Author's posts
جنگ با وسائل ديگر
بخش 1
تعهد به نیاخاک کهن
جنگ با وسائل ديگر
در کنار استراتژی تازه امريکا در عراق که همه چشمها را به خود دوخته است استراتژی ديگری به همان اهميت، بی سرو صدا شکل میگيرد. امريکائيان دارند اندک اندک تکههای گوناگون استراتژی روياروئی با جمهوری اسلامی را درسر جای خود میگذارند. اين استراتژی برای کسانی که نگرانی اصلیشان احتمال حمله به خاک ايران است دست کم تا مدتی آرامش خاطری فراهم میکند و برای کسانی که ايران را به چنين روزگار تاسفآوری انداختهاند میبايد مايه نگرانی روزافزون باشد. تا اينجا دو اصل عمده اين استراتژی را میتوان به روشنی بازشناخت: نه مذاکره، نه جنگ؛ هم بازگذاشتن درهای مذاکره، هم جنگ با همه وسائل و در همه جبهههای ديگر.
فرستادن ناوگروه آيزنهاور به آبهای پيرامون خليج فارس و دستگير کردن “ديپلمات“های جمهوری اسلامی در اربيل يک گوشه اين استراتژی است؛ فرار هشت ميليارد سرمايه گذاری خارجی و بستن حسابها و معاملات بانکهای مهم ايران يک گوشه ديگر آن. ناوگروه آيزنهاور، يک هواپيمابر اتمی (با پنج هزار سرنشين) که ميان هشتاد تا نود جنگنده ـ بمب افکن دارد و همراه با رزمناوها و ناوشکنها و ناوهای اسکورت و زيردريائیهايش (نزديک شانزده ناو جنگی و تدارکاتی) بيست و دو هزار سرباز و خلبان و ناوی امريکائی را با صدها موشک دوربرد “هشيار“ به نزديک ايران آورده، به تنهائی نيروی نظامی سهمگينی است. اين ناوگروه بر نيروهائی به همان اندازه سهمگين ــ ناوگروه استنيس ــ افزوده میشود. دربرابر چنين قدرت نمائی، آتشبازیهای کودکانه جمهوری اسلامی در خليج فارس که به نام رزمايشهای گوناگون انجام میگيرد اگر اثری داشته باشد برجستهتر کردن يک حقيقت است. با همه سلاحهائی که جمهوری اسلامی از چين و کره شمالی و روسيه میخرد و با همه گرفتاری امريکا در عراق، هيچ تغييری در موازنه نيروها در منطقه خليج فارس پديد نيامده است.
اما حضور اين نيروها به همان اندازه که آمادگی رزمی را میرساند دست ديپلماسی را نيرومند میکند. امريکائيان میخواهند هم ترس را در دل آخوندهای فرمانروا بيندازند و هم جبههای را که از اعراب سنی در برابر جمهوری اسلامی صف آرائی میکند دلگرمی بدهند. حمله سربازان امريکائی به مرکز تدارکاتی رژيم اسلامی در کردستان عراق که کارش رساندن پول و اسلحه به گروههای تروريست عراق، از سنی و شيعه، بود يک قدرت نمائی ديگر است. (به دشواری میتوان رفتار دستگاه حکومت بارزانی را در اربيل که عوامل سپاه پاسداران را زير نام دفتر ارتباطی جمهوری اسلامی در حمايت خود گرفته بود دريافت.) عربستان و مصر و اردن و قطر میتوانند اطمينان داشته باشند که هيچ امتياز دادنی به رژيم تهران در کار نيست.
در جبهه اقتصادی فشارها از هر سو وارد میشود. بانکهای ايرانی با موانع روزافزون روبرويند که به معنی کندتر و گرانتر تمام شدن معاملات آنهاست. بستن حسابهای بانک صادرات و بانک سپه و خودداری پارهای بانکهای مهم جهانی از معامله با ايران يک جبهه فشار اقتصادی است، فرار سرمايهگذاران خارجی جبهه ديگری است. هر شرکت نفتی يا بانک يا دولتی که صرفه خود را در نگهداری موقعيتش در امريکا ببيند در چشم پوشيدن از سرمايهگذاری در ايران ترديد نمیکند. اکنون زمستان ملايم اروپا نيز به ياری سياست تحريم (که با قطعنامه شورای امنيت دروازههايش گشوده شد) میآيد؛ اما نمیتوان احتمال يک سياست نه چندان آشکار پائين نگه داشتن بهای نفت را نيز نفی کرد.
استراتژی روياروئی با جمهوری اسلامی تا مرز جنگ ــ و جنگ همواره به عنوان چاره آخر در خدمت ديپلماسی ــ رويه(جنبه)های شومتری نيز دارد. دست تحريکات خارجی را در چهار سوی ايران بويژه در شمال باختری میتوان ديد. از دستههای مسلحی که برای ورود به ايران آموزش میبينند تا برنامههای تبليغاتی که بيش از همه بر جدائیهای قومی تاکيد میکنند هيچ سلاحی نيست که برای ضعيف کردن جمهوری اسلامی ــ و در اين موارد ايران ــ به کار نيفتاده يا دست کم از نظر دور مانده باشد.
چنان که اشاره شد استراتژی تازه امريکا درهای گفتگو را با رژيم باز میگذارد ولی برخلاف توصيههای کميسيون بيکر ــ هاميلتون ــ که تقريبا سراسر ناديده گرفته شده است ــ گفتگو از موضع قدرت خواهد بود. امريکائيان با اشتباهات باور نکردنی و برهم انباشته خود در همه مراحل اشغال عراق، سه ساله گذشته را بهترين دوران سياست خارجی تهاجمی جمهوری اسلامی گردانيدند. امروز آنها در موقعيتی هستند که در هر گفتگو با جمهوری اسلامی و سوريه نيز که يک “دولت مشتری“ جمهوری اسلامی است به گفته يک مقام امريکائی میبايد تنها امتياز بدهند. از اين پس قصد آن است که رژيم آخوندی را چنان ضعيف کنند که ناگزير از دادن امتيازات با اهميت شود. سهمگزاری غير مستقيم حکومت احمدی نژاد در اين استراتژی جای بالائی دارد. گروه تازه سينه زنان حسينی که مقامات بالای کشور را به غنيمت گرفتهاند دارند ايران را به جائی میبرند که شايد امريکائيان نيز بر ما نپسندند.
***
نمیبايد پنداشت که امريکائيان، و بريتانيائیها، که به دلائل خود سخت به دشمنی با جمهوری اسلامی و تقويت جبهه اعراب کمر بستهاند، و آلمانها که هر روز موضع سختتری میگيرند با ايران دشمنی دارند. آنها زمانهای دراز دوستان و متحدان ايران بودند و به مصلحت هيچ کدامشان نيست که ايران يک افغانستان يا عراق ديگر شود و جامعه و اقتصاد ايران فرو پاشد و ايرانيان به نام دفاع از “مليت“ها به جان يکديگر بيفتند. مشکل آنها ايران نيست، رژيمی است که ايرانيان در دشمنی با خود ــ با يکديگر ــ اجازه دادند زمام کشور را بدست گيرد و اجازه دادهاند ــ باز در دشمنی با يکديگر ــ بيست و هشت سال بپايد. آنها که به عراق مینگرند و از گلزاری که امريکائيان به رهبری يکی از بدترين روسای جمهوری خود در آن گير افتادهاند شادی میکنند از اين غافلند که هرچه عراق فروتر رود خطرات از هرگونه برای ايران بيشتر میشود.
رژيم اسلامی نيز در اولويت دادن به برنامه اتمی و استراتژی تحليل بردن امريکا در عراق، و افغانستان، همين اشتباه را میکند. پيامدهای ازهم پاشيدن عراق که بر ايران و همه منطقه سرريز خواهد کرد يک مخاطره است، واکنش مسلم امريکا مخاطره ديگر است. امريکائيان اگر کار بر آنها سختتر شود تا آنجا خواهند رفت که ايران را هم به گودال سياه عراق بيندازند. آنها دست روی دست نخواهند گذاشت که آخوندها بمب اتمی داشته باشند و امپراتوری شيعه سر هم کنند و به هرکه آماده کشتن عراقیها و امريکائیها باشد پول و اسلحه برسانند. عراق هرچه باشد ويتنام نيست و امريکا با ويتنام هم از قدرت نيفتاد. سران جمهوری اسلامی همان بس است به دريائی که همين سی سال پيش يک درياچه ايرانی بود بنگرند و درباره توانائیهای کشوری که تنها دو ناوگروه از دوازده ناوگروه خود را به آنجا فرستاده است ــ همچنانکه درباره قدرت پوشالی خودشان ــ به ارزيابیهای نادرست نيفتند.
کاميابیها و ناکامیهائی که به تصادف روی میدهند زمينههای بسيار سستی برای استراتژیهای درازمدت هستند. جمهوری اسلامی دو سه سالی، نه به دليل نيرومندی ذاتی خود يا ناتوانی ذاتی امريکا دست گشادهای يافت و تاختوتازهائی کرد. ولی آن فرصت اکنون دارد مايه ويرانی ايران میشود که خود رژيم نيز از آن سالم بدر نخواهد آمد. آخوندها بر تعهدات خارجی خود به درجاتی که از حوصله اقتصاد و قدرت نظامی ايران بيرون است افزودند و مهمترين قدرتهای غربی را در کنار مهمترين کشورهای خاورميانه عربی در اتحادی که مخالفت با رژيم آخوندی ـ صفوی ملاط اصلی آن است قرار دادند. اکنون در جبهههای گوناگون کوچک و بزرگی که در اينجا و آنجا گشوده میشود جمهوری اسلامی خود را درگير جنگی میبيند که مانند انقلابی که آن را به قدرت رساند هيچ لزومی ندارد.
ژانويه ۲۰۰۷
بدتر از همه ۲۸ سال
بخش 1
تعهد به نیاخاک کهن
بدتر از همه ۲۸ سال
هر بهمن ياد آور ابعاد مصيبت ملی ايران و مقدمه مصيبتهای تازه است. ايرانيانی که سه دهه پيش در انقلاب باشکوه خود شرکت کردند يا تقريبا بی هيچ مبارزهای تسليم آن شدند نمیدانستند که چه درهائی را بر سقوط ملی و شخصی، هردو، میگشايند، و امروز بجز شخصيتهائی که حق داشتهاند هر اشتباه مرگباری بکنند و هميشه حق با آنهاست، همه از آنچه کرده يا نکردهاند پشيمانند. اما کار از پشيمانی يا تلاش برای شستشوی خود گذشته است. جمهوری اسلامی در سرازيری اجتناب ناپذيرش دارد ايران را به کام مخاطراتی میاندازد که پيامدهايشان جبران ناپذير خواهد بود.
جنگ غير رسمی جمهوری اسلامی با امريکا در عراق تازهترين و تهديدآميزترين مرحله روياروئی با ابرقدرتی است که میتواند بلائی همانند عراق برسر کشور ما بياورد. امريکائيان در آن کشور به تنگنا افتادهاند و زمان اندکی برای بيرون آمدن از بنبست دارند. جمهوری اسلامی با درگيری نظامی، مالی و سياسی نزديک و روزافزون خود با گروههای تروريست عراقی از سنی و بويژه شيعی، اکنون يکی از بزرگترين موانع يافتن راه حلی برای عراق شده است. حکومت جمهوريخواه امريکا زير فشار افکار عمومی، دو سال و کمتر برای حل مشکلات خودساختهاش در آن سرزمين خون و خشونت دارد و میتواند دست به هر کاری بزند. کمال ساده لوحی است اگر بپنداريم که امريکائيان دربرابر دشمنی به حقارت رژيم آخوندی سپر بيندازند.
با همه دشواریهائی که دمکراتها در کنگره امريکا برای حکومت بوش تدارک میبينند دست رئيس جمهوری امريکا بسته نيست. او به عنوان سرفرمانده نيروهای مسلح حق دست زدن به عمليات نظامی دارد، و میتواند از بهانههائی که جمهوری اسلامی برايش فراهم میکند بهره گيرد. دشواریها به کنار (و دشواریها از اندازه بيروناند) انگيزههای بوش را در وارد کردن ضربهای کاری به رژيم اسلامی نمیبايد اندک شمرد. يک جمهوری اسلامی اتمی برای دمکراتها کمتر از جمهوريخواهان ناپذيرفتنی نيست و اسرائيل، که هدف اعلام شده رژيم اسلامی است، در هردو حزب همان هواداران پرشور را دارد.
در عراق اگر جمهوری اسلامی همچنان با فرستادن پول و سلاح و عوامل خود به کشتار مردم و سربازان امريکائی (مردم بسيار بيشتر) ادامه دهد بهانههای تازهتری به حکومت بوش خواهد داد که بتواند افکار عمومی امريکائيان را به سود خود برگرداند. استراتژی امريکا در عراق آماده کردن مقدمات برای بيرون کشيدن سربازان است. اگر امريکائيان در پشت سر خود حکومتی در عراق با درجهای از آرامش و ثبات نگذارند يا میبايد به شکستی بدتر از ويتنام تن در دهند و يا به راهحلهائی راديکالتر روی آورند.
پيامدهای وخيم اين هردو برای جهان و منطقه و کشور ما اندازه نگرفتنی خواهد بود. يک احتمال که میبايد جدی گرفت آن است که بوش ناتوان از آرام کردن عراق، با ضربتهای “جراحی“ بر هدفهای مهم جمهوری اسلامی، يادگار “مثبتی“ در پايان يک رياست جمهوری ورشکسته از خود بگذارد.
سران رژيم از اينکه توانستهاند به سهم خود عراق را حکومت ناپذير کنند و عراقيان را به جان يکديگر بيندازند شادمانند. ولی اگر اندکی به دورتر بنگرند میبايد به اندازه خود امريکائيان از دورنمائی که در عراق پيوسته نزديکتر میشود به هراس افتند. يک عراق جولانگاه گروههای تروريستی و بنيادگرای اسلامی، بيشتر دشمن ايران و ميدان جنگ آشکار شيعه و سنی و کرد و عرب، و هر کشور دور و نزديک، پای ايران را خواه ناخواه در آن گلزار فرو خواهد برد. حکومت آخوندی هم اکنون پيشمزة ميوه زهراگين سياستهای مذهبی خود را در درون و بيرون ايران چشيده است. ولی خطر نزديکتر با امريکاست. ترکيب مشکل عراق، و تنگی زمان برای حکومت بوش، و بمب ساعتی اتمی رژيم اسلامی درست همان چيزی است که همه توجه ايرانيان را میبايد به خود متوجه سازد. ما هنوز تا جنگ فاصله داريم و امريکائيان ته استراتژی فشارهای همه سويه، از جمله جنگ تبليغاتی و روانی بی سابقه برضد رژيم اسلامی، را بالا نياوردهاند. با اينهمه کوفتن بر طبل جنگ پويائی خود را خواهد داشت.
آغاز بيست و نهمين سال انقلابی که ديگر به دشواری میتوان صفت ناپسند تازهای برايش در فارسی يافت ميهن ما را در وضعی میيابد که از همه بيست و هشت ساله گذشته بدتر است. شايد اکنون زمانش رسيده باشد که دو سوی طيف سياسی بجای دفاع از خود و محکوم کردن اين و آن در انديشه آينده ايران باشند. امروز مسئله ما نگهداری اين سرزمينی است که از رنجها و فداکاریهای يکصد نسل ايرانيان به ما رسيده است. پيش کشيدن مسائل فرعی و فراموش کردن و انکار مصالح ملی و دنبال کردن دستورکار agenda هائی که بيشتر به کار قدرتهای بيگانه درگير با جمهوری اسلامی میآيد تکرار همان اشتباه بيست و هشت نه سال پيش است. در آن هنگام نيز بهروزی ملی و حتی شخصی خود را در پای ملاحظات کوتاه و اشتباه آميز ريختند. نمیبايد فراموش کرد که در هر حال و با هر درجه اختلاف و جدائی و بددلی، جاهائی هست که ما همه به عنوان ايرانی، يگانهايم.
يک نشانه پيشرفت، کم شدن صداهائی است که تا چند ماه پيش در دفاع آشکار و پوشيده از برنامه بمب اتمی جمهوری اسلامی از هر سو شنيده میشد. دنبالههای رفسنجانی در بيرون که به “اپوزيسيون“ معنی تازهای بخشيدهاند همزبان با دلالان سياسی رژيم در امريکا البته هنوز دست بردار نيستند ولی مردم اندک اندک درمیيابند که آنچه “حق مسلم“ ايران وانمود میشود صرفا برای نيرو بخشيدن به رژيم و ماندگاری اوست و بهای اجتناب ناپذير آن را توده ايرانی از هم اکنون دارد میپردازد. احساس غرور دروغين جايش را به دلنگرائی واقعی میدهد.
بر حال پريشان ملی ما نشانی بدتر از اين نمیتوان آورد که پس از نزديک سه دهه تاراج و ويرانی و از هم گسيختگی سراسری به دست آخوند و حزب اللهی و بسيجی و خط امامی، به دست رژيم عاشورائی و جمکرانی، میبايد شاهد گره خوردن سرنوشت ايران به سرنوشت چنين رژيمی باشيم؛ آرزو کنيم که اگر در انديشه ايران نيست دست کم به انديشه خودش باشد.
مارس ۲۰۰۷
شهروند ايران يا شهروند قوم؟
بخش 1
تعهد به نیاخاک کهن
شهروند ايران يا شهروند قوم؟
پس از چند ماهی فروکش کردن بحثها يکبار ديگر مسئله قومی ــ در جاهائی با هدف کمرنگ کردن يکپارچگی ملی ــ بالا گرفته است. درطيف چپ، اتحاد جمهوريخواهان ايران سومين گردهمائی خود را برگزار کرد که چون اين گفتار پيش از آن نوشته شده است نمیتوان دانست چه در آن گذشت. همين اندازه از سندهای پيش از گردهمائی آشکار بود که پس از همکاری با بخشهائی از حکومت اسلامی، مسئله به اصطلاح ملی ـ قومی مهمترين جا را در بحثهايشان داشته است ــ عنوانی که گروهی از آنان به عمد برای سردرگمی افکار عمومی، و در نهايت، جا انداختن “ملت“های دارای حق تعيين سرنوشت ايران بکار میبرند. در طيف راست با شرکت چند تنی نمايندگان گرايش چپ در تدارک سومين نشست خود هستند که مهمترين دستاورد دو نشست پيشين آنان وارد کردن مقوله حقوق سياسی اقوام ايران در گفتمان سياسی بوده است.
از يک سو میکوشند قوم را همان ملت بشمارند و دو واژه با معنای متفاوت را در همه جا، مترادفا بکار برند تا گذار از يگانگی ملی به چندپارگی ملت آسان شود. در سوی ديگر آنچه را که در ميثاقهای پيوست اعلاميه جهانی حقوق بشر، پياپی و به اصرار “حقوق سياسی افراد متعلق به اقليتهای مذهبی و قومی“ ناميده شده به اقوامی که هر کس میتواند تعريف خودش را از آنها داشته باشند میبخشند؛ و نه تنها به ملت يگانه ايران بلکه به حقوق شهروندی نيز که ميراث بيست و پنج شش سده تلاش بهترينهای انسانيت است پايان میدهند. در هردو سو ملاحظات تنگ و اشتباهآميز تاکتيکی، “راه دوزخ (تجزيه و پاکشوئی قومی) را، (به پشتيبانی بيگانه،) با نيات (نا) خوب هموار“ میکند.
مهم نيست که هيچيک از دو گردهمائی، رويداد تاريخسازی نخواهد بود و مردم ما از اين روزها فراوان ديدهاند. ولی هر گامی در مسير بد مخاطرات خود را دارد، زيرا در اجتماع نيز مانند طبيعت هيچ چيز از ميان نمیرود. انحراف هرچه بزرگتر، ايستادگی دربرابر آن لازمتر. از دو انحرافی که اکنون مبارزه با جمهوری اسلامی را زير سايه برده است اين کوشش دانسته و ندانسته برای تجزيه ملت ايران ــ تا نوبت سرزمين ايران هم به دست نيرو های بيگانه برسد ــ بزرگتر است. گرايش به همکاری با بخشهائی از رژيم به بهانه کمک به اصلاحات و دگرگشت مسالمت آميز، اثری موضعی دارد و بهر حال رژيمی که امريکائيان هوادار اصلاح طلبان را نيز گروگان میگيرد و به زندان میاندازد کار را به اندازه کافی بر اينگونه “مسالمتجويان“ دشوار میسازد. اما جا انداختن گفتمان تجزيه طلبی بکلی از رنگ ديگر است.
خوشبختانه صداهای نيرومندی از طيف چپ به بحث ملی (بحث مربوط به ملت ايران) دربرابر “مسئله ملی“ ميراث استالين پيوستهاند. چه جمهوريخواهان و چه مشروطهخواهانی که برای جلب يک دو سازمان قومی دامن از دست دادهاند با چالشی روبرويند که آنان را اگر به ندای منطق و مصلحت ملی تسليم نشوند از اين هم بیربطتر خواهد کرد. از آن صداها به سه بانگ رسا میخواهم اشاره کنم که به گردن ما حق بزرگ دارند.
نخست آقای بابک اميرخسروی است که از ساليان پيش يکايک دعاوی تجزيهطلبان را در ميان چکش دانش گسترده و سندان احساس تعهد ملی خود خرد کرده است و به عنوان نمونه توصيه میکنم به آنچه در اين زمينه در اسناد گردهمائی سوم جمهوريخواهان نوشته است نگاهی بيندازند. همان عقل سليمی که با نگاه به ترکيب جمعيتی آميخته و پراکنده ايران ــ فراورده سه هزاره تاريخ مشترک ــ به بحث وارد کرده بس است که ملتسازان را در دو سوی طيف به سوزندگی آتشی که میافروزند آگاه سازد.
دوم آقای محمد امينی است که با قلم پربار خود در کتاب پس از مقاله، همه بنيادهای ملتسازی و جدائیاندازی را برباد داده است. هنگامی که از نامه ارغون مغول به نام شاه ايران به سلطان عثمانی و پاسخ او، هردو به فارسی، شاهد میآورد جعليات مربوط به تحميل زبان فارسی را بر متعصبترين شوونيستها نيز آشکار میکند. شعری که او از ديوان طبری نيما يوشيج (که تازگی در ايران چاپ شده) برای يک همميهن کرد میخواند و هيچ کدامشان از آن سر در نمیآورند برای آن همميهن نيز ديده گشاست. (پس ملت يا مليت مازندرانی هم هست!) آنگاه با اشاره به اينکه در ايران به هزار و دويست زبان و گويش سخن میگويند نشان میدهد که تقسيم ملت ايران به ماهيتهای سياسی بر پايه زبان (اقوام دارای حقوق سياسی) چه معنی دارد.
سوم آقای حشمت رئيسی است که شمشير زبانش بر گرايشهای ضد ملی از چپ و راست کشيده است و بسياری را بويژه در طيف چپ بر طرحهائی که بيگانگان، از سر دشمنی با رژيم اسلامی، برای برهم زدن ايران دارند بيدار کرده است. اين هر سه در پيکار برای نگهداری يگانگی و يکپارچگی ايران سهمی دارند که در آينده آشکارتر خواهد شد. هنگامی که مردم ايران باز صاحب اختيار سرنوشت ملی خود شوند بهتر درخواهند يافت که رويهم ريختن جمعيت و منابع اين کشور در چهارچوب مرزهای کنونی چه امتياز بزرگی برای همگی ما خواهد بود و چگونه ما را سرانجام به کاروان پيشرفتگان خواهد رساند.
***
اولويت دادن به گفتار فدراليسم، به ملت بجای قوم، و زبان به عنوان عامل جدائی، پيامدهائی دارد که جايگزين (آلترناتيو) سازان آرزومند دربارهشان انديشه نمیکنند. يا پای نقشههای جغرافيا ايستادهاند و رنگها را پس و پيش میبرند. يا حقوق سياسی را نه به شهروند برابر ايرانی، در جامعهای که هم میخواهد از قرون وسطا بيرون بيايد و هم به يوگوسلاوی و عراق وارد نشود، بلکه به گروههائی میدهند که زبان را بجای همه چيز نشاندهاند. کشوری يکپارچه را میکوشند نخست به نام فدراليسم تکه پاره کنند و تکه پارههای بدرآمده از پاکشوئیهای قومی را ــ اگر هيچگاه به عنوان يک کشور بدرآيد ــ موقتا در يک ساختار فدرال گردهم آورند تا مرحله جدائی نهائی فرا رسد. زبان فارسی ساختة هزار سال فرمانروائی سلسلههای ترک را که در دوازده سده گذشته بنماية يگانگی و بيداری ملی بوده است عامل دشمنی معرفی کنند و بر بينوائی فرهنگی همه اقوام ايران بيفزايند.
ايستادگی دربرابر اين گرايشهای خطرناک از سر رقابت يا دشمنی نيست. ما رقيبی نمیشناسيم که از امر ملی به او بپردازيم؛ و دشمنی با ايرانيانی که هرچه بگويند، هيچ کمتر از ما ايرانی نيستند دشمنی با خودمان خواهد بود. ولی برملا کردن حقيقت کسانی که بهر بها درکار جا انداختن حقوق سياسی اقوام هستند به خود آنان کمک خواهد کرد که در امر همبستگی گرايشها کاميابتر شوند. همچنين نشان دادن مخاطرات راهی که فدراليستهای قومی در پيش گرفتهاند احتمالا جان هزاران تن از مردمی را که به نامشان میخواهند کشور را به آتش بکشند نجات خواهد داد. سرانجام، بازگشت هردو گروه از اين کژراهه به کارزار عمومی با جمهوری اسلامی کمک خواهد کرد.
در برلين جمهوريخواهان با مشکل رابطه با بخشهائی از رژيم و همکاری با نيروهای مدرن غير جمهوريخواه، هردو از يک ريشه، روبرو بودند و اميد است مسئله ملی استالينی را همچون روپوشی بر ناتوانی از گشودن آن دو مشکل نکشيده باشند. در پاريس آنها که در جستجوی همبستگی، شکاف و جدائی در صف همفکران انداختهاند میبايد هشيار باشند که تاکتيکهائی از گونه مسکوت گذاشتن موضوعی که دو بار تصويب و تاييد شده است کسی را متقاعد نخواهد کرد. مشکل حقوق سياسی اقوام با رای گرفتن و رای نگرفتن گشوده نخواهد شد. اين امری قابل رای گيری نيست و مرزی است که از آن نمیتوان گذشت.
اما دست کم در برلين مايههای اميدواری کم نيست. گذشته از آقای اميرخسروی چند تن از ناماوران جمهوريخواه پيشنهاد کردند که گردهمائی، مصوبات سازمان ملل متحد را که همه تاکيد بر حقوق مدنی و فرهنگی و سياسی افراد متعلق به اقليتهای ملی و مذهبی و قومی و زبانی دارد بپذيرد زيرا به نظر آنان “هیچ نیروی سیاسی معقولی با مصوبات سازمان ملل جرات مخالفت نخواهد داشت.“ بايد ديد نظر امضا کنندگان درباره سرورانی که “حقوق سياسی قومی را از حقوق شهروندی بالاتر“ میدانند و جرئت نگاه کردن به اسناد سازمان ملل متحد را ندارند چيست؟
مه ۲۰۰۷
سايه دراز جنگی ديگر
بخش 1
تعهد به نیاخاک کهن
سايه دراز جنگی ديگر
هنگامی که واژه جنگ در صورتها و فرصتها و مناسبتهای گوناگون و روزافزون بکار برده میشود نمیتوان انديشناک نشد. در دو ماهه سفری که از خاور تا باختر و جنوب تا شمال باختری امريکا را دربر گرفت، فضای جنگ حضوری در گفتار و نوشتار داشت که نمیشد از آن به آسودگی گذشت. در هر اشارهای به عراق و جمهوری اسلامی، حزبالله و جمهوری اسلامی، طالبان و جمهوری اسلامی، حماس و جمهوری اسلامی، و بمب اتمی و جمهوری اسلامی، جنگ سرانجام راهی میيافت.
پيچيدگیها و پيامدهای درگيری خطرناک با جمهوری اسلامی بر امريکائيان پوشيده نيست. گذشته از آن و بيش از همه عامل عراق است که دست و پای آنان را بسته است ــ چنانکه چهار دهه پيش و ويتنام را به ياد میآورد. آنها میدانند که در گرماگرم جنگی که کمابيش همه امريکائيان را از حکومتشان بيزار کرده به دشواری میتوانند جنگ ديگری به راه اندازند. آنها همچنين میدانند که پيامدهای انفجاری در ايران میتواند عراق را از خاطرها ببرد. بازايستادن صادرات نفت از خليج فارس و بالا گرفتن دراماتيک تروريسم در هرجا،leitmotif يا درونمايه تکرار شوندة هر گفتگوئی از جنگ است که با اينهمه هر روز گوشها بيشتر با آن عادت داده میشوند.
حتی آن بخشهائی از حکومت يا گروههای با نفوذ امريکا که طرحهائی برای مناطق مرزی در خاور و باختر ايران دارند و دلگرمیهائی به عناصر معينی در ميان پارهای اقوام ايرانی برای تغيير جغرافيای ايران میدهند میدانند که تکه پاره کردن ايران ، در بهترين صورتش برای منافع خود امريکا نيز، شمشيری دو دم است و نه تنها ايران و عراق را به کام جنگی همانند اسپانيای ۱۹۳٦ خواهد انداخت بلکه چندين جامعه ـ دولت وامانده failed state بر آن جغرافيای واماندگی که نامش خاورميانه اسلامی است خواهد افزود ــ از پاکستان تا سومالی. (آنها که در بيرون ايران دنبال همبستگی مخالفان هستند میبايد هشيار خوابهائی که برای ما میبينند باشند.)
مانند بيشتر جنگها اين بار نيز عنصری از فاتاليسم (چاره ناپذيری با همه پيامدهای بدش) درکار است. گردونه رويدادها رو به پرتگاهی که کمتر کسی از آن بیخبر است رانده میشود. امريکائيان دربرابر تحريکات هر روزه و فزاينده جمهوری اسلامی، از شکيبائی و چارهگری هردو، کم میآورند. وزارت خارجه امريکا همچنان راه مذاکره با رژيم اسلامی را به همراه اروپائيان و روسها و چينيان دنبال میکند که خود میتواند بخشی از ديپلماسی جنگ شود، ولی گزيدار option های امريکا رو به کاستی است. گفتگوهای بینتيجه که بيشتر به کار وقت خريدن برای جمهوری اسلامی میآيد در عين حال میتواند جنگ را پذيرفتنیتر جلوه دهد.
رژيم اسلامی در سوءتفاهم خود از ناتوانی امريکا و دست گشاده خودش، سياست تا لبه پرتگاه را برگزيده است. به اميد گرفتن پشتيبانی روسيه و چين، ترساندن اروپا، و از ميدان بدرکردن امريکای دست و پا بسته هرچه تندتر میتازد. به يک دست نفوذ خود را در لبنان و فلسطين افزايش میدهد تا جبهه امريکا را ضعيف کند، به دست ديگر در عراق و افغانستان به هر که میتواند کمک میرساند تا امريکائيان را بويژه، بکشند و در همان حال بر ظرفيت فراوری اورانيوم خود میافزايد تا جهانيان را با عمل انجام شده روبهرو سازد. يک اشکالش آن است که امريکای به تنگ آمده دست و پابسته نخواهد بود و میتواند ايران را، چنانکه امروز میشناسيم، همراه رژيم آخوندی نابود کند. اشکال ديگرش اين است که در جمهوری اسلامی به اندازه امريکا بحثهای جدی در اين باره صورت نمیگيرد و رژيم به خوبی میتواند خود را از لبه پرتگاه به زير اندازد. اشکال بزرگتر آن است که آخوندها بيشتر به آنچه میتوانند با امريکا و اسرائيل بکنند میانديشند نه آنچه امريکا برای آنها و ايران در زرادخانه بزرگترين قدرتی که تاريخ به خود ديده است دارد. در حسابهای سران رژيم اسلامی جای تلافی، بزرگتر از آسيبهائی است که به ايران خواهد خورد.
دلخوشیهائی مانند امداد غيبی و کشور امام زمان و نگرش کربلائی به زندگی، در بسياری از سران رژيم انقلابی، و سلسلهای از کاميابیهای خارجی، بر احساس اطمينان نادرست آنان افزوده است. در عراق رنجهای امريکائيان پايان ندارد. حکومت عراق غرق در فساد و چند دستگی و ناکارائی، بزرگترين مشکل آنهاست و کاری دربارهاش نمیتوانند. مانند بسا موارد ديگر، “بازيچه دست بازيچگان خود“ شدهاند. پول و سلاح جمهوری اسلامی در آن سرزمين هرکس برضد ديگری، همچون نفت بر آتش جنگ داخلی میريزد. بر سرتاسر دستگاه حکومتی عراق بجای سازش و همکاری و التيام زخمهای گذشته به انتقام و تلافی میانديشند و هرکس کيسه خود را پر میکند. عراقيان تصميم دارند کشور خود را تا هر درجه توحش که خود و حکومت همسايه باختریشان بر آن قادر باشند بکشانند. (افراد يک واحد پليس عراق هنگامی که دريافتند مربی عراقیشان کاتوليک است او را به سنگباران کشتند.)
در افغانستان واپسماندگی هراسانگيز يک جامعه ايلياتی و مذهبزده و سراسر پيچيده در اقتصاد ترياک را بدبختی همسايگی با پاکستان، که خود لانه القاعده شده است کامل میکند. پاکستان نه میتواند و نه میخواهد دست از افغانستان بردارد و امريکائيان در کار هردو فروماندهاند. ارتش پاکستان که تنها نهادی است که در آن کشور کار میکند از بيم آنکه امريکائيان يکبار ديگر مانند ۱۹۹۰ و بيرون رفتن نيروهای شوروی از افغانستان آن را رها نکنند طالبان را برای آينده نگه میدارد. گذشته از اينکه سرزمينهای مرزی با افغانستان هيچگاه در کنترل حکومت مرکزی نبودهاند.
جمهوری اسلامی در لبنان به سد عربستان سعودی خورد و فعلا متوقف شده ولی در فلسطين توانسته است يک جمهوری اسلامی کوچک در فاصله پنج دقيقه اسرائيل برپا سازد. دهها هزار موشکی که رهبران رژيم از آن دم میزنند دير يا زود در جنوب لبنان و نوار غزه واقعيتی خواهد بود. سلاحهای پيشرفته و دلارهای نفتی جمهوری اسلامی، اسرائيل را از دو سو با مخاطراتی روبرو خواهد کرد که برای نخستين بار دورنمای تهديد آشکار يک تلافی اتمی را تصور پذير میسازد. اسرائيليان اگر با يک جنگ موشکی ويرانگر روبرو شوند برای درهم کوبيدن حزبالله و حماس تا هر جا خواهند رفت.
در جبهه داخلی امريکا گوشهای رژيم میتوانند صداهائی را که دوست دارند به فراوانی بشنوند. خستگی از جنگ عراق، پشيمانی از آنچه در چهار سال گذشته برسر خود و آن کشور و منطقه آوردهاند، همه جا هست. از هر سو درپی يافتن راهی برای بيرون کشيدن خود از گلزار هستند. هيچ کس نمیخواهد عراق را به حال کنونی رها کند ولی همه میگويند حکومت آينده حزب دمکرات که در اين مرحله مسلم گرفته میشود در سياست امريکا دگرگونی عمده خواهد داد. بيرون از امريکا هيچکس بيش از محافل حکومتی تهران نگران نوامبر سال آينده نيست.
اين تصوير سراسر تيرگی برای حکومت امريکا، بيشتر ميدان ديد سران جمهوری اسلامی را دربر میگيرد و به آنان خوشبينی و آسودگی دروغينی میدهد که در بزرگترين شکست خوردگان تاريخ به فراوانی ديده شده است. اما سکه روی ديگری نيز دارد ــ سراسر تيره برای ايران ــ که زمامداران اسلامی هيچ دوست ندارند؛ و همان است که به مردم و سرنوشت ايران ارتباط میيابد.
ژوئن ۲۰۰۷
سوار شدن بر قطار عوضی
بخش 1
تعهد به نیاخاک کهن
سوار شدن بر قطار عوضی
بیم از حمله آمریکا و مخالفت با آن، هردو به درستی، بالا میگیرد و اگر نیک به پیامدهای چنان جنگی بنگریم (آقای امیر هوشنگ آریانپور پیامدهای نظامی و مادی آن را در بررسی خود بیان کردهاند) بیشتر به هراس خواهیم افتاد. اکنون کسانی، همه از طیف چپ، در کوششی ستوده برای برطرف کردن خطر جنگ درپی بسیج یک جنبش فراگیر صلح برآمدهاند. به نظر آنان نشان دادن مخالفت عمومی با جنگ و دفاع از صلح، هم کارساز است و هم “سیاست پسند.Politically correct“ اگر شمار هرچه بیشتری به جبهه صلح بپیوندند جنگ افروزان منزوی خواهند شد. از این گذشته چه کسی میتواند با صلحخواهی مخالفت کند؟
به بحران کنونی از گوشههای گوناگون میتوان نگریست. اگر مشکل اصلی، نفت و “نئوکانها“ و شرکتهای چند ملیتی باشد، اعلامیهها و تظاهرات ــ با شرکت ایرانیان و صلحخواهان بینالمللی و توسل به سازمان متحد بیاثر (مگر هنگامی که قدرتها بخواهند) ــ ابتکاری خوش نماست که شاید بتواند جمهوریخواهان پراکندهای را در درون و بیرون برگرد هم بیاورد. اما اگر مشکل را از همه گوشههای آن بررسی کنیم، آنگاه جبهه گسترده صلح و دمکراسی و همه امور ستایشآمیز دیگر، جز یک اقدام تبلیغاتی نخواهد بود که به خلاف منظور خود خدمت خواهد کرد. جمهوری اسلامی آرزوئی بیش از آن ندارد که جهانیان برنامه اتمی آن را فراموش کنند و نغمه صلح به اضافه هر چیز دیگر سر دهند. تجزیهطلبان نیز بیش از این نمیخواهند که سرها به جاهای دیگر گرم باشد.
برای چاره جوئی بحران اتمی نخست میباید هر ابهامی را در باره “علت جنگ“ زدود. تا هنگامی که برنامه بیش از بیست ساله رژیم برای دستیابی به سلاح اتمی توسط اسرائیلیان از پرده بیرون نیفتاده بود و خود سران رژیم اعتراف نکرده بودند که هژده سال جهان را فریب دادهاند هیچ کس در اندیشه جلوگیری از جمهوری اسلامی بهر وسیله نمیافتاد. از آن پس نیز پافشاری رژيم در پیشبرد آن برنامه و سخنان و سیاستهای سران حکومت اسلامی کار را به جائی رسانده است که جنگ میتواند اجتنابناپذیر شود. قدرتهائی هستند که جمهوری اسلامی یا عراق یا سوریه اتمی را تحمل نمیکنند و نکردهاند ــ حق دارند یا ندارند، تغییری در واقعیت نمیدهد.
مسائل دیگر آمریکا با رژيم اسلامی دارای چنان اهمیت ژئواستراتژیک و جهانی نیست و آمریکا و اسرائیل میتوانند با آن روبهرو شوند. حزبالله و حماس و تروریستهای شیعی و القاعده در عراق راهحلهای محلی لازم دارند و آمریکا به سبب آنها خود را درگیر یک جنگ دیگر، آنهم با کشوری مانند ایران نخواهد کرد. اما بمب اتمی در دست يک رژيم تروریست، روزیرسان هر جنبش تروریستی که درخواست کند، برای دیگران ناپذیرفتنی است. برای هر ایرانی آگاه نیز چنان است. آیا ما میخواهیم حکومت احمدینژادها را آن چنان پیروزمند و ترسناک ببینیم؟
روشن است که عناصری از چپ ایران طبعا هنوز پاک از دوران جنگ سرد بدر نیامدهاند، ولی مسائل جهانی و به ویژه برآمدن اسلام رزمجو، پیچیدهتر از آن است که با نفت و شرکتهای چند ملیتی و نئوکانها توضیح دادنی باشد. فروکاستن موضوع به صلح دربرابر جنگ، حتی با پیوستنش به دمکراسی و جز آن، در واقع پرده دودی خواهد بود که برنامه اتمی در پشت آن دنبال خواهد شد و از آنجا که بمب جمهوری اسلامی “علت جنگ“ است بر احتمال آن خواهد افزود.
مبارزه ما در این موقعیت ویژه ــ و درعین پایبندی به صلح و دمکراسی و اعلامیه جهانی حقوق بشر و حقوق شهروندی و عدم تمرکز که بیست سال است میگوئیم و به رو آورده نمیشود ــ با برنامه اتمی رژيم است که خطر جنگ را پیش آورده؛ که گروههائی را از ایرانی و بیگانه دلگرم کرده و به راه تجزیه ایران انداخته؛ که نه تنها در طیف راست افراطی آمریکا بلکه در کشورهای مهم اروپائی نیز جنگ را آشکارا به عنوان واپسین گزینه روی میز قرار داده است. مبارزه ما همچنین با آنهائی است که به نام دمکراسی، ملت ایران را به ملتهای ایران پاره پاره میکنند و در انتظار جنگاند که سرزمین ایران را نیز پاره پاره کنند.
گزینههای جایگزین جنگ، جدا از تبلیغات و شعارهای زیبا، یا تحریمهای کمرشکن اقتصادی است که روسیه تا چیزی به دست نیاورد از طریق شورای امنیت نخواهد گذاشت؛ یا محاصره دریائی ایران است که ناچار به جنگ خواهد کشید؛ یا گفتگوی مستقیم آمریکا و جمهوری اسلامی است با پادرمیانی روسیه. آمریکائیان با پافشاری بر برنامه کارگذاشتن سیستم دفاع ضد موشکی خود در لهستان و جمهوری چک، ولادیمیر پوتین را به خشنترین صورتی چالش کردهاند. این میتواند دری نیز باشد که بر معامله و توافقهای گستردهتر گشوده میشود. آن سیستم مستقیما به برنامه اتمی جمهوری اسلامی ربط داده شده است.
ما نمیباید از گشودن این گره در معاملهای به میانجیگری روسیه نگران باشیم. اگر جمهوری اسلامی دربرابر گردن نهادن به نظارت بینالمللی و دست برداشتن از فراوری اورانیوم، از آمریکا تضمینهای امنیتی و امتیازات اقتصادی بگیرد و روسیه مثلا برنامه دفاع ضد موشکی آمریکا را در همسایگی خود متوقف سازد ما به عنوان ایرانی و مخالف زیان نخواهیم کرد. (این دورنمائی است که میباید امید به رسیدنش داشت). ما در هیچ صورت نمیباید سرنگون کردن رژيم را از آمریکا بخواهیم. دفاع از حقوق بشر در ایران نیز قربانی چنان معاملهای نخواهد بود. هیچ دولتی نمیتواند امضای خود را پای قراردادی بگذارد که دفاع از قربانیان تجاوز به حقوق بشر در آن منع شده باشد. برطرف شدن خطر جنگ و ویرانی و کشتار و تجزیه به بیش از اینها میارزد. (در تجزیه کشورها جنگ و مداخله خارجی همواره عامل اصلی بوده است. ملت لهستان چهار بار در سدههای هژدهم و بیستم قربانی تقسیم و تجزیه بود؛ ایران سیصد و پنجاه سال از سده ۱٦ تا ۱۹).
جنبش ضد جنگ ایرانیان نمیباید نقش جنبش جهانی صلح و دمکراسی را در چند ساله پس از جنگ دوم داشته باشد. آن جنبش جهانی تا هنگامی به راه بود که شوروی با انفجار بمب هیدروژنیاش خود را به پای آمریکا رسانید. اندکی پس از آن تانکهای روسی به جنبشهای مردمی، یکی پس از دیگری، در اروپای شرقی اشغال شده پایان دادند.
همرائی و همکاری برگرد شعار نه جنگ، نه جمهوری اسلامی (شامل برنامه سلاح اتمی) و نه تجزیه، ممکن است پارهای ملی مذهبیهای دنبالهرو و نیازمند رژیم اسلامی و پارهای چپگرایان دنبالهرو و نیازمند ملتسازان را دربر نگیرد ولی با منافع ملی ایران سازگاری بیشتر دارد. یکبار دیگر نمیباید برای رسیدن به مقصد درست سوار قطار عوضی شد.
نوامبر ۲۰۰۷
پیش از یک دیوار تازه
بخش 1
تعهد به نیاخاک کهن
پیش از یک دیوار تازه
ما در بیرون ایران سرانجام به آزادی گفتار رسیدهایم ــ آن اندازه از دمکراسی که بیشترمان به عنوان بیگانه و میهمان میتوانیم بورزیم ــ و همه چیز از آن آغاز میشود، از حکومت مردم برای مردم تا حقوق بشر. ولی مانند هر فضیلت نویافته میباید آدابش را نیز فراگیریم ــ مکانیسمهائی که سودمندیهای نهائی آزادی گفتار را همچون بزرگترین سلاح در پیکار با دروغ و ستمگری به بار میآورد. این سودمندیها را به دو بخش میتوان کردـ رسیدن به حقیقت، و رسیدن به تفاهم و همرائی و همفکری و همکاری که سلاحهای نیرومندی در مبارزه با بیماریهای اجتماعی است ــ بسته به اوضاع و احوال. آزادی گفتار همچنین میتواند سلاحی برای پوشاندن حقیقت و جنگ تا نابودی باشد، باز بسته به اوضاع و احوال. تفاوت جامعههای سالم و بیمار یکی هم در کاربرد این سلاح است. در بیماری سیاسی ما همین بس که در آزادترین جامعهها دست گشادهای را که برای ابراز نظر یافتهایم اسباب ژرفتر کردن درهی سوءتفاهمها و اختلافات میسازیم.
اگر بحث سیاسی آزادانه صرفا به قصد کوبیدن مخالف و جلب موافق باشد نه تنها برخلاف طبیعت آزادی گفتار کار میکند بلکه در خدمت گرایشهای ضد آزادی در میآید. سرانجام بحثی که رسیدن به حقیقت و تفاهم در آن جائی ندارد و واژهها کار شمشیر را میکنند آن است که طرفهای بحث خواهند گفت همین است که هست و دیگر زور است که سخن آخر را خواهد گفت ــ مانند آنچه تقریبا همیشه در ایران دیدهایم. اگر کسان حتی حاضر به شنیدن استدلالهای دیگران نباشند و همان سخنان خود را به صورتهای گوناگون تکرار کنند دیگر بحثی نخواهد بود و رویدادها در فضای دیگری که ربطی به دمکراسی ندارد جریان خواهد یافت. دمکراسیها از همین جاهای کوچک در کشورهای جهان سومی مانند ما پیاپی شکست خوردهاند. آزادی گفتار نیز مانند رای دادن برای دمکراسی بس نیست. در کنار آنها روحیه آزادمنشی را میباید پرورش داد وگرنه گفتار آزاد به حالت تاسفآوری میافتد که به فراوانی در همین رسانههای خودمان میبینیم؛ و رای دادن پوششی برای انحصار مراکز قدرت استبدادی میشود.
سی سالی است که ما در بیرون میتوانیم هرچه میخواهیم بگوئیم و بشنویم. در این سه دهه چند نمونه میتوان نشان داد که طرفهای بحث ــ موضوع آن تاریخ همروزگار باشد یا شخصیتهای تاریخی یا در این اواخر موضوع حقوق اقوام ایرانی و عدم تمرکز ــ که بحثها به جائی رسیده باشد؟ بگذریم از مواردی که گفتگو فاصلهها را بیشتر و اعتماد متقابل را کمتر کرده است. آنجاها هم که اختلاف نظز به دلیل اقدامات رژیم برطرف شده است ــ رویکرد به اصلاحات ــ هیچ تفاوتی نکرده است.
تاریخ همروزگار و شخصیتهای تاریخی اهمیت چندان ندارند ولی مسئله حقوق اقوام و عدم تمرکز در دستهای کسانی تا سلاح کشنده بالا میرود. بیزاری و کینهای که از نوشتههای پارهای سخنگویان قومگرا زبانه میکشد درهای هر گفتگو را چه رسد به تفاهم بسته است. دیگران نیز که مواضع اعتدالیتری دارند همان بیاعتنائی به واقعیات شناخته شده علمی و بینالمللی و همان انکار و نادیده گرفتن اعلامها و استدلالهای مخالف را نشان میدهند. مخالفان فدرالیسم و جدائی و مرزکشی زبانی و حق تعیین سرنوشت، خواهان برطرف کردن تبعیض و تمرکز بر پایه اسناد تصویب شده سازمان ملل متحد در یک نظام دمکراسی لیبرال و حکومت غیر متمرکز هستند. انتظارشان این است که دستکم یادآوریهای پیاپی آنان شنیده شود. اما هیچ واکنشی حتی رد و انکار نیست ــ همان گفتگوی کران. باز قوم نیست و ملت است و ملت یعنی زبان و دمکراسی یعنی فدرالیسم، و حقوق بشر یعنی حق تعیین سرنوشت. مرغ بحث یک پا دارد و دیگران نظرشان هر چه باشد، فاشیست و مخالف حقوق دمکراتیک ملتهای ایران هستند و نمیخواهند آنها به زبان مادری خود سخن بگویند و آموزش ببینند.
تا ناآرامیهای یکی دو ساله گذشته در آذربایجان، بلوچستان و خوزستان و پاسخ خشونتبار رژيم به تظاهرات مردم و تلاش فزاینده گروهها و سازمانهای قومی که در دفاع از حقوق هممیهنان غیر فارسی زبان به درجات گوناگون قربانی تعصب و خشونت شدهاند نمیبود میشد چندان به موضوع نپرداخت. ولی تحریکات از هر سو، و سیاستهای خارجی و داخلی رژیم اسلامی که سراسر در مسیر ازهم گسیختن کامل جامعه ایرانی است جائی برای آسودگی و آسانگیری و روزمرهگی نمیگذارد. این بس نیست، پارهای محافل بیگانه نیز برای ضعیف کردن جمهوری اسلامی با بهرهبرداری از نارضائیهای قومی و مذهبی در ایران طرحهائی ریختهاند که ایرانیان را به جان یکدیگر بیندازند.
ما بازی با آتش را از گوشههای گوناگون از درون و بیرون ایران و از درون و بیرون دستگاه حکومتی میتوانیم ببینیم. اوضاع کنونی دست کم از یک نظر دوران انقلاب اسلامی را به یاد میآورد ــ هنگامی که نیرو های سیاسی بی هیچ پروای آینده با سر به فرصتی که پیش آمد زدند. امروز سرهای شکسته از شمارش هم درگذشته است. در فضای پرتنش و حساس کنونی انتظار همه گونه زيادهروی و انحراف و سوءاستفاده میتوان داشت و عوامل رژيم بويژه از هيچ اقدام خرابکارانه رويگردان نخواهند بود. بی هيچ مبالغهای میتوان گفت که کشور ما مدتهای دراز است با چنين وضع پر مخاطرهای که امنيت شهروندان و موجوديت ملی را تهديد میکند روبرو نبوده است. از سوئی بحران اتمی که ايران را برلب پرتگاه برده است و از سوئی ندانمکاری و فساد و زورگوئی حکومتی که لحظه به لحظه زندگی میکند و همهاش به آخرالزمان میانديشد جای هيچ خوشبينی به آينده نمیگذارد.
پیش از آنکه یک دیوار دیگر میان ما کشیده شود بدنیست به امکان تفاهمی بر موضوع حقوق اقوام و عدم تمرکز بیندیشیم. شناخت حق افراد به اينکه حقوق برابر انسانی داشته باشند و دور از هر تبعيض و آزار به زبان مادریشان بخوانند و بنويسند و از مذهبی که خودشان میخواهند پيروی کنند و امور محلیشان را خودشان در دست داشته باشند و حکومتشان را خودشان انتخاب کنند وظيفه همه آزاديخواهان ايران است. پيوستن به مبارزه برای اجرای اين تعهدات نه تنها در حل مشکل اقليتهای مذهبی و قومی موثر خواهد بود بلکه قدرت لازم را برای آزاد کردن ايرانيان از حکومت ارتجاعی فاشيستی بسيج خواهد کرد. عدم تمرکز و تقسيم اختيارات حکومتی، بزرگترين تضمين دمکراسی و جلوگيری از برآمدن نظامهای استبدادی بهر شکل و نام است.
پيش از آنکه کارها از دست بدر رود و نيروهای دلسوز و ميهندوست مغلوب عناصر افراطی و بیمسئوليت شوند بايد برای دفاع از موجوديت ملی ايران و حقوق همه اقوام و مذاهب در اين سرزمين، به فعاليت، و مبارزه با سياستهای تبعيضآميز و سرکوبگرانه رژيم آخوندی پرداخت. تفرقه و دشمنی در ميان مردم و نيروهای سياسی تنها به جمهوری اسلامی کمک خواهد کرد که چند صباحی بيشتر به تاراج منابع ملی بپردازد و دانشگاهها را گورستان و گورستانها را آباد کند و گروههای بيشتری را به اعتياد يا گريز از کشور و آوارگی در خارج بکشاند.
نوامبر ۲۰۰۷
زمینه واقعی همرائی ملی
بخش 1
تعهد به نیاخاک کهن
زمینه واقعی همرائی ملی
در روزهای پایانی ماه گذشته در واشینگتن همایشی، یک کنگره حزبی مخالفان تبعیدی رژیم اسلامی، برپا شد که فرایند دگرگون کردن فضای سیاست ایران را اندکی پیشتر برد. دگرگون کردن فضای سیاست را در اینجا دستکم نمیباید گرفت. از کارزار سیاسی و فرهنگی ما با حکومت و جهانبینی آخوندی تا ساختن یک جامعه شهروندی در ایران، همه چیز بستگی به آن دارد. اگر ملت ما امروز در اینجاست، فراآمد فضای سیاسی است که دو نسل ایرانیان، با کوردلی باور نکردنی، خود را محکوم به زیستن در آن کردند. در آن کنگره جمعی از نمایندگان انتخابی واحدهای حزبی که توانسته بودند خود را به پایتخت آمریکا برسانند همایش را با دعوت از چند سخنران میهمان رونق بیشتری بخشیدند ــ درست به همان قصد کمک به دگرگونی که از آن سخن رفت.
همایش، کنگره حزب مشروطه ایران بود که همان نامش مرزی ناگذشتنی با دیگرانی میکشد. حزبی با چنان نام در یک سوی دره است ــ یکی از درههای فراوان جغرافیای سیاست ما ــ دیگرانی که هر اشاره به پادشاهی، اگر چه در بهترین دگردیسی آن، دستهاشان را به سلاح دشمنی میبرد، در سوی دیگر آن. با اینهمه در کنگره، هم شاهزاده رضا پهلوی سخن گفت و هم دو تن از مشهورترین نمایندگان گرایش جمهوریخواه. از آن مهمتر پیام هر سه سخنران و خود کنگره نیز، همه در روشنگری معانی دگرگون کردن فضا بود ــ در ضرورت اولویت دادن به محتوای دمکراتیک نظام سیاسی به جای تمرکز بر شکل آن؛ پذیرفتن مسئولیت شخصی و گروهی، و اسطوره زدائی از تاریخ که سیاست ایران را دنبالهرو فولکلور شیعه آخوندی گردانیده است؛ اشتباه نگرفتن برنامه سیاسی با ایدئولوژی و جلوگیری از ایدئولوژیزده شدن؛ گذاشتن یکپارچگی و یگانگی ملی ایران در بالاترین جاها که سخنران میهمان دیگری پیرامون آن سخن گفت.
ما نمی توانیم در اهمیت آن نشست و تاثیر آن مبالغه کنیم. این نیز یکی دیگر از رویدادهای ضروری کوچکی بود که میتواند به دگرگونیهای بزرگ بینجامد. حتی نمیتوان گفت که با همه آنچه گفته شد موافق بودیم. حزب از جمله با قرار دادن فدرالیسم به عنوان یکی از صورتهای تمرکززدائی مخالف است. فدرالیسم و جدا کردن همزبانان از یکدیگر، از همپاشی ایران و افتادن گروههای قومی به جان یکدیگر و باز شدن پای بیگانگان را به دنبال دارد؛ یک مسئله اصولی است که با بنیاد ایران به عنوان یک کشور یک ملت در ستیز است. آن را نمیباید در کنار مثلا شکل حکومت گذاشت که موضوع رایگیری آینده خواهد بود. آنچه برای ما میتواند پایه یک همرائی consensus قرار گیرد تقسیم قدرت حکومتی و شناخت حقوق فرهنگی و مدنی “افراد وابسته به گروههای قومی“ است، در هر گوشه ایران باشند ــ چنانکه عینا در میثاقهای اعلامیه جهانی حقوق بشر آمده است. ما برای هیچ فرد و گروهی حقی بیش از آنچه در آن اسناد آمده است نمیشناسیم و فدرالیسم برای ما یک گزینه و موضوع مذاکره نیست.
این شیوه که برای رسیدن به همرائی، به هر کس هر چه خواست بدهند نشان از آن دارد که ما هنوز معنای درست همرائی را نمیدانیم. فرمول واگذاشتن هر مسئله اصولی (و نه شکل پادشاهی و جمهوری یا مسائل عملی مربوط به قانون اساسی) به رای آینده مردم نیز گریز از برابر مسئولیتی است که ما هماکنون در برابر ملت خود داریم. در مسائل اصولی هیچ امتیازی نمیتوان داد. برای دمکراسی و حقوق بشر همهپرسی نمیتوان کرد. سازش و ملاحظات تاکتیکی اندازهای دارد. مثلا برای جلب مذهبیها عرفیگرائی (سکولاریسم) را نمیتوان موکول به همهپرسی آینده کرد. اگر قصد افزودن بر متحدان باشد طرفداران مذهب در سیاست و حکومت را نیز در عموم گرایشها، از جمله کمونیستها، به تازگی، میتوان یافت. دفاع از فدرالیسم و حتی بیطرفی در برابر آن، کمتر از همه از وارث سنتی انتظار میرود که یکپارچگی و یگانگی ملی ایران یکی از مهمترین دستاوردهای آن و یک علت وجودی بنیادی آن به عنوان گزینهای در آینده ایران است.
***
چرا دگرگون کردن فضای سیاست ایران دارای چنین اهمیتی است؟ اگر نیک بنگریم پاسخ را سی سال پیش گرفتیم و اکنون میباید آن را فراگیریم. سی سال پیش درست را از نادرست نشناختیم و دشمنی را بجای همرائی گذاشتیم. سیاستی چنان بیمار ناگزیر به نکبت انقلاب و رژیم اسلامی انجامید. اکنون باز اشتباه گرفتن اولویتها و گذاشتن فرصتطلبی در جای همرائی بر اصول، نسخه ناکامی را از پیش مینویسد. اگر به جائی نرسد که نمیرسد، وضع موجود رو به بدی را ادامه میدهد، و اگر به جائی برسد ایران را در وضع بدتری خواهد انداخت. همه میگویند این بار نباید مانند سی سال پیش به این بسنده کنیم که چهها را نمیخواهیم. این درست است است و به همان اندازه لازم است که از هم اکنون خطوط اصلی جامعهای را که میخواهیم بر روی ویرانه کنونی بسازیم ترسیم کنیم. این کار با واگذار کردن هر موضوع اساسی به رای آینده مردم ایران نخواهد شد. با پنهان کردن موقتی کاردها نیز نخواهد شد. میباید پیشاپیش بر اصولی همرای شد که سود بهینه optimum همگان و نگهداری ایران در آن باشد.
یک اندیشهمند بریتانیائی دویست سالی پیش فرمولی عملی برای رسیدن به چنین همرائی یافت: بیشترین خوشبختی برای بیشترین مردمان. از شش دههای پیش ما میتوانیم آن فرمول را در جزئیات آن تعریف کنیم. اعلامیه جهانی حقوق بشر که بعدها با میثاقهای پیوست آن تکمیل شد بیشترین سود بیشترین مردمان را در خود دارد. هم امروز یکی دو میلیارد تن از مردم جهان در جامعههائی زندگی میکنند که بیشترین مردمان یا از وضع خود خشنودند و یا دگرگون کردن آن را در قدرت خود میدانند. ما تنها لازم است در احوال آن جامعهها، در نظام سیاسی که بر آن اعلامیه ساخته شده است و نامی جز دمکراسی لیبرال ندارد (لیبرال در کاربردهای اقتصادی خود امر دیگری است) باریک شویم و دست از تعاریف خودخواسته و ساختگی، و از خواستهای بیشترینه (حد اکثر،) و سازشکاری بر اصول برداریم.
همرائی بر دمکراسی به معنی اعتبار رای اکثریت ــ اکثریت مردم ایران و نه هر گوشه کشور ــ و در چهار چوب و محدود به اعلامیه جهانی حقوق بشر، آن زمینه همرائی است که بیشترین خوشبختی بیشترین ایرانیان در آن خواهد بود. ارتباطی هم به هیچ حزب و گروهی ندارد. از دو سه هزار سال دگرگشت (تحول) اندیشه و عمل سیاسی بشری پدید آمده است و ما میباید خیلی هنر کنیم که آن را دریابیم و به عمل درآوریم. با اینهمه چنانکه آن کنگره و نمونههای فراوان دیگر نشان داده است جامعه روشنفکری ایران دارد به صورتی تردیدناپذیر به سپهر دمکراسی لیبرال گام میگذارد. کمونستهای سربلندکرده که بار دیگر همراه حزب اللهیهای از هر رنگ، بحث سیاسی را میدان بدترین لجنپراکنیها (به سخنگویان لیبرال) کردهاند در برابر این موج بالاگیرنده بختی بیش از متحد تاکتیکی توتالیتر خود در کاخ ولایت فقیه ندارند. گزارشهائی میرسد که پارهای از پرشورترینشان ترور شخصیت مخالفان خود را بس نمیدانند و چاقوکشانی را نیز به خدمت گرفتهاند که دگراندیشان را از گرد هم آمدن بترسانند. سرمشق رئیس جمهوری در وارد کردن چاقوی ضامندار در گفتمان سیاسی، ظاهرا دمکراتهای شورائی را بسیار خوش آمده است. شورا(ساویت)های انقلاب ـ کودتای ١۹۱٧ با همین شیوههای خلقی، زمینهساز استالینیسم شدند. مردم ایران هر چه هم حافظه تاریخی کوتاهی داشته باشند دیگر به دام هیچ ایدئولوژی توتالیتری نخواهند افتاد.
دسامبر ٢٠٠٨
دو راهی کردستان
بخش 1
تعهد به نیاخاک کهن
دو راهی کردستان
من از اوایل دهه نود، پانزده سالی در تلاش برای گفت و شنودی با معنی با نمایندگان سازمانهای قومی بودهام. بار نخست در هامبورگ بود و بار آخر در پاریس، و در میانه بسا شهرها در نیمکره شمالی. هر فرصتی دست میداد پا به راه میشدم. با تقریبا همه آنها گفتگوهای مفصل داشتم. بسیار در مسائل گروههای قومی ایران به ویژه کردان نوشتم و سرانجام به سبب نداشتن طرف گفتگو دست برداشتم. زیرا اگر واکنشها سکوت و تکرار نبود (گوئی در گفتگوی کرانیم) خشم و خروش دشمنانه بود، و ترور شخصیت با حربههای زنگزده در دستهای ناتوان. برای خود من آن گفتگوها بیهوده نماند و در تدوین قطعنامه حقوق اقوام و عدم تمرکز موثر افتاد که نخست از تصویب یک کنفرانس حزبی و سپس کنگره پنجم حزب مشروطه ایران گذشت و بعد به منشور حزب پیوست شد. (یک عامل قطعی در دست برداشتن از گفت و شنود، سکوتی بود که سازمان های قومی در برابر آن قطعنامه نشان دادند.)
آنچه آن همه سالها نگذاشت نومید شوم باور استوارم به این است که مسائل خود را نه با زور، نه با مداخله بیگانگان، نه با تن در دادن از ناچاری و احساس فزاینده بیگانگی و رنجش، برطرف کنیم؛ و باور استوارم به این است که سیاست همه پهنه عواطف نیست و پیوسته میباید بر مولفه انتلکتوئل آن افزود ــ که به معنی آگاهی بیشتر بر عناصر شکلدهنده یک موضوع یا پدیده، و نگاه دقیقتر به پیامدهای نیندیشیده و ناخواسته تصمیمهاست.
اکنون برای نخستین بار صدائی از میان همهمه آشنای گفتمان ملتسازان میشنوم (این گفتمان به تندی پوست میاندازد و هر بار رنگ تندتری میگیرد). یک طرف گفتگو پیدا شده است که میتواند نگاه گستردهتری بر موقعیت بیندازد. آقای همن سیدی یک روشنفکر کرد ایرانی که ایشان را از سلسله گفتارهای پرمغز کد انقلاب و کد رفسنجانی شناختم در نوشته کوتاهی مرا به از سر گرفتن تلاش بیهوده پانزده ساله امیدوار کردهاند. آن نوشته را، زیر عنوان دوراهی کردستان، در زیر میآورم تا بتوان بحث را آغاز کرد:
“در چند دهه گذشته فضای سیاسی کردستان حامل دو پیام متفاوت برای ایرانیان بوده است. گاهی منشا نگرانی و گاهی هم نقطه امید. اما این دوگانگی تنها از سوی فرستنده نبوده که نشان از کیفیت مخاطبان نیز داشته است. کردها در ایران در دورههای مختلف، هیچ خیری از ایرانی بودن خود ندیدهاند اما باز هم کماکان بر آن پای فشردهاند. برخی این پافشاری را ناشی از شکل نگرفتن ناسیونالیزم کردی و شماری هم آن را دلیل همخوانی دو ناسیونالیزم کردی و ایرانی پنداشتهاند. هر چه باشد تا کنون علیرغم همه بیمهریها دومی یعنی اصرار بر ایرانی بودن جریان غالب بوده است اما ایا این اصلی ابدی خواهد بود؟ سکوت همیشگی هموطنان ایرانی در برابر جنایات اعمالشده و همدردی کردها در دیاربکر و سلیمانیه آیا ریشهای ازلی ندارد؟ سیاست دولتها در دورههای مختلف و نقش هموطنان در شکلگیری این سیاستها چگونه بوده است؟ سکوت کردستان در یک سال اخیر چه پیامی داشته و عزم و اعتصاب امروز چه پتانسیلی برای آینده ایران خواهد داشت؟
“واقع شدن قسمتی از کردستان در جغرافیای سیاسی ایران بخشی از هویت آن است اما همه آن نیست، واقعیت این است که کردها در ایران، اولا هیچگاه شرایط برابر بودن با سایر ایرانیها را تجربه نکردهاند دوما به مرور احساس سرنوشت مشترک با سایر کردها در ان سوی مرزها تقویت شده است، مخصوصا زمانی که از سوی دولتهای حاکم یا هموطنان فعلیشان مورد تبعیض و تهاجم واقع شدهاند. اما همانطور که در ابتدا اشاره شد تا کنون این کشش و رانشها نتوانسته به صورت قطعی دل آنها را از ایران بکند. در قرن اخیر دو دولت حاکم بر ایران یکی به نام خاک و دیگری به نام خدا با تمام توان در پایمال کردن حقوق کردها کوشیدهاند. این دولتها از توطئه علیه کردها در آن سوی مرزها هم غافل نبودهاند. نقش محمدرضا شاه پهلوی در شکست جنبش مصطفی بارزانی که هنوز هم در گوش کردها با نام “ئاشبه تال“ یا مایهپوچ سنگینی میکند، فراموش شدنی نیست. توطئههای جمهوری اسلامی نیز علیه حکومت منطقهای کردستان در عراق یا جنبش کردها در ترکیه هم که داستان مفصلی دارد. اما آنچه جای تامل است نقش شهروندان ایران در عملکرد دولتهایشان است. این نقش یا به صورت همراهی بوده یا به شکل سکوتی که میتوان آن را به رضایت تعبیر کرد و شمار مخالفتها بسیار اندک. در آغازین سال حیات جمهوری اسلامی که به نام اسلام دستور جنگ علیه کردستان صادر شد تنها اخوندها به کردستان حمله نکردند! بلکه مردمی مسلمان از نقاط مختلف ایران برای جنگ علیه کفار به کردستان یورش بردند. این تب مذهبی با هزینه بسیار زیاد عاقبت فرو نشست اما حکومت مذهبی کماکان در کردستان غیر مذهبی، باقی ماند! کردها با همه این مصائب با اعتقادی که به مبارزه داشتند راه خود را ادامه دادند و این همان راهی است سایر مردم امروز پیش روی خود میبینند، هر روز هزاران نفر از ارتش بیست میلیونی بریده و به جبهه آزادیخواهی میپیوندند، اما مشکل اینجاست که این جبهه بسیار متزلزل است چرا که هنوز بدون میثاق و پیمانی جدید است و تداوم آن دشوار. خیلی سوالها باید جواب داده شود و خیلی از ابهامات باید رفع شود و الا به سرنوشت همان جبههای دچار خواهد شد که اواخر سال ۵۶ شکل گرفت و اوائل سال ۵۸ از هم پاشید! باز در بر همان پاشنه خواهد چرخید. عدم احترام به حقوق اقلیتها و قوم و عشیره خواندن آنها تنها به زیان اقلیتها تمام نخواهد شد بلکه هیج دولتی هم در اینده ایران روی آسایش را به خود نخواهد دید، هماکنون نیز بخشی از عدم کامیابی جبهه جدید ناشی از عدم رفع تهدیدها و تبعیضها است. کردستان در تمامی ۳۰ سال بعد از انقلاب دمی از مبارزه باز نایستاده بود اما در یک سال اخیر، به دیده گمان و تردید به جنبش سبز نگریسته بود، در واقع عدم همراهی کامل کردستان با تهران ریشه در همین گذشتهها دارد. کردها حق دارند که یک بار دیگر بیگدار به آب نزنند چرا که اکنون بیش از ۳۰ سال است بهای همراهی با انقلاب ۵۷ را میپردازند! آنها هنوز ضمانتی برای تکرار نشدن مشکلات دیروز کسب نکردهاند تا به این جنبش نیز لبیک گویند! اکنون نیز در پی اعدامهای اخیر، کردهای سایر بخشهای کردستان را بیشتر همراه و همدرد خود یافتهاند!
“باید چارهای اندیشید. دو راهی کردستان البته میتواند به بزرگراه آزادی ایران ختم شود باید نخبگان جبهه جدید گفتگوئی شفاف را آغاز کنند، آنچه تا کنون بوده تنها مونولوگ یا بیان یک طرفه بوده است. باید جوابگوی سوالها هم بود و بیان خود را به دیالوگ تبدیل کرد. اعتصاب اخیر کردستان حامل پیام مهمی است: تغییر در ایران امری شدنی است و برای آن پتانسیل بسیاری در کردستان موجود است، میتوان آن را در ایران همهگیر کرد، فقط باید جلب اعتماد شود. قدم اول را مردم کردستان برداشتند. گام دوم باید از سوی نخبگان فارس و آنگاه سایر مردم ایران برداشته شود. مقالهای از اقای داریوش همایون قابل تامل است، ایشان در “پیشمرگان پیکار مردم“ کردها را بارها پیشمرگان مبارزه همه ایران دانستهاند و تجزیهخواهی آنها را از سر ناچاری وصف کردهاند. این بسیار ارزشمند است، نمیتوان از داریوش همایون توقع داشت که در این مورد درست به مانند داریوش آشوری بیاندیشد اما توقع به جائی است اگر خواسته شود در این برهه حساس نقش زندهیاد داریوش فروهر را ایفا کند. این دو داریوش زیاد تفاوتی نداشتند. تنها با اندکی اختلاف فاز، هر دو راهیان مدار ایراندوستی بودند. داریوش همایون البته به مانند داریوش فروهر زندان دوران پهلوی و هم سلولی و رفاقت با مبارزان کرد را تجربه نکرده است، اما برای آن به گونهای دیگر میتوان نقاط مشترکی یافت. ولی نخست باید مونولوگ را به دیالوگ تغییر دهیم، دیالوگی که در آن، نه خدا و نه خاک که خود انسان محور باشد.“
آوردن این نوشته در اینجا علاوه بر استقبال از فرصت گفت و شنود نشانه درجهای از موافقت است. اصلا در همه آن پانزده سال اگر درجهای از موافقت با طرف مقابل نمیبود آن همه دیدارها صورت نمیگرفت. آنچه تا کنون ندیده بودم درجهای از موافقت، از کوشش برای یافتن زمینه مشترک، بود. اکنون میتوان وارد گفت و شنودی شد که گوشها نیز از هر دو سو میشنوند و تنها دهانها کار نمیکنند.
ژوئن ۲۰۱۰
لیبرال دمکراتها و مسئله قومی ایران
بخش 1
تعهد به نیاخاک کهن
لیبرال دمکراتها و مسئله قومی ایران
خانم مارال سعید در نوشته خود “لیبرال دمکراتها و مسئله ملی ایران“ (اخبار روز*) موضوعی بسیار پیچیده را که میتواند به بهای سنگین جبرانناپذیر برای ملت ما تمام شود و میلیونها تن را به تیرهروزی بیندازد مانند عموم “فدرالیست“ها (با پوزش از آلکساندر هامیلتون و جرج مادیسون) با چند جمله گذشتهاند و پایه استدلال خود را برای اثبات چوبین بودن پای استدلالهای من بر بنیاد پولادین گفتاوردهائی گذاشتهاند که من خود با آنها مخالفم. ایشان توصیه میکنند که من جملات زیر دیگران را به یاد آورم:
“…تودهایها، این خائنان به میهن، میهنپرستان غیور ایران را درجریان کودتای نوژه لو دادند“
“…استنباط مردم به خیانت از همکاریهای چپها (حزب توده، سازمان فدائیان اکثریت) با رژیم، طبیعی بود. امّا، این همکاری نتیجهی همان سیاست ضد امپریالیستی است.“
آنگاه پیروزمندانه نتیجه میگیرند که “آخر چگونه است که تودهایها با قرار گیری در کنار جمهوری اسلامی ایران با توجیه “پشتیبانی از انقلاب“، خائن و وطن فروشند، ولی اعضا و هوادران حزب لیبرال دمکرات ایران با قرار گیری در کنار جمهوری اسلامی ایران با توجیه “حفظ میهن“ وطندوست و وطنپرست؟“ اما آیا بهتر نیست ایشان پرسش خود را به گویندگان آن سخنان ببرند؟ ولی آنها هم که موضع اعضا و هواداران حزب را نگرفتهاند.
با آنکه گفتاوردهای ایشان به این ترتیب هیچ جائی در بحث ما ندارد از فرصت برای اندکی روشنگری بهره میگیرم. تالیران میگفت خیانت (که ما مانند نقل و نبات پخش میکنیم) مسئله زمان است. منظورش این بود که امری که یک روز خدمت شمرده میشود با دگرگونی اوضاع و احوال خیانت به قلم خواهد رفت. نمونهاش همین شرکت در انقلاب اسلامی. تالیران برخلاف خیانت به اشتباه اهمیت میداد که در سیاست بدترین است. من جز به مجاهدین در سالهای جنگ ایران و عراق نسبت خیانت ندادهام و تا آنجا که به انقلاب ارتباط دارد به همه مخالفان رژیم حق دادهام از آن بیزار و در پی برداشتنش باشند. این حق هر کسی است. اما آنجا که بر خلاف همه نظام ارزشهای خود دنبال خمینی و اسلام سیاسی افتادند اشتباه کردند. خیانتی در کار نبود. حق با تالیران است.
یک بنیاد پولادین دیگر در برابر پای استدلال چوبین من تعریفهائی است که ظاهرا ویکی پدیا از ملت کرده است:
“ملت به گروهی از انسانهای دارای فرهنگ، ریشهی نژادی مشترک و زبان واحد اطلاق میگردد که دارای حکومتی واحد هستند، یا قصدی برای خلق چنین حکومتی دارند. با پذیرش این تعریف، فوراً این پرسش به ذهن میرسد که، مردمان ساکن محدودهی جغرافیائیی ایران، جدا از همزیستیی چند هزار ساله، که نتیجهاش آمیزش فرهنگ، زبان و حتی نژاد است، آیا اساساً همگی دارای یک فرهنگ، یک زبان و یک ریشهی نژادی هستند؟ بدون کوچکترین اما و اگر، پاسخ منفی است.
با این پاسخ، حتماً شما نیز مثل من به این میاندیشید که؛ پس اصرار آقای همایون به نادیده انگاشتن این حقیقت، که اقوام و ملل مختلفی ساکن محدودهی جغرافیائیی ایران هستند، و بنا بر منافع و ضروریات، پارهای به زور و پارهای داوطلبانه در طول تاریخی چند هزار ساله درکنار هم زیستهاند، در چیست؟ “
میبینیم که به نظر نویسنده محترم همین قصد خلق ملت، ملت میسازد اما “همزیستی چند هزار ساله که نتیجهاش آمیزش فرهنگ، زبان و حتا نژاد است“ ملت نمیسازد. از این شگفتتر، آمیزش چند هزار ساله از یک سو آمیزش فرهنگ زبان و حتا نژاد است و از سوی دیگر و بیفاصله هیچ کدام اینها نیست.
(در باره نژاد که مفهومی نامعین است بد نیست خاطر نشان کنم که یک دانشمند ایرانی و همکارانش تازگی نتیجه آزمایش “دی ان ا“ی زنان و مردانی از هم گوشه و کنار ایران را به پایان رسانیدهاند و آشکار شده است که همه ما بازماندگان ساکنان هفت هزار سال پیش این سرزمین هستیم. یک یادآوری کوچک هم بد نیست: آمریکا با آن تنوع قومی یک ملت است و اسکاندیناوی (به استثنای فنلاند) با یگانگی در تقریبا همه چیز چهار ملت است. (عامل تعیین کننده مانند همه جا تاریخ است.)
نویسنده محترم برای اثبات موضوعی که تصمیمش را گرفتهاند حق دارند که چنان جملات گیج کنندهای را از ویکی پدیا و جاهای دیگری به همان اعتبار درآورند، ولی به ما نیز حق بدهند که امری به اهمیت دفاع از موجودیت ایران را جدیتر از اینها بگیریم. مساله ابعاد بسیار گستردهتر و پیچیدهتری دارد و بسیار دستها در آن است.
در موضوع فدرالیسم نیز پیشنهاد من این است که که از تعریفهای ویکی پدیائی (از ویکی پدیای فارسی همه چیز میتوان درآورد) بدر آیند و واقعیات امر را به دیده آورند. سی سال پیش تصور شد که از شاه بدتر نیست. امروز میگویند از جمهوری اسلامی بدتر نیست (یک زلزله ۸ ریشتر در سراسر ایران یا فرضا یک حمله اتمی چطور؟) ولی اینها نمیتواند تعیینکننده راه یک ملت باشد. ما از دشمنی با هیچکس به راه مبارزه نیفتادهایم. مصلحت این ملت و این کشور چند هزار ساله در چیست؟ اول در این است که بماند و نه دیگران بر آن بتازند، نه مردمانش به جان هم بیفتند.
ما نیز تردید نداریم که “نظام جمهوری اسلامی ایران سد راه پیشرفت و بهروزی مردم ایران است [نه] ترکها (آذریها) و کردها و لرها و بلوچها و ترکمنها و عربها و دیگر اقوام ساکن ایران زمین.“ ما این اقوام را چنان دوست داریم که نمیخواهیم یکی از افراد آنان نیز از ما دوری کنند و آنچه بتوانیم برای بهروزی آنان و برطرف کردن تبعیض در یک جامعه شهروندی خواهیم کرد.
اکتبر ۲۰۱۰
ـــــــــــــــ
پس از گفتوشنود بیهوده، هشدار
بخش 1
تعهد به نیاخاک کهن
پس از گفتوشنود بیهوده، هشدار
دوست گرامی آقای همن سیدی مرا پاک خلع سلاح کردهاند. من که باشم که با علم و هنر در بیفتم که فدرالیسم از نظر ایشان با آنها یکی است. مشکل من تا کنون این بوده است که به منظره واقعی، به تاریخ فدرالیسم از انقلاب آمریکا به بعد، نگریستهام و جز ملاحظات عملی و مربوط به روابط قدرت و پیشینه تاریخی هیچ عنصر علمی در آن نیافتهام و سهم هنر را نیز در آنها همان چیرهدستی و کاردانی دیدهام که ما گاه واژه هنر را برای رساندن آن بکار میبریم.
از نزدیک دویست کشور عضو سازمان ملل متحد تنها شماری اندک، از مردمانی همسان تشکیل شدهاند و عدم تمرکز مسئله همه آنها بوده است یا هنوز هست. اماتنها معدودی (حدود ۲۵ کشور و تقریبا همه آنها از بقایای مستعمرات یا پارههای امپراتوریهای اروپائی) “تنها راهحل علمی“ مسائل قومی و عدم تمرکز را برگزیدهاند یا بر آنها تحمیل شده است. اکثریتی از بهترین جامعههای شهروندی که در آنها تبعیض و سرکوبگری به اقوام و مذاهب نیست غیرفدرال هستند و بیشتر حکومتهای موفق چه از نظر اداره کارآمد و چه رعایت حقوق بشر راههای دیگری جز فدراتیو زبانی برگزیدهاند ــ حکومتهای محلی، واگذاری اختیارات…
من همچنین پس از هشت ده سفر که به پاکستان فدرال کردهام و آن کشور را بیش از آن میشناسم که به سودش باشد، هیچ تصور نمیکردم که با مظهری از علم و هنر روبرو بوده باشم.
مبارزه من با فدرالیسم نیاز به توضیح دارد. مبارزه صورتهای گوناگون دارد و به معنی جنگ نیست وگرنه مبارزه مسلحانه نمیگفتیم. اشتقاقات دیگر ریشه مبارزه در عربی، ابراز، بروز، هیچکدام معنای جنگ نمیدهد. از گفتوشنود نیز رویگردان نیستم و آماده بودهام که از واشینگتن تا پاریس و هامبورگ و برلین و در همین ژنو هر جا امکانش بوده به گفتگوی رو در رو بشتابم و در دهها داد و ستد فکری قلمی با هواداران فدرالیسم انباز شوم. ولی دستاورد من از این همه کوشش آن بوده است که در ۱۷ سال گذشته از خودمختاری خلقها به فدراسیون ملت ـ ملیتهای ایران در مناطق ملی از اهل شش زبان معین (از جمله ملت فارس!) برسیم و خط ونشان کشیدنهای از هماکنون سازمانهای قومی را برای دیگران بخوانیم و سه سال پیش اعلام آمادگی گلباران چهار میلیونی خاک پای سربازان آزادیبخش آمریکا را بشنویم.
پیشرفتی را که آقای سیدی در همین مسئله حقوق همه افراد اقلیتهای قومی در من دیدهاند تایید میکنم و بیتردید آن گفتو شنودها در من اثر کردهاند. به همین دلیل شش سال پیش قطعنامه در حقوق مذاهب و اقوام و عدم تمرکز را به کنگره پنجم حزب مشروطه ایران پیشنهاد کردم که پذیرفته و به منشور یا برنامه سیاسی ما پیوست شد و آن را بارها به سازمانهای مربوط فرستادم ولی گوئی به دست هیجکس نرسید.
اکنون میبینم که تنها راهی که برایم مانده است هشدار دادن پیامدهای مبارزهای است که به گفتار آقای سیدی در خون کسانی هست. ایشان مخاطره را تنها در سیاستگرانی در آنکارا میبینند ولی آنچه من میبینم ابعاد بسیار گستردهتر و خطرناکتری دارد. ما با نیروهائی پاک بیمسئولیت در درون، در اجتماع ایرانی بیرون، در قدرتهای بزرگی در دور و نزدیک و به ویژه در همسایگی وحشتناک ایران سروکار داریم، منتظر برهم خوردن اوضاع و از هم پاشیدن قدرت مرکزی در صورت بروز جنگ. به همین دلیل هم هست که عناصری امروز نمیگویند ولی سه سال پیش میگفتند که آرزومند حمله آمریکا هستند.
آنها که سی سال پیش دیوانهوار به هیستری ضد شاه پیوستند امروز باز آمادهاند در هیستری دیگری با پیامدهای پیشبینیناپذیر بیفتند. بر آنها هرجی نیست ولی از کسی که هفت دههای در کار ایران و جهان گذرانده است نمیتوان انتظار داشت که در امری که با مانندهایش آشنائی فراوان دارد از ملاحظه هیچ هماوردی پای پس بکشد. من نمیخواهم خون از بینی هیچ ایرانی، از احمدی نژاد نفرتانگیز هم، بیاید. از گفتوشنود بامعنی که به خیر عمومی، و سود بیشترین کسان و نه منافع افراد و گروههای معین، خدمت کند نیز با همه استقبال میکنم. ولی اگر دیگران در خواستهای حداکثر خود تا اقداماتی بروند که این کشور را به خطر اندازد، در آن در وقت پیچاپیچ که سعدی میگفت، همه چیز دگرگون خواهد شد. آنگاه خواهند دید که مبارزه تا بدترین صورتهای آن در رگهای بیشمارانی به جوش خواهد آمد ــ از جمله اکثریتی از همینها که امروز از گفته من بهم برآمدهاند. سخن گفتن و استدلال کردن و پافشاری بر حتا افراطیترین مواضع و خواستها حق هر کسی است. هشدار دادن هم گاه لازم است.
در سیاست عنصر حیاتی تاریخ است. بی نگاه ژرف تاریخی هر بررسی در جامعه و سیاست ناقص خواهد بود. باز هم تاکید میکنم: ایران یک هسته سخت دارد. به فضای روز بسنده نمیباید کرد
این هشدارها و یادآوریها برای آن است که آگاهان و اندیشهمندانی مانند آقای همن سیدی آن سوی تصویر را نیز بهتر ببینند. ما همه در حلقههای پیرامون خود بسر میبریم و ممکن است مسائل به نظرمان آسانتر از آن بیاید که هست. تغییر و بهکرد نیز نمیباید تنها با من پایان یابد.
اکتبر ۲۰۱۰
ــــــــــــــ
انتخاب سیاهی در کار نیست
بخش 1
تعهد به نیاخاک کهن
انتخاب سیاهی در کار نیست
دوستان جوان من در ایران نوشتهاند که این بگو مگوهای ما بر سر فدرالیسم نامربوط است و در ایران کسی وقت خود را برای آن تلف نمیکند. من با اندکی ناراحتی از اینکه تسلیم عوالمی شدهام که گاه برای آنان سور رئالیستی مینماید دیگر این دفتر را میبندم. ولی پیش از آن چند کلمهای روشنگری درباره نوشته آقای تابان را لازم میدانم زیرا سامانه اخبار روز* از بهترین مراجع برای آشنائی با حال و هوای دوستان تبعیدی است که گاه بد نیست؛ و نفس بستگی ایشان به سازمان فدائیان ایران، علاوه بر پیشینه آشنائی، ایشان را در مقوله دیگری میگذارد.
پیش از ورود در بحث، قدرشناسی از توجه ایشان به تحول در حزب مشروطه ایران (لیبرال دمکرات) لازم است. ما بد نیست کارهای خوب یکدیگر را نیز یادآوری کنیم؛ و اطمینان میدهم که حزب از راه دمکراسی لیبرال دور نخواهد افتاد. ما هرگز سرنوشت خود را به ارتجاع و نیروی سیاه گره نخواهیم زد و تا کنون نیز تصور نمیکنم لحظهای در پیش راندن جامعه خود در شاهراه مدرنیته و بیرون آوردنش از جهان سوم، جهان اسلامی، و خاورمیانه کم آورده باشیم. در موضوع ایستادن در کنار جمهوری اسلامی در صورت حمله نظامی به ایران و اقدامات گروههای مسلح برای جدا کردن بخشهائی از ایران نیز چنان تصمیمی از ناچاری و موقتی و مانند بازماندگان سقوط هواپیمائی در کوههای آند چند سال پیش خواهد بود که برای زنده ماندن ناچار از خوردن گوشت همسفران مرده خود شدند. اطمینان داشته باشند که ما نه ساواما را برای از میان بردن مخالفانمان راهنمائی خواهیم کرد نه رهبران جمهوری اسلامی را ستایشکنان بر دیده خواهیم گذاشت.
اما نه خطر حمله به ایران با توجه به برنامه سلاحهای کشتار جمعی جمهوری اسلامی تصوری است نه اقدامات گروههای مسلح از درون و بیرون مرزهای ایران. برای هر دو نمونههای با ربط فراوان میتوان آورد که آقای تابان با تجربه دراز خود بهتر میدانند. البته اینکه آن مخاطرات ممکن است برای گروههائی هدیههائی آسمانی باشد امر دیگری است و اگر حزب ما در جائی کوتاهی نشان داده باشد در همین جاست. ما چنان تصوری نداریم.
همچنین لابد کوتاهی از ماست که این همه اظهارات و سندهای گویا را در باره مقاصد پارهای سازمانها جدی میگیریم و نمیتوانیم استقبالشان را از هجوم سربازان آمریکائی به فراموشی بسپاریم؛ یا آمادگی پارهای سازمانها و شخصیتها را برای جاانداختن راهحلهائی که از همان نخستین گام، تجزیه ایران را لازم دارد با انشاءالله گربه است رفع و رجوع کنیم. اما اصلا فکر نمیکنم که چنین اختلافنظرها یا تاکیدها لازم باشد به سطح داغ و ننگ و ادبیات سی چهل سال پیش برسد که نه شایسته ایشان است با تجربه دراز شخصی و سازمانیشان، نه شایسته من با پیشینهای که همهاش چون کتابی گشوده بر همگان است.
سازمانهای قومی از نظر ما حق دارند از هر چه بخواهند دفاع کنند. ما نه تنها خواستار گفتوشنود با آنها هستیم بلکه به شهادت خودشان تا هر جا میشده برای آن گفتوشنود رفتهایم ولی آن دوستان به اصطلاحی که در جنگ دوم از سوی روزولت گذاشته شد، تسلیم بیقید و شرط میخواهند. گفتوشنودی در کار نیست. میباید گردن نهاد و بس. خشونت و اسلحه نیز اصلا در برنامه ما جائی ندارد. هشدارهای ما درست برای آن است که دیگران به اشتباه حساب نیفتند. من در جائی نوشتم ما به صراحت تیغه کارد سخن میگوئیم تا کار به کارد کشیدن برای یکدیگر نکشد. حزبی را که از پیشروان لغو کیفر اعدام، حذف جرم سیاسی از فرهنگ و حقوق جزای ایران، و تشکیل دادگاههای بیکیفر برای سران و عوامل رژیم اسلامی بوده است و اصطلاح دگراندیش را بجای مخالف به زبان فارسی و فرهنگ سیاسی افزوده است چگونه میتوان این گونه متهم کرد؟
و سخن پایانی ــ آیا حقیقتا نمیباید اول کشوری باشد…؟
اکتبر ۲۰۱۰
ـــــــــــــ
از پشت کدام منشور؟
بخش 1
تعهد به نیاخاک کهن
از پشت کدام منشور؟
یکی از هموندان حزب مشروطه ایران (لیبرال دمکرات) در اظهارنظری بر مصاحبه من با آقای حسین مهری در رادیو صدای ایران چنین نوشتهاند:
“لطفا تکلیف من را روشن بفرمایید. از قراری حزب در کنار ج.ا میایستد، یار وغار موسوی و دیگران میشود، نقاط مشترک پیدا میکند، بعد پانزده سال میفهمد که لیبرال دمکرات بوده و حال با آقای پهلوی در میافتد لطفن به من سردر گم و از دست بر قضا عضو حزب بفرمایید.“
این پرسشها اکنون بر سر بسیاری زبانهاست و میباید هرکدام نظر خود را بگوئیم. ولی نخست میباید زمینه اصلی بحث را روشن کرد زیرا سردرگمی از همان جا آغاز میشود. نگاه انسان به موضوعات بستگی به نظرگاهش دارد، اگر نه این میبود آدمیان به این سختی در برابر سخن درست و استدلال محکم ایستادگی نمیکردند. برای روشنتر شدن موضوع مثالی بیاورم. در گذشته زیج (رصدخانه)هائی برای دنبال کردن حرکت اختران و محاسبات اخترشناسی بود. دانشمندان در اطاقی با سقف بلند قیف مانند مینشستند و از سوراخ بالا آسمان را رصد میکردند. دامنه نگاه آنان همان سوراخ سقف بود و قضاوتهایشان در همان تنگنا. امروز اختر شناسان با تلسکوپهای کوهپیکری که به آسانی این سو و آن سو میشوند از این افق تا آن افق بینهایت را میپیمایند و به تازگی در یک منظومه شمسی دیگر در آن دوردستهای نوری، اختری planetهمانند زمین یافتهاند که با شرایط زندگی دمساز است. یک مثال دیگر، منشور است. انسان از پشت کدام منشور به امور و اشیاء نگاه میکند؟ همان شیشه کبود پیش چشم که مولوی میگفت.
همه پرسشهای دوست گرامی را از این زاویه بررسی میتوان کرد. ما هنگامی که حزب مشروطه ایران را ساختیم با منظرهای بسیار سرراست روبرو میبودیم. در ایران جمهوری اسلامی بود و تک و توک صداهای مخالف؛ رژیم با همه اختلافات درونی که همه جا هست یکپارچه؛ شاهزاده تکرار کننده همه سخنان خوبی که ما همه میگفتیم. امید ما به آینده بیشتر بر کارهائی بود که از بیرون میشد کرد زیرا در درون چندان خبری نبود و بیشترین نیروهائی که در برابر تندروترین عناصر رژیم بر میخاستند ملی مذهبیها و بساز و بفروشان میبودند. در آن زمان میشد کمابیش به همان زیج خرسند بود.
امروز همه چیز دگرگون شده است. در ایران جمهوری اسلامی است در بستر مرگ، و سپاه پاسداران از یک سو و جنبش سبز از سوی دیگر درگیر پیکاری برای جانشینی نسل اول و پاک بیاعتبار روحانیان فرمانروا. بجای ملی مذهبیها و بساز و بفروشان یک نسل جوان آگاه و نوگرا به صحنه آمده است که ما به عنوان لیبرال دمکرات با آن همسخنیم. نیروهای بیرون اگر به این جنبش تازه نپیوستهاند یا خود را در بیهودگی مبارزات سردرگمشان فرسودهاند یا نومیدوار در پی جانشین کردن خود با جنبش سبز هستند. از خود رژیم عناصر بسیار موثری جدا شدهاند و روز به روز بیشتر جرات میکنند و سخن مردم را میگویند. شاهزاده با دفاع از فدرالیسم تا بالاترین مرحله آن در یک موضوع کلیدی که بقیهاش را به دنبال خواهد آورد به جبهه کنگره ملیتهای ایران پیوسته و تا آنجا رفته است که در مصاحبه با تلویزیون ایرانی در تورونتو نقش حکومت مرکزی را به سیاست خارجی و دفاع و برنامهریزی کلی اقتصادی کاهش میدهد، از سوی دیگر سکولارهای آرزومند شکست جنبش سبز و جانشین شدن آن، با روی خوش نشان دادن به فدرالیسم در پی راه انداختن جبهه گستردهای با شرکت کنگره ملیتها هستند که طبعا با سکولاریسم آسوده است، هر دو لابد خیال میکنند که مردم را پشت سر چنین برنامه و شخصیتهائی گرد خواهند آورد.
***
اکنون ما به نظر دوست سردر گم میباید در کجا قرار بگیریم؟ اینجاست که مثال رصدخانه و منشور به یاری میآید. آیا این حزب برای مبارزه با جمهوری اسلامی، یا برای بازگرداندن پادشاهی به ایران پایه گرفت؟ تکیه منشور حزب و ادبیاتی که پشتسر این حزب است بر چیست؟ جز این است که سهم هر دو اینها جز اندکی در منشور و قطعنامههای پیوست آن نیست و آن نیز نه به استقلال بلکه در رابطه با ساختن جامعهای با نظام دمکراسی لیبرال؟ اگر هم پس از شانزده (در واقع هژده) سال فهمیده که لیبرال دمکرات است از این روست که منشور حزبی را دوباره با آگاهی بیشتری که در این مدت به دست آورده به دقت خوانده است و همین با خواندن بند سوم مربوط به پادشاهی به حزب نپیوسته است. ایشان نگاه کردن از پشت کدام منشور را توصیه میکنند؟ مبارزه با جمهوری اسلامی با هر پیامدی برای ایران؟ روی برگرداندن از دمکراسی لیبرال و سر دادن شعار ایران بی شاه هرگز؟ دفاع از فدرالیسم بجای لیبرالیسم سیاسی در ایران یک ملت یک کشور؟ همنوا شدن با سکولارها و کنگره ملیتها در کوبیدن سران جنبش سبز تا برای فدرالیسم امتیاز بگیریم یا راه برای رهبری موهوم خودمان باز شود؟ چشم پوشیدن از تنها راهی که برای مبارزه موثر از درون، و نه سر و صدا کردن در بیرون، برای رهائی از این سیاست و فرهنگ ویرانگر داریم به بهانههائی که میآورند؟
موسوی یارغار من نیست ولی به نقش او در مقایسه با مدعیان رهبری در بیرون نگاه میکنم. او زیر فشار نشسته است و هر روز سخنان تندتر میگوید و در دستگاه حکومتی یاران تازهای برای جنبش سبز میجوید. من با هیچ کدام از اینها مخالفتی نمیتوانم داشته باشم. چنانکه در مصاحبهای گفتم اگر من در ایران میبودم چه میکردم؟ مسلما سخنگوی کنگره ملیتها در موضوع فدرالیسم نمیشدم یا به جوانی که مسئولیت اداره اقتصاد جنگی را داشت و خوب هم اداره کرد بابت اموری که میدانیم در بالاترین سطحهای رهبری تصمیمگیری میشد نمیتاختم. اینکه سران جنبش سبز بخشی از همین حکومت هستند برای من، هم نشانهای از قدرت و پایندگی جنبش است و هم مایه اطمینان بیشتر به آینده. آنها دست کم از یگانگی ملت ایران دفاع میکنند. در نگاه من کسی که از فرزند محبوب خمینی بودن به سخنگوئی جنبش سبز دگرگشت یافته به مراتب با ارزشتر است تا دگرگشتها و موضعگیریهائی که قلم بیش از این در وصفشان نمیچرخد.
من هرگز به کوششهائی که سه سال پیش از سوی محافل گوناگون برای کشاندن آمریکا به جنگ با جمهوری اسلامی میشد نپیوستم. امروز هم جنگ را برای ایران خطرناکتر از جمهوری اسلامی میدانم. بند اول منشور یا برنامه سیاسی حزب هم برایم از بند سوم (پادشاهی) مهمتر است: “استقلال و تماميت ارضی و يگانگی ملی ايران برای ما از همه بالاتر است و به هر قيمت و در هر وضعی از آن دفاع میکنيم.“ من این جملات را هژده سال پیش برای سازمانی نوشتم که امروز حزب مشروطه ایران (لیبرال دمکرات) است. در آن زمان این صحبتها هم نبود؛ امروز که جای خود دارد. چنانکه زمانی گفتم ما از جمهوری اسلامی برخواهیم آمد ولی ایران برنخواهد گشت. به همین دلیل هم هست که در صورت حمله نظامی و به خطر افتادن یکپارچگی ایران موقتا در کنار همین رژیم که قدیمیترین مخالف آن هستم و با آن ضدیت وجودی دارم قرار خواهم گرفت بدین معنی که هر فعالیت ضد رژیم را تا برطرف شدن خطر محکوم خواهم شمرد و به سهم خود همه ایرانیان را به دفاع از میهن در زیر هر حکومتی باشد فرا خواهم خواند. در جنگ کسی به بدترین نیات و پیشینهها نیر کاری ندارد. نقشها مهم است؛ چرچیل و روزولت چند گاهی همپیمان استالین میشوند. مائو کشتار کمونیستها را به دست چیان کای شک فراموش میکند و در برابر هجوم ژاپن در کنار او قرار میگیرد. در جنگ حتا چرچیل دستور نابود کردن ناوگان فرانسه متحد خود را میدهد تا به دست آلمانها نیفتند.
به مراتب بهتر است که ما از زیج بیرون بیائیم و نگاه را به منظره فراخی بیندازیم که هر روز پیچیدهتر میشود. در چنین اوضاع و احوال تعیینکنندهای سهم عواطف و عادتهای ذهنی را در قضاوت میباید پائینتر و پائینتر آورد. تعهد ما به هیچکس نیست. ما به ملتی تعهد داریم، به رشتهای که صد نسل ایرانیان را به هم پیوسته است، به این نیاخاک کهن پوشیده از زخمهای فرزندان و دشمنان خود اما همچنان سرافراز و برسرپا. درخت سایهگستری که هنوز، و نه تنها برای ایرانیان، میوههای نغز دارد. تکلیف ما در آنجاست. ایران یک ملت نیست؟ نشان خواهیم داد.
اکتبر ۲۰۱۰
راه سراشیب فدرالیسم زبانی
بخش 1
تعهد به نیاخاک کهن
راه سراشیب فدرالیسم زبانی
“فدرالیسم در جهان سوم“ از محمد رضا خوبروی پاک، دو جلد، نشر هزار، ۱۳۸۹
جنگ دوم خلیج فارس و اشغال عراق از سوی ارتش آمریکا پیامدهای دور و نزدیک فراوان داشت و یکی از آنها برآمدن فدرالیسم به عنوان بخشی از برنامه سیاسی بسیاری گروههای سیاسی از قومی تا چپ بود. با هجوم آمریکائیان و جدا شدن عملی و روز افزون کردستان عراق در دو دهه گذشته، ناگهان خواستهای سازمانهائی مانند حزب دمکرات کردستان ایران ــ جای گرفته و پشتیبانی شده “اقلیم کردستان“ که دیگر چندان ارتباطی به بقیه عراق ندارد ــ از “دمکراسی برای ایران، خودمختاری برای کردستان“ درگذشت و به فدرالیسم برای ایران رسید و واژههای خلق و قوم که تا آن زمان بر ادبیات آن گروهها چیرگی داشت جایش را به ملیت، و به تندی، ملت داد و ملت ایران از واژگان آنان پاک شد و ملیتها و ملتهای ایران، همه بر گرد زبان، جایش را گرفت. به پشتیبانی حزب دمکرات کردستان گروههای دیگری به نمایندگی خود اعلام کردهی “ملت“های عرب و ترک و بلوچ و ترکمن در کنگره ملیتهای ایران گرد آمدند و بازار تاریخبافی و ملتسازی، و تنور کینه و نفرت از قومی تا حد نژادی گرم شد.
پایههای نظری این تلاشها که نیازی به نشان دادن دستهائی از بیرون ایران در آنها نیست یکی حق دمکراتیک هر ملت برای تعیین سرنوشت است و دیگری یکی شمردن ملت و زبان، و زبان به عنوان عنصر کمابیش منحصر ملیت. در کنار آنها پارهای محافل نزدیک به نئوکانهای آمریکائی، از حقوق سیاسی اقوام، و ایران به عنوان شرکت سهامی که هر کس دلش بخواهد میتواند سهمش را بردارد و برود، نیز دم میزنند. آن نئوکانها در رویاروئیشان با رژیم اسلامی به نفی ایران رسیدهاند که گویا با یا بی جمهوری اسلامی به هر حال بیش از اندازه بزرگ است و میباید به شش دولت ـ ملت زبانی، از جمله “فارسستان“ تجزیه شود.
“فدرالیسم براساس ملیت در ایران… [که] مناطق جغرافیایی ملیتها [هرکدام] یک واحد فدرال را تشکیل بدهند“ از سوی سازمانهای قومی نه تنها به عنوان پاسخی به مسئله “ستم ملی“ بلکه تنها راه رسیدن به دمکراسی در ایران جلوه داده میشود. این سازمانها به ضرب تکرار و با بیاعتنائی به استدلالها و راهحلهای دیگر میکوشند فدرالیسم را در میان نیروهای مخالف جا بیندازند. آنها نه تنها پارهای عناصر فرصتطلب را جلب کردهاند، وارث یک پادشاهی را که بزرگترین دستاوردش جلوگیری از تجزیه ایران و تشکیل دولت ـ ملت مدرن ایران است به حلقه کسانی درآوردهاند که فدرالیسم را یک گزینه پذیرفتنی میشمارند و با بیگناهی تمام تا آنجا میروند که از مردم میخواهند در آینده پس از جمهوری اسلامی آزادانه میان یک نظام فدراتیو یا متمرکز گزینش کنند. ترفتد نه چندان پوشیده آنان تا اینجا پیشرفت زیاد داشته است: همه با تمرکزگرائی مخالفند؛ تنها جایگزین برای تمرکززدائی نیز نظام فدراتیو است که به گفته دبیرکل یکی از این سازمانها “چیزی نیست که ملیتهای ایرانی آن را اختراع کرده باشند، سیستمی است که امروزه در اکثریت کشورهای پیشرفتهی دنیا وجود دارد و تا به حال هم مسئلهای در این رابطه پیش نیامده است.“*
ما اکنون کتابی در دست داریم که در پیشگفتار خود میخواهد “با آگاهی [دادن] از اصول فدرالیسم و اوضاع کشورهای فدرال از سرگشتگیهای بیفرجام ما کاسته شود و… از هیاهوی بسیاری که امروزه به ویژه در خارج از کشور درمورد فدرالیسم به عنوان کیمیای سعادت به راه افتاده است رهائی یابیم.“ آقای محمدرضا خوبروی پاک پژوهشگر خستگی ناپذیر فدرالیسم در کتاب تازه خود، فدرالیسم در جهان سوم در دو جلد و بیش از ۹۰۰ صفحه بررسی فراگیری از ۱۶ کشور فدرال جهان سومی از میکرونزی تا هند کرده است که در کنار پنج کتاب و پانزده مقاله دیگر او، همه در همین زمینهها، بهترین راهنمای ورود در این مباحث است و میباید امیدوار بود گرد و غبار سخنان تکراری را فرونشاند. (کتاب به قانون اساسی تازه عراق نرسیده است و بر خلاف ادعای دبیر کل یاد شده در میان کشورهای فراوان پیشرفته جز انگشت شماری دارای نظام فدرال نیستند و در میان انبوه کشورهای جهان سومی نیز نظام فدرال تنها در ۱۷ کشور برقرار است (یکی دیگر از نمونههای فراوان ناآگاهی و نادیده گرفتن واقعیات در این سازمانها.) اما درباره اینکه “تا کنون مسئلهای در این رابطه پیش نیامده“ بهتر است نگاهی هر چه هم تند به کتاب در دست بیندازند.
بررسی آقای خوبروی پاک که در فارسی یگانه است و مرجع مسلمی خواهد ماند سرتاسر جغرافیا و تاریخ کشورهای شانزدهگانه و خطوط اصلی قانون اساسی آنان را میپوشاند و ناکامیهای یکایک را برمیشمارد. در عموم این کشورها فدرالیسم حتا در آزمایش دمکراسی نیز کامیاب نیست و الیگارشیها و ماشینهای سیاسی فاسد جانشین فساد و ناکارائی نظامهای عموما استعماری پیشین شدهاند. هزینههای اداری واگذاری قدرت در واحدهای فدرال به صورت افزایش ناکارائی و ریخت و پاش و کند شدن فرایند توسعه در بیشتر کشورهای فدرال بروز کرده است، به گونهای که دستخوش بیثباتی درمانناپذیر و صحنه تجاوزات زننده به حقوق بشر شدهاند. نکته دیگری که هیچ نمیتواند بر ملتسازان خوش آید آن است که هیچ کدام از این کشورها پیش از در آمدن به فدراسیون، واحد یکپارچه مستقلی نبودهاند و تقریبا همه از خرده ریزهای امپراتوریهای مستعمراتی بر سر هم شدهاند.
تاریخ ناشاد این کشورها از درگیریهای مسلحانه و کشتارها و ادامه دشمنیهای قومی سرشار است و امروز مگر در اندکی از آنان هنوز شمشیر دشمنیها در نیام نرفته است. در این زمینه دبیر کل سازمان قومی یاد شده به آسانی نه تنها تجربه جدائی هند و پاکستان را در ۱۹۴۷ از یاد میبرد به گشاده نظری تمام آنچه را که در۱۹۴۵-۴۶ در جمهوری مهاباد و حکومت فرقه دمکرات در آذربایجان پیش آمد به عنوان نمونهای از مناسبات صلحآمیز “ملیت“ها در آینده میستاید: “ما در خود ایران در زمان جنگ جهانی دوم، تجربهی حکومت آذربایجان و همچنین حکومت دمکرات کردستان را داریم. در واقع هیچ مشکلی در دورانی که این دو حکومت محلی همسایهی همدیگر بودند پیش نیامد و اگر مشکلاتی در این رابطه پیدا میشد به سادگی با دیالوگ و گفتگو حل میشد. ما اکنون هم اسناد تاریخی داریم که در این مورد امضاء شده و به رفع اختلافاتی اشاره میکند که پیش آمده است.“* در آن یک سال ارتش شوروی شمال ایران را در تصرف داشت و صاحب اختیار آن تجربه “دمکراتیک“ بود (“کسی که به تو [پیشه وری] گفت بیا به تو میگوید برو.“) در ۱۹۴۷ امپراتوری بریتانیا هندوستان را به حال خود رها کرده بود تا مسلمان و هندو صدها هزار تنی را از یکدیگر بکشند و میلیونها تنی را پاکشوئی کنند. این سازمانها دوست ندارند به واقعیات مزاحم اجازه مداخله بدهند. قویترین منطق او که در ایران کشت و کشتار و پاکشوئی بر سر مرزهای زبانی پیش نخواهد آمد آن است که در جاهائی جدائی بیخونریزی بوده است. اما در جاهائی هم خونریزی شده است و مسئله ژرفتر از این سادهگریهاست.
***
مشکل سازمانهای قومی در این است که در ایران تودههای مردمی زندگی میکنند که با این سرزمین و این پیوندهای همهسویه سه هزارهای خو کردهاند و ترتیبات دیگری را نمیپذیرند مگر بر آنها تحمیل شود یا بدان متقاعد شوند. فرایند مرزکشیهای زبانی و پدید آوردن واحدهای فدرال میباید از نقطهای آغاز شود که دولت ـ ملت موجود ایران است. تحمیل کردن فدرالیسم حتا با دستههای مسلح از بیرون مرزها یا بمباران هوائی آمریکا مسلم نیست و به خونریزیهای ترسآور خواهد انجامید. راهکار درست دمکراتیک چنان فرایندی تدوین قانون اساسی تازهای برای ایران در یک مجلس موسسان آزاد و همهپرسی آن پیشنویس، باز در شرایط آزاد و شرکت همه ایرانیان، تاکید میشود همه ایرانیان، خواهد بود. تا آن همهپرسی و پس از آن نیز هر گروه حق دارد آزادانه نظرات خود را هر چه باشد تبلیغ کند. دست بردن به اسلحه برای سرنگون کردن رژیم اسلامی که گنهکار اصلی همه ستمهاست مقوله دیگری است که به استراتژی پیکار مردمی مربوط میشود و از سوی مردم رد شده است. اگر گروههائی میخواهند بر ضد رژیم اسلامی دست به اسلحه ببرند ما کاری دربارهشان نمیتوانیم و منزوی خواهند ماند.
اما اگر در شرایط آزادی گفتار و انجمنها کسانی بخواهند به زور اسلحه یا کمک دیگران مرزهای زبانی خود را تعیین و دیگران را بیرون کنند البته پاسخ با اسلحه داده خواهد شد و هیچ تردیدی در این نمیباید داشت. چنانکه اشاره شد این کشور هست و این دولت ـ ملت از دست کم دو هزار سال پیش ساخته شده است و مانند دیگران نمیباید تکه پارههائی بیایند و میان خود یا به دست دیگران ماهیت فدرال را بسازند. همه پیکار ما نیز برای این است که خشونت را از این فرهنگ و سیاست، از این سرزمین ناشاد، بزدائیم؛ و بسیار شده است که ملتها برای رسیدن به همین منظور سالها جنگ داخلی را تحمل کردهاند.
یک گزینه آرزوئی دیگر برای پارهای عناصر، حمله آمریکا به ایران و تکرار وضعی مانند عراق است که قیاس با آن از دهان این عناصر نمیافتد. اما در آن صورت میباید اطمینان داشته باشند که کار به قول آخوندها به خوردن مرده خواهد رسید و بدترین دشمنان رژیم اسلامی در پشت سر آن متحد خواهند شد و طرحهای تجزیهطلبان را ناکام خواهند کرد. این سخنان تلخ که با صراحت تیغه کارد گفته میشود برای آن است که کار ما به تیغه کارد نکشد و مسائل را با گفت و شنود حل کنیم. ایرانی را که هست برای برقراری نظام فدرال میباید نخست تجزیه کرد. اگر میگوئیم در شرایط ایران فدرالیسم یعنی تجزیه به همین دلیل ساده است. برای تجزیه ایران هم نمیتوان به همین آسودگی گفت ما دلمان میخواهد جدا شویم. گروههای دیگری هم هستند که دلشان نمیخواهد کسی جدا شود. ایران تاریخی شرکت سهامی نیست. اگر هم شرکت سهامی فرض شود هر ایرانی در سهام همه ایرانیان دیگر شریک است. ما همه بر هر گوشه این کشور حق داریم. ایران را با دیگران مقایسه نمیتوان کرد. بجز احترام به نظر اکثریت راهی نیست.
طیف چپ و به ویژه هوادار پادشاهی، از نماد خود تا هر سطح، بهتر است علت وجودیشان را فدای نزدیک شدن به سازمانهای قومی نکنند. آن سازمانها تا هنگامی که سستی میبینند بر خواستهای خود خواهند افزود و از سازش بر سر اصول جهانروای منشور ملل متحد و اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاقهای پیوست آن، و نه دلخواستههای خود، دورتر خواهند افتاد. علت وجودی پادشاهی دفاع از یگانگی ملی و یکپارچگی سرزمینی ایران است. اینکه سازمانی مانند کنگره کرد آمریکای شمالی NA KNC با هدف اعلام شده پیشبرد “کردستان آزاد متحد از مناطق اشغالی ایران و ترکیه و عراق و سوریه،“ لطف میکند و به دیداری رضایت میدهد اهمیت چندان ندارد. حتا پذیرقتن تمامیت ارضی ایران (که نپذیرفته و از سوی آن ادعای خلاف واقع شده است) در کنار محدود کردن گزینه مردم ایران به فدرالیسم یا عدم تمرکز، بیاهمیت است. تمامیت ارضی مانند خودمحتاری و خلق و قوم اصطلاحی است که در فرصت مناسب کنار گذاشته خواهد شد ولی پیوستن به راه حل فدرالیسم و تلاش برای جا انداختن آن پیامدهائی، از جمله بیاعتبار شدن، خواهد داشت که بازگرداندنی نیست. با تسلیم شدن به “تاکتیک سالامی“ گروههای قومی به ویژه نزدیکان به نئوکانها نه رهبری در کار خواهد بود نه جبههای یگانه. مردم ایران نمیتوانند چنین توافقهائی را تایید کنند. دمکراسی و عدم تمرکز هم در ایران از فدرالیسم نمیگذرد.
علت وجودی گروههای چپ تجزیه ایران نیست، چنانکه چند دههای یکی از علتهای وجودی بسیاری از آنان میبود. چپ بهتر است بجای تمرکز بر فدرالیسم برنامه سیاسی خود را نو کند و به پای اوضاع و احوال سده بیست و یکم در جامعهای که دیگر ایدئولوژیک نمیاندیشد برساند. آینده بزرگ چپ سوسیال دمکرات را نمیباید فدای سیاستبازیهائی کرد که تا کنون تنها اشتهای جدائیخواهان و تندروان شوونیست را در میان آنان و دشمنان ایران را در بیرون تیز کرده است. اگر چپ میخواهد قهرمان حقوق اقوام بشود ما هیچ مخالفتی نداریم؛ ولی تمرکززدائی راهحلهای بهتر و اصولیتر از فدرالیسم دارد و حقوقی که در اسناد ملل متحد برای “افراد متعلق به اقلیتهای قومی و مذهبی“ شناخته شده پایههائی استوار برای هر گفت و شنودی در این زمینهها میان نیروهای سیاسی است. هر دو سر طیف سیاسی با سودازدگی فدرال، خود را بیربط خواهند کرد، و خطر در سوی هوادار و میراثدار پادشاهی بسیار بیشتر است. هیچ درجه نستالژی نخواهد توانست با شور ناسیونالیستی مردم ایران برابری کند. هر دیده بینائی میتواند ببیند که مردم از پیر و جوان چه تعهد نوینی به ایرانی ماندن، به ماندن ایران، به دفاع از این آب و خاک پیدا کردهاند. سازمانهای قومی هم بهتر است به یارگیریهای خود حتا در جاهای بالاتر غره نشوند. در چنان صفی کس دیگری نمیایستد.
***
میتوان خشم مردمانی را دریافت که از توهینهای سبکسرانه هممیهنان خود به نام شوخی و شوخک joke بهم برآمدهاند یا به دلائل سیاسی و مذهبی و نه “ستم قومی“ از سوی یک رژیم مذهبی سرکوبگر ستم میبینند. حتا میتوان انگیزههای آنان را فهمید. اما این رژیم هیچکس را جز خودیهای کاهندهاش از تبعیض و محرومیت بیبهره نمیگذارد، اگر کوشنده حقوق بشری در آذربایجان به زندان میافتد تفاوتی با همتای اصفهانی خویش ندارد. در پانزده ماهه گذشته هزاران تن در سراسر ایران به زندان و شکنجه افتادهاند و صدها تن اعدام و کشته و سر به نیست شدهاند. زندان و چوبه دار اسلامیهای جمکرانی بی هیچ تبعیض عمل میکنند.
نظام آخوندی که به تندی در راستای صدامی شدن دگرگشت مییابد به علتهای گوناگون در سراشیب سقوط است. میباید بر خشم لحظه چیره شد و سرتاسر منظره را دید. ایران به اندازهای بزرگ و بنیه مادی و فرهنگی آن به اندازهای نیرومند است که جا برای بالیدن همه جمعیت خود از جمله گروههای قومی دارد. اقوام ایران که نیروهائی میکوشند برضد موجودیت ایران بکار برند از مهمترین مایههای قدرت ملی ما هستند. ما از گوناگونی زایندهای برخورداریم و در هر گوشه مرزهای خود امتداد آن اقوام را داریم که پلهای ارتباطی و بازوهای دراز شده اقتصادی و فرهنگی ما خواهند بود. مرزهای زمینی و آبی ایران را شاید هیچ کشور دیگری ندارد ــ همسایگی با ۱۳ کشور ــ در مسیر یک راه ابریشم تازه با بازار داخلی ۷۰ میلیونی و در مرکز بازاری یک میلیاردو نیمی. اینها در یک نظام مردمی که فریاد جوان و پیرش جانم فدای ایران است سرمایههای کمیابی هستند که به خیره از کف نمیباید داد.
این جمعیت انبوه که بی هیچ احساس برتری میباید به استعدادهای برجستهاش سربلند بود و در هر جا و با هر شرایط قرار گرفته نام ایرانی را بلند کرده است و اگر ببیند و بفهمد بهترینها را میخواهد و به دست میآورد. همین بس که آزاد شود و بتواند نیروهایش را برروی هم بریزد؛ و آنگاه خواهند دید که چرا چنان گذشتههای بزرگی داشته است. تکه تکه کردن چنین سرزمین و چنین مردمانی یک بیخدمتی بزرگ به همه آنها خواهد بود. ما از مجموع خود بزرگتریم. آن مجموع را میباید آزاد کرد و نگه داشت.
دسامبر ۲۰۱۰
ــــــــــــ
* برگرفته از مصاحبه دبیرکل حزب دمکرات کردستان ایران با تلویزیون تیشک دوشنبه ۱۵ شهريور ۱۳۸۹ – ۶ سپتامبر ۲۰۱۰
از فصلنامه رهآورد شماره ۹۱
صد سال از روزنامه نگاری به سیاست ـ اندیشههائی دربارة دو “کاریر“ یک زندگی
بخش 2
سرمشقهای پویش پیشرفت
صد سال از روزنامه نگاری به سیاست ـ اندیشههائی دربارة دو “کاریر“ یک زندگی
تا یک دو دهه پایانی سده نوزدهم راه سیاست در ایران از دربار و دیوانسالاری و سپاهیگری میگذشت و این هر سه خود پدیدههائی اساساً ایلیاتی بودند. تبار clan و ایل، و سلسله پادشاهی بر تارک آنها در یک جامعه سُنتی، در جامعهای بییک طبقه متوسط که در شمار آید، زمینه اصلی تحرک اجتماعی، و صحنه اصلی سیاست بود. در چنان جامعهای پسر آبدار نیز میتوانست از آبدارخانه دربار به صدراعظمی برسد. حوزه درس دینی (به اصطلاح حوزه علمیه) نیز در این میان جائی میداشت. با آنکه لایه آخوند در سیاست آن زمان ایران مستقیماً دست در کار نمیبود، تسلط آن بر قلمروهای محاکم شرعی و آموزش مکتبی و حوزهای و اوقاف به ویژه در ولایات، به آن قدرت سیاسی قابل ملاحظهای میبخشید.
جنبش مشروطه خواهی، که هرچه از نوگری (تجدد) جامعه ایرانی بدان باز میگردد، سیاست را بر طبقه متوسط کوچک آن روز ایران گشود. حزب و روزنامه، و سپس، در زمان رضاشاه، دانشگاه را به ایران آورد و نقش بازار را برجسته کرد. از آن پس سیاست از راههای تازهتری گذشت که در صد ساله بعدی در اهمیت بر راههای سُنتی دربار و دیوانسالاری و نظام پیشی گرفتند.
از میان همه راههای سیاست در ایران سده بیستم، روزنامه نگاری پویاترین بوده و بر اهمیت آن پیوسته افزوده شده است، حتی در دوره رضاشاه نیز که دیوانسالاری و دانشگاه ــ در خدمت دیوانسالاری و نه به خودی خود ــ به زیان راههای دیگر بالا برده شدند روزنامه نگاری فرصتی یافت که خود را از نظر نیروی انسانی و تجهیزات فنی و شبکه پخش نیرومند سازد، و از توده بزرگ و روزافزون خوانندگان برخوردار گردد که پایههای جهشهای بعدی آن شدند.
روزنامهنگاران در به راه انداختن جنبش مشروطهخواهی سهم عمده داشتند. در اینجا روزنامه (جرنال) را میباید از “کاغذ اخبار“ جدا کرد که روزنامههای رسمی دولت بودند و در بحث ما تنها از جهت تاریخچه روزنامهنگاری ایران اهمیت دارند. روزنامه به معنی امروزی آن، شامل نشریات روزانه و ادواری، چنانکه اشاره شد با جنبش مشروطهخواهی در هم آمیخته است.
نخستین روزنامهها به این معنی یا در بیرون ایران انتشار مییافتند (اختر، حبلالمتین، ثریا، پرورش، حکمت، قانون، کاوه و سروش) و یا اگر هم در ایران منتشر میشدند (مشهورترینشان، صوراسرافیل) به سبب نبودن امکانات کافی چاپ و پخش به خوانندگان اندکی دسترسی داشتند. اگر این محدودیت را در نظر آوریم از دامنه تأثیر روزنامهها و نیز طبقه متوسط کوچک ایران دوران جنبش مشروطه خواهی به شگفتی میافتیم. و این روندی است که ادامه یافته است. در درازای این سده روزنامهنگاری در جامعه ایرانی و در سیاست ایران سهمی بسیار بزرگتر از توانائیهای انتلکتوئل و فنی و مالی خود داشته است.
در آن عصر انقلابی، برای نخستینبار ایرانیان با رسانهای همگانی آشنا شدند که دامنه نفوذش از منبر بسیار فراتر میرفت، و منبر مهمترین رسانه همگانی بود که جامعه ایرانی تا آن زمان میشناخت. نه تنها پیام، بلکه خود رسانه عامل دگرگونیهای ژرفی در رفتار سیاسی و جهانبینی مردمان گردید.
نخستین روزنامهنگاران سیاسی و سیاستگران روزنامه نگار از آن زمان در صحنه پدیدار شدند، چه روزنامهنگارانی که از آنجا به مشاغل اداری و سیاسی رسیدند و چه سیاستگرانی که برای پیشبرد برنامه و دستور کار سیاسی خود از روزنامه بهره گرفتند. این هر دو پدیده تازگی و اهمیت فراوان داشت. در این گفتار تأکید بر سیاستگران روزنامه نگار است و تأثیری که روزنامهنگاری بر جریان سیاست ایران گذاشت. روزنامهنگاران بیشماری که در این صد سال از دفترهای روزنامه به حاشیهها یا راهروها یا کُرسیهای قدرت راه یافتند موضوع بحثی دیگرند.
روزنامه نگاری به عنوان رسانهای برای بسیج مردم و تأثیر گذاشتن بر سیاستها چنان برتری خود را از همان آغاز به کُرسی نشاند که پارهای واعظان و از آن بیشتر شاعران نیز به این رسانه روی آوردند. ادیب الممالک فراهانی، بهار، عشقی، سید اشرف قزوینی، یحیی ریحان و فرخی یزدی که مهمترین شاعران روزنامه نگار در آن عصر بودند با کامیابی تمام رسانه سُنّتی خود را بر بال رسانه تازه به پرواز در آوردند و روزنامه نگاری منظوم چند گاهی بر مطبوعات ایران تسلّطی یافت. اما روزنامه نگاری، زبان ویژه خود را میخواست و آن را اندک اندک به دست آورد. آزادیخواهی، ناسیونالیسم، ترقیخواهی، عدالت اجتماعی و پیکار با عوامل واپسگرائی درونمایههای اصلی روزنامهها بود و تأثیر بسیج کننده خود را در پیکار با محمدعلی شاه و ایستادگی در برابر اتمام حجت روسیه در موضوع شوستر و ناچیز کردن قرارداد ۱۹۱۹ نشان داد.
آن دورانی بود که روشنفکری ـ سیاست ـ روزنامهنگاری به آسانی با هم میآمدند و در ابعاد بسیار کوچک خود، تهران دهههای پایانی و آغازی سدههای نوزده و بیستم را به پاریس نخستین نیمه سده هژدهم نزدیک میکردند. اما عصر روشنگری لیبرال زود گذر ایران به زودی مغلوب استبداد اصلاحگر یا روشنرای پهلوی، رمانتیسم انقلابی چپ و تجدد ستیزی و ارتجاع اسلامگرایان گردید و سر از انقلاب اسلامی در آورد. (در ترجمه enlightenment به روشنگری، با آنکه جا افتاده است و به اصل فرانسوی آن نزدیکتر، نمیتوان بسنده کرد. از enlightened self-interest آدام اسمیت و دوتوکویل، سود شخصی روشنگرانه را نمیتوان رساند و خودکامگی پادشاهانی مانند فردریک دوم پروس یا گوستاو سوم سوئد و رضاشاه، روشنرایانه بود نه روشنگرانه).
گروه اهل قلمی که در ایران آن روزها، همراه چند تنی در بیرون، ایدههای عصر روشنگری ـ پیشرفت، مدارا، حقوق طبیعی، آزادی مدنی، خردگرائی ـ و این همه را در چهارچوب ملت ـ دولت و ناسیونالیسم ایرانی تبلیغ میکردند، مانند پیشروان سده هژدهمی خود یک “تیپ“ نوین اجتماعی بودند که ویژگیشان تعهد به امری معین بود (Engagement فرانسویان). در عصر روشنگری به این تیپ نوین اجتماعی، “فلسفی“ philosophie گفته میشد (از نام رسالهای که ولتر نوشت و بیان نامه استقلال و استراتژی پیکار فلسفیان گردید. بعدها در نیمه دوم سده نوزدهم به این تیپ نوین اجتماعی انتلکتوئل گفتند).
آنها مانند پدران فرانسوی جنبش خود میخواستند ایدههاشان را به کار بندند و جامعه خود را دگرگون سازند. جنبش آنان یک پیکار غیردینی و عرفیگرا (سکولار) بود ـ برخلاف تقریباً همه آنچه که جامعه ایرانی در زمینه دگرگونی اجتماعی و فرهنگی میشناخت ـ که میکوشید به رسانههای زمان خود تسلط یابد. رگه نیرومند سرامدگرائی elitism در این جنبش که با اختلاف سطح فرهنگی طبقه متوسط نوین و توده روستائی و بیسواد ایران اجتناب ناپذیر بود، سُنّت دیرپائی را در زندگی روشنفکری ایران گذاشت. از میان این گروه تازه اجتماعی، حسن تقیزاده برجستهترین آنها و نخستین نمونه تیپ نوین روشنفکر ـ روزنامهنگار ـ سیاستگر ایران است.
ده سالی بر انقلاب مشروطه نگذشته، شکست مجلس در برآوردن خواستهای مشروطه خواهان و ناکامی آن در انجام اصلاحاتی که میبایست ایران را مستقل و نیرومند و یکپارچه سازد، بسیاری از روشنفکران را به طرحهای دیگری متمایل ساخت. نسل تازهای از این روشنفکران یا به طرح انقلاب سوسیالیستی از روی نمونه شوروی روی آورد، یا به شمار بیشتری، به اصلاحات از بالا و با دستهای آهنین از روی نمونه ترکیه. نمونه ترکیه که تاریخ ایران را در بیشتر سده بیستم زیر سایه خود گرفت طبعاً نیرومندترین پیروان خود را در نیروهای نظامی ایران یافت. در ژاندارمری و لشگر قزاق. ژاندارمری که بهترین و پیشرفتهترین و “اروپائی“ترین نیروی مسلح آن زمان ایران بود، سرمشق خود را در جنبش ترکهای جوان میجست. افسران ژاندارمری، در آتش ناسیونالیسم رمانتیک خود، در جنگ اول به جبهه مقابل انگلستان و روسیه پیوستند، و شکست آلمان، شکست آنان نیز گردید. قیام نافرجام پسیان نقطه اوج “نمونه ترکهای جوان“ در ایران بود که قربانی بیبرنامگی و بیتصمیمی خود شد.
نمونه موفقتر ترکیه نمونه آتاترک بود که در رضا خان، بعداً رضاشاه، مهمترین پیرو خود را یافت. و هم او بود که پارهای از درخشانترین نمایندگان نسل دوم روشنفکران ایرانی، پس از دوران مشروطه را گرد خود آورد. علیاکبر داور در میان آنها چه از نظر موضوع این گفتار، و چه از نظر سطح انتلکتوئل، برجستهترین است. او ادامه دهندة سُنّت روشنفکری ـ روزنامه نگاری ـ سیاست در آن زمان بود و روزنامه مرد آزاد او ارگان آن طرح کشورداری گردید که سردار سپه و سردودمان پهلوی به اجرا گذاشت. این طرح کشورداری، ایده پیشرفت و تجدد در خدمت ناسیونالیسم و نگهداری نیاخاک را از انقلاب مشروطه میگرفت ولی آن را بر دمکراسی پارلمانی، چنانکه در ایران آن روز عمل میشد مقدم میداشت. برتری مجلس در نبود قوة قضائی نیرومند و دستگاه اجرائی، که در شمار آید، به دیکتاتوری مجلسیان، و نه مجلس، انجامیده بود. دسته بندیهای ناپایدار در مجلس، بند و بستها و رقابتهای پایانناپذیر مجلسیان، خود مجلس و کشور را به فلج کشانده بود. داور و همفکرانش یک عدم تعادل (برتری مجلس) را به سود عدم تعادل دیگری (برتری دستگاه اجرائی حکومت) کنار میگذاشتند. آنها در عین حال پر نفوذترین نمایندگان تفکر غیرمذهبی در ایران شدند و خود داور بعدها در وزارت دادگستری پایه گذار قانون مدنی و دادگستری مستقل از آخوندها گردید.
با چنین تأکیدی بر عمل سیاسی و سیاستگزاری، در آن بزنگاه تاریخی برای کسانی مانند داور و در سطح پائینتری علی دشتی، روزنامهنگاری بیش از وسیلهای در خدمت سیاست نبود. سُنّت روشنفکری ـ روزنامه نگاری ـ سیاستگری نیز در سرنوشت خود او فراز و نشیبش را یافت. رضاشاه که به روزنامهنگاران و سیاست پیشگان با آمیختهای از تحقیر و دشمنی مینگریست در برپا کردن دستگاه حکومتیاش هرچه کمتر از آنان بهره گرفت. او پُر صداترین آنان را به مجلس میفرستاد ـ اگر به هر وسیله خاموش نمیکرد (فرخی، عشقی) ـ تا مُهر لاستیکی شوند. سرامدان عصر رضاشاهی بیشتر از دیوانسالاری و دانشگاه (بیشتر دانشگاههای خارج در آن نخستین سالهای آموزش عالی در ایران) میآمدند.
اما روزنامهها مانند همه جنبههای زندگی اجتماعی رشد مادی خود را در آن سالها آغاز کردند. در مقایسه با روزنامههای کوچک و شخصی دوران انقلاب مشروطه، عصر رضاشاه مطبوعات حرفهای را به ایران داد. مؤسسات بزرگی که به گروه قابل ملاحظه خوانندگان پشتگرم بودند و صفحات آگهیشان از اقتصاد رو به رشد جامعه تغذیه میشد، و نویسندگانی داشتند که میتوانستند از آن راه زندگی خود را بگذرانند. روزنامههای ایران و اطلاعات، نخستین مؤسسات مطبوعاتی حرفهای ایران به شمار میآیند و اطلاعات از این میان پایه گذار مطبوعات نوین ایران است.
آنچه در دوران رضا شاهی از نظر تأثیر روزنامهنگاران بر توسعه سیاسی جامعه بر رویدادها و روندها و اندیشه سیاسی، از دست رفت با شکل گرفتن دستگاه پخش و پایگاه فنی مطبوعات جبران شد که به نوبه خود اجازه داد روزنامهنگاری از صورت تفننی خود ــ از زائده سیاست و دیوانسالاری ــ بدر آید و حرفهای در کنار حرفههای دیگر شود. هزاران تن از آن پس در هر نسل روزنامه نگاری را به عنوان کار زندگی carrier خود برگزیدند.
سالهای پس از رضاشاه طبعاً شاهد یک پسزنش backlash پردامنه شد. رضاشاه با همه خدمات نمایانش به کشور ــ به درجهای که امروز برای ما باورنکردنی میآید ــ شکست خورده بود. نه تنها سرانجام نتوانسته بود ایران را از تسلط بیگانه برهاند بلکه در برنامه اصلاحاتش نیز شکافهای بزرگی دیده میشد که شیوه خشن و شخصی حکومت او هیچ کمکی به برطرف ساختنش نمیکرد. او از جمله با همه دلسپردگیاش به نیروهای نظامی ایران نتوانست در آن بیست سال ارتشی بسازد که به تمام از پس نیروهای عشایری برآید (یک علت مهم آن تمرکز همه تصمیم گیریها در شخص پادشاه بود که از توان مردی به پُرکاری و سختگیری رضاشاه نیز در میگذشت). نخستین پادشاه پهلوی تقریباً هرچه را که از پیشرفت و نوگری در ایران هست آغاز کرد، ولی همه چیز نیمه کاره ماند و حمله متفقین تنها یکی از علتها بود. او پادشاهیاش را با گروهی از بهترین استعدادهای سیاسی و نظامی آن روز ایران آغاز کرده بود (مردانی مانند فروغی در نخستوزیری و سرلشگر جهانبانی در ستاد ارتش) ولی با مانندهای منصور در نخستوزیری و ضرغامی و نخجوان در ستاد ارتش و وزارت جنگ به پایان رساند. دوران پادشاهی او را میتوان یک کوشش مهم و “سیستماتیک“ برای بیرنگ و بیاثر کردن طبقه سیاسی ایران به شمار آورد که برخلاف انتظارش به بینوائی دیوانسالاری نیز انجامید ـ همان دیوانسالاری که مرکز اصلی توجه و اهرم اصلی برنامه اصلاحی او بود.
* * *
در بیست ساله رضا شاهی سه گروه عمده اجتماعی بیشترین دلایل را برای ناخشنودی داشتند و در سرنگونیاش فرصتی برای بازگرداندن عقربه ساعت یافتند. نخست خانها و سرکردگان عشایری که نخستین آماج کوششهای رضاشاه برای ساختن یک کشور، یک دولت ـ ملت از سرزمین از هم گسیخته “ممالکت محروسه ایران“ بودند. آنها آن بیست سال را به صورتی تاب آوردند ولی پشتشان شکسته بود و نتوانستند از اشغال ایران و ناتوانی حکومت مرکزی بهره چندانی ببرند. روزهای آنان به عنوان عاملی در سیاست ایران به پایان رسیده بود و با اصلاحات ارضی دهه چهل (۱۹۶۰) قدرتشان پاک از میان رفت. ضربه پسزنش از سوی دو گروه اجتماعی دیگر وارد شد.
ملایان که عزاداری و حجاب داوطلبانه را برگرداندند و امتیازات کوچک بسیار دیگری از حکومتها گرفتند، آغاز به گسترش شبکه سیاسی ـ مذهبی خود کردند که به صورت حوزه، مسجد، هیأت مذهبی و حسینیه در سه چهار دهه بعدی نیرومندترین عامل سیاسی در جامعه ایرانی گردید. با آنکه فدائیان اسلام در همان نخستین سالها نشان داده بودند که مذهب سیاسی تا کجاها خواهد رفت امتیاز دادن به آخوندها و راه آمدن با آنها بر روی هم یکی از ویژگیهای مهم سیاست ایران، چه در حکومت و چه مخالفان، گردید.
روشنفکران از این میان بزرگترین فرصت تاریخی خود را یافتند. در جامعه ایرانی، روشنفکران intelligentsia به عنوان یک گروه اجتماعی همان نقش انتلوکتوئلهای جامعههای غربی را داشتهاند. تفاوت آنها در اختلاف سطحی است که انتلکتوئل به معنی اروپای باختری را از اینتلیجنتسیا به معنی روسی ـ هر که درسی خوانده است و با کار به اصطلاح فکری زندگی میکند ـ جدا میسازد. توده بزرگ روشنفکران ایرانی، در کشوری که تازه چشم به فرهنگ باختری میگشود، به ناچار بیشتر از کم سوادانی تشکیل میشد که اگر در دانشگاههای ایران درس میخواندند از نبودن آزادی و سطح پائین آموزش رنج میبردند و اگر به خارج میرفتند مرعوب تفکر چپ رادیکال میشدند که بر بیشتر سده بیستم سایه افکنده بود.
این نیمه سوادی بیشتر در علوم اجتماعی و انسانی بروز میکرد که با سیاست ارتباط نزدیکتری دارد. آنها که رشتههای فنی را برمیگزیدند دشواری کمتری در آشتی دادن علم و تکنولوژی باختری، با جهانبینی سُنّتی و واپسمانده جهان سومی خود میداشتند. از نظر پایگاه علمی، آنها میتوانستند پا به پای همگنان اروپائی خود بروند و همچنان در پیله باورها و تعصبات خود بمانند. در واقع یقین علمی، ایمان آنان را تقویت میکرد. این یک گرفتاری ویژه روشنفکران ایرانی بود ـ چنانکه کسانی اشاره کردهاند ـ سهم و جایگاه بالای دانش آموختگان علوم و فنون در میان روشنفکران، سیاست ایران را به ویژه در گرایش چپ بینوا کرد.
تا نیمه سده بیستم به سبب اصلاحات رضا شاهی، شمار روشنفکران و ابعاد طبقه متوسط ایران، به جائی رسیده بود که در تاریخ ایران مانندی نداشت. خلاء قدرتی که سرنگونی پادشاهی مطلقه پدید آورد پهنه ایران را در برابر این روشنفکران، بیشتر از طبقه متوسط، میگسترد. از طبقه سیاسی اشرافی پیش از رضاشاه چیز زیادی نمانده بود؛ ارتش و دیوانسالاری در وضع دفاعی بودند؛ آخوندها به خودی خود از چیزی برنمیآمدند. همه آنها به روشنفکران و طبقه متوسط بالا گیرنده ایران نیاز و پشتگرمی داشتند.
حزب و به ویژه روزنامهنگاری میدانهای اصلی فعالیت روشنفکران بود ــ صدها از هر کدام. در یک انفجار فعالیت، هزاران تن به روزنامهنگاری روی آوردند و آن را سکوی پرتاب خود برای رسیدن به هدفهای سیاسی از هر گونه گردانیدند. “روزنامه نگاری“ برای عموم آنان از مقاله نویسی گاهگاهی در روزنامههائی کوچک فراتر نمیرفت. این روشنفکران روزنامه نگار، بیشتر چپگرایان بودند. چپ ایران بهره برنده اصلی طغیان درس خواندگان آن سالها شد که از سانسور کور و اداری دهه دوم رضا شاهی بهم برآمده بودند. (دستگاه سانسوری که “کارگر“ شدن تیر مژگان را در نوشتهها بر نمیتافت و چند دهه بعد جانشینانش “گل سرخ“ را از شعرها میزدودند).
حزب اصلی چپ، حزب توده، با گرد آوردن پارهای از بهترین نمایندگان روشنفکری و چند تن از برجستهترین انتلکتوئلهای آن زمان به زودی توانست چپگرائی را با روشنفکری مترادف سازد. بحثهائی که بعدها به اقتباس از محافل انتلکتوئلی فرانسه درباره تعهد درگرفت این “مُد“ را پا برجاتر کرد که روشنفکری با مخالفت یکی است و از آنجا تا یکی شدن مخالفت با روشنفکری راهی نبود. روشنفکری که در ایران کمتر توانسته بود به سطح درخوری برسد تا حد مخالف خوانی فرو افتاد.
گفتاوردی از واتسلاو هاول در تعریف انتلکتوئل شاید بیش از همه بتواند تفاوتی را که میان روشنفکر و انتلکتوئل دوران مورد بحث ما بود روشن سازد. “انتلکتوئل کسی است که زندگی خود را به اندیشیدن در موضوعات کلی و بافتار context گستردهتر امور میکند و پیشه او خواندن و نوشتن و آموختن و آموزاندن و نشر دادن و خطاب کردن به مردمان است ــ با نگرش کلی و آگاهی بر پیوند همه چیز با همه چیز“.
برجستهترین نمونههای روزنامه نگاری چپ آن زمان را در احسان طبری و خلیل ملکی میتوان نشان داد. در دستهای آنان بود که روزنامه چون سلاحی برای پیشبرد یک برنامه و یک جنبش سیاسی شد. طبری استعداد سیاسی ـ ادبی قابل ملاحظه خود را در خدمت حزب توده گذاشت و محدودیتهای سیاسی و ایدئولوژیک و مصالحههای اخلاقی آن را تا پایان بیشکوه سر نهادن به پیشگاه ولایت فقیه تحمل کرد. خلیل ملکی که از دریغهای بزرگ تاریخ ایران است در میان دو سنگ آسیای حزب توده و نظام شاهنشاهی هرگز بخت تحقق بخشیدن به ظرفیت بزرگ سیاسی و اندیشگی خویش را نیافت. طبری با همه توانش یک حزب کمونیست وابسته به شوروی را در شرایط ایران به نتیجه منطقیاش رساند. ملکی با همه توانمندیش از پایه گذاری یک حزب چپ مستقل، حزبی گستردهتر از یک جریان روشنفکری، در شرایط ایران برنیامد. اگر اولی را پیروی کورکورانه قربانی خود کرد، دومی را بیتصمیمی مزمن در اوضاع و احوال به هر حال نامساعد از اثر انداخت. آنها هر دو پروراننده و الهام بخش روشنفکران بیشماری شدند که روزنامه نگاری را به عنوان گذرگاه عمل سیاسی پیشه خود ساختند یا زمینه اصلی فعالیت خود قرار دادند.
نمونه دیگر روزنامه نگاری سیاسی در آن سالها حسین فاطمی بود، از موضع ناسیونالیسم رادیکال، که آنچه از ژرفای اندیشه سیاسی کم داشت با جاهطلبی نامحدود جبران میکرد. او پیشرو همه روزنامهنگارانی شد که در پیکار ملی کردن نفت بر افکار عمومی تسلط یافتند. فاطمی پس از داور دومین روزنامهنگار سیاسی بود که به وزارت و قدرت سیاسی رسید. تندروی او چه در پهنه روزنامهنگاری و چه سیاست، او را از همگنانش چنان متمایز ساخت که تنها شخصیت مهم هوادار مصدق بود که پس از ۲۸ مرداد به اعدام محکوم شد ـ پس از آنکه فدائیان اسلام در پی کشتنش برآمده بودند و بر او زخمیکاری زده بودند. فاطمی احتمالاً آتشینترین سیاستگر مهم آن سالها بود.
پس از ۲۸ مرداد، فرایند بازگشت به دوران رضاشاهی با ابعاد متفاوت و یک شخصیت مرکزی که همانندی اندکی با رضاشاه داشت آغاز شد. یک پسزنش دیگر در راه میبود ــ این بار از سوی دربار و ارتش دیوانسالاری ــ و بر ضد سیاست پیشگان بیمسئولیت، حکومتهای بیاثر، و روشنفکران چپگرا که بسیاریشان برای پایان دادن به یک ایران یکپارچه و مستقل به جان میزدند ــ محمدرضاشاه، بهره برنده اصلی این پسزنش، در احساسات نامساعد خود به روزنامهنگاران و روشنفکران با نخستین پادشاه پهلوی همراه بود و تکنوکراتها را به ویژه پس از دست زدن به برنامه اصلاحی مشهور به انقلاب سفید یا انقلاب شاه و مردم، بر آنها ترجیح میداد. ولی روزنامهها و روزنامه نگاری چنان قدرتی در جامعه و سیاست ایران شده بودند که نمیشد آنها را کنار زد یا ندیده گرفت.
با بالا گرفتن قدرت شخصی پادشاه روزنامهها نیز مانند احزاب آزادی خود را از دست دادند. شمار آنها نسبت به دوازده ساله نخستین پادشاهی محمدرضا شاه بسیار کاهش یافت و محدودیت سیاسی با خودش چیرگی ملاحظات صرف بازرگانی را آورد که در دو روزنامه بزرگ عصر، کیهان و اطلاعات ــ که نود درصدی از روزنامه نگاری ایران را تا دهه ۱۳۴۰ تشکیل میدادند ــ به درجات بالا رسید. کیهان که بزرگترین روزنامه دوران پهلوی بود، روند حرفهای شدن مطبوعات را به کمال رساند و بسیاری از “نخستین“های مطبوعات ایران، پس از اطلاعات از آن است.
با این همه، روزنامهها به صورتی روزافزون بلندگوی بحث سیاسی شدند و در یک جنگ فرسایشی بیست و پنج ساله، حکومت را پیوسته واپس نشاندند. هفته نامهها و ماهنامههائی ــ مهمترینشان علم و زندگی خلیل ملکی ــ انتشار یافتند که در آنها به مسائل سیاسی با دید گستردهتری پرداخته میشد و دامنه این بحثها به زودی به روزنامههای بزرگ روزانه نیز کشید. روزنامهنگاران به تدریج جای خالی حزب و مجلس را پر کردند، تا آنجا که در سالهای پایانی پادشاهی پهلوی قدرتی یافته بودند که حکومت را ناگزیر به سازش با آنها میکرد. در ۱۳۵۷ / ۱۹۷۸ پیکار چریکی روزنامهها به پیروزی نهائی خود رسید اما فضای سیاست ایران در آن دوران چنان ناسالم شده بود که پیروزمندان و شکست خوردگان همه با هم خود را در گودال مار انقلاب اسلامی یافتند.
***
نسل من، نسلی که در سالهای جنگ به نوجوانی و جوانی رسید، از سیاسیترین نسلهای صد ساله اخیر ایران بود که خود، سیاسیترین دوران تاریخ ایران است. تهیههای آموزشی و فرهنگی دوران انقلاب مشروطه و رضاشاه، تکانه shock اشغال ایران که با یک هجوم فرهنگی ـ سیاسی به ویژه از مرزهای شمالی همراه بود، آن نسل را در میدانی افکند که هنوز بازماندگان معدودش در آن میجنگند. انقلاب و جمهوری اسلامی تنها بر گستردگی آن میدان افزوده است.
رهانیدن ایران از موقعیت خواری آور تاریخی خود مأموریتی بود که بر آن نسل تحمیل شد. حکومت بیست ساله رضاشاه با همه نویدها و دستاوردهای خود این احساس خواری را از میان نبرده بود؛ به ما کشوری داده بود که آن را نگهداریم و ابزارهای مقدماتی داده بود که آن را پیش ببریم. بیآن دستاوردها کشوری نمیماند ــ دست کم در ابعادی که امروز میشناسیم ــ که نگهداشته شود.
ناسیونالیسم و سوسیالیسم و اسلامگرائی، راههائی بود که بر آن نسل گشوده بود و دمکراسی بیشتر با غیبت پر سر و صدای خود حضور میداشت. نوجوانان و جوانانی که با ایران تحقیر شدة یکبار دیگر در یک تاریخ دویست ساله روبرو بودند به چیزی جز زیر رو رو کردن جامعه خود از کوتاهترین راه و در کوتاهترین زمان نمیاندیشیدند. فعالیت حزبی و به ویژه روزنامهنگاری (احزاب و روزنامههای کوچکی که نوجوانان چهارده پانزده ساله، از جمله خود نگارنده، نیروی برانگیزانندهشان بودند) آنان را در خود گرفت ــ گاه به بهای سالها غفلت از درس و کار و زندگی. این آمیختگی سیاست و روزنامه نگاری ــ روزنامهنگاری در خدمت پیکار برای پیشبرد یک برنامه سیاسی، و سیاست با به کار گرفتن رسانهها و تکنیکهای روزنامهنگاری ــ در خود من به اندازهای درهم آمیخت که همه زندگی بعدیم را ساخت.
روند حرفهای شدن مطبوعات در سالهای پس از جنگ تندتر شد. روزنامهنگاری در ایران چنان در سایه سیاست بود که بسیار دیر به مرحله حرفهای شدن رسید. روزنامهها یا برای پیشبرد هدفهای حزبی بودند یا بیشتر، شخصی. مؤسسات کوچکی بودند که به مدیرانشان بستگی داشتند و شناخته میشدند. پارهای از آنها به کامیابیهائی میرسیدند که در زندگی مدیران بازتابی مییافت ــ آنها ثروتمندتر میشدند یا به مقاماتی میرسیدند ولی روزنامهها کوچک میماندند و نویسندگانشان برای گذران خود ناگزیر از کارهای دیگر میبودند.
با روزنامههای ایران و به ویژه اطلاعات، روزنامه حرفهای، بیشتر به معنی مادی آن، به ایران آمده بود، ولی در معنی اجتماعی و فرهنگی آن ــ رسانهای که زندگی اجتماعی و فرهنگی اجتماع خود را هوشمندانه بپوشاند ــ میبایست تا یک نسل دیگر منتظر بماند.
در دهههای۱۳۲۰ و ۱۳۳۰ بود که زیر نفوذ روزنامهنگاری چپ، یک نسل تازه روزنامهنگاران حرفهای ــ نه تنها از نظر زندگی کاری، بلکه بیشتر از نظر دانش و توانائی ــ در روزنامههای بزرگ به کار پرداختند. ترکیب سطح فرهنگی آنان و زیرساخت فنی و مالی آن روزنامهها، روزنامهنگاری ایران را به طور قطع وارد عصر نوین کرد. در همان دههها بود که نثر روزنامهنگاری از شیوه سُنّتی یادگار نیمه اول سده بیستم جدا شد و با دوری از نفوذ فرانسه، زیر تأثیر روزافزون شیوه نگارش انگلیسی قرار گرفت. این شیوه تازه نگارش از تکرار و جملهپردازی نثر سُنّتی دوری میجست و به ایجاز و بُرندگی انگلیسی گرایش مییافت. تأثیر انگلیسی همچنین در نحو فارسی روزنامهها ــ که با توجه به انعطاف پذیری نحو فارسی مسئله مهمی نیست و بر گوناگونی سبک میافزاید ــ و نیز به کار گرفتن جملات دراز تحلیلی نمایان شد. راه یافتن واژههای فراوان انگلیسی یا معادل فارسی و یا به صورت اصلی، سویه دیگری از نفوذ روزنامهنگاری انگلوساکسون در مطبوعات ایران بود.
برای روزنامهنگاران سیاسی ــ آنها که برنامه یا دیدگاه معینی را دنبال میکنند ــ “ستون“ بهترین وسیله به شمار میرود. اما ستون در روزنامهنگاری فارسی تازگی میداشت ــ به ویژه در روزنامههائی که نویسندگانشان به فراخور روز به آسانی مواضع گوناگون و متضاد میگرفتند. روزنامههای بزرگ، غرق در ملاحظات بازرگانی و سیاستهای روز، چندان فرصتی برای دیدگاه سیاسی نداشتند. خبرها و گزارشهایشان زیر فشارهای مالی و سیاسی تنظیم میشدند و سرمقالهها به ویژه تابع چنان ملاحظاتی میبودند. سرمقاله برخلاف ستون نوشتهای غیرشخصی است و گوشهها و تیزیهای ستون را ندارد. ستون به معنی غربی آن ــ بازتاب رویدادها از دیدگاه یک نویسنده با تفکر مشخص و البته احاطه بر موضوعات ــ در روزنامهنگاری فارسی چندان معمول نبود و روزنامههای بزرگ جائی به آن نمیدادند. روزنامهنگارانی بودند که یادداشتها یا احساسهای شخصی خود را در ستونهائی مینوشتند ولی نه نوشتههای آنان ستون column بود، و نه خودشان تحلیل گر (columnist) بودند. چنانکه در روزنامههای غربی هست.
برای کسی که میخواست فراتر از موضوعات روزانه و فراخور روز بنویسد و به تفسیر ساده رویدادها خُرسند نمیبود، و نیوشندگان audience بزرگتری را میخواست که تنها در یکی از دو روزنامه عصر آن زمان به دست میآمد، تنها راهحل، در آوردن سرمقاله به صورت ستون میبود. ستون به عنوان سرمقاله احتمالاً برای نخستینبار، و مسلماً به گستردهترین صورت خود در اطلاعات میان سالهای ۴۲- ۱۳۳۵ (۶۳-۱۹۵۶) از سوی این نویسنده معمول شد. سرمقاله روزنامه در امور بینالمللی به صورت ستونی برای تحلیل نه چندان پوشیده موقعیت ایران با دیدی انتقادی در آمد. درباره گواتمالا یا یمن آزادتر میشد نوشت و نشان دادن همانندیهای دیکتاتوریهای واپس مانده جهان سومی با ایران آن روزها که در چنان تعریفی میگنجید تنها نیاز به اندکی ظرافت کاری روزنامه نگاری میداشت.
سالهای بلافاصله پس از ۱۳۳۲ دوره رکود در ایران بود. پادشاه، از زیر سایه شخصیتهای تناوری همچون رزمآرا و زاهدی، و قوام و مصدق بدر آمده، با میان مایگان حکومت میکرد. قدرت شخصی او افزایش مییافت، ولی کشور پایین میرفت. مخالفت با آنچه در ایران میگذشت همه لایههای اجتماعی، به ویژه روشنفکران را از چپ و راست، فرا گرفته بود.
با اصلاحات اجتماعی که از اصلاح ارضی سال ۱۳۴۰ (۱۹۶۲) آغاز شد جامعه ایرانی در مسیر دیگری افتاد. آن اصلاحات با پدیدار شدن نسل تازهای همزمان شد. نسلی که بر خلاف نسل سالهای ۱۳۲۰ امکانات بیسابقه بالا رفتن از نردبام اجتماعی در اختیارش بود ولی انقلابیترین عناصر از آن برخاستند. اگر نسل من میخواست کشور را زیر و رو کند، انقلابیان این نسل تازه به هیچ چیز کمتر از تعمید خون خرسند نمیشدند و خون آمد و فراوان آمد و هنوز میآید.
دو نماینده برجسته سُنّت روشنفکر ـ روزنامه نگار ـ سیاستگر در آن دوران حسن ارسنجانی و جلال آلاحمد بودند. ارسنجانی از موضع چپ غیرکمونیست، یک منتقد آشتیناپذیر دستگاه حکومتی ایران ــ آنچه در آن زمانها هیئت حاکمه میگفتند ــ بود و با رسیدن به وزارت کشاورزی (او سومین روزنامهنگار سیاسی بود که وزارت یافت) در لحظه حساس فرصتی تاریخی، با طرح و اجرای برنامه اصلاحات ارضی یکی از ژرفترین تأثیرات را بر جامعه ایرانی گذاشت و هیئت حاکمه سُنّتی را از بنیادش ضربهای کاری زد (قرار دادن مالکیت یک ده به عنوان حد مالکیت و ارزیابی املاک از روی مالیات پرداختی، شاهکارهائی از تفکر عملی و توانائی سیاسی بود).
آلاحمد از موضع تجدد ستیزی اسلامی، در اجتماع روشنفکری دهههای ۶۰ / ۴۰ تا انقلاب اسلامی بیشترین تأثیر را بخشید. روشنفکری او فضای اندیشه ایران را تیرهتر کرد و سیاستش به پیروزی آخوندهای سیاسی یاری داد. ارسنجانی با بلندپروازی و استعداد سیاسی خیره کننده خود نمیتوانست در دستگاه محمدرضا شاهی جائی داشته باشد و دیری نپائید. آلاحمد زودتر از آن مُرد که دست پخت خود را بچشد.
برنامه اصلاحات اجتماعی شاه برای نخستینبار پس از انقلاب مشروطه زمینه را برای یک تعرض از موضع دمکراتیک به سُنّت حکومت و پادشاهی استبدادی فراهم کرد و در برابر تعرض چپگرایان شوروی پرست، و ناسیونالیستهای رادیکال که یک نمونه “سزاریست“ و رابطه مستقیم پیشوا و توده را در نظر داشتند جایگزینی را عرضه داشت. به همین ترتیب، درهم شکستن پایگاه قدرت زمینداران بزرگ و خانهای فئودال، جامعه ایرانی را برای چیرگی طبقه متوسط آماده ساخت. با این همه، نسل انقلابی دهه ۱۳۴۰ (۱۹۶۰) پیکار چریکی مسلحانه را با هدف واژگونی نظام پادشاهی و آنچه که سرمایهداری وابسته اصلاح میکرد برگزید؛ و بخشی از آن به اسلامگرائی رادیکال ــ با همان هدفها ــ روی آورد. برای انقلابیان آن نسل همه چیز از مصیبت (درد، trauma) ۲۸ مرداد آغاز میشد. مصدق در دادگاهش خود را با “سید الشهدا“ مقایسه کرد و ۲۸ مرداد، کربلای دیگری شد. در تعبیر یک بُعدی و انتزاعی انقلابیان، که روی آوردن به شیوهها و هدفهای انقلابی را ناگزیر میکرد. راه دیگری قابل تصور نمیبود. آنها اگر هم دلائل اضافی لازم میداشتند، گرایش روزافزون به تمرکز همه قدرتها در بالا و اتمیزه شدن جامعه آن را فراهم میآورد. پادشاه در سرمستی کامیابی برنامه اصلاحی خویش نه تنها دولت بلکه سراسر جامعه ایرانی را در خود خلاصه میدید. دیگر چیزی جز او وجود نمیداشت.
برای انقلابیان، روزنامهنگاری ادامه پیکار مسلحانه با وسائل دیگر بود. آنها جنگ چریکی خود را به روزنامه کشاندند و از نیمه دهه ۱۳۴۰ تا دهه پس از آن نیمه تسلطی بر رسانههای مهم، از جمله تلویزیون برقرار کردند. در دستهای آنان روزنامههای نیمه رسمی ایران به ارگانهای جنبشهای آزادی بخش و پیشبرندگان رئالیسم سوسیالیستی تبدیل شدند.
بخش بزرگتر پیکار سیاسی در دوره دوم پادشاهی محمدرضاشاه، از ۲۸ مرداد، در روزنامههای ادواری (هفتهنامهها و ماهنامهها…) جریان مییافت. صفحات آنها با آزادی بسیار بیش از روزنامههای روزانه، بر روی نویسندگان و شاعران و روشنفکرانی که دیدگاههای سیاسی خود را به هر زبان بیان میکردند یا از راه ترجمه بر غنای فرهنگی و سیاسی میافزودند، گشوده بود. اما آن روزنامهها نیز بستری بودند که بسیاری از استعدادهای روزنامه نگاری را در خود پرورش دادند. زندگی همه آنها در کشش و کوششی همیشگی با مأموران سانسور بر لبه پرتگاه تنگدستی و ورشکستگی میگذشت.
عموم روزنامهنگاران، مانند اکثریت روشنفکران که به راههای انقلابی پشت کردند و به کار از درون نظام سیاسی برای بالا بردن اصلاحات اجتماعی و رساندنش به اصلاحات سیاسی روی آوردند، دشمنان رژیم نمیبودند و تنها پیشرفت بیشتری را در کارها و فساد کمتری را در فرایند سیاسی میخواستند ولی مقامات سیاسی و اداری هر صدا و حرکت مستقلی را در جهت آنچه این روزها بدان جامعه مدنی میگویند تجاوزی به امتیازات خود میشمردند و میکوشیدند آن را خاموش یا با خود همرنگ coopt کنند. این یک سویه دیگر سیاسی کردن روزنامهنگاری میبود و روزنامهنگاران را یا بازاری میکرد و یا جنگاور چریکی.
در واقع هر حرکت اصلاحطلبانه در فضای آن روز ایران ناگزیر از دست زدن به شیوههای مبارزه سیاسی چریکی می بود. برای بازتر کردن نظام سیاسی، یا بهکرد نظام اداری در فضائی که رویاروئی حکومت و مخالفان پیوسته آشتی ناپذیرتر میشد و میدان را بر حرکتهای اصلاحطلبانه تنگتر میکرد یک جنگ و گریز همیشگی لازم میآمد، و چنانکه همواره در چنین جامعههائی پیش میآید، هر چه بیرون از حوزه خصوصی، سویه سیاسی مییافت. جامعهای که سیاست سالمی ندارد سیاست زده میشود. به همین ترتیب کوششی که برای پایه گذاری یک اتحادیه صنفی برای روزنامهنگاران در ۱۳۴۱ (۱۹۶۲) شد به زودی به حد یک رویداد مهم سیاسی بالا رفت. در اطلاعات، مدیر مؤسسه سخت به مبارزه با آن ابتکار برخاست و چند گاهی کشمکش او با نویسندگان اطلاعات و این نگارنده، بیش از همه، توجه عمومی را جلب کرد. با آنکه در آن رویاروئی، من کارم را در اطلاعات از دست دادم، سندیکای نویسندگان و خبرنگاران مطبوعات از جمله با شرکت نویسندگان اطلاعات تشکیل شد و هنگامیکه دو سه سال بعد کوشش هایم را برای گرفتن اجازه انتشار روزنامه آیندگان آغاز کردم آشکار گردید که آن “دوئل“ بیش از یک توجه گذرا را جلب کرده است. پارهای از مهمترین مقامات حکومتی به دلیل رنجشهای شخصی، یا محاسبات سیاسی، روزنامه تازه را به صورت وزنه متقابلی در برابر اطلاعات میخواستند که هیچ با برنامه و دستور کار من ارتباطی نداشت. آیندگان سرانجام به صورت شرکت سهامی با اکثریت سهام در دست دو تن از نمایندگان نخستوزیر انتشار یافت و نه همچون رقیبی برای اطلاعات.
احتیاطهای دستگاه حکومت درباره روزنامه تازه بیدلیل نبود. آیندگان نخستین روزنامه سیاسی با ویژگیهای یک روزنامه حرفهای بود. پوشش گسترده همه جنبههای زندگی ملی، با تأکیدی بر فرهنگ (از جمله نقد منظم اپرا و نقاشی و معماری برای نخستینبار در روزنامههای روزانه) و یک گروه نسبتاً بزرگ نویسندگان و خبرنگاران، عموماً در سطحهای بالای حرفه خود. روزنامهای بود با خط مشی معین که در همان نخستین شماره در سرمقالهای بلند آمد: یک روزنامه لیبرال با هدف بالا بردن سطح بحث سیاسی. در حدود امکانات آن سالها روزنامه به ویژگی لیبرال و به هدف خود ــ به ویژه در پنج شش ماهه آغاز جمهوری اسلامی ــ وفادار ماند. آزادی عملی که روزنامهای از آنِ خود به من میداد سرمقالههای آیندگان را به صورت ستونی برای بحث انتقادی درباره مسائل ایران ــ این بار مستقیماً و بیکمک گرفتن از پوشش کشورهای دیگر ــ درآورد و کمک کرد که روزنامه نفوذی به مراتب بیش از ابعاد مادی خود به دست آورد.
تدبیر در دست داشتن اکثریت سهام برای مهار کردن روزنامه بیاثری خود را در همان چند ماه نخستین نشان داد و مقامات مسئول با آیندگان نیز مانند مطبوعات دیگر عمل کردند که بسیار مؤثر بود. اما آیندگان تا پایان در آزمودن حدود سانسور دلیرانهتر و آزادتر از روزنامههای بزرگ دیگر رفتار کرد ــ سُنّتی که پس از انقلاب ادامه یافت و به بهای تعطیل همیشگی روزنامه و زندانی شدن گروهی از نویسندگان و کارکنان آن در حکومت “لیبرال“ ملی مذهبیها تمام شد.
آنچه به آیندگان موقعیت ویژهاش را داد، گذشته از نوآوری در شیوه و سطح روزنامه نگاری، موضعگیریهای کم و بیش مستقل آن بود. به ویژه در امور بینالمللی. فاصله گرفتن آن از چپگرایی معمول آن زمان خشم پارهای سازمانهای چریکی را برانگیخت و در دفتر روزنامه دو بار بمب گذاشتند. (سرمقاله روزنامه در فردای یکی از بمب گذاریها سرزنش تروریستها بود که بمب گذاری درست را هم نمیدانند).
در یک دوره ده ساله ۵۶-۱۳۴۶ (۷۷-۱۹۶۷)، درهم آمیزی روزنامه نگاری و سیاست به بیشترین درجه در آیندگان حاصل گردید، در روزنامهای که مانند یک روزنامه بزرگ روزانه میبود ولی روش سیاسی معینی را در راستای گشاده کردن فضا و بهبود سیاستها دنبال میکرد. ورود من به سیاست عملی ــ نخست به عنوان گرداننده حزب رستاخیز (۵۶-۱۳۵۵ / ۷۷-۱۹۷۶) و سپس وزیر اطلاعات و جهانگردی (۷۸-۱۹۷۷/۵۷-۱۳۵۶) ــ نتیجه منطقی و تا حدی ناگزیر سیاسی بودن آیندگان به این معنی بود. با همه نفوذ فراوان روزنامه، با روزنامهنگاری کار زیادی نمیشد کرد. سیاست ایران به رکودی تازه افتاده بود. پیشرفت در همه جا بود ولی هیئت سیاسی را رنجوری malaise گرفته بود و چنانکه اندکی بعد در انقلابی مصیبت بار آشکار شد ویروسی کُشنده همه نظام سیاسی را میخورد. تجربه دو سال در مقامات بالای سیاسی نشان داد که با وزارت نیز کار زیادی نمیشد کرد.
حزب رستاخیز در دو سال نخستین خود پاک از جوشش زندگی تهی نبود. با آنکه مخالفان بدان اعتنائی نکردند بسیاری از روشنفکران چند گاهی به امید شکستن چنبر یک گروه فرمانروای خسته که دیگر سخنی برای گفتن نداشت و سرتاسر جامعه را دیوانی (بوروکراتیزه) کرده بود به حزب روی آوردند. در نخستین سال زندگی، حزب بیش از اندازه زیر سایه پیکار با گرانفروشی افتاد. در دومین سال با رها کردن آن پیکار، در آوردن حزب به صورت میدانی برای مشارکت سیاسی که درونمایه (تِم) اصلی فعالیتهای آن یک ساله بود تکانی سطحی به سیاست ایران داد. پادشاه هنوز حزبی را که خود به یک گردش زبان به وجود آورده بود کم و بیش جدی میگرفت، اما به زودی علاقهاش را از دست داد. آن حزب حتی به عنوان مرحلهای میانی در فرایند تصمیم گیری ــ رساندن نظر مردم به پادشاه ــ برایش زیادی میبود.
در آن یک سال میانی (رستاخیز سه سال بیشتر نپائید، با چهار دگرگونی در رهبری آن) یکی از کامیابترین ابتکارات حزب، گرد آوردن مقامات بالای استانها در جلسات بزرگ عمومی (در تهران با شرکت وزیران) با حضور مردم از هر گروه اجتماعی و پرسش و پاسخ آزادانه آنها بود. جنب و جوش نسبی آن سالها در عین حال فرصتی به تمام برای بهرهگیری از رسانهها میداد. در تاریخ ایران هیچگاه در چنان مدت کوتاه چنان بسیج پُر دامنهای از رسانهها با چنان بازده اندک برای رساندن پیام (حزب) به تودههای مردم صورت نگرفت. اما آن یک سال (۵۶-۵۵) اوج فعالیت مطبوعاتی و حزبی برای کسی بود که از نخستین سالهای نوجوانی خویشتن را در آن هر دو فعالیت غرق کرده بود.
به عنوان کسی که روزنامهنگاری را از سیاست جدا نمیداند، کمترین کاری که از یک روزنامهنگار حرفهای سیاسی در وزارتی مانند اطلاعات و جهانگردی (اطلاعات به معنی آن زمان) بر میآمد باز کردن دست روزنامهها از طریق منطقی کردن سانسور ناگزیر؛ و شفافتر کردن حکومت از طریق روشنگری سیاستهای آن برای مردم میبود. اولی با کشیدن خط روشنی در میان موضوعاتی که نمیشد از آنها به آزادی سخن گفت (آنچه به پادشاه مربوط میشد) و آنچه میشد سخن گفت (بقیه دستگاه حکومتی با حق پاسخگوئی برای آنها) به دست آمد (که پیشرفتی بزرگ در برداشتن سانسور بود، زیرا روزنامهها پیش از آن نیز به حریم پادشاه نزدیک نمیشدند ولی دست کم دستگاه حکومتی از قلمرو سانسور بدر آمد) و دومی با زنده کردن نهاد سخنگوی دولت که پانزده سالی ترک شده بود. وزیر اطلاعات و جهانگردی هفتهای یکی دو بار به پرسشهای خبرنگاران درباره امور کشور به تفصیل بیشتری پاسخ میداد و ماهی یک بار وزیران را با روزنامهنگاران در دفتر خود گرد میآورد و آنها درباره کارهایشان توضیح میدادند. با بحرانی شدن اوضاع از اواخر سال ۱۳۵۶ (۱۹۷۸) روزنامهنگاران خارجی به شمار روزافزون به ایران سرازیر شدند و در شش ماهه بعدی شمار مصاحبه با آنان از شمار مصاحبه هر وزیر اطلاعات دیگری در گذشت.
موقعیت انقلابی که با چنان شتابی، در یک سال، به انقلاب انجامید تقریباً همه روزنامهنگاران و روزنامهها را سیاست زده و سپس انقلابی کرد. آنها در طول یک نسل هرگز چنان قدرتی احساس نکرده بودند. تسلط حکومت بر مطبوعات مانند هر جای دیگر هر روز کاهش مییافت و طبعاً نفوذ روزنامه در افکار عمومی همراه آن بالا میرفت. فروش آنها به جائی رسید که ماشینهای چاپ از آن فرو میماندند. هر شماره روزنامه مانند گلوله توپ بر حکومتها، و رژیم فرود میآمد. اندک اندک روزنامهنگاران، جز معدودی، سرمستانه بر گرد آتشی که بر آن دامن میزدند به رقص آمدند. آن شش ماهه پایانی رژیم پادشاهی مهمترین ساعت آنان بود. روزنامهنگاری، دست در دست سیاستهای انقلابی، لحظه پیروزی نهائی خود را زیست. پس از آن از گرداگرد آتش تا در میان آن چند ماهی بیشتر نکشید.
سالهای جمهوری اسلامی چه در ایران و چه در بیرون از ایران فرایند در هم آمیختن روزنامهنگاری و سیاست را کامل کرده است. آخوندها منبر را به سود روزنامه و رسانههای همگانی کنار میگذارند و با آنکه مقامات بالا را در انحصار دارند اندک اندک راه ورود به سیاست، کمتر از حوزه و بیشتر از دیوانسالاری و رسانههای مدرن میگذرد. روزنامههای مهم حرفهای برخلاف دوران پادشاهی، عموماً ارگان سیاستها و جناحهای معین هستند و روزنامههای ادواری بویژه دوران شکفتگی خود را در این سالها داشتهاند و عرصه اصلی فعالیت سیاسی و فرهنگی روشنفکران شدهاند. شمار روزنامههای گوناگون را در جمهوری اسلامی به ۹۰۰ تخمین میزنند که بسیار قابل ملاحظه است. (۱۵۰۰ جواز روزنامه نیز در حکومت تازه داده شده است)؛ و به دلیل چند مرکزی و هرج و مرج سازمان یافته آن رژیم، از آزادی عملی برخوردارند که در دهههای پایانی رژیم پیشین نبود و با مخاطراتی روبرویند که حتی با معیارهای جمهوری اسلامی هراس انگیز است.
در بیرون از ایران به همین ترتیب روزنامههای بسیاری ــ صدها ــ انتشار مییابند که بیشترشان زمان انتشار منظمی ندارند ولی اکثریتشان در خدمت هدفهای سیاسی هستند. صد سال پیش پس از جنبش مشروطه خواهی در هرجا فرایند گذار به سیاست از راه روزنامه نگاری کامل شده است.
***
از روزنامه نگاری و سیاست میتوان و میباید در خدمت یکدیگر بهره گرفت و در میان آن دو زمینههای مشترک کم نیست. هر دو با افکار عمومی سر و کار دارند و برای تأثیر گذاشتن بر افکار عمومی در تلاشاند. موضوع هر دو مردم است و آنچه میخواهند، یا ترجیح دارد بخواهند. پارهای استعدادها نیز برای هر دو لازم است: کنجکاوی، توانائی برقراری ارتباط و جلب نظر دیگران.
با این همه دو ویژگی روزنامهنگاری میتواند برای سیاستگران گران افتد. قدرت روزنامهنگاری در گفتن است. هر چه بیشتر و آزادانهتر گفتن. روزنامهنگار، پروائی از کسی جز خوانندگانش ندارد و خوانندگان میخواهند هر چه بیشتر بدانند. سیاستگر، گاه همان اندازه از نگفتن نیرو میگیرد که از گفتن؛ و از بسیار کسان، از جمله سیاستگران دیگر، میباید پروا داشته باشد. فضیلتی که روزنامه نگار را پیش میبرد میتواند سیاستگر را ویران کند. آنها هر دو ظرافت دیپلماتیک را لازم دارند، ولی این ظرافت برای اولی آذینی است و برای دومی ضرورتی هر روزی و رهاننده.
تفاوت مهم دیگر روزنامهنگاری و سیاستگری در آن است که روزنامهنگاران مانند فیلسوفان بر تمایزها تأکید میکنند. سیاستگران بر عکس در سازش دادن میکوشند. روزنامهنگار همواره گوشههای بُرنده امور و موضوعات را برهنه میکند، سیاستگر در بیشتر جاها به کُند کردن آنها میکوشد.
اما در بیشتر سده گذشته، و هنوز هم، روزنامهنگاران ایرانی در اوضاع و احوالی کار کردهاند که این تفاوتهای مهم را تعدیل میکرده است. روزنامهنگاران به ظرافت دیپلماتیک همان نیاز حیاتی را داشتهاند که سیاستگران؛ و گوشههای تیز امور و موضوعات، پیش از همه به خود آنها زخم میزده است. سیاستگرانی که از روزنامهنگاری آغاز کردند شاید بیش از همه از گرایش به گفتن و باز کردن زیان دیدند. چه روزنامهنگاری و چه سیاستگری اگر از حد کسب و کار بالاتر رود یک فعالیت روشنفکری و، بسته به سطح کار، انتلکتوئلی است. دل سپردن به جامعه و کار مردم، و احساس مسئولیتی که باز به گفته هاول، انتلکتوئل را وا میدارد برای هر امر بر حق و خوبی تلاش کند. اجتماع اندیش بودن با روزنامهنگاری حتی با سیاستگری یکی نیست. ولی زمانهایی پیش میآید، و صد ساله گذشته ایران یکی از آن زمانها بوده است، که رستگاری فردی نیز بیسیاست دست نمیدهد. سیاست نمیگذارد که انتلکتوئل در “باغ درونی، خودش نیز به گفته ناصر خسرو، خاطر از تفکر نیستان“ کند.
“روشنفکران“ و “انتلکتوئل“های ایرانی، که در آن زمانها چنین نامیده نمیشدند. در شب تیره تاریخ هزار ساله قرون وسطای ایران که تا سده بیستم رسید دم در میکشیدند و خون میخوردند و زندگیهای خود را قطره قطره روغن چراغ این فرهنگ میکردند. شماری از آنان به کار دیوانی روی میآوردند و بسیاری سرهای خود را در بهایش می دادند. از صد سال پیش آنها امروزی و اجتماع اندیش شدند. دیگر به آفرینش فرهنگی بسنده نکردند و کوشیدند جامعه را از نو بسازند به درون اجتماع رفتند. به روزنامهنگاری و سیاست پرداختند، جنگیدند و بردند و بیشتر باختند. یا در خدمت یکی طرح نوسازندگی (مدرنیزاسیون) در آمدند که شگرف بود ولی ژرفائی نداشت؛ یا دنبال آرمانشهرهائی دویدند که وقتی دیدگانشان بر واقعیت آنها گشوده شد از خودشان به هراس افتادند؛ یا بیهوده به این در و آن در زدند و به بیرون از بنبست شخصی و ملی راهی جستند که در واقع نبود.
امروز بازماندگان آن پیکارها، زخم خورده و تحقیر شده از تجربه خود با سیاست ــ روزنامهنگاری، بیشتر سر در گریبان بردهاند و پشیمان از ریختن گوهر آفرینشگری خود در پای اجتماع، بیزار و ترسان از واقعیت جهان بیرون، دست در دامن فرهنگ زدهاند که بزرگترین سربلندی و تمایز و گریزگاه آنهاست. اما گذشته از آنکه کار فرهنگی یک رویه دیگری هستی روشنفکری ـ روزنامه نگاری ـ سیاستگری است، حتی آنها که اعتلا یا دست کم سلامت روان خود را در جدائی از اجتماع، در گریز از اندیشه و عمل سیاسی و اجتماعی میجویند از پیوستگی به جامعه چارهای ندارند. آنها از آبشخور جامعه، از ماهیتهای کلیتر و بزرگتر از روح خودشان است که سیراب میشوند و در آن بافتار عمومیتر است که زنده میمانند.
خویشکاری روشنفکر ــ انتلکتوئل به معنی زرتشتی و وجودی آن تنها در اجتماع و با اجتماع است. انتلکتوئل تنها در برابر “دیگری“ (اصطلاح ارتگاای گاست) تحقق مییابد؛ و این همه جز آن زیر ساختی که برای زندگی روشنفکری لازم است ــ از صنعت چاپ و نشر و رسانهها و نهادهای آموزشی و پژوهشی و فرهنگی که “دیگری“ و “جامعه فرو رفته در تاریکی“ میباید برای اعتلا و سلامت روان انتلکتوئل فراهم آورد.
مردم آن زمینی هستند که همه چیز بر آن میروید. سرچشمه همه رنجهای روشنفکر هستند و سرمایه او، و اینجاست که به ناچار پای بحث اخلاقی به میان میآید. برای روشنفکر حتی در گوشه گرفتن ز خلق عافیتی نیست، هزار سال پیش هم نمیبود. اکنون در این عصر انقلاب آموزش و ارتباطات، در جهانی که همه چیز به همه چیز پیوند میخورد، مردم و روزگار پریشانشان، و آن احساس مسئولیت که ویژگی انتلکتوئل است ــ بگذریم از نام و ننگ ملی و انسانی و “غم بینوایان رخم زرد کرد“ ــ هیچ گوشه آسودهای نمیگذارند.
در آن شب تاریک قرون وسطائی که رهبری مذهبی دست در دست پادشاهان راه را بر عمل و حتی بر اندیشه میبست و جامعه فئودالی و بخشابخشیsegmentary انسان را در قالبهای پیش ساخته میریخت و فردیتش را از او میگرفت، پیشینیان روشنفکران و انتلکتوئلهای امروزی، خود را در بیابانی تنها مییافتند وگاه جز جهان درونی خودشان پناهگاهی نمیدیدند.
امروز موقعیت ما با آن زمانها تفاوتهای بزرگ دارد. انتلکتوئلهای ما بیشمارند و یک ارتش بزرگ روشنفکران برای نخستینبار در تاریخ ایران پشت سر آنهاست. ایران شبکه بندی شده است و همه زیرساختها را کم یا بیش دارد. سیاست صد سالی است در صورت و با مفهومی تازه به برکت آموزش و رسانههای همگانی و نهادهای دمکراتیک ــ هر چند بیشتر ظاهری و رسمی ــ به جامعه ایرانی راه یافته است. پیکار برای دگرگون کردن حکومت و جامعه در ابعادی بسیار بزرگتر از آنچه در هر زمان فراهم بوده است میتواند جریان یابد. افکار عمومی جهان که از جنبش مشروطه خواهی در پیکار ملی ما راهی یافت اکنون بیش از همیشه پشتیبان مردم ایران است. روشنفکر ـ انتلکتوئل تنهای هزار سال پیش دیگر تنها نیست. مردمی که آنچنان از دسترس او دور بودند امروز در دسترس اویند. دیگر او نیازی ندارد که به خدمت امیران در آید یا در خانقاهها کنجی بگیرد.
این عصر و این جهان، سیاسی است. سیاست در جهان نوین اهمیتی بیش از گذشته یافته و در همه زندگی رخنه کرده است. در هیچ عصری تودههای مردم این چنین در پهنه عمل سیاسی نبودهاند. امر عمومی هرگز این اندازه به عموم ارتباط نداشته است. سیاست بایست منتظر تکنولوژی میماند تا معنی کامل خود را بیابد و در سده بیستم این تکنولوژی پیدا شد و همراه آن قدرت و ثروت در ابعاد جهانگیر.
سده ما بیش از همه عصر تودههاست که با همگانی شدن آموزش و ارتباطات، به میانه میدان افکنده شدهاند. آن خلق که روشنفکر قرون وسطای ما از آن کناره میجست امروز کمتر از همیشه او را آسوده میگذارد. “دیگری“ در سراپای هستی انتلکتوئل راه یافته است ــ فرهنگ “پاپ“، سیاست تودهگیر، اقتصاد بهم پیوسته جهانی. انتلکتوئل چارهای ندارد که “دیگری“ را بالا بکشد. گفتن و نوشتن بخشی از چنین کوششی است، عمل سیاسی بخشی دیگر از آن.
این جهانی که این گونه به تصرف “دیگری،“ توده، در آمده است، که در آن هر پیامبر دروغین میتواند در کوتاه مدتی هزاران روشنفکر را در کورههای گاز بسوزاند یا آواره سازد یا “شکر را در کامشان زهر کشنده کند،“ در عین حال بهترین جهانی است که انسان در این پنج هزار سال تاریخ از ساختنش بر آمده است. ما تنها در عصر فرهنگ پاپ زندگی نمیکنیم. عصر ما عصر تمدن جهانگیر نیز هست ــ فلسفه سیاسی دمکراسی لیبرال، اقتصاد بازار اجتماعی، شیوهها و تکنولوژی تولید و پخش انبوه، دسترسی نامحدود به آگاهیها، علمی که میتواند بلای گرسنگی و بیماری را از تودههای میلیاردی دور کند، و هیچ کدام از اینها دیگر انحصار به غرب ندارد. تمدنی که غربی بود در پنجاه سال گذشته جهانی شده است.
انسانیت سرانجام به جایی رسیده است که میتواند “پویش خوشبختی“ را که اعلامیه استقلال آمریکا در یک شعله نبوغ در کنار زندگی و آزادی، حق طبیعی فرد انسانی شناخت، از یک شعار و آرزو فراتر ببرد. اگر در پایان سده بیستم سه چهارم آدمیان در بینوائی مادی و فرهنگی بسر میبرند به دلیل شکست سیاست، و در ایران ورشکستگی سیاسی، است. میدان را میدان داران بد فرا گرفتهاند. آنچه نمیگذارد مردمان از بهترین پدیدههایی که پنج سده پیشرفت پیگیر و شتابنده علم و تکنولوژی به جهان داده است برخوردار شوند، بند و زنجیرهایی است که دست و پای مردمان را بسته است و سیاست میتواند بگشاید. در این رهگذر سیاست نیز در سده ما ابعاد و معنی واقعی خود را یافته است. آزاد کردن تودههای مردم از زنجیرهایی که نظامهای سیاسی و فرهنگی بر آنها نهاده است: آزاد کردن مردمان از خودشان که بدترین دشمنان خویشاند.
این همه رهبری میخواهد، نه رهبران فرهمند که تودهها را با ساده کردن قضایا و متبلور کردن خواستها و عواطف آنان به هیجان آورند و به دیو درونشان بسپارند، یا از رنج اندیشه و عمل مستقل رها کنند. در نبود انتلکتوئل این “دیگری“ است که جایش را میگیرد. روشنفکر امروز در عصر تودهها توانائیها و وظیفه بزرگتری در راهنمائی جامعه دارد. وزنه او اگر بر ترازوی عمل سیاسی نهاده شود سنگینی بیشتری دارد. او بیش از هر زمان میتواند نه تنها کوتاهیها و پلیدیهای زمان را نشان دهد، بلکه از کمک به برطرف کردن آن نیز بر آید. شاید به همین ملاحظات هامرشولد که بهترین دبیر کلی است که سازمان ملل متحد به خود دیده است گفت “سیاست عبادت عصر ماست.“ در این عصر همگانی شدن همه چیز، از جمله مرگ ناگهانی در محشر اتمی و نابودی تدریجی بر روب زمینی که به تندی از مایههای زندگی (آب و هوا و خاک سالم) تهی میشود، بالاترین تقدس، حتی تقدس، در کار سیاسی دست میدهد. کدام مرد خدائی در دنیای ما به پای گاندی یا مارتین لوتر کینگ (جایگاه او به عنوان یک رهبر مدنی بسیار بالاتر از مقام او به عنوان کشیش پروتستان بود) یا نلسون ماندلا میرسد؟ کلیسای کاتولیک در آلمان آیا از گوشهای از آنچه “سبزها“ برای مردم، و نه تنها در آن کشور، کردهاند برآمده است؟
سیاست بدترین دشمن انسانیت در سده ما بوده است. ولی این دلیل دیگری بر آن است که سیاست بیش از آن اهمیت دارد که به سیاستگران واگذاشته شود و تودهها بیش از آن قدرت یافتهاند که شکارگاه متعصبان و عوامفریبان و پیشوایان باشند. در کشور ما، که انگیزه و ضرورت کار سیاسی از بسیاری جامعهها بیشتر است، سیاست آشکارا چهره جنایت به خود گرفته است. سیاست از اجتماع، از گرد آمدن مردم پدید میآید؛ از آن پرهیز نمیتوان کرد. میباید سیاست بهتری داشت.
کنار گذاشتن مردم از سیاست که پیش از انقلاب اسلامی روال اصلی جامعه ما بود به نزاری atrophy سیاست و جامعه انجامید. پرتاب شدن آنان به سیاست انقلابی شیرازه کشور را از هم گسیخت و گریختنشان از سیاست به پایندگی رژیمی که نمیخواستند کمک کرد. پاسخ مسئله نه در انحصار کردن سیاست بوده است، نه سیاست زده شدن و رمهوار در پی رهبر فرهمند افتادن، نه از سیاست گریختن. شکست سیاسی ما پس از یک سده تکاپوی پیشرفت و تلاش امروزی شدن، ما را به این شرمساری جهانی و تاریخی انداخته است. میباید سیاست خود را بهتر کنیم.
عصر روشنفکر ـ روزنامه نگار ـ سیاستگر در ایران تازه آغاز شده است. چهارمین نسل پس از انقلاب مشروطه، که انتخابات ۲ خرداد ۷۶ گوشهای از ضرب شصتهای آن بود، بر این راه کوفته از صد سال گام زدنهای نافرجام، هموارتر خواهد رفت.
از ترکیب دو رساله سالهای ۱۹۹۵و ۱۹۹۸
ـــــــــــــ
توضیح: نوشته فوق در کتاب “پیشباز هزاره سوم ـ رسالههائی در سیاست، تاریخ، فرهنگ“ (چاپ اینترنتی) آمده است. درج مجدد آن در این اثر به منظور ارائه چاپ کاغذی می باشد.
پیروزی صنفی در متن شکست حرفهای
بخش 2
سرمشقهای پویش پیشرفت
پیروزی صنفی در متن شکست حرفهای
سندیکای نویسندگان و روزنامهنگاران مطبوعات ایران نخستین سندیکای مستقل به معنی ناوابسته به احزاب سیاسی و حکومت در دوره دوم پادشاهی محمدرضاشاه پهلوی بود. سندیکا سراسر به ابتکار گروهی از خود روزنامهنگاران، در راس آنان مسعود برزین، پایهگذاری شد و با آنکه در ۱۳۵۴ با تغییر اساسنامه خود به حزب رستاخیز پیوست همواره استقلالش را نگهداشت. تا آنجا نیز که به منظور سندیکا ارتباط داشت احتمالا کامیابترین سازمان صنفی آن سالها به شمار میرود. سندیکا “به منظور تقویت روح معاضدت بین صنف نویسندگان و همچنین حفظ حقوق صنفی و حفظ عفت قلم و بالا بردن سطح مطبوعات و همچنین تاسیس و ایجاد صندوق بیکاری برای اعضای رسمیکه بیکار یا بیمار شدهاند…“ پایهگذاری شده بود و دستکم در یک جبهه به هرچه خواست رسید.
از دو منظور سندیکا در آنچه جنبه فرهنگی و سیاسی داشت یعنی بالا بردن سطح حرفهای و اخلاقی مطبوعات کار چندانی از سندیکا نیامد و نمیآمد. مطبوعات هم آینه جامعه است و هم یکی از شکلدهندگان مهم آن. هرچه جامعهای تکامل یافتهتر باشد نقش مطبوعات، بطور کلی رسانهها، در شکل دادن جامعه بیشتر است. در جامعه با سوادی با سطح بالای فرهنگی طبعا رسانهها، هم از جهت دسترسی و هم به دلیل پایگاه فرهنگی و سیاسی بالای گردانندگان خود تاثیر بیشتری میبخشند. از نظر مسئولیت مدنی و سیاسی رسانهها نیز وجود نظامات و هنجارهای پذیرفته شده حرفهای نمیگذارد مطبوعات از آزادی گفتار و دسترس داشتن به تودههای مردم سوء استفاده کنند یا قدرت حکومتی از آنان سوء استفاده کند. در جامعههای واپسمانده مطبوعات نه آن دسترس را به تودههای مردم دارند نه از چنان صلاحیت و حیثیتی برخوردارند که جامعه را دگرگون سازند. جامعه توسعه یافته روزنامهنگاران را اثر بخشتر میکند. جامعه توسعه نیافته نه تنها روزنامهنگاران را از تاثیری که میتوانند داشته باشند میاندازد، پیوسته آنان را به تباهی میکشاند.
سندیکا درایران دهههای چهل و پنجاه (شصت و هفتاد) بیش از آن از واپسماندگی فرهنگی و ضعف سیاسی جامعه تاثیر میپذیرفت که بتواند آن را مگر در حدودی پیش ببرد. سنگینی آن ضعف و واپسماندگی، بهترین کوششهای گروهی از بهترین ذهنها و روانهای آن نسل ایرانیان را در هر گام سرخورده میکرد. مطبوعات میان دو سنگ آسیای حکومت و نیروهای مخالف، هر دو با کمبودها و انحرافات تاسفآور، در وضعی بود که حتی آزادی عمل گاهگاهی و موضعی آن میتوانست خلاف منظور عمل کند ــ چنانکه با پیامدهای مصیبتبار در ۱۳۵۷ و در شرایط بیشترین آزادی نمودار شد. بیشترین کاری که سندیکا در “بالا بردن سطح مطبوعات“ انجام داد تدوین “نظام مطبوعات“ در دوره دوم آن بود که در نبود اراده اجرا و یک مکانیسم اجرائی از یک پندنامه در نگذشت.
منظور دیگر که میتوان زیر عنوان برنامه رفاهی آورد، بر عکس با کامیابیهائی روبرو شد که از انتظارات نخستین در هنگام تشکیل سندیکا گذشت. اگر پایهگذاران سندیکا به یک صندوق بیکاری خرسند میبودند و آن را نیز در ته دل مسلم نمیدانستند، در ۱۶ سال سندیکا تا پیش از “بهار آزادی،“ سندیکائیان در یک کوی روزنامهنگاران صاحب خانههائی شدند که به هزینه دولت و با آسانترین شرایط برایشان ساخته شد. سندیکا با دریافت صد و پنجاه میلیون ریال (دو میلیون دلار آن روزها) از شاه و شهبانو، در کار ساختن خانهای برای خود بود. اعضای سندیکا از بیمه بهداشتی به کمک وزارت بهداری و پزشکان و بیمارستانها برخوردار بودند. حتی ماهی و میوه نوروزی سندیکائیان را نیز دستگاه دولتی فراهم میکرد که سفرهها بیرونق نماند. قانون کاری که همه خواستهای سندیکا را بر میآورد اعضای آن را در موسسات بزرگتر مطبوعاتی میپوشاند و آنها همه قراردادهائی بر پایه آن با موسسات مربوط امضا کرده بودند.
به دشواری میتوان یک سازمان داوطلبانه را در آن سالها نشان داد که بهتر از سندیکا اداره شده باشد. مشارکت خستگی ناپذیر سندیکائیان در کارها و اداره دمکراتیک سندیکا که در آن دوران تازگی میداشت به همراه سود مشترک و میوههای لمسپذیر کوششهای جمعی، فضائی ساخته بود که سندیکا را از پیشرفتی به پیشرفت دیگر میرساند. ولی آن پیشرفتها تنها به بهای چشم بستن بر عنصر سیاسی کار روزنامهنگاری میتوانست روی دهد. در آن دوران “سهم نفت،“ دستگاه دولتی و سندیکا به توافقی ضمنی رسیده بودند ــ سندیکا سهم اعضای خود را از دارائی روز افزون جامعه بگیرد و کاری به سیاستهای حکومت نداشته باشد. در همه آن ۱۶ سال سانسور مطبوعات به درجات کم یا زیاد برقرار بود و در ۱۳۵۳ حکومت پنجاه روزنامه و مجله را تنها در تهران تعطیل کرد و سندیکا سرش را پائین انداخت و برنامه رفاهی را پیش برد. تنها واکنش سندیکا نگرانی بجای آن درباره سرنوشت روزنامهنگاران بیکار شده بود که آن نیز با سخاوتمندی حکومتی که دستور تعطیل را داده بود برطرف شد.
***
یک مشکل ساختاری سندیکا که ریشه در توسعه نیافتگی جامعه داشت و نقشی تعیین کننده در رویدادهای ۱۳۵۸ـ۱۳۵۷ و درهم شکستن سندیکا و مطبوعات ایران بطور کلی بازی کرد، مبهم بودن تعریف روزنامهنگار بود. مطبوعات ایران از دوران مشروطه که روزنامهنگاری امروزی را ــ همراه با هرچه دیگر از اسباب مدرنیته ــ به ایران شناساند، اساسا غیرحرفهای بودند به این معنی که روزنامهنگاران مگر به استثنا نمیتوانستند با درآمد حرفه خود زندگی کنند. روزنامهنگارترینشان در بیش از یک روزنامه کار میکردند و بیشترینشان مشاغل تمام وقت دیگر، از جمله کارمندی دولت، داشتند. این فضای سایه روشن به اندازهای “طبیعی“ شمرده میشد که هنگامی که در یکی از موسسات مطبوعاتی به روزنامهنگارانی که قرارداد کار تمام وقت امضا کرده بودند تکلیف شد که از کار در روز نامههای دیگر دست بردارند سندیکا اعلام کرد که “زیر بار استثمار و بهره کشی نمیرویم.“
در اساسنامه سندیکا شرط عضویت را چنین گذاشته بودند که اعضای رسمی “حقوق بگیر یا مزد بگیر یک یا چند روزنامه یا مجله باشند و در جامعه مطبوعات به عنوان نویسنده، مترجم، خبرنگار، حسن اشتهار و حداقل یک سال سابقه مطبوعاتی داشته“ باشند. با گذشت زمان سختگیری در این شرط کمتر شد. دوستبازی معمول ایرانی یک علتش بود، فراوانی مطبوعات غیرحرفهای علت دیگرش. تا تعطیل عموم نشریات غیرحرفهای به معنی موسسات شخصی که تنها در خدمت مدیر خود بودند، بخش بزرگ روزنامهنگاران، قلمزنان روزنامهها و مجلاتی بودند که عملا دستمزدی به آنها نمیپرداختند. آن روزنامهنگاران با آنکه در حقیقت دارای شرایط عضویت نمیبودند میخواستند از مزایای مادی و معنوی سندیکا برخوردار شوند. گرایشهای سیاسی اعضای سندیکا نیز سهم خود را در افزایش اعضای غیرحرفهای میداشت. مطبوعات ایران از کانونهای اصلی مخالفت با رژیم پادشاهی بودند و سندیکا میتوانست یک نیروی بالقوه در مبارزه با رژیم باشد. چپگرایان که اندک اندک دست بالا را در سندیکا مییافتند، با بهرهگیری از ابهام شغلی روزنامهنگاری، شرایط عضویت را چنان تعبیر کردند که هر کس چند مقاله در اینجا و آنجا نوشته بود میتوانست به سندیکا بپیوندد. سنگین شدن کفه چپگرایان، بسیاری دیگر را نیز ترساند و وادار به تسلیم کرد. چنان شد که پس از امضای “منشور آزادی مطبوعات“ از سوی هیئت مدیره سندیکا و دو وزیر “حکومت آشتی ملی“ در ۱۳۵۷روزنامهها دربست به اختیار مخالفان رژیم افتادند و سانسوری از آن سو و بسیار کارامدتر برقرار گردید. با آزادی زندانیان سیاسی، حمله سراسری نیروهای چپ از درون و بیرون سندیکا به بزرگترین پاکسازی مطبوعات تا آن زمان در موسسات بزرگ مطبوعاتی انجامید و روزنامهنگاران راستگرا یا بیرون انداخته شدند یا زبان بریده به کنجی نشستند. (پاکسازی بزرگتر در بهار آزادی روی داد و خمینی با استغفار از اشتباه خود همه “قلمهای فاسد“ی را که آنهمه برایش جانفشانی کرده بودند شکست). سندیکائیان فرصتی برای پاک کردن حسابها یافتند و بازار اعلام جرم از سوی سندیکا و پارهای اعضای آن گرم شد. بقیهاش داستان کسی بود که بر سر شاخ بن میبرید.
امروز مانند آن روزهای انقلابی، انگشت اتهام را نشانه گرفتن آسان است ولی مطبوعات و سندیکا را میباید در بافتار context سیاست و جامعه ایران در نظر گرفت. سندیکا در جامهای عمل میکرد هم برکنار از سیاست و هم سیاست زده، چنانکه همواره در چنان جامعههائی پیش میآید. از سوئی برکنار بودن از فعالیت سیاسی نشان افتخاری است که مردمان بر سینه میآویزند. از سوی دیگر هیچ کنش اجتماعی نیست که اصول و منطق آن در پای حسابگریها و بده بستانها ریخته نشود. چنان جامعههائی سرزمین فرصتطلبان است و ایرانیان سال ۱۳۵۷ فرصتطلبی را به ابعاد بیسابقهای رساندند. حتی آرمانگرایان در آن سال و تا هنگامی که خمینی اجازه داد به بدترین فرصتطلبان پیوستند.
در اینکه سندیکائیان بیش از هر کسی از سانسور در دوران قدرت گرفتن نهاد پادشاهی رنج میبردند تردید نیست. ولی مانند آزادیخواهی آن زمانها هر کس خواستار آزادی خود و برقراری سانسور خود میبود. اگر حکومت، سانسور کور و پر از سوراخ و رخنههایش را با زمختترین شیوهها عمل میکرد مخالفان آن نیز سانسور ظریف و کارامدتر خویش را میداشتند که از توطئه سکوت در باره مخالفان فکری، صرفنظر از ارزش کار آنها، تا مبالغه در بزرگ کردن خودیها، باز صرف نظر از ارزش کارشان، را دربر میگرفت. در سندیکا نیز مانند سازمانهای سیاسی انقلابی، مانند خود انقلاب اسلامی، جنگ بر سر آزادی سیاسی و آزادی گفتار نبود، بر سر آزادی هر گرایش و گروه به هزینه مخالفان آن بود. آنچه تقریبا بیفاصله پس از پیروزی انقلاب به دست حکومت “لیبرال“ بازرگان بر سر آزادی و حقوق بشر در ایران آمد به هیچ روی انحرافی از نظام فکری انقلابیان به شمار نمیرفت. آنها همان روحیه خودی و غیرخودی دوران پهلوی را از آن سر عمل میکردند و میکنند.
سندیکای نویسندگان روزنامهنگاران مطبوعات ایران نیز مانند کانون نویسندگان در لحظه حقیقت خود به دام یک پیکار سیاسی افتاد که تعصب و یکسو نگری در آن با فرصتطلبی پهلو میزد و پاکترین عناصر مانند معمول بیدرنگ میدان را تهی میکردند. امروز جامعه روشنفکری ایران و روزنامهنگاران در پیشاپیش آنان بر روی هم درسهای آن دوران را فراگرفتهاند. از سودجویان در خدمت همه کس بگذریم در بیشتر رهبران فکری ایران آگاهی بر اهمیت اصولی بودن را به خوبی میتوان دید. جاهائی و چیزهائی هست که به خودی خود ارزش ایستادگی دارند، اگر چه به زیان شخص تمام شوند. سندیکا سهم خود را در تکامل فرهنگ روزنامهنگاری ایران داشت. یک درس بزرگ آن، و موارد بسیار دیگر، آن بود که آزادی مطبوعات خیابان دو سویه است. سانسور حکومت و بیمسئولیتی مطبوعات نمیباید دور باطل و بنبستی شمرده شود که راهی به بیرون ندارد. در یک نظام بسته اتفاقا خود مطبوعات بهتر میتوانند، و بیشتر میباید، با سنگین کردن وزنه اخلاقی و بالا بردن سطح حرفهایشان به گشاده کردن نظام سیاسی کمک کنند.
درس دیگر نابسنده بودن منافع صنفی در چهارچوب بزرگتر کمبودهای ملی بود. این بس نیست که در فضای بینوائی عمومی، بینوائی از هر نظر، صنفهای گوناگون به خواستهای خود برسند. در کنار منافع صنفی میباید به سود کلی جامعه نیز اندیشید. هر کنش اجتماعی میباید یک مولفه عمومیتر و اصولیتر داشته باشد که منافع مجموع جامعه، “بیشترین خوشبختی برای بیشترین مردم“ را دربر گیرد.
مارس ۲۰۰۸
ــــــــــــ
* نویسنده از پایهگذاران و دبیر دورههای دوم و چهارم سندیکاست.
توضیح: نوشته فوق در کتاب “پیشباز هزاره سوم ـ رسالههائی در سیاست، تاریخ، فرهنگ“ (چاپ اینترنتی) آمده است. درج مجدد آن در این اثر به منظور ارائه چاپ کاغذی می باشد.
آزادی، مسئولیت، سانسور ـ با نگاهی به سانسور رسانهها در عصر پهلوی
بخش 2
سرمشقهای پویش پیشرفت
آزادی، مسئولیت، سانسور ـ با نگاهی به سانسور رسانهها در عصر پهلوی
سانسور، محدودیت آزادی گفتار و کردار است و در زمینههای اخلاقی و سیاسی در همه جامعهها کم و بیش اعمال میشود. حتی در آزادترین جامعهها معیارهای رفتار معینی هست که تا وقتی تغییر نکرده است ـ به آهستگی و تدریجی ـ سانسور را اجتناب ناپذیر میسازد. در این گفتار، سانسور در بافتار context تنگتر محدودیت آزادی گفتار در رسانهها، بیشتر در مطبوعات در نظر است و دامنه تاریخی آن دهههای میان انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی را در بر میگیرد.
در تاریخنگاری معاصر ایران صد ساله گذشته را به دورههای مشروطه اول، استبداد صغیر، مشروطه دوم، دیکتاتوری رضاشاه، دمکراسی ۱۳۳۲-۱۳۲۰ (۵۳-۱۹۴۱) دیکتاتوری محمدرضاشاه و انقلاب اسلامی فصل بندی کردهاند. ما بیآنکه به باریکبینی در درستی و دقت پارهای اصطلاحات، مانند دمکراسی سالهای پس از رضاشاه پردازیم همین فصل بندی را دنبال میکنیم.
ویژگی دوران پیش از رضاشاه وجود یک مجلس نیرومند بود و دیگر تقریباً هیچ. انقلاب مشروطه تنها توانست گرانیگاه اقتدار سیاسی را از شاه به مجلس منتقل کند ولی مجلس در اداره کشور همان اندازه ناتوان و بیاسباب بود که شاه قاجار پیش از آن ــ با خزانه عمومی تهی، نبود یک نظام مالیاتی کارآمد، و در آمد نفتی که از نیمه سده بیستم مشکل گشای بسیاری از کمبودها شد، با ارتش و نیروهای انتظامی بیاهمیت در کشور پهناوری بییک شبکه ارتباطی درست، که خانها و سرکردگان فئودال در هر گوشهاش پادشاهی میکردند و آخوندها جان و مال مردم را در اختیار میداشتند. دمکراسی تنها در تالار مجلس و در صفحات روزنامههای فراوان که بحث هایشانگاه بسیار هم قابل ملاحظه بود تجلی مییافت. مجلس حتی در زرگنده و قلهک زورش به سفارتهای روس و انگلیس نمیرسید. (۱)
در چنان نظامی، مطبوعات در گستردهترین معنی واژه آزاد بود. صدها روزنامه (ژورنال) از هر گونه انتشار مییافت و در آنها هرچه را میشد نوشت، و چنانکه همواره در شرایط آزادی مطبوعات در ایران ـ در سالهای پس از انقلاب در بیرون ایران نیز ـ پیش آمده است در بیشتر آن روزنامهها نه صلاحیت حرفهای و اخلاقی راهی میداشت و نه مسئولیت مدنی در کار میبود. بسا کسان که به عنوان روزنامه نگار از هر کس هر آنچه را میشد به تهدید یا چاپلوسی میگرفتند، و هرگز یک دادگستری نیرومند ساخته نشد که باجگیریها و موارد بیشمار سوء استفاده از آزادی قلم را کیفر دهد. چند روزنامه آبرومند و درخشانی که از آن دوره مانده است صدها “روزی نامه“ را (اصطلاحی که از همان زمان باب شد) از یادها برده است ولی آزادی گفتار در آن اوضاع و احول بیشتر در خدمت مقاصد شخصی بود ـ همچنانکه خود مجلس نیز به تندی مایه تباهی نظام سیاسی شد و مانند دربار پیش از خود مرکز اعمال نفوذ و بهره گیری مالی از قدرت سیاسی گردید ـ باز به استثنای گروهی از برجستهترین مجلسیان تاریخ ایران.
در سالهای رضاشاه که مطبوعات گسترش کمی و کیفی بیسابقهای یافت به همان نسبت یک دستگاه سانسور نیرومند برپا شد که کارامدترین سانسور را در یک دوره نسبتا دراز تاریخ ایران برقرار کرد. مطبوعات بیش از همه زبان طبقه متوسط است و طبقه متوسط کوچک ایران آن روز در آن دوران ساختن از صفر، نه گرایش و نه توانائی چالش کردن دستگاه شهربانی رضاشاهی را میداشت. مخالفتها اندک و محدود بود و کنترل آن آسان. روزنامهها جز آنچه دلخواه مقامات دولتی بود نمینوشتند. روزنامههای مخالف مانند دنیا عمری کوتاه داشتند. نشریات زیرزمینی، بیشتر اعلامیهها، اندک بودند و چاپخانههایشان زود کشف میشد. شیوههای بیرحمانه سرکوبگری بیآنکه پر دامنه باشد برای به راه آوردن مخالفان و ناراضیان بسنده میبود.
پس از رضاشاه در آن دوازده سالی که پنج سالش در اشغال خارجی گذشت، همان اوضاع و احوال پیش از رضاشاه با ابعاد بزرگتر بازگشت. باز مجلس در مرکز یک دمکراسی قرار گرفت که نه حکومت قانون داشت نه حقوق بشر ـ جز در آنجا که به طبقه سیاسی کوچک ایران ارتباط مییافت.
از هر گوشه صدها روزنامه رنگارنگ ـ به اندازهای که دیگر در یافتن نام برای روزنامهها در میماندند ـ عموماً بیهیچ صلاحیت حرفهای و بنیه مالی سبز شدند، که مانند عموم نمایندگان مجلس عادت کرده بودند خود را بالاتر از قانون بشمرند و مقام خود را، به عنوان مدیر روزنامه، وسیله پیشبرد شخصی از هر راه قرار دهند. آزادی مطبوعات به بالاترین درجه بود و سانسور و هر کنترل دیگری، از جمله مسئولیت مدنی مطبوعات، تقریباً ناموجود. در وزارت فرهنگ اداره نگارشی بود که بازوی اجرائی منحصرش شهرت تاریخی یافته است. محرمعلی خان کهگاه و بیگاه روزنامهای را توقیف میکرد ـ در مواردی به اشاره مقامات اشغالی بیگانه.
در ۱۳۲۱ نخست وزیر وقت، قوام، که کاردانترین عضو اشرافیت کهن ایران بود با همه ویژگیهای استبدادی آن، همه روزنامهها را توقیف کرد و چند گاهی روزنامهای دولتی را بجای آنها انتشار داد ولی حکومتش دیری نپائید و سایه این ضربتی که به مطبوعات زد تا پایان زندگی سیاسیاش او را دنبال کرد ـ هر چند خوشبختانه نه به آن اندازه که در ۲۵ـ۱۳۴۲ مانع خدمت تاریخی او در ماجرای آذربایجان و کردستان به ایران بشود.
آزادی مطبوعات در آن سالها بیشتر با حکومت نظامی محدود میشد که با رأی مجلس برقرار میگردید و مقررات آن اجازه دستگیری نامحدود افراد و توقیف روزنامهها را میداد. حکومت مصدق در دو ساله ۳۲-۱۳۳۰ تقریباً همه در حکومت نظامی گذشت و چهارصد تا پانصد روزنامه در آن مدت به موجب مقررات حکومت نظامی توقیف شدند. محرمعلی خان در آن دو سال فعالترین دوران زندگی کاری خود را گذراند.
فراوانی امتیاز روزنامههایی که اساساً برای انتشار مرتب گرفته نشده بودند به مدیران روزنامههای توقیف شده اجازه میداد که روزنامه خود را به نام تازه ـ که در زیرش با حروف ریزتر مینوشتند بجای ـ به همان صورت انتشار دهند و به همین ترتیب.
موضوع سانسور در همه این دوره مورد بحث، اساساً سیاسی بود. اعتقادات دینی مردم و رعایت آن اعتقادات به مقدار زیاد رفتار رسانهها را تنظیم میکرد و کمتر نیازی به مداخله مراجع حکومی میبود. احزاب سیاسی از چپ و راست برای بهره برداری از نمادهای (سمبل) مذهبی در مسابقه بودند و مذهبیان خود با برهان قاطع کارد و گلوله، آزاداندیشان را بیهیچ مانع و پیامد ناخوشایندی برای خودشان، سانسور میکردند (کُشتن احمد کسروی به عنوان نمونه.) حمله یا انتقاد تند به پادشاه، مخالفت با حکومت وقت، تبلیغات کمونیستی در دوره رضاشاه و پس از ۱۳۲۷ و غیرقانونی شدن حزب توده، هواداری از کودتا و انقلاب و مبارزات چریکی در جهان زمینههای اصلی سانسور بودند.
محمدرضاشاه در سالهای قدرت مطلق خود، از ۱۳۳۲ و بویژه از ۱۳۳۴، نمونه دوران رضاشاه را پیش چشم داشت، ولی او با طبقه متوسطی بسیار نیرومندتر روبرو بود که بخش بزرگی از آن سرنگونی رژیم پادشاهی را میخواست و بخش بزرگتری مشارکت در فرایند سیاسی را. مطبوعات ایران که در دوره رضاشاه حرفهای شد در سالهای پس از او رشد همه سویهای کرد و به یک رکن چهارم نظام سیاسی تبدیل گردید، علاوه بر مجلس، دربار، ارتش و دولت به معنی رایج فارسی یعنی هیئت وزیران و دستگاه اداری، کنترل این مطبوعات در سالهای دیکتاتوری محمدرضاشاه به مراجع سانسوری واگذار شد که نه هرگز فرماندهی یگانه یافتند نه استراتژی روشنی. ساواک یک سر سانسور بود و اداره انتشارات و تبلیغات زیر نظر نخست وزیر (بعداً وزارت اطلاعات، و باز بعداً وزارت اطلاعات و جهانگردی) سر دیگر آن، وزارت فرهنگ و هنر سانسور کتاب و فیلم و تئاتر را بر عهده داشت. تلویزیون دولتی از کنترل منظم همه این دستگاهها بیرون بود. وزارتخانهها و سازمانهای دولتی گوناگون هر کدام بسته به توانائی خود در پخش امتیازات مادی به روزنامهها، گوشههای دیگری از این میدان پر هرج و مرج را اشغال کرده بودند.
مانند هر گوشه دیگر دستگاه حکومتی ایران آن روز، تمرکز اختیارات در دستهای دیوانسالاران (بوروکراتها)، به سوء استفاده و ناکارائی در سانسور میدان میداد. کارائی در اینجا از نظر ارتباط میان منظور و فرا آمد یک فرایند مورد نظر است. اگر منظور از سانسور، نگهداری نظام سیاسی میبود، دستگاه سانسور در وظیفه خود شکست آشکاری خورد. هر چه گذشت، مخالفت با نظام سیاسی و وضع موجود، رسانههای بیشتری را ـ حتی نزدیکترین آنها به دستگاه estabilisment فراگرفت و از راه آنها به تودههای بزرگ تری رسید. اکثریت بزرگ مطالبی که در آن دوره سانسور شد هیچ تأثیری در سرنوشت رژیم پادشاهی نداشت، برعکس بخش قابل ملاحظهای از پیام رسانهها، با اجازه دستگاه سانسور، مستقیم و نامستقیم تیشه بر ریشه سراسر نظام موجود زد (۲).
گذشته از تعدد مراکز تصمیم گیری و مقامات اجرائی و نبودن یک استراتژی و حتی سیاستهای روشن در کار سانسور، نابرابری چشمگیر دو هماورد ـ مراجع سانسور و رسانهها ـ بر ناتوانی سانسورگران میافزود. نظام سیاسی که در آن بیست و پنج سال پایانی تقریباً همواره در حالت دفاعی بود نمیتوانست بهترین استعدادها را برای کارهای “سیاه“ خود به خدمت گیرد. در دوره رضاشاه در کمیسیونی که بر سانسور نظارت میکرد بهترین نویسندگان و استادان را گرد آورده بودند. آن دورهای بود که روشنفکران و اندیشهوران اگر هم با جنبههای تیرهتر استبداد رضاشاهی موافق نبودند قدر اصلاحات انقلابی و رهائی بخش او را در اوضاع و احوالی که چنان حکومتی اجتناب ناپذیر شمرده میشد، میدانستند.
محمدرضاشاه برعکس، با بیشتر لایههای روشنفکری جامعه رویاروی بود که در او مشروعیتی نمیدیدند. و تنها پس از اصلاحات اجتماعی پردامنهاش در دهه چهل / شصت بود که بیشترشان او را پذیرفتند. ولی حتی درس خواندگان و روشنفکرانی هم که آماده خدمت در دستگاههای حکومتی بودند نمیخواستند آلوده کارهائی مانند سانسور رسانهها یا حفظ امنیت کشور شوند. در سالهای اصلاحات اجتماعی، سانسور یک ناهنجاری میبود که هر روز زنندهتر جلوه میکرد؛ و حتی برای نگهداری رژیم نیز ضرورتی نمیداشت. پس از سال ۱۹۴۰ پادشاهی ایران به خوبی میتوانست به طور منظم مردمیتر و دمکراتیک شود و بیمی از شریک کردن روزافزون مردم در امر حکومت نداشته باشد.
هنگامی که سپهبد بختیار در نیمه اول دهه ۵۰/۳۰ به ریاست ساواک رسید خواست از روی نمونه دستگاههای اطلاعاتی ـ امنیتی اینتلیجنس غربی درس خواندگان بهترین دانشگاهها را به خدمت ساواک در آورد. (Inteligence را که هوش و هشیواری است در فارسی به اطلاعات ترجمه کردهاند که همان Information است. این تبدیل شدن هشیواری به اطلاعات ساده، و تحلیل به خبرچینی، بیش از یک اشکال در ترجمه است و از آن اشکالات بزرگ در عمل و سازماندهی و کل رهیافت Approach به امر امنیت داخلی برآمد). طرح بختیار به جایی نرسید و دو سه تنی که از درس خواندگان دانشگاههای خارج به ساواک رفتند به زودی خود را، هر کدام، به جائی دیگر در حکومت انداختند. ناهمخوانی با محیط کاری یک عامل بود، تصویر ذهنی (ایماژ) و جایگاه اجتماعی عامل دیگر آن.
اما در حالی که سازمانهای سانسور را افرادی که نوعاً “کارمند دولت“ خوانده میشدند یا افسران ارتش و شهربانی و بعداً در ریاست ساواک نصیری، افسران و درجه داران گارد شاهنشاهی پُر میکردند، نویسندگان و روشنفکرانی که فضای فرهنگی بالنده دوران پهلوی پرورش میداد، برای ابراز عقاید، و به صورتی روزافزون برای گذران خود به رسانهها روی میآوردند. اختلاف سطح فرهنگی بر اختلاف سیاسی میافزود. چه بسا نویسندگان و روزنامهنگاران که به دلائل فرهنگی، یا به دلیل رفتارهای زمخت بهم بر آمدند و به مخالفت با حکومت و نظام رسیدند. سانسور، اگر هوشمندانه و ماهرانه نباشد اثر ناپسند محدود کردن آزادی گفتار را دوچندان میکند.
چنان نبود که در سازمانهای سانسور استعدادهای قابل مقایسه با سرامدان سیاسی و فرهنگی یافت نشود؛ ولی شمار آنها زیاد نبود و بسیاری از ایشان خود از آنچه در پیرامونشان میگذشت در رنج بودند و از کار خود دل خوشی نداشتند؛ و همانها بودند که در هزاران موارد، نهانی به نویسندگان و روزنامه نگاران یاری میرساندند وگاه با آنها همدستی مینمودند.
یک ویژگی برجسته بیست و پنج ساله پایانی پادشاهی پهلوی همانا ناهماهنگی روزافزون سطح سیاسی جامعه با سطح پیشرفت مادی و آموزشی آن بود. در سطح سیاسی، جامعه آنچه را که فرنگیها sophistication مینامند، آن ظرافت و پختگی و پیچیدگی را هر چه بیشتر از دست میداد. طبقه سیاسی ایران، چه در حکومت و چه در میان مخالفان، جهان را هر چه سادهتر و سیاه و سپیدتر میدید و به عامل زور جای بالاتری در تفکر خود میداد. این ساده شدن جهان را بیش از همه در شخص پادشاه میشد دید که هرچه میگذشت در سخنان و رفتار سیاسی او نمایانتر میشد؛ و خود او بود که اندک اندک به صورت سانسورگر بزرگ در آمد. در سالهای واپسین پادشاهی در بیشتر مواردی که شکایتی از مطلبی چاپ شده در رسانهای میرسید از شخص پادشاه سرچشمه گرفته بود. نخست وزیر، یا وزیر اطلاعات، به مسئول رسانه ناخشنودی و خشم شاهنشاه را ابلاغ میکرد که روزنامههای مهم را هر روز به دقت میخواند.
صورتهایی که سانسور در آن دوران به خود میگرفت فراوان بود. در نخست وزیری امینی ۴۱-۱۳۴۰ (۶۲-۱۹۶۱) از سوی اداره انتشارات و تبلیغات مأمورانی در هیئتهای تحریریه دو روزنامه بزرگ عصر حضور مییافتند و هر روز مطالب و عناوین (تیترهای) اصلی را پیش از چاپ بازبینی میکردند. در بیشتر آن سالها مسئولان ادارة تبلیغات یا وزارت اطلاعات پیشاپیش از سوی سردبیران از آنچه قرار بود انتشار یابد آگاه میشدند.گاه دستور تراشیدن بلوکهای فلزی صفحاتی که به ماشینهای چاپ بسته میشد میرسید و ستونها و صفحات خالی در روزنامهها به چشم میخورد. در کودتای ۵۸/۱۳۳۷ عراق مأموران ساواک در روزنامه اطلاعات حاضر شدند و بخشی از خبر مربوط به ارزان کردن نان را از سوی عبدالکریم قاسم، رهبر کودتا، تراشیدند.
بسیار میشد که نویسندگان و مسئولان روزنامهها پس از انتشار مطالب خود کیفر میدیدند، حتی اگر دستوری به آنها نرسیده بود، و آنها در سرگردانی همگانی نمیدانستند که تا کجا میشود پیش رفت. کیفر چنان کسانی توبیخ سخت، قطع موقت آگهیهای دولتی، ممنوع شدن از کار مطبوعاتی، یا توقیف روزنامه بود. ولی معمولاً این کیفرها دیری نمیپایید و با پا در میانی وزیر اطلاعات و نخست وزیر یا مقامات بالای دیگر به زودی پایان مییافت.
در سال ۷۴/۱۳۵۳ وزارت اطلاعات و جهانگردی که از وزارت اطلاعات و سازمان جلب سیاحان تشکیل شده بود در پی سر و سامان دادن به مسئولیتهای مطبوعاتیاش بر آمد. ساواک از مداخله مستقیم در سانسور رسانهها دست کشید و از آن پس از طریق وزارت مربوط عمل کرد. در آن هنگام روزنامههای فراوانی چاپ میشدند که بیشترشان در تعریف یک رسانه حرفهای نمیگنجیدند و مزاحم سازمانهای دولتی بودند. چند روزنامه آبرومند هم در میانشان با نخست وزیر و حزب حاکم مخالفت میورزیدند. وزارت تازه در یک تصمیم جمعی امتیاز نزدیک شصت روزنامه را بازخرید و مبالغی به مدیران و کارکنانشان پرداخت و بدهیهای روزنامههائی را که سخت زیر فشار مالی بودند بر عهده گرفت. این اقدام جز در مورد پنج شش روزنامه، بیشتر جنبه اداری داخلی آن وزارتخانه را داشت. ولی فرصت جویی نخست وزیر در پاک کردن حسابش با روزنامههایی که به او روی خوش نشان نمیدادند موضوع را به صورت یک سانسور پردامنه در آورد که از ۱۳۳۲، پس از ۲۸ مرداد، که صدها امتیاز روزنامه لغو شد مانندی نیافته بود.
***
با همه قدرت سازمانهای سانسور، رسانهها از سالهای میانی دهه ۵۰/۳۰ به صورت روزافزون ارگانهای مخالف حکومت یا رژیم ـ بسته به گرایش نویسندگان آنها ـ شدند. بیش از همه تلویزیون دولتی و روزنامههای بزرگ عصر بودند که به سبب رخنه فراوان چپگرایان و بیتوجهی یا تشویق مسئولان، و خریدار داشتن هر تظاهر به مخالفت، یک جنگ چریکی واقعی را با رژیم آغاز کردند. در این جنگ و گریز مطبوعاتی پیروزی بیشتر با رسانهها بود. سازمانهای سانسور یا تاکتیکها و ریزه کاریهای نویسندگان و سردبیران مطبوعات را در نمییافتند و به رفع تکلیفها و حفظ ظاهرهای آنها که کلیشههایی بیروح بود دل خوش میکردند؛ و یا انرژی و انگیزهای برای مبارزه با آن تاکتیکها نمیداشتند. بسیاری از کارکنان خود آنها، مانند بخش بزرگ افکار عمومی آگاه آن روزهای ایران در انتقاداتی که از سیاستها و کارکردهای حکومت میشد انباز بودند. مخالفان در آن زمان در احزاب گرد نیامده بودند که جایی در نظام سیاسی نداشت. میدان فعالیت و مبارزه آنان به ناچار رسانهها بود و خود سازمان پرعرض و طول دولتی، که بویژه در دوران هویدا و به پیروی از سیاست همرنگ سازی cooptation او سخاوتمندانه و با آغوش باز مخالفان را به خدمت میگرفتند.
بیشتر رسانههای رسمی و غیررسمی ایران در آن ده ساله پایانی، ستاینده جنبشهای آزادیبخش از هر رنگ، و مدافع رئالیسم سوسیالیستی بودند. چپگرایان از طریق رسانهها پیروزمندانه سانسور فرهنگی وگاه سیاسی خود را اعمال و نویسندگان و روشنفکران جبهه مخالف را یا بیاعتبار و یا تحریم میکردند. در زمینه فرهنگی سانسور آنها بسیار کارسازتر از سازمانهای حکومی میبود. پارهای نویسندگان رده اول ایران در آن سالها با چنان تاکتیکهای تحریم و توطئه سکوت چندان مجال عرض اندام نیافتند یا از میدان بدر رفتند.
سانسور فیلم و تئاتر و کتاب که حوزه وزارت فرهنگ و هنر بود، به سینما بیش از همه آسیب زد. کوتاه کردن بیرحمانه نوارهای فیلم و دست بردنهای خنده آور در گفت و شنودهای دوبله شده که در بسیاری موارد آنها را نامفهوم و نامربوط میساخت شیوههای رایج میبود. در تئاتر با همه سانسور، نمایشنامههای انقلابی و “مترقی“ معمولاً از رخنههای سانسور میگذشت. ناشران و نویسندگان کتاب مانند همکارانشان در روزنامهها با استاد شدن در جنگ و گریز پایان ناپذیر خود بر روی هم دست بالاتر را بر سانسورگران کتابها یافتند که باز در موارد بسیار دلشان بیشتر با نویسندگان بود تا با سیاستگزارانی که نمیدانستند در زیر بینیشان چه میگذرد و با یک سیاست ناشیانه، نویسندگان و شاعران درجه دو و سه را به قهرمانی ملی میرساندند؛ یا در همان حال که “پریا“ی شاملو را سانسور میکردند، به صدها کتاب و کتابچه که هر سال در قم انتشار مییافت و به بنیاد رژیم از جمله به خود هنر و فرهنگ میزد کاری نداشتند.
***
در ۷۶/۱۳۵۵ با گرم شدن موضوع حقوق بشر در پیکار انتخاباتی آمریکا و پیروزی کارتر از حزب دمکرات، فضای باز سیاسی در ایران اعلام شد. در ۷۷/۱۳۵۶ حکومت سیزده ساله هویدا که به یک دست سانسور میکرد و به دستی دیگر پاداشهای شخصی و جمعی میداد (به عنوان نمونه، خانه سازی گسترده برای روزنامهنگاران) پایان یافت. دولت تازه به ریاست آموزگار با مأموریت کارآمدن کردن سازمانهای حکومتی و مهار کردن تورمی که از دست بدر میرفت و مبارزه با ولخرجی و هدر رفتن دارائیهای کشور (سنگ شدن هزاران تن سیمان در گمرک خانهها، پوسیدن دو هزار کامیون نو وارداتی در بیابانها، انتظار پنج شش ماهه کشتیها در برابر بندرها…) بر روی کار آمد. از همان آغاز صرفه جوئی و کاستن بیست در صدر از هزینههای وزارتخانهها (که در همه بخش غیرنظامی حکومت، جز سازمان هائی که مستقیماً با پادشاه کار میکردند مانند رادیو تلویزیون، انرژی اتمی اجرا شد) یک وسیله مهم جلب حسن نیت ناراضیان و مدعیان از جمله بسیاری از آخوندها را از حکومت گرفت و مقاومت در برابر زمینخواران بزرگ (مقامات بالای سیاسی و نظامی و درباری) صف تازهای از نارضائیها و تحریکات آراست که طبعاً به گوشه هائی از مطبوعاتی که از یک سالی پیش از آن جسارتی تازه یافته بود میکشید.
سال ۷۷/۵۶ از سالهای تعیین کننده بود. دگرگونیهای مهم که ضرورتش به صدگونه در دهه پیش آشکار شده بود و زمزمه هایش در مطبوعات به گوش میرسید با خون تازهای که در رگهای حکومت به گردش افتاده بود بهتر از همیشه امکان میداشت. باز کردن فضای سیاسی که واکنشی به انتخابات آمریکا بود میتوانست ژرفتر برود و به عنوان پاسخی به مشکل سیاسی رژیم تلقی شود، و همچون یک استراتژی کلی با دستهای نیرومند گام به گام به پیش برود و به دمکرات منش کردن حکومت بینجامد. در عمل چنین نشد و کابینه تازه بیشتر به صورت برطرف کننده تنگناهائی که از انفجار درآمد نفت در ۷۴/۱۳۵۳ پدید آمده بود عمل کرد و به خوبی از آن برآمد. پادشاه نیازی به دگرگون کردن نظام سیاسی احساس نمیکرد و بیش از اصلاحات اداری را لازم نمیشمرد. حکومت تازه نیز بیش از آن بلندپروازی نداشت که از پیشینیان خود بهتر کار کند؛ همان راه را هموارتر و تندتر بسپرد.
ولی در یک فضای دگرگون شده که به تندی رو به یک موقعیت بحرانی انقلابی میرفت ـ چنانکه رویدادهای بعدی نشان داد و در آن زمان کمتر کسی میتوانست ببیند ـ مخالفان و ناراضیان روزافزون رژیم به ویژه در رسانهها و دانشگاهها و مسجدها بسیار بیپرواتر عمل میکردند و ادامه شیوههای گذشته به جایی نمیرسید.
وزارت اطلاعات و جهانگردی در یک فضای باز سیاسی با وظیفه دشوارتری روبرو بود. سانسور مطالب انتقادی روزنامهها درباره مقامات دولتی با اشاره به کم و کاستیها در اوضاع و احوالی که رهبران سیاسی مخالف، نامههای تند به نخست وزیر و پادشاه مینوشتند و کسی با آنها کاری نمیداشت نه عملی و نه معقول بود. تقریباً هر روز در روزنامهای چیزی به چاپ میرسید که صدائی را در گوشهای از حکومت بلند میکرد. پادشاه روبرو با مخالفتهای تازه، حساستر از همیشه بود. ساواک آماده بود در هر فرصت هشداری درباره توطئهها در مطبوعات بدهد.
از فردای تغییر کابینه رسم گزارش دادن عناوین و مطالب روزنامههای مهم (در آن زمان دو روزنامه صبح و دو روزنامه عصر) به مقامات وزارت اطلاعات، پیش از چاپ روزنامه، بر افتاد و به سردبیران گفته شد که خود مسئول مطالب روزنامههای خویشند. با این همه در موارد بسیار وزارت دربار یا ساواک، یا نخستوزیری توسط وزارت اطلاعات، مقالات و خبرها و دستور عملهای معینی به روزنامهها میدادند. (۳)
با دادن مسئولیت سیاسی به خود روزنامهها یا میبایست سانسور برداشته شود و مسئولیت مدنی روزنامهها از راههای قانونی (وزارت دادگستری) برقرار گردد و یا دستکم حدود آزادی عمل آنها و ضابطههای خوش رفتاری سیاسیشان معین گردد. راهحل نخستین برای رژیمی که همواره خود را از سوی دوست و دشمن و درون و بیرون در خطر احساس میکرد قابل تصور نمیبود. در نتیجه لازم آمد که برای کاستن از تنش تحمل ناپذیر میان مطبوعات و حکومت و پایان دادن به شیوه ناپسند مداخله مسئولان حکومتی در کار روزنامهها سیاستی در کار سانسور گزارده شود.
هیئت وزیران در آن سال به پیشنهاد وزارت اطلاعات و جهانگردی رهنمودی را تصویب کرد که اصول سیاست دولت را در سانسور مطبوعات در بر میداشت. در این رهنمود وزارت اطلاعات و جهانگردی از صورت سپر دفاعی نهادها و مقامات دولتی در میآمد. مطبوعات آزاد میبودند که هرچه میخواهند درباره کارهای سازمانهای دولتی بنویسند و در برابر وظیفه میداشتند که پاسخ و توضیحات مسئولان را چاپ کنند. وزارت اطلاعات و جهانگردی مسئولیت رعایت حق پاسخ را بر عهده میگرفت. از این رهنمود طبعاً دربار و ارتش و امور انتظامی و امنیتی و سیاست خارجی (که همه زیر نظر خود پادشاه بودند) استثناء شده بود.
این سیاست تازه که در پادشاهی پهلوی پیشینهای نداشت زندگی را بر مطبوعات و وزارتخانه مربوط بسیار آسان کرد. برای وزارتخانهها و مقامات دولتی بسیار دشوار میبود که موقعیت حفاظت شدهشان بدین صورت تغییر کند. ولی در آن فضای باز سیاسی دولت آماده بود که گشادهتر عمل کند و از جمله مردم را باز احتمالاً برای نخستینبار به طور منظم در جریان سیاستها و رویدادهای کشور بگذارد.
با اینهمه در عمل چیز زیادی دگرگون نشد. در طول دههها نهادهای دولتی روابط نزدیک و مستقیمی از بالای سر ادارات مسئول مطبوعات با روزنامهها بویژه روزنامههای بزرگ برقرار کرده بودند. بسیاری از سردبیران و نویسندگان مطبوعات مناسبات نزدیک دوستانه با مقامات داشتند. ادارات روابط عمومی نهادهای دولتی با دعوتها، ترتیب دادن سفرها و دادن آگهیهای دولتی که بخش بزرگی از درآمد روزنامهها و روزنامهنگاران رابط بود میتوانستند نظر و لحن آنها را به سود خود برگردانند. کوششهای ادارات مسئول مطبوعات برای در دست گرفتن اختیار پخش آگهیهای دولتی هرگز به جائی نرسید. نهادهای دولتی میخواستند خود خوشرفتاری مطبوعات را تضمین کنند.
تعهد وزارت اطلاعات و جهانگردی به حفظ حق پاسخ نهادهای دولتی از این نظر اهمیت داشت که روزنامهها در محیطی بیگانه از روحیه و کارکردهای دمکراتیک با مفهوم مسئولیت مدنی آشنایی نداشتند. در محیطی که حکومت به همه زور میگفت، همه از جمله مطبوعات، نیز تا آنجا که دستشان میرسید خود را بالای قانون میگرفتند.
از دهه پایانی پادشاهی محمدرضاشاه سخنان زیادی درباره قدرت مطلق پادشاه، دست نیرومند و همهجا حاضر ساواک، اختناق فرهنگی و سیاسی ایران آن روز بر سر زبانها افتاده است. ولی واقعیت به این سرراستی نبود. نظام سیاسی ایران یک دیکتاتوری پادشاهی بود بر پایه ارتش، سازمانهای امنیتی و درآمد نفت. اصل بر این بود که پادشاه هرچه بخواهد بیهیچ نیروی تعدیل کنندهای در نظام سیاسی، همان است. سرمشق خود محمدرضاشاه هنگامی که از ۵۵/۱۳۳۴ در مرکز قدرت سیاسی قرار گرفت پدرش بود. ولی او هیچگاه در پادشاهی به درجه تسلط رضاشاه نرسید.
محمدرضاشاه از پدر اسباب قدرت بیشتری داشت. اگر ارتش ایران تا واپسین سالهای رضاشاه به تمام از عهده نیروهای نظامی عشایر بر نیامد، در دوره محمدرضاشاه این ارتش جز اسرائیل در کشورهای خاورمیانهای هماوردی برای خود نمیشناخت. اگر رضاشاه یک شهربانی و آگاهی و رکن دو کوچک داشت ـ مانند همه سازمان ارتشی و اداریاش ـ سه سازمان امنیتی بزرگ در اختیار محمدرضاشاه بود. درآمد نفت دوران رضا شاه ـ سالی حدود دو میلیون لیره در اوایل ـ چیزی نبود که با صدها میلیون و میلیاردها دلار سالهای محمدرضاشاه برابری کند.
تفاوت عمده در پیچیدگی روزافزون جامعه ایرانی بود؛ با جمعیتی که تا دوران محمدرضاشاه بیش از دو برابر شد و با طبقه متوسطی که از دو سه درصد جمعیت اندک نخستین دههها، به بیست / سی درصد جمعیت بزرگتر آن اواخر رسیده بود. رضاشاه در انزوای آن زمانهای ایران به آسانی و با روشهای زمخت و ابتدائی میتوانست هر نارضائی را سرکوب کند. محمدرضاشاه در دنیای پس از جنگ جهانی دوم، زیر ذرهبینها و نورافکنهای رسانههای غربی و بلندگوهای تبلیغاتی اردوگاه کمونیست چنان آزادی عملی نداشت.
تفاوت نه چندان کوچک دیگر در شخصیت پیچیده خود محمدرضاشاه بود که برخلاف رضاشاه به آسانی قابل تعریف نیست و عناصر متضاد فراوان در آن میتوان یافت. رضاشاه شخصیتی بود در خود به کمال رسیده؛ از سختگیری و دقت و بدگمانی وسواس آمیزش تا گرایش به تمرکز پول و زور در دستهای خود و بلند پروازی نامحدود برای ایران، همه در یک گرته رفتاری میگنجید. کسی که در پادشاهیاش هزاران سند مالکیت به صورتهای گوناگون به نام خود کرد و در هنگام تبعید از ایران بیش از ۶۰۰ میلیون ریال پول نقد در صندوقخانهاش باقی گذاشت، تا پایان به سادهترین زندگی بسنده کرد. پول را میخواست ولی نه برای مصرف شخصی و ولخرجی و خوشگذرانی؛ قدرت را میخواست ولی نه برای خودنمائی و لاف زدن و حشمت و جاه. سربازی بود که سراسر به منطق قدرت تسلیم شده بود. سازندهای بود چنان غرق در جزئیات کار خود که نه بیرون از آن را میدید نه ابعاد واقعیاش را؛ به گفته معروف، درخت نمیگذاشت که جنگل را ببیند.
محمدرضاشاه نیز بدگمان بود و کمتر جنگل را میدید. ولی دقت و سختگیری و وسواس پدر را نداشت. تیری نبود که، مانند رضاشاه، راست به هدف پرتاب شده باشد. در او بسیاری چیزها با هم نمیخواند. فراز و نشیبها و کژ و مژیها داشت و بر نفوذهای بسیار و خلاف یکدیگر گشاده بود. او را بیش از همه با ناصرالدین شاه میتوان مقایسه کرد. ناصرالدین شاهی که در سایه رضاشاه پرورش یافته بوده باشد. سطح شعور و خودآگاهی consciousness و احساس مأموریتش برای میهن با پادشاه ناستوده قاجار قابل مقایسه نبود. ولی در او نیز گرایش به نرمی تجمل و فساد، و تشنگی به تملق، و بیثباتی و هیچ راهی را تا پایان نرفتن از عناصر سازنده شخصیت بود. بیزاری از قانون در محمدرضاشاه بیشتر ناصرالدین شاه را به یاد میآورد تا رضاشاه را که مانند بیسمارک به قانون احترام میگذاشت ولی خود را بالاتر از آن میشمرد.
دیکتاتوری و اختناق در آن دهه هائی که شاه پس از شکست دادن رقیبان سیاسی (قوام و مصدق) و رقیبان نظامی (رزمآرا و زاهدی) و شکست دادن حزب توده و جبهه ملی در ۱۳۳۲ و خمینی در ۱۳۴۲ فرمانروای یگانه شد مانند هر سویه دیگر کشورداری، پر از سوراخها و شکافها بود. تیزیهای آنکه گاهگاه نمایان میشد سستی درونی آن را میپوشاند. سهلانگاری و بسنده کردن به ظواهر، و تغییرات مکرر استراتژی از کاربری آن میکاست. دوست بازی و اعمال نفوذ و بیکفایتی چنان فراوان بود که هیچ سیاستی را به جای دلخواه نمیرساند. حتی سرکوبگری آن ناقص و بسیاری اوقات، خلاف منظور بود. سانسورش نیز سراسر نابجا و بیشتر ویرانگر ــ برای رژیم ــ بود تا یک سپر دفاعی. همه این کاستیها را زندگی در دروغ، دروغی که خودباور میبود میپوشاند.
مطبوعات آزادی نداشت، ولی یکی از سنگرهای مخالفان رژیم به شمار میرفت. روزنامهها در آن روزگار بیقانونی میتوانستند از قدرت خود برای گرفتن امتیازات مالی از سرمایه داران بهره گیرند و آن سرمایه داران در بسیاری موارد پرداخت چنان حق سکوتهایی را در برابر سودهای بیحسابی که میبردند به آسانی میپذیرفتند؛ کار مطبوعاتی در تار و پود پیچیده سیاسی و مالی آن روزگار تنیده بود. مدیران و سردبیران و خبرنگاران و نویسندگان هر کدام دستور کار و برنامه خود را دنبال میکردند و روابط خود را با دستگاههای حکومتی ـ از دست آموز تا مخالف و دشمن ـ میداشتند. یک روزنامه با اهمیت در آن زمان در عین حال فرمانبر “دستگاه،“ بخشی از آن، و معارض آن بود.
اگر روزنامهها در برابر دولت بیدفاع بودند، مردمان دیگر در برابر روزنامهها چنان حالتی داشتند. دادگستری در اصل برای رسیدگی به شکایات از مطبوعات بود. ولی کسانی که جرأت شکایت داشتند کمیاب بودند و کسانی که در آن دههها توانستند رأی بر ضد روزنامهای بگیرند کمیابتر. به عنوان یک تجربه شخصی، در یک دوران ده ساله عضویت در هیئت منصفه مطبوعات که در دادرسیهای مطبوعاتی الزامی میبود، حتی یک بار دادگاهی که به شکایت از روزنامهای رسیدگی میکرد تشکیل نشد. آن قدر جلسات دادرسی به عقب میافتاد که موضوع به فراموشی سپرده میشد. دادرسان بیشتر از روی همدردی، و کمتر از روی ملاحظه، در جرائم مطبوعاتی سخت نمیگرفتند.
اما با همه قدرت حکومتی، سهم نوش در به راه آوردن مطبوعات دستکم به همان اندازه سهم نیش بود. تا هنگامی که هویدا استراتژی همرنگ سازی cooptation را عمل نکرده بود سر و کار روزنامه نگاران بیشتر با ساواک میافتاد، با شیوههای بیرحمانهاش که گاه تا حد وحشیانه میکشید. هویدا که با طبیعت مردمدار خود یک سیاستپیشه به تمام معنی بود، و یک “سینیک“ تمام عیار، با فیلیپ مقدونی هم عقیده بود که میگفت هیچ دژی نیست که در برابر یک کیسه زر مقاومت کند. روشهای ظریفتر و مؤثرتر او رابطه دولت و مطبوعات را برای هر دو طرف پذیرفتنیتر کرد.
این سیاست تا کارها به خوبی میگذشت فضا را، هر چند پرتنش، روی هم رفته آرام نگه میداشت و هر دو سو تا هر جا میتوانستند به منظور خود میرسیدند. نویسندگان مطبوعات در یک تلاش همیشگی، دیوارهای سانسور را هر چه دورتر میبردند و هرگاه واکنش سختی نشان داده میشد موقتاً پس مینشستند. مسئولان حکومتی نیز به صورت ظاهر پشتیبانی مطبوعات دلخوش میبودند و مقالات تکراری و تشریفاتی آنها را در پشتیبانی از سیاستهای حکومت و بزرگداشت روزهای معین، و ستایشهای کلیشهای و بیاعتقاد آنها را از سخنان و کارهای شاهنشاه در هرفرصت، نشانهای از کامیابی سیاستهای خود میشمردند.
از سال ۷۷/۵۶ که مقدمات زلزله بنیانکن فراهم میشد، روزنامهها خود زیر فشارهای روزافزونی قرار گرفتند که ادامه روابط آسان را ناممکن میساخت و بیش از پیش به دوران جنگ چریکی دهههای سی و چهل / پنجاه و شصت باز میگشت. توده بزرگ خوانندگان طبقه متوسطی که از چپگرا و مذهبی و “ملیون“ تشئه خواندن مقالات و خبرهای نیشدار بود روزنامهها را به رویاروئی با دولت میراند و برنامه هائی چون “خاقان چین و عفریته ماچین“ را که پارودی (مضحکه) کوبنده و نه چندان پوشیدهای از نخستوزیر، هویدا، و خواهر توامان پادشاه بود، به یکی از محبوبترین برنامههای تلویزیونی تبدیل میکرد.
در کابینه آموزگار نخستین برخورد سخت با روزنامهها در شبهای شعر “انستیتو گوته“ روی داد که “روز بازار“ مبارزه با رژیم شد و در آن روشنفکران چپ شب به شب در یک “کرشندو“ بیامان شعارهای ضد رژیم دادند و شعرهای انقلابی خواندند. روزنامهها در گزارش کردن شبهای شعر بیتاب بودند ولی ساواک جلو انتشار خبرهای آن رویداد را گرفت. کار به جائی کشید که یک روزنامه نگار که نافرمانی کرده بود “ممنوع القلم“ شد ـ تنها مورد در آن یک ساله. از آن پس روابط میان دولت و مطبوعات به وخامت گرائید ـ وزارت اطلاعات و جهانگردی که از هر سو زیر فشار بود بار دیگر سانسور را به صورت گذشته برقرار کرد ـ سردبیران موظف شدند که عناوین و مطالب مهم خود را پیشاپیش به مقامات وزارتخانه اطلاع دهند.
با روی کار آمدن دولت آشتی ملی در شهریور ۷۸/۱۳۵۷ روزنامهها در برابر دولت به پیروزی کامل رسیدند. “منشور آزادی مطبوعات“ به امضای دو وزیر کابینه و سندیکای نویسندگان و خبرنگاران مطبوعات ایران رسید و دست مقامات حکومتی را از مطبوعات کوتاه کرد. روزنامهها توانستند هرچه میخواستند بنویسند و شمارگان tirageشان از ظرفیت ماشینهای چاپ آنها بالاتر رفت. هنگامی که نخست یک روزنامه عصر و سپس روزنامه دیگر تصویر بزرگ خمینی را در صفحه اول خود چاپ کردند گفته شد که فروششان به میلیون رسیده است.
اما اگر سانسور مقامات دولتی برداشته شد به معنی آزادی گفتار در مطبوعات نبود. فشاری که انقلابیان بر روزنامه نگاران آوردند و مبارزاتی که در هیئتهای تحریری با مداخله عوامل بیرون برای کنترل روزنامههای “آزاد شده“ در گرفت چنان یکپارچه مطبوعات را در اختیار و خدمت انقلاب قرار داد که رژیم پادشاهی کمتر از آن بر آمده بود. در یک پاکسازی که روزنامههای بزرگ هرگز مانند آن را در بدترین دورههای سانسور دولتی ندیده بودند دهها تن از روزنامه نگاران را که به اندازه کافی انقلابی نبودند بیرون انداختند یا کنار گذاشتند و دیگران را ترساندند. در چند ماه آخر رژیم پادشاهی روزنامهها میگفتند که جز مطالب انقلابی چاپ نمیکنند؛ و نمیباید پنداشت که این همه از روی عقیده بود. زوری با زور دیگر جانشین شده بود. جامعهای که با دمکراسی و آزادی گفتار تنها به نام آشنا بود و طبقه سیاسی که از این نامها تنها برای پیشبرد خود و رسیدن به قدرت استفاده میکرد با سر در گرداب استبداد سیاه و بسیار بدتری فرو میرفت.
آن نیروهای انقلابی که رژیم پادشاهی را نکوهش و به اختناق متهم میکردند، خود پس از انقلاب در همان بهار آزادی، تعهدشان را به آزادی گفتار نشان دادند. در ۱۷ مرداد ۷۹/۵۸ روزنامههای آیندگان و آهنگر به دستور وزارت اطلاعات و جهانگردی دولت بازرگان و به وزارت یکی دیگر از سران نهضت آزادی، و از آزادیخواهان و “ملیون“ قدیمی، تعطیل شدند. دو نمونه از واکنش نیروهای انقلابی از چپ تا “ملیون“ آزادیخواه بسیار گویاست:
“توقیف روزنامه آیندگان و آهنگر را ـ که نه فقط بر اساس ارتباطاتی که دارند، بلکه با نوشتههایشان به ضد انقلاب کمک کردهاند ـ فقط باید در این چهارچوب ارزیابی کرد.“ (روزنامه مردم ارگان حزب توده ایران، ۲۲ مرداد ۵۸).
“با ضد انقلاب به نرمی رفتار کردن و آزادی دادن همان و سرنوشت انقلاب را تقدیم آن کردن همان. این فرمان الهی مکتب اسلام است. (مطابق معمول نهضت آزادی، یک آیه قرآن) که وقتی جماعتی با استفاده از اصل آزادی بیان و اندیشه و جماعتی با پوششی از ترقیخواهی و چپ نمائی به تحریک و نشر اکاذیب و انتشار اسرار نظام کشور و راهنمائی آشکار مهاجمین نسبت به استقلال کشور میپردازد ضبط یا توقیف آن محدودیت اندیشه و بیان و تجمع نیست، محدودیت و افسار زدن به توطئه و تحریکات ضد انقلاب است. بنابراین در نفع عملی که نسبت به روزنامه آیندگان صورت گرفته است و مشروعیت و قانونیت آنجای شک و شبهه نیست. (اعلامیه نهضت آزادی، ۱۳ مرداد ماه، اسناد نهضت آزادی ایران، جلد ۱۷).
اینکه سرانجام ۷۵ سال پیکار برای آزادی گفتار در ایران به کجا کشید بر همگان دانسته است؛ و شاید بهتر از همه در این سخنان خمینی خلاصه شده باشد: “اگر ما از روز اول به طور انقلابی عمل کرده بودیم و تمام قلمهای مزدور را شکسته بودیم و تمام مجلات فاسد را تعطیل کرده بودیم و رؤسای آنها را به جزای خودشان رسانده بودیم و مفسدین و فاسدین را درو کرده بودیم این زحمتها پیش نمیآمد … من توبه میکنم از این اشتباهی که کردیم“. (کیهان، ۲۷ مرداد ۵۸). (۴)
***
هنگامی که هویدا را در دادگاه انقلاب محکوم میکردند روزنامهنگاری که احیاناً سالها از محبت نخستوزیر برخوردار شده بود نیشی به او زد. هویدا در پاسخ گفت ما سیستمی داشتیم که من نخستوزیر آن سیستم بودم و تو روزنامهنگارش بودی.
هر بحث دربارة سانسور رسانهها را میباید در پیوستگی با فرایند سیاسی آورد؛ سانسور در چه جامعهای و چه نظام سیاسی؟ در سیستمی که یک طرف معادله کریم پورشیرازی باشد طرف دیگر آن ناچار محرمعلی خان خواهد بود. نمیتوان سانسور را از فرهنگ و رفتار و ساختار سیاسی یک جامعه جدا کرد و در جائی که هیچ اسباب دیگر نظام مردمسالار فراهم نیست از برطرف کردن سانسور دم زد. نمیتوان در یک جامعه تنها مجلس نیرومند داشت، تنها دادگستری مستقل داشت، حتی تنها انتخابات آزاد داشت. هر یک از اینها را چند گاهی میتوان نگهداشت ولی برای آنکه یک نظام دمکراتیک بپاید و سویههایی از آن تنها چند گاهی ندرخشد و جز یک نقطه رجوع تاریخی و تبلیغاتی نشود، نیاز به همه اینها با هم دارد ـ یعنی به یک جامعه سیاسی polity با روحیه و کارکردهای دمکراتیک.
در ایران آن دوران سانسور از فرایند دمکراتیک (در معنی فراگیر کلمه) بیرون بود و ما با آن به عنوان یک بیماری جامعه سیاسی، مانند تقلب در انتخابات، بیقانونی، و سوء استفاده از قدرت سیاسی یا آزادی گفتار، سر و کار داریم؛ هم فرا آمد دیکتاتوری هم پروراننده آن؛ هم نشانه تباهی جامعه سیاسی و هم برخاسته از آن. آسیب فرهنگی و سیاسی سانسور در آن دههها اندازه گرفتنی نیست. ظرفیت واقعی فرهنگی و حرفهای مطبوعات ایران در تنگنای سانسور نمیتوانست تحقق یابد. سرامدان (نخبه) سیاسی و فرهنگی به ندرت میتوانستند در مطبوعات پاداش مالی و اخلاقی شایسته خود را بدست آورند. بیشتر استعدادهای برجستهای که به روزنامه نگاری روی میآوردند، دیر یا زود به دنیای کسب و کار، یا دستگاههای حکومتی که تشنه استخدام آنها بودند جذب میشدند، مداخلات هوسکارانه و ناهشیارانه در کار مطبوعات، عامل مهمی در رادیکال کردن آنها، حتی محافظه کارترهایشان میبود. سانسور، معیارهای والائی excellence کار مطبوعاتی را بر هم میریخت. مخالفت با حکومت و “مترقی“ بودن ارزشهائی به خودی خود، و بالاتر از ذوق و توانائی حرفهای مییافت. کم بودن خوانندگان روزنامههای سانسور شده آنها را به افکار عمومی کم اعتنا و به پاداش های مالی فرا مطبوعاتی نیازمندتر میساخت. اینهمه احساس مسئولیت را ضعیف میکرد.
با این همه هر چند در یک نظام ناسالم سهم آنها که قدرت بیشتر دارند در تباه کردن فرایند سیاسی افزونتر است، از سهم دیگران، حتی پارهای قربانیان، نمیتوان غافل بود. مطبوعات ایران در پانزده ساله پس از انقلاب مشروطه و در دوازده ساله پس از رضاشاه بر روی هم از سانسور آزاد بودند. در هژده ساله پس از انقلاب نیز صدها روزنامه کوچک و بزرگ در تبعید (و تلویزیونها و رادیوها نیز) با آزادی کامل انتشار یافتهاند.
تجربه آن دورهها و این هژده ساله نشان میدهد که آزادی گفتار هنوز راه درازی در جامعه ایرانی در پیش دارد. تکیه بر آزادی مطبوعات، بیدر نظر گرفتن مسئولیت خود آنها، ضامن (پایندان) مطبوعات آزاد نیست. چنان آزادی در نخستین فرصت از دست خواهد رفت؛ زیرا از اعتبار و حیثیتی که افکار عمومی را پشت سر آن بسیج می کند بیبهره است. مردم روزنامه هائی را که سطح اخلاقی و انتلکتوئل بالائی ندارندگاه میخوانند و کمتر میخرند؛ ولی برای آزادی آنها گریبان چاک نمیکنند. و هنگامی که قرار بر تخطی باشد هر که بیشتر بتواند بیشتر خواهد کرد.
نیروهای سیاسی که به آزادی و مردمسالاری صرفاً به عنوان حربه هائی در پیکار قدرت سیاسی مینگرند ممکن است به قدرت سیاسی برسند، ولی به آزادی و مردمسالاری نخواهند رسید.
پانوشتها:
ـــــــــــ
۱- سر ادواردگری دیپلمات انگلیسی و وزیر خارجه، در ستایش از مذاکرات مجلس شورای ملی آن سالها، آن را به خوبی با پارلمان انگلستان مقایسه کرده است. پارهای ناظران این اشاره را دلیل دمکراسی در ایران نود سال پیش گرفتهاند و از یک گل بهار ساختهاند.
آن مجلس به زودی کارش به “آجیل گرفتن و آجیل دادن“ رسید ـ چنانکه مستوفی الممالک در “آن نطق که چون توپ صدا کرد، مشت همه وا کرد“ گفت (از مستزاد عشقی)
۲- به عنوان نمونهای از بیمنطقی سانسور و یک تجربه شخصی، در ۱۹۶۸ پس از کشته شدن رابرت کندی مقالهای که در آن برادران کندی با برادران “گراکی“ در رم جمهوری مانند شده بودند اجازه چاپ نیافت زیرا پادشاه دل خوشی از کندیها نداشت.
۳- مشهورترین مورد آن مقالهای که در دی ۱۳۵۶ در حمله به خمینی از سوی وزارت دربار تهیه شد و به دستور وزارت اطلاعات و جهانگردی در روزنامه اطلاعات انتشار یافت و شورش قم در آن ماه از آن برخاست.
۴- گفـتاوردها از محمود گـودرزی “مرگ و ناپدید شـدنهای مشـکوک“ در ایرانیان واشنگتن،
ژوئن ۱۹۹۷
ــــــــــ
توضیح: نوشته فوق در کتاب “پیشباز هزاره سوم ـ رسالههائی در سیاست، تاریخ، فرهنگ“ (چاپ اینترنتی) آمده است. درج مجدد آن در این اثر به منظور ارائه چاپ کاغذی می باشد.
رفتن به ژرفای جنبش مشروطه
بخش 2
سرمشقهای پویش پیشرفت
رفتن به ژرفای جنبش مشروطه
اينکه در صد و يکمين سالروز انقلاب مشروطه هنوز میتوان، و میبايد، در باره سوءتفاهمهای پيرامون آن انقلاب نوشت نمیبايد کسی را به شگفتی اندازد. تاريخ نيز مانند عدالت است، تاخير به سود آن کار نمیکند. بررسی عمقی آن انقلاب در هنگامش انجام نگرفت. سران انقلاب بيش از آن درگير پيکار انقلابی و روزگار نابسامان خود بودند و سرعت تحولات در کشوری که نيمهجان و عملا پاره پاره از جنگ جهانی اول بدرآمد اجازه رفتن به ژرفاها نمیداد. پس از آن نيز هر کس تصور سطحی خود را از آن انقلاب نگهداشت. تنها از چهار دههای پيش بود که نخستين بار در آن راستا کوششهائی شد ولی ايران سالهای ميان دو انقلاب جای بررسیهای ژرف در هيچ زمينهای نبود. سياست ــ که پردامنهتر از حکومت است ــ در همه جا به زيان حقيقت کار میکرد. هيچ کس نگاه جوينده را تا پايان نمیبرد. يا نمیگذاشتند، يا خودش نيزحاضر نمیبود.
انقلاب اسلامی زلزلهای بود که ايرانيان را از جا پراند و به ناچار با اين پرسش روبرو کرد که چرا چنان انقلابی در چنان زمانی، و بهويژه چرا هفتاد سال پس از انقلاب مشروطه؟ از آن پرسش ناچار به شناسائی انقلاب مشروطه میرسيدند و تازه آشفتگی بالا گرفت ــ همان داستان کوران و پيلی که برای هر دست يک احساس و يک معنی میداد. امروز نيز پس از اينهمه که درباره جنبش مشروطه نوشته شده است هنوز نمیتوان گفت که به تاريخ پيوسته يعنی به ملکيت همه گرايشهای سياسی ايران آمده است و سياسيکاران در جايگاه و پيامهای آن به همرائی رسيدهاند.
از آنها که مشروطه را عملا به فراموشی سپردهاند و مصدق را جای آن و هر چه ديگر گذاشتهاند اگر بگذريم سه بدفهمی بزرگ در معنی و پيام مشروطه هست: معدودی که در ميان سلطنتطلبان، همه انقلاب مشروطه را در متمم قانون اساسی ۱۹۰۷ و مذهب رسمی و پنج مجتهد خلاصه، و آن را محکوم میکنند؛ سلطنتطلبان و جمهوريخواهان بيشماری که از مشروطه، پادشاهی را میفهمند، هرکدام بنا بر مقصود خودشان؛ و اسلاميان اصلاحطلبی که مشروطه را با مشروط عوضی گرفتهاند و “مشروطهخواهی“شان در پارگين ولايت فقيه مشروط فرو رفته است.
از نخستين تعبير به همين يک دليل آشکار میتوان گذشت که يک جنبش فکری و سياسی صد و بيست سی ساله را که همچنان زنده است و تازه دارد در انديشه سياسی ايرانيان جای مرکزی درست خود را پيدا میکند نمیتوان به سبب يکی از انحرافات آن رد کرد. انقلاب مشروطه سويههائی فراوانتر و تاريخی درازتر از آن دارد. “مشروط خواهان“ را نيز میبايد گذاشت که با گذشت زمان به ناچار از نزديکتر به موضوع بنگرند و از مشروط به مشروطه برسند. در جنبش مشروطه نيز نخست عدالتخانه میخواستند و اين انديشه چيره بود که چگونه میتوان يک پادشاهی استبدادی که ايران را بازيچه اروپائيان کرده بود محدود (مشروط) کرد. اما پادشاهی استبدادی چرا سرنوشت ايران را در جيبهای خود داشت و اروپائيان چرا ايران را بازيچه خود کرده بودند؟ انديشه آزادی و ترقی از آنجا به ذهنها راه يافت. جامعه ايرانی قانون میخواست و نهادهای قانونی میخواست ولی بی آموزش امروزی، آزاد شدن از خرافات، از تسلط آخوند بر زندگی افراد و جامعه، و آموختن از، و ماننده شدن هرچه بيشتر به، جامعههائی که به همه اينها رسيده بودند نمیشد حکومت قانون و استقلال داشت.
امروز نيز درخواست مشروط کردن ولايت فقيه آسانترين و بیپايهترين شعار است زيرا بی آزاد کردن سياست از نظامی که ولايت فقيه میآورد، و بی آزاد کردن جامعه از فرهنگی که در آن امام زمان با سرعت نور از چاه سامره به يکی از دو چاه جمکران يا هردو آنها جابجا میشود (گفتاوردی از يک دانشجوی فوق ليسانس در تهران) و حتی درسخواندگانی به “صدقه رفع هفتاد بلا“ باور دارند به اين درخواست ساده نيز نمیتوان رسيد. (کمک به نيازمندان خوب است ولی نخست، میبايد به قصد کمک باشد نه خريد مصونيت و دوم، در آن سرزمين پربلا چرا صدها سال چيرگی چنين خرافات هيچ کمکی به مردم نکرده است و هر روز وضعشان بدتر میشود؟) مانند مشروطهخواهان صد و اند سال پيش اين افراد نيز، اگر در تباهی اصلاحطلبان غرق نشده باشند، ناگزير به تمدنی که حتی ذهنهای آخوندزده را بر سرچشمههای نور گشوده است نه به چشم دشمن و مهاجم فرهنگی بلکه هماوردی که میبايد پيوسته از او آموخت خواهند نگريست؛ و آنگاه ديگر مسئله را در قالب تنگ “مشروط“ خواهی نخواهند ديد. برای آنان نيز مانند مشروطهخواهان مسئله مرکزی، توسعه و ترقی، دموکراسی و حقوق بشر خواهد گرديد و ولايت فقيه دشنامی به شعور و حرمت انسانی خواهد شد.
اما فروکاستن (تقليل) مشروطه به پادشاهی که جز يک شکل حکومت نيست و طبيعت آن مانند يک شکل ديگر حکومت يعنی جمهوری بستگی به نظام و فرهنگ سياسی دارد، از ديرپاترين و زيانآورترين و پردامنهترين بدفهمیها بوده است. هواداران پادشاهی از هشت دههای پيش با اين رويکرد، خود را نه تنها از يک برنامه عملی فراگير، بلکه از يک سلاح سياسی کارساز در رقابتشان با گرايشهای سياسی ديگر بیبهره ساختند. مشروطه در گستره نظری خود میتوانست به هدفهای بلند آنان خدمت کند، و آنهمه بیاعتنائی و نگرش تشريفاتی، به مشروعيت خودشان نيز آسيب زد. جمهوريخواهان از آن سو به افراطی ديگر افتادند و چون پادشاهی میتواند مشروطه هم باشد در بیاعتنائی تا مخالفت نيز رفتند و خود به خود خويشتن را در طرف بازنده گذاشتند.
***
آن پرسش بنيادی که در تکانه انقلاب اسلامی برای گشادهترين ذهنها پيش آمد در سه دهه گذشته بهترين ادبيات سياسی سه چهار نسل صد ساله گذشته ايران را به ما داده است. ديگر هيچ جستار (بحث، مبحث) جدی در تاريخ و فلسفه سياسی و تفکر اجتماعی ايران نيست که از نگاه تازه به نقش و آرمانهای جنبش مشروطه تاثير نپذيرفته باشد. بازنگری جنبشی که هرچه از پيشرفت داشتهايم از آن داريم يک عصر تازه روشنگری را در جامعه ايرانی آغاز کرده است که از ترکيه اصيلتر و ژرفتر و از جهان عرب يک سده پيشتر است. بيش از صد سال آرزو داشتيم يک نگاه ايرانی به مدرنيته بيندازيم ــ نه پوشيده در مذهبی که هزار سال با هر چه مدرن جنگيده بود، نه سردرگم در اختراع آنچه ديگران صدها سال با کاميابی به کار برده بودند، نه سرمست از بزرگیهای سپری شدهای که ديگر سخنی برای گفتن ندارند. نگاهی برگرفته از نقد بی ملاحظه تاريخ و فرهنگ ايران، همه فرهنگ ايران، و دوخته بر بهترينهائی که فرهنگ دامنگير غرب به جهان داده است. نگاهی نه شيفتهوار، ولی ستاينده والائی در هر جا بتوان يافت.
اکنون میتوانيم با دريافت درست از جنبشی که رنسانس و عصر جديد (سده ۱۷) و عصر روشنگری ايران همه با هم بود، چندان که در گنجايش ما میگنجيد، و جامعهای قرون وسطائی را ــ هنوز در بخشهای قابل ملاحظه جمعيت ــ به سده بيستم پرتاب کرد به چنان نگاهی برسيم. تجربه صد ساله ما که سراسر به جنبش مشروطه، غفلت از آن، انحراف از آن، و پشت کردن بدان (در انقلاب اسلامی) برمیگردد در اين گوشه جهان بیمانند است.
اوت ۲۰۰۷




















