Author's posts
زبان همجنسگرایانه در ایران غمگین است / گفتوگو با رامتین شهرزاد، شاعر و سردبیر مجلهی «چراغ» / سپیده جدیری
اعتقاد دارم نوشتن از درون آدم سرچشمه میگیرد و این درون، آگاهانه یا ناآگاهانه متصل است به چیزی که واقعاً هستی. لازم نیست بگویم همجنسگرا هستم تا بقیه متوجه این واقعیت بشوند ـ واقعیتی که حداقل برای من یکی انتخاب نبوده است، یعنی من همین شکلی متولد شدهام، زندگی کردهام و کار میکنم: پسری که به همجنس خودش عشق میورزد و علاقه دارد.
سرگذشت زبان فارسی / جلال خالقی مطلق
هخامنشیان که قدرت جهانی زمان خود بودند، سیاستی که برای نگهداری آن قدرت در درون و بیرون ایران به کار میبستند، بر پایة احترام به مذهب و فرهنگ اقوام دیگر بود و این موضوع طبعا آنان را از تحمیل زبان خود به اقوام دیگر نیز باز میداشت، چون آنکه مثلا نامههای رسمی دولتی به زبان آرامی نوشته میشد و سنگ نوشتههای آنها علاوه بر پارسی باستان، به زبانهای عیلامی و بابلی نیز نوشته شده است.
زیستن واقعی، تنها در حاشیه زیستن است / عاطفه گرگین
تئوری سیاسی هانا آرنت استوار بر نوع نگرش های سیاسی بود. او مدافع آزادی و برابری بود و منتقد و مخالف ایدئولوژی ها؛ نه فاشیسم پسندبود، نه کمونیست پسند و نه ناسیونالیسم تندرو. او علیه خشونت نگاشت. او بر این نظر بود که کاربرد خشونت نشانه ی داشتن قدرت نیست، بلکه نشانه ضعف است. خشونت وقتی به میان می آید که سیاست از میان رفته و بی معنا شده باشد
قدرت بیپرده / آیندگان ۱ مرداد ۱۳۴۸ / داریوش همایون
حکومتی که جرئت دارد مأموریت آپولو را در برابر انظار جهانیان انجام دهد همان حکومتی است که قدرت آن را ندارد که از انتقاد و پردهدری کمترین روزنامه ولایتی جلوگیری کند. و باز همان حکومتی است که امروز بر نیرومندترین و پیشرفتهترین منابع انسانی و اقتصادی جهان تکیه کرده است.
بیرون از سه جهان ـ گفتمان نسل چهارم / فهرست

بیرون از سه جهان ـ گفتمان نسل چهارم
داریوش همایون
نشر بنیاد داریوش همایون برای مطالعات مشروطهخواهی
bonyadhomayoun / Sand 13
21073 Hamburg
Germany
ISMB 978-3-00-038900-9
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فهرست
بخش 1
تعهد به نیاخاک کهن
لیبرال دمکراتها و مسئله قومی ایران
پس از گفتوشنود بیهوده، هشدار
بخش 2
سرمشقهای پویش پیشرفت
صد سال از روزنامه نگاری به سیاست ـ اندیشههائی دربارة دو “کاریر“ یک زندگی
پیروزی صنفی در متن شکست حرفهای
آزادی، مسئولیت، سانسور ـ با نگاهی به سانسور رسانهها در عصر پهلوی
انقلابی که ايران را چند سده پيش انداخت
بخش 3
روبرو شدن با عناصر، عوامل و جبهههای واپسماندگی
محمدرضا پهلوی: سرگشته میان مذهب و فرنگیمآبی
روایت دیگری از فاشیسم مذهبی ما
بخش 4
جهانبینی خوشبینی، امید به دگرگونی
بخش 5
وقار سبز زیر فشار سیاه؛ تابآوری یک جنبش اجتماعی
جنبش سبز به عنوان مخالف و جایگزین
جنبش سبز در خیابان خلاصه نمیشود
بخش 6
گفتگو با نسل چهارمِ صدساله تاریخ مدرن ایران
گفت و شنودی با یک هوادار رژیم اسلامی
جنبش سبز ما را از قفس درونیمان رهانید
گفت و شنودی با جوانانی از درون
در گفتگوئی با دوستان جوان از درون
بخش 7
در خدمت استراتژیِ پیکار سیاسیِ مردمی
بخش 8
کارزار دمکراسی، راهها و ابزارها
پيامی به کنگره سازمان فدائيان ايران (اکثريت)
بررسی جامعهشناختی جنبش اجتماعی ايران
پادشاهی همه چیز نیست ولی لیبرال دمکراسی هست
دمکراسی و حقوق بشر در بافتار ایران
بخش 9
سخنرانیها در دفتر پژوهش ح. م. ای.
پاسخ به برخی نظرات راجع به مواضع حزب
اگر ملت ایران وجود ندارد تمامیت ارضی هم وجود نخواهد داشت
اولویت ما بیش از همیشه باید حفظ ایران باشد
https://bonyadhomayoun.com/wp-content/uploads/2026/04/9-بیرون-از-سه-جهان.pdf
پیشگفتار
پیشگفتار
حرف در صورت نوشتاریش هم، چون دوباره حرف دهان دیگران میشود، از جنس هوا ست، ولی هوای خودش را دارد. یا باید هوای خودش را داشته باشد تا در دهانها بماند. آنچه هوای حرف را نگاه میدارد وزنِ خودِ حرف است. وزینی گوینده تنها میتواند گوش را پذیرای شنیدنش کند نه حرف را وامدار خودش که برخلاف، وزینی گوینده را وزنِ حرف نگه میدارد. حرفهایی که تنها به اعتبار گویندگانشان معتبر میشوند، دیر یا زود هم از دهان میافتند. چون بودشان را از خودشان نمیگیرند، در نبود گویندهشان، بیمعبر، گم در هیاهوی حرفهای دیگر، دیگر به گوش هم نمیرسند. وزنِ حرف اما به حرفِ بربادشدنی پیکر میدهد تا بپاید. پیکری که حرف را سخن میکند: پیکره تراشیده از هوا در هوا تا حرف همچنان شنیدنی بماند از پس گویندهش. بی»دید» حرف اما پیکر نمیبندد چون بر دیدگاهی استوار نشده است. «دید» که همیشه در هنگامی ویژه شکل میگیرد، عیار سخنی است که میکوشد آنچه در آن هنگام پنهان است را فرادید آورد و پیوند این هنگام با هنگامهای دیگر را دریابد. عیارِ سخن به عیارِ زمان که میآید همچون زرِ پالوده از مسِ حرفِ وابسته به آن هنگام، آنگاه که هنگامش هم گذشت، میماند تا دیدگاهی بسازد برای فرودیدن گاه نو و هنگامه نو.
سخن داریوش همایون هم چون از این دست سخن بود، آشنایان به آن را هیچ نگرانِ نماندنش پس از درگذشت نابهنگامش نکرد. ولی زر هرچه هم پالوده، از خودش دست به دست نمیشود. پذیرفتار و پذرفتگار میخواهد (خود همایون واژه کهن «پایندان» را برای ضامن به کار میگیرد ولی اینجا تنها حرف از ضمانت نیست، پایبندی میبایست و پایداری) که بنیانگذاران و گردانندگان «بنیاد داریوش همایون»، خانم فرخنده مدرس و آقای علی کشگر، با پشتکارشان تا کنون به شایستگی از آن برآمدهاند و هیچ نمینماید که از این پس برنیایند. چون پشتوانه این پشتکار وفاداری است، وفاداری به اندیشه همایون که ریشه در شناخت ژرفشان از آن دارد. چگونگی تنظیم و بخشبندی کتاب حاضر و نامهای مناسبی که برای هر بخش برگزیده شدهاند نمود روشنی از همین شناخت است.
عنوان کتاب، «بیرون از سه جهان ـ گفتمان نسل چهارم»، به خوبی نمایانگر آن آمیزه لازم از آرمانگرایی و واقعگرایی است که هم روشِ همایونِ سیاستورز بود و هم منشِ همایونِ اندیشهمند (اگر بتوان این دو را نزد او از هم سوا کرد). آرمانِ سربلندی ایران برای همایون در بیرون رفتن از سه جهانِ اسلامی، سوم و خاورمیانهای تعریف میشود. آرمانی که آرزوپروری بیپایهای میتوانست قلمداد شود اگر واقعیت جامعه ایرانی خبر از پیدایش و گسترش گفتمان دموکراسی لیبرال نمیداد. رخدادِ «جنبش سبز» بزنگاه تاریخی بود که امکان گرهخوردگی آرمان و واقعیت را نوید داد. پس جایگاهی که جنبش سبز در این کتاب دارد نباید چندان خواننده را شگفتزده کند. شگفتی در خود آن رخداد است، چون همانگونه که همایون مینویسد «من خود همواره امیدوار به دیدن چنین منظرهای بودم ولی کمتر از دیگران از آنچه روی داده است در شگفت نشدهام.»(ص۳34) خصوصاً که اینبار و برای نخستین بار در تاریخ همروزگار «بهترین ویژگیها و بالاترین آرمانهای جامعه» را نه این و آن شخصیت یا رهبر سیاسی بلکه نسلی با گفتمان و در آرمانش تجسم بخشیده است، نسلی که همایون «نسل چهارم صد ساله دوران تاریخ مدرن ایران»(ص۲۸3) مینامد.
پس باز جای شگفتی نیست که روی سخن همایون بیش از هرکس با همین نسل باشد که امیدِ دگرگونی را نمایندگی میکند. در کارزار دموکراسی، برای بهتر تاب آوردن و از زود به بار ننشستنِ آرزوها نومید نشدن ـ یا به تعبیر همایون بر ضد امید امیدوار ماندن (به بسامد بالای واژه «امید» در این کتاب بایستی توجه کرد) ـ نیاز به بررسی راهها و ابزارهایی است که به کار پیکار سیاسی مردمی بیایند. اما گفتوگوی همایون با این نسل تنها به چنین بررسیهایی محدود نمیشود. شناخت همایون از تاریخ ایران و درنگش بر جنبش مشروطه از پویش و پیشرفت سرمشقهایی را پیش چشم میآورد تا نشان دهد آرمانِ بیرون رفتن از سه جهان، آرمانی که آینده ایران را رقم خواهد زد، گذشتهای داشته و سرآغازی. و در این نگاه به پشت برای بهتر گام برداشتن به پیش، همایون از رویارویی با هرچه در گذشته دور و نزدیک عوامل و عناصر واپسماندگی را میسازند، تن نمیزند و چشم بر آنها نمیبندد. چون بخت شکلگیری نظام سیاسی دموکرات لیبرال را در ریشهکن کردن آنها میداند.
هرچند که نسل چهارم طرف اصلی سخن اوست، جای جای کتاب نشان از کوشش همایون در بهکرد فرهنگ سیاسی دارد. آمادگی همایون برای گفتوشنود با طیفها و دیگر گرایشهای سیاسی، چه نزدیک به او چه دور از او، از درونمایههای همیشگی مبارزه اوست. مبارزهای که فراتر از مبارزه با رژیم جمهوری اسلامی، رویکرد حاکم و مسلط در فرهنگ سیاسی ما را نشانه میگیرد. همان رویکردی که همایون از فاشیستی خواندنش پروایی ندارد و تنها به حاکمان ایران نمیتوان منسوبش کرد: «فاشیسم به معنی خودی و غیر خودی شمردن آدمیان و حذف کردن غیر خودی است.»(ص۱۹2) گفتوشنودهای او اما نه برآمده از ملاحظات تاکتیکی است و نه آلوده به سازشکاریهای سیاستبازانه، چون اصولی دارد که زیر پا نمیگذارد. آنچه همایون میجوید فراهم آوردن زمینهای است برای دستیابی به همرایی بر اصول تا همکاری هم بتواند بر مبنای همان اصول انجام گیرد. چنین رهیافتی که از آرمانِ پویش والایی سرچشمه میگیرد، از چارچوب فرهنگ سیاسی مسلط که همکاری را تنها با دوستان میخواهد درمیگذرد. اینهمه پیش همایون ادا نیست، گوهر اخلاقی اندیشه و کنش اوست. ایستادگی بر اصول او را برآن میدارد که نه از چالش کردن دوستان واهمهای داشته باشد و نه از سخن گفتن «به صراحت تیغه کارد» ابایی. صراحتی که میخواهد جلو «کارد کشیدن برای یکدیگر» را در آیندهای، چه بسا نزدیک، بگیرد.
برای همایون کانونیترین مسائل اصولی که در آن هیچ امتیازی نمیتوان داد، «نگهداری این سرزمینی است که از رنجها و فداکاریهای یکصد نسل ایرانیان به ما رسیده است» (ص۱8)، پس جا دارد که در اینجا بیشتر از دیگر بنمایههای کتاب به آن بپردازیم. پروژه آرمانی «بیرون از سه جهان» بر پایه گفتمان دموکراسی لیبرال پیوند جداییناپذیری دارد با «تعهد به نیاخاک کهن» که هرچند به درستی زیر نامش مقالههای بخش نخست گردآمدهاند اما روح اصلی تمامی مقالههای کتاب را میسازد، و فراتر از آن، معنای زندگی همایون را. اما تعهد به نیاخاک هیچگاه نزد همایون از تعهد به مردمی که در آن میزیند جدا نیست. چون «مردم آن زمینی هستند که همه چیز بر آن میروید.»(ص۸2) نبضِ پایبندی و دلبستگی به ایران و ایرانیان در این پرسش میزند: «مصلحت این ملت و این کشور چند هزار ساله در چیست؟»(ص۴7). پاسخ کوتاهی که در همانجا میآید (اول در این است که بماند و نه دیگران بر آن بتازند، نه مردمانش به جان هم بیفتند) چکیده رهیافتی است که مقالههای این بخش را به هم میپیوندد. نگرانی از پیامدهای جنگی احتمالی که پرهیب شومش را هر روز بیشتر از پیش ـ زمان نگارش مقالههای این کتاب ـ به رخ میکشد، همایون را تا آنجا میکشاند که اعلام کند: «جنگ را برای ایران خطرناکتر از جمهوری اسلامی میدانم.»(ص۵7) میدانیم که این سخن و سخنان همانند دیگری، اعتراضهایی را نسبت به همایون برانگیخت. اما آیا به راستی میتوان خطر جنگ را از خطر جمهوری اسلامی جدا کرد و سپس رای به خطرناکتر بودن یکی از آن دو داد؟ آیا خطر جنگ زاده و ادامه خطر جمهوری اسلامی نیست؟ همایون به خوبی میداند آنچه «امنیت شهروندان و موجودیت ملی را تهدید میکند» وجود خود رژیم آخوندی است، پس چرا باز دست به مقایسه میان دو خطر میزند؟
در حقیقت برای درک بهتر موضع همایون باید همان تعهد به نیاخاک را در خاطر و این پرسش را پیش چشم داشت: «مبارزه با جمهوری اسلامی با هر پیامدی برای ایران؟»(۵6) روی سخن همایون و انتقادش به همه کسانی است که سرنگونی رژیم را از آمریکا و دیگران خواستارند. حتی اگر جنبش سبز رخ نداده بود، همایون بیگمان زیر بار راه حلی اینگونه برای ایران نمیرفت. این میان جنبش سبز نویدبخش آغازِ پایان جمهوری اسلامی شد که یکی از رموز پابرجاییش در آغازِ بیپایانش بوده است. جمهوری اسلامی که انگار همیشه در مرحله آغاز ـ در مرحله استقرار و جا افتادن باشد، آغازی دارد که از بیپایانی نمیگذارد پایانش آغاز شود. جنبش سبز میتواند نوید بخش آغازِ پایان جمهوری اسلامی بنماید، و اینگونه نقطه پایانی باشد بر آغازی که از به پایان نیانجامیدن نمیگذاشت که انجام هم بیاغازد. جنبش سبز نوید بخش چنین آغازی هم اگر باشد ـ که هست ـ هنوز اما نمیبایست، با برداشتی از گرامشی، پیوند خوشبینیِ خواست (اراده) را از بدبینیِ هوش گسست. از سرآغازِ بیسرانجامِ آن بیمی میزاید که بیمناک زیستن در زیر سایة سیهستارگی و ستارهسوختگی است. سوختنِ ستاره ما، که جمهوری اسلامی نماد آن است، همچون سوختن هر ستارهای حتی وقتی دیگر در رسیده است هنوز دارد فرا میرسد. فرجامِ جمهوری اسلامی، سرانجامِ این سیهستارگی نیست، چون شومیاش از سیاه شدن و سوختنِ ستارهای اکنون ناپیدا برمیخیزد که با اینکه دیریست خاموش گشته اما کماکان از دیرباز هنوز دارد میسوزد و سیاه میشود. پس میبایست هوشیار بود، از همین امروز، که وقتی فرجامش رسید هنوز ایرانی هم مانده باشد.
این هوشیاری را همایون داشت که اولویت را به دفاع از یگانگی ملی و یکپارچگی سرزمین میداد. مبارزه او با گرایشهایی که زیر لوای فدرالیسم زبانی میکوشند «ملت ایران را به ملتهای ایران پاره پاره کنند و در انتظار جنگاند [تا] سرزمین ایران را نیز پاره پاره کنند»(ص30) به منظور ترسیم خطوط اصلی جامعهای است که میخواهیم بر این ویرانهای بسازیم که سیاستهای تبعیضآمیز و ستمگرانه رژیم آخوندی چنان شخمش زده که آماده پذیرش هرگونه تخم تجزیهطلبی مینماید. میبایست از همین امروز، در زیر تابشِ سیاه این سیهستارگی به این کار همت گمارد. همرایی بر سر اصول جهانروای منشور ملل متحد و اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاقهای پیوست آن، سوی و سمت کار را مشخص میکند، اما یافتن پاسخی درخور به «بغرنج» حقوق قومها و دیگر اقلیتهای ایران میبایستی در دستورکار همه کسانی باشد که ایران را برای همه ایرانیان میخواهند.
آرش جودکی ـ بروکسل، اوت ۲۰۱۲
جنگ با وسائل ديگر
بخش 1
تعهد به نیاخاک کهن
جنگ با وسائل ديگر
در کنار استراتژی تازه امريکا در عراق که همه چشمها را به خود دوخته است استراتژی ديگری به همان اهميت، بی سرو صدا شکل میگيرد. امريکائيان دارند اندک اندک تکههای گوناگون استراتژی روياروئی با جمهوری اسلامی را درسر جای خود میگذارند. اين استراتژی برای کسانی که نگرانی اصلیشان احتمال حمله به خاک ايران است دست کم تا مدتی آرامش خاطری فراهم میکند و برای کسانی که ايران را به چنين روزگار تاسفآوری انداختهاند میبايد مايه نگرانی روزافزون باشد. تا اينجا دو اصل عمده اين استراتژی را میتوان به روشنی بازشناخت: نه مذاکره، نه جنگ؛ هم بازگذاشتن درهای مذاکره، هم جنگ با همه وسائل و در همه جبهههای ديگر.
فرستادن ناوگروه آيزنهاور به آبهای پيرامون خليج فارس و دستگير کردن “ديپلمات“های جمهوری اسلامی در اربيل يک گوشه اين استراتژی است؛ فرار هشت ميليارد سرمايه گذاری خارجی و بستن حسابها و معاملات بانکهای مهم ايران يک گوشه ديگر آن. ناوگروه آيزنهاور، يک هواپيمابر اتمی (با پنج هزار سرنشين) که ميان هشتاد تا نود جنگنده ـ بمب افکن دارد و همراه با رزمناوها و ناوشکنها و ناوهای اسکورت و زيردريائیهايش (نزديک شانزده ناو جنگی و تدارکاتی) بيست و دو هزار سرباز و خلبان و ناوی امريکائی را با صدها موشک دوربرد “هشيار“ به نزديک ايران آورده، به تنهائی نيروی نظامی سهمگينی است. اين ناوگروه بر نيروهائی به همان اندازه سهمگين ــ ناوگروه استنيس ــ افزوده میشود. دربرابر چنين قدرت نمائی، آتشبازیهای کودکانه جمهوری اسلامی در خليج فارس که به نام رزمايشهای گوناگون انجام میگيرد اگر اثری داشته باشد برجستهتر کردن يک حقيقت است. با همه سلاحهائی که جمهوری اسلامی از چين و کره شمالی و روسيه میخرد و با همه گرفتاری امريکا در عراق، هيچ تغييری در موازنه نيروها در منطقه خليج فارس پديد نيامده است.
اما حضور اين نيروها به همان اندازه که آمادگی رزمی را میرساند دست ديپلماسی را نيرومند میکند. امريکائيان میخواهند هم ترس را در دل آخوندهای فرمانروا بيندازند و هم جبههای را که از اعراب سنی در برابر جمهوری اسلامی صف آرائی میکند دلگرمی بدهند. حمله سربازان امريکائی به مرکز تدارکاتی رژيم اسلامی در کردستان عراق که کارش رساندن پول و اسلحه به گروههای تروريست عراق، از سنی و شيعه، بود يک قدرت نمائی ديگر است. (به دشواری میتوان رفتار دستگاه حکومت بارزانی را در اربيل که عوامل سپاه پاسداران را زير نام دفتر ارتباطی جمهوری اسلامی در حمايت خود گرفته بود دريافت.) عربستان و مصر و اردن و قطر میتوانند اطمينان داشته باشند که هيچ امتياز دادنی به رژيم تهران در کار نيست.
در جبهه اقتصادی فشارها از هر سو وارد میشود. بانکهای ايرانی با موانع روزافزون روبرويند که به معنی کندتر و گرانتر تمام شدن معاملات آنهاست. بستن حسابهای بانک صادرات و بانک سپه و خودداری پارهای بانکهای مهم جهانی از معامله با ايران يک جبهه فشار اقتصادی است، فرار سرمايهگذاران خارجی جبهه ديگری است. هر شرکت نفتی يا بانک يا دولتی که صرفه خود را در نگهداری موقعيتش در امريکا ببيند در چشم پوشيدن از سرمايهگذاری در ايران ترديد نمیکند. اکنون زمستان ملايم اروپا نيز به ياری سياست تحريم (که با قطعنامه شورای امنيت دروازههايش گشوده شد) میآيد؛ اما نمیتوان احتمال يک سياست نه چندان آشکار پائين نگه داشتن بهای نفت را نيز نفی کرد.
استراتژی روياروئی با جمهوری اسلامی تا مرز جنگ ــ و جنگ همواره به عنوان چاره آخر در خدمت ديپلماسی ــ رويه(جنبه)های شومتری نيز دارد. دست تحريکات خارجی را در چهار سوی ايران بويژه در شمال باختری میتوان ديد. از دستههای مسلحی که برای ورود به ايران آموزش میبينند تا برنامههای تبليغاتی که بيش از همه بر جدائیهای قومی تاکيد میکنند هيچ سلاحی نيست که برای ضعيف کردن جمهوری اسلامی ــ و در اين موارد ايران ــ به کار نيفتاده يا دست کم از نظر دور مانده باشد.
چنان که اشاره شد استراتژی تازه امريکا درهای گفتگو را با رژيم باز میگذارد ولی برخلاف توصيههای کميسيون بيکر ــ هاميلتون ــ که تقريبا سراسر ناديده گرفته شده است ــ گفتگو از موضع قدرت خواهد بود. امريکائيان با اشتباهات باور نکردنی و برهم انباشته خود در همه مراحل اشغال عراق، سه ساله گذشته را بهترين دوران سياست خارجی تهاجمی جمهوری اسلامی گردانيدند. امروز آنها در موقعيتی هستند که در هر گفتگو با جمهوری اسلامی و سوريه نيز که يک “دولت مشتری“ جمهوری اسلامی است به گفته يک مقام امريکائی میبايد تنها امتياز بدهند. از اين پس قصد آن است که رژيم آخوندی را چنان ضعيف کنند که ناگزير از دادن امتيازات با اهميت شود. سهمگزاری غير مستقيم حکومت احمدی نژاد در اين استراتژی جای بالائی دارد. گروه تازه سينه زنان حسينی که مقامات بالای کشور را به غنيمت گرفتهاند دارند ايران را به جائی میبرند که شايد امريکائيان نيز بر ما نپسندند.
***
نمیبايد پنداشت که امريکائيان، و بريتانيائیها، که به دلائل خود سخت به دشمنی با جمهوری اسلامی و تقويت جبهه اعراب کمر بستهاند، و آلمانها که هر روز موضع سختتری میگيرند با ايران دشمنی دارند. آنها زمانهای دراز دوستان و متحدان ايران بودند و به مصلحت هيچ کدامشان نيست که ايران يک افغانستان يا عراق ديگر شود و جامعه و اقتصاد ايران فرو پاشد و ايرانيان به نام دفاع از “مليت“ها به جان يکديگر بيفتند. مشکل آنها ايران نيست، رژيمی است که ايرانيان در دشمنی با خود ــ با يکديگر ــ اجازه دادند زمام کشور را بدست گيرد و اجازه دادهاند ــ باز در دشمنی با يکديگر ــ بيست و هشت سال بپايد. آنها که به عراق مینگرند و از گلزاری که امريکائيان به رهبری يکی از بدترين روسای جمهوری خود در آن گير افتادهاند شادی میکنند از اين غافلند که هرچه عراق فروتر رود خطرات از هرگونه برای ايران بيشتر میشود.
رژيم اسلامی نيز در اولويت دادن به برنامه اتمی و استراتژی تحليل بردن امريکا در عراق، و افغانستان، همين اشتباه را میکند. پيامدهای ازهم پاشيدن عراق که بر ايران و همه منطقه سرريز خواهد کرد يک مخاطره است، واکنش مسلم امريکا مخاطره ديگر است. امريکائيان اگر کار بر آنها سختتر شود تا آنجا خواهند رفت که ايران را هم به گودال سياه عراق بيندازند. آنها دست روی دست نخواهند گذاشت که آخوندها بمب اتمی داشته باشند و امپراتوری شيعه سر هم کنند و به هرکه آماده کشتن عراقیها و امريکائیها باشد پول و اسلحه برسانند. عراق هرچه باشد ويتنام نيست و امريکا با ويتنام هم از قدرت نيفتاد. سران جمهوری اسلامی همان بس است به دريائی که همين سی سال پيش يک درياچه ايرانی بود بنگرند و درباره توانائیهای کشوری که تنها دو ناوگروه از دوازده ناوگروه خود را به آنجا فرستاده است ــ همچنانکه درباره قدرت پوشالی خودشان ــ به ارزيابیهای نادرست نيفتند.
کاميابیها و ناکامیهائی که به تصادف روی میدهند زمينههای بسيار سستی برای استراتژیهای درازمدت هستند. جمهوری اسلامی دو سه سالی، نه به دليل نيرومندی ذاتی خود يا ناتوانی ذاتی امريکا دست گشادهای يافت و تاختوتازهائی کرد. ولی آن فرصت اکنون دارد مايه ويرانی ايران میشود که خود رژيم نيز از آن سالم بدر نخواهد آمد. آخوندها بر تعهدات خارجی خود به درجاتی که از حوصله اقتصاد و قدرت نظامی ايران بيرون است افزودند و مهمترين قدرتهای غربی را در کنار مهمترين کشورهای خاورميانه عربی در اتحادی که مخالفت با رژيم آخوندی ـ صفوی ملاط اصلی آن است قرار دادند. اکنون در جبهههای گوناگون کوچک و بزرگی که در اينجا و آنجا گشوده میشود جمهوری اسلامی خود را درگير جنگی میبيند که مانند انقلابی که آن را به قدرت رساند هيچ لزومی ندارد.
ژانويه ۲۰۰۷
بدتر از همه ۲۸ سال
بخش 1
تعهد به نیاخاک کهن
بدتر از همه ۲۸ سال
هر بهمن ياد آور ابعاد مصيبت ملی ايران و مقدمه مصيبتهای تازه است. ايرانيانی که سه دهه پيش در انقلاب باشکوه خود شرکت کردند يا تقريبا بی هيچ مبارزهای تسليم آن شدند نمیدانستند که چه درهائی را بر سقوط ملی و شخصی، هردو، میگشايند، و امروز بجز شخصيتهائی که حق داشتهاند هر اشتباه مرگباری بکنند و هميشه حق با آنهاست، همه از آنچه کرده يا نکردهاند پشيمانند. اما کار از پشيمانی يا تلاش برای شستشوی خود گذشته است. جمهوری اسلامی در سرازيری اجتناب ناپذيرش دارد ايران را به کام مخاطراتی میاندازد که پيامدهايشان جبران ناپذير خواهد بود.
جنگ غير رسمی جمهوری اسلامی با امريکا در عراق تازهترين و تهديدآميزترين مرحله روياروئی با ابرقدرتی است که میتواند بلائی همانند عراق برسر کشور ما بياورد. امريکائيان در آن کشور به تنگنا افتادهاند و زمان اندکی برای بيرون آمدن از بنبست دارند. جمهوری اسلامی با درگيری نظامی، مالی و سياسی نزديک و روزافزون خود با گروههای تروريست عراقی از سنی و بويژه شيعی، اکنون يکی از بزرگترين موانع يافتن راه حلی برای عراق شده است. حکومت جمهوريخواه امريکا زير فشار افکار عمومی، دو سال و کمتر برای حل مشکلات خودساختهاش در آن سرزمين خون و خشونت دارد و میتواند دست به هر کاری بزند. کمال ساده لوحی است اگر بپنداريم که امريکائيان دربرابر دشمنی به حقارت رژيم آخوندی سپر بيندازند.
با همه دشواریهائی که دمکراتها در کنگره امريکا برای حکومت بوش تدارک میبينند دست رئيس جمهوری امريکا بسته نيست. او به عنوان سرفرمانده نيروهای مسلح حق دست زدن به عمليات نظامی دارد، و میتواند از بهانههائی که جمهوری اسلامی برايش فراهم میکند بهره گيرد. دشواریها به کنار (و دشواریها از اندازه بيروناند) انگيزههای بوش را در وارد کردن ضربهای کاری به رژيم اسلامی نمیبايد اندک شمرد. يک جمهوری اسلامی اتمی برای دمکراتها کمتر از جمهوريخواهان ناپذيرفتنی نيست و اسرائيل، که هدف اعلام شده رژيم اسلامی است، در هردو حزب همان هواداران پرشور را دارد.
در عراق اگر جمهوری اسلامی همچنان با فرستادن پول و سلاح و عوامل خود به کشتار مردم و سربازان امريکائی (مردم بسيار بيشتر) ادامه دهد بهانههای تازهتری به حکومت بوش خواهد داد که بتواند افکار عمومی امريکائيان را به سود خود برگرداند. استراتژی امريکا در عراق آماده کردن مقدمات برای بيرون کشيدن سربازان است. اگر امريکائيان در پشت سر خود حکومتی در عراق با درجهای از آرامش و ثبات نگذارند يا میبايد به شکستی بدتر از ويتنام تن در دهند و يا به راهحلهائی راديکالتر روی آورند.
پيامدهای وخيم اين هردو برای جهان و منطقه و کشور ما اندازه نگرفتنی خواهد بود. يک احتمال که میبايد جدی گرفت آن است که بوش ناتوان از آرام کردن عراق، با ضربتهای “جراحی“ بر هدفهای مهم جمهوری اسلامی، يادگار “مثبتی“ در پايان يک رياست جمهوری ورشکسته از خود بگذارد.
سران رژيم از اينکه توانستهاند به سهم خود عراق را حکومت ناپذير کنند و عراقيان را به جان يکديگر بيندازند شادمانند. ولی اگر اندکی به دورتر بنگرند میبايد به اندازه خود امريکائيان از دورنمائی که در عراق پيوسته نزديکتر میشود به هراس افتند. يک عراق جولانگاه گروههای تروريستی و بنيادگرای اسلامی، بيشتر دشمن ايران و ميدان جنگ آشکار شيعه و سنی و کرد و عرب، و هر کشور دور و نزديک، پای ايران را خواه ناخواه در آن گلزار فرو خواهد برد. حکومت آخوندی هم اکنون پيشمزة ميوه زهراگين سياستهای مذهبی خود را در درون و بيرون ايران چشيده است. ولی خطر نزديکتر با امريکاست. ترکيب مشکل عراق، و تنگی زمان برای حکومت بوش، و بمب ساعتی اتمی رژيم اسلامی درست همان چيزی است که همه توجه ايرانيان را میبايد به خود متوجه سازد. ما هنوز تا جنگ فاصله داريم و امريکائيان ته استراتژی فشارهای همه سويه، از جمله جنگ تبليغاتی و روانی بی سابقه برضد رژيم اسلامی، را بالا نياوردهاند. با اينهمه کوفتن بر طبل جنگ پويائی خود را خواهد داشت.
آغاز بيست و نهمين سال انقلابی که ديگر به دشواری میتوان صفت ناپسند تازهای برايش در فارسی يافت ميهن ما را در وضعی میيابد که از همه بيست و هشت ساله گذشته بدتر است. شايد اکنون زمانش رسيده باشد که دو سوی طيف سياسی بجای دفاع از خود و محکوم کردن اين و آن در انديشه آينده ايران باشند. امروز مسئله ما نگهداری اين سرزمينی است که از رنجها و فداکاریهای يکصد نسل ايرانيان به ما رسيده است. پيش کشيدن مسائل فرعی و فراموش کردن و انکار مصالح ملی و دنبال کردن دستورکار agenda هائی که بيشتر به کار قدرتهای بيگانه درگير با جمهوری اسلامی میآيد تکرار همان اشتباه بيست و هشت نه سال پيش است. در آن هنگام نيز بهروزی ملی و حتی شخصی خود را در پای ملاحظات کوتاه و اشتباه آميز ريختند. نمیبايد فراموش کرد که در هر حال و با هر درجه اختلاف و جدائی و بددلی، جاهائی هست که ما همه به عنوان ايرانی، يگانهايم.
يک نشانه پيشرفت، کم شدن صداهائی است که تا چند ماه پيش در دفاع آشکار و پوشيده از برنامه بمب اتمی جمهوری اسلامی از هر سو شنيده میشد. دنبالههای رفسنجانی در بيرون که به “اپوزيسيون“ معنی تازهای بخشيدهاند همزبان با دلالان سياسی رژيم در امريکا البته هنوز دست بردار نيستند ولی مردم اندک اندک درمیيابند که آنچه “حق مسلم“ ايران وانمود میشود صرفا برای نيرو بخشيدن به رژيم و ماندگاری اوست و بهای اجتناب ناپذير آن را توده ايرانی از هم اکنون دارد میپردازد. احساس غرور دروغين جايش را به دلنگرائی واقعی میدهد.
بر حال پريشان ملی ما نشانی بدتر از اين نمیتوان آورد که پس از نزديک سه دهه تاراج و ويرانی و از هم گسيختگی سراسری به دست آخوند و حزب اللهی و بسيجی و خط امامی، به دست رژيم عاشورائی و جمکرانی، میبايد شاهد گره خوردن سرنوشت ايران به سرنوشت چنين رژيمی باشيم؛ آرزو کنيم که اگر در انديشه ايران نيست دست کم به انديشه خودش باشد.
مارس ۲۰۰۷
شهروند ايران يا شهروند قوم؟
بخش 1
تعهد به نیاخاک کهن
شهروند ايران يا شهروند قوم؟
پس از چند ماهی فروکش کردن بحثها يکبار ديگر مسئله قومی ــ در جاهائی با هدف کمرنگ کردن يکپارچگی ملی ــ بالا گرفته است. درطيف چپ، اتحاد جمهوريخواهان ايران سومين گردهمائی خود را برگزار کرد که چون اين گفتار پيش از آن نوشته شده است نمیتوان دانست چه در آن گذشت. همين اندازه از سندهای پيش از گردهمائی آشکار بود که پس از همکاری با بخشهائی از حکومت اسلامی، مسئله به اصطلاح ملی ـ قومی مهمترين جا را در بحثهايشان داشته است ــ عنوانی که گروهی از آنان به عمد برای سردرگمی افکار عمومی، و در نهايت، جا انداختن “ملت“های دارای حق تعيين سرنوشت ايران بکار میبرند. در طيف راست با شرکت چند تنی نمايندگان گرايش چپ در تدارک سومين نشست خود هستند که مهمترين دستاورد دو نشست پيشين آنان وارد کردن مقوله حقوق سياسی اقوام ايران در گفتمان سياسی بوده است.
از يک سو میکوشند قوم را همان ملت بشمارند و دو واژه با معنای متفاوت را در همه جا، مترادفا بکار برند تا گذار از يگانگی ملی به چندپارگی ملت آسان شود. در سوی ديگر آنچه را که در ميثاقهای پيوست اعلاميه جهانی حقوق بشر، پياپی و به اصرار “حقوق سياسی افراد متعلق به اقليتهای مذهبی و قومی“ ناميده شده به اقوامی که هر کس میتواند تعريف خودش را از آنها داشته باشند میبخشند؛ و نه تنها به ملت يگانه ايران بلکه به حقوق شهروندی نيز که ميراث بيست و پنج شش سده تلاش بهترينهای انسانيت است پايان میدهند. در هردو سو ملاحظات تنگ و اشتباهآميز تاکتيکی، “راه دوزخ (تجزيه و پاکشوئی قومی) را، (به پشتيبانی بيگانه،) با نيات (نا) خوب هموار“ میکند.
مهم نيست که هيچيک از دو گردهمائی، رويداد تاريخسازی نخواهد بود و مردم ما از اين روزها فراوان ديدهاند. ولی هر گامی در مسير بد مخاطرات خود را دارد، زيرا در اجتماع نيز مانند طبيعت هيچ چيز از ميان نمیرود. انحراف هرچه بزرگتر، ايستادگی دربرابر آن لازمتر. از دو انحرافی که اکنون مبارزه با جمهوری اسلامی را زير سايه برده است اين کوشش دانسته و ندانسته برای تجزيه ملت ايران ــ تا نوبت سرزمين ايران هم به دست نيرو های بيگانه برسد ــ بزرگتر است. گرايش به همکاری با بخشهائی از رژيم به بهانه کمک به اصلاحات و دگرگشت مسالمت آميز، اثری موضعی دارد و بهر حال رژيمی که امريکائيان هوادار اصلاح طلبان را نيز گروگان میگيرد و به زندان میاندازد کار را به اندازه کافی بر اينگونه “مسالمتجويان“ دشوار میسازد. اما جا انداختن گفتمان تجزيه طلبی بکلی از رنگ ديگر است.
خوشبختانه صداهای نيرومندی از طيف چپ به بحث ملی (بحث مربوط به ملت ايران) دربرابر “مسئله ملی“ ميراث استالين پيوستهاند. چه جمهوريخواهان و چه مشروطهخواهانی که برای جلب يک دو سازمان قومی دامن از دست دادهاند با چالشی روبرويند که آنان را اگر به ندای منطق و مصلحت ملی تسليم نشوند از اين هم بیربطتر خواهد کرد. از آن صداها به سه بانگ رسا میخواهم اشاره کنم که به گردن ما حق بزرگ دارند.
نخست آقای بابک اميرخسروی است که از ساليان پيش يکايک دعاوی تجزيهطلبان را در ميان چکش دانش گسترده و سندان احساس تعهد ملی خود خرد کرده است و به عنوان نمونه توصيه میکنم به آنچه در اين زمينه در اسناد گردهمائی سوم جمهوريخواهان نوشته است نگاهی بيندازند. همان عقل سليمی که با نگاه به ترکيب جمعيتی آميخته و پراکنده ايران ــ فراورده سه هزاره تاريخ مشترک ــ به بحث وارد کرده بس است که ملتسازان را در دو سوی طيف به سوزندگی آتشی که میافروزند آگاه سازد.
دوم آقای محمد امينی است که با قلم پربار خود در کتاب پس از مقاله، همه بنيادهای ملتسازی و جدائیاندازی را برباد داده است. هنگامی که از نامه ارغون مغول به نام شاه ايران به سلطان عثمانی و پاسخ او، هردو به فارسی، شاهد میآورد جعليات مربوط به تحميل زبان فارسی را بر متعصبترين شوونيستها نيز آشکار میکند. شعری که او از ديوان طبری نيما يوشيج (که تازگی در ايران چاپ شده) برای يک همميهن کرد میخواند و هيچ کدامشان از آن سر در نمیآورند برای آن همميهن نيز ديده گشاست. (پس ملت يا مليت مازندرانی هم هست!) آنگاه با اشاره به اينکه در ايران به هزار و دويست زبان و گويش سخن میگويند نشان میدهد که تقسيم ملت ايران به ماهيتهای سياسی بر پايه زبان (اقوام دارای حقوق سياسی) چه معنی دارد.
سوم آقای حشمت رئيسی است که شمشير زبانش بر گرايشهای ضد ملی از چپ و راست کشيده است و بسياری را بويژه در طيف چپ بر طرحهائی که بيگانگان، از سر دشمنی با رژيم اسلامی، برای برهم زدن ايران دارند بيدار کرده است. اين هر سه در پيکار برای نگهداری يگانگی و يکپارچگی ايران سهمی دارند که در آينده آشکارتر خواهد شد. هنگامی که مردم ايران باز صاحب اختيار سرنوشت ملی خود شوند بهتر درخواهند يافت که رويهم ريختن جمعيت و منابع اين کشور در چهارچوب مرزهای کنونی چه امتياز بزرگی برای همگی ما خواهد بود و چگونه ما را سرانجام به کاروان پيشرفتگان خواهد رساند.
***
اولويت دادن به گفتار فدراليسم، به ملت بجای قوم، و زبان به عنوان عامل جدائی، پيامدهائی دارد که جايگزين (آلترناتيو) سازان آرزومند دربارهشان انديشه نمیکنند. يا پای نقشههای جغرافيا ايستادهاند و رنگها را پس و پيش میبرند. يا حقوق سياسی را نه به شهروند برابر ايرانی، در جامعهای که هم میخواهد از قرون وسطا بيرون بيايد و هم به يوگوسلاوی و عراق وارد نشود، بلکه به گروههائی میدهند که زبان را بجای همه چيز نشاندهاند. کشوری يکپارچه را میکوشند نخست به نام فدراليسم تکه پاره کنند و تکه پارههای بدرآمده از پاکشوئیهای قومی را ــ اگر هيچگاه به عنوان يک کشور بدرآيد ــ موقتا در يک ساختار فدرال گردهم آورند تا مرحله جدائی نهائی فرا رسد. زبان فارسی ساختة هزار سال فرمانروائی سلسلههای ترک را که در دوازده سده گذشته بنماية يگانگی و بيداری ملی بوده است عامل دشمنی معرفی کنند و بر بينوائی فرهنگی همه اقوام ايران بيفزايند.
ايستادگی دربرابر اين گرايشهای خطرناک از سر رقابت يا دشمنی نيست. ما رقيبی نمیشناسيم که از امر ملی به او بپردازيم؛ و دشمنی با ايرانيانی که هرچه بگويند، هيچ کمتر از ما ايرانی نيستند دشمنی با خودمان خواهد بود. ولی برملا کردن حقيقت کسانی که بهر بها درکار جا انداختن حقوق سياسی اقوام هستند به خود آنان کمک خواهد کرد که در امر همبستگی گرايشها کاميابتر شوند. همچنين نشان دادن مخاطرات راهی که فدراليستهای قومی در پيش گرفتهاند احتمالا جان هزاران تن از مردمی را که به نامشان میخواهند کشور را به آتش بکشند نجات خواهد داد. سرانجام، بازگشت هردو گروه از اين کژراهه به کارزار عمومی با جمهوری اسلامی کمک خواهد کرد.
در برلين جمهوريخواهان با مشکل رابطه با بخشهائی از رژيم و همکاری با نيروهای مدرن غير جمهوريخواه، هردو از يک ريشه، روبرو بودند و اميد است مسئله ملی استالينی را همچون روپوشی بر ناتوانی از گشودن آن دو مشکل نکشيده باشند. در پاريس آنها که در جستجوی همبستگی، شکاف و جدائی در صف همفکران انداختهاند میبايد هشيار باشند که تاکتيکهائی از گونه مسکوت گذاشتن موضوعی که دو بار تصويب و تاييد شده است کسی را متقاعد نخواهد کرد. مشکل حقوق سياسی اقوام با رای گرفتن و رای نگرفتن گشوده نخواهد شد. اين امری قابل رای گيری نيست و مرزی است که از آن نمیتوان گذشت.
اما دست کم در برلين مايههای اميدواری کم نيست. گذشته از آقای اميرخسروی چند تن از ناماوران جمهوريخواه پيشنهاد کردند که گردهمائی، مصوبات سازمان ملل متحد را که همه تاکيد بر حقوق مدنی و فرهنگی و سياسی افراد متعلق به اقليتهای ملی و مذهبی و قومی و زبانی دارد بپذيرد زيرا به نظر آنان “هیچ نیروی سیاسی معقولی با مصوبات سازمان ملل جرات مخالفت نخواهد داشت.“ بايد ديد نظر امضا کنندگان درباره سرورانی که “حقوق سياسی قومی را از حقوق شهروندی بالاتر“ میدانند و جرئت نگاه کردن به اسناد سازمان ملل متحد را ندارند چيست؟
مه ۲۰۰۷
سايه دراز جنگی ديگر
بخش 1
تعهد به نیاخاک کهن
سايه دراز جنگی ديگر
هنگامی که واژه جنگ در صورتها و فرصتها و مناسبتهای گوناگون و روزافزون بکار برده میشود نمیتوان انديشناک نشد. در دو ماهه سفری که از خاور تا باختر و جنوب تا شمال باختری امريکا را دربر گرفت، فضای جنگ حضوری در گفتار و نوشتار داشت که نمیشد از آن به آسودگی گذشت. در هر اشارهای به عراق و جمهوری اسلامی، حزبالله و جمهوری اسلامی، طالبان و جمهوری اسلامی، حماس و جمهوری اسلامی، و بمب اتمی و جمهوری اسلامی، جنگ سرانجام راهی میيافت.
پيچيدگیها و پيامدهای درگيری خطرناک با جمهوری اسلامی بر امريکائيان پوشيده نيست. گذشته از آن و بيش از همه عامل عراق است که دست و پای آنان را بسته است ــ چنانکه چهار دهه پيش و ويتنام را به ياد میآورد. آنها میدانند که در گرماگرم جنگی که کمابيش همه امريکائيان را از حکومتشان بيزار کرده به دشواری میتوانند جنگ ديگری به راه اندازند. آنها همچنين میدانند که پيامدهای انفجاری در ايران میتواند عراق را از خاطرها ببرد. بازايستادن صادرات نفت از خليج فارس و بالا گرفتن دراماتيک تروريسم در هرجا،leitmotif يا درونمايه تکرار شوندة هر گفتگوئی از جنگ است که با اينهمه هر روز گوشها بيشتر با آن عادت داده میشوند.
حتی آن بخشهائی از حکومت يا گروههای با نفوذ امريکا که طرحهائی برای مناطق مرزی در خاور و باختر ايران دارند و دلگرمیهائی به عناصر معينی در ميان پارهای اقوام ايرانی برای تغيير جغرافيای ايران میدهند میدانند که تکه پاره کردن ايران ، در بهترين صورتش برای منافع خود امريکا نيز، شمشيری دو دم است و نه تنها ايران و عراق را به کام جنگی همانند اسپانيای ۱۹۳٦ خواهد انداخت بلکه چندين جامعه ـ دولت وامانده failed state بر آن جغرافيای واماندگی که نامش خاورميانه اسلامی است خواهد افزود ــ از پاکستان تا سومالی. (آنها که در بيرون ايران دنبال همبستگی مخالفان هستند میبايد هشيار خوابهائی که برای ما میبينند باشند.)
مانند بيشتر جنگها اين بار نيز عنصری از فاتاليسم (چاره ناپذيری با همه پيامدهای بدش) درکار است. گردونه رويدادها رو به پرتگاهی که کمتر کسی از آن بیخبر است رانده میشود. امريکائيان دربرابر تحريکات هر روزه و فزاينده جمهوری اسلامی، از شکيبائی و چارهگری هردو، کم میآورند. وزارت خارجه امريکا همچنان راه مذاکره با رژيم اسلامی را به همراه اروپائيان و روسها و چينيان دنبال میکند که خود میتواند بخشی از ديپلماسی جنگ شود، ولی گزيدار option های امريکا رو به کاستی است. گفتگوهای بینتيجه که بيشتر به کار وقت خريدن برای جمهوری اسلامی میآيد در عين حال میتواند جنگ را پذيرفتنیتر جلوه دهد.
رژيم اسلامی در سوءتفاهم خود از ناتوانی امريکا و دست گشاده خودش، سياست تا لبه پرتگاه را برگزيده است. به اميد گرفتن پشتيبانی روسيه و چين، ترساندن اروپا، و از ميدان بدرکردن امريکای دست و پا بسته هرچه تندتر میتازد. به يک دست نفوذ خود را در لبنان و فلسطين افزايش میدهد تا جبهه امريکا را ضعيف کند، به دست ديگر در عراق و افغانستان به هر که میتواند کمک میرساند تا امريکائيان را بويژه، بکشند و در همان حال بر ظرفيت فراوری اورانيوم خود میافزايد تا جهانيان را با عمل انجام شده روبهرو سازد. يک اشکالش آن است که امريکای به تنگ آمده دست و پابسته نخواهد بود و میتواند ايران را، چنانکه امروز میشناسيم، همراه رژيم آخوندی نابود کند. اشکال ديگرش اين است که در جمهوری اسلامی به اندازه امريکا بحثهای جدی در اين باره صورت نمیگيرد و رژيم به خوبی میتواند خود را از لبه پرتگاه به زير اندازد. اشکال بزرگتر آن است که آخوندها بيشتر به آنچه میتوانند با امريکا و اسرائيل بکنند میانديشند نه آنچه امريکا برای آنها و ايران در زرادخانه بزرگترين قدرتی که تاريخ به خود ديده است دارد. در حسابهای سران رژيم اسلامی جای تلافی، بزرگتر از آسيبهائی است که به ايران خواهد خورد.
دلخوشیهائی مانند امداد غيبی و کشور امام زمان و نگرش کربلائی به زندگی، در بسياری از سران رژيم انقلابی، و سلسلهای از کاميابیهای خارجی، بر احساس اطمينان نادرست آنان افزوده است. در عراق رنجهای امريکائيان پايان ندارد. حکومت عراق غرق در فساد و چند دستگی و ناکارائی، بزرگترين مشکل آنهاست و کاری دربارهاش نمیتوانند. مانند بسا موارد ديگر، “بازيچه دست بازيچگان خود“ شدهاند. پول و سلاح جمهوری اسلامی در آن سرزمين هرکس برضد ديگری، همچون نفت بر آتش جنگ داخلی میريزد. بر سرتاسر دستگاه حکومتی عراق بجای سازش و همکاری و التيام زخمهای گذشته به انتقام و تلافی میانديشند و هرکس کيسه خود را پر میکند. عراقيان تصميم دارند کشور خود را تا هر درجه توحش که خود و حکومت همسايه باختریشان بر آن قادر باشند بکشانند. (افراد يک واحد پليس عراق هنگامی که دريافتند مربی عراقیشان کاتوليک است او را به سنگباران کشتند.)
در افغانستان واپسماندگی هراسانگيز يک جامعه ايلياتی و مذهبزده و سراسر پيچيده در اقتصاد ترياک را بدبختی همسايگی با پاکستان، که خود لانه القاعده شده است کامل میکند. پاکستان نه میتواند و نه میخواهد دست از افغانستان بردارد و امريکائيان در کار هردو فروماندهاند. ارتش پاکستان که تنها نهادی است که در آن کشور کار میکند از بيم آنکه امريکائيان يکبار ديگر مانند ۱۹۹۰ و بيرون رفتن نيروهای شوروی از افغانستان آن را رها نکنند طالبان را برای آينده نگه میدارد. گذشته از اينکه سرزمينهای مرزی با افغانستان هيچگاه در کنترل حکومت مرکزی نبودهاند.
جمهوری اسلامی در لبنان به سد عربستان سعودی خورد و فعلا متوقف شده ولی در فلسطين توانسته است يک جمهوری اسلامی کوچک در فاصله پنج دقيقه اسرائيل برپا سازد. دهها هزار موشکی که رهبران رژيم از آن دم میزنند دير يا زود در جنوب لبنان و نوار غزه واقعيتی خواهد بود. سلاحهای پيشرفته و دلارهای نفتی جمهوری اسلامی، اسرائيل را از دو سو با مخاطراتی روبرو خواهد کرد که برای نخستين بار دورنمای تهديد آشکار يک تلافی اتمی را تصور پذير میسازد. اسرائيليان اگر با يک جنگ موشکی ويرانگر روبرو شوند برای درهم کوبيدن حزبالله و حماس تا هر جا خواهند رفت.
در جبهه داخلی امريکا گوشهای رژيم میتوانند صداهائی را که دوست دارند به فراوانی بشنوند. خستگی از جنگ عراق، پشيمانی از آنچه در چهار سال گذشته برسر خود و آن کشور و منطقه آوردهاند، همه جا هست. از هر سو درپی يافتن راهی برای بيرون کشيدن خود از گلزار هستند. هيچ کس نمیخواهد عراق را به حال کنونی رها کند ولی همه میگويند حکومت آينده حزب دمکرات که در اين مرحله مسلم گرفته میشود در سياست امريکا دگرگونی عمده خواهد داد. بيرون از امريکا هيچکس بيش از محافل حکومتی تهران نگران نوامبر سال آينده نيست.
اين تصوير سراسر تيرگی برای حکومت امريکا، بيشتر ميدان ديد سران جمهوری اسلامی را دربر میگيرد و به آنان خوشبينی و آسودگی دروغينی میدهد که در بزرگترين شکست خوردگان تاريخ به فراوانی ديده شده است. اما سکه روی ديگری نيز دارد ــ سراسر تيره برای ايران ــ که زمامداران اسلامی هيچ دوست ندارند؛ و همان است که به مردم و سرنوشت ايران ارتباط میيابد.
ژوئن ۲۰۰۷
سوار شدن بر قطار عوضی
بخش 1
تعهد به نیاخاک کهن
سوار شدن بر قطار عوضی
بیم از حمله آمریکا و مخالفت با آن، هردو به درستی، بالا میگیرد و اگر نیک به پیامدهای چنان جنگی بنگریم (آقای امیر هوشنگ آریانپور پیامدهای نظامی و مادی آن را در بررسی خود بیان کردهاند) بیشتر به هراس خواهیم افتاد. اکنون کسانی، همه از طیف چپ، در کوششی ستوده برای برطرف کردن خطر جنگ درپی بسیج یک جنبش فراگیر صلح برآمدهاند. به نظر آنان نشان دادن مخالفت عمومی با جنگ و دفاع از صلح، هم کارساز است و هم “سیاست پسند.Politically correct“ اگر شمار هرچه بیشتری به جبهه صلح بپیوندند جنگ افروزان منزوی خواهند شد. از این گذشته چه کسی میتواند با صلحخواهی مخالفت کند؟
به بحران کنونی از گوشههای گوناگون میتوان نگریست. اگر مشکل اصلی، نفت و “نئوکانها“ و شرکتهای چند ملیتی باشد، اعلامیهها و تظاهرات ــ با شرکت ایرانیان و صلحخواهان بینالمللی و توسل به سازمان متحد بیاثر (مگر هنگامی که قدرتها بخواهند) ــ ابتکاری خوش نماست که شاید بتواند جمهوریخواهان پراکندهای را در درون و بیرون برگرد هم بیاورد. اما اگر مشکل را از همه گوشههای آن بررسی کنیم، آنگاه جبهه گسترده صلح و دمکراسی و همه امور ستایشآمیز دیگر، جز یک اقدام تبلیغاتی نخواهد بود که به خلاف منظور خود خدمت خواهد کرد. جمهوری اسلامی آرزوئی بیش از آن ندارد که جهانیان برنامه اتمی آن را فراموش کنند و نغمه صلح به اضافه هر چیز دیگر سر دهند. تجزیهطلبان نیز بیش از این نمیخواهند که سرها به جاهای دیگر گرم باشد.
برای چاره جوئی بحران اتمی نخست میباید هر ابهامی را در باره “علت جنگ“ زدود. تا هنگامی که برنامه بیش از بیست ساله رژیم برای دستیابی به سلاح اتمی توسط اسرائیلیان از پرده بیرون نیفتاده بود و خود سران رژیم اعتراف نکرده بودند که هژده سال جهان را فریب دادهاند هیچ کس در اندیشه جلوگیری از جمهوری اسلامی بهر وسیله نمیافتاد. از آن پس نیز پافشاری رژيم در پیشبرد آن برنامه و سخنان و سیاستهای سران حکومت اسلامی کار را به جائی رسانده است که جنگ میتواند اجتنابناپذیر شود. قدرتهائی هستند که جمهوری اسلامی یا عراق یا سوریه اتمی را تحمل نمیکنند و نکردهاند ــ حق دارند یا ندارند، تغییری در واقعیت نمیدهد.
مسائل دیگر آمریکا با رژيم اسلامی دارای چنان اهمیت ژئواستراتژیک و جهانی نیست و آمریکا و اسرائیل میتوانند با آن روبهرو شوند. حزبالله و حماس و تروریستهای شیعی و القاعده در عراق راهحلهای محلی لازم دارند و آمریکا به سبب آنها خود را درگیر یک جنگ دیگر، آنهم با کشوری مانند ایران نخواهد کرد. اما بمب اتمی در دست يک رژيم تروریست، روزیرسان هر جنبش تروریستی که درخواست کند، برای دیگران ناپذیرفتنی است. برای هر ایرانی آگاه نیز چنان است. آیا ما میخواهیم حکومت احمدینژادها را آن چنان پیروزمند و ترسناک ببینیم؟
روشن است که عناصری از چپ ایران طبعا هنوز پاک از دوران جنگ سرد بدر نیامدهاند، ولی مسائل جهانی و به ویژه برآمدن اسلام رزمجو، پیچیدهتر از آن است که با نفت و شرکتهای چند ملیتی و نئوکانها توضیح دادنی باشد. فروکاستن موضوع به صلح دربرابر جنگ، حتی با پیوستنش به دمکراسی و جز آن، در واقع پرده دودی خواهد بود که برنامه اتمی در پشت آن دنبال خواهد شد و از آنجا که بمب جمهوری اسلامی “علت جنگ“ است بر احتمال آن خواهد افزود.
مبارزه ما در این موقعیت ویژه ــ و درعین پایبندی به صلح و دمکراسی و اعلامیه جهانی حقوق بشر و حقوق شهروندی و عدم تمرکز که بیست سال است میگوئیم و به رو آورده نمیشود ــ با برنامه اتمی رژيم است که خطر جنگ را پیش آورده؛ که گروههائی را از ایرانی و بیگانه دلگرم کرده و به راه تجزیه ایران انداخته؛ که نه تنها در طیف راست افراطی آمریکا بلکه در کشورهای مهم اروپائی نیز جنگ را آشکارا به عنوان واپسین گزینه روی میز قرار داده است. مبارزه ما همچنین با آنهائی است که به نام دمکراسی، ملت ایران را به ملتهای ایران پاره پاره میکنند و در انتظار جنگاند که سرزمین ایران را نیز پاره پاره کنند.
گزینههای جایگزین جنگ، جدا از تبلیغات و شعارهای زیبا، یا تحریمهای کمرشکن اقتصادی است که روسیه تا چیزی به دست نیاورد از طریق شورای امنیت نخواهد گذاشت؛ یا محاصره دریائی ایران است که ناچار به جنگ خواهد کشید؛ یا گفتگوی مستقیم آمریکا و جمهوری اسلامی است با پادرمیانی روسیه. آمریکائیان با پافشاری بر برنامه کارگذاشتن سیستم دفاع ضد موشکی خود در لهستان و جمهوری چک، ولادیمیر پوتین را به خشنترین صورتی چالش کردهاند. این میتواند دری نیز باشد که بر معامله و توافقهای گستردهتر گشوده میشود. آن سیستم مستقیما به برنامه اتمی جمهوری اسلامی ربط داده شده است.
ما نمیباید از گشودن این گره در معاملهای به میانجیگری روسیه نگران باشیم. اگر جمهوری اسلامی دربرابر گردن نهادن به نظارت بینالمللی و دست برداشتن از فراوری اورانیوم، از آمریکا تضمینهای امنیتی و امتیازات اقتصادی بگیرد و روسیه مثلا برنامه دفاع ضد موشکی آمریکا را در همسایگی خود متوقف سازد ما به عنوان ایرانی و مخالف زیان نخواهیم کرد. (این دورنمائی است که میباید امید به رسیدنش داشت). ما در هیچ صورت نمیباید سرنگون کردن رژيم را از آمریکا بخواهیم. دفاع از حقوق بشر در ایران نیز قربانی چنان معاملهای نخواهد بود. هیچ دولتی نمیتواند امضای خود را پای قراردادی بگذارد که دفاع از قربانیان تجاوز به حقوق بشر در آن منع شده باشد. برطرف شدن خطر جنگ و ویرانی و کشتار و تجزیه به بیش از اینها میارزد. (در تجزیه کشورها جنگ و مداخله خارجی همواره عامل اصلی بوده است. ملت لهستان چهار بار در سدههای هژدهم و بیستم قربانی تقسیم و تجزیه بود؛ ایران سیصد و پنجاه سال از سده ۱٦ تا ۱۹).
جنبش ضد جنگ ایرانیان نمیباید نقش جنبش جهانی صلح و دمکراسی را در چند ساله پس از جنگ دوم داشته باشد. آن جنبش جهانی تا هنگامی به راه بود که شوروی با انفجار بمب هیدروژنیاش خود را به پای آمریکا رسانید. اندکی پس از آن تانکهای روسی به جنبشهای مردمی، یکی پس از دیگری، در اروپای شرقی اشغال شده پایان دادند.
همرائی و همکاری برگرد شعار نه جنگ، نه جمهوری اسلامی (شامل برنامه سلاح اتمی) و نه تجزیه، ممکن است پارهای ملی مذهبیهای دنبالهرو و نیازمند رژیم اسلامی و پارهای چپگرایان دنبالهرو و نیازمند ملتسازان را دربر نگیرد ولی با منافع ملی ایران سازگاری بیشتر دارد. یکبار دیگر نمیباید برای رسیدن به مقصد درست سوار قطار عوضی شد.
نوامبر ۲۰۰۷
پیش از یک دیوار تازه
بخش 1
تعهد به نیاخاک کهن
پیش از یک دیوار تازه
ما در بیرون ایران سرانجام به آزادی گفتار رسیدهایم ــ آن اندازه از دمکراسی که بیشترمان به عنوان بیگانه و میهمان میتوانیم بورزیم ــ و همه چیز از آن آغاز میشود، از حکومت مردم برای مردم تا حقوق بشر. ولی مانند هر فضیلت نویافته میباید آدابش را نیز فراگیریم ــ مکانیسمهائی که سودمندیهای نهائی آزادی گفتار را همچون بزرگترین سلاح در پیکار با دروغ و ستمگری به بار میآورد. این سودمندیها را به دو بخش میتوان کردـ رسیدن به حقیقت، و رسیدن به تفاهم و همرائی و همفکری و همکاری که سلاحهای نیرومندی در مبارزه با بیماریهای اجتماعی است ــ بسته به اوضاع و احوال. آزادی گفتار همچنین میتواند سلاحی برای پوشاندن حقیقت و جنگ تا نابودی باشد، باز بسته به اوضاع و احوال. تفاوت جامعههای سالم و بیمار یکی هم در کاربرد این سلاح است. در بیماری سیاسی ما همین بس که در آزادترین جامعهها دست گشادهای را که برای ابراز نظر یافتهایم اسباب ژرفتر کردن درهی سوءتفاهمها و اختلافات میسازیم.
اگر بحث سیاسی آزادانه صرفا به قصد کوبیدن مخالف و جلب موافق باشد نه تنها برخلاف طبیعت آزادی گفتار کار میکند بلکه در خدمت گرایشهای ضد آزادی در میآید. سرانجام بحثی که رسیدن به حقیقت و تفاهم در آن جائی ندارد و واژهها کار شمشیر را میکنند آن است که طرفهای بحث خواهند گفت همین است که هست و دیگر زور است که سخن آخر را خواهد گفت ــ مانند آنچه تقریبا همیشه در ایران دیدهایم. اگر کسان حتی حاضر به شنیدن استدلالهای دیگران نباشند و همان سخنان خود را به صورتهای گوناگون تکرار کنند دیگر بحثی نخواهد بود و رویدادها در فضای دیگری که ربطی به دمکراسی ندارد جریان خواهد یافت. دمکراسیها از همین جاهای کوچک در کشورهای جهان سومی مانند ما پیاپی شکست خوردهاند. آزادی گفتار نیز مانند رای دادن برای دمکراسی بس نیست. در کنار آنها روحیه آزادمنشی را میباید پرورش داد وگرنه گفتار آزاد به حالت تاسفآوری میافتد که به فراوانی در همین رسانههای خودمان میبینیم؛ و رای دادن پوششی برای انحصار مراکز قدرت استبدادی میشود.
سی سالی است که ما در بیرون میتوانیم هرچه میخواهیم بگوئیم و بشنویم. در این سه دهه چند نمونه میتوان نشان داد که طرفهای بحث ــ موضوع آن تاریخ همروزگار باشد یا شخصیتهای تاریخی یا در این اواخر موضوع حقوق اقوام ایرانی و عدم تمرکز ــ که بحثها به جائی رسیده باشد؟ بگذریم از مواردی که گفتگو فاصلهها را بیشتر و اعتماد متقابل را کمتر کرده است. آنجاها هم که اختلاف نظز به دلیل اقدامات رژیم برطرف شده است ــ رویکرد به اصلاحات ــ هیچ تفاوتی نکرده است.
تاریخ همروزگار و شخصیتهای تاریخی اهمیت چندان ندارند ولی مسئله حقوق اقوام و عدم تمرکز در دستهای کسانی تا سلاح کشنده بالا میرود. بیزاری و کینهای که از نوشتههای پارهای سخنگویان قومگرا زبانه میکشد درهای هر گفتگو را چه رسد به تفاهم بسته است. دیگران نیز که مواضع اعتدالیتری دارند همان بیاعتنائی به واقعیات شناخته شده علمی و بینالمللی و همان انکار و نادیده گرفتن اعلامها و استدلالهای مخالف را نشان میدهند. مخالفان فدرالیسم و جدائی و مرزکشی زبانی و حق تعیین سرنوشت، خواهان برطرف کردن تبعیض و تمرکز بر پایه اسناد تصویب شده سازمان ملل متحد در یک نظام دمکراسی لیبرال و حکومت غیر متمرکز هستند. انتظارشان این است که دستکم یادآوریهای پیاپی آنان شنیده شود. اما هیچ واکنشی حتی رد و انکار نیست ــ همان گفتگوی کران. باز قوم نیست و ملت است و ملت یعنی زبان و دمکراسی یعنی فدرالیسم، و حقوق بشر یعنی حق تعیین سرنوشت. مرغ بحث یک پا دارد و دیگران نظرشان هر چه باشد، فاشیست و مخالف حقوق دمکراتیک ملتهای ایران هستند و نمیخواهند آنها به زبان مادری خود سخن بگویند و آموزش ببینند.
تا ناآرامیهای یکی دو ساله گذشته در آذربایجان، بلوچستان و خوزستان و پاسخ خشونتبار رژيم به تظاهرات مردم و تلاش فزاینده گروهها و سازمانهای قومی که در دفاع از حقوق هممیهنان غیر فارسی زبان به درجات گوناگون قربانی تعصب و خشونت شدهاند نمیبود میشد چندان به موضوع نپرداخت. ولی تحریکات از هر سو، و سیاستهای خارجی و داخلی رژیم اسلامی که سراسر در مسیر ازهم گسیختن کامل جامعه ایرانی است جائی برای آسودگی و آسانگیری و روزمرهگی نمیگذارد. این بس نیست، پارهای محافل بیگانه نیز برای ضعیف کردن جمهوری اسلامی با بهرهبرداری از نارضائیهای قومی و مذهبی در ایران طرحهائی ریختهاند که ایرانیان را به جان یکدیگر بیندازند.
ما بازی با آتش را از گوشههای گوناگون از درون و بیرون ایران و از درون و بیرون دستگاه حکومتی میتوانیم ببینیم. اوضاع کنونی دست کم از یک نظر دوران انقلاب اسلامی را به یاد میآورد ــ هنگامی که نیرو های سیاسی بی هیچ پروای آینده با سر به فرصتی که پیش آمد زدند. امروز سرهای شکسته از شمارش هم درگذشته است. در فضای پرتنش و حساس کنونی انتظار همه گونه زيادهروی و انحراف و سوءاستفاده میتوان داشت و عوامل رژيم بويژه از هيچ اقدام خرابکارانه رويگردان نخواهند بود. بی هيچ مبالغهای میتوان گفت که کشور ما مدتهای دراز است با چنين وضع پر مخاطرهای که امنيت شهروندان و موجوديت ملی را تهديد میکند روبرو نبوده است. از سوئی بحران اتمی که ايران را برلب پرتگاه برده است و از سوئی ندانمکاری و فساد و زورگوئی حکومتی که لحظه به لحظه زندگی میکند و همهاش به آخرالزمان میانديشد جای هيچ خوشبينی به آينده نمیگذارد.
پیش از آنکه یک دیوار دیگر میان ما کشیده شود بدنیست به امکان تفاهمی بر موضوع حقوق اقوام و عدم تمرکز بیندیشیم. شناخت حق افراد به اينکه حقوق برابر انسانی داشته باشند و دور از هر تبعيض و آزار به زبان مادریشان بخوانند و بنويسند و از مذهبی که خودشان میخواهند پيروی کنند و امور محلیشان را خودشان در دست داشته باشند و حکومتشان را خودشان انتخاب کنند وظيفه همه آزاديخواهان ايران است. پيوستن به مبارزه برای اجرای اين تعهدات نه تنها در حل مشکل اقليتهای مذهبی و قومی موثر خواهد بود بلکه قدرت لازم را برای آزاد کردن ايرانيان از حکومت ارتجاعی فاشيستی بسيج خواهد کرد. عدم تمرکز و تقسيم اختيارات حکومتی، بزرگترين تضمين دمکراسی و جلوگيری از برآمدن نظامهای استبدادی بهر شکل و نام است.
پيش از آنکه کارها از دست بدر رود و نيروهای دلسوز و ميهندوست مغلوب عناصر افراطی و بیمسئوليت شوند بايد برای دفاع از موجوديت ملی ايران و حقوق همه اقوام و مذاهب در اين سرزمين، به فعاليت، و مبارزه با سياستهای تبعيضآميز و سرکوبگرانه رژيم آخوندی پرداخت. تفرقه و دشمنی در ميان مردم و نيروهای سياسی تنها به جمهوری اسلامی کمک خواهد کرد که چند صباحی بيشتر به تاراج منابع ملی بپردازد و دانشگاهها را گورستان و گورستانها را آباد کند و گروههای بيشتری را به اعتياد يا گريز از کشور و آوارگی در خارج بکشاند.
نوامبر ۲۰۰۷
زمینه واقعی همرائی ملی
بخش 1
تعهد به نیاخاک کهن
زمینه واقعی همرائی ملی
در روزهای پایانی ماه گذشته در واشینگتن همایشی، یک کنگره حزبی مخالفان تبعیدی رژیم اسلامی، برپا شد که فرایند دگرگون کردن فضای سیاست ایران را اندکی پیشتر برد. دگرگون کردن فضای سیاست را در اینجا دستکم نمیباید گرفت. از کارزار سیاسی و فرهنگی ما با حکومت و جهانبینی آخوندی تا ساختن یک جامعه شهروندی در ایران، همه چیز بستگی به آن دارد. اگر ملت ما امروز در اینجاست، فراآمد فضای سیاسی است که دو نسل ایرانیان، با کوردلی باور نکردنی، خود را محکوم به زیستن در آن کردند. در آن کنگره جمعی از نمایندگان انتخابی واحدهای حزبی که توانسته بودند خود را به پایتخت آمریکا برسانند همایش را با دعوت از چند سخنران میهمان رونق بیشتری بخشیدند ــ درست به همان قصد کمک به دگرگونی که از آن سخن رفت.
همایش، کنگره حزب مشروطه ایران بود که همان نامش مرزی ناگذشتنی با دیگرانی میکشد. حزبی با چنان نام در یک سوی دره است ــ یکی از درههای فراوان جغرافیای سیاست ما ــ دیگرانی که هر اشاره به پادشاهی، اگر چه در بهترین دگردیسی آن، دستهاشان را به سلاح دشمنی میبرد، در سوی دیگر آن. با اینهمه در کنگره، هم شاهزاده رضا پهلوی سخن گفت و هم دو تن از مشهورترین نمایندگان گرایش جمهوریخواه. از آن مهمتر پیام هر سه سخنران و خود کنگره نیز، همه در روشنگری معانی دگرگون کردن فضا بود ــ در ضرورت اولویت دادن به محتوای دمکراتیک نظام سیاسی به جای تمرکز بر شکل آن؛ پذیرفتن مسئولیت شخصی و گروهی، و اسطوره زدائی از تاریخ که سیاست ایران را دنبالهرو فولکلور شیعه آخوندی گردانیده است؛ اشتباه نگرفتن برنامه سیاسی با ایدئولوژی و جلوگیری از ایدئولوژیزده شدن؛ گذاشتن یکپارچگی و یگانگی ملی ایران در بالاترین جاها که سخنران میهمان دیگری پیرامون آن سخن گفت.
ما نمی توانیم در اهمیت آن نشست و تاثیر آن مبالغه کنیم. این نیز یکی دیگر از رویدادهای ضروری کوچکی بود که میتواند به دگرگونیهای بزرگ بینجامد. حتی نمیتوان گفت که با همه آنچه گفته شد موافق بودیم. حزب از جمله با قرار دادن فدرالیسم به عنوان یکی از صورتهای تمرکززدائی مخالف است. فدرالیسم و جدا کردن همزبانان از یکدیگر، از همپاشی ایران و افتادن گروههای قومی به جان یکدیگر و باز شدن پای بیگانگان را به دنبال دارد؛ یک مسئله اصولی است که با بنیاد ایران به عنوان یک کشور یک ملت در ستیز است. آن را نمیباید در کنار مثلا شکل حکومت گذاشت که موضوع رایگیری آینده خواهد بود. آنچه برای ما میتواند پایه یک همرائی consensus قرار گیرد تقسیم قدرت حکومتی و شناخت حقوق فرهنگی و مدنی “افراد وابسته به گروههای قومی“ است، در هر گوشه ایران باشند ــ چنانکه عینا در میثاقهای اعلامیه جهانی حقوق بشر آمده است. ما برای هیچ فرد و گروهی حقی بیش از آنچه در آن اسناد آمده است نمیشناسیم و فدرالیسم برای ما یک گزینه و موضوع مذاکره نیست.
این شیوه که برای رسیدن به همرائی، به هر کس هر چه خواست بدهند نشان از آن دارد که ما هنوز معنای درست همرائی را نمیدانیم. فرمول واگذاشتن هر مسئله اصولی (و نه شکل پادشاهی و جمهوری یا مسائل عملی مربوط به قانون اساسی) به رای آینده مردم نیز گریز از برابر مسئولیتی است که ما هماکنون در برابر ملت خود داریم. در مسائل اصولی هیچ امتیازی نمیتوان داد. برای دمکراسی و حقوق بشر همهپرسی نمیتوان کرد. سازش و ملاحظات تاکتیکی اندازهای دارد. مثلا برای جلب مذهبیها عرفیگرائی (سکولاریسم) را نمیتوان موکول به همهپرسی آینده کرد. اگر قصد افزودن بر متحدان باشد طرفداران مذهب در سیاست و حکومت را نیز در عموم گرایشها، از جمله کمونیستها، به تازگی، میتوان یافت. دفاع از فدرالیسم و حتی بیطرفی در برابر آن، کمتر از همه از وارث سنتی انتظار میرود که یکپارچگی و یگانگی ملی ایران یکی از مهمترین دستاوردهای آن و یک علت وجودی بنیادی آن به عنوان گزینهای در آینده ایران است.
***
چرا دگرگون کردن فضای سیاست ایران دارای چنین اهمیتی است؟ اگر نیک بنگریم پاسخ را سی سال پیش گرفتیم و اکنون میباید آن را فراگیریم. سی سال پیش درست را از نادرست نشناختیم و دشمنی را بجای همرائی گذاشتیم. سیاستی چنان بیمار ناگزیر به نکبت انقلاب و رژیم اسلامی انجامید. اکنون باز اشتباه گرفتن اولویتها و گذاشتن فرصتطلبی در جای همرائی بر اصول، نسخه ناکامی را از پیش مینویسد. اگر به جائی نرسد که نمیرسد، وضع موجود رو به بدی را ادامه میدهد، و اگر به جائی برسد ایران را در وضع بدتری خواهد انداخت. همه میگویند این بار نباید مانند سی سال پیش به این بسنده کنیم که چهها را نمیخواهیم. این درست است است و به همان اندازه لازم است که از هم اکنون خطوط اصلی جامعهای را که میخواهیم بر روی ویرانه کنونی بسازیم ترسیم کنیم. این کار با واگذار کردن هر موضوع اساسی به رای آینده مردم ایران نخواهد شد. با پنهان کردن موقتی کاردها نیز نخواهد شد. میباید پیشاپیش بر اصولی همرای شد که سود بهینه optimum همگان و نگهداری ایران در آن باشد.
یک اندیشهمند بریتانیائی دویست سالی پیش فرمولی عملی برای رسیدن به چنین همرائی یافت: بیشترین خوشبختی برای بیشترین مردمان. از شش دههای پیش ما میتوانیم آن فرمول را در جزئیات آن تعریف کنیم. اعلامیه جهانی حقوق بشر که بعدها با میثاقهای پیوست آن تکمیل شد بیشترین سود بیشترین مردمان را در خود دارد. هم امروز یکی دو میلیارد تن از مردم جهان در جامعههائی زندگی میکنند که بیشترین مردمان یا از وضع خود خشنودند و یا دگرگون کردن آن را در قدرت خود میدانند. ما تنها لازم است در احوال آن جامعهها، در نظام سیاسی که بر آن اعلامیه ساخته شده است و نامی جز دمکراسی لیبرال ندارد (لیبرال در کاربردهای اقتصادی خود امر دیگری است) باریک شویم و دست از تعاریف خودخواسته و ساختگی، و از خواستهای بیشترینه (حد اکثر،) و سازشکاری بر اصول برداریم.
همرائی بر دمکراسی به معنی اعتبار رای اکثریت ــ اکثریت مردم ایران و نه هر گوشه کشور ــ و در چهار چوب و محدود به اعلامیه جهانی حقوق بشر، آن زمینه همرائی است که بیشترین خوشبختی بیشترین ایرانیان در آن خواهد بود. ارتباطی هم به هیچ حزب و گروهی ندارد. از دو سه هزار سال دگرگشت (تحول) اندیشه و عمل سیاسی بشری پدید آمده است و ما میباید خیلی هنر کنیم که آن را دریابیم و به عمل درآوریم. با اینهمه چنانکه آن کنگره و نمونههای فراوان دیگر نشان داده است جامعه روشنفکری ایران دارد به صورتی تردیدناپذیر به سپهر دمکراسی لیبرال گام میگذارد. کمونستهای سربلندکرده که بار دیگر همراه حزب اللهیهای از هر رنگ، بحث سیاسی را میدان بدترین لجنپراکنیها (به سخنگویان لیبرال) کردهاند در برابر این موج بالاگیرنده بختی بیش از متحد تاکتیکی توتالیتر خود در کاخ ولایت فقیه ندارند. گزارشهائی میرسد که پارهای از پرشورترینشان ترور شخصیت مخالفان خود را بس نمیدانند و چاقوکشانی را نیز به خدمت گرفتهاند که دگراندیشان را از گرد هم آمدن بترسانند. سرمشق رئیس جمهوری در وارد کردن چاقوی ضامندار در گفتمان سیاسی، ظاهرا دمکراتهای شورائی را بسیار خوش آمده است. شورا(ساویت)های انقلاب ـ کودتای ١۹۱٧ با همین شیوههای خلقی، زمینهساز استالینیسم شدند. مردم ایران هر چه هم حافظه تاریخی کوتاهی داشته باشند دیگر به دام هیچ ایدئولوژی توتالیتری نخواهند افتاد.
دسامبر ٢٠٠٨
دو راهی کردستان
بخش 1
تعهد به نیاخاک کهن
دو راهی کردستان
من از اوایل دهه نود، پانزده سالی در تلاش برای گفت و شنودی با معنی با نمایندگان سازمانهای قومی بودهام. بار نخست در هامبورگ بود و بار آخر در پاریس، و در میانه بسا شهرها در نیمکره شمالی. هر فرصتی دست میداد پا به راه میشدم. با تقریبا همه آنها گفتگوهای مفصل داشتم. بسیار در مسائل گروههای قومی ایران به ویژه کردان نوشتم و سرانجام به سبب نداشتن طرف گفتگو دست برداشتم. زیرا اگر واکنشها سکوت و تکرار نبود (گوئی در گفتگوی کرانیم) خشم و خروش دشمنانه بود، و ترور شخصیت با حربههای زنگزده در دستهای ناتوان. برای خود من آن گفتگوها بیهوده نماند و در تدوین قطعنامه حقوق اقوام و عدم تمرکز موثر افتاد که نخست از تصویب یک کنفرانس حزبی و سپس کنگره پنجم حزب مشروطه ایران گذشت و بعد به منشور حزب پیوست شد. (یک عامل قطعی در دست برداشتن از گفت و شنود، سکوتی بود که سازمان های قومی در برابر آن قطعنامه نشان دادند.)
آنچه آن همه سالها نگذاشت نومید شوم باور استوارم به این است که مسائل خود را نه با زور، نه با مداخله بیگانگان، نه با تن در دادن از ناچاری و احساس فزاینده بیگانگی و رنجش، برطرف کنیم؛ و باور استوارم به این است که سیاست همه پهنه عواطف نیست و پیوسته میباید بر مولفه انتلکتوئل آن افزود ــ که به معنی آگاهی بیشتر بر عناصر شکلدهنده یک موضوع یا پدیده، و نگاه دقیقتر به پیامدهای نیندیشیده و ناخواسته تصمیمهاست.
اکنون برای نخستین بار صدائی از میان همهمه آشنای گفتمان ملتسازان میشنوم (این گفتمان به تندی پوست میاندازد و هر بار رنگ تندتری میگیرد). یک طرف گفتگو پیدا شده است که میتواند نگاه گستردهتری بر موقعیت بیندازد. آقای همن سیدی یک روشنفکر کرد ایرانی که ایشان را از سلسله گفتارهای پرمغز کد انقلاب و کد رفسنجانی شناختم در نوشته کوتاهی مرا به از سر گرفتن تلاش بیهوده پانزده ساله امیدوار کردهاند. آن نوشته را، زیر عنوان دوراهی کردستان، در زیر میآورم تا بتوان بحث را آغاز کرد:
“در چند دهه گذشته فضای سیاسی کردستان حامل دو پیام متفاوت برای ایرانیان بوده است. گاهی منشا نگرانی و گاهی هم نقطه امید. اما این دوگانگی تنها از سوی فرستنده نبوده که نشان از کیفیت مخاطبان نیز داشته است. کردها در ایران در دورههای مختلف، هیچ خیری از ایرانی بودن خود ندیدهاند اما باز هم کماکان بر آن پای فشردهاند. برخی این پافشاری را ناشی از شکل نگرفتن ناسیونالیزم کردی و شماری هم آن را دلیل همخوانی دو ناسیونالیزم کردی و ایرانی پنداشتهاند. هر چه باشد تا کنون علیرغم همه بیمهریها دومی یعنی اصرار بر ایرانی بودن جریان غالب بوده است اما ایا این اصلی ابدی خواهد بود؟ سکوت همیشگی هموطنان ایرانی در برابر جنایات اعمالشده و همدردی کردها در دیاربکر و سلیمانیه آیا ریشهای ازلی ندارد؟ سیاست دولتها در دورههای مختلف و نقش هموطنان در شکلگیری این سیاستها چگونه بوده است؟ سکوت کردستان در یک سال اخیر چه پیامی داشته و عزم و اعتصاب امروز چه پتانسیلی برای آینده ایران خواهد داشت؟
“واقع شدن قسمتی از کردستان در جغرافیای سیاسی ایران بخشی از هویت آن است اما همه آن نیست، واقعیت این است که کردها در ایران، اولا هیچگاه شرایط برابر بودن با سایر ایرانیها را تجربه نکردهاند دوما به مرور احساس سرنوشت مشترک با سایر کردها در ان سوی مرزها تقویت شده است، مخصوصا زمانی که از سوی دولتهای حاکم یا هموطنان فعلیشان مورد تبعیض و تهاجم واقع شدهاند. اما همانطور که در ابتدا اشاره شد تا کنون این کشش و رانشها نتوانسته به صورت قطعی دل آنها را از ایران بکند. در قرن اخیر دو دولت حاکم بر ایران یکی به نام خاک و دیگری به نام خدا با تمام توان در پایمال کردن حقوق کردها کوشیدهاند. این دولتها از توطئه علیه کردها در آن سوی مرزها هم غافل نبودهاند. نقش محمدرضا شاه پهلوی در شکست جنبش مصطفی بارزانی که هنوز هم در گوش کردها با نام “ئاشبه تال“ یا مایهپوچ سنگینی میکند، فراموش شدنی نیست. توطئههای جمهوری اسلامی نیز علیه حکومت منطقهای کردستان در عراق یا جنبش کردها در ترکیه هم که داستان مفصلی دارد. اما آنچه جای تامل است نقش شهروندان ایران در عملکرد دولتهایشان است. این نقش یا به صورت همراهی بوده یا به شکل سکوتی که میتوان آن را به رضایت تعبیر کرد و شمار مخالفتها بسیار اندک. در آغازین سال حیات جمهوری اسلامی که به نام اسلام دستور جنگ علیه کردستان صادر شد تنها اخوندها به کردستان حمله نکردند! بلکه مردمی مسلمان از نقاط مختلف ایران برای جنگ علیه کفار به کردستان یورش بردند. این تب مذهبی با هزینه بسیار زیاد عاقبت فرو نشست اما حکومت مذهبی کماکان در کردستان غیر مذهبی، باقی ماند! کردها با همه این مصائب با اعتقادی که به مبارزه داشتند راه خود را ادامه دادند و این همان راهی است سایر مردم امروز پیش روی خود میبینند، هر روز هزاران نفر از ارتش بیست میلیونی بریده و به جبهه آزادیخواهی میپیوندند، اما مشکل اینجاست که این جبهه بسیار متزلزل است چرا که هنوز بدون میثاق و پیمانی جدید است و تداوم آن دشوار. خیلی سوالها باید جواب داده شود و خیلی از ابهامات باید رفع شود و الا به سرنوشت همان جبههای دچار خواهد شد که اواخر سال ۵۶ شکل گرفت و اوائل سال ۵۸ از هم پاشید! باز در بر همان پاشنه خواهد چرخید. عدم احترام به حقوق اقلیتها و قوم و عشیره خواندن آنها تنها به زیان اقلیتها تمام نخواهد شد بلکه هیج دولتی هم در اینده ایران روی آسایش را به خود نخواهد دید، هماکنون نیز بخشی از عدم کامیابی جبهه جدید ناشی از عدم رفع تهدیدها و تبعیضها است. کردستان در تمامی ۳۰ سال بعد از انقلاب دمی از مبارزه باز نایستاده بود اما در یک سال اخیر، به دیده گمان و تردید به جنبش سبز نگریسته بود، در واقع عدم همراهی کامل کردستان با تهران ریشه در همین گذشتهها دارد. کردها حق دارند که یک بار دیگر بیگدار به آب نزنند چرا که اکنون بیش از ۳۰ سال است بهای همراهی با انقلاب ۵۷ را میپردازند! آنها هنوز ضمانتی برای تکرار نشدن مشکلات دیروز کسب نکردهاند تا به این جنبش نیز لبیک گویند! اکنون نیز در پی اعدامهای اخیر، کردهای سایر بخشهای کردستان را بیشتر همراه و همدرد خود یافتهاند!
“باید چارهای اندیشید. دو راهی کردستان البته میتواند به بزرگراه آزادی ایران ختم شود باید نخبگان جبهه جدید گفتگوئی شفاف را آغاز کنند، آنچه تا کنون بوده تنها مونولوگ یا بیان یک طرفه بوده است. باید جوابگوی سوالها هم بود و بیان خود را به دیالوگ تبدیل کرد. اعتصاب اخیر کردستان حامل پیام مهمی است: تغییر در ایران امری شدنی است و برای آن پتانسیل بسیاری در کردستان موجود است، میتوان آن را در ایران همهگیر کرد، فقط باید جلب اعتماد شود. قدم اول را مردم کردستان برداشتند. گام دوم باید از سوی نخبگان فارس و آنگاه سایر مردم ایران برداشته شود. مقالهای از اقای داریوش همایون قابل تامل است، ایشان در “پیشمرگان پیکار مردم“ کردها را بارها پیشمرگان مبارزه همه ایران دانستهاند و تجزیهخواهی آنها را از سر ناچاری وصف کردهاند. این بسیار ارزشمند است، نمیتوان از داریوش همایون توقع داشت که در این مورد درست به مانند داریوش آشوری بیاندیشد اما توقع به جائی است اگر خواسته شود در این برهه حساس نقش زندهیاد داریوش فروهر را ایفا کند. این دو داریوش زیاد تفاوتی نداشتند. تنها با اندکی اختلاف فاز، هر دو راهیان مدار ایراندوستی بودند. داریوش همایون البته به مانند داریوش فروهر زندان دوران پهلوی و هم سلولی و رفاقت با مبارزان کرد را تجربه نکرده است، اما برای آن به گونهای دیگر میتوان نقاط مشترکی یافت. ولی نخست باید مونولوگ را به دیالوگ تغییر دهیم، دیالوگی که در آن، نه خدا و نه خاک که خود انسان محور باشد.“
آوردن این نوشته در اینجا علاوه بر استقبال از فرصت گفت و شنود نشانه درجهای از موافقت است. اصلا در همه آن پانزده سال اگر درجهای از موافقت با طرف مقابل نمیبود آن همه دیدارها صورت نمیگرفت. آنچه تا کنون ندیده بودم درجهای از موافقت، از کوشش برای یافتن زمینه مشترک، بود. اکنون میتوان وارد گفت و شنودی شد که گوشها نیز از هر دو سو میشنوند و تنها دهانها کار نمیکنند.
ژوئن ۲۰۱۰
لیبرال دمکراتها و مسئله قومی ایران
بخش 1
تعهد به نیاخاک کهن
لیبرال دمکراتها و مسئله قومی ایران
خانم مارال سعید در نوشته خود “لیبرال دمکراتها و مسئله ملی ایران“ (اخبار روز*) موضوعی بسیار پیچیده را که میتواند به بهای سنگین جبرانناپذیر برای ملت ما تمام شود و میلیونها تن را به تیرهروزی بیندازد مانند عموم “فدرالیست“ها (با پوزش از آلکساندر هامیلتون و جرج مادیسون) با چند جمله گذشتهاند و پایه استدلال خود را برای اثبات چوبین بودن پای استدلالهای من بر بنیاد پولادین گفتاوردهائی گذاشتهاند که من خود با آنها مخالفم. ایشان توصیه میکنند که من جملات زیر دیگران را به یاد آورم:
“…تودهایها، این خائنان به میهن، میهنپرستان غیور ایران را درجریان کودتای نوژه لو دادند“
“…استنباط مردم به خیانت از همکاریهای چپها (حزب توده، سازمان فدائیان اکثریت) با رژیم، طبیعی بود. امّا، این همکاری نتیجهی همان سیاست ضد امپریالیستی است.“
آنگاه پیروزمندانه نتیجه میگیرند که “آخر چگونه است که تودهایها با قرار گیری در کنار جمهوری اسلامی ایران با توجیه “پشتیبانی از انقلاب“، خائن و وطن فروشند، ولی اعضا و هوادران حزب لیبرال دمکرات ایران با قرار گیری در کنار جمهوری اسلامی ایران با توجیه “حفظ میهن“ وطندوست و وطنپرست؟“ اما آیا بهتر نیست ایشان پرسش خود را به گویندگان آن سخنان ببرند؟ ولی آنها هم که موضع اعضا و هواداران حزب را نگرفتهاند.
با آنکه گفتاوردهای ایشان به این ترتیب هیچ جائی در بحث ما ندارد از فرصت برای اندکی روشنگری بهره میگیرم. تالیران میگفت خیانت (که ما مانند نقل و نبات پخش میکنیم) مسئله زمان است. منظورش این بود که امری که یک روز خدمت شمرده میشود با دگرگونی اوضاع و احوال خیانت به قلم خواهد رفت. نمونهاش همین شرکت در انقلاب اسلامی. تالیران برخلاف خیانت به اشتباه اهمیت میداد که در سیاست بدترین است. من جز به مجاهدین در سالهای جنگ ایران و عراق نسبت خیانت ندادهام و تا آنجا که به انقلاب ارتباط دارد به همه مخالفان رژیم حق دادهام از آن بیزار و در پی برداشتنش باشند. این حق هر کسی است. اما آنجا که بر خلاف همه نظام ارزشهای خود دنبال خمینی و اسلام سیاسی افتادند اشتباه کردند. خیانتی در کار نبود. حق با تالیران است.
یک بنیاد پولادین دیگر در برابر پای استدلال چوبین من تعریفهائی است که ظاهرا ویکی پدیا از ملت کرده است:
“ملت به گروهی از انسانهای دارای فرهنگ، ریشهی نژادی مشترک و زبان واحد اطلاق میگردد که دارای حکومتی واحد هستند، یا قصدی برای خلق چنین حکومتی دارند. با پذیرش این تعریف، فوراً این پرسش به ذهن میرسد که، مردمان ساکن محدودهی جغرافیائیی ایران، جدا از همزیستیی چند هزار ساله، که نتیجهاش آمیزش فرهنگ، زبان و حتی نژاد است، آیا اساساً همگی دارای یک فرهنگ، یک زبان و یک ریشهی نژادی هستند؟ بدون کوچکترین اما و اگر، پاسخ منفی است.
با این پاسخ، حتماً شما نیز مثل من به این میاندیشید که؛ پس اصرار آقای همایون به نادیده انگاشتن این حقیقت، که اقوام و ملل مختلفی ساکن محدودهی جغرافیائیی ایران هستند، و بنا بر منافع و ضروریات، پارهای به زور و پارهای داوطلبانه در طول تاریخی چند هزار ساله درکنار هم زیستهاند، در چیست؟ “
میبینیم که به نظر نویسنده محترم همین قصد خلق ملت، ملت میسازد اما “همزیستی چند هزار ساله که نتیجهاش آمیزش فرهنگ، زبان و حتا نژاد است“ ملت نمیسازد. از این شگفتتر، آمیزش چند هزار ساله از یک سو آمیزش فرهنگ زبان و حتا نژاد است و از سوی دیگر و بیفاصله هیچ کدام اینها نیست.
(در باره نژاد که مفهومی نامعین است بد نیست خاطر نشان کنم که یک دانشمند ایرانی و همکارانش تازگی نتیجه آزمایش “دی ان ا“ی زنان و مردانی از هم گوشه و کنار ایران را به پایان رسانیدهاند و آشکار شده است که همه ما بازماندگان ساکنان هفت هزار سال پیش این سرزمین هستیم. یک یادآوری کوچک هم بد نیست: آمریکا با آن تنوع قومی یک ملت است و اسکاندیناوی (به استثنای فنلاند) با یگانگی در تقریبا همه چیز چهار ملت است. (عامل تعیین کننده مانند همه جا تاریخ است.)
نویسنده محترم برای اثبات موضوعی که تصمیمش را گرفتهاند حق دارند که چنان جملات گیج کنندهای را از ویکی پدیا و جاهای دیگری به همان اعتبار درآورند، ولی به ما نیز حق بدهند که امری به اهمیت دفاع از موجودیت ایران را جدیتر از اینها بگیریم. مساله ابعاد بسیار گستردهتر و پیچیدهتری دارد و بسیار دستها در آن است.
در موضوع فدرالیسم نیز پیشنهاد من این است که که از تعریفهای ویکی پدیائی (از ویکی پدیای فارسی همه چیز میتوان درآورد) بدر آیند و واقعیات امر را به دیده آورند. سی سال پیش تصور شد که از شاه بدتر نیست. امروز میگویند از جمهوری اسلامی بدتر نیست (یک زلزله ۸ ریشتر در سراسر ایران یا فرضا یک حمله اتمی چطور؟) ولی اینها نمیتواند تعیینکننده راه یک ملت باشد. ما از دشمنی با هیچکس به راه مبارزه نیفتادهایم. مصلحت این ملت و این کشور چند هزار ساله در چیست؟ اول در این است که بماند و نه دیگران بر آن بتازند، نه مردمانش به جان هم بیفتند.
ما نیز تردید نداریم که “نظام جمهوری اسلامی ایران سد راه پیشرفت و بهروزی مردم ایران است [نه] ترکها (آذریها) و کردها و لرها و بلوچها و ترکمنها و عربها و دیگر اقوام ساکن ایران زمین.“ ما این اقوام را چنان دوست داریم که نمیخواهیم یکی از افراد آنان نیز از ما دوری کنند و آنچه بتوانیم برای بهروزی آنان و برطرف کردن تبعیض در یک جامعه شهروندی خواهیم کرد.
اکتبر ۲۰۱۰
ـــــــــــــــ
























