بایگانی موضوعی: رضاشاه کبیر / سفرنامة خوزستان

رضاشاه کبیر ـ سفرنامه خوزستان / فهرست

رضاشاه کبیر

سفرنامة خوزستان

تجدید چاپ: نشر تلاش ۱۳۸۳

 

Talash / Sand 13   

۲۱۰۷۳ Hamburg    

 Germany              

 

حروفچینی: آلیس آواکمیان

شماره ثبت:

ISBN  ۳-۰۰-۰۱۴۱۶۰-X

‌ـــــــــــــــــــــــــــــ

‌‌‌

فهرست‌ / سفرنامة خوزستان

‌‌

رضاشاه در سفرنامه‌هایش / داریوش همایون

مقدمه‌ 

قسمت‌ اول‌ ـ از طهران‌ بپایتخت‌ صفویه‌ و مرکز زندیه‌

از طهران‌ به‌پایتخت‌ صفویه‌ و مرکز زندیه‌

خاطره‌ای‌ در حسن‌ آباد

حرکت‌ از قم‌

حرکت‌ از مورچه‌ خوار

ورود به‌اصفهان‌

اخبار طهران‌

ملاقات‌ با قونسول‌ انگلیس‌

احساسات‌ اهالی‌ اصفهان‌

تجهیزقشون‌

یک‌ تلگراف‌ مسرت‌ بخش‌

شایعه‌ کناره‌گیری‌

حرکت‌ از اصفهان‌

بطرف‌آباده‌

تلگراف‌ خزعل‌

تلگرافات‌ طهران‌

ملاقات‌ با قونسول‌ انگلیس‌

حرکت‌ ازشیراز

ورود به‌بوشهر

ملاقات‌ با نایب‌ شرقی‌ سفارت‌

راجع‌ به‌مجلس‌

درکشتی‌ مظفری‌

جزیره‌ خارک‌

عهدقاجاریه‌

فوت‌ فرصت‌

خطر

 ‌

قسمت‌ دوم‌ ـ در سرزمین‌ الام‌

در سرزمین‌ الام‌

نشان‌ دولت‌

نتهای‌ سفیر انگلیس‌

روابط‌ با انگلیس‌

تسلیم‌ خزعل‌

در زیدون‌

احوال‌ اردوی‌ بهبهان‌

حرکت‌ به‌لنگیر

تشویش‌ اردوی‌ غرب‌

ورود به‌لنگیر

مواقع‌ اشرار

ده‌ ملا

از ده‌ ملا به‌اهواز

خوزیان‌

جنایات‌

ترجمه‌ مکتوب‌ شیخ‌ خزعل‌

تهدید دلسوزانه‌

ورود به‌اهواز

روز اول‌ توقف‌ دراهواز

خزعل‌

مواجهه‌ با خزعل‌

نمایندگان‌ خارجه‌

سرپرستی‌ لرن‌

اقبال‌ و اراده‌

جنگ‌ رامهرمز

حرکت‌ به‌شوشتر

نظامیان‌ محصور

نفت‌

عزیمت‌ به‌دزفول‌

اسناد مهم‌

انتظام‌ امور

از اهواز به‌محمره‌

فیلیه‌

خنجر مرصع‌

قسمت‌ سوم‌ ـ پس‌ از غائله‌ خوزستان‌

بصره‌

حرکت‌ به‌کربلا

کربلا

مراجعت‌ از نجف‌

سامره‌

کاظمین‌

خاک‌ ایران‌

کرمانشاه‌

قزوین‌

عزیمت‌ به‌طهران‌

 ‌

خاتمه

فهرست‌ (کسان، جایها)

‌ تصاویر

PDF

رضاشاه در سفرنامه هایش / داریوش همایون

     داریوش همایون

 

 ‌

رضاشاه در سفرنامه هایش

 ‌

    در تاریخ همروزگار ایران هیچ کس مانند رضاشاه ترور شخصیت نشده است.  سه نسل روشنفکران و سرامدان فرهنگی و کوشندگان سیاسی، بیشترشان، از چپ و مذهبی و ملی کوشیدند از او چهره‌ای زشت بنگارند.  دست پروردگان نامستقیم او، آنها که زنده ماندنشان نیز به برنامه نوسازندگی او بستگی داشته بود، نه کمتر از رقیبانش، برخود فرض دانستند که پا بر هر واقعیتی نهاده، او را سرچشمه هر چه در ایران ناپسند می‌یافتند بشمارند.  خدمتهای او خیانت و میهن پرستی‌اش وطن‌فروشی به قلم رفت.  آنچه را نیز که نمی‌شد از پیشرفتهای دوران او انکار کرد یا نادیده گرفت، ساخته دست بیگانگان و جبر تاریخ شمردند.  دشمنانش را اگرچه ناسزاوارترین، به زیان او بالا بردند.  به هزینه او از ترسویان پولدوست و مرتجعین دشمن آبادی و آزادی ایران و عوامل ثابت شده بیگانه، قهرمانان  آزادی ساختند.  بر سرنگونی‌اش که فرو افتادن ایران در کام هرج و مرج و بازگشت از مسیر بهروزی بود شادی کردند.  از کینه به او و آنچه از او مانده بود در چرخشی هزار و سیصد چهارصد ساله، خود و مردمی را، که رمگی خویشتن را پذیرفته، گوسفند وار دنبال آنها بودند به بدترین سیاهچالی که برسر راه بود انداختند.  بقایای بی‌امید و از دو سر باخته‌شان هنوز مسئله ای مهم‌تر از لجن مال کردن میراث او برای خود نمی‌شناسند.

    تا دیر زمانی به نظر ساده انگاران می‌رسید که شکست سیاسی رضاشاه در شهریور ۱۳۲۰/۱۹۴۱ که به دست فرزندش در انقلاب اسلامی کامل شد یک شکست تاریخی و برگشت ناپذیر است؛ سده بیستم ایران زیر سایه دو نام دیگر افتاده است: مصدق و خمینی.  هر چه بود سخن از یک دوره دو سه ساله بود و یک انقلاب که اگر خوب می‌نگریستند مایه شرمندگی سده بیستم، و نه تنها در ایران، است.  رضا شاه حتا در دست بی‌غرض‌ترین ناظران، یک شخصیت درجه دوم بود که اگر چه کارهائی هم کرده بود ولی چیزی برای آینده نداشت.  آینده را مصدق و خمینی رقم زده بودند.  ایران بر راه آن دو می‌رفت، در بهترین صورتش ترکیبی از آن دو، و قهرمانانش مانندهای ملی مذهبیان گوناگون می‌بودند. دهها میلیون ایرانی در کشوری که او ساخته بود می‌زیستند و هر روز از امکاناتی که او فراهم کرده بود و فرزندش به فراوانی بیشتر در دسترسشان گذشته بود بهره می‌بردند و آنها را همان اندازه مسلم می‌گرفتند که بدبختی‌ای که برخود روا داشته بودند.

    ولی تاریخ که حافظه جمعی است با خود جمع دگرگون می‌شود و معانی دگرگونه می‌یابد.  برای ایرانیان که بیست و پنج سال است دارند زیر نور کور کننده و فشار کمرشکن واقعیات، ناگزیر از پاره‌ای بازنگری‌ها در موقعیت خود می‌شوند اندک اندک جدا کردن تاریخ از سیاست، دست کم از سیاستبازی، امکان می‌پذیرد.  ایرانی هم می‌تواند گاهگاهی به تاریخ خود نه از این نظر که برای او چه سود سیاسی دارد، بلکه از منظر جایگاه واقعی هر رویداد در بافتار context زمان و مکان خود و تاثیراتش بر آینده بنگرد.  شکست سیاسی “پیروزمندان” عرصه روابط عمومی (و آن شکست با آن پیروزمندی رابطه ای مستقیم دارد؛  پیروزی روابط عمومی میان تهی است و فراز و نشیب های تاریخ را برنمی‌تابد) این رویکرد به تاریخ را آسان‌تر کرده است. همه آنها که راه خود را به قدرت از روی ویرانه یاد و جایگاه رضاشاه پیمودند به ویرانی افتاده اند؛ و اگر ویران کردن یاد و جایگاه رضاشاه یک پیروزی سیاسی برای آنان بود، ویرانی خودشان یک شکست تاریخی است که از زیر آوارش بدر نمی‌آیند.

    اکنون چندگاهی است که تاریخ، به معنی تاریخنگارانی روشن بین و توده مردمی تجربه آموخته،  بر رضاشاه پیوسته مهربان‌تر می‌شود.  دستاوردهای او دربرابر تاریخسازان دیگر هر روز برجسته‌تر می‌نماید.  سده بیستم ایران را بیست ساله رضاشاه ساخت نه دو سه ساله ملی کردن نفت مصدق یا بیست و پنج ساله انقلاب و حکومت اسلامی خمینی؛  و آنچه از ایران در سده بیست و یکم برخواهد آمد بر پایه دستاوردهای رضاشاه،  با الهامی از قهرمانی مصدق و در واکنشی به ارتجاع خونین خمینی خواهد بود. تجربه بیست و پنج ساله گذشته ایران، بزرگی کار رضاشاه را از آنچه در دوران پیش از آن می‌شد دریافت نمایان‌تر می‌سازد.  امروز در کشوری که حکومتش می‌کوشد آن را به صد سال پیش برگرداند ــ با همان درهم ریختگی سیاسی و از هم گسیختگی اجتماعی و آخوندبازی همه جا را فرو گرفته،  در زیر حکومتی که یک دربار پرقدرت‌تر قاجاری است ــ  بهتر از چهار دهه پیش می‌توان دید که رضاشاه از کجاها و با چه آغاز کرد و با چه جامعه ای سر و کار داشت.  اسناد و کتابهای بیشتری انتشار می‌یابند و نور بیشتری بر پرده اوهام و دروغها و مبالغه‌های شصت ساله گذشته می‌افشانند.

    از بهترین این اسناد دو سفرنامه رضاشاه است که سخنان اوست به خامه فرج الله بهرامی دبیر اعظم رئیس دفتر سردار سپه ـ رضا شاه.  بهرامی یک مامور اداری و رئیس دفتر بیرنگ “تیپیک” دربار نبود و درجای خود شخصیتی قابل ملاحظه داشت و نوشته‌هایش  از قلم نیرومندی حکایت می‌کند که با همه کاستیها و زیاده رویهای نثر فارسی آن دوران، روایت گویا و دقیقی از رویدادها و مناظر و نیز روحیات مردی است که همراه او سفر می‌کرد و اندیشه هایش را با او در میان می‌گذاشت.

    نخستین، سفرنامه خوزستان،  در ۱۳۰۳/۱۹۲۴ نوشته شده است و یکی از مهم ترین رویدادهای تاریخ صد سال گذشته ایران را گام به گام دنبال می‌کند؛ از توطئه حکومت انگلستان، که در پی برپاکردن شیخ نشین دیگری در خوزستان به نام امارت عربستان می‌بود و شیخ خزعل زیر حمایت خود را تقویت می‌کرد، و دربار قاجار، و اقلیت مجلس به رهبری “پهلوان آزادی” مدرس، که می‌کوشیدند به بهای تجزیه ایران جلو سردار سپه را بگیرند، تا لشگرکشی پیروزمندانه و بازگرداندن آن استان به دامان میهن.  سفرنامه خوزستان بخشی از یک دوره قهرمانی تاریخ همروزگار ما را باز می‌گوید ــ در آن سالهای دهه سوم سده بیستم که ارتش کوچک و نا مجهز ایران نوین چهار گوشه کشور را از گردنکشان و عشایر مسلح پاک می‌کرد و پس از یک قرن، امنیت را به ایران باز می‌آورد و دولت ـ ملت نوین ایران را بر بنیادهای استواری می‌نهاد.  دومین کتاب، سفرنامه مازندران، در ۱۳۰۵/۱۹۲۶ یک سال پس از پادشاهی رضاشاه نوشته شده است، در آن هنگام که شاه نو به دیدار زادگاه خود رفته بود.  آن دو سفرنامه در همان زمانها انتشار محدودی یافت و نایاب بود، تا در اواخر پادشاهی محمدرضاشاه به مناسبت “آئین ملی بزرگداشت پادشاهی پهلوی” (۱۳۵۴/۱۹۷۵) از سوی مرکز پژوهش و نشر فرهنگ سیاسی دوران پهلوی (از آن مرکز تا آنجا که حافظه یاری می‌کند کاری در زمینه فرهنگ سیاسی برنیامد)  بار دیگر منتشر شدند و اکنون به همت “تلاش” در دسترس گروههای بزرگ تری قرار می‌گیرند.

    هردو سفرنامه بویژه سفرنامه مازندران، خواننده را بویژه از این فاصله هشت دهه،  به دل پدیده یگانه‌ای که نامش نوسازندگی رضاشاهی است می‌برند؛ به ژرفای تیره روزی کشوری که خود را به آن پادشاه عرضه کرد و به درون ذهن آن پادشاه، که حتا ستایندگانش در اوراق این سفرنامه‌ها با گوشه‌های تازه ای از شخصیتی با ابعاد قهرمانی آشنا می‌شوند.  برابر نهادن این سفرنامه‌ها با آثار دیگری که از شخصیتهای تاریخی دوران همروزگار بجا مانده است  رهبر سیاسی و نظامی  استثنائی را که او می‌بود نشان می‌دهد.  آن درجه سرسپردگی به امر عمومی و یکی کردن خود با کشور، آن روشن‌بینی در هدفها و استراتژی و سختگیری وسواس آمیز در اجرا که او را به چنان کامیابی‌های باورنکردنی رسانید از همین سفرنامه‌ها پیداست.  تصویری که از صفحات سفرنامه‌ها برمی‌آید اراده‌ای شکست ناپذیر است در خدمت تخیلی، نه خیالبافی، بلند پرواز که با انظباطی آهنین از هر ساعت (روزی چهارده پانزده ساعت کار می‌کرد) بیشترینه‌ای را که می‌شد بیرون می‌کشد. تصویر مردی است که از خواب خود می‌زند (شبی به چهار ساعت خواب عادت کرده بود) تا بخواند؛ خودآموخته‌ای که درس کشورداری را از تاریخ فرا می‌گیرد؛ و رهبری که نگاهش بر چیزی نمی‌افتد مگر اندیشه ای برای بهتر کردن گوشه ای از ویرانسرائی که به او سپرده شده است در ذهن خستگی ناپذیرش بیاورد.  و آن ویرانسرا چگونه جائی بود؟ هر ورق سفرنامه‌ها در توصیف جاندار بهرامی، دفتری است بینوائی و ازهم گسیختگی کشوری رو به انقراض را.

    یک نقطه برجسته سفرنامه خوزستان، سفر دریائی رئیس الوزرا و وزیر جنگ است از بوشهر به بندر دیلم.  سردار سپه شتاب دارد خود را به خوزستان برساند.  در کناره دریا راهی نیست و او نمی‌خواهد دو هفته تا رسیدن ناوچه جنگی پهلوی که تازه از آلمان خریده است انتظار بکشد.  تصمیم می‌گیرد جان خود و همراهانش را که به آنان هشدار داده است به خطر بیندازد و با تنها ناو نیروی دریائی ایران درخلیج فارس، یک “زورق پوسیده” به نام مظفری، که دو سوراخ در پهلو دارد و در پلیدی و اندراسش، مظهری از دوران قاجار است به دریای خروشان آذر ماه بزند.  او این سفر را با خطر واقعی مرگ پذیره می‌شود و از آن نه کمتر، در حالی که تنها یک نظامی بهمراه دارد به اهواز می‌رود که پر از افراد مسلح شیخ خزعل است.  (او بویژه روز ۱۳ آذر را که در آن زمان عقرب می‌گفتند ــ  برای سفر پرخطر خود برمی‌گزیند که درسی در باره خرافات به هم میهنانش بدهد.)  از وزیران کابینه‌اش تا سفارت شوروی که صمیمانه نگران سلامت اوست هشدار می‌دهند که در اهواز کشته خواهد شد. او البته این خطر حساب شده را در حالی می‌کند که سپاهیانش به فرماندهی سرتیپ فضل الله (زاهدی) در نبردی ۱۲ ساعته در زیدون نیروهای شیخ را شکسته اند و گام به گام خوزستان را از اشرار پاک می‌کنند و اردو‌هائی که ازخرم آباد، آذربایجان، و اصفهان روانه داشته، پای پیاده، از نا امن‌ترین مناطق،  جنگ کنان خود را به نزدیکی خوزستان می‌رسانند. (خود او به حق می‌گوید این لشگر کشی در سده‌های اخیر ایران مانندی ندارد.)  سردار سپه با این نمایش کار یک لشگر را می‌کند.

    در سفر خوزستان است که سردار سپه به اندیشه پیوستن دو دریای ایران با راه‌آهن و پایه گذاری نیروی دریائی در خلیج فارس می‌افتد (این درخواست را ایرانیان مهاجر در عراق که سردار سپه در بازگشت به تهران به آنجا رفته است ــ زیرا راه دیگری نیست ــ نیز دارند.) و نام عربستان را که در دوره صفوی برگوشه‌ای از آن استان گذاشته بودند و قاجارها به همه خوزستان دادند از نقشه ایران پاک می‌کند و پایه تلگرافخانه مستقل سراسری ایران را می‌گذارد.

    در سفرنامه مازندران او قدرتی بسیار بیشتر و خیالاتی بزرگ‌تر برای استان زادگاه و میهن خود دارد و فارغ از دسیسه‌های دربار قاجار و تهدیدات انگلستان  و در حالی که آخرین کوشش اقلیت مجلس را در بهم زدن وضع ترکمن صحرا درهم شکسته به وضع نومید کننده مردم بیشتر می‌پردازد.  شکافتن البرز و ساختن راه آهن سراسری  با “سیصد کرور تومان” در حالی که حقوق کارمندان را نمی‌تواند مرتب بپردازد ذهن اورا پیوسته مشغول‌تر می‌دارد.  او همانگاه شبکه راههای کشور را گسترش داده است ولی راه‌آهن سراسری چیز دیگری است و گذشته از گشودن استانهای زرخیز ایران در شمال و جنوب، به یکپارچه کردن کشور کمک می‌کند.  دیدن مناظر زیبای طبیعت او را به اندیشه توسعه جهانگردی مازندران می‌اندازد و طرح ساختن و باز ساختن شهرها و پوشانیدن سرزمین از ساختمانهای عمومی در ذهنش شکل می‌گیرد.  به گرگان و استرآباد می‌رود که سال پیشش به فرماندهی سرتیپ فضل الله خان آرام شده است ودیگر آشوب و راهزنی‌های عشایر و ربودن و فروختن دختران و پسران شهرنشینان در شمال و شمال شرق ایران را به خود نخواهد دید و در آموزشگاه زاهدی آن پنجاه کودک درس می‌خوانند.  از آنجا دستور افزایش بودجه آموزش و پرورش را می‌دهد که همواره از اولویتهای او بوده است “از این به بعد زندگی بدون مدرسه محال است محال.”  از همانجا به وزیران ابلاغ می‌کند که پیاپی به گوشه و کنار ایران مسافرت کنند و با مردم آمیزش داشته باشند. اگر هر کدام از پادشاهان قاجار تنها یک سفر از آن گونه به استانی از ایران کرده بودند کشور ما در همان سده نوزدهم به جهان پیشرفتگان نزدیک شده بود.

     در سفر مازندران گوئی همه منظره ایران و اجزاء برنامه‌ای که برای زنده کردن پیکر محتضرمیهن لازم است بر او آشکار می‌شود:  “به وضعیات این مملکت نگاه می‌کنم … وهمین طور به مسئولیت خود درمقابل اینهمه خرابی که توجه می‌کنم حقیقتا گاهی مرا رنجور می‌نماید.  هیچ  چیز در این مملکت درست نیست و همه چیز باید درست شود.  قرنها این مملکت را چه از حیث عادات و رسوم و چه از لحاظ معنویات و مادیات خراب کرده اند.  من مسئولیت یک اصلاح مهمی را بر روی یک تل خرابه بر  عهده گرفته ام … آیا کسی باور خواهد کرد طرز لباس پوشیدن را هم باید به اغلب یاد بدهم؟… هر کارخانه ای را می‌توان ایجاد کرد، هر موسسه‌ای را می‌توان راه انداخت.  اما چه باید کرد با این اخلاق و فسادی که در اعماق قلب مردم ریشه دوانیده و نسلا بعد نسل برای آنها طبیعت ثانوی شده است؟”  از هم میهنانش تنها ارمنیان را می‌یابد که، سازگار با نقش متمدن کننده چهارصد ساله خود در جامعه ایرانی، کوچه و خانه‌های خود را پاکیزه نگهداشته بودند و موهای دختران کوچکشان را شانه زده بودند.  “بقیه بچه ها تمام شبیه  به اشخاصی بودند که در اعصار ماقبل تاریخ زندگی می‌کرده اند.”

    هر منزل سفر او را به یاد راه حلی می‌اندازد و از طرحی به طرح دیگر راه می‌برد و ایران پانزده ساله بعدی صحنه اجرای آن طرحها و تحقق یافتن آن راه حل‌هاست.  از جلوگیری از “اختلاط سیاست با مذهب” که آن را مهم ترین اشتباه صفویان و غیر قابل عفو می‌داند تا ساختن آرامگاه شایسته برای شاعران بزرگ ایران؛ از کشت چای تا کارخانه ابریشم بافی؛ از شهرداری (بلدیه) برای شهرهای ایران و برنامه مدارس که “میل دارد تکیه گاه آمال خود قرار دهد” تا پایه گذاری اداره نظام‌وظیفه و برقرسانی؛ و جاده شوسه و پل و شاهراه سراسری که ترجیع بند اندیشه‌های اوست. او در پایان سفرش که از آن به عنوان پایان مطالعاتش نام می‌برد شتاب دارد که به تهران بازگردد زیرا برای گردش و تماشا نیامده است.

   رضاشاه دیگر سفرنامه ننوشت ولی هر گوشه ایران شاهد رهاوردهای آن دو سفر و بسیار کارهای بزرگ دیگر شدند. او هر چه را در سر داشت به عمل آورد.  ما دستاوردهایش را می‌دیدیم و از دامنه آنها به شگفتی می‌افتادیم؛ امروز با خواندن این سفرنامه‌ها از گشادگی ذهن و دامنه تخیل آن فرزند یتیم خانواده‌ای بیچیز که زندگیش را حتا برتخت پادشاهی در سختی سپری کرد به شگفتی می‌افتیم.  دربرابر او کوششهای کسانی که پنجاه سال و بیشتر برای آلودن نام او، زندگی ملی و زندگیهای شخصی خود را هدر کردند چه اندازه حقیر می‌نماید!  تا دهه‌ها چه آسان  می‌شد درآوردن خوزستان ایران را از چنگال بریتانیا فراموش کرد و ملی کردن نفت همان استان را بزرگ‌ترین رویداد تاریخ ایران جلوه داد؛ کسی را که تاسیسات نفتی را از گروهی مامور انگلیسی تحویل گرفت سرباز فداکار نامید، و سربازی را که خوزستان را پس گرفته و شیخ خزعل را دستگیر کرده بود به هر اتهامی بدنام کرد. سردارسپه در همان سفر خوزستان این رفتار با رویدادهای تاریخی را چشیده بود.  او که به گفته خودش “چهار سال است جان در کف نهاده، شبانروزی ۱۵ ساعت کار کرده و تحمل همه قسم سختی نموده و بالاخره مملکت را به این حالت امروزی رسانده ام.  قشون خارجی را طرد، دست مداخله آنها را کوتاه و استقلال سیاسی مملکت را تثبیت کرده ام” گله می‌کند که “نمی دانم چه وقت این ملت عمیقا عوض خواهد شد! کی می‌شود که افراد اهالی در مقابل تهدیدات، دربرابر اتهامات، با یک میزان منطقی ایستاده و سقیم را از صحیح تجزیه کنند!”

    امروز کسانی به فراوانی بیشتر با “میزان منطقی” در تحلیل”سقیم از صحیح” به او و دوره او می‌نگرند و در عین احساس ستایش ناگزیر، مایه‌های ناکامی‌اش را از جمله در همین سفرنامه‌ها می‌یابند. آن سختگیری بر خود که به دیگران نیز می‌رسید و آنان را پیوسته ترسان بر سرنوشت خویش یا به گریز و کناره جوئی یا به خودکشی وا می‌داشت، یا به محکومیت و نابودی ناسزاوار می‌کشید، پیرامونش را از بهترین استعدادها تهی کرد.  حضور پر مهابت او نزدیکانش را از بازگفتن خبرهای ناگوار ترساند.  بدبینی و بی اعتمادی درمان ناپذیرش به هم‌میهنان خود جائی برای تفویض مسئولیت که هم بار کمرشکن را از دوشهایش، هر چه هم  توانا، بر می‌داشت و هم به پرورش رهبران کمک می‌کرد نگذاشت.  تکیه بر خود و بر زور، اگر چه با بهترین نیتها، جامعه را از پرورش سیاسی بازداشت.  و آن نگاه به امکانات مازندران که با میل به مالکیت شخصی همراه شد  لکه‌ای پاک نشدنی برخدمات بزرگش گذاشت.

    او خود را دگرگون کرده بود و کشور را نیز سراپا دگرگون کرد اما آن گام اضافی را نتوانست رو به بزرگی بردارد.  در تحلیل آخر، سنگینی واپسماندگی مادی و فرهنگی جامعه تازه بیدار شده از خواب سده‌ها بر او نیز افتاد و بدتر از همه توفان جنگ جهانی دوم ناگاه و نا آگاه در خودش پیچاند.  سرنوشت تاریخی او از یک جنگ جهانی به جنگی دیگر ورق خورد. ولی  با همه کاستیها و پایان غم‌انگیزش، چند رهبر سیاسی و چند کشور دیگر توانسته بودند در آن فاصله از چنان کارهای نمایان برآیند؟

مقدمه

‌‌

مقدمه

 ‌

   ایران‌ از لحاظ‌ تاریخ‌، مملکتی‌ است‌ که‌ حوادث‌ آن‌ با سایر ممالک‌ عالم‌ تقریباً قابل‌ مشابهت‌ نیست‌. انقلابات‌ بزرگ‌ و حوادث‌ عظیمه‌ که‌ در این‌ سرزمین‌ به‌وقوع‌ پیوسته‌ نظیرش‌ را در کمتر از ممالک‌ می‌توان‌ استقصا کرد.  با ذکر این‌ مقدمة‌ مختصر فراموش‌ نباید کرد که‌ از حیث‌ مدارج‌ اخلاق‌ و روحیات‌، اوضاعی‌ که‌ در دوران‌ یکصدوپنجاه‌ سالة‌ سلطة‌ آل‌ قاجار برای‌ مملکت ‌تمهید گشته‌، فساد اخلاقی‌ و تبدلات‌ روحی‌ آن‌ هیچ‌ کم‌ از نائره‌های‌ اسکندر و مغول‌ نبوده‌ و اگر اخلاقیات‌ کنونی‌ ایران‌ را با احوال‌ دورة‌ استیلای‌ اسکندر و مغول‌ مطابقه‌ نماییم‌، شاید قابل‌تطبیق‌ و مقایسه‌ باشد.

   چنانکه‌ تمام‌ ایرانیان‌ عقیده‌ دارند فقط‌ باید متذکر شد که‌ مزاج‌ ایرانی‌ یکصدوپنجاه‌ سال‌ است‌ که‌ با تمام‌ معنی‌ و مفهوم‌ مسموم‌ گشته‌ و باید فکر کرد که‌ چه‌ تزریقات‌ سریع‌الاثری‌ باید پیدا کرد که‌ این‌ مریض‌ مسموم‌ یکصدوپنجاه‌ ساله‌ را بهبودی‌ بدهد.

   یکی‌ از آن‌ سموم‌ مهلک‌، رخصتی‌ است‌ که‌ لاابالیانه‌، از دربار قاجار در مداخل‌ مستقیم‌ اجانب‌ به‌امور داخلی‌ این‌ مملکت‌ داده‌ شده‌ و تقریباً ظهور این‌ خانواده‌ مصادف‌ می‌شود با مداخلات‌ اجانب‌ در کار این‌ مملکت‌ که‌ شرح‌ این‌ قضیه‌ مبسوط‌ و تفسیر آن‌ به‌عهده‌ مورخین‌ آتیه‌ موکول‌ خواهد بود. من‌ فقط‌ به‌ذکر این‌ جمله‌ مبادرت‌ می‌کنم‌ که‌ در تمام‌ ایام‌ زمامداری‌ خود به‌هر موضوعی‌ که‌ خواسته‌ام‌ وارد شوم‌ و به‌اصلاحی‌ دست‌ بزنم‌، فوراً مداخله‌ اجنبیان‌ و اعتراضات‌ آنان‌ موجب‌ تعویق‌ امر و وقفه‌ کار شده‌ است‌.

   به‌این‌ لحاظ‌، فقط‌ من‌ می‌دانم‌ که‌ از موفقیتهای‌ خود در ضمن‌ اصلاحات‌ قشونی‌ و سرکوبی‌ متمردین‌ و خاتمه‌ دادن‌ به‌ملوک‌الطوایفی‌ و راه‌ انداختن‌ چرخهای‌ مقدماتی‌ این‌ مملکت‌ چه‌ خون‌ دلی‌ خورده‌ و چه‌ مصائب‌ و متاعب‌ فوق‌ انتظاری‌ را تحمل‌ کرده‌ام‌.

   سالیان‌ دراز قوای‌ مرکزی‌ دولت‌ قادر بر عبور از خط‌ لرستان‌ و ورود در آن‌ سامان‌ نبود. جنگهایی‌ که‌ بین‌ نظامیان‌ من‌ و رؤسای‌ عشایر متمرد لر در آن‌ صفحه‌ به‌وقوع‌ پیوست‌، تاریخی‌جداگانه‌ دارد که‌ حقیقتاً  قابل‌ تدوین‌ است‌.

   من‌ سرکوبی‌ اشرار لرستان‌ و تخته‌ قاپو کردن‌ آنها را از آن‌ جهت‌ وجهة‌ همت‌ خویش‌ قرار دادم‌  که‌ بتوانم‌ خط‌ فاصل‌ بین‌ خوزستان‌ و عراق‌ را مفتوح‌ نمایم‌، و خوزستان‌ را که‌ در تمام‌ ادوارسلطنت‌ قاجار لانة‌ ناامنی‌ و قتل‌ و غارت‌ و یاغیگری‌ و عدم‌ اطاعت‌ بوده‌ است‌، امن‌ و آرام‌ سازم‌ و به‌خودسریهای‌ یک‌ خائن‌ وطن‌فروش‌ که‌ خود را امیر مستقل‌ این‌ خطه‌ خوانده‌ است‌ خاتمه ‌دهم‌. به‌مجرد اینکه‌ حقیقت‌ این‌ نیت‌ بر دشمنان‌ سعادت‌ ایران‌ روشن‌ شد فوراً افق‌ سیاست‌ خارجی‌ رنگهای‌ تیره‌تری‌ به‌خود گرفت‌.

   همة‌ منافقان‌ گرد هم‌ آمدند و شالودة‌ اجتماع‌ مشؤوم‌  و منحوسی‌ را به‌نام‌ کمیته‌ «قیام‌ سعادت‌» در خوزستان‌ طرح‌ کردند.

   اعضای‌ کمیته‌ مزبور که‌ در رأس‌ آنها شیخ‌ خزعل‌ واقع‌ است‌ قسم‌ نامه‌ای‌ تهیه‌ و با مأمور مخصوص‌ پیش‌ شاه‌ به‌پاریس‌ فرستادند و او نیز بدون‌ آنکه‌ متفرس‌ به‌دنبالة‌ اعمال‌ آنها شود، حکم‌ انعقاد کمیته‌ مزبور را تجویز کرد.

   قبل‌ از عزیمت‌ شاه‌ به‌فرنگ‌ با وجود اصراری‌ که‌ من‌ در توقف‌ او داشتم‌ و ضمانت‌ بقای‌ سلطنت‌ او را می‌کردم‌، او به‌ایادی‌ خارجی‌ توسل‌ می‌جست‌ و بالاخره‌ برای‌ اعمال‌ نظر شخصی‌ و آزاد بودن‌ در توسلات‌ خارجی‌ عزیمت‌ پاریس‌ کرد.

   هنگام‌ عزیمت‌ به‌کرمانشاه‌ در حوالی‌ خرابه‌های‌ سیاه‌دهن‌ قزوین‌ بعضی‌ از ملتزمین‌ رکاب‌ او را از مسافرتهای‌ متواتر به‌فرنگ‌ تقبیح‌ کرده‌ بودند. امّا شاه‌ به‌رئیس‌ کابینه‌ من‌ و چند نفر دیگرصریحاً گفته‌ بود که‌ او برای‌ تماشای‌ خرابه‌های‌ سیاه‌دهن‌ و غیره‌ خلق‌ نشده‌، هر روزی‌ که‌ در ایران‌ باشد، یک‌ روز از تماشای‌ مناظر دلگشای‌ نیس‌ و پاریس‌ عقب‌ خواهد ماند!

   با این‌ حال‌ من‌ قبول‌ نمی‌کردم‌ که‌ کسی‌ به‌سلطنت‌ یک‌ مملکتی‌ تا این‌ درجه‌ مجنونانه‌ نگاه‌ کند و چنانکه‌ گفتم‌ تصوّر من‌ آن‌ بود که‌ چون‌ در نتیجه‌ ملاحظات‌ دقیقه‌ در شهرهای‌ فرنگ‌ تهران‌ را نظیر پاریس‌ نمی‌بیند و وسایل‌ پاریس‌ کردن‌ تهران‌ هم‌ برای‌ او فراهم‌ نیست‌ عصبانی‌ شده‌ و مبادرت‌ به‌ذکر این‌ جملات‌ کرده‌ است‌.

   نظیر این‌ فکرها برای‌ من‌ که‌ چهارسال‌ تمام‌ عملاً سلطنت‌ ایران‌ را حراست‌ کرده‌ام‌ حقیقتاً‌ امیدبخش‌ بود و به‌خود تسلّی‌ می‌دادم‌ که‌ در پرتو این‌ احساسات‌ رقیقه‌ شاید بتوانم‌ کشتی‌ شکستة‌ این‌ مملکت‌ را از چهار موجة‌ اقیانوس‌ طوفانی‌ سیاست‌ رهایی‌ بخشم‌.

   اما در موقعی‌ که‌ تصمیم‌ شاه‌ را در انعقاد کمیته‌ «قیام‌» و برانگیختن‌ چهار نفر خائن‌ و هزاران‌ دزد بر ضد مرکزیت‌ مملکت‌ فهمیدم‌ به‌علم‌الیقین‌ دانستم‌ که‌ تصوراتم‌ دربارة‌ این‌ شخص‌ تخیلات‌ بی‌موضوعی‌ بوده‌ و عقاید قلبی‌ و قطعی‌ او همان‌ است‌ که‌ در سیاه‌دهن‌ قزوین‌ صریحاً به‌رئیس‌ کابینه‌ و سایر همراهان‌ گفته‌ است‌. فهمیدم‌ که‌ حقیقتاً نه‌ تنها به‌سلطنت‌ خود و حیثیت‌ ایران‌ لاابالی‌ و بی‌اعتناست‌، بلکه‌ عداوت‌ و دشمنی‌ نسبت‌ به‌این‌ مردم‌ بیچاره‌ را هم‌ در فکرخود خطور داده‌ و از روی‌ عناد و لجاج‌ و خصومت‌ با نوع‌ است‌ که‌ ده‌هاهزار نفر دزد غیر مطیع‌ را بر ضد مرکز مملکت‌ برانگیخته‌ است‌. آیا او نمی‌فهمد که‌ امیر مجاهد لر و خزعل‌ بادیه‌گرد و والی‌ صحرانشین‌ نمی‌توانند در راه‌ سعادت‌ یک‌ مملکتی‌ کمیته‌ بسازند؟

   آیا او نمی‌داند که‌ ورود متمرّدین‌ و جمعیتی‌ که‌ در هر صدهزار آن‌، دو نفر، سواد خواندن‌ و نوشتن‌ ندارند، تا کجا و تا چه‌ مرحله‌ای‌ اعراض‌ و نوامیس‌ و حقوق‌ مردم‌ بیچاره‌ را تهدید می‌نماید؟

   آیا حقیقتاً ایران‌ در قرن‌ بیستم‌ سعادت‌ خود را از قیام‌ امثال‌ یوسف‌خان‌ بختیاری‌ و غلامرضاخان‌ پشتکوهی‌ انتظار باید بکشد؟

   علی‌ای‌ّ‌حال‌ طمع‌ شاه‌ و پول‌ خزعل‌ و سیاست‌ ماهرانه‌ خارجی‌ بر افق‌ این‌ مملکت‌ سیاست‌ تازه‌ای‌ را نقش کرده‌ و زوال‌ آن‌ را با بهترین‌ نقشه‌ که‌ ممکن‌ بود ترسیم‌ نموده‌ است‌.

   حقیقتاً هم‌، نقشه‌ را ماهرانه‌ کشیده‌اند زیرا به‌خیال‌ خود راه‌ ورود مرا به‌خوزستان‌ از هر طرف‌ مسدود کرده‌اند و غیرممکن‌ به‌نظر می‌آید که‌ قوای‌ نظامی‌ قادر باشد با وجود رؤسای‌ متمرد عشایر لر و بختیاری‌ و پشتکوهی‌ با آنهمه‌ طغیان‌ و گردنکشی‌ و ضمناً با وجود تمایل‌ صریح ‌شاه‌، خود را به‌مرکز ایالت‌ خوزستان‌ برساند.

   مقصود از این‌ نقشه‌ چیست‌؟

   خیلی‌ مختصر و مفید: استقلال‌ معادن‌ نفت‌ جنوب‌ و کوتاه‌ کردن‌ دست‌ ایرانی‌ از منافع‌ آتیه‌ آن‌.

 ‌

****

   خلاصه‌ بعد از آنکه‌ کار لرستان‌ را پرداختم‌ و ساخلو آن‌ حدود را مرتب‌ کردم‌ و تشویقی‌ که‌ لازم‌ بود از عملیات‌ قشون‌ به‌عمل‌ آوردم‌، بلافاصله‌ عازم‌ تهران‌ شدم‌. پس‌ از ورود معلوم‌ گردید، نقشه‌ محاصره‌ خوزستان‌ با نقشه‌ حفظ‌ استقلال‌ آن‌ از مدتی‌ قبل‌ پیش‌ بینی‌ شده‌ و همچنانکه‌ من ‌استنباط‌ کرده‌ام‌، قرار راجع‌ به‌این‌ امر، از مدتی‌ قبل‌ طرح‌ریزی‌ گشته‌ است‌.

   همه‌ با هم‌ متحد و هم‌ قسم‌ و همه‌ متحدالکلام‌ و همه‌ در تحت‌ عنوان‌ شاه‌پرستی‌ و اعاده ‌شاه‌، مبادرت‌ به‌زشتترین‌ اعمال‌ می‌کنند.

   اطرافیان‌ شاه‌ در مرکز، شروع‌ به‌جوش‌ و خروش‌ کرده‌اند و فراکسیون‌ اقلیت‌ مجلس‌ شورای ‌ملی‌ به‌اعتبار خزعل‌ شروع‌ کرده‌اند به‌تطمیع‌ اهالی‌ و خرج‌ پول‌، و جراید منتسب‌ به‌اقلیت‌ نیز هتاکیهایی‌ را آغاز نموده‌اند که‌ به‌کلی‌ بی‌سابقه‌ است‌.

   در اولین‌ دقیقه‌ ورود به‌تهران‌ و دخول‌ در عمارت‌ شخصی‌ که‌ برای‌ صرف‌ چای‌ و احوالپرسی‌ از نزدیکان‌ خود در حیاط‌ روی‌ نیمکت‌ چوبی‌ نشسته‌ بودم‌ و می‌خواستم‌ برای‌ رفع‌ خستگی‌ راه‌ و شستن‌ گردوغبار به‌حمام‌ بروم‌، وزیر پست‌وتلگراف‌، تلگراف‌ ذیل‌ را که‌ از طرف‌ خزعل‌ به‌مجلس‌ شورای‌ ملی‌ مخابره‌ شده‌ به‌دست‌ من‌ داد.

 ‌‌

از اهواز به‌تهران‌

 ‌

  توسط‌ سفارت‌ معظم‌ دولت‌ علیه‌ اسلامیه‌ ترکیه‌ مقیم‌ تهران‌ دامت‌ شوکته‌

   ساحت‌ مقدس‌ مجلس‌ شورای‌ ملی‌ شیدّالله‌ ارکانه‌

   «بالاخره‌ مظالم‌ وتعدیات‌ اسلام‌کش‌ آقای‌ رضاخان‌ سردارسپه‌ و تجاوزات‌ آزادی‌شکنانه‌ چهل‌ماهة‌ مسبب‌ حقیقی‌ کودتا، ما را وادار نمود که‌ پس‌ از آنهمه‌ مسالمت‌ و خونسردی‌ و تحمل‌ و بردباری‌ و مقاومت‌ در مقابل‌ تخطیّات‌، نظر به‌اختلالاتی‌ که‌ در نتیجه‌ غرض‌ورزیهای‌ بیموقع‌ مشارالیه‌ و آز و طمع‌ نامحدود و جاه‌طلبی‌ و حس‌ سلطنت‌جویی‌ و اقدامات‌ و جسارتهای‌ مملکت‌ خراب‌ کن‌ او به‌عالم‌ اسلامیت‌ و قانون‌ مقدس‌ اساسی‌ روی‌ داده‌ است‌، به‌نوبه‌ خود قیام‌ کرده‌ و قدم‌ به‌عرصة‌ نهضت‌ گذارده‌، تکلیف‌ حتمیّة ‌اسلامی و احساسات‌ بی‌آلایش‌ اسلامی‌ خود را نسبت‌ به‌جامعه‌ ایرانیان‌ آزادی‌طلب‌ انجام‌ نماییم‌ و مخصوصاً برای‌ رفع‌ هرگونه‌ سوء تفاهمی‌ که‌ مبادا این‌ قیام‌ که‌ به‌نام ‌«قیام‌ سعادت‌» خوانده‌ می‌شود و این‌ نهضت‌ و جنبش‌ اسلام‌پرستانه‌ ما را که‌ صرفاً برای‌ حفظ‌ استقلال‌ و مذهب‌ مقدس‌ اسلام‌ و تأمین‌ آزادی‌ ملت‌ و مملکت‌ و استقرار قانون‌ محترم‌ اساسی‌ و مشروطیّت‌ است‌، تمرّد از اطاعت‌ دولت‌ جلوه‌ دهند این‌ تذکّرنامه‌ را به‌وسیله‌ آن‌ سفارت‌ دولت‌ علیه‌ اسلامی‌، به‌ساحت‌ مقدس‌ مجلس‌ شورای‌ ملی‌ تقدیم‌ می‌نماییم‌، که‌ هیچگاه‌ سوابق‌ خدمتگزاری‌ و امتحاناتی‌ را که‌ در هر موقع‌ نسبت‌ به‌انقیاد و اطاعت‌ دولت‌ داده‌ایم‌ فراموش‌ شدنی‌ نخواهد بود، و بهترین‌ دلیل‌ صدق‌ دعوی‌ و اثبات‌ بیغرضی‌ اطاعت‌ و تمکین‌ دو سالة‌ اولیه‌ کودتاست‌، که‌ چون‌ در بدو امر پردة‌ غفلت‌ روی‌کار افتاده‌ و مقالات‌ و تردستی‌ مبنای‌ اقدامات‌ اولیه‌ مشارالیه‌، حسب‌الظّاهر ملت‌ ایران‌ را به‌اصلاحات‌ اساسی‌ و آتیه‌ درخشانی‌ تطمیع‌ و امیدوار کرده‌ بود، لذا ما هم‌ به‌نوبه ‌خود برای‌ پیشرفت‌ سعادت‌ ایرانیان‌ و ترقّی‌ و تعالی‌ مملکت‌ در مقابل‌ احساسات‌ مصنوعی‌ مشارالیه‌ تسلیم‌ شده‌، و از قبول‌ هر تحمیل‌ استنکاف‌ نکرده‌، و نسبت‌ به‌اوامر مرکزی‌ از بذل‌ مال‌ و جان‌ و هرگونه‌ فداکاری‌ و جدیتی‌، مضایقه‌ و خودداری‌ نمی‌نمودیم‌. ولی‌ اینک‌که‌ خوشبختانه‌ یا بدبختانه‌ از یک‌ سال‌ به‌این‌ طرف‌، حقایق‌ امر مکشوف‌ و معلوم‌ شد که‌ نیّت‌ سوء این‌ شخص‌ و همراهانش‌، و مبنای‌ عقیده‌ مشارالیه‌ صرفاً روی‌ اصول‌ ثروت‌پرستی‌ و سلطنت‌طلبی‌ و دیکتاتوری‌ و بالاخره‌ اضمحلال‌ لوای‌ مقدس‌ اسلام‌ و پایمال‌ کردن‌ قانون‌ محترم‌ اساسی‌ و مشروطیت‌ است‌، و ما هم در مقابل‌ این‌ منظره‌های‌ وحشتناک‌ و مخاطرات‌ قطعی‌ که‌ مذهب‌ و مملکت‌ و ملت‌ را تهدید می‌نمود، به‌حکم ‌حفظ‌ حدود اسلامیت‌ و بقای‌ حقوق‌ ملت‌ و مملکت‌ مقدم‌ به‌این‌ نهضت‌ شده‌ و شخص ‌سردار سپه‌ را یک‌ نفر دشمن‌ اسلام‌ و غاصب‌ زمامداری‌ ایران‌ و متجاوز به‌حقوق‌ ملت‌ شناخته‌ و حاضر شدیم‌ تا آخرین‌ نقطه‌ توانایی‌ و امکان‌ به‌دفع‌ این‌ سم‌ مهلک‌ کوشیده‌، موجبات‌ حفظ‌ قانون‌ اساسی‌ مملکت‌ و عظمت‌ اسلام‌ و آزادی‌ هموطنان‌ را فراهم‌ سازیم‌، و در راه‌ حصول‌ نتیجه‌ و پیشرفت‌ مرام‌ خود هم‌ پس‌ از فضل‌ خداوندی‌ و توجه‌ ائمّة ‌اطهار علیه‌السلام‌ و معاودت‌ دادن‌ ذات‌ اقدس‌ اعلیحضرت‌ شاهنشاهی‌ ارواحنافداه‌، که ‌استقرار قانون‌ اساسی‌ و استحکام‌ مبانی‌ مجلس‌ شورای‌ ملی‌ مربوط‌ به‌سایه‌ شاهانه‌ او است‌، از بذل‌ جان‌ و مال‌ مضایقه‌ و خودداری‌ نخواهیم‌ داشت‌»

                                                                       خزعل‌

 ‌

   تلگراف‌ را خواندم‌. مضامین‌ آن‌ هر چند به‌کلی‌ غیر مترقّبه ‌بود، تغییر چهره‌ در من‌ نداد. من‌ از قتل‌ عام‌ نظامیان‌ در بختیاری‌ و قرائنی‌ که‌ از لرستان‌ در دست‌ داشتم‌، و همینطور از طرز حرف‌ زدن‌ و طرز تلقینات‌ ایادی‌ خارجی‌ که‌ کاملاً به‌بطون‌ آن‌ آگاهم‌، استنباط‌ وقوع‌ قیام‌ و وصول‌ این‌ قبیل‌ تلگرافات‌ را نموده‌ بودم‌.

   چنانکه‌ همان‌ روز ورود به‌تهران‌، قبل‌ از دخول‌ به‌عمارت‌ شخصی‌، دوسه‌ مرتبه ‌بیصبرانه‌ از سفارت‌ انگلیس‌ با تلفن‌ سوآل‌ کرده‌ بودند که‌ آیا من‌ وارد شده‌ام‌ یا خیر؟ بدیهی‌ است‌ این‌ سوآل‌ مکرر آن‌ هم‌ با عجله‌، طبیعتاً یک‌ مقصود مهمی‌ را خاطر نشان‌ می‌کرد.

   اشخاصی‌ را که‌ به‌استقبال‌ من‌ آمده‌ بودند مرخص‌ کردم‌ و با وزراء مشاوره‌ نمودم‌. هیچ‌ کدام‌ نتوانستند فکر تازه‌ای‌ به‌من‌ بدهند.

   بلافاصله‌ نماینده‌ انگلیس‌ به‌دیدن‌ من‌ آمد و بدون‌ مذاکرات‌ مقدماتی‌، فوق‌العاده‌ اظهار تاسف‌ از وصول‌ تلگراف‌ خزعل‌ نمود و ضمناً اظهار داشت‌ که‌ حقایق‌ امر را به‌خلاف‌ آنچه‌ که‌ مکنون‌ است‌، مستور نگاهداشته‌ و اظهار عقیده‌ می‌کرد که‌ با یک‌ طرز خوشی‌ این‌ کار باید ترمیم‌ شود که‌ منجر به‌جنگ‌ وجدال‌ نگردد. می‌گفت‌: «اینها دارای‌ جمعیت‌ خیلی‌ زیاد هستند و مقاومت‌ با آنها مشکل‌ است‌ و چون‌ وحشت‌ داریم‌ که‌ نسبت‌ به‌لوله‌های‌ نفت‌ نیز خساراتی‌ وارد آید به‌این‌ لحاظ‌ مصلحت‌ نخواهد بود که‌ با قیامیون‌ آغاز ستیزه‌ بشود، بلکه‌ از روی‌ مسالمت‌ باید رفع ‌حوائج‌ آنها را نمود.»

   من‌ که‌ هم‌ بطون‌ سیاستهای‌ خارجی‌ را عملاً سنجیده‌ام‌، و هم‌ از مدلول‌ این‌ تاسفات‌ معکوس‌، حقایق‌ اولیه‌ امر را درک‌ کرده‌ام‌، و هم‌ معتاد به‌قبول‌ اینگونه‌ تاسفات‌ نیستم‌، با کمال‌ قدرت‌ به‌مخاطب‌ متاسف‌ خود خاطر نشان‌ کردم‌ که‌ چاره‌ای‌ نیست‌ جز آنکه‌ خزعل‌ رسماً تلگراف‌ خود را تکذیب‌ نماید، و از شرارت‌ خود معذرت‌ بجوید، و الا شخصاً به‌خوزستان‌ عزیمت‌ کرده‌ و گردن‌ او و همراهانش‌ را خواهم‌ کوبید.

   او تمام‌ را در جواب‌، از پیشرفت‌ من‌ اظهار یاس‌ کرد و باز عدم‌ صلاح‌ دولت‌ ایران‌ و کمپانی ‌نفت‌ جنوب‌ را در مبادرت‌ به‌جنگ‌ خاطر نشان‌ می‌نمود و ضمناً گوشزد می‌کرد که‌ وقوع‌ جنگ‌ در محل‌ طبعاً مستلزم‌ خسارت‌ کمپانی‌ است‌ و خسارت‌ کمپانی‌ و لوله‌ها نیز مستلزم‌ وساطت‌ و مداخله‌ مستقیم‌ آنها خواهد بود و فوق‌ العاده‌ اصرار کرد که‌ از تجهیز اردو و اعزام‌ قشون‌ به‌آن‌ صفحه‌ خودداری‌ شود.

   مخصوصاً چون‌ استنباط‌ کرده‌ بود که‌ علت‌ غائی‌ عزیمت‌ من‌ به‌لرستان‌، باز کردن‌ خط‌ خرم‌آباد و سوق‌ قشون‌ به‌دزفول‌ و خوزستان‌ بوده‌، بی‌اندازه‌ اظهار وحشت‌ و اضطراب‌ کرده‌ و قطعاً در صدد اعمال‌ نظر برآمده‌، که‌ مبادا قشون‌ و اسلحه‌ و غیره‌ به‌ساحت‌ خوزستان‌ اعزام‌ شود. نظایر همین‌ اظهار وحشت‌ و تهدیدات‌ را هنگامی‌ که‌ در لرستان‌ اقامت‌ داشتم‌ از طرف‌ آنها مشاهده‌ کرده‌ بودم‌. البته‌ من‌ توجهی‌ به‌این‌ مطالب‌ نکرده‌، نمی‌توانستم‌ از تصمیم‌ خود صرفنظر نمایم‌. برای‌ من‌ غیرمقدور بود که‌ مانند دیگران‌ بنشینم‌ و تماشاچی‌ قضایا باشم‌ و به‌امثال‌ خزعل‌ اجازه‌ بدهم‌ به‌این‌ صراحت‌ در مقام‌ خودسری‌ و شرارت‌ برآیند.

   من‌ نمی‌توانستم‌ در مرکز مملکت‌ بنشینم‌ و ببینم‌ که‌ جراید بین‌النهرین‌ و شامات‌، خزعل‌ را امیر بالاستقلال‌ خوزستان‌ معرفی‌ نمایند.

   قشون‌ من‌ نمی‌توانست‌ اجازه‌ دهد که‌ امیر مصنوعی‌ جدیدالولاده‌، با تقدیم‌ مختصر پولی‌ به‌شاه‌ و اعطای‌ مبلغی‌ به‌خائنین‌ مجلس‌ و مرکز، و اخذ دستور صریح‌ از مقامات‌ خارجی‌، اعلان‌ تحت‌ الحمایگی‌ خارجی‌ را رسماً بدهد، و یکسره‌، ایران‌ و ایرانیت‌ را از مّد نظر دور و فراموش‌ نماید.

   در این‌ صورت‌ بدون‌ آنکه‌ توجه‌ عمیقی‌ به‌کلمات‌ مخاطب‌ خود نمایم‌، برخاستم‌ و عین‌ عقایدی‌ را که‌ او خیال‌ کرده‌ بود در وجود من‌ موثر سازد به‌مزاج‌ او تحمیل‌ کردم‌.

   از ذکر این‌ حقیقت‌ نیز صرفنظر نمی‌کنم‌ که‌ با وجود این‌ خودسری‌ و شرارت‌ خزعل‌ و با وجود تلگرافی‌ که‌ به‌مخالفت‌ من‌ به‌مجلس‌ شورای‌ ملی‌ مخابره‌ کرده‌ بود، و با وجود آنکه‌ در ضمن‌ کلمات‌ و نگارشات‌، عقاید وطن‌پرستانه‌ مرا مجروح‌ ساخته‌ بود، معهذا بی‌میل‌ نبودم‌ که‌ این ‌موضوع‌ طوری‌ خاتمه‌ پذیرد که‌ منجر به‌اردوکشی‌ و خونریزی‌ نشود. به‌دو دلیل‌:

   اول‌ آنکه‌ خزانه‌ دولت‌ تهی‌ است‌ و توانایی‌ آن‌ را ندارد که‌ از عهده‌ مخارج‌ اردوی‌ کاملی‌ که‌ من‌ مجبور به‌تجهیز آن‌ هستم‌ برآید و چون‌ در بودجة‌ وزارت‌ جنگ‌ هم‌ این‌ وجوه‌ پیش‌بینی‌ نشده‌، تدارک‌ آن‌ مورث‌ اشکال‌ عمده‌ خواهد بود.

   دویم‌ با وجود آنکه‌ قسمت‌ عمدة‌ عمر خود را در جنگ‌ گذرانده‌ام‌، معهذا در این‌ موقع‌ راضی‌ نبودم‌ که‌ نطع‌ خونریزی‌ در صفحة‌ خوزستان‌ گسترده‌ شود، زیرا بالاخره‌ غالب‌ و مغلوب‌ ایرانی هستند و هر نفری‌ که‌ کشته‌ شود، عاقبت‌ از نفوس‌ این‌ مملکت‌ کسر شده‌ است‌ و قلباً مایل‌ نبودم‌، در ایران‌ دو صف‌ ایرانی‌ متشکل‌ و جنگ‌ داخلی‌ شروع‌ شود و خارجیان‌ دامن‌زن‌ آتش‌ این‌ معرکه‌ باشند و تماشا کنند.

   پس‌ متظاهر به‌این‌ عقیده‌ گشتم‌ که‌ اگر خزعل‌ مدلول‌ تلگراف‌ و شرارت‌ خود را تکذیب‌ کند و معذرت‌ جوید، از تقصیر او صرفنظر خواهم‌ کرد.

   این‌ جلسه‌ همین‌جا خاتمه‌ یافت‌ و قرار شد، با اندرز و نصیحت‌ وسائل‌ تقدیم‌ معذرت‌ خزعل‌ را فراهم‌ آورند.

   بر من‌ چیزی‌ پوشیده‌ نبود و می‌دانستم‌ که‌ تمام‌ این‌ مذاکرات‌، در ضمن‌ یک‌ سیاست‌ معینی‌، مشغول‌ جریان‌ است‌. می‌دانستم‌ که‌ تمام‌ این‌ صحبتها برای‌ اغفال‌ دولت‌ من‌ است‌. معهذا مجبور به‌قدری‌ تامل‌ بودم‌، زیرا اگر چه‌ می‌دانستم‌ این‌ وقت‌گذرانی‌ ممکن‌ است‌ فرصتی‌ به‌دشمن‌ بدهد، که‌ نواقص‌ خود را در خوزستان‌ ترمیم‌ و تصحیح‌ نماید، با این‌ حال‌ خود من‌ ناچار بودم‌ بامتانت‌ با متانت فکر، موجبات‌ حمله‌ به‌خوزستان‌ را تهیه‌ نمایم‌ و این‌ کار طبعاً مدت‌ می‌گرفت‌.

   چون‌ یقین‌ داشتم‌ که‌ مذاکرات‌ فوق‌ برای‌ اغفال‌ من‌ و تجهیزات‌ دشمن‌ انجام‌ شده‌، من‌ هم‌ فرصت‌ را از دست‌ نداده‌ و بلافاصله‌، ولی‌ غیرمستقیم‌ و بی‌صدا، عملی‌ کردن‌ نقشة‌ خود را امر دادم‌ و در صدد تشکیل‌ قوای‌ لازمه‌ برآمدم‌.

   نقشة‌ من‌ آن‌ بود، طوری‌ تجهیزات‌ خود را از اطراف‌ تکمیل‌ کنم‌ و قسمی‌ اردوهای‌ خود را درحدود خوزستان‌ متمرکز سازم‌، که‌ خوزستان‌ به‌حالت‌ محاصره‌ بیفتد و در یک‌ روز و با یک‌ نقشة‌ ثابت‌ کار آنجا ختم‌ شود.

   اول‌ کمکهای‌ لازم‌ برای‌ تقویت‌ لشکر جنوب‌ فرستادم‌ و متعاقب‌ آن‌، راجع‌ به‌تکمیل‌ قوای‌ لشکر غرب‌، نیز تجهیزاتی‌ گسیل‌ داشتم‌. ضمناً مهمترین‌ مطلبی‌ که‌ توجه‌ مرا جلب‌ می‌کرد، موضوع‌ والی‌ پشتکوه‌ بود، که‌ تقریباً در سر راه‌ یا پشت‌ سرخزعل‌ با قوای‌ مجهز نشسته‌ و بدون‌ تهدید و سرکوبی‌ او ممکن‌ نمی‌شد که‌ محاصره‌ خوزستان‌ صورت‌ عملی‌ به‌خود بگیرد. من‌ مقدم‌ بر هر امری‌ مجبور بودم‌ که‌ از پشت‌ سر او را تهدید نمایم‌ و مجال‌ ندهم‌ که‌ قوای‌ خود را به‌کمک‌ خزعل‌ بفرستد، به‌این‌ لحاظ‌ با وجود زحمت‌ فوق‌العاده‌ به‌فکر افتادم‌، که‌ طویلترین‌ راه‌ را اختیار کرده‌، از شمال‌ غربی‌ ایران‌ (آذربایجان‌) اردویی‌ تجهیز کرده‌ و به‌جنوب‌ غربی‌ مملکت‌ سوق‌ دهم‌. به‌این‌ معنی‌ که‌ از حدود ساوجبلاغ‌ مکری‌ عبور کرده‌ از کردستان‌ و کرمانشاهان‌ گذشته‌، و از نواحی‌ قصرشیرین‌ بروند به‌ابتدای‌ خاک‌ پشتکوه‌، و در همانجا مجهز و مجتمع‌ و منتظر امر و دستور من‌ باشند.

   این‌ قسمت‌، مهمترین‌ اردوکشی‌ و این‌ راه‌، طویلترین‌ راهی‌ است‌ که‌ در تجهیزات‌ قشونیة‌ قرون‌ اخیرة‌ ایران‌ نظیر آن‌ را می‌توان‌ نشان‌ داد.

   اعزام‌ دو اردوی‌ دیگر نیز در خاطر من‌ مسجل‌ بود: یکی‌ عده‌ای‌ که‌ اقصر طرق‌ را عبور کرده‌، موانع‌ طبیعی‌ و غیره‌ را شکافته‌، از خط خرم‌آباد بروند به‌دزفول‌، و دیگر، سپاهی‌ که‌ علاوه‌ برقشون‌ فارس‌، در اصفهان‌، مجهز شده‌ و صعبترین راه‌ را از وسط‌ بختیاری‌ پیموده‌ و به‌استقامت‌ بهبهان‌ و رامهرمز حرکت‌ نمایند. وخود من‌ هم‌ بالمآل‌ به‌صوب‌ بوشهر حرکت‌ کرده‌، از طرف‌ دریا به‌میدان‌ کارزار بروم‌، و فرماندهی‌ قشون‌ را در میدان‌ جنگ‌ شخصاً در دست‌ بگیرم‌.

   این‌ بود نقشة‌ من‌ برای‌ محاصرة‌ خوزستان‌ و حمله به‌آنجا.

   اما انجام‌ این‌ اراده‌ آیا یک‌ کار ساده‌ و سهلی‌ بود؟ این‌ همان‌ بختیاری‌ نیست‌ که‌ پارسال‌ نظامیان‌ مرا قطعه‌ قطعه‌ کرده‌ و راه‌ عبور قشون‌ را مسدود ساخت‌؟ این‌ همان‌ لرستان‌ نیست‌ که‌ تسخیرخرم‌آباد آن‌ با هزاران‌ فدیه‌ و قربانی‌ و تلفات‌ میسر گشت‌؟ آیا ممکن‌ نیست‌ که‌ عبور از قلب‌ ده‌هاهزار متمرد، و آن‌ موانع‌ کذائی‌ طبیعی‌ اصلاً برای‌ این‌ عده‌ غیرمقدور گردد و همانطور که‌ شاه‌ و خزعلیان‌ هم‌ پیش‌بینی‌ کرده‌اند، وصول‌ این‌ اردوها از هر دو راه‌ به‌خوزستان‌ ممتنع‌ باشد؟

   چرا! همه‌ اینها پیش‌بینی‌ می‌شد، اما من‌ مجبور بودم‌ که‌ بالاخره‌ یا جان‌ خود را در سر این‌ کار بگذارم‌ و یا مملکت‌ را از شر این‌ شالوده‌های‌ ملوک‌الطوایفی‌ خلاص‌ نمایم‌.

   با وجود وقوف‌ به‌همة‌ این‌ عقاید، معهذا ساکت‌ بودم‌ و انتظار داشتم‌ مواعیدی‌ که‌ به‌من‌ درتقدیم‌ معذرت‌ خزعل‌ داده‌ شده‌ است‌ شاید عملی‌ گردد.

   نمایندگان‌ انگلیس‌ در این‌ ضمن‌ کمافی‌السابق‌ به‌دیدن‌ من‌ می‌آمدند و از خوزستان‌ هم‌ غالباً مذاکره‌ در میان‌ بود و همان‌  عقاید اولیه‌ تجدید و تکرار می‌گردید و تمام‌ به‌وعد و وعید امروز و فردا می‌گذشت‌ ولی‌ عملی‌ شدن‌ امر همان‌ بود که‌ من‌ روز اول‌ فکر کرده‌ بودم‌ و اشتباه‌ هم‌ نمی‌رفتم‌.

   قریب‌ چهار ماه‌ بر این‌ مقدمه‌ گذشت‌ و من‌ ظاهراً ساکت‌ بودم‌. پیداست‌ که‌ سکوت‌ من‌ در این‌ موقع‌، با وجود تلگراف‌ خزعل‌، چه‌ تأثیرات‌ عمیقی‌ در محیط‌ تهران‌ و تمام‌ مملکت‌ بخشیده‌، چه‌ رلهای‌ متواتری‌ درباریان‌ و اقلیت‌ مجلس‌ در صحنة‌ تهران‌ بازی‌ می‌کردند!. چه‌ پولهای‌ سرشاری‌ از طرف‌ اقلیت‌ مجلس‌ به‌عناصر شرور داده‌ می‌شد، و چه‌ کلماتی‌ در جراید منسوب‌ به‌اقلیّت‌ نگاشته‌ می‌گشت‌!

   در این‌ ضمن‌ تلگرافی‌ از یک‌ نفر عرب‌ مجهول‌الهویّه‌ که‌ بالاخره‌ نتوانستم‌ هویّت‌ او را کشف‌ نمایم‌ به‌مجلس‌ شورای‌ ملی‌ رسید و در ضمن‌ آن‌ معاودت‌ شاه‌ را از اروپا تقاضا نموده‌ و ضمناً از سعایت‌ از من‌ هم‌ خودداری‌ نکرده‌ بود.

   میرزا حسین‌خان‌ پیرنیا (مؤتمن‌الملک‌)، رئیس‌ مجلس‌ که‌ اصلاً معتاد به‌طرح‌ اظهارات‌ مردم‌ در مجلس‌ نیست‌، این‌ تلگراف‌ مجهول‌ را قاب‌ کرده‌ به‌دیوار مجلس‌ آویخته‌ بود، که‌ تمام‌ وکلاء از قرائت‌ آن‌ بی‌نصیب‌ نمانند. او نیز به‌نوبة‌ خود خواسته‌ بود، که‌ با این‌ ترتیب‌ اظهار لحیه‌ کرده‌ باشد و به‌این‌ اکتفا نکرده‌، جلسة‌ خصوصی‌ نیز در مجلس‌ تشکیل‌ داد و وکلا را دعوت‌ به‌قرائت‌ تلگراف‌ کرد که‌ در اطراف‌ آن‌ مذاکرات‌ بنمایند.

   (مؤتمن‌الملک‌ پیرنیا چون‌ مرد تحصیل‌ کرده‌ایست‌ و طبعاً باید شرافت‌دوست‌ باشد، من ‌امیدوارم‌ که‌ این‌ تظاهرات‌ را در مجلس‌ بر حسب‌ تلقین‌ خارجیان‌ نکرده‌ باشد).

   خلاصه‌ نمایش‌ این‌ تلگراف‌ مجهول‌، اکثریت‌ مجلس‌ را متزلزل‌ کرد و من‌ دیدم‌ دیگر نمی‌توانم‌ بنشینم‌ و تماشاچی‌ معرکه‌ها و تلقینات‌ خارجی‌ و داخلی‌ باشم‌.

   رفتم‌ به‌مجلس‌، تقاضای‌ جلسة‌ خصوصی‌ کردم‌ و با حضور تمام‌ نمایندگان‌ تا درجه‌ای‌ که‌ سیاست‌ اجازه‌ می‌داد، مختصر اشاراتی‌ به‌موضوع‌ کرده‌، به‌همه‌ تذکر دادم‌ که‌ بعد از این‌ عملاً به‌رفع‌ شر خزعل‌ و خزعلیان‌ اقدام‌ خواهم‌ نمود. مذاکرات‌ من‌ اکثریت‌ مجلس‌ و طرفداران‌ مرا متأثر ساخت‌ ولی‌ از سیمای‌ نمایندگان‌ اقلیت‌ و بعضی‌ از مذبذبین‌ پیدا بود که‌ کار را گذشته‌ پنداشته‌ و با اطمینانی‌ که‌ از منابع‌ معلومه‌ گرفته‌اند مذاکرات‌ مرا فرع‌ رسوم‌ جاریه‌ می‌شمارند.

   در این‌ مدت‌ اخبار بیشمار از بین‌النهرین‌ و خوزستان‌ می‌رسید. جراید بغداد و سوریه‌ و مصر التهابی‌ داشتند و بعد از گرفتن‌ وجوه‌ گزاف‌ از عمّال‌ شیخ‌ «افق‌ سیادت‌ خزعلیان‌ را از طلوع ‌آفتاب شیخ‌ خزعل‌خان‌ روشن‌ دیده‌ بر امارت‌ مستقل‌ او سلام‌ می‌دادند و از تجزیة‌ خوزستان‌ از ایران‌ و الحاق‌ آن‌ به‌امارات‌ عربی‌ اظهار شادمانی‌ می‌کردند.»

   از جمله‌ ترجمه‌ چند فقره‌ اخبار را عیناً در این‌ مقدمه‌ درج‌ می‌کنم‌:

 ‌

ترجمه‌ از روزنامه‌ العراق‌ بغداد

شمارة‌ ۱۳۲۴ مورخه‌ ۱۴ صفر ۱۳۴۳

 ‌

شاه‌ و شیخ‌ خزعل‌

   «شنیدیم‌ که‌ در این‌ اواخر شیخ‌ خزعل‌ با شاه‌ طرف‌ مذاکره‌ شده‌ به‌قصد اینکه‌ او را مراجعت‌ بدهد و بالاخره‌ مبلغ‌ گزافی‌ برای‌ او فرستاده‌ که‌ بتواند از برای‌ پیشرفت‌ مقاصد خود دسایس‌ لازمه‌ را به‌عمل‌ آورد».

ضمیمه‌ ۴۸۶ بصره‌ (مخبر شما)

 ‌

ترجمه‌ از رستا منطبعة‌ تهران‌

مورخة‌ ۲۲ سپتامبر ۱۹۲۴

 ‌

وساطت‌ قونسول‌ انگلیس‌

   «به‌موجب‌ اخبار واصله‌ (پریدکس‌) قونسول‌ انگلیس‌ در بوشهر که‌ گویا مأمور وساطت‌ بین‌ شیخ‌ خزعل‌ و دولت‌ ایران‌ میباشد به‌مقر شیخ‌ خزعل‌ وارد شد، معهذا در محافل‌سیاسی‌ اعزام‌ قوای‌ نظامی‌ حکومت‌ مرکزی‌ به‌خوزستان‌ را مسلم‌ و ضروری‌ می‌دانند. می‌گویند که‌ از سرحد جنوب‌ برای‌ شیخ‌ خزعل‌ متصل‌ بارهای‌ اسلحه‌ وارد می‌شود.»

 ‌

ترجمه‌ از بی‌ سیم‌ مسکو

۲۸ سپتامبر

 ‌

تقاضای‌ فتوی‌

   «از اهواز خبر می‌دهند که‌ شیخ‌ خزعل‌، ملا عبداللطیف‌ را نزد علمای‌ کربلا اعزام‌، و فتوای‌ قیام‌ بر علیه‌ حکومت‌ سردارسپه‌ را تقاضا نموده‌، ضمناً خان‌بهادر را با تحف‌گرانبها نزد شاه‌، به‌اروپا گسیل‌ داشته‌ است‌.»

ترجمه‌ از جریده‌ بغداد

مورخه‌ ۳ عقرب‌ نمرة‌ ۱۲۳۹۲

 ‌

سیاست‌ عمومی‌ آتیة‌ محمّره‌

   «شیخ‌ منتهای‌ سعی‌ و کوشش‌ خود را در تهیه‌ قشون‌ معتنابهی‌ صرف‌ و آنها را به‌اسلوب ‌جدید، مسلح‌ نموده‌، همانطوریکه‌ در نظام‌ دول‌ متمدنه‌ امروز معمول‌ و متداول‌ است‌، و بنابراین‌ اشخاص‌ عارف‌ تصور نمی‌کنند که‌ اگر خدای‌ نخواسته‌ بین‌ او و حکومت‌ ایران‌ یک‌ خصومت‌ جدی‌ پیدا شود، مقام‌ امارت‌ او متزلزل‌ شود، زیرا ما معتقدیم‌ که‌ معظم‌له‌ از چندی به‌این‌ طرف‌ پایة‌ امارت‌ خود را بلند گرفته‌ و به‌امور راجعه‌ به‌آن‌، رونقی‌ داده‌ و وسایل‌ امنیت‌ و آسایش‌ را در داخله‌ منطقة‌ خود کاملاً برقرار نموده‌ است‌ و به‌این‌ جهت‌کارهای‌ آنجا همه‌ مرتب‌ و حالت‌ اقتصادیه‌ آنجا رو به‌ترقی‌ گذارده‌ است‌.»

 ‌

گزارشاتی‌ از مأموران‌ ایرانی‌

   راپرت‌ ذیل‌ نیز یکی‌ از صدها اخباری‌ است‌ که‌ از مأمورین‌ ایران‌ در بین‌النهرین‌ واصل‌می‌گردید:

۱- اسلحه‌ و مهمات‌ از فیلیه‌ و محمّره‌ به‌اهواز پی‌درپی‌ حمل‌ می‌شود.

۲- تمام‌ اتومبیلهای‌ محمّره‌ و اهواز را برای‌ حمل‌ و نقل‌ قشون‌ متوقف‌ نموده‌اند.

۳- قریب‌ سیصد نفر سوار در اهواز به‌حکم‌ شیخ‌ خزعل‌ حاضر شده‌ و تقریباً شهر به‌حالت‌ نظامی‌ است‌.

۴- یک‌ نفر از مأمورین‌ مالیه‌ و یک‌ نفر از اجزای‌ گمرک‌ اهواز را شیخ‌ خزعل‌ تبعید کرده‌.

۵- اداره‌ پست‌ و تلگراف‌ را از اول‌ سنبله‌ تحت‌ سانسور قرار داده‌.

۶- اهالی‌ دهات‌ بصره‌ را هم‌ تجهیز کرده‌ و می‌برند.

۷- تجار و اشخاص‌ وطنخواه‌ را آزار و شکنجه‌ می‌دهند. دهدشتی‌ را که‌ از تجار اهواز است‌ و برای‌ مخابره‌ به‌تلگرفخانه‌ آمده‌، چنان‌ زده‌اند که‌ مجروح‌ و خون‌آلود شده‌ است‌.

۸- حسین‌ آقای‌ سلطان‌ و مأمورین‌ نظمیه‌ و نظامیان‌ مقیم‌ خوزستان‌ را توقیف‌ و در قصر فیلیه‌ حبس‌ کرده‌ است‌.

۹- ویلسن‌ که‌ سابقاً کمیسر عالی‌ انگلیس‌ در بین‌النهرین‌ بوده‌ و منفصل‌ شده‌ مدتی‌ است‌که‌ از طرف‌ کمپانی‌ نفت‌ ریاست‌ نفت‌ ایران‌ را دارا شده‌ و به‌جای‌ تجارت‌، سیاست‌بازی‌ می‌کند خزعل‌ را او دل‌ می‌دهد و برایش‌ نقشه‌ می‌کشد، اخیراً به‌لندن‌ رفته‌ که‌ از مجرای‌ ادارات‌ مربوطه‌، تجزیه‌ خوزستان‌ و امارت‌ شیخ‌ را تأمین‌ کند.

۱۰- شیخ‌ خزعل‌، ویلسن‌ مشارالیه‌ را وکیل‌ و وصی‌ املاک‌ و دارایی خود قرار داده‌ و بی‌امر او، قدمی‌ برنمی‌دارد.

 ‌

نقل‌ از جریده‌ تایمس‌ بصره‌

نمره‌ ۳۵ مورخ‌  اکتبر ۱۹۲۴

 «شاهزاده‌ سالارالدوله‌، عموی‌ شاه‌ ایران‌ روز سوم‌ اکتبر وارد بصره‌، و از آنجا به‌اهواز رفت‌ که‌ جناب‌ شیخ‌ محمّره‌ را ملاقات‌ نماید.»

راجع‌ به‌قوای‌ بختیاری‌ و خزعل‌ نیز راپرتهای‌ مختلف‌ می‌رسید. از جمله‌ این‌ تلگراف‌ که‌ خلاصه‌ حرکات‌ آنهاست‌ ذکر می‌شود:

«همانطوریکه‌ پیش‌ بینی‌ شده‌ بود بختیاریها پس‌ از مطیع‌ کردن‌ جانکی‌ها از طرف‌ شمال‌ و شمال‌ غربی‌، و هواداران‌ خزعل‌ از طرف‌ جنوب‌ و جنوب‌ غربی‌ پیش‌ می‌آیند. قوای‌ بنده‌ در مقابل‌ دو قوه‌ واقع‌ شده‌ لازم‌ است‌ اردوی‌ چهارمحال‌ به‌بختیاریها حمله‌ کند که‌ نتوانند به‌بهبهان‌ آمده‌ و به‌خزعلیان‌ ملحق‌ شوند.»

از زیدون‌ – فرمانده‌ قوای‌ بهبهان‌ – سرتیپ‌ فضل‌الله‌ خان‌

۶ عقرب‌ – نمره‌ ۶۰

 ‌

   این‌ اخبار که‌ چند فقره‌ از آنها را محض‌ نمونه‌ قید کردم‌ در این‌ وقت‌ که‌ تحریکات‌ خارجی‌ و فریادهای‌ مجنونانه‌ اقلیت‌ مجلس‌ مردم‌ را دچار اشتباهات‌ و تهران‌ را به‌هیجان‌ می‌آورد بی‌اندازه‌ مضر بود.

   جـراید مخـالف‌ مـن‌، مبسوطاً ایـن‌ اخبـار را نقـل‌ کـرده‌ و تفسیرات‌ عجیب‌ بـر آنهـا می‌نمودنـد و پیش‌بینی‌های‌ خیلی‌ خوشی‌ می‌کردند.

   لازم‌ بود فوراً از این‌ امر استقبال‌ کنم‌ و چنان‌ مشتی‌ به‌دهان‌ «امیر مستقل‌ خوزستان‌» بکوبم‌ که‌ دندان‌ طمع‌ وکلای‌ خائن‌ و درباریان‌ بیعرضه‌ هوچی‌ و جراید خارجه‌ و داخله‌ منقلع‌ گردد.

   هر چه‌ بیشتر صبر و تحمّل‌ می‌کردم‌، مردم‌ جریتر می‌شدند و تصور ضعف‌ می‌کردند، به‌علاوه‌ دوری‌ از مقدمة‌ قشون‌ خیلی‌ اسباب‌ نگرانی‌ بود. با نواقصی‌ که‌ از حیث‌ نقشه‌ و سایر وسایل‌ نظامی‌ هست‌، از تهران ممکن‌ نبود حرکات‌ قشون‌ بهبهان‌ را کاملاً مراقبت‌ کرد و پیشرفت‌ آنها را تأمین‌ نمود. به‌تلگرافات‌ ناقص‌ هم‌ اعتماد و اکتفا نمی‌توانستم‌ بکنم‌ پس‌ چاره‌ منحصر، حرکت‌ به‌سمت‌ جنوب‌ و نزدیک‌ شدن‌ به‌عرصة‌ جنگ‌ بود.

   متعاقب‌ این‌ امر، اخبار موحشی‌ رسید که‌ مقدار زیادی‌ اسلحه‌ با کشتی‌ به‌خوزستان‌ فرستاده‌ شده‌، اردوهای‌ مجهّزی‌ در آنجا تشکیل‌ یافته‌، عنقریب‌ است‌ که‌ خزعلیان‌ و همراهان‌ آنها از حوالی‌ خوزستان‌ به‌سایر نقاط‌ تجاوز نمایند.

   در مجلس‌ شورای‌ ملی‌ و محافل‌ تهران‌ نیز خبری‌ انعکاس‌ یافت‌ که‌ بختیاریها و قسمتی‌ از خزعلیان‌ به‌بهبهان‌ وارد و به‌اردوی‌ نظامی‌ آنجا حمله‌ برده‌ و آنها را متفرق‌ ساخته‌اند.

   با اینکه‌ این‌ خبر عاری‌ از حقیقت‌ بود، محیط‌ تهران‌ انتظار وصول‌ چنین‌ اخباری‌ را داشت‌، و من‌ مصمم‌ شدم‌ که‌ از تهران‌ به‌طرف‌ اصفهان‌ عزیمت‌ کرده‌ وارد در اجرای‌ نقشه‌ خود شوم‌ و به‌نظایر این‌ انتشارات‌ و توهمات‌ خاتمه‌ دهم‌.

   همان‌ روزی‌ که‌ تصمیم‌ به‌عزیمت‌ گرفته‌ بودم‌ شارژ دافر انگلیس‌ به‌ملاقات‌ من‌ آمد و تلگرافی‌ از قونسول‌ محمّره‌ ارائه‌ داد که‌ او دیگر مأیوس‌ است‌ که‌ بتواند هواداران‌ خزعل‌ را متفرق‌ کرده‌ و یا از معذرت‌ و غیره‌ صحبتی‌ به‌میان‌ آورد.

   بر من‌ ثابت‌ و یقین‌ شد که‌ موافق‌ میل‌ خود امور را ترتیب‌ داده‌ و دیگر مطلقاً نگرانی‌ ندارند. همین‌ اظهار یأس‌ صریح‌ آنها خود دلیل‌ اطمینان‌ به‌پیشرفت‌ مقصود است‌.

   من‌ با خونسردی‌ جواب‌ دادم‌ و عذر او را خواستم‌. به‌مجرد خروج‌ شارژ دافر مزبور، فوراً رئیس‌ ارکان‌ حرب‌ را احضار کرده‌، قصد عزیمت‌ خود را به‌او تذکر داده‌ و در سعی‌ به‌تکمیل‌ قوای‌ خوزستان‌، امر صریح‌ به‌وزارت‌ جنگ‌ صادر نمودم‌. دنبالة‌ مقررات‌ من‌ تا حوالی‌ نصف‌شب‌ طول‌ کشید و مقارن‌ نیمة‌ شب‌ بود، که‌ به‌اجزای‌ شخصی‌ خود متذکر گشتم‌ که‌ فردا ساعت‌ ده‌ مصمم‌ حرکت‌ از تهران‌ باشند.

   البته‌ منظور خود را به‌همراهان‌ سفر نگفتم‌ فقط‌ متذکر شدم‌ که‌ نه‌ روزه‌، سفری‌ برای‌ تغییر آب‌ و هوا به‌اصفهان‌ خواهم‌ کرد و آنها هم‌ با همین‌ قصد و نیّت‌ مصمم‌ به‌مسافرت‌ شدند.

از طهران‌ بپایتخت‌ صفویه‌ و مرکز زندیه‌

‌‌

از طهران‌ بپایتخت‌ صفویه‌ و مرکز زندیه‌

 ‌

ملتزمین‌ عبارت‌ بودند از:

فرج‌الله‌ خان‌ بهرامی‌ رئیس‌ کابینه‌ وزارت‌ جنگ‌.

خدایارخان‌ امیر لشکر.

علی‌ آقاخان‌ نقدی‌ رئیس‌ اداره‌ امنیه‌.

سرتیپ‌ عبدالرضاخان‌.

جان‌ محمدخان‌ رئیس‌ تیپ‌ عراق‌.

و یکی‌ دو نفر صاحبمنصب‌ ارکان‌ حرب‌، به‌ضمیمة‌ اسکورت‌ شخصی‌ و اسکورت‌ عشایری‌.

 ‌

چهارشنبه‌۱۳ عقرب‌ ۱۳۰۳

   ساعت‌ ده‌ صبح‌ از عموم‌ اشخاصی‌ که‌ به‌منزل‌ شخصی‌ برای‌ دیدن‌ من‌ آمده‌ بودند، خداحافظی‌ کرده‌ و از منزل‌ با اتومبیل‌ عزیمت‌ کردم‌. هیأت‌ وزراء و جمعی‌ از وکلا و حکومت‌ نظامی‌ تهران‌ و عده‌ای‌ از صاحبمنصبان‌ نیز برای‌ مشایعت‌ من‌ آمده‌ بودند. نزدیک‌ خط‌ زنجیرحضرت‌ زنجیر حضرت‌ عبدالعظیم‌ آنها را مرخص‌ نمودم‌ و به‌یاری‌ خدا برعزم‌ و ارادة‌ آهنین‌ خود تکیه‌ کرده‌، راه‌ جنوب‌ را پیش‌ گرفتم‌.

   در «حسن‌ آباد»، شش‌ فرسخی‌ تهران‌ به‌خاطرم‌ رسید که‌ همراهان‌ من‌ به‌خصوص‌ آنها که‌ صفحات‌ جنوب‌ را ندیده‌ و از درازی‌ راه‌ و سختی‌ و مشکلات‌ طی‌ طریق‌ بی‌ اطلاع‌اند اگر بدانند که‌ باید چه‌ راه‌ ناهموار صعبی‌ را طی‌ کنند، و چه‌ اندازه‌ مسافت‌ بپیمایند، از عظمت‌ این‌ تصمیم‌ تعجب‌ خواهند کرد. مخصوصاً چون‌ بعضی‌ از ایشان‌ سالخورده‌ و به‌تصوّر خود دنیا دیده‌اند، وقتی‌ این‌ اقدام‌ مرا با اعمال‌ سایر رئیس‌الوزراها و رجال‌ عهد قاجاریه‌ و سلاطین‌ بی‌کفایت‌ آن‌ سلسله‌ مقایسه‌ کنند، امر تازه‌ای‌ پیش‌ چشم‌ خود جلوه‌گر خواهند یافت‌.

  حقیقتاً اگر من‌ هم‌ دچار ضعف‌ نفس‌ بودم‌ و از مشکلات‌ کار و سنگینی‌ بار مسؤولیّت‌ بیم‌ و هراسی‌ داشتم‌، باید همانطور که‌ پادشاهان‌ عیّاش‌ قاجاریه‌، سرمشق‌ داده‌ و مردم‌ نیز عادت‌ کرده‌اند، در این‌ اوان‌ زمستان‌ و موقع‌ سخت‌ از جای‌ خود حرکتی‌ نکنم‌ و استراحت‌ و فراغت ‌حضر را بر زحمت‌ و مشقت‌ سفر ترجیح‌ دهم‌.

   امری‌ که‌ بیش‌ از هر چیز در این‌ موقع‌ باریک‌ عزم‌ مرا در حرکت‌ قوت‌ می‌دهد و قدم‌ به‌قدم‌ برسرعت‌ من‌ می‌افزاید، همانا عشق‌ سرشار خدمت‌ به‌مملکت‌ و هموطنان‌ عزیز است‌ که‌ همه‌وقت‌ خاطر مرا اسیر خود می‌دارد.

    مثل‌ اینست‌ که‌ در طبیعت‌ من‌ دشمنی‌ غریبی‌ بر ضد ناامنی‌ ایجاد گردیده‌ و من‌ برای‌ قلع‌ وقمع‌ اختلال‌ کنندگان‌ و سرکشان‌ خلق‌ شده‌ام‌. زیرا که‌ بر من‌ مسلم‌ شده‌ که‌ اساس‌ هر اصلاح‌ و اقدامی‌ در این‌ مملکت‌ علی‌العجاله‌ بسط‌ دامنه‌ امنیت‌ و آرامش‌ است‌. مادام‌ که‌ مردم‌ فراغت‌ نداشته‌ و از نعمت‌ امن‌ و راحت‌ برخوردار نباشند، مجال‌ آنکه‌ به‌خود آیند و احتیاجات‌ زندگانی‌خویش‌ را درک‌ کنند و در صدد چاره‌جویی‌ برآیند نخواهند داشت‌.

   در حال‌ حاضر خادم‌ترین‌ مردم‌ نسبت‌ به‌ایران‌ و قوم‌ ایرانی‌ کسی‌ است‌ که‌ به‌عمر ناامنی ‌شومی‌ که‌ در این‌ یک‌ قرن‌ و نیم‌ استیلای‌ قاجاریه‌ همه‌ چیز ایران‌ را ضعیف‌ و سست‌ و بی‌اعتبار کرده‌، خاتمه‌ دهد و اگر با حرام‌ کردن‌ خواب‌ و خوراک‌ و تنعّم‌ و راحت‌ هم‌ باشد، بکوشد تا سر این‌ مملکت‌ ستمدیده‌ را بر بالین‌ استراحت‌ نهد.

   کسی‌ که‌ با نظر دقّت‌ تاریخ‌ سلطنت‌ سلسلة‌ قاجاریه‌ را مطالعه‌ کند و اوضاع‌ ایران‌ را در آن ‌عصر و زمان‌ با غور و تعمق‌ از پیش‌ چشم‌ بگذراند، می‌بیند که‌ مردم‌ بدبخت‌ این‌ مملکت‌ در آن‌ دورة‌ تیره‌ چه‌ کشیده‌ و چگونه‌ اعراض‌ و نوامیس‌ ایشان‌ هر روز دستخوش‌ دستبرد فلان‌ ایل‌ یا فلان‌ یاغی‌ سرکش‌ بوده‌ است‌.

   خدا را شکر می‌کنم‌ که‌ هم‌ اکنون‌ که‌ برای‌ سرکوبی‌ یک‌ نفر از همان‌ یاغیان‌ یادگار عهد قاجاریه‌ حرکت‌ می‌کنم‌ نمایندگانی‌ از آن‌ ایلات‌ سرکش‌ را که‌ از ایام‌ صفویه‌ تا این‌ تاریخ‌ هیچ‌ وقت‌ دولت ‌مرکزی‌ بر آنها تسلط‌ نداشته‌، همراه‌ خود دارم‌ و همانها امروز از حامیان‌ و جان‌نثاران‌ مخصوص‌ من‌اند.

   اگر سلاطین‌ قاجاریه‌ به‌جای‌ عیّاشی‌ و تن‌پروری‌ و غلطیدن‌ در بستر ناز و تنعّم‌ برای‌ توسعة‌ امنیت‌ و راحت‌ رعیت‌ شخصاً قدمی‌ برمی‌داشتند و اندک‌ مدتی‌ را تحمل‌ رنج‌ و مشّقت‌ راه‌ می‌کردند، با علاقه‌ ذاتی‌ و سابقة‌ تاریخی‌ که‌ در طبع‌ مردم‌ ایران‌ نسبت‌ به‌اساس‌ سلطنت‌ و شاه‌پرستی‌ هست‌، یک‌ قدم‌ حرکت‌ ایشان‌ هزار قدم‌ یاغیان‌ و سرکشان‌ را عقب‌ می‌نشاند و مردم‌ را متوجه‌ بیداری‌ و هوشیاری‌ پادشاه‌ می‌کرد. در این‌ صورت‌ دیگر نه‌ کسی‌ مملکت‌ را بی‌صاحب‌ می‌شمرد و نه‌ احدی‌ در خود یارای‌ سرکشی‌ و عصیان‌ می‌دید. البته‌ آن‌ وقت‌ مملکت‌ از جهت‌ امنیت‌ سروصورتی‌ به‌خود می‌گرفت‌ و خارجی‌ نیز مجال‌ مداخله‌ و اعمال‌ نفوذ و دست‌ درازی‌ نمی‌یافت‌.

   در موقع‌ جنگهای‌ روس‌ و ایران‌ فتحعلی‌شاه‌ (خاقان‌ مفغور) جرئت‌ و کفایت‌ به‌خرج‌ داده‌ از تهران‌ به‌سلطانیة‌ زنجان‌ عزیمت‌ کرد اما در چه‌ صورت‌؟

   در حالی‌ که‌ زنان‌ حرمسرا و سوگلیهای‌ اندرون‌ را با خود همراه‌ داشت‌ و در چمن‌ سلطانیه‌ با آنها به‌عیش‌ و عشرت‌ روزگار می‌گذراند. همینکه‌ می‌شنید روسها در قفقازیه‌ و آذربایجان‌ یک‌ مرحله‌ پیش‌ می‌آیند او مرحله‌ها با محترمات‌ همراه‌، به‌طرف‌ عمارت‌ نگارستان‌ و کوه‌ سرسرة‌ تهران‌ عقب‌نشینی‌ اختیار می‌کرد!

   ناصرالدین‌شاه‌ نیز هر سال‌ از تهران‌ قدم‌ بیرون‌ می‌گذاشت‌ ولی‌ به‌طرف‌ جاجرود و شهرستانک‌ و ارنگه‌. برای‌ چه‌؟ برای‌ شکار جرگه‌ و انتخاب‌ دختران‌ رعایا جهت‌ همخوابگی‌!

   اگر از مظفرالدین‌شاه‌ سخنی‌ گفته‌ نشود کلام‌ ناقص‌ خواهد بود:

   این‌ مرد ضعیف‌النفس‌ که‌ دوره‌ سلطنت‌ یا ایام‌ رذالت‌بازی‌ او ننگ‌ تاریخ‌ پرافتخار نژاد ایرانی‌ است‌، وقتی‌ که‌ به‌سمت‌ ولیعهدی‌ در تبریز اقامت‌ داشت‌ روزی‌ با یکی‌ از درباریان‌ محرم‌ و جمعی از خواص‌ خلوت‌ به‌عزم‌ گردش‌ بیرون‌ شهر رفت‌. اتفاقاً هوا ابر شد و رعدوبرق‌ فضای‌ آسمان را به‌میدان‌ جنگ‌ مبدل‌ ساخت‌. والاحضرت‌ ولیعهد، یعنی‌ شاهنشاه‌ آینده‌ ایران‌ را وحشت‌ عجیبی‌ دست‌ داد. به‌طوری‌ کار اضطراب‌ و تزلزل‌ او بالا گرفت‌ که‌ ملتزمین‌ رکاب‌ و درباری‌ محرم‌ چاره‌ را به‌آن‌ منحصر دیدند که‌ او را به‌پناه‌ آسیایی‌ که‌ در آن‌ حوالی‌ بود ببرند، و ولیعهد به‌درباری‌ مزبور که‌ خود را سید اوجاق‌ صحیح‌النسب‌ نیز معرفی‌ می‌کرد متوسل‌شد.

   والاحضرت‌ دست‌ به‌دامان‌ سید درباری‌ شده‌ با عجز و الحاحی‌ تمام‌ از او می‌خواست‌ که ‌جریان‌ کارخانه‌ قضاوقدر را تغییر داده‌، رعدوبرق‌ را موقوف‌ و آسمان‌ را صاف‌ و ساده‌ کند. سید شیاد که‌ موقعی‌ مناسب‌ به‌دست‌ آورده‌ بود و دست‌ سفیه‌ قابل‌ استفاده‌ای‌ را به‌دامان‌ خود آویخته‌ می‌دید، به‌التماس‌ او وقعی‌ نمی‌گذاشت‌ و پیوسته‌ دست‌ به‌سوی‌ آسمان‌ برمی‌داشت‌ و از خدا هولناکی‌ و شدت‌ رعدوبرق‌ را درخواست‌ می‌کرد، از او عجز و التماس‌ و از درباری ‌خلافکاری‌ و نافرمانی‌، عاقبت‌ رو به‌درباری‌ کرده‌ علت‌ مخالفت‌ را پرسید. درباری‌ گفت:

  آخر فرزندی‌ می‌خواهد عروسی‌ کند و برای‌ مخارج‌ زناشویی‌ معطل‌ است‌.

   والاحضرت‌ کاغذ سفید را صحه‌ کرده‌ به‌درباری‌ داد تا در شهر هر مبلغ‌ که‌ می‌خواهد، در آن‌ سفید مهر بنویسد و وی‌ را فی‌الحال‌ از وحشت‌ نجات‌ بخشد. سید نیز دست‌ انابت‌ به‌درگاه‌ باری‌تعالی‌ برداشت‌ و از آنجا که‌ گفته‌اند همیشه‌ بعد از طوفان‌ هوا صاف‌ است‌، آسمان‌ تیره‌ نیز روشن‌ گشت‌ و سید بیچاره‌ را روسیاهی‌ حاصل‌ نگردید.

   محمدعلی‌میرزا بهترین‌ جانشین‌ شاه‌سلطان‌ حسین‌، در موقع‌ هجوم‌ مجاهدین‌ به‌تهران‌ برای‌ هلاکت‌ ایشان‌، زنان‌ حرم‌ را به‌خواندن‌ اوراد و اذکار به‌گلوله‌های‌ خمیر و دادن‌ به‌مرغها وا‌‌ می‌داشت‌، و بهتر از این‌، تاکتیکی‌ در مغز تهی‌ خود فراهم‌ نمی‌دید.

   مسافرتهای‌ متوالیة‌ شاه‌ حالیه‌ و وضع‌ رفتار او در خارجه‌، از شدت‌ وضوح‌، احتیاجی‌ به‌یادآوری‌ ندارد و اصلاً مقصود من‌ هم‌ توجه‌ به‌اینگونه‌ امور نیست‌. ولی‌ سیر کلام‌ هر جا که‌ مقصود، تجسس‌ علت‌ خرابی‌ ایران‌ کنونی‌ باشد، شخص‌ را به‌این‌ سرمنزل‌ می‌کشاند و مسبب‌ و مسؤولی‌ برای‌ آن‌ جز قاجاریه‌ نشان‌ نمی‌دهد.

خاطره‌ای‌ در «حسن‌آباد»

‌‌

خاطره‌ای‌ در «حسن‌آباد»

 ‌

  ناهار در «حسن‌آباد» صرف‌ و یک‌ ساعتی‌ بعدازظهر به‌عزم‌ قم‌ حرکت‌ کردیم‌.

   در اینجا اتفاقاً حالت‌ یکی‌ از نمایندگان‌ مجلس‌ شورا به‌خاطرم‌ گذشت‌ که‌ سه‌ سال‌ پیش‌، قبل ‌از زمامداری‌ من‌، با عیال‌ و بستگان‌ خود از اصفهان‌ به‌طرف‌ تهران‌ می‌آمد و در پشت‌ دروازه‌ پایتخت‌، جان‌ و ناموس‌ او مورد دستبرد دزدان‌ و غارتگران‌ قرار گرفت‌. بعد از اطلاع‌ به‌فوریت‌ در استرداد مال‌ و کسان او سعی‌ نمودم‌ و دزدها را مصلوب‌ کردم‌ و اموال‌ آنها را گرفته‌ مسترد داشتم‌. در مقابل‌ از او چه‌ دیدم‌؟ در مجلس‌ بعد، وقتی‌ که‌ جمعی‌ قلیل‌ از نمایندگان‌ با من‌ از در مخالفت‌ درآمدند، او هم‌ در صف‌ ایشان‌ قرار گرفت‌ و خدمات‌ مرا در حفظ‌ جان‌ و ناموس‌ خود به‌کلی‌ فراموش‌ کرد.

   از «کوشک‌ نصرت‌» تا «منظریه‌»، جاده‌، که‌ بی‌شباهت‌ به‌خیابان‌ مستقیمی‌ نیست‌ از کنار دریاچه حالیه‌ عبور می‌کند و این‌ راهی‌ است‌ که‌ در ۱۳۰۱ قمری‌ ساخته‌ شده‌ و قهوه‌خانه‌ «باقرآباد» در کنار آن‌ قرار دارد.

   چهار ساعت‌ بعدازظهر به‌«منظریه‌» رسیدم‌. علت‌ اینکه‌ اینجا را به‌منظریه‌ موسوم‌ کرده‌اند این‌است‌ که‌ از آنجا می‌توان‌ گنبد طلای‌ حضرت‌ معصومه‌ (ع‌) را دید.

   چون‌ «منظریه‌» نقطه‌ مرتفع‌ مصفایی‌ است‌، چای‌ را در آنجا صرف‌ کردم‌ بعد بلافاصله‌ عازم‌ قم‌ شدم‌. مقارن‌ غروب‌ به‌قم‌ وارد شدم‌. لدی‌الورود به‌زیارت‌ آستانه‌ مطهره‌ شتافتم‌. بعد به ‌سردار رفعت امر دادم‌ برود از طرف‌ من‌ از آقای‌ شیخ‌عبدالکریم‌ یزدی‌ احوالپرسی‌ نماید.

حرکت‌ از قم‌

‌‌

حرکت‌ از قم‌

 ‌

پنجشنبه‌۱۴ عقرب‌

   پس‌ از تجدید زیارت‌، از راه‌ «نیزار» به‌طرف‌ اصفهان‌ حرکت‌ کردم‌. قسمتی‌ از این‌ راه‌ جدیدالاحداث‌ که‌ قابل‌ سیر اتومبیل‌ است‌ و برخلاف‌ راه‌ قدیم‌ از شهر کاشان‌ نمی‌گذرد، از کنار رودخانه‌ قم‌ یعنی‌ از قسمتی‌ عبور می‌کند که‌ به‌همین‌ اسم‌ «کنار رودخانه‌» موسوم‌ است‌ و چون‌ در پنج‌فرسخی‌ جنوب‌ قم‌ از کنار دهکده‌ «نیزار» می‌گذرد آن‌ را راه‌ «نیزار» هم‌ می‌گویند.

   اول‌ شب‌ به‌میمه‌ رسیدم‌. در اینجا سردار اسعد وزیر پست‌وتلگراف‌ و امیر اقتدار وزیر داخله‌ که‌ از چندی‌ قبل‌ آنها را برای‌ تصفیه‌ امر بختیاری‌ به‌اصفهان‌ فرستاده‌ بودم‌ به‌اتفاق‌ غلامرضاخان‌ حاکم‌ اصفهان‌ و صارم‌الدوله‌ و محمودخان‌ آیرم‌ امیرلشگر جنوب‌ و چند نفر از صاحبمنصبان‌ که‌ به‌استقبال‌ آمده‌ بودند به‌ما رسیدند. شب‌ را به‌واسطه‌ سردرد شدید و نخوابیدن‌ شب‌ قبل‌ در قم‌ تصمیم‌ گرفتم‌ همینجا بمانم‌.

 ‌

جمعه‌ ۱۵ عقرب‌

   ساعت‌ هشت‌ از میمه‌ حرکت‌ کردم‌ و کمی‌ بعد به‌آبادی‌ «ونداده‌» که‌ چشمه‌ آب‌ درخشانی‌ پر از ماهی‌ دارد و در کنار جاده‌ اتفاق‌ افتاده‌ رسیدم‌. از این‌ جا به‌بعد تا اول‌ خاک‌ اصفهان‌ آبادی‌ معتبری‌ نیست‌.

   بعد از عبور از گردنة‌ کوچکی‌ جلگة‌ تاریخی‌ هموار مورچه‌خوار که‌ ابتدای‌ خاک‌ اصفهان‌ است‌، پیش‌ می‌آید از این‌ جلگه‌ به‌بعد دیگر باید با وضع‌ لباس‌ و معیشت‌ و لهجه‌ اصفهانی‌ آشنا شد و در هر قدم‌ با زارعین‌ و مردمان‌ زحمتکش‌ این‌ ولایت‌ که‌ از جمله‌ کارکن‌ترین‌ مردم‌ ایران‌اند تصادف‌ کرد.

   ورود به‌جلگة‌ مورچه‌خوار بی‌اختیار نظرم‌ را به‌وقایع‌ ۲۰۱ سال‌ قبل‌ (وقایع‌ سال‌ ۱۱۴۲هجری‌) معطوف‌ ساخت‌. مثل‌ آنکه‌ این‌ موقع‌ افاغنه‌ و همراهان‌ اشرف‌ را می‌بینم‌، که‌ در قسمت‌جنوبی‌ جلگه‌ با عجله‌ و تزلزل‌ در حال‌ فرار، خیال‌ دفاع‌ دارند و قشون‌ ایرانی‌ قزلباش‌ به‌سرکردگی‌ سردار رشید خود نادر از جانب‌ شمال‌ شرقی‌ جلگه‌ از راه‌ نطنز با شتاب‌ بسیار رسیده‌، سیل‌وار از بالای‌ گردنه‌ به‌اراضی هموار سرازیر می‌شوند و هلاکت‌ و هزیمت‌ را بر سرمشتی‌ افغان‌ که‌ بر مرکب‌ فرار سوارند می‌ریزند. تصمیم‌ گرفتم‌ ناهار را در همین‌ آبادی‌ صرف‌ کنم‌ و صفحه‌ای‌ از صفحات‌ تاریخ‌ پرافتخار وطن‌ عزیز خود را از جلو نظر بگذرانم‌ و اندکی‌ با یاد گذشته‌ خاطر را گشایشی‌ فراهم‌ کنم‌.

   راستی‌ که‌ تاریخ‌ درس‌ عبرت‌ عجیبی‌ است‌. غالب‌ وقایع‌ آن‌ تکرار می‌شود. به‌همین‌ جهت‌ از مطالعه و دقّت‌ وقایع‌ گذشته‌ می‌توان‌ پاره‌ای‌ از اتفاقات‌ آینده‌ را پیشگویی‌ کرد.

   سرنوشت‌ ایران‌ بی‌شباهت‌ به‌سرگذشت‌ سمندر، آن‌ مرغ‌ افسانه‌ای‌ قدما نیست‌ که‌ می‌گفتند هرروز مقارن‌ غروب‌ بالهای‌ خود را برهم‌ می‌زند و از آن‌ تولید شعلة‌ آتشی‌ کرده‌ خود را می‌سوزد و به‌خاکستر تبدیل‌ می‌شود، سپس‌ صبح‌ باز از میان‌ آن‌ توده‌ خاکستر تازه‌ و شاداب‌ و جوان‌ و بانشاط‌ برمی‌خیزد و به‌ادامه‌ حیات‌ مشغول‌ می‌شود.

   تاریخ‌ ایران‌ این‌ داستان‌ را چندین ‌بار تکرار کرده‌ و به‌وضع‌ غریبی‌ نظر و توجه‌ مطلعین‌ را به‌خود معطوف‌ ساخته‌ است‌.

   مردم‌ ایران‌ چنانکه‌ تاریخ‌ عریض‌ و طویل‌ ایشان‌ می‌فهماند، به‌وضع‌ حکومت‌ مقتدرانة‌ عادلانه‌، از هر نوع‌ حکومت‌ دیگر بیشتر علاقه‌ دارند و یقین‌ است‌ که‌ تا این‌ مردم‌ در سایه‌ بسط ‌تعلیمات‌ و معارف‌ و تعمیم‌ ورزش‌ و تربیت‌ استقلالی‌، صاحب‌ حس‌ اعتماد به‌نفس‌ نشوند، هیچ‌ طرز حکومتی‌ غیر از این‌ طرز هم‌ نمی‌تواند آنها را به‌سر منزل‌ سعادت‌ برساند و به‌مصلحت‌ آنها ختم‌ شود.

   به‌همین‌ علت‌ اگر در جریان‌ تاریخ‌ گذشتة‌ ایشان‌ دقّت‌ کنید، می‌بینید ایرانی‌ هر وقت‌ رأس‌ و رئیسی‌ قادر و توانا یا سرداری‌ مصلحت ‌شناس‌ و صاحب‌ عزم‌ داشته‌، در تحت‌ اراده‌ و اوامر و در سایه تشویقات‌ او به‌اعمال‌ عظیمی‌ مبادرت‌ جسته‌، و یادگارهای‌ بزرگ‌ و آثار سترگ‌ از خود به‌جا گذاشته‌ و در خلاف‌ این‌ صورت‌ به‌گودال‌ پستی‌ و انحطاط‌ فرو شده‌ است‌.

   واقعه‌ ظهور نادر بهترین‌ شاهد این‌ مدّعا است‌. ده‌ سال‌ قبل‌ از ظهور او مردم‌ ایران‌ که‌ محکوم‌ سبکسری‌ تهی‌ مغزی‌، مثل‌ شاه‌سلطان‌ حسین‌ و درباریان‌ سفیه‌ او بودند به‌قدری‌ دچار ضعف‌ و ناتوانی‌ شده‌ و به‌حدی‌ فاقد شرایط‌ حیات‌ و قدرت‌ بوده‌، که‌ ده‌ نفر ده‌ نفر آنها را یک‌ نفر افغانی‌ به‌طنابی‌ می‌بست‌ و سر می‌برید و از کسی‌ جنبشی‌ بروز نمی‌کرد. ظهور نادر، همین‌ مردم‌ مرده‌دل‌ ناتوان‌ را، یکمرتبه‌ چنان‌ توانا و قادر کرد که‌ در زیر پرچم‌ اقتدار او مملکت‌ تاریخی‌ هند را به‌یک‌ یورش‌ مردانه‌ گرفتند و آنهمه‌ جواهر و افتخارات‌ را به‌ایران‌ آوردند.

    مثل‌ این‌ است‌ که‌ ایران‌ هر وقت‌ در سایة‌ بی‌کفایتی‌ سلاطین‌ عیاش‌ و نالایق‌ خود به‌حضیض‌ مذلت‌ می‌افتد و به‌سرحد ناتوانی‌ و لب‌ پرتگاه‌ زوال‌ می‌رسد، دست‌ قدرت‌ از آستین‌ غیب‌، فرزندی‌ از تواناترین‌ فرزندان‌ او را به‌عرصة‌ ظهور می‌رساند و وظیفة‌ سنگین‌ نجات‌ مملکت‌ و ملت‌ را بر دوش‌ هوش‌ و کفایت‌ او می‌گذارد تا ننگ‌ این‌ مذلت‌ را از رخسارة‌ مادر محبوب‌ وطن‌ بزداید و بار دیگر او را به‌جامة‌ افتخار و زیور جلال‌ ملّبس‌ و مجلّل‌ سازد.

   قریب‌ یکصدوپنجاه‌ سال‌ است‌ که‌ مملکت‌ ما دچار ضعف‌ و ناتوانی‌ و ناامنی‌ شده‌ و می‌توان‌ گفت‌ بعد از فوت‌ کریم‌خان‌ زند و استیلای‌ قاجاریه‌ روز راحت‌ و آرامی‌ به‌خود ندیده‌ است‌.

   قاجاریه‌ به‌جای‌ بسط‌ دامنة‌ عـدالت‌ و آبادی‌ مملکت‌، اوقات‌ خود را فقط‌ صرف‌ خوشگذرانی‌ یا کشتار

مردم‌ کرده‌، و ایامی‌ را هم‌ به‌غافل‌ کردن‌ رعایا گذرانده‌اند.

   از میان‌ ایشان‌، فقط‌ آغامحمدخان‌ توانسته‌ است‌ قلیل‌ مدتی‌ ایران‌ را آرام‌ نگاهدارد و مردم‌ را ساکت‌ کند. اما به‌چه‌ وضع‌؟

   یک‌ نفر مسافر اروپایی‌ خوب‌ این‌ قضیه‌ را تشریح‌ می‌کند و می‌گوید:

   «آرامشی‌ که‌ آغامحمدخان‌ بر ایران‌ تحمیل‌ کرد، از نوع‌ همان‌ آرامشهایی‌ است‌ که‌ درقبرستان‌ وجود دارد. یعنی‌ او به‌قدری‌ مردم‌ این‌ مملکت‌ را کشت‌، که‌ دیگر کسی‌ باقی‌ نماند تا سروصدایی‌ داشته‌ باشد و به‌عرض‌ وجود بپردازد.»

   در مدت‌ این‌ صدوپنجاه‌ سال‌ ناامنی‌ و خرابی‌ و ذلت‌، گاهی‌ به‌خصوص‌ این‌ اواخر، مردمان‌ مصلح‌ و متفکری‌ پیدا شده‌اند که‌ به‌فکر اصلاح‌ حال‌ ملک‌ و ملت‌ افتاده‌ و راههایی‌ هم‌ پیش‌خود اندیشیده‌اند و از آن‌ جمله‌ یکی‌ سیدجمال‌الدین‌ اسدآبادی‌ همدانی‌ است‌ که‌ بزرگترین‌ دانشمند دورة‌ اخیر ایران‌ است‌. او که‌ پیوسته‌ از ظلم‌ و آزار قاجاریه‌ دربه‌در و در اذیت‌ و عذاب‌ بوده‌ و ناصرالدین‌شاه‌ زشتترین‌ رفتارها را نسبت‌ به‌او مرتکب‌ شده‌ می‌گوید:

   «اصلاح‌ حال‌ مردم‌ مشرق‌زمین‌ فقط‌ به‌دست‌ یک‌ نفر مقتدر عادل‌ میسر خواهد شد.»

   تاریخ‌ نیز همین‌ نظر را تأیید می‌کند. و من‌ نیز با این‌ عقیده‌ که‌ هزار شاهد و دلیل‌ عقلی‌ و تاریخی‌ با خود همراه‌ دارد، موافقم‌. تا بتوان‌ در سایة‌ اقتدار، به‌توسعة‌ معارف‌ و تعلیمات‌، که‌ یگانه‌ نجات‌ دهنده‌ جامعه‌ها و رشد دهندة‌ اقوام‌ است‌ پرداخت‌ و به‌این‌ طریق‌ مردم‌ را به‌حدود وظایف‌ و سعادت‌ حقیقی‌ خود آشنا نمود.

   اینجا دیگر این‌ سوآل‌ قطعاً به‌خاطر خطور می‌کند که‌ آیا موقع‌ آن‌ نرسیده‌ است‌ که‌ دست‌ قدرت‌، روز عمر بدبختی‌ یکصدوپنجاه‌سالة‌ ایران‌ را به‌آخر برساند، و برای‌ ختم‌ این‌ دوره‌ بی‌تکلیفی و سرشکستگی‌ و کشیدن‌ انتقام‌ قدمهای‌ بلندی‌ بردارد؟

حرکت‌ از مورچه‌خوار

‌‌

حرکت‌ از مورچه‌خوار

 ‌

  بعد از عبور از مورچه‌خوار به‌کاروانسرای‌ مستحکم‌ مادر شاه‌ رسیدم‌ که‌ به‌قول‌  مشهور از بناهای‌ مادر شاه‌عباس‌ کبیر است‌.

   مقارن‌ غروب‌ به‌جلگه‌ «برخوار» و حومة‌ شهر تاریخی‌ اصفهان‌ یعنی‌ پایتخت‌ باشکوه‌ صفویه‌ و مشهورترین‌ بلاد ایران‌ رسیدم‌.

ورود به‌اصفهان‌

‌‌

ورود به‌اصفهان‌

 ‌

   کم‌ کم‌ سواد شهر اصفهان‌ که‌ در میان‌ گردوغبار نمایان‌ بود، ظاهر شد و اول نشانه‌ای‌ که‌ از آن‌شهر به‌نظر رسید گنبد و منارهای‌ مسجدشاه‌ بود.

   از یک‌فرسخی‌ شهر به‌بعد چادرهایی که عامة طبقات اهالی اصفهان برای استقبال و پذیرایی‌ من‌ برپا داشته‌ بودند نمودار گردید. همه‌ جا مردم‌ با وجد و مسرت‌ فوق‌العاده‌، رسیدن‌ مرا تلقی‌ می‌کردند. برای‌ اظهار قدردانی‌ از احساسات‌ آنها پیاده‌ شدم‌. از طرف‌ وجوه‌ و رؤسای‌ ایشان‌، نطقها وخطابه‌های‌ متعدد راجع‌ به‌خدمات‌ من‌ در اعادة‌ امنیت‌ و دفع ‌سرکشان‌ و توسعه‌ و تکمیل‌ قشون‌ ایراد شد، به‌هر کدام‌ جواب‌ مناسبی‌ داده‌ و در میان‌ هلهله‌ و شادی اهالی‌ که‌ حالت‌ سرور و شادمانی‌ طبیعی‌ از چهره‌ آنها نمایان‌ و از زیر طاقهای‌ نصرت‌ که‌ تهیه‌ شده‌ بود، وارد شهر گردیدم‌ و یکسره‌ به‌عمارت‌ چهل‌ستون‌ رفتم‌.

اخبار تهران‌

‌‌

اخبار تهران‌

 ‌

   روز ورود به‌اصفهان‌ به‌تلگرافخانه‌ برای‌ مخابرات‌ حضوری‌ با تهران‌ رفتم‌. این‌ مخابرة‌ حضوری‌ بر حسب‌ تقاضای‌ خود هیأت‌ وزرا بود که‌ می‌خواستند در رؤس‌ مطالب‌ با من‌ مذاکره‌ نمایند. تلگراف‌ ذیل‌ بدواً از وزیر خارجه‌ رسید و جواب‌ داده‌ شد:

 ‌

   «امروز سه‌ ساعت‌ بعد از حرکت‌ حضرت‌ اشرف‌، شارژ دافر انگلیس‌ به‌وزارت‌ خارجه‌ آمده‌، اظهار تاسف‌ از مسافرت‌ ناگهانی‌ نموده‌، می‌گفت‌: در مذاکراتی‌ که‌ دیروز شده‌ تقاضا نموده‌ بودیم‌ که‌ مقرر شده‌، قشون‌ دولتی‌ از زیدون‌ به‌سمت‌ محمّره‌ پیش‌ نرفته‌، تا سه‌ روز دیگر سر پرسی‌ لرن‌ وارد بغداد شده‌، شاید ملاقاتی‌ با شیخ‌ محمّره‌ نموده‌ این‌ قضایا به‌نحو خوشی‌ مطابق‌ میل‌ دولت‌ خاتمه‌ یابد. پس‌ از مراجعت‌ به‌سفارت‌، تلگرافی‌ رسیده‌ بود که‌ سر پرسی‌ لرن‌ برای‌ هشت‌ روز دیگر وارد بغداد می‌شود، و خیال‌ داشتیم‌ که‌ در ملاقات‌ امروز چهارشنبه‌ متذکر شویم‌ که‌ تا هشت‌ روز دیگر امر به‌توقف‌ قشون‌ بفرمایند و امروز دفعة‌ شنیدیم‌ تصمیم‌ مسافرت‌ نموده‌، حرکت‌ فرموده‌اند. این‌ است‌ تقاضای‌ خودمان‌ را در تعقیب‌ مذاکرات‌ شفاهی‌ که‌ با خودشان‌ نموده‌ایم‌ تجدید نموده‌، خواهش ‌می‌کنیم‌ که‌ متجاوز از دو ماه‌ در این‌ قضیه‌ صبر فرموده‌اند، حالا هم‌ این‌ هشت‌ روز را تأمل‌ فرمایند تا سر پرسی‌ لرن‌ وارد بغداد شود. امیدواریم‌ اقداماتی‌ بنماییم‌ که‌ خاطرحضرت‌ اشرف‌ از این‌ نگرانی‌ راحت‌ شود و دیگر محتاج‌ به‌اعزام‌ قوا و عملیاتی‌ نشوند. همین‌ قسم‌ هم‌ به‌قونسول‌ خودمان‌ در اصفهان‌ تلگراف‌ خواهیم‌ کرد، که‌ به‌اطلاع‌ حضرت‌ اشرف‌ برسانند. مقصود اصلی‌ آنها که‌ در مذاکرات‌ تکرار می‌نمودند، فقط‌ این‌ است‌ که‌ قشون‌ از زیدون‌، جلوتر نرود تا سرپرسی‌ لرن‌ وارد بغداد شود. بنده‌ در ضمن‌ مذاکره‌ تمام‌ نظریات‌ حضرت‌ اشرف‌ را خاطر نشان‌ نموده‌ و تذکر داده‌ام‌ که‌ در نتیجة‌ این‌ اغفال‌ که‌ نظر به‌وعده‌های‌ مصلحانة‌ سفارت‌ که‌ برای‌ دولت‌ در مدت‌ دو ماه‌ حاصل‌ شده‌، این‌ است‌ که‌ شیخ‌ موفق‌ به‌جمع‌آوری‌ اسلحه‌ و وارد کردن‌ مهمات‌ و سایر لوازم‌ دفاعیه‌ شده‌ است‌. افکار عامّه‌ را چگونه‌ می‌توان‌ به‌این‌ اظهارات‌ تسکین‌ داد که‌ متوالیاً شنیده‌ می‌شود شیخ‌ اسلحه‌ و مونیسیون‌ توسط‌ کشتیهایی‌ که‌ از طرف‌ هند می‌آیند وارد می‌نماید؟ در صورتیکه‌ برای‌ دولت‌ انگلیس‌ راه‌ همه‌ قسم‌ تفتیش‌ و جلوگیری‌ از این‌ کشتی‌هایی‌ که‌ اسلحه‌ وارد می‌نمایند بوده‌ است‌. البته‌ در جواب‌ این‌ اظهارات‌ جز سکوت‌ و اظهار بی‌اطلاعی‌ جواب‌ دیگر نمی‌توانستند بدهند، چنانچه‌ ندادند. اینک‌ مراتب‌ را به‌عرض‌ رسانیده‌ و اخباری‌ هم‌ که‌ رسیده‌ بود به‌ارکان‌ حرب‌ فرستادم‌ که‌ به‌عرض‌ حضرت‌ اشرف‌ برسانند.»

وزیر خارجه‌

                                                                                                               ۳۴۵۰

 ‌

جواب

 ‌

     جناب‌ مستطاب‌ اجل‌ آقای‌ مشارالملک‌ وزیر امور خارجه‌ دام‌اقباله‌

     «شارژ دافر انگلیس‌ را ملاقات‌ نموده‌، بگویید چون‌ نمی‌خواهم‌، اسباب‌ رنجش‌ سفارت‌ فراهم‌ آید، این‌ است‌ که‌ تا ورود سر پرسی‌ لرن‌ و مشاهدة‌ نتیجة‌ اقدامات‌ او به‌کلیة‌ قوا امر دادم‌ تا دو هفته‌ تعرض‌ را به‌تأخیر بیندازند، ولی‌ این‌ در صورتی‌ است‌ که‌ از طرف‌ خزعلیان‌ و بختیاری‌ شروع‌ به‌جنگ‌ نشود. چه‌ آن ‌وقت‌ قشون‌ مجبور به‌عملیات‌ خواهد شد.»

                                                   وزیر جنگ‌ و فرمانده‌ کل‌ قوا

                                                                                                           ۴۰۰۷

ملاقات‌ با قونسول نگلیس‌

‌‌

ملاقات‌ با قونسول نگلیس‌

 ‌

   در این‌ اثنا قونسول‌ انگلیس‌ نیز در همان‌ تلگرافخانه‌ تقاضای‌ ملاقات‌ کرد. او را پذیرفتم‌. پس ‌از مقدماتی‌ راجع‌ به‌امر خوزستان‌، ورود مرا به‌اصفهان‌ با نگرانی‌ و احتیاط‌ تلقی‌ کرد، و تا یک‌ درجه‌ اظهار خوف‌ و هراس‌ نمود، که‌ از اصفهان‌ جلوتر نروم‌، و فوق‌العاده‌ سعی‌ کرد مسافرت‌ را به‌همین‌ نقطه‌ خاتمه‌ داده‌، به‌تهران‌ بازگردم‌. نوشتن‌ تمام‌ مذاکرات‌ به‌تفصیل‌ می‌انجامد. چون‌ زمینة‌ مطلب‌ روشن‌ است‌ شرح‌ آن‌ را زاید می‌بینم‌. به‌طور خلاصه‌ تصمیم‌ قبل‌ خود را به‌او خاطر نشان‌ کرده‌ و قطعاً تذکر دادم‌ که‌ انصرافم‌ از این‌ سفر غیرممکن‌ و گوشمال‌ دادن‌ به‌اشرار حتمی‌ است‌.

احساسات‌ اهالی‌ اصفهان‌

‌‌‌

احساسات‌ اهالی‌ اصفهان‌

 ‌

   چیزی‌ که‌ موجب‌ مسرت‌ بود، این‌ است‌ که‌ اهالی‌ اصفهان‌ از ورود من‌ اظهار نهایت‌ شعف‌ و سرور می‌کردند. اما این‌ سفر بی‌سابقه‌ را با احتیاط‌ دیده‌ و در مجالس‌ و محافل‌ به‌تعجب‌ از آن‌ سخن‌ می‌راندند. در بدو امر که‌ نمی‌دانستند چه‌ قصدی‌ از این‌ سفر دارم‌ صحبتها می‌کردند، و چون‌ از تجهیزات‌ و عملیات‌ من‌ واقف‌ شدند و فهمیدند خود نیز عازم‌ میدان‌ هستم‌، احتیاطشان‌ شدت‌ گرفت‌.

   بعضی‌ از نظر محبت‌ و دوستی‌ نمی‌خواستند، شخصاً به‌مهلکه‌ قدم‌ بگذارم‌. این‌ ابراز صمیمیت‌ و علاقه‌مندی‌ را که‌ مبنی‌ بر کمال‌ خلوص‌ بود، تقدیس‌ کردم‌. لیکن‌ آنها غفلت‌ داشتند که‌ این‌ مسافرت‌ چه‌ از لحاظ‌ دیپلوماسی‌ و چه‌ از نظر نظامی‌ مهمتر از آن‌ است‌ که‌ انجام‌ آن‌ را به‌دیگری‌ واگذارم‌، و یقین‌ داشتم‌ که‌ انجام‌ آن‌ برای‌ دیگری‌ غیر میسور خواهد بود.

   باز در روز بعد قونسولهای خارجه‌ و علمای‌ اصفهان‌ که‌ معروفین‌ ایشان‌ حاجی‌آقا نورالله‌ و فشارکی‌ و سیدالعراقین‌ باشند، به‌دیدن‌ من‌ آمدند و همه‌ از ملاقات‌ من‌ اظهار خوشوقتی‌ و تصمیم‌ حرکتم‌ را به‌طرف‌ جنوب‌ تقدیس‌ و تشویق‌ کردند. حتی‌ حاجی‌آقا نورالله‌ بعد مراسله‌ای‌ به‌من‌ نوشت‌ که‌ مضمون‌ بر این‌ شعر بود:

   «من‌ حاضرم‌ خود و عموم‌ کسان‌ و عشیره‌ام‌ با شما حرکت‌ کنم‌ و در این‌ جنگ‌ مقدس‌که‌ حکم‌ جهاد بر ضد دشمنان‌ استقلال‌ مملکت‌ را دارد، شراکت‌ نمایم‌.»

 ‌

   من‌ در جواب‌ اینگونه‌ احساسات‌ وطن‌پرستانه‌ و استقلال‌خواهانه‌ اظهار تشکر و امتنان‌ کردم‌.

تجهیز قشون‌

‌‌

تجهیز قشون‌

 ‌

   از شنبة‌ ۱۶ تا چهارشنبة‌ عقرب‌ در اصفهان‌ ماندم‌، تا کاملاً سوق‌ قشون‌ به‌طرف‌ خوزستان‌ را از اینجا که‌ مرکز لشکر جنوب‌ است‌ ترتیب‌ دهم‌، و خود شخصاً به‌جمیع‌ جزئیات‌ کارهای‌ لشکری‌ سرکشی‌ کنم‌. چنانکه‌ در همین‌ مدت‌ قلیل‌ یک‌ قسمت‌ از قوای‌ اصفهان‌ را با فوج‌ نادری‌، اعزامی ‌تهران‌ از تیپ‌ عراق‌، از راه‌ قمشه‌ و سمیرم‌ به‌طرف‌ بهبهان‌ حرکت‌ دادم‌ و به‌ارکان‌ حرب‌ لشکر و مریضخانه‌ و سربازخانه‌ها رسیدگی‌ کردم‌ و کار بختیاری‌ و قضیة‌ اختلافات‌ آنها را راجع‌ به‌ایلخانی‌ و ایل‌بیگی‌ رفع‌ نمودم‌.

   قبل‌ از حرکتم‌ خوانین‌ عمدة‌ بختیاری‌ مقیم‌ تهران‌ یعنی‌ صمصام‌السلطنه‌ و امیرمفخم‌ و سردارجنگ‌ همینکه‌ قضیة‌ طغیان‌ عده‌ای‌ از ایل‌ را به‌تحریک‌ شیخ‌خزعل‌ بر ضد دولت‌ شنیدند، به‌منزل‌ من‌ آمده‌ بست‌ نشستند، و با عجز و الحاح‌ بسیار گفتند این‌ حرکت‌ عدة‌ قلیلی‌ از بختیاریها، اسباب‌ بدنامی‌ و رسوایی‌ ماست‌ و حرکتی‌ است‌ که‌ ما را در پیشگاه‌ دولت‌ روسیاه‌ و مقصر قلم‌ می‌دهد و به‌این‌ جهت‌ زندگانی‌ ما در خطر می‌افتد. من‌ آنها را به‌مراحم‌ دولت‌ دلگرم‌ کرده‌، به‌ایشان‌ تأمین‌ و در رفع‌ غائله‌ اطمینان‌ کامل‌ دادم‌. در تعقیب‌ همین‌ پیشامد وزیر داخله‌ و وزیر پست‌وتلگراف‌ را مأمور نمودم‌ به‌اصفهان‌ حرکت‌ کنند و به‌کار تصفیه‌ آن‌ اختلافات‌ مشغول‌ شوند.

   در چهار روز اقامت‌ اصفهان‌ لاینقطع‌ از اطراف‌، مکاتیب‌ و تلگراف‌ راجع‌ به‌قضیة‌ جنوب‌ و تشویق‌ به‌حرکت‌ و اقدام‌ جدی‌ در رفع‌ طغیان‌ شیخ‌ و متمردین‌ دیگر می‌رسید. غالباً دستور جواب‌ آنها را می‌دادم‌.

   شب‌ هفدهم‌ عقرب‌ تلگراف‌ ذیل‌ از وزیر امور خارجه‌ واصل‌ گردید:

 ‌

تلگراف‌ وزیر خارجه‌

   «در تعقیب‌ مذاکرات‌ روز چهارشنبه‌۱۳ عقرب‌ که‌ راپرت‌ آن‌ به‌وسیله‌ ارکان‌ حرب‌ به‌عرض‌ رسیده‌ است‌، امروز دو ساعت‌ و ربع‌ بعدازظهر، شارژ دافر انگلیس‌ به‌ملاقات‌ بنده ‌آمده‌ اظهار داشت‌:

   با وجود اهتمامات‌ فوق‌العادة‌ این‌ جانب‌، اخبار خیلی‌ خوب‌ نیست‌، زیرا قونسول‌ از اصفهان‌ تلگراف‌ کرده‌ است‌ که‌ دیروز عصر، حضرت‌ اشرف‌ آقای‌ رئیس‌ الوزرا را ملاقات‌ نمود و ایشان‌ فرموده‌اند که‌ به‌ملاحظات‌ نظامی‌ و نظر به‌اینکه‌ هر دقیقه‌ خطر آمدن‌ برف‌ هست‌ نمی‌توانم‌ دیگر قشون‌ را در چهارمحال‌ نگاه‌ دارم‌ و ناچار قشون‌ باید از چهارمحال‌ تجاوز نماید. شارژ دافر اظهار داشت‌ که‌ حضرت‌ اشرف‌ آقای‌ رئیس‌الوزرا در این‌ مدت ‌خیلی‌ حوصله‌ نشان‌ دادند و البته‌ اگر در این‌ موقع‌ عجله‌ بشود اثر خوبی‌ در لندن‌ ندارد. دراینصورت‌ بیش‌ از مهلت‌ اولیه‌ که‌ هشت‌ روز باشد تقاضا نمی‌کنم‌. البته‌ حضرت‌ اشرف‌ به‌طوریکه‌ تاکنون‌ صبر و حوصله‌ نشان‌ داده‌اند حالا نیز این‌ چند روزه‌ را تأمل‌ خواهند فرمود. بنده‌ به‌او وعده‌ دادم‌ که‌ مراتب‌ را با تلگراف‌ حضوری‌ به‌عرض‌ حضرت‌ اشرف‌ برسانم‌ و نتیجه‌ را به‌او اطلاع‌ دهم‌.»

                                                         مشارالملک‌

 ‌

   من‌ چون‌ به‌آهنگ‌ این‌ صحبتها و مواعید آشنایی‌ کامل‌ داشتم‌، تکلیف‌ خود را در این‌ تشخیص‌ دادم‌ که‌ اصلاً به‌این‌ تلگراف‌ جواب‌ ندهم‌ و به‌جای‌ هر صحبتی‌ فقط‌ عقاید خود را تعقیب‌ نمایم‌ و عملیتر سازم‌.

یک‌ تلگراف‌ مسرتبخش‌

‌‌

یک‌ تلگراف‌ مسرتبخش‌

 ‌‌

   یکی‌ از جملة‌ تلگرافها که‌ به‌جهاتی‌ نظر مرا جلب‌ کرد. تلگراف‌ سرهنگ‌ ساعدالدوله‌ آجودان‌ من‌ بود.

   ساعدالدوله‌ در موقعی‌ که‌ از لرستان‌ به‌تهران‌ برمی‌گشتم‌، داوطلب‌ شد که‌ اگر قضیة‌ جنوب‌ به‌قشونکشی‌ محتاج‌ شود، شخصاً برای‌ ختم‌ آن‌ عزیمت‌ کند. من‌ هم‌ به‌او قول‌ دادم‌. اتفاقاً بعد از رسیدن‌ به‌تهران‌ برای‌ سرکشی‌ املاک‌ خود مرخصی‌ گرفت‌ و به‌طرف‌ تنکابن‌ عازم‌ شد. همینکه‌ شنید من‌ به‌سمت‌ جنوب‌ عزیمت‌ کرده‌ام‌، به‌عجله‌ خود را به‌تهران‌ رسانده‌، از آنجا برای‌ شرکت‌ در عملیات‌ نظامی‌ تلگرافی‌ مشعر بر حرکت‌ خود به‌من‌ مخابره‌ کرد، و بدون‌ استمزاج‌ از من‌حرکت‌ نمود و یقین‌ دارم‌ از اینکه‌ چرا در موقع‌ حرکت‌ او را خبر نکرده‌ام‌ متألّم‌ نیز بود.

   وصول‌ این‌ تلگراف‌ در اصفهان‌ باعث‌ مسرت‌ فوق‌العاده‌ من‌ شد. زیرا که‌ به‌رأی‌العین‌ دیدم‌ صاحبمنصبان‌ قشون‌ من‌، امروز صاحب‌ اینگونه‌ احساسات‌ سپاهیگری‌ و رشادت‌ نظامی‌ هستند که‌ در موقع‌ بروز مشکلات‌ و انجام‌ وظایف‌ سربازی‌ بریکدیگر سبقت‌ می‌گیرند و سر ازپا نمی‌شناسند. مشاهده اینگونه‌ پیشامدها برای‌ یک‌ نفر علاقه‌مند به‌مملکت‌ و قشون‌ بینهایت‌ وجدآور و مسرت‌انگیز است‌. زیرا وقتی‌ که‌ انسان‌ اوضاع‌ سابق‌ قشون‌ را به‌نظر می‌آورد و روحیة‌ فاسد صاحبمنصبان‌ عهد ناصرالدین‌شاه‌ را که‌ در موقع‌ گرفتن‌ جیره‌ و مواجب‌ ازصاحبمنصبان‌ هر قشونی‌ بیشتر و عالی‌مقامتر، و در موقع‌ جنگ‌ فراری‌ و مخفی‌ بودند از خاطر میگذراند، از تذکر احوال‌ آن‌ ایام‌ سرافکنده‌ و خجل‌ و از دیدن‌ اوضاع‌ کنونی‌ خرسند و شادمان‌ می‌گردد.

شایعة‌ کناره‌گیری‌

‌‌

شایعة‌ کناره‌گیری‌

 ‌

  در نتیجه‌ انتشارات‌ خارجیان‌ و تلقینات‌ اقلیت‌ مجلس‌ در تهران‌، مشهور شده‌ بود که‌ من‌ از آمدن‌ به‌اصفهان‌ قصدم‌ کناره‌گیری‌ است‌ و چون‌ در مرکز نمی‌توانستم‌ از کار دوری‌ بگیرم‌ خود را به‌اصفهان‌ رسانیده‌ام‌ که‌ در اینجا از عمل‌ کناره‌جویی‌ نمایم‌. این‌ شایعه‌ به‌قدری‌ رواج‌ گرفته‌ بود که‌ حتی‌ در هیأت‌ وزرا هم‌ مؤثر واقع‌ شده‌ و یک‌ نفر از وزرا به‌خیال‌ اشغال‌ مقام‌ ریاست‌ افتاده‌ و بعضی‌ به‌واسطه‌ محبت‌ من‌ و تذکر فعالیت‌ من‌ مضطرب‌ و متاسف‌ شده‌ بودند. در همین‌ باب‌ تلگراف‌ رمزی‌ از سردارمعظم‌ خراسانی‌ وزیر فواید عامه‌ رسید که‌ تمنّا کرده‌ بود من‌ از استعفا صرفنظر کرده‌ و راضی‌ به‌اختلال‌ امور مملکت‌ و پریشانی‌ دوستان‌ خود نگردم‌.

   جوابی‌ اطمینان‌بخش‌ دادم‌ و تعجب‌ خود را از تأثیر و شیوع‌ این‌ اخبار ابراز داشتم‌ و نوشتم‌ که‌ من‌ عازم‌ خوزستان‌ و سرکوبی‌ اشرارم‌ و از هرزه‌درایی‌ چند نفر مفسده‌جو، از خدمت‌ مملکت‌ و اکمال‌ سعادت‌ ایران‌ صرفنظر نخواهم‌ کرد.

   قبل‌ از حرکت‌ اخباری‌ از فرونت‌ می‌رسید. از جمله‌ مطالب‌ ذیل‌ بود:

   «در چهاردهم‌ عقرب‌ ۳۰۰ صندوق‌ اسلحه‌ نو، با دو توپ‌ وارد هندیجان‌ شده‌ و میان‌ قوای‌ خزعل‌ تقسیم‌ گردیده‌، دو کشتی‌ بادی‌ آذوقه‌ آورده‌ است‌. سه‌ سفینه‌ جنگی‌ اروپایی‌ به‌شط‌العرب‌ آمده‌ و در مقابل‌ آبادان‌ لنگر انداخته‌ است‌.»

 ‌

   با توجه‌ بدین‌ اخبار چون‌ فشنگ‌ در اصفهان‌ به‌قدر کفایت‌ موجود نبود، به‌تهران‌ امر دادم‌۵۰۰۰۰ فشنگ‌ فوراً ارسال‌ دارند.

 ‌

راپرت‌ تلگرافخانة‌ اردوی‌ زیدون‌

   «بر حسب‌ حکم‌ فرمانده‌ محترم‌ قوای‌ فارس‌ و بنادر دستگاه‌ تلگراف‌ را کنار رودخانة‌ زیدون‌ آورده‌ که‌ راپرتهای‌ قشونی‌ داده‌ شود. صبح‌ نهم‌ علی‌الطلوع‌ فرمانده‌ با عده‌ به‌طرف‌ زیدون‌ آمدند از ساعت‌ یازده‌ صبح‌ جنگ‌ شروع‌ شد تا پنج‌ بعدازظهر در طرف‌ جنوبی‌ رودخانه‌ از «شاه‌بهرام‌» تا قلعة‌ «خاکستری‌» که‌ چندین‌ قلعه‌ و برج‌ بود به‌تصرف‌ قوای‌نظامی‌ درآمد. عصر نیز طرف‌ دشمن‌ حمله‌ نمودند شب‌ هم‌ به‌شهر زیدون‌ خراب‌، شبیخون‌ زده‌ از ساعت‌ پنج‌ صبح‌ الی‌ ساعت‌ دوازده‌، جنگ‌ دوام‌ داشته‌، در نتیجه ‌خزعلیان‌ تمام‌ فراری‌، تلفات‌ زیاد، و چند نفر اسیر و چند باب‌ چادر و چند رأس‌ قاطر و اسب و اثاثیه‌ به‌تصرف‌ نظامیها درآمد یک‌ نفر نظامی‌ و یک‌ نفر چریک‌ هم‌ زخمی‌ شده‌.»

                                                              ابراهیم‌

 ‌

راپرت‌ اردوی‌ زیدون‌

   از قرار خبر واصله‌ و رؤیت‌ هم‌ که‌ کرده‌اند برادر عبدالله‌خان‌ و چند نفر دیگر و چهارپنج‌ رأس‌ اسب‌ غیر از تلفات‌ دیگر از طرف‌ دشمن‌ به‌گلوله‌ توپ‌ مقتول‌ شده‌اند.

حرکت‌ از اصفهان‌

‌‌

حرکت‌ از اصفهان‌

 ‌

چهارشنبه‌ ۲۰ عقرب‌

   صبح‌ با همراهان‌ از خیابان‌ تاریخی‌ چهارباغ‌ و پل‌ اللهوردیخان‌ گذشته‌ به‌طرف‌ قمشه‌ حرکت‌کردم‌.

   در «مهیار» نه‌ فرسخی‌ جنوب‌ اصفهان‌ به‌اردویی‌ که‌ عازم‌ خوزستان‌ بودند برخوردم‌. اردوی‌ مزبور را سان‌ دیدم‌ و مصمم‌ شدم‌ میزان‌ جنگاوری‌ و درجه‌ لیاقت‌ نظامی‌ آنها را امتحان‌ کنم‌. به‌این‌نظر خودم‌ شخصاً پیش‌ رفته‌، یک‌ نفر از نظامیان‌ را که‌ به‌ظاهر آثار کفایتی‌ از او نمایان‌ نبود، انتخاب‌ و برای‌ هدف‌ قراردادن‌، نشانه‌ای‌ اختیار کردم‌. احساس‌ می‌کردم‌ که‌ صاحبمنصبان‌ اردو را وحشت‌ باطنی‌ فراگرفته‌ و از آن‌ ترس‌ دارند که‌ نظامی‌ مزبور از عهده‌ این‌ امتحان‌ به‌خوبی‌ برنیاید و اسباب‌ سرشکستگی‌ و مسؤولیت‌ جهت‌ ایشان‌ فراهم‌ شود. یقیناً پیش‌ خود می‌گفتند چرا من‌ انتخاب‌ را به‌خود ایشان‌ وانگذاشته‌ام‌ تا یکی‌ از بهترین‌ افراد را اختیار کنند و فرد مطمئن‌ را به‌میدان‌ امتحان‌ بفرستند.

   در حالیکه‌ دلهای‌ ایشان‌ از این‌ انتخاب‌ من‌ در تپش‌ بود، نظامی‌ مزبور با مهارت‌ عجیبی‌ از عهده‌ امتحان‌ برآمد و با کمال‌ خوبی‌ نشانه‌ را هدف‌ قرار داد. چهره‌ صاحبمنصبان‌ از شادی‌ برافروخته‌ شد، و قلب‌ من‌ نیز بیش‌ از پیش‌ قرین‌ اطمینان‌ و امیدواری‌ گردیده‌، این‌ پیشامد را به‌فال‌ نیک‌ گرفتم‌ و کاملاً دل‌ در فتح‌ بستم‌.

   مقارن‌ ظهر به‌قمشه‌ وارد شدم‌. حاکم‌ قمشه‌ به‌استقبال‌ آمده‌ بود و اهالی‌ طاق ‌نصرتهایی‌ برپا داشته‌ بودند.

   بعد از ظهر از قمشه‌ به‌طرف‌ خاک‌ فارس‌ حرکت‌ کردم‌ و نزدیک‌ غروب‌ به‌اول‌ آبادی‌ «ایزدخواست‌» رسیدیم‌. در اینجا ناامنی‌ پنج‌ سال‌ قبل‌ و حملة‌ دزدان‌ را به‌ارفع‌الدوله‌ نماینده ‌ایران‌ در مجمع‌ اتفاق‌ ملل‌ و قتل‌ پسر ارباب‌ کیخسرو را به‌خاطر آوردم‌ و از امنیتی‌ که‌ حالیه‌ در سایة‌ قدرت‌ قشون‌ ایجاد شده‌ امیدواری‌ کامل‌ حاصل‌ کردم‌. شب‌ را در «ایزدخواست‌» به‌مطالعه‌ نقشجات‌ نظامی‌ و مذاکرات‌ تاریخی‌ گذراندم‌.

به‌طرف‌ آباده‌

به‌طرف‌ آباده‌

 ‌

   پنجشنبه‌۲۱ عقرب‌

   از «ایزدخواست‌» حرکت‌ کردیم‌ و از روی‌ پلی‌ که‌ در مقابل‌ کاروانسرای‌ شاه‌عباسی‌ است‌ وکتیبه‌ای‌ هم‌ به‌اسم‌ آن‌ پادشاه‌ آبادکننده‌ دارد، و از گردنه‌ صعب‌العبوری‌ که‌ خود اهالی‌ آنرا «چک‌ایزدخواست‌» می‌گویند گذشتیم‌ عبور از این‌ گردنه‌ در موقع‌ عزیمت‌ به‌طرف‌ شیراز برای‌ اتومبیل‌ خیلی‌ مشکل‌ است‌ و غالباً جماعتی‌ از اهالی‌ در آن‌ حدود مواظب‌اند که‌ اتومبیلها را به‌زور بازو بالا برند و آنها را از سر گردنه‌ رد کنند.

   بعد از ظهر از آباده‌ حرکت‌ کردیم‌ و بعد از عبور از آبادی‌ «سورمق‌» و کاروانسرای‌ «خان‌خوره‌» گردنه‌ صعب‌العبور «کولی‌کش‌» را پشت‌ سر گذاشتیم‌، و وارد دشت‌ مسطح‌ و همواری‌ شدیم‌ و شب‌ را در آبادی‌ «ده‌بید» گذراندیم‌.

 ‌

جمعه‌ ۲۲ عقرب‌

   صبح‌ زود برخاسته‌ از بالای‌ بلندی‌ «ده‌بید» سرازیر شدیم‌. جاده‌ امروزی‌ غیر از جاده‌ کاروانی‌ قدیم‌ است‌ و این‌ جاده‌ را پلیس‌ جنوب‌ در ایام‌ اقتدار خود برای‌ حفظ‌ روابط‌ با اصفهان‌ و راندن‌ اتومبیل‌ تسطیح‌ و درست‌ کرده‌ است‌. هوا بینهایت‌ سرد بود و بدون‌ بالاپوش‌ صحیح‌ حرکت‌ خیلی‌ اشکال‌ داشت‌.

   مقارن‌ غروب‌ به‌آبادی‌ «سیوند»، چهارفرسنگی‌ شیراز رسیدیم‌ و شب‌ را در آنجا ماندیم‌.

 ‌

شنبه‌۲۳ عقرب‌

   از سیوند حرکت‌ کردیم‌ و بعد از عبور از پیچ‌وخمهایی‌ چند، به‌چاپارخانه‌ «یوزه‌»، سه‌فرسنگی‌ «سیوند» و یازده‌ فرسنگی‌ شیراز رسیدیم‌.

   در نزدیکی‌ «پوزه‌» میرزا ابراهیم‌خان‌ قوام‌الملک‌ رئیس‌ یکی‌ از ایلات‌ فارس‌ که‌ از شیراز به‌استقبال‌ من‌ آمده‌ بود رسید و از او احوالپرسی‌ شد.

   ناهار را در «زرقان‌» پنج‌فرسنگی‌ شمال‌ شیراز صرف‌ کردم‌. در «زرقان‌» از طرف‌ وثوق‌السلطنه‌ والی‌ فارس‌ استقبال‌ شایانی‌ از من‌ شد و بعد از ظهر از آنجا به‌طرف‌ شیراز حرکت‌ کردم‌.

 ‌

یکشنبه‌۲۴ عقرب‌

   فردای‌ ورود به‌شیراز عامه‌ علما و اعیان‌ شیراز به‌ملاقات‌ من‌ آمدند و از یکان‌یکان‌ احوالپرسی‌ به‌عمل‌ آمده‌ و با دو نفر از ایشان‌ یکی‌ آقا جعفر یکی‌ هم‌ آقای‌ شیخ‌ مرتضی‌ مقداری‌ صحبت‌ شد.

   به‌موجب‌ تلگراف‌ واصله‌ در ۱۹ عقرب‌، عشایر «حویزه‌» و «بنی‌طرف‌» قصر خزعل‌ را آتش‌ زده‌اند و در اطراف‌ دزفول‌ ایل‌ «قلاوند» با یک‌ حمله‌، متمردین‌ را شکست‌ داده‌ و مقداری‌ احشام‌ غنیمت‌ گرفته‌اند.

 ‌

   تلگراف‌ ذیل‌ نیز که‌ از فرمانده‌ قوای‌ خوزستان‌ واصل‌ شد مرا به‌فتح‌ قطعی‌ بیش‌ از پیش‌ امیدوار ساخت‌:

 ‌

مقام‌ منیع‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ فرمانده‌ کل‌ قوا دامت‌ عظمته‌

   «عده‌ بختیاری‌ که‌ به‌کمک‌ هواداران‌ خزعل‌ آمده‌ بودند، امروز یک‌ حمله‌ مختصری‌ کردند و از طرف‌ ستون‌، شکست‌ خورده‌ عقب‌ رفتند.

موقعیت‌ دشمن‌ و قوای‌ نظامی‌ به‌قرار ذیل‌ است‌:

«چمکرته‌ چشمه‌ شیخ‌ لنگری‌» موقعیت‌ نظامی‌ آسیاب‌ «سویره‌»، «ده‌ملا» دشمن‌ عدّة‌ قلیلی‌ در هندیجان‌ دارد برای‌ پراکنده‌ کردن‌ دشمن‌ دو روز قبل‌ عدّه‌ای‌ مرکب‌ از نظامی‌ و چریک‌ به‌طرف‌ هندیجان‌ فرستاده‌ شده‌ بود، الساعه‌ راپرت‌ رسید که‌ هندیجان‌ را تصرف ‌نموده‌اند.»

از لنگیر- سرتیپ‌ فضل‌الله‌

عصر ۲۱ عقرب‌ نمره‌ ۲۰۶

 ‌

   بعد از ملاقاتهای‌ رسمی‌ تصمیم‌ گرفتم‌ به‌زیارت‌ شاه‌چراغ‌ و ابنیه‌ وکیلی‌ بروم‌ به‌این‌ جهت‌ با جمعی‌ از همراهان‌ به‌تماشا و زیارت‌ آن‌ اماکن‌ رفتیم‌.

   عامه‌ که‌ از کمی‌ گندم‌ و قحطی‌ نان‌ در زحمت‌ بودند، ازدحام‌ کرده‌ به‌دادخواهی‌ و استغاثه‌ پیش‌ من‌ آمدند. فوری‌ امر دادم‌ برای‌ ترتیب‌ امر نان‌ شیراز کمیسیونی‌ به‌ریاست‌ والی‌ و عضویت‌ قوام‌الملک‌ و روسای‌ ادارات‌ تشکیل‌ شده‌ رفع‌ این‌ غائله‌ را بنمایند.

   در همین‌ روز یک‌ دستگاه‌ از ایروپلانهای‌ جنگی‌ را که‌ در شیراز برای‌ عزیمت‌ به‌خوزستان‌ حاضر بود، امر به‌پرواز دادم‌ و خودم‌ هم‌ سوار شده‌ برای‌ تعلیم‌ عملیات‌ جنگی‌ و اینکه‌ از چه‌ راه‌ و به‌چه‌ طریقی‌ باید عملیات‌ نظامی‌ را تعقیب‌ کرد قدری‌ گردش‌ کردم‌ و آشیانه‌ طیارات‌ را در حدود «باغ‌تخت‌» معیّن‌ نمودم‌.

   چون‌ از «باغ‌تخت‌» تا شیراز راه‌ اتومبیل‌رو صحیح‌ ندارد پیاده‌ حرکت‌ کردم‌ ولی‌ چکمه‌ سخت‌ پایم‌ را زده‌ بود و به‌زحمت‌ این‌ راه را پیمودم‌ و شخصاً به‌نظامیان‌ دستور دادم‌ که‌ برای‌ عبورومرور، روی‌ نهرهای‌ عرض‌ راه‌ را پل‌ بزنند و این‌ امر به‌سرعت‌ اجرا شد.

   قضیه‌ خوزستان‌ که‌ تا این‌ تاریخ‌ چندان‌ مشکل‌ نشده‌ بود، در مرحلة‌ جدی‌ داخل‌ شد. از یک‌طرف‌ دارالشورا و نمایندگان‌ ملت‌ و عامه‌ اهالی‌ پایتخت‌ و هیأت‌ وزرا به‌واسطه‌ بی‌اطلاعی‌ و دوری‌ از مرکز عملیات‌، در وحشت‌ افتاده‌ بودند تلگراف‌ ذیل‌ در همین‌ موضوع‌ از تهران ‌رسید:

 ‌

   «حضور مبارک‌ حضرت‌ اشرف‌ اعظم‌ آقای‌ رئیس‌ الوزرا دامت‌ عظمته‌

   حسب ‌الوظیفه‌ باید به‌عرض‌ برسانم‌ از مسافرت‌ حضرت‌ اشرف‌ به‌شیراز افکار مشوش ‌شده‌ مغرضین‌ القای‌ شبهه‌ می‌کنند که‌ با دخالت‌ خارجی‌، آشتی‌ کنان‌ به‌ضرر مملکت‌ واقع‌ خواهد شد. بعضی‌ حدس‌ می‌زنند به‌بهبهان‌ برای‌ جنگ‌ تشریف‌ خواهید برد. در مجلس‌ هم‌ ممکن‌ است‌ مذاکره‌ و سوآل‌ شود. در هر حال‌ تسکین‌ و روشن‌ ساختن‌ افکار به‌نظر لازم‌ می‌آید. مستدعی‌ است‌ دستور کافی‌ در این‌ باب‌ مرحمت‌ فرمایند.»

                                                    ذکاءالملک‌

                                                        ۲۲ عقرب‌

 ‌

   از طرف‌ دیگر، عمال‌ سیاسی‌ انگلیس‌ در صفحات‌ جنوب‌ به‌جنبش‌ افتاده‌ و به‌خیال‌ اغفال‌ من‌ و تحصیل‌ تأمین‌ جهت‌ شیخ خزعل‌، سخت‌ دست‌ و پا می‌کردند.

« نوشته‌های قدیمی‌تر