بایگانی موضوعی: گذار از تاریخ

گذار از تاریخ / فهرست

گذار از تاریخ

نوشته داریوش همایون

انتشارات البرز ـ فرانکفورت

طرح روی جلد از فریدون والی پور

چاپ اول ۱۹۹۲  پاریس

چاپ دوم  ۲۰۰۳ کلن

چاپ سوم (الکترونیکی)  ۲۰۰۷

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فهرست

پیشگفتار / پس از تیرگی روشنی گیرد آب

‌پیشگفتار چاپ سوم (الکترونیکی)

بخش یک

رهائی از زندان تاریخ

حزبی کردن تاریخ

تمرین شهروندی

درباره دشواری‌های تمرین شهروندی

به آینده بیندیشیم

بخش دو

فراز و نشیب آزادی زنان

شکاف میان نسل‌ها

قانون گرشام در میان مشروطه خواهان

جای رهبران مذهبی در مبارزه

٢۸ مرداد و میراث‌هایش

درس‌هائی از اسپانیا

داستان دو سوسیالیست

بخش سه

اندیشه‌هائی در آنچه هستیم و آنچه نیستیم

پادشاه به عنوان نماد و رهبر پیکار

نجات  “آرمان‌های انقلاب اسلامی”

دفاع از ایرانی بودن

مصاحبه‌ها

باید تاریخمان را ملی کنیم

گرایش به دموکراسی عین مبارزه است

ایران آینده، دموکراسی و تجربه‌های انقلاب

واژه نامه   

PDF

پیشگفتار / پس از تیرگی روشنی گیرد آب

پیشگفتار

 ‌

پس از تیرگی روشنی گیرد آب

 ‌

   چیره شدن بر موقعیت کنونی ایرانیان به معنی شکستن پاره‌ای دیوارها، گشودن پاره‌ای درها و رها شدن از پاره‌ای زندان‌هاست؛ به معنی گذار از تاریخ، از مراحلی است که ما را به اینجا رسانده است. ایرانی یا همان که بوده است می‌ماند و کم و بیش همین خواهد بود که هست؛ یا از خود فراتر می رود و بر موقعیت کنونی تاریخی خود چیره می‌شود. یا آنچه را که بر او گذشته نردبانی برای فراز رفتن می‌کند؛ یا زنجیری بر دست و پای اندیشه و رفتارش. تاریخ را انسان می‌سازد و انسان را روحیات و باورهایش. ما از تاریخ خود و در واقع از خود خوشنود نیستیم. باید از این تاریخ و از خود فراتر رویم. به زبان دیگر باید در روحیات و باورهای خود بازنگریم. چه بسا روحیات و باورهای تازه‌مان باید؛ چه بسا روحیات و باورهای دورانداختنی داریم.

   گفتارهای این کتاب بخشی از تلاشهای ده سال گذشته نسل کنونی ایرانیان برای آزاد شدن از این گذشته و تاریخ و رسیدن به آن روحیات و باورهای تازه است. آزاد شدن نه به معنی گسستن که امکان نیز ندارد ــ زیرا ما همه ساخته آن گذشته و تاریخیم. آن گذشته و تاریخ ما را ساخت، اکنون بر ماست که آینده‌ای و تاریخی دیگر بسازیم ــ همان زنجیرهُ پایان ناپذیر کنش و اندرکنش.

   جهانیان در ما به چشم شکست خوردگان می‌نگرند. ولی ما شکست خود را داریم که همچون مصالح پیروزی‌های آینده به کار خواهیم برد. تیره روزی ملی کنونی ما به ما بیداری داده است و گشادگی ذهن؛ دیوارهائی را شکسته است، درهائی را گشوده است، ما را از زندان‌هائی رهائی داده است.

   در سه بخش نخستین این کتاب ــ که گفتارهایش قبلاً در جاهای دیگر به چاپ رسیده ــ به پاره‌ای مسائل مربوط به رسیدن به همرائی با نگاهی به تاریخ معاصر ایران و پاره‌ای موقعیت‌های همانند ما، و نیز اندیشه‌هائی دربارهُ شرایط پیکار ملی ایرانیان پرداخته شده است. در بخش چهارم سه مصاحبه آمده است که گذشته از مربوط بودن به گفتارهای این کتاب، به پاره‌ای پرسش‌های ناگزیر پاسخ می‌گوید. در پایان کتاب فهرستی از واژه‌های تازه‌ای که به ضرورت در متن آورده شده‌اند با برابرهای انگلیسی آنان ــ گرد آمده است.

د. ه.

۱۹۹۱

پیشگفتار چاپ سوم (الکترونیکی)

پیشگفتار چاپ سوم (الکترونیکی)

 ‌

    از زمان نگارش مقالات و مصاحبه‌های “گذار از تاریخ” که اکنون در تارنما (اینترنت) آماده شده است در حدود دو دهه می‌گذرد و نگاه دوباره‌ای به آنها نشان می‌دهد که مسائل، بیشتری،  هنوز بکلی به گذشته سپرده نشده‌اند. شاید به همین دلیل، در نظرات خود من نیز، چنانکه در این کتاب آمده، مگر در پاره‌ای تاکید‌های مهم، چندان تغییری راه نیافته است.

   امروز منظره کلی را رویهمرفته همان می‌توان دید که دو دهه‌ای پیش بود ولی وضع بسیار بدتر شده است. ما بیست سال دیگر از دست داده‌ایم و رو به بد‌تری رفته‌ایم. آینده ایران امروز از زمان جنگ با عراق نیز مبهم‌تر است. جنگ عراق در شش ساله آخریش از نظر جغرافیائی در ابعاد یک زد و خورد مرزی بود و از نظر تلفات در ابعاد جنگ جهانی اول. بحرانی که اکنون ایران را از هر نظر درمیان گرفته است می‌تواند ابعاد یک فاجعه را به خود گیرد. اما نیرو‌های مخالف، “جایگزینان” رژیم هنوز در خم کوچه‌های گذشته‌اند.

    در آماده کردن کتاب برای انتشار تازه پاره‌ای اصلاحات عبارتی، تا همان معنی بهتر برسد، داده شده و چند اشتباه در نام‌ها و تاریخ ها تصحیح شده است. از این گذشته متن‌ها همان است که در صورت اصلی بود.

   از دوست و همرزم عزیزم خانم ونوس لجتی که با پشتکار و سختگیری، این کتاب را برای تارنما آماده کردند بسیار سپاسگزارم.

   د.ه.

  ژانویه ٢۰۰۷

رهایی از زندان تاریخ

بخش یک

 ‌

رهایی از زندان تاریخ

 ‌

   به خوبی قابل فهم است که ایرانیان بیشمار از جمهوری اسلامی چنان بهم برآمده باشند که در جستجوی رهایی به هر دری بزنند و راهی را که به نظرشان کوتاهترین می‌آید بی اندیشهُ آینده در پیش گیرند و همگان را بدان بخوانند. این ایرانیان بهتر است بدانند که فضای فکری و عاطفی‌شان زمینه را برای زیاده‌روی‌های پشیمانی‌آور سیاسی آماده می‌سازد، بی‌آنکه لزوماً تاثیری بر فراگرد آزادی و رهایی ایران داشته باشد.

   به هر دری زدن ـ این بنیاد مشکل کنونی ماست. هفت هشت سال پیش نیز بود. گروه‌های بزرگ بی اندیشه، به هر در زدند و هر سرابی را چشمهُ آرزو پنداشتند. زیرا، هر کدام به دلایل خود، صرفاً در پی تغییر اوضاع بودند. در آن هنگام نیز افراطیان چپ و راست اسلامی و غیر اسلامی نخست دل‌ها و ذهن‌های مردمان و سپس مواضع قدرت را به چنگ آوردند.

   مردمی که برای خود و کشورشان احساس مسئولیت کنند به هر در نمی‌زنند، هر چه هم از وضع ناموجود ناخرسند باشند. پیامدهای اقدامات خود را در نظر می‌گیرند ـ نه تنها برای آنکه فردایشان بدتر از امروز نشود، بلکه برای آنکه با همرای شدن بر امر درست است که می‌توانند پیروز شوند.

   در اوضاع و احوال کنونی و پراکندگی و پریشیدگی ایرانیان، آنها که می‌کوشند اتحادی بر پایهُ برنامه‌های سیاسی شتابزده و ناپخته پدید آورند اشتباه می‌کنند. هم کوشش آنان به جایی نمی‌رسد، هم اگر رسید آینده‌ای را که شایستهُ مردم ایران باشد به آنها نوید نمی‌دهد. تنگی زمان یا آثار هفت سال حکومت هراس و تباهی بر روان و اندیشهُ ایرانیان، بهانه‌هایی بیش نیستند. کسانی که به این بهانه‌ها می‌کوشند فرمولهای آسان و نسنجیده، ساخته شده بر پیش‌فرض‌های مشکوک، پیشنهاد کنند تنها بر آشفتگی خواهند افزود. با ایرانیان ترسیده از ریسمان سیاه و سفید، تنها می‌توان به زبان راستگویی سخن گفت. اعتماد آنها را باید با اندیشه‌هایی جلب کرد که تاب پژوهش را بیاورند و برای پذیرفتنشان، بستن چشم و گوش، یا گوشه‌هایی از ذهن لازم نباشد. به آنها باید تصویری عملی از آینده‌ای داد که با گذشته تفاوت داشته باشد. کسانی که در پی بسیج نیروهای بزرگی از ایرانیان هستند به چیزی بیش از وعدهُ تجدید گذشته یا درد اشتیاق (نوستالژی) یا انتقامجویی نیازمندند.

***

   چپ تندرو ـ مارکسیست لنینیست ـ در ایران بیش از آن شکست خورده است که در آیندهُ قابل پیش‌بینی بتوان جدیش گرفت. در ایران چپگرایان تندرو از چیزی بیش ازروی کار آوردن خمینی بر نیامدند و بزرگترین تظاهر نیروی زندگیشان در ساختن فرقه‌های بیشمار و جنگهای فرقه‌ای و میان گروهی بوده است. جامعهُ آرمانی آنها نمونه‌هایش را از کامبوج گرفته تا کوبا و شوروی، و از جمهوری‌های دموکراتیک اروپای شرقی گرفته تا سوسیالیسم‌های گوناگون افریقائی، به هر کس بخواهند ببیند نمایش می‌دهد. آنها سخن تازه‌ای برای گفتن ندارند.

   بحث سیاسی آیندهُ ایران به آسانی می‌تواند از آنان چشم بپوشد و آنان را به موشکافی‌هایشان در متن‌های “مقدس” مارکسیستی و لنینیستی رها کند.

   سازمان‌یافته‌ترین نیروی چپ تندرو، سازمان مجاهدین خلق، آلوده به همکاری به دشمن، گرفتار زیارتنامه‌نویسی و فیلم‌سازی و حماسه سرایی دربارهُ ماجرای دو نفری است که هر روز و شب به “اوج کیفی جدیدی بر فراز تمامی حماسه‌های تاریخ مجاهدین” (۱) دست می‌یابند. (جای آنهمه کشتگان خالی است که به این آسانی خود را تحت الشعاع یک رویداد پیش‌پا افتادهُ خصوصی ببینند.) برخورد باورنکردنی آن سازمان با یک ملودرام خانوادگی معمولی نشانهُ فرو رفتن روزافزونش در یک فضای محدود و فرقه‌ای و دور افتادنش از واقعیات جهان بیرون است. این تنگی دید و سقوط در ابتذال، افزون بر اشتباهات سیاسی و استراتژیک مرگبار هشت سالهُ گذشتهُ آن (همکاری با خمینی، به خطر انداختن همه چیز به خاطر بنی‌صدر، در آمدن به خدمت نیروهای متجاوز عراقی) چیز زیادی از حیتیث لازم برای مبارزه برایش نگذاشته است و بهره‌گیری ریاکارانه از خرافات مذهبی، شکست ایدئولوژیک آن را تکمیل می‌کند.

   راست مذهبی به رهبری خمینی تندرو و شریعتمداری میانه‌رو، میخ‌های آخر را بر تابوت مذهب سیاسی و مذهب به عنوان حکومت زده است و جاذبهُ ایدئولوژیکی نیرومندتری از سرنیزهُ پاسداران ندارد. پافشاری پاره‌ای کسان بر نقش آیندهُ رهبران مذهبی به آن بخش از خرد متعارف تعلق دارد که قبول همگان یافتنش مصادف با هنگامی می‌شود که اعتبارش بسرآمده است و دیگر با واقعیات دگرگون‌شونده نمی‌خواند.

   بهره‌گیری از رهبران مذهبی ضد خمینی در پیکار براندازی، امری دیگر است و به عنوان یک مصلحت تاکتیکی همواره باید مورد نظر باشد ـ همچنانکه بهره‌گیری از بسیاری عناصر دیگر، از جمله در درون رژیم اسلامی. اما به عنوان یک طرف بحث سیاسی مربوط به آیندهُ ایران، دیگر از رهبران مذهبی سخنی نمی‌توان گفت. برای ایران آینده‌ای نمی‌توان پیش‌بینی کرد که در آن مسیر و جهت امور را رهبران مذهبی تعیین کنند.

   حتی از متعصبان مذهبی، بسیاری به اینجا رسیده‌اند که مذهب امری شخصی است و کاری به ادارهُ کشوری مانند ایران ندارد. راه حل‌های اسلامی برای مسائل جامعه، اقتصاد توحیدی و اسلامی، عدالت و قسط اسلامی، کشور‌داری و سیاست خارجی اسلامی، بازگشت به “ارزش‌های اصیل فرهنگی” همهُ این اصطلاحات و شعارهایی که در سال‌های پیش از انقلاب مانند کلیدهای جادویی، درهای ذهن‌های مردمان بیشمار را بر روی هر بی‌مایه و لافزون یا نیمه درس‌خواندهُ مردم‌فریب می‌گشودند، در هفت سالهُ حکومت اسلامی به محک تجربه خورده‌اند. دیگر با کتاب‌های خمینی و مطهری و آل احمد و شریعتی و طالقانی و بازرگان و بنی‌صدر نمی‌توان یک جریان فکری به را انداخت.

   بهمین ترتیب خطر کمونیست‌ها و عوامل گوناگون شوروی در ایران که باید به عنوان یک احتمال جدی در نظر گرفته شود، ارتباطی به نقش کمونیست‌ها در یک بحث سیاسی ندارد. آنها در بهترین صورت خود خواهند توانست کودتایی را در زمان مناسب سازمان دهند و تا آن زمان هر چه بیشتر در زیر زمین خواهند ماند.

   تا آنجا که به بیشتر ایرانیان ارتباط می‌یابد، راست‌های غیر مذهبی تندرو و میانه‌روان از راست و چپ، اکنون هماوردان عمدهُ فکری هستند. سرنوشت آیندهُ ایران به مقدار زیاد در بحث‌های آنان تعیین می‌شود. البته روشنفکرانی اصلاً بحث و اندیشیدن را در این مرحله لازم نمی‌دانند و آن را به حال مبارزه زیان آور می‌شمارند. کسانی نیز هستند که پیوسته شعار می‌دهند که بحث کافی است و عمل کنید و دو صد گفته چون نیم کردارنیست. غافل از اینکه برای نیم کردار دو صد گفته لازم است و گروه‌های انسان‌ها تا متقاعد نشوند دست به کاری نمی‌زنند و تا به امر درستی متقاعد نشوند کار درستی از آنان بر‌نمی‌آید. “مبارزه” و “عمل” گفتن با خود مبارزه و عمل تفاوت دارد و مبارزه و عملی نیست که بی‌نیاز از بحث سازنده باشد.

***

   اگر چپ تندرو و راست اسلامی، و فرزند دو رگهُ آنان مجاهدین خلق، خود را بدان گونه از عرصهُ بحث با معنی و با ربط حذف کرده‌اند، در سوی دیگر چه خبر است؟ چپ میانه‌رو چه دارد و راست تندرو چه عرضه می‌کند؟ به این پرسش با اندکی آسان‌گیری می‌توان پاسخ داد که هر دو برای فراهم آوردن مصالح ساختمان ایران آینده دست در استخوان‌های مردگان کرده‌اند. چپ میانه‌رو مصدق را دارد و راست افراطی محمد رضا شاه را. بحث سیاسی در بخش بزرگتر خود یا ساختن تصویرهای آرمانی و بی نقص از این دو شخصیت تاریخی است یا لجن مال کردن بی انصافانهُ آنها ـ بسته به اینکه از چه موضعی باشد.

   یک گرایش سرگرم ساختن راه مصدق است؛ بهره گیری از یک مادهُ خام نسبتاً محدود و افزودن و کش دادن آن تا حد گریز از واقعیات؛ گرایش دیگر سرگرم آراستن و پیراستن دلخواسته یک مادهُ خام بیش از اندازه است، باز تاحد گریز از واقعیات. گرایش نخستین با دشواری کمبود دست و پاگیر روبروست؛ گرایش دوم با دشواری فراوانی دردسرآور.

   از آنجا که این دشواری‌ها را نمی‌توان به صورت متقاعد کننده‌ای برطرف کرد، نشانه‌های فقر اندیشه و سخن از هر جا سربلند می‌کند. بحث سیاسی در هر دو اردوگاه و در میانهُ آنها بینواست. به جای بینش و روشنگری، بیشتر شعار دادن است، و تعبیرات شاعرانه ـ نه چندان بدیع ـ آوردن؛ دریغ و افسوس خوردن است و نفرین و ناسزا پراکندن و با تاریخ بازی کردن.

   تاریخ در هر دو اردوگاه قربانی اصلی یک بازی”سینیک” است که از دستکاری واقعیت‌ها و ندیده گرفتن ناخوشایندها هیچ پروایی ندارد و حتی آماده است برای رسیدن به منظور خود هر جا تاریخ را نابسنده یافت آن را اختراع کند.

   زمان آن رسیده است که بحث سیاسی، و همراه آن بحث تاریخی، را از زیر سایهُ این دو نام بیرون آوریم. اگر کار چپ میانه‌رو همه توجیه مصدق و بر‌کشیدن او به عنوان پیامبر، و کار راست افراطی همه پاک نمودن کارنامهُ محمد رضا شاه و ساختنش به عنوان سرمشقی برای آینده باشد که باید از سر تا بن تقلید و تکرار کرد، اندیشه و عمل سیاسی از بن‌بستی که دچارش شده است بیرون نخواهد آمد. پرستندگان مصدق و محمدرضا شاه (به مردمانی این چنین یکسونگر و متعصب جز این چه نامی می‌توان داد؟) بهتر است یک لحظه به این فرض بیندیشند؛ اگر از مردم ایران در شرایط گزینش آزادانه پرسیده شود که آیا می‌خواهند در آینده حکومتی مانند سال‌های ۱۳٢۹ تا ۱۳۳٢ و یا ۱۳۳٢ تا ۱۳۵۷ داشته باشند، یا در پی آینده‌ای متفاوت هستند چه پاسخی خواهند داد؟ آیا ایرانیان در آرزوی تکرار هر یک از آن گذشته‌ها هستند و جامعهُ ایرانی پس از اینهمه آزمایش‌ها و تجربه‌ها آیا همان‌گونه سنگ شده است که ذهن‌های اسیر گذشته بر قیاس به نفس می‌پندارند؟ ایرانیان مسلماً مصدق را گرامی می‌دارند و بر دوران محمدرضا شاه افسوس می‌خورند. اما امروز خود را با روزگار متفاوتی روبرو می‌یابند و پاسخ‌ها و راه‌حل‌های دیگری می‌جویند.

   مصدق و محمد رضا شاه مردانی فراورده شرایط ویژهُ تاریخی بودند و با آنکه در گفتار و کردار هر دو ـ در محمد رضا شاه بسیار بیشتر ـ عناصری می‌توان یافت که باید در آینده راهنمای عمل قرار داد یا از آنها پرهیز کرد، هیچ کدام جانشین‌پذیر و تکرار شدنی نیستند. آنها نیز به صف دراز شخصیت‌های تاریخی پیوسته‌اند که بررسی روزگار و احوالشان به آیندگان کمک می‌کند که دریابند چه باید و ـ بیشتر ـ چه نباید بکنند. از این نظر هیچ تفاوتی میان مصدق و امیر کبیر یا محمد رضا شاه و شاه عباس یا ناصرالدین شاه نیست. همان‌گونه که بحث سیاسی امروز ما از تسلط امیر کبیر و شاه عباس آزاد است باید از اسارت دوران مصدق یا محمد رضا شاه نیز درآید. آزاد شدن از سودازدگی مصدق و محمد رضا شاه نه به معنی فراموش کردن آنها و خدمات آنهاست نه محکوم کردنشان. پیکار ضد‌استعماری دلیرانهُ مصدق و اصرارش بر اینکه شاه باید سلطنت کند نه حکومت؛ و سیاست خارجی درخشان محمد رضا شاه و تلاش خستگی ناپذیرش برای ساختن یک ایران نیرومند و پیشرو، درآینده نیز می‌تواند الهام‌بخش ایرانیان باشد. اما دست و پا کردن برای یافتن یک پاسخ و پیشینهُ “مصدقی” برای هر مساله و نفی کردن هر چه پادشاهان پهلوی کرده‌اند به همان اندازه بی‌معنی و اختلاف‌برانگیز است که بزرگ‌نمایی دوران محمد رضا شاه و مبالغه در دستاوردهای آن و ندیدن دشواری‌های جدی آن دوران که به هیچ روی نباید گذاشت در آینده تکرار شود.

   تاریخ را نه به عنوان وسیلهُ توجیه، بلکه به عنوان درس عبرت باید تلقی کرد. بیشتر ما با تاریخ رفتاری داریم که گویی یک افزار تبلیغاتی بیش نیست و باید یکسره در خدمت مصلحت‌های سیاسی باشد (کدام مصلحتی از حقیقت بالاتر است؟) چون می‌پنداریم مردم تاب روبرو شدن با واقعیات تاریخی را ندارند برای نگهداشت یگانگی و پیشبرد مبارزه، پرهیزی از فرو‌پوشیدن تاریخ نداریم و درنمی‌یابیم که به هر دو آسیب می‌زنیم. از بس مردم را دست‌کم می‌گیریم نمی‌توانیم تصور کنیم که امکان دارد یک همرایی بر پایهُ راستگویی و درست‌نگری و نه بر نیمه حقیقت و ریاکاری بوجود آورد. یک بار جراُت کنیم و با واقعیات روبرو شویم و به مردم هم راستش را بگوییم. زندانی تاریخ شدن یکی از بدترین زنجیرهایی است که یک ملت می‌تواند بر اندیشه و عمل خود ببندد. جهان را صرفاً از دریچه تنگ یک گذشتهُ تاریخی دیدن؛ آن گذشته را پیوسته تبدیل به امروز کردن و در آن زیستن، توانایی حرکت به پیش را از نسل‌های پیاپی می‌گیرد؛ حتی توانایی نگرش درست به تاریخ را می‌گیرد و انگیزه‌ای برای تاریخ‌سازی و تاریخ‌تراشی می‌شود. بر این پدیده مثالی بهتر از آرژانتین نمی‌توان آورد که چهل سال در یک بن‌بست تاریخی گیر کرد و آموزه‌ها و شعارهای چهل سال پیش را تکرارکرد و چهل سال از زمان واپس ماند. ما نیز مانند آرژانتینی‌ها در تعبیر تاریخ اخیر خود توافقی نداریم. گروهی از ما هر چه را که بی‌دخالت خود یا رهبرشان در ایران در یک دورهُ استثنائی ۵۷ ساله ساخته و پدیده آمده یا از اصل انکار می‌کنند یا بی‌اهمیت و یا ناشی از جبر زمان، یا حتی ویرانگر و زیان‌آور می‌شمارند. گروهی دیگر از چهار دههُ تاریخ پر نشیب و فراز جز یک مشت آمار چیزی نمی‌بینند و سهمشان در بحث سیاست و فلسفهُ تاریخ از ردیف کردن آمار تولید پارچه‌های پشمی فراتر نمی‌رود. آنها با رسانه‌های فراوانشان در خارج با نشریات مجاهدین و چپ تندرو مسابقه‌ای پیروزمندانه برای غنی کردن زبان دشنام فارسی گذاشته‌اند. بررسی‌شان خواننده را از نشیب نفس‌گیری که رسانه‌های تبعیدی فارسی از سنت حبل‌التین و قانون و کاوه و صوراسرافیل پیموده‌اند به سرگیجه خواهد افکند.

   در چنین فضای “انتلکتوئل” پیداست که در موارد بسیار به گفتهُ سعدی “نغمهُ تنبور ازغبلهُ دهل بر‌نیاید و بوی عنبر از گند سیر فرو ماند.” توسل به عواطف و زاری کردن‌ها و نعره کشیدن‌ها نه جایی برای سخن سنجیدهُ پرمایه می‌گذارد، نه زمینه‌ای برای همرای کردن نیروهایی که باید در میان خود سرانجام به یک هم‌نهاد (سنتز) برسند تا نگذارند امروزشان در پراکندگی و بی‌اثری و فردایشان در جنگ برادرکشی سپری شود.

***

   در صف چپ‌های میانه‌رو از بسیاری سوسیالیست‌ها می‌توان نام برد که اگر در پی دولتی کردن منابع کشور (به اصطلاح ابزارتولید) نباشند و نخواهند به نام برابری ” بی‌چیزی و کمبود را اجتماعی، و قدرت سیاسی را اختصاصی کنند”‌(٢) به آسانی می‌توانند در کنار میانه‌روان دیگر قرار گیرند و دست هواداران عدالت اجتماعی را در طیف سیاسی آیندهُ ایران نیرومند گردانند. در میان عناصری که برنامهُ سیاسی ایران را باید بسازند سیاست‌هایی که فرصت‌های برابر به مردمان عرضه دارند و به یاری آنها که واپس‌تر افتاده‌اند بشتابند وجلوی ترکتازی‌های زورمندان و تمرکز بیش از اندازهُ قدرت سیاسی و اقتصادی را در دست‌های معدود بگیرند، جای مهمی دارند. سوسیالیست‌هایی که خود را از جزم مارکسیست ـ لنینیستی آزاد کرده‌اند به آسانی خواهند توانست به یک جریان اصلی میانه‌روی که در زنجیر هیچ تجربهُ تاریخی نیست واز همهُ آنها می‌آموزد و راهش را با سنگ‌های گور نشانه‌گذاری نکرده است بپیوندند.

   راست میانه‌رو، به آن جریان اصلی و هم نهاد ایدئولوژیک نزدیکتر از همه است. شیفتهُ هیچ گذشته‌ای نیست و آرزوی تکرار هیچ گذشته‌ای را ندارد. تاریخ معاصر برایش نه میدان جنگ است نه آرمانی که باید بر سر آن کشت و کشته شد. سربلند از دستاوردهای آن، همهُ دوره‌های آن، کوتاهی‌ها را نیز می‌بینند و می‌خواهد از آن بیاموزد. از این گذشتهُ تاریخی، فرایافت‌های آزادیخواهی و ناسیونالیسم و ترقیخواهی وعدالت اجتماعی را گرفته است و در پی درآوردن آن به یک برنامهُ سیاسی است که اندیشه‌ها و تلاش‌های سه نسل اصلاحگران و نوگرایان ایرانی را از راست و چپ در خود بگنجاند. برای نظام حکومتی، پادشاهی مشروطه را می‌پسندد که هم حاکمیت مردم در آنست، هم نگهداری یک نماد سنتی سازگار شده با نیازهای امروز و آیندهُ ایران. برای نوگری (مدرنیزاسیون) و ترقیخواهی اهمیتی کمتر از آزادیخواهی و عدالت اجتماعی نمی‌شناسد و اساساً این هر سه را در یک فراگرد بهم پیوسته می‌بیند. ناسیونالیسم را در برابر پرستش شخصیت و امامزاده سازی و نیز در برابر جهان‌وطنی مذهبی چپ و راست می‌گذارد؛ و اصل راهنمای خود در سیاست‌های خارجی و فرهنگی قرار می‌دهد.

بر چنین پایه‌های فکری و بر ضرورت پیکار مشترک با فاشیسم مذهبی حاکم و گرایش‌های فاشیستی چپ و راستی که آرزوی جایگزینی‌اش را دارند، هر گرایش میانه‌روی دیگری می‌توانند همرای شود.

اکتبر ۱۹۸۵

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(۱)ـ اطلاعیهُ دفتر سیاسی و کمیتهُ مرکزی سازمان مجاهدین خلق ایران به مناسبت ” انقلاب ایدئولوژیک ” و تعمیم فرخندهُ انقلابی و توحیدی برای ازدواج……

(٢) ـ “نگاه از بیرون”  چاپ ۱۹۸۴

حزبی کردن تاریخ

حزبی کردن تاریخ

 ‌

   گفته‌اند که تاریخ را نویسندگانش می‌سازند. این سخن خالی از حقیقتی نیست. بی‌آنکه بخواهیم وارد بحث معرفت شناسی بشویم باید بپذیریم که آدمیان به آسانی می‌توانند زیر تاُثیر عواطف یا غرض‌ها یا منافع خود، واقعیات را چنانکه می‌خواهند ببینند و به زبان دیگر به واقعیات عینی جنبهُ ذهنی بدهند. در مورد تاریخ، ذهنی کردن رویدادها و واقعیات عینی هم آسانتر است و هم سودمند‌تر و هم در نتیجه اجتناب ناپذیرتر. آسانتر است، زیرا تاریخ بازیگران بیشمار دارد و متغیرهای نامحدود. مانند امواج اقیانوس است، هر لحظه به صورتی و در جایی. نگرنده کمتر می‌تواند تصویر را در تمامیتش ببیند و روی‌همرفته تمامیتی نیز در میان نیست. چیزی در جایی بیحرکت نمی‌ماند. امری روی داده است، اما تا همهُ علت‌ها و پیامدهایش را ندانند، تا رابطهُ میان نیت و نتیجهُ یک عمل را نشناسند، از قضاوت درست بر نخواهند آمد. تازه در موارد بسیار نتیجهُ یک عمل ارتباطی با نیت آن ندارد از بسا نیت‌های خوب نتایج مصیبت‌آمیز بر آمده است و بسا بدکاران به حال مردم خود بهتر از نیکوکاران بوده‌اند. از همین رو معاصران نیز از اتفاق نظر دربارهُ رویدادهای تاریخی کمتر بر می‌آیند چه رسد به آیندگان که با واقعیات تازه‌ای روبرو خواهند بود و جزئیات بیشتری را به فراموشی خواهند سپرد.

   ذهنی کردن تاریخ سودمند است، زیرا با تسلط بر گذشته بهتر می‌توان بر اکنون و آینده فرمانروایی کرد. عوامفریبان و خود کامگان نخست از پس و پیش کردن تاریخ، از “بازسازی” آن آغاز می‌کنند. در شوروی تاریخ سازی ـ به جای تاریخ نویسی ـ یک سیاست رسمی و اشتغال همیشگی است. در آن کشور شصت سالی است که تقاوت میان تاریخ و سیاست به مقدار زیاد آشفته شده است. تاریخ، سیاست دیروز نیست؛ سیاست روز است. رویدادهای دیروز بطور منظم و رسمی با روندهای روز جابجا و دگرگون می‌شوند. ساختن تاریخ و ذهنی کردن واقعیات عینی در آن کشور جنبه نهادی یافته است.

   در هر کشاکش سیاسی، تاریخ یک افزار یا سلاح عمده است، بسته به درجهُ تکامل سیاسی ـ فرهنگی جامعهُ مربوط. در جامعه‌های پیشرفته‌تر، هماوردان سیاسی از افزار تاریخ برای پیشبرد استدلال‌های خود بهره می‌گیرند. در جامعه‌های واپس‌مانده‌تر، دشمنان سیاسی ــ چون در چنین جامعه‌هایی از اختلاف تا دشمنی راهی نیست ــ سلاح تاریخ را برای سرکوبی یکدیگر بکار می‌برند. روشن است که وقتی به تاریخ همچون سلاحی بنگرند، آسانتر و آماده‌تر به پس و پیش کردن آن می‌پردازند و واقعیات عینی را جنبهُ ذهنی می‌دهند. عواطف و اغراض و منافع به قول مولوی روی واقعیات را می‌پوشانند و جلوی دیده شدنشان را می‌گیرند؛ و چون حال و هوای سراسر جامعه مساعد است و هدف وسیله را توجیه می‌کند، ناپسندی این رویکرد نیز به چشم نمی‌آید.

   به این شیوه هم نا آگاهان و هم روشنفکران دست می‌یازند. اندک اندک به جایی می‌رسد که اگر کسی دیگران را به بررسی تاریخ در تمامیتش ــ دست کم تا جایی که برای هر نسل امکان دارد ــ و نه به صورت گزینشی (دیدن آنچه سودمند است، ندیدن آنچه مواضع از پیش گرفته شده را سست می‌کند) بخواند؛ یا از زندانی تاریخ شدن بپرهیزاند (به این معنی که به رویدادهای گذشته جنبهُ امروزی ندهند و در گذشته نزیند و گذشته را ــ آنهم تنها پاره‌هایی از آن را ــ به عنوان بخشی از واقعیات کنونی و نه همهُ آن ببینند و خود‌آگاهی‌شان را از اسارت گذشته بدرآورند و به پویایی انسان و جامعه و تاریخ اعتقاد داشته باشند) سیل حملات سرازیر می‌شود.

   یکی فریاد بر می‌آورد که می‌خواهند ایرانی را از تاریخش جدا کنند و گذشته‌اش را به گور بسپارند؛ و آنگاه در ستایش تاریخ نغمه سر می‌دهد (در حالی که هیج کس نمی‌گوید تاریخ را باید فراموش کرد یا نخواند. سخن از احترام گذاشتن به تاریخ است و زنده نگهداشتن آن در خودآگاهی ملی، تا رویدادهای گذشته الهام‌بخش آیندگان و راهنمای آنان باشند نه آنکه همچون سنگ‌های گور یا ضریح مقدسان روی ذهن آنها بیفتند و بال پروازشان را ببندند.) گوشزد کردن اهمیت تاریخ به کسانی که معتقدند هویت ملی بی تاریخ مشترک امکان ندارد زائد است. ما هنگامی که از یک ملت و هویت ملی سخن می‌گوییم بیشتر از تاریخ اوست و آثاری که از گذشته به جای گذاشته است.

   دیگری متهم می‌کند که می‌خواهند تاریخ را تحریف کنند و مقاصد خود را پیش ببرند (در حالی که فراخوان به بررسی همه سویهُ تاریخ، کوشش در تحریف نیست، هر چند ممکن است خرابکاری در فرضیاتی که بر تحریف یا بررسی نیمه کارهُ تاریخ بنا شده است باشد). تاریخ را صرفاً از گوشه‌ای دیدن، یا گوشه‌ای از آن را دیدن، بیشتر به تحریف می‌خورد، تا آن را از هر سو نگریستن و به همه سوی آن نگریستن. دیگری بر می‌آشوبد که می‌خواهند از نقد تاریخ بگریزند و خواست‌های خود را محرک حوادث تاریخی قرار دهند و به تاریخ تهمت می‌زنند (در حالی که بحث از بررسی و نقد همهُ تاریخ و اسناد و مدارک تاریخی در پرتو واقعیات روز، یعنی زمان رویدادن وقایع، و اولویت‌ها و نیازهای نسل معاصر آن روز است؛ و آزاد کردن ذهن از پیشداوری و سیاه و سپید دیدن جهان، و بخش نکردن مردمان به دوزخیان و بهشتیان؛ و تاریخ را در یک یا چند شخصیت خلاصه نکردن.)

   اینهمه از چه بر می‌خیزد؟ اگر از در نیافتن منظور گوینده نباشد، ازخواست سادهُ به خدمت گرفتن تاریخ برای به کرسی نشاندن فرضیه‌ها و پندارهای از پیش ساخته است؛ از عادت به دستچین کردن رویدادهای تاریخی است؛ و از آزادی نامحدودی است که ذهن انسانی در تعبیر تاریخ، همچنانکه در هنر‌سنجی، (نقد هنری) برای خود می‌شناسد ــ تا جایی که اسکار وایلد در بحث درخشانی از هنر‌سنجی به عنوان یک عمل آفرینشگری و از هنر‌سنج به عنوان هنرمند می‌گفت این هنر نیست که از زندگی تقلید می‌کند بلکه زندگی است که از هنر تقلید می‌کند و استدلال می‌کرد که سرخی شامگاه از آن هنگام زیبا شد که نخستین بار روزی انسانی به شفق نگریست و گفت چه زیباست!

   در تاریخ ایران این پدیدهُ بازی کردن با تاریخ، ناشی از ملاحظات عملی و احساساتی بسیار بوده است. از گذشته‌های دور تا نزدیک، همه جا با دستکاری در تاریخ به ساختن واقعیت‌های تازه کمک کرده‌اند. یکی از بزرگترین و دیر‌پای‌ترین نمونه‌های این دستکاری، فرضیات مربوط به اسلام آوردن ایرانیان است. نزدیک به چهارده سده برای سست کردن پایداری ایرانی در برابر تسلط نظامی و فرهنگی بیگانه در گوش ایرانیان خوانده‌اند که چون شاهنشاهی ساسانی ناشایسته و ستمکار بود (که در سدهُ هفتم میلادی بود) و چون جامعهُ ایرانی آن زمان پوسیده و تباه بود، مردم ایران از فشار ساخت طبقاتی “کاست” (طبقات بسته) و بیداد موبدان و اشرف با خرسندی به اسلام به عنوان یک آیین رهاننده روی آوردند.

   در این فرضیه ـ که دیرگاهی است برای بسیاری جنبهُ واقعیت مسلم یافته ــ عمداً یا از روی غلبهُ تعصب مذهبی، واقعیات چندی را ندیده گرفته‌اند:

 *اینکه اسلامی که در دو سدهُ نخستین بر ایران تحمیل شد آیین برابری و آزادگی نبود و اعرابی که به ایران تاختند به یک دست شمشیر و به دست دیگر انبان چپاول داشتند و از قرآن و اسلام جز حلال بودن خون و مال و زنان “مشرکان” چیزی نمی‌دانستند و دو سدهُ تمام کشتند و سوختند و بر مردمی که گویا از نابرابری‌های جامعهُ ساسانی به آیین برابری روی آورده بودند با خشونت تمام سروری کردند تا به ضربت شمشیر یعقوب لیث‌ها و بویه‌ها پست شدند.

*اینکه از ایرانیان آنان که به پیشباز اعراب رفتند بیشتر عرب‌های سرزمین‌های باختری و پیرامون تیسفون (مدائن)، یعنی عراق کنونی بودند نه ایرانیانی که تا ده سال پس از نهاوند و در هم شکستن شاهنشاهی ساسانی با سپاهیان عرب به صورت پراکنده و در هر جا می‌جنگیدند، و در شمال ایران هرگز تسلیم نشدند.

* اینکه نه تنها ایرانیان در آغاز به اسلام روی نیاوردند، اعراب نیز در آغاز اصراری به اسلام آوردن ایرانیان نمی‌ورزیدند و بیشتر به جزیه‌ای که بر شکست خوردگان تحمیل می‌کردند چشم داشتند تـا رستگاری ایرانیان. پس از تسلط نظامی بر ایران بود که فرمانروایان عرب با فشار مالی و به زور شمشیر ایرانیان را مسلمان کردند نـه آنکه ایرانیان پیشاپیش مسلمان شده بوده باشند.

* سرانجام اینکه ایرانیان در هر جا می‌شوریدند و “ردت می‌آوردند” و چون در اسلام کیفر از دین برگشتگان مرگ است، زمین از خونشان گلگون می‌شد تا جایی که “پای اسبان در خون فرو می‌رفت ” و “آسیاب‌ها از خونشان به گردش می‌افتاد” تا به اسلام و فرمانروایی اعراب گردن می‌نهادند.

   همهٌ ایستادگی ایرانیان سرافراز در برابر قومی نیمه وحشی که از همان آغاز خود را برگزیده و برتر می‌دانست (با همهُ جامعهُ بی‌طبقهُ توحیدی به روایت آن روزها) و ایرانیان را “عجم” (گنگ) و “موالی” (نیمه برده) می‌خواند و مردانشان را بنده و زنانشان را کنیز خود می‌دانست و از آنها هزار هزار می‌کشت و دارایی‌شان را تاراج می‌کرد به هیچ گرفته شده است. تنها روی آوردن رعایای عرب نژاد و عرب زبان شاهنشاهی ساسانی به مهاجمان در آن آغاز کار است که برای توجیه دو قرن تبهکاری اعراب در ایران آورده می‌شود. اگر خمینی امروز می‌تواند اینگونه به تاریخ ایران دشنام دهد پیداست که آخوندها و دیگر پوزشگران حملهُ اول اعراب برای گمراه کردن مردم چه بازی‌ها با تاریخ کرده‌اند.

   البته ایرانیان پس از چند نسل گذشتهُ خود را اندک اندک فراموش کردند ــ که در آن روزگار کشتارهای دسته جمعی و سوزاندن کتابخانه‌ها و ویران کردن آثار گذشته آسان بود ــ و اسلام را از آن خود ساختند و آن را در خدمت خود آوردند و به آن چهرهُ انسانی، و بیشتر چیزهایی را که مایهُ نازش مسلمانان است، دادند. اسلام پس از رنگ ایرانی گرفتن برای گسترش خود دیگرنیازی به شمشیر کند شدهُ اعراب نیافت. موج‌های پیاپی قبایل ترک پس از برخورد با ایرانیان اسلام آوردند و مبلغان ایرانی، بیشتر از صوفیان، تا اندونزی مردم را مسلمان کردند، چنانکه پیش از آن چینیان و تورانیان را مسیحی (نسطوری) کرده بودند، با اینهمه حقیقت آنست که اگر پای زور در میان نمی‌بود ایران به صورت یک کشور اسلامی در نمی‌آمد، چنانکه سرزمین‌های باختری دور از دسترس لشکریان عرب در نیامدند.

   چنین تعبیری را از تاریخ، امروز ایرانیان بیشتری می‌پذیرند زیرا انقلاب و جمهوری اسلامی چشم و گوش‌های بیشماری را باز کرده است و نسل کنونی را در موقعیت ایرانیان سدهُ هفتم قرار داده است و پرسش‌هایی را به میان آورده است که سده‌های دراز ترجیح می‌دادیم از کنارشان بگذریم.

   هر چه در تاریخ معاصر پیشتر می‌آییم آزاد کردن بررسی تاریخی از سودهای مستقر و اغراض و عواطف و از گرایش به دیدن تاریخ از نظرگاه پیکار یزدان و اهریمن دشوارتر می‌شود. جای یزدان یا اهریمن بستگی به موضع فکری نگرنده دارد. یزدان یکی اهریمن دیگری است، اما تضاد میان دیدگاه‌ها به یک اندازه آشتی ناپذیر، و کم و بیش مستقل از واقعیات عینی تاریخی است. فراخواندن به رهایی از زندان تاریخ، در واقع فراخواندن به آزاد کردن بررسی تاریخی از سودهای پاگیر و گرایش‌های حزبی است. تاریخ و گذشته از گرایش‌های شخصی و سیاسی ما مستقل هستند. این واقعیت را ما دربارهُ گذشته‌های دورتر به آسانی می‌پذیریم و می‌توانیم تاریخ کهن‌ترمان را به عنوان یک یادگار مشترک، بد یا خوب، تلقی کنیم. دربارهُ تاریخ معاصرمان نیز بویژه در آنجا که بازیگرانش زنده نیستند باید بتوانیم از وارد کردن سلیقه‌ها و غرض‌های حزبی بپرهیزیم.

   این نخواهد شد مگر آنکه تاریخ معاصرمان را بخوانیم و همه‌اش را بخوانیم و تا آنجا که می‌توانیم شرایط زمان رویدادها و کرده‌های شخصیت‌های تاریخی را در شمار آوریم. موضوع این نیست که آنچه روی داده اجتناب ناپذیر بوده و راه دیگری نداشته، موضوع آن است که ما در تعبیرها و گمانپروری‌های خود، در اگرهای تاریخی خود، همه سوی قضایا را ببینیم و خود را به جای گذشتگان بگذاریم ــ تا آنجا که بتوان و هر چند این کار دشوار باشد ــ و به تعبیرها و برداشت‌ها یا، درست‌تر، تاکیدهای گوناگون میدان بدهیم. آنانکه پیش از ما با گزینش‌های سخت و تلخ روبرو بودند به آسانی ما نمی‌توانستند از روی مسائل آن روزها بگذرند.

***

   در بحث سیاسی کنونی ما، چنانکه بارها اشاره رفته، انقلاب مشروطیت و مصدق در یک سو و دوران پهلوی در سوی دیگر مایهُ بیشترین اختلاف نظرهای تاریخی است. بحث، از ترجیح دادن یکی بر دیگری گذشته است که امری طبیعی است و هر کس می‌تواند پس از بررسی دوره‌ها و شخصیت‌ها یا رویدادهای تاریخی یکی را بر دیگران ترجیح دهد. آنچه با آن سرو کار داریم تلاش بی پرده‌ای برای ساختن تاریخ و نهادن آن به جای واقعیات گذشته است. بدین منظور از دو تکنیک بهره گیری می‌شود :

   نخست، تکنیک زیاده روی در ستایش یکی و نکوهش دیگری است، یا تکنیک یزدان و اهریمن. یکی را مظهر همهُ ارزش‌های پسندیده می‌شمرند و دیگری را تجلی‌گاه هر چه ناپسند است. شکست‌های یکی را به مظلومیت او حمل می‌کنند؛ دستاوردهای دیگری را یا نمی‌بینند یا به جبر تاریخ و خواست بیگانگان نسبت می‌دهند.

   در یک جبهه از انقلاب و دوران مشروطیت تا سال ۱۳۰۰ شمسی به عنوان یک دوران طلائی آزادی و مردمسالاری یاد می‌کنند که با کودتای سردار سپه به پایان رسید و عصر قلدری جای آن را گرفت (البته سردارسپه یک دهه پس از شکست مجلس دوم کودتا کرد و در آن سال‌ها نه حکومت قانون بر قرار شده بود، نه اثری از مشروطه مانده بود ــ جز کشاکش‌های سیاست‌پیشگان ــ و نه حتی از ماهیتی به نام ایران به معنی واقعی).

   یا مصدق را مظهر تلاش برای استقرار حقوق اکثریت محروم و تاُسیس بنیادهای واقعی قانونی و حکومت قانون می‌انگارند و برای یافتن تعریف “ملی” از او و صفاتش آغاز می‌کنند گویی پیش از او کسی ملی نبوده؛ محمد رضا شاه را نیز مظهر استبداد مطلقه و حکومت فردی و ادامهُ تاریخی استبداد شرقی و آسیائی و حتی آمیختگی دین و دولت به عنوان مشیت الهی می‌دانند ! (حال اگر قاطع‌ترین و خونین‌ترین کشاکش‌های دین و دولت در عصر او روی داده جای یاد آوری ندارد، همچنانکه مسئولیت اصل دوم متمم قانون اساسی و مذهب رسمی مشروطیت نیز بهتر است به گردن او بیفتد). برای آنان مصدق قهرمان ضد امپریالیست است، محمد رضا شاه دست‌نشاندهُ امپریالیسم. زیرا اولی از آیزنهاور در خواست کمک مالی کرد “تا کشور به دامن کمونیسم نیفتد” و آیزنهاور ترجیح داد کمک‌هایی را که می‌توانست، به محمد رضا شاه بکند. اگر برای آمریکا آن حق را می‌شناختند که ایران را از خطر کمونیسم برهاند، می‌باید حق آن را برای برگزیدن کمک گیرنده نیز می‌شناختند. (۱)

   در جبههُ دیگر، انقلاب مشروطه را ساخته و پرداختهُ انگلیس‌ها و مصدق را خائن و ایران بر‌باد‌ده می‌شمارند؛ در برابر، محمد رضا شاه را روح و معنی ایران (تکلیف دو سه هزار سال تاریخ پیش از او چه می‌شود؟) و عصر پهلوی را درخشان‌ترین عصر تاریخ ایران می‌دانند که حداکثر اشتباهاتی در آن روز داد که صلاح نیست به یاد کسی آورده شود.

   تکنیک دوم، دستچین کردن رویدادهای تاریخ یا تکنیک گزینشی است. بر رویدادهای سودمند به حال مقاصد سیاسی تکیه کردن و از رویدادهای دردسر‌آور به تندی گذشتن. یک جا کمترین جنبهُ مثبت را بزرگ نمودن و به ابعاد بیرون از اندازه رساندن؛ جای دیگر بدترین کوتاهی را حداکثر “خالی از اشکال” ندانستن. به نمونه‌های این تکنیک گزینشی بسیار برخورده‌ایم. مشهدی باقر بقال و مجلس اول برای سپیدکاری تمام دوران مشروطه بسنده است. دهان هر کس را بگوید انقلاب مشروطه به هدف‌هایش نرسید زیرا بیش از آن به مصالحه‌ها و اختلافات آلوده شد که بتواند مرزهای کشور را نگهدارد، زندگی مردم را بهبود بخشد و حکومت قانون را برقرار سازد، با داستان‌های دلاوری ستارخان و روشن‌بینی مشهدی باقر بقال می‌بندند. سخنرانی‌های مصدق بر ضد استبداد و بی‌قانونی جایی برای یاد آوری واقعیاتی از این دست نمی‌گذارد که او هم هنگامی که به قدرت رسید دیگر پایین آمدنی نبود و چندان به تاُسیس بنیادهای واقعی قانونی و حکومت قانون پای بندی نشان نداد و او بود که انتخابات مجلس هفدهم را در جاهایی که به سودش نبود متوقف کرد و مجلس نیم‌بندی را نیز که تشکیل شده بود از بیم چند صدای مخالف بر خلاف قانون اساسی منحل کرد و دست به همه‌پرسی زد که خلاف قانون اساسی بود و از آن مجلس به زور تظاهرات چند هزار نفر در جلوی بهارستان و “مجلس آن جایی است که مردم هستند” اختیارات قانونگزاری گرفت که باز بدعت و خلاف قانون اساسی بود و شهربانی و آگاهی او سرمشقی مقدماتی برای سازمان امنیت و اطلاعات و امنیت کشور بود که اتفاقاً قانون تشکیل آن نیز در دورهُ او و با استفاده از اختیارات قانونگزاری نوشته شد، و خواستن توبه‌نامه از زندانیان سیاسی از دورهُ او معمول گردید.(٢) و تقریباً سراسر دوران نخست وزیریش را با حکومت نظامی سر کرد که هر چند از نظر فنی در چهار‌چوب قانون می‌گنجید، ولی برای چنان زمان طولانی جایی برای عملکرد عادی قانون نمی‌گذاشت و ترس همیشگی از بازداشت را در دل هر مخالفی می‌کاشت.

   در برابر، تهیهُ قانون تخصیص دادن بیست درصد بهرهُ مالکانه برای آبادی روستاها از سوی او بس است که در دست تاریخ سازان رنگ و آب را از همهُ کارهای عمرانی که پیش و پس از مصدق در دوران پهلوی انجام گرفت و چهرهُ ایران را پس از چهار سده بیحرکتی و رکود و ویرانی دگرگون ساخت بگیرد. حداکثر اعتباری که به تلاش‌های خستگی ناپذیر محمد رضا شاه برای نوسازی ایران می‌دهند آنست که او را با هیتلر مقایسه کنند زیرا او نیز کشورش را از نظر اقتصادی پیش برد.

   نمونه‌های برخورد تعصب آمیز و یکسویهُ هواداران شاهنشاهی با رویدادهای پنجاه و هفت سالهُ پهلوی فراوانتر از آنست که در اینجا بتوان بر شمرد. دستاوردهای آن دوران برای آنان بی‌مانند و شگرف است، نه تنها در تاریخ ایران بلکه سراسر جهان. بدترین ناکامی‌ها و کم کاستی‌های آن از نظر پاک خطا پوششان می‌افتد چرا که “فساد در همه جا هست.” برای توجیه شکست شاهنشاهی در انقلاب اسلامی از یک سو ایران آن روز را چنان نیرومند می‌دانند که داشت ژاپن دوم می‌شد و جهانیان را به هراس می‌افکند و در همان حال چنان سست و آسیب‌پذیر تصور می‌کنند که همان جهانیان متحد شدند و برای آنکه جلوی سرنگونی‌اش را به دست کمونیست‌ها بگیرند پادشاه را سرنگون کردند و خمینی را آوردند.

   راست و چپ برای ویرانی ایران (که ترکیبی شگفت آور از ژاپن دوم و فیلی‌پین دوم، و هم نیرومند و هراس‌انگیز و هم ناتوان و در آستانهُ شکست در برابر کمونیسم بود) توطئه کردند. بی‌بی‌سی به مردم گفت که به خیابان‌ها بریزند و تظاهرات و اعتصابات راه بیندازند و حکومت را فلج کنند و لژ فراماسون در پشت میز قمار به روُسای اتحادیه‌های صنعتی و بازرگانان دستور داد با جامه‌دان‌های پر پول به زیارت خمینی در پاریس بروند و آمریکا و انگلیس به نخست وزیران پیاپی راهنمایی‌های نادرست کردند تا پشت سر هم تصمیم‌های نادرست بگیرند، و توسط شاه دست نشاندگان خود را به نخست وزیری و فرماندهی رساندند و هایزر به پنجمین ارتش غیر اتمی جهان فرمان داد که تسلیم شود و سرانش بی مقاومت گردن خود را به تیغ دژخیم بسپارند و ژیسکار دستن در گوادلوپ به هم توطئه‌گرانش نگریست و به آنها رساند که خمینی باید بیاید، و سالیوان در تهران به ساعتش نگریست و به شاه فهماند که باید برود (معلوم نیست چه چیز چنان کشور بی‌اساس گوش به فرمانی که مردم و حکومت و از بالا تا پایینش به دستور بیگانگان عمل می‌کردند دنیا را می‌ترساند؟) و انگلستان به بازرگان گفت راه را برای خمینی بگشاید و به خمینی گفت با عراق بجنگد (به عراق نیز همین دستور داده شده بود) و بریتیش پترولیوم آخوندها را واداشت بهای نفت را سه برابر کنند و هفت سال بعد به جای اول برگردانند (ظاهراَ این هر دو به یک اندازه به سود آن کمپانی است) و برژینسکی کمربند سبز را بست تا جلوی کمونیسم را بگیرد، اما اینتلیجنس سرویس به توده نفتی‌ها رهنمود داد که رخنه کنند و انتقام ٢۸ مرداد را از آمریکا بستانند.

   نادرستی چنین برداشت‌هایی از نظر علمی به کنار، اگر ما برآنیم که می‌توانیم با تاریخمان چنین رفتار کنیم و در آینده هم یک جامعهُ آزاد و یک نظام حکومتی دموکراتیک داشته باشیم به خطا می‌رویم. جامعهُ آزاد و نظام حکومتی دموکراتیک از یک روانشناسی و یک رشته توافق‌های بنیادی، و شبکه‌ای از نهادهای سیاسی و اجتماعی برمی‌خیزد؛ از یک فرهنگ و ساختار سیاسی ویژه که در گذشته در حوصله مردم ما نبوده است و با این ترتیب در آینده نیز نخواهد بود. ما چون نمی‌توانیم درباره گذشته خود توافق کنیم راه توافق‌های اساسی دیگر را نیز بر خود خواهیم بست. زیرا این گذشته بخش بزرگی از خود آگاهی ملی ما را می‌سازد و انگیزه مهمی در رفتار سیاسی ماست. به عنوان یک نمونه کوچک، ولی پر اهمیت، هنگامی که کسانی مصدقی را مانند دشنام بکار می‌برند خودبخود هر کس را که به مصدق و راه او دلبستگی و احترامی دارد برمی‌انگیزند؛ یا آنها که در رضا شاه و محمد رضا شاه صرفاً امتداد “استبداد آسیایی” را می‌بینند، نه تنها نا آگاهی خود را از فرایافت استبداد آسیایی یا شرقی و تفاوت‌هایش با سنت دویست و پنجاه ساله دیکتاتوری ترقیخواه نوین به نمایش می‌گذارند، همۀ آن میلیون‌ها تنی را که در دوران پهلوی، نخستین تلاش پیگیر و همه سویۀ جامعۀ ایرانی را برای نوسازی و نوگری و بیرون آمدن از چنبر استبداد آسیائی و از میان دو سنگ آسیای دین و دولت سنتی می‌بینند، از خود بیگانه می‌سازند.

   ما نخواهیم توانست بر یک برداشت نادرست از گذشته با هم به توافق برسیم. آنها که امیدوارند با بررسی‌های نیمه‌کاره و نتیجه گیری‌های خالی از دقت تاریخی و صرفاً به زور تکرار کلی‌گویی یک همرایی پدید آورند به جایی نخواهند رسید. همرایی را باید در روبرو شدن با حقیقت و همۀ حقیقت جستجو کرد. تاریخ گذشتۀ ما بیش از آنکه صحنۀ میدان کربلا باشد داستان یک ملت است برای زنده ماندن و خود را بهبود دادن و به پای پیش افتادگان کاروان ملت‌ها رساندن. در این پیکار که سراسر سدۀ بیستم را در بر می‌گیرد ایرانیان از آنجا آغاز کردند که شرحش را وزیر مختار وقت انگلستان در تهران در ۱۹۰۱ چنین داده است “این کشور در واقع یک ملک متروک و واگذاشته‌ای است که به حراج گذاشته شده و هر قدرت خارجی که قیمت بیشتری بدهد یا تهدید پر سر و صدا‌تری بکار برد می‌تواند آن را از دست زمامداران فاسد و بی‌دفاع آن بیرون آورد.”(۳) شخصیت‌ها و گرایش‌های سیاسی و جنبش‌های گوناگون در این پیکار از پیروزی‌ها و شکست‌ها، از خردمندی‌ها و کجروی‌ها هر کدام سهمی داشتند. در میان آنها اختلاف نظرها و تاکیدها فراوان بود، اما دستاوردهای همۀ آنها ارزنده و ماندنی است و نسل‌های کنونی و آیندۀ ایرانی را به کار خواهد آمد. هر کس آزاد است قهرمانان خود را داشته باشد. ولی نباید با دیدۀ انحصارگری به این تاریخ نگریست. باید بر همۀ آن ساخت و پیش رفت.

   دو مکتب حزبی تاریخ ایران در سدۀ بیستم اگر می‌خواهند فردا بر یک نظام حکومتی توافق کنند امروز بر یک تاریخ، بر یک رشته ارزش‌ها در این تاریخ، به همرایی برسند. ارزش‌های مسلط بر تاریخ هشت دهۀ گذشتۀ ایران اهمیتی بیشتر دارند و زنده ماندنی‌ترند تا شخصیت‌‌هایی که بهر حال هم خودشان و هم دورانشان “خالی از اشکال”نبود و هیچ ایرانی پیشروی نباید آرزوی تکرار آنها را داشته باشد.

   اینکه ما پس از هشت دهه هنوز در اینجاییم و در هیچ یک از زمینه‌های تلاش ملی خود چنانکه می‌خواستیم کامیاب نشده‌ایم چیزی از این ارزش‌ها نمی‌کاهد. مسائل و وظایفی که در سدۀ بیستم با آن روبرو بوده‌ایم هنوز با ما سرو کار دارند. نسل کنونی و آیندۀ ایرانیان همچنان با نگهداری استقلال و تمامیت ایران؛ با توسعه و نوسازی جامعه و اقتصاد و سیاست کشور؛ با برقراری یک نظام دموکراتیک و عادلانه که بر ستون‌هایی بیش از یک قانون اساسی، آنهم پر از مصالحه، استوار باشد؛ و با جدا کردن دین از حکومت و کوتاه کردن دست آخوندها از سیاست روبروست و خواهد بود. ارزشهای ناسیونالیسم و آزادیخوایی و حقوق بشر و ترقیخوایی و عدالت اجتماعی هنوز برای ما اولویت دارند ـ هر اندازه هم انقلاب مشروطیت نا تمام یا پیکار مصدق ناکام یا توسعۀ اقتصادی ـ اجتماعی دوران پهلوی نافرجام بوده باشند.

   این حقیقتی است که در هشتاد و چند سالۀ گذشته، مشروطه خواهان ما به استبداد گرویدند و طرفداران حکومت قانون بی‌قانونی کردند و پیشگامان توسعه دست در دست آخوند گذاشتند و روشنفکران انقلابی چپ زیر علم خمینی سینه زدند. تاریخ ما به هیچ روی کامل نیست و اگر می‌بود ما را اینهمه در میان خود اختلاف نمی‌داشتیم. اما این حقیقت باید ما را فروتن‌تر و به محدودیت‌ها و دشواری‌های پیشینیان آگاهتر سازد. همۀ آنها که پایان کارشان ناپسند یا ناچیز شد با آرزوهای بلند آغاز کردند و هدف‌های بالا داشتند.

   خواب‌آلودگی سنگین و ژرفای اندازه نگرفتنی مرداب فرهنگی یک جامعۀ سنتی هزار و چهارصد ساله، واپس‌ماندگی لایه‌های اجتماعی، حتی روشنفکرانی که صرفاً با نمادها و نام‌ها می‌اندیشیدند و به ژرفای چیزی نمی‌رفتند؛ دستکاری‌ها و دست اندازی‌های قدرت‌های بزرگ و تسلط مثیت گونه‌ای که بر اذهان ایرانیان یافتند؛ و نا آزمودگی صرف سرآمدان سیاسی و فرهنگی، همۀ آنها را در پایان شکست داد. ولی ملت ایران از اینهمه شکست‌ها نیرومندتر بدر آمده است و از این شکست واپسین و بدترین، از انقلاب و جمهوری اسلامی، نیز نیرومندتر از همیشه بدر خواهد آمد ــ به برکت همۀ آن تلاش‌های ناتمام و ناکام و نافرجام هشتاد و چند سال گذشته.

   این گذشته را بهتر بشناسیم و قدر بگزاریم. بخواهیم یا نخواهیم این گذشته بر اکنون و آینده سنگینی می‌کند. نه می‌توان از آن گریخت نه بار آن را بر دوش این و آن انداخت. باید رویاروی آن رفت و آن را پذیرفت و از آن مایه‌هایی برای نوزایی ملت ایران و بازسازی نیروی بی‌پایان آن فراهم آورد.

آوریل  ۱۹۸۶

ـــــــــــــــــــــــــــــ

(۱) ـ   به نامۀ مشهور مصدق در مرداد ۱۳۳٢ به آیزنهاور در بررسی‌های تاریخی حزبی چندان اشاره‌ای نمی‌شود. بر عکس تاکید بر اینست که خطر کمونیسم در ایران پرداختۀ دستگاه تبلیغاتی انگلیس بود. با همۀ شبکۀ نظامی حزب توده و پیروان بیشمار آن در دستگاه حکومتی و نفوذش در کارگران و با همۀ نگرانی واقعی خود مصدق.

(٢) ـ   در ۱۳۳٢ به من و دوستانم که برای بار دوم به موجب مادۀ پنج قانون فرمانداری نظامی به زندان افتاده بودیم (برای من ٢۵ سال بعد بار سومی هم بود!) پس از جمعاً شش ماه بی دلیل در زندان بسر بردن از سوی ادارۀ آگاهی تکلیف کردند که توبه نامه بنویسم. اما به زودی نگرانی دکتر مصدق از حزب توده چنان بالا گرفت که در آن ماه‌های آخر مخالفان دست راستی خود را بی توبه نامه از زندان‌ها آزاد کرد تا در برابر کمونیست‌ها وزنۀ متقابلی باشند.

(۳) ـ   مصدق و نهضت ملی ایران، قیام ایران، شمارۀ ۱۳۹.

 

تمرین شهروندی

تمرین شهروندی

 ‌

   در میان ایرانیان از آن گونه مردمان بسیار می‌توان یافت ــ شاید بیش از اندازه ــ که اگر در اکثریت قرار گیرند؛ اگر احساس کنند گروه‌های بزرگ همراه و پشتیبانشان هستند، عواطفشان لگام می‌گسلد و مرزی نمی‌شناسد. به همان اندازه که در موضع گیری دودلی نشان می‌دهند و این پا و آن پا می‌کنند در همرنگ جماعت شدن و پیوستن به اکثریت بی‌تابند و هنگامی که به اکثریت پیوستند دیگر به میانه‌روی و انصاف بدرود می‌گویند. آنها علاقه‌ای به در دست گرفتن ابتکار، خطر کردن و راهی تازه جستن و پیش افتادن ندارند. به قول مشهور تا قطار به راه نیفتد بر آن سوار نمی‌شوند، ولی هنگامی که به راه افتاد بر آن می‌جهند ــ مقصدش هر جا می‌خواهد باشد.

   این صفات به همراه عوامل دیگر خارجی و داخلی تا کنون نگذاشته است فرایند و نهادهای دموکراتیک در جامعۀ ایران ریشه بگیرد. تلاش‌های اصلاح طلبانه، ایستادگی در برابر کژی‌ها، پیکار با بدکنشان، کمتر از پشتیبانی فعال و پایدار عمومی برخوردار بوده است. بر عکس بت سازی و دیکتاتور تراشی، هر فرد معمولی یا اندکی بالاتر از معمولی را به خدا رساندن، هواداران و شرکت کنندگان بیشمار داشته است. در یک ترکیب ویرانگر، از بی‌تفاوتی و کناره‌گیری و فرصت طلبی، ما گذاشته‌ایم که افراد به زبان نهادها اهمیت بیش از اندازه در تاریخمان پیدا کنند و تقریباً همۀ آن افراد را در زیر بار ستایش‌ها و انتظارات بیش از اندازه در هم شکسته‌ایم.

   تنها در مذهب نیست که کار بیشتر ما بی معجزات و امور خلاف عقل نمی‌گذرد. در سیاست نیز پیوسته چشم به دست نجات دهنده و رهبری نبوغ آمیز “ابر مردان تاریخ” داریم. ممکن است مقدساتمان را جابجا کنیم، ولی باید چیزی را بپرستیم، یا بهتر، به پرسیتدن چیزی وانمود کنیم. منظور از پرستیدن، لزوماَ نذر و نیاز و پیشکش و قربانی کردن و نماز بردن نیست. چشمداشت انجام کارهایی است که در خود همتش را نمی‌بینیم؛ دارا بودن صفاتی است که خودمان اصراری به داشتنشان نداریم یا داشتنشان را به حال خود سودمند نمی‌دانیم، و درست یا نادرست به قهرمانانمان می‌بندیم. به قهرمان و ابرمرد ــ واقعی یا عموماً ساختگی ــ همان اندازه نیازمندیم که به امامزاده. باید به چیزی و جایی بیاویزیم تا از ایستادن و از امر خود دفاع کردن و مسئولیت خود را پذیرفتن برهیم.

   بیشتر ما مبارزۀ منفی را ترجیج می‌دهیم ــ که نکوشیدن است و در خانه ماندن و سر خود را به زیر انداختن و عیب جستن و خرده گرفتن و اگر کار به جایی رسید شرکت کردن و سهم خواستن، و اگر به جایی نرسید ــ که معمولاًً به سبب مشارکت نکردن عموم، به جایی نمی‌رسد ــ از خردمندی خود سربلند بودن. اما اگر اسباب پیروزی همه فراهم و خطر به حداقل بود، آنگاه سر از پا نمی‌شناسیم و سیل‌آسا به هر سو می‌زنیم و هم خود از نفس می‌افتیم و هم در مسیر خود ویرانی بر جای می‌گذاریم.

* * *

   در اجتماع ایرانی خارج نشانه‌های یک اکثریت پدیدار شده است. پادشاه جوان به صورت نماد و نقطۀ گرد آورنده‌ای برای اکثریتی از ایرانیان درآمده است. این کامیابی پر اهمیتی است. باید این اکثریت را نگه داشت و بر آن افزود. به نام بهره گیری از هر نیروی موجود یا به بهانۀ نگذاشتن همۀ تخم مرغها در یک سبد، نباید این در و آن در زد؛ و دور هر آخوند یا مدعی سیاسی یا انقلابی شکست خورده و ورشکسته‌ای را به عنوان جایگزین (آلترناتیو) نباید گرفت که جز پراکندگی و سرگشتگی نخواهد آورد و نیروی مردم را خواهد کاست.

   در عین حال از زیاده‌روی‌های روحیات به هیجان آمده، از بی مدارایی‌های احساس برنده بودن، از یکسویگی‌های حق مداری باید بر حذر بود. مردمی که شش هفت سال پیش آن گونه بی پروا و بی تفکر، باور نکردنی را باور کردند و بدیهی را ندیدند، باز می‌توانند ناشکیبا و زود‌باور و بی‌مدارا شوند. باز می‌توانند افسانه بسازند و به گرایش‌های استبدادی خود میدان بدهند و در هر موقعیت همه چیز را برای طرف خود بخواهند و برای رسیدن به مقاصد خود بهرچه دست بزنند.

   پادشاه از هم اکنون با وظیفه‌ای سنگین روبرو شده است: باید پیوسته هم‌میهنانش را باز دارد و آموزش بدهد. برای کسی که خود هدف اینهمه بت‌تراشی‌هاست، مقاومت در برابر وسوسه‌ها یک دشواری است و بازداشتن مردمان از اینکه او را در مقوله‌ای برتر و دست نیافتنی جای دهند دشواری بزرگتری است.

   این روزها بسیار می‌بینیم کسانی را که سرمست اکثریت تازه یافتۀ خود شده‌اند و از نظر سیاسی و عاطفی به گذشتۀ نزدیک خود، به ده سال پیش بازگشته‌اند. همان گونه سخن می‌گویند، با همان واژه‌ها و عناوین؛ و از همان راه‌ها در پی رسیدن به مقاصد خود هستند. به هر کس با آنها همرنگ نیست به چشم محکوم می‌نگرند، و به تندی در پی بر‌پا داشتن پایگانی هستند که پادشاه بر تارک آن و پیرامونیان و مشاوران و نمایندگانش در پایین‌ترند و به هر ترتیب باید ارتباطی با آنان و از طریق آنان با خود پادشاه برقرار کرد. هر چه هم پادشاه بگوید نمایندگانی ندارد و کارها باید در دست خود مردم باشد سودی ندارد.

   در انتخابات شوراهای مشروطیت به این روحیه و کار‌کرد در اینجا و آنجا می‌توان برخورد. بی توجه به سخنان مکرر پادشاه، یک شبکۀ ارتباطی پدید آمده است و می‌کوشد تصوری از یک دست قویتر و بالاتر را که گردانندۀ کارهاست به دیگران القا کند. دیگران نیز عموماَ باور می‌کنند و یا از میدان بدر می‌روند ــ که بیشتر چنین است ــ و یا به این بازی می‌پیوندند. این احتمال را نمی‌توان یکسره نفی کرد که این آزمایش دموکراسی، عکس‌برگردانی از کارکردهای دهه‌های گذشته از آب در آید و پادشاه در برابر خود نه یک هیات مستقل و خود‌جوش که قدرتش را از مردم می‌گیرد. بلکه گروهی را بیابد که چشم به دست‌های او دارند و هر چه را که بایسته است از او می‌خواهند.

   بیشتر ما نتوانسته‌ایم از تجربۀ شخصی خود درس‌های لازم را بگیریم و بر همان روال می‌رویم که عادت کرده بودیم. تکان سخت ۱۳۵۷ اثر خود را اندک اندک از دست می‌دهد و ورشکستگی کامل انقلاب و حکومت اسلامی آرامش را به روان‌های زخم خوردۀ ما باز می‌آورد. اگر آنچه ما را شکست داد چنین بی آبرو شده است. پس ما هیچ کژی و کاستی که در شمار آید نداشته‌ایم. روان‌های زخم خوردۀ ما به این داروی آرامبخش نیازی حیاتی دارد. ذهن‌های تنبل ما منتظر این بهانه است که هر تلاشی را برای نو اندیشی و سازگاری با واقعیات تازه و شرکت در ساختن واقعیات تازه به کناری نهد و گام در همان راه‌های آشنا و کوبیدۀ گذشته بگذارد، پایان راه هر چه می‌خواهد باشد.

***

   مردم تا هنگامی که نخواهند بر خود حکومت نخواهند کرد. با منفی‌بافی از یک سو و خود را به هر مرکز قدرت بستن از سوی دیگر به مردمسالاری نمی‌توان رسید. قدرت سیاسی باید از مراجع گوناگون برداشته شود و به مردم بیاید و از آنها سرچشمه بگیرد. اما مردمی که حاضر به عمل سیاسی نیستند و عمل سیاسی برایشان فرمانبرداری و خوش‌خدمتی مراجع قدرت است سرچشمۀ قدرت سیاسی نخواهند شد. از یک اقلیت کوچک فعال گذشته، بیشتر ایرانیان مصداق گفتۀ صادق هدایت‌اند در “وغ وغ ساهاب” که “هر که در است ما دالانیم، هر که خر است ما پالانیم.” با هر شرایطی ساختن، تن به زیر هر باری بردن، و از آن سو هر حرکتی را از یک تن انتظار داشتن، هر مشروعیتی را از ناحیۀ او گرفتن، به نزدیکان او همه گونه امتیاز دادن و آنها را به “از ما بهتران” تبدیل کردن؛ اینها که به مردمسالاری نخواهد انجامید.

   کی می‌خواهیم از این سود‌پرستی حقیر آسوده شویم که ما را پروانه‌وار به سوی هر منبع نوری، هر چند کورسویی بیش نباشد، می‌راند؟ هنوز هیچ نشده است و همۀ ما آوارۀ دیارهای بیگانه‌ایم و اصلاَ روشن نیست کی پایمان به سرزمین خود خواهد رسید و باز بساط بت تراشی را پهن کرده‌ایم. اگر اکنون خودمان را اصلاح و این گرایش‌ها را در خودمان و دیگران سرکوب نکنیم، فردا در ایران چگونه خواهیم توانست؟

   نسل کنونی کمتر به یاد دارد که محمد رضا شاه چگونه از آن جوان محبوب دموکرات منش به صورت خدایگان و فرمانده و آریامهر و ابر‌مرد تاریخ درآمد که می‌توانست به سادگی بگوید هر که نمی‌خواهد عضو حزب من باشد گذرنامه‌اش را بگیرد و از کشور برود. امروز فرصتی است که بنگرند پاره‌ای کسان با شاه جوان چه می‌کنند و او چگونه در هر فرصت می‌کوشد هم۷میهنانش را متقاعد کند که او هم یک ایرانی مانند دیگران است و نه اینهمه انتظار و چشمداشت از او باید داشته باشند، نه اینهمه به اصطلاح شیرین خودمان “هندوانه زیر بغلش بگذارند.” با این روحیه‌ها فردا چگونه می‌توان امیدوار بود مشروطه پایدار بماند؟

   همۀ این کژی‌ها و کاستی‌ها به آن فرهنگ سیاسی بر می‌گردد که هنوز ایرانی را شهروند نمی‌شناسد. ایرانی معمولی هنوز در ژرفای روانش خود را سرچشمه و شریک قدرت سیاسی نمی‌داند. رفتارش با قدرت سیاسی بیشتر سوداگرانه است. او عادت ندارد که با قدرت سیاسی جز معامله کند. قدرت سیاسی چیزی بیرون از اوست. از قدرت‌های خارجی سرچشمه می‌گیرد و از آنها به “از ما بهتران” می‌رسد. مردم بسته به ارزش‌ها و توانایی‌هایشان باید با از ما بهتران و، اگر بتوان، با خود قدرتهای خارجی معامله کنند. باید گلیم خود را به هر گونه از آب بدر برند. فرد دارای حقوق سلب نشدنی که هر دگرگونی در جامعه در درجۀ اول، مسئولیت او و در توانایی اوست هنوز از تصویری که ایرانی معمولی از خود دارد دور است.

   این خود باختگی که ما در برابر قدرت نشان می‌دهیم و احترام بیش از اندازه‌ای که به هر مرجع قدرت می‌گذاریم از اینجاست. پذیرفتن هر سخن حتی اگر نادرست باشد؛ ستایش هر گفته، حتی اگر از بدیهیات باشد؛ بزرگداشت کسان، هر چند میان‌مایه (مدیوکر) باشند؛ اینهمه از آن روست که صاحبان قدرت را در مقوله‌ای دیگر می‌گذاریم، از آن روست که با هر قدرتی، دیر یا زود، در اندیشۀ معامله‌ای هستیم که ما را بیش از پیش در برابر آن ناتوان خواهد کرد.

   در بیشتر تاریخ خود، ما چنین بسر برده‌ایم و نتیجه‌اش را دیده‌ایم. با همۀ لاف و گزاف‌ها دربارۀ خودمان باید بپذیریم که با هر معیاری در شمار کشورهای واپس‌ماندۀ جهانیم. امروزمان هیچ با گذشتۀ بزرگمان نمی‌خواند. با چنان سرمایۀ تاریخی و فرهنگی نمی‌باید به چنین روزگاری می‌افتادیم. گناهکار شمردن این و آن نیز سودی ندارد.

   اگر کسانی در میان ما می‌گویند این قدر همه چیز را از چشم بیگانگان نبینید و از خود رفع مسئولیت نکنید غمخوار بیگانگان نیستند. کشورهای بزرگ نیازی به این هواداری‌ها ندارند و می‌دانند چگونه از خود دفاع کنند. از این گذشته سودشان در این است که ملت‌های کوچکتر از آنان بهراسند و برایشان قدرت‌های فوق العاده قائل باشند. کسانی که نقش مردم خود را درتاریخشان نفی می‌کنند دوستان و مبلغان نادانستۀ بیگانه هستند و این باور نادرست را در مردم خود پا بر جا‌تر می‌سازند که سرچشمۀ قدرت سیاسی در بیرون مرزهای ایران است و پیکار ملی و کوشش‌های فردی سودی ندارد و باید با بیگانه بست و بجای بررسی رویدادها و روند‌های جامعۀ خود عمر را به تفسیر و تعبیر خیال پرورانۀ هر سخن و نوشتۀ مقامات و رسانه‌های بیگانه گذراند.

   دویست سال است اینگونه می‌اندیشیم و عمل می‌کنیم و از همین رو بازیچۀ دست این و آن بوده‌ایم و به بیگانگان اجازه داده‌ایم و در کارهایمان دخالت کنند و این را بیاورند و آن را بردارند. کار را به جایی رساندیم که شاید برای نخستین بار در تاریخ، پادشاه یک کشور مستقل به اشارۀ سفیران خارجی تاج و تخت و کشور خود را ترک گفت، و از بیم نداشتن پشتیبانی آنان از خود و کشورش دفاع نکرد، بی آنکه هیچ نیروی نظامی یا حتی تهدید نیروی نظامی در کار باشد. تا هنگامی هم که به خودمان، به فرد فردمان، به عنوان شهروند دارای حقوق و مسئولیت، و موظف به دفاع از حقوق و انجام مسئولیت خود، ننگریم و مفهوم واقعی شهروند را در‌نیابیم باز همان خواهد بود. یا بیگانگان ما را اداره خواهند کرد، یا خود‌کامگان بر ما فرمان خواهند راند ـ و به احتمال بیشتر هر دو.

   آموزش و تمرین شهروندی را از همین جا باید آغاز کرد. این یک دو میلیون آوارۀ ایرانی، از دوران آوارگی خود چه رهاوردی بهتر از این می‌توانند برای جامعۀ ایران ببرند که به خودشان به چشم شهروند بنگرد و هر که را قدرتی دارد یا خیال می‌کنند قدرتی دارد تافتۀ جدا بافته ندانند. ما از نظر حقوق، برابر هستیم. سیاست، پیشه یـا مزیت ویژه‌ای نیست که اقلیتی بدان بپردازد و از آن برخوردار باشد. همۀ ما حق اظهار نظر و فعالیت داریم. درست بودن یا نبودن سخنان و کارهایمان ارتباطی به مقام و جایگاهمان ندارد و نباید داشته باشد. اگر کسی سخنی برای گفتن داشت برای رساندن آن به گوش‌ها نباید نیاز به مقام یا نمایندگی مقامی داشته باشد. اگر کسی در بالاترین مقام‌ها سخن نادرست گفت نباید بی پاسخ بماند.

   این مردم هستند که باید سازمان بدهند و نماینده برگزینند و پیکار کنند و کارها را بگردانند. به این بهانه که ما نمی‌توانیم با یکدیگر توافق کنیم و به این دلیل نیاز به رهبر داریم نباید از کوشش برای ارتباط یافتن و بحث کردن و به توافق رسیدن با یکدیگر دست برداریم. این چه سخنی است که ما برای کوچکترین کارهای سیاسی و اجتماعی خود نیاز به کسی داریم که دستمان را بگیرد و پا به پا ببرد. اینهمه مردمان با‌فرهنگ و کار‌دیده چگونه به این سادگی از خود سلب صلاحیت می‌کنند و عملاَ گردن خود را برای پذیرفتن افسار پیش می‌آوردند؟

   بویژه در این اوضاع و احوال که هیچ مرجع قدرت واقعی هم نیست؛ هیچ شاهنشاه و فرمانده و خدایگانی و درآمدهای سرشار نفت و ارتش بسیجیده‌ای که برود و کشور را آزاد کند نیست. همه چیز را باید از صفر، از پایین ساخت و بوجود آورد. در چنین روزگاری چه کسی باید آن نیروی رهاننده و آزادیبخش را بسازد؟ جز مردم از بیرون و درون ایران به چه مقامی می‌توان روی آورد؟ و اگر همۀ مردم بار مبارزه را بر دوش یک تن بیندازند جز شکستن شانه‌های او چه به دست خواهد آورد؟

   این رویکردها حتی در آن روزگار که قدرت‌های بسیار در دست‌های یک تن گرد آمده بود کشور را به جایی که می‌بایست نرساند. نظام سیاسی بی مشارکت مردم شکست خورد و طرحهای توسعۀ اقتصادی به هدف‌های اعلام شده‌شان نرسیدند. با همۀ پیشرفت شگرف، آن بنیۀ سیاسی و اقتصادی که برای نگهداری کشور از آسیب بنیاد‌گرایان مذهبی و چپگرایان افراطی لازم بود پدید نیامد. امروز که دستمان به هیچ چیز جز نیروی فرد فرد خودمان نمی‌رسد چگونه می‌توانیم تنها به یک تن، هر مقامی داشته باشد، پشتگرم باشیم؟

   نیروی ما پراکنده است زیرا هر یک از ما دیکتاتور کوچکی هستیم. حتی آنها که پیوسته از دیکتاتوری می‌نالند خود، مثلاُ، تحمل نام پادشاهی را در ایران ندارند و آماده‌اند احیاناَ با جمهوری اسلامی هم سازش مصلحتی کنند. از چپ و راست کورکورانه به عقاید و پسندهای خود چسبیده‌ایم. اما در یک دموکراسی هیچ تصمیمی نمی‌توان گرفت مگر آنکه همۀ طرف‌ها درجه‌ای از خودداری و جانب نگهداری را در بحث و استدلال‌های خود وارد کنند. احساس حق‌مداری و هر برخوردی با دیگران را به قلمرو پیکار نیکی (خودمان) با بدی (دیگران) بردن، گرایش‌های ضد دموکراتیک جامعه را نیرو خواهد بخشید.

   در این میان آنها که اکثریت دارند باید به دیگران سرمشق مدارا بدهند. در میان جمع موافقان، و پشتگرم به افکار عمومی مساعد آسان می‌توان رگهای گردن را قوی و صداها را بلند کرد. آسان می‌توان پهلوانی نشان داد. و آسان می‌توان هر بانگ ناموافقی را خاموش یا خفه کرد. این کاری است که ما در گذشته بارها و از هر سو کرده‌ایم. اکنون باید بیاموزیم و بپذیریم که طیف سیاسی همه رنگی دارد و باید داشته باشد. جز آنانکه اسلحه بدست می‌گیرند و با شیوه‌های غیر دموکراتیک در پی برقراری یک نظام توتالیتر هستند، هر کس باید آزادانه فعالیت و اظهار نظر کند.

   حتی آنان که در پی همسان کردن اجباری جامعه و برقراری دیکتاتوری یک طبقه یا حزب خاص هستند اگر اسلحه را به زمین بگذارند و در درون سازمان خود نظامات دموکراسی را رعایت کنند باید به اندازۀ دیگران حق فعالیت و اظهار نظر داشته باشند. آزادی انجمن‌ها درست است، ولی دستگاه قضائی باید از حقوق دموکراتیک افراد در سازمان‌هایشان دفاع کند، اساسنامه و مقررات آن سازمان‌ها هر چه می‌خواهد باشد.

   به دیکتاتوری اکثریت نام دموکراسی نمی‌توان گذاشت. اگر اکثریت بزرگی هم از دیکتاتوری پشتیبانی کنند آن رژیم مدعی مردمسالاری نتواند بود. هیتلر در سالهایی از پشتیبانی اکثریت مردم آلمان برخوردار بود و می‌توانست در یک انتخابات آزاد پیروز شود. ولی رژیم او استبدادی توتالیتر بود و ملت آلمان را تا مرز نابودی برد؛ بقیۀ اروپا را هم.

   ما در آشنایی تازۀ خود با دموکراسی باید بیاموزیم که دموکراسی یا مردمسالاری چیزی بیش از حکومت اکثریت مردم است. حاکمیت مردم (دموکراسی) ــ که نویسندگان و سیاستگران ما به غلط حاکمیت ملی می‌گویند که واژۀ دیگری برای استقلال و مربوط به حاکمیت دولت‌ها بر منابع و قلمرو ملی است و ارتباطی با نوع حکومت و رژیم سیاسی ندارد ــ تنها در انتخابات ازاد و برگزیدن حکومت از سوی مردم خلاصه نمی‌شود.

   در دموکراسی، حکومت قانون مرحلۀ مقدماتی است؛ رای دادن و قانونگزاری از سوی اکثریت مردم، مرحلۀ بعدی است؛ و فرایافت شهروند، یعنی تبعۀ دارای حقوق سلب نشدنی که هیچ قانون یا اکثریت یا ماهیت مقدسی نتواند از او بگیرد، مرحلۀ تکاملی است. جامعه‌های دموکرات از احترام به قانون آغاز کردند و به حکومت اکثریت رسیدند و از قانون اساسی آمریکا ــ که نقطۀ اوج سازمان و فلسفۀ سیاسی و حقوقی انگلیس است ــ شهروند دارای حقوق سلب نشدنی و حمایت شده از سوی یک ماهیت مستقل از حکومت، یعنی دیوان عالی، را نیز وارد نظام سیاسی خود کردند. اما این بحثی دیگر است.

مه   ۱۹۸۵

دربارۀ دشواری‌های تمرین شهروندی *

دربارۀ دشواری‌های تمرین شهروندی *

 ‌

   اگردر مقالۀ “دشواری‌های شهروندی” (ایران و جهان شمارۀ ٢۴۸) تکیۀ استدلال‌ها آنهمه، نه بر فرایافت‌های آمده در مقالۀ “تمرین شهروندی” (ایران و جهان شمارۀ ٢۳۹) بلکه بر روی نویسندۀ آن گذاشته نشده بود، جای آن می‌بود که در این بحث بیشتر به بخشی از “دشواری‌های شهروندی” پرداخته شود که ارزش گفت و شنود دارد و آن موضوع آماده بودن یا نبودن جامعۀ ایرانی برای مردمسالاری است.

   اما نویسندۀ محترم “دشواری‌های شهروندی” ترجیح داده‌اند به جای “دلایل قوی و معنوی” به نیش زدن و خط و نشان کشیدن پردازند که باکی نیست و ناچار بحث را در همان زمینه دنبال می‌کنم. به شرط آنکه خرده‌گیران نگویند دست‌درکاران گذشته نمی‌نویسند و سخن نمی‌گویند و آنها هم که سخنی می‌گویند از خود دفاع می‌کنند. من قصد دفاع از خود ندارم. ولی می‌بینم که دست‌درکاران گذشته اگر بنویسند بیش از نوشته‌هایشان خودشان موضوع گفتار قرار می‌گیرند ـ که باز باکی نیست و از دشواری‌های تمرین شهروندی است.

***

   حتی اگر کسی دربارۀ نظر‌گاه‌های خود دو کتاب نوشته باشد به آسانی در معرض آنست که سخنانش نشنیده بماند یا به نادرست نقل شود؛ حتی در مجله‌ای که خود از نویسندگان آنست. ما ایرانیان از این طرفه‌ها بسیار داریم. از آنجا که من خیال دارم باز هم بنویسم و بگویم، و کسانی وقت خود را به پس و پیش کردن گذشتۀ من خواهند گذراند پاره‌ای توضیحات، هر چند از سر اجبار، بی سودمندی نخواهد بود.

   من از نسلی هستم که خیلی زود فعالیت سیاسی را آغاز کرد. بیشتر افراد این نسل در آغاز به گرایش‌های چپی یا اسلامی یا جبهۀ ملی پیوستند. من از گروه کوچکتری بودم که از همان سال‌های پس از هجوم نیروهای بیگانه به ایران، در آغاز نوجوانی با یک احساس ملی تند به فعالیت‌های سیاسی دست راستی، که هم دست‌نشاندگان انگلیس در هیات حاکمه و هم دنباله‌روان شوروی را هدف خود قرار می‌داد، پرداخت. ما که هرج و مرج سیاسی دوران پس از جنگ را می‌دیدیم از ستایندگان پر‌شور رضا شاه بودیم؛ دموکراسی را تجملی بیش نمی‌شمردیم و بسیاری از همین استدلال‌های “دشواری‌های تمرین شهروندی” را پیش می‌آوردیم؛ و کمونیسم را برای ایران مرگبار می‌دانستیم ـ اعتقادی که گذشت زمان آن را شدت بخشیده است. جوشش احساسات ناسیونالیستی در ما ـ من و گروهی از دوستان و همفکرانم ـ به جایی رسید که در ۱۳۳۰/۱۹۵۱، در سال‌های دانشگاهی، پس از تشکیل حزب سومکا بدان پیوستیم که سازمانی کوچک ولی بسیار پر‌تحرک و رزمجو بود، و تقلیدی تمام عیار از حزب نازی آلمان در دوران جمهوری و ایمار.

   نخستین “عوض کردن سخن خود” در من پس از سی تیر ۱۳۳۱ روی داد. گروه ما تا آن هنگام هوادار مصدق و پیکار او برای ملی کردن نفت بود. ولی پس از آن با ناتوانی روز افزون حکومت جبهۀ ملی در ادارۀ کشور و نیرو گرفتن کمونیست‌ها ناگزیر سخن خود را عوض کرد و رویاروی حکومت ایستاد. در آن یک سالۀ ۳٢ـ۱۳۳۱ برخی از ما را دوبار به زندان افکندند.

   مصدق برای ما همچنان یک رهبر ملی ضد استعماری بود. ولی ما در او کرنسکی ایران را می‌دیدیم (من مقاله‌ای در همین زمینه در ۱۳۳٢ نوشتم). حکومت او ما را به یاد بنش و مازاریک چکسلواکی می‌انداخت که در همان دوره قربانی کمونیست‌ها شده بودند.

   پس از ٢۸ مرداد ما به دنبال گرفتن غنائم نرفتیم و به کارهایی مانند تصحیح چاپی در چاپخانه روزنامه‌ها روی آوردیم. ولی خود را با کشوری روبرو یافتیم که هیات حاکمۀ آن (این اصطلاح در آن دهه‌ها بسیار معمول بود) ایران را از نظر سیاسی و اقتصادی آمادۀ مردمسالاری نمی‌دانست و چندان کاری هم برای آماده کردن زمینه نمی‌کرد. تا اصلاحات ارضی زمستان ۱۳۴۰/۱۹۶٢ جامعۀ ایرانی در بیحرکتی و رکود و فساد بیکرانه از بحرانی به بحران دیگری سکندری می‌خورد.

   بیرون آمدن ما از حزب سومکا با ایدئولوژی ابتدائی و خشونت بار آن ناگزیر بود. آن حزب تنها در شرایطی، به عنوان یک واکنش سخت ضد کمونیستی، می‌توانست علت وجودی داشته باشد و پس از پراکنده شدن حزب توده به دست نخستین حکومت پس از ٢۸ مرداد ۱۳۳٢ دیگر معنایی نداشت. خطر بلافاصله از میان رفته بود و ما میانه‌روی بیشتری به باورهای سیاسی خود آوردیم. گذشته از این آغاز کردیم در اینکه “دموکراسی تجملی بیش نیست” تردید کنیم، زیرا به نظر می‌رسید صرفاَ بهانه‌ای برای نگهداشتن گروهی عموماَ ناشایسته بر سر قدرت است. بررسی تاریخ به ما نشان می‌داد که مردمسالاری کالای ساخته و آماده‌ای نیست که در موعد معین به کشوری تحویل داده شود و باید مانند درخت ریشه بگیرد و ببالد.

   در دوران اصلاحات اقتصادی و اجتماعی که “انقلاب سفید یا انقلاب شاه و ملت” نام گرفت، ما که انتقاد کنندگان سخت دستگاه حکومتی بودیم باز “سخن خود را عوض” کردیم و از مدافعان اصلاحات شدیم. در همۀ سالهای پیش از آن ما نومیدانه به دنبال نشانه‌ای بر بهبود و پیشرفت می‌گشتیم. دوران پایانی پادشاهی پهلوی امید را به ما باز آورد. برای ما سالهای ۵۷ـ۱۳۴۰ یک دوران آرمانی نبود و کم و کاستی‌های فراوانش را بیش از آنچه همگنانمان امکان پذیر می‌دانستند می‌گفتیم و می‌نوشتیم و کیفرش را نیز می‌دیدیم. ولی ما تصمیم خود را گرفته بودیم. ما نمی‌خواستیم سرمان را به زیر اندازیم و پول درآوریم ــ بیشتر ما ثروتمند نشدیم ــ و نمی‌خواستیم به خارج کوچ کنیم و از آنجا به پیکار پردازیم. ما بایست از درون سیستم عمل می‌کردیم و آن را به سهم خود بهبود می‌دادیم. استدلال مان آن بود که باید به تدریج کفۀ بدی‌ها را سبک و کفۀ خوبی‌ها را سنگین کرد. کار کردن از بیرون سیستم بی نتیجه بود و کار کردن بر ضد آن ــ چنانکه مخالفان و منتقدان لیبرال (جبهۀ ملی) و چپگرا و اسلامی برگزیده بودند ــ زیان آور. تاریخ نشان داد که راه ما درست‌تر بود. آن سیستم و آن رژیم را می‌شد از درون، آهسته و پیوسته، اصلاح کرد. اگر در ۱۳۵۷ دست به آن خودکشی ملی نزده بودند امروز ایران کجا می‌بود؟

   استراتژی توسعۀ ایران تا ۱۳۵۷ پر از کاستی‌های بنیادی بود، چنانکه در آن هنگام نیز به هر ترتیب و مجال خاطر نشان می‌کردیم. اما یک استراتژی و ارادۀ توسعه وجود داشت و دست نیرومند پادشاه فرصتی برای کشور فراهم آورده بود که واپس‌ماندگی‌های چند قرنی را جبران کند. این فرصت طلائی چه در داخل و چه بویژه در خارج به بسیاری از کم و کاستی‌ها می‌ارزید، و ما خود را به آن دست‌های نیرومند سپردیم و با ستودن بهترین جنبه‌های رهبری آن پانزده سال کوشیدیم تعهد به پیشرفت و توسعه را نیرومند‌تر سازیم. ما ایران میان ۱۳٢۰ تا ۱۳۴۱ را دیده بودیم. آنچه نمی‌توانستیم تصور کنیم و به بهای نابودی بسیاری از زنان و مردان ارزشمند نسل ما تمام شد، نبودن ارادۀ دفاع در وقت پیچاپیچ و دوخته بودن چشم‌های رهبر به دهان خارجیان بود. ما نمی‌توانستیم پیش‌بینی کنیم که رژیمی که بحران خرداد ۱۳۴٢ را آنگونه پست کرده بود در اوضاع هراس‌آور پاییز و زمستان ۱۳۵۷ برای دفاع از خود و کشور از رئیس جمهوری و وزیر خارجۀ یک دولت خارجی اجازۀ نوشته شده بخواهد و حتی پیام‌های پشتیبانی آنان را بس نداند. نمی‌توانستیم پیش‌بینی کینم که چنان رهبری پر قدرتی از اندیشۀ ــ درست یا نادرست ــ مخالفت بیگانگان با خود به روزی بیفتد که بی ایستادگی و مبارزه، کشور را در سینی زرین به دشمنان ایران و ایرانی تقدیم کند.

   پس از این تجربۀ مرگبار یک بار دیگر سخن خود را عوض کردیم. چارۀ ایران در یک دست نیرومند نبود. ایران دست‌های نیرومند بیشمار می‌خواست. امروز اگر من می‌گویم ایران را باید مردم ایران اداره کنند و سرنوشت ایران را دیگر نباید به دست “ابرمردان” داد از سر جاه‌طلبی نیست (در ته چاه از کدام جاه سخن می‌گوییم!) اهمیتی نیز نمی‌دهم که به هر ترتیب جزء اکثریت باشم. چنانکه هفت سال پیش کسانی از ما نخواستند در اکثریت باشند و لابد در آن زمان نیز عیب‌جویان آن را بر معایب اخلاقی و سیاسی ما بر‌می‌شمرند. از سر خشم شخصی هم نیست. از دلسوختگی است بر آنهمه کارهای نمایان که ناچیز شد و فرصت‌ها که از دست رفت. از آن کشور رو به پیشرفت و شکوفان است که به ویرانه و گورستان درآمد. اگر می‌گویم “این مردم هستند که باید سازمان بدهند و نماینده برگزینند و پیکار کنند و کارها را بگردانند” برای رسیدن به جایی نیست جز بازگشت به یک ایران آزاد و آباد به عنوان یک شهروند ساده. اگر در پی رعایت “ملاحظات زمان” می‌بودم آسانترم می‌بود که به کاروان ستایندگان و مشتاقان “تصویر سنتی” بپیوندم.

   ما پانزده سال از کار خود در درون آن سیستم سربلند بودیم و هنوز هم هستیم و بر خلاف گفتۀ نویسندۀ محترم نه “پیشینه و باورهای گذشتۀ خودمان را به باد می‌دهیم، نه “ریشۀ اعتماد و اطمینان به صحت عمل” را می‌زنیم، نه از “دفاع مشروع” پرهیزی داریم. تنها کاری که نمی‌کنیم آنست که به بهانۀ هیچ ملاحظه‌ای و از بیم هیچ کسی حاضر نیستیم دنیا را تنها به رنگهای سفید و سیاه ایشان ببینیم.

   ملت ما اگر به “احزاب و دسته‌های سیاسی و رهبران و پیشوایان فکری و جریان‌ها و روندهای فرهنگی” اطمینان نمی‌کند از اینروست که کمتر بیداری و شهامت روبرو شدن با حقایق و واقعیت‌ها را دیده است و پیوسته به نام مصالح و موقعیت‌ها، پوزشگری و سپیدکاری و قضاوت‌های ذهنی (سوبژکتیو) و نیمه حقیقت‌ها و دروغ‌ها را تحویل گرفته است. اگر ما به جایی برسیم که اشتباهات را در خودمان و دیگران ببینیم و بگوئیم، اگر دست از نگهداری “حرمت مقدسات” به هر بها بر‌داریم (به نام مقدسات چه بر سر این ملت آورده‌اند و هم اکنون می‌آورند!) آنگاه جامعه‌ای خواهیم داشت که دیگر هر نظریه‌پرداز نیم‌بند، آن را تا نه یک یا دو نسل، بلکه تا صد سال دیگر هم برای مردمسالاری ناشایسته نخواهد شمرد.

   اگر ذهن‌های ما آنقدر زنده و فعال باشند که بتوانند باورها و دریافت‌های تازه داشته باشند (آنچه نویسندۀ محترم به طعنۀ” آخرین باورها و دریافت‌ها” گفته‌اند) و خود را بر آموختن و عبرت گرفتن نبندند، آنگاه در هر نسل یک مصیبت ملی را تجربه نخواهیم کرد. عوض کردن سخن یک چیز است و عوض کردن اصول چیز دیگر. واقعیات عینی و تجربه‌های عملی چیزی نیست که بتوان در برابرشان بیحرکت ایستاد. اگر دوگل به گفتۀ ایشان بر این بود که انسان در سختی نباید سخنش را عوض کند و آنگاه مردم از او پیروی خواهند کرد، منظورش اصول بود. خود او در ۱۹۴۰ رویاروی مارشال پتن ایستاد و او را خائن به فرانسه دانست (که درست نبود و پتن هم می‌خواست به شیوه‌ای دیگر فرانسه را نگهدارد). در آن هنگام لابد در روزنامه‌های ویشی می‌نوشتند که این همان دوگل است که بیش از بیست سال از ستایندگان آن سردار و قهرمان ملی بود و ماهی چند بار در خانه‌اش به شام دعوت داشت. لابد به دوگل هم بسیار طعنه زدند که از سر جاه طلبی یا خشم و سرخوردگی “سخن خود را عوض کرده است” در مثل مناقشه نیست.

   هر چند هم به نقش خارجیان در انقلاب ایران معتقد باشیم (به این موضوع و تفاوت‌های دخالت با توطئه و نیز پدیدۀ دخالت‌پذیری در کشور و رژیم‌های معین خواهیم پرداخت) باز ناگزیریم بپذیریم که شکست ما در ۱۳۵۷ نتیچۀ روندهایی در آن سیستم بود که اگر به موقع دگرگون و چاره می‌شدند کار به اینجا نمی‌رسید. نمی‌توان گفت در آن سال یک جامعۀ آرمانی را دست غیب بر هم زد. دخالت‌های خارجیان در شرایط سستی و ندانم کاری، در شرایط ضعف سیاسی و فرهنگی، بود که به چنان فروریختگی انجامید.

   اگر می‌خواهیم بر آن ضعف سیاسی و فرهنگی چیره آییم باید آن را بشناسیم و برطرف کنیم؛ و اگر بر کسی گران آید مشکل خود اوست. اگر “احساس و شور و شعور” دیگران جریجه دار شد از دلنازکی خود بنالند. شش هفت سال است دارند کشور ما را نابود و پاره پاره می‌کنند و هنوز ما حق نداریم احساس آقایان محترم را ندیده بگیریم و انگشت بر کم و کاستی‌هایی که به نظرمان می‌رسید و می‌رسد و هنوز در ضمیر بیشتر ما زنده است بگذاریم. مبادا متهم به “غر زدن‌های روشنفکرانه و انتقام گیری” شویم. مبادا مدعی بگوید “در اثر فلان سر خوردگی… در نتیجۀ رو در رو شدن با کوچکترین تند خویی و بی‌اعتنایی کل باورها و دستاوردهای پر ارزش خویش را در آب لج بازی” می‌ریزیم.

   “باورها و دستاوردهای پر ارزش” ما را هیچ کس نمی‌تواند از ما بگیرد، با دشنام و طعنه یا بی آن. ما بیش از چهل سال، دشواری زندگی فعال سیاسی در شرایط “همه یا هیچ و هر که نه با من دشمن من” ایران را از نزدیک دیده‌ایم. این “دشواری‌های شهروند” که مزاحمتی بیش نیست. در آزادی سرزمین‌های دموکراسی لیبرال، دیگرنه سانسوری هست نه بگیر و ببندی، و خوشبختانه حق سخن گقتن را از کسی نمی‌توان گرفت. اگر بر اثر این داد و ستدهای فکری، انبان فرهنگ سیاسی ما پربار‌تر شود چه بهتر.

***

   نویسندۀ محترم می‌نویسند “گروهی…پدیدار شده‌اند که ظاهراَ هواخواه و دوستدار پادشاهی مشروطه…هستند، اما برای جانبداری خود از نهاد سلطنت چنان شروط و مقدمانی قائل می‌شوند و چنان منت‌ها بر دیگران می‌گذارند که گویی گردش چرخ گیتی به آری یا نه آنان وابسته است.” این سخنان چیست؟ پادشاهی مشروطه بی شرط نیست. هشتاد سال است “نهاد ریشه‌دار سلطنت در ایران” با محدودیت‌ها و شرط‌ها، با یک قانون اساسی، آمیخته شده است. اگر کسانی هواخواه پادشاهی مشروطه هستند منتی بر دیگران ندارند و “ارتباط معنوی پادشاه و ملت” را از طریق خود نمی‌خواهند. آنها حق دارند که آن گونۀ پادشاهی را که میراث انقلاب مشروطه است برای ایران بخواهند و گونۀ پیش از ان را به مصلحت پادشاهی و ایران ندانند. این چه گناه نابخشودنی است که بر این نویسنده و مانندهای او می‌نویسند؟

   باز نمودن نقاط ضعف رژیم گذشته ــ هر چند همراه با ستودن دستاوردهای شگرف آن بوده باشد ــ برای نویسندۀ محترم در حکم “تاختن به گذشته و محکوم کردن آن” تلقی می‌شود و از این در می‌مانند که “با اینهمه خطرها و هراس‌هایی که در کارشان است و اینهمه تردید و بیمی که از بازگشت اوضاع گذشته… دارند چگونه به راه جانبداری از نظام پادشاهی افتاده‌اند؟” این البته نگرش یک بعدی به قضایاست. انسان می‌تواند چیزی را پیراسته از معایبش بخواهد. می‌تواند تجربه‌ای را بهتر از گذشته انجام دهد. می‌تواند دیروز و فردا را یکی نداند و نخواهد. هیچ درماندنی لازم نیست. پادشاهی پهلوی در ۵۷ سال خود از بسا خدمت‌های بزرگ برآمد و دو بار قربانی تضادهای درونی خود شد. امید ما بر اینست که به یاری آگاهان و بیداران، در دوران تازۀ خود، پس از آزادی ایران، از آن تضادهای درونی برهد و بر پایه‌هایی گسترده‌تر تا اعصار آینده بپاید.

   این یکی کردن امر پادشاهی با کار کرد محمد رضا شاه، خدمتی به پادشاهی نمی‌کند. سی و هفت سال ناهموار و تلخ و شیرین و پر نشیب و فراز محمد رضا شاه گذشته است، چنانکه صدها پادشاهان پیش از او؛ پاره‌ای، از بزرگترین مردان تاریخ، و بیشتری از مردمان میان‌مایه، و پاره‌ای نیز از ناستوده‌ترین کسان. دربارۀ همۀ آنها داوری‌های خوب و بد کرده‌اند. دربارۀ محمد رضا شاه نیز. اگر خرده‌هایی بر پادشاهی او گرفته شود به ارزیابی دورۀ خود او بر می‌گردد و دامن پادشاهی را در ایران نمی‌گیرد. جامعۀ ایرانی، همۀ ما، در آن دوران از بهتر و بیشترش برنیامد. ما می‌خواهیم در آینده از بهتر و بیشتر برآییم و خواهیم توانست ـ یک عاملش آنکه امروز بهتر از گذشته می‌دانیم چه باید کرد. پادشاهی ایران نیز بهتر از آن خواهد شد که در گذشته داشتیم ـ اگر هشیار باشیم و زبان در کام نکشیم و از عمل سیاسی روی نگردانیم.

   وابستن پادشاهی در ایران به کارکرد یک پادشاه ما را با دو دشواری روبرو می‌سازد : یا باید کارهای نادرست دورۀ آن پادشاه را نیز درست و ستودنی بشماریم و ریا کنیم که در آن صورت به گفتۀ نویسندۀ محترم “ریشۀ اعتماد و اطمینان به صحت عمل را” خواهیم زد. یا باید از دفاع پادشاهی دست بکشیم؛ چرا که مثلاُ زمانی به جای آباد کردن روستاهای جنوب ایران جزیرۀ کیش را آراستند و با کالاهای جاندار و بیجان خارجی به هزینۀ دولت در اختیار خوشگذرانان تهرانی گذاشتند.

   پادشاهی ایران به این دلیل خوب نیست که در دورۀ یک پادشاه ۳۵ سد ساختند (که با هر مقایسه‌ای شگفت آور است) و به این دلیل بد نیست که در دورۀ یک پادشاه اولویت‌های وارونه داشتند و در جاهای بسیار وقت و پول کشور را هدر دادند. اگر ما در آن ۳۷ سال هوادار محمد رضا شاه بودیم، هر چند همۀ سیاست‌ها و پیرامونیان و دستیارانش را نمی‌پسندیدیم، از آن بود که محمد رضا شاه از همۀ جایگزینان (آلترناتیو) احتمالی خود، از جبهۀ ملی و فدائیان اسلام و حزب توده و چریک‌های فدائی و مجاهدین خلق و اسلامی‌های راستین و غیر راستین برای ایران بهتر بود. اگر پادشاهی را بر جمهوری ترجیح می‌دادیم از آن بود که می‌ترسیدیم یگانگی و تمامیت ایران از دست برود. هنوز هم بر این عقیده‌ایم و در آینده نیز پادشاهی مشروطه را بر جمهوری از هر گونه ترجیح می‌دهیم.

   به یاد آوردن و عبرت جستن از کم و کاستی‌های گذشته هیچ آسیبی به آیندۀ پادشاهی در ایران نخواهد زد. بر عکس اطمینان مردم را بیشتر خواهد کرد که باز به دست هر آخوند یا روشنفکر انقلابی از هستی نخواهند افتاد. باز از آسمان به زمین نخواهند خورد. اگر هواداران پادشاهی دست از پوزشگری‌هایی از اینگونه بردارند که “واژۀ خدایگان را یکی از امیران دانشمند ارتش و لقب آریامهر را یکی از اساتید… دانشگاه برای افزودن به نام شاه پیشنهاد کرد” (تفاوتش چیست؟) و همه چیز را به گردن مخالفان نیندازند ــ همچنانکه مخالفان به گردن شاه می‌اندازند ــ اعتماد مردم به آنان استوارتر و بحث سیاسی پر‌معنی‌تر خواهد شد.

   یاد آوری احتمال پدید آمدن یک دیکتاتوری در ایران پس از جمهوری اسلامی که باز نویسندۀ محترم مانند داغ گناه بر پیشانی گروهی از دوستان و جانبداران پادشاهی ایران می‌زنند نه از بد‌خواهی است. هنگامی که شخص به نشانه‌های بی مدارائی و آسانگیری و دست به دامن شعار و تهمت شدن در جامعۀ روشنفکری بیرون از ایران برمیخورد، یا بازی قدرت کهنۀ آن سالها را در اینجا می‌بیند، چاره ندارد که هشدار دهد که همانگونه که از ساموئل جانسون، روزنامه نگار و لغت‌نامه نویس سدۀ هژدهم انگلستان نقل کرده‌اند “حکومت دموکراسی تنها در یک جامعۀ دموکراتیک امکان تحقق می‌یابد.” مقصود جانسون بر خلاف نظر ایشان آن نبود که چون مثلاَ ایران یک کشور پیشرفتۀ صنعتی نیست دموکراسی در آن امکان ندارد. مقصودش این بود که افراد یک جامعه باید منش دموکراتیک داشته باشند تا حکومت مردم در آن برقرار شود. مردمسالاری دشوارترین نوع حکومت است زیرا افراد بیشمار مسئولیت آن را بر دوش دارند.

   کسی که می‌گوید از همین جا باید پرورش شهروندی و مردمسالاری را آغاز کرد “غر روشنفکرانه” نمی‌زند. کار دشوار نیاموخته را باید از مقدمات و جاهای آسانتر آغاز کرد. تا پای دوستان به ایران نرسیده است که بساط انتقام گیری و داغ و درفش را راست کنند بد نیست به تمرین شهروندی بپردازند. این چه روحیه است که تا موضوع اندکی پیچیده و نیازمند دقت و سره را از ناسره جدا کردن و تفاوت گذاشتن شد ــ مثلاَ در مورد خوب و بد دوران گذشته، یا سهم مردم و رژیم و خارجیان در انقلاب ــ و از حدود شعارها و احکام کلی بیرون رفت بانگ و فریاد بر می‌آورند و دست به پرونده سازی می‌زنند؟

   در انقلاب آمریکا که در جامعه‌ای واپس‌مانده و روستایی و قرن هژدهمی روی داد، که تا چندی پیش از آن مردم را به اتهام جادوگری بر دار می‌کردند، و کامیاب‌ترین انقلاب جهان بود، دموکراسی از همان نخستین روزهای پیکار انقلابی ریشه گرفت و اساساَ موضوع اصلی انقلاب بود. انقلابیان پیروزمند در همان هنگامۀ مرگ و زندگی و دار و گیر، پاره‌ای از ژرف‌ترین و پردامنه‌ترین بحث‌های نظری کشورداری دموکراتیک را انجام دادند. پایه‌های مردمسالاری پیشرفته‌ای را که در جهان آن روز مانند نداشت گذاشتند (هوشی مین می‌گفت همۀ آرمان‌های سوسیالیسم در قانون اساسی آمریکا آمده است) هیچ چوبۀ داری برای “توری‌ها” که به جماعت بیشمار آمریکاییان هوادار امپراتوری انگلیس گفته می‌شد بر پا نداشتند و با آنان همچون شهروندان دیگر رفتار کردند. اینکه می‌نویسند “جامعۀ ایرانی اکنون در گیر مرگ و زندگی و در تقلای بقاست و در این میان نه حوصله و نه وقت اندیشیدن و پذیرفتن پیشنهاد‌های دموکراتیک ما را دارد “از سوی خودشان است. کسی از مردم ایران که تودۀ همسان و یک شکلی نیستند و در میانشان به گروه‌ها و لایه‌ها و درجه‌های گوناگون پرورش اجتماعی و فرهنگی می‌توان برخورد و مانند هر جامعۀ دیگری آمادگی فراوان برای پیروی سر آمدان آگاه خود دارند، نپرسیده است وقت اندیشیدن به دموکراسی را دارند یا نه. ده‌ها هزار روشنفکران ما در خارج اکنون مثلاَ درگیر کدام مرگ و زندگی، جز دشنام دادن به یکدیگر، هستند که وقت و حوصلۀ اندیشیدن دربارۀ مردمسالاری را ندارند؟

   درست‌تر آنست که روشنفکران و سرامدان سیاسی ما خود را در سطح فلان روستایی یا شهری که ادعا می‌کنند شعور سیاسی ندارد قرار ندهند و در سطح بالای شعور سیاسی خویش عمل کنند. به بهانۀ اینکه کسی در جنوب تهران بیسواد است روشنفکران نباید در پاریس از اعتقاد به مردمسالاری حتی در میان خودشان دست بکشند. ما انتظار غیر ممکن نداریم. از آگاهترین لایه‌های جامعۀ ایرانی در آزادترین کشورهای باختری می‌خواهیم به شیوۀ دموکراتیک بیندیشند و عمل کنند و اینهمه برق نداشتن روستاهای ایران یا بیسواد بودن نیمی از مردم یا نبودن یک “سیلیکون ولی” را در مثلاَ لرستان و “روهر” را در اصفهان به رخ نکشند. همۀ اینها را می‌توان در کرۀ جنوبی داشت و مردمسالاری نداشت.

   دموکراسی برای ایران زود نیست. سویس یا سوئد شدن برای ایران زود است، ولی حکومت قانون و شناختن حقوق ابتدائی اساسی برای هر فرد برای جامعه‌ای مانند ایران زود نیست. مراحل تکامل مردمسالاری در “تمرین شهروندی” به اجمال آمده بود که نشانۀ آنست که نویسنده در پی ساده کردن امور نبوده است.

   دعوی اینکه “برای رسیدن به مردمسالاری و ثبات سیاسی و اجتماعی جامعه نخست باید نیرومند و متکی به نفس، از نظر اقتصادی پیشرفته و از نظر رفاه اجتماعی و فرهنگ فراتر از سطح ویژه‌ای (کدام سطح ویژه؟) باشد” سهم بزرگ سرامدان سیاسی و لایه‌های پیشرفتۀ جامعه را در برقراری دموکراسی ندیده می‌گیرد. جامعه‌های دموکراتیک امروزی مردمسالاری را بسیار پیش از رسیدن به “سطح ویژه” و در مراحل پیاپی، طرح افکندند و اصلاَ مردمسالاری بود که رسیدن به اقتصاد پیشرفته و “سطح ویژۀ” رفاه اجتماعی و فرهنگ را میسر ساخت. خیال می‌کنند تصادفی بود که پس از ۵۷ سال نوگری (مدرنیزاسیون) و سازندگی در ایران، بیشتر مردم در چنان سطح پایین اقتصادی و فرهنگی می‌زیستند؟

   پیشرفت اقتصادی و اجتماعی و سیاسی، فراگردی بهم پیچیده و در هم پیوسته است. نمی‌توان پیشرفت در یک زمینه را تا دیگری نگهداشت. جامعه باید در همۀ سطح‌ها و زمینه‌ها پیش برود و اگر در یک زمینه جلوی پیشرفت آن را بگیرند در جاهای دیگر به رکود خواهند افتاد. به جامعه‌های سوسیالیستی بنگرید.

   هواداران اندیشۀ آماده نبودن ایران برای مردمسالاری و مشتاقان “ناجیان و رهبران مقتدر سنتی” بر نوشته‌هایی مانند “تمرین شهروندی” خرده می‌گیرند که ایران را با سویس و انگلستان مقایسه می‌کنند. اما خود پروایی از آن ندارند که ایران را از عراق و سوریه و بنگلادش بالاتر نبرند. اگر ایران به پای سویس و انگلستان نمی‌رسد، باری سزاوار حکومتی مردمی‌تر از زئیر و اوگانداست. اما اشارۀ نویسندۀ محترم را به اینکه پادشاهی در ایران به سبک تایلند یا ژاپن مناسب‌تر است تا سوئد و انگلستان در نیافتم. در تایلند یا ژاپن پادشاه حالتی نیمه خدایی دارد و پاک از امور روزانۀ کشور به دور است. ایشان که دنبال سرمشق تیتو و فرانکو و حکومت مقتدر آنها هستند با نمونۀ پادشاهان تایلند و ژاپن چگونه کنار توانند آمد؟ (در تایلند از ۱۹۳٢ تا پایان دهۀ هفتاد هر چه بود حکومت مردان نیرومند نظامی و دیکتاتوری‌های فاسد بود. در ژاپن تا پیش از ۱۹۴۵ نظامی‌ها رشتۀ حکومت را در دست داشتند و کشور را به فاجعه دچار کردند و به زور بمب‌های اتمی بود که مردمسالاری در آن کشور پای گرفت). فهرست حکومت‌های مقتدر و دیکتاتورها را نیز البته می‌توان درازتر از تیتو و فرانکو کرد و مثلاَ از موبوتو و مارکوس و یحیی خان نیز نامی برد. در برابر هر دیکتاتور ستودنی یا قابل دفاع، بیست خود کامۀ نابکار می‌توان شمرد.

***

   نقش بیگانگان در انقلاب ایران در دست هواداران نظام شاهنشاهی (و نه پادشاهی مشروطه که “آقایان وقت و حوصله”‌اش را ندارند) همان شده است که گرز گاو سر در دست سام یل بود؛ هر صدای ناموافقی را با آن چنان خاموش کردن که گوینده دیگر از جای برنخیزد.

   در “تمرین شهروندی” نوشته بودم “اگر کسانی در میان ما می‌گویند اینهمه همه چیز را از چشم بیگانگان نبینید و از خود رفع مسئولیت نکنید، غمخوار بیگانگان نیستند.” روشن است که روی سخن با سازندگان “نظریۀ توطئه” بود که انقلاب ایران را صرفاَ با هایزر و گوادولوپ و بی بی سی توضیح می‌دهند و به آسودگی مدعی می‌شوند که از سی سال پیش کشورها و شرکت‌ها و سازمان‌ها از چپ و راست متحد شدند و طرح سرنگونی ایران و رژیم پادشاهی را ریختند، وگرنه کسی منکر دخالت “سهوی و عمدی” بیگانگان گوناگون در انقلاب ایران و پیش و پس از آن نمی‌تواند بود. دست بیگانگان حتماَ در کار بود و پیش از آن نیز سی و هفت سال در همه جا بود و اکنون نیز هست و تا هر جا که ایرانیان میدان بدهند خواهد بود.

   مسالۀ اصلی اینست که دخالت با توطئه تفاوت دارد؛ و هر جا هم دخالت، یا حتی توطئه بود، به انقلابی مانند ایران نمی‌انجامد. اگر در ایران شش ماه میلیون‌ها نفر مرده باد و زنده باد گفتند و قدرت حکومتی عملاَ بی مقاومت تسلیم رهبران انقلابی شد ناچار باید از “پاره‌ای دانشجویان حقایق رویدادهای اخیر ایران” انتظار داشت که به این سادگی هر کس را که گفت نقش مردم را در تاریخشان نفی نکنید و این باور را پا‌بر‌جاتر نسازید که سرچشمۀ قدرت سیاسی در بیرون مرزهای ایران است و باید با بیگانه ساخت و به دستور آنان رفت و با نظر آنان آمد، محکوم نسازید. چنانکه خود نویسندۀ محترم نوشته‌اند “این باور که خارجیان در افروختن و سپس در دمیدن آتش انقلاب ما سهم و نقشی نداشتند همان قدر ساده‌لوحانه است که همۀ گناهان را به گردن اجنبیان انداختن.” می‌تون افزود که رهبران و کشورهای معینی در برابر دخالت بیگانگان آسیب‌پذیرتر و گوش به فرمان‌تر از دیگرانی چون پینوشۀ شیلی و ژنرال چان کرۀ جنوبی و ملک حسین اردن و اسد سوریه و سادات مصر بوده‌اند.

   من ننوشته‌ام که “شاه را سفیران کشورهایی که متحد خود می‌شناخت به اصرار از مملکت خارج کردند.” این را خود شاه گفته و نوشته است و با عبارتی که من نقل نخواهم کرد زیرا بیش از آن به مقام پادشاهی ایران احترام می‌گذارم. امید من آنست که در آینده سرنوشت پادشاهی و کشور ایران بسته به تلگرام کارتر و سخن پراکنی بی بی سی و توصیۀ سالیوان و سفر رمزی کلارک و گزارش جرج بال و پادرمیانی هایزر و رایزنی در گوادولوپ نباشد. اگر ما پیوسته از مردم می‌خواهیم سرنوشتشان را خودشان در دست گیرند از آن روست که دیده‌ایم با ابر مرد و خدایگان و فرمانده کار پیش نرفته است (هر چند این عنوان‌ها را “دانشمندان و فرهیختگان” داده باشند. ضمناَ منظور از فرمانده، فرماندهی کل قوای قانون اساسی نبود که ایشان پوزشگرانه استناد کرده‌اند و لقبی بود که هویدا بر مجموعۀ لقب‌ها افزود.) سرنوشت ایران با اهمیت‌تر از آنست که به دست‌های یک تن، هر که می‌خواهد باشد، یا چنانکه بیشتر ایرانیان می‌پندارند، به آمریکا و انگلستان سپرده شود. چند بار شنیده‌ایم که گفته‌اند “خودشان آورده‌اند، خودشان هم هر وقت خواستند می‌برند؟” با این باورها که برای بسیاری جنبۀ مذهبی یافته است از چه مبارزه و دگرگونی می‌توان سخن گفت؟

***

   روحیۀ دموکرات منش نویسندۀ محترم در بخش آخر “دشواری‌های شهروندی” به جوشش درآمده است. آنجا که این نویسنده را متهم به داشتن “روحیۀ تحکم و اندیشه در چهار چوب بایدی” کرده‌اند چرا که جمله‌هایی از این دست نوشته است؛ قدرت سیاسی باید از مراجع گوناگون برداشته شود و به مردم بیاید و از آنها سرچشمه بگیرد… تا هنگامی هم که به خودمان، به فرد فردمان، به عنوان شهروند دارای حقوق و مسئولیت و موظف به دفاع از حقوق و انجام مسئولیت خود ننگریم… باز همان خواهد بود… همه چیز را باید از پایین، از صفر، ساخت… در این میان آنها که اکثریت دارند باید به دیگران سرمشق مدارا بدهند. اما چند سطر پایین‌تر “باید”‌های خود را ردیف کرده‌اند : “ما باید در چهار چوب همین که هستیم… عمل کنیم… به هدف‌هایمان باید با سود جستن از همین روانشناسی مردم برسیم…”

   آنکه به دیگران اندرز می‌دهد که اگر می‌خواهند آینده‌شان با گذشته‌شان تفاوت داشته باشد نمی‌توانند همان سروران گرامی همیشگی باقی بمانند و ناچار باید نگاهی بر خود بیندازند و دستی در خود ببرند دچار روحیۀ تحکم است؛ آنکه می‌گوید باید دست به چیزی نزد و گذشته را باز برقرار کرد واقع نگرست و البته هیچ تحکمی هم در طرح سیاسی اقتدار جویانه‌اش نمی‌گنجد. با این ترتیب شگفتی نیست اگر نویسندۀ محترم حکم می‌کنند که “داوری در ارزش‌ها کردن یعنی به دور افتادن از واقعیات.” یک جهان‌بینی ایستا، واقعیاتی جز باورهای خود نمی‌شناسد و به امکان دگرگونی در واقعیات و ارزش‌ها نیز اعتقادی ندارد.

   من “از دیروز خود برای ره سپردن بسوی فردا” این درس را گرفته‌ام که مردم را در برابر “آرمان‌های والا همچون آزادی و مردمسالاری و خرد اجتماعی” کور و کر ندانم و به آنان به چشم حیوانات اقتصادی صرف ننگرم که گله وار دنبال هر کس نانی به آنها رساند می‌افتند. و نیز این درس را گرفته‌ام که بر اشتباه خود پای نفشرم و از گذشت روزگار بیاموزم. باک من از ترکان تیر انداز یا حتی از طعنۀ تیر آوران نیست. از اینست که چیزی را دریابم و خود را به نفهمی بزنم. موضعی بگیرم که نتوانم بی ریا کاری پایش بایستم. اگر باز در زندگی خود در پرتو تجربه ببینم که بر خطا می‌روم و سخن نادرست می‌گویم سخن خود را عوض خواهم کرد، بویژه اگر در سختی باشد. زیرا در سختی‌هاست که درست گفتن و بر راه درست رفتن حیاتی است. اما اصول خود را هرگز عوض نخواهم کرد. گرویدن دیگران هم برای من مطرح نیست. راه است و چاه و دیدۀ بینا و آفتاب.

ژوئیه  ۱۹۸۵

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* به دنبال انتشار “تمرین شهروندی” مقاله‌ای در انتقاد آن زیر عنوان “دشواری‌های تمرین شهروندی” انتشار یافت که این گفتار دربارۀ آن نوشته شده است.

به آینده بیندیشیم

به آینده بیندیشیم


   یک دهه‌ای است که ایرانیان بحث گسترده سیاسی را در میان خود آغاز کرده‌اند. تا پیش از آن چنین بحثی عملاً در نمی‌گرفت. دهه‌ها گذشته بود و بحث سیاسی در ایران از مرز گروه‌های کوچک و محافل فراتر نرفته بود. موضوع‌هائی بود که نمی‌شد دربارۀ آن بحث کرد. هر گروه، حد و مرزهای خود را داشت و سانسور خود را بکار می‌بست. در درون گروه‌ها، چه محافل حاکم و چه مخالفان و ناراضیان، “تابو”‌ها و دست نزدنی‌ها فراوان بود و پیشداوری‌ها فراوان‌تر. نام‌ها و موضوع‌هائی بود که رنگ تقدس گرفته بود. هر ژرف‌نگری یا بازنگری در آن بی‌احترامی خطرناکی بشمار می‌رفت. موضوع‌ها و نام‌هائی نیز بود که لعنت همیشگی بر آن افتاده بود. نیازی نبود که درباره‌شان بحث کنند. چند فرمول یا شعار برای محکوم کردنشان بس بود. انقلاب سفید که بعد انقلاب شاه و مردم نام گرفت نمونۀ برجسته‌ای از این هر دو بود.

   در میان گروه‌ها بحث سیاسی ادامه جنگ بود با وسائل دیگر، هدف و سودمندی بحث سیاسی نه در روشنگری بود و نه، از آن کمتر، در رسیدن به همفکری یا تفاهم. در میان کسانی که هیچ زمینۀ مشترک میان خود نمی‌شناختند، و در یک فضای سیاسی که بر سر مرگ و زندگی مبارزه می‌شد بحث سیاسی وسیله‌ای برای در هم شکستن هماوردان یا دشمنان بشمار می‌رفت. آنها که زور و اسباب سرکوبی را فراهم داشتند حتی نیاز به چنین وسیله را کمتر احساس می‌کردند. به جای بحث سیاسی، تبلیغات را می‌گذاشتند، آنهم نه از گونۀ تکامل یافته‌تر و ظریف‌تر آن. دیگران نیز که از سرکوبی بر‌نمی‌آمدند و بیشتر سرکوب می‌شدند، بحث سیاسی را به صورت تبلیغات در‌می‌آوردند، باز نه از گونۀ تکامل یافته‌تر و ظریف‌تر آن.

   رهبران و دستگاه مذهبی در این میانه از هر دو سو بهره می‌بردند. حالت تقدس آنها هم از سوی محافل رهبری و هم از سوی گروه‌های مخالف و ناراضی نگهداشته می‌شد. حکومت از کنار آنها با احتیاط می‌گذشت و به آنها امتیازات مالی می‌داد. حتی اگر گاه از آنها را به زندان می‌انداخت. برای گروه‌های مخالف و ناراضی نیز دستگاه مذهبی متحدی بود که از هر بررسی و بحث جدی مصون بود و نمی‌شد آن را رنجاند. مذهب و رهبری مذهبی در آن فضای سیاسی، تابوی مطلق بشمار می‌رفت و توانست از همه برای رسیدن به قدرت استفاده کند.

   از انقلاب اسلامی به این سو، بویژه از آن هنگام که گروه‌های بیشمار سرخورده شدند و از انقلاب با‌شکوه برگشتند، بحث سیاسی میان ایرانیان، طبیعت دیگر گونی یافته است. آنها که در خارج از ایران می‌توانند آزادانه سخن بگویند از بسیاری ملاحظات و محدودیت‌های پیش از انقلاب آزادند. گذشته از نبودن یک دستگاه سرکوبی که جلو بحث آزاد را بگیرد، مهمترین ویژگی این دورۀ تازه، نا مستقیم شدن رابطۀ بحث سیاسی با قدرت سیاسی است. ایرانیان خارج دستی به قدرت سیاسی ندارند. حتی خوشبین‌ترین آنها دیر یا زود به این نتیجه می‌رسند که به فرض آنکه دیگران را همه پراکنده و از میدان بدر کنند قدرت سیاسی در هزاران کیلومتری آنهاست. در میان آنها محافل حاکمی نیست. همه نا‌راضی یا مخالف‌اند؛ کسی نمی‌تواند دیگری را حذف کند یا بزیر آورد. همه کم و بیش در یک وضع هستند. برخی همفکران بیشتر دارند برخی کمتر.

   هدف و سودمندی بحث نه آنست که پیش از انقلاب در ایران بود. اگر هم بتوان گروهی را با دشنام و اتهام و تبلیغات از میدان بدرکرد باز چیز مهمی بدست نمی‌آید. اینهمه گروه‌ها و شخصیت‌ها در این ده ساله آمده و رفته‌اند؛ پدیدار و ناپدید شده‌اند. تا آنجا که به مسالۀ اصلی ما یعنی رهائی ایران ارتباط می‌یابد چه تفاوتی کرده است؟ “پیروزی‌ها و شکست‌های” گروه‌ها و شخصیت‌ها در این ده ساله اهمیت چندانی نداشته است. ممکن است کسانی از پاک کردن خرده حساب‌های خود شادمان شوند یا کسانی خشم و سرخوردگی خود را بر سر کسانی دیگر خالی کنند؛ یا کسانی در تبرئه خود بکوشند. ولی این ملاحظات کوچک را نمی‌توان بجای فرایندی به اهمیت بحث سیاسی در یک اجتماع نسبتاَ بزرگ آنهم در چنین دوران شگرفی، گذاشت.

   این دگرگونی‌های بسیار مهم، ناگزیر می‌باید در چگونگی بحث سیاسی ایرانیان خارج تاثیر کند. می‌باید آنرا بازتر و غیر شخصی‌تر و فراگیرنده‌تر سازد. اگر ما هنوز بحث سیاسی خود را بیش از اندازه تبلیغاتی و شخصی، و هنوز آلوده به تابوها و پیشداوری‌ها می‌یابیم سبب آن را باید در اسارت گذشته جستجو کرد. بیشتر ما هنوز به گذشته و در گذشته می‌اندیشیم. بحث ما نیز بحث گذشته نگرست. به زبان دیگر، بیشتر ما هنوز گذشته را در دستگاه گوارش ملی و تاریخی خود نبرده‌ایم و از آن بدر نیامده‌ایم. این گذشته، ما را نه پربارتر، بلکه سنگین‌تر کرده است. جای بیش از اندازه‌ای که بحث پادشاهی و جمهوری در میان ما یافته از همین عارضه بر‌می‌آید.

   هنگامی که به بخش بزرگتر سخنان و نوشته‌های ایرانیان خارج می‌نگریم به شگفتی می‌افتیم : از اینکه هیچ کس به خطا نرفته است. در هیچ گذشته‌ای عیبی نبوده است. اما چنانکه می‌بینیم همه زیان دیده‌اند. اگر همه، چنانکه می‌گویند و می‌نویسند، بر حق بوده‌اند پس چرا ما در اینجائیم؟ هر کس می‌گوید گناه دیگری بوده است ولی این مشکل ما را نمی‌گشاید. در واقع همین است که نمی‌گذارد ما یک بحث سیاسی سزاوار این دوران داشته باشیم. این همان جنگیدن جنگ گذشته است و موثرترین نسخه برای شکست در جنگ آینده.

   کسانی که در گذشته بسر می‌برند به خود اجازه داشتن آینده را نمی‌دهند و به یک دلیل ساده: نسل تازه‌ای که بر می‌آید در عواطف تند شخصی آنها شریک نیست و بیشتر تجربه‌های آنها برایش نامربوط است. بسیار کم می‌توان امید داشت که این نسل به همان گونۀ نسل پیشین احساس کند و بیندیشد. در ایران دگرگونی‌ها بیش از آن تند و ژرف است که با تجربۀ محدود و شکست خوردۀ یک نسل رو به پایان بتوان بس کرد. جوان‌ترها و آنها که از نو جوانی به جوانی می‌رسند با جهانی جدا از مسائل و دل مشغولی‌های گذشته‌اندیشان سر و کار دارند. آنها نسل پیش از خود را از اینهمه سودازدگی گذشته شرمسار می‌سازند.

   اشتباه نشود، رهائی از گذشته به معنی غفلت از گذشته یا بررسی آن نیست. بر‌عکس، هیچ آزادی از گذشته بی چنان بررسی، کامل نخواهد بود. اگر ما گذشته را ژرف نکاویم به دام افسانه‌ها و نیمه‌حقیقت‌های آن خواهیم افتاد. اما بررسی نیز باید آزاد و گشاده بر همه پیامدهای خود باشد. با ذهن بسته و دچار پیشداوری چه بررسی می‌توان کرد؟

   هر چه هم برای ما گذشته‌های خودمان اهمیت داشته باشد، هر چه هم چشمان خود را به جهان دیگری که در برابر چشمان ما ساخته می‌شود ببندیم، باز دشوار است باور کنیم که آن گذشته باز خواهد گشت و ما همان خواهیم بود و همانجا خواهیم بود. یازده سالی گذشته است و زندگی‌های همۀ ما را زیر و زبر کرده است. باید در اندیشۀ سال‌هائی که در برابر است باشیم. سال‌هائی با آنچه بوده است و دیده‌ایم متفاوت؛ با زنان مردانی که بیرحمانه با دردها و کینه‌های فردی ما بیگانه‌اند؛ با اوضاع و احوال دیگرگون، که هر چه را متناسب خود نیابد زیر پا می‌گذارد و می‌گذرد.

   و آنگاه باید نگران سطح بحث سیاسی خود باشیم. اینهمه دشنام به دیگری و ستایش خودی؛ دیگران را گنهکار ابدی شمردن و خود را حق مدار همیشگی دانستن؛ برای کوبیدن دیگران از بلند‌گوهای جمهوری اسلامی نیز یاری جستن و با آن هماواز شدن؛ تاریخ را پس و پیش کردن؛ در نقل مطالب دیگران دست بردن و برداشت نادرست دانسته و ندانسته خود را بجای منظور و معنی آنها قرار دادن؛ این چگونه بحث سیاسی است و با آن کجا می‌خواهیم برسیم؟ جامعه‌ای که فردا باید ساخته شود و ما نیز باید بکوشیم در ساختن آن دستی داشته باشیم با چنین مصالحی چه جای ساختن خواهد داشت؟ همین پارگینی که جمهوری اسلامی کشور ما را در آن فرو برده است بس نیست؟

   بحث سیاسی از آنرو اهمیت دارد که جهت تحولات آینده ما به مقدار زیاد از آن بر‌می‌آید. از چگونگی و جهت بحث سیاسی خود در گذشته چه خوبی دیده‌ایم که آن را دست نخورده تا به امروزمان کشانده‌ایم؟ گویا می‌پنداریم که روزگار به ما اجازه خواهد داد اشتباهات خود را بار دیگر تکرار کنیم.

   دگرگون کردن روحیه و جهت بحث سیاسی و بالا بردن سطح آن لزوماَ به معنی تغییر عقیده نیست. به معنی پذیرفتن یکدیگر به صورت طرف بحث است، و پذیرفتن اینکه همه چیز جای بحث دارد. به معنی وارونه کردن فرایند انسانزدانی است که بسیاری از ما مخالفان خود را موضوع آن قرار داده‌ایم؛ تردید کردن در باورها و یقین‌ها و ایمان‌ها و امور مسلمی است که هر گروه ما برای خود داریم. ما باید تفاوت میان دفاع پر قوت از عقاید خود را با بدیهی و مسلم شمردن عقاید خود دریابیم.

   این انقلاب اگر یک سود داشته از میان بردن تقدس‌ها و شکستن حرمت‌ها بوده است؛ بگذریم که هنوز کسانی را می‌توان یافت که به تقدس‌ها و حرمت‌ها چسبیده‌اند. اما اینکه همۀ موضوعات می‌تواند طرح شود تحول تازه و سالمی در جامعۀ سیاسی ایران است. بر خلاف انتظار، این آزاد‌اندیشی در ایران، از خارج بیشتر است. در خارج، نیاز به گرد آوری پیروان به این پدیده تاسف‌آور انجامیده است که در میان بیشتر گروه‌ها، کاروان اندیشه با سرعت آهسته‌ترین کاروانیان حرکت می‌کند. اندیشه سیاسی در پائین‌ترین سطح گروه جریان دارد؛ مبادا “نئاندرتال”‌ها برنجند و از پیرامون رهبران پراکنده شوند. ایران آینده، هر گونه که بتوان تصورش کرد، جامعه‌ای خواهد بود که جائی برای امامزاده سازی نخواهد داشت. پس از امامی که از خمینی ساختند و بارگاه زرنگاری که چهل روزه بر گورش بر آوردند، دیگر هر کس می‌تواند ببیند که افسانه‌ها را چگونه بر سر هم می‌کنند. خمینی را بت شکن می‌گفتند و خود بت شد. اما این دهه که بت خمینی را نیز شکست، جائی برای هیچ تابوئی نگذاشته است. تنها باید ترس را کنار گذاشت : ترس از پیروان، ترس از متعصبان و از دکانداران. ما، به ادعای خودمان، گلهای سرسبد جامعه ایرانی، که در هوای آزاد جهان غرب ــ با همه دمکراسی “بورژوانی” و “صوری” و یاوه‌های دیگر ــ تنفس می‌کنیم برای آینده ایران چه مایه‌ای از اندیشه سیاسی خواهیم گذاشت؟ از ما کدام سخن نو به یادگار خواهد ماند؟

***

   بیانیه‌ای که به امضای رضا پهلوی، وارث پادشاهی ایران، به تازگی (دی ۱۳۶۸) انتشار یافته یک اقدام جدی برای بر طرف ساختن بسیاری از راه‌بندهای رسیدن به نوعی همرائی در میان گرایش‌های گوناگون سیاسی است. این بیانیه جائی را که رضا پهلوی برای خود در مرحله کنونی پیکار می‌شناسد، و خطوط اصلی جامعه‌ای را که در آینده خواستار آنست به روشنی تعیین می‌کند.

عنوانی که رضا پهلوی خود را بدان می‌نامد وارث پادشاهی ایران است. می‌نویسد “من که به عنوان وارث پادشاهی ایران برای حفظ استقلال و تمامیت ارضی ایران سوگند یاد کرده‌ام و خود را موظف به دفاع از آرمان‌های انقلاب مشروطیت می‌دانم و نظام پادشاهی مشروطه را… بهترین نظام برای تضمین وحدت ملی و گسترش دموکراسی در کشور می‌شناسم” و همانجا می‌افزاید که “به همه هموطنانم می‌گویم بحث دربارۀ شکل و عنوان نظام نباید به صورتی طرح شود که مساله اصلی ما را تحت الشعاع قرار دهد. ما می‌توانیم و باید تصمیم گیری در باب این موضوع را به رای مردم ایران و مجلس موسسان موکول کنیم که نوع نظام و قانون اساسی آینده ایران را تعیین و تدوین خواهند کرد.” و برای آنکه جای تردیدی نماند تاکید می‌کند که “تا نیروی ملت را در داخل و خارج کشور در زیر یک برنامۀ سیاسی روشن که اصول آن برای همگان پذیرفتنی باشد بسیج نکنیم، تا… نظام کنونی را به تسلیم در برابر مردم وانداریم، هرگز فرصتی پیش نخواهد آمد که بتوانند در باب نظام دلخواه خود… آزادانه رای دهند. در غیر این صورت همۀ بحث‌ها بیهوده خواهد بود و هر کس در هر قالبی مدعی هر نام و عنوانی باشد تنها در رویا‌های خویش سرگرم خواهد ماند.”

   با توجه به آنچه در این بیانیه آمده جای تردید نمی‌ماند که رضا پهلوی بیش از همیشه خط روشنی میان ظاهر، و گوهر یا ذات پیکار کشیده است. به اصطلاح، تعارف را کم کرده و بر مبلغ افزوده است. از این پس هر کس به کار جدی در زمینۀ پیکار ملی ما اعتقاد دارد نمی‌تواند بیش از خود وارث پادشاهی در بند عناوین و القاب، و از اصل مساله غافل بماند.

   این مسالۀ اصلی که در بیانیه نیز به آن اشاره شده، و نیز رابطۀ آن با بحث بر سر پادشاهی و جمهوری، از اهمیت زیاد برخوردار است. ما سال‌های درازی را در بحث پادشاهی و جمهوری از دست داده‌ایم، به اندازه‌ای که اکنون برای بسیاری از ما مسالۀ آیندۀ ایران پادشاهی یا جمهوری است. در یک سو کسانی، که بی پادشاهی اصلاَ ایران را جای زندگی نمی‌دانند و درسوی دیگر کسانی، که هر سرنوشتی را برای ایران بر پادشاهی ترجیح می‌دهند. پادشاهی برنگردد هر چه می‌خواهند بشود (دنبالۀ همان روحیۀ دوران انقلاب، که شاه برود هر چه می‌خواهد به جایش بیاید و هر چه می‌خواهد بشود).

   زیان‌های چنین رویکردهائی آشکار است. نخستینش آنست که اینگونه موضع گرفتن‌های افراطی جامعه سیاسی را رادیکال می‌کند و هر امکان تفاهم و همرائی را از میان می‌برد. هنگامی که یک موضوع فرعی چنین جائی در بحث سیاسی می‌یابد دیگر به خرد و میانه‌روی و واقع‌نگری در کسی نمی‌توان متوسل شد. زننده‌ترین نمونه‌های اینگونه چیره شدن امور غیر اساسی بر اذهان و روان‌های برانگیخته را در میان هواداران باشگاه‌های فوتبال انگلستان می‌توان دید. سیاستی که در تسلط چنین روحیه‌هائی درآید جز به تیره روزی ملی نخواهد انجامید.

   دومین زیانش آنست که قرار دادن پادشاهی و جمهوری در پیشاپیش بحث سیاسی، آن را ساده شده و بی‌معنی می‌سازد. به جای آنکه راه‌هائی برای ساختن یک جامعه شایسته زندگی انسان این عصر بیندیشند، در پی یافتن دلائل تاریخی، زبانشناسی، حتی ژنتیکی برای اثبات یا نفی شکل حکومت بر‌می‌آیند. بینوائی بخش بزرگی از بحث سیاسی کنونی ما از همین روست. فاجعۀ کنونی و سرنوشت آیندۀ کشوری به اهمیت ایران تحت الشعاع هواداری‌ها و دشمنی‌هائی می‌شود که بیشتر جنبۀ شخصی دارد تا سودمندی عام.

   مسالۀ اصلی ما که بدین گونه در این سالها زیر سایۀ بحث پادشاهی و جمهوری افتاده چیزی نیست جز پیش بردن کشوری که در پایان سدۀ بیستم، از جهان و تاریخ واپس افتاده است و هر چه زمان می‌گذرد واپس‌تر می‌افتد؛ توسعۀ سیاسی و اقتصادی و اجتماعی آنست؛ رهاندن ملتی است، دچار یک حکومت مصیبت آمیز که جمعیتش بر منابعش به تندی فزونی می‌گیرد و دارد در میان امواج جوشنده نسل‌های جوانی که چندان چیز سودمندی نمی‌آموزند غرق می‌شود.

   در این یازده سال در مقایسه با کاغذهائی که در حمله و دفاع پادشاهی و جمهوری سیاه شده چه اندازه روی مسائل توسعه ایران کار کرده‌ایم؟ فردا اگر به فرض، جمهوری ملی یا پادشاهی مشروطه خود را در ایران برقرار سازیم چه پاسخ برای دشواری‌هائی خواهیم داشت که دیگر حتی به ابعادش نیز نمی‌اندیشیم؟ اگر ندانیم با توده جمعیت کنونی ایران، با منابع روبه پایان، با سرزمین نیمه ویران، با نادانی و نیهیلیسم فراورده ده دوازده سال آخوند‌بازی و کشتار و آلوده شدن سراپای جامعه؛ می‌خواهیم چه بکنیم، چه تفاوت خواهد کرد که رژیم ما چه نام داشته باشد؟

   اگر بحث و چاره اندیشی باید، اولویت‌ها در اینجاهاست. در اینجاها باید اندیشه کرد و به همرائی‌هائی دست یافت که اکنون و آیندۀ ما را به عنوان یک ملت و نه به عنوان مقامات پیشین و یا انقلابیان پیشین، بکار می‌آید. به فرض که گروهی یک نام را محکوم کردند و نام دیگری را بر تارک نشاندند، پاسخشان به اینهمه مسائل فوری و دراز مدت که ملت ما را در خود گرفته است چیست؟ با چند شعار و ردیف کردن چند ماده که نه رهائی‌بخشی می‌توان کرد و نه کشورداری.

   وارث پادشاهی ایران خود می‌گوید که هیچ عنوانی، هیچ صورت ظاهری را جدی نمی‌گیرد و دعوت می‌کند که به مسلۀ اصلی بپردازیم و شکل حکومت را به رای آزادانۀ مردم چه در انتخابات مجلس موسسان و چه در همه پرسی بعدی آن، واگذاریم.

   اگر در میان همه ایرانیان مخالف و ناراضی کسی باشد که می‌باید غم ظواهر و شکل را بخورد اوست. اگر در میان همۀ شخصیت‌های سیاسی کسی باشد که می‌باید از هواداران خود ملاحظه کند و جانب گرایش‌های گوناگون را در میان این هواداران نگهدارد و از پراکنده شدن آنان بترسد باز اوست. اکنون او بیباکانه به تعصبات و عواطف بسیاری از هوادارانش پشت می‌کند و رو به آینده می‌ایستد. چه عیب دارد که همه از تنگنای هواداران و همفکران خود بدرآیند و اندکی به این آینده هراس‌انگیز ولی پر از چالش و نوید بنگرند؟

   بیشتر ما بحث سیاسی را به معنی تنگ واژۀ سیاسی گرفته‌ایم. سیاست همین نیست که گروهی بر سر قدرت با گروهی دیگر در آویزند. سیاست، قلمرو راه بردن جامعه است و کشورداری. نوع حکومت بیش از یک پارۀ کشورداری نیست. تنها نمی‌توان به همین پاره پرداخت. اگر بیشتر دربارۀ دورنمای میهن خود در پرتو واقعیات کنونی بیندیشیم از بسیاری از کشاکش‌های خود چندان سربلند نخواهیم شد. ما حتی واقعیات کنونی کشورمان را هم چندان نمی‌شناسیم. از بس به جمهوری و پادشاهی می‌پردازیم وقت برای بررسی نداریم. در حالی که “دشمن” جمهوریخواه یا مشروطه خواه در برابر است فرصتی برای دشمن دوردست جمهوری اسلامی نداریم. گروهی از ما حتی از نام توسعه می‌گریزند چرا که در دورۀ پهلوی ایران پیشرفت‌های نمایان کرد و توسعه با دوران پهلوی در ایران یکی شده است.

   ما در وضعی هستیم که تنها اعلام هواداری از دمکراسی برایمان بسنده نیست. دمکراسی نیاز به یک نیروی سیاسی آگاه دارد که در کشاکش‌های سیاسی یا ایدئولوژیک تا ویران کردن همه چیز نرود، چنانکه در ۱۳۵۷ دیدیم. نیاز به سیاست‌های درست دارد که ثبات جامعه بر جا بماند و محرومی و نابرابری‌ها رشتۀ کار را به افراطیان نسپارد.

   آنچه امروز می‌توان در افق ایران دید بیشتر پرهیب (یا شبح) زور و خشونت است. همۀ ما باید نگران آن باشیم که جای سر نیزۀ حکومت آخوندی را سر نیزه‌های نوع دیگر نگیرد. فراخوان گرایش‌های گوناگون به اینکه در روندی دمکراتیک متشکل شوند و با هم گفت و شنود کنند تا به درجه‌ای از همکاری و همگامی برسند چه برای امروز و چه برای آیندۀ ایران پایندان یا تضمینی خواهد بود. در برابر این فراخوان چه پیشنهاد متقابلی می‌توان داد؟ باز دیوار برگرد خود کشیدن و دیگران را با دشنام و اتهام از خود راندن؟

   ما باید بیش از نوع رژیم آیندۀ ایران نگران گرداب‌هائی باشیم که پیش روی ماست، گرداب‌هائی که خشونت و تعصب و سینیسم چیره بر جامعۀ ایرانی امروز پدید آورده است.

***

   آنچه در اروپای شرقی در همین چند ماهه روی داده باید برای بدبین‌ترین ناظران نیز احتمال نزدیک بودن پایان کار رژیم اسلامی را پیش آورد. این رژیم کمتر از نظام‌های حاکم رومانی و چکوسلواکی منفور نیست و بیش از آنها بر کشور تسلط ندارد. در واقع جمهوری اسلامی به سبب نداشتن وحدت فرماندهی و قابلیت سازمانی به پای رژیم‌های فراگیر یا توتالیتر اروپای شرقی نیز نمی‌رسد.

   هنگامی که از نزدیک بودن پایان کار این رژیم سخن می‌گوئیم نه تاریخ و نه “سناریو” معینی را در نظر داریم. در سیاست یک گردۀ محترم و پیش‌بینی پذیر وجود ندارد. کنش و “اندرکنش” گروه‌ها و افراد و عوامل بیشمار، اجازه چنین برداشت‌های قضا و قدری را نمی‌دهد. اما روندهائی هست و احتمالاتی، که می‌توان پیش‌بینی کرد. رژیمی با موقعیت جمهوری اسلامی در کشوری مانند ایران، در چنین دنیائی نمی‌تواند زمان درازی بپاید. دگرگونی‌هائی که شکل و زمان آن را اکنون نمی‌دانیم در این رژیم روی خواهد داد و با توجه به ناتوانی درونی و بحران مشروعیت رژیم هر دگرگونی، بیشتر به زبانش خواهد بود.

   با این احتمالات باید روبرو و برای آن آماده گردید. حتی جمهوری اسلامی نیز صرفاَ زیر وزن خودش خرد نمی‌شود و نیاز به تکانی دارد. و آنگاه باید در اندیشه نوع جامعه‌ای بود که به جای آن خواهد آمد. هیچ ایرانی آگاه علاقه‌مند به کشورش نمی‌تواند اجازه دهد که رویدادها سیر خود را داشته باشد و از آنچه می‌تواند بدتر شود ــ چنانکه در گذشته ما همواره شده است.

   اینهمه ایرانیان که در خارج هستند، اگر بخواهند و توانائیش را در خود پدید آورند به سیر رویدادها شکل دلخواه‌تری خواهند داد. این ایرانیان به سبب ویژگی‌های انتلکتونلی و شمار فراوان خود نیروئی هستند که نمی‌توان در کار ایران کنار گذاشت. آنها نیز بخشی از ذخیره محدود استعدادهای جامعه ایرانی‌اند.

   شرایط ویژه زندگی این ایرانیان، آزادی گفتار و انجمن کردن، که در ایران مردم از آن بی بهره‌اند می‌تواند سبب شود که با هم گفت و شنود بیشتر داشته باشند و، اگر نه از نظر فکری، دست کم از نظر اصولی بهم نزدیک‌تر شوند. منظور از اصول در اینجا قواعد رفتار سیاسی در یک نظام مردم سالاری است و پایه‌های فکری که گرایش‌های سیاسی گوناگون را در برگیرد و همزیستی و همگامی و همکاری آنان را میسر سازد.

   از این فرایند، مرحله گفت و شنود آن آغاز شده است.

   رضا پهلوی، وارث پادشاهی پهلوی، در اعلامیه‌های گوناگون گروه‌ها و گرایش‌ها را به همکاری دعوت کرده است، و در منشوری که ذکر آن رفت این همکاری را پیشنهاد کرده است. یکی دو گروه از سال پیش در زمینه همبستگی و ائتلاف ملی دفترها و نشریه‌هائی فراهم کرده‌اند. اما این گفت و شنود دست کم از سوی یک مکتب فکری با تعرض و دشنام و قراردادن شرایط غریب برای همکاری انجام می‌گیرد. بیشتر سخنگویان و نمایندگان این مکتب فکری، گفت و شنود را بهانه اعلام محکومیت و دیکته کردن شرایط کرده‌اند. به عنوان نمونه از رهبران و مسئولان این مکتب:

نقل قول یک:

   ـ”آقای رضا پهلوی و طرفداران ایشان… نمی‌توانند جائی برای یک تشکل ائتلافی برای همگامی و همسوئی داشته باشند مگر آنکه بر این حقیقت انکار ناپذیر گردن نهاده قبول کنند که انقلاب ملی بوده نه اسلامی… که انقلاب از فردای ٢۸ مرداد شروع شده… و یک رویداد مهم تاریخی در ایران، منهای جمهوری اسلامی و خمینی، نظیر انقلاب‌های بزرگ جهانی است… که سقوط رژیم ولایت فقیه برای عموم آرزوی بزرگی است ولی توقع واپس‌گرائی را نمی‌توان از ملت… ایران انتظار داشت.”

نقل قول دو:

   ـ”اگر افراد و گروه‌های فاقد اعتبار در افکار عمومی مانند سلطنت طلبان و مارکسیست‌ها به خیانت‌ها و انحرافات گذشته خود اعتراف کنند… آنوقت می‌توان صحبت از همکاری و اتحاد کرد. این امر اگر مورد چپ سنتی و مارکسیست‌های ما صادق باشد قطعاَ در مورد آقای رضا پهلوی و سلطنت طلبان کافی نیست.”

نقل قول سه:

   ـ” بنده عقیده ندارم که ملت ایران پس از یک بار رای دادن به تاسیس جمهوری باید به بخشی از مردم اجازه دهد که به اتکای دموکراسی و آزادی حق رای، به بازگشت سلطنت پهلوی در مجلس موسسان رای دهند.”

   این اعلام محکومیت‌ها و دیکته کردن‌های شرایط همکاری تا حد انکار دموکراسی، به بهانه اینکه “مردم شعور ندارند و جامعه آماده نیست” حتی درهای گفت و شنود را نیز می‌بندد. یک جوان بیست ساله، مثلاَ، اگر از موضع طرفداری پادشاهی مشروطه بخواهد با گرایش‌های دیگر گفت و شنود کند باید از نظر این آقایان نخست یک سلسله برداشت‌های غیر واقعی ازتاریخ معاصر ایران را بپذیرد ــ برداشت‌هائی که صرفاَ برای تبرئه یک یا چند شخص معین سر هم بندی شده‌اند. باید از پیش بگوید که از ملت ایران توقع “واپس گرائی” که به عقیدۀ این آقایان با هواداری مشروطه یکی است ندارد. باید پیشاپیش مخالفت خود را با رضا پهلوی اعلام کند باید به خیانت‌ها و انحرافات گذشته خود اعتراف کند. باید بپذیرد که به حکم مشروطه خواهی سارق اموال عمومی است. باز باید به این گردن نهد که به دلیل مشروطه خواهی، حق شرکت در همه پرسی آینده مردم ایران برای تعیین نوع رژیم را ندارد؛ زیرا مردم ایران، از جمله عموم همین آقایان، با رای دادن به قانون اساسی جمهوری اسلامی یک بار و برای همیشه به پادشاهی در ایران پایان داده‌اند و دیگر کسی حق ندارد رای بدهد، مگر به آنچه این آقایان صلاح بدانند.

   تازه پس از همه این آزمون‌های عقیدتی و توبه‌نامه‌ها و تنفرنامه‌ها باید به این خرسند باشد که پس از برقراری حکومت مورد نظر آقایان، آنهم نه از راه همه پرسی که به نظر ایشان “ایدئال پرورانه” است، بتواند با همفکران خود تنها “زیر عنوان حزب محافظه کار و با عنوان کردن خواسته‌های اشرافیت و یا یک طبقه مرفه اجتماعی عرض اندام کند.” در واقع برنامۀ سیاسی آینده‌اش هم باید به دستور آقایان باشد.

   اگر یک نیروی سیاسی واقعی پشت سر چنین روحیه‌هائی می‌بود می‌شد آن را از نظر منطق و اصول رد کرد، ولی دست کم نمی‌شد معنی سیاسی آن را ندیده گرفت. در چنان صورتی اینگونه رویکرد‌ها مایۀ نگرانی می‌گردید زیرا ضعف منطق و زیر پا گذاشتن اصول اگر بتواند از پشتوانه قدرت سیاسی و سازمانی برخوردار باشد دهان‌های بسیار را می‌بندد. اما در موقعیت کنونی، این سخنان انسان را به یاد شعر سنائی می‌اندازد:

“زشت باشد روی نازیبا و ناز                سخت باشد چشم نابینا و درد”

   چنان نیست که اگر گروه یا گروه‌هائی درها را بر دیگران ببندند و برگرد خود حصار بکشند گفت و شنود و حتی همگامی و همکاری در میان ایرانیان امکان پذیر نخواهد شد. جامعه و سیاست ایران در همان حال که به سبب این انقلاب و دهۀ جمهوری اسلامی از گذشته خود به مقدار زیاد بریده است، در کار گذار از نسلی به نسل دیگر نیز هست. همزمان شدن این دو تحول، دگرگونی‌هائی بسیار در بحث سیاسی ایرانیان پیش می‌آورد. هم اکنون این دست سخنان برای اکثریتی از مردم ایران، بویژه آنها که در زیر جمهوری اسلامی بسر می‌برند، نامربوط است.

   این آقایان و همتایانشان در گرایش راست که باز برای خود آزمون‌ها و سرندها دارند که هر کسی نمی‌تواند به آسانی از آن بگذرد و به جامعه آیندۀ ایران راه یابد، بهتر است اندکی نگاه خود را بلندتر بگیرند. همۀ دشنام‌ها و اتهامات آنان به فرض که درست باشد جز چند صدتن یا حداکثر چند هزار تنی را در بر نمی‌گیرد. این برخودشان است که با حفظ اصول اعلام شده‌شان، با نگهداشتن یکپارچگی فکری و اخلاقی‌شان، این چند صد یا چند هزار تن را بی دادرسی، بی تعیین موارد شخصی اتهام، از حقوق سیاسی محروم سازند. ولی یک گرایش سیاسی و فکری را نمی‌توان از حقوق سیاسی بی بهره ساخت. مردم حق دارند هوادار هر گرایش فکری یا برنامه سیاسی یا نوع حکومتی که می‌خواهند باشند. و نه تنها حق دارند، حق خود را نیز اعمال می‌کنند. چانوشسکو و “سکوریتاته” او نیز جلوشان را نمی‌تواند بگیرد چه رسد به چند تبعیدی و پناهنده که از هزاران کیلومتری خاک میهن احکام تندوتیز صادر می‌کنند.

   فروتنی و انصاف به نیرومندان کمک می‌کند، اما ناتوانان را نجات می‌دهد. چگونه است که اندکی به ناتوانی‌های خود بنگریم؟ این گرفتاری‌ها ویژۀ ما نیست. دیگران نیز از این موقعیت‌ها و معماها داشته‌اند و با چنین گزینش‌هائی روبرو بوده‌اند. اما همه آنها چنین واکنش‌ها و برداشت‌های دردناکی که در نفس خود بازنده است نشان نداده‌اند.

   در انتخابات اخیر شیلی، رهبر حزب دمکرات مسیحی، آیلوین، به عنوان نامزد یک اتحادیۀ سیاسی از ۱۷ حزب پیروز شد. در این اتحادیه هواداران و دشمنان پیشین سالوادور آلنده، رئیس جمهوری که ارتش او را برکنار کرد و در کاخش کشته شد، گرد آمده‌اند. حتی کمونیست‌ها نیز به اعضایشان توصیه کردند که به آیلوین رای دهند. آیلوین از دشمنان قدیمی آلنده بود و حزب او با سوسیالیست‌ها و کمونیست‌های هوادار آلنده پیشینه پیکارهای سخت دارد.

   به نوشتۀ خبرنگار نیویورک تایمز، پناهندگان و تبعیدیان پیشین، تجربه تبعید را عاملی قاطع در تغییر موضع پشتیبانان آلنده و نیز دموکرات مسیحی‌ها می‌دانند. “اریک اشناک” یک رهبر سوسیالیست که دو سال پیش از تبعید در اسپانیا بازگشته می‌گوید که حزب او در “بحرانی که ما از آن آسیب دیدیم از بازیگران اصلی بوده است و از این بابت پوزش و توبه‌ای به کشور خود وامدار است.” یک رهبر دیگر سوسیالیست “ریکارد ولاگوس ” استدلال می‌کند که حزب سوسیالیست، قسمتی یه سبب تجربه ۱۶ سال حکومت نظامیان، و نیز به سبب آنکه دنیا دگرگون شده، آموخته است که فروتن‌تر باشد.

شاید ما به کمتر از ۱۶ سال تجربه حکومت آخوندها نیازمند نیستیم.

مارس و آوریل   ۱۹۹۰

فراز و نشیب آزادی زنان

بخش دو

 ‌

فراز و نشیب آزادی زنان

 ‌

   چهل و نهمین ۱۷ دی، پس از آن روز که رضا شاه آزادی زنان را از حجاب اعلام کرد، رسید و گذشت و زنان بیشمار در ایران و بیرون ایران با احساس‌های گوناگون به یاد آن افتادند. در آن روز ۱۷ دی سال ۱۳۱۴ چادر یا حجاب یا پوشش اسلامی به فرمان رئیس کشور از سر زنان برداشته شد و آنان رسماَ اجازه یافتند، و بسیاری‌شان وادار شدند، که بی پوشاندن سر و روی خود در خیابان‌ها و انجمن‌ها ظاهر شوند. پس از آن، فرایند جذب کردن زن ایرانی در زندگی عمومی، در نظام آموزشی و بازار کار اندک اندک شتاب گرفت و تا جایی رسید که در ۱۳۵۷ میلیون‌ها زن در سمت‌های سیاسی و اداری، در بخش دولتی و خصوصی، در همۀ سطح‌ها به کار اشتغال داشتند و نزدیک به نیمی از دانش‌آموزان و دانشجویان را تشکیل می‌دادند. آموزش، موتور پیشرفت زن ایرانی بود و سیاست حکومت در هر جا راه‌ها را بر زنان می‌گشود.

   در ۸ اسفند ۱۳۴۰ به زنان حق رای داده شد و در دهۀ پنجاه قانون حمایت خانواده به یاری زنان آمد و آنان را از بدترین جنبه‌های تبعیض در خانواده (طلاق یک سویه، چند زنی، نداشتن حق نگهداری فرزندان) رهانید. زنان ایران بسوی برابری جنسی می‌تاختند و جامعۀ سنت زده نفس زنان از پی آنها می‌رفت. این پیشرفت‌ها هر چه بود به نیروی پادشاهان پهلوی انجام گرفت و از بالا به زنان داده شد. درست است که از پیش از مشروطه زنان تلاش‌هایی را آغاز کرده بودند و در انقلاب گروهی از آنان شرکت جستند؛ و درست است که مردان پیشرو از آغاز این قرن آزادی و برابری زنان را می‌خواستند و بویژه برای برداشتن حجاب کوشش می‌کردند. ولی دو حرکت اصلی را ـ نخست اجتماعی، و سپس سیاسی ـ پادشاهان پهلوی به جنبش زنان دادند. در این نه شگفتی هست نه، چنانکه عیب جویان دوران پهلوی می‌کوشند نشان دهند، اشکال و کم و کاستی بزرگی. آزادی و برابری زنان در جامعه‌های اسلامی، به هر اندازه و در هر جا، بیشتر به نیروی حکومت‌ها و از بالا تحقق یافته است. مردان و زنان در این پیکار سهم کم یا بیش داشته‌اند، ولی ارادۀ سیاسی حکومت‌ها نقش قطعی داشته است.

   سبب آن بوده است که فرهنگ و اخلاقیات اسلامی بر زنان سنگینی ویژه‌ای دارد. زن و جای او در جامعه و رابطه‌اش با مرد در مرکز جهان‌بینی اجتماعی اسلام جای گرفته است و اسلام را بیش از همه از رویکردش به زن می‌توان شناخت. همۀ فلسفۀ اجتماعی اسلام بر فرمانبرداری زن و برتری مرد پی‌ریزی شده است؛ و در آن به آشکارترین صورتی، زن نه یک انسان مستقل و به خودی خود، بلکه در رابطۀ زیر‌دستانه‌اش با مرد تصور می‌شود. وظیفۀ اصلی زن ازدواج ـ در پایین‌ترین سن ممکن ـ حدود ۹ و ده سال ـ و انجام تکالیف مربوط به آن است که همۀ زندگیش را در بر می‌گیرد. دختران نباید وقت خود را به آموزش تلف کنند و باید به خدمتگزاری و خشنود کردن مرد دلخوش باشند. با همۀ نقل قول‌ها و شاهدهای کمیابی که می‌توان بر خلاف این نظر آورد، سنت جامعه‌های اسلامی بر این بوده است. نفس وجود و به رسمیت شناخته شدن نهاد چند زنی ـ با همۀ پیامدهای آن از طلاق آسان و ازدواج‌های موقت و بی حقی زن بر پرورش و نگهداری فرزندان و دارایی مشترک خانوادگی ـ کفایت می‌کند که همۀ تلاش‌های پوزشگران فلسفۀ اجتماعی اسلام را به کناری زنیم.

   در چهارده سدۀ گذشته حکومت‌های اسلامی یا مسلمان از مالایا تا شمال افریقا زنان را از نظر حقوقی و روانشناسی به پایه‌ای رساندند که جنبشی از میان خودشان برای آزادی و برابری نه تنها امید پیروزی نداشته است، بلکه اصلاَ نمی‌توانسته است آغاز شود. مردانی هم که چهارده سده عادت کرده بودند زن را “کشتزار” خود بشمارند و شهادت و دیه و حق ارث او را یک نیمۀ مرد بدانند و بهر بهانه ــ چه به عنوان شوهر و چه برادر و پسر و حتی خویشاوندان دیگر ــ در خونش بکشند و آزاد و سرافراز در میان همگان بگردند؛ مردانی که، بیشتر برای فریب و دلخوشی زنان، می‌گفتند “بهشت زیر پای مادران است ” ولی زنان را جز در زیر پای خود نمی‌خواستند و در بیشتر اوقات نمی‌دیدند؛ چنین مردانی نیز نمی‌توانستند جنبشی برای آزادی و برابری زنان به راه اندازند. چه در ترکیه و مصر و چه در تونس و عراق و شبه قاره و هر جای دیگر جهان اسلامی، زنان هر چه از آزادی و برابری در سدۀ بیستم به دست آورده‌اند بر اثر سیاست‌های حکومت‌ها و اساساَ از بالا بوده است.

   رضا شاه در بر‌گرفتن حجاب از روی زنان خشونت کرد. او شتابزده و تنگ حوصله بود و از بیحرکتی مرده‌وار ایرانیان به جایی رسیده بود که جز زور برهنه و بی‌چون و چرا به روشی اعتماد نداشت. به جای آنکه گام به گام قانون را اجرا کند، چادرها را بر سر زنان درید. شعار “یا روسری یا توسری” در ایران بیش از یک بار و از هر دو سو به کار رفته است. ولی رضا شاه می‌خواست جامعه را پیش ببرد و پیش برد و حتی بر کناریش به زور سپاهیان روس و انگلیس، فرایند آزادی زنان را واپس نبرد و هر چند زنانی به زیر چادرها رفتند، جریان اصلی در میان زنان ایرانی رو به سوی آزادی و برابری داشت.

   پس از یک دوران عقب نشینی و آهسته کاری و امتیاز دادن به ملاها که نیم بیشتر پادشاهی محمد رضا شاه را در بر گرفت، از دهۀ چهل بار دیگر حکومت بطور فعال به میدان آزادی زنان آمد و باز با همان واکنش روبرو شد که رضا شاه در ۱۳۴۱ ــ قیام بهلول و آخوندها در مشهد ــ روبرو شده بود. در ۱۳۱۴ سربازان رضا شاه، همان سربازان روستایی مذهبی و متعصب، تا آنجا رفتند که صحن امام هشتم به گلوله بستند و گروه بیشماری را کشتند. در ۱۳۴٢ شریعتمداری و خمینی و آخوندهای دیگر ــ از میانه‌رو تا تندرو ــ در قم و تهران و اصفهان و چند شهر دیگر قیام کردند و همان سربازان در چند روز خیابان‌ها را از شورشیان پیراستند. در ۱۳۱۴ برداشتن حجاب علت اصلی بود و در ۱۳۴٢ دادن حق رای به زنان و نیز اصلاحات ارضی. زنان ایران این هر دو رویداد را دیدند و نمی‌توان گفت که از یاد بردند.

***

   از پایان دهۀ ۴۰ خانم‌های روشنفکر اندک اندک به “ارزش‌های اصیل اسلامی” روی آوردند. در سخنرانی‌های علی شریعتی، فاطمه دختر پیامبر به صورت یک نمونۀ آرمانی برای زن روشنفکر انقلابی تصویر می‌شد. زنان آغاز کردند به غربزدگی و تمدن مادی غرب و “ارزش‌های بورژوازی وابستۀ ایران” و “زنان عروسکی” به چشم خرده گیری بنگرند. در برابر بدترین نمونه‌های خودآرایی و زندگی تهی و پر زرق و برق اجتماع بالای ایرانی، آنها نمونه‌های ساختگی و مبالغه‌آمیز و رمانتیک شدۀ زنان قهرمان انگشت شمار تاریخ گذشته و اکنون اسلام را گذاشتند، و چنانکه شیوۀ مردمان کم مایه است به جای ژرف‌اندیشی، با نشانه‌ها و نمادها (سمبل) تفکر کردند. تودۀ زنان ایرانی را که خود از میانشان برخاسته بودند به چیزی نگرفتند و زندگی ناپسند و ستم‌کش و فرمانبردارانۀ زن را در همۀ جامعه‌های اسلامی و در همۀ تاریخ اسلام ندیده انگاشتند و پیشرفت‌های بیسابقۀ زنان ایران را نمایشی و غیر واقعی شمردند.

   چهل سال آزادی زن ایرانی را از مقررات و آداب و رسوم و خرافات و فشارهای معمول جامعه‌های اسلامی ـ تا آن حد که امکان یافته بود ـ با این استدلال ساده و ناشیانه به کناری زدند که “مگر مرد در ایران آزاد است که زن آزاد شده باشد؟” آنها عمداَ به یاد نیاوردند که مسالۀ زن ایرانی تبعیض و نابرابری بود و در دوران پهلوی، زن ایرانی دست کم به اندازۀ مرد آزاد یا ناآزاد بود و به عنوان جنس فرودست‌تر کمتر زیر فشارهای ویژه قرار داشت.

   دختران دانشجو در دانشگاه مقنعه پوشیدند و زنان متجدد به حسینیۀ ارشاد و مسجدهای شمال تهران رفتند. روی آوردن به “مذهب انقلابی” و چادر نشانۀ اعتراض سیاسی شد و چنان زنانی در میان همگنانشان “پیشرو” به شمار آمدند. در یک چرخش باور نکردنی، بخش بزرگی از زنان درس خوانده و امروزی در سراسر ایران آموزه‌های ملایان را به جای ارزش‌های ترقی خواهی دوران پهلوی گذاشتند و همچنانکه رژیم پادشاهی در برابر مخالفان مذهبی‌اش عقب‌نشینی کرد و ستارۀ خمینی بلندتر شد دسته‌های بزرگتری از زنان به تظاهرات خیابانی روی آوردند ـ فرصت طلبی زن و مرد نمی‌شناسد ـ و خیابان‌ها را سیاهپوش کردند. اما در میانشان کم نبودند زنانی که با تازه‌ترین جامه‌های اروپایی در زیر تصویرهای بزرگ همان خمینی ۱۳۴٢ راه پیمایی می‌کردند که شاه را از دادن حق رای به زنان برحذر می‌داشت و پیروانش در همان سال بر روی زنان بی حجاب اسید می‌پاشیدند.

   یک علت این چرخش، سخنان خمینی در پاریس بود که پیوسته وعدۀ آزادی و برابری به همه، از جمله زنان می‌داد. نکته آن بود که کسی توجه نمی‌کرد که خمینی پس از هر وعدۀ خود عبارت بر طبق اسلام و موازین اسلامی یا مانند آن را می‌آورد و هر آزادی و برابری را مشروط بدان می‌کرد. کسی به خود زحمت بررسی نمی‌داد که آزادی و برابری زنان بر طبق موازین اسلامی و به شرط آنکه با مقررات اسلامی منافاتی نداشته باشد چیست؟ او در موضع همیشگی خود هیچ تغییری نداده بود. آنها که می‌گویند فریبش را خورده‌اند، در واقع می‌کوشیده‌اند خود را فریب بدهند و از قافله پس نمانند. خمینی همان را می‌گفت که پس از آن انجام داد. او هنوز هم می‌گوید که هیچ جامعه‌ای آزادتر از ایران ــ بر طبق موازین اسلامی ــ نیست، و اوست و نه پهلوی‌ها، که زنان ایران را آزاد کرده است.

   زنان به پیکار خود برای بازگشت به ارزش‌ها و سنت‌های اصیل فرهنگ ایرانی ـ اسلامی ادامه دادند. آرزوهای آنان در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ برآورده شد. نظام پادشاهی که گویا زنان را در “بندگی مضاعف” گذاشته بود سرنگون شد و نیروهای آزادی و ترقی بر روی کار آمدند و با آنها ارزش‌های اصیل‌شان. هنوز چیزی از پیروزی انقلاب نگذشته خمینی زنان را به رعایت پوشش اسلامی فراخواند. بسیاری از زنان انقلابی یکه خوردند. ولی خمینی چیزی جز بازگشت به ارزش‌های اصیل نمی‌خواست. کیست که بتواند انکار کند که حجاب، جدا کردن زنان از مردان، جلوگیری از آموزش زنان، صیغه و چند زنی و همۀ مقررات دیه و قصاص اسلامی جزء این سنت‌ها و ارزش‌های اصیل هستند؟ هزار و چند صد سال جامعۀ ایرانی این ارزش‌ها و سنت‌ها را نه تنها محترم، بلکه مقدس شمرده بود؛ و سنت تخطی ناپذیر اجتماعی ایران اسلامی زن را زیر دست و محروم نگه داشته بود. تنها پهلوی‌ها بودند که به این ارزش‌های اصیل پشت کرده بودند و در برابر مقاومت‌های خونین آخوندها و همدستان بازاری و صنفی آنان، زنان را به رغم اکثریت جامعه، اکثریت خود زنان، پیش رانده بودند و به آنان امکان داده بودند که به تدریج انسان معمولی بشوند و به جای تعارف‌هایی مانند “زنان را همین بس بود یک هنر ـ نشینند و زایند شیران نر” در پی هنرهای دیگری هم برآیند که شایستۀ هر فرد انسانی از مرد و زن است. (شایستۀ یاد آوری است که شیران نر در مهمترین کار شیران، یعنی شکار تحت الشعاع شیران ماده هستند.)

   خمینی در اردیبهشت ۱۳۵۸ در برابر تظاهرات دلیرانۀ زنان عقب نشست ولی هر روز پیچ‌ها را سفت‌تر کرد. زنان گام به گام از مواضعی که در چهل و سه سال پس از ۱۳۱۴ به دست آورده بودند رانده شدند. در پاکسازی‌های ادارات و دادگستری و در انقلاب فرهنگی (بستن دانشگاه‌ها و باز‌گشودنشان با استادان و دانشجویان مکتبی و متعهد) آنها قربانیان اصلی بودند. چادر و روسری با وحشیانه‌ترین شیوه‌ها بر آنها تحمیل شد. امروز در جمهوری اسلامی، زنان نه تنها به عنوان کارگر و کارمند و فرهنگی، یا اجزای اقلیت‌های سیاسی یا گروه‌های سیاسی زیر فشار و سرکوبی هستند، به عنوان زن نیز جای ویژه‌ای در طبقات دوزخ جمهوری اسلامی دارند. آن “ستم مضاعف” را که روشنفکرانشان در دوران پهلوی می‌گفتند اکنون در معنی درستش تجربه می‌کنند.

   در این میان قانون حمایت خانواده ــ هر چند تنها به صورت ظاهر اجرا می‌شود ــ و حق رای زنان از دستبرد آخوندها در امان مانده است. ژرفای پیشرفت‌های زنان را در دوران پهلوی از اینجا می‌توان اندازه گرفت که آخوندها در این دو زمینۀ اصلی از ارزش‌های مقدس خود کوتاه آمده‌اند و در ادارات و کارخانه‌ها و آموزشگاه‌ها ناگزیرند حضور زنان بیشمار را در کنار مردان تحمل کنند. پس از شش سال سختگیری غیر انسانی، حکومت آخوندی نتوانسته است ارادۀ مقاومت زن ایرانی را در هم شکند و جامعۀ ایرانی را به دوران اصیل اسلامی واپس ببرد و امید آن را نیز از دست داده است. این را باید کسانی که اصلاحات دوران پهلوی را سطحی و ظاهری و بی‌ریشه و عاریتی می‌شمردند دریابند.

   تظاهرات بر ضد حجاب در آن “بهار آزادی” تنها نخستین مرحلۀ مبارزات زنان بر ضد رژیم اسلامی بود. زنان پنج سال است با مقاومت منفی و با پیشگام شدن در اعتراضات و نمایش‌های جمعی از حقوق و موجودیت خود و ملت خود دفاع می‌کنند. نقش آنها در نگهداری خانواده، زبان و ادبیات فارسی، و آیین‌های ملی برجسته‌تر از همیشه بوده است. آنها چه در درون و چه بیرون از ایران بسیار بهتر از مردان از سازگار کردن خود با اوضاع و احوال تازه برآمده‌اند. با در دست گرفتن ابتکار، با شرکت فعال در زندگی اقتصادی خانواده به مردان کمک کرده‌اند که روحیۀ خود را بازیابند و از تکان انقلاب بدرآیند. زنان بسیار، بار گذران خانواده‌ها را از هر نظر بر دوش گرفته‌اند و در برابر فشارهای حکومت یا سختی‌های زندگی در غربت تاب می‌آورند. آنچه از پایداری مردم ایران در برابر فاجعۀ جمهوری اسلامی می‌توان گفت در بخش بزرگتر خود مرهون زنان است.

***

   روبرو شدن با واقعیت حکومت اسلامی، پس از دو نسل حکومت کم و بیش غیر مذهبی، زنان را با چالشی تازه روبرو کرده است. نقش زن در جامعۀ ایرانی پس از این تجربۀ تاریخی نه آنست که در هیچ دورۀ گذشته تصور می‌شده است. زنان جریانات زیرین هراس آوری را که در ژرفای فرهنگ و جامعۀ ایرانی خروشان در گذر است به روشنی دیده‌اند و دیگر از عهدۀ تن‌آسانی و سهل‌انگاری بر نخواهند آمد. آنها برای آنکه انسان درجه دوم نباشند دیگر نمی‌توانند مانند گذشته پیکار را به مردان، و به جبهه‌های اداری و قانونگزاری واگذارند. انقلاب و حکومت اسلامی نشان داد که ایران کشوری از نظر فرهنگی واپس‌مانده‌تر از آنست که بتوان از شمار درس خواندگان یا دانشگاه‌ها یا نهادهای امروزیش آسودگی خاطر گرفت.

   مسالۀ زنان و جای آنان، در قلب جامعه و فرهنگ ایرانی قرار دارد. اهمیت محوری این مساله را زنان باید بیش از همه و همیشه دریابند. پیروزی نهائی در پیکار توسعه به دست نخواهد آمد مگر آنکه زنان جای خود را در جامعه به صورتی بازگشت‌ناپذیر تثبیت کنند. این به معنی حملۀ همه سویه‌ای به فولکلور مذهبی است که سنت فرودستی زن را قرن‌ها و دهه‌ها پس از آنکه زمانش سر آمده بود زنده نگه داشته است.

   منظور از این فولکلور مذهبی همۀ باورها و خرافات و گمان‌پروری‌های حقوقی است که در طول بیش از هزار سال بر گرد اصول اخلاقی عالی دینی تنیده شده‌اند و یک نظام مذهبی به رهبری آخوند‌ها پدید آورده‌اند که نه با اخلاق و نه با خرد سازگاری دارد و هر جامعه‌ای را، در هر دورۀ تاریخی، که به مصیبت آن دچار آمده دیر یا زود سیاه‌روز کرده است. گروه‌های بزرگی از ایرانیان نشان داده‌اند که در ژرفای روانشان از این فولکلور مذهبی آزاد نشده‌اند و در میان آنها زنان بیش از مردان در زدودن این فلکلور مذهبی از فرهنگ و جامعۀ ایرانی سود پاگیر دارند. این زنانند که هدف و قربانی اصلی فولکلور مذهبی هستند و، ندانسته و نفهمیده، پشتیبان پرشور آن بوده‌اند.

   این پندار که می‌توان در کنار فولکلور مذهبی زیست و آن را دست آموز کرد، می‌توان هم آن را نگه داشت هم پیش رفت، به انقلاب اسلامی انجامید. ظاهر و باطن را نمی‌توان از هم جدا کرد. نگه داشتن ظواهر و کوشش نیمه کاره در دگرگون کردن باطن امور، همچنانکه نگه داشتن باطن و دلخوش بودن به تغییرات ظاهری، اینهمه، فریب دادن خود و به عقب انداختن زمان روبرویی با حقیقت است. باید از درون و بیرون اصلاح شد وگرنه از درون و بیرون شکست خواهد بود.

   زنان دیده‌اند که فولکلور مذهبی چه می‌تواند با آنها بکند. تا پیش از پهلوی‌ها هم می‌دیدند. اما جهان برایشان همان دنیای اندرونی و حرمسرا و والدۀ آقا مصطفی بود. تا آنجا که می‌شد در تاریخ پس رفت با خدمتکاری و خدمتگزاری مرد ساخته بودند و جز این انتظاری نداشتند. در دوران پهلوی درهای یک جهان نوین روشن‌تر و انسانی‌تر بر آنها گشوده شد. واپس مانده‌ترین آنها با یک تمدن والاتر غیر اسلامی آشنا شدند. (۱) امروز آنها به خوبی می‌توانند دریابند که تا هنگامی که اسیر آن فولکلور مذهبی باشند ــ چه به نام سنت، چه مبارزه و چه انقلاب ــ در برابر واپسگرایانه‌ترین و پست‌ترین گرایش‌های درونی جامعۀ ایرانی آسیب پذیر خواهند بود. از این نظر در میان خواهران زینب یا خواهران مجاهد هیچ تفاوتی نیست. اولی‌ها به نام سنت و انقلاب به فولکور مذهبی چسبیده‌اند، دومی‌ها به نام مبارزه و انقلاب؛ و هر دو در برابر فراگرد توسعه و آزاد کردن جامعۀ ایرانی از آلایش‌های فرهنگی دیرینه ایستاده‌اند.

   روی آوردن به ارزش‌های تازه، به آزادیخواهی و ترقی خواهی، بویژه برای زنان حیاتی است. در یک جامعۀ دربند یا واپسگرا نخست زنان قربانی خواهند شد. جریان‌های زیرین نیرومند واپسگرایی و سنت پرستی که در جامعۀ ایرانی است تا مدت‌های دراز با ما خواهد بود و باید در برابر آن هشیار ماند. هر شکست یا توقفی در جبهه‌های آزادی و ترقی خواهی نخست به زیان زنان عمل خواهد کرد. ما باید بسیار آزادتر و پیشرفته‌تر از آن بشویم که در همۀ تاریخ خود بوده‌ایم. اگر زنان در رده‌های نخستین این پیکار سیاسی ـ فرهنگی قرار نگیرند به زیان خود عمل خواهند کرد و به زیان جامعه بطور کلی. بخش‌های بزرگی از جمعیت مردان منتظر کمترین همکاری یا بیحرکتی زنان هستند تا ارزشهای غیر انسانی یک جامعۀ سنتی را برقرار سازند یا استوارتر کنند. آزادی و برابری زنان یک شعار یا تعارف نیست. امتیازی نیست که به زنان داده شود. بی آن نمی‌توان جامعۀ ایرانی را از چنگال یک فولکلور مذهبی رهایی داد که در آن زن اسیر مرد است و مرد اسیر آخوند. زنان بدین تعبیر باید در مبارزه حتی بر مردان پیشی گیرند. بویژه بیرون از ایران، مردان روحیه باخته و بی اعتقاد نیاز دارند که از زنان سرمشق‌های بیشتری بگیرند. آزاد کردن زن از نظامات حقوقی نابرابر، انسان درجه دو و “کشتزار” مرد باید در سر لوحۀ برنامۀ پیکار ملی باشد. رستگاری زنان در آموزش و در استقلال مالی است، بویژه اکنون که از سویی ضرورت‌های اقتصادی کمک به خانواده، زنان را به بازار کار کشانده است، و از سوی دیگر آگاهی و تکنولوژی لازم برای نظارت زن بر خویشکاری function خود به عنوان وسیلۀ به دنیا آوردن کودک فراهم آمده است و زنان می‌توانند بر این بخش مهم فیزیولوژی خود برای نخستین بار در تاریخ دگرگشت (تحول) نوع انسانی ـ تسلط یابند. چنین پیکاری مردان و جامعه بطور کلی را نیز از بندهای واپس‌گرایی و رکود آزاد خواهد کرد.

   ارزش‌های فرهنگی و سنت‌های ملی ــ تا آنجا که قابلیت زندگی داشته باشند و در خدمت بهروزی و پیشرفت جامعه قرار گیرند ــ به جای خود محترمند. پرورش فرزندان و نگهداری خانواده و سهم زن در آن نیز ــ در کنار و به اندازۀ مرد و نه به تنهایی یا به جای مرد ــ شناخته است. اما زن به عنوان مادر دیگر نباید قربانی هیچ نابرابری و سرکوبی شود. و به عنوان کدبانو نباید فشار کار در بیرون و کار در خانه را یک تنه تحمل کند. زنان به جامعه بدهی ویژه‌ای ندارند. جامعه باید به آنها در برابر خدمتی که انجام می‌دهند پاداش بدهد، چنانکه به مردان. (٢) در همۀ تاریخ و در تقریباَ همۀ جامعه‌ها قابلیت‌های ویژۀ زن به عنوان بهانه‌ای برای به زنجیر کشیدنش بکار رفته است. ایران از این “امتیاز” برخوردار است که در پایان سدۀ بیستم و پس از پنجاه سالی پیشرفت اجتماعی، عرصۀ یکی از بدترین تاخت و تازها به حقوق و شرافت زن شده است.

فوریه   ۱۹۸۵

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ـ باز تمدن درخشان اسلامی سده‌های نخستین را به رخ نکشند. دنیا از آن زمان‌ها هزار سال پیش آمده است و ما هنوز دل خود را خوش می‌کنیم که هزار سال پیش از فرنگی‌های آن روزی پیشتر بوده‌ایم. سه هزار سال پیش از فرنگی‌های آن روزی حتی پیشرفته‌تر بودیم.

٢ـ به موجب بر آورد وزارت کار آمریکا ارزش مالی خدماتی که یک زن آمریکایی در خانه انجام می‌دهد بیش از ۸۰۰ دلار در هفته است.

شکاف میان نسل‌ها

شکاف میان نسل‌ها

 ‌

زندگی جوی روان است و روان خواهد بود

این می‌ کهنه جوان است و جوان خواهد بود

اقبال

 ‌

   در یک اوضاع و احوال بحرانی هر پدیده‌ای به آسانی مایۀ اختلاف می‌شود. شکاف میان نسل‌ها در آرامترین جامعه‌ها نیز خالی از تنش‌هایی نیست، و عجب نخواهد بود اگر در شرایط کنونی ایرانیان، یک موضوع کشمکش تازه ساخته باشید.

   جدا کردن نسل‌ها از هم امری قراردادی است. در جهان واقع، نسل‌ها مانند آب در رودخانه‌اند. سکون و حرکت، جوانی و پیری با هم‌اند و از هم و در هم. با اینهمه برای آسان کردن بحث و بررسی، معمولاَ نسل‌ها را با فاصله‌های بیست و پنج و گاه سی ساله، از هم جدا می‌کنند : مثلاَ پانزده تا چهل ساله، چهل تا شصت و پنج ساله و شصت و پنج به بالا. در میان ایرانیان این فرایند جدا کردن را وجود یک عنصر سیاسی، آسانتر و اجتناب ناپذیرتر می‌کند: سهم نسل‌ها در انقلاب و جایی که هر نسل در روزهای تیرۀ کنونی ملت ایران برای خود می‌شناسد.

   از این نظر نسل میان‌سال ایرانیان ـ چهل تا شصت‌و‌پنج سال ـ در جای ویژه‌ای است. این نسلی است که طبعاَ بیشترین بار مسئولیت را می‌کشد. بیشتر آنچه را که ساخته شد زنان و مردان این نسل ساختند. هنگامی هم که فاجعۀ ملی به نام انقلاب روی داد همان زنان و مردان در مقام‌های اجرائی و تصمیم‌گیری از بالا تا پائین و در بخش‌های گوناگون جامعه بودند. این نسلی است که بیش از هر نسل دیگر زیر سنگینی افتخارات و گناهان و تجربه‌ها خم شده است. با گذشت سال‌ها بر ایران اسلامی، این نسل رو به پایان است.

   نسل جوان ـ پانزده تا چهل ساله ـ از نظر سیاسی ناشادترین عناصر جمعیت است. افراد این نسل بهرۀ خود را از گذشتۀ ایران ـ که اکنون مایۀ آرزو و حسرت همگانی شده است ـ اندک‌تر، و آسیب و زیان خود را از ایران کنونی افزونتر از اندازه می‌بینند. آنها تا به خود آمدند خویشتن را در دوزخ یافتند. در سال‌های آغاز کار در جهانی پر از نویدها می‌زیستند. اگر جزء دستگاه بودند تا رسیدن به بالاترین پله‌ها و ساختن جامعه‌ای در خور دانش و آموزششان فاصله‌ای نمی‌یافتند و اگر در صف نیروهای مخالف بودند جامعۀ آرمانی‌شان را در رویای باور کردنی خود می‌دیدند. بیشتر آنان در دوران انقلاب با سر به نظام حاکم زدند و تقریباَ همۀ آنان ناکامی کنونی خود را از چشم نسل پیشین می‌بینند : کسانی که قدرت داشتند و نتوانستند جلوی برآورده شدن خواست انقلابیان ــ در واقع خود این نسل جوان ــ را بگیرند.

   افراد این نسل، بویژه جوانترهایشان که تازه به آگاهی سیاسی می‌رسند، حق‌مدارترین هستند. دست‌های خود را پاک می‌انگارند، حتی اگر پیاده نظام انقلابی را تشکیل می‌داده‌اند و هنوز صدها هزارانشان تشکیل می‌دهند. آنها “کاره‌ای” نبوده‌اند. اگر هم دبیرستان‌ها و دانشگاه‌ها یا ادارات را با اعتصاب بستند و به خیابان‌ها ریختند گناه بزرگترها بود. اصلاَ کیست که بتواند چیزی را دربارۀ فرد فردشان گواهی دهد. آنها در توده‌هایشان عمل کرده‌اند، قطره‌های بیشمار یک سیل. در هر نسل افراد بسیار را می‌توان یافت که از این قالب‌های کلی بیرون باشند. اما رویکرد این نسل‌ها و برداشت دیگران از آنها بر روی‌هم همین‌هاست.

   این تفاوت‌ها در میان نسل‌ها می‌رود که مانع تازه‌ای بر سر راه همکاری ایرانیان در پیکار ملی بتراشد. بر جدایی‌های شخصی و گروهی و عقیدتی و طبقاتی، جدایی نسل‌ها نیز افزوده شده است. نغمه‌های ناساز را از هر سو می‌توان شنید. جوانان غیر فعال دوست دارند بگویند “به ما ارتباط ندارد و آنها که خودشان خراب کردند خودشان هم بسازند.” فعال‌ترها به آسانی قلم حذف بر میان سالان و پیران می‌کشند و نه تنها آینده، اکنون را نیز صرفاَ از آن خود می‌دانند. سالخورده‌تران یا در برابر این واکنش‌ها خود را کنار می‌گیرند، یا بنده نوازانه به نا آگاهی و محدودیت‌های جوانان اشاره می‌کنند.

   فاصله‌های سیاسی و اجتماعی میان نسل‌ها اندک اندک بیشتر می‌شود. به دشواری می‌توان سازمانی یافت که لایه‌های گوناگون جمعیت ایرانی در آن به نسبت گرد آمده باشند. سازمان‌ها را بی مبالغۀ زیاد می‌توان از نظر گروه‌های سنی نیز از یکدیگر جدا کرد. جوانان از سالخورده‌تران می‌پرهیزند و سالخورده‌تران رغبتی به سخن گفتن با جوانان نشان نمی‌دهند. هر گروه می‌خواهد شبکه‌های خود را داشته باشد و همه در بینوایی سیاسی می‌زیند.

   زیرا نسل‌ها را نمی‌توان از هم جدا کرد. حتی در جامعه‌ای بحران زده و از هم گسیخته مانند ایران، زندگی همان رود روان همیشگی است. عناصر گوناگون باید با هم آمیزش داشته باشند و یکدیگر را تکمیل کنند. حتی در جامعه‌ای مانند ایران نه سالخورده‌تران را می‌توان سوخته و واپس مانده و بی مصرف انگاشت، نه جوانتران را خام و گمراه و بی‌دانش. هر کدام سهم خود را از قوت‌ها و ضعف‌ها دارند و هر کدام را باید در چهار‌چوب کلی جامعۀ ایرانی نگریست. توانایی‌ها و کم و کاستی‌هایشان در حدودی است که مرحلۀ کنونی توسعۀ عمومی ایران ـ رویهمرفته بسیار پایین ـ اجازه می‌دهد. تکیه کردن بر روی صفات واقعی یا فرضی یک نسل به قصد برطرف کردن دیگران، و نیز کوشش در پاک کردن گناه یا مسئولیت هر نسل در انقلاب، ما را به جاهای نامربوط خواهد برد و برقراری تفاهم را در میانمان دشوارتر خواهد کرد. ما همه فراواردۀ یک فرهنگ و یک تاریخ و یک سرزمینیم. هیچ کداممان را جدا نبافته‌اند. هیچ نسلی را در کورۀ ویژۀ آن نگداخته‌اند. در آنچه بر سر خود آورده‌ایم عموماَ و از هر نسل ـ چنانکه از هر جایگاه اجتماعی ـ دست داشته‌ایم. کسی یک سانتیمتر می‌توانسته و آن را بیراهه رفته است؛ دیگری یک فرسنگ می‌توانسته و آن را بیراهه رفته است. فرا آمد یکی نیست ولی بیراهه رفتن یکی است. در هر نسل معدودی می‌دانسته‌اند چه می‌کنند و کشور به کجا می‌رود، ولی اکثریت بسیار بزرگ، آنچه را که باید نکردند و آنچه را که نباید کردند تا بدینجا کشید.

   هر نسل می‌تواند هزار انگشت اتهام بر نسل‌های دیگر دراز کند. سالخورده‌تران “نه” نمی‌گفتند و پا به گریز داشتند و با هم ناسازگارند. جوانتران تنها “نه” می‌گفتند و کور کورانه به پیش می‌تاختند و با هم ناسازگارند. سالخورده‌تران کشور را چنانکه باید پیش نبردند و به خمینی تسلیم کردند. جوانتران کشور را از آنچه که بود واپس‌تر بردند و به خمینی تسلیم کردند. سالخورده‌تران پیچ و مهره‌های ماشین ستمگری و فساد بودند. جوانتران آتش بیاران انقلاب ایران سوز.

   در این کشاکش برهان قاطع با هیچ گروه و نسلی نیست. انقلاب، نزدیکتر و پر دامنه‌تر از آن بوده است که بتوان با افسانه بافتن‌ها و سپر بلا ساختن‌ها واقعیت بیرحمانه و شرم‌آور آن را دگرگون کرد. از پاشیدن گل و لای به یکدیگر چیزی به دست نخواهیم آورد. این بیخردی‌ها را حتی به پیکار بر سر قدرت نمی‌توان تعبیر کرد. زیرا دور نمای پیروزی نیز چندان نزدیک نیست، تا مدت‌های دراز اگر پیکاری هست جز با انقلاب و جمهوری اسلامی نمی‌تواند بود. پیکار قدرت را دست کم باید به هنگامی گذاشت که قدرتی در دسترس باشد. نیروهای پراکنده‌ای که با یک رژیم خونریز و مصمم روبرویند و بیشتر با یکدیگر درافتاده‌اند تا با آن رژیم، چه قدرتی را در دسترس می‌بینند؟ کدام دروازۀ کشور بر رویشان گشاده است؟ بر سر آهوی ناگرفته به نام حزب یا رهبر یا نسل، چه بر سر و روی هم می‌زنند؟

***

   تفاوت میان نسل‌ها بی‌تردید تفاوت سن است. نسل‌های جوانتر جای پیشینیان خود را می‌گیرند و جای خود را به نسل‌های بعدی خود می‌گذارند. زمان از این نظر پیشرونده است. امـا این پیایند (توالی) نسل‌ها لزوماَ به معنی پیشرفت نیست. اگر نسلی به دلیل جوانتر بودن دعوی پیشرو بودن دارد باید آن را نشان دهد. اگر جایی در زیر خورشید برای خود می‌خواهد باید آن را بدست آورد و یا غیر فعالانه انتظار نوبت خود را بکشد. جوانی مانند چک سفید است. ارزش آن بسته به مبلغی است که رویش نوشته شود. خود چک چیزی نمی‌ارزد. جوانان می‌توانند بزرگترین سرمایۀ ملت باشند و می‌توانند به هدر بروند. می‌توانند جهان نوینی بسازند و می‌توانند بازیچۀ نیروهای ویرانگر شوند.

   چه بسا در تاریخ، نسل‌های جوانتر واپس‌نگرتر و ناتوانتر از نسل‌های پیشین خود بوده‌اند. درست است که سیر عمومی تاریخ رو به پیش بوده است. ولی منحنی پیشرفت، فراز و نشیب‌های بیشمار به خود دیده است. جوانی به خودی خود نوآوری و نویدهای بهتر نیست. چنانکه پیری نیز به خودی خود خردمندی و کاردانی معنی نمی‌دهد. در یک جامعۀ نابسامان چه بسا جوانان، نادان و ناتوان باشند و پیران، خشک مغز و پوسیده. باید جوانی و پیری را نه در تفاوت سن، بلکه در بهترین معنی‌های آن جستجو کرد.

   در بهترین صورت خود، جوانی گشادگی ذهن و دست و پای از اندیشه‌های سنگ شده و سود‌های پاگیر است. جوانان مسئولیتی در وضع موجود ندارند و با جهان و پدیده‌های آن، در علم و جامعه، تازه تازه روبرو می‌شوند. جوشش ذهنی‌شان نیز بیشتر است. اینهمه به آنان توانایی پروازی می‌دهد که در نسل‌های سالخورده‌تر نیست. جان آپدایک در خطابه‌ای به تازگی گفت جوان کسی است که هر بامداد از خواب بر‌می‌خیزد، به انتظار رویدادهای تازه و روز تازه‌ای؛ بر خلاف کودک (و پیر؟) که هر بامداد در انتظار تکرار دیروز از خواب بر می‌خیزد. اعتقاد به بهبود و پیشرفت بیکران که والت و‌یتمن در آمریکای جوان معاصر خود شاعر آن بود و دوتوکویل در همان آمریکا به عنوان “اعتقاد به کمال‌پذیری نامحدود انسان” می‌ستود، یک اندیشۀ جوانی است. تنها اندیشۀ انقلابی واقعی است، حتی اگر سالخورده‌تران آن را بیان و عمل کرده باشند.

   انرژی، ستودنی‌ترین صفت جوانی نیست ـ انرژی در سیلاب ویرانگر هم هست ـ در دلیری و آزادگی است؛ در توانایی تصور کردن تصور نشده، آزمودن نیازموده و تحقق بخشیدن به تحقق نیافته است. از این دلیری و آزادگی است که انرژی‌های دوران‌ساز در مسیر تاریخ رها شده‌اند. باز بودن بر آموزه‌ها و تجربه‌ها و دانش‌های تازه ــ نه لزوماَ به معنی پذیرفتن همۀ آنها ــ جوان را از پیر به همان اندازه جدا می‌کند که فاصلۀ سنی. آن هفتاد سالۀ گشاده ذهن و نو جو بدین معنی جوانتر از بیست سالۀ کوردلی است که پایش در گل باورهای فرسوده مانده است. اولی موتور پیشرفت است، دومی وزنۀ سنگین واپس‌گرایی.

   سالخوردگی در بهترین صورت خود نگهداری و پاسداری بهترین و ماندنی‌ترین ارزش‌ها و دستاوردهای گذشته است، که بی آن آینده را نمی‌توان بهتر ساخت و حتی نگهداشت. این پاسداری و نگهداری را ادموند برک (BURK) و والتر بیجهوت (BAGEHOT) در سنت سیاسی انگلیس محافظه کاری (سازنده) نامیده‌اند. جهان و جامعۀ انسانی در هر موقعیت مفروض بر فراز بلندترین قلۀ دستاوردهای خود ایستاده است ــ آماده برای فرو افتادن یا به قله‌های بلندتر گام نهادن. آن نسلی که نگهدارندۀ آن قله است ناگزیر نسل سالخورده‌ای است که آن موقعیت تاریخی را زیسته است و در خود فرو گرفته است. تجربه اگر ارزشی داشته باشد بیشتر بدین معنی است، نه صرفاَ سلسله‌ای از اشتباهات (اسکاروایلد به طعنه می‌گفت ما به اشتباهات خود تجربه نام می‌دهیم). هر چند می‌توان احتمال داد که سالخوردگان اشتباهات گذشتۀ خود را تکرار نکنند و آمادۀ اشتباهات تازه‌ای باشند.

   سالخوردگان آن جوشش ذهنی جوانی را ندارند و بیش از آن می‌دانند و می‌بینند و نگاهشان بیش از آن به گوشه‌ها و سطح‌ها و ابعاد بیشمار می‌افتد که بتوانند مانند جوانان، بی پروا راه‌های تازه را بکوبند و دریچه‌های تازه را بگشایند. اما در سالخوردگی، عمق و گستردگی بینش هست و استواری و آبدادگی و اعتمادی که تنها جهاندیدگی به انسان می‌دهد. سالخوردگی می‌تواند نمایندۀ آماده سازی برای جهش بعدی باشد یا دیوارسازی در برابر هر حرکت به پیش. در میان سالخوردگان می‌توان شانه‌هایی را یافت که جوانان پا بر آنها خواهند گذاشت و بالاتر خواهند رفت؛ و می‌توان دست‌هایی را یافت که هر اندیشۀ جوان یا بینش تازه‌ای را خفه خواهند کرد ــ و از همکاری جوانان بسیاری برخوردار خواهند بود.

***

   در این خشکسال سیاسی ما که از یکی دو میلیون ایرانی خارج به دشواری می‌توان چند هزار تنی را یافت که از خود برای پیکار ملی مایه‌ای بگذارند، گله‌های جوانان و تعارفات سالخوردگان بی معنی است. از جوانان بسیار شنیده می‌شود که به آنها راه نمی‌دهند و توجه نمی‌کنند و همان دست‌های گذشته کارها را می‌گردانند. از سالخوردگان بسیار شنیده می‌شود که از آنها گذشته است و آینده از آن جوانان است.

   گله‌های جوانان را نمی‌توان فهمید. چه قدرتی است که بتواند جلوی جوانان یا هر گروه دیگر را بگیرد، و چه کارهایی است که همان دست‌های گذشته می‌گردانند؟ گروه‌های کوچکی اینجا و آنجا فعالیت‌هایی می‌کنند و به جان مشتاق مشارکت هر کس دیگری از پیر و جوان هستند. اگر گروهی قابل ملاحظه از جوانان آماده باشند که با آنها انبازی کنند تردید نیست که کارها را تا آنجا که از عهده برآیند در دست خواهند گرفت. اگر هم کسانی خواسته‌اند به استقلال دست به کاری بزنند کدام پلیس سیاسی یا دستگاه قضائی بوده است که آنان را باز دارد؟ کدام جوان ابتکاری کرده است و بقیه جز با بی اعتنائی معمول ایرانی، که پیر و جوان نمی‌شناسد، در برابر او واکنش نشان داده‌اند؟ کدام نوشتۀ با ارزش یک جوان در نشریات معدود فارسی خارج سانسور و از چاپ آن جلوگیری شده است؟ سالخوردگان کدام جلسۀ جوانان را بر هم زده‌اند؟ شاید جوانان انتظار دارند در هر جا صرفاَ به عنوان جوان بودن راهی داشته باشند؟

   ممکن است در پاره‌ای انتخابات، حق برخی جوانان پامال شده باشد. ولی حق سالخوردگانی نیز پامال شده است. در آن انتخابات اگر بی‌تربیتی‌هایی روی داده جنبۀ کلی داشته است و متوجه گروه سنی ویژه‌ای نبوده است. جوانان در برابر آن بی‌تربیتی‌ها می‌توانسته‌اند واکنش‌های شایسته نشان دهند و اگر نداده‌اند مسالۀ خودشان بوده است.

   صحنۀ پیکار ملی ایران به مقدار زیاد تهی است و منتظر هر کس و هر گروه که خودی نشان دهند. جوانان نیازی به دعوت و تشویق ندارند. اگر از آنها کاری بر می‌آید؛ اگر سخنی دارند، آن اندازه که در حوصلۀ اجتماع ایرانی خارج باشد، میدان بر آنها گشوده است. بیشتر جمعیت ایرانی خارج، جوانان هستند. در حوصله آنان چه اندازه می‌گنجد؟

   سالخوردگان اگر در تعارفات خود که آینده از آن جوانان است به دنبال بهانۀ زیرکانه‌ای برای گریز نباشند، اکنون را با آینده اشتباه می‌گیرند. اکنون از آن هر کسی است که کاری از او برآید. بدین معنی “از هیچ کس نگذشته است.” از سالخورده و جوان هر کس می‌توانند سهمی ادا کنند. نه جوانان از آگاهی و بینش و کاردانی سالخوردگان بی نیازند نه سالخوردگان از انرژی و نوجویی و بی‌پروایی جوانان. آینده از آن جوانان است، ولی کدام آینده؟ آینده می‌تواند مانند گذشته و بدتر از آن باشد. اگر جوانان برگذشته چیره نشوند محکومند که در آن بزیند. چیرگی بر گذشته به معنی تسلط بر تجربه‌های بد و نیک گذشته است. از نسل پیشین است که جوانان می‌توانند بیاموزند تا ناگزیر نباشند بر همان راه‌ها بروند و همان اشتباهات را بکنند؛ و بتوانند جامعه را بر پایۀ پیشرفت‌های گذشته باز هم پیشتر ببرند.

   جوانان ایرانی در خارج از این نظر با یک دشواری ویژۀ خود روبرویند. ارتباط آنان با جهان ایرانی و ادبیات فارسی نامستقیم و نامنظم و ناکافی است. آنها در کشورهای بیگانه بار می‌آیند و درس می‌خوانند و هر چه جوانتر باشند یا بیشتر در این کشورها بمانند بیشتر در این خطرند که با هم‌میهنان خود زبان و تجربۀ مشترک نداشته باشند. در خود ایران نیز آسیبی که آخوندها به آموزش و فرهنگ زده‌اند در کار آنست که یک نسل را از جریان عمدۀ فرهنگ ایرانی خارج کند.

   بدین ترتیب بسیاری از جوانان ایرانی که در خارج درس می‌خوانند با زبان و فرهنگ خود آشنایی در‌خور نمی‌یابند و آنان که در داخل درس می‌خوانند چیز سودمند کمتر می‌آموزند. خود‌آموزی برای هر دو گروه میسر است و بی تردید هزاران جوانان در درون و بیرون ایران دارند خود را برای بازسازی سرزمین مادری آماده می‌سازند. ولی جوانان بیشمار دراین نسل از نظر فرهنگی در خطر از دست رفتن هستند. اگر در بیرون ایرانند در محیط پیرامون خود جذب خواهند شد و از میهن دور خواهند افتاد. اگر در درون ایرانند در بیشتر رشته‌های درسی، بویژه علوم انسانی و اجتماعی، توشۀ چندانی نخواهند اندوخت.

   پیش از اینکه بهر بهانه، از جمله شکاف میان نسل‌ها، از هم دورتر افتیم به ناچیز بودن سرمایۀ انسانی‌مان بنگریم ـ به سالخوردگانی که گذشت هر روز به زیانشان است و رده‌هایشان پیوسته خالی‌تر می‌شود؛ و جوانانی که هر سال دورتر می‌افتند. پیکار ما برای رهایی و بازسازی ایران به هر استعداد، به هر مغز و بازو، نیاز دارد. ما گنج شایگان در دست نداریم. در بیرون ایران جز چند هزار تنی نیستند که علاقه‌مند و فعال و چیزی جز تماشاگران صحنه باشند. این چند هزار تن کاری سودمند‌تر از این ندارند که خود را با جنگ نسل‌ها بی اثر سازند و یکدیگر را با سخنان نسنجیده و پیش فرض‌های نادرست از میدان فراخ کم جمعیت خارج کنند؟

مارس   ۱۹۸۶

قانون گرشام در میان مشروطه خواهان

قانون گرشام در میان مشروطه خواهان

 ‌

   تظاهرات هفتۀ مشروطیت در اینجا و آنجا، مانند قطار مشروطیت چند ماه پیش از آن در آلمان، بی تردید اثر بزرگی در نیرو بخشیدن به مشروطه خواهان داشته است و به آنان قدرت سیاسی و اخلاقی بیشتر بخشیده است. مشروطه خواهان دست کم از سه سال پیش جماعت را داشتند هر چند سازمان نداشتند ــ در برابر مجاهدین که سازمان را دارند اما جماعت را ندارند. اکنون می‌توانند به زمانی در آینده بنگرند که سازمان را نیز احتمالاَ خواهند داشت. نشان دادن قبول عامی که مشروطه خواهی یافته است به خودی و بیگانه، حتی در اوضاع نه چندان مناسب کنونی نیروهای مشروطه خواه، اثر سازنده‌ای بر تلاش‌های سازماندهی خواهد گذاشت و انگیزه‌های نیرومند‌تری فراهم خواهد کرد.

   با اینهمه دربارۀ اثر تظاهرات مبالغه نباید کرد. یک نیروی سیاسی تا هنگامی که ایدئولوژی (جهان‌بینی و برنامۀ سیاسی) و برنامۀ عمل و سازمان نداشته باشد، شایستۀ چنان نامی نیست. و کیست که بتواند ادعا کند که هواداران پادشاهی مشروطه فرسنگ‌ها از چنان شرایطی فاصله ندارند؟ بیش از همه نبودن یک ایدئولوژی است : نگرش روشنی به سیاست و اجتماع، و جای حکومت و حقوق و مسئولیت‌های فرد، و تصور مشخصی از آن جامعۀ دلخواهی که می‌خواهند بسازند، آنچه می‌خواهند به جای ایران کنونی بگذارند. از نشریات فراوان هواداران پادشاهی در واقع جز معدودی، دیگران وارد این بحث‌ها نیستند و بیشترشان یک مکتب ویژۀ روزنامه‌نگاری را پیروی می‌کنند که معمولاَ در دوره‌های “آزادی” و “دموکراسی” تاریخ ایران تبدیل به جریان اصلی مطبوعاتی می‌شود.

   بیخبری پاره‌ای از هواداران پادشاهی تا آنجاست که پادشاهی یا حداکثر پادشاهی مشروطه را ایدئولوژی خود می‌شمارند. در حالی که پادشاهی یک نظام حکومتی است و ممکن است گرایندگان ایدئولوِِِژی‌های گوناگون هواداران آن باشند ـ چنانکه در اسپانیا از راستگریان تا سوسیالیست‌ها و حتی کمونیست‌ها هوادار پادشاهی هستند. بحث‌های نظری آنان اوجی بالاتر از موشکافی‌های سترون حقوقی نمی‌یابد و بحث‌های آخوندهای اصفهانی را در هنگام حملۀ نیروهای محمود افغان به یاد می‌آورد که بر سر سوزن چند فرشته جای می‌گیرند.

   ایدئولوژی هواداران پادشاهی بیشتر از موضع آنان در برابر مخالفان آشکار می‌شود : از حکومت جمهوری اسلامی بیزارند، از مجاهدین بیزارند، از چپگرایان افراطی و حتی میانه‌رو، از “لیبرال”هایی که هر یک زمانی همسفر خمینی بودند یا هنوز هستند بیزارند. (بسیاری‌شان از یکدیگر نیز بیزارند). اما این بیزاری کمتر وارد قلمرو بحث‌های ایدئولوژیک می‌شود. یک واکنش انفجار آمیز در برابر همۀ افراد و نیروهایی است که مسئول پیروزی و به حکومت رساندن آخوندها شناخته می‌شوند.

   در موضوع خود پادشاهی مشروطه بحث‌های آنان کمتر از ستارخان و تشریفات مجلس در دوران پهلوی فراتر می‌رود. ژرف‌اندیشی دربارۀ مشروطیت ایران و مساله دموکراسی و قدرت حکومتی در نزد آنان جای زیادی ندارد. اگر هم وارد بحث عمقی شوند از ناسازگاری دموکراسی با مبارزه، و با توسعه و پیشرفت، و با شرایط سیاسی و اجتماعی ایران امروز و آینده دم می‌زنند. از یک سو مشروطه خواهی، از سوی دیگر انکار مردمسالاری، از یکسو ستودن جانباختگان انقلاب مشروطه، از سوی دیگر نفی بسیاری از ارزش‌های آنان در عمل، توجیه پادشاهی مشروطه برایشان در شمارش سطحی دستاوردهای دوران پادشاهی خلاصه می‌شود. چرا پادشاهی خوب است؟ چون دوران پادشاهی از جمهوری اسلامی بهتر بود.

   هنگامی هم که به جامعۀ دلخواه، به برنامۀ سیاسی خود می‌پردازند عموماَ به ردیف کردن جملات تشریفاتی که به هیچ کار جز پرکردن اعلامیه‌ها و مراسم نمی‌آید، بسنده می‌کنند : برنامه ریزی دقیق منطبق با بهترین روش علمی، بالا بردن درآمد سرانۀ مردم، تشویق کشاورزی و توسعۀ امور اقتصادی و خود‌کفائی (خود بسندگی)، برقراری روابط دوستانه با کشورهای دیگر و احترام به منشور ملل متحد، اجرای برنامه‌های وسیع آموزشی… سخنانی میان تهی که بیشتر بینوایی اندیشه را پوشاندن است تا چیزی را آشکار کردن. سخنانی که هر گروه یا گرایش سیاسی دیگر هم می‌تواند ردیف کند و مقاصد سیاسی ویژۀ خود را، در تضاد کلی با دیگران، در نظر داشته باشد.

   شگفتی نیست اگر در چنین فضای سیاسی کم‌مایه جای گروهی از بهترین نمایندگان اندیشۀ سیاسی مشروطه خواهی خالی باشد. هواداران پادشاهی در نشئۀ اکثریت نو یافتۀ خود باید اندکی به پیرامونشان بنگرند و در راز ناپیدا بودن لایه‌های پیشرفته‌تر و تحصیل کرده‌تر اجتماع ایرانی در فعالیت‌های مشروطه خواهان تاملی کنند. چرا از آن لایه‌های فرهیخته‌تر نمایندگانی چنین معدود در صحنۀ تلاش‌های مشروطه خواهان حضور دارند؟ تردید نیست که غریو عمومی بر ضد روشنفکران برخواهد خاست که همزمان با خمینی نعره سر دهند. که همۀ بدبختی ایران از روشنفکران است و چه بهتر که آنها در میانه نیستند. اما نپسندیدن گروهی از روشنفکران را نباید به ضدیت با روشنفکری تبدیل کرد و از این گذشته به روشنفکران نیز باید حق داد که مانند بقیۀ لایه‌های جامعه از فراز و نشیب اوضاع درس گرفته باشند. روشنفکرانی که یک دهۀ پیش برای انقلابی که خود نیز تصور درستی از آن نداشتند پیکار می‌کردند امروز کمتر از مردمی که به خیابان‌ها ریختند پشیمان نیستند. این بحث نیز که روشنفکران چه اندازه پیشرو مردم بودند و چه اندازه دنباله رو مردم جای دیگری دارد.

   روشنفکران ایران هر گذشته و مسئولیتی داشته باشد. دارای توانایی‌های انکارناپذیر اندیشگی و عملی هستند. بیشتر آنان یا هوادار پادشاهی مشروطه‌اند یا بی دشواری زیاد می‌توانند به یک برنامۀ سیاسی ملی که آزادیخواهی و ترقیخواهی در آن جای اساسی داشته باشد گردن گذارند. اما جز شمار اندکی از آنان به میدان نمی‌آیند. سهم آنان در تلاش‌های چپ افراطی و میانه‌رو بیش از مشروطه خواهی است. علت آنست که مشروطه خواهان در روش‌ها و برداشت‌های خود باز فاصلۀ میان هواداری از پادشاهی را با جهان روشنفکری برقرار می‌سازند. علت آنست که بیشتر مشروطه خواهان خود را از اندیشیدن و بحث سیاسی و تلاش فرهنگی دور می‌گیرند و حتی بی نیاز می‌دانند و میدان را در این زمینه‌ها، به هر چه به فعالیت جدی ذهنی ارتباط می‌یابد، به مقدار زیاد به چپگرایان از هر دست ــ مگر مجاهدین که از نظر بینوایی فرهنگی با خواهران و برادرانشان در جمهوری اسلامی پهلو می‌زنند ــ واگذاشته‌اند.

   با این ترتیب اکثریت کنونی آنها به دشواری می‌تواند پایدار بماند و پیوسته نیازمند یک فضای سیاسی نوید‌بخش است. تا در افق سیاسی روشنی امیدی هست اکثریت خواهد ماند. ولی ساروج اندیشه و سازمان در میان نیست که صف‌ها را حتی در شرایط نا مساعد سیاسی، استوار نگهدارد و، به همان اندازۀ اهمیت، نیرویی بوجود آورد که توانایی چیره شدن بر مرده ریگ هراس‌انگیز انقلاب و جمهوری اسلامی را داشته باشد.

   هواداران پادشاهی دست به تهیه‌های لازم اندیشگی و سازمانی نزده‌اند و تا هنگامی هم که بیشتر پیشروان فکری از آنان برکنارند و صدایشان از میان هیاهوی میدانداران به گوش نمی‌رسد امیدی نیست که بزنند. کمیت و اندازه البته اهمیت دارد و کم‌و‌بیش ـ در نسبت با دیگران ـ فراهم می‌شود. اما مشروطه خواهان به کیفیت و بالابردن سطح مبارزه نیز نیاز دارند و با این روحیۀ ضد روشنفکری و ضد آزاد‌فکری که در بسیاری از آنان هست بدان نخواهند رسید.

   ترساندن یا بیزار کردن اندیشمندان و روشنفکران کار دشواری نیست. قانون “گرشام” در سیاست نیز می‌تواند درست درآید (سکه‌های بد سکه‌های خوب را از بازار می‌رانند). بسیاری از روشنفکران منتظر کمترین بهانه‌اند تا خود را از، به قول خودشان “غوغای عوام” دور بگیرند. آنان به پیرامون خود می‌نگرند و هر چه می‌بینند یا تهدید یا عبارت پردازی یا لاف زنی است. از محیط ناپذیرای فکری هواداران پادشاهی یا در حلقه‌های محدود خود پناهی می‌جویند یا به چپگرایان گوناگون روی می‌آوردند که اگر هم در یکسونگری و تعصب دست کمی از راستگرایان نداشته باشند، با حال و هوای روشنفکری سازگارترند.

***

   در آنجا که پای شماره در میان است و هواداران پادشاهی از هر گرایش دیگر در گذشته‌اند و در مراکز بزرگ گردآمدن ایرانیان در خارج صحنه را در دست گرفته‌اند. اما جز تظاهرات و مراسم گاهگاهی چه دارند که عرضه کنند؟

   بازگشت به گذشته آسان‌ترین راه حل‌شان است. ایران پیش از انقلاب داشت ژاپن دوم می‌شد پس باید دوباره کوشید و ایران را از ژاپن دوم کرد. چه جامعۀ دلخواهی بهتر از آنچه به آن می‌رسیدیم و نگذاشتند برسیم؟ بی شناختن ژاپن، بی شناختن ایران، با وارد نشدن در جزئیات، که سهل است، حتی وارد نشدن در بحث اولویت‌ها و سیاست‌ها، بسیاری از سردمداران هوادار پادشاهی فرمول بسیار ساده‌ای را به تودۀ ایرانیان عرضه می‌دارند. اگر این فرمول زیر یک نگاه دقیق تاب نمی‌آورد و مانند زیبایی پاره‌ای زنان باید از روشنی مستقیم بپرهیزد، و برای بسیاری متقاعد کننده نیست، غمی ندارند، کمبودها را هر چه هست با شعار دادن و بد زبانی و تهدید جبران می‌کنند. به قول سعدی مانند “آزربت تراش که چون با پسر (ابراهیم) بر نیامد به جنگش برخاست.” آنها کارساز بودن تاکتیک‌های حزب‌الله را دیده‌اند و اگر چیزی کم داشته‌اند از آن آموخته‌اند.

   اما حزب الله اگر در ایران کارساز بوده است در بیرون ایران از چیزی بر نمی‌آید و تاکتیک‌های حزب‌الله نیز در کشورهای دموکراسی لیبرال، حتی در میان اجتماع ایرانیان سر در بال هم فرو برده و بر‌کنار از جریانات سیاسی و فرهنگی جهان پیرامونشان، بیهوده است. حتی در محیط فروبستۀ ایرانیان خارج نیز آن اندازه هوای آزاد اندیشه در جریان است که تاکتیک‌های حزب‌اللهی را خنثی کند. با دشنام و تهمت و ترساندن و شعار دادن و کلی گویی، کیفیت مبارزه بهتر نشده است و کمیت نیز تنها بطور نسبی و در برابر گرایش‌های دیگر بهبود یافته است. وگرنه به صف آوردن بیست سی هزار تن از میان یک میلیون ایرانی خارج که اینهمه نیست.

   بیزاری از ژرف‌اندیشی و کار بنیادی سازماندهی، در میان بسیاری از ایرانیان هم از گرایش عمومی ضد روشنفکری آنان بر‌می‌خیزد و هم از اعتقاد آرزو‌پرورانه‌شان به بازگشت نزدیک به ایران. آنها چنان به سرنگونی نزدیک رژیم اسلامی حتم دارند که اگر کسی بخواهد کار دراز مدت کند او را منحرف کنندۀ مبارزه می‌خوانند. شش سال است از نوروز به تابستان و از تابستان به پاییز و از این سال سرنگونی رژیم خمینی به سال دیگر حوالت داده‌اند و هنوز از کسی نمی‌پذیرند که زمان را نباید بیهوده به انتظار از دست داد و باید از فرصت و آسودگی خارج بهره گرفت و پایه‌هایی را گذاشت. در این اثنا اگر رژیم اسلامی زود سرنگون شد چیزی از دست نرفته است و اگر دیرتر سرنگون شد مقدمات چیزی به جایش هست. بگذریم از اینکه بعید است بی آن مقدمات، رژیم اسلامی به این آسانی فرو ریزد.

   جمهوری اسلامی تا هنگامی که جایگزین خود را نیابد با این افراد یا افراد دیگر به زندگی خود ادامه خواهد داد. باید جایگزین آن را ساخت: یعنی یک ایدئولوژی سیاسی که توانایی جذب بهترین لایه‌های اجتماع ایرانیان را داشته باشد، و یک سازمان که نیروهای ده‌ها و صدها هزار تن را بسیج کند، و یک دستگاه تبلیغاتی که افکار عمومی جهانیان و توده‌های مردم ایران را برانگیزد و شبکه‌ای که مبارزه را رهبری کند. با هم‌صدا شدن اکثریتی از ایرانیان خارج و حتی داخل ایران در هواداری پادشاهی، زمینه برای ساختن آن جایگزین بدست آمده است ولی نه بیش از آن.

   اگر کسانی بخواهند به پشتگرمی این اکثریت به دیگران زور بگویند و به افکار عمومی (نه آن گروه همفکران خودشان) بی‌اعتنائی کنند و خود را از سخن درست گفتن و متقاعد کردن دیگران بی‌نیاز بدانند، در این خطرند که اکثریت را نیز از دست بدهند. اگر به این خرسند باشند که می‌توانند تظاهرات چند هزار نفری به راه اندازند، چندی نخواهد گذشت که از آن نیز برنخواهند آمد.

   پیکار هواداران پادشاهی باید وارد پهنه‌های گسترده‌تری شود. دلخوش ماندن به پیروزی‌های آسان تا کنون، پیروزی‌هایی که بیشتر بر اثر ننگ و بی‌اعتباری جمهوری اسلامی به دست آمده، مزیت‌های کنونی را نیز از آنان خواهد گرفت. آنها تا کنون توانسته‌اند گروه‌های بسیاری را بر گرد خود بیاورند که مانند و در گذشته روزگار بهتری داشته‌اند و جمهوری اسلامی بر سر راه بازگشتشان بدان گذشته ایستاده است و باید سرنگون شود. این مردمی که پسند و ناپسند‌های روشنی دارند استخوان‌بندی هر پیکاری هستند. اما ایرانیان همه در این چهار‌چوب نمی‌گنجند. بسیاری از آنان دربارۀ همه دوره‌های تاریخ معاصر ایران پرسش‌ها و سخنان دارند و آیندۀ اطمینان‌بخشی را نیز در پیش روی نمی‌بینند. بسیاری از آنان شعار شاه خوب است و خمینی بد است، و “ما خوبیم چون خمینی بد بوده است” را بسنده نمی‌دانند. آنان را نیز باید در بر‌گرفت و اتفاقاَ برای کار ژرف و سازماندهی، آنها هستند که بهترین کادرها را فراهم می‌آورند.

   با آنان به زبان “ایران داشت ژاپن دوم می‌شد” یا ما می‌خواهیم ایران باز هم ژاپن دومی بشود نمی‌توان سخن گفت. در درجۀ اول، ایران اصلاَ نمی‌تواند ژاپن دومی بشود. آمریکا هم با همۀ تلاش برای رسیدن به پای ژاپن نمی‌تواند بشود. توسعۀ اقتصادی به مقدار زیاد یک مساله فرهنگی است. با فرهنگ اسلامی ـ قرون وسطائی ـ خاور میانه‌ای مردمی قضا قدری و اهل تقیه و فردگرا و سهل انگار و سست بنیاد که از مذهب خود اجازۀ دروغ گفتن و ریا کردن و تاریک اندیشی می‌گیرند نمی‌شود به معجزات اقتصادی یک فرهنگ با انضباط که وفاداری و سختگیری و همبستگی و گذشت و صرفه‌جویی را در فرزندانش همچون طبیعت ثانوی جاگیر می‌کند رسید ــ فرهنگی که مادر‌بزرگ‌هایش نیز گریستن را در برابر عموم ناپسند می‌دانند. هر فرهنگی باید گردۀ (الگوی) توسعۀ خود را بگزیند و اگر کشوری می‌خواهد به پای کشورهای بالاتر از خود برسد از پاره‌ای اصلاحات و دگرگونی‌های فرهنگی گریزی نخواهد داشت.

   از این گذشته مسالۀ اولویت‌ها و سیاست‌هاست. آیا در ژاپن نیز هر روز دستگاه حکومتی و رهبری سیاسی یک اصل یا یک سلسله مقررات وضع می‌کند و تعادل همه چیز را بر هم می‌ریزد؟ آیا به “کی ریتسو”‌ها (امپراتوری‌های مالی ـ صنعتی ـ بازرگانی) تکلیف می‌کنند که به تقلید سوئد سهامشان را به کارگران بفروشند؟ آیا در شهرهای ژاپن هم خانه‌های خالی مردم را دولت یا شهرداری‌ها اجاره می‌دهند؟ آیا در آنجا هم ۶۰ هزار روستایی را از زمین‌هایشان بیرون می‌ریزند که شرکت‌های کشت و صنعت نمونۀ آمریکایی مثلاَ مارچوبه پرورش بدهند؟ یا ۳۰۰ هزار روستایی را به زور در واحدهای تولیدی کشاورزی اقتباس شده از کلخوزهای شوروی به صورت کارگر یا اجاره گیر (رانتیه) در می‌آورند؟ نظام آموزش ژاپن هم بیشتر به بالا بردن آمار دیپلمه‌ها و لیسانسه‌ها دلخوش است، و در ژاپن هم ارزش ین را مصنوعاَ بالا نگه می‌دارند که واردات ارزانتر شود؟

   بحث بر سر این نیست که این سیاست‌ها خوب یا بد بوده است. بر سر اینست که وقتی کسی می‌گوید ایران داشت ژاپن دومی می‌شد یا باید بشود، باید بداند دربارۀ چه سخن می‌گوید. برای ژاپن دومی شدن باید مانند ژاپنی‌ها رفتار کرد. در جهان چند ملت و چند نظام را می‌توانند نشان دهند که بیش از ایران و ژاپن با هم تفاوت داشتند؟

   ایران لازم نیست ژاپن یا آمریکا یا آلمان بشود. ایران می‌تواند و باید جامعه‌ای بشود که با نگهداری هویت ملی خود از چنبر واپس‌ماندگی فرهنگی قرون وسطائی (همانچه که کسانی به نام سنت “ملی ـ عرفانی” و کسانی دیگر به نام “ارزش‌های اصیل” در پی نگهداری و ادامه‌اش هستند) بدر آید و برای مردم خود سطح زندگی قابل مقایسه با کشورهای پیشرفته‌تر را فراهم سازد. اما خود این هدف، و راه‌های رسیدن بدان، موضوع بحثی است که هواداران پادشاهی باید سر کنند ــ البته بتوانند از وقت گذرانی محبوب خود، بد‌گویی به این و آن، فراغتی یابند.

نوامبر   ۱۹۸۵

جای رهبران مذهبی در مبارزه

جای رهبران مذهبی در مبارزه

 ‌

   به آنچه که خرد متعارف می‌نامند همواره باید با تردید نگریست. خرد متعارف به باورهائی گفته می‌شود که گویا درستی‌شان به اثبات رسیده است و قبول همگان یافته‌اند و می‌توان آنها را بی‌تردید در هر موقعیت به‌کار گرفت. اما از آنجا که اندیشه انسانی و واقعیات بیرونی بر‌جا نمی‌ایستند، در بسیاری موارد خرد متعارف، اصطلاح دیگری برای توصیف بی‌حرکتی و تنبلی ذهنی است، باورهای است که اگر هم هنگامی درست بوده‌اند زمانشان سرآمده است و دیگر با واقعیات دگرگون شده نمی‌خوانند، اندیشه‌های مرده دیروز هستند که با اندیشه‌های زنده امروز ناسازگارند و با اینهمه ما در راحت‌طلبی و بیم خود از تازه و نا‌آشنا به آنها می‌چسبیم.

   بکار بردن سلاح مذهب در پیکار ضد انقلابی، جائی که باید به رهبران مذهبی و باورهای مذهبی در مبارزه داد، از آن جمله است. ایرانیان بیشمار در خارج، به آسودگی یک یقین علمی و تقریباَ طوطی‌وار این “قضیه” را تکرار می‌کنند که ایران یک کشور مذهبی است و ایرانیان تعصب مذهبی دارند، آخوندها به عنوان رهبران سردمداران “طبیعی” و بی منازع افکار عمومی ایرانیان هستند، پس در پیکار بر ضد خمینی و انقلاب اسلامی او نیز باید از راه مذهب و به رهبری سران مذهبی و “روحانیون” دست به کار شد. (البته کسی از خود نمی‌پرسد کجای گروهی دنیا‌دار که شب و روز در پی قدرت و مال و نگران “پروتکل” هستند و پیوسته دم از رهبری و ریاست می‌زنند و دین را از حکومت جدا نمی‌دانند و خدا را بهترین فریبکاران (ماکرین) و جبار و انتقام‌جو می‌نامند “روحانی” است؟) خرد متعارف به کسانی که هشت سال پیش را به یاد دارند و احتمالاَ بیش از اندازه به یاد دارند تا آنجا که از آثار و پیامدهای شگرف رویدادهای هشت سال گذشته غافلند، می‌گوید که مردم همان گونه که به فرمان خمینی به خیابان‌ها ریختند، این بار نیز به فرمان کسانی مانند او به خیابان‌ها خواهند ریخت. و آنگاه مایوسانه به جستجوی یک خمینی دیگر بر می‌آیند و جامه‌ای را که در یک زمان و مکان معین بر قامت یک فرد معین دوخته بود و امروز حتی بر قامت خود او راست نیست به این و آن می‌پوشانند، اگر قمی در مشهد است، یا شریعتمداری نیمه زنده در قم، یا شریعتمداری مرده در گور، یا خوئی در نجف.

   هیچکس نمی‌تواند نگوید که هشت سال پیش شور مذهبی در میان ایرانیان بیداد می‌کرد و روشنفکران و آزاد‌اندیشان نیز خود را به دلایل سیاسی به رنگ مذهبی درآورده بودند و فرمان رهبری مذهبی بر زبان‌های مردمان بود و مهرش در دل‌ها و چهره‌اش بر ماه تابنده؛ و هیچ کس نمی‌تواند نگوید که هنوز بسیاری از ایرانیان باورهای تند مذهبی دارند و نمی‌تواند نگوید که هنوز بسیاری از ایرانیان باورهای تند مذهبی دارند و از خمینی پشتیبانی می‌کنند و اگر رهبر مذهبی فرهمندی (کاریزماتیک) سر برافرازد همچنانکه هر رهبری فرهمند دیگری ــ بر او گرد خواهند آمد؛ و باز هیچ کس نمی‌تواند نگوید که در پیکار ضد انقلابی از رهبران نیز باید بهره گرفت، چنانکه از دلالان بازار و هر نیرو و لایۀ اجتماعی دیگری. آنچه باید خاطر نشان کرد تفاوت‌های وضع کنونی با هشت سال پیش، تفاوت‌های موقعیت ضد انقلابی کنونی با موقعیت انقلابی هشت سال پیش است.

   اگر هشت سال پیش حتی غیر‌مذهبیان نیز پشت سر آخوندها نماز می‌خواندند، امروز روشنفکران، سراسر قلمرو اعتقادی آخوندها را زیر پرسش کشیده‌اند و توده مردم، برگشته از آخوندها، مساله تئوریک خود را چنین حل می‌کنند که کرده‌های رژیم ربطی به اسلام ندارد. آنها حساب اسلام را از حکومت و آخوند جدا می‌کنند، کاری که روشنفکران و سران سیاسی در بیرون ایران هنوز نتوانسته‌اند. هشت سال پیش خود را به اسلام چسباندن، آبرومند و مد روز بود و آخوند هر جا می‌رفت قدر می‌دید و بر صدر می‌نشست. امروز آخوند حاکم در برابر مردم هر چه بتواند ظاهر نمی‌شود. جایش یا در اتومبیل ضد گلوله است یا پناهگاه بتونی. هشت سال پیش مردم آرمان‌های سیاسی‌شان را در پوشش مذهبی می‌پیچیدند امروز آن پوشش از هم دریده است و آرمان‌های سیاسی توده‌های مردم به صورت آرزوی تجدید بهترین جنبه‌های رژیم پادشاهی پیشین بیان می‌شود.

   به خوبی قابل فهم است که چرا دست یازیدن به سلاح مذهب و به اصطلاح “روحانیون” بیشترین پیروان خود را در میان ایرانیان خارج دارد. در ایران این سخنان به نظر نمی‌رسد چندان خریداری داشته باشند. سال‌هاست که اگر هم خطری رژیم را تهدید کرده یا از ارتش بوده است یا سازمانهای چریکی، یا زنان و روشنفکران (با شیوه‌های مقاومت منفی‌شان) یا کارگران. رهبران مذهبی پاک بی اثر نبوده‌اند، اما یا همرنگ شده‌اند، یا به کنج خانه‌شان خزیده‌اند، یا به لابه و پوزش افتاده‌اند، یا به آسانی خاموششان کرده‌اند. هیچ تهدید جدی از سوی آنها متوجه رژیمی نشده است که در بنیادها نمی‌توانند با آن مخالفت داشته باشند. در خود ایران مردم این نکته اساسی را دریافته‌اند که چاقوی رهبران مذهبی دسته خودش را نمی‌برد. آنها اینهمه که ما در بیرون می‌بینیم سنگ رهبران مذهبی را به سینه نمی‌زنند. پر سر و صدا‌ترین مخالفت‌ها را سیاستگرانی می‌کنند ــ که مانند رهبران مذهبی میانه‌رو ــ مخالفان وفادار رژیم را تشکیل می‌دهند. یعنی همۀ آنهائی که جمهوری اسلامی را پذیرفته‌اند و تنها خواهان ” تعدیل” آن هستند. مردم ایران هنوز مذهبی هستند ولی نه به صورت هشت سال پیش؛ و این مردم در ماجرای ۱۳۰۰ ساله خود با اسلام نشان داده‌اند که به صورت‌های گوناگون می‌توانند مذهبی باشند. می‌توانند مذهب را در چشم‌اندازهای بکلی متفاوت ببینند. ایرانیان به عنوان استادان و قربانیان کهنه‌کار تناقض، توانسته‌اند با مذهب چنان رفتار کنند که هم باشد و هم جلوی هیچ کارشان را نگیرد و با “حالات ملی” دگرگون شونده‌شان در اوضاع و احوال گوناگون ناسازگاری نکند.

   این در طبیعت خود اسلام نیز هست ولی در دست ایرانیان مذهب یکسره در خدمت خواست‌ها و نیازها و حتی هوس‌های زندگی روزانه است. ایرانی مذهبی پیوسته با مذهبش در معامله و بده و بستان است و آن را دستکاری می‌کند. امری نیست که برای ایرانی مذهبی، بیرون از مذهب باشد. تقیه به ایرانی امکان داده است که حتی مذهبش را فروپوشاند یا انکار کند. منکری نیست که ایرانی نتواند پیامدهای این جهانی و حتی آن جهانیش را با پول یا اجرای آئین‌ها جبران کند. حتی سخت‌ترین احکام قصاص را می‌توان به فتوای مجتهد به محال واگذاشت. آخوند‌های میانه‌رو دربارۀ قانون دیه و قصاص جمهوری اسلامی استدلال می‌کردند که اجرای احکام قصاص باید تا برقراری جامعه اسلامی و اجرای کامل احکام اسلامی معوق بماند. علمای مذهبی جز در موارد انگشت شمار، در همه تاریخ کشورهای اسلامی نقش توجیه کننده و صحه گذارندۀ بدترین ستمکاری‌های پادشاهان و ارباب قدرت را داشته‌اند. به تازگی نخست وزیر پنجاب در هند به فرمان رهبران مذهبی فرقه خود در معبد سیک‌ها به پاک کردن کفش‌های زائران پرداخت ــ به کیفر گناهی که بر او شمرده بودند. در تاریخ اسلام چند تا از این نمونه‌ها می‌توان آورد؟

   “در دلت ایمان داشته باش و بقیه را به اقتضای شرایط روز واگذار.” این پیام فرصت طلبانۀ مذهب به ایرانی یا ایرانی به مذهب است. این رابطه‌ای است که پدیده‌هائی همچون مشروب خوردن و دهان را آب کشیدن و به نماز ایستادن مذهبی‌ترین ایرانیان را توضیح می‌دهد ـ و نیز پدیده‌هائی را مانند مذهبی نبودن

و آخوند را بر سر خود نشاندن و مذهبی بودن و آخوند را راندن.

   از چنین تناقض‌ها نباید در شگفت شد. در اسلام نیکی و پرهیزکاری که “به قصد قربت” نباشد و از ایمان برنخیزد انسان را رستگار نخواهد کرد. به زبان دیگر ایمان می‌تواند از نیکی و پرهیزکاری جدا باشد. در چنین صورتی بدی و ناپرهیزکاری باید بتوانند با ایمان همراه گردند. فقی‌هان از شیعه و سنی از همان آغاز عصر اسلامی به اقتضای روز هر چه توانستند زندگی را بر مسلمانان آسان کردند. در یکی از مذاهب چهارگانه، حتی همجنس بازی بر مرد مسافر مجاز است ــ کافی است که ایمانش پا بر جا باشد. بر چنین زمینه‌ای با به یاد آوردن تاریخ معاصر و گذشتۀ نزدیک خودمان چه جائی برای بیم داشتن از نفوذ آخوند و آموزه‌های او می‌ماند؟ در انقلاب مشروطه، در دوران رضا شاه، در پیکار ملی شدن نفت، در اصلاحات ارضی، مردم ایران مذهبی ماندند و آنچه را که از نظر رهبران مذهبی ناممکن می‌نمود نیز انجام دادند. آنها که با آخوندهای “مشروعه” جنگیدند، یا بی حجابی زنان را پذیرفتند یا با کاشانی و فدائیان اسلام در افتادند یا روی زمین‌های تقسیم شده “غصبی” کشت کردند، از اسلام برنگشته بودند.

   ایرانیان خارج با واقعیت‌های زنده ایران کمتر آشنائی دارند و بیشترشان هنوز زیر ضربۀ انقلاب هستند و برداشت‌هایشان کهنه و قالبی است. ایرانیان در خود کشور از نزدیک با آخوند و پدیده آخوند در سیاست زندگی می‌کنند و چهرۀ فریب و ریا را در زشتی بیکران آن دیده‌اند و در کمتر از یک دهه تجربه بیش از هزار سال ادبیات ضد آخوندی ایران را باز زیسته‌اند و دیگر نه توهمات هشت سال پیش خود را دارند نه توهمات امروز ایرانیان خارج را. آنها می‌بینند که رهبران مذهبی چگونه به دست و پا افتاده‌اند که گناه شرکتشان را در انقلاب و حکومت اسلامی بپوشانند و چگونه می‌کوشند به هر جریان مخالفی پلی بزنند و آن اکثریتی از آنان که در صف فرمانروایان نیستند چه سربزیر شده‌اند. حتی در خارج نیز با همه گمراهی‌ها و کجروی‌ها کمتر کسی رهبری “روحانیون” را جدی می‌گیرد. پیرامون آنها و دستیارانشان تهی است. ممکن است کسی روضه خوانی راه بیندازد و برای گروهی فرصتی فراهم آورد که سرخوردگی‌ها و نامرادی‌هایشان را به بهانه‌ای بیرون بریزند ولی پای عمل سیاسی که پیش می‌آید، نه رهبران مذهبی زنده از گرد آوردن مردمان بر می‌آیند، نه مردگانشان. در مرگ شریعتمداری بسیار به انتظار قیام عمومی در داخل نشستند. اما در بیرون از ایران نیز که بیم جان نبود کسی اعتنائی نکرد. “بقایای انقلابی” که برای زنده نگهداشتن خود از نظر سیاسی، نیاز حیاتی به مردگان دارند (مصدق ـ شریعتمداری) به عبای از هم دریدۀ او چسبیده‌اند، اما از تلاش‌های خود طرفی نمی‌بندند. او که در زندگیش جز با خمینی “خدمتی” نتوانست، در مرگ از چه بر خواهد آمد؟

   اگر مردم خود را از پیکار کنار می‌کشند و سازمان نمی‌پذیرند یا دلسرد و بی اعتقادند نه از آن روست که رهبران مذهبی پیشاپیش آنان راه نیفتاده‌اند. نه از آنجاست که شرایط غیر ممکن سال ۱۳۵۷ را باید تکرار کرد. دلایل دلسردی مردم در جاهای دیگر است. باز به جای کار دشوار بنیادی در پی راه حل‌های آسان که هیچ راه حلی نیستند نباید افتاد. کمبود‌ها را در زمینه‌های دیگر باید جست و چاره کرد. با علم کردن آخوند زنده و مرده نه مساله نظری ضد انقلاب گشوده خواهد شد نه مساله سازمانی آن. بر عکس بسیار احتمال دارد که هر دو مساله پیچیده‌تر شود.

   کسان آزادند که به این رهبری مذهبی تلگرام بفرستند و برای آن اعلامیه بدهند و دل به این مرده یا آن زنده خوش کنند. اما اگر به پیکار ضد‌ انقلاب و جمهوری اسلامی به صورت جدی می‌اندیشیم از این بیراهه رفتن‌ها باید بپرهیزیم. خط‌های مبارزه در جاهای دیگر کشیده شده است. نیروهای دیگری در‌کارند و شعارها و برنامه‌های سیاسی دیگری لازم است. ایرانیان، آخوند و شعار مذهبی و دلسوزی به حال اسلام کم ندارند. “مظلومیت” فلان آیت‌الله، رهبر پیشین انقلاب که در هشتاد‌و‌اند سالگی در خانه‌اش یا بیمارستان در‌گذشته است، برای مردمی که جوانانشان صدها هزار به دست و به خواست آیت‌الله‌های انقلابی یا در زندان‌های آدمکشان می‌پوسند یا در گورهای بی‌نشان خاک می‌شوند بی‌معنی است… اگر خشم‌آور نباشد. (ضمناَ باید به عنوان یک ملت خود را از این روانشناسی مظلومیت از اینهمه ناله و مویه و دلسوزی به خود رهائی دهیم. این مردم از بس گریه و زاری کرده‌اند و بر سر و سینه خود زده‌اند و خاک بر سر خود ریخته‌اند به این روز افتاده‌اند.)

   به نام آخوند زنده و مرده، ایرانی خارج را هم نمی‌توان به صف پیکار آورد چه رسد به آن چهل میلیون تنی که جانشان از این کارها به لب آمده است و زندگی دیگر و سیاست دیگری می‌جویند و بر خود نفرین می‌کنند که هشت سال پیش چرا به دنبال چنان رهبرانی راه افتادند.

   از این فرصت‌طلبی‌ها و ریاکاری‌هائی که هیچ کس را نمی‌فریبد سرگردانی و بی‌اعتقادی‌های بیشتر بر‌خواهد آمد و مردم پراکنده‌تر و نا‌امید‌تر خواهند شد. به جای پیش‌گرفتن یک خط راست و مشخص که جای امور و مسائل بنیادی در آن روشن باشد چرا هر روز از این ستون به آن ستون می‌کنیم؟ رهبران مذهبی بسیاری خود به آنجا رسیده‌اند که اگر می‌خواهند در ایران آینده جائی داشته باشند باید به مسجدهایشان برگردند و به نظام حکومتی که در آن حاکمیت از مردم باشد و دین امری مربوط به خود افراد و محدود به قلمرو اخلاق و وجدانیات، تن در دهند. رهبری سیاسی آنان کار را به جائی رسانده است که نه تنها مشروعیت خودشان از میان رفته، همۀ بنیادهای فکری‌شان از سوی ایرانیان بیشمار زیر تردید قرار گرفته است. هشدارهای خود آیت‌الله‌ها در این باره بهترین گواه است. پائین افتادن مسجد به عنوان مرکز جیره بندی و قاچاق و خرید و فروش اموال دزدی، گواهی دیگر است. پنجاه سال گله کردند که پادشاهان پهلوی دین را با گسستنش از حکومت شکست دادند. اکنون آنها دین را با پیوستنش به حکومت شکست داده‌اند. تشخیص اینکه کدام شکست سخت‌تر و قطعی‌تر است و با خود آیت‌الله‌های جویای نام و نان است.

   سهم رهبران مذهبی در پیکار ضد‌انقلابی محفوظ است و باید از هر کس که به چنین پیکاری می‌پیوندد استقبال کرد. اما مردم ایران به هیچ کس، از جمله رهبران مذهبی بدهکار نیستند. اگر کسی می‌خواهد با خمینی و حکومتش درافتد منتی بر دیگران ندارد و انتظار هیچ امتیازی نباید داشته باشد. پیش انداختن رهبران مذهبی، به صرف مقام مذهبی آنان، نه هیچ توجیهی دارد نه ضرورتی. رهبران به عنوان انسان، ایرانی، و بویژه رهبر مذهبی دلائل و انگیزه‌های خود را دارند و باید مانند هر کس دیگری به مبارزه بپیوندند. همه آینده آنان در ایران بسته به سهمی است که در پیکار ضد انقلابی کنونی و پیکار باز‌سازی فردا داشته باشند. بجای چاپلوسی رهبران مذهبی را کردن باید آنان را متوجه مسئولیت‌ها و موقعیت پر مخاطره‌شان کرد. این مردم نیستند که باید راهی بسوی رهبران مذهبی جویند، رهبران مذهبی‌اند که باید به مردم بازگردند. آنها هستند که با دامن زدن به انقلاب، با شرکت مستقیم و غیر‌مستقیم در حکومت اسلامی، کشور ما را به چنین مصیبتی دچار کرده‌اند. آن گروه اندک هم که مسئولیتی در این انقلاب و جمهوری اسلامی نداشته‌اند برکنار و از نظر سیاسی بی‌اثرند. آنها مقلدان خود را دارند ولی فرمانشان بر مردم روا نیست و خردمندانه دریافته‌اند که باید از مداخله در کارهای سیاسی دست بشویند.

   آنان دریافته‌اند که بر روی هر دو اسب رهبری سیاسی و مذهبی نمی‌توانند بتازند. آخوند در سیاست هیچ تفاوتی با سیاست‌پیشگان دیگر ندارد. ممکن است برای خودش پایۀ مشروعیت الهی بتراشد، ولی دیگران در او جز یک سیاست‌پیشه معمولی با مسئولیت‌ها و آسیب‌پذیری‌هایش نمی‌بینند. و به هنگامی که کار بر او دشوار شود ــ که به سبب موقعیت پر دردسر و محدودیت‌های جهان‌بینی و پرورشش همواره می‌شود ــ با پایه مشروعیتی که برای خود تراشیده است، یعنی با مقام رهبری مذهبی و “روحانی”اش، یا مردم در مذهب شک خواهند کرد و احکام آن را نادرست یا نابسنده خواهند شمرد، یا به مقام رهبری مذهبی بدبین خواهند شد و گناه هم از آنان نخواهد بود.

   در ایران آینده اگر بتوانیم کشور را از تجزیه نگهداریم و در آن حکومت قانون برقرار کنیم ـ آخوندها جای خود را خواهند داشت و آزاد خواهند بود که با مردم ارتباط مذهبی خود را داشته باشند. اما قوانین کشور پایه‌ای جز ارادۀ عمومی نخواهند داشت و آزادی‌های افراد از جمله آزادی عقیده، به هیچ ترتیب و بر هیچ پایه‌ای سلب شدنی نخواهد بود، و آخوندها نخواهند توانست با ماجراجوئی‌های سیاسی، مذهب را به خطر اندازند. رهبران مذهبی بیشمار هم اکنون این را دریافته‌اند و بدان خرسندند. سیاست‌پیشگان غیر مذهبی مانده‌اند که باید این را دریابند و بدان خرسند باشند.

   اگر میلیون‌ها ایرانی در داخل و خارج به مخالفت آشکار و نهان با جمهوری اسلامی برخاسته‌اند برای سرنگون کردن نظام حکومتی و نظام ارزش‌های آنست نه جانشین کردن یک ملای خونریز با یک ملای میانه‌رو. نقطه مرکزی پیکار و قلب مساله کنونی ما جای دین و آخوند در حکومت و سیاست است؛ ارزش‌های آزادی و ترقی در برابر ارزش‌های آخوندی است؛ ناسیونالیسم ایرانی در برابر جهان‌بینی اسلامی است؛ بریدن رابطه دین با اسلحه و ابزار خشونت است. رهبران مذهبی باید به مردم ایران بگویند که در کجا ایستاده‌اند آنها حاکمیت مردم و قانونگذاری از سوی نمایندگان مردم را می‌پذیرند یا نه؟ آنها نخست ایرانی هستند یا هر چیز دیگر؟

   بیش از آنها رهبران سیاست و افکار عمومی باید از ریاکاری و همه چیز برای همه کس بودن دست بشویند. رویاروی مساله مذهبی جامعه ایرانی رفتن دیگر جرات بیش از اندازه نمی‌خواهد، اگر هم بخواهد شایسته هر رهبر سیاسی است که به چنین نامی بیرزد. اگر از رهبران مذهبی می‌خواهند به مردم بپیوندند نباید به بهای چشم‌پوشی از اصول باشد. رهبران مذهبی دیگر در جایگاهی نیستند که شرایط خود را دیکته کنند.

   آنها برگ‌های خود را در هشت سال گذشته بازی کرده‌اند و دستشان تهی است. سرمایه هزار سال مخالف خوانی و شرکت در حکومت و گریز از مسئولیت‌ها و بدنامی‌های آن را در قمار جمهوری اسلامی نهاده‌اند و چنان باخته‌اند که آبروئی چندان برای اصل موضوع نیز نگذاشته‌اند. آنها امامزاده‌ای را که خود متولیان آن بوده‌اند بی‌اعتبار کرده‌اند. اولویت آنها باز گرداندن حیثیت آخوند و مسجد است که به دست خود آخوند و مسجد بر باد رفته است. اگر از میانشان کسانی سودای رهبری سیاسی آینده در سر می‌پرورانند، بهتر است از رویای خود بیدار شوند. جمهوری اسلامی تنها فرصت رهبری سیاسی آخوند است. مختارند آن را غنیمت بشمارند و هزینه‌های هولناک آن را نیز برای مذهب و پایگان آخوندی بپردازند.

نوامبر   ۱۹۸۶

 

۲۸ مرداد و میراث‌هایش

۲۸  مرداد و میراث‌هایش

 

   پس از گذشتن سی و دو سال و یک انقلاب ویرانگر برای همۀ طرف‌ها و دست درکاران، یاد ٢۸ مرداد ۱۳۳٢ هنوز چنان سنگین از بارهای عاطفی است که مانند همان سال‌ها بیشتر به کار هر چه جدا کردن ایرانیان از یکدیگر می‌خورد. با آنکه گذشت اینهمه سال کمتر گوشۀ تاریکی از رویدادها و انگیزه‌ها و اسباب بر جای گذاشته است، هنوز نمی‌توان با نگاهی منصفانه به سی و دو سال پیش و سال‌های پیش و پس از آن نگریست و خشم و رنجش را از چپ و راست برنینگیخت. برای مردان و زنان بیشمار ٢۸ مرداد همچنان یک کودتای امپریالیستی است که نهضت ملی ایران را به رهبری مصدق از پیروزی حتمی آن باز داشت. برای مردان و زنان بیشمار دیگر یک یک قیام ملی است که دست خیانتکاران را از ایران کوتاه کرد. مانند بیشتر رویدادهای تاریخ دو سه نسل گذشتۀ ایران، ٢۸ مرداد تنها با یک واژه توضیح داده می‌شود : خیانت. موافق و مخالف، انگیزۀ طرف مقابل خود را تنها با همین واژه توصیف می‌کنند.

   شاید بیشتر سالخوردگان و میانسالان در نسل کنونی ایرانیان از این مراحل گذشته باشند که بتوانند تاریخ معاصر خود را بر زمینه‌ای جز خیانت و توطئه و مداخلۀ خارجی و دست نشاندگی بیگانه ببینند. شاید هیچ بررسی و روشنگری نتواند راهی به هزار خم (لابیرنت) باورهای شکل گرفتۀ سال‌ها و دهه‌ها بگشاید. اما از جوانان ایرانی، از نسلی که بر می‌آید و امید است وارث کوتاه بینی‌ها و تعصبات نسل پیش از خود نباشد، نباید دست شست. آنها اگر بتوانند خود را از پیشداوری پیشینیان آزاد کنند و به تاریخ، از جمله به سه چهار دهۀ گذشته، به صورت ناظران بیطرف بنگرند ــ به این معنی که جهت‌گیری و تعهد‌شان را برای مرحلۀ پس از نگریستن و بررسی و نه پیش از آن بگذارند ــ آنگاه به آینده می‌توان امید بیشتر داشت.

   ٢۸ مرداد نه تنها به عنوان یکی از سر فصل‌های مهم تاریخ معاصر ایران، بلکه به عنوان رویدادی که بیشترین جدایی را در میان ایرانیان افکند، در هر بررسی و بازنگری جای برجسته‌ای دارد. نباید گذاشت با چند شعار و کلیشه از آن بگذرند.

***

   به ٢۸ مرداد باید در زمینۀ ملی کردن نفت پرداخت. آشکار است که بی پیکار ملی کردن نفت، ٢۸ مرداد روی نمی‌داد. ملی کردن نفت یک جنبش ملی بود که از سرخوردگی و نامردای چهل سال تحمل بهره کشی غیر منصفانۀ منابع ملی ایران به دست یک قدرت خارجی و بیش از صد سال مداخلات زننده و شرم‌آور آن قدرت خارجی در امور داخلی ایران برخاست. نقطۀ اوج مبارزه‌ای بود که نخستین تیر آن را رضا شاه در ۱۳۱٢ شلیک کرده بود. رضا شاه نه تهیه‌های کافی دیده بود و درست می‌دانست که چه می‌کند، و نه واقعیات سخت بین‌المللی را در نظر گرفته بود. با خشم و ناشکیبایی سربازی، با هماوردی بسیار نیرومندتر در افتاد و زود ناگزیر ا ز آشتی بـا شرایط تحمیلی شد. از آنجا که در برابر سهم بیشتری از درآمد نفت به ایران (٢۰ درصد) شرکت نفت انگلیسی توانسته بود بر مدت قرارداد بیفزاید، کسانی رضا شاه را متهم به خیانت و همۀ داستان را یک توطئه شمردند. کسی این انصاف را نداشت که واقعیت ساده را ببیند. این نخستین پیشداوری است که در چنین بررسی باید بدور افکند. رضا شاه سهم عادلانۀ ایران را می‌خواست و در آن اوضاع و احوال در برابر امپراتوری انگلستان حتی بخت مکزیک را در برابر آمریکا نداشت. او از آنچه می‌خواست کمتر بدست آورد زیرا امتیاز نفت جنوب یک “گره گوردیان” نبود که مانند اسکندر بتوان آن را با یک ضربت شمشیر گشود. (اسکندر گفته بود “اینهم نوعی گشودن است”).

   پیکار ملی کردن نفت و باز گرفتن حقوق ایران از انگلستان از مجلس چهاردهم با مصدق آغاز شد و به رهبری او گام به گام پیش رفت. نه انگلستان آن را می‌خواست، چنانکه محافل ضد مصدق در آن روزها و پس از آن می‌گفتند، نه محمد رضا شاه سهمی در آن داشت، چنانکه پس از ٢۸ مرداد می‌کوشیدند وانمود کنند. اینکه مصدق را جمال امامی، از هواداران بنام سیاست انگلستان در ایران، به نخست وزیری پیشنهاد کرد‌(۱) و اینکه محمد رضا شاه یک سالی با بی میلی با مصدق همراه بود هیچ یک از ادعاهای شگفت‌انگیز مخالفان مصدق را ثابت نمی‌کند. تنها ذهن ایرانی است که می‌تواند پیکار نفت را به اشارۀ انگلستان بداند و گروگان‌گیری دیپلمات‌ها را به اشارۀ آمریکا. محمد رضا شاه، با یاد زنده و نزدیک شهریور ۱۳٢۰ در خاطر، بیش از آن از انگلستان می‌ترسید که به میل خود درگیر چنان پیکاری شود. در همۀ سال‌های ۱۳٢۰ تا ۱۳۴٢ او همواره سیاست‌پیشگان نزدیک به انگلستان را برای نخست وزیری ترجیح می‌داد. آنچه از سهم خارجیان در پیکار ملی کردن نفت می‌توان گفت کوردلی و سرسختی مقامات استعماری انگلستان بود که زوال امپراتوری را هنوز باور نداشتند و راه را بر هر چاره‌جویی منصفانه بستند تا سرانجام دست خود را به مقدار زیاد در سراسر خاور میانه ناتوان کردند؛ و پشتیبانی فعال آمریکا از حقوق ایران بود، چنانکه آمریکاییان تعبیر می‌کردند، و از نظر مالی به چیزی مانند قرارداد ۵۰- ۵۰ آرامکو و عربستان سعودی محدود می‌شد.

   پیکار نفت تا ۱۳۳۱ به خوبی پیش رفت و پیروزی ایران در دیوان بین‌المللی لاهه تاج افتخاری بر تارک این پیکار بود و راه را بر همۀ کشورهای مستعمره و نیمه مستعمره گشود. اما از آن پس دیگر آن روشن‌بینی و دست مطمئن از مصدق دیده نشد. او با سختگیری بیش از اندازه در موضوع غرامت، یک مصلحت استراتژیک، حتی یک فرصت تاریخی را فدای ملاحظات مالی کم اهمیت کرد و نتوانست از بهترین پیشنهادهایی که به او شد به سود ایران بهره گیرد. در پشت سختگیری او دو انگیزه نهفته بود: نخست، نگه داشتن شور و شیفتگی عمومی، که تصور می‌شد با هر چه کمتر از تسلیم بی قید و شرط انگلستان فرو بنشیند؛ و دوم، بهره گیری از پیکار خارجی برای بردن مبارزۀ قدرت داخلی و کوتاه کردن دست شاه از ارتش و تضمین برتری بیچون و چرای جبهۀ ملی.

   مصدق و مشاورانش در هر دو مورد سخت در اشتباه بودند. مردم ایران از نیمۀ دوم ۱۳۳۱ آغاز کرده بودند فشارهای اقتصادی محاصرۀ نفتی انگلستان و فشارهای سیاسی و روانی یک کشمکش بین‌المللی را با مخاطرات مشخص آن برای استقلال و تمامیت کشور احساس کنند و درست به دلیل در پیش نبودن دورنمای یک راه حل رضایت بخش بحران نفت بود که ــ در کنار عوامل دیگر ــ به صورتی روز افزون و برای جبهۀ ملی باور نکردنی، از حکومت مصدق بیگانه شدند. آنها بی آنکه از احترام و دلبستگی خود به مصدق بکاهند، اعتمادشان را به توانایی او از دست دادند و از حکومتش هر روز دورتر افتادند و آن را در برابر دشمنانش تنها گذاشتند.

   مبارزۀ قدرت داخلی در آن شرایط پر مخاطره، گذشته از اینکه به زیان مصالح بالاتر ملی بود ــ زیرا اولویت مهمترین مسالۀ کشور را در آن زمان تحت الشعاع اموری می‌گذاشت که می‌توانست به بعد واگذاشته شود ــ دست حکومت را ناتوان‌تر و نیروهایش را پراکنده‌تر می‌کرد. برای مردم توجیه پذیر نبود که حکومت به جای تمرکز دادن نیروهای خود در جبهۀ حیاتی نفت، سرگرم بازنشسته کردن افسران ارتش یا موضوع رفتن و ماندن شاه باشد. استراتژی و تاکتیک‌های حکومت جبهۀ ملی در آن یک سال آخر سبب شد که گذشته از ارتش و نیروهای انتظامی، گروه‌ها و افراد روز افزونی حتی از خود جبهۀ ملی از مصدق بریدند و به شاه پیوستند که خواه ناخواه به صورت مظهر نیروهای ضد مصدق و جبهۀ ملی در آمده بود. مصدق حتی اگر صرفاَ در پی پیروزی بر شاه می‌بود آن پیروزی را پس از گشودن مسالۀ نفت ــ که در پایان ۱۳۳۱ و اویل ۱۳۳٢ به خوبی در دسترس بود ــ بهتر می‌توانست بدست آورد. قدرت سیاسی و حیثیت ملیش او را در وضعی بسیار نیرومند‌تر از شاه، آنهم شاه نیازموده و تازه کار آن سال‌ها، قرار می‌داد.

   در این احوال حزب توده که از ضربت آذربایجان به خود آمده بود در فضای سیاسی آشفتۀ آن روز ایران هر روز نیرومند‌تر می‌شد. خیابان‌های شهرهای بزرگ ایران در اختیار آن بود و در میان کارگران از جمله در صنعت نفت، و طبقۀ متوسط هواداران روز‌افزون می‌یافت. خطرناک‌تر از همه شبکۀ نظامی آن بود که بیش از ۶۰۰ افسر را در بر می‌گرفت. هر چه جبهۀ ملی ناتوانتر و پراکنده‌تر می‌شد حزب توده بیشتر به صورت وارث آن جلوه می‌کرد. هیچ چیز بهتر از تظاهرات جداگانۀ جبهۀ ملی و حزب توده در نخستین سالروز سی تیر در تهران، تفاوت سطح شگرفی را که پیش آمده بود نشان نداد. حزب توده در آن تظاهرات آخر خود جبهۀ ملی را پایمال کرد.

   پوزشگران جبهۀ ملی گرایش بدان دارند که خطر حزب توده را در ۱۳۳٢ دست کم بگیرند، همچنانکه جدا شدن عناصر متعدد را از جبهۀ ملی به چیزی نمی‌شمرند و برخاسته از “خیانت” و “خودفروشی” آنان قلمداد می‌کنند. حزب توده در ۱۳۳٢ در برابر ارتش در هم شکست ولی این نباید به عنوان بی خطر بودنش در آن هنگام تلقی شود. حکومت جبهۀ ملی نیز چند ساعتی بیشتر دوام نیاورد. موضوع آنست که حزب توده در برابر جبهۀ ملی بخت پیروزی داشت نه در برابر نیروی ارتش و پادشاهی که در آن هنگام هماوردی برای خود نمی‌شناخت. اما معلوم نیست که اگر بحران چند ماهی بیشتر به دراز انجامیده بود موازنۀ نیروها و چه وضعی می‌یافت؟

   نباید فراموش کرد که در ۱۳۳٢ (۱۹۵۳) شوروی استالین، هشت سال جهانجویی خستگی ناپذیر را پشت سر گذاشته بود. نیروهای شوروی به هر جا وارد شده بودند، از کرۀ شمالی در خاور دور تا سراسر اروپای شرقی، حکومت‌های کمونیستی دست نشاندۀ خود را تحمیل کرده بودند و احزاب ناسیونالیست و لیبرال را در هم شکسته بودند. شوروی‌ها در یونان به جنبش کمونیستی “الاس” به رهبری ژنرال مارکوس در یک جنگ داخلی ویرانگر یاری داده بودند؛ از ترکیه ایالات قارص واردهان را با گستاخی مطالبه کرده بودند؛ نیروهایشان را بر خلاف تعهد خود در شمال ایران نگه داشته بودند. اگر در ترکیه و یونان و ایران به هدف‌های خود نرسیده بودند به سبب وجود یک جبهۀ داخلی نیرومند و پشتیبانی مصمم آمریکا بود. کسی نمی‌تواند ایرانیان بیشمار را سرزنش کند که خطر حزب توده را چرا جدی گرفتند؛ یا آیزنهاور را متهم کند که چرا نخواست مسئولیت از دست دادن ایران را بر دوش گیرد.

   افراد و سازمان‌هایی نیز که در یک دو سالۀ آخر از جبهۀ ملی جدا شدند همان‌ها بودند که در سال‌های پیش از ۱۳۳٢ مایۀ نیرومندی و به قدرت رسیدن جبهۀ ملی شده بودند. بی آنها مصدق و جبهۀ ملی نمی‌توانستند حکومت را در دست گیرند و هنگامی که از مصدق جدا شدند چیزی برای او نماند و روز ٢۸ مرداد جز به نگهبانان خانه‌اش به هیچ کس نتوانست پشتگرمی کند. این نکته که در ٢۸ مرداد از مردم ایران کمترین حرکتی در دفاع از مصدق نشان داده نشد، گویی که در ۳۰ تیر ۱۳۳۱ همان‌ها نبودند که صدها کشته و زخمی در تظاهرات خود دادند، در جای دیگر نوشته شده است و نیاز به یاد آوری ندارد. ولی پدیده‌ای است که هواداران جبهۀ ملی کمتر به یاد می‌آورند، زیرا بیش از آن سرگرم پخش کردن عنوان خیانت به این و آن و یاد‌آوری نقش آمریکا و انگلیس در “کودتای امپریالیستی” هستند.

***

   “کودتا” نیاز به اندک موشکافی دارد. در ٢۵ مرداد مصدق فرمان برکناری خود را از نخست وزیری، که به امضای شاه بود، ندیده گرفت و پیام رسان و چند تن همراهان او را به عنوان اقدام کنندگان به کودتا دستگیرکرد. هواداران جبهۀ ملی کاغذهای بیشمار را در این سیاه کرده‌اند که شاه قانوناَ حق برکناری نخست وزیر را نداشت و مجلس رای عدم اعتماد نداده بود یا رای تمایل مجلس به نخست‌وزیری سپهبد زاهدی داده نشده بود ــ که آمادگی‌اش را برای نخست‌وزیری یک سالی پیش از آن اعلام داشته بود و حکومت برای دستگیریش جایزه تعیین کرده بود. اما گذشته اینکه به موجب اصل ۴۶ متمم قانون اساسی “عزل و نصب وزراء به موجب فرمان همایون پادشاه است” (در قانون اساسی اشاره‌ای به نخست وزیر نیست و او هم در شمار وزراست) و در هیچ ماده قانون اساسی نیز اشاره‌ای به رای تمایل مجلس برای تعیین نخست‌وزیر نیست و مجلس تنها رای اعتماد یا عدم اعتماد می‌دهد؛ این حقیقت از نظر دور داشته می‌شود که در ٢۵ مرداد ۱۳۳٢ مجلسی نبود که رای تمایل یا رای اعتماد به نخست‌وزیری بدهد. مصدق مجلس هفدهم را بر خلاف قانون اساسی در یک همه‌پرسی (رفراندام) که مانند بیشتر مانندهای خود ساختگی بود منحل کرده بود و در همان روز دستگیری آورندۀ فرمان شاه، فرمان انحلال مجلس را به امضای خودش صادر کرد ــ امری که نقض آشکار قانون اساسی می‌بود. معلوم نیست به نخست وزیری که دستخط شاه را کودتا می‌دانست و مجلس را منحل می‌کرد و به همه‌پرسی که چه خوب یا بد در قانون اساسی مشروطیت جایی نداشت دست می‌یازید، چگونه می‌شد ابلاغ کرد که بهتر است بیش از آن در بن‌بستی که خود و کشور دچار آن شده بود نماند و جایش را به دیگری دهد؟

   حقیقت آن بود که جبهۀ ملی از سی تیر ۱۳۳۱ به بعد به هیچ بهایی نمی‌خواست از قدرت کنار برود و اگر وسائل قانونی بسنده نبود از قانون فراتر می‌رفت و مبارزه را به صورت مرگ و زندگی درآورده بود. بسیاری از رهبران جبهۀ ملی حتی آماده بودند دست در دست حزب توده از قدرت خود دفاع کنند. ولی مصدق در چنان اوضاع و احوال نیز حاضر نشد به بهای اسلحه دادن به حزب توده خود را نگهدارد و از قدرت‌نمایی‌های آن حزب چنان نگران شده بود که در آن روزهای بحرانی، گروهی از مخالفان دست راستی خود را از زندان آزاد کرد تا به مصاف حزب توده بروند.

   البته باید انصاف داد که در برابر سخت شدن موضع جبهۀ ملی، مخالفان نیز با ربودن و کشتن فجیع افشار طوس، رئیس شهربانی، فضای سیاسی ایران را دگرگون کرده بودند. افشار طوس و افسران و همکارانش در شهربانی و آگاهی، نمایندگان بیرحمی و گرایش‌های اقتدارجویانۀ تازه‌ای در حکومت جبهۀ ملی بودند که آن نیز نوید خوشی برای آینده نمی‌داد. همۀ این تحولات، سیاست ایران را در آن روزها چنان رادیکال کرده بود که موشکافی‌های قانونی پوزشگران جبهۀ ملی را نامربوط می‌سازد. در ایران ۱۳۳٢ روی “داو”های بسیار سنگینی بازی می‌شد: ادامه یا پایان یافتن نظام پادشاهی؛ یکپارچه ماندن یا تجزیۀ ایران؛ برقراری تعادل آسیای جنوب غربی به سود شوروی یا جهان غرب. در برابر جبهۀ ملی و حزب توده سلاح ارتش به کار نمی‌آمد و در برابر شوروی جز پشتیبانی آمریکا.

   دست آمریکا و انگلستان را در ٢۸ مرداد نمی‌توان ندید. آن اندازه کتاب و سند انتشار یافته است که آنچه را که در همان زمان نیز کسی در باره‌اش تردیدی نداشت اعتبار یک واقعیت تاریخی ببخشد. چیزی که هست دربارۀ نقش خارجیان در آن رویداد مبالغه شده است، همچنانکه در مورد انقلاب مشروطه و روی کار آمدن رضا شاه و باز گرداندن آذربایجان و انقلاب اسلامی نیز شده است.

   همۀ اسباب ٢۸ مرداد در درون جامعۀ ایرانی فراهم بود: از بن بست حکومت جبهۀ ملی، و دشواری‌های روزافزون اقتصادی، و نا‌امنی کامل که دیگر در خیابان‌های پایتخت بی بیم جان نمی‌شد راه رفت، و بیگانگی مردم از حکومت، و خستگی سه سال پیکار، و یکپارچگی بخش بزرگ ارتش در پشت سر شاه و محبوبیت شخصی شاه و زاهدی. چه “وودهاوس” انگلیسی و چه “کرمیت روزولت” آمریکایی که “طرح چکمه” را اجرا کردند همۀ پایۀ کار خود را روی پشتیبانی مردم و ارتش از تغییر حکومت گذاشته بودند. وگرنه چگونه می‌شد چند خارجی با اندکی پول (یک میلیون دلار که همه‌اش نیز هزینه نشد) در چند ساعت بتوانند یک حکومت محبوب ملی را در کشوری به بزرگی ایران سرنگون کنند؟ مسالۀ اصلی در این بود که شاه و ارتش پشتیبانی آمریکا و انگلستان را برای هر حرکتی لازم می‌دانستند و اطمینان یافتن از آن پشتیبانی، و نه دست داشتن چند عامل خارجی، تکان لازم را به جنبشی داد که به آسانی سرنوشت حکومت جبهۀ ملی را یکسره کرد. نه روزولت و نه وودهاوس مسلماَ در ۱۳۳۱ خواب چنان عملیاتی را نیز نمی‌دیدند.(٢)

   هنوز هزاران تن به یاد دارند که خیابان‌های خالی تهران در عصر روز ٢۸ مرداد چگونه پر از جمعیتی شد که حتی از بام‌ها و درختان آویزان بودند و اتومبیل رو‌باز سپهبد زاهدی را در میان گرفته هلهله می‌کردند. جمعیتی بود که با در نظر گرفتن شمار ساکنان آن روز تهران چندان دست کم از روز ورود خمینی در ۱۳۵۷ نداشت. چند روز بعد که شاه آمد خیابان‌ها از مردم چنان سیاه شد که از آن نیز درگذشت. تصویرهای آن روزها در دست است. مردم ایران در هیچ مورد از پشتیبانی کوتاه نیامده‌اند.

***

   پس از ٢۸ مرداد، حکومت در داخل با آنچه که تهدیدی به امنیت و استقلال ایران می‌دید، و در خارج با بحران نفت روبرو بود. مسالۀ نفت را با شرایطی که در آن اوضاع و نه شش ماه پیش از آن امکان داشت هر چه زودتر فیصله دادند و تصفیه‌حساب نهائی با شرکت‌های نفت را به زمانی گذاشتند که دست صادر کنندگان در بازار نیرومندتر از شرکت‌های نفتی شد.

   در داخل، سازمان نظامی حزب توده در هم شکسته شد و خود حزب چنان آسیب دید که تا بیش از دو دهۀ بعد کمر راست نکرد. مقامات حکومتی بی میل نبودند همین رفتار را باجبهۀ ملی بکنند، ولی حیثیت مصدق بزرگتر از آن بود که بتوان ندیده گرفت، و ناچار رفتاری آمیخته از خشونت و نرمی در پیش گرفته شد. دکتر فاطمی را اعدام کردند که اشتباهی تاسف آور بود و برای مصدق محاکمه‌ای ترتیب دادند که جنبۀ نمایشی و “farce” مانند آن خدمتی به هیچیک از دست درکاران نکرد. بقیۀ سران جبهۀ ملی به زودی به زندگی‌های عادی خود بازگشتند و در ٢۵ سال بعد همراه با فراز و نشیب‌های سیاسی، گاه مزۀ زندان چشیدند و گاه به شرکت در ادارۀ کشور دعوت شدند؛ ولی در بیشتر سال‌ها توانستند به سهم خود از میوه‌های دوران شکوفایی اقتصادی کشور بهره‌مند شوند.

   فدائیان اسلام، که در سایۀ جبهۀ ملی بالیده بودند و تروریست‌هایشان با قانون مجلس هفدهم از مجازات کشتن سران کشور، و زندان، رهایی یافته بودند بیرحمانه سرکوب شدند و به زیرزمینی رفتند که تا یک دهۀ بعد از آن بیرون نیامدند. بی هیچ هماوردی در برابر، میدان بر سلطنت طلبان گشاده بود.

   حکومت پادشاهی از ٢۸ مرداد نیرومند بدر آمد. در خارج، از پشتیبانی همگانی، حتی شوروی که بدهی خود را از بابت ذخیرۀ طلاهای ایران سرانجام پرداخت، برخوردار بود. در داخل، اکثریت مردم با خوشبینی و امیدواری بدان می‌نگریستند. درآمدهای نفت ــ که به برکت پیکار ملی کردن نفت بیش از دو برابر شده بود ــ به زودی سرازیر گردید. به نظر می‌رسید یک دوران ثبات و پیشرفت بیسابقه آغاز شده است. اما بیشتر این سرمایه‌ها در هشت سالۀ پس از ۱۳۳٢ به هدر رفت. در پایان دهۀ سی رژیم لرزان با بحران سیاسی و اقتصادی و با دشمنانی که باز سربلند کرده بودند روبرو بود. انتخابات تابستانی ۱۳۳۹ را ناگزیر شدند باطل کنند و مجلسی را که از انتخابات زمستانی آن سال برآمد با استعفای دسته جمعی نمایندگان منحل کردند. نخست وزیر در ۱۳۴۰ اعلام داشت که کشور ورشکسته است. پدیده‌های تورم، فشار تحمل ناپذیر بر منابع مالی و انسانی کشور و آثار برنامه ریزی نادرست در سال‌های ۳۹ـ۱۳۳۴ همان گونه پدیدار شدند که بیست سال بعد، پس از سرازیر شدن درآمدهای ناگهانی چهار برابر شدن بهای نفت. در هر دو بار درآمدهای “از حوصله بیش”ــ از حوصلۀ دستگاه سیاسی و اداری ناکار‌آمد ایران ــ دشواری‌ها به بار آورد.

   آن سال‌هایی بود، از ۱۳۳۴ به بعد، که شاه آغاز کرد علاوه بر سلطنت، حکومت هم بکند. با نخست وزیرانی ناکافی چون علاء و اقبال و شریف امامی و مجلس‌هایی به همان اندازه دست آموز، دیگر مانعی بر سر راهش نبود ــ اگر کارهای حکومتی درست پیش می‌رفت.

   کارها درست پیش نرفت ــ جز در آشتی استراتژیک با شوروی در ۱۳۳۹ که سنگ بنای یک سیاست خارجی کامیاب را برای دو دهه گذاشت ــ زیرا همان دراز دستی و بی‌پروایی که در معامله با دشمنان سیاسی رژِیم نشان داده شد (۳) در ادارۀ کشور، بویژه منابع مالی آن، نیز آشکار گردید. یکی از نمایان‌ترین کارهای آن زمان، انتشار ۷ میلیارد ریال پول بر پایۀ ارزیابی دوبارۀ پشتوانۀ اسکناس و آغاز یک حرکت کوچک صنعتی، در همان هنگام با سرو صداهای زیاد ناکارایی و فساد همراه بود. از همان هنگام بود که گروه دست نزدنی‌ها (UNTOUCHABLE) در دستگاه حکومت ایران پیدا شدند. زنان و مردانی با خط ارتباطی دست اول با مرجع قدرت، که عملاَ چک سفید داشتند و از دستبرد قانون بیرون بودند. آنها تا پایان جای غبطه‌انگیز خود را نگه داشتند و هر کدام تا آنجا که به آنها میدان داده شد تاخت و تاز کردند.

   پیروزی آسان ٢۸ مرداد به سهل انگاری و اشتباه کاری انجامید؛ و خطری که از بیخ گوش هیات حاکمه گذشته بود یک اشتهای سیری ناپذیر را برای بهره‌برداری مالی و اندوخته‌های روز مبادا برانگیخت و اینهمه اعتبار رژیم را از میان برد. ناکامی‌های اقتصادی و سیاسی سال‌های پس از ٢۸ مرداد مسالۀ مشروعیت رژیم را پیش کشید. مردمی که ٢۸ مرداد را پذیره شده بودند (استقبال کرده بودند)، اکنون به مداخلۀ آمریکا و انگلستان پرخاش می‌کردند. سال‌های دشوار حکومت مصدق از یادها رفت و هالۀ قهرمانی برگرد سر او بزرگتر شد.

   بویژه که خود رژیم با ٢۸ مرداد چنان رفتار نکرد که به حل مسالۀ مشروعیت خود کمکی کند. سیاست تبلیغاتی همۀ ٢۵ سال پس از ۱۳۳٢ بر این تکیه داشت که مصدق را عامل بیگانگان بشناساند که با قیام ملی سرنگون شد. به سهم حیاتی و منحصر ارتش هرگز اشاره‌ای نکردند، مبادا کسی دیگر اعتبار رهبری قیام ٢۸ مرداد را از آن خود سازد. شاه بارها داستان میانجیگری انگلیس‌ها را به سود مصدق نقل می‌کرد. غافل از آنکه اگر مصدق به پشتوانۀ آن داستان دست نشاندۀ انگلستان شناخته می‌شد دربارۀ رضا شاه بسا داستان‌های بیشتر می‌شد نقل کرد. اما حقیقت آن بود که رضا شاه و مصدق هیچ کدام دست نشاندۀ انگلستان نبودند، هر چند در کشوری و دورانی عمل می‌کردند که انگلستان بر آن تسلط داشت. اذعان کردن به واقعیت پشتیبانی آمریکا و انگلستان ـ که با همۀ تبلیغات رسمی هیچ کس در باره‌اش تردیدی نداشت، و شناختن سهم ارتش و اشاره به تنها ماندن جبهۀ ملی و کنار کشیدن مردم از آن، سیاست درست‌تری می‌بود و دعوی پشتیبانی عمومی را پس از مداخلۀ ارتش ــ که باز کسی درباره‌اش تردید نداشت ــ برای سال‌های آینده پذیرفتنی‌تر جلوه می‌داد. به جای راست گفتن، سال‌ها با افسانه‌های میان‌تهی، رژیمی را که به دلایل دیگر آسیب‌پذیر شده بود آسیب‌پذیرتر کردند.

   در ۱۳۴۰ با آغاز حرکت جسورانۀ اصلاحات اجتماعی و اقتصادی، رژیم پادشاهی خود را از تنگنا رهانید و جبهۀ ملی را در شطرنج قدرت شهمات کرد. با آن اصلاحات دوران ٢۸ مرداد به پایان رسید و دوران دیگری آغاز شد. اما مسالۀ مشروعیت رژیم، مسالۀ در آمدن پیکار قدرت به صورت پیکار مرگ و زندگی، وناممکن شدن رقابت سیاسی مسالمت آمیز در ایران، به عنوان میراث‌های آن دوران باقی ماندند و سهم مرگبار خود را به انقلاب ۱۳۵۷ ادا کردند.

   میراث مرگبار دیگر ٢۸ مرداد در سیاست ایران اعتقاد همه سویه به سهم قاطع آمریکا در تحولات ایران بود. بیشتر انرژی جبهۀ ملی در بیش از دو دهه به گمان زدن تحولات سیاسی آمریکا و تلاش برای تاثیر بخشیدن بر آن صرف شد، چنانکه از در آوردن خود به صورت یک جایگزین باورپذیر با سازمان و برنامۀ سیاسی که در شمار آید باز ماند. و ــ طرفه آنکه ــ هنگامی که آمریکاییان سرانجام از بیم و زیر فشار خمینی بدان روی آوردند چیزی برای عرضه کردن نداشت. شاه نیز نه کمتر از این، هرگز از هیبت آمریکا به خود نیامد و هرحرکت خود را در ارتباط با آمریکا اندیشید و از هر تغییر حالی در سیاست آمریکا تعادل خود را باخت تا سال‌های ۵۷-۱۳۵۵ که هستی کشور بر سر حساب‌های اشتباه آمیز مربوط به سیاست آمریکا بر باد رفت.

سپتامبر   ۱۹۸۵

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(۱)ـ  یکی از ایرانشناسان که در سال‌های جنگ به خدمت سازمان اطلاعاتی انگلیس در آمده بود و در تهیه‌های ٢۸ مرداد نیز دستی داشت، کسی به نام زهنر، به یک دوست ایرانیش گفته بود که جمال امامی از او گله کرده بود که چرا انگلستان بلای مصدق را بر سر ایران آورد. زهنر به او یاد آور شده بود که خودش پیشنهاد نخست وزیری مصدق را در مجلس داده است. جمال امامی پاسخ داده بود که چون حتم داشته است انگلستان می‌خواهد مصدق بر روی کار آید او را پیشنهاد کرده بود ! این داستان را دوست ایرانی زهنر برای دوست من آقای حسنعلی مهران نقل کرده است.

اگر ایرانیان نمی‌توانند از اعتقاد به مشیت انگلستان و آمریکا دست بردارند، دست کم از سوی آنان گمان نبرند.

(٢) ـ کتاب COUNTER COUP   کرمیت روزولت با گزارش که دربارۀ عملیات “چکمه” به رئیس جمهوری و مقامات بالای حکومت آمریکا داد پایان می‌یابد. در پایان گزارش، او سخنانی می‌گوید که در کنار بقۀ نقل قول‌هائی که از او شده است ذکر کردنی است:

“ما در این اقدام کامیاب شدیم زیرا برآورد ما از موقعیت ایران درست بود. ما بر آن بودیم ـ و ثابت شد حق داریم ـ که اگر به مردم و ارتش نشان داده شود که باید انتخاب کنند. که مصدق آنها را وادار به انتخاب میان پادشاهشان و یک شخصیت انقلابی کرده است، آنها تنها یک انتخاب خواهند کرد. با کمک‌هائی از سوی ما، ولی بیشتر به سبب آنکه مصدق، توده، و سرانجام خود اتحاد شوروی انتخاب را بر آنها تحمیل کردند. مردم دست به انتخاب زدند، و به قانع کننده‌ترین صورتی. مردم و ارتش به پشتیبانی قاطع شاه آمدند.

اگر ما، سیا، قرار باشد باز دست به چنین اقداماتی بزنیم، باید کاملاَ اطمینان یابیم که مردم و ارتش همان را می‌خواهند که ما می‌خواهیم. اگر نه، بهتر است کار را به تفنگداران دریائی واگذاریم !”

روزولت می‌نویسد که چند هفته پس از آن گزارش، به او فرماندهی عملیات گواتمالا را (بر ضد رئیس جمهوری “اربنز”) که در جریان بود پیشنهاد کردند. یک بررسی سریع نشان داد که شرایطی که گفته بود در میان نیست و پیشنهاد را رد کرد.

Kermit ROOSEVELT: COUNTER COUP, 1979

(۳) ـ رفتار ماموران انتظامی با مخالفان، از جبهۀ ملی و توده‌ای و فرائیان اسلام، رفتار ماموران حکومتی نبود که در چهار چوب قوانین خود و در یک بافتار سیاسی با دشمنان کشور معامله می‌کند.

گروهی لگام گسیخته بی هیچ پروا به جان شکست خوردگان افتادند. آنها نه همچون اجرا کنندگان قانون یا سیاست حکومتی، بلکه همچون کسانی رفتار می‌کردند که می‌توانستند به هوای نفس خود تا هر جا می‌خواهند بروند. به جای قدرت حکومتی که باید همیشه خوددار باشد و پاک کردن حساب شخصی نشناسد، صحنه‌های بیزار کنندۀ فراوانی از دراز دستی ماموران انتظامی و جنبۀ شخصی یافتن کاری که در قلمرو عمومی بود دیده شد. رژیم پس از ٢۸ مرداد سیل خون روان نکرد ولی با آزادی عمل دادن به گروهی نظامی و غیر نظامی که هر چه توانستند در برابر دشمنان سیاسی خود ناروایی نشان دادند تصویر ذهنی خود را برای سال‌های دراز آینده لکه دار کرد.

درس‌هایی از اسپانیا

درس‌هایی از اسپانیا

 ‌

   ژنرالیسیموفرانسیسکو فرانکو، فرمانده کودتای دست راستی بر ضد رژیم جمهوری چپگرای اسپانیا در ۱۹۳۶ و دیکتاتور آن کشور از ۱۹۳۹ تا ۱۹۷۵ ده سال پیش در گذشت. امروز ده سال پس از فرانکو، اسپانیا به اندازه‌ای دگرگون شده است که به گفتۀ یک روزنامه نگار آمریکائی “نگاهی به زندگی روزانۀ کنونی اسپانیا این را که فرانکو تنها ده سال پیش مرد، باورنکردنی می‌سازد.”(۱)

   امروز در اسپانیا پس از چهار دهه رژیم “اصنافی” (کورپوراتیست) و محافظه‌کارانه و در مواردی ارتجاعی فرانکو، حق طلاق شناخته شده است و مراکز تنظیم خانواده کار می‌کند (این هر دو در میان کاتولیک‌ها مردود است و اسپانیائی‌ها گویا از متعصب‌ترین کاتولیک‌های دنیا هستند) روزنامه‌ها آنچه را که مناسب می‌دانند می‌نویسند، کارگران دست به اعتصاب می‌زنند، احزاب سیاسی و اتحادیه‌های کارگری مستقل فعالیت دارند و انتخابات دموکراتیک برگزار می‌شود، استان‌ها و گروه‌های قومی اسپانیا مجلس‌های منطقه‌ای خود را دارند و خودگردان شده‌اند. افراطیان “باسک” (در شمال باختری) رو به شکست دارند و گروه‌های تروریستی زوال یافته‌اند. این فهرست که پایان ناپذیر است در برگیرندۀ فعالیت‌ها و حقوقی است که در کشورهای اروپای باختری مسلم گرفته می‌شود. ولی بیشترشان در دوران فرانکو و در تقریباَ همه تاریخ اسپانیا ممنوع یا ناشناخته بوده است. خیابان‌هائی که نام فرانکو یا ۱۸ ژوئیه (روز آغاز جنگ داخلی ۱۹۳۹ـ۱۹۳۶) برخود داشتند به نام‌های اصلی خود برگردانده شده‌اند. تنها در “درۀ بر خاک افتادگان” در آرامگاه بزرگ فرانکو و کشتگان جنگ داخلی که در کوهستانی نزدیک مادرید تراشیده شده است یاد فرانکو زنده است. هر سال در ٢۰ نوامبر چند هزار تنی از هواداران “نوستالژیک” فرانکو، در مراسم یادبود مذهبی گرد می‌آیند. از شمار آنان هر سال می‌کاهد.

   دو سال پس از مرگ فرانکو، پادشاه تازِۀ اسپانیا فرمان انتخابات صادر کرد. در آن انتخابات، حزب راست میانه که از اصلاحگران دورۀ فرانکو و سیاست پیشگان میانه‌رو تشکیل شده بود اکثریت آورد و حزب سوسیالیست به صورت دومین حزب نیرومند پدیدار شد، در انتخابات سال ۱۹۸٢ حزب سوسیالیست، حزب تاریخی چپ اسپانیا، به رهبری فلیپه گونزالس اکثریت بسیار بزرگی آورد و بیشتر دگرگونی‌هائی که در سیاست‌ها و جامعۀ اسپانیائی روی داده و به گفتۀ گونزالس دنبالۀ آن تا یک نسل دیگر طول خواهد کشید، از آن هنگام است.

   در این سال‌ها پادشاهی اسپانیا، بعنوان پشتیبان نیرومند دموکراسی، موقعیت ستایش‌انگیزی یافته است. ارتش تجدید سازمان شده، و افسران سیاسی جای خود را به حرفه‌ای‌هائی داده‌اند که دفاع از مرزها و قلمرو اسپانیا را امری جدی‌تر از مداخله در کار حکومت می‌دانند. با در پیش گرفتن یک سیاست اقتصادی سنتی و غیر سوسیالیست رویاروی تورم و بحران و بیکاری رفته‌اند. فرمول آنها ریاضت‌کشی اقتصادی است که تفاوت چندانی با پاره‌ای دست راستی‌ترین حکومت‌ها ندارد.

   گونزالس که توانسته است اسپانیا را وارد بازار مشترک اروپای باختری یا “جامعه اروپائی” کند (از ژانویه ۱۹۸۶) بر خلاف برنامۀ انتخاباتی خود پیشگام ادامۀ عضویت اسپانیا در ناتو (سازمان اتحادیۀ اتلانتیک شمالی) شده است و همۀ سرنوشت خود و حزبش را در گرو همه‌پرسی (رفراندوم) مارس ۱۹۸۶ در این باره نهاده است.

   چگونه است که اسپانیا دوران گذار خود را با چنین کامیابی سپری کرده است؟ این همان کشوری است که دو نسل پیش مردمانش بیش از یک میلیون تن را از یکدیگر (بسیاری را در برابر جوخه‌های اعدام) کشتند و سرزمین خود را میدان تاخت و تاز نیروهای ایتالیائی و آلمانی و روسی و “بریگادهای بین‌المللی” و آزمایشگاه جنگ جهانی دوم کردند. همان کشوری است که فاشیسم در آن پس از شکست در ایتالیا و آلمان تا دهه‌ها پایدار ماند و در چهار دهه دیکتاتوری دست راستی، دویست هزار تن در آن به دلایل سیاسی اعدام شدند (آخرین آنها پنج تروریست چپ گرا پس از دادرسی در دادگاه نظامی و دو ماه پیش از مرگ فرانکو) و ده‌ها هزار تن از سردمداران فرهنگی و سیاسیش به خارج مهاجرت کردند.

   در مقایسه با اسپانیا نمونۀ ایران از جهت شدت رویاروئی چپ و راست رنگ می‌بازد. جمعیت اسپانیا کمتر از ایران است. اما ابعاد زندانیان و اعدام‌های سیاسی ایران در پنجاه و هفت سال دوران پهلوی به گرد سی و شش سال فرانکو نمی‌رسد. جامعه ایرانی در بیشتر آن پنجاه و هفت سال در برابر اسپانیای فرانکو، جامعه‌ای باز بود و همرنگ سازی در آن جائی بسیار بزرگتر از سرکوبی داشت. ارتش اسپانیا بسیار مستقیم‌تر از ارتش ایران در حکومت دست داشت و سود پیگیر آن در ادامۀ یک دیکتاتوری راستی بسیار بیش از ارتش ایران بود.

   می‌شد انتظار داشت که کینه جوئی و خونخواهی در میان اسپانیائی‌ها که ادبیات و تاریخشان پر از خشونت است، چنان ریشه دوانیده باشد که هنوز تن فرانکو سرد نشده سیل خون در آن کشور روانه شود، گروه‌های چپ و راست به جان هم بیفتند و حساب‌های چهل ساله را با هم پاک کنند. کنار آمدن سوسیالیست‌ها و کمونیست‌ها و لیبرال‌ها و جمهوریخواهان با فالانژیست‌ها و سلطنت طلبان و محافظه کاران و راست‌های میانه‌رو، توافق دشمنان و مخالفان دیروز بر سر پاره‌ای اصول، بر سر آنچه گونزالس “قواعد تازه بازی” می‌نامد، کمترین احتمالی بود که می‌شد دربارۀ اسپانیا داد. چپگران و لیبرال‌ها و دست راستی‌های ایرانی با نمایشی که داده‌اند و می‌دهند هرگز نمی‌توانستند در ۱۹۷۵ مانند همگنان اسپانیائی‌شان رفتار کنند.

   آنها که تاریخ ده سال گذشتۀ اسپانیا را بررسی کرده‌اند بیشتر اعتبار این گذار مسالمت آمیز را از دیکتاتوری اصنافی فالانژ (حزب فرانکو) به دموکراسی پادشاهی کنونی به فرانکوی دوراندیش می‌دهند. او بود که از سال‌ها پیش از مرگ، شاهزاده خوان کارلوس بوربن را در کنار خود گرفت و به عنوان جانشین پروراند و بر قراری حکومت مشروطه را با دقت و پیگیری و با گام‌های سنجیده و استوار زمینه سازی کرد.

   اما یک نظام (سیستم) سیاسی، همه ساختۀ رهبرانش نیست؛ مخالفان نیز در آن سهمی بزرگ دارند. در اسپانیا اعتبار را تنها به فرانکو و خوان کارلوس نباید داد. گروه‌های مخالف در اسپانیا سهمی نه کمتر از آن دو در تحول سازنده و مثبت کشورشان در دهۀ گذشته داشته‌اند. اسپانیائی‌ها از هر دو سوی میدان پیکار سیاسی، با احساس مسئولیت در برابر نیاخاک و برای زنده نگهداشتن ملت خود عمل کردند و از خود مایه گذاشتند و در برابر یکدیگر گذشت نشان دادند. فرانکو به جانشینانش اندرز داد که پس از او تبعیدیان و مهاجران اسپانیائی را به کشور فراخوانند زیرا آنها “دشمنان من بوده‌اند نه اسپانیا”. شخص می‌تواند به کسی که موجب تبعید اجباری یا خودخواستۀ هزاران زن و مرد ارزنده و شایسته از کشور خود شده به چشم بد بنگرد. اما دست کم می‌توان کلاه را برای کسی از سر برداشت که با همۀ قدرت بیچون و چرایش خود را با کشورش یک نمی‌شمرد. ملتش را از خودش بزرگتر می‌دانست، و همیشه ملت‌ها از افراد، از هر فردی، بزرگترند. دارائی فرانکو هنگامی که مرد به پنجاه هزار دلار نمی‌رسید و شنیده نشده است که کسانش در درون یا بیرون اسپانیا کاخ‌ها و کارخانه‌ها و دارئی‌های بزرگ داشته باشند. او هر عیبی داشت به اصولی که موعظه می‌کرد پای‌بند بود. سرکوبگری را در خدمت ساختن جامعۀ آرمانی خود، هر چند پاره‌ای آرمان‌هایش فرسوده و با جهان امروز ناسازگار بود، نهاده بود نه پر کردن جیب‌های یک گروه نوکیسگان.

***

   مخالفان فرانکو نیز همین صفات خود‌داری و دور‌اندیشی و فراتر رفتن از خود را نشان داده‌اند. گونزالس هنگامی که دربارۀ دوران فرانکو سخن می‌گوید به دام آسان هرزه درائی و “سخن‌های نادلپذیر” نمی‌افتد. او فرانکیسم را “یک دورۀ تاریخی می‌شمارد که از گرایش‌های فاشیستی به گشایشی بسوی غروب در دهۀ پنجاه تحول یافت.” گونزالس تاریخ اخیر کشورش را از قلمرو عواطف بدر آورده است و بدان تنها از دریچۀ تجربۀ شخصی خود نمی‌نگرد، و این کاری است که نسل جوان‌تر اسپانیائی‌ها از آن برآمده‌اند، آنها که در دو دهۀ پایانی فرانکو از دانشگاه‌ها و دبیرستان‌ها بیرون آمدند و به گفتۀ گونزالس “عادت دموکراتیک کسب کردند.”

   در آن ساله‌ائی که اسپانیای فرانکو از نظر اقتصادی شکوفان بود و از نظر سیاسی آهسته آهسته از هم می‌پاشید (چه همانندی با ایران آن دهه‌ها) این نسل جوان‌تر به جای آنکه رادیکال شود اصلاح طلب شد. مردمان به اتهامات سیاسی به زندان می‌افتادند و اعدام می‌شدند و احزاب و مطبوعات و اتحادیه‌های کارگری آزاد نبودند و حقوق بشر نیز پایمال می‌شد. همۀ اینها به مقیاس‌هائی بسیار بزرگ‌تر از ایران دو دهۀ پایانی پهلوی، ولی نسل‌های جوان‌تر اسپانیائی واکنش همگنان ایرانی‌شان را نشان ندادند. آن آمیزۀ خشم و کینه و بیزاری کور کننده، آن “سینیسم” ویرانگرکه چپگرایان و لیبرالهای ایرانی را به دوزخ انقلابی درافکند و در هم شکست بر اسپانیائی‌ها چیره نشد، در حالی که همۀ بهانه‌هایش را، بیشتر هم، داشتند.

   یک نویسندۀ چپگرا، یک زندانی سیاسی پیشین و نه کسی که تنها در خطر بازداشت بوده است، در مصاحبه‌ای با یک تلویزیون آمریکائی به مناسبت دهمین سالگرد مرگ فرانکو در پاسخ اینکه کسی مانند او در برابر فالانژیسم چه احساسی دارد، گفت “ما اسپانیائی‌ها می‌دانیم که چگونه ببخشائیم تا پایدار و باقی بمانیم.” چند تن از ما می‌‌توانیم مانند او و مانند‌های بیشمار او بیندیشیم، حتی پس از افتادن در ورطۀ انقلاب اسلامی؟

   هنوز یک روشنفکر معمولی چپ یا لیبرال نمی‌تواند پنجاه و هفت سال پهلوی را یک دورۀ تاریخی بداند، با تاثیرات بد و خوبی که بر جامعۀ ایرانی گذاشت، با سرمایه‌ای که فراهم کرد تا آیندگان بر آن بسازند و پیش بروند. اگر اشاره‌ای به پیشرفت‌های آن دوران کند با بی‌میلی است و فوراَ پای ضرورت‌های تاریخی و اقتضای محیط را پیش می‌کشد، یا با دوران هیتلر برابر می‌نهد. در عوض در بر شمردن کم و کاستی‌ها گشاده دست است و هیچ یادی نیز از ضرورت‌های تاریخی و اقتضای محیط نمی‌کند. در تقریباَ همۀ موارد غوته زدن در سیلاب دشنام و زشت گوئی نخستین واکنش و همه واکنش اوست. همچنانکه یک سلطنت طلب معمولی ایرانی نیز در برابر کمترین یادی از لیبرال‌ها و چپگرایان، با حالتی پیروزمند و حق به جانب هر صفت زشتی را که پایگاه فرهنگی‌اش اجازه دهد نثار آنان خواهد کرد.

   تفاوت ما با اسپانیائی‌ها در تفاوت وضع ایران با اسپانیا بازتابیده است. آنها می‌دانند چگونه ببخشایند تا باقی بمانند. ما تنها آموخته‌ایم که یکدیگر را در آتش کینه کشی‌های متقابلمان بسوزانیم. با آنکه کشاکش چپ و راست را در ایران از نظر دامنۀ زمانی و عمق و شدت با اسپانیا مقایسه نمی‌توان کرد، اسپانیائی‌ها بسیار آسان‌تر از ایرانیان بر گذشتۀ ناشاد خود چیره شده‌اند. اگر چپ اسپانیا می‌خواست همان موضعی را در برابر کودتای ۱۸ ژوئیه ۱۹۳۶ بگیرد که چپ ایران در برابر ٢۸ مرداد ۱۳۳٢ می‌گیرد، هر چند این دو رویداد از هیچ نظر طرف نسبت نیستند، نه امروز اسپانیا در این موقعیت رشگ‌انگیز می‌بود و نه سوسیالیست‌ها حکومت را در دست می‌داشتند. آیا ما هم برای چیره شدن بر گذشته خود باید یک میلیون از یکدیگر را بکشیم و اعدام کنیم ــ علاوه بر کشتارهای جمهوری اسلامی؟

   همین توانائی بالاتر کشیدن خود از گذشته ــ بجای فرو رفتن در آن به هر نام خوش ظاهر که باشد ــ سوسیالیست‌ها را در حکومت از تکرار اشتباهات همقطارانشان در فرانسه و یونان بازداشت. امروز حکومت‌های سوسیالیستی میتران و پاپاندرئو ناگزیرند با گردش‌های ۱۸۰ درجه‌ای به سیاست‌های غیر سوسیالیستی اقتصادی روی آورند. ولی حزب سوسیالیست اسپانیا که صد سال پیشینه دارد و اساسنامه و مرامنامۀ آنرا کسی نه کمتر از خود کارل مارکس تائید کرده است، از همان سه سال پیش قهرمان راه‌حل‌های بازار آزاد و ابتکار خصوصی گردید و سیاست‌های سوسیالیستی خود را به قلمروهای اجتماعی محدود کرد. سوسیالیست‌ها به جای پافشاری بر فرمول‌های راست آئین (ارتدکس) سوسیالیستی به دنبال از هم گسیختن بندهائی بوده‌اند که انزواجوئی و سیاست‌های حمایت اقتصادی بر دست و پای جامعۀ اسپانیا نهاده است. گونزالس می‌گوید “انزواجوئی و سیاست‌های حمایتی که ۱۵۰ سال است در اسپانیا داشته‌ایم، دیکتاتوری و توسعه نیافتگی را هنجار (نورم) معمولی اسپانیا کرده است.” سوسیالیست‌های اسپانیائی فرآورده‌های دست دوم و سوم سوسیالیسم شوروی و کوبا و آلبانی و الجزایر و چین نیستند. در بستر اصلی سوسیالیسم اروپای باختری از روزهای نخست پرورش یافته‌اند و با اینهمه امروز رهبرشان بی ترس از تکفیر شدن و انشعاب و انشعاب در انشعاب، اعلام می‌دارد که “بزرگ‌ترین خطائی که یک حزب سوسیالیست دموکراتیک می‌تواند بکند خطای محافظه کاری ایدئولوژیک است.” او به آسانی می‌پذیرد که اندیشه‌هایش حتی با اندیشه‌های سوسیالیست‌های فرانسوی و انگلیسی نمی‌خواند.

   حزب او که امروز با فاصلۀ زیاد بزرگترین حزب اسپانیاست از گرد آمدن عناصر عمل‌گرا (پراگماتیک) فراهم آمده است که در تعهدی به نوگرائی و نوسازی با هم توافق دارند. آنها بر سر دموکراسی، نوجوئی، یکی شدن با اروپای باختری و آزادشدن از نهادها و اندیشه‌های پوسیده ایستاده‌اند ــ همۀ آنچه که فرانکو و سنت‌گرایان همراهش با بدگمانی تلقی می‌کردند. گونزالس و سوسیالیست‌های دیگر “قواعد تازۀ بازی” را اساساَ چنین معنی می‌کنند که دوران سرپرستی پدرانه سرآمده است و اسپانیا دیگر جامعه‌ای بالغ و پخته است. اندکی پس از به حکومت رسیدنش، نخست‌وزیر سوسیالیست در جلسه‌ای از صاحبان صنعت حضور یافت که او را با شکایات‌شان از کشاکش‌های صنعتی و در‌خواست‌های اضافه مزد کارگران بمباران کردند. گونزالس به شوخی گفت، آیا انتظار دارند گارد کشوری را فراخواند (نیروی پلیس “پیرا نظامی” که فرانکو بر ضد اعتصابگران به کار می‌برد) و به صاحبان صنایع اندرز داد که باید خودشان از طریق گفت و شنود دموکراتیک موضوع را با کارگران فیصله دهند. اتحادیه‌های کارگری نیز مشکل داشتند زیرا هم می‌خواستند از آزادی‌هائی که دموکراسی آورده بود بهره ببرند و هم نظام سخت کارگری فالانژیست را نگه دارند که امنیت شغلی را تامین می‌کرد. نخست‌وزیر به همۀ آنها گفت که کارفرمایان و اتحادیه‌های کارگری باید هر کدام مسئولیت‌های خود را بر عهده گیرند و با هم کنار بیایند.

***

   اسپانیا هنوز از همۀ دشواری‌های خود بر نیامده است. بیکاری فراوان است و پاره‌ای زیادروی‌ها در میان جوانانی که احساس آزاد شدن از قفس می‌کنند سر بر می‌زند. تنش‌های قومی در جامعه اسپانیائی هنوز کاملاَ فروکش نکرده است. اقتصاد آن هنوز راه بسیار دارد تا به اعضای پیشرفته‌تر “اجتماع اروپائی” برسد. اما در امر حیاتی برقراری ثبات سیاسی و اجتماعی، بر پا کردن نظامی که پایدار بماند و بتواند در شرایط گوناگون کار کند و از تصحیح و جبران کم و کاستی‌های خود برآید کامیاب شده است. آن همرائی که بی آن جامعۀ سیاسی از هم خواهد درید و بافت جامعه را از هم خواهد گسیخت فراهم آمده است. حتی کمونیست‌های اسپانیائی ــ دوحزب کمونیست ــ زیر فشارهای اصلاح کنندۀ دموکراتیک به جریان اصلی سیاسی رانده شده‌اند. بسیاری از فرایافت‌ها و اندیشه‌های دست و پا گیر از چپ و راست، در حرکت رو به پیش جامعه به کنار راه افکنده شده‌اند.

   دیگر کمتر کسی وقت خود را با این استدلال‌ها به هدر می‌دهد که نوآوری‌های اسپانیا با فرهنگ عمیق اسپانیائی، فرهنگی که بیش از دو هزار سال پیشینه دارد و از منابع رومی و مسیحی و اسلامی و یهودی و اروپائی گرانبار و قرن‌های دراز بر پایگان (سلسله مراتب) دین و پادشاهی استوار بوده است، منافات دارد. دیگر کمتر کسی غم این را می‌خورد که اسپانیا را گروهی تکنوکرات دارند به بلای توسعه اقتصادی دچار می‌کنند.

   از آن سو نویسندگان چپ اسپانیا هنگامی که از مردمسالاری سخن می‌گویند از ترس تکفیر و اتهام ارتداد، صفت بورژوازی را به دنبال دموکراسی نمی‌آویزند (گویا نوع دیگر دموکراسی هم هست که در جمهوری‌های خلقی اروپای شرقی و پاره‌ای جامعه‌های غیر بورژوازی آسیای خاوری و شمال افریقا و دریای کارائیب بدان عمل می‌شود.) اسپانیائی‌ها دارند خود را آزاد و امروزی می‌کنند و اسپانیائی هم مانده‌اند. تاریخ خود را از گرایش‌های حزبی آزاد کرده‌اند و آن را موضوع بررسی قرار داده‌اند، چنانکه با تاریخ باید کرد، نه آنکه هر گروهی بخشی از آن را موضوع پرستش قرار دهند و با دست بردن در تاریخ در پی زدودن آثار بخش‌های دیگرش از یاد ملی باشند. تاریخشان میراث مشترکشان شده است، نه آنکه آنها را از یکدیگر جدا کنند.(٢)

ایرانیان از اسپانیای کنونی درس‌های چند می‌توانند فراگیرند:

   * نخست، برداشت ملی از یک تاریخ مشترک است که همۀ اسپانیائی‌ها در بد و خوبش دست داشته‌اند و هر چه بر آن آگاه‌تر می‌شوند بهتر به ضرورت آشتی ملی ــ در عین نگهداشتن اعتقادات و گرایش‌های حزبی پی می‌برند.

   * آنگاه، خود‌داری و اندازه نگهداری گروه‌های گوناگون در پیکار بر سر قدرت است و توانائی چشم پوشی بر پاره‌ای از بدترین تجربه‌های شخصی گذشته. شناختن سهم پادشاهی مشروطه در کامیابی حرکت جامعۀ اسپانیا در مسیز مردمسالاری و پیشرفت لازم است، ولی نباید ما را از ظرفیت بزرگ اخلاقی که نیروهای چپ و راست از خود نشان دادند، بویژه چپ ــ زیرا در طرف بازنده بود ــ غافل سازد. نیروهای راست توانستند چهل سال برتری سیاسی را بی آنکه خم به ابرو بیاورند به دشمنان دیروزشان واگذارند و نیروهای چپ توانستند بجای هدر دادن فرصت تاریخی خود در تلافی‌جوئی و برقراری به اصطلاح “عدالت انقلابی” به بازسازی کشورشان پردازند و تلخی‌های شخصی را فراموش کنند. اصلاَ اینکه اسپانیائی‌ها خود را پس از آنهمه نبردهای خونین در جبهه‌های جنگ و سیاست، که چپ و راست ایران گوشه‌ای از آنرا نیز نیازموده‌اند از انقلاب‌زدگی آزاد کرده‌اند، سزاوار آموختن است.

   بیش از هر چیز دیگر، دریافتن نقش قاطع و تاریخی نسل جوان‌تر اسپانیائی‌هاست ــ زنان و مردان سی چهل ساله‌ای که اکنون رهبری کشور خود را در دست دارند ــ در ساختن یک فضای دموکراتیک و آماده برای پیش تاختن و کنار پیشروترین جامعه‌های باختری. این نسل که نمایندگانش در چپ و راست و در ارتش و دربار پادشاهی، هستند، آن نیروئی را ساخته است که نه نظامی‌های راستگرا توانسته‌اند آنرا تهدید کنند، نه تروریست‌های شهری چپگرا. نه آرزومندان جامعۀ سنتی غرق انحطاط و فساد، نه رویاپروران ناکجا آباد غرق خشونت و خون.

ژانویه ۱۹۸۶

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ ــ در این نوشته از گزارشی در واشینگتن پست ٢۱ـ نوامبر ۱۹۸۵ سود گرفته شده است.

٢ــ  شاید بر این حزبی شدن تاریخ، نمونه‌ای بهتر از این نتوان آورد: به تازگی به مناسبت ٢۱ آذرگروهی از جمهوریخواهان گرد هم آمده‌اند. سخنران جلسه دربارۀ آزادی آذربایجان در ٢۱ آذر ۱۳٢۵ تنها به ذکر بخشی از یک سخنرانی مصدق دربارۀ دعوی خود مختاری فرقۀ دموکرات بسنده کرده است. نه اشاره‌ای به نقش حیاتی شاه در دفاع از حاکمیت ملی ایران و یکپارچگی ارتش، نه به سهم سرلشگر ارفع و ستاد ارتش در نگهداری تمامیت و استقلال کشور، و نه دیپلماسی استادانۀ قوام السلطنه که در برابر شوروی به تنها پیروزی تمام عیار یک کشور اشغال شده در جنگ جهانی دوم دست یافت.

آنها که یک سال در شرایط نومیدانه و زیر فشارهای طاقت فرسا رنج بردند و آذربایجان را آزاد کردند و بقیۀ کشور را نیز نگه داشتند باید از تاریخ زدوده شود، آن کسی که تنها یکی دو سخنرانی کلی کرده است و هیچ سهمی در ماجرای یکسالۀ آذربایجان (٢۵ـ۱٢۳۴) نداشته روی ملاحظات حزبی باید همۀ توجه را بخود جلب کند.

داستان دو سوسیالیست


داستان دو سوسیالیست

 ‌

   روز ۱۶ مارس ۸۶ در انتخابات عمومی فرانسه حزب سوسیالیست پس از پنج سال، اکثریت خود را در مجلس از دست داد. چهار روز پیش از آن در همه‌پرسی اسپانیا حزب سوسیالیست، همه چیز خود را در گرو نگهداشتن اسپانیا در سازمان اتحادیۀ اتلانتیک شمالی گذاشت و برنده شد. هر دو حزب در شکست و پیروزی خود میراث‌های ارزنده‌ای برای آیندۀ سیاسی کشورهایشان گذاشته‌اند. فرانسه پس از شکست انتخاباتی سوسیالیست‌ها به قلمرو دموکراسی انگلوساکسونی پا نهاده است که آزموده‌ترین و کار‌دیده‌ترین و با ثبات‌ترین نظام حکومتی در تاریخ است؛ و اسپانیا پس از پیروزی سیاسی سوسیالیست‌ها به صورتی برگشت ناپذیر به کاروان اروپای باختری پیوسته است که از دو سدۀ پیش آرزوی پیشروان و بیداران جامعۀ اسپانیایی بوده است.  هر دو حزب در این میانه، فراگرد دگرگونی خود را به احزاب سوسیال دموکرات، مانند حزب سوسیال دموکرات آلمان غربی، تکمیل کرده‌اند. به عنوان رهبر و معمار سازمان‌ها و استراتژی‌هایی که این دستاوردها را میسر ساخته، هم میتران فرانسوی و هم گونزالس اسپانیایی سزاوار همۀ ستایش‌هایی هستند که این روزها از چپ و راست نثار آنها می‌شود.

   میتران، چنانکه گونزالس، از چیزهایی بسیار بیش از در آوردن حزب سوسیالیست به صورت بزرگترین حزب کشور خود برآمده است. رهبری او پنج سال پیش نیروهای چپ را به مهمترین پیروزی سیاسی‌شان پس از انقلاب ۱۷۸۹ رساند و ـ بیشتر به برکت قانون اساسی گلیستی جمهوری پنجم، که سخت مورد مخالفت او بود ـ توانست درازترین دورۀ حکومت چپ را در تاریخ کشورش به پایان رساند. سوسیالیست‌ها با همۀ شکست خود در انتخابات ۱۶ مارس هنوز بزرگترین گروه پارلمانی در مجلس فرانسه‌اند و درصد آرانشان از پنج سال پیش تنها ۵ درصد پائین افتاده است (از ۷۷,۳۷ درصد به ۷۶,۳٢ درصد). ریاست جمهوری هنوز در دست آنهاست و بسیاری مقامات حساس را در دستگاه‌های اداری در اختیار دارند.

   از این مهمتر دگرگونی پردامنه‌ای است که پنج سال حکومت سوسیالیست‌ها در فرانسه و در خود آنها پدید آورده است. به گفتۀ آلن تورن جامعه شناس “فرانسه دیگر به دو ملت سخت مخالفت یکدیگر بخش نمی‌شود. ما احتمالاَ داریم سرانجام، پایان سیاست را به عنوان نوعی جنگ مذهبی یا جنگ داخلی می‌بینیم.” حتی اصطلاحات “راست” و “چپ” که فرانسویان اختراع کردند (در ارتباط با ترتیبات نشستن نمایندگان در دو سوی کنوانسیون انقلابی) اهمیت خود را در برابر همرایی سیاسی از کف می‌دهند. جامعه‌ای که از نظر انتلکتوئل از کشاکش‌های دو آرامانشهر(اتوپیا) رقیب هم خسته شده، دیگر سیاست را با تعبیرات و اصطلاحاتی مانند کاستن از تورم، پایین آوردن بیکاری، و پا به پای آمریکا و ژاپن تاختن می‌اندیشد.

   فرانسه پس از آزمایش سوسیالیستی خود، احتمالاَ کشوری محافظه‌کارتر شده است. ناکامی تلاش‌های حکومت سوسیالیست در رویارویی با رکود جهانی سالهای ۸٢ـ۱۹۸۱ از طریق اعمال سیاست‌های سوسیالیستی، بسیاری از شکاکان را به مزایای مدیریت درست اقتصادی متقاعد کرده است. ملی کردن پردامنۀ صنایع بر محبوبیت اندیشه‌های بازار آزاد افزوده است. در آموزش، آخرین وزیر آموزش سوسیالیست، نظام “بازگشت به اساس” را در آموزشگاه‌ها برقرار کرده است: تاکید بر انضباط و آموختن جدی مواد درسی و اصول اخلاقی و مدنی.

   در عین حال چنانکه رژیس دبری، انقلابی پیشین و همرزم چه‌گوارا و مشاور کنونی روابط خارجی میتران، می‌گوید “پس از پنج سال بر سر قدرت، “چپ” توانسته است از یک فرهنگ مخالف به یک فرهنگ حکومت گذر کند. من امیدوارم که این از سوی “راست” نیز پذیرفته شده باشد. تا کنون سیاستگران راست چنان رفتار می‌کردند که گویی حق منحصر ادارۀ کشور را دارند.” در این سخن دبری جوهر تجربۀ پنج سالۀ سوسیالیست‌ها نهفته است. میتران ـ به همراه عوامل دیگر ـ توانسته است جامعۀ سیاسی فرانسه را به حال “عادی” در آورد. در هم شکستن سلسلۀ حکومت‌های راست (٢۵ سال پیاپی) و پیروزی سوسیالیست‌ها در ۱۹۸۱، فرانسه را در خط سنت سیاسی انگلوساکسون قرار داد ـ با احزاب خوب سازمان یافته‌ای که به نوبت قدرت را در دست می‌گیرند. فرانسه در این اثنا جامعه‌ای بازتر شده است. اکنون بیش از همیشه دست راستی‌هایی را می‌توان یافت که هر چند به سوسیالیست‌ها رای نخواهند داد ولی می‌پذیرند که اعمال قدرت سیاسی از سوی چپ هم مثبت و هم ضروری است.

   در آغاز ۱۹۸۳ تنها سوسیالیست‌ها بودند که می‌توانستند داروی تلخ اقتصادی را که به بهبود دراز مدت آن کمک کرد به فرانسه بخورانند. یک حکومت دست راستی همان سیاست‌ها را تنها به بهای یک انفجار سخت اجتماعی می‌توانست اعمال کند.

***

   لحظۀ حقیقت برای میتران در مارس ۱۹۸۳ فرا رسید ـ در کنفرانس ده روزه‌ای که با رایزنانش دربارۀ استراتژی اقتصادی حکومت تشکیل داد. پس از دو سال حکومت، سوسیالیست‌ها خزانۀ کشور را تهی کرده بودند و کسری موازنۀ بازرگانی و تورم را بالا برده بودند. تا آن زمان تاکید سوسیالیست‌ها بر موضوعاتی مانند پایین آوردن سن بازنشستگی، ۳۹ ساعت کار در هفته، افزایش پرداخت‌های بیمۀ اجتماعی، پنج هفتۀ مرخصی با حقوق، و ملی کردن همۀ بانک‌های بزرگ و پنج گروه صنعتی عمده گذاشته شده بود. نتیجۀ اجتناب ناپذیر این سیاست‌ها افزایش هزینه‌ها، بالا رفتن سطح پول در جریان، گران تمام شدن کالاهای ساخت فرانسه، زبان دادن موسسات ملی شده، و کاسته شدن از قدرت رقابت فرانسه در بازارهای بین‌المللی بود. اقدامات دیگری مانند برقرار کردن کنترل شدید ارزی و مالیات بستن بر دارایی به فرار سرمایه‌ها و پایین افتادن سرمایه گذاری کمک کرد و اینهمه زندگی را بر مردم دشوارتر ساخت و اعتماد به حکومت را در میان اکثریت بزرگ فرانسویان از میان برد.

   در برابر دشواریهایی که سیاست‌های سوسیالیستی پیش آورده بود سوسیالیست‌های جزمی، یک چارۀ سوسیالیستی دیگر را توصیه می‌کردند: حمایت از صادرات و محدود کردن واردات. اما سیاست‌های حمایتی شدید در مورد اقتصادی به پیشرفتگی و بزرگی فرانسه جز به واپس‌ماندگی صنعتی نمی‌انجامید ـ گذشته از مسائل شگرفی که در سیاست خارجی و بویژه موقعیت مرکزی فرانسه در اجتماع اروپایی پیش می‌آورد و سه دهه کوشش برای ساختن یک بازار مشترک اروپایی را بر باد می‌داد.

   میتران در آن کنفرانس تصمیم‌هایی گرفت که هر چند سوسیالیستی نبود به سود فرانسه ـ و سوسیالیست‌ها ـ تمام شد.

   از آن پس نوسازی اقتصادی فرانسه مهمترین اولویت سوسیالیست‌ها گردید. به گفتۀ یک دانشمند سیاسی “آنها به اندیشه‌هایی گرویدند که پیش از آن با بد‌گمانی به آنها می‌نگریستند: اهمیت ابتکار خصوصی، انگیزۀ سود، و مانندهای آن. جابجا کردن اندیشۀ سوسیالیسم با نوگری تغییری شگرف است.”

   تصمیم میتران به رد کردن راه حل حمایتی و روی آوردن به سیاست‌های غیر سوسیالیستی سختگیری و نوسازی اقتصادی را بسیاری از مفسران فرانسوی مهمترین تصمیم دوران ریاست جمهوری او شمرده‌اند. به دنبال آن بیکاری به بیش از ده درصد افزایش یافت و صنعت فرانسه در برابر رقابت بین‌المللی قرار گرفت. ولی پویایی دراز‌مدت اقتصاد نیرومند‌تر شد. این تغییر سیاست در سه سالۀ پس از آن نه تنها فرانسه را نیروی بیشتری بخشید. سوسیالیست‌ها را نیز نجات داد. در انتخابات ۱۶ مارس، حزب سوسیالیست به اعتبار ثبات اقتصادی کنونی فرانسه بود که توانست بزرگترین حزب در پارلمان بماند. (تورم به حدود ٢ درصد افتاده است و بیکاری پایین‌تر از میانگین اروپایی است).

   سردبیر روزنامۀ چپگران لیبراسیون، سرژ ژولی، دگر سازی اقتصادی فرانسه را در دورۀ میتران با موفقیت دوگل در دادن استقلال به الجزایر در ۱۹۶٢ مقایسه می‌کند. درست همان گونه که یک رئیس جمهور راست لازم بود تا فرانسویان را به دست شستن از قلمرو پرارزش شمال افریقائی‌شان وادارد، یک رئیس جمهوری چپ می‌خواست که آنان را از توهمات اقتصادی دلبندشان آزاد کند.

   در دومین دورۀ حکومت خود، از ۱۹۸۳، حزب سوسیالیست از چیزی بیش از یک دگرگونی سیاست‌ها بر آمده است. انقلاب فرهنگی با همۀ دلالت‌های گسترده‌اش برای توصیف این دوره چندان مبالغه‌آمیز به نظر نمی‌رسد. سوسیالیست‌ها نه تنها چپ فرانسه را از سخنرایی‌های پایان ناپذیر و اعتقادات جزمی و ناکامی سنتی آن رهایی داده‌اند، در اقتصاد و سیاست و اجتماع فرانسه اصطلاحاتی وارد کرده‌اند که می‌توانند از آنها سربلند باشند.

   با آنکه انتظار می‌رفت سوسیالیست‌ها تسلط حکومت را بر جامعه فراتر بردند، در عمل فراگرد چند صد سالۀ تمرکز قدرت در پاریس با حکومت سوسیالیست‌ها متوقف گردید. فرمانداران که از دوران ناپلئون عمال پر قدرت دولت در شهرستان‌ها بوده‌اند اختیارات تصمیم‌گیری محلی خود را از دست داده‌اند. تصمیم‌های اقتصادی و مربوط به هزینه‌ها را اکنون انجمن‌های انتخابی شهرستان می‌گیرند. در انتخابات ۱۶ مارس برای نخستین بار انتخابات انجمن‌های منطقه‌ای که بطور تقریبی با استان‌های باستانی فرانسه برابرند انجام گرفت. این انجمن‌های استان دارای اختیارات گستردۀ اقتصادی هستند که تا کنون در قلمرو حکومت مرکزی بوده است. دولت همچنین انحصار سخن‌پراکنی را از دست داده است و امواج رادیویی و تلویزیونی بر روی موسسات خصوصی باز شده‌اند.

   اصطلاحات اقتصادی سوسیالیست‌ها فرانسه را نمونۀ بهتری از یک کشور سرمایه‌داری کرده است تا آنچه در حکومت‌های پیشین راستگرا بود. فرانسه در حکومت چپگرایان تقریباَ از کشاکش‌ها و اعتصابات صنعتی آزاد بوده است. تورم پایین آمده است، زیرا سوسیالیست‌ها آنچه را که حکومت‌های محافظه کار جراتش را نداشتند انجام دادند و ضریب‌بندی دستمزدها را با قیمت‌ها قطع کردند. دیگر با افزایش قیمت‌ها دستمزدها خودبخود بالا نمی‌روند. پیش از آن ضریب‌بندی، تورم را همیشگی می‌ساخت. افزایش قیمت‌های دیروز، افزایش دستمزدهای امروز می‌شد، که خود افزایش قیمت‌های فردا می‌گردید.

   بورس پاریس زنده شده است و از خواب‌آلودگی پیشین خود در آمده است. صنایع بزرگی که سوسیالیست‌ها ملی کردند عموماَ وضع مالی سالمی دارند (جز رنو) زیرا سوسیالیست‌ها از شمار کارگران کاستند ـ کاری که صاحبان خصوصی آن صنایع کمتر می‌توانستند.

   ممکن است اینهمه در نظر جزم‌اندیشان چپ چندان تعارف‌آمیز نیاید و سوسیالیست‌های فرانسوی را به خیانت به آرمان‌هایشان و فروخته شدن به سرمایه داری متهم سازند. ولی چنانکه میتران به شوخی گفت، او راه حل دیگری نداشت مگر آنکه لنین شود. در برابر نارضائی مردم او یا می‌باید سیاست‌ها را تغییر می‌داد یا در پی از میان بردن آزادی‌های مردم و گاه “پراکروست” ایدئولوژی مارکسیست ـ لنینیست انداخت و اگر بلندتر بود کوتاهش کرد و اگر کوتاه‌تر بود کشش آورد. در فرانسه، که به تعبیر ترجمه ناپذیری “SOPHISTICATED” (پیچیده، نکته سنج…) ترین ملت سیاسی جهان است، سوسیالیست‌ها ناگزیر شدند از شعار دادن و خیال‌پردازی آرمانشهری به واقعیت و عمل روی آوردن و عمل‌گرایی را جانشین ایدئولوژی سازند. باز به گفتۀ میتران “ما بسیار در رویا بوده‌ایم.”

   برای میتران و سوسیالیست‌ها مساله تنها این نبود که میان سوسیالیسم یا بر سر قدرت ماندن در یک چهار‌چوب دموکراتیک یکی را برگزینند. در مصاحبه‌ای به تازگی، رئیس جمهوری فرانسه دربارۀ تضاد میان پالودگی ایدئولوژیک و سیاست‌های عملی چنین گفته است “چگونه می‌توان برد؟ دلم می‌خواهد چپ گاهگاهی این را از خودش بپرسد.” برای او و همفکرانش مساله در این نیز هست که آنها به گفتۀ دبری “بیشتر فرانسوی هستند تا سوسیالیست.” پرسش میتران و اظهار دبری جان کلام است ـ تا آنجا که به سوسیالیسم دموکراتیک در فرانسه ارتباط می‌یابد.

   اگر در این میانه حزب کمونیست در سقوط برگشت ناپذیرش به پایین‌ترین درجۀ قدرت خود پس از جنگ رسیده است (از ۳۰ ـ ٢۵ درصد آراء به ۱۰ ـ ۹ درصد در انتخابات اخیر) یا مارکسیسم به عنوان یک نیروی انتلکتوئل جدی زوال یافته است، آن را باید به عنوان بخشی دیگر از فراآمدهای خواسته و نا خواستۀ پنج سال رهبری میتران بر فرانسه تلقی کرد. او کشور خود را به راه میانه انداخته است و با همۀ ناهمواری قانون اساسی دو سالاری (DIARCHZ) گلیستی در شرایط کنونی که رئیس جمهوری از یک حزب و نخست وزیر از حزب دیگر است، دورنمای ثبات در فرانسه از همیشه مطمئن‌تر به نظر می‌آید.

***

   آنچه در ۱٢ مارس ۱۹۸۶ در اسپانیا روی داد پایان یافتن قطعی انزواجویی چند قرنی اسپانیا و گشایش افق‌های تازه‌ای بر روی آن کشور به عنوان عضو اجتماع غربی بود. اسپانیایی‌ها در یک همه پرسی به ماندن اسپانیا در سازمان پیمان اتلانتیک شمالی رای دادند. در این همه پرسی، گونزالس و حزب سوسیالیست او، با آنکه پیش از رسیدن به حکومت، مخالف عضویت در ناتو بودند، همۀ اعتبار و آیندۀ خود را بر سر گرفتن رای مثبت از مردم گذاشتند.

   تغییر نظر حزب سوسیالیست دربارۀ عضویت در ناتو از دو ملاحظه بر می‌خاست. نخست، باقی ماندن در پیمان به گفتۀ گونزالس “پیامد منطقی” ورود اسپانیا به اجتماع اروپایی یا بازار مشترک است که در حکومت سوسیالیست‌ها روی داد. عموم اعضای اجتماع اروپایی عضو پیمان اتلانتیک شمالی نیز هستند و بیرون آمدن اسپانیا از آن پیمان، چنانکه بسیاری از رهبران سیاسی و اقتصادی اسپانیا هشدار می‌دادند، به تزلزل اقتصادی و عدم ثبات سیاسی می‌انجامید.

   دوم، ارتش اسپانیا با پیشینۀ دراز مداخله در سیاست و گرایش به کودتا که شاید هنوز کاملاَ از میان نرفته است (آخرین کوشش در ۱۹۸۱ صورت گرفت) در چهار‌چوب پیمان بطور قطع به وظیفۀ اصلی خود که دفاع از قلمرو کشور است خواهد پراخت. بدین گونه ثبات دموکراسی اسپانیا بیش از پیش تضمین خواهد شد.

   پیروزی ۱٢ مارس همچنین، دگردیسی سوسیالیست‌های اسپانیایی را از رادیکالیسم به سوسیال دموکراسی یک گام پیشتر برد. سوسیالیسم میانه‌رو و عمل‌گرای نمونۀ گونزالس در فراگرد بازآموزی ده سالۀ خود از یک راهشمار (MILESTONE) دیگر گذشت. هفت سال پیش او با کناره گیری کوتاهش از رهبری حزب، سوسیالیست‌ها را به برداشتن انگ مارکسیستی از روی بیان‌نامۀ اصول عقاید خود واداشت. به عنوان نخست وزیر او در سه سالۀ گذشته، حزب و جنبش کارگری سوسیالیست را به پذیرفتن سیاست‌های پولی محافظه‌کارانه‌ای واداشته است که منتقدان چپگرایش از آن به عنوان سیاست‌های “رگانی” یاد می‌کنند. گونزالس عادت دارد به یاد اسپانیایی‌ها بیاورد که رادیکالیسم چه در راست و چه در چپ هواداران کاهنده‌ای دارد.

   واکنش‌های همه‌پرسی ۱٢ مارس تا اینجا حکایت از بالا گرفتن اعتماد و خوشبینی در میان اسپانیایی‌ها می‌کند. به نظر می‌رسد آخرین دو‌دلی‌ها و ابهامات دربارۀ سیاست و امور خارجی کشور بر طرف شده است و هیچ دورنمای نگران کننده‌ای در افق نیست. بورس‌های چهارگانۀ اسپانیا در هفتۀ پس از همه پرسی به بالاترین رکورد خود در ۱۲ سال گذشته رسیدند. در این ماه ساختن یک کارخانۀ بزرگ که تا چهار سال دیگر سالی ۲۲۰ میلیون دلار “میکروچیپ” برای کامپیوتر صادر خواهد کرد آغاز می‌شود. طرح‌های بزرگ دیگری در زمینۀ تکنولوژی پیشرفته برای استان کاتالونیا اعلام شده است و قرار است در خلیج آلجسیراس یک ابر بندر SUPERPORT ساخته شود. پیش‌بینی‌های اقتصادی از افزایش رشد تولید نا ویژۀ ملی، به نیمه رسیدن کسری موازنۀ بازرگانی، و کاهش تورم و بیکاری خبر می‌دهند. شکوفایی فرهنگی چند سالۀ اخیر اسپانیا با رونق اقتصادی همراه می‌شود.

   پیروزی حزب سوسیالیست در انتخابات آینده از هم اکنون مسلم به نظر می‌رسد؛ بویژه که حزب مخالف عمده، اتحادیۀ مردمی، بخشی از اعتبار خود را در همه‌پرسی از دست داد. مانوئل فراگا، رهبر حزب، در همه‌پرسی از اصول خود انحراف جست و با آنکه همواره از پشتیبانان پر شور پیمان اتلانتیک شمالی بوده است مردم اسپانیا را به شرکت نجستن در همه‌پرسی فراخواند. امید او این بود که با توجه به مخالفت‌های پردامنۀ اسپانیایی‌ها با عضویت در ناتو، شکست دادن سوسیالیست‌ها در همه‌پرسی راه را بر نخست وزیری خودش خواهد گشود. تفاوت فراگا با گونزالس در آن بود که گونزالس در امری که به سود اسپانیا می‌دانست از اصول پیشین خود انحراف جست و برد، فراگا در امری که به سود اسپانیا نمی‌دانست از اصول پیشین خود انحراف جست و باخت.

   فراگا شاید از این شکست سیاسی و اخلاقی کمر راست نکند. اما جای او در کنار گونزالس و پادشاه خوان کارلوس و آدولفو سوارز، نخستین نخست‌وزیر پس از فرانکو، به عنوان کسانی که جامعۀ اسپانیایی را در مسیر دموکراتیک راه بردند محفوظ خواهد ماند. او بیشترین سهم را در آماده کردن محافظه‌کاران و راستگرایان و فرانکیست‌ها به تن در‌دادن به یک حکومت سوسیالیستی در اسپانیا ـ پس از چهل سال فرمانروایی راست ـ داشت. بیشتر به یاری او بود که دیوارهائی که خونهای بیش از یک میلیون تن، بیشتر از چپگرایان، در میان جامعۀ اسپانیایی کشیده بودند هموار شدند.*

مه   ۱۹۸۶

 ــــــــــــــــــــــــــــ

* در این نوشته از گزارشی در واشینگتن پست ۱۶ مارس و نیز اکونومیست ۸ مارس ۱۹۸۶ سود جسته شده است.

اندیشه‌هائی در آنچه هستیم و آنچه نیستیم

بخش سه

 

 ‌

اندیشه‌هائی در آنچه هستیم و آنچه نیستیم

 ‌

   به زیر آوردن یک نظام حکومتی از راه‌های “فراپارلمانی” و به اصطلاح مارکسیست ـ لنینیست‌ها با عمل مستقیم، هیچ گاه کار آسانی نیست. بویژه در نظام‌های حکومتی توتالیتر یا نظام‌هائی که مانند جمهوری اسلامی در تلاش توتالیتر شدن هستند. در جاهائی که پشت قدرت سیاسی به یک دستگاه سرکوبگر است و یک جمع کوچک همه امکانات کشور را برای ماندن بر سر قدرت بکار می‌گیرد و از دست زدن به هیچ بیرحمی و خلاف قانون و اخلاق پروائی ندارد، کار براندازی گاه تا حدود ناممکن، دشوار می‌شود.

   این مقوله‌ای نیست که بی‌صبری و بی‌حوصله‌گی و راه‌های آسان یا مبهم را برتابد، یا استراتژی‌های احساساتی (سانتیمانتال) را. هر اشتباهی در آن به بهای خون گروهی تمام می‌شود که هیچ علاقه‌ای ندارند پس از مرگشان دیگران آنها را شهید و قهرمان بخوانند و بابت آنها برای خود اعتباردست و پا کنند. هر بیراهه روی در آن عمر نظام حکومتی را دراز می‌کند و کشور را بیشتر واپس می‌برد و به مردمان بیشتر آسیب می‌زند.

   برای تعیین استراتژی براندازی یک نظام حکومتی فراگیر و سرکوبگر باید نخست واقعیات و شرایط کشور و نظام حکومتی و نیروهای مخالف را بررسی کرد و شناخت. چه بسا که نخستین قربانی چنان بررسی، مقایسه‌های نامربوط با کشورها و موقعیت‌ها و نظام‌های حکومتی باشد که هیچ وجه مشترکی که به کار پیکار براندازی آید ــ مگر در زمینه‌ها و مقوله‌های بسیار کلی و عمومی ــ با استراتژی و پیکار و کشور و نظام حکومتی مورد نظر ندارند.

   در آنچه به ما ایرانیان ارتباط می‌یابد، یعنی براندازی حکومت آخوندی و نظام ولایت فقیه، کوشش برای تعیین استرتژی باید بر پایه شناخت جمهوری اسلامی، موقعیت ایران، و نیروهای مخالف آن انجام گیرد. این کاری است که ما نمی‌کنیم. زیرا بسیاری چیزها را مسلم می‌گیریم و نیازی به بررسی و شناختن تفاوت‌ها و ویژگی‌های موقعیت خودمان نمی‌بینیم.

ما عادت داریم از چند فرض پایه آغاز کنیم و بهمان جا پایان دهیم. این فرض‌ها از این قرار استـ:

۱ ـ جمهوری اسلامی یک رژیم منفور و ستمگر و شکست خورده است.

۲ ـ اکثریت بسیار بزرگ مردم ایران، تقریباَ همه آنان، با آن مخالفند و برای سرنگونیش روز‌شماری می‌کنند.

۳ ـ تنها نقص پیکار مردم نداشتن رهبری است.

۴ ـ همان گونه که مردم افغانستان و ویت‌نام و الجزایر و فیلیپین و جاهای دیگر توانستند قدرت‌های بزرگ یا رژیم‌های سرکوبگر را شکست دهند ایرانیان نیز، بویژه دوسه میلیون ایرانی خارج نیز در صورت داشتن رهبری می‌توانند به یک حرک، رژیم اسلامی را بر اندازند.

۵ ـ زمان از دست رفته است و دیگر جز یک تیر در ترکش نداریم.

   در این فرض‌ها درجات کم و بیشی از حقیقت هست. ولی یک استراتژی پیکار را تنها بر چنین فرض‌های کلی نمی‌توان پایه گذاشت. منفور بودن یک رژیم، لزوماَ به سرنگونیش نمی‌انجامد، بویژه که سرکوبگر و در سرکوبی کار آمد باشد. روزشماری کردن مردم برای سرنگونی آن نیز بهم‌چنان. رژیم‌های بیشماری را می‌توان نشان داد که در چنین موقعیت‌هائی سال‌ها و دهه‌ها دوام آورده‌اند زمان شاید تنگ باشد یا نباشد و در ترکش شاید یک تیر بیش نیست یا تیرهای بیشتری است. رهبری در پیکار بسیار اهمیت دارد. ولی نخستین شرط رهبری خوب، شناخت درست موقعیت است. با این تحلیل‌ها و توصیف‌هائی که از موقعیت ایران می‌خوانیم و می‌شنویم به دشواری می‌توان یک رهبری خوب را توقع داشت. زیرا هر رهبری که کارش را بر این تحلیل‌ها و فرض‌ها بگذارد پیشاپیش شکست خود را پذیرفته است.

   باید برآورد درست‌تر و دقیق‌تری از موقعیت ایران و رژیم و نیروهای مخالف آن کرد و پاره‌ای از پندارهائی را که از برابر نهادن موقعیت‌های نامربوط به ما بر می‌خیزد به کناری زد. در اینجا کوششی بدین منظور می‌کنیم.

۱ ـ ایران از سوی یک ارتش بیگانه اشغال نشده است و هیچ همانندی با الجزایر و افغانستان و ویت‌نام ندارد. حکومت ایران با هر جهان‌بینی که داشته باشد ایرانی است و هنگامی که روی کار آمد از پشتیبانی اکثریت مردم برخوردار بود. ده سال پیش میلیون‌ها ایرانی خیابان‌های شهرهای ایران را پوشاندند و برای خمینی و جمهوری اسلامی تظاهرات کردند. قانون اساسی آن از سوی نود درصدی از مردم پذیرفته شد. حتی در بیرون ایران صف‌های دراز از ایرانیان (و در پیشاپیش آنان نخست‌وزیران و وزیران و سناتورها و نمایندگان پیشین و سران بخش خصوصی،) در برابر کنسولگری‌ها و سفارت‌های جمهوری اسلامی بسته شد و به قانون اساسی رای دادند. در آن نخستین ماه‌ها که به اصطلاح بهارآزادی بود و جمهوری اسلامی هنوز دستگاه سرکوب خود را بسیج نکرده بود کمتر صدای مخالفی شنیده شد. آنها که پاره‌ای اشکالات فنی داشتند به یگانگی انقلابی جای مهمتری دادند و از آن قانون پشتیبانی کردند.

   اینکه مردم فریب خورده بودند و به تدریج پشیمان شدند مربوط به بعد است. اما با همه فریب خوردگی و پشیمانی، این رژیم برای ایرانیان با رژیم ببرک کرمل و نجیب الله در افغانستان یا ژنرال تیو در ویت‌نام یا حکومت نظامی اسرائیل در کرانه غربی اردن یا نوار غزه یکی نیست. حضور خارجی که در کوبای پیش از ۱۹۸۵ و فیلیپین مارکوس به چنان درجه زنندگی رسیده بود، در جمهوری اسلامی جای خود را به چنان تظاهرات خام و وحشیانه ضد خارجی داده است که از سوی دیگری به زیان رژیم عمل می‌کند. رژیم ناگزیر شده است در مواردی امتیازاتی به خارجیان بدهد و کسانی بر اینند که همه کار رژیم به دستور خارجیان است. ولی باز دست کم در ظاهر میان این رژیم و رژیم‌های دست نشانده معمولی جهان سومی تفاوت‌های بسیار است و هیچ حکومت دست نشانده‌ای کار را به برخوردهای نظامی و سیاسی کشنده با هر دو ابرقدرت نرسانده است (در خلیج فارس و افغانستان.)

۲ ـ رژیم اسلامی یک دستگاه سرکوبی چند ده هزار نفری دارد که از سوی نیم دوجین سازمان‌های اطلاعاتی پشتیبانی می‌شود. سران رژیم و روزبانان و مردمکشانشان در آنجا که به نگهداری خودشان ارتباط می‌یابد چندان ملاحظه اخلاقی یا بیم از افکار عمومی یا شرم از بی‌آبروئی در خارج ندارند. آنها از سرنوشت تیره خود در شکست آگاهند و با چنگ و دندان به قدرت چسبیده‌اند. یک درآمد قابل ملاحظه نفت که چند سالی در پیرامون بیست میلیارد دلار بالا و پائین می‌رفت و در بدترین سال‌ها از هفت هشت میلیارد دلار کمتر نبوده چرخ‌های رژیم را می‌چرخاند از آنجا که اولویت را به حفظ دستگاه حکومتی داده‌اند، از هیچ هزینه‌ای در این باره فرو‌گذار نمی‌کنند، بهر بهائی که برای کشور تمام شود.

   اینهمه البته محدودیت‌های خود را دارد و چنان نیست که رژیم آسیب پذیر نباشد و بر عکس می‌توان ضربت‌های کاری بر آن زد. اما چنین رژیمی را با ورشکستگانی مانند حکومت مارکوس در فیلیپین نباید برابر گرفت که بار فرسودگی دو سه دهه را نیز بر دوش داشت. حکومت اسلامی هنوز ده سال را به پایان نرسانیده است و ته مانده‌های سرزندگی (الان) و شتاباهنگ (مومنتوم) انقلابیش را نیز هنوز نگهداشته است. با افریقای جنوبی و اسرائیل در سرزمین‌های اشغالی نیز نباید برابر گرفت.

   در افریقای جنوبی همین بس است که ۲۲ میلیون سیاه پوست به رنگ پوست چهار میلیون اربابان خود بنگرند ـ دستگاه جدائی نژادی (آپارتاید) به کنار. در اسرائیل، اشغال سرزمین‌های عرب نشین به کینه‌های نژادی و مذهبی و تاریخی که به پنج هزار سال پیش بر می‌گردد دامن می‌زند و تازه در آنجا بیست سال طول کشید تا جوانان غزه و کرانه باختری که نه دلخوشی از اکنون خود دارند نه امیدی به آینده، بپا خاستند. چه سیاهان افریقای جنوبی و چه فلسطینیان با پیکار هر روزی بر سر زمین رو برویند. حکومت‌ها زمین‌های آنها را می‌گیرند و به مردم خود می‌دهند. در هر دو کشور یک نظام دموکراتیک و دادگاه‌های مستقل، که هر چه جانبدار باشند هیچ به دادگاه‌های شرع نمی‌مانند، جلو سرکوبگری را تا حدودی می‌گیرد. هر دو کشور در برابر افکار عمومی و فشارهای جهانی حساسیت دارند و خواب آزادی عمل جمهوری اسلامی را در برابر مخالفان خود نیز نمی‌توانند ببینند. در جمهوری اسلامی فضای عاطفی و سیاسی با همه این کشورها تفاوت دارد.

۳ ــ ایران یک کشور بسیار مهم استراتژیک است، با منابع نفت و گاز قابل ملاحظه و جمعیت بزرگ. از نظر اهمیتی که درسیاست قدرت‌ها دارد آن را نه با افغانستان و ویت‌نام و نه با ال سالوادور و نیکاراگوا می‌توان برابر نهاد. قدرت‌های بزرگ به ایران همچون جایزه‌ای می‌نگرند که نباید گذاشت به دامن هماورد (حریف)‌شان بیفتند. در ایران هر حکومتی باشد توانائی مانور فراوان در پهنه بین‌المللی دارد. کشورهای گوناگون می‌خواهند طرف بازرگانی آن باشند ــ چه شاه در ایران حکومت کند چه آخوند. می‌خواهند در آن حضور داشته باشند و از آنچه در آن می‌گذرد آگاهی یابند. نمی‌خواهند دشمنی‌اش را برانگیزند.

   همسایگان آن جز ابر‌قدرت شمالی ــ که ابر‌قدرتی است و از این مقوله‌ها بر کنار ــ یا از آن ترسانند یا به آن نیازمند. یک ایران آشوبگر یا دچار هرج و مرج برای همه همسایگان خطرناک است. از میان همسایگان ایران، عراق بود که راه دشمنی گزید و اکنون شکرگزار است که سر پا مانده است. هیچ یک از همسایگان ایران انگیزه یا جگر آن را ندارد که مانند پاکستان در برابر افغانستان رفتار کند. قابل تصور نیست که همسایگان شمال غربی یا جنوب شرقی یا جنوبی ایران به سه میلیون ایرانی پناه بدهند. به آنها سلاح برسانند. جلو ارتش جمهوری اسلامی بایستند و از آنها دفاع کنند. تنها عراق آماده بود چنان کند؛ و تنها مجاهدین خلق بوده‌اند که از آن کاسه سیاه نان می‌خورند.

   ایران ویت‌نام جنوبی نیست که یک ویت‌نام شمالی داشته باشد و آن نیز چین و شوروی آن سال‌ها را. لائوس و کامبوجی هم در کنار ندارد که شاهراه هوشی‌مین از قلمرو آنها کشیده شود. ارتش‌هائی مانند ویت‌نام شمالی در کار نیستند که در خاک ایران بجنگند. الجزایر نیست که ارتش آزادیبخش آن در مرز تونس دست نخورده بماند و برای گرفتن کشور از فرانسویان به میدان آید. حتی نیکاراگوا نیست که هندوراس پشتگرم به آمریکا در کنارش باشد و به “کنترا”ها پناه دهد.

   حکومت ایران کافی است تهدید و تروریسم را کنار بگذارد تا همه اعضای سازمان ملل متحد دست دوستی و همکاری به آن دراز کنند ــ نه برای حکومت آن، بلکه برای کشوری که ایران است. حتی در این شرایط پاریائی (نجس در نظام اجتماعی هندو) که رژیم اسلامی، خود را به آن انداخته کشورهای بیشمار، هر کدام به دلائل خودشان، با آن نرد دوستی و همکاری می‌بازند. کدام یک از آنها به یک ارتش آزادیبخش ایرانی پناه و اسلحه خواهد داد؟ اگر آمریکا پشت پاکستان ایستاد و عربستان سعودی را نیز همراه کرد و در نه سال سه چهار میلیارد دلار کمک مالی و تسلیحاتی به مجاهدین افغانی دادند و نگذاشتند شوروی به پاکستان دست اندازی کند، کسی با ایران اشغال نشده چنین نخواهد کرد. افغانستان از دست رفته بود. ایران به آن معنی از دست نرفته است و هیچ کس نمی‌خواهد آن را به لبه پرتگاه براند. تقریباَ همه به انتظار عادی شدن اوضاع ایران روزگار می‌گذرانند و هیچ حکومتی جز عراق سود حیاتی و فوری در سرنگونی ایران ندارد.

۴ ــ در ده ساله گذشته اکثریت بسیار بزرگ مردم ایران هر چه توانسته‌اند کوشیده‌اند به صورتی با حکومت خود کنار بیایند. آنها که جانشان در خطر بود (چند هزار تنی) و آنها که زندگی در خارج را دلپسند‌تر یافتند و آنها که نمی‌خواستند به سربازی بروند و آنها که می‌پنداشتند خواهند توانست در خارج به کار و تحصیل پردازند، خود را به بیرون انداختند. اما تقریباَ همۀ آنان (جزآن گروه کوچکی که در مبارزه فعال با رژیم بوده است) به تعبیری همچنان در ایران می‌زیند. گذرنامه‌های ایرانی دارند (علاوه بر اسناد اقامت و تابعیت دیگر) و آن را تجدید می‌کنند. به شمار روز افزون به ایران می‌روند و بر می‌گردند. در ایران اموالی دارند که اگر هم از دستشان بیرون شده امید پس گرفتنش را در دل می‌پرورند. کسانشان در ایران هستند و بهانه ملاحظه امنیت آنها را دارند. به این گروه بزرگ نمی‌توان آواره، به معنی آوارگان فلسطینی یا افغانی یا کامبوجی، گفت.

   سطح زندگی این “آوارگان” قابل مقایسه با آوارگان دیگر نیست. حتی بی چیزترینشان در چادرها و زاغه‌هائی که خانه میلیون‌ها افغانی یا صدها هزار کامبوجی و فلسطینی است بسر نمی‌برند. جز آنها که در پاکستان و ترکیه سرگردانند بقیه آوارگان ایرانی در کشورهای غرب، تا استرالیا و زلاند نو، ماندگار شده‌اند و پیرامونشان از هر چه در ایران می‌شناختند زیبا‌تر و آسوده‌تر است، هر چند جای میهن را نمی‌گیرد. دست بیشترشان به دهانشان می‌رسد. آنها که در آمریکا هستند به تندی دارند یکی از کامیاب‌ترین اقلیت‌های قومی در آن سرزمین اقوام می‌شوند.

   آنها که در ایران مانده‌اند هر زمان بتوانند می‌گریزند. بیشتر ایرانیانی که مانده‌اند با یک چشم به نگهداشتن خود دور از خطر و آسیب حکومت می‌نگرند و با چشم دیگر به امکانات مهاجرت یا دست کم فرستادن فرزندان خود به خارج. هر خانواده‌ای که در این تلاش کامیاب می‌شود ده خانواده دیگر را به تکاپو می‌اندازد. حتی طبقات پائین‌تر نیز یکسره از این امید خالی نیستند.

   هر هفته هزاران ایرانی به خارج می‌روند و هزاران تن به ایران باز می‌گردند. درهای کشور هیچ گاه بسته نشده؛ ارتباط تلفنی همواره بر قرار بوده است. معاملات ارزی و فرستادن کالاها از دو سو جریان دارد. رژیم اسلامی نه توانائی کشیدن یک پرده آهنین را بر گرد ایران داشته نه گرایش جدی به آن را. آخوندهای حاکم و کسان و نزدیکانشان مانند هر ایرانی دیگری از گشت و گذار در خارج، جا پائی یافتن در یک کشور غربی، سوغاتی و خرید، خوششان می‌آید. آزادی نسبی رفت و آمد، که در هیچ کشور انقلابی دیگری مانند نداشته است، در دست آنها ابزاری است برای در آوردن ریال‌ها، و گاه ارزهای اضافی، از دست مردم، و نیز دریچه اطمینانی است برای کاستن از فشارهای درونی. با جلو نگرفتن از مسافرت‌های خارج، از ناراضیان پر سرو صداتر آسوده می‌شوند. مردم را در داخل به اندیشه گریز دلخوش می‌دارند و در خارج به وسوسه بازگشت. هر دو دسته دو دل و کم اثر می‌شوند. کمتر کسی پل‌های پشت سر یا پیش رویش را ویران می‌کند.

   این دو دلی، در دو جهان بسر بردن، به قول فرنگی‌ها نان شیرینی خود را هم خوردن و هم نگهداشتن، که با روان ایرانی سازگاری دیرینه و می‌توان گفت سرشتی دارد یک ویژگی موقعیت ایرانیا ن امروزی است که در جای دیگری نمی‌توان نشان داد. فلسطینی آواره جائی برای رفتن ندارد؛ کوبائی که به آمریکا کوچ کرده، مانند اوکرائینی و چک و مجار و لهستانی پیش از او، هر روز در اندیشه بازگشت نیست. آنها هم که در کشورهایشان مانده‌اند همان جا هستند. نه امکان مسافرت دارند، نه دل مشغولی همیشگی مهاجرت را. تکلیف‌شان روشن است. تکلیف ایرانی روشن نیست. نه آنکه مانده، نه آنکه رفته (به استثناها کاری نداریم). با حکومتش مخالف است. از زندگیش ناراضی است. ولی کمتر کارد به استخوانش رسیده. کمتر با بن بستی روبروست که بیرون آمدن از آن به مرگ بیرزد.

   شهرنشین ایرانی را با آموزش و مهارت‌هائی که رویهمرفته به او توانائی ماندن در محیط‌های تازه زندگیش را می‌دهد با روستائی و ایلیاتی افغانی نمی‌توان برابر شمرد که با تفنگ زندگی می‌کند و با آنکه مرزهای کشورش از دو سو باز است نمی‌داند بر سر چه باز گردد. روستاهای افغانستان با بمب پست شده است و در کشتزارها میلیون‌ها مین کاشته‌اند. بسیاری از افغان‌ها با پایان یافتن جنگ نیز چندان گرایش به بازگشت و کار روی زمین‌هائی چنین مرگبار ندارند. اما حتی در میان افغان‌ها نیز از پنج شش میلیون آواره بیش از پنجاه شصت هزار تنی در پیکار مسلح شرکت نمی‌جویند.

۵ ـ هشت سال از ده سال حکومت اسلامی در جنگ گذشته است. جنگ را عراق آغاز کرد و در دو ساله نخستین، تقریباَ همه ایرانیان در پیکار برای آزاد کردن خاک میهن پشت سر حکومت اسلامی بودند. شش سال بعدی جنگ به اصرار حکومت اسلامی و برای هدف‌هائی که با مصالح ملت ایران ارتباطی نداشت دنبال شد. ولی توده‌های مردم ایران کمتر می‌توانستند خط روشنی میان جنگی که با دشمن بیگانه در گرفته بود و مقاصد رژیم بکشند. آنها از نظر‌گاه‌های کلی‌تری به جنگ می‌نگریستند و تا امید پیروزی بود از قربانی دادن و فداکاری فرو نگذاشتند.

   جنگ با عراق به رژیم اسلامی تا چند سالی موقعیتی کم و بیش مانند شوروی در دوران جنگ هیتلر داد. بسیاری از ایرانیان در عین مخالفت با رژیم پشت سر آن قرار گرفتند. حتی آنان که از ۱۳۶۱ با ادامه جنگ مخالف بودند نمی‌توانستند در دشمنی با رژیم تا آنجا پیش روند که به سود عراق تمام شود. امروز هم تا مسئله شط العرب بر پایه قرارداد ۱۹۷۵ الجزیره پایان نیابد نمی‌توان موضعی گرفت که منافع ملی ایران را به خطر اندازد. هیچ یک از جنبش‌های آزادیبخش امروزی با چنین معمائی روبرو نیست. کمونیست‌های چین به رهبری مائو در برابر هجوم ژاپن با دشمنان خود در کومین تانگ پیمان اتحاد بستند و تا تسلیم ژاپن آن را نگهداشتند.

   نه تنها سرشت ایرانی با موقعیت‌های پیچیده و تناقض آمیز سازگاری دارد، موقعیت‌هائی که ایرانی خود را در آنها می‌یابد نیز ساده و سر راست نیستند.

۶ ــ انقلاب اسلامی، اعتقاد بیشتر ایرانیان را به مشیت کشورهای غربی استوارتر کرده است. سهم شخصی‌شان در انقلاب هر اندازه بزرگ بوده مانع از این نشده که سر رشته همه کارها را در دست‌های خارجیان بدانند. بسیاری از نویسندگان این سال‌ها نیز بر این باورها دامن زده‌اند. تا بجائی که از ایرانیان بیشمار در داخل و خارج می‌شنویم که حتی شکست‌های نظامی ماه‌های پایانی جنگ با عراق نیز شکست ساده نظامی نبوده بلکه سازش پنهانی به اشاره ابر قدرت‌ها فرا آمده است. بهمان گونه که در موقع مناسب هم به خمینی دستور دادند قطعنامه ۵۹۸ را بپذیرد.

   با چنین روحیه‌ای معلوم نیست چگونه می‌توان از ایرانی خواست که پا پیش گذارد و سرنوشتش را در دست گیرد و با دشمنی به سهمگینی جمهوری اسلامی در افتد؟ از سوئی این رژیم را ساخته و پشتیبانی شده قدرت‌های بزرگ جهانی، در راس آنها انگلستان، می‌دانند، و از سوی دیگر از ایرانی انتظار دارند به جنگ چنین قدرت‌هائی برود. هنگامی که به مردم ایران “ثابت” می‌کنند که حتی انقلابی که خودشان در آن اعتصاب و اعتراض و راه پیمائی کردند و جان و مالشان را در راهش دادند، انقلاب ‌هایزر و رمزی کلارک و ملکه انگلستان بود باید نتیجه منطقی‌اش را نیز بپذیرند.

   اگر چنان انقلابی را که هنوز ده سال از آن نگذشته و ده‌ها میلیون چشمدیده (شاهد عینی) در خود ایران دارد و فیلم‌ها و عکس‌های بیشمارش هست و گزارش‌های آن را همه جا می‌توان یافت یک خیمه شب بازی می‌دانند که سر نخ همه بازیگران و برندگان و قربانیانش در دست چند توطئه گر بوده، پس طبعاَ باید چشم براه خیمه شب بازی دیگری باشند. ما هر چه بکنیم سودی ندارد. جز “لعبتکانی” در دست “لعبت بازان” زمان نیستیم که به خواست و اشاره آنها حتی بر خلاف منافع شخصی خود رفتار می‌کنیم و از جان و آزادی و مقامات و کشور خود می‌گذریم و حتی کاسه زهر سر می‌کشیم. اگر چنین بوده و هست دیگر اینهمه توقع چیست که از هم داریم؟

   ایرانی با چنین روحیه و برداشتی آسان‌تر می‌بیند که منتظر بماند تا همان‌ها که آوردند خودشان نیز ببرند. نمی‌توان هم نظریه توطئه را پذیرفت، هم پیکار مردمی را تبلیغ کرد. در اینجا هم با کار کرد روان دو دل ایرانی سر و کار داریم که دو گزاره proposition متضاد را می‌تواند با هم بپذیرد. چنین موقعیتی با موقعیت ملت‌هائی که ارتش خارجی به کشورشان آمده است، نه یک سپهند خارجی، و از بالا تا پائین حکومتشان را خارجی تعیین کرده است و با اینهمه به خود تکیه می‌کنند و اراده خود را نیرومند‌تر از ارتش اشغالی می‌دانند تفاوت دارد.

۷ ــ پیکار ایرانیان مخالف جمهوری اسلامی، پیکار خود آنهاست و دیگران سهم چندانی در آن ندارند. در سال‌های جنگ، عراق آماده کمک به هر گروه ایرانی مخالف بود. شاید هنوز هم باشد. ارزانی هر که خواستارش بود و هست. ولی از آن گذشته حکومتی نیست که خودش رویاروی رژیم اسلامی قرار گرفته باشد و پیکار ایرانیان را پیکار خود بداند. قدرت‌هائی هستند که ترجیح می‌دهند رژیم مسئول و با ثباتی در ایران روی کار آید. ولی نمی‌خواهند خودشان با حکومت ایران درافتند. می‌توان از آنها انتظار پشتیبانی‌هائی داشت، ولی کار با خود ماست. دیگران اگر قدرتی ببینند و بختی به آن بدهند پا پیش خواهند گذاشت، چنانکه همواره بوده است، از جمله در انقلاب اسلامی.

   جنبش‌های مقاومت کشورهای اروپائی در جنگ دوم که اینهمه با ایران کنونی مقایسه می‌شوند، بخش کوچکی از یک تلاش جنگی سهمگین جهانی بودند. دوگل و تیتو و مانندهایشان پشت به نیروهای مسلح آمریکا و انگلستان و شوروی داشتند. “جنبش‌های پارتیزانی که در پنج سال جنگ از زمین روئیدند” از هیچ نظر با ایران کنونی همانندی نداشتند. ایران را یک ارتش خارجی نگرفته است و دنیا هم با آن خارجی در جنگ نیست. ایرانی امروزی در پیکار با حکومت خودش که احتمالاَ ده سال پیش، از آن پشتیبانی هم کرده است، نه آن انگیزه را دارد، نه آن جبهه مشخص و استراتژی تردید ناپذیر را، و نه اسباب پیکارش فراهم است. او باید همه چیز را از صفر و خودش فراهم سازد.

   یک فرانسوی که در دوره اشغال فرانسه در بیرون یا درون فرانسه به جنبش مقاومت می‌پیوست بیدرنگ جای خود را در جنگ با آلمان می‌یافت. برای فرانسویان آن روز راه پیکار یکی بیشتر نبود: پیوستن به جنبش فرانسه آزاد که نیمی از دنیا با ارتش‌هایش پشت سر آن قرار داشت. ایرانیان امروز باید با پیوستن به یکدیگر، آن قدرت سازمانی را که بتوانند، بوجود آورند.

   درباره کمک خارجی به پیکار با رژیم اسلامی نیز نمی‌توان اینهمه تناقض بهم بافت. روز و شب به قدرت‌های خارجی دشنام دادن و آنها را از آینده‌ای که نیروهای مخالف بر روی کار آیند، ترساندن و پیوسته در آرزوی پشتیبانی آنان بودن با هم نمی‌خوانند. نه آن یک درست است نه این یک، و هر دو تنها به حال بیحرکتی و پرگوئی سودمندند.

   از آنچه می‌خوانیم و می‌شنویم، بزرگ‌ترین مایه سرگردانی ایرانیان در تعیین استراتژی پیکار، سهم ایرانیان در درون و بیرون ایران است، بویژه سهم ایرانیان بیرون که تقریباَ همه بحث‌ها نیز روی آنهاست. آنها که در بیرون می‌نویسند کمتر به یاد دشواری‌های پیکار در خود ایران می‌افتند، که اگر این اندازه نمی‌بود اصلاَ آن پنجاه میلیون منتظر بیرون نمی‌ماندند و خودشان کار را یکسره کرده بودند.

   نکته شگفت آور اینست که در بسیاری از بحث‌ها بر سر استراتژی، به ایرانیان خارج همچون “وجود حاضر و غایب” می‌نگرند و گاه چنان از آنها سخن می‌گویند که گوئی در ایران هستند. از اینجاست که باید نخست ایرانیان خارج را با پیش پا افتاده‌ترین ویژگی‌شان تعریف کرد. این ویژگی که از بس پیش پا افتاده است کمتر به چشم‌ها می‌آید اینست که ایرانیان خارج در ایران نیستند.

   هنگامی که ما از این واقعیت پیش پا افتاده آغاز کنیم آنگاه در بحث از آنچه ایرانیان خارج می‌توانند برای پیکار انجام دهند به یاد کوه‌ها و دشت‌های ایران، یا شمشیر زدن در رکاب کسی که قیامی کند، یا پیکار سرنوشت سازی که می‌باید در درون مرزهای ایران انجام گیرد نمی‌افتیم. از ایرانی خارج می‌توان خواست که به چنان پیکاری کمک مالی کند؛ افراد مورد اطمینان خود را در ایران به چنان پیکاری بخواند، کمک‌های دیپلماتیک و تبلیغاتی لازم را از خارج به چنان پیکاری برساند. حتی می‌توان خواست که به ایران باز گردد. اما تا هنگامی که در خاک بیگانه و زیر قوانین بیگانه است، نه می‌تواند شمشیر به کمر ببندد و قیام کند، نه تفنگ بردارد و از صفیر گلوله در پهنه نبرد لذت ببرد، نه به گروه پارتیزانی بپیوندد و در درون ایران درگیر عملیات شود. آن ایرانیانی که در خارج بسر می‌برند و به ایران باز نمی‌گردند، تنها از کارهائی بر می‌آیند که در خارج می‌توان کرد. گردهم آئی، راه پیمائی، تظاهرات در برابر سفارت‌های جمهوری اسلامی یا به مناسبت ورود جلادانی مانند رئیس کمیسیون خارجی مجلس به ژنو، مقاله و نامه نویسی، بحث و اندیشیدن، برقراری ارتباط با ایران، یارگیری برای پیکار و رخنه در دستگاه جمهوری اسلامی. همه آنچه که به نام مبارزه سیاسی شناخته می‌شود و اینهمه در جاهائی با خواری از آن یاد می‌کنند.

   تفاوتی ندارد که این ایرانی خارج ارتشی پیشین باشد یا سیاست پیشه یا خانم خانه‌دار یا دانشجو. اگر به فرض چند صد ارتشی پیشین بتوانند مثلاَ در اروپا برگرد هم آیند پیکار آنها جنبه نظامی نخواهد یافت. آنها می‌توانند همقطاران خود را در بیرون گرد آورند، با آنها در داخل ارتباط برقرار کنند، بکوشند تا در نیروهای مسلح ایران نفوذ کنند. همه این تلاش‌ها سیاسی است و بسیار هم لازم است. غیر نظامیان هم در خارج، از همین گونه کارها بر می‌آیند و باید به آنها بپردازند.

   اکنون اگر از ایرانی خارج بخواهیم پیکار سرنوشت ساز کند، ولی آنچه را که می‌تواند انجام دهد بی ارزش بخوانیم، خود و او را به سرگردانی انداخته‌ایم. فراخواندن ایرانیان خارج به اینکه در پی تظاهرات و نامه نگاری و گردهمائی‌ها در خارج نباشند و به ایران بروند و در آنجا پاسخ گلوله را با گلوله بدهند، دست کم ما را به تناقض گوئی نخواهد انداخت ــ هر چند ممکن است چندان جدی گرفته نشویم. دشواری اینجاست که از ایرانی در فرانکفورت می‌خواهیم چنان رفتار کند گوئی در کویر لوت یا کوه‌های زاگرس است. در فرانکفورت جز کارهائی که در فرانکفورت ممکن است نمی‌توان کرد.

   دعوت از ایرانیان به بازگشت، سخن درستی است. بسیاری از کسانی که در بیرون به سختی روزگار می‌گذرانند و خطری هم در بازگشتشان نیست در درون ایران به حال پیکار سودمندتر خواهند افتاد. آنها حتی اگر گروه پارتیزانی تشکیل ندهند دست کم یک مدعی تازه، یک ناراضی دیگر، خواهند بود. ولی اگر آنها ترجیح دهند که در خارج بمانند با بدزبانی و تلخی‌های ما تصمیم خود را تغییر نخواهند داد. این بدزبانی‌ها سودی ندارد و کسی هم چنین حقی ندارد. باید موقعیت مردم ایران را شناخت. اگر پیکار با رژیم اسلامی به این آسانی می‌بود، مردم در درون ایران انگیزه‌های بیشتر دارند و کوه‌ها و دشت‌های ایران نیز در دسترسشان است. این جماعت بزرگ که در ایران نمانده‌اند اگر می‌خواستند شمشیر بکشند و دست به تفنگ ببرند با اینهمه دشواری به بیرون نمی‌زدند . از ایرانیان در هر جا باید آنچه را خواست که از آن بر‌می‌آیند و بر خلاف آنچه بسیاری از ما می‌پنداریم از بسیار کارها بر خواهند آمد و هر چه بر پیکار درست اندیشیده شده، بگذرد از بیشتر بر‌خواهند آمد.

   اینکه می‌گویند مبارزه در ایران است از غلط‌های مشهور است و بهانه‌ای برای دست به کاری نزدن. مبارزه در همه جاست. صورت‌هائی از مبارزه در ایران است. صورت‌هائی از آن در بیرون است. صورت‌هائی، هم در بیرون و هم در ایران است. باید همه را شناخت و به همه دست زد. هیچ مبارزه‌ای چندان کوچک نیست که از آن بهراسیم. به آن مبارزه بزرگ از این مبارزات کوچک می‌توان رسید. هیچ کس نیست که به کاری بیاید و بتوان از او دست شست.

   آنها که پیوسته در مقایسه پیکار ایرانیان با جنبش‌های آزادیبخش دیگر در پنجاه سال گذشته روزگار می‌گذارنند و بحق سرخورده می‌شوند از این سخنان نباید چنین نتیجه بگیرند که پس امیدی نیست. اگر ما افغانستان و فلسطین و ویت‌نام و الجزایر و پولیساریو و فرانسه آزاد و فیلیپین و نیکاراگوا و گروه ابونضال (یا ابو نیدال) و ارتش سرخ ژاپن و ال سالوادور نیستیم (و چه بهتر که نیستیم) نه به این معنی است که پیکار ما سودی ندارد و از پس جمهوری اسلامی بر‌نخواهیم آمد و زمان ما بسر رسیده است. آنچه سودی ندارد آرزوی تکرار پیکار افغان‌ها و ویت‌نامی‌ها و دیگران در ایران است. ما باید شرایط خود را بشناسیم و شیوه‌های پیکار خود را متناسب با آنها بیندیشیم و خود را برای آن شیوه‌ها سازمان دهیم.

   ما همچون آن ستاره شناس گلستان، در نظر‌اندازی‌های دور دست خود، آنچه را که به ما نزدیک‌تر است نمی‌بینیم. نمونه انقلاب اسلامی شاید بیش از نبرد مسلحانه مجاهدین افغانی برای ما درس‌هائی داشته باشد.

   به استراتژی پیکار ایرانیان باید بیشر پرداخت.

« نوشته‌های قدیمی‌تر