بایگانی موضوعی: هزار واژه

هزار واژه / داریوش همایون / فهرست مطالب

هزار واژه

نویسنده: داریوش همایون

 چاپ: نشر تلاش ۱۳۸۶

Talash / Sand 13

21073 Hamburg

Germany

 

Tel.: 0049 40 796 09 42

 

Talashnews@hotmail.com

ISBN 978-3-00-021855-2

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فهرست مطالب

پیشگفتار

جنبشی که با تعریف دوباره آغاز شد

قمار بازنده با امنیت ملی

چند پاسخ درباره سلاح‌های هسته‌ای

انتخابات و معمای اصلاحات

گفتگو معانی زیاد دارد

۲۲ بهمن، روز «شمار»

معنی تحریم انتخابات

مردم هرچه سزاوارشان

یا ارتش یا اسلامیان

دور تازه اصلاحات آرایشی

“ناتوانی“ دمکراسی‌ها

ناسیونالیسم و ساده‌اندیشی

هژده تیر و شانزده آذر

عراق، میدان تازه جهاد

بسوی یک سیاست لیبرال

عراق باید چشم‌ها را بگشاید

درس‌های ۲۸ مرداد

نا امیدی درماندگان

زبان سیاست و زبان نمادها

وجدان خفته جهان اسلام

نه تنها یک کاسه زهر

حقوق بشر در ایران و در مبارزه ما

فراخوان ملی همه‌پرسی

درس بزرگ دردی بزرگ

افسون‌زدائی از سیاست

دگرگونی صورت مسئله

واپسین ایستادگی قبیله‌ها

درسی که نگرفته‌اند

“نسیم دگرگونی“ می‌وزد

سوگواری و هیستری

نیاز حیاتی به مردگان

بحران نهائی

به رژیم کمک نکنیم

آغاز نبرد واقعی قدرت

گناه اصلی تحریم

دگردیسی نظامی جمهوری اسلامی

دست دیگر در قمار اتمی

مشروطه و “مشروطه“

یک کشور یک ملت

زیر سنگینی خودشان

در کلاف سردرگم

“خط قرمز“ مبارزه

خرافات، سراسر بجای مذهب

اندکی دلیری باید

بازماندگی و واماندگی

اتحاد دانشجو و کارگر

انقلاب پارادایم و زندگی در تناقض

پس از ترمیدور

در راه جایگزین

منادیان و ادامه دهندگان

از همرائی تا همه باهم

اینها جایگزین نیستند

تمامیت ارضی بس نیست

نازنین و میلیون‌ها دیگر

کجا می‌توان بهم رسید؟

مصالحه حتا بر اصول؟

سیاست زمین سوخته

نگاه غیر سیاسی به مشروطیت

به آشکاری یک پرچم

بسوی یک بیابان فرهنگی

حکومت تاراج و یارانه

آسیب‌شناسی مخالفان بیرون

جنگی برسر تقدس‌ها

سیاست پدر و مادر می‌خواهد

PDF

پیشگفتار

 

پیشگفتار

   نوشتن ستون منظمی برای کیهان لندن (دو هفته یکبار) که از سه سالی پیش آغاز شد با شرطی از دو سو همراه بود ــ اینکه اندازه آن مقالات در حدود هزار واژه باشد. نوشتن ستون column با دو محدودیت ــ یکی آنکه اشاره رفت ــ همراه است. محدودیت دوم بسته بودن به رویدادهای روز است، برخلاف رساله essay که می‌تواند از هردو دیوار بگذرد.

تنش همیشگی میان محدودیت‌های ستون و بی‌آرامی اندیشه را به آسانی نمی‌‌توان برطرف کرد. من، به گرایش طبیعی، تنها چاره را در فشرده کردن هرچه بیشتر نوشته و موضوع یافته‌ام که هیچ معلوم نیست بهترین بوده باشد. تنها امیدوارم که خوانندگان دنباله آنچه را که در نوشته پوشیده است بگیرند. اما محدودیت دوم ستون (بستگی به رویداد روز) چاره ناپذیر است، مگر آنکه رویدادها را نه به عنوان اصل موضوع بلکه بهانه‌ای برای پرداختن به پایه‌ها و ریشه‌ها سازیم که در بیشتر ستون‌ها شده است. در این “گلچین“ (که هیچ نمی‌باید به معنای لفظی آن گرفته شود و گلی درمیان نبوده است) و مقالات تا پایان ۲۰۰۶ را دربر می‌گیرد آنها که تاب همین چند ساله را نیز نیاورده‌اند به کناری گذاشته شده‌اند. آنچه مانده است اشاره به رویدادهای روز بهانه‌ای برای پرداختن به گرفتاری‌های درازمدت سیاسی و فرهنگی ماست که بدبختانه کهنه نشدنی است ــ هنوز چنین است. چنانکه در جای دیگری نیز گفته‌ام ما کوتاه‌مدت و درازمدت نداریم.

شرط هزار واژه مانند بسا شرط‌های عملی دیگر طبعا همواره رعایت‌پذیر نبوده است و من بارها از آن درگذشته‌ام. اما انتشار “گلچین“ نوشته‌های بلندتر سال‌های گذشته را به زمان دیگری می‌گذارم؛ همچنانکه دنباله ستون‌های کیهان را تا آنجا که روزگار بگذارد.

گردآوری و انتشار این “گلچین“ را مرهون تلاش صمیمانه و سختگیرانه آقای علی کشگر هستم که درکنار خانم فرخنده مدرس “تلاش“ را در صورت‌های نوشتاری و الکترونیک خود به چنین پایگاه درخوری رسانده‌اند و حقی فزاینده بر نوشته‌های من دارند.

د.ه.

لوس آنجلس، مه ۲۰۰۷

جنبشی که با تعریف دوباره آغاز شد

جنبشی که با تعریف دوباره آغاز شد

نگریستن به پشت‌سر، اگر برای خیالپردازی نباشد، سازنده است. جنبشی که نام مشروطه نوین گرفته است گذشته‌ای دارد، بیش از بیست سال، که می‌توان به آن برگشت و نگاهی از درون به آن انداخت ــ این جنبش چگونه پا گرفت؟ نگاه به آن گذشته و فرایندی که با طرح کردن پرسش‌ها و بدیهی نگرفتن بدیهیات و تردید کردن در امور مسلم و گاه “مقدس“ آغاز شد، این دعوی را استوارتر می‌کند که مشروطه خواهی نوین در سیاست و جهان‌بینی ایرانی جای مطمئنی دارد؛ جنبشی است که می‌باید آن را جدی گرفت. این نگاه از درون، داستان سلوکی است که پایان یافتنی نیست، و گاهگاه می‌باید به آن بازگشت. بازنگریستن با خودش اصلاح و بهبود می‌آورد. باید دید آنچه زمانی خوب می‌نمود، آزمایش زمان را تاب آورده است؟

سه دهه‌ای پیش زمانه‌ای به پایان رسید. ایرانی در هر جا بود با جهان دیگری روبرو شد. ادامه گذشته ناممکن، و ضرورت باز سازی همه چیز آشکار گردید. امروز بیشتر ما این حقیقت بدیهی را می‌پذیریم، ولی در آن زمان نه حقیقت بود نه بدیهی. حقیقت و بدیهی در آن زمان ادامه گذشته بود؛ چنان رفتار کردن که گوئی در رویا یا کابوس کوتاهی هستند که بیداری خواهد آورد. فرایند باز تعریف کردن بایست از همانجا سر می‌گرفت و از همانجا نیز سرگرفت. موقعیت تازه پس از انقلاب و پیروزی اسلامیان چه بود، آیا کمانکی ( پرانتز) بود که بسته می‌شد یا داسی بود که از زندگی‌ها و رابطه‌ها و نگرش‌ها می‌گذشت و هیچ چیز را چنانکه می‌بود نمی‌گذاشت؟ از همانجا بود که تعریف کردن و باز تعریف کردن لازم آمد. می‌بایست انقلاب و حکومت اسلامی را در معنی درستش دریافت؛ و این نمی‌شد مگر آنکه به دوران پیش از انقلاب ــ از سال انقلاب تا هر چه در گذشته بدان ربط می‌یافت، در سیاست و فرهنگ ایران ــ نگاه تازه‌ای انداخته شود. جهان پس از آن انقلاب شیوه تفکر تازه‌ای می‌طلبید. پس از چنان زیر و زبر شدنی دیگر نمی‌شد در همان فضاها زیست که انقلاب را ممکن گردانیده بود.

دشوارترین بخش این بازاندیشی، تعریف آن فضاها بود. هیچ‌کس حاضر نبود فضای خودش را در شمار فضاهائی بیاورد که انقلاب را ممکن گردانیده بود. همه سودی پاگیر داشتند که با توجیه خود، انقلاب را در ساده‌ترین فرمول‌ها ــ فرمول‌هائی که دوست را پاک و دشمن را محکوم می‌کرد ــ توضیح دهند. فضای گذشته آنها نیازی به بازنگری نمی‌داشت. ولی چنان انقلابی کشورگیر را که در گرماگرمش آنهمه هوادار و مدعی هواداری می‌داشت نمی‌شد تنها به یک فرد، یک گروه، یک رویداد، یک عامل فروکاست. ناچار بایست عوامل گوناگون و دست درکاران فراوانی بوده باشند. انقلاب در ایران روی داده بود که در کشورهای جهان سومی و رو به توسعه کمتر مانندی می‌داشت. فرمول‌های ساده شدة در خدمت گروه‌های معین نمی‌توانست روشن کند که چرا آنهمه نویدها به یک تندباد به هوا رفت و چرا مردمی که وضع‌شان از همیشه خودشان و از ییشتر همگنان‌شان در کشورهای روبه توسعه بهتر شده بود چنان بلائی بر سر خود آوردند.

پیکار برضد جمهوری اسلامی با آنکه وظیفه‌ای بود که نیاز چندان به استدلال نداشت، بی‌یافتن پاسخ پرسش‌های دشوار، بی‌معنی می‌نمود. مشکل، پس از آن بود. جمهوری اسلامی برود که چه بیاید؛ چه چیز در جمهوری اسلامی بود که بایست بر می‌افتاد، و جمهوری اسلامی و دشمنانش چه همانندی‌هائی می‌داشتند؟ از آن گذشته برافکندن رژیمی که در میان چنان شور و پرستش عمومی به قدرت رسیده بود و به تندی جایش را محکم می‌کرد کار یک روز و دو روز نمی‌بود (بویژه که جنگ هم افزوده شده بود.) می‌بایست برای یک کارزار دراز و دشوار و پر از ناکامی آمادگی یافت. در چنان کارزاری شور و خوشبینی نخستین سال‌ها پایدار نمی‌ماند که نماند؛ و پیوسته از عمل دم زدن، جلو مهم‌ترین کاری را که جامعه تبعیدی از آن می‌آمد می‌گرفت. در فرصتی که بر این جامعه تحمیل کرده بودند می‌شد پایه‌های استوار جنبشی را گذاشت که به دردشناسی جامعه پردازد؛ مسائل بنیادی را که نمی‌گذاشت این مردم از تیرگی و ابتذال و بیدانشی و جمود سده‌های دراز بدرآیند باز کند؛ آینده‌ای را که شایسته ملتی با جایگاه تاریخی، استراتژیک، فرهنگی، و اقتصادی ایران است بشناسد و رو به آن بتازد. زمان، زمان سیاست‌ورزی و رقابت برسر قدرت نمی‌بود ــ هنوزهم نیست ــ می‌بایست از ریشه دست به کار شد. در پیرامون، تقریبا همه یا درگیر گذشته بودند یا در سودای خام تجدید آن. می‌بایست از تقریبا همه، فاصله گرفته می‌شد؛ می‌بایست جرئت متفاوت بودن وتنها ماندن یافت.

درچنان فضای بیماری که سیاستش به پدرکشتگی و جنگ صلیبی و کیش شخصیت و عواطف ایلیاتی ــ همه عوارض پیش از مدرنیته ــ فرو غلتیده بود؛ و انرژی‌اش را از حقمداریself- righteousness  (بیرون راندن مخالف، حتا ناموافق، از انسانیت؛ روحیة همه یا هیج، حقیقت تردید ناپذیر) می‌گرفت، تنها ماندن نیز آسان نمی‌بود. اگر کسی به بیحرکتی نمی‌افتاد و لب از لب می‌گشود خشم مقدس مبارزان خستگی‌ناپذیر محفل‌های پراکنده را از چهار گوشة جهان بر می‌انگیخت. بازار مبارزه (دشنام و اتهام) بهر کمترین اشاره‌اش گرم می‌شد تا باز در محفل‌های پراکنده در چهار گوشه جهان فروکش کند. یک نگاه از نزدیک‌تر می‌توانست نگرنده برکنار را از بیهودگی سرتاسر آن موقعیت آگاه سازد. آنهمه مبارزات و جوش و خروش‌ها در واقع توفان‌هائی در فنجان چای می‌بودند؛ اصلا همه در فنجان‌های چایی دست و پا می‌زدند که خودشان برای خود ساخته بودند. از هزاران کیلومتر فاصله، در حالی که هیچ به دست نداشتند، در آن خرده جهان ساخته شده از نامرادی، سرشان را با هم گرم می‌کردند. پیش از آنان فرانسویان پایان سده هژدهم و روس‌های آغاز سده بیستم، سرنوشت اجتماعات تبعیدی را به نمایش گذاشته بودند. اگر کسی در اجتماع تبعیدی بزرگ ایرانی در پایان سده بیستم نمی‌خواست در رویاپروری و سترونی اندیشگی و خودویرانگری سیاسی، تجربه ناشاد و ترحم‌انگیز آنها را تکرار کند بهتر از آن نمی‌بود که اگرچه به بهای تنها ماندن، از جهان تبعیدیان بیرون رود.

***

با آنکه نه ایرانیان تبعیدی، اشراف فرانسه و روسیه بودند و نه جمهوری اسلامی در بینوائی همه‌گیرش با انقلابهای دورانساز فرانسه و روس قابل مقایسه بود، منظره سیاسی در بیرون ایران از بنیاد با فضاهای آن تبعیدیان تفاوتی نداشت؛ ایرانیان تبعیدی نیز مانند پیشینیان خود بیش از دشمن مشترک به خود مشغول بودند. تکان سخت خشونت‌باری که تبعیدیان را از دیار خود می‌راند و زندگی‌هاشان را بهم می‌ریزد آنان را پر از خشم و کینه می‌کند. این خشم و کینه طبعا متوجه جاهای آسانتر و نزدیکتر می‌شود. دشمن در اوج پیروزی است و با همه خوش خیالی‌های مراحل نخستین، کار چندانی با آن نمی‌توان کرد. تبعیدیان پرجوش و خروش بهر در می‌زنند و در هرجا به تبعیدیان دیگر با دیدگاه‌ها و موقعیت‌های دیگر برمی‌خورند و به نظرشان می‌رسد که سرچشمه ناکامی‌هاشان همان تبعیدیان دیگرند. بویژه در انقلاب‌ها و فتنه‌هائی که “هرکس از گوشه‌ای فرا می‌روند“ بسیاری از انقلابیان نیز دیر یا زود به به تبعیدیان آماج انقلاب می‌پیوندند. دشمنان دیروز، خود را در صفی ناخواسته همراه می‌ییبند (آن قدر ناخواسته که بسیاری از مخالفان پیشین را به همکاری و دست‌کم پذیرفتن رژیم انقلابی می‌راند.) آشفتگی بر آشفتگی می‌افزاید. مبارزان، مبارزه‌های پیشین را از سرمی‌گیرند. باخت بزرگ ملی با خودش احساس گناه ملی می‌آورد. نیاز به تبرئه خود، که بی‌متهم کردن دیگری نمی‌شود، بجای تفکر و پژوهش می‌نشیند. اندک اندک چنان همه بهم می‌تازند که گناهکاران اصلی، بهره برندگان انقلاب، از یاد می‌روند. گناه انقلاب بیشتر به گردن قربانیان گوناگونش می‌افتد. حتا آنها که پیش از انقلاب دستی در سیاست نداشته‌اند در فضای تبعید سیاست‌زده می‌شوند. ضربتی که فرود آمده بزرگتر از آن است که درپی یافتن دلائل بر نیایند. فرضیه‌ها و اظهار نظرها از هرسو سرازیر می‌شوند. هدف آنها کمتر روشنگری و رفتن به ژرفای رویدادی به پیچیدگی یک آشوب بزرگ ملی است و بیشتر به کار تخدیر کردن و تسکین دادن، و جنگیدن می‌آید ــ حربه‌هائی برای کوبیدن هر که دربرابر باشد.

جامعه‌هائی که در آنها آشوبهائی مانند انقلابهای بزرگ تاریخی روی می‌دهد نمونه‌های آزادمنشی و خردمندی سیاسی نیستند. انقلاب در جامعه‌ای که به بلوغ سیاسی و مدنی رسیده باشد روی نمی‌دهد. دانه انقلاب نیاز به زمینی دارد پوشیده از یکسونگری و ناآگاهی و بینوائی فرهنگ سیاسی. انقلاب بر جامعه‌هائی فرود می‌آید که سیاست‌شان بیشتر امری در قلمرو سرکوبگری و فریبکاری است و بوئی از همرائی consensus، از رعایت کمترینه‌ای از اصول نبرده است. سیاست در آن پدر و مادر ندارد، چنانکه در این ضرب‌المثل وحشتناک فارسی آمده است. کسانی که امواج انقلاب به کرانه‌های دیگرشان پرتاب می‌کند فراورده‌های چنان فرهنگ‌های سیاسی هستند. از آنها جز این نمی‌توان انتظار داشت که هرچه بتوانند بر همان عادت‌های ذهنی خود بروند؛ همچنان کار سیاسی و اندیشیدن درباره سیاست را با سیاست‌زدگی، با سیاستی که نه پدر و مادر دارد، نه نیاز به مطالعه و آگاهی، و نه حتا از غریزه بقا و شناخت سود شخصی روشنرایانه enlightened (به معنی فراتر از نوک بینی را دیدن) برخوردار است، اشتباه بگیرند. این انقلابیان با انقلاب و رژیم انقلابی دشمن‌اند (بسیاری از آنان تا مرز نامربوط گوئی می‌کوشند میان این دو تفاوت بگذارند) ولی افسون‌زده آن می‌شوند. انقلابیان پیروزمند، آنان را دانسته و ندانسته به تقلید خود وامی‌دارند ــ که بزرگترین ستایش‌هاست. تبعیدیان اصلاح نشده که “نه چیزی را فراموش کرده‌اند نه فراگرفته‌اند“ آنچه را که از بی‌مدارائی و یکسونگری، از سیاه و سپید دیدن همه کس و همه چیز، از دشمنی خونخواهانه تا هواداری پرستشگرانه کم دارند از انقلاب می‌گیرند، از انقلابی که قدرت آن دل‌هاشان را لرزانده است و ستایشی نهانی در ذهن‌هاشان نشانده است.

نباید فراموش کرد که اگر طبقه سیاسی در کشوری دچار چنین کاستی‌ها نباشد و جامعه در واقع استعداد انقلابی بهم نرسانده باشد اصلا نیازی به برهم زدن همه چیز نخواهد یافت. اگر بتوان کشاکش سیاسی یا برخورد منافع را در یک چهارچوب اصولی و اخلاقی کمترینه انجام داد و همه حق را از آن خود ندانست و همه چیز را برای خود نخواست و هر مخالف یا هماورد و رقیبی را دشمن نشمرد، سهل است از انسانیت بیرون نکرد، و هر رفتاری را با او روا ندانست، آنگاه استعداد انقلابی در جامعه بهم نمی‌رسد و دگرگونی، که گوهر هستی است و دیر یا زود در هرجا روی می‌دهد، تدریجی و همراه نظم خواهد بود. تنگی زندگی در تبعید، جماعت‌های سرخورده و نامراد frustrated تبعیدی را مردمانی می‌سازد بدخواه یکدیگر، همواره نگران رفتار و گفتار دیگران، هم خرده‌گیر و بدگمان و هم سهل‌انگار و زودباور، که ناتوانی‌شان در پیکار با دشمن واقعی با توانائی‌شان در سنگ انداختن سر راه یکدیگر برابری می‌کند؛ بیشترشان از زندگی بیرون می‌روند و جز کوشش برای جلوگیری از دیگران دستاوردی نداشته‌اند. کسانی که دستشان از هرجا جز گریبان یکدیگر کوتاه شده همه درماندگی شخصی و ملی خود را برسر یکدیگر می‌ریزند.

تنهاماندن در آن خرده جهان دلگیر و سترون لازم بود ولی آسان نبود و درگیریی همه سویه می‌طلبید ــ با موافق و مخالف، با خودی و غیرخودی، و با جمهوری اسلامی که نشسته بود و شاخ و درخت را از بن می‌برید. هر که می‌خواست می‌توانست ببیند که دشمن در بیرون فنجان چای است. آن درخت بود که اهمیت داشت، نه خرده حساب‌های شخصی و سیاسی و تاریخی گروه‌هائی که خرده حساب‌ها را علت وجودی خود گردانیده بودند. در این تعبیر، موافق و مخالف معنی نمی‌داد. اگر می‌بایست از آن فنجان بیرون آمد و به درخت اندیشید، موافقان گاه همان اندازه گمراهی نشان می‌دادند که مخالفان، و مخالفان همان اندازه به بیرون آمدن از “گتو“هاشان نیار داشتند که موافقان. می‌بایست با همه روبرو شد و آینه زشت‌نما را دربرابر همه چهره‌ها، پیش از همه چهره خود، گرفت. چنین نگرشی به تبعیدیان از هر رنگ، دشمنی را از میانه حذف می‌کرد. اگر مخالفی بود، حتا اگر رفتار دشمنانه می‌کرد، اساسا از همان مقوله می‌بود. او نیز بایست سرانجام بر بیهودگی موقعیت خویش آگاه می‌شد و به نیروهای آینده‌ساز، نه گذشته‌نگر می‌پیوست. ولی حتا با چنین دید بلند گشاده‌ای باز کسانی را می‌بایست در بیرون گذاشت. اینان “زمینهای شوره‌ای بودند که سعی و عمل در آنها ضایع می‌گردید.“

در اینجا بود که اخلاق و کاراکتر در کار سیاسی جای بالاتر یافت. عامل تعیین کننده، باورهای کسان نبود. باورها را می‌شد پذیرفت، تعدیل کرد، تغییر داد، یا با آنها زیست. کاراکتر و طبیعت کسان بود که می‌توانست همه چیز را فاسد کند یا بهبود بخشد. بررسی انقلاب اسلامی، نقش عامل اخلاقی را در سرنوشت ملی روشن کرده بود. ضعف اخلاقی جامعه اجازه داده بود یک گروه بی‌آینده که هیچ چیز برای سده‌ای که در آن می‌زیست و برای کشوری که آن را چون غنیمت جنگی می‌خواست نداشت، بی‌هیچ ضرورت تاریخی و جامعه شناختی و اساسا به دلائل سیاسی، با کمترین تلاش پیروز شود. آن دلائل سیاسی، از آنجا برخاست که طرف‌های کشاکشی که به تندی به انقلاب تحول یافت آماده زیرپا گذاشتن همه‌چیز می‌بودند. همه چیز را زیرپاگذاشتن، سود شخصی را نیز دربر می‌گیرد و عموم دست درکاران و دنباله‌روان، و تقریبا همه دستگاه حکومتی، گاه مشتاقانه، سود شخصی خود را قربانی ملاحظات فرصت‌طلبانه کردند، یا در یک شکست روحی و اخلاقی محض به دشمن خود تسلیم شدند و از آن بدتر، پیوستند.

برای اندیشیدن درباره ایران، چه رسد که ساختن آینده آن، بهترین معیار در تعییین دوستان و موافقان و همراهان و هماوردان، شناخت آنان به عنوان انسان می‌بود ــ به چه کسانی می‌باید پرداخت و چه کسانی را می‌باید به حال خود گذاشت ــ هرچه بگویند و هرچه از دست‌شان برآید. دهان به دهان شدن و حمله را با حمله پاسخ دادن، هم سطح شدن است. اگر قرار می‌بود سطح بالا برود ــ که یکی دیگر از جاهائی بود که می‌بایست آغاز کرد ــ درافتادن با هرکسی زیبنده نمی‌بود. انسان در دو جا با دیگری برابر می‌شود، تفاوت دو طرف هر اندازه باشد: درعشق و در دست به گریبان شدن. برابر شدن با آنچه شایسته برابری نیست مخرج مشترک اجتماعی را به پائین‌ترین می‌کشاند. جامعه ایرانی با پائین‌ترین مخرج مشترک‌ها سروکار داشت و هنوز به مقدار زیاد دارد. می‌بایست جامعه را بالا برد و ناچار خود نمی‌بایست به پستی افتاد. از اینجا یک الگوی رفتاری برآمد که به ادب یا اتیکت سیاسی تازه‌ای تحول یافت. ما برای دگرگون کردن سیاست و فرهنگ سیاسی خود می‌باید از رفتار در برابر دوست و دشمن و موافق و مخالف و طیف گسترده افراد و گرایش‌هائی که در میدان سیاست با آنها سروکار می‌یابیم آغاز کنیم. ادب سیاسی، ظرفی را می‌سازد که به گفتگو و اندر کنش interaction سیاسی شکل می‌دهد. تعریف دوباره دشمن و دوست و موافق و مخالف و درجات آنها لازم است زیرا مطلق اندیشی و ساده کردن قضایا را کاهش می‌دهد؛ انسان را در موضع‌گیری‌هایش محتاط‌تر می‌کند؛ و همه اینها برای سالم کردن فضای سیاست لازم است.

بادوست می‌باید وفادار بود، تا پایان، ولی با او به راه اشتباه نباید رفت. دربرابر اشتباهات دوستان نباید خاموش ماند و از انتقادات آنان نباید رنجید. بهمین ترتیب هر که را مخالف بود نباید دشمن انگاشت. مخالف کسی است که باورها یا حتا خود انسان را نمی‌پسندد ولی مانند دشمن نیست که هستی او را تهدید کند. “دشمن را نباید حقیر و بیچاره شمرد“ ولی از او به هراس نیز نمی‌باید افتاد. در این فضاهای محدود تبعیدی، دشمنان چه توانسته‌اند؟ چنانکه لینکلن در پاسخ هماورد انتخاباتی‌اش گفت، آنها، هم از رو و هم از پشت خنجر زده‌اند و می‌زنند ولی یکی از آن ضربه‌ها خراشی هم نداده است (پهلوان ایرانی از زبان فردوسی خطاب به هماوردش به تحقیر می‌گفت “بدین گرز ناخوب کن کارزار.) در عمل از دشمنان، گهگاه حتا می‌توان سپاسگزاری کرد. آنها باز به قول فردوسی «تن خویش و دو بازو و جان بداندیش را رنجه می‌دارند» ولی فاصله‌ها و تفاوت‌ها را هم بهتر نشان می‌دهند، و ما نیاز به این شناسائی‌ها داریم. مردم می‌باید تمیز دهند، و در حملات دشمنانه است که تفاوت‌ها برجسته‌تر می‌شود.

دربرابر مخالف می‌باید از تفاهم آغاز کرد؛ حق او را می‌باید شناخت و اگر راه داد با او گفتگو کرد. آنگاه ممکن است هر دو طرف آن اندازه تکامل یابند که اگر هم به توافق نرسند، موافقت کنند که موافقت نکنند. به هر حمله‌ای نباید پاسخ داد. هر چه را که در خدمت پیشبرد بحث سیاسی و روشنگری نباشد می‌باید هدر دادن انرژی تلقی کرد. نباید اجازه داد که انسان را به سطح خود پائین آورند. اینها بدیهیاتی بود که در آن پریشانی همه‌سویه بایست “کشف“ می‌شد. نکته‌های کوچکی بود که پیامدهای بزرگ می‌داشت، چنانکه به تدریج آشکار شد.

***

دو عنصر اصلی این ادب سیاسی تازه را که در اجتماع تبعیدیان کم و بیش جا افتاده است، در دگرگشت سیاست در تمدن غربی می‌توان یافت. نخست، جداکردن خود (شخص، خانواده، قبیله،، قوم، ملت، مذهب) از انسانیت بزرگ‌تر و عام‌تری که از هر ارزشی بالاتر است؛ و دوم، جدا کردن اعتقاد از ایمان، و به زبان دیگر،غیرمذهبی کردن امر عمومی (غیرمذهبی در معنی گسترده‌تر خود، که مسلک‌ها و آموزه، یا دکترین‌های آخرالزمانی millenarian مانند کمونیسم و نازیسم را نیز دربر می‌گیرد؛ “گولاگ“ و قحطی‌های عمدی و سیاسی اوکراین و چین به دست استالین و مائو، و کوره‌های آدمسوزی نازی‌ها تنها در یک فضای سیاسی مذهبی شده یزدان و اهریمن امکان می‌داشت.) جدا کردن خود و آنچه به خود ارتباط می‌یابد از انسانیت بزرگ‌تر و عامتر، به معنی پائین آوردن سطح توقع است: جهان را در خود و برگرد خود خلاصه نکردن و همه چیز را برای خود نخواستن، برای دیگران حق برابر شناختن. خود را گاه جای دیگران گذاشتن، نشانه گذار از کودکی به دوران پختگی است. کودک تنها خود را می‌بیند و جهان را برای خودش می‌خواهد ــ او هر چه “خود“ش را بزرگ‌تر می‌کند و افراد و گروه‌های بیشتری را به خودش می‌پیوندد، هم بزرگتر می‌شود و هم افراد و گروه‌های بیشتری را در حق و سهم خود شرکت می‌دهد ــ در واقع با محدود ساختن خود ابعاد بزرگ‌تری می‌یابد.

انسانگرائی رواقی ــ رنسانسی، انسانیت بزرگتری پدید آورد ــ بیش از هر دین بزرگ جهانگیری. پوزشگران آخوندها که در دانشگاه‌های امریکا خوش نشسته‌اند، فجایع سده بیستم را به پای دور شدن جامعه‌های باختری از دین می‌گذارند. اما سده بیستم در واقع شاهد پیروزی نهائی روحیه دینی بود که توانست اسباب لازم را از تکنولوژی که پیروزی انسانگرائی فراهم کرده بود بگیرد. اگر در پایان آن سده فلسفه حکومتی و سیاسی غیردینی و انسانگرایانه، پیروزی خود را در چهار قاره جهان جشن گرفت از آنجا بود که در انسانگرائی جائی برای مطلق نیست. فجایع تاریخ، از کشتارهای مذهبی تا کشتارهای مسلکی، از ایمان برخاستند. از پنج شش سده پیش تمدن نوینی جهان را فرا می‌گیرد که با گذاشتن شک فلسفی بجای یقین مذهبی، و قرار دادن انسان دربرابر ماهیت بزرگتر (سیاسی باشد یا دینی) چنان فجایعی را ــ از جمله فجایعی که جامعه‌های غربی در اوج دینی شدنشان در قرون وسطا کردند ــ ناممکن می‌سازد. ما و آیندگان ما می‌باید این تمدن نوین را به سراسر جامعه خود برسانیم.

عنصر دوم، جدا کردن اعتقاد از ایمان و غیر مذهبی کردن امر عمومی، نیز چنانکه دیدیم ریشه در همان عنصر نخستین دارد. هنگامی که ماهیتی (خود، در معنی هر چه گسترنده‌ترش، از خانواده تا ملت و مذهب) همه جهان را در خویش خلاصه نکرد دیگر حق را بر مدار خودش نمی‌بیند. دیگران هم می‌توانند حق داشته باشند. اصطلاح رایج، هر که با من نیست بر من نخواهد بود. من و آنکه با من نیست اگر هم از دیدگاه فلسفی در یک سطح نباشیم از دیدگاه اخلاقی، هستیم. یکی از ما احتمالا سخن درست‌تری دارد ولی هردو ما حق داریم سخنی داشته باشیم. با غیرمذهبی کردن امر عمومی، حق و باطل و کفر و ایمان و یزدان و اهریمن و روشنائی و تاریکی مقولاتی غیرسیاسی می‌شوند و با پاک کردن فرایند سیاسی از خشونت، از قلمرو عمل بیرون می‌روند ــ در قلمرو عمل، در فرایند سیاسی، هیچ‌کس همیشه برحق نیست و همه همواره دارای حق‌اند.

آنچه به این ادب سیاسی تازه در طبقه سیاسی بیرون کمک فراوان کرد کشیده شدن فرش ایدئولوژی از زیر پای آن بود. گروه‌هائی که زندگی‌های خود را در فضای ایدئولوژیک دهه‌های پس از ۱۹۴۰ بسر برده بودند نخست در ورشکستگی جمهوری اسلامی و سپس در فروپاشی کمونیسم، بناگزیر از بند ایدئولوژی (نه به معنی هر برنامه عمل و شیوه تفکر سیاسی، بلکه یک سیستم نظری پاسخ دهنده به همه مسائل و پرسش‌ها در قلمرو اندیشه و عمل) آزاد شدند. همه دیدند که به نام مذهب، به نام طبقه کارگر، به نام ملت تا کجاها می شود در حذف انسانیت رفت. دیدند که ایدئولوژی (به تعبیر سیاسی غربی، با I بزرگ)* هر چه باشد در پایان به مطلق‌سازی می‌رسد و هر تبهکاری و زیاده‌روی را روا می‌دارد. دید انسانگرایانه، بسیاری روشنفکران را به آن انسانیت بزرگ‌تر و عام‌تر متوجه ساخت، انسانیتی که یک سرش فرد صاحب حقوق است و سر دیگرش بشریتی که همه این کشاکش‌ها برسر اوست و اگر او نباشد در جهان هستی برای ما آدمیان چیزی نیست. غیرمذهبی کردن امر عمومی بیشتر در میان روشنفکران چپ و اسلامی روی داد. آنها به عنوان بزرگترین ستایندگان آرمانشهرها سخت نیازمند بودند که فروافتادن آن ناکجا آبادها را در گودالی که به آن زباله‌دان تاریخ می‌گویند ببینند. اما روشنفکران گرایش‌های دیگر نیز ــ اگر حتا در خلوت درون ــ نادرستی دید آمرانه و بی‌اعتنا به حقوق فردی خود را دیدند.

زیرنویس

* ایدئولوژی با I بزرگ به معنی یک دستگاه فکری است که همه پدیده‌های جهان و پاسخ همه مسائل را در خود دارد. ایدئولوژی با  Iکوچک یک سلسه اندیشه‌ها و راه‌حلها برای مسائل اجتماعی و اقتصادی است که اساسا عملگرایند و لزوما در یک سیستم نمی‌گنجند.

قمار بازنده با امنیت ملی

قمار بازنده با امنیت ملی

 

گزارش‌هائی می‌رسد که مقامات رژیم به شتاب دارند تجهیزات و مواد مشکوک را پنهان می‌کنند تا با دعوت از بازرسان بین‌المللی، پاک بودن پرونده خود را به اثبات رسانند. این اقدامات طبعا از چشمان دیگران پنهان نمی‌ماند و تاثیری در برخوردی که گریز ناپذیر به نظر می‌رسد نخواهد داشت. جمهوری اسلامی با همه توان برای دستیابی به سلاح هسته‌ای می‌کوشد و بسیار دور است که هیچ تهدید و مجازاتی در تصمیم آن اثری داشته باشد. دنیا می‌تواند منتظر همه گونه مانوورها از سوی رژیم باشد ولی دست برداشتن از برنامه‌ای که هستی رژیم به آن بسته است در دستور کار جمهوری اسلامی نیست.

مدافعان و پوزشگران حکومت آخوندی که در هر چرخشگاهی به یاریش می‌آیند در اینجا نیز به توجیه ماجراجوئی خطرناک آن برخاسته‌اند. می‌گویند ایران حق دارد به تکنولوژی هسته‌ای دست یابد و سلاح اتمی هدف اقدامات رژیم نیست و تنها می‌تواند یکی از پیامدهای آن باشد؛  می‌گویند ایران به انرژی اتمی نیازمند است و دنیا نمی‌خواهد با ایران همکاری کند. در پاسخ می‌توان تنها به پیشنهاد اخیر کشورهای اروپای باختری اشاره کرد که آمادگی خود را برای همه‌گونه همکاری با رژیم اسلامی در زمینه انرژی هسته‌ای به شرط رعایت نظرات «س.ب.ا.ا.» اعلام کرده‌اند ولی به آن پیشنهاد هم پاسخی داده نشده است.

استدلال خوش ظاهرتر آن است که چرا دیگران حق دارند بمب اتمی داشته باشند و جمهوری اسلامی نه؟ اما آیا می‌توان از دنیا انتظار داشت که انگشت مافیای آخوندی را روی ماشه اتمی تحمل کند؟ آیا رژیمی که اسباب سیاست خارجی‌اش گروگانگیری دیپلمات‌ها و تیراندازی به سفارتهای خارجی است و سفیرانش کنیسه یهودیان را منفجر می‌کنند و قاضیانش متهمان را در دادگاه می‌کشند حق دارد سلاح هسته‌ای را هم بر زرادخانه ترور خود بیفزاید؟ کدامیک از آن دیگران به مرد نیرومند خود اجازه داده است که علنا اسرائیل را با بمب اسلامی تهدید کند و از نابود کردن پنج میلیون تن سخن بگوید؟

در پشت همه بهم بافتن‌های رژیم و مدافعانش حقیقتی نهفته است که بر مردم ایران پوشیده نیست. ایرانیان می‌دانند که کشوری که روی چهارمین یا پنجمین ذخیره نفت و دومین ذخیره گازجهان نشسته است نیاز به انرژی اتمی ندارد که هفت برابر گرانتر تمام می‌شود. آنها همچنین می‌دانند که اگر جمهوری اسلامی با این بی‌پروائی وارد مسابقه اتمی شده به دلیل کمبود برق در ایران نیست. مسئله برای رژیم، ماندگاری در دنیائی است که برای حکومت‌هائی مانند جمهوری اسلامی ناپذیراتر می‌شود.  آخوندها در این حق دارند که بی بمب اسلامی‌شان زیر فشارهای درون و بیرون خرد خواهند شد. آنها می‌خواهند مردم ایران و جهانیان را گروگان بگیرند. کره شمالی کردن ایران هدف فوری آنهاست. مگر نه اینکه رژیم کمونیست در آن سرزمین ناشاد با شانتاژ اتمی می‌خواهد امریکا را وادار به دادن امتیاز کند؟

از همین جاست که آخوندها و همکاران اصلاح‌طلبشان آماده‌اند تا پایان این ماجرای پر خطر بروند؛  و از همین جاست که راهها بیش از پیش جدا می‌شود.  مسالمت‌جویانی که صبر ایوب خود را بر عمر نوح رژیم می‌افزایند و از مردم می‌خواهند خاموش بمانند و به سخنرانی‌های اصلاحگرانه دلخوش دارند آرزو می‌کنند این بحران نیز به سود حکومت آخوندی، دستاورد بزرگ زندگی‌شان، پایان یابد. دلسوزانی که می‌بینند هر روز این رژیم به چه بهائی برای کشور و مردم تمام می‌شود جز تسلیم کامل آن به شرایط «س.ب.ا.ا.» خواستی ندارند و هیچ تاسفی نخواهند داشت اگر این بحران به فلج و درهم شکستن جمهوری اسلامی انجامد و رویاهای آررزومندان ائتلاف خودی‌های بیرون و درون را برباد دهد.

این ادعای بی‌پایه‌ای نیست. آخوندها این بار با امریکائی روبرویند که اروپا را نیز با خود همراه کرده است و تهدید اقدامات جدی، پشت‌سر دیپلماسی آن است. پرونده جمهوری اسلامی در مورد افغانستان و القاعده و عراق به اندازه کافی سنگین شده است و جائی برای سلاح هسته‌ای نمانده است. سیاست تهاجم دربرابر خطر، به نظر خامنه‌ای‌ها و رفسنجانی‌ها راه گریز بهتری است؛ و مردم ایران نه سودی در این سیاست دارند، نه کسی نظرشان را پرسیده است. آخوندهای حاکم تا همین اندازه که امنیت ملی ایران را به خطر انداخته‌اند بس است و حق ندارند از مردم پشتیبانی بخواهند. جنگ ایران و عراق موضوع دیگری بود و با همه مسئولیت خمینی در برافروختن آتش جنگ، برای مردم چاره‌ای جز دفاع از یکپارچگی ایران نماند.

امروز رژیمی که منفورتر از آن را به دشواری در همه تاریخ ایران می‌توان یافت، برای ادامه فرمانروائی و غارتگری خود جهانی را چالش، و بحرانی را که هم نالازم و هم خطرناک است بر ملت ما تحمیل می‌کند.  دیگر پای دفاع از ایران در میان نیست و هیچ کس نمی‌خواهد برای دفاع از حکومت اسلامی انگشتی هم بلند کند. آنها که هنوز مهم‌ترین مسئله‌شان باخت اردوگاه کمونیست در جنگ سرد است و تا تظاهرات برای صدام حسین هم رفتند اولویت‌های خودشان را دارند و منافع ملی ایران و یک نظرگاه ایرانی در تحولات بین‌المللی هیچگاه از خاطرشان نمی‌گذرد، می‌توانند سر و صداهای معمول خود را براه اندازند ولی مردم ایران به پیام‌های دیگری گوش فرا داشته‌اند.

                                                                                          اکتبر ۲۰۰۳

چند پاسخ درباره سلاح‌های هسته‌ای

چند پاسخ درباره سلاحهای هستهای

دوستی در شماره ۲۳ اکتبر ۲۰۰۳ کیهان به نوشته‌ای از من انتقاداتی کرده است و پاسخ‌هائی خواسته است. در آن نوشته، (قمار بازنده با امنیت ملی) پیام اصلی آن است که تلاش‌های جمهوری اسلامی برای دست یافتن به سلاح هسته‌ای زیر پوشش بهره برداری صلح‌آمیز از انرژی اتمی با امنیت ملی ایران مغایر است و اولویت دادن به انرژی هسته‌ای از سوی رژیم نه به دلیل کمبود برق در ایران بلکه از تصمیم به کره شمالی کردن ایران بر می‌خیزد. پیش از پاسخ پرسش‌ها اندکی درباره “ثبت در کارنامه“ که نویسنده محترم به عنوان انگیزه آن نوشته اشاره کرده‌اند لازم است.

ما تبعیدیان که دل از مزایای دو زیستی در بیرون و درون، در بهترین دو جهان، کنده‌ایم  نیازی به اثبات و یادآوری مراتب دولتخواهی خود نداریم و نمی‌دانم برای ثبت در کدام کارنامه باید خطرات آشکار برنامه تسلیحات هسته‌ای رژیمی را گوشزد کنیم که بیست و پنج سال است دارد شیرازه جامعه ما را از هم می‌گسلد و اکنون صرفا برای تضمین دیر ماندن خود، اسلحه اتمی را نیز لازم می‌شمارد؟ دوستانی که در گرمسیر و سردسیر کردن‌هایشان لابد آگاهی بیشتری از روزگار اکثریت مردم ایران دارند بهتر می‌دانند که تنها من نیستم که “دلائل کافی برای دشمنی و کینه‌توزی با نظام حاکم“ دارم. این کینه و دشمنی چنان فضای ایران را انباشته است که مانندهای مرا نیز نگران می‌کند. همه ایرانیان دارای امکانات دوستان نیستند و کار آنان را قیاس از خود نباید گرفت. اما پاسخ پرسش‌ها که پس از خلاصه‌ای از هر پرسش می‌آید:

   ۱ ــ آیا نظام“آخوندی“ ایران [کذا] … برای منطقه خطرناک‌تر است یا اسرائیل که نام نبرده‌اند ولی منظور پرسش نخستین است؟

در منطقه، رژیم صدام حسین از همه خطرناک‌تر بود ولی چه ارتباط به برنامه هسته‌ای جمهوری اسلامی دارد؟ اسرائیلیان و فلسطینیان از چهار پنج هزار سال پیش با هم در جنگ بوده‌اند و هنوز کاملا نپذیرفته‌اند که با اسلحه کاری از پیش نخواهد رفت. این فلسطینی کردن هر بحث مربوط به ایران که مرده‌ریگ چپ مترقی و راست مذهبی ارتجاعی است کم کم مردم ایران را بهم برآورده است. می‌توان یکی از شعارهای تظاهرات روزافزون مردم را به یاد نویسنده محترم آورد: «فلسطین و رها کن.»

   ۲ ــ آیا دستیابی به دانش اتمی پیش از سال ۱۳۵۷ هم سابقه داشته است و کسی بر آن خرده نمی‌گرفته است؟

درست است.  در رژیم شاهنشاهی داشتند برای تولید ۲۳ هزار مگاوات برق از اتم کار می‌کردند که برنامه‌ای گزافه و از امکانات اقتصادی و نیازهای واقعی ایران بیرون بود. اما در نظام شاهنشاهی بسیار کارهای درخشان به سود کشور و در بالا بردن سطح زندگی مردم ــ بالاتر از هر زمانی پیش و پس از آن ــ نیز می‌کردند، از جمله صنعتی کردن ایران با رشد سالی ۲۰% بخش صنعت. آیا آن کارها دنبال گرفتن ندارد و تنها می‌باید به برنامه انرژی هسته‌ای چسبید؟ این هم درست است که کسی در آن زمان خرده‌ای نمی‌گرفت. اکنون هم نه تنها خرده نمی‌گیرند بلکه دفاع می‌کنند. اما پاره‌ای کارها را بهتر است دیر انجام داد تا هرگز انجام نداد.

   ۳ ــ  چرا به پیشنهاد غیر اتمی کردن منطقه که در دوران گذشته هم عنوان شده است توجهی نمی‌شود؟

این پیشنهادها با همه خوبی تا کنون عملی نشده است و راه غیراتمی کردن خاورمیانه از مسلح شدن رژیمهای نابکاری مانند عراق بعثی و جمهوری اسلامی نمی‌گذرد.

  ۴ ــ آیا اسرائیل و پاکستان و هند از ایران آسیب‌پذیرترند که حق داشتن سلاح هسته‌ای دارند؟

در پاسخ بخش اول بلی. هند و پاکستان سه بار با هم جنگیده‌اند و هند یکبار با چین جنگیده است و اسرائیل چهار بار با همسایگان عرب خود جنگیده است، همه اینها از ۱۹۴۷ و ۱۹۴۸، سال‌های تقسیم شبه قاره و فلسطین به بعد. ایران از پایان جنگ جهانی تا کنون تنها یکبار با عراق جنگیده است و عراقی که ایران را تهدید کند از بهار امسال در دورترین افقها نیز دیده نمی‌شود. هیچ قدرت خارجی دیگر نیز ایران را تهدید نمی‌کند. امریکائیان پس از دو هزار و دویست سال مشکل امنیت مرز باختری، و پس از دویست سال امنیت مرز شمالی ایران، را احتمالا برای همیشه حل کرده‌اند. چه هند و چه پاکستان و چه اسرائیل هنوز در شرایط بحران تند امنیت خارجی بسر می‌برند؛ هر لحظه احتمال جنگ را در کشمیر و سوریه و جنوب لبنان می‌توان داد. هدف اعلام شده اکثریت اعراب ریختن اسرائیلیان به دریاست و یک «هولوکاست» دیگر برای پنج میلیون تن در میان صد میلیون دشمن آشتی ناپذیر به اندازه‌ای جدی است که نویسنده محترم نیز در مقام یک رهبر اسرائیلی حاضر نمی‌بود با آن بازی کند. ولی در آن نوشته من از حق کسی برای داشتن سلاح هسته‌ای دفاع نکرده‌ام.

   ۵ ــ  آیا اعتراضاتی که به بعضی از اقدامات نظام حاکم بر ایران می‌شود به این معناست که ملت ایران از پیشرفت دانشمندان اتمی‌اش ناراضی است؟

ملت ایران از هیچ پیشرفتی ناراضی نیست ولی اولویت برای مردمی که آسپیرین را هم از مسافران بیرون می‌خواهند و اکثریت‌شان باید دو سه شغل داشته باشند در جاهای دیگر است. خود دانشمندان اتمی هم نمی‌باید از وضع اسفناک صنعت نفت ایران راضی باشند. اما “اعتراض‌هائی که به بعضی اقدامات … “ می‌شود آفرین بر نظر پاک خطاپوش نویسنده می‌آورد. بد نیست مثلا، یک مثال از یک میلیون، نظر افسانه نوروزی و بازماندگان زهرا کاظمی را هم بپرسند.

***

سخن نویسنده محترم درست است و همه دولت‌ها می‌توانند بسته به اولویت‌هایشان به دانش اتمی دست یابند. بکار بردن نیروی اتم برای مقاصد غیر نظامی نیز هیچ منعی ندارد. اما استفاده از نیروی اتم برای مقاصد نظامی که نویسنده به تمسخر می‌نویسند “منع دارد آنهم فقط برای دولی که به آن دسترسی ندارند!“ بحث دیگری است. دنیا در جمهوری اسلامی بایک حکومت مسئول سرو کار ندارد. یک رژیم تروریست‌پرور که معلوم نیست به صدور انقلاب و اسلامی کردن بقیه جهان، یا آزاد کردن قدس از راه کربلا و بمب گذاشتن در کنیسه بوئنوس آیرس و آپارتمانهای خبار چه کار دارد؛ و دیپلماتهایش بمب در کیسه‌های دیپلماتیک می‌بردند و مخالفان رژیم را در بیرون ترور می‌کردند همین مانده است که بمب اتمی هم داشته باشد. آیا داشتن سلاحهای کشتار جمعی یک حق است که مثلا لیبریا هم یکی بخرد؟

اینکه به نظر ما مخالفان رژیم، مافیای آخوندی نباید دست بر ماشه هسته‌ای داشته باشد کجایش نادرست است؟ آیا هیئت موتلفه، مافیا نیست و آیا سردار بساز و بفروشی پدر خوانده مافیای سیاسی ـ مالی نیست؟ چه کسی می‌تواند به عنصری که در مقام دومین مرد نیرومند رژیم، در نماز جمعه می‌گوید اگر یک بمب اسلامی روی اسرائیل بیندازیم پنج میلیون کشته می‌شوند و پنج میلیون هم با بمب آنها کشته می‌شوند که در ۱۰۰۰ میلیون مسلمان جهان چیزی نیست، اعتماد کند؟ دست یافتن به دانش هسته‌ای حق هر کسی است و من هرگز منکر آن نشده‌ام؛ ربطی هم به عقاید اولترا ناسیونالیستی ندارد. ولی در موضوع بمب اتمی، حکومت‌ها همه مانند یکدیگر نیستند و جمهوری اسلامی را مثلا با فرانسه قدرت هسته‌ای نمی‌توان مقایسه کرد.

من باز تکرار می‌کنم که در باره سلاح‌های هسته‌ای کسی نظر مردم ایران را نپرسیده است ــ در هیچ زمینه‌ای به نظر یا دست‌کم منافع مردم کاری ندارند ــ ولی به عنوان یک نمونه می‌توان این خبر را آورد که ضمن دیدار سه وزیر خارجه اروپائی از تهران در تظاهرات به سود موضع جمهوری اسلامی تنها صد دانشجو را در برابر دانشگاه تهران جلب کرد.

نکته پایانی را خود رژیم و سازمان بین‌المللی انرژی اتمی پاسخ گفته‌اند. به عقیده آن سازمان، جمهوری اسلامی به ساختن بمب اتمی نزدیک شده است و باید تن به نظارت آزاد بین‌المللی بدهد. خود رژیم هم با همه اشتلم‌های سرانش سرانجام ناگزیر شده است نیمه جام زهری سربکشد و بی‌گرفتن هیچ امتیازی تعهد کند که در پی بمب اتمی نخواهد بود و به بازرسی‌هائی که درگذشته رد کرده بود گردن خواهد گذاشت. ما نیز همین را می‌خواستیم و امیدوارم اینهمه بازی دیگری نباشد که در آن صورت با همه اطمینان‌های نویسنده محترم، کشورهائی که بیشترین نگرانی را از مقاصد رژیم اسلامی دارند بیکار نخواهند نشست و بزرگ‌ترین ترس‌های ما تحقق خواهد یافت.

نوامبر ۲۰۰۳

انتخابات و معمای اصلاحات

انتخابات و معمای اصلاحات

نزدیک شدن انتخابات مجلس شورای اسلامی، اصلاح‌طلبان درون و بیرون را به حرکتهای تازه‌ای انداخته است که قصدی جز ادامه وضع موجود و زمان خریدن برای آینده‌ای که هر چه دور‌تر شده است ندارد. این دو  اردو، که هر روز بهم نزدیک‌تر می‌شوند، در دید و استرتژی چنان شباهتی یافته‌اند که جز موقعیت مکانی تفاوت بزرگی میانشان نمی‌توان یافت. آنها چه در بیرون و چه در درون، شرکت نکردن اکثریتی از مردم را در انتخابات زمستان آینده مسلم گرفته‌اند و اکنون به جائی رسیده‌اند که یکی از ایستاترین ذهنها در میان رهبرانشان در ملی مذهبی‌ها نیز سرانجام معتقد شده است که از دوم خرداد و با انتخابات به جائی نمی‌توان رسید و«باید فکر تازه‌ای کرد.»

از این فکرهای تازه می‌توان مجموعه کوچکی فراهم آورد. کسانی، از اعضای دولت و نمایندگان کنونی مجلس، نگران آینده، دنبال حفظ امتیازات خود به هر بها هستند و فکر تازه‌شان راه آمدن با جبهه پیروزمند موتلفه مافیا ـ حزب‌الله است که در تحلیل آخر نه از شکست در انتخابات می‌ترسد، نه به پیروزی در آن نیاز دارد. پاره‌ای سخنان که از ائتلافهای انتخاباتی بر سر زبانهاست و تکذیب‌هائی که محافل قدرتمند می‌کنند گوشه‌ای از نیاز این گروه دوم خردادیان و ناز قدرتمندان را باز می‌نماید. احتمال دست زدن، و به نتیجه رسیدن این فکر تازه از سوی عناصری از اصلاحگران، پس از چانه زنی‌ها و امتیاز دادنهای لازم، بسیار است و پایان مناسبی برای یک گروه سیاسیِ پای در سنت مذهبی، خواهد بود که همه اعتبارش را از عوامفریبی و پشت پا زدن به اعتماد مردم گرفت.

گروههای دیگری، بهمان اندازه دست و پا زنان، و همچنان چنگ در استراتژی شکست خورده، می‌کوشند مردم دلسرد چند بار فریب خورده را باز پای صندوقهای رای بکشند تا حضور نمادین‌شان در سیاست ایران همچنان حفظ شود و دستاویزی برای توجیه خود به عنوان یک نیروی سیاسی داشته باشند. اینان سالهاست بی اثری و دنباله‌روی استراتژیک خود را از جمهوری اسلامی، زیر پوشش دفاع از جمهوریت رژیم در برابر زیاده‌روی‌های اسلامیت آن (و نه خود اسلامیت که اجازه چنان زیاده‌روی‌ها را بسته به اصل «مترقی» تعبیر و اجتهاد، می‌دهد) برده‌اند و اگر از آنها بپرسند چرا عملا از ادامه وضع موجود دفاع می‌کنید، به امید سراب مانند اصلاحات مسالمت‌آمیز و گام بگام و قانونی حوالت می‌کنند، و روزگار می‌گذرانند.

لحن نومیدانه و گاه لابه آمیز سخنگویان جبهه شرکت در انتخابات زمستانی مجلس، در درون و بیرون خبر از شکستی در دید سیاسی و جهان‌بینی می‌دهد که می‌بایست همان پیش از انقلاب به کناری انداخته می‌شد، ولی بیست و پنج سال است که با همه تجربه‌های نافرجام، پا برجاست.  بیست و پنج سال است زیر فشار واقعیات، پوست می‌اندازد و همان می‌ماند. یافتن چاره موقعیت ایران که بیست و پنج سال پیش دشوار می‌بود و اکنون به لطف مبارزات آزادیخواهان مترقی و مردمی، یاس‌آور شده است، در پیچیدن در مذهب نیست. باید اصلا از این قالب بدر آمد و «خشت نو از قالب دیگر» زد. اگر احیانا آن خشت شکلی یافت که بکار ایران آمد ولی سراسر به خواست پاره‌ای مدعیان نبود، مهم نیست؛ چون خود آنها اهمیتی را که به خویش می‌دهند ندارند. مردم ایران نباید تا نسلها تاوان اشتباهات و گمراهی‌های یک طبقه سیاسی را بدهند.

گیریم هواداران شرکت در انتخابات، مردم را متقاعد کردند و آنها این‌بار هم رای دادند و باز سازشکاران ناتوانی، از جبهه مشارکت و ملی مذهبی، را به مجلس فرستادند، در انتخابات آینده ریاست جمهوری چه خواهند کرد؟  آیا به مردم خواهند گفت که به یکی از  نامزدهای مقام رهبری برای ریاست جمهوری رای بدهند؟ رای دادن در انتخابات یک عمل تاکتیکی است. تا ۱۳۷۶/۱۹۹۷ کسی سودی در این تاکتیک نمی‌دید.  از آن سال با دگرگونی شرایط در جمهوری اسلامی، انتخابات را می‌شد چون وسیله‌ای برای برهم زدن تعادل رژیم بکار برد. از دومین انتخابات ریاست جمهوری، این تاکتیک بی‌اثر شد. از سوئی موتلفه مافیا ـ حزب‌الله توانست شیوه‌های خرد کردن تدریجی و گام به گام را جانشین اصلاحات تدریجی و گام به گام سازد (روسها در جنگ دوم جهانی، تاکتیک سایش برق‌آسا را به مصاف جنگ برق‌آسای آلمانها فرستادند.) از سوی دیگر اصلاحگران نشان دادند که اگر چه رای مردم را می‌خواهند ولی بهمان اندازه بقیه حکومت اسلامی به مردم بی اعتقادند و حتا از آنها می‌ترسند.

در آن چند سال که تاکتیک شرکت در انتخابات سودی می‌داشت، یک بخش مبارزان یک بعدی، هوادار تحریم بود و سودمندیها را یا نمی‌دید یا درنمی‌یافت. امروز که سودمندی در میان نیست یک بخش دیگر مبارزان یک بعدی، خود را در برابر بیهودگی شرکت در انتخابات به نافهمی می‌زند و یا اصلا  اهمیتی بدان نمی‌دهد. اما یک تاکتیک ممکن است زمانی خوب و زمانی بد باشد؛ و دید ایستا در هیچ زمینه‌ای بویژه امور تاکتیکی به مبارزه کمک نمی‌کند. هنر رهبری در این است که پابرجائی بر اصول و استواری در استراتژی و انعطاف پذیری تاکتیکی، هم دریافته و هم نگهداشته شود ــ هر کدام در جای خود.

گروههای سومی یک ائتلاف بیرون از حکومت اسلامی را شامل عناصری از درون و بیرون پیشنهاد می‌کنند. اینان از شرکت مردم ناامید شده‌اند و سودی در چنان فراخوانی نمی‌بینند و ناگزیر تن به بیرون رفتن متحدانشان از حکومت داده‌اند. چنان ائتلافی برگرد جمهوریخواهی خواهد بود که گویا با مدرنیته و دمکراسی و عدالت اجتماعی و هر چه خوبان همه دارند یکی است (می‌توان دیکتاتوری همه عمر و موروثی، و کودتا و حکومت «هونتا»های نظامی و حزبی را به فراوانی بیشتر، بر آنها افزود.) این راه‌حل سوم به نظر نمی‌رسد به حال مردم ایران تفاوت زیادی کند زیرا سالهاست عملا چنین ائتلافی بوده است و اعلامش اهمیت چندان نخواهد داشت. برای خود نیروهای ائتلافی نیز جز یک پس افکنی (فرجه) چیزی نخواهد آورد. مسئله مهم در شیوه مبارزه و بیم سرنگونی رژیم، و یکی شمردن آن با خونریزی و هرج و مرج است که دوم خرداد و موتلفان بیرونی آن را به گل نشاند.

در این زمینه هواداران سرنگونی، این روزها یک یادآوری دیگر می‌توانند به ائتلاف مخالفان مشروط و مخالفان وفادار رژیم بکنند: انقلاب مخملی با چند گام بلند در گرجستان به مرزهای ایران نزدیک

                                                                     نوامبر ۰۳

گفتگو معانی زیاد دارد

گفتگو معانی زیاد دارد

از خبر دیدار سناتور«بایدن» از کمیته روابط خارجی سنای امریکا با وزیر خارجه جمهوری اسلامی  در سویس تعبیرهای گوناگون کرده‌اند و تا هنگامی که آگاهی بیشتری از گفتگوها بدست نیاید هر کس می‌تواند نتایج خود را بگیرد. خود گفتگو را می‌باید جدی تلقی کرد. «بایدن» از مدافعان بهبود مناسبات با جمهوری اسلامی است و خبر رسیده است که یک بنیاد مذهبی در لوس آنجلس که هر اقدام آن در راستای منافع رژیم آخوندی، تصادف محض بوده، سی هزار دلار به پیکار انتخاباتی او کمک کرده است. دیدار او با خرازی همچنین نشانه‌های موافقت کاخ سفید را دارد. رایزنان رئیس جمهوری امریکا به نظر می‌رسد می‌کوشند در رویاروئی‌شان با رژیم اسلامی به دیپلماسی بختی بدهند.

به خوبی می‌توان منطق این سیاست را دریافت. امریکا با خطر برنامه‌های فعال تسلیحات اتمی  جمهوری اسلامی روبروست و در عراق مشکل هر روزی حملات تروریستی را دارد که ظاهرا امریکائیان دست رژیم آخوندی را نیز در آن می‌بینند. چنین ترکیبی در سال انتخابات ریاست جمهوری هیچ خوشایند نیست و اگر بتوان با دیپلماسی به جائی رسید به مراتب بهتر خواهد بود تا لبه پرتگاه تهدید نظامی رفتن یا شاهد اقدام اسرائیل بودن. از سوئی اگر دست بر دست بگذارند برنامه بمب اتمی که با همه امضای مقاوله‌نامه و اعلام پیروزی دیپلماسی اروپا با جدیت در ایران دنبال می‌شود بمب اسلامی را در اختیار رژیمی که آن را برای بقای خود می‌خواهد قرار خواهد داد. از سوی دیگر نمی‌توانند شاهد کمک‌های مستقیم و غیرمستقیم جمهوری اسلامی به تروریست‌ها در عراق باشند.

هیچیک از این دو موضوع بی‌پایه نیست. چه رئیس سازمان بین‌المللی انرژی اتمی و چه مقامات اروپائی و امریکائی بارها در این اواخر جمهوری اسلامی را به انجام تعهدات خود خوانده‌اند و امریکائیان اطمینان دارند که امضای آن مقاوله‌نامه تاکنون تنها  به کار پرده‌پوشی آمده است. در موضوع کمک به تروریست‌ها در عراق، مقامات امریکائی هفته‌ای نیست که یا به جمهوری اسلامی هشدار ندهند یا خبری در این زمینه از منابع اطلاعاتی‌شان در رسانه‌ای درز نکند.

در این میان رئیس شورای امنیت ملی رژیم جا در پای کره شمالی گذاشته است و از امریکا تعهد خودداری از حمله نظامی می‌خواهد. به خوبی روشن است که آخوندهای حاکم، کارت‌های تسلیحات اتمی و تروریسم را روی میز گذاشته‌اند و امریکا را به معامله می‌خوانند. مبارزه‌ای هم که برای یکدست‌تر کردن حکومت در گرفته است به مقدار زیاد به رابطه با امریکا بستگی دارد. می‌خواهند با امریکا وارد مذاکره جدی شوند و نمی‌خواهند این مزیت بهره رقیبانشان شود. پاره‌ای سخنگویانشان رسما می‌گویند که رابطه با امریکا بستگی به یکدست شدن حکومت دارد.

اگر جمهوری اسلامی حقیقتا بتواند دست از اعمال تروریستی و ساختن بمب اتمی بردارد در این معادله مشکل زیادی نخواهد داشت. امریکائیان ترجیح می‌دهند کار به جنگ تازه‌ای نکشد و بی‌دشواری زیاد می‌توانند به صورتی چنان اطمینانی بدهند. مشکل در آنجاست که کامیابی امریکا در بازسازی عراق و پایه‌گذاری حکومتی کم و بیش دمکراتیک در آن کشور برای رژیم اسلامی در تهران خطر کوچک‌تری از تهدید امریکا نیست. در محافل حکومتی ایران کم نیستند کسانی که شکست دادن امریکا را در عراق، هم عملی و هم به سود خود می‌دانند. از این گذشته طبیعت مافیائی رژیم اسلامی، و جهان‌بینی‌ای که خداوند را به فریبکاری‌اش می‌ستاید نمی‌گذارد آخوندها هیچ تعهدی را تا پایان بروند.

***

امریکائیان از دوران کارتر بارها با انگشتان سوخته از گفتگو با جمهوری‌اسلامی بازگشته‌اند. آغوش باز حکومت کارتر به انقلاب و رژیم انقلابی، با گروگانگیری پاسخ داده شد؛ کلید نان شیرینی ریگان در دست رفسنجانی، شرنگ تلخ ایران گیت گردید؛ و پوزشخواهی ناپخته و رایگان حکومت کلینتون، یک برگ دیگر بر دفتر سستی‌های رئیس جمهوری که امریکا را یک ببر کاغذی کرد افزود. در زمین لرزه بم پیرامونیان شتابزده بوش و سیاست‌اندیشان دمکرات، در بنیادها و انجمن‌هائی که از موعظه سازش با جمهوری اسلامی باز نمی‌ایستند، فرصتی برای یک گشایش دیپلماتیک دیدند و با خواری پس‌زده شدند. شاید هم امریکائیان هنوز نیاز به گرفتن درس‌های تازه از حکومت یکدست‌تری که از بست‌نشینی نمایندگان و انتخابات بیرمق مجلس برخواهد آمد دارند.

ولی می‌توان تصور کرد که در واشینگتن سرانجام ماهیت هماورد خود را شناخته باشند و از سیاست استواری که تا کنون لیبی را به تسلیم واقعی، و جمهوری‌اسلامی را به تسلیم، تاکنون نمایشی، رانده است در برابر حکومت یکدست‌تر اسلامی پیروی کنند. در چنان صورتی هیچ گفتگو و حتا مذاکره رسمی امریکا و رژیم اسلامی نمی‌باید روحیه هم‌مهینانی را که به یک وزش باد بسته‌اند ضعیف کند. اگر امریکا بر اصول خود پافشارد نه تنها بهتر به منظورهای خود در زمینه تروریسم و سلاح‌های هسته‌ای خواهد رسید به تقویت پیکار مردمی ایران نیز یاری خواهد داد. ایرانیان خود می‌باید این رژیم را از پیش پای بردارند و نه نیازی به حمله نظامی است نه هیچ نیروئی که در شمار آید، از ایرانی تا شاید امریکائی، خواهان آن است. با اینهمه ما از هیچ پشتیبانی جامعه بین‌المللی و بیش از همه امریکا بی نیاز نیستیم.

هیچ اشکالی ندارد که امریکائیان از راه‌های دیپلماتیک به تروریسم جمهوری اسلامی پایان دهند و دست آخوندها را از بمب اسلامی کوتاه کنند (بمب‌های غیراتمی اسلامی به اندازه کافی نفرت‌انگیز هستند) و اندکی از تجاوز بر حقوق بشر در ایران بکاهند. اینهمه به ناتوان‌تر شدن مافیائی که دو دهه است در پی چنان سیاست‌ها و عامل چنان تجاوزاتی است خواهد انجامید. هراس پاره‌ای ایرانیان از هر گفتگوی امریکا و جمهوری اسلامی همان اندازه بیهوده است که بی‌خیالی پاره‌ای دیگر که هر برقراری رابطه دو کشور را استقبال می‌کنند. گفتگو  و حتا برقراری رابطه به خودی خود بد یا خوب نیست؛ می‌باید دید با چه شرایطی صورت می‌گیرد. اگر شرایط امریکا همان باشد که رئیس جمهوری و بالاترین مقاماتش بارها تاکید کرده‌اند، و اگر امریکا حقیقتا چاره مشکل خود را در پشتیبانی از مردم ایران ببیند آگاه‌ترین ایرانیان هیچ مخالفتی با هیچ درجه نزدیک شدن امریکا و جمهوری اسلامی نخواهند داشت.

فوریه ۲۰۰۴

۲۲ بهمن، روز «شمار»

۲۲ بهمن، روز «شمار»

 

تا کی دل خسته در گمان بندم

جرمی که کنم به این و آن بندم

مسعود سعد سلمان

در اسطوره مذهبی در پایان جهان روز «شمار»ی خواهد بود که آدمیان [تا اینجا تخمین زده‌اند که ۸۰ تا ۱۰۰ میلیارد انسان بر کره زمین زیسته‌اند] از غبار صدهزار ساله برخواهند خاست و بد و نیکشان شمرده و سنجیده خواهد شد. ما ایرانیان در تاریخ همروزگار خود چنین روزی داریم و نه لازم است تا پایان جهان صبر کنیم و نه از غبار روزگاران از یاد رفته برخیزیم. همین بس است که آماده باشیم بر بد و نیک خود با گوشه چشمی به درس گرفتن و بهتر شدن بنگریم. انقلاب «اسلامی شکوهمند روز «شمار» نسل کنونی ایرانیان است و نه تنها دامن آنها بلکه دامن نسل‌های پس از انقلاب را نیز گرفته است و خواهد گرفت ــ اگر بدان با چنین چشمی بنگرند و با سربه هوائی معمول ما از آن نگذرند.

بیست و پنج سالگی انقلاب فرصت خوبی برای چنان نگرشی است. چه کردیم که به چنین روزی، به بدترین دوزخی که می‌توانستیم افتادیم؟ و چگونه است که حکومت اسلامی بیست و پنج سال کشیده است و هنوز پایانش را نمی‌بینیم؟ حکومتی که فرا آمد و دنباله انقلاب است و نه تنها در خطوط کلی بلکه تا پاره‌ای جزئیات، جز تحقق هدف‌ها و نیروهای اصلی آن نیست، با همه ناهمزمانی anachronism اش و بیزاری دشمنانه مردم، یک ربع قرن پائیده است و نمی‌توان گفت کی و چگونه برچیده خواهد شد. در جامعه سیاسی ما، در آن اقلیت فعالی که در همه جامعه‌ها بار اصلی سیاست و تاریخ را بر دوش دارد، چیست که اجازه می‌دهد چنین عناصری چنین دست گشاده‌ای بر میهن ما پیدا کنند؟

اگر حکومت اسلامی دنباله انقلاب است ماندگاری‌اش را نیز باید به عواملی بست که آن انقلاب را فرا آوردند. آنچه انقلاب را پیروز کرد حکومتش را نیز نگهداشته است. از آن عوامل کدام مهم‌تر است؟ در اینجا می‌باید به منظوری که از طرح پرسش داریم بازگردیم. آیا در این روز «شمار» مانند دوران انقلاب به چیزی جز خود نمی‌اندیشیم و گناه «بدها که زمن رسد همی برمن» را «بر گردش چرخ و اختران» می‌بندیم؟ (باز در دوره مسعود سعد سلمان نظر مردم از هفت خواهران نفتی و کارتر درمانده بلندتر بود.) یا سرانجام می‌خواهیم به بد و نیک خود پی ببریم؟ بیشتری از ما هنوز به این پرسش پاسخی را می‌دهند که پس از فرونشستن شور انقلابی به فریادشان رسید. این ایرانیان، توده‌های میلیونی مردم معمولی و طبقه متوسط و گل‌های سرسبد، نبودند که دست به احمقانه‌ترین انقلاب تاریخ زدند؛ بیگانگان توطئه کردند و ما را به این روز انداختند. در برابر دست تقدیر ابرقدرت‌ها از ما چه ساخته بود و هست؟ پیش از پیروزی انقلاب، این باور، حکومت پادشاهی را به چنان فلجی انداخت که پادشاه در مصاحبه‌اش با اینترنشنال هرالد تریبیون ۲۸ مه ۱۹۸۰ گفت که «دربرابر مخالفان صرفا از سیاست تسلیم» پیروی کرده است. پس از پیروزی انقلاب، همین باور به رویکرد تسلیم و انتظار جامعه انجامیده است: چشمها همه به دست و دهان آنها که خودشان آوردند و نگهداشته‌اند و هرگاه بخواهند برمی‌دارند. تسلیم در آن شش ماهه انقلابی و تن به قضای خارجی دادن در دو دهه گذشته بزرگ‌ترین کمکی بوده است که انقلابیان دیروز و حکومتگران امروز از بیگانگان گرفته‌اند.

در انقلاب، تقریبا نیروئی نبود که از مصلحت عموما تصوری خویش به خیر عمومی، و از گرمای عواطف لحظه به واقعیت چند گام دورتر از نوک بینی پردازد. چنان شد که گروه‌های روزافزون از سر کینه یا فرصت‌طلبی به کسانی که همه عمر یا از آنها بیگانگی کرده بودند یا آنها را رقیبان جدی خویش می‌شمردند روی آوردند و بزودی تسلیم شیفته‌وار شدند. امروز نیز از دشمنی با یکدیگر پروای دراز کردن زندگانی دشمن مشترک را ندارند و در میانشان کم نیستند که از بیم عقب افتادن، بدشان نمی‌آید به عوالم دوستی پیشین با رژیمی که آنها را رانده و کشور را رو به نابودی برده است برگردند. انتقامجوئی از یک سو و تشنگی رسیدن به قدرت از سوی دیگر که در انقلاب نمی‌گذاشت افراد و گروه‌ها دوست و دشمن و کمتر دشمن را از هم باز شناسند، امروز همچنان درکار است، هرچند قدرت بسی دورتر و انتقامجوئی بسی بی ‌معنی‌تر شده است. در آن شش ماهه انقلابی، روحیه تسلیم و شکست گروه فرمانروا هر اشتهائی را تیز می‌کرد و گروه‌های سیاسی درگیر، از درد زخم‌های تازه می‌سوختند. امروز هیچ نشانی از آن روحیه در گروه فرمانروا نیست؛ و کسانی که به یک اندازه کیفر دیده‌اند و درد زخم‌های تازه جائی برای زخم‌های کهنه‌شان نگذاشته است حقیقتا چه انتقامی از هم می‌جویند؟

بی اصولی و ظاهربینی، نگرش سراپا احساساتی به سیاست، یک بلای دیگر جامعه انقلابی بود و هنوز در بیشتری از جامعه سیاسی ما دیده می‌شود. در انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۰۱ نقش ترانه یار دبستانی من در کشاندن بسیاری به رای دادن، از محاسبات استراتژیک و تاکتیکی نیرومندتر بود. امروز وزش هر نسیمی در جهان سیاست، بسیاری فشار خون‌ها را بالا و پائین می‌برد و هربار می‌باید روحیه‌ها را بالا برد و حرارت‌ها را پائین آورد.

***

تئوری‌های انقلابی بیشمار است و درباره انقلاب اسلامی ایران و زمینه‌ها و دلائلش فراوان نوشته‌اند که به کار پژوهندگان، و بویژه حکومت‌ها در منطقه ما، آمده است و خواهد آمد. اما از میان همه عوامل سیاسی و اجتماعی و نفتی و نقش انگلستان و امریکا و بی بی سی و فلسطینی‌ها و سوریه و لیبی، آنچه به مردم ایران بیشتر ارتباط می‌یابد، عامل اخلاقی است در انقلاب و حکومتی، که مانند میوه‌ای از درخت آن بدر آمده است. زیرا با همه اهمیتی که هر کس به هر عاملی بدهد، انقلاب اسلامی بر زمینه جامعه ایرانی یک نسل پیش  روی داد. انقلاب در آن جامعه خاص پیروز شد. اگر مردم و جامعه سیاسی ایران به گونه دیگری می‌اندیشیدند و رفتار می‌کردند، اصلا زمینه‌ای برای پیروزی نیروهای دست درکار انقلاب (هر کس گناهکاران خود را دارد) فراهم نمی‌شد. به همین ترتیب حکومت اسلامی، در ایران است و سرنوشت آن هر چه هم به اراده بیگانگان بستگی داشته باشد در رویاروئی‌اش با جامعه ایرانی تعیین خواهد شد. سرسخت‌ترین باورمندان نظریه توطئه نیز نمی‌توانند تردید کنند که یک حرکت مردمی چند صد هزار نفری کار رژیم را خواهد ساخت. حتا در این عصر مشیت ابرقدرت امریکا و قدرت‌های دیگر که هرچه بخواهند دست کم در ایران می‌شود، باز اراده آنها اسبابی لازم دارد که بیشترش ما مردم آن سرزمینیم. آن بیست و پنج شش سال پیش نیز، با همه توطئه بیگانگان، جمعیتی که طول خیابان شاهرضا را در صفوف دهها نفری سیاه می‌کرد بهر حال عاملی می‌بود.

هر ۲۲ بهمن بدین ترتیب می‌تواند و می‌باید فرصتی برای پاک کردن حساب با خودمان و نه با یکدیگر باشد: چه کردیم و چرا کردیم و اکنون چه باید بکنیم؟ کجای کارمان عیب دارد (این پرسش بنیادی است) و برای برطرف کردنش چه لازم است؟ اگر تجربه‌ای به مهابت ۲۵ سال گذشته نیز نتواند ما را به این خودنگری وادارد دیگر تا فرا رسیدن آن روز «شمار» اسطوره مذاهب، چه خواهد توانست؟

  ۱۴ فوریه ۲۰۰۴

 

معنی تحریم انتخابات

معنی تحریم انتخابات

آنها که انتخابات مجلس هفتم شورای اسلامی را تحریم کردند حق دارند از پیروزی خود شادمان باشند. اکثریت بزرگ مردم (بسته به منابع خبر، هفتاد تا هشتاد درصد) در رای‌گیری شرکت نجستند و پر کردن صندوق‌ها را به عوامل حکومتی واگذاشتند و آنها نیز چنان این وظیفه را انجام دادند که به گزارش یک “تارنما“ در جائی صد و هفتاد درصد رای‌دهنگان پای صندوقها رفته‌اند!

اکنون تکیه بر ویژگی غیردمکراتیک این انتخابات، به حق لبه تیز حمله به رژیم شده است و می‌باید به حکومت‌های اروپائی و ژاپنی‌های اهل معامله هشدار داد که قراردادهای تصویب شده در چنین مجلسی از نظر مردم ایران نه مشروع و نه لزوما تعهدآور است. مجلسی که بیش از دو هزار تن کانیداهای هوادار رژیم نیز از شرکت در انتخابات آن محروم شدند (مخالفان که اصلا حق زندگی ندارند) و چنان اکثریتی از مردم بدان رای نداده‌اند نمی‌تواند از سوی ملت ایران تعهدی بدهد. با اینهمه نکته اصلی در این انتخابات، غیردمکراتیک بودن آن نیست که در تاریخ پارلمانی ایران قاعده و نه استثنا بوده است ــ حتا در دوره‌هائی که در دست تاریخنگاران حزبی و مبارزان جبهه تبلیغات، به نمونه‌های آزادی سیاسی، از جمله انتخابات آزاد، بالا کشیده شده است. به جرات می‌توان گفت که در این تاریخ صدساله هیچگاه همه ایرانیان صاحب حق رای، اگر چه در میان نیمه مردانه جمعیت، نتوانستند حتا برپایه قانون انتخابات زمان، در اکثریتی از حوزه‌های رای‌گیری و دور از دستور و فشار ارباب یا مامور دولت به هر که دلخواهشان بود رای دهند. چگونگی و اندازه محدودیت‌هائی که بر گزینش آزادانه مردم تحمیل می‌شده بسیار تغییر کرده، ولی اصل بر محدودیت بوده است. در جمهوری اسلامی آن محدودیت‌ها را مانند همه زمینه‌های دیگر، از حد قابل ملاحظه ایرانیان نیز گذرانده‌اند.

در انتخابات شورای اسلامی ششم آنچه روی داد بازگشت به پیش از دوم خرداد بود ــ کنار کشیدن جوانان و طبقه متوسط از فرایند انتخاباتی و کار کردن از درون برای اصلاح رژیم با همه محدودیت‌های آن. موضوع، آن نبود که “آزادی انتخابات“ پایمال شده باشد زیرا از این بابت تفاوتی در ماهیت با انتخابات چهار سال پیش نداشت. موضوع آن بود که سران رژیم آخرین  سوراخ‌هائی را که هفت سال پیش به غفلت گشوده بودند پر کردند و مردم نیز روندی را که در انتخابات انجمن‌های شهر آغاز شد به جائی که می‌بایست رساندند. انحصارگران از اختیاراتی که با همکاری اصلاحگران در دست آنها گرد آمده بود بهره گرفتند؛ اصلاحگران فرصتی را که مردم پیاپی به آنها داده بودند بی‌بهره گذاشتند؛ و مردم چاره دیگری نیافتند. منتها چون هفت ساله گذشته مانند باد بر جامعه نگذشته است و تاثیراتی در اینجا و آنجا گذاشته است، کنار رفتن آن هفتاد یا هشتاد درصد جمعیت نه بی‌سر و صداست نه به معنی فرو مردن مبارزه و مقاومت در جامعه.

این مرحله‌ای که در تاریخ جمهوری اسلامی پایان یافت صرفا آغاز دور تازه‌ای در مبارزه با رژیم است. تا پیش از دوم خرداد، مردم به نظر می‌رسید هیچ امیدی ندارند و اعتراضات که دامنه‌اش به شورشها و سرکوبهای خونین نیز می‌رسید بیشتر جنبه محلی و “غیر سیاسی“ داشت. با پیروزی‌های انتخاباتی پس از دوم خرداد و گشایشی که در فضا پیدا شد امیدها بالا گرفت و نخستین تظاهرات سیاسی محض که برانگیخته از اعتراض به پاره‌ای ناروائی‌ها نبود در هژده تیر ۷۸/۹۹ روی داد که با شورش‌های گسترده تابستان گذشته دنبال شد. آن امید به دگرگونی و بهبود، در دست دوم خردادیان بیهوده ماند ولی چیزی در جامعه آزاد شده بود. وظیفه همه ما به عنوان مخالفان رژیم آن است که روحیه مبارزه و تلاش برای دگرگونی را زنده نگه داریم. این مبارزه دیگر نمی‌تواند برای اصلاح رژیم باشد. زمان تعارف و بازی‌های لفظی گذشته است. جمهوری اسلامی تا برجاست همین است و در همین حدودها، پیوسته رو به بدتری می‌رود.

۴ مارس ۲۰۰۴

مردم هرچه سزاوارشان

مردم هرچه سزاوارشان

یک روشنفکر اروپائی در بازگشت از چهار سال زندگی در جمهوری اسلامی سخنرانی‌اش را درباره ایران با خواندن پاراگراف‌هائی از توضیح‌المسائل خمینی آغاز می‌کند و می‌گوید ایرانیان مردمی هستند که چنان کسی را به رهبری پذیرفتند و بیست و پنج سال است با چنین حکومتی زندگی می‌کنند. یک روشنفکر ایرانی در بازگشت از نخستین سفر خود به میهن پس از انقلاب در یک “سامانه“ (وب‌سایت) ایرانی خارج به زبان انکلیسی می‌نویسد ایرانیان در زیر این رژیم سراسر به تقلب و دروغگوئی روی آورده‌اند و جز خودشان و حلقه تنگ پیرامونشان فکر هیچ چیز نیستند و جامعه ایرانی در روسپیگری و اعتیاد فرو رفته است و کسی هم، از جمله خود نویسنده به اعتراف خودش، که به نام مستعار نوشته، غیرت حرکتی ندارد. یک نماینده اصلاحگر مجلس به خبرنگار بی بی سی که درباره کشتن زهرا کاظمی در دادگاه اسلامی از او می‌پرسد با لبخند و خوشروئی و روحیه “همین است که هست“ پاسخ می‌دهد که درست است ولی این در فرهنگ پر از خشونت ماست. یک روشنفکر دیگر ایرانی در جوشش خشم و سرخوردگی‌اش نگاهی به آمارهای هراس‌آور واپسماندگی ایران می‌اندازد و می‌گوید ایران کشور روسپیان و پااندازان و معتادان شده است و “خلایق هرچه لایق.“

صد و پنجاه سالی پیش یک تاریخنگار انگلیسی به میهن خود نگریست که آفتاب بر پرچمش غروب نمی‌کرد و دریاهای جهان گردشگاه ناوگانش می‌بودند، و به آنهمه سرزمین‌های مستعمره و مستقل بدتر از مستعمره نگریست و این جمله درخشان را نوشت که مردم سزاوار حکومتی هستند که دارند. او از همه مبارزان ضداستعماری بعدی، کارکرد استعمار و تاثیر کوبنده و فروگیرنده تسلط بیگانه را بر امور جامعه‌های مستعمره و نیمه مستعمره می‌شناخت. او همچنین بهتر از همه آنان می‌توانست مسئولیت خود آن جامعه‌ها را بشناسد. سخن او از نگرش گشاده و موشکاف تاریخنگار، در امور بشری آمده بود نه از نیاز به توجیه استعمار، و تسلطی که نام دیگرش در آن زمان “بار امانت انسان سفید“ بود: نقش متمدن کننده اروپائیان در جهانی که در پائین‌ترین سطح انسانی می‌زیست. در اروپای سده نوزدهم پوزشگری و روحیه دفاعی تا مدت‌ها راهی نداشت. اروپائیان آن زمان‌ها گناهی احساس نمی‌کردند که بخواهند بر دوش توده‌های نا آگاه “جهان سومی“ بیندازند که با ورود اروپائیان دانستند در چه مردابی غوته‌ور بوده‌اند. آن انگلیسی اندیشه‌مند حق داشت. جامعه بیحرکت، حتا در بدترین دیکتاتوریها، می‌باید نخست خود را ملامت کند.

ایران امروز به بسیاری آلودگی‌های سیاسی و اجتماعی که می‌گویند افتاده است و بزرگ‌ترینش  حکومتی که مردم و جهانیان از بس به پلیدیش عادت کرده‌اند دیگر کمتر آن را احساس می‌کنند. در این هم که مردم، خود بیست و پنج سالی پیش چنین حکومتی خواستند و همه این سال‌ها را با آن سر کرده‌اند تردید نمی‌توان داشت. ولی آیا ایرانی سزاوار چنین سرنوشتی است؟ وقتی می‌گوئیم “مردم هرچه سزاوارشان“ می‌پذیریم که “خود کرده“ایم. ولی پس از آن می‌باید بپرسیم که “تدبیر چیست؟“ و روشن است که تدبیر آنچه خود کرده‌ایم بر خود ماست. می‌توان مانند سرخوردگان، چند میلیون به گرداب روسپیگری و اعتیاد افتاده را به چند ده میلیون رساند و امید از همه برداشت؛ و می‌توان “مردم هرچه سزاوارشان“ را در تنگ‌ترین معنی، و همیشگی دانستن وضع موجود نگرفت. در موقعیت بشری بن‌بست نیست. همیشه راهی می‌توان یافت. ما در جزیره‌ای دورافتاده بسر نمی‌بریم و مردم ما مانند هر جامعه دیگری گوناگونند، از بدترین تا بهترین. نه دنیا ما را به حال خود می‌گذارد، نه مردم ایران به آن روزگار نومید کننده افتاده‌اند که اگر در هائیتی‌های جهان نیز وضع یاس‌آور موجود با جنبش اقلیتی از مردم، نه همه آن فرو رفتگان در فساد جامعه، دگرگون می‌شود، در ایران نیز چنین احتمالی می‌توان داد. در ایران نیز اقلیتی از مردم هستند که تنها به خود و پیرامون کوچک خود نمی‌اندیشند و آن آلودگی‌ها را ندارند.

این اقلیت آنچه را که هست سزاوار ملت خود نمی‌داند و مانند همه کشورها در همه تاریخ جهان دنبال چیزی است که می‌باید باشد. در دگرگونی‌های شگرفی که اقلیت فعال سیاسی و فرهنگی  جامعه ایرانی هم اکنون دست درکار آن است، می‌باید منظور خود را از نقش “مردم“ روشن کنیم. بسیار می‌شنویم که مردم خودشان می‌دانند که چه کنند و نیاز به قیم ندارند. این سخن در اصل درست است ولی در عمل چه معنی دارد؟ از کدام مردم سخن می‌گویند؟ آیا می‌باید منتظر واپسمانده‌ترین لایه‌های جمعیت بنشینیم ــ از جمله آن چند میلیون قربانی فساد اجتماعی ــ یا گوش به روشن‌ترین عناصر جمعیت بسپاریم و چاره را در بحث‌ها و تلاش‌های آنان جستجو کنیم؟ همه چیز بستگی به آن اقلیت فعال دارد که حاضر نیست “مردم هرچه سزاوارشان“ را در صورت موجودش بپذیرد. تا عناصر گوناگون آن اقلیت فعال، مسائل را در میان خود روشن نکنند چگونه از مردم می‌توان خواست که در فرصتی که باز همان‌ها فراهم خواهند کرد نظر خود را بدهند؟

در “بار امانت“ی که بر دوش آن اقلیت فعال در همه جامعه‌هاست هیچ جنبه غیردمکراتیکی نیست. هر کس می‌تواند بدان اقلیت فعال بپیوندد و در گفت و شنود و بحث و تلاش شرکت جوید و در پایان نیز رای توده‌های مردم تعیین کننده خواهد بود. ولی توده‌های مردم جز در زمان‌های معین به مبارزه نمی‌پیوندند (منظور از مبارزه کنار کشیدن و بدگوئی نیست) و چیز غیرعادی یا نومید کننده‌ای در آن نمی‌باید جست. همه‌جا چنین بوده است. بخش‌هائی از جمعیت هرگز به مبارزه نمی‌پیوندند و در این نیز نمی‌باید دلایل تازه‌ای بر نومیدی یافت. مهم آن است که کسانی از میان ما دست‌کم خود را مصداق “مردم هرچه سزاوارشان“ نشناسند و پیوسته از سطح موجود بالاتر روند و اعتماد خود را به توده‌های مردم، همان توده‌هائی که همه آمارها و داده‌ها از پریشانی و دلمردگی‌شان می‌گویند، از دست ندهند. مردم همیشه می‌توانند بهتر شوند و معمولا بهترها را می‌شناسند، اگر خود آن بهترها کارشان را خراب نکنند.

۱۸ مارس ۲۰۰۴

یا ارتش یا اسلامیان

یا ارتش یا اسلامیان

ژنرال پرویزمشرف (در آنجا پروز تلفظ می‌کنند) پاکستان که کمال آتاتورک را الهام‌بخش خود می‌داند، با گرفتن برگی از دفتر ترکیه درکار آن است که در قانون اساسی پاکستان نقش نگهبانی قانون را به ارتش بدهد. پاکستان یک عضو دیگر جهان اسلامی است که در تلاش برای در آمدن از آن جهان، یا دست‌کم غرق نشدن در آن، رسما یا غیر رسم، پای ارتش را دربرابر اسلامیان به میان می‌کشد. امروز از شمال افریقا تا اندونزی، تنها مالزی را می‌توان یافت که ناگزیر از گزینش میان حکومت اسلامیان یا عوامل ارتشی و امنیتی نشده است. بقیه به درجات گوناگون یا درگیر یا در خطر چنین گزینشی هستند. اما مالزی در نخست‌وزیری طولانی دکتر محاثیر محمد، رژیمی اقتدارگرا و عملا یک حزبی داشت که توانست با رشد سریع اقتصادی، زمینه دمکراتیک‌تر شدن جامعه را فراهم سازد. عنصر غیرمسلمان چینی و هندی جمعیت مالزی نیز (نزدیک به چهل در صد) با دست بالاترش در زندگی اقتصادی، سهم حیاتی‌اش را در جلوگیری از گرایش‌های اسلامی و نگهداری میراث دمکراتیک استعمار انگلستان داشته است.

پناه بردن به سرنیزه از بیم مسجد معنائی بدتر از نامساعد بودن جامعه‌های اسلامی برای دمکراسی دارد. بسیار کشورهایند که شرایط لازم برای دمکراسی ندارند و به مردم اجازه داده نمی‌شود با انتخاب نمایندگانشان بر خود حکومت کنند. در جامعه‌های اسلامی مردم اگر آزادی انتخاب یابند بسیار احتمال دارد که زندگی‌های خود را به آتش و کشورشان را به ویرانی بکشانند. در کشورهای معمولی جهان سومی، گروه‌های فرمانروا برای ماندن برسر قدرت جلو آزادی انتخاب را می‌گیرند؛ در جامعه معمولی اسلامی یک دلیل دیگر ــ اگر غیرقابل دفاع، دست کم قابل فهم ــ نیز هست: مردم را می‌باید از اعتقاداتشان حفظ کرد.

مسئولیت این وضع تاسف‌آور در کجاست؟ انگشت اتهام عموم روشنفکران آن جهان اسلامی بی‌هیچ تردیدی به یک جا اشاره می‌کند، به همان استعمار غرب، که همچنان جهان پر افتخار اسلامی را واپسمانده نگهداشته است. عوامل این استعمار از نظامیان و دیوانسالاران گرفته تا بازرگانان و کارآفرینان entrepreneur و بویژه خاورشناسان که ادوارد سعید تشت رسوائی‌شان را از بام دانشگاههای امریکائی انداخت، توده‌های مسلمان را در وضعی نگهداشته‌اند که نمی‌توانند بر خود حکومت رانند و حکومتهای فاسد استبدادی را بر آنها تحمیل کرده‌اند تا منابعشان را غارت کنند. آسودگی‌ای را که چنین دردشناسی به افراد و توده‌ها می‌دهد، بویژه آسودگی از اندیشیدن و دست به کاری زدن، اندازه نمی‌توان گرفت و واقعیات مزاحم توانائی برهم زدنش را ندارند. با اینهمه واقعیات مزاحم هستند و ذهن‌های غیراسلامی را می‌توانند به حرکت در آورند.

استعمار در جهان اسلامی به سده پانزدهم و پرتغالیان بر می‌گردد، از پرتغالیان سده‌های پانزده و شانزده که زودتر از همه آمدند و کمتر از همه اثر داشتند تا فرانسه سده نوزده در شمال افریقا و بریتانیای سده بیست (در خاورمیانه عربی.)  خاورمیانه عربی، اگر شمال افریقا را از آن جدا کنیم، از این میان کمترین دوره استعماری را داشته است ــ سالهای میان دو جنگ جهانی و کمتر از یک نسل ــ که فرانسه سوریه و لبنان را برداشت و انگلستان بقیه را و عربستان را به بادیه نشینانش رها کردند تا هنگامی که نفت منظره را عوض کرد و پای امریکائیان باز شد. ادوارد سعید و شرکا در جهان اسلامی بویژه عرب در توصیف این دوران استعماری و تاثیراتش چیزی فروگذار نکرده‌اند. ولی لحظه‌ای نیز برای سده‌های پیش از آن، از جمله پنج سده امپراتوری عثمانی، نگذاشته‌اند. اروپائیان به جهان اسلامی در آمدند و آنچه یافتند دموکراسی و ترقیخواهی و آزادمنشی نبود. برعکس پای آنها مرداب هزار ساله را برهم زد و مغزها را تکانی داد؛ هر پیشرفتی در آن جامعه‌ها، از جمله آشنائی با بزرگی‌های گذشته خودشان، به برکت خاورشناسان، پس از آشنائی با غرب، اگر چه در رابطه استعماری، آمد. استعمار در آن کشورها پدیده‌ای ناپسند بود ولی می‌باید دید که بجای چه آمده بود و چه بجایش آمد و اصلا چرا به آن آسانی توانست پیروز شود؟

با آنکه برای پیشگیری حملات ضد استعماریان حق بجانب، می‌توان سخن مارکس را در ستایش استعمار انگلستان در هندوستان آورد (خود هندیان اکنون در عمل با این سخن مخالفتی ندارند) موضوع در اینجا دفاع یا محکوم کردن استعمار نیست. آنچه اهمیت دارد تغییر روحیه و فرهنگ و نظام ارزش‌هائی است که در جاهائی برای جلوگیری از آسیبشان، به استعمار، به خارجی، به سرنیزه متوسل می‌شوند، به داروهائی که گاه از بیماری دست‌کمی ندارند. این نهایت ورشکستگی تمدنی است که دمکراسی در کامش زهر کشنده شود. جهان اسلامی که هر چه در صفت خود فروتر رود عربزده‌تر می‌شود ــ نمونه ترساورش پاکستان ــ توانسته است در یک زمینه حیاتی از افریقا نیز که مظهر واماندگی در جهان ماست، پس‌تر برود. در افریقای غیراسلامی دمکراسی اگر دست دهد جامعه را پیش می‌برد.

جامعه‌های اسلامی اگر می‌خواهند از این موقعیت یاس‌آور بدر آیند چاره‌ای جز بازاندیشی جایگاه مذهب ندارند. آنها با احساس برتری دروغین خویش، راه مدرن شدن را بیش از هر تمدن دیگری بر خود می‌بندند؛ و اسلام هر چه هست به کار قانونگزاری و حکومت نمی‌آید و آمیختنش با سیاست هردو را فاسد می‌کند. تاریخ نسبتا کوتاه بزرگی اسلام با تاریخ بسیار طولانی‌تری جانشین شده است که می‌باید هر جامعه اسلامی را فروتن‌تر سازد. این حقیقت که برای رزمندگان اسلام تنها یک راه، تروریسم در نهایت نیهیلیستی آن، مانده است بهتر از همه به بن‌بست رسیدن ایدئولوژی آنان، اسلامگرائی، را نشان می‌دهد. مردمانی که تنها می‌توانند خود و دیگران را از میان ببرند، و نظام ارزش‌هائی که بر خشم و انتقام و مرگ بنا شده است به پایان خود رسیده‌اند.  اسلامگرائی، خود را در برابر آنچه زیبائی و آزادی است، آنچه زندگی است، نهاده است و مغلوب زیبائی و آزادی خواهد شد. زندگی بر پیام مرگ آن پیروزی خواهد یافت. مشکل آن است که راه آن پیروزی را، بناچار، زشتی و مرگ پوشانده است.

۶  مه ۲۰۰۴

دور تازه اصلاحات آرایشی

دور تازه اصلاحات آرایشی

بدنبال شکست و روشن شدن وضع اصلاح‌طلبان بی‌اثر، ائتلاف حجره و حوزه اکنون بی واسطه دربرابر مردم و جهانیان ایستاده است. آگاهان و کسانی که خود را به نا آگاهی می‌زدند چه در ایران و چه عرصه جهانی پیش از این نیز می‌دانستند که رئیس جمهوری و مجلسی که اکثریتش از او می‌بود نقشی جز روابط عمومی و سرگرم کردن مردم و فریب دادن ساده‌انگاران هر جا ندارند. با اینهمه وجود آنها پوششی برای شورای نگهبان و دستگاههای سرکوبگری دیگر فراهم می‌کرد که هرچه می‌خواهند بگیرند و ببندند. حتا اجازه می‌داد زهرا (زیبا) کاظمی‌ها را در دادگاه بکشند و رفع و رجوعش را به سر و صدای اصلاح‌طلبان واگذارند. اکنون چنان پوششی نیست و اصلاحاتی در تاکتیک‌ها لازم می‌آید که ازهم اکنون نشانه‌هایش را می‌بینیم. ما با یک دور تازه “اصلاحات“ در جمهوری اسلامی سر و کار داریم که در جای اصلی، در زننده‌ترین موارد سرکوبگری آغاز شده است.

رئیس قوه قضائی که اتفاقا دوره‌اش هم سر آمده است و می‌باید تجدید شود بخشنامه‌ای به مراجع قضائی و انتظامی و اطلاعاتی فرستاده که در آن اجرای قانون در باره بازداشتیان و خودداری از بدرفتاری و توهین و شکنجه به آنان را خواسته است. اندکی پس از آن باز اتفاقا شورای نگهبان هم که تا کنون چهار بار با پیوستن ایران به عهدنامه منع شکنجه مخالفت کرده است در نامه‌ای حفظ حقوق مشروع زندانیان را لازم دانسته است. سرانجام در مجلس رو به مرگ نیز برای عقب نماندن از کاروان اصلاحات، قانونی را بر زمینه بخشنامه یاد شده پیشنهاد کرده‌اند. برندگان مبارزه قدرت، چنانکه بسیار روی داده است، غنیمت خود می‌دانند که شعارهای هماورد شکست خورده را از آن خویش سازند. (در “مبارزه قدرت“ تذکری لازم است. مبارزه بر سر مقامات بود نه قدرت که بی هیچ مبارزه تسلیم شده بود؛ و هماوردی که شکست خورد خود در شکست دادنش نقشی به سزا داشت.) چنانکه پیداست آباد گران و کارگزاران سازندگی و بقیه “موتلفه“ دست به یک دور تازه آرایش رژیم زده‌اند تا برای کنار آمدن با غرب و جلب سرمایه‌های خارجی، که قانون آن را نیز گذراندند آماده‌تر باشند. تاکتیک آنان هم اکنون بازتاب مساعد یافته است و بیش از اینها را می‌توان انتظار داشت. خبرنگاری از نیویورک تایمز با شادمانی از بخشنامه هاشمی شاهرودی و لایحه مجلس یاد می‌کند.

هر کس اندکی با کارکرد دستگاه حکومتی چند پاره و تقسیم شده میان خانواده‌های مافیا در ایران آشنائی داشته باشد می‌داند که بخشنامه و قانون در جمهوری اسلامی عموما ارزشی بیش از کاغذی که روی آن نوشته شده است ندارد. نه رئیس قوه قضائی به آنچه نوشته است باور دارد، نه یک اداره واحد زندان‌های بیشمار ایران هست و نه مرجعی که بتواند بر اجرای هر قانونی نظارت کند. در حالی که از کمیته و سپاه و بسیج گرفته تا سازمان‌های موازی امنیتی و هر نهادی که زوری دارد می‌توانند هرکس را در خیابان یا در خانه‌اش بگیرند و به هیچ مقامی حسابی پس ندهند و در حالی که فریاد زندانیان در همان سیاهچال‌ها خفه می‌شود ارزش این اصلاحات، بیشتر در همان حد مقالات روزنامه‌های تشنه شنیدن خبرهای خوب خواهد بود و سودش به جیب دولت‌هائی خواهد رفت که آسان‌تر می‌توانند قراردادهای نان و آب‌دار ببندند.

ما می‌بینیم که در یک دمکراسی با همه مهار و توازن آن و زیر نگاه دقیق مراجع بین‌المللی نگهبان حقوق بشر، زندانبانان امریکائی توانسته‌اند نزدیک به یک سال با بازداشتیان عراقی چنان رفتار شرماوری بکنند و اگر مطبوعات آزاد نمی‌بودند همچنان می‌توانستند هرچه را که ددمنشی‌شان اجازه می‌داد بکنند. در ایران که روزنامه‌نگاران نخستین قربانیان سرکوبگری هستند چگونه می‌توان توقع انسانی شدن شرایط زندانیان را داشت؟

***

با آنکه در اصلاحات قضائی نیز مانند پیوستن به مقاوله‌نامه پیوست عهدنامه منع گسترش سلاح‌های اتمی، قصد اصلی رژیم فریب دادن جهانیان است، رفتار درست را با این دور تازه “بزک کردن“ رژیم، از انجمن بین‌المللی خبرنگاران بدون مرز می‌باید آموخت. آن سازمان بلافاصله پس از انتشار بخشنامه از مقامات مسئول جمهوری اسلامی خواسته است که ۱۲ روزنامه‌نگار زندانی را آزاد و خسارت آنها را جبران کنند. در نامه گزارشگران بدون مرز پس از آنکه بخشنامه را تاییدی بر گزارش‌های پیشین سازمان ملل متحد دانسته‌اند به درستی اشاره کرده‌اند که اعمال فشارهای بین‌المللی برای رعایت حقوق بشر در ایران در تغییر روش جمهوری اسلامی موثر بوده است. دو نکته مهم آن نامه که می‌باید راهنمای مبارزان باشد نخست، اهمیت کارکردن روی مراجع بین‌المللی و کشورهای خارجی است که با رژیم سروکاری دارند. رژیم اسلامی با همه بیرحمی‌اش دربرابر مردم بیدفاع، به سبب ضعف روزافزون خود سخت دربرابر فشارهای خارج حساس است، به حدی که بسیاری تحمیلات و تجاوزات را نادیده می‌گیرد و بسیاری امتیازات را به زیان منافع ملی ایران به آسانی می‌دهد. ما در کشورهائی که همه کمابیش و به صورت‌های گوناگون بر حکومت آخوندی نفوذی دارند، می‌توانیم  با “لابی“ کردن خدمت زیادی به همرزمان داخل بکنیم.

دومین نکته در آن نامه اهمیت تظاهر است. در عمل سیاسی، نیت کمتر از نتیجه اهمیت دارد.  نیت جمهوری اسلامی هر چه باشد، اصلاحات قضائی تازه وسیله بیشتری برای فشار آوردن به سود حقوق بشر در ایران در دست همه ما، بیش از همه مراجع بین‌المللی، می‌گذارد. نمی‌باید به این بهانه که همه‌اش ظاهر سازی است، که هست، امتیازی را که به ناگزیر داده شده است بیهوده گذاشت. حکومت آخوندی به اصلاحات قضائی تظاهر می‌کند ولی این حقیقت که برخلاف طبیعت خود وادار به چنین تظاهری شده است نشان از آسیب‌پذیری دارد و کار ما چیست مگر بهره‌گیری از آسیب‌پذیری رژیم و آسیب‌پذیرتر کردن آن؟ انحصارگرانی که می‌خواهند از فرصت یکدست شدن حکومت برای برطرف کردن گرفتاریهای اقتصادی و سیاست خارجی خود بهره‌برداری کنند ناگزیر خواهند بود امتیازات بیشتری بدهند. ما می‌توانیم از طریق مراجع خارجی، رژیم را وادار به دادن امتیازات بیشتری کنیم. از پس از امضای مقاوله نامه اتمی، اروپائیان، چنانکه در بروکسل مقامات جامعه اروپائی به ما گفتند، با شگفتی به درجه وابستگی جمهوری اسلامی به نظر مساعد اروپا پی برده‌اند.

۲۰ مه ۲۰۰۴

“ناتوانی“ دمکراسی‌ها

“ناتوانی“ دمکراسیها

 

این گفته مشهور است که دمکراسی بدترین نوع حکومت است به استثنای همه انواع دیگر؛ دمکراسی سراپا کم و کاستی است، اما چرا دیگر انواع حکومت بدترند؟ ماجرای رفتار وحشیانه زندانبانان امریکائی، و انگلیسی، با زندانیان عراقی بخشی از پاسخ را باز می‌گوید. ماه‌ها پس از سرنگونی صدام حسین ناگهان عکس‌هائی در یکی دو روزنامه انتشار یافت که رفتار سادیستی زندانبانان را با دستگیر شدگان در اهانت‌بارترین وضع نشان می‌داد و بلا فاصله توفانی از اعتراضات برخاست. واکنش عمومی به آن عکس‌ها چنان سخت و گسترده بود که مقامات نظامی و سیاسی دو کشور را تا حد رئیس‌جمهوری و نخست‌وزیر به پوزشخواهی واداشت و پیگرد مسئولان با شدت دنبال شد و از همه مهم‌تر، فرایند رسیدگی به اتهامات در برابر افکارعمومی انجام گرفت که خواستار شفافیت بود و تحمل هیچ سرپوش‌گذاریcover up  و پنهانکاری نداشت. این افتضاح نام‌های بسیاری را لکه دار کرد و آینده سیاسی کسانی را به خطر انداخت و در هردو کشور کمک کرد که تدبیرهائی برای جلوگیری از تکرار چنین وحشیگری‌ها اندیشیده شود.

رفتار غیرانسانی، فساد و سوء استفاده، فریبکاری و تجاوز، چنانکه در این ماجرا دیده شد در یک نظام دمکراتیک نیز به فراوانی پیش می‌آید. دمکراسی حکومت پاکیزگان و پارسایان نیست و طبیعت بشری را تغییر نمی‌دهد، هر چند رفتار آدم‌ها را تغییر می‌دهد. تفاوت دمکراسی با نظام‌های دیکتاتوری آن است که در دمکراسی می‌توان تجاوز و فساد را برملا کرد؛ و از همین‌جاست که همه‌چیز آغاز می‌شود. برسر زبان‌ها افتادن با خود پیامدهای سیاسی، و گاه حقوقی، می‌آورد و چرخ‌هائی را به حرکت می‌اندازد که هر قدرتی را سرانجام  به تسلیم وا می‌دارد. دمکراسی پاک نیست ولی پاک کردنی است؛ ناروائی در آن فراوان روی می‌دهد ولی مکانیسم‌هائی دارد که ناروائی‌ها را دیر یا زود تصحیح کند. آزادی گفتار، و حکومت نمایندگی (به رای مردم) و احترام قانون، بدترین کوتاهی‌ها و زیاده‌روی‌ها را می‌تواند جبران کند. آنها که در جهان عرب پس از پرده دری‌های مطبوعاتی با شادی اعلام کردند که امریکائیان تفاوتی با صدام حسین ندارند تنها در ابعاد ناروائی‌ها اغراق نمی‌کردند؛ از آن مهم‌تر تفاوت اصلی در واکنش دو نظام سیاسی را در نمی‌یافتند. نه تنها به سبب آزادی گفتار نمی‌توان در امریکا یا هر دمکراسی دیگری به گرد جنایات مانندهای صدام نیز رسید بلکه از عهده آن نیز بیرون نمی‌توان آمد.

عرب‌های فراوانی بودند که پس از محاکمه نظامی متهمان و بازپرسی وزیران دفاع امریکا و انگلیس از سوی نمایندگان مردم شانه بالا انداختند و گفتند غربی‌ها نیز مانند حکومت‌های عرب هستند و تفاوتشان این است که نمی‌توانند به آن خوبی جنایات و تجاوزات را پنهان کنند. آن عرب‌ها در تکه آخر حق داشتند ولی نمی‌فهمیدند که نکته اصلی در همان جاست. آری، در دمکراسی‌های لیبرال نمی‌شود تجاوز به حقوق بشر را به خوبی هر حکومت وامانده جهان سومی پنهان کرد و ما همه می‌باید بدنبال چنان دمکراسی‌های ناتوانی باشیم. دمکراسی آرمانشهری وجود ندارد. دمکراسی را آدم‌ها اداره می‌کنند و آدم‌ها همینانی هستند که شب و روز در پیرامون خود با آنان سرو کار داریم، آدم‌هائی از نوع خود ما، اگر از دورتر به خود بنگریم و بهتر دریابیم که چه هستیم (واگنر هنگامی که چهار گانه“نیبلونگن“ را به پایان می‌رساند به نزدیکانش گفته بود که از اژدهائی که در روان خود دارد به ترس افتاده است.)

آن عرب‌ها یک اشتباه دیگر نیز می‌کردند. در یک دمکراسی غربی مردم مانند خودشان و مانندهای بیشمار صدها میلیونی‌شان، در برابر چنین افتضاحات حکومت‌های  خود، سری تکان نمی‌دهند و حداکثر با ساختن چند شوخک (جوک) نمی‌گذرند. مردم اصلاح حکومت را وظیفه خود می‌شمارند و آن را از آسمان و رحمت الهی و امریکا انتظار ندارند. (امریکائیان پس از تجربه عراق دیگر جامه “رهاننده“ بر تن نخواهند کرد و بهتر است دیدگان مشتاقان به جاهای نزدیک‌تر، به خودشان، دوخته شود.)

***

برای همان ماندن و دستی در خود نبردن هزار بهانه هست. یکی از آنها مبالغه کردن در نقاط ضعف دیگرانی است که برتری‌های آشکار و بسیار مهم‌ترشان یا مسلم یا نادیده گرفته، و یا انکار می‌شود. یک خاورمیانه‌ای معمولی (خاورمیانه به عنوان یک حالت ذهنی که اسلامیان را در هر جا دربر می‌گیرد) هنگامی که رفتار دل بهمزن زندانبانان امریکائی را می‌بیند فاتحانه اصل دمکراسی را در امریکا رد می‌کند. او نه تنها از سر نا آگاهی و بی حوصله‌گی حکم آخر را  می‌دهد، و نه تنها همان‌گونه که اشاره شد دمکراسی را شیوه حکومتی بری از همه ناروائی‌ها و کاستی‌های شیوه‌های حکومتی آشنایش به تصور می‌آورد، بلکه یک نیاز درونی خود را برآورده می‌بیند. او با تمدنی که در غرب تکامل یافته است نمی‌داند چه کند؟ آن تمدن سیصد و پنجاه سالی است که تمدن اسلامی او را با  ریشه‌های ژرفی که در دل و جانش دوانیده، درهم می‌نوردد. به باور خطای او، آموختن و پذیرفتن ارزش‌های آن، که اصل مسئله مدرنیته در همه این سرزمین‌ها بوده است، “هویت“ش را به خطر می‌اندازد. او می‌باید منکر برتری‌های آشکار تمدن غربی شود و چه بهتر از بزرگ‌نمائی نقاط ضعف غرب؟

خاورمیانه‌ای با هر رویدادی از این گونه می‌تواند مدت‌ها در پارگین فرهنگی هزاره‌ای‌اش آسوده دراز بکشد و گاهگاه، به نشانه زندگی، فریادی بزند. ولی اگر اندکی از نزدیک بنگرد در می‌یابد که حتا آگاهی بر چنان ناروائی‌هائی را نیز از همان تمدن دارد؛  از همان تمدنی که نمی‌گذارد حکومت‌هایش عرضه حکومت‌های خاورمیانه‌ای را پیدا کنند و افتضاحتشان را سرپوش بگذارند و وادارشان می‌کند که دربرابر عموم سرشکسته شوند و در اصلاح معایبشان تا اندازه‌ای بکوشند. او از بمب‌های کامیکازها تا کالاشنیکف جهادی‌هایش، و هرچه او را بر این زمین زنده نگه می‌دارد، وامدار غرب است و شب و روزش را به دشمنی با ارزش‌هائی که اینهمه را به او داده است می‌گذراند.

با چنین معمائی جز هر چه در نیهیلیسم فروتر رفتن چه می‌توان کرد؟

۲۷ ژوئن ۲۰۰۴

ناسیونالیسم و ساده‌اندیشی

ناسیونالیسم و سادهاندیشی

 

یک خبرنگار امریکائی در دیداری از ایران از دو جوان ایرانی گفتاوردهائی آورده است که می‌توانست از گروه‌های بزرگی از ایرانیان در هر گروه سنی و در هرجا شنیده باشد. جوانی سراپا شیفته فرهنگ امریکائی و آرزومند مهاجرت بدان کشور به او یاد آوری می‌کند که مگر تاریخ امریکا چند قرن است؟ در حالی که از فرهنگ ما دو هزار و پانصد سال می‌گذرد (تکرار غلط مشهور، گوئی کورش ناگهان از آسمان افتاد.) جوان دیگری، سراپا بیزار از رژیم اسلامی، در اعتراض به مخالفت امریکا با برنامه بمب اتمی جمهوری اسلامی می‌گوید چرا اسرائیل داشته باشد و ایران نتواند؟ در هردو گفتاورد (نقل قول) ویژگی اصلی، چیرگی منطق قیاسی است، آسان‌ترین و ابتدائی‌ترین شیوه تحلیل، پیش از آنکه ذهن انسان توانائی استقرا را بدست آورد که به معنی رسیدن از داده‌های جزئی به نتیجه کلی است.

جوان نخستین در این مقایسه به یک عامل، به آنچه به سود اوست، بسنده می‌کند و بی توجه به ویژگی‌های دو فرهنگ و ربط داشتن آنها به اکنون و آینده نتیجه دلخواه خود را می‌گیرد. او اگر در مقایسه زمانی دو فرهنگ، تنها درپی تسلای احساس کوچک‌تری خود نباشد ــ که در بخشی هست ــ اندکی دورتر نمی رود که مسئله پیشینه نیست؛ اگر کهن‌تر بودن برتری می‌آورد چرا خود او و مانندهای بیشمارش اینگونه شیفته فرهنگ غربی و در صورت تازه‌ترش امریکائی هستند؟ در همان قاره امریکا تمدن مایا یک هزاره پیش از امریکای نوین بالید و امروز می‌باید در جنگل‌ها بدنبال آثارش گشت. کهن سالی فرهنگ مزیتی است و اگر بهانه بستن دست و پای اندیشه نباشد، چنانکه درآن جوان می‌توان دید، سرمایه‌ای است برای رسیدن و پیش افتادن در مسابقه والائی  .excellence لاف گذشته‌های دور خود را زدن و آرزوی گریز به آینده دیگران را داشتن در عین حال نشانه تناقض گشوده نشده تفکر و پریشیدگی روان مردمانی است که در سرگشتگی می‌زیند و کارشان اساسی ندارد و از امروز به فردا زیر و رو می‌شوند و به خود اجازه هر رفتار غیرعقلائی را می‌دهند.

دومین جوان همان صفت ملی  را در بافتاری context دیگر به نمایش می‌گذارد: کاهش دادن هر موضوع پیچیده به ساده‌ترین عناصر خود، به حد یک جمله. اکنون موضوع بمب اتمی رژیم اسلامی مهم‌ترین مسئله سیاست خارجی ایران است و با آینده رژیم و امنیت ملی ایران سر و کار دارد. دنیائی نگران آن است و قدرت‌هائی می‌خواهند از هر راه شده است جلوش را بگیرند. چنین موضوعی را با یک قیاس ساده نه می‌توان برطرف کرد نه حتا توضیح داد. نخستین دلیلش اینکه میان دو طرف مقایسه جز بمب اتمی هیچ همانندی نیست و همه داده‌های دیگر مسئله با هم تفاوت دارد. در اسرائیل امام زمان پای لیست انتخاباتی را امضا نمی‌کند و در دادگاهش بانوی خبرنگار کانادائی را نمی‌کشند. اسرائیل بمب اتمی دارد و بیش از اندازه هم دارد ولی سخنی هم از آن نمی‌گوید چه رسد که تهدید و باج‌خواهی کند. جمهوری اسلامی هنوز بمب را نساخته اسرائیل را هدف آینده آن اعلام می‌کند و از زبان رفسنجانی می‌گوید دربرابر نابود شدن اسرائیلیان کشته شدن پنج میلیون مسلمان چیزی نیست.

آن جوان و همفکرانش به این کاری ندارند که بمب اتمی برای ماندگاری رژیمی است که آنان را از کشورشان گریزان کرده است و نه نیرومندی ایران. ایران مانند اسرائیل، بهر دلیل، در مبارزه با همه همسایگانش نیست و اگر کاری به آنها نداشته باشد آنها کاری ندارند و هیچ کدام خطری بشمار نمی‌روند. بزرگ‌ترین تهدید خارجی ایران از امارات خلیج فارس است که چند ناوچه توپدار برایشان بس است. مسئله اتمی جمهوری اسلامی ربطی به اسرائیل یا حتا پاکستان و هند و روسیه (کشورهای اتمی دیگر منطقه) ندارد. می‌باید دید آیا به صلاح ایران است که منابع نامحدودی را هزینه کند و برای کشور خطر مداخله نظامی یا تحریم اقتصادی بخرد؟ با گله‌گزاری و انگشت نهادن بر رفتار دوگانه قدرت‌ها نمی‌توان از برابر چنین مخاطرات احتمالی گریخت. دیگران نمی‌توانند با منطق قیاسی ساده آن جوان و بی خیالی همه مانندهای او به منظره بنگرند. او حتما پس از کوبیدن استدلال خود بر سر خبرنگار، شادان و آسوده به وقت‌گذرانی‌هایش بازگشته است. اما از دیگران نمی‌توان انتظار داشت به همین آسانی موضوع را پایان یافته تلقی کنند. جمهوری اسلامی با پافشاری برنامه اتمی خود را دنبال می‌کند، زیرا امیدوار است با فریبکاری و تاکتیک‌های تاخیری، جهانیان را دربرابر عمل انجام شده بگذارد. تکیه بر احساسات ملی نابجای ایرانیان عامل دیگری است که از آن یاری می‌جوید.

دفاع از سیاست‌های خطرناک و ضد ایرانی رژیم به نام ناسیونالیسم ایرانی همان اندازه بیربط است که پنهان شدن پشت پیشینه فرهنگی ایران. معنای ایران دوستی هیچ کدام اینها نیست. ما در موضوع احساسات ملی  نیز نیاز به شکافتن و ژرف‌تر رفتن داریم. ناسیونالیسم را با احساس برتری نمی باید اشتباه گرفت و از آن بهانه‌ای برای دراز کردن خواب آشفته هزاره‌ای ملت ساخت. در جهان، ملت‌های بزرگ‌تر از ما فراوان بوده‌اند و امروز شمارشان بسیار بیشتر شده است. پاره‌ای از آنها به اندازه یک استان متوسط ایران نیز جمعیت ندارند. آنها نصف ما هم در ستایش خود وقت نمی‌گذارند بلکه همه حواسشان به پیش افتادن از همگنان در زمینه‌هائی است که توانائیش را دارند.

بهمین ترتیب ناسیونالیسم به این معنی نیست که چون حکومت اسلامی به نمایندگی ایران اقداماتی می‌کند ایرانیان بناچار می‌باید از آن پشتیبانی کنند. مردم آلمان شش دهه است با این مشکل دست به گریبان بوده‌اند که آیا در پشتیبانی تا واپسین روزهای خود از هیتلر حق داشته‌اند؟ حضور صدر اعظم آلمان در مراسم شصتمین سال عملیات “اوورلرد“ (پیاده شدن نیروهای متفقین در نرماندی) به دعوت دولت‌های مربوط، نشانه‌ای بر گشوده شدن این مشکل است. “اوورلرد“ مقدمه رهائی اروپا، از جمله آلمان، از رژیم فاشیستی بود. آلمان‌ها نیز بدست متفقین از آن رژیم، در واقع از خودشان، رها شدند و اکنون می‌توانند این حقیقت را بپذیرند. هیتلر تجاوز و نژادکشی را به نام دفاع از نیاخاک در مغز مردم آلمان فرو کرد و نه تنها باعث کشته شدن دهها میلیون تن از جمله شش میلیون یهودی و بیشماری افراد نژادهای “فروتر“ در کوره‌های آدمسوزی شد نیاخاک را ویرانه و تقسیم شده برجای نهاد و آلمان با از دست دادن سرزمین‌های شرقی خود که جمعیتشان جارو شدند تنها در شرایطی معجزه‌آسا یگانگی خود را بازیافت.

ایرانیان بویژه در درون می‌باید بیش از اینها میان مصالح ایران و جمهوری اسلامی تفاوت بگذارند.

۱۱ ژوئیه ۲۰۰۴

         

هژده تیر و شانزده آذر

هژده تیر و شانزده آذر

برای بیشتر ایرانیان مخالف جمهوری اسلامی، ۱۸ تیر نماد مبارزه شده است و بویژه در بیرون ایران هر سال می‌کوشند آن را زنده نگهدارند. جنبش دانشجوئی که ۱۸ تیر ۱۹۹۹/۱۳۷۸ نخستین حرکت بزرگ آن بود اکنون بی‌تردید در صف اول مبارزه برای برقراری دمکراسی لیبرال، دمکراسی به اضافه حقوق بشر، قرار دارد و رهبری در دست اوست. شناخت ارزش این جنبش و کمک به آن کمترینی است که از نیروهای آزادیخواه بر می‌آید. ولی از آنجا که هیچ امری با هر اهمیت نمی‌تواند به یک همرائی consensus در نیروهای مخالف برسد ۱۸ تیر نیز بی‌دست اندازهائی نیست. امسال در بیش از یک شهر کوشش‌ها برای برگزاری تظاهرات همگانی به شکست انجامید زیرا پاره‌ای چپگرایان اصرار داشتند ۱۸ تیر را به ۱۶ آذر بچسبانند و آن را بهانه‌ای برای حمله به رژیم پهلوی گردانند. آنها این استدلال را که در خود ایران دانشجویان در پی تصفیه حساب‌های تاریخی نیستند و شعارهای روز می‌دهند نپذیرفتند. زیربار پرچم شیر و خورشید که پرچم انقلاب مشروطه است نرفتن که جای خود را داشت. مبارزه آنها بی‌توجه به زمان و مکان و دگرگونی‌ها ادامه دارد.

جنبش اعتراضی دانشجوئی در ۱۶ آذر ۱۹۵۳/۱۳۳۲ از دانشگاه تهران سر گرفت و در این تردید نمی‌توان داشت. جنبش دانشجوئی در ایران نیز نسب خود را از آن تظاهرات می‌برد که سه دانشجو را کشته برجای گذاشت. با اینهمه پیوند دادن ۱۶ تیر به ۱۸ آذر گمراه کننده و نا لازم است. ۱۸ تیر برای اعتبار یافتن نیازی به هیچ پیشینه‌ای ندارد؛ چه در پیام خود و چه در دلاوری کوشندگانش همه عوامل برای آنکه یک روز تاریخی بماند هست. ۱۶ آذر بیش از آنکه تظاهرات سیاسی دانشجوئی در اعتراض به رژیم وقت بود همانندی با ۱۸ تیر ندارد. در ۱۶ آذر کشته شدن دانشجویان چنانکه از خاطرات دکتر علی‌اکبر سیاسی رئیس وقت دانشگاه تهران بر می‌آید تصادفی، و واکنش چند سرباز ساده به سخنان دانشجویان بود. در ۱۸ تیر دانشجویان در اعتراض به هجوم حزب اللهی‌ها و ویرانی خوابگاه دانشجوئی و کشتن یکی از دانشجویان به خیابان ریختند. ولی تفاوت‌های بسیار مهمتر در سرگذشت هر یک از این روزهاست.

۱۶ آذر دانشگاه را از نظر سیاسی در ۲۸ مرداد منجمد کرد. تا ده پانزده ساله پس از آن رسالت جنبش دانشجوئی مبارزه با رژیمی شد که رژیم کودتا می‌نامید ــ  مبارزه‌ای سراسر بر ضد، و عاری از هر پیام و برنامه سیاسی جایگزین. این رسالت منفی بدانجا کشید که دانشجویان با برنامه اصلاحی محمدرضا شاه که بعدها انقلاب شاه و مردم نام گرفت چنان سخت به مبارزه پرداختند که تنها شورش خمینی در ۱۹۶۳/۱۳۴۲ از آن درگذشت. مبارزه آنان بویژه با اصلاحات ارضی که انقلاب اجتماعی تمام عیاری بود و جامعه ایرانی را از عصر فئودالیسم بدر آورد چنان ابعاد باور نکردنی یافت که دکتر حسن ارسنجانی با هوش عملی استثنائی خود گروهی از روستائیان آزاد شده (اصطلاح آن روزها) را بیرون دانشگاه گرد آورد. زد و خورد روستائیان و دانشجویان در تاریخ جهان همان یکبار روی داده است. (صد سال پیش از آن در روسیه دانشجویان انقلابی به روستاها می‌رفتند تا آنها را آزاد کنند.) مبارزه دانشگاه با مواد دیگر آن برنامه (حق رای زنان، سهیم کردن کارگران در سود کارخانه‌ها، تشکیل سپاه دانش، ملی کردن جنگلها و مرغزارها یا مراتع) بهمان اندازه از فهم عادی بیرون بود. برنامه اصلاحات شاه، ایران را یک جامعه طبقه متوسط می‌کرد و آن طبقه متوسط اگر سود درست خود را می‌شناخت می‌توانست برای دمکرات کردن نظام سیاسی بیشترین بهره را از اصلاحات اجتماعی و رونق اقتصادی که پس از آن آمد ببرد.

از نیمه دهه چهل/شصت دانشگاه که پیوسته رادیکال‌تر می‌شد مارکسیسم  و اسلام انقلابی را به دل و جان پذیرفت؛ و این هردو در داد و ستد شگفتی که باز تنها از محیط دانشگاهی آن دوران ایران بر می‌آمد بسیار از یکدیگر گرفتند. پیکار چریکی ویرانگر که از دانشگاه بدر آمد جنبش دانشجوئی را تا ارتجاع سیاه “انقلاب شکوهمند“ و حکومت اسلامی کشانید که در آن دانشجویان پس از زنان بزرگ‌ترین قربانیان بوده‌اند. نقش دانشگاه در ادامه سنت ۱۶ آذر در همه این تحولات چندان کمتر از حوزه و بازار نبود. آن روزها می‌گفتند “پیوندتان مبارک!“

***

اگر ۱۶ آذر به چنان بیراهه‌ای کشیده شد علتش گفتمان آن دوره و سطح سیاسی و فرهنگی کوشندگان جنبش دانشجوئی آن زمان بود. از کوزه جامعه همان می‌تراوید. جامعه‌ای که هیچ کس نه دمکراسی لیبرال را می‌شناخت نه باور داشت و سودای محض قدرت، دمکرات‌ترین کسان را نیز چنان در چنبر اقتدارجوئی می‌انداخت که قانون و نهادهای دمکراتیک را نیز، هر چند صوری، زیر پا می‌گذاشتند، نمی‌توانست یک جنبش دانشجوئی دمکرات و ترقیخواه بپروراند. امروز جنبش دانشجوئی بر بستر خارای دمکراسی و لیبرالیسم به پیش می‌رود و موانع را در هم می‌نوردد. یک نسل روشنفکران و کوشندگان به میدان سیاست پا نهاده است که خدایان دروغین نسل پیش از خود را به چیزی نمی‌گیرد و آبشخورش را در دریای فرهنگ سیاسی اروپای باختری و امریکای شمالی می‌جوید.

نه ما غیر دانشجویان، و بویژه نه دانشجویان هیچ‌کدام نیازی به ۱۶ آذر و سرگذشت ناشاد آن نداریم. آن روز چه بخواهند و چه نخواهند به عنوان آغاز جنبش اعتراضی دانشگاه خواهد ماند ولی تاریخچه آن بیش از مایه الهام، درس عبرتی برای جنبش دانشجوئی است. مبارزه برای هدف‌های منفی و فرونشاندن کینه؛ ادعای بیش از ظرفیت؛ جستجوی پاسخ‌های آسان برای مسائل پیچیده؛ بیش از همه بیرون رفتن از راه دمکراسی هژده تیر را نیز ناکام خواهد کرد. ولی امروز ما با پدیده‌ای سروکار داریم که مایه سربلندی جهانی ملت ایران است؛ در آستانه دوران تازه‌ای در زندگی ملی هستیم که در آن عناصری از گذشته، حتا از جمهوری اسلامی، دست‌کم چندگاهی زنده خواهند ماند ولی بنیادهای جامعه دگرگون خواهد بود. ما این دگرگونی را هم اکنون می‌بینیم.  هیچ متولی گذشته‌ای در آن آینده بختی ندارد. همه می‌باید خود را برای دوران تازه آماده سازیم. از گذشته می‌باید خوب‌هایش را برداشت و بر توده عظیم اندیشه‌ها و کارکردها و شیوه‌های تازه افزود؛  بقیه را هم می‌باید درس گرفت و کنارگذاشت. اگر گذشته بهتر از امروز بوده است دلیل نمی‌شود که آن را به آینده نیز امتداد دهیم. بیشتر آن گذشته مسلما قابلیت زندگی دوباره ندارد. ما در ایرانی که پیش روی‌مان دارد بر جمهوری اسلامی درهم ریخته و ازهم گسلنده ساخته می‌شود نه شانزده آذر خواهیم داشت نه هژده تیر.

۲۶ ژوئیه ۲۰۰۴

عراق، میدان تازه جهاد

عراق، میدان تازه جهاد

انتقال حاکمیت از مقامات اشغالی امریکا به حکومت تازه عراق، چیزی بیش از یک ظاهرسازی است. این درست است که حکومت عراق برای زنده ماندن سران خود نیز به نیروهای ائتلافی نیاز دارد و از تجهیزات نیروهای انتظامی درحال آموزش خود تا بودجه طرح‌های بازسازیش را می‌باید از امریکائیان بگیرد. ولی یک دستگاه حکومتی تمام‌عیار از گروههای قومی و مذهبی مهم عراق برپا شده است که قدرت تصمیم‌گیری دارد و می‌خواهد سر رشته امور کشور را در دست داشته باشد و امریکائیان نیز مشتاقند که هرچه بیشتر کارها را به آن واگذارند. (در چند سال گذشته در ایران حاکمیت sovereignty را که یک حق و یک فرایافت انتزاعی مانند مالکیت است بجای حکومت government که تحقق آن است گذاشته‌اند. شلختگی در زبان به جائی رسید که در سال‌های رقابت دو جناح، از حاکمیت چپ و راست نیز سحن می‌رفت!) فرایند عراقی شدن را بیش از همه در کشتگان عملیات تروریستی می‌توان دید. بیش از نود در صد تلفات را عراقیان تحمل می‌کنند. هدف جنگ در عراق به گونه‌ای روز افزون جلوگیری از پایه‌گذاری یک نظام سیاسی در آن کشور است که رنگ دمکراتیک دارد. (رسانه‌ها و احزاب عراق هم اکنون از هر کشور عربی دیگر آزاد ترند.) نیروهای “مقاومت“ هرچه را بتوانند نابود می‌کنند و جلو هر اقدامی را که زندگی مردم را بهبود بخشد می‌گیرند. آنها حتا کارکنان بیمارستان‌ها را ترور می‌کنند و به سربریدن گروگانهای مسلمان هم رسیده‌اند. یک پالایشگاه که گندابه بخشی را از بغداد پیش از ریختن به دجله پاک می‌کند به تازگی در نهان گشایش یافت و هیچ کس نمی‌گوید درکجاست، مبادا به دست “مقاومت“ ویران شود. بیشتر بغدادی‌ها هنوز ناچارند از کوچه‌هائی بگذرند که گندابه در آنها جاری است.

“مقاومت“ در یک ساله‌ای که از آن می‌گذرد از پوست بعثی خود بدر آمده است و اکنون بنا به گزارش یک خبرنگار نیوزویک که ماه‌ها با گروههای شورشی بسر برده یک جنبش جهادی است. بعثی‌های پیشین، آزاد شده از صدام حسین و بعث، برای بازگشت به قدرت می‌جنگند ولی اکنون جامه اسلام بنیادگرا به تن دارند. آنچه پس از سرنگونی صدام روی داد درآمدن عراق به صورت کانون اصلی عملیاتی القاعده بود. رهبری القاعده از پایگاه لجیستیکی که همسایگان عراق در اختیارش گذاشته‌اند سیل پایان ناپذیر جنگجویان جهادی را به عراق سرازیر کرد و شبکه مالی آن که تجدید سازمان شده بود چرخ‌های “مقاومت“ را به حرکت انداخت. جنگجویان بعثی نه تنها پیوسته به کامیکازهای القاعده و اتوموبیل‌های بمب آنها، همچنانکه پشتیبانی مالی آن، نیازمندتر شده‌اند آمادگی بیشتری برای بخود گرفتن ایدئولوژی جهادی یافته‌اند. زندگی شبانروزی با کسانی که در شریعت می‌زیند و به نام آن اتومبیلهای بمب خود را به هر که پیش آید می زنند، قالب ذهنی مذهبی و قبیله‌ای آنان را برای پذیرفتن جهان‌بینی وحشیانه دیگری آماده کرده است. اگر ادعای امریکائیان به ارتباط القاعده و صدام حسین درست نبود اکنون بقایای رژیم بعثی به دست خود آنان در “مثلث سنی“ با القاعده یکی شده است.

همه ناظران امریکائی این تحول را با بدبینی تلقی نمی‌کنند. این درست است که القاعده پس از بیرون انداخته شدن از افغانستان و از دست دادن پشتیبانی دولت پاکستان اکنون عراق را بدست آورده است که کشور مهم‌تری است. ولی عراق با همه نزدیک بودن به جهان عرب و کانون اصلی القاعده، نبردگاهی بسیار دشوارتر است. در افغانستان هیچ نیروی مهمی دربرابر القاعده نبود و در پاکستان علاوه بر قبایل پشتوی مرز افغانستان، ارتش و دستگاههای امنیتی، با موافقت ضمنی نخست وزیران پیاپی، همدست آن بودند. در عراق القاعده با دشمنان سهمگینی روبروست که در درازمدت از ارتش امریکا خطرناک‌ترند. امریکائیان ممکن است به زبان نیاورند ولی دست‌کم اکنون از اینکه در فلوجا و نه نیویورک با القاعده می‌جنگند هیچ ناخرسند نیسند.

دو تحول تعیین کننده در جنگی که بر سر عراق جریان دارد، عراقی شدن (بیشتر شیعی شدن) حکومت، و القاعده شدن مقاومت است. در حالی که عراق هر چه بیشتر بدست عراقی‌ها می‌افتد “مقاومت“ هرچه از نزدیک‌تر با تروریست‌های بیگانه یکی شناخته می‌شود. مردم عراق که امریکائیان را در کشور خود نمی‌خواهند دلائل بیشتری دارند که تروریست‌های بین‌المللی را نخواهند. گناهکار شناختن امریکا برای وضعی که کشورشان دچار شده است جلو این احساس را نخواهد گرفت که بهر حال با مخاطره‌ای روبرویند که آنان را بیش از امریکا تهدید می‌کند. نه شیعیان از بنیادگرایان وهابی دل خوشی دارند، نه کردان، و حتا در آن “مثلث سنی“ نیز اکثریتی از مردم نمی‌خواهند زندگی و شهر وکشورشان به دست تروریست‌های اسلامی بیفتد. در حالی که ماندن نیروهای امریکائی بستگی مستقیم و آشکار با ناامنی دارد ادعای “مقاومت“ به اینکه می‌خواهد نیروهای خارجی خاک عراق را ترک گویند گروه‌های کمتری را متقاعد خواهد کرد.

القاعده از ناچاری یا شناخت فرصت، خود را به عراق انداخته است و بجای امریکا هرچه مستقیم‌تر با اکثریتی از عراقیان رویارو می‌شود. جلوگیری از بازسازی کشور و برگزاری انتخابات، و دنبال کردن یک برنامه عمل بی ارتباط به منافع ملی عراق، و تاکتیک‌های بیرحمانه کشتار عراقیان، استراتژی مایوسانه‌ای است که تنها می‌تواند به اشتباهات بزرگ امریکائیان (تا کنون و در آینده) و حکومت موقت عراق (از این پس) متکی باشد. اگر حکومت علاوی بتواند درجه‌ای از اعتماد عراقیان را به کارائی و درستکاری خود جلب کند روزهای القاعده در عراق شمرده خواهد بود. کمک‌های بیدریغ جمهوری اسلامی به مقاومت در عراق (بیشتر، بخش شیعی آن) عامل مهمی در زنده نگهداشتن آن است ولی در اینجا نیز مسابقه با زمان است. امریکائیان کی فرصت خواهند یافت به آنچه خاستگاه بسیاری مشکلات خود در افغانستان و عراق می‌شمارند بپردازند؟ آیا القاعده و “مقاومت“ی که طبیعتش غیر عراقی‌تر می‌شود زمان خواهد یافت که عراق را از هم بپاشاند؟ و آیا پس از آنکه جمهوری اسلامی با فشار و تهدید برهنه امریکا روبرو شد عراق را به حال خود رها خواهد کرد؟

اگوست ۲۰۰۴

« نوشته‌های قدیمی‌تر