تجددخواهی و افقهای باز فرهنگی / فرخنده مدرّس
در این نوشته تکیۀ ما پردهبرداری از افکار تاریکیست که حاملان آنها، چه بخواهند و بدانند، یا نه، دمادم تور نجات حفاظتی، برای ایدئولوژی رژیم…
در این نوشته تکیۀ ما پردهبرداری از افکار تاریکیست که حاملان آنها، چه بخواهند و بدانند، یا نه، دمادم تور نجات حفاظتی، برای ایدئولوژی رژیم…
این متن سخنرانی داریوش همایون است که در مراسم سالروز درگذشت پادشاهان پهلوی و انقلاب مشروطه اول اوت ۱۹۹۹ در واشنگتن ایراد شد. این سخنرانی آن…
ما وقتی از این سه گرایش عمده سیاسی صحبت میکنیم، یعنی یک گرایش چپ که نماینده بزرگش حزب توده بود و گرایش وسط که مصدق…
هرچند ما در ظاهر و به لحاظ تشکیلاتی بیرون حزب مشروطۀ ایران بودهایم، اما همانطور که گفتیم از نظر آرمانی و به لحاظ اصول و…
ایستادگی بر اندیشۀ تجدد، در تداوم آزادیخواهی! همانطور که از دیدگاه دکتر یادآور شدیم، عنصر ناتوانی، فساد و تباهی و شکست درونیست. البته طادی اگر…
متن سخنرانی فرخنده مدرّس در میان جمعی از هواداران نظام پادشاهی مشروطه در هامبورگ به دعوت «انجمن می گو»: ما از روی تاریخ عمومی ایران…
سرانجام، جنگی که هرگز بایسته نمیبود، رخ داد: پس از چهل و هفت سال نهیب «مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل»، اشغال سفارت…
مردم ایران هرگز مدل بزکشدهی این رژیم را نخواهند پذیرفت اکنون تاریخ از جهان دموکراتیک و به ویژه از اروپا سؤالی سادهتر میپرسد: آیا در…
در پایان از شما خواهش میکنم به مردم ایران که صاحبان اصلی آن سرزمین هستند، درس میهندوستی ندهید. میهنی که بسیاری از شما در خارج…
جمهوری اسلامی موشکهایی به امارات متحده عربی، بحرین، قطر، کویت، عمان، اردن، عراق و عربستان سعودی شلیک کرده است. این رژیم همسایگان عرب ما را…
دریافت ما از «مشروطهخواهی»که معادلی برای اصطلاح constitutionalism در تاریخ اندیشه است، تختهبند آن سابقهتراشی عوامانهای است که تصور میکردند از «شرط»…
اهمیت فرهنگستان اول در این است كه، بر بنیاد روحیهی ناسیونالیستی آن دوران، توانست تكیهی بینهایت بر زبانِ عربی را در حوزهی زبان علمی و…
«رضاشاه باید میآمد»! تا روان انتلکتوئلی و روح نسلی از روشنفکران، استادان، ادیبان، هنرمندان، ارتشیان، سیاستمداران و دولتمندان را همچون یک عینیت تاریخی، به صورتی…
اصلاحطلبان خیلی خوب باید از وجود پیمان میان جوانان دلاور ایران و شاهزاده مطلع بوده باشند. از همان 1395 و دستگیریهای گستردۀ پس از گردهمآیی…
گویی ایران بازار دلالان زیر دستِ مافیای اسلامیست، که بشود بر سر این میراث گرانسنگ ایرانی آن، چانه زد و به ارادۀ سیاه معطوف به…
ایرانیان به خیابانها ریختند، شعار دادند، اعتراض کردند و خواستار پایان استبداد شدند. آنها تنها خواهان تغییر نبودند؛ آنها امید خود برای فردا را صدا…
اما اینکه چرا شاهزاده، به رغم همۀ آن نارواییها و ناگواریها، تصمیم به ایستادن در راه ایران را گرفت، از مقولۀ همان امر وجدانی شاهزاده…
آنچه در این دو روز رخ داد، مضمون و معنای فشردۀ خود را در سخنان شاهزاده رضا پهلوی در کنفرانس مطبوعاتی روز شانزدهم ژانویه، بازیافت.…
«گفتمان دفاع از ایران» و «الویت دفاع» از آن، به همت پرشمارانی، از جمله تحت هدایتهای نظری ـ تاریخی دکتر طباطبایی شکل گرفت، لیکن نسبت…
در این دهههای گذشته، مردم ایران، در وفاداری به خود و استواری بر آرمانهای ملی و آزادیخواهانۀ خویش، روزهای بسیاری را، آمیخته به غرور و…
«بزنید مرا، سنگپارهها و تازیانههای شما بر من هیچ نیست، من شما را نستودهام و پدران شما را از گمنامی به درنیاوردهام، من نژاد شما…
«حق» و در جمع آن حقوق از سرشت و طبیعت مناسبات و حقوق انسانی برمیخیزد یا به عبارت کلیتر حقوق از طبیعت امور انسانی برمیتابد.…
از انتشار رساله هفدهبخشی، «”انقلابِ ملی” در انقلاب اسلامی» سه سال میگذرد. در آن رساله راه روشنی به رژیم در گشودن درهای بسته و بازگرداندن…
دکتر طباطبایی نظریهپرداز «انحطاط تاریخی ایران» در دورۀ اسلامیست. از نظر ایشان تدوین «نظریۀ انحطاط تاریخی ایران» مقدمه یا دیباچهای بر تاریخ دوران جدید ایران…
بازنشر نوشته زیر بهنقل از «ویژهنامۀ بزرگداشت بابک امیرخسروی» به همت «تلاش انلاین» بهمنظور رساندن پیامیست از صمیم دل و برای تجدید مهری به بابک…
برای فهم بهتر و داوری عمیقتر و فراگیرتر از تجارب، کامیابیها و ناکامیها از دید داریوش همایون نگاهی به بخشهایی از سخنان وی در مراسم…
… تصور نکنید این کارها [تدوین قوانین عرفی] به آسانی انجام گرفت. کشمکشها کردیم، لطائفالحیل به کار بردیم، با مشکلات و دسیسهها تصادف کردیم که…
شتاب رضاشاه برای نوسازی کشور در زمینههای مختلف حد و مرز نمیشناخت. در سال ۱۳۱۱ کنگره اتحاد زنان شرق با حضور نمایندگان ده کشور در تهران برگزار گردید. در سال ۱۳۱۳ لایحه تأسیس دانشگاه تهران به تصویب مجلس رسید. ساختمان دانشکده پزشکی با تالار تشریح برای پذیرفتن ۶۰ دانشجو در هرسال آغاز به کار کرد. تا آن تاریخ مدرسه طب یادگار امیرکبیر که از مدرسی دارالفنون جدا شده بود، به علت مخالفت آخوندها سالن تشریح نداشت. در ۱۵ بهمن ۱۳۱۳ که تالار تشریح آماده شد بود رضاشاه آن را گشود. در ۱۲ مهر ۱۳۱۴ کنگره بین المللی فردوسی در تالار دبیرستان دارالفنون با حضور چهل تن از دانشمندان ایرانی و خارجی تشکیل شد. رضاشاه در مراسم افتتاح آرامگاه فردوسی در طوس شرکت کرد. و این نخستین کنگره بین المللی برای بزرگداشت یکی از نامداران ایران بود. در سال ۱۳۱۴ فرهنگستان ایران با ۲۴ عضو پیوسته تأسیس شد. تدریس ورزش و موسیقی در مدارس اجباری شد. نخستین استادیوم ورزشی در تهران ساخته شد. دانشسرای عالی و دانشسرای مقدماتی در تهران و شهرستانها برای تربیت دبیر و آموزگار شروع به کار کردند. گامهای نخستین برای تعلیمات اکابر برداشته شود. وزارت فرهنگ برای اولین با کتابهای درسی برای دبستانها و دبیرستانها را به چاپ رسانید. در ۱۷ دی ۱۳۱۴ با کشف حجاب به زنان ایران این فرصت تاریخی داده شد که به مانند مردان در دانشگاه به تحصیل بپردازند و وظیفه خود را نسبت به ایران انجام دهند.
هیچ چیز غمانگیزتر از گرایش به بریدن همه رشتهها، به ناممکن کردن هر توافقی اگرچه به سود همگان، در گفتار و کردار بسیاری از سیاسیکاران نیست. آنها لذتی را که از راندن طرف مقابل به کینه و دشمنی میبرند نمیتوانند پنهان کنند زیرا خود در چنان فضائی میزیند. ایرانی در نابسندگی عاطفیاش عادت کرده است جهان را در خود خلاصه و کوچک کند. حق با اوست و دیگر همه چیز رواست. ولی مردمان میتوانند به پایگاهی برسند که خود را با جهان یکی کنند، بکوشند که با جهانشان بزرگ شوند. این معنی واقعی رشد همه سویه شخصیت است.
پادشاهان پهلوی در اصلاحات خود در عمل پایبند به ذات مدرن مشروطیت، به مثابۀ دوران جدید ایران، بودند و از این منظرگاه، در قیاس با دورههای پیش و پس از خود، جایگاه تاریخی و استثنایی یافتند. مضافاً اینکه شناختِ حقیقتِ تاریخیِ مشروطیت، به معنای توانایی در روشن کردن مختصات جاییست که «ما» آنجا را خاستگاه اهداف و افکارمان دانسته و به مردم وعدۀ بازگشت به آن و آغازی دوباره از آنجا، برای پیشتر رفتن، را میدهیم. اگر مشروطیت روند تجدد ما است و در مدرنیته تکرار و توقف معنا ندارد، پس ایستایی بر ۱۲۸۵ و یا در جازدن در ماقبل ۱۳۵۷، با همۀ دستاوردهایشان، آغازِ ماندن و درجازدنِ تازهای در گذشته است. خاستگاه این توقف و درجازدنِ تازه، نفهمیدن نقش دستاورد، به منزلۀ شالودۀ حرکت بالاتر و پیشرفتهترِ بعدی، خواهد بود.
پادشاهی مشروطه اکنون در گفتمان سیاسی ایرانیان همة جنبش مشروطه را تشکیل نمیدهد، به این دلیل ساده که جنبش مشروطه، پادشاهی را به ایران نداد. پادشاهی بود، و در انقلاب مشروطه نقش دو سه هزار ساله آن دست کم روی کاغذ تغییر یافت. امروز برای عموم جمهوریخواهان و هواداران پادشاهی، حکومت مشروطه معنای درست خود را مییابد ــ حکومت مشروع قانونی، بر پایه قانون اساسی که مردم گزاردهاند. چنان حکومتی میتواند به صورت پادشاهی یا جمهوری باشد که جز در شکل تفاوتی ندارند.
نادیده گرفتن مردم، اراده و اصل حاکمیت ملت، به باور نگارنده، در جدال بر سر میهن و میهندوستی، همانند بسیاری از جدالهای دیگرِ ما، از جمله جدال در بارۀ معنای مشروطیت ایران، امروز به هستۀ کانونی اختلاف نظرها بدل شده است. در یک سوی این جدالها نظریههایی پدیدار شدهاند، ایستا و متوقف در تاریخ، که به اجمال میتوان آنها را شبه نظریههایی دانست؛ مبتنی بر مفاهیم توخالی، یعنی ملت بدون مردم و دولت بدون ملت و دولت با وجود هر حکومتی، حتا در دشمنی با ملت و کشور! به عبارت دیگر، و در کمترین حالت، مضامین جدید به این نظریهها راه نیافتهاند. و هیچ جای شگفتی هم نیست که مبتکران و مدافعان چنین، به اصطلاح، «نظریههایی» ادله و استنادات خود را در سدههای پیش و در مناسبات کهنه جستجو میکنند و با الزامات جهان جدید و دنیای جدید ایرانی قطع رابطه کردهاند.
حدود ده سال پیش، یکی از استادان دانشگاه فردوسی مشهد، کتابی منتشر کرد که در آن رویارویی ایران با دو سویۀ «بورژوازی» اروپایی را مورد…
این مردم ایران هستند که باید انتخاب کنند و نقطۀ پایانی بر این روند شوم بگذارند که همزاد رژیم اسلامیست. تقویت پیکار ملی مردم ایران علیه رژیم، ایجاد انسجام در صفوف این پیکار و سازماندهی گستردۀ آن، تنها راه پیشگیری از هر دو این خطرهاست، هم جلوگیری از خطر فروپاشی ایران به دنبال جنگ و هم پیشگیری از اضمحلال ایران در لجنزار «جهان اسلامی و خاورمیانهای» یعنی باقیماندن به صورت یک جامعۀ مفلوک و درمانده! هر دو خطر یک ریشه بیشتر ندارند، رژیم اسلامی!
فروکاستن (تقلیل) مشروطه به پادشاهی که جز یک شکل حکومت نیست و طبیعت آن مانند یک شکل دیگر حکومت یعنی جمهوری بستگی به نظام و فرهنگ سیاسی دارد، از دیرپاترین و زیانآورترین و پردامنهترین بدفهمیها بوده است. هواداران پادشاهی از هشت دههای پیش با این رویکرد، خود را نه تنها از یک برنامه عملی فراگیر، بلکه از یک سلاح سیاسی کارساز در رقابتشان با گرایشهای سیاسی دیگر بیبهره ساختند. مشروطه در گستره نظری خود میتوانست به هدفهای بلند آنان خدمت کند، و آنهمه بیاعتنائی و نگرش تشریفاتی، به مشروعیت خودشان نیز آسیب زد. جمهوریخواهان از آن سو به افراطی دیگر افتادند و چون پادشاهی میتواند مشروطه هم باشد در بیاعتنائی تا مخالفت نیز رفتند و خود به خود خویشتن را در طرف بازنده گذاشتند.
بار دیگر در تاریخ ایران، در عمل گُسستی در بههمپیوندی الزامی سه رکن اساسیِ میهن، یعنی ملت، سرزمین و دولت ایجاد شده، و تنها عامل این گُسست رژیم اسلامیست. هر بیاعتنایی به این گُسست و پنهان کردن علت و عامل آن نقض غرضی آشکار در مفهوم میهن و لاجرم دوستداشتن آن است؛ و در موردِ ما، با بستن چشم بر این حقایق که اولاً: تا وقتی که این حکومت بماند و وضع تغییر نکند، آن گُسست خواهد ماند و هر ماجراجویی و شکست رژیم، زمینۀ شکستهای سختتری، را آماده و عواقب جبرانناپذیر آن متوجۀ تضعیف بیشتر کشور و ملت خواهد شد. …
مشروطیت جنبشی بود که برای ایرانیان نقطهای شد تا تلاش کنند و بتوانند دولت مدرن بسازند. همچنین تلاش کنند که آن دولت مدرن کارآمد باشد و دغدغهی اصلیشان یعنی توسعه در همه ابعاد حیات اجتماعی و سیاسی ایجاد شود. مشروطیت در بطن مسئلهی نهادها و حقوق، با وجود اختلاف نظر میان طیفهای مختلف، شدیداً تمایل به تأسیس آزادی از طریق نهادسازی داشت.
همانطور که بارها گفته شده، اما از تکرار آن پرهیز نباید کرد؛ اینکه «همایش همکاری ملی برای نجات ایران» پیامی به ارمغان داشت، سراسر آمیخته به امید و اعتماد. مهمترین خاستگاه این اعتماد و امید آن بود که شاهزاده، در مقام رهبر جنبش و «انقلاب ملی» ایران نشان دادند؛ دستشان برای جذب نیروهای متخصص و آشنا به مشکلات ایران پُر است. پیامد این نکتۀ نخست، ایجاد احساس امید و اعتماد در افراد پُرشماری بود که بهطور مستقیم یا از دورترین نقاط جهان و همچنین از ایران تمامِ روند آن همایش را لحظه به لحظه پیگیری نمودند. این احساس امید و اعتماد به رهبری پیکار و توانایی ایشان در هدایت کشور در طول بحرانیترین لحظهها، همچون روح و حلقۀ مشترکی صف جنبش ملی را بار دیگر انسجام و استحکام بخشید.
الزام به رفتن به درون یک دستگاه و یک نظام اندیشه، به عنوان تنها راه درستِ شناختن آن، از قضا از آموزههای پایهای خودِ دکتر طباطباییست. تا جایی که ما به خاطر میآوریم، ایشان در دو نوبت به وضوح بیشتری به اهمیت آن روش اشاره نمودهاند؛ یکبار در کتاب «ابن خلدون و علوم اجتماعی»، در اشاره به ضرورت «بازکردن دربِ دژ سنت و تسخیر آن از درون»، بجای «کوبیدن آن با دژکوب از بیرون» و بارِ دیگر در توضیح فلسفۀ آگاهی هگل در درسگفتار «پدیدارشناسی روح» ـ به تقریر آقای نصیری ـ که دکتر در آن از استعارۀ «کاخ بلندِ» فردوسی بهره گرفتند تا بر این نکته تکیه نمایند که: «آنچه در زبان فارسی درباره پدیدارشناسی روح نوشته یا ترجمه شده همگی بحثهایی است که در بیرون این ساختمان میگذرد و در واقع توصیفهایی از بیرون است. از اینرو من تعبیر کاخ را همچنان حفظ میکنم تا بگویم باید به وارد شدن در آن خطر کرد.»
دریافت ما از جنبش مشروطهخواهی و اندیشۀ مشروطیت زمانی دقت لازم را پیدا خواهد کرد که آن را به عنوان فصلی در تحول مفاهیم اندیشۀ سیاسی، لحظهای در «انقلابهای دموکراتیکی» و به مثابه آغاز پایان نظامهای خودکامه ــ و نه تنها سلطنت ــ بفهمیم. از این حیث، مشروطهخواهی حادثهای در تاریخ جهانی آزادی و حکومت قانون است. چنانکه مفهوم مشروطهخواهی به نظامهای کشورهایی نیز اطلاق می شود که نظامهای جمهوری دارند.
عشق محمدرضا شاه پهلوی به میهن و توسعه و تعالی ایران در تاریخ بینظیر بود. کارنامه سیاسی او در مجموع مثبت و خوب بود. بدون هیچ تبصره و اما و اگری، میتوان او را یکی از دلسوزترین و وطنپرستترین و شایستهترین شهریاران ایرانزمین در پانزده قرن اخیر دانست. و دشمنانش را در ردیف روسیاهترین افراد تاریخ این سرزمین قرار داد.
جهان اسلامي، جهان انکار واقعيتهاست. سربلندي در ژرفاها، پيشروي بسوي گذشته، چسبيدن به فرايافتها و عادتهاي ذهني شکست خورده و باطل، و دراز کردن عمر…
نسل جدید، نه با آرمانهای انقلاب، که با عملگرایی، خواستههای فردی، رفاهمحوری و نگاه جهانی زندگی میکند. نسلی که در بستر شبکههای اجتماعی، بازارهای آزاد دیجیتال و سبک زندگی جهانی رشد کرده است، پیوندی با مفاهیمی چون «آرمانهای جهان اسلام» یا «مقاومت منطقهای» احساس نمیکند. خواستهی این نسل، زندگی عادی، آزادی فردی و فرصت توسعه است، نه تکرار روایتهای انقلابی. شکاف میان جمهوری اسلامی و این نسل، دیگر صرفاً سیاسی یا نسلی نیست؛ بلکه به سطحی تمدنی رسیده است.
خوشبختانه بعد از جنگ 12 روزه و با بیرون آمدن آقاجان از چاه جمکران ـ احتمالاً مردانه! در روز عاشورا، مداح گرامی، حاج آقا محمود کریمی با خواندن نوحه میهنپرستانۀ ذاتی، جوهری، فلسفی، خدایی و… بما فهماند که ما چگونه میتوانیم از نادانی و از میهندوستیِ «پیر» و «منقضی» ـ احتمالاً دوره شاهان پهلوی ـ بیرون آمده و میهنیدوستیِ در میدانِ مفهوم ایرانی را که امری وجودی، امری متأصل و امری فلسفی است، را بفهمیم. از همینرو ما سپاسگزار حاج آقا محمود کریمی هستیم که توانست تلاشهای دوستان گرامی را به ما، در تفهیم ایران اسلامی، به ثمر برساند! ممنونیم از شما حاج آقا محمود!!!
توضیح همۀ اجزاء نظریۀ مخبط «امالقرا» و پیوندهای آن با بخشهای مخبط دیگر ایدئولوژی رژیم اسلامی و همچنین شرح همۀ اقدامات ایرانبراندازِ این رژیم در کارنامۀ جنون و جنگ و دشمنیِ چهلواندی سالۀ آن، موضوع هفتاد من کاغذ خواهد شد و در حقیقت تکرار «اسراری» خواهد بود که سربه مُهر نیست، اما شرح سرنوشت شوم ایران زیر سلطۀ جمهوری اسلامیست، که مردم ایران زهر و تلخکامی آن را با همۀ زندگانی خود چشیده و تجربه کرده و در این تجربهها چه بسیار جوانان و فرزندان ایران آیندههای خود را باختهاند و از همینروست که به این رژیم به عنوان دشمن حقیقی خود و دشمن حقیقی میهن خویش پشت کردهاند.
هممیهنانم، رژیم ضدایرانی جمهوری اسلامی و رهبر ضحاکصفتش پس از چنددهه زیست انگلی و مکیدنِ شیره جان ایران، اینک که در آستانه سقوط قرار دارند،…
شاید همگان ندانند، لاکن «استادان» باید بدانند، «میهن» و دوستیِ آن، پدیدهای تکبُعدی نیست و همچون مفهومی زنده و تاریخی، در بطن خود دارای عناصر درونی گوناگون، اما پیوسته و ملزم به نظمی منسجم است. مثلاً مردم یک کشور، در حالیکه خود و قوای منسجمشان بنیادیترین شالودۀ دفاع از میهن است، اما خودِ همین مردم، در دوست داشتنشان، در اهمیت دادن به اوضاع و احوالشان، در اهمیت دادن به قوام و دوام و انسجام ملیشان، در اهمیت مناسبات عادلانهاشان و در ضرورت ایحاد تعادل و در وحدتشان، برای هر فرد میهندوستِ آگاه به الزامات میهندوستی، بُعدی یا عنصری از نظام میهندوستی و تعهد به آن است. در غیر این صورت میهندوستیِ مصلحتی و معیوب است.
باید ریشۀ درد را جستجو نماییم! و اگر اندکی از فضلفروشی و شعاردهی فارغ شدیم، بار دیگر تورقی در تاریخ «سقوط اصفهان» بکنیم. اگر تا کنون آن خطوط تاریخی را، از منظر سرزنش مردمی، خواندهایم که در بهارخوابهای خود سقوط تختگاه کشور را نظاره میکردند، اینبار آن را از منظر رفتار رژیمهای فاسد و پتیاره و خربندهای همانند رژیم اسلامی بخوانیم که با شهوتی معطوف به قدرت، بر تخت مینشینند، اما نمیدانند که بر کدام مردمان حکومت میکنند.
امروز در ایران شاهد نوعی دوگانگی در احساسهای مردم و اذهان اجتماعی هستیم: مردمی که هم از ویرانی زیرساختها و جنگ هراس دارند، و هم نظام سیاسی را دیگر نماینده خود نمیدانند. برای بخشی از جامعه، جنگ با اسرائیل نه دفاع از میهن، بلکه تداوم نزاعی است که حاکمیت در آن، خود را بهجای نمایندۀ ملت نشانده است. بخشهایی این جنگ را حتی نوعی «تسویهحساب تاریخی» یا «انتقام نمادین» از نظمی میدانند که دهههاست آنان را سرکوب و منافع آنان را نابود و حقوق انسانیشان را پایمال کرده است.
جمهوری اسلامی، رژیمی که طی ۴۶ سال گذشته با مردم من در جنگ بوده و پیروان ادیان مختلف از جمله مسیحیان، یهودیان، بهائیان و مسلمانان را تحت آزار و فشار قرار داده، در مراحل پایانی فروپاشی قرار دارد. رهبر آن به پناهگاهی زیرزمینی گریخته و از مردم بهعنوان سپر انسانی سوءاستفاده میکند. تسلط این رژیم بر کشور در حال فروریختن است. آنچه اکنون در جریان است، صرفاً یک تغییر سیاسی نیست؛ بلکه یک دگرگونی معنوی و اخلاقی است.
«مسئله اصلی این است که موقعیت را میباید به درستی شناخت و به بیان آورد. آنگاه اندیشه روشن و زبان درست کار خودش را خواهد کرد. کم و کاستی مانند همیشه از تعریف آغاز میشود. میباید نخست موقعیت را چنانکه هست و رها از ملاحظات سیاسی تعریف کنیم. ما میباید آنچه را که به مصلحت این سرزمین و مردم آن است، از جمله مردمی که هنوز به جهان نیامدهاند، انجام دهیم.»
پاسخی از ضمیرِ روشن/ بهرام روشنضمیر قول داده بودم از محدثی بگذرم. اینجا بحثم شخص نیست. بیایید فارغ از اشخاص و…
اقوام کهن سال اگر به تاریخ گذشته خود به این چشم نظر کنند که موجبات عجب و غرور و تکبر و تفاخر بیابند و به استخوان پوسیدۀ نیاکان تکیه کرده برای خویش تنآسانی روا دارند البته چندی نمیگردد که ذلت دامنگیر ایشان میشود و نظر به عزتی که پیشینیان آنها داشتند تباهی روزگارشان بیشتر از مذلت اقوام گمنام بر عالمیان آشکار میگردد فرزند ناخلف شمرده میشوند و همه کس به زبان حال یا مقال به ایشان میگوید:
گیرم پدر تو بود فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل
«ما» در هنگامۀ شکلگیری جبهۀ ارتجاعی انقلاب پنجاهوهفت، در عرضۀ آگاهی ملی و فهم و اقناع به ضرورت عرضۀ فرهنگ والایی و بنیادهای فکری آن فرهنگ کاستی داشتیم، پیروزی آن جبهۀ ارتجاع، از پیِ این کاستی آمد و این بار نخست نبود! شاید ما ایرانیان کمتر عادت کردهایم، شکستهای خود را از منظر منطق درونی و از دریچۀ ضعفها و کاستیها و ناتوانیهای خود نظاره کرده و دربارۀ آنها به تأمل و تعمق و داوری بپردازیم و بپذیریم که شکستها همواره منطقی درونی دارند. به عبارت دیگر همواره عوامل و شرایط شکست از درون فراهم میشوند و پیروزی «دیگران» از پی میآید.
هنگامی که سردارسپه خود را در آن بامداد سوم اسفند (حوت) ۱۲۹۹ بر سیاست ایران تحمیل کرد، ایران به عنوان یک کشور عملاً وجود نداشت. در تهران سلطنت قاجار به آخرین ورطههای ضعف و تباهی در غلتیده بود. مجلس لانۀ زمینداران و خانها و عملاً ترمزکنندۀ هر حرکت ترقیخواهانه بود. دستگاه اداری از هم پاشیده و غرق در فساد و محیط سیاسی عقیم بود. بیرون از تهران در شمال هواداران کمونیستها نخستین تجربههای خود را در تجزیۀ ایران میکردند و در غرب سیمتقو تجزیهطلبی را با شیوههای سنتی غارت و ترکتاز به هم آمیخته بود. در جنوب غرب، خانها سراسر منطقۀ زاگرس را از پیکر ایران جدا کرده بودند و در خوزستان خزعل عرب به پشتیبانی انگلیسها نیم قدمی هم با تشکیل یک حکومت مستقل از ایران فاصله نداشت. در جنوب و جنوب شرقی جداافتادگی قرنها عمیقتر و برگشتناپذیرتر میشد.
برخاستن یک نیروی سیاسی ـ انقلابی از «متن جامعه» نه تنها به معنای داشتن آگاهی از آن جامعه نیست، بلکه به این معنا هم نیست که هر نیروی برخاسته از متن جامعه برای انقلاب الزاماً داری پایگاه اجتماعی باشد که یک ضرورت است. چریکها چنین پایگاه قدرتمندی در اجتماع ایرانی نداشتند و امروز هم ندارند، حتا با داعیۀ دمکراسیخواهی! چریکها قدرت سیاسی را میخواستند، اما پایگاه «تودهایش» را نداشتند. آنها اما آن انقلاب خیالی خود را هم میخواستند، پس در راه آن کُشتند و کُشته شدند. اما در حقیقت امر، در اوج احساسِ پیروزیِ «انقلاب بهمنِ» خود، نبرد را در رقابتِ قدرت به نیرویِ انقلابی ـ مذهبی باختند.
عزت و شرف انسانی و ملی را با بمبهای بیگانگان بر سر ایرانیان نخواهند ریخت. عزت و شرف یک ملت را رژیمهای فاسدی چون جمهوری اسلامی میتوانند سرکوب کنند، عزت و شرف ملتی را بیگانگان میتوانند نادیده بگیرند و خرج مصالح و منافع خود کنند، اما تنها نیرویی که قادر به حفظ و احیای عزت و شرف ملی و انسانی خویش است، خودِ ملت است، که باید از خودگذشتگی نشان دهد و خردمندانه همۀ امکانات خود را سازمانیافته به میدان نبرد آورد.
چند روزی پس از فاجعۀ جدید «ایذه» شهری که، مانند بسیاری از شهرهای کوچک و بزرگ کشور، از جنبش مهسا و پیش از آن نیز شاهد و قربانیِ فاجعهها و سرکوبها، بدست نیروهای رژیم اسلامی بوده و روی آرامش بخود ندیده است، ما سعی کردیم به یاری فرازهایی از سخنان داریوش همایون بار دیگر پای بحث رابطۀ اهداف و ابزارهای پیکار ملی، پیکاری با آرمانهای آزادیخواهانه و هدف مهم «بازپس گرفتن ایران» را به میان آوریم. زیرا برای ما حادثۀ «ایذه» یعنی اقدام به مبارزۀ مسلحانه و فریادهای تمجید و تشویق آن، نخستین زنگ خطریست که به باور ما از کنار آن بیاعتنا نمیتوان گذشت.
فرازهایی از سخنان داریوش همایون: رابطه اهداف و ابزارهای پیکار ملی
در آستانۀ فرا رسیدن نوروز پیروز که بار دیگر دشمن ایران و اشغالگر تخت کیانی سیاست آن، استقبال و جشن این روز ارجمند، از روزگاران کهن ایران را بر ایرانیان ممنوع اعلام کرده است. در این روزها که میبایست خیابانها و شهرها و روستاهای ایران انباشته از آوای بلند «حاجی فیروز» با پیام فرارسیدن نوروز خجسته باشد، اما بجای «حاجی فیروز» که به اسارت در بند فرمان محتسبین، رفته است، به جای این پیامآور شادی و جشن نوروز، دو ماهرو، دو غزالچشم، دو دخترک دلاور در لباس قرمز مخصوص «حاجی فیروز» با گیسوان افشان، نغمۀ شادی و پایکوبی آمدن بهار و نوروز را سر دادند.
نزول شأن اوکراین مقابل تجاوز روسیه را «شر» میدانم، گویی اروپای تضعیف شدهی امروز که از نقشش در تحولات بینالمللی کاسته شده، جایزه روسیست، اروپا را باید از خطر روسیه، هرچند روسیهی زخمی و ضعیف، حفظ داشت.
شاهزاده در این سالها و در این دههها، هر جا که امکان فراهم آمده، توانستهاند زبان فرهیخته و تجسم روح بلندپرواز ایرانی بشوند. ایشان در همۀ این لحظهها رو به جهانیان، با صدا و پیامی استوار، از عشق و دلبستگی خود و ایرانیان به ملت و میهن خویش، در عین تعهدشان به آزادی، صلح و دمکراسی و حقوق برابر انسانها گفتهاند، از سرفرازی خود از ملت خویش و از جوانان دلیر و به ویژه زنان بیباک ایرانی گفتهاند که با پرهیز از خشونت، پرهیز از کینهتوزی و دشمنی، پیکار ملی خود، در راه آزادی و عدالت و حقوق برابر انسان ایرانی و صلح و مسالمت با جهان و همسایگان، را به پیش میبرند. ایشان از این گفتهاند که از داشتن چنین ملتی سربلندند و به این ملت و مردمان امیدوار! و در این سربلندی و امیدواریست که از همان آغاز و از همان عنفوان جوانی، حتا لحظهای به کنار کشیدن از پیکار در دفاع از حقوق و آزادی این ملت، نیاندیشیده و دست نشستهاند. ایرانیان نیز از شاهزادۀ خود سربلند و به ایشان امیدوار و پشتگرمند!
ایران اگر بخواهد بار دیگر به مدار تاریخِ پیشرفت بازگردد و در مسیر تداوم و تحکیم جامعۀ مدرن خود گام ب ردارد و در آن مسیر استوار بماند، نمیتواند بر حقوق برابرِ تک تک افراد این ملت، فارغ از قوم، دین و آئین و مذهب و جنسیت، چشم بپوشد. هیچ جامعهای بدون زنان خود به کمال نمیرسد و هیچ اجتماعِ مردمانی بدون، تکیه بر ارادۀ عمومی آنان و بدون آزادی و حقوق برابرِ آحاد آن به کمال ملتبودگی خود دست نمییابد. بنای چنین کشور، جامعه و ملتِ کاملی در کانون اصلاحات، اقدامات و آرمانها و آرزوهای رضاشاه قرار داشت. و این آن انطباق دیدگاه زنان، امروز، با دیدگاه رضاشاه، در آن روزگار ایران و حلقۀ پیوند میان این دو دیدگاه درآن دو روز و امروز است.
آخوندها خود متوجه شدهاند که یکی بودن شریعت با سیاست شمشیری دو دم است؛ سیاست آنها شریعت را سراسر با پیامدهای ترسناک برای آینده مذهب در ایران گرفته است.
بهمناسبت درگذشت دکتر جلال متینی مراتب تسلیت قلبی و سرشار از احترامات فائقه خود را خدمت اعضای خانواده ایشان اعلام داشته و نوشته زیر را که برگرفته از فصلنامۀ تلاش شماره 26 سال 1385 ـ ویژهنامۀ صدمین سالگرد مشروطه است، بهیاد گرانقدرشان به خوانندگان علاقمند بهتلاشهای علمی و سرشار از ایراندوستی ایشان تقدیم میکنیم. یادشان ارجمند و نامشان جاودان باد!
در نهایت نیز میتوان گفت ورای همه بحثهای تفسیری در تاریخ ایران باستان، اندیشه ایرانشهری در نظام فکری طباطبایی، هر دو مفهوم باستانی «ایران» و «شهر» و نسبتی که در سدههای بعد تا به امروز با آنها داشتیم را کلیدی نشان میدهد. به تعبیری که میتوان از متفکر آلمانی، راینهارت کوزلک وام گرفت، این دو مفهوم به یک معنا، مفاهیم پایهای و بنیادین برای تمدن ایرانی هستند و این دستاورد بزرگی است. در نهایت میتوان گفت اهمیت طباطبایی برای ما در افقی ست که به ما نشان داد و همواره باید نظام فکری او مورد بررسی علمی مخالفان و موافقان قرار گرفته تا زوایا و خبایای آن بیشتر مشخص گردد.
جواد طباطبایی فیلسوف تاریخ و فرهنگ ایران، به پشتوانه توان علمی خود، «ایستاده در ایران»، موفق گردید «میراث معنوی» خود درباره «ایران» را که حاصل بیش از نیم سده تلاش و «جنگ» جانکاه بود؛ طی راهی سخت و طولانی «که از ناجوانمردی هیچ کم نداشت» و «در محدوده خط امانی از دیوان قضا»ی حکومت اسلامی، هم چون گنجینه و «منبع» گرانبهای علمی و ماندگار بر زمین سخت و پهناور و کهنسال ایران برای همیشه بهیادگار بگذارد. تکرار این نکات آنگاه اهمیت بیشتر پیدا میکند که بدانیم، جواد طباطبایی پس از «انقلاب اسلامی» سال پنجاهوهفت «ایستاده» در ایران، «راه» سخن گفتن و نوشتن گشود و به همین مناسبت میگوید: «شیوه نوشتن من از نوع خاصی است که لئو اشتراوس منطق آن را توضیح داده است». و آن «نوشتن تحت منطق سرکوب» بوده است.
باید در نظر داشت که شاه اسماعیل و پدر و نیایش شیخ حیدر و شیخ جنید هیچ یک مطلقاً به ایران نمیاندیشیدند. کوشش آنان تنها منحصر به این بود که با کمک بی دریغ ترکان متعصب شیعۀ آسیای صغیر و دیار بکر و شام، سرزمین مستقلی برای شیعیان به وجود بیاورند، و این کاری بود که سرانجام به دست شاه اسماعیل در ایران انجام پذیرفت. حقیقت آن است که وقتی اسماعیل در 14 سالگی قیام و در 15 سالگی تاجگذاری کرد، نه به ایران میاندیشید و نه به وحدت سیاسی ایران. البته حاصل فتوحات او، هم به وحدت سیاسی ایران انجامید و هم به رسمیت یافتن مذهب شیعه در سراسر ایران.
نمی دانم و اگر هم بدانم هیچ اهمیتی ندارد که آن زن انقلابی بود یا ضد انقلاب، پرستو بود یا پروژه بگیر، روانی بود یا سالم، هنجار بود یا هنجار شکن،حق داشت یا نداشت، رفتارش درست بود یا نبود، مادر بود یا فرزند، هر چه که بود من زنی تنها دیدم که میان تنهای ترسو، تنهایی و ترسویی همه ما را فریاد میزد!
طبیعی است در جامعهای که؛ وظایف انتلکتوئل (اندیشهمند عملگرا) با اینتلیجنتسیا (درسخواندگان) جابجا شود، تباهی آغاز خواهد شد. در سالهای انقلاب اگر روشنفکران اهل فکر و اهل سیاست در کنار گزارشگران بولتننویس حضور میداشتند و بر بستر اندیشههای عرفی و قوانین عرفی و با تکیه بر دستاوردهای هشتاد سالۀ تجددمان و انقلاب مشروطه در برابر نیروهای به غایت ارتجاعی آخوندها و نیروهای چپ ضد ایران و آلتدست بیگانگان در یک جدال فکری میایستادند و به این پرسش پاسخ میدادند که چه شد، که طبقۀ متوسط جامعۀ تحصیل کرده، استادان و دانشجویان و محصلین زیر تاثیر افکار ارتجاعی آخوندها و چپهای بیگانهپرست قرار گرفتند؟ نیروهایی که در اصل، میبایستی ستون و پایههای اجتماعی نظام پادشاهی مشروطه میبودند و از بقدرت رسیدن رژیم اسلامی جلوگیری میکردند و مانع چنین سرنوشتی شومی که امروز در ایران شاهد آن هستیم میشدند.
طباطبایی که در آن هنگامۀ شکست پُروهن، سیسالی بیشتر نداشت، و تا پیش از سیسالگی تاریخ، فلسفه و ادبیات هزارهای ایران را آموخته بود و در بهترین دانشگاههای رسمی و غیررسمی جهان غرب درسآموختۀ تاریخ، فلسفه و سیاست و حقوق غرب شده بود، چه شد که آمد تا «فکر» و «تاریخ فکر» در ایران را زیر ـ و ـ رو کند و الزامات و «لوازم وطنپرستی و ملت دوستی» مدرن ایران را بشناساند. و نامش چنان نامآور شود که مدعیانی را که در پست و مقام و به موقع، از عهدۀ حفط ایران برنیامدند، بجای عبرتگیری، دچار غبن و غرض کند. آن «امر ملی» یعنی ایستادن و درافتادن با افکار پلید انقلاب اسلامی، را که در اصل اگر «مدیران»، «کارگزاران»، «وزیران» و «وکیلان» ایران، پس از نسل فروغی و حکمت و سیاسی و قوام و…، از عهدۀ آن برمیآمدند، ما امروز اینجا نبودیم که هستیم! طباطبایی آمد تا کمبود و کاستی بزرگی که در دهههای آخر پیش از انقلاب نحس پنجاهوهفت وجود داشت، یعنی خلآ اندیشه و آگاهی ملی، را جبران کند و به «ما» و نسلهای آیندۀ ایران بیآموزد که راه «ایستادن بر ایران» و لوازم علمی و فلسفی و فرهنگی دوست داشتن ایران چیست و چگونه است! اکنون هجمه و توهین، بر مقام و مجد طباطبایی، از جمله نسبت کذب «عمامهدار بودن» وی، بیتردید کارساز نیست.
کیان و حیثیت ملت بودن، نزدیک به دوسدهونیم است که در جهان، از انقلاب فرانسه و یکسدهواندیست که در ایران، از انقلاب مشروطه، تثبیت شده است؛ اصلِ «حاکمیت ناشی از ملت است»، اصلِ «همۀ قوای مملکت ناشی از مردم است» و اصلِ «اقتدار اگر از ارادۀ ملت ناشی نشود قابل اعمال نیست»! حال اگر ملتها، در گزینش حکومتهایی که بر مبنای ارادۀ آنان حکومت نمیکنند، غفلت کردند، باید تلاش کنند تا غفلت خود را جبران کنند. و اگر جبران نکنند، حکومتهای فاسد میمانند و روند تضعیف و فروپاشی نیز ادامه خواهد یافت. بنابراین برای جلوگیری از نابودی فرّ ملتبودگی، مردمان باید خود راه «بازگشت به حاکمیت ملی» خویش را، به اتکای نیروی خود هموار کنند. هیج رژیم سرکوبگری یارای مقاومت در برابر عزم و ارادۀ ملتی منسجم و یکپارچه را، نخواهد آورد.
پیکار بیامان مردم، علیه جمهوری اسلامی میتواند به بزرکترین عامل بازدارندگی حمله نظامی به ایران بشود. اما اگر کار به جایی بکشد، که از میان…
پادشاهان پهلوی در اصلاحات خود در عمل پایبند به ذات مدرن مشروطیت، به مثابۀ دوران جدید ایران، بودند و از این منظرگاه، در قیاس با دورههای پیش و پس از خود، جایگاه تاریخی و استثنایی یافتند. مضافاً اینکه شناختِ حقیقتِ تاریخیِ مشروطیت، به معنای توانایی در روشن کردن مختصات جاییست که «ما» آنجا را خاستگاه اهداف و افکارمان دانسته و به مردم وعدۀ بازگشت به آن و آغازی دوباره از آنجا، برای پیشتر رفتن، را میدهیم. اگر مشروطیت روند تجدد ما است و در مدرنیته تکرار و توقف معنا ندارد، پس ایستایی بر 1285 و یا در جازدن در ماقبل 1357، با همۀ دستاوردهایشان، آغازِ ماندن و درجازدنِ تازهای در گذشته است. خاستگاه این توقف و درجازدنِ تازه، نفهمیدن نقش دستاورد، به منزلۀ شالودۀ حرکت بالاتر و پیشرفتهترِ بعدی، خواهد بود.
«محور مقاومت» یا «هلال شیعه»، این ایدۀ جنونآمیز به هر نامی که خوانده شود، برای ملت ایران و در تاریخ این کشور جز یادآورِ تلخکامی و شرمساری نیست که جمهوری اسلامی، برای تحقق آن و با آن، دهههاست که به قیمت نابودی ثروت ملت، پایمال کردن عزت نام این ملت، ناتوان ساختن مردم از هر نظر و از میان بردن امنیت ملی کشور، از درون و بیرون، سست کردن و گسستن همۀ رشتههای نگهدارندۀ ایران به مثابه یک دولت ـ ملت، در حقیقت خود را در مقام دشمن اصلی ملت ایران قرار داده است. هیچ تهدید کوچک یا بزرگی علیه ایران نیست که عامل اصلی و فراهمآورندۀ امکان تحقق آن رژیم اسلامی نباشد. لذا هیچ تهدید کوچک یا بزرگی علیه ایران نیست که، برای از میان برداشتن آن، مردم ایران را ناگزیر از رو ـ در ـ رویی و مقابله با جمهوری اسلامی ننماید. این نکته هم بسیار مهم است و از کنار آن، در تأمل برای دفاع از ایران، نیز نمیتوان بیاعتنا عبور کرد.
عنصر ثابت شخصیت داریوش همایون، عشق به ایران و دوست داشتن مردمان این سرزمین است. او میگفت «ایران، تنها چیزی است که داریم» و ایران را بر هر هویتی برتر میدانست. از جوانی با خود پیمان بسته بود که برسر تمامیت ارضی و یکپارچگی ایران سر به هیچ سودائی نسپارد. بر آن بود که ایران از «یک هسته سخت» برخوردار است که مایه پایداری آنست و با اینکه در معرض وزشهای دمادم توفانهای سیاسی و هجومهای اقوام و ایلات بیابانگرد از عرب و مغول و تاتار و مطامع استعماری روس و انگلیس واقع بوده باز هویت خود را حفظ کرده است.
در یکی از نشستهای اخیر «ایران کجاست؟» که به همت موسسه آتوسا و آسیانیوز ایران برگزار میشود، نشستی با حضور علی هادوی با عنوان «ایرانراه: روایتی نوین از ایده ایران» برگزار شد و ایشان تلاش کرد تا نشان دهد که ویژگی اصلی و طبیعی ایران، با مفهوم «راه» قرابت دارد و نه مفهوم «شهر».
آن وزارت همان جور که مرا مغبون کرد براي همايون حريف و حديث بسيار به بار آورد و سرنوشت او را تغيير داد. ايراد ميگرفتند که چرا همايون به وزارت رفته است. کمترين و مهربانترين ايرادها اين بود که دولت چيز زيادي به دست نياورد اما روزنامهنگاري ايران يک روزنامهنويس برجسته را از دست داد. اين حرف هم بوي همان غبني را ميدهد که من داشتم. رفتن همايون از عرصة روزنامهنگاري براي لشکري که روزنامهنويس نام داشت مانند از دست دادن سردار خود بود. از اين رو دچار غبن بود و ايراد ميگرفت. در واقع همايون چنان آبرويي در روزنامهنويسي داشت که گمان ميرفت وزارت آن آبرو را ندارد. بنابراين چرا بايد «يوسف مصري» را به «زر ناصره» ميفروخت. راستي را هم که همايون به وزارت آبرو ميداد نه وزارت به همايون. درست مثل فروزانفر که به سناتوري آبرو ميداد نه سناتوري به فروزانفر. اگر نام فروزانفر مانده به خاطر سناتورياش نبوده است. گمان ندارم حالا ديگر کسي يادش مانده باشد که فروزانفر هم سناتور شد. همايون هم اگر نامش مانده به خاطر روزنامهنگارياش است نه وزارتش.
«حسین حاج فرج الله دباغ معروف به عبدالکریم سروش» از کودکی با آموزههای دینی و «اسلام سیاسی» ویرانگر ضد فرهنگ و تاریخ ایران آشنا شد. دردورهای که مارکسیستهای جهان وطن و «تودهای» در ایران بر هم ریخته شده پس از جنگ جهانی دوم و تبعید رضاشاه بزرگ، گوی سبقت را در ایران ستیزی از اسلامگرایان و امتگرایان ربوده بودند، و در شرایطی که اسلامگرایان که پیش از آن با وقوع «انقلاب مشروطیت» و سپس بر آمدن رضا شاه بزرگ و تاسیس و برپایی «دولت نوین ایران»، و ورود ایران به دوران جدید خود، احساس خطر جدی کرده بودند، در همه فرصتی برای رو در رویی با شرایط جدید سود جستند و کوشیدند با جا اندختن افکار ویرانگر در ایران، همچون تلاش برای «وحدت جهان اسلام» در برابر «وحدت ملی» به دشمنی با تاریخ و فرهنگ ملی ایران برخیزند.
روح و روانی آرام و قلبی صاف و پاک از کدورتهای کهنه، که ما از صمیم دل آن را برای جناب طاهری آرزو میکنیم و بر این باوریم که به اقتضای سن لازم و ضروریست، اما چون آزردگی آقای طاهری از آقای همایون بس شخصیست و شاهدان نیز دستشان از روزگار کوتاه و زبانشان خاموش، پس صحت و سقم را هم نمیتوان سنجید، لذا ما از پیش حق را به آقای طاهری واگذار میکنیم و همانطور که گفتیم، بازهم تأکید میکنیم، که امیدواریم رفع کدورت شده و بار سنگین قلب ایشان بالاخره بعد از این همه سال در کانال 1 بر زمین گذاشته شده باشد.
اما میخواهم بگویم کریدور زنگزور نیز از مسئلهی عدم توانایی در قدرتورزی و رقابت جمهوری اسلامی خارج نیست. این مسئله باعث میشود که ما در برابر هجوم پانترکیسم و رویاهای اردوغان و ترکیه، در موضع ضعف شدید قرار گیریم. آنها پروژههای خود را با جمهوری باکو فراتر از دو دولت یک ملت برده و تقریبا تمامی کشورهای ترک را به هم وصل میکند. یعنی هم خطر استراتژیک و ژئوپلتیک دارد و هم باید کلی هزینه برای خنثیسازی این پروژه ـ که بدون شک ناممکن است ـ بپردازیم. اگر چنین مسئلهای ممکن شود و این طرح را بپذیریم و به اوج برسد، ضربهی نهایی بر پیکر ایرانزمین خواهد بود. و همهی حوزهها را به همسایگان و قدرتها واگذار میکنیم. هم تمامیت ارضیمان در خطر واقعا جدی قرار میگیرد و هم ما را از عرصهی رقابت برای سالهای پیشرو عقب خواهد انداخت. واقعا از دست هیچ نظمی برنمیآمد که اینچنین حیاتیترین کشور جهان با این سرمایهها و موقعیت را تبدیل به یک کشور سرتاسر بازنده کند، جز جمهوری اسلامی.
کسانی که مقام رهبری جنبش ملی را در قیاس با منزلت پادشاهی، به وهن، نازل میدانند، چنین کسانی یا به عزتِ مقام و جایگاه بلند جنبش ملی ناباورند و پیکار ملی را ارج نمیگذارند، و یا به معنای «پادشاهی، ضرورتی تاریخی برای ایران است» پی نبرده و آن را طوطیوار و یا به نیتهای دیگری، تکرار میکنند. و یا احتمال دارد؛ نسبتِ تقدم خدمت بر تأخر مقام را به درستی درنیافتهاند. و یا اساساً درس تاریخ نیاموختهاند که به شهادت تاریخ چند هزارهای پادشاهی ایران، این مقام پادشاهی نبوده که جاه و منزلت تاریخی به شاه بخشیده است، بلکه همیشه این خدمت به کشور و ملت بوده است که نام و یاد پادشاهانی را تاریخی کرده و برعکس در بیلیاقتی شاهانی در خدمت به کشور و ملت، نام و یاد آنان را به ورطۀ ننگ تاریخ سپرده است! هدایت باورمندانۀ جنبش ملی خدمت بزرگ و تاریخیِ شاهزاده به ملت و کشور ایران است. خدمتی چنان بلند، که هر «خربندهای» را نرسد، بر آن سوار شود!
«بیانیۀ جنبش ملی» پیمانیست میان «ما» باهم و با همۀ آنانی که از این پس، به اعتبار همان مطالبات و اصول و به اعتبار اعلام و دفاع شاهزاده از آن اصول مشترک، به جنبش و پیکار ملی میپیوندند. همچنین «بیانیۀ جنبش ملی» پیمانیست میان «ما» و شاهزاده، آنهم نه تنها تا مرحلۀ پیروزی پیکار بر جمهوری اسلامی، بلکه تا مرحلۀ تحقق اصولمان! اهداف مشترکِ اعلام شدۀ امروز تعهد مشترک «ما» است در قبال مردم ایران و آینده. حتا اگر «ما»، به عنوان هواداران نظام پادشاهی، فرض کنیم، و در این فرض خود ابرام و اطمینان داشته باشیم که، نظام آیندۀ ایران پادشاهی مشروطه خواهد بود و در آینده شاهزادهرضا پهلوی، به عنوان وارث تاج کیانی، بر تخت پادشاهی جلوس خواهند نمود، طبیعیست که در آن صورت هم تعهد ما به آن اصول همچنان باقی خواهد ماند. آنچه امروز ایشان در مقام رهبر جنبش ملی، اعلام داشته و «ما» پذیرفتهایم، و لاجرم به مثابۀ پیمان مشترک میان «ما» و ایشان عمل میکند، هم ایشان و هم «ما»، با هم، را به آن پیمان متعهد میسازد.
«آنچه در تاریخ ایرانزمین شگفتانگیز مینماید، این نکته است که اگر چه تحول نظام “شاهنشاهی”، بویژه در دورۀ اسلامی و با زوال اندیشۀ ایرانشهری، در جهت برتری قومی و در خلاف جهت حفظ وحدت “ملی” بود، اما تداوم “ملی” در تنوع قومی پایدار ماند. به نظر میآید که با زوال تدریجی اصل نظام “شاهنشاهی”، فرهنگ و ادب ایران به شالودۀ این پایداری “ملی” اقوام ایرانی، تبدیل شد….اصل در تداوم ایران، تجدید نظام “شاهنشاهی” به عنوان نهاد حکومتی نیست؛ ایرانزمین، از آغاز، قلمرویی فرهنگی بود و به طور طبیعی، پس از هر گسستی، بازگشت به اندیشۀ ایرانشهری به شالودهای برای تجدید حیات تبدیل میشد. پشتوانۀ تکوین “ملیت” ایرانی اندیشۀ ایرانشهری است و نه نظام “شاهنشاهی”، اما واقعیت تاریخی ایران با اقوام متنوع و ضرورت حفظ وحدت سرزمینی آن ایجاب کرده است که ایرانیان و بویژه وزیران که دورههایی نمایندگان راستین تمدن و فرهنگ ایرانی بودهاند، آن شیوۀ فرمانروایی را حتی به اقوام مهاجر تحمیل کنند. …»
و اما حال پس از این مقدمه بازگردیم به تفکیک میان مشروطیت به مثابۀ ماده یا فلسفۀ حکومتی و صورت نظام اعم از پادشاهی یا جمهوری! در درستی این تفکیک همین استدلال مبتنی بر واقعیتی آشکار و گسترده در جهان کفایت میکند، که فکر میکنیم بارها در ادبیات سیاسی و نوشتههای فراوان، در این چند دهه گذشته، ارائه شده است و آن اینکه؛ حکومت قانون یا نظام مشروطه، هم میتواند محتوا و شالودۀ شکل پادشاهی باشد که هست، مانند سوئد و دانمارک و انگلستان و هم میتواند ماده و فلسفۀ سیاسی شکل نظامهای جمهوری باشد که هست، مانند فرانسه و آلمان و آمریکا.
آیا کسانی که به نام هواداری از بازگشت به نظام پادشاهی مشروطه سخن میگویند، اینقدر شهامت و استواری اخلاقی دارند که کُنه حقایق را آشکار کنند و از درستی دفاع بخش بسیار بزرگ مردم ایران، از صلح و امنیت برای مردم منطقه از جمله برای مردم اسراییل حمایت کنند؟ و خواهان بقای کشور اسراییل شوند؟ اگر خود مخالف بقای اسرائیل نیستند، چطور نمیتوانند؛ لگامی به دهان اراجیفگویی، چون زیدآیادی، بزنند که هواداران نظام پادشاهی را به دلیل این دفاع از صلح و امنیت منطقه از جمله امنیت اسراییل، «فاشیست» یا «طرفدار فاشیست» خطاب میکند!؟ آیا نمیتوانند، همچون شاهزادهرضا پهلوی پیام صلح و دوستی این ملت را، به گوش همگان، جهانیان و همسایگان، برسانند و از آن موضع در برابر اصلاحطلبان ضد اسراییل و مدافع «آرمان فلسطین» دفاع کنند؟ البته به شرط آنکه خود ریگی از آن «آرمان فلسطین»، یا مردهریگ دشمنی کور اسلامی با اسراییل را به کفش نداشته باشند!