Author's posts
کامیابی فرهنگستان اول دگرگون ساختن نگاه به زبان فارسی ـ گفتگوی فرخنده مدرّس با داریوش آشوری
اهمیت فرهنگستان اول در این است كه، بر بنیاد روحیهی ناسیونالیستی آن دوران، توانست تكیهی بینهایت بر زبانِ عربی را در حوزهی زبان علمی و فنی از میان بردارد و تواناییهای زبان فارسی را در این زمینهها نشان دهد و راهِ دوباره به كار افتادنِ دستگاهِ از كار افتاده و زنگزدهی تركیبسازی و اشتقاق را در زبانِ فارسی باز كند. این راهی ست كه از آن پس دنبال شده است. یك دلیلِ عمدهی كامیابی فرهنگستانِ اول این بود كه رضا شاه با تمامِ قدرت پشتیبانِ آن بود.

کامیابی فرهنگستان اول دگرگون ساختن نگاه به زبان فارسی ـ گفتگوی فرخنده مدرّس با داریوش آشوری
تلاش ـ با شروع كار دارالفنون، به دلیل نیاز استادان این مدرسه بهترجمهی كتابهای آموزشی علمی ضرورت معادلیابی برای مفاهیم علمی جدید پیش آمد. بعد این وظیفه به عهدهی فرهنگستان اول گذارده شد كه یكی از معروفترین نهادهای فرهنگی زمان رضاشاه بود. نقش رضاشاه و حكومت پهلوی در بنیانگذاری فرهنگستان چه بود؟
دکترآشوری ـ البته رضا شاه و ”حكومتِ پهلوی“، مثل همهی حكومتگران، چیزی از زبان و مسائل آن نمیدانستند. این روشنفكرانِ درونِ حاكمیت بودند كه بر بنیادِ روح ناسیونالیستی چیره بر فضای آن دوران اندیشهی بر پا كردنِ فرهنگستان را پیش آوردند و ضرورتِ آن را به رضا شاه فهماندند. به هر حال، رضا شاه نیز از نظر ایدئولوژیك در همین راستای ناسیونالسیمِ آن دوران مسائل را میفهمید و عمل میكرد.
تلاش ـ كار فرهنگستان اول بهكجا انجامید؟ روایت است كه این فرهنگستان بسیار موفق بود، بهاین دلیل كه بسیاری از واژههای ساخته شدهی آن در زبانِ گفتار و نوشتار مردم جا افتاد و كاربرد یافت.
دکتر آشوری ـ یك دلیلِ عمدهی كامیابی فرهنگستانِ اول این بود كه رضا شاه با تمامِ قدرت پشتیبانِ آن بود و واژههای نوساختهی فرهنگستان با فرمانِ شاهانه ، از راه ارتش و دستگاهِ دولت و آموزش و پرورش، به كار برده میشد و مردم به آنها عادت میكردند، از جمله نامِ تازهی وزارتخانهها و نهادهای دولتی، مانندِ دادگستری، وزارتِ كشور، دانشگاه. وگرنه مقاومتِ ادیبان و عادتهای زبانی عامه هرگز نمیگذاشت چرخش از كاربردِ واژههای عربیتبار به فارسیتبار بهآسانی امكانپذیر شود، همچنان كه هنوز با سرسختی پایداری میكند. پس از شهریورِ 1320 هم موجِ عظیمی بر ضد فرهنگستان و واژههای ساختهی آن برخاست كه سردمداراناش ادیبانِ دوران بودند.
تلاش ـ موج گستردهی نوسازی، ورود تكنولوژی مدرن، ماشینآلات و كارخانهها، راهآهن و سایر رشتههای صنعت ترابری، فرستادنِ بیشتر دانشجویان بهخارج و گسترش ارتباط با جوامع و فرهنگهای دیگر، دگرگونیها در ساختار اداری، آموزشی و حقوقی در زمان رضاشاه بر پایه الگوهای غربی، ناگزیر ایرانیان را باهزاران پدیدهی نوین آشنا كرد كه میبایست نامگذاری و شناسانده شوند. فرهنگستان اول تا كجا از عهدهی این وظیفهی سنگین برآمد؟
- ماامروز نه تنها به بالا بردنِ سطحِ فرهنگی زبانِ ملی خود نیازمند ایم، كه همگی میباید یك زبانِ جهانی، بهویژه زبانِ انگلیسی، را هم بدانیم تا بتوانیم از كارِ جهانی كه این همه ما را پشتِ سر گذاشته است با خبر شویم، نه آن كه هر چه بیشتر در لاكِ بومی و محلی خود فرورویم.
دکتر آشوری ـ فرهنگستان البته نمیتوانست از عهدهی آن همه وظیفههایی كه برشمردید برآید. زیرا اعضای آن، كه همگی ادیب بودند و زبان را از دیدگاه ادبیات كهنِ فارسی، بهویژه شعر، مینگریستند، خبری از گسترهی بیكران ترمینوژیكِ علمی و فنی مدرن و ماهیتِ زبانی آن نداشتند. اما اهمیت فرهنگستان اول در این است كه، بر بنیاد روحیهی ناسیونالیستی آن دوران، توانست تكیهی بینهایت بر زبانِ عربی را در حوزهی زبان علمی و فنی از میان بردارد و تواناییهای زبان فارسی را در این زمینهها نشان دهد و راهِ دوباره به كار افتادنِ دستگاهِ از كار افتاده و زنگزدهی تركیبسازی و اشتقاق را در زبانِ فارسی باز كند. این راهی ست كه از آن پس دنبال شده است.
تلاش ـ گفته میشود، فرهنگستان اول بیش از آنكه گنجینهی زبان فارسی را با واژههای جدید غنای بیشتری بخشد، در عمل راه را به زبان نشـان داد تا برای چالش تجدد آماده شود. شـما در این باره چه نظری دارید؟
دکتر آشوری ـ كلِ دستاوردِ فرهنگستانِ اول از نظرِ كمیت چندان نیست، اما، چنان كه اشاره كردم، از نظرِ دگرگون كردنِ نگاه به زبانِ فارسی و شكستنِ عادتهای چندصد سالهی فرمانروا بر آن نقشِ بسیار اثرگذاری داشته است.
تلاش ـ در همان دوران دو نوع لغتسازی پدید آمد. یكی واژهسازی نوع احمد كسروی كه میخواست زبان فارسی را از واژگان عربی بپالاید و زبان را هرچه بیشتر به فارسی ناب بدل كند. نوع دیگر همان است كه فرهنگستان رایج كرد. یعنی ضمن جایگزینی برخی لغات عربی مانند بلدیه و عدلیه با واژههای فارسی نظیر شهرداری و دادگستری، اما هدف مهمترآن آفرینش مفاهیم تازه و بدین ترتیب گستردنِ گنجینهی واژههای فارسی و بالابردن ظرفیت بیانی آن بود. براستی از این میان كدام راه ـ وـ روش درست است؟ آیا روش كسروی بهكلی خطا بود؟

- اهمیت فرهنگستان اول در این است كه، بر بنیاد روحیهی ناسیونالیستی آن دوران، توانست تكیهی بینهایت بر زبانِ عربی را در حوزهی زبان علمی و فنی از میان بردارد و تواناییهای زبان فارسی را در این زمینهها نشان دهد و راهِ دوباره به كار افتادنِ دستگاهِ از كار افتاده و زنگزدهی تركیبسازی و اشتقاق را در زبانِ فارسی باز كند. این راهی ست كه از آن پس دنبال شده است.
دکتر آشوری ـ گمانِ پیراستن زبان از واژههای ”بیگانه“ و آفریدن زبانِ ناب البته خیالِ خامی ست. اما این كه زبان باید بر پایهی دستگاهِ دستوری و ساختارِ واژگانِ بنیادی خود بایستد، از نظر زبانشناسی درست است. مشكلِ زبان فارسی نه این بود كه بخشی از واژگانِ عربی را وام گرفته بود، بلكه این بود كه این وامگیری بینهایت بود و دستگاهِ دستوری زبانِ عربی را هم با دستگاه دستوری فارسی درآمیخته بود و زبانی دورگه، بهویژه در نگارش، پدید آورده بود كه بسیار زمخت و زشت و بیهودهگو و ناتوان بود. طردِ دستگاه دستوری زبان عربی از درون دستگاه دستوری زبان فارسی و سرند كردنِ آن از واژههای زائد و بیهوده تحمیل شدهی عربی سیاست درستی بود. اما برنامهی “زبانِ پاك“ كسروی برنامهای ناممكن بود كه اگر ممكن نیز میبود به تنگدستی بیشتر زبانِ فارسی میانجامید.
تلاش ـ هر چند فرهنگستان دوم و نیز فرهنگستان جمهوری اسلامی واژههای بسیاری ساخته اند، اما اقبال آنها در جا افتادن و به كار گرفته شدن واژگانشان در میان مردم هرگز بهپای فرهنگستان دوران رضاشاه نرسید. چرا؟
دکتر آشوری ـ در مورد فرهنگستانِ دوم یك دلیلِ آن سیاست افراطی پالایشِ زبان و “ایرانی“ كردنِ مطلق آن بود و دیگر این كه فرهنگستانِ دوم پشتیبانِ زورمندی مانندِ رضا شاه نداشت و محمد رضا شاه در این مورد نیز، مثلِ همهی مواردِ دیگر، با ترس و دودلی رفتار میكرد و ادبای پرنفوذ، مانندِ علی دشتی، جلو پیشرفتِ كار فرهنگستان را سد میكردند.
تلاش ـ گویا فرهنگستان اول از بخش عمدهی شایستگان، بی هیچ ملاحظهی دیگر دعوت به همكاری كرده بود، مثلاً دعوت از حسین گلگلاب، استاد دانشگاه تهران و دبیرِ دارالفنون، كه پیش از پایهگذاری فرهنگستان اول شروع به واژهسازی علمی كرده بود. در حالی كه ظاهراً فرهنگستانهای بعدی چنین روشی نداشته اند و ملاحظات سیاسی هم از سوی گزینشگران در كار بوده است. تنگ كردن دایرهی گزینش به ملاحظات سیاسی چه تأثیری میتواند در كیفیت كار و بازدهی چنین نهادی داشته باشد؟
دکتر آشوری ـ من نمیدانم اعضای فرهنگستان اول چه گونه و از راهِ چه سازـ وـ كاری برگزیده شدند. و گمان هم نمیكنم كه عامل سیاسی در این گزینش هیچ نقشی نداشته است. زیرا در یك نظامِ قدرت گزینشها، خواه–ناخواه، سیاسی هم هست، اگرچه به درجات گوناگون. آدمهای ”شرور“ یا ”ناباب“ را همه جا حذف میكنند یا راه نمیدهند. عضویت در كمیسیونهای فرهنگستان دوم هم بر اساسِ شایستگی نسبی بود و گمان نمیكنم كه هرگز از صافی ساواك میگذشت. البته عضویت در شورای فرهنگستان، به عنوانِ بالاترین مرجع، حكمِ دیگری دارد و ”هر كسی“ را به آن راه نمیدهند. در مورد فرهنگستان جمهوری اسلامی هم گمان نمیكنم وضع جز این باشد.
تلاش ـ در ایران از دوره رضاشاه كه آموزش همگانی شد، بهطبع زبان فارسی، كه همواره زبان عمومی بود، زبان آموزش همگانی نیز شد. اساساً در هر كشوری یك زبان رسمی و آموزشی میشود و دیگر زبانها در سایه قرار میگیرند. بهترین نمونه شاید هند باشد كه در آن زبانهای فراوان وجود دارد، اما زبان انگلیسی زبان آموزش همگانی است و ادبیات و علوم به آن زبان آموخته و نوشته میشود. در ایران از سالها پیش این بحث در بین بعضی اقلیتهای زبانی وجود دارد كه رشد زبان فارسی را نوعی تضعیف زبان اقلیتها میشمارند و از آن بهعنوان نوعی امتیاز برای فارسیزبانان یاد میكنند. در حالی كه بهنظر میرسد چارهی دیگری وجود ندارد. داشتن یك زبان همگانی بسیار بهتر و كم هزینهتر از داشتن چند زبان در كشور است. بههرصورت بهنظر شما، با این پدیده كه گاه از آن به عنوان “ستم ملی“ نام میبرند چگونه باید برخورد كرد؟
دکتر آشوری ـ درست است كه دولتها و سیاستها در نیرو دادن یا ضعیف كردن زبانها نقش دارند، اما زبانهای نوشتاری از راهِ پرورش یافتن و بالیدن در زیر قلم نویسندگان و فرهنگآفرینان است كه باقی میمانند. زبان فارسی هم اگر هنوز نیمهجان و توانی دارد از اثرِ كارِ فرهنگآفرینانِ آن در طولِ تاریخ است، بهویژه شاعران. در این قرن هم با كوششهای اهل فرهنگ و زبان توانسته است تا حدودی خود را با خواستههای دنیای مدرن همساز كند، اگرچه هنوز، از نظرِ سازگاری با خواستههای مدرنیت زبانِ كمتوانِ ناپروردهای ست و در بسیاری جاها گنگ و لنگ. آن جا كه وضع زبانی مانند فارسی چنین باشد، تكلیف زبانهای محلی و بومی، با مایهی ناچیزِ زبانِ نوشتاریشان، از این نظر روشن است. طبیعی ست كه كار–و–كوشش فرهنگی در آن زبانها نسبت به زبان فارسی در سطح بسیار پایینتری ست و اگر بنا باشد به زبانهای علم و ادبیات و فرهنگ مدرن در سطح بالا بدل شوند، انرژی و پشتكار و سرمایهگذاری و طول زمانی میطلبد كه با هر حساب سرانگشتی نیز ناممكن مینماید. بنا بر این، سرمایهگذاری برای یك زبانِ مشترك ملی و رساندن آن به سطحی كه از عهدهی كاركردهای پیچیدهی زبان در دنیای صنعتی مدرن برآید بسیار بهتر و سودمندتر از پراكندن و هرز دادنِ امكانات و نیروهاست.
البته، مقصود این نیست كه زبانهای بومی و محلی را باید از میان برد، بلكه باید آنها را هم به عنوانِ سرمایه و ثروتِ ملی حفظ كرد و آموزش داد. به گمانِ من، روشنفكرانِ پرورده در بستر زبانهای بومی و محلی، به جای كینتوزی با زبانِ مشترك ملی، كه آنها منابعِ ثروتِ فرهنگی مشتركِ ملی را از دسترسشان دور میكند، با پذیرشِ همدلانهی ضرورتِ وجودِ یك زبانِ مشترك ملی، میباید با استفاده از امكاناتِ بینهایتِ كنونی برای نشر، در راهِ غنابخشیدن به زبانهای مادری خود و بالابردنِ سطحِ فرهنگی آن بكوشند. سرمایه و ثروتِ زبانِ مشترك ملی در این راه میتواند بسیار به این كار یاری رساند. ماامروز نه تنها به بالا بردنِ سطحِ فرهنگی زبانِ ملی خود نیازمند ایم، كه همگی میباید یك زبانِ جهانی، بهویژه زبانِ انگلیسی، را هم بدانیم تا بتوانیم از كارِ جهانی كه این همه ما را پشتِ سر گذاشته است با خبر شویم، نه آن كه هر چه بیشتر در لاكِ بومی و محلی خود فرورویم.
- سرمایهگذاری برای یك زبانِ مشترك ملی و رساندن آن به سطحی كه از عهدهی كاركردهای پیچیدهی زبان در دنیای صنعتی مدرن برآید بسیار بهتر و سودمندتر از پراكندن و هرز دادنِ امكانات و نیروهاست.
تلاش ـ جهان بهسوی نوعی یكپارچگی پیش میرود. برای مثال كشورهای اروپائی چنان اتحادی برپا كردهاند كه دیر نیست اروپا بهیك كشور بدل شود. فرهنگهای گوناگون بههم نزدیك و نزدیكتر میشوند تا حدی كه ممكن است در هم ادغام شوند. زبان انگلیسی هم در واقع زبان اول علمی جهان شده است. مقصود ایناست كه نوعی جهانی شدن، یا یكپارچگی جغرافیائی، فرهنگی، زبانی در حال شكل گرفتن است. در چنین شرایطی طبعاً واژههای بسیاری ناگزیر بهزبان فارسی راه مییابند كه برابری برای آنها نیست و سرعت ورود واژههای تازه چندان است كه فرصت ساختن برابرها هم وجود ندارد. در چنین شرایطی آیا ایجاد فرهنگستان و ساختن برابرهای فارسی، آب در هاون كوبیدن نیست؟ ضمن آنكه میدانیم رها كردن آن بهاندازه كافی بیمعناست. لطیفهاش را ایرانیان با ذوق اینطور ساختهاند كه پیرمردی وارد آژانس هواپیمایی شد و بهخانمی كه پشت دستگاه نشسته بود گفت بلیتی برای مشهد میخواهد. خانم گفت: “كامپیوتر رزرویشن استاپه“. (از این جمله فقط /ه/ی آخر فارسی است كه معنای “است“ دارد) پیرمرد گفت نه خانم بهخارج نمیروم، میخواهم یك بلیت مشهد بهمن بدهید بهزیارت میروم.
دکتر آشوری ـ در این مورد هم، مثلِ همهی مواردِ دیگر، باید از این ذهنیتِ خاماندیشِ ”جهانِ سومی“ یا سنتی و بومی بیرون آمد كه مسائل یكپارچه اند و یك راهِ حل عام و مطلق دارند. چنان كه گمان میكنیم یك راهِ حل سیاسی مطلق، مانندِ رفتنِ یك رژیم و آمدنِ یك رژیمِ دیگر میباید همهی مسائلِ ما، از جمله مسائلِ زبانیمان را، حل كند و تا آن زمان میباید در ”آنتراكت “ سیاسی زندگی كنیم.
هر فرمول سادهی خاماندیشانهای بگوید، برای مثال، در موردِ زبانِ فارسی، در كل، چنین یا چنان باید كرد، لغت باید ساخت یا نباید ساخت، همه را باید از زبانِ دیگر وام گرفت یا نباید گرفت، از سرِ ناآگاهی مطلق نسبت به ماهیتِ پیچیدهی زبان و كاركردهای بیشمارِ گوناگونِ آن است. امروزه كاربردهای علمی و فنی و فرهنگی و هنری زبانها چنان گسترهی پهناوری را شامل میشود كه هر حكم كلی در بارهی آنها ناگزیر بیارزش است. مسأله را باید به چندین و چند بخش خرد كرد و در هر بخش، با توجه به توجه به ماهیتِ واژگانی آن بخش در زبانِ مبدأ و امكاناتِ زبانی ما، و همچنین آنچه تاكنون كرده ایم و اندوخته ایم، دید كه چه میتوان كرد و چه سیاست و روشی را میباید در پیش گرفت. باید دید كه وارد شدن در كدام حوزهها و زور زدن برای آنها یكسره ناممكن، و در نتیجه بیمعنا ست (برای مثال، بخش عمدهی علوم طبیعی، مانندِِ پارینشناسی یا پالهاُنتولوژی و بیولوژی و شیمی) و كجاها بهضرورت باید وارد شد و چارهاندیشی كرد (مانندِ قلمروِ علومِ انسانی یا فلسفه یا ترافیك و ترابری). (از آن جا كه امكانِ ورودِ گسترده در این بحث در این جا نیست، خوانندگان را به مجموعهی مقالهی خود، بازاندیشی زبانِ فارسی، راهنمایی میكنم.)
تلاش ـ آقای دکتر داریوش آشوری از شما بابت این مصاحبه سپاگزاریم
نقل از: فصلنامه تلاش ـ شماره 20 ـ ویژهنامۀ رضاشاه ـ مهرماه 1383
بار دیگر به مناسبتِ «آمدنِ رضاشاه» ـ فرخنده مدرّس
«رضاشاه باید میآمد»! تا روان انتلکتوئلی و روح نسلی از روشنفکران، استادان، ادیبان، هنرمندان، ارتشیان، سیاستمداران و دولتمندان را همچون یک عینیت تاریخی، به صورتی قابل رؤیت و قابل لمس نمودار سازد و نشان دهد که ارادهای یکپارچه، همسو و متحد آن گروه بزرگِ روشنرای، در انطباق با روح زمانۀ آن روزگار، با خواست نگهداری ایران از طریق ایجاد امنیت و یکپارچگی در کشور، به مثابۀ شالودۀ اصلی ساختن و پیشبردن میهن، حی و حاضر و آماده بود، تا با پیشآمدی تاریخی، همه یک ـ به ـ یک، همپای پادشاهشان، خدمتگزار «باغ آتش» ایران شوند

بار دیگر به مناسبتِ «آمدنِ رضاشاه» ـ فرخنده مدرّس
از ویژگی روزها و مناسبتها این است که گردونهی یاد بر محور رخدادی میگردد که در آن روز، خود و آن روز را به یک مناسبت تاریخی تبدیل کرده است. اما اینکه رخدادی در گذشته بتواند خود را به مناسبت تاریخی تبدیل کند، یعنی موقعیتی یابد که هر سال، در آستانهی همان روز، نگاهها و تأملات به سوی آن کشیده شوند، در حقیقت نه در خود آن روز و نه فقط در خودِ آن رخدادی نهفته است که در آن روز به وقوع پیوسته، بلکه بیشتر در اهمیتِ معنا و ژرفای دگرگونیهایی جای دارد که سررشتهی پیوند آنها به آن روز و به آن رخداد متصل میشوند و هر دو را در تاریخ بهیادماندنی میکنند، چه به خوشنامی یا به تلخکامی. به این ترتیب، میتوان مقدمتاً نتیجه گرفت که پیامدها و دگرگونیهایی که به دنبال رخدادهای تاریخی میآیند، در تأمل و بررسی، مرتبهای مهم دارند؛ زیرا از یکسو، مکانِ تبلور و تحققِ سرشتِ نهفته در آن رخداد هستند و از سوی دیگر، بسته به عمق، گستره و جهتِ تأثیر آنها – البته در صورتِ همسویی با تاریخ و با روحِ زمانه – است که جایگاه آن رخداد و آن روزِ معین در تاریخ ملتی ارجمند میگردد؛ همچون روز آمدن رضاشاه! در غیر این صورت، همچون باری سنگین، و بختکی، خواهد بود بر بختِ ملت و موجب تیرگیِ روانِ تاریخی او؛ مانند روز و رخدادِ انقلاب اسلامی!
ریشهی ارجمندی روز سوم اسفند و تاریخی شدن این روز که امروزه تحت عنوانهای مختلفی از جمله «روز آمدن رضاشاه» از آن تقدیر میشود، در معنای دگرگونیهای بنیادینی جای دارد که فشردهای از آنها را میتوان در مفهومی با مضامینی ژرف و معنای تجربههایی سترگ، یعنی «ایران نوین» یا «ایران مدرن» تعبیه کرد. تاریخی بودن «روزِ آمدن رضاشاه»، یعنی سوم اسفند ۱۲۹۹، از راه یادآوری شرایط تاریخی مسلط بر ایران، پیش از دورهی رضاشاهی و همچنین با بازبینی و تأمل بر دگرگونیهای ماندگار و دستاوردهای عظیم این پادشاه بزرگ ایران، بهرغم دورهی کوتاه حکومت مقتدرانهی ایشان، با تأخیر در اذهان عمومی پدیدار و در حافظهها مقام والای تاریخی خود را بازیافت.
به عبارت دیگر، پس از دههها تبلیغات و داستانپردازیهای زهرآگین نسلهایی از «روشنفکران تاریکاندیش» و متحد نیروهای ارتجاعی ضد کشور و ملت ایران، علیه خاندان پهلوی، و سعی در واژگون جلوه دادن اقدامات و اصلاحات دورهی آن دو پادشاه، و سپس با فرورفتن همهی آن روایتپردازیهای مغرضانه در منجلاب برآمده از عمر رژیم اسلامی، روز سوم اسفند ۱۲۹۹، یعنی «روزِ آمدن رضاشاه»، به عنوان یک روز و یک رخداد تاریخی، به منزلت خود، آنگونه که شایستهی آن است، بازگشت. یعنی به تدریج و به موازاتِ از پرده برون افتادن شکست تمامعیار اخلاقی، اجتماعی، سیاسی و اساسا شکست تاریخی افکار آن «روشنفکران تاریکاندیش» و متحد این نیروی ارتجاعی و طرد هر دو از سوی ملت ایران، رضاشاه به مقام تاریخی خود صعود کرد.
«داریوش همایون» در پیشگفتار خود بر تجدید چاپ «سفرنامههای رضاشاه» توسط «نشر تلاش» در سال ۱۳۸۳، یعنی نزدیک به یکربع قرن پیش، دربارهی آن اتحاد ورشکسته چنین نوشت:
«در تاریخ همروزگار ایران هیچ کس مانند رضاشاه ترور شخصیت نشده است. سه نسل روشنفکران و سرامدان فرهنگی و کوشندگان سیاسی، بیشترشان، از چپ و مذهبی و ملی کوشیدند از او چهرهای زشت بنگارند. دست پروردگان نامستقیم او، آنها که زنده ماندنشان نیز به برنامه نوسازندگی او بستگی داشته بود، نه کمتر از رقیبانش، برخود فرض دانستند که پا بر هر واقعیتی نهاده، او را سرچشمه هر چه در ایران ناپسند مییافتند بشمارند. خدمتهای او خیانت و میهن پرستیاش وطنفروشی به قلم رفت. آنچه را نیز که نمیشد از پیشرفتهای دوران او انکار کرد یا نادیده گرفت، ساخته دست بیگانگان و جبر تاریخ شمردند. دشمنانش را اگرچه ناسزاوارترین، به زیان او بالا بردند. به هزینه او از ترسویان پولدوست و مرتجعین دشمن آبادی و آزادی ایران و عوامل ثابتشده بیگانه، قهرمانان آزادی ساختند. بر سرنگونیاش که فرو افتادن ایران در کام هرج و مرج و بازگشت از مسیر بهروزی بود شادی کردند. از کینه به او و آنچه از او مانده بود در چرخشی هزار و سیصد چهارصد ساله، خود و مردمی را، که رمگی خویشتن را پذیرفته، گوسفند وار دنبال آنها بودند به بدترین سیاهچالی که بر سر راه بود انداختند. بقایای بیامید و از دو سر باختهشان هنوز مسئلهای مهمتر از لجن مال کردن میراث او برای خود نمیشناسند.»
البته سالها پیش از این پیشگفتار برای «سفرنامههای رضاشاه»، رجوع به حافظهی تاریخی و توضیح برجستگی و اهمیت دستاوردهای رضاشاه و به دنبال آن اقدامات و دستاوردهای حیاتبخش دورهی محمدرضاشاه، در ژرفایی تازه و بیسابقه، بلافاصله از سالِ «پیروزی» انقلاب اسلامی، آغاز شده بود. آن هم عموما توسط خودِ داریوش همایون و طی نوشتار و گفتارهای بسیاری که به یاری روانهای بیدارِ دیگر پی گرفته و بیوقفه به بحث دربارهی اهمیت آنها دامن زده میشد. به این ترتیب، خلاف خواست و ارادهی رژیم اسلامی و به خلاف میل «روشنفکران تاریکاندیشِ» دلبستهی انقلاب ۵۷، بحث دربارهی رضاشاه و خدمات تاریخی وی و همچنین خدمات فرزند تاجدارش، به تدریج در داخل و خارج ایران گسترده شد و به افکار عمومی راه یافت. و در پی چنین روندی بود که داریوش همایون در همان پیشگفتار نوشت:
«اکنون چند گاهی است که تاریخ، به معنی تاریخنگارانی روشنبین و توده مردمی تجربه آموخته، بر رضاشاه پیوسته مهربانتر میشود. دستاوردهای او دربرابر تاریخسازان دیگر هر روز برجستهتر مینماید. سده بیستم ایران را، بیست ساله، رضاشاه ساخت.»
امواج بالاگیرندهی آن بحثها در عمل به صورتِ خاستگاهِ برآمدنِ آگاهی درآمد؛ آگاهی دربارهی این بخش مهم از تاریخ ملی، یعنی دربارهی دورهی پادشاهان پهلوی و پیوندِ اصلاحاتِ آنان با تاریخِ تجدد در ایران. این آگاهی رفتهرفته به اذهان راه یافت و همچون یک قهرِ طبیعی نمودار شد که بازدارندگیِ نفوذ و تأثیر آن بر افکارِ عمومی ایرانیان، از قدرت ارادههای آن اتحادِ ورشکستهی ضدملی خارج بود. حاصلِ همهی آن بحثها، جدالها و روشنگریهای تاریخی، نخست در شعار «رضاشاه روحت شاد» تبلور یافت. این شعار، برای اولین بار به صورتِ آشکار در اعتراضاتِ دیماه ۱۳۹۶، از جمله در مشهد، در جوارِ مسجدِ گوهرشاد، سرداده شد و بهسرعت در سراسر ایران به شعار پیوستهی مخالفین رژیم اسلامی، خاصه در صفوف پیکارگران داخل کشور، بدل گردید.
و اما انبوهِ بحثهایی که دربارهی اهمیت رضاشاه در تاریخ معاصر ایران و بهویژه نقش او در پیشبرد انقلاب مشروطه از آستانه به درون دوران جدید کشور صورت گرفت، نتیجهای جز بالاتر رفتن مقام رضاشاه نداشت و از آن پس «آمدنِ» ایشان را همچون رخدادی ارجمند در تاریخِ ایران نازدودنی ساخت. و از آن پس، در هر جا که جمعی به مخالفت با رژیمِ اسلامی گرد میآمد، غرش «رضاشاه روحت شاد!» آهنگ بلند آن تجمع اعتراضی میشد. در برابرِ این «قهرِ طبیعیِ» آگاهی از تاریخ ملی ایران، که حقایقش همواره دیر یا زود آشکار میشوند، ناسزاگوییهای تکراریِ بدطینتان خاتمه نیافت؛ اما از سوی برخی که در «آراستن» و پوشاندنِ زبانِ مغرض و بدخواه دستی به مهارت دارند، به موضعگیریهایی نیز انجامید که بعضی، هرچند توخالی، اما جالبِ توجهاند.
از جمله از سوی برخی مفسرین «تاریخ ایران اسلامی» – البته «ایرانِ اسلامی» به خیالِ خودشان – که هرگز نتوانستند سلامتِ عقل و زبانِ بیغرض را در جهتِ تایید دگرگونیهای تاریخیِ در خدمت ایران، نهتنها برخاسته از دورهی پادشاهانِ پهلوی، بلکه حتی برآمده از مشروطیت، به کار گیرند. چون نمیتوانستند غرشِ بلند و همهگیرِ «رضاشاه روحت شاد» را، با روحِ ایراندوستیِ جاری در آن، نشنوند یا دستکم ناشنیده بگیرند، دست به «تفسیر» زدند و آن را اینگونه تعبیر کردند که گویا مردمِ ایران با این شعار فقط میخواهند «رضاشاه را به رخِ رژیمِ» اسلامی بکشند. اما، از خود نپرسیدند؛ این مردم چه ویژگی در رضاشاه یافتهاند که میخواهند آن را «به رخ رژیم» اسلامی بکشند؟ یا برای چه و برای دستیابی به کدام هدف، چنین در برابر کینهی مسلح رژیم، فریاد میزنند: «رضاشاه روحت شاد» و بدین صورت با جان خود بازی میکنند؟ البته طبیعیست که انتظار پاسخ به چنین پرسشهای سادهای را نتوان از چنان مدعیان تفسیر «تاریخی» دریافت کرد، بویژه وقتی پای نقد و ردِ مداخلهجوییهای زیانآور و ضدملیِ اسلامی در حیات و سرنوشت ملت و کشور ایران در میان باشد! گویی حفظ بیضهی اسلام و اسلامی جلوه دادنِ ایران و اسارت و زمینگیر کردن فرهنگ ملی در «فرهنگ اسلامی»، برای اینها از صیانت جان و مال و کرامت ملت، و دفاع از شالودههای ضروری تقویت پیوند ملت و کشور، واجبتر شده است! نفراتی که در افقِ بستهی دید و نگاهِ معوج به تاریخ، حتی به معنای پاسخی که میدهند یا به نتیجهی حرفی که میزنند، نمیاندیشند؛ پاسخ را بیتعقل میدهند یا سخن را نسنجیده بر زبان میآورند تا از موضعِ جدلهای بیمایه شاید بتوانند دهانِ طرفِ مقابل را در همان لحظه ببندند، و اگر بسته نشد، کار را به منازعه و ناسزاگویی و… بکشانند. جامعهی ایرانی تا کنون با چنین «تیپهایی» کم سر و کار نداشته است.
باری، نمونه دیگر را باید از داود فیرحی، «عالم» عمامهدار و کوششگر تدوین «فقه سیاسی مشروطه» بیاوریم که در مصاحبهای، ظاهرا بناچار، بر «استثنا بودن رضاشاه» در تاریخ معاصر ایران، یعنی تاریخ تجدد و تجدد خواهی ایرانیان، اشاره کرد و به سرعت نیز از آن فاصله گرفت. میگوییم «ظاهرا بناچار»، زیرا همه میدانیم که ایشان سخت مخالف مشروطه به معنای حقیقی «حکومت قانون» و دوران تجدد ایران بود و صراحتا مردم ایران را مخالف مدرنیته میدانست. پیش از آن مصاحبه نیز نوشته و گفته بود که گویا ایرانیان هرگز به تجدد در ایران روی خوش نشان ندادند، زیرا خویش را با آن و در آن «از خود بیگانه احساس میکردند». طبیعی است از چنین کسی نیز نمیشد پاسخی دریافت که چرا وی رضاشاه را «استثنا» مینامد؛ آن هم چهرهای تاریخی که حضور و اقداماتش با بخش مهمی از سرآغاز بنای ایران مدرن و تاریخ تجدد آن عجین است. استثنا در چه چیز؟ اگر پایههای ایران مدرن از جمله بر افق باز، روشنرایی، تجددخواهی و ایراندوستی رضاشاه ساخته شده، و آقای فیرحی چنین دوران تجدد ایران را نهی میکند، پس از چه منظر دیگری رضاشاه را «استثنا» به حساب آورده است؟ شاید هم از منظر کوتاه کردن دست دخالت آخوندها از سرنوشت سیاسی و حقوقی کشور، که حقیقتا رضاشاه در پیشبرد این امر در تمام طول تاریخِ حضور اسلام در ایران، به معنای واقعی، یک پادشاه استثنایی بود! اما آیا برهان دکتر داود فیرحی در «استثنا بودن رضاشاه» برهمین ویژگی رضاشاه استوار بوده است؟
البته پاسخ به این پرسشهای ساده را نمیتوان از ایشان نیز انتظار داشت. اما میتوان با ذکر تنها دو نمونه نشان داد که چرا ارتجاع مذهبی در ایران چنین از رضاشاه دلی خون داشت. و لاجرم چرا آن ابراز نظر در مورد «استثنا بودن رضاشاه» از سوی فیرحی از روی حرج با نگاه به افکار و تلاشهای فقهی ـ سیاسی وی فاقد هر مبنایی از صداقت و لاجرم توخالی بود!
آن دو نمونه یکی تجربه درخشان تدوین «قانون مدنی ایران» – سال ۱۳۰۷ – و سپس سوزاندن صورت مذاکرات پیش از دستور آن قانون، به صلاحدید پدران آن مجموعه قوانین بود، که مسلما چنین اقدام شجاعانه و قاطعانه و هدفمندی در تاریخ ایران و در آن روزگارِ دنبالهروی از تعصبات مذهبی و عقبماندگی فرهنگی، جز به پشتوانه حمایت مقتدرانه رضاشاهی، ناممکن مینمود. و پیشتر از آن – سال ۱۳۰۶ – خاطره غرورآفرین تاسیس دادگستری و نظام قضایی نوین و تشکیلات نوآیین آیین دادرسی نمونه دیگری است.
آن مجموعه قوانین مدنی، که پس از سوزاندن صورت مذاکرات مجلس مشروطه و به اراده قانونگذار و حمایت دولت رضاشاه، میبایست بر پایه حقوق جدید تفسیر شود، درواقع نقطه آغاز پایانی بود بر اسارت قانونگذاری درباره مناسبات حقوقی انسانی و اجتماعی ایرانیان، از بند نظام قانون شرع. و دیگری یعنی تحقق آرزوی مشروطهخواهان در داشتن نظام قضایی و دادگستری کارآمد، که آن نیز ضربه دیگری بود بر قدرت اهل دین و قضات شرع در نظام کشور.
طبعا هیچیک از این دو نمونه، که به عنوان یادگارهای ارجمند از دوره اقتدار رضاشاهی ماندهاند، نمیتوانسته مورد تمجید داود فیرحی واقع شوند و لاجرم رضاشاه را مورد تایید وی قرار دهد. یک برهان قاطع دیگر در این که نمیتوانسته چنین باشد، این است که بنا به گفته هواداران فیرحی، وی در طول عمر «علمی»اش، در جهت خلاف آن دو تجربه درخشان، سخت میکوشید تا برای رژیم اسلامی مستقر «فقه سیاسی مشروطه» تدوین نماید! تا ایدئولوژی حکومت اسلامی امتگرای ضد مشروطهی مستقر را، به این ترتیب به «نظام سیاسی ـ حقوقی» مبتنی بر احکام «شرع مبین» مزین سازد. البته معنای دیگر این سختکوشی دکتر فیرحی، ابتدا به ساکن، این بود که حداقل از نظر ایشان، نزدیک به ۵۰ سال است که بر کشور و ملت ایران، نظامی فاقد اساس قانونی سیطره دارد! یعنی سیطره حکومت فقهای بدون «فقه سیاسی»!
صرف نظر از بیمعنایی «فقه سیاسی مشروطه» و صرف نظر از اینکه دولت رضاشاهی نمیتوانسته حتی نیمنگاهی از سر «لطف» به این کوشش فیرحی بیندازد، اما در همین رابطه، یعنی تلاش برای تدوین «فقه سیاسی»، ادعای خالی از حقیقت دکتر فیرحی نیز آشکار میشود؛ یعنی داعیه طرفداری ایشان از آخوند مشروطهخواهی نظیر آخوند خراسانی. زیرا این ادعا از اساس با افکار آخوند خراسانی در تعارض قرار داشت؛ چه که آخوند خراسانی، سیاست را در «منطقه فراغ شرع» میدانست و به خلاف سکوت فیرحی، آشکارا دخالت سیاسی فقها را نفی میکرد، تا چه رسد به حکومت ولایت فقیه! چنانکه مشهور است، آخوند خراسانی، احتمالا با تشری به نائینی، او را وادار ساخت که شرح و بسط «ولایت فقیه» را از رساله و خیالات خود پاک کند؛ که این امر تاریخی نیز میانتهی بودن داعیه طرفداری فیرحی از آن آخوند مشروطهخواه را نشان میدهد. البته رژیم اسلامگرای امتی کم از این «تیپهای» خالیبند و کذاب، به عنوان «عالم»، از خود بیرون نداده است و مردم ایران، در طول عمر رژیم اسلامی، و اگر خوب بنگرند، پیش از اینها نیز، از این نوع «تیپها» بسیار دیدهاند.
باری، سوم اسفند را داریوش همایون نزدیک به ۶۰ سال پیش، در یکی از سرمقالههای روزنامهی «آیندگان»، «روز سردار سپه» نامید، که نامی برازنده است و با توضیحی که در همان سرمقاله عرضه کرده، نشان میدهد چرا این نام برای آن روز برازنده و پسندیده بوده است. رضاشاه در خدمت به ثبات و امنیت ایران، در همان مقام سردار سپه، جنم پادشاهی خود را نمودار ساخته بود. اما در این سالها عنوان دیگری را از نویسنده جوانی از درون میهن، «کاوه میبدی» نیز به مناسبت تامل و تقدیر سوم اسفند، با این معنا دیده و خواندهایم که آمدن رضاشاه را ضرورتی تاریخی دانسته و گفته است: «رضاشاه باید میآمد»! آن نوشته، سه سال پیش، محتوای خود را به شرحی از اقدامات «سردار سپه» در احیای نیروی نظامی و تاسیس ارتش یکپارچه و مدرن ایران و احیای یکپارچگی کشور از طریق نبرد با خانها و سران ایلها و قبایل و تامین امنیت سراسری اختصاص داده است؛ اقداماتی که بدون آنها و بدون آمدن رضاشاه، مانند بسیاری از آرزوهای تجددخواهانه مشروطهخواهان، ممکن و متحقق نمیشد. با توجه به همسویی این دو نوشته – «روز سردار سپه» و «رضاشاه باید میآمد» – بهرغم اختلاف زمانی نسبتا دراز میان دو نوشته و با وجود اختلاف سنی بسیار میان نویسندگان آنها، شاید بتوان گفت در این اشتراک، نگاه نویسنده جوان «رضاشاه باید میآمد» به تاریخ ایران، همان نگاه تاریخی به اوضاع کشور بوده است که همایون آن را چندین دهه پیشتر، در سرمقاله روزنامه آیندگان سوم اسفند ۱۳۴۸ ـ روز سردار سپه ـ چنین توصیف کرده بود:
«هنگامی که سردارسپه خود را در آن بامداد سوم اسفند (حوت) ۱۲۹۹ بر سیاست ایران تحمیل کرد، ایران به عنوان یک کشور عملا وجود نداشت. در تهران سلطنت قاجار به آخرین ورطههای ضعف و تباهی در غلتیده بود. مجلس لانه زمینداران و خانها و عملا ترمزکننده هر حرکت ترقیخواهانه بود. دستگاه اداری از هم پاشیده و غرق در فساد و محیط سیاسی عقیم بود. بیرون از تهران، در شمال، هواداران کمونیستها نخستین تجربههای خود را در تجزیه ایران میکردند و در غرب، سیمیتقو تجزیهطلبی را با شیوههای سنتی غارت و ترکتازی به هم آمیخته بود. در جنوب غرب، خانها سراسر منطقه زاگرس را از پیکر ایران جدا کرده بودند و در خوزستان خزعل عرب به پشتیبانی انگلیسها نیمقدمی هم با تشکیل یک حکومت مستقل از ایران فاصله نداشت. در جنوب و جنوب شرقی، جداافتادگی قرنها عمیقتر و برگشتناپذیرتر میشد.»
علاوه بر این نگاه تاریخی واقعبینانه مشترک به وضع اسفبار کشور، که برای تغییر آن، هم آن نویسنده برنا، هم همایون و هم البته منورالفکران مشروطهخواه از موضع میهندوستی، در بیش از ۱۰۰ سال پیش، آمدن رضاشاه را نه تنها یک ضرورت بلکه اقبال تاریخی ایران و ایستادن بر گرد رضاشاه و همکاری با وی را وظیفه میهنی دانستند، در واقع محتوای نوشته «رضاشاه باید میآمد»، با توجه به عمر جوان نگارنده آن – که امثال او امروز در تقدیر از رضاشاه بیشمارند – را باید همچون حکم تاییدی بر داعیه داریوش همایون در ۲۵ سال پیش دانست، مبنی بر «مهربانتر شدن تاریخ بر رضاشاه»!
گذشته از نگاه مشترک تاریخی و گذشته از پیوند و ارتباط فکری میان جوانان امروز با سیاستمدار و روزنامهنگار تجددخواهی چون داریوش همایون و پیش از او با آن گروه بزرگ از منورالفکران مشروطهخواه، که این پیوند بر فراز سر تاریخ سیاه انقلاب ضد تجددخواهی ۵۷ و نیمسده ارتجاع حاکم برقرار شده است، و در کانون این وحدت نظر، دوره و اصلاحات رضاشاهی نقش اساسی دارد، لیکن امر مهم دیگری در ایران با آمدن رضاشاه رخ داد و آن گردآمدن بخش بزرگی از نیروی انسانی، سیاسی و انتلکتوئلی در خدمت میهن و به حرکت درآمدن اراده یکپارچه آنان بود که گویا آمدن رضاشاه را انتظار میکشیدند تا با هم برآیند و بسازند و آباد کنند و اوضاع ایران را به بهبودی و بهروزی تغییر دهند.
به این ترتیب و به این اعتبار هم «رضاشاه باید میآمد» تا روان انتلکتوئلی و روح نسلی از روشنفکران، استادان، ادیبان، هنرمندان، ارتشیان، سیاستمداران و دولتمندان را همچون یک عینیت تاریخی، به صورتی قابل رویت و قابل لمس نمودار سازد و نشان دهد که ارادهای یکپارچه، همسو و متحد آن گروه بزرگ روشنرای، در انطباق با روح زمانه آن روزگار، با خواست نگهداری ایران از طریق ایجاد امنیت و یکپارچگی در کشور، به مثابه شالوده اصلی ساختن و پیشبردن میهن، حی و حاضر و آماده بود تا با پیشآمدی تاریخی، همه یکبهیک، همپای پادشاهشان، خدمتگزار «باغ آتش» ایران شوند.
اما این رخداد مهم هم از جمله آن حقایقی بود که دههها توسط همان «سه نسل روشنفکران و سرامدان فرهنگی و کوشندگان سیاسی» تاریکاندیش تلاش شد مخدوش شود و پنهان بماند، تا حد انکار وجود کمترین مشارکت روانهای انتلکتوئلی و روشنفکری در پروژه نوسازندگی ایران و در اتحاد با رضاشاه. البته بحث آسیب تاریخی آن «سه نسل» و نقش منفی بازماندگان و «بقایای بیامید و از دو سر باختهشان» در دفاع از انقلاب پنجاهوهفت و اصرار به دشمنی با گذشتهای که به قول داریوش همایون حتی هستی خود آنان به عنوان «روشنفکری» نیز به آن بستگی داشت، بحثی است که فرصت جداگانهای میطلبد.
اما به هر تقدیر، روانهای بیدار از آن اکاذیب پرآسیب نیز عبور کردهاند. امروز روانهای روشن و ارادههای آزادیخواه و تجددخواه نسلهای جوانتر، با رویگرداندن از آن نسلها و بازماندگان بازماندهشان در تاریخ ارتجاع، همتایان خود را در میان همان نسلهای منورالفکر پیشین جسته و همچون آنان، سر کنار آمدن با ارتجاع و عقبماندگی را ندارند و با آن کنار نخواهند آمد. نسلهای جوان امروز، در وحدتی بر فراز سر زمان سپریشده آن اتحاد ورشکسته اخلاقی «روشنفکری تاریکاندیش» و ارتجاع مذهبی حاکم، تداوم آرمانهای بلند تبار راستین تجددخواه خود را برعهده گرفته، آنها را بهروز رسانده و در فکر و عمل آن منورالفکران و پادشاه روشنرایشان را با خود همنسل کردهاند.
پدیده شگفتآور «همنسل شدن» میان نسلهای پیش و پس از انقلاب اسلامی، که دکتر «مهرداد پاینده»، چهره جوان ایراندوستی که با ضمیری روشن، طی سخنان خود نزدیک به یکدههونیم پیش در مراسم بزرگداشت داریوش همایون، از آن برای نخستین بار سخن گفت، در آن سخنان «همنسلی» نسلهای امروز با نسلهای پیشین متجدد و با نیاکان ترقیخواه و تداوم رشته و پیوند میان خود و آنان را ممکن دانست؛ بهرغم دورافتادگی و فاصلههای نسلی و با وجود یک بازه زمانی طولانی خلا اندیشیدن به ایران در میان، و بهرغم وجود چند نسل در بین که جز عسرت فکری و زمین سوخته از حیات خود هیچ به یادگار برجای نگذاشته است.
گذر زمان و حرکت تاریخ در ایران و بیداری نسلهای جوان آن، نام رضاشاه و خاطره منورالفکران همراه و انتلکتوئلهای همپیمان او را به ارج و به مرتبهای بلند رساند، به امروز آورد و با خود همنسل ساخت. اما آن چند نسل تاریکاندیش را، با رخداد انقلاب پنجاهوهفتش، با روزهای ۲۲ بهمن و ۱۲ فروردین و به همراه نمادهای آشکار و چهرههای پنهانش، از درون حضیض ذلت و بدنامی که هماکنون در آن به سر میبرند، به گور تاریخ خواهد سپرد؛ دیر یا زود.
نقل از : https://www.fereydoun.org/reflections/rezashah-modernity-reaction
مروری کوتاه بر نغمههای ناساز اصلاحطلبان! ـ فرخنده مدرّس
اصلاحطلبان خیلی خوب باید از وجود پیمان میان جوانان دلاور ایران و شاهزاده مطلع بوده باشند. از همان 1395 و دستگیریهای گستردۀ پس از گردهمآیی باشکوه مردم در مقبرۀ کوروش بزرگ! و بعد از آن در دیماه 1396 و سپس در آبان 1398 و آنگاه در جنبش مهسا 1401 که در برابر کشتارها، دستگیریها و برافراشتن دارها، اصلاحطلبان لب از لب نگشودند، نه در طی آن سرکوبها و نه در هفتهها و ماههای پس از آنها! به تعداد دستگیریها و اعدامهای پس از جنگ دوازده روزه نیز حتا نیمنگاهی هم نیانداختند. اتهام و دروغ بزرگ جاسوسی اسرائیل، کافی بود که سر و قلب سرشار از کینۀ آنان نسبت به اسرائیل را به شادمانی فراخواند!

مروری کوتاه بر نغمههای ناساز اصلاحطلبان! ـ فرخنده مدرّس
پیش از آنکه نوشتۀ آقای شکوریراد زیر انبوه نوشتهها و مصاحبهها، در رسانههای فلهای اصلاحطلبان، به زیر رود و مدفون شود، باید یکی ـ دو نکتۀ آن، در مورد اقدام دلیرانۀ مردم ایران در 18 و 19 دیماه 1404 و سپس کشتار بزرگ و دستگیری و اعدامهای گستردۀ رژیم اسلامی در جنگ علیه نوباوگان و جوانان ایران، را در تاریخ این ملت بزرگ و تابآور، یادداشت و ثبتکنیم. علی شکوریراد، همچون همانندهای خود در سپاه کوچک و بیرونق اصلاحطلبی، سابقهای بسیار طولانی در بود ـ و ـ باش سیاستبازانه، در جوار بیتِ قدرتِ مافیایی امتگرایان اسلامی و مقر فرمانروایی جنایتپیشگان دارد و در حال حاضر نیز دبیرکلِ یکی از «احزاب» انحصاری اصلاحطلبان است، که ذکر نام آن «حزب» به دلیل یکسانی خویشکاریش با دیگر حزبهای اصلاحطلبی، یعنی محافظت از انقلاب پنجاهوهفت، سپر بلای جمهوری اسلامی و بنگاههای تبلیغاتی و ایجاد آشوب فکری، در خدمت به هردو، قدر و منزلت دیگری ندارد و درخور ذکر نام هم نیست. اما آن یکی ـ دو نکته چرا!
البته استناد به نوشتۀ شکوریراد برای ثبت آن نکات هم اتفاقیست. زیرا این نوشته نیز یکیست در میان انبوهی از گفتهها و نوشتههایی از این دست از سوی اصلاحطلبان، که هربار پس از هر جنایت رژیم، اشک تمساح میریزند و از حرف و گلایه فراتر نمیروند. این استناد نیز هیچ امتیاز خاصی برای نوشتۀ وی محسوب نمیشود. از این نمونهها بسیارند، که میتوانیم دراینجا از جمله گزارش احمد زیدآبادی، از سفرش به شیراز و مرودشت را نمونه آوریم و اشارهاش به تعداد «تکاندهندۀ» کشتهها و آسیبدیدگان در شهری نسبتاً کوچک با جمعیت دویست ـ سیصدهزار نفری! کافیست به لیستهای انباشتۀ جانباختگان، دستگیرشدگان و اعدامشدگان و به نام شهرهای وقوع این جنایت بزرگ نظری انداخته شود، تا مولوی را بباید آید و در برابر این ایلغار مغولپیشگانِ تازیمنش بار دیگر دربارۀ «پرآب دیده و خون جگر» بسُرآید!
با این گزارشی، که زیدآبادی در آن شکوائیه و ندای رسیدگی به حال مردم سرمیدهد، اگر قصدش ریختن اشک تمساح نباشد، موجب آن است که کم کم در ضریب هوشی وی تردید کنیم، که هنوز شکوائیه مینویسد برای مردم امداد میطلبد! از کسانی که شکوریراد دربارۀ کشتار آنان به عنوان «طراحی قبلی» برای «ارعاب جامعه» مینویسد و به آن «کشته سازی از نیروهای خودی» به عنوان «پروژۀ حکومت برای سرکوب» را میافزاید و حرفهایی میزند که به هیچ عنوان راز سر به مُهری نیستند و همگان سالهاست آنها را میدانند؟! فاشگوییهایی که شکوریراد میکند، تنها پردهبرداریست از روی فریبکاری و یا در معصومانهترین حالت خودفریبیست که سالهاست اصلاحطلبان خودخواسته در پارگین آن بسر میبرند. وگرنه ایرانیان همه میدانستند، و دیریست که همۀ آنان در اقصی نقاط کشور در کوچکترین شهرها و آبادیها از آن ماهیت و ذات جنایتپیشگی رژیم آگاهند و سالهاست که برای برچیده شدن بساط آن جان برکف نهادهاند.
ایرانیان اینبار به خیابان آمدند تا هم آنچه را که نمیخواستند و خواهان برچیدن بساطش بودند و هم آنچه را که میخواستند و آمدنش را فریاد زدند، اعلام نمایند. آنها هم میدانستند که چه نمیخواهند و هم میدانستند که چه میخواهند! و برای اعلام آن هردو چنین از جان گذشته به میدان آمدند. و این یکی از آن نکاتیست که در نوشتۀ شکوریراد آمده: «پاسخ مردم به فراخوان رضا پهلوی همه ما را شوکه کرد…مردم در حمایت از رضا پهلوی بپا خواستند.»
«شوکه شدن» شکوریراد البته، اگر به رنگ نیرنگ آلوده نباشد، اما حتماً تعارفی بیش نیست! به قول خودشان «وقوع اعتراضات قابل پیشبینی بود»! میماند بقیۀ نکات! نه اینکه اصلاحطلبان بیاطلاع بودند از اینکه مردم در اولین فرصت با هدف دادن پاسخ مثبت به شاهزاده رضا پهلوی و اعلام همپیمانی با او، و به منظور خاموش کردن هر ساز ناساز و برای پاک کردن هر تردیدی در وجود یکپارچه و استوار این پیمان سراسری ملت با شاهزاده پا به میدان خواهند گذاشت. نه! در اینکه اصلاحطلبان از وجود آن پیمان میان مردم و شاهزاده، اطلاع داشتند، هیچ تردید نباید کرد! اصلاحطلبان باید بهتر از هر نیروی دیگری به این راز سرگشوده آگاه بوده باشند، که سالها سعی کردند اولاً محبوبیت شاهزاده، به عنوان نماد وحدت ملی و در مقام وارث اصلاحات ایرانساز پادشاهان پهلوی، را در ایران کتمان کنند و ثانیاً همه دستهای دراز تبلیغی داخلی خارجی، اینترنتی، کاغذی، صوتی و تصویری را بکارگرفتند و در هر فرصتی ناسزا و ناروا علیه نام و خانواده ایشان، به هر «جبههای که توانستند، روانه ساختند! اما نتیجه نگرفتند! یا بهتر است بگوییم نتیجۀ عکس گرفتند!
«شوکه شدن» از محبوبیت شاهزاده، نیز تعارف مزورانهایست! ما نه! اما آقای شکوریراد شاید فراموش کرده باشند که در انتخابات پزشکیان، مسئله اصلاحطلبان در تبلیغ انتخاب این رئیسجمهور «سوخته»، در کنار رؤسای جمهور سوختۀ دیگر، اصلاً خودِ پزشکیان موضوع کانونی نبود! هراس آنان از فراخوان شاهزاده به تحریم آن «سیرک انتخاباتی» بود. لذا در آن هنگامه همۀ ابزارهای تبلیغاتی ممکن را آشکارا، علیه فراخوان تحریم شاهزاده و با هدف به شکست رساندن یا حداقل کاهش دامنۀ تأثیر فراگیر آن بهکار گرفتند. برای یادآوری شاید بد نباشد، آقای شکوریراد، سری به آرشیو روزنامۀ اعتماد بزنند و نوشتههای عباس عبدی در تبلیغ و توجیه ضرورت شرکت در انتخاباتی که پزشکیان کاندیدشان بود، مروری بنمایند! بوی سوختگی پزشکیان باید در همان بعد از انتخابات و رو شدن آمار قلیل شرکتکنندگان به مشام اصلاحطلبان رسیده باشد! بدنبال فراخوان تحریم شاهزاده، آن «سیرک انتخاباتی»، بیرونق ماند اما در مقابل به رونق و استواری آن پیمان میان شاهزاده و مردم افزوده شد!
پیش از آن نیز اصلاحطلبان خیلی خوب باید از وجود پیمان میان جوانان دلاور ایران و شاهزاده مطلع بوده باشند. از همان 1395 و دستگیریهای گستردۀ پس از گردهمآیی باشکوه مردم در مقبرۀ کوروش بزرگ! و بعد از آن در دیماه 1396 و سپس در آبان 1398 و آنگاه در جنبش مهسا 1401 که در برابر کشتارها، دستگیریها و برافراشتن دارها، اصلاحطلبان لب از لب نگشودند، نه در طی آن سرکوبها و نه در هفتهها و ماههای پس از آنها! به تعداد دستگیریها و اعدامهای پس از جنگ دوازده روزه نیز حتا نیمنگاهی هم نیانداختند. اتهام و دروغ بزرگ جاسوسی اسرائیل، کافی بود که سر و قلب سرشار از کینۀ آنان نسبت به اسرائیل را به شادمانی فراخواند! اصلاحطلبان خوب میدانستند! نه تنها از درجۀ جنایتهای وحشیانۀ رژیم، پس از هر خیزش مردمی، خیزشهایی که هدف بازپس گرفتن ایران، همچون یک جنبش ملیِ پایدار، رشتۀ پیوند آنهاست، خوب آگاه بودند، بلکه آنها همچنین به خوبی و خیلی روشنتر از هر نیروی دیگری، حتا خودِ مردم، میدانستند که حضور خیابانی مردم تنها و تنها به تحکیم پیوند با شاهزاده برای رهایی و پس گرفتن ایران از چنگ رژیمی که دشمن ایران و ایرانیست، میانجامد. هیچ اغراق نخواهد بود، اگر گفته شود که پس از جنبش سبز، که آخرین جلوهگاهِ خودنمایی اصلاحطلبان و وابستگان حکومتی بود، از آن پس، حضور مردم در میدان و خیابان همچون کابوسی شده است که اصلاحطلبان و متحدین پنجاهوهفتی آنان را تعقیب و خواب و آرام از آنان ربوده است.
و اما یکی ـ دو نکتۀ ظریف درخور ثبت دیگر در یادداشت شکوریراد؛ یکی اشاره به «خودجوشی معترضان»، که اینهم اشارهای درست است، اما، در صورت یادآوری آن خیزشهای پیوسته علیه جمهوری اسلامی، دریافت بدیعی نبوده است. فقط اصلاحطلبان ممکن است آنها را فراموش کرده باشند، اما ما نه! چون میدانیم که در 95، 96، 98 و… اعتراضات خودجوشِ خودجوش بود و کسی به مردم، جز ایرانیان مبتکر و خلاق از میان خودشان، به آنها یاد نداده بود که فریاد بزنند؛ «رضاشاه روحت شاد.»، «نه غزه نه لبنان/ جانم فدای ایران»، «ایران که شاه نداره/ حساب کتاب نداره»، «دورغ میگن آمریکاست/ دشمن ما همین جاست» و… البته اگر شوکه شدن رژیم و شکوریراد وجهی از صداقت داشته باشد، این است که اینبار، فقط ظرف مدت چند ساعت در شبِ اول، یعنی در هجدهم دیماه، همه شعارها بر دو شعار سراسری یعنی در همۀ نقاط کشور بزرگی چون ایران، تمرکز یافت؛ بر «جاوید شاه» و «این آخرین نبرده/پهلوی برمیگرده» و بعد با آغاز کشتار در شب دوم، این شعار نیز به آن دو افزوده شد؛ «هیچجا نمیریم همینجا هستیم/ ما منتظر پهلوی هستیم»! و همچنین، به موازات آن شعارهای یکدست و سراسری، پرچمهای شیروخورشید برافراشته و تصاویر از پیش آمادۀ شاهزاده بر سردستها بلند شد. شاید زمانی فرارسد که تاریخنگارانی ریشههای تجربی و تاریخی این شعارها و این اقدامات دلاورانه را در تاریخ انقلاب اسلامی یعنی بر بستر آنچه که با آن انقلاب پنجاهوهفت و با قدرت گرفتن اسلامگرایان امتی، یعنی دشمنان تاریخی ایران، بر سرنوشت ایرانیان و آیندگان آنان آمده، جستجو و تدوین کنند.
و در خاتمه دو نکتۀ آخر خطاب به آقای شکوریراد و همگنانشان! نخست؛ خیزش 18 و 19 دیماه 1404 از روی خشم نبود، بلکه آگاهانه بود! به همان دلایل قاطع شعارهای یکدست و سراسری، افراشتن پرچم ملی ایران و بالابردن تصاویر شاهزاده. همۀ آنان که چنین دلیرانه رفته بودند، نمیتوانستند، تنها تحت سیطرۀ خشم، به میدان رفته باشند! چنین جان برکف و دلیر به میدان رفتن آمادگی و آگاهی میخواهد. و دیگر اینکه؛ حق با شماست، امید همراه آن دلاوران بود! اما تصور باطلیست که اگر پندار شود که امیدی باطل بوده است. تجربۀ همین چند دهۀ گذشته نشان میدهد؛ تجربۀ جنبشهای پی در پی و پیوستهای، که برخی از آنها حتا تحت رهبری و در معیت و بعضاً به فراخوان اصلاحطلبان، البته با نیت «چانهزنی» برای گرفتن سهمی از قدرت فاسدان و حرامیان، بوده است. مردمِ تجربهآموخته از چانهزنان و کاسبکاران و مزوران عبور کردهاند، اما ناامید نشدهاند. بیتردید فرصت دیگر فراخواهد رسید!
اوج بیآزرمی پس از کشتار بزرگ رژیم اسلامی! ـ فرخنده مدرّس
گویی ایران بازار دلالان زیر دستِ مافیای اسلامیست، که بشود بر سر این میراث گرانسنگ ایرانی آن، چانه زد و به ارادۀ سیاه معطوف به قدرت اسلامی و باعث شرمندگی بشریت در تاریخ جهان، خوراک ناپاک رساند! گویی این میراث که ستون استقامت ایران است، همانند اموال ملتِ بیدفاعِ ایران امروز است که قابل تاراج اسلامزدگانِ کنونی باشد! که این انیرانیان از تبار تازی و ترک و مغول بتوانند، با ذات پلید مافیایی و با دستِ جیرهخوری در سفرۀ حرامیان حاکم، این میراث ارجمند ملی را نیز مصادره و حیف و میل نمایند! ای احمدِ ابن زید، ای برگزیده واعظ، «زهی خیال باطل»!

اوج بیآزرمی پس از کشتار بزرگ رژیم اسلامی! فرخنده مدّرس
در کنار همۀ نمودهای عینی و انکارناپذیر نابسامانی، خودکامگی، فساد و تباهی برخاسته از نتایج انقلاب پنجاهوهفت که در سرشت شریر و اعمال پلیدِ فرقۀ تبهکار حاکم متبلور بوده و آن را در قیاس با تمامی رژیمهای جنایتپیشه در تاریخ بشری، همتا کرده است، اما آنچه در برانگیختن شگفتی و ناباوری دست بالا را یافته، پاره کردن یک به یک و پیوستۀ پردههای بیشرمی و بیآزرمی بدست بازماندگان «روشنفکری ـ سیاسی» پنجاهوهفتیست. خاصه در روزهای پس از قتلعام نوباوگان و جوانان کشور بدست رژیم که مرزی برای حفظ قدرت پَلشت خود نمیشناسد و آماده است در ریختن خون مردم ایران و به خیال لئیم خود در نابودی ایران تا آخر برود! و «روشنفکری» خادم پنجاهوهفتی و در رأس آنان، افراد بیآزرمی از صف اصلاحطلبان، با هرزهپراکنی و کذبگویی، گوی بیآزرمی را از کارگزاران نظامهای ایدئولوژیک استالینیستی و فاشیستی ربودهاند. به پیروی از شیوۀ آنان یعنی «تکرار دروغهای بزرگ»، آنهم متمرکز، علیه شاهزاده رضاپهلوی، به خیال آنکه مردم آنها را باور خواهند کرد! اما بکار بستن این «هنر لئیم اشاعۀ دروغهای بزرگ» که یوزف گوبلز، وزیر تبلیغاتِ دستگاه مخوفِ ناسیونال ـ سوسیالیسم هیتلری، به ابداع آن مفتخر است، دیگر موجب شگفتی و باور نباید باشد.
زیرا صرف نظر از تجربههای شناخته در تاریخ جهان و روشنگریهای گسترده در بارۀ شیوۀ عمل رژیمهای ایدئولوژیکی مانند رژیمهای ناسیونال سوسیالیستی و استالینی، اما چنین فطرت پستی، در سرشت انقلاب و رژیم اسلامی از بدو بسته شدن نطفۀ خلقت زشتِ آن، نهفته بود. آیا تنها یک نمونۀ آتشزدن سینما رکس آبادان و سوزاندنِ زنده زندۀ چند صد تن انسان بیگناه و سپس انداختن آن به گردن دستگاه امنیت نظام وقت، کافی نیست!؟ هرچند زمانی چند و، دریغا و صدافسوس، فاجعههای پیوسته بزرگتر شونده، به انضمام اقرارهای شرکای جرم و جنایت رژیم اسلامی، لازم بود، تا مردم ایران به عنوان آحاد امروز این ملت تابآور، طی نزدیک به نیمسده این لئامتِ جنایت و دروغهای بزرگ را بشناسند و دیگر باور نکنند! آنهم از راهِ زیستِ تجربههای تلخ خود، با تمام حس و هستی خویش، حتا با پرپر شدن زیباترین گُلهای هستیشان در برابر چشمان ناباور! مردم ایران غمی غیرقابل تصور و بس سنگین بر دل دارند. باشد و امید است کمرشان از زیربار سهمگین این غم راست شود! باید خوددار بود و به خود و به آنان باید زمان داد، تا شاید اندکی از بار سهمگین و سنگین بر دل را، در نقطهای از گذر این زمان، برزمین نهند. آیا میشود؟ نمیدانیم شاید و امید است که ممکن باشد! با این امید که ماشین سرکوب و خونریز رژم هرچه زودتر و برای همیشه، بدست مردم این خاک از کار بیافتد و دستگاه تبلیغاتی و دروغپراکنی آن با نقشآفرینی گوبلزکهایش، باز هم بدست همین مردم، خاموش، نابود و ناپدید شود! بچهگُبلزهایی که حتا آنقدر شرم ندارند که چند صباحی، در برابر غم مردم، زبان بیآزرم فروکشند و نمک بر زخمها نپاشند! چه میشود کرد؟ فرهنگ اسلامیشان، تا این حد هم، به آنان یاد نداده است!
اما امروز با روح و روانی ناشاد، لیکن نه ناامید، با سکوتی از سر احترام در برابر این دلهای غمزده و با گردنی خمیده در برابر فرزندان دلاور این مرز و بوم، در سراسر و در اقصا نقاط میهنِ داغدار، زبانِ خشم در کام مهار میکنیم! و پاسخگویی به برخی اراجیف و اکاذیب پیروان وزیر تبلیغات دستگاه هیتلری را به بعد وامیگذاریم! خاصه آنجا که میراث بزرگ فرهنگ ملی ایران را به اسلام خود میآلایند! و هنوز در این بیآزرمی خیالهای خام در سر میپرورانند! و آنقدر نادانند و عقبمانده از آگاهیهای ملی تازه که ازخود نمیپرسند؛ میراث فردوسی حکیم حماسهسرای تاریخ پهلوانی ایرانیان و احیاگر زبان پارسیِ مقاوم و گردنافراشته در برابر زبان «مقدس» عربی، یا میراث فارابی، فیلسوف مدنیت و دیانتِ با فضیلت و سِرشته با عقلانیت، در برابر «اسلام الاصالة» تبار تازیزدۀ سلطهجویان «اهل غلبۀ» کنونی، و بدون هر نسبتی با فلسفۀ حکومتی مبتنی بر تعصب و قشریگری و خونریزی با ذات طالبانی، داعشی، حشدالشعبی، زینبیون، فاطمییون، سپاهی، بسیجی، خمینی و خامنهای، را چه کار! و چه نسبتی با بچهگوبلزهای رژیم اسلامی به فرماندهی علی لاریجانی!؟ چه ربطی دارد با میراث فکر خسروانی سهروردی که آمده بود تا بگوید؛ «کارش احیای حکمت فرزانگان ایران باستان و حکمتش ادامۀ خسروانیست»، که او نیز به گناهِ همین کار بدست فقیهان آدمکش به قتل رسید! یا چه نسبتی با خواجۀ شیراز که سینه و دیوانش نگهبان «آتشی» شده است که «هرگز نمیرد در دل»! که زبان و عقل مداراگویش که سدههاست شور و شوق در جانِ و روانِ بافرهنگترین، فرهیختهترین و خردمندترین انسانهای جهان میافکند! انسانهایی که به جان انسان را دوست دارند و انسانیت را میستایند!
گویی ایران بازار دلالان زیر دستِ مافیای اسلامیست، که بشود بر سر این میراث گرانسنگ ایرانی آن، چانه زد و به ارادۀ سیاه معطوف به قدرت اسلامی و باعث شرمندگی بشریت در تاریخ جهان، خوراک ناپاک رساند! گویی این میراث که ستون استقامت ایران است، همانند اموال ملتِ بیدفاعِ ایران امروز است که قابل تاراج اسلامزدگانِ کنونی باشد! که این انیرانیان از تبار تازی و ترک و مغول بتوانند، با ذات پلید مافیایی و با دستِ جیرهخوری در سفرۀ حرامیان حاکم، این میراث ارجمند ملی را نیز مصادره و حیف و میل نمایند! ای احمدِ ابن زید، ای برگزیده واعظ، «زهی خیال باطل»!
انقلاب بعدی ایران ـ نور پهلوی
ایرانیان به خیابانها ریختند، شعار دادند، اعتراض کردند و خواستار پایان استبداد شدند. آنها تنها خواهان تغییر نبودند؛ آنها امید خود برای فردا را صدا زدند. این امید پدر من بود

انقلاب بعدی ایران ـ نور پهلوی
من از خانوادهای میآیم که با جسارت رویا میدید و بیوقفه میجنگید تا آن رویاها را به واقعیت تبدیل کند. پدربزرگم، محمدرضاشاه پهلوی، تلاش کرد با اصلاحات گسترده، ایران را مدرن و شکوفا کند؛ اصلاحاتی که سطح زندگی را ارتقا میداد، آموزش و حقوق زنان را گسترش میداد و جایگاه ایران را در میان کشورهای بزرگ جهان بازمیگرداند. پدرم، رضا پهلوی، همیشه امیدوار بود روزی مردم ایران بتوانند آزادانه آیندهای دمکراتیک، سکولار و آباد را بر پایه کرامت و حقوق بشر انتخاب کنند.
سالها گمان میکردم این رویاها هرگز تحقق نخواهند یافت. تجربه به انسان میآموزد که در دنیایی که قدرت بدون محدودیت دنبال میشود، شرافت اغلب به عنوان باری سنگین تلقی میشود و من به این شک افتاده بودم که صداقت بتواند پیروز شود.
هفتههای اخیر آن باور را تغییر داد.
پدرم به مدت ۴۷ سال در تبعید نماینده ایران بوده، در حالی که رژیمها و منابع قدرتمند سعی کردند او را تضعیف، حذف یا بیاعتبار کنند. با این حال، وقتی لحظه فرا رسید، ایرانیان به خیابانها ریختند، شعار دادند، اعتراض کردند و خواستار پایان استبداد شدند. آنها تنها خواهان تغییر نبودند؛ آنها امید خود برای فردا را صدا زدند. این امید پدر من بود.
علیرغم دههها تبلیغات، تهدید، زندان و تهدید مداوم به مرگ، مردم ایران به وضوح دیدند. آنها پدرم را نه از دیدی تحمیل شده، بلکه همانطور که هست دیدند: مردی با نیت والا، با عشق به کشور، آماده فداکاری برای بازگرداندن ایران به جایگاه واقعیاش به عنوان کشوری آزاد، دمکراتیک و مستقل.
بیش از چهار دهه، ایرانیان تحت سیستمی زندگی کردهاند که نمایانگر کرامت، آرزوها یا میراثشان نبوده است. با این حال، سرکوب نتوانسته است چیزی اساسی را خاموش کند: اعتقاد به اینکه ایران میتواند دوباره جایگاه مشروع خود را در میان کشورهای آزاد جهان باز یابد.
آنچه نامشخص باقی مانده این است که آیا جامعه بینالمللی به همان استاندارد عمل خواهد کرد و اصول را بر راحتی ترجیح خواهد داد و اراده مردم ایران را بر منافع کوتاهمدت مقدم خواهد داشت یا خیر. پرسش پیش روی ما دیگر این نیست که آیا ایران تغییر خواهد کرد، بلکه این است که چگونه تغییر خواهد کرد و آیا جهان در کنار مردم ایران خواهد ایستاد تا آنها تصمیم بگیرند چه چیزی در انتظارشان است.
گذار مبتنی بر وحدت
پدرم هرگز به دنبال قدرت برای قدرت نبوده است. او همیشه روشن و ثابت قدم بوده: نقش او کمک به هدایت ایران در گذار تاریخی به سیستمی است که مردم ایران آزادانه خود انتخاب خواهند کرد.
در سالهای پیش رو، ایران به رهبری پایدار و معتبر نیاز خواهد داشت که قادر باشد نسلها، ایدئولوژیهای سیاسی، اقوام و ادیان را به هم پیوند دهد؛ رهبری که احترام بینالمللی کسب کند و در عین حال در برابر ایرانیان پاسخگو باشد.
این موضوع بازگرداندن گذشته نیست؛ این موضوع تضمین آینده است.
خطر سکوت و افراط
تاریخ روشن است: وقتی جامعه بینالمللی یک جامعه در حال گذار را نادیده میگیرد، فضای حاکم شدن افراطیها ایجاد میشود.
ما دیدهایم که آرزوهای دمکراتیک مشروع توسط جناحهای شبهنظامی، جنبشهای فرقهای و جداییطلبی خشونتآمیز جایگزین شده است. ایران نمیتواند چنین سرنوشتی داشته باشد و جهان نیز نمیتواند. ایرانیان خواهان کشوری آزاد، چندصدایی و متحد هستند، نه کشوری که توسط افراطیگری، انحصار ایدئولوژیک یا تقسیمات سرزمینی شکسته شود.
هر آیندهای که بر زور، فرقهگرایی شخصیتی یا سرکوب بنا شود، تنها تراژدیهای گذشته را با پرچمی دیگر تکرار خواهد کرد.
ایران به مثابه یک کشور نوپا
من ایران را مانند یک استارتاپ میبینم که آماده پرتاب است. هر پروژه موفق با ریسک، تخیل و تعهد آغاز میشود. پیشرفت حاصل میشود چون مردم انتخاب میکنند بسازند نه صرفا تماشا کنند. در این لحظه، ایرانیان در همه جا در حال ساختن آینده هستند: زن جوان در تهران که همه چیز را به خطر میاندازد تا آزادانه سخن بگوید؛ مهندس در برلین که فناوریهای فردا را برای ایران طراحی میکند؛ معلم در اهواز که از آزادی اندیشه دانشآموزانش محافظت میکند؛ کارآفرین در لسآنجلس که در آینده جمعی ما سرمایهگذاری میکند.
اینگونه است که ملتها دوباره متولد میشوند، از طریق مشارکت نه از طریق فرمان. ایران آزاد متعلق به یک خانواده، یک حزب یا یک ایدئولوژی نخواهد بود؛ متعلق به کسانی خواهد بود که مسئولیت ساخت آن را میپذیرند.
آنچه جهان باید بفهمد
به جامعه بینالمللی میگویم: مردم ایران از جهان نمیخواهند نبردهایشان را بجنگد. آنها میخواهند شنیده شوند و انتخابهایشان محترم شمرده شود.
این حرکت بر پایه انتقام یا ایدئولوژی نیست، بلکه بر پایه عشق به کشور است؛ در آرزوی بازپسگیری کرامت، فرهنگ، تاریخ و آینده ایران. ایرانیان نمیخواهند یک شکل سلطه را با شکل دیگری جایگزین کنند؛ آنها آزادی میخواهند تا کشوری بسازند که بازتابدهنده خودشان باشد و این کار را با شرایط خودشان انجام دهند.
وظیفه جهان ساده اما مهم است:
از گذار فراگیر و رهبریشده توسط ایرانیان حمایت کند.
هرگونه افراط را، چه داخلی و چه خارجی، رد کند.
از آیندهای حمایت کند که توسط شهروندان شکل گیرد، نه تحمیل شده توسط جناحها یا منافع خارجی.
ایستادن در کنار مردم ایران به دخالت نیاز ندارد؛ به شفافیت اخلاقی، خودداری و تمایل به اجازه دادن به ایرانیان برای تعیین آینده خود نیاز دارد.
آیندهای ارزشمند برای ساختن
ماههای آینده، ایران را برای نسلها تعریف خواهد کرد، و در را، یا به روی گذار صلحآمیز بر پایه وحدت و انتخاب دمکراتیک باز خواهد کرد، یا به روی هرجومرج، تفرقه و اشکال جدید اقتدارگرایی به ظاهر آزادیبخش.
هر صدایی که ادعای پیشرفت میکند، لزوما خواهان آزادی نیست. برخی به دنبال قدرتند و آن را در قالب اصلاحات میپوشانند. تفاوت در نیت، خودداری و تعهد واقعی به ساختن ایران آزاد متعلق به مردمش است. من به شدت به مسیر اول ایمان دارم. و باور دارم نقش پدرم، همراه با جامعه مدنی، رهبران جوان و صداهای سراسر ایران، میتواند ملت ما را به عنوان نگهبانان تولد دوبارهاش هدایت کند.
مردم ایران آمادهاند. پرسش این است: آیا جهان در کنارشان خواهد ایستاد؟
ـــــــــــــــــــــ
ترجمه شده از مقاله به قلم شاهدخت نور پهلوی در نشریه نیواستیتسمن
نقل از: ایندیپندنت فارسی
حدیثِ نفس پیوند مردم و شاهزاده / فرخنده مدرس
اما اینکه چرا شاهزاده، به رغم همۀ آن نارواییها و ناگواریها، تصمیم به ایستادن در راه ایران را گرفت، از مقولۀ همان امر وجدانی شاهزاده رضا پهلویست، و در آن، نه میتوان و نه باید، نظر کرد. اما، چه میشود کرد، آدمی کنجکاو است! لذا جلوهها و نشانههای بیرونی را، به شرح و تفسیر و تأویل، ابزار خود ساخته و به یاری این ابزار سعی میکند، تا به فهم ضمیرها و انگیزهها نیز نزدیکتر شود. به هر تقدیر، نخستین جلوۀ بیرونی، در عمل شاهزاده این بود که، هنگامی که مردم ایران از پارگین فلاکت و تحقیر و سرکوب فردی و انسانی خود و در هراس از نابودی هستی و شرف ملی خویش گردن مقاومت راست کردند و در یافتن همنوایان، همپیمانان و پشتیبانان، چشم گرداندند، شاهزاده «حی و حاضر» در تیررس نگاه ملت ایستاده و دستش به یاری و پشتیبانی به سوی آنان دراز شده بود. البته به ظاهر و باطن خیلیهای دیگر هم ایستاده بودند و داعیه و میل به پشتیبانی داشته و دارند. اما آن ایستادن شاهزاده، برای مردم ایران، امر دیگری بود و ماهیت و واقعیت دیگری داشت، از جنم دیگری برخوردار بود. شاید، باید، «نقداً» علت را در همان «حدیث نفس» جستجو کرد.

حدیثِ نفس پیوند مردم و شاهزاده ـ فرخنده مدرس
در چند ماه گذشته تصاویر بسیاری از شاهزاده رضا پهلوی در رسانههای گوناگون منتشر شدهاند، که نظر بیننده را، بیش از هر چیز، به خوشرویی و به رفتار فروتنانۀ ایشان، جلب میکنند. گواه شاهدان فراوانِ نزدیکتر به ایشان نیز عموماً ـ جز در مواردی خاص اما نه کم اهمیت ـ مؤید همین رفتارند. در توصیفهای بسیاری از هموطنان نیز حکایتهایی ـ به زبان عامیانه ـ از «خاکی بودن» ایشان نقل میشوند. متصف و ممتاز شدن به «خاکی بودن»، از سوی عامه، را باید امتیاز بزرگی برای شاهزاده بشمار آورد. چه بسیار کسان که به میدان آمده و رفتهاند، اما هرکس بخت دریافتِ این نشان و امتیاز از سوی مردم را نیافته است، حتا اگر بسیار هم «خاکی» بوده باشد. دوست داشتن و ستودن شاهزادهای بخاطر «خاکی بودن»ش، نشانۀ قدرتمندیست. قدرتی برخاسته از اینکه، آن مردم شاهزاده را از میان خود و از آنِ خود میدانند و دل به او بستهاند و این به خودی خود به منزلۀ اعطای اعتمادیست که از آن، قدرتِ بالقوه، برمیخیزد. بنابراین، در اینجا، این زبان «عامیانه» را نمیبایست دست کم گرفت و نباید از تأمل در آن بازایستاد.
البته، در کل، «زبان عامیانه» را هرگز نباید دست کم گرفت و نباید از نیک نگریستن در ظرفیت آن بازماند. خاصه از سوی ما ایرانیان که در دو وعدهگاه تاریخی مهم خود، دو تجربۀ گرانسنگ، از نجات زبان ملیمان به یاری زبان عامیانهامان داشتهایم. بنابراین از کنار زبان عامیانه نباید بیاعتنا گذشت. نه تنها به دلیل لطف و صفا و سادگی و صمیمیتی که به رابطههای انسانی میبخشد و میان آنان نزدیکی، دوستی، وفاداری و اعتماد میآفریند، بلکه همچنین بهخاطر ایجاز، با غنای معنایی فشردهای، که بعضاً، در خود حمل میکند. گاه دشوارترین مضامین را که زبان دستوری یا فاخر نمیتواند، بیدشواری و در کوتاهی کلام، بیان دارد و بفهماند، زبان عامیانه، که گاه در معنی بسیار و در لفظ اندک است، به سهولت و در تداول خود به فهم همان مضامین، آن هم در میان سطوح گستردهتری از مردمان، یاری میرساند. شاید بیهوده نیست که گفتهاند؛ فرزانهای چون میرزا حبیب اصفهانی برای نخستین ترجمههای آثار ادبی و هنری خود، مانند نمایشنامه و رمانهای غربی، به زبان فارسی، «از زبان عامیانه در ترکیبی با زبان ادب فارسی بهره برد» و بدین ترتیب، در حدود 170 سال پیش، نه تنها به غنای فرهنگی و هنری جامعۀ نوپای ایرانی افزود، بلکه از پیشگامان تحول در زبان فارسی گردید و همچنین توانست طلسم زبان پرتصنع و مطنطن و پرتکلف و بس بیمایۀ فارسی رسمی و درباریِ فاسد شدۀ آن زمان را بشکند.
باری سخن از این بود که شاهزاده رضا پهلوی، چه بسیار قلبها و چه بسیار نظرهای محبت مردمی را، با فروتنی خویش تسخیر نمودهاند. اما طبیعیست که این همۀ روایت و همۀ حدیث و همۀ برهانِ دلبستگی بخشهای بسیار بزرگ مردم ایران به ایشان نیست. به عبارت دیگر خاستگاه این دلبستگی را نباید به تنهایی به منش فروتنانۀ شاهزاده نسبت داد. در اینجاست که آن عبارت «خاکی بودن»، در زبان عامیانه، و به معنای «از خود دانستن» و «رنگ تعلق» به مردم گرفتن، در توجیه این دلبستگی، به یاری میآید و پای معنا را، از محدودۀ تنگِ فضیلتِ فردیِ «فروتنی» فراتر میبَرَد و وزن آگاهی به همسرشتی در بنیادها و اعتماد و امید به آینده را نیز به آن مهر و دلبستگی میافزاید. زیرا همه میدانیم که، برای اعتماد و امید «به خود» و به آنکس که «از آنِ خود» است، مرزی نتوان قائل شد، و برخلاف میل بدخواهان و ایرانستیزان، دشوار بتوان آن را از حَیَّزانتفاع انداخت. به عبارت دیگر مِهر مردم ایران به شاهزاده از شالودهای عمیقتر و بنیادی استوارتر، از لحظههای سراسر احساسهای عاطفیِ مردمی، برخاسته است و بس ژرفتر و داومآورتر از لحظههاییست که میتوانند گذرا باشند.
آگاهی به بنیادها البته ممکن است کند و بطئی دست دهد، اما اگر دست دهد، آنگاه بسیار دیرپا خواهد بود. حال پرسش اینست که آن شالودهها و آن بنیادهایی که شاهزادهای را به مقام «خاکی بودن» ارتقاء داده چیست؟ طبعاً پاسخ به این پرسش یگانه نخواهد بود و در بارۀ آن میتوان به بحثهای درازی دامن زد. اما فعلاً، و به زبان عامیانهتر، «علیالحساب» یا «نقداً» و «چکی»، میتوان به دو نشانۀ روشن چنگ اندخت؛ به یک حدیث نفسِ آشکار که زبانزد خاص و عام است و روایت آن «بر سر هر کوچه و بازار» ایرانی بگوش میرسد و دیگری، به یک اراده و عزم استوار و تصمیم پایدار، برای ماندن و ایستادنِ پرشکیب در جبهۀ مقاومت و پیکار برای آزادی ایران. شاهزادۀ ایران البته، همۀ آن عزم ِ جزم و اراده و تصمیم را آزادانه و داوطلبانه اخذ نموده و بر آن نیز آزادانه و داوطلبانه باقی ماندهاند. هیچ نیروی «زمینی» ایشان را نمیتوانست به چنین امری وادار نماید؛ نه عسر و حرج و تنگنایی، نه وعده و وعیدی، نه عافیتی، و نه حتا کمترین نور امیدی از درون. اهل شک و تردید و تئوریبافان ضد خاندان پادشاهی پهلوی، تنها اگر به زمان اخذ این تصمیم و اعلام آن اراده، به شرایط و لحظههای سخت ناگوار، علیه شاهزاده و علیه کل تبار و اعضای خانوادۀ سلطنتی، و همچنین به زمان دراز، دلآزار و ناگوارترِ دنبالهروی «جامعه» از فرقۀ نابکار و حیلتهای تبهکاران اسلامی حاکم در بازی با «طبع» مردم و گرم نگه داشتن آن «طبع» در ناروایی و ناسازگاری، رجوع کرده و تاریخ آن را از نظر بگذرانند، آنگاه به آن دوام اراده و استواری تصمیم، اگر منصف باشند، باید «ای والله» بگویند و تردیدهای بدبینانهاشان را کنار بگذارند، یا حداقل کوشش کنند، سطح دشمنی خود با خاندان پهلوی و نظام پادشاهی در ایران، را از نظر سطح اخلاق انتلکتوئلی، اندکی بالاتر برده و بیعذابِ وجدان یاوههای گذشته را تکرار ننمایند.
البته نگاه در وجدانها و داوری در بارۀ آنها ناممکن است و نادرست. و این اصلیست که، در نهایت برابری، برای «شاه و گدا» به یک میزان اعتبار دارد. مگر رژیمها و نیروهای اهل تفتیش عقایدی، مانند رژیم اسلامی، که عبور از اصول و مرزهای انسانی، فضیلتی و اخلاقی، همچون عبور ممنوعه از «نهر روبیکُن»، نیز برایشان «عددی» و «پشیزی» به حساب نمیآید! طبعاً برای چنین «ناکسانی»، مقدمۀ عمل و عملکردشان بیوجدانی و نابود کردن هر فضیلت انسانی و اخلاقیست.
اما اینکه چرا شاهزاده، به رغم همۀ آن نارواییها و ناگواریها، تصمیم به ایستادن در راه ایران را گرفت، از مقولۀ همان امر وجدانی شاهزاده رضا پهلویست، و در آن، نه میتوان و نه باید، نظر کرد. اما، چه میشود کرد، آدمی کنجکاو است! لذا جلوهها و نشانههای بیرونی را، به شرح و تفسیر و تأویل، ابزار خود ساخته و به یاری این ابزار سعی میکند، تا به فهم ضمیرها و انگیزهها نیز نزدیکتر شود. به هر تقدیر، نخستین جلوۀ بیرونی، در عمل شاهزاده این بود که، هنگامی که مردم ایران از پارگین فلاکت و تحقیر و سرکوب فردی و انسانی خود و در هراس از نابودی هستی و شرف ملی خویش گردن مقاومت راست کردند و در یافتن همنوایان، همپیمانان و پشتیبانان، چشم گرداندند، شاهزاده «حی و حاضر» در تیررس نگاه ملت ایستاده و دستش به یاری و پشتیبانی به سوی آنان دراز شده بود. البته به ظاهر و باطن خیلیهای دیگر هم ایستاده بودند و داعیه و میل به پشتیبانی داشته و دارند. اما آن ایستادن شاهزاده، برای مردم ایران، امر دیگری بود و ماهیت و واقعیت دیگری داشت، از جنم دیگری برخوردار بود. شاید، باید، «نقداً» علت را در همان «حدیث نفس» جستجو کرد. طبعاً ایشان هم، مانند هر انسانی «حدیث نفسی» دارند، که معمولاً از چشم دیگران میتواند بدور باشد. اما در مورد ایشان چنین نیست و نمیتوانست باشد. حداقل جنبهها و وجوهی از حدیث نفس ایشان، به دلیل شخصیت عمومی، سیاسی و تاریخیشان، آشکار و جلوهگر بوده است. و موضوع آن، برای اهل تأویل عشقِ به ایران که سهل است، آوای آن، به ستایش، به حرف و حدیث و نقل مجلس مردم بدل شده و با آوای دل مردم درآمیخته است.
آن جنبهها و جلوهها از قضا با حدیث نفس مشترک مردم ایران همسرشت است، آنهم در سه «خیم خوشِ» آن؛ خاک و میهن مشترک، خاطرۀ تاریخی مشترک، خانوادۀ ایرانی، به مثابۀ مهد پرورش میهندوستی و مکان انتقال آن خاطرۀ مشترک. در بارۀ ضلع سومِ این «سرشتِ سهگانۀ خوشخیم» یعنی آن خانواده و مهد ایراندوستی آن، به خانواده شاهزاده، از پدر بزرگ و پدر تاجدار گرفته تا مادر، که فخر ایرانیان است، مردم کشور بسیار مطمئنتر از، حتا تبار و خانوادۀ، خویش بودهاند. تنها باید حجاب جهل و غفلت، از آگاهی ملی آنان کنار زده و برداشته میشد.
با این «حساب و کتاب» شاید بتوان گفت که گفتگوی شاهزاده با نفس درون و وجدان خود همانست که مردم ایران با خود میگویند و تکرار میکنند؛ مهرِ به ایران، حفظِ ایران و آزادیِ ایران. بنابراین اگر این همنوایی و وحدتِ برخاسته از سرشت خوشخیم مشترک، میبایستی در نمادی حلول کرده، تجسم یافته و نمودار گردد، این نماد نیز تنها همان شاهزاده میتوانسته باشد؛ یعنی نماد وحدت ملت ایران. آنهم به دلیل همین حدیث نفس مشترک و یگانه با ملت به انضمام آن اراده و تصمیم راسخ که از همین حدیثِ نفسِ شخصی شاهزاده برمیخیزد. و از آنجا که گفتهاند؛ هیچ چیز در تاریخ تصادفی و معجزه نیست و همه چیز علت دارد، پس اینکه چرا در این لحظه از تاریخ ایران هیچکس دیگری، جز شاهزاده رضاپهلوی نمیتوانسته به این جایگاه دست یابد، برای این مردم، به عنوان یک امر بدیهی، شناخته شده است. و اما اینکه آن جایگاه مکانِ زایش قدرت مشروع و باززایی آنست، امر بدیهی دیگریست که دارای ابعاد و وجوهات مختلفیست که باید بدان نیز در فرصت بعدی پرداخت.
اما پیش از ادامۀ هر بحثی، ما دلبستگان به ایران و کوشندگان در راه خدمت به بقا و دوامِ سرفرازانه و شایستۀ ملت و میهن، باید از بخت خود در پدیدار شدن چنین ساحت والا و قرارگاه استواری بر محور نماد وحدت ملیمان، به عنوان کانون گردآمدن و بر هم انباشته شدن امیدها و انتظارات ملتی بزرگ با سرنوشتی دشوار و آیندهای دشوارتر، سپاسگزار باشیم، چه، با این ساحت و قرارگاه، وحدتشکنی این ملت، ناممکنتر شده است. اما بهرهگیریِ با کفایت و با درایت، از چنین پشتوانۀ سترگ و سرمایۀ گرانقدری، در خدمت ایران، را بهتر و بیشتر باید شناخت و آموخت و فراموش نکرد که؛ هر سرزمین و هر مردمانی، در هر زمان و هر شرایطی، از چنین موهبتی برخوردار نمیشوند!
روزهای جنگ رژیم اسلامی علیه مردم ایران! ـ فرخنده مدرّس
آنچه در این دو روز رخ داد، مضمون و معنای فشردۀ خود را در سخنان شاهزاده رضا پهلوی در کنفرانس مطبوعاتی روز شانزدهم ژانویه، بازیافت. خاصه آن جا که در پاسخ به خبرنگاری، که با تکرار سخنانی نیاندیشیده و نسنجیده با واقعیتها که همچون سوزنی بود که روی صفحۀ بیدانشیِ خشدار دربارۀ تاریخ دورۀ پادشاهان پهلوی گیر کرده باشد، شاهزاده اما با متانت و استواری پاسخ دادند که؛ امروز بنا به مسئولیتی که با زاده شدنم با من همراه شده است و به پشتوانۀ حمایت مردم ایران، که نامم را در سراسر ایران فریاد زدهاند و به بهای خونی که جوانان ایران دادهاند، آمدهام و ایستادهام، نه برای دادن درس تاریخ، بلکه برای ساختن تاریخ!

روزهای جنگ رژیم اسلامی علیه مردم ایران! ـ فرخنده مدرّس
روز پنجشنبه و جمعه هجدهم و نوزدهم دیماه که هنوز شبکههای خبررسانی باز و انبوه تصاویر از شهرها و اقصی نقاط ایران میرسیدند، آنچه به چشم میآمد؛ گستردگی بیمانندِ صفهای ایرانیانی بود که با فراخوان شاهزاده رضا پهلوی، برای بازپس گرفتن ایران، به خیابان آمده بودند. و میزان آن جمعیت عظیم را، رسانههای بینالمللی تخمین زده و حتا بی بی سی، آن را گستردهترین تظاهرات مردمی در سراسر ایران علیه رژیم اسلامی، در طول عمر آن خواندند. همراه آن تصاویر شعارهای یکدستی را که امواج جمعیت در دفاع از بازگشت پهلوی و خواست برچیده شدن بساط جمهوری اسلامی، طی این دو شبِ پیاپی سردادند، به گوش همگان و جهانیان رسید و انکار یا سکوت دربارۀ مضامین آنها را ناممکن کرد. هرچند مدتها بود که حضور موج عظیم جمعیتِ بیزار از رژیم اسلامی در خیابانهای کشور را، در اولین فرصت، بسیاری از ایرانیان انتظار داشتند، اما وقوع این امر برای رژیم اسلامی دور از انتظار و باورنکردنی بود. باورنکردنی از اینرو که رهبری و دستگاه سرکوب آن، به موج وحشتی که در این سه سال گذشته، یعنی پس از جنبش مهسا و بعد از بیآبرو شدن در جنگ دوازده روزه، با اقدام به اعدام و دستگیریهای گسترده بسیار غره شده بود!
نخستین صفوف اعتراضی از بازار و با بازاریان آغاز شد. سران رژیم، شاید هرگز تصور نمیکردند، که این نیروی سنتی ـ مذهبی که در اصل کمر انقلاب اسلامی نیز بحساب میآمد، و در بخش عمدهای از سالهای سلطۀ رژیم اسلامی از خود وفاداری و شکیبایی بسیار نشان داده بود، دست به اعتراض بزند. اما دست گستردۀ مافیای اقتصادی ـ سیاسی و سلطۀ «اقتصاد اجباریِ» و سراسر فاسد کمر وفاداری و شکیبایی بازار را نیز شکست. اما رژیم همانطور که به تظاهرات صنفی و «طبقاتی» یعنی اطمینان به محدود و غیر سیاسی ماندن آنها مینگریست و وقعی بر آنها نمیگذاشت، به اعتراضات بازار نیز ابتدا چنین نگریست و انتظار نداشت که این آتشزنه، با فراخوان شاهزاده، به خیزشی گسترده و سراسری بدل شود. این آن فرصتی بود که همه و بیش هر کس دیگر مردم بجان آمده متنظر آن بودند. مردم به میدان آمدند و موج عظیم و بیمانند دیگری از جنبش ملی ایران اوج گرفت و پرده سلطۀ خیالی هراس از رژیم بدست دلیران ایران پاره شد و آتش خشم به جان رهبران خونخوار آن انداخته و اسلحۀ جنگی و مسلسلهای مرگبار علیه ایرانیان را به دست ناکسان سرکوب و قتل عام داد! و چهرۀ پلید خود را آشکارتر از همیشه نمود!
ابتدا علی لاریجانی، مشاور «رهبر» اما در واقع همهکارۀ نظامی، که از هر گوشهاش فروپاشی و جنگ قدرت آویخته است، با «مجوز» ملعبهاش سیدعلی خامنهای، این اسوۀ جنایتکاران اسلامی، تشری به زیردستان زد که «عُرضۀ کشتن ندارید»! بعد همۀ درزها و روزنههای خبررسانی بسته شد، حتا درب بلندگوهای خودیها را نیز گِلگرفته تا نشان دهند که وجه دیگری از «ارادۀ معطوف به قدرت» هم وجود دارد؛ به قول معروف آن طرفِ تیره و سیاه ارادهای که اسلامگرایان به عنوان بارزترین مصداق آن سیاهی، در یک لحظۀ غفلتِ ملت، قدرت را گرفته و دیگر، به هر بهایی، از جمله تحمیل جنگی تمام عیار علیه مردم بیدفاع ایران، قصد رها کردن آن را ندارند! میل به حفظ قدرت سیاه و نامشروع اسلامی، از آن پس نیروی جنایت و سرکوب خود را به حرکت درآورد!
اما پیش از این، و در آن «تأخیر» سرکوب از سوی رهبران جمهوری اسلامی، موج گسترده مردم، در خیابانها بهراه افتاده و به حرکت درآمده بود. همانطور که انتظار میرفت، پس از بازاریان، ابتدا با حضور جوانان جان برکف و سپس با پیوستن همگان خیزش عظیم مردم نمودار گشت و تصویرهای آن از تاریخ نازدودنی و حتا همۀ کسانی را نیز که انتظار داشتند، شگفتزده کرد. ابتدا از همان آغاز و در اولین شبِ فراخوان شاهزاده، در یک سازماندهی ساده و طبیعی و از پایین شعارها به سرعت و در سراسر کشور یکدست و پرچم شیروخورشید، این نمادِ روشنگر ماهیت ملی «انقلاب» برافراشته شد. گویا مردم آمده بودند تا پیش از هر امر دیگری، با شعارهای یکدست و سراسری و با افراشتن پرچم شیروخورشیدنشان ایران، ابتدا همۀ سوءتعبیرها و آشفتهفکریها را که به تفرقه، عدم انسجام و تردیدها دامن میزدند، بروبند و بشویند و از میان بردارند، و آنگاه نقطۀ تاریخی آغاز شکست نهایی و سرنگونی رژیم اسلامی ضد ملی را با انبوه حضور گسترده و منسجم خود در میدان نبرد و به نام ملت ایران ثبت و خواست بازگشت پهلوی به ایران را، بازهم به نام ارادۀ ملت ایران، در دل تاریخ این کشور حک نمایند!
و آنچه در این دو روز رخ داد، مضمون و معنای فشردۀ خود را در سخنان شاهزاده رضا پهلوی در کنفرانس مطبوعاتی روز شانزدهم ژانویه، بازیافت. خاصه آن جا که در پاسخ به خبرنگاری، که با تکرار سخنانی نیاندیشیده و نسنجیده با واقعیتها که همچون سوزنی بود که روی صفحۀ بیدانشیِ خشدار دربارۀ تاریخ دورۀ پادشاهان پهلوی گیر کرده باشد، شاهزاده اما با متانت و استواری پاسخ دادند که؛ امروز بنا به مسئولیتی که با زاده شدنم با من همراه شده است و به پشتوانۀ حمایت مردم ایران، که نامم را در سراسر ایران فریاد زدهاند و به بهای خونی که جوانان ایران دادهاند، آمدهام و ایستادهام، نه برای دادن درس تاریخ، بلکه برای ساختن تاریخ!
«ارادۀ معطوف به قدرت» از نگاهی دیگر ـ فرخنده مدرّس
«گفتمان دفاع از ایران» و «الویت دفاع» از آن، به همت پرشمارانی، از جمله تحت هدایتهای نظری ـ تاریخی دکتر طباطبایی شکل گرفت، لیکن نسبت به ضرورت پیکار و سازماندهی آن پیکار ملی، در مقابله با عامل اصلی نابودی ایران، یعنی رژیم اسلامی، از سوی عالممآبان و نظربازان، جز به زبان منع برخورد نشد و بدتر آنکه؛ در مواضع و نوشتههای برخی از آنان، «الویت دفاع از ایران» به شعاری بیبنیاد و در بدترین صورت به اولویت دفاع از جمهوری اسلامی، به بهانۀ مقابله با بیگانگانی بدل گردید که رژیم اسلامی در هر گامی، دشمنی آنان را علیه ایران برمیانگیخت. دست فتنهانگیز رژیم، به ویژه در ایجاد تنش و دشمنی در خارج و علیه ایران، باز و آزاد ماند! سکوت در برابر سیهکاریهای خطرآفرین رژیم، به عنوان عامل و خطر اصلی علیه ایران، به رویۀ متداول محافل «نظری» بدل گشت، که مدعی هواداری دکتر نیز بودند و از قضا از امتیازات نسبی سخن گفتن و نوشتن در داخل نیز برخوردار! برعکس نیروهای مدافع ایران و مخالف رژیم، خاصه سرسختترین آنان یعنی هواداران نظام پادشاهی، دائم و آگاهانه با تازیانۀ انگ همراهی با بیگانگان نواخته شده و کارزاری گسترده علیه آنان، اما خوشآمدِ رژیم اسلامی، و البته پیچیده در لفافۀ بحثهای «نظریِ» ایراندوستانۀ توخالی به راه افتاده و در عمل به صورتِ «خویشکاری» آن محافل در ایجاد شکاف میان پیکار بیرون و درون کشور درآمد!

«ارادۀ معطوف به قدرت» از نگاهی دیگر ـ فرخنده مدرّس
عبارتِ «اندیشیدن در عمل»، از داریوش همایون به یادگار مانده است، که در تاریخ معاصر ایران نیز سابقۀ مهمی، از دیدگاه ما، ذیل معنای «نظرِ در عمل» دارد. داریوش همایون این عبارت را دربارۀ خود و نوع فعالیت و عمل خویش در حوزۀ سیاست، بکار میبُرد. چنانکه در گفتگویی در پاسخ به پرسش ما نیز گفته بود: «من در عمل است که میاندیشم.» اما با آشنایی با سابقه و زندگی سیاسی او و همچنین با یادآوری آنچه که در توضیح رابطۀ میان عمل و اندیشه در آثار وی آمده است، میتوان تصور و فهم روشنی از معنای «در عمل اندیشیدن» را از دیدگاه او دریافت، از جمله با تأمل بر تکیۀ وی بر این نکته که «عمل نیاندیشیده به فاجعه میانجامد.»! وی این عبارت را در پیوند با فعالیت سیاسی و برای تأکید بر اهمیت مسئولیت آن، از جمله با تکیه بر ضرورت داشتنِ پشتوانۀ فکری برای این فعالیت، بارها در نوشتههای خود مورد بررسی و توضیح قرار داده است. داریوش همایون یک انتلکتوئل واقعگرا و عملگرایی در حوزۀ سیاست و البته در میدان سیاست روز بود و سیاستمداری، به قول دکتر طباطبایی، «اهل نظر». پشتوانۀ نظری وی، بهویژه در حوزۀ فلسفۀ سیاسی، با وزن سنگین لیبرال دمکراسی و البته آمیخته به اخلاق ارسطویی و همینطور دانش تاریخیاش خاصه در بارۀ ایران، از آثارش، هویدا و در گفتار و کردارِ سیاسیِ او از دید هیچ بینندۀ اهل دیدنی پنهان نمانده است. بنابراین با نگاه به این زندگانی و پشتوانۀ نظری آن و به اعتبار سخن وی، «در عمل اندیشیدن» را باید از ویژگیهای مهم فعالیت سیاسی و از شاخصهای فعالان و روشنفکرانی دانست که در سیاست مداخله میکنند. پیوند میان اندیشه و عمل را، بنا بر آنچه که ما از ایشان آموختهایم، باید از الزامات فعالیت سیاسی به حساب آورد که اهمیت و وزن مسئولیت در آن و آگاهی بدان، از نظرگاه همایون، همواره اندازهنگرفتنی قلمداد میشد. از همینرو، میتوان گفت که؛ «مسئولیت» در کنجینۀ ادبیات سیاسی داریوش همایون مفهومی کلیدی و کانونیست.
اما، به نظر و بنا بر تجربۀ ما، در بحثهایِ غالب در دهههای گذشته، آنگونه که باید به مفهوم کلیدی و کانونی مسئولیت در قدرت، در سیاست و در فعالیت سیاسی، التفاتی بهجد صورت نگرفت، البته التفاتی از بیرون از دستگاه قدرت اسلامی حاکم، که سخن از مسئولیت در آن در قبال ملت ـ کشوری که از بنیاد با آن «مشکل» داشته، جز بازی، سرگرمی و حرافی و با هدف اغتشاش فکری نبوده است. بحث در اینجا تنها دربارۀ نیروی اصلاحطلبی و «روشنفکران» آشکارا هوادار بقای رژیم اسلامی نیست!
بلکه، نظاره و تجربه نشان میدهد که، از مجرای بحثهایی نهچندان در مسیر درست و نهچندان رسا، از جمله از مجرای برخوردی فاقد مبنای موجه به «ارادۀ معطوف به قدرت» و در پسزنشی ناموجه نسبت به فعالیت سیاسی و در ابرام متعصبانه و انکار غیرمعقول رابطۀ ضروری آن فعالیت با مبانی و شالودههای نظری در حوزۀ سیاست، از سوی برخی «محافل نظری» آنهم به نام هواداری از اندیشۀ دکتر طباطبایی، مقولات مهمی از جمله مفهوم مسئولیت، در کانون آن بحثها قرار نگرفت. با از چشم افتادن و خوار شدن فعالیت سیاسی، طرح مفاهیم مهمی در پیوند با این فعالیت، در امواج بحثهای جاری به زیر رفت. در این نوشته به اجمال به یادآوری آنچه در اغماض به این مفاهیم در حوزۀ «نظر» و پیامدهای عملی آن رخ داد، خواهیم پرداخت، به امید ارزشگذاری بر اهمیت فعالیت سیاسی و تکیه بر مسئولیتهای آن، که داشتن دانش سیاسی و آگاهی تاریخی از اهم آنهاست و همچنین به قصدِ تکیه بر این معنا که «قدرت»، یکی از مفاهیم کلیدی سیاست است، و نه تنها محتوم به نهی و محکوم به نفی نیست، بلکه لازمۀ هر پیکار سیاسی و اجتماعیست. اما، مستلزم مهار در مسئولیت آن است. و مسئولیتخواهی از قدرت حاکم نخستین الفبای سیاسی اندیشیست، که آن نیز مستلزم سازماندهی قدرتی مؤثر برای مسئولیتخواهیست! در ناتوانی نمیتوان از قدرت حاکم مسئولیت خواست، یا آن را، در صورت تن ندادن از حکومت برداشت! اما دربارۀ این مسئولیت در آن بحثهای «نظری» هرگز بهجد اندیشیده نشد!
پس از این مقدمه، فکر میکنیم؛ لازم به گفتن نباشد که بحث انتقادی ما در این زمینه بر بستر کدام دیدگاه نافذ سیاسی و پیامدهای آن ادامه خواهد یافت. از «اراده معطوف به قدرت» و «ایدئولوژی» آغاز کنیم که، همچون مقولات و مضامین بدیعی در حوزۀ نظر، همراه با نقد و نکوهش هردو، حاشیۀ پررنگی شد که در بحثهای دکتر طباطبایی، از همان نخستین آثار، مطرح گردید. و بر بستر آنچه در ایران، با انقلاب 57، رخ داده بود، بسرعت و بیهیچ بحث و تأملی پذیرا گردید. و اما تکرار آن، خیلی زود در میان برخی از دوستداران و مدافعان نظرات ایشان، عموماً هم بسیار ناسُفته و نیاندیشیده، رواج یافت. حتا توسط تنی چند به مثابۀ حربۀ رو ـ یا ـ رویی، علیه دیگری بکار گرفته شد، گاه برای بستن زبان و یا از میدان بدرکردن حریفان! عدهای را نیز واقعاً از میدان بدَر کرد، بهویژه از میدان فکرِ پیکار سیاسی! از بیم «اتهامِ» داشتنِ «ارادۀ معطوف به قدرت» که گویا الزاماً پیوندی تفکیکناپذیر با ایدئولوژیک بودن دارد! گذشته از قابل تردید بودن وجودِ چنین پیوندی، که مستلزم بحث مهم دیگریست، هم در رابطه با معنای گُنگ ایدئولوژی و هم معنای «قدرت»، اما یکی از مهمترین آسیبهای برخاسته از این شیوۀ بحث، علاوه بر افکندن سایۀ منفی بر بحث سیاسی و بر فعالیت در این حوزه، ذیلِ «بدنامیِ» قدرتطلبی، همچنین موجب بستن دید بر افق گستردۀ معنایی قدرت و الزامات آن گردید. در آن بحثها و این تکرارها، عموماً پیکار سیاسی، معادل «ارادۀ معطوف به قدرت» و ایدئولوژی به مثابۀ نردبان دستیابی به قدرت و دستیابی به قدرت تنها هدف پیکار سیاسی شناسانده و هرسه در پیوندی تفکیک نشده، همچون ظروف مرتبطۀ جداییناپذیری جلوهگر شد که گویا در آن مادهای نامطبوع از ترکیبِ ایدئولوژی، قدرتطلبی و فعالیت سیاسی جاریست، آنچنان که؛ گویا رابطۀ لازم و ملزومی، میان پیکار سیاسی، ایدئولوژی و میل به قدرت، وجود دارد که همه را در پیوند با یکدیگر به یک میزان محکوم و ملزم به حذف از اذهان میکند.
از پیامدهای این رویه، خواسته یا ناخواسته، حک شدن تصویری بود، به بدی و ناپسندی، از فعالیت و پیکار سیاسی در کل و پیکار علیه رژیم اسلامی بهطور خاص! پیکاری که به تدریج، هرچه از عمر این رژیم و روشنتر شدن ماهیت افکار مخبط و اهداف خطرناک آن میگذشت، ضرورت و اجتنابناپذیری آن آشکارتر مینمود. اما مذمت پیکار سیاسی، و عدم تفکیک آن از ایدئولوژیک اندیشیدن، که اساساً برای داوری علیه مضمون ایدئولوژیهای مؤثر در انقلاب و در ماهیت افکار رژیم اسلامی و حواشی روشنفکری آن ضرورت و اهمیت داشت، لیکن هرچند نتوانست در منش و طرز تفکر بخش بزرگی از «روشنفکران» حاشیۀ رژیم و البته دلبستگان انقلاب 57 تغییر چندانی ایجاد نماید، اما توانست هم پیکار سیاسی و هم نهاد روشنفکری، در گسترۀ نامحدودی، را سخت بدنام کند، و توانست بر اذهانِ بخش بزرگی از روشنفکران و فعالان بریده از ایدئولوژیهای سابق و همچنین روشنفکران جدیدِ در راه، تا مدتها مؤثر افتد و بسیاری از آنان را، در گریز از بدنامی «روشنفکری» و «فعال سیاسی»، یکشبه به خیل «عالِممآبانِ» بیاعتنا به وضع کشور و «نظر»بازان سر فروبرده در بیعملی، بدل نماید. حرفهای ظاهراً «نظری» بسیار زده شد، اما میدان عملی واقعی نبود و بوجود آورده نشد، تا صحت و سقم و البته عمق سلامت آن «نظرهای» در حرف سنجیده شوند!
باری، تا سالهایی فعالیت و پیکار سیاسی مذموم و در چشم بسیاری حقارتآور تلقی گشت و از بد حادثه سازماندهی پیکار ملی به تعویق افتاد یا به بیانی روشنتر از اساس رها شد، بهرغم صفوف رو به افزایش و گسترش آن! این افزایش و گسترش البته به موازات تبهکاریهای رژیم ضد ایرانی، بود و چشم بر ضرورت و اهمیت آن، با نگاه به قدرت تخریب رژیم اسلامی، نمیشد بست، اما چشمهای بسیاری بسته بود! گذشته از این آسیب، چنین کاستی مهمی با بحثهایی نارسا و ناقص در بارۀ «قدرت» همراه شد که از پیامدهای آن عبور از کنار گسترۀ معنایی مفهوم قدرت و الزامات آن بود. از مهمترین وجوه ناتوانی و نقص آن بحثها مسکوت ماندن مسئلۀ پراهمیت مسئولیت و نسبت آن با قدرت و سیاست و همچنین فعالیت سیاسی بود، همان معضلی که از مهمترین کاستیهای فهم لایههای روشنفکری و فعالین سیاسی انقلاب 57 بود. موضوع مسئولیت به مثابۀ یک امر بنیادین و مرکزی در قدرت، آنهم قدرت در هر حوزهای، بهویژه در حوزۀ قدرت سیاسی و همچنین در پیوند با فعالیت سیاسی، که به درستی به گفتۀ دکتر طباطبایی جایگاهی در مناسبات قدرت میجوید، جز از سوی استثناهایی، مورد توجه قرار نگرفت، که البته به دلیل مجرای انحرافی طرح «قدرت»، از موضع منفی و نادرست، طبعاً نمیتوانست مورد توجه قرار گیرد. علاوه بر این نقص بنیادین، اما ایراد مهم دیگر؛ دور زدنِ بحثِ مسئولیت، در قبال وضعیت اسفبار و خطرناکی بود که به تدریج از سوی قدرت حاکم، یعنی رژیم اسلامی، به کشور تحمیل و ضرورت پدیداری و سازماندهی پیکاری را غیرقابل اغماض میساخت که در درجۀ نخست از ماهیت سیاسی برخوردار بود. حمله به پیکار سیاسی، به اتهام «داشتن ارادۀ معطوف به قدرت» و به گناه «جستن جایی در مناسبات قدرت»، تنها دست رژیم صاحب قدرت را در پیگیری سیاستهای ضدایرانیش باز و آزاد میگذاشت و به آن فرصت بیشتری میداد که کشور را، به ضربِ زر و زور قدرت سیاسی، به این روز فلاکتبار بیاندازد، که انداخته است!
به خلاف آنچه که دربارۀ بنیادها و غایتهای سیاست در دوران جدید و اندیشۀ سیاسی این دوران، که ما با مشروطیت، در عمل، آنهم عملی ذیل پارادایم تجددخواهی بر محور ایراندوستی، در آن پا نهادیم، و به خلاف توضیح مبانی نوآئین مناسبات قدرت، منشأ تولید و تقسیم آن و بهرغم توجه مؤکد به نقش ملت و تأکید بر حقوق و آزادیهای مردم به ضرورت اعطای قدرت، و همه به مثابۀ خمیرمایۀ ایران مدرن، که به روشنی در نظرات و آثار دکتر طباطبایی آمده و همچون سنگ محک ارزیابی حاکمیت اسلامی میبود، اما اَعمال نظام وقت، یعنی رژیم اسلامی و سیاستهای فاسد و مخرب آن و ضدیتش با ملت ـ دولت ایران، بر پایه همین تعاریف و مبانی، توسط همان لایۀ روشنفکری «عالِممآبِ» بیاعتنا به مسائل سیاسی و البته مخالف فعالان و فعالیت سیاسی، به محک زده و از آنها برای داوری نتیجهگیری نشد. برعکس در برابر روند تدریجی، اما آشکارِ تضعیف ارکان کشور ـ ملت، در طول عمرِ نامیمون جمهوری اسلامی، از سوی بسیاری از همان محافل سکوت یا حداکثر زبان کلیگویی اتخاذ گردید. در بیاعتنایی کامل به مسئولیت خویش، به مسئولیت روشنفکری و به مسئولیت همگانی، در مقابله با این وضعیت، که به زیان ایران بود.
در این رابطه نه تنها به مسئولیت سازماندهی جبهۀ پیکار از سوی چنین محافلی هرگز به درستی و به صداقت اندیشیده نشد، بلکه برعکس رفتار و زخمزبانهای آنان در برابر هر فعالیت و هر فعال سیاسی علیه رژیم، به مصداق آن ضربالمثل معروف درآمد که؛ «به خیر تو امید نیست، شَر مرسان!» شَر آن محافل این بود که به فعالیت سیاسی، با رویکردی علیه رژیم اسلامی، به نخوت نگریسته و حتا به زبان کنایه و مضحکه «شعوبیگری» لقب داده و فعالان سیاسی مخالف رژیم به تفرعن از میدان «نظر» رانده فرض شدند. با کشیدن حصار خودنمایی «نظری» که گویا؛ در سیاستاندیشی و دریافتهای تاریخی در منطق اندیشیدن به ایران، که بستر اصلی بحثهای دکتر طباطبایی بود، منطقۀ ممنوعهای برای فعالیت سیاسی، وجود دارد. گویا مطالعه، ممارست با آثار دکتر و آموختن مبانی اندیشۀ سیاسی ایشان درست است، اما نتیجهگیری سیاسی و عملی از آنها نادرست! و از همه نادرستتر گماشتن همت بر تشکیل جبههای برای پیکار عملی علیه رژیم اسلامی! حتا اگر آن پیکار از سرشتی ملی برخوردار بوده باشد، یعنی همان سرشتی که دکتر در آخرین ماههای عمر دربارۀ آن پیکار چنین داوری و بدان نام «انقلاب ملی» داد!
به زبانی صریحتر؛ «گفتمان دفاع از ایران» و «الویت دفاع» از آن، به همت پرشمارانی، از جمله تحت هدایتهای نظری ـ تاریخی دکتر طباطبایی شکل گرفت، لیکن نسبت به ضرورت پیکار و سازماندهی آن پیکار ملی، در مقابله با عامل اصلی نابودی ایران، یعنی رژیم اسلامی، از سوی عالممآبان و نظربازان، جز به زبان منع برخورد نشد و بدتر آنکه؛ در مواضع و نوشتههای برخی از آنان، «الویت دفاع از ایران» به شعاری بیبنیاد و در بدترین صورت به اولویت دفاع، از جمهوری اسلامی، به بهانۀ مقابله با بیگانگانی بدل گردید که رژیم اسلامی در هر گامی، دشمنی آنان را علیه ایران برمیانگیخت. دست فتنهانگیز رژیم، به ویژه در ایجاد تنش و دشمنی در خارج و علیه ایران، باز و آزاد ماند! سکوت در برابر سیهکاریهای خطرآفرین رژیم، به عنوان عامل و خطر اصلی علیه ایران، به رویۀ متداول محافل «نظری» بدل گشت، که مدعی هواداری دکتر نیز بودند و از قضا از امتیازات نسبی سخن گفتن و نوشتن در داخل نیز برخوردار! برعکس نیروهای مدافع ایران و مخالف رژیم، خاصه سرسختترین آنان یعنی هواداران نظام پادشاهی، دائم و آگاهانه با تازیانۀ انگ همراهی با بیگانگان نواخته شده و کارزاری گسترده علیه آنان، اما خوشآمدِ رژیم اسلامی، و البته پیچیده در لفافۀ بحثهای «نظریِ» ایراندوستانۀ توخالی به راه افتاده و در عمل به صورتِ «خویشکاری» آن محافل در ایجاد شکاف میان پیکار بیرون و درون کشور درآمد! آن محافل بیهیچ ممانعتی اتهام و کنایه میزدند و میکوبیدند، اما حتا نیمنگاه و نیمزبانی نیز علیه سیاستهای رژیم در تحمیل وضع رو به تباهی بیشتر به «ایران خود» نمیگشودند!
در جبهۀ دیگر اما نیروهای فعال سیاسیِ مدافع ایران در درون کشور، خاصه آنان که، به تدریج و بهطور فزایندهای، الگوی بازگشت به اصلاحات مترقی دورۀ پادشاهان پهلوی را راهنمای عمل و ایراندوستی خود قرارداده بودند، از هر طرف که میرفتند یا با سرکوب سنگین و بیرحمانهتر رژیمی فاسد و مخرب روبرو میشدند، یا با زهر تبلیغات منعکنندگان و مخالفان فعالیت سیاسی! که اتهام ایدئولوژیک و قدرتطلبی و عامل خارجی، تخم لغی بود مانند ریگ بیابان علیه فعالان سیاسی که تنها کام رژیم اسلامی از شنیدن آن شیرین میشد. البته نه ارادۀ پیکار از میان رفت، و نه دفاع از بازگشت به نظام ارزشی تجددخواهانه و نه ارادۀ بازگشت به مسیر ترقی و توسعه و نه خواست آزادی و رفع نابرابریهای حقوقی که در دورۀ پهلوی روند آن آغاز و پیش رفته بود. نه تنها هیچ یک از میان نرفت، بلکه پیکار بیامان در راه آنها به نسلهای جوانتر منتقل و نبرد برای متوقف کردن رژیم اسلامی فاسد ضدایرانی، به گردۀ از جانگذشتگی «فرزندان» انداخته شد! یک بیمسئولیتی بزرگ دیگر علیه آیندگان این کشور!
اگر بخواهیم چنین روند ناخوشایندی را خلاصه کنیم، باید بگوییم؛ بر پایۀ پارادایم «اولویت حفظ ایران» آن طرح منسجم «وحدت ملی» برای عمل سیاسی و پیکاری سازمانیافته، به ضرورت دفاع از ایران در برابر رژیم اسلامی، برآیند قابل اتکایی نیافت و اذهان را تسخیر نکرد، به ویژه ذهن مدعیان هواداری از دکتر طباطبایی را که ناتوان از این بودند که آن طرح را در عمل و به عمل بسط دهند، تا به یاری این طرح «نظری» راه عملی پیکاری سراسری و ملی برای خروج از بنبست رژیم اسلامی را، حتا آنگونه که دکتر تصور میکرد، هموار کنند و بسازند. تا، بنا بر تصور و میل دکتر، نیرویی از «اهل نظرِ در عمل»، همچون منورالفکران دورۀ پس از پیروزی مشروطه فراهم آید، که به سرعت گرداگردِ رضاشاه را گرفتند، تا ایران را نجات دهند. صرفنظر از این که استثنای رضاشاه را نمیشد، با اراده ساخت، اما داور و تیمورتاش و قوام و مشیرالدوله و حکمت و دکتر سیاسی و محمد فروغی را چرا! اگر ارادهاش میبود! اما نبود! لذا نیرویی که در ادامۀ سنت همان نسل منوری که به صورت شگفتآوری میتوانست در عمل بیاندیشد، نسل روشنرآیی که همچون آن منورالفکران خویشکاریش ایراندوستی و ساختن ایران باشد و ابتنایش بر آمادگی همکاری میان لایههای گوناگون اجتماعی، بهویژه نیروهای سیاسی ـ روشنفکری باشد پدیدار نگشت!
نیرویی که باید، از مجرای تجربهاندیشی، دانش تاریخی و با اتکاء به دریافتی مدرن از قدرت و الزامات آن و البته به پشتوانۀ عاطفه و روح میهندوستی، به آن درجه از درک و بلوغ سیاسی، میرسید که میفهمید؛ تلاش در راه کسب قدرت یا به زبان دیگر داشتن «ارادۀ معطوف به قدرت» یا «جستن جایی در مناسبات قدرت» با مشروعیت مردمی و ملی غلط نیست، اما تنها شانس قدرت، در حین احترام به کشور و الزام به بقای آن، در درجۀ نخست آمادگی در تعدیل میل و مهار اراده خود به کسب قدرت است، آنهم در صورت آمادگی در سازش سیاسی برای میهن. در تمهید و مهیا بودن برای عمل مشترک است، برپایۀ واقعیتها و دشواریهای واقعی عبور از نظام سیاسی که با تمام ابزارهای قدرت به جان کشور افتاده و کمر به نابودی آن بسته است. در این راه چندان از سوی مدعیان «اهل نظر» تعلل شد و مقاومت صورت گرفت، که نسلهای جوانتر با روشنرایی غریزی و واقعبینی در عمل و البته تحت هدایت دیدگاههای رهبری خود یعنی شاهزاده رضا پهلوی، به تقویت فرهنگ و روحیۀ همکاری و همسویی در خدمت آرمانهای ملی و آزادیخواهانۀ خود، البته با نثار خونهای بسیار، و با مواجهه با دشواریهای فراوان، همت گذاشته، از تکرار افت ـ و ـ خیزها ناامید نشده، از پیکار در عمل خسته نشده، و در نهایت نیز میرود تا صف روشنفکران جدید خود را بسازد، بهرغم همۀ سیاستهای تخریبی رژیم و اعزام مأموران اعزامی از سوی اصلاحطلبان به میان آنان و تبلیغات و تحریکات منفی گستردۀ پنجاهوهفتیهای مارکسیست، مصدقی و مجاهد! و از همه دردناکتر بهرغم تازیانههای سرزنشگرانه و اتهامزنانۀ «عالممآبانِ» بیعمل!
بدیهیست که دکتر طباطبایی از مهمترین احیاگران ایدۀ «پایداری ملی» و واضع نظری «وحدت ملی» در حوزۀ اندیشۀ سیاسی بود. اندیشۀ سیاسی ایشان همچون شالوده و طرح نظری برای بیرون آوردن ایران از بنبستیست که رژیم اسلامیِ متکی بر ایدئولوژی امت و پیروان سرسختِ درآمیختگی دیانت و سیاست، مشترکاً کشور و ملت را به «گردابی چنین هایل» یعنی بحران دوبارۀ هستی و نیستی انداختهاند. اما آن ایدۀ مهم طرحی بود در نظر، هرچند مبتنی بر تاریخ و تجربه، اما گریزان از سیاست عملی و لاجرم صامت در برابر واقعیت اسفبار و اَعمال تبهکارانۀ پنجدهه نظام اسلامی. از اینرو آنجا که آن طرحِ در نظر باید حاملان عملی خود را پدید میآورد تا به ضرورت لحظه به طرح عملی بدل شود، به دلیل تعارضی که با عمل در آن نهفته بود، نه عملی شد و نه آن حاملان فرهیختۀ آماده برای خدمت به میهن را از درون خود پدیدار ساخت! برعکس، در پس سخنان پرتعارضی در بارۀ صف پیکار، در عمل به سرچشمهای بدل شد مستعد گلآلود شدن. خاصه آنجا که نظرات دکتر طباطبایی به صرافت گفتن سخنی دربارۀ سیاست روز و علیه اقدامات رژیم، به رهنمودهای مشخص سیاسی، به عوامل و کارگزاران آن رژیم ختم میگردید. چنانکه در لحظههای اندک سیاستورزی، موضعگیریهای ایشان خالی از جبههگیریهایی، علیه مخالفان رژیم به ویژه در تبعید نبود که همگی همسو با داخل، خواهان برچیدن بساط جمهوری اسلامی بودند، نه «چانهزنی» با آن و تن دادن به ماندن اسلام در قدرت سیاسی! چنان مواضعی در حقیقت، و به باور ما، از شأن سترگ آن ایدۀ «وحدت ملی» بدور و شایستۀ آن نبود. و در عمل نیز این وحدت ملی در مکان دیگری رخ نمود، در میان نسل جوانی که رهبری شاهزاده را فراخوانده و در راه میهن و در راه پیکار دلیرانه برای سرنگونی رژیم سرکوبگر، به قول دکتر از آنان شگفتیها آفریده شد.
به بیان دیگر؛ اگر بخواهیم به بحث «قدرت و ایدئولوژی» در سالهای گذشته، برگردیم، باید بگوییم؛ هرقدر بحث و نقد و رد ایدئولوژی و ایدئولوژیاندیشی صحیح بود و هر اندازه که بحثهای روشنگرانه دربارۀ آنها از سوی دکتر طباطبایی هم ضروری بود و هم قدرتمند، اما طرح بحثهای ناقص و نارسا دربارۀ «قدرت»، بیتوجه به آنچه که بر ایران حاکم بود، مستعد سترون شدن گردید و کاستی آفرید. بخش مهمی از قوای ایستادگی در میدان سیاست را نیز خیلی زود اخته کرد! به ویژه آنجا که از مجرایی بیراهه، به بهانۀ کوبیدن «ایدئولوژی»، توجه به قدرت تخریبی رژیم حاکم و ضرورت مقابله با آن، در پوشش سرزنش و نفی «ارادۀ معطوف به قدرت»، تضعیف و از مسیر منحرف گردید. چنین بحثی تنها متأسفانه از آن برآمد که، اولاً؛ به قول معروف، «سرودی یادِ مستان دهد»! و ابزاری بدست هواداران آشکار و پنهان بقای رژیم اسلامی، برای تخطئۀ پیکار و فعالیت سیاسی در بیرون از دستگاه نظام اسلامی و با هدفِ برچیدن بساط حاکمیت کسانی که، با داعیۀ نمایندگی خداوند، «تعارض میان آسمان و زمین» را، در هیئت بحرانی خانمانبرانداز بر زمین ایران تحمیل کرده بودند. ثانیاً با تحقیر دائمی «ارادۀ معطوف به قدرت»، با الهام از بیانات دکتر، از سوی محافل مدعیِ هواداری اندیشۀ ایشان، ما را، تا سالها با بدنام شدنِ «فعالیت سیاسی» روبرو ساخت. خیل بزرگی از فعالان سیاسی که گوشی به بیانات دکتر داشتند، اما دل خونی از رژیم اسلامی، به فلج سیاسی دچار گردیدند، چه در فکر و چه در عمل! تا نسلهای جدیدتر آمدند و پا به میدان نبرد گذاشتند، از رژیم اسلامی و از همۀ حواشی مدافع آن عبور کردند و گردش نسیم نوآوریهای جدید، در فضای سیاست و فعالیت لازمۀ آن، را ممکن ساختند. امید است که بر بستر چنین فضای جدید و رایحههای نوی آن، مفسرانی با اندیشه و رویکردی مدرن، آنگونه که درخور زیست مطلوب نسلهای جوان و شایستۀ اندیشه و دیدگاههای دکتر طباطباییست، برممارست آثار ایشان همت گذارند، و از درون آن آثار در پیوند با جدیدترین دگرگونیهای سیاسی اجتماعی در ایران، و در پرتو افقهای نگرشی بازتری، مبانی نظام سیاسی، اجتماعی و حقوقی ایران را برای آیندهای روشن تبیین نمایند.
از جمله در توضیح مبانی «قدرت»، و رفع بدفهمیهایی که در این دههها به آنها دامن زده و درب آگاهی به موضوعات مربوط به آن را بسته است. بدیهیست که نقد آن بدفهمیها مفصل است. زیرا، به ضرورت، به بحث دربارۀ مبانی قدرت، گسترش و بسط آن، توضیح دگرگونی منشأ و سرچشمۀ جدید آن، رابطۀ قدرت سیاسی و قدرت در جامعه و نهادهای آن، بحث مهار و کنترل قدرت و موضوع مسئولیت دو طرفۀ آن یعنی هم آن کسانی که قدرت دارند و هم آن کسانی که قدرت بر آنان اعمال میشود و… بسیار مفاهیم دیگر و بحث دربارۀ مضامین آنها، که همه طبعاً در یک نوشته نمیگنجد و بیتردید بحث آنها از عهدۀ روشنفکران و اهل نظر جوانتر و جدیدتر بهتر برخواهد آمد. اما ذکر یک نکته بنیادی و ابتدایی آنهم به اجمال در خاتمۀ این نوشته نیز نابجا نیست.
و آن اینکه؛ سرزنش «جستن جایی در مناسبات قدرت» و کوبیدن «ارادۀ معطوف به قدرت» در سالهای گذشته کارآمد و آگاهیدهنده نبوده و ادامۀ آن کارآمد و آگاهیدهنده نخواهد بود. زیرا نفی امری بوده و خواهد بود که در حقیقت ریشه در میل درونی و طبیعت آدمی دارد و انسان نوین به میل درون و طبیعت خود نظر دارد. آرزویِ نیل به قدرت و یا کسبِ شهرت، همانند تلاش برای رسیدن به ثروت و مکنت، بخودی خود، یعنی به قدر کفایت، جذابیت دارد که انسانها را برانگیزاند و به حرکت درآورد. ما از خود دکتر طباطبایی آموختهایم که تئوریها را بر مبنای طبیعت پدیدهها پرداخته و عرضه میکنند، نه برعکس! «ارادۀ معطوف به قدرت» از میل درونی انسان به قدرت برمیخیزد و ارادۀ معطوف به قدرت سیاسی نیز از این قاعده مستثنا نیست، که هر چند در جهان جدید دیگر تنها قطب قدرت در جامعه نیست، اما هنوز مهمترین صورت همین معناست. علاوه بر این میل و نیل به قدرت، حتا اگر که، در واقعیتِ زندگی و در عمل، ارادۀ تعداد افراد به نسبت کمتری را تحت تأثیر خود گیرد و آنان را برانگیزاند، با وجود این، میل به قدرت درست از نوع سایر امیال و انگیزههای درونی انسان است. حال پرسش اینجاست که؛ مگر همه کس به یک میزان میل و استعداد درونی خود را صرف کسب مال و ثروت میکند؟ همین پرسش را میتوان در قبال میل به قدرت، از جمله در حوزۀ سیاست، یعنی میل به داشتن سهمی از قدرت تصمیم در حوزۀ عمومی مطرح و دنبال نمود. این میل را نیز، مانند امیال دیگر، نمیتوان بیآسیب درونی و بیرونی منکوب کرد.
اما همانطور که میل به ثروتاندوزی را ذهن فرهیخته و آفرینشکر انسان میتواند مهار کند و به نفع خوشبختی بیشترین مردمان از آن بهره گیرد، با قدرت و شهرتطلبی نیز میتوان همین رفتار را در پیش گرفت. تا کنون راههای بسیاری نیز در این مسیر آزموده شده و تجربههای مهمی فراهم آمده که در بازبینی آن تجربهها، البته در کشورهای آزاد و پیشرفته اصول و مبانی ارزشمندی، بر بستر آن تجربهها تبیین شدهاند که در خدمت، هم بهرهگیری و هم مهار میل به قدرت قرارگرفتهاند. در آن تبییناتِ مبتنی بر عقل سلیم، البته دو مفهوم محوری و حذفنشدنی در کنار یکدیگر قراردارند؛ قدرت و مسئولیت! یکی بدون دیگری، تجربۀ بشری نشان داده است که فاجعهآفرین بوده و خواهد بود!
در آستانۀ پیروزی!
در این دهههای گذشته، مردم ایران، در وفاداری به خود و استواری بر آرمانهای ملی و آزادیخواهانۀ خویش، روزهای بسیاری را، آمیخته به غرور و افتخار به ثبت رسانده و ماندگار ساختهاند. اما 18 دیماه 1404 نقطۀ اوجی دیگر است. …جوانان، زنان، مردان و مردم دلیر ایران پیروزی از آنِ شماست! پایدار و استوار بمانید!

در آستانۀ پیروزی!
در این دهههای گذشته، مردم ایران، در وفاداری به خود و استواری بر آرمانهای ملی و آزادیخواهانۀ خویش، روزهای بسیاری را، آمیخته به غرور و افتخار به ثبت رسانده و ماندگار ساختهاند. اما 18 دیماه 1404 نقطۀ اوجی دیگر است که در آن، در پی پاسخ مثبت به فراخوان شاهزاده رضا پهلوی، رهبر «انقلاب ملی» و با حضور گستردۀ خود، نام ملت بزرگ و شریف ایران، به همراه پرچم ملی شیروخورشید نشان او را، بر آستانۀ پیروزی و برای ثبت در تاریخ ارجمند ملی برافراشتند و این روز را به نام و نشانۀ دلاوری، از جانگذشتگی فراموشنشدنی و عزت و شرف تک تک پیکارگران حاضر در میدانهای نبردِ ملی در خیابانها، روستاها، شهرها، در جای جای کشور و در اقصی نقاط میهن، به نمایندگیِ شایستۀ ارادۀ ملی، در تاریخ جاودانه ساختند!
جوانان، زنان، مردان و مردم دلیر ایران پیروزی از آنِ شماست! پایدار و استوار بمانید!
پاینده ایران!
«او به جان خدمتگذار باغ آتش بود» بهرام بیضایی نیز آرش بود!
«بزنید مرا، سنگپارهها و تازیانههای شما بر من هیچ نیست، من شما را نستودهام و پدران شما را از گمنامی به درنیاوردهام، من نژاد شما را که بر خاک افتاده بود دست نگرفتم و تا سپهر نرساندم، شما را گنگ میخواندند، من شما را از هوش و هنر سر بر نیفزادم و فارسی پدرانتان را که خوارترین میانگاشتند زبان اندیشه نساختم، من چهره شما را که میان تازی و توری گمشده بود آشکار نکردم، سرزمین ازدسترفته شما را به جادوی واژهها باز پس نگرفتم و در پای شما نیفکندم، بزنید که تیغ دشمنم گواراتر پیش دشنام مردمی که برایشان پشتم خمید، مویم به سپیدی زد، دندانم ریخت، چشمم ندید، گوشم نشنید.»

«او به جان خدمتگذار باغ آتش بود» بهرام بیضایی نیز آرش بود!
«بزنید مرا، سنگپارهها و تازیانههای شما بر من هیچ نیست، من شما را نستودهام و پدران شما را از گمنامی به درنیاوردهام، من نژاد شما را که بر خاک افتاده بود دست نگرفتم و تا سپهر نرساندم، شما را گنگ میخواندند، من شما را از هوش و هنر سر بر نیفزادم و فارسی پدرانتان را که خوارترین میانگاشتند زبان اندیشه نساختم، من چهره شما را که میان تازی و توری گمشده بود آشکار نکردم، سرزمین ازدسترفته شما را به جادوی واژهها باز پس نگرفتم و در پای شما نیفکندم، بزنید که تیغ دشمنم گواراتر پیش دشنام مردمی که برایشان پشتم خمید، مویم به سپیدی زد، دندانم ریخت، چشمم ندید، گوشم نشنید.»
بارها، سخن بالا از بهرام بیضایی را به نشانۀ دلبستگی و تعلق خاطرش به شاهنامۀ فردوسی، آوردیم، که دهههایی پیش، در مصافی برخاسته از خرد ایرانی قدرشناسانه و شناسندۀ گوهر خدمت به ایران به زبان آورده بود، در ایستادگی علیه گسستهخردیِ بیادبان «اهل ادبی» که در بیحرمتی به شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی عنان از زبان گستاخ برداشته بودند.
این یادآوری اما اینبار نه به قصد گشودن زخمهای کهنه، نه برای دفاع از کیان خدمتگذاری از «خدمتگذاران باغ آتش»، به یاری قلم ، زبان و هنر بهرام بیضایی، که به نشانۀ انبوه حسرت و غم سنگین سوگواری از رفتن بهرام بیضاییست، که برای کشیدن تیغ خشم بر صورت بیسیرت روزگاریست که غنودن بهترین فرزندان مام میهن در دامن او را دریغ داشته است.
یاد او در سرای اصلیاش، در قلب همۀ ایرانیان، جاودانه خواهد ماند!
«ما انقلاب میکنیم تا حقوقی را بدست آوریم» ـ فرخنده مدرّس
«حق» و در جمع آن حقوق از سرشت و طبیعت مناسبات و حقوق انسانی برمیخیزد یا به عبارت کلیتر حقوق از طبیعت امور انسانی برمیتابد. برای روشنتر شدن مثالی بزنیم؛ وقتی مطابق قانون شرع کودکهمسری مجاز شناخته و صورت قانونی دولتی مییابد، آنچه در چنین مناسباتی مورد توجه و بحث قرار نمیگیرد، حقوق کودک است، که از طبیعت کودکی نشأت میگیرد و شاخههای انسانی متعددی، از زندگی، سلامت جسم و جان و روان و آیندۀ کودک، را در خود دارد، که در این قانون ظالمانه زیرپا گذاشته میشوند، صرف نظر از بیتوجهی آشکار به منفعت عمومی و مصالح کشور، که در قانون شرع الویت ندارند.

دربارۀ عنوان فوق، به نقل از دکترجواد طباطبایی ـ جلسۀ چهارمِ درسگفتارهای فلسفۀ سیاسی انقلاب فرانسه ـ نخست، باید گفت؛ آنچه به بحث دربارۀ مفهوم «انقلاب» بازمیگردد، به گواهِ آثار خود ایشان، بحثیست مفصل و دارای لایهها و معانی مختلف. علت نیز روشن است؛ زیرا مفهوم «انقلاب» بارها در طول تاریخ بشری، در عبور از تجربههای گوناگون و رخدادهای پراکنده در جهان و متأثر از شرایطِ متفاوتِ کشورها، مورد تعبیرهای گوناگونی قرار گرفته، تغییر معنا داده و طنینی یافته، گاه به «خوشآیندِ» یکی و یا «ناخوشآیندِ» دیگری. به هر تقدیر مفهوم انقلاب، در عامترین دستهبندی، از «فتنه» در نظام فکریِ قدیم، تا به رخدادی برای دستیابی به آزادی یا عدالت، در معنای جدید آن، تغییر یافته است. ما ایرانیان نیز با این معناها به نوعی رویارویی داشتهایم. انقلاب به معنای «فتنه»، یعنی برآمدن آشوب و «برهم خوردن نظم آفرینش» و «زیر ـ و ـ زبر شدن حال» و حتا «افلاک»، در بحثهای اهل نظر «ما» و در منابع تاریخیمان به ویژه در ادبیات دینی، بکار رفته و در این معنا طبعاً بسیار منفور و خواست هیچکس نبوده است. علاوه براین، در تاریخِ دوران قدیمِ «ما»، بهطور مشخص و ناظر بر موردی خاص، یعنی سقوط فرمانروایی صفوی بدست محمود افغان و افتادن تختگاه ایران به زیر نعل ستوران، مفهوم انقلاب به معنای «فتنه»، بکار رفته است، در گزارشی از «سقوط اصفهان»، توسط یک راهب یسوعی. وی آن رخداد را تحت عنوانِ «آخرین انقلاب ایران» نامیده است.
لیکن واقعیت این است که آن «آخرین انقلاب» نه آخرین انقلاب در ایران ماند و نه، تا وقوع انقلاب 57، آخرین فتنه در صورت انقلاب بود. از این که بگذریم، اما مردمانی که تنها در طول نزدیک به هشت دهه دست بکار دو انقلاب شدند، آنهم با اهدافی متضاد و با دگرگونیها و پیامدهای متخالف، نمیتوانند، از آنچه به این مفهوم پرسابقه بازمیگردد، تجربه نیاموخته و به آن نیاندیشند. چنین مردمانی بقاعده، دربارۀ انقلابهای انجام شده، بدست خودشان، باید حرف برای گفتن، بسیار داشته باشند! «ما» هم انقلاب آزادیخواهانه، از نوع مشروطه را دیدهایم و هم انقلابِ ـ گویا ـ «عدالتخواهانه»، از نوع انقلاب اسلامی را! منتها اگر بکارگیری صفت «عدالتخواهانه» شایستۀ انقلاب اسلامی باشد، پس باید در معنای «عدالت» و «عدالتخواهی»، به منزلۀ یکی از آرمانهای انسانیِ ماندگار در تاریخ بشری، شکِ اساسی بکنیم! آنهم در دوران جدید! چرا که، از منظرگاه مناسبات و حقوق انسانی و خاستگاه آن در دوران جدید، این مناسبات و حقوق و خاستگاه، در نسبتی مهم در تعریف عدالت، امری تعیینکننده شدهاند. به معنای دیگر در نظام اندیشۀ دوران جدید، عدالت امرى است که در درون روابط اجتماعى ــ اقتصادى و برقراری مناسبات میان انسانها حاصل مىشود و آنهم در صورتِ ایجادِ چنان تعادل حقوقی که موجب تداوم آن روابط و مناسبات انسانی گردد و احساس رضایت و یا به قول فیلسوف انگلیسی جرمی بنتام «بیشترین خوشبختی برای بیشترین مردمانی» برآیند آن باشد. مردمانی که به عنوان اعضا و شهروندانِ آن اجتماع انسانی به مثابۀ طرفین آن مناسبات و روابط هستند. شهروندانی که سلامت و امنیت جان، روان و آزادی و اطمینانشان به آینده در آنان زمینهای شود برای بارآوری فردی و بازدهی جمعی که حاصل آن ضامن قوام، استحکام و قدرت جامعه خواهد بود. حال آنکه انقلاب پنجاهوهفتِ موسوم به انقلاب اسلامی، به خلاف چنین انتظار و افق دیدی، با همۀ بنیاد، فلسفه، اهداف و حاصل عملی آن، نه تنها یک فتنۀ محض، بلکه مظهر کامل بیعدالتی نیز بوده است. و شگفت آنکه بنیاد این بیعدالتی در حق حقوق انسانی، امری نبود که در مضمون آن انقلاب، و از همان هنگامِ تدارک و یا حتا پیش از آن، سِرِّ پنهانی بوده باشد. لیکن، بهزعم ما، این از ناتوانی ادراک و از ناروشنی ذهنهای «ما» بوده که از آن سِرِّ فتنهانگیز، پیش از «مرگ سهراب»، سَر نگشودیم!
پس این تنها «گناهِ» انقلاب اسلامی نبوده است که «ما» امروز، به قول دکتر طباطبایی، «شهروندان بیحقوقیم»! اگر فرض را بر این بگذاریم که؛ «ما» از انقلاب اسلامی انتظار داشتیم که «ما» را به «حقوقی» برساند، ناگزیر، در ارزیابی از نابجایی چنین انتظاری، باید گفت که؛ مشکل را باید در فهم و معرفت خودمان جستجو کنیم! به عبارت دیگر، «ما» با چنین انتظاری از انقلاب اسلامی، یا معنای قانون شرع در اسلام، به منزلۀ دین شریعت را نمیشناختیم یا معنای نظامی مبتنی برحقوق را! و یا به احتمال قریب به یقین هیچکدام را! ابتنای نظام قانونی بر احکام شرع برخاسته از ارادۀ الهیست و البته ارادهای که توسط مدعیانِ سخنگویی الله بر روی زمین ترجمه و تفسیر میشود! چنین نظامی در مغایرت با نظام قانونی مبتنی بر حقوق و ضرورتهای اجتماع انسانیست، که ذیل ضابطۀ عقل قرار میگیرد. به عبارت دیگر در نظام اولی نابرایریِ حقوقی ناگزیر و در دومی برابری در حقوق، به داوری «عقل سلیمِِ» ملزم به منافع همگانی و مصلحت عمومی، الزامیست. منظور از عقل سلیم نیز همان عقلِ «منِ» انسان است که در طبیعت آدمی جای دارد و در خویشکاری خودمختار خویش، دارای قوۀ تشخیص خوب از بد، زیبایی از زشتی، داد و دادگری از ظلم و ستم، فضیلت از رذیلت است و یا به قول معروف قادر به تمیز حُسن از قُبح است. کدام عقل سلیمی میتواند داوری کند و حکم دهد که برابری حقوقی انسانها امری قبیح و ظالمانه و زشت است؟
صرف نظر از کشورهایی که خود را اسلامی میدانند، اما «ما»، البته با نظاره از «بیرون» ـ یعنی بیرون از نگرشِ مدافعهجویانۀ اسلامی ـ به تاریخ اسلام و به عملکرد سرسپردگان اسلامزده، در طول تاریخ این دین در ایران، و با تجربۀ همۀ صورتهای آن در عمل، همه «ما» باید دانسته باشیم که؛ اسلام دین شریعت است و تعهد به تحقق عملی شرع اسلام یک تکلیفِ مسلمانیست. و این موضوع، یعنی تکلیف به اجرای شریعت، امریست پذیرفته در تمامی شاخهها و فرقههای مذهبی این دین، حتا در نگرش عرفانی آن. در این زمینه آیا شاهدی مهمتر از افکار امام محمد غزالی میتوان یافت؟ زاهدی اهل شریعت قشری و شریعتمداری عقلستیز و اهل «زهد جهانسوز» که «یکتنه»، البته تحت حمایتِ شمشیر سلاطین متعصب ترک، از پس عقلانیت و خردورزی اندیشمندان ایرانیتبار برآمد و، به سهم بزرگ خود، خرد ایرانی را، که توانسته بود برای دو ـ سه قرنی اسلام را ذیل ضابطه و مهار خرد برده و، از آن دین، «دیانتی مدنی» و باب میل مداراجویانۀ ایرانی بسازد، آن خرد را توانست سرکوبد و به مسیر زوال هدایت نماید و اسلام قشری را بار دیگر مسلط سازد.
بعلاوه، این را هم همه میدانیم که؛ در نظام مبتنی بر شرع اسلام درجهبندی و تبعیض «حقوقی» میان انسانها، میان زن و مرد، میان مسلمان و غیرمسلمان، ذمی و غیرذمی، اهل کتاب و غیر… امری پذیرفته است. طبیعیست که به تبع پذیرش چنین نگرشی نظام قانونی «جامعههای اسلامی» زیر تأثیر آن تبعیض قرار گرفته، و بر شالودۀ تحقق عملی این تکلیف، در صورت قانون، مناسبات میان انسانها بر پایۀ نابرابری حقوقی مبتنی بر جوهرۀ شریعت، بنا شده و رفته رفته، طی گذر زمان، ذهنیتها به تبعیض خو کرده و به تدریج، و طی نسلها، این نابرابری حقوقی بدیهی تلقی شده و به باورِ فرهنگی و رفتار عمومی و به «عرف و عادت» و «سنت» نیز بدل میگردد.
به امر فوق باید این نکته را نیز افزود که؛ تعهد به تحقق و اِعمال شریعت و مقید کردنِ نظام اجتماعی و زیست انسانی به احکام شرع، طبعاً ضرورتها و الزاماتی نیز دارد. پیش از این گغتیم؛ تحقق عملی و عمومی قانون شرع در یک جامعۀ به اصطلاح اسلامی مهمترین تکلیف دینیِ مؤمنان، پس از تعهدات دینیِ آنان به احکام دین وشریعت آن در حوزۀ شخصی و خصوصیست. اما چنین الزام و تکلیف «اجتماعی»، یعنی فراتر رفتن از حوزۀ شخصی، مستلزم داشتن میزانی از قدرت اجتماعی و به ویژه سیاسیست، قدرتی که از حدِ امکانِ وارد ساختنِ فشار بر دولتهای عرفی آغاز و تا حضور در نهادها و ارگانهای نظام دولتی پیش میرود. این قدرت همچون وجهالضمان وضع قوانین تابع شرع و اجرای آنها در جامعه عمل میکند. این امر البته تابع یک اصل کلیست. تابع این اصل که؛ اجرای هر قانونی در جامعه مستلزم ضمانت و قدرت اجراییست. به این ترتیب کاملاً روشن میشود که؛ چرا تلاش برای دستیابی به قدرت حکومتی یا حداقل دسترسی به توانِ اعمال نفوذ و فشار بر آن، همواره وجهی اساسی از دکترین و اقدامات اسلامگرایان، از جمله در ایران، بوده است. از این رو، با عزل نظر از نظامهای فرمانروایی، پیش از پیروزی انقلاب مشروطه در ایران، که در رأس آنها سلطانی معتقد و متعصب دینی، داوطلبانه و بیضابطه دست اهل دین را، در رتق و فتق امور «جامعه»، باز گذاشته و به آنان امکان تُرکتازی میداد، اما از سوی دیگر، همواره صفبندی و آرایش نیروها در «جامعه»، بسته به میزان تعصب و اعتقادات مذهبی مردم، پشتوانه اجتماعی مهمی در قدرتگیری یا افزایشِ میزانِ قدرت اهل دین، بسیار تعیینکننده و چنین پشتوانهای، مقدم بر هر چیز، ابرازی در دستِ رهبران دینی برای تحریض مؤمنان در ایجاد فشار بر دولت و نظام عرفی برای حفظ موقعیت اهل دین و در خدمتِ پیشبرد مقاصد آنان بوده است.
تا پیش از انقلاب مشروطه، به قول «نظریهپرداز» اسلامگرا، یعنی داود فیرحی، تمهید اهل دین در قرار گرفتن در موقعیت قدرت، خود را بیشتر در نزدیکی و همکاری با نظام سلطنت خودکامه، در صورت «دولت دوسر» یا به قولی «دو شاخ استبداد» در تاریخ ایران نمودار میساخت، که بساط آن بعضاً ـ و نه به کمال ـ با پیروزی انقلاب مشروطه برچیده شد. اینکه میگوییم، «نه به کمال» زیرا درست است که با پیروزی انقلاب مشروطه و تدوین قانون اساسی مشروطه، ما به جرگۀ «نظامهای حکومت قانون» پیوستیم، اما، حتا پس از آن پیروزی هم پرسش از «کدام قانون» بر اذهان خوکردۀ ما به «نابرابری» و بیگانه از بحث «حقوق» پرتوی نیافکند. این بود که؛ قانون اساسی مشروطۀ «ما»، از مجرای جدالهای دشوار و کشدار میان لایۀ نازک مشروطهخواهان عرفیگرا با رهبران دینی و در اثر فشار نیروهای مذهبی متعصب و مقاوم در برابر نظام قانونگذاری جدید که میتوانست، مبتنی بر حقوق و آزادی و ذیل ضابطۀ عقل قرار گرفته و گسترش یابد، اما نتوانست!
قانون اساسی مشروطۀ «ما» نتوانست به کمال استقلال خود از نظام شرع، خاصه در حوزۀ قانونگذاری در مناسبات اجتماعی، حقوق برابر آحاد ملت و مردم، را تثبیت و استوار نماید. نظام مشروطۀ «ما» نتوانست از زیر بار برخی اصول تحمیل شده به حقوق ملت، از جمله اصل اول و دوم متمم قانون اساسی مشروطه، بدرآید، که، تا پیش از انقلاب اسلامی، همواره دستمسکِ آخوندها و نیروهای متعصب مذهبی بود، مگر به پشتوانۀ اقتدار سیاسی، در دورۀ پادشاهان پهلوی، که اصلاحاتشان در خدمت گسترش حقوق قانونی آحاد ملت در حوزۀ اجتماعی، عموماً با تحریک و مخالفت رهبران دینی مواجهه میشد. جالب توجه است که امروز اِعمال این اقتدار سیاسیِ در خدمتِ حقوق را، برخی «روشنفکرانِ» پنجاهوهفتی هوادار رژیم اسلامی، «توهینی به روحانیت» و یکی از دلایل انقلاب اسلامی قلمداد و آن فتنه و بیعدالتی محض در صورت انقلاب را توجیه میکنند! (نگاه شود به مصاحبۀ 270صفحهای رزاق با مصطفی تاجزاده)
باری، قانون اساسی مشروطه، از منظرگاه حکومت قانونی مبتنی بر حقوق، در واقع روحی متناقض مبنی بر تعارض دو مبنای متفاوت و مخالف را در درون خود، همچون استخوانی لای زخم، به تدوین سپرد و به ثبت رساند، که هر آن مستعد شعلهور شدنِ جدال میانِ نمایندگانِ این دو وجه متعارض بود. از جمله مهمترین تعارض میان همان دو اصل اول و دوم متمم قانون اساسی در یک طرفِ تعارض بود که محدودیتهای شرعی را بر نظام قانونگذاری جدید ایران تحمیل میکرد و شرایط داعیهداری رهبران مذهبی برای فشار بر حکومت و تحریک در جامعه را نگه میداشت. در طرفِ دیگر این تعارض، اصل بیستوششم همین متمم قرار داشت که بنیاد را بر این مینهاد که «قوای مملکت ناشی از ملت است.» چنین اصل بنیادینی میتوانست، در صورت آسودگی از قید و بند انطباق با قانون شرع، در صورتِ گسترش و رفتن به ژرفای آن، با تفسیر «بر اساس حقوق جدید» به درستی به آزادی و برابری حقوقی آحاد ملت و تنظیم حقوق و مناسبات شهروندی از یک سو با دولت در حوزۀ عمومی و از سوی دیگر با خود، یعنی مناسبات میانِ آحاد مردم، در حوزۀ جامعه برسد. به عبارت دیگر اصل بیستوششم و اصول دیگر همسنخ آن در حقیقت مقدمهای بود کاملاً بدیهی که میشد از این مقدمۀ بدیهی به نتایج قطعی در جهت برابری حقوقی آحاد این ملت و واگذاری قانونگذاری به «عقل سلیم» او، رسید. آن مقدمۀ بدیهی «ما» ملت بودن ایرانیان بود که قرار بود همۀ قوای کشور ناشی از او باشد، از چنین مقدمۀ بدیهیست که این اصل عقلانی و انکارناپذیر نتیجه میشود که؛ چنین مردمانی اگر آحاد ملت ـ نه بنده و نه رعیت ـ باشند، شهروند یکدیگرند و در حقوق و آزادی شهروندانهشان باید با هم برابر باشند، چه در مناسباتشان با دولت در حوزۀ عمومی و چه با یکدیگر در حوزۀ جامعه.
اما فضای فکری و روشنفکری ما بیرون از «پارادایم حقوق و آزادی» رشد کرده و پرورش یافته بود. البته پرتوهایی از این معنا، به همت برخی از منورالفکران مشروطهخواه و افراد اندکی از حقوقدانان استثنایی ایران، بر اذهان تابانده شد، اما بازتاب چندانی نیافت. شاید هم توضیحات اندک آنان، در سایه روشنهای ذهنی خودشان گم بود و چنان تابناک نبود که روشنگری آن به فضای افکار و اذهان عمومی برسد و آن را روشن نماید. اذهانی که قرنها بود که «قانون را همان فرمان»، اعم از فرمان خودکامگان یا نمایندگان خدا، یعنی از منشایی بیرون از خود و بیرون از مناسبات انسانی و اجتماعی خویش میدانست. اذهان عمومی که عادت کرده بود، از وحشت هرج و مرج به هر قانونی پناه بَرَد. و در بهترین حالت از حقوق این را میفهمید که: «قوانین و مقررات الزامی وقتی که میان قومی برقرار باشد مردم نسبت به یکدیگر حقوقی پیدا میکنند که باید رعایت نمایند.» یعنی همان تعریفی که محمد علی فروغی، نزدیک به 90 سال پیش، در سخنرانی خود برای دانشجویان دانشکدۀ حقوق کرد و سعی نمود، برپایۀ آنچه که تا آن زمان در ایران متداول بوده، تعریف بسیار محدودی از حقوق، ارائه نماید. این سخنرانی، با تأخیر بسیار در مجلۀ «یغما» منتشر شد و در همان زمان انتشار از آن به عنوان بحثی «جذاب و ممتنع» یاد گردید! البته همان تعریف محدود فروغی، که در افق فکری تجددخواهیِ «زنده باد ملت!» و معنای حقیقی «حکومت قانون» جای داشت، نیز میتوانست نقطۀ آغازی برای انقلابی در بحث بر پایۀ حقوقِ مبتنی بر تعریف عدالت در جهان جدید، قرارگیرد، که قرار نگرفت. شاید به دلیل همان «ممتنع» بودنش در ایران که حبیب یغمایی، به آن، در هنگام انتشار آن سخنرانی، اشاره کرد! داوریی از همین سنخ را چندین دهه بعد، دکتر جواد طباطبایی عرضه نمود و برای نشان دادن فقدان این بحث، یعنی «عدمی» بودن موضوع حقوق و ممتنع بودن شرایط بحث خاستگاه آن نزد ما، نزدیک به صدوپنجاه ساعت به تدریس فلسفۀ حقوق در اروپا و سیر اندیشۀ تاریخی آن همت نمود.
به همین اعتبار، یعنی ممتنع و عدمی بودن شرایط بحث حقوق نزد «ما»، و البته در غفلتمان از آنچه که در ایران، در دورههایی از انقلاب مشروطه تا پیش از انقلاب اسلامی، صورت گرفت، امروز مدعیانی یافت میشوند، که همان حرف صد سال پیش فروغی را، اما آلوده به زبان الکنِ برخاسته از سرسپردگی به اسلام، تکرار میکنند. با این تفاوت که فروغی اشارهای به کاستی ادراکی و ضعف فهم «ما» در زمینۀ معنای حقوق نیز داشت. اما مدعیان کنونی اعتقادات اسلامی خود را بیان میکنند، مبنی بر اینکه گویا، «حقوق» از مجرای همان قانونی برآمد میکند که از «بالا» دیکته میشود و فقه برخاسته از شرع را در نظم قانونی و صورتبندی مجموعه قوانین ما، از منابع مهم تعیین «حقوق» میدانند، بیاعتنا به اینکه چنین اعتقاداتی در عمل چه آسیبهای انسانی و اجتماعی علیه ایران و ایرانیان به دنبال آوردهاند، که عقبماندگی از مهمترین نتایج آن است.
حاملان چنین افکاری، از این نیز فراتر رفته و در بسط اعتقادات خود، با استناد به درهمتنیدگی مناسبات اجتماعی و انسانی «ما» با ملاحظات اسلامی و شریعت آن، نه تنها همچنان اصل را، بر تابعیت قانونها و قانونگذاری کشور از احکام شرع، به عنوان یکی از منابع حقوق «ما» دانسته و نه تنها در این رابطه «کارخانۀ فقه» را تعطیلناپذیر میدانند، بلکه با استناد به تداوم این «سنتِ» هزارواندی ساله، یعنی سلطۀ فقه اسلامی بر مناسبات انسانی، اجتماعی و فرهنگیِ «ما»، «ایران را اسلامی» و «کشوری با فرهنگ و هویت اسلامی» معرفی کرده و بر مفهوم «ایرانِ اسلامی» پافشارند. چنین نگرشهایی حتا اگر امروز ظاهراً با ساختار ظاهری نظام اسلامی مبتنی بر ولایت فقیه هم موافق نباشند، یا حتا اگر خود را طرفدار قانون اساسی مشروطه بنمایانند، اما همچنان پا در گل اصل اول و اصل دوم متمم قانون اساسی مشروطه دارند.
صرف نظر از نسبت جعلی و ناروای «اسلامی» به «ایران» و با عزل نظر از اینکه چنین جعلی، با استناد به سنت دراز نظام قانونی پادرگل احکام شرع صورت میگیرد، اما موضوع مهم دیگر آن است که؛ در اینجا سوء تعبیری آشکار از این امر کلی نیز صورت میگیرد که، هر قانونی را، صرف نظر از منشأ و نهادِ وضع آن، موضوعه دانسته و به اعتبار قانون بودن، باید اجرا شود و برای اجرای آن وجود نهادهای صاحب قدرت رسمی نیز لازم است. طبیعیست که در اینجا قوانین وضع شدهای که در جامعه جاری میشوند، در معنای آنچه که فروغی 90 سال پیش گفت، مردمان را نسبت به هم دارای حقوقی میکند. اما مصداق مشخص این تعریف از حقوق الزاماً و در واقعیت، برخاسته از «حق» نیست چون «حق» و در جمع آن حقوق از سرشت و طبیعت مناسبات و حقوق انسانی برمیخیزد یا به عبارت کلیتر حقوق از طبیعت امور انسانی برمیتابد. برای روشنتر شدن مثالی بزنیم؛ وقتی مطابق قانون شرع کودکهمسری مجاز شناخته و صورت قانونی دولتی مییابد، آنچه در چنین مناسباتی مورد توجه و بحث قرار نمیگیرد، حقوق کودک است، که از طبیعت کودکی نشأت میگیرد و شاخههای انسانی متعددی، از زندگی، سلامت جسم و جان و روان و آیندۀ کودک، را در خود دارد، که در این قانون ظالمانه زیرپا گذاشته میشوند، صرف نظر از بیتوجهی آشکار به منفعت عمومی و مصالح کشور، که در قانون شرع الویت ندارند. هر تفسیر و بحثی که در مورد چگونگی اخذ قوانین فقه از احکام شرع داشته باشیم، اما این حقیقت پوشیده نمیماند که قوانین موضوعه، الزاماً از سرمنشأ حقوق سرچشمه نمیگیرند، حتا اگر حقوقی را ایجاد کنند. قوانین شرع نیز از نوع قوانین موضوعهاند که وضع آن را به ارادۀ خدا نسبت میدهند. به عبارت دیگر خاستگاه حقوق انسانی «ما» ارادۀ خداوند است،که امروز در ایران مدعیان نمایندگی این اراده و سخنگویی آن را فقیهان بر عهده دارند.
یا، به عبارت دیگر این حقوق، نیست که باید شالوده نظام قانونی و مقدم بر قوانین موضوعه باشد، بلکه این ارادۀ قانونگذار است که مقدم بر حقوق قرار میگیرد. این تمایز در اصل تمایزی بنیادین است میان دو نظام قانونی؛ نظامی که حقوق و آزادی انسانها در آن به میل و ارادۀ قانونگذار موکول میشود، یعنی ارادۀ «فرد» شالودۀ تعیین «حق» است. و نظامی که در آن «حق» برخاسته از طبیعت امور انسانی شالوده و بنیاد قانون و عقل سلیم انسانی ضابطۀ سنجش آن است، که بدست نمایندگان برگزیدۀ آن انسانها صورت قانون لازمالاجرا به خود میگیرد. به این ترتیب و بر اساس این تمایز است که باید گفت؛ هر «انقلابی» الزاماً ما را به حقوق نمیرساند و هر قانونی نیز بنای حقوق را استوار نمیکند.
باری انقلاب پنجاهوهفت یا فرق نمیکند انقلاب اسلامی، با آن ماهیت، نه تنها نمیتوانست انتظار «داشتن حقوق» را برآوَرَد، بلکه؛ اولاً آن انقلاب صورت گرفت تا سرچشمۀ امید و انتظار واقعی «حقوق» در ایران را از بنیاد کور نماید. سرچشمهای که با انقلاب مشروطه سرباز کرده و جریانهای باریکی در مسیر صاحب حقوق شدن «ما»، از آن سرچشمه جاری شدند، آنهم بسیار لرزان. انقلاب اسلامی نه تنها مسیر حرکت تدریجی آن جریان جاریِ لرزان را مسدود کرد، بلکه با حضوری سنگین و با پیکر فربه شده در تاریخ و هیولاوار خود، آن مسیر را تارـ و ـ مار نمود. با چنین تصویری از واقعیت، چارهای نیست که «ما» نه از انقلاب اسلامی تنها، بلکه از سنت تاریخی خود، که آن هیولا، یا به قول دکتر طباطبایی «اژدها» را چنان پروار کرده بود، بپرسیم و علل و عوامل، «شهروند بیحقوق» بودن خود را جویا شویم! ثانیا اگر کسانی از پنجتهوهفتیها، با سخترویی که در اثر دروغگویی بر آن پیله بسته است، و در فرار به جلو و گریزیان از «گَندی» که با انقلاب خود به کشور زدهاند، هنوز مدعی هستند که میخواستند «آزادی» و «حقوق» را به ایران بیاورند، لازم است، سفرۀ ایدئولوژیهای اسلامی و مارکسیست ـ لنینیستی و «رهاییبخش خلقی» خود را باز کنند و غذاهای آغشته به هلاهلهای آن سفرهها را به صداقت آشکار نمایند.
«انقلابِ ملی» ایرانیان برای «امر ملّی تاریخی ایران» / بخش دوم: گنجینهای به یادگار / فرخنده مدرّس
از انتشار رساله هفدهبخشی، «”انقلابِ ملی” در انقلاب اسلامی» سه سال میگذرد. در آن رساله راه روشنی به رژیم در گشودن درهای بسته و بازگرداندن آزادی و حقوق به ایرانیان نشان داده شد و همچون آخرین هشدار خطاب به فرقۀ حاکم، نیز طنینانداز شد… امّا هیچ یک از این سخنان «بکار» آن فرقۀ تبهکار نیامد! هیچ یک به گوش رژیم اسلامی و کارگزاران آن نرفت. به مصداق آنکه؛ این «کَرانِ مادرزاد» را چه به «نغمۀ داودی»! آنها، بدون کمترین اعتنایی به هشدار و رهنمون به «گشودنِ بابی برای چانهزنی در بالا»، درهای بستۀ قدرت را شش قفله کردند و با شلیک ساچمه و گلوله به چشمان درخشندۀ جوانان و با داغ و درفش بر پیکر آنان و با طناب دار بر گردنِ افراشتهشان، به میدان آمدند، و چنان آمدند که در این سه سال موج سرکوبِ بیوقفه در ایران اوجی بیسابقه یافت! و ایران در بحران فروتر رفت! و نشان داد که نَخوت و تَفرعُن و شرارت و رذالت اسلامیانِ در قدرت، علیه ملت و علیه انسان آزاده، سنگینتر و ریشهدارتر از آن است که استاد تصور میکردند!

«انقلابِ ملی» ایرانیان برای «امر ملّی تاریخی ایران» / بخش دوم: گنجینهای به یادگار / فرخنده مدرّس
- «انقلاب ملی»؛ قُقنس برخاسته از خاکستر
در بخش دومِ این نوشته، در ادامۀ بخش نخست، که در تجلیل هشتادمین زادروز فرخندۀ دکتر جواد طباطبایی بود، به ژرفایِ یادگار ایشان، رسالۀ «”انقلابِ ملی” در انقلاب اسلامی»، رفته و، به قصد صید، صدف و دُردانه میجوییم!
در بخش آغازین رسالۀ «”انقلابِ ملی” در انقلاب اسلامی» دکتر طباطبایی نوشتهاند: «انقلاب ملّی کنونی همان “امر ملّی” تاریخی ایران است که ناگهان از زیر خاکستر انقلاب اسلامی سر برآورده است.» و دیگر اینکه: «چگونه ناگهان “در آسمان آبی” امّتمداری ج.ا. تندرهای انقلاب ملّی به غریدن آغاز کرد.» این جملهها از متن آن نوشتۀ هفدهبخشیست که، در سال 1401، از راه دورِ تبعید، با نگاهی به خیزش «زن، زندگی، آزادی» و گام ـ به ـ گام در حمایت از پیکار جوانان دلاور و از خودگذشتۀ ایران در خیابانهای کشور، تدوین شد. خیزشی را که دکتر طباطبایی ذیل عنوان «انقلاب ملی» قرار داد، در حقیقت، موج بلند دیگری از پیکاری بوده است؛ با شعارهای سراسری در دفاع از ایران، برای «پس گرفتن ایران» برای گرفتن حقوق شهروندی و فردی که حضور زنان، در صفِ نخستِ آن ازخودگذشتگیها، از نشانههای بارز و معنادارِ تاریخی و غیرقابل انکار در پافشاری و پایداری بر حقوق و آزادیها، به مثابۀ مادۀ کنونیِ «امر ملی تاریخی ایران» نیز هست! زنان ایران، در طولِ نیمقرنِ سلطۀ رژیم اسلامی، از سرسختترین و استوارترین پیکارگران در راه تحقق «امر ملی تاریخی ایران»، یعنی آزادی و حقوق، بودهاند.
و اما، برجسته نمودن آن دو جملۀ نقل شده از آن رساله، در این بخش از نوشته، به معنای آن نیست که عبارات و جملات دیگر آن رساله، برای توجه و به ضرورتِ تأمل و بحث، به اهمیت دو جملۀ فوق نیستند! ابداً! رسالۀ «”انقلابِ ملی” در انقلاب اسلامی» متنی موجز است، اما دارای لایههای فشردۀ ریخته در جملات و مفاهیم پرمعنا با پیامهایی که، گاه حتا با آهنگی متناقض، به گوش رسیده و دریافتِ پیامِ اصلیِ آن را بعضاً دشوار مینمایاند. به هر تقدیر، در پیام نهاییِ آن متن که چشمانداز و افق روشنی را، با قید و شرطهای فراوان، مینماید، سخن از راهی به سوی آینده است، راهی میان امروز تا رسیدن به اهداف این «انقلاب ملی» که، با همۀ فرزانگی، پیشگوییِ همۀ زیر و بمهای آن راه را نمیتوان از پیش تعیین کرد و اصرار به درستی قطعی همۀ آنها نمود. شاید به همین اعتبار نیز بوده است که خود ایشان در بخش پنجم همان متن نوشتهاند:
«هر نظریهای که بتوان دربارۀ رخدادهای کنونی مطرح کرد فرضیهای برای فهمیدن اتفاقی است [که] بیش از صد سال است که در ایران در حالِ افتادن است. نظریۀ منسجم زمانی تدوین خواهد شد که اتفاق افتاده و به پایان رسیده باشد…. رخداد مهم در “نظریه” اتفاق نمیافتد، نظر تابع عمل است و فهم این عمل کنونی جز برای کسانی که عمل آنان تحولی در تاریخ ایجاد میکند، پیش از آنکه به پایان رسیده باشد، ممکن نیست.»
اصل البته ماهیت عمل و سمت و سوی «تحول تاریخی» نیز هست! نمونهای، دالِ بر درستی این سخن، همان عملِ انقلابیون پنجاهوهفتیست که در «خاکستر» به فرجامِ لایق خود رسید. پس، همین تجربۀ انقلاب 57 نشان میدهد که پیشروی به سوی «خاکسترنشینی» یا به سوی «اوجگیری» و «سعادتمندی» ملت و مردمانی را، پیش از رسیدن به فرجام نیک یا بدِ آن عمل، امر دیگری تعیین میکند، که برای فهم آن ضابطههایی وجود دارند، ضابطههایی برای سنجش افکار و اهدافِ عمل، پیش از رخدادن نهایی! زیرا هیچ عمل انقلابی بدون پشتوانه و پارادایم «فکری» نیست. اگر عملی «شورشی کور» و عصیانی از روی استیصال نباشد، آن عمل را نظر و هدفی، به مثابۀ مضمون، تعقیب میکند، مضمونی که، به مثابۀ سرشت آن عمل، از چشم تحلیلگرِ بینایِ عمل، نمیتواند پنهان بماند. اگر غیر از این میبود، دکتر طباطبایی، با همۀ سختگیری در قبال فعالیتِ فعالانِ سیاسی، اجتماعی و «جامعۀ مدنی»، که پیش از آن و حتا بعد از آن هم، عموماً آنان را، به گناه پیکارِ «ارادههای معطوف به قدرت»، سرزنش میکرد، چگونه میتوانسته رخدادی را که هنوز در خیابان و میدان، علیه رژیم حاکم، جریان داشته و کل آن را زیر ضرب گرفته، ولی هنوز به هدف نهایی، یعنی آن «تحول تاریخی» نرسیده، را پیکاری برای «امر ملی تاریخی ایران» تشخیص داده و ذیل عنوانِ با شکوهِ «انقلاب ملی» تدوین نماید؟ از اینرو، به باور ما، «خاکسترنشینی» انقلاب اسلامی را، از روی مضامینِ افکار و ایدئولوژیهای آن نیز میشد، از پیش با چشم هشیار و بیدار و مسلح به آگاهی ملی دید! همانطور که ماهیتِ جنبش کنونی را میتوان از پیش دید و آن را «ملی» و «آزادیخواهانه» و «برای حقوق» ارزیابی نمود. مضافاً اینکه؛ به برداشت ما، «خاکسترنشینی انقلاب اسلامی» به مثابۀ حکم سرشت آن رخدادِ نحسِ به پایان رسیده است. در غیر این صورت، درشگفتیم و نمیدانیم که این رخداد به خاکسترنشسته را با کدام بند و سِریشُمی میتوان به آیندهای برای آزادی و حقوق مردم ایران، از راه «انقلاب ملی»، چسباند!؟
بدیهیست که؛ تشخیص و تبیین سرشتِ «خیزش مهسا» و اعلام آن، به مثابۀ پیکار در راه تحقق «امر ملی تاریخی ایران»، ناظر بر پدیداری بوده است که حضور و روند خود را قبل از تبیین آن رساله، آغاز و اعلام کرده بود. دیدن این پیشینه، توسط دکتر طباطبایی، را نیز میتوان هم در متن و هم در عنوان آن رساله دید. رسالۀ «”انقلابِ ملی” در انقلاب اسلامی» با همۀ ایجاز، بر بستری از یک بررسی بسیار فشرده از دورۀ مهمی از تاریخ ایران تدوین شده است: از انقلاب 57، تا «انقلاب ملی»، و اما با نگاهی، حتا اگر بهظاهر ساکت، به واقعیتهای پراهمیتی از شرایط اجتماعی نشأت گرفته از سرشتِ دگرگونیهای مهمِ تاریخیِ برخاسته از اصلاحاتِ پرشأنی، در پیش از انقلاب 57. یعنی پیش از انقلابی که، اساساً در دشمنی با نظام پادشاهی مشروطه و در ضدیت با پادشاهان پهلوی و در تصفیه حساب با اصلاحات آنان و علیه دگرگونیهای رو به پیشرفت و علیه سعادتمندی مردم و قوام ملت ایران، سازماندهی شد. انقلابی که به راستی میبایست به انقلاب اسلامی منجر میگشت که گشت.
در «”انقلابِ ملی” در انقلاب اسلامی» وقتی از «خاکستر انقلاب اسلامی» سخن گفته میشود، طبعاً به منزلۀ آن نیست که نویسندۀ آن متن، سهم نیروهای دیگر، یعنی متحدین غیرمذهبیِ اسلامیها و محتوا و ماترکِ ایدئولوژیهای گوناگون آنان، در بهسرانجام رساندن آن انقلابی که جز به «خاکستر» نمیتوانست بنشیند، را مورد اغماض قرار داده و یا توسط وی مقاصد و اهداف واقعی نیروهای پنجاهوهفتی، در نبردهای بعدیشان با رژیم انقلابی، مورد بیتوجهی قرار گرفته شده باشد. چنین نیست! به همین نشان که؛ آنان که میبایستی پیام بخشهای نخستین نوشتۀ «”انقلابِ ملی” در انقلاب اسلامی»، علیه فکرِ «انقلاب در انقلاب» مارکسیست ـ لنینیستها و نقد فساد افکار آنان در انقلابِ اولشان را بگیرند، گرفتند و اعتراضیههای خود، علیه دکتر طباطبایی، را نوشتند و منتشر کردند و بس! بدون آنکه به مسئولیت و حاصل کار خود و یا نسلهای پیش از خود اندیشیده و دربارۀ آن تأملی کرده باشند، بدون هیچ تلاشی برای بازبینی و «تجدید نظر»! همچنان ایستا! چنان ایستا که به نظر میآید؛ اگر مشکل فهم در میان نبوده باشد، آنان هر «تجدید نظری در تئوریها» و اهداف سابق خود را، که آشکارا در خدمت یک «انقلاب ضدملی» یعنی «انقلاب اسلامی» بوده است، به قول دکتر: «دشمن بزرگتری علیه خود میدانند!» لاجرم آنان در این ایستایی که بارِ ضداخلاقی آن، با درازتر شدن عمر رژیم اسلامی و بزرگتر شدن خطر نابودی ایران، هر روز سنگینتر شده و موجب میگردد که آنان نیز، همچون ماحصل انقلاب خویش، یعنی رژیم اسلامی، نیروهای خود را هرچه بیشتر از دست داده و بیاثر شده و از نظر تاریخی کاملاً بیربط شوند.
ما بارها در نوشتههای دیگر خود به نابسندگی و به ناپسندی فرار به جلویِ پنجاهوهفتیها، اشاره داشته و بر نقص کار آنان، یعنی فرار از مسئولیتِ بازبینی و گریز از نقد و ردِ ایدئولوژیهای گذشته، با چنین آسیبهای سنگینی، انگشت گذاشتهایم، و بازهم بر این انگشت خواهیم گذاشت که، پنجاهوهفتیها، در دلبستگی به انقلاب خود، نمیخواهند بپذیرند که با آن انقلاب در صف غلط تاریخ، یعنی در صف ضدیت با ملت و کشور ایران ایستادند و تا وقتی که از نقطۀ دفاع از انقلاب نحس خود جُم نخورند، همچنان علیه ملت و کشور ایستاده و شریکِ جرمِ افزودن بر لایههای خاکسترند. گذشته از این، سرباززدن از نقد ایدئولوژیهای انقلاب 57 و مسکوت گذاشتن آنها با نیت فرار به جلو، توسط انقلابیون و ناپیگیری از سوی «ما»، سایۀ سیاهِ مجددی بر بخش مهمی از تاریخ ما خواهد افکند و این خطر را برای »ما» دارد که به نفع این انقلاب نحس روایتهایی ساخته و تبلیغ شوند، که هیچ نسبتی با «خاکسترنشینی انقلاب اسلامیِ» برخاسته از همان ایدئولوژیها، نداشته باشند. چشم برهم نهادن در برابر ماهیت انقلاب 57 و ناپیگیری در روشنگری و جدال با سرشت افکار سازندۀ آن انقلاب، از سر بیدانشی، خوشباوری، ناپیگیری یا فرصتطلبی، که اجزایی از روحیۀ «ما» شدهاند، بارِ تاریخِ «ما» را بازهم سنگینتر خواهد کرد و شکستی بر شکستهای پیشینمان، خواهد افزود و «نوید» شکستهای بعدی را بهمراه خواهد آورد.
- پیشینۀ تاریخی و معنایی «انقلاب ملی»
و اما در آن جملههای نقل شده از متن «”انقلاب ملی” در انقلاب اسلامی»، مقدم بر هر امری، یک داوری و یک نتیجهگیری موجز و روشن از، نزدیک به نیمقرن کارنامۀ جمهوری اسلامی نهفته است، که در مقولۀ «خاکستر انقلاب اسلامی»، همچون فرجام طبیعی و شایستۀ آن انقلاب، جای گرفته است. اما عبارتِ «آغاز غریدن تندرهای انقلاب ملی در آسمان آبی امتمداری ج.ا.»، مندرج در جملۀ دیگر، مقولهای تاریخی و دارای مضمون فشردهایست که بر دو امر متعارض و ضد هم نظارت و اشارت روشن دارد. نخست؛ بر مبنای «امتمداری» به مثابۀ شالودۀ ایدئولوژیک تشکیل رژیم اسلامی و بر هدف حکومت دینی، که، صَرف نظر از ضدتاریخی و ضد ملی بودن آن، جز «خاکسترنشینی» فرجامی نیافت. و در ایران، با بیداری ملی و شکلگیری پایداری و پیکارِ ملی، نمیتوانست فرجام دیگری، جز شکست بیابد، البته با هزینههای سنگین! و دوم؛ اشاره به سرچشمۀ بهراه افتادن جنبشی که دکتر در بزنگاه بلندشدن موجی از آن جنبش و در یکی از لحظههای «غرش تندرهای» آن، بدان نام ِ«انقلاب ملی» داد. البته این جنبش بانگ خود را در مقاطع دیگری نیز بلند کرده بود. چنانکه دکتر طباطبایی بارها در حمایت از آن، بهرغم حضور در میهن و بیملاحظه نسبت به خطرهای ناشی از آن، سکوت نکرد. به عنوان نمونه نوشتۀ ایشان در حمایت از گردهمآیی ایرانیان در آرامگاه کورش بزرگ در پاسارگاد در سال 1395 و یا در مقابله با یکی از استادان بسیجی اشغالگر کرسیهای دانشگاهی، در نوشتۀ دیگری در دفاع از جوانانی که برای بدرقۀ پیکر خوانندۀ جوان محبوب خود گرد آمده بودند. آن زمان یک استاد بسیجیِ مارکسیست، به نام اباذری، به نمایندگی از رژیم اسلامی ضدفرهنگ و ضد شادیِ زندگی، از طبع موسیقی جوانان میهن، کفِ خشم به دهان آورده و از بلندگوهایی که رژیم در اختیارش نهاده بود، عربدهکشان، به جوانان پرخاش نمود. و دکتر در دفاع از حق انتخاب و آزادی آن جوانان، قلم بکار انداخت.
قصد از این یادآوریهای کوچک و جزیی مستند کردن این نکته است که «”انقلابِ ملی” در انقلاب اسلامی» بیپیشینه و تنها «آسی» نبود که به یکباره از آستین فرزانگی چهرۀ استثنایی همروزگار ما، خوشاقبالان، بدر آید. آن چشمان بیدار، در کنارِ دیدگان بیدارِ استثناهای دیگری نظیر زنده یاد داریوش همایون، سرچشمه را از همان آغاز دیده و هر یک، به فراخور کار و به فراخور زندگانی خود، جویی را نشان داده بودند، جویی که سرچشمه گرفتن آن را، در آینۀ دانش خود، دربارۀ تاریخ و در روحیۀ ملت ایران و با انتظارِ بیداری دوبارۀ آگاهی ملی نزد این ملت، دیده و خروش و غرش آن را، در هیأت «رودخانۀ ملت» ایران، علیه امتگرایی اسلامی، حتمی میدانستند و بدان هشدار داده بودند. جویی که در مسیر خود و در برخورد به موانعی که رژیمِ اسلامیِ ضدایرانی بر سر راهش میگذاشت، قوای خود را بیش از پیش گرد کرده و لاجرم به موج بلند «انقلاب ملی» بدل گردید و تا همینجا نیز پیکر تهاجم تاریخی ارتجاع را درهم پیچیده و در پی تبدیل به سیلی خروشان، در مسیر خود، این نظام تباهی را از ریشه کَنده و در گل ـ و ـ لای دفن خواهد کرد.
باری به «”انقلاب ملی” در انقلاب اسلامی» و تکیه بر آن دو جملۀ برجسته شده بازگردیم و اگر جسارتی به ساحت نام و آثار استاد به حساب نیاید، نکاتی نیز در تفسیر بیافزاییم؛ ابتدا در اشاره و توضیحی دربارۀ بکارگیری قید «ناگهانی» در مورد «سربرآوردن ناگهانی امر ملی» و «غریدن ناگهانی تندرهای انقلاب ملی»، تا مبادا در برداشتِ غلط از واژۀ «ناگهانی»، در پیشینه و سرچشمۀ «انقلاب ملی» و یا آنگونه که ما، تا به سرانجام رسیدن، با اقتباس و در قیاس با جنبش مشروطهخواهی ایرانیان، در نامیدنش، عنوان «جنبش ملی» را مرجح میشماریم، سوء تفاهمی پیش نیآید. و در اثر این سوءتفاهم، افرادی دانسته یا ندانسته، خواسته یا ناخواسته، آن خیزش بلند را بیسابقه و بیریشه و مولودی یکشبه تلقی نکرده تا «زیرکترینِ» فرصتطلبانِ آنان، با تکیه بر این تلقی غلط به اصطلاح، برای آن سابقه و تاریخی بابِ میل نیز سرهم کنند! چنانکه کسانی سعی کردند، چنین کنند! نظیر بندۀ خدایی، همچون مصطفی تاجزاده، که هنوز جامۀ پنجاهوهفتی خود، در دشمنی با اصلاحات بزرگ اجتماعی، اقتصادی و حقوقی، از جمله به نفع حقوق و آزادیهای زنان در زمان دو پادشاه پهلوی، را از تن بدر نیاورده و خود را از ضدیت با آن دوره و اصلاحاتِ تاریخی و پرشأن آن، از جمله در حق زنان، پاک نکرده، و بهرغم داعیۀ «رهبری»، اما همچنان بزدلانه و یک لنگه پا بر زمینِ دفاع از انقلاب اسلامی خود و رژیمِ اسلامیِ ضدزن و ضد آزادی، یکی به نعل و یکی به میخ میزند، ناگهان، از امشب به فردا، در دل خود عشقی سوزان، نسبت به زیبایی شعار «زن، زندگی، آزادی» یافته و در حصرِ بخشِ «هتل اوین»، مصاحبهای دویستوهفتاد صفحهای با خودش را ترتیب داده تا بگوید؛ «چه شعار زیبایی»! البته اگر فقط علیه «آخوندهای» رقیب و فقط علیه «ولایت فقیه» خامنهای باشد و تنها به برداشتن روسری ختم گردد! و البته به شرط آنکه در ادامۀ شعار «زن، زندگی، آزادی» شعار «رضاشاه روحت شاد» داده نشود!
و شگفتا که دلبستگان و بندگانِ «روشنفکریِ» آن انقلاب اسلامی و پوزشگران این رژیم تبهکار اندک و محدود به تاجزاده نبوده و چهرههای آشکار و پنهان بسیار دارند! چنانکه بعضی از همان نوع بندگانِ دشمنِ پهلوی، با اشاعۀ افکاری پرت و سخنانی آشفته، برداشتن «غیرقانونی» و نیمه و نصفۀ حجابها را، مُضحکانه، تأییدی بر همان «راهبردِ» ورشکستۀ «فشار از پایین و چانهزنی در بالا» قلمداد مینمایند، اما در این امر آشکارا سکوت میکنند که؛ امکان این تمرد زنان، تا همین اندازه نیز، از مجرای پیکار و جانفشانی شجاعترین زنان و دختران و جوانان ایران، با قبول هزار خطر بهجان، فراهم آمده و آشکارا سَمبُلِ پیکار علیه فلسفۀ تبعض و بنیادِ قوانین ضدزن و ضدانسانی رژیم اسلامی شده است! از دیدگاه چنین بندگانِ دربند دفاع از انقلاب و رژیم اسلامی، گویی باید مردم ایران برای بدست آوردن هر گوشهای از حقوق خود، از مجرا و از «صراطِ مستقیمِ» قساوت و کشتارِ رژیم تبهکار اسلامی، عبور کنند، آنهم بدون آنکه انتظار تأمین و تثبیت آن حق را داشته باشند! اصلاً به روی سخت خود نمیآورند که رژیم نه مشروعیت دارد و نه دیگر اقتدار! و اگر فرقۀ تبهکار حاکم قدرت سرکوب خود را از دست داده و نمیتواند آن حقِ بدستآمده و نصفه و نیمه را پایمال کند، این به معنای گشودن هیچ دری نیست و نمیتوان همچون خزعبلگویان آن را به حساب «فشار از پایین و چانهزنی در بالا» نوشت! در اینجا؛ در خوشبینانهترین قضاوت دربارۀ چنین «نظرانی»، باید گفت که؛ صادرکنندگان آنها حتا تفاوت میان فقدان اقتدار و مشروعیت حکومت و لاجرم تمرد مردم، با حقوق و آزادیِ تأمین و تضمین شدۀ قانونی، را نمیدانند و نفهمیده هرج و مرج را بجای حقوق و آزادی میگذارند. ما در ادامه، به بحث این «راهبرد»، یعنی «فشار از پایین و چانهزنی در بالا» و نوع بازتاب آن، در رسالۀ «”انقلاب ملی” در انقلاب اسلامی» بازخواهیم گشت.
اما پیش از آن، باید بر چند نکته تکیه کنیم، از جمله اینکه؛ اولاً مسئلۀ آزادی و رفع تبعیض از حقوق زنان، تنها به مسئلۀ حجاب ختم نمیشود! ثانیاً در آنچه به آزادی و حقوق زنان و به گامهای تاریخی در جهت آن آزادی و این حقوق بازمیگردد، لفاظی، لغتپردازی و تزویر، در این موارد راه به جایی نمیبرند! باید شجاعت داشت و گفت؛ «ناز شستِ» اصلاحات پرقدرت و دلیرانۀ رضاشاه و محمدرشاه به نفع زنان، در بیش از هشت و شش دهۀ پیشِ ایران، که زیست آن اصلاحات دستاورد درخشانی در زندگی زنان ایرانی برجای گذاشت و شالودۀ پیکار دلیرانۀ امروز آنان را فراهم ساخت! و اینکه؛ آن دو پادشاه بزرگ در انجام آن اصلاحات نه از فشار ارتجاعی آخوندها و اسلامگرایان تروریست هراسیدند و نه از توحش قبیلهای و عشیرهای واپسمانده باکی به دل راه دادند، نه به نام «هویت» و «فرهنگ»، عقبماندگی علیه زنان را توجیه و در برابر آن سکوت کردند، یا بیکیفردادن از آن گذشتند و نه در برابر تاریکاندیشیِ «روشنفکریِ» ایدئولوژیزده پا پس کشیدند، روشنفکرانِ تاریکاندیشی که آزادی را منفور و حاصل آن اصلاحات را وابستگی زنان به فرهنگ غرب دانسته و بدتر از آن؛ زنان و همچنین جوانان و اساساً کل مردم را، به قول و به طعنۀ گزندۀ دکتر در آن رساله، «اُبیکتِ» افکارِ ضدانسانی خود پنداشتند. و بدترین و تکاندهترین، برای «ما»، غفلت آن «ابیکتها» را ابزار سیاست مکارانۀ خویش علیه خودِ آنان ساختند! این گوشزد، همچنین برای آن گوشهای آویخته به مغزهایی لازم آمد که در آنها هنوز همان خیالهای آلوده به مکر و واپسماندگی لانه دارند. بهویژه کسانی که کوردلانه پایداری و فریاد بلند زنان ایران و ایراندختها، در پیشتازی جنبش ملی ـ «انقلاب ملی» ـ برای گرفتن حقوق و آزادیِ خود و آحادِ ملت، یعنی همان «امر ملی تاریخیِ» ایرانیان، را نشنیده گرفتند و تلاش کردند، با شعارهای نابجا و مزورانه آن پیشگامی را با نیرنگ به نصف برسانند و از در تزویر برای خدشه بر معنای آن وارد شوند. چنین کسانی، بیش از هرچیز نشان دادند، که اندازۀ فهمشان از حقوق برابر و آزادی، که ایراندختها برای آنها از جان خویش مایه بسیار گذاشتهاند، به قطع یک تکه «لچک» هم نیست!
و نکتۀ درخور تذکر دیگر، خطاب به آنان که بسیاری از ستمگریهای قوانین جاری، از جمله انبوه کودک همسری دختران نوباوه و یا جنایتها جاری «زنکشی» توسط مردان خانواده را، به فرهنگ عشیرهای و قبیلهای نسبت داده و سعی میکنند، آبِ «بیگناهی» و توجیه بر سر ـ و ـ روی گندابزدۀ نظام سیاسی و نظم قوانین ارتجاعی حاکمان کنونی بریزند. در برابر چنین کسانی، اگر بخواهیم، بازهم، خیلی خوشبینی بخرج دهیم، باید بگوییم که این پوزشگرانِ رژیم اسلامی مطلقاً نه معنای سیاست، حقوق، جامعه را میفهمند و نه مسئولیت قدرت را!
و اما، تا به بازتاب و معنای «گشوده نگهداشتن دربِ چانهزنی در بالا» در «انقلابِ ملی در انقلاب اسلامی» برسیم، لازم است نکتۀ دیگری نیز بیافراییم؛ پیش از هر چیز تکیه بر این موضوعِ بدیهی لازم است که؛ عبارت «انقلاب ملی» و تبیینی که از آن در نوشتۀ «”انقلاب ملی” در انقلاب اسلامی» ارائه شده، طبعاً پیوندی با مجموعۀ نظرات تاریخی و اندیشۀ مدون در آثار برجای مانده از دکتر طباطبایی دارد، که البته گنجینهایست از آنِ ملت ایران. همچنین روشن است که؛ ارزیابی دقیق از هر گفتار و نوشتار ایشان، از جمله نوشتۀ «”انقلاب ملی” در انقلاب اسلامی» موکول به فهم مجموعۀ آثار و فهم «غَرضِ» ایشان، در بررسی تاریخ عمومی ایران و در توضیح پیوند آن با مشروطیت و با آغاز دوران جدید ایران است، که در کانون آن آگاهی به مضمون مشروطیت و تدوام آن در جهتِ قوام ملت و جامعۀ ایران قرار دارد.
علاوه بر این، به نظر ما، این نیز کاملاً بدیهیست که آنچه در عمل و بنا به خواست ملت ایران و فرزندان از جان گذشتۀ این کشور هماکنون رخ میدهد، اگر در ادامۀ مشروطیت و در خدمت «امرملی» باشد، که از سوی دکتر طباطبایی در آن رساله نیز، چنین ارزیابی شده است، پس «انقلاب ملی» انقلابِ ملت ایران است. زیرا بنابر آموزههای خودِ دکتر اولاً؛ «تنها یک ملت میتواند امر ملی داشته باشد.» و ثانیاً یک ملت در آگاهی به ملتبودگی خود است که به دفاع از امر ملی خویش برمیخیزد. و دیگر اینکه، ما به توسل و برداشت از دیدگاههای دکتر، چیزی به نام ملت، اما فاقد حقوق برابر و آزادی نمیشناسیم. ملت یا ملت است یا بنده و رعیت! افزون بر این؛ «انقلاب ملی» در ادامه و از سنخ همان اتفاقیست که اولاً یک بار در ایران رخ داده است، یعنی در ادامۀ جنبش مشروطهخواهی ایرانیان و پیروزی انقلاب مشروطۀ ایران، یعنی تأسیسِ «حکومت قانون» که به استقرار اصل بنیادین «حاکمیت ملت» و «اصل همۀ قوا ناشی از ارادۀ مردم»، منجر گردید، یعنی به تحقق «امر ملی» در آن مقطع تاریخی. ثانیاً: انقلاب اسلامی در ضدیت با مشروطیت، علیه حاکمیت ملت و از اساس در ضدیت با ملتبودگی ایرانیان و برای از میان بردن دستاوردهای مشروطیت، خاصه در ستیز با دستاوردهای ناشی از اصلاحات در دورۀ پادشاهان پهلوی، تدارک دیده شد و پس از پیروزی نامیمون خود، علاوه بر وارد نمودن نقض غرض در حکومت قانون و از میان بردن اصل حاکمیت ملت، و جایگزین کردن آن با حاکمیت شارع، به مثابۀ مغلطهای بزرگ، تلاشهای پرخطر و پرهزینهای در خدمت به تحقق «ایدۀ امت» و علیه کشور و ملت ایران و در جهت تضعیف هر دو، صورت داد.
همۀ «ما» با این نقطهنظر دکتر در آن رساله، و همچنین نوشتههای دیگر ایشان، آشنا هستیم که؛ «انقلاب اسلامی» را علیه «انقلاب مشروطه» دانستهاند. بنابراین نیرویی میتواند این «انقلاب ملی» را با هدف احیای آن «امر ملی» و بسط آن در مسیر گسترش آزادی و حقوق فردی و شهروندی، به مثابۀ امرِ ملیِ کنونی، بهپیش برده و بهثمر رسانَد، که دیگر در میدان آن انقلاب ضدملی و رژیم اسلامیِ ضدآزادی و امتگرای ضد ملت نایستد و از آن میدان پا بیرون بگذارد! و جامۀ پنجاهوهفتی را در نظر و در عمل از تن بدرآورد! انقلاب اسلامی یک واقعیت تاریخیست و در آن نمیتوان دست برد. اما ماهیت ایدئولوژیهایی که آن را به ثمر رساندند و ایران را به خاکستر نشاندند، را نیز نمیتوان با «چانهزنی» تغییر داد یا پنهان کرد! آن افکار و ایدئولوژیها و عملِ مبتنی بر آنها، همگی، از بنیاد فاسد بوده و حاصل آنها جز زمین سوخته نبوده و نمیتوانست باشد! و مضافاً اینکه؛ «فشار از پایین» هم اگر ماهیت «ملی» داشته باشد، تنها میتواند همۀ آن افکار و همۀ ساختار و نظام و نهادها «سیاسی»، «حقوقی» و «فرهنگی»، بنا شده بر فلسفۀ ضد ایرانی آن انقلابِ نحسِ ضدملی و ضد آزادی و ضد حقوق انسانی را در همان میدان دفن کند و آن طرح ارتجاعی امتگراییِ اسلامی، با همۀ زائدهها و زادههای آن را، از بیخ و بن، براندازد.
- «انقلاب ملی»: بازگشت به خِشتِ اولِ «حاکمیت از آنِ ملت» در بنای آزادی
از اتفاقی که در صورت و محتوای «انقلاب ملی» و در پیوند با آن رخداد تاریخی، یعنی مشروطیت، در حال رخ دادن است، جز احیا و راست و استوار کردن اراده و اصل حاکمیت ملت ایران، تصور و انتظار دیگری نمیرود؛ انتظارِ پایبندی به ارادۀ ملت به مثابۀ شالودۀ هر قدرت و اقتداری در حوزۀ عمومی و انتظار وفاداری به هدف احیا و گسترش آزادیها و حقوق برابر ایرانیان، یعنی ملت، که این آزادی و برابری حقوقی ضرورت و مقدمۀ تحقق ارادۀ اوست! علاوه بر این، یک نکتۀ قابل ذکر و در خور تأکید دیگر، در برخورد انتقادی به برخی نظرات محدود و معیوبی که این روزها، به نام دفاع از قانون اساسی مشروطه شنیده میشوند: این انتقاد به نادیده گرفتنِ این واقعیت تاریخیست که؛ زنان ایران نیمی از این ملت بودهاند که نه با قانون اساسی مشروطه و نه مدون در آن، بلکه به دست اصلاحات رضاشاه و محمدرضاشاه به جمع مردانِ این ملت افزوده شدند، که بیانگر پایبندی این دو پادشاه به روح تجددخواهانۀ انقلاب مشروطۀ ایران بوده است! لازم به یادآوریست که؛ قانون اساسی مشروطه، نه تنها در زمینۀ حق برابر زنان، به عنوان آحاد ملت ایران، بلکه از جهات مهم دیگری نیز ناقص و ناقض حقوق و ارادۀ بخشی از مردم ایران و لذا خدشه بر حاکمیت ملت، به کمال، بود. اما، در اینجا فقط در رابطه با آنچه که به حقوقِ «جمعیت نسوان ایران» به عنوان نیمی از این ملت بازمیگردد، باید گفت؛ پیش از اصلاحات این دو پادشاه بزرگ ایران، بهرغم وجود قانون اساسی مشروطه، و با وجود آنکه در مجلس اول شورای ملی، و پیش از آن، بحث در دفاع از حق برابر زنان، به عنوان نیمۀ دیگر پیکر واحد ملت، در گرفته بود، اما با آن مخالفت شد. لذا؛ با پیروزی مشروطیت و بهرغم به رسمیت شناخته شدن اراده و حاکمیت ملت، اما، بدون حق برابر زنان، و به دلیل برخی نقصهای حقوقی دیگر، ملت ایران هنوز در اعمال ارادهاش، ناقص بود و در عمل باید نصفه و نیمه به حساب میآمد! این نقض و نقص با اصلاحات تاریخی بدست پادشاهان پهلوی برطرف گردید. پس اگر ملت ایران ملت باشد، زنانِ این ملت همانقدر حق بر این میهن داشته و دارند که مردان! و همانقدر در آبادانی این میهن نقش داشته و دارند که مردان!
باری در ایران و با مشروطیت «حاکمیت از آنِ ملت» و «ناشی شدن همۀ قوای کشور از مردم» نخستین خشتِ بنای حقوق و آزادی، و حکومت قانون با تکیه بر عقل ابنای ملت ایران، با تشکیل مجلس نمایندگی ملت ایران، یعنی مجلس شورای ملی، گذاشته و روند مدرنیتۀ ایران از اینجا تثبیت و آغاز به پیش رفتن نمود. به این نقطۀ عزیمت و پیشرفت، برای گسترش آزادی و برابری حقوقی، با ضابطۀ عقل و به رأی ملت، باید بازگشت. با درانداختن یک طرح ملی، باید به احیای نهادهای نگاهدارندۀ «حاکمیت ملت» و قوانین ضامن و مأمن آزادی و برابری حقوقی آحاد این ملت همت گماشت و در تثبیت و گسترش آن آزادی و این حقوق از «سرمشق مشروطیت ـ نیز ـ فراتر رفت».
ما در اینجا آگاهانه از مفهوم احیا، یعنی حیات دوباره بخشیدن به «ارادۀ ملت» و «اصل حاکمیت» او به مثابۀ زیر بنا یا شالودۀ ساختار دفاع از نظام اجتماعی، نظام سیاسی، نظام حقوقی، نظام اقتصادی، نظام قانونگذاری مبتنی بر خرد انسانی و نهادهای عقلانی حافظ آن نظامهای مبتنی بر خرد سخن میگوییم، زیرا نهال کِشتۀ همۀ آنها، در دورۀ بیش از هفت دهه مشروطیت، را یک «انقلابِ ضدملی» و ارتجاعی، یعنی انقلاب اسلامی، زیر پا گذاشت و رشد و قوام آنها را به فترت انداخت. رژیم اسلامی نهادهایی، که خاستگاه آنها در مشروطیت و فکر مشروطهخواهی بود، زیر چنگ ناپاک خود، از حیز انتفاع انداخته و بیسیرت و بدنام کرده است. این رنگ و سابقۀ بدنامی را باید از آنها زدود
عبارت «انقلاب ضدملی» که همانا در وصف انقلاب 57 است که، با آرایش و توازن نیروها به نفع جهل و ارتجاع مذهبی، در آن زمان، جز انقلاب اسلامی نمیتوانست از آب بدرآید، در آثار دکتر طباطبایی سابقهای بسیار طولانیتر از بیان آن در رسالۀ «”انقلاب ملی” در انقلاب اسلامی» دارد. ایشان یکی از معدود کسانی بودند که خیلی زود انقلاب اسلامی را ضد مشروطیت و ضد تجدد ایران دانستند، از جمله به دلیل امتگرایی و همچنین به دلیل ضدیت همۀ نگرشها و ایدئولوژیهای «ضد ملی» مندرج در تحت آن انقلاب نحس، که همگی به یک میزان دشمن آزادی و مخالف حقوق برابر شهروندان این ملت بودند. یک نمونۀ استنادی ما را، خوانندگان علاقمند، در «انقلاب و آزادی»، به قلم دکتر طباطبایی، میتوانند بر همین سامانه، مطالعه نمایند. که برای نخستین بار در سال 1362 در نشریۀ «ایران و جهان» درج گردید.
به باور و به برداشت ما آنچه آشکارا، همچون روحی، در رسالۀ «”انقلاب ملی” در انقلاب اسلامی» و در پیام اصلی آن جاریست، همانا بازگشت و احیای اصل «حاکمیت ملت» است و تأمین و تضمین و گسترش حقوق و آزادیهای از دست رفتۀ آحاد ملت، که زنان و جوانان، یا به بیان دکتر طباطبایی؛ «سوژههای جدید»، برای آنها میغرند و میرزمند و بدست جنایتکاران رژیم ضدملت و ضدآزادی، گردنهای افراشتهشان به دار سپرده یا بقتل رسانده میشوند! ما اگر بخواهیم، مستندات خود، در اثبات آن روح تمجید آزادیخواهی و پیام آن را از این رساله عرضه کنیم، باید کل آن متن را دوبارهنویسی نماییم. لذا به یک گفتاورد از آن متن بسنده مینماییم که، در یک کلام، جریانِ متضاد دو انقلاب، یعنی «انقلاب اسلامی» و «انقلاب ملی»، را به صورتی موجز و پرمعنا، در قالب عباراتی مبتنی بر رخدادهای واقعی، بیان میکند:
«یکی از شعارهای انقلاب [اسلامی] این بود که «بحث بعد از انقلاب»، سوژههای کنونی با آزادی و حقوق آغاز کردهاند تا «بحث به بعد از انقلاب» موکول نشود. این نسل کنونی میداند که بعد از انقلاب بحث نمیکنند، پیروزمندان «حاکمیت» انقلاب را اِعمال میکنند!»
و ما در اینجا میافزاییم؛ جنبشی که به اعتبارِ اهداف ملی و خواست آزادی و حقوق شهروندی و تلاش برای بازگشت به حاکمیت ارادۀ ایرانیان، یعنی به کرسی نشاندن دوبارۀ همان «امر تاریخی ملی ایران» و در ادامۀ آن به منظورِ کسب، تثبیت و گسترش حقوق و آزادیها، به مثابۀ «امر ملی» در این برهۀ تاریخی، بپاخاسته و رفته رفته نیرو گردآورده و «ققنسوار از خاکستر انقلاب اسلامی» به پرواز درآمده و به نشانِ «انقلاب ملی» آزین یافته، انقلابیست که جوهرۀ آن ملی و ابتنای آن بر بیداری آگاهی و پایداری ملیست. پارادایم «انقلاب ملی» ملی و آزادیخواهیست و برای کسب حقوق! شرح و توضیح پروسۀ تدریجی این بیداری ملی و شکلگیری پایداری آزادیخواهانۀ آن، بهرغم همۀ توطئههای رژیم اسلامی، طیِ دههها، در «شستشوی مغزی»، «شستشوی فرهنگی» و «شستشوی تاریخی»، در همان «گنجینۀ به یادگار» به قلم کشیده، مستدل و مبرهن شدهاند.
جنبش ملی در حالی که به پیش میرود، گام به گام نیز بحث میکند، که باید بحث بکند، بر آگاهی خود میافزاید، که باید بیافزاید و پرورده میشود، که باید بشود، تا به خلاف بیشتر جنبشهای تاریخ ایران، در نیمۀ راه متوقف نماند. اما اینکه چنین «انقلابی»، با چنان «سوژههای» آزادیخواه و پرورده در آگاهی ملی، که روشن است، خود را خاکسترنشینِ انقلاب و رژیم اسلامی نمیخواهند، باید به توانایی و استواری چنین «سوژههایی»، در تحقق «امر تاریخی ملی ایران» و دستیابی به «آزادی و حقوق» امیدوار ماند. و از دیکته کردن قیمانۀ راه به چنین جنبشی باید اجتناب ورزید. چنانکه استاد خود نیز، در انتهای رساله در بخش هفدهم، امیدوار به آن «سوژها»، چنین مینویسد:
«نخستین بار در تاریخ معاصر ایران است که نسلِ جدید آن در حسرت کربلاهای بسیار گذشته نیست، بلکه، «یک دست جام باده و یک دست زلف یار»، به میانۀ میدان آمده و آمادۀ دستافشانی است. آنچه در این پدیدار شدن نسل جدید شگفتانگیز است، و البته درافتادن با او را مشکل میکند، این است که ساحت جهانی و تجددخواه او مانع از بسط ساحت آگاهی ملّی او نشده است. نسل متفاوتی از ایرانی پا به میدان گذاشته است، از او شگفتیها پدید خواهد آمد؛ آنچه من میتوانم بگویم این است که از میدان بیرون نخواهد رفت!»
این پیامِ استوار و امیدوار، در عین حال، هشداری بود به حاکمان! لاکن این هشدار روشن هیچ بکار فرقۀ تبهکار حاکم نیامد. اما اینکه به کار چه کسانی آمد و بر اعتماد به نفس چه کسانی افزود؟ آشکارا به کار کسانی آمد و آنان را به خود امیدوارتر ساخت که؛ از اساس جعلِ عبارت سخیف و پرتزویرِ جریان اصلاحطلبی، یعنی «فشار از پایین و چانهزنی در بالا» را، در شأن خود و ملت ایران ندانسته و آن را به ریشخند گرفتند.
اما، بهرغم این و به زعم ما، عبارت فوق در رساله «”انقلاب ملی” در انقلاب اسلامی» توضیح و تفسیری یافته که تکیه بیشتر بر آن، برای «انقلابیون ملی»، لازم است. زیرا حقیقت معنایی «دولت» و شرط دولت بودن را روشن مینماید و دولتی را تصویر میکند که قبایش مطلقاً برازندۀ رژیم اسلامی نیست، زیرا به برداشت ما، از دیدگاه دکتر، دولت اگر دولت باشد؛ به روی ملت خود تیر و تفنگ و ساچمه و گلوله نمیکشد و تیر بلا و فقر و گرسنگی و فلاکت و ناامنی و بیحرمتی بر سر آنان نمیباراند و حقوق ملت را زیرپا نمیگذارد. توضیح دقیقتر و همچنین آهنگ هشدار را از زبان خود ایشان بخوانیم:
«در رویارویی میان یک ملّت، «به عنوان پیکر واحد»، ملّت سلاح خود را که در آغاز بیسلاحی است انتخاب کرده است، زیرا پیکار برای حقوق از دست رفته خود مهمترین و برترین «سلاح» است. آنگاه که رویارویی آغاز شد انتخاب سلاح با قدرت سیاسی است و همین قدرت سیاسی سلاحی را که ملّت با آن حقوق خود را بازپس خواهد گرفت به او تحمیل میکند. این انتخابِ سلاح واپسینِ انتخاب دولت نیز هست! قدرت سیاسی اگر در معنای دقیق دولت باشد هرگز اجازه نمیدهد بحران ژرفایی بیسابقه پیدا کند و به این واپسین انتخاب بیانجامد.»
از تدوین و انتشار رساله هفدهبخشی، «”انقلابِ ملی” در انقلاب اسلامی» که همزمان با «پایکوبی و دستافشانی» اما با از جانگذشتگی، جوانان دلاور ایران، یعنی همان «سوژههای جدید»، در خیابانهای کشور مدون گردید، سه سال میگذرد. در آن رساله راه روشنی به رژیم نشان داده شد؛ گشودن درهای بسته و بازگرداندن آزادی و حقوق به ایرانیان! از اینرو فحوای پیام آن رساله، همچون آخرین هشدار خطاب به فرقۀ حاکم، نیز طنینانداز شد، خاصه آنجا که در نهیبی در بخش ششم آن رساله نوشتند:
«دلیل اینکه گروههای بسیار چپ و راست، در بیرون حکومت، و نیز «نخبگان» داخل رژیم، هیچ نمیتوانند بگوید که نظام را به کار آید جز این نیست که همۀ آنان به یک درجه از اندیشۀ «وحدت ملّی» ما و سرشت آن بیگانهاند و از اینرو، دانسته یا ندانسته، مخالفان این وحدت ملّی نیز هستند.» اما در همانجا نیز هشداری، همچون رهنمونی، را نیز دادند که: «قدرت سیاسی، در توهّمهای امّتی خود، ملّت را به میدان نبردی کشانده است که امکان پیروزی در آن ندارد؛ اینک میتواند با گفتگو و چانهزنی با ملّت راه حلّی عُقلائی پیدا کند، اما میتواند انتخاب واپسین سلاح را بر ملّت تحمیل کند.»
هیچ یک از این سخنان، صَرف نظر از آنکه؛ همگان را، بی محک و معیار و بیتمایز میانِ «درون و بیرون حکومت»، یک کاسه در ظرف «مخالفان وحدت ملی» ریخت، اما ظاهراً نوشته شد تا بلکه رژیم را، برای خروج از بحران خودساختۀ خویش، «بکار آید»، اما «بکار» آن فرقۀ تبهکار نیامد! هیچ یک به گوش رژیم اسلامی و کارگزاران آن نرفت. به مصداق آنکه؛ این «کَرانِ مادرزاد» را چه به «نغمۀ داودی»! آنها، بدون کمترین اعتنایی به هشدار و رهنمون به «گشودنِ بابی برای چانهزنی در بالا»! درهای بستۀ قدرت را شش قفله کردند و با شلیک ساچمه و گلوله به چشمان درخشندۀ جوانان و با داغ و درفش بر پیکر آنان و با طناب دار بر گردن افراشتهشان، به میدان آمدند، و چنان آمدند که در این سه سال موج سرکوبِ بیوقفه در ایران اوجی بیسابقه یافت! و ایران در بحران فروتر رفت! و نشان داد که نَخوت و تَفرعُن و شرارت و رذالت اسلامیانِ در قدرت، علیه ملت و علیه انسان آزاده، سنگینتر و ریشهدارتر از آن است که استاد تصور میکردند! و اصلاحطلبان و حواشی آنها نیز سکوت اختیار کردند!
در پارگین رژیم اسلامی، یعنی اصلاحطلبان، نیز، ترجیح دادند که طَرفی از آن «نغمه» نبندند و، بیشتر، آن را به سکوت برگذار کردند. زیرا کُنه چنان رهنمودی، آشکارا، با تزویر آنان برای حفظ جمهوری اسلامی و مکاریشان در پاسداری از انقلاب 57، سازگار نیست. عیب و نقصِ اصلاحطلبان، البته نه در «کری مادرزاد» بلکه در فهم مزورانه و عمل ریاکارانۀ قابیلوار آنان نهفته است، که مکر و حیله در کار ملت که سهل است، از آن حتا در کار خدایشان نیز رویگردان نیستند. لذا آن زنهار به پرهیز از تزویر در فهم معیوب آنان نمیتوانست رسوخ کند و این هشدار که، در کارِ این ملت، «خدعه» راه به جایی نمیبرد. آنچه را که دکتر، در انتهای بخش چهارم رساله بیان نمود، اصلاحطلبان شنیدند اما باور نکردند یا به روی سخت خود نیاوردند:
«آنگاه که حقوق مردم یک بار داده شد – یعنی مردم حقوق خود را گرفتند، چنانکه در مشروطیت گرفتند – دیگر پس گرفتنی نیست. «خدعه» در چنین شرایطی نشانۀ زیرکی نیست؛ دلیل بیدانشی به سرشت اجتماع دوران جدید و انسان نو است. مردمی که نسبت به حقوق خود خودآگاهی پیدا کرده باشند – و سدهای نیز بر تکوین این خودآگاهی گذشته باشد – ملّتی است شکستناپذیر؛ میتوان در شرایط برابر با او گفتگو کرد – و چانه زد – اما نمیتوان با «خدعه» بر سر او کلاه گذاشت و حقوق او را گرفت.»
کل رژیم اسلامی، از صدر ولیفقیه تا پارگین اصلاحطلبی و همچنین کارگزاران و روشنفکران فلکزدۀ حاشیهای، هر یک به طریقی و هر یک به دلیلی، از گرفتن آن هشدار و از گردن نهادن به آن رهنمونِ روشن امتناع کردند و آن را پشتِ گوش انداختند! و بدتر از همه در برابر سرکوبهای وحشیانۀ کانون قدرت، خائنانه سکوت کردند. و البته اینها هم امری نبود که از دید استاد، از پیش پنهان مانده باشد، والا چرا باید، در همان رساله، نوشته باشند:
«من از بیش از دو دهه پیش، با فهمی که از تاریخ «امر ملّی» داشتم نظرها را به این برخاستن «قُقنس ایران از خاکستر خود» – تعبیر زرینکوب در تاریخ مردم ایران – جلب کرده بودم. در نوشتهای که پیشتر در همین جا دربارۀ بیانات گهربار یکی از معاونان ریاست جمهوری که گفته بود: «ما اصلاً با دولت و ملّت مسئله داریم» نوشته بودم که این «دولت» از «کسان به شما ناکسان رسید»؛ این عرعر خران شما نیز بگذرد! چرا؟ چون از خران شما بزرگتر هم بر این کشور چیره شده و فرمان رانده بودند، اما نه عرب، نه ترک، نه مغول و نه غلزاییان پیشاطالبانی چنین جرئتی به خود نداده بودند که با ملّیت «ما» مسئله داشته باشند. میتوان پرسید: چرا؟ پاسخ من این است: زیرا حتیٰ آنان هم میدانستند کجا فرمان میرانند…اگرچه ماکس وبر گفته بود که «دولت انحصار اِعمال خشونت» را دارد، اما قدرت سیاسی که دولت باشد هرگز به این «انحصار» خود توسل نمیجوید و بابِ گفتگو و چانهزنی را همیشه باز نگاه میدارد، زیرا آنگاه که توپهای دو طرف به غریدن آغاز کردند احتمال شکست قدرت سیاسی بیشتر از احتمال شکست یک ملّت است. منظور من پیروزی در نخستین نبرد نیست، بلکه در نبرد «سرنوشت» است.»
و نبرد بر سر سرنوشت ایران همچنان به سختی ادامه دارد! و امید است تداوم نبرد با پشتوانۀ بیداری و تداوم پایداری ملی! باشد.
کلام به درازا کشید. خوب است رشتۀ سخن در اینجا کوتاه کنیم، هرچند که در ژرفای رساله امکان صیدِ صدف و مروارید هنوز بسیار است! اما پیش از قطع کلام، و در حاشیۀ گفتاورد فوق از دکتر و با نظر به آنچه که به نقل از خود ایشان ـ در بخش نخست این نوشته ـ دربارۀ فرمانروایان «ستمگر و خربنده» آوردیم، در اینجا نیز باید اضافه کنیم که؛ آن عرب و ترک و مغول و غلزاییِ «پیشاطالبانی»،از «خربندگان» بودند. اما «عرعرکنندگان» کنونیِ نشسته بر سریر سیاست ایران به راستی از خودِ خرانند! البته اگر اهانتی به ساحت آن حیوان باربر و زحمتکش نباشد، که میگویند، حداقل، بر راههای رفته آگاهی مییابد! اما رژیم «خران» و ابلهانِ ضد ایران کجا و عبرتآموزی از راههای به شکست رسیده کجا!؟
در تجلیل مقام و به یاد زادروز دکتر جواد طباطبایی / فرخنده مدرّس
دکتر طباطبایی نظریهپرداز «انحطاط تاریخی ایران» در دورۀ اسلامیست. از نظر ایشان تدوین «نظریۀ انحطاط تاریخی ایران» مقدمه یا دیباچهای بر تاریخ دوران جدید ایران است. نظریۀ «تداوم در زوال» ایشان پرتوی اساسی و روشنگر بر وضعیت کنونی ما است و باید برای ما تکاندهنده باشد! همینطور باید برای ما بسیار تکاندهندهتر باشد، وقتی ایشان نقدِ «نظریۀ تداوم تاریخی و فرهنگی ایران»، یعنی آنچه که این چنین نزد همۀ ما ارجمند است، را «دیباچۀ نظریۀ انحطاط تاریخی ایران» قلمداد میکنند.

در تجلیل مقام و به یاد زادروز دکتر جواد طباطبایی ـ فرخنده مدرّس
بخش نخست: سنگینیِ بارِ تاریخِ ایران و خوشاقبالیِ ایرانیان
انسانهای اندکی این اقبال بلند را دارند که یاد و نامشان، در آموزههای راهگشا، ماندگار و جاودان شوند. داریوش همایون در جایی، از کتاب «صدسال کشاکش با تجدد»، «ما» ایرانیان را به مردمانی تشبیه کرده است که پشتمان زیر بار سنگینیِ تاریخمان خمیده اما گردنمان، به دلیل همان تاریخ، همچنان افراشته است. این استعارۀ تشبیهی، به نظر ما، نباید ناظر بر وضعیت راحت و رضایتبخشی باشد. با بار سنگین تاریخ، دشوار بتوان به سرمنزلِ مقصود رسید. آنچه بار تاریخ ملتی را سنگین میکند، به باور ما، نه درازا و نه انبوه رخدادهای آن، بلکه ناروشنیها و نشناختن تعارضات و نفهمیدن منطق دگرگونیهای آن است، که برای «ما ایرانیان» عموماً «منطق شکست» نیز بوده است. نشناختن این منطق بار تاریخ «ما» را بسیار سنگین کرده است. از اینرو ما فکر میکنیم که چه خوشاقبالند مردمانی که فرزانگانی دارند که، با آموزههای برخاسته از دانش عمیق خود دربارۀ همان تاریخ، حقیقت را میگویند و بار سنگین آن تاریخ را سبک میکنند و منطق شکست و همزمان منطق پیشرفت آن را مینمایانند.
اما اگر «ما» فقط از این منظر بنگریم، یعنی تنها فرزانگان تاریخمان را به شمار آورده و تجلیل کنیم، ولی سهم خویش، در بهرهگیری از اقبالِ خود، در فهمِ تلاشهای آنان را نادیده بگذاریم، آنگاه در تصورات ذهنی خود ممکن است به این نتیجۀ شگفتانگیز برسیم که؛ «ما» باید اکنون از جمله مردمان سعادتمند ساکن «ارض مسکون» باشیم، که نیستیم! البته این «نیستیم» برای کسانی اعتبار دارد که واقعیتهای تلخ بود ـ و ـ باش کنونیِ میهنمان را انکار نمیکنند. برای کسانی اعتبار دارد که با واقعیتهای همین ارضِ مسکون سر ـ و ـ کار دارند و بهچشم میبینند که فاصلۀ ما از بخشهایی از این ارض هر روز بیشتر و دورتر میشود. و البته در اینجا کسانی نیز مورد نظر ما نیستند که، در هراس از دگرگونیهای شگرفِ جهان، علیه آن قد عَلَم کرده و یا، وحشتزده از سرعتِ «سرسامآور» این دگرگونیها، راه عزلت را توصیه میکنند، سعادت را در گذشتههای باطل یا در اوهام میجویند و در حسرت آن عمر تباه کرده و در جهت تباهی عمرِ بقیه نیز نسخه میپیچند.
مردم ایران، بار دیگر، در شرایط دشواری بسر میبرند و باید با هشیاری به وضع آشفتۀ کشور و نسخههای «درمانی» بنگرند، که ظاهراً از ترکیب «فکر» و «کتاب» و آغشته به هلاهلِ ایدئولوژیهای رنگارنگ دینی و غیردینیِ ماجراجویانه یا با گرایشهای عارفانه و تعبیرهای شاعرانه از تاریخ، رواج داده میشوند، نسخههایی زهرآگین برای امروز، از روی الگوهای منحطی، که انواع قدیمی آنها را «ما» در تاریخ خودمان، در دورههای مختلف گذشتهمان، از جمله در دورۀ صفویه، نیز تجربه کردهایم؛ با فرجام «خاکسترنشینی» و آسیبهای جبرانناپذیری به کشور. یک قلمِ آن، آسیبِ از دست رفتنِ «جایگاه ایران در جهان برای همیشه» و قلمِ دیگر؛ رساندن وضع عمومی کشور و کشاندنِ روحیۀ ایرانیان، در بیاعتنایی به این وضع، به ورطۀ چنان درجهای از فساد و تباهی و سقوط که بعد از آن، به گفتۀ دکتر طباطبایی: «کسی جز نادر بر آنان نمیتوانست حکومت کند»!
در اینجا بر دورۀ صفویه انگشت گذاشتهایم به دو دلیل: نخست اینکه اثری گرانسنگ ـ جلد نخست تأملی دربارۀ ایران ـ دیباچهای بر نظریۀ انحطاط ایران ـ دربارۀ آن نوشته شده که، در آن اثر، دکتر طباطبایی این دوره را در اجزاء نظری، سیاسی، فرهنگی، روحیۀ اجتماعی، اقتصادی و در «نافهمیِ» آن دورۀ «ما»، از «مناسبات نوآئین جهانی»، به تصویر کشیده و شکافته، و در نهایت، اوج انحطاط ایران را در آن نمایانده است. حکم به تجلیل این اثر را وقتی میتوان فهمید که خوانندۀ علاقمند به فهم تاریخ ایران، برای قیاس، آثار تاریخنگاران دیگرمان دربارۀ این دورۀ تاریخی را نیز خوانده تا قیاس ممکن شود، قیاسی که طبعاً در این اجمال نمیگنجد. تنها به این داوری کلی از روی این قیاس بسنده میکنیم که؛ عموماً تاریخنویسان دیگرمان، دربارۀ این دوره، شرحِ وقایع و شمارشِ حوادث کرده و در حقیقت وقایعنگار بوده و به عبارتی اخبارِ گذشته، از روی دستِ یکدیگر، نوشتهاند، آن هم عموماً محدود به عمل شاهان، درباریان و کارگزاران. به رغم اهمیت آن نوع وقایعنگاری اما، از نظر علم جدید تاریخ و مبانی آن، تلاشهای بیشتر آنان حتا در حد تاریخنگاری ابن خلدون و فهم او، در قرن نهم هجری، از این علم نبوده است که، به برداشت ما، از ارزیابیهای دکتر طباطبایی دربارۀ این اندیشمند، در علمِ تاریخنگاری، ابن خلدون علاوه بر گسست از نوع قدیم اسلامی ـ کلامی آن، وجوهی از «جدیدهای در قدیم» را نیز به یادگار گذاشته است، از جمله روش سنجیدن اخبار و روایتهای نقلی تاریخی با ضابطۀ خرد و نمایاندن اعتبار عقل در ساختن تمدن.
باری، در قیاسی با آثار دیگر، پیش از هر نکتهای، باید گفت؛ بر آثار تاریخنگارانۀ فلسفیِ دکتر طباطبایی، در درجۀ نخست، این ضابطۀ آگاهی از مبانی جدید تاریخنگاریست که حضور و نظارت دارد. به عبارت دیگر دکتر بر سرشت رخدادها و پدیدارهای تاریخی نظر دارد و منطق تحولات تاریخ عمومی برخاسته از دگرگونیهای نظری و فرهنگی تاریخ ایران را بررسی و آشکار میکند. به این معنا تاریخنگاریِ نظری ایشان، مبتنی بر مبانی علم جدید تاریخ است. یعنی دانش توضیح منطقِ دگرگونیهایِ وضعیت و موقعیت ملت و کشور ایران است، از زاویههای گوناگون، که نشان میدهد؛ این موقعیت و وضعیت، ریشه در ماهیت و نوع اندیشیدن این ملت در طول تاریخ درازش داشته است. ایشان منطق دگرگونیهای تاریخ ایران، بر مبنای اندیشیدن ایرانی، را با ضابطۀ خرد و رابطۀ علت و معلولی میان نظر و عمل میسنجد، تبیین میکند و به این ترتیب فهم معنای گذشتۀ «ما» و چرایی و چگونگی دگرگونیها و فهم سیر و سمت ـ و ـ سوی این تاریخ را، آنهم با نتیجهگیری زوال و انحطاط آن، ممکن میسازد. و البته بسیار اختلافهای بنیادین دیگری میانِ این اثر و آثارِ دیگر، که بیان آنها در این مختصر نمیگنجد.
اما تا این اندازه میتوان گفت که؛ از دل چنین تاریخنگاریست که ما میتوانیم، به عنوان نمونه، بفهمیم که چرا، وقتی برخی تاریخنگاران غربی، بر مبنای آگاهیها و نظریههای برخاسته ار تاریخ، فرهنگ و اندیشۀ خود، صفویه را نخستین «دولت ملی» ایران ارزیابی کرده، یا آن را به عنوان دورۀ «تجدید حیات» و «نوزایش ایران» داوری مینمایند، و تاریخنویسان ما، بدون توجه به تاریخ واقعی ایران، همان داوریها را تکرار میکنند، دکتر به زبان منطق و برهان تاریخی، چنان داوری و چنین تکرارهایی را مورد تردید قرار میدهد. البته بدون آنکه دستاوردهای مهم برخی از شاهان همان نظام فرمانروایی را نادیده بگیرد، از جمله، بازگرداندن «وحدت سیاسی» ایران یا ایجاد «موانع» و «مرزهای» مذهبی، در برابر تجاوزگری خلافت عثمانی، و در خدمت به حفظ «استقلال» ایران. اما، با نظر به منطق همان «رفتار شاهان»، نظیر خودکامگی و انحصار قدرت، به زیان دیوان و دولت و وزارت و علیه بزرگان و حتا کشتارِ شاهزادگان و جانشینان، و با نظر به تحمیل، ایذاء و کشتار مذهبی در داخل، ایشان در این اثر، دلایل و براهینی ارائه مینمایند که خواننده را، در درستی نظریۀ «ملی» بودنِ «دولت» صفوی، به تردیدهای اساسی وامیدارد.
باری، تا حضور اندیشه و آموزههای دکتر طباطبایی، و پیش از آن، در فقدان چنین تاریخنگاریی، بوده است که؛ کولهبار سنگین تاریخی «ما»، عموماً، انباشته از ملغمهای از افکار معیوب و خیالات درهمآشفته شده است. به بیان روشنتر؛ «ما» به نام دفاع از «تداوم تاریخی ایران»، بدان خوکردهایم که، مادۀ درهمجوشی از درست و نادرست را، ذیل ارجِ تاریخ ایران، گرامی بداریم! اما از دریافت سیر سقوط، از فهم علل و عوامل مؤثر در این سقوط، عاجز و از درک نسبت و رابطۀ میان دگرگونیهای تاریخی و نوع افکار و باورهای خود، ناتوان بودهایم و مهمتر از همه ناتوان از فهم و غافل از «منطق شکست» در این تاریخ! به این ترتیب باری به نام «تاریخ» فراهم آمده که دههها، بلکه سدههاست که ذهن «ما» را زیر سایۀ سنگین خود، آنهم به ستایش، گرفته است. گویا ارادهای «درونی» در «ما» در برابر صاف و روشن کردن آن آشفتگیها مقاومت میکند! گویی امروز ذهنیتها بعضاً هنوز هم در سدههای پیش درجا زده و در انبانی از کهنگی و کهنهپرستی متوقف شدهاند. در توصیف بهتر شاید بکارگیری این استعاره، به یاری از صادق هدایت، نابجا نباشد که؛ این تاریخ نیست، بلکه بساط آن پیر کهنهپرست خنزر پنزریست!
در اینجا بحث بر سرِ درستیِ پایبندی به اصل و اولویت تداوم هستی و تاریخی ایران نیست، که به عنوان یک ملت ـ یک کشور نه تنها یک واقعیتِ تاریخیست، بلکه هستی ایران، در همان معنای ملت ـ کشور، یک حقیقت تاریخی، با مادهای دارای سرشت ویژۀ خود، است. هستی ایران تداوم یک مادۀ حقیقیِ تاریخیست. اما موضوع تاریخنگاری ایران، نه تردید در هستی تاریخی این ماده، بلکه بحث و موضوعیست در مورد چگونگی این «تداوم» و ضرورت شناختِ ربط عناصر درون این تاریخ که، در جهت «تداومِ در زوال» و «انحطاط تاریخی ایران»، به مثابه پیامد ناگزیرِ آن نوع از تداوم یعنی زوال، مؤثر بودهاند. موضوع تاریخنگاری ما توضیح انحطاط این نوع تداوم تاریخی نیز باید باشد و لاجرم توضیح علل و عوامل عقبماندگی «ما»! چنانکه دکتر طباطبایی در این باره مینویسد:
«توضیح وضع انحطاط در اصل توضیح این است که کدام علل و اسباب در گذشته به این انحطاط انجامیده و کدام نشانه دال بر این است که آن علل و اسباب همچنان باقی و موجب تداوم انحطاط و در نتیجه موجب به ژرفا رفتن عقبماندگی ایران خواهد بود.»
دکتر طباطبایی نظریهپرداز «انحطاط تاریخی ایران» در دورۀ اسلامیست. از نظر ایشان تدوین «نظریۀ انحطاط تاریخی ایران» مقدمه یا دیباچهای بر تاریخ دوران جدید ایران است. نظریۀ «تداوم در زوال» ایشان پرتوی اساسی و روشنگر بر وضعیت کنونی ما است و باید برای ما تکاندهنده باشد! همینطور باید برای ما بسیار تکاندهندهتر باشد، وقتی ایشان نقدِ «نظریۀ تداوم تاریخی و فرهنگی ایران»، یعنی آنچه که این چنین نزد همۀ ما ارجمند است، را «دیباچۀ نظریۀ انحطاط تاریخی ایران» قلمداد میکنند. این نیز باید، برای ما، بس تکاندهنده باشد؛ وقتی در «دیباچۀ نظریۀ انحطاط ایران» ایشان از ارجمندی «نظریۀ تداوم تاریخی و فرهنگی ایرانزمین» در پژوهشهای ایرانی برای تبیین وضع «استثنایی ایران در جهان اسلام» سخن میگویند، اما بلافاصله و همآنجا، با تکیه بر «مصالحههای» صورت گرفته در جهت «زوال تدریجی» مینویسند: «گام نخست در طرح نظریۀ انحطاط ایران نقادی نظریۀ تداوم تاریخی و فرهنگی ایران است و این نقادی همچون دیباچهای بر تبیین تاریخ فرهنگ و تمدن ایرانی است.» حال این «ما» هستیم که باید از خود بپرسیم و بفهمیم؛ ربط آن تداوم با این انحطاط چه بوده که حاصل آن چنین عقبماندگیست!
باری، در ادامۀ شناساندن عناصر و عوامل تداوم انحطاط تاریخی ایران است که در «دیباچهای بر نظریۀ انحطاط ایران» دکتر طباطبایی، از جمله، «تغییر دین و آئین و اخلاق و فرهنگ، خلاف رأی مردم» ایران، و تن دادن به اجبار، در کنار بازایستادن «ما» از خردورزی، را از «مهمترین علل و اسباب انحطاط ایران در تاریخ این کشور» ارزیابی میکند. ایشان چنین عوامل و عناصر انحطاطی را، بهویژه، بیربط با معنای «سیاست» دانستهاند، مغایر با معنای سیاستی که نهفته در کنه فرهنگ رواداری و خردورزانۀ ایرانی و اندیشۀ سیاسی ایرانشهری، با سابقهای هزاران ساله و برآمده از آن بوده، که به قفا رفته است، به تضعیف و فترت افتادنِ رواداری همراه با خردورزی که زوال آن در فرهنگ ایرانی، بخش مهمی از علتِ انحطاط تاریخی ایران و البته زوال اندیشه عقلانی نزد «ما» نیز بوده است. در اینجا با جسارتی، به این ارزیابیهای تاریخی استاد و با برداشت از تفسیرهای خود ایشان، باید فرصتطلبی و رقابت و پیشیگرفتن از یکدیگر، برای رسیدن به قدرتِ مستعجل، در روحیۀ ایرانی، را نیز به این سیاهه بیافزاییم و اینکه «ما» معنای فرصتطلبی و مماشات و تقیه را، به نام سیاست، بجای شناختن فرصتها و حتا تلاش برای ساختن فرصتها گذاشته و البته رودستها خورده و ناکامیها دیده و مجازاتها شدهایم، که میتوان نمونههای بارز آنها را در کتاب پیشین، یعنی «زوال اندیشۀ سیاسی در ایران»، مطالعه نمود، که بحث دربارۀ آنها فرصت دیگری میطلبد. بگذریم و به ادامۀ بحث خود، دربارۀ کتاب «دیباچه»، بازگردیم!
به این ترتیب، در آن کتاب، ایشان، نه تنها نشان میدهند که چرا «ما» باید در درستی نظریۀ «ملی» بودن «دولت» صفوی تردیدهای اساسی روا بداریم، بلکه همچنین روشن مینمایند که؛ به چه دلایل تاریخی و فرهنگی فروپاشی ایران یعنی از دست رفتن همان «وحدت سیاسی» بدست آمده را باید، طی همان عصر صفوی، محتوم بدانیم، همچنین محتوم دانستنِ از دست رفتن دوبارۀ سرزمینهای بدست آمده را. چنانکه مینوبسند:
«در فاصلۀ نیمۀ دوم فرمانروایی و فروپاشی شاهنشاهی صفوی تا شکست ایران در جنگهای ایران و روس، ایران به تدریج نزدیک به دوسوم قلمرو سرزمینی و همچنین جایگاه خود را در مناسبات جهانی از دست داد.» و در این دوره «ایران بهطور بازگشتناپذیری در سراشیب انحطاط افتاد… سقوط فرمانروایی صفویان و فروپاشی ایرانزمین تنها به ظاهر آن اشاره داشت در حالی که کشور همۀ نیروهای زنده و زایندۀ خود را از دست داده بود… ایران در انتهای این دوره به بنبستی رانده شد که بیرون آمدن از آن با تکیه به منابع تاریخی و فرهنگی ایران امکان نداشت.»
و چه بسیار نکات مهم و پایهای دیگر در این اثر که دکتر طباطبایی بر بستر بحث دربارۀ آنها نشان میدهد؛ در عصر صفویه بود که؛ منحنی انحطاط ایران به انتها رسید و، به این معنا، به نظر ما، پائینتر از آن نمیشد سقوط کرد. البته با چشمبستن بر دورۀ جمهوری اسلامی که، بازهم به نظر ما، به یمن تلاشهای فرزانگانی چون دکتر طباطبایی، با مانعِ سترگ بیداری دوبارۀ ملت ایران رو ـ یا ـ روی شده و در مسیر پیشبردِ اهدافِ پلیدِ خود به سدِ جنبش ملی ـ «انقلاب ملی» ـ برخورد نموده است. در دورۀ صفویه، بنابر آموزههای تاریخی دکتر طباطبایی، «شرایط امکانِ» بیداری و «شرایط امکانِ» سازماندهی پایداری ملی فراهم نیامد، زیرا، در «فقدان پشتیبانی آگاهی ملی» و در پیِ زوال اندیشیدن خردورزانه، در این دوره، «سیاه زخم انحطاط ایران به استخوان رسیده بود». اگر امروز هم تجدید آن بیداری ملی و پای تلاش در ایجاد قوایِ پایداری ملی در میان نباشد، چه بسا ایران، با وجود و ادامۀ رژیم اسلامی، در قیاس با دورۀ صفویه، بس پایینتر سقوط خواهد نمود. زیرا به قول داریوش همایون چاه سقوط آدمی پارگین ندارد. و جامعههای بشری نیز از این قاعده مستثنی نیستند.
و اما دلیل دوم اینکه چرا بر صفویه انگشت گذاشتیم: پیش از این گفتیم؛ در شرایط بسیار دشوارِ کنونیِ مردم و کشور، و با آنکه فرقۀ تبهکار حاکم کنونی وجوه مشترک بسیاری با بدترین شاخصهای نظام فرمانروایی صفوی و دورۀ تاریخی بعد از آن دارد، اما کم نیستند کسانی که بیاعتنا به این وجوه مشترک، هم الگوی صفویه و هم نسخۀ ابتذال صوفیه را تبلیغ و ترویج میکنند، آنهم به نام تمجید «سنت تاریخی» و با داعیۀ ایرانگرایی! و رژیم اسلامی نیز کامش از آنان «شیرین» است! زیرا این رژیم خود را، از همان دهههای آغازین، در این قالب پوسیدۀ تاریخی دیده و از آن الهام گرفته است. شاهدانِ مدعای ما، نوشتهها و گفتههای انبوه روشنفکران، سیاستبازان، «استادان»، روزنامهنگاران هوادار رژیم اسلامی و صَرف هزینههای هنگفت تولید سریالهای تبلیغی از سوی همین رژیم، در مغازله با صفویهاند.
امروز، پس از سلطۀ نیمقرن رژیم اسلامی، با چشماندازِ همان فساد و تباهی و سایۀ شومِ خطر فروپاشی ایران از نوع صفوی، به انضمام از دست رفتن «جایگاه ایران»، اینبار، در منطقه، اما کم نیستند کسانی که، آشکارا رؤیای اسماعیل و نادر را در سر میپرورانند و الگوبرداری از آن دورههایی را عَلَم کرده و رواج میدهند، که اوج خودکامگی، لئامت و ستمگری، و همچنین آلودگی آن به تعصب مذهبی بود. دورههای بازیچه شدنِ دین در دست فرمانروایان خودکامه و برعکس بازیچه شدن سیاست و شاهان زبون و بیکفایت در دست ملاهای متعصب و مرتجعی همچون ملا محمدباقر مجلسی. دورههای اوج «دولت دوسر»، به تعبیر داود فیرحی، که وی از قضا این بازیِ دوسره، «در پسِ پرده» را، البته در تقابل و ستیز خود علیه مشروطیت و تجدد ایران، ارجح میشمرد. یعنی دورۀ لعبتکبازیِ متقابلِ دیانت و سیاست را، که در نهایت جز زمین سوخته برجای نگذاشت. و البته انحطاط روحیه و رفتار ایرانیان، که برخاسته و متأثر از آن شرایطِ ناگوار تاریخی و اجتماعی بود، را نیز باید به اینهمه فساد و تباهی و سقوط افزود. سقوطی که مولود آن، در نهایت، جز امثال نادر کسی نمیتوانست باشد. نادرشاهی، که دکتر طباطبایی در بحثِ مفصلی از شرح روزگار پررنج و مصیبتبارِ ایران و ایرانیان در دورۀ این «پادشاه ستمگر» که «در ادامۀ سنت درازآهنگِ شاهانِ خربنده»، به سلطنت رسیده بود، در «دیباچهای بر نظریۀ انحطاط ایران» مینویسد:
«بدبختیهای ناشی از یک جنگ بینتیجه با یورشهای اقوام وحشی نمیتوانست بیشتر از پیروزهای این پادشاه ستمگر ایرانیان را در بدبختی غوطهور کند. به نظر میرسد که نادر بیشتر از آنکه به دفع دشمن بپردازد، علاقمند بود رعایای خود را سرکوب کند. سبب آن رفتار این نبود که نادر به ایرانیان علاقهای نداشت، بلکه او از روح سرکش آنان بیش از قشون هندیها یا ترکها یا تاتارها میترسید. نادر اگر قدرت داشت مایل بود سر همۀ ایرانیان را از تن جدا کند و این باور نادرست نخواهد بود اگر بگوییم هرگاه نادر میتوانست اقوام دیگری را در ایران ساکن کند، تردیدی نیست که این کار را انجام میداد.»
پرسش این است که آن «روح سرکش» را چه شده بود که زیر بار سهمگین نادر رفت؟ به هر تقدیر، در پرسش از آنچه که به امروزمان بازمیگردد؛ آیا وجوه مشترک، نهفته در گفتاورد فوق از دکتر طباطبایی، دربارۀ آن دورههای تاریکی، در وجود و ماهیتِ رژیم اسلامی به قدر کفایت بارز نیست؟ اگر نیست، پس اینهمه ستمگری به یاری نیروهای بیفرهنگ، مرتجع، متعصب، وحشی و تجاوزگر به جان و مال و ناموس ایرانیان، در ایران چه میکنند؟ و مزدورانِ چه کسانی هستند؟ جز فرقۀ تبهکار حاکم، که بیشترین واهمهاش «از روح سرکش ایرانیان است»!؟ رژیم اسلامی اگرچه نتوانست ایرانیان را در «امت اسلام» مضمحل کند، آنهم به یمن وجود اندیشۀ بیداری و به دلیل کوششهای خستگیناپذیر در راه پایداری و پایندگی و تقویت جنبش ملی، اما همین رژیم همچنان تلاش میکند؛ به حکم زر و زور و برای سرکوب آن «روح سرکش»، «امت» وارداتی به کشور سرازیر نماید! و حاشیهنشینان قدرتش، سکوت کرده و صامتند، همان «استادان»، سیاستبازان، روزنامهنگاران و فرصتطلبان تقیهگر، که همهشان را میتوان، یکجا تقدیم جبهۀ اصلاحطلبانِ جمهوریخواهِ اسلامی نمود!
باری، نمونۀ دیگر، در شرح احوال نادر و سوانح بداقبالیِ ایرانیان، در دورۀ «شاهان» و سلاطین ستمگر دیگر، در همان اثر سترگ، بحثیست دربارۀ نظریۀ «ابصار»، که در اصل، در ادامۀ تأسیس و تدوین نظریههای تاریخی دکتر طباطباییست، برای تبیین گوشههایی از تاریخ ایران و برای سبک کردن بار سنگین این تاریخ از راه روشنگری، اما با یک نتیجهگیریِ بس تکاندهنده! در توضیح نظریۀ «ابصار»، دکتر طباطبایی عمل شنیع «کور» کردن را، همچون استعارهای برای ممانعت از «دیدن»، در کانون توجه قرار داده، که در دورۀ صفویه، دورۀ افشاریه تا اوایل قاجاریه، به یکی از «بیرسمیهای» «شاهان خربنده» و ستمگر بدل شده بود. همۀ ما ایرانیان، برای یکبار هم که شده، این جملۀ معروف رضاقلی میرزا فرزند نادر و ولیعهد ایران، که به دستور نادرشاه چشمانش کور شده بود، را شنیدهایم یا خواندهایم که خطاب به پدر گفت: «تو چشم مرا کور نکردی، بلکه چشم همۀ ایران را کور کردی»!
با دفاع نسنجیده و بیتأمل و الگوبرداریهای نابخردانه، از چنین دورههای تاریخی و چشمبستن بر نتایج آنها که جز منطق شکست و فروپاشی ایران را در خود نداشتند، بار تاریخ ما بسیار سنگین شده و از تکیۀ یکسویه بر سنت آن، و بیتوجه به «منطق شکستِ» آن، بوی گنداب واپسماندگی برمیخیزد. با نگاه به این تجربههای فاجعهبار، پرسش دیگر این است که؛ آیا، تا کنون، از خود پرسیدهایم که؛ رژیم سرکوبگر اسلامی دستورِ شلیک آگاهانه به چشمان فرزندان ایران، به قصد کور کردن آنان، به جرم آنکه فساد و تباهی در کشورشان را دیده و تاب نیاوردهاند، را از کجا آورده و از رفتار کدام خربندگانِ همگن خود الهام گرفته و آموخته است؟ در پاسخ باید گفت؛ رژیم اسلامی و دستگاه امنیتی و در «اتاقهای فکر» خود، طرفداران الگوی صفویه و عاشقان اسماعیل و نادر، و کسانی در حسرت کشتن و ساختنِ «کلهمنارهها»، کم ندارد! آیا ما هنوز باید در برابر تکرار این تجربههای سیاه هاج و واج بایستیم و در گنگیِ برخاسته از نشناختن سرمنشأ چنین توحشی انگشت حیرت به دهان بگزیم؟! و یا برای هوداران الگوی صفوی و نادرشاه هورا بکشیم؟! همچنان با این بارهای سنگین تاریخ بر کول و با کمری خمیده و همچنان با گردنی افراشته بدآنها؟!
باری نقل این گفتاوردها از دکتر طباطبایی، در این مقدمه، ضمن آنکه شاهدانِ روشنگری هستند؛ بر اهمیت و در ضرورتِ سبک کردن بار سنگین تاریخ ایران از طریق آگاهی به گوشههای تاریک این تاریخ و رفع بدفهمیهای عظیم ما دربارۀ آنها، که به یمن آثار ایشان ممکن شده است، همچنین ذکرِ آن گفتاوردها، حلقهایست که ما را به اصل موضوع این نوشته میرساند؛ به یاد و به تجلیل اندیشمند هزارهای و فرزانۀ همروزگارمان، دکتر جواد طباطبایی، که روزگار، 80 سال پیش، زادِ او را رقم زد و او را در دامان ایران گذاشت، تا میزان و سطح دریافتِ ایرانیان از اقبالِ خود، در فهم تاریخ خویش و استعداد آنان، در سبک کردن بارِ این تاریخ، را بار دیگر بیآزماید. هرچند که چنین آزمونی در مورد ایرانیان و صدور حکمی قطعی و نهایی دربارۀ ردی یا قبولی قطعی آنان، هرگز ساده نبوده است، درست به همان دشواری آموزههای دکتر طباطبایی، که اگر «ما» دریافتی از میزان اقبال خود، در همروزگاریمان با ایشان، داشته باشیم، باید بیاموزیم که با این آموزهها درگیر شویم و همچنین بیاموزیم که به تقدیر تاریخی خود بیاندیشیم، تا آن تقدیر را بار دیگر به تقدیر نادانی و روزگار و یا فرصتطلبیهای مستعجل رها نکنیم.
بخشی از همان آموزها برای رقم زدن آگاهانۀ تقدیر تاریخی آیندۀ ایرانیان در یکی از آخرین رسالههای ایشان، یعنی «”انقلابِ ملی” در انقلابِ اسلامی» تدوین و عرضه شدهاند. بار دیگر، پس از سه سال از عرضۀ آن رساله، به همراه تجلیل آن زادروز فرخنده، تأمل «دیگری» بر آموزههای آن «ما» را، بیتردید، همچنان بسیار «بکار خواهد آمد»! آنهم نه تنها در بکارگیری عنوان «انقلابِ ملی»، بلکه در فهم مضامین ژرف آن رساله که ورود و بحث دربارۀ وجوهی از آن را به نوشتۀ بعدی میسپاریم و سخن را در این بخش به پایان میرسانیم، تا در این لحظه جز اعلام وامداری و تجلیل، موضوع دیگری نگشاییم و از ارجگذاری منحرف نشویم. و دیگر اینکه اگر، به ناگزیر، اجباری در سرکشی پیش آید، به ملاحظۀ این روز فرخنده، بیان آن سرکشی را به نوبت بعد واگذاریم. آثار ایشان گنجیۀ نفیس ملت ایران است و یادشان ماندگار و جاوید!
یاشاسون بابک، بیزیم ایران بالاسی / فرخنده مدرّس
بازنشر نوشته زیر بهنقل از «ویژهنامۀ بزرگداشت بابک امیرخسروی» به همت «تلاش انلاین» بهمنظور رساندن پیامیست از صمیم دل و برای تجدید مهری به بابک که همچنان دوستش داریم!

مروری بر سه دهه جدال فکری در چپ بر گرانیگاه ایران
در این دفتر که به پاس دههها تلاش در راه آرمانهای والا و مبارزه برای تحقق بهترین آرزوهای انسانی گرد آمده و بر فراز نجابت و شرافت عمری، در آستانه هشتادوهفتمین سالگردش، به بابک امیرخسروی تقدیم میشود، ما نیز دستی به تورقی دیگر در اوراق زندگانی وی برآورده و در پرتو نوری که این زندگانی در پویش خویش به دید ما آمده است، از آن به قدرشناسی یاد میکنیم. در این نوشته هر جا، به ضرورت، ضمیر «ما» بکار گرفته شده، از آن روست که هم به یقین از مکنونات قلبی همسرم، علی کشگر روایت شده و در بیان تجربهها و مشاهدات و برداشتهای مشترکمان است و هم بیتردید از سر احترام در برابر بابک امیرخسروی، از سوی دستدرکاران دیگر تدارک این دفتر یعنی هنرمند شاعر، نقاش و خطنگارمان ماندانا زندیان و دوستان گرداننده «تلاش آنلاین» آقایان مهدی موبدی و بهرام رحیمی سخن رفته و لذا به زبان جمع است.
زندگی بابک امیرخسروی به عنوان عضوی از چهار ـ پنج نسل طبقه سیاسی و روشنفکری ایران بر بستر روزگار سرزمینی رفته است که همچون هر کشور و هر ملتی سرگذشتی دارد که در نگاه نخست، با روند حوادث و رخدادها و در سایه سنگین واقعیتهای شکل دهندهاش، میآید و میرود و چشم بسته و بیاعتنا، خط و رد خود را بر زندگانی تک تک مردمان خویش میگذارد و میگذرد. اما در این گذر بوده و هستند کسانی که این عبور چشمبسته و بیاعتنا را برنمیتابند و به آسانی تن به سرنوشت خود، پیرامون و مردمان خویش را، بیبرون آوردن دستی از آستین تغییر و تأثیر، به دست مشیتوار روزگار نمیسپارند. اگر غیر از این میبود، شاید اصلاً تغییری نمیآمد و دگرگونی در جهان و اجتماع آدمیان پدیدار نمیگشت. اصلاً شاید هیچ یک از عبارتهایی چون «اجتماعاندیشی»، «نوعاندیشی»، «دگراندیشی» یا «نواندیشی» به ذهن خطور نمیکرد و معناهایی چون «از خود گذشتگی انسانی» پدیدار نمیشد، که در همه فرهنگها و عرف و عادتهای عالم بشری و در همه ادوار فضیلتهایی برخوردار از مقام و منزلت بودهاند.
بابک امیرخسروی در نوعاندیشی و انساندوستیاش، در دلمشغولی پایانناپذیر به حال سرنوشت و مصلحت کشور و مردمانش، با وفاداریش به پیمانی که از آغاز جوانی برای تلاش در راه آرمانهای نیک با خود بسته است و از آنجا که دست همتی برآورده و از عهده تأثیر و تغییراتی برآمده که دامنه آن از مرزهای زندگی شخصی و از محدودة روزگارش فراتر رفته و ردِ ماندگارِ خود را بر روانها و احساسها، بر افکار دیگری نیز گذاشته است، امروز، در بلندای این زندگی، به منزلتی دست یافته که افراد بسیاری در بارهاش به نیکی و احترام سخن میگویند.
از آن جمله فردی چون اتابک فتحاللهزاده(۲)، که خود در زندگی اجتماعی و سیاسی خویش از یکی از سختترین آزمونهای عواطف انساندوستی، بیداری وجدان و حس قدرتمند نوعدوستی سربلند بدرآمده، در باره بابک میگوید: «بابک امیرخسروی زبان و بیان عصاره تجربههای بسیاری از چپهای تودهای و فدایی است.» اهمیت و معنای نهفته در این توصیف در بارة آن همت بلند را آن روانهای آشنا و آگاه بر سنگینی بار تجربههای بخش مهمی از حدود سه تا چهار نسل از فرزندان این کشور بر تاریخ معاصرمان درمییابند و میدانند که زبان و بیان «عصاره»ی چنان «تجربههای» گرانی شدن، به هیچ روی آسان نبوده و «مردی کهن» میخواسته است.
(ترا ای کهن پیر جاوید برنا ترا دوست داریم، اگر دوست داریم)
از سر آگاهی و آشنایی با چنان تجربههاییست که نه میتوان بیاعتنا از کنار تأثیراتشان بر سرگذشت تاریخ نزدیکتر میهن گذشت و نه میتوان با چشمهای بسته یا به سکوت از تلاشها و تأملات بابک امیرخسروی در بارة این تجربهها عبور نمود، و از اینکه بابک از نادر چهرههای جنبش چپ ایران است که حین دست در گریبانی خود در این تجربهها، با جدالهای فکری خود به قلب مسئله زده و با تعهدی بارز به وجدان اهل تحقیق، شجاعانه حقایق را آشکار کرده است. اوست که با پیگیری بیمانندی از درون خانواده چپ ایران، طی مطالعات خستگیناپذیر در مکتب مارکسیسم ـ لنینیسم و تجربههای عملی آن، و همچنین با تلاشی پیگیر برای تبیین و تدوین برداشتها و دنبالهرویهای چپهای ایران از این مکتب، به عمق مبانی فکری آن تجربههای سخت و پرهزینه انسانی رفته و با نشان دادن همخوانی عمل و نظرِ هواداران ایرانی مارکسیسم ـ لنینیسم، ریشه ناکامیها و تلخکامیها را نمودار ساخته است؛ بی آنکه زبان لعن و طعن یا پشیمانی در پیش گیرد. در کلامش افسوس و اندوه، از آن همه سرمایههای تباه شده، را میتوان حس کرد اما پشیمانی و احساس «شکستخوردگی» را هرگز.
بخشهایی از چنان سخنان پرقدری، از زبان افرادی که در گرامیداشت بابک امیرخسروی و ابراز احترام به وی و زندگانی پربارش انباز شدهاند، در این دفتر گرد آمدهاند. همچنین گزیدههایی از نوشتهها، سخنرانیهای وی، در کنار شرحی از این زندگانی نیز به قلم خود بابک تحت عنوان «زندگینامه سیاسی ـ شخصی» همینجا در این شماره مخصوص ارائه شده است؛ شرحی که نوشتن آن از خودِ بابک خواسته شده بود، تا در کتابی درج گردد که میبایست به نامدارانی از نسل ایرانیان تاریخ معاصر کشور اختصاص مییافت. از سرنوشت این کتاب بیخبریم. شاید انتشار آن در ایران به هزاران دلیل که روشن نیست و اگر هم روشن باشد از هیچ منطقی برخوردار نیست، معلق و معوق مانده باشد. مانند بسیار امور دیگر مملکت و حتا آینده کشور و ملت که همچنان در گرفتاریهای عموماً سیاسی و فرهنگیاش به تعلیق و تعویق افتاده است. اما به هر صورت ما یعنی گردآوردگان این دفتر از همت بابک در تدوین زندگینامه کوتاه شدهاش نیز سود بردهایم. زیرا نوشتن و ارائه فشردهای از این زندگی پر ماجرا و پرمعنا بخشی از وظایف ما در این دفتر بود. بابک در اینجا هم کار ما را آسان نموده است. درست مانند همان کاری که نزدیک به دو دههونیم پیش انجام داد؛ یعنی تدوین تجربههای ناکامی و آشکار نمودن مبانی نظری آنها و از این راه وارد ساختن نخستین تلنگرهای فکری بر بسیاری از ما که موجب گشایش راه خروجمان از ورطه تناقض و پریشانی گردید؛ خروج از سرگشتگی میان دلبستگی عمیق به میهن و ملت ایران و خیال خدمت به منافع آن از یک سو و غوطهخوردن در افکار و ایدئولوژی مارکسیست ـ لنینیستی، خاصه باورهای کژ و خام به اندیشه حکومت «خلقهای زحمتکش به رهبری پرولتاریا»، قبول سادهلوحانه «انترناسیونالیسم پرولتری» و به طور ویژه اسارت در «تئوریهای» پر خطر آن مکتب در باره «حق ملل در تعیین سرنوشت خویش» از سوی دیگر. خود بابک درباره اهمیت توجه به ریشه مشکل و تناقضات فکری پیکره و رهبری چپ ایران و ضرورت رفتن به ریشه افکار آنان و شکستن دایره سرگردانیشان خاصه در باره افکاری چون «حق ملل در تعیین سرنوشت خویش» گفته است:
«… زیربنای فکری طیف چپ از هر گرایشی، آکنده از آموزش لنینی در مسئله ملی است و همان گونه که… متذکر شدم، برخی دیگر از طیفها و گرایشهای سیاسی (ملی ـ مذهبیها) نیز متأثر از آنند. لذا اعتقاد من براین است که قبل از پرداختن به مبحث ملی در ایران و بررسی آن و عرضه راهحل، بررسی مقدماتی و انتقادی نظریات و گفتارهای اصلی پایهگذاران مارکسیسم و به ویژه لنینیسم در مسئله ملی و به طور اخص در مقوله «حق ملل در تعیین سرنوشت خویش» برای جویندگان راهحل مسئله در کشور ما…. ضرورت دارد… نباید از نظر دور داشت که شناخت این گذشته، حتی در لحظه مرزبندی با بخشهایی از آن ضرورت دارد، زیرا جزئی از تاریخ ما و ارثیه فرهنگی ماست. بدون پرداختن به ریشه، بدون پالایش افکارمان از رسوبات دگمهایی که در مغزهای ما و در ناخودآگاه ما لانه کردهاند؛ بدون لغززدای (demystification) از برخی از احکام و اندیشهها و گویندگان آنها، دستیابی به زبان مشترک در این مبحث حیاتی و یافتن راهحلی مناسب با شرایط ایران برای آن بسیار دشوار خواهد بود….»(3)
و پیشتر از این سخنان، در آغاز بریدن قطعی و بیرون آمدن از حزب توده ایران و در کوران درگیری و تلاشهای پیگیرش در جهت روشنگری در میان سایر اعضای خانواده چپ، در نامهای خطاب به جناحی از فداییان اکثریت، آن هم زمانی که هنوز «سوسیالیسم واقعاً موجود» بر پا و بخش مهمی از اعضا، کادرها و رهبری این دو تشکل اصلی چپ ایران در «مهاجرت سوسیالیستی» در اتحاد جماهیر شوروی سابق بسر میبردند و لنینیسم همچنان در میان این طایفه به مثابه مقدساتی دستنزدنی و نقد آن از «کفر ابلیس» بدتر و مستوجب همه نوع دشنام، تهمت، و انزوا بشمار میآمد، نوشته بود:
«نظریات لنین در ایجاد دگم حزب قدر قدرت، در ایجاد سیستم تک حزبی، دیکتاتوری حزب واحد، که به استبداد سیاسی و فجایع بعدی انجامید سرنوشتساز بود. دیکتاتوری استالین بر پایههای تئوریک و عملی آنچه که لنین بنا نهاد استوار بود. کاسه کوزه را بر سر استالین شکستن مسأله را حل نمیکند. باید ریشهیابی کرد و به ریشه خطاها پرداخت.»(4)
مجموعه آن ریشهیابیها و برخوردهای مقدماتی فکری ـ انتقادی بیدارکننده به مبانی مارکسیسم ـ لنینیسم و نشان دادن شکست اخلاقی، سیاسی و فرهنگی این ایدئولوژی در عمل، همراه با ارائه فاکتهای تاریخی و نمودهای جنایتبار سیاست حکومت «مغولوار» استالین و حکومتهای بعدی تا مرحله فروپاشی «سوسیالیسم واقعاً موجود»، به صورت رسالهای تحت عنوان «مبحث ملی و بررسی اجمالی آن در ایران» تدوین و در سلسله شمارههایی، در نشریه راه آزادی منتشر گردید. آن رساله که به طور کامل در این دفتر ویژه نیز آمده است، حامل تأملات، تردیدها و انتقاداتی شد که در متن فشرده سخنرانی بابک امیرخسروی، به اقتضای برگزاری سمینارهای کمیته همبستگی در هامبورگ تحت عنوان «تمامیت ارضی و مسئله ملی»، در پاییز ۱۹۹۲ در اختیار ما قرار گرفت و پرتوی شد روشنگر بر راهی که ما ایستادن خود در آغاز آن را وامدار بابک امیرخسروی میدانیم؛ در آغاز مسیر تأملی دوباره در معنای کشور، استقلال و یکپارچگی حاکمیت ملت، به خودآمدن و باز کردن چشم و گوش بر الزامات عقلانی میهندوستی، حفظ تمامیت سرزمینی، حفظ ملت و دفاع از منافع کشور که اصول و مبانی آن به همتهای بلند فرزندان دیگر این مرز و بوم فراهم آمدهاند. به هر ترتیب ما فراموش نمیکنیم که ایستادن در آستانه این راه را با و به یاری بابک امیرخسروی آغاز کردهایم.
(ترا ای کهن پیر جاوید برنا ترا دوست داریم، اگر دوست داریم)
در سفری که ما با بابک امیرخسروی آغاز کردیم و در گذشت نزدیک به سه دهه از این همسفری، با وجود آنکه همه ایستگاههای توقفمان همواره یکی نبوده است، اگر چه نتیجهگیریهای برخاسته از درنگهایمان در گذشته و تاریخ معاصرمان همواره یگانه نبوده است، و هر چند که موضعگیریهایمان در قبال مسائل و مشکلات روز میهنمان همیشه و در همه حال آمیخته به همزبانی کامل نبوده است، اما، به رغم همه اینها، آنچه موجب شده است که ما در این سفر دراز چشم از تلاشهای سیاسی و به ویژه تأملات فکری بابک برنداریم، و آنچه که سبب شده است ما، همچنان کنجکاو و علاقمند، به مبانی و نتایجی که او در عمل و نظر گرفته است همدلانه چشمی داشته و از تشویق آن بازنایستیم و از مسیر موازی و همسوی او در این سفر خارج نشویم، بیتردید به موضوعات و مسایل بسیاری بستگی داشته است. از جمله ما نیز مانند دوستانی که در این دفتر سخن گفتهاند، بسیار تحت تأثیر شخصیت و خصلتهای مملو از آزادمنشی، راستگویی، صداقت و روشنی و شجاعت کلام، اخلاص و پاکی روان او قرار گرفتهایم. از گرمای حس لطیف و سرشار از عاطفه انسانی او، به دنبال هر تماسی، در خود احساس برخورداری و بهرهمندی کردهایم. روشن است که هیچ نمیتوان در اهمیت یک یک این خصلتهای نیک فردی در این انسان شریف، به عنوان عوامل مؤثر در حفظ پیوند و تداوم دلبستگی و بیش از آن برانگیخته شدن احترام و بزرگتر و مهمتر از آن اعتماد که شرط اول سیاست است، تردید نمود. ما به بابک اعتماد داشتهایم.
(ترا ای کهن پیر جاوید برنا ترا دوست داریم، اگر دوست داریم)
در میان این همه سبب پیوند و تداوم و استحکام آن، اما کیست که انکار کند، ایرانی بودمان پیوند را ناگسستنی و ابدی ساخته است. همه سیاستها، دیدگاهها و جهانبینیهای گوناگون و انگیزههای فردی و جمعی به کنار، اما بر کیست که پوشیده مانده باشد که عزت و مقام او در دل ما از برای چیست. کیست که نداند؛ در دل ایرانیان، از میان همروزگاران، آن کس جایگاهی یافته است که در این سالهای پر خطر به حال کشور و ملت بیشتر اندیشیده است؛ به روزگار نزار ایرانی که زیر «تابش» جهل و نادانی، ایدئولوژیهای قدرت و «سیاست»های برخاسته از نابخردی و تنگنظری و کژاندیشی، به قول عزتالله سحابی، یکی از رهبران ملی ـ مذهبی: «همچون کوه یخی در حال ذوب شدن است.» کیست که هنوز ندانسته باشد؛ در این زمانه سستی و تحلیل قوای ملت و کشور، کسانی به عزت تازه یا دوباره نزد ملت دست یافتهاند که به فراخور توان و امکان، آن هم بیهیچ ملاحظه و مصلحتاندیشی فرعی، ایران و حفظ کشور و ملت را در کانون توجه قرار داده و همه همت را در این روزگار تنگ در باز گرداندن این مصلحت برتر، به مرکز اولویتها، دلمشغولیها و سیاستها صرف کردهاند و در این راه از وارد شدن به هیچ میدان نبردی علیه انحرافهای کهنه و تازه نهراسیدهاند. کیست که بتواند چشم اغماض و بیاعتنایی بر نبردهای فکری و سیاسی بابک امیرخسروی بر محور حفظ ایران و آمیخته به مهر ملت و کشور و آرزوی تعالی آن برهم گذارد؟ نبردی سخت به یاری آگاهی، فکر و زبان و قلم آن هم با و در دایره «خودیها» که به باور ما از هر نبردی دشوارتر مینماید و نیازمند دلیری بیرون آمدن از خود و فاصلهگیری از «خودی»ست. چه بسیار کسان که به وسوسه حفظ خود در دایره محدود «خودیها» و لاجرم درجا زدن در افقهای تنگ در این نبرد باخته و تا انتهای بیربطی خویش رفتهاند. واماندگان در خود و در دایره خودیها درجا زدهاند و بابک در راه آینده مردمان و پایداری ملت خویش پیش رفته و پیشتر برده است.
(ترا ای کهن پیر جاوید برنا ترا دوست داریم، اگر دوست داریم)
و اما پیش از ادامه سخن در باره نبردهای فکری بابک برای آینده ایران و نشان دادن تکیهگاههای ایستادگی وی در برابر کجاندیشیهای تازه و کهنه، با استناد به اصل یعنی نوشتهها و گفتههای خود بابک امیرخسروی، جا دارد در اینجا به ارزیابی و قضاوت فرد ارجمند دیگری، از نوع خود بابک، در بارهاش توسل جوییم؛ به سخن زندهیاد داریوش همایون، که اگر امروز در میان ما میبود، بیهیچ درنگی، و حتما با مسرت و سربلندی، دریچههای دل را میگشود و به زبان قلم استوار و توانمند خود در ستایش آقای امیرخسروی این «فرزند ایرانزمین ما» هیچ کوتاهی نمیکرد و در ندای مشوقانه و آرزوی قلبی «زنده باد بابک» با صدای رساترش با ما همنوا میشد.
البته که داریوش همایون، در زمان خود و در قید حیات، قدر و منزلت بابک امیرخسروی را شناخته و به زبان آورده است. آن هم به هنگامی که امواج خطر علیه میهن بسی بلندتر از امروز میبود، ایران در درون کشور بیپناهتر و در بیرون زیر تیغ تبلیغات کژاندیشان منتکش تجزیهطلبان و فراخوانان حمله نظامی بیگانگان به کشور، پرنیان جان و روانش کدرتر و قلبش افسردهتر مینمود. داریوش همایون با آن نگاه بیدار اما نگران میهن و ملت، همان زمان، در آستانه گردهمآیی سوم اتحاد جمهوریخواهان، در جناح چپ، و همچنین در زمان تدارکات سلطنتطلبان برای برگزاری سومین نشست خود، در جناح راست، به این نیروهای تبعیدی در بارة عزمهای پرخطرشان برپایه برخی مواضع و اسناد مقدماتی هر دو نشست هشدار میداد که با گامهای شتابان و سیاستزده نروند، تا بار دیگر موضع لغو دیگری چون «حقوق سیاسی اقوام» و «چندپارگی» ملت ایران را زیر عنوان «ملیتهای ایران» یا فدرالهای قومی ـ زبانی آن هم تنها برای به دست آوردن دل گروه کوچکی تجزیهطلب و خوشامد بیگانگان در اسناد آن نشستها ـ از چپ و راست ـ ثبت نموده و بار دیگر در یکی از لغزشگاهها به بیراهه دیگری قدم گذارند و به قول او: «در هر دو سو با ملاحظات تنگ و اشتباهآمیز تاکتیکی، «راه دوزخ (تجزیه و پاکشویی قومی) را، (به پشتیبانی بیگانه) با نیات (نا) خوب هموار کنند.» داریوش همایون در آن زمان با بانگی بلند هشدار میداد که:
«مهم نیست که هیچیک از دو گردهمایی، رویداد تاریخسازی نخواهد بود و مردم ما از این روزها فراوان دیدهاند. ولی هر گامی در مسیر بد مخاطرات خود را دارد، زیرا در اجتماع نیز مانند طبیعت هیچ چیز از میان نمیرود. انحراف هر چه بزرگتر، ایستادگی در برابر آن لازمتر.»(5)
در آن هنگامه بابک امیرخسروی در نگاه داریوش همایون، به قول معروف، صخرهای استوار در میان آتش و آتشافروزی بود . او در وصف آن صخرة اطمینان و اعتماد و «حق بزرگی که بر گردن ما داشت» در آن زمان نوشت:
«خوشبختانه صداهای نیرومندی از طیف چپ به بحث ملی (بحث مربوط به ملت ایران) در برابر«مسئله ملی» میراث استالین پیوستهاند…. نخست آقای بابک امیرخسروی است که از سالیان پیش یکایک دعاوی تجزیهطلبان را در میان چکش دانش گسترده و سندان احساس تعهد ملی خود خرد کرده است و به عنوان نمونه توصیه میکنم به آنچه در این زمینه در اسناد گردهمائی سوم جمهوریخواهان نوشته است نگاهی بیندازند. همان عقل سلیمی که با نگاه به ترکیب جمعیتی آمیخته و پراکنده ایران ــ فراورده سه هزاره تاریخ مشترک ــ به بحث وارد کرده بس است که ملتسازان را در دو سوی طیف به سوزندگی آتشی که میافروزند آگاه سازد.»(6)
این «عقل سلیم»، ـ بابک امیرخسروی ـ نه تنها در مقطع سومین گردهمآیی جمهوریخواهان تبعیدی، بلکه در این سه دهه حتا لحظهای در دفاع از ایران و از مصلحت کشور و ملت غفلت نورزیده، از استناد و احساس سربلندی نسبت به این تاریخ مشترک هزاران ساله کوتاه نیامده و در برابر هیچ نیرویی، حتا در میان نزدیکترینها، و با هیچ میلی به جلب رضایت آنان به قیمت افتادن به کجراههای تازه و به وسوسه هیچ اتحادی با هیچ نیرویی به هزینه کشور، ایستادگی استوار را از دست نداده است. بابک امیرخسروی نه تنها در آن همایش بلکه از همان آغاز پایهگزاری اتحاد جمهوریخواهان و در همان گردهمآیی نخست، میخهای اصول خود و وظیفه محوری خدمت به میهن و التزام هر حرکت سیاسی تنها به چهارچوب منافع کشور را در سخنرانی افتتاحیه خود، که متن آن در این شماره آمده است، کوبیده و گفته بود:
«اگر اتحاد جمهوریخواهان ایران میخواهد به نیروی سیاسی ملی، به معنای تمام کشوری، مبدل گردد و مورد اعتماد ملت ایران قرار بگیرد تا با اطمینان سرنوشت خود را به او بسپارند، میباید در اندیشه و عمل، موضعگیریها، در اسناد و قطعنامهها، در رفتار و کردار خود، به گونه یک جریان سیاسی ایراندوست، طرفدار پیگیر استقلال و تمامیت ارضی ایران شناخته و پذیرفته شده باشد.»
و پیشتر از تشکیل اتحاد جمهوریخواهان و در جدالهای فکری با بیشتر عناصر و سازمانهای تشکیلدهنده آن اتحاد که بسیاریشان، در مبارزه سیاسی علیه رژیم اسلامی، به صورت نطفهای«معجزهدهی» گفتمان فدرالیسم زبانی ـ قومی را کشف کرده و میرفتند، ایده فدرالیستی کردن ایران را جایگزین تئوری رنگ باخته حق تعیین سرنوشت لنینی نمایند و آن را به عنوان پرچم اتحاد و به مثابه «راه» خلاص شدن از نظامهای استبدادی متمرکز بلند کرده و زیر فشار گروههای جداییخواه فدرالیسم را با دمکراسی برابر کنند، بابک امیرخسروی آن ایده را بیپایه و مخرب اعلام نمود. در حقیقت او، در میان فعالان سیاسی، از نخستین کسانی بوده است که باشناختی تحقیقی ـ تاریخی و توضیحات فشرده اما مستدل و به قول حقوقدانان با تعریفی جامع و مانع، دست به روشنگری زد و با صراحت، چشم دوخته در چشم بسیاری از «خودیهای» طرفدار فدرالیسم در برابر این کجراهه تازه ایستاد. در نخستین جلسه سخنرانی کمیته همبستگی در سال ۱۹۹۲ که به بابک امیرخسروی اختصاص داشت، او طی سخنان خود که متن آن نیز در این شماره آمده است، در باره ماهیت و واقعیت نظام فدرالیستی و خلاف بودن آن در برابر تاریخ و واقعیت ایران گفت:
«شکل حکومتی فدراتیو که برخی پیشنهاد میکنند، بهیچوجه با واقعیت ایران همخوان نیست. برخلاف نیت مدافعان آن، که از جمله راهحل فدراتیو را برای تمرکززدائی مطرح میسازند، فدرالیسم به مثابه شیوه دولتمداری، هر جا عنوان شده، هدفی جز تمرکزگرائی نداشته است و همواره از سوی چند دولت یا ایالت مستقل و حاکم که به دلایلی مصمم بودهاند سرنوشت سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و نظامی خود را در یک روند تاریخی و در زمان به هم پیوند دهند، انتخاب شده است. بنا به حقوق بینالمللی، دولت فدرال جامعه سیاسی مرکب از کشورهای کوچکتر است و هدف اساسی آن، همگون کردن و مستحیل ساختن دولتهای عضو در قالب کشوری نوین است. دولت فدرال پویشی از تفرّق به تجمّع و از پراکندگی به وحدت است…. دستیابی به وحدت سیاسی و تشکیل دولت واحد در ایران، بطور عینی یک دستاورد مترقی و در جهت حرکت تاریخ و فرجام یک روند طولانی در مبارزه برای پایان دادن به سیستم خانخانی و ملوکالطوایفی بوده است. وضع اخیر همواره در دورانهای ضعف و انحطاط کشور و از هم گسیختگیهای ناشی از تجاوزات خارجی به ایران، رونق داشته است…. طرح امروزی آن (شکل حکومت فدراتیو) در ایران، رجعت به گذشته و در شرایط عقبماندگی نسبی فرهنگی و وجود اقوام متعدد در ایران، میتواند زمینهساز رشد گرایشهای جدائیگرایانه باشد و استقلال و تمامیت ارضی کشور را به خطر بیندازد. کافی است نگاهی به تحریکات تاریخی و دائمی کشورهای همسایه علیه ایران در گذشته و حال بیفکنیم…. گذار از نظام استبدادی ریشهدار کنونی، در جامعهای که فاقد فرهنگ و آموزش دموکراسی لازم است، به سوی جامعهای آزاد و دموکراتیک به یکباره امکانپذیر نیست. باید از توسّل به راههای افراطی و آزمایش نشده در ایران و اساساً راهحلهائی که مغایر با واقعیت عینی سیاسی ـ اجتماعی و تاریخی کشور است، احتراز کرد.»
و پانزده سال بعد، در آستانه همایش سوم اتحاد جمهوریخواهان که بار دیگر بحث اتحاد با احزاب قومگرا، قبول خواست آنان مبنی بر فدرالیسم قومی ـ زبانی به مثابه راه تحقق «مکراسی» در ایران، پذیرش «حقوق سیاسی اقوام» یا به قولی «ملیتها»ی ایران در کنار افکار کهنه «کثیرالمله» دانستن ایران، در میان نیروهای تبعیدی از جمله چپها و برخی از چهرهها و اعضای اتحاد جمهوریخواهان اوج تازهای گرفته و از سوی دیگر ایران زیر تهدید و سایه خطر حمله نظامی، به هر بهانهای، و به دعوت همان قومگرایان تجزیهطلب، قرار داشت و حلقهای گسترده از مخالفت قدرتهای جهانی و منطقهای ایران را در محاصره تنگ شونده خود گرفته و کارگزاران و خادمانی در آن حلقه آماده مداخله و آشوب در مرزهای ایران بودند، بابک در آن دوره خطر در اسناد پیش از دستور آن همایش، پیوسته نوشت و منتشر کرد و در نوشتههای خود از اخطار و هشدار به چپها و جمهوریخواهان بازنایستاد تا از گرفتن مواضع نادرست و ایستادن دوباره در سمت غلط تاریخ برحذر باشند.
آنچه در آن روزها به ملغمه نظرات کژ در میان ایرانیان تبعیدی افزوده شده بود، استناد دائمیشان به میثاق جهانی حقوق بشر بود، و به یاری آن کشیدن پردهای از فریب و فریبندگی بر افکار سرگردان و ویرانگر در میان نیروهای تبعیدی بیزار از حکومت تبعیضگر و ستمپیشه اسلامی. اقدام مهم بابک امیرخسروی در آن مقطع، برای بیرون آوردن نیروهای این اتحاد از سرگشتگیهای تازه، دامن زدن به بحثی عمیقتر در مضمون میثاق جهانی حقوق بشر سازمان ملل بود؛ تلاشی پراهمیت در پرده برداشتن از تبلیغها و تفسیرها و نسبتهای نادرست به این میثاق. بابک در آن روزها پیگیر و خستگیناپذیر و از طریق استدلالهای استوار و با تأمل بر تجربههای تاریخی متفاوت در جهان و ویژگیهای ایران، روشن نمود که در این میثاق اصل بر حقوق فردی و شهروندی افراد متعلق به اقوام و از جمله اقوام ایرانیست. او در حالی که چون همیشه بر حقوق و آزادیهای فرهنگی، زبانی و دینی آمده در میثاق و بر ضرورت رشد و توسعه مناطق قومی ایران ـ این «ایرانیان ایرانیتر از همه ایرانیان» ـ پای میفشرد، اما پیوسته هشدار میداد که جایز نیست! بدفهمی و ناراستیست، اگر کسی بخواهد قوم را به جای ملت نشاند و زبان را به ابزار ملتسازی بدل کند. او در آن بحثهای روشنگرانه همچنان بر راهحل ویژه ایران در تدارک دمکراسی، بر سرکار آوردن دولت منتخب ملت و دادن صورت عینی به آزادی در چهارچوب حکومت قانون و تحقق عملی میثاق جهانی حقوق بشر و رسمیت بخشیدن به برابری حقوقی احاد ملت ایران، یعنی ملتی پدیدار شده از سحرگاه تاریخ همراه با سابقه هزاران ساله در همزیستی مسالمتآمیز، پیوند و آمیزش اقوام ایرانی ایستادگی استوار نمود.
بابک امیرخسروی بارها و در هر فرصت دیگری که پیش آمده و هر جا که لازم بوده است به احترام به «هویتهای قومی»، اما بر اهمیت دفاع از «تعلق ملی» تک تک ایرانیان از هر قوم و تباری به ملت ایران بپا خاسته و سخن گفته است. از جمله سخنان ناگزیر وی در همایش پنجم اتحاد جمهوریخواهان و ایستادگی دوباره و لازم بر یگانگی ملت ـ دولت و اینکه:
«سخن گفتن از «ایران چند ملیتی» نادرست است. چنین چیزی اصلاً ممکن نیست. مگر میشود گفت که در ایران یک ملت وجود دارد و ده ملت دیگر هم هست! این اصلاً معنی ندارد. مگر میشود!؟ ملت و دولت به هم پیوستهاند. یعنی اگر ملتی وجود دارد، یک دولت هم وجود دارد. بنابراین مگر میشود در یک کشوری ملتی با دولتش وجود داشته باشد و در عین حال ده ملت دیگر با دولتهایشان وجود داشته باشند؟ چنین چیزی امکان ندارد!«(7)
البته این همه ایستادگی روشنگرانه چندان فرجام ظفرمندی به اتحاد جمهوریخواهان نبخشید و از آن نیرویی فرا نرویید که بابک آرزویش را داشت. انشعابهای تازه و پراکندگیهای بیشتر عاقبت کار آن شد. تا جایی که بابک خود در مصاحبهای به صراحت و صداقتی که در جنم اوست، به شکست این حرکت و فقدان چشمانداز تازه در میان نیروهای آن اشاره کرده و میگوید:
«مطلب این بود که برنامه گسترده و منسجمی ارائه بشود و این برنامه بتواند محور تجمع نیروهای سیاسی گسترده در خارج کشور باشد که بعد بتواند احتمالاً با داخل کشور هم یک رابطه برقرار بکند. این متأسفانه نشد. یعنی آن ایده اولیه ایجاد یک جریان گسترده، با آنکه اعلامیه با حمایت خیلی گستردهای روبرو شد و بیش از ۱۰۰۰ نفر این مانیفست را امضاء کردند، و بعد کنگره و یا همایش برلین تشکیل شد و در کنگره برلین هم شاید ۷۰۰ ـ ۸۰۰ نفر شرکت کردند و حضور داشتند، تعداد زیادی از آمریکا آمدند، و گرایشهای سیاسی مختلفی در همایش برلین حضور داشتند که امید بزرگی ایجاد کرده بود ولی متأسفانه نتوانست ادامه پیدا بکند و باید ریشهیابی کرد که چه شد که آن شور و هیجان اولیه نتوانست ثمر لازم را بدهد و بشود یک جریان وسیعی را بوجود آورد که بتواند همه نیروهای سیاسی را در بر بگیرد و واقعاً مشعلدار مبارزه برای آزادی و عدالت اجتماعی در ایران باشد. این موفق نشد. یعنی ما کارمان را با درخشندگی زیادی که در آغاز مواجه بود ولی با گذشت زمان به تدریج این درخشندگی را از دست داد و میبینید که امروز فرسنگها با آرمانهای روزهای اولیهمان به آن امید بسته بودیم، فاصله گرفتیم…. حقیقتاش این است که امید چندانی ندارم به اینکه بعد از تجربه اتحاد جمهوریخواهان ایران که الآن با مشکلات فراوانی روبرو است و یک انشعابی هم در آن صورت گرفته، بشود دوباره یک حرکت دیگری را بوجود آورد از نیروهائی که الآن میشناسیم.»(8)
بدیهیست بر پایه آنچه نمونهوار از دیدگاههای بابک بر محور ایران آمد؛ زیر بنای چنین «برنامه گسترده و منسجمی» در نظر او، به هیچ روی نمیتوانست جز بر بنیاد حفظ تمامیت ارضی، استقلال و یکپارچگی کشور قرار گیرد. هر برنامه یا هر گام سیاسی، حتا به نام آزادی و حقوق بشر اگر بر چنین بنیادی استوار نمیشد و در جهت تحکیم و تقویت کشور و ملت و ضامن نیکبختی، صلح و مسالمت کوتاه و بلندمدت میان مردمان ایران و میان ملت ایران و ملتهای دیگر جهان نمیبود، نمیتوانست از طرف بابک به دید همدلی و موافقت نگریسته شود و جز نقض غرضی محسوب نگردد. اما با وجود این همه تلاش از سوی بابک در جهت تفهیم چنین امر بدیهی و بنیادی، به عنوان شرط اصلی و بستر طبیعی فعالیت سیاسی و اجتماعی هر نیرویی با عنوان ایرانی، هنوز نشانههای مطمئن از این فهم در افکار طیفی از ایرانیان سیاسی و فعال بیرون کشور، از جمله بسیاری از چپها و جمهوریخواهان، پدیدار نشده است.
به رغم این ناکامی، که هیچ مهم نیست، زیرا که قرار نبوده و نیست که از بیرون تاریخ ایران را رقم بزنند، و امروز بیداری و هشیاریهای تازه ملت در داخل کشور در دلها امیدها آفریده است، اما نباید از یاد برد که تلاشها و ایستادگیهای بابک امیرخسروی در میان چپها در این سه دهه و در میان جمهوریخواهان در این یکدهه گذشته، امضا و اثر انگشت نیک خود را برجا گذاشته و رخصت و فرصت نداده است تا از آن جمعها سندی فراگیر در کجاندیشی دیگری مبنی بر تردید و نقض اصل «همبستگی سراسری ملی و وحدت سیاسی و یکپارچگی کشور ایران»(۹) در سابقه جنبش سیاسی در تبعید باقی بماند، تا وسیله بازیهای بد یمن بداندیشان و بیگانگان گردد و یا به مثابه سند اعتبار و مشروعیت گروههای جداییخواه مورد تشبث قرار گیرد. و از این گذر لکه سست عنصری بر دامن سایر ایرانیان تبعیدی نشسته و موجب سرافکندگیشان از ناتوانی یا غفلت از ایستادگی و مقابله با افکار و عمل انحرافی گردد. از این منظر بابک امیرخسروی بازهم «حق بزرگی بر گردن ما» گذاشته است.
یاشاسون بابک بیزیم ایران بالاسی!
۱۳۹۳/۰۳/۰۴
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ـ برگردان جمله «زنده باد بابک فرزند ایران ما» به زبان آذری «یاشاسون بابک بیزیم ایران بالاسی» در عنوان این نوشته توسط فتحاللهزاده و خطنگاری زیبای آن توسط ماندانا زندیان است که از هر دو آنها قلباً سپاسگزاریم.
۲ ـ اتابک فتحاللهزاده از چریکهای فدایی خلق و عضو سابق سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) نویسنده سه کتاب «خانه دایی یوسف» «اجاق سرد همسایه» و «در ماگادان کسی پیر نمیشود» که به ترتیب شرح سرنوشت و تجربههای خود و یارانش در دوره «مهاجرت سوسیالیستی»، شرح سرنوشت پررنج برخی ایرانیان از نسلهای پیش از خود و سازمانش در کشور اتحاد جماهیر شوروی سابق است و سومی ارائه سرگذشت دکتر صفوی و یادماندههای وی از اردوگاههای استالینیست. جمله نقل شده در متن از اتابک فتحاللهزاده از کتاب «مهاجرت سویسالیستی» به همت بابک امیرخسروی و محسن حیدریان است.
۳ ـ از رسالۀ «مبحث ملی و بررسی اجمالی آن در ایران» بابک امیرخسروی
۴ ـ بخشی از نامه بابک امیرخسروی (سال ۱۹۸۸) در باره مواضع «جناح چپ اکثریت» به نقل از کتاب «خانه دایی یوسف»
۵ ـ از کتاب «بیرون آمدن از سه جهان ـ گفتمان نسل چهارم» مقاله «شهروند ایران یا شهروند قوم» ـ داریوش همایون ـ مه ۲۰۰۷
۶ ـ همانجا
۷ ـ بخشی از سخنان بابک امیرخسروی، پیاده شده از نوار تصویری از همایش پنجم در اکتبر ۲۰۱۲ در شهر کلن آلمان
۸ ـ به نقل از «گفتگوی اتحاد جمهوریخواهان با بابک امیر خسروی شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۰ برابر با ۷ ژانویه ۲۰۱۲»
۹ ـ از متن قطعنامه ـ بند سوم ـ همایش سوم اتحاد جمهوریخواهان ایران ماه مه ۲۰۰۷ در برلین آلمان، در تأکید بر اصل تمامیت ارضی و یکپارچگی ملی
برای فهم بهتر و داوری عمیقتر و فراگیرتر از تجارب، کامیابیها و ناکامیها از دید داریوش همایون
برای فهم بهتر و داوری عمیقتر و فراگیرتر از تجارب، کامیابیها و ناکامیها از دید داریوش همایون نگاهی به بخشهایی از سخنان وی در مراسم بزرگداشتش بمناسبت 80 سالگی ضروری به نظر میرسد. و همچنین برای علاقمندان به مبانی نظری داریوش همایون در باره این مفاهیم مراجعه به پیشگفتار دو کتاب “صدسال کشاکش با تجدد” و “من و روزگارم” یاری دهنده است.

از تجربه آغاز میکنم.
ــ تجربه به معنی تاثیری که گذر زمان بر ذهن آدمی میگذارد به خودی خود خوب و پسندیده نیست. ما معمولا هنگامی که از تجربه سخن میگوئیم به آن صورتی احترامآمیز میدهیم. در تمدنهای پائینتر تجربه بالاترین جا را دارد، حتی اگر به گفته مشهور، تجربه نامی باشد که بر اشتباهات گذاشته میشود. آیا از همین نمیتوان در ارزش خودبخودی تجربه تردید کرد؟ انسان را بهرهگیری از تجربه و به همان اندازه دوری جستن از تجربه به این پایگاه رسانیده است. تجربه واژه دیگر برای آموختن است و در جهان چه اندازه آموزشهای نادرست و خطرناک میتوان یافت؟ به ویژه نسلهائی که کارنامه درخشانی ندارند بیش از همه میباید در تفاوت تجربه منفی و سازنده بیندیشند. تجربه سازنده، دستاورد است؛ تجربه منفی عبرت است. اولی از کامیابیها و دومی از ناکامیها میآید. ولی در جهان وارونه ما کامیابی و ناکامی نیز تعریف روشنی ندارد. ”کامیابی” برای آن کس که میگوید غرقش کن من هم رویش چه معنی دارد؟
ــ یک معنی دیگر تجربه، گذشته است. ما فراورده گذشته خود هستیم و اکنون ما دنباله گذشته است، دست به آن نمیتوان زد. ولی گذشته به سبب تاثیرش بر زندگانی دگرگون شونده ما، کاربردهای گوناگون دارد؛ با آن میتوانیم رفتارهای گوناگون داشته باشیم، از تحریف گرفته تا اختراع؛ از تکرار و بازتولید گرفته تا فروماندن. میتوان گذشته را نتیجه زندگانی دانست یا مقدمهای بر آن. از آن درس گرفت یا نمونهبرداری کرد؛ و در اینجاست که افراد و اجتماعات بسته به رویکردی که دارند ”جنم” خود را نشان میدهند. این رویکرد را به دو بخش میتوان کرد.
ــ نخست، گذشته را (به معنی تجربه) چگونه میبینیم و مقصودمان از گذشته چیست؛ گذشته تا کی و کجا را دربر میگیرد؟ رویکرد ایستا به گذشته، نزدیکبین و کوتاهبین است؛ تا جائی میرود که آسانتر و به دلش نزدیکتر است. چنین رویکردی به قربانی کردن اکنون و آینده در پای گذشته میانجامد؛ افراد در آنچه عادت حکم میکند میمانند. رویکرد دیگر پویاست. گذشته را نه یک بعدی بلکه سنتز (همنهاد)ی از تجربهها میشمارد و از اینکه دامنه تجربهها را هرچه دورتر در تاریخ و هرچه فراتر در جغرافیا ببرد نمیترسد. گذشتۀ آشنا و شخصی او برایش چراغ راه آینده نیست، یکی از چراغهاست و نورش هم چشمان سراسر گذشتهنگر او را کور نمیکند.
ــ دوم، با این گذشته، با این دستاوردها و عبرتها چه میکنیم و به کجا میخواهیم برسیم؟ گذشته، چنانکه اشاره شد، آیا غایتی به خودی خود است، یا بهتر، میتواند آمادهسازی برای چیزی دیگر باشد. من هیچ دلاوری را برتر از چنین نگرشی به گذشته نمیدانم: اگر انسان بتواند حتی در ایستگاههای پایانی سفر زندگی به همه آنچه او را ساخته است تنها به عنوان مقدمهای، پیش زمینهای، بنگرد.
ــ ما میلیونها زنان و مردانی در مراحل میانی و پایانی زندگانی، هر چه هم به حاشیهها، حتی به تبعیدگاه رانده، گنجینههای شگرف تجربه خود را داریم که میتواند سرمایه ــ ترجیح میدهم بگویم مقدمه ــ باززائی جامعه ایرانی شود، اگر مانند آنچه تا کنون بیشتر دیدهایم دست و پای ما را نبندد. به عنوان یک نگرنده دست در کار میتوانم بگویم که بیشتر تجربهای که زمینه اندیشه و عمل سیاسی نسل انقلاب است از گونه منفی است که به کار عبرت گرفتن و دوری جستن میخورد و نه تکرار و پافشاری. اگر سی سالی بسیاری آبها را در هاونها کوبیدهاند از همین کارکرد تجربه است، از گذشتهای است که همچنان در اکنون باززاده شده است.»
* * *
ناکامیها:
«… سی سالی پیش در ایران انقلاب اسلامی روی داد که پس از نخستین حمله عرب و ایلغار مغول ویرانگرترین رویداد تاریخ ایران است. ٢٢ بهمن ١٣۵٧ هـمه چیز را زیر و رو کرد و هنـگامی که این توده انـسانی از تب و تکان انقلاب به خود آمد فرصتی به همان اندازه شگرف در برابر خود یافت. ما با موقعیتی روبرو شدیم که یونانیان، که به گفته مشهور برای هر فرایافتی واژهای میداشتند، کائوسchaos مینامیدند. کائوس حالت پیش از آفرینش است، پیش از آنکه جهان هستی، هست بشود. آن انقلاب، ورشکستگی سرتاسر آنچه بود که ما را میساخت و میشناساند ــ از سیاست گرفته تا جهانبینی و فرهنگ رایج؛ و از رابطه اجتماعی گرفته تا رفتار شخصی. ما به عنوان یک جامعه و یک ملت در یک لحظه تاریخی، خود را برهنه کردیم. آنچه را که در واقعیت خود شده بودیم بیرون ریختیم. انقلاب اسلامی تنها پایان یک رژیم و یک سلسله نبود که یا بر گرد پیکر بیجانش پایکوبی کنیم یا بر سر گورش بگرییم. میدان نبردی میان آنها که میخواستند گذشتههای خود را برگردانند نیز نبود. بیش از هر چیز کائوس بود ــ بر هم خوردن و زیر و زبر شدن همه چیز، از جمله گذشتههای ما که به جانها بسته بود.
سه دهه پیش به نظر من آمد که ایران پس از انقلاب را بیشتر به عنوان آبستن جهان تازهای ببینم تا امتداد آنچه انقلاب را، از همه سو، میسر ساخته بود؛ و این نمیشد مگر آنکه همه آتش را بر سه رویکرد نادرست، و کشنده چنانکه ثابت شده بود، تمرکز دهیم.
ــ نخست، توطئهاندیشی که آفت بزرگ سیاست ماست، اینکه هر چه میگذرد به اشاره و دست پنهان قدرتهائی است که جهان را میچرخانند. از طرفههای روانشناسی ملی ما، در انقلاب اسلامی که اتفاقا رویدادی با شرکت مستقیم و فعال بزرگترین شمار ایرانیان در همه تاریخ بوده است این تئوری رواجی بیش از همیشه یافت. با همه روشنگریها که در این سی ساله شده است هنوز بیشتری از ایرانیان سرنوشت خود را به اراده قدرتهای بیگانه میبندند. در واماندگی محض بجای انجام دادن آنچه از آنها میآید، بجای سرمشق گرفتن از اینهمه ملتها که رژیمهای بدتر از جمهوری اسلامی را سرنگون کردند، و بیشترشان بیآنکه خون از بینی کسی بیرون آید، وقت خود را به خیالبافی و گمانپروری در باره مقاصد بیگانگان میگذرانند.
ــ دوم، امامزاده سازی که بالاترین مرحله گذشته زیستی است و آشکارا برای متوقف کردن تاریخ و گروگان گرفتن آینده صورت میگیرد؛ فرایندی است که بازتولید و هر روزی کردن گذشته را خود به خود و ناگزیر میسازد. ما تاثیرات ویرانگر روحیه کربلائی را در پنج سده گذشته بر فرهنگ و سیاست ایران دیدهایم و شگفتاور است که گرایشهای سیاسی امروزین ما با همه دعوی روشنگری و تجدد هر چه میتوانند برای امامزاده سازی در چنین جهانی میکنند. ما در طیف خود به مقدار زیاد کوششهائی را که برای امامزاده سازی شد و میشود بیاثر کردهایم. امید من آن است که دیگران نیز قدرت خود را از سخنی که برای آینده ایران دارند بگیرند، نه بهره برداری از مظلوم و شهید. روحیه کربلائی، عواطف شدید (پاسیون) را بالاتر از خرد و عقل سلیم میگذارد؛ و سیاست و فرهنگی که همه در بند عواطف شدید است و مانند چراغی با یک کلید، با یک واژه و جمله، روشن و خاموش میشود جامعهای میسازد که همین است که داریم.
ــ سوم فرصتطلبی که با فرصتشناسی و بهرهگیری از شرایط مناسب برای رسیدن به هدفهای پیشاندیشیده تفاوت دارد و در نزد ایرانیان به عنوان زرنگی، برچسب افتخار است. من بسیار در پی صفتی گشتهام که ضعف سیاسی جامعه ایرانی و مشکل اخلاقی ما را که نمیگذارد جامعه نیرومندی بسازیم بیان کند و بهتر از فرصتطلبی نیافتهام. در فرصتطلبی بیاصولی هست، و سستعنصری، و زرنگی به تعبیر ایرانی که در شتابزدگی و کوتاهبینیاش به جوانمرگی میانجامد؛ ندیدن بیش از نوک بینی، و روحیه ضد اجتماعی در عین چسبیدن به جامعه است. فرصتطلب تنها به سود در دسترس میاندیشد و از هزینههای پوشیده یا درازمدت چیزی نمیفهمد و البته جز استثناهائی عموما زیانکار است ــ نه کمتر از همه، محکومیت به زیستن در جامعه از همگسیخته فرصتطلبان.
* * *
کامیابیها:
ــ سی ساله پس از جمهوری اسلامی اگر از هر چیز کم داشته است از تجربه سازنده و عبرت هیچ کم نمیآورد. خود غوتهور شدن در این بهترین دنیاهائی که آدمیان توانستهاند بسازند یک دوره آموزشی بود که هر کدام ما به فراخور از آن بهره جستهایم. تجربههای شخصی ما بیشمار است و نمیخواهم به آن بپردازم. ولی از آن تجربههای بیشمار دو درس، دو عبرت، به نظرم برای آینده ما اهمیت حیاتی دارد: اولویت دادن به انباشت ملی، و در هم نیامیختن اولویتها.
نخست انباشت ملی.
ــ در بحث توسعه و تجدد نظریههای بسیار آوردهاند. یکی از مشهورترینشان اخلاق پروتستان “وبر” است ولی توسعه در جامعههای غیر پروتستان بسیار روی داده است و از آن میتوان فراتر رفت. نظریه دیگر ی را که بیش از پیش قبول عام مییابد میتوان شکستگی قدرت، همان پلورالیسم، نام نهاد: هر جا اقتدار مرکزی سستی گرفته است و میدانی برای چندگرائی یا پلورالیسم و کارکرد خودمختار افراد و گروهها بوده اسباب توسعه فراهم شده است. این نظریه اعتبار بیشتر دارد و میتوان پیشبینی کرد که حتی نمونههای توسعه متمرکز و از بالا ــ برجستهترینش چین ــ در دراز مدت به بنبست تمرکز خواهند خورد و میباید گشاده شوند.
ــ ولی خاستگاههای توسعه هر چه باشد آنچه از توسعه بر میآید انباشتن دارائیهای مادی و فرهنگی جامعه است. منظور از توسعه رسیدن به چنان انباشتی از دارائیهای مادی و فرهنگی است که افزایش مداوم و خود بخود آنها را امکانپذیر سازد. ما هنگامی که به خود مینگریم تاریخ ایران را سراسر گسستهائی در روند انباشت ملی میبینیم. از تاختنهای بیابانگردان عرب و غزان و مغولان و تاتاران گرفته، تا دستاندازیهای روسیه و بریتانیا، هزار و چهار صد سالی یا هرچه چند گاهی رشته بودهایم در تاراج و کشتار و ویرانیهای پردامنه پنبه شده است و یا با بهرهگیری از ضعف سیاسی مزمن جامعه ایرانی اصلا نگذاشتهاند به خود برسیم (منظورم از ضعف سـیاسی، کمدانشی عمومی و پائین بودن هوش عاطـفی یا هـمان فضیلتهای اجتماعی ماست.)
ــ در همین صد ساله گذشته که دوران بیداری جامعه ایرانی است و تکان قطعی به بنیادهای اجتماعیمان داده شده، ما چهار فرصت را برای انباشت دارائی ملی از دست دادیم. در انقلاب مشروطه ترکیبی از غلبه فرصتطلبان و تندروان و بیگانگان انقلاب را به شکست کشانید. در سوم شهریور ندانمکاری و استبداد خفهکننده باز به یاری مداخله خارجی، گسست دیگری پیش آورد. در پیکار ملی کردن نفت کوتاهبینی سیاسی و خامدستی استراتژیک به بیگانگان فرصت داد که پیکار ملی را شکست دهند. ولی آن شکست، زیان کوچکتر بود. از آن بدتر یکی از بهترین رهگشاد breakthrough ها در تحول نظام سیاسی ایران به یک دمکراسی لیبرال، ناچیز و بجای آن زمینه برای یک دیکتاتوری دیگر، هرچند سازنده، آماده شد. در انقلاب اسلامی که دیگر بیگانگان چنان دست گشادهای بر کشور ما نداشتند خود حکومت و مردم باز اساسا روی فرصتطلبی دست به خودکشی زدند و بدترین گسست این صد ساله پیش آمد.
ــ اکنون به نظرم میتوانیم بگوئیم که بهترین درس گسستهای تاریخی ما اولویت دادن به انباشت ملی است. در آینده هرچه میکنیم و به هر راه میرویم پیش از همه توجه داشته باشیم که این مایه دارائی، آب و خاک و مردمان و زیرساختها، که از این تاریخ ــ تاریخی که بیشتر دشمن ما بوده ــ باقی مانده است کمتر نشود تا برای ساختن کشور بماند.
درس دوم،
ــ درهم نیامیختن اولویت اصلی با اولویتها و ملاحظات دیگر و منحرف نشدن از آن است. منظورم این است که در یک پیکار ملی، در امری که از سودها و ملاحظات شخصی و گروهی درمیگذرد، هیچگاه چشمان خود را از موضوع مرکزی نمیباید دور گرفت. فضای برانگیخته و انرژی بسیج شده و هاله احترامآمیز یک پیکار ملی به آسانی گروههائی را به وسوسه وارد کردن دستور کار agenda های دیگری در پیکار اصلی میاندازد و در اینجاست که همه چیز به بیراهه میرود. باز از همین گذشته نزدیکتر مثال بیاورم.
ــ برنامه نوسازندگی شگرف دوران پهلوی ــ با ابعاد آن روزی ایران ــ به پیکاری برای مشروعیت بخشیدن به یک سلسله تازه آمیخته شد و احساس حقارتی که بر همه آن دوران حکمفرما بود (تملق و کیش شخصیت و قدرتنمائی و لافزدنهای میانتهی همه نشانههای عقده حقارت است،) به کوتاهیها و زیادهرویهائی دامن زد که شکست نهائی هر دو پادشاه را با هزینههای هنگفت برای ایران به بار آورد. اگر ملاحظات حیثیتی و تبلیغاتی کنار گذاشته میشد و مانند اینهمه “ببرهای آسیائی” ــ که همچون ایران از پائینترینها آغاز کردند ولی سرشان را به زیر انداختند و دنبال یک استراتژی کارساز را گرفتند ــ همان برنامه نوسازندگی به طور جدی پیگیری میشد و سیاست را فدای تبلیغات نمیکردند مشروعیت و محبوبیت بیشتر هم میآمد و شکست نمیآمد.
ــ به همیـن ترتیب در پـیکار ملی کردن نفـت اگر پاک کردن حسـابهای گذشـته و پیروزی در مـبارزه قدرت داخلی را وارد موضـوع اصلی یعـنی رویاروئی با یک ابرقـدرت برخوردار از پشتیبانی ابرقـدرتی دیگر نمیکردند، پیکار به آن پـیروزی که در توان ایران میبـود میرسید و بعد، اگر هم ضرورتی میداشت میتوانستند در موقعیتی به مراتب نیرومندتر به پاک کردن حسابها و مبارزه قدرت داخلی، بپردازند. این “زرنگی”های تاکتیکی ما، در انقلاب اسلامی بدترین نمایش خود را داد. برای آزادی و استقلال به پا خاستند ولی وسوسه بهرهبرداری از مذهب با شعار حکومت اسلامی و تن دادن به رهبری خمینی، هم پیکار را به شکست کشانید، هم بیشتر دست در کاران را. در ردههای بالای حکومتی نیز همان وسوسه، پرچمهای سفید را در نخستین برخوردها بالا برد.
ــ اگر تجربه ملی را به این گونه بنگریم و نه از دریچه مهر و کین و نامرادیهای شخصی و گروهی خود، آنگاه عمل سیاسی را در چشمانداز دیگری خواهیم دید. به ویژه در شرایط تاریخی تعیینکنندهای مانند آنچه ما درگیرش هستیم عمل سیاسی نمیتواند بیرون از یک چشمانداز تاریخی باشد. ما دیدهایم که سیاستهای شخصی و گروهی، به معنی پیش انداختن فرد یا گروه معین، چه پیامدهای تاریخی داشته است. کسان میخواستهاند به کرانههای سلامت دلخواه خود برسند ولی کشتی کشور را در غرقابها انداختهاند. از چنین تجربه مکرری میتوان آموخت که مطمئنترین راهنمای عمل سیاسی همان است که بنتام گفت: بیشترین خوشبختی برای بیشترین مردمان. آیا برنامه سیاسی و دستور کار ما به سود بیشترین ایرانیان است؟ ما امروز وظیفهای فوریتر از برقراری یک جامعه شهروندی، جامعهای که همه حقوق از فرد انسانی، بی هیچ پسوند و پیشوند، بی هیچ تبعیض و فاصله، سرچشمه میگیرد نداریم. در چنان جامعههائی میدان برای رسیدن همه لایههای اجتماعی، همه گروهها به خواستهای خود باز است ــ اگر بتوانند اکثریت را با خود همراه کنند. یک جامعه شهروندی در درازمدت به سود همگان خواهد بود زیرا پیشرفت را از خشونت و خونریزی و فاجعه ملی بینیاز خواهد کرد.
اینها بزرگترین درسهائی است که از هشت دهه گذشته گرفتهام و فرصتی بهتر از امروز برای بازگفتنش نمیبود.
مخاطرات تدوین قوانین مدنی ایران؛ خطابه ای از محمدعلی فروغی
… تصور نکنید این کارها [تدوین قوانین عرفی] به آسانی انجام گرفت. کشمکشها کردیم، لطائفالحیل به کار بردیم، با مشکلات و دسیسهها تصادف کردیم که مجال نیست شرح بدهم. منجمله این که مقدسین… چماق شریعت را نسبت به قوانین بلند کردند و در ابطال و مخالفت آنها با شرع شریف حرفها زدند و رسالهها نوشتند…

حقوق در ایران خطابه ای از محمدعلی فروغی – ذکاء الملک
وقتی که از من تقاضا شد که در خصوص تاریخچه حقوق ایران و دانشکده حقوق چند دقیقه برای دانشجویان این دانشکده صحبت کنم و آقایان را سرگرم نمایم با کمال مسرت پذیرفتم، زیرا گذشته از این که پذیرفتن تقاضای دوستان همیشه مایه مسرت من میشود. منوچهری که از شعرای خوب ماست غزل مانندی دارد که یک شعر آن این است:
آن جا که بود مستی ایام گذشته
آن جاست همه ربع و طلال و دمن من
این مغازله را من به دانشکده حقوق میتوانم بکنم چون مناسبات من با این دانشکده از آغاز تاسیس آن است و از ایام جوانی خودم، زیرا که مبداء و منشاء اولی این دانشکده، مدرسه علوم سیاسی است و سالی پیش نیست که مدرسه حقوق و بالاخره دانشکده حقوق جای مدرسه سیاسی را گرفته است. آغاز تاسیس مدرسه علوم سیاسی از سال ۱۳۱۷ قمری است و موسس آن مرحوم مشیرالدوله اخیر بود که آن وقت مشیرالملک لقب داشت، و پدرش مرحوم مشیرالدوله اسبق که وزیر امور خارجه بود و بعد صدراعظم شد، و این مسرّتی است برای من که موقعی به دستم آمده که از این دو نفر که به سبب تاسیس مدرسه سیاسی به معارف این مملکت خدمت شایان کردهاند ذکر خیر و سپاسگزاری بکنم.
خلاصه، از همان وقت که مدرسه علوم سیاسی تأسیس شد بلکه قبل از آن که کلاسهای آن دایر شود و مدرسه رسمیت پیدا کند من با آن مدرسه مربوط بودم به مناسبت این که؛ اولا مرحوم مشیرالدوله صدراعظم قصد کرده بود تدریس ادبیات فارسی را در مدرسه به والد [پدر] من مرحوم ذکاءالملک فروغی محول کند، ثانیاً درسهایی که در مدرسه داده میشد هیچ کدام کتاب نداشت که دانشجویان بتوانند به توسط مراجعه به آن به فراگرفتن درسهایی که از معلمین اخذ میکنند مدد برسانند، و چون یکی از موادی که در مدرسه علوم سیاسی میبایست تدریس شود تاریخ بود ـ که آن زمان اصلاً تدریس آن در ایران معمول نبود ـ میبایست از برای تاریخ هم کتاب تهیه شود، و چون تاریخ را برحسب معمول میخواستند از ملل قدیم مشرق شروع کنند، اول کتاب تاریخی که در صدد تهیه آن بر آمدند تاریخ ملل قدیم مشرق بود، و اتفاقا تهیه آن کتاب را به من رجوع کردند و آن اول کتابی بود که برای مدرسه تهیه شد.
پس میبینید که از تاسیس مدرسه علوم سیاسی که در واقع مقدمه همین دانشکده حقوق بود و سیوهشت سال قمری میگذرد، و آن وقت شما آقایان هیچ کدام به دنیا نیامده بودید. مقصودم البته آقایان دانشجویان هستند نه آقایانی که محض تشویق دانشجویان و اظهار محبت به بنده تحمل زحمت فرموده مجلس ما را مزّین و ما را متشکر ساختهاند.
سیوهشت سال در عمر یک کشور و یک ملت زیاد نیست ولیکن اتفاقاً این سیوهشت سال اگر از کمیت چیزی نیست، از کیفیت، یعنی از جهت اموری که در این مدت واقع شده چه در ایران و چه در خارج ایران اهمیت بسیار دارد، و در دنیا کمتر سی چهل سالی است که این همه وقایع داشته باشد، و احوال ما قبل و ما بعد آن این اندازه متفاوت باشد. وقایع تاریخی این مدت را چون شما دوره تمام تاریخ را خواندهاید البته میدانید و حاجت به تذکار نیست. من فقط در ضمن بعضی قصهها و تذکارها تفاوتی را که در احوال مردم و ملت و دولت روی داده با مناسبت با موضوع این صحبت یادآوری میکنم.
آن زمان هنوز با کفش به اطاق آمدن قبیح بود. و روی صندلی نشستن معمول نشده بود، بدون لباس بلند از قبیل عبا یا لباده به حضور بزرگان رفتن بیادبی، و اصلا بیلباس بودن جلف و سبک بود. لباس و کلاه همان بود که شما در اول عمر داشتید اگر فراموش نکرده باشید، اما یقه و دستمال گردن زدن خیلی نادر بود و تقریبا منحصر بود به کسانی که مدتی در اروپا اقامت کرده بودند، آن هم نه همه کس، و غالبا اسباب زحمت بود، یعنی بسا بود که در بعضی کوچهها و محلهها متعرض فکلیها میشدند و اگر فحش و کتک در کار نمیآمد مضمون و استهزای فراوان بود، و البته از داستانهایی که در باب فکل و کشمکش فوکلیها و متجددین با قدیمیها که مدت چندین سال در کار بوده مطلع هستید.
من خودم آن اوقات فکلی نبودم معهذا بعضی حکایتهای بامزه دارم، از جمله این که در جوانی برعکس امروز موی سرم فراوان بود و زحمتم میداد. آن زمان مردها زلف داشتند من هم یک مدت مثل همه زلف میگذاشتم، عاقبت از دست زحمت زلفها بنا گذاشتم که موی سرم را بهشکلی که حالا معمول است و همه دارند در آورم.
روزی در کوچهای میرفتم و بچهها مهره بازی میکردند، ملتفت نشدم و پایم به یکی از مهرهها برخورد، و مهرهها را جا به جا کرد، طفلی که مهره متعلق به او بود البته خللی در بازیش پیدا شد. من که گذشتم و آن طفل جا به جا شدن مهره را دید شنیدم که پشت سر من میگفت، قربان آقای وزیر مختار و البته مقصودش وزیر مختار فرنگی بود و حال آن که از فرنگیمآبی غیر از همان موی سر چیزی نداشتم.
عینک زدن جوانها آن زمان خیلی به نظر غریب میآمد و حمل برخود نمایی و فرنگیمابی میشد. اتفاقا من از جوانی چشمم نزدیکبین بود و از این بابت در کوچه و بازار بهزحمت بودم. دوستی داشتم کحّال [چشم پزشک]، به من اصرار کرد عینک بزنم و میگفت هرچه تاخیر کنی چشمت ضعیف میشود ناچار عینکی شدم. یک سرشب در کوچه میرفتم، کوچه هم تاریک بود و هم ناهموار و من در حرکت به زحمت بودم، و مکرر خم میشدم و سعی در دیدن پیش پای خود میکردم. یکی از بچههای کوچه که عجز مرا دید گفت عینک را بردارید تا چشمتان ببیند. وقتی یکی از کسان من که او هم عینک میزد روز نهم محرم در کوچهای شنید یکی به دیگری میگوید این کافر را ببین که روز تاسوعا هم عینک میزند! با کارد و چنگال غذا خوردن آن زمان معمول نبود و با دست غذا میخوردیم. تازه که شروع به استعمال کارد و چنگال کرده بودیم رفیقی داشتیم خوشصحبت و مضمون گو [لطیفهگو، لطیفهپرداز] برای فرنگیمابی ما مضمون میگفت که آقایان سکنجبین را با کارد و چنگال میل میفرمایند! تصور نفرمایید که این قصهها خارج از موضوع است، اینها تاریخ است و تاریخ مفید همین است. البته میدانید که امروز در تعلیم تاریخ بیشتر نظر دارند به چگونگی احوال و اخلاق و آداب و رسوم مردم و تفاوتهایی که به مرور زمان میکند و به جنگ و به صلح و شرح زندگانی رجال کمتر اهمیت میدهند، و حالا میخواهم بیشتر به اصل موضوع گفتگو بپردازم:
موضوع گفتگو حقوق و دانشکده حقوق بود. شاید بعضی از آقایان باشند که در باب لفظ حقوق و معنی آن توضیحات لازم داشته باشند. حقوق از اصطلاحاتی است که در زبان ما تازه است و شاید بتوان گفت که تقریبا از همان زمان که مدرسه علوم سیاسی تاسیس شده است این اصطلاح هم رایج گردیده و آن به تقلید و اقتباس از فرانسویان درست شده است، و در همه ممالک اروپا برای این معنی این قسم اصطلاح ندارند. فرانسویان مجموع قوانین و مقررات الزامی را که بر روابط اجتماعی مردم حاکم است d’roitمیگویند، و ما چون این کلمه را «حق» ترجمه کرده بودیم، لفظ جمع آن را گرفته برای آن معنی اصطلاح کردیم، مناسبتش هم این است که قوانین و مقررات الزامی وقتی که میان قومی برقرار باشد مردم نسبت به یکدیگر حقوقی پیدا میکنند که باید رعایت نمایند. حاصل این که «حقوق» که میگوییم مقصود قوانین کشور است، و علم حقوق علم به قوانین و دانشکده حقوق مدرسهای است که در آنجا قوانین تدریس میشود. تاسیس مدرسه علوم سیاسی هم برای همین بود که وزارت امور خارجه مامورینی تربیت کند که به اندازه لزوم از قوانین اطلاع داشته باشند تا بهتر بتوانند در مقابل خارجیان حقوق کشور خود را حفظ کنند.
هر کشوری که روابط مردم با هم، و با دولت، در آن طبق مقررات قانونی باشد، آن کشور را قانونی مینامند و کشورهای قانونی هم اقسام مختلف دارند که برای شما دانشجویان حقوق حاجت به شرح آن نیست و لیکن این مسأله محل تامل است که آیا کشوری بیقانون هم میشود؟
- تا چند سال پیش قانون مدوّن مکتوب نداشتیم… یعنی در قسمتی از امور، قانون شرعی حاکم بود و در قسمتی قانون عرفی و عادی؛ الا این که قانون هر قسم که باشد خواه مکتوب و خواه عرفی و خواه شرعی، بودنش تنها کافی نیست، مقتضی متناسب بودنش شرط است، و مجری و محترم بودنش لازم است، و چون سخن به این جا میرسد کار مشکل میشود…
در این باب قدری تحقیق لازم است. کشوری که قانون نداشته باشد از نظر روابط دولت با مردم استبدادی است، و از نظر روابط مردم با یکدیگر هرج و مرج است. از این رو میتوانید استنباط کنید که کشور بیقانون خیلی کم است و شاید هیچ نباشد، و اگر احیانا مملکتی در وقتی از اوقات بیقانون باشد دوام نمیکند، چون مردم با هرج و مرج نمیتوانند آسایش داشته باشند، و اگر آسایش از مردم سلب شد یا از داخله خود کشور یا از خارجه قوه پیدا میشود که هرج و مرج را موقوف کند، یعنی قانونی میان مردم برقرار سازد. چیزی که هست این است که قانونی که در کشور مقرر است صورتها و کیفیتهای مختلف دارد. البته استادان شما وقتی که حقوق را برای شما تعریف و تقسیم میکردند این تحقیقات را کردهاند که حقوق گاهی کتبی و مدوّن است، و گاه عادی و فرعی، و گاه بشری، و گاه الهی یعنی دیانتی است. پس همین که کشوری را ببینیم که قوانین مدون مکتوب ندارد فورا نباید حکم کنیم که کشور بیقانون است مگر این که ببینیم هرج و مرج است. وگرنه هرگاه هرج و مرج نباشد ناچار اگر قانون مدون مکتوب ندارد قانون عادی و عرفی یا قانون الهی یعنی شریعتی و دیانتی دارد. یا اختلاطی از این اقسام مختلف است و چنین مملکتی را هم قانونی مینامند، الا این که کشوری که قانون مکتوب مدون دارد تکلیف مردم در آن روشنتر است و کسانی که با قانون سرو کار دارند کارشان آسانتر میباشد.
کشور ما کدام قسم از این اقسام بود؟ البته کشوری که سه هزار سال تاریخ و تمدن داشته باشد نمیشود که بیقانون صرف باشد. از آن طرف میدانیم که تا چند سال پیش قانون مدوّن مکتوب نداشتیم، پس حقیقت این است که از قسم آخری که ذکر کردیم بود، یعنی در قسمتی از امور، قانون شرعی حاکم بود و در قسمتی قانون عرفی و عادی؛ الا این که قانون هر قسم که باشد خواه مکتوب و خواه عرفی و خواه شرعی، بودنش تنها کافی نیست، مقتضی متناسب بودنش شرط است، و مجری و محترم بودنش لازم است، و چون سخن به اینجا میرسد کار مشکل میشود، به این معنی که قانون به هر قسم از اقسام باشد در آغاز امر که ظهور میکند و وضع میشود چون اقتضای حال و احتیاج سبب وجود آن شده است غالبا با حوایج مردم مناسب و مطابق است و مرعی و محترم میباشد، اما اوضاع زندگانی مردم و احوال اقتصادی و مادی و معنوی و فکری و اخلاقی آنها، مناسباتشان با خودی و بیگانه، همواره بر یک حال نمیماند، و تغییر میکند، و مقتضیات و احتیاجات دیگرگون میشود. و لازم میآید که قوانین هم بر طبق مقتضای حال تغییر کند و لیکن متاسفانه این تحول و تکامل همیشه به درستی و چنان که باید صورت نمیگیرد. عامه مردم عقلشان نمیرسد، خواص هم به علتهای مختلف از این وظیفه خودداری میکنند.
یعنی به واسطه غفلت و نادانی، و بعضی به واسطه لاابالیگری و بیقیدی و بیهمتی، و بعضی به واسطه اغراض و منافع شخصی، زیرا که انسان همیشه طالب منافع شخصی است و متأسفانه همیشه منافع شخصی خود را درست تمیز نمیدهد. و غالبا مصالح را با منافع عمومی منطبق نمییابد بلکه عکس آن را معتقد میشود، و بنابراین غالبا اشخاص طبقات متنفذ در میان مردم که موفق شدهاند قوانین و آداب جاری را با منافع شخصی و جماعتی خود منطبق کنند، رعایت منافع عامه را مهمل گذاشته جد و اصرار میکنند دراین که آن قوانین و آداب به حال خود باقی بماند، و تغییر نکند. به این ترتیب طبقه محافظهکار در کشور پیدا میشود. نمیخواهم بگویم محافظهکاران همه منحصرا منافع شخصی خود را در نظر دارند، البته بسیاری از آنها هم نفع عمومی را در بقای اوضاع موجود میدانند، و از روی عقیده و صمیمیت این مسلک را دارند و غالبا وجود جماعت محافظهکار برای جلوگیری از افراط، مفید و لازم است به شرط این که خودشان در محافظهکاری افراط نکنند.
در هر حال، چون قوانین و آداب از مقتضای حال خارج شد و مطابق احتیاجات حقیقی نبود اجرا و رعایت آنها مشکل میشود و دو نتیجه بد ظهور میکند.
یکی این که جماعت کثیری از اوضاع ناراضی میشوند و کم کم پی میبرند به اینکه جماعتی هستند که در نگهداری این اوضاع مُجد و ساعی میباشند و بنابراین آنها هم در مقابل آن جماعت دستهبندی میکنند، و این دستهبندی غالبا از روی علم و عمد نیست بلکه به طبیعت واقع میشود. یعنی همیشه کسی نمیآید ناراضیها را جمع کند و دستهای تشکیل دهد؛ بلکه اوضاع و احوال طبیعتا ناراضیها را بههم پیوند میدهد بدون این که خودشان متوجه باشند؛ و این کیفیت، هم در امور کشوری پیش میآید و هم در امور شرعی و دیانتی، خواه قانون و مقررات کتبی و مدون باشد خواه عرفی و عادی. الان در ممالک اروپا که همه قوانین مرتب مدوّن مکتوب دارند همین کیفیت به شدت جریان دارد.
در کشور ما هم چهل پنجاه سال پیش، چه در اوضاع دولت و چه در دستگاه دیانت، یعنی چه در شرع و چه در عرف، همین حالت پیش آمده بود و لیکن قبل از آن که این مطلب را دنبال کنم خوب است از نتیجه بد دوم اشارهای بکنم و آن این است که قانون کشور همین که مطابق مقتضیات نشد و رعایت و اجرای آن مشکل شد کم کم حرمت و اعتبارش سست میشود، و چنان که باید محترم و مجری نمیماند. جماعتی با توجه و یا بدون توجه از خود قانون شاکی میشوند، و گروهی از مرعی نبودنش دلتنگی میکنند، و روی هم رفته همه ناراضی میشوند. این نتیجه دوم هم چهل پنجاه سال پیش در کشور ما کاملا ظهور کرده بود، و حاصل آن که هرچند از زمان قدیم در ایران قانون شرعی و عرفی بوده است به موجباتی که شرح دادم اوضاع و حقیقت این بود که قانونی در کار نبود، و همه آن نتایج فاسدی که اشاره کردم ظهور کرده بود، یعنی مردم که آن اوضاع را منافی آسایش میل و آرزوهای خود میدیدند همواره زبان به شکایت دراز داشتند، و از این جماعت آنها که اروپا دیده یا از جریان امور آنجا آگاه بودند، چون خوشی حال آن مردم و سعادت و ترقی آن ممالک را در سایه قانون میدانستند گفتگو از وضع قانون میکردند و مطالبه مینمودند، و جماعتی که آن اوضاع را با منافع شخصی خود موافق ساخته بودند در حفظ آن احوال ساعی بودند، تا آنجا که در اوایل عمر من یعنی در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه اروپا رفتن و اروپا دیدن و تحصیل اروپایی کردن، به عبارت اخری فرنگیمآبی را [منع کردند]، یعنی مانع میشدند از این که کسی به اروپا برود. و در این جا یا در اروپا تحصیل معلومات و اطلاعات بکند. جلوگیری از قانونخواهی و قانونطلبی هم کارش به جایی رسید که بردن اسم قانون مشکل و خطرناک شد.
شما آقایان که امروز در دانشکده حقوق درس قانون میخوانید، و هر روز میشنوید یا در روزنامه میخوانید که دولت فلان قانون را پیشنهاد کرده، و مجلس فلان قانون را تصویب نموده، و گاهی میشنوید که چقدر در تکمیل قوانین کشوری و محترم بودن آن اهتمام میشود، نمی توانید تصور زمانی را بکنید که اگر کسی اسم قانون میبرد گرفتار حبس و تبعید و آزار میگردید، و لیکن گواه عاشق صادق در آستین باشد چه همین پیش آمد برای پدر خودم و جمعی از دوستان و هم مشربان او واقع شد و آن داستان دراز است و اگر بخواهم برای شما نقل کنم وقت میگذرد، و چون به قول معروف «شاهنامه آخرش خوش است» چندین ورق از این تاریخ را برمی گردانم و به آخرش میرسم.
همین که نوبت سلطنت به مظفرالدین شاه رسید، آن پادشاه یا از جهت این که ضعیف و بیحال بود یا واقعا متجدد و ترقیخواه بود، به هرحال آن سختیهای زمان ناصرالدین شاه را سست کرد.
آدم که پیر میشود طبع نقالی پیدا میکند، و من در این مدت که برای شما صحبت میکنم قصههای بسیار به نظرم میرسد. اما از نقل آنها خودداری دارم، فقط بعضی را که مناسبت با موضوع گفتگوی ما بیشتر دارد نقل میکنم، منجمله این یکی را که به منزله تنفس خواهد بود:
در زمان ناصرالدین شاه روزنامه در ایران منحصر بود به یک یا دو روزنامه که خود دولت طبع و نشر میکرد و آن هم اساسش از مرحوم میرزا تقیخان امیرنظام بود. مندرجات آن روزنامه عبارت بود از ذکر مسافرتهای شاه به ییلاق و شکارهای او و مناصب و مشاغل و القاب و امتیازاتی که به اشخاص داده میشد. بعضی اخبار و وقایع ممالک خارجه را هم نقل میکرد، و روی هم رفته چیزی که برای مردم نفعی داشته باشد در آن دیده نمیشد. گاهی از اوقات هم در خارجه یعنی در ترکیه و هندوستان روزنامه فارسی به طبع میرسید ولیکن از آنها کسی خبری نداشت، و چندان چیزی هم نمیگفتند، و اگر وقتی حرفی میزدند که به عقیده دولت از مقتضای حال خارج بود از ورود آنها به ایران جلوگیری میشد.
در سال اول سلطنت مظفرالدین شاه، پدر من که دست از طبیعت خود نمی توانست بردارد، اولین روزنامه غیردولتی در همین شهر طهران تاسیس کرد و مندرجات آن را مشتمل بر مطالبی قرار داد که کم کم چشم و گوش مردم را به منافع و مصالح خودشان باز کند. آن روزنامه «تربیت» نام داشت، من هم آن وقت به درجهای رسیده بودم که در کار آن روزنامه ـ مخصوصا در آنچه میبایست از زبانهای خارجه ترجمه شود ـ به پدرم دستیاری کنم. بنابراین غالبا در باب روزنامه با من گفتگو میکرد. یک روز پرسید مقالهای که امروز برای روزنامه نوشتهام خواندی؟ عرض کردم، بلی. پرسید: دانستی چه تمهید مقدمهای میکنم؟ من در جواب تامل کردم. فرمود مقدمه میچینم برای این که به یک زبانی حالی کنم که کشور قانون لازم دارد. مقصودم این است که این حرف را صراحتا نمیتوانست بزند و برای گفتن آن لطائفالحیل میبایست به کار ببرد، همین قدر را هم که میتوانست بگوید به پشت گرمی مرحوم امینالدوله بود که صدراعظم بود و او خود متجدد و قانونخواه بود. این واقعه و سوال و جواب دو سال پیش از تاسیس مدرسه علوم سیاسی واقع شد. این بود احوال دولت یعنی حوزهای که در آن قانون عرفی بیشتر به کار بود. اما قانون شرع و حوزهای که مربوط به این قانون است در چه حال بود؟ اگر بگویم شرح آن بیحد شود، لهذا از گفتن آن میگذرم. حاجتی هم نیست، چون خود آقایان مطلع هستند، و در ضمن مطالبی هم که بعد خواهم گفت به بعضی نکتهها بر خواهید خورد.
پس از روزنامه «تربیت» روزنامههای دیگر نیز ظهور کرد. روزنامههای فارسی خارجه هم با ما هم آواز شدند و غوغایی بلند شد اول نتیجهای که حاصل شد مسئله تاسیس مدارس بود. البته میدانید [تعلیمات] تا زمان مظفرالدین شاه در این کشور منحصر بود به مدارس قدیمی طلاب، و یک دانشکده دارالفنون که از تاسیسات میرزا تقیخان امیرنظام [امیر کبیر] بود، و یک دانشکده موسوم به مدرسه نظام که نایبالسلطنه کامران میرزا به تقلید دارالفنون تاسیس کرده بود. از این گذشته جز مکتبهای سر گذرها چیزی نداشتیم.
از سال سوم مظفرالدین شاه شروع به تاسیس آموزشگاههای جدید شد، اما از ناحیه مردم، نه از ناحیه دولت. اول آموزشگاهی که دولت تاسیس کرد همین دانشکده علوم سیاسی بود که چنانکه گفتیم در سنه ۱۳۱۷ دایر گردید برای تربیت اعضا به جهت وزارت امور خارجه، مدت تحصیل این مدرسه را چهار سال قرار دادند و مواد تحصیلی عبارت بود از: تاریخ و جغرافیا، ادبیات فارسی، زبان فرانسه، و فقه، و حقوق بینالملل عمومی، و علم ثروت [اقتصاد]. پس چنان که میبینید مدرسه علوم سیاسی، هم کار شعبه ادبی دبیرستان را میکرد، هم کار دانشکده را، چون که هنوز دبیرستانها به جایی نرسیده بودند که محصلین برای تحصیلات عالی تهیه نمایند، و این مدرسه هر چند برای علوم سیاسی بود و لیکن علوم مزبور بدون تاریخ و جغرافیا فهمیده نمیشود. زبان فرانسه هم که برای اعضای وزارت خارجه لازم است، ادبیات فارسی هم که برای همه کس ضرورت دارد خاصه این که کم کم احساس میشد که معرفت به ادبیات در کشور ما رو به انحطاط میرود. این بود که در مدرسه علوم سیاسی این درسهای مقدماتی را هم مجبور بودند بدهند. از علوم سیاسی به فقه و حقوق بینالملل عمومی اکتفا کردند، چون اولا در چهار سال پیش از این کاری نمیشد بکنند، و بیش از چهار سال هم نمیخواستند دانش آموزان را نگاه بدارند، ثانیا از شعب مختلف علم حقوق و سیاسی اگر میخواستند درس بدهند چه شعب را میبایست اختیار بکنند در صورتی که کشور در واقع قانون نداشت، قوانین اروپا را هم به ایرانیان آموختن بیثمر بود.
- … تصور نکنید این کارها [تدوین قوانین عرفی] به آسانی انجام گرفت. کشمکشها کردیم، لطائفالحیل به کار بردیم، با مشکلات و دسیسهها تصادف کردیم که مجال نیست شرح بدهم. منجمله این که مقدسین… چماق شریعت را نسبت به قوانین بلند کردند و در ابطال و مخالفت آنها با شرع شریف حرفها زدند و رسالهها نوشتند…
با مزهتر از همه چیزی است که اگر بگویم از بس با اوضاع امروزی متفاوت است باور نخواهید کرد اما یقین داشته باشید که کاملا مطابق واقع است. اولا من هیچوقت خلاف واقع نمیگویم سهل است عادت به اغراق و مبالغه هم ندارم، و آن این است که تدریس علم فقه در مدرسه علوم سیاسی مشکلات و محظورات داشت، و اگر آن موسسه دولتی، و مرحوم مشیرالدوله وزیر امورخارجه و صاحب استخوان نبود، یقینا ممکن نمیشد که درس فقه را جز مواد تدرسی این مدرسه قرار دهند و آن را عملی کنند. حالا شاید نمی توانید حدس بزنید که این اشکال از چه بابت بود. از بابت این که به عقیده آقایان علما [= روحانیان] تدریس فقه میبایست به مدارس قدیم و طلاب اختصاص داشته باشد، یعنی فقیه بالضروره باید آخوند باشد، در آموزشگاهی که شاگردانش کلاهی بلکه بعضی از آنها فکلی و بعضی از معلمین آن فرنگی بودند و روی نیمکت و صندلی مینشستند چگونه جایز بود درس فقه داده شود؟
باری، از دولت سر تغییر احوالی که در آن چند سال آخر روی داده بود همین قدر درس فقه را جزء موارد تدریس آموزشگاه قرار دادند و غوغایی بلند نشد و چماق تکفیر پائین نیامد، اما کسی هم حاضر نمیشد که معلمی فقه را در این آموزشگاه قبول کند. بالاخره به تدابیر و لطائفالحیل، و به عنوان این که درس فقه در مدرسه علوم سیاسی برای فقیه تربیت کردن نیست بلکه مقصود این است که محصلینی که بالمآل به ممالک کفر ماموریت پیدا میکنند به مسائل شرعی که دانستن آن برای هر مسلمانی فرض است آشنا باشند، و ثواب آموختن این مسائل کفاره گناه درسهای دیگر باشد، آخوندی را که آدم خوب مقدسی بود راضی کردند که معلمی فقه را قبول کند و این مشکل به این ترتیب حل شد، و آموزشگاه به کار افتاد، و چند سال بر این منوال گذشت.
ریاست مدرسه با مشیرالملک بود و معاونت ریاست، یا ناظمی، با مرحوم محققالدوله امین دربار و مشیرالملک یعنی مرحوم مشیرالدوله اخیر علاوه بر ریاست آموزشگاه درس حقوق بینالملل هم میداد. معلمین آن دوره اکثر مرحوم شدهاند. مشیرالملک در همان اوایل امر مامور وزیر مختاری به دربار روسیه شد و محققالدوله مرحوم در اداره کردن آموزشگاه مستقل گردید. بنده هم بعد از فوت یکی از معلمین چون سنّم مقتضی شده بود به معلمی تاریخ برقرار شدم. پس از چندی محققالدوله هم به ماموریت رفت، و ریاست آموزشگاه را به پدرم دادند و من هم معاونتش میکردم، و بعد از وفات او ریاست به بنده تعلق گرفت، و در اینجا لازم است که از مساعدتهای جناب آقای پیرنیا یعنی مؤتمنالملک نیز یاد کنم که از طرف پدر خود آموزشگاه را سرپرستی میکردند، و به علاوه تدریس علم ثروت را هم به عهده خود گرفتند.
پس اول دفعهای که در این کشور علم حقوق بینالملل تدریس شد توسط مرحوم مشیرالدوله اخیر بود، و اول دفعهای که علم ثروت به توسط یک معلم ایرانی تدریس شد آقای مؤتمنالملک بودند، و اول کتابی هم که در علم ثروت به زبان فارسی نوشته شد آن است که من برای دانش آموزان همین آموزشگاه از فرانسه ترجمه کردم، و خبر هم ندارم که این اولین کتاب دومی پیدا کرده باشد، گویا انتظار داریم هرج و مرجی که امروز در امور اقتصادی دنیا روی داده بر طرف شود و اصول علم ثروت معین گردد آنگاه در این علم کتاب بنویسیم.
اگر بخواهیم وقایع را به تفصیل بگویم و اسامی آقایانی که در آموزشگاه ریاست یا معلمی کرده، یا به اقسام دیگر به دانشکده خدمت کردهاند، یاد کنم، سخن دراز میشود و در این گفتگو من نظر به وقایع و مطالب دارم نه به اشخاص؛ پس به اختصار گذارنیده عرض میکنم که از بدو امر که من در کار آموزشگاه دخیل شدم نقشه و طرحی برای تکمیل آن داشتم، چون آموزشگاه علوم سیاسی را ناقص میدانستم و میل داشتم به قدری که میسر میشود آن را به یک دانشکده حقوق نزدیک کنم از جمله کارها که کردم این بود که مدت تحصیل را زیاد کردم و از چهار سال به پنج سال رسانیدم، و آن را دو دوره کردم: یک دوره مقدماتی، و یک دوره مؤخراتی، و بنابراین گذاشتم که دانشجویان به هر یک از کلاسهایی که به موجب امتحان برای آن مستعد هستند بتوانند وارد شوند، و اگر هم قوه ورود به کلاس اول دوره مؤخراتی داشته باشد بهآن کلاس پذیرفته شوند، و مقصود از این ترتیب این بود که چون دبیرستانها ترقی کنند و مکمل شوند و ما از سنوات دوره مقدماتی مستغنی شویم از آنها کسر کنیم و به دوره مؤخراتی بیفزاییم، و همین مقصود بعدها حاصل شد و لیکن پس از آن بود که من خدمت این موسسه را ترک کرده و به خدمت دیگر مشغول شده بودم؛ و از شما چه پنهان آموزشگاه را با دلتنگی ترک کردم نه دلتنگی از کسی، بلکه از اوضاع که محیط آن زمان برای ترقی معارف و تکمیل آموزشگاه مزبور آن قسم که من مایل بودم مساعد نبود. برای توسعه آن و اضافه کردن مواد تدریس معلمهای اضافی داشتیم، اضافه کردن معلم مستلزم اضافه کردن مخارج این آموزشگاه میشد و دولت آن زمان فقیر بود و نمیتوانست بودجه آموزشگاه را بیفزاید، اگر هم میتوانست مخارج دیگر را واجبتر میدانست، بنابراین ترقی و تکمیل آموزشگاه خیلی به تأنی و طول انجامید و آرزوهای ما به صورت حصول نپیوست… برویم بر سر تاریخچه حقوق که در ضمن آن چند کلمهای که از تاریخچه دانشکده باقی مانده است گفته خواهد شد:
تاریخ حقوق در ایران چنان که در کشورهای متمدن دیگر میکنند شایسته است که مورد مطالعه و تحقیقات طولانی و موضوع کتابهای مفصل باشد و یکی از مواد تحصیلی این دانشکده بشود، اما من در این چند دقیقه نقالی که برای شما به عهده گرفتهام البته نمیتوانم به این کار بپردازم و فقط چند کلمه ازین موضوع راجع به دوره خودمان برای شما خواهم گفت، و آن این است که بنابر همان اصولی که در اول این صحبت به آن اشاره کردم، سی سال پیش در اوضاع این کشور تغییر وضع کلی روی داد که منتهی به تاسیس مجلس شورای ملی و عنوان مشروطیت دولت گردید.
قضیه مفصل و از موضوع صحبت ما خارج است. آنچه مربوط به ماست این است که کشور دارای قانون اساسی شد و یک قسمت از حقوق عمومی داخلی ایران چنان که درس آن را خواندهاید تنظیم و تدوین گردید و در دو سه سال اول این دوره جدید مجلس شورای ملی و طرفداران آن گرفتار کشمکش با مخالفین بودند، و با آن که اصل مقصود از آن تغییر وضع، استقرار عدالت، تشخیص حقوق و جریان دادن آن بود مجال نشد که در این زمینه کاری صورت بگیرد، تا این که سلطنت مفتضح محمدعلی میرزا ـ چنان که مطلع هستید ـ خاتمه یافت و دوره دوم مجلس شورای ملی فرا رسید، و موقع شد که به اصل مطلب یعنی تاسیس و تثبیت حقوق پرداخته شود و سزاوار این بود که این کار توسط وزارت عدلیه صورت بگیرد. وزارت عدلیه هم تاسیس شده بود، چند محکمه هم برای رسیدگی به دعاوی مردم بر یکدیگر تشکیل داده بودند، اما نمیتوانید تصور کنید که چه مشکلات لاینحل در کار بود. اولا حصول این مقصود متوقف بود بر اینکه دولت و رجال مملکت طرفدار عدلیه و مقوّی آن باشند، متاسفانه و برعکس بود زیرا که اکثر کسانی که آن زمان رجال و متنفذین کشور بودند به زور و غصب و اجحاف اموالی بدست آورده بودند و میترسیدند که قوه قضائیه کشور مقتدر و محترم باشد مدعیان ایشان آن اموال را از دست آنها بیرون آوردند، بنابراین از قوه قضائیه تقویت نمیکردند سهل است تا میتوانستند در ضعیف و بیآبرو کردن و خرابی آن میکوشیدند و شرح این قسمت هم به قدری طولانی است که باید از آن صرف نظر کنم. مشکل دوم این که تاسیس و تشکیل یک قوه قضائیه خوب مقتدر محترم حتما و بالضروره لوازمی دارد که همه آنها را فاقد بودیم. اولا داشتن یک بودجه کافی و رسانیدن حقوق صحیح منظم به قضات و کارکنان عدلیه بود و حال آن که دولت ما در حال افلاس بود و اگر هم میخواست برای عدلیه بودجه صحیح تنظیم کند نمیتوانست. شرط دوم داشتن قضات و کارکنان خوب بود که جای آن هم خالی بود. شرط سوم که اساس بود و همان است که موضوع گفتگوی ماست یعنی داشتن قوانینی که بر طبق آن قوه قضائیه بتواند محاکمه بکند و حکم صادر نماید و لیکن حصول این شرط اهم از همه مشکلتر بود.
خواهید فرمود پس عدلیه ما آن زمان به قول مولانا جلال الدین: شیر بی دم و سر و اشکم بوده است؛ اگر بگویید کاملا حق با شماست. عدلیهای که نه اعضا خوب داشته باشد، نه اعضا آن مواجب و مقرری صحیح داشته باشند، نه قوانینی در دست داشته باشند که بر طبق آن محاکمه کنند چه خواهد بود، و همین بود که متنفذین که اساسا با عدلیه مخالف بودند برای مخالفت خود وسایل خوب هم به دست میآوردند و عدلیه را ظلمیه میخواندند، الا این که اگر رجال کشور عاقل و افراد ملت هوشیار بودند میفهمیدند که عدلیه اگر هم بد باشد آن را ضعیف و بی آبرو نباید کرد، باید اسباب کار برای او فراهم کرد و تقویت نمود تا خوب شود.
باری، حالا شاید بفرمایید بودجه نداشتن به واسطه فقر دولت در مال بود، و اعضا خوب نداشتن به واسطه فقر ملت در رجال، اما قوانین داشتن چرا مشکل بود. سببش چیزی بود که از تدریس درس فقه در دانشکده سیاسی ممانعت میکرد.
حکومت واقعی را علمای دین حق خود میدانستند و نمیخواستند از دست بدهند، در صورتی که هر روز در حکومت خودشان احکام ناسخ و منسوخ صادر میکردند، و اگر عدلیه صحیح درست میشد یا حکومت از دست آنها بیرون میرفت یا مجبور میشدند با قید به نظامات و اصولی حکومت کنند، آنهم منافی با صرفه و مصالح آنها بود.
مخالفت آقایان با حکومت قانون چنان اساس و استحکام داشت که تا مدت مدیدی محاکم عدلیه احکامی را که صادر میکردند حکم نمینامیدند و جرات نمیکردند عنوان صدور حکم به خود بدهند، و رای خود را در دعاوی راپرت به مقام وزارت عنوان میکردند.
باری در این زمینه هم اگر بخواهیم وارد بشویم وقت میگذرد. از همین اشاره که کردم ملتفت میشوید که بهانه این بود که با وجود قانون شرع، قانون دیگر محل احتیاج و جایز هم نیست و حتی چیز دیگر را قانون نمیتوان نامید. این بود که در مجلس شورای ملی وضع قوانین برای عدلیه مشکل بلکه محال بود یعنی عدلیه نمیتوانست اساس پیدا کند.
از آن طرف اقتضای روزگار و عقیده متجددین قانون را لازم میدانست، و وزیر عدلیه بیچاره میان دو سنگ آسیا گرفتار بود، بالاخره مرحوم مشیرالدوله اخیر که وزیر عدلیه شد، تدبیری اندیشید و در مجلس عنوان کرد که عدلیه محتاج به قوانینی است و آن قوانین مفصل است، و اگر بخواهیم آنها را ماده به ماده از مجلس بگذرانیم سالها بلکه قرنها طول میکشد، از این گذشته ما که در این طریق جدید تازه کاریم در وضع قوانین ممکن است اشتباهات بکنیم و قوانین بد بگذرانیم، بهتر آن است که مجلس به کمسیون عدلیه خود ماموریت بدهد که قوانینی را که دولت برای عدلیه پیشنهاد میکند، مطالعه و تصویب کنند و پس از تصویب کمسیون آن قوانین موقتا در عدلیه مجری باشد و به آزمایش گذاشته شود، و پس از تنقیح و تهذیب به مجلس پیشنهاد شود و به تصویب رسیده صورت قانونیت پیدا کند. این طریقه به زحمت زیاد در مجلس قبول شد، اما مشکلات کمیسیون هم کمتر از خود مجلس نبود.
خلاصه با مرارت و خون دل فوقالعاده و با رعایت بسیار که نسبت به نظرهای آقایان علما به عمل آمد مبادا حکومت شرعیه از میان برود، اول قانونی که از کمیسیون گذشت قانون تشکیلات عدلیه بود که بر طبق آن عدلیه ایران دارای محاکم صلح و محاکم استیناف و دیوان تمیز و متفرعات آنها گردیدید و دوم قانونی که گذشت قانون اصول محاکمات حقوقی بود که تهیه آن را مرحوم مشیرالدوله دیده و زحمت گذراندنش را از کمسیون کشیده بود، اما هنوز رسمیت نیافته بود تا اول سال ۱۳۳۰ قمری یعنی ۲۵ سال پیش نوبت اولی که من وزیر عدلیه شدم آن قانون را به رسمیت رسانیدم و حکم به اجرای آن دادم.
من در وزارت عدلیه مدتی نماندم ولی چیزی نگذشت که چون بر طبق همان قانون تشکیلات میخواستند دیوان تمیز را تاسیس کنند تکلیف ریاست آن را به من کردند و پذیرفتم و همان قانون اصول محاکمات حقوقی را به وسیله دیوان تمیز به جریان انداختم. آن گاه با مرحوم مشیرالدوله و آقای حاجی سید نصرالله تقوی و دو سه نفر دیگر کمسیونی تشکیل داده به تهیه و تنظیم قانون اصول محاکمات جزایی پرداختیم، و این کار در موقعی بود که مجلس شورای ملی تعطیل بود، و آن تعطیل قریب سه سال طول کشید و مجددا منعقد نشد مگر بعد از شروع جنگ بینالملل. معهذا وقتی که ما قانون اصول محاکمات جزایی را تمام کردیم آن را هم به عنوان قانون موقتی به جریان انداختیم.
اما تصور نکنید این کارها به آسانی انجام گرفت. کشمکشها کردیم، لطائفالحیل به کار بردیم، با مشکلات و دسیسهها تصادف کردیم که مجال نیست شرح بدهم. منجمله این که مقدسین، یعنی مزدورهای (آنان)، چماق شریعت را نسبت به قوانین بلند کردند و در ابطال و مخالفت آنها با شرع شریف حرفها زدند و رسالهها نوشتند که از جمله به خاطر دارم که یکی از آن رسالهها اول اعتراض و دلیلش بر کفری بودن آن قوانین این بود که در موقع چاپ کردن آنها فراموش شده بود که ابتدا به بسم الله الرحمن الرحیم بشود.
با این مخالفتها و ضدیتها و شیطنتها مقاومت کردیم، و چون اقتضای روزگار تغییر کرده بود اساس کار خراب نشد. قوسهای صعود و نزول طی کردیم و به جزر و مدها دچار شدیم اما غرق نشدیم الا این که به اصل قوانین هنوز دست نزده بودیم زیرا که قانون تشکیلات و قانون اصول محاکمات حقوقی و محاکمات جزائی چنان که میدانید مربوط به اساس محاکم عدلیه و عملیات آنهاست و فقط محاکمه را تنظیم میکند و حقوق اصلی مردم را بر یکدیگر و اموری که بر زندگانی اجتماعی حاکم است مشخص نمینماید، و این اصول به قوانین مدنی و جزایی استقرار مییابد و قوانین تجارت نیز متمم آن میباشد، و لیکن تهیه این قسمت و پیش بردن آن از آن قسمت اول هم مشکلتر بود زیرا که در آن قسمت در مقابل معارضها و معترضها میگفتیم این قانون نیست مقرراتی است که عملیات محاکم عدلیه را تحت نظم و قاعده در میآورد، ولی اگر میخواستیم نغمه قانون مجازات و قانون مدنی را بلند کنیم هنگامه برپا میشد که در مقابل قانون شرع قانون وضع میکنند هر چند در جواب این اعتراضات حرف حسابی داشتیم و میگفتیم در امور جزایی سالها بلکه قرنهاست که قانون شرع در جریان نیست، و اگر قانون مجازاتی برای امروز تنظیم نکنیم معنی آن این است که مجرمین و جنایتکاران نمییابد مجازات شوند، یا باید در عملیات قدیم یعنی گوش و دماغ بریدن و مهار کردن و آدم گچ گرفتن و امثال آنها مداومت شود. و اما در امور حقوقی مخالفتی با قانون شرع نیست فقط لازم است که آن قانون ماده بندی شود و به صورت قوانین امروزی تنظیم و تدوین گردد و به فارسی درآید تا مردم تکلیف خود را بدانند و بفهمند و قانون مجری شود. اما این حرفها در مقابل مردم مغرض و بیانصاف موثر نبود و ما را از مخمصه محفوظ نمیداشت. این بود که این قسمت را محرمانه شروع کردیم و به اتفاق آقای تقوی و آقای فاطمی مشغول شدیم، در حالی که اطمینان نداشتیم که زحمتی که میکشیم هیچوقت به ثمر برسد و به موقع عمل بیاید. خداوند یاری کرد تا مقداری از این کار صورت گرفت و ورق به کلی برگشت، هم اساس عدلیه از نو ریخته شد و هم قوانین تکمیل و تجدید شد، و آنچه ما پنهانی و با هزار احتیاط میخواستیم درست کنیم علنی و آشکارا صورت گرفت و قوانینی تنظیم شد که امروز در دست دارید و به شما تعلیم میشود، و با آن که من چانهام تازه گرم شده متاسفانه وقت گذشته است که باز به شرح و بسط بپردازم و از زحمات کسانی که در این کارها دخیل بودهاند تقدیر کنم.
- … اگر میخواستیم نغمه قانون مجازات و قانون مدنی را بلند کنیم هنگامه برپا میشد که در مقابل قانون شرع قانون وضع میکنند هر چند در جواب این اعتراضات حرف حسابی داشتیم و میگفتیم در امور جزایی سالها بلکه قرنهاست که قانون شرع درجریان نیست، و اگر قانون مجازاتی برای امروز تنظیم نکنیم معنی آن این است که مجرمین و جنایتکاران نمییابد مجازات شوند، یا باید در عملیات قدیم یعنی گوش و دماغ بریدن و مهار کردن و آدم گچ گرفتن و امثال آنها مداومت شود…
به علاوه این قسمت دیگر جزء تاریخ نیست، وقایع روز است، و خودتان میدانید و غرض من هم دراین بیانات این نبود که اشخاص را معرفی کنم، و از هر کس اسم بردم از ناچاری بود که تاریخچهام ناقص و ابتر نشود و برای تکمیل مرام یک کلمه دیگر مانده است که بگویم و آن اینست که برای استحکام اساس قوه قضائیه، و همچنین ادارات دیگر، علاوه بر تهیه قوانین تربیت اشخاص لازم بود، و بهترین وسیله برای این کار تکمیل آموزشگاه علوم سیاسی و دانشکده حقوق بود که از دیر گاهی منظور نظر بود، و بالاخره در حدود پانزده شانزده سال پیش به این کار هم دست برده شد. وزارت عدلیه یک آموزشگاه حقوق تاسیس کرد و پس از سه چهار سال چنین به نظر رسید و حق همین بود که جدا بودن آموزشگاه علوم سیاسی و آموزشگاه حقوق از یکدیگر معنی و لزوم ندارد، پس آنها را با هم ترکیب کردند و قسمتهای مقدماتی را هم به واسطه این که دبیرستانها توسعه یافته بود دیگر محتاجالیه ندانستند و موقوف کردند، و آموزشگاه به وزارت معارف منتقل شد و به صورت حالیه در آمد، و اخیرا اسم آن دانشکده حقوق شد و یک شعبه از دانشگاه به شمار رفت، و امیدوارم با توجهاتی که در این دوره نسبت به ترقی معارف میشود روز بروز بر توسعه و تکمیل دانشکده افزوده شود، و دانشکده حقوق ما یک فاکولته حقوق حسابی شود. و از این نکته غافل نشویم که دانشکده حقوق اگر چنان که باید باشد به قوانین کشور خدمت شایان میتواند بکند.
به خاطر بیاورید که دو سال پیش موقع افتتاح شورای دانشگاه در بیانات خود خاطر نشان نمودم که در دانشگاه تنها تعلیم علوم نباید بشود بلکه تکمیل علوم هم باید بشود. دانشکده حقوق تنها علم حقوق، یعنی قوانین را نباید عهدهدار باشد بلکه باید علم به قوانین و حقوق را تکمیل کند، یعنی در قوانین کشور مطالعات نماید و معایب و نقایصی که در آنها هست معلوم و مقامات مربوطه را متوجه سازد تا به رفع معایب و نقایص بپردازند، زیرا چنان که در آغاز این گفتگو اشاره کردم اوضاع دنیا و زندگانی بشر دائما در تغییر و تحول است و قوانین هم همین حالت را دارند و هیچوقت نمیتوان معتقد شد که قانون موجود کامل و بیعیب و بینقص است، و لیکن البته وضع قانون خوب و اصلاح قانون ناقص و معیوب علم و معرفتی لازم دارد که اساس آن در دانشکده حقوق باید تحصیل شود، تا وقتی که در علم حقوق به آن مقام نرسیدهاید باید خود را ناقص بدانید ولیکن امیدوارم که ناقص نمانید.
نقش انقلاب مشروطه در تحول تعلیم و تربیت ایران / دکتر جلال متینی
شتاب رضاشاه برای نوسازی کشور در زمینههای مختلف حد و مرز نمیشناخت. در سال ۱۳۱۱ کنگره اتحاد زنان شرق با حضور نمایندگان ده کشور در تهران برگزار گردید. در سال ۱۳۱۳ لایحه تأسیس دانشگاه تهران به تصویب مجلس رسید. ساختمان دانشکده پزشکی با تالار تشریح برای پذیرفتن ۶۰ دانشجو در هرسال آغاز به کار کرد. تا آن تاریخ مدرسه طب یادگار امیرکبیر که از مدرسی دارالفنون جدا شده بود، به علت مخالفت آخوندها سالن تشریح نداشت. در ۱۵ بهمن ۱۳۱۳ که تالار تشریح آماده شد بود رضاشاه آن را گشود. در ۱۲ مهر ۱۳۱۴ کنگره بین المللی فردوسی در تالار دبیرستان دارالفنون با حضور چهل تن از دانشمندان ایرانی و خارجی تشکیل شد. رضاشاه در مراسم افتتاح آرامگاه فردوسی در طوس شرکت کرد. و این نخستین کنگره بین المللی برای بزرگداشت یکی از نامداران ایران بود. در سال ۱۳۱۴ فرهنگستان ایران با ۲۴ عضو پیوسته تأسیس شد. تدریس ورزش و موسیقی در مدارس اجباری شد. نخستین استادیوم ورزشی در تهران ساخته شد. دانشسرای عالی و دانشسرای مقدماتی در تهران و شهرستانها برای تربیت دبیر و آموزگار شروع به کار کردند. گامهای نخستین برای تعلیمات اکابر برداشته شود. وزارت فرهنگ برای اولین با کتابهای درسی برای دبستانها و دبیرستانها را به چاپ رسانید. در ۱۷ دی ۱۳۱۴ با کشف حجاب به زنان ایران این فرصت تاریخی داده شد که به مانند مردان در دانشگاه به تحصیل بپردازند و وظیفه خود را نسبت به ایران انجام دهند.




















