Category: فرخنده مدرس

بار دیگر به مناسبتِ «آمدنِ رضاشاه» ـ فرخنده مدرّس

«رضاشاه باید می‌آمد»! تا روان انتلکتوئلی و روح نسلی از روشنفکران، استادان، ادیبان، هنرمندان، ارتشیان، سیاستمداران و دولتمندان را همچون یک عینیت تاریخی، به صورتی قابل رؤیت و قابل لمس نمودار سازد و نشان دهد که اراده‌ای یکپارچه، همسو و متحد آن گروه بزرگِ روشن‌رای، در انطباق با روح زمانۀ آن روزگار، با خواست نگهداری ایران از طریق ایجاد امنیت و یکپارچگی در کشور، به مثابۀ شالودۀ اصلی ساختن و پیش‌بردن میهن، حی و حاضر و آماده بود، تا با پیش‌آمدی تاریخی، همه یک ـ به ـ یک، همپای پادشاه‌شان، خدمتگزار «باغ آتش» ایران شوند

بار دیگر به مناسبتِ «آمدنِ رضاشاه» ـ فرخنده مدرّس

‌ ‌

از ویژگی‌ روزها و مناسبت‌ها این است که گردونه‌ی یاد بر محور رخدادی‌ می‌گردد که در آن روز، خود و آن روز را به یک مناسبت تاریخی تبدیل کرده است. اما این‌که رخدادی در گذشته بتواند خود را به مناسبت تاریخی تبدیل کند، یعنی موقعیتی یابد که هر سال، در آستانه‌ی همان روز، نگاه‌ها و تأملات به سوی آن کشیده شوند، در حقیقت نه در خود آن روز و نه فقط در خودِ آن رخدادی‌ نهفته است که در آن روز به وقوع پیوسته، بلکه بیشتر در اهمیتِ معنا و ژرفای دگرگونی‌هایی جای دارد که سررشته‌ی پیوند آن‌ها به آن روز و به آن رخداد متصل می‌شوند و هر دو را در تاریخ به‌یادماندنی می‌کنند، چه به خوشنامی یا به تلخکامی. به این ترتیب، می‌توان مقدمتاً نتیجه گرفت که پیامدها و دگرگونی‌هایی که به دنبال رخدادهای تاریخی می‌آیند، در تأمل و بررسی، مرتبه‌ای مهم دارند؛ زیرا از یک‌سو، مکانِ تبلور و تحققِ سرشتِ نهفته در آن رخداد هستند و از سوی دیگر، بسته به عمق، گستره و جهتِ تأثیر آن‌ها – البته در صورتِ هم‌سویی با تاریخ و با روحِ زمانه – است که جایگاه آن رخداد و آن روزِ معین در تاریخ ملتی ارجمند می‌گردد؛ همچون روز آمدن رضاشاه! در غیر این صورت، هم‌چون باری سنگین، و بختکی، خواهد بود بر بختِ ملت و موجب تیرگیِ روانِ تاریخی او؛ مانند روز و رخدادِ انقلاب اسلامی!

ریشه‌ی ارجمندی روز سوم اسفند و تاریخی شدن این روز که امروزه تحت عنوان‌های مختلفی از جمله «روز آمدن رضاشاه» از آن تقدیر می‌شود، در معنای دگرگونی‌های بنیادینی جای دارد که فشرده‌ای از آن‌ها را می‌توان در مفهومی با مضامینی ژرف و معنای تجربه‌هایی سترگ، یعنی «ایران نوین» یا «ایران مدرن» تعبیه کرد. تاریخی بودن «روزِ آمدن رضاشاه»، یعنی سوم اسفند ۱۲۹۹، از راه یادآوری شرایط تاریخی مسلط بر ایران، پیش از دوره‌ی رضاشاهی و همچنین با بازبینی و تأمل بر دگرگونی‌های ماندگار و دستاوردهای عظیم این پادشاه بزرگ ایران، به‌رغم دوره‌ی کوتاه حکومت مقتدرانه‌ی ایشان، با تأخیر در اذهان عمومی پدیدار و در حافظه‌ها مقام والای تاریخی خود را بازیافت.

به عبارت دیگر، پس از دهه‌ها تبلیغات و داستان‌پردازی‌های زهرآگین نسل‌هایی از «روشنفکران تاریک‌اندیش» و متحد نیروهای ارتجاعی ضد کشور و ملت ایران، علیه خاندان پهلوی، و سعی در واژگون جلوه دادن اقدامات و اصلاحات دوره‌ی آن دو پادشاه، و سپس با فرورفتن همه‌ی آن روایت‌پردازی‌های مغرضانه در منجلاب برآمده از عمر رژیم اسلامی، روز سوم اسفند ۱۲۹۹، یعنی «روزِ آمدن رضاشاه»، به عنوان یک روز و یک رخداد تاریخی، به منزلت خود، آن‌گونه که شایسته‌ی آن است، بازگشت. یعنی به تدریج و به موازاتِ از پرده برون افتادن شکست تمام‌عیار اخلاقی، اجتماعی، سیاسی و اساسا شکست تاریخی افکار آن «روشنفکران تاریک‌اندیش» و متحد این نیروی ارتجاعی و طرد هر دو از سوی ملت ایران، رضاشاه به مقام تاریخی خود صعود کرد.

«داریوش همایون» در پیشگفتار خود بر تجدید چاپ «سفرنامه‌های رضاشاه» توسط «نشر تلاش» در سال ۱۳۸۳، یعنی نزدیک به یک‌ربع قرن پیش، درباره‌ی آن اتحاد ورشکسته چنین نوشت:

«در تاریخ همروزگار ایران هیچ کس مانند رضاشاه ترور شخصیت نشده است. سه نسل روشنفکران و سرامدان فرهنگی و کوشندگان سیاسی، بیشترشان، از چپ و مذهبی و ملی کوشیدند از او چهره‌ای زشت بنگارند. دست پروردگان نامستقیم او، آن‌ها که زنده ماندنشان نیز به برنامه نوسازندگی او بستگی داشته بود، نه کمتر از رقیبانش، برخود فرض دانستند که پا بر هر واقعیتی نهاده، او را سرچشمه هر چه در ایران ناپسند می‌یافتند بشمارند. خدمت‌های او خیانت و میهن پرستی‌اش وطن‌فروشی به قلم رفت. آنچه را نیز که نمی‌شد از پیشرفت‌های دوران او انکار کرد یا نادیده گرفت، ساخته دست بیگانگان و جبر تاریخ شمردند. دشمنانش را اگرچه ناسزاوارترین، به زیان او بالا بردند. به هزینه او از ترسویان پولدوست و مرتجعین دشمن آبادی و آزادی ایران و عوامل ثابت‌شده بیگانه، قهرمانان آزادی ساختند. بر سرنگونی‌اش که فرو افتادن ایران در کام هرج و مرج و بازگشت از مسیر بهروزی بود شادی کردند. از کینه به او و آنچه از او مانده بود در چرخشی هزار و سیصد چهارصد ساله، خود و مردمی را، که رمگی خویشتن را پذیرفته، گوسفند وار دنبال آن‌ها بودند به بدترین سیاه‌چالی که بر سر راه بود انداختند. بقایای بی‌امید و از دو سر باخته‌شان هنوز مسئله‌ای مهم‌تر از لجن مال کردن میراث او برای خود نمی‌شناسند.»

البته سال‌ها پیش از این پیشگفتار برای «سفرنامه‌های رضاشاه»، رجوع به حافظه‌ی تاریخی و توضیح برجستگی و اهمیت دستاوردهای رضاشاه و به دنبال آن اقدامات و دستاوردهای حیات‌بخش دوره‌ی محمدرضاشاه، در ژرفایی تازه و بی‌سابقه، بلافاصله از سالِ «پیروزی» انقلاب اسلامی، آغاز شده بود. آن‌ هم عموما توسط خودِ داریوش همایون و طی نوشتار و گفتارهای بسیاری که به یاری روان‌های بیدارِ دیگر پی‌ گرفته و بی‌وقفه به بحث دربار‌ه‌ی اهمیت آنها دامن زده می‌شد. به این ترتیب، خلاف خواست و اراد‌ه‌ی رژیم اسلامی و به خلاف میل «روشنفکران تاریک‌اندیشِ» دلبسته‌ی انقلاب ۵۷، بحث درباره‌ی رضاشاه و خدمات تاریخی وی و همچنین خدمات فرزند تاجدارش، به تدریج در داخل و خارج ایران گسترده‌ شد و به افکار عمومی راه یافت. و در پی چنین روندی بود که داریوش همایون در همان پیشگفتار نوشت:

«اکنون چند گاهی است که تاریخ، به معنی تاریخ‌نگارانی روشن‌بین و توده مردمی تجربه آموخته، بر رضاشاه پیوسته مهربان‌تر می‌شود. دستاوردهای او دربرابر تاریخسازان دیگر هر روز برجسته‌تر می‌نماید. سده بیستم ایران را، بیست ساله، رضاشاه ساخت.»

امواج بالاگیرنده‌ی آن بحث‌ها در عمل به صورتِ خاستگاهِ برآمدنِ آگاهی درآمد؛ آگاهی درباره‌ی این بخش مهم از تاریخ ملی، یعنی درباره‌ی دوره‌ی پادشاهان پهلوی و پیوندِ اصلاحاتِ آنان با تاریخِ تجدد در ایران. این آگاهی رفته‌رفته به اذهان راه یافت و همچون یک قهرِ طبیعی نمودار شد که بازدارندگیِ نفوذ و تأثیر آن بر افکارِ عمومی ایرانیان، از قدرت اراده‌های آن اتحادِ ورشکسته‌ی ضدملی خارج بود. حاصلِ همه‌ی آن بحث‌ها، جدال‌ها و روشنگری‌های تاریخی، نخست در شعار «رضاشاه روحت شاد» تبلور یافت. این شعار، برای اولین بار به صورتِ آشکار در اعتراضاتِ دی‌ماه ۱۳۹۶، از جمله در مشهد، در جوارِ مسجدِ گوهرشاد، سرداده شد و به‌سرعت در سراسر ایران به شعار پیوسته‌ی مخالفین رژیم اسلامی، خاصه در صفوف پیکارگران داخل کشور، بدل گردید.

و اما انبوهِ بحث‌هایی که درباره‌ی اهمیت رضاشاه در تاریخ معاصر ایران و به‌ویژه نقش او در پیش‌برد انقلاب مشروطه از آستانه به درون دوران جدید کشور صورت گرفت، نتیجه‌ای جز بالاتر رفتن مقام رضاشاه نداشت و از آن پس «آمدنِ» ایشان را همچون رخدادی ارجمند در تاریخِ ایران نازدودنی ساخت. و از آن پس، در هر جا که جمعی به مخالفت با رژیمِ اسلامی گرد می‌آمد، غرش «رضاشاه روحت شاد!» آهنگ بلند آن تجمع اعتراضی می‌شد. در برابرِ این «قهرِ طبیعیِ» آگاهی از تاریخ ملی ایران، که حقایقش همواره دیر یا زود آشکار می‌شوند، ناسزاگویی‌های تکراریِ بدطینتان خاتمه نیافت؛ اما از سوی برخی که در «آراستن» و پوشاندنِ زبانِ مغرض و بدخواه دستی به مهارت دارند، به موضع‌گیری‌هایی نیز انجامید که بعضی، هرچند توخالی، اما جالبِ توجه‌اند.

از جمله از سوی برخی مفسرین «تاریخ ایران اسلامی» – البته «ایرانِ اسلامی» به خیالِ خودشان – که هرگز نتوانستند سلامتِ عقل و زبانِ بی‌غرض را در جهتِ تایید دگرگونی‌های تاریخیِ در خدمت ایران، نه‌تنها برخاسته از دوره‌ی پادشاهانِ پهلوی، بلکه حتی برآمده از مشروطیت، به کار گیرند. چون نمی‌توانستند غرشِ بلند و همه‌گیرِ «رضاشاه روحت شاد» را، با روحِ ایران‌دوستیِ جاری در آن، نشنوند یا دست‌کم ناشنیده بگیرند، دست به «تفسیر» زدند و آن را این‌گونه تعبیر کردند که گویا مردمِ ایران با این شعار فقط می‌خواهند «رضاشاه را به رخِ رژیمِ» اسلامی بکشند. اما، از خود نپرسیدند؛ این مردم چه ویژگی در رضاشاه یافته‌اند که می‌خواهند آن را «به رخ رژیم» اسلامی بکشند؟ یا برای چه و برای دستیابی به کدام هدف، چنین در برابر کینه‌ی مسلح رژیم، فریاد می‌زنند: «رضاشاه روحت شاد» و بدین صورت با جان خود بازی می‌کنند؟ البته طبیعی‌ست که انتظار پاسخ به چنین پرسش‌های ساده‌ای را نتوان از چنان مدعیان تفسیر «تاریخی» دریافت کرد، بویژه وقتی پای نقد و ردِ مداخله‌جویی‌های زیان‌آور و ضدملیِ اسلامی در حیات و سرنوشت ملت و کشور ایران در میان باشد! گویی حفظ بیضه‌ی اسلام و اسلامی جلوه دادنِ ایران و اسارت و زمین‌گیر کردن فرهنگ ملی در «فرهنگ اسلامی»، برای اینها از صیانت جان و مال و کرامت ملت، و دفاع از شالوده‌های ضروری تقویت پیوند ملت و کشور، واجب‌تر شده است! نفراتی که در افقِ بسته‌ی دید و نگاهِ معوج به تاریخ، حتی به معنای پاسخی که می‌دهند یا به نتیجه‌ی حرفی که می‌زنند، نمی‌اندیشند؛ پاسخ را بی‌تعقل می‌دهند یا سخن را نسنجیده بر زبان می‌آورند تا از موضعِ جدل‌های بی‌مایه شاید بتوانند دهانِ طرفِ مقابل را در همان لحظه ببندند، و اگر بسته نشد، کار را به منازعه و ناسزاگویی و… بکشانند. جامعه‌ی ایرانی تا کنون با چنین «تیپ‌هایی» کم سر و کار نداشته است.

باری، نمونه دیگر را باید از داود فیرحی، «عالم» عمامه‌دار و کوشش‌گر تدوین «فقه سیاسی مشروطه» بیاوریم که در مصاحبه‌ای، ظاهرا بناچار، بر «استثنا بودن رضاشاه» در تاریخ معاصر ایران، یعنی تاریخ تجدد و تجدد خواهی ایرانیان، اشاره کرد و به سرعت نیز از آن فاصله گرفت. می‌گوییم «ظاهرا بناچار»، زیرا همه می‌دانیم که ایشان سخت مخالف مشروطه به معنای حقیقی «حکومت قانون» و دوران تجدد ایران بود و صراحتا مردم ایران را مخالف مدرنیته می‌دانست. پیش از آن مصاحبه نیز نوشته و گفته بود که گویا ایرانیان هرگز به تجدد در ایران روی خوش نشان ندادند، زیرا خویش را با آن و در آن «از خود بیگانه احساس می‌کردند». طبیعی است از چنین کسی نیز نمی‌شد پاسخی دریافت که چرا وی رضاشاه را «استثنا» می‌نامد؛ آن هم چهره‌ای تاریخی که حضور و اقداماتش با بخش مهمی از سرآغاز بنای ایران مدرن و تاریخ تجدد آن عجین است. استثنا در چه چیز؟ اگر پایه‌های ایران مدرن از جمله بر افق باز، روشن‌رایی، تجددخواهی و ایران‌دوستی رضاشاه ساخته شده، و آقای فیرحی چنین دوران تجدد ایران را نهی می‌کند، پس از چه منظر دیگری رضاشاه را «استثنا» به حساب آورده است؟ شاید هم از منظر کوتاه کردن دست دخالت آخوندها از سرنوشت سیاسی و حقوقی کشور، که حقیقتا رضاشاه در پیشبرد این امر در تمام طول تاریخِ حضور اسلام در ایران، به معنای واقعی، یک پادشاه استثنایی بود! اما آیا برهان دکتر داود فیرحی در «استثنا بودن رضاشاه» برهمین ویژگی رضاشاه استوار بوده است؟

البته پاسخ به این پرسش‌های ساده را نمی‌توان از ایشان نیز انتظار داشت. اما می‌توان با ذکر تنها دو نمونه نشان داد که چرا ارتجاع مذهبی در ایران چنین از رضاشاه دلی خون داشت. و لاجرم چرا آن ابراز نظر در مورد «استثنا بودن رضاشاه» از سوی فیرحی از روی حرج با نگاه به افکار و تلاش‌های فقهی ـ سیاسی وی فاقد هر مبنایی از صداقت و لاجرم توخالی بود!

آن دو نمونه یکی تجربه درخشان تدوین «قانون مدنی ایران» – سال ۱۳۰۷ – و سپس سوزاندن صورت مذاکرات پیش از دستور آن قانون، به صلاحدید پدران آن مجموعه قوانین بود، که مسلما چنین اقدام شجاعانه و قاطعانه و هدفمندی در تاریخ ایران و در آن روزگارِ دنباله‌روی از تعصبات مذهبی و عقب‌ماندگی فرهنگی، جز به پشتوانه حمایت مقتدرانه رضاشاهی، ناممکن می‌نمود. و پیش‌تر از آن – سال ۱۳۰۶ – خاطره غرورآفرین تاسیس دادگستری و نظام قضایی نوین و تشکیلات نوآیین آیین دادرسی نمونه دیگری است.

آن مجموعه قوانین مدنی، که پس از سوزاندن صورت مذاکرات مجلس مشروطه و به اراده قانونگذار و حمایت دولت رضاشاه، می‌بایست بر پایه حقوق جدید تفسیر شود، درواقع نقطه آغاز پایانی بود بر اسارت قانونگذاری درباره مناسبات حقوقی انسانی و اجتماعی ایرانیان، از بند نظام قانون شرع. و دیگری یعنی تحقق آرزوی مشروطه‌خواهان در داشتن نظام قضایی و دادگستری کارآمد، که آن نیز ضربه دیگری بود بر قدرت اهل دین و قضات شرع در نظام کشور.

طبعا هیچ‌یک از این دو نمونه، که به عنوان یادگارهای ارجمند از دوره اقتدار رضاشاهی مانده‌اند، نمی‌توانسته مورد تمجید داود فیرحی واقع شوند و لاجرم رضاشاه را مورد تایید وی قرار دهد. یک برهان قاطع دیگر در این که نمی‌توانسته چنین باشد، این است که بنا به گفته هواداران فیرحی، وی در طول عمر «علمی»اش، در جهت خلاف آن دو تجربه درخشان، سخت می‌کوشید تا برای رژیم اسلامی مستقر «فقه سیاسی مشروطه» تدوین نماید! تا ایدئولوژی حکومت اسلامی امت‌گرای ضد مشروطه‌ی مستقر را، به این ترتیب به «نظام سیاسی ـ حقوقی» مبتنی بر احکام «شرع مبین» مزین سازد. البته معنای دیگر این سخت‌کوشی دکتر فیرحی، ابتدا به ساکن، این بود که حداقل از نظر ایشان، نزدیک به ۵۰ سال است که بر کشور و ملت ایران، نظامی فاقد اساس قانونی سیطره دارد! یعنی سیطره حکومت فقهای بدون «فقه سیاسی»!

صرف نظر از بی‌معنایی «فقه سیاسی مشروطه» و صرف نظر از این‌که دولت رضاشاهی نمی‌توانسته حتی نیم‌نگاهی از سر «لطف» به این کوشش فیرحی بیندازد، اما در همین رابطه، یعنی تلاش برای تدوین «فقه سیاسی»، ادعای خالی از حقیقت دکتر فیرحی نیز آشکار می‌شود؛ یعنی داعیه طرفداری ایشان از آخوند مشروطه‌خواهی نظیر آخوند خراسانی. زیرا این ادعا از اساس با افکار آخوند خراسانی در تعارض قرار داشت؛ چه که آخوند خراسانی، سیاست را در «منطقه فراغ شرع» می‌دانست و به خلاف سکوت فیرحی، آشکارا دخالت سیاسی فقها را نفی می‌کرد، تا چه رسد به حکومت ولایت فقیه! چنان‌که مشهور است، آخوند خراسانی، احتمالا با تشری به نائینی، او را وادار ساخت که شرح و بسط «ولایت فقیه» را از رساله و خیالات خود پاک کند؛ که این امر تاریخی نیز میان‌تهی بودن داعیه طرفداری فیرحی از آن آخوند مشروطه‌خواه را نشان می‌دهد. البته رژیم اسلامگرای امتی کم از این «تیپ‌های» خالی‌بند و کذاب، به عنوان «عالم»، از خود بیرون نداده است و مردم ایران، در طول عمر رژیم اسلامی، و اگر خوب بنگرند، پیش از این‌ها نیز، از این نوع «تیپ‌ها» بسیار دیده‌اند.

باری، سوم اسفند را داریوش همایون نزدیک به ۶۰ سال پیش، در یکی از سرمقاله‌های روزنامه‌ی «آیندگان»، «روز سردار سپه» نامید، که نامی برازنده است و با توضیحی که در همان سرمقاله عرضه کرده، نشان می‌دهد چرا این نام برای آن روز برازنده و پسندیده بوده است. رضاشاه در خدمت به ثبات و امنیت ایران، در همان مقام سردار سپه، جنم پادشاهی خود را نمودار ساخته بود. اما در این سال‌ها عنوان دیگری را از نویسنده جوانی از درون میهن، «کاوه میبدی» نیز به مناسبت تامل و تقدیر سوم اسفند، با این معنا دیده و خوانده‌ایم که آمدن رضاشاه را ضرورتی تاریخی دانسته و گفته است: «رضاشاه باید می‌آمد»! آن نوشته، سه سال پیش، محتوای خود را به شرحی از اقدامات «سردار سپه» در احیای نیروی نظامی و تاسیس ارتش یکپارچه و مدرن ایران و احیای یکپارچگی کشور از طریق نبرد با خان‌ها و سران ایل‌ها و قبایل و تامین امنیت سراسری اختصاص داده است؛ اقداماتی که بدون آنها و بدون آمدن رضاشاه، مانند بسیاری از آرزوهای تجددخواهانه مشروطه‌خواهان، ممکن و متحقق نمی‌شد. با توجه به همسویی این دو نوشته – «روز سردار سپه» و «رضاشاه باید می‌آمد» – به‌رغم اختلاف زمانی نسبتا دراز میان دو نوشته و با وجود اختلاف سنی بسیار میان نویسندگان آن‌ها، شاید بتوان گفت در این اشتراک، نگاه نویسنده جوان «رضاشاه باید می‌آمد» به تاریخ ایران، همان نگاه تاریخی به اوضاع کشور بوده است که همایون آن را چندین دهه پیش‌تر، در سرمقاله روزنامه آیندگان سوم اسفند ۱۳۴۸ ـ روز سردار سپه ـ چنین توصیف کرده بود:

«هنگامی که سردارسپه خود را در آن بامداد سوم اسفند (حوت) ۱۲۹۹ بر سیاست ایران تحمیل کرد، ایران به عنوان یک کشور عملا وجود نداشت. در تهران سلطنت قاجار به آخرین ورطه‌های ضعف و تباهی در غلتیده بود. مجلس لانه زمینداران و خان‌ها و عملا ترمزکننده هر حرکت ترقیخواهانه بود. دستگاه اداری از هم پاشیده و غرق در فساد و محیط سیاسی عقیم بود. بیرون از تهران، در شمال، هواداران کمونیست‌ها نخستین تجربه‌های خود را در تجزیه ایران می‌کردند و در غرب، سیمیتقو تجزیه‌طلبی را با شیوه‌های سنتی غارت و ترکتازی به هم آمیخته بود. در جنوب غرب، خان‌ها سراسر منطقه زاگرس را از پیکر ایران جدا کرده بودند و در خوزستان خزعل عرب به پشتیبانی انگلیس‌ها نیم‌قدمی هم با تشکیل یک حکومت مستقل از ایران فاصله نداشت. در جنوب و جنوب شرقی، جداافتادگی قرن‌ها عمیق‌تر و برگشت‌ناپذیرتر می‌شد.»

علاوه بر این نگاه تاریخی واقع‌بینانه مشترک به وضع اسفبار کشور، که برای تغییر آن، هم آن نویسنده برنا، هم همایون و هم البته منورالفکران مشروطه‌خواه از موضع میهن‌دوستی، در بیش از ۱۰۰ سال پیش، آمدن رضاشاه را نه تنها یک ضرورت بلکه اقبال تاریخی ایران و ایستادن بر گرد رضاشاه و همکاری با وی را وظیفه میهنی دانستند، در واقع محتوای نوشته «رضاشاه باید می‌آمد»، با توجه به عمر جوان نگارنده آن – که امثال او امروز در تقدیر از رضاشاه بی‌شمارند – را باید همچون حکم تاییدی بر داعیه داریوش همایون در ۲۵ سال پیش دانست، مبنی بر «مهربان‌تر شدن تاریخ بر رضاشاه»!

گذشته از نگاه مشترک تاریخی و گذشته از پیوند و ارتباط فکری میان جوانان امروز با سیاستمدار و روزنامه‌نگار تجددخواهی چون داریوش همایون و پیش از او با آن گروه بزرگ از منورالفکران مشروطه‌خواه، که این پیوند بر فراز سر تاریخ سیاه انقلاب ضد تجددخواهی ۵۷ و نیم‌سده ارتجاع حاکم برقرار شده است، و در کانون این وحدت نظر، دوره و اصلاحات رضاشاهی نقش اساسی دارد، لیکن امر مهم دیگری در ایران با آمدن رضاشاه رخ داد و آن گردآمدن بخش بزرگی از نیروی انسانی، سیاسی و انتلکتوئلی در خدمت میهن و به حرکت درآمدن اراده یکپارچه آنان بود که گویا آمدن رضاشاه را انتظار می‌کشیدند تا با هم برآیند و بسازند و آباد کنند و اوضاع ایران را به بهبودی و بهروزی تغییر دهند.

به این ترتیب و به این اعتبار هم «رضاشاه باید می‌آمد» تا روان انتلکتوئلی و روح نسلی از روشنفکران، استادان، ادیبان، هنرمندان، ارتشیان، سیاستمداران و دولتمندان را همچون یک عینیت تاریخی، به صورتی قابل رویت و قابل لمس نمودار سازد و نشان دهد که اراده‌ای یکپارچه، همسو و متحد آن گروه بزرگ روشن‌رای، در انطباق با روح زمانه آن روزگار، با خواست نگهداری ایران از طریق ایجاد امنیت و یکپارچگی در کشور، به مثابه شالوده اصلی ساختن و پیش‌بردن میهن، حی و حاضر و آماده بود تا با پیش‌آمدی تاریخی، همه یک‌به‌یک، همپای پادشاه‌شان، خدمتگزار «باغ آتش» ایران شوند.

اما این رخداد مهم هم از جمله آن حقایقی بود که دهه‌ها توسط همان «سه نسل روشنفکران و سرامدان فرهنگی و کوشندگان سیاسی» تاریک‌اندیش تلاش شد مخدوش شود و پنهان بماند، تا حد انکار وجود کمترین مشارکت روان‌های انتلکتوئلی و روشنفکری در پروژه نوسازندگی ایران و در اتحاد با رضاشاه. البته بحث آسیب تاریخی آن «سه نسل» و نقش منفی بازماندگان و «بقایای بی‌امید و از دو سر باخته‌شان» در دفاع از انقلاب پنجاه‌وهفت و اصرار به دشمنی با گذشته‌ای که به قول داریوش همایون حتی هستی خود آنان به عنوان «روشنفکری» نیز به آن بستگی داشت، بحثی است که فرصت جداگانه‌ای می‌طلبد.

اما به هر تقدیر، روان‌های بیدار از آن اکاذیب پرآسیب نیز عبور کرده‌اند. امروز روان‌های روشن و اراده‌های آزادی‌خواه و تجددخواه نسل‌های جوان‌تر، با روی‌گرداندن از آن نسل‌ها و بازماندگان بازمانده‌شان در تاریخ ارتجاع، همتایان خود را در میان همان نسل‌های منورالفکر پیشین جسته و همچون آنان، سر کنار آمدن با ارتجاع و عقب‌ماندگی را ندارند و با آن کنار نخواهند آمد. نسل‌های جوان امروز، در وحدتی بر فراز سر زمان سپری‌شده آن اتحاد ورشکسته اخلاقی «روشنفکری تاریک‌اندیش» و ارتجاع مذهبی حاکم، تداوم آرمان‌های بلند تبار راستین تجددخواه خود را برعهده گرفته، آنها را به‌روز رسانده و در فکر و عمل آن منورالفکران و پادشاه روشن‌رای‌شان را با خود هم‌نسل کرده‌اند.

پدیده شگفت‌آور «هم‌نسل شدن» میان نسل‌های پیش و پس از انقلاب اسلامی، که دکتر «مهرداد پاینده»، چهره جوان ایران‌دوستی که با ضمیری روشن، طی سخنان خود نزدیک به یک‌دهه‌ونیم پیش در مراسم بزرگداشت داریوش همایون، از آن برای نخستین بار سخن گفت، در آن سخنان «هم‌نسلی» نسل‌های امروز با نسل‌های پیشین متجدد و با نیاکان ترقی‌خواه و تداوم رشته و پیوند میان خود و آنان را ممکن دانست؛ به‌رغم دورافتادگی و فاصله‌های نسلی و با وجود یک بازه زمانی طولانی خلا اندیشیدن به ایران در میان، و به‌رغم وجود چند نسل در بین که جز عسرت فکری و زمین سوخته از حیات خود هیچ به یادگار برجای نگذاشته است.

گذر زمان و حرکت تاریخ در ایران و بیداری نسل‌های جوان آن، نام رضاشاه و خاطره منورالفکران همراه و انتلکتوئل‌های هم‌پیمان او را به ارج و به مرتبه‌ای بلند رساند، به امروز آورد و با خود هم‌نسل ساخت. اما آن چند نسل تاریک‌اندیش را، با رخداد انقلاب پنجاه‌وهفتش، با روزهای ۲۲ بهمن و ۱۲ فروردین و به همراه نمادهای آشکار و چهره‌های پنهانش، از درون حضیض ذلت و بدنامی که هم‌اکنون در آن به سر می‌برند، به گور تاریخ خواهد سپرد؛ دیر یا زود.

نقل از : https://www.fereydoun.org/reflections/rezashah-modernity-reaction

مروری کوتاه بر نغمه‌های ناساز اصلاح‌طلبان! ـ فرخنده مدرّس

اصلاح‌طلبان خیلی خوب باید از وجود پیمان میان جوانان دلاور ایران و شاهزاده مطلع بوده باشند. از همان 1395 و دستگیری‌های گستردۀ پس از گردهم‌آیی باشکوه مردم در مقبرۀ کوروش بزرگ! و بعد از آن در دی‌ماه 1396 و سپس در آبان 1398 و آنگاه در جنبش مهسا 1401 که در برابر کشتارها، دستگیری‌ها و برافراشتن دارها، اصلاح‌طلبان لب از لب نگشودند، نه در طی آن سرکوب‌ها و نه در هفته‌ها و ماه‌های پس از آنها! به تعداد دستگیری‌ها و اعدام‌های پس از جنگ دوازده روزه نیز حتا نیم‌نگاهی هم نیانداختند. اتهام و دروغ بزرگ جاسوسی اسرائیل، کافی بود که سر و قلب سرشار از کینۀ آنان نسبت به اسرائیل را به شادمانی فراخواند!

مروری کوتاه بر نغمه‌های ناساز اصلاح‌طلبان! ـ فرخنده مدرّس

پیش از آن‌که نوشتۀ آقای شکوری‌راد زیر انبوه نوشته‌ها و مصاحبه‌ها، در رسانه‌‌های فله‌ای اصلاح‌طلبان، به زیر رود و مدفون شود، باید یکی ـ دو نکتۀ آن، در مورد اقدام دلیرانۀ مردم ایران در 18 و 19 دی‌ماه 1404 و سپس کشتار بزرگ و دستگیری و اعدام‌های گستردۀ رژیم اسلامی در جنگ علیه نوباوگان و جوانان ایران، را در تاریخ این ملت بزرگ و تاب‌آور، یادداشت و ثبت‌کنیم. علی شکوری‌راد، همچون همانندهای خود در سپاه کوچک و بی‌رونق اصلاح‌طلبی، سابقه‌ای بسیار طولانی در بود ـ و ـ باش سیاست‌بازانه، در جوار بیتِ قدرتِ مافیایی امت‌گرایان اسلامی و مقر فرمانروایی جنایت‌پیشگان دارد و در حال حاضر نیز دبیرکلِ یکی از «احزاب» انحصاری اصلاح‌طلبان است، که ذکر نام‌ آن «حزب‌» به دلیل یکسانی خویشکاریش با دیگر حزب‌های اصلاح‌طلبی، یعنی محافظت از انقلاب پنجاه‌وهفت، سپر بلای جمهوری اسلامی و بنگاه‌های تبلیغاتی و ایجاد آشوب فکری، در خدمت به هردو، قدر و منزلت دیگری ندارد و درخور ذکر نام هم نیست. اما آن یکی ـ دو نکته چرا!

البته استناد به نوشتۀ شکوری‌راد برای ثبت آن نکات هم اتفاقی‌ست. زیرا این نوشته نیز یکی‌ست در میان انبوهی از گفته‌ها و نوشته‌هایی از این دست از سوی اصلاح‌طلبان، که هربار پس از هر جنایت رژیم، اشک تمساح می‌ریزند و از حرف و گلایه فراتر نمی‌روند. این استناد نیز هیچ امتیاز خاصی برای نوشتۀ وی محسوب نمی‌شود. از این نمونه‌ها بسیارند، که می‌توانیم دراینجا از جمله گزارش احمد زیدآبادی، از سفرش به شیراز و مرودشت را نمونه آوریم و اشاره‌اش‌ به تعداد «تکاندهندۀ» کشته‌ها و آسیب‌دیدگان در شهری نسبتاً کوچک با جمعیت دویست ـ سیصدهزار نفری! کافی‌ست به لیست‌های انباشتۀ جان‌باختگان، دستگیرشدگان و اعدام‌شدگان و به نام شهرهای وقوع این جنایت بزرگ نظری انداخته شود، تا مولوی را بباید آید و در برابر این ایلغار مغول‌پیشگانِ تازی‌منش بار دیگر دربارۀ «پرآب دیده و خون جگر» بسُرآید!

با این گزارشی، که زیدآبادی در آن شکوائیه و ندای رسیدگی به حال مردم سرمی‌دهد، اگر قصدش ریختن اشک تمساح نباشد، موجب آن است که کم کم در ضریب هوشی وی تردید کنیم، که هنوز شکوائیه می‌نویسد برای مردم امداد می‌طلبد! از کسانی که شکوری‌راد دربارۀ کشتار آنان به عنوان «طراحی قبلی»‌ برای «ارعاب جامعه» می‌نویسد و به آن «کشته سازی از نیروهای خودی» به عنوان «پروژۀ حکومت برای سرکوب» را می‌افزاید و حرف‌هایی می‌زند که به هیچ عنوان راز سر به مُهری نیستند و همگان سال‌هاست آنها را می‌دانند؟! فاش‌گویی‌هایی که شکوری‌راد می‌کند، تنها پرده‌برداری‌ست از روی فریبکاری و یا در معصومانه‌ترین حالت خودفریبی‌ست که سال‌هاست اصلاح‌طلبان خودخواسته در پارگین آن بسر می‌برند. وگرنه ایرانیان همه می‌دانستند، و دیریست که همۀ آنان در اقصی نقاط کشور در کوچکترین شهرها و آبادی‌ها از آن ماهیت و ذات جنایت‌پیشگی رژیم آگاهند و سال‌هاست که برای برچیده شدن بساط آن جان برکف نهاده‌اند.

ایرانیان این‌بار به خیابان آمدند تا هم آنچه را که نمی‌خواستند و خواهان برچیدن بساطش بودند و هم آنچه را که می‌خواستند و آمدنش را فریاد زدند، اعلام نمایند. آنها هم می‌دانستند که چه نمی‌خواهند و هم می‌دانستند که چه می‌خواهند! و برای اعلام آن هردو چنین از جان گذشته به میدان ‌آمدند. و این یکی از آن نکاتی‌ست که در نوشتۀ شکوری‌راد آمده: «پاسخ مردم به فراخوان رضا پهلوی همه ما را شوکه کرد…مردم در حمایت از رضا پهلوی بپا خواستند.»

«شوکه شدن» شکوری‌راد البته، اگر به رنگ نیرنگ آلوده نباشد، اما حتماً تعارفی بیش نیست! به قول خودشان «وقوع اعتراضات قابل پیش‌بینی بود»! می‌ماند بقیۀ نکات! نه این‌که اصلاح‌طلبان بی‌اطلاع بودند از این‌که مردم در اولین فرصت با هدف دادن پاسخ مثبت به شاهزاده رضا پهلوی و اعلام هم‌پیمانی با او، و به منظور خاموش کردن هر ساز ناساز و برای پاک کردن هر تردیدی در وجود یک‌پارچه و استوار این پیمان سراسری ملت با شاهزاده پا به میدان خواهند گذاشت. نه! در این‌که اصلاح‌طلبان از وجود آن پیمان میان مردم و شاهزاده، اطلاع داشتند، هیچ تردید نباید کرد! اصلاح‌طلبان باید بهتر از هر نیروی دیگری به این راز سرگشوده آگاه بوده باشند، که سال‌ها سعی کردند اولاً محبوبیت شاهزاده، به عنوان نماد وحدت ملی و در مقام وارث اصلاحات ایران‌ساز پادشاهان پهلوی، را در ایران کتمان کنند و ثانیاً همه دست‌های دراز تبلیغی داخلی خارجی، اینترنتی، کاغذی، صوتی و تصویری را بکارگرفتند و در هر فرصتی ناسزا و ناروا علیه نام و خانواده‌ ایشان، به هر «جبهه‌ای که توانستند، روانه ساختند! اما نتیجه نگرفتند! یا بهتر است بگوییم نتیجۀ عکس گرفتند!

«شوکه شدن» از محبوبیت شاهزاده، نیز تعارف مزورانه‌ایست! ما نه! اما آقای شکوری‌راد شاید فراموش کرده باشند که در انتخابات پزشکیان، مسئله اصلاح‌طلبان در تبلیغ انتخاب این رئیس‌جمهور «سوخته»، در کنار رؤسای جمهور سوختۀ دیگر، اصلاً خودِ پزشکیان موضوع کانونی نبود! هراس آنان از فراخوان شاهزاده به تحریم آن «سیرک انتخاباتی» بود. لذا در آن هنگامه همۀ ابزارهای تبلیغاتی ممکن را آشکارا، علیه فراخوان تحریم شاهزاده و با هدف به شکست رساندن یا حداقل کاهش دامنۀ تأثیر فراگیر آن به‌کار گرفتند. برای یادآوری شاید بد نباشد، آقای شکوری‌راد، سری به آرشیو روزنامۀ اعتماد بزنند و نوشته‌های عباس عبدی در تبلیغ و توجیه ضرورت شرکت در انتخاباتی که پزشکیان کاندیدشان بود، مروری بنمایند! بوی سوختگی پزشکیان باید در همان بعد از انتخابات و رو شدن آمار قلیل شرکت‌کنندگان به مشام اصلاح‌طلبان رسیده باشد! بدنبال فراخوان تحریم شاهزاده، آن «سیرک انتخاباتی»، بی‌رونق ماند اما در مقابل به رونق و استواری آن پیمان میان شاهزاده و مردم افزوده شد!

پیش از آن نیز اصلاح‌طلبان خیلی خوب باید از وجود پیمان میان جوانان دلاور ایران و شاهزاده مطلع بوده باشند. از همان 1395 و دستگیری‌های گستردۀ پس از گردهم‌آیی باشکوه مردم در مقبرۀ کوروش بزرگ! و بعد از آن در دی‌ماه 1396 و سپس در آبان 1398 و آنگاه در جنبش مهسا 1401 که در برابر کشتارها، دستگیری‌ها و برافراشتن دارها، اصلاح‌طلبان لب از لب نگشودند، نه در طی آن سرکوب‌ها و نه در هفته‌ها و ماه‌های پس از آنها! به تعداد دستگیری‌ها و اعدام‌های پس از جنگ دوازده روزه نیز حتا نیم‌نگاهی هم نیانداختند. اتهام و دروغ بزرگ جاسوسی اسرائیل، کافی بود که سر و قلب سرشار از کینۀ آنان نسبت به اسرائیل را به شادمانی فراخواند! اصلاح‌طلبان خوب می‌دانستند! نه تنها از درجۀ جنایت‌های وحشیانۀ رژیم، پس از هر خیزش مردمی، خیزش‌هایی که هدف بازپس گرفتن ایران، همچون یک جنبش ملیِ پایدار، رشتۀ پیوند آنهاست، خوب آگاه بودند، بلکه آنها همچنین به خوبی و خیلی روشن‌تر از هر نیروی دیگری، حتا خودِ مردم، می‌دانستند که حضور خیابانی مردم تنها و تنها به تحکیم پیوند با شاهزاده برای رهایی و پس گرفتن ایران از چنگ رژیمی که دشمن ایران و ایرانی‌ست، می‌انجامد. هیچ اغراق نخواهد بود، اگر گفته شود که پس از جنبش سبز، که آخرین جلوه‌گاهِ خودنمایی اصلاح‌طلبان و وابستگان حکومتی بود، از آن پس، حضور مردم در میدان و خیابان همچون کابوسی شده است که اصلاح‌طلبان و متحدین پنجاه‌وهفتی آنان را تعقیب و خواب و آرام از آنان ربوده است.

و اما یکی ـ دو نکتۀ ظریف درخور ثبت دیگر در یادداشت شکوری‌راد؛ یکی اشاره به «خودجوشی معترضان»، که این‌هم اشاره‌ای درست است، اما، در صورت یادآوری آن خیزش‌های پیوسته علیه جمهوری اسلامی، دریافت بدیعی نبوده است. فقط اصلاح‌طلبان ممکن است آنها را فراموش کرده باشند، اما ما نه! چون می‌دانیم که در 95، 96، 98 و… اعتراضات خودجوشِ خودجوش بود و کسی به مردم، جز ایرانیان مبتکر و خلاق از میان خودشان، به آنها یاد نداده بود که فریاد بزنند؛ «رضاشاه روحت شاد.»، «نه غزه نه لبنان/ جانم فدای ایران»، «ایران که شاه نداره/ حساب کتاب نداره»، «دورغ میگن آمریکاست/ دشمن ما همین جاست» و… البته اگر شوکه شدن رژیم و شکوری‌راد وجهی از صداقت داشته باشد، این است که این‌بار، فقط ظرف مدت چند ساعت در شبِ اول، یعنی در هجدهم دی‌ماه، همه شعارها بر دو شعار سراسری یعنی در همۀ نقاط کشور بزرگی چون ایران، تمرکز یافت؛ بر «جاوید شاه» و «این آخرین نبرده/پهلوی برمی‌گرده» و بعد با آغاز کشتار در شب دوم، این شعار نیز به آن دو افزوده شد؛ «هیچ‌جا نمیریم همین‌جا هستیم/ ما منتظر پهلوی هستیم»! و همچنین، به موازات آن شعارهای یکدست و سراسری، پرچم‌های شیروخورشید برافراشته و تصاویر از پیش آمادۀ شاهزاده بر سردست‌ها بلند شد. شاید زمانی فرارسد که تاریخ‌نگارانی ریشه‌های تجربی و تاریخی این شعارها و این اقدامات دلاورانه را در تاریخ انقلاب اسلامی یعنی بر بستر آنچه که با آن انقلاب پنجاه‌وهفت و با قدرت گرفتن اسلام‌گرایان امتی، یعنی دشمنان تاریخی ایران، بر سرنوشت ایرانیان و آیندگان آنان آمده، جستجو و تدوین کنند.

و در خاتمه دو نکتۀ آخر خطاب به آقای شکوری‌راد و هم‌گنانشان! نخست؛ خیزش 18 و 19 دی‌ماه 1404 از روی خشم نبود، بلکه آگاهانه بود! به همان دلایل قاطع شعارهای یکدست و سراسری، افراشتن پرچم ملی ایران و بالابردن تصاویر شاهزاده. همۀ آنان که چنین دلیرانه رفته بودند، نمی‌توانستند، تنها تحت سیطرۀ خشم، به میدان رفته باشند! چنین جان برکف و دلیر به میدان رفتن آمادگی و آگاهی می‌خواهد. و دیگر این‌که؛ حق با شماست، امید همراه آن دلاوران بود! اما تصور باطلی‌ست که اگر پندار شود که امیدی باطل بوده است. تجربۀ همین چند دهۀ گذشته نشان می‌دهد؛ تجربۀ جنبش‌های پی در پی و پیوسته‌ای، که برخی از آنها حتا تحت رهبری و در معیت و بعضاً به فراخوان اصلاح‌طلبان، البته با نیت «چانه‌زنی» برای گرفتن سهمی از قدرت فاسدان و حرامیان، بوده است. مردمِ تجربه‌آموخته از چانه‌زنان و کاسبکاران و مزوران عبور کرده‌اند، اما ناامید نشده‌اند. بی‌تردید فرصت دیگر فراخواهد رسید!  

اوج بی‌آزرمی پس از کشتار بزرگ رژیم اسلامی! ـ فرخنده مدرّس

گویی ایران بازار دلالان زیر دستِ مافیای اسلامی‌ست، که بشود بر سر این میراث گرانسنگ ایرانی آن، چانه زد و به ارادۀ سیاه معطوف به قدرت اسلامی و باعث شرمندگی بشریت در تاریخ جهان، خوراک ناپاک رساند! گویی این میراث که ستون استقامت ایران است، همانند اموال ملتِ بی‌دفاعِ ایران امروز است که قابل تاراج اسلام‌زدگانِ کنونی‌ باشد! که این انیرانیان از تبار تازی و ترک و مغول بتوانند، با ذات پلید مافیایی و با دستِ جیره‌خوری‌ در سفرۀ حرامیان حاکم، این میراث ارجمند ملی را نیز مصادره و حیف و میل نمایند! ای احمدِ ابن زید، ای برگزیده واعظ، «زهی خیال‌ باطل»!

اوج بی‌آزرمی پس از کشتار بزرگ رژیم اسلامی! فرخنده مدّرس

در کنار همۀ نمودهای عینی و انکارناپذیر نابسامانی، خودکامگی، فساد و تباهی برخاسته از نتایج انقلاب پنجاه‌وهفت که در سرشت شریر و اعمال پلیدِ فرقۀ تبه‌کار حاکم متبلور بوده و آن را در قیاس با تمامی رژیم‌های جنایت‌پیشه در تاریخ بشری، همتا کرده است، اما آنچه در برانگیختن شگفتی و ناباوری دست بالا را یافته، پاره کردن یک به یک و پیوستۀ پرده‌های بی‌شرمی و بی‌آزرمی‌ بدست بازماندگان «روشنفکری ـ سیاسی» پنجاه‌وهفتی‌ست. خاصه در روزهای پس از قتل‌عام نوباوگان و جوانان کشور بدست رژیم که مرزی برای حفظ قدرت پَلشت خود نمی‌شناسد و آماده است در ریختن خون مردم ایران و به خیال لئیم خود در نابودی ایران تا آخر برود! و «روشنفکری» خادم پنجاه‌وهفتی و در رأس آنان، افراد بی‌آزرمی از صف اصلاح‌طلبان، با هرزه‌‌پراکنی و کذب‌گویی، گوی بی‌آزرمی را از کارگزاران نظام‌های ایدئولوژیک استالینیستی و فاشیستی ربوده‌اند. به پیروی از شیوۀ آنان یعنی «تکرار دروغ‌های بزرگ»، آن‌هم متمرکز، علیه شاهزاده رضاپهلوی، به خیال آن‌که مردم آنها را باور خواهند کرد! اما بکار بستن این «هنر لئیم اشاعۀ دروغ‌های بزرگ» که یوزف گوبلز، وزیر تبلیغاتِ دستگاه مخوفِ ناسیونال ـ سوسیالیسم هیتلری، به ابداع آن مفتخر است، دیگر موجب شگفتی و باور نباید باشد.

زیرا صرف نظر از تجربه‌های شناخته در تاریخ جهان و روشنگری‌های گسترده در بارۀ شیوۀ عمل رژیم‌های ایدئولوژیکی مانند رژیم‌های ناسیونال سوسیالیستی و استالینی، اما چنین فطرت پستی، در سرشت انقلاب و رژیم اسلامی از بدو بسته شدن نطفۀ خلقت زشتِ آن، نهفته بود. آیا تنها یک نمونۀ آتش‌زدن سینما رکس آبادان و سوزاندنِ زنده زندۀ چند صد تن انسان بی‌گناه و سپس انداختن آن به گردن دستگاه امنیت نظام وقت، کافی نیست!؟ هرچند زمانی چند و، دریغا و صدافسوس، فاجعه‌های پیوسته بزرگتر شونده، به انضمام اقرارهای شرکای جرم و جنایت رژیم اسلامی، لازم بود، تا مردم ایران به عنوان آحاد امروز این ملت تاب‌آور، طی نزدیک به نیم‌سده این لئامتِ جنایت و دروغ‌های بزرگ را بشناسند و دیگر باور نکنند! آن‌هم از راهِ زیستِ تجربه‌های تلخ خود، با تمام حس و هستی خویش، حتا با پرپر شدن زیباترین گُل‌های هستی‌شان در برابر چشمان ناباور! مردم ایران غمی غیرقابل تصور و بس سنگین بر دل دارند. باشد و امید است کمرشان از زیربار سهمگین این غم راست شود! باید خوددار بود و به خود و به آنان باید زمان داد، تا شاید اندکی از بار سهمگین و سنگین بر دل را، در نقطه‌ای از گذر این زمان، برزمین نهند. آیا می‌شود؟ نمی‌دانیم شاید و امید است که ممکن باشد! با این امید که ماشین سرکوب و خون‌ریز رژم هرچه زودتر و برای همیشه، بدست مردم این خاک از کار بی‌افتد و دستگاه تبلیغاتی و دروغ‌پراکنی آن با نقش‌آفرینی گوبلزک‌هایش، باز هم بدست همین مردم، خاموش، نابود و ناپدید شود! بچه‌گُبلزهایی که حتا آنقدر شرم ندارند که چند صباحی، در برابر غم مردم، زبان بی‌آزرم فروکشند و نمک بر زخم‌ها نپاشند! چه می‌شود کرد؟ فرهنگ اسلامی‌شان، تا این حد هم، به آنان یاد نداده است!

اما امروز با روح و روانی ناشاد، لیکن نه ناامید، با سکوتی از سر احترام در برابر این دل‌های غم‌زده و با گردنی خمیده در برابر فرزندان دلاور این مرز و بوم، در سراسر و در اقصا نقاط میهنِ داغدار، زبانِ خشم در کام مهار می‌کنیم! و پاسخگویی به برخی اراجیف و اکاذیب پیروان وزیر تبلیغات دستگاه هیتلری را به بعد وامی‌گذاریم! خاصه آنجا که میراث بزرگ فرهنگ ملی ایران را به اسلام خود می‌آلایند! و هنوز در این بی‌آزرمی خیال‌های خام در سر می‌پرورانند! و آنقدر نادانند و عقب‌مانده از آگاهی‌های ملی تازه که ازخود نمی‌پرسند؛ میراث فردوسی حکیم حماسه‌سرای تاریخ پهلوانی ایرانیان و احیاگر زبان پارسیِ مقاوم و گردن‌افراشته در برابر زبان «مقدس» عربی، یا میراث فارابی، فیلسوف مدنیت و دیانتِ با فضیلت و سِرشته با عقلانیت، در برابر «اسلام‌ الاصالة» تبار تازی‌زدۀ سلطه‌جویان «اهل غلبۀ» کنونی، و بدون هر نسبتی با فلسفۀ حکومتی مبتنی بر تعصب و قشریگری و خون‌ریزی با ذات طالبانی، داعشی، حشد‌الشعبی، زینبیون، فاطمییون، سپاهی، بسیجی، خمینی و خامنه‌ای، را چه کار! و چه نسبتی با بچه‌گوبلزهای رژیم اسلامی به فرماندهی علی لاریجانی!؟ چه ربطی دارد با میراث فکر خسروانی سهروردی که آمده بود تا بگوید؛ «کارش احیای حکمت فرزانگان ایران باستان و حکمتش ادامۀ خسروانی‌ست»، که او نیز به گناهِ همین کار بدست فقیهان آدمکش به قتل رسید! یا چه نسبتی با خواجۀ شیراز که سینه‌ و دیوانش نگهبان «آتشی» شده است که «هرگز نمیرد در دل»! که زبان و عقل مداراگویش که سده‌هاست شور و شوق در جانِ و روانِ بافرهنگ‌ترین، فرهیخته‌ترین و خردمندترین انسان‌های جهان می‌افکند! انسان‌هایی که به جان انسان را دوست دارند و انسانیت را می‌ستایند!

گویی ایران بازار دلالان زیر دستِ مافیای اسلامی‌ست، که بشود بر سر این میراث گرانسنگ ایرانی آن، چانه زد و به ارادۀ سیاه معطوف به قدرت اسلامی و باعث شرمندگی بشریت در تاریخ جهان، خوراک ناپاک رساند! گویی این میراث که ستون استقامت ایران است، همانند اموال ملتِ بی‌دفاعِ ایران امروز است که قابل تاراج اسلام‌زدگانِ کنونی‌ باشد! که این انیرانیان از تبار تازی و ترک و مغول بتوانند، با ذات پلید مافیایی و با دستِ جیره‌خوری‌ در سفرۀ حرامیان حاکم، این میراث ارجمند ملی را نیز مصادره و حیف و میل نمایند! ای احمدِ ابن زید، ای برگزیده واعظ، «زهی خیال‌ باطل»!

روزهای جنگ رژیم اسلامی علیه مردم ایران! ـ فرخنده مدرّس

آنچه در این دو روز رخ‌ داد، مضمون و معنای فشردۀ خود را در سخنان شاهزاده رضا پهلوی در کنفرانس مطبوعاتی روز شانزدهم ژانویه، بازیافت. خاصه آن جا که در پاسخ به خبرنگاری، که با تکرار سخنانی نیاندیشیده و نسنجیده با واقعیت‌ها که همچون سوزنی بود که روی صفحۀ بی‌دانشیِ خشدار دربارۀ تاریخ دورۀ پادشاهان پهلوی گیر کرده باشد، شاهزاده اما با متانت و استواری پاسخ دادند که؛ امروز بنا به مسئولیتی که با زاده شدنم با من همراه شده است و به پشتوانۀ حمایت مردم ایران، که نامم را در سراسر ایران فریاد زده‌اند و به بهای خونی که جوانان ایران داده‌اند، آمده‌ام و ایستاده‌ام، نه برای دادن درس تاریخ، بلکه برای ساختن تاریخ!

روزهای جنگ رژیم اسلامی علیه مردم ایران! ـ فرخنده مدرّس

روز پنج‌شنبه و جمعه هجدهم و نوزدهم دی‌ماه که هنوز شبکه‌های خبررسانی باز و انبوه تصاویر از شهرها و اقصی نقاط ایران می‌رسیدند، آنچه به چشم می‌آمد؛ گستردگی بی‌مانندِ صف‌های ایرانیانی بود که با فراخوان شاهزاده رضا پهلوی، برای بازپس گرفتن ایران، به خیابان آمده بودند. و میزان آن جمعیت عظیم را، رسانه‌های بین‌المللی تخمین زده و حتا بی بی سی، آن را گسترده‌ترین تظاهرات مردمی در سراسر ایران علیه رژیم اسلامی، در طول عمر آن خواندند. همراه آن تصاویر شعارهای یکدستی را که امواج جمعیت در دفاع از بازگشت پهلوی و خواست برچیده شدن بساط جمهوری اسلامی، طی این دو شبِ پیاپی سردادند، به گوش همگان و جهانیان ‌رسید و انکار یا سکوت دربارۀ مضامین آنها را ناممکن کرد. هرچند مدتها بود که حضور موج عظیم جمعیتِ بیزار از رژیم اسلامی در خیابان‌‌های کشور را، در اولین فرصت، بسیاری از ایرانیان انتظار داشتند، اما وقوع این امر برای رژیم اسلامی دور از انتظار و باورنکردنی بود. باورنکردنی از این‌رو که رهبری و دستگاه سرکوب آن، به موج وحشتی که در این سه سال گذشته، یعنی پس از جنبش مهسا و بعد از بی‌آبرو شدن در جنگ دوازده روزه، با اقدام به اعدام و دستگیریهای گسترده بسیار غره شده بود!

نخستین صفوف اعتراضی از بازار و با بازاریان آغاز شد. سران رژیم، شاید هرگز تصور نمی‌کردند، که این نیروی سنتی ـ مذهبی که در اصل کمر انقلاب اسلامی نیز بحساب می‌آمد، و در بخش عمده‌ای از سال‌های سلطۀ رژیم اسلامی از خود وفاداری و شکیبایی بسیار نشان داده بود، دست به اعتراض بزند. اما دست گستردۀ مافیای اقتصادی ـ سیاسی و سلطۀ «اقتصاد اجباریِ» و سراسر فاسد کمر وفاداری و شکیبایی بازار را نیز شکست. اما رژیم همان‌طور که به تظاهرات صنفی و «طبقاتی» یعنی اطمینان به محدود و غیر سیاسی ماندن آنها می‌نگریست و وقعی بر آنها نمی‌گذاشت، به اعتراضات بازار نیز ابتدا چنین نگریست و انتظار نداشت که این آتشزنه، با فراخوان شاهزاده، به خیزشی گسترده و سراسری بدل شود. این آن فرصتی بود که همه و بیش هر کس دیگر مردم بجان آمده متنظر آن بودند. مردم به میدان آمدند و موج عظیم و بی‌مانند دیگری از جنبش ملی ایران اوج گرفت و پرده سلطۀ خیالی هراس از رژیم بدست دلیران ایران پاره شد و آتش خشم به جان رهبران خونخوار آن انداخته و اسلحۀ جنگی و مسلسل‌های مرگبار علیه ایرانیان را به دست ناکسان سرکوب و قتل عام داد! و چهرۀ پلید خود را آشکارتر از همیشه نمود!

ابتدا علی لاریجانی، مشاور «رهبر» اما در واقع همه‌کارۀ نظامی، که از هر گوشه‌اش فروپاشی و جنگ قدرت آویخته است، با «مجوز» ملعبه‌اش سیدعلی خامنه‌ای، این اسوۀ جنایت‌کاران اسلامی، تشری به زیردستان زد که «عُرضۀ کشتن ندارید»! بعد همۀ درزها و روزنه‌های خبررسانی بسته شد، حتا درب بلندگوهای خودی‌ها را نیز گِل‌گرفته تا نشان دهند که وجه دیگری از «ارادۀ معطوف به قدرت» هم وجود دارد؛ به قول معروف آن طرفِ تیره و سیاه اراده‌ای که اسلام‌گرایان به عنوان بارزترین مصداق آن سیاهی، در یک لحظۀ غفلتِ ملت، قدرت را گرفته و دیگر، به هر بهایی، از جمله تحمیل جنگی تمام عیار علیه مردم بی‌دفاع ایران، قصد رها کردن آن را ندارند! میل به حفظ قدرت سیاه و نامشروع اسلامی، از آن پس نیروی جنایت و سرکوب خود را به حرکت درآورد!

اما پیش از این، و در آن «تأخیر» سرکوب از سوی رهبران جمهوری اسلامی، موج گسترده مردم، در خیابان‌ها به‌راه افتاده و به حرکت درآمده بود. همان‌طور که انتظار می‌رفت، پس از بازاریان، ابتدا با حضور جوانان جان برکف و سپس با پیوستن همگان خیزش عظیم مردم نمودار گشت و تصویرهای آن از تاریخ نازدودنی و حتا همۀ کسانی را نیز که انتظار داشتند، شگفت‌زده کرد. ابتدا از همان آغاز و در اولین شبِ فراخوان شاهزاده، در یک سازماندهی ساده و طبیعی و از پایین شعارها به سرعت و در سراسر کشور یکدست و پرچم شیروخورشید، این نمادِ روشنگر ماهیت ملی «انقلاب» برافراشته شد. گویا مردم آمده بودند تا پیش از هر امر دیگری، با شعارهای یکدست و سراسری و با افراشتن پرچم شیروخورشیدنشان ایران، ابتدا همۀ سوء‌تعبیرها و آشفته‌فکری‌ها را که به تفرقه، عدم انسجام و تردیدها دامن می‌زدند، بروبند و بشویند و از میان بردارند، و آن‌گاه نقطۀ تاریخی آغاز شکست نهایی و سرنگونی رژیم اسلامی ضد ملی را با انبوه حضور گسترده و منسجم خود در میدان نبرد و به نام ملت ایران ثبت و خواست بازگشت پهلوی به ایران را، بازهم به نام ارادۀ ملت ایران، در دل تاریخ این کشور حک نمایند!

و آنچه در این دو روز رخ‌ داد، مضمون و معنای فشردۀ خود را در سخنان شاهزاده رضا پهلوی در کنفرانس مطبوعاتی روز شانزدهم ژانویه، بازیافت. خاصه آن جا که در پاسخ به خبرنگاری، که با تکرار سخنانی نیاندیشیده و نسنجیده با واقعیت‌ها که همچون سوزنی بود که روی صفحۀ بی‌دانشیِ خشدار دربارۀ تاریخ دورۀ پادشاهان پهلوی گیر کرده باشد، شاهزاده اما با متانت و استواری پاسخ دادند که؛ امروز بنا به مسئولیتی که با زاده شدنم با من همراه شده است و به پشتوانۀ حمایت مردم ایران، که نامم را در سراسر ایران فریاد زده‌اند و به بهای خونی که جوانان ایران داده‌اند، آمده‌ام و ایستاده‌ام، نه برای دادن درس تاریخ، بلکه برای ساختن تاریخ!

«ارادۀ معطوف به قدرت» از نگاهی دیگر ـ فرخنده مدرّس

«گفتمان دفاع از ایران» و «الویت دفاع» از آن، به همت پرشمارانی، از جمله تحت هدایت‌های نظری ـ تاریخی دکتر طباطبایی شکل گرفت، لیکن نسبت به ضرورت پیکار و سازماندهی آن پیکار ملی، در مقابله با عامل اصلی نابودی ایران، یعنی رژیم اسلامی، از سوی عالم‌مآبان و نظربازان، جز به زبان منع برخورد ‌نشد و بدتر آن‌که؛ در مواضع و نوشته‌های برخی از آنان، «الویت دفاع از ایران» به شعاری بی‌بنیاد و در بدترین صورت به اولویت دفاع از جمهوری اسلامی، به بهانۀ مقابله با بیگانگانی بدل گردید که رژیم اسلامی در هر گامی، دشمنی آنان را علیه ایران برمی‌انگیخت. دست فتنه‌انگیز رژیم، به ویژه در ایجاد تنش و دشمنی در خارج و علیه ایران، باز و آزاد ماند! سکوت در برابر سیه‌کاری‌های خطرآفرین رژیم، به عنوان عامل و خطر اصلی علیه ایران، به رویۀ متداول محافل «نظری» بدل گشت، که مدعی هواداری دکتر نیز بودند و از قضا از امتیازات نسبی سخن گفتن و نوشتن در داخل نیز برخوردار! برعکس نیروهای مدافع ایران و مخالف رژیم، خاصه سرسخت‌ترین آنان یعنی هواداران نظام پادشاهی، دائم و آگاهانه با تازیانۀ انگ همراهی با بیگانگان نواخته شده و کارزاری گسترده علیه آنان، اما خوش‌آمدِ رژیم اسلامی، و البته پیچیده در لفافۀ بحث‌های «نظریِ» ایراندوستانۀ توخالی به راه افتاده و در عمل به صورتِ «خویشکاری» آن محافل در ایجاد شکاف میان پیکار بیرون و درون کشور درآمد!

«ارادۀ معطوف به قدرت» از نگاهی دیگر ـ فرخنده مدرّس

عبارتِ «اندیشیدن در عمل»، از داریوش همایون به یادگار مانده است، که در تاریخ معاصر ایران نیز سابقۀ مهمی، از دیدگاه ما، ذیل معنای «نظرِ در عمل» دارد. داریوش همایون این عبارت را دربارۀ خود و نوع فعالیت و عمل خویش در حوزۀ سیاست، بکار می‌بُرد. چنان‌که در گفتگویی در پاسخ به پرسش ما نیز گفته بود: «من در عمل است که می‌اندیشم.» اما با آشنایی با سابقه و زندگی سیاسی او و هم‌چنین با یادآوری آنچه که در توضیح رابطۀ میان عمل و اندیشه در آثار وی آمده است، می‌توان تصور و فهم روشنی از معنای «در عمل اندیشیدن» را از دیدگاه او دریافت، از جمله با تأمل بر تکیۀ وی بر این نکته ‌که «عمل نیاندیشیده به فاجعه می‌انجامد.»! وی این عبارت را در پیوند با فعالیت سیاسی و برای تأکید بر اهمیت مسئولیت آن، از جمله با تکیه بر ضرورت داشتنِ پشتوانۀ فکری برای این فعالیت، بارها در نوشته‌های خود مورد بررسی و توضیح قرار داده است. داریوش همایون یک انتلکتوئل واقع‌گرا و عمل‌گرایی در حوزۀ سیاست و البته در میدان سیاست روز بود و سیاستمداری، به قول دکتر طباطبایی، «اهل نظر». پشتوانۀ نظری وی، به‌ویژه در حوزۀ فلسفۀ سیاسی، با وزن سنگین لیبرال دمکراسی و البته آمیخته به اخلاق ارسطویی و همین‌طور دانش تاریخی‌اش خاصه در بارۀ ایران، از آثارش، هویدا و در گفتار و کردارِ سیاسیِ او از دید هیچ بینندۀ اهل دیدنی پنهان نمانده است. بنابراین با نگاه به این زندگانی و پشتوانۀ نظری آن و به اعتبار سخن وی، «در عمل اندیشیدن» را باید از ویژگی‌های مهم فعالیت سیاسی و از شاخص‌های فعالان و روشنفکرانی دانست که در سیاست مداخله می‌کنند. پیوند میان اندیشه و عمل را، بنا بر آن‌چه که ما از ایشان آموخته‌ایم، باید از الزامات فعالیت سیاسی‌ به حساب آورد که اهمیت و وزن مسئولیت در آن و آگاهی بدان، از نظرگاه همایون، همواره اندازه‌نگرفتنی قلمداد می‌شد. از همین‌رو، می‌توان گفت که؛ «مسئولیت» در کنجینۀ ادبیات سیاسی داریوش همایون مفهومی کلیدی و کانونی‌ست.

اما، به نظر و بنا بر تجربۀ ما، در بحث‌هایِ غالب در دهه‌های گذشته، آن‌گونه که باید به مفهوم کلیدی و کانونی مسئولیت در قدرت، در سیاست و در فعالیت سیاسی، التفاتی به‌جد صورت نگرفت، البته التفاتی از بیرون از دستگاه قدرت اسلامی حاکم، که سخن از مسئولیت در آن در قبال ملت ـ کشوری که از بنیاد با آن «مشکل» داشته، جز بازی، سرگرمی و حرافی و با هدف اغتشاش فکری نبوده است. بحث در اینجا تنها دربارۀ نیروی اصلاح‌طلبی و «روشنفکران» آشکارا هوادار بقای رژیم اسلامی نیست!

بلکه، نظاره و تجربه نشان می‌دهد که، از مجرای بحث‌هایی نه‌چندان در مسیر درست و نه‌چندان رسا، از جمله از مجرای برخوردی فاقد مبنای موجه به «ارادۀ معطوف به قدرت» و در پس‌زنشی ناموجه نسبت به فعالیت سیاسی و در ابرام متعصبانه و انکار غیرمعقول رابطۀ ضروری آن فعالیت با مبانی و شالوده‌های نظری در حوزۀ سیاست، از سوی برخی «محافل نظری» آن‌هم به نام هواداری از اندیشۀ دکتر طباطبایی، مقولات مهمی از جمله مفهوم مسئولیت، در کانون آن بحث‌ها قرار نگرفت. با از چشم افتادن و خوار شدن فعالیت سیاسی، طرح مفاهیم مهمی در پیوند با این فعالیت، در امواج بحث‌های جاری به زیر رفت. در این نوشته به اجمال به یادآوری آنچه در اغماض به این مفاهیم در حوزۀ «نظر» و پیامدهای عملی آن رخ‌ داد، خواهیم پرداخت، به امید ارزشگذاری بر اهمیت فعالیت سیاسی و تکیه بر مسئولیت‌های آن، که داشتن دانش سیاسی و آگاهی تاریخی از اهم آنهاست و هم‌چنین به قصدِ تکیه بر این معنا که «قدرت»، یکی از مفاهیم کلیدی سیاست است، و نه تنها محتوم به نهی و محکوم به نفی نیست، بلکه لازمۀ هر پیکار سیاسی و اجتماعی‌ست. اما، مستلزم مهار در مسئولیت آن است. و مسئولیت‌خواهی از قدرت حاکم نخستین الفبای سیاسی اندیشی‌ست، که آن نیز مستلزم سازماندهی قدرتی مؤثر برای مسئولیت‌خواهی‌ست! در ناتوانی نمی‌توان از قدرت حاکم مسئولیت خواست، یا آن را، در صورت تن ندادن از حکومت برداشت! اما دربارۀ این مسئولیت در آن بحث‌های «نظری» هرگز به‌جد اندیشیده نشد!

پس از این مقدمه، فکر می‌کنیم؛ لازم به گفتن نباشد که بحث انتقادی ما در این زمینه بر بستر کدام دیدگاه نافذ سیاسی و پیامدهای آن ادامه خواهد یافت. از «اراده معطوف به قدرت» و «ایدئولوژی» آغاز کنیم که، هم‌چون مقولات و مضامین بدیعی در حوزۀ نظر، همراه با نقد و نکوهش هردو، حاشیۀ پررنگی‌‌ شد که در بحث‌های دکتر طباطبایی، از همان نخستین آثار، مطرح گردید. و بر بستر آنچه در ایران، با انقلاب 57، رخ‌ داده بود، بسرعت و بی‌هیچ بحث و تأملی پذیرا گردید. و اما تکرار آن، خیلی زود در میان برخی از دوستداران و مدافعان نظرات ایشان، عموماً هم بسیار ناسُفته و نیاندیشیده، رواج یافت. حتا توسط تنی چند به مثابۀ حربۀ رو ـ یا ـ رویی، علیه دیگری بکار گرفته شد، گاه برای بستن زبان‌ و یا از میدان بدرکردن حریفان! عده‌ای را نیز واقعاً از میدان بدَر کرد، به‌ویژه از میدان فکرِ پیکار سیاسی! از بیم «اتهامِ» داشتنِ «ارادۀ معطوف به قدرت» که گویا الزاماً پیوندی تفکیک‌ناپذیر با ایدئولوژیک بودن دارد! گذشته از قابل تردید بودن وجودِ چنین پیوندی، که مستلزم بحث مهم دیگری‌ست، هم در رابطه با معنای گُنگ ایدئولوژی و هم معنای «قدرت»، اما یکی از مهمترین آسیب‌های برخاسته از این شیوۀ بحث، علاوه بر افکندن سایۀ منفی بر بحث سیاسی و بر فعالیت در این حوزه، ذیلِ «بدنامیِ» قدرت‌طلبی، همچنین موجب بستن دید بر افق گستردۀ معنایی قدرت و الزامات آن گردید. در آن بحث‌ها و این تکرارها، عموماً پیکار سیاسی، معادل «ارادۀ معطوف به قدرت» و ایدئولوژی به مثابۀ نردبان دستیابی به قدرت و دستیابی به قدرت تنها هدف پیکار سیاسی شناسانده و هرسه در پیوندی تفکیک نشده، همچون ظروف مرتبطۀ جدایی‌ناپذیری جلوه‌گر شد که گویا در آن ماده‌ای نامطبوع از ترکیبِ ایدئولوژی، قدرت‌طلبی و فعالیت سیاسی جاری‌ست، آن‌چنان که؛ گویا رابطۀ لازم و ملزومی، میان پیکار سیاسی، ایدئولوژی و میل به قدرت، وجود دارد که همه را در پیوند با یکدیگر به یک میزان محکوم و ملزم به حذف از اذهان می‌کند.

از پیامدهای این رویه، خواسته یا ناخواسته، حک شدن تصویری بود، به بدی و ناپسندی، از فعالیت و پیکار سیاسی در کل و پیکار علیه رژیم اسلامی به‌طور خاص! پیکاری که به تدریج، هرچه از عمر این رژیم و روشن‌تر شدن ماهیت افکار مخبط و اهداف خطرناک آن می‌گذشت، ضرورت و اجتناب‌ناپذیری آن آشکارتر می‌نمود. اما مذمت پیکار سیاسی، و عدم تفکیک آن از ایدئولوژیک اندیشیدن، که اساساً برای داوری علیه مضمون ایدئولوژی‌های مؤثر در انقلاب و در ماهیت افکار رژیم اسلامی و حواشی روشنفکری آن ضرورت و اهمیت داشت، لیکن هرچند نتوانست در منش و طرز تفکر بخش بزرگی از «روشنفکران» حاشیۀ رژیم و البته دلبستگان انقلاب 57 تغییر چندانی ایجاد نماید، اما توانست هم پیکار سیاسی و هم نهاد روشنفکری، در گسترۀ نامحدودی، را سخت بدنام کند، و توانست بر اذهانِ بخش بزرگی از روشنفکران و فعالان بریده از ایدئولوژی‌های سابق و همچنین روشنفکران جدیدِ در راه، تا مدت‌ها مؤثر افتد و بسیاری از آنان را، در گریز از بدنامی «روشنفکری» و «فعال سیاسی»، یک‌شبه به خیل «عالِم‌مآبانِ» بی‌اعتنا به وضع کشور و «نظر»بازان سر فروبرده در بی‌عملی، بدل نماید. حرف‌های ظاهراً «نظری» بسیار زده شد، اما میدان عملی واقعی نبود و بوجود آورده نشد، تا صحت و سقم و البته عمق سلامت آن «نظرهای» در حرف سنجیده شوند!

باری، تا سال‌هایی فعالیت و پیکار سیاسی مذموم و در چشم بسیاری حقارت‌آور تلقی گشت و از بد حادثه سازماندهی پیکار ملی به تعویق افتاد یا به بیانی روشن‌تر از اساس رها شد، به‌رغم صفوف رو به افزایش و گسترش آن! این افزایش و گسترش البته به موازات تبه‌کاری‌های رژیم ضد ایرانی، بود و چشم بر ضرورت و اهمیت آن، با نگاه به قدرت تخریب رژیم اسلامی، نمی‌شد بست، اما چشم‌های بسیاری بسته بود! گذشته از این آسیب، چنین کاستی مهمی با بحث‌هایی نارسا و ناقص در بارۀ «قدرت» همراه شد که از پیامدهای آن عبور از کنار گسترۀ معنایی مفهوم قدرت و الزامات آن بود. از مهمترین وجوه ناتوانی و نقص آن بحث‌ها مسکوت ماندن مسئلۀ پراهمیت مسئولیت و نسبت آن با قدرت و سیاست و همچنین فعالیت سیاسی بود، همان معضلی که از مهمترین کاستی‌های فهم لایه‌های روشنفکری و فعالین سیاسی انقلاب 57 بود. موضوع مسئولیت به مثابۀ یک امر بنیادین و مرکزی در قدرت، آن‌هم قدرت در هر حوزه‌ای، به‌ویژه در حوزۀ قدرت سیاسی و همچنین در پیوند با فعالیت سیاسی، که به درستی به گفتۀ دکتر طباطبایی جایگاهی در مناسبات قدرت می‌جوید، جز از سوی استثناهایی، مورد توجه قرار نگرفت، که البته به دلیل مجرای انحرافی طرح «قدرت»، از موضع منفی و نادرست، طبعاً نمی‌توانست مورد توجه قرار گیرد. علاوه بر این نقص بنیادین، اما ایراد مهم دیگر؛ دور زدنِ بحثِ مسئولیت، در قبال وضعیت اسفبار و خطرناکی بود که به تدریج از سوی قدرت حاکم، یعنی رژیم اسلامی، به کشور تحمیل و ضرورت پدیداری و سازماندهی پیکاری را غیرقابل اغماض می‌ساخت که در درجۀ نخست از ماهیت سیاسی برخوردار بود. حمله به پیکار سیاسی، به اتهام «داشتن ارادۀ معطوف به قدرت» و به گناه «جستن جایی در مناسبات قدرت»، تنها دست رژیم صاحب قدرت را در پی‌گیری سیاست‌های ضدایرانیش باز و آزاد می‌گذاشت و به آن فرصت بیشتری می‌داد که کشور را، به ضربِ زر و زور قدرت سیاسی، به این روز فلاکت‌بار بی‌اندازد، که انداخته است!

به خلاف آنچه ‌که دربارۀ بنیادها و غایت‌های سیاست در دوران جدید و اندیشۀ سیاسی این دوران، که ما با مشروطیت، در عمل، آن‌هم عملی ذیل پارادایم تجددخواهی بر محور ایراندوستی، در آن پا نهادیم، و به خلاف توضیح مبانی نوآئین مناسبات قدرت، منشأ تولید و تقسیم آن و به‌رغم توجه مؤکد به نقش ملت و تأکید بر حقوق و آزادی‌های مردم به ضرورت اعطای قدرت، و همه به مثابۀ خمیرمایۀ ایران مدرن، که به روشنی در نظرات و آثار دکتر طباطبایی آمده و همچون سنگ محک ارزیابی حاکمیت اسلامی می‌بود، اما اَعمال نظام وقت، یعنی رژیم اسلامی و سیاست‌های فاسد و مخرب آن و ضدیتش با ملت ـ دولت ایران، بر پایه همین تعاریف و مبانی، توسط همان لایۀ روشنفکری «عالِم‌مآبِ» بی‌اعتنا به مسائل سیاسی و البته مخالف فعالان و فعالیت سیاسی، به محک زده و از آنها برای داوری نتیجه‌گیری نشد. برعکس در برابر روند تدریجی، اما آشکارِ تضعیف ارکان کشور ـ ملت، در طول عمرِ نامیمون جمهوری اسلامی، از سوی بسیاری از همان محافل سکوت یا حداکثر زبان کلی‌گویی اتخاذ گردید. در بی‌اعتنایی کامل به مسئولیت خویش، به مسئولیت روشنفکری و به مسئولیت همگانی، در مقابله با این وضعیت، که به زیان ایران بود.

در این رابطه نه تنها به مسئولیت سازماندهی جبهۀ پیکار از سوی چنین محافلی هرگز به درستی و به صداقت اندیشیده نشد، بلکه برعکس رفتار و زخم‌زبان‌های آنان در برابر هر فعالیت و هر فعال سیاسی علیه رژیم، به مصداق آن ضرب‌المثل معروف درآمد که؛ «به خیر تو امید نیست، شَر مرسان!» شَر آن محافل این بود که به فعالیت سیاسی، با رویکردی علیه رژیم اسلامی، به نخوت نگریسته و حتا به زبان کنایه و مضحکه «شعوبیگری» لقب داده و فعالان سیاسی مخالف رژیم به تفرعن از میدان «نظر» رانده فرض شدند. با کشیدن حصار خودنمایی «نظری» که گویا؛ در سیاست‌اندیشی و دریافت‌های تاریخی در منطق اندیشیدن به ایران، که بستر اصلی بحث‌های دکتر طباطبایی بود، منطقۀ ممنوعه‌ای برای فعالیت سیاسی، وجود دارد. گویا مطالعه، ممارست با آثار دکتر و آموختن مبانی اندیشۀ سیاسی ایشان درست است، اما نتیجه‌گیری سیاسی و عملی از آنها نادرست! و از همه نادرست‌تر گماشتن همت بر تشکیل جبهه‌ای برای پیکار عملی علیه رژیم اسلامی! حتا اگر آن پیکار از سرشتی ملی برخوردار بوده باشد، یعنی همان سرشتی که دکتر در آخرین ماه‌های عمر دربارۀ آن پیکار چنین داوری و بدان نام «انقلاب ملی» داد!

به زبانی صریح‌تر؛ «گفتمان دفاع از ایران» و «الویت دفاع» از آن، به همت پرشمارانی، از جمله تحت هدایت‌های نظری ـ تاریخی دکتر طباطبایی شکل گرفت، لیکن نسبت به ضرورت پیکار و سازماندهی آن پیکار ملی، در مقابله با عامل اصلی نابودی ایران، یعنی رژیم اسلامی، از سوی عالم‌مآبان و نظربازان، جز به زبان منع برخورد ‌نشد و بدتر آن‌که؛ در مواضع و نوشته‌های برخی از آنان، «الویت دفاع از ایران» به شعاری بی‌بنیاد و در بدترین صورت به اولویت دفاع، از جمهوری اسلامی، به بهانۀ مقابله با بیگانگانی بدل گردید که رژیم اسلامی در هر گامی، دشمنی آنان را علیه ایران برمی‌انگیخت. دست فتنه‌انگیز رژیم، به ویژه در ایجاد تنش و دشمنی در خارج و علیه ایران، باز و آزاد ماند! سکوت در برابر سیه‌کاری‌های خطرآفرین رژیم، به عنوان عامل و خطر اصلی علیه ایران، به رویۀ متداول محافل «نظری» بدل گشت، که مدعی هواداری دکتر نیز بودند و از قضا از امتیازات نسبی سخن گفتن و نوشتن در داخل نیز برخوردار! برعکس نیروهای مدافع ایران و مخالف رژیم، خاصه سرسخت‌ترین آنان یعنی هواداران نظام پادشاهی، دائم و آگاهانه با تازیانۀ انگ همراهی با بیگانگان نواخته شده و کارزاری گسترده علیه آنان، اما خوش‌آمدِ رژیم اسلامی، و البته پیچیده در لفافۀ بحث‌های «نظریِ» ایراندوستانۀ توخالی به راه افتاده و در عمل به صورتِ «خویشکاری» آن محافل در ایجاد شکاف میان پیکار بیرون و درون کشور درآمد! آن محافل بی‌هیچ ممانعتی اتهام و کنایه می‌زدند و می‌‌کوبیدند، اما حتا نیم‌نگاه و نیم‌زبانی نیز علیه سیاست‌های رژیم در تحمیل وضع رو به تباهی بیشتر به «ایران خود» نمی‌گشودند!

در جبهۀ دیگر اما نیروهای فعال سیاسیِ مدافع ایران در درون کشور، خاصه آنان که، به تدریج و به‌طور فزاینده‌ای، الگوی بازگشت به اصلاحات مترقی دورۀ پادشاهان پهلوی را راهنمای عمل و ایراندوستی خود قرارداده بودند، از هر طرف که می‌رفتند یا با سرکوب سنگین و بی‌رحمانه‌تر رژیمی فاسد و مخرب روبرو می‌شدند، یا با زهر تبلیغات منع‌کنندگان و مخالفان فعالیت سیاسی! که اتهام ایدئولوژیک و قدرت‌طلبی و عامل خارجی، تخم لغی بود مانند ریگ بیابان علیه فعالان سیاسی که تنها کام رژیم اسلامی از شنیدن آن شیرین می‌شد. البته نه ارادۀ پیکار از میان رفت، و نه دفاع از بازگشت به نظام ارزشی تجددخواهانه و نه ارادۀ بازگشت به مسیر ترقی و توسعه و نه خواست آزادی‌ و رفع نابرابری‌های حقوقی که در دورۀ پهلوی روند آن آغاز و پیش رفته بود. نه تنها هیچ یک از میان نرفت، بلکه پیکار بی‌امان در راه آنها به نسل‌های جوانتر منتقل و نبرد برای متوقف کردن رژیم اسلامی فاسد ضدایرانی، به گردۀ از جان‌گذشتگی «فرزندان» انداخته شد! یک بی‌مسئولیتی بزرگ دیگر علیه آیندگان این کشور!

 اگر بخواهیم چنین روند ناخوشایندی را خلاصه کنیم، باید بگوییم؛ بر پایۀ پارادایم «اولویت حفظ ایران» آن طرح منسجم «وحدت ملی» برای عمل سیاسی و پیکاری سازمان‌یافته، به ضرورت دفاع از ایران در برابر رژیم اسلامی،‌ برآیند قابل اتکایی نیافت و اذهان را تسخیر نکرد، به ویژه ذهن مدعیان هواداری از دکتر طباطبایی را که ناتوان از این بودند که آن طرح را در عمل و به عمل بسط دهند، تا به یاری این طرح «نظری» راه عملی پیکاری سراسری و ملی برای خروج از بن‌بست رژیم اسلامی را، حتا آن‌گونه که دکتر تصور می‌کرد، هموار کنند و بسازند. تا، بنا بر تصور و میل دکتر، نیرویی از «اهل نظرِ در عمل»، همچون منورالفکران دورۀ پس از پیروزی مشروطه فراهم آید، که به سرعت گرداگردِ رضاشاه را گرفتند، تا ایران را نجات دهند. صرف‌نظر از این که استثنای رضاشاه را نمی‌شد، با اراده ساخت، اما داور و تیمورتاش و قوام و مشیرالدوله و حکمت و دکتر سیاسی و محمد فروغی را چرا! اگر اراده‌اش می‌بود! اما نبود! لذا نیرویی که در ادامۀ سنت همان نسل منوری که به صورت شگفت‌آوری می‌توانست در عمل بی‌اندیشد، نسل روشنرآیی که هم‌چون آن منورالفکران خویشکاریش ایراندوستی و ساختن ایران باشد و ابتنایش بر آمادگی همکاری میان لایه‌های گوناگون اجتماعی، به‌ویژه نیروهای سیاسی ـ روشنفکری باشد پدیدار نگشت!

نیرویی که باید، از مجرای تجربه‌اندیشی، دانش تاریخی و با اتکاء به دریافتی مدرن از قدرت و الزامات آن و البته به پشتوانۀ عاطفه و روح میهن‌دوستی، به آن درجه از درک و بلوغ سیاسی، می‌رسید که می‌فهمید؛ تلاش در راه کسب قدرت یا به زبان دیگر داشتن «ارادۀ معطوف به قدرت» یا «جستن جایی در مناسبات قدرت» با مشروعیت مردمی و ملی غلط نیست، اما تنها شانس قدرت، در حین احترام به کشور و الزام به بقای آن، در درجۀ نخست آمادگی در تعدیل میل و مهار اراده خود به کسب قدرت است، آن‌هم در صورت آمادگی در سازش سیاسی برای میهن. در تمهید و مهیا بودن برای عمل مشترک است، برپایۀ واقعیت‌ها و دشواری‌های واقعی عبور از نظام سیاسی که با تمام ابزارهای قدرت به جان کشور افتاده و کمر به نابودی آن بسته است. در این راه چندان از سوی مدعیان «اهل نظر» تعلل شد و مقاومت صورت گرفت، که نسل‌های جوانتر با روشنرایی غریزی و واقع‌بینی در عمل و البته تحت هدایت دیدگاه‌های رهبری خود یعنی شاهزاده رضا پهلوی، به تقویت فرهنگ و روحیۀ همکاری و همسویی در خدمت آرمان‌های ملی و آزادیخواهانۀ خود، البته با نثار خون‌های بسیار، و با مواجهه با دشواری‌های فراوان، همت گذاشته، از تکرار افت ـ و ـ خیزها ناامید نشده، از پیکار در عمل خسته نشده، و در نهایت نیز می‌رود تا صف روشنفکران جدید خود را بسازد، به‌رغم همۀ سیاست‌های تخریبی رژیم و اعزام مأموران اعزامی از سوی اصلاح‌طلبان به میان آنان و تبلیغات و تحریکات منفی گستردۀ پنجاه‌وهفتی‌های مارکسیست، مصدقی و مجاهد! و از همه دردناکتر به‌رغم تازیانه‌های سرزنشگرانه و اتهام‌زنانۀ «عالم‌مآبانِ» بی‌عمل!

بدیهی‌ست که دکتر طباطبایی از مهمترین احیاگران ایدۀ «پایداری ملی» و واضع نظری «وحدت ملی» در حوزۀ اندیشۀ سیاسی‌ بود. اندیشۀ سیاسی ایشان همچون شالوده‌ و طرح نظری‌ برای بیرون آوردن ایران از بن‌بستی‌ست که رژیم اسلامیِ متکی بر ایدئولوژی امت و پیروان سرسختِ درآمیختگی دیانت و سیاست، مشترکاً کشور و ملت را به «گردابی چنین هایل» یعنی بحران دوبارۀ هستی و نیستی انداخته‌اند. اما آن ایدۀ مهم طرحی بود در نظر، هرچند مبتنی بر تاریخ و تجربه، اما گریزان از سیاست عملی و لاجرم صامت در برابر واقعیت اسفبار و اَعمال تبه‌کارانۀ پنج‌دهه نظام اسلامی. از این‌رو آنجا که آن طرحِ در نظر باید حاملان عملی خود را پدید می‌آورد تا به ضرورت لحظه به طرح عملی بدل شود، به دلیل تعارضی که با عمل در آن نهفته بود، نه عملی شد و نه آن حاملان فرهیختۀ آماده برای خدمت به میهن را از درون خود پدیدار ساخت! برعکس، در پس سخنان پرتعارضی در بارۀ صف پیکار، در عمل به سرچشمه‌ای بدل شد مستعد گل‌آلود شدن. خاصه آنجا که نظرات دکتر طباطبایی به صرافت گفتن سخنی دربارۀ سیاست روز و علیه اقدامات رژیم، به رهنمودهای مشخص سیاسی، به عوامل و کارگزاران آن رژیم ختم می‌گردید. چنان‌که در لحظه‌های اندک سیاست‌ورزی، موضع‌گیری‌های ایشان خالی از جبهه‌گیری‌هایی، علیه مخالفان رژیم به ویژه در تبعید نبود که همگی همسو با داخل، خواهان برچیدن بساط جمهوری اسلامی بودند، نه «چانه‌زنی» با آن و تن دادن به ماندن اسلام در قدرت سیاسی! چنان مواضعی در حقیقت، و به باور ما، از شأن سترگ آن ایدۀ «وحدت ملی» بدور و شایستۀ آن نبود. و در عمل نیز این وحدت ملی در مکان دیگری رخ نمود، در میان نسل جوانی که رهبری شاهزاده را فراخوانده و در راه میهن و در راه پیکار دلیرانه برای سرنگونی رژیم سرکوبگر، به قول دکتر از آنان شگفتی‌ها ‌آفریده شد.

به بیان دیگر؛ اگر بخواهیم به بحث «قدرت و ایدئولوژی» در سال‌های گذشته، برگردیم، باید بگوییم؛ هرقدر بحث و نقد و رد ایدئولوژی‌ و ایدئولوژی‌اندیشی صحیح بود و هر اندازه که بحث‌های روشنگرانه دربارۀ آنها از سوی دکتر طباطبایی هم ضروری بود و هم قدرتمند، اما طرح بحث‌های ناقص و نارسا دربارۀ «قدرت»، بی‌توجه به آن‌چه که بر ایران حاکم بود، مستعد سترون شدن گردید و کاستی آفرید. بخش مهمی از قوای ایستادگی در میدان سیاست را نیز خیلی زود اخته کرد! به ویژه آنجا که از مجرایی بی‌راهه، به بهانۀ کوبیدن «ایدئولوژی»، توجه به قدرت تخریبی رژیم حاکم و ضرورت مقابله با آن، در پوشش سرزنش و نفی «ارادۀ معطوف به قدرت»، تضعیف و از مسیر منحرف گردید. چنین بحثی تنها متأسفانه از آن برآمد که، اولاً؛ به قول معروف، «سرودی یادِ مستان دهد»! و ابزاری بدست هواداران آشکار و پنهان بقای رژیم اسلامی، برای تخطئۀ پیکار و فعالیت سیاسی در بیرون از دستگاه نظام اسلامی و با هدفِ برچیدن بساط حاکمیت کسانی که، با داعیۀ نمایندگی خداوند، «تعارض میان آسمان و زمین» را، در هیئت بحرانی خانمان‌برانداز بر زمین ایران تحمیل کرده بودند. ثانیاً با تحقیر دائمی «ارادۀ معطوف به قدرت»، با الهام از بیانات دکتر، از سوی محافل مدعیِ هواداری اندیشۀ ایشان، ما را، تا سال‌ها با بدنام شدنِ «فعالیت سیاسی» روبرو ساخت. خیل بزرگی از فعالان سیاسی که گوشی به بیانات دکتر داشتند، اما دل خونی از رژیم اسلامی، به فلج سیاسی دچار گردیدند، چه در فکر و چه در عمل! تا نسل‌های جدیدتر آمدند و پا به میدان نبرد گذاشتند، از رژیم اسلامی و از همۀ حواشی مدافع آن عبور کردند و گردش نسیم نوآوری‌های جدید، در فضای سیاست و فعالیت لازمۀ آن، را ممکن ساختند. امید است که بر بستر چنین فضای جدید و رایحه‌های نوی آن، مفسرانی با اندیشه و رویکردی مدرن، آن‌گونه که درخور زیست مطلوب نسل‌های جوان و شایستۀ اندیشه و دیدگاه‌های دکتر طباطبایی‌ست، برممارست آثار ایشان همت گذارند، و از درون آن آثار در پیوند با جدیدترین دگرگونی‌های سیاسی اجتماعی در ایران، و در پرتو افق‌های نگرشی بازتری، مبانی نظام سیاسی، اجتماعی و حقوقی ایران را برای آینده‌ای روشن تبیین نمایند.

از جمله در توضیح مبانی «قدرت»، و رفع بدفهمی‌هایی که در این دهه‌ها به آنها دامن زده و درب آگاهی به موضوعات مربوط به آن را بسته است. بدیهی‌ست که نقد آن بدفهمی‌ها مفصل است. زیرا، به ضرورت، به بحث دربارۀ مبانی قدرت، گسترش و بسط آن، توضیح دگرگونی منشأ و سرچشمۀ جدید آن، رابطۀ قدرت سیاسی و قدرت در جامعه و نهادهای آن، بحث مهار و کنترل قدرت و موضوع مسئولیت دو طرفۀ آن یعنی هم آن ‌کسانی که قدرت دارند و هم آن کسانی که قدرت بر آنان اعمال می‌شود و… بسیار مفاهیم دیگر و بحث دربارۀ مضامین آنها، که همه طبعاً در یک نوشته نمی‌گنجد و بی‌تردید بحث‌ آنها از عهدۀ روشنفکران و اهل نظر جوانتر و جدیدتر بهتر برخواهد آمد. اما ذکر یک نکته بنیادی و ابتدایی آن‌هم به اجمال در خاتمۀ این نوشته نیز نابجا نیست.

و آن این‌که؛ سرزنش «جستن جایی در مناسبات قدرت» و کوبیدن «ارادۀ معطوف به قدرت» در سال‌های گذشته کارآمد و آگاهی‌دهنده نبوده و ادامۀ آن کارآمد و آگاهی‌دهنده نخواهد بود. زیرا نفی امری‌‌ بوده و خواهد بود که در حقیقت ریشه در میل درونی و طبیعت آدمی‌ دارد و انسان نوین به میل درون و طبیعت خود نظر دارد. آرزویِ نیل به قدرت و یا کسبِ شهرت، همانند تلاش برای رسیدن به ثروت و مکنت، بخودی خود، یعنی به قدر کفایت، جذابیت دارد که انسان‌ها را برانگیزاند و به حرکت درآورد. ما از خود دکتر طباطبایی آموخته‌ایم که تئوری‌ها را بر مبنای طبیعت پدیده‌ها پرداخته و عرضه می‌کنند، نه برعکس! «ارادۀ معطوف به قدرت» از میل درونی انسان به قدرت برمی‌خیزد و ارادۀ معطوف به قدرت سیاسی نیز از این قاعده مستثنا نیست، که هر چند در جهان جدید دیگر تنها قطب قدرت در جامعه نیست، اما هنوز مهمترین صورت‌ همین معناست. علاوه بر این میل و نیل به قدرت، حتا اگر که، در واقعیتِ زندگی و در عمل، ارادۀ تعداد افراد به نسبت کمتری را تحت تأثیر خود گیرد و آنان را برانگیزاند، با وجود این، میل به قدرت درست از نوع سایر امیال و انگیزه‌های درونی انسان است. حال پرسش اینجاست که؛ مگر همه کس به یک میزان میل و استعداد درونی خود را صرف کسب مال و ثروت می‌کند؟ همین پرسش را می‌توان در قبال میل به قدرت، از جمله در حوزۀ سیاست، یعنی میل به داشتن سهمی از قدرت تصمیم در حوزۀ عمومی مطرح و دنبال نمود. این میل را نیز، مانند امیال دیگر، نمی‌توان بی‌آسیب درونی و بیرونی منکوب کرد.

اما همان‌طور که میل به ثروت‌اندوزی را ذهن فرهیخته و آفرینشکر انسان می‌تواند مهار کند و به نفع خوشبختی بیشترین مردمان از آن بهره گیرد، با قدرت‌ و شهرت‌طلبی نیز می‌توان همین رفتار را در پیش گرفت. تا کنون راه‌های بسیاری نیز در این مسیر آزموده شده و تجربه‌های مهمی فراهم آمده که در بازبینی آن تجربه‌ها، البته در کشورهای آزاد و پیشرفته اصول و مبانی ارزشمندی، بر بستر آن تجربه‌ها تبیین شده‌اند که در خدمت، هم بهره‌گیری و هم مهار میل به قدرت قرارگرفته‌اند. در آن تبییناتِ مبتنی بر عقل سلیم، البته دو مفهوم محوری و حذف‌نشدنی در کنار یکدیگر قراردارند؛ قدرت و مسئولیت! یکی بدون دیگری، تجربۀ بشری نشان داده است که فاجعه‌آفرین بوده و خواهد بود!

«ما انقلاب می‌کنیم تا حقوقی را بدست آوریم» ـ فرخنده مدرّس

«حق» و در جمع آن حقوق از سرشت و طبیعت مناسبات و حقوق انسانی برمی‌خیزد یا به عبارت کلی‌تر حقوق از طبیعت امور انسانی برمی‌تابد. برای روشن‌تر شدن مثالی بزنیم؛ وقتی مطابق قانون شرع کودک‌همسری مجاز شناخته و صورت قانونی دولتی می‌یابد، آنچه در چنین مناسباتی مورد توجه و بحث قرار نمی‌گیرد، حقوق کودک است، که از طبیعت کودکی نشأت می‌گیرد و شاخه‌های انسانی متعددی، از زندگی، سلامت جسم و جان و روان و آیندۀ کودک، را در خود دارد، که در این قانون ظالمانه زیرپا گذاشته می‌شوند، صرف نظر از بی‌توجهی آشکار به منفعت عمومی و مصالح کشور، که در قانون شرع الویت ندارند.

دربارۀ عنوان فوق، به نقل از دکترجواد طباطبایی ـ جلسۀ چهارمِ درسگفتارهای فلسفۀ سیاسی انقلاب فرانسه ـ نخست، باید گفت؛ آنچه به بحث دربارۀ مفهوم «انقلاب» بازمی‌گردد، به گواهِ آثار خود ایشان، بحثی‌ست مفصل و دارای لایه‌ها و معانی مختلف. علت نیز روشن است؛ زیرا مفهوم «انقلاب» بارها در طول تاریخ بشری، در عبور از تجربه‌های گوناگون و رخدادهای پراکنده در جهان و متأثر از شرایطِ متفاوتِ کشورها، مورد تعبیرهای گوناگونی قرار گرفته، تغییر معنا داده و طنینی یافته، گاه به «خوشآیندِ» یکی و یا «ناخوشآیندِ» دیگری. به هر تقدیر مفهوم انقلاب، در عام‌ترین دسته‌بندی، از «فتنه» در نظام فکریِ قدیم، تا به رخدادی برای دستیابی به آزادی یا عدالت، در معنای جدید آن، تغییر یافته است. ما ایرانیان نیز با این معناها به نوعی رویارویی داشته‌ایم. انقلاب به معنای «فتنه»، یعنی برآمدن آشوب و «برهم خوردن نظم آفرینش» و «زیر ـ و ـ زبر شدن حال» و حتا «افلاک»، در بحث‌های اهل نظر «ما» و در منابع تاریخی‌مان به ویژه در ادبیات دینی، بکار رفته و در این معنا طبعاً بسیار منفور و خواست هیچ‌کس نبوده است. علاوه براین، در تاریخِ دوران قدیمِ «ما»، به‌طور مشخص و ناظر بر موردی خاص، یعنی سقوط فرمانروایی صفوی بدست محمود افغان و افتادن تخت‌گاه ایران به زیر نعل ستوران‌، مفهوم انقلاب به معنای «فتنه»، بکار رفته است، در گزارشی از «سقوط اصفهان»، توسط یک راهب یسوعی. وی آن رخداد را تحت عنوانِ «آخرین انقلاب ایران» نامیده است.

لیکن واقعیت این است که آن «آخرین انقلاب» نه آخرین انقلاب در ایران ماند و نه، تا وقوع انقلاب 57، آخرین فتنه در صورت انقلاب بود. از این که بگذریم، اما مردمانی که تنها در طول نزدیک به هشت دهه دست بکار دو انقلاب شدند، آن‌هم با اهدافی متضاد و با دگرگونی‌ها و پیامدهای متخالف، نمی‌توانند، از آنچه به این مفهوم پرسابقه بازمی‌گردد، تجربه نیاموخته و به آن نیاندیشند. چنین مردمانی بقاعده، دربارۀ انقلاب‌های انجام شده، بدست خودشان، باید حرف برای گفتن، بسیار داشته باشند! «ما» هم انقلاب آزادیخواهانه، از نوع مشروطه را دیده‌ایم و هم انقلابِ ـ گویا ـ «عدالت‌خواهانه»، از نوع انقلاب اسلامی را! منتها اگر بکارگیری صفت «عدالت‌خواهانه» شایستۀ انقلاب اسلامی باشد، پس باید در معنای «عدالت» و «عدالت‌خواهی»، به منزلۀ یکی از آرمان‌های انسانیِ ماندگار در تاریخ بشری، شکِ اساسی بکنیم! آن‌هم در دوران جدید! چرا که، از منظرگاه مناسبات و حقوق انسانی و خاستگاه آن در دوران جدید، این مناسبات و حقوق و خاستگاه، در نسبتی مهم در تعریف عدالت، امری تعیین‌کننده شده‌اند. به معنای دیگر در نظام اندیشۀ دوران جدید، عدالت امرى است که در درون روابط اجتماعى ‌‌‌‌‌ــ اقتصادى و برقراری مناسبات میان انسان‌ها حاصل‌‌ مى‌شود و آن‌هم در صورتِ ایجادِ چنان تعادل حقوقی‌ که موجب تداوم آن روابط و مناسبات انسانی گردد و احساس رضایت و یا به قول فیلسوف انگلیسی جرمی بنتام  «بیشترین خوشبختی برای بیشترین مردمانی» برآیند آن باشد. مردمانی که به عنوان اعضا و شهروندانِ آن اجتماع انسانی به مثابۀ طرفین آن مناسبات و روابط هستند. شهروندانی که سلامت و امنیت جان، روان و آزادی و اطمینان‌شان به آینده در آنان زمینه‌ای شود برای بارآوری فردی و بازدهی جمعی که حاصل آن ضامن قوام، استحکام و قدرت جامعه خواهد بود. حال آن‌که انقلاب پنجاه‌وهفتِ موسوم به انقلاب اسلامی، به خلاف چنین انتظار و افق دیدی، با همۀ بنیاد، فلسفه، اهداف و حاصل عملی آن، نه تنها یک فتنۀ محض، بلکه مظهر کامل بی‌عدالتی نیز بوده است. و شگفت‌ آن‌که بنیاد این‌ بی‌عدالتی در حق حقوق انسانی، امری نبود که در مضمون آن انقلاب، و از همان هنگامِ تدارک و یا حتا پیش از آن، سِرِّ پنهانی بوده باشد. لیکن، به‌زعم ما، این از ناتوانی ادراک و از ناروشنی ذهن‌های «ما» بوده که از آن سِرِّ فتنه‌انگیز، پیش از «مرگ سهراب»، سَر نگشودیم!

پس این تنها «گناهِ» انقلاب اسلامی نبوده است که «ما» امروز، به قول دکتر طباطبایی، «شهروندان بی‌حقوقیم»! اگر فرض را بر این بگذاریم که؛ «ما» از انقلاب اسلامی انتظار داشتیم که «ما» را به «حقوقی» برساند، ناگزیر، در ارزیابی از نابجایی چنین انتظاری، باید گفت که؛ مشکل را باید در فهم و معرفت خودمان جستجو کنیم! به عبارت دیگر، «ما» با چنین انتظاری از انقلاب اسلامی، یا معنای قانون شرع در اسلام، به منزلۀ دین شریعت را نمی‌شناختیم یا معنای نظامی مبتنی برحقوق را! و یا به احتمال قریب به یقین هیچکدام را! ابتنای نظام قانونی بر احکام شرع برخاسته از ارادۀ الهی‌ست و البته اراده‌ای که توسط مدعیانِ سخنگویی الله بر روی زمین ترجمه و تفسیر می‌شود! چنین نظامی در مغایرت با نظام قانونی مبتنی بر حقوق و ضرورت‌های اجتماع انسانی‌‌ست، که‌ ذیل ضابطۀ عقل قرار می‌گیرد. به عبارت دیگر در نظام اولی نابرایریِ حقوقی ناگزیر و در دومی برابری در حقوق، به داوری «عقل سلیمِِ» ملزم به منافع همگانی و مصلحت عمومی، الزامی‌ست. منظور از عقل سلیم نیز همان عقلِ «منِ» انسان است که در طبیعت آدمی جای دارد و در خویشکاری خودمختار خویش، دارای قوۀ تشخیص خوب از بد، زیبایی از زشتی، داد و دادگری از ظلم و ستم، فضیلت از رذیلت است و یا به قول معروف قادر به  تمیز حُسن از قُبح است. کدام عقل سلیمی می‌تواند داوری کند و حکم دهد که برابری حقوقی انسان‌ها امری قبیح و ظالمانه و زشت است؟  

صرف نظر از کشورهایی که خود را اسلامی می‌دانند، اما «ما»، البته با نظاره از «بیرون» ـ یعنی بیرون از نگرشِ مدافعه‌جویانۀ اسلامی ـ به تاریخ اسلام و به عملکرد سرسپردگان اسلام‌زده، در طول تاریخ این دین در ایران، و با تجربۀ همۀ صورت‌های آن در عمل، همه «ما» باید دانسته باشیم که؛ اسلام دین شریعت است و تعهد به تحقق عملی شرع اسلام یک تکلیفِ مسلمانی‌ست. و این موضوع، یعنی تکلیف به اجرای شریعت، امری‌ست پذیرفته در تمامی شاخه‌ها و فرقه‌های مذهبی این دین، حتا در نگرش عرفانی آن. در این زمینه آیا شاهدی مهمتر از افکار امام محمد غزالی می‌توان یافت؟ زاهدی اهل شریعت قشری و شریعتمداری عقل‌ستیز و اهل «زهد جهانسوز» که «یک‌تنه»، البته تحت حمایتِ شمشیر سلاطین متعصب ترک، از پس عقلانیت و خردورزی اندیشمندان ایرانی‌تبار برآمد و، به سهم بزرگ خود، خرد ایرانی را، که توانسته بود برای دو ـ سه قرنی اسلام را ذیل ضابطه و مهار خرد برده و، از آن دین، «دیانتی مدنی» و باب میل مداراجویانۀ ایرانی بسازد، آن خرد را توانست سرکوبد و به مسیر زوال هدایت نماید و اسلام قشری را بار دیگر مسلط سازد.

بعلاوه، این را هم همه می‌دانیم که؛ در نظام مبتنی بر شرع اسلام درجه‌بندی و تبعیض «حقوقی» میان انسان‌ها، میان زن و مرد، میان مسلمان و غیرمسلمان، ذمی و غیرذمی، اهل کتاب و غیر… امری پذیرفته است. طبیعی‌ست که به تبع پذیرش چنین نگرشی نظام قانونی «جامعه‌های اسلامی» زیر تأثیر آن تبعیض قرار گرفته، و بر شالودۀ تحقق عملی این تکلیف، در صورت قانون، مناسبات میان انسان‌ها بر پایۀ نابرابری حقوقی مبتنی بر جوهرۀ شریعت، بنا شده و رفته رفته، طی گذر زمان، ذهنیت‌ها به تبعیض خو کرده و به تدریج، و طی نسل‌ها، این نابرابری حقوقی بدیهی تلقی شده و به باورِ فرهنگی و رفتار عمومی و به «عرف و عادت» و «سنت» نیز بدل می‌گردد.

به امر فوق باید این نکته را نیز افزود که؛ تعهد به تحقق و اِعمال شریعت و مقید کردنِ نظام اجتماعی و زیست انسانی به احکام شرع، طبعاً ضرورت‌ها و الزاماتی نیز دارد. پیش از این گغتیم؛ تحقق عملی و عمومی قانون شرع در یک جامعۀ به اصطلاح اسلامی مهمترین تکلیف دینیِ مؤمنان، پس از تعهدات دینیِ آنان به احکام دین وشریعت آن در حوزۀ شخصی و خصوصی‌ست‌. اما چنین الزام و تکلیف «اجتماعی»، یعنی فراتر رفتن از حوزۀ شخصی، مستلزم داشتن میزانی از قدرت اجتماعی و به ویژه سیاسی‌ست، قدرتی که از حدِ امکانِ وارد ساختنِ فشار بر دولت‌های عرفی آغاز و تا حضور در نهادها و ارگان‌های نظام دولتی‌ پیش می‌رود. این قدرت هم‌چون وجه‌الضمان وضع قوانین تابع شرع و اجرای آنها در جامعه عمل می‌کند. این امر البته تابع یک اصل کلی‌ست. تابع این اصل که؛ اجرای هر قانونی در جامعه مستلزم ضمانت و قدرت اجرایی‌ست. به این ترتیب کاملاً روشن می‌شود که؛ چرا تلاش برای دستیابی به قدرت حکومتی یا حداقل دسترسی به توانِ اعمال نفوذ و فشار بر آن، همواره وجهی اساسی از دکترین و اقدامات اسلامگرایان، از جمله در ایران، بوده است. از این ‌رو، با عزل نظر از نظام‌های فرمانروایی، پیش از پیروزی انقلاب مشروطه در ایران، که در رأس آنها سلطانی معتقد و متعصب دینی، داوطلبانه و بی‌ضابطه دست اهل دین را، در رتق و فتق امور «جامعه»، باز گذاشته و به آنان امکان تُرک‌تازی می‌داد، اما از سوی دیگر، همواره صف‌بندی و آرایش نیروها در «جامعه»، بسته به میزان تعصب و اعتقادات مذهبی مردم، پشتوانه اجتماعی مهمی در قدرت‌گیری یا افزایشِ میزانِ قدرت اهل دین، بسیار تعیین‌کننده و چنین پشتوانه‌ای، مقدم بر هر چیز، ابرازی در دستِ رهبران دینی برای تحریض مؤمنان در ایجاد فشار بر دولت و نظام عرفی برای حفظ موقعیت اهل دین و در خدمتِ پیشبرد مقاصد آنان بوده است.

تا پیش از انقلاب مشروطه، به قول «نظریه‌پرداز» اسلام‌گرا، یعنی داود فیرحی، تمهید اهل دین در قرار گرفتن در موقعیت قدرت، خود را بیشتر در نزدیکی و همکاری با نظام سلطنت خودکامه، در صورت «دولت دوسر» یا به قولی «دو شاخ استبداد» در تاریخ ایران نمودار می‌ساخت، که بساط آن بعضاً ـ و نه به کمال ـ با پیروزی انقلاب مشروطه برچیده شد. این‌که می‌گوییم، «نه به کمال» زیرا درست است که  با پیروزی انقلاب مشروطه و تدوین قانون اساسی مشروطه، ما به جرگۀ «نظام‌های حکومت قانون» پیوستیم، اما، حتا پس از آن پیروزی هم پرسش از «کدام قانون» بر اذهان خوکردۀ ما به «نابرابری» و بیگانه از بحث «حقوق» پرتوی نیافکند. این بود که؛ قانون اساسی مشروطۀ «ما»، از مجرای جدال‌های دشوار و کشدار میان لایۀ نازک مشروطه‌خواهان عرفی‌گرا با رهبران دینی و در اثر فشار نیروهای مذهبی متعصب و مقاوم در برابر نظام قانون‌گذاری جدید که می‌توانست، مبتنی بر حقوق و آزادی و ذیل ضابطۀ عقل قرار گرفته و گسترش یابد، اما نتوانست!

قانون اساسی مشروطۀ «ما» نتوانست به کمال استقلال خود از نظام شرع، خاصه در حوزۀ قانونگذاری در مناسبات اجتماعی، حقوق برابر آحاد ملت و مردم، را تثبیت و استوار نماید. نظام مشروطۀ «ما» نتوانست از زیر بار برخی اصول تحمیل شده به حقوق ملت، از جمله اصل اول و دوم متمم قانون اساسی مشروطه، بدرآید، که، تا پیش از انقلاب اسلامی، همواره دستمسکِ آخوندها و نیروهای متعصب مذهبی بود، مگر به پشتوانۀ اقتدار سیاسی، در دورۀ پادشاهان پهلوی، که اصلاحاتشان در خدمت گسترش حقوق قانونی آحاد ملت در حوزۀ اجتماعی، عموماً با تحریک و مخالفت رهبران دینی مواجهه می‌شد. جالب توجه است که امروز اِعمال این اقتدار سیاسیِ در خدمتِ حقوق را، برخی «روشنفکرانِ» پنجاه‌وهفتی هوادار رژیم اسلامی، «توهینی به روحانیت» و یکی از دلایل انقلاب اسلامی قلمداد و آن فتنه و بی‌عدالتی محض در صورت انقلاب را توجیه می‌کنند! (نگاه شود به مصاحبۀ 270صفحه‌ای رزاق با مصطفی تاجزاده)

باری، قانون اساسی مشروطه، از منظرگاه حکومت قانونی مبتنی بر حقوق، در واقع روحی متناقض مبنی بر تعارض دو مبنای متفاوت و مخالف را در درون خود، همچون استخوانی لای زخم، به تدوین سپرد و به ثبت رساند، که هر آن مستعد شعله‌ور شدنِ جدال میانِ نمایندگانِ این دو وجه متعارض بود. از جمله مهمترین تعارض میان همان دو اصل اول و دوم متمم قانون اساسی در یک طرفِ تعارض بود که محدودیت‌های شرعی را بر نظام قانون‌گذاری جدید ایران تحمیل می‌کرد و شرایط داعیه‌داری رهبران مذهبی برای فشار بر حکومت و تحریک در جامعه را نگه می‌داشت. در طرفِ دیگر این تعارض، اصل بیست‌وششم همین متمم قرار داشت که بنیاد را بر این می‌نهاد که «قوای مملکت ناشی از ملت است.» چنین اصل بنیادینی می‌توانست، در صورت آسودگی از قید و بند انطباق با قانون شرع، در صورتِ گسترش و رفتن به ژرفای آن، با تفسیر «بر اساس حقوق جدید»  به درستی به آزادی و برابری حقوقی آحاد ملت و تنظیم حقوق و مناسبات شهروندی از یک سو با دولت در حوزۀ عمومی و از سوی دیگر با خود، یعنی مناسبات میانِ آحاد مردم، در حوزۀ جامعه برسد. به عبارت دیگر اصل بیست‌وششم و اصول دیگر هم‌سنخ آن در حقیقت مقدمه‌ای بود کاملاً بدیهی که می‌شد از این مقدمۀ بدیهی به نتایج قطعی در جهت برابری حقوقی آحاد این ملت و واگذاری قانون‌گذاری به «عقل سلیم» او، رسید. آن مقدمۀ بدیهی «ما» ملت بودن ایرانیان بود که قرار بود همۀ قوای کشور ناشی از او باشد، از چنین مقدمۀ بدیهی‌ست که این اصل عقلانی و انکارناپذیر نتیجه می‌شود که؛ چنین مردمانی اگر آحاد ملت ـ نه بنده و نه رعیت ـ باشند، شهروند یکدیگرند و در حقوق و آزادی شهروندانه‌شان باید با هم برابر باشند، چه در مناسباتشان با دولت در حوزۀ عمومی و چه با یکدیگر در حوزۀ جامعه.

اما فضای فکری و روشنفکری ما بیرون از  «پارادایم حقوق و آزادی» رشد کرده و پرورش یافته بود. البته پرتوهایی از این معنا، به همت برخی از منورالفکران مشروطه‌خواه و افراد اندکی از حقوقدانان استثنایی ایران، بر اذهان تابانده شد، اما بازتاب چندانی نیافت. شاید هم توضیحات اندک آنان، در سایه روشن‌های ذهنی خودشان گم بود و چنان تابناک نبود که روشنگری آن به فضای افکار و اذهان عمومی برسد و آن را روشن نماید. اذهانی که قرن‌ها بود که «قانون را همان فرمان»، اعم از فرمان خودکامگان یا نمایندگان خدا، یعنی از منشایی بیرون از خود و بیرون از  مناسبات انسانی و اجتماعی خویش می‌دانست. اذهان عمومی که عادت کرده بود، از وحشت هرج و مرج به هر قانونی پناه ‌بَرَد. و در بهترین حالت از حقوق این را می‌فهمید که: «قوانین و مقررات الزامی وقتی که میان قومی برقرار باشد مردم نسبت به یکدیگر حقوقی پیدا می‌کنند که باید رعایت نمایند.» یعنی همان تعریفی که  محمد علی فروغی، نزدیک به 90 سال پیش، در سخنرانی خود برای دانشجویان دانشکدۀ حقوق کرد و سعی نمود، برپایۀ آنچه که تا آن زمان در ایران متداول بوده، تعریف بسیار محدودی از حقوق، ارائه نماید. این سخنرانی، با تأخیر بسیار در مجلۀ «یغما» منتشر شد و در همان زمان انتشار از آن به عنوان بحثی «جذاب و ممتنع» یاد گردید!  البته همان تعریف محدود فروغی، که در افق فکری تجددخواهیِ «زنده باد ملت!» و معنای حقیقی «حکومت قانون» جای داشت، نیز می‌توانست نقطۀ آغازی برای انقلابی در بحث بر پایۀ حقوقِ مبتنی بر تعریف عدالت در جهان جدید، قرارگیرد، که قرار نگرفت. شاید به دلیل همان «ممتنع» بودنش در ایران که حبیب یغمایی، به آن، در هنگام انتشار آن سخنرانی، اشاره کرد! داوریی از همین سنخ را چندین دهه بعد، دکتر جواد طباطبایی عرضه نمود و برای نشان دادن فقدان این بحث، یعنی «عدمی» بودن موضوع حقوق و ممتنع بودن شرایط بحث خاستگاه آن نزد ما، نزدیک به صدوپنجاه ساعت به تدریس فلسفۀ حقوق در اروپا و سیر اندیشۀ تاریخی آن همت نمود.   

به همین اعتبار، یعنی ممتنع و عدمی بودن شرایط بحث حقوق نزد «ما»، و البته در غفلت‌مان از آنچه که در ایران، در دوره‌هایی از انقلاب مشروطه تا پیش از انقلاب اسلامی، صورت گرفت، امروز مدعیانی یافت می‌شوند، که همان حرف صد سال پیش فروغی را، اما آلوده به زبان الکنِ برخاسته از سرسپردگی به اسلام، تکرار می‌کنند. با این تفاوت که فروغی اشاره‌ای به کاستی‌ ادراکی و ضعف فهم «ما» در زمینۀ معنای حقوق نیز داشت. اما مدعیان کنونی اعتقادات اسلامی خود را بیان می‌کنند، مبنی بر این‌که گویا، «حقوق» از مجرای همان قانونی برآمد می‌کند که از «بالا» دیکته می‌شود و فقه برخاسته از شرع را در نظم قانونی و صورت‌بندی مجموعه قوانین ما، از منابع مهم تعیین «حقوق» می‌دانند، بی‌اعتنا به این‌که چنین اعتقاداتی در عمل چه آسیب‌های انسانی و اجتماعی علیه ایران و ایرانیان به دنبال آورده‌اند، که عقب‌ماندگی از مهمترین نتایج آن است.  

حاملان چنین افکاری، از این نیز فراتر رفته و در بسط اعتقادات خود، با استناد به درهم‌تنیدگی مناسبات اجتماعی و انسانی‌ «ما» با ملاحظات اسلامی و شریعت آن، نه تنها همچنان اصل را، بر تابعیت قانون‌ها و قانونگذاری کشور از احکام شرع، به عنوان یکی از منابع حقوق «ما» دانسته  و نه تنها در این رابطه «کارخانۀ فقه» را تعطیل‌ناپذیر می‌دانند، بلکه با استناد به تداوم این «سنتِ» هزارواندی ساله، یعنی سلطۀ فقه اسلامی بر مناسبات انسانی، اجتماعی و فرهنگیِ «ما»، «ایران را اسلامی» و «کشوری با فرهنگ و هویت اسلامی» معرفی کرده و بر مفهوم «ایرانِ اسلامی» پافشارند. چنین نگرش‌هایی حتا اگر امروز ظاهراً با ساختار ظاهری نظام اسلامی مبتنی بر ولایت فقیه هم موافق نباشند، یا حتا اگر خود را طرفدار قانون اساسی مشروطه بنمایانند، اما همچنان پا در گل اصل اول و اصل دوم متمم قانون اساسی مشروطه‌ دارند.

صرف نظر از نسبت جعلی و ناروای «اسلامی» به «ایران» و با عزل نظر از این‌که چنین جعلی، با استناد به سنت دراز نظام قانونی پادرگل احکام شرع صورت می‌گیرد، اما موضوع مهم دیگر آن است که؛ در اینجا سوء تعبیری آشکار از این امر کلی نیز صورت می‌گیرد که، هر قانونی را، صرف نظر از منشأ و نهادِ وضع آن، موضوعه‌ دانسته و به اعتبار قانون بودن، باید اجرا شود و برای اجرای آن وجود نهادهای صاحب قدرت رسمی نیز لازم است. طبیعی‌ست که در اینجا قوانین وضع شده‌ای که در جامعه جاری می‌شوند، در معنای آنچه که فروغی 90 سال پیش گفت، مردمان را نسبت به هم دارای حقوقی می‌کند. اما مصداق مشخص این تعریف از حقوق الزاماً و در واقعیت، برخاسته از «حق» نیست چون «حق» و در جمع آن حقوق از سرشت و طبیعت مناسبات و حقوق انسانی برمی‌خیزد یا به عبارت کلی‌تر حقوق از طبیعت امور انسانی برمی‌تابد. برای روشن‌تر شدن مثالی بزنیم؛ وقتی مطابق قانون شرع کودک‌همسری مجاز شناخته و صورت قانونی دولتی می‌یابد، آنچه در چنین مناسباتی مورد توجه و بحث قرار نمی‌گیرد، حقوق کودک است، که از طبیعت کودکی نشأت می‌گیرد و شاخه‌های انسانی متعددی، از زندگی، سلامت جسم و جان و روان و آیندۀ کودک، را در خود دارد، که در این قانون ظالمانه زیرپا گذاشته می‌شوند، صرف نظر از بی‌توجهی آشکار به منفعت عمومی و مصالح کشور، که در قانون شرع الویت ندارند. هر تفسیر و بحثی که در مورد چگونگی اخذ قوانین فقه از احکام شرع داشته باشیم، اما این حقیقت پوشیده نمی‌ماند که قوانین موضوعه، الزاماً از سرمنشأ حقوق سرچشمه نمی‌گیرند، حتا اگر حقوقی را ایجاد کنند. قوانین شرع نیز از نوع قوانین موضوعه‌اند که وضع آن را به ارادۀ خدا نسبت می‌دهند. به عبارت دیگر خاستگاه حقوق انسانی «ما» ارادۀ خداوند است،که امروز در ایران مدعیان نمایندگی این اراده و سخن‌گویی آن را فقیهان بر عهده دارند.

یا، به عبارت دیگر این حقوق، نیست که باید شالوده نظام قانونی و مقدم بر قوانین موضوعه باشد، بلکه این ارادۀ قانونگذار است که مقدم بر حقوق قرار می‌گیرد. این تمایز در اصل تمایزی بنیادین است میان دو نظام قانونی؛ نظامی که حقوق و آزادی انسان‌ها در آن به میل و ارادۀ قانونگذار موکول می‌شود، یعنی ارادۀ «فرد» شالودۀ تعیین «حق» است. و نظامی که در آن «حق» برخاسته از طبیعت امور انسانی‌ شالوده و بنیاد قانون و عقل سلیم انسانی ضابطۀ سنجش آن است، که بدست نمایندگان برگزیدۀ آن انسان‌ها صورت قانون لازم‌الاجرا به خود می‌گیرد. به این ترتیب و بر اساس این تمایز است که باید گفت؛ هر «انقلابی» الزاماً ما را به حقوق نمی‌رساند و هر قانونی نیز بنای حقوق را استوار نمی‌کند.

باری انقلاب پنجاه‌وهفت یا فرق نمی‌کند انقلاب اسلامی، با آن ماهیت، نه تنها نمی‌توانست انتظار «داشتن حقوق» را برآوَرَد، بلکه؛ اولاً آن انقلاب صورت گرفت تا سرچشمۀ امید و انتظار واقعی «حقوق» در ایران را از بنیاد کور نماید. سرچشمه‌ای که با انقلاب مشروطه سرباز کرده و جریان‌های باریکی در مسیر صاحب حقوق شدن «ما»، از آن سرچشمه جاری شدند، آن‌هم بسیار لرزان. انقلاب اسلامی نه تنها مسیر حرکت تدریجی آن جریان جاریِ لرزان را مسدود کرد، بلکه با حضوری سنگین و با پیکر فربه شده در تاریخ و هیولاوار خود، آن مسیر را تارـ و ـ مار نمود. با چنین تصویری از واقعیت، چاره‌ای نیست که «ما» نه از انقلاب اسلامی تنها، بلکه از سنت تاریخی خود، که آن هیولا، یا به قول دکتر طباطبایی «اژدها» را چنان پروار کرده بود، بپرسیم و علل و عوامل، «شهروند بی‌حقوق» بودن خود را جویا شویم! ثانیا اگر کسانی از پنجته‌وهفتی‌ها، با سخت‌رویی که در اثر دروغگویی بر آن پیله بسته است، و در فرار به جلو و گریزیان از «گَندی» که با انقلاب خود به کشور زده‌اند، هنوز مدعی هستند که می‌خواستند «آزادی» و «حقوق» را به ایران بیاورند، لازم است، سفرۀ ایدئولوژی‌های اسلامی و مارکسیست ـ لنینیستی و «رهایی‌بخش خلقی» خود را باز کنند و غذاهای آغشته به هلاهل‌های آن سفره‌ها را به صداقت آشکار نمایند.

 ‌

«انقلابِ ملی» ایرانیان برای «امر ملّی تاریخی ایران» / بخش دوم: گنجینه‌ای به یادگار / فرخنده مدرّس

از انتشار رساله هفده‌بخشی، «”انقلابِ ملی” در انقلاب اسلامی» سه سال می‌گذرد. در آن رساله راه روشنی به رژیم در گشودن درهای بسته و بازگرداندن آزاد‌ی و حقوق به ایرانیان نشان داده شد و همچون آخرین هشدار خطاب به فرقۀ حاکم، نیز طنین‌انداز شد… امّا هیچ یک از این سخنان «بکار» آن فرقۀ تبه‌کار نیامد! هیچ یک به گوش رژیم اسلامی و کارگزاران آن نرفت. به مصداق آن‌که؛ این «کَرانِ مادرزاد» را چه به «نغمۀ داودی»! آنها، بدون کمترین اعتنایی به هشدار و رهنمون به «گشودنِ بابی برای چانه‌زنی در بالا»، درهای بستۀ قدرت را شش قفله کردند و با شلیک ساچمه و گلوله به چشمان درخشندۀ جوانان و با داغ و درفش بر پیکر آنان و با طناب دار بر گردنِ افراشته‌شان، به میدان آمدند، و چنان‌ آمدند که در این سه سال موج سرکوبِ بی‌وقفه در ایران اوجی بی‌سابقه یافت! و ایران در بحران فروتر رفت! و نشان داد که نَخوت و تَفرعُن و شرارت و رذالت اسلامیانِ در قدرت، علیه ملت و علیه انسان آزاده، سنگین‌تر و ریشه‌دارتر از آن است که استاد تصور می‌کردند!

«انقلابِ ملی» ایرانیان برای «امر ملّی تاریخی ایران» / بخش دوم: گنجینه‌ای به یادگار / فرخنده مدرّس

  • «انقلاب ملی»؛ قُقنس برخاسته از خاکستر

در بخش دومِ این نوشته، در ادامۀ بخش نخست، که در تجلیل هشتادمین زادروز فرخندۀ دکتر جواد طباطبایی بود، به ژرفایِ یادگار ایشان، رسالۀ «”انقلابِ ملی” در انقلاب اسلامی»، رفته و، به قصد صید، صدف و دُردانه می‌جوییم!

در بخش ‌آغازین رسالۀ «”انقلابِ ملی” در انقلاب اسلامی» دکتر طباطبایی نوشته‌اند: «انقلاب ملّی کنونی همان “امر ملّی” تاریخی ایران است که ناگهان از زیر خاکستر انقلاب اسلامی سر برآورده است.» و دیگر این‌که: «چگونه ناگهان “در آسمان آبی” امّت‌مداری ج.ا. تندرهای انقلاب ملّی به غریدن آغاز کرد.» این جمله‌ها از متن آن نوشتۀ هفده‌بخشی‌ست که، در سال 1401، از راه دورِ تبعید، با نگاهی به خیزش «زن، زندگی، آزادی» و گام ـ به ـ گام در حمایت از پیکار جوانان دلاور و از خودگذشتۀ ایران در خیابان‌های کشور، تدوین شد. خیزشی را که دکتر طباطبایی ذیل عنوان «انقلاب ملی» قرار داد، در حقیقت، موج بلند دیگری از پیکاری بوده است؛ با شعارهای سراسری در دفاع از ایران، برای «پس گرفتن ایران» برای گرفتن حقوق شهروندی و فردی که حضور زنان، در صفِ نخستِ آن ازخودگذشتگی‌ها، از نشانه‌های بارز و معنادارِ تاریخی و غیرقابل انکار در پافشاری و پایداری بر حقوق و آزادی‌ها، به مثابۀ مادۀ کنونیِ «امر ملی تاریخی ایران» نیز هست! زنان ایران، در طولِ نیم‌قرنِ سلطۀ رژیم اسلامی، از سرسخت‌ترین و استوارترین پیکارگران در راه تحقق «امر ملی تاریخی ایران»، یعنی آزادی و حقوق، بوده‌اند.

و اما، برجسته نمودن آن دو جملۀ نقل شده از آن رساله، در این بخش از نوشته، به معنای آن نیست که عبارات و جملات دیگر آن رساله، برای توجه و به ضرورتِ تأمل و بحث، به اهمیت دو جملۀ فوق نیستند! ابداً! رسالۀ «”انقلابِ ملی” در انقلاب اسلامی» متنی موجز است، اما دارای لایه‌های فشردۀ ریخته در جملات و مفاهیم پرمعنا با پیام‌هایی که، گاه حتا با آهنگی متناقض، به گوش رسیده و دریافتِ پیامِ اصلیِ آن را بعضاً دشوار می‌نمایاند. به هر تقدیر، در پیام نهاییِ آن متن که چشم‌انداز و افق روشنی را، با قید و شرط‌های فراوان، می‌نماید، سخن از راهی به سوی آینده است، راهی میان امروز تا رسیدن به اهداف این «انقلاب ملی» که، با همۀ فرزانگی، پیشگوییِ همۀ زیر و بم‌های آن راه را نمی‌توان از پیش تعیین کرد و اصرار به درستی قطعی همۀ آنها نمود. شاید به همین اعتبار نیز بوده است که خود ایشان در بخش پنجم همان متن نوشته‌اند:

«هر نظریه‌ای که بتوان دربارۀ رخدادهای کنونی مطرح کرد فرضیه‌ای برای فهمیدن اتفاقی است [که] بیش از صد سال است که در ایران در حالِ افتادن است. نظریۀ منسجم زمانی تدوین خواهد شد که اتفاق افتاده و به پایان رسیده باشد…. رخداد مهم در “نظریه” اتفاق نمی‌افتد، نظر تابع عمل است و فهم این عمل کنونی جز برای کسانی که عمل آنان تحولی در تاریخ ایجاد می‌کند، پیش از آن‌که به پایان رسیده باشد، ممکن نیست.»

اصل البته ماهیت عمل و سمت و سوی «تحول تاریخی» نیز هست! نمونه‌ای، دالِ بر درستی این سخن، همان عملِ انقلابیون پنجاه‌وهفتی‌ست که در «خاکستر» به فرجامِ لایق خود رسید. پس، همین تجربۀ انقلاب 57 نشان می‌دهد که پیشروی به سوی «خاکسترنشینی» یا به سوی «اوج‌گیری» و «سعادتمندی» ملت و مردمانی را، پیش از رسیدن به فرجام نیک یا بدِ آن عمل، امر دیگری تعیین می‌کند، که برای فهم آن ضابطه‌هایی وجود دارند، ضابطه‌هایی برای سنجش افکار و اهدافِ عمل، پیش از رخدادن نهایی! زیرا هیچ عمل انقلابی بدون پشتوانه و پارادایم «فکری» نیست. اگر عملی «شورشی کور» و عصیانی از روی استیصال نباشد، آن عمل را نظر و هدفی، به مثابۀ مضمون، تعقیب می‌کند، مضمونی که، به مثابۀ سرشت آن عمل، از چشم تحلیل‌گرِ بینایِ عمل، نمی‌تواند پنهان بماند. اگر غیر از این می‌بود، دکتر طباطبایی، با همۀ سختگیری در قبال فعالیتِ فعالانِ سیاسی، اجتماعی و «جامعۀ مدنی»، که پیش از آن و حتا بعد از آن‌ هم، عموماً آنان را، به گناه پیکارِ «اراده‌های معطوف به قدرت»، سرزنش می‌کرد، چگونه می‌توانسته رخدادی را که هنوز در خیابان و میدان، علیه رژیم حاکم، جریان داشته و کل آن را زیر ضرب گرفته، ولی هنوز به هدف نهایی، یعنی آن «تحول تاریخی» نرسیده، را پیکاری برای «امر ملی تاریخی ایران» تشخیص داده و ذیل عنوانِ با شکوهِ «انقلاب ملی» تدوین نماید؟ از این‌رو، به باور ما، «خاکسترنشینی» انقلاب اسلامی را، از روی مضامینِ افکار و ایدئولوژی‌های آن نیز می‌شد، از پیش با چشم هشیار و بیدار و مسلح به آگاهی ملی دید! همان‌طور که ماهیتِ جنبش کنونی را می‌توان از پیش دید و آن را «ملی» و «آزادیخواهانه» و «برای حقوق» ارزیابی نمود. مضافاً این‌که؛ به برداشت ما، «خاکسترنشینی انقلاب اسلامی» به مثابۀ حکم سرشت آن رخدادِ نحسِ به پایان رسیده است. در غیر این صورت، درشگفتیم و نمی‌دانیم که این رخداد به خاکسترنشسته را با کدام بند و سِریشُمی می‌توان به آینده‌ای برای آزادی و حقوق مردم ایران، از راه «انقلاب ملی»، چسباند!؟

بدیهی‌ست که؛ تشخیص و تبیین سرشتِ «خیزش مهسا» و اعلام آن، به مثابۀ پیکار در راه تحقق «امر ملی تاریخی ایران»، ناظر بر پدیداری‌ بوده است که حضور و روند خود را قبل از تبیین آن رساله، آغاز و اعلام کرده بود. دیدن این پیشینه، توسط دکتر طباطبایی، را نیز می‌توان هم در متن و هم در عنوان آن رساله دید. رسالۀ «”انقلابِ ملی” در انقلاب اسلامی» با همۀ ایجاز، بر بستری از یک بررسی بسیار فشرده از دورۀ مهمی از تاریخ ایران تدوین شده است: از انقلاب 57، تا «انقلاب ملی»، و اما با نگاهی، حتا اگر به‌ظاهر ساکت، به واقعیت‌های پراهمیتی از شرایط اجتماعی نشأت گرفته از سرشتِ دگرگونی‌های مهمِ تاریخیِ برخاسته از اصلاحاتِ پرشأنی، در پیش از انقلاب 57. یعنی پیش از انقلابی که، اساساً در دشمنی با نظام پادشاهی مشروطه و در ضدیت با پادشاهان پهلوی و در تصفیه حساب با اصلاحات آنان و علیه دگرگونی‌های رو به پیشرفت و علیه سعادتمندی مردم و قوام ملت ایران، سازماندهی شد. انقلابی که به راستی می‌بایست به انقلاب اسلامی منجر می‌گشت که گشت.

در «”انقلابِ ملی” در انقلاب اسلامی» وقتی از «خاکستر انقلاب اسلامی» سخن گفته می‌شود، طبعاً به منزلۀ آن نیست که نویسندۀ آن متن، سهم نیروهای دیگر، یعنی متحدین غیرمذهبیِ اسلامی‌ها و محتوا و ماترکِ ایدئولوژی‌های گوناگون آنان، در به‌سرانجام رساندن آن انقلابی که جز به «خاکستر» نمی‌توانست بنشیند، را مورد اغماض قرار داده و یا توسط وی مقاصد و اهداف واقعی نیروهای پنجاه‌وهفتی، در نبردهای بعدی‌شان با رژیم انقلابی، مورد بی‌توجهی قرار گرفته شده باشد. چنین نیست! به همین نشان که؛ آنان که می‌بایستی پیام بخش‌های نخستین نوشتۀ «”انقلابِ ملی” در انقلاب اسلامی»، علیه فکرِ «انقلاب در انقلاب» مارکسیست ـ لنینیست‌ها و نقد فساد افکار‌ آنان در انقلابِ اولشان را بگیرند، گرفتند و اعتراضیه‌های خود، علیه دکتر طباطبایی، را نوشتند و منتشر کردند و بس! بدون آن‌که به مسئولیت و حاصل کار خود و یا نسل‌های پیش از خود اندیشیده و دربارۀ آن تأملی کرده باشند، بدون هیچ تلاشی برای بازبینی و «تجدید نظر»! همچنان ایستا! چنان ایستا که به نظر می‌آید؛ اگر مشکل فهم در میان نبوده باشد، آنان هر «تجدید نظری در تئوری‌ها» و اهداف سابق خود را، که آشکارا در خدمت یک «انقلاب ضدملی» یعنی «انقلاب اسلامی» بوده است، به قول دکتر: «دشمن بزرگتری علیه خود می‌دانند!» لاجرم آنان در این ایستایی که بارِ ضد‌اخلاقی آن، با درازتر شدن عمر رژیم اسلامی و بزرگتر شدن خطر نابودی ایران، هر روز سنگین‌تر شده و موجب می‌گردد که آنان نیز، همچون ماحصل انقلاب‌ خویش، یعنی رژیم اسلامی، نیروهای خود را هرچه بیشتر از دست داده و بی‌اثر شده و از نظر تاریخی کاملاً بی‌ربط شوند.

ما بارها در نوشته‌های دیگر خود به نابسندگی و به ناپسندی فرار به جلویِ پنجاه‌وهفتی‌ها، اشاره داشته و بر نقص کار آنان، یعنی فرار از مسئولیتِ بازبینی و گریز از نقد و ردِ ایدئولوژی‌های گذشته، با چنین آسیب‌های سنگینی، انگشت گذاشته‌ایم، و بازهم بر این انگشت خواهیم گذاشت که، پنجاه‌وهفتی‌ها، در دلبستگی به انقلاب خود، نمی‌خواهند بپذیرند که با آن انقلاب در صف غلط تاریخ، یعنی در صف ضدیت با ملت و کشور ایران ایستادند و تا وقتی که از نقطۀ دفاع از انقلاب نحس خود جُم نخورند، همچنان علیه ملت و کشور ایستاده‌ و شریکِ جرمِ افزودن بر لایه‌های خاکسترند. گذشته از این، سرباززدن از نقد ایدئولوژی‌های انقلاب 57 و مسکوت گذاشتن آنها با نیت فرار به جلو، توسط انقلابیون و ناپیگیری از سوی «ما»، سایۀ سیاهِ مجددی بر بخش مهمی از تاریخ ما خواهد افکند و این خطر را برای »ما» دارد که به نفع این انقلاب نحس روایت‌هایی ساخته و تبلیغ شوند، که هیچ نسبتی با «خاکسترنشینی انقلاب اسلامیِ» برخاسته از همان ایدئولوژی‌ها، نداشته باشند. چشم برهم نهادن در برابر ماهیت انقلاب 57 و ناپیگیری در روشنگری و جدال با سرشت افکار سازندۀ آن انقلاب، از سر بی‌دانشی، خوشباوری، ناپیگیری یا فرصت‌طلبی، که اجزایی از روحیۀ «ما» شده‌اند، بارِ تاریخ‌ِ «ما» را بازهم سنگین‌تر خواهد کرد و شکستی بر شکست‌های پیشین‌مان، خواهد افزود و «نوید» شکست‌های بعدی را بهمراه خواهد آورد.

  • پیشینۀ تاریخی و معنایی «انقلاب ملی»

و اما در آن جمله‌های نقل شده از متن «”انقلاب ملی” در انقلاب اسلامی»، مقدم بر هر امری، یک داوری و یک نتیجه‌گیری موجز و روشن از، نزدیک به نیم‌قرن کارنامۀ جمهوری اسلامی نهفته است، که در مقولۀ «خاکستر انقلاب اسلامی»، همچون فرجام طبیعی و شایستۀ آن انقلاب، جای گرفته است. اما عبارتِ «آغاز غریدن تندرهای انقلاب ملی در آسمان آبی امت‌مداری ج.ا.»، مندرج در جملۀ دیگر، مقوله‌ای تاریخی و دارای مضمون فشرده‌ای‌ست که بر دو امر متعارض و ضد هم نظارت و اشارت روشن دارد. نخست؛ بر مبنای «امت‌مداری» به مثابۀ شالودۀ ایدئولوژیک تشکیل رژیم اسلامی و بر هدف حکومت دینی، که، صَرف نظر از ضدتاریخی و ضد ملی بودن آن، جز «خاکسترنشینی» فرجامی نیافت. و در ایران، با بیداری ملی و شکل‌گیری پایداری و پیکارِ ملی، نمی‌توانست فرجام دیگری، جز شکست بیابد، البته با هزینه‌های سنگین! و دوم؛ اشاره به سرچشمۀ به‌راه افتادن جنبشی که دکتر در بزنگاه بلندشدن موجی از آن جنبش و در یکی از لحظه‌های «غرش تندرهای» آن، بدان نام ِ«انقلاب ملی» داد. البته این جنبش بانگ‌ خود را در مقاطع دیگری نیز بلند کرده بود. چنان‌که دکتر طباطبایی بارها در حمایت از آن، به‌رغم حضور در میهن و بی‌ملاحظه نسبت به خطرهای ناشی از آن، سکوت نکرد. به عنوان نمونه نوشتۀ ایشان در حمایت از گردهم‌آیی ایرانیان در آرامگاه کورش بزرگ در پاسارگاد در سال 1395 و یا در مقابله با یکی از استادان بسیجی اشغالگر کرسی‌های دانشگاهی، در نوشتۀ دیگری در دفاع از جوانانی که برای بدرقۀ پیکر خوانندۀ جوان محبوب خود گرد آمده بودند. آن زمان یک استاد بسیجیِ مارکسیست، به نام اباذری، به نمایندگی از رژیم اسلامی ضدفرهنگ و ضد شادیِ زندگی، از طبع موسیقی جوانان میهن، کفِ خشم به دهان آورده و از بلندگوهایی که رژیم در اختیارش نهاده بود، عربده‌کشان، به جوانان پرخاش نمود. و دکتر در دفاع از حق انتخاب و آزادی آن جوانان، قلم بکار انداخت.

قصد از این یادآوری‌های کوچک و جزیی مستند کردن این نکته است که «”انقلابِ ملی” در انقلاب اسلامی» بی‌پیشینه و تنها «آسی» نبود که به یکباره از آستین فرزانگی چهرۀ استثنایی همروزگار ما، خوش‌اقبالان، بدر آید. آن چشمان بیدار، در کنارِ دیدگان بیدارِ استثناهای دیگری نظیر زنده یاد داریوش همایون، سرچشمه را از همان آغاز دیده و هر یک، به فراخور کار و به فراخور زندگانی خود، جویی را نشان داده بودند، جویی که سرچشمه گرفتن آن را، در آینۀ دانش خود، دربارۀ تاریخ و در روحیۀ ملت ایران و با انتظارِ بیداری دوبارۀ آگاهی ملی نزد این ملت، دیده و خروش و غرش آن را، در هیأت «رودخانۀ ملت» ایران، علیه امت‌گرایی اسلامی، حتمی می‌دانستند و بدان هشدار داده بودند. جویی که در مسیر خود و در برخورد به موانعی که رژیمِ اسلامیِ ضدایرانی بر سر راهش می‌گذاشت، قوای خود را بیش از پیش گرد کرده و لاجرم به موج بلند «انقلاب ملی» بدل گردید و تا همین‌جا نیز پیکر تهاجم تاریخی ارتجاع را درهم پیچیده و در پی تبدیل به سیلی خروشان، در مسیر خود، این نظام تباهی را از ریشه کَنده و در گل ـ و ـ لای دفن خواهد کرد.

باری به «”انقلاب ملی” در انقلاب اسلامی» و تکیه بر آن دو جملۀ برجسته شده بازگردیم و اگر جسارتی به ساحت نام و آثار استاد به حساب نیاید، نکاتی نیز در تفسیر بیافزاییم؛ ابتدا در اشاره‌‌ و توضیحی‌ دربارۀ بکارگیری قید «ناگهانی» در مورد «سربرآوردن ناگهانی امر ملی» و «غریدن ناگهانی تندرهای انقلاب ملی»، تا مبادا در برداشتِ غلط از واژۀ «ناگهانی»، در پیشینه و سرچشمۀ «انقلاب ملی» و یا آن‌گونه که ما، تا به سرانجام رسیدن، با اقتباس و در قیاس با جنبش مشروطه‌خواهی ایرانیان، در نامیدنش، عنوان «جنبش ملی» را مرجح می‌شماریم، سوء تفاهمی پیش نیآید. و در اثر این سوء‌تفاهم، افرادی دانسته یا ندانسته، خواسته یا ناخواسته، آن خیزش بلند را بی‌سابقه و بی‌ریشه و مولودی یک‌شبه تلقی نکرده تا «زیرک‌ترینِ» فرصت‌طلبانِ آنان، با تکیه بر این تلقی غلط به اصطلاح، برای آن سابقه و تاریخی بابِ میل نیز سرهم کنند! چنان‌که کسانی سعی کردند، چنین کنند! نظیر بندۀ خدایی، هم‌چون مصطفی تاجزاده، که هنوز جامۀ پنجاه‌وهفتی خود، در دشمنی با اصلاحات بزرگ اجتماعی، اقتصادی و حقوقی، از جمله به نفع حقوق و آزادی‌های زنان در زمان دو پادشاه پهلوی، را از تن بدر نیاورده و خود را از ضدیت با آن دوره و اصلاحاتِ تاریخی و پرشأن آن، از جمله در حق زنان، پاک نکرده، و به‌رغم داعیۀ «رهبری»، اما همچنان بزدلانه و یک لنگه پا بر زمینِ دفاع از انقلاب اسلامی خود و رژیمِ اسلامیِ ضدزن و ضد آزادی، یکی به نعل و یکی به میخ می‌زند، ناگهان، از امشب به فردا، در دل خود عشقی سوزان، نسبت به زیبایی شعار «زن، زندگی، آزادی» یافته و در حصرِ بخشِ «هتل اوین»، مصاحبه‌ای دویست‌وهفتاد صفحه‌ای با خودش را ترتیب داده تا بگوید؛ «چه شعار زیبایی»! البته اگر فقط علیه «آخوندهای» رقیب و فقط علیه «ولایت فقیه» خامنه‌ای باشد و تنها به برداشتن روسری ختم گردد! و البته به شرط آن‌که در ادامۀ شعار «زن، زندگی، آزادی» شعار «رضاشاه روحت شاد» داده نشود!

و شگفتا که دلبستگان و بندگانِ «روشنفکریِ» آن انقلاب اسلامی و پوزشگران این رژیم تبه‌کار اندک و محدود به تاجزاده نبوده و چهره‌های آشکار و پنهان بسیار دارند! چنان‌که بعضی از همان نوع بندگانِ دشمنِ پهلوی، با اشاعۀ افکاری پرت و سخنانی آشفته، برداشتن «غیرقانونی» و نیمه و نصفۀ حجاب‌ها را، مُضحکانه، تأییدی بر همان «راهبردِ» ورشکستۀ «فشار از پایین و چانه‌زنی در بالا» قلمداد می‌نمایند، اما در این امر آشکارا سکوت می‌کنند که؛ امکان این تمرد زنان، تا همین اندازه نیز، از مجرای پیکار و جان‌فشانی شجاع‌ترین زنان و دختران و جوانان ایران، با قبول هزار خطر به‌جان، فراهم آمده و آشکارا سَمبُلِ پیکار علیه فلسفۀ تبعض و بنیادِ قوانین ضدزن و ضدانسانی رژیم اسلامی‌ شده است! از دیدگاه چنین بندگانِ دربند دفاع از انقلاب و رژیم اسلامی، گویی باید مردم ایران برای بدست آوردن هر گوشه‌ای از حقوق خود، از مجرا و از «صراطِ مستقیمِ» قساوت و کشتارِ رژیم تبه‌کار اسلامی، عبور کنند، آن‌هم بدون آن‌که انتظار تأمین و تثبیت آن حق را داشته باشند! اصلاً به روی سخت خود نمی‌آورند که رژیم نه مشروعیت دارد و نه دیگر اقتدار! و اگر فرقۀ تبه‌کار حاکم قدرت سرکوب خود را از دست داده و نمی‌تواند آن حقِ بدست‌آمده و نصفه و نیمه را پایمال کند، این به معنای گشودن هیچ دری نیست و نمی‌توان همچون خزعبل‌گویان آن را به حساب «فشار از پایین و چانه‌زنی در بالا» نوشت! در اینجا؛ در خوشبینانه‌ترین قضاوت دربارۀ چنین «نظرانی»، باید گفت که؛ صادرکنندگان آنها حتا تفاوت میان فقدان اقتدار و مشروعیت حکومت و لاجرم تمرد مردم، با حقوق و آزادیِ تأمین و تضمین شدۀ قانونی، را نمی‌دانند و نفهمیده هرج و مرج را بجای حقوق و آزادی می‌گذارند. ما در ادامه، به بحث این «راهبرد»، یعنی «فشار از پایین و چانه‌زنی در بالا» و نوع بازتاب آن، در رسالۀ «”انقلاب ملی” در انقلاب اسلامی» بازخواهیم گشت.

 اما پیش از آن، باید بر چند نکته تکیه کنیم، از جمله این‌که؛ اولاً مسئلۀ آزادی و رفع تبعیض از حقوق زنان، تنها به مسئلۀ حجاب ختم نمی‌شود! ثانیاً در آنچه به آزادی و حقوق زنان و به گام‌های تاریخی در جهت آن آزادی و این حقوق بازمی‌گردد، لفاظی، لغت‌پردازی و تزویر، در این موارد راه به جایی نمی‌برند! باید شجاعت داشت و گفت؛ «ناز شستِ» اصلاحات پرقدرت و دلیرانۀ رضاشاه و محمدرشاه به نفع زنان، در بیش از هشت و شش دهۀ پیشِ ایران، که زیست آن اصلاحات دستاورد درخشانی در زندگی زنان ایرانی برجای گذاشت و شالودۀ پیکار دلیرانۀ امروز آنان را فراهم ساخت! و این‌که؛ آن دو پادشاه بزرگ در انجام آن اصلاحات نه از فشار ارتجاعی آخوندها و اسلام‌گرایان تروریست هراسیدند و نه از توحش قبیله‌ای و عشیره‌ای واپس‌مانده باکی به دل راه دادند، نه به نام «هویت» و «فرهنگ»، عقب‌ماندگی علیه زنان را توجیه و در برابر آن سکوت کردند، یا بی‌کیفردادن از آن گذشتند و نه در برابر تاریک‌اندیشیِ «روشنفکریِ» ایدئولوژی‌زده پا پس کشیدند، روشنفکرانِ تاریک‌اندیشی که آزادی را منفور و حاصل آن اصلاحات را وابستگی زنان به فرهنگ غرب دانسته و بدتر از آن؛ زنان و همچنین جوانان و اساساً کل مردم را، به قول و به طعنۀ گزندۀ دکتر در آن رساله، «اُبیکتِ» افکارِ ضدانسانی خود پنداشتند. و بدترین و تکانده‌ترین، برای «ما»، غفلت آن «ابیکت‌ها» را ابزار سیاست مکارانۀ خویش علیه خودِ آنان ساختند! این گوشزد، همچنین برای آن گوش‌های آویخته به مغزهایی‌ لازم آمد که در آنها هنوز همان خیال‌های آلوده به مکر و واپس‌ماندگی لانه دارند. به‌ویژه کسانی که کوردلانه پایداری و فریاد بلند زنان ایران و ایراندخت‌ها، در پیشتازی جنبش ملی ـ «انقلاب ملی» ـ برای گرفتن حقوق و آزادیِ خود و آحادِ ملت، یعنی همان «امر ملی تاریخیِ» ایرانیان، را نشنیده گرفتند و تلاش کردند، با شعارهای نابجا و مزورانه آن پیشگامی را با نیرنگ به نصف برسانند و از در تزویر برای خدشه بر معنای آن وارد شوند. چنین کسانی، بیش از هرچیز نشان دادند، که اندازۀ فهم‌شان از حقوق برابر و آزادی، که ایراندخت‌ها برای آنها از جان خویش مایه بسیار گذاشته‌اند، به قطع یک تکه «لچک» هم نیست!

و نکتۀ درخور تذکر دیگر، خطاب به آنان که بسیاری از ستمگری‌های قوانین جاری، از جمله انبوه کودک همسری دختران نوباوه و یا جنایت‌ها جاری «زن‌کشی» توسط مردان خانواده را، به فرهنگ عشیره‌ای و قبیله‌ای نسبت داده و سعی می‌کنند، آبِ «بی‌گناهی» و توجیه بر سر ـ و ـ روی گنداب‌زدۀ نظام سیاسی و نظم قوانین ارتجاعی حاکمان کنونی بریزند. در برابر چنین کسانی، اگر بخواهیم، بازهم، خیلی خوشبینی بخرج دهیم، باید بگوییم که این پوزشگرانِ رژیم اسلامی مطلقاً نه معنای سیاست، حقوق، جامعه را می‌فهمند و نه مسئولیت قدرت را!

و اما، تا به بازتاب و معنای «گشوده نگه‌داشتن دربِ چانه‌زنی در بالا» در «انقلابِ ملی در انقلاب اسلامی» برسیم، لازم است نکتۀ دیگری نیز بیافراییم؛ پیش از هر چیز تکیه بر این موضوعِ بدیهی لازم است ‌که؛ عبارت «انقلاب ملی» و تبیینی که از آن در نوشتۀ «”انقلاب ملی” در انقلاب اسلامی» ارائه شده، طبعاً پیوندی با مجموعۀ نظرات تاریخی و اندیشۀ مدون در آثار برجای مانده از دکتر طباطبایی دارد، که البته گنجینه‌ای‌ست از آنِ ملت ایران. همچنین روشن است که؛ ارزیابی دقیق از هر گفتار و نوشتار ایشان، از جمله نوشتۀ «”انقلاب ملی” در انقلاب اسلامی» موکول به فهم مجموعۀ آثار و فهم «غَرضِ» ایشان، در بررسی تاریخ عمومی ایران و در توضیح پیوند آن با مشروطیت و با آغاز دوران جدید ایران است، که در کانون آن آگاهی به مضمون مشروطیت و تدوام آن در جهتِ قوام ملت و جامعۀ ایران قرار دارد.

 علاوه بر این، به نظر ما، این نیز کاملاً بدیهی‌ست که آن‌چه در عمل و بنا به خواست ملت ایران و فرزندان از جان گذشتۀ این کشور هم‌اکنون رخ می‌دهد، اگر در ادامۀ مشروطیت و در خدمت «امرملی»‌ باشد، که از سوی دکتر طباطبایی در آن رساله نیز، چنین ارزیابی شده است، پس «انقلاب ملی» انقلابِ ملت ایران است. زیرا بنابر آموزه‌های خودِ دکتر اولاً؛ «تنها یک ملت می‌تواند امر ملی داشته باشد.» و ثانیاً یک ملت در آگاهی به ملت‌بودگی خود است که به دفاع از امر ملی خویش برمی‌خیزد. و دیگر این‌که، ما به توسل و برداشت از دیدگاه‌های دکتر، چیزی به نام ملت، اما فاقد حقوق برابر و آزادی نمی‌شناسیم. ملت یا ملت است یا بنده و رعیت! افزون بر این‌؛ «انقلاب ملی» در ادامه و از سنخ همان اتفاقی‌ست که اولاً یک بار در ایران رخ داده است، یعنی در ادامۀ جنبش مشروطه‌خواهی ایرانیان و پیروزی انقلاب مشروطۀ ایران، یعنی تأسیسِ «حکومت قانون» که به استقرار اصل بنیادین «حاکمیت ملت» و «اصل همۀ قوا ناشی از ارادۀ مردم»، منجر گردید، یعنی به تحقق «امر ملی» در آن مقطع تاریخی. ثانیاً: انقلاب اسلامی در ضدیت با مشروطیت، علیه حاکمیت ملت و از اساس در ضدیت با ملت‌بودگی ایرانیان و برای از میان بردن دستاوردهای مشروطیت، خاصه در ستیز با دستاوردهای ناشی از اصلاحات در دورۀ پادشاهان پهلوی، تدارک دیده شد و پس از پیروزی نامیمون خود، علاوه بر وارد نمودن نقض غرض در حکومت قانون و از میان بردن اصل حاکمیت ملت، و جایگزین کردن آن با حاکمیت شارع، به مثابۀ مغلطه‌ای بزرگ، تلاش‌های پرخطر و پرهزینه‌ای در خدمت به تحقق «ایدۀ امت» و علیه کشور و ملت ایران و در جهت تضعیف هر دو، صورت داد.

همۀ «ما» با این نقطه‌نظر دکتر در آن رساله، و همچنین نوشته‌های دیگر ایشان، آشنا هستیم که؛ «انقلاب اسلامی» را علیه «انقلاب مشروطه» دانسته‌اند. بنابراین نیرویی می‌تواند این «انقلاب ملی» را با هدف احیای آن «امر ملی» و بسط آن در مسیر گسترش آزادی و حقوق فردی و شهروندی، به مثابۀ امرِ ملیِ کنونی، به‌پیش برده و به‌ثمر رسانَد، که دیگر در میدان آن انقلاب ضدملی و رژیم اسلامیِ ضدآزادی و امت‌گرای ضد ملت نایستد و از آن میدان پا بیرون بگذارد! و جامۀ پنجاه‌وهفتی را در نظر و در عمل از تن بدرآورد! انقلاب اسلامی یک واقعیت تاریخی‌ست و در آن نمی‌توان دست برد. اما ماهیت ایدئولوژی‌هایی که آن را به ثمر رساندند و ایران را به خاکستر نشاندند، را نیز نمی‌توان با «چانه‌زنی» تغییر داد یا پنهان کرد! آن افکار و ایدئولوژی‌ها و عملِ مبتنی بر آنها، همگی، از بنیاد فاسد بوده و حاصل آنها جز زمین سوخته نبوده و نمی‌توانست باشد! و مضافاً این‌که؛ «فشار از پایین» هم اگر ماهیت «ملی» داشته باشد، تنها می‌تواند همۀ آن افکار و همۀ ساختار و نظام و نهادها «سیاسی»، «حقوقی» و «فرهنگی»، بنا شده بر فلسفۀ ضد ایرانی آن انقلابِ نحسِ ضدملی و ضد آزادی و ضد حقوق انسانی را در همان میدان دفن کند و آن طرح ارتجاعی امت‌گراییِ اسلامی، با همۀ زائده‌ها و زاده‌های آن را، از بیخ و بن، براندازد.

  • «انقلاب ملی»: بازگشت به خِشتِ اولِ «حاکمیت از آنِ ملت» در بنای آزادی

از اتفاقی که در صورت و محتوای «انقلاب ملی» و در پیوند با آن رخداد تاریخی، یعنی مشروطیت، در حال رخ دادن است، جز احیا و راست و استوار کردن اراده و اصل حاکمیت ملت ایران، تصور و انتظار دیگری نمی‌رود؛ انتظارِ پایبندی به ارادۀ ملت به مثابۀ شالودۀ هر قدرت و اقتداری در حوزۀ عمومی و انتظار وفاداری به هدف احیا و گسترش آزادی‌ها و حقوق برابر ایرانیان، یعنی ملت، که این آزادی و برابری حقوقی ضرورت و مقدمۀ تحقق ارادۀ اوست! علاوه بر این، یک نکتۀ قابل ذکر و در خور تأکید دیگر، در برخورد انتقادی به برخی نظرات محدود و معیوبی که این روزها، به نام دفاع از قانون اساسی مشروطه شنیده می‌شوند: این انتقاد به نادیده گرفتنِ این‌ واقعیت تاریخی‌ست که؛ زنان ایران نیمی از این ملت بوده‌اند که نه با قانون اساسی مشروطه و نه مدون در آن، بلکه به دست اصلاحات رضاشاه و محمدرضاشاه به جمع مردانِ این ملت افزوده شدند، که بیانگر پایبندی این دو پادشاه به روح تجددخواهانۀ انقلاب مشروطۀ ایران بوده است! لازم به یادآوری‌ست که؛ قانون اساسی مشروطه، نه تنها در زمینۀ حق برابر زنان، به عنوان آحاد ملت ایران، بلکه از جهات مهم دیگری نیز ناقص و ناقض حقوق و ارادۀ بخشی از مردم ایران و لذا خدشه بر حاکمیت ملت، به کمال، بود. اما، در اینجا فقط در رابطه با آنچه که به حقوقِ «جمعیت نسوان ایران» به عنوان نیمی از این ملت بازمی‌گردد، باید گفت؛ پیش از اصلاحات این دو پادشاه بزرگ ایران، به‌رغم وجود قانون اساسی مشروطه، و با وجود آن‌که در مجلس اول شورای ملی، و پیش از آن، بحث در دفاع از حق برابر زنان، به عنوان نیمۀ دیگر پیکر واحد ملت، در گرفته بود، اما با آن مخالفت شد. لذا؛ با پیروزی مشروطیت و به‌رغم به رسمیت شناخته شدن اراده و حاکمیت ملت، اما، بدون حق برابر زنان، و به دلیل برخی نقص‌های حقوقی دیگر، ملت ایران هنوز در اعمال اراده‌اش، ناقص بود و در عمل باید نصفه و نیمه به حساب می‌آمد! این نقض و نقص با اصلاحات تاریخی بدست پادشاهان پهلوی برطرف گردید. پس اگر ملت ایران ملت باشد، زنانِ این ملت همانقدر حق بر این میهن داشته‌ و دارند که مردان! و همانقدر در آبادانی این میهن نقش داشته و دارند که مردان!

باری در ایران و با مشروطیت «حاکمیت از آنِ ملت» و «ناشی شدن همۀ قوای کشور از مردم» نخستین خشتِ بنای حقوق و آزادی، و حکومت قانون با تکیه بر عقل ابنای ملت ایران، با تشکیل مجلس نمایندگی ملت ایران، یعنی مجلس شورای ملی، گذاشته و روند مدرنیتۀ ایران از اینجا تثبیت و آغاز به پیش رفتن نمود. به این نقطۀ عزیمت و پیشرفت، برای گسترش آزادی و برابری حقوقی، با ضابطۀ عقل و به رأی ملت، باید بازگشت. با درانداختن یک طرح ملی، باید به احیای نهادهای نگاه‌دارندۀ «حاکمیت ملت» و قوانین ضامن و مأمن آزادی و برابری حقوقی آحاد این ملت همت گماشت و در تثبیت و گسترش آن آزادی و این حقوق از «سرمشق مشروطیت ـ نیز ـ فراتر رفت».

ما در اینجا آگاهانه از مفهوم احیا، یعنی حیات دوباره بخشیدن به «ارادۀ ملت» و «اصل حاکمیت» او به مثابۀ زیر بنا یا شالودۀ ساختار دفاع از نظام اجتماعی، نظام سیاسی، نظام حقوقی، نظام اقتصادی، نظام قانون‌گذاری مبتنی بر خرد انسانی و نهادهای عقلانی حافظ آن نظام‌های مبتنی بر خرد سخن می‌گوییم، زیرا نهال کِشتۀ همۀ آنها، در دورۀ بیش از هفت دهه‌ مشروطیت، را یک «انقلابِ ضدملی» و ارتجاعی، یعنی انقلاب اسلامی، زیر پا گذاشت و رشد و قوام آنها را به فترت انداخت. رژیم اسلامی نهادهایی، که خاستگاه آنها در مشروطیت و فکر مشروطه‌خواهی بود، زیر چنگ ناپاک خود، از حیز انتفاع انداخته و بی‌سیرت و بدنام کرده است. این رنگ و سابقۀ بدنامی را باید از آنها زدود

عبارت «انقلاب ضدملی» که همانا در وصف انقلاب 57 است که، با آرایش و توازن نیروها به نفع جهل و ارتجاع مذهبی، در آن زمان، جز انقلاب اسلامی نمی‌توانست از آب بدرآید، در آثار دکتر طباطبایی سابقه‌ای بسیار طولانی‌تر از بیان آن در رسالۀ «”انقلاب ملی” در انقلاب اسلامی» دارد. ایشان یکی از معدود کسانی بودند که خیلی زود انقلاب اسلامی را ضد مشروطیت و ضد تجدد ایران دانستند، از جمله به دلیل امت‌گرایی و همچنین به دلیل ضدیت همۀ نگرش‌ها و ایدئولوژی‌های «ضد ملی» مندرج در تحت آن انقلاب نحس، که همگی به یک میزان دشمن آزادی و مخالف حقوق برابر شهروندان این ملت بودند. یک نمونۀ استنادی ما را، خوانندگان علاقمند، در «انقلاب و آزادی»، به قلم دکتر طباطبایی، می‌توانند بر همین سامانه، مطالعه نمایند. که برای نخستین بار در سال 1362 در نشریۀ «ایران و جهان» درج گردید.

به باور و به برداشت ما آنچه آشکارا، هم‌چون روحی، در رسالۀ «”انقلاب ملی” در انقلاب اسلامی» و در پیام اصلی آن جاری‌ست، همانا بازگشت و احیای اصل «حاکمیت ملت» است و تأمین و تضمین و گسترش حقوق و آزادی‌های از دست رفتۀ آحاد ملت، که زنان و جوانان، یا به بیان دکتر طباطبایی؛ «سوژه‌های جدید»، برای آنها می‌غرند و می‌رزمند و بدست جنایتکاران رژیم ضدملت و ضدآزادی، گردن‌های افراشته‌شان به دار سپرده یا بقتل رسانده می‌شوند! ما اگر بخواهیم، مستندات خود، در اثبات آن روح تمجید آزادیخواهی و پیام آن را از این رساله عرضه کنیم، باید کل آن متن را دوباره‌نویسی نماییم. لذا به یک گفتاورد از آن متن بسنده می‌نماییم که، در یک کلام، جریانِ متضاد دو انقلاب، یعنی «انقلاب اسلامی» و «انقلاب ملی»، را به صورتی موجز و پرمعنا، در قالب عباراتی مبتنی بر رخدادهای واقعی، بیان می‌کند:

«یکی از شعارهای انقلاب [اسلامی] این بود که «بحث بعد از انقلاب»، سوژه‌های کنونی با آزادی و حقوق آغاز کرده‌اند تا «بحث به بعد از انقلاب» موکول نشود. این نسل کنونی می‌داند که بعد از انقلاب بحث نمی‌کنند، پیروزمندان «حاکمیت» انقلاب را اِعمال می‌کنند!»

و ما در اینجا می‌افزاییم؛ جنبشی که به اعتبارِ اهداف ملی و خواست آزادی و حقوق شهروندی و تلاش برای بازگشت به حاکمیت ارادۀ ایرانیان، یعنی به کرسی نشاندن دوبارۀ همان «امر تاریخی ملی ایران» و در ادامۀ آن به منظورِ کسب، تثبیت و گسترش حقوق و آزادی‌ها، به مثابۀ «امر ملی» در این برهۀ تاریخی، بپاخاسته و رفته رفته نیرو گردآورده و «ققنس‌وار از خاکستر انقلاب اسلامی» به پرواز درآمده و به نشانِ «انقلاب ملی» آزین یافته، انقلابی‌ست که جوهرۀ آن ملی و ابتنای آن بر بیداری آگاهی و پایداری ملی‌ست. پارادایم «انقلاب ملی» ملی و آزادیخواهی‌ست و برای کسب حقوق! شرح و توضیح پروسۀ تدریجی این بیداری ملی و شکل‌گیری پایداری آزادیخواهانۀ آن، به‌رغم همۀ توطئه‌های رژیم اسلامی، طیِ دهه‌ها، در «شستشوی مغزی»، «شستشوی فرهنگی» و «شستشوی تاریخی»، در همان «گنجینۀ به یادگار» به قلم کشیده، مستدل و مبرهن شده‌اند.

جنبش ملی در حالی که به پیش می‌رود، گام به گام نیز بحث می‌کند، که باید بحث بکند، بر آگاهی خود می‌افزاید، که باید بیافزاید و پرورده می‌شود، که باید بشود، تا به خلاف بیشتر جنبش‌های تاریخ ایران، در نیمۀ راه متوقف نماند. اما این‌که چنین «انقلابی»، با چنان «سوژه‌های» آزادیخواه و پرورده در آگاهی ملی، که روشن است، خود را خاکسترنشینِ انقلاب و رژیم اسلامی نمی‌خواهند، باید به توانایی و استواری چنین «سوژه‌هایی»، در تحقق «امر تاریخی ملی ایران» و دستیابی به «آزادی و حقوق» امیدوار ماند. و از دیکته کردن قیمانۀ راه به چنین جنبشی باید اجتناب ورزید. چنان‌که استاد خود نیز، در انتهای رساله در بخش هفدهم، امیدوار به آن «سوژها»، چنین می‌نویسد:

«نخستین بار در تاریخ معاصر ایران است که نسلِ جدید آن در حسرت کربلاهای بسیار گذشته نیست، بلکه، «یک دست جام باده و یک دست زلف یار»، به میانۀ میدان آمده و آمادۀ دست‌افشانی است. آن‌چه در این پدیدار شدن نسل جدید شگفت‌انگیز است، و البته درافتادن با او را مشکل می‌کند، این است که ساحت جهانی و تجددخواه او مانع از بسط ساحت آگاهی ملّی او نشده است. نسل متفاوتی از ایرانی پا به میدان گذاشته است، از او شگفتی‌ها پدید خواهد آمد؛ آن‌چه من می‌توانم بگویم این است که از میدان بیرون نخواهد رفت!»

این پیامِ استوار و امیدوار، در عین حال، هشداری بود به حاکمان! لاکن این هشدار روشن هیچ بکار فرقۀ تبه‌کار حاکم نیامد. اما این‌که به کار چه کسانی آمد و بر اعتماد به نفس چه کسانی افزود؟ آشکارا به کار کسانی آمد و آنان را به خود امیدوارتر ساخت که؛ از اساس جعلِ عبارت سخیف و پرتزویرِ جریان اصلاح‌طلبی، یعنی «فشار از پایین و چانه‌زنی در بالا» را، در شأن خود و ملت ایران ندانسته و آن را به ریشخند گرفتند.

اما، به‌رغم این و به زعم ما، عبارت فوق در رساله «”انقلاب ملی” در انقلاب اسلامی» توضیح و تفسیری یافته که تکیه بیشتر بر آن، برای «انقلابیون ملی»، لازم است. زیرا حقیقت معنایی «دولت» و شرط دولت بودن را روشن می‌نماید و دولتی را تصویر می‌کند که قبایش مطلقاً برازندۀ رژیم اسلامی نیست، زیرا به برداشت ما، از دیدگاه دکتر، دولت اگر دولت باشد؛ به روی ملت خود تیر و تفنگ و ساچمه و گلوله نمی‌کشد و تیر بلا و فقر و گرسنگی و فلاکت و ناامنی و بی‌حرمتی بر سر آنان نمی‌باراند و حقوق ملت را زیرپا نمی‌گذارد. توضیح دقیق‌تر و همچنین آهنگ هشدار را از زبان خود ایشان بخوانیم:

«در رویارویی میان یک ملّت، «به عنوان پیکر واحد»، ملّت سلاح خود را که در آغاز بی‌سلاحی است انتخاب کرده است، زیرا پیکار برای حقوق از دست رفته خود مهم‌ترین و برترین «سلاح» است. آن‌گاه که رویارویی آغاز شد انتخاب سلاح با قدرت سیاسی است و همین قدرت سیاسی سلاحی را که ملّت با آن حقوق خود را بازپس خواهد گرفت به او تحمیل می‌کند. این انتخابِ سلاح واپسینِ انتخاب دولت نیز هست! قدرت سیاسی اگر در معنای دقیق دولت باشد هرگز اجازه نمی‌دهد بحران ژرفایی بی‌سابقه پیدا کند و به این واپسین انتخاب بیانجامد.»

از تدوین و انتشار رساله هفده‌بخشی، «”انقلابِ ملی” در انقلاب اسلامی» که همزمان با «پایکوبی و دست‌افشانی» اما با از جان‌گذشتگی، جوانان دلاور ایران، یعنی همان «سوژه‌های جدید»، در خیابان‌های کشور مدون گردید، سه سال می‌گذرد. در آن رساله راه روشنی به رژیم نشان داده شد؛ گشودن درهای بسته و بازگرداندن آزاد‌ی و حقوق به ایرانیان! از این‌رو فحوای پیام آن رساله، همچون آخرین هشدار خطاب به فرقۀ حاکم، نیز طنین‌انداز شد، خاصه آنجا که در نهیبی در بخش ششم آن رساله نوشتند:

«دلیل این‌که گروه‌های بسیار چپ و راست، در بیرون حکومت، و نیز «نخبگان» داخل رژیم، هیچ نمی‌توانند بگوید که نظام را به کار آید جز این نیست که همۀ آنان به یک درجه از اندیشۀ «وحدت ملّی» ما و سرشت آن بیگانه‌اند و از این‌رو، دانسته یا ندانسته، مخالفان این وحدت ملّی نیز هستند.» اما در همانجا نیز هشداری، هم‌چون رهنمونی، را نیز دادند که: «قدرت سیاسی، در توهّم‌های امّتی خود، ملّت را به میدان نبردی کشانده است که امکان پیروزی در آن ندارد؛ اینک می‌تواند با گفتگو و چانه‌زنی با ملّت راه حلّی عُقلائی پیدا کند، اما می‌تواند انتخاب واپسین سلاح را بر ملّت تحمیل کند.»

هیچ یک از این سخنان، صَرف نظر از آن‌که؛ همگان را، بی محک و معیار و بی‌تمایز میانِ «درون و بیرون حکومت»، یک کاسه در ظرف «مخالفان وحدت ملی» ریخت، اما ظاهراً نوشته شد تا بلکه رژیم را، برای خروج از بحران خودساختۀ خویش، «بکار آید»، اما «بکار» آن فرقۀ تبه‌کار نیامد! هیچ یک به گوش رژیم اسلامی و کارگزاران آن نرفت. به مصداق آن‌که؛ این «کَرانِ مادرزاد» را چه به «نغمۀ داودی»! آنها، بدون کمترین اعتنایی به هشدار و رهنمون به «گشودنِ بابی برای چانه‌زنی در بالا»! درهای بستۀ قدرت را شش قفله کردند و با شلیک ساچمه و گلوله به چشمان درخشندۀ جوانان و با داغ و درفش بر پیکر آنان و با طناب دار بر گردن افراشته‌شان، به میدان آمدند، و چنان‌ آمدند که در این سه سال موج سرکوبِ بی‌وقفه در ایران اوجی بی‌سابقه یافت! و ایران در بحران فروتر رفت! و نشان داد که نَخوت و تَفرعُن و شرارت و رذالت اسلامیانِ در قدرت، علیه ملت و علیه انسان آزاده، سنگین‌تر و ریشه‌دارتر از آن است که استاد تصور می‌کردند! و اصلاح‌طلبان و حواشی آنها نیز سکوت اختیار کردند!

در پارگین رژیم اسلامی، یعنی اصلاح‌طلبان، نیز، ترجیح دادند که طَرفی از آن «نغمه» نبندند و، بیشتر، آن را به سکوت برگذار کردند. زیرا کُنه چنان رهنمودی، آشکارا، با تزویر آنان برای حفظ جمهوری اسلامی و مکاری‌شان در پاسداری از انقلاب 57، سازگار نیست. عیب و نقصِ اصلاح‌طلبان، البته نه در «کری مادرزاد» بلکه در فهم مزورانه و عمل ریاکارانۀ قابیل‌وار آنان نهفته است، که مکر و حیله در کار ملت که سهل است، از آن حتا در کار خدای‌شان نیز رویگردان نیستند. لذا آن زنهار به پرهیز از تزویر در فهم معیوب آنان نمی‌توانست رسوخ کند و این هشدار ‌که، در کارِ این ملت، «خدعه» راه به جایی نمی‌برد. آنچه را که دکتر، در انتهای بخش چهارم رساله بیان نمود، اصلاح‌طلبان شنیدند اما باور نکردند یا به روی سخت خود نیاوردند:

«آن‌گاه که حقوق مردم یک بار داده شد – یعنی مردم حقوق خود را گرفتند، چنان‌که در مشروطیت گرفتند – دیگر پس گرفتنی نیست. «خدعه» در چنین شرایطی نشانۀ زیرکی نیست؛ دلیل بی‌دانشی به سرشت اجتماع دوران جدید و انسان نو است. مردمی که نسبت به حقوق خود خودآگاهی پیدا کرده باشند – و سده‌ای نیز بر تکوین این خودآگاهی گذشته باشد – ملّتی است شکست‌ناپذیر؛ می‌توان در شرایط برابر با او گفتگو کرد – و چانه زد – اما نمی‌توان با «خدعه» بر سر او کلاه گذاشت و حقوق او را گرفت.»

کل رژیم اسلامی، از صدر ولی‌فقیه‌ تا پارگین اصلاح‌‌طلبی و همچنین کارگزاران و روشنفکران فلک‌زدۀ حاشیه‌ای، هر یک به طریقی و هر یک به دلیلی، از گرفتن آن هشدار و از گردن نهادن به آن رهنمونِ روشن امتناع کردند و آن را پشتِ گوش انداختند! و بدتر از همه در برابر سرکوب‌های وحشیانۀ کانون قدرت، خائنانه سکوت کردند. و البته این‌ها ‌هم امری نبود که از دید استاد، از پیش پنهان مانده باشد، والا چرا باید، در همان رساله، نوشته باشند:

«من از بیش از دو دهه پیش، با فهمی که از تاریخ «امر ملّی» داشتم نظرها را به این برخاستن «قُقنس ایران از خاکستر خود» – تعبیر زرین‌کوب در تاریخ مردم ایران – جلب کرده بودم. در نوشته‌ای که پیشتر در همین جا دربارۀ بیانات گهربار یکی از معاونان ریاست جمهوری که گفته بود: «ما اصلاً با دولت و ملّت مسئله داریم» نوشته بودم که این «دولت» از «کسان به شما ناکسان رسید»؛ این عرعر خران شما نیز بگذرد! چرا؟ چون از خران شما بزرگ‌تر هم بر این کشور چیره شده و فرمان رانده بودند، اما نه عرب، نه ترک، نه مغول و نه غلزاییان پیشاطالبانی چنین جرئتی به خود نداده بودند که با ملّیت «ما» مسئله داشته باشند. می‌توان پرسید: چرا؟ پاسخ من این است: زیرا حتیٰ آنان هم می‌دانستند کجا فرمان می‌رانند…اگرچه ماکس وبر گفته بود که «دولت انحصار اِعمال خشونت» را دارد، اما قدرت سیاسی که دولت باشد هرگز به این «انحصار» خود توسل نمی‌جوید و بابِ گفتگو و چانه‌زنی را همیشه باز نگاه می‌دارد، زیرا آن‌گاه که توپ‌های دو طرف به غریدن آغاز کردند احتمال شکست قدرت سیاسی بیشتر از احتمال شکست یک ملّت است. منظور من پیروزی در نخستین نبرد نیست، بلکه در نبرد «سرنوشت» است.»

و نبرد بر سر سرنوشت ایران همچنان به سختی ادامه دارد! و امید است تداوم نبرد با پشتوانۀ بیداری و تداوم پایداری ملی! باشد.

کلام به درازا کشید. خوب است رشتۀ سخن در اینجا کوتاه کنیم، هرچند که در ژرفای رساله امکان صیدِ صدف و مروارید هنوز بسیار است! اما پیش از قطع کلام، و در حاشیۀ گفتاورد فوق از دکتر و با نظر به آنچه که به نقل از خود ایشان ـ در بخش نخست این نوشته ـ دربارۀ فرمانروایان «ستمگر و خربنده» آوردیم، در اینجا نیز باید اضافه کنیم که؛ آن عرب و ترک و مغول و غلزاییِ «پیشاطالبانی»،از «خربندگان» بودند. اما «عرعرکنندگان» کنونیِ نشسته بر سریر سیاست ایران به راستی از خودِ خرانند! البته اگر اهانتی به ساحت آن حیوان باربر و زحمتکش نباشد، که می‌گویند، حداقل، بر راه‌های رفته آگاهی می‌یابد! اما رژیم «خران» و ابلهانِ ضد ایران کجا و عبرت‌آموزی از راه‌های به شکست رسیده کجا!؟

در تجلیل مقام و به یاد زادروز دکتر جواد طباطبایی / فرخنده مدرّس

دکتر طباطبایی نظریه‌پرداز «انحطاط تاریخی ایران» در دورۀ اسلامی‌ست. از نظر ایشان تدوین «نظریۀ انحطاط تاریخی ایران» مقدمه یا دیباچه‌ای بر تاریخ دوران جدید ایران است. نظریۀ «تداوم در زوال» ایشان پرتوی اساسی و روشنگر بر وضعیت کنونی ما است و باید برای ما تکاندهنده باشد! همین‌طور باید برای ما بسیار تکان‌دهنده‌تر باشد، وقتی ایشان نقدِ «نظریۀ تداوم تاریخی و فرهنگی ایران»، یعنی آنچه که این چنین نزد همۀ ما ارجمند است، را «دیباچۀ نظریۀ انحطاط تاریخی ایران» قلمداد می‌کنند.

در تجلیل مقام و به یاد زادروز دکتر جواد طباطبایی ـ فرخنده مدرّس

بخش نخست: سنگینیِ بارِ تاریخِ ایران و خوش‌اقبالیِ ایرانیان

انسان‌های اندکی این اقبال بلند را دارند که یاد و نام‌شان، در آموزه‌‌های‌‌ راه‌گشا، ماندگار و جاودان شوند. داریوش همایون در جایی، از کتاب «صدسال کشاکش با تجدد»، «ما» ایرانیان را به مردمانی تشبیه کرده است که پشت‌مان زیر بار سنگینیِ تاریخ‌مان خمیده اما گردن‌مان، به دلیل همان تاریخ، همچنان افراشته است. این استعارۀ تشبیهی، به نظر ما، نباید ناظر بر وضعیت راحت و رضایت‌بخشی باشد. با بار سنگین تاریخ، دشوار بتوان به سرمنزلِ مقصود رسید. آنچه بار تاریخ ملتی را سنگین می‌کند، به باور ما، نه درازا و نه انبوه رخدادهای آن، بلکه ناروشنی‌ها و نشناختن تعارضات و نفهمیدن منطق دگرگونی‌های آن است، که برای «ما ایرانیان» عموماً «منطق شکست» نیز بوده است. نشناختن این منطق بار تاریخ «ما» را بسیار سنگین کرده است. از این‌رو ما فکر می‌کنیم که چه خوش‌اقبالند مردمانی که فرزانگانی دارند که، با آموزه‌های برخاسته از دانش عمیق خود دربارۀ همان تاریخ، حقیقت را می‌گویند و بار سنگین آن تاریخ را سبک می‌کنند و منطق شکست و همزمان منطق پیشرفت آن را می‌نمایانند.

اما اگر «ما» فقط از این منظر بنگریم، یعنی تنها فرزانگان تاریخ‌مان را به شمار آورده و تجلیل کنیم، ولی سهم خویش، در بهره‌گیری از اقبالِ خود، در فهمِ تلاش‌های آنان را نادیده بگذاریم، آنگاه در تصورات ذهنی خود ممکن است به این نتیجۀ شگفت‌انگیز برسیم که؛ «ما» باید اکنون از جمله مردمان سعادتمند ساکن «ارض مسکون» باشیم، که نیستیم! البته این «نیستیم» برای کسانی اعتبار دارد که واقعیت‌های تلخ بود ـ و ـ باش کنونیِ میهن‌مان را انکار نمی‌کنند. برای کسانی اعتبار دارد که با واقعیت‌های همین ارضِ مسکون سر ـ و ـ کار دارند و به‌چشم می‌بینند که فاصلۀ ما از بخش‌هایی از این ارض هر روز بیشتر و دورتر می‌شود. و البته در اینجا کسانی نیز مورد نظر ما نیستند که، در هراس از دگرگونی‌های شگرفِ جهان، علیه آن قد عَلَم کرده و یا، وحشت‌زده از سرعتِ «سرسام‌آور» این دگرگونی‌ها، راه عزلت را توصیه می‌کنند، سعادت را در گذشته‌های باطل یا در اوهام می‌جویند و در حسرت آن عمر تباه کرده و در جهت تباهی عمرِ بقیه نیز نسخه می‌پیچند.

مردم ایران، بار دیگر، در شرایط دشواری بسر می‌برند و باید با هشیاری به وضع آشفتۀ کشور و نسخه‌های «درمانی» بنگرند، که ظاهراً از ترکیب «فکر» و «کتاب» و آغشته به هلاهلِ ایدئولوژی‌های رنگارنگ دینی و غیردینیِ ماجراجویانه یا با گرایش‌های عارفانه و تعبیرهای شاعرانه از تاریخ، رواج داده می‌شوند، نسخه‌هایی زهرآگین برای امروز، از روی الگوهای منحطی، که انواع قدیمی آنها را «ما» در تاریخ خودمان، در دوره‌های مختلف گذشته‌مان، از جمله در دورۀ صفویه، نیز تجربه کرده‌ایم؛ با فرجام «خاکسترنشینی» و آسیب‌های جبران‌ناپذیری به کشور. یک قلمِ آن، آسیب‌ِ از دست رفتنِ «جایگاه ایران در جهان برای همیشه» و قلمِ دیگر؛ رساندن وضع عمومی کشور و کشاندنِ روحیۀ ایرانیان، در بی‌اعتنایی به این وضع، به ورطۀ چنان درجه‌ای از فساد و تباهی و سقوط که بعد از آن، به گفتۀ دکتر طباطبایی: «کسی جز نادر بر آنان نمی‌توانست حکومت کند»!

در اینجا بر دورۀ صفویه انگشت گذاشته‌ایم به دو دلیل: نخست این‌که اثری گرانسنگ ـ جلد نخست تأملی دربارۀ ایران ـ دیباچه‌ای بر نظریۀ انحطاط ایران ـ دربارۀ آن نوشته شده که، در آن اثر، دکتر طباطبایی این دوره را در اجزاء نظری، سیاسی، فرهنگی، روحیۀ اجتماعی، اقتصادی و در «نافهمیِ» آن دورۀ «ما»، از «مناسبات نوآئین جهانی»، به تصویر کشیده و شکافته، و در نهایت، اوج انحطاط ایران را در آن نمایانده است. حکم به تجلیل این اثر را وقتی می‌توان فهمید که خوانندۀ علاقمند به فهم تاریخ ایران، برای قیاس، آثار تاریخ‌نگاران دیگرمان دربارۀ این دورۀ تاریخی را نیز خوانده تا قیاس ممکن شود، قیاسی که طبعاً در این اجمال نمی‌گنجد. تنها به این داوری کلی از روی این قیاس بسنده می‌کنیم که؛ عموماً تاریخ‌نویسان دیگرمان، دربارۀ این دوره، شرحِ وقایع و شمارشِ حوادث کرده‌ و در حقیقت وقایع‌نگار بوده‌ و به عبارتی اخبارِ گذشته، از روی دستِ یکدیگر، نوشته‌اند، آن هم عموماً محدود به عمل شاهان، درباریان و کارگزاران. به رغم اهمیت آن نوع وقایع‌نگاری اما، از نظر علم جدید تاریخ و مبانی آن، تلاش‌های بیشتر آنان حتا در حد تاریخ‌نگاری ابن خلدون و فهم او، در قرن نهم هجری، از این علم نبوده است که، به برداشت ما، از ارزیابی‌های دکتر طباطبایی دربارۀ این اندیشمند، در علمِ تاریخ‌نگاری، ابن خلدون علاوه بر گسست از نوع قدیم اسلامی ـ کلامی آن، وجوهی از «جدیدهای در قدیم» را نیز به یادگار گذاشته است، از جمله روش سنجیدن اخبار و روایت‌های نقلی تاریخی با ضابطۀ خرد و نمایاندن اعتبار عقل در ساختن تمدن.

باری، در قیاسی با آثار دیگر، پیش از هر نکته‌ای، باید گفت؛ بر آثار تاریخ‌نگارانۀ فلسفیِ دکتر طباطبایی، در درجۀ نخست، این ضابطۀ آگاهی از مبانی جدید تاریخ‌نگاری‌ست که حضور و نظارت دارد. به عبارت دیگر دکتر بر سرشت رخدادها و پدیدارهای تاریخی نظر دارد و منطق تحولات تاریخ عمومی برخاسته از دگرگونی‌های نظری و فرهنگی تاریخ ایران را بررسی و آشکار می‌کند. به این معنا تاریخ‌نگاریِ نظری ایشان، مبتنی بر مبانی علم جدید تاریخ است. یعنی دانش توضیح منطقِ دگرگونی‌هایِ وضعیت و موقعیت ملت و کشور ایران است، از زاویه‌های گوناگون، که نشان می‌دهد؛ این موقعیت و وضعیت، ریشه در ماهیت و نوع اندیشیدن این ملت در طول تاریخ درازش داشته است. ایشان منطق دگرگونی‌های تاریخ ایران، بر مبنای اندیشیدن ایرانی، را با ضابطۀ خرد و رابطۀ علت و معلولی میان نظر و عمل می‌سنجد، تبیین می‌کند و به این ترتیب فهم معنای گذشتۀ «ما» و چرایی و چگونگی دگرگونی‌ها و فهم سیر و سمت ـ و ـ سوی این تاریخ را، آن‌هم با نتیجه‌گیری زوال و انحطاط آن، ممکن می‌سازد. و البته بسیار اختلاف‌های بنیادین دیگری میانِ این اثر و آثارِ دیگر، که بیان آنها در این مختصر نمی‌گنجد.

اما تا این اندازه می‌توان گفت که؛ از دل چنین تاریخ‌نگاری‌ست که ما می‌توانیم، به عنوان نمونه، بفهمیم که چرا، وقتی برخی تاریخ‌نگاران غربی، بر مبنای آگاهی‌ها و نظریه‌های برخاسته ار تاریخ، فرهنگ و اندیشۀ خود، صفویه را نخستین «دولت ملی» ایران ارزیابی کرده، یا آن را به عنوان دورۀ «تجدید حیات» و «نوزایش ایران» داوری می‌نمایند، و تاریخ‌نویسان ما، بدون ‌توجه به تاریخ واقعی ایران، همان داوری‌ها را تکرار می‌کنند، دکتر به زبان منطق و برهان تاریخی، چنان داوری و چنین تکرارهایی را مورد تردید قرار می‌دهد. البته بدون آن‌که دستاوردهای مهم برخی از شاهان همان نظام فرمانروایی را نادیده بگیرد، از جمله، بازگرداندن «وحدت سیاسی» ایران یا ایجاد «موانع» و «مرزهای» مذهبی، در برابر تجاوزگری خلافت عثمانی، و در خدمت به حفظ «استقلال» ایران. اما، با نظر به منطق همان «رفتار شاهان»، نظیر خودکامگی و انحصار قدرت، به زیان دیوان و دولت و وزارت و علیه بزرگان و حتا کشتارِ شاهزادگان و جانشینان، و با نظر به تحمیل، ایذاء و کشتار مذهبی در داخل، ایشان در این اثر، دلایل و براهینی ارائه می‌نمایند که خواننده را، در درستی نظریۀ «ملی» بودنِ «دولت» صفوی، به تردیدهای اساسی وامی‌دارد.

باری، تا حضور اندیشه و آموزه‌های دکتر طباطبایی، و پیش از آن، در فقدان چنین تاریخ‌نگاریی، بوده است که؛ کوله‌بار سنگین تاریخی «ما»، عموماً، انباشته از ملغمه‌ای‌ از افکار معیوب و خیالات درهم‌آشفته‌ شده است. به بیان روشن‌تر؛ «ما» به نام دفاع از «تداوم تاریخی ایران»، بدان خوکرده‌ایم که، مادۀ درهم‌جوشی از درست و نادرست را، ذیل ارجِ تاریخ ایران، گرامی بداریم! اما از دریافت سیر سقوط، از فهم علل و عوامل مؤثر در این سقوط، عاجز و از درک نسبت و رابطۀ میان دگرگونی‌های تاریخی و نوع افکار و باورهای خود، ناتوان بوده‌ایم و مهمتر از همه ناتوان از فهم و غافل از «منطق شکست» در این تاریخ! به این ترتیب باری به نام «تاریخ‌» فراهم آمده که دهه‌ها، بلکه سده‌هاست که ذهن «ما» را زیر سایۀ سنگین خود، آن‌هم به ستایش، گرفته است. گویا اراده‌ای «درونی» در «ما» در برابر صاف و روشن کردن آن آشفتگی‌ها مقاومت می‌کند! گویی امروز ذهنیت‌ها بعضاً هنوز هم در سده‌های پیش درجا زده و در انبانی از کهنگی و کهنه‌پرستی متوقف شده‌اند. در توصیف بهتر شاید بکارگیری این استعاره، به یاری از صادق هدایت، نابجا نباشد که؛ این تاریخ نیست، بلکه بساط آن پیر کهنه‌پرست خنزر پنزری‌ست!

در اینجا بحث بر سرِ درستیِ پایبندی به اصل و اولویت تداوم هستی و تاریخی ایران نیست، که به عنوان یک ملت ـ یک کشور نه تنها یک واقعیتِ تاریخی‌‌ست، بلکه هستی ایران، در همان معنای ملت ـ کشور، یک حقیقت تاریخی‌، با ماده‌ای دارای سرشت ویژۀ خود، است. هستی ایران تداوم یک مادۀ حقیقیِ تاریخی‌ست. اما موضوع تاریخ‌نگاری ایران، نه تردید در هستی تاریخی این ماده، بلکه بحث و موضوعی‌ست در مورد چگونگی این «تداوم» و ضرورت شناختِ ربط عناصر درون این تاریخ که، در جهت «تداومِ در زوال» و «انحطاط تاریخی ایران»، به مثابه پیامد ناگزیرِ آن نوع از تداوم یعنی زوال، مؤثر بوده‌اند. موضوع تاریخ‌نگاری ما توضیح انحطاط این نوع تداوم تاریخی نیز باید‌ باشد و لاجرم توضیح علل و عوامل عقب‌ماندگی «ما»! چنان‌که دکتر طباطبایی در این باره می‌نویسد:

«توضیح وضع انحطاط در اصل توضیح این است که کدام علل و اسباب در گذشته به این انحطاط انجامیده و کدام نشانه‌ دال بر این است که آن علل و اسباب همچنان باقی و موجب تداوم انحطاط و در نتیجه موجب به ژرفا رفتن عقب‌ماندگی ایران خواهد بود.»

دکتر طباطبایی نظریه‌پرداز «انحطاط تاریخی ایران» در دورۀ اسلامی‌ست. از نظر ایشان تدوین «نظریۀ انحطاط تاریخی ایران» مقدمه یا دیباچه‌ای بر تاریخ دوران جدید ایران است. نظریۀ «تداوم در زوال» ایشان پرتوی اساسی و روشنگر بر وضعیت کنونی ما است و باید برای ما تکاندهنده باشد! همین‌طور باید برای ما بسیار تکان‌دهنده‌تر باشد، وقتی ایشان نقدِ «نظریۀ تداوم تاریخی و فرهنگی ایران»، یعنی آنچه که این چنین نزد همۀ ما ارجمند است، را «دیباچۀ نظریۀ انحطاط تاریخی ایران» قلمداد می‌کنند. این نیز باید، برای ما، بس تکاندهنده باشد؛ وقتی در «دیباچۀ نظریۀ انحطاط ایران» ایشان از ارجمندی «نظریۀ تداوم تاریخی و فرهنگی ایران‌زمین» در پژوهش‌های ایرانی برای تبیین وضع «استثنایی ایران در جهان اسلام» سخن می‌گویند، اما بلافاصله و هم‌آنجا، با تکیه بر «مصالحه‌های» صورت گرفته در جهت «زوال تدریجی» می‌نویسند: «گام نخست در طرح نظریۀ انحطاط ایران نقادی نظریۀ تداوم تاریخی و فرهنگی ایران است و این نقادی هم‌چون دیباچه‌ای بر تبیین تاریخ فرهنگ و تمدن ایرانی است.» حال این «ما» هستیم که باید از خود بپرسیم و بفهمیم؛ ربط آن تداوم با این انحطاط چه بوده که حاصل آن چنین عقب‌ماندگی‌ست!

باری، در ادامۀ شناساندن عناصر و عوامل تداوم انحطاط تاریخی ایران است که در «دیباچه‌ای بر نظریۀ انحطاط ایران» دکتر طباطبایی، از جمله، «تغییر دین و آئین و اخلاق و فرهنگ، خلاف رأی مردم» ایران، و تن دادن به اجبار، در کنار بازایستادن «ما» از خردورزی، را از «مهمترین علل و اسباب انحطاط ایران در تاریخ این کشور» ارزیابی می‌کند. ایشان چنین عوامل و عناصر انحطاطی را، به‌ویژه، بی‌ربط با معنای «سیاست» دانسته‌اند، مغایر با معنای سیاستی که نهفته در کنه فرهنگ رواداری و خردورزانۀ ایرانی و اندیشۀ سیاسی ایرانشهری، با سابقه‌ای هزاران ساله و برآمده از آن بوده، که به قفا رفته است، به تضعیف و فترت افتادنِ رواداری همراه با خردورزی که زوال آن در فرهنگ ایرانی، بخش مهمی از علتِ انحطاط تاریخی ایران و البته زوال اندیشه عقلانی نزد «ما» نیز بوده است. در اینجا با جسارتی، به این ارزیابی‌های تاریخی استاد و با برداشت از تفسیرهای خود ایشان، باید فرصت‌طلبی و رقابت و پیشی‌گرفتن از یکدیگر، برای رسیدن به قدرتِ مستعجل، در روحیۀ ایرانی، را نیز به این سیاهه بی‌افزاییم و این‌که «ما» معنای فرصت‌طلبی و مماشات و تقیه را، به نام سیاست، بجای شناختن فرصت‌ها و حتا تلاش برای ساختن فرصت‌ها گذاشته‌ و البته رودست‌ها خورده و ناکامی‌ها دیده و مجازات‌ها شده‌ایم، که می‌توان نمونه‌های بارز آنها را در کتاب پیشین، یعنی «زوال اندیشۀ سیاسی در ایران»، مطالعه نمود، که بحث دربارۀ آنها فرصت دیگری می‌طلبد. بگذریم و به ادامۀ بحث خود، دربارۀ کتاب «دیباچه»، بازگردیم!

به این ترتیب، در آن کتاب، ایشان، نه تنها نشان می‌دهند که چرا «ما» باید در درستی نظریۀ «ملی» بودن «دولت» صفوی تردیدهای اساسی روا بداریم، بلکه همچنین روشن می‌نمایند که؛ به چه دلایل تاریخی و فرهنگی فروپاشی ایران یعنی از دست رفتن همان «وحدت سیاسی» بدست آمده را باید، طی همان عصر صفوی، محتوم بدانیم، همچنین محتوم دانستنِ از دست رفتن دوبارۀ سرزمین‌های بدست آمده را. چنان‌که می‌نوبسند:

«در فاصلۀ نیمۀ دوم فرمانروایی و فروپاشی شاهنشاهی صفوی تا شکست ایران در جنگ‌های ایران و روس، ایران به تدریج نزدیک به دوسوم قلمرو سرزمینی و همچنین جایگاه خود را در مناسبات جهانی از دست داد.» و در این دوره «ایران به‌طور بازگشت‌ناپذیری در سراشیب انحطاط افتاد… سقوط فرمانروایی صفویان و فروپاشی ایران‌زمین تنها به ظاهر آن اشاره داشت در حالی که کشور همۀ نیروهای زنده و زایندۀ خود را از دست داده بود… ایران در انتهای این دوره به بن‌بستی رانده شد که بیرون آمدن از آن با تکیه به منابع تاریخی و فرهنگی ایران امکان نداشت.»

و چه بسیار نکات مهم و پایه‌ای دیگر در این اثر که دکتر طباطبایی بر بستر بحث دربارۀ آنها نشان می‌دهد؛ در عصر صفویه بود که؛ منحنی انحطاط ایران به انتها رسید و، به این معنا، به نظر ما، پائین‌تر از آن نمی‌شد سقوط کرد. البته با چشم‌بستن بر دورۀ جمهوری اسلامی که، بازهم به نظر ما، به یمن تلاش‌های فرزانگانی چون دکتر طباطبایی، با مانعِ سترگ بیداری دوبارۀ ملت ایران رو ـ یا ـ روی شده و در مسیر پیشبردِ اهدافِ پلیدِ خود به سدِ جنبش ملی ـ «انقلاب ملی» ـ برخورد نموده است. در دورۀ صفویه، بنابر آموزه‌های تاریخی دکتر طباطبایی، «شرایط امکانِ» بیداری و «شرایط امکانِ» سازماندهی پایداری ملی فراهم نیامد، زیرا، در «فقدان پشتیبانی آگاهی ملی» و در پیِ زوال اندیشیدن خردورزانه، در این دوره، «سیاه زخم انحطاط ایران به استخوان رسیده بود». اگر امروز هم تجدید آن بیداری ملی و پای تلاش در ایجاد قوایِ پایداری ملی در میان نباشد، چه بسا ایران، با وجود و ادامۀ رژیم اسلامی، در قیاس با دورۀ صفویه، بس پایین‌تر سقوط خواهد نمود. زیرا به قول داریوش همایون چاه سقوط آدمی پارگین ندارد. و جامعه‌های بشری نیز از این قاعده مستثنی نیستند.

و اما دلیل دوم این‌که چرا بر صفویه انگشت گذاشتیم: پیش از این گفتیم؛ در شرایط بسیار دشوارِ کنونیِ مردم و کشور، و با آن‌که فرقۀ تبه‌کار حاکم کنونی وجوه مشترک بسیاری با بدترین شاخص‌های نظام فرمانروایی صفوی و دورۀ تاریخی بعد از آن دارد، اما کم نیستند کسانی که بی‌اعتنا به این وجوه مشترک، هم الگوی صفویه و هم نسخۀ ابتذال صوفیه را تبلیغ و ترویج می‌کنند، آن‌هم به نام تمجید «سنت تاریخی» و با داعیۀ ایران‌گرایی! و رژیم اسلامی نیز کامش از آنان «شیرین» است! زیرا این رژیم خود را، از همان دهه‌های آغازین، در این قالب پوسیدۀ تاریخی دیده و از آن الهام گرفته است. شاهدانِ مدعای ما، نوشته‌ها و گفته‌های انبوه روشنفکران، سیاست‌بازان، «استادان»، روزنامه‌نگاران هوادار رژیم اسلامی‌ و صَرف هزینه‌های هنگفت تولید سریال‌های تبلیغی از سوی همین رژیم، در مغازله با صفویه‌اند.

امروز، پس از سلطۀ نیم‌قرن رژیم اسلامی، با چشم‌اندازِ همان فساد و تباهی و سایۀ شومِ خطر فروپاشی ایران از نوع صفوی، به انضمام از دست رفتن «جایگاه ایران»، این‌بار، در منطقه، اما کم نیستند کسانی که، آشکارا رؤیای اسماعیل و نادر را در سر می‌پرورانند و الگوبرداری از آن دوره‌هایی را عَلَم کرده و رواج می‌دهند، که اوج خودکامگی، لئامت و ستمگری، و همچنین آلودگی آن به تعصب مذهبی بود. دوره‌های بازیچه شدنِ دین در دست فرمانروایان خودکامه‌ و برعکس بازیچه شدن سیاست و شاهان زبون و بی‌کفایت در دست ملاهای متعصب و مرتجعی هم‌چون ملا محمدباقر مجلسی. دوره‌های اوج «دولت دوسر»، به تعبیر داود فیرحی، که وی از قضا این بازیِ دوسره، «در پسِ پرده» را، البته در تقابل و ستیز خود علیه مشروطیت و تجدد ایران، ارجح می‌شمرد. یعنی دورۀ لعبتک‌بازیِ متقابلِ دیانت و سیاست را، که در نهایت جز زمین سوخته برجای نگذاشت. و البته انحطاط روحیه و رفتار ایرانیان، که برخاسته و متأثر از آن شرایطِ ناگوار تاریخی و اجتماعی بود، را نیز باید به این‌همه فساد و تباهی و سقوط افزود. سقوطی که مولود آن، در نهایت، جز امثال نادر کسی نمی‌توانست باشد. نادرشاهی، که دکتر طباطبایی در بحثِ مفصلی از شرح روزگار پررنج و مصیبت‌بارِ ایران و ایرانیان در دورۀ این «پادشاه ستمگر» که «در ادامۀ سنت درازآهنگِ شاهانِ خربنده»، به سلطنت رسیده بود، در «دیباچه‌ای بر نظریۀ انحطاط ایران» می‌نویسد:

«بدبختی‌های ناشی از یک جنگ بی‌نتیجه با یورش‌های اقوام وحشی نمی‌توانست بیشتر از پیروزهای این پادشاه ستمگر ایرانیان را در بدبختی غوطه‌ور کند. به نظر می‌رسد که نادر بیشتر از آن‌که به دفع دشمن بپردازد، علاقمند بود رعایای خود را سرکوب کند. سبب آن رفتار این نبود که نادر به ایرانیان علاقه‌ای نداشت، بلکه او از روح سرکش آنان بیش از قشون هندی‌ها یا ترک‌ها یا تاتارها می‌ترسید. نادر اگر قدرت داشت مایل بود سر همۀ ایرانیان را از تن جدا کند و این باور نادرست نخواهد بود اگر بگوییم هرگاه نادر می‌توانست اقوام دیگری را در ایران ساکن کند، تردیدی نیست که این کار را انجام می‌داد.»

پرسش این است که آن «روح سرکش» را چه شده بود که زیر بار سهمگین نادر رفت؟ به هر تقدیر، در پرسش از آن‌چه که به امروزمان بازمی‌گردد؛ آیا وجوه مشترک، نهفته در گفتاورد فوق از دکتر طباطبایی، دربارۀ آن دوره‌های تاریکی، در وجود و ماهیتِ رژیم اسلامی به قدر کفایت بارز نیست؟ اگر نیست، پس این‌همه ستمگری به یاری نیروهای بی‌فرهنگ، مرتجع، متعصب، وحشی و تجاوزگر به جان و مال و ناموس ایرانیان، در ایران چه می‌کنند؟ و مزدورانِ چه کسانی هستند؟ جز فرقۀ تبه‌کار حاکم، که بیشترین واهمه‌اش «از روح سرکش ایرانیان است»!؟ رژیم اسلامی اگرچه نتوانست ایرانیان را در «امت اسلام» مضمحل کند، آن‌هم به یمن وجود اندیشۀ بیداری و به دلیل کوشش‌های خستگی‌ناپذیر در راه پایداری و پایندگی و تقویت جنبش ملی، اما همین رژیم همچنان تلاش می‌کند؛ به حکم زر و زور و برای سرکوب آن «روح سرکش»، «امت» وارداتی به کشور سرازیر نماید! و حاشیه‌نشینان قدرتش، سکوت کرده و صامتند، همان «استادان»، سیاست‌بازان، روزنامه‌نگاران و فرصت‌طلبان تقیه‌گر، که همه‌شان را می‌توان، یکجا تقدیم جبهۀ اصلاح‌طلبانِ جمهوری‌خواهِ اسلامی نمود!‌

باری، نمونۀ دیگر، در شرح احوال نادر و سوانح بداقبالیِ ایرانیان، در دورۀ «شاهان» و سلاطین ستمگر دیگر، در همان اثر سترگ، بحثی‌ست دربارۀ نظریۀ «ابصار»، که در اصل، در ادامۀ تأسیس و تدوین نظریه‌های‌ تاریخی‌ دکتر طباطبایی‌ست‌، برای تبیین گوشه‌هایی از تاریخ ایران و برای سبک کردن بار سنگین این تاریخ از راه روشنگری، اما با یک نتیجه‌گیریِ بس تکاندهنده‌! در توضیح نظریۀ «ابصار»، دکتر طباطبایی عمل شنیع «کور» کردن را، همچون استعاره‌ای برای ممانعت از «دیدن»، در کانون توجه قرار داده، که در دورۀ صفویه، دورۀ افشاریه تا اوایل قاجاریه، به یکی از «بی‌رسمی‌های» «شاهان خربنده» و ستمگر بدل شده بود. همۀ ما ایرانیان، برای یک‌بار هم که شده، این جملۀ معروف رضاقلی میرزا فرزند نادر و ولیعهد ایران، که به دستور نادرشاه چشمانش کور شده بود، را شنیده‌ایم یا خوانده‌ایم که خطاب به پدر گفت: «تو چشم مرا کور نکردی، بلکه چشم همۀ ایران را کور کردی»!

با دفاع نسنجیده و بی‌تأمل و الگوبرداری‌های نابخردانه، از چنین دوره‌های تاریخی و چشم‌بستن بر نتایج آنها که جز منطق شکست و فروپاشی ایران را در خود نداشتند، بار تاریخ ما بسیار سنگین‌ شده و از تکیۀ یک‌سویه بر سنت آن، و بی‌توجه به «منطق شکستِ» آن، بوی گنداب واپس‌ماندگی برمی‌خیزد. با نگاه به این تجربه‌های فاجعه‌بار، پرسش دیگر این است ‌که؛ آیا، تا کنون، از خود پرسیده‌ایم که؛ رژیم سرکوب‌گر اسلامی دستورِ شلیک آگاهانه به چشمان فرزندان ایران، به قصد کور کردن آنان، به جرم آن‌که فساد و تباهی در کشورشان را دیده و تاب نیاورده‌اند، را از کجا آورده و از رفتار کدام خربندگانِ همگن خود الهام گرفته و آموخته است؟ در پاسخ باید گفت؛ رژیم اسلامی و دستگاه امنیتی و در «اتاق‌های فکر» خود، طرفداران الگوی صفویه و عاشقان اسماعیل و نادر، و کسانی در حسرت کشتن و ساختنِ «کله‌مناره‌ها‌»، کم ندارد! آیا ما هنوز باید در برابر تکرار این تجربه‌های سیاه هاج و واج بایستیم و در گنگیِ برخاسته از نشناختن سرمنشأ چنین توحشی انگشت حیرت به دهان بگزیم؟! و یا برای هوداران الگوی صفوی و نادرشاه هورا بکشیم؟! همچنان با این بارهای سنگین تاریخ بر کول و با کمری خمیده و همچنان با گردنی افراشته بدآنها؟!

باری نقل این گفتاوردها از دکتر طباطبایی، در این مقدمه، ضمن آن‌که شاهدانِ روشن‌گری هستند؛ بر اهمیت و در ضرورتِ سبک کردن بار سنگین تاریخ ایران از طریق آگاهی به گوشه‌های تاریک این تاریخ و رفع بدفهمی‌های عظیم ما دربارۀ آنها، که به یمن آثار ایشان ممکن شده است، همچنین ذکرِ آن گفتاوردها، حلقه‌ای‌‌ست که ما را به اصل موضوع این نوشته می‌رساند؛ به یاد و به تجلیل اندیشمند هزاره‌ای و فرزانۀ هم‌روزگارمان، دکتر جواد طباطبایی، که روزگار، 80 سال پیش، زادِ او را رقم زد و او را در دامان ایران گذاشت، تا میزان و سطح دریافتِ ایرانیان از اقبالِ خود، در فهم تاریخ خویش و استعداد آنان، در سبک کردن بارِ این تاریخ، را بار دیگر بیآزماید. هرچند که چنین آزمونی در مورد ایرانیان و صدور حکمی قطعی و نهایی دربارۀ ردی یا قبولی قطعی آنان، هرگز ساده نبوده است، درست به همان دشواری آموزه‌های دکتر طباطبایی، که اگر «ما» دریافتی از میزان اقبال خود، در همروزگاری‌مان با ایشان، داشته باشیم، باید بیاموزیم که با این آموزه‌ها درگیر شویم و همچنین بیاموزیم که به تقدیر تاریخی خود بیاندیشیم، تا آن تقدیر را بار دیگر به تقدیر نادانی و روزگار و یا فرصت‌طلبی‌های مستعجل رها نکنیم.

بخشی از همان آموزها برای رقم زدن آگاهانۀ تقدیر تاریخی آیندۀ ایرانیان در یکی از آخرین رساله‌های ایشان، یعنی «”انقلابِ ملی” در انقلابِ اسلامی» تدوین و عرضه شده‌اند. بار دیگر، پس از سه سال از عرضۀ آن رساله، به همراه تجلیل آن زادروز فرخنده، تأمل «دیگری» بر آموزه‌های آن «ما» را، بی‌تردید، همچنان بسیار «بکار خواهد آمد»! آن‌هم نه تنها در بکارگیری عنوان «انقلابِ ملی»، بلکه در فهم مضامین ژرف آن رساله که ورود و بحث دربارۀ وجوهی از آن را به نوشتۀ بعدی می‌سپاریم و سخن را در این بخش به پایان می‌رسانیم، تا در این لحظه جز اعلام وامداری و تجلیل، موضوع دیگری نگشاییم و از ارج‌گذاری منحرف نشویم. و دیگر این‌که اگر، به ناگزیر، اجباری در سرکشی پیش آید، به ملاحظۀ این روز فرخنده، بیان آن سرکشی را به نوبت بعد واگذاریم. آثار ایشان گنجیۀ نفیس ملت ایران است و یادشان ماندگار و جاوید!

مدرنیته و مشروطۀ ما / فرخنده مدرّس

پادشاهان پهلوی در اصلاحات خود در عمل پای‌بند به ذات مدرن مشروطیت، به مثابۀ دوران جدید ایران، بودند و از این منظرگاه، در قیاس با دوره‌های پیش و پس از خود، جایگاه تاریخی و استثنایی یافتند. مضافاً این‌که شناختِ حقیقتِ تاریخیِ مشروطیت، به معنای توانایی در روشن کردن مختصات جایی‌ست که «ما» آنجا را خاستگاه‌ اهداف و افکارمان دانسته و به مردم وعدۀ بازگشت به آن و آغازی دوباره از آنجا، برای پیش‌تر رفتن، را می‌دهیم. اگر مشروطیت روند تجدد ما است و در مدرنیته تکرار و توقف معنا ندارد، پس ایستایی بر ۱۲۸۵ و یا در جازدن در ماقبل ۱۳۵۷، با همۀ دستاوردهایشان، آغازِ ماندن و درجازدنِ تازه‌‌ای‌ در گذشته است. خاستگاه این توقف و درجازدنِ تازه، نفهمیدن نقش دستاورد، به منزلۀ شالودۀ حرکت بالاتر و پیشرفته‌ترِ بعدی، خواهد بود.

ادامه‌ی مطلب

نظریه‌های فاسد علیه میهن و میهن‌دوستی ـ فرخنده مدرّس

نادیده گرفتن مردم، اراده و اصل حاکمیت ملت، به باور نگارنده، در جدال بر سر میهن و میهن‌دوستی، همانند بسیاری از جدال‌های دیگرِ ما، از جمله جدال در بارۀ معنای مشروطیت ایران، امروز به هستۀ کانونی اختلاف نظرها بدل شده است. در یک سوی این جدال‌ها نظریه‌هایی پدیدار شده‌اند، ایستا و متوقف در تاریخ، که به اجمال می‌توان آنها را شبه‌ نظریه‌هایی دانست؛ مبتنی بر مفاهیم توخالی، یعنی ملت بدون مردم و دولت بدون ملت و دولت با وجود هر حکومتی، حتا در دشمنی با ملت و کشور! به عبارت دیگر، و در کمترین حالت، مضامین جدید به این نظریه‌ها راه نیافته‌اند. و هیچ جای شگفتی هم نیست که مبتکران و مدافعان چنین، به اصطلاح، «نظریه‌هایی» ادله و استنادات خود را در سده‌های پیش و در مناسبات کهنه جستجو می‌کنند و با الزامات جهان جدید و دنیای جدید ایرانی قطع رابطه کرده‌اند.

ادامه‌ی مطلب

انتخاب در شرایط دشوار / فرخنده مدرّس

این مردم ایران هستند که باید انتخاب ‌کنند و نقطۀ پایانی بر این روند شوم بگذارند که همزاد رژیم اسلامی‌ست. تقویت پیکار ملی مردم ایران علیه رژیم، ایجاد انسجام در صفوف این پیکار و سازماندهی گستردۀ آن، تنها راه پیشگیری از هر دو این خطرهاست، هم جلوگیری از خطر فروپاشی ایران به دنبال جنگ و هم پیش‌گیری از اضمحلال ایران در لجنزار «جهان اسلامی و خاورمیانه‌ای» یعنی باقی‌ماندن به صورت یک جامعۀ مفلوک و درمانده! هر دو خطر یک ریشه بیشتر ندارند، رژیم اسلامی!

ادامه‌ی مطلب

در تداوم و در ادامۀ بحث «میهن‌دوستی» / فرخنده مدرّس

بار دیگر در تاریخ ایران، در عمل گُسستی در به‌هم‌پیوندی الزامی سه رکن اساسیِ میهن، یعنی ملت، سرزمین و دولت ایجاد شده، و تنها عامل این گُسست رژیم اسلامی‌ست. هر بی‌اعتنایی به این گُسست و پنهان کردن علت و عامل آن نقض غرضی‌ آشکار در مفهوم میهن و لاجرم دوست‌داشتن آن است؛ و در موردِ ما، با بستن چشم بر این حقایق که اولاً: تا وقتی که این حکومت بماند و وضع تغییر نکند، آن گُسست خواهد ماند و هر ماجراجویی و شکست رژیم، زمینۀ شکست‌های سخت‌تری، را آماده و عواقب جبران‌ناپذیر آن متوجۀ تضعیف بیشتر کشور و ملت خواهد شد. …

ادامه‌ی مطلب

همایش امید و اعتماد به رهبری شاهزاده / فرخنده مدرّس

همان‌طور که بارها گفته شده، اما از تکرار آن پرهیز نباید کرد؛ این‌که «همایش همکاری ملی برای نجات ایران» پیامی به ارمغان داشت، سراسر آمیخته به امید و اعتماد. مهمترین خاستگاه این اعتماد و امید آن بود که شاهزاده، در مقام رهبر جنبش و «انقلاب ملی» ایران نشان دادند؛ دست‌شان برای جذب نیروهای متخصص و آشنا به مشکلات ایران پُر است. پیامد این نکتۀ نخست، ایجاد احساس امید و اعتماد در افراد پُرشماری بود که به‌طور مستقیم یا از دورترین نقاط جهان و همچنین از ایران تمامِ روند آن همایش را لحظه به لحظه پیگیری نمودند. این احساس امید و اعتماد به رهبری پیکار و توانایی ایشان در هدایت کشور در طول بحرانی‌ترین لحظه‌ها، همچون روح و حلقۀ مشترکی صف جنبش ملی را بار دیگر انسجام و استحکام بخشید.

ادامه‌ی مطلب

جدالی بر بستر اندیشۀ دکتر جواد طباطبایی / در گفتگوی فرخنده مدرس و مصطفی نصیری

‌ ‌

الزام به رفتن به درون یک دستگاه و یک نظام اندیشه، به عنوان تنها راه درستِ شناختن آن، از قضا از آموزه‌های پایه‌ای خودِ دکتر طباطبایی‌ست. تا جایی که ما به خاطر می‌آوریم، ایشان در دو نوبت به وضوح بیشتری به اهمیت آن روش اشاره نموده‌‌اند؛ یک‌بار در کتاب «ابن خلدون و علوم اجتماعی»، در اشاره به ضرورت «بازکردن دربِ دژ سنت و تسخیر آن از درون»، بجای «کوبیدن آن با دژکوب از بیرون» و بارِ دیگر در توضیح فلسفۀ آگاهی هگل در درسگفتار «پدیدارشناسی روح» ـ به تقریر آقای نصیری ـ که دکتر در آن از استعارۀ «کاخ بلندِ» فردوسی بهره گرفتند تا بر این نکته تکیه نمایند که: «آنچه در زبان فارسی درباره پدیدارشناسی روح نوشته یا ترجمه شده همگی بحث‌هایی است که در بیرون این ساختمان می‌گذرد و در واقع توصیف­هایی از بیرون است. از اینرو من تعبیر کاخ را همچنان حفظ می‌کنم تا بگویم باید به وارد شدن در آن خطر کرد.»

ادامه‌ی مطلب

ایران، یک کشور و یک ملت است، نه ام‌القرا! / فرخنده مدرّس

توضیح همۀ اجزاء نظریۀ مخبط «ام‌القرا» و پیوندهای آن با بخش‌های مخبط دیگر ایدئولوژی رژیم اسلامی و همچنین شرح همۀ اقدامات ایران‌براندازِ این رژیم در کارنامۀ جنون و جنگ و دشمنیِ چهل‌واندی سالۀ آن، موضوع هفتاد من کاغذ خواهد شد و در حقیقت تکرار «اسراری» خواهد بود که سربه مُهر نیست، اما شرح سرنوشت شوم ایران زیر سلطۀ جمهوری اسلامی‌ست، که مردم ایران زهر و تلخکامی آن را با همۀ زندگانی خود چشیده و تجربه کرده و در این تجربه‌ها چه بسیار جوانان و فرزندان ایران آینده‌های خود را باخته‌اند و از همین‌روست که به این رژیم به عنوان دشمن حقیقی خود و دشمن حقیقی میهن خویش‌ پشت کرده‌اند.

ادامه‌ی مطلب

«میهن‌دوستی» مصلحتی و معیوب! / فرخنده مدرّس

شاید همگان ندانند، لاکن «استادان» باید بدانند، «میهن» و دوستیِ آن، پدیده‌ای تک‌بُعدی نیست و همچون مفهومی زنده و تاریخی، در بطن خود دارای عناصر درونی گوناگون، اما پیوسته و ملزم به نظمی منسجم است. مثلاً مردم یک کشور، در حالی‌که خود و قوای منسجم‌شان بنیادی‌ترین شالودۀ دفاع از میهن است، اما خودِ همین مردم، در دوست ‌داشتن‌شان، در اهمیت دادن به اوضاع و احوال‌شان، در اهمیت دادن به قوام و دوام و انسجام ملی‌شان، در اهمیت مناسبات عادلانه‌اشان و در ضرورت ایحاد تعادل و در وحدت‌شان، برای هر فرد میهن‌دوستِ آگاه به الزامات میهن‌دوستی، بُعدی یا عنصری از نظام میهن‌دوستی‌ و تعهد به آن است. در غیر این صورت میهن‌دوستیِ مصلحتی و معیوب است.

ادامه‌ی مطلب

جنگی که نباید رخ می‌داد! / فرخنده مدرّس

باید ریشۀ درد را جستجو نماییم! و اگر اندکی از فضل‌فروشی و شعاردهی فارغ شدیم، بار دیگر تورقی در تاریخ «سقوط اصفهان» بکنیم. اگر تا کنون آن خطوط تاریخی را، از منظر سرزنش مردمی، خوانده‌ایم که در بهارخواب‌های خود سقوط تخت‌گاه کشور را نظاره می‌کردند، این‌بار آن را از منظر رفتار رژیم‌های فاسد و پتیاره و خربنده‌ای همانند رژیم اسلامی بخوانیم که با شهوتی معطوف به قدرت، بر تخت می‎‌نشینند، اما نمی‌دانند که بر کدام مردمان حکومت می‌کنند.

ادامه‌ی مطلب