Category: فرخنده مدرس

ایستادگی بر اندیشۀ تجدد، در تداوم آزادیخواهی! / فرخنده مدرّس

ایستادگی بر اندیشۀ تجدد، در تداوم آزادیخواهی!

همان‌طور که از دیدگاه دکتر یادآور شدیم، عنصر ناتوانی، فساد و تباهی و شکست درونی‌ست. البته طادی اگر به خود زحمت می‌داد و آثار دکتر طباطبایی را مطالعه می‌کرد، می‌توانست به رابطۀ علت و معلولی میان دانستن و توانستن و پیروز شدن و همچنین ندانستن و نتوانستن و شکست خوردن، هم پی ببرد. همان‌طور که دکتر در «دیباچه‌ای بر نظریۀ انحطاط ایران» مشکل ناتوانی برخاسته از ندانستن و لاجرم منطق درونی شکست آن را باز کرده‌اند. و این یک قاعدۀ کلی‌ست و در مورد اهل «سنت قدمایی» ما نیز کاملاً صدق می‌کند، که در «جهل مرکب» خود بسر می‌بردند! و لاجرم نمی‌توانستند که «اسب کهرِ» مدرنیته را از «گنبد کسری بجهانند»!

مقدمه: بار دیگر عرفان علیه خرد!؟

چندی پیش، در فاصلۀ میان کشتار بزرگِ ایرانیان بدست رژیم اسلامی و جنگِ آن به زیانِ ایران، شماره‌ای از فصلنامۀ فرهنگی ـ هنری «جهان اشراقی» ـ شمارۀ 13پاییز و زمستان 1404ـ به لطف دوستانی به دستمان رسید. با تورقی در صدوده صفحه و با کنجکاوی بیشتری به بخش «سیاسات» آن پرداختیم که در آن «هویت ملی» هم‌چون عنوانی حاشیه‌ای در کنار تیترهای اصلیِ برخی مقاله‌های این بخش و بیشتر از آن در محتوای آن نوشته‌ها به‌چشم می‌خورد، که از این ابرام در چسباندنِ «هویت» به «ملی»، بدون مکث و بدون پرسش از معنا و مصداق و حدود و ثغورِ کلمۀ «هویت»، نباید گذشت! البته «جهان اشراقی» محتوای خود را، روی جلد، با عبارت فرهنگی ـ هنری معرفی و در آن معرفیِ فشرده اما نامی از «سیاست» نرفته است. برعکس این موضوع در داخل مجله وزنی دارد، چندان که این شمارۀ فصلنامه اصلاً با عنوان «سیاسات» آغاز و تقریباً یک/سوم آن، بلکه بیشتر، را به خود اختصاص داده است.

گزینش عناوینی هم‌چون «سیاسات» یا «جهان اشراقی» را باید به طبع و سلیقۀ بانیان و دست‌درکاران نشریه واگذاشت. اما طبعاً از معنای این دو، در پیوند باهم، نیز بدون مکث و پرسش نمی‌توان گذشت! شاید هم، با توجه به رویکردها و تلاش‌هایی برای واپس بردن ایران به «فضاهای عرفانی»، با نگاه به تحمیلِ شرایط دشوار و بیرون از تحمل به مردم، در این سال‌های بداقبالیِ زیر سیطرۀ یک رژیم تبه‌کارِ مذهبی، این نوع گزینش‌ها خریدارانی هم داشته باشد، بی‌اعتنا یا بااعتنا به سایۀ سنگین «خطِ» سیاسیِ خاصی بر برخی مقالات بخش «سیاسات»! اما درج تبلیغیِ جلد یکی از شماره‌های این فصلنامه در واپسین صفحات این شماره ـ «ویژۀ بررسی آرای دکتر جواد طباطبایی» ـ مُزیَّن به عکس ایشان بر روی آن جلد، با عنوان درشتِ «کاهن ایرانشهر»! طبیعی‌ست، برای کسانی که با اندیشه و دستگاه نظری ـ تاریخی دکتر طباطبایی آشنایی‌هایی دارند، موجب شگفتی بشود.

دکتر طباطبایی، به برداشت ما، برجسته‌ترین اندیشه‌پرداز تاریخ تجدد ایران، از مجرای بازآفرینی و تأمل در تاریخ عمومی این ملت و در اصل طراح دستگاهِ فلسفی و تاریخی بررسیِ گذشته ایران با ضابطۀ عقل، داورِ دانای جایگاه و زیر ـ و ـ زِبَرِ بکارگیری یا ناکاری عقلانیت و خرد، در صورت‌های گوناگونِ اندیشیدنِ قدیم و جدیدِ ایرانی، و شاید یگانه نقادِ جدیِ خسوف عقل و ضایع شدنِ خرد ایرانی در «عرفان جهانسوز و مبتذل»، در «عرفان متشرعانه» در «دریافت‌های باطنی از شریعت» و به همان نسبت نقاد «شریعتمداری» و «شریعت قشری» و برآمدن «سنتی متصلب» ـ یعنی متحجر و درجازده ـ از درون همۀ این نوع افکار، بوده‌اند و بی‌تردید مهمترین نظریه‌پرداز و روشن‌گرِ پیامدهای تاریخی و ناگوارِ «تداوم در زوال» و «انحطاط تاریخیِ» ایرانِ پادرگلِ آن «سنت متصلب»! بنابراین، به اجمال و از منظرگاه فوق، اندیشمندی که دربارۀ شالودۀ شکل‌گیری «ایرانشهر» نظر و تأمل کرده‌، در دستگاه فلسفۀ سیاسی ـ تاریخی خود دربارۀ بنیادهای تداوم و تقدیر تاریخی ایران اندیشیده و به علل و عوامل و منطق درونی انحطاط آن پرداخته و آنها را توضیح داده‌ و مدون نموده، چنین اندیشمندی را نمی‌توان به «کاهن» ملقب نمود. دادن چنین صفتی به صاحب چنین اندیشه‌ای، اگر نشانۀ سهل‌انگاری و شلختگی در انتخاب نباشد، شاهدی هم بر حسن نیت نیست! و به داوری ما، در هر حال، خالی از فهمِ روح نوآیین، عقلانیت تاریخی و تجددخواهی چنین اندیشه‌ای‌ می‌نماید، اگر نخواهیم بگوییم که به قصدِ هموار کردنِ راهِ باززایی افکار کهنه و ورشکسته و در خدمتِ پاسداری از انحطاط است! بگذریم! و توضیح این نکته پرتعارض را، اگر مبنا و برهان روشن و عقلانی داشته باشد، بر عهدۀ مسئولان و مدیرانِ «جهان اشزاقی» واگذاریم!

اما نمی‌توانیم از تذکر این نکته نیز صرف نظر کنیم که؛ شاید برخی چنین عبا و قبایی، بر قامت اندیشۀ دکتر طباطبایی، را بیشتر دوست داشته باشند! یا عده‌ای میل داشته باشند، بنا بر تجربۀ آموخته در هفتصد ـ هشتصد سال پیش، یعنی آغاز روند قطعی نگونبختی ایران و شروع روندِ توجیه خودکامگی از مجرای تثبیت شریعتنامه‌نویسی عارفانه و سیاست‌نامه‌نویسی صوفیانه و آلوده به تفسیرهای شاعرانه، و البته در ناتوانی از ایستادگی بر بنیادهای عقلانی اندیشۀ تجدد، کسانی بخواهند، با مشق از روی «هنرِ» شریعت‌نامه‌‌نویسان عارف مسلک، اندیشۀ دکتر را نیز با «چاشنی ذوقیّات اهل کشف و شهود ترمیم و تتمیمی» بنمایند! لیکن این میل و آن دوستی تا کجا با حقیقت اندیشۀ دکتر طباطبایی و خردِ کانونی و مبانی عقلی و علمی این اندیشه می‌خوانَد، این امر دیگری‌ست. اما به هر تقدیر ایشان در اثر خود «زوال اندیشۀ سیاسی در ایران» چنین نوشته‌اند:

«…ایران از بسیاری جهات هنوز میراٍ‌ث‌خوار وضع انحطاطی است که از سده‌های پیش ایجاد شده است و، از این‌رو ـ شاید، ناآگاهانه ـ عرفان را عالی‌ترین تجلی روح ایرانی می‌دانیم و تردیدی نیست که این، خود، آشکارترین نشانۀ چیرگی همه‌سویۀ دریافت عرفانی بر صورت‌های اندیشۀ ایرانی‌ است و رمزی از علل و اسباب فروپاشی ایران‌زمین و آغاز دورۀ انحطاط تاریخی به شمار می‌رود.»

از این نکته که بگذریم، اما برخوردی دوباره با نوشته‌ای از محمدرضا مرادی طادی ـ از نویسندگان پرکار جریان اصلاح‌طلبیِ حکومت ـ و این‌بار در بخش «سیاسات» شمارۀ 13 «جهان اشراقی»، تحت عنوان «امکان اجماع در برج بابل ایران پساانقلابی»، برای نگارنده، با توجه به برخی سوابق، نمی‌توانست موجبات جلب نظر بیشتری نشود. اما، پس از مطالعه، دریافتیم که این نوشتۀ مرادی طادی، در قیاس با آن سابقه، هرچند در سطح همان کیفتِ سابق است، اما در قیاس با قصد پیشین وی، یعنی ادعایِ «نقد و ردِ» برخی از ستون‌های بنیادین دستگاه نظری دکتر طباطبایی، که ناکام ماند، اما این‌بار بر پایۀ داعیۀ بزرگ‌تری بنا شده است: یعنی ابتدا بر پایۀ ادعایِ «فقدان یک تئوری کلانِ وحدت‌آفرین» در، یا، برایِ «برج بابلِ ایرانِ پساانقلابی»! و سپس داعیۀ این‌که؛ فقدان «نظریۀ کلان وحدت آفرین» برای فراهم کردن «امکان اجماع» به دلیل «گذشته‌ای»‌ست که «آسیب‌شناسی» نشده است! لذا نویسنده، در مدخل مقاله، در تلاش برای ایجاد «امکان اجماع»، عزم خویش را بر این «آسیب‌شناسی» اعلام، اما در خلال مقاله، از مجرای برخورد به افکار پریشان مترجمی، در واقع به یورشی سخت علیه ترجمه دست‌زده و در مخرج آن مقاله افکار پریشانِ «روشنفکران» نیم‌سواد و «نظریه‌ها» و بحث‌های بی‌ریشه و بی‌ربطِ آنان در مورد ایران را، به نام «آسیب‌شناسی گذشته»، بر مَسندِ مجرم ردیف اول، به عنوان مسببِ اصلیِ وضعیت فاجعه‌بارِ کنونیِ برخاسته از انقلاب 57، که همانا انقلاب اسلامی‌ست، نشانده است. به عبارت دیگر نویسنده با داعیۀ «آسیب‌شناسی ِگذشته»‌، در واقع فرع را جای اصل نشانده و جای مجرم ردیف اول و دوم را جابجا کرده است. وی در حقیقت، از مجرای گفتن برخی نیمه‌حقیقت‌ها و عرضۀ بسیار آدرس‌های غلط، بر حقایق مهمی تردید، انکار و مغلطه سوار کرده و از این طریق، چه در شناسایی عوامل اصلی آسیب‌‌ها و فلاکت‌هایِ برخاسته از انقلاب اسلامی، و چه در شناخت نظریۀ «وحدت ملی» و سنت تجددخواهانۀ آن در ایران، اخلال و آشوب کرده است.

و اما، پیش از آغاز هر سخنی در اینجا، باید یادآور شویم که؛ نویسندۀ آن مقاله، یعنی طادی، چه بداند یا بخواهد که نداند و یا میلی به «اجماع» داشته یا نداشته باشد؛ اما نظریۀ «وحدت ملی» وجود دارد. یعنی نظریه‌ای به مثابۀ شالودۀ «وحدت ملی» دیری‌ست که در ایران فراهم آمده و عرضه شده است، آن‌هم، از قضا از مجرای یک آسیب‌شناسی ریشه‌ای در تاریخ این کشور و نقادی تاریخ دگرگونی اندیشیدن ایرانی و تذکرات بنیادی به پیشینۀ سنت آن. آن‌هم نه فقط از مجرای بررسی تاریخ یک یا دو سدۀ قبل از انقلابِ پنجاه‌و هفتِ ضدآزادی، ضدمشروطه و علیه تجدد، بلکه از آغاز ظهور اسلام در ایران. از همین‌رو، چون این نظریۀ «وحدت ملی»، از یکسو از درون بررسی و نقد آن سنت دراز با منطق «تداوم در زوال» آن، برآمده و از سوی دیگر بر بنیاد آزادیخواهی و بر محور ضرورت برابری حقوقی آحاد ملت و بر پایۀ تلاش برای احیای دولت ملی و استقرار مجدَّدِ ارادۀ ملت، به عنوان تنها منشأ حاکمیت و مشروعیت قدرت آن دولت، یعنی ضرورتِ بازگشت به تجربۀ مشروطیت یا تجدد در ایران، استوار شده است، لذا به طبعِ ضد آزادی و ضد تجددخواهی اسلام‌گرایان، از جمله اصلاح‌طلبان، به همراهی رفقای پنجاه‌وهفتی، سازگار نمی‌آید! از همین‌رو آن را نادیده می‌انگارند یا آلوده و دست‌کاری شده می‌خواهند، زیرا از اقبال آن طرح «وحدت ملی» میان ایرانیان و از سرشت تجددخواهانۀ آن مطلعند! باری نوشتۀ مردادی طادی در «جهان اشراقی» نیز از همین مقوله است. وی نیز آنچه به عنوان نظریۀ «وحدت ملی» فراهم آمده را نادیده و نیست می‌انگارد و با داعیۀ فقدان «نظریۀ کلان وحدت‌آفرین»، در حقیقت، به رویۀ کهنۀ اصلاح‌طلبی، از مجرای دادن آدرس‌های نادرست برای جستجویی ممتنع در راه «وحدت»، در واقع دایرۀ سرگردانی و آشوبِ فکری ترسیم می‌کند. چاره‌ای نیز جز این ندارد. زیرا، همان‌طور که از خلال نوشته‌اش هویداست؛ وی نیز از اساس با ارکان پایه‌ای و ستون‌های نظریۀ «وحدت» ملت ایران، خاصه با آزادی و تجدد ایرانی، «مسئله» دارد! «مسئله‌ای» که در واقع ملاط اصلی جمعِ اسلام‌گرایی‌ست. برای اثبات سخن، در ادامه به اجزای نوشتۀ وی می‌پردازیم.

«گربه‌کُشی دَمِ حجله» به روش معمول

نوشته مرادی طادی در «جهان اشراقی»، در همان نگاه نخست، جُنگی‌ست از داعیه‌های بزرگ که با یک صحنه‌آرایی، به مصداق همان «گربه‌کشیِ دمِ حجله»، آن داعیه‌ها را در ویترین مقدمۀ مقالۀ خود، به نمایش گذاشته است. با نگاه به سابقۀ شیوۀ نگارشِ وی، باید گفت؛ در این «گربه‌کشی» نیز دستی به «هنرمندی» دارد، تا در پس عبارت‌ها و ادعاهای «بزرگ»، از نوعِ «فقدان یک تئوری کلان وحدت‌آفرین»، «دست‌نیافتن به تمنای آرمان “آشتی ملی” و “وفاق” در غیبت آسیب‌شناسی گذشته» و… آن موش ناقص‌الخلقه‌ای را که در متن اصلی، زاده می‌شود، به نامِ «آسیب‌شناسی گذشته»، غول‌آسا بنماید!

برای آزمایش و اثبات؛ چنانچه، نه تنها داعیۀ «آسیب‌شناسی گذشته»، بلکه هر یک از این عبارت‌هایی را که، مرادی طادی به صورت «تأملات» و «تردیدها» و «انکارها» در مقدمۀ مقالۀ خود چیده، به صورت پرسشی از منظور نویسنده برجسته کرده و به ذهن بسپاریم و سپس، به قصد دریافت پاسخ یا توضیحی دربارۀ آنها، در متن اصلی مقالۀ وی به بررسیِ دقیق‌ و هدفمند بپردازیم، در نگاه اول به پاسخ یا نتیجۀ روشنِ برخاسته از فکری منسجم و سخنی بسامان، دربارۀ آنها، دست نمی‌یابیم، و در نگاه دقیق‌تر، جز به فکری مملو از ضدیت با آزادی و مخالفت با اندیشۀ تجدد یا مشروطه‌خواهی، یعنی در حقیقت در مخالفت با مبانی «وحدت ملی» نمی‌رسیم. در طول بحث‌های خود، در این نوشته، بر برخی از این نوع مواضع طادی در ضدیت با آزادی و مخالفت با مشروطه و مشروطه‌خواهی، به ویژه روی آدرس‌های غلط و پرخلطی که می‌دهد، انگشت خواهیم گذاشت. اما پیش از آن بر این نکته نیز باید تکیه کنیم که این رویه همان شیوۀ کهنۀ مکتبِ اسلامی ـ اصلاح‌طلبی‌ست؛ شیوه‌ای‌ست در نگارش که ابتدا دست به القای تردید و انکار می‌زند، «میدان نبرد نظری» را از همۀ آنچه که هست یا بنا شده و بدست آمده است، خالی می‌کند، و سپس در فضایی، به خیالِ خود، سرگشته و مشوَّب و خالی، به پرکردن آن با بافته‌هایی از اوهامات می‌پردازد و در واقع بر لایۀ‌ یاوه‌های چهل‌واندی ساله، و موجب سرگردانی فکری، می‌افزاید، و هر روز نیز با ادعایی جدید، بی‌هیچ توضیحی در بارۀ ورشکستگی داعیه‌های پیشین!

شاید به این امید که؛ چه کسی را حالا یارا و حوصلۀ «رصد کردن» و «ردگیری» و اثبات اوهامات قبلی باشد! کیست که سر ـ و ـ سودای آن داشته باشد، تا لایه‌ها را ورق بزند و این سابقۀ بافتن و پرکردن و افزودن را آشکار بنماید! بد نیست، و لازم است، و به زحمتش نیز می‌ارزد، تا چنین امیدهای واهی را، در هر جا که مشاهده می‌کنیم، بشکنیم! از همین‌رو در اینجا، در بزنگاهی برای «ردگیری» و اثبات موهومات، نخست از یادآوری سابقه‌ای در یک کژراهه، که در زمان خود در میان طیفِ گسترده‌ای از اصلاح‌طلبانِ حکومتی فراگیر بود، ‌آغاز می‌کنیم تا بعد نشان دهیم، که همان کژراهۀ سابق در مقالۀ کنونی طادی در «جهان اشراقی» ادامه دارد!

سابقۀ «امیدی» وهم‌آلود در کژراهه

همان‌طور که اشاره شد، جلب توجۀ بیشترِ نگارنده به نوشتۀ مرادی طادی در «جهان اشراقی» از مجرای سابقه‌ای بوده است. سابقه عبارت است از مجموعه‌ای از نوشته‌های محمدرضا مرادی طادی ـ در نیمۀ دوم دهۀ 1390خورشیدی ـ که موضوع پررنگ در آنها عبارت بود از؛ حمله به «ایرانشهری‌ها» از موضعِ دلبستگی و حمایتِ آقای طادی از «تلاش‌های علمی» داود فیرحی، دکتر معمم تحصیل‌کرده در حوزه و دانشگاه که عضو هیئت علمی گروه علوم سیاسی دانشگاه تهران بود و کوشای تدوین «فقه سیاسی مشروطه»! آن زمان آقای مرادی طادی با خُلقی تنگ، در آن نوشته‌ها، به «ایرانشهری‌ها» می‌تاختند که چرا به فیرحی برای به ثمر رساندن کارهای «علمیش»‌ مهلت نمی‌دهند! البته در آن موقع داود فیرحی به دلیل همین نوع کوشش‌ها و همچنین به دلیل مواضعی که علیه تاریخ تجددخواهی و علیه منورالفکران در ایران می‌گرفت، چند سالی، پیش از درگذشت، در اوج شهرت و مقرَّبِ دلِ رسانه‌های اصلاح‌طلبی ـ حکومتی بود. لیکن دکتر فیرحی زود درگذشت و سرنوشتِ موضوعِ مورد دلبستگیِ هوادارانِ اصلاح‌طلبِ وی ناروشن ماند.

اما پیش از آن، یعنی در سال‌هایی که دکتر فیرحی هنوز در قید حیات و در نظریه‌بافی فعال بود و در دل اصلاح‌طلبی امید می‌آفرید، مرادی طادی، از سالکان این دسته، در نوشته‌های خود، ضمن پریدن به «ایرانشهری‌ها» بر وجود دوستی میان دکتر طباطبایی و آقای فیرحی نیز تکیه داشت و مناسبات شاگردی فیرحی و استادی طباطبایی را نیز برجسته می‌کرد.‌ اما آنچه در آن مقطع و بعد از آن تکیه‌ها عجیب آمد، این بود که در فاصلۀ کوتاهی از برجسته نمودن این نزدیکی‌ها، آن «دوست» و «شاگرد»، به «ناگاه»، از بلندگوهای رسانه‌ای و روزنامه‌ای اصلاح‌طلبی ـ حکومتی، با بانگی بلند، «مرگ ایرانشهر» را اعلام و در مقابله با نظریۀ ایرانشهری «استاد طباطبایی»، «اندیشۀ ایرانشهری خواجه نظام‌الملک»، وزیری از تبار وزیران بزرگ ایران و از اساس، اندیشۀ ایرانشهری را انکار کرد. به داعیۀ «فروتنانۀ» شاگردی، اگر اشتباه نکنیم، بیشتر از سوی خود آقای فیرحی، دامن زده می‌شد. اما جالب است که آن «شاگرد» خیلی زود قصدِ جان «استاد ایرانشهری» را کرد! البته در سطح مجردات ذهنی و در حوزۀ «کلامی»! وگرنه، ما که «اقبال» آشناییِ نزدیکی با آقای فیرحی را نداشتیم، اما برخی گفتند و ماهم خواندیم که؛ ایشان «روحانی سلیم‌النفسی‌ هستند.» لیکن، وقتی بعداً به داعیه‌های توخالی دیگری از سوی ایشان برخوردیم، از جمله ادعای ارادت به دیدگاه‌های آخوند خراسانی، اما در حین و به خلاف آن ادعا، تلاش در تدوین «فقه سیاسی مشروطه» توسط فیرحی را دیدیم، آن‌هم در خدمت سِفت کردن پایِ «حقوقیِ» حکومتِ مستقرِ مبتنی بر ولایت فقیه را، که نمی‌توانست با دیدگاه آخوند خراسانی مشروطه‌خواه در مورد سیاست، به مثابۀ «موضوعی در منطقۀ فراغ شرع»، هم‌سنخ باشد، لذا بهتر دیدیم که در معنای «سلامت نفس»، آن‌هم نزدِ یک «روحانی»، بویژه در ایران، تجدید نظرهای اساسی بکنیم!

به این ترتیب آشنایی من با نام و نوشته‌های آقای مرادی طادی در پی «گیردادن‌هایم» به گفته‌ها و نوشته‌های آقای فیرحی و داشتنِ سر ـ و ـ سودایِ بررسی «آرا» و بررسی سهم فیرحی در افزودن به آن لایه‌هایِ وهمِ چهل‌واندی ساله ـ و در زمانِ حیات و نه بعد از فوتِ ایشان ـ بود. در نوشته‌هایم آن زمان، در برخورد به گفته‌ها و نوشته‌های آقای فیرحی ـ گردآمده با ذکر منابع در کتاب «بالیدن بر بستر اندیشۀ دکتر جواد طباطبایی» ـ اگر ذکری از آقای مرادی طادی پیش آمده باشد، در حاشیه بوده است. آقای مرادی طادی در آن مقطع، حداقل از دید نگارنده، نویسنده‌ای بسیار پرکار در میان انبوه نویسندگانِ اصلاح‌طلبِ حکومتی به حساب می‌آمدند که دلبستۀ تلاش‌های «علمی» آقای فیرحی به عنوان «عالم» معممی شده بودند که «مشکل» ایران را «پربلماتیکی»، به قول طادی ـ خاصه در موضوع «دمکراسی دینی» از راه تدوین «فقه سیاسی» ـ مطرح و دنبال می‌کرد. صحنه‌آرایی‌های نوشتاریِ میدان قیاس‌های «نظری»، از سوی آقای طادی میان دکتر طباطبایی و دکتر فیرحی، با نام‌ عجیب و غریبی مانند «جدال پروبلماتیک‌ها» ـ از نوع همان «گربه‌کشی»های مرعوب کننده ـ را هنوز به روشنی بخاطر دارم و همچنین غوغای رسانه‌های اصلاح‌طلبی ـ حکومتی، از جمله «مِهر» و یا «فرهیختگان» ـ نشریۀ دانشگاه آزاد، تحت رهبری علی‌اکبر ولایتی ـ حول چنین «جدال‌هایی» را! طبعاً پاسخ سخت کوبندۀ دکتر طباطبایی، تحت عنوان «بحران و مرگ ایرانشهر» را هم خوب به‌خاطر دارم که به کنایه‌ای، که از تیغ صد شمشیرِ عریان هم برنده‌تر بود، خواسته بودند که فرصت «کفن و دفن» پیکر «ایرانشهرِ بی‌جان» را بدهند، آن پیکرِ خونینِ، به‌زعم فیرحی، «مرده‌ای» را که هرچه می‌زنندش به قول دکتر نمی‌میرد و هراس بیشتری بر دل‌ها می‌افکند!

گذشته از این، از سوی آقای طادی و هوادارنِ دیگرِ دکتر فیرحی، در آن زمان، این امید نیز می‌رفت که از درون آن مطرح کردن‌های «پربلماتیکی»، «دمکراسی سازگار با دین»! سربرآورد. ناگفته پیداست که؛ این «امیدِ جمعی» اصلاح‌طلبان حکومتی و آویختن جمعی‌شان به ملجای فیرحی، همواره از نظر نگارنده، جز «نعلِ وارونه» به دمکراسی و جز یک آشوب فکری و دامن زدن به امری واهی و بی‌معنا نبوده و نیست. به آشوب فکریِ «دمکراسی سازگار با دین» در ادامه بارخواهیم گشت. اما پیش از آن لازم است تأکید کنیم، که طبعاً از نظر نگارنده، که این را نیز پیوسته در فرصت‌های پیشین، در مقابله با چنین موهوماتی مطرح کرده‌‌ام، هرکس که چنین عبارت‌های مشوبی را به دهان یا به قلم بگیرد و تکرار و القاء کند، کارش جز در خدمت آشوب فکری نیست! و آقای طادی نیز به سهم خود به این آشوب دامن زده‌اند! به ویژه آنجا که در «فقه سیاسی» فیرحی به دنبال سوراخ دعای مدرنیته می‌گشتند! به این هم بازخواهیم گشت.

باری؛ پافشاری در ادامۀ همان کژراهه

اما، بهر صورت، در آن زمان، نظرات شخص خودِ آقای مرادی طادی مطمح نظرِ من نبود. تا این‌که شماره‌ای از فصلنامه‌ای، به نام «ایران بزرگ فرهنگی»، به دست ما رسید. آن مجله که ظاهراً و پیش از آن، سابقۀ انتشار در ایران داشت، اما بعد به خارج «منتقل» شده بود، شماره‌ای ویژه ـ دربارۀ پادشاهی ـ منتشر نمود که نوشته‌ای از آقای مرادی طادی نیز در آن درج شده بود، تحت عنوان «شاه در لایه‌های زمانی و تنش‌های ساختاری سیاست‌نامه». از ظاهر آن عنوان برمی‌آمد که قصدِ بررسی «دیگری» در میان است. اما نویسنده یعنی آقای طادی، پس از مقدمه‌ای کوتاه، در اقرار به ناتوانی در نوشتن مقاله‌ای مستقل از دیدگاه‌ها و نظریه‌های دکتر طباطبایی، دربارۀ موضوع اصلی، داعیۀ «نقد و رد» چند نظریۀ بنیادین دکتر طباطبایی را، مطرح کرد، از جمله «نقد و ردِ» «نظریۀ زوال اندیشه»، «نظریۀ سُنت»، «نظریۀ تداوم و گسست»، «نظریۀ تداوم در زوال» و «نظریۀ دوره‌بندی ویژۀ تاریخ ایران» را! و البته بازهم با آوردن مقدمه‌ای در پس مقدمۀ اول و به شیوۀ «هنرمندانۀ» آقای طادی، یعنی با صحنه‌پردازی نمایشیِ پرکبکبه، نظیر «لانگ شاتی» قلمداد کردن آن نظریه‌ها و اعلامِ قصد خویش مبنی بر ارائۀ تصاویر «کلوزآپی» از آنها و…! در خلال همان «نقدها و ردها»، روشن شد که آقای مرادی طادی، در بیرون از دستگاه نظری دکتر، پا درهوا، یعنی «بدون شالودۀ نظری منسجم و معینی» ایستاده و از آنجا، بدون رفتن به درون آن دستگاه و کسبِ معرفتی در بارۀ آن، «سنگ‌ریزه‌هایی به ستون‌های سد سکندرِ دستگاه نظری دکتر پرتاب می‌کند»! در آن نوشته طادی، در ادامۀ وفاداری و پافشاری بر وجه مشترک دیدگاهِ خود با بیراهۀ فهمی و فکریِ دکتر فیرحی، از میان نظریه‌های دکتر طباطبایی، همچنین اندیشۀ ایرانشهری خواجه نظام‌الملک را مردود و شخصیت تاریخی خواجه را نیز وزیرِ سوداگرِ قدرت در دستگاه «پادشاهان پتیاره»، ارزیابی کرده بود. و موضوعات ریز و درشتِ دیگر، که اینجا جای تکرار آنها نیست.

به هرحال نگارنده، در همان زمان ـ مرداد 1401 خورشیدی ـ با فرض دریافت درست خود از نظریه‌های دکتر طباطبایی و طبعاً قبول آنها و در اصل در جهت دفاع از این دریافتِ خویش، پاسخی به آن نوشتۀ آقای طادی داد، تحت عنوان: «”سیرآفاقیِ” لاقید زمان و مکانِ روشنفکران تاریک‌اندیش». در آن مقطع، طبعاً هنوز «تجدید نظری» از سوی آقای طادی در مورد اندیشۀ دکتر طباطبایی و اندیشۀ ایرانشهری صادر نشده بود، که این نیز بعداً آمد. چنان‌که ایشان در جایی، طی یادداشت کوتاهی، احتمالاً در اوایل سال 1404، در برخوردی مختصر ـ با فاصلۀ بیش از سه سال ـ به آن نوشتۀ «طولانی» من، اما در وصف اندیشۀ دکتر نوشتند: «دستگاه فکری طباطبایی چنان کاخ عظیم و باشکوهی است که تا سالها ما اگر بتوانیم – آن هم اگر بتوانیم – عجالتاً باید به تماشا بنشینیم و برای هر اندیشیدنی باید با آن وارد «گفتگو» بشویم.»

صَرف نظر از این «تعارفِ» تمجید‌آمیز و ابراز «فروتنیِ» از نوع فیرحی در برابر اندیشۀ دکتر طباطبایی، اما این‌که، در این فاصلۀ سه سال‌واندی، آقای طادی، بجای ریز ـ و ـ درشت بافتن‌ها و نوشتن مقاله‌های بسیار و بعضاً با وام‌گرفتن از ادبیات مستتر و موجود در آثار دکتر طباطبایی و حتا بهره‌مندی از نظریه‌های ایشان، و البته بدون بجاآوردنِ مراتب وامداری، آیا تلاش کرده‌اند وارد این «کاخ با شکوه» بشوند؟ مهم نیست که خودشان تلویحاً و شاعرانه می‌گویند؛ نه! اما ما به صراحت می‌گوییم که وارد این «کاخ» نشده‌اند! لذا اندیشۀ دکتر را نمی‌شناسند، اما سنگریزه‌ها را همچنان پرتاب می‌کنند، لاکن این‌بار «زیرکانه» به دست دیگرانی که به همان میزان در خبط فکری بسر می‌برند، که آقای طادی!

«زیرکیِ» مبتنی بر همچنان ندانستن!

تمجید و ستایش دستگاه نظری دکتر طباطبایی و تشبیه آن به «کاخی عظیم و باشکوه» در جایی و «اطعام» از خوانِ گستردۀ مفهومیِ این دستگاه نظری، توسط طادی، در جایی دیگر، اما در عین حال نقل و تکرار یاوه‌هایی از زبان دیگران، علیه اندیشۀ دکتر طباطبایی، در همانجا، اما بدون رو ـ یا ـ رویی نقادانه و معترضانه علیه آن یاوه‌ها، اینها در کنار هم و با هم، به نظر ما، جور درنمی‌آیند و پرتناقض می‌نمایند! اگر نگوییم که از آن بوی بی‌رسمی و ناسپاسی به مشام می‌رسد! و اما اگر تشبیه آن دستگاه به «کاخ باشکوه»، در یک یادداشت، تعارفی از نوع فیرحی نباشد، پس، با وجود آن تمجید، ولی در عین حال «توهین و خوار کردنِ» آن دستگاه نظری به زبان دیگران، بدون تذکر انتقادی به آن توهین سبک، آنگاه نمی‌تواند جز نشانه‌ای از نشناختن یا نفهمیدن آن دستگاه نظری از سوی طادی‌ نباشد! نفهمیدنی که در پی استنکاف از ورود به آن دستگاه به مثابۀ «کاخ باشکوه»، امری منطقی و طبیعی‌ به نظر می‌آید. اما ظن ما بر این است که چنین رویه‌ای در واقع تداوم‌ «زیرکانه‌ای»ست در سنگ‌اندازی از بیرون به آن «کاخ باشکوه»، لاکن به دستِ دیگری!

باری، در جایی از مقالۀ خود در «جهان اشراقی»، آقای طادی، به نقل از مترجمی ـ به نام فرهادپور ـ می‌آورد که: «نظریۀ “امتناع تفکر” طباطبایی حجیم و توخالی» است!» و در ادامه این گستاخی، مغلطه‌هایی از همین فردِ مترجم، که ما با افکار آشفتۀ وی نیز آشنایی‌هایی داریم، را طادی در نوشتۀ خود، بدون برخورد انتقادی به آنها، نقل می‌کند. از جمله این‌که گویا: «طباطبایی مانند انسان ایرانی، به عنوان عضوی از “دازین آسیایی” چاره‌ای ندارد جز آن‌که از مفاهیم [ترجمه‌ای] مدد بگیرد، تا بتواند این گسلی را که ایجاد شده پرکند و…»! البته تکرار این خزعبلات شاید از مقولۀ همان «گفتگویِ» شاعرانۀ مورد ادعای طادی با آن «کاخ باشکوه» ـ یعنی اندیشۀ دکتر طباطبایی ـ باشد، لیکن تکرار، و بعد عبور از چنین موهوماتی بدون تذکر، به هر حال، توخالی‌ بودن آن تمجید تقلیدی طادی، یعنی تشبیه «کاخ باشکوه»، را آشکار می‌کند! از این گذشته، اما داوریِ طادی در نوشته‌اش، پس از درج و تکرار آن اراجیف، مبنی بر این‌که آن مترجم، یعنی فرهادپور، دست به تقلب، از روی نظریۀ دکتر طباطبایی زده و این‌که «صورتبندی اکنون تاریخی» این مترجم «رونوشت بی‌رنگورویی از همان زوال اندیشۀ طباطبایی‌ست.» و به قصد «پوشاندن این رونوشت» است، در اصل عذری بدتر از گناه ا‌ست که طادی می‌آورد. مسئلۀ ما در اینجا پاسخ به افکارِ این «دازین بیمارگونه»، یعنی آن مترجم نیست. مسئلۀ ما در اینجا اما نمایاندنِ پرتاب سنگریزه‌ها از سوی طادی، به دست دیگران، است. نشان دادن این‌ است که؛ طادی دستگاه نظری دکتر را نمی‌شناسد و از شناختن آن هم استنکاف ورزیده است، اما راه و بی‌راه نام دکتر طباطبایی را، در لابلای سخنان سخیفِ دیگری، برای سنگ‌اندازیِ «زیرکانه»، می‌آورد و در حالی که دست در مائدۀ مفهومی ایشان دارد، اما حتا قادر نیست، حداقل با کمک گرفتن از آثار خود دکتر، تذکری به مغلطه‌‌های آن مترجمِ «افسرده‌عقل»، بدهد!

البته که چنین تذکرِ لازمی به آن ابیات سبکِ مترجم، که داده نشده، مستلزم داشتن فهمی از آثار و اندیشۀ دکتر طباطبایی‌ست، که دستیابی به آن فهم، رفتن به درون و ممارست با آن آثار را الزامی می‌سازد. اما، به برداشت ما، طادی، به علاوۀ آن مترجم مغلطه‌باف، محروم از آن فهمند. از جمله، هر یک به نوعی، محروم از این فهمند که؛ دکتر طباطبایی نظریه و فهمی ارجمند دربارۀ تاریخ فرهنگ «ترجمه» و اهمیت آن در ایران دارند و نقدهای اساسی ایشان دربارۀ بسیاری از ترجمه‌های ناتوانِ فارسی را باید ذیل آن نظریۀ تاریخی قرار داد و فهمید. علاوه بر این باید به اصول و ضابطه‌هایی که ایشان برای ترجمه، در جاهای مختلف آثار خود آورده‌اند، توجه کرد و در رعایت، آنها را به جد گرفت. از جمله این‌که در درسگفتارهای فلسفۀ حقوق خود ـ جلسۀ سی‌و یکم ـ دکتر گفته‌ است: «کسی که فقط زبان بلد باشد نمی‌تواند ترجمه کند، حتا اگر هر دو زبان را مثل زبان مادری بداند. [در ترجمه] فهمیدن آن علم خیلی مهم است و فهمیدن همۀ آن علم هم مهم است.» شناختن مقام مهم و ارجمند ترجمه، از سوی دکتر طباطبایی، از همین عبارت نیز کاملاً آشکار و قابل فهم است، تا این درجه مهم که ایشان حتا «فهم علمی» را شرط مقدم ترجمۀ اثری در آن «علم» می‌شمارند. سختگیری‌های ایشان در مورد برخی ترجمه‌های صورت گرفته به زبان فارسی را نیز در پرتو تأکید ایشان بر ضرورت تسلط بر دانش مربوطه و همچنین تسلط بر هر دو زبان در ترجمۀ آثار باید فهمید، نه دشمنی با ترجمه و نفی یا خوار نمودنِ آن!

 اما طادی، که آثار دکتر را نخوانده، چه می‌کند؟ با سخنانی که بسته بودن افق ذهنی، به ویژه در برابر فرهنگ‌های پیشرفته‌تر، را می‌نماید، نویسنده، در حالی که در نوشتۀ خود دست در بلعیدن ترجمه‌های صورت گرفته از آثار غربی دارد، اما همانجا، به دنبال بدنام نمودن، «تخته کردن درِ» ترجمه و ستیز با ترجمه است، که در حقیقت یک رشتۀ علمی پراهمیت در هر فرهنگ و تمدن‌ پیشرفته‌‌ ا‌ست! حتا اگر طادی خودش دست به ترجمه‌هایی زده باشد، اما، در نوشتۀ خود نشان داده است که؛ نه تنها فهمی از سرشت این رشتۀ مهم فرهنگ و دانش ندارد، بلکه در اصل بر «ترجمه» مغلطه‌هایی کینه‌توزانه وارد می‌کند! و البته این رویۀ اسلام‌گرایان، با افق‌های کور فرهنگی‌ست‌، که بدونِ آن‌که به روی خود بیآورند، حاصل علمی و فرهنگی دیگران را می‌بَرَند و می‌خورند، اما، ضمن انکار و پنهان کردن عمل خوردن و بردن خود، منعِ «خوردن» دیگران کرده و حتا با اصلِ منبع آفرینشگری و با آموختن از آن نیز درافتاده و ناسپاسی و بی‌احترامی می‌کنند!

شگفتا که در نوشتۀ مرادی طادی نشانه‌های، اطعام از ترجمه‌های بسیار، اما در عین حال ضدیت فکری و واکنش تند، غلوآمیز و بی‌معنا علیه ترجمه، فراوان است، که مطمئناً از فقدان آگاهی وی به اهمیت این رشته در تاریخ فرهنگ ایران برمی‌خیزد، حتا اگر خودش مترجمی کرده باشد! در ادامه به این اهمیت تاریخی و شواهد آن در آثار دکتر، به اختصار، بازخواهیم گشت و در انتها نیز چند جمله، نمونه‌وار، از برخوردهای سستِ طادی دربارۀ ترجمه را، از مقاله وی در «جهان اشراقی»، می‌آوریم. لیکن پیش از آن ما برآنیم که رفتن به درونِ آن «کاخ با شکوه» و مطالعۀ آثار دکتر و فهم آنها، می‌توانست به طادی، در اصلاح دید معیوبش به ترجمه یاری برساند! و به وی حرف‌زدن درست دربارۀ ترجمه و نقد صحیح به کاستیِ ترجمه‌هایی به زبان فارسی یا حتا نقد افکار غلط برخی از مترجمین را بیاموزد، تا مقام این رشتۀ مهم را پاس دارد! و به نام زدنِ افکار غلط مترجم، با ترجمه به دشمنی نپردازد! البته اگر عناد فکری و فرهنگی برخاسته از افق‌های بستۀ اسلام‌گرایی، از بنیاد مستعدِ چنین اصلاحی باشد!

و نمونۀ دیگر به عنوان شاهدی در نشناختن آن «کاخ با شکوه» از سوی طادی، این‌که؛ وی در نوشتۀ خود در «جهان اشراقی» از زبانِ آن مترجم مغلطه‌گر می‌آورد: «نظریۀ “امتناع تفکر” طباطبایی حجیم و توخالی» است»! اما طادی، به دلیل ندانستن، حتا نمی‌تواند در پاسخ به چنین اراجیفی، به آن مترجم، مختصر هم که شده، گوشزد کند که؛ دکتر طباطبایی نه تنها از «امتناع تفکر» سخن نگفته و نه تنها آن را مورد نقد و رد اساسی قرارداده، بلکه در برابر آن نظریۀ «شرایط امتناع تفکر» را بر بستر تفحص سترگ علمی مطرح و به تفصیل آن را توضیح داده است، به ویژه در کتاب «ابن خلدون و علوم اجتماعی». طبعاً آنان که ممارستی با آثار دکتر دارند، خوب می‌دانند که؛ فهم معنای «شرایط امتناع تفکر» بر بستر تاریخ اندیشیدن ایرانی و فهم اختلاف آن با نظریۀ «امتناع تفکر» از جمله مستلزم رفتن به درون آن آثار دکتر، و رفتن به درون متونی‌ست که مکان بود ـ و ـ باشِ این اندیشه و دگرگونی‌های آن در روند تاریخ بوده و مستلزم دیدن آن لغزشگاه‌های فکری و تفسیری ـ به مثابۀ «شرایط امتناع تفکر» ـ در این تاریخ اندیشه است، که دکتر لحظه‌های تاریخی، فکری و متنی آن لغزش‌ها را در آثار خود، نمایان ساخته و توضیح داده است! به هر تقدیر روشن است کسی که به درون نرفته و نشناخته، نمی‌تواند تفاوت میان «امتناع» و «شرایط امتناع» را بشناسد! در این صورت چه انتظاری!؟

باری، از نظر ما، آن تمجید توخالیِ «کاخ با شکوه»، در حینِ بهره‌کیری از مفاهیم دستگاه نظری ـ مفهومی دکتر طباطبایی، نظیر «نظام سنت قدمایی» و «سه نص پایۀ تمدنی ما»، توسط طادی، و به‌رغم این، اما تکرار خزعبلات دیگران علیه همین «کاخ» و بی‌پاسخ و تذکر گذشتن از آنها و همزمان، بجای تذکر، گفتنِ این‌که آن سخنانِ سبکِ مترجم «رونوشت بی‌رنگ‌ورویی» از «نظریۀ زوال» دکتر طباطبایی‌ست‌، این همه در کنار هم، اگر در خوشباورانه‌ترین باور، حکایتی از نشناختن، ندانستن طادی نباشد، پس احتمالاً نشانۀ بی‌رسمی و ناسپاسی‌‌ در عین حال ادامۀ سنگ‌پرانی‌ به آن «کاخ باشکوه» است! این رفتار مرادی طادی ما را به یاد رفتار دسته‌هایی از پناهجویان و مهاجرانِ مسلمانِ زیر سلطۀ فرهنگِ طلبکارِ اسلامی‌گرایی، در کشورهای آزاد می‌اندازد که در پوشش حمایتیِ نظام‌های آزادی، قوانین دمکراتیک و سیستم‌های رفاه اجتماعیِ این کشورها زندگی می‌کنند و از آنها بغایت بهره می‌گیرند، اما بجای احترام و دفاع، هر جا که دستشان برسد، از ناسپاسی و آسیب‌زدن هم پرهیز ندارند! این، از نظر ما، بی‌رسمی‌ست! ناسپاسی‌ست! از این رفتار طادی هم که بگذریم! اما نمی‌توانیم تأسف نخوریم؛ به حال آن کسانی که معصومانه هر تمجید توخالی را به نشانۀ «تجدید نظر» می‌گیرند. به خلاف تساهل و تسامح‌ خوشباورانۀ آنان، «تجدید نظر» کاری سترگ است و در گام نخست دلیری دانستن و دلاوری در بازبینی مبانی فکری را می‌طلبد. به‌ویژه و به‌طور خاص برای فهم دستگاه سترگ نظری دکتر طباطبایی، که شالوده‌های عزیمت در آن بر مبانی اندیشۀ تجدد استوار است و نمی‌تواند با زیربنای اسلام‌گرایی و روبنای مزورانۀ آن، به ویژه ضدیتش با اندیشۀ آزادی و تاریخ تجدد در ایران، سازگار باشد!

سه سال و یک بازۀ زمانی پررخداد!

از زمان برخورد من، در مرداد 1401، به مقالۀ «شاه در لایه‌های زمانی و تنش‌های ساختاری سیاست‌نامه» به قلم آقای مرادی طادی، بیش از سه سالی گذشته است. به خلاف نقص دیدگاهی آقای طادی، که حداقل در آن نوشتۀ قبلی‌شان وجود داشت، این سه‌سال‌واندی بس پرحادثه بوده است. اشارۀ ما به این نقص دیدگاهی طادی مبتنی بر همان سابقه است. طادی در آن نوشتۀ «شاه در لایه‌های زمانی…» درک غلط خود مبنی بر تصور از «یک‌لختیِ» گذر ِزمان را نمودار ساخته بود، یعنی تصور و باورِ باطل خود دربارۀ گذر زمان، بدون رخدادی مهم در تاریخ اندیشه، آن‌هم طی نه‌صد سال دورۀ اسلامی ایران! بر پایۀ این دیدگاهِ غلط، طادی مخالفت خود را در آن نوشته، با مبانی اندیشۀ دکتر طباطبایی دربارۀ دوره‌بندی‌ سده‌های میانه، یعنی آن نه‌صد سال، اعلام داشته بود، مخالفت با دوره‌بندی نه‌صد ساله‌ای که دکتر آن را بر مبنای دگرگونی‌های تاریخی بر زمینه‌های سیاسی، اجتماعی و اندیشیدن ایرانی‌، ارائه کرده و آقای طادی در آن مقاله نوشت که؛ از عنوان آن دوره‌بندی ـ «سده‌های میانه» ـ «ناگزیر» استفاده می‌کند،‌ اما آن را قبول ندارد!

به هر تقدیر، چه آقای طادی ببینند و بپذیرند یا نه، در گذر این سه سال‌واندی، حوادث بسیار دردناکی ـ حداقل از نظر ما ـ رخ داده‌اند، که طی آن سرشت و صورت هیولایی رژیم اسلامی آشکارتر و به دنبال و در ادامۀ همان «سیاسات» چند دهه‌ای این رژیم، ایران به لب پرتگاه سقوط و حتا فروپاشی دوباره، نزدیکتر شده است. اما جریان اصلاح‌طلبیِ حکومتی، پس از سال‌ها طلبِ سهمی از قدرتِ مافیایی و فاسد حاکم، پس از شراکت در بنای آن و دفاع بی‌وقفه از بقای آن نظام، هرچه‌ بیشتر در فرجام سیاه سرنوشت خود گرفتار آمده‌، یعنی همچون لاشخوری بالای سر لاشۀ نیمه‌جانِ حکومت اسلامی و جنازۀ فرمانروایان گروه رقیب، در انتظار طلوعِ «ستارۀ اقبالِ» بازگشت به قدرت، برای حفظ نظام جمهوری اسلامی، در ایرانِ زخم‌خورده است! این منش در حقیقت، به مثابۀ روی دیگر سکۀ دفاع از بقای رژیم اسلامی، «جایزۀ» سکوت و بی‌عملی جریانِ اصلاح‌طلبی در قبال آن «سیاساتِ» ایران‌برانداز و دریوزگی قدرت از رژیم فاسد اسلامی خواهد بود، خاصه سکوت در برابر چپاول و غارت ایران، سکوت در برابر بکارگیری جان و مال مردم ایران در راه تنش‌آفرینی و در مسیر جنگ‌افروزی در بیرون مرزهای کشور و در راه ایجاد محور شرارت شیعه، سکوت در برابر وارد کردن اراذل و اوباش شیعی برای روزِ کشتار و غارت و دست‌درازی به جان و مال و ناموس ایرانیان، سکوت در برابر روند تدارک درگیرکردن ایران در جنگ‌های نابودکننده، که امروز در میانۀ یکی از سهمگین‌ترین آنها هستیم!

بدیهی‌ست، اعلام جرمِ سکوت، بزرگمنشانه‌ترین دادخواست تاریخی ملت ایران علیه جریان اصلاح‌طلبی نظام اسلامی‌‌ست. چون اصلاح‌طلبانِ درگیر در دفاع از رژیمِ برخاسته از انقلاب پنجاه‌وهفت و درگیر در پاسداری از «کیان» آن انقلاب نحس، نخواستند ببینند، که مردم ایران در نهایت، به خلاف اصلاح‌طلبان، به آن «سیاسات» ایران‌برانداز رژیم اسلامی تن نخواهند داد. اما اصلاح‌طلبان همچنان چشم بستند و سکوت کردند! حتا وقتی که دلاورترین بخش‌های این ملت، به دفعات، گردن افراشته و وحشیانه سرکوب شدند‌، اصلاح‌طلبان بازهم سکوت کردند، اما ایرانیان بازهم بپاخاستند، از رژیم بیزار و از اصلاح‌طلبان بیزارتر گشتند و همۀ رژیم از جمله اصلاح‌طلبان را زیر پا گذاشتند و از «کُلِ نظام عبور کردند.»، بی‌سلاح به خیابان‌ها آمدند و بر خواست‌های خود پافشردند و در پاسخ هزاران هزارتن از فرزندان‌شان، به مسلسل بسته و به چوبۀ دار و به قمۀ حشد‌الشعبی‌ها و فاطمیون و زینبیون، تجاوزگر و غارتگر سپرده شدند. اما اصلاح‌طلبان همچنان سکوت کردند. و در همدلی خاموش با سرکوب و کشتار علیه ایرانیان، تا آخر خط رفتند. تنها جایی سکوت خود را شکستند تا به مردم بیراه و ناسزا بگویند! به مردمی که، در خانه‌ها ماندند و در دشوارترین شرایط، یعنی در شرایط جنگی که در حقیقت رژیم اسلامی به ایران و ایرانیان تحمیل نموده است، به رژیم اسلامی پشت کردند و انگشتی به دفاع از آن تکان ندادند، حتا به دفاع از خانه و کاشانۀ خود! به دلیل هراس بیشتر از ماندگاری رژیم اشغالگر و سلطه‌گر در آن سرزمین، به مثابۀ خطری هولناک‌تر برای همان سرزمین! و به امید نابودی آن! شگفتا که این رژیم تبه‌کار چه بر سر مردم ایران آورده است!

در این هنگامه، قابل تصور و همچنین قابل دیدن است که، روان‌های حساس انسانیِ بسیاری زیر فشار چنین رخدادهای سهمگینی، تاب نیاورند و رفته رفته و تک به تک تکان خورده از پیکرۀ نظام اسلامی فروریخته و بسیاری نیز به مجازات‌های ضدانسانی گرفتار شده و می‌شوند. اما این فروریختن از پیکر نظام اسلامی، به دلیل سکوت اصلاح‌طلبان و ادامۀ دفاع آنان از بقای رژیمی تبه‌کار، نه به صورت نهادی، نه سازمانی و نه حزبی، بلکه به صورت فردی صورت گرفته‌اند. و تا آن نهادها و سازمان‌های فاسد حکومتی برجا باشند، حتا از راه پر کردن آن‌ها از گله‌های اراذل وارداتی شیعیِ قاتل و تجاوزگر، و تا وقتی رژیم اسلامی، هم‌چون مردۀ ایستادۀ سلیمانِ پیامبرِ متکی به عصای موریانه‌خوردۀ قدرت، باقی باشد، از میان حامیان رژیم و مدفعان قسم‌خوردۀ انقلاب 57، عده‌ای نیز ممکن است، در دودلیِ منفعت‌جویانه، انگشت نمدار در باد گیرند و برای حفظ عافیت، گاه مواضعی را با «ظرافت» جابجا کنند. اما شاید نمی‌دانند؛ گواهِ راستی، عمل و نظر است که در پس جابجایی می‌آید! به هر حال، در پی برخوردِ من به نوشتۀ آقای طادی، ایشان، پس از این سه سالِ پر حادثه، ضمن اعلام این‌که نقادی مرا خوانده‌اند، در بارۀ آن، در همان یادداشت کوتاهِ اوایل 1404، نوشتند:

«ایشان [یعنی نگارنده] مرا در هواداری از فیرحی به اسلامگرایی (در معنای منفی‌اش) و ایران‌ستیزی متهم کرده که بعید می‌دانم متصف به این صفات باشم. در ادامه هم فرموده‌اند که بر آن بوده‌ام تا زیر عَلَم مرحوم فیرحی فقاهت را در برابر ایرانیت قرار بدهم. شاید آن متن رگه‌های خفیفی از دفاع از فقه (آن هم در چارچوب نظریۀ حکومت قانون طباطبایی) را در خود حمل می‌کرده، ولی در ادامه در سخنرانی بزرگداشت فیرحی و در مقالۀ دیگری که در یکی-دو ماه آتی با عنوان «الهیاتِ انقلاب» منتشر خواهد شد، از فقه عبور کرده‌ام و آن را ناتوان از آن می‌دانم که کاتالیزور مدرنیته در ایران باشد یا بشود.»

ریشه همچنان در اسلام‌گرایی‌ست!

البته واژه‌های نسنجیده در عبارت‌های ساختگی، برای رها نمودنِ موقتیِ گریبان، از راه آشوبگری، را می‌توان ردیف کرد و گذشت. اما نمی‌توان همیشه از پیش حدس زد که بادگیرهای جلوگیری از آشوب فکری کجاها نصب و تعبیه شده‌اند! لذا حاصل رندی در آرایش سخن، گاه می‌تواند جوانمرگی نیز‌ ببار آوَرَد! چنان‌که مرادی طادی، در این یادداشت کوتاه، در توجیه دفاعِ خود از فقه، مدعی‌ست که «در چهارچوب نظریۀ حکومت قانون دکتر طباطبایی» عمل کرده است! صرف نظر از ظن ما به چنین حرف بی‌ربطی، به قصد تخریب با ادامۀ سنگ‌پرانی علیه نظرات دکتر طباطبایی، اما، در معصومانه‌ترین باور، این ادعا را بیانگر فقدان آکاهی طادی، از بنیاد نظریۀ حکومت قانون می‌گیریم. زیرا طادی، همچون هم‌گنان خودش، نمی‌داند یا نمی‌خواهد بداند که؛ دکتر بارها بنیاد حکومت قانون، و مشروطه به مثابۀ تأسیس حکومت قانون ما را، با همۀ گرفتاری‌های آن، برهمان بنیاد دانسته، و گفته‌اند: در نظام حکومت قانون «انسان قانونگذار است»! دکتر طباطبایی بر این اصل عام، با توضیحات مفصل، بارها تکیه کرده‌اند، از جمله در درسگفتارهای انقلاب فرانسه و بسیار بیشتر در درسگفتارهای فلسفۀ حقوق، از جمله در جلسۀ سی‌ام آن درسگفتارها ! به‌رغم این، اما طادی در اینجا بازهم «فرمایش» فرموده و دفاع خود از فقه و زیر عبای «فقه سیاسی» فیرحی، و البته با «دُم خروس» عنادِ آشکار با مشروطیت، را در «چهارچوب نظریۀ حکومت قانون دکتر طباطبایی» قلمداد کرده است!

حال آن‌که، به باور ما، طادی اگر به دنبال توجیه و «خفیف» جلوه دادنِ درجۀ اشتباهاتِ گذشتۀ خود نمی‌بود، آن‌هم از راهِ آراستن سخن، و برای رهاییِ رندانۀ گریبانِ خویش به دنبال «شریک جرم» نمی‌گشت، ضرورتی نداشت که پای «نظریۀ حکومت قانون دکتر طباطبایی» را به میان بکشد! کافی بود بسیار ساده و صادقانه بگوید؛ افکار و خیالاتش دربارۀ مدرنیته از اساس غلط و حاصل آشوب فکری بوده و تازه دریافته است که «حکومت قانون» به مثابۀ یکی از ارکان بنیادین مدرنیته، از بن و ریشه با «نظام قانونگذاری شرع» ـ یعنی فقه و قانون فقاهتی و همچنین با فقه سیاسی فیرحی ـ نمی‌خوانده است! اگر چنین می‌نمود، آنگاه هیچ ضرورتی نداشت که اشتباه ناشی از ناآگاهی و عدم فهم خود از تعارض در مبانی دو نظام قانوگذاری را، از راه عذری بدتر از گناه، به گردن «نظریۀ» دکتر بی‌اندازد! بگذریم!

و اما داعیۀ آقای مرادی طادی، در این نقل قول از آن یادداشت، ظاهراً گواهی بر «تجدید نظرهایی» هم هست. لیکن داوری ما در مورد «تجدید نظرهای» آقای طادی اما چنین است که؛ ایشان، به عنوان یک اسلام‌گرای مخالف مشروطه، چه در عمل و چه در نظر، همانجا که بوده‌اند، مانده‌اند. اما پیش از ارائۀ برهان این داوری و پیش از ادامۀ برخورد به بعضی حرف‌های مندرج در مقالۀ «جهان اشراقی» و پیش از تذکر به نکات دیگری از آن یادداشتِ کوتاه، ابتدا نظری به عمل بیاندازیم؛ مرادی طادی اهل عمل و عضوی از جبهۀ اصلاح‌طلبان حکومتی‌ بوده و هست. وی حتا به صورت فردی و تکی نیز از این جریان بیرون نیامده است! چنان‌که در فاصله همین سه‌سال‌واندی، در کنار تنی چند از اصلاح‌طلبان، طادی به عضویت شورای رهبری حزبی درآمده ـ از زمان برگزاری کنگرۀ 1403 آن حزب از احزاب انحصاری اصلاح‌طلبان ـ که مؤسس آن سیدمحمدصادق خرازی، نمایندۀ جمهوری اسلامی در سازمان ملل متحد تا سال 1395، و در معیتِ حمایتیِ محمدجواد ظریف و سیدمحمد خاتمی در تأسیس آن در 1393 بوده‌ است. نام این حزب اصلاح‌طلبی را، به روال خود، نمی‌آورم تا تصور نشود که این حزب اصلاح‌طلبِ حکومتی وجود شاخصی داشته و در خویشکاری، احیاناً، تفاوتی با سایر احزاب انحصاری اصلاح‌طلبی در حفظ جمهوری اسلامی دارد، که ندارد! این سابقه نشان می‌دهد که آقای طادی در عمل اصلاح‌طلب بوده و هست. و در نظر نیز همان است که در عمل! ایشان نیز اصلاح‌طلب حکومتی‌ست که بنیادش بر اسلام‌گرایی اصلاح‌ناپذیر نهاده، از آن زاده و از آن نیز بیرون نیامده است! روش آشوبگری و مغلطه‌گری و افزودن بر لایه‌های موهومات در بحث نیز نشان می‌دهد که در همان فرهنگ پرورش یافته است.

و حال ادامۀ بحثِ نظر! صرف نظر از این‌که ما از آن گفتاورد مندرج در آن یادداشت کوتاه 1404، چه بفهمیم، که کاملاً اتفاقی، به لطف دوستانی، به نشانۀ اثبات «تجدید نظرهایی» از سوی آقای طادی، به دستمان رسیده، اما در درجۀ نخست درخور ذکر است که از آن «آموختیم»؛ گویا «اسلام‌گراییِ» از نوعِ مثبتی هم وجود دارد! زیرا به گفتۀ طادی؛ وقتی من ایشان را به «اسلام‌گرایی از نوع منفی» متهم کرده‌ام، پس منطقاً از دیدِ وی «اسلام‌گرایی مثبت» هم باید وجود داشته باشد، که البته ما نمی‌دانیم این دیگر از چه صیغه‌ایست! شاید هم «اسلامگرایی مثبت» ذخیره‌سازی «مفهومی» باشد، برای «آینده» و برای کسانی که «درد دین» دارند، آن‌هم درد دین در قدرت! و بیشتر درد قدرتِ اسلام به عنوان عنصرِ «هویت‌بخش ملی و فرهنگی» ما! یعنی دردِ همان نوع «هویتی» را دارند که در برخی از مقالات بخش «سیاسات جهان اشراقی» آمده، در غفلت یا با آگاهی نویسندگان آنها از بحث‌ها و تلاش‌هایِ درجریان، برای پیوند زدنِ صفت اسلامی به ایران، با تکیه بر همین «هویت»!

ما در همان آغاز و در مقدمۀ این نوشته، در ابرام برای چسباند «هویت» به «ملی»، با تردید نگریستیم و بر آن انگشت گذاشتیم و از تعریف و تعیین حدود و ثغور آن «هویت» پرسیدیم. به این دلیل که در جریان بحث‌ها و تلاش‌هایی هستیم که، از قضا، آن «هویتِ» چسبانده به «ملی»، در دست کسانی، در اصل حکم «کاتالیزاتور» اسلامی کردن و اسلامی نامیدن ایران را دارد! از سابقۀ چنین بحث و تلاشِ در جریانی، چند سالی‌ست که می‌گذرد، یعنی از زمانی که زشتی هیأت هیولایی «امت‌گرایی ناب اسلامی»، به کمال، در چشم مردم ایران آشکار گشت و به آنان نشان داد که سران حکومت اسلامی به کشور ایران، تنها به صورت «ام‌القرای امت اسلامی» یا به عبارت روشن‌تر به صورت مخزن تاراج گنج این ملت و منبع غارت جان و مال و ناموس او، در خدمت اهداف خود، یعنی تقویت محور شرارت شیعه، می‌نگرند. لذا عده‌ای از دردِ اسلام و تحتِ نگرانی از بیزاری مردم از رژیم اسلامی، که دامنگیر اسلام و نقش تاریخی آن در ایران نیز شده است، تلاش‌هایی برای سرهم کردن تئوری‌هایی ذیل «ایرانی» با «هویت» اسلامی آغاز و به بحث‌های آن در سایت‌های حکومتی دامن زده شد و ناگاه «ایرانِ اسلامی» از تخم لق آن بحث‌ها سر بدرآورد! و مغلطه‌ای هم میان «اسلام ایرانی» و «ایران اسلامی» آغاز و با یگانه جلوه‌دادن این دو، بر «هویتِ اسلامیِ فرهنگِ ایرانی» تأکیدهای تبلیغی فراوان گردید، آن‌هم با «زیرکیِ» تمام از سوی اصلاح‌طلبان رژیم، به ویژه توسط محافل نزدیک به حسن روحانی، و با دستبردهایی به آثار دکتر جواد طباطبایی! البته بحث در این باره بسیار مفصل‌تر از اینهاست و روشنگری در بارۀ آن و نشان دادن عوامل و محافلِ چنین تئوری‌بافی‌هایی مستلزم فرصت دیگری‌ست. اما تا آن فرصت، طبیعی‌ست و لازم است بگوییم؛ آن‌چه به «اسلام‌گرایی» برمی‌گردد، اولاً: جز سرشتی منفی و خطرناک ندارد! ثانیاً: جز ابزار تحمیل جلوۀ ظاهری و صفت اسلامی به ایران، و بالا کشیدن، تلقین و تحمیل «ایرانِ اسلامی» نیست! ثالثاً: محصول هر نوعی از «اسلام‌گرایی»، در نهایت جز آن‌ مصیب‌ها و فلاکت‌هایی نیست که در این پنجاه سال از آن برخاسته و به ایران و ایرانیان تحمیل شده است! لذا، هر تفکیکی میان اسلام‌گرایی، عملی لغو، خیالی باطل، ایدئولوژیک و مخرب ا‌ست.

مدرنیته‌خواهی بی‌بنیاد و ستیز با مشروطیت!

 از «اسلام‌گرایی مثبت» آقای طادی که بگذریم، اما آن «تجدید نظری» که ایشان ظاهراً در آن یادداشت کوتاه بدان اقرار کرده‌اند، در واقع نسبت به امیدی بوده است که به تلاش‌های نافرجام ِ فقهیِ دکتر فیرحی داشتند. و حالا ـ ظاهراً در این سه سال ـ به عبارت خودشان «از فقه عبور» کرده‌اند و این‌طور فهمانده‌اند که از فقه به عنوان «کاتالیزاتور»، برای «سرعت بخشیدن به مدرنیته» هیچ‌چیز در نمی‌آید. به قول معروف، و از دید فعلی آقای طادی، فقه به مصداق این مَثَل تبدیل شده که؛ «به لطف تو امید نیست شر مرسان!» به این ترتیب، می‌توان مقدمتاً چنین نتیجه گرفت که؛ آقای مرادی طادی، هم در مورد فقه، به مثابۀ «کاتالیزاتور مدرنیته»، اشتباه می‌کردند و هم در مورد تلاش‌های «پروبلماتیکی» دکتر فیرحی در ساختن «دمکراسی سازگار با دین»! ایشان همچنین «سوراخ دعای» خود، برای «مدرنیته‌خواهی» خویش، را هم اشتباه گرفته بوده‌اند! اما همان موقع که در حالِ اشتباه کردن بودند، دائم بر سر «ایرانشهری‌ها» می‌کوبیدند و تلاش می‌کردند آنان را بروبند و از میدان بحث بِدَر کرده و میدان «نظری» را از اوهامات و اشتباهات خود پر کنند و به سهم خود بر آن لایه‌های چهل‌واندی ساله موهومات از جمله «مدرنیتۀ فقهی» یا «دمکراسی دینی» بی‌افزایند! به هر حال اما، در مورد آن «تجدید نظر»، متأسفیم که بازهم نمی‌توانیم تردید نکنیم و تردیدهای خود از «صداقت» آن را ناگفته بگذاریم! زیرا سودای مدرنیته‌خواهی طادی را از اساس بی‌بنیاد می‌دانیم! چون به نظر ما نه هرگز دکتر فیرحی اصلاً اهل مدرنیته بود، تا کسی بخواهد از این منظر به او بی‌آویزد! زیرا فیرحی مدرنیته را «وارداتی» قلمداد و مردم ایران را، نسبت به تجدد در ایران، دارای «احساس بیگانگی» می‌پنداشت و این را هم به صراحت اعلام کرده بود. علاوه بر این فقه هم، با نگاه به تعارض مبنایی آن با حکومت قانون، هرگز نمی‌توانسته «کاتالیزاتور مدرنیته» در ایران باشد. یعنی همان نتیجه‌ای که طادی ظاهراً، البته بعد از درگذشت دکتر فیرحی، به آن رسیده‌ و اعلام کرده‌ است.

می‌گوییم ظاهراً، زبرا، به‌رغم آن اشتباه اساسی دربارۀ مبنای مدرنیته و حکومت قانون، اما امروز همان پافشاری‌های «اشتباه‌آمیز» و لجوجانه را طادی به حوزۀ دیگری، یعنی حمله به مشروطه ـ تجدد و مدرنیتۀ ما ـ منتقل کرده‌ و با آوردن عناوین و توصیف‌هایی مانند: «انتقال اسب تراوا از مشروطه تا فروپاشی سلطنت» یا «تجربۀ تلخ دهه‌های قبل از مشروطه تا فروپاشی سلطنت»، ماهیت همان «اشتباه» را در نوشتۀ خود در «جهان اشراقی» دوباره به نمایش گذاشته است. به داوری ما، البته، آوردن چنین عبارت‌هایی در واقع «اشتباه» نیست، بلکه یک طرز تفکر است و به قصدِ تخریبِ «زیرکانۀ» اصل، یعنی مشروطیت و تاریخ تجدد یا مدرنیته در ایران و در تداوم همان اندیشۀ داود فیرحی‌ست، که ضد تجدد در ایران بود. تکیۀ آن هر دو ـ هم فیرحی و هم طادی ـ ظاهراً بر «بدنامی» لفظ‌هایی مانند «وارداتی» و «ترجمه‌ای» در کوبیدنِ اندیشۀ تجدد در ایران است که، از قضا، تکیه‌گاه مشترک و البته خاستگاه نگاه کینه‌توزانۀ یکسانِ همۀ نیروهای اسلام‌گرا در ایران علیه مشروطه است. زیرا همه می‌دانیم؛ اسلام‌گرایان از اساس با بنیادهای تجدد و مشروطیت، یعنی نظام مبتنی بر قانونگذاری عرفی و عقلانیِ انسان‌های آزاد و دارای حقوقِ برابر، مخالفند. آنها اصلاً با ملت و این برازندگی‌هایش مخالفند! محمدرضا مرادی طادی، در مخالفت با مشروطیت، نیز به این جرگه تعلق دارد. وی در نسبت دادنِ بی‌نسبتی ـ به زبان فیرحی بخوان بیگانگیِ ـ تجددخواهی با جامعه و تاریخ ایران، دربارۀ همان «دهه‌های قبل از مشروطه»، یعنی آغاز تاریخ تجددخواهی و اندیشۀ قانونخواهی ایرانیان که پیامد آن پیروزی ارادۀ ملت و مردم ایران به عنوان تنها منشأ همۀ قوای کشور، در برابر «دو شاخ استبداد» و خودکامگی بود، می‌نویسد:

«خیل عظیمی از متون و مفاهیم به فضای فکری ایران، ترجمه‌های ناگواریده که از دستگاه هاضمۀ سنت قدمایی نگذشته بودند و غالباً نسبتی با جامعه و تاریخ ما نداشتند، برخورد فله‌ای با تمدن غربی و انتقال بی‌ضابطۀ دستاوردهای فکری ـ فلسفی آنان، میدان نیروها و مناسبات در ایران را دگرگون کرد. و میدان مغناطیسی ایجاد کرد تا هر سه «نص» پایۀ تمدنی ما در نسبت با مفاهیم ترجمه‌ای عاریتی و وارداتی دگرگون شوند.»!

صرف نظر از این تصویر غلط و کینه‌توزانه علیه مشروطیت، اما برای نشان دادن ضدیت با مدرنیته در این عبارت‌ها باید به عمق بیشتری برویم! اما پیش از رفتن به ژرفا، نخست اشاره کنیم ‌که؛ خوانندگان حتماً عنایت دارند آقای طادی، اولاً از درِ کفالت و دوستیِ «سنت قدمایی» وارد شده، ثانیاً هرچند نه صریح اما به تلویح، تباهی در «نظام سنت قدمایی» را پذیرفته‌، لاکن نام آن را «دگرگونی» گذاشته است. به عبارت دیگر استفاده‌اش از «دگرگونی» آرایشی‌ست، اما منظورش همان «تباهی» واقعی‌ست. داوری دربارۀ چنین نوع بازی با کلمات را به خوانندگان مقالۀ طادی وامی‌گذاریم و فقط به اجمال می‌گوییم، آنچه که تباه و فاسد باشد، لاجرم در تأثیر بر پدیده‌ای تا حدِ «دگرگونی» آن، جز فساد و تباهی ببار نمی‌آورد! افکارِ «مفسده‌ای»‌ که، از راه انبوه ‌ترجمه‌ای و عاریتی توانسته‌اند تا حد «دگرگونی» بر نظام سنت قدمایی تأثیر بگذارند، طبعاً تأثیرشان نمی‌توانسته در جهت پویایی و شکوفایی آن نظام بوده‌ باشد. پس باید آن را نیز گندانده باشند. بنابراین منظور طادی از بکارگیری کلمۀ «دگرگونی» را نیز باید درست فهمید، که معادل تباهی و انحطاط است!

به هرحال طادی در اینجا فساد و تباهی نظام سنت قدمایی را می‌پذیرد، و اهمیتی هم ندارد که نام آن تباهی را «دگرگونی» یا هر چیز دیگری بگذارد. اما مهم‌تر از آن بازی بی‌معنا با کلمات، این است که در توضیح انحطاط و تباهی «نظام سنت قدمایی» و «سه نص پایه‌ای تمدنی» وی موهومات می‌بافد، هم دربارۀ علل انحطاط و هم دربارۀ تاریخ آن تباهی، به علاوه آدرس‌های کاملاً واهی و گمراه کننده‌ نیز می‌دهد. در این موهومات البته فرض مسجل‌‌ طادی بر آن است که آن نظام سنت قدمایی و نص‌های آن نسبت بسیار محکمی با جامعه و تاریخ ما داشته‌اند! بدیهی‌ست که ما نیز اصلاً در صدد وارد کردن هیچ مناقشه‌ یا تردیدی براین «فرض مسجل» نیستیم! زیرا ریشه‌های تباهی و گندیدۀ آن «نظام سنت» مبتنی بر آن سه نص را، به یمن آثار دکتر طباطبایی، در اعماق تاریخ ایران می‌بینیم! و امروز نیز شاهد عمل آن مَفسده هستیم! لیکن پرسش اصلی‌ ما از نقش و تأثیر این سنت و آن نص‌های ریشه‌دار در تاریخ‌مان، بر جامعۀ خودمان است! پرسش ما، قبل از هر موضوعی، از وضع آن «نظام سنت»، به ویژه در سرآغاز به راه افتادنِ جنبش مشروطه‌خواهی در کشورمان ا‌ست! یعنی آن موقعی که آن متن‌های ترجمه‌ای و وارداتی هنوز سرازیر نشده و «میدان مغناطیسی» برای سرایت تباهی ایجاد نکرده بودند!

اما نخست بازگردیم به آدرس‌های غلط مندرج در تحت آن بافته‌های موهومی آقای طادی، مبنی بر این‌که گویا عوارضی از بیرون ـ یعنی انبوه همان متن‌های ترجمه‌ای و وارداتی ـ توانسته‌اند فساد و انحطاط آن «سنت قدمایی» برخاسته از آن «سه نص» و حتا خودِ آن سه نص را ببار آورند! ایشان مدعی‌اند که آن خیل عظیم متون ترجمه‌ای و مفاهیم عاریه‌ای که فضای فکری ایران از آنها، از دو دهه پیش از مشروطه، تلنبار شده، اما از دستگاه هاضمۀ «سنت قدمایی» نگذشته بودند، لذا موجب گمراهی یا به قول طادی «دگرگونی» «سه نص پایۀ تمدنی» و «نظام سنت قدمایی» ما شده و آنها را از راه بدر کردند، تا جایی که متولیان این سنت و آن نصوص، در گمراهی، تحت تأثیر افکار و عوامل بیرونی و بی‌ریشه، دست به «انقلابِ 57» زدند! عجیب است که یک نظام قدمایی با سنتِ هزارواندی ساله و مبتنی بر سه نص پایه‌ای ریشه‌دار در جامعۀ ما، تنها ظرف مدت چند دهه «دگرگون» می‌شود! از جمله در نظام مفهومی، آن هم از مجرای ترجمۀ متون بی‌ریشه و به عاملیت لایه‌ای از روشنفکرانِ نیمه‌سواد! از این راز شگفت‌آور که بگذریم، اما پرسش ما این است که؛ پیش از این چه بر سر آن دستگاه هاضمه «نظام سنت قدمایی» آمده بود؟ چرا و چه شد که مخدرهای «ترجمه‌ای» و «عاریه‌ای» به طبع آن «نظام سنتِ» ریشه‌دار خوش آمد و تحت تأثیر آنها «دگرگون» شد!؟

ما، در نوشتۀ آقای طادی، پاسخی عقلانی به این پرسش‌ها نمی‌یابیم! آنچه می‌یابیم، آدرس‌های غلط و انحرافی هستند، در کوبیدن مترجمین و دسته‌بندی‌ افکار ِ«روشنفکریِ» ترجمه‌ای در قالببندی‌های متداول غربی! البته، با شگفتی تمام، با کمک گرفتن از همان نوع آثار ترجمه‌ای و نوشته‌های خارجی و «عاریه‌ای»! یعنی به کمک نام‌‌ها و نقل قول‌های کوتاه ـ حتا در حد یکی ـ دو کلمه‌ ـ و بریده از بحث‌‌های غربیان، که به وفور در نوشتۀ طادی به خدمت گرفته شده‌اند! از این بهره‌گیری انبوه از ترجمه در عین حال ضدیت با همان، یعنی ترجمه، که بگذریم! اما ناگزیر باید بگوییم که دیدگاه طادی در اینجا و فرضیه‌ای که بافته، هم دربارۀ علت و عامل تباهی «نظام سنت قدمایی» و هم بازۀ زمانی آن غلط است. زیرا از بیرون چیزی یا کسی موجب تباهی «نظام سنت قدمایی» نشده است! عنصر تباهی در درون آن، به همراه زوال تاریخی آن بود و خیلی پیشتر رخ داده بود.

اما چون نگاه آقای طادی مطلقا متوجۀ نقد تاریخیِ «نظام سنت قدمایی» و سرنوشت آن «سه نص پایه» در تاریخ عمومی ایران نیست، و چون ایشان فقط به دنبال پیداکردن شریک جرمِ هبوط و انحطاط این «سنت» و آن «نص‌ها» است و چون در اصل تنها دست در کارِ جابجا کردن اصل با فرع دارد و به هر قیمت می‌خواهد حقیقتِ تباهی و زوال «سنت قدمایی» از پیشترهایِ تاریخیِ آن را بپوشاند، لاجرم نمی‌تواند پاسخی منطقی و تاریخی و از روی خرد مستقل، به آن پرسش‌ها بدهد! و بحای آن‌که وضع اسفبار سنتی، که بسیار پیشتر به زوال و تصلب و انحطاط گرفتار آمده بود، را با نگاه تاریخی بررسی کند، این‌همه، در کوبیدنِ آن فرعیات ترجمه‌ای می‌کوشد و در توجیه این کوبیدن، عجبا که به وفور نقل قول‌های ترجمه‌ای به کار می‌گیرد!

حال آن‌که ما برآنیم؛ اگر آقای طادی آثار دکتر را خوانده بودند، به خود زحمت «نظریه‌بافی» یا «فرضِ» غلط نمی‌دانند! فرض غلطی که با آن تاریخ ایران ـ حتا در پنج دهۀ پیشش ـ را نمی‌توان توضیح داد. از مطالعۀ آثار دکتر، خاصه بخش خاتمۀ «زوال اندیشۀ سیاسی در ایران» نسبت «فرضیه» یا «نظریه» با تاریخ را نیز به درستی می‌توان فهمید و از آن یاد گرفت که فرضیه یا نظریه‌ای تنها وقتی می‌تواند اعتبار داشته باشد که واقعیت تاریخ زیسته را بتوان با آن تدوین کرد و آن تدوین هم بتواند با دوره‌های تاریخی ماقبل پیوند منطقی، منسجم و روشنی داشته باشد. به عبارت دیگر آن تاریخ زیسته ـ بدون دستبرد یا بدون گزینش و گفتن نیمه‌حقایق ـ همچون «دیباچه‌ای» بر آن فرضیه و نظریه باشد و… البته انتظار ما از آقادی طادی تا اینجا و تا این حد نیست. اما ایشان، با مطالعۀ آثار دکتر، می‌توانستند حداقل از پاسخ دکتر به «روشنفکران» ضداستعماری و ضدامپریالیستی «جهان سومی، خاورمیانه‌ای و اسلامی»، در توجیه غلط واپس‌ماندگی جامعه‌های‌ خودشان، بیاموزند! دکتر بارها، رو به آن «روشنفکران» گفته‌اند؛ آن جامعه‌ها واپس‌مانده بودند که «استعمار» آمد! این نظر دکتر در واقع بیان یک اصل عام و کلی‌ست که از دانش نظری ـ تاریخی ایشان و از تحلیل تجربه‌های زیستۀ تاریخی «جهان اسلام» و ایرانِ «بیرونِ درونِ» آن برآمده و بر خاص‌ها، از جمله، و به ویژه، بر «نظام سنت قدمایی» ما قابل بسط است! به عبارت دیگر، آن نظام سنت فرسوده و فاسد شده بود که ترجمه‌ها به ناگزیر آمدند!

ما بازهم بر آنیم که؛ آن پاسخ تاریخی درست، از مجرای نشان دادن عامل درونی فساد و تصلب «نظام سنت قدمایی»، در آثار دکتر طباطبایی آمده است. لذا بار دیگر یادآور می‌شویم که؛ آقای طادی اگر در ورود به آن «کاخ با شکوه» قدم‌رنجه فرموده بودند، لازم نمی‌بود، زحمت بکشند و برای رفع ظن از ناتوانی درونی آن «سنت قدمایی» متصلبِ واماندۀ ورشکسته، «ایده» ببافد و با دادن آدرس‌های غلط سفسطه کرده تا نظرها را از اصل یعنی همان «سنت‌ها و نص‌ها» و افکار متولیان آنها منحرف کند! یعنی دایرۀ آشوب و سرگردانی فکری ترسیم نماید! به بیان روشن‌تر؛ داعیۀ بزرگ «آسیب‌شناسیِ گذشته» را در مقدمه بچیند، اما در میانۀ متن به جنگ با افکار مخبط یک مترجم، بسنده کند، و درنهایت حرف‌های مخبط‌تری در مورد ترجمه بزند! تا در فرجام «نظام» ناقص‌الخلقۀ «سنت قدمایی» را از گورِ تاریخی‌اش برهاند و انگشت اتهام را به سوی دیگری بگیرد! نه! لازم نبود! برعکس، به باور ما، ایشان اگر قدم‌رنجه می‌فرمودند، آنگاه در آن کاخ بارها این آهنگ را می‌شنیدند که: «منطق شکست» و علت «انحطاط» درونی‌ست، از جمله برای آن سنت بافته شده و برخاسته از درون آن سه «نص پایه» و مبانی فرسودۀ آنها، که هیچوقت، به یمن کسانی امثال طادی و البته بزرگ‌تر ایشان، مانند فیرحی اسلام‌گرا و…، مورد بازبینی و تجدید نظر بنیادی قرار نگرفته‌ لذا درجا زده‌اند!

بررسی یک سابقۀ تاریخی در ضدیت با مشروطه و آزادی

باری، آن عبارت‌های «زیرکانه» در عناد و در تخریب مشروطه در آن گفتاوردی که در بالا از مرادی طادی آوردیم، در واقع از سنخ همان حرف‌های فیرحی و امثالهم در ضدیت با مشروطه و مخالفت با اندیشۀ مشروطه‌خواهی‌ست. حتا «اشکی» هم که طادی برای «فروپاشی سلطنت»، در آن عبارت‌ها می‌ریزد، همان است که فیرحی، پیش از اینها، در دفاع از «دولت دو سر» یعنی سلطۀ فقها و سلاطین ـ مدون شده از هفتصد ـ هشتصد سال پیش در ایران ـ گفته و اشک آن را ریخته بود، یعنی اشکی در دفاع از همان «دو شعبۀ استبداد» در واقع! دفاع فیرحی از «دولت دوسرِ» پیش از مشروطه هم در حقیقت همان حرف‌هایی‌ بود که شیخ فضل‌الله نوریِ ضدمشروطه و ضد آزادی، صدو‌اندی سال قبل، گفته بود. دفاعیۀ این شیخ مرتجع از سلطنت «دوسر» نیز در ادامۀ مواضع آخوند مرتجع دیگری، در دودهه‌ای پیش از پیروزی انقلاب مشروطه، یعنی «ملای کنی» بود که دکتر طباطبایی در درسگفتارهای فلسفۀ حقوق ـ جلسۀ 29 ـ در توضیح مبنای عقل و آزادی و برای نمایاندنِ مواضع دشمنان آزادی در ایران، نقلی از آن «ملای کنی» را آورده و گفته‌اند:

«چیزی در حد تعبیر ملای کنی گفته بود و برای ناصرالدین شاه نوشت؛ کلمۀ قبحۀ آزادی. [ملای کنی] گفت؛ با این کلمۀ قبیحۀ آزادی دیگر نمی‌شود این کشور را جمع و جور کرد. در این کشور هم سلطنت تو می‌رود و هم سلطنت من. بنابراین دونفری باید جلوی این را همین‌جا بگیریم. می‌گوید؛ گردن آنهایی که کلمۀ قبیحۀ آزادی را می‌گویند باید شکست. حدوداً همین‌طور که می‌گفتند، اگر قرار باشد عقل [که] آزادی و رهایی انسان را طرح می‌کند، پس چیزی برای ما، برای حکومت ما نمی‌ماند.»

آن آخوند مرتجعِ ضدآزادی، یعنی ملا علی کنی و در ادامۀ وی، این شیخ مرتجع ضدمشروطه، یعنی فضل‌الله نوری، از «سلطنت مطلقه و مستقل» و «شاه ظل‌الله» و در کنار آن از وَردستی فقها برای تحمیل قانون شرع به زور شمشیر شاه، دفاع می‌کردند. که این در طول قرن‌ها نظریۀ رسمیِ حاکم بر ایران بود. دفاعِ آن دو ملا و شیخ نیز در واقع از سنخ دفاعِ فیرحی، از همان «دولت دوسر»، در تاریخ، و در ضدیت با مشروطه و مدرنیته بود. بنابراین آقای طادی، به عنوان هوادار فیرحی، از تباهی این دفاع «عالِمِ» خودشان، یعنی دفاع از «دو شاخِ [گاوِ] استبداد»، باید مطلع بوده باشند. بنابراین آن ملا و شیخ و این معمم دکتر هم ـ همچون آقای طادیِ دارای درجۀ دکترا ـ برای شکسته شدنِ آن «دو شاخ استبداد» سلطنتی و دینی، با پیروزی مشروطه، «اشک» می‌ریخته‌اند! «دو شعبۀ استبدادی» که طیِ سده‌های طولانی در رساله‌های اهل شریعت و سیاست‌نامه‌نویسان عارف مسلک، تدوین شده و در عمل نیز به صورت «کاخ هیولای» خودکامگی و فساد و عقب‌ماندگی درآمده بود. پیروزی انقلاب مشروطه و تأسیس پادشاهی مشروطه، مبتنی بر حکومت قانون و تأسیس مجلس نمایندگی مردم ایران، گام نخست، اما بسیار مهمی را در ویران کردن بنای این «کاخ هیولای» وحشت برداشت. لیکن «فوندامنت‌ِ» سخت‌جانِ «اهل سنت قدمایی» ماند، یعنی همان «اژدهای افسرده از بی‌آلتی» به نقل از مولوی توسط دکتر! و در سایۀ «شکست سیاسی» مشروطیت ـ اما نه «شکست تاریخی» آن که امیدواریم آقای طادی معنا و تمایز این دو شکست را بشناسند ـ امروز کسانی دلیر شده‌اند و بازهم از «سنت قدمایی» دم‌میزنند که در هر سه شاخه‌اش، به دلیل سایۀ سنگین شریعت و شریعتمداران سیاست‌باز، از سده‌هایی پیش، از آن جز غرقابۀ انحطاطِ برخاسته از توقف و «تصلب»، در نتیجه، عقب‌ماندگی هیچ نمانده بود. دربارۀ توضیح معنای این توقف، همان سخن دکتر طباطبایی باید کفایت بکند که گفته‌اند:

«خُب فقه پنجاه سالِ پیش و مال ناصرالدین شاه، کمابیش همان داستان فرهنگی و نظام معرفتی را دارد، [که] مال قرن پنجم ـ ششم علامه حلّی. اینجا اتفاق مهمی نیافتاده، بسط جدیدی نتوانسته پیدا کند. بنابراین همان‌طور مانده»!

 البته معنای «بسط» را هم باید با رفتن به درون آثار و توضیحات دکتر درست فهمید! چنان‌که، به عنوان نمونه؛ بسط «دیانت»، تحت ضابطه و داوری عقل، در گذرگاه ایضاحی اندیشۀ ایشان، هرگز به «تداخل با قدرت سیاسی» و به قرار گرفتن سیاست ذیل دیانت، و به اسارت نظام حقوقی، نمی‌رسد! باری دکتر در ادامه ـ در همان درسگفتارهای فلسفۀ حقوق ـ جلسۀ 29 ـ می‌افزایند که در آن چند صدسالِ پیش اگر رسالۀ علامۀ حلی دو ـ سه جلد بوده، همان در «تداوم»، تا به زمان «سلطان صاحبقران» برسد، به بیست ـ سی جلد افزون شده بود! عجبا از این‌همه بافتن موهومات و افزودن بر لایه‌های افکار مانده و پوسیده! به‌رغم این اما حالا آقای طادی در نسبت آن «سه نص» و «سنت قدمایی» با «جامعه و تاریخ ما»، و بی‌اعتبار دانستن مشروطیت و مشروطه‌خواهی، به جرمِ نگذشتن از «دستگاه هاضمۀ سنت قدمایی»، داعیه‌دار و کفیل و موکلِ این نظام سنت شده‌اند، بدون آن‌که کمترین توضیح و سخن روشنی دربارۀ این تاریخ توقف و انحطاط برخاسته از آن سنت متصلبِ «قدماییِ» برآمده از آن نص‌های بهم‌آمیخته و افکار متولیان آن، بگوید. بدون آن‌که خوانده و دانسته باشد که؛ سالها پیش، در 1396 یعنی سال انتشار نسخۀ دوم «زوال اندیشه سیاسی در ایران» در توضیحِ نظریۀ «تداوم در زوال»، خودِ دکتر طباطبایی، دربارۀ «نظام سنت قدمایی» این اصل کلی تاریخ اندیشه در ایران را بیان کرده‌ بودند که: «چنان‌که اشاره کردم، “زوال” اندیشیدن در ضمن “تداوم” اندیشۀ نظام سنت قدمایی اتفاق می‌افتد.» و چنین روندی، یعنی «تداوم در زوال» نه ناظر بر یکسده یا دوسدۀ پیش، بلکه از چندین سدۀ پیش‌تر آغاز شده و وقتی اندیشۀ تجدد به درون ایران راه یافت، چند سده‌ای بود که در اثر «تداوم» آن «زوال» منحنی انحطاط ایران به انتها، یا به عبارت دیگر به پارگین خود رسیده بود و دیگر اصلاً دل ـ و ـ روده‌ای برای هضم‌ برای آن «نظم قدمایی» نمانده بود، تا اندیشه‌ای را بشود از آن عبور داد!

به نظر ما مشکل اینجاست که مرادی طادی نه از تجربۀ خود ـ به عنوان نمونه همان توهم نافرجام هواداری از فقه و فیرحی ـ می‌آموزد و نه در «دانستن» دلیری دارد! چه اگر غیر از این می‌بود، از تکرار نخواندۀ مندرجات مندرس در تحت عنوان «نظام سنت قدمایی» خودداری می‌کرد! و برای دانستن وضعیت تاریخی آن «نظام سنت»، یعنی وضعیتِ، به قول دکتر، متصلبِ آن، در این فرصت سه ساله، نه از پنجرۀ پشتی آن «کاخ باشکوه»، آن‌هم برای زدن ناخُنکی به مزایای مفهومی دستگاه سترگ آن، نظیر همان مفاهیم «نظام سنت قدمایی»، «سه نص پایه» و…، بلکه محترمانه از در اصلی وارد و به درون آن «کاخ» می‌شد، می‌خواند و می‌دید که کار آن «نظام سنت قدمایی» از چند صد سال پیش بجایی رسیده بود که صاحب آن «کاخ» دربارۀ تصلب و واماندگیش، از جمله، در فصل یازدهم «زوال اندیشۀ سیاسی در ایران» نوشته است:

«در دورۀ اسلامی متأخر، رابطۀ میان شرع و عقل دستخوش دگرگونی ژرفی شد که یکی از وجوه پراهمیت آن بر هم خوردن تعادل عقل و شرع و چیره شدن شریعت بر عقل و تدوین دریافت نویی از مباحث عقلی مطابق با شیوۀ بحث غیر عقلانی بود. این بی‌اعتنایی به عقل در تمدن اسلامی را، در آغاز اهل تصوف بنیاد نهادند و با دریافت خردستیزی که آنان به جریان عمدۀ اندیشۀ دورۀ اسلامی تبدیل کردند، در واقع راه تحول آتی در جهت زوال اندیشه خردگرای و به دنبال آن سقوط همه سویۀ تمدنی که از دیدگاه فرهنگی توان اندیشیدن در مبانی تمدن و فرهنگ خود را از دست داده بود.»

و آن‌چه، به عنوان حاصل، از این دورۀ متأخر اسلامی باقی مانده بود، با استناد به همان اثر، یعنی «زوال اندیشۀ سیاسی در ایران» «نظریۀ سلطنت مطلقۀ جدید» به مثابۀ بخش عمده و اساسی «نظام سنت قدمایی» بود. به عبارت دیگر اگر بخواهیم مشخص‌تر نقل کنیم باید بگوییم؛ با خواجه نصیر طوسی، یعنی همزمان با یورش مغولان، که «حکمت عملی» جایگاه و معنای خود را در دورۀ متأخر اسلامی از دست داد، این دوره، «دورۀ تجدید خلافت» گردید، روح زمان به‌طور کلی در آن دوره از تأمل عقلانی دربارۀ سیاست بیگانه شد، کسانی چون جلال‌الدین دوانی، و هم‌عصر وی روزبهان خنچی، همچون نمایندگان فکری و نظریه‌پردازان این دوره بودند. نظریۀ تدوین شدۀ «سلطنت مطلقه جدید» حاصل تلاش‌های فکری نمایندگان سنت قدمایی و التقاطی آن سده‌ها بود که از «دریافت عرفانی ـ ایرانشهری سلطنت در ترکیبی با خلیفۀ الهی» حاصل شده و خَلقِ مقام «شاه ظل‌الله» که مشروعیت او نه فقط از نظر وراثت و تباری، بلکه از راه عرفان، یعنی همان انتصاب الهی، برای حفظ نظم و دینداری و پاسداری از دین، بود و نتیجۀ در عملِ آن افکار التقاطی و تحکیم بنیادهای خودکامگی و پتیارگی! دکتر در ادامه می‌گوید: «با برآمدن صفویان هرچند تشیع در این نظریۀ التقاطی جای نظریۀ اهل سنت و جماعت را گرفت، اما در اندیشۀ سیاسی ایران، دگرگونی اساسی ایجاد نگشت.»

چند سطر و شاهد تاریخیِ دیگر دربارۀ وضع «نظام سنت قدمایی»

و اما، برای آن‌‌که تصوری خلاف برای آقای طادی ایجاد نشود که گویا از سده‌های متأخر دورۀ اسلامی تا آستانۀ فراهم آمدن جنبش مشروطه‌خواهی ـ به طول چند قرن ـ معجزه‌ای ـ مگر به قهقرا و سقوط بیشترـ رخ داده و چنان «دگرگونی» در اوضاع مزاجی «نظام سنت قدمایی» پیش آمده، که آن را صاحب دستگاه هاضمه‌ای ساخته باشد، تا آن را برای «دفع» اندیشۀ تجددخواهی که با آن مخالف بود یا برای «هضم» اندیشۀ قانونخواهی، بکارگیرد، که مانند فیرحی، فکر می‌کرد همان نظام قانون شرع است، ناگزیر گفتاوردی را از صفحات پایانی دفتر «مکتب تبریز و مقدمات تجددخواهی» اثر دکتر طباطبایی، در قالب «جدال شیخ با شوخ»، با اندک تفصیل بیشتری، به قصد توضیحی از وضع آن «نظام سنت قدمایی» در همان «دهه‌های پیش از مشروطیتِ» موردِ نظرِ طادی می‌آوریم. اما پیش از آن حیف‌مان می‌آید که نظر یکی دیگر از متولیان «نظام سنت قدمایی»، یعنی ملا هادی سبزواری ـ «واپسین فیلسوف کلامی» آن سده‌های توقف و تصلب ـ را نیاوریم که رساله‌ای نوشته که بخش نخست آن در بارۀ «حکمت عملی»، جز تکرار عناصری از همان رساله‌های «فیلسوفان سده‌های آغازین دورۀ اسلامی»‌ نیست و سیاست در آن، در نهایت، ذیل دیانت قرار می‌گیرد. و بخش دوم آن رساله به بیانِ دکتر چنین است: «بخش دوم رسالۀ اسرارالحکم که به حکمت عملیه اختصاص یافتهرساله‌ای است در عبادات و نجاسات، اسرار طهارت، اغسال و تکفین و نماز و زکات!»

و حال سرنوشت عسرت‌بار و وضع متصلب دستگاه هاضمۀ آن «نظام سنت قدمایی» مورد ادعای طادی، در مقطع دهه‌هایی پیش از پیروزی انقلاب مشروطه، به بیان دکتر از «مکتب تبریز»:

«شیخ تجددخواهی را نمایشی تک‌پرده‌ای می‌دانست و پایان نزدیک “تعذیه” آن را پیش‌بینی می‌کرد، اما حتی او که به ادعای خود از هیچ علمی عاری نبود، نمی‌توانست تصوری از پی‌آمدهای بی‌سابقۀ اندیشۀ تجدد داشته باشد. او جویبار باریکی را دیده بود و در این توهم بود که می‌تواند با بازی با الفاظ سدی در برابر آن ایجاد کند، اما نمی‌دانست که دیری بود تا آن سیل بنیادافکن به راه افتاده بود و از خاکریزه‌ای در صورت سدّ تجددستیزی کاری برنمی‌آمد. از سده‌ای پیش که ایرانیان در دارالسلطنۀ تبریز، در “آستانۀ” دوران جدید تاریخ خود قرارگرفته بود، موج بلند اصلاح‌طلبی و گرداب‌های هایل تجددخواهی خواب دیرین آنان را برای همیشه برهم زده بود. اگرچه هواداران سنت قدمایی، در خلوت، استوارتر از آن‌که تجددخواهان در “آستانۀ” دوران جدید ایستاده بودند، پایداری می‌کردند، اما گرداب‌های تجددخواهی هایل‌تر از آن بود که آرایش سپاه هواداران سنت قدمایی را برهم نزدند. این نکته را هنوز نتوانسته‌ایم به تفصیل باز کنیم که هواداران سنت قدمایی نه فرزند زمان خود بودند و نه توان مخالفت با آن را داشتند؛ آنان، در زمان و بیرون آن با آن، اما در خلاف جهت آن، نه از چنان نیرویی برخوردار بودند که به جانشین تجددخواهی تبدیل شوند و نه چنان سستی در ارکان نظام فکری آنان افتاده بود که جایی برای رقیب باز کنند.»

البته اگر آقای مرادی طادی به درون دستگاه نظری دکتر طباطبایی ـ همان کاخ باشکوه ـ رفته و فهمیده و یاد می‌گرفت، که نه چنین روی «دستگاه هاضمۀ» مفلوکِ سنت متصلب و پوسیدۀ قدمایی حساب باز کند و نه برای «فروپاشی سلطنت مستقل» فاسد اشک بریزد و اگر اندکی بهتر می‌فهمید، می‌دانست که پیش از برآمدن اندیشۀ تجددخواهی در ایران آن سنت قدمایی از درون پوسیده بود! و این پوسیدگی ربطی به ترجمه و مترجمان نداشت! زیرا همان‌طور که از دیدگاه دکتر یادآور شدیم، عنصر ناتوانی، فساد و تباهی و شکست درونی‌ست. البته طادی اگر به خود زحمت می‌داد و آثار دکتر طباطبایی را مطالعه می‌کرد، می‌توانست به رابطۀ علت و معلولی میان دانستن و توانستن و پیروز شدن و همچنین ندانستن و نتوانستن و شکست خوردن، هم پی ببرد. همان‌طور که دکتر در «دیباچه‌ای بر نظریۀ انحطاط ایران» مشکل ناتوانی برخاسته از ندانستن و لاجرم منطق درونی شکست آن را باز کرده‌اند. و این یک قاعدۀ کلی‌ست و در مورد اهل «سنت قدمایی» ما نیز کاملاً صدق می‌کند، که در «جهل مرکب» خود بسر می‌بردند! و لاجرم نمی‌توانستند که «اسب کهر» مدرنیته را از «گنبد کسری بجهانند»!

دفاع از اوهام با داعیۀ مدرنیته‌خواهی!

به هر تقدیر، آن زمان که مرادی طادی، با آن حدت و علاقه از آقای فیرحی و «فقه سیاسی» ایشان، به مثابۀ «کاتالیزاتور مدرنیته» دفاع می‌کرد و به «ایرانشهری‌ها» حمله، نمی‌توانست، به نظر ما، اصلاً به دنبال مدرنیته بوده باشد. زیرا سابقۀ داود فیرحی تا پیش از آن ـ از اوایل دهۀ هشتاد خورشیدی ـ سیاه روی سفید شده بود. به عنوان نمونه، و یک قلم، «منبع الهامات» داود فیرحی در تدوین «نظام سیاسی و دولت در جهان اسلام» سخنان آیت‌الله خمینی و در خدمت به تحکیم نظریۀ حکومت اسلامی مبتنی بر ولایت فقیه در ایران، و خدمت به دیدگاه امتی رهبر انقلاب در «جهان اسلام» بود. چگونه، با چنین ایده‌ها و تلاش‌های «عالمانه‌ای» و با چنان شالوده‌های «الهامی» می‌شود به مدرنیته رسید!؟ مگر این‌که فرض کنیم، در خوشباورانه‌ترین باور، که آقای مرادی طادیِ «مدرنیته‌خواه» نخوانده و ندانسته، در هواداری از «فقه سیاسی» فیرحی، به عنوان «کاتالیزاتور مدرنیته» و «دمکراسی سازگار با دینِ» وی، خیالاتِ موهوم «مدرنیته» پرورانده‌ و اشاعه می‌داد. البته مشروط بر آن‌که آقای طادی از تاریخ فقه هم بی‌اطلاع بوده باشد، که بعید می‌نماید. زیرا از عمر فقه در «رتق و فتق امور مسلمانان» و از سلطۀ آن به عنوان شالودۀ «وضع قوانین» یعنی شالودۀ تنظیم مناسبات انسانی و اجتماعی، هزارواندی سال است که می‌گذرد و چه رساله‌ها که دربارۀ آن نوشته نشده‌اند! از یکی ـ دو جلد رساله در قرن ششم و هفتم، تا بیست ـ سی جلد همان رساله‌ها در قرن دوازدهم! بنابراین آقای طادی نمی‌توانسته‌اند از این امر مهم و تداوم تاریخِ دراز آن نیز بی‌اطلاع بوده باشد. چون «رزومۀ» دانش‌های تخصصی و مقالات انبوه پژوهشی آقای طادی نشان می‌دهد؛ ایشان ظاهراً در زمینۀ «فقه سیاسی و حکمرانی» و همچنین در زمینۀ «فقه و اصول» و «نسب میان فقه و دمکراسی» پژوهش‌هایی داشته‌اند. باز هم البته، این فرض نیز ممکن و جایز است که؛ همۀ این تفحص و تخصص‌ها را آقای طادی، بعد از هواداری از «پروژۀ» آقای فیرحی و بعد از فوت ایشان تحصیل کرده و در اثر دانش اکتسابی و پسینی خود، مخالف آن هر دو ـ یعنی فقه و فیرحی ـ شده‌ است. در این صورت آن باور خوشباورانۀ اول ما به یقین نزدیکتر می‌شود و به این نتیجه‌گیری که؛ محمدرضا مرادی طادی نخوانده و ندانسته، هوادار یا مخالف می‌شود و بعد مطالعه می‌کند! مضافاً این‌که همین «فرض» اتفاقاً دربارۀ نظر آقای طادی، در مورد نظریۀ ایرانشهری دکتر طباطبایی و دربارۀ اندیشۀ ایرانشهری نیز درست در می‌آید، یعنی حرف‌های طادی دربارۀ اندیشۀ ایرانشهری هم، مانند دربارۀ فقه و فیرحی، «قبلاً و بعداً» دارد! یعنی اول قبول یا رد می‌کند و با شور و ابرام می‌نویسد، و بعد مطالعه می‌کند! بنابراین حرف‌های طادی هرگز در «اکنونیت» آنها اعتبار ندارند! برای آن‌که غیرمستند سخن نگوییم، از نوشته‌های خود وی دو نمونه ـ قبل و بعد ـ در یک موضوع را می‌آوریم:

قبلی: از نوشتۀ «جدال پروبلماتیک‌ها: فقاهت یا ایرانیّت؟» 1397 خورشیدی ـ مهر

«…اندیشۀ ایرانشهریِ طباطبایی عموماً و غالباً ژورنالیستی است که شامل سخنرانی‌های عامه فهم و مقالات و یادداشتهای جدلی گسترده – با موضوع ثابت حمله به این و آن – بوده است… تقریباً تاکنون هیچ صورتبندی دقیقی از چیستی و چگونگی اندیشۀ ایرانشهری ارائه نشده است…»

و بعدی: از نوشتۀ «امکان اجماع در برج بابلِ ایران پساانقلابی» 1404 خورشیدی ـ جهان اشراقی

«شاید تنها استثنای تمامی این جریانات فکری و ترجمه‌ای و ایدئولوژیک، اندیشۀ ایرانشهری باشد، که نه مبتنی بر «ترجمه» بلکه استوار بر ذخایر درون‌تمدنی‌ست.» و یا همانجا در گریز از انواع ایدئولوژها می‌نویسد: «باید هویت ملی و مصلحت جمعی را در نگاهی ایرانشهری جستجو» کرد.

از ذکر این سابقۀ طولانی، نه قصد در تکرار بود، نه درازگویی، نه برخوردی به حرف‌ها و افکار مرادی طادی و نه حتا پاسخ به گفته‌های نامربوط و نادرستش. بیش از هر امری، همان‌طور که در آغاز نیز اشاراه شد، هدف ارائۀ نمونه‌ای مشخص و مستند برای بیان تجربه‌ای بوده است که ایرانیان طی چند دهه گذشته با کل جریان اصلاح‌طلبی، اعم از طراحان فکری و «هادیان» سیاسی این جریان داشته‌اند، که تنها خویشکاری آن حفاظت از نظام جمهوری اسلامی، بوده است؛ از راه ایجاد آشفتگی و آشوب، در عمل و در نظر سیاسی! با عرضۀ «ایده‌های» سطحی و سیال و دامن زدن به بحث‌هایی پرمغلطه، سفسطه‌آمیز! و افزودن به لایۀ موهومات! و در نهایت گفتن امروز و پس گرفتن فردا!

از مته به خشخاش گذاشتن بر «قبل و بعدهای» طادی هم می‌گذریم. تنها اشاره‌ای گذرا می‌کنیم به این‌که آقای طادی در مقالۀ مندرج در «جهان اشراقی» ـ «امکان اجماع در برج بابلِ ایران پساانقلابی» ـ با «هوشمندی» تفکیکی میان اندیشۀ ایرانشهری و نظریۀ ایرانشهری دکتر طباطبایی قائل شده است، که پیش از این و در آن سابقه‌ها، هیچ نشانه‌ای از دریافت چنین تمیزی در برخوردهای ایشان، به اندیشۀ ایرانشهری و نظریۀ ایرانشهری دکتر طباطبایی وجود نداشت، حداقل تا زمان انتشار نوشتۀ مصطفی نصیری دربارۀ ضرورت قائل شدن به چنین تفکیکی در دو ـ سه سالِ پیش! به هر تقدیر طادی اینبار به چنین تمیزی، البته به صورت تلویحی، قائل شده و در ادامۀ آن دو سطر بالا بازهم به همان روش «گربه‌کشی» مألوف می‌نویسد: «البته اندیشۀ ایرانشهری قابل حصر به، یا این‌همان‌پنداری با سیدجواد طباطبایی نیست.»

البته خواننده، از این عبارت کوتاه، که باید اشاره‌ای به فاصله‌های احتمالی دریافت‌های ایرانشهرانۀ آقای طادی با نظرات دکتر دربارۀ اندیشۀ ایرانشهری باشد، چیز چندانی درنمی‌یابد، از جمله این‌که درنمی‌یابد؛ این «ناهم‌پنداری» طادی با اندیشۀ دکتر چه معنایی دارد و در کجاست، سابقه‌ و مضمونش چیست، طی چه پروسۀ تحقیقاتی بدست آمده، واقعی‌ست یا تظاهری در غایت فخرفروشیِ توخالی! زیرا آقای طادی، پس از این خط‌کشی به یکباره و بی‌جا، توضیح نمی‌دهد که؛ نسبت این عدم «حصرِ» اندیشۀ ایرانشهری به نظریۀ ایرانشهری دکتر، با آنچه که وی در سال 1397 گفته بود، چیست که آنجا با لحنی پرتوقع و سرزنش‌آلود دربارۀ دکتر طباطبایی نوشته بود: «هیچ صورتبندی دقیقی از چیستی و چگونگی اندیشۀ ایرانشهری ارائه» نکرده است. البته آن زمان طادی کمترین تردیدی نداشت که این اندیشۀ ایرانشهری دربست از آنِ طباطبایی‌ست و طباطبایی باید متولی این اندیشه باشد و پاسخگوی همه چیز آن! اما امروز می‌نویسد: «برای جستجوی… باید نگاه ایرانشهری داشت»! اما نه الزاماً در «حصر به، یا این‌همان‌پنداری با سیدجواد طباطبایی»! اما پرسش ما این است که این تغییر چگونه و بر مبنای کدام نقد دیدگاه گذشتۀ خود، از سوی طادی، فراهم آمده، که قبلاً اندیشۀ ایرانشهری را بدون تفکیک از نظراتِ دکتر رد می‌کرد؟ اما آن را امروز چنین ارجمند می‌دارد، اما آن را از نظرات دکتر طباطبایی تفکیک می‌کند! خوب بود مرادی طادی حداقل روشن می‌کرد که این صورتبندی دقیق «اندیشۀ ایرانشهری» یا معنای این «نگاه ایرانشهری» را «مستقلاً» چگونه، از کجا و از دل کدام منابع مربوبط به «ذخائر تمدنی» ایران، البته با دست بر زانوی خود، بیرون کشیده‌ است، که امروز همه چیز از «هویت ملی» تا «مصلحت جمعی» را متوقف و موکول به آن می‌داند! آن اندیشۀ ایرانشهری متعلق به طباطبایی سال 1397چگونه به این اندیشۀ ایرانشهری نه «این‌همان‌پنداری» با طباطبایی سال 1404 بدل شده است؟ تفاوت‌ها چیست!؟ آیا این وسواس طادی در خط‌کشی با اندیشۀ طباطبایی، به معنای آن است که طباطبایی همه جا نگاهش به دنبال «هویت ملی» یا «مصلحت جمعی» نیست؟ کدام جمع، جمع حکومتیان اسلامی به انضمام اصلاح‌طلبی حاشیه‌ای!؟

و این بار اول نیست که آقای طادی نیاندیشیده فضل‌فروشی عاریتی کرده‌ و به‌رغم بهره‌گیری از زحمات دیگری، اما ارج آن را نگذاشته‌ است. صرف نظر از آن دو مورد بالا، نمونۀ دیگر در همان مقالۀ «شاه در لایه‌های زمانی و تنش‌های ساختاری سیاست‌نامه» بوده است که وی، ضمن استفاده از گنجینۀ مفاهیم دستگاه نظری دکتر، از جمله استفاده از «مفهوم سده‌های میانه» با تفرعنی، مماس با گستاخی، نوشته بود؛ «ناچار» از مفهوم «سده‌های میانه»، ارائه شده توسط دکتر طباطبایی استفاده می‌کند، اما آن را قبول ندارد! بگذریم!

«دمکراسی سازگار با دین» آشوب فکری‌ست!

و اما پیش از آن‌که بحث دربارۀ مقالۀ آقای طادی در «جهان اشراقی» را ادامه دهیم، به یکی دو نکته مقدماتی که پیش از این وعدۀ بازگشت به آنها را داده بودیم، اشاره می‌کنیم؛ از جمله مسئلۀ ایجاد «آشوب فکری» از روی نمونۀ «دمکراسی دینی» که بیان آن در عبارت «دمکراسی سازگار با دین» قابلیت بحث دقیق‌تری را دارد. طبعاً آقای مرادی طادی، که آشوبگری فکری خود را تنها یک اتهام از سوی من دانسته‌اند، اگر در این موضع هنوز «تجدید نظر» نکرده باشند، حداقل بر ما مناقشه نخواهند کرد، اگر بگوییم؛ «دمکراسی سازگار با دین» که موضع حزب‌ ایشان است، پس موضع خودشان، به عنوان عضو شورای رهبری این حزب، نیز هست.

به هر حال از نظر ما چنین موضع و نظری از بنیاد غلط و موجب آشوب فکری‌ست. در واقع «دمکراسی سازگار بادین» نعل وارونه و آشوب فکری‌ست، با این توضیح که؛ این دین است که باید ظرفیت سازگار کردن خود، با دمکراسی و همچنین مدرنیته، را داشته باشد، نه برعکس. عکس کردن این رابطه از مقولۀ ترسیم دایرۀ سرگشتگی و ایجاد آشفتگی فکری‌ست که کار‌ اصلاح‌طلبی و «روشنفکری» دینی در این چند دهۀ گذشته بوده ا‌ست. دین به طور عام بسیار بسیار قدیمی‌تر از دمکراسی است. و به عنوان امری تاریخی ناگزیر از بهره‌مندی از «تاریخیت» است. و این دمکراسی‌ست که به عنوان روش جدید ادارۀ جامعه‌های آزاد و با وجود شهروندانی با حقوق برابر، همچون افقی تازه، در برابر دین و اهل دیانت قرار گرفته و قدرت پویایی یا به معنایی «تاریخیت» ادیان را به چالش می‌کشد! البته با قید و تذکر به این نکته که بقا در طول زمان الزاماً به معنای داشتن پویایی و «تاریخیت» نیست، بلکه از مقولۀ همان «تداوم در زوال» می‌تواند باشد!

معنای این «تاریخیت» را هم، دکتر طباطبایی، به روشن‌ترین صورت و کاملاً قابل فهم در درسگفتارهای فلسفۀ حقوق خود ـ جلسۀ بیست‌وسوم ـ ارائه نموده‌اند، که از بازگویی کامل آن دراینجا ـ البته با صدافسوس ـ صرف نظر می‌کنیم، اما همگان را به شنودن آن دعوت می‌نماییم! و تنها در بارۀ ایستایی بی‌بهرگی از «تاریخیت» آن دینی که، بنا به موضع آقای طادی و امثالهم، قرار است، خودش درجا بزند، تا «دموکراسی» خود را با آن «سازگار» کند، توضیح مقدماتی و کوتاهی از آن بخش از درسگفتار دکتر را می‌آوریم و به منظور تخلیص به صورت نقل به معنی بازگو می‌کنیم.

دکتر، در آن بخش از درسگفتارهای فلسفۀ حقوق، پس از توضیحات مفصلی دربارۀ تاریخ رویارویی کلیسا با کشف و اشغال سرزمین‌های آمریکای لاتین توسط نیروهای امپراتوری مقدس و آغاز به کشتار و مصادرۀ اموال بومیان و تخریب نظام تمدنی آنان، به گناه کافر و بی‌بهره بودن از بشارت مسیحی، برخی از متألهان کلیسا، با بهره‌گیری از آموزه‌های بنیادین تماس قدیس مبنی بر قبول اعتبار عقل و اعتبار حاصل عمل عقلانی آدمی، از جمله بومیان آمریکای لاتین، یعنی ایجاد نظام‌های عقلانی سیاسی و اجتماعی، آن کشتار و غارت‌ها را نفی و حکم به اعتبار استقلال و بقای آن بومیان و تمدن‌شان دادند. دکتر طباطبایی در آن بخش از درسگفتار از این تجربه در برابر کلیسا همچون نمودار شدن افقی جدید یاد کرده، که کلیسا، به یاری روشنرایی متألهینی از آن، در مبانی خود بازبینی و خود را در برابر این افق جدید باز و به نیازهای برآمده از این تجربه جدید پاسخ می‌گوید. دکتر بر بستر این نمونه تجربۀ تاریخی، یعنی گشایش در برابر افق‌های جدید و بازبینی در مبانی و تفسیرهای نوآیین منطبق بر نیازهای زمان و مکان، مفهوم تاریخیت را مطرح کرده و توضیح می‌دهند و سپس می‌گویند:

برای ما این [بحث و فهم تاریخیت] چه اهمیتی دارد؟ اهمیتش در اینجاست که وقتی افق جدیدی در برابر نظام سنت بازمی‌شود، این نظام سنت برای این که بتواند بر این اعتبار مبنای خودش را توضیح بدهد، ناچار باید خودش را باز کند تا بتواند توجه‌ای به این افق بکند. و اگر نکرد، چه اتفاقی می‌افتد؟ این را باید توضیح بدهم: نکتۀ اول این است که آن چیزی که ما به آن فقه می‌گوییم، که علمی‌ست بر مبنای مباحثی مبتنی بر آیات، بعضی از روایات که از آن مجموعۀ فقه درست شده است… فعلاً در مورد ایران تا زمان مشروطه را در نظر بگیریم، تا این زمان فقه در مقابل تحول مهمی قرار نگرفته است. یعنی فقها کار خودشان را انجام داده‌اند که عبارت بوده است از نوشتن و توضیح دادن و اضافه کردن مسائلی به آن قبلی‌ها تا جایی که رساله‌های فقهی از یکی ـ دو جلد به بیست ـ سی جلد از مواد فقهی رسیده‌اند. اما در مقابلِ افق جدید مهمی قرار نگرفته. چون در اینجایی که ما بودیم، این طرف عثمانی بود، آن طرف بقایای مغول و ازبک‌ها و آن طرف دیگر افغانی‌ها، البته بعد از آن‌که از ایران جدا شدند… ما در این حوزه فکر می‌کردیم و افق ما این بود…. اما آنچه را هم که از بیرون می‌آمده، آن را هم نتوانستیم به عنوان افقی ببینیم و بتوانیم مباحث و مبانی خود را به محک آن بزنیم. ما آن را اصلاً به این صورت ندیدیم… یعنی ما متوجه نشدیم که یک اتفاق مهمی دارد می‌افتد و ایران باز در میدان جاذبۀ تحولات جهانی قرار می‌گیرد، تحولاتی که به هر حال از غرب می‌آمد. اینجا هم این مجموعه، یعنی هم ما و هم عثمانی و غیرو در باتلاقی که بودیم فروتر می‌رفتیم… خُب حاصل آن‌ می‌شود که؛ فقه پنجاه سال پیش و مال ناصرالدین شاه، کمابیش همان داستان فرهنگی و نظام معرفتی را دارد که مال قرن پنجم ـ ششم علامه حلّی‌ست. اینجا اتفاق مهمی نیافتاده، بسط جدیدی نتوانسته پیدا کند و بنابراین همان‌طور مانده، تا زمانی‌که این فاصلۀ ما، با تحولات جهانی، مرتب بیشتر و بیشترشده و در واقع ما کاری انجام ندادیم.

و ما، با اقتباس از این سخنان است که می‌گوییم؛ دمکراسی، نیز از نوع همان افق‌های جدید است، که دین باید خود را به روی آن باز و در مبنای خود نظر و بازبینی کند، نه برعکس! بنابراین اولین چیزی که آقای مرادی طادی باید بپذیرند، این است که مفهوم «دمکراسی» نیز مانند بسیاری مفاهیم دیگر «وارداتی» و «ترجمه‌ای»‌ست و اگر مفاهیم وارداتی و ترجمه‌ای بد هستند، که طادی ظاهراً آنها را بد می‌داند، پس این بدی شامل دمکراسی هم می‌شود، پس ایشان نیز نباید دنبال دمکراسی غربی و وارداتی بدوند. اما اگر قصد دارند دنبال آن بدوند، باید مبانی آن را بشناسند و قبول کنند، یعنی از نیت دستکاری در دمکراسی یعنی سازگار کردن آن با دین دست بردارند و بپذیرند که پیوند زدن دمکراسی به بدنۀ دینِ متوقف و وامانده، به مثابۀ همان مدرنیتۀ فقهی، در واقع پیوند زدن به بدنۀ کُندۀ پوسیده‌ای‌ست که «از آن جز قارچ‌های سمی نمی‌رویند.»

و اما آن مبانی اندیشۀ دمکراسی، به عنوان شیوۀ ادارۀ جامعه‌ها، بخشی از اندیشۀ دوران جدید است و برای تحقق، پیوندهای الزامی با نهادها و الزامات بسیار دیگری دارد، که اگر، برای جلوگیری از طول کلام، بخواهیم خلاصه کنیم از مهمترین آنها موضوع آزادی و برابری حقوقی شهروندی به عنوان بنیاد دمکراسی و مدرنیته است، که بر شالودۀ این مفاهیم، امر تأسیس یک نظام جدید سیاسی، اجتماعی و حقوقی در ایران را الزامی می‌ساخت، یعنی تأسیس «حکومت قانون» را، یعنی کنسطیتوتسیون را که این هم از قضا وارداتی‌ست. به هر تقدیر ما پس از یک‌سده جنبش قانون‌خواهی و به دنبال آن یک‌سده جنبش مشروطه‌خواهی، با پیروزی انقلاب مشروطه، آن نظام را تأسیس گردیم. طبعاً به خلاف میل و نظر آقای طادی! زیرا، در مقالۀ ایشان در «جهان اشراقی» مشاهده کردیم که ایشان با «تأسیس» هم مخالفند! یعنی در اصل با هر تأسیسی، به دلیل دلبستگی به «سنت» به‌طور کلی مخالفند! و می‌گویند: «هر آغازی به‌سان امری انتزاعی که از خلأ می‌آید، با خود خشونتی ذاتی منتقل می‌کند، چراکه می‌خواهد دست به تأسیس بزند.»! و البته از اینجا بود که فهمیدیم چرا آقای طادی و آقای فیرحی مانند، بقیۀ اسلام‌گرایان و سنتمداران با مشروطیت ایران به مثابۀ تأسیس حکومت قانون در ایران مخالف بوده‌اند! طبعاً و منطقاً ایشان، با «فلسفۀ» فارابی، که ظاهراً موضوع کارهای ترجمه‌ای خودِ آقای طادی هم بوده، باید مخالف بوده باشند! زیرا کسان صاحب نامی در حوزۀ فکر و فلسفه، نظیر رضا داوری، محسن مهدی و البته دکتر طباطبایی، و هر یک به برهان و به اعتباری، فارابی را «مؤسس فلسفه در دورۀ اسلامی» می‌دانند. اما ما هم بر آنیم که هر وصله و اتهامی که بر فرض محال بشود به فارابی چسباند، اندیشه و تأسیس فلسفۀ او را نمی‌توان به «خشونت» متهم ساخت.

خاتمه: ستیز پنهان با «ترجمه» و جنگ با افق‌های باز فرزانگیِ فرهنگی

و حقیقت آن است که؛ نام و سابقۀ شیخ فضل‌الله نوری، به دلیل ضدیتش با حکومت قانون در تاریخ مشروطیت ایران ثبت شده است که آزادی و حقوق برابر احاد ملت ایران با هر مذهب یا از هر قوم و هر جنسیتی، از مبانی پنهان و آشکار تجدد ما و شیخ علیه آنها بود. اما آقای طادی نظرات این چهرۀ ضدمشروطه، ضد آزادی و ضد حقوق برابر ایرانیان و مخالف قانونگذاری نمایندگان ملت را می‌پوشانَد و مسکوت می‌گذارد، و به جای آن وی را برای کوبیدن «ترجمه» در ایران ابزار می‌کند و او را مخالف «ایدئولوژی» قلمداد می‌نماید که بیچاره آن شیخ مرتجع، احتمالاً در آن دوره نمی‌توانسته بداند که معنای آن دو یعنی «ترانسلیشن»و «ایدئولوژی» چیست! یا حداقل ما تا قبل از آقای طادی، چنین استناداتی به وی را ندیده بودیم!

باری از این استفادۀ ابزاری از «شیخ شهید»، که بعد از آل‌احمد نوبت به آقای طادی رسیده است، که بگذریم، اما، به نظر ما، طادی اگر قدم‌رنجه کرده و وارد آن «کاخ باشکوه» اندیشه شده بود، اولاً می‌فهمید که ابزار کردن آن شیخ، به مثابۀ تاریخ‌نویسی ایدئولوژیک، قبلاً و در چندین اثر، از جمله «ابن‌خلدون و علوم اجتماعی» و «ملت، دولت و نظریۀ حکومت قانون» و چند جای دیگر توسط دکتر طباطبایی، پنبه‌اش زده شده است. در ثانی می‌فهمید که ناسزاگویی‌هایش به «ترجمه» چقدر از نظر تاریخ اندیشیدن ایرانی، ناسپاسی و ناشایست است. دکتر در مورد ترجمۀ متون مهم اندیشه از زبان‌های دیگر بسیار سخت‌گیر بود و در اکثر موارد هم، با نمایان ساختن کاستی‌های آنها، البته حق نیز داشت. آیا وقتی، به عنوان نمونه، نام رسالۀ Der Streit der Fakultäten «جدال دانشکده‌ها»ی کانت، به غلط به «جدال قوای نفسانی» ترجمه می‌شود و دکتر عمق و ریشۀ این ترجمۀ غلط را در واقع در عدم آگاهی و معرفت به فلسفۀ تأسیس دانشگاه و حدود و ثغور علوم می‌دانند و آن را توضیح می‌دهند، آیا نباید به ایشان حق داد؟ اما ایراد به ترجمه‌های نادرست و سرزنش سهل پنداشتن ترجمه از سوی دکتر طباطبایی، اتفاقاً بیانگر اهمیتی بوده است که ایشان برای این شاخه و رشتۀ مهم در علوم مختلف قائل بودند. ما این امر را از بحث‌های ایشان در حوزۀ تاریخ اندیشۀ سیاسی و دربارۀ تاریخ اندیشیدن ایرانی دریافته‌ایم که توضیح و نشان داده‌اند؛ آنجا که خرد و ضابطۀ عقل دست بالا را داشته، توجه به فرهنگ‌های برتر بیگانگان، نشانۀ افق‌های باز فرهنگی ایرانیان و نشانۀ فرزانگی بزرگان فرهنگ و ادب و فلسفۀ این ملت کهن بوده و جایگاه پراهمیتی داشته است. تنها یک نمونۀ باستانی آن «کلیله و دمنه» و یا ترجمۀ‌ آثار فلسفۀ یونانی که در اختیار همان فارابیِ مؤسس فلسفه قرار گرفت! و نمونۀ دیگر این نشانه‌ها همان سخن مسکویۀ رازی‌ست، مبنی بر «افق‌های باز گوناگونیِ تبارها و فرهنگ‌ها و یگانگیِ خرد» که جز بر مبنای ترجمه نمی‌توانسته حاصل آید. مسکویه رازی، «فیلسوف ارسطویی دیانت مدنی» برمبنای آنچه دکتر طباطبایی نوشته‌اند؛ در نوشته‌های تاریخی خود نیز افق‌های باز فرزانگی و یگانگی و جهان شمولی خرد را برجسته کرده است. و این نکته را در کتاب «جاودان خرد» نیز آورده، البته پس از آن‌که جُنگی از سخنان حکیمانۀ فرزانگان ایران، هند، عرب و روم ـ یعنی بخش بزرگی از راه مراجعه به ترجمه ـ را آورده، مورد تأمل قرار داده و نتیجه گرفته که؛ گاهی همسانی‌هایی، حتا در الفاظ و معناها وجود دارد. مقصودش از گفتن اینها نشان دادن این است که «عقل‌های همۀ ملت‌ها راه یگانه‌ای را می‌پیماید که با گوناگونی کشورها و گذشت زمان دستخوش دگرگونی نمی‌شود…» آیا بدون ترجمه می‌شد، به چنین درجه‌ای از آگاهی بنیادی رسید؟ و البته بدون یاریِ افق باز فرزانگی در فرهنگ خردورزانۀ ایرانی؟

باری ذهن بستۀ اسلام‌گرا، معنای افق‌های باز فرزانگی در فرهنگ ایران را نمی‌فهمد! مرادی طادی، به نظر می‌آید، مصراً مایل است در فاصلۀ نوری با این فهم بایستد که با مغلطه‌ای آشکار، «ترجمه» یا مترجم، به طور عام را، یعنی هر مترجمی را جای مترجمین ناتوان یا با افکار بی‌جا و غلط، نشانده و علیه آن تاخته و ناسزا گفته و بازهم به غلو صحنه‌سازی کرده است. چندان که می‌گوید: «مترجم ژئوپلتیک فرهنگی و حتی سیاسی کشورها را تغییر می‌دهد!»، «مترجم بی‌هیچ وساطتی در تمدن دیگری با آزادی مطلق می‌گردد و هرآنچه را بخواهد ترجمه می‌کند و با ارعاب و خشونت بر زبان و فرهنگ مقصد تحمیل می‌کند.» یا «ترجمه تهاجمی به “مرز” و یورش به سنگربندی‌های تمدنی یک ملت است. ترجمه صرفاً چیزی را از یک سوی “مرز” به سوی دیگرش انتقال نمی‌دهد، بلکه “مرز” را جابه‌جا می‌کند و انتقال می‌دهد.»! حتا در جایی در نوشتۀ خود، البته از زبان دیگری آورده: «ترجمه را، در ذات خودش، همواره با رگه‌ای از خیانت برآورد کرده‌اند. مترجمان به گفته ایتالیایی‌ها خائنان در امانت دانسته‌اند.»!

از این نیز بگذریم! اما آنچه در اینجا، صرف نظر از افکار و نظرات نادرست، جلب نظر می‌کند و موجب شگفتی می‌شود، این است ‌که مرادی طادی، به رغم این‌همه عناد و بکارگیری زبان تخریب علیه ترجمه، اما تقریباً در هیچ پاراگرافی در آن نوشته «جهان اشراقی» نیست، که برای بیان خود، گاه حتا در یک جمله، از سخنان ترجمه‌ای نویسندگان فرنگی استفاده نکرده باشد! این نوشته مملو از نام نویسندگان غربی‌ست، که طادی حرف‌های آنان را نقل کرده تا منظور خود را، البته در یک برداشت و در یک بافتار غلط، برساند! از هگل و نیچه و نولته که بگذریم، بی‌تردید سیاهۀ درازی می‌شد، اگر می‌خواستیم نام همۀ آن نویسندگان خارجی و نقل قول‌های بریده از آثار آنان در متن طادی را اینجا بیاوریم! با این نوع نگارش، و با توجه به همان سابقۀ نوشتۀ قبلی و استفاده از مفاهیم و مقولات دکتر طباطبایی برای بیان خود توسط مرادی طادی، کم کم به نظرمان می‌آید که آقای طادی بدون دیگران اصلاً قادر به نوشتن و حرف زدن نیست! و ظاهراً تنها هنر وی در نوشتن فقط سرهم کردن و به هم دوختن حرف‌های پراکندۀ این و آن و از جمله سخنان ترجمه‌ایست. و ما در شگفتیم؛ کسی که خودش این همه خرما یکجا به دهان می‌برد، چرا به دیگران می‌گوید خرما نخورند!؟

این کارنامه درخشان است! به مناسبت صدمین سالگرد تاجگذاری رضاشاه بزرگ

متن سخنرانی فرخنده مدرّس در میان جمعی از هواداران نظام پادشاهی مشروطه در هامبورگ به دعوت «انجمن می گو»:

ما از روی تاریخ عمومی ایران و آنچه که دربارۀ اصول پادشاهی شایسته برای ایران، می‌دانیم به این نتیجه می‌رسیم که رضاشاه از پیش از تاجگذاری قانونی و نشستن رسمی بر تخت پادشاهی، شهریار ایران بود! ایشان اصلاً با جنم و با لیاقت پادشاهی در سپهر سیاست ایران ظاهر شد. یعنی از وقتی که آمد، یعنی از همان روز سوم اسفند 1299، حداقل از نظر من، پادشاه ایران بود!

سلام می‌کنم خدمت همۀ دوستان و درود می‌فرستم به ارادۀ تک تک شما، بخاطر عزم استوارتان در پیکار برای آزادی ایران و برای رساندن صدای هم‌میهنان دربندمان و نشان دادن اسطورۀ دلاوری‌های آنان به جهانیان! من هم امروز به نشانۀ همدلی و همبستگی با شما اینجا آمده‌ام! از دوست عزیزمان آقای کرباسچیان و همرزمان ایشان هم، بابت دعوتم به این جلسه سپاسگزاری می‌کنم، که برای بزرگداشت روز تاجگذاری رضاشاه بزرگ برگزار می‌شود.

در آغاز باید بگویم، کار همۀ ما در دوستداری و قدردانی از خاندان پهلوی و خاصه در قدردانی از نقش پراهمیت رضاشاه برای  تاریخ ایران، کم کم به اوجی باورنکردنی رسیده اما هنوز آن را کافی نمی‌دانیم. فکر می‌کنم، برای هم‌میهنامان در داخل ایران هم همین‌طور شده است،  چنان‌که میلیون‌ها ایرانی، با این‌که می‌دانستند ممکن است، دیگر بازنگردند! اما به‌رغم این به خیابان رفتند و برای تقدیر دورۀ پادشاهان پهلوی و برای اعلام حمایت از نماد و نمایندۀ آن دورۀ درخشان ایران، یعنی شاهزادۀ ما، یعنی رهبر پیکار ملی ما، در برابر گلوله‌های رژیم تبه‌کار سینه سپر کردند، تا نام ایشان و خواست بازگشت ایشان را، برای ساختن دوبارۀ کشور، هم‌چون آن دوره درخشان، فریاد ‌بزنند. و در این راه نشان دادند؛ آماده‌‌اند جان‌های خود را تقدیم کنند!

راستش هرچه از این پیکار ملی دلیرانه می‌گذرد، و هر چه، من به نوبۀ خودم، در مطالعۀ تاریخ دراز ایران پیش‌تر می‌روم، متوجه می‌شوم که توضیح جایگاه  دورۀ پهلوی و خاصه توضیح اهمیت آمدن رضاشاه به صورت قضیه‌ای درآمده است، که اصطلاحاً به زبان ادبی از آن تحت عنوان قضیۀ «سهل و ممتنع» یاد می‌کنند. یعنی قضیه‌ای که توضیح آن ابتدا بسیار آسان به نظر می‌آید، اما در عمل وقتی بخواهی در بارۀ آن سخنی بگویی یا بنویسی اصلاً نمی‌دانی از کجا باید آغاز کنی! برای من هم امروز سخن گفتن از رضاشاه در جمع شما به صورت همان قضیۀ سهل و متنع درآمد!

در حالی که ظاهراً برایم سهل می‌نماید که ساعت‌ها از نقش تاریخی و معنای دستاوردهای رضا شاه صحبت کنم، اما برایم دشوار شد، تصمیم بگیرم که در این فرصت کوتاه چه بگویم! حتا با دوست عزیزم آقای کرباسچیان چانه زدم و با گستاخی از ایشان خواهش کردم فرصت بیشتری به من بدهند! ایشان هم لطف کردند و دادند، اما باز هم برای گفتن سخنی، درخور عمق و اهمیت حضور تاریخیِ این پادشاه بزرگ ایران دچار گرفتاری در انتخاب شدم ! زیرا گفتنی بسیار و فرصت، به هر اندازه، بازهم اندک است.

و اما، حالا اجازه می‌خواهم از اینجا آغاز بکنم و بگویم که به دلیل روش خاصی که در مطالعۀ تاریخ ایران دارم، بیش از هر چیزی توجۀ من به معانی و مضامین رخدادها و اقداماتی‌‌ست که صورت گرفته‌اند. و این‌که روح این اقدامات در پیوند با هم، برای ایران از نظر تاریخی، چه معنایی داشته‌اند. به نظر من پیش از تاج‌گذاری رضاشاه حوادث بی‌اندازه مهمی با حضور و بدست ایشان اتفاق افتاد، که حق و مشروعیت پادشاهی ایشان را از پیش مسجل کرد. البته روشن است، و من‌ هم بر این نظرم که امروز روز مهمی‌ست. با تاریخ حوادث آن‌هم ناآشنا نیستم و می‌دانم که چه مخالفت‌های مغرضانه‌ای از سوی کسانی مانند محمد مصدق یا سیدحسن مدرس علیه پادشاهی رضاشاه صورت گرفت. همچنین از پشتیبانی شخصیت‌های برجستۀ تاریخ و منورالفکران دورۀ مشروطه، و از دفاع کسانی مانند محمدعلی فروغی و تیمورتاش اطلاع دارم که چگونه از نشستن رضاشاه بر تخت کیانی دفاع کردند و آن را چه از منظر قانون اساسی مشروطه و چه در عمل تدارک دیدند. دربارۀ همۀ اینها می‌توانم ساعت‌ها وقتتان را بگیرم. اما ترجیح می‌دهم از آنچه در معنا نهفته و ار پیش مقام پادشاهی ایشان را مسجل کرده بود سخن بگویم!

ما از روی تاریخ عمومی ایران و آنچه که دربارۀ اصول پادشاهی شایسته برای ایران، می‌دانیم به این نتیجه می‌رسیم که رضاشاه از پیش از تاجگذاری قانونی و نشستن رسمی بر تخت پادشاهی، شهریار ایران بود! ایشان اصلاً با جنم و با لیاقت پادشاهی در سپهر سیاست ایران ظاهر شد. یعنی از وقتی که آمد، یعنی از همان روز سوم اسفند 1299، حداقل از نظر من، پادشاه ایران بود! این باور را ما با مطالعۀ تاریخ ایران، به قطع و یقین می‌توانیم بگوییم که رضاشاه برای نجات ایران و برای ساختن ایران نوین در آن موقع تاریخی ایران، به عنوان شهریار «باید می‌آمد»!

این عبارت یعنی «رضاشاه باید می‌آمد» از آنِ من نیست، عنوان مقاله‌ای بوده است ‌که یکی از جوانان رشید و دلاورمان از درون میهن برای اولین بار آن را بکار برد، و من از همان زمان دلبستۀ این عبارت شدم، زیرا به یکی از پرسش‌ها و چالش‌های فکری من پاسخ داد. پاسخ به این پرسش که کدام اصلاح تاریخی بدست رضاشاه و کدام مناسبت در دورۀ کوتاه حضور درخشان ایشان برای ایران پر اهمیت‌تر بوده است؟ با آن عنوان دریافتم که؛ انبوهی از رخدادها و دستاوردها به دست ایشان و یا به پشتیبانی اقتدار ایشان رخ داد، که اگر معنا و روح همسو و منسجم همۀ آنها در کنار هم را بشناسیم، می‌فهمیم که اولاً آنها باهم در اصل به معنای برداشتن گام‌های استواری در جهت قوام‌ تجدد و ساختن ایران نوین بوده‌اند. و ثانیاً اگر روح افکار مدرن رضاشاه و همسویی افکار تجددخواهانۀ همۀ حامیان و نسل‌های مشروطه‌خواهیِ مدافع ایشان برای ساختن ایران نبود، اگر روشن‌رایی و اقتدار رضاشاهی وجود نداشت و اگر رضاشاه نمی‌آمد، هیچ یک از این گام‌ها برداشته نمی‌شد و یا به ثمر نمی‌رسید.

بنابراین از همان آغاز ایشان با جنم و اقتدار پادشاهی و مهم‌تر از همه با  روشن‌رایی و میهن‌دوستیِ شاهانه قد برافراشتند! و ایشان خودشان عمیق‌تر از هر کس دیگری می‌دانستند که برای پاسخ به کدام نیاز تاریخی ایران آمده‌اند. برای اثبات این ادعا توصیه می‌کنم که دوستان «سفرنامۀ مازندران» رضاشاه را مطالعه بفرمایند که روی سایت بنیاد داریوش همایون ـ برای مطالعات مشروطه‌خواهی، در دسترس است.

پس رضاشاه که باید می‌آمد، پیش از تاجگذاری، شاهِ تاجدارِ ایران بود. به هر حال البته تاج‌گذاری رسمی ایشان از نظر نظام قانونی مشروطه اهمیت داشت، اما ایشان، در همان مقام سردارسپهی و نخست‌وزیری، شاهانه به ایران خدمت کردند. چرا این را می‌گویم؟ زیرا می‌دانیم مهمترین وظیفۀ پادشاهی در ایران چیست. وظیفه‌ای که از سویِ پادشاهانِ یکی از دیگری نالایق‌تر قاجاریه و در واقع از زمان دودمان صفویه، از بعد از شاه عباس اول معوق مانده بود، به دست رضاشاه، آن‌هم پیش از تاجگذاری به ثمر رسید؛ یعنی بازگرداندن امنیت به کشور، سرکوب جداسری و ایجاد وحدت سیاسی و سرزمینی در این کشور که برای ساختن هر کشوری اولویت دارد.

انجام این وظیفه در اصل پیمان شاهانه‌ای بود که ایشان از آغاز با خود داشتند. چنانکه ایشان وقتی، در همان مقام سردار سپهی، دست به کار ایجاد امنیت و یکپارچگی در ایران شدند، هیچ مقام بالاتری، فرمان آن را صادر نکرده بود! و نه تنها این‌که این پیمان مهم را ایشان به ثمر رساندند، بلکه بنیاد و نهاد حافظ آن، یعنی ارتش را نیز، پیش از تاج‌گذاری، بنا نمودند. به شما توصیه می‌کنم که در کنار «سفرنامۀ مازندران» همچنین «سفرنامۀ خوزستان» رضاشاه را که آن‌هم بر سامانۀ بنیاد در دسترس همگانی‌ست مطالعه کنید، تا به عنوان نمونه ببینید که ایشان، در همان مقام سردارسپهی و وزیرالوزرایی، با همکاری و یاری سیاستمداران و افسران شجاع ایران خوزستان‌مان را از حلقوم انگلستان و دست‌نشاندگان آن بیرون کشیدند و خزعل را سرجایش نشاندند. ما لازم نیست که حتماً محقق تاریخ باشیم یا از طریق نظریه‌های تاریخی روحیۀ ملت ایران را بشناسیم، همۀ ما می‌دانیم، چون خودمان از ان ملتیم و می‌دانیم که شرط لیاقت پادشاهی در ایران، در قدم اول، همانا دفاع از تمامیت ارضی و یکپارچگی ملی ایران و فراهم آوردن شرایط ایمنی برای بود ـ و ـ باش ملت و مردم ساکنِ آن سرزمین ا‌ست. رضاشاه پیش از آن که پادشاه رسمی ایران بشود، جنم پادشاهی خود را در به سرانجام رساندن این خواستِ ایرانیان نمودار ساخت! همچنین بنیادها و نهادهای ایجاد ایران مدرن، به عنوان امری اساسی و شرط بقای  این کشور در دورۀ ایشان و در ادامۀ آن، در دورۀ محمدرضاشاه فقید، نیز ساخته شد. به ارتش اشاره ‌کنم، یعنی به یک اقدام شاهانۀ دیگر ایشان، که احیا یا بهتراست بگوییم بنیادگذاری ارتش مدرن ایران بود. رضاشاه فوندامنت ارتش مدرن ایران را ریخت و با ایده‌‌هایی نو‌آیین همراه کرد، آن‌هم پیش از بر تخت نشستن و پیش از تاجگذاری!

رژیم اسلامی با حمایتِ دشمنان درونی ایران، و با هدف شکستن گردنِ غرور و کمرِ امنیت ایرانی، ارتش ملی ایران را منهدم کرد. اما رژیم و عواملش نمی‌فهمند؛ آنچه که آنان به زخم‌ و زهر و فساد آجین و ناکار کردند، فقط یک پیکره است، نه فوندامنت، نه حافظه تاریخی، نه خاطره ملی و نه ایدۀ ارتش ملی ایران که این ایده از همۀ نهادهای دیگر و ایده‌های آنها پایدارتر است. مانند همان ایدۀ واقعی ملت ایران است و از میان رفتنی نیست. ایدۀ ارتش ملی ایران و مهر قلبی و تاریخی ایرانیان به آن، که پاسداران رژیم اسلامی، از وجود و پایداری این مهر آگاهند و از حسد آن می‌سوزد، هرگز نتوانست و نمی‌تواند این ایده را از میان ببرد که با سابقه‌ای چند هزار ساله، موجب سربلندی ملت ایران است. ایده همچنان وجود دارد و تا وقتی ملت وجود دارد، ارتش هم احیا و ساخته خواهد شد. شرح سابقۀ تاریخی ارتش در ایران مفصل است. و رضا شاه در همان مقام سردارسپهی ایدۀ تاریخی ارتش، آن‌هم ارتش نوین، یعنی در خدمت حراست از کشور و حفاظت از ملت ایران را به عینیت سپرد. موضوعی که رژیم اسلامی و پاسدارانش اصلاً نمی‌فهمند همین است که؛ ارتش ملی تنها می‌تواند در مقام حافظ و نگهدار کشور و ملت معنا داشته باشد و طرف مهر مردم قرار گیرد. این معنا را آنها نمی‌فهمند. چون معنای ملت را نمی‌فهمند. این را هم نمی‌فهمند که در ایران ارتش نبود که ملت را ساخت! ملت ایران بود که ارتشش را ساخت و بارها احیا کرد! پس رضاشاه به این اعتبار هم، پیش از تاجگذاری، پادشاهِ لایق این کشور و این ملت بود. چون آرزوی ملت و مشروطه‌خواهان را در داشتن ارتش ملی برآورده ساخت!

حال به کارنامۀ بعد از نشستن رضاشاه بر تخت کیانی نگاهی بی‌اندازیم! اما برای آن‌که کار به ساعت‌ها نکشد، ناگزیر از آوردن همۀ اجزاء صرف نظر کنیم! زیرا کارنامه سپیدبختی ایران در این دورۀ کوتاه بسیار طولانی‌ست. ناگزیر به معناها می‌پردازم  و تنها بر یکی انگشت تأکید می‌گذارم. و برای این تأکید، اول از خودمان می‌پرسم؛ معنای ملت چیست و ملت کیست؟ ملت یک مفهوم مجرد و عقلی‌ست و به قول داریوش همایون هم‌چون بستر یک رودخانه‌ای‌ست که مردمان و نسل‌ها در آن همچون آب جاریند‌‌. ملت در پیکر مادی خود، به همۀ مردمان، بی‌هیج امتیاز و تبعیضی، گفته می‌شود. مردمانی که با سرزمینی پیوندهای بسیاری از جمله تاریخی، فرهنگی، سیاسی، حقوقی و… دارند و به این آگاهند که یک ملتند و با حقوق برابر می‌خواهند باهم تقدیر تاریخی خود و کشور خویش را رقم بزنند. البته این بحث مفصلی‌ست، اما منظور از طرح آن این است، که بگوییم؛ رضاشاه، با اقدام شاهانۀ خود، زنان ایران را که تا آن زمان در حصر و تبعیض بسر می‌بردند، به جمع ملت ایران افزود و موجب افزایش قدرت ملت گشت. شهریار ایران هنگامی که دست به این اقدام بزرگ زد، بسیار دقیق به معنای این تصمیم خود واقف بود. سخنرانی ایشان در روز کشف حجاب دلیل روشنی بر این ادعای من است. ایشان می‌دانستند که نمی‌توان زنان یعنی نیمی از ملت را در حجر و محجوریت و صغارت نگه داشت و حقوق انسانی و اجتماعی برابر او با مردان را زیر پا گذاشت و در واقع ملت را در دو نیمه، ضعیف نگه داشت، اما مدعی پادشاهی یا فرمانروایی یک ملت شد. چنین چیزی از دید ایشان ممکن نبود!

چنین چیزی البته برازندۀ جمهوری اسلامی‌ست که یک شبه تصمیم به قتل عام هزاران تن از اعضای ملت را می‌گیرد، با زور و خشونت و قانون اسلام زنان را در پستوی حجاب و حقارت و بی‌حقوقی نگه می‌دارد و از پویایی و شکوفایی می‌اندازد، خوشحال می‌شود که فوج فوج فرزندان آن ملت از ترس جان یا به امید آینده از کشور می‌گریزند، و بجای آنان اراذل و اوباش و ته‌مانده‌های کشورهای همجوار شیعه را وارد می‌کند و با آن بخت‌برگشتگان تاریخ کشورهای اسلامی ـ شیعی دسته‌های حیدر نعمتی راه می‌اندازند و نام ملت ایران را در اصل می‌دزد و بر آن دستۀ اوباش می‌گذارد! چنین حکومتی نه تنها مطلقاً دولت ایران نیست بلکه خطرناکترین دشمن ایران است!  

 به کارنامۀ ساختن ایران نوین برگردیم! اما بازهم اول از خود بپرسیم، این‌که می‌گوییم ایران نوین یا ایران مدرن، یعنی چه؟ توضیح این معنا را ما باید از آغاز تجددخواهی‌مان و از آغاز دوران جدید ایران شروع کنیم که به یکسده پیش از پیروزی انقلاب مشروطه بازمی‌گردد و تاریخش هم بسیار مفصل است. آن دورۀ تجددخواهی و قانونخواهی و آزادیخواهی، که آن را به نام جنبش مشروطه‌خواهی می‌شناسیم، آرمان‌های ریز و درشت بسیاری داشت. نظام سلطنت خودکامۀ فاسد و بی‌لیاقت را نمی‌خواست، پادشاهی مشروطه و ملزم به یک نظام و ساختار مدرن قانونی می‌خواست. ایرانیان را در هیئت رعیت دست‌نشاندۀ سلاطین خربندۀ ستمگر و عیاش و فاسد و درباریان فاسدتر و یا بندۀ خدای بازیچۀ دست آخوند و قربانی نظام شرع نمی‌خواست، بلکه ملت و مردمانی در قامت شهروند، صاحب حقوق و آزادی و صاحب رأی می‌خواست. نه زنان بی‌سواد در پستو، بلکه بانوان هم‌پای مردان می‌خواست! ایرانِ ملعبۀ روس و انگلیس نمی‌خواست، استقلال و استقرار اصل حاکمیت برآمده از ارادۀ ملت را می‌خواست! راه می‌خواست، راه‌آهن و بیمارستان و مدرسه و دانشگاه و دانش و صنعت و اقتصاد و ثروت و پیشرفت می‌خواست، اما مکتب‌خانه و بیسوادی و خرافات و بیماری تراخم و کچلی و سفلیس و سوزاک نمی‌خواست و خیلی آرزوها و خواست‌های بزرگ و کوچک دیگر!

انقلاب مشروطه پیروز و قانون اساسی آن نوشته شد. لیکن به‌رغم فداکاری‌های بسیار، اما آرزوها بیشترشان در دلها ماند، جنگ اول جهانی آمد و پیش‌تر از آن، تحت بی‌لیاقتی‌های پادشاهان نالایق قاجار، پس از از دست‌رفتن سرزمین‌های بسیار، ایران میان روس و انگلیس هم تقسیم شده بود، عوامل آن کشورهای بیگانه، در میان خان‌ها و سران ایل‌ها و عشایر، همسو با آخوندهای مرتجع و همچنین روشنفکران از نوع ایدئولوژیک و خادم بیگانه  کارشکنی‌های بسیار کردند و مشروطه را به قول معروف در عمل از حیز انتفاع انداختند و چیز چندانی به ثمر نرسید. تا آن روز یعنی روز آمدن رضاشاه رسید. و همۀ اراده‌های ایرانخواهی و منورالفکری با آرزوهای بلند ملی و مدرن، به گرد این شهریار روشن‌ضمیر گردآمدند. راه و مدرسه و راه‌آهن و دانشگاه و بیمارستان ساختند، دانشجو به خارج اعزام داشتند، برای دفاع از حقوق آحاد ملت نظام دادگستری و خانۀ عدالت ساختند، دست آخوند‌ها را در قانونگذاری بستند، قانون مدنی تدوین کردند و بازهم دست آخوندهای سیاست‌باز را بیشتر بستند و فرهنگ اجتماعی را دگرگون کردند، به زنان آزادی از بند حجاب دادند و آنان را به مدرسه و دانشگاه فرستادند، به تاریخ ایران و سابقۀ هزاران سالۀ فرهنگ غنی آن و به زبان فارسی پرداختند و صدها اقدام و اصلاحات دیگر!

خدمتتان که گفتم این کارنامۀ درخشان بس دراز است و بررسی و بازگویی آن نفسی درازتر می‌خواهد. اما آن‌چه اهمیت دارد آن است که بدانیم؛ از درون معنای همۀ این‌هاست که ملت و جامعۀ نوین ایرانی زاده و حق و آزادی و قوام و قدرت و سعادت مردمان آن در دستور سیاست قرار می‌گرفت و از تداوم آن، پس از چند نسل کشوری مدرن و قدرتمند ساخته می‌شد و آنگاه در کانون آن انسان ایرانی به مثابۀ شهروند، می‌توانست رخ بنماید! این آرزوها کم و بیش وجود داشت، اما پس از پیروزی انقلاب مشروطه در دلها مانده بود. نیاز به آمدنِ شاه و رئیس مقتدر روشن‌رایی داشت و او رضاشاه بود که باید می‌آمد! تا با تحقق آن آرمان‌های بلند فوندامنتی برای ایران نوین ریخته شود، که حتا جمهوری اسلامی ارتجاعی و متجاوز هم نتواند آن را به تمامی نابود کند. و امیدواریم که به پایداری و پیکار دلیرانۀ ملت ایران، هرگز نتواند!

***

متن سخنرانی فرخنده مدرّس در میان جمعی از هواداران نظام پادشاهی مشروطه در هامبورگ به دعوت «انجمن می گو»

بار دیگر به مناسبتِ «آمدنِ رضاشاه» ـ فرخنده مدرّس

«رضاشاه باید می‌آمد»! تا روان انتلکتوئلی و روح نسلی از روشنفکران، استادان، ادیبان، هنرمندان، ارتشیان، سیاستمداران و دولتمندان را همچون یک عینیت تاریخی، به صورتی قابل رؤیت و قابل لمس نمودار سازد و نشان دهد که اراده‌ای یکپارچه، همسو و متحد آن گروه بزرگِ روشن‌رای، در انطباق با روح زمانۀ آن روزگار، با خواست نگهداری ایران از طریق ایجاد امنیت و یکپارچگی در کشور، به مثابۀ شالودۀ اصلی ساختن و پیش‌بردن میهن، حی و حاضر و آماده بود، تا با پیش‌آمدی تاریخی، همه یک ـ به ـ یک، همپای پادشاه‌شان، خدمتگزار «باغ آتش» ایران شوند

بار دیگر به مناسبتِ «آمدنِ رضاشاه» ـ فرخنده مدرّس

‌ ‌

از ویژگی‌ روزها و مناسبت‌ها این است که گردونه‌ی یاد بر محور رخدادی‌ می‌گردد که در آن روز، خود و آن روز را به یک مناسبت تاریخی تبدیل کرده است. اما این‌که رخدادی در گذشته بتواند خود را به مناسبت تاریخی تبدیل کند، یعنی موقعیتی یابد که هر سال، در آستانه‌ی همان روز، نگاه‌ها و تأملات به سوی آن کشیده شوند، در حقیقت نه در خود آن روز و نه فقط در خودِ آن رخدادی‌ نهفته است که در آن روز به وقوع پیوسته، بلکه بیشتر در اهمیتِ معنا و ژرفای دگرگونی‌هایی جای دارد که سررشته‌ی پیوند آن‌ها به آن روز و به آن رخداد متصل می‌شوند و هر دو را در تاریخ به‌یادماندنی می‌کنند، چه به خوشنامی یا به تلخکامی. به این ترتیب، می‌توان مقدمتاً نتیجه گرفت که پیامدها و دگرگونی‌هایی که به دنبال رخدادهای تاریخی می‌آیند، در تأمل و بررسی، مرتبه‌ای مهم دارند؛ زیرا از یک‌سو، مکانِ تبلور و تحققِ سرشتِ نهفته در آن رخداد هستند و از سوی دیگر، بسته به عمق، گستره و جهتِ تأثیر آن‌ها – البته در صورتِ هم‌سویی با تاریخ و با روحِ زمانه – است که جایگاه آن رخداد و آن روزِ معین در تاریخ ملتی ارجمند می‌گردد؛ همچون روز آمدن رضاشاه! در غیر این صورت، هم‌چون باری سنگین، و بختکی، خواهد بود بر بختِ ملت و موجب تیرگیِ روانِ تاریخی او؛ مانند روز و رخدادِ انقلاب اسلامی!

ریشه‌ی ارجمندی روز سوم اسفند و تاریخی شدن این روز که امروزه تحت عنوان‌های مختلفی از جمله «روز آمدن رضاشاه» از آن تقدیر می‌شود، در معنای دگرگونی‌های بنیادینی جای دارد که فشرده‌ای از آن‌ها را می‌توان در مفهومی با مضامینی ژرف و معنای تجربه‌هایی سترگ، یعنی «ایران نوین» یا «ایران مدرن» تعبیه کرد. تاریخی بودن «روزِ آمدن رضاشاه»، یعنی سوم اسفند ۱۲۹۹، از راه یادآوری شرایط تاریخی مسلط بر ایران، پیش از دوره‌ی رضاشاهی و همچنین با بازبینی و تأمل بر دگرگونی‌های ماندگار و دستاوردهای عظیم این پادشاه بزرگ ایران، به‌رغم دوره‌ی کوتاه حکومت مقتدرانه‌ی ایشان، با تأخیر در اذهان عمومی پدیدار و در حافظه‌ها مقام والای تاریخی خود را بازیافت.

به عبارت دیگر، پس از دهه‌ها تبلیغات و داستان‌پردازی‌های زهرآگین نسل‌هایی از «روشنفکران تاریک‌اندیش» و متحد نیروهای ارتجاعی ضد کشور و ملت ایران، علیه خاندان پهلوی، و سعی در واژگون جلوه دادن اقدامات و اصلاحات دوره‌ی آن دو پادشاه، و سپس با فرورفتن همه‌ی آن روایت‌پردازی‌های مغرضانه در منجلاب برآمده از عمر رژیم اسلامی، روز سوم اسفند ۱۲۹۹، یعنی «روزِ آمدن رضاشاه»، به عنوان یک روز و یک رخداد تاریخی، به منزلت خود، آن‌گونه که شایسته‌ی آن است، بازگشت. یعنی به تدریج و به موازاتِ از پرده برون افتادن شکست تمام‌عیار اخلاقی، اجتماعی، سیاسی و اساسا شکست تاریخی افکار آن «روشنفکران تاریک‌اندیش» و متحد این نیروی ارتجاعی و طرد هر دو از سوی ملت ایران، رضاشاه به مقام تاریخی خود صعود کرد.

«داریوش همایون» در پیشگفتار خود بر تجدید چاپ «سفرنامه‌های رضاشاه» توسط «نشر تلاش» در سال ۱۳۸۳، یعنی نزدیک به یک‌ربع قرن پیش، درباره‌ی آن اتحاد ورشکسته چنین نوشت:

«در تاریخ همروزگار ایران هیچ کس مانند رضاشاه ترور شخصیت نشده است. سه نسل روشنفکران و سرامدان فرهنگی و کوشندگان سیاسی، بیشترشان، از چپ و مذهبی و ملی کوشیدند از او چهره‌ای زشت بنگارند. دست پروردگان نامستقیم او، آن‌ها که زنده ماندنشان نیز به برنامه نوسازندگی او بستگی داشته بود، نه کمتر از رقیبانش، برخود فرض دانستند که پا بر هر واقعیتی نهاده، او را سرچشمه هر چه در ایران ناپسند می‌یافتند بشمارند. خدمت‌های او خیانت و میهن پرستی‌اش وطن‌فروشی به قلم رفت. آنچه را نیز که نمی‌شد از پیشرفت‌های دوران او انکار کرد یا نادیده گرفت، ساخته دست بیگانگان و جبر تاریخ شمردند. دشمنانش را اگرچه ناسزاوارترین، به زیان او بالا بردند. به هزینه او از ترسویان پولدوست و مرتجعین دشمن آبادی و آزادی ایران و عوامل ثابت‌شده بیگانه، قهرمانان آزادی ساختند. بر سرنگونی‌اش که فرو افتادن ایران در کام هرج و مرج و بازگشت از مسیر بهروزی بود شادی کردند. از کینه به او و آنچه از او مانده بود در چرخشی هزار و سیصد چهارصد ساله، خود و مردمی را، که رمگی خویشتن را پذیرفته، گوسفند وار دنبال آن‌ها بودند به بدترین سیاه‌چالی که بر سر راه بود انداختند. بقایای بی‌امید و از دو سر باخته‌شان هنوز مسئله‌ای مهم‌تر از لجن مال کردن میراث او برای خود نمی‌شناسند.»

البته سال‌ها پیش از این پیشگفتار برای «سفرنامه‌های رضاشاه»، رجوع به حافظه‌ی تاریخی و توضیح برجستگی و اهمیت دستاوردهای رضاشاه و به دنبال آن اقدامات و دستاوردهای حیات‌بخش دوره‌ی محمدرضاشاه، در ژرفایی تازه و بی‌سابقه، بلافاصله از سالِ «پیروزی» انقلاب اسلامی، آغاز شده بود. آن‌ هم عموما توسط خودِ داریوش همایون و طی نوشتار و گفتارهای بسیاری که به یاری روان‌های بیدارِ دیگر پی‌ گرفته و بی‌وقفه به بحث دربار‌ه‌ی اهمیت آنها دامن زده می‌شد. به این ترتیب، خلاف خواست و اراد‌ه‌ی رژیم اسلامی و به خلاف میل «روشنفکران تاریک‌اندیشِ» دلبسته‌ی انقلاب ۵۷، بحث درباره‌ی رضاشاه و خدمات تاریخی وی و همچنین خدمات فرزند تاجدارش، به تدریج در داخل و خارج ایران گسترده‌ شد و به افکار عمومی راه یافت. و در پی چنین روندی بود که داریوش همایون در همان پیشگفتار نوشت:

«اکنون چند گاهی است که تاریخ، به معنی تاریخ‌نگارانی روشن‌بین و توده مردمی تجربه آموخته، بر رضاشاه پیوسته مهربان‌تر می‌شود. دستاوردهای او دربرابر تاریخسازان دیگر هر روز برجسته‌تر می‌نماید. سده بیستم ایران را، بیست ساله، رضاشاه ساخت.»

امواج بالاگیرنده‌ی آن بحث‌ها در عمل به صورتِ خاستگاهِ برآمدنِ آگاهی درآمد؛ آگاهی درباره‌ی این بخش مهم از تاریخ ملی، یعنی درباره‌ی دوره‌ی پادشاهان پهلوی و پیوندِ اصلاحاتِ آنان با تاریخِ تجدد در ایران. این آگاهی رفته‌رفته به اذهان راه یافت و همچون یک قهرِ طبیعی نمودار شد که بازدارندگیِ نفوذ و تأثیر آن بر افکارِ عمومی ایرانیان، از قدرت اراده‌های آن اتحادِ ورشکسته‌ی ضدملی خارج بود. حاصلِ همه‌ی آن بحث‌ها، جدال‌ها و روشنگری‌های تاریخی، نخست در شعار «رضاشاه روحت شاد» تبلور یافت. این شعار، برای اولین بار به صورتِ آشکار در اعتراضاتِ دی‌ماه ۱۳۹۶، از جمله در مشهد، در جوارِ مسجدِ گوهرشاد، سرداده شد و به‌سرعت در سراسر ایران به شعار پیوسته‌ی مخالفین رژیم اسلامی، خاصه در صفوف پیکارگران داخل کشور، بدل گردید.

و اما انبوهِ بحث‌هایی که درباره‌ی اهمیت رضاشاه در تاریخ معاصر ایران و به‌ویژه نقش او در پیش‌برد انقلاب مشروطه از آستانه به درون دوران جدید کشور صورت گرفت، نتیجه‌ای جز بالاتر رفتن مقام رضاشاه نداشت و از آن پس «آمدنِ» ایشان را همچون رخدادی ارجمند در تاریخِ ایران نازدودنی ساخت. و از آن پس، در هر جا که جمعی به مخالفت با رژیمِ اسلامی گرد می‌آمد، غرش «رضاشاه روحت شاد!» آهنگ بلند آن تجمع اعتراضی می‌شد. در برابرِ این «قهرِ طبیعیِ» آگاهی از تاریخ ملی ایران، که حقایقش همواره دیر یا زود آشکار می‌شوند، ناسزاگویی‌های تکراریِ بدطینتان خاتمه نیافت؛ اما از سوی برخی که در «آراستن» و پوشاندنِ زبانِ مغرض و بدخواه دستی به مهارت دارند، به موضع‌گیری‌هایی نیز انجامید که بعضی، هرچند توخالی، اما جالبِ توجه‌اند.

از جمله از سوی برخی مفسرین «تاریخ ایران اسلامی» – البته «ایرانِ اسلامی» به خیالِ خودشان – که هرگز نتوانستند سلامتِ عقل و زبانِ بی‌غرض را در جهتِ تایید دگرگونی‌های تاریخیِ در خدمت ایران، نه‌تنها برخاسته از دوره‌ی پادشاهانِ پهلوی، بلکه حتی برآمده از مشروطیت، به کار گیرند. چون نمی‌توانستند غرشِ بلند و همه‌گیرِ «رضاشاه روحت شاد» را، با روحِ ایران‌دوستیِ جاری در آن، نشنوند یا دست‌کم ناشنیده بگیرند، دست به «تفسیر» زدند و آن را این‌گونه تعبیر کردند که گویا مردمِ ایران با این شعار فقط می‌خواهند «رضاشاه را به رخِ رژیمِ» اسلامی بکشند. اما، از خود نپرسیدند؛ این مردم چه ویژگی در رضاشاه یافته‌اند که می‌خواهند آن را «به رخ رژیم» اسلامی بکشند؟ یا برای چه و برای دستیابی به کدام هدف، چنین در برابر کینه‌ی مسلح رژیم، فریاد می‌زنند: «رضاشاه روحت شاد» و بدین صورت با جان خود بازی می‌کنند؟ البته طبیعی‌ست که انتظار پاسخ به چنین پرسش‌های ساده‌ای را نتوان از چنان مدعیان تفسیر «تاریخی» دریافت کرد، بویژه وقتی پای نقد و ردِ مداخله‌جویی‌های زیان‌آور و ضدملیِ اسلامی در حیات و سرنوشت ملت و کشور ایران در میان باشد! گویی حفظ بیضه‌ی اسلام و اسلامی جلوه دادنِ ایران و اسارت و زمین‌گیر کردن فرهنگ ملی در «فرهنگ اسلامی»، برای اینها از صیانت جان و مال و کرامت ملت، و دفاع از شالوده‌های ضروری تقویت پیوند ملت و کشور، واجب‌تر شده است! نفراتی که در افقِ بسته‌ی دید و نگاهِ معوج به تاریخ، حتی به معنای پاسخی که می‌دهند یا به نتیجه‌ی حرفی که می‌زنند، نمی‌اندیشند؛ پاسخ را بی‌تعقل می‌دهند یا سخن را نسنجیده بر زبان می‌آورند تا از موضعِ جدل‌های بی‌مایه شاید بتوانند دهانِ طرفِ مقابل را در همان لحظه ببندند، و اگر بسته نشد، کار را به منازعه و ناسزاگویی و… بکشانند. جامعه‌ی ایرانی تا کنون با چنین «تیپ‌هایی» کم سر و کار نداشته است.

باری، نمونه دیگر را باید از داود فیرحی، «عالم» عمامه‌دار و کوشش‌گر تدوین «فقه سیاسی مشروطه» بیاوریم که در مصاحبه‌ای، ظاهرا بناچار، بر «استثنا بودن رضاشاه» در تاریخ معاصر ایران، یعنی تاریخ تجدد و تجدد خواهی ایرانیان، اشاره کرد و به سرعت نیز از آن فاصله گرفت. می‌گوییم «ظاهرا بناچار»، زیرا همه می‌دانیم که ایشان سخت مخالف مشروطه به معنای حقیقی «حکومت قانون» و دوران تجدد ایران بود و صراحتا مردم ایران را مخالف مدرنیته می‌دانست. پیش از آن مصاحبه نیز نوشته و گفته بود که گویا ایرانیان هرگز به تجدد در ایران روی خوش نشان ندادند، زیرا خویش را با آن و در آن «از خود بیگانه احساس می‌کردند». طبیعی است از چنین کسی نیز نمی‌شد پاسخی دریافت که چرا وی رضاشاه را «استثنا» می‌نامد؛ آن هم چهره‌ای تاریخی که حضور و اقداماتش با بخش مهمی از سرآغاز بنای ایران مدرن و تاریخ تجدد آن عجین است. استثنا در چه چیز؟ اگر پایه‌های ایران مدرن از جمله بر افق باز، روشن‌رایی، تجددخواهی و ایران‌دوستی رضاشاه ساخته شده، و آقای فیرحی چنین دوران تجدد ایران را نهی می‌کند، پس از چه منظر دیگری رضاشاه را «استثنا» به حساب آورده است؟ شاید هم از منظر کوتاه کردن دست دخالت آخوندها از سرنوشت سیاسی و حقوقی کشور، که حقیقتا رضاشاه در پیشبرد این امر در تمام طول تاریخِ حضور اسلام در ایران، به معنای واقعی، یک پادشاه استثنایی بود! اما آیا برهان دکتر داود فیرحی در «استثنا بودن رضاشاه» برهمین ویژگی رضاشاه استوار بوده است؟

البته پاسخ به این پرسش‌های ساده را نمی‌توان از ایشان نیز انتظار داشت. اما می‌توان با ذکر تنها دو نمونه نشان داد که چرا ارتجاع مذهبی در ایران چنین از رضاشاه دلی خون داشت. و لاجرم چرا آن ابراز نظر در مورد «استثنا بودن رضاشاه» از سوی فیرحی از روی حرج با نگاه به افکار و تلاش‌های فقهی ـ سیاسی وی فاقد هر مبنایی از صداقت و لاجرم توخالی بود!

آن دو نمونه یکی تجربه درخشان تدوین «قانون مدنی ایران» – سال ۱۳۰۷ – و سپس سوزاندن صورت مذاکرات پیش از دستور آن قانون، به صلاحدید پدران آن مجموعه قوانین بود، که مسلما چنین اقدام شجاعانه و قاطعانه و هدفمندی در تاریخ ایران و در آن روزگارِ دنباله‌روی از تعصبات مذهبی و عقب‌ماندگی فرهنگی، جز به پشتوانه حمایت مقتدرانه رضاشاهی، ناممکن می‌نمود. و پیش‌تر از آن – سال ۱۳۰۶ – خاطره غرورآفرین تاسیس دادگستری و نظام قضایی نوین و تشکیلات نوآیین آیین دادرسی نمونه دیگری است.

آن مجموعه قوانین مدنی، که پس از سوزاندن صورت مذاکرات مجلس مشروطه و به اراده قانونگذار و حمایت دولت رضاشاه، می‌بایست بر پایه حقوق جدید تفسیر شود، درواقع نقطه آغاز پایانی بود بر اسارت قانونگذاری درباره مناسبات حقوقی انسانی و اجتماعی ایرانیان، از بند نظام قانون شرع. و دیگری یعنی تحقق آرزوی مشروطه‌خواهان در داشتن نظام قضایی و دادگستری کارآمد، که آن نیز ضربه دیگری بود بر قدرت اهل دین و قضات شرع در نظام کشور.

طبعا هیچ‌یک از این دو نمونه، که به عنوان یادگارهای ارجمند از دوره اقتدار رضاشاهی مانده‌اند، نمی‌توانسته مورد تمجید داود فیرحی واقع شوند و لاجرم رضاشاه را مورد تایید وی قرار دهد. یک برهان قاطع دیگر در این که نمی‌توانسته چنین باشد، این است که بنا به گفته هواداران فیرحی، وی در طول عمر «علمی»اش، در جهت خلاف آن دو تجربه درخشان، سخت می‌کوشید تا برای رژیم اسلامی مستقر «فقه سیاسی مشروطه» تدوین نماید! تا ایدئولوژی حکومت اسلامی امت‌گرای ضد مشروطه‌ی مستقر را، به این ترتیب به «نظام سیاسی ـ حقوقی» مبتنی بر احکام «شرع مبین» مزین سازد. البته معنای دیگر این سخت‌کوشی دکتر فیرحی، ابتدا به ساکن، این بود که حداقل از نظر ایشان، نزدیک به ۵۰ سال است که بر کشور و ملت ایران، نظامی فاقد اساس قانونی سیطره دارد! یعنی سیطره حکومت فقهای بدون «فقه سیاسی»!

صرف نظر از بی‌معنایی «فقه سیاسی مشروطه» و صرف نظر از این‌که دولت رضاشاهی نمی‌توانسته حتی نیم‌نگاهی از سر «لطف» به این کوشش فیرحی بیندازد، اما در همین رابطه، یعنی تلاش برای تدوین «فقه سیاسی»، ادعای خالی از حقیقت دکتر فیرحی نیز آشکار می‌شود؛ یعنی داعیه طرفداری ایشان از آخوند مشروطه‌خواهی نظیر آخوند خراسانی. زیرا این ادعا از اساس با افکار آخوند خراسانی در تعارض قرار داشت؛ چه که آخوند خراسانی، سیاست را در «منطقه فراغ شرع» می‌دانست و به خلاف سکوت فیرحی، آشکارا دخالت سیاسی فقها را نفی می‌کرد، تا چه رسد به حکومت ولایت فقیه! چنان‌که مشهور است، آخوند خراسانی، احتمالا با تشری به نائینی، او را وادار ساخت که شرح و بسط «ولایت فقیه» را از رساله و خیالات خود پاک کند؛ که این امر تاریخی نیز میان‌تهی بودن داعیه طرفداری فیرحی از آن آخوند مشروطه‌خواه را نشان می‌دهد. البته رژیم اسلامگرای امتی کم از این «تیپ‌های» خالی‌بند و کذاب، به عنوان «عالم»، از خود بیرون نداده است و مردم ایران، در طول عمر رژیم اسلامی، و اگر خوب بنگرند، پیش از این‌ها نیز، از این نوع «تیپ‌ها» بسیار دیده‌اند.

باری، سوم اسفند را داریوش همایون نزدیک به ۶۰ سال پیش، در یکی از سرمقاله‌های روزنامه‌ی «آیندگان»، «روز سردار سپه» نامید، که نامی برازنده است و با توضیحی که در همان سرمقاله عرضه کرده، نشان می‌دهد چرا این نام برای آن روز برازنده و پسندیده بوده است. رضاشاه در خدمت به ثبات و امنیت ایران، در همان مقام سردار سپه، جنم پادشاهی خود را نمودار ساخته بود. اما در این سال‌ها عنوان دیگری را از نویسنده جوانی از درون میهن، «کاوه میبدی» نیز به مناسبت تامل و تقدیر سوم اسفند، با این معنا دیده و خوانده‌ایم که آمدن رضاشاه را ضرورتی تاریخی دانسته و گفته است: «رضاشاه باید می‌آمد»! آن نوشته، سه سال پیش، محتوای خود را به شرحی از اقدامات «سردار سپه» در احیای نیروی نظامی و تاسیس ارتش یکپارچه و مدرن ایران و احیای یکپارچگی کشور از طریق نبرد با خان‌ها و سران ایل‌ها و قبایل و تامین امنیت سراسری اختصاص داده است؛ اقداماتی که بدون آنها و بدون آمدن رضاشاه، مانند بسیاری از آرزوهای تجددخواهانه مشروطه‌خواهان، ممکن و متحقق نمی‌شد. با توجه به همسویی این دو نوشته – «روز سردار سپه» و «رضاشاه باید می‌آمد» – به‌رغم اختلاف زمانی نسبتا دراز میان دو نوشته و با وجود اختلاف سنی بسیار میان نویسندگان آن‌ها، شاید بتوان گفت در این اشتراک، نگاه نویسنده جوان «رضاشاه باید می‌آمد» به تاریخ ایران، همان نگاه تاریخی به اوضاع کشور بوده است که همایون آن را چندین دهه پیش‌تر، در سرمقاله روزنامه آیندگان سوم اسفند ۱۳۴۸ ـ روز سردار سپه ـ چنین توصیف کرده بود:

«هنگامی که سردارسپه خود را در آن بامداد سوم اسفند (حوت) ۱۲۹۹ بر سیاست ایران تحمیل کرد، ایران به عنوان یک کشور عملا وجود نداشت. در تهران سلطنت قاجار به آخرین ورطه‌های ضعف و تباهی در غلتیده بود. مجلس لانه زمینداران و خان‌ها و عملا ترمزکننده هر حرکت ترقیخواهانه بود. دستگاه اداری از هم پاشیده و غرق در فساد و محیط سیاسی عقیم بود. بیرون از تهران، در شمال، هواداران کمونیست‌ها نخستین تجربه‌های خود را در تجزیه ایران می‌کردند و در غرب، سیمیتقو تجزیه‌طلبی را با شیوه‌های سنتی غارت و ترکتازی به هم آمیخته بود. در جنوب غرب، خان‌ها سراسر منطقه زاگرس را از پیکر ایران جدا کرده بودند و در خوزستان خزعل عرب به پشتیبانی انگلیس‌ها نیم‌قدمی هم با تشکیل یک حکومت مستقل از ایران فاصله نداشت. در جنوب و جنوب شرقی، جداافتادگی قرن‌ها عمیق‌تر و برگشت‌ناپذیرتر می‌شد.»

علاوه بر این نگاه تاریخی واقع‌بینانه مشترک به وضع اسفبار کشور، که برای تغییر آن، هم آن نویسنده برنا، هم همایون و هم البته منورالفکران مشروطه‌خواه از موضع میهن‌دوستی، در بیش از ۱۰۰ سال پیش، آمدن رضاشاه را نه تنها یک ضرورت بلکه اقبال تاریخی ایران و ایستادن بر گرد رضاشاه و همکاری با وی را وظیفه میهنی دانستند، در واقع محتوای نوشته «رضاشاه باید می‌آمد»، با توجه به عمر جوان نگارنده آن – که امثال او امروز در تقدیر از رضاشاه بی‌شمارند – را باید همچون حکم تاییدی بر داعیه داریوش همایون در ۲۵ سال پیش دانست، مبنی بر «مهربان‌تر شدن تاریخ بر رضاشاه»!

گذشته از نگاه مشترک تاریخی و گذشته از پیوند و ارتباط فکری میان جوانان امروز با سیاستمدار و روزنامه‌نگار تجددخواهی چون داریوش همایون و پیش از او با آن گروه بزرگ از منورالفکران مشروطه‌خواه، که این پیوند بر فراز سر تاریخ سیاه انقلاب ضد تجددخواهی ۵۷ و نیم‌سده ارتجاع حاکم برقرار شده است، و در کانون این وحدت نظر، دوره و اصلاحات رضاشاهی نقش اساسی دارد، لیکن امر مهم دیگری در ایران با آمدن رضاشاه رخ داد و آن گردآمدن بخش بزرگی از نیروی انسانی، سیاسی و انتلکتوئلی در خدمت میهن و به حرکت درآمدن اراده یکپارچه آنان بود که گویا آمدن رضاشاه را انتظار می‌کشیدند تا با هم برآیند و بسازند و آباد کنند و اوضاع ایران را به بهبودی و بهروزی تغییر دهند.

به این ترتیب و به این اعتبار هم «رضاشاه باید می‌آمد» تا روان انتلکتوئلی و روح نسلی از روشنفکران، استادان، ادیبان، هنرمندان، ارتشیان، سیاستمداران و دولتمندان را همچون یک عینیت تاریخی، به صورتی قابل رویت و قابل لمس نمودار سازد و نشان دهد که اراده‌ای یکپارچه، همسو و متحد آن گروه بزرگ روشن‌رای، در انطباق با روح زمانه آن روزگار، با خواست نگهداری ایران از طریق ایجاد امنیت و یکپارچگی در کشور، به مثابه شالوده اصلی ساختن و پیش‌بردن میهن، حی و حاضر و آماده بود تا با پیش‌آمدی تاریخی، همه یک‌به‌یک، همپای پادشاه‌شان، خدمتگزار «باغ آتش» ایران شوند.

اما این رخداد مهم هم از جمله آن حقایقی بود که دهه‌ها توسط همان «سه نسل روشنفکران و سرامدان فرهنگی و کوشندگان سیاسی» تاریک‌اندیش تلاش شد مخدوش شود و پنهان بماند، تا حد انکار وجود کمترین مشارکت روان‌های انتلکتوئلی و روشنفکری در پروژه نوسازندگی ایران و در اتحاد با رضاشاه. البته بحث آسیب تاریخی آن «سه نسل» و نقش منفی بازماندگان و «بقایای بی‌امید و از دو سر باخته‌شان» در دفاع از انقلاب پنجاه‌وهفت و اصرار به دشمنی با گذشته‌ای که به قول داریوش همایون حتی هستی خود آنان به عنوان «روشنفکری» نیز به آن بستگی داشت، بحثی است که فرصت جداگانه‌ای می‌طلبد.

اما به هر تقدیر، روان‌های بیدار از آن اکاذیب پرآسیب نیز عبور کرده‌اند. امروز روان‌های روشن و اراده‌های آزادی‌خواه و تجددخواه نسل‌های جوان‌تر، با روی‌گرداندن از آن نسل‌ها و بازماندگان بازمانده‌شان در تاریخ ارتجاع، همتایان خود را در میان همان نسل‌های منورالفکر پیشین جسته و همچون آنان، سر کنار آمدن با ارتجاع و عقب‌ماندگی را ندارند و با آن کنار نخواهند آمد. نسل‌های جوان امروز، در وحدتی بر فراز سر زمان سپری‌شده آن اتحاد ورشکسته اخلاقی «روشنفکری تاریک‌اندیش» و ارتجاع مذهبی حاکم، تداوم آرمان‌های بلند تبار راستین تجددخواه خود را برعهده گرفته، آنها را به‌روز رسانده و در فکر و عمل آن منورالفکران و پادشاه روشن‌رای‌شان را با خود هم‌نسل کرده‌اند.

پدیده شگفت‌آور «هم‌نسل شدن» میان نسل‌های پیش و پس از انقلاب اسلامی، که دکتر «مهرداد پاینده»، چهره جوان ایران‌دوستی که با ضمیری روشن، طی سخنان خود نزدیک به یک‌دهه‌ونیم پیش در مراسم بزرگداشت داریوش همایون، از آن برای نخستین بار سخن گفت، در آن سخنان «هم‌نسلی» نسل‌های امروز با نسل‌های پیشین متجدد و با نیاکان ترقی‌خواه و تداوم رشته و پیوند میان خود و آنان را ممکن دانست؛ به‌رغم دورافتادگی و فاصله‌های نسلی و با وجود یک بازه زمانی طولانی خلا اندیشیدن به ایران در میان، و به‌رغم وجود چند نسل در بین که جز عسرت فکری و زمین سوخته از حیات خود هیچ به یادگار برجای نگذاشته است.

گذر زمان و حرکت تاریخ در ایران و بیداری نسل‌های جوان آن، نام رضاشاه و خاطره منورالفکران همراه و انتلکتوئل‌های هم‌پیمان او را به ارج و به مرتبه‌ای بلند رساند، به امروز آورد و با خود هم‌نسل ساخت. اما آن چند نسل تاریک‌اندیش را، با رخداد انقلاب پنجاه‌وهفتش، با روزهای ۲۲ بهمن و ۱۲ فروردین و به همراه نمادهای آشکار و چهره‌های پنهانش، از درون حضیض ذلت و بدنامی که هم‌اکنون در آن به سر می‌برند، به گور تاریخ خواهد سپرد؛ دیر یا زود.

نقل از : https://www.fereydoun.org/reflections/rezashah-modernity-reaction

مروری کوتاه بر نغمه‌های ناساز اصلاح‌طلبان! ـ فرخنده مدرّس

اصلاح‌طلبان خیلی خوب باید از وجود پیمان میان جوانان دلاور ایران و شاهزاده مطلع بوده باشند. از همان 1395 و دستگیری‌های گستردۀ پس از گردهم‌آیی باشکوه مردم در مقبرۀ کوروش بزرگ! و بعد از آن در دی‌ماه 1396 و سپس در آبان 1398 و آنگاه در جنبش مهسا 1401 که در برابر کشتارها، دستگیری‌ها و برافراشتن دارها، اصلاح‌طلبان لب از لب نگشودند، نه در طی آن سرکوب‌ها و نه در هفته‌ها و ماه‌های پس از آنها! به تعداد دستگیری‌ها و اعدام‌های پس از جنگ دوازده روزه نیز حتا نیم‌نگاهی هم نیانداختند. اتهام و دروغ بزرگ جاسوسی اسرائیل، کافی بود که سر و قلب سرشار از کینۀ آنان نسبت به اسرائیل را به شادمانی فراخواند!

مروری کوتاه بر نغمه‌های ناساز اصلاح‌طلبان! ـ فرخنده مدرّس

پیش از آن‌که نوشتۀ آقای شکوری‌راد زیر انبوه نوشته‌ها و مصاحبه‌ها، در رسانه‌‌های فله‌ای اصلاح‌طلبان، به زیر رود و مدفون شود، باید یکی ـ دو نکتۀ آن، در مورد اقدام دلیرانۀ مردم ایران در 18 و 19 دی‌ماه 1404 و سپس کشتار بزرگ و دستگیری و اعدام‌های گستردۀ رژیم اسلامی در جنگ علیه نوباوگان و جوانان ایران، را در تاریخ این ملت بزرگ و تاب‌آور، یادداشت و ثبت‌کنیم. علی شکوری‌راد، همچون همانندهای خود در سپاه کوچک و بی‌رونق اصلاح‌طلبی، سابقه‌ای بسیار طولانی در بود ـ و ـ باش سیاست‌بازانه، در جوار بیتِ قدرتِ مافیایی امت‌گرایان اسلامی و مقر فرمانروایی جنایت‌پیشگان دارد و در حال حاضر نیز دبیرکلِ یکی از «احزاب» انحصاری اصلاح‌طلبان است، که ذکر نام‌ آن «حزب‌» به دلیل یکسانی خویشکاریش با دیگر حزب‌های اصلاح‌طلبی، یعنی محافظت از انقلاب پنجاه‌وهفت، سپر بلای جمهوری اسلامی و بنگاه‌های تبلیغاتی و ایجاد آشوب فکری، در خدمت به هردو، قدر و منزلت دیگری ندارد و درخور ذکر نام هم نیست. اما آن یکی ـ دو نکته چرا!

البته استناد به نوشتۀ شکوری‌راد برای ثبت آن نکات هم اتفاقی‌ست. زیرا این نوشته نیز یکی‌ست در میان انبوهی از گفته‌ها و نوشته‌هایی از این دست از سوی اصلاح‌طلبان، که هربار پس از هر جنایت رژیم، اشک تمساح می‌ریزند و از حرف و گلایه فراتر نمی‌روند. این استناد نیز هیچ امتیاز خاصی برای نوشتۀ وی محسوب نمی‌شود. از این نمونه‌ها بسیارند، که می‌توانیم دراینجا از جمله گزارش احمد زیدآبادی، از سفرش به شیراز و مرودشت را نمونه آوریم و اشاره‌اش‌ به تعداد «تکاندهندۀ» کشته‌ها و آسیب‌دیدگان در شهری نسبتاً کوچک با جمعیت دویست ـ سیصدهزار نفری! کافی‌ست به لیست‌های انباشتۀ جان‌باختگان، دستگیرشدگان و اعدام‌شدگان و به نام شهرهای وقوع این جنایت بزرگ نظری انداخته شود، تا مولوی را بباید آید و در برابر این ایلغار مغول‌پیشگانِ تازی‌منش بار دیگر دربارۀ «پرآب دیده و خون جگر» بسُرآید!

با این گزارشی، که زیدآبادی در آن شکوائیه و ندای رسیدگی به حال مردم سرمی‌دهد، اگر قصدش ریختن اشک تمساح نباشد، موجب آن است که کم کم در ضریب هوشی وی تردید کنیم، که هنوز شکوائیه می‌نویسد برای مردم امداد می‌طلبد! از کسانی که شکوری‌راد دربارۀ کشتار آنان به عنوان «طراحی قبلی»‌ برای «ارعاب جامعه» می‌نویسد و به آن «کشته سازی از نیروهای خودی» به عنوان «پروژۀ حکومت برای سرکوب» را می‌افزاید و حرف‌هایی می‌زند که به هیچ عنوان راز سر به مُهری نیستند و همگان سال‌هاست آنها را می‌دانند؟! فاش‌گویی‌هایی که شکوری‌راد می‌کند، تنها پرده‌برداری‌ست از روی فریبکاری و یا در معصومانه‌ترین حالت خودفریبی‌ست که سال‌هاست اصلاح‌طلبان خودخواسته در پارگین آن بسر می‌برند. وگرنه ایرانیان همه می‌دانستند، و دیریست که همۀ آنان در اقصی نقاط کشور در کوچکترین شهرها و آبادی‌ها از آن ماهیت و ذات جنایت‌پیشگی رژیم آگاهند و سال‌هاست که برای برچیده شدن بساط آن جان برکف نهاده‌اند.

ایرانیان این‌بار به خیابان آمدند تا هم آنچه را که نمی‌خواستند و خواهان برچیدن بساطش بودند و هم آنچه را که می‌خواستند و آمدنش را فریاد زدند، اعلام نمایند. آنها هم می‌دانستند که چه نمی‌خواهند و هم می‌دانستند که چه می‌خواهند! و برای اعلام آن هردو چنین از جان گذشته به میدان ‌آمدند. و این یکی از آن نکاتی‌ست که در نوشتۀ شکوری‌راد آمده: «پاسخ مردم به فراخوان رضا پهلوی همه ما را شوکه کرد…مردم در حمایت از رضا پهلوی بپا خواستند.»

«شوکه شدن» شکوری‌راد البته، اگر به رنگ نیرنگ آلوده نباشد، اما حتماً تعارفی بیش نیست! به قول خودشان «وقوع اعتراضات قابل پیش‌بینی بود»! می‌ماند بقیۀ نکات! نه این‌که اصلاح‌طلبان بی‌اطلاع بودند از این‌که مردم در اولین فرصت با هدف دادن پاسخ مثبت به شاهزاده رضا پهلوی و اعلام هم‌پیمانی با او، و به منظور خاموش کردن هر ساز ناساز و برای پاک کردن هر تردیدی در وجود یک‌پارچه و استوار این پیمان سراسری ملت با شاهزاده پا به میدان خواهند گذاشت. نه! در این‌که اصلاح‌طلبان از وجود آن پیمان میان مردم و شاهزاده، اطلاع داشتند، هیچ تردید نباید کرد! اصلاح‌طلبان باید بهتر از هر نیروی دیگری به این راز سرگشوده آگاه بوده باشند، که سال‌ها سعی کردند اولاً محبوبیت شاهزاده، به عنوان نماد وحدت ملی و در مقام وارث اصلاحات ایران‌ساز پادشاهان پهلوی، را در ایران کتمان کنند و ثانیاً همه دست‌های دراز تبلیغی داخلی خارجی، اینترنتی، کاغذی، صوتی و تصویری را بکارگرفتند و در هر فرصتی ناسزا و ناروا علیه نام و خانواده‌ ایشان، به هر «جبهه‌ای که توانستند، روانه ساختند! اما نتیجه نگرفتند! یا بهتر است بگوییم نتیجۀ عکس گرفتند!

«شوکه شدن» از محبوبیت شاهزاده، نیز تعارف مزورانه‌ایست! ما نه! اما آقای شکوری‌راد شاید فراموش کرده باشند که در انتخابات پزشکیان، مسئله اصلاح‌طلبان در تبلیغ انتخاب این رئیس‌جمهور «سوخته»، در کنار رؤسای جمهور سوختۀ دیگر، اصلاً خودِ پزشکیان موضوع کانونی نبود! هراس آنان از فراخوان شاهزاده به تحریم آن «سیرک انتخاباتی» بود. لذا در آن هنگامه همۀ ابزارهای تبلیغاتی ممکن را آشکارا، علیه فراخوان تحریم شاهزاده و با هدف به شکست رساندن یا حداقل کاهش دامنۀ تأثیر فراگیر آن به‌کار گرفتند. برای یادآوری شاید بد نباشد، آقای شکوری‌راد، سری به آرشیو روزنامۀ اعتماد بزنند و نوشته‌های عباس عبدی در تبلیغ و توجیه ضرورت شرکت در انتخاباتی که پزشکیان کاندیدشان بود، مروری بنمایند! بوی سوختگی پزشکیان باید در همان بعد از انتخابات و رو شدن آمار قلیل شرکت‌کنندگان به مشام اصلاح‌طلبان رسیده باشد! بدنبال فراخوان تحریم شاهزاده، آن «سیرک انتخاباتی»، بی‌رونق ماند اما در مقابل به رونق و استواری آن پیمان میان شاهزاده و مردم افزوده شد!

پیش از آن نیز اصلاح‌طلبان خیلی خوب باید از وجود پیمان میان جوانان دلاور ایران و شاهزاده مطلع بوده باشند. از همان 1395 و دستگیری‌های گستردۀ پس از گردهم‌آیی باشکوه مردم در مقبرۀ کوروش بزرگ! و بعد از آن در دی‌ماه 1396 و سپس در آبان 1398 و آنگاه در جنبش مهسا 1401 که در برابر کشتارها، دستگیری‌ها و برافراشتن دارها، اصلاح‌طلبان لب از لب نگشودند، نه در طی آن سرکوب‌ها و نه در هفته‌ها و ماه‌های پس از آنها! به تعداد دستگیری‌ها و اعدام‌های پس از جنگ دوازده روزه نیز حتا نیم‌نگاهی هم نیانداختند. اتهام و دروغ بزرگ جاسوسی اسرائیل، کافی بود که سر و قلب سرشار از کینۀ آنان نسبت به اسرائیل را به شادمانی فراخواند! اصلاح‌طلبان خوب می‌دانستند! نه تنها از درجۀ جنایت‌های وحشیانۀ رژیم، پس از هر خیزش مردمی، خیزش‌هایی که هدف بازپس گرفتن ایران، همچون یک جنبش ملیِ پایدار، رشتۀ پیوند آنهاست، خوب آگاه بودند، بلکه آنها همچنین به خوبی و خیلی روشن‌تر از هر نیروی دیگری، حتا خودِ مردم، می‌دانستند که حضور خیابانی مردم تنها و تنها به تحکیم پیوند با شاهزاده برای رهایی و پس گرفتن ایران از چنگ رژیمی که دشمن ایران و ایرانی‌ست، می‌انجامد. هیچ اغراق نخواهد بود، اگر گفته شود که پس از جنبش سبز، که آخرین جلوه‌گاهِ خودنمایی اصلاح‌طلبان و وابستگان حکومتی بود، از آن پس، حضور مردم در میدان و خیابان همچون کابوسی شده است که اصلاح‌طلبان و متحدین پنجاه‌وهفتی آنان را تعقیب و خواب و آرام از آنان ربوده است.

و اما یکی ـ دو نکتۀ ظریف درخور ثبت دیگر در یادداشت شکوری‌راد؛ یکی اشاره به «خودجوشی معترضان»، که این‌هم اشاره‌ای درست است، اما، در صورت یادآوری آن خیزش‌های پیوسته علیه جمهوری اسلامی، دریافت بدیعی نبوده است. فقط اصلاح‌طلبان ممکن است آنها را فراموش کرده باشند، اما ما نه! چون می‌دانیم که در 95، 96، 98 و… اعتراضات خودجوشِ خودجوش بود و کسی به مردم، جز ایرانیان مبتکر و خلاق از میان خودشان، به آنها یاد نداده بود که فریاد بزنند؛ «رضاشاه روحت شاد.»، «نه غزه نه لبنان/ جانم فدای ایران»، «ایران که شاه نداره/ حساب کتاب نداره»، «دورغ میگن آمریکاست/ دشمن ما همین جاست» و… البته اگر شوکه شدن رژیم و شکوری‌راد وجهی از صداقت داشته باشد، این است که این‌بار، فقط ظرف مدت چند ساعت در شبِ اول، یعنی در هجدهم دی‌ماه، همه شعارها بر دو شعار سراسری یعنی در همۀ نقاط کشور بزرگی چون ایران، تمرکز یافت؛ بر «جاوید شاه» و «این آخرین نبرده/پهلوی برمی‌گرده» و بعد با آغاز کشتار در شب دوم، این شعار نیز به آن دو افزوده شد؛ «هیچ‌جا نمیریم همین‌جا هستیم/ ما منتظر پهلوی هستیم»! و همچنین، به موازات آن شعارهای یکدست و سراسری، پرچم‌های شیروخورشید برافراشته و تصاویر از پیش آمادۀ شاهزاده بر سردست‌ها بلند شد. شاید زمانی فرارسد که تاریخ‌نگارانی ریشه‌های تجربی و تاریخی این شعارها و این اقدامات دلاورانه را در تاریخ انقلاب اسلامی یعنی بر بستر آنچه که با آن انقلاب پنجاه‌وهفت و با قدرت گرفتن اسلام‌گرایان امتی، یعنی دشمنان تاریخی ایران، بر سرنوشت ایرانیان و آیندگان آنان آمده، جستجو و تدوین کنند.

و در خاتمه دو نکتۀ آخر خطاب به آقای شکوری‌راد و هم‌گنانشان! نخست؛ خیزش 18 و 19 دی‌ماه 1404 از روی خشم نبود، بلکه آگاهانه بود! به همان دلایل قاطع شعارهای یکدست و سراسری، افراشتن پرچم ملی ایران و بالابردن تصاویر شاهزاده. همۀ آنان که چنین دلیرانه رفته بودند، نمی‌توانستند، تنها تحت سیطرۀ خشم، به میدان رفته باشند! چنین جان برکف و دلیر به میدان رفتن آمادگی و آگاهی می‌خواهد. و دیگر این‌که؛ حق با شماست، امید همراه آن دلاوران بود! اما تصور باطلی‌ست که اگر پندار شود که امیدی باطل بوده است. تجربۀ همین چند دهۀ گذشته نشان می‌دهد؛ تجربۀ جنبش‌های پی در پی و پیوسته‌ای، که برخی از آنها حتا تحت رهبری و در معیت و بعضاً به فراخوان اصلاح‌طلبان، البته با نیت «چانه‌زنی» برای گرفتن سهمی از قدرت فاسدان و حرامیان، بوده است. مردمِ تجربه‌آموخته از چانه‌زنان و کاسبکاران و مزوران عبور کرده‌اند، اما ناامید نشده‌اند. بی‌تردید فرصت دیگر فراخواهد رسید!  

اوج بی‌آزرمی پس از کشتار بزرگ رژیم اسلامی! ـ فرخنده مدرّس

گویی ایران بازار دلالان زیر دستِ مافیای اسلامی‌ست، که بشود بر سر این میراث گرانسنگ ایرانی آن، چانه زد و به ارادۀ سیاه معطوف به قدرت اسلامی و باعث شرمندگی بشریت در تاریخ جهان، خوراک ناپاک رساند! گویی این میراث که ستون استقامت ایران است، همانند اموال ملتِ بی‌دفاعِ ایران امروز است که قابل تاراج اسلام‌زدگانِ کنونی‌ باشد! که این انیرانیان از تبار تازی و ترک و مغول بتوانند، با ذات پلید مافیایی و با دستِ جیره‌خوری‌ در سفرۀ حرامیان حاکم، این میراث ارجمند ملی را نیز مصادره و حیف و میل نمایند! ای احمدِ ابن زید، ای برگزیده واعظ، «زهی خیال‌ باطل»!

اوج بی‌آزرمی پس از کشتار بزرگ رژیم اسلامی! فرخنده مدّرس

در کنار همۀ نمودهای عینی و انکارناپذیر نابسامانی، خودکامگی، فساد و تباهی برخاسته از نتایج انقلاب پنجاه‌وهفت که در سرشت شریر و اعمال پلیدِ فرقۀ تبه‌کار حاکم متبلور بوده و آن را در قیاس با تمامی رژیم‌های جنایت‌پیشه در تاریخ بشری، همتا کرده است، اما آنچه در برانگیختن شگفتی و ناباوری دست بالا را یافته، پاره کردن یک به یک و پیوستۀ پرده‌های بی‌شرمی و بی‌آزرمی‌ بدست بازماندگان «روشنفکری ـ سیاسی» پنجاه‌وهفتی‌ست. خاصه در روزهای پس از قتل‌عام نوباوگان و جوانان کشور بدست رژیم که مرزی برای حفظ قدرت پَلشت خود نمی‌شناسد و آماده است در ریختن خون مردم ایران و به خیال لئیم خود در نابودی ایران تا آخر برود! و «روشنفکری» خادم پنجاه‌وهفتی و در رأس آنان، افراد بی‌آزرمی از صف اصلاح‌طلبان، با هرزه‌‌پراکنی و کذب‌گویی، گوی بی‌آزرمی را از کارگزاران نظام‌های ایدئولوژیک استالینیستی و فاشیستی ربوده‌اند. به پیروی از شیوۀ آنان یعنی «تکرار دروغ‌های بزرگ»، آن‌هم متمرکز، علیه شاهزاده رضاپهلوی، به خیال آن‌که مردم آنها را باور خواهند کرد! اما بکار بستن این «هنر لئیم اشاعۀ دروغ‌های بزرگ» که یوزف گوبلز، وزیر تبلیغاتِ دستگاه مخوفِ ناسیونال ـ سوسیالیسم هیتلری، به ابداع آن مفتخر است، دیگر موجب شگفتی و باور نباید باشد.

زیرا صرف نظر از تجربه‌های شناخته در تاریخ جهان و روشنگری‌های گسترده در بارۀ شیوۀ عمل رژیم‌های ایدئولوژیکی مانند رژیم‌های ناسیونال سوسیالیستی و استالینی، اما چنین فطرت پستی، در سرشت انقلاب و رژیم اسلامی از بدو بسته شدن نطفۀ خلقت زشتِ آن، نهفته بود. آیا تنها یک نمونۀ آتش‌زدن سینما رکس آبادان و سوزاندنِ زنده زندۀ چند صد تن انسان بی‌گناه و سپس انداختن آن به گردن دستگاه امنیت نظام وقت، کافی نیست!؟ هرچند زمانی چند و، دریغا و صدافسوس، فاجعه‌های پیوسته بزرگتر شونده، به انضمام اقرارهای شرکای جرم و جنایت رژیم اسلامی، لازم بود، تا مردم ایران به عنوان آحاد امروز این ملت تاب‌آور، طی نزدیک به نیم‌سده این لئامتِ جنایت و دروغ‌های بزرگ را بشناسند و دیگر باور نکنند! آن‌هم از راهِ زیستِ تجربه‌های تلخ خود، با تمام حس و هستی خویش، حتا با پرپر شدن زیباترین گُل‌های هستی‌شان در برابر چشمان ناباور! مردم ایران غمی غیرقابل تصور و بس سنگین بر دل دارند. باشد و امید است کمرشان از زیربار سهمگین این غم راست شود! باید خوددار بود و به خود و به آنان باید زمان داد، تا شاید اندکی از بار سهمگین و سنگین بر دل را، در نقطه‌ای از گذر این زمان، برزمین نهند. آیا می‌شود؟ نمی‌دانیم شاید و امید است که ممکن باشد! با این امید که ماشین سرکوب و خون‌ریز رژم هرچه زودتر و برای همیشه، بدست مردم این خاک از کار بی‌افتد و دستگاه تبلیغاتی و دروغ‌پراکنی آن با نقش‌آفرینی گوبلزک‌هایش، باز هم بدست همین مردم، خاموش، نابود و ناپدید شود! بچه‌گُبلزهایی که حتا آنقدر شرم ندارند که چند صباحی، در برابر غم مردم، زبان بی‌آزرم فروکشند و نمک بر زخم‌ها نپاشند! چه می‌شود کرد؟ فرهنگ اسلامی‌شان، تا این حد هم، به آنان یاد نداده است!

اما امروز با روح و روانی ناشاد، لیکن نه ناامید، با سکوتی از سر احترام در برابر این دل‌های غم‌زده و با گردنی خمیده در برابر فرزندان دلاور این مرز و بوم، در سراسر و در اقصا نقاط میهنِ داغدار، زبانِ خشم در کام مهار می‌کنیم! و پاسخگویی به برخی اراجیف و اکاذیب پیروان وزیر تبلیغات دستگاه هیتلری را به بعد وامی‌گذاریم! خاصه آنجا که میراث بزرگ فرهنگ ملی ایران را به اسلام خود می‌آلایند! و هنوز در این بی‌آزرمی خیال‌های خام در سر می‌پرورانند! و آنقدر نادانند و عقب‌مانده از آگاهی‌های ملی تازه که ازخود نمی‌پرسند؛ میراث فردوسی حکیم حماسه‌سرای تاریخ پهلوانی ایرانیان و احیاگر زبان پارسیِ مقاوم و گردن‌افراشته در برابر زبان «مقدس» عربی، یا میراث فارابی، فیلسوف مدنیت و دیانتِ با فضیلت و سِرشته با عقلانیت، در برابر «اسلام‌ الاصالة» تبار تازی‌زدۀ سلطه‌جویان «اهل غلبۀ» کنونی، و بدون هر نسبتی با فلسفۀ حکومتی مبتنی بر تعصب و قشریگری و خون‌ریزی با ذات طالبانی، داعشی، حشد‌الشعبی، زینبیون، فاطمییون، سپاهی، بسیجی، خمینی و خامنه‌ای، را چه کار! و چه نسبتی با بچه‌گوبلزهای رژیم اسلامی به فرماندهی علی لاریجانی!؟ چه ربطی دارد با میراث فکر خسروانی سهروردی که آمده بود تا بگوید؛ «کارش احیای حکمت فرزانگان ایران باستان و حکمتش ادامۀ خسروانی‌ست»، که او نیز به گناهِ همین کار بدست فقیهان آدمکش به قتل رسید! یا چه نسبتی با خواجۀ شیراز که سینه‌ و دیوانش نگهبان «آتشی» شده است که «هرگز نمیرد در دل»! که زبان و عقل مداراگویش که سده‌هاست شور و شوق در جانِ و روانِ بافرهنگ‌ترین، فرهیخته‌ترین و خردمندترین انسان‌های جهان می‌افکند! انسان‌هایی که به جان انسان را دوست دارند و انسانیت را می‌ستایند!

گویی ایران بازار دلالان زیر دستِ مافیای اسلامی‌ست، که بشود بر سر این میراث گرانسنگ ایرانی آن، چانه زد و به ارادۀ سیاه معطوف به قدرت اسلامی و باعث شرمندگی بشریت در تاریخ جهان، خوراک ناپاک رساند! گویی این میراث که ستون استقامت ایران است، همانند اموال ملتِ بی‌دفاعِ ایران امروز است که قابل تاراج اسلام‌زدگانِ کنونی‌ باشد! که این انیرانیان از تبار تازی و ترک و مغول بتوانند، با ذات پلید مافیایی و با دستِ جیره‌خوری‌ در سفرۀ حرامیان حاکم، این میراث ارجمند ملی را نیز مصادره و حیف و میل نمایند! ای احمدِ ابن زید، ای برگزیده واعظ، «زهی خیال‌ باطل»!

روزهای جنگ رژیم اسلامی علیه مردم ایران! ـ فرخنده مدرّس

آنچه در این دو روز رخ‌ داد، مضمون و معنای فشردۀ خود را در سخنان شاهزاده رضا پهلوی در کنفرانس مطبوعاتی روز شانزدهم ژانویه، بازیافت. خاصه آن جا که در پاسخ به خبرنگاری، که با تکرار سخنانی نیاندیشیده و نسنجیده با واقعیت‌ها که همچون سوزنی بود که روی صفحۀ بی‌دانشیِ خشدار دربارۀ تاریخ دورۀ پادشاهان پهلوی گیر کرده باشد، شاهزاده اما با متانت و استواری پاسخ دادند که؛ امروز بنا به مسئولیتی که با زاده شدنم با من همراه شده است و به پشتوانۀ حمایت مردم ایران، که نامم را در سراسر ایران فریاد زده‌اند و به بهای خونی که جوانان ایران داده‌اند، آمده‌ام و ایستاده‌ام، نه برای دادن درس تاریخ، بلکه برای ساختن تاریخ!

روزهای جنگ رژیم اسلامی علیه مردم ایران! ـ فرخنده مدرّس

روز پنج‌شنبه و جمعه هجدهم و نوزدهم دی‌ماه که هنوز شبکه‌های خبررسانی باز و انبوه تصاویر از شهرها و اقصی نقاط ایران می‌رسیدند، آنچه به چشم می‌آمد؛ گستردگی بی‌مانندِ صف‌های ایرانیانی بود که با فراخوان شاهزاده رضا پهلوی، برای بازپس گرفتن ایران، به خیابان آمده بودند. و میزان آن جمعیت عظیم را، رسانه‌های بین‌المللی تخمین زده و حتا بی بی سی، آن را گسترده‌ترین تظاهرات مردمی در سراسر ایران علیه رژیم اسلامی، در طول عمر آن خواندند. همراه آن تصاویر شعارهای یکدستی را که امواج جمعیت در دفاع از بازگشت پهلوی و خواست برچیده شدن بساط جمهوری اسلامی، طی این دو شبِ پیاپی سردادند، به گوش همگان و جهانیان ‌رسید و انکار یا سکوت دربارۀ مضامین آنها را ناممکن کرد. هرچند مدتها بود که حضور موج عظیم جمعیتِ بیزار از رژیم اسلامی در خیابان‌‌های کشور را، در اولین فرصت، بسیاری از ایرانیان انتظار داشتند، اما وقوع این امر برای رژیم اسلامی دور از انتظار و باورنکردنی بود. باورنکردنی از این‌رو که رهبری و دستگاه سرکوب آن، به موج وحشتی که در این سه سال گذشته، یعنی پس از جنبش مهسا و بعد از بی‌آبرو شدن در جنگ دوازده روزه، با اقدام به اعدام و دستگیریهای گسترده بسیار غره شده بود!

نخستین صفوف اعتراضی از بازار و با بازاریان آغاز شد. سران رژیم، شاید هرگز تصور نمی‌کردند، که این نیروی سنتی ـ مذهبی که در اصل کمر انقلاب اسلامی نیز بحساب می‌آمد، و در بخش عمده‌ای از سال‌های سلطۀ رژیم اسلامی از خود وفاداری و شکیبایی بسیار نشان داده بود، دست به اعتراض بزند. اما دست گستردۀ مافیای اقتصادی ـ سیاسی و سلطۀ «اقتصاد اجباریِ» و سراسر فاسد کمر وفاداری و شکیبایی بازار را نیز شکست. اما رژیم همان‌طور که به تظاهرات صنفی و «طبقاتی» یعنی اطمینان به محدود و غیر سیاسی ماندن آنها می‌نگریست و وقعی بر آنها نمی‌گذاشت، به اعتراضات بازار نیز ابتدا چنین نگریست و انتظار نداشت که این آتشزنه، با فراخوان شاهزاده، به خیزشی گسترده و سراسری بدل شود. این آن فرصتی بود که همه و بیش هر کس دیگر مردم بجان آمده متنظر آن بودند. مردم به میدان آمدند و موج عظیم و بی‌مانند دیگری از جنبش ملی ایران اوج گرفت و پرده سلطۀ خیالی هراس از رژیم بدست دلیران ایران پاره شد و آتش خشم به جان رهبران خونخوار آن انداخته و اسلحۀ جنگی و مسلسل‌های مرگبار علیه ایرانیان را به دست ناکسان سرکوب و قتل عام داد! و چهرۀ پلید خود را آشکارتر از همیشه نمود!

ابتدا علی لاریجانی، مشاور «رهبر» اما در واقع همه‌کارۀ نظامی، که از هر گوشه‌اش فروپاشی و جنگ قدرت آویخته است، با «مجوز» ملعبه‌اش سیدعلی خامنه‌ای، این اسوۀ جنایت‌کاران اسلامی، تشری به زیردستان زد که «عُرضۀ کشتن ندارید»! بعد همۀ درزها و روزنه‌های خبررسانی بسته شد، حتا درب بلندگوهای خودی‌ها را نیز گِل‌گرفته تا نشان دهند که وجه دیگری از «ارادۀ معطوف به قدرت» هم وجود دارد؛ به قول معروف آن طرفِ تیره و سیاه اراده‌ای که اسلام‌گرایان به عنوان بارزترین مصداق آن سیاهی، در یک لحظۀ غفلتِ ملت، قدرت را گرفته و دیگر، به هر بهایی، از جمله تحمیل جنگی تمام عیار علیه مردم بی‌دفاع ایران، قصد رها کردن آن را ندارند! میل به حفظ قدرت سیاه و نامشروع اسلامی، از آن پس نیروی جنایت و سرکوب خود را به حرکت درآورد!

اما پیش از این، و در آن «تأخیر» سرکوب از سوی رهبران جمهوری اسلامی، موج گسترده مردم، در خیابان‌ها به‌راه افتاده و به حرکت درآمده بود. همان‌طور که انتظار می‌رفت، پس از بازاریان، ابتدا با حضور جوانان جان برکف و سپس با پیوستن همگان خیزش عظیم مردم نمودار گشت و تصویرهای آن از تاریخ نازدودنی و حتا همۀ کسانی را نیز که انتظار داشتند، شگفت‌زده کرد. ابتدا از همان آغاز و در اولین شبِ فراخوان شاهزاده، در یک سازماندهی ساده و طبیعی و از پایین شعارها به سرعت و در سراسر کشور یکدست و پرچم شیروخورشید، این نمادِ روشنگر ماهیت ملی «انقلاب» برافراشته شد. گویا مردم آمده بودند تا پیش از هر امر دیگری، با شعارهای یکدست و سراسری و با افراشتن پرچم شیروخورشیدنشان ایران، ابتدا همۀ سوء‌تعبیرها و آشفته‌فکری‌ها را که به تفرقه، عدم انسجام و تردیدها دامن می‌زدند، بروبند و بشویند و از میان بردارند، و آن‌گاه نقطۀ تاریخی آغاز شکست نهایی و سرنگونی رژیم اسلامی ضد ملی را با انبوه حضور گسترده و منسجم خود در میدان نبرد و به نام ملت ایران ثبت و خواست بازگشت پهلوی به ایران را، بازهم به نام ارادۀ ملت ایران، در دل تاریخ این کشور حک نمایند!

و آنچه در این دو روز رخ‌ داد، مضمون و معنای فشردۀ خود را در سخنان شاهزاده رضا پهلوی در کنفرانس مطبوعاتی روز شانزدهم ژانویه، بازیافت. خاصه آن جا که در پاسخ به خبرنگاری، که با تکرار سخنانی نیاندیشیده و نسنجیده با واقعیت‌ها که همچون سوزنی بود که روی صفحۀ بی‌دانشیِ خشدار دربارۀ تاریخ دورۀ پادشاهان پهلوی گیر کرده باشد، شاهزاده اما با متانت و استواری پاسخ دادند که؛ امروز بنا به مسئولیتی که با زاده شدنم با من همراه شده است و به پشتوانۀ حمایت مردم ایران، که نامم را در سراسر ایران فریاد زده‌اند و به بهای خونی که جوانان ایران داده‌اند، آمده‌ام و ایستاده‌ام، نه برای دادن درس تاریخ، بلکه برای ساختن تاریخ!

«ارادۀ معطوف به قدرت» از نگاهی دیگر ـ فرخنده مدرّس

«گفتمان دفاع از ایران» و «الویت دفاع» از آن، به همت پرشمارانی، از جمله تحت هدایت‌های نظری ـ تاریخی دکتر طباطبایی شکل گرفت، لیکن نسبت به ضرورت پیکار و سازماندهی آن پیکار ملی، در مقابله با عامل اصلی نابودی ایران، یعنی رژیم اسلامی، از سوی عالم‌مآبان و نظربازان، جز به زبان منع برخورد ‌نشد و بدتر آن‌که؛ در مواضع و نوشته‌های برخی از آنان، «الویت دفاع از ایران» به شعاری بی‌بنیاد و در بدترین صورت به اولویت دفاع از جمهوری اسلامی، به بهانۀ مقابله با بیگانگانی بدل گردید که رژیم اسلامی در هر گامی، دشمنی آنان را علیه ایران برمی‌انگیخت. دست فتنه‌انگیز رژیم، به ویژه در ایجاد تنش و دشمنی در خارج و علیه ایران، باز و آزاد ماند! سکوت در برابر سیه‌کاری‌های خطرآفرین رژیم، به عنوان عامل و خطر اصلی علیه ایران، به رویۀ متداول محافل «نظری» بدل گشت، که مدعی هواداری دکتر نیز بودند و از قضا از امتیازات نسبی سخن گفتن و نوشتن در داخل نیز برخوردار! برعکس نیروهای مدافع ایران و مخالف رژیم، خاصه سرسخت‌ترین آنان یعنی هواداران نظام پادشاهی، دائم و آگاهانه با تازیانۀ انگ همراهی با بیگانگان نواخته شده و کارزاری گسترده علیه آنان، اما خوش‌آمدِ رژیم اسلامی، و البته پیچیده در لفافۀ بحث‌های «نظریِ» ایراندوستانۀ توخالی به راه افتاده و در عمل به صورتِ «خویشکاری» آن محافل در ایجاد شکاف میان پیکار بیرون و درون کشور درآمد!

«ارادۀ معطوف به قدرت» از نگاهی دیگر ـ فرخنده مدرّس

عبارتِ «اندیشیدن در عمل»، از داریوش همایون به یادگار مانده است، که در تاریخ معاصر ایران نیز سابقۀ مهمی، از دیدگاه ما، ذیل معنای «نظرِ در عمل» دارد. داریوش همایون این عبارت را دربارۀ خود و نوع فعالیت و عمل خویش در حوزۀ سیاست، بکار می‌بُرد. چنان‌که در گفتگویی در پاسخ به پرسش ما نیز گفته بود: «من در عمل است که می‌اندیشم.» اما با آشنایی با سابقه و زندگی سیاسی او و هم‌چنین با یادآوری آنچه که در توضیح رابطۀ میان عمل و اندیشه در آثار وی آمده است، می‌توان تصور و فهم روشنی از معنای «در عمل اندیشیدن» را از دیدگاه او دریافت، از جمله با تأمل بر تکیۀ وی بر این نکته ‌که «عمل نیاندیشیده به فاجعه می‌انجامد.»! وی این عبارت را در پیوند با فعالیت سیاسی و برای تأکید بر اهمیت مسئولیت آن، از جمله با تکیه بر ضرورت داشتنِ پشتوانۀ فکری برای این فعالیت، بارها در نوشته‌های خود مورد بررسی و توضیح قرار داده است. داریوش همایون یک انتلکتوئل واقع‌گرا و عمل‌گرایی در حوزۀ سیاست و البته در میدان سیاست روز بود و سیاستمداری، به قول دکتر طباطبایی، «اهل نظر». پشتوانۀ نظری وی، به‌ویژه در حوزۀ فلسفۀ سیاسی، با وزن سنگین لیبرال دمکراسی و البته آمیخته به اخلاق ارسطویی و همین‌طور دانش تاریخی‌اش خاصه در بارۀ ایران، از آثارش، هویدا و در گفتار و کردارِ سیاسیِ او از دید هیچ بینندۀ اهل دیدنی پنهان نمانده است. بنابراین با نگاه به این زندگانی و پشتوانۀ نظری آن و به اعتبار سخن وی، «در عمل اندیشیدن» را باید از ویژگی‌های مهم فعالیت سیاسی و از شاخص‌های فعالان و روشنفکرانی دانست که در سیاست مداخله می‌کنند. پیوند میان اندیشه و عمل را، بنا بر آن‌چه که ما از ایشان آموخته‌ایم، باید از الزامات فعالیت سیاسی‌ به حساب آورد که اهمیت و وزن مسئولیت در آن و آگاهی بدان، از نظرگاه همایون، همواره اندازه‌نگرفتنی قلمداد می‌شد. از همین‌رو، می‌توان گفت که؛ «مسئولیت» در کنجینۀ ادبیات سیاسی داریوش همایون مفهومی کلیدی و کانونی‌ست.

اما، به نظر و بنا بر تجربۀ ما، در بحث‌هایِ غالب در دهه‌های گذشته، آن‌گونه که باید به مفهوم کلیدی و کانونی مسئولیت در قدرت، در سیاست و در فعالیت سیاسی، التفاتی به‌جد صورت نگرفت، البته التفاتی از بیرون از دستگاه قدرت اسلامی حاکم، که سخن از مسئولیت در آن در قبال ملت ـ کشوری که از بنیاد با آن «مشکل» داشته، جز بازی، سرگرمی و حرافی و با هدف اغتشاش فکری نبوده است. بحث در اینجا تنها دربارۀ نیروی اصلاح‌طلبی و «روشنفکران» آشکارا هوادار بقای رژیم اسلامی نیست!

بلکه، نظاره و تجربه نشان می‌دهد که، از مجرای بحث‌هایی نه‌چندان در مسیر درست و نه‌چندان رسا، از جمله از مجرای برخوردی فاقد مبنای موجه به «ارادۀ معطوف به قدرت» و در پس‌زنشی ناموجه نسبت به فعالیت سیاسی و در ابرام متعصبانه و انکار غیرمعقول رابطۀ ضروری آن فعالیت با مبانی و شالوده‌های نظری در حوزۀ سیاست، از سوی برخی «محافل نظری» آن‌هم به نام هواداری از اندیشۀ دکتر طباطبایی، مقولات مهمی از جمله مفهوم مسئولیت، در کانون آن بحث‌ها قرار نگرفت. با از چشم افتادن و خوار شدن فعالیت سیاسی، طرح مفاهیم مهمی در پیوند با این فعالیت، در امواج بحث‌های جاری به زیر رفت. در این نوشته به اجمال به یادآوری آنچه در اغماض به این مفاهیم در حوزۀ «نظر» و پیامدهای عملی آن رخ‌ داد، خواهیم پرداخت، به امید ارزشگذاری بر اهمیت فعالیت سیاسی و تکیه بر مسئولیت‌های آن، که داشتن دانش سیاسی و آگاهی تاریخی از اهم آنهاست و هم‌چنین به قصدِ تکیه بر این معنا که «قدرت»، یکی از مفاهیم کلیدی سیاست است، و نه تنها محتوم به نهی و محکوم به نفی نیست، بلکه لازمۀ هر پیکار سیاسی و اجتماعی‌ست. اما، مستلزم مهار در مسئولیت آن است. و مسئولیت‌خواهی از قدرت حاکم نخستین الفبای سیاسی اندیشی‌ست، که آن نیز مستلزم سازماندهی قدرتی مؤثر برای مسئولیت‌خواهی‌ست! در ناتوانی نمی‌توان از قدرت حاکم مسئولیت خواست، یا آن را، در صورت تن ندادن از حکومت برداشت! اما دربارۀ این مسئولیت در آن بحث‌های «نظری» هرگز به‌جد اندیشیده نشد!

پس از این مقدمه، فکر می‌کنیم؛ لازم به گفتن نباشد که بحث انتقادی ما در این زمینه بر بستر کدام دیدگاه نافذ سیاسی و پیامدهای آن ادامه خواهد یافت. از «اراده معطوف به قدرت» و «ایدئولوژی» آغاز کنیم که، هم‌چون مقولات و مضامین بدیعی در حوزۀ نظر، همراه با نقد و نکوهش هردو، حاشیۀ پررنگی‌‌ شد که در بحث‌های دکتر طباطبایی، از همان نخستین آثار، مطرح گردید. و بر بستر آنچه در ایران، با انقلاب 57، رخ‌ داده بود، بسرعت و بی‌هیچ بحث و تأملی پذیرا گردید. و اما تکرار آن، خیلی زود در میان برخی از دوستداران و مدافعان نظرات ایشان، عموماً هم بسیار ناسُفته و نیاندیشیده، رواج یافت. حتا توسط تنی چند به مثابۀ حربۀ رو ـ یا ـ رویی، علیه دیگری بکار گرفته شد، گاه برای بستن زبان‌ و یا از میدان بدرکردن حریفان! عده‌ای را نیز واقعاً از میدان بدَر کرد، به‌ویژه از میدان فکرِ پیکار سیاسی! از بیم «اتهامِ» داشتنِ «ارادۀ معطوف به قدرت» که گویا الزاماً پیوندی تفکیک‌ناپذیر با ایدئولوژیک بودن دارد! گذشته از قابل تردید بودن وجودِ چنین پیوندی، که مستلزم بحث مهم دیگری‌ست، هم در رابطه با معنای گُنگ ایدئولوژی و هم معنای «قدرت»، اما یکی از مهمترین آسیب‌های برخاسته از این شیوۀ بحث، علاوه بر افکندن سایۀ منفی بر بحث سیاسی و بر فعالیت در این حوزه، ذیلِ «بدنامیِ» قدرت‌طلبی، همچنین موجب بستن دید بر افق گستردۀ معنایی قدرت و الزامات آن گردید. در آن بحث‌ها و این تکرارها، عموماً پیکار سیاسی، معادل «ارادۀ معطوف به قدرت» و ایدئولوژی به مثابۀ نردبان دستیابی به قدرت و دستیابی به قدرت تنها هدف پیکار سیاسی شناسانده و هرسه در پیوندی تفکیک نشده، همچون ظروف مرتبطۀ جدایی‌ناپذیری جلوه‌گر شد که گویا در آن ماده‌ای نامطبوع از ترکیبِ ایدئولوژی، قدرت‌طلبی و فعالیت سیاسی جاری‌ست، آن‌چنان که؛ گویا رابطۀ لازم و ملزومی، میان پیکار سیاسی، ایدئولوژی و میل به قدرت، وجود دارد که همه را در پیوند با یکدیگر به یک میزان محکوم و ملزم به حذف از اذهان می‌کند.

از پیامدهای این رویه، خواسته یا ناخواسته، حک شدن تصویری بود، به بدی و ناپسندی، از فعالیت و پیکار سیاسی در کل و پیکار علیه رژیم اسلامی به‌طور خاص! پیکاری که به تدریج، هرچه از عمر این رژیم و روشن‌تر شدن ماهیت افکار مخبط و اهداف خطرناک آن می‌گذشت، ضرورت و اجتناب‌ناپذیری آن آشکارتر می‌نمود. اما مذمت پیکار سیاسی، و عدم تفکیک آن از ایدئولوژیک اندیشیدن، که اساساً برای داوری علیه مضمون ایدئولوژی‌های مؤثر در انقلاب و در ماهیت افکار رژیم اسلامی و حواشی روشنفکری آن ضرورت و اهمیت داشت، لیکن هرچند نتوانست در منش و طرز تفکر بخش بزرگی از «روشنفکران» حاشیۀ رژیم و البته دلبستگان انقلاب 57 تغییر چندانی ایجاد نماید، اما توانست هم پیکار سیاسی و هم نهاد روشنفکری، در گسترۀ نامحدودی، را سخت بدنام کند، و توانست بر اذهانِ بخش بزرگی از روشنفکران و فعالان بریده از ایدئولوژی‌های سابق و همچنین روشنفکران جدیدِ در راه، تا مدت‌ها مؤثر افتد و بسیاری از آنان را، در گریز از بدنامی «روشنفکری» و «فعال سیاسی»، یک‌شبه به خیل «عالِم‌مآبانِ» بی‌اعتنا به وضع کشور و «نظر»بازان سر فروبرده در بی‌عملی، بدل نماید. حرف‌های ظاهراً «نظری» بسیار زده شد، اما میدان عملی واقعی نبود و بوجود آورده نشد، تا صحت و سقم و البته عمق سلامت آن «نظرهای» در حرف سنجیده شوند!

باری، تا سال‌هایی فعالیت و پیکار سیاسی مذموم و در چشم بسیاری حقارت‌آور تلقی گشت و از بد حادثه سازماندهی پیکار ملی به تعویق افتاد یا به بیانی روشن‌تر از اساس رها شد، به‌رغم صفوف رو به افزایش و گسترش آن! این افزایش و گسترش البته به موازات تبه‌کاری‌های رژیم ضد ایرانی، بود و چشم بر ضرورت و اهمیت آن، با نگاه به قدرت تخریب رژیم اسلامی، نمی‌شد بست، اما چشم‌های بسیاری بسته بود! گذشته از این آسیب، چنین کاستی مهمی با بحث‌هایی نارسا و ناقص در بارۀ «قدرت» همراه شد که از پیامدهای آن عبور از کنار گسترۀ معنایی مفهوم قدرت و الزامات آن بود. از مهمترین وجوه ناتوانی و نقص آن بحث‌ها مسکوت ماندن مسئلۀ پراهمیت مسئولیت و نسبت آن با قدرت و سیاست و همچنین فعالیت سیاسی بود، همان معضلی که از مهمترین کاستی‌های فهم لایه‌های روشنفکری و فعالین سیاسی انقلاب 57 بود. موضوع مسئولیت به مثابۀ یک امر بنیادین و مرکزی در قدرت، آن‌هم قدرت در هر حوزه‌ای، به‌ویژه در حوزۀ قدرت سیاسی و همچنین در پیوند با فعالیت سیاسی، که به درستی به گفتۀ دکتر طباطبایی جایگاهی در مناسبات قدرت می‌جوید، جز از سوی استثناهایی، مورد توجه قرار نگرفت، که البته به دلیل مجرای انحرافی طرح «قدرت»، از موضع منفی و نادرست، طبعاً نمی‌توانست مورد توجه قرار گیرد. علاوه بر این نقص بنیادین، اما ایراد مهم دیگر؛ دور زدنِ بحثِ مسئولیت، در قبال وضعیت اسفبار و خطرناکی بود که به تدریج از سوی قدرت حاکم، یعنی رژیم اسلامی، به کشور تحمیل و ضرورت پدیداری و سازماندهی پیکاری را غیرقابل اغماض می‌ساخت که در درجۀ نخست از ماهیت سیاسی برخوردار بود. حمله به پیکار سیاسی، به اتهام «داشتن ارادۀ معطوف به قدرت» و به گناه «جستن جایی در مناسبات قدرت»، تنها دست رژیم صاحب قدرت را در پی‌گیری سیاست‌های ضدایرانیش باز و آزاد می‌گذاشت و به آن فرصت بیشتری می‌داد که کشور را، به ضربِ زر و زور قدرت سیاسی، به این روز فلاکت‌بار بی‌اندازد، که انداخته است!

به خلاف آنچه ‌که دربارۀ بنیادها و غایت‌های سیاست در دوران جدید و اندیشۀ سیاسی این دوران، که ما با مشروطیت، در عمل، آن‌هم عملی ذیل پارادایم تجددخواهی بر محور ایراندوستی، در آن پا نهادیم، و به خلاف توضیح مبانی نوآئین مناسبات قدرت، منشأ تولید و تقسیم آن و به‌رغم توجه مؤکد به نقش ملت و تأکید بر حقوق و آزادی‌های مردم به ضرورت اعطای قدرت، و همه به مثابۀ خمیرمایۀ ایران مدرن، که به روشنی در نظرات و آثار دکتر طباطبایی آمده و همچون سنگ محک ارزیابی حاکمیت اسلامی می‌بود، اما اَعمال نظام وقت، یعنی رژیم اسلامی و سیاست‌های فاسد و مخرب آن و ضدیتش با ملت ـ دولت ایران، بر پایه همین تعاریف و مبانی، توسط همان لایۀ روشنفکری «عالِم‌مآبِ» بی‌اعتنا به مسائل سیاسی و البته مخالف فعالان و فعالیت سیاسی، به محک زده و از آنها برای داوری نتیجه‌گیری نشد. برعکس در برابر روند تدریجی، اما آشکارِ تضعیف ارکان کشور ـ ملت، در طول عمرِ نامیمون جمهوری اسلامی، از سوی بسیاری از همان محافل سکوت یا حداکثر زبان کلی‌گویی اتخاذ گردید. در بی‌اعتنایی کامل به مسئولیت خویش، به مسئولیت روشنفکری و به مسئولیت همگانی، در مقابله با این وضعیت، که به زیان ایران بود.

در این رابطه نه تنها به مسئولیت سازماندهی جبهۀ پیکار از سوی چنین محافلی هرگز به درستی و به صداقت اندیشیده نشد، بلکه برعکس رفتار و زخم‌زبان‌های آنان در برابر هر فعالیت و هر فعال سیاسی علیه رژیم، به مصداق آن ضرب‌المثل معروف درآمد که؛ «به خیر تو امید نیست، شَر مرسان!» شَر آن محافل این بود که به فعالیت سیاسی، با رویکردی علیه رژیم اسلامی، به نخوت نگریسته و حتا به زبان کنایه و مضحکه «شعوبیگری» لقب داده و فعالان سیاسی مخالف رژیم به تفرعن از میدان «نظر» رانده فرض شدند. با کشیدن حصار خودنمایی «نظری» که گویا؛ در سیاست‌اندیشی و دریافت‌های تاریخی در منطق اندیشیدن به ایران، که بستر اصلی بحث‌های دکتر طباطبایی بود، منطقۀ ممنوعه‌ای برای فعالیت سیاسی، وجود دارد. گویا مطالعه، ممارست با آثار دکتر و آموختن مبانی اندیشۀ سیاسی ایشان درست است، اما نتیجه‌گیری سیاسی و عملی از آنها نادرست! و از همه نادرست‌تر گماشتن همت بر تشکیل جبهه‌ای برای پیکار عملی علیه رژیم اسلامی! حتا اگر آن پیکار از سرشتی ملی برخوردار بوده باشد، یعنی همان سرشتی که دکتر در آخرین ماه‌های عمر دربارۀ آن پیکار چنین داوری و بدان نام «انقلاب ملی» داد!

به زبانی صریح‌تر؛ «گفتمان دفاع از ایران» و «الویت دفاع» از آن، به همت پرشمارانی، از جمله تحت هدایت‌های نظری ـ تاریخی دکتر طباطبایی شکل گرفت، لیکن نسبت به ضرورت پیکار و سازماندهی آن پیکار ملی، در مقابله با عامل اصلی نابودی ایران، یعنی رژیم اسلامی، از سوی عالم‌مآبان و نظربازان، جز به زبان منع برخورد ‌نشد و بدتر آن‌که؛ در مواضع و نوشته‌های برخی از آنان، «الویت دفاع از ایران» به شعاری بی‌بنیاد و در بدترین صورت به اولویت دفاع، از جمهوری اسلامی، به بهانۀ مقابله با بیگانگانی بدل گردید که رژیم اسلامی در هر گامی، دشمنی آنان را علیه ایران برمی‌انگیخت. دست فتنه‌انگیز رژیم، به ویژه در ایجاد تنش و دشمنی در خارج و علیه ایران، باز و آزاد ماند! سکوت در برابر سیه‌کاری‌های خطرآفرین رژیم، به عنوان عامل و خطر اصلی علیه ایران، به رویۀ متداول محافل «نظری» بدل گشت، که مدعی هواداری دکتر نیز بودند و از قضا از امتیازات نسبی سخن گفتن و نوشتن در داخل نیز برخوردار! برعکس نیروهای مدافع ایران و مخالف رژیم، خاصه سرسخت‌ترین آنان یعنی هواداران نظام پادشاهی، دائم و آگاهانه با تازیانۀ انگ همراهی با بیگانگان نواخته شده و کارزاری گسترده علیه آنان، اما خوش‌آمدِ رژیم اسلامی، و البته پیچیده در لفافۀ بحث‌های «نظریِ» ایراندوستانۀ توخالی به راه افتاده و در عمل به صورتِ «خویشکاری» آن محافل در ایجاد شکاف میان پیکار بیرون و درون کشور درآمد! آن محافل بی‌هیچ ممانعتی اتهام و کنایه می‌زدند و می‌‌کوبیدند، اما حتا نیم‌نگاه و نیم‌زبانی نیز علیه سیاست‌های رژیم در تحمیل وضع رو به تباهی بیشتر به «ایران خود» نمی‌گشودند!

در جبهۀ دیگر اما نیروهای فعال سیاسیِ مدافع ایران در درون کشور، خاصه آنان که، به تدریج و به‌طور فزاینده‌ای، الگوی بازگشت به اصلاحات مترقی دورۀ پادشاهان پهلوی را راهنمای عمل و ایراندوستی خود قرارداده بودند، از هر طرف که می‌رفتند یا با سرکوب سنگین و بی‌رحمانه‌تر رژیمی فاسد و مخرب روبرو می‌شدند، یا با زهر تبلیغات منع‌کنندگان و مخالفان فعالیت سیاسی! که اتهام ایدئولوژیک و قدرت‌طلبی و عامل خارجی، تخم لغی بود مانند ریگ بیابان علیه فعالان سیاسی که تنها کام رژیم اسلامی از شنیدن آن شیرین می‌شد. البته نه ارادۀ پیکار از میان رفت، و نه دفاع از بازگشت به نظام ارزشی تجددخواهانه و نه ارادۀ بازگشت به مسیر ترقی و توسعه و نه خواست آزادی‌ و رفع نابرابری‌های حقوقی که در دورۀ پهلوی روند آن آغاز و پیش رفته بود. نه تنها هیچ یک از میان نرفت، بلکه پیکار بی‌امان در راه آنها به نسل‌های جوانتر منتقل و نبرد برای متوقف کردن رژیم اسلامی فاسد ضدایرانی، به گردۀ از جان‌گذشتگی «فرزندان» انداخته شد! یک بی‌مسئولیتی بزرگ دیگر علیه آیندگان این کشور!

 اگر بخواهیم چنین روند ناخوشایندی را خلاصه کنیم، باید بگوییم؛ بر پایۀ پارادایم «اولویت حفظ ایران» آن طرح منسجم «وحدت ملی» برای عمل سیاسی و پیکاری سازمان‌یافته، به ضرورت دفاع از ایران در برابر رژیم اسلامی،‌ برآیند قابل اتکایی نیافت و اذهان را تسخیر نکرد، به ویژه ذهن مدعیان هواداری از دکتر طباطبایی را که ناتوان از این بودند که آن طرح را در عمل و به عمل بسط دهند، تا به یاری این طرح «نظری» راه عملی پیکاری سراسری و ملی برای خروج از بن‌بست رژیم اسلامی را، حتا آن‌گونه که دکتر تصور می‌کرد، هموار کنند و بسازند. تا، بنا بر تصور و میل دکتر، نیرویی از «اهل نظرِ در عمل»، همچون منورالفکران دورۀ پس از پیروزی مشروطه فراهم آید، که به سرعت گرداگردِ رضاشاه را گرفتند، تا ایران را نجات دهند. صرف‌نظر از این که استثنای رضاشاه را نمی‌شد، با اراده ساخت، اما داور و تیمورتاش و قوام و مشیرالدوله و حکمت و دکتر سیاسی و محمد فروغی را چرا! اگر اراده‌اش می‌بود! اما نبود! لذا نیرویی که در ادامۀ سنت همان نسل منوری که به صورت شگفت‌آوری می‌توانست در عمل بی‌اندیشد، نسل روشنرآیی که هم‌چون آن منورالفکران خویشکاریش ایراندوستی و ساختن ایران باشد و ابتنایش بر آمادگی همکاری میان لایه‌های گوناگون اجتماعی، به‌ویژه نیروهای سیاسی ـ روشنفکری باشد پدیدار نگشت!

نیرویی که باید، از مجرای تجربه‌اندیشی، دانش تاریخی و با اتکاء به دریافتی مدرن از قدرت و الزامات آن و البته به پشتوانۀ عاطفه و روح میهن‌دوستی، به آن درجه از درک و بلوغ سیاسی، می‌رسید که می‌فهمید؛ تلاش در راه کسب قدرت یا به زبان دیگر داشتن «ارادۀ معطوف به قدرت» یا «جستن جایی در مناسبات قدرت» با مشروعیت مردمی و ملی غلط نیست، اما تنها شانس قدرت، در حین احترام به کشور و الزام به بقای آن، در درجۀ نخست آمادگی در تعدیل میل و مهار اراده خود به کسب قدرت است، آن‌هم در صورت آمادگی در سازش سیاسی برای میهن. در تمهید و مهیا بودن برای عمل مشترک است، برپایۀ واقعیت‌ها و دشواری‌های واقعی عبور از نظام سیاسی که با تمام ابزارهای قدرت به جان کشور افتاده و کمر به نابودی آن بسته است. در این راه چندان از سوی مدعیان «اهل نظر» تعلل شد و مقاومت صورت گرفت، که نسل‌های جوانتر با روشنرایی غریزی و واقع‌بینی در عمل و البته تحت هدایت دیدگاه‌های رهبری خود یعنی شاهزاده رضا پهلوی، به تقویت فرهنگ و روحیۀ همکاری و همسویی در خدمت آرمان‌های ملی و آزادیخواهانۀ خود، البته با نثار خون‌های بسیار، و با مواجهه با دشواری‌های فراوان، همت گذاشته، از تکرار افت ـ و ـ خیزها ناامید نشده، از پیکار در عمل خسته نشده، و در نهایت نیز می‌رود تا صف روشنفکران جدید خود را بسازد، به‌رغم همۀ سیاست‌های تخریبی رژیم و اعزام مأموران اعزامی از سوی اصلاح‌طلبان به میان آنان و تبلیغات و تحریکات منفی گستردۀ پنجاه‌وهفتی‌های مارکسیست، مصدقی و مجاهد! و از همه دردناکتر به‌رغم تازیانه‌های سرزنشگرانه و اتهام‌زنانۀ «عالم‌مآبانِ» بی‌عمل!

بدیهی‌ست که دکتر طباطبایی از مهمترین احیاگران ایدۀ «پایداری ملی» و واضع نظری «وحدت ملی» در حوزۀ اندیشۀ سیاسی‌ بود. اندیشۀ سیاسی ایشان همچون شالوده‌ و طرح نظری‌ برای بیرون آوردن ایران از بن‌بستی‌ست که رژیم اسلامیِ متکی بر ایدئولوژی امت و پیروان سرسختِ درآمیختگی دیانت و سیاست، مشترکاً کشور و ملت را به «گردابی چنین هایل» یعنی بحران دوبارۀ هستی و نیستی انداخته‌اند. اما آن ایدۀ مهم طرحی بود در نظر، هرچند مبتنی بر تاریخ و تجربه، اما گریزان از سیاست عملی و لاجرم صامت در برابر واقعیت اسفبار و اَعمال تبه‌کارانۀ پنج‌دهه نظام اسلامی. از این‌رو آنجا که آن طرحِ در نظر باید حاملان عملی خود را پدید می‌آورد تا به ضرورت لحظه به طرح عملی بدل شود، به دلیل تعارضی که با عمل در آن نهفته بود، نه عملی شد و نه آن حاملان فرهیختۀ آماده برای خدمت به میهن را از درون خود پدیدار ساخت! برعکس، در پس سخنان پرتعارضی در بارۀ صف پیکار، در عمل به سرچشمه‌ای بدل شد مستعد گل‌آلود شدن. خاصه آنجا که نظرات دکتر طباطبایی به صرافت گفتن سخنی دربارۀ سیاست روز و علیه اقدامات رژیم، به رهنمودهای مشخص سیاسی، به عوامل و کارگزاران آن رژیم ختم می‌گردید. چنان‌که در لحظه‌های اندک سیاست‌ورزی، موضع‌گیری‌های ایشان خالی از جبهه‌گیری‌هایی، علیه مخالفان رژیم به ویژه در تبعید نبود که همگی همسو با داخل، خواهان برچیدن بساط جمهوری اسلامی بودند، نه «چانه‌زنی» با آن و تن دادن به ماندن اسلام در قدرت سیاسی! چنان مواضعی در حقیقت، و به باور ما، از شأن سترگ آن ایدۀ «وحدت ملی» بدور و شایستۀ آن نبود. و در عمل نیز این وحدت ملی در مکان دیگری رخ نمود، در میان نسل جوانی که رهبری شاهزاده را فراخوانده و در راه میهن و در راه پیکار دلیرانه برای سرنگونی رژیم سرکوبگر، به قول دکتر از آنان شگفتی‌ها ‌آفریده شد.

به بیان دیگر؛ اگر بخواهیم به بحث «قدرت و ایدئولوژی» در سال‌های گذشته، برگردیم، باید بگوییم؛ هرقدر بحث و نقد و رد ایدئولوژی‌ و ایدئولوژی‌اندیشی صحیح بود و هر اندازه که بحث‌های روشنگرانه دربارۀ آنها از سوی دکتر طباطبایی هم ضروری بود و هم قدرتمند، اما طرح بحث‌های ناقص و نارسا دربارۀ «قدرت»، بی‌توجه به آن‌چه که بر ایران حاکم بود، مستعد سترون شدن گردید و کاستی آفرید. بخش مهمی از قوای ایستادگی در میدان سیاست را نیز خیلی زود اخته کرد! به ویژه آنجا که از مجرایی بی‌راهه، به بهانۀ کوبیدن «ایدئولوژی»، توجه به قدرت تخریبی رژیم حاکم و ضرورت مقابله با آن، در پوشش سرزنش و نفی «ارادۀ معطوف به قدرت»، تضعیف و از مسیر منحرف گردید. چنین بحثی تنها متأسفانه از آن برآمد که، اولاً؛ به قول معروف، «سرودی یادِ مستان دهد»! و ابزاری بدست هواداران آشکار و پنهان بقای رژیم اسلامی، برای تخطئۀ پیکار و فعالیت سیاسی در بیرون از دستگاه نظام اسلامی و با هدفِ برچیدن بساط حاکمیت کسانی که، با داعیۀ نمایندگی خداوند، «تعارض میان آسمان و زمین» را، در هیئت بحرانی خانمان‌برانداز بر زمین ایران تحمیل کرده بودند. ثانیاً با تحقیر دائمی «ارادۀ معطوف به قدرت»، با الهام از بیانات دکتر، از سوی محافل مدعیِ هواداری اندیشۀ ایشان، ما را، تا سال‌ها با بدنام شدنِ «فعالیت سیاسی» روبرو ساخت. خیل بزرگی از فعالان سیاسی که گوشی به بیانات دکتر داشتند، اما دل خونی از رژیم اسلامی، به فلج سیاسی دچار گردیدند، چه در فکر و چه در عمل! تا نسل‌های جدیدتر آمدند و پا به میدان نبرد گذاشتند، از رژیم اسلامی و از همۀ حواشی مدافع آن عبور کردند و گردش نسیم نوآوری‌های جدید، در فضای سیاست و فعالیت لازمۀ آن، را ممکن ساختند. امید است که بر بستر چنین فضای جدید و رایحه‌های نوی آن، مفسرانی با اندیشه و رویکردی مدرن، آن‌گونه که درخور زیست مطلوب نسل‌های جوان و شایستۀ اندیشه و دیدگاه‌های دکتر طباطبایی‌ست، برممارست آثار ایشان همت گذارند، و از درون آن آثار در پیوند با جدیدترین دگرگونی‌های سیاسی اجتماعی در ایران، و در پرتو افق‌های نگرشی بازتری، مبانی نظام سیاسی، اجتماعی و حقوقی ایران را برای آینده‌ای روشن تبیین نمایند.

از جمله در توضیح مبانی «قدرت»، و رفع بدفهمی‌هایی که در این دهه‌ها به آنها دامن زده و درب آگاهی به موضوعات مربوط به آن را بسته است. بدیهی‌ست که نقد آن بدفهمی‌ها مفصل است. زیرا، به ضرورت، به بحث دربارۀ مبانی قدرت، گسترش و بسط آن، توضیح دگرگونی منشأ و سرچشمۀ جدید آن، رابطۀ قدرت سیاسی و قدرت در جامعه و نهادهای آن، بحث مهار و کنترل قدرت و موضوع مسئولیت دو طرفۀ آن یعنی هم آن ‌کسانی که قدرت دارند و هم آن کسانی که قدرت بر آنان اعمال می‌شود و… بسیار مفاهیم دیگر و بحث دربارۀ مضامین آنها، که همه طبعاً در یک نوشته نمی‌گنجد و بی‌تردید بحث‌ آنها از عهدۀ روشنفکران و اهل نظر جوانتر و جدیدتر بهتر برخواهد آمد. اما ذکر یک نکته بنیادی و ابتدایی آن‌هم به اجمال در خاتمۀ این نوشته نیز نابجا نیست.

و آن این‌که؛ سرزنش «جستن جایی در مناسبات قدرت» و کوبیدن «ارادۀ معطوف به قدرت» در سال‌های گذشته کارآمد و آگاهی‌دهنده نبوده و ادامۀ آن کارآمد و آگاهی‌دهنده نخواهد بود. زیرا نفی امری‌‌ بوده و خواهد بود که در حقیقت ریشه در میل درونی و طبیعت آدمی‌ دارد و انسان نوین به میل درون و طبیعت خود نظر دارد. آرزویِ نیل به قدرت و یا کسبِ شهرت، همانند تلاش برای رسیدن به ثروت و مکنت، بخودی خود، یعنی به قدر کفایت، جذابیت دارد که انسان‌ها را برانگیزاند و به حرکت درآورد. ما از خود دکتر طباطبایی آموخته‌ایم که تئوری‌ها را بر مبنای طبیعت پدیده‌ها پرداخته و عرضه می‌کنند، نه برعکس! «ارادۀ معطوف به قدرت» از میل درونی انسان به قدرت برمی‌خیزد و ارادۀ معطوف به قدرت سیاسی نیز از این قاعده مستثنا نیست، که هر چند در جهان جدید دیگر تنها قطب قدرت در جامعه نیست، اما هنوز مهمترین صورت‌ همین معناست. علاوه بر این میل و نیل به قدرت، حتا اگر که، در واقعیتِ زندگی و در عمل، ارادۀ تعداد افراد به نسبت کمتری را تحت تأثیر خود گیرد و آنان را برانگیزاند، با وجود این، میل به قدرت درست از نوع سایر امیال و انگیزه‌های درونی انسان است. حال پرسش اینجاست که؛ مگر همه کس به یک میزان میل و استعداد درونی خود را صرف کسب مال و ثروت می‌کند؟ همین پرسش را می‌توان در قبال میل به قدرت، از جمله در حوزۀ سیاست، یعنی میل به داشتن سهمی از قدرت تصمیم در حوزۀ عمومی مطرح و دنبال نمود. این میل را نیز، مانند امیال دیگر، نمی‌توان بی‌آسیب درونی و بیرونی منکوب کرد.

اما همان‌طور که میل به ثروت‌اندوزی را ذهن فرهیخته و آفرینشکر انسان می‌تواند مهار کند و به نفع خوشبختی بیشترین مردمان از آن بهره گیرد، با قدرت‌ و شهرت‌طلبی نیز می‌توان همین رفتار را در پیش گرفت. تا کنون راه‌های بسیاری نیز در این مسیر آزموده شده و تجربه‌های مهمی فراهم آمده که در بازبینی آن تجربه‌ها، البته در کشورهای آزاد و پیشرفته اصول و مبانی ارزشمندی، بر بستر آن تجربه‌ها تبیین شده‌اند که در خدمت، هم بهره‌گیری و هم مهار میل به قدرت قرارگرفته‌اند. در آن تبییناتِ مبتنی بر عقل سلیم، البته دو مفهوم محوری و حذف‌نشدنی در کنار یکدیگر قراردارند؛ قدرت و مسئولیت! یکی بدون دیگری، تجربۀ بشری نشان داده است که فاجعه‌آفرین بوده و خواهد بود!

«ما انقلاب می‌کنیم تا حقوقی را بدست آوریم» ـ فرخنده مدرّس

«حق» و در جمع آن حقوق از سرشت و طبیعت مناسبات و حقوق انسانی برمی‌خیزد یا به عبارت کلی‌تر حقوق از طبیعت امور انسانی برمی‌تابد. برای روشن‌تر شدن مثالی بزنیم؛ وقتی مطابق قانون شرع کودک‌همسری مجاز شناخته و صورت قانونی دولتی می‌یابد، آنچه در چنین مناسباتی مورد توجه و بحث قرار نمی‌گیرد، حقوق کودک است، که از طبیعت کودکی نشأت می‌گیرد و شاخه‌های انسانی متعددی، از زندگی، سلامت جسم و جان و روان و آیندۀ کودک، را در خود دارد، که در این قانون ظالمانه زیرپا گذاشته می‌شوند، صرف نظر از بی‌توجهی آشکار به منفعت عمومی و مصالح کشور، که در قانون شرع الویت ندارند.

دربارۀ عنوان فوق، به نقل از دکترجواد طباطبایی ـ جلسۀ چهارمِ درسگفتارهای فلسفۀ سیاسی انقلاب فرانسه ـ نخست، باید گفت؛ آنچه به بحث دربارۀ مفهوم «انقلاب» بازمی‌گردد، به گواهِ آثار خود ایشان، بحثی‌ست مفصل و دارای لایه‌ها و معانی مختلف. علت نیز روشن است؛ زیرا مفهوم «انقلاب» بارها در طول تاریخ بشری، در عبور از تجربه‌های گوناگون و رخدادهای پراکنده در جهان و متأثر از شرایطِ متفاوتِ کشورها، مورد تعبیرهای گوناگونی قرار گرفته، تغییر معنا داده و طنینی یافته، گاه به «خوشآیندِ» یکی و یا «ناخوشآیندِ» دیگری. به هر تقدیر مفهوم انقلاب، در عام‌ترین دسته‌بندی، از «فتنه» در نظام فکریِ قدیم، تا به رخدادی برای دستیابی به آزادی یا عدالت، در معنای جدید آن، تغییر یافته است. ما ایرانیان نیز با این معناها به نوعی رویارویی داشته‌ایم. انقلاب به معنای «فتنه»، یعنی برآمدن آشوب و «برهم خوردن نظم آفرینش» و «زیر ـ و ـ زبر شدن حال» و حتا «افلاک»، در بحث‌های اهل نظر «ما» و در منابع تاریخی‌مان به ویژه در ادبیات دینی، بکار رفته و در این معنا طبعاً بسیار منفور و خواست هیچ‌کس نبوده است. علاوه براین، در تاریخِ دوران قدیمِ «ما»، به‌طور مشخص و ناظر بر موردی خاص، یعنی سقوط فرمانروایی صفوی بدست محمود افغان و افتادن تخت‌گاه ایران به زیر نعل ستوران‌، مفهوم انقلاب به معنای «فتنه»، بکار رفته است، در گزارشی از «سقوط اصفهان»، توسط یک راهب یسوعی. وی آن رخداد را تحت عنوانِ «آخرین انقلاب ایران» نامیده است.

لیکن واقعیت این است که آن «آخرین انقلاب» نه آخرین انقلاب در ایران ماند و نه، تا وقوع انقلاب 57، آخرین فتنه در صورت انقلاب بود. از این که بگذریم، اما مردمانی که تنها در طول نزدیک به هشت دهه دست بکار دو انقلاب شدند، آن‌هم با اهدافی متضاد و با دگرگونی‌ها و پیامدهای متخالف، نمی‌توانند، از آنچه به این مفهوم پرسابقه بازمی‌گردد، تجربه نیاموخته و به آن نیاندیشند. چنین مردمانی بقاعده، دربارۀ انقلاب‌های انجام شده، بدست خودشان، باید حرف برای گفتن، بسیار داشته باشند! «ما» هم انقلاب آزادیخواهانه، از نوع مشروطه را دیده‌ایم و هم انقلابِ ـ گویا ـ «عدالت‌خواهانه»، از نوع انقلاب اسلامی را! منتها اگر بکارگیری صفت «عدالت‌خواهانه» شایستۀ انقلاب اسلامی باشد، پس باید در معنای «عدالت» و «عدالت‌خواهی»، به منزلۀ یکی از آرمان‌های انسانیِ ماندگار در تاریخ بشری، شکِ اساسی بکنیم! آن‌هم در دوران جدید! چرا که، از منظرگاه مناسبات و حقوق انسانی و خاستگاه آن در دوران جدید، این مناسبات و حقوق و خاستگاه، در نسبتی مهم در تعریف عدالت، امری تعیین‌کننده شده‌اند. به معنای دیگر در نظام اندیشۀ دوران جدید، عدالت امرى است که در درون روابط اجتماعى ‌‌‌‌‌ــ اقتصادى و برقراری مناسبات میان انسان‌ها حاصل‌‌ مى‌شود و آن‌هم در صورتِ ایجادِ چنان تعادل حقوقی‌ که موجب تداوم آن روابط و مناسبات انسانی گردد و احساس رضایت و یا به قول فیلسوف انگلیسی جرمی بنتام  «بیشترین خوشبختی برای بیشترین مردمانی» برآیند آن باشد. مردمانی که به عنوان اعضا و شهروندانِ آن اجتماع انسانی به مثابۀ طرفین آن مناسبات و روابط هستند. شهروندانی که سلامت و امنیت جان، روان و آزادی و اطمینان‌شان به آینده در آنان زمینه‌ای شود برای بارآوری فردی و بازدهی جمعی که حاصل آن ضامن قوام، استحکام و قدرت جامعه خواهد بود. حال آن‌که انقلاب پنجاه‌وهفتِ موسوم به انقلاب اسلامی، به خلاف چنین انتظار و افق دیدی، با همۀ بنیاد، فلسفه، اهداف و حاصل عملی آن، نه تنها یک فتنۀ محض، بلکه مظهر کامل بی‌عدالتی نیز بوده است. و شگفت‌ آن‌که بنیاد این‌ بی‌عدالتی در حق حقوق انسانی، امری نبود که در مضمون آن انقلاب، و از همان هنگامِ تدارک و یا حتا پیش از آن، سِرِّ پنهانی بوده باشد. لیکن، به‌زعم ما، این از ناتوانی ادراک و از ناروشنی ذهن‌های «ما» بوده که از آن سِرِّ فتنه‌انگیز، پیش از «مرگ سهراب»، سَر نگشودیم!

پس این تنها «گناهِ» انقلاب اسلامی نبوده است که «ما» امروز، به قول دکتر طباطبایی، «شهروندان بی‌حقوقیم»! اگر فرض را بر این بگذاریم که؛ «ما» از انقلاب اسلامی انتظار داشتیم که «ما» را به «حقوقی» برساند، ناگزیر، در ارزیابی از نابجایی چنین انتظاری، باید گفت که؛ مشکل را باید در فهم و معرفت خودمان جستجو کنیم! به عبارت دیگر، «ما» با چنین انتظاری از انقلاب اسلامی، یا معنای قانون شرع در اسلام، به منزلۀ دین شریعت را نمی‌شناختیم یا معنای نظامی مبتنی برحقوق را! و یا به احتمال قریب به یقین هیچکدام را! ابتنای نظام قانونی بر احکام شرع برخاسته از ارادۀ الهی‌ست و البته اراده‌ای که توسط مدعیانِ سخنگویی الله بر روی زمین ترجمه و تفسیر می‌شود! چنین نظامی در مغایرت با نظام قانونی مبتنی بر حقوق و ضرورت‌های اجتماع انسانی‌‌ست، که‌ ذیل ضابطۀ عقل قرار می‌گیرد. به عبارت دیگر در نظام اولی نابرایریِ حقوقی ناگزیر و در دومی برابری در حقوق، به داوری «عقل سلیمِِ» ملزم به منافع همگانی و مصلحت عمومی، الزامی‌ست. منظور از عقل سلیم نیز همان عقلِ «منِ» انسان است که در طبیعت آدمی جای دارد و در خویشکاری خودمختار خویش، دارای قوۀ تشخیص خوب از بد، زیبایی از زشتی، داد و دادگری از ظلم و ستم، فضیلت از رذیلت است و یا به قول معروف قادر به  تمیز حُسن از قُبح است. کدام عقل سلیمی می‌تواند داوری کند و حکم دهد که برابری حقوقی انسان‌ها امری قبیح و ظالمانه و زشت است؟  

صرف نظر از کشورهایی که خود را اسلامی می‌دانند، اما «ما»، البته با نظاره از «بیرون» ـ یعنی بیرون از نگرشِ مدافعه‌جویانۀ اسلامی ـ به تاریخ اسلام و به عملکرد سرسپردگان اسلام‌زده، در طول تاریخ این دین در ایران، و با تجربۀ همۀ صورت‌های آن در عمل، همه «ما» باید دانسته باشیم که؛ اسلام دین شریعت است و تعهد به تحقق عملی شرع اسلام یک تکلیفِ مسلمانی‌ست. و این موضوع، یعنی تکلیف به اجرای شریعت، امری‌ست پذیرفته در تمامی شاخه‌ها و فرقه‌های مذهبی این دین، حتا در نگرش عرفانی آن. در این زمینه آیا شاهدی مهمتر از افکار امام محمد غزالی می‌توان یافت؟ زاهدی اهل شریعت قشری و شریعتمداری عقل‌ستیز و اهل «زهد جهانسوز» که «یک‌تنه»، البته تحت حمایتِ شمشیر سلاطین متعصب ترک، از پس عقلانیت و خردورزی اندیشمندان ایرانی‌تبار برآمد و، به سهم بزرگ خود، خرد ایرانی را، که توانسته بود برای دو ـ سه قرنی اسلام را ذیل ضابطه و مهار خرد برده و، از آن دین، «دیانتی مدنی» و باب میل مداراجویانۀ ایرانی بسازد، آن خرد را توانست سرکوبد و به مسیر زوال هدایت نماید و اسلام قشری را بار دیگر مسلط سازد.

بعلاوه، این را هم همه می‌دانیم که؛ در نظام مبتنی بر شرع اسلام درجه‌بندی و تبعیض «حقوقی» میان انسان‌ها، میان زن و مرد، میان مسلمان و غیرمسلمان، ذمی و غیرذمی، اهل کتاب و غیر… امری پذیرفته است. طبیعی‌ست که به تبع پذیرش چنین نگرشی نظام قانونی «جامعه‌های اسلامی» زیر تأثیر آن تبعیض قرار گرفته، و بر شالودۀ تحقق عملی این تکلیف، در صورت قانون، مناسبات میان انسان‌ها بر پایۀ نابرابری حقوقی مبتنی بر جوهرۀ شریعت، بنا شده و رفته رفته، طی گذر زمان، ذهنیت‌ها به تبعیض خو کرده و به تدریج، و طی نسل‌ها، این نابرابری حقوقی بدیهی تلقی شده و به باورِ فرهنگی و رفتار عمومی و به «عرف و عادت» و «سنت» نیز بدل می‌گردد.

به امر فوق باید این نکته را نیز افزود که؛ تعهد به تحقق و اِعمال شریعت و مقید کردنِ نظام اجتماعی و زیست انسانی به احکام شرع، طبعاً ضرورت‌ها و الزاماتی نیز دارد. پیش از این گغتیم؛ تحقق عملی و عمومی قانون شرع در یک جامعۀ به اصطلاح اسلامی مهمترین تکلیف دینیِ مؤمنان، پس از تعهدات دینیِ آنان به احکام دین وشریعت آن در حوزۀ شخصی و خصوصی‌ست‌. اما چنین الزام و تکلیف «اجتماعی»، یعنی فراتر رفتن از حوزۀ شخصی، مستلزم داشتن میزانی از قدرت اجتماعی و به ویژه سیاسی‌ست، قدرتی که از حدِ امکانِ وارد ساختنِ فشار بر دولت‌های عرفی آغاز و تا حضور در نهادها و ارگان‌های نظام دولتی‌ پیش می‌رود. این قدرت هم‌چون وجه‌الضمان وضع قوانین تابع شرع و اجرای آنها در جامعه عمل می‌کند. این امر البته تابع یک اصل کلی‌ست. تابع این اصل که؛ اجرای هر قانونی در جامعه مستلزم ضمانت و قدرت اجرایی‌ست. به این ترتیب کاملاً روشن می‌شود که؛ چرا تلاش برای دستیابی به قدرت حکومتی یا حداقل دسترسی به توانِ اعمال نفوذ و فشار بر آن، همواره وجهی اساسی از دکترین و اقدامات اسلامگرایان، از جمله در ایران، بوده است. از این ‌رو، با عزل نظر از نظام‌های فرمانروایی، پیش از پیروزی انقلاب مشروطه در ایران، که در رأس آنها سلطانی معتقد و متعصب دینی، داوطلبانه و بی‌ضابطه دست اهل دین را، در رتق و فتق امور «جامعه»، باز گذاشته و به آنان امکان تُرک‌تازی می‌داد، اما از سوی دیگر، همواره صف‌بندی و آرایش نیروها در «جامعه»، بسته به میزان تعصب و اعتقادات مذهبی مردم، پشتوانه اجتماعی مهمی در قدرت‌گیری یا افزایشِ میزانِ قدرت اهل دین، بسیار تعیین‌کننده و چنین پشتوانه‌ای، مقدم بر هر چیز، ابرازی در دستِ رهبران دینی برای تحریض مؤمنان در ایجاد فشار بر دولت و نظام عرفی برای حفظ موقعیت اهل دین و در خدمتِ پیشبرد مقاصد آنان بوده است.

تا پیش از انقلاب مشروطه، به قول «نظریه‌پرداز» اسلام‌گرا، یعنی داود فیرحی، تمهید اهل دین در قرار گرفتن در موقعیت قدرت، خود را بیشتر در نزدیکی و همکاری با نظام سلطنت خودکامه، در صورت «دولت دوسر» یا به قولی «دو شاخ استبداد» در تاریخ ایران نمودار می‌ساخت، که بساط آن بعضاً ـ و نه به کمال ـ با پیروزی انقلاب مشروطه برچیده شد. این‌که می‌گوییم، «نه به کمال» زیرا درست است که  با پیروزی انقلاب مشروطه و تدوین قانون اساسی مشروطه، ما به جرگۀ «نظام‌های حکومت قانون» پیوستیم، اما، حتا پس از آن پیروزی هم پرسش از «کدام قانون» بر اذهان خوکردۀ ما به «نابرابری» و بیگانه از بحث «حقوق» پرتوی نیافکند. این بود که؛ قانون اساسی مشروطۀ «ما»، از مجرای جدال‌های دشوار و کشدار میان لایۀ نازک مشروطه‌خواهان عرفی‌گرا با رهبران دینی و در اثر فشار نیروهای مذهبی متعصب و مقاوم در برابر نظام قانون‌گذاری جدید که می‌توانست، مبتنی بر حقوق و آزادی و ذیل ضابطۀ عقل قرار گرفته و گسترش یابد، اما نتوانست!

قانون اساسی مشروطۀ «ما» نتوانست به کمال استقلال خود از نظام شرع، خاصه در حوزۀ قانونگذاری در مناسبات اجتماعی، حقوق برابر آحاد ملت و مردم، را تثبیت و استوار نماید. نظام مشروطۀ «ما» نتوانست از زیر بار برخی اصول تحمیل شده به حقوق ملت، از جمله اصل اول و دوم متمم قانون اساسی مشروطه، بدرآید، که، تا پیش از انقلاب اسلامی، همواره دستمسکِ آخوندها و نیروهای متعصب مذهبی بود، مگر به پشتوانۀ اقتدار سیاسی، در دورۀ پادشاهان پهلوی، که اصلاحاتشان در خدمت گسترش حقوق قانونی آحاد ملت در حوزۀ اجتماعی، عموماً با تحریک و مخالفت رهبران دینی مواجهه می‌شد. جالب توجه است که امروز اِعمال این اقتدار سیاسیِ در خدمتِ حقوق را، برخی «روشنفکرانِ» پنجاه‌وهفتی هوادار رژیم اسلامی، «توهینی به روحانیت» و یکی از دلایل انقلاب اسلامی قلمداد و آن فتنه و بی‌عدالتی محض در صورت انقلاب را توجیه می‌کنند! (نگاه شود به مصاحبۀ 270صفحه‌ای رزاق با مصطفی تاجزاده)

باری، قانون اساسی مشروطه، از منظرگاه حکومت قانونی مبتنی بر حقوق، در واقع روحی متناقض مبنی بر تعارض دو مبنای متفاوت و مخالف را در درون خود، همچون استخوانی لای زخم، به تدوین سپرد و به ثبت رساند، که هر آن مستعد شعله‌ور شدنِ جدال میانِ نمایندگانِ این دو وجه متعارض بود. از جمله مهمترین تعارض میان همان دو اصل اول و دوم متمم قانون اساسی در یک طرفِ تعارض بود که محدودیت‌های شرعی را بر نظام قانون‌گذاری جدید ایران تحمیل می‌کرد و شرایط داعیه‌داری رهبران مذهبی برای فشار بر حکومت و تحریک در جامعه را نگه می‌داشت. در طرفِ دیگر این تعارض، اصل بیست‌وششم همین متمم قرار داشت که بنیاد را بر این می‌نهاد که «قوای مملکت ناشی از ملت است.» چنین اصل بنیادینی می‌توانست، در صورت آسودگی از قید و بند انطباق با قانون شرع، در صورتِ گسترش و رفتن به ژرفای آن، با تفسیر «بر اساس حقوق جدید»  به درستی به آزادی و برابری حقوقی آحاد ملت و تنظیم حقوق و مناسبات شهروندی از یک سو با دولت در حوزۀ عمومی و از سوی دیگر با خود، یعنی مناسبات میانِ آحاد مردم، در حوزۀ جامعه برسد. به عبارت دیگر اصل بیست‌وششم و اصول دیگر هم‌سنخ آن در حقیقت مقدمه‌ای بود کاملاً بدیهی که می‌شد از این مقدمۀ بدیهی به نتایج قطعی در جهت برابری حقوقی آحاد این ملت و واگذاری قانون‌گذاری به «عقل سلیم» او، رسید. آن مقدمۀ بدیهی «ما» ملت بودن ایرانیان بود که قرار بود همۀ قوای کشور ناشی از او باشد، از چنین مقدمۀ بدیهی‌ست که این اصل عقلانی و انکارناپذیر نتیجه می‌شود که؛ چنین مردمانی اگر آحاد ملت ـ نه بنده و نه رعیت ـ باشند، شهروند یکدیگرند و در حقوق و آزادی شهروندانه‌شان باید با هم برابر باشند، چه در مناسباتشان با دولت در حوزۀ عمومی و چه با یکدیگر در حوزۀ جامعه.

اما فضای فکری و روشنفکری ما بیرون از  «پارادایم حقوق و آزادی» رشد کرده و پرورش یافته بود. البته پرتوهایی از این معنا، به همت برخی از منورالفکران مشروطه‌خواه و افراد اندکی از حقوقدانان استثنایی ایران، بر اذهان تابانده شد، اما بازتاب چندانی نیافت. شاید هم توضیحات اندک آنان، در سایه روشن‌های ذهنی خودشان گم بود و چنان تابناک نبود که روشنگری آن به فضای افکار و اذهان عمومی برسد و آن را روشن نماید. اذهانی که قرن‌ها بود که «قانون را همان فرمان»، اعم از فرمان خودکامگان یا نمایندگان خدا، یعنی از منشایی بیرون از خود و بیرون از  مناسبات انسانی و اجتماعی خویش می‌دانست. اذهان عمومی که عادت کرده بود، از وحشت هرج و مرج به هر قانونی پناه ‌بَرَد. و در بهترین حالت از حقوق این را می‌فهمید که: «قوانین و مقررات الزامی وقتی که میان قومی برقرار باشد مردم نسبت به یکدیگر حقوقی پیدا می‌کنند که باید رعایت نمایند.» یعنی همان تعریفی که  محمد علی فروغی، نزدیک به 90 سال پیش، در سخنرانی خود برای دانشجویان دانشکدۀ حقوق کرد و سعی نمود، برپایۀ آنچه که تا آن زمان در ایران متداول بوده، تعریف بسیار محدودی از حقوق، ارائه نماید. این سخنرانی، با تأخیر بسیار در مجلۀ «یغما» منتشر شد و در همان زمان انتشار از آن به عنوان بحثی «جذاب و ممتنع» یاد گردید!  البته همان تعریف محدود فروغی، که در افق فکری تجددخواهیِ «زنده باد ملت!» و معنای حقیقی «حکومت قانون» جای داشت، نیز می‌توانست نقطۀ آغازی برای انقلابی در بحث بر پایۀ حقوقِ مبتنی بر تعریف عدالت در جهان جدید، قرارگیرد، که قرار نگرفت. شاید به دلیل همان «ممتنع» بودنش در ایران که حبیب یغمایی، به آن، در هنگام انتشار آن سخنرانی، اشاره کرد! داوریی از همین سنخ را چندین دهه بعد، دکتر جواد طباطبایی عرضه نمود و برای نشان دادن فقدان این بحث، یعنی «عدمی» بودن موضوع حقوق و ممتنع بودن شرایط بحث خاستگاه آن نزد ما، نزدیک به صدوپنجاه ساعت به تدریس فلسفۀ حقوق در اروپا و سیر اندیشۀ تاریخی آن همت نمود.   

به همین اعتبار، یعنی ممتنع و عدمی بودن شرایط بحث حقوق نزد «ما»، و البته در غفلت‌مان از آنچه که در ایران، در دوره‌هایی از انقلاب مشروطه تا پیش از انقلاب اسلامی، صورت گرفت، امروز مدعیانی یافت می‌شوند، که همان حرف صد سال پیش فروغی را، اما آلوده به زبان الکنِ برخاسته از سرسپردگی به اسلام، تکرار می‌کنند. با این تفاوت که فروغی اشاره‌ای به کاستی‌ ادراکی و ضعف فهم «ما» در زمینۀ معنای حقوق نیز داشت. اما مدعیان کنونی اعتقادات اسلامی خود را بیان می‌کنند، مبنی بر این‌که گویا، «حقوق» از مجرای همان قانونی برآمد می‌کند که از «بالا» دیکته می‌شود و فقه برخاسته از شرع را در نظم قانونی و صورت‌بندی مجموعه قوانین ما، از منابع مهم تعیین «حقوق» می‌دانند، بی‌اعتنا به این‌که چنین اعتقاداتی در عمل چه آسیب‌های انسانی و اجتماعی علیه ایران و ایرانیان به دنبال آورده‌اند، که عقب‌ماندگی از مهمترین نتایج آن است.  

حاملان چنین افکاری، از این نیز فراتر رفته و در بسط اعتقادات خود، با استناد به درهم‌تنیدگی مناسبات اجتماعی و انسانی‌ «ما» با ملاحظات اسلامی و شریعت آن، نه تنها همچنان اصل را، بر تابعیت قانون‌ها و قانونگذاری کشور از احکام شرع، به عنوان یکی از منابع حقوق «ما» دانسته  و نه تنها در این رابطه «کارخانۀ فقه» را تعطیل‌ناپذیر می‌دانند، بلکه با استناد به تداوم این «سنتِ» هزارواندی ساله، یعنی سلطۀ فقه اسلامی بر مناسبات انسانی، اجتماعی و فرهنگیِ «ما»، «ایران را اسلامی» و «کشوری با فرهنگ و هویت اسلامی» معرفی کرده و بر مفهوم «ایرانِ اسلامی» پافشارند. چنین نگرش‌هایی حتا اگر امروز ظاهراً با ساختار ظاهری نظام اسلامی مبتنی بر ولایت فقیه هم موافق نباشند، یا حتا اگر خود را طرفدار قانون اساسی مشروطه بنمایانند، اما همچنان پا در گل اصل اول و اصل دوم متمم قانون اساسی مشروطه‌ دارند.

صرف نظر از نسبت جعلی و ناروای «اسلامی» به «ایران» و با عزل نظر از این‌که چنین جعلی، با استناد به سنت دراز نظام قانونی پادرگل احکام شرع صورت می‌گیرد، اما موضوع مهم دیگر آن است که؛ در اینجا سوء تعبیری آشکار از این امر کلی نیز صورت می‌گیرد که، هر قانونی را، صرف نظر از منشأ و نهادِ وضع آن، موضوعه‌ دانسته و به اعتبار قانون بودن، باید اجرا شود و برای اجرای آن وجود نهادهای صاحب قدرت رسمی نیز لازم است. طبیعی‌ست که در اینجا قوانین وضع شده‌ای که در جامعه جاری می‌شوند، در معنای آنچه که فروغی 90 سال پیش گفت، مردمان را نسبت به هم دارای حقوقی می‌کند. اما مصداق مشخص این تعریف از حقوق الزاماً و در واقعیت، برخاسته از «حق» نیست چون «حق» و در جمع آن حقوق از سرشت و طبیعت مناسبات و حقوق انسانی برمی‌خیزد یا به عبارت کلی‌تر حقوق از طبیعت امور انسانی برمی‌تابد. برای روشن‌تر شدن مثالی بزنیم؛ وقتی مطابق قانون شرع کودک‌همسری مجاز شناخته و صورت قانونی دولتی می‌یابد، آنچه در چنین مناسباتی مورد توجه و بحث قرار نمی‌گیرد، حقوق کودک است، که از طبیعت کودکی نشأت می‌گیرد و شاخه‌های انسانی متعددی، از زندگی، سلامت جسم و جان و روان و آیندۀ کودک، را در خود دارد، که در این قانون ظالمانه زیرپا گذاشته می‌شوند، صرف نظر از بی‌توجهی آشکار به منفعت عمومی و مصالح کشور، که در قانون شرع الویت ندارند. هر تفسیر و بحثی که در مورد چگونگی اخذ قوانین فقه از احکام شرع داشته باشیم، اما این حقیقت پوشیده نمی‌ماند که قوانین موضوعه، الزاماً از سرمنشأ حقوق سرچشمه نمی‌گیرند، حتا اگر حقوقی را ایجاد کنند. قوانین شرع نیز از نوع قوانین موضوعه‌اند که وضع آن را به ارادۀ خدا نسبت می‌دهند. به عبارت دیگر خاستگاه حقوق انسانی «ما» ارادۀ خداوند است،که امروز در ایران مدعیان نمایندگی این اراده و سخن‌گویی آن را فقیهان بر عهده دارند.

یا، به عبارت دیگر این حقوق، نیست که باید شالوده نظام قانونی و مقدم بر قوانین موضوعه باشد، بلکه این ارادۀ قانونگذار است که مقدم بر حقوق قرار می‌گیرد. این تمایز در اصل تمایزی بنیادین است میان دو نظام قانونی؛ نظامی که حقوق و آزادی انسان‌ها در آن به میل و ارادۀ قانونگذار موکول می‌شود، یعنی ارادۀ «فرد» شالودۀ تعیین «حق» است. و نظامی که در آن «حق» برخاسته از طبیعت امور انسانی‌ شالوده و بنیاد قانون و عقل سلیم انسانی ضابطۀ سنجش آن است، که بدست نمایندگان برگزیدۀ آن انسان‌ها صورت قانون لازم‌الاجرا به خود می‌گیرد. به این ترتیب و بر اساس این تمایز است که باید گفت؛ هر «انقلابی» الزاماً ما را به حقوق نمی‌رساند و هر قانونی نیز بنای حقوق را استوار نمی‌کند.

باری انقلاب پنجاه‌وهفت یا فرق نمی‌کند انقلاب اسلامی، با آن ماهیت، نه تنها نمی‌توانست انتظار «داشتن حقوق» را برآوَرَد، بلکه؛ اولاً آن انقلاب صورت گرفت تا سرچشمۀ امید و انتظار واقعی «حقوق» در ایران را از بنیاد کور نماید. سرچشمه‌ای که با انقلاب مشروطه سرباز کرده و جریان‌های باریکی در مسیر صاحب حقوق شدن «ما»، از آن سرچشمه جاری شدند، آن‌هم بسیار لرزان. انقلاب اسلامی نه تنها مسیر حرکت تدریجی آن جریان جاریِ لرزان را مسدود کرد، بلکه با حضوری سنگین و با پیکر فربه شده در تاریخ و هیولاوار خود، آن مسیر را تارـ و ـ مار نمود. با چنین تصویری از واقعیت، چاره‌ای نیست که «ما» نه از انقلاب اسلامی تنها، بلکه از سنت تاریخی خود، که آن هیولا، یا به قول دکتر طباطبایی «اژدها» را چنان پروار کرده بود، بپرسیم و علل و عوامل، «شهروند بی‌حقوق» بودن خود را جویا شویم! ثانیا اگر کسانی از پنجته‌وهفتی‌ها، با سخت‌رویی که در اثر دروغگویی بر آن پیله بسته است، و در فرار به جلو و گریزیان از «گَندی» که با انقلاب خود به کشور زده‌اند، هنوز مدعی هستند که می‌خواستند «آزادی» و «حقوق» را به ایران بیاورند، لازم است، سفرۀ ایدئولوژی‌های اسلامی و مارکسیست ـ لنینیستی و «رهایی‌بخش خلقی» خود را باز کنند و غذاهای آغشته به هلاهل‌های آن سفره‌ها را به صداقت آشکار نمایند.

 ‌

«انقلابِ ملی» ایرانیان برای «امر ملّی تاریخی ایران» / بخش دوم: گنجینه‌ای به یادگار / فرخنده مدرّس

از انتشار رساله هفده‌بخشی، «”انقلابِ ملی” در انقلاب اسلامی» سه سال می‌گذرد. در آن رساله راه روشنی به رژیم در گشودن درهای بسته و بازگرداندن آزاد‌ی و حقوق به ایرانیان نشان داده شد و همچون آخرین هشدار خطاب به فرقۀ حاکم، نیز طنین‌انداز شد… امّا هیچ یک از این سخنان «بکار» آن فرقۀ تبه‌کار نیامد! هیچ یک به گوش رژیم اسلامی و کارگزاران آن نرفت. به مصداق آن‌که؛ این «کَرانِ مادرزاد» را چه به «نغمۀ داودی»! آنها، بدون کمترین اعتنایی به هشدار و رهنمون به «گشودنِ بابی برای چانه‌زنی در بالا»، درهای بستۀ قدرت را شش قفله کردند و با شلیک ساچمه و گلوله به چشمان درخشندۀ جوانان و با داغ و درفش بر پیکر آنان و با طناب دار بر گردنِ افراشته‌شان، به میدان آمدند، و چنان‌ آمدند که در این سه سال موج سرکوبِ بی‌وقفه در ایران اوجی بی‌سابقه یافت! و ایران در بحران فروتر رفت! و نشان داد که نَخوت و تَفرعُن و شرارت و رذالت اسلامیانِ در قدرت، علیه ملت و علیه انسان آزاده، سنگین‌تر و ریشه‌دارتر از آن است که استاد تصور می‌کردند!

«انقلابِ ملی» ایرانیان برای «امر ملّی تاریخی ایران» / بخش دوم: گنجینه‌ای به یادگار / فرخنده مدرّس

  • «انقلاب ملی»؛ قُقنس برخاسته از خاکستر

در بخش دومِ این نوشته، در ادامۀ بخش نخست، که در تجلیل هشتادمین زادروز فرخندۀ دکتر جواد طباطبایی بود، به ژرفایِ یادگار ایشان، رسالۀ «”انقلابِ ملی” در انقلاب اسلامی»، رفته و، به قصد صید، صدف و دُردانه می‌جوییم!

در بخش ‌آغازین رسالۀ «”انقلابِ ملی” در انقلاب اسلامی» دکتر طباطبایی نوشته‌اند: «انقلاب ملّی کنونی همان “امر ملّی” تاریخی ایران است که ناگهان از زیر خاکستر انقلاب اسلامی سر برآورده است.» و دیگر این‌که: «چگونه ناگهان “در آسمان آبی” امّت‌مداری ج.ا. تندرهای انقلاب ملّی به غریدن آغاز کرد.» این جمله‌ها از متن آن نوشتۀ هفده‌بخشی‌ست که، در سال 1401، از راه دورِ تبعید، با نگاهی به خیزش «زن، زندگی، آزادی» و گام ـ به ـ گام در حمایت از پیکار جوانان دلاور و از خودگذشتۀ ایران در خیابان‌های کشور، تدوین شد. خیزشی را که دکتر طباطبایی ذیل عنوان «انقلاب ملی» قرار داد، در حقیقت، موج بلند دیگری از پیکاری بوده است؛ با شعارهای سراسری در دفاع از ایران، برای «پس گرفتن ایران» برای گرفتن حقوق شهروندی و فردی که حضور زنان، در صفِ نخستِ آن ازخودگذشتگی‌ها، از نشانه‌های بارز و معنادارِ تاریخی و غیرقابل انکار در پافشاری و پایداری بر حقوق و آزادی‌ها، به مثابۀ مادۀ کنونیِ «امر ملی تاریخی ایران» نیز هست! زنان ایران، در طولِ نیم‌قرنِ سلطۀ رژیم اسلامی، از سرسخت‌ترین و استوارترین پیکارگران در راه تحقق «امر ملی تاریخی ایران»، یعنی آزادی و حقوق، بوده‌اند.

و اما، برجسته نمودن آن دو جملۀ نقل شده از آن رساله، در این بخش از نوشته، به معنای آن نیست که عبارات و جملات دیگر آن رساله، برای توجه و به ضرورتِ تأمل و بحث، به اهمیت دو جملۀ فوق نیستند! ابداً! رسالۀ «”انقلابِ ملی” در انقلاب اسلامی» متنی موجز است، اما دارای لایه‌های فشردۀ ریخته در جملات و مفاهیم پرمعنا با پیام‌هایی که، گاه حتا با آهنگی متناقض، به گوش رسیده و دریافتِ پیامِ اصلیِ آن را بعضاً دشوار می‌نمایاند. به هر تقدیر، در پیام نهاییِ آن متن که چشم‌انداز و افق روشنی را، با قید و شرط‌های فراوان، می‌نماید، سخن از راهی به سوی آینده است، راهی میان امروز تا رسیدن به اهداف این «انقلاب ملی» که، با همۀ فرزانگی، پیشگوییِ همۀ زیر و بم‌های آن راه را نمی‌توان از پیش تعیین کرد و اصرار به درستی قطعی همۀ آنها نمود. شاید به همین اعتبار نیز بوده است که خود ایشان در بخش پنجم همان متن نوشته‌اند:

«هر نظریه‌ای که بتوان دربارۀ رخدادهای کنونی مطرح کرد فرضیه‌ای برای فهمیدن اتفاقی است [که] بیش از صد سال است که در ایران در حالِ افتادن است. نظریۀ منسجم زمانی تدوین خواهد شد که اتفاق افتاده و به پایان رسیده باشد…. رخداد مهم در “نظریه” اتفاق نمی‌افتد، نظر تابع عمل است و فهم این عمل کنونی جز برای کسانی که عمل آنان تحولی در تاریخ ایجاد می‌کند، پیش از آن‌که به پایان رسیده باشد، ممکن نیست.»

اصل البته ماهیت عمل و سمت و سوی «تحول تاریخی» نیز هست! نمونه‌ای، دالِ بر درستی این سخن، همان عملِ انقلابیون پنجاه‌وهفتی‌ست که در «خاکستر» به فرجامِ لایق خود رسید. پس، همین تجربۀ انقلاب 57 نشان می‌دهد که پیشروی به سوی «خاکسترنشینی» یا به سوی «اوج‌گیری» و «سعادتمندی» ملت و مردمانی را، پیش از رسیدن به فرجام نیک یا بدِ آن عمل، امر دیگری تعیین می‌کند، که برای فهم آن ضابطه‌هایی وجود دارند، ضابطه‌هایی برای سنجش افکار و اهدافِ عمل، پیش از رخدادن نهایی! زیرا هیچ عمل انقلابی بدون پشتوانه و پارادایم «فکری» نیست. اگر عملی «شورشی کور» و عصیانی از روی استیصال نباشد، آن عمل را نظر و هدفی، به مثابۀ مضمون، تعقیب می‌کند، مضمونی که، به مثابۀ سرشت آن عمل، از چشم تحلیل‌گرِ بینایِ عمل، نمی‌تواند پنهان بماند. اگر غیر از این می‌بود، دکتر طباطبایی، با همۀ سختگیری در قبال فعالیتِ فعالانِ سیاسی، اجتماعی و «جامعۀ مدنی»، که پیش از آن و حتا بعد از آن‌ هم، عموماً آنان را، به گناه پیکارِ «اراده‌های معطوف به قدرت»، سرزنش می‌کرد، چگونه می‌توانسته رخدادی را که هنوز در خیابان و میدان، علیه رژیم حاکم، جریان داشته و کل آن را زیر ضرب گرفته، ولی هنوز به هدف نهایی، یعنی آن «تحول تاریخی» نرسیده، را پیکاری برای «امر ملی تاریخی ایران» تشخیص داده و ذیل عنوانِ با شکوهِ «انقلاب ملی» تدوین نماید؟ از این‌رو، به باور ما، «خاکسترنشینی» انقلاب اسلامی را، از روی مضامینِ افکار و ایدئولوژی‌های آن نیز می‌شد، از پیش با چشم هشیار و بیدار و مسلح به آگاهی ملی دید! همان‌طور که ماهیتِ جنبش کنونی را می‌توان از پیش دید و آن را «ملی» و «آزادیخواهانه» و «برای حقوق» ارزیابی نمود. مضافاً این‌که؛ به برداشت ما، «خاکسترنشینی انقلاب اسلامی» به مثابۀ حکم سرشت آن رخدادِ نحسِ به پایان رسیده است. در غیر این صورت، درشگفتیم و نمی‌دانیم که این رخداد به خاکسترنشسته را با کدام بند و سِریشُمی می‌توان به آینده‌ای برای آزادی و حقوق مردم ایران، از راه «انقلاب ملی»، چسباند!؟

بدیهی‌ست که؛ تشخیص و تبیین سرشتِ «خیزش مهسا» و اعلام آن، به مثابۀ پیکار در راه تحقق «امر ملی تاریخی ایران»، ناظر بر پدیداری‌ بوده است که حضور و روند خود را قبل از تبیین آن رساله، آغاز و اعلام کرده بود. دیدن این پیشینه، توسط دکتر طباطبایی، را نیز می‌توان هم در متن و هم در عنوان آن رساله دید. رسالۀ «”انقلابِ ملی” در انقلاب اسلامی» با همۀ ایجاز، بر بستری از یک بررسی بسیار فشرده از دورۀ مهمی از تاریخ ایران تدوین شده است: از انقلاب 57، تا «انقلاب ملی»، و اما با نگاهی، حتا اگر به‌ظاهر ساکت، به واقعیت‌های پراهمیتی از شرایط اجتماعی نشأت گرفته از سرشتِ دگرگونی‌های مهمِ تاریخیِ برخاسته از اصلاحاتِ پرشأنی، در پیش از انقلاب 57. یعنی پیش از انقلابی که، اساساً در دشمنی با نظام پادشاهی مشروطه و در ضدیت با پادشاهان پهلوی و در تصفیه حساب با اصلاحات آنان و علیه دگرگونی‌های رو به پیشرفت و علیه سعادتمندی مردم و قوام ملت ایران، سازماندهی شد. انقلابی که به راستی می‌بایست به انقلاب اسلامی منجر می‌گشت که گشت.

در «”انقلابِ ملی” در انقلاب اسلامی» وقتی از «خاکستر انقلاب اسلامی» سخن گفته می‌شود، طبعاً به منزلۀ آن نیست که نویسندۀ آن متن، سهم نیروهای دیگر، یعنی متحدین غیرمذهبیِ اسلامی‌ها و محتوا و ماترکِ ایدئولوژی‌های گوناگون آنان، در به‌سرانجام رساندن آن انقلابی که جز به «خاکستر» نمی‌توانست بنشیند، را مورد اغماض قرار داده و یا توسط وی مقاصد و اهداف واقعی نیروهای پنجاه‌وهفتی، در نبردهای بعدی‌شان با رژیم انقلابی، مورد بی‌توجهی قرار گرفته شده باشد. چنین نیست! به همین نشان که؛ آنان که می‌بایستی پیام بخش‌های نخستین نوشتۀ «”انقلابِ ملی” در انقلاب اسلامی»، علیه فکرِ «انقلاب در انقلاب» مارکسیست ـ لنینیست‌ها و نقد فساد افکار‌ آنان در انقلابِ اولشان را بگیرند، گرفتند و اعتراضیه‌های خود، علیه دکتر طباطبایی، را نوشتند و منتشر کردند و بس! بدون آن‌که به مسئولیت و حاصل کار خود و یا نسل‌های پیش از خود اندیشیده و دربارۀ آن تأملی کرده باشند، بدون هیچ تلاشی برای بازبینی و «تجدید نظر»! همچنان ایستا! چنان ایستا که به نظر می‌آید؛ اگر مشکل فهم در میان نبوده باشد، آنان هر «تجدید نظری در تئوری‌ها» و اهداف سابق خود را، که آشکارا در خدمت یک «انقلاب ضدملی» یعنی «انقلاب اسلامی» بوده است، به قول دکتر: «دشمن بزرگتری علیه خود می‌دانند!» لاجرم آنان در این ایستایی که بارِ ضد‌اخلاقی آن، با درازتر شدن عمر رژیم اسلامی و بزرگتر شدن خطر نابودی ایران، هر روز سنگین‌تر شده و موجب می‌گردد که آنان نیز، همچون ماحصل انقلاب‌ خویش، یعنی رژیم اسلامی، نیروهای خود را هرچه بیشتر از دست داده و بی‌اثر شده و از نظر تاریخی کاملاً بی‌ربط شوند.

ما بارها در نوشته‌های دیگر خود به نابسندگی و به ناپسندی فرار به جلویِ پنجاه‌وهفتی‌ها، اشاره داشته و بر نقص کار آنان، یعنی فرار از مسئولیتِ بازبینی و گریز از نقد و ردِ ایدئولوژی‌های گذشته، با چنین آسیب‌های سنگینی، انگشت گذاشته‌ایم، و بازهم بر این انگشت خواهیم گذاشت که، پنجاه‌وهفتی‌ها، در دلبستگی به انقلاب خود، نمی‌خواهند بپذیرند که با آن انقلاب در صف غلط تاریخ، یعنی در صف ضدیت با ملت و کشور ایران ایستادند و تا وقتی که از نقطۀ دفاع از انقلاب نحس خود جُم نخورند، همچنان علیه ملت و کشور ایستاده‌ و شریکِ جرمِ افزودن بر لایه‌های خاکسترند. گذشته از این، سرباززدن از نقد ایدئولوژی‌های انقلاب 57 و مسکوت گذاشتن آنها با نیت فرار به جلو، توسط انقلابیون و ناپیگیری از سوی «ما»، سایۀ سیاهِ مجددی بر بخش مهمی از تاریخ ما خواهد افکند و این خطر را برای »ما» دارد که به نفع این انقلاب نحس روایت‌هایی ساخته و تبلیغ شوند، که هیچ نسبتی با «خاکسترنشینی انقلاب اسلامیِ» برخاسته از همان ایدئولوژی‌ها، نداشته باشند. چشم برهم نهادن در برابر ماهیت انقلاب 57 و ناپیگیری در روشنگری و جدال با سرشت افکار سازندۀ آن انقلاب، از سر بی‌دانشی، خوشباوری، ناپیگیری یا فرصت‌طلبی، که اجزایی از روحیۀ «ما» شده‌اند، بارِ تاریخ‌ِ «ما» را بازهم سنگین‌تر خواهد کرد و شکستی بر شکست‌های پیشین‌مان، خواهد افزود و «نوید» شکست‌های بعدی را بهمراه خواهد آورد.

  • پیشینۀ تاریخی و معنایی «انقلاب ملی»

و اما در آن جمله‌های نقل شده از متن «”انقلاب ملی” در انقلاب اسلامی»، مقدم بر هر امری، یک داوری و یک نتیجه‌گیری موجز و روشن از، نزدیک به نیم‌قرن کارنامۀ جمهوری اسلامی نهفته است، که در مقولۀ «خاکستر انقلاب اسلامی»، همچون فرجام طبیعی و شایستۀ آن انقلاب، جای گرفته است. اما عبارتِ «آغاز غریدن تندرهای انقلاب ملی در آسمان آبی امت‌مداری ج.ا.»، مندرج در جملۀ دیگر، مقوله‌ای تاریخی و دارای مضمون فشرده‌ای‌ست که بر دو امر متعارض و ضد هم نظارت و اشارت روشن دارد. نخست؛ بر مبنای «امت‌مداری» به مثابۀ شالودۀ ایدئولوژیک تشکیل رژیم اسلامی و بر هدف حکومت دینی، که، صَرف نظر از ضدتاریخی و ضد ملی بودن آن، جز «خاکسترنشینی» فرجامی نیافت. و در ایران، با بیداری ملی و شکل‌گیری پایداری و پیکارِ ملی، نمی‌توانست فرجام دیگری، جز شکست بیابد، البته با هزینه‌های سنگین! و دوم؛ اشاره به سرچشمۀ به‌راه افتادن جنبشی که دکتر در بزنگاه بلندشدن موجی از آن جنبش و در یکی از لحظه‌های «غرش تندرهای» آن، بدان نام ِ«انقلاب ملی» داد. البته این جنبش بانگ‌ خود را در مقاطع دیگری نیز بلند کرده بود. چنان‌که دکتر طباطبایی بارها در حمایت از آن، به‌رغم حضور در میهن و بی‌ملاحظه نسبت به خطرهای ناشی از آن، سکوت نکرد. به عنوان نمونه نوشتۀ ایشان در حمایت از گردهم‌آیی ایرانیان در آرامگاه کورش بزرگ در پاسارگاد در سال 1395 و یا در مقابله با یکی از استادان بسیجی اشغالگر کرسی‌های دانشگاهی، در نوشتۀ دیگری در دفاع از جوانانی که برای بدرقۀ پیکر خوانندۀ جوان محبوب خود گرد آمده بودند. آن زمان یک استاد بسیجیِ مارکسیست، به نام اباذری، به نمایندگی از رژیم اسلامی ضدفرهنگ و ضد شادیِ زندگی، از طبع موسیقی جوانان میهن، کفِ خشم به دهان آورده و از بلندگوهایی که رژیم در اختیارش نهاده بود، عربده‌کشان، به جوانان پرخاش نمود. و دکتر در دفاع از حق انتخاب و آزادی آن جوانان، قلم بکار انداخت.

قصد از این یادآوری‌های کوچک و جزیی مستند کردن این نکته است که «”انقلابِ ملی” در انقلاب اسلامی» بی‌پیشینه و تنها «آسی» نبود که به یکباره از آستین فرزانگی چهرۀ استثنایی همروزگار ما، خوش‌اقبالان، بدر آید. آن چشمان بیدار، در کنارِ دیدگان بیدارِ استثناهای دیگری نظیر زنده یاد داریوش همایون، سرچشمه را از همان آغاز دیده و هر یک، به فراخور کار و به فراخور زندگانی خود، جویی را نشان داده بودند، جویی که سرچشمه گرفتن آن را، در آینۀ دانش خود، دربارۀ تاریخ و در روحیۀ ملت ایران و با انتظارِ بیداری دوبارۀ آگاهی ملی نزد این ملت، دیده و خروش و غرش آن را، در هیأت «رودخانۀ ملت» ایران، علیه امت‌گرایی اسلامی، حتمی می‌دانستند و بدان هشدار داده بودند. جویی که در مسیر خود و در برخورد به موانعی که رژیمِ اسلامیِ ضدایرانی بر سر راهش می‌گذاشت، قوای خود را بیش از پیش گرد کرده و لاجرم به موج بلند «انقلاب ملی» بدل گردید و تا همین‌جا نیز پیکر تهاجم تاریخی ارتجاع را درهم پیچیده و در پی تبدیل به سیلی خروشان، در مسیر خود، این نظام تباهی را از ریشه کَنده و در گل ـ و ـ لای دفن خواهد کرد.

باری به «”انقلاب ملی” در انقلاب اسلامی» و تکیه بر آن دو جملۀ برجسته شده بازگردیم و اگر جسارتی به ساحت نام و آثار استاد به حساب نیاید، نکاتی نیز در تفسیر بیافزاییم؛ ابتدا در اشاره‌‌ و توضیحی‌ دربارۀ بکارگیری قید «ناگهانی» در مورد «سربرآوردن ناگهانی امر ملی» و «غریدن ناگهانی تندرهای انقلاب ملی»، تا مبادا در برداشتِ غلط از واژۀ «ناگهانی»، در پیشینه و سرچشمۀ «انقلاب ملی» و یا آن‌گونه که ما، تا به سرانجام رسیدن، با اقتباس و در قیاس با جنبش مشروطه‌خواهی ایرانیان، در نامیدنش، عنوان «جنبش ملی» را مرجح می‌شماریم، سوء تفاهمی پیش نیآید. و در اثر این سوء‌تفاهم، افرادی دانسته یا ندانسته، خواسته یا ناخواسته، آن خیزش بلند را بی‌سابقه و بی‌ریشه و مولودی یک‌شبه تلقی نکرده تا «زیرک‌ترینِ» فرصت‌طلبانِ آنان، با تکیه بر این تلقی غلط به اصطلاح، برای آن سابقه و تاریخی بابِ میل نیز سرهم کنند! چنان‌که کسانی سعی کردند، چنین کنند! نظیر بندۀ خدایی، هم‌چون مصطفی تاجزاده، که هنوز جامۀ پنجاه‌وهفتی خود، در دشمنی با اصلاحات بزرگ اجتماعی، اقتصادی و حقوقی، از جمله به نفع حقوق و آزادی‌های زنان در زمان دو پادشاه پهلوی، را از تن بدر نیاورده و خود را از ضدیت با آن دوره و اصلاحاتِ تاریخی و پرشأن آن، از جمله در حق زنان، پاک نکرده، و به‌رغم داعیۀ «رهبری»، اما همچنان بزدلانه و یک لنگه پا بر زمینِ دفاع از انقلاب اسلامی خود و رژیمِ اسلامیِ ضدزن و ضد آزادی، یکی به نعل و یکی به میخ می‌زند، ناگهان، از امشب به فردا، در دل خود عشقی سوزان، نسبت به زیبایی شعار «زن، زندگی، آزادی» یافته و در حصرِ بخشِ «هتل اوین»، مصاحبه‌ای دویست‌وهفتاد صفحه‌ای با خودش را ترتیب داده تا بگوید؛ «چه شعار زیبایی»! البته اگر فقط علیه «آخوندهای» رقیب و فقط علیه «ولایت فقیه» خامنه‌ای باشد و تنها به برداشتن روسری ختم گردد! و البته به شرط آن‌که در ادامۀ شعار «زن، زندگی، آزادی» شعار «رضاشاه روحت شاد» داده نشود!

و شگفتا که دلبستگان و بندگانِ «روشنفکریِ» آن انقلاب اسلامی و پوزشگران این رژیم تبه‌کار اندک و محدود به تاجزاده نبوده و چهره‌های آشکار و پنهان بسیار دارند! چنان‌که بعضی از همان نوع بندگانِ دشمنِ پهلوی، با اشاعۀ افکاری پرت و سخنانی آشفته، برداشتن «غیرقانونی» و نیمه و نصفۀ حجاب‌ها را، مُضحکانه، تأییدی بر همان «راهبردِ» ورشکستۀ «فشار از پایین و چانه‌زنی در بالا» قلمداد می‌نمایند، اما در این امر آشکارا سکوت می‌کنند که؛ امکان این تمرد زنان، تا همین اندازه نیز، از مجرای پیکار و جان‌فشانی شجاع‌ترین زنان و دختران و جوانان ایران، با قبول هزار خطر به‌جان، فراهم آمده و آشکارا سَمبُلِ پیکار علیه فلسفۀ تبعض و بنیادِ قوانین ضدزن و ضدانسانی رژیم اسلامی‌ شده است! از دیدگاه چنین بندگانِ دربند دفاع از انقلاب و رژیم اسلامی، گویی باید مردم ایران برای بدست آوردن هر گوشه‌ای از حقوق خود، از مجرا و از «صراطِ مستقیمِ» قساوت و کشتارِ رژیم تبه‌کار اسلامی، عبور کنند، آن‌هم بدون آن‌که انتظار تأمین و تثبیت آن حق را داشته باشند! اصلاً به روی سخت خود نمی‌آورند که رژیم نه مشروعیت دارد و نه دیگر اقتدار! و اگر فرقۀ تبه‌کار حاکم قدرت سرکوب خود را از دست داده و نمی‌تواند آن حقِ بدست‌آمده و نصفه و نیمه را پایمال کند، این به معنای گشودن هیچ دری نیست و نمی‌توان همچون خزعبل‌گویان آن را به حساب «فشار از پایین و چانه‌زنی در بالا» نوشت! در اینجا؛ در خوشبینانه‌ترین قضاوت دربارۀ چنین «نظرانی»، باید گفت که؛ صادرکنندگان آنها حتا تفاوت میان فقدان اقتدار و مشروعیت حکومت و لاجرم تمرد مردم، با حقوق و آزادیِ تأمین و تضمین شدۀ قانونی، را نمی‌دانند و نفهمیده هرج و مرج را بجای حقوق و آزادی می‌گذارند. ما در ادامه، به بحث این «راهبرد»، یعنی «فشار از پایین و چانه‌زنی در بالا» و نوع بازتاب آن، در رسالۀ «”انقلاب ملی” در انقلاب اسلامی» بازخواهیم گشت.

 اما پیش از آن، باید بر چند نکته تکیه کنیم، از جمله این‌که؛ اولاً مسئلۀ آزادی و رفع تبعیض از حقوق زنان، تنها به مسئلۀ حجاب ختم نمی‌شود! ثانیاً در آنچه به آزادی و حقوق زنان و به گام‌های تاریخی در جهت آن آزادی و این حقوق بازمی‌گردد، لفاظی، لغت‌پردازی و تزویر، در این موارد راه به جایی نمی‌برند! باید شجاعت داشت و گفت؛ «ناز شستِ» اصلاحات پرقدرت و دلیرانۀ رضاشاه و محمدرشاه به نفع زنان، در بیش از هشت و شش دهۀ پیشِ ایران، که زیست آن اصلاحات دستاورد درخشانی در زندگی زنان ایرانی برجای گذاشت و شالودۀ پیکار دلیرانۀ امروز آنان را فراهم ساخت! و این‌که؛ آن دو پادشاه بزرگ در انجام آن اصلاحات نه از فشار ارتجاعی آخوندها و اسلام‌گرایان تروریست هراسیدند و نه از توحش قبیله‌ای و عشیره‌ای واپس‌مانده باکی به دل راه دادند، نه به نام «هویت» و «فرهنگ»، عقب‌ماندگی علیه زنان را توجیه و در برابر آن سکوت کردند، یا بی‌کیفردادن از آن گذشتند و نه در برابر تاریک‌اندیشیِ «روشنفکریِ» ایدئولوژی‌زده پا پس کشیدند، روشنفکرانِ تاریک‌اندیشی که آزادی را منفور و حاصل آن اصلاحات را وابستگی زنان به فرهنگ غرب دانسته و بدتر از آن؛ زنان و همچنین جوانان و اساساً کل مردم را، به قول و به طعنۀ گزندۀ دکتر در آن رساله، «اُبیکتِ» افکارِ ضدانسانی خود پنداشتند. و بدترین و تکانده‌ترین، برای «ما»، غفلت آن «ابیکت‌ها» را ابزار سیاست مکارانۀ خویش علیه خودِ آنان ساختند! این گوشزد، همچنین برای آن گوش‌های آویخته به مغزهایی‌ لازم آمد که در آنها هنوز همان خیال‌های آلوده به مکر و واپس‌ماندگی لانه دارند. به‌ویژه کسانی که کوردلانه پایداری و فریاد بلند زنان ایران و ایراندخت‌ها، در پیشتازی جنبش ملی ـ «انقلاب ملی» ـ برای گرفتن حقوق و آزادیِ خود و آحادِ ملت، یعنی همان «امر ملی تاریخیِ» ایرانیان، را نشنیده گرفتند و تلاش کردند، با شعارهای نابجا و مزورانه آن پیشگامی را با نیرنگ به نصف برسانند و از در تزویر برای خدشه بر معنای آن وارد شوند. چنین کسانی، بیش از هرچیز نشان دادند، که اندازۀ فهم‌شان از حقوق برابر و آزادی، که ایراندخت‌ها برای آنها از جان خویش مایه بسیار گذاشته‌اند، به قطع یک تکه «لچک» هم نیست!

و نکتۀ درخور تذکر دیگر، خطاب به آنان که بسیاری از ستمگری‌های قوانین جاری، از جمله انبوه کودک همسری دختران نوباوه و یا جنایت‌ها جاری «زن‌کشی» توسط مردان خانواده را، به فرهنگ عشیره‌ای و قبیله‌ای نسبت داده و سعی می‌کنند، آبِ «بی‌گناهی» و توجیه بر سر ـ و ـ روی گنداب‌زدۀ نظام سیاسی و نظم قوانین ارتجاعی حاکمان کنونی بریزند. در برابر چنین کسانی، اگر بخواهیم، بازهم، خیلی خوشبینی بخرج دهیم، باید بگوییم که این پوزشگرانِ رژیم اسلامی مطلقاً نه معنای سیاست، حقوق، جامعه را می‌فهمند و نه مسئولیت قدرت را!

و اما، تا به بازتاب و معنای «گشوده نگه‌داشتن دربِ چانه‌زنی در بالا» در «انقلابِ ملی در انقلاب اسلامی» برسیم، لازم است نکتۀ دیگری نیز بیافراییم؛ پیش از هر چیز تکیه بر این موضوعِ بدیهی لازم است ‌که؛ عبارت «انقلاب ملی» و تبیینی که از آن در نوشتۀ «”انقلاب ملی” در انقلاب اسلامی» ارائه شده، طبعاً پیوندی با مجموعۀ نظرات تاریخی و اندیشۀ مدون در آثار برجای مانده از دکتر طباطبایی دارد، که البته گنجینه‌ای‌ست از آنِ ملت ایران. همچنین روشن است که؛ ارزیابی دقیق از هر گفتار و نوشتار ایشان، از جمله نوشتۀ «”انقلاب ملی” در انقلاب اسلامی» موکول به فهم مجموعۀ آثار و فهم «غَرضِ» ایشان، در بررسی تاریخ عمومی ایران و در توضیح پیوند آن با مشروطیت و با آغاز دوران جدید ایران است، که در کانون آن آگاهی به مضمون مشروطیت و تدوام آن در جهتِ قوام ملت و جامعۀ ایران قرار دارد.

 علاوه بر این، به نظر ما، این نیز کاملاً بدیهی‌ست که آن‌چه در عمل و بنا به خواست ملت ایران و فرزندان از جان گذشتۀ این کشور هم‌اکنون رخ می‌دهد، اگر در ادامۀ مشروطیت و در خدمت «امرملی»‌ باشد، که از سوی دکتر طباطبایی در آن رساله نیز، چنین ارزیابی شده است، پس «انقلاب ملی» انقلابِ ملت ایران است. زیرا بنابر آموزه‌های خودِ دکتر اولاً؛ «تنها یک ملت می‌تواند امر ملی داشته باشد.» و ثانیاً یک ملت در آگاهی به ملت‌بودگی خود است که به دفاع از امر ملی خویش برمی‌خیزد. و دیگر این‌که، ما به توسل و برداشت از دیدگاه‌های دکتر، چیزی به نام ملت، اما فاقد حقوق برابر و آزادی نمی‌شناسیم. ملت یا ملت است یا بنده و رعیت! افزون بر این‌؛ «انقلاب ملی» در ادامه و از سنخ همان اتفاقی‌ست که اولاً یک بار در ایران رخ داده است، یعنی در ادامۀ جنبش مشروطه‌خواهی ایرانیان و پیروزی انقلاب مشروطۀ ایران، یعنی تأسیسِ «حکومت قانون» که به استقرار اصل بنیادین «حاکمیت ملت» و «اصل همۀ قوا ناشی از ارادۀ مردم»، منجر گردید، یعنی به تحقق «امر ملی» در آن مقطع تاریخی. ثانیاً: انقلاب اسلامی در ضدیت با مشروطیت، علیه حاکمیت ملت و از اساس در ضدیت با ملت‌بودگی ایرانیان و برای از میان بردن دستاوردهای مشروطیت، خاصه در ستیز با دستاوردهای ناشی از اصلاحات در دورۀ پادشاهان پهلوی، تدارک دیده شد و پس از پیروزی نامیمون خود، علاوه بر وارد نمودن نقض غرض در حکومت قانون و از میان بردن اصل حاکمیت ملت، و جایگزین کردن آن با حاکمیت شارع، به مثابۀ مغلطه‌ای بزرگ، تلاش‌های پرخطر و پرهزینه‌ای در خدمت به تحقق «ایدۀ امت» و علیه کشور و ملت ایران و در جهت تضعیف هر دو، صورت داد.

همۀ «ما» با این نقطه‌نظر دکتر در آن رساله، و همچنین نوشته‌های دیگر ایشان، آشنا هستیم که؛ «انقلاب اسلامی» را علیه «انقلاب مشروطه» دانسته‌اند. بنابراین نیرویی می‌تواند این «انقلاب ملی» را با هدف احیای آن «امر ملی» و بسط آن در مسیر گسترش آزادی و حقوق فردی و شهروندی، به مثابۀ امرِ ملیِ کنونی، به‌پیش برده و به‌ثمر رسانَد، که دیگر در میدان آن انقلاب ضدملی و رژیم اسلامیِ ضدآزادی و امت‌گرای ضد ملت نایستد و از آن میدان پا بیرون بگذارد! و جامۀ پنجاه‌وهفتی را در نظر و در عمل از تن بدرآورد! انقلاب اسلامی یک واقعیت تاریخی‌ست و در آن نمی‌توان دست برد. اما ماهیت ایدئولوژی‌هایی که آن را به ثمر رساندند و ایران را به خاکستر نشاندند، را نیز نمی‌توان با «چانه‌زنی» تغییر داد یا پنهان کرد! آن افکار و ایدئولوژی‌ها و عملِ مبتنی بر آنها، همگی، از بنیاد فاسد بوده و حاصل آنها جز زمین سوخته نبوده و نمی‌توانست باشد! و مضافاً این‌که؛ «فشار از پایین» هم اگر ماهیت «ملی» داشته باشد، تنها می‌تواند همۀ آن افکار و همۀ ساختار و نظام و نهادها «سیاسی»، «حقوقی» و «فرهنگی»، بنا شده بر فلسفۀ ضد ایرانی آن انقلابِ نحسِ ضدملی و ضد آزادی و ضد حقوق انسانی را در همان میدان دفن کند و آن طرح ارتجاعی امت‌گراییِ اسلامی، با همۀ زائده‌ها و زاده‌های آن را، از بیخ و بن، براندازد.

  • «انقلاب ملی»: بازگشت به خِشتِ اولِ «حاکمیت از آنِ ملت» در بنای آزادی

از اتفاقی که در صورت و محتوای «انقلاب ملی» و در پیوند با آن رخداد تاریخی، یعنی مشروطیت، در حال رخ دادن است، جز احیا و راست و استوار کردن اراده و اصل حاکمیت ملت ایران، تصور و انتظار دیگری نمی‌رود؛ انتظارِ پایبندی به ارادۀ ملت به مثابۀ شالودۀ هر قدرت و اقتداری در حوزۀ عمومی و انتظار وفاداری به هدف احیا و گسترش آزادی‌ها و حقوق برابر ایرانیان، یعنی ملت، که این آزادی و برابری حقوقی ضرورت و مقدمۀ تحقق ارادۀ اوست! علاوه بر این، یک نکتۀ قابل ذکر و در خور تأکید دیگر، در برخورد انتقادی به برخی نظرات محدود و معیوبی که این روزها، به نام دفاع از قانون اساسی مشروطه شنیده می‌شوند: این انتقاد به نادیده گرفتنِ این‌ واقعیت تاریخی‌ست که؛ زنان ایران نیمی از این ملت بوده‌اند که نه با قانون اساسی مشروطه و نه مدون در آن، بلکه به دست اصلاحات رضاشاه و محمدرضاشاه به جمع مردانِ این ملت افزوده شدند، که بیانگر پایبندی این دو پادشاه به روح تجددخواهانۀ انقلاب مشروطۀ ایران بوده است! لازم به یادآوری‌ست که؛ قانون اساسی مشروطه، نه تنها در زمینۀ حق برابر زنان، به عنوان آحاد ملت ایران، بلکه از جهات مهم دیگری نیز ناقص و ناقض حقوق و ارادۀ بخشی از مردم ایران و لذا خدشه بر حاکمیت ملت، به کمال، بود. اما، در اینجا فقط در رابطه با آنچه که به حقوقِ «جمعیت نسوان ایران» به عنوان نیمی از این ملت بازمی‌گردد، باید گفت؛ پیش از اصلاحات این دو پادشاه بزرگ ایران، به‌رغم وجود قانون اساسی مشروطه، و با وجود آن‌که در مجلس اول شورای ملی، و پیش از آن، بحث در دفاع از حق برابر زنان، به عنوان نیمۀ دیگر پیکر واحد ملت، در گرفته بود، اما با آن مخالفت شد. لذا؛ با پیروزی مشروطیت و به‌رغم به رسمیت شناخته شدن اراده و حاکمیت ملت، اما، بدون حق برابر زنان، و به دلیل برخی نقص‌های حقوقی دیگر، ملت ایران هنوز در اعمال اراده‌اش، ناقص بود و در عمل باید نصفه و نیمه به حساب می‌آمد! این نقض و نقص با اصلاحات تاریخی بدست پادشاهان پهلوی برطرف گردید. پس اگر ملت ایران ملت باشد، زنانِ این ملت همانقدر حق بر این میهن داشته‌ و دارند که مردان! و همانقدر در آبادانی این میهن نقش داشته و دارند که مردان!

باری در ایران و با مشروطیت «حاکمیت از آنِ ملت» و «ناشی شدن همۀ قوای کشور از مردم» نخستین خشتِ بنای حقوق و آزادی، و حکومت قانون با تکیه بر عقل ابنای ملت ایران، با تشکیل مجلس نمایندگی ملت ایران، یعنی مجلس شورای ملی، گذاشته و روند مدرنیتۀ ایران از اینجا تثبیت و آغاز به پیش رفتن نمود. به این نقطۀ عزیمت و پیشرفت، برای گسترش آزادی و برابری حقوقی، با ضابطۀ عقل و به رأی ملت، باید بازگشت. با درانداختن یک طرح ملی، باید به احیای نهادهای نگاه‌دارندۀ «حاکمیت ملت» و قوانین ضامن و مأمن آزادی و برابری حقوقی آحاد این ملت همت گماشت و در تثبیت و گسترش آن آزادی و این حقوق از «سرمشق مشروطیت ـ نیز ـ فراتر رفت».

ما در اینجا آگاهانه از مفهوم احیا، یعنی حیات دوباره بخشیدن به «ارادۀ ملت» و «اصل حاکمیت» او به مثابۀ زیر بنا یا شالودۀ ساختار دفاع از نظام اجتماعی، نظام سیاسی، نظام حقوقی، نظام اقتصادی، نظام قانون‌گذاری مبتنی بر خرد انسانی و نهادهای عقلانی حافظ آن نظام‌های مبتنی بر خرد سخن می‌گوییم، زیرا نهال کِشتۀ همۀ آنها، در دورۀ بیش از هفت دهه‌ مشروطیت، را یک «انقلابِ ضدملی» و ارتجاعی، یعنی انقلاب اسلامی، زیر پا گذاشت و رشد و قوام آنها را به فترت انداخت. رژیم اسلامی نهادهایی، که خاستگاه آنها در مشروطیت و فکر مشروطه‌خواهی بود، زیر چنگ ناپاک خود، از حیز انتفاع انداخته و بی‌سیرت و بدنام کرده است. این رنگ و سابقۀ بدنامی را باید از آنها زدود

عبارت «انقلاب ضدملی» که همانا در وصف انقلاب 57 است که، با آرایش و توازن نیروها به نفع جهل و ارتجاع مذهبی، در آن زمان، جز انقلاب اسلامی نمی‌توانست از آب بدرآید، در آثار دکتر طباطبایی سابقه‌ای بسیار طولانی‌تر از بیان آن در رسالۀ «”انقلاب ملی” در انقلاب اسلامی» دارد. ایشان یکی از معدود کسانی بودند که خیلی زود انقلاب اسلامی را ضد مشروطیت و ضد تجدد ایران دانستند، از جمله به دلیل امت‌گرایی و همچنین به دلیل ضدیت همۀ نگرش‌ها و ایدئولوژی‌های «ضد ملی» مندرج در تحت آن انقلاب نحس، که همگی به یک میزان دشمن آزادی و مخالف حقوق برابر شهروندان این ملت بودند. یک نمونۀ استنادی ما را، خوانندگان علاقمند، در «انقلاب و آزادی»، به قلم دکتر طباطبایی، می‌توانند بر همین سامانه، مطالعه نمایند. که برای نخستین بار در سال 1362 در نشریۀ «ایران و جهان» درج گردید.

به باور و به برداشت ما آنچه آشکارا، هم‌چون روحی، در رسالۀ «”انقلاب ملی” در انقلاب اسلامی» و در پیام اصلی آن جاری‌ست، همانا بازگشت و احیای اصل «حاکمیت ملت» است و تأمین و تضمین و گسترش حقوق و آزادی‌های از دست رفتۀ آحاد ملت، که زنان و جوانان، یا به بیان دکتر طباطبایی؛ «سوژه‌های جدید»، برای آنها می‌غرند و می‌رزمند و بدست جنایتکاران رژیم ضدملت و ضدآزادی، گردن‌های افراشته‌شان به دار سپرده یا بقتل رسانده می‌شوند! ما اگر بخواهیم، مستندات خود، در اثبات آن روح تمجید آزادیخواهی و پیام آن را از این رساله عرضه کنیم، باید کل آن متن را دوباره‌نویسی نماییم. لذا به یک گفتاورد از آن متن بسنده می‌نماییم که، در یک کلام، جریانِ متضاد دو انقلاب، یعنی «انقلاب اسلامی» و «انقلاب ملی»، را به صورتی موجز و پرمعنا، در قالب عباراتی مبتنی بر رخدادهای واقعی، بیان می‌کند:

«یکی از شعارهای انقلاب [اسلامی] این بود که «بحث بعد از انقلاب»، سوژه‌های کنونی با آزادی و حقوق آغاز کرده‌اند تا «بحث به بعد از انقلاب» موکول نشود. این نسل کنونی می‌داند که بعد از انقلاب بحث نمی‌کنند، پیروزمندان «حاکمیت» انقلاب را اِعمال می‌کنند!»

و ما در اینجا می‌افزاییم؛ جنبشی که به اعتبارِ اهداف ملی و خواست آزادی و حقوق شهروندی و تلاش برای بازگشت به حاکمیت ارادۀ ایرانیان، یعنی به کرسی نشاندن دوبارۀ همان «امر تاریخی ملی ایران» و در ادامۀ آن به منظورِ کسب، تثبیت و گسترش حقوق و آزادی‌ها، به مثابۀ «امر ملی» در این برهۀ تاریخی، بپاخاسته و رفته رفته نیرو گردآورده و «ققنس‌وار از خاکستر انقلاب اسلامی» به پرواز درآمده و به نشانِ «انقلاب ملی» آزین یافته، انقلابی‌ست که جوهرۀ آن ملی و ابتنای آن بر بیداری آگاهی و پایداری ملی‌ست. پارادایم «انقلاب ملی» ملی و آزادیخواهی‌ست و برای کسب حقوق! شرح و توضیح پروسۀ تدریجی این بیداری ملی و شکل‌گیری پایداری آزادیخواهانۀ آن، به‌رغم همۀ توطئه‌های رژیم اسلامی، طیِ دهه‌ها، در «شستشوی مغزی»، «شستشوی فرهنگی» و «شستشوی تاریخی»، در همان «گنجینۀ به یادگار» به قلم کشیده، مستدل و مبرهن شده‌اند.

جنبش ملی در حالی که به پیش می‌رود، گام به گام نیز بحث می‌کند، که باید بحث بکند، بر آگاهی خود می‌افزاید، که باید بیافزاید و پرورده می‌شود، که باید بشود، تا به خلاف بیشتر جنبش‌های تاریخ ایران، در نیمۀ راه متوقف نماند. اما این‌که چنین «انقلابی»، با چنان «سوژه‌های» آزادیخواه و پرورده در آگاهی ملی، که روشن است، خود را خاکسترنشینِ انقلاب و رژیم اسلامی نمی‌خواهند، باید به توانایی و استواری چنین «سوژه‌هایی»، در تحقق «امر تاریخی ملی ایران» و دستیابی به «آزادی و حقوق» امیدوار ماند. و از دیکته کردن قیمانۀ راه به چنین جنبشی باید اجتناب ورزید. چنان‌که استاد خود نیز، در انتهای رساله در بخش هفدهم، امیدوار به آن «سوژها»، چنین می‌نویسد:

«نخستین بار در تاریخ معاصر ایران است که نسلِ جدید آن در حسرت کربلاهای بسیار گذشته نیست، بلکه، «یک دست جام باده و یک دست زلف یار»، به میانۀ میدان آمده و آمادۀ دست‌افشانی است. آن‌چه در این پدیدار شدن نسل جدید شگفت‌انگیز است، و البته درافتادن با او را مشکل می‌کند، این است که ساحت جهانی و تجددخواه او مانع از بسط ساحت آگاهی ملّی او نشده است. نسل متفاوتی از ایرانی پا به میدان گذاشته است، از او شگفتی‌ها پدید خواهد آمد؛ آن‌چه من می‌توانم بگویم این است که از میدان بیرون نخواهد رفت!»

این پیامِ استوار و امیدوار، در عین حال، هشداری بود به حاکمان! لاکن این هشدار روشن هیچ بکار فرقۀ تبه‌کار حاکم نیامد. اما این‌که به کار چه کسانی آمد و بر اعتماد به نفس چه کسانی افزود؟ آشکارا به کار کسانی آمد و آنان را به خود امیدوارتر ساخت که؛ از اساس جعلِ عبارت سخیف و پرتزویرِ جریان اصلاح‌طلبی، یعنی «فشار از پایین و چانه‌زنی در بالا» را، در شأن خود و ملت ایران ندانسته و آن را به ریشخند گرفتند.

اما، به‌رغم این و به زعم ما، عبارت فوق در رساله «”انقلاب ملی” در انقلاب اسلامی» توضیح و تفسیری یافته که تکیه بیشتر بر آن، برای «انقلابیون ملی»، لازم است. زیرا حقیقت معنایی «دولت» و شرط دولت بودن را روشن می‌نماید و دولتی را تصویر می‌کند که قبایش مطلقاً برازندۀ رژیم اسلامی نیست، زیرا به برداشت ما، از دیدگاه دکتر، دولت اگر دولت باشد؛ به روی ملت خود تیر و تفنگ و ساچمه و گلوله نمی‌کشد و تیر بلا و فقر و گرسنگی و فلاکت و ناامنی و بی‌حرمتی بر سر آنان نمی‌باراند و حقوق ملت را زیرپا نمی‌گذارد. توضیح دقیق‌تر و همچنین آهنگ هشدار را از زبان خود ایشان بخوانیم:

«در رویارویی میان یک ملّت، «به عنوان پیکر واحد»، ملّت سلاح خود را که در آغاز بی‌سلاحی است انتخاب کرده است، زیرا پیکار برای حقوق از دست رفته خود مهم‌ترین و برترین «سلاح» است. آن‌گاه که رویارویی آغاز شد انتخاب سلاح با قدرت سیاسی است و همین قدرت سیاسی سلاحی را که ملّت با آن حقوق خود را بازپس خواهد گرفت به او تحمیل می‌کند. این انتخابِ سلاح واپسینِ انتخاب دولت نیز هست! قدرت سیاسی اگر در معنای دقیق دولت باشد هرگز اجازه نمی‌دهد بحران ژرفایی بی‌سابقه پیدا کند و به این واپسین انتخاب بیانجامد.»

از تدوین و انتشار رساله هفده‌بخشی، «”انقلابِ ملی” در انقلاب اسلامی» که همزمان با «پایکوبی و دست‌افشانی» اما با از جان‌گذشتگی، جوانان دلاور ایران، یعنی همان «سوژه‌های جدید»، در خیابان‌های کشور مدون گردید، سه سال می‌گذرد. در آن رساله راه روشنی به رژیم نشان داده شد؛ گشودن درهای بسته و بازگرداندن آزاد‌ی و حقوق به ایرانیان! از این‌رو فحوای پیام آن رساله، همچون آخرین هشدار خطاب به فرقۀ حاکم، نیز طنین‌انداز شد، خاصه آنجا که در نهیبی در بخش ششم آن رساله نوشتند:

«دلیل این‌که گروه‌های بسیار چپ و راست، در بیرون حکومت، و نیز «نخبگان» داخل رژیم، هیچ نمی‌توانند بگوید که نظام را به کار آید جز این نیست که همۀ آنان به یک درجه از اندیشۀ «وحدت ملّی» ما و سرشت آن بیگانه‌اند و از این‌رو، دانسته یا ندانسته، مخالفان این وحدت ملّی نیز هستند.» اما در همانجا نیز هشداری، هم‌چون رهنمونی، را نیز دادند که: «قدرت سیاسی، در توهّم‌های امّتی خود، ملّت را به میدان نبردی کشانده است که امکان پیروزی در آن ندارد؛ اینک می‌تواند با گفتگو و چانه‌زنی با ملّت راه حلّی عُقلائی پیدا کند، اما می‌تواند انتخاب واپسین سلاح را بر ملّت تحمیل کند.»

هیچ یک از این سخنان، صَرف نظر از آن‌که؛ همگان را، بی محک و معیار و بی‌تمایز میانِ «درون و بیرون حکومت»، یک کاسه در ظرف «مخالفان وحدت ملی» ریخت، اما ظاهراً نوشته شد تا بلکه رژیم را، برای خروج از بحران خودساختۀ خویش، «بکار آید»، اما «بکار» آن فرقۀ تبه‌کار نیامد! هیچ یک به گوش رژیم اسلامی و کارگزاران آن نرفت. به مصداق آن‌که؛ این «کَرانِ مادرزاد» را چه به «نغمۀ داودی»! آنها، بدون کمترین اعتنایی به هشدار و رهنمون به «گشودنِ بابی برای چانه‌زنی در بالا»! درهای بستۀ قدرت را شش قفله کردند و با شلیک ساچمه و گلوله به چشمان درخشندۀ جوانان و با داغ و درفش بر پیکر آنان و با طناب دار بر گردن افراشته‌شان، به میدان آمدند، و چنان‌ آمدند که در این سه سال موج سرکوبِ بی‌وقفه در ایران اوجی بی‌سابقه یافت! و ایران در بحران فروتر رفت! و نشان داد که نَخوت و تَفرعُن و شرارت و رذالت اسلامیانِ در قدرت، علیه ملت و علیه انسان آزاده، سنگین‌تر و ریشه‌دارتر از آن است که استاد تصور می‌کردند! و اصلاح‌طلبان و حواشی آنها نیز سکوت اختیار کردند!

در پارگین رژیم اسلامی، یعنی اصلاح‌طلبان، نیز، ترجیح دادند که طَرفی از آن «نغمه» نبندند و، بیشتر، آن را به سکوت برگذار کردند. زیرا کُنه چنان رهنمودی، آشکارا، با تزویر آنان برای حفظ جمهوری اسلامی و مکاری‌شان در پاسداری از انقلاب 57، سازگار نیست. عیب و نقصِ اصلاح‌طلبان، البته نه در «کری مادرزاد» بلکه در فهم مزورانه و عمل ریاکارانۀ قابیل‌وار آنان نهفته است، که مکر و حیله در کار ملت که سهل است، از آن حتا در کار خدای‌شان نیز رویگردان نیستند. لذا آن زنهار به پرهیز از تزویر در فهم معیوب آنان نمی‌توانست رسوخ کند و این هشدار ‌که، در کارِ این ملت، «خدعه» راه به جایی نمی‌برد. آنچه را که دکتر، در انتهای بخش چهارم رساله بیان نمود، اصلاح‌طلبان شنیدند اما باور نکردند یا به روی سخت خود نیاوردند:

«آن‌گاه که حقوق مردم یک بار داده شد – یعنی مردم حقوق خود را گرفتند، چنان‌که در مشروطیت گرفتند – دیگر پس گرفتنی نیست. «خدعه» در چنین شرایطی نشانۀ زیرکی نیست؛ دلیل بی‌دانشی به سرشت اجتماع دوران جدید و انسان نو است. مردمی که نسبت به حقوق خود خودآگاهی پیدا کرده باشند – و سده‌ای نیز بر تکوین این خودآگاهی گذشته باشد – ملّتی است شکست‌ناپذیر؛ می‌توان در شرایط برابر با او گفتگو کرد – و چانه زد – اما نمی‌توان با «خدعه» بر سر او کلاه گذاشت و حقوق او را گرفت.»

کل رژیم اسلامی، از صدر ولی‌فقیه‌ تا پارگین اصلاح‌‌طلبی و همچنین کارگزاران و روشنفکران فلک‌زدۀ حاشیه‌ای، هر یک به طریقی و هر یک به دلیلی، از گرفتن آن هشدار و از گردن نهادن به آن رهنمونِ روشن امتناع کردند و آن را پشتِ گوش انداختند! و بدتر از همه در برابر سرکوب‌های وحشیانۀ کانون قدرت، خائنانه سکوت کردند. و البته این‌ها ‌هم امری نبود که از دید استاد، از پیش پنهان مانده باشد، والا چرا باید، در همان رساله، نوشته باشند:

«من از بیش از دو دهه پیش، با فهمی که از تاریخ «امر ملّی» داشتم نظرها را به این برخاستن «قُقنس ایران از خاکستر خود» – تعبیر زرین‌کوب در تاریخ مردم ایران – جلب کرده بودم. در نوشته‌ای که پیشتر در همین جا دربارۀ بیانات گهربار یکی از معاونان ریاست جمهوری که گفته بود: «ما اصلاً با دولت و ملّت مسئله داریم» نوشته بودم که این «دولت» از «کسان به شما ناکسان رسید»؛ این عرعر خران شما نیز بگذرد! چرا؟ چون از خران شما بزرگ‌تر هم بر این کشور چیره شده و فرمان رانده بودند، اما نه عرب، نه ترک، نه مغول و نه غلزاییان پیشاطالبانی چنین جرئتی به خود نداده بودند که با ملّیت «ما» مسئله داشته باشند. می‌توان پرسید: چرا؟ پاسخ من این است: زیرا حتیٰ آنان هم می‌دانستند کجا فرمان می‌رانند…اگرچه ماکس وبر گفته بود که «دولت انحصار اِعمال خشونت» را دارد، اما قدرت سیاسی که دولت باشد هرگز به این «انحصار» خود توسل نمی‌جوید و بابِ گفتگو و چانه‌زنی را همیشه باز نگاه می‌دارد، زیرا آن‌گاه که توپ‌های دو طرف به غریدن آغاز کردند احتمال شکست قدرت سیاسی بیشتر از احتمال شکست یک ملّت است. منظور من پیروزی در نخستین نبرد نیست، بلکه در نبرد «سرنوشت» است.»

و نبرد بر سر سرنوشت ایران همچنان به سختی ادامه دارد! و امید است تداوم نبرد با پشتوانۀ بیداری و تداوم پایداری ملی! باشد.

کلام به درازا کشید. خوب است رشتۀ سخن در اینجا کوتاه کنیم، هرچند که در ژرفای رساله امکان صیدِ صدف و مروارید هنوز بسیار است! اما پیش از قطع کلام، و در حاشیۀ گفتاورد فوق از دکتر و با نظر به آنچه که به نقل از خود ایشان ـ در بخش نخست این نوشته ـ دربارۀ فرمانروایان «ستمگر و خربنده» آوردیم، در اینجا نیز باید اضافه کنیم که؛ آن عرب و ترک و مغول و غلزاییِ «پیشاطالبانی»،از «خربندگان» بودند. اما «عرعرکنندگان» کنونیِ نشسته بر سریر سیاست ایران به راستی از خودِ خرانند! البته اگر اهانتی به ساحت آن حیوان باربر و زحمتکش نباشد، که می‌گویند، حداقل، بر راه‌های رفته آگاهی می‌یابد! اما رژیم «خران» و ابلهانِ ضد ایران کجا و عبرت‌آموزی از راه‌های به شکست رسیده کجا!؟

در تجلیل مقام و به یاد زادروز دکتر جواد طباطبایی / فرخنده مدرّس

دکتر طباطبایی نظریه‌پرداز «انحطاط تاریخی ایران» در دورۀ اسلامی‌ست. از نظر ایشان تدوین «نظریۀ انحطاط تاریخی ایران» مقدمه یا دیباچه‌ای بر تاریخ دوران جدید ایران است. نظریۀ «تداوم در زوال» ایشان پرتوی اساسی و روشنگر بر وضعیت کنونی ما است و باید برای ما تکاندهنده باشد! همین‌طور باید برای ما بسیار تکان‌دهنده‌تر باشد، وقتی ایشان نقدِ «نظریۀ تداوم تاریخی و فرهنگی ایران»، یعنی آنچه که این چنین نزد همۀ ما ارجمند است، را «دیباچۀ نظریۀ انحطاط تاریخی ایران» قلمداد می‌کنند.

در تجلیل مقام و به یاد زادروز دکتر جواد طباطبایی ـ فرخنده مدرّس

بخش نخست: سنگینیِ بارِ تاریخِ ایران و خوش‌اقبالیِ ایرانیان

انسان‌های اندکی این اقبال بلند را دارند که یاد و نام‌شان، در آموزه‌‌های‌‌ راه‌گشا، ماندگار و جاودان شوند. داریوش همایون در جایی، از کتاب «صدسال کشاکش با تجدد»، «ما» ایرانیان را به مردمانی تشبیه کرده است که پشت‌مان زیر بار سنگینیِ تاریخ‌مان خمیده اما گردن‌مان، به دلیل همان تاریخ، همچنان افراشته است. این استعارۀ تشبیهی، به نظر ما، نباید ناظر بر وضعیت راحت و رضایت‌بخشی باشد. با بار سنگین تاریخ، دشوار بتوان به سرمنزلِ مقصود رسید. آنچه بار تاریخ ملتی را سنگین می‌کند، به باور ما، نه درازا و نه انبوه رخدادهای آن، بلکه ناروشنی‌ها و نشناختن تعارضات و نفهمیدن منطق دگرگونی‌های آن است، که برای «ما ایرانیان» عموماً «منطق شکست» نیز بوده است. نشناختن این منطق بار تاریخ «ما» را بسیار سنگین کرده است. از این‌رو ما فکر می‌کنیم که چه خوش‌اقبالند مردمانی که فرزانگانی دارند که، با آموزه‌های برخاسته از دانش عمیق خود دربارۀ همان تاریخ، حقیقت را می‌گویند و بار سنگین آن تاریخ را سبک می‌کنند و منطق شکست و همزمان منطق پیشرفت آن را می‌نمایانند.

اما اگر «ما» فقط از این منظر بنگریم، یعنی تنها فرزانگان تاریخ‌مان را به شمار آورده و تجلیل کنیم، ولی سهم خویش، در بهره‌گیری از اقبالِ خود، در فهمِ تلاش‌های آنان را نادیده بگذاریم، آنگاه در تصورات ذهنی خود ممکن است به این نتیجۀ شگفت‌انگیز برسیم که؛ «ما» باید اکنون از جمله مردمان سعادتمند ساکن «ارض مسکون» باشیم، که نیستیم! البته این «نیستیم» برای کسانی اعتبار دارد که واقعیت‌های تلخ بود ـ و ـ باش کنونیِ میهن‌مان را انکار نمی‌کنند. برای کسانی اعتبار دارد که با واقعیت‌های همین ارضِ مسکون سر ـ و ـ کار دارند و به‌چشم می‌بینند که فاصلۀ ما از بخش‌هایی از این ارض هر روز بیشتر و دورتر می‌شود. و البته در اینجا کسانی نیز مورد نظر ما نیستند که، در هراس از دگرگونی‌های شگرفِ جهان، علیه آن قد عَلَم کرده و یا، وحشت‌زده از سرعتِ «سرسام‌آور» این دگرگونی‌ها، راه عزلت را توصیه می‌کنند، سعادت را در گذشته‌های باطل یا در اوهام می‌جویند و در حسرت آن عمر تباه کرده و در جهت تباهی عمرِ بقیه نیز نسخه می‌پیچند.

مردم ایران، بار دیگر، در شرایط دشواری بسر می‌برند و باید با هشیاری به وضع آشفتۀ کشور و نسخه‌های «درمانی» بنگرند، که ظاهراً از ترکیب «فکر» و «کتاب» و آغشته به هلاهلِ ایدئولوژی‌های رنگارنگ دینی و غیردینیِ ماجراجویانه یا با گرایش‌های عارفانه و تعبیرهای شاعرانه از تاریخ، رواج داده می‌شوند، نسخه‌هایی زهرآگین برای امروز، از روی الگوهای منحطی، که انواع قدیمی آنها را «ما» در تاریخ خودمان، در دوره‌های مختلف گذشته‌مان، از جمله در دورۀ صفویه، نیز تجربه کرده‌ایم؛ با فرجام «خاکسترنشینی» و آسیب‌های جبران‌ناپذیری به کشور. یک قلمِ آن، آسیب‌ِ از دست رفتنِ «جایگاه ایران در جهان برای همیشه» و قلمِ دیگر؛ رساندن وضع عمومی کشور و کشاندنِ روحیۀ ایرانیان، در بی‌اعتنایی به این وضع، به ورطۀ چنان درجه‌ای از فساد و تباهی و سقوط که بعد از آن، به گفتۀ دکتر طباطبایی: «کسی جز نادر بر آنان نمی‌توانست حکومت کند»!

در اینجا بر دورۀ صفویه انگشت گذاشته‌ایم به دو دلیل: نخست این‌که اثری گرانسنگ ـ جلد نخست تأملی دربارۀ ایران ـ دیباچه‌ای بر نظریۀ انحطاط ایران ـ دربارۀ آن نوشته شده که، در آن اثر، دکتر طباطبایی این دوره را در اجزاء نظری، سیاسی، فرهنگی، روحیۀ اجتماعی، اقتصادی و در «نافهمیِ» آن دورۀ «ما»، از «مناسبات نوآئین جهانی»، به تصویر کشیده و شکافته، و در نهایت، اوج انحطاط ایران را در آن نمایانده است. حکم به تجلیل این اثر را وقتی می‌توان فهمید که خوانندۀ علاقمند به فهم تاریخ ایران، برای قیاس، آثار تاریخ‌نگاران دیگرمان دربارۀ این دورۀ تاریخی را نیز خوانده تا قیاس ممکن شود، قیاسی که طبعاً در این اجمال نمی‌گنجد. تنها به این داوری کلی از روی این قیاس بسنده می‌کنیم که؛ عموماً تاریخ‌نویسان دیگرمان، دربارۀ این دوره، شرحِ وقایع و شمارشِ حوادث کرده‌ و در حقیقت وقایع‌نگار بوده‌ و به عبارتی اخبارِ گذشته، از روی دستِ یکدیگر، نوشته‌اند، آن هم عموماً محدود به عمل شاهان، درباریان و کارگزاران. به رغم اهمیت آن نوع وقایع‌نگاری اما، از نظر علم جدید تاریخ و مبانی آن، تلاش‌های بیشتر آنان حتا در حد تاریخ‌نگاری ابن خلدون و فهم او، در قرن نهم هجری، از این علم نبوده است که، به برداشت ما، از ارزیابی‌های دکتر طباطبایی دربارۀ این اندیشمند، در علمِ تاریخ‌نگاری، ابن خلدون علاوه بر گسست از نوع قدیم اسلامی ـ کلامی آن، وجوهی از «جدیدهای در قدیم» را نیز به یادگار گذاشته است، از جمله روش سنجیدن اخبار و روایت‌های نقلی تاریخی با ضابطۀ خرد و نمایاندن اعتبار عقل در ساختن تمدن.

باری، در قیاسی با آثار دیگر، پیش از هر نکته‌ای، باید گفت؛ بر آثار تاریخ‌نگارانۀ فلسفیِ دکتر طباطبایی، در درجۀ نخست، این ضابطۀ آگاهی از مبانی جدید تاریخ‌نگاری‌ست که حضور و نظارت دارد. به عبارت دیگر دکتر بر سرشت رخدادها و پدیدارهای تاریخی نظر دارد و منطق تحولات تاریخ عمومی برخاسته از دگرگونی‌های نظری و فرهنگی تاریخ ایران را بررسی و آشکار می‌کند. به این معنا تاریخ‌نگاریِ نظری ایشان، مبتنی بر مبانی علم جدید تاریخ است. یعنی دانش توضیح منطقِ دگرگونی‌هایِ وضعیت و موقعیت ملت و کشور ایران است، از زاویه‌های گوناگون، که نشان می‌دهد؛ این موقعیت و وضعیت، ریشه در ماهیت و نوع اندیشیدن این ملت در طول تاریخ درازش داشته است. ایشان منطق دگرگونی‌های تاریخ ایران، بر مبنای اندیشیدن ایرانی، را با ضابطۀ خرد و رابطۀ علت و معلولی میان نظر و عمل می‌سنجد، تبیین می‌کند و به این ترتیب فهم معنای گذشتۀ «ما» و چرایی و چگونگی دگرگونی‌ها و فهم سیر و سمت ـ و ـ سوی این تاریخ را، آن‌هم با نتیجه‌گیری زوال و انحطاط آن، ممکن می‌سازد. و البته بسیار اختلاف‌های بنیادین دیگری میانِ این اثر و آثارِ دیگر، که بیان آنها در این مختصر نمی‌گنجد.

اما تا این اندازه می‌توان گفت که؛ از دل چنین تاریخ‌نگاری‌ست که ما می‌توانیم، به عنوان نمونه، بفهمیم که چرا، وقتی برخی تاریخ‌نگاران غربی، بر مبنای آگاهی‌ها و نظریه‌های برخاسته ار تاریخ، فرهنگ و اندیشۀ خود، صفویه را نخستین «دولت ملی» ایران ارزیابی کرده، یا آن را به عنوان دورۀ «تجدید حیات» و «نوزایش ایران» داوری می‌نمایند، و تاریخ‌نویسان ما، بدون ‌توجه به تاریخ واقعی ایران، همان داوری‌ها را تکرار می‌کنند، دکتر به زبان منطق و برهان تاریخی، چنان داوری و چنین تکرارهایی را مورد تردید قرار می‌دهد. البته بدون آن‌که دستاوردهای مهم برخی از شاهان همان نظام فرمانروایی را نادیده بگیرد، از جمله، بازگرداندن «وحدت سیاسی» ایران یا ایجاد «موانع» و «مرزهای» مذهبی، در برابر تجاوزگری خلافت عثمانی، و در خدمت به حفظ «استقلال» ایران. اما، با نظر به منطق همان «رفتار شاهان»، نظیر خودکامگی و انحصار قدرت، به زیان دیوان و دولت و وزارت و علیه بزرگان و حتا کشتارِ شاهزادگان و جانشینان، و با نظر به تحمیل، ایذاء و کشتار مذهبی در داخل، ایشان در این اثر، دلایل و براهینی ارائه می‌نمایند که خواننده را، در درستی نظریۀ «ملی» بودنِ «دولت» صفوی، به تردیدهای اساسی وامی‌دارد.

باری، تا حضور اندیشه و آموزه‌های دکتر طباطبایی، و پیش از آن، در فقدان چنین تاریخ‌نگاریی، بوده است که؛ کوله‌بار سنگین تاریخی «ما»، عموماً، انباشته از ملغمه‌ای‌ از افکار معیوب و خیالات درهم‌آشفته‌ شده است. به بیان روشن‌تر؛ «ما» به نام دفاع از «تداوم تاریخی ایران»، بدان خوکرده‌ایم که، مادۀ درهم‌جوشی از درست و نادرست را، ذیل ارجِ تاریخ ایران، گرامی بداریم! اما از دریافت سیر سقوط، از فهم علل و عوامل مؤثر در این سقوط، عاجز و از درک نسبت و رابطۀ میان دگرگونی‌های تاریخی و نوع افکار و باورهای خود، ناتوان بوده‌ایم و مهمتر از همه ناتوان از فهم و غافل از «منطق شکست» در این تاریخ! به این ترتیب باری به نام «تاریخ‌» فراهم آمده که دهه‌ها، بلکه سده‌هاست که ذهن «ما» را زیر سایۀ سنگین خود، آن‌هم به ستایش، گرفته است. گویا اراده‌ای «درونی» در «ما» در برابر صاف و روشن کردن آن آشفتگی‌ها مقاومت می‌کند! گویی امروز ذهنیت‌ها بعضاً هنوز هم در سده‌های پیش درجا زده و در انبانی از کهنگی و کهنه‌پرستی متوقف شده‌اند. در توصیف بهتر شاید بکارگیری این استعاره، به یاری از صادق هدایت، نابجا نباشد که؛ این تاریخ نیست، بلکه بساط آن پیر کهنه‌پرست خنزر پنزری‌ست!

در اینجا بحث بر سرِ درستیِ پایبندی به اصل و اولویت تداوم هستی و تاریخی ایران نیست، که به عنوان یک ملت ـ یک کشور نه تنها یک واقعیتِ تاریخی‌‌ست، بلکه هستی ایران، در همان معنای ملت ـ کشور، یک حقیقت تاریخی‌، با ماده‌ای دارای سرشت ویژۀ خود، است. هستی ایران تداوم یک مادۀ حقیقیِ تاریخی‌ست. اما موضوع تاریخ‌نگاری ایران، نه تردید در هستی تاریخی این ماده، بلکه بحث و موضوعی‌ست در مورد چگونگی این «تداوم» و ضرورت شناختِ ربط عناصر درون این تاریخ که، در جهت «تداومِ در زوال» و «انحطاط تاریخی ایران»، به مثابه پیامد ناگزیرِ آن نوع از تداوم یعنی زوال، مؤثر بوده‌اند. موضوع تاریخ‌نگاری ما توضیح انحطاط این نوع تداوم تاریخی نیز باید‌ باشد و لاجرم توضیح علل و عوامل عقب‌ماندگی «ما»! چنان‌که دکتر طباطبایی در این باره می‌نویسد:

«توضیح وضع انحطاط در اصل توضیح این است که کدام علل و اسباب در گذشته به این انحطاط انجامیده و کدام نشانه‌ دال بر این است که آن علل و اسباب همچنان باقی و موجب تداوم انحطاط و در نتیجه موجب به ژرفا رفتن عقب‌ماندگی ایران خواهد بود.»

دکتر طباطبایی نظریه‌پرداز «انحطاط تاریخی ایران» در دورۀ اسلامی‌ست. از نظر ایشان تدوین «نظریۀ انحطاط تاریخی ایران» مقدمه یا دیباچه‌ای بر تاریخ دوران جدید ایران است. نظریۀ «تداوم در زوال» ایشان پرتوی اساسی و روشنگر بر وضعیت کنونی ما است و باید برای ما تکاندهنده باشد! همین‌طور باید برای ما بسیار تکان‌دهنده‌تر باشد، وقتی ایشان نقدِ «نظریۀ تداوم تاریخی و فرهنگی ایران»، یعنی آنچه که این چنین نزد همۀ ما ارجمند است، را «دیباچۀ نظریۀ انحطاط تاریخی ایران» قلمداد می‌کنند. این نیز باید، برای ما، بس تکاندهنده باشد؛ وقتی در «دیباچۀ نظریۀ انحطاط ایران» ایشان از ارجمندی «نظریۀ تداوم تاریخی و فرهنگی ایران‌زمین» در پژوهش‌های ایرانی برای تبیین وضع «استثنایی ایران در جهان اسلام» سخن می‌گویند، اما بلافاصله و هم‌آنجا، با تکیه بر «مصالحه‌های» صورت گرفته در جهت «زوال تدریجی» می‌نویسند: «گام نخست در طرح نظریۀ انحطاط ایران نقادی نظریۀ تداوم تاریخی و فرهنگی ایران است و این نقادی هم‌چون دیباچه‌ای بر تبیین تاریخ فرهنگ و تمدن ایرانی است.» حال این «ما» هستیم که باید از خود بپرسیم و بفهمیم؛ ربط آن تداوم با این انحطاط چه بوده که حاصل آن چنین عقب‌ماندگی‌ست!

باری، در ادامۀ شناساندن عناصر و عوامل تداوم انحطاط تاریخی ایران است که در «دیباچه‌ای بر نظریۀ انحطاط ایران» دکتر طباطبایی، از جمله، «تغییر دین و آئین و اخلاق و فرهنگ، خلاف رأی مردم» ایران، و تن دادن به اجبار، در کنار بازایستادن «ما» از خردورزی، را از «مهمترین علل و اسباب انحطاط ایران در تاریخ این کشور» ارزیابی می‌کند. ایشان چنین عوامل و عناصر انحطاطی را، به‌ویژه، بی‌ربط با معنای «سیاست» دانسته‌اند، مغایر با معنای سیاستی که نهفته در کنه فرهنگ رواداری و خردورزانۀ ایرانی و اندیشۀ سیاسی ایرانشهری، با سابقه‌ای هزاران ساله و برآمده از آن بوده، که به قفا رفته است، به تضعیف و فترت افتادنِ رواداری همراه با خردورزی که زوال آن در فرهنگ ایرانی، بخش مهمی از علتِ انحطاط تاریخی ایران و البته زوال اندیشه عقلانی نزد «ما» نیز بوده است. در اینجا با جسارتی، به این ارزیابی‌های تاریخی استاد و با برداشت از تفسیرهای خود ایشان، باید فرصت‌طلبی و رقابت و پیشی‌گرفتن از یکدیگر، برای رسیدن به قدرتِ مستعجل، در روحیۀ ایرانی، را نیز به این سیاهه بی‌افزاییم و این‌که «ما» معنای فرصت‌طلبی و مماشات و تقیه را، به نام سیاست، بجای شناختن فرصت‌ها و حتا تلاش برای ساختن فرصت‌ها گذاشته‌ و البته رودست‌ها خورده و ناکامی‌ها دیده و مجازات‌ها شده‌ایم، که می‌توان نمونه‌های بارز آنها را در کتاب پیشین، یعنی «زوال اندیشۀ سیاسی در ایران»، مطالعه نمود، که بحث دربارۀ آنها فرصت دیگری می‌طلبد. بگذریم و به ادامۀ بحث خود، دربارۀ کتاب «دیباچه»، بازگردیم!

به این ترتیب، در آن کتاب، ایشان، نه تنها نشان می‌دهند که چرا «ما» باید در درستی نظریۀ «ملی» بودن «دولت» صفوی تردیدهای اساسی روا بداریم، بلکه همچنین روشن می‌نمایند که؛ به چه دلایل تاریخی و فرهنگی فروپاشی ایران یعنی از دست رفتن همان «وحدت سیاسی» بدست آمده را باید، طی همان عصر صفوی، محتوم بدانیم، همچنین محتوم دانستنِ از دست رفتن دوبارۀ سرزمین‌های بدست آمده را. چنان‌که می‌نوبسند:

«در فاصلۀ نیمۀ دوم فرمانروایی و فروپاشی شاهنشاهی صفوی تا شکست ایران در جنگ‌های ایران و روس، ایران به تدریج نزدیک به دوسوم قلمرو سرزمینی و همچنین جایگاه خود را در مناسبات جهانی از دست داد.» و در این دوره «ایران به‌طور بازگشت‌ناپذیری در سراشیب انحطاط افتاد… سقوط فرمانروایی صفویان و فروپاشی ایران‌زمین تنها به ظاهر آن اشاره داشت در حالی که کشور همۀ نیروهای زنده و زایندۀ خود را از دست داده بود… ایران در انتهای این دوره به بن‌بستی رانده شد که بیرون آمدن از آن با تکیه به منابع تاریخی و فرهنگی ایران امکان نداشت.»

و چه بسیار نکات مهم و پایه‌ای دیگر در این اثر که دکتر طباطبایی بر بستر بحث دربارۀ آنها نشان می‌دهد؛ در عصر صفویه بود که؛ منحنی انحطاط ایران به انتها رسید و، به این معنا، به نظر ما، پائین‌تر از آن نمی‌شد سقوط کرد. البته با چشم‌بستن بر دورۀ جمهوری اسلامی که، بازهم به نظر ما، به یمن تلاش‌های فرزانگانی چون دکتر طباطبایی، با مانعِ سترگ بیداری دوبارۀ ملت ایران رو ـ یا ـ روی شده و در مسیر پیشبردِ اهدافِ پلیدِ خود به سدِ جنبش ملی ـ «انقلاب ملی» ـ برخورد نموده است. در دورۀ صفویه، بنابر آموزه‌های تاریخی دکتر طباطبایی، «شرایط امکانِ» بیداری و «شرایط امکانِ» سازماندهی پایداری ملی فراهم نیامد، زیرا، در «فقدان پشتیبانی آگاهی ملی» و در پیِ زوال اندیشیدن خردورزانه، در این دوره، «سیاه زخم انحطاط ایران به استخوان رسیده بود». اگر امروز هم تجدید آن بیداری ملی و پای تلاش در ایجاد قوایِ پایداری ملی در میان نباشد، چه بسا ایران، با وجود و ادامۀ رژیم اسلامی، در قیاس با دورۀ صفویه، بس پایین‌تر سقوط خواهد نمود. زیرا به قول داریوش همایون چاه سقوط آدمی پارگین ندارد. و جامعه‌های بشری نیز از این قاعده مستثنی نیستند.

و اما دلیل دوم این‌که چرا بر صفویه انگشت گذاشتیم: پیش از این گفتیم؛ در شرایط بسیار دشوارِ کنونیِ مردم و کشور، و با آن‌که فرقۀ تبه‌کار حاکم کنونی وجوه مشترک بسیاری با بدترین شاخص‌های نظام فرمانروایی صفوی و دورۀ تاریخی بعد از آن دارد، اما کم نیستند کسانی که بی‌اعتنا به این وجوه مشترک، هم الگوی صفویه و هم نسخۀ ابتذال صوفیه را تبلیغ و ترویج می‌کنند، آن‌هم به نام تمجید «سنت تاریخی» و با داعیۀ ایران‌گرایی! و رژیم اسلامی نیز کامش از آنان «شیرین» است! زیرا این رژیم خود را، از همان دهه‌های آغازین، در این قالب پوسیدۀ تاریخی دیده و از آن الهام گرفته است. شاهدانِ مدعای ما، نوشته‌ها و گفته‌های انبوه روشنفکران، سیاست‌بازان، «استادان»، روزنامه‌نگاران هوادار رژیم اسلامی‌ و صَرف هزینه‌های هنگفت تولید سریال‌های تبلیغی از سوی همین رژیم، در مغازله با صفویه‌اند.

امروز، پس از سلطۀ نیم‌قرن رژیم اسلامی، با چشم‌اندازِ همان فساد و تباهی و سایۀ شومِ خطر فروپاشی ایران از نوع صفوی، به انضمام از دست رفتن «جایگاه ایران»، این‌بار، در منطقه، اما کم نیستند کسانی که، آشکارا رؤیای اسماعیل و نادر را در سر می‌پرورانند و الگوبرداری از آن دوره‌هایی را عَلَم کرده و رواج می‌دهند، که اوج خودکامگی، لئامت و ستمگری، و همچنین آلودگی آن به تعصب مذهبی بود. دوره‌های بازیچه شدنِ دین در دست فرمانروایان خودکامه‌ و برعکس بازیچه شدن سیاست و شاهان زبون و بی‌کفایت در دست ملاهای متعصب و مرتجعی هم‌چون ملا محمدباقر مجلسی. دوره‌های اوج «دولت دوسر»، به تعبیر داود فیرحی، که وی از قضا این بازیِ دوسره، «در پسِ پرده» را، البته در تقابل و ستیز خود علیه مشروطیت و تجدد ایران، ارجح می‌شمرد. یعنی دورۀ لعبتک‌بازیِ متقابلِ دیانت و سیاست را، که در نهایت جز زمین سوخته برجای نگذاشت. و البته انحطاط روحیه و رفتار ایرانیان، که برخاسته و متأثر از آن شرایطِ ناگوار تاریخی و اجتماعی بود، را نیز باید به این‌همه فساد و تباهی و سقوط افزود. سقوطی که مولود آن، در نهایت، جز امثال نادر کسی نمی‌توانست باشد. نادرشاهی، که دکتر طباطبایی در بحثِ مفصلی از شرح روزگار پررنج و مصیبت‌بارِ ایران و ایرانیان در دورۀ این «پادشاه ستمگر» که «در ادامۀ سنت درازآهنگِ شاهانِ خربنده»، به سلطنت رسیده بود، در «دیباچه‌ای بر نظریۀ انحطاط ایران» می‌نویسد:

«بدبختی‌های ناشی از یک جنگ بی‌نتیجه با یورش‌های اقوام وحشی نمی‌توانست بیشتر از پیروزهای این پادشاه ستمگر ایرانیان را در بدبختی غوطه‌ور کند. به نظر می‌رسد که نادر بیشتر از آن‌که به دفع دشمن بپردازد، علاقمند بود رعایای خود را سرکوب کند. سبب آن رفتار این نبود که نادر به ایرانیان علاقه‌ای نداشت، بلکه او از روح سرکش آنان بیش از قشون هندی‌ها یا ترک‌ها یا تاتارها می‌ترسید. نادر اگر قدرت داشت مایل بود سر همۀ ایرانیان را از تن جدا کند و این باور نادرست نخواهد بود اگر بگوییم هرگاه نادر می‌توانست اقوام دیگری را در ایران ساکن کند، تردیدی نیست که این کار را انجام می‌داد.»

پرسش این است که آن «روح سرکش» را چه شده بود که زیر بار سهمگین نادر رفت؟ به هر تقدیر، در پرسش از آن‌چه که به امروزمان بازمی‌گردد؛ آیا وجوه مشترک، نهفته در گفتاورد فوق از دکتر طباطبایی، دربارۀ آن دوره‌های تاریکی، در وجود و ماهیتِ رژیم اسلامی به قدر کفایت بارز نیست؟ اگر نیست، پس این‌همه ستمگری به یاری نیروهای بی‌فرهنگ، مرتجع، متعصب، وحشی و تجاوزگر به جان و مال و ناموس ایرانیان، در ایران چه می‌کنند؟ و مزدورانِ چه کسانی هستند؟ جز فرقۀ تبه‌کار حاکم، که بیشترین واهمه‌اش «از روح سرکش ایرانیان است»!؟ رژیم اسلامی اگرچه نتوانست ایرانیان را در «امت اسلام» مضمحل کند، آن‌هم به یمن وجود اندیشۀ بیداری و به دلیل کوشش‌های خستگی‌ناپذیر در راه پایداری و پایندگی و تقویت جنبش ملی، اما همین رژیم همچنان تلاش می‌کند؛ به حکم زر و زور و برای سرکوب آن «روح سرکش»، «امت» وارداتی به کشور سرازیر نماید! و حاشیه‌نشینان قدرتش، سکوت کرده و صامتند، همان «استادان»، سیاست‌بازان، روزنامه‌نگاران و فرصت‌طلبان تقیه‌گر، که همه‌شان را می‌توان، یکجا تقدیم جبهۀ اصلاح‌طلبانِ جمهوری‌خواهِ اسلامی نمود!‌

باری، نمونۀ دیگر، در شرح احوال نادر و سوانح بداقبالیِ ایرانیان، در دورۀ «شاهان» و سلاطین ستمگر دیگر، در همان اثر سترگ، بحثی‌ست دربارۀ نظریۀ «ابصار»، که در اصل، در ادامۀ تأسیس و تدوین نظریه‌های‌ تاریخی‌ دکتر طباطبایی‌ست‌، برای تبیین گوشه‌هایی از تاریخ ایران و برای سبک کردن بار سنگین این تاریخ از راه روشنگری، اما با یک نتیجه‌گیریِ بس تکاندهنده‌! در توضیح نظریۀ «ابصار»، دکتر طباطبایی عمل شنیع «کور» کردن را، همچون استعاره‌ای برای ممانعت از «دیدن»، در کانون توجه قرار داده، که در دورۀ صفویه، دورۀ افشاریه تا اوایل قاجاریه، به یکی از «بی‌رسمی‌های» «شاهان خربنده» و ستمگر بدل شده بود. همۀ ما ایرانیان، برای یک‌بار هم که شده، این جملۀ معروف رضاقلی میرزا فرزند نادر و ولیعهد ایران، که به دستور نادرشاه چشمانش کور شده بود، را شنیده‌ایم یا خوانده‌ایم که خطاب به پدر گفت: «تو چشم مرا کور نکردی، بلکه چشم همۀ ایران را کور کردی»!

با دفاع نسنجیده و بی‌تأمل و الگوبرداری‌های نابخردانه، از چنین دوره‌های تاریخی و چشم‌بستن بر نتایج آنها که جز منطق شکست و فروپاشی ایران را در خود نداشتند، بار تاریخ ما بسیار سنگین‌ شده و از تکیۀ یک‌سویه بر سنت آن، و بی‌توجه به «منطق شکستِ» آن، بوی گنداب واپس‌ماندگی برمی‌خیزد. با نگاه به این تجربه‌های فاجعه‌بار، پرسش دیگر این است ‌که؛ آیا، تا کنون، از خود پرسیده‌ایم که؛ رژیم سرکوب‌گر اسلامی دستورِ شلیک آگاهانه به چشمان فرزندان ایران، به قصد کور کردن آنان، به جرم آن‌که فساد و تباهی در کشورشان را دیده و تاب نیاورده‌اند، را از کجا آورده و از رفتار کدام خربندگانِ همگن خود الهام گرفته و آموخته است؟ در پاسخ باید گفت؛ رژیم اسلامی و دستگاه امنیتی و در «اتاق‌های فکر» خود، طرفداران الگوی صفویه و عاشقان اسماعیل و نادر، و کسانی در حسرت کشتن و ساختنِ «کله‌مناره‌ها‌»، کم ندارد! آیا ما هنوز باید در برابر تکرار این تجربه‌های سیاه هاج و واج بایستیم و در گنگیِ برخاسته از نشناختن سرمنشأ چنین توحشی انگشت حیرت به دهان بگزیم؟! و یا برای هوداران الگوی صفوی و نادرشاه هورا بکشیم؟! همچنان با این بارهای سنگین تاریخ بر کول و با کمری خمیده و همچنان با گردنی افراشته بدآنها؟!

باری نقل این گفتاوردها از دکتر طباطبایی، در این مقدمه، ضمن آن‌که شاهدانِ روشن‌گری هستند؛ بر اهمیت و در ضرورتِ سبک کردن بار سنگین تاریخ ایران از طریق آگاهی به گوشه‌های تاریک این تاریخ و رفع بدفهمی‌های عظیم ما دربارۀ آنها، که به یمن آثار ایشان ممکن شده است، همچنین ذکرِ آن گفتاوردها، حلقه‌ای‌‌ست که ما را به اصل موضوع این نوشته می‌رساند؛ به یاد و به تجلیل اندیشمند هزاره‌ای و فرزانۀ هم‌روزگارمان، دکتر جواد طباطبایی، که روزگار، 80 سال پیش، زادِ او را رقم زد و او را در دامان ایران گذاشت، تا میزان و سطح دریافتِ ایرانیان از اقبالِ خود، در فهم تاریخ خویش و استعداد آنان، در سبک کردن بارِ این تاریخ، را بار دیگر بیآزماید. هرچند که چنین آزمونی در مورد ایرانیان و صدور حکمی قطعی و نهایی دربارۀ ردی یا قبولی قطعی آنان، هرگز ساده نبوده است، درست به همان دشواری آموزه‌های دکتر طباطبایی، که اگر «ما» دریافتی از میزان اقبال خود، در همروزگاری‌مان با ایشان، داشته باشیم، باید بیاموزیم که با این آموزه‌ها درگیر شویم و همچنین بیاموزیم که به تقدیر تاریخی خود بیاندیشیم، تا آن تقدیر را بار دیگر به تقدیر نادانی و روزگار و یا فرصت‌طلبی‌های مستعجل رها نکنیم.

بخشی از همان آموزها برای رقم زدن آگاهانۀ تقدیر تاریخی آیندۀ ایرانیان در یکی از آخرین رساله‌های ایشان، یعنی «”انقلابِ ملی” در انقلابِ اسلامی» تدوین و عرضه شده‌اند. بار دیگر، پس از سه سال از عرضۀ آن رساله، به همراه تجلیل آن زادروز فرخنده، تأمل «دیگری» بر آموزه‌های آن «ما» را، بی‌تردید، همچنان بسیار «بکار خواهد آمد»! آن‌هم نه تنها در بکارگیری عنوان «انقلابِ ملی»، بلکه در فهم مضامین ژرف آن رساله که ورود و بحث دربارۀ وجوهی از آن را به نوشتۀ بعدی می‌سپاریم و سخن را در این بخش به پایان می‌رسانیم، تا در این لحظه جز اعلام وامداری و تجلیل، موضوع دیگری نگشاییم و از ارج‌گذاری منحرف نشویم. و دیگر این‌که اگر، به ناگزیر، اجباری در سرکشی پیش آید، به ملاحظۀ این روز فرخنده، بیان آن سرکشی را به نوبت بعد واگذاریم. آثار ایشان گنجیۀ نفیس ملت ایران است و یادشان ماندگار و جاوید!

مدرنیته و مشروطۀ ما / فرخنده مدرّس

پادشاهان پهلوی در اصلاحات خود در عمل پای‌بند به ذات مدرن مشروطیت، به مثابۀ دوران جدید ایران، بودند و از این منظرگاه، در قیاس با دوره‌های پیش و پس از خود، جایگاه تاریخی و استثنایی یافتند. مضافاً این‌که شناختِ حقیقتِ تاریخیِ مشروطیت، به معنای توانایی در روشن کردن مختصات جایی‌ست که «ما» آنجا را خاستگاه‌ اهداف و افکارمان دانسته و به مردم وعدۀ بازگشت به آن و آغازی دوباره از آنجا، برای پیش‌تر رفتن، را می‌دهیم. اگر مشروطیت روند تجدد ما است و در مدرنیته تکرار و توقف معنا ندارد، پس ایستایی بر ۱۲۸۵ و یا در جازدن در ماقبل ۱۳۵۷، با همۀ دستاوردهایشان، آغازِ ماندن و درجازدنِ تازه‌‌ای‌ در گذشته است. خاستگاه این توقف و درجازدنِ تازه، نفهمیدن نقش دستاورد، به منزلۀ شالودۀ حرکت بالاتر و پیشرفته‌ترِ بعدی، خواهد بود.

ادامه‌ی مطلب

نظریه‌های فاسد علیه میهن و میهن‌دوستی ـ فرخنده مدرّس

نادیده گرفتن مردم، اراده و اصل حاکمیت ملت، به باور نگارنده، در جدال بر سر میهن و میهن‌دوستی، همانند بسیاری از جدال‌های دیگرِ ما، از جمله جدال در بارۀ معنای مشروطیت ایران، امروز به هستۀ کانونی اختلاف نظرها بدل شده است. در یک سوی این جدال‌ها نظریه‌هایی پدیدار شده‌اند، ایستا و متوقف در تاریخ، که به اجمال می‌توان آنها را شبه‌ نظریه‌هایی دانست؛ مبتنی بر مفاهیم توخالی، یعنی ملت بدون مردم و دولت بدون ملت و دولت با وجود هر حکومتی، حتا در دشمنی با ملت و کشور! به عبارت دیگر، و در کمترین حالت، مضامین جدید به این نظریه‌ها راه نیافته‌اند. و هیچ جای شگفتی هم نیست که مبتکران و مدافعان چنین، به اصطلاح، «نظریه‌هایی» ادله و استنادات خود را در سده‌های پیش و در مناسبات کهنه جستجو می‌کنند و با الزامات جهان جدید و دنیای جدید ایرانی قطع رابطه کرده‌اند.

ادامه‌ی مطلب

انتخاب در شرایط دشوار / فرخنده مدرّس

این مردم ایران هستند که باید انتخاب ‌کنند و نقطۀ پایانی بر این روند شوم بگذارند که همزاد رژیم اسلامی‌ست. تقویت پیکار ملی مردم ایران علیه رژیم، ایجاد انسجام در صفوف این پیکار و سازماندهی گستردۀ آن، تنها راه پیشگیری از هر دو این خطرهاست، هم جلوگیری از خطر فروپاشی ایران به دنبال جنگ و هم پیش‌گیری از اضمحلال ایران در لجنزار «جهان اسلامی و خاورمیانه‌ای» یعنی باقی‌ماندن به صورت یک جامعۀ مفلوک و درمانده! هر دو خطر یک ریشه بیشتر ندارند، رژیم اسلامی!

ادامه‌ی مطلب

در تداوم و در ادامۀ بحث «میهن‌دوستی» / فرخنده مدرّس

بار دیگر در تاریخ ایران، در عمل گُسستی در به‌هم‌پیوندی الزامی سه رکن اساسیِ میهن، یعنی ملت، سرزمین و دولت ایجاد شده، و تنها عامل این گُسست رژیم اسلامی‌ست. هر بی‌اعتنایی به این گُسست و پنهان کردن علت و عامل آن نقض غرضی‌ آشکار در مفهوم میهن و لاجرم دوست‌داشتن آن است؛ و در موردِ ما، با بستن چشم بر این حقایق که اولاً: تا وقتی که این حکومت بماند و وضع تغییر نکند، آن گُسست خواهد ماند و هر ماجراجویی و شکست رژیم، زمینۀ شکست‌های سخت‌تری، را آماده و عواقب جبران‌ناپذیر آن متوجۀ تضعیف بیشتر کشور و ملت خواهد شد. …

ادامه‌ی مطلب

همایش امید و اعتماد به رهبری شاهزاده / فرخنده مدرّس

همان‌طور که بارها گفته شده، اما از تکرار آن پرهیز نباید کرد؛ این‌که «همایش همکاری ملی برای نجات ایران» پیامی به ارمغان داشت، سراسر آمیخته به امید و اعتماد. مهمترین خاستگاه این اعتماد و امید آن بود که شاهزاده، در مقام رهبر جنبش و «انقلاب ملی» ایران نشان دادند؛ دست‌شان برای جذب نیروهای متخصص و آشنا به مشکلات ایران پُر است. پیامد این نکتۀ نخست، ایجاد احساس امید و اعتماد در افراد پُرشماری بود که به‌طور مستقیم یا از دورترین نقاط جهان و همچنین از ایران تمامِ روند آن همایش را لحظه به لحظه پیگیری نمودند. این احساس امید و اعتماد به رهبری پیکار و توانایی ایشان در هدایت کشور در طول بحرانی‌ترین لحظه‌ها، همچون روح و حلقۀ مشترکی صف جنبش ملی را بار دیگر انسجام و استحکام بخشید.

ادامه‌ی مطلب

جدالی بر بستر اندیشۀ دکتر جواد طباطبایی / در گفتگوی فرخنده مدرس و مصطفی نصیری

‌ ‌

الزام به رفتن به درون یک دستگاه و یک نظام اندیشه، به عنوان تنها راه درستِ شناختن آن، از قضا از آموزه‌های پایه‌ای خودِ دکتر طباطبایی‌ست. تا جایی که ما به خاطر می‌آوریم، ایشان در دو نوبت به وضوح بیشتری به اهمیت آن روش اشاره نموده‌‌اند؛ یک‌بار در کتاب «ابن خلدون و علوم اجتماعی»، در اشاره به ضرورت «بازکردن دربِ دژ سنت و تسخیر آن از درون»، بجای «کوبیدن آن با دژکوب از بیرون» و بارِ دیگر در توضیح فلسفۀ آگاهی هگل در درسگفتار «پدیدارشناسی روح» ـ به تقریر آقای نصیری ـ که دکتر در آن از استعارۀ «کاخ بلندِ» فردوسی بهره گرفتند تا بر این نکته تکیه نمایند که: «آنچه در زبان فارسی درباره پدیدارشناسی روح نوشته یا ترجمه شده همگی بحث‌هایی است که در بیرون این ساختمان می‌گذرد و در واقع توصیف­هایی از بیرون است. از اینرو من تعبیر کاخ را همچنان حفظ می‌کنم تا بگویم باید به وارد شدن در آن خطر کرد.»

ادامه‌ی مطلب

ایران، یک کشور و یک ملت است، نه ام‌القرا! / فرخنده مدرّس

توضیح همۀ اجزاء نظریۀ مخبط «ام‌القرا» و پیوندهای آن با بخش‌های مخبط دیگر ایدئولوژی رژیم اسلامی و همچنین شرح همۀ اقدامات ایران‌براندازِ این رژیم در کارنامۀ جنون و جنگ و دشمنیِ چهل‌واندی سالۀ آن، موضوع هفتاد من کاغذ خواهد شد و در حقیقت تکرار «اسراری» خواهد بود که سربه مُهر نیست، اما شرح سرنوشت شوم ایران زیر سلطۀ جمهوری اسلامی‌ست، که مردم ایران زهر و تلخکامی آن را با همۀ زندگانی خود چشیده و تجربه کرده و در این تجربه‌ها چه بسیار جوانان و فرزندان ایران آینده‌های خود را باخته‌اند و از همین‌روست که به این رژیم به عنوان دشمن حقیقی خود و دشمن حقیقی میهن خویش‌ پشت کرده‌اند.

ادامه‌ی مطلب