اصلاحطلبان خیلی خوب باید از وجود پیمان میان جوانان دلاور ایران و شاهزاده مطلع بوده باشند. از همان 1395 و دستگیریهای گستردۀ پس از گردهمآیی باشکوه مردم در مقبرۀ کوروش بزرگ! و بعد از آن در دیماه 1396 و سپس در آبان 1398 و آنگاه در جنبش مهسا 1401 که در برابر کشتارها، دستگیریها و برافراشتن دارها، اصلاحطلبان لب از لب نگشودند، نه در طی آن سرکوبها و نه در هفتهها و ماههای پس از آنها! به تعداد دستگیریها و اعدامهای پس از جنگ دوازده روزه نیز حتا نیمنگاهی هم نیانداختند. اتهام و دروغ بزرگ جاسوسی اسرائیل، کافی بود که سر و قلب سرشار از کینۀ آنان نسبت به اسرائیل را به شادمانی فراخواند!

مروری کوتاه بر نغمههای ناساز اصلاحطلبان! ـ فرخنده مدرّس
پیش از آنکه نوشتۀ آقای شکوریراد زیر انبوه نوشتهها و مصاحبهها، در رسانههای فلهای اصلاحطلبان، به زیر رود و مدفون شود، باید یکی ـ دو نکتۀ آن، در مورد اقدام دلیرانۀ مردم ایران در 18 و 19 دیماه 1404 و سپس کشتار بزرگ و دستگیری و اعدامهای گستردۀ رژیم اسلامی در جنگ علیه نوباوگان و جوانان ایران، را در تاریخ این ملت بزرگ و تابآور، یادداشت و ثبتکنیم. علی شکوریراد، همچون همانندهای خود در سپاه کوچک و بیرونق اصلاحطلبی، سابقهای بسیار طولانی در بود ـ و ـ باش سیاستبازانه، در جوار بیتِ قدرتِ مافیایی امتگرایان اسلامی و مقر فرمانروایی جنایتپیشگان دارد و در حال حاضر نیز دبیرکلِ یکی از «احزاب» انحصاری اصلاحطلبان است، که ذکر نام آن «حزب» به دلیل یکسانی خویشکاریش با دیگر حزبهای اصلاحطلبی، یعنی محافظت از انقلاب پنجاهوهفت، سپر بلای جمهوری اسلامی و بنگاههای تبلیغاتی و ایجاد آشوب فکری، در خدمت به هردو، قدر و منزلت دیگری ندارد و درخور ذکر نام هم نیست. اما آن یکی ـ دو نکته چرا!
البته استناد به نوشتۀ شکوریراد برای ثبت آن نکات هم اتفاقیست. زیرا این نوشته نیز یکیست در میان انبوهی از گفتهها و نوشتههایی از این دست از سوی اصلاحطلبان، که هربار پس از هر جنایت رژیم، اشک تمساح میریزند و از حرف و گلایه فراتر نمیروند. این استناد نیز هیچ امتیاز خاصی برای نوشتۀ وی محسوب نمیشود. از این نمونهها بسیارند، که میتوانیم دراینجا از جمله گزارش احمد زیدآبادی، از سفرش به شیراز و مرودشت را نمونه آوریم و اشارهاش به تعداد «تکاندهندۀ» کشتهها و آسیبدیدگان در شهری نسبتاً کوچک با جمعیت دویست ـ سیصدهزار نفری! کافیست به لیستهای انباشتۀ جانباختگان، دستگیرشدگان و اعدامشدگان و به نام شهرهای وقوع این جنایت بزرگ نظری انداخته شود، تا مولوی را بباید آید و در برابر این ایلغار مغولپیشگانِ تازیمنش بار دیگر دربارۀ «پرآب دیده و خون جگر» بسُرآید!
با این گزارشی، که زیدآبادی در آن شکوائیه و ندای رسیدگی به حال مردم سرمیدهد، اگر قصدش ریختن اشک تمساح نباشد، موجب آن است که کم کم در ضریب هوشی وی تردید کنیم، که هنوز شکوائیه مینویسد برای مردم امداد میطلبد! از کسانی که شکوریراد دربارۀ کشتار آنان به عنوان «طراحی قبلی» برای «ارعاب جامعه» مینویسد و به آن «کشته سازی از نیروهای خودی» به عنوان «پروژۀ حکومت برای سرکوب» را میافزاید و حرفهایی میزند که به هیچ عنوان راز سر به مُهری نیستند و همگان سالهاست آنها را میدانند؟! فاشگوییهایی که شکوریراد میکند، تنها پردهبرداریست از روی فریبکاری و یا در معصومانهترین حالت خودفریبیست که سالهاست اصلاحطلبان خودخواسته در پارگین آن بسر میبرند. وگرنه ایرانیان همه میدانستند، و دیریست که همۀ آنان در اقصی نقاط کشور در کوچکترین شهرها و آبادیها از آن ماهیت و ذات جنایتپیشگی رژیم آگاهند و سالهاست که برای برچیده شدن بساط آن جان برکف نهادهاند.
ایرانیان اینبار به خیابان آمدند تا هم آنچه را که نمیخواستند و خواهان برچیدن بساطش بودند و هم آنچه را که میخواستند و آمدنش را فریاد زدند، اعلام نمایند. آنها هم میدانستند که چه نمیخواهند و هم میدانستند که چه میخواهند! و برای اعلام آن هردو چنین از جان گذشته به میدان آمدند. و این یکی از آن نکاتیست که در نوشتۀ شکوریراد آمده: «پاسخ مردم به فراخوان رضا پهلوی همه ما را شوکه کرد…مردم در حمایت از رضا پهلوی بپا خواستند.»
«شوکه شدن» شکوریراد البته، اگر به رنگ نیرنگ آلوده نباشد، اما حتماً تعارفی بیش نیست! به قول خودشان «وقوع اعتراضات قابل پیشبینی بود»! میماند بقیۀ نکات! نه اینکه اصلاحطلبان بیاطلاع بودند از اینکه مردم در اولین فرصت با هدف دادن پاسخ مثبت به شاهزاده رضا پهلوی و اعلام همپیمانی با او، و به منظور خاموش کردن هر ساز ناساز و برای پاک کردن هر تردیدی در وجود یکپارچه و استوار این پیمان سراسری ملت با شاهزاده پا به میدان خواهند گذاشت. نه! در اینکه اصلاحطلبان از وجود آن پیمان میان مردم و شاهزاده، اطلاع داشتند، هیچ تردید نباید کرد! اصلاحطلبان باید بهتر از هر نیروی دیگری به این راز سرگشوده آگاه بوده باشند، که سالها سعی کردند اولاً محبوبیت شاهزاده، به عنوان نماد وحدت ملی و در مقام وارث اصلاحات ایرانساز پادشاهان پهلوی، را در ایران کتمان کنند و ثانیاً همه دستهای دراز تبلیغی داخلی خارجی، اینترنتی، کاغذی، صوتی و تصویری را بکارگرفتند و در هر فرصتی ناسزا و ناروا علیه نام و خانواده ایشان، به هر «جبههای که توانستند، روانه ساختند! اما نتیجه نگرفتند! یا بهتر است بگوییم نتیجۀ عکس گرفتند!
«شوکه شدن» از محبوبیت شاهزاده، نیز تعارف مزورانهایست! ما نه! اما آقای شکوریراد شاید فراموش کرده باشند که در انتخابات پزشکیان، مسئله اصلاحطلبان در تبلیغ انتخاب این رئیسجمهور «سوخته»، در کنار رؤسای جمهور سوختۀ دیگر، اصلاً خودِ پزشکیان موضوع کانونی نبود! هراس آنان از فراخوان شاهزاده به تحریم آن «سیرک انتخاباتی» بود. لذا در آن هنگامه همۀ ابزارهای تبلیغاتی ممکن را آشکارا، علیه فراخوان تحریم شاهزاده و با هدف به شکست رساندن یا حداقل کاهش دامنۀ تأثیر فراگیر آن بهکار گرفتند. برای یادآوری شاید بد نباشد، آقای شکوریراد، سری به آرشیو روزنامۀ اعتماد بزنند و نوشتههای عباس عبدی در تبلیغ و توجیه ضرورت شرکت در انتخاباتی که پزشکیان کاندیدشان بود، مروری بنمایند! بوی سوختگی پزشکیان باید در همان بعد از انتخابات و رو شدن آمار قلیل شرکتکنندگان به مشام اصلاحطلبان رسیده باشد! بدنبال فراخوان تحریم شاهزاده، آن «سیرک انتخاباتی»، بیرونق ماند اما در مقابل به رونق و استواری آن پیمان میان شاهزاده و مردم افزوده شد!
پیش از آن نیز اصلاحطلبان خیلی خوب باید از وجود پیمان میان جوانان دلاور ایران و شاهزاده مطلع بوده باشند. از همان 1395 و دستگیریهای گستردۀ پس از گردهمآیی باشکوه مردم در مقبرۀ کوروش بزرگ! و بعد از آن در دیماه 1396 و سپس در آبان 1398 و آنگاه در جنبش مهسا 1401 که در برابر کشتارها، دستگیریها و برافراشتن دارها، اصلاحطلبان لب از لب نگشودند، نه در طی آن سرکوبها و نه در هفتهها و ماههای پس از آنها! به تعداد دستگیریها و اعدامهای پس از جنگ دوازده روزه نیز حتا نیمنگاهی هم نیانداختند. اتهام و دروغ بزرگ جاسوسی اسرائیل، کافی بود که سر و قلب سرشار از کینۀ آنان نسبت به اسرائیل را به شادمانی فراخواند! اصلاحطلبان خوب میدانستند! نه تنها از درجۀ جنایتهای وحشیانۀ رژیم، پس از هر خیزش مردمی، خیزشهایی که هدف بازپس گرفتن ایران، همچون یک جنبش ملیِ پایدار، رشتۀ پیوند آنهاست، خوب آگاه بودند، بلکه آنها همچنین به خوبی و خیلی روشنتر از هر نیروی دیگری، حتا خودِ مردم، میدانستند که حضور خیابانی مردم تنها و تنها به تحکیم پیوند با شاهزاده برای رهایی و پس گرفتن ایران از چنگ رژیمی که دشمن ایران و ایرانیست، میانجامد. هیچ اغراق نخواهد بود، اگر گفته شود که پس از جنبش سبز، که آخرین جلوهگاهِ خودنمایی اصلاحطلبان و وابستگان حکومتی بود، از آن پس، حضور مردم در میدان و خیابان همچون کابوسی شده است که اصلاحطلبان و متحدین پنجاهوهفتی آنان را تعقیب و خواب و آرام از آنان ربوده است.
و اما یکی ـ دو نکتۀ ظریف درخور ثبت دیگر در یادداشت شکوریراد؛ یکی اشاره به «خودجوشی معترضان»، که اینهم اشارهای درست است، اما، در صورت یادآوری آن خیزشهای پیوسته علیه جمهوری اسلامی، دریافت بدیعی نبوده است. فقط اصلاحطلبان ممکن است آنها را فراموش کرده باشند، اما ما نه! چون میدانیم که در 95، 96، 98 و… اعتراضات خودجوشِ خودجوش بود و کسی به مردم، جز ایرانیان مبتکر و خلاق از میان خودشان، به آنها یاد نداده بود که فریاد بزنند؛ «رضاشاه روحت شاد.»، «نه غزه نه لبنان/ جانم فدای ایران»، «ایران که شاه نداره/ حساب کتاب نداره»، «دورغ میگن آمریکاست/ دشمن ما همین جاست» و… البته اگر شوکه شدن رژیم و شکوریراد وجهی از صداقت داشته باشد، این است که اینبار، فقط ظرف مدت چند ساعت در شبِ اول، یعنی در هجدهم دیماه، همه شعارها بر دو شعار سراسری یعنی در همۀ نقاط کشور بزرگی چون ایران، تمرکز یافت؛ بر «جاوید شاه» و «این آخرین نبرده/پهلوی برمیگرده» و بعد با آغاز کشتار در شب دوم، این شعار نیز به آن دو افزوده شد؛ «هیچجا نمیریم همینجا هستیم/ ما منتظر پهلوی هستیم»! و همچنین، به موازات آن شعارهای یکدست و سراسری، پرچمهای شیروخورشید برافراشته و تصاویر از پیش آمادۀ شاهزاده بر سردستها بلند شد. شاید زمانی فرارسد که تاریخنگارانی ریشههای تجربی و تاریخی این شعارها و این اقدامات دلاورانه را در تاریخ انقلاب اسلامی یعنی بر بستر آنچه که با آن انقلاب پنجاهوهفت و با قدرت گرفتن اسلامگرایان امتی، یعنی دشمنان تاریخی ایران، بر سرنوشت ایرانیان و آیندگان آنان آمده، جستجو و تدوین کنند.
و در خاتمه دو نکتۀ آخر خطاب به آقای شکوریراد و همگنانشان! نخست؛ خیزش 18 و 19 دیماه 1404 از روی خشم نبود، بلکه آگاهانه بود! به همان دلایل قاطع شعارهای یکدست و سراسری، افراشتن پرچم ملی ایران و بالابردن تصاویر شاهزاده. همۀ آنان که چنین دلیرانه رفته بودند، نمیتوانستند، تنها تحت سیطرۀ خشم، به میدان رفته باشند! چنین جان برکف و دلیر به میدان رفتن آمادگی و آگاهی میخواهد. و دیگر اینکه؛ حق با شماست، امید همراه آن دلاوران بود! اما تصور باطلیست که اگر پندار شود که امیدی باطل بوده است. تجربۀ همین چند دهۀ گذشته نشان میدهد؛ تجربۀ جنبشهای پی در پی و پیوستهای، که برخی از آنها حتا تحت رهبری و در معیت و بعضاً به فراخوان اصلاحطلبان، البته با نیت «چانهزنی» برای گرفتن سهمی از قدرت فاسدان و حرامیان، بوده است. مردمِ تجربهآموخته از چانهزنان و کاسبکاران و مزوران عبور کردهاند، اما ناامید نشدهاند. بیتردید فرصت دیگر فراخواهد رسید!




















