«گفتمان دفاع از ایران» و «الویت دفاع» از آن، به همت پرشمارانی، از جمله تحت هدایتهای نظری ـ تاریخی دکتر طباطبایی شکل گرفت، لیکن نسبت به ضرورت پیکار و سازماندهی آن پیکار ملی، در مقابله با عامل اصلی نابودی ایران، یعنی رژیم اسلامی، از سوی عالممآبان و نظربازان، جز به زبان منع برخورد نشد و بدتر آنکه؛ در مواضع و نوشتههای برخی از آنان، «الویت دفاع از ایران» به شعاری بیبنیاد و در بدترین صورت به اولویت دفاع از جمهوری اسلامی، به بهانۀ مقابله با بیگانگانی بدل گردید که رژیم اسلامی در هر گامی، دشمنی آنان را علیه ایران برمیانگیخت. دست فتنهانگیز رژیم، به ویژه در ایجاد تنش و دشمنی در خارج و علیه ایران، باز و آزاد ماند! سکوت در برابر سیهکاریهای خطرآفرین رژیم، به عنوان عامل و خطر اصلی علیه ایران، به رویۀ متداول محافل «نظری» بدل گشت، که مدعی هواداری دکتر نیز بودند و از قضا از امتیازات نسبی سخن گفتن و نوشتن در داخل نیز برخوردار! برعکس نیروهای مدافع ایران و مخالف رژیم، خاصه سرسختترین آنان یعنی هواداران نظام پادشاهی، دائم و آگاهانه با تازیانۀ انگ همراهی با بیگانگان نواخته شده و کارزاری گسترده علیه آنان، اما خوشآمدِ رژیم اسلامی، و البته پیچیده در لفافۀ بحثهای «نظریِ» ایراندوستانۀ توخالی به راه افتاده و در عمل به صورتِ «خویشکاری» آن محافل در ایجاد شکاف میان پیکار بیرون و درون کشور درآمد!

«ارادۀ معطوف به قدرت» از نگاهی دیگر ـ فرخنده مدرّس
عبارتِ «اندیشیدن در عمل»، از داریوش همایون به یادگار مانده است، که در تاریخ معاصر ایران نیز سابقۀ مهمی، از دیدگاه ما، ذیل معنای «نظرِ در عمل» دارد. داریوش همایون این عبارت را دربارۀ خود و نوع فعالیت و عمل خویش در حوزۀ سیاست، بکار میبُرد. چنانکه در گفتگویی در پاسخ به پرسش ما نیز گفته بود: «من در عمل است که میاندیشم.» اما با آشنایی با سابقه و زندگی سیاسی او و همچنین با یادآوری آنچه که در توضیح رابطۀ میان عمل و اندیشه در آثار وی آمده است، میتوان تصور و فهم روشنی از معنای «در عمل اندیشیدن» را از دیدگاه او دریافت، از جمله با تأمل بر تکیۀ وی بر این نکته که «عمل نیاندیشیده به فاجعه میانجامد.»! وی این عبارت را در پیوند با فعالیت سیاسی و برای تأکید بر اهمیت مسئولیت آن، از جمله با تکیه بر ضرورت داشتنِ پشتوانۀ فکری برای این فعالیت، بارها در نوشتههای خود مورد بررسی و توضیح قرار داده است. داریوش همایون یک انتلکتوئل واقعگرا و عملگرایی در حوزۀ سیاست و البته در میدان سیاست روز بود و سیاستمداری، به قول دکتر طباطبایی، «اهل نظر». پشتوانۀ نظری وی، بهویژه در حوزۀ فلسفۀ سیاسی، با وزن سنگین لیبرال دمکراسی و البته آمیخته به اخلاق ارسطویی و همینطور دانش تاریخیاش خاصه در بارۀ ایران، از آثارش، هویدا و در گفتار و کردارِ سیاسیِ او از دید هیچ بینندۀ اهل دیدنی پنهان نمانده است. بنابراین با نگاه به این زندگانی و پشتوانۀ نظری آن و به اعتبار سخن وی، «در عمل اندیشیدن» را باید از ویژگیهای مهم فعالیت سیاسی و از شاخصهای فعالان و روشنفکرانی دانست که در سیاست مداخله میکنند. پیوند میان اندیشه و عمل را، بنا بر آنچه که ما از ایشان آموختهایم، باید از الزامات فعالیت سیاسی به حساب آورد که اهمیت و وزن مسئولیت در آن و آگاهی بدان، از نظرگاه همایون، همواره اندازهنگرفتنی قلمداد میشد. از همینرو، میتوان گفت که؛ «مسئولیت» در کنجینۀ ادبیات سیاسی داریوش همایون مفهومی کلیدی و کانونیست.
اما، به نظر و بنا بر تجربۀ ما، در بحثهایِ غالب در دهههای گذشته، آنگونه که باید به مفهوم کلیدی و کانونی مسئولیت در قدرت، در سیاست و در فعالیت سیاسی، التفاتی بهجد صورت نگرفت، البته التفاتی از بیرون از دستگاه قدرت اسلامی حاکم، که سخن از مسئولیت در آن در قبال ملت ـ کشوری که از بنیاد با آن «مشکل» داشته، جز بازی، سرگرمی و حرافی و با هدف اغتشاش فکری نبوده است. بحث در اینجا تنها دربارۀ نیروی اصلاحطلبی و «روشنفکران» آشکارا هوادار بقای رژیم اسلامی نیست!
بلکه، نظاره و تجربه نشان میدهد که، از مجرای بحثهایی نهچندان در مسیر درست و نهچندان رسا، از جمله از مجرای برخوردی فاقد مبنای موجه به «ارادۀ معطوف به قدرت» و در پسزنشی ناموجه نسبت به فعالیت سیاسی و در ابرام متعصبانه و انکار غیرمعقول رابطۀ ضروری آن فعالیت با مبانی و شالودههای نظری در حوزۀ سیاست، از سوی برخی «محافل نظری» آنهم به نام هواداری از اندیشۀ دکتر طباطبایی، مقولات مهمی از جمله مفهوم مسئولیت، در کانون آن بحثها قرار نگرفت. با از چشم افتادن و خوار شدن فعالیت سیاسی، طرح مفاهیم مهمی در پیوند با این فعالیت، در امواج بحثهای جاری به زیر رفت. در این نوشته به اجمال به یادآوری آنچه در اغماض به این مفاهیم در حوزۀ «نظر» و پیامدهای عملی آن رخ داد، خواهیم پرداخت، به امید ارزشگذاری بر اهمیت فعالیت سیاسی و تکیه بر مسئولیتهای آن، که داشتن دانش سیاسی و آگاهی تاریخی از اهم آنهاست و همچنین به قصدِ تکیه بر این معنا که «قدرت»، یکی از مفاهیم کلیدی سیاست است، و نه تنها محتوم به نهی و محکوم به نفی نیست، بلکه لازمۀ هر پیکار سیاسی و اجتماعیست. اما، مستلزم مهار در مسئولیت آن است. و مسئولیتخواهی از قدرت حاکم نخستین الفبای سیاسی اندیشیست، که آن نیز مستلزم سازماندهی قدرتی مؤثر برای مسئولیتخواهیست! در ناتوانی نمیتوان از قدرت حاکم مسئولیت خواست، یا آن را، در صورت تن ندادن از حکومت برداشت! اما دربارۀ این مسئولیت در آن بحثهای «نظری» هرگز بهجد اندیشیده نشد!
پس از این مقدمه، فکر میکنیم؛ لازم به گفتن نباشد که بحث انتقادی ما در این زمینه بر بستر کدام دیدگاه نافذ سیاسی و پیامدهای آن ادامه خواهد یافت. از «اراده معطوف به قدرت» و «ایدئولوژی» آغاز کنیم که، همچون مقولات و مضامین بدیعی در حوزۀ نظر، همراه با نقد و نکوهش هردو، حاشیۀ پررنگی شد که در بحثهای دکتر طباطبایی، از همان نخستین آثار، مطرح گردید. و بر بستر آنچه در ایران، با انقلاب 57، رخ داده بود، بسرعت و بیهیچ بحث و تأملی پذیرا گردید. و اما تکرار آن، خیلی زود در میان برخی از دوستداران و مدافعان نظرات ایشان، عموماً هم بسیار ناسُفته و نیاندیشیده، رواج یافت. حتا توسط تنی چند به مثابۀ حربۀ رو ـ یا ـ رویی، علیه دیگری بکار گرفته شد، گاه برای بستن زبان و یا از میدان بدرکردن حریفان! عدهای را نیز واقعاً از میدان بدَر کرد، بهویژه از میدان فکرِ پیکار سیاسی! از بیم «اتهامِ» داشتنِ «ارادۀ معطوف به قدرت» که گویا الزاماً پیوندی تفکیکناپذیر با ایدئولوژیک بودن دارد! گذشته از قابل تردید بودن وجودِ چنین پیوندی، که مستلزم بحث مهم دیگریست، هم در رابطه با معنای گُنگ ایدئولوژی و هم معنای «قدرت»، اما یکی از مهمترین آسیبهای برخاسته از این شیوۀ بحث، علاوه بر افکندن سایۀ منفی بر بحث سیاسی و بر فعالیت در این حوزه، ذیلِ «بدنامیِ» قدرتطلبی، همچنین موجب بستن دید بر افق گستردۀ معنایی قدرت و الزامات آن گردید. در آن بحثها و این تکرارها، عموماً پیکار سیاسی، معادل «ارادۀ معطوف به قدرت» و ایدئولوژی به مثابۀ نردبان دستیابی به قدرت و دستیابی به قدرت تنها هدف پیکار سیاسی شناسانده و هرسه در پیوندی تفکیک نشده، همچون ظروف مرتبطۀ جداییناپذیری جلوهگر شد که گویا در آن مادهای نامطبوع از ترکیبِ ایدئولوژی، قدرتطلبی و فعالیت سیاسی جاریست، آنچنان که؛ گویا رابطۀ لازم و ملزومی، میان پیکار سیاسی، ایدئولوژی و میل به قدرت، وجود دارد که همه را در پیوند با یکدیگر به یک میزان محکوم و ملزم به حذف از اذهان میکند.
از پیامدهای این رویه، خواسته یا ناخواسته، حک شدن تصویری بود، به بدی و ناپسندی، از فعالیت و پیکار سیاسی در کل و پیکار علیه رژیم اسلامی بهطور خاص! پیکاری که به تدریج، هرچه از عمر این رژیم و روشنتر شدن ماهیت افکار مخبط و اهداف خطرناک آن میگذشت، ضرورت و اجتنابناپذیری آن آشکارتر مینمود. اما مذمت پیکار سیاسی، و عدم تفکیک آن از ایدئولوژیک اندیشیدن، که اساساً برای داوری علیه مضمون ایدئولوژیهای مؤثر در انقلاب و در ماهیت افکار رژیم اسلامی و حواشی روشنفکری آن ضرورت و اهمیت داشت، لیکن هرچند نتوانست در منش و طرز تفکر بخش بزرگی از «روشنفکران» حاشیۀ رژیم و البته دلبستگان انقلاب 57 تغییر چندانی ایجاد نماید، اما توانست هم پیکار سیاسی و هم نهاد روشنفکری، در گسترۀ نامحدودی، را سخت بدنام کند، و توانست بر اذهانِ بخش بزرگی از روشنفکران و فعالان بریده از ایدئولوژیهای سابق و همچنین روشنفکران جدیدِ در راه، تا مدتها مؤثر افتد و بسیاری از آنان را، در گریز از بدنامی «روشنفکری» و «فعال سیاسی»، یکشبه به خیل «عالِممآبانِ» بیاعتنا به وضع کشور و «نظر»بازان سر فروبرده در بیعملی، بدل نماید. حرفهای ظاهراً «نظری» بسیار زده شد، اما میدان عملی واقعی نبود و بوجود آورده نشد، تا صحت و سقم و البته عمق سلامت آن «نظرهای» در حرف سنجیده شوند!
باری، تا سالهایی فعالیت و پیکار سیاسی مذموم و در چشم بسیاری حقارتآور تلقی گشت و از بد حادثه سازماندهی پیکار ملی به تعویق افتاد یا به بیانی روشنتر از اساس رها شد، بهرغم صفوف رو به افزایش و گسترش آن! این افزایش و گسترش البته به موازات تبهکاریهای رژیم ضد ایرانی، بود و چشم بر ضرورت و اهمیت آن، با نگاه به قدرت تخریب رژیم اسلامی، نمیشد بست، اما چشمهای بسیاری بسته بود! گذشته از این آسیب، چنین کاستی مهمی با بحثهایی نارسا و ناقص در بارۀ «قدرت» همراه شد که از پیامدهای آن عبور از کنار گسترۀ معنایی مفهوم قدرت و الزامات آن بود. از مهمترین وجوه ناتوانی و نقص آن بحثها مسکوت ماندن مسئلۀ پراهمیت مسئولیت و نسبت آن با قدرت و سیاست و همچنین فعالیت سیاسی بود، همان معضلی که از مهمترین کاستیهای فهم لایههای روشنفکری و فعالین سیاسی انقلاب 57 بود. موضوع مسئولیت به مثابۀ یک امر بنیادین و مرکزی در قدرت، آنهم قدرت در هر حوزهای، بهویژه در حوزۀ قدرت سیاسی و همچنین در پیوند با فعالیت سیاسی، که به درستی به گفتۀ دکتر طباطبایی جایگاهی در مناسبات قدرت میجوید، جز از سوی استثناهایی، مورد توجه قرار نگرفت، که البته به دلیل مجرای انحرافی طرح «قدرت»، از موضع منفی و نادرست، طبعاً نمیتوانست مورد توجه قرار گیرد. علاوه بر این نقص بنیادین، اما ایراد مهم دیگر؛ دور زدنِ بحثِ مسئولیت، در قبال وضعیت اسفبار و خطرناکی بود که به تدریج از سوی قدرت حاکم، یعنی رژیم اسلامی، به کشور تحمیل و ضرورت پدیداری و سازماندهی پیکاری را غیرقابل اغماض میساخت که در درجۀ نخست از ماهیت سیاسی برخوردار بود. حمله به پیکار سیاسی، به اتهام «داشتن ارادۀ معطوف به قدرت» و به گناه «جستن جایی در مناسبات قدرت»، تنها دست رژیم صاحب قدرت را در پیگیری سیاستهای ضدایرانیش باز و آزاد میگذاشت و به آن فرصت بیشتری میداد که کشور را، به ضربِ زر و زور قدرت سیاسی، به این روز فلاکتبار بیاندازد، که انداخته است!
به خلاف آنچه که دربارۀ بنیادها و غایتهای سیاست در دوران جدید و اندیشۀ سیاسی این دوران، که ما با مشروطیت، در عمل، آنهم عملی ذیل پارادایم تجددخواهی بر محور ایراندوستی، در آن پا نهادیم، و به خلاف توضیح مبانی نوآئین مناسبات قدرت، منشأ تولید و تقسیم آن و بهرغم توجه مؤکد به نقش ملت و تأکید بر حقوق و آزادیهای مردم به ضرورت اعطای قدرت، و همه به مثابۀ خمیرمایۀ ایران مدرن، که به روشنی در نظرات و آثار دکتر طباطبایی آمده و همچون سنگ محک ارزیابی حاکمیت اسلامی میبود، اما اَعمال نظام وقت، یعنی رژیم اسلامی و سیاستهای فاسد و مخرب آن و ضدیتش با ملت ـ دولت ایران، بر پایه همین تعاریف و مبانی، توسط همان لایۀ روشنفکری «عالِممآبِ» بیاعتنا به مسائل سیاسی و البته مخالف فعالان و فعالیت سیاسی، به محک زده و از آنها برای داوری نتیجهگیری نشد. برعکس در برابر روند تدریجی، اما آشکارِ تضعیف ارکان کشور ـ ملت، در طول عمرِ نامیمون جمهوری اسلامی، از سوی بسیاری از همان محافل سکوت یا حداکثر زبان کلیگویی اتخاذ گردید. در بیاعتنایی کامل به مسئولیت خویش، به مسئولیت روشنفکری و به مسئولیت همگانی، در مقابله با این وضعیت، که به زیان ایران بود.
در این رابطه نه تنها به مسئولیت سازماندهی جبهۀ پیکار از سوی چنین محافلی هرگز به درستی و به صداقت اندیشیده نشد، بلکه برعکس رفتار و زخمزبانهای آنان در برابر هر فعالیت و هر فعال سیاسی علیه رژیم، به مصداق آن ضربالمثل معروف درآمد که؛ «به خیر تو امید نیست، شَر مرسان!» شَر آن محافل این بود که به فعالیت سیاسی، با رویکردی علیه رژیم اسلامی، به نخوت نگریسته و حتا به زبان کنایه و مضحکه «شعوبیگری» لقب داده و فعالان سیاسی مخالف رژیم به تفرعن از میدان «نظر» رانده فرض شدند. با کشیدن حصار خودنمایی «نظری» که گویا؛ در سیاستاندیشی و دریافتهای تاریخی در منطق اندیشیدن به ایران، که بستر اصلی بحثهای دکتر طباطبایی بود، منطقۀ ممنوعهای برای فعالیت سیاسی، وجود دارد. گویا مطالعه، ممارست با آثار دکتر و آموختن مبانی اندیشۀ سیاسی ایشان درست است، اما نتیجهگیری سیاسی و عملی از آنها نادرست! و از همه نادرستتر گماشتن همت بر تشکیل جبههای برای پیکار عملی علیه رژیم اسلامی! حتا اگر آن پیکار از سرشتی ملی برخوردار بوده باشد، یعنی همان سرشتی که دکتر در آخرین ماههای عمر دربارۀ آن پیکار چنین داوری و بدان نام «انقلاب ملی» داد!
به زبانی صریحتر؛ «گفتمان دفاع از ایران» و «الویت دفاع» از آن، به همت پرشمارانی، از جمله تحت هدایتهای نظری ـ تاریخی دکتر طباطبایی شکل گرفت، لیکن نسبت به ضرورت پیکار و سازماندهی آن پیکار ملی، در مقابله با عامل اصلی نابودی ایران، یعنی رژیم اسلامی، از سوی عالممآبان و نظربازان، جز به زبان منع برخورد نشد و بدتر آنکه؛ در مواضع و نوشتههای برخی از آنان، «الویت دفاع از ایران» به شعاری بیبنیاد و در بدترین صورت به اولویت دفاع، از جمهوری اسلامی، به بهانۀ مقابله با بیگانگانی بدل گردید که رژیم اسلامی در هر گامی، دشمنی آنان را علیه ایران برمیانگیخت. دست فتنهانگیز رژیم، به ویژه در ایجاد تنش و دشمنی در خارج و علیه ایران، باز و آزاد ماند! سکوت در برابر سیهکاریهای خطرآفرین رژیم، به عنوان عامل و خطر اصلی علیه ایران، به رویۀ متداول محافل «نظری» بدل گشت، که مدعی هواداری دکتر نیز بودند و از قضا از امتیازات نسبی سخن گفتن و نوشتن در داخل نیز برخوردار! برعکس نیروهای مدافع ایران و مخالف رژیم، خاصه سرسختترین آنان یعنی هواداران نظام پادشاهی، دائم و آگاهانه با تازیانۀ انگ همراهی با بیگانگان نواخته شده و کارزاری گسترده علیه آنان، اما خوشآمدِ رژیم اسلامی، و البته پیچیده در لفافۀ بحثهای «نظریِ» ایراندوستانۀ توخالی به راه افتاده و در عمل به صورتِ «خویشکاری» آن محافل در ایجاد شکاف میان پیکار بیرون و درون کشور درآمد! آن محافل بیهیچ ممانعتی اتهام و کنایه میزدند و میکوبیدند، اما حتا نیمنگاه و نیمزبانی نیز علیه سیاستهای رژیم در تحمیل وضع رو به تباهی بیشتر به «ایران خود» نمیگشودند!
در جبهۀ دیگر اما نیروهای فعال سیاسیِ مدافع ایران در درون کشور، خاصه آنان که، به تدریج و بهطور فزایندهای، الگوی بازگشت به اصلاحات مترقی دورۀ پادشاهان پهلوی را راهنمای عمل و ایراندوستی خود قرارداده بودند، از هر طرف که میرفتند یا با سرکوب سنگین و بیرحمانهتر رژیمی فاسد و مخرب روبرو میشدند، یا با زهر تبلیغات منعکنندگان و مخالفان فعالیت سیاسی! که اتهام ایدئولوژیک و قدرتطلبی و عامل خارجی، تخم لغی بود مانند ریگ بیابان علیه فعالان سیاسی که تنها کام رژیم اسلامی از شنیدن آن شیرین میشد. البته نه ارادۀ پیکار از میان رفت، و نه دفاع از بازگشت به نظام ارزشی تجددخواهانه و نه ارادۀ بازگشت به مسیر ترقی و توسعه و نه خواست آزادی و رفع نابرابریهای حقوقی که در دورۀ پهلوی روند آن آغاز و پیش رفته بود. نه تنها هیچ یک از میان نرفت، بلکه پیکار بیامان در راه آنها به نسلهای جوانتر منتقل و نبرد برای متوقف کردن رژیم اسلامی فاسد ضدایرانی، به گردۀ از جانگذشتگی «فرزندان» انداخته شد! یک بیمسئولیتی بزرگ دیگر علیه آیندگان این کشور!
اگر بخواهیم چنین روند ناخوشایندی را خلاصه کنیم، باید بگوییم؛ بر پایۀ پارادایم «اولویت حفظ ایران» آن طرح منسجم «وحدت ملی» برای عمل سیاسی و پیکاری سازمانیافته، به ضرورت دفاع از ایران در برابر رژیم اسلامی، برآیند قابل اتکایی نیافت و اذهان را تسخیر نکرد، به ویژه ذهن مدعیان هواداری از دکتر طباطبایی را که ناتوان از این بودند که آن طرح را در عمل و به عمل بسط دهند، تا به یاری این طرح «نظری» راه عملی پیکاری سراسری و ملی برای خروج از بنبست رژیم اسلامی را، حتا آنگونه که دکتر تصور میکرد، هموار کنند و بسازند. تا، بنا بر تصور و میل دکتر، نیرویی از «اهل نظرِ در عمل»، همچون منورالفکران دورۀ پس از پیروزی مشروطه فراهم آید، که به سرعت گرداگردِ رضاشاه را گرفتند، تا ایران را نجات دهند. صرفنظر از این که استثنای رضاشاه را نمیشد، با اراده ساخت، اما داور و تیمورتاش و قوام و مشیرالدوله و حکمت و دکتر سیاسی و محمد فروغی را چرا! اگر ارادهاش میبود! اما نبود! لذا نیرویی که در ادامۀ سنت همان نسل منوری که به صورت شگفتآوری میتوانست در عمل بیاندیشد، نسل روشنرآیی که همچون آن منورالفکران خویشکاریش ایراندوستی و ساختن ایران باشد و ابتنایش بر آمادگی همکاری میان لایههای گوناگون اجتماعی، بهویژه نیروهای سیاسی ـ روشنفکری باشد پدیدار نگشت!
نیرویی که باید، از مجرای تجربهاندیشی، دانش تاریخی و با اتکاء به دریافتی مدرن از قدرت و الزامات آن و البته به پشتوانۀ عاطفه و روح میهندوستی، به آن درجه از درک و بلوغ سیاسی، میرسید که میفهمید؛ تلاش در راه کسب قدرت یا به زبان دیگر داشتن «ارادۀ معطوف به قدرت» یا «جستن جایی در مناسبات قدرت» با مشروعیت مردمی و ملی غلط نیست، اما تنها شانس قدرت، در حین احترام به کشور و الزام به بقای آن، در درجۀ نخست آمادگی در تعدیل میل و مهار اراده خود به کسب قدرت است، آنهم در صورت آمادگی در سازش سیاسی برای میهن. در تمهید و مهیا بودن برای عمل مشترک است، برپایۀ واقعیتها و دشواریهای واقعی عبور از نظام سیاسی که با تمام ابزارهای قدرت به جان کشور افتاده و کمر به نابودی آن بسته است. در این راه چندان از سوی مدعیان «اهل نظر» تعلل شد و مقاومت صورت گرفت، که نسلهای جوانتر با روشنرایی غریزی و واقعبینی در عمل و البته تحت هدایت دیدگاههای رهبری خود یعنی شاهزاده رضا پهلوی، به تقویت فرهنگ و روحیۀ همکاری و همسویی در خدمت آرمانهای ملی و آزادیخواهانۀ خود، البته با نثار خونهای بسیار، و با مواجهه با دشواریهای فراوان، همت گذاشته، از تکرار افت ـ و ـ خیزها ناامید نشده، از پیکار در عمل خسته نشده، و در نهایت نیز میرود تا صف روشنفکران جدید خود را بسازد، بهرغم همۀ سیاستهای تخریبی رژیم و اعزام مأموران اعزامی از سوی اصلاحطلبان به میان آنان و تبلیغات و تحریکات منفی گستردۀ پنجاهوهفتیهای مارکسیست، مصدقی و مجاهد! و از همه دردناکتر بهرغم تازیانههای سرزنشگرانه و اتهامزنانۀ «عالممآبانِ» بیعمل!
بدیهیست که دکتر طباطبایی از مهمترین احیاگران ایدۀ «پایداری ملی» و واضع نظری «وحدت ملی» در حوزۀ اندیشۀ سیاسی بود. اندیشۀ سیاسی ایشان همچون شالوده و طرح نظری برای بیرون آوردن ایران از بنبستیست که رژیم اسلامیِ متکی بر ایدئولوژی امت و پیروان سرسختِ درآمیختگی دیانت و سیاست، مشترکاً کشور و ملت را به «گردابی چنین هایل» یعنی بحران دوبارۀ هستی و نیستی انداختهاند. اما آن ایدۀ مهم طرحی بود در نظر، هرچند مبتنی بر تاریخ و تجربه، اما گریزان از سیاست عملی و لاجرم صامت در برابر واقعیت اسفبار و اَعمال تبهکارانۀ پنجدهه نظام اسلامی. از اینرو آنجا که آن طرحِ در نظر باید حاملان عملی خود را پدید میآورد تا به ضرورت لحظه به طرح عملی بدل شود، به دلیل تعارضی که با عمل در آن نهفته بود، نه عملی شد و نه آن حاملان فرهیختۀ آماده برای خدمت به میهن را از درون خود پدیدار ساخت! برعکس، در پس سخنان پرتعارضی در بارۀ صف پیکار، در عمل به سرچشمهای بدل شد مستعد گلآلود شدن. خاصه آنجا که نظرات دکتر طباطبایی به صرافت گفتن سخنی دربارۀ سیاست روز و علیه اقدامات رژیم، به رهنمودهای مشخص سیاسی، به عوامل و کارگزاران آن رژیم ختم میگردید. چنانکه در لحظههای اندک سیاستورزی، موضعگیریهای ایشان خالی از جبههگیریهایی، علیه مخالفان رژیم به ویژه در تبعید نبود که همگی همسو با داخل، خواهان برچیدن بساط جمهوری اسلامی بودند، نه «چانهزنی» با آن و تن دادن به ماندن اسلام در قدرت سیاسی! چنان مواضعی در حقیقت، و به باور ما، از شأن سترگ آن ایدۀ «وحدت ملی» بدور و شایستۀ آن نبود. و در عمل نیز این وحدت ملی در مکان دیگری رخ نمود، در میان نسل جوانی که رهبری شاهزاده را فراخوانده و در راه میهن و در راه پیکار دلیرانه برای سرنگونی رژیم سرکوبگر، به قول دکتر از آنان شگفتیها آفریده شد.
به بیان دیگر؛ اگر بخواهیم به بحث «قدرت و ایدئولوژی» در سالهای گذشته، برگردیم، باید بگوییم؛ هرقدر بحث و نقد و رد ایدئولوژی و ایدئولوژیاندیشی صحیح بود و هر اندازه که بحثهای روشنگرانه دربارۀ آنها از سوی دکتر طباطبایی هم ضروری بود و هم قدرتمند، اما طرح بحثهای ناقص و نارسا دربارۀ «قدرت»، بیتوجه به آنچه که بر ایران حاکم بود، مستعد سترون شدن گردید و کاستی آفرید. بخش مهمی از قوای ایستادگی در میدان سیاست را نیز خیلی زود اخته کرد! به ویژه آنجا که از مجرایی بیراهه، به بهانۀ کوبیدن «ایدئولوژی»، توجه به قدرت تخریبی رژیم حاکم و ضرورت مقابله با آن، در پوشش سرزنش و نفی «ارادۀ معطوف به قدرت»، تضعیف و از مسیر منحرف گردید. چنین بحثی تنها متأسفانه از آن برآمد که، اولاً؛ به قول معروف، «سرودی یادِ مستان دهد»! و ابزاری بدست هواداران آشکار و پنهان بقای رژیم اسلامی، برای تخطئۀ پیکار و فعالیت سیاسی در بیرون از دستگاه نظام اسلامی و با هدفِ برچیدن بساط حاکمیت کسانی که، با داعیۀ نمایندگی خداوند، «تعارض میان آسمان و زمین» را، در هیئت بحرانی خانمانبرانداز بر زمین ایران تحمیل کرده بودند. ثانیاً با تحقیر دائمی «ارادۀ معطوف به قدرت»، با الهام از بیانات دکتر، از سوی محافل مدعیِ هواداری اندیشۀ ایشان، ما را، تا سالها با بدنام شدنِ «فعالیت سیاسی» روبرو ساخت. خیل بزرگی از فعالان سیاسی که گوشی به بیانات دکتر داشتند، اما دل خونی از رژیم اسلامی، به فلج سیاسی دچار گردیدند، چه در فکر و چه در عمل! تا نسلهای جدیدتر آمدند و پا به میدان نبرد گذاشتند، از رژیم اسلامی و از همۀ حواشی مدافع آن عبور کردند و گردش نسیم نوآوریهای جدید، در فضای سیاست و فعالیت لازمۀ آن، را ممکن ساختند. امید است که بر بستر چنین فضای جدید و رایحههای نوی آن، مفسرانی با اندیشه و رویکردی مدرن، آنگونه که درخور زیست مطلوب نسلهای جوان و شایستۀ اندیشه و دیدگاههای دکتر طباطباییست، برممارست آثار ایشان همت گذارند، و از درون آن آثار در پیوند با جدیدترین دگرگونیهای سیاسی اجتماعی در ایران، و در پرتو افقهای نگرشی بازتری، مبانی نظام سیاسی، اجتماعی و حقوقی ایران را برای آیندهای روشن تبیین نمایند.
از جمله در توضیح مبانی «قدرت»، و رفع بدفهمیهایی که در این دههها به آنها دامن زده و درب آگاهی به موضوعات مربوط به آن را بسته است. بدیهیست که نقد آن بدفهمیها مفصل است. زیرا، به ضرورت، به بحث دربارۀ مبانی قدرت، گسترش و بسط آن، توضیح دگرگونی منشأ و سرچشمۀ جدید آن، رابطۀ قدرت سیاسی و قدرت در جامعه و نهادهای آن، بحث مهار و کنترل قدرت و موضوع مسئولیت دو طرفۀ آن یعنی هم آن کسانی که قدرت دارند و هم آن کسانی که قدرت بر آنان اعمال میشود و… بسیار مفاهیم دیگر و بحث دربارۀ مضامین آنها، که همه طبعاً در یک نوشته نمیگنجد و بیتردید بحث آنها از عهدۀ روشنفکران و اهل نظر جوانتر و جدیدتر بهتر برخواهد آمد. اما ذکر یک نکته بنیادی و ابتدایی آنهم به اجمال در خاتمۀ این نوشته نیز نابجا نیست.
و آن اینکه؛ سرزنش «جستن جایی در مناسبات قدرت» و کوبیدن «ارادۀ معطوف به قدرت» در سالهای گذشته کارآمد و آگاهیدهنده نبوده و ادامۀ آن کارآمد و آگاهیدهنده نخواهد بود. زیرا نفی امری بوده و خواهد بود که در حقیقت ریشه در میل درونی و طبیعت آدمی دارد و انسان نوین به میل درون و طبیعت خود نظر دارد. آرزویِ نیل به قدرت و یا کسبِ شهرت، همانند تلاش برای رسیدن به ثروت و مکنت، بخودی خود، یعنی به قدر کفایت، جذابیت دارد که انسانها را برانگیزاند و به حرکت درآورد. ما از خود دکتر طباطبایی آموختهایم که تئوریها را بر مبنای طبیعت پدیدهها پرداخته و عرضه میکنند، نه برعکس! «ارادۀ معطوف به قدرت» از میل درونی انسان به قدرت برمیخیزد و ارادۀ معطوف به قدرت سیاسی نیز از این قاعده مستثنا نیست، که هر چند در جهان جدید دیگر تنها قطب قدرت در جامعه نیست، اما هنوز مهمترین صورت همین معناست. علاوه بر این میل و نیل به قدرت، حتا اگر که، در واقعیتِ زندگی و در عمل، ارادۀ تعداد افراد به نسبت کمتری را تحت تأثیر خود گیرد و آنان را برانگیزاند، با وجود این، میل به قدرت درست از نوع سایر امیال و انگیزههای درونی انسان است. حال پرسش اینجاست که؛ مگر همه کس به یک میزان میل و استعداد درونی خود را صرف کسب مال و ثروت میکند؟ همین پرسش را میتوان در قبال میل به قدرت، از جمله در حوزۀ سیاست، یعنی میل به داشتن سهمی از قدرت تصمیم در حوزۀ عمومی مطرح و دنبال نمود. این میل را نیز، مانند امیال دیگر، نمیتوان بیآسیب درونی و بیرونی منکوب کرد.
اما همانطور که میل به ثروتاندوزی را ذهن فرهیخته و آفرینشکر انسان میتواند مهار کند و به نفع خوشبختی بیشترین مردمان از آن بهره گیرد، با قدرت و شهرتطلبی نیز میتوان همین رفتار را در پیش گرفت. تا کنون راههای بسیاری نیز در این مسیر آزموده شده و تجربههای مهمی فراهم آمده که در بازبینی آن تجربهها، البته در کشورهای آزاد و پیشرفته اصول و مبانی ارزشمندی، بر بستر آن تجربهها تبیین شدهاند که در خدمت، هم بهرهگیری و هم مهار میل به قدرت قرارگرفتهاند. در آن تبییناتِ مبتنی بر عقل سلیم، البته دو مفهوم محوری و حذفنشدنی در کنار یکدیگر قراردارند؛ قدرت و مسئولیت! یکی بدون دیگری، تجربۀ بشری نشان داده است که فاجعهآفرین بوده و خواهد بود!




















