برای فهم بهتر و داوری عمیقتر و فراگیرتر از تجارب، کامیابیها و ناکامیها از دید داریوش همایون
برای فهم بهتر و داوری عمیقتر و فراگیرتر از تجارب، کامیابیها و ناکامیها از دید داریوش همایون نگاهی به بخشهایی از سخنان وی در مراسم…
برای فهم بهتر و داوری عمیقتر و فراگیرتر از تجارب، کامیابیها و ناکامیها از دید داریوش همایون نگاهی به بخشهایی از سخنان وی در مراسم…
… تصور نکنید این کارها [تدوین قوانین عرفی] به آسانی انجام گرفت. کشمکشها کردیم، لطائفالحیل به کار بردیم، با مشکلات و دسیسهها تصادف کردیم که…
پادشاهی مشروطه اکنون در گفتمان سیاسی ایرانیان همة جنبش مشروطه را تشکیل نمیدهد، به این دلیل ساده که جنبش مشروطه، پادشاهی را به ایران نداد. پادشاهی بود، و در انقلاب مشروطه نقش دو سه هزار ساله آن دست کم روی کاغذ تغییر یافت. امروز برای عموم جمهوریخواهان و هواداران پادشاهی، حکومت مشروطه معنای درست خود را مییابد ــ حکومت مشروع قانونی، بر پایه قانون اساسی که مردم گزاردهاند. چنان حکومتی میتواند به صورت پادشاهی یا جمهوری باشد که جز در شکل تفاوتی ندارند.
مشروطیت جنبشی بود که برای ایرانیان نقطهای شد تا تلاش کنند و بتوانند دولت مدرن بسازند. همچنین تلاش کنند که آن دولت مدرن کارآمد باشد و دغدغهی اصلیشان یعنی توسعه در همه ابعاد حیات اجتماعی و سیاسی ایجاد شود. مشروطیت در بطن مسئلهی نهادها و حقوق، با وجود اختلاف نظر میان طیفهای مختلف، شدیداً تمایل به تأسیس آزادی از طریق نهادسازی داشت.
پاسخی از ضمیرِ روشن/ بهرام روشنضمیر قول داده بودم از محدثی بگذرم. اینجا بحثم شخص نیست. بیایید فارغ از اشخاص و…
در نهایت نیز میتوان گفت ورای همه بحثهای تفسیری در تاریخ ایران باستان، اندیشه ایرانشهری در نظام فکری طباطبایی، هر دو مفهوم باستانی «ایران» و «شهر» و نسبتی که در سدههای بعد تا به امروز با آنها داشتیم را کلیدی نشان میدهد. به تعبیری که میتوان از متفکر آلمانی، راینهارت کوزلک وام گرفت، این دو مفهوم به یک معنا، مفاهیم پایهای و بنیادین برای تمدن ایرانی هستند و این دستاورد بزرگی است. در نهایت میتوان گفت اهمیت طباطبایی برای ما در افقی ست که به ما نشان داد و همواره باید نظام فکری او مورد بررسی علمی مخالفان و موافقان قرار گرفته تا زوایا و خبایای آن بیشتر مشخص گردد.
در یکی از نشستهای اخیر «ایران کجاست؟» که به همت موسسه آتوسا و آسیانیوز ایران برگزار میشود، نشستی با حضور علی هادوی با عنوان «ایرانراه: روایتی نوین از ایده ایران» برگزار شد و ایشان تلاش کرد تا نشان دهد که ویژگی اصلی و طبیعی ایران، با مفهوم «راه» قرابت دارد و نه مفهوم «شهر».
«حسین حاج فرج الله دباغ معروف به عبدالکریم سروش» از کودکی با آموزههای دینی و «اسلام سیاسی» ویرانگر ضد فرهنگ و تاریخ ایران آشنا شد. دردورهای که مارکسیستهای جهان وطن و «تودهای» در ایران بر هم ریخته شده پس از جنگ جهانی دوم و تبعید رضاشاه بزرگ، گوی سبقت را در ایران ستیزی از اسلامگرایان و امتگرایان ربوده بودند، و در شرایطی که اسلامگرایان که پیش از آن با وقوع «انقلاب مشروطیت» و سپس بر آمدن رضا شاه بزرگ و تاسیس و برپایی «دولت نوین ایران»، و ورود ایران به دوران جدید خود، احساس خطر جدی کرده بودند، در همه فرصتی برای رو در رویی با شرایط جدید سود جستند و کوشیدند با جا اندختن افکار ویرانگر در ایران، همچون تلاش برای «وحدت جهان اسلام» در برابر «وحدت ملی» به دشمنی با تاریخ و فرهنگ ملی ایران برخیزند.
«اصلاحطلبان» به واقع «پدرخوانده» انقلاب اسلامی هستند و همیشه ادعای«حق» بیشتر در میراثخواری از آن را داشته و دارند. دستاندازی این باند مافیایی و در ادامه نسلهای جدیدتر آنان، به ثروت و امتیازهای ویژه، در همراهی با جناح دیگر قدرت، در همه عرصههای «سیاسی»، «اقتصادی»، «امنیتی»، «مطبوعاتی و انتشاراتی»، «فرهنگی»، «علمی و دانشگاهی»، «آموزشی»، «اشتغال» و حتی «نهادهای دینی» و تا حدی «هنر»، در کشور به لطف حفاظت از موجودیت و تداوم رژیم اسلامی توسط آنان ممکن گردیده است. «اصلاحطلبان» به خوبی میدانند که اینبار مجبورند سطح توقعات خود را کاهش دهند و قصد آن دارند که با دمیدن به تنور انتخابات به «خیال» خود، ابتدا «اقتدار جمهوریاسلامی» را احیا و سپس «دوباره اصلاحات» را «جان»ی تازه بخشند و از این طریق «براندازی» را به «حاشیه» برند.
تاریخ میخواهد با نگاهی به گذشته، بفهمد که چرا وضعیت حال چنین است تا برای آینده راهی بیابد. این تصویر مسکوب از تاریخ، در فهمش از فردوسی نیز هویداست. آنجایی که در ارمغان مور، میگوید فردوسی آگاهانه پشت سر را مینگریست تا راه ناهموار پیش رو را بیابد. مسکوب بر همین اساس نتیجه میگیرد که قضیه تاریخ به این سادگی نیست. او در تعبیری جالب، تاریخ را نه واجد حرکتی یکسان و مداوم، بلکه پست و بلند و نامتوازن میداند. تعبیری که میتواند به تلقی هگلی از تاریخ پهلو زند که سیر حرکت تاریخی را نه خطی، که مارپیچی میدانست.
شاهزاده برای همکاری اصولی دارد که بارها اعلام نموده است. اتفاقاً اصول شاهزاده نیز استوار است بر «ایرانخواهی». بارها ایشان فرمودهاند که اعتقاد به ملت ایران و پرچم ملی، حفظ مملکت و اعتقاد به ارادهی ملت و دولت ملی سکولار، اصول ایشان برای همکاریاند. از این رو با جمهوریخواهان ایرانخواه نیز همکاری کردهاند.
مفهوم جنگ و صلح در اندیشه ایرانشهری طباطبایی نسبتی مهم با مفاهیم دولت و ملت دارد و باید در بستر مورد نظر درباره این مفاهیم سخن بگوئیم، که در آن وضعیت نه لزوما جنگ مفهومی منفی و نه صلح همواره مفهومی مثبت قلمداد خواهد شد.
مشروطیت، خواستی از درون ایران بود که در فاصله میان بسته شدن نخستین نطفههای آگاهی از مفهوم انحطاط، در جنگهای ایران و روس، تا نیمه دوم عصر ناصری و سه دههای که به پیروزی مشروطیت انجامید، در بستری تاریخی شکل گرفت و با همه کمبودها و نواقصش، ایران را در آستانه دوران جدید قرار داد.
جهان اسلامی که بزرگترین صادراتش مغزهای پیشرفته و بالاترین دستاوردش پروراندن بمباندازان خودکشی و قهرمانانش صدام حسینها (تا پیش از دستگیری) و بن لادنها هستند تا کی میباید هویت و نشانی ما باشد؟ جهان اسلامی، با فرهنگی در زنجیر سنتهای دست و پا گیر و یک فولکلور مذهبی آغشته به خرافات، در مقایسه با پیام آزاد منشانه و انسانی فرهنگی که پویائی و انعطاف پذیریاش در پنج سده گذشته مانندی در هیچ فرهنگی نداشته است، چه دارد که به ملتی مانند ایران با تجربه تاریخی هزار و پانصد ساله پیش از اسلام و گرایش همیشگیاش به اروپا و امریکا عرضه کند؟
آقای علی دینیترکمانی در یادداشتی در 16 فروردینماه 1402 با عنوان «تجزیهطلبی، تالی منطقی وطنگرایی شووینیستی» به زعم خود تلاش کرده تا برنامه پژوهشی سیدجواد طباطبایی را به بحث و انتقاد گذارد. در 19 فروردینماه احسان هوشمند پاسخی به یادداشت دینیترکمانی منتشر کرد و سپس در 24 تیرماه دینیترکمانی در یادداشت تفصیلی دیگری برنامه پژوهشی طباطبایی را بیتوجه به نقدهای وارده توسط هوشمند، دوباره مورد نقد و ارزیابی قرار داد.
در پی هجوم سربازان روس به تبریز و ایجاد هرج و مرج و آشوب، شاهزاده عباس میرزا از«دارالسلطنه تبریز»، جایی که «نطفه آگاهی از بحران بسته شد»، همراه با کارگزاران و مشاوران دولتخواه ایراندوست به ریاست میرزا عیسی قائم مقام و پسرش میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی کوشیدند برای نجات «وطن» با توسل به خرد و تدبیر، ابعاد فاجعه را کاهش و اوضاع بر هم ریخته ایران را سامان دهند. از آن پس “سدهای در ایران آغاز شد که زادگاه آن تبریز بود. این سده، در تبریز، با واکنش به شکست ایران در جنگهای ایران و روس آغاز شد و با انقلاب مشروطیت به پایان رسید”.
آقای میلانی، گویی دوباره به دنبال راهحلهایی «جهانشمول» برای ایران هستند. ایشان هنوز به این نکته اساسی پی نبرده است که «یک ایراد بزرگ و یک بیراههای که در صد سال گذشته رفتیم این است که همیشه فکر کردیم که در دورههای مختلف، یک نظریه موجود «عام» و «تمام»ی هست و ما اگر بتوانیم به آن برسیم «مشکل» ما حل است».
آقای میلانی پس از این همه سال و با صرف آن همه بودجه در مرکز «ایران شناسی» جنب دانشگاه استنفورد هنوز به این نکته کلیدی و تعیین کننده پی نبرده است که ایران و واقعیتهای تاریخی آن یکسره با «کشورهای عرب» و هر کشور به واقع دموکراتیک غربی متفاوت و قابل قیاس نیست. آقای میلانی، گویی دوباره به دنبال راهحلهایی «جهانشمول» برای ایران هستند. ایشان هنوز به این نکته اساسی پی نبرده است که «یک ایراد بزرگ و یک بیراههای که در صد سال گذشته رفتیم این است که همیشه فکر کردیم که در دورههای مختلف، یک نظریه موجود «عام» و «تمام»ی هست و ما اگر بتوانیم به آن برسیم «مشکل» ما حل است».
هیچ فرد ایراندوستِ اندک آگاه به تاریخ ملت ایران نمیتواند ذرهای به این منشور احساس تعلق داشته باشد. این «منشور» همانگونه که در عنوان آن دیده میشود گستاخانه بدون نام کشور ایران و پرچم و ملت آن تنظیم و طراحی شده است! ساختار معنایی بند بند این به اصطلاح «منشور»، سخیف و مغلوط است و به جرئت میتوان گفت این متن در معنا، «منشور بر هم ریختگی کشور» ایران است.
با توجه به شرایط ویژهی موجود در ایران که منحصربهفرد بوده و هیچگونه همانندی میان آن و دیگر ملتها و کشورها نیست، برپایی فدرالیسم قومی نه تنها دردی از ملت رنجدیدهی ایران دوا نخواهد کرد، بلکه ایران را از مرداب امروزی به باتلاق تجزیه، پاکسازی نژادی و کشتارهای قومی مذهبی میکشاند. این شیوه مادرِ تعصب و ارتجاع است؛ فدرالی که هیچگونه عدالت اجتماعی، سیاسی و اقتصادی را در پی نخواهد داشت و نامی از ایران بر جای نخواهد گذارد.
در اینجا به ناچار بایستی پرانتزی باز شود و به این نکته اشاره شود که نوع توصیف برنار آنری لوی از ایران زمانی مهم میشود که بدانیم برنار لوی وقتی از ایران سخن میگوید صرفا منظورش جمهوری اسلامی نیست، بلکه ایران را در بستر تاریخی آن میبیند و در کتاب مشهورش «امپراتوری و پنج پادشاه» مدعی میشود که حتی نام «ایران» نیز بنا به روحیات «نژادپرستانه» رضاشاه پهلوی و در توافق او با آلمان نازی، بر این کشور نهاده شد. البته ایرانشناسان بزرگ فرانسوی همچون «یان ریشار»، رئیس موسسه مطالعات ایرانی سوربن، این ادعا را در زمان انتشار کتاب رد کردند. یان ریشار تاکید کرد ایرانیها هیچگاه نام کشور خود را عوض نکردند، بلکه رضاشاه از دولتهای خارجی خواست که این کشور را به جای «پرشیا»، به نامی بنامند که خود ایرانیان کشورشان را قرنها به آن نام خطاب میکردند
در سال ۱۳۵۷، از «خلقهای ایران» یا «اقلیتهای قومی» سخن میگفتند و امروز دکان تازهای زیر تابلو «اقلیتهای اتنیکی» باز کردهاند؛ آن دکان تخته شد و این دکان نیز هرگز فراتر از «فاندهای» موجود باز نخواهد ماند
سطرهایی از سرآعاز کتاب:
کس چو حافظ نَگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلفِ سخن را به قلم شانه زدند ــ حافظ
آرامش دوستدار در کتابش، زبان و شبه زبان، فرهنگ و شبه فرهنگ، با نقل بیت بالا از حافظ میپرسد، «…آیا اندیشه نقاب دارد؟» و خود پاسخ میدهد که «تصور نمیکنم.» از دیدگاهی ادبی مشکل از همینجا با آرامش دوستدار آغاز میشود، هرچند که این مشکل فقط یکی از نمودهای مشکلی است که با خواندن کتاب دوستدار جای جای با آن روبرو میشویم. این مشکل در واقع برخورد دوستدار با زبان به طور کلی و زبان فارسی و به ویژه زبان شعر است.
به طور کلی میتوان گفت که در این کتاب ما نه با مشکل زبان فارسی که با خود آرامش دوستدار همچون یک مشکل روبروییم.
ضرورت ارتش برای کشورها، محض برخورداری از نیرویی نظامی نیست. ارتش هر کشوری، نمایندهی نظام آن کشور است. ارتش نمایندهی نظم مدرنیست که هر کشوری عملا میبایست داشته باشد. پیش از آنکه هر نظریهای دربارهی شیوهی تشکیل و انسجام کشوری بتواند فراتر از کاغذها معنایی در واقع بیابد، میبایست ارادهی عمومی یک ملّت را به طریقی بر وضع کشور عامل کرد. این، ممکن نیست مگر از مسیر نظام سلسلهمراتبی که در نهادهای مدرن وجود دارد. نظمی که نخستبار در ارتشهای جدید نمود یافت، و ازینرو برای ساختن کشوری بر روی ویرانههایی، از ارتش باید آغاز کرد. در ارتش هرکس در زمان مشخصی در جای مشخصی مشغول کار مشخصیست که ماحصل آن مکتوب شده، و بازخورد آن با اعداد و ارقام سنجیدنیست. ارادهی نخستوزیر، رئیسجمهور یا پادشاه هرکشوری از طریق نظام سلسلهمراتب از بالا به پایین منتقل میشود. اگر این اراده بر پیشرفت قرار گرفته باشد، تحولات عمیقی در اوضاع آن کشور ایجاد میکند؛ نظیر آنچه رضاشاه انجام داد.
ایران در فاصله مرگ شاهعباس تا رضاشاه کشوری از دست رفته بود. چند سالِ کریمخان هم استثنایی بود، هیچ یک از شاهان مدیر نبودند، حتی نادرشاه سردار خوبی، اما شاه بدی بود. ایران چهار قرن به قهقرا رفت. این نیازمند تدابیر رادیکال بود تا کشور حفظ و نهادهای جدید تاسیس شود. این بود که همان مشروطهخواهان سابق وقتی که در واقعیت عملا به سختیها و ناممکناتی برخوردند که ناشی از انحطاط تاریخی و فساد درمانناپذیر خاندان سلطنتی بود، بهحکم ضرورت و تجویز عقل، از یک جایی اجماع عقل عمومی بر آن قرارگرفت، که سنت منحطی که وجود داشت قطع شود و خون نویی به رگهای این کشور تزریق گردد. پدیدار شدن چنان اجماعی، اگرچه هیچ امیدی به اصلاح وضع موجود، جز به معجزه نمیرفت، به ظهور رضاشاهی منجر شد که ناشناختهترین و نابیوسیدهترین رجال زمان بود. یکصدسال و اندی پیش قشون رضاخان آماده میشد تا با فتح تهران، آن حکومت قانونی را که با جنبش مشروطهخواهی در آرمان وامانده بود، عملا برپا کند.
آینده ایران در گرو بازگشت به گذشته آن است. این بازگشت ولی یک بازگشت واپسگرایانه نیست. این بازگشت نگاه به گفتمانی دارد که در برابر گفتمان اسلامی-مارکسیستی انقلاب 57 شکست خورد و بخشی از مردم ایران این نکته را بخوبی دریافتهاند: میدان نبرد انقلاب 57 میدان جنگ میان آزادی و خودکامگی نبود، در این میدان بمانند هفت دهه پیش از آن مشروطه در برابر مشروعه ایستاده بود. در آن هفت دهه هیولای روحانیت شیعه تنها در 16 سال از پادشاهی رضا شاه و در 25 سال از پادشاهی محمدرضا شاه تا اندازهای به زنجیر کشیده شد. “رضا شاه، روحت شاه” آرزوی به بند کشیدن دوباره این هیولا است، آرزویی که جز با گسست همهسویه از گفتمان 57 برآورده نخواهد شد.
کسانی که می خواهند سامان سیاسی مطلوب را داشته باشند، و به حقوق حقه خود برسند، باید برای اصلاح سیستم پایمردی کنند، نه اینکه با سرزمین خود بجنگند! و اگر انگیزهای غیر از سامان سیاسی و حقوق شهروندی دارند، این دیگر می شود «شهوت جداییطلبی»! هیچ شهوتی هم موجب و موجد تأسیس حق نمیشود. مثلا یک عده که دارای یک قومیت و یا نژاد و یا زبان خاص دارند، بخواهند فقط همراه باهم زندگی کنند و با دیگر قومیتها، هممیهن نباشند، این فقره در مواردی از شهوت جداییطلبی هم بدتر است و یک نژادپرستی آشکار است و با نژادپرستی باید جنگید. نژادپرستی و جداییطلبی، در هیچ نظام حقوقی، پذیرفتنی نیست و هیچ نظام حقوقی آن را تحمل نمیکند.
اعوجاج و کلافگی باشندگان رنگارنگ جریان روشنفکری اخته ایرانی، اعم از باشندگان مذهبی و غیرمذهبی و ضدمذهبی، ریشه در طغیان این جریان علیه مشروطیت ایران دارد. تجربه چهار دهه اخیر نشان میدهد که سرچشمه و علتالعلل اغلب بحرانها در این سرزمین همان شورش و طغیان نابخردانه است. در ایران تنها یک زمین سفت وجود دارد و آن زمین مشروطیت است. و از آنجا که اغلب سردمداران جریان روشنفکری ایرانی بیش از هفت دهه است که هویت خود را بر شورش علیه مشروطیت قرار دادهاند بنابراین نمیتوانند در یک زمین سفت بایستند. چون اگر بایستند هویت وجودی خود را از دست میدهند.
بعد از وقوع جنایت هولناک قتل یک کودکهمسر 17 ساله و بریدن سر او گرداندن سر دور شهر توسط شوهرش، آقای محقق داماد در یادداشتی تحت عنوان «دریغا اخلاق، دریغا اجتهاد» در روزنامه اطلاعات، بار دیگر اغتشاش فکری خود را به نمایش گذاشت.
یکی از کلیشههای بیمبنا و ملالآوری که باشندگانِ سیاسی فعال در انقلاب ۵۷ رواج دادهاند، این است که شاه و نهادهای حاکم بر ایرانِ قبل از انقلاب، علیه چپها و ملیون اقدام میکردند و از مذهبیها غافل بودند. و بعضاً حتی حکومت وقت را به تقویت عامدانهٔ روحانیون و اسلامگرایان متهم میکنند! قبل از انقلاب، کسی از این حرفها نمیزد؛ برعکس، به سیاستهای بعضاً ضدمذهبی عصر پهلوی اعتراض هم میشد. این کلیشه را، ابتدا، آن دسته از باشندگان انقلاب ۵۷ رایج کردند که سهمی از سفرهٔ انقلاب نصیبشان نشد. در آغاز، مدعی شدند که روحالله خمینی و یاران مذهبیاش آنها را فریب دادند، بعد که فهمیدند این فرافکنی به مثابهٔ «تف سربالا» است، اظهار کردند که اصلاً نهادهای حکومت قبل از انقلاب با سرکوب چپها و ملّیون، تنها کاری که کردند این بود که مذهبیها را تقویت نمودند.
انقلابیون متضرر حتی میتوانند در مغالطه و فرافکنی به جایی برسند که، در سال ۱۴۰۰ و با این وضعیتی که حکومت جمهوری اسلامی پیش آورده، بنشینند و قضاوت یکطرفه کنند و حتی از اینکه رضاشاه و محمدرضاشاه روحانیون را به شدت سرکوب نکرده و حوزههای علمیه را روی سرشان خراب نکردند شاکی باشند و بهخاطر این ترکفعل آنها را به باجدادن به روحانیت متهم کرده و در نتیجه آنها را جزو پایهگذاران جمهوری اسلامی تلقی کنند! اما این فرافکنیها وجدان ناآرام آنها را درمان نخواهد کرد، و از گناه آنها نخواهد کاست. آنها باید به یک خودانتقادی اساسی روی بیاورند.
من دقیقا بر اساس همان دغدغهای که میگویی در پنج شش سال اخیر داشتم، یعنی حفظ ایران، متوجه شدم که با هیچ نوعی از اصلاحطلبی شما نمیتوانید ایران را حفظ کنید و اتفاقا به این دلیل است که روی آوردهام به استراتژی براندازی. براندازی برای محافظت است، براندازی برای ساختن است، براندازی صرفا برای پایینآوردن و بههمریختن جامعه نیست. این تبلیغاتی است که رقبا و دشمنان براندازی میکنند و گاهی وقتها خود براندازها هم متاسفانه، بدون اینکه بخواهند، به این توهم دامن میزنند. اصلا برای اینکه شما ایران را حفظ کنید باید یک نیرویی جمع کنید که روزی که جمهوری اسلامی سقوط کرد یا متزلزل شد، بیش از حد متزلزل شد، بتوانی کشور را جمع کنی.
آقای انجمن آثار و مفاخر فرهنگی! عرض سلام و ادب، شما در انجمن آثار و مفاخر فرهنگی یک مجسمه از محمدعلی فروغی دارید که به جای سر فروغی، سر دهخدا بر آن نصب شده است! سر فروغی را بریده بودهاند، و مجسمهسازش، فرامرز پیلارام، بر اثر افسردگی و در فشار و تنگدستی درگذشته است. من سر بریدۀ فروغی را پیدا کردهام! همینجاست، در سعادتآباد تهران. حالا دیگر وقت آن نرسیده که برای آن فکری کنید؟ فروغی مرده، پیلارام دق کرده و مرده، اما این آثار هنری سرمایههای ایراناند. جبران مافات کنید.
این دُر همیشه در صدف روزگار نیست / میگویمت، ولی تو کجا گوش میکنی
خانم صدر! زشتزبانی آقای عطالله مهاجرانی در پاسخ به شما هرگز نه شما را تطهیر میکند و نه ذرهای سبب تقویت اعتماد ملت به ایشان میشود. گرچه آب ایران گلآلود است، وقت ماهیگیری ایشان نیست: ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش. خانم صدر! دقت بفرمایید که حافظ در قرن هشتم هجری حرف از این «شهر» میزند. ایرانیان ملت بودهاند و هستند. تخم تفرقه نپاشید و به اسم برقراری عدالت بین شهرهای ایران نفاق و نقار نیندازید.
با صراحت میگویم، هرکسی، تأکید میکنم، هرکسی که در ایران و در میان ایرانیان، با هر ادبیاتی و از هر موضعی، از «حق تحصیل به زبان مادری» (کذا) حرف میزند، هیچ انگیزهای غیر از خطکشی بین مردم ایران و تکهتکه کردن ایران، ندارد و نمیتواند که داشته باشد. چون اولاً، چنین حقی اساسأ وجود ندارد، و تجربه هم ثابت کرده که، تحصیل به زبان فارسی، هیچ حقی از هیچ کسی ضایع نمیکند، بلکه این تحصیل به زبان محلی است که فرد را از ارتباط با سایر هممیهنان و محسنات فرهنگی و اقتصادی و …. آن ارتباط محروم میکند.
کسانی که جمهوریخواهی را به دشمنی با خاندان پهلوی، و چپگرائی را به دشمنی با پرچم شیروخورشید، تاریخ ایران باستان و سرود ای ایران فروکاستهاند، فروشندگان کالایی تقلبی هستند و باید گریبانشان را در این بازار مکاره سیاست ایرانی گرفت و نقاب از چهرههایشان فروکشید، تا بر همگان آشکار شود: نه هر که چهره برافروخت، دلبری داند!
کمترین خسران یک تلاش برای اصلاح آنچه بنیانی اصلاحنشدنی دارد، کم اثر ماندن استعدادهای درخشان انسانهای پاکنهادی چون بابک امیر خسروی است. مردی ریز نقش، با هوش و توانی مثالزدنی که با شرافت، وفاداری و پشتکار بیمانندش میتوانست، اگر در جای خود قرار میگرفت، تاثیر بسزایی در پیشرفت میهن خود، که از جان و دل میپرستید و میپرستد، داشته باشد.
باید اسلحه میهندوستی را از این جماعت گرفت، جماعتی که جنایات جمهوری اسلامی در داخل و یا خارج را توجیه میکنند، و در عین حال با ژست میهندوستی خواهان رفع تحریمها هستند حداقل پیششرط تغییر رفتار ج.ا در داخل و خارج را هم برای رفع تحریمها مطرح نمیکنند! این جماعت بویی از شرافت و انسانیت نبردهاند، چه رسد به حب وطن! حب وطن فضیلتی است که پتیارگان و فرومایگان نمیتوانند آن را لقلقه زبان خود کنند!
پیش از این انتشار هر کتاب تازه از جواد طباطبایی یک اتفاق بود. به این خاطر که آن کتابها به مثابه تکههای پازلی بودند که پروژه فکری-تالیفی او را متکاملتر میکردند. اما انتشار جدیدترین کتاب او با عنوان «ملاحظات درباره دانشگاه» در نوع خود یک اتفاق نادر بود! چرا که هزار نسخه چاپ نخست آن در همان هفته اول توزیع به فروش رفت و کتاب به سرعت در بازار نشر کشور نایاب شد. این نایابی در دورهای که تیراژ کتابهای فکری به ۵۰ نسخه (بله درست میخوانید: پنجاه نسخه) نیز رسیده است، یک شادمانی ویژه را با خود به همراه دارد.
ما برای دومین بار در موضوعِ حیاتیِ «هویتِ ایرانی» دچار مشکل شدهایم. برای بسیاری از آخوندها (و صدالبته نه همهی آنان) ایران بهعنوانِ ایران هیچگاه اهمیت نداشته است؛ اهمیت کشور ایران برای اینان تنها از این زاویه بوده است که ایران تنها کشور شیعهی جهان بوده است و بس! با انقلاب ایران و فرادستی ملایان در آن، حکومت هویتی فراملی برای خود قائل شد و بهصورت بسیار گسترده و نظاممند به یک هویتسازی یکسویهی دینیِ شیعهی اثناعشری (با شاقولِ ولایت فقیه) دست یازید که آن را در تمامِ جنبههای فرهنگی و سیاسی و اجتماعی جامعهی ما میبینید. کافی است نگاهی به کتابهای درسی دورههای دبستانی و دبیرستانی بیاندازید یا به فرمانها و سخنان و سخنرانیهای بزرگان حوزه که در سیاستهای فرهنگیِ حکومت دستِ بالا دارند مراجعه کنید تا ببیند چه نفرتی از واژهی «ایران» دارند! و آشکارا طرح آن را مبارزه با اسلام میدانند!
شما نمیتوانید دلسوز اسلام باشید و در عین حال از رضا شاه هم دفاع کنید. اما اگر ایران را به مثابه یک موجودیت تاریخی در نظر بگیرید که سنتهای دانش در آن و سبک زندگی مردم رو به انحطاط میرفت و در این زمان رضا شاهی آمد و برای ایرانیان اندک احترامی آورد در آن صورت قضاوتتان نسبت به او تعیین میشود. پیش از رضا شاه اسلام همه جا حاضر بود در تمام شئون اجتماعی و خصوصی ایرانیان داور و حَکَم نهایی اسلام بود، با یک فتوای میرزای شیرازی قلیانها در حرم شاه شکسته میشد. مردم با اسلام فکر میکردند و با اسلام عمل میکردند. دانشها همه اسلامی بود. با قدرتگیری رضا شاه اسلام جایگاه خود را از دست داد. توقع نداشته باشید که یک اسلامگرا از پهلویها خوب بگوید.
دولت باید برای وجود خبرنگار ارزش قائل باشد و برای تربیت خبرنگار هزینه کند و فکر نکند که این خبرنگار، خبرنگار من نیست. خبرنگار باید برای مملکت تربیت شود نه برای دولت. ما صد و ده، بیست سال است که از نفت تغذیه میکنیم اما یک خبرنگار نفت در سطح جهانی نداریم. وزارت نفت به این عظمت هرگز فکر نکرده است که برای تربیت یک خبرنگار نفت در سطح جهانی هزینه کند. یک نفر را بفرستد خارج درس بخواند و خبرنگار نفت شود. به وزارت نفت هم کاری نداشته باشد. وزارت نفت فقط پول بدهد که تربیت شود. کسانی که در سطح بالای مملکت هستند باید به این قائل باشند که ما باید آدم تربیت کنیم به عنوان خبرنگار، خبرنگاری که مو را از ماست بکشد ولی گفتن این حرفها اینجا چه فایدهای دارد؟!
قرائت ساده و تقلیلگرای دکتر فیرحی هویت و اندیشه ایران را نشانه رفته است و به اسم گفتوگو، دموکراسی، حزبگرایی، چرخش نخبگان و واژگان مدرن، سنت ایران را نفی میکند.
ایران همین جایی است که ایستادهایم و کتابهای علمی تاریخی، نسخههای اندیشهای عهد باستان و بناها و آثار و کتیبههایی که هر روز هم بر کشفیات آن افزوده میگردد جای هیچ گونه انکار و نفی را باقی نمیگذارد.
رابطه شاهنامه و ملت ایران اظهر منالشمس است. اگر کسی فقط چند صفحه درباره اسطوره و حماسه خوانده باشد (البته نه در این دانشگاههای بی علم ستیزگر با ایران) خواهد دانست که ملتی صاحب اسطوره میشود که قرنها زیسته باشد. نسلها در پی هم آمده باشند و هر نسلی قصه خود را گفته باشد. خاطره جمعی ساخته شده باشد. چنان که امروز در جای جای ایران نوروز رسمی کهن است و جمشید نامی برای مردان و ضحاک چهرهای پلید. فرق نمیکند آذربایجان باشد یا سیستان یا کردستان. اسطورهها به شرط تداوم ملی (در حافظه یک ملت) میتوانند شکل حماسی بگیرند. یعنی ملتی باید باشد تا حماسهای باشد تا کتابی حماسی چون شاهنامه نوشته شود. برعکس نیست. یعنی با شاهنامه ملت ساخته نمیشود.
او به اینکه کل خاورمیانه بتوانند از این سه جهان بیرون بیایند چندان خوشبین نبود، به ویژه احتمال میداد که کشورهای خاورمیانه که بر پایه اسلام بنا شدهاند به سختی بتوانند از “جهان اسلامی” بیرون آیند. اما کار را بر ایرانیان آسانتر میدید، به این دلیل ساده که گرچه اکثریت ایرانیان مسلمانند، لیکن هویت ایرانی از اسلام نمیآید. پیش از اسلام نیز بوده و چه بسا استوارتر و درخشانتر هم بوده است. او نوشت: “جهان اسلامی هيچگاه جهان ما نبوده است، آنگونه که برای عربهاست. ما همواره ايرانی ماندهايم و نه آن دويست سال تاراج و کشتار و ويرانی سيستماتيک را برای نابود کردن عنصر ايرانی فراموش کردهایم و نه هزار و پانصد سال بزرگی پيش از آن را. اسلام دین بسياری از ما است ولی موجوديت ما نيست. ما با عربها بيش از اينها تفاوت داريم. موضوع برتری و فروتری [نسبت به عربها] نيست. موضوع، تفاوتی است که ۱۴۰۰ سال اسلام نتوانسته است آن را بزدايد.”
قومگرایی امروزین تفاوتی ظریف اما وحشتناک با قومگرایی قبل از انقلاب دارد؛ بسیاری از قومگرایان امروزی همزمان یا قانونگذارند و یا قانونگزار. به نحوی خرشان میرود. دورویی و نفاق مهترین خصیصهی قومگرایی متأخر و پساانقلابی است. من نمیدانم در عمل چه میکنند، اما در نظر که کارها میکنند. هر از گاهی که مصاحبهای از این قومگرایان میخوانم از لابهلای واژگانشان کینهای عمیق از زبان فارسی و هویت ایرانی بیرون میزند. وجود چنین کارگزارانی برای آیندهی ایران بسیار خطرناک است. به نظر میرسد قبح قومگرایی در ایران شکسته شده است.
اگر قرار است قانون وحش بر جهان حکم براند و زورگویان زور عریان را نام سیاست بگذارند، آنگاه ملتهایی باید فداکاری کنند و به هر قیمت در مقابل این سیر سیاه جهانسوز بایستند. ما در مقابل تحقیر و زورگویی میایستیم. ما به دستور شما خود را خلع سلاح نمیکنیم تا شما بدون دردسر ما را مغلوب کنید. جهان هنوز به آن حد از مرز توحش نرسیده است که دولت آقای ترامپ فکر میکند. هرگونه جنگی با ایران جنگ با ایرانیان است.
«کار، کار انگلیسی ها است.» جمله آشنایی است که برای روایت و تحلیل تاریخ ایران در ١٢۰ سال گذشته بارها استفاده شده است. حضور نیروهای خارجی مثل روسیه و انگلیس در آن حوالی تاریخی کار تحلیلگران را برای پیدا کردن متهم در دادگاه مشکلات ایران آسان میکند. اما سند قاطعی در کار نیست تا نشان دهد کودتای سوم اسفند ماه ١٢٩٩ هجری شمسی کار آنهاست. بیشتر بازیگران عرصه سیاسی ایران از هرج و مرج و ناامنی به ستوه آمدند و با یک اجماع به یک حرکت نظامی شبه ــ کودتا دست زدند. بررسی نقش انگلستان و اقوام در این حرکت سیاسی ــ نظامی از زبان دکتر حمید احمدی، استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران با تکیه بر اسناد موجود موضوع این گفتگو است.
تشکیل حکومت خودمختار زیر چتر بیگانه آتشبازی کودکانهای را در گوشهی خانهی پدری بر پا کرد و ویرانی بسیار به بار آورد. روزی رسولزاده نام قطعهای از خاک ایران بزرگ را به نام اجنبی زد. روزگاری دیگر میرزای جنگل خواست دیواری وسط خانهی همهی ایرانیان بکشد و روزی دیگر پیشهوری قطعهای از خاک همهی ایرانیان را به نام جمهوری آذربایجان نامگذاری کرد و همگی به سرنوشت یکسان دچار میشوند. گویا سامان نمیدهد این خطه بر هر آن کس که کمر به بیسامانیاش میبندد. نگونبختی نهایی پیشهوری این بود که او پس از برچیده شدن بساط فتنهی آذربایجان و شکست پروژهی خیانت همچنان متوجه عملکرد خود نشد. بلکه گلهمند نیمهتمام ماندن خیانت خویش بود. او معترض پشت کردن شوروی به او در انجام مأموریتش بود.
کتابی میخواندم که نویسندهاش تصویر حکیمانهای از مرگ داده بود. نوشته بود که برای یک جوان زندگی همچون خیابانی طولانی و پر از درخت در روبهروست. اما هرچه جلوتر میروید خیابان پشت سر طولانیتر میشود خیابان روبهرو کوتاهتر. به جایی میرسید که در مقابلتان فقط یک افق وجود دارد. خیابان به انتها میرسد و پشت سرش یک خیابان دور و دراز است. من هم به جایی رسیدهام که روبه رویم دیگر خیابانی نیست. پشت سرم خیابان طویلی است. روبهرویم دیگر راهی نیست
دگرگونی سخن من که پیگیری جنگ را پس از آزادی خرمشهر بیهوده و خونین خوانده بودم، به : «عجبا که آزادی خرمشهر موجب افسوس آرش جودکیست! از آن رو که بهرهاش، به خیال او، به جمهوری اسلامی رسید!»، نامی جز زشتکاری ندارد. چون در پسِ ترفندِ بازبستن چنین ایستاری به من، نیرنگی است که میخواهد تنها راه سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی را دستاندازی بیگانه و جنگ داخلی وابنمایاند و سپس به دستاویز هشدارِ همایون که سرنگونی رژیم را «به بهای تکه پاره شدن ایران یا جنگ داخلی یا تکرار وضع عراق» نمیشایست، با یکسانسازی استراتژی و تاکتیک همایون در این میان، اندیشهی او را به سود ایدئولوژیِ اصلاحطلبی هزینه کند.
واکنش من به چگونگی بازتاب خبر پیشکش لوح تقدیر به آقای جواد طباطبایی از سوی حسن روحانی، در صفحه فیسبوک سامانه «بنیاد داریوش همایون برای مطالعات مشروطهخواهی»، یادداشتی از سوی گرداننده آن صفحه، آقای علی کشگر، در پی داشت که در همان سامانه، با نام «تقدیر رئیسجمور از دکتر جواد طباطبایی» یافتنی است. این نامه پاسخی است به آن یادداشت.
براساس آنچه در این نوشتار آورده شد نتیجه میگیریم که آذربایجان صرفاً یک سرزمین ایرانی مانند خراسان یا فارس است که اهالی آن اقوام و گروههای مختلف ایرانی بودهاند و در طول تاریخ هیچ تفاوتی با دیگر ایرانیان نداشتهاند. اما آذربایجان بهعنوان نمونهای کوچک شده از ایرانِ بزرگ همواره محل سکونت اقوام پرشماری بوده است که بواسطه سکونت در آذربایجان با عنوان آذربایجانی (یا به اختصار آذری) نامیده شدهاند. آنچه آذربایجان را از دیگر نواحی ایران متمایز میکند تنوع تیرههای ایرانی ساکن در آن بوده است و این نه دلیلی بر تمایز فرهنگی آذربایجان با دیگر نواحی ایران بلکه صرفاً عاملی در تقویت فرهنگ، علم، هنر و اندیشه در آذربایجان است؛ عاملی که در کنار توسعه آذربایجان، این سرزمین را به نمونه کوچک شدهای از ایران بزرگ تبدیل کرده است.
درواقع من روشنفکری دینی را نمیشناسم، قبلاً هم اشاره کردم، مسئلۀ ادعا نیست. من روشنفکری دینی یا روشنفکر دینی را نمیشناسم که با منابع اساسی غربی ور رفته باشد. نمیگویم حتما افلاطون، ارسطو، کانت یا هگل، بلکه میگویم حتی با منابعی در قرون وسطی هم چنین کاری نکرده است. آنچه تا بحال ترجمه کردهاند و تا به امروز نوشتند همه خلاصههای منابع جدید غربی بوده است که از فلسفۀ دین و فلسفۀ اخلاق، چندین کتاب ترجمه کردهاند. در این خلاصهها چیزی پیدا نمیشود که به درد شما بخورد.
تصادفی نیست كه ما چونان چینیان دیوار و حصار به دور خود نیفراشتیم. با وجود آنكه در یك جغرافیای باز بیحصار تقدیر مردمان این سرزمین رقم خورده است و ایمن از هجوم مهاجمان و حمله متجاوزان نبوده است. نخستین دولت- شهر متمركز ایرانیان كه در زمان هخامنشیان بنیاد میپذیرد دیوار و حصار به دور خود نمیكشد. حركتی بازدارد و به سمت تاریخی به حركت درمیآید كه آهنگی جهانی دارد. نكتهای كه هگل فیلسوف آلمانی نیك آن را دریافته بود. كاش معلمان فلسفه ما هم به چنین فهم عمیقی از تاریخ و فرهنگ ایرانی در آن عصر و هزاره سرنوشتساز دست مییافتند. اتفاقا اهمیت اندیشههای دكتر جواد طباطبایی در همین جاست كه دست به یك بازخوانی عمیق تاریخ و فرهنگ ایران با اتكا به سنت و خرد و اندیشه ایرانیاش میزند.
رأی ٥٧ درصدی مشارکتکنندگان در انتخابات ریاستجمهوری به آقای دکتر حسن روحانی فرصتی دیگر برای ملت ایران بود تا نشان دهند اصلاحات و اعتدال را در شرایط کنونی برای اداره کشور بهترین روش و گزینه میدانند. آرای میلیونی آقای روحانی در غرب و شرق و شمال و جنوب و مرکز کشور نشان از همدلی ملی برای آبادانی و پیشرفت و توسعه کشور دارد. این آمار بهویژه در استانهای مرزی و سرحدات کشور دارای معنای ویژهای است.
با مطالعه آثار طباطبایی به این نتیجه میرسیم که او به مطالب عمیقی رسیده، همان عمقي كه دیگر بنیانگذاران ما در مقاطعی دیگر از تاریخ ما، به آن رسیده بودند، که ازجمله ریشهایبودن، اصولیبودن و صاحب تاریخ و جغرافیابودن اين مباحث از خصوصیات آن است. هرچند دیگرانی سعی و تلاشها کردند اما هرگز به این سطح از برآورد نیازها و کوشش جهت رفع آن نرسیدند. کاری که قبل از نیما هم کردند اما سطحی بود. طباطبایی هم مانند نیما تا آنجا که از نوشتههای ایشان میفهمم، همچنین به گواه درسگفتارهای هگلی ایشان، به دریافت درستی از غرب و فهم به آن رسیدهاند و نسبت به زبان غرب به مفهوم فلسفی کلمه که بار تاریخ غرب را به دوش میکشد، وقوف جدی دارند.
در سالهايي که ادميت تحقيق ميکرد و کتاب مينوشت. گروه کوچکي از حوزه روشنفکري آن دوران ايران به غربگرايان ميتاختند و از «بازگشت» و «بومگرايي» و… سخن ميگفتند. آدميت که عمري را به تفکر در اين زمينه گذرانده بود و در وطنپرستي او نيز ترديدي جايز نبود اين گفتهها را تحمل نکرد، سخت برآشفت و در رساله «آشفتگي فکر تاريخي» با سبک نگارشي که در آثار او بيسابقه بود به کساني که بدون منطق ديگران را محکوم ميکردند (جلال آلاحمد، احمد فرديد، مهندس بازرگان و…) به درشتي پاسخ داد.
این «ما» برهمهٔ ایرانیان شمول عام دارد و هیچ ایرانی را نمیتوان به هیچ نامی و هیچ بهانهای از شمول عام آن خارج کرد، این «ما» فراوردهٔ وحدت کلمهٔ سیاسی نیست، بهطور تاریخی نیز چنین نبوده است، بلکه مانند خود ایرانزمین بهطور خودجوش وحدتی در کثرت است.
آقایون و خانمهای اکتیویست، شما را به هر که دوست دارید بجای آه و زاری در مورد دونالد ترامپ و نوحهسرایی راجع به اینکه الان برجام را پاره کرده و به ایران حمله میکند، کمی روی این موضوع فراکسیونهای قومی تامل کنید، ایران قبل از این که ترامپ حتی داخل کاخ سفید شود از داخل مورد حمله واقع شده، نگران ترامپ نباشید. اگر دغدغهء امنیت و حفظ تمامیت ارضی ایران را دارید ریشه این حرکت را خشک کنید. بروید یقهء آقای یونسی دولت فعلی را بگیرید که از همان ابتدای روی کار آمدن بجای تمرکز روی وعدههای انتخاباتی که توان به انجام رساندن آنها را به همان دلایلی که ذکر شد نداشتند، سراغ موضوع اقوام آنهم با روشی بسیار اشتباه رفتند و بذر چنین حرکتهای بی منطقی را ریختند.
قوم گرایی در اندیشه جدید هیچ جایگاهی ندارد چرا که در دولتهای جدید حقوق شهروندی ذیل مفهوم مصلحت عمومی قرار میگیرد و حتی شیوههای حکومتی چون دموکراسی نیز، نه بر اساس حاکمیت اکثریت بر مردم بساکه از طریق حکومت قانون برخاسته از مصلحت عمومی مورد سنجش قرار میگیرند. از آنجایی که روشنفکران وطنی آگاهی چندانی از شکل گیری بنیان دولتهای مدرن و الزامات نظری آن نداشتند، غور در روبنای این نظامها موجب ارزیابی شتاب زده و تفننی در مبانی نظری روشنفکران شد که آنها را از صورت بندی مفهوم مصلحت عمومی بازداشت
شاید آقای هجری بدلیل حیات پادگانی که برای خویش و حزبش ساخته قادر به درک تفاوت فرآوردههای زنده باد جنگ مسلحانه با زنده باد مبارزه مدنی را نداند، که حتماً نمیداند!! اما مردم ایران در هر پارهای از ایران که ساکن باشند با تجربهاندوزی و آموختههای خود در 37 سالۀ بعد از انقلاب اسلامی و با باز نگهداشتن چشم و گوش خود و جستجو و دانشاندوزی میدانند که برای رسیدن به آزادی و بنای حکومت قانونی باید به مبارزه مدنی و کسب آگاهی و دانش تکیه نماید؛ چرا که آزادی و حکومت قانونی مبتنی بر حقوق بشر و برخاسته از آن، نه از لوله تفنگ بلکه برپایه علم و آگاهی و دانش بنا میشود. و برای رسیدن به آن نیازی نه به جنگ مسلحانه دارند و نه حمایت زر و زور بیگانگان و ابزار دست این و آن شدن.
چشمها بر این هستۀ سخت گشوده است و حفظ کشور و حراست ملت ایران، همچنان تا رفع فلاکتی که تمام منطقه را در آتش خود میسوزاند، بالاترین الویت خواهد ماند.
نقش رهبری در هر جامعه، در طبقهبندی کردن منافع قابلدسترسی در هرزمان، در مقایسه با توان ملی است، و بنا به طبیعت خود باید قاطع و روشن باشد.
انسان موجودی است که در محدوده دریافتهای حسّی خود باقی نمیماند و در جستجوی شناخت از کران تا کران عالم هستی را درمینوردد. از سوی دیگر این انسان، مجهز به ابزار زبان است و میتواند دریافتهای خود را به دیگران منتقل کند، بطوری که آنچه ارزش دانستن داشته باشد، بزودی در اختیار همگان قرار میگیرد و جزو گنجینه دانش بشری میشود.
آنچه در باره برخاستن و قدعلم کردن مجدّد ایران پس از شکست از یونانیان و تازیان گفته شد و در مورد شکست از مغولان نیز مصداق دارد اصل دوّمی از نظریه بقا و زوال فرهنگها را روشن میسازد، و آن اینکه هر فروپاشی و شکستی دلیل ضعف کلّی و نهائی و نشان به پایان رسیدن نیروی پویندگی جامعه نیست. بلکه در زندگی هر ملّتی گاه شکستهائی روی میدهد که نتیجه خستگی و فتور دولتی یا سلسلهای یا نحوهای از حکومت یا حیات دینی است، ولی گذرنده است و پایدار نیست، بلکه جامعه پس از مدّتی، مانند رهنوردی که از طول راه و دشواری آن فرسوده شده و به زمین مینشیند و نفس میگیرد و پس از مدتی استراحت و خستگی از تن بدرکردن به پا میخیزد و چون هنوز نیروی جوانی در او باقی است باز به راه میافتد، به مسیر خود ادامه میدهد (هرچند با اثری از فرسودگی پیشین).
طباطبایی نخستین پژوهشگری بود که نگرشی منضبط، فلسفی و روشمند به تاریخ اندیشهی سیاسی عرضه داشت. طباطبایی به تاریخنگاری بهمثابه شکلی از اندیشهورزی است که در این زمینه او بهویژه متأثر از هگل است. طباطبایی تجدد و وضع کنونی را مبنای نگارش تاریخنگاری اندیشه قرار میدهد و بر اهمیت پرسشهای امروزین از متون کهن تأکید میورزد. طباطبایی ایران را کانون نظریهپردازی خود قرار میدهد و در نهایت، ایشان بر نسبت و پیوند میان عمل و نظر، بهمثابه مهمترین پرسش در فلسفهی سیاسی، در تاریخنگاری اندیشه تأکید میکند.
انقلابها را بیهوده چرخشگاه و آغازگاه دورههای تاریخی نمیدانند. انقلاب، برخاسته از دگرگونی ذهنی در یک جامعه است و با خود دگرگونیهای بزرگ میآورد. چه در انقلاب مشروطه و چه در انقلاب اسلامی، جامعه ما دستخوش دگرگونیهای ژرفی شد که مقایسه آن موضوع این نوشته است.
طباطبایی به عنوان کسی که وضعیت بحران ژرف ایران بر لبۀ پرتگاه تاریخ را در ژرفنای خودآگاهی خود دریافته است، بیش از چهار دهه از عمر خود را وقف ایران، و تدوین نظریۀ انحطاط ایران و تأسیس دانش نوبنیادی می کند، که ضمن تبیین منطق انحطاط ایران، راه خروج از این شرایط و تجدید عظمت ایران را به نوبۀ خود فراهم کند. از نظر نگارنده او در تلاش خود و فراهم آوردن مقدمات تأسیس فلسفۀ سیاسی جدید ایران موفق بوده است، هر چند گویا هنوز زمان او فرا نرسیده، امّا برای خواننده ای که نه از سر تفنّن و سیاست زدگی، بلکه از سر جدیّت و همسخنی، نظریۀ او را به تالار آگاهی خود انتقال می دهد، طباطبایی بر آستانه تاریخ جدید ایران ایستاده است.
اگر مترجمینی چون آقای موقن، میخواهند جامعۀ “ابتدایی” ایران و اذهان “اسطورهای ـ عرفانی” اهل مطالعۀ ما را از طریق ترجمه و به کمک آثار و اندیشهها و مکاتب غربی تغییر دهند، یا به تغییر آن یاری رسانند، اگر از توضیح مراتب پیچیدگی فرهنگی، ساختارها و نهادهای تمدن مدرن برای مغزهای “سادهاندیش” و “ابتدایی” ایرانیان ناتوانند، شاید بهتر باشد در محدوده ترجمه بمانند و از پخش استنباطها و تفسیرهایی که نمونههای آن آورده شد و از “بازنمایی” همان پیچیدگیها بپرهیزند.
به نظر طباطبایی، جنبش مشروطهخواهی در ایران حلقهای در زنجیر انقلابهایی است که در فاصلۀ انقلاب شکوهمند ۱۶۸۸ تا انقلاب امریکا و انقلاب فرانسه و پس از آن اتفاق افتاده است. جنبش مشروطهخواهی در ایران یکی از انقلابهای جدید و نخستین آنها در کشوری اسلامی و آسیایی بود، و اگرچه به ظاهر به لحاظ فکری ـ به تعبیر طباطبایی «در نظر» ـ ارتباطی با اندیشۀ سیاسی جدید نداشت، اما به تعبیر طباطبایی، «در عمل»، منطق همان انقلابهای جدید را دنبال میکرد.
اقوام کهن سال اگر به تاریخ گذشته خود به این چشم نظر کنند که موجبات عجب و غرور و تکبر و تفاخر بیابند و به استخوان پوسیدۀ نیاکان تکیه کرده برای خویش تنآسانی روا دارند البته چندی نمیگردد که ذلت دامنگیر ایشان میشود و نظر به عزتی که پیشینیان آنها داشتند تباهی روزگارشان بیشتر از مذلت اقوام گمنام بر عالمیان آشکار میگردد فرزند ناخلف شمرده میشوند و همه کس به زبان حال یا مقال به ایشان میگوید:
گیرم پدر تو بود فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل
کسی که سواد ندارد در امر انتخابات به کلی کور و کر و از شرایط و مقررات انتخابات و عملیات آن بیخبر است. قانون نمیداند، روزنامه نمیبیند، اعلان نمیخواهد، منظور و مقصود از انتخابات را نمیفهمد، اختیارش کاملاً در دست دیگران است، هر بلایی بخواهند به سرش میآورند در این صورت آیا میتوان گفت شرکت او در امر انتخابات در واقع عمل کردن به حقوق ملی است. چنین کس با صغیر که از حق انتخابات محروم است چه تفاوت دارد بلکه باید گفت از صغیر پستتر است و حرکاتش در این عملیات مانند حرکت عروسک خیمه بازی است.
در همان نخستین لحظههای پخش خبرِ درگذشتِ داریوش همایون دادهای بلندی از نهادهای بسیاری از دلبستگان آن ملک و ملت، از درون و بیرون کشور برآمد. در آن روزها بیانِ تشبیهها، استعارهها و تمثیلها، در رثای داریوش همایون، برخاسته از عمق و انبوه بهتزدگی و حسرت درگذشت یکی از یگانههای جهان سیاستِ همروزگارِ ما ایرانیان بود که در وانفسای امروز وجود زندهاش میتوانست روزنههای امید به فردا را بگشاید و سرزندگی و چابکی بیشتر و پویایی و معنای ژرفتری به مبارزه در راه حفظ ایران و ملت آن و در راه آزادی و رفع تبعیض در کشورمان بدهد.
زبان یک مملکت بااستعانت از لسان کشور دیگر وسایل فقر زبان خود را فراهم نمیسازد. بالعکس به این طریق رو به غنا و گسترش میرود. به خصوص اگر در انتخاب لغات مورد نیاز دقت و مراقبت کافی و لازم به عمل آید.
ایران باید وجود پیدا کند تا وجودش اثر مترتب شود. وجود داشتن ایران وجود افکار عامه است. وجود افکار عامه بسته این است که جماعتی ولو قلیل باشند، از روی بیغرضی در خیر مملکت کار بکنند و متفق باشند.
اما افسوس، بس که گفتم زبان من فرسود.
وقتی میشنوم که تروریستهای جانی و ضد بشر مدعی مسلمانی با شعار اللهاکبر جگر انسان مسلمان دیگر را از کالبد وی در سوریه در میآورند و با تمام وجود و احساس و حتی لذت اللهاکبر میگویند، سرشار از نفرت و بیزاری میشوم. یا زمانی که میشنوم تروریستهای فاسد و پلید با شعار اللهاکبر به محل کار یک نشریه (ولو اینکه خطایی اخلاقی مرتکب شده باشد) هجوم میبرند و گروهی را به گلوله میبندند و عدهای را بیحساب میکشند، دیگر اللهاکبر نیز با جنایت و قساوت آذین بسته شده است! و صد البته این الله دیگر الله من نیست و چنین اللهی به میزانی که «اکبر» است، گویا جانیتر و خشنتر است!
ششم گذشته از اینکه به طور کلی انسان سبک و خفیف الحر که با نشاط و فرح حتی از طیور هوا نیز چست و چالاکتر خواهد بود کار مادی دماغ یعنی وظیفه دومی که برای او ذکر کردیم که او را از وظیفۀ ادراک و تفکر بازمیدارد نیز فوقالعاده تخفیف خواهد یافت در حالی که از همۀ اعضاء بدن فقط دماغ تقلیل نمییابد زیرا که هر چه از اعمال حیوانی او کاسته میشود و از آنها فراغت مییابد به امور عقلائی و روحانی بیشتر میتواند مشغول شود و قسمت مهمی از دماغ هم که به کارهای حیوانی مبتلا بود به مصرف تفکر و تعقل میرسد.
در همه کشورهای تاریخی، ملت موسس دولت بود که به تدریج با استفاده از آگاهی مردم و با نهادهای وحدت یافته از احساس ملّی و احترام به قوانین پا به عرصه گذاشت. در دولتهای نوپا ـ مانند کشورهائی که پس از جنگ جهانی یکّم و دوّم و یا پس از استعمار زدائی پا به گستره بینالمللی نهادند؛ دشواری اساسی از آنجا برمیخیزد که دولتها میخواسته و یا میخواهند ملتی را بنیان نهند و یا به تعبیری دیگر به «ملتسازی» بپردازند.
سیر انسان در طریق ارتقا و تجاوز از مرتبه حالیه اکمل و اعلی همانا تا یک اندازه بعزم و اراده و تصرف خود اوست و وسیله آن جز ترقی و تکمیل علم نتواند بود و هر چند جمیع علوم بترقی یکدیگر و کمال انسان مدد مینمایند در این خط مخصوص دو رشته خاص از علوم مستقیماً و تاماً بکار است یکی شیمی دیگر طب و معرفةالحیات.
ارض موعود هر ایرانی وطن او و پدرانش هست و هیچ کس حق ندارد خود را ایرانیتر بداند و دیگران را از کمترین حقی محروم کند. وطن ایرانی و شناسنامه ایرانی مشروعیت بخش حقوق شهروندی ایرانیان است و بس.
از خواندن این رساله توقع ندارم همه کس معتقد شود که پیشآمد احوال نوع بشر چنان است که من فرض کردهام زیرا خود نیز مطمئن نیستم چنین باشد بلکه قریب به یقین دارم که سیر عالم انسانیت در مدارج ترقی عیناً مطابق آنچه به خیال میرسیده نخواهد بود. مقصود من از نگارش این سطور فقط تفریح خاطر جوانان و برانگیختن ایشان به تفکر بوده است.
عمارت چهل ستون و عالی قاپی تا چندی قبل زبالهدان بود و فقط پس از تشکیل قشون جدید که اصفهان یکی از مراکز قشونی گردید صاحبمنصبان اهتمامی کردند و آنها را از ابتذال و نکبت بیرون آوردند.
دریابندری فقط مترجم نیست، نویسنده است. از قضا بیشتر نویسنده است تا مترجم. به همین جهت ترجمههایش چنین جاندار و ماندگار از کار در آمده است. اما هنر نجف در نوشتن بیشتر در مقدمهها و گفتگوهایش بروز کرده است. او برای هر کتابی که ترجمه کرده ـ از وداع با اسلحه و پیرمرد و دریا گرفته تا تاریخ فلسفۀ غرب ـ مقدمهای نوشته که آن مقدمه راهگشای خوانندگان آثار اوست.
دانشطلبی و هنرپروری شهریاران قدیم ایران شواهد معروفه بسیار دارد. ما نخواستیم به تکرار حکایات مشهوره پردازیم این حکایت را که در ممالک ما معروف نبود اختیار کردیم و هر چند بهتر میدانیم استخراج فواید آن را به قوه عبرت و دقت خوانندگان واگذاریم
بسیار معانی در ذهن یک قوم هست که در ذهن قوم دیگر یا هیچ نیست یا اگر هست کاملاً مطابق نیست و با شباهتی کم یا بیش تفاوتی در کار هست. مثلاً معانیی که در زبان فارسی به الفاظ ماه و خورشید و ستاره و آب و آتش و امثال آن ادا میشود در همه السنه الفاظ مطابق دارد زیرا که عین این معانی در ذهن تمام اقوام موجود است، اما معانیی که در نزد ایرانیان به الفاظ قلیان و کرسی و پشمک و باقلوا و قورمه سبزی و غیرها ادا میشود در هر زبانی لفظ مطابق ندارد، چون این چیزها در زندگانی همه اقوام نبوده و نیست
آخرین عقیدهای که میخواهم اظهار کنم این است که چون وطنپرستی و ملت دوستی البته لوازمی دارد که هر کس باید به قدر و قوه به آن قیام نماید در نظر من نخستین لوازم آن این است که شخص در ادای آن وظایف انسانیت که موجب عزت و حرمت ملتش میشود کوتاهی ننماید، و اگر استعدادش در انجام این وظیفه سرشار نباشد لااقل در تجلیل و تکریم کسانی که استعداد را داشته و بکار انداختهاند بکوشد.
بنیانگذار آئین بهائی ایرانی بوده و در ایران هزاران بابی و بهائی به خاطر اعتقاداتشان کشته شده و مدفون هستند. هیچ ایرانی از بهائیان بیشتر به فرهنگ و کشور ایران علاقهمند نیست. بهائیان در خارج از ایران هر ساله جلساتی در بزرگداشت فرهنگ ایران برپا میکنند. تهمت بیعلاقهگی به ایران و فرهنگ ایرانی به بهائیان اتهامی است خالی از حقیقت.
حکومت واقعی را علمای دین حق خود میدانستند و نمیخواستند از دست بدهند، در صورتی که هر روز در حکومت خودشان احکام ناسخ و منسوخ صادر میکردند، و اگر عدلیه صحیح درست میشد یا حکومت از دست آنها بیرون میرفت یا مجبور میشدند با قید به نظامات و اصول حکومت کنند، آن هم منافی با صرفه و مصالح آنها بود.
من کوشش کردم که نشان دهم آنان نظریۀ طباطبایی را با ارجاع به متنهایی میخوانند که خود آن متنها را نمیفهمند. بدیهی است که تا اطلاع ثانوی بحث باز است. مخالفان میتوانند ایرادهای خود را بیان کنند. در تعطیلی دانشگاه در ایران، به تعبیر طباطبایی، درهای فضای مجاری هم چنان باز است. این تعلیقههای پراکندۀ من پایان بحث نیست، آغاز آن است. جنبههای ایجابی بحث من در نوشتۀ دیگری خواهد آمد.
یادآوری این نکته خالی از فایده نیست که فوکو – به خلاف مترجمانی که دربارۀ چیزی که ترجمه میکنند هیچ نمیدانند و گمان میکنند مانع فهم اندیشۀ جدید واژههای به کار رفته است، یعنی چیزنویس «اندر مناقب لغت بازی» – واژۀ جعل نمیکند – زیرا زبان فرانسه متولی دارد و هر یاوهای را نمیشود به مردمی که به زبان خود احترام میگذارند قالب کرد – بلکه او فکر نو خود را در همان واژگان موجود بیان میکند.
بارها گفتهام که استادان فارسی نمیدانند، به قول خودشان، «به همان نشان که» در آغاز عبارتی که آوردهام، گفتهاند: «ناکامی و نادرستی سخن طباطبایی…» که معلوم نیست سخن چگونه ناکام میشود؟ آن «ناکامی» از سنخ این «نادرستی» نیست که بتوان به آن عطف کرد.
انتخابات ریاست جمهوری، بزنگاه نمودِ آشکار پارادوکسهای رژیم جمهوری اسلامی بوده و هست. چون با همه فاصله کیهانیاش از انتخاباتی شایسته نام انتخابات آزاد، سنجه گزینشِ بالاترین مقام اجرایی کشور را، از میان نامزدان دستچین شده و وابسته به حکومت، رای مردم میگیرد.
دشمن تراشیها علیه رژیم اسلامی در منطقه و تشویق کشورهای پیرامون ایران، علیه ایران و آماده کردن آنان و فراخواندنشان به اقدام برای درهم شکستن قدرت سیاسی در ایران یک صندوق پاندورای واقعی را بر ایران خواهد گشود و از دشمنان قسم خورده هزار ساله ایران تا غول بیشاخ و دم داعش امروزی و از القاعده تا دستههای مسلح کوچک و بزرگ که هم اکنون در مرزهای ایران بسیج شدهاند به ایران سرازیر خواهند شد و سرنوشتی چون سوریه و عراق را در ایران رقم خواهند زد.
در پنجاه سال گذشته، ایران سه دگرگونی بزرگ، هر بار به رنگی از رنگهای پرچماش را از سر گذرانده است. نخستین آنها، انقلاب سفید، اصلاحاتی بود که خود را انقلاب مینامید. دومین دگرگونی، انقلابی بود که اسلام آورد و رنگ خونین بیشتر از آنکه نمادِ پسزمینه پیدایشاش باشد، دستاوردش شد. و آخرین آنها، جنبش سبز، نیمه انقلابی بود که میخواست اصلاحات باشد.
انقلاب اسلامی نمودی است از پارادوکسِ درونیِ ایرانِ اسلامی. چرا که در زیر لعابِ تجدد، سرسپردگیِ دینی همچنان در تپش بود، به گونهای که متجددنمایان را آنچنان شرمسار نوزیستی و نوگرایی خود میکرد که حکومت را دو دستی همچون جزیه به مذهبیها هدیه کردند.
در پنجاه سال گذشته، ایران سه دگرگونی بزرگ، هر بار به رنگی از رنگهای پرچماش را از سر گذرانده است. نخستین آنها، انقلاب سفید، اصلاحاتی بود که خود را انقلاب مینامید. دومین دگرگونی، انقلابی بود که اسلام آورد و رنگ خونین بیشتر از آنکه نمادِ پسزمینه پیدایشاش باشد، دستاوردش شد. و آخرین آنها، جنبش سبز، نیمه انقلابی بود که میخواست اصلاحات باشد.
آیا استادان فصل دربارۀ قائم مقام یا تجربههای نو در زبان فارسی را دیدهاند؟ میتوانند یک مقاله دربارۀ قائم مقام به من نشان دهند که حتی بتواند با یک سطر فصل طباطبایی ـ که به جرأت میگویم شاهکاری در فهم نامههای میرزا ابوالقاسم و فارسی نویسی است ـ برابری کند؟ از استادان دعوت میکنم که ده سطر دربارۀ منشأت بنویسند و آنگاه معلوم خواهد شد که به واقع طباطبایی در این فصل ـ و البته فصلهای دیگر ـ چه کرده است.
در کشوری که روشنفکری آن تاکنون هرگز موضعی دقیق و جدی نداشته ـ یا دست کم علنی نکرده ـ است، طباطبایی به این خطر تن داده است که موضع خود را اعلام کند. بنابراین، رونمایی چند نقل قول نجویده کمکی به روشن شدن موضع او نمیکند. اینکه طباطبایی به همۀ منایع خود اشاره میکند و همۀ منابع دست دوم را که میتواند در بحث او مورد ارجاع باشد، در پایان هر کتابی میآورد، از باب مفهوم مخالف فاصلهای با کسانی ایجاد میکند که گمان میکنند بحث علمی در فضای عمومی «مؤسسۀ وعظ و خطابه» است.
شاید هیچ شاعری نتوان یافت که مانند سیمین با شعرش زندگی کرده باشد. حرفهای قلمبه سلمبه نمیزد. همان حرفهایی را که ما از درد و داغهای روزانه با یکدیگر در میان مینهیم سیمین بهبهانی با خود به زبان شعر زمزمه میکرد. ادای شعر در نمیآورد چنانکه ما آدمهای معمولی ادای حرف زدن در نمیآوریم. حرف زدنش به همین سیاق بود که در دیوان شعرش میبینیم. وقتی درد میکشید زبانش این گونه میشد. وقتی قلم و کاغذ بر میداشت زبانش همین بود که میگوییم شعر.