بار دیگر به مناسبتِ «آمدنِ رضاشاه» ـ فرخنده مدرّس

«رضاشاه باید می‌آمد»! تا روان انتلکتوئلی و روح نسلی از روشنفکران، استادان، ادیبان، هنرمندان، ارتشیان، سیاستمداران و دولتمندان را همچون یک عینیت تاریخی، به صورتی قابل رؤیت و قابل لمس نمودار سازد و نشان دهد که اراده‌ای یکپارچه، همسو و متحد آن گروه بزرگِ روشن‌رای، در انطباق با روح زمانۀ آن روزگار، با خواست نگهداری ایران از طریق ایجاد امنیت و یکپارچگی در کشور، به مثابۀ شالودۀ اصلی ساختن و پیش‌بردن میهن، حی و حاضر و آماده بود، تا با پیش‌آمدی تاریخی، همه یک ـ به ـ یک، همپای پادشاه‌شان، خدمتگزار «باغ آتش» ایران شوند

بار دیگر به مناسبتِ «آمدنِ رضاشاه» ـ فرخنده مدرّس

‌ ‌

از ویژگی‌ روزها و مناسبت‌ها این است که گردونه‌ی یاد بر محور رخدادی‌ می‌گردد که در آن روز، خود و آن روز را به یک مناسبت تاریخی تبدیل کرده است. اما این‌که رخدادی در گذشته بتواند خود را به مناسبت تاریخی تبدیل کند، یعنی موقعیتی یابد که هر سال، در آستانه‌ی همان روز، نگاه‌ها و تأملات به سوی آن کشیده شوند، در حقیقت نه در خود آن روز و نه فقط در خودِ آن رخدادی‌ نهفته است که در آن روز به وقوع پیوسته، بلکه بیشتر در اهمیتِ معنا و ژرفای دگرگونی‌هایی جای دارد که سررشته‌ی پیوند آن‌ها به آن روز و به آن رخداد متصل می‌شوند و هر دو را در تاریخ به‌یادماندنی می‌کنند، چه به خوشنامی یا به تلخکامی. به این ترتیب، می‌توان مقدمتاً نتیجه گرفت که پیامدها و دگرگونی‌هایی که به دنبال رخدادهای تاریخی می‌آیند، در تأمل و بررسی، مرتبه‌ای مهم دارند؛ زیرا از یک‌سو، مکانِ تبلور و تحققِ سرشتِ نهفته در آن رخداد هستند و از سوی دیگر، بسته به عمق، گستره و جهتِ تأثیر آن‌ها – البته در صورتِ هم‌سویی با تاریخ و با روحِ زمانه – است که جایگاه آن رخداد و آن روزِ معین در تاریخ ملتی ارجمند می‌گردد؛ همچون روز آمدن رضاشاه! در غیر این صورت، هم‌چون باری سنگین، و بختکی، خواهد بود بر بختِ ملت و موجب تیرگیِ روانِ تاریخی او؛ مانند روز و رخدادِ انقلاب اسلامی!

ریشه‌ی ارجمندی روز سوم اسفند و تاریخی شدن این روز که امروزه تحت عنوان‌های مختلفی از جمله «روز آمدن رضاشاه» از آن تقدیر می‌شود، در معنای دگرگونی‌های بنیادینی جای دارد که فشرده‌ای از آن‌ها را می‌توان در مفهومی با مضامینی ژرف و معنای تجربه‌هایی سترگ، یعنی «ایران نوین» یا «ایران مدرن» تعبیه کرد. تاریخی بودن «روزِ آمدن رضاشاه»، یعنی سوم اسفند ۱۲۹۹، از راه یادآوری شرایط تاریخی مسلط بر ایران، پیش از دوره‌ی رضاشاهی و همچنین با بازبینی و تأمل بر دگرگونی‌های ماندگار و دستاوردهای عظیم این پادشاه بزرگ ایران، به‌رغم دوره‌ی کوتاه حکومت مقتدرانه‌ی ایشان، با تأخیر در اذهان عمومی پدیدار و در حافظه‌ها مقام والای تاریخی خود را بازیافت.

به عبارت دیگر، پس از دهه‌ها تبلیغات و داستان‌پردازی‌های زهرآگین نسل‌هایی از «روشنفکران تاریک‌اندیش» و متحد نیروهای ارتجاعی ضد کشور و ملت ایران، علیه خاندان پهلوی، و سعی در واژگون جلوه دادن اقدامات و اصلاحات دوره‌ی آن دو پادشاه، و سپس با فرورفتن همه‌ی آن روایت‌پردازی‌های مغرضانه در منجلاب برآمده از عمر رژیم اسلامی، روز سوم اسفند ۱۲۹۹، یعنی «روزِ آمدن رضاشاه»، به عنوان یک روز و یک رخداد تاریخی، به منزلت خود، آن‌گونه که شایسته‌ی آن است، بازگشت. یعنی به تدریج و به موازاتِ از پرده برون افتادن شکست تمام‌عیار اخلاقی، اجتماعی، سیاسی و اساسا شکست تاریخی افکار آن «روشنفکران تاریک‌اندیش» و متحد این نیروی ارتجاعی و طرد هر دو از سوی ملت ایران، رضاشاه به مقام تاریخی خود صعود کرد.

«داریوش همایون» در پیشگفتار خود بر تجدید چاپ «سفرنامه‌های رضاشاه» توسط «نشر تلاش» در سال ۱۳۸۳، یعنی نزدیک به یک‌ربع قرن پیش، درباره‌ی آن اتحاد ورشکسته چنین نوشت:

«در تاریخ همروزگار ایران هیچ کس مانند رضاشاه ترور شخصیت نشده است. سه نسل روشنفکران و سرامدان فرهنگی و کوشندگان سیاسی، بیشترشان، از چپ و مذهبی و ملی کوشیدند از او چهره‌ای زشت بنگارند. دست پروردگان نامستقیم او، آن‌ها که زنده ماندنشان نیز به برنامه نوسازندگی او بستگی داشته بود، نه کمتر از رقیبانش، برخود فرض دانستند که پا بر هر واقعیتی نهاده، او را سرچشمه هر چه در ایران ناپسند می‌یافتند بشمارند. خدمت‌های او خیانت و میهن پرستی‌اش وطن‌فروشی به قلم رفت. آنچه را نیز که نمی‌شد از پیشرفت‌های دوران او انکار کرد یا نادیده گرفت، ساخته دست بیگانگان و جبر تاریخ شمردند. دشمنانش را اگرچه ناسزاوارترین، به زیان او بالا بردند. به هزینه او از ترسویان پولدوست و مرتجعین دشمن آبادی و آزادی ایران و عوامل ثابت‌شده بیگانه، قهرمانان آزادی ساختند. بر سرنگونی‌اش که فرو افتادن ایران در کام هرج و مرج و بازگشت از مسیر بهروزی بود شادی کردند. از کینه به او و آنچه از او مانده بود در چرخشی هزار و سیصد چهارصد ساله، خود و مردمی را، که رمگی خویشتن را پذیرفته، گوسفند وار دنبال آن‌ها بودند به بدترین سیاه‌چالی که بر سر راه بود انداختند. بقایای بی‌امید و از دو سر باخته‌شان هنوز مسئله‌ای مهم‌تر از لجن مال کردن میراث او برای خود نمی‌شناسند.»

البته سال‌ها پیش از این پیشگفتار برای «سفرنامه‌های رضاشاه»، رجوع به حافظه‌ی تاریخی و توضیح برجستگی و اهمیت دستاوردهای رضاشاه و به دنبال آن اقدامات و دستاوردهای حیات‌بخش دوره‌ی محمدرضاشاه، در ژرفایی تازه و بی‌سابقه، بلافاصله از سالِ «پیروزی» انقلاب اسلامی، آغاز شده بود. آن‌ هم عموما توسط خودِ داریوش همایون و طی نوشتار و گفتارهای بسیاری که به یاری روان‌های بیدارِ دیگر پی‌ گرفته و بی‌وقفه به بحث دربار‌ه‌ی اهمیت آنها دامن زده می‌شد. به این ترتیب، خلاف خواست و اراد‌ه‌ی رژیم اسلامی و به خلاف میل «روشنفکران تاریک‌اندیشِ» دلبسته‌ی انقلاب ۵۷، بحث درباره‌ی رضاشاه و خدمات تاریخی وی و همچنین خدمات فرزند تاجدارش، به تدریج در داخل و خارج ایران گسترده‌ شد و به افکار عمومی راه یافت. و در پی چنین روندی بود که داریوش همایون در همان پیشگفتار نوشت:

«اکنون چند گاهی است که تاریخ، به معنی تاریخ‌نگارانی روشن‌بین و توده مردمی تجربه آموخته، بر رضاشاه پیوسته مهربان‌تر می‌شود. دستاوردهای او دربرابر تاریخسازان دیگر هر روز برجسته‌تر می‌نماید. سده بیستم ایران را، بیست ساله، رضاشاه ساخت.»

امواج بالاگیرنده‌ی آن بحث‌ها در عمل به صورتِ خاستگاهِ برآمدنِ آگاهی درآمد؛ آگاهی درباره‌ی این بخش مهم از تاریخ ملی، یعنی درباره‌ی دوره‌ی پادشاهان پهلوی و پیوندِ اصلاحاتِ آنان با تاریخِ تجدد در ایران. این آگاهی رفته‌رفته به اذهان راه یافت و همچون یک قهرِ طبیعی نمودار شد که بازدارندگیِ نفوذ و تأثیر آن بر افکارِ عمومی ایرانیان، از قدرت اراده‌های آن اتحادِ ورشکسته‌ی ضدملی خارج بود. حاصلِ همه‌ی آن بحث‌ها، جدال‌ها و روشنگری‌های تاریخی، نخست در شعار «رضاشاه روحت شاد» تبلور یافت. این شعار، برای اولین بار به صورتِ آشکار در اعتراضاتِ دی‌ماه ۱۳۹۶، از جمله در مشهد، در جوارِ مسجدِ گوهرشاد، سرداده شد و به‌سرعت در سراسر ایران به شعار پیوسته‌ی مخالفین رژیم اسلامی، خاصه در صفوف پیکارگران داخل کشور، بدل گردید.

و اما انبوهِ بحث‌هایی که درباره‌ی اهمیت رضاشاه در تاریخ معاصر ایران و به‌ویژه نقش او در پیش‌برد انقلاب مشروطه از آستانه به درون دوران جدید کشور صورت گرفت، نتیجه‌ای جز بالاتر رفتن مقام رضاشاه نداشت و از آن پس «آمدنِ» ایشان را همچون رخدادی ارجمند در تاریخِ ایران نازدودنی ساخت. و از آن پس، در هر جا که جمعی به مخالفت با رژیمِ اسلامی گرد می‌آمد، غرش «رضاشاه روحت شاد!» آهنگ بلند آن تجمع اعتراضی می‌شد. در برابرِ این «قهرِ طبیعیِ» آگاهی از تاریخ ملی ایران، که حقایقش همواره دیر یا زود آشکار می‌شوند، ناسزاگویی‌های تکراریِ بدطینتان خاتمه نیافت؛ اما از سوی برخی که در «آراستن» و پوشاندنِ زبانِ مغرض و بدخواه دستی به مهارت دارند، به موضع‌گیری‌هایی نیز انجامید که بعضی، هرچند توخالی، اما جالبِ توجه‌اند.

از جمله از سوی برخی مفسرین «تاریخ ایران اسلامی» – البته «ایرانِ اسلامی» به خیالِ خودشان – که هرگز نتوانستند سلامتِ عقل و زبانِ بی‌غرض را در جهتِ تایید دگرگونی‌های تاریخیِ در خدمت ایران، نه‌تنها برخاسته از دوره‌ی پادشاهانِ پهلوی، بلکه حتی برآمده از مشروطیت، به کار گیرند. چون نمی‌توانستند غرشِ بلند و همه‌گیرِ «رضاشاه روحت شاد» را، با روحِ ایران‌دوستیِ جاری در آن، نشنوند یا دست‌کم ناشنیده بگیرند، دست به «تفسیر» زدند و آن را این‌گونه تعبیر کردند که گویا مردمِ ایران با این شعار فقط می‌خواهند «رضاشاه را به رخِ رژیمِ» اسلامی بکشند. اما، از خود نپرسیدند؛ این مردم چه ویژگی در رضاشاه یافته‌اند که می‌خواهند آن را «به رخ رژیم» اسلامی بکشند؟ یا برای چه و برای دستیابی به کدام هدف، چنین در برابر کینه‌ی مسلح رژیم، فریاد می‌زنند: «رضاشاه روحت شاد» و بدین صورت با جان خود بازی می‌کنند؟ البته طبیعی‌ست که انتظار پاسخ به چنین پرسش‌های ساده‌ای را نتوان از چنان مدعیان تفسیر «تاریخی» دریافت کرد، بویژه وقتی پای نقد و ردِ مداخله‌جویی‌های زیان‌آور و ضدملیِ اسلامی در حیات و سرنوشت ملت و کشور ایران در میان باشد! گویی حفظ بیضه‌ی اسلام و اسلامی جلوه دادنِ ایران و اسارت و زمین‌گیر کردن فرهنگ ملی در «فرهنگ اسلامی»، برای اینها از صیانت جان و مال و کرامت ملت، و دفاع از شالوده‌های ضروری تقویت پیوند ملت و کشور، واجب‌تر شده است! نفراتی که در افقِ بسته‌ی دید و نگاهِ معوج به تاریخ، حتی به معنای پاسخی که می‌دهند یا به نتیجه‌ی حرفی که می‌زنند، نمی‌اندیشند؛ پاسخ را بی‌تعقل می‌دهند یا سخن را نسنجیده بر زبان می‌آورند تا از موضعِ جدل‌های بی‌مایه شاید بتوانند دهانِ طرفِ مقابل را در همان لحظه ببندند، و اگر بسته نشد، کار را به منازعه و ناسزاگویی و… بکشانند. جامعه‌ی ایرانی تا کنون با چنین «تیپ‌هایی» کم سر و کار نداشته است.

باری، نمونه دیگر را باید از داود فیرحی، «عالم» عمامه‌دار و کوشش‌گر تدوین «فقه سیاسی مشروطه» بیاوریم که در مصاحبه‌ای، ظاهرا بناچار، بر «استثنا بودن رضاشاه» در تاریخ معاصر ایران، یعنی تاریخ تجدد و تجدد خواهی ایرانیان، اشاره کرد و به سرعت نیز از آن فاصله گرفت. می‌گوییم «ظاهرا بناچار»، زیرا همه می‌دانیم که ایشان سخت مخالف مشروطه به معنای حقیقی «حکومت قانون» و دوران تجدد ایران بود و صراحتا مردم ایران را مخالف مدرنیته می‌دانست. پیش از آن مصاحبه نیز نوشته و گفته بود که گویا ایرانیان هرگز به تجدد در ایران روی خوش نشان ندادند، زیرا خویش را با آن و در آن «از خود بیگانه احساس می‌کردند». طبیعی است از چنین کسی نیز نمی‌شد پاسخی دریافت که چرا وی رضاشاه را «استثنا» می‌نامد؛ آن هم چهره‌ای تاریخی که حضور و اقداماتش با بخش مهمی از سرآغاز بنای ایران مدرن و تاریخ تجدد آن عجین است. استثنا در چه چیز؟ اگر پایه‌های ایران مدرن از جمله بر افق باز، روشن‌رایی، تجددخواهی و ایران‌دوستی رضاشاه ساخته شده، و آقای فیرحی چنین دوران تجدد ایران را نهی می‌کند، پس از چه منظر دیگری رضاشاه را «استثنا» به حساب آورده است؟ شاید هم از منظر کوتاه کردن دست دخالت آخوندها از سرنوشت سیاسی و حقوقی کشور، که حقیقتا رضاشاه در پیشبرد این امر در تمام طول تاریخِ حضور اسلام در ایران، به معنای واقعی، یک پادشاه استثنایی بود! اما آیا برهان دکتر داود فیرحی در «استثنا بودن رضاشاه» برهمین ویژگی رضاشاه استوار بوده است؟

البته پاسخ به این پرسش‌های ساده را نمی‌توان از ایشان نیز انتظار داشت. اما می‌توان با ذکر تنها دو نمونه نشان داد که چرا ارتجاع مذهبی در ایران چنین از رضاشاه دلی خون داشت. و لاجرم چرا آن ابراز نظر در مورد «استثنا بودن رضاشاه» از سوی فیرحی از روی حرج با نگاه به افکار و تلاش‌های فقهی ـ سیاسی وی فاقد هر مبنایی از صداقت و لاجرم توخالی بود!

آن دو نمونه یکی تجربه درخشان تدوین «قانون مدنی ایران» – سال ۱۳۰۷ – و سپس سوزاندن صورت مذاکرات پیش از دستور آن قانون، به صلاحدید پدران آن مجموعه قوانین بود، که مسلما چنین اقدام شجاعانه و قاطعانه و هدفمندی در تاریخ ایران و در آن روزگارِ دنباله‌روی از تعصبات مذهبی و عقب‌ماندگی فرهنگی، جز به پشتوانه حمایت مقتدرانه رضاشاهی، ناممکن می‌نمود. و پیش‌تر از آن – سال ۱۳۰۶ – خاطره غرورآفرین تاسیس دادگستری و نظام قضایی نوین و تشکیلات نوآیین آیین دادرسی نمونه دیگری است.

آن مجموعه قوانین مدنی، که پس از سوزاندن صورت مذاکرات مجلس مشروطه و به اراده قانونگذار و حمایت دولت رضاشاه، می‌بایست بر پایه حقوق جدید تفسیر شود، درواقع نقطه آغاز پایانی بود بر اسارت قانونگذاری درباره مناسبات حقوقی انسانی و اجتماعی ایرانیان، از بند نظام قانون شرع. و دیگری یعنی تحقق آرزوی مشروطه‌خواهان در داشتن نظام قضایی و دادگستری کارآمد، که آن نیز ضربه دیگری بود بر قدرت اهل دین و قضات شرع در نظام کشور.

طبعا هیچ‌یک از این دو نمونه، که به عنوان یادگارهای ارجمند از دوره اقتدار رضاشاهی مانده‌اند، نمی‌توانسته مورد تمجید داود فیرحی واقع شوند و لاجرم رضاشاه را مورد تایید وی قرار دهد. یک برهان قاطع دیگر در این که نمی‌توانسته چنین باشد، این است که بنا به گفته هواداران فیرحی، وی در طول عمر «علمی»اش، در جهت خلاف آن دو تجربه درخشان، سخت می‌کوشید تا برای رژیم اسلامی مستقر «فقه سیاسی مشروطه» تدوین نماید! تا ایدئولوژی حکومت اسلامی امت‌گرای ضد مشروطه‌ی مستقر را، به این ترتیب به «نظام سیاسی ـ حقوقی» مبتنی بر احکام «شرع مبین» مزین سازد. البته معنای دیگر این سخت‌کوشی دکتر فیرحی، ابتدا به ساکن، این بود که حداقل از نظر ایشان، نزدیک به ۵۰ سال است که بر کشور و ملت ایران، نظامی فاقد اساس قانونی سیطره دارد! یعنی سیطره حکومت فقهای بدون «فقه سیاسی»!

صرف نظر از بی‌معنایی «فقه سیاسی مشروطه» و صرف نظر از این‌که دولت رضاشاهی نمی‌توانسته حتی نیم‌نگاهی از سر «لطف» به این کوشش فیرحی بیندازد، اما در همین رابطه، یعنی تلاش برای تدوین «فقه سیاسی»، ادعای خالی از حقیقت دکتر فیرحی نیز آشکار می‌شود؛ یعنی داعیه طرفداری ایشان از آخوند مشروطه‌خواهی نظیر آخوند خراسانی. زیرا این ادعا از اساس با افکار آخوند خراسانی در تعارض قرار داشت؛ چه که آخوند خراسانی، سیاست را در «منطقه فراغ شرع» می‌دانست و به خلاف سکوت فیرحی، آشکارا دخالت سیاسی فقها را نفی می‌کرد، تا چه رسد به حکومت ولایت فقیه! چنان‌که مشهور است، آخوند خراسانی، احتمالا با تشری به نائینی، او را وادار ساخت که شرح و بسط «ولایت فقیه» را از رساله و خیالات خود پاک کند؛ که این امر تاریخی نیز میان‌تهی بودن داعیه طرفداری فیرحی از آن آخوند مشروطه‌خواه را نشان می‌دهد. البته رژیم اسلامگرای امتی کم از این «تیپ‌های» خالی‌بند و کذاب، به عنوان «عالم»، از خود بیرون نداده است و مردم ایران، در طول عمر رژیم اسلامی، و اگر خوب بنگرند، پیش از این‌ها نیز، از این نوع «تیپ‌ها» بسیار دیده‌اند.

باری، سوم اسفند را داریوش همایون نزدیک به ۶۰ سال پیش، در یکی از سرمقاله‌های روزنامه‌ی «آیندگان»، «روز سردار سپه» نامید، که نامی برازنده است و با توضیحی که در همان سرمقاله عرضه کرده، نشان می‌دهد چرا این نام برای آن روز برازنده و پسندیده بوده است. رضاشاه در خدمت به ثبات و امنیت ایران، در همان مقام سردار سپه، جنم پادشاهی خود را نمودار ساخته بود. اما در این سال‌ها عنوان دیگری را از نویسنده جوانی از درون میهن، «کاوه میبدی» نیز به مناسبت تامل و تقدیر سوم اسفند، با این معنا دیده و خوانده‌ایم که آمدن رضاشاه را ضرورتی تاریخی دانسته و گفته است: «رضاشاه باید می‌آمد»! آن نوشته، سه سال پیش، محتوای خود را به شرحی از اقدامات «سردار سپه» در احیای نیروی نظامی و تاسیس ارتش یکپارچه و مدرن ایران و احیای یکپارچگی کشور از طریق نبرد با خان‌ها و سران ایل‌ها و قبایل و تامین امنیت سراسری اختصاص داده است؛ اقداماتی که بدون آنها و بدون آمدن رضاشاه، مانند بسیاری از آرزوهای تجددخواهانه مشروطه‌خواهان، ممکن و متحقق نمی‌شد. با توجه به همسویی این دو نوشته – «روز سردار سپه» و «رضاشاه باید می‌آمد» – به‌رغم اختلاف زمانی نسبتا دراز میان دو نوشته و با وجود اختلاف سنی بسیار میان نویسندگان آن‌ها، شاید بتوان گفت در این اشتراک، نگاه نویسنده جوان «رضاشاه باید می‌آمد» به تاریخ ایران، همان نگاه تاریخی به اوضاع کشور بوده است که همایون آن را چندین دهه پیش‌تر، در سرمقاله روزنامه آیندگان سوم اسفند ۱۳۴۸ ـ روز سردار سپه ـ چنین توصیف کرده بود:

«هنگامی که سردارسپه خود را در آن بامداد سوم اسفند (حوت) ۱۲۹۹ بر سیاست ایران تحمیل کرد، ایران به عنوان یک کشور عملا وجود نداشت. در تهران سلطنت قاجار به آخرین ورطه‌های ضعف و تباهی در غلتیده بود. مجلس لانه زمینداران و خان‌ها و عملا ترمزکننده هر حرکت ترقیخواهانه بود. دستگاه اداری از هم پاشیده و غرق در فساد و محیط سیاسی عقیم بود. بیرون از تهران، در شمال، هواداران کمونیست‌ها نخستین تجربه‌های خود را در تجزیه ایران می‌کردند و در غرب، سیمیتقو تجزیه‌طلبی را با شیوه‌های سنتی غارت و ترکتازی به هم آمیخته بود. در جنوب غرب، خان‌ها سراسر منطقه زاگرس را از پیکر ایران جدا کرده بودند و در خوزستان خزعل عرب به پشتیبانی انگلیس‌ها نیم‌قدمی هم با تشکیل یک حکومت مستقل از ایران فاصله نداشت. در جنوب و جنوب شرقی، جداافتادگی قرن‌ها عمیق‌تر و برگشت‌ناپذیرتر می‌شد.»

علاوه بر این نگاه تاریخی واقع‌بینانه مشترک به وضع اسفبار کشور، که برای تغییر آن، هم آن نویسنده برنا، هم همایون و هم البته منورالفکران مشروطه‌خواه از موضع میهن‌دوستی، در بیش از ۱۰۰ سال پیش، آمدن رضاشاه را نه تنها یک ضرورت بلکه اقبال تاریخی ایران و ایستادن بر گرد رضاشاه و همکاری با وی را وظیفه میهنی دانستند، در واقع محتوای نوشته «رضاشاه باید می‌آمد»، با توجه به عمر جوان نگارنده آن – که امثال او امروز در تقدیر از رضاشاه بی‌شمارند – را باید همچون حکم تاییدی بر داعیه داریوش همایون در ۲۵ سال پیش دانست، مبنی بر «مهربان‌تر شدن تاریخ بر رضاشاه»!

گذشته از نگاه مشترک تاریخی و گذشته از پیوند و ارتباط فکری میان جوانان امروز با سیاستمدار و روزنامه‌نگار تجددخواهی چون داریوش همایون و پیش از او با آن گروه بزرگ از منورالفکران مشروطه‌خواه، که این پیوند بر فراز سر تاریخ سیاه انقلاب ضد تجددخواهی ۵۷ و نیم‌سده ارتجاع حاکم برقرار شده است، و در کانون این وحدت نظر، دوره و اصلاحات رضاشاهی نقش اساسی دارد، لیکن امر مهم دیگری در ایران با آمدن رضاشاه رخ داد و آن گردآمدن بخش بزرگی از نیروی انسانی، سیاسی و انتلکتوئلی در خدمت میهن و به حرکت درآمدن اراده یکپارچه آنان بود که گویا آمدن رضاشاه را انتظار می‌کشیدند تا با هم برآیند و بسازند و آباد کنند و اوضاع ایران را به بهبودی و بهروزی تغییر دهند.

به این ترتیب و به این اعتبار هم «رضاشاه باید می‌آمد» تا روان انتلکتوئلی و روح نسلی از روشنفکران، استادان، ادیبان، هنرمندان، ارتشیان، سیاستمداران و دولتمندان را همچون یک عینیت تاریخی، به صورتی قابل رویت و قابل لمس نمودار سازد و نشان دهد که اراده‌ای یکپارچه، همسو و متحد آن گروه بزرگ روشن‌رای، در انطباق با روح زمانه آن روزگار، با خواست نگهداری ایران از طریق ایجاد امنیت و یکپارچگی در کشور، به مثابه شالوده اصلی ساختن و پیش‌بردن میهن، حی و حاضر و آماده بود تا با پیش‌آمدی تاریخی، همه یک‌به‌یک، همپای پادشاه‌شان، خدمتگزار «باغ آتش» ایران شوند.

اما این رخداد مهم هم از جمله آن حقایقی بود که دهه‌ها توسط همان «سه نسل روشنفکران و سرامدان فرهنگی و کوشندگان سیاسی» تاریک‌اندیش تلاش شد مخدوش شود و پنهان بماند، تا حد انکار وجود کمترین مشارکت روان‌های انتلکتوئلی و روشنفکری در پروژه نوسازندگی ایران و در اتحاد با رضاشاه. البته بحث آسیب تاریخی آن «سه نسل» و نقش منفی بازماندگان و «بقایای بی‌امید و از دو سر باخته‌شان» در دفاع از انقلاب پنجاه‌وهفت و اصرار به دشمنی با گذشته‌ای که به قول داریوش همایون حتی هستی خود آنان به عنوان «روشنفکری» نیز به آن بستگی داشت، بحثی است که فرصت جداگانه‌ای می‌طلبد.

اما به هر تقدیر، روان‌های بیدار از آن اکاذیب پرآسیب نیز عبور کرده‌اند. امروز روان‌های روشن و اراده‌های آزادی‌خواه و تجددخواه نسل‌های جوان‌تر، با روی‌گرداندن از آن نسل‌ها و بازماندگان بازمانده‌شان در تاریخ ارتجاع، همتایان خود را در میان همان نسل‌های منورالفکر پیشین جسته و همچون آنان، سر کنار آمدن با ارتجاع و عقب‌ماندگی را ندارند و با آن کنار نخواهند آمد. نسل‌های جوان امروز، در وحدتی بر فراز سر زمان سپری‌شده آن اتحاد ورشکسته اخلاقی «روشنفکری تاریک‌اندیش» و ارتجاع مذهبی حاکم، تداوم آرمان‌های بلند تبار راستین تجددخواه خود را برعهده گرفته، آنها را به‌روز رسانده و در فکر و عمل آن منورالفکران و پادشاه روشن‌رای‌شان را با خود هم‌نسل کرده‌اند.

پدیده شگفت‌آور «هم‌نسل شدن» میان نسل‌های پیش و پس از انقلاب اسلامی، که دکتر «مهرداد پاینده»، چهره جوان ایران‌دوستی که با ضمیری روشن، طی سخنان خود نزدیک به یک‌دهه‌ونیم پیش در مراسم بزرگداشت داریوش همایون، از آن برای نخستین بار سخن گفت، در آن سخنان «هم‌نسلی» نسل‌های امروز با نسل‌های پیشین متجدد و با نیاکان ترقی‌خواه و تداوم رشته و پیوند میان خود و آنان را ممکن دانست؛ به‌رغم دورافتادگی و فاصله‌های نسلی و با وجود یک بازه زمانی طولانی خلا اندیشیدن به ایران در میان، و به‌رغم وجود چند نسل در بین که جز عسرت فکری و زمین سوخته از حیات خود هیچ به یادگار برجای نگذاشته است.

گذر زمان و حرکت تاریخ در ایران و بیداری نسل‌های جوان آن، نام رضاشاه و خاطره منورالفکران همراه و انتلکتوئل‌های هم‌پیمان او را به ارج و به مرتبه‌ای بلند رساند، به امروز آورد و با خود هم‌نسل ساخت. اما آن چند نسل تاریک‌اندیش را، با رخداد انقلاب پنجاه‌وهفتش، با روزهای ۲۲ بهمن و ۱۲ فروردین و به همراه نمادهای آشکار و چهره‌های پنهانش، از درون حضیض ذلت و بدنامی که هم‌اکنون در آن به سر می‌برند، به گور تاریخ خواهد سپرد؛ دیر یا زود.

نقل از : https://www.fereydoun.org/reflections/rezashah-modernity-reaction