«او به جان خدمتگذار باغ آتش بود» بهرام بیضایی نیز آرش بود!

«بزنید مرا، سنگ‌پاره‌ها و تازیانه‌های شما بر من هیچ نیست، من شما را نستوده‌ام و پدران شما را از گمنامی به درنیاورده‌ام، من نژاد شما را که بر خاک افتاده بود دست نگرفتم و تا سپهر نرساندم، شما را گنگ می‌خواندند، من شما را از هوش و هنر سر بر نیفزادم و فارسی پدرانتان را که خوارترین می‌انگاشتند زبان اندیشه نساختم، من چهره شما را که میان تازی و توری گم‌شده بود آشکار نکردم، سرزمین ازدست‌رفته شما را به جادوی واژه‌ها باز پس نگرفتم و در پای شما نیفکندم، بزنید که تیغ دشمنم گواراتر پیش دشنام مردمی که برایشان پشتم خمید، مویم به سپیدی زد، دندانم ریخت، چشمم ندید، گوشم نشنید.»

«او به جان خدمتگذار باغ آتش بود» بهرام بیضایی نیز آرش بود!

«بزنید مرا، سنگ‌پاره‌ها و تازیانه‌های شما بر من هیچ نیست، من شما را نستوده‌ام و پدران شما را از گمنامی به درنیاورده‌ام، من نژاد شما را که بر خاک افتاده بود دست نگرفتم و تا سپهر نرساندم، شما را گنگ می‌خواندند، من شما را از هوش و هنر سر بر نیفزادم و فارسی پدرانتان را که خوارترین می‌انگاشتند زبان اندیشه نساختم، من چهره شما را که میان تازی و توری گم‌شده بود آشکار نکردم، سرزمین ازدست‌رفته شما را به جادوی واژه‌ها باز پس نگرفتم و در پای شما نیفکندم، بزنید که تیغ دشمنم گواراتر پیش دشنام مردمی که برایشان پشتم خمید، مویم به سپیدی زد، دندانم ریخت، چشمم ندید، گوشم نشنید.»

بارها، سخن بالا از بهرام بیضایی را به نشانۀ دلبستگی و تعلق خاطرش به شاهنامۀ فردوسی، آوردیم، که دهه‌هایی پیش، در مصافی برخاسته از خرد ایرانی قدرشناسانه و شناسندۀ گوهر خدمت به ایران به زبان آورده بود، در ایستادگی علیه گسسته‌خردیِ بی‌ادبان «اهل ادبی» که در بی‌حرمتی به شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی عنان از زبان گستاخ برداشته بودند.

این یادآوری اما این‌بار نه به قصد گشودن زخم‌های کهنه، نه برای دفاع از کیان خدمت‌گذاری از «خدمت‌گذاران باغ آتش»، به یاری قلم ، زبان و هنر بهرام بیضایی، که به نشانۀ انبوه حسرت و غم سنگین سوگواری از رفتن بهرام بیضایی‌ست، که برای کشیدن تیغ خشم بر صورت بی‌سیرت روزگاری‌ست‌ که غنودن بهترین فرزندان مام میهن در دامن او را دریغ داشته است.

یاد او در سرای اصلی‌اش، در قلب همۀ ایرانیان، جاودانه خواهد ماند!