Author's posts

در کوره سياست

چهار

 ‌

در کوره سياست

 ‌

 ‌

اميرحسينی ــ در اسفند 1353شاه دستور ايجاد حزب رستاخيز را داد و سيستم يک حزبي را در کشور اعلام کرد. شما پيش از اينکه شاه در آن مصاحبه مطبوعاتي اين مساله را عنوان کند از اين قضيه با خبر شديد يا اينکه براي شما هم در آن کنفرانس مطبوعاتي ناگهان مطرح شد؟

همايون ــ براي من بسيار ناگهاني بود. به ما خبر دادند که ساعت فلان، يک روز عصري بود، مثل اينکه يازدهم اسفند 1353/1975 بود که به سعدآباد برويم و همه مديران روزنامه‌ها رفتند. اتوبوس‌هايي بود و ما را بردند آنجا و در سالن جمع شديم و پادشاه آمد و هويدا و علم. و شاه شروع کرد به سخنراني و گفت که يک حزب خواهد شد و اصولش را گفت. هويدا هم هنگامي که نگاهم به او افتاد ژست “خوب، مي‌بينيد اين جوري است ديگر” به خود گرفت. نه خيلي ناراضي، نه خيلي متعجب، ولي ضمنا بي‌تعهد. من آنجا  پيشنهاد کردم که حالا که يک حزب خواهد شد مشکل انتخاباتي پيش خواهد آمد براي اينکه يک حزب با خودش رقابت نمي‌کند و در نتيجه بهترين راه اين است که براي هر حوزه، حزب چند کانديدا معرفي کند و آنها آزادانه با هم مبارزه کنند.

اميرحسينی ــ به چه کسي اين پيشنهاد را کرديد؟

همايون ــ  به پادشاه.

اميرحسينی ــ در صحبت در همان جلسه؟

همايون ــ بله. وقتي پادشاه صحبت‌هايش را کرد. خوب، مي‌شد اظهارنظر کرد. يک حرفي زده بود و ما بايست نظري بدهيم و من اين مطلب را گفتم که بعدا پذيرفته شد. براي من که سال‌ها بود دنبال راهي براي باز کردن آن سيستم مي‌گشتم يک فرصت مهم پيش آمده بود و از آن بهره گرفتم. آن پيشنهاد را چند سال پيشتر در يکي از سرمقاله‌هاي آيندگان کرده بودم که براي آنکه وضع انتخابات تا حدي از آن صورت که دائما مي‌گفتند تقلبي و فرمايشي است و انتخابات واقعي نيست که نبود، در بيايد، در گزينش کانديداها هر احتياطي مي‌خواهند بکنند، هر نظري مي‌خواهند اعمال کنند، ولي وقتي کانديداها معلوم شدند مردم را آزاد بگذارند که به هرکس از ميان آنها مي‌خواهند راي بدهند که آنها دست‌کم از يک جهتي برابر مردم پاسخگو باشند. اين پيشهاد در آن زمان عملي نشد ولي پس از اعلام حزب رستاخيز که شاه نامش را هم گفت، حزب رستاخيز ملي ايران، نظر مرا پذيرفت و در جلسه‌اي که با هيئت اجرائي حزب داشت گفت همان‌طور که همايون مي‌گويد عمل کنيد.

اميرحسينی ــ شما در راه که ميرفتيد براي اين مصاحبه هيچ شايعهاي نبود و تعجب نميکرديد که چگونه است که يک دفعه ما را خواستهاند؟

همايون ــ هيچ نمي‌دانستيم. من يادم است که با دکترمصباح‌زاده در يک صندلي نشسته بوديم در اتوبوس و نه او و نه من، هيچ خبر نداشتيم که موضوع چيست.

اميرحسينی ــ خاطرتان هست که در آن زمان همکاران مطبوعاتي شما، نه فقط در آيندگان، ديگراني که در آن جلسه بودند بعد به نوعي نارضايتي خودشان را به گوش شما رسانده باشند؟

همايون ــ خير. هيچ‌کس اظهار ناخشنودي نکرد. برعکس آن اقدام پادشاه يک حرکتي به سياست ايران داد. سياست ايران در يک بن‌بست، يک بي‌حرکتي و رکودي گير کرده بود که ناشي از مشخص نبودن نقش احزاب بود. حقيقتا معلوم نبود که احزاب به‌چه درد مي‌خورند؟ فرقشان چيست؟ چه‌کار بايد بکنند؟ چرا اصلا اين حزب مردم هست؟ گفتم حزب آري و حزب البته؛ آن احزاب اصلا لازم نبودند. و بعد دبير کل‌هاي حزب مردم دائما تغيير مي‌کردند و خود هويدا گاه بعضي از اينها را تعيين مي‌کرد. کار اصلا ديگر به مسخره کشيده شده بود. من درباره نظام حزبي ايران در مقالاتم اصطلاح نقش ديوار بکار مي‌بردم. در جريان انتخابات هم بده بستان‌ها و جر زدن‌هاي اين دو حزب وضع مبتذلي پيش آورده بود. همه مي‌ديدند که اين نظام به اصطلاح دو حزبي ـ که واقعا نظام حزبي نبود ـ جنبه مسخره بي معني پيدا کرده است و مي‌بايد فکري براي گردش کار سياسي ايران کرد و اتفاقا اين پيشنهاد شاه براي بسياري خيلي اميد بخش بود. چون اتفاقي مي‌شد بيفتد و خود شاه اعلام کرده بود و در درون حزب اقلا خيلي کارها مي‌شد کرد. و واقعا هم همين‌طور بود، خيلي کارها شد.

منتها فورا شاه از اين حزب بيش از ديگران نگران شد و رهايش کرد. حزبي بود که وسيله بسيار خوبي براي بسيج و جلب مشارکت مردم مي‌توانست باشد و در آغاز کار بسياري به آن پيوستند؛ هزاران کانون حزبي در سراسر کشور تشکيل شد و مردم در آغاز اميد زيادي به آن حزب داشتند و اگر شاه اين حزب را جدي گرفته بود مي‌توانست جلو برود. او اشتباه بزرگي کرد که دنبال پيشنهاد خودش را نگرفت و نگذاشت که آن حزب تکامل پيدا کند به صورتي که به سود کشور باشد و از درونش يک نظام چند حزبي در آيد، همان که من با نگاهي به حزب يگانه خلق در ترکيه آتاتورک در پي‌اش بودم و در مصاحبه‌اي هم با سپهر ذبيح که به منظور بررسي آن تحول به ايران آمده بود گفتم. اگر بطور جدي دنبال آن کار گرفته مي‌شد و مي‌گذاشتند که به حد امکان خودش رشد کند مي‌توانست عاملي در جلوگيري از حرکت انقلابي باشد چون مردم ايران در صدد انقلاب و بهم زدن زندگي خوبي که داشتند نبودند. در آن شرايط دنبال اصلاح بودند، مانند امروز که اين حکومت است که مردم را وادار به انقلاب مي‌کند، اکثريت مردم نمي‌خواستند اوضاعي را که با آن آمخته و کم و بيش آسوده بودند، بخصوص در آن سال‌ها که آسوده‌ترين دوران ايران بود، بهم بريزند. اين سياست حکومت‌هاست که مردم را مجبور مي‌کند. مردم چندگاهي مي‌خواستند که از طريق حزب رستاخيز گشايشي بشود و تغييراتي صورت گيرد و اصلاحاتي در سيستم داده شود و به همين دليل انتخاباتي که حزب رستاخيز کرد، انتخابات مجلس، بسيار انتخابات موفقي از لحاظ تعداد شرکت کنندگان بود. حقيقتا شمار بسيار زيادي از مردم در آن شرکت کردند چون رقابت در بيشتر ايران منصفانه بود. ديگر دولت کاري نداشت که کي انتخاب خواهد شد. البته در چند استان اين طور نبود: مثل فارس، مثل خراسان، يا در خود تهران که اعمال نفوذ شد، از طرف دربار و مراجع نزديک به دربار ولي بقيه جاهاي ايران خيلي خوب بود.

من دوهفته‌اي رفتم به همدان براي اينکه خانمم يک ماهي در همدان مبارزه انتخاباتي مي‌کرد و من به عنوان اداره کننده مبارزات انتخاباتي، مبارزه ايشان را سازمان دادم. يک مبارزه انتخاباتي تمام عيار بود. يعني اصلا شوخي نداشت، و بند و بست و پرکردن صندوق‌ها درش نبود. شش نامزد براي دو کرسي سخت مي‌کوشيدند و خانمم با زحمت زياد ولي با راي فوق‌العاده براي بار سوم به مجلس راه يافت. زحمت زياد از اين جهت که هيچ‌جا را نمي‌شد رها کرد؛ همه چيز را بايست مواظب مي‌بوديم. هيچ به انتخابات چهار سال پيشش که روز اعلام نتايج راي‌گيري همراه خانم آينده‌ام به دفتر فرمانداري کل همدان رفتيم شبيه نبود. در آن انتخابات با آنکه ايشان به همدان سفرهاي انتخاباتي چندي کرد و در هر جا مردم از او استقبال مي‌کردند نتيجه انتخابات را فرماندار کل همدان تعيين کرد. ولي در انتخابات رستاخيز مردم نقش مهمي داشتند. بارها شد که خانمم براي سخنراني به روستائي مي‌رفت که رقيب انتخاباتي‌اش هم سخنراني داشت. مردم تا او را مي‌ديدند به گرد او مي‌آمدند و از آن بدتر گوسفندي را که براي قرباني آورده شده بود نيز همراه مي‌آوردند. پس از انتخابات رقيبان خانمم گله کردند که جمعيت به کنار، آنها چقدر پول گوسفندهائي را داده‌اند که در پاي خانم من قرباني شدند! انتخابات رستاخيز با همه شهرت شعاري که پيدا کرده است و با همه مداخلات کوته‌بينانه‌اي که در چند استان کردند مي‌توانست پيشدرامد يک گشايش سالم در نظام حکومتي ايران باشد. منتها يک سالي نگذشت که حزب رستاخيز از چشم شاهي که جز در سياست خارجي هيچ استراتژي را نمي‌توانست به درستي و تا پايان دنبال کند افتاد. پس از مداخلات زننده صاحبان نفوذ در آن چند مورد از چشم مردم نيز افتاد.

براي من مايه شگفتي است که کساني اين همه به جنبش دوم خرداد دل بستند و آنهمه از حزب رستاخيز بد گفتند و هنوز مي‌گويند. از هر نظر که بنگريم دوم خرداد و رستاخيز همانندي‌هاي بزرگ دارند. هردو از درون نظام‌هاي بسته‌اي بدرآمدند و اعتبار دمکراتيک‌شان جاي بحث زياد داشت. هردو قرار بود بن‌بست سياسي رژيم را با رضايت خود آن بگشايند ولي هردو رژيم در واقع چنان گشايشي را نمي‌خواستند و نگرشي تاکتيکي به مسئله داشتند. هردو شاهد برخورد سخت دو طرز تفکر اصلاحگر و محافظه‌کار بودند (دوم خرداد به مراتب بيشتر.) هردو به همان دلائل شکست خوردند و هردو تا مدتي کمتر و بيشتر از پشتيباني عمومي برخوردار شدند. انتخابات مجلس رستاخيز از نظر مشارکت هيچ دست‌کمي از اولين انتخابات مجلس دوم خرداد نداشت و انتخابات انجمن‌هاي محلي رستاخيز با همان بي‌اعتنائي عمومي در انتخابات شوراهاي دوم خرداد روبرو شد. هر دو نشان دادند که اصلاح از درون امکان نمي‌داشت، منتها رژيم پادشاهي در پايان حاضر بود به اصلاحات تسليم شود و جمهوري اسلامي هيچ در اين عوالم نيست.

اميرحسينی ــ اولين پستي که در حزب رستاخيز به شما داده شد چه بود؟

همايون ــ من بعد از آن جلسه سخنراني شاه، دعوت شدم به هيئتي که مامور تهيه اساسنامه و مرامنامه حزب بود. يک صد نفري يا بيشتر را دعوت کرده بودند از روشنفکران و روزنامه‌نگاران و سياستگران و غيره، و آنجا دو قسمت شديم، براي بررسي مرامنامه و اساسنامه. من رفتم به کميته اساسنامه که به نظرم اصل موضوع و کاراکتر حزب بود زيرا مرامنامه جز تکرار سخنان شاه نمي‌توانست چيزي باشد و آنچه هم که از کميته مرامنامه درآمد يک برنامه درهمي بود که به زودي فراموش شد. کميته اساسنامه پنجاه شصت نفري بودند و آنجا مبارزه جدي را شروع کرديم. اساسنامه‌اي آورده بودند، يک اساسنامه اصنافي مدل فالانژ اسپانيا و فاشيست ايتاليا، که دکتر آزمون نوشته بود و گفتند اين را اعليحضرت تصويب کرده‌اند. من گفتم اگر اين را تصويب کرده‌اند ما اينجا آمده‌ايم چکار کنيم؟ براي چه آن را پيش ما آورده‌اند؟ اگر اين تصويب شده بود اينجا نمي‌آمد. نه، اين تصويب نشده است و ما مي‌خواهيم که در اينجا بحث کنيم؛ و بکلي آن را زير و رو کرديم. اصلا گذاشتيم کنار و يک اساسنامه ديگر من نوشتم، يعني بيشترش را من نوشتم. اساسنامه نوشتن و آئين‌نامه نوشتن و مرامنامه نوشتن را از چهارده سالگي تمرين کرده بودم (به عنوان معترضه بگويم که هنوز هم در ايران تفاوت اساسنامه و مرامنامه را نمي‌دانند و بيشتر اوقات اساسنامه بجاي مرامنامه بکار مي‌رود.) آن اساسنامه چهارچوب سازماني گسترش حزبي را که مي‌توانست ده‌ها هزار عضو فعال در سراسر ايران داشته باشد تعيين کرد. از آنجا کار من در محافل حکومتي بسيار بالا گرفت و در حزب عضو هيئت اجرايي شدم. در هيئت اجرائي چهل پنجاه نفري بودند و بيشتر جلسات هيئت اجرايي را من مي‌گرداندم؛ بحث در دست من بود.

بعد آموزگار در اوايل 1355/1976 شد دبير کل حزب و من هم شدم قائم مقام دبير کل حزب که چون او سابقه حزبي هيچ نداشت و من داشتم، حزب را من مي‌گرداندم. به نظرم يک ساله خيلي خوبي داشتيم؛ هدف حزب را مشارکت قرار داده بوديم، مردم را بسيج مي‌کرديم. گردهمائي‌هاي بزرگ تا هزار نفري در تهران و استان‌ها مي‌گذاشتيم و مسئولان را مي‌آورديم و مردم با مسئولان روبرو مي‌شدند. گروه‌هاي مطالعاتي براي سياست‌هاي مملکت داشتيم که عده زيادي شرکت مي‌کردند. سمينارهاي بزرگ داشتيم براي کارهاي آموزشي، براي شهرسازي، همه جور. من در آنها شرکت می‌کردم. آخرينش هم يادم است در بابلسر بود براي سياست‌هاي آموزشي. ولي نشد ديگر.

سه همکار خيلي موثرم دکترضياء مدرس دبير حزب در استان تهران و خسرو  کريم‌پناهي معاون پژوهشي و داود قاجار مظفري معاون روابط عمومي دبيرکل بودند که اصلا معناي تازه‌اي به يک حزب دولتي، آن هم حزب يگانه دادند و مشارکت ده‌ها هزار تن را در سطح کشور به صورت‌هاي گوناگون عملي کردند.

اميرحسينی ــ با وجود اينکه خود شاه پيشنهاد تشکيل يا در حقيقت دستور تشکيل حزب رستاخيز را داده بود چرا اين حزب از چشم ايشان افتاد؟

همايون ــ مسئله اين بود که نقش حزب در تصميم‌گيري سياسي چيست؟ ما حداکثري که مي‌توانستيم کوتاه بياييم آمديم و من اين تز را مطرح کردم و در آن رستاخير ماهانه هم نوشتم که ما ميانجي مردم و شاه هستيم براي تصميم‌گيري سياسي. براي اينکه تصميم بايد با نظر مردم باشد و شاه بايد بگيرد. اين ديگر مسلم بود که شاه گيرنده تصميم است ولي اين تصميم بايست بازتابنده نيازهاي مردم باشد. در نتيجه اين حزب مي‌توانست اين نيازها را به شاه بگويد و فرموله بکند. اين ديگر حداکثري بود که مي‌شد امتياز داد. اين را هم شاه نمي‌پسنديد. اصلا مردم لازم نبود نيازهايشان در نظر گرفته بشود. شاه خودش مي‌دانست نيازهاي مردم چيست و نيازي هم به ميانجي نداشت.

اميرحسينی ــ شاه وقتي در تصميمگيريهايش به نيازهاي مردم توجه نميکرد صرفا خواستهها و انديشههاي خودشان مطرح بود يا اينکه چند نفري در دور و بر ايشان بودند که اينها خواستهها و نيازهاي خودشان را و منافع مادي خودشان را به عنوان خواستهها و نيازهاي مردم به نوعي به شاه، ديکته البته نميشود گفت، ولي به نوعي به شاه ارائه مي ‌کردند؟

همايون ــ برگردم به همان جريان تصميم‌گيري و نقش حزب. من اين مطلب را که عرض کردم، در مقاله‌اي نوشتم که در آن مجله چاپ شد، اين مقاله دوبار رفت پيش شاه و او زيرش خط کشيد، جاهايي که موافق نبود؛ و من اصلاح کردم و برگشت. از طريق هويدا، دوبار اين مقاله رفت و هربار رقيق‌تر شد. آن قدر شاه حساسيت داشت. اما تصميمات شاه را درست است که خودش مي‌گرفت ولي مانند هرکس ديگري. انسان در تماس با ديگران است. اگر شاه در يک غار نشسته بود، بله تصميمات خودش بود. ولي شاه را ده پانزده نفري، بيست نفري احاطه کرده بودند. و اينها بودند که شاه را اداره مي‌کردند. براي اينکه او تماس بيشتري با دنيا نداشت. تماسش از طريق اينها بود. و اينها يکي‌شان مثلا خيلي بذله‌گو بود. در مجالس مي‌ديدم ـ من زياد به خانه پادشاه مي‌رفتم ـ آدم بذله‌گويي بود، با پچ پچ شاه را مي‌خنداند. امتياز ساختن راه اصفهان ـ شيراز را گرفته بود و راه تهران ـ اصفهان را داده بودند به يکي ديگر. او با همين کارها آن را هم گرفت. بعد اين امتيازها را فروخت به مقاطعه‌کارهاي ديگر و ميليون‌ها گرفت براي اينکه خودش آن قدر مبالغ را با اين نفوذ سياسي بالا برده بود که باز صرف مي‌کرد. اين جور بود. يکي‌شان مثلا مورد اعتماد شاه بود، يکي پزشک شاه بود، يکي با شاه بازي بريج مي‌کرد، يکي خواهرش بود، يکي برادرش بود. به هرحال هرکدام‌شان نفوذي داشت و مسلما در تصميمات شاه تاثير مي‌کرد. نخست‌وزيران و پاره‌اي وزيران نيز طبعا در تصميم‌گيري موثر بودند.

اميرحسينی ــ اين يک مقدار زيادي ما را به ياد دربار ناصرالدين شاه مياندازد.

همايون ــ دربار بود. دربار گرفتاريش همين است. نمي‌بايد دربار داشت. بايد يک دفتر کوچک کارهاي تشريفاتي را اداره بکند که کار پادشاه است و بس. دربار لازم نيست. يا حکومت است، يا دربار و پادشاه است، يا مردم است. همه اينها با هم نمي‌شود.

اميرحسينی ــ در ميان کساني که دور و بر شاه بودند مقامات سياسي هم بودند يا بيشتر دوستان بودند؟ من نميتوانم تصور کنم که يک وزير هم ميتوانست…

همايون ــ مقامات سياسي چرا. هويدا نزديک بود. وزير اقتصاد وقت خيلي به شاه نزديک بود. وزير دربار بسيار به شاه نزديک بود. جز اينها به نظرم نمي‌رسد کسي آن قدر نزديک بوده باشد. البته برادر خانمم هم بسيار بسيار نزديک بود ولي او يک: در کارهاي مالي اصلا سرش نمي‌شد. دو: بيشتر اوقات در امريکا بود که من شاهد بودم. قبلا هم که وزير امور خارجه بود اصلا وارد اين بحث‌ها نبود، همه‌اش مسايل سياست خارجي بود. ولي بقيه، دوستان نزديک شاه بودند، يا معمار مهمي بود که بيشتر کارها را او مي‌گرفت؛ يک دو تاي ديگر از اعضاي خانواده بودند حالا نسبي يا سببي فرقي نمي‌کند، به صورتي نزديک شده بودند.

اميرحسينی ــ برگرديم به حزب. نقش هويدا در حزب چه بود؟

همايون ــ هويدا اول دبير کل حزب بود، يک سالي، بعد کنار رفت.

اميرحسينی ــ خودش کنار رفت يا اينکه اعليحضرت او را برکنار کرد.

همايون ــ شاه منتظر گذشت زمان بود و او را کنار گذاشت. نمي‌خواست که هويدا بيش از اندازه قوي بشود. و وزير کشورش شد دبير کل حزب که وزير مشاور نيز بود. به اين عنوان. از آن پس ديگر هويدا هيچ سمتي در حزب نداشت. حتا در دفتر سياسي عضو نبود.

اميرحسينی ــ پس از آن هويدا کارشکنيهايي در راه حزب نکرد؟

همايون ــ خير. هويدا در راه حزب کارشکني نکرد. بعد در کار کابينه کارشکني کرد.

اميرحسينی ــ بعد آقاي آموزگار دبير کل حزب شدند و شما را….

همايون ــ آموزگار در سال 55/76 دبير کل حزب شد تا ۵۶ ، سال ۵۶ نخست وزير شد و دکترمحمد باهري به دبير کلي رسيد. چند ماهي هم او بود تا باز دبير کلي به آموزگار داده شد که او هم توسط سه قائم مقام و شش معاون از دور حزب را اداره مي‌کرد. ولي حزب ديگر از نفس افتاد.

اميرحسينی ــ شما کماکان در دوره آقاي باهري هم قائم مقام  بوديد؟

همايون ــ من در دوره باهري تا پايان عضو دفتر سياسي حزب بودم.

اميرحسينی ــ در دوره دوم دبيرکلي آقاي آموزگار هم همينطور؟

همايون ــ عضو دفتر سياسي بودم.

اميرحسينی ــ شما با آقاي آموزگار در حزب آشنا شديد و يا اينکه پيش از آن هم آشنايي داشتيد؟

همايون ــ در حزب آشنا شدم.

اميرحسينی ــ امروز پس از گذشت بيست و چند سال به حزب چگونه نگاه ميکنيد؟ به نقش خودتان در حزب؟ ميتوانستيد کارهاي ديگري ـ نميخواهم بگويم کارهاي بهتري ـ انجام بدهيد؟ يا نميشد؟ شرايط چگونه بود؟

همايون ــ اگر پادشاه مي‌گذاشت، و اجازه مي‌داد ما در حزب کارمان را دنبال بکنيم، خيلي کارها مي‌شد کرد. تصور نمي‌کنم در دستگاه حکومتي آن زمان هيچ‌کس مانند من معني يک حزب مدرن و بهره‌برداري درست از رسانه‌ها را مي‌فهميد. ما حزب را مي‌توانستيم به يک سازمان سياسي محکم و با معنا و موثر و کاري درآوريم. براي اينکه در آن زمان حزب يک زمينه مردمي داشت. مردمي به اين معني که خيلي‌ها فکر مي‌کردند از طريق رستاخيز مي‌توانند کارهائي بکنند. ما با عده بسيار خوبي کار مي‌کرديم و جوان‌ها و اشخاص سالم را گرد مي‌آورديم. يکي از نمونه‌ها انتصاباتي بود که در کار حزب در بلوچستان کرديم که تحول بزرگي در آن استان بود. يکي از معدود درس‌خواندگان آن زمان بلوچ، دکترغلامرضا حسين‌بر، که دبير حزب در بلوچستان شد روحيه تازه‌اي به مردم داد. اين استان عقب‌مانده‌ترين استان ايران از نظر سياسي و اداري بود. بدترين عناصر فساد را آنجا مي‌فرستادند. ما مردم را در آنجا اميدوار کرديم. براي اولين‌بار اصلا جنبه مردمي به سيماي حکومت در آن استان داده شد.

اعلام حزب رستاخيز با بهاي سنگين روابط عمومي براي شاه همراه بود و همه‌چيز حکم مي‌کرد که دست‌کم بيشترين بهره‌برداري از امکانات حزبي بشود که حکومت نمي‌کرد ولي به گونه‌اي در حکومت بود و مي‌توانست با توجه به ضعف سازمان‌هاي مدني تا اندازه‌اي چنان نقشي داشته باشد. من ترجيحم اين بود که در حزب بمانم، در همان دبيرکلي حزب، و به دولت نروم. ولي شاه تصميمش را گرفته بود که جلو حزب را بگيرد. او با بي تصميمي درباره يکي از پر سروصداترين تصميم‌هايش هيچ سودي نبرد و همه زيان‌ها را تحمل کرد. ما اکنون که به سرگذشت حزب رستاخيز مي‌نگريم جز اين نمي‌توانيم بگوئيم که يکي از اشتباهات گران پادشاه در آن چند سال پاياني بود. تصميم خود من نيز در پيوستن به حزب مسلما اشتباه بود. اما اشتباه من به ارزيابي‌ام از شاه بر مي‌گشت.

اميرحسينی ــ اينجا دوباره اشارهاي به روزنامه آيندگان بکنم. حزب رستاخيز باعث شد که شما طبيعتا وقت بيشتري را در حزب بگذرانيد تا در روزنامه. در عين حال خود حزب هم صبحها روزنامه “رستاخيز” را بيرون ميداد. اين از يک طرف شما را از روزنامه آيندگان دور کرد و از طرف ديگر رقيب ديگري براي روزنامه صبح تهران بيرون داد. اين موضوع چه تاثيري بر روي روزنامه آيندگان گذاشت؟

همايون ــ من ارتباطم را با آيندگان حفظ کردم. يعني عصرها بعد از کار حزب به آيندگان مي‌رفتم و تا نيمه‌شب ۱۱ و ۱۲ کار مي‌کردم. ولي خوب، به آن اندازه درگير آيندگان نبودم. رستاخيز هم مسلما موثر بود در اينکه بخشي از خوانندگان را جلب کند. ولي آيندگان در آن دوران آسيب جدي نديد براي اينکه ما کادر خيلي خوبي داشتيم و آنها با علاقه کار کردند. من فکر نمي‌کنم از نظر احساس رسالت و تشخص، هيچ گروه تحريري در آن زمان‌ها به پاي آيندگاني‌ها رسيده باشد. وجود من ديگر زياد تاثيري در روزنامه نمي‌داشت. خود من هم گاه‌گاه مطالبي مي‌نوشتم، کمک‌هايي مي‌کردم به روزنامه. ولي همانطور که فرموديد، اين وضع به هرحال بي‌اثر هم نبود. منتها روزنامه‌نگاري براي من هميشه بخشي از زندگي عمومي بوده است. زندگي من در عرصه سياسي و روزنامه‌نگاري و کارهاي روشنفکري هميشه تقسيم شده، و من همه را با هم مي‌خواستم. و آن دوره‌هائي که فقط به اطلاعات يا آيندگان پرداختم از ناگزيري بود ــ يا ورود به سياست را صلاح نمي‌دانستم يا روزنامه را بايست به جائي مي‌رساندم.

اميرحسينی ــ سردبير روزنامه رستاخيز را چه کسي انتخاب کرد؟

همايون ــ دبيرکل حزب يعني هويدا دکتر مهدي سمسار را انتخاب کرد که از قوي‌ترين روزنامه‌نگاران و شريف‌ترين مردمان بود.

اميرحسينی ــ کانديداهاي حزب براي انتخابات مجلس بيست و چهارم، در حقيقت آخرين دوره مجلس در دوره پادشاهي، به گزينش حزب رستاخيز بود يا ساواک؟

همايون ــ بعد از انقلاب بسيار در باره مجلس‌هاي رستاخيزي گفتند. رستاخيز اصلا شد مظهر تمام معايب سياسي آن رژيم. ولي در واقع يک مجلس رستاخيز بيشتر نبود و آن مجلس هم نه اينکه بهترين انتخابات دوران پارلماني ايران، ولي مسلما يکي از بهترين انتخابات دوره پارلماني ايران بود؛ و در 25 ساله آخر محمدرضا شاه مسلما بهتر از آن انتخاباتي صورت نگرفت. البته اصل گزينش کانديداها، اصلي کاملا غيردمکراتيک بود. يعني صلاحيت اين کانديداها را رويهمرفته ساواک تعيين مي‌کرد ولي دست‌کم مراحل بعدي‌اش در بيشتر حوزه‌ها شباهتي به روش معمول انتخابات در ايران بويژه شهرستان‌ها نداشت. ساواک با توجه به سوابق کانديداها مي‌گفت که اصلا اينها قابل بررسي هستند يا خير؟ و اگر شديدا مخالفت داشت تقريبا غيرممکن بود که گنجانده شوند. در حزب هيئت اجرائي به کميسيون‌هايي تقسيم شده بود که هر کدام به يک استان مي‌پرداختند. خود من کميسيون دو آذربايجان را داشتم. در آن کميسيون‌ها نام نامزدها و اظهارنظر ساواک بررسي مي‌شد. دست‌کم در کميسيون آذربايجان نام يکي از آنها را که ساواک مخالفت مي‌کرد گنجانديم و او هم نامزد شد. ولي مواردي هم بود که کساني که به نظر مي‌رسيد که سخت بايد مورد مخالفت ساواک باشند، از طرف مقامات ساواک حتا توصيه مي‌شدند که اينها هم بد نيستند که گنجانده بشوند. يکي از آن موارد، نماينده‌اي در تبريز بود که بعد از بالا گرفتن انقلاب يکي از نخستين کساني بود که به رژيم پهلوي تاخت و به انقلاب پيوست. او کسي بود که هم خود من خيلي دلم مي‌خواست که کانديدا بشود چون از رهبران مخالف رژيم بود در گذشته، روزنامه‌نگار و وکيل دعاوي بود، و هم معاون ساواک پرويز ثابتي او را توصيه کرد. از دوستان دکترمدرس نيز بود. شايد در جاهاي ديگر نيز همين گونه عمل مي‌شد. اين ترتيب گزينش کانديداها بود.

اميرحسينی ــ چرا شما به رياست کميسيون آذربايجان شرقي و غربي رسيديد؟

همايون ــ خودم دو آذربايجان را برگزيدم و اعضاي کميسيون رياست را به اتفاق به من دادند. من از 1326/1947 که پدرم يک سالي در تبريز مامور بازسازي ادارات دارائي استان پس از حکومت دمکرات‌ها بود بارها در آذربايجان سفر کردم و در نخستين سفرم به تبريز با برادرم سيروس از راه اردبيل و آستارا و بندرپهلوي و رشت به تهران بازگشتيم و در سفرهاي ديگر همه آذربايجان شرقي و غربي را ديدم و علاقه زيادي به مردم آذربايجان پيدا کردم. دوستان زيادي درميان آذربايجاني‌ها داشتم و دکترمدرس هم پيوند مرا استوارتر کرده بود. در بازديدي که يک سال پيش از رستاخيز از تبريز کردم سخت زير تاثير هوش و توانائي و زود فراگيري روستائيان آذربايجاني قرار گرفتم که بي‌هيچ پيشزمينه‌اي در چند ماه کارگران ماهر کارخانه ابزارسازي تبريز شده بودند و مهندس چک کارخانه را به شگفتي انداخته بودند (آنها حتا شير آب را در زندگي نديده بودند.) از همان نخستين سفر به تبريز، من همه‌جا معاشرانم را از شوخي‌هاي زننده‌اي که درباره مردم آذربايجان مي‌کنند سرزنش کرده‌ام. در آن انتخابات فرصتي مي‌يافتم که به آن مردم خدمتي کنم.

اميرحسينی ــ از انتخابات ميگفتيد.

همايون ــ ما براي هر کرسي نمايندگي سه نفر را بر مي‌گزيديم از ميان کساني که به نظر مي‌رسيد که بهترند. باز تا آنجايي که من خودم تجربه‌ام اجازه مي‌داد ما سعي مي‌کرديم که کمتر افراد وابسته به دستگاه يا establishment باشند، و چهره‌هاي نو باشند. در مجلس رستاخيز اکثريت بسيار بالايي را چهره‌هاي نو تشکيل مي‌دادند، نه از نمايندگان پيشين و روساي ماشين‌هاي سياسي شهري يا بقاياي خان‌ها و زمينداران بزرگ. ترتيبي داديم که نمايندگان طبقه متوسط ايران بيشتر به مجلس بيايند. همين‌طور هم شد و بسياري از چهره‌هاي قديمي از جمله بستگان پادشاه و ملکه و دوستان هويدا نخست‌وزير در آن انتخابات شکست خوردند. طوري بود که جمعه‌شب پس از انتخابات هنگامي که با خانمم به ميهماني هفتگي پادشاه وارد شديم شاه و شهبانو براي او کف زدند. او کاري کرده بود که عموم دوستان و بستگان آنها نتوانسته بودند. از اين جهت هم انتخابات خيلي جالب توجهي بود؛ و اميد ما اين بود که روندي بشود در ايران و کم‌کم از طريق انتخابات قدرت به دست مردم بيفتد. ولي بلافاصله پس از اين انتخابات، يک سالي بعد، انتخابات انجمن‌هاي شهر و استان شد و مثلا در تهران بيش از ده درصد راي ندادند و اين تجربه رويهم رفته شکست خورد.

چنانکه گفتم انتخابات مجلس بيست و چهارم، انتخابات رستاخيز، همه جا با سلامت همراه نبود و همان سبب شد که اعتبار کل انتخابات از ميان رفت. سلامت را من درگيومه مي‌گذارم چون اصل کار سالم نبود ولي در مرحله راي‌گيري در بيشتر جاها سعي شد که سالم باشد. به هرحال در مرحله گزينش کانديداها سوء استفاده‌ها و اعمال نفوذهاي شديدي از جمله در تهران شد. دو سرمايه‌دار با پول هنگفتي که به مقامات بالا دادند، آمدند به مجلس و سنا راه يافتند. در خراسان، آستان قدس رضوي و استانداري تقريبا هرچه خواستند کردند. در شيراز وابستگان به وزير دربار باز تقريبا هرچه خواستند کردند و پاره‌اي شهرهاي ديگر. ولي جز آنها بيشتر ايران انتخابات در مرحله راي‌گيري آزاد بود. اين شيوه‌اي بود که بعدا گورباچف در شوروي بکار بست و انتخابات را در ميان خودي‌ها، ولي آزاد انجام داد و بعد جمهوري اسلامي هم در قانون اساسي اختيار کرد. حالا هر عيب و اشکالي امروز نظام انتخاباتي ايران دارد، يک مقدارش به گردن پيشنهاد اصلي من است.

درآن مجلس که دو سه سالي فعاليت داشت، اتفاقات فوق‌العاده‌اي نيفتاد. مجلسي مثل بقيه مجلس‌ها بود، براي اينکه نظام سياسي ايران تغيير نکرده بود. پادشاه همه کاره بود و پادشاه اگر مي‌خواست لايحه‌اي به تصويب برسد به تصويب مي‌رسيد و اگر نمي‌خواست اصلا طرح نمي‌شد. ولي از جهت انتقادهايي در سطح اداري، آن مجلس خيلي برجسته‌تر از مجالس گذشته بود. و موضوع حسابرسي مقامات اجرايي در آن مجلس بطور جدي‌تري عمل مي‌شد. براي اينکه بيشتر آن نمايندگان حقيقتا با زحمت انتخاب شده بودند و بيمي از انتخاب کنندگان داشتند. از اين نظر از مجلس دوم خرداد پيش‌تر بودند. ولي به محض اينکه موج انقلابي در سال ۵۶ و ۵۷ برخاست، از طرف مجلس شروع شد به نشان دادن استقلال عمل، و اولين کساني هم که آن موج را آغاز کردند و به آن پيوستند، از اواخر سال ۵۶ و اوايل سال ۵۷، اتفاقا مشهور به نزديک بودن به ساواک بودند، و ساواک توصيه‌شان کرده بود. نمايندگاني در تهران و کرمان و آذربايجان و خوزستان، اينها آمدند و علمدار شدند. بقيه هم به سرعت پيوستند. هرچه رژيم ضعف بيشتري نشان داد نمايندگان به تعداد بيشتري طرفدار اين انقلاب شدند. خيلي مجلس ويژه‌اي در تاريخ ايران شد.

اميرحسينی ــ از عناصر مخالف رژيم کسي هم جذب رستاخيز شد؟

همايون : بله. بسيار. در آغاز حزب رستاخيز از طرف همه خيلي جدي گرفته شد. و کساني، حتا کساني که ساواک زياد موافق آنها نبود، آمدند و در انتخابات مجلس شرکت کردند. يا کساني که قبلا از مخالفان بودند ولي ساواک فکر مي‌کرد که بتوانند در چارچوب رستاخيز کار بکنند. من خودم ديداري با داريوش فروهر داشتم. ناهاري با هم خورديم با چندتن از دوستان و فکر مي‌کردم که آنها را هم دعوت کنيم که بپيوندند به حزب و يک جريان اصلاح‌طلبي در ايران بطور سالم، حالا هدايت شده، راه بيفتد. به هر حال نظام بسته را بايد از يک جاييش باز کرد و شروع کرد به باز کردنش. راهش هم البته يا يکباره سيل بندها را برداشتن، يا تسليم است، يا به تدريج حرکت کردن. کمابيش همه هم شکست مي‌خورند. بعضي‌ها هم کمتر شکست مي‌خورند. او البته مانند همه مخالفان سرسخت ديگر نپذيرفت و رفت به جريان انقلابي پيوست. ولي کساني بودند که مخالفان بودند و بعدا پيوستند به حزب و اميدوار بودند که از درون حزب کاري بکنند.

اميرحسينی ــ فکر ميکنم مردم در حزب صريح حرف ميزدند. خواستههاي خودشان را، نيازهاي خودشان را و انتقادهايي را که از روشهاي اجرايي دولت داشتند بيان ميکردند. حزب اين نارضايتي مردم را نديد که بخواهد راهحلي برايش پيدا کند که منجر به انقلاب نشود؟

همايون ــ سال اول حزب رويهم رفته به مبارزه با گرانفروشي و اين جور کارها گذشت و جز سازمان دادن آن انتخابات چندان موفق نشد. آن کار درست نبود. حزب را کشيد به راه‌هايي که از محبوبيتش کاست و اثري هم در کار گرانفروشي نکرد و آن راهش نبود. در سال دوم، حزب رفت روي جلب مشارکت مردم. آن سالي بود که من در اداره حزب سهم زيادي داشتم. و ما بيشتر رفتيم روي اينکه طرح‌هايي براي اداره کشور و اداره امور در حزب بررسي بشود و مسئولان را با مردم يک‌جا جمع کنيم و مسئولان به مردم پاسخ بدهند و  اين کار خيلي موفق شد. در همه استان‌هاي ايران مردم را درجلسات بسيار زياد، در استاديوم‌ها و اين جور جاها يا سالن‌هاي خيلي بزرگ جمع مي‌کرديم. در سال سوم حزب استراتژي معيني نداشت و بيشتر در اختلافات داخلي قائم‌مقام‌ها و معاونان متعدد دبيرکل و کوشش براي تدوين يک ايدئولوژي رژيم صرف شد؛ و چون دبيرکل‌هاي حزب هم به سرعت تغيير مي‌کردند ــ از سال ۵۴ تا ۵۷ حزب چهار بار دبيرکل‌هايش تغيير کردند و دو تن از آنها در سال آخر حزب بودند ــ اصلا حزب شکلي نگرفت و موضوع و استراتژي معيني را هم ديگر دنبال نکرد. ولي استراتژي ما در آغاز اين بود که حزب را تبديل کنيم به مرکزي براي جذب استعدادها و عناصر روشن و اصلاح‌طلب جامعه و وسيله‌اي بکنيم براي جلب مشارکت مردم به فرايند سياسي. در اين کار البته حزب موفق نشد چون نيمه‌کاره ماند و هرچه فکر مي‌کنم مي‌بينم هرکار خوب در آن کشور کرديم نيمه کاره و سرسري بود ومتاسفانه به جائي که مي‌بايد نرسيد.

در باره نارضايي‌ها، آنچه جنبه اداري داشت و مربوط به مقامات و مسئولان بود، در حزب بحث مي‌شد و تا مدتي هم بطور خيلي موثر. اما اينکه کشور دارد به طرف انقلاب مي‌رود، اصلا ما در حزب يا در دولت تصورش را نکرديم. تا وقتي که من در دولت بودم هيچ‌وقت فکر نمي‌کردم که انقلابي به اين زودي بساط آن رژيم را در هم خواهد پيچيد. نارضايي و نا آرامي البته بود و مي‌ديديم ولي به نظر من همه قابل کنترل بود، واقعا هم بود. حالا يکباره رها کردن، بحث ديگري است. خود حزب در جريان انقلاب ــ اگر بگوييم که امواج انقلاب از اواخر 56 اندک اندک شروع شد و بالا گرفت و بعد، از تابستان و پاييز و زمستان 57، به آن شش ماهه رسيد ــ يکبار بيشتر نقشي ايفا نکرد و آن در جريان تظاهرات تبريز بود. در تبريز در اوايل سال 57 يک تظاهرات بزرگ شد. در اواخر سال 56 دومين تظاهرات بزرگ برضد رژيم در تبريز صورت گرفته بود. در اوايل سال 57 حزب رستاخيز در پاسخ آن آشوب، تظاهراتي در تبريز سازمان داد. و تعداد بيشماري را، آن وقت سيصد هزار نفر گفته شد، توانست به هر ترتيب به خيابان بياورد. مطمئنا همه آنها به طيب‌خاطر از خانه‌شان بيرون نيامدند ولي زوري هم بکار نرفت. گفتند بياييد و آنها هم آمدند. يا روي ملاحظه هميشگي از قدرت حکومت و يا چون فکر مي‌کردند حزب به دردشان مي‌خورد. آن تظاهرات و قدرت‌نمائي که خود من هم در آن شرکت کردم و نخست‌وزير هم بود  اصلا بکلي تبريز را آرام کرد. و ديگر مدت‌ها خبري نشد. حزب مي‌توانست در مقابل انقلاب بايستد. امکاناتش را کاملا داشت. وقتي هم در 28 مرداد 57 پادشاه اعلام کرد که انتخابات آينده آزاد خواهد بود و همه احزاب مي‌توانند شرکت کنند که در حقيقت پايان دوره يک حزبي در ايران بود، فردايش، مسئولان حزب و رييس مجلس به دفتر من در وزارت اطلاعات و جهانگردي آمدند و گفتند که خوب، حالا با اين اعلام پادشاه بايد چه کار بکنيم؟ من گفتم که ديگر دوره معرفي چند کانديدا از طرف حزب تمام شده است و حزب بايد يک کانديدا در هر حوزه معرفي و با همه قوا از او پشتيباني کند و بهترين کانديداها را هم بايد معرفي کرد و ما مي‌بريم. مي‌توانيم مجلس را ببريم اگر چه آزاد باشد، به شرط اينکه آن کانديداها درست باشند. حزب هنوز بختي براي اينکه بازيگر موثري در سياست ايران باشد، داشت. منتها بلافاصله حزب را تعطيل و منحل کردند و اشتباه بسيار سنگيني از سوي پادشاه بود که در برخورد با دشواري‌ها به آساني نظرش را مي‌شد عوض کرد.

اميرحسينی ــ بعد از آقاي هويدا ، آقاي جمشيد آموزگار به دبيرکلي حزب گمارده شدند. ايشان با توجه به اينکه هيچ سابقه و تجربه حزبي نداشتند، آيا براي اين شغل انتخاب درستي بودند؟ و آيا اين انتخاب براي اين بود که آقاي آموزگار تجربه بيشتري براي پست نخستوزيري بدست بياورند يا براي اينکه هويدا را کنار بگذارند و يا هردو؟

همايون ــ بله بيشتر براي اين بود که هويدا کم کم کنار برود و آموزگار براي نخسـت‌وزيري پرورش پيـدا کند و يک گـام جلوتر بيايد و آمـد. ولي در دوره اول آمـوزگار

اتفاقا حزب خوب اداره شد.

اميرحسينی ــ شما از اختلافات داخلي حزب بيشتر در بين معاونين صحبت کرديد. اين اختلافات بيشتر شخصي بود تا خط سياسي؟

همايون ــ  بيشتر شخصي بود.

اميرحسينی ــ آنجا کسي بود که با شخص شما بخواهد رقابت کند؟ فرضا آقاي جعفريان از اين نظر که قلم توانايي داشت با شما اصطحکاکي داشت؟ چون ايشان هم در حزب سمت بالايي داشت. يا اصولا کسان ديگر. از اين نظر يک توضيحي بدهيد.

همايون ــ وقتي آموزگار دبيرکل حزب شد، مرا به عنوان قائم مقام دبيرکل معرفي کرد. من تنها بودم. جعفريان در دبيرکلي دوم آموزگار آمد. حزب در دوره من يک قائم مقام بيشتر نداشت. تمام معاونان دبيرکل را هم جز علي فرشچي معاون مالي که همکار نزديک دکتر آموزگار و مردي با لياقت و درستکار بود من برگزيدم.

اميرحسينی ــ به انتخاب فقط شخص خودتان؟

همايون ــ بله. ما وقتي رفتيم به عمارت حزب، با يک ساختمان خالي روبرو شديم. يک مشت پرونده و کاغذ روي ميزها خاک مي‌خورد. تعدادي هم کارمند دفتري بودند. هيچ چيز نبود. من سازمان تازه‌اي براي حزب فکر کردم. در 15 روز اول هيچ کاري نمي‌کردم. همه‌اش در فکر آن بودم که چه کار بکنيم با اين حزب، و با توجه به نقشي که براي حزب تصور مي‌کردم شش معاونت در نظر گرفتم. چهار معاونت جنبه ستادي داشت مثل بازرسي، مالي، تشکيلات و دبيرخانه. دو تاي ديگر جنبه صف داشت به اصطلاح. که پژوهش و روابط عمومي را در بر مي‌گرفت. و در نتيجه در آن مدت که من کار مي‌کردم، نزديک يک سال، هيچ تصادمي در حزب نبود. براي اينکه هم معاونان را من انتخاب مي‌کردم و هم دبيران حزب را در استان‌ها و در تهران. اگر چندتايي هم از گذشته باقي ماندند من نگهداشتم. نه. هيچ مشکلي نداشتيم. بعد از ما دکترمحمد باهري به دبيرکلي آمد، در زمان نخست‌وزيري آموزگار. باهري استراتژي خاصي براي اداره حزب نداشت و فرصتي هم براي آن نيافت؛ ضمنا در تصادم بود با نخست‌وزير و خوب با هم کار نمي‌کردند.

اميرحسينی ــ شما در آن مدت چه ميکرديد؟

همايون ــ من ديگر با حزب کار زيادي نداشتم. جز در دفتر سياسي که ماهي يکبار تشکيل مي‌شد و کار خاصي هم نمي‌کرد. بعد که دکترباهري، که البته چندماهي بيشتر نپاييد، رفت و آموزگار دوباره دبيرکل حزب شد. حزب سه قائم مقام داشت علاوه بر شش معاون دبيرکل که نسخه‌اي براي بي‌اثر کردن آنها و حزب بود. آنها با هم اين گرفتاري‌ها را داشتند، نه من. جعفريان هم يکي از قائم‌مقام‌ها بود و او هيچ‌وقت با من تصادم نداشت و اتفاقا در وزارت اطلاعات و جهانگردي من که او قبلا رييس خبرگزاري پارس شده بود روابط بسيار خوبي با او داشتم. منتها طرز کارش را و عادتي که به کار کرده بود زياد نمي‌پسنديدم و او هم پذيرفت. او دلش مي‌خواست که در کشورهاي عربي دفترهاي خبرگزاري پارس باز کند با بودجه‌هاي سنگين، چون گرايشش به زبان عربي و دنياي عرب بود و من گفتم نه، تمام اين بودجه را بگذاريد در مرکزهاي استان و شهرستان‌هاي مهم دفتر درست کنيد که ما اصلا بدانيم در اين کشور چه خبراست؟ و داشتيم اين کار را مي‌کرديم. ولي جز اين هيچ اختلاف نظري بين ما پيش نيامد.

اميرحسينی ــ آقاي آموزگار چرا در دوره دوم دبيرکلي خودشان شما را دوباره به قائم مقامي خودشان انتخاب نکردند؟

همايون: نمي دانم. من هيچ‌وقت از او نپرسيدم. ولي من در آن دوره اول گويا بيش از حد همه چيز را در دست گرفته بودم. نگراني نخست‌وزيران از وزيراني که زياد جلوه مي‌کنند همه‌جا هست. به نظرم اين موضوع به بي علاقه شدن شاه به حزب هم بي‌ارتباط نبود.

اميرحسينی ــ انتخاب شما به قائممقامي حزب مطمئنا مورد تاييد پادشاه مملکت بود.

همايون: لابد. آموزگار کسي نبود که تصميمي بي‌نظر شاه بگيرد. روال آن دوره جز اين نبود. شايد هم نه. فرقي نمي‌کرد براي پادشاه. ولي من چيزي از اين بابت نشنيدم.

اميرحسينی ــ معاونيني که شما انتخاب کرديد آيا موردي پيش آمد که دربار خط بزند يکيشان را يا…

همايون : نه. اصلا. کاري به اين کارها نداشت. فقط من به نظر دبيرکل رساندم و او پذيرفت و آنها  سرکار آمدند.

اميرحسينی ــ شما پيش از اينکه به وزارت برسيد ديدار شخصي با پادشاه داشتيد؟ ديدار دونفره منظورم است.

همايون ــ نه، هيچ وقت. من در مهماني‌ها مي‌ديدمش در خانه‌اش (ما کاخ شاهي نداشتيم،) خانه پادشاه، يا خانه شاهدخت و شاهپورها و يکبار هم در خانه دائي خانمم، از شاهزادگان قاجاري که عنوان پيشخدمت مخصوص شاه داشت و همه روحيه و روال دربار قاجار از وجودش مي‌ريخت. شاه را از دور مي‌ديدم، نزديک نمي‌آمد و با کسي هم صحبت نمي‌کرد بجز با چند نفر دور و برش. من احتمالا دو نفري يک بار بيشتر شاه را نديدم. با خانمم چندبار در ناهارهاي کوچک يا شام‌هاي کوچک، مثلا ملک‌حسين و ملکه‌اش آمده بودند، ما هم سر ميز بوديم شش نفري بيشتر نبوديم. يا موارد ديگري، چند مورد معدود. که مثلا فرض کنيد چهار پنج نفري با پادشاه و ملکه بوديم. ولي دونفري فقط در وزارتم که معاونينم را معرفي کردم، يک ساعتي بعدش با شاه صحبت کردم. همين.

اميرحسينی ــ در اواخر دوران نخستوزيري آقاي هويدا ما به مسئله سياست فضاي باز سياسي بر ميخوريم. اين بيشتر انديشه خود شاه بود يا اينکه فشاري بود که آمريکاييها، در حقيقت دولت جيمي کارتر، بر شاه وارد کردند؟ همان طور که در سالهاي 40-41 به نوعي آقاي اميني را به نخستوزيري رساندند. آيا فضاي باز سياسي در همان فرم بود يا اينکه خود شاه به اين نتيجه رسيده بود ؟

همايون ــ رابطه ايران با آمريکا در سياست‌هاي داخلي ايران خيلي موثر بود و هر وقت دموکرات‌ها روي کار آمدند تغييرات مهمي در سياست ايران روي داد. وقتي کندي به رياست جمهوري انتخاب شد، که در ايران باور نمي‌کردند بتواند موفق شود، زير فشار او و برنامه‌اي که داشت، اگر اشتباه نکنم تحت عنوان “اتحاد براي ترقي” يک همچه چيزي بود، در ايران هم حرکتي آغاز شد. او دنبال اصلاحات اجتماعي و سياسي در کشورهاي جهان سوم بود براي آنکه جلوي گسترش نفوذ کمونيسم گرفته شود و در آمريکاي لاتين کشورهاي بسياري زير فشار آمريکا دست به اصلاحاتي زدند. در ايران هم که در آن هنگام کاملا سياست به بن‌بست رسيده بود، زمينه براي پذيرش اقدامات اصلاحي فراهم شده بود و پس از روي کار آمدن اميني پادشاه که قبلا هم املاک سلطنتي را داوطلبانه تقسيم کرده بود به برنامه اصلاحات ارضي که ارسنجاني مبتکرش بود با علاقه پيوست و پشتيبانش شد. و اين برنامه اصلاحات ارضي در همان سال 1340 چند ماه پس از روي کار آمدن کندي شروع کرد به اجرا. در مراغه به عنوان طرح آزمايشي عمل شد و بعد پنج ماده ديگر انقلاب سفيد به اصطلاح، يا انقلاب شاه و مردم بعدي، به آن افزوده شد و در همه‌پرسي سال 1341 حقيقتا با پشتيباني عمومي روبرو و تصويب شد. من خودم در آن روز، روز ششم بهمن 41، با همکاران روزنامه اطلاعات در حوزه‌هاي راي‌گيري در تهران گشتيم و شاهد راي دادن مردم که هيچ زوري در کار نبود بوديم.

در سال 1976 وقتي کارتر روي کار آمد باتوجه به اينکه يکي از مهم‌ترين موضوعات مورد علاقه‌اش در طول مبارزه انتخاباتي موضوع حقوق بشر بود و حتا اشاراتي هم به ايران کرده بود، وحشت شديدي دستگاه حکومتي ايران و رهبري سياسي ايران را گرفت و صحبت‌هايي هم بود که حکومت ايران کمک کرده است به مخالفين کارتر يعني به حزب جمهوريخواه براي آنکه جلوي انتخاب شدن کارتر را بگيرد که تصور نمي‌کنم صحت داشته باشد. ولي کاملا آشکار بود که موضع حکومت ايران در مورد دمکرات‌ها موضع دوستانه و موافقي نيست و از ناحيه دموکرات‌ها احساس ترس مي‌کند. وقتي کارتر به رياست جمهوري رسيد به زودي در ايران هم موضوع فضاي باز سياسي طرح شد و حکومت هويدا که از دو سال پيشتر خلاف آن را در متن عمومي سياست‌هاي ايران، که عبارت بود از جلوگيري از آزادي بيان و اجتماعات، دنبال کرده بود، شروع کرد دم از فضاي باز سياسي زدن و مقداري روزنامه‌ها آزادتر شدند و کوشش شد که حالت آزادتري به فرايند سياسي در کشور داده بشود. حالا اين را مي‌شود صرفا برگرداند به تاثير سياست آمريکا در ايران و شايد هم مي‌توان يک مقداري مثل سال 1339-40 برگرداند به تغييري که در طرز تفکر شاه پيدا شده بود که به هرحال بايست سياست ايران را نو کرد. هرچه بود فضاي باز سياسي پذيرفته شد و مهمترين اثري که کرد اين بود که سران جبهه ملي را دلگرمي داد که وارد فعاليت بشوند، درست مثل آن سال. همزمان با تغيير فضا در عرصه بين‌المللي نيروهاي مخالف ايران هم دلگرم شدند و انرژي تازه‌اي براي مبارزه در راه هدف‌هاي‌شان پيدا کردند.

سران جبهه ملي طرفدار اجراي قانون اساسي در ايران بودند و مي‌خواستند که مشروطه به معناي درست عمل بشود. البته يک رگه کينه‌جويي و دشمني با پادشاه داشتند که مانع مي‌شد اعتماد متقابل بين دو طرف برقرار شود. شاه هم به آنها بسيار بدبين بود و آنها را تحقير مي‌کرد. عناصري از جبهه ملي، اگر اشتباه نکنم سه تن از رهبرانش نامه‌اي نوشتند به نخست‌وزير هويدا و بعد از آن يکي دو تن از نويسندگان هم نامه‌اي به هويدا نوشتند و انتقادات خيلي صريحي از وضع کشور کردند و به ملاحظه آن سياست فضاي باز هيچ اتفاقي براي اين نامه‌نگاران نيفتاد و آنها را تعقيب نکردند و به زندان نينداختند. در حالي که در گذشته حتما جايشان در زندان مي‌بود. اين نشانه‌اي بر تغيير فضاي سياسي ايران بود. نامه‌هاي آنان در سطح وسيعي پخش شد و همه از آن آگاه شدند. خميني از نجف به هواداران بيشمارش در ايران پيام داد که ببينيد کسي کاري با اشخاصي که آن نامه‌ها را فرستادند نداشت بجنبيد و شروع کنيد. هواداران خميني همانگاه يک شبکه خيلي قوي داشتند و هيئت‌هاي مذهبي و تکيه‌ها و حسينيه‌ها و انجمن‌هاي قرض‌الحسنه و امثال آنها را در سراسر ايران گسترش داده بودند و پول‌هاي خيلي بزرگي هم از بازار مي‌گرفتند. در تمام پانزده سال بعد از 1342 اين شبکه در حال گسترش بود و داشتند تشکيلات مي‌دادند ــ نه تنها زير بيني حکومت و سازمان امنيت بلکه با همکاري حکومت و سازمان امنيت.  پاره‌اي از سران رژيم اسلامي و انقلاب اسلامي در مقامات بسيار نزديک دربار و دولت کار مي‌کردند. از آن هنگام اينها بر فعاليتشان افزودند و انتقادات صريح روي منابر کردند و در مدرسه فيضيه در قم تظاهراتي به راه افتاد که به زد وخورد و کشته شدن يکي دو طلبه انجاميد در همان سال 1355 فضاي باز سياسي تاثير پيش‌بيني‌پذير خودش را کرد و به مخالفان فراوان رژيم جرئت داد که بر فعاليتشان بيفزايند.

اميرحسينی ــ آقاي هويدا خودش هم اعتقادي به اين سياست فضاي باز سياسي پيدا کرده بود و آماده اجراي آن بود يا اينکه از طرف شاه مجبور به پذيرش اين سياست شد؟

همايون: هويدا در طول سال‌هاي دراز نخست‌وزيريش به تدريج از يک موضع نسبتا ليبرال به محافظه‌کار افراطي گراييده بود و هيچ علاقه‌اي به آزادي گفتار نداشت و انتقاد را نمي‌يارست و علاقه‌اي به اين سياست تازه نداشت. ولي شاه تصميم گرفته بود که پيشاپيش و پيش از آنکه آمريکايي‌ها فشاري وارد کنند اين سياست را عمل کند و همانطور که اشاره شد شايد هم به اين نتيجه رسيده بود که يک نوسازي در سياست ايران لازم است. دليلش هم اين بود که در سال 1353 حزب رستاخيز را تشکيل داده بود که بن‌بست سياست دو حزبي ايران را بگشايد و فکر مي‌کرد که با بودن حزب رستاخيز اشکالي نيست که عناصر ديگر هم در جامعه صدايي داشته باشند و سخنانشان را بگويند. ولي خود هويدا خير، علاقه‌اي به اين موضوع نداشت و طرفدار تمرکز هرچه بيشتر تصميم‌گيري و قدرت بود.

اميرحسينی ــ فکر ميکنيد که آيا آقاي جمشيد آموزگار بهترين انتخاب براي نخستوزيري پس از هويدا بود يا کسان ديگري هم در صحنه سياست ايران بودند که توانايي بيشتري داشتند ولي شاه به عللي آنها را برنگزيد؟

همايون : شاه طبعا فقط با نخست‌وزيراني کار مي‌کرد که آنها را خوب مي‌شناخت و به آنها

اعتماد کامل داشت و اين کسان هم معمولا از ميان وزيران برگزيده مي‌شدند يعني مراحلي را گذرانده بودند و شاه با آنها آشنا شده بود و مي‌توانست به آنان اعتماد کند. در نتيجه بيرون از دستگاه دولتي يعني مقامات بالاي دولتي اساسا براي انتخاب نخست‌وزير تازه کانديداي قابل توجهي نمي‌بود. از ميان رهبران سياسي مستقل‌تر هم که شاه اصلا حاضر نبود درباره‌شان فکر کند. چند نفري که در آن موقع بخت نخست‌وزيري داشتند، کساني بودند که سال‌ها در دستگاه حکومتي کار کرده بودند و از ميان آنها آموزگار بهترين گزينه بود. او سياستگر درست و ديوانسالار قابلي بود و تصور مي‌شد که بتواند مسايل اصلي آن زمان را، برطرف کند. و ماموريت کابينه تازه، هم بيش از همه مبارزه با تورم بود و به راه انداختن دستگاه اداري و جلوگيري از پاره‌اي زياده‌روي‌ها. چون پيش از اينکه آموزگار به نخست‌وزيري برسد، در دوساله پيش از آن، اقتصاد ايران دچار يک زلزله واقعي شده بود. حالتي پيدا کرده بود شبيه اينroller coaster  که در پارک‌هاي بازي هست و بچه‌ها و بزرگ‌ترها در آن مي‌نشينند و از سربالايي به سر پاييني مي‌افتند و شيرجه مي‌روند و با يک سرعت غيرقابل تحمل از فراز به نشيب مي‌افتند و از نشيب به فراز و اين حالت اقتصاد ايران بود. بطوري که در عرض دو سال پس از چهار برابر شدن بهاي نفت دولت به کسر بودجه شديد افتاد.

ناگهان بودجه سالانه کشور ابعاد برنامه پنج ساله را پيدا کرده بود. و برنامه پنج ساله که قرار بود از سال بعد از پايان برنامه پنج ساله، از 1356 آغاز شود چند برابر، چهار پنج برابر شده بود و به اندازه‌اي کمبود و در عين حال ريخت و پاش و اسراف و تلف شدن منابع شدت داشت که مايه شگفتي همه جهانيان بود. مثلا کشتي‌هايي که کالاهاي وارداتي را به بندرهاي ايران مي‌آوردند تا شش‌ماه در دريا لنگر مي‌انداختند که نوبت پياده کردن کالاهايشان برسد و هر روز هزاران دلار به هر کشتي زيان پرداخت مي‌شد. يا بارهاي سيمان را در بيابان خالي مي‌کردند، چون جا نبود و اين سيمان‌ها زير باران و آفتاب تبديل به سنگ مي‌شد يا دو هزار کاميون از يک شرکت آمريکايي که من اتفاقا در جريانش هستم که چه فشارهايي مي‌آورد و چه رشوه‌هايي داد (به خود من و خانمم در سفرمان به واشينگتن در 1354/1975 پيشنهاد کردند) که اين کاميون‌ها از شرکت وايت وارد بشوند. اينها را وزارت راه آورد بدون اينکه راننده برايشان تربيت کنند و در فکر استخدام راننده از کره جنوبي بودند و اين کاميون‌ها در بيابان افتاده بود و تقريبا همه آنها از ميان رفت، يعني موتورهايشان همه زنگ زد و لاشه آنها مانده بود و وقتي من رفتم به کابينه فرستادم تعدادي از آنها را بياورند و تغييراتي درشان بدهند و از آنها قهوه خانه‌هاي سرپايي کنار راه درست کنند. يعني کاميوني که شايد صدهزار دلار خرجش شده بود فقط مي‌توانست به صورت يک اطاق موقتي استفاده بشود. يا برق در همه ايران کم شده بود و مصرف از توليد فزوني گرفته بود. خاموشي در همه شهرها، بخصوص تهران در آن تابستان، زندگي مردم را تلخ کرده بود و از اين قبيل. يا طرح‌هاي بسيار بزرگ پرهزينه، پنج ميليارد ريال، براي ساختن کتابخانه شاهنشاهي، و بيش از اينها براي مرکز پزشگي شاهنشاهي. يا مثلا در صنعت اتمي در آن زمان هر سال ما يک ميليارد دلار متعهد بوديم و تا سال‌هاي بسيار آينده ده‌ها ميليارد دلار قرار بود هزينه کنيم. يا هزينه‌هاي کمرشکن نظامي که جلوي آن را هم البته نشد بگيريم چنانکه هزينه‌هاي مربوط به انرژي اتمي را هم نتوانستيم کمترين کاهشي بدهيم؛ و حقيقتا کمر ماليه دولت داشت مي‌شکست. دولت آموزگار براي اين روي کار آمد که مقداري از اين مشکلات را برطرف کند که انصافا هم در زمينه تورم و در زمينه توليد برق و باز کردن بندرها و راه‌ها و شبکه ارتباطي موفق شد. ولي پاره‌اي مشکلات اساسي اقتصاد باقي مانده بود.

از مشکلات گفتم، اين حقيقت را نيز بايد يادآوري کنم که با همه آشنائي با پيشرفت‌هاي کشور، هنگامي که به عنوان عضو کابينه از نزديک از دامنه کارهائي که دولت و بخش خصوصي ايران در 14، 15 ساله پيش از آن کرده بود آگاه شدم دهانم باز ماند. من از نوزده سالگي در ايران مي‌گشتم و گوشه کنارهاي کشور را ديده بودم که چگونه دگرگون مي‌شدند؛ جاهاي دورافتاده‌اي مانند کرمان و بلوچستان، بندرعباس و چاه بهار، بوشهر و دزفول و شوشتر و پيرانشهر را مي‌ديدم که ناگهان چند صد سال به پيش تاخته بودند. در آمدن تبريز و اراک و ماهشهر به مراکز صنعت سنگين در برابر چشمانم روي داده بود. هرجا در چهار گوشه ايران رفته بودم حکومت با همه ناکارائي و مردم با همه تازه‌کاري داشتند واپسماندگي صدها ساله را در دو سه دهه جبران مي‌کردند. به کابينه که رفتم اميدهايم به آينده ايران بسيار بيشتر شد. دستگاه اداري با همه ناکارائي، ماشيني بود که به توسعه ايران همت گماشته بود و به آساني کارامدتر مي‌شد. سياست‌ها و اولويت‌ها همه جا درست نبود ولي جهت عمومي درست بود و تعهد به توسعه با سرعت کمرشکن، از شخص پادشاه تا مديران اجرائي را به کار شبانروزي وا مي‌داشت. ما تنها چند سال وقت لازم مي‌داشتيم.

اميرحسينی ــ با وجود اينکه شما ديگر در آن سالها وقت زيادي براي روزنامه آيندگان نداشتيد، ولي آيا سياست فضاي باز سياسي تاثيري در روزنامه شما گذاشت که با دستهاي بازتري به انتقاد و بررسي مسايل آن روز ايران بپردازد؟

همايون ــ نه چندان. براي اينکه ما از روز اول در آيندگان بنا را بر اين گذاشتيم که مرز سانسور را دائما آزمايش کنيم. سانسور و آنچه که نبايد نوشته شود در طول دوران پادشاهي پهلوي به هيچوجه تعيين نشده بود. آن يک سالي که من در دولت بودم سعي کردم که اين مرز را تعيين کنم که کار بر سردبيران آسان بشود. ولي تا آن وقت موضوع آزمون و خطا بود، ما تا يک‌جايي مي‌رفتيم و گاهي مي‌گرفت و گاهي نمي‌گرفت. پاره‌اي نويسندگان ممنوع‌القلم مي‌شدند به اصطلاح آن روزها، ولي معمولا موقتي بود. پاره‌اي مواقع به عنوان مجازات روزنامه آگهي دولتي قطع مي‌شد ولي آن هم موقتي بود. ما در نتيجه آزادترين روزنامه بوديم در تمام دوره‌اي که از 1346 تا 1357 را در برمي‌گيرد. براي اينکه زياد گوش نمي‌داديم به آنچه که درباره سانسور گفته مي‌شد. آن را امتحان مي‌کرديم و خيلي موارد هم مي‌ديديم که مي‌شود سخناني گفت. ديگران باور نمي‌کردند. در محافل مطبوعاتي اين توهم وجود داشت که من به دليل ارتباطات نزديکي که در مراحل مختلف انتشار آيندگان با دستگاه حکومتي برقرار کرده‌ام از اين آزادي عمل برخوردارم، ولي حقيقتا اين طور نبود و من هيچ‌وقت از هيچ ارتباطي براي پيشبرد کار روزنامه استفاده نکردم. هرگز هيچ درخواستي از هيچ مقامي براي خودم و براي روزنامه نکردم. و اين اتفاقا آزادي عمل مرا زياد کرد براي اينکه ديگر روزنامه‌ها يک رابطه نزديک و دوستانه به هر صورت با مقامات و مراجع و يک رودربايستي‌هايي داشتند و ما در آيندگان هيچ رودربايستي از کسي نداشتيم و دستمان زير ساطور هيچ‌کس نبود. در نتيجه ما به آزادي مي‌نوشتيم و چون مصالح بالاي مملکت راهم رعايت مي‌کرديم، اين آزادي ما تحمل مي‌شد. منظورم اين است که روزنامه‌هاي بزرگ عصر با آنکه امکانات مالي بسيار بيشتري به صورت‌هاي گوناگون از طرف حکومت دريافت مي‌کردند سياست‌هايشان متمايل به مخالفان بود.

به عنوان يک نمونه من وقتي به وزارت اطلاعات و جهانگردي رفتم ديدم که مانند گذشته سالي بيست ميليون ريال، بايد به يک مجله عربي که روزنامه اطلاعات منتشر مي‌کرد کمک بکنيم. من گفتم که اين پول را حاضريم بدهيم ولي به شرط اينکه مجله از يک سطح قابل اعتنايي برخوردار شود. چون مجله بسيار سبک، بي‌مطلب و مسخره‌اي بود و مي‌گفتند که عرب‌ها دوست دارند جدول‌هايش را حل کنند. به رايگان داده مي‌شد. آموزگار هم فشار مي‌آورد. گفتم ما براي حل جدول سالي بيست ميليون ريال نمي‌توانيم بدهيم. منظورم اين است که روزنامه‌ها اين امکانات مالي را از جهات مختلف مي‌گرفتند ولي سياست‌هايشان تمايل به چپ داشت و در همه زمينه‌ها بخصوص در زمينه‌هاي فرهنگي انحصار نويسندگي و در واقع سانسور در دست نويسندگان و خبرنگاران و نويسندگان چپ بود. روزنامه ما روزنامه ليبرالي بود ولي به هيچ‌روي چپگرا نبود و اين به خوبي آشکار بود. يعني ما موقعيتي داشتيم که در عين اينکه با رئاليسم سوسياليستي در هنر و با سياست‌هاي طرفدار جنبش‌هاي انقلابي کمونيستي در جهان، که در آن موقع آن دو روزنامه بزرگ عصر بزرگ‌ترين مدافعانش بودند، مبارزه مي‌کرديم، روي مبارزه‌اي که با شوروي و بلوک شرق داشتيم بطور کلي، ولي از جهات داخلي يعني در سياست‌هاي داخلي، منتقدين خيلي صريح‌تري بوديم و اين موقعيت پس از فضاي باز سياسي تغييري نکرد. من در سمت‌هاي حزبي هم که بودم همچنان در آيندگان مقاله مي‌نوشتم. و همچنان ادامه مي‌دادم به آنچه که در گذشته ويژگي روزنامه آيندگان بود و آن انتقاد نسبتا صريح از سياست‌هاي حکومتي بود در عين حفظ مصالح بالاي کشور آن‌جور که به نظرم مي‌رسيد. فقط در آن يک سال و خرده‌اي که در حکومت بودم ديگر چيزي ننوشتم.

اميرحسينی ــ منظورتان از اينکه انحصار سانسور در دست نويسندگان چپ بود چيست؟

همايون ــ  آنها تنها به آثارموافقان مي‌پرداختند و ارزش آثار مطرح نبود. ديگران را يا مي‌کوبيدند يا در سکوت خفه مي‌کردند. دو نمونه کفايت مي‌کند: ابراهيم گلستان و مهشيد اميرشاهي با توطئه سکوت روبرو شدند، ولي چپ و راست از نويسندگان و شاعران ميانمايه “مترقي” بزرگداشت مي‌شد. سخن سنجي رئاليسم سوسياليستي به يک وسيله تبليغاتي فرو کاسته شده بود. من براي جبران اين ناهنجاري، آيندگان ادبي را همراه روزنامه آغاز کردم ولي ساواک که صفحات هنري يک سويه روزنامه‌هاي عصر، حتا روزنامه رستاخيز، را به آسودگي مي‌خواند يا شايد نمي‌خواند آيندگان ادبي را تعطيل کرد.

اميرحسينی ــ شما اشاره کرديد به مسئله امکانات ضعيف پايهاي اقتصاد ايران. براي نمونه گنجايش پايين بندرها، مساله دو هزار کاميوني که از بين رفت يا سيمانهايي که در بيابان انبار ميشد و تبديل به سنگ ميشد. من خاطرم هست در همان دوران در حالي که مردم واقعا براي خريد يک کيسه سيمان در تنگنا بودند و گيرشان نميآمد، ما در روزنامهها شاهد آگهيهايي بوديم که سيمان به هر مقدار که بخواهيد موجود است. اين را دولت نميديد. يعني نميخواست پيگيري کند که اين سيمانها از کجا آمده و چگونه اين بازار سياه علني به وجود آمده است. شايد از اين طريق يکي از نکتههاي مورد اعتراض مردم، نارضايتي مردم را کم ميکرد. به نظر ميرسيد که دولت عمد دارد که مردم را ناراضي کند. چه دستهايي آن پشت در کار بودکه مانع حل مشکل ميشد؟

همايون ــ پيش از همه لختي “اينرسي” بود و سنگ‌شدگي حکومتي که سيزده سال سر کار بود و هيچ سرزندگي درش نمانده بود. سياست توسعه اقتصادي ايران عبارت بود از تقويت سرمايه‌داران بزرگ و انحصارگران و انحصارها، و بزرگ‌ترين مدافعش هم در دولت وزارت اقتصاد و دارايي بود. در دولت آموزگار جلو پاره‌اي زياده‌روي‌ها مثلا در قيمت‌گذاري فراورده‌ها گرفته شد. سياست صنعتي از آغاز دهه شصت ميلادي به انباشت سرمايه گرايش داشت و صنايع ايران را در دست‌هاي معيني تمرکز داد. سرمايه‌داري بزرگ تقويت شد ولي نه به صورت تاراجگرانه. اما از اوايل دهه‌ي هفتاد ميلادي سرمايه‌داران و کارآفرينان ايران نفوذ سياسي بهم زدند و حالت انحصارطلبي و استثمار پيدا کردند و هرچه توانستند بر سود خودشان افزودند و اين انحصارها تحمل مي‌شد. به دليل اينکه فکر مي‌کردند هرچه آنها ثروتمندتر شوند به سود اقتصاد ايران است. زماني در امريکا در آن دوره‌ي غارت صنعتي،‌ دوره‌اي که بارون‌هاي راهزن،‌ به قول آمريکايي‌ها robber baron زمام اقتصاد آمريکا را در دست داشتند مدير عامل شرکت جنرال موتورز گفته بود که آنچه براي جنرال موتورز خوب است براي آمريکا خوب است. اين روحيه‌اي بود که در آمريکا تا دهه پنجاه و شصت سده بيستم چيره بود. همين روحيه را ما در ايران از سال‌هاي دهه چهل هجري، شصت ميلادي تا پايان رژيم پهلوي مي‌توانستيم ببينيم. خيلي صميمانه معتقد بودند که سرمايه‌داران هرچه نيرومندتر بشوند صنعت ايران را گسترش مي‌دهند. تا مقدار زيادي هم حق داشتند براي اينکه اين سرمايه‌داران پولشان را بيرون نمي بردند و در داخل سرمايه‌گذاري مي‌کردند. ولي از هنگامي که در سال‌هاي پاياني پهلوي دست سرمايه‌داران سياسي بازتر شد و بعد موضوع سهيم کردن کارگران در کارخانه‌ها و موسسات به عنوان يک اصل انقلاب پيش آمد، بسياري از اين سرمايه‌داران شروع کردند به فرستادن سرمايه به بيرون؛ و با اعمال نفوذ سياسي موسساتشان را وامدار بانک‌ها کردند و وام‌ها را گرفتند و پول‌ها را به بيرون فرستادند، که از ترس انقلاب نبود براي اين  بود که در واقع از جيب خود به کارگران ندهند. در کار سيمان يا ميوه يا بسياري کالاهاي ديگر انحصارهايي وجود داشت. کساني که به دربار نزديک بودند توانسته بودند در واقع امتياز وارد کردن اين کالاها و توزيع آن را به دست بياورند، يا مراجع مختلف اين کارها را مي‌کردند و از طرف حکومت هم تحمل مي‌شدند.

اما برگردم به تنگناهايي که وجود داشت. يک مورد بسيار زننده باورنکردني که مي‌شود گفت اين بود که در آن سال‌ها، سال‌هاي 1354،1355 گمرگخانه‌هاي ايران به اندازه‌اي انباشته شده بودند که کالاها را با بولدزر اين طرف و آن طرف مي‌ريختند و اگرگودالي بود آنها را در آن گودال‌ها مي‌ريختند که جا براي کشتي‌هاي تازه باز بشود. يعني هر بار صدها ميليون ريال، ده‌ها ميليون دلار نابود مي‌شد، در حالي که در کشور کمبود وجود داشت و مردم با بالا رفتن قدرت خريدشان آماده خريد بسيار چيزهاي تازه بودند و اينها داشت به آن صورت از بين مي‌رفت. در دولت آموزگار اين تنگناها برطرف شد. اين ريخت و پاش‌ها به مقدار زياد از بين رفت.

اميرحسينی ــ دولت آموزگار در آن تقريبا سيزده ماهي که بر سر کار بود چگونه توانست يکباره فرض کنيم  که گنجايش بندرها را دو برابر کند يا راه هاي کشور را آنقدر وسيع کند يا راننده فراواني آموزش بدهد که بتواند اين کمبودها را بر طرف کند؟

همايون ــ مقدار زيادي از مشکلات به دليل بدي اداره بود. به دليل ناکارآيي بود. با جابجا شدن مقامات، با آمدن وزيران تازه نفس و معاونان و کارکنان رده بالاي کارآمد بسياري از آن مشکلات حل شد. پيش از آن هم مي‌شد اينها را حل کرد. منتها به اندازه‌اي دستگاه اداري ايران در طول سيزده سال راکد و کرخت شده بود و دچار رخوت و بي‌حرکتي بود که از عهده حل کوچک‌ترين مسايل بر نمي‌آمدند. گاهي هم به دليل اختلافات شخصي در مقامات بالا جلو اعتبارات را مي‌گرفتند که وزير مربوط تضعيف شود. مثلا کمبود برق در ايران به همت مهندس تقي توکلي وزير نيرو در عرض سه چهار ماه برطرف شد و نيروگاه‌هايي آوردند، نيروگاه‌هاي موجود را گسترش دادند و به مقدار زياد از اتلاف منابع جلوگيري کردند. ما در وزارتخانه نسبتا کوچک خودمان با درهم آميختن سازمان‌هاي موازي و سر راست کردن گردش کارها و پاک کردن يک لانه ناکارائي و فساد به سرعت بر کارائي افزوديم. چاپخانه بي‌اهميت وزارت اطلاعات و جهانگردي يک اداره دولتي بود با کارمنداني که تنها بايست حقوق مي‌گرفتند و به حدي که خودشان مي‌خواستند کاري هم انجام مي‌دادند. من با برکنار کردن رئيس چاپخانه و آوردن يک مدير چاپخانه بازنشسته از بخش خصوصي و پايان دادن به خدمت هيئت مديره‌اي که از بيرون آمده بودند و پولي مي‌گرفتند و مي‌چرخيدند، و بيرون کردن بيکاره‌ها با رعايت قانون کار و رضايت وزارت کار که نقش گروه فشار کارگران را داشت آن چاپخانه را، به بهاي دشمني پايدار کسي که کارمند وزارتخانه هم نبود و پولي به عنوان عضو هيئت مديره مي‌گرفت، به جائي رساندم که مي‌شد به بخش خصوصي فروخت و وزارت را از کاري که ربطي به آن نداشت آزاد کرد. براي راه انداختن کارها خود من روشي داشتم که هفته‌اي يکبار مسئولين اجرائي هر بخش را در همان بخش گرد مي‌آوردم و آنها مي‌بايست گزارش پيشرفت کار بدهند. مشکلات نيز در همان جا برطرف مي‌شد. علاوه بر اين دفتر يادداشتي داشتم و از روي آن مرتبا از مسئولان گزارش انجام دستورهائي را که داده شده بود مي‌خواستم. مقامات وزارتخانه در شگفت بودند که من هيچ تصميمي را فراموش نمي‌کنم.

کار ديگر و بي‌سابقه‌اي که براي صرفه‌جوئي و جمع و جور کردن ديوانسالاري کردم، تعطيل دفترهاي وزارت اطلاعات و جهانگردي بود. در شهرهاي بزرگ اروپا و امريکا دفترهائي داشتيم با هزينه گزاف که نورچشمي‌هائي را بر سر آنها گذاشته بودند و کاري هم نمي‌کردند. يکي دوست هويدا بود، يکي با دربار ارتباط داشت (در پاريس) و از حوزه ما بيرون بود و حد اکثر کاري که درباره‌اش توانستم بکنم بي‌اعتنائي به او و بازديد نکردن از دستگاه پر عرض و طولش بود. يکي خويشاوند، شايد برادر همسر علم بود و بهمين ترتيب. رئيس دفتر ما در رم يک روزنامه‌نگار قديمي بود که سال‌ها بود رها کرده بود. بستن آن دفتر سبب شد که او پس از انقلاب تا نفس داشت در تبعيد کاري جز حمله به من نکرد. کينه‌جوئي در ايرانيان از اندازه‌هاي متمدن در مي‌گذرد و از بازمانده‌هاي وجدان قبيله‌اي ماست. من گفتم اين درست نيست که هر وزارتخانه براي خودش نمايندگي درست کند. کارهاي بيرون از کشور بايد در سفارتخانه‌ها تمرکز يابد؛ و شروع به بستن دفترها کردم که کار آساني نبود و پيچيدگي‌هاي مالي داشت. ولي دست‌کم چهار دفتر را بستيم. هنگامي که در هيئت دولت موضوع را طرح کردم به ياد دارم که عباسعلي خلعتبري وزير خارجه با نگاهي پر از شگفتي و بدگماني به من مي‌نگريست. لابد تصور مي‌کرد خيال دارم جاي او را بگيرم و مسائل وزارت خارجه را پيشاپيش حل مي‌کنم. ولي از حق نمي‌شد گذشت که در آن فضائي که هر دستگاه دولتي در تلاش بزرگ‌تر کردن دامنه اختيارات و نفوذش بود چنان تصميمي از دريافت بسياري در مي‌گذشت.

اينها اموري بود که اصلاحات اداري لازم داشت و دولت آموزگار توانست اين اصلاحات اداري را به سرعت انجام دهد. در زمينه پايين آوردن بودجه هم يکباره وزارتخانه‌ها، موسسات و ادارات دولتي موظف شدند که بيست درصد از هزينه‌هايشان بکاهند. ولي بيست درصد از سي و دو درصد بودجه کشور کم مي‌شد. ‌چون شصت و هشت درصد بودجه کشور را در حقيقت پادشاه کنترل مي‌کرد، يعني موسساتي که زير نظر پادشاه کار مي‌کردند. مانند ارتش، سازمان انرژي اتمي، سازمان راديو تلويزيون و جزيره کيش که در دست وزارت دربار بود و امثال اينها. شصت و هشت درصد  بودجه کشور از کنترل نخست وزير و وزيران بيرون بود. با اين وصف آن بيست درصدي که از هزينه‌هاي دولتي کاسته شد تاثير زيادي در پايين آوردن تورم داشت. اضافه بر آن که همراه بود با سخت‌تر کردن اعتبارات. البته اينها سبب شد که رشد اقتصادي موقتا پايين بيفتد و بيکاري بالا برود و همه اينها موقتي مي‌بود. منتها به بحران سياسي برخورد و خود اينها به عوامل تشديد کننده بحران تبديل شدند.

مورد جزيره کيش قابل ذکر است. آباد کردن جزيره طرح وزارت دربار بود و يک خويشاوند نزديک وزيردربار همه کاره‌اش بود. من از دوره آيندگان از ريخت و پاش‌هائي که مي‌شد خبر داشتم و اصلا اين فکر که ده‌ها ميليون دلار خرج کنيم که شيخ‌هاي خليج فارس بيايند و خوش بگذرانند به نظرم زننده مي‌آمد. من در کرانه شمالي خليج فارس سراسر گشته بودم و مي‌دانستم که چه اندازه واپسمانده است. ولي بجاي آن، پول‌ها براي خوشگذراني پولدارهاي تهراني و خريد با معافيت گمرکي صرف مي‌شد. در نخستين ماه‌هاي وزارتم از من دعوت کردند که به ديدار جزيره بروم ولي تا پايان نرفتم. هويدا در وزارت دربار مي‌خواست از اين ارث نه چندان خوشنام سلفش رها شود. با ما وارد مذاکره شدند که جزيره را بگيريم. خانمم مرا که رغبتي هم نداشتم بازداشت. آيا مي‌خواستم اداره کننده يک مرکز خوشگذراني باشم؟ هيئتي را براي ارزيابي به کيش فرستادم. تا آنجا که به ياد دارم بيش از شش ميليارد ريال تا آن زمان در آن هزينه شده بود. به وزارت دربار نوشتم که ما علاقه‌اي نداريم و کيش را به هواپيمائي ملي فروختند.

اميرحسينی ــ در آن انحصارهاي اقتصادي که شما اشاره کرديد برخي از اعضاي خاندان سلطنت هم شريک بودند. اين امر چيزي نبود که از ديد شاه پنهان بماند. شاه هيچکاري براي کوتاه کردن اين دستها، براي محدود کردن اين انحصارها دستکم براي اعضاي خانواده خودش نميکرد تا در افکار عمومي کمتر زيان ببيند؟  

همايون ــ چندين بار پادشاه خواهر يا خواهرزاده خودش را توبيخ و خواهرزاده‌اش را از آمدن به ميهماني‌هاي کاخ ممنوع کرد ولي او باز برگشت. پادشاه رويهمرفته نسبت به يک گروه در حدود بيست نفر که که من اسم آنها را همان وقت “دست نزدني” گذاشته بودم ــ Untouchable به قول امريکائي‌ها ــ با همان دلالت‌هايي که برمي‌گردد به سال‌هاي بيست و سي سده بيستم آمريکا که دوران ممنوعيت مشروبات الکلي بود و گروه‌هاي بزرگي از گانگسترها تجارت مشروبات الکلي را کنترل مي‌کردند و دولت نمي‌توانست دست به آنها بزند. من با اشاره به همان دلالت در مقالاتم صحبت از دست نزدني‌ها مي‌کردم. اين حدود بيست نفر از طرف پادشاه تحمل مي‌شدند. يکي از آنها البته در دستگاه دولت مقام بالائي داشت ولي بقيه مقامات دولتي نبودند؛ در دربار يا از نزديکان پادشاه بودند در جاهاي مختلف، و محمدرضا شاه مرد محجوبي بود و برايش نه گفتن به نزديکان و دوستانش بسيار دشوار بود. و در پاره‌اي موارد هم نزديکانش را به اينکه ثروتمند بشوند تشويق مي‌کرد براي اينکه وفاداري آنها را مطمئن‌تر داشته باشد. مثلا پزشک شخصي‌اش که پزشک درجه دوئي هم بود و احتمالا مسئوليت بسيار بزرگي در بيماري کشنده شاه داشت و خودش هم از همان بيماري، نزديک به آن، مرد و وزير دربار هم از همان بيماري، نزديک به آن، مرد. گويا خودش هم از داروهايي که تجويز مي‌کرد استفاده کرده بود. او در يک مورد دنبال قراردادي بود براي نيروگاه‌هاي برق که به مقادير زيادي گران‌تر از پيشنهادهايي بود که وزارت نيرو به وزارت منصور روحاني دريافت کرده بود و سرانجام روحاني، که در درستکاري و کارداني، رقيبان اندکي داشت، ناگزير شده بود به شاه شکايت ببرد که اين شخص براي گرفتن پنج درصد کميسيون فشار مي‌آورد که ما قرارداد بسيار زيان‌آوري را بپذيريم و پاسخ شاه به او اين بود که “خاک بر سرش. حالا کارش به پنج درصد رسيده!” و موضوع تمام شده بود. شاه اينها را تحمل مي‌کرد و مشکلي نمي‌ديد. و به اندازه‌اي فکر مي‌کرد وضع ايران خوب است و به اندازه‌اي از بابت آينده مالي کشور مطمئن بود که اين جور ريخت و پاش‌ها برايش در واقع اهميتي نمي‌داشت و توجهي به پيامدهاي سياسي اين وضع و معاملاتي که در پيرامونش جريان داشت نمي‌نمود. اما نخست‌وزير، هويدا، به اين بسنده مي‌کرد که پرونده محرمانه شخصي‌اش را از اين ناروائي‌ها براي روز مبادا ستبرتر کند.

من در يک سرمقاله در آيندگان نوشتم که خوب است کساني که دعوي خاصي بر منابع عمومي دارند عينا اين جمله، خوب است به کساني که دعاوي خاصي بر منابع عمومي دارند سهمي از درآمد نفت مستقيما داده بشود و همه آنها از معاملات دولتي ممنوع شوند.  سال‌ها بعد وقتي که در سويس شوهر دوم شاهدخت فوزيه را ديدم، اسماعيل شيرين‌بيگ که چند سال پيش درگذشت، او گفت که اين مطلب را به دربار ايران رسانده بوده که خوب است بودجه قابل ملاحظه‌اي در اختيار پاره‌اي کسان قرار بدهند و آنها آسوده زندگي بکنند و در پي معاملات نباشند. او روي تجربه‌اي که از دربار مصر داشت اين توصيه را کرده بود. من هم در آيندگان اين جرئت را کردم و نوشتم و هيچ اتفاقي هم براي من نيفتاد. ولي اين پيشنهاد عملي نشد و همان‌طور که در پرسش شما اشاره شد بسيار بسيار به زيان پادشاه تمام شد. پادشاهي که از صبح تا شب براي ايران کار مي‌کرد و مثل يک کارمند دولت پشت ميزش بود و وقتش را براي اداره امور گذاشته بود، بابت سوء استفاده کسان ديگر به اندازه‌اي بدنام شد که پس از سقوط پادشاهي پهلوي همه‌جا صحبت از بيست ميليارد سوء استفاده پادشاه و دربار سلطنتي بود که به هيچ وجه درست نيست. ولي اين سهل‌انگاري‌ها و بي توجهي‌ها به چنين شايعاتي دامن زده بود.

اميرحسينی ــ ديداري که با آقاي شيرينبيگ همسر دوم والاحضرت فوزيه داشتيد يک ماموريت دولتي بود يا يک ديدار شخصي؟

همايون ــ نه اين ديدار که من داشتم بعدها پس از انقلاب بود. من در سويس او را ديدم. آنها آپارتماني درشهر مونترو داشتند و گاه به آنجا مي‌آمدند و من در ميهماني‌هاي برادر خانمم او را مي‌ديدم.

اميرحسينی ــ با توجه به اين نمونههايي که شما ميدهيد آيا امروز نميشود آدم دستکم در دل خودش به جريانهاي چريکي آن زمان مثل فداييان و مجاهدين حق بدهد که ــ با توجه به آنهمه نادرستي و فساد مالي که در دربار و دولت بود ــ تنها راهي که برايشان مانده بود همين بود که دست به اسلحه ببرند و اقدامي براي بهتر شدن اوضاع انجام بدهند؟

همايون ــ همه مخالفان و معترضان کاملا حق داشتند که به جد در پي تغيير اوضاع ايران باشند. خود ما که نزديک بوديم به دستگاه حکومتي در پي تغيير اوضاع مي‌بوديم. منتها فکر مي‌کرديم اين کار را بايد از درون کرد. مشکل سازمان‌هاي چريکي اين نبود که در پي برچيدن آن دستگاه بودند. حق آنها بود که حتا سرنگوني نظام پهلوي را بخواهند. مشکل آنها در روش‌هايشان بود. آنها رابطه بين هدف و وسيله و آرمان و روش‌ها را درک نکرده بودند. خيال مي‌کردند آرمان‌هاي بلند و هدف‌هاي نجيبانه و شرافتمندانه مي‌تواند هر روش و هر وسيله‌اي را توجيه کند. آنها فکر نکردند که با تروريسم و اعمال چريکي نمي‌شود حکومتي مثل حکومت پهلوي را با آن ريشه‌اي که در جامعه ايراني دوانده بود و با دستاوردهايي که داشت و با کارهايي که در دست داشت سرنگون کرد. يک حالت رمانتيک بر آنها غلبه کرده بود. عينا مانند دوران نوجواني خود ما که بي مطالعه با کمترينه آگاهي از کوتاه‌ترين راه مي‌خواستيم کشور را دگرگون کنيم. حالا ما وسايلمان عبارت بود از نارنجک‌هاي فاسد شده انبار مهمات منفجر شده سرخه حصار؛ چريک‌ها، چه مجاهدين چه فداييان، باوسائل بهتري شروع به کار کردند. ولي اولا متوجه نبودند که اين وسايل کافي نيست و آن رمانتيسم انقلابي پاسخ مسئله ايران را نخواهد داد. ثانيا درماني که براي ايران داشتند بدتر از بيماري بود که ما دچارش بوديم. درمان آنها بيمار را مي‌کشت. بيماري که جامعه ايراني دچارش بود مي‌توانست درمان شود و درحال درمان شدن هم بود. سرانجام هم که مايوس شدند زير عباي خميني رفتند که هيچ به آنها ربطي نداشت و همه‌اش از سر کينه کور و توحشي بود که از هر دو سو، چه حکومت و چه مخالفان، سياست ايران را بر مي‌داشت. آنها اگر اندکي به روحيه و روش‌هاي خود از نزديک‌تر مي‌نگريستند بايست از خودشان بيش از رژيمي که دشمنشان مي‌بود به هراس مي‌افتادند. کشتن وآتش زدن رقيبان حزبي يا اعضائي که در خانه‌هاي تيمي با هم رابطه عاشقانه پيدا مي‌کردند در همان بحبوحه جنگ با رژيم، مسلما خبر از بهشتي که بايست جانشين وضع موجود مي‌شد نمي‌داد.

من نمي خواهم راجع به دستاوردهاي حکومت آموزگار مبالغه کنم ولي اگر حکومت آموزگار سه چهار سالي پاييده بود بسياري از آن موارد فساد و سوء استفاده در ايران از بين مي‌رفت. ما در همان يک سال، پيش از اينکه هويدا آخرين خدمتش را به ايران بکند که توضيح خواهم داد، در همان يک سال تقريبا هيچ امتيازي به آن هژده بيست نفر پيرامون پادشاه نداديم. هر جا فشاري به دولت وارد کردند وزير مربوط آمد در کابينه مطرح کرد يا به نخست‌وزير گفت و جلويش را گرفتند و ندادند. چه زمين‌هاي مردم را که سران سياسي و ارتشي و درباري مرتبا مي‌گرفتند، چه معاملات نان و آبدار را که ما جلوش را گرفتيم. هفته و ماهي نبود که احمد احمدي وزير کشاورزي مانع تصاحب زمين‌هاي دولت از سوي سران ارتشي و امنيتي و سياسي نشود در حالي که در گذشته هيچ مقاومتي صورت نمي‌گرفت. مي‌شد اين کارها را کرد. آن آخرين خدمت هويدا هم اين بود که چند ماه پس از آنکه به وزارت دربار رفت دستورعملي را از تصويب شاه گذراند که افراد خانواده سلطنتي از مراجعه مستقيم به وزيران منع و ناگزير شدند همه کارهايشان را از طريق رسمي ــ وزارت دربار و نخست وزير ــ انجام دهند که درنتيجه جلوي خيلي سوء استفاده‌ها را مي‌گرفت.

من خودم از طرف يک عضو برجسته خانواده سلطنتي زير فشار قرارگرفتم که کسي را در معاونت وزارتخانه نگه دارم. پيش از من او را معاون کرده بودند و من او را بيکار کردم و آن معاونت را اصلا از بين بردم. يکبار ديگر همان عضو خانواده از من خواست که چهار صد ميليون تومان، چهار ميليارد ريال (آن وقت‌ها ريال معني داشت) وام با بهره چهار درصد براي ساختن يک هتل پنج ستاره در تهران بدهم که نقشه‌هايش را هم من ديدم. بسيار هم زيبا تهيه شده بود. ولي ما چنان چيزي لازم نداشتيم. ما مي‌خواستيم هتل‌هاي طبقه متوسط دو ستاره و سه ستاره در شهرستان‌ها بسازيم و آن پول را ندادم. يکي از شاهپورها مي خواست يکي از نزديکانش را به وزارت ما تحميل بکند که زير بار نرفتم. دو سه تن را که از دربار توصيه شده بودند و هر کدام ماهي صد هزار ريال مي‌گرفتند برکنار کردم و اتفاقي نيفتاد.

آنجا که به مبارزه جدي‌تري برخوردم با يکي از نزديک‌ترين افراد به شاه، فليکس آقايان، بود. او تا برکناري من رفت ولي من توانستم دستش را از تاسيسات ورزش زمستاني که به هزينه و متعلق به دولت ولي به نام او بود با همکاري سپهبد نادر جهانباني رئيس شايسته کميته ملي المپيک کوتاه کنم. او شرکتي درست کرده بود و درآمد آن تاسيسات را بر مي‌داشت. روزي بهمن باتمانقليچ که مردي با همت و بلندپرواز و دريادل است نزد من آمد و مشکلش را با آقايان گفت. او با هزينه 300 ميليون ريال تا آن زمان، تله کابين توچال را ساخته بود ولي آقايان مدعي شده بود که زمين‌هاي زير تله کابين مال اوست و بايد شريک آن طرح باشد. باتمانقليچ نمي‌توانست از بانک‌ها وام بگيرد و کار متوقف مانده بود. من به ديدار تله کابين رفتم که طرحي بسيار چشمگير و سودمند بود و پس از بررسي و آشکار شدن اينکه زمين‌ها مال دولت است قراردادي را از تصويب هيئت دولت گذراندم که به باتمانقليچ اجازه مي‌داد تله کابين را با تاسيسات جهانگردي آن بسازد و با ضوابط وزارت اطلاعات و جهانگردي به مدت طولاني اداره کند. بر اساس حساب‌هائي که کرده بوديم و از سود آن اصل و فرع سرمايه‌گذاريش را در آورد و بعد همه تاسيسات به دولت تعلق يابد. در اينجا بود که شاه روي القائات آقايان مرا متهم کرد که از زمين‌هاي دولت سوء استفاده مي‌کنم. سرانجام با پادرمياني نخست‌وزير و فرستادن مدارک توانستم ذهن شاه را روشن کنم.

يک قرارداد شگفتاور او را هم که به يک شرکت آلماني اختيار مي‌داد آپارتمان‌هاي لوکس زمستاني در ديزين و گاجره بسازد و اگر نتوانست به بهايي که مي‌خواست بفروشد به بهاي دلخواه خود به وزارت ما واگذارد به کمک نخست‌وزير بهم زدم. در همان جلسه دکترآموزگار به او گفت از اين خيال خام درگذرد که مي‌تواند انحصار واردات گوشت را در دست بگيرد. پيش از ما در کابينه هويدا او دکتر فريدون مهدوي را که مي‌خواست به انحصار واردات شکر او پايان دهد نزد شاه بدنام و از نظر سياسي خرد کرده بود. من به پشتيباني نخست‌وزير توانستم در هر جا او را ناکام کنم (با همه دروغ‌هائي که مي‌گفت و بر شاه نيز ثابت مي‌شد) و اتفاقي هم برايم نيفتاد. براي او هم اتفاقي نيفتاد. وقتي همه چيز در يک تن خلاصه مي‌شود از اين بدترها نيز روي مي‌دهد.

از اين موارد خيلي مهم‌تر در وزارتخانه‌هاي ديگر بخصوص در وزارت کشاورزي، وزارت صنايع، وزارت دارايي و اقتصاد پيش مي‌آمد. در حکومت آموزگار بود که هژبر يزداني که يکي از آن دست نزدني‌ها بود و چيزي نزديک به چهار ميليارد تومان اگر خاطرم باشد به بانک‌ها بدهي داشت. به صورتي که مثلا رفته بود از بانک صادرات وام گرفته بود بعد آن وام را صرف خريد همان بانک کرده بود. به اين صورت‌هاي زننده؛ فقط روي اعمال نفوذ سياسي چون به پزشک پادشاه و به رييس سازمان امنيت نزديک بود. ما او را گرفتيم و بابت سوء استفاده‌هاي مالي زنداني کرديم. وزير دارايي وقت دکترمحمد يگانه اين جرئت را کرد و او را به زندان انداخت و اين پول‌ها را شروع کرد به پس گرفتن. سازمان‌هاي چريکي توجه نکردند که راه‌حل ايران در خود آن رژيم بود. اصلاح ايران بر خلاف اين رژيم غيرممکن نبود. براي اينکه رژيم پهلوي رژيم دزدان و جنايتکاران نبود با آنکه در آن دزدي اتفاق مي‌افتاد، جنايات زيادي هم برضد حقوق بشر اتفاق افتاد که در آن سال‌هاي آخر تعطيل شد. ما ديگر شکنجه نداشتيم و اعدام‌هاي سياسي هم به پايان رسيد. ولي آنها راه‌حلي را انتخاب کردند که همانطور که عرض کردم به مراتب وضع ايران را بدتر از رژيم پهلوي مي‌کرد.

اگر آنها به نيروهاي اصلاح‌طلب جامعه مي‌پيوستند که در خود دستگاه حکومتي هم نمايندگان خيلي نيرومندي داشت ـ ما کساني که براي نخستين‌بار در حکومت آموزگار به دولت پيوستيم و عموم وزيران ديگرحقيقتا گروه اصلاح‌طلب بوديم؛ همه ما سعي مي‌کرديم وضع وزارتخانه‌هاي خودمان و وضع دولت را بطور کلي پيش ببريم و نخست‌وزير در هيچ موردي جلوي ما نايستاد و اين حرکت در خود کابينه بود، در خود جامعه بود ـ اگر نيروهاي مخالف به اين حرکت مي‌پيوستند شاه با آشنايي که ما با وضعش و روحيه‌اش داريم دير يا زود به اين اصلاحات تن در مي‌داد. براي اينکه او هم رسيده بود به جايي که مي‌خواست کشور پيش برود. ديگر خود او هم احتمالا از توقعات پيرامونيانش خسته شده بود و به همين دليل به آن آساني به درخواست هويدا پاسخ مثبت داد و آن خدمت را هويدا کرد که البته خيلي دير بود. يا اينکه شاه واقعا به اين نتيجه رسيده بود که نظام يک حزبي مي‌بايد تبديل به نظام چند حزبي واقعي بشود. و در آخرين روزهاي حکومت آموزگار اعلام کرد که انتخابات آينده براي همه احزاب آزاد خواهد بود و واقعا مي‌خواست اين کار را بکند و ما در حزب رستاخيز بلافاصله رفتيم و سعي کرديم که براي انتخابات چند حزبي آماده بشويم. ما فکر مي‌کرديم رقباي قوي خواهيم داشت. شاه حتا ـ بطوري که فريدون هويدا نماينده ايران درسازمان ملل‌متحد چندي پيش مطلبي نوشته بود و گفته بود که شاه به او ماموريت داده بود که در سازمان ملل‌متحد هيئت بيطرفي را براي نظارت بر آن انتخابات در نظر بگيرد ـ واقعا خيال داشت که انتخابات آزادي در ايران بکند. اين اقدامات شاه در آن دوران و فضاي باز سياسي بايست از طرف نيروهاي مخالف جدي گرفته مي‌شد. ولي آنها دچار رمانتيسم انقلابي وحتا نيهيليسم و غرق در عوالم چه‌گوارا و مائوتسه تونگ و حتا انورخوجه آلباني و فيدل کاسترو ورشکسته و ياسر عرفات بودند و کار خودشان و کشور را به جايي کشاندند که امروز مسلما از بابتش خوشحال نيستند، گرچه از مبارزه‌شان هنوز احساس سربلندي مي‌کنند ـ يک نمونه ديگر از استعداد ايراني در جدا کردن مقدمات از نتيجه.

اميرحسينی ــ در کنار جريانهاي چريکي در درون ايران، کنفدراسيون دانشجويان ايراني در خارج از کشور بسيار فعال بود. فکر ميکنيد کنفدراسيون دانشجويان ايراني در انتقادهايي که دولت کارتر به ايران وارد کرد و اصولا تحريک جو بينالمللي عليه شاه و سياستهاي داخلي او نقشي ايفا کرد؟

همايون ــ بسيار زياد. کنفدراسيون دانشجويان ايراني در خارج يکي از بهترين نمونه‌هاي سازماندهي سياسي تاريخ ايران محسوب مي‌شود. جماعت بسيار بزرگ دانشجو پراکنده در سطح جهان توانسته بودند يک گروهبندي سياسي خيلي موثر به وجود بياورند که بيشتر هم از منابع مالي خود ايران تغذيه مي‌شد. به اين صورت که حکومت محمدرضا شاه به دانشجويان ايراني در خارج کمک‌هاي بسيار سخاوتمندانه‌اي مي‌کرد. مقادير قابل توجهي ارز با نرخ بسيار پايين هر ماه در اختيارشان بود و اينها امکانات مالي فراواني داشتند براي اينکه به کنفدراسيون کمک کنند و صميمانه کمک مي‌کردند. احتمالا شواهدي هست و من در جاهايي خوانده و شنيده‌ام که در مواردي کمک‌هاي فوري ديگري هم از منابع نامعلوم براي اقدامات معيني به کنفدراسيون داده مي‌شد. احتمال اين هست که شرکت‌هاي نفتي که هميشه ميل داشتند در مواقعي که مذاکراتي با ايران داشتند فشاري بر حکومت شاه وارد بياورند کمک‌هايي به پاره‌اي عناصر در کنفدراسيون که به اندازه ديگران سالم نبودند کرده باشند. ولي کنفدراسيون اصولا يک سازمان اصيل دانشجويي ايراني بود با قابليت‌هاي تشکيلاتي فوق‌العاده بالا و مبارزه بسيار موثري با شاه و رژيم پادشاهي در خارج از ايران کردند.

اشکال آنها هم در اين بود که مسئله ايران را بيش از اندازه راديکال مي‌ديدند و حاضر نبودند کمترين ترديدي درباره مقاصد شاه و توانايي‌هاي رژيمش به خود راه بدهند. آنها صد در صد اطمينان داشتند که هيچ راهي جز سرنگوني اين رژيم و در کوتاه‌ترين زمان و به خشن‌ترين وسيله ممکن نيست. يک‌سونگري و ساده‌لوحي سياسي‌شان خود آنها را نيز برباد داد. آنها همان پس از شورش اسلامي 15 خرداد 1342/1963 خميني را به رهبري پذيرفتند. چند سال پيش در سانفرانسيسکو از يکي از سران کنفدراسيون شنيدم که در فرداي انقلاب با دوستان انقلابي‌اش هواپيمائي را پر کرده و به ايران رفته بودند که به پيروزمندان بپيوندند. مي‌گفت از آن هواپيما تنها اندکي زنده ماندند و به بيرون گريختند. کنفدراسيوني‌ها پس از انقلاب از سياست کنار کشيدند و کوشش‌ها براي زنده کردنش به جائي نرسيد. تنها چندتني هستند که در همان عوالم بسر مي‌برند ــ يادگارهاي عصر کودکي سياست در ايران. اما از نظر صرف سازماندهي کار کنفدراسيون بسيار موثر بود و من در سازماندهي حزب مشروطه ايران از تجربه آن بهره گرفتم.

اميرحسينی ــ از تماس آقاي آموزگار با خودتان و پيشنهاد پست وزارت براي ما بگوييد.

همايون ــ شاهپور غلامرضا هر سال تابستان‌ها در ويلاي خودش در بابلسر يک ميهماني به افتخار شاه و شهبانو مي‌داد. و ما هم دعوت داشتيم، من و خانمم. در سال ۱۳۵۶ اوايل مرداد بود. در آن ميهماني آموزگار مرا به کناري کشيد و گفت قرار است که او کابينه را تشکيل بدهد و من وزير اطلاعات و جهانگردي بشوم. من خاموش ماندم و خانمم اول با اين سمت مخالفت کرد. من گفتم ترجيح مي‌دهم در آن سمت کار نکنم و خانمم بيش از من. ولي او گفت که اين تصميمي است که گرفته شده است و مي‌خواهي بپذير مي‌خواهي نپذير. خلاصه همين است و سمت ديگري نيست. من واقعا ترجيح مي‌دادم در همان کار حزبي بمانم و حزب را پيش ببرم ولي او گفت که براي حزب هم اعليحضرت فکر ديگري کرده است. من از چند سال پيشش از دست وزارت اطلاعات و جهانگردي خسته شده بودم بيشتر وزيران کساني بودند که هويدا مي‌خواست از سر باز کند و وضع مطبوعات و رفتار دستگاه‌هاي حکومتي با مطبوعات هم به قدري هرج و مرج‌آميز و بي‌نظم و پر از ملاحظات شخصي و پارتي بازي شده بود که قابل تحمل نبود. يعني مديرکل‌هاي ادارات هم به وزارت اطلاعات مراجعه مي‌کردند و جلوي انتشار اخباري را که دوست نداشتند مي‌گرفتند. وزارت اطلاعات به اسباب دست وزارتخانه‌هاي ديگر براي سرکوب مطبوعات تبديل شده بود. مسئله کمتر سياسي و بيشتر اداري و شخصي بود.

من ديدم که ديگر در حزب جايي نخواهم داشت و فکر کردم که از طريق کار در وزارت اطلاعات و جهانگردي خواهم توانست آن طرح بسيج ملي را، مشارکت عمومي را که در حزب عمل مي‌کرديم دنبال کنم. تجربه روزنامه‌نگاري و کار حزبي اين اميد ضعيف را به من داده بود که شايد بتوان بخشي از جامعه روشنفکري، از طبقه متوسط را براي اصلاح از درون بسيج کرد. من مشکل اداري و سياسي ايران را در مداخله بيش از اندازه دولت در کارها مي‌ديدم؛ دولت به عنوان متصدي و نه سياستگزار و داور و فراهم آورنده نيازهاي زيرساختي جامعه؛ و در اين باره بسيار مي‌نوشتم ولي اثري نمي‌کرد. هر روز مقررات تازه‌اي وضع مي‌شد که دست و بال مردم را مي‌بست و دست مامور دولت را براي سوء استفاده باز مي‌کرد. فکر کردم از درون هيئت وزيران بهتر مي‌توانم به دگرگوني نگرش دستگاه حکومتي، و بيرون بردن هرچه بيشتر حکومت از “عمل تصدي” که به رشد و قدرت‌بخشي طبقه متوسط مي‌انجاميد کمک کنم. کار دولت خانه‌سازي يا اداره فروشگاه يا کارخانه نبود. حتا بسياري از خدمات عمومي را مي‌شد به بخش خصوصي واگذار کرد. حکومت بايست ضوابط خانه‌سازي و شهرسازي را اجرا مي‌کرد و با سياست‌هاي تشويق کننده مردم را به خانه‌سازي سوق مي‌داد نه اينکه خودش کار شرکت‌هاي ساختماني را انجام دهد و بهمين ترتيب در زمينه‌هاي ديگر. به نظر من رهبري و مديريت در توانائي واگذاري اختيارات در عين نظارت و تسلط کلي بر جريان کارها و روندها و آمادگي براي اصلاح و تجديدنظر است. تمرکز اختيارات به هيچ‌روي نشانه قدرت مديريت و رهبري نيست. در حکومت ايران هرکسي مي‌خواست اختيارات خودش را زياد کند و ناکارائي به درجات بالا رسيده بود. اما در پذيرفتن پيشنهاد وزارت احتمالا يک انگيزه نهاني هم دخالت داشت. من سال‌ها بود در حاشيه قدرت بسر مي‌بردم، بويژه در کار حزب، و کم کم به جاذبه آن تسليم مي‌شدم.

در وزارتخانه خودمان برنامه گسترده‌اي براي سپردن کارها به بخش خصوصي و درآوردن وزارتخانه به يک دستگاه سياست‌گزاري و نظارت اجرا کردم. با همکاري مهدي دها که مدير تواناي جهانگردي بود هتل‌هاي فراواني را که اداره مي‌کرديم به اجاره داديم که به ما اجازه مي‌داد در جاهائي که بخش‌خصوصي نمي‌رفت هتل‌هاي تازه‌اي بسازيم. رستوراني را هم که وزارتخانه در تهران ساخته بود و در زمان من به پايان رسيد اجاره داديم و قرار بود با عطيه‌اي که از شهبانو مي‌گيريم آنجا را به آزمايشگاهي براي گردآوري و تهيه خوراک‌هاي سراسر ايران و بازرگاني کردن آشپزي درخشان ايراني که يکي از چند آشپزي مهم جهان است به منظور جهاني کردنش در آوريم. يک کار ديگرم آموزشگاه عالي جهانگردي بود که داشتيم در يکي از اردوگاه‌هاي تابستاني کارمندان دولت در کنار خزر براي پرورش کادر جهانگردي از جمله هتلداري برپا مي‌کرديم و همه مقدماتش با سرعت آماده شد. درکار واگذاري اداره گشت‌هاي جهانگردي به اتحاديه آژانس‌هاي مسافرتي بوديم که کار من به پايان رسيد. در جلسات بررسي بودجه در سازمان برنامه سخنراني‌هاي کوتاه من درباره بيرون کشيدن دولت از عمل تصدي در اقتصاد بسيار تازگي داشت و آلکساندر مژلوميان معاون سازمان برنامه و همشاگردي دبيرستاني من با خوشحالي و شگفتي از نظرات وزير اطلاعات و جهانگردي ياد مي‌کرد. او يکي از دو سه مقام سازمان برنامه بود که درباره افزايش بي‌رويه برنامه پنجم و پيامدهاي ويرانگر آن تا حد انقلاب هشدار داده بود.

وزارت اطلاعات و جهانگردي با همه گسترشي که کيانپور بدان داده بود وزارت سنگين وزني در مقايسه با وزارتخانه‌هاي ديگر به شمار نمي‌رفت ولي با دسترسي‌اش به رسانه‌ها سياسي‌ترين وزارتخانه بود و به من امکان مي‌داد که با تکيه به توانائي‌هاي رسانه‌اي‌ام به آن اهميت لازم را بدهم. پيشنهاد دکتر آموزگار را با کمي دو دلي پذيرفتم و معرفي شديم. خاطرم هست که روز بسيار گرمي بود و مي‌بايد به رامسر مي‌رفتيم، پادشاه آنجا بود، و به حضور پادشاه معرفي مي‌شديم و وزيران در مواقع معرفي لباس فراک مي‌پوشيدند، لباس سياه فراک در آن فصل گرما. من يک لباس فراک خاکستري ــ فراک روز به اصطلاح ــ از دکترعلينقي عاليخاني دوست سي و پنج ساله‌ام تا آن زمان، که در ميان سياستگران هم عصر خود از نظر انتلکت کمتر مانندي دارد و پدر صنعت بزرگ ايران است، گرفتم و پوشيدم و ديدم که تنها کسي هستم در اين 15،16 نفر که لباس تابستاني پوشيده‌ام. همه با لباس سياه عرق مي‌ريختند. به صورتي از همان روز اول يک نخود ميان آش شدم و وضعم در دستگاه حکومتي کم و بيش تا پايان، همان نخود ميان آش بود. وضع ويژه‌اي بود. در وزارت اطلاعات من سمت سخنگوي دولت را زنده کردم. سال‌ها بود شايد از 1333- 1334 به بعد ديگر سخنگوي دولت در کار نبود. من سخنگوي دولت شدم و هر هفته پس از جلسه کابينه از تصميمات گزارشي به مردم از طريق خبرنگاران مي‌دادم و گاه و بيگاه هم در مصاحبه‌هاي مطبوعاتي سياست‌هاي دولت را اعلام و تشريح مي‌کردم و کم کم اين نهاد سخنگويي دولت مقام وزارت اطلاعات را خيلي بالا برد و يک وزنه سياسي فوق‌العاده‌اي پيدا کرد.

از همان آغاز کار با درخواست‌هاي فزاينده خبرنگاران خارجي که کسي را از نوع خود يافته بودند براي مصاحبه روبرو شدم و در ماه‌هاي آخر هرهفته دو سه مصاحبه داشتم. آنها آزادانه به ايران مي‌آمدند و هرجا مي‌خواستند مي‌رفتند و با هر که مي‌خواستند صحبت مي‌کردند و در ميهماني‌هاي طبقه بالاي تهران از زبان گل‌هاي سرسبد سيستم بدترين حملات را به اوضاع کشور مي‌شنيدند و گزارش‌هايشان همه از نيمه خالي ليوان مي‌گفت. اما همان آزادي که در هيچ کشور پيرامون ايران تا شمال افريقا برايشان فراهم نمي‌بود مي‌توانست ويژگي اساسي آنچه را که در ايران مي‌گذشت نشان دهد. اين جامعه‌اي بود که داشت گشاده مي‌شد و نيازي به انقلاب خونين به سرکردگي آخوندهاي پول‌پرست و زورگو و مرتجع نمي‌داشت.

گذشته از روزنامه‌نگاران خارجي، درخواست کنندگان وام براي ساختن تاسيات جهانگردي از هتل تا قهوه‌خانه سنتي مراجعه کنندگان هميشگي من بودند. ما اعتبارات زيادي براي کمک به آنها نداشتيم و سيستم بانکي ايران هم جز به کارهاي صرافي نمي‌پرداخت و وام سرمايه‌گذاري در تصورش نمي‌گنجيد. با وزارت صنايع گفتگو کردم که از اعتبارات سرمايه‌گذاري براي توسعه صادرات مبالغي در اختيار ما بگذارند ولي آنها جهانگردي را صادرات نمي‌شمردند و مانند هر دستگاه اداري ديگري مي‌خواستند هرچه بيشتر دست خودشان باشد. بانک‌هاي اختصاصي سرمايه‌گذاري صنعتي هم صنعت را در ماشين‌آلات خلاصه مي‌کردند. چاره‌اي که به نظرم رسيد يارانه دادن به وام‌هاي جهانگردي بود. موافقت جليل شرکاء، رئيس بانک ملي را جلب کردم که پس از احراز همه شرايط معمول بانکي، چنان وام‌هائي را با حساب بهره معمول بانک که 12 يا 14 درصد  بود بپردازد ولي از وامگير نيمي از بهره را بگيرد و بقيه‌اش را ما بپردازيم. با توجه به نرخ بالاي بهره در ايران و عقب‌ماندگي سيستم بانکي که خود نتيجة نبود اعتماد در جامعه و سياسي شدن همه کارهاست، آن طرح با همه غير متعارف بودنش کاملا عملي مي‌بود و اجازه مي‌داد که دولت بجاي ساختن هتل و امثال آن، هر سال با صرف چند ده ميليون ريال که آنهم به جيب ديگرش يعني بانک ملي مي‌رفت، صدها ميليون ريال سرمايه خصوصي را در صنعتي که از چاي قهوه‌خانه تا مسجد شاه اصفهان را “صادر” مي‌کرد بکار اندازد و هزاران اشتغال توليد کند و از مالياتي که مي‌گرفت چندين برابر يارانه را درآورد. در زمينه‌هاي ديگر سرمايه‌گذاري نيز مي‌شد همين کار را کرد.  ولي اينها همه اندکي زمان مي‌خواست.

اميرحسينی ــ در گفتگوي آقاي آموزگار با شما در بابلسر و پيشنهاد پست وزارت اطلاعات و جهانگردي به شما ايشان گفتند که اين تصميم گرفته شده است. اين تصميم را ايشان پيشاپيش گرفته بود يا اعليحضرت يا هر دو با هم؟

همايون ــ طبيعي است که نخست‌وزير نام وزرايش را اعلام مي‌کرد. احتمالا پادشاه هم کساني را که مي‌خواست بمانند ــ بيشتر از اين جهت، نه اينکه کساني بيايند ــ به نخست‌وزير مي‌گفت. از کابينه هويدا عده زيادي ماندند. يکي دوتايشان بعدا کنار رفتند. نخست‌وزير به پادشاه گفته بود و پادشاه پذيرفته بود.

اميرحسينی ــ هيئت دولت در آن زمان در پيشگاه اعليحضرت هم تشکيل جلسه ميداد؟ من اينطور خواندهام که گويا هيات دولت هفتهاي دوبار تشکيل جلسه ميداد يکبار با حضور اعليحضرت يکبار بدون حضور ايشان.

همايون ــ نه ديگر از اواخر شايد از اواسط حکومت هويدا اين رسم ترک شد و هويدا موفق شد که ارتباط مستقيم‌تري با خود شاه برقرار بکند و جز دو سه تن از وزيران کمتر وزيري مستقيما با خود شاه تماس مي‌داشت و عموما از طريق خود هويدا بود و بعد در دولت آموزگار اين رسم قوي‌تر شد و وزرا عموما از طريق خود نخست‌وزير با شاه ارتباط داشتند . من هرگز شاهد تشکيل هيات وزيران در حضور پادشاه نبودم.

اميرحسينی ــ با توجه به پيشينه شما در کار روزنامهنگاري، برخورد شما با مطبوعات در دوران وزارتتان چگونه بود؟

همايون ــ در زمينه کار مطبوعاتي وقتي به وزارتخانه رسيدم اولين تصميمم اين بود که به روزنامه‌ها خبر داديم که ديگر آنها را سانسور نخواهيم کرد و لازم نيست به وزارت اطلاعات اطلاع بدهند که چه مي‌خواهند و چه نمي‌خواهند چاپ کنند. ولي خودشان بايد تشخيص بدهند ــ با تجربه‌اي که دارند ــ که چه مطالبي حساسيت دارد و اگر مسئله خاصي پيش آمد ما به آنها خبر خواهيم داد. در غير اين صورت ما کنترل روزانه بر مطبوعات را که رسم بود و سال‌ها عمل شده بود برداشتيم. ولي اين کافي نبود و هفته‌اي يکي دو بار از بابت نوشته‌هاي روزنامه‌ها دچار ناراحتي شاه و نخست وزير مي‌شديم. ما چاره را در اين ديديم که حد و حدود مطبوعات را تعيين کنيم و در شرايطي که سانسور نبود ولي در واقع بود، آنها تکليف خودشان را بدانند و ما هم به زحمت نيفتيم. طرحي نوشتم که يک، ما مطبوعات را سانسور نخواهيم کرد. دو، ما مسئول حفظ منافع وزارتخانه‌هاي ديگر در مطبوعات نيستيم. ما فقط مسئول چاپ شدن پاسخ آنها در روزنامه‌ها هستيم به صورتي که متناسب با مطلبي که روزنامه‌ها درباره آنها نوشته‌اند باشد. ما حق پاسخ دستگاه‌هاي دولتي را محفوظ مي‌داريم و مسئولش هستيم. ولي بقيه‌اش به ما مربوط نيست. اگر روزنامه‌اي به حکومت حمله کرد، به وزارتخانه‌اي حمله کرد و انتقاد کرد آزاد است و مي‌تواند و حکومت جلوي او را نخواهد گرفت. سه، مواردي را که روزنامه‌ها مي‌بايست براي چاپ مطالب اجازه بگيرند معلوم کردم که همه اموري بود که زير نظر شاه و مربوط به شاه بود: ‌شخص پادشاه، خانواده پادشاه ، سياست خارجي، وزارت جنگ، مسايل نظامي و امنيتي. بقيه امور آزاد بود و هيئت دولت پذيرفت که روزنامه‌ها از آن انتقاد کنند و پاسخ بدهد.

اين کار را ما مي‌کرديم. و گاه و بيگاه وزارتخانه‌ها در پاسخ به روزنامه‌ها مطالبي تهيه مي‌کردند و ما آنها را وا مي‌داشتيم که چاپ کنند. هر ماه هم دست‌کم يک کنفرانس مطبوعاتي در وزارت اطلاعات مي‌گذاشتم که وزيران مي‌آمدند خبرنگاران روزنامه‌ها مي‌آمدند و با وزيران مدت قابل ملاحظه‌اي بحث مي‌کردند و آنها سياست‌هايشان را توضيح مي‌دادند. گاه و بيگاه هم کساني که حملات سختي به وزيري مي‌کردند و پي‌اش را مي‌گرفتند ــ حالا به هر دليل ــ ما بجاي اينکه مانند گذشته آنها را برکنار يا مجازات کنيم دعوتشان مي‌کرديم، وزير مربوط را هم دعوت مي‌کرديم، جلسات سه چهار نفري، و وزير براي آنها توضيح مي‌داد و آنها دلايلشان را مي‌گفتند. و به اين صورت ما يک چهارچوب عقلاني در آن شرايط براي مساله سانسور پيدا کرديم. البته در آن زمان به قدري مخالفت با رژيم بالا گرفته بود و توقعات بالا بود که همين مقدار هم خيلي مورد حمله قرار گرفت و از طرف مخالفان به عنوان سانسور و اختناق تلقي شد. ولي روزنامه‌ها واقعا نفسي به راحت کشيدند. براي اولين بار بود. مشکل عمده‌اي پيش نيامد مگر در جريان شب‌هاي شعر انستيتو گوته و آنجا ما مجبور شديم که يکي از خبرنگاران آيندگان را به اصطلاح ممنوع‌القلم کنيم و او از کار روزنامه‌نگاري کنار رفت تا مدت کوتاهي، که البته هيچ من خودم را بابت اين قضيه نمي‌بخشم ولي راه ديگري هم نداشتم.

دو طرح مطبوعاتي در دست اجرا داشتم که که مي‌توانست آثار درازمدت سازنده‌اي داشته باشد. با شرکت ناشر اينترنشنال هرالد تريبونInternational Herald Tribune به توافق رسيديم که يک چاپ تهران داشته باشد. آن روزنامه در همان وقت در چند شهر اروپائي و آسيائي همزمان منتشر مي‌شد (امروز به 13 رسيده است) و موافقت کرد تهران را هم بر آنها بيفزايد. طرح را به تصويب هيئت وزيران رساندم و تاکيد کردم که سانسوري در مورد آن روزنامه نبايد باشد زيرا يک اسکاندال بين‌المللي به پا خواهد شد. حسابم اين بود که اگر روزنامه‌اي در سطح بين‌المللي بتواند آزادانه در باره ايران گزارش دهد روزنامه‌هاي خودمان نيز کمتر دچار سانسور خواهند شد و به تدريج مشکل سانسور را برطرف خواهيم کرد. همچنين در کار ساختن يک خانه مطبوعات براي تمرکز دفترهاي خبري بين‌المللي و مصاحبه‌هاي مطبوعاتي و سخنراني‌ها بودم و با سنديکاي نويسندگان و خبرنگاران صحبت کردم که اداره آن را بر عهده گيرد. به نظرم مي‌رسيد که تماس هر روزي روزنامه‌نگاران ايراني با همکاران خارجي‌شان به بالا بردن سطح مطبوعات کمک خواهد کرد. کار داشت پيش مي‌رفت که به انقلاب برخورد. يک قانون تازه مطبوعات هم نوشتم که در آن حق روزنامه‌نگاران به افشا نکردن منبع خبرهاي خود و مسئوليت مدني روزنامه‌ها گنجانده شده بود و هردو آنها براي يک مطبوعات مسئول که گام به گام رو به آزادي برود ضرورت داشت. طرح آن قانون را برخلاف معمول پيش از تسليم به مجلس انتشار دادم و در روزنامه‌ها انتشار يافت که آگاهان نظرات اصلاحي بدهند. ولي چون هنوز در مورد دادن امتياز روزنامه اختيار را به دولت داده بوديم و از آزادي کامل مطبوعات فاصله داشت روزنامه‌نگاراني به آن حمله کردند. ما آن طرح را در وزارتخانه اصلاح کرديم و حق شکايت به دادگستري را براي کساني که درخواست‌شان رد شده بود شناختيم ولي به استعفاي دولت برخورديم. رهيافت approach تدريجي من در آن فضاي سياسي و فکري که هيچ کس به دمکراسي نمي‌انديشيد، چنانکه بزودي نشان داده شد، بر شعارهاي آزاديخواهانه بي‌پشتوانه برتري داشت و هواداران آزادي مطلق مطبوعات خود پيشاهنگ پاکسازي روزنامه‌ها شدند و در همان دولت شريف امامي همه عناصر ميانه‌رو و راستگرا و مخالف خميني را با توسل به خشونت، يا بيرون راندند و يا با تهديد دنباله‌رو خود کردند. بدين گونه بود که روزنامه‌ها در چهار پنج ماهه پاياني رژيم پادشاهي سراپا انقلابي شده بودند.

اين رابطه ما با مطبوعات بود ولي در ماه‌هاي آخر مسايل ديگري پيش آمد و براي جلوگيري از زياده‌روي‌هاي روزنامه‌ها در بزرگ کردن خبرهاي آشوب‌هاي محلي از يک سو و مقابله با حملات رئيس ساواک از سوي ديگر دوباره سانسور را برقرار کرديم.

اميرحسينی ــ حملات رئيس ساواک از چه بابت بود؟

همايون ــ پيشينه آشنائي من با ناصر مقدم به آيندگان بر مي‌گشت ولي از او دور بودم و برعکس با پرويز ثابتي که فهميده‌ترين مقام ساواکي بود که مي‌شناختم رفت و آمد داشتم. مقدم از ثابتي خوشش نمي‌آمد و به محض آنکه در حکومت شريف امامي دست گشاده‌اي يافت او را با جمع ديگري از مقامات ساواک که لابد ميانه‌اش با آنها خوب نبود بازنشسته کرد و نام‌هاي آنها را در روزنامه‌ها انتشار داد. انتشار آن خبر در حکم دادن چراغ سبز به چريک‌هاي گوناگوني بود که سخت‌ترين ضربات را از ثابتي به عنوان رئيس موفق کميته مشترک خورده بودند. معنايش آن بود که چريک‌ها مي‌توانند حسابشان را با کساني که ديگر نگهباني نداشتند پاک کنند. ثابتي البته با هوش سرشارش زود اين معني را دريافت و از ايران خارج شد.

تا وزارتم برخوردي با مقدم نداشتم. هنگامي که به رياست ساواک گماشته شد که نخستين انتصاب نامناسب شاه در سالي بود (1357/1978) که سراسر با انتصابات نامناسب از سوي او پوشيده شد و انقلابيان اسلامي را عملا بر روي تخت‌روان به قدرت رساند، دو برخورد سخت با او پيدا کردم. اول بر سر طرحي  براي اجاره دادن اجباري خانه‌هاي خالي بود که او و آموزگار پشتيبانان پرشورش بودند. من با اين راه‌حل‌هاي سرنيزه‌اي براي مسائل اقتصادي و اجتماعي مخالف بودم و اصلا اين يکي از دلائل ورودم به کابينه بود. با مقدم شبي در يک ميهماني، در خانه خودمان در باره نا معقول بودن آن طرح و اينکه بجاي حل مسئله مسکن به رکود خانه‌سازي خواهد انجاميد بحث پرحرارتي کردم ولي نه او و نه آموزگار متقاعد شدند. اين براي من بسيار خلاف انتظار بود که کابينه‌اي که من با برنامه کاهش مداخلات دولت به آن راه يافته بودم، مداخلات را يک گام بزرگ و ويرانگر ديگر پيش مي‌برد. وزيران به اندازه‌اي عادت کرده بودند که هر فعاليتي را در حوزه علاقه و عمل خود زير مقرراتشان در آورند که وزارت فرهنگ هنر، که بيشتر به کار کند کردن آفرينندگي هنري مي‌آمد، طرحي را به هيئت وزيران آورد که تهيه فيلم را در ايران به انحصار آن وزارت در مي‌آورد. من توانستم جلو اين آخرين زياده‌روي توسعه آمرانه (در آن مورد عدم توسعه) را در رژيم پادشاهي بگيرم ولي در هيچ زمينه ديگري جز در کار خودم به ياد ندارم که کامياب شده باشم.

برخورد دوم و خطرناک‌تر بر سر بلوچستان روي داد. دبير حزب رستاخيز در بلوچستان، دکتر رضا حسين‌بر، که مردي دلسوز و کارامد بود و ارتباطش را با من حفظ کرده بود به من نوشت که روساي ساواک و ژاندارمري که از سال‌ها پيش آن استان را در تيول خود داشتند خود عوامل اصلي نا آرامي‌ها هستند تا پس از “فرو نشاندن” آنها بر اعتبارشان افزوده شود. من گزارش او را به نخست‌وزير دادم. آموزگار، مقدم و عباس قره‌باغي فرمانده ژاندارمري را به جلسه‌اي دعوت کرد و من از تغيير روسائي که سال‌ها مانده بودند دفاع کردم و گفتم رياست در يک استان دور دست عقب‌مانده به مدت طولاني ناچار به فساد مي‌انجامد و دليلي ندارد که آنها را همچنان نگه دارند. پيشنهاد کردم که روسائي جوان‌تر و پاک‌تر به استاني که بيش از همه نياز به توجه دارد فرستاده شود. آنها از ماموران خود دفاع کردند و من در چهره‌هايشان تيرگي دشمني و تنفري را ديدم که مي‌توانست هرکس ديگري را در موقعيت من بترساند. در دولت ازهاري آنها که به عنوان اعضاي دار و دسته فردوست قدرت اصلي حکومت شده بودند فرصت يافتند که از جمله حساب خود را با من پاک کنند. ولي روزگار نگذاشت که پيروزي‌شان کامل شود. مقدم در حالي که چشمانش را باور نمي‌کرد به دست انقلابياني که هرچه توانسته بود به پيروزيشان کمک کرده بود اعدام شد و قره‌باغي که سوگند وفاداري به خميني امضا کرده بود بازمانده عمرش را دست و پا زنان براي به جوي آوردن آبروي رفته‌اش گذراند. آخرين خنده به قول انگليس‌ها مال آنها نبود.

اما حملات مقدم به من از بابت برداشتن سانسور بود. روزنامه‌ها که تا آغاز آشوب‌ها با ميانه‌روي عمل کرده بودند اندک اندک با آب و تاب دادن به خبر آشوب‌هائي که عمومشان بيش از حملات ده بيست نفري به بانک‌ها و امثال آن نبودند فضا را بحراني‌تر از آنچه بود کردند. در آن اواخر فشار براي برقراري سانسور روزنامه‌ها از هرسو شدت گرفته بود. پس از برچيده شدن پادشاهي در افغانستان در بهار 1357/1978 روزنامه اطلاعات همه صفحات يک شماره انيس چاپ کابل را که خبر انقراض پادشاهي در آن چاپ شده بود همراه صفحات معمولي‌اش انتشار داد. اطلاعات که در جلب خوانندگان سال‌ها بود به پاي کيهان نمي‌رسيد پيشرو حرکت انقلابي شده بود و تا آنجا که به خاطر دارم عکس تقريبا تمام صفحه خميني را در صفحه اول براي نخستين‌بار در آن روزنامه چاپ کردند و مردمي که بعد مدعي شدند انقلاب از توطئه نفتي‌ها بوده است صدها هزار نسخه را چون ورق زر خريدند و روزنامه کيهان نيز روز بعد با موفقيت بيشتري اين رهگشاد  breakthrough را دنبال کرد. فرداي روز بازچاپ انيس يک مقام وزارت خارجه تلفن کرد و معتقد بود بايد اطلاعات را توقيف کرد. من گفتم اطلاعات يک ابتکار روزنامه‌نگاري کرده است و گفتگو را پايان دادم. او حق داشت، و کار اطلاعات يک دعوت آشکار به براندازي نظام پادشاهي بود ولي توقيف روزنامه در آن شرايط جز نشانه هراس بشمار نمي‌رفت و به رويدادي که نه بسياري از آن آگاه شدند و نه اثرش چند روزي بيشتر پائيد اهميت سياسي اندازه نگرفتني و بازتاب بين‌المللي مي‌داد.

من براي پوشاندن جناح راست خود و براي جلوگيري از حملات موثر مقدم دوباره سانسور را برقرار کردم. البته سه چهار ماه بعد، وزارت ما در دولت شريف امامي منشور آزادي مطبوعات را با سنديکاي خبرنگاران و نويسندگان مطبوعات امضا کرد که در حکم تحويل دادن دربست مطبوعات به نيروهاي انقلابي بود و با پاکسازي روزنامه‌ها از سوي روزنامه‌نگاران چپگرا معناي کامل آزادي مطبوعات را آشکار گردانيد.

اميرحسينی ــ پس از انتصاب شما به وزارت اطلاعات و جهانگردي برخورد همکاران مطبوعاتي شما چگونه بود؟ آيا خوشحال شدند که يک روزنامهنگار به وزارت رسيده يا اينکه به نوعي حسادت کردند؟

همايون ــ نه بسيار بد بود. من در سنديکاي نويسندگان و مطبوعات دشمنان سوگند خورده‌اي داشتم که يا اعضاي حزب توده بودند يا از جبهه ملي بودند و از نظر سياسي با من مخالف بودند. از نظر همکاري هم من چون از پايين کار مطبوعاتي را شروع کرده بودم، خيلي پايين در حکم کارگر چاپخانه و نمونه‌خوان روزنامه اطلاعات بودم و کار مطبوعاتي‌ام بطور حرفه‌اي از آنجا شروع شده بود، کمتر کسي دل خوشي داشت که من تا آنجاها رفته‌ام و هرگونه پيشرفت مرا به سيا و موساد و هرجايي و هرکسي که مي‌توانستند بتراشند منتسب مي‌کردند. نه، من کمتر ديدم که در ميان همکارانم کسي خوشحال شده باشد در حالي که من راه را براي بقيه باز مي‌کردم. علت ديگرش هم شايد اين بود که من به دشواري مي‌توانستم نظر پائيني را که به سطح روزنامه‌نگاري آن روز ايران مي‌داشتم پنهان کنم. در ميان آن نسل روزنامه‌نگاران بيست سي درصدي بيشتر، از سطح سزاواري برخوردار نبودند. آيندگان از اين نظر حقيقتا استثنائي بشمار مي‌رفت.

در اوايل سال 57/78 سردبيران روزنامه‌ها را به وزارتخانه دعوت کردم و برايشان از موقعيت خطرناکي که پيش آمده است گفتم و هشدار دادم که اگر به جريان اصلاحي که در حال پيشرفت بود کمک نشود جايگزين اين وضع کساني خواهند بود که هيچ درجه آزادي مطبوعات را تحمل نخواهند کرد. مسئوليت‌شان را دربرابر حرفه خودشان يادآور شدم و دعوت کردم که با ما همکاري کنند که گام بگام دامنه آزادي را گسترده‌تر کنيم. ولي با آنکه يکي از حاضران، رحمان هاتفي، به دکتر مصطفي مصباح زاده گفته بود که در جلسه حرف‌هاي حسابي شنيده است هيچ واکنشي نشان داده نشد و در خود آن جلسه هم بحثی در نگرفت. يکبار دکترآموزگار سردبيران را دعوت کرد که درباره سياست‌هاي مطبوعاتي بحث شود ولي از آن هم چيزي در نيامد. نخست‌وزير که نمي‌خواست يک روزنامه‌نگار کمترين رنجشي از او پيدا کند به کلي‌گوئي بسنده کرد. من هم گفتم وزارت اطلاعات و جهانگردي مسئول مطبوعات نيست و کنترلي بر آنها ندارد و هر دستگاه دولتي خودش با روزنامه‌ها مربوط است و هر اقدامي از پيش خنثي مي‌شود. اين وضع بود و هرکس به راه خودش رفت تا اختيار از دست همه بيرون رفت.

اميرحسينی ــ پس از معرفي هيات دولت آموزگار به پيشگاه پادشاه، شما معاونين خودتان را به پادشاه معرفي کرديد. در آن ديدار پادشاه دستورالعملهاي خاصي براي پست تازهاي که داشتيد به شما دادند؟

همايون ــ معرفي معاونان چندين ماه طول کشيد. براي اينکه من وقتي به وزارت اطلاعات و جهانگردي رفتم شش معاونت داشت که يکيش بکلي تحميلي بود. يک معاونت طرح و برنامه‌ريزي، مثل همه جا بيکاره هم بود. من اين دو تا را حذف کردم. تا سازمان امور اداري و استخدامي اين صرفه جويي و کارآمد کردن وزارتخانه را بپذيرد مدتي کشيد. خيلي خنده آور بود. ما مجبور بوديم تلاش کنيم که آن سازمان بپذيرد که ما دستگاه را جمع وجور کنيم. در حالي که کار آنان همين بود. به هرحال تا بپذيرند مدتي طول کشيد و من سرانجام وزارتخانه را با چهار معاونت تجديد سازمان کردم و به شاه معرفي کردم. معاون مطبوعاتي عطاء‌الله تدين بود که از پيش مديرکلي مطبوعات را بر عهده داشت و دانش و خوشخوئي‌اش مي‌توانست به زدودن تصوير زننده سانسورگر از وزارتخانه که منظور من بود کمک کند. معاونت جهانگردي را مهندس کاشاني‌ثابت بر عهده گرفت که وجودش براي  اجراي طرح هاي گسترده ساختماني ما مغتنم بود. دکترفتح الله سعادت که با او و خانمش در دعوت رسمي که دولت‌هاي ترکيه و اتريش از من و خانمم کردند همسفر بوديم معاون پارلماني و بين‌المللي بود و با پيشينه چند ساله در آن سمت و آگاهي‌هاي گسترده‌اش بهترين گزينش بشمار مي‌رفت. دکترضياء دانشوري معاونت مالي و اداري را بر عهده گرفت و در امور اداري چيره دست‌تر از او نديده‌ام.

درآن ملاقات شاه دستور خاصي نداد. موضوع حملاتي که مجله خواندنيها به هويدا مي‌کرد پيش آمد. چون ما سانسور را برداشته بوديم و مجله خواندنيها که با هويدا خرده‌حساب طولاني داشت موقع را مغتنم شمرد و شروع کرد به نيش زدن‌ها و داستان تحميلات هويدا را به مجله که سردبيراني را براي آنها تعيين کرده بود ، پيش کشيده بود.  من گفتم که وزير دربار خيلي از ما ناراضي است ولي ما به دنبال آن سياستي که پيش گرفته‌ايم کاري نمي‌توانيم بکنيم و چون وزير دربار بود مجبور بودم اين موضوع را طرح کنم و حقيقتا نمي‌دانيم چکار بکنيم. پادشاه گفت که کاريش نمي‌شود کرد. چه کارش مي‌خواهيد بکنيد؟ بعد مسايل کلي در زمينه سياست‌هاي تبليغاتي و مطبوعاتي بودکه من مطرح کردم و پادشاه با آنها موافقت کرد و يک ساعتي بيشتر طول نکشيد. اين تنها ملاقاتي بودکه من دو بدو با پادشاه داشتم.

اميرحسينی ــ بدين ترتيب پادشاه با بيان اينکه کاريش نميشود کرد تحميلي بر مجله خواندنيها وارد نکرد. دستور توقيف يا بستن خواندنيها را يا دست کم قطع آن نيش زدنها را نداد؟

همايون ــ نه دفاعي از نخست‌وزير پيشينش نکرد. مثل اينکه زياد برايش اهميتي نداشت. واقعا هم اهميتي نداشت. حالا هويدا ناراحت شد و اين متاسفانه در جريان حوادث بعدي در سرنوشت کشور اثر گذاشت. هويدا بسيار ناراحت بود از اينکه يکي از وزيرانش سرانجام جايش راگرفته است ــ و نگراني هر نخست‌وزيري بلافاصله از روز بعد از انتصابش در آن زمان همين مي‌بود که يکي از وزرايش سرانجام جايش را خواهدگرفت و سعي مي‌کردند که وزراي نسبتا نيرومند را اولا نگذارند که مسئوليت‌هاي بيشتري بگيرند ثانيا اندک اندک از سر باز کنند، يا پيش شاه خراب کنند. اين کار همه‌شان بود ــ هويدا هم در اين خيلي مهارت داشت. وقتي هويدا که آن ناراحتي را داشت با حملات مجله خواندنيها هم روبرو شد طبعا کينه‌اش به حکومت تازه بيشتر شد. فکر کرد که اين حملات به اشاره مثلا آموزگار، نخست‌وزير است و بر تحريکاتش بر ضد دولت تازه افزود و اين تحريکات سر انجام سبب شد که شريف امامي روي کار آمد که در آن زمان بزرگ‌ترين فاجعه بود. البته پيش از روي کار آمدن ازهاري که فاجعه بزرگ‌تري بود و من فکر مي‌کنم آن نيش‌هايي که مجله خواندنيها به هويدا زد تاثيري در حوادث آينده و در سرنوشت ايران کرد.

اميرحسينی ــ از کارشکنيهاي هويدا در کار کابينه آقاي آموزگار نمونههاي مشخصي مي توانيد ارائه دهيد؟

همايون ــ نه، هيچ کارشکني آشکاري نبود. او هرچه داشت با پادشاه در ميان مي‌گذاشت. از آن طريق کارشکني مي‌کرد. يعني موقعيت حکومت آموزگار را پيش پادشاه ضعيف مي‌کرد. به عنوان يک نشانه من چون با هويدا رابطه دوستي داشتم و به هويدا مديون بودم از جهت کمکي که به انتشار روزنامه آيندگان کرده بود، به ديدارش مي‌رفتم. يکي دو بار در وزارت دربار به ديدارش رفتم و در يکي از ديدارها به من گفت که شما بيش از حد اداري هستيد؛ به طعنه گفت. يعني ما آن جنبه سياسي نيرومندي را که براي آن زمان لازم بود نداريم و به کارهاي اداري مملکت بيشتر سرگرميم. اين مطلبي بودکه طبعا به شاه هم مرتبا مي‌گفت و وقتي که بحران در ايران بالا گرفت با اين استدلال که حکومت آموزگار حکومت سياسي نيست و از عهده حل مساله سياسي بر نمي‌آيد و بيشتر به مسايل اداري مي‌پردازد که خودش آنهمه از آن غفلت کرده بود، شاه را متقاعد کرد که آموزگار را بردارد. کانديداي هويدا براي نخست‌وزيري اميني بود و بعد شريف امامي که اگر اميني آمده بود تسليم ايران به آخوندها خيلي سريع‌تر انجام گرفته بود. اميني چنانکه بعدا به عنوان رهبر بخشي از نيروهاي مخالف نشان داد سياستمدار بسيار ناتواني بود. بي‌نقشه، بي طرح مشخص، آماده هر روز رنگ به رنگ شدن و امتياز دادن؛ و اصلا اراده مبارزه درش نبود و زمينه تند آخوندي داشت. هويدا او را مي‌خواست بياورد و شاه شريف امامي را ترجيح داد که فکر مي‌کرد به آخوندها نزديک است. اميني هم به آخوندها خيلي نزديک بود. اين استدلال از سوي شاه پذيرفته شده بود که با آخوندبازي مسئله آخوندها را حل بکند و اين اشتباه مرگبار را کرد و کشور را از دست داد. هويدا خرابکاري‌اش در دربار و نزد شاه بود نه جاي ديگر.

اميرحسينی ــ شما اين حرف هويدا را به گوش آموزگار رسانديد؟ اصولا خود آموزگار هم متوجه کار شکنيهاي  هويدا بود؟

همايون: نه، اهميتي ندادم. نخست‌وزير متوجه تحريکات هويدا بود اما همچنان که هويدا مي‌گفت توجه چنداني به منظره کلي نداشت. او خود را غرق مشکلات اداري کرده بود که به ارث برده بود و با توجه به اطلاعات زيادي که به او مي‌رسيد باز هيچ علائم نگراني از اوضاع در او نمي‌ديدم.

در سفر اتريش همراه خانمم ما را به بازديد يک مجتمع ورزشي زمستاني بسيار زيبا از اسکي و آبگرم و هتل و تاسيسات فراوان مربوط به آنها بردند. يک شب آنجا مانديم و از نظم و ترتيب و پاکيزگي و تجهيزات آن مجتمع بسيار خوشم آمد. من ديدم ايران مي‌تواند يک مرکز جهاني ورزش‌هاي زمستاني بشود و آب‌هاي گرم ايران از هيچ‌جا کمتر نيست. با صاحب و مدير آن مجموعه و دوست معمارش گفتگوهاي زيادي داشتم و آنها به دعوت من و هزينه خود به ايران آمدند و از آبگرم‌ها و تاسيسات ورزش زمستاني ما ديدن کردند و دوست معمار او که از معماري ايران بسيار خوشش آمده بود در بازگشت بلافاصله چند نقشه براي چشمه‌هاي آبگرم بزرگ ما با الهام از معماري ايران کشيد و فرستاد. مي‌خواستم اداره تاسيساتي را که مي‌ساختيم به او بدهم تا خود ايرانيان تجربه لازم را بدست آورند. داشتيم با راهنمائي اتريشي‌ها دست بکار توسعه اين رشته مي‌شديم که کابينه استعفا کرد. يکي از آخرين کارهايم در وزارتخانه آن بود که با برآورد سرانگشتي هزينه‌هائي که کرده بودند و وقتي که گذاشته بودند و تا آن هنگام ما جز هزينه سفرهاي داخلي آنها را نپرداخته بوديم، دستور دادم پولي برايشان فرستادند. يک خاطره ديگرم از سفر اتريش ميهماني ناهاري است که شهردار وين، خانمي بسيار متشخص، براي من و خانمم داد که مقامات سياسي در آن شرکت داشتند و از جمله درباره اجراهاي گوناگون گوستاو ماهلر بحث مفصلي کرديم. من تنها در حد شنونده علاقه‌مند آگاهي داشتم و از اجراهاي ماهلر هم تنها يکي دو تا را مي‌شناختم. ولي وزيران کابينه با تسلط کارشناسانه سخن مي‌گفتند و روزي فراموش نشدني بود.

اميرحسينی ــ شما اشاره کرديد که با آقاي هويدا دوستي هم داشتيد و پس از کنار رفتن ايشان از نخستوزيري و شروع به کار در وزارت دربار باز هم به ديدار ايشان ميرفتيد. با توجه به اين شناخت شما چه تصويري از هويدا ميخواهيد به تاريخ بدهيد؟

همايون ــ هويدا يک انتلکتوئل به تمام معني بود و من خيلي از اين جنبه‌اش خوشم مي‌آمد و مردي بود که مي‌شد با او درباره مسايل گوناگون بحث کرد. در آغاز هم با يک نگرش مترقي آمد و به کار پرداخت. مردي بود فوق‌العاده باهوش و قادر بود به بازي‌هاي بسيار پيچيده و بويژه در مبارزات دروني سياسي بسيار استاد بود. روانشناس خوبي بود و مردم را خوب ارزيابي مي‌کرد. طبيعتي داشت متمايل به سازش و بيشتر درپي جلب دوستي بود. ولي يک رگه تند کينه‌جويي و دلسختي درش بود. در عين حال بسيار مرد مهرباني بود و خيلي دوست‌باز. يک سياست‌پيشه به تمام معني بود با همه محاسن و تقريبا با بيشتر معايب اين واژه. به اين معني که جاه‌طلبي در وجودش جاي بلندپروازي را گرفت و کمتر به دستاورد و بيشتر به مقام انديشيد. در آغاز جز اين بود. ماندن در سمت نخست‌وزيري برايش به صورت يک سودازدگي، obsession در آمد. از وزير مشاورش ناصر يگانه که بعدها در واشنگتن خودکشي کرد شنيدم که زماني پرسيده بود کدام يک از صدراعظم‌هاي ايران بيش از همه صدارت کرد؟ و يگانه به او گفته بود حاج ميرزا آقاسي و هويدا بسيار ناراحت شده بود. ولي اين نشان مي‌دهد که چه اندازه به دوام کارش و گذاشتن يک رکورد مي‌انديشيد. در جايي گفته بود که ما بيست سال در اين کار خواهيم ماند و اين جور فکر مي‌کرد و برايش چندان تفاوتي نمي‌کرد که اين بيست سال چگونه بگذرد و وضع کشور چگونه باشد. بيش از آن باهوش بود که من تصور کنم مشکلات را نمي‌ديد و پوسيدگي و فسادي را که هيئت سياسي ايران را گرفته بود و نظام حکومتي ايران را گرفته بود، حس نمي‌کرد. ولي دلش به قدرت و اسباب و تشريفات قدرت گرم بود و بي‌اعتقادي و بد نگريcynism  خودش را با پناه بردن به مشروب تخفيف مي‌داد. او در يک معامله “فاوستي” با اهريمن قدرت وارد شده و باخته بود.

آن سال‌هاي آخر، انحطاطي که در سطح‌هاي شخصي و عمومي، جسمي و بيش از آن، و پوشيده در جاه و جلال پر زرق وبرق، در بالاترين جاها پخش شده بود يادآور “مرگ در ونيز” توماس مان بود: ويراني اخلاقي و جسماني قهرمان داستان در ميان شکوه زندگي اشرافي شهري چون ونيز، بر زمينه وبائي که همه را مي‌گرفت و هيچ‌کس نمي‌خواست ببيند و سخني درباره‌اش بگويد.

در سال‌هاي آخر عملا الکليک بود، مشروب فراوان مي‌خورد و در مجلس‌هاي ميهماني يا دائما چرت مي‌زد يا کارهاي سبک مي‌کرد، گاه رقص با دستمال حتي در مقابل ميهمانان خارجي که يک موردش را من شاهد بودم در ميهماني‌اش در رستوران فانوس دلکش خواننده بزرگ به افتخار محمدموسي شفيق نخست‌وزير افغانستان که بعد درکودتاي    1973کشته شد، و خانم من او را در همان جا بدين‌سبب سخت سرزنش کرد. چنين آدمي شده بود و در انتصاباتش هر روز شلخته‌تر مي‌شد و بي‌توجه‌تر، و زياد برايش فرق نمي‌کرد که چه‌کسي به چه‌کاري گمارده مي‌شود. اين البته تعارفي به خود من نيست. براي اينکه به من گفت که مي‌خواست مرا وزير مسکن و شهرسازي کند. شايد مثلا به اين دليل که من در مقالاتي که در آيندگان مي‌نوشتم چون دنبال کوتاه کردن دست حکومت از کارهاي اجرايي بودم و معتقد بودم که دولت بايد نظارت بکند و کار را به مردم بسپارد و سياست مسکن حکومت هم شکست خورده بود، فکر مي‌کرد که من يک ايده‌هايي دارم و مي‌توانم مردم را به خانه‌سازي بيندازم. ولي به هرحال در انتصاباتش بسيار شلخته بود. دو سال بعد از انقلاب، من در آمريکا يکي از وزيران کابينه را ديدم، دکترمنوچهر شاهقلي وزير بهداري هويدا را که به من گفت ــ در ضمن صحبت که من يک کمي شايد گوشه‌هايي زده بودم ــ که هويدا در انتصاب وزيرانش فلسفه‌اي داشت و مي‌گفت که خواهان وزارت، زياد است. ما اينها را مي‌آوريم و وزير مي‌کنيم و اين کار دو سود دارد: يکي اينکه از تعداد درخواست‌کنندگان کم مي‌شود. دوم اينکه اگر نمي‌توانند کار بکنند خودشان متوجه مي‌شوند که از عهده کاري بر نمي‌آيند. من تعجبم را و خنده‌ام را نتوانستم پنهان کنم و حقيقتا اين شيوه کشورداري برايم نشان دهنده گودالي بود که هويدا و کشورمان در آن زمان درش افتاده بود و به دست خودمان افتاده بود. ولي اين طور بود و به همين دليل هم از دهه هفتاد  و به ويژه از چهار برابر شدن بهاي نفت، سقوط اداري و سياسي ايران آغاز شد. سقوط اقتصادي نمي‌توانم بگويم براي اينکه اينقدر پايه اقتصادي ايران نيرومند شده بود که آن بحران چند ساله را به راحتي مي‌توانست رد کند و ما داشتيم رد مي‌کرديم ولي حقيقتا دستگاه اداري که زائيده نظام سياسي بود و من خودم با قسمتي‌ش روبرو شدم دستگاه رها شده ناکار آمدي بود و نمي‌توانست به آن وضع ادامه پيدا کند و ناراضي هزار هزار مي‌تراشيد.

اميرحسينی ــ با همه اين احوال ولي شخص هويدا دزد و دله نبود يعني در فساد مالي شريک نبود.

همايون : هويدا مرد بسيار درستي بود و آرزوهايش در زندگي جمع‌آوري پول، مال‌اندوزي را در بر نمي‌گرفت. او مي‌خواست نخست‌وزير بماند و کارهايي براي کشور انجام بدهد که کم کم از عهده بر نيامد و آدمي بود که هربار به ديدنش رفتم روي ميزش پاک بود و به زودي من متوجه شدم که اين نشانه کار آمديش نبود که کارها را به سرعت رد مي‌کرد. او وقت ‌چنداني براي کار نمي‌گذاشت. پشت آن ميز نشسته بود، يا نقشه مي‌کشيد يا مشغول روابط عمومي‌اش بود: راضي کردن کسان، بيش از هرکس شخص شاه، از خودش، هرکس؛ و او خريد دسته‌جمعي گروه‌هاي مختلف اجتماعي را در آن رژيم باب کرد. با بودجه بسيار بزرگ محرمانه که در اختيار داشت گروه‌هاي زيادي را وامدار خودش کرد. ممکن است در نظر اول انسان فکر کند که او با اين ترتيب براي رژيم هواداراني مي‌تراشيد. ولي چنين نبود. او اين تصور را که هر ايراني يک سهم نفتي دارد که بايد به هر وسيله از چنگ دولت دربياورد در ايران رايج‌تر کرد. اين طرز فکر در دوره او باور عمومي شد. همه سهم نفتشان را مي‌خواستند بدون کمترين احساس حق شناسي که درست هم بود. در آن رژيم حق شناسي لازم نبود. کسي به آن رژيم بدهي نداشت. قراري شده بود بين دستگاه رهبري کشور و مردم. مردم سهمي از درآمد نفت مي‌گرفتند و سرشان بايست به کار خودشان گرم مي‌بود و سهم هم هر روز بيشتر مي‌شد. دستگاه رهبري کشور هم بايست کار خودش را مي‌کرد و او هم سهم خودش را از نفت مي‌گرفت و هويدا در پيشبرد اين طرز تفکر، در رايج کردن اين رويکرد نقش بزرگي داشت.

اميرحسينی ــ گفتيد که آقاي هويدا قصد داشته پست وزارت آباداني و مسکن را به شما پيشنهاد کند. اين را پس از آنکه از نخستوزيري کنار رفت به شما گفت يا در طول همان سالها گفت و شما نپذيرفتيد؟ 

همايون ــ تا آنجا که به خاطرم مي‌آيد در آخرين هفته‌ها يا شايد ماه‌هاي نخست‌وزيريش گفت که يک چنين خيالي دارد و در واقع نيز در فکر ترميم کابينه بود ولي من پاسخي ندادم و در حکومت هويدا شغلي نمي‌پذيرفتم. يکبار وسوسه شدم که وزارت آموزش و پرورش را بگيرم ولي بر اين وسوسه غلبه کردم. فضاي حکومت هويدا طوري بود که وزرا از کار چنداني بر نمي‌آمدند. و وقتي هويدا رفت من نفسي به راحت کشيدم. نه از جهت مخالفت و دشمني با هويدا. بلکه حتا براي خود هويدا ادامه حکومتش را زيانبار مي‌ديدم. چند سال پيش از برکناري هويدا در ناهارهاي ماهانه‌اي که با عبدالمجيد مجيدي وزير مشاور و رييس سازمان برنامه و بودجه مي‌خوردم ــ از اين ناهارها بسيار داشتم ــ به او گفتم که خيلي خوب خواهد بود که هويدا نخست‌وزير، امروز در اين شرايط کنار برود و چند سال بيرون گود باشد و دوباره با وضع بهتري برگردد و کارهاي بيشتري بتواند انجام دهد و مجيدي فکر کرد که من اين حرف را براي آزمايش او مي‌زنم و يا مثلا از طرف خود هويدا مامور گفتن اين مطلب هستم که ببينم مزه دهان او چيست و آن ناهارها قطع شد. ولي اين حقيقتا عقيده من بود…

اميرحسيني ــ اين گفته هويدا که دولت آموزگار سياسي نيست به نظر نميرسد که چندان دور از واقعيت باشد. فکر نميکنيد دولت آموزگار براي نمونه با ندادن کمک دولت يا حتا باج دولت به آخوندها سبب شد که آنها ناراضي بشوند يا ناراضيتر بشوند و به هرحال يک مورد ديگر بر نارضايتيها افزوده بشود. اين قطع کمک دولت آموزگار به روحانيت را شما امروز چگونه ميبينيد؟

همايون ــ روحانيوني که ــ اين روحانيت هم اصطلاح گمراه کننده‌اي است، اينها که روحاني نيستند ــ آخوندهايي که از دولت کمک مي‌گرفتند اولا از منابع مختلف مي‌گرفتند مثلا آستان قدس رضوي يک فهرست طولاني داشت. همچنين از اوقاف کمک مي‌گرفتند و از جاهاي ديگر مانند ساواک. آموزگار تنها کمک نخست‌وزيري را به روحانيوني ــ به اصطلاح ــ قطع کرد که هيچ نفوذي در مردم نداشتند و آخوندهاي درباري شناخته مي‌شدند و در انقلاب هم آنها کمترين جايگاهي نداشتند. برخي از مهم‌ترين رهبران انقلاب آخوندهايي بودند که در عين مخالفت با رژيم هيچ‌کدام پول نمي‌گرفتند بلکه امتيازات سياسي مي‌گرفتند؛ در بالاترين مراکز قدرت مانند دربار مشاور يا گرداننده بودند يا در وزارت آموزش و پرورش و جاهاي مختلف (مانند بهشتي و مطهري و باهنر.) ولي از بودجه محرمانه پولي به ايشان پرداخت نمي‌شد. قطع آن کمک‌ها کمترين اثري در تقويت نيروهاي انقلابي نداشت. و اين از افسانه‌هاي رايج است. آنچه که در سياست‌هاي دولت آموزگار به جريان انقلابي کمک کرد سياست ضد تورمي‌اش بود که چون جلوي اعتبارات گرفته شد و هزينه‌هاي دولت کم شد يک مقدار بيکاري بيشتر شد. و نارضايي از آن بابت بروز کرد. يعني رکود مختصري نسبت به رشد داغ و خطرناک سال‌هاي گذشته پيدا شد. از آن جهت هويدا حق داشت. يعني فکر مي‌کرد که دولت آموزگار ملاحظات اقتصادي را بر ملاحظات سياسي مقدم دانسته است و به جاي آنکه سيل پول را به همه‌جا سرازير کند، کمربندها را دارد سفت مي‌کند. ولي حکومت‌هايي که پس از آموزگار روي کار آمدند و به اصطلاح حکومت‌هاي سياسي بودند و اصلا به اداره کشور هم کاري نداشتند، مثلا حکومت شريف امامي، سياست را چنان تعبير مي‌کردند که هويدا هم مي‌کرد يعني امتياز دادن. ما در حکومت آموزگار سياست را به معناي امتياز دادن نمي‌شناختيم. براي ما سياست عبارت بود از محکم ايستادن. ايستاده بوديم که تا آخرش در مقابل آشوبگران مقاومت کنيم و مطلقا اجازه نمي‌داديم که هر روز يک گوشه دستگاه دولت براي اضافه حقوق اعتصاب بکند. از طرف ساواک به ادارات به کارخانه‌ها تلفن بکنند که شما اضافه حقوق نمي‌خواهيد؟ شما اعتصاب نمي‌کنيد؟ اين تعبيري بود که بعد از ما از سياست شد. گفتند که اگر ما به مخالفان و انقلابيان امتياز بدهيم، اگر خواست‌هايشان را پيشاپيش برآورده کنيم اينها آرام خواهند شد. همين سياست بود که روز ۱۷ شهريور به نام مبارزه با فساد به دستگير کردن چندين وزير پيشين و عده‌اي از مقامات دولتي انجاميد، آنهم به دست نخست‌وزيري که به عنوان آقاي پنج درصد شريک سوء استفاده‌هاي بيشمار و هر روزي بود. خواستند که مردم را به اصطلاح با سياستبازي آرام کنند.

ما اصلا وارد اين سياست‌ها نبوديم و در تصورمان نمي‌گنجيد. هويدا بسيار اشتباه کرد که خيال مي‌کرد با شيوه‌هاي پيشين خودش مي‌تواند در برابر بحراني که سياست‌هاي خود او پديد آورده بود بايستد. خيال مي‌کرد امثال اميني يا شريف امامي آن حکومت‌هايي هستند که بحران را مهار خواهند کرد در حالي که در آن هنگام ايستادگي و نشان دادن قدرت، هم جلوي خونريزي را مي‌گرفت هم جلوي انقلاب بعدي را و به نظر من با اينکه خود آموزگار تصور چنداني از جنبه سياسي حکومت نداشت و بيشتر به مسايل اداري مي‌پرداخت، و با اينکه تا آخرين روزهاي حکومتش سرگرم امور جزيي اداري بود ولي استراتژي کلي حکومت استراتژيي بود که پانزده سال کشور را آرام نگه داشته بود و ما مي‌توانستيم آن سياست را ادامه بدهيم چون در آن هنگام هيبت حکومت از دل‌ها نرفته بود کمترين نشان دادن اراده مقاومت و ايستادگي از طرف ما کافي مي‌بود که همه‌جا را آرام بکند چنانکه در تبريز و در اصفهان و جاهاي ديگر که ايستاديم، نشان داده شد.

اميرحسيني ــ شبهاي شعر در انستيتو گوته آيا با موافقت دولت صورت گرفت، بدين مفهوم که انستيتو گوته قبلا تماس گرفت، اجازهاي گرفت يا آنکه در اجراي سياست فضاي باز سياسي حتا نيازي  به اطلاع به دولت نبود؟

همايون ــ تا آنجا که من در جريان هستم اجازه‌اي در کار نبود. انستيتو گوته در ايران فعاليت مي‌کرد، اجازه داشت. آن سياست فضاي باز طبعا سبب مي‌شد که فعاليت‌هاي هنري به آساني انجام بگيرد. ولي وقتي کار بالا گرفت از همان نخستين شب ساواک خيلي به دست و پا افتاد و نگران شد و ما هم در تماس‌هايي که با ساواک داشتيم تصميم گرفتيم که انتشار اخبارش را محدود بکنيم و به روزنامه‌ها دستور داديم که از انتشار خبر شب‌هاي شعر خودداري کنند و در روزنامه آيندگان يکي از خبرنگاران، سردبيران، سرپيچي کرد و دستور رسيد که او را از کارش بردارند و حق و حقوقي به او دادند و از آيندگان رفت. ولي با همه جلوگيري که شد خبرها همه جا پيچيد و آن شب‌هاي شعر مقدمه حرکات بعدي روشنفکران در جهت انقلاب شد.

اميرحسيني ــ‌ خاطرتان هست اسم آن خبرنگار چي بود؟

همايون ــ بله سيروس علي‌نژاد که يکي از بهترين و آگاه‌ترين روزنامه‌نگاران ايران است و خود من هم او را به روزنامه‌نگاري آوردم.

اميرحسيني ــ شما اشاره کرديد که در دوره وزارتتان مقالهاي در روزنامه آيندگان ننوشتيد. اين  به خاطر کمبود وقت شما بود يا يک دستور يا يک تصميم حکومتي بود؟

همايون ــ من وقتي به کابينه رفتم تمام ارتباطم را با آيندگان قطع کردم و سهامي را که متعلق به من بود و تمام اموال روزنامه را به کارکنان آيندگان واگذار کردم و به حکومت هم اطلاع دادم که من ديگر هيچ سهمي در آيندگان ندارم. آيندگان آن موقع شايد درحدود صد ميليون ريال مي‌ارزيد و پنچ نفر را از سردبيران آيندگان و مديران اداري برگزيدم و آيندگان را به آنها واگذار کردم. قرار شد که آنها به بقيه کم کم سهامشان را بدهند و بعد البته اختلافات خيلي شديد سياسي در آيندگان مانند روزنامه‌هاي ديگر پيش آمد، که گروه‌هاي سياسي چپ با شيوه‌هاي دمکراتيک خلقي، دگرانديشان را پاکسازي يا مرعوب کردند، و اين طرح بکلي از بين رفت. ولي من ديگر سهمي در آيندگان نداشتم و صحيح هم نبود که به عنوان وزير اطلاعات و جهانگردي مقاله در جايي بنويسم. و بيش از يک سال از زندگيم هيچ مقاله‌اي ننوشتم جز گزارش‌هاي اداري و دستورهاي اداري و طرح و تصويب‌نامه و از اين قبيل و سراسر وقف وظايفم در وزارتخانه بودم. آن  يک سالي بود که هيچ فعاليت دلخواه خودم را نکردم. من به عنوان وزير اطلاعات و جهانگردي عضو شوراي عالي فرهنگ و هنر هم بودم ــ همچو نامي ــ و در آنجا با يک گوشه ديگر مشکل ديوانسالاري، ديواني (بوروکراتيزه) شدن زندگي عمومي و سياسي ايران، آشنا شدم. پانزده سال بود دستگاه دولتي دائما بر مداخلات خود در هر زمينه، که پيش از آن هم بيش از اندازه بود، افزوده بود.

از دوره‌اي که حزب را اداره مي‌کردم با سينماگران براي رفع مشکلاتشان با وزارت فرهنگ و هنر در تماس بودم. چه فيلم‌سازان و چه سينماداران بر اين بودند که ارزاني بليت سينما‌ها جلو صنعت سينماي ايران را مي‌گيرد. بليت سينما سال‌هاي دراز ثابت مانده بود و همه‌چيز تا دو برابر گرانتر شده بود. وزارت فرهنگ و هنر جلو افزايش بهاي بليت را به نام حمايت از مصرف کننده مي‌گرفت اما مصرف‌کنندگان با کمال ميل حاضر بودند پول بيشتري بپردازند و در سالن‌هاي بهتر فيلم‌هاي بهتري تماشا کنند. نتيجه اين مي‌شد که سينماها کهنه و کثيف مي‌ماندند و سينماهاي کمتري باز مي‌شدند و استانداردهاي بهداشتي و ايمني را کمتر رعايت مي‌کردند و فيلم‌هاي خوب کمتر به ايران مي‌رسيد و بازار فيلم ايران گسترش نمي‌يافت. مردم تا مي‌توانستند به سينما نمي‌رفتند و در عوض جشنواره‌هاي فيلم با هزينه‌هاي گزاف برپا مي‌شدند. تلاش‌هاي من در حزب به جائي نرسيد. در دولت که رفتم از نزديک با مشکل آشنا شدم. رئيس اداره سينمائي که مردي سخت مذهبي بود و اگر نامش به خاطرم باشد نامش هم اسلامي يا چيزي در آن حدود بود. اصلا با سينما مخالفت داشت و همه قدرت آن وزارتخانه با موقعيت درباريش که آن را دست نزدني مي‌کرد تا پايان جلو اصلاح وضع سينماها را گرفت و سينماهائي مانند رکس آبادان که يک کوره واقعي منتظر شراره بودند بي‌کنترل ماندند.

اميرحسينی ــ کنسول ايالات متحده در دوره انقلاب در ايران در کتابي که در مورد انقلاب ايران نوشته اشاره کرده که شما به شاه فشار آورديد که اجازه بدهد که نمايندگان صليب سرخ از زندانيان سياسي در ايران ديدن کنند. اين قضيه چگونه بود؟

همايون ــ گمان مي‌کنم نامش جان استمپل J.Stempell است. حالا سمتش درست يادم نيست ولي عضو موثر سفارت آمريکا بود و کتابي در انقلاب ايران نوشته که به فارسي هم ترجمه شده است. ما که آمديم به دولت در سال ۱۳۵۶/1977 دوران فضاي آزاد بود. از دوره هويدا اين سياست فضاي آزاد شروع شد. و چون موضوع حقوق بشر و رفتار با زندانيان بخصوص در خارج از ايران سخت به زيان ايران عمل مي‌کرد و روابط عمومي بسيار بدي براي ايران شده بود و من هم به عنوان مسئول اطلاعات و جهانگردي يکي از ماموريت‌هايم اين بود که تصوير حکومت ايران را در خارج بهبود بخشم و تنها راهش هم همين بود که يک نظارت بين‌المللي بر بعضي از زندانيان سياسي و زندان‌هاي ايران برقرار شود و دنيا ببيند که ديگر در ايران کسي را شکنجه نمي‌کنند. و واقعا ديگر نمي‌کردند، عوض شده بود. خود شاه هم چند بار گفت که ما وسايل پيچيده‌تر و پيشرفته‌تري داريم براي گرفتن اقرار تا شکنجه. يعني پرسش‌هايي مي‌شود و طوري شواهد را در برابر متهم قرار مي‌دهند که ناگزير اعتراف مي‌کند، همان کاري که در همه جاي دنيا مي‌کنند. اين است که کساني مانند ما اين اصرار را کرديم. ولي دکتر منوچهر گنجي که وزير آموزش و پرورش بود روي سوابقي که در مورد حقوق بشر در ايران داشت و همکاري‌هايش با سازمان ملل متحد و کميسيون حقوق بشر سازمان ملل متحد، سال‌ها براي انساني کردن شرايط زندان‌ها و زندانيان سياسي کار کرد و بيشترين سهم را در اين موضوع دارد. آنها آمدند و ديدند و فيلم برداشتند و فيلم‌ها را نشان دادند و بسياري از ادعاهايي که مخالفان کرده بودند دروغ بود. بسياري از کساني که گفتند کشته شده‌اند راه مي‌رفتند و حالشان خوب بود. به زندان اوين در آن دوره خيلي رسيدند و خيلي تر و تميز شد و وسايل آسايش درش فراهم آمد؛ زندان قابل قبولي شد. آنچه که نمايندگان مي‌ديدند و صليب سرخ مرتب مي‌آمد، براي يکبار نبود. اين است که در آن سال‌ها در وضع زندانيان بهبود کلي پيدا شد.

اميرحسيني ــ در تاريخ انقلاب انتشار مقالهاي در روزنامه اطلاعات با امضاي احمد رشيدي مطلق نقشي ايفا کرد  به نظر شما تاثير آن مقاله در انقلاب چه بود؟ 

همايون ــ داستان آن مقاله و دستور شاه و نقش دفتر مطبوعاتي وزارت دربار را نويسندگان بسيار نوشته‌اند از جمله روزنامه نگاران قديمي مانند احمد احرار (در گفتگويش با قره‌باغي “چه شد که چنان شد؟“ و مهدي قاسمي در مجله علم و جامعه واشينگتن. اثر بلافاصله چاپ آن مقاله، شورش گروهي طلبه در قم بود که به سبب خشونت بيش از اندازه ماموران انتظامي به کشته شدن پنج شش تن انجاميد. قم از 1342/1963 به بعد پايگاه اصلي خميني شده بود. هر سال در 15 خرداد تظاهرات خشونت‌آميزي در قم روي مي‌داد و از جمله در 15 خرداد همان سال 1356/1977 که مقاله در زمستانش چاپ شد طالبان مدرسه فيضيه تظاهراتي کردند و در زد و خوردي که روي داد ماموران انتظامي گروهي را زخمي کردند و يکي دو تن را از بام فيضيه به زير انداختند که کشته شدند. ماموران انتظامي ظاهرا در سرکوبي تظاهراتي که براي اعتراض به چاپ آن مقاله درگرفت مي‌خواستند درسي به طالبان بدهند که ديگر تظاهرات تکرار نشود. خود مقاله که در جاهاي مختلف و در جمهوري اسلامي بارها چاپ شده است نوشته سستي بود که خميني را مرتجع و مخالف اصلاحات و عامل استعماري معرفي مي‌کرد و اشاراتي به اصل و نسب هندي و تخلص شعري او داشت. مانند آن مقاله بارها در گذشته نوشته شده بود و خود شاه دست‌کم در دو سخنراني چه در 1342 و چه در همان سال 1356 حملات سخت‌تري به روحانيت مرتجع کرده بود. براي من در آن زمان حتا پس از آنکه چاپ شده‌اش را در اطلاعات خواندم قابل تصور نبود که چنان نوشته‌اي آغازگر چنان تحولاتي شود. ولي مانند سراسر داستان انقلاب اسلامي، در آن ماه‌هاي پاياني مردم و حکومت، نيروهاي رژيم و نيروهاي مخالف، در فضائي که هنوز با منطق عادي توضيح پذير نيست و در تاريخ انقلابات جهان مانندي ندارد عمل مي‌کردند.

اينکه يک مقاله که شمار اندکي هم آن را خواندند بتواند انقلاب راه بيندازد از مقوله بستگي داشتن سير تاريخ جهان به کوتاه و بلندي بيني کلئوپاترا به قول پاسکال است. از سه چهار ماه پس از انقلاب گروه‌هاي روز افزوني از مردمي که گفته مي‌شود براي آن مقاله انقلاب کردند درباره خميني حرف‌هائي زدند که آن مقاله دربرابرشان تعارف مودبانه‌اي است. هزاران مقاله سخت‌تر از آن هم از همان وقت نوشته شده است و ذره‌اي حکومت اسلامي را تکان نداده است. در مقايسه با حوادثي مانند آتش‌سوزي در سينما رکس آبادان؛ و روي کار آوردن دولت شريف امامي؛ و تسليم سرتاسري به آخوندها و دنباله روهاي چپ و ملي آنها در يک دوره شش ماهه که با سرپوش گذاشتن روي حقايق آن جنايت آغاز شد؛ و سخنراني باور نکردني شاه در هنگام انتصاب ازهاري که خودش پديده يکتائي در تاريخ حکومت‌هاي ارتشي است؛ و آزاد کردن بدترين دشمنان رژيم و دستگيري خدمتگزاران همان رژيم، و ده‌ها اشتباه و سستي مرگبار، مقاله روزنامه اطلاعات اصلا در شمار نمي‌آيد. حمله به خميني در آن مقاله پاسخي بود که شاه مي‌خواست به موج حملاتي بدهد که پس از مرگ پسر خميني در قم و نجف به شاه شد. او عادت به چنين پاسخ‌گوئي‌ها داشت و هيچ‌کس تصور نمي‌کرد سلسله رويدادها از چاپ يک مقاله که تازگي هم نداشت تا سرنگوني نظام شاهنشاهي خواهد کشيد. بسيار در اين سال‌ها آن مقاله را کبريتي شمرده‌اند که آتش انقلاب را روشن کرد. اين درست است، ولي يک کبريت تنها مي‌تواند چند برگ کاه را آتش بزند. اگر پس از آن کبريت، شش ماه  بجاي آب، نفت بر روي آتش ريختند مسئله ديگري است. مردم، که البته هيچ‌وقت مسئوليتي ندارند. ولي مي‌توانند از خود بپرسند چرا از يک حمله ملايم به کسي که بعد خودشان هزار دشنام زشت به او داده‌اند چنان بهم برآمدند که انقلاب کردند؟

پس از آن مقاله شورش کوچکي (دو سه هزار تن) در قم و چهل روز بعد شورش بزرگ تري (ده برابر آن) در تبريز روي داد. در هژده تير 1378/1999 تهران شاهد بزرگ‌ترين تظاهرات سياسي شد که سرتاسر حکومت اسلامي را به لرزه انداخت و در 1385/2006 به دنبال چاپ يک کاريکاتور در همان تبريز دويست و پنجاه هزار تن به خيابان‌ها ريختند و شهرهاي آذربايجان يک هفته صحنه تظاهرات ضد حکومتي بودند. پيش از آن انتشار نامه يک معاون رياست جمهوري پيشين، خوزستان را صحنه نا آرامي‌هاي بزرگ کرد. در سال‌هاي “سازندگي“ بارها شهرهاي ايران دستخوش شورش‌هاي خونين شدند و در اسلام‌شهر تهران کار به تيراندازي از هوا به مردم خشمگين کشيد؛ و لي انقلابي روي نداد.

بدنبال آشوب‌هاي قم و تبريز که  به سبب ندانم‌کاري مسئولان، به ابعاد نالازمي رسيد هر چهل روز تظاهرات و آشوب‌هائي عموما با ابعاد کوچک در گوشه و کنار کشور روي مي‌داد ولي مبارزه اصلي با رژيم کار گروه‌هاي کوچکي با تحرک زياد بود که از اين شهر به آن شهر مي‌رفتند و بانک‌هائي را آتش مي‌زدند يا مشروب فروشي‌ها را مي‌شکستند. براي ما اين حوادث يادآور شورش پانزده سال پيش از آن بود که بايست مانند 15 خرداد 1342/ 1963 تا پايانش برود. در آخرين نشست دفتر سياسي حزب رستاخيز دکترعاملي تهراني که يکي از قائم‌ مقام‌هاي دبيرکل بود موضوع مقاله را پيش کشيد. دکتر آموزگار گفت مقاله ارتباطي به دولت نداشت. من گفتم نبردي شروع شده است و سر طرفي که ضعيف‌تر است خواهد شکست. هر دو ما حق داشتيم ولي زمان اينکه گناه به گردن چه کسي انداخته شود گذشته بود و بايست همه نيروها براي شکستن سر دشمن بسيج مي‌شد. اين کاري بود که نگرش ديوانسالارانه کابينه خود ما و نگرش به اصطلاح سياسي کابينه شريف امامي و نگرش سراپا شکست پذير defeatist کابينه ازهاري از آن بر نيامد. آن آخري، بختيار هم که از همان اول خود را خلع سلاح کرد.

اميرحسيني ــ در بهمن سال ۱۳۵۶ در تبريز تظاهراتي عليه حکومت شد و در ارديبهشت سال ۵۷ حزب رستاخيز تظاهراتي در موافقت با دولت ترتيب داد. در آن تظاهرات حزب رستاخيز آقاي نخست وزير و خود شما هم شرکت داشتيد. آقاي آموزگار در آنجا در نطق خودشان اشاره کردند که کساني که شهر را به آشوب کشيدند همگي آن آشوبگران از خارج از مرز آمده بودند. اين جمله يک جمله تاريخي شد براي اينکه چندان پايهاي نداشت. اين را شما چگونه توضيح ميدهيد؟

همايون ــ پيش از نخست‌وزير، وزير مشاور در مجلس پس از تظاهرات تبريز در مجلس سخناني گفت و توضيح داد که تظاهرات را عده‌اي که از خارج آمده بودند ترتيب دادند. ولي اين حرف‌ها کليشه بود. در همه آن سال‌ها هر خبري مي‌شد به خارج نسبت مي‌دادند. مي‌بينيم در جمهوري اسلامي هم همين‌طور است. هر تظاهرات ضد رژيم به خارج متصل مي‌شود. اين شيوه رفتار، اين فرار از واقعيت بيماري مزمن اين ملت است که بايد ترک شود. آن وقت هم گريبانگير ما بود. به نظرم اگر بگوئيم رژيم شاه روي ترس از روبرو شدن با مردم از ميان رفت چندان مبالغه نکرده‌ايم. هيچگاه نتوانستند بايستند و مشکلات را چنانکه بود با مردم در ميان بگذارند. در آن ماه‌هاي آخر اين ترس به جائي رسيد که گناه آتش زدن سينما رکس را هم به گردن گرفتند. شاه پيش از آن در يک سخنراني درباره “وحشت بزرگ“ هشدار داده بود. ولي در نخستين نشانه وحشت بزرگ و درام خونباري که سي سالي است در ايران و صحنه جهاني بازي مي‌شود خاموش ماند و اجازه داد که حکومت درمانده‌اي که براي “آشتي ملي“ آمده بود گناه را به گردن رژيم او، در واقع خود او، بيندازد. ماه‌ها گذشت و هيچ نگفتند و هنگامي هم که دهان گشودند درباره شنيدن “پيام انقلاب شما“ بود.

اميرحسيني ــ در سال ۵۷ در دورهاي که شـما کماکان وزير بوديد  اين احساس را کرديد يا حکومت، هيات دولت اين احساس را کرد که کنترل کارها دارد از دست ميرود؟

همايون ــ احساس خطر کرديم. مسلما. ديديم که يک نيروي تازه‌اي پيدا شده است و يک تهديد تازه‌اي متوجه رژيم است. آنچه که خود من به نظرم رسيد اين بود که ما پليس ضد شورش را تقويت کنيم و پيشنهاد کردم که واحدهاي گزيده‌اي از ارتش را به پليس منتقل بکنند و تجهيزات لازم را به آنها بدهند که آماده باشيم. چون پيدا بود که شورش‌هاي بيشتري در پيش است و بعدا دولت هم از آمريکا درخواست کرد که گاز اشگ‌آور و گلوله‌هاي لاستيکي و وسايل ضد شورش در اختيارشان گذاشته شود. در آنجا  يکي از مديرکل‌هاي وزارت خارجه، پاتريشيا دوريان، مخالفت کرد و نگذاشت که اين تجهيزات به ايران فرستاده شود. ولي مي‌شد از جاي ديگر خريد. من در همين حد احساس خطر مي‌کردم که شورش‌هايي در پيش است و ما با داشتن پليس ضد شورش به راحتي از عهده آنها بر مي‌آييم. در تابستان آن سال و اندکي پيش از سقوط کابينه آموزگار و کابينه ما در اصفهان اغتشاشاتي شد و ما در آن شهر حکومت نظامي اعلام کرديم و در آنجا با کمال قدرت بدون اينکه کسي کشته بشود اغتشاشات سرکوب و شهر آرام شد و ديگر در اصفهان خبري نشد تا ما بوديم. چنانکه در تبريز تا ما بوديم خبري نشد. به خوبي مي‌شد کنترل کرد و ما با اين روحيه وضع ايران را نگاه مي‌کرديم که درست است که تهديدهايي متوجه رژيم شده است و شورش‌هايي در پيش است و ناآرامي‌ها زياد خواهد شد ولي کاملا مطمئن بوديم که در ما توانايي رويارويي با اين تهديد هست و مي‌توانيم آن را کنترل بکنيم و بعد هم با اقدامات اصلاحي که حکومت ما داشت و در پيش گرفته بود و مبارزه‌اي که با فساد و تورم مي‌کرديم جاي خوشبيني بسيار بود. يکي از کارهاي روزانه و صحبت‌هاي روزانه بين وزيران اين بود که من چگونه در مقابل فلان شاهزاده، فلان شاهدخت مقاومت کردم و او چگونه. ما در آن سال دائما مشغول مقاومت دربرابر سوء استفاده‌ها بوديم و هيچ امتيازي به کسي نمي‌داديم. و فکر مي‌کرديم اينها کم کم موثر خواهد شد و نظام سياسي را  پاک‌تر خواهد کرد و ترکيب اين دو ـ  ترکيب اصلاحات و ايستادگي ــ مسلما به نظر ما براي مقابله با آن شورش‌ها کافي مي‌بود.

خانمم خيلي زودتر احساس کرد که اوضاع دارد عوض مي‌شود و مي‌گفت ديگر نمي‌خواهد در انتخابات شرکت کند. به نظرش رفتار مردم تغيير کرده بود و او از رفتار ديگران حتا در زمينه شخصي مي‌تواند به درستي به نتايج پردامنه‌تري برسد.

اميرحسيني ــ برکناري آقاي آموزگار از نخستوزيري غير منتظره بود يا زمزمهاش بود؟ شما آگاه بوديد يا اينکه براي شما هم ناگهاني بود؟

همايون ــ يکي دو روز پيش از برکناري دولت، من اين موضوع را شنيدم. از ناحيه يکي دو سناتور و يکي از خانم‌هاي نزديک دربار. اين خانم بطور غيرمستقيم و به کنايه به من گفت که تو حالا مي‌تواني بروي و با روزنامه آيندگان ميليونر بشوي. چون روزنامه آيندگان ديگر هر روز وضعش داشت بهتر مي‌شد و آگهي‌اش بهتر شده بود و مردم بيشتر مي‌خريدند. و شايد مثلا دو روز يا يک روز بعد ابلاغ شد که دولت استعفا کرده است.

اميرحسيني ــ اين تصميم در نشست رسمي هيات دولت به آگاهي وزيران رسيد و درباره علت آن گفتگو شد يا نه؟

همايون ــ جلسه آخر ما کوتاه بود و نخست‌وزير توضيحي نداد و گفت از خدمت معاف شده‌ايم و صحبت‌هاي تشريفاتي.

اميرحسيني ــ در حقيقت آقاي آموزگار استعفا نکرد . گفتند کنار برو.

همايون ــ بله شاه گفت کنار برود. براي اينکه ناصر مقدم که رييس ساواک بود رفته بود با شريعتمداري و با آخوندها گفتگو کرده بود. او مرتب با آخوندها و جبهه ملي و نهضت آزادي در تماس بود و کمک خيلي زيادي به انقلاب کرد و دائما روحيه آنها را تقويت مي‌کرد و به آنها امتياز و اطلاعات مي‌داد و دست آخر هم چند صد ميليون تومان و همه پرونده‌هاي ساواک را در اختيار طالقاني و آخوندها گذاشت. او براي شاه پيغام آورد که روحانيت معتقد است که دست‌هاي دولت آموزگار به خون آغشته است، آلوده شده است در همان داستان قم و مثلا تبريز و اينها و بهتر است که کنار برود و کابينه‌اي که مورد حمايت روحانيت باشد روي کار بيايد که شريف امامي به همين دليل آمد.

ولي آنچه سبب سقوط دولت شد رويداد سينما رکس آبادان بود که با اينکه در همان دو سه روزي که ما بعد از آتش سوزي سينما رکس بر سر کار بوديم دلايل کافي بدست آورديم که آخوندها دست داشتند و يکي از متهمانش را هم گرفتند و شهرباني خوب کار کرد؛ ولي خيلي جالب است که اين اطلاعي که ما بدست آوريم و آلودگي دست روحانيت در اين جنايت، بر ضد حکومت آموزگار به کار رفت، و دولت شريف امامي آمد که دست روحانيت را از اين جنايت پاک کند و بشويد و قضيه را مسکوت بگذارد و همين کار را هم کردند و گناهش افتاد به گردن رژيم شاه و آغاز نابودي شاه حقيقتا اين ماجرا بود. ولي دولت آموزگار هم دو سه روزي بعد از آن آتش سوزي برکنار شد.

اميرحسيني ــ چرا دولت آموزگار اين قضيه را به مردم عنوان نکرد که دستهاي آخوندها در کار بوده است؟

همايون ــ ما در مراحل اوليه بازجويي بوديم. تازه آن شخص را گرفته بودند و داشتند بازجويي مي‌کردند. ولي ديگر روشن شده بود. ما اصلا اهل سازش و کنار آمدن با روحانيت به اصطلاح نبوديم. تغيير کابينه پيش از آنکه ما اصلا بتوانيم اين موضوع را جمع و جور بکنيم، پيش آمد. ما قرار بود برويم به آبادان، من و نخست‌وزير، و از نزديک موضوع را دنبال کنيم. ولي عمده اين است که حکومت شريف امامي با کمال شدت و جديت کوشيد که حقايق اين موضوع به آگاهي مردم ايران نرسد و پوشيده بماند. هم وزير اطلاعات و جهانگردي بعدي استدلال کرد که آزردن خاطر روحانيت صلاح نيست و هم رئيس ساواک استدلال کرد که اگر پرونده اين موضوع به اطلاع مردم برسد کسي باور نخواهد کرد. پس اصلا بهتر است که چيزي گفته نشود. طبيعي است با نگفتن حقايق براي مردم مسلم شد که دولت کرده است. فرداي آتشسوزي سينما رکس من مصاحبه‌اي با مطبوعات کردم و گفتم “وحشت بزرگ“ که شاه پيش از آن هشدار داده بود پيش‌روي ماست و ديگر هرکس بايد موضع خود را روشن کند. اين گفته چندي در دست يکي دو تن از چپگرايان به نام وسيله دست انداختن من شده بود و بيش از آن اثري نکرد که آوردن آن همراه با تصوير بزرگ من در صفحه اول کيهان اينترناشنال به من براي گرفتن پناهندگي سياسي کمک کرد. منظورم اين است که ما آن جنايت را به عنوان آغاز نبرد قطعي تلقي کرديم ولي براي جانشينان ما و خود شاه آغاز مرحله قطعي تسليم و شکست پذيري گرديد.

اميرحسيني ــ فکر انحلال حزب رستاخيز پس از برکناري دولت آموزگار مطرح شد يا پيش از آن؟

همايون ــ يکي از اولين اقدامات دولت شريف امامي بود. شريف امامي براي اينکه خيلي محبوب قلوب مخالفين بشود اقداماتي کرد از جمله کازينوهايي را که خودش تاسيس کرده بود و روحانيون با آن مخالف بودند تعطيل کرد. حزب رستاخيز را هم منحل کرد و اين به اصطلاح يکي از مردمي‌ترين اقداماتش بود. ولي سبب شد که در آن شرايط يکي از آخرين سنگرهاي دفاعي دولت از بين رفت. طرفه آن است که اگر مي‌خواستند دل مردم را بدست بياورند بايست خود او را از رياست سنا و بنياد پهلوي برمي‌داشتند.

اميرحسيني ــ من پيشتر پرسيدم که شما چه تصويري از آقاي هويدا به تاريخ ايران ميدهيد. چون هويدا امروز ديگر نيست شايد شما راحتتر توانستيد به آن بپردازيد. ميتوانم اين را درباره آقاي آموزگار هم بپرسم. با توجه به اينکه شما هم به عنوان وزير و هم در کار حزبي همکار ايشان بوديد.

همايون ــ بله. آموزگار به حداکثر غيرسياسي بود. سياسي به معناي گسترده کلمه نه سياستگر. سياستگر بود مسلما. هيچکس در آن کشور نمي‌توانست در مقامهاي سياسي بماند و سياستگر نباشد. ولي سويه اداري و ديوانسالارانه او بسيار بر سويه سياسي‌اش چيره بود. نگرش سياسي نداشت. دعوي‌اش را هم نداشت. به کار حزبي هم بسيار بي‌علاقه و بي‌اعتقاد بود. مردي بود درست، از لحاظ مالي پاک. بسيار از همه وزيرانش در مقابل فشارهايي که دربار، شاهزادگان و نزديکان دربار بر وزرا هميشه وارد مي‌آوردند حمايت کرد. تنها در حکومت ما بود که به درخواست‌هايشان ترتيب اثر داده نمي‌شد. ولي به قدري به جزئيات مي‌پرداخت که به تصوير کلي نمي‌رسيد .يک نمونه‌اش را در اصراري که به برقراري عوارض بر مسافرت خارج کرد ديديم. در آخرين ماه‌هاي سال 56/77 هيئت دولت تصويبنامه‌اي گذراند که از هر مسافر ايراني که به خارج مي‌رود ده هزار ريال عوارض گرفته شود که در سال مبلغ قابل ملاحظه‌اي مي‌شد. برقراري اين عوارض نياز به تصويب در مجلس داشت. نخست‌وزير استدلال مي‌کرد که گذراندن قانون از مجلس وقت مي‌گيرد و فرصت گردآوري چند صد ميليون ريال در مسافرتهاي نوروزي از دست مي‌رود. ما آن عوارض را برقرار کرديم و لايحه‌اش را هم به مجلس داديم و من نيز روي وظيفه سخنگوئي همين توضيح را دادم که دولت با کسر بودجه روبروست و مجوز مجلس را هم درخواست کرده است و اگر مجلس تصويب نکرد پول مردم را پس خواهيم داد. ولي از نظر قانوني کار ما درست نبود و از نظر روابط عمومي هم بازتاب بسيار بدي پيدا کرد. ما به مصدق ايراد داشتيم که اختيار قانونگزاري گرفت ولي هنگامي که خودمان به مصلحت دانستيم همان کار را کرديم. اين نشان مي‌دهد که تا در يک فرهنگ سياسي، اصول، حتا در برابر مصلحت، جاي خودش را پيدا نکند راه بر هر زياده‌روي باز مي‌شود.

روزي که کابينه مجبور به استعفا شد او در شوراي اقتصاد جلسه داشت و شنيدم که درباره استاندارد قوطي‌هاي آبجو بحث مي‌کرد؛ اينقدر وارد به جزييات و علاقمند به مسايل اداري بود. من در او آن نگرش سياسي را که در آن شرايط لازمه مقابله با آن حوادث بود نديدم. خوب به خاطرم هست که در نخستين جلسه هيئت دولت، من که بکلي از بيرون آمده بودم، روزنامه‌نگار و مقام حزبي بودم، يعني سراسر سياسي؛ و تفکر من اصلا جنبه اداري نداشت، گفتم که اوضاع بسيار حساسي است و ما موقعي آمده‌ايم که اصلاحات خيلي زيادي در کشور در همه سطح‌ها لازم است و اين کابينه بايد کابينه اصلاحي نيرومندي بشود. يک وزير مشاور گفت که شما داريد مي‌گوييد که پس تمام اين پيشرفت‌هايي که در سايه رهبري اعليحضرت شاهنشاه آريامهر حاصل شده بد بوده است و انتقاد دارد و خراب بوده است. من در برابر پرونده‌سازي در چنان سطحي ناچار ساکت شدم. نخست‌وزير هم هيچ نظري در پشتيباني از من ابراز نکرد. هر چند اکنون که نگاه مي‌کنم اشتباه از من بود و بايست نظرم را مي‌گفتم و دنبال مي‌کردم. به هرحال آموزگار نقش خودش را و ماموريت خودش را ادامه وضع گذشته به صورت بهتر مي‌ديد و من نيز با همه نگرش سياسيم غرق در کارهاي وزارتخانه‌ام شدم و تصوير کلي، جنگل، را فراموش کردم. تنها دفاعي که مي‌توانم از خودم بکنم اين است که آگاهي‌هائي که به نخست‌وزير مي‌رسيد از عموم وزيران، از جمله من دريغ مي‌شد.

به عنوان حکم نهائي، در سال ۱۳۵۶ آنچه ايران نياز داشت يک حکومت اصلاحگر بسيار نيرومند بود، با ابتکارات جسورانه. منتها چنين چيزي امکان نيافت. روحيه محافظه‌کاري و همه چيز مانند گذشته و فقط معايب را برطرف کنيم غلبه داشت. روي هم ‌رفته چنانکه احمد احرار، يکي از ناظران آگاه اوضاع ايران، نوشته است، آموزگار يکي از بهترين نخست‌وزيران دهه چهل مي‌بود ولي در دهه پنجاه بخصوص در سال‌هاي پاياني دهه پنجاه براي آن موقعيت هيچ مناسبت نمي‌داشت. بايد اضافه کرد که جانشينانش از او به مراتب نامناسب‌تر بودند و اگر او دست کم پنجاه درصد بخت پيروزي بر نيروهاي انقلابي را مي‌داشت، آنها هر بختي را از ميان بردند.

اميرحسيني ــ آقاي آموزگار آلودگي مالي که نداشت؟

همايون ــ اصلا. هيچ‌وقت. ما کمترين آلودگي مالي از او نديديم و در وزيرانش هم نبود و در اين مسايل بسيار سختگير بود. و يکي از نخستين کارهايش اين بود که جلوي آن ريخت و پاش‌ها را در دستگاه دولت گرفت. بيست درصد و بيشتر از هزينه‌‌هاي دولت کم کرد و از بودجه نخست‌وزيري حتا بيشتر که يک گوشه‌اش هم برمي‌گشت به آن پول‌هاي بي‌حسابي که به آخوندها مي‌دادند.

اميرحسيني ــ شما بعد از انقلاب ايشان را ملاقات کرديد؟

همايون ــ يکبار در واشنگتن در سال ۱۹۸۱ به ديدنش رفتم و بعدا دو سه بار هم به تصادف يا در خيابان يا در ميهماني بيشتر، نديدمش. مانند دو رئيس ديگري که پيش از او داشتم ديگر نديدمش.

اميرحسيني ــ فرموديد که آقاي فليکس آقايان مرد خيلي مقتدري بود. اين اقتدارش از کجا ميآمد ؟ اين اقتدار چگونه بود؟

    همايون ــ منظورم بيشتر بانفوذ بود تا مقتدر. واژه بدي بکار بردم. بسيار با نفوذ بود براي اينکه از نزديکان شاه بود. دوره‌اي بود که يک تعدادي، به دليل نزديکي خوني يا معاشرت با شاه انحصار پاره‌اي فعاليتهاي اقتصادي را در دست داشتند، يا سهم بسيار بزرگي را در آن رشته‌ها به خودشان اختصاص داده بودند و مقامات حکومتي هم مثل وزيران و نخست‌وزير بسيار رعايتشان را مي‌کردند و هيچ مقاومتي در برابرشان نمي‌شد. و اين روش در دوره هويدا ادامه داشت و دست خيلي گشاده‌اي به همه اينها داد و کافي بود کسي به شاه نزديک باشد و هويدا هر کاري برايش انجام مي‌داد. ولي پس از آنکه به وزارت دربار رسيد سعي کرد جلوي آنگونه اقدامات را بگيرد که جاي ديگري اشاره کرده‌ام. فليکس آقايان از همان افراد بود و تنها در دوره نخست‌وزيري آموزگار جرئت اين پيدا شد که در برابرش بايستند ولي در طول آن سيزده سال هر کاري به آساني از طرف او انجام گرفته بود.

اميرحسيني ــ من در گفتگويي که با آقاي داود نصيري از کارمندان وزارت امورخارجه داشتم ميگفت هنگامي که در سفارت ايران در ورشو کار ميکرده است آقاي هويدا به دعوت دولت لهستان به ورشو آمده بوده است و آقاي هويدا در حضور وي به خبرنگار اطلاعات آقاي علي باستاني گفته بوده است که: “اعليحضرت دزدي را ميبخشند ولي خيانت را نميبخشند.“ يعني برايشان دزدي اصلا مهم نيست. اين طبيعتا خودش را در رابطه با آقاي فليکس آقايان و يا در مورد سرلشگر ايادي و ديگران نيز نشان ميدهد. براي من عجيب است که شاه اين را نميديد که اين فساد گستردهاي که در اطرافيان خودش وجود داشت چه نارضايتي عمومي بوجود ميآورد. اگر اشتباه نکنم آقاي علم در خاطرات خود يک جا اشاره کرده است که شهرام پسر شاهدخت اشرف کلي از عتيقههاي ايران را به قصد فروش به ژاپن ميبرد و هر کاري آقاي علم و دولت کردند که عتيقهها را برگرداند و به قيمت ارزانتري به دولت ايران بفروشد نپذيرفت. اينها واقعا باعث تاسف است. يعني علل واقعي انقلاب را ميشود در همين جاها ديد. صرفا مساله آخوندها نبوده است.

همايون ــ درست است. شاه درباره فساد بسيار آسانگير بود و برايش امر پذيرفته‌اي بود. اين به سنت حکومت در ايران برمي‌گردد که پادشاهان همه به يک درجه‌اي اطرافيان خودشان را آلوده فساد مي‌کردند. اين، هم سوءاستفاده خودشان را اگر در اين کارها مي‌بودند آسان‌تر مي‌کرد، معمولي‌تر مي‌کرد، هم آنها را از سرکشي باز مي‌داشت، هم به دليل اختلافات مالي که ميانشان پيش مي‌آمد تفرقه را افزايش مي‌داد، در طبقه سياسي پراکندگي را شديدتر مي‌کرد و در نتيجه مقام پادشاه محفوظ‌تر مي‌ماند. خود رضاشاه هم  درباره سرکردگان نظامي‌اش روي هم رفته چشم‌پوشي مي‌کرد و آنها سوءاستفاده‌هاي بزرگ هم اگر مي‌کردند چندان پاپي نمي‌شد براي همين که وفاداريشان را نگه دارد. اين سنت به محمدرضا شاه هم رسيده بود. در آن دوره فساد در ايران در سطح‌هاي اداري بسيار بود ولي رويهم رفته قابل تحمل بود. مثلا دادگستري ايران خيلي کم آلوده به فساد بود. رشوه‌گيري در ميان پاسبان‌ها به دليل آنکه حقوق خيلي کم مي‌رفتند، ممکن بود؛ در ميان ژاندارم‌ها ممکن بود. ولي بر رويهم در سطح‌هاي پايين اداري فساد چندان نبود. شايد مثلا در دستگاه مالياتي طبعا يک اشکالاتي بود. مردم براي راه انداختن کارهايشان در ادارات ناگزير از پرداخت رشوه نبودند. پول‌هاي بزرگ در شرکت نفت دست به دست مي‌شد و در خريدهاي نظامي. طرح‌هاي عمراني مي‌توانست چاه‌هاي بي‌بن سوءاستفاده بشود. علم در خاطراتش در سال 1354/1975 از قول شاه مي‌نويسد که طرح‌هاي ما 40 درصد گران‌تر تمام مي‌شود. فسادي که پيامدهاي سياسي داشت اصولا مال طبقه بالاي کشور بود. هرچه به منبع قدرت نزديک‌تر بيشتر، و همان طوري که گفتم اصلش در يک گروه شايد بيست نفري بود.

اميرحسينی ــ شما پس از اينکه کابينه برکنار شد به روزنامه آيندگان رفتيد يا اينکه ديگر نرفتيد؟

همايون ــ بله چند روزي رفتم. بعد در روزنامه اطلاعات مقاله سختي بر ضد من انتشار پيدا کرد که آن داستان رشيدي مطلق را سراسر به من نسبت دادند. اين افسانه از آنجا ساخته شد. چيزها گفتند که بله من تهديدکرده‌ام که اگر اين مقاله را چاپ نکنيد مي‌آييم آنجا چاپخانه روزنامه اطلاعات را تصرف مي‌کنيم خودمان روزنامه را چاپ مي‌کنيم و اين مقاله را در آن مي‌گذاريم. (تازگي ادعا کرده‌اند که گفته بودم اطلاعات را روي سرتان خراب مي‌کنيم!) درحالي که نه من اهل اين تهديدها بودم نه امکانش براي وزارت اطلاعات بود که آن ماشين‌هاي مدرن را با آن چاپخانه مختصري که وزارت اطلاعات داشت بشود بکار انداخت، و اصلا با آن اقتدار شاه و وضع مطبوعات، نه نيازي به تهديد مي‌بود. خلاصه يک حالت قهرماني به روزنامه اطلاعات و يک حالت سراسر شيطاني به من دادند و آن مقاله يک فضاي بسيار خطرناک و بدي پديد آورد که من ترجيح دادم روزنامه آيندگان آلوده‌اش نشود و بعد از دو سه روز به خانه برگشتم و ديگر هرگز به آيندگان نرفتم و در کارهايش هم دخالت نکردم. پس از امضاي منشور آزادي مطبوعات و مبارزه‌اي که براي کنترل روزنامه‌ها ميان چپگرايان انقلابي و بقيه درگرفت هيئت تحريريه آيندگان هم صحنه نبرد قدرت شد و يکي دو بار گردانندگان روزنامه به خانه ما آمدند و جلسه کردند، ولي سودي نداشت. پس از روي کار آمدن حکومت ارتشي و دستگيري ما هوشنگ وزيري و همفکرانش در روزنامه  نبرد را به چپگراياني که از بيرون هم تقويت مي‌شدند باختند. درباره مقاله هم سکوت کردم چون هر توضيحي موقعيت شاه را ضعيف مي‌کرد. به معينيان رئيس دفتر مخصوص شاه هم که تلفن کرده بود گفتم که هيچ نخواهم گفت. با اين ترتيب همه مسئوليت را به گردن گرفتم و هدف بدترين دشمني‌ها از همه سو شدم. در آن زمان و تا سال‌ها هيچ کس بيش از من دشمن نداشت.

روزنامه آيندگان با آنکه به انقلاب پيوست ولي صداي مشخص خود را حفظ کرد. تنها روزنامه‌اي بود که يکسره به آن هيستري همگاني تسليم نشد. نويسندگان آزادانديش پيام‌هاي هشدار دهنده خود را در همان گرماگرم که خميني را از مقام خدايان اساطير پائين‌تر نمي‌شد آورد در آيندگان به گوش‌هائي مي‌رساندند که بسيار دير باز شدند. تنها روزنامه‌اي بود که پس از پيروزي انقلاب دربرابر آزادي‌کشي رژيم ايستاد و کار به جائي کشيد که خميني گفت من آيندگان نمي‌خوانم و دولت ليبرال و ملي مذهبي بازرگان روزنامه را نه تنها توقيف بلکه تعطيل کرد و ماموران و حزب‌اللهي‌هايش به روزنامه ريختند و يازده تن از نويسندگان و کارکنانش را، ازجمله پدر و برادرم سيروس، دستگير کردند.

همکاران آيندگان  در سال‌هاي پس از انقلاب عموما به روزنامه‌نگاري ادامه دادند و پاره‌اي از بهترين روزنامه‌هاي اين دوران را اداره يا پايه‌گذاري کردند. هوشنگ وزيري در ايران ماند و کاري نداشت تا در اوايل دهه هشتاد به خارج آمد و يک دوره تازه و درخشان روزنامه‌نگاري را در نزديک دو دهه، تا مرگ بي‌هنگامش آغاز کرد که کمتر کسي به پايش مي‌رسد.

انقلاب و باززايش

 

پنج

انقلاب و باززايش

 ‌

 ‌

 

اميرحسيني ــ شما دردوره انقلاب کي بازداشت شديد؟

همايون ــ ظهر روزي که ازهاري به نخست وزيري انتخاب شد شاه گفتاري داشت که در راديو تلويزيون خواند و گفت که ملت ايران من پيام انقلاب شما را شنيدم و استدعا کرد و ناله و زاري کرد که اجازه بدهند که خود او رهبري انقلاب را به عهده بگيرد و از حکومت ارتشي نترسند؛ با حال بسيار شکسته و ضعيف، با لکنت زبان، با رنگ پريده؛ يک تصوير ذليل شکست خورده‌اي. آن پيام، پيام وحشتناکي بود و بامداد روز بعد، ساعت يک بامداد روز ۱۶ آبان مرا دستگير کردند. دستگيري ما بخش ديگري از استراتژي بدست آوردن دل انقلابيان بود که شش ماه با جديت دنبال شد و “پيام انقلاب“ شاه نيز گوشه‌اي از آن بشمار مي‌رفت. گروه بانفوذي در دربار و دولت، نود درصدي از نزديکان مرکز قدرت که سياستگزاري را در دست داشتند، تصميم گرفته بودند بجاي جنگيدن با انقلابيان کنار آيند. شاه هم که به گفته خودش در مصاحبه‌اي با خبرنگاري امريکائي (اينترنشنال هرالد تريبيون 28 مه 1980) صرفا از “سياست تسليم“ دربرابر انقلاب پيروي مي‌کرد گام به گام با آنها راه مي‌آمد. ما از تابستان تا زمستان 1357/ 9 ـ 1978  با پديده‌اي سروکار داشتيم که در تاريخ انقلابات جهان مانند ندارد. در هيچ انقلابي نبوده است که رژيم آماج انقلاب آن‌گونه دست در دست نيروهاي انقلابي براي امر مشترک، پيروزي انقلاب، کار کرده باشد. يک فضاي سوررئاليستي کامل بود. موضوع اين نيست که اقداماتي براي جلوگيري از انقلاب انجام مي‌دادند که پس آتش backfire مي‌کرد که درهمه انقلابات به فراواني بوده است. در انقلاب اسلامي، رژيم مي‌کوشيد اقداماتي در جهت خواست انقلابيان انجام دهد.

رويکرد غالب اين بود که سران انقلاب و دشمنان رژيم ناراحت نشوند.

اميرحسيني ــ فاصله بين سقوط کابينه و بازداشت را شما چگونه سپري کرديد؟ چه ميکرديد؟

همايون ــ بيشتر درخانه بودم و گروه گروه مردم به ديدنم مي‌آمدند. هيچوقت من در زندگي اينهمه آدم هر روز در خانه‌ام نديدم. نمي‌دانم چه شده بود و همه مي‌آمدند يا مي‌خواستند خبري بگيرند يا مي‌خواستند خبر از من به جاهايي ببرند يا واقعا مي‌خواستند در دوران برکناري به من اظهار لطف کنند. نمي‌دانم ولي بيشتر وقتم به پذيرايي ديدارکنندگان مي‌گذشت و کتاب خواندن البته، و نشان دادن خودم در محافل که من از ايران نگريخته‌ام. چون همه جا شايع شده بود که من از ايران گريخته‌ام. شاه دستور داده بود پاسباناني که در دوره وزارت من نگهباني خانه ما را داشتند در پست خود بمانند و اين احساس امنيتي به من مي‌داد. در مجلس سنا دکتر جمشيد اعلم سخناني در ارتباط آن مقاله بر ضد من گفته بود و شاه به او پيغام داده بود که تو دوست ما هستي و از تو انتظار نمي‌رفت.

    اميرحسينی ــ در آن فاصله کسي به شما پيشنهاد نکرد يا خود شما به اين فکر نيفتاديد که ايران راترک کنيد؟

همايون ــ بسيار به من پيشنهاد شد. من خودم هرگز. بسيار به من پيشنهاد شد که يک مدتي برو. دکتر بهرام محيط، قديمي‌ترين و نزديک‌ترين دوستم هشدار داد که در محافل، صحبت از کشتن من است و پيشهاد کرد به آپارتمانش در جنوب فرانسه بروم. برادر خانمم از سفارت ايران در امريکا پيغام مي‌داد که به امريکا بروم و مي‌گفت وجودم در آنجا لازم است. احتمالا هم اگر مي‌رفتم مي‌توانستم امريکائي‌ها را متوجه وضع بکنم و شايد سخنان ضد و نقيض‌شان کمتر مي‌شد و شاه را به سرگرداني نمي‌انداخت. ولي من حاضر نبودم به هيچوجه از ايران بروم.

اميرحسيني ــ روزي که شما بازداشت شديد وقتي به بازداشتگاه رفتيد کسان ديگري هم آنجا بودند يا آنکه بعدا آمدند؟

همايون ــ بله بيشتري آنجا در جمشيدآباد و زندان دژبان تهران  بودند. بعد از من هم يک چند نفر را آوردند. ولي عملياتي بود تقريبا همزمان و گروه‌هاي عملياتي اشخاص را مي‌گرفتند بعد دنبال بعدي مي‌آمدند. يکي را به زندان مي‌بردند بقيه دنبال نفر بعدي مي‌آمدند. خانم دکتر وليان که او را هم آمده بودند و گرفته بودند سعي کرده بود با ما تلفني تماس بگيرد ولي من چون شب‌ها خيلي زياد تلفن مي‌شد، گاهي هم تلفن‌هاي مزاحم و تهديدآميز مي‌شد تلفن را قطع کرده بودم و نشنيدم. ولي کار ديگري هم نمي‌شد کرد. در راه بودند و مرا به هر حال مي‌گرفتند.

اميرحسيني ــ ولي اگر ميدانستيد که در حال آمدن هستند…

همايون ــ اگر مي‌توانستم بگريزم… ديگر در آن موقع، يعني از آن لحظه تازه هشيار شدم. تا آن لحظه در غفلت بودم.

اميرحسيني ــ شما را به پادگان جمشيديه بردند و در آنجا بوديد تا 22 بهمن.

همايون ــ تا شامگاه 22 بهمن. چون آنجا زندان ارتش و پادگان دژبان تهران بود وقتي گروه‌هاي مسلح حمله کردند و پادگان را گرفتند زندانبانان ما همگي گريختند و درهاي زندان باز شد و ما همراه بقيه زندانيان گريختيم. و جز دو سه نفر از همکاران ما که با ما زنداني بودند کسي دستگير نشد.

اميرحسيني ــ در مدتي که زندان بوديد اجازه ملاقات به شما ميدادند؟

همايون ــ بله هفته‌اي يکبار خانم من و دو سه نفر ديگر از جمله يکي از دختران ما و  شوهر او و يکي دو بار برادر خانمم در آن مدت مرا ديدند.

اميرحسيني ــ شما در زندان انفرادي بوديد؟

همايون ــ بله، به تعبيري. سلول‌هاي انفرادي بود که دور يک راهرو يعني يک راهرو دور اينها بود که اينها را همه را به هم وصل مي‌کرد. درحدود بيست تا سلول بود و ما هم بيست نفرمان آنجا بوديم. يک تعدادي هم جاهاي ديگري بودند مثلا يک اتاقي آن طرف‌تر. مثلا نصيري در اتاق ديگري بود آن طرف‌تر.

اميرحسيني ــ چه کساني خاطرتان هست که در آن دوره با شما زنداني بودند؟

همايون ــ از وزيران دکتر عبدالعظيم وليان بود، منصور روحاني بود، رضا صدقياني بود، غلامرضانيک‌پي وزير پيشين و شهردار پيشين تهران بود، رييس شهرباني پيشين سپهبد منصور صدري بود، ايرج وحيدي وزير کشاورزي و نيروي پيشين بود، دکتر منوچهر آزمون بود، دکتر فريدون مهدوي بود، دکتراسد نيلي‌آرام بود، دکتر شجاع شيخ‌الاسلام‌زاده بودکه وزير بهداري بود.

اميرحسيني ــ جو زندان چگونه بود؟ همه نااميد بودند يا فکر ميکرديد که بزودي آزاد ميشويد؟

همايون ــ نه، نگران بودند. همين‌طور راجع به آينده‌شان پيش‌بيني مي‌کردند. بعضي‌ها خاطراتشان را مي‌نوشتند، بعضي‌ها دفاعياتشان را مي‌نوشتند. من و دکتر مهدوي دائما مشغول تحليل سياسي بوديم؛ اوضاع را که دارد چه مي‌شود تحليل مي‌کرديم. راديو گوش مي‌کرديم خبرها را دنبال مي‌کرديم.

اميرحسينی ــ روزنامه هم به دستتان ميرسيد؟

همايون ــ روزنامه به دستمان مي‌رسيد. کتاب مي‌خواندم. آن دوره خيلي کتاب خواندم. مي‌گذرانديم ديگر.  به هر صورت.

اميرحسيني ــ مقاماتي که در پادگان جمشيديه همزمان با شما زنداني بودند در دوراني که پست و مقامي داشتند حتما رابطه دوستانهاي با هم نداشتند، يعني الزامي نبود که رابطه دوستانهاي با هم داشته باشند. نوعي حسادت، رقابت، دلخوريهاي شخصي ميتوانست وجود داشته باشد، ميتواند همه جا وجود داشته باشد. در زندان رابطه بين اين افراد چگونه بود؟

همايون ــ در زندان کمتر تنش و اختلاف ديده مي‌شد. سرنوشت مشترک همه را نزديک کرده بود. دو مورد استثنايي بود. يک مورد آزمون بود يک مورد نيک‌پي. همه زندانيان تقريبا با آزمون دشمني شديد داشتند. براي اينکه آزمون را به حق يکي از طراحان سياست تعقيب وزيران پيشين مي‌دانستند. آزمون با سر و صداي بسيار در حکومت شريف‌امامي طرفدار يک انقلاب بود و مي‌گفت که بايد همه را گرفت و دار زد و زنداني کرد، هر کس را که مقصر بوده است. تقصير را هم لابد خودش تعريف مي‌کرد. همه را بايد گرفت و يک اقدام انقلابي کرد. در نتيجه او از طرف همه طرد شده بود و گوشه مي‌گرفت. و در زندان با پيروزي انقلاب خوشحال و با شکست انقلابيون غمگين مي‌شد. نيک‌پي مورد دشمني نبود ولي رفتارش به گونه‌اي بود که هيچ علاقه‌اي بر نمي‌انگيخت و او هم گوشه‌ي خودش را گرفته بود و حتا با معاونش هم رفتار خيلي درستي در دوران زندان نداشت. حالا اينها مرده‌اند و رفته‌اند و درست نيست. يعني از آنها که بگذريم بقيه با هم روابط معمولي و بسياريشان هم دوستانه داشتند.

اميرحسيني ــ بله. پيشتر اشاره فرموديد که رابطه شما با ارتشبد نعمتالله نصيري رييس ساواک دوستانه نبود. مثلا در ميهمانيها وقتي او را ميديديد به او بياعتنايي ميکرديد. اين رابطه در زندان چگونه بود؟

همايون ــ هيچ. او در اتاق زير اتاق‌هاي ما زنداني بود و گاه خيلي به ندرت براي راه رفتن بيرون مي‌آمد و ما هر روز يکي دوبار در محوطه زندان راه مي‌رفتيم و او خيلي کم بيرون مي‌آمد و از همه ما دوري مي‌گزيد و در نتيجه ارتباطي نداشتيم. آن وقتي هم که من مي‌ديدمش همانطور کاري به کارش نداشتم و نگاهش نمي‌کردم. يکبار فقط با هم برخورد کرديم. برادر خانم من به پادگان آمد و مي‌خواست مرا ببيند و نصيري هم چون با او خيلي سابقه طولاني داشت، او را هم ديد. ما دو را به اتاق فرمانده پادگان بردند و او گفت که من آخر بروم و ايشان را ببينم. پس من اول رفتم و صحبت کردم و صحبتم هم تا آنجا که خاطرم هست اين بود که بايد بايستيد و اينها را بگيريد، نه اينکه تسليم بشويد؛ که به جايي هم البته نرسيد.

اميرحسيني ــ در حضور مامور امنيتي؟

همايون ــ نه ما تنها بوديم. بعد من بيرون آمدم و در اتاق فرمانده پادگان نشستم که او هم بود. بعد نصيري رفت و نيم ساعتي بعد با چشماني گريان برگشت و ما خداحافظي کرديم و دو تايي با محافظانمان به طرف زندان بازگشتيم و البته حرفي نمي‌زديم. شفق در آسمان ظاهر شده بود. شامگاه بود و خيلي شامگاه زيبايي هم بود. خيلي شفق زيبايي بود. و من، اميدوارم از سر بدجنسي نبوده باشد، ولي گفتم که نگاه بکنيد اين آسمان را ببينيد ــ حالا او گريه مي‌کرد ــ نگاه کنيد ببينيد اين شفق چقدر زيباست و اين آسمان چقدر زيباست. ديگر اينها را، اين مناظر را، نخواهيم ديد. و او طبعا گريه‌اش شديدتر شد، و ما برگشتيم. من اين را همين‌طوري گفتم. شايد هم يک بدجنسي درش بود، نمي‌دانم. اميدوارم نبوده باشد. نه، هيچ مناسبتي با هم نداشتيم و همچنان روابط سرد ماند و من فکر مي‌کنم که تا آخر عمرش هم او ميانه‌اش با من بسيار بد بود. من هم هيچ علاقه‌اي به او نداشتم.

اميرحسيني ــ ارتشبد نصـيري چرا اينقدر ضعيـف بود که گريه ميکرد؟ درست است به هرحال زنداني بود و فکر نميکنم که همه زندانياني که آنجا بودند گريه ميکردند.

همايون ــ نه، نه. ولي خوب اين پيرمرد بود. احتمالا فرزندان خردسال داشت. از پاکستان او را خواسته بودند. به عنوان سفير آنجا بود. به پاي خودش آمده بود، گرفته بودندش. پشيمان بود که چرا همانجا نمانده، چرا جاي ديگري نرفته است. نمي‌دانم، ترکيب احساسات مختلفي بود. ولي من بسيار کسان را ديده‌ام که در قدرت به اصطلاح شمر جلودارشان نيست و به محض اينکه روزگار بر مي‌گردد ناتوان مي‌شوند و او هم احتمالا يکي از همين‌ها بود. در هنگام  قدرتش خيلي بيرحم، خيلي بي‌ملاحظه، گستاخ، متکبر و متفرعن بود. ولي وقتي روزگار زمينش زد بکلي خودش را باخته بود.

اميرحسيني ــ شما ندانستيد که بين ارتشبد نصيري و جناب زاهدي چه گذشته، چه صحبتي کرده بودند؟

همايون ــ زاهدي هيچ‌وقت به من نگفت. من هم نپرسيدم. علاقه‌اي نداشتم. نصيري اصلا برايم مطرح نبود. هيچ‌وقت به عنوان يک آدم قابل ملاحظه نگاهش نمي‌کردم. تعجب مي‌کردم که چنين آدمي در ايران به آن مقامات رسيده باشد. مشکل “اينتليجنس سرويس“ ما از همان “اينتليجنس“ و از همان بالايش سرگرفته بود.

اميرحسيني ــ در دوران زندان از شما بازجويي هم شد؟ يا صرفا در بازداشت بوديد؟

همايون ــ تا آمدن بختيار ما صرفا بازداشت بوديم. يعني به استناد ماده پنج حکومت نظامي و بدون هيچ اتهامي. در دوره بختيار گويا تصميم اين بود که تکليف ما را يکسره و ما را اعدام کنند. مقدم دنبال اين موضوع بود و يکي از همکارانش را که شخصي به نام انصاري بود فرستاد و آنجا چند اتاق را آماده و تبديل کردند به نوعي دادسرا و آن شخص هم از اداره دوم ستاد بزرگ ارتشتاران که مقدم مدتي پيش از رياست ساواک رييسش بود آمده بود، و آنها ما را يکايک به بازجويي خواندند. ما تصميم گرفته بوديم که هيچکس پاسخ به آنها ندهد. براي اينکه مي‌گفتيم که اول مي‌بايد اتهام ما روشن بشود. به چه مناسبت ما را گرفته‌اند و نگه داشته‌اند. آن وقت ببينيم که اصلا سوال چيست. ولي بيشتر همکاران متاسفانه حاضر به بازجويي شدند. خود من هيچ پاسخي ندادم و گفتم که اول بايد ببينم که به چه مناسبت من اينجا هستم و تفاوت شخصي که آن ور ميز نشسته با من چيست؟ مي‌گفتم که تنها تفاوت ما اين است که شماها مي‌توانيد از اينجا بيرون برويد و من نمي‌توانم. والا معلوم نيست که من اصلا گناهم چيست و شما به چه حق داريد از من بازجويي مي‌کنيد. او هيچ چيزي نتوانست بگويد و گفت ما مي‌خواهيم به شما کمک بکنيم. گفتم بله مي‌خواهيد از حرف‌هاي ما يک چيزي در بياوريد و براي ما پرونده‌اي درست کنيد و من حاضر نيستم به شما جواب بدهم مگر آنکه به اصطلاح قضايي اول تفهيم اتهام بشوم. البته اتهامي هم در کار نبود. روي حساب‌هاي سياسي ما را گرفته بودند. مقدم يک ليست چند صد نفري داشت و کسان ديگري در دولت و دربار شاهنشاهي دنبال اين کار بودند. من يک دندان پزشگ داشتم، دکتر معين‌زاده‌اي بود. او هم در آن اواخر از مشاوران شاه شده بود و يک فهرست هفتاد نفري اعداميان داشت. بعدها در اروپا به پوزشخواهي به ديدنم آمد. من جز خنده پاسخي نداشتم. بله بازجويي هم شديم و نزديک بود که پرونده‌هايي براي ما تشکيل بدهند و ما را اعدام کنند. من خود ديدم که در آخرين سلام چهارم آبان که من به عنوان مقام پيشين رفته بودم، وزير خارجه شريف امامي که در دولت ازهاري هم ماند به وزير دادگستري، دکتر محمد باهري که زير بار نرفت، در همان حضور من اصرار مي‌کرد که پس کي اينها بازداشت مي‌شوند؟ در دستگيري هويدا او مهمترين نقش را داشت و من خود شاهد بودم که قانون اساسي را (شايد براي نخستين بار) مي‌خواند تا موادي بر ضد او پيدا کند. مهم‌ترين کار او به عنوان وزير خارجه فشار آوردن به دولت عراق بود که خميني را بيرون کند، و به دولت فرانسه، که مزاحم خميني نشود که به پاريس رفته بود و يک شخصيت جهاني شده بود. سرنوشت ايران در آن ماه‌ها در دست چنان عناصري بود.

اميرحسيني ــ در 22 بهمن نگهبانان شرايطي ايجاد کردند که شما هم فرار کنيد يا خودشان از ترس جان خودشان فرار کردند و راه باز شد؟

همايون ــ از مدتي پيش در حال گريز بودند. در حدود ششصد نفر از آن پادگان به تدريج فرار کردند و طوري بود که اين اواخر ديگر ما زندانبانان را تشويق مي‌کرديم و دلگرمي مي‌داديم که فرار نکنند. براي اينکه اينها ضمنا محافظ ما بودند و ما نمي‌خواستيم ارتش متلاشي شود و نمي‌دانستيم چه اتفاقي مي‌افتد. ولي آن روز بعد از دو سه ساعت تيراندازي اين زندانبانان تقريبا همه ديگر فرار کرده بودند. يک عده‌اي هم زخمي شده بودند که دکتر شيخ‌الاسلام‌زاده آنها را درمان مي‌کرد و دستگير شد و نخواست فرار کند، و يکي‌شان آمد و گفت که اينهايي که به زندان حمله کرده‌اند مي‌گويند که زندانيان آزادند. در ميان زندانيان از جمله ششصد هفتصد نفر افسر و سرباز و همافر بودند. و ديگر تفکيک آنها از ما مشکل بود. وقتي درها باز شد ما همه رفتيم ميان آنها و وقتي ششصد هفتصد نفر بيرون زدند احتمال اينکه ما دستگير بشويم بسيار کم بود. من هم ريش گذاشته بودم و عينکم را روي چشم گذاشته بودم و خوشبختانه کسي مرا نشناخت.

اميرحسيني: به خانه رفتيد يا به جاي ديگر خودتان را رسانديد؟

همايون ــ خودم را به خانه رساندم بعد از تعويض چند اتومبيل. اولين اتومبيلي که سوار شدم جواني هم با من سوار شد که دو سه بار که من پياده شدم کسان ديگري باز سوار اين اتومبيل شدند. اتومبيل‌ها پول از کسي نمي‌گرفتند مردم همين‌طور شده بودند، خيلي فضاي انقلابي، همه غرق محبت به هم و خوشحال، او مرا شناخت و وقتي آخرين بار پياده شديم و آن اتومبيل راه خودش را رفت و ما منتظر اتومبيل ديگري بوديم که بيايد ما را برساند ــ من مي‌خواستم بروم طرف خانه‌ام در شميران؛ او هم نمي‌دانم کدام طرف مي‌رفت ــ به هر حال او به من گفت که شما فلاني هستيد گفتم بله و گفت اينجا چه مي‌کنيد؟ گفتم مردم آمدند و ما را آزاد کردند، گفتند شما کاري نکرديد. گفت بله شما کاري نکرديد ولي عينکتان را بزنيد و من جانم را مرهون اين جوان هستم و عينکم را گذاشتم. البته عينکم را من براي خواندن بکار مي‌بردم و چشمم را اذيت مي‌کرد ولي براي حفظ جان لازم شد و بار ديگر به چشم زدم. بعد از سه تغيير اتومبيل رفتم به منزل و فردا صبح يک دوره يک سال و سه ماهه را در تهران پنهان بودم و اين طرف و آن طرف مي‌رفتم و شب‌ها تغيير جا مي‌دادم و دوبار براي گريز از ايران تلاش کردم. يکي پايان سال 1358 و يکي اوايل سال 1359 که سرانجام در ارديبهشت 59/1980 موفق شدم.

اميرحسيني ــ شما از دوران کار حزبي و وزارت و اصولا دوران زندگي اجتماعي سياسي خاطرات روزانه يا يادداشتهاي روزانه داشتيد که در خانه جا ماند و نتوانستيد خارج کنيد؟

همايون ــ نه، من هرگز در آن زمان‌ها جرئت اينکه يادداشت‌هاي روزانه بنويسم نکردم و هميشه مي‌ترسيدم که بيايند و دسترسي پيدا کنند و اسباب زحمت من و دوستانم بشود. متاسفانه در آن زمان اين کار را نکردم و اين عادت در من نماند و در سال‌هاي پس از انقلاب و بيرون هم اگر من اين کار را کرده بودم امروز خيلي يادداشت‌هاي با ارزشي از وضع اپوزيسيون ايران مي‌شد. متاسفانه نکردم.

اميرحسيني ــ پس از انقلاب در آن مـدتي که شـما پنهان زندگي ميکـرديد در ماههاي اول بويژه مرتبا خبر تيرباران وزيران و اميران ارتش و بسياري ديگر از مقامات منتشر ميشد. اين خبرها چه تاثيري در روحيهي شما داشت؟

همايون ــ بسيار فضاي غمگين بدي بود. يعني بدترين روزهاي زندگي من همان روزهاست. روزنامه‌ها را من هر روز عصر مي‌ديدم. و عکس آنها را پشت سر هم گذاشته بودند و دوستان و آشنايان ما را تيرباران کرده بودند و آن حالات رقت‌آور. چهره انسان در آن درد و ترس مرگ عموما خيلي چهره نامناسب ناخوشايندي مي‌شود. بسياري از آنها دوستان نزديک من بودند. دکتر غلامرضا کيانپور که در زندان با ما بود و در زمان بختيار دستگير شد، يا دکترمحمدرضا عاملي‌تهراني. اينها دوستان نزديک من بودند که اعدام شدند. و خيلي فضاي وحشتناکي بود. ولي من آن شب که از زندان گريختم خودم را مرده فرض کردم. فکر مي‌کردم خوب من يکبار مردم، آدم يکبار مي‌ميرد. ديگر تمام شده است به هر حال. اما يک چيزي در زندگي‌ام، در ته وجودم بود که مرا به زندگي اميدوار مي‌ساخت. فکر مي‌کردم که زنده خواهم ماند هرچه بشود و همه نيرويم را بکار بردم، همه منابع ذهني، روان و جسم را  بکار بردم و خودم را نگهداشتم.

اميرحسيني ــ طبيعتا مرگ هر دوست ميتواند براي آدم بسيار سنگين باشد ولي در ميان آن کساني که در آن دوره به دست جمهوري اسلامي تيرباران شدند کسي بود که مرگش براي شما يک شوک باشد؟ بيشترين ضربه باشد؟

همايون ــ بيشترين تکان را از اعدام دکترکيانپور خوردم. غلامرضا کيانپور وزير دادگستري همکار ما در کابينه آموزگار و يک دوره پيش از من يعني با يک فاصله‌اي وزير اطلاعات و جهانگردي که دوست خيلي صميمي من بود؛ و بعد دکتر ضياء مدرس، پس از او وقتي در اروپا بودم در سال 1380. کشته شدنش ــ که او ديگر نزديک‌ترين دوست من در دنيا بود و برادر من بود ــ  خيلي بر من سنگين آمد.

اميرحسينی ــ دکتر ضياء مدرس که بود؟ چگونه با هم آشنا شديد و چه خصوصيات مشترکي داشتيد؟

همايون ــ با او در 1326/1947 توسط دکترشاپور زندنيا آشنا شدم و دوستي نزديکي ميان ما پيدا شد که پايدار ماند. مردي بود با کاراکتر استوار و نيرومند، بي تزلزل و بسيار دلير. ناسيوناليست و مبارز بود؛ از تبريز در دوران پيشه‌وري براي ايران مبارزه کرده بود. در 1329/1950 توده‌اي‌ها در دانشکده حقوق دانشگاه تهران در زد و خوردهائي که هر روز در مي‌گرفت به او چاقو زدند و مدتي در بيمارستان سينا بستري بود و يک روز که به ديدارش رفته بودم رزم‌آرا را که خون از سرش مي‌چکيد به بيمارستان آوردند و من قطره خوني را ديدم که از سرش پيش پاي من چکيد. دکتر مدرس وکيل دادگستري بود با حلقه دوستان و آشنايان بسيار گسترده و موقعيت اجتماعي برجسته؛ شوخ طبع بود و شعر شناس. شعر هم مي‌گفت و با هم مبادلات شعري داشتيم و سفرهائي کرديم. همراه و همرزم من بود و دوستي که انسان مي‌توانست مال و خانواده و زندگي‌اش را به او بسپرد. من به ياري او بود که پس از دو بار کوشش توانستم از ايران بگريزم. متاسفانه خودش در ايران ماند و در آن شرايط نامناسب به مبارزه ادامه داد و گرفتار شد. در دادگاه انقلاب نيز با بي پروائي و پافشاري خود بر ميهن دوستي‌اش آخوندها را به خشم آورد و مانند هزاران تن ديگر اعدام شد.

اميرحسيني ــ در آن دوراني که شما پس از انقلاب اسلامي در جاهاي مختلفي پنهان بوديد فرموديد که بيشتر مطالعه ميکرديد. آن دوره چيزي ننوشتيد؟ فرضا تحليل از شرايط روز؟ يا در زمينه ديگري کاري کرده باشيد، چون به هرحال به دشواري ميشود پذيرفت که شما چيزي ننويسيد. براي اينکه نوشتن در شما ميجوشد، اين واقعا چشمهاي است در شما.

همايون ــ در آن دوران من هر روز منتظر بودم که يک وقتي در باز بشود و بريزند و مرا بگيرند. اين است که نه، هيچ چيزي ننوشتم که بر ضد من، بر ضد کسي بکار برود. ولي يک راهنماي رسم‌الخط فارسي نوشتم. فارسي را چگونه بنويسيم. اين آشفتگي رسم‌الخط را چه جور از بين ببريم، در واقع به کمترينه برسانيم چون از بين که نمي‌شود برد. البته در اين زمينه در ايران دو سه بار کار شده بود. من سعي کردم يک ترتيب عملي‌تر ساده‌تري پيدا کنم. ولي متاسفانه آن کتابچه در ايران از ميان رفت. نه، هيچ چيز ننوشتم.

آن دوره و دوره پيشش در زندان و بعد سال‌هايي که در بيرون از ايران زندگي کردم آغاز زندگي تازه من بود. من دوباره به دنيا آمدم. چون روزي که من از زندان گريختم روز مرگ مسلم من مي‌بود و وقتي از مرگ مسلم بدر آمدم زندگي نويني را از سر گرفتم. و زندگي را از سرگرفتن به معني بازانديشي موقعيت و نقشم بود. نخستين وظيفه‌اي که براي خود قرار دادم فراموش کردن بود. فراموش کردن، چنانکه براي “پل قديس“ (بولس رسول عرب‌ها) در “راه دمشق“ و پس از آنکه نور هدايتش بر او تابيد، پيش آمد. پل، يهودي متعصب “فريسي“ و آزار دهنده مسيحيان، هنگامي که به مسيح پيوست بزرگ‌ترين دلمشغولي‌اش فراموش کردن بود تا بتواند خود را براي نقش تازه‌اش آماده کند. او درپي توجيه و تبرئه گذشته‌اش نبود، مي‌خواست ديگر آن گذشته را تکرار نکند؛ فراموش کردني از گونه رويگرداني نه رنگ گرداني.

به خود گفتم حالا من بايد چکار کنم؟ تصميم گرفتم دو کار نکنم: يکي دنبال پول نروم و يکي دنبال مقام نروم که هردو برايم آسان بود. پيش از آن هم دنبال آنچه از مقام و پول بدستم آمده بود نرفته بودم؛ مقامات و پول به من روکرده بودند. به خود گفتم اينها دست و پا گيرند. همه مستلزم سازشکاري‌اند. و من که تقريبا در همه زندگي سياسيم از بسياري چيزها دفاع کرده بودم که نمي‌پسنديدم ديگر حاضر به سازشکاري نبودم. فکر کردم که نبايد هرگز در زندگي سازشکاري کنم، پس توقع را بايست بردارم. توقع را برداشتم. دنبال محبوبيت نرفتم. از بدگوئي و دشمني نه تنها نترسيدم؛ اگر بي ارزش بود اصلا اهميت ندادم. بکلي بي توجه شدم. خودم را آزاد کردم. من هميشه در زندگي دنبال آزادي بودم، دنبال پرواز بودم. اين فقط در سال‌هاي پس از انقلاب به دستم آمد. توانستم خودم را آزاد کنم و با آن توانايي که در پرهاي من بود به پرواز درآيم. به نظرم رسيد که نقش من تغيير جهان‌بيني و فرهنگ سياسي ايران است. نه اينکه من تنها اين کار را بکنم، ولي يکي از کساني هستم که اين کار را بايد بکنند. و فکر کردم توانائي‌ها و شرايطش را دارم. با آن تجربه‌اي که در زندگي کرده بودم اين آمادگي در من پيدا شده بود.  دنبال اين کار رفتم. زندگي تازه خيلي خوبي را شروع کردم. نمي‌توانم بگويم که همه سويه (جنبه)هايش به خوبي زندگي گذشته‌ام، پيش از انقلاب بود. من امتيازات زياد در زندگي پيش از انقلاب بدست آوردم که هيچ‌کدام آنها را ديگر نداشتم و ندارم، ولي آن آزادي که پيدا کردم، توانايي آن که هرچه به نظرم درست است بگويم و اعتنايي به نظرهاي بدخواهانه يا ابلهانه ديگران نکنم و به خاطر ديگران مواضعي نگيرم، بسيار به من آزادي داد.

متاسفانه جامعه ما به دليل واپسماندگي شديد فرهنگي و آشفتگي فکري حقيقتا جامعه روانپريشي بود، حالا شايد دارد بهتر مي‌شود. برخوردهاي بدخواهانه و ابلهانه موارد بسيار داشت و من اگر مي‌خواستم به آنها توجه کنم، حتا مطالبي که درباره‌ام مي‌نوشتند بخوانم يا برايم بازگو کنند و بشنوم وقتم تلف مي‌شد، نه اينکه در روانم تاثيري مي‌داشت. اين است که به همه دوستانم مي‌گفتم چيزهايي از آن گونه که چاپ مي‌شود نه برايم بفرستند و نه به من بازگو کنند. هرکس هر کار دلش مي‌خواهد بکند، هرچه مي‌خواهد بنويسد. اما البته اگر کسي حرف حسابي داشت و انتقاد درستي داشت سعي مي‌کردم پاسخ بدهم و آن را به خوبي و بيطرفانه بخوانم. اين آزادي، اين پرواز، بهترين جنبه زندگي پس از انقلاب من بوده است ــ اين بيست و چند ساله گذشته. از 1978 تا 1980 البته سراپا در بيم دستگيري سپري شد، ولي از هنگامي که که بيرون آمدم پرواز آزاد شروع شد. پيش از آن به هزار ملاحظه پر و بال خودم را مي‌بستم. فقط در عوالم کتاب‌ها و انديشه‌هاي خودم مي‌توانستم آزادي داشته باشم. ولي از وقتي به بيرون آمدم دوره خوبي در زندگي من شروع شده است که هنوز ادامه دارد و ترديد دارم که اگر مرا مخير مي‌کردند که دلت مي‌خواست آن زندگي را ادامه مي‌دادي يا اين زندگي را، من آن زندگي را مي‌گرفتم. با اين زندگي فعلا  خوشحال هستم. به نظرم مي‌رسد که سال‌هاي تبعيد برايم دوران بهتري بوده است، نه از لحاظ امکانات زندگي ولي از آنچه به دلم نزديک‌تر است.

اميرحسيني ــ پس از بيرون آمدن از ايران احساس شما چه بود و براي آينده خود چه طرحي داشتيد؟

همايون ــ من در بدترين وضع قرار داشتم. نه تنها حکومت، تقريبا همه ايران به دنبالم بودند. موقعي بود که  در اوج عدم محبوبيت ملي بودم. موقعيتي داشتم بسيار بدتر از هژده نوزده سالگي‌ام که همه خيال مي‌کردند هدر رفته‌ام. بيکار و بي‌پول و آواره بودم؛ چپ و راست و حکومت و مردم و موافق و مخالف با من دشمن بودند؛ در هيچ جمعي به آسودگي نمي‌توانستم ظاهر شوم؛ آينده‌اي دربرابرم نبود. حداکثر مي‌توانستم به کار کوچکي در گوشه گمنامي اميدوار باشم. در نخستين نگاه تمام شده به نظر مي‌آمدم. دشمنان فراوانم حق داشتند اگرکار خود را بامن پايان يافته بدانند و دوستانم در نهان بر حالم تاسف مي‌خوردند.

هنگامي که به پاريس رسيدم 51 ساله بودم و بايست از نو آغاز مي‌کردم. اميدي به بازگشت به ايران در کوتاه مدت نداشتم. گزيدارهايم option محدود بود. تصميم گرفتم به نقش هميشگي‌ام، نويسنده و سياستگر برگردم؛ نويسندگي براي پيشبرد انديشه و در خدمت سياست، و سياست به عنوان محرک نويسندگي. تا آنجا که به نوشتن مربوط مي‌شد هيچگاه پيش از آن در وضع بهتري نبودم و بسر بردن در فضاي فرهنگي اروپا مانند تابش خورشيد به نهال نويسندگي من انرژي مي‌داد. اما کار سياسي را بايست از جائي که برايم امکان مي‌داشت، از پائين‌ترين و بي‌امتيازترين، آغاز مي‌کردم؛ هيچگاه در وضع بدتري نبودم. بايست سخنان ناخوشايند يا نامانوسي را به گوش‌هائي برسانم که پيشاپيش بر من بسته بودند. مسئله‌اي که مرا به خود مشغول مي‌داشت روشن بود؛ جز آن مسئله‌اي نبود. چرا ما  صد ساله (آن زمان هشتاد ساله) تجدد ايران را از دست داديم؟ چرا در ميانه مانديم و با آنکه از بيشتر سرزمين‌هاي استعمار زده پيش افتاديم به پيشرفته‌ترين نرسيديم؟  ديگران مي‌توانستند به انقلاب خلقي خود يا توجيه نقش‌شان در انقلاب و پيش از انقلاب، يا امامزاده سازي محمدرضا شاه و مصدق بپردازند، يا از اسلام نسخه دمکراسي درآورند، يا به هر که جز خودشان بتازند و تقصير را به گردن اين و آن بيندازند. مي‌توانستند براي پيش افتادن در ميدان‌هائي که نه ميدان بود، نه اصلا پيش افتادن بود، بر سر و کول يکديگر بزنند و اجتماع تبعيدي را در چشم ايراني و بيگانه سبک کنند. مشکل من هيچ يک از اينها نبود. بحث‌هائي که از چپ و راست همه جا مي‌کردند مرا بيشتر متقاعد مي‌ساخت که مي‌بايد به ريشه‌ها رفت و هيچ ملاحظه‌اي جز حقيقت نکرد. تصميم گرفتم تنها بمانم و منتظر باشم که ديگران نيز از قالب‌هاي فکري و عادات ذهني‌شان بيرون بيايند.

انقلاب و روياروئي با مرگ، نه يکبار و دوبار؛ مردن در آن شب زمستاني و يافتن يک زندگي نو ــ ويتا نواي Vita Nova دانته ــ چه بود اگر آزادي از بسياري بند و زنجيرهاي پيشين نمي‌بود؟ مي‌توانستم آنچه را که تام استوپارد در نمايشنامه‌اش مي گويد دريابم: “اين بهترين زمان ممکن براي زيستن است، هنگامي که تقريبا هر چه فکر مي‌کردي که مي‌داني اشتباه است.“ من اين مزيت را يافته بودم که از کوله‌بار پنجاه سال زندگي، آموخته‌ها و تجربه‌ها و بستگي‌ها، گزينشي کنم و پاره‌اي را به دور اندازم يا دست‌کم نديده بگيرم و به بايگاني راکد ببرم. با عينک تازه و روشن‌تري به موقعيت ايران نگريستم ولي چشم‌ها همان بود. فاصله گرفتن از پيرامون برايم تازگي نداشت ولي اين‌بار آسان‌تر از سه  چهار دهه پيش از آن مي‌بود. راهي که در پيش داشتم با پيروزي خودکشانه انقلاب اسلامي و ايدئولوژي‌هاي انقلاب و مذهب سياسي، و شکست سياسي و نه تاريخي رژيم اقتدارگراي پادشاهي به مقدار زياد کوبيده شده بود؛ شکست دورانساز اردوگاه کمونيسم بيشتر بقيه راه را کوبيد. بت‌ها يکي پس از ديگري، در شکست و پيروزي خود خرد شده بودند؛ دستمايه‌هاي فکري چپ و راست در آزمايش زمان، خود را نشان داده بودند. اينها را در همان وقت مي‌ديدم و مي‌نوشتم. و بي‌دشواري زياد مي‌توانستم معنائي را که در آن شکست‌ها و پيروزي‌ها نهفته بود بدر آورم.

به جنبش مشروطه همواره بسيار علاقه‌مند بودم و آغاز عصرنو ايران را از آن مي‌دانستم. ولي پس از انقلاب بود که از نزديک‌تر به آن نگريستم و به نظرم رسيد که مي‌بايد از همان‌جا و از عصر روشنگري که آبشخور فکري مشروطه‌خواهان بود آغاز کرد. در اين جهان پسا مدرن که حجاب و ناقص کردن دختران به نام نسبي‌گرائي فرهنگي پذيرفته مي‌شود، و ناموس و شهادت بزرگ‌ترين ارزش‌هاي اخلاقي و سياسي است اتفاقا ما بيشتر نياز داريم که به کانت و هيوم و هابس و لاک، و اسميت، به قوانين طبيعت، حقايق بديهي، حقوق فطري سلب نشدني فرد انساني، رضايت حکومت‌شوندگان، مسئوليت جامعه، و فلسفه اخلاقي روشنگري انگليسي ـ اسکاتلندي، برگرديم. ارسطو به من اهميت تعريف کردن را بويژه مفاهيم و فرايافت‌هاي انتزاعي که چهارچوب زندگي اخلاقي و اجتماعي و سياسي ما را مي‌سازند (اين هر سه در تحليل آخر يکي هستند) آموخته بود. براي آنکه انسان بتواند درست درباره موضوعي فکر کند بايد تعريف درست آن را بشناسد. من شروع کردم به تعريف، حتا بديهيات، براي خودم. در آن گرماگرم مبارزه که همه پياپي در نشست‌ها و تدارک اقدامات يا اکسيون‌ها بودند من از تعريف مبارزه آغاز کردم مبارزه در شرايط ما چيست و براي چه منظوري؟ اين برايم مکاشفه‌اي بود و توضيح مي‌داد که چرا بيشتر کساني که از وقت و پولشان مايه مي‌گذاشتند به جائي نمي‌رسيدند. مبارزه آنها در واقع برگرد بازگشت به گذشته‌ها مي‌گشت ــ بازگرداندن يا جلوگيري آن.

يکپارچگي integrity آرمان هميشگي من بوده است ــ از وقتي اختيارم در دست خودم افتاد. براي رسيدن به يکپارچگي مي‌بايد زندگي را بر يک پايه فلسفي گذاشت ــ ايده‌هاي مرکزي تعيين کننده مسير اصلي زندگي؛ ايده‌هائي که تاب اوضاع و احوال زير و رو شونده را بياورند و وحدتي به کل زندگي ببخشند که پيوسته در جابجائي است. بهترين مثال آن قطاري است که در رهگذر پر پيچ و تاب خود از چشم اندازها و ايستگاه‌هاي گوناگون مي‌گذرد ولي از راه‌آهن بيرون نمي‌رود. به نظرم مي‌رسد که سرانجام در آن سال‌ها توانستم به آن وحدت فلسفي برسم و راه مشخص خود را بيابم. بريدن هرچه بيشتر از گذشته را نخستين مرحله سلوک درازي قرار دادم که در پيش داشتم. در آن فضاي پس از انقلاب اگر يک کابوس من ادامه اوضاع و احوال روز بود، کابوس ديگرم تکرار اوضاع و احوال زمانه پيش از آن بود: گذاشتن نمايش و صورت ظاهر بجاي همه چيز و باور کردن دروغي که سرتاسر نظام و طبقه متوسط فرهنگي (اينتليجنتسيا) را فرا گرفته بود. به نظرم آمد که آيندگان ما را نخواهند بخشود اگر باز به آن ادعاهاي بيمايه، بلندپروازي‌هاي ميان‌تهي، نوکيسگي‌هاي مبتذل روي کنيم. مقصودم تنها حکومت نيست، سرتاسر جامعه‌اي است که در جشن هنر شيرازش گل‌هاي سر سبد طبقه متوسط و اشرافيت نوکيسه در بيرون از تالار کنسرت اشتوکهاوزن لذتشان را از ترانه آمنه مي‌بردند. حکومتي که دلش را به اين خوش مي‌کرد که جلال و جبروت ميان‌تهي خود را به رخ جهانيان بکشد و طبقه متوسط ميانمايه‌اي که تشخصش همساني با روحيه ــ و نه شيوه زندگي ــ جهان سومي و آويختن به اصالت قرون وسطائي اسلام در صورت فولکلوريک آخوندي شده بود

اميرحسيني ــ بعد از رسيدن شما به پاريس تا آغاز اولين کار سياسي يا از سرگيري دوباره کار سياسي شما چه ميکرديد؟ و کي شروع کرديد به کار سياسي، حالا چه به مفهوم نگارش مقالات سياسي و چه به مفهوم کار تشکيلاتي؟

همايون ــ طبعا يکي دو ماهي به ديد و بازديد دوستان فراواني که از اطراف ــ اطراف حقيقتا به معني اطراف دنيا ــ آمدند گذشت و ديدار را تازه کرديم. و براي همه آنها من از دست رفته و مرده بودم. بعضي‌شان افراد خانواده، معدودي که در خارج بودند، ولي بيشتر دوستان. پس از آن شروع کردم به نوشتن کتاب “ديروز و فردا“ و چندين ماه مي‌نوشتم و کتاب را ميان 81 – 1980 آماده ساختم. کار ديگري در آن مدت نکردم. چندين جلسه و ديدار سياسي داشتم، گروه‌هايي که آن موقع فعال بودند مثل گروهي که ارتشبد اويسي تشکيل داده بود. گروه‌هاي طرفدار مشروطه يعني پادشاهي ــ آن موقع مشروطه‌اي که مورد نظر ماست اصلا طرح نمي‌شد ــ  به من مراجعه کردند و دعوت به همکاري کردند. راديويي بود در آن هنگام از قاهره پخش مي‌شد آنها دعوت به همکاري کردند. ولي من همه آن دعوت‌ها را رد کردم، با آنکه در مشکل جدي مالي بودم. براي اينکه مي‌خواستم اول تکليفم را با خودم روشن کنم و بدانم قصدم چيست و طرحم چيست و براي آينده چه نقشه‌اي دارم و راجع به گذشته چه فکر مي‌کنم. چون در طول مدتي که در زندان بودم و در طول مدتي که پنهان بودم و بعد آن چند ماه اول که در تبعيد بودم همه در اين گذشت که خودم را دوباره در پرتو تازه‌اي نگاه کنم، خودم را بازبيني کنم، بازنگري کنم، گذشته‌ام، اکنونم و بخصوص آينده را ــ انتظاراتي که از آينده داشتم. نمي‌خواستم تعهدي بپذيرم و خودم را وارد جرياني بکنم که بعد نپسندم و بيرون بيايم. پس همه نيرو را روي انديشيدن و نوشتن گذاشتم. وقتي آن کتاب در نيمه 1981 آماده شد اتفاقا مصادف شد با دعوتي که يکي از دوستان پيش از انقلابم، بهمن باتمانقليچ، کرد.

باتماقليچ را در سفري که در اوايل 1981 با خانمم به قاهره براي ديدار علياحضرت و شاهزاده‌رضا پهلوي به قاهره کرده بوديم بار ديگر در آنجا ديدم. او هم مانند بسياري ديگر از ارتشي و غير ارتشي که در آن نخستين سال‌ها به فراواني به رباط و سپس قاره مي‌آمدند و طرح‌هائي براي رهائي ايران به شاه و شهبانو و شاهزاده عرضه مي‌داشتند آمده بود ببيند چه مي‌تواند براي ايران بکند. طرحي که به نظرش رسيده بود يگانه کردن سازمان‌هاي سلطنت‌طلب بود و در همان سال از نمايندگان بيست سي گروه سياسي دعوت کرده بود که در واشنگتن کنفرانسي تشکيل بدهند و با هم کار کنند. من آن دعوت را پذيرفتم و به آن کنفرانس در نزديک فرودگاه واشنگتن رفتم که دو يا سه روز ادامه داشت. باتمانقليچ در آن موقع بسيار فعال بود و مقادير زيادي از سرمايه شخصي خودش را صرف اين جور جلسات و مسافرت‌ها و ديدارها و نزديک کردن افراد به هم کرد ولي به هيچ جا نرسيد.

اين جور فعاليت‌ها در آن زمان ممکن نبود به هيچ جا برسد. و من در آن دو سه روز که رفتم ديدم چه اندازه ميدان مبارزه از انديشه تهي است. يعني گروه بزرگي، خيلي بزرگ در آن موقع، مشتاق حرکت هستند، دنبال فعاليت هستند ولي اصلا تصوري از اينکه مي‌خواهند چه بکنند ندارند. تنها مخالف رژيم آخوندي هستند و مي‌خواهند به ايران برگردند و کمابيش همان زندگي‌هاي گذشته را بکنند و همان رژيم را برگردانند. کمبود فوق‌العاده سياسي، ضعف بزرگ سياسي نيروهاي سلطنت‌طلب بر من آشکارتر شد. گر چه قبلا آشکار بود، چون در جريان نوشتن آن کتاب به اين نتيجه رسيده بودم، ولي در صحنه عمل هم برخوردم که کار عملي در چنين فضايي بيهوده است و اين فضا نياز به افزودن عنصر تفکر دارد، و ما نه پول کم داريم و نه آدم، بلکه انديشه کم داريم، برنامه کم داريم و اينها اصلا نمي‌دانند که چه کار مي‌خواهند بکنند، اصلا متوجه نيستند چه شده است. تصوراتي که درباره انقلاب مي‌کردند همان اندازه پرت بود که درباره دوران پيش از انقلاب داشتند. و درباره دوران پس از انقلاب و آينده ايران هم اصلا تصوري نداشتند و حرف‌هاي مبهمي مي‌زدند. روشن‌ترين پيامشان، که احتمالا هنوز بقايايشان تکرار مي‌کنند اجراي قانون اساسي مشروطه با متمم‌هايش بود ــ همان قانون اساسي مذهب رسمي و پنج فقيه طراز اول.

در آن مجمع من صداي تنهايي بودم. ولي موضوع ديگري که توجه مرا جلب کرد اين بود که اين صداي تنها چه اندازه برد دارد. براي اينکه در آن جمع بيشتر کساني که گرد آمده بودند به خون من تشنه بودند. آنها کساني بودند که آن موقع خيال مي‌کردند که من مقاله‌اي نوشته‌ام و آن مقاله باعث انقلاب شده است و در واقع من مسئول بدبختي همه آنها هستم. به ميان کساني رفته بودم که دشمن من بودند، ولي در آن دو سه روز ديدم که همه اين دشمنان سخنان مرا سرانجام بدون مقاومت زياد تاييد کردند و اين براي من خيلي دلگرم کننده بود. چون پيش از آن هم متوجه شده بودم که از نظر سياسي در ميان جامعه ايراني تبعيدي، من پايين‌ترين، يکي از پايين‌ترين‌ها هستم. کسي هستم که همه گرايش‌هاي سياسي با من دشمنند. ديگران بهر حال يک عده طرفدار داشتند. اگر طرفدار سلطنت بودند دست‌کم طرفداران سلطنت با آنها همراه بودند يا اگر چپ بودند يا جبهه ملي بودند و يا هر چه، همفکران و هواداراني داشتند. من، هم طرفداران سلطنت دشمنم بودند، هم چپ بسيار با من دشمن بود، هم جبهه ملي با من دشمن بود، هم اسلامي‌ها دشمن بودند. هيچ گروه سياسي نبود، هيچ گرايش سياسي نبود که با من نظر خوب داشته باشد و در آن جمع هم که همه طرفداران پر و پا قرص سلطنت و پرشور بودند، کينه و غيظ و دشمني حتا از بعضي‌ها بيرون مي‌زد. و ديگران با ديده بسيار بدبينانه، پر از سوء ظن به من مي‌نگريستند. کمترينش به عنوان عامل CIA که آمريکايي‌ها که خواستند شاه را بردارند دستور دادند که مثلا ما آن مقاله را بنويسيم. در چنان فضايي با اينهمه ديدم سخنان تازه‌اي که گفته مي‌شود، که متضمن تحليلي انتقادي از گذشته بود و طرحي بود براي آينده که باز بسيار با گذشته متفاوت بود، همه را ساکت کرد. شايد متقاعد نکرد ولي هيچ‌کس سخني متقاعد کننده نداشت که در پاسخ من بگويد. و آنچه که عرضه کردم يک برنامه سياسي البته خيلي کلي بود ـ هماني است که من بارها و بارها و بارها در سال‌هاي پس از آن به صورت‌هاي گوناگون و تکامل يافته‌تر به جمع‌هاي مختلف و افراد مختلف عرضه کرده‌ام ـ و با کف زدن پذيرفته شد.

از کنفرانس واشنگتن که بيرون آمديم قرار گذاشته بودند که در نيويورک تظاهراتي بر ضد جمهوري اسلامي انجام بدهند. چه کساني که در نيويورک بودند و چه پاره‌اي از کساني که در کنفرانس شرکت کرده بودند. من هم براي شرکت در اين تظاهرات به نيويورک رفتم . ولي به من گفتند که شما حاضر نشويد، در ميدان نيائيد و ديگران شما را نبينند. شما، در يک هتل اتاقي گرفته بودند، در آن اتاق با خبرنگاراني که تلفن مي‌کنند يا مي‌آيند و راجع به اين تظاهرات مي‌پرسند به عنوان سخنگو صحبت کنيد ولي در ميان جمع نيائيد. حاضر نبودند با من در يک جا ديده شوند مبادا تظاهرات بجاي جمهوري اسلامي برضد من بشود. من البته اين کار را کردم و با خبرنگاران و با روزنامه‌ها صحبت کردم. يکي از نخستين تظاهرات ضد جمهوري اسلامي در نيويورک بود.

اميرحسيني ــ دقيقا کي بود؟

همايون ــ پاييز 1981 بود. پس از نيويورک به لوس آنجلس رفتم و حدود يک ماهي، اندکي بيشتر، در منزل يکي از دوستان بودم و بر ماشين کردن کتاب نظارت مي‌کردم. و سيل ديدار کنندگان در آن مدت قطع نمي‌شد و انواع و اقسام کسان مي‌آمدند. من مي‌دانستم که چرا اينها به ديدار من مي‌آيند. اينها همه مرا به عنوان عامل CIA و عامل آمريکائي‌ها نگاه مي‌کردند و فکر مي‌کردند که من يک نقشه ديگري براي ايران دارم و آمده‌ام براي اينکه آن نقشه را عملي کنم. و با اينکه بسياريشان از من بيزار بودند ولي مي‌آمدند و با من دوستي مي‌کردند و مي‌خواستند روابط خوب با من داشته باشند که در آينده من کمکي به آنها بکنم. من اين را مي‌فهميدم؛ ديگر کاملا دستم آمده بود که موقعيتم در ميان ايراني‌هاي تبعيدي چيست؛ و من آن موقع سال‌هاي دراز بود هيچ تماسي با يک آمريکايي  نداشتم. از دوره روزنامه آيندگان، و دوره حزب رستاخيز، و دوره وزارت به سبب اينکه آن موقع حساسيت‌ها زياد بود و من هم کاري با امريکائي‌ها نداشتم، جز يکي دوبار که به ديدارم آمدند؛ حتا به ميهماني‌هاي رسمي‌شان نمي‌رفتم. ولي اين طور شناخته شده بودم و اهميتي که افراد به من مي‌دادند از اين نظر بود و من پوزخندي به اينها مي‌زدم و سخنانشان را گوش مي‌کردم. ولي اين سبب شد که از ورود در گروه‌هاي سياسي نااميد شدم. ديدم که به اندازه‌اي اينها پرت و نامربوط هستند و بقدري در عوالم خودشان دست و پا مي‌زنند که کما بيش وضعي است که در دوره انقلاب حکمفرما بود. يعني يک جماعت خوابگرد مهتابزده، خودشان را به اين سو آن سو مي‌زنند و فقط مي‌خواهند يک راهي برايشان پيدا شود، و نه انديشه‌اي و نه توانايي تحليل دارند، نه جرئت روبرو شدن با هيچ واقعيتي. همان جنگ هفتاد و دو ملت غم‌انگيز حافظ. آن روزها، سال‌هاي بلافاصله پيش از انقلاب و بلافاصله پس از انقلاب، سال‌هاي وبايي سياست ايران بود و ملت ما در آن سال‌ها بدترين نمايش را از ضعف سياسي جامعه ايراني داد.

يک وظيفه مهم که بر خود قرار دادم دگرگون کردن آن فضاي غم‌انگيز بود و فضا را نمي‌شد دگرگون کرد مگر به بيماري اصلي مي‌پرداختيم. آن بيماري از جنگ مذهبي، جنگ صليبي، برسر تاريخ همروزگار ايران، سرچشمه مي‌گرفت. تاريخ بنا بر تعريف، سياست گذشته است؛ ولي ما تاريخ را سياست روز و آرمان فردا کرده بوديم. هر گروه به يک گوشه و يک تعبير از تاريخ چسبيده بود ــ هنوز هم کم نيستند ــ و آن را چون سلاحي کشنده برضد ديگران بکار مي‌برد. به نظر من جز يک بازنگري انتقادي به تاريخ همروزگار ايران، از انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامي، راهي نمي‌رسيد. بازنگري انتقادي دو مولفه دارد؛ نخست، نگاه فراگيرنده به همه رويدادها و بازيگران که اجازه مي‌دهد هر رويداد و هر کس را در جاي سزاوارش بگذاريم و از سهم مهر و کين و شيفتگي و نفرت در نگرش تاريخي بکاهيم؛ و دوم، ديالکتيک سياست و جامعه و اندرکنش interaction يا تاثير متقابل نيروهاي سياسي و اجتماعي را بر يکديگر وارد بررسي تاريخي کنيم. چنان بازنگري، همگاني بودن تاريخ را بهتر نشان مي‌داد. ما همه در ساختن آن تاريخ سهم داشتيم و آن برکناران که حتا تماشاگر نيز نبودند گاه سهم بيشتر داشتند.

اين کوشش براي بوجود آوردن يک جريان اصلي سياسي و يک زمينه مشترک که بيشتر طبقه سياسي را دربر گيرد؛ رسيدن به يک همرائي برسر اصول و نگهداري سخت‌ترين اختلاف نظرها ازجمله برسر تاريخ، بيشتر وقت مرا در دو دهه گذشته گرفته است و گمان نمي‌کنم کسي بيش از من وقتش را در اين کار گذاشته باشد. ملي کردن تاريخ گذشته نزديک ايران و بخشودگي دادن به آن که هيچ به معني فراموش کردن تاريخ و نپرداختن به آن نيست بيش از پيش بخش عمده‌اي از تفکر و عمل سياسي من شد. ما همه اين تاريخ را ساخته‌ايم و سودي در اين که تاريخ را موضوع پرونده سازي کنيم نداريم. به عنوان مسئولان و قربانيان، مهم‌ترين وظيفه ما شکست دادن اين گذشته مشترک است ــ شکست دادن به معني بيرون جستن از قفس آن.

در آن سفر مقدمات چاپ کتاب “ديروز و فردا“ را فراهم کردم که در پايان همان سال 1981 منتشر شد. و وقتي اين کتاب انتشار پيدا کرد توفاني از دشمني، دشمني بي مغز برخاست؛ و شگفت آنکه مثل آن مقاله روزنامه اطلاعات، کمتر کسي کتاب را خواند و از موضع خواندن کتاب به من تاخت. بلکه افراد “هر يک حکايتي به تصور کردند. “ من هيچ کدام از آن حرف‌ها را که به من نسبت مي‌دادند نزده بودم. ولي گفتند که فلان کس که خودش وزير پادشاه بوده ديگر چها گفته است و دشمني‌ها باز بيشتر شد. مانند آن مقاله که کمتر کسي خوانده بود، فراموشش هم کرده بودند و بعد هزار چيز به آن بستند اين کتاب هم مدت‌ها به همان سرنوشت دچار شد.

اميرحسيني: پس از خروج از ايران اولين مقالات را کجا نوشتيد؟

همايون ــ در آن سال‌ها در فرانسه، در پاريس جبهه نجات ايران تشکيل شده بود و جبهه نجات ايران مجله‌اي به نام ايران و جهان منتشر مي‌کرد. من چند بار مقالات و نامه‌هايي براي ايران و جهان نوشتم که دو سه تاي نخستينش با امضاي مستعار بود براي اينکه باز مجله اکراه داشت که نام مرا روي صفحاتش بگذارد. روزنامه ديگري در مي‌آمد به نام ايران آزاد که يک روزنامه افراطي سلطنت‌طلب بود. نويسنده‌اي مقاله نامربوطي در آن نوشته بود و من پاسخي به آن مقاله دادم. کسي از سبک نگارش پاسخ حدس زد که منم و به مجله سخت تاخت که چرا مقاله‌اي از من چاپ کرده است و من ديگر در ايران آزاد ننوشتم. در ايران و جهان هم سعي کردم مواضعم را روشن کنم و باز حملات بيشتري شد. ديگر تصميم گرفتم  که با نام خودم بنويسم.

در سال 1981 وقتي در آمريکا بودم، بهمن باتمانقليچ به من پيشنهاد کرد که مي‌خواهد بنيادي به نام بنياد دوستي ايران و آمريکا درست کند و از من دعوت کرد که بروم و براي بنياد کار کنم و من هم آن موقع کار نداشتم و استقبال کردم و در اوايل سال 1982 به آمريکا رفتم. تنها رفتم تا بعد خانواده‌ام به من بپيوندند؛ و رفتم سر آن بنياد به عنوان معاون. رييس بنياد يک آمريکايي بود. آمريکايي‌هايي که در آن بنياد بودند از بازنشستگان دستگاه حکومتي آمريکا بودند، سه چهار نفري از وکلاي دادگستري بودند، يک وکيل دادگستري جوان آمريکايي بود. يک وکيل دادگستري جوان ايراني بود.

اميرحسيني: رييس بنياد کي بود، بنياد چه ميکرد؟

همايون ــ آقائي بود به نام ويور weaver مرد فوق‌العاده خوبي بود. بنياد چهار سالي بعد بهم خورد و پولش تمام شد. من هم هيچ‌وقت آن بنياد را جدي نگرفتم. کار بي آينده‌اي بود. ولي رفتم ببينم چکار مي‌شود آنجا کرد. کلاس‌هاي فارسي درست کرديم، بچه‌ها را درس مي‌داديم. بورس تحصيلي به يک عده‌اي داديم. چند نفر ايراني را حقيقتا نجات داديم. در پاکستان يک عده ايراني سرگردان شده بودند. يک وکيل دادگستري به پاکستان فرستاديم و آنها را نجات دادند. از اين گونه کارهاي خيريه کرديم. ولي نام بنياد که ايران و آمريکا بود، و ايراني‌هائي که با تمام وجود به امريکا چسبيده بودند و با بچه‌هايشان به انگليسي شکسته و نبسته (به قول يکي از دوستان شوخ) سخن مي‌گفتند چون خيال مي‌کردند آمريکا در کشورشان انقلاب کرده، به ما با بدگماني مي‌نگريستند. وجود خود من در آن بنياد بزرگترين اشتباه بود و کسي به آن بنياد کمک چنداني نکرد. خانمم مي‌گفت اين چه نامي است روي بنيادتان گذاشته‌ايد؟ اگر در نام آن بنياد، آمريکا نمي‌بود و من هم در آن بنياد نمي‌بودم احتمالا موفق‌تر مي‌شد. براي اين که راجع به من هنوز آن تصورات ادامه داشت.

در آمريکا که بودم شروع کردم به نوشتن مقالاتي که بعدا در سال 1985 در کتاب نگاه از بيرون چاپ شد. اين مقالات را در ايران و جهان چاپ کردند و من در آن مقالات پاسخ دادم به حملاتي که به کتاب ديروز و فردا شد و همچنين روشنگري مواضع تازه‌اي بر همان راستا. چون من در بيست و دو سه سال گذشته چندان از خطي که در آن کتاب کشيده‌ام منحرف نشده‌ام. آن را بسط داده‌ام و پيش برده‌ام ولي تغيير اساسي نداده‌ام. اما “نگاه از بيرون“ بيش از همه کوششي بود براي دريدن پرده‌هاي پنداري که بر انديشه سياسي سال‌هاي پس از انقلاب، و تا دو دهه ديگر پس از آن نيز، افتاده بود. آن مقالات بسيار موفق شد و بسياري دشمنان پيشين حتا در مواردي با حفظ دشمني پيوستند به صف خوانندگان و تاييد کنندگان من. چند نفري هم حملاتي کردند که پاسخ‌هاي مودبانه‌اي به آنها داده شد که در بخش پاسخ‌ها و جدل‌هاي همان کتاب آمده است و پس از آن ديگر من با هيچ چالش جدي در نوشته‌ها روبرو نشدم.

تا سال 1986 در بنياد دوستي ايران و آمريکا بودم و کار اصلي‌ام نوشتن مقالات براي ايران و جهان بود که مجموعه‌اش در آن کتاب آمده است. از نظر نويسندگي خيلي دوره پر کاري بود. در سال 1985 وضع مالي بنياد خراب شد. در آغاز سال 1986 تصميم گرفتم که به پاريس برگردم. براي اينکه ما در پاريس خانه‌اي داشتيم و به دختران و داماد و نوه‌هايمان هم نزديک‌تر شديم.

اميرحسينی ــ اين بنياد دوستي ايران و آمريکا صرفا از دارايي شخصي آقاي بهمن باتمانقليچ تشکيل شد؟

همايون ــ صرفا از دارايي او بود. او اصرار داشت بنياد با همان نام و ترکيب تشکيل شود و تا دلار آخر تعهد خودش را نيز پرداخت. شايد در طول آن چند سال ما توانستيم بيست سي هزار دلاري هم از دوستان ايراني کمک بگيريم. ولي هيچ کمک ديگري نشد و اين پول هم خرج شد و بنياد به پايان رسيد.

اميرحسيني ــ بنياد هيچوجه کار سياسي نميکرد؟ يا اصلا نکرد؟

همايون ــ بنياد کار سياسي به موجب اساسنامه‌اش اصلا نبايد مي‌کرد، نه اصلا، فقط کار خيريه مي‌کرد. بنياد بدي نبود. وقتي مي‌خواستم به پاريس برگردم از طرف دفتر وارث پادشاهي پيشنهادي شد که بمانم و با دفتر همکاري کنم. ولي من ديگر تصميم گرفته بودم که برگردم و به پاريس بازگشتم. در پاريس دوسه ماهي ماندم. بعد به ژنو رفتم و هفت هشت ماهي هم در سويس نزد خانواده‌ام بودم تا به پاريس بازگشتيم و زندگيمان را آنجا تشکيل داديم. وقتي در سويس بودم دکترگنجي که از دوستان قديم من بود به من تلفن کرد و گفت که پزشکان در ايران اعتصاب کرده‌اند. آن موقع دکترمنوچهر گنجي راديويي داشت که به ايران پخش مي‌شد و گفت که بايد اينها را تقويت کنيم. من هر روز گفتار کوتاهي درباره اعتصاب پزشکان مي‌نوشتم و با تلفن مي‌گفتم که مي‌نوشتند. به مردم رهنمود مي‌داديم که مثلا به ديدار اين پزشکان برويد، حرف‌هاي اينها را فتوکپي کنيد، اعتراضات اينها را پخش کنيد. نمي‌دانم چه اندازه صداي اين راديو مي‌رسيد ولي آنچه که مي‌رسيد موثر بود. و بعد از آن به پيشنهاد او من به نوشتن اين گفتارهاي راديويي ادامه دادم. از نيمه سال 86 تا سه سال و نيم اين گفتارها را مي‌نوشتم. تقريبا هفته‌اي شش گفتار مي‌نوشتم و با فاکس مي‌فرستادم گفتارهاي کوتاهي بود ولي همه در زمينه مسايل روز و خيلي گزنده، خيلي گوشه دار. فعاليت ديگري نمي‌کردم.

هنگامي که در آمريکا بودم در همان بنياد، از 1983 با همکاري دکترخسرو اکمل، که همکار نزديک من در حزب مشروطه ايران شد و بر دهه اول حزب به شايستگي رياست کرد، و نصير عصار و غلامرضا سميعي يک انجمن به نام انجمن بحث آزاد تشکيل داديم که بيشترش طرفداران پادشاهي مشروطه بودند. باز آن وقت هنوز تفاوت بين مشروطه‌خواهي و سلطنت‌طلبي زياد مشخص نبود. در آن انجمن بحث آزاد ما سعي کرديم که افرادي از دگرانديشان هم دعوت کنيم و دو سه سخنراني از مخالفان پادشاهي، از طرفداران نهضت مقاومت ملي پاريس، از وابستگان جبهه ملي پيشين و کنفدراسيون تشکيل داديم و اينها آمدند و با اينکه محيط بر ضدشان و خيلي خصمانه بود ولي چون من ايستادم و گفتم که بايد ما حرف همديگر را بشنويم و اينجا جاي حمله نيست، دوستان رعايت کردند و حمله نکردند و خيلي فضاي خوبي شد. و بعد در آخرين روزهايي که در واشنگتن بودم آن گروه مخالف از من به ميزگردي دعوت کردند که به نظرم نخستين ميزگرد چپ و راست بود و در بهار 1986 برگزار شد. يعني چپ، نهضت مقاومت ملي و طرفداران مشروطه که ما سه نفر بوديم و جمعيت هم عموما چپگرايان بودند. وقتي به پاريس آمدم اين کار را ادامه داديم. در پاريس و در دو سه شهر آلمان از من دعوت‌هايي شد و رفتم و در اين ميزگردها شرکت کردم. اوايلش چپ‌هاي افراطي حملات سخت مي‌کردند که آنها را با استدلال البته سرجا نشاندم. در برابر چپگرايان افراطي يادآوري مواضع خودشان و انصاف در بيان مواضع خودم بسيار کمک مي‌کرد، ولي بيش از همه سنگ شدگي چپ راديکال بود که خودش را حتا به آنها نشان مي‌داد. گفتمان من که پيوسته تحول يافته بود بيشتر متقاعد کننده مي‌نمود. يک دو بار هم راست‌هاي توطئه انديش چالش‌هاي بي رمقي عرضه داشتند.

با همکاري سيروس فرمانفرمائيان که علاقه زيادي به گسترش معرفت در ايران دارد انجمن توسعه و تجدد را در پاريس بنياد گذاشتيم که گروهي آزاد و غيررسمي است و ماهي يکبار جلساتي مي‌گذارد و سخنراناني دعوت مي‌کند، بي سر و صدا ولي پر مغز.  پس از رفتن من و سيروس فرمانفرمائيان از پاريس دکترسيروس آموزگار انجمن را اداره کرد و بعد آن را به مهندس عبدالحميد اشراق سپرد که در شوق خدمت به فرهنگ ايران از وقت و پول خود به آساني مي‌گذرد و انجمن هنوز هست با کيفيت بهتر، و من در اين سال‌ها دو سه باري در آن سخنراني کرده‌ام.

در سال 1987 در لندن ميزگردي، سميناري براي بررسي ده ساله رونق اقتصادي موفق ايران يعني اوايل دهه شصت تا اوايل دهه هفتاد، “بهترين ساعات آنها“ به قول چرچيل، برگزار شد که دکترعاليخاني که خود از معماران اصلي آن رونق اقتصادي است بر آن رياست داشت. در آنجا رساله‌اي عرضه کردم درباره تاثيرات سياسي توسعه اقتصادي ايران در آن سال‌ها و مشکلاتي که نشانه‌هايش از آن هنگام آشکار شد و ضمنا پيروزي‌هاي فوق‌العاده‌اي که  بدست آمد. آن ده سالي بود که رهبري سياسي ايران را نخست به سهل‌انگاري و سپس به کبريا hubris انداخت و روند ديواني (بوروکراتيزه) شدن جامعه را بسيار گسترش داد: دولت صاحب اختيار همه چيز و پادشاه همه توان و همه‌دان در بالاي آن که نيازي به جامعه مدني نمي‌گذاشت. خود دکترعاليخاني آن ده ساله را نتوانست ادامه دهد و روحيه سياسي که رشد اقتصادي چشمگير و همراه با رضايت عمومي آن سال‌ها پديد آورده بود مردي به پاکي و کارداني و دلسوزي او را نيارست.

از سال 86 شروع کردم در کيهان تک و توک مقالاتي نوشتن که دو سه سالي ادامه داشت. ولي زمينه براي من در روزنامه کيهان هيچ فراهم نبود. در آن روزنامه گرايش زنده باد شاهنشاه آريامهر چيرگي داشت و برداشت‌هاي تجديدنظر طلبانه من سرانجام سبب شد که در 1993 از چاپ مقاله‌اي که در پاسخ سرمقاله خود آن روزنامه و مقاله نويسنده‌اي نوشته بودم که بزرگ‌ترين نظريه پرداز توطئه بود و از گل نازک‌تر را درباره نظام پيشين خيانت مي‌شمرد، خود داري کرد و من به نيمروز پيوستم.

اميرحسيني ــ ايران و جهان از نظر محتوا نشريه خوبي بود. ميدانيد چرا تعطيل شد؟

    همايون ــ ايران و جهان همانطور که گفتم ارگان جبهه نجات بود. جبهه نجات در آن وقت به رياست علي اميني بود و علي اميني و کسي به نام اسلام کاظميه آن جبهه را اداره مي‌کردند و دکتر شاهين فاطمي بيشتر کار مجله را انجام مي‌داد و ميان اميني و کاظميه با دکتر فاطمي تفاهم چنداني نبود براي اينکه دکتر فاطمي خيلي دورتر و روشن‌تر مسايل را مي‌ديد و آنها دنباله همان سياستي بودند که اميني در ماه‌هاي ميان زمامداري شريف امامي تا سقوط پادشاهي دنبال مي‌کرد. استراتژي تملق آخوندها را گفتن و تلاش کردن براي اينکه از درون رژيم با عده‌اي متحد شوند و باز گردند. بعد هم تکيه زياد به آمريکا سبب شد که وقتي امريکائي‌ها از جبهه نجات اميني ناراضي شدند کارش به تعطيل کشيد و خود او هم سرانجام راه‌حل قطعي ايران را تقويت رفسنجاني به عنوان اميد آينده ايران دانست و اين “آواز قو“ي يک زندگي سياسي شد که نمونه‌اي از سياست پيشگان آن دوران بود.

فراموش کردم که در اين سال‌ها به شوراهاي مشروطيت بپردازم. در سال 1984 صحبت تشکيل شوراهاي مشروطيت پيش آمد و من دو سه مقاله در ايران و جهان نوشتم که شيوه تشکيل اين شوراهاي مشروطيت چندان عملي نيست و درست نيست. ولي به هرحال توجه نکردند. با اين وصف چگونگي انتخاب نمايندگان شوراهاي مشروطيت را که من در يکي از اين مقالات ايران و جهان نوشته بودم پذيرفتند. ولي شوراهاي مشروطيت به نمايندگي پادشاه از طرف افرادي که مامور تشکيل اين شوراها بودند و با بودجه‌اي که اختيارشان گذاشته شده بود شروع به پايه گرفتن کرد و در اين شوراها سازمان‌هايي مثل نهضت مقاومت ملي و جبهه نجات ايران شرکت داشتند. نهضت مقاومت ملي با اين شوراها مخالف بود و مي‌خواست که اين شوراها پا نگيرند. جبهه نجات مي‌خواست بر اين شوراها تسلط پيدا کند و علي اميني اين شوراها را پايه‌اي براي نخست‌وزيري آينده خودش تصور مي‌کرد که افراد را جمع مي‌کند و قدرتي مي‌شود و با اين قدرت با گروه‌هاي سياسي ديگر وارد مذاکره مي‌شود و ائتلافي تشکيل مي‌دهند و مي‌روند و جاي آخوندها را مي‌گيرند و امريکائي‌ها را متقاعد مي‌کنند که قدرتي اينجا هست وجايگزيني براي جمهوري اسلامي هست. ولي فکر ناپخته‌اي بود (مانند حساب‌هائي که هنوز کساني مي‌کنند) و چون به صورت دستوري از بالا، مثل معمول در ايران، تشکيل شد فاقد انسجام و فاقد قدرت تشکيلاتي و مطلقا عاري از زمينه فکري بود و رسيد تا آنجا که در بروکسل قرار شد حکومت موقت تشکيل بدهند که آنهم با يک اختلافات عجيب ــ که کاملا قابل پيش‌بيني بود ــ روبرو شد و مبارزات سخت دروني برسر حکومت موقت بين داوطلبان بسيار درگرفت و به سر و کله هم زدند و شوراهاي مشروطيت از بين رفت.

ما در واشنگتن، و اين يکي از اشتباهات من بود، پيوستيم به يکي از کانون‌ها يا شوراهاي مشروطيت. يک بيست سي نفري بوديم و افراد بسيار پراکنده دچار اغتشاش فکري. بيشترشان هم از عقب‌مانده‌هاي پيش از انقلاب، از دايناسورهاي راست که هيچ نوع تحول فکري، اصلا هيچ اصلاحي درشان نشده بود و وقتشان صرف مبارزه با هم و پرونده سازي براي هم و بدزباني و رسيدن به مقامات در انتخابات داخلي گذشت. آنهايي که انتخاب نشدند سخت شروع به مبارزه کردند. يعني عين کارهايي که معمولا در اين فعاليت‌هاي تشکيلاتي طرفداران سلطنت، در اين سال‌ها ديده‌ايم. شايد شمار سازمان‌هاي طرفدار سلطنت که در اين سال‌هاي پس از انقلاب در اطراف جهان تشکيل شد به صدها برسد ولي همه دچار همين مشکل بودند. به جاي کار سياسي بر سر مقامات با هم مي‌جنگيدند، بجاي کار فکري توطئه‌بافي مي‌کردند و نظريه بافي درباره توطئه. آن شوراهاي مشروطيت به زودي از بين رفت و من متاسف شدم که اصلا در آن اندازه هم درش شرکت کردم. ولي من در حد عضو يک شورا بودم. شايد فکر مي‌کردم که وظيفه‌اي است و حالا که کاري شروع شده است بايد من هم در حد خودم شرکت کنم. وقتي آن کانون و يا هرچه، از بين رفت نفسي راحت کشيدم. تنها پس از تجربه جنبش رفراندم در 2006 بود که متوجه شدم مي‌بايد اعتقادم را به کار تشکيلاتي در ميان هم ميهنان مهار کنم.

در سال هاي 1990-1989 امکاناتي براي مسافرت من به آمريکا پديد آمد. به اين صورت که دوستي که قبلا در لوس آنجلس پيدا کرده بودم، اميل رضائيه، از تيزترين ذهن‌هائي که به آن برخورده‌ام و يک کارآفرين درجه اول، يک آژانس مسافرتي داشت و مرا به عنوان بازرس شرکت هواپيمايي يونايتد ايرلاينز معرفي کرد. چون آنها کساني دارند که به عنوان مسافر در هواپيماهائي که جاي خالي دارند مي‌نشينند و نگاه مي‌کنند که سرويس هواپيما چطور است، ميهمانداران چه مي‌کنند، و دوست من چون عمده فروش بليت‌هاي يونايتد ايرلاينز بود اختيار داشت و مرا به عنوان يکي از اين بازرسان معرفي کرد. من در طول آن سال سه چهار سفر به آمريکا آمدم و در آن مدت کساني گرد من جمع شدند و گفتند که بايد روزنامه آيندگان را دوباره منتشر کرد. مهم‌ترين آنها دکتر حبيب مميز و منصور علائي و مسعود بابائيان و لوتر الخاصه بودند. اين دوستان و چند تن ديگر يک سرمايه نزديک به هفتاد هشتاد هزار دلار جمع کردند و وعده بيشتر دادند و من اشتباه کردم و به جاي اينکه اين روزنامه را در همان پاريس منتشر کنيم فکر کردم در لوس آنجلس عده خيلي زيادي ايراني هست، آنجا منتشر بکنيم. منتها چون خودم درپاريس بودم، هيئت تحريريه به سردبيري دوست قديمم هوشنگ وزيري که مدتها سردبيري آيندگان اصلي را داشت در پاريس بود، دفتري در پاريس گرفتيم، دفتري در لوس آنجلس گرفتيم. تعدادي رايانه در پاريس گذاشتيم، مشابهش را در لوس آنجلس گذاشتيم. هزينه‌هايمان بالا رفت. چهارده شماره آيندگان دوره تازه را داديم. خيلي روزنامه خوبي بود.

اميرحسينی ــ هفتگي بود؟

همايون ــ بله هفتگي بود. ولي هيچ بختي براي موفقيت نداشت. براي اينکه در لوس آنجلس زمينه‌اي براي فروش روزنامه نيست. روزنامه‌ها همه رايگان بودند و هزينه توزيع، پست و رساندن روزنامه به کشورهاي دوردست کمرشکن بود. و هزينه توليد به سبب دو تا دفتر و گرفتاري‌هاي رايانه‌اي، در آن موقع که اصلا تکنولوژي اجازه نمي‌داد و کامپيوترها هر روز از کار مي‌افتاد، بالا مي‌رفت. به هر حال پول ما هم به سرعت ته کشيد و پيش از اينکه  بدهکار شويم روزنامه را تعطيل کردم.

اميرحسيني ــ وقتي شما انتشار آيندگان را در خارج از کشور آغاز کرديد کيهان چاپ لندن سالها بود که منتشر ميشد. انتشار آيندگان به قصد رقابت با کيهان لندن بود که مقالههاي شما را به دليل آنکه شاهدخت اشرف از شما دلخوري داشت چاپ نميکرد، يا اينکه شما به هرحال نظرات ديگري داشتيد که نميشد در آنجا پياده کرد؟ با توجه به اينکه جمعيت ايراني خارج از کشور ــ جمعيت روزنامه خوان ــ در آن سالها آنقدر نبود که بتواند بار دو تا روزنامه را بکشد و يا سرپا نگهدارد، هرچند که بعد روزنامه نيمروز ميآيد و موفق ميشود، انگيزه اصلي شما از انتشار آيندگان در خارج چه بود؟ صرفا بازگشت به کار روزنامهنگاريتان بود يا اينکه وسيلهاي براي کار سياسي شما بود؟ البته ميتواند هر دو هم باشد.

همايون ــ روزنامه‌نگاري براي من هيچ‌گاه جدا از سياست نيست. اما درآن موقع نيمروزهم منتشر مي‌شد، چند سالي بود. من فکر مي‌کردم که مي‌توانيم يک نگاه تازه‌اي در خارج به روزنامه‌نگاري بيندازيم. چنانکه در ايران اين کار را کرده بوديم و تحولي را سبب شده بوديم. ضمنا درست است، من به رسانه‌اي که بتواند مطالب مرا چاپ کند دسترسي نداشتم. ديگران هم خيلي مرا تشويق مي‌کردند به اين که چنين کاري بکنم و من پشيمانم که اين توصيه‌ها را پذيرفتم. دلايل متعددي با هم جمع شد که اين کار را کردم. ولي قصد رقابت شخصي اصلا نداشتم. اگر مي‌توانستم در کيهان راحت کار بکنم دنبال آيندگان نمي‌رفتم. اشکال کارم هم در کيهان صرفا به شخصي بر مي‌گشت که در آن زمان روزنامه را اداره مي‌کرد.

اميرحسيني: امروز هم اين رابطه کيهان با شما کماکان وجود دارد؟

همايون ــ با اينکه پس از آيندگان، وزيري سردبير کيهان شد و با او به همکاري پرداختم ولي مديريت روزنامه ميانه‌اي با من نداشت. بعدها با تغيير مديريت به کيهان بازگشتم.

اميرحسيني ــ علت تعطيل روزنامه آيندگان صرفا فروش نرفتنش بود؟      

همايون ــ بله، صرفا مشکلات مالي بود. بي‌توجهي درمان ناپذير من در مسائل مالي يکبار ديگر مرا به بن‌بست رساند و اين بار نتوانستم از آن درآيم. مشکل اصلي، رساندن روزنامه به خوانندگانش بود. روزنامه توزيع نمي‌شد، به همه جاي دنيا نمي‌رسيد. در آنجايي هم که محل انتشارش بود فروش نمي‌رفت براي اينکه همه منتظر بودند که مجانا در خواربار فروشي‌ها بگذاريم و من هم نمي‌خواستم اين کار را بکنم. آگهي نتوانستيم بگيريم براي اين که تيراژي نداشتيم. کمک مالي هم نرسيد براي اينکه در 1989 و اوايل1990 بازار مستغلات آمريکا و اروپا هردو شکست و دوستان ايراني ما هم که سرمايه‌هايشان در مستغلات بود همه بدهکار شدند و بعد زندگي‌هاي خيلي سخت پيدا کردند و نتوانستند به ما کمک بيشتري بکنند. ولي يک‌چيز ماند و آن اينکه همه‌شان دوستان بسيار نزديک من باقي ماندند و اولين شرکت ايراني است که ورشکست شد و دوستي همه با هم حفظ شد؛ ولي تجربه ناموفقي بود و من نسنجيده به آن دست زدم.

اميرحسيني: از کي کار سياسي را از سرگرفتيد؟

همايون ــ بايد برگردم به گذشته. در سال 1988 از من دعوتي شد که در کنفرانسي در نزديک واشنگتن در ويرجينياي غربي شرکت بکنم. که وارث پادشاهي پهلوي درش شرکت داشت، و احمد قريشي که آن وقت رييس دفتر ايشان بود، و دکتر گنجي و شهريار آهي که به ايشان در طول سال‌ها نزديک بود و دو سه تن از کساني که امروز در ايران بسر مي‌برند و نام نمي‌برم، که ببينيم براي پادشاهي در ايران چه کار مي‌شود کرد و ما دو سه روز درآن سمينار بوديم و فکرهايي کرديم. در آن سمينار من فکر تشکيل سازماني از مشروطه‌خواهان را پيش کشيدم و در سفرهاي سال 1989 و ديدارهاي بعدي با وارث پادشاهي پهلوي هم دنبالش را گرفتم. در آن سال‌هاي نخستين زندگي در تبعيد اندک اندک به يک استراتژي رسيده بودم. استراتژي از يوناني و از جنگ به واژگان راه يافته است و به معني طرح عملياتي است که همه تصوير کلي و تحولات روزانه و روابط تغيير يابنده مولفه‌هاي موقعيت کلي را در نظر بگيرد ــ ترکيبي است از پابرجائي و انعطاف پذيري که دشوارترين کارهاست. استراتژي، هم ديد بسيار گسترده لازم دارد هم ورود در ملاحظات عملي را. در آن طرح کلي، نخستين و مهمترين عنصر، انديشه سياسي بود نه رسيدن به قدرت.

من از گروگانگيري ديپلمات‌هاي امريکائي در تهران به اين نتيجه رسيدم که با رژيمي سر و کار داريم که هيچ همانندي با رژيم ما ندارد و نه تنها به نخستين نشانه بحران و با نخستين اشاره، کشور را در سيني به دشمنانش تقديم نخواهد کرد بلکه از آن سو افتاده است و براي ماندن تا نابودي ايران خواهد رفت. در آرزو پروري‌هاي ديگران انباز نبودم و پيکار با جمهوري اسلامي را درازمدت مي‌ديدم و رسيدن به قدرت را تا آينده دور از طرح کلي بيرون راندم. اين ضرورتي بود، اما مي‌شد از آن فضيلتي ساخت. استراتژي مي‌توانست به امور بنيادي‌تري مانند پروراندن يک انديشه سياسي تازه، دگرگون کردن فرهنگ سياسي ايران با کار آموزشي و گذاشتن سرمشق در عمل، و کار سازماندهي ريشه‌اي و پيگير بپردازد. آن انديشه سياسي کليدي، قالبي بهتر از مجموعه راه‌حل‌هائي که زير عنوان  مشروطه نوين آمد نمي‌يافت. جنبش مشروطه نه تنها يکي از نخستين‌هاي افتخارآميز ديگر ملت ما بود بلکه پس از هشت دهه هنوز به موقعيت ايران ربط داشت. ايران دهه‌هاي پاياني سده بيستم به دهه‌هاي آغازينش برگشته بود با امکانات بيشتر و روبرو با موانع بزرگ‌تر. هنوز ما درگير استراتژي توسعه و نوسازندگي همه سويه جامعه ايراني بوديم، با اين تفاوت که هشتاد سال تجربه خودمان و جهان را نيز، تا آن زمان، پشت سر مي‌داشتيم و از پدران جنبش مشروطه مي‌توانستيم بسيار در طريق دمکراسي ليبرال پيشتر برويم، ولي راه و مقصد بررويهم همان مي‌بود.

ايده لزوما سازماندهي نمي‌خواهد و کار خود را مي‌کند، هر چند در امور عمومي، پيوند ايده و سازماندهي از رنگ ديگر است. سازماندهي بي ايده ناقص مي‌ماند و به جائي نمي‌رسد؛ ايده نيز چون معطوف به عمل است بي سازماندهي کارش نمي‌گذرد. من در پيرامون خود سازمان‌هاي فراوان، همه در ابعاد کوچک و بهر حال غير قابل ملاحظه، مي‌ديدم که خود را از ايده بي‌نياز مي‌دانستند، تا درجه‌اي که گاه شخصي را که پرسيد عقل چيست به ياد مي‌آوردند. زنده کردن جنبش مشروطه در صورت نوين آن، که نه يک بويهء نوستالژيک، بلکه ضرورتي حياتي براي ايران است، بي يک سازمان سياسي نيرومند دور نمي‌رفت. مشکل آن بود که مشروطه‌خواهان عادت نکرده بودند برگرد يک ايده گرد آيند؛ اساسا با حزب و کار پيگير و عمقي نا آشنا بودند. مشروطه نوين که من از مدت‌ها پيش درباره‌اش مي‌نوشتم نياز به حزبي مي‌داشت که نماينده‌اش باشد و آن را در عرصه‌هاي بيش از روزنامه‌ها پيش ببرد؛ و بعد هم ضرورت پيکار با جمهوري اسلامي بود که بي سازماندهي به جائي نمي‌رسد.

به نظر من هواداران پادشاهي مناسب‌ترين گرايشي بودند که مي‌شد از ميانشان حزبي بدر آورد. آنها حتا اگر خود نمي‌دانستند، در مسير توسعه مي‌بودند. زيرا پادشاهي پهلوي يک دوران توسعه و نوسازندگي، هر چند با کوتاهي‌هاي فراوان در توسعه سياسي، مي‌بود. هواداران پادشاهي براي آموختن زبان تجدد آمادگي بيشتر مي‌داشتند؛ و براي آينده ايران نيز پادشاهي مشروطه شکل مناسب‌تر حکومت است و بهتر مي‌تواند به نيرو هاي دفاع از دمکراسي کمک کند. گرايش‌هاي سياسي ديگر يا مانند چپ هنوز درگير عوالم قرون وسطاي مارکسيست ـ لنينيستي خود بودند يا مانند جبهه ملي و مصدقي‌ها منجمد شده در يک شخص و يک دوره، و يا مانند ملي مذهبيان عقب‌مانده در پي کش دادن حکومت اسلامي. سال‌ها بايست مي‌گذشت تا گروه‌هاي روز افزوني از آنها به اين نتيجه برسند که مسئله اصلي ايران تجدد و مدرنيته است نه پاره‌اي شخصيت‌ها يا روزهاي تاريخي يا شکل پادشاهي يا جمهوري حکومت؛ و پاسخ مسئله مدرنيته را مي‌بايد از ميان سنت ليبرال دمکراسي غرب بدر آورد و نه ايدئولوژي‌هاي جهان سومي يا ضد دمکراتيک.

در آن استراتژي، يک سازمان سياسي که از کمترينه ويژگي‌هاي يک حزب به معني واقعي آن برخوردار باشد و بتواند با دگرانديشان رابطه درست اگرچه يک سويه برقرار کند ابزار عمده دگرگوني فرهنگ سياسي ابتدائي و توسعه نيافته ايران بشمار مي‌رفت و با گذشت زمان مي‌توانست در کنار نيروهاي مدرن ديگر جايگزين باورپذيري براي جمهوري اسلامي باشد. توجه من همه به اجتماع ايراني بيرون بود زيرا تنها به آن دسترس داشتم؛ ولي از بابت جامعه ايراني بزرگ‌تر خاطر جمع‌تر بودم. آنها زير فشار و دربرابر واقعيت هر روزه رژيم اسلامي، بهتر مي‌توانستند خود را از زندان گذشته بدر آورند. آنچه هم که ما در بيرون مي‌کرديم دير يا زود به درون مي‌رسيد و تاثيرش را مي‌بخشيد. همين هم شده است.

چنان حزبي تنها در صورتي مي‌توانست سهمي در دگرگوني فرهنگ سياسي داشته باشد که گذشته از کار سياسي معمول اينگونه فعاليت‌ها يک عنصر نيرومند آموزشي پيدا کند. جامعه ما به اندازه‌اي در فنون و مهارت‌هاي دمکراتيک تازه کار و در مواردي بيگانه است که هر فعاليت اجتماعي ما از داشتن آن عنصر آموزشي، ناگزير است. هنوز پس از سي سال انقلاب و تبعيد و بسر بردن در نظام‌هاي دمکراتيک کسان بيشماري را مي‌بينيم که وقتي راي نمي‌آورند دست به انشعاب مي‌زنند و راي اکثريت را ديکتاتوري مي‌شمرند و از کار‌هاي درست کنار مي‌کشند و کساني را که کنار نکشيده‌اند متهم به برتري طلبي مي‌کنند. ما پيش از بدست آوردن امتيازات سياسي مي‌بايد به گستردن زمينه تفاهم بينديشيم.

خرد کردن و از ميان بردن هماوردان در شرايط ما اولويتي بشمار نمي‌آيد و سود عملي براي کسي ندارد. ما در هزاران کيلومتري احتمال قدرت، مي‌توانيم رقابت سياسي را در يک فضاي مسابقه غيردشمنانه جريان دهيم و اميدوار باشيم که ديگران نيز بياموزند و زماني سياست ما هم متمدن و امروزي شود. روشن است که ديگران، بيشتري، چنين نمي‌انديشند و با همان روحيه‌هاي گذشته در پي نابود کردن هر که دربرابرشان بايستد هستند. اما حسن سياست‌هاي تبعيدي اين است که همه خشم و خروشش چندان از توفان در فنجان چاي ضرب‌المثل انگليسي فراتر نمي‌رود. ما مي‌توانستيم به رغم يک سويه و بي بازتاب ماندن کوشش‌هايمان همچنان به منظره کلي از ديد فراحزبي بنگريم. موقعيتي را که همه ما در آن سهم و مسئوليت داريم تشريح کنيم؛ بکوشيم به واقعيت‌هائي برسيم که ديد حزبي و مسلکي بر نمي‌دارند.

من خودم در همه دوران پس از انقلاب که دوره پرکاري بوده است کوشيده‌ام ضمن دنبال کردن دستورکار و برنامه سياسيم يک نگاه کلي به سراسر منظره بيندازم. در مبارزه سياسي دو گونه مي‌توان کامياب شد. نخست، دستکاري کردن واقعيت‌ها و موقعيت‌ها به سود خود؛ و دوم، بهره‌برداري بهتر از واقعيت‌ها و موقعيت‌ها چنانکه هستند و با ديد منصفانه مي‌توان ديد. اين شيوه دومي تاکنون به زيان من عمل نکرده است. اگر انسان چنان رفتار کند که حقيقت دشمن او نباشد سرانجام وضع بهتري خواهد يافت. اگر دشمنان انسان تنها بتوانند با تحريف و دروغبافي دست بالائي پيدا کنند درپايان برنده نخواهند بود. جنگي که من خود را درگيرش مي‌يافتم تاب زدوخوردهاي بي‌شمار را مي‌آورد که همه‌اش هم لازم نبود به سود من باشد. نگرش منصفانه و حقيقت‌جويانه، نگرش فرا حزبي بود، از اين نظر که اندک اندک يک ادب سياسي و يک زمينه مشترک ملي بوجود مي‌آورد. ولي چيزي هم از من و از حزبي، که در توده ايرانيان بيرون مي‌بود و من و همفکران ديگر بايست از آن توده بدر مي‌آورديم، نمي‌کاست (ميکل آنژ مي‌گفت داود در اين تخته مرمر است و من بايد او را از آن بدر آورم.) ما امتيازي به کسي نمي‌داديم و درپي لطفي از سوي کسي نمي‌بوديم. از سر بيم هم نبود که جانب مخالفان خود را، هر جا حقشان بود، نگه مي‌داشتيم. اين کوششي بود براي سالم‌تر کردن محيط زيست سياسي ما که خود نيز از آن برخوردار مي‌شديم.

پس از اينهمه سال‌ها که در مبارزه در همه جبهه‌ها و با همه گرايش‌ها گذشته است، نمي‌توانم بگويم به آنچه مي‌خواهم رسيده‌ام ولي نشانه‌هاي بهبود در همه‌جا هست. نه تنها مصلحت ملي و حقايق تاريخي به زيان اين رويکرد نيستند، دگرگوني نسلي نيز مانند تندبادي پشت سر اين کشتي مي‌وزد: موج موج، زنان و مردان جواني صحنه را پر مي‌کنند که آنهمه دشواري و سود پاگير در رد کردن خلاف سياست و “خلاف آمد عادت“ ندارند.

اميرحسيني ــ سازمان مشروطه خواهان ايران چگونه پايهگذاري شد؟

همايون ــ در پايان سال 1991 کنگره‌اي تشکيل شد. کنگره در اصطلاح سياسي ايران به هر جماعتي که گرد هم جمع بشوند گفته مي‌شود ولي در سنت حزبي غربي کنگره مرکب است از نمايندگان تشکيلاتي که خودشان ازپايگان يا سلسله مراتبي گذشته‌اند و تصميم گيرنده و انتخاب کننده مقامات يک سازمان يا حزب سياسي هستند. ولي ما کنگره را به اين صورت تلقي مي‌کنيم که هر کس توانست در يک جايي، حالا براي فقط همان جلسه بدون هيچ سابقه قبلي، بدون هيچ مشارکت آينده، جمع بشود. اين در عرف ما نامش کنگره است. يک چنين کنگره‌اي در فرانکفورت تشکيل شد و شايد مثلا صد، دويست نفر، جمع شدند و اينها متني را، که من قبلا در همان ديدارهاي سال هاي 1988-89 به عنوان يک برنامه سياسي به وارث پادشاهي پيشنهاد کرده بودم، گرفتند و دست و پايش را البته شکستند و به صورت منشور، يا مرامنامه يا برنامه سياسي سازمان جهاني مشروطه‌خواهان در حال تاسيس اعلام کردند و اساسنامه‌اي هم نوشتند که مثل اساسنامه‌اي که حزب رستاخيز قبلا نوشته بود و من رفتم آن را سراسر عوض کردم پر بود از تناقض و ابهام. اساسنامه‌اي براي اينکه هيچ کار نشود کرد. اين يکي از شگفتي‌هاي روزگار است که ذهن ايراني کمتر از تفکر منطقي و منظم بر مي‌آيد. اين را بارها و بارها تجربه کرده‌ام. ايراني معمولي وقتي شروع به انديشيدن يا طرح‌ريزي مي‌کند رشته ارتباط منطقي مسائل را به سرعت از دست مي‌دهد و مطالبي مي‌آورد که مربوط به هم نيستند و بدتر از همه مطالبي مي‌آورد که همديگر را نفي مي‌کنند. اين اساسنامه هم از اين بابت شاهکاري بود؛ چنان اغتشاش فکري هرگز نديده‌ام. من در آن جلسه نبودم و اطلاعي نداشتم.

ولي آن کنگره نتيجه گفتگوهائي بود که در ديدارهاي قبلي با وارث پادشاهي پهلوي کرده بودم. کوشيده بودم ايشان را متقاعد کنم، از همان سال 1988، که هوادارانش را تشويق به متشکل شدن کند. مي‌گفتم جاي يک حزب مشروطه‌خواه، يک سازمان مشروطه‌خواه در خارج از ايران خالي است. مشروطه‌خواهان بسيارند ولي نمي‌دانند چه بکنند و نمي‌دانند چه بگويند و اينها بايد متشکل بشوند. نظر مخالف اين بود که نه، پادشاه مي‌بايد هواداران گرايش‌هاي گوناگون را دعوت به همکاري و همبستگي کند. شعار، همبستگي بود در مقابل سازماندهي. يک مکتب فکري دنبال اين بود که ما بايد انرژي‌مان را روي همبستگي بگذاريم و هر بودجه و امکانات مالي هست براي آن راه صرف بشود. من مي‌گفتم اگر هم  امکانات مالي هست مي‌بايد براي سازماندهي صرف بشود. استدلالم هم اين بود که با سازماندهي نيروهاي مشروطه‌خواه و بوجود آوردن يک گرايش سالم و آبرومند مشروطه‌خواهي بهتر مي‌شود به همبستگي رسيد تا همين طوري بياييد همه دور هم جمع شويد که چون ايران وضعش خراب است بايد کاري کرد. “ايران وضعش خراب است“ براي همبستگي کافي نيست. پس از کشاکش‌هاي زياد سرانجام نظر من پذيرفته شد.

آن کنگره  تشکيل شد و من وقتي سخنراني‌هاي کنگره و اساسنامه‌اي را که نوشته بودند در نشريه آن سازمان درحال تاسيس خواندم. ديدم يکبار ديگر انديشه درستي به دست‌هاي نادرست افتاده است و دارند خرابش مي‌کنند. تصميم گرفتم وارد آن کار شوم. دو سه ماه پس از آن در اوايل 1992 باز کنگره‌اي در فرانکفورت بود با حضور هيئت پنج شش نفري  که به عنوان هيات موقت تدارک کنگره جهاني سازمان مشروطه‌خواهان ايران زير نظر نماينده دفتر وارث پادشاهي و جانشين قريشي در آن سازمان. به فرانکفورت رفتم و ديگر بحث در دست من افتاد. نخست به اساسنامه پرداختم که مشکل اصلي بود. آن اساسنامه را سراپا عوض کردم و منشور را هم اصلاح کردم. برگرداندمش به همان متن اصلي که خودم قبلا نوشته بودم، چون خيلي نزديک بود. قرار شد که اين اساسنامه و منشور در جاهاي گوناگون طرح بشود. آن اساسنامه در لندن تصويب شد، اساسنامه‌اي که من پيشنهاد کرده بودم و بسيار نزديک است به اساسنامه‌اي که امروز حزب مشروطه ايران دارد.

از آن به بعد من به طور فعال در آن هيئت تدارک کنگره جهاني سازمان مشروطه‌خواهان ايران وارد شدم و سفرهايي به آمريکا کردم و شاخه‌هايي در آمريکا تشکيل دادم و به اطراف اروپا رفتم و شاخه‌هايي در آنجا تشکيل دادم و ترکيب اين سازمان عوض شد. من به سراغ افرادي مي‌رفتم که مي‌توانستند کار تشکيلاتي منظمي بکنند و انديشه تازه‌اي را بپذيرند. عناصر سنتي سلطنت‌طلب را دفع مي‌کردم. روشم هم اين بود که در هرجلسه‌اي که براي تشکيل سازمان برگزار مي‌کرديم من آن آخرين مواضع مشروطه‌خواهي را بيان مي‌کردم و روح متفاوت اين سازمان جديد را که هيچ متکي به هيچ منبع مالي نيست، هيچ کس دستور نمي‌دهد، خود افراد بايد از جيب خودشان بپردازند و مشروعيتشان را از خودشان بگيرند بيان مي‌کردم براي اين که مي‌ديدم که سلطنت‌طلبان سنتي همه به انتظار دست غيبي جمع شده‌اند. من آب پاکي روي دستشان مي‌ريختم و اين روش سبب مي‌شد که همان جا بحث‌هاي تند در مي‌گرفت و کساني مي‌ماندند و به سازمان مي‌پيوستند ــ به سازمان آن روز ــ که چنين توقعاتي نداشتند و در نتيجه محيط از آغاز سالم‌تر مي‌شد. آنهايي که آمده بودند به انتظار تکرار وضع گذشته که دستور از يک منبع مي‌رسد و منابع مالي هم از يک منبع تامين مي‌شود نبودند؛ ديگران هم دنبال کارخودشان مي‌رفتند. ما به اين ترتيب سازمان مشروطه‌خواهان را در واقع بازسازي کرديم. براي اينکه به ترتيبي شروع شده بود که سرنوشتي جز شوراهاي مشروطيت در پايان نمي‌داشت.

در سال 1993 اين پيشرفت سازمان چه از نظر کمي و چه کيفي، هيئتي را که به خودش هيئت موسس لقب داده بود ــ به عنوان تهيه مقدمات تشکيل کنگره جهاني ــ به ترس انداخت. چون ديدند که سازماني دارد تشکيل مي‌شود که با شيوه عمل آنها هيچ سازگاري ندارد و زير بار اداره آمرانه و از بالا نخواهد رفت. تا آن وقت اين سازمان آمرانه و از بالا اداره مي‌شد. يک کسي به نام نماينده پادشاه، آمده بود و گفته بود من اين سازمان را تشکيل مي‌دهم و در همان جلسه هم گفته بود که من از کارم در دفتر پادشاه استعفا مي‌کنم و به جاي خود يک کس ديگري را ــ که حالا سازمان ديگري درست کرده است ــ معرفي کرده بود که او کار را انجام خواهد داد و او فرمانده شده بود و تصميم گيرنده نهايي بود. منتها از هنگامي که من وارد اين سازمان شدم اين سازمان در واقع چيز ديگري شد. گوشه کوچکي از اين سازمان با او مانده بود با همان روحيه، و يک بخش بزرگتر سازمان، ده دوازده شاخه از شانزده شاخه، چيز ديگر شده بود.

آن هيئت موسس طرح کنگره ديگري را ريخت که قرار بود در همان پاييز سال ۱۹۹۳ در فرانکفورت به نام کنگره جهاني سازمان مشروطه‌خواهان تشکيل بشود و آنها را به عنوان رهبران و روساي سازمان انتخاب کند و راه را بر توسعه متفاوت سازمان ببندد. اين کار داشت مي‌شد و ما هيچ راهي براي جلوگيريش نداشتيم. اتفاقا در همان موقع وارث پادشاهي پهلوي به پاريس آمد و ما در پاريس بوديم. تابستان ۱۹۹۳ بود. و اعضاي شوراي شاخه پاريس ــ که من تشکيل داده بودم ــ و من رفتيم و با ايشان ديدار کرديم و ايشان گفتند که من مي‌خواهم ببينم که حالا که قرار است اين کنگره تشکيل بشود مسئولان اين سازمان حرفشان چيست؟ و گفتند که مسئولان سازمان يعني روساي شاخه‌هاي شانزده گانه سازمان در ماه سپتامبر در واشنگتن گرد بيايند که با ايشان ديداري داشته باشند و راجع به آينده اين سازمان بحث بشود. چون ايشان علاقه‌مند بود که اين سازمان بر زمينه‌اي پيش برود که مورد نظر ايشان بود: همکاري باديگران، يک ايران دمکراتيک، و سپردن اختيار آينده کشور به دست مردم. بخشنامه‌اي از طرف دفتر به همه شاخه‌هاي آن وقت سازمان فرستاده شد که روسايشان به واشنگتن بيايند. وقتي رفتيم در واشنگتن  روساي شاخه‌هاي آمريکا آمده بودند به اضافه تعداد ديگري که علاقمند بودند وارث پادشاهي پهلوي را ببينند. ولي از اروپا کسي نيامده بود. همه بهانه آوردند که ما نتوانستيم رواديد بگيريم و امکان مالي نداشتيم. اما نامه‌اي از طرف آن هيئت برگزاري کنگره جهاني رسيد که اين ديدار در واشنگتن غيرقانوني است. وقتي نامه را خوانديم پيشنهاد شد که اصلا اداره سازمان مشروطه‌خواهان تغيير کند و از دست دو نفر سه نفر گرفته بشود و شورايي مرکب از روساي شاخه‌هاي سازمان موقتا اين سازمان جديد را اداره کند تا کنگره تکليفش معلوم بشود و آن عده‌اي که آنجا بودند شورايي تشکيل دادند و موقتا کار دعوت کنگره آينده را به عهده گرفتند. همان وقت آنها تصميم گرفتند که دعوت مجددي به شوراهاي اروپا بفرستند و از روسايشان دعوت کنند که در اکتبر يا نوامبر، دوباره به واشنگنتن بيايند باز با حضور وارث پادشاهي پهلوي و درباره آينده سازمان تصميم بگيرند. اين بار ديگر ناچار آمدند. همه آمدند ولي  پاره‌اي شان با روحيه دشمنانه آمدند.

از اعضاي آن هيئت برگزاري هم جز يکي نيامده بود. در آن گردهمائي يک گروه پنج نفري به عنوان ستاد هماهنگي موقت از ميان روساي شاخه‌هاي شانزده گانه، انتخاب شد و قرار شد که کنگره سازمان در کلن در ماه آوريل 1994 تشکيل بشود. و در آن تاريخ تشکيل شد و يک عده‌اي سخت اعتراض و مبارزه کردند و از سازمان جدا شدند و رفتند، يا سازمان ديگري را تشکيل دادند. بقيه ماندند و سازمان دوباره روي اساسنامه‌اي که تصويب شده بود بازسازي و بعدا هم تبديل به حزب شد و رسيد به جايي که امروز هست. از آن سال 1992 زندگي من نزديک به نيمي از سال در سفر گذشته است. مي‌روم و با مردم در هرجا گفتگو مي‌کنم و به شاخه‌ها و هسته‌هاي حزب سر مي‌زنم و پيام حزب را مي‌برم و در مدتي هم که در خانه هستم عملا در انزوا به خواندن و نوشتن سرگرمم و بسيار دوستان را هيچ نمي‌بينم. احساس مي‌کنم زندگيم بيش از اندازه محدود و متمرکز شده است. ولي با آنکه مانند هر موجود زندهء آزاد از بيماري‌هاي هشدار دهنده، باور نمي‌کنم که دارم تمام مي‌شوم، مي‌دانم که زمان سر در پيم گذاشته است و مي‌بايد آنچه مي‌توانم در اين راه بکنم.

در پايه‌گذاري آن سازمان پادر مياني غيرمستقيم وارث پادشاهي پهلوي سهم زيادي داشت ولي از هر دو سو گرايش به اين بوده است که رابطه سازماني در ميان نباشد و حزب روي پاي خودش بايستد. اين فاصله‌اي که ما نگه مي‌داريم در فرهنگ سياسي ما تازگي دارد. گروهي براي نخستين بار از بهره‌گيري از يک شخصيت شناخته شده که بسياري افراد براي گرفتن يک عکس امضا دارش اين در و آن در مي‌زنند خودداري کرده است. براي نخستين بار بخشي از هواداران پادشاهي، سراسر مستقل عمل مي‌کنند. تحولات سياسي ايران هر چه باشد اين پديده مثبتي است. تا سال‌ها اين يکي از گيرهاي سازماني ما بود که رابطه ما با وارث پادشاهي و نقش خود ايشان در مبارزه چيست؟ براي بسياري اعضاي ما بستگي هر چه بيشتر به ايشان دليل اصلي فعاليت سياسي بشمار مي‌رفت. ولي ما مي‌گفتيم يک حزب يا سازمان مي‌تواند هوادار ولي مستقل باشد و اگر خود را به هر مرجعي جز خودش ببندد و زير بار هيچ‌چيز جز اصول و نظر اکثريتش برود ديگر حزب و سازمان نيست و شعبه و اداره‌اي از ماهيت سياسي ديگري است. در موضوع نقش وارث پادشاهي پهلوي نيز مي‌گفتيم به عنوان يک ايراني حق ايشان است که مبارزه کند و حق هر کسي است که رهبري او را بخواهد ولي در ميدان سياست پراکنده و فضاي پر کشاکش سياسي ايران نمي‌بايد ايشان را موضوع مبارزه حزبي کرد همچنانکه خود ايشان و نزديکانشان نمي‌بايد بگذارند که بجاي يک نيروي متحد کننده به صورت يک برقگير، يک کانون مخالفت و دشمني، درآيد. وابستگي ايشان به يک حزب يا گروه هر چه باشد درست چنان حالتي پديد خواهد آورد. ما به هواداران خود مي‌گفتيم که اگر خودمان نتوانيم پيش برويم و نياز به فرماندهي و رهبري وارث پادشاهي داشته باشيم بجاي خدمت به امر مشروطه‌خواهي، آن را بي‌اعتبار خواهيم کرد. همه پيام مشروطه‌خواهي، بوجود آوردن انسان خودمختار در يک جامعه مدني است. طبيعي است که ما به عنوان موثرترين هواداران و مبارزان پادشاهي مشروطه، پادشاهي مدرن شده پارلماني، با وارث پادشاهي مربوط هستيم و تا کنون هم اساسا روي يک موج بوده‌ايم و کوشش‌هائي که از اطراف براي بهم زدن ما شده است تاثيري در اين رابطه يگانه که اميدوارم سرمشق آينده باشد نکرده است.

در ميان ايرانيان کار سازماني در سالم‌ترين حالتش يا روي دشمني است يا عشق؛ يا به عشق يک شخص يا مقام گرد هم جمع مي‌شوند و از خود مايه مي‌گذارند يا براي دشمني با کسي يا کساني. من کوشيدم اين حزب برگرد يک سلسله ايده‌ها، روي يک جهان‌بيني شکل بگيرد و از جنبه شخصي آزاد باشد. ما در حزب مشروطه ايران از معدود سازمان‌هاي سياسي هستيم که به يک برنامه فراگير و درازمدت براي بازسازي جامعه مي‌انديشيم و نيروي برانگيزاننده ما نام‌ها نيستند. حزب، هوادار پادشاهي پهلوي در صورت مشروطه يا پارلماني است و کانديداي خود را براي پادشاهي نيز به نام معرفي کرده است ولي مسئله براي آن بسيار فراتر و ژرف‌تر است. هر چه در زندگي اجتماعي و ملي ماست موضوع فعاليت حزب بشمار مي‌آيد. اين گونه که ما پيش رفته‌ايم هر چه در آينده بشود حزب مشروطه ايران يک عامل موثر در بازسازي ايران و تضمين ديگري براي پاگير شدن دمکراسي خواهد بود.

در اين اثنا در همان سال 1991 کتاب “گذار از تاريخ“ را چاپ کردم که مجموع مقالاتي بود که در آيندگان دوره دوم و در روزنامه‌هاي ديگر، مثلا کيهان نوشته بودم. خود کتاب انتشار چنداني نيافت ولي آثار آن را، همچنانکه دوکتاب پيشين، تا حد رونويس، در نوشته‌هاي ديگران ديده‌ام و مي‌بينم. به نظرم نگرش تازه اين کتاب‌ها به سرتاسر مسئله ايران که نظرگاه يا پرسپکتيو معمول را پاک چالش مي‌کند و همه‌اش خلاف سياست politically incorrect است به آنها ارزش اقتباس مي‌دهد. بعدا کتاب “ديروز و فردا“ و “گذار از تاريخ“ بار ديگر چاپ شد و “حزبي براي اکنون و آينده ايران“ درباره برنامه سياسي حزب را در2000 نوشتم. تازه‌ترين کتاب‌هايم “صد سال کشاکش با تجدد“ از بازنويسي و بازانديشي انديشه‌ها و نوشته‌هاي ده دوازده سال گذشته فراهم آمده است و چند فصلي از آن نخست به تدريج در مجله تلاش در هامبورگ چاپ شد. کتاب پس از آن “هزار واژه“ است گلچيني از نوشته‌هاي سه ساله تا 2007 در کيهان. فعاليت من نوشتن مقالات در نيمروز بوده است و در کيهان و تلاش و شرکت در ميزگردها و مصاحبه‌ها و سخنراني‌ها و گسترش حزب و نوشتن در راه آينده که از همان سال 1992 شروع کردم.

اميرحسيني ــ برگرديم به سالهاي اوليه دهه شصت/هشتاد. اشاره کرديد که از طرف ارتشبد اويسي با شما تماس گرفته شد. شما در آن سالها با ارتشبد اويسي ديداري داشتيد؟ همين طور با دکتر اميني و دکتر بختيار يا خير؟

همايون ــ اولين کسي که ديدم هلاکو رامبد بود که دوست بسيار عزيزي بود و از طرف ارتشبد اويسي آمد و بعد محمد دادفر بود. و علي رضايي بود که آمد. و اينها همه دعوت به همکاري کردند. من به همه اينها گفتم که هر جريان سياسي يا هر حزب سياسي، سازمان سياسي مي‌بايد براي بازگشت پادشاهي مشروطه به ايران فعاليت کند. در غير اين صورت حاضر به همکاري نيستم. و اين را رامبد بارها در جاهاي مختلف تکرار کرد که فلاني آن روز اين حرف را زد. ولي در آن موقع کسي جرئت نمي‌کرد صحبت پادشاهي بکند و گفتند حالا اين باشد براي بعد. ظاهرا مقامات خارجي هم آن موقع هيچ راهي به اين چنين فکري نمي‌دادند. و همه گروه‌ها انتظارشان اين بود که از کمک مقامات خارجي برخوردار شوند. با ارتشبد اويسي يکبار ديدار داشتم. به سويس آمده بود و به او هم همين را گفتم. او عذر آورد که فعلا عملي نيست و به تدريج بايد اين کار را کرد.

اميرحسيني ــ يعني آنها فکر ميکردند يک پادشاه …

همايون ــ اصلا صحبت پادشاهي آن موقع مطرح نبود.

اميرحسيني ــ آنها علاقه به بازگشت پادشاهي نداشتند؟

همايون ــ چرا. ولي چون آمريکايي‌ها آن موقع با پادشاهي سخت مخالف بودند و اينها اميدوار بودند از آمريکا کمک بگيرند براي سرنگون کردن اين رژيم ــ که به نظر من آن وقت اين کار عملي نبود، ولي خوب چون گروگان‌ها را گرفته بودند تصور مي‌رفت که امريکائي‌ها با اين رژيم مبارزه خواهند کرد ــ اصلا صحبت پادشاهي مطرح نمي‌شد، و من وقتي اين شرط را گذاشتم از من صرفنظر کردند و نخواستند با ايشان همکاري بکنم. در همان اوايل ورودم به پاريس دکتر سيروس آموزگار که با دکتر شاپور بختيار کار مي‌کرد مرا به همکاري فراخواند. به او گفتم که اعتقادي به اين گروه‌ها ندارم و خودش هم در آنجا ديري نپائيد. سازمان درهم برهمي بود که بيشتر انرژيش در مبارزات دروني هدر مي‌رفت.

اميرحسيني ــ يعني در حقيقت شما خواستار بازگشت پادشاهي در فرم مشروطه به ايران بوديد؟

همايون ــ بله.

اميرحسيني ــ خوب آنها اگر در آن زمان پادشاهي را نميخواستند يا صلاح نميدانستند يا امکاناتش نبود، خواستار جمهوري بودند؟ يا خواستار چه بودند؟

همايون ــ نه، اصلا متعرض شکل حکومت نمي‌شدند. مبارزه  براي سرنگون کردن رژيم بود. مي‌گفتند به اين مبارزه بپيوندم. من مي‌گفتم مبارزه بايد براي چيزي و برضد چيزي باشد. بايد پادشاهي پهلوي به صورت مشروطه به ايران بازگردد و چون نمي‌توانستند بپذيرند ديگر دنبال کارهاي خودم رفتم. با اميني چندين بار در جبهه نجات که به ديدار دکتر فاطمي رفته بودم ملاقات کردم ولي هيچ وقت جدي نگرفتمش و فکر نمي‌کردم که از عهده کاري برآيد. همين طور هم بود و او چند سالي در آنجا وقت تلف کرد و به جايي نرسيد. او کار بزرگ زندگيش را در رياست بر برنامه اصلاحات اجتماعي 41-1340 انجام داده بود. آخرين باري که او را ديدم همراه برادر خانمم بودم در خانه‌اش در پاريس و اندکي پيش از مرگش بود و او گفت که بختيار همه بخت‌هاي اين جوان ــ منظورش وارث پادشاهي پهلوي بود ــ را از بين برد. خيلي ناراحت بود. با بختيار هيچ وقت ديداري نداشتم، براي اينکه او را هم به عنوان رهبر سياسي جدي نمي‌گرفتم. از مرگش بسيار متاثر شدم. از شجاعتش خيلي خوشم مي‌آمد ولي به عنوان رهبر سياسي، به عنوان نخست‌وزير در آخرين ماه‌ها، در آن سي و هفت روزش، چيزي از او نديده بودم که توانايي کار مهمي داشته باشد. فرد جسوري بود، آدم محکمي بود؛ و مرگ بسيار فجيع و قهرمانانه‌اي داشت. روي عقايدش تا آخر ايستاد. اما توانايي کار سياسي چيز ديگري است. موفق شدن، صفات ديگري مي‌خواهد. نه صفات بد، صفات بسيار خوب ديگري مي‌خواهد که همه کس ندارد و او هم نداشت. در آن کاليبر به اصطلاح نبود. هيچ کدام نه اويسي و نه اميني، هيچ کدام چنان کاليبري نداشتند. کس ديگري هم در آن سال‌ها نبود که از عهده برآيد، و من با هيچ کدام از اين سازمان‌ها همکاري نکردم. با جبهه نجات هم در حد نوشتن در ايران و جهان به عنوان نويسنده آزاد کار کردم. با جبهه نجات بعدي که سازمان درفش کاوياني دکترمنوچهر گنجي بود هم در حد نوشتن آن گفتارها همکاري داشتم؛ مسئوليت تشکيلاتي نداشتم. چون فکر نمي‌کردم به جايي برسد. ولي آن گفتارها به نظر من بسيار سودمند بود و راديويي که به ايران مي‌رفت ــ در آن سال‌ها که در جاهاي ديگر خبري نبود ــ خيلي به نظرم لازم مي‌آمد و غنيمت بود. آنها چند کنفرانس و ميزگرد براي بررسي اوضاع ايران و استراتژي پيکار تشکيل دادند. در آنها هم شرکت کردم ولي همه به صورت صاحب‌نظر و نه به صورت عضو تشکيلاتي.

اميرحسيني ــ گفتيد که آمريکاييها جبهه نجات را از اميني گرفتند و به دکتر گنجي دادند. اين به نوعي مثل اين است که کسي مغازهاي داشته باشد و مدير مسئولش را عوض کند. اين صرفا به دليل حمايت مالي آمريکاييها بود؟

همايون ــ جبهه نجات سراپا با کمک مالي آمريکا مي‌گشت. در آن شک نيست و بعد اين کمک قطع شد و گفتند تحويل بدهند و آنها حاضر به تحويل دادن نبودند. و کار به جاهاي خيلي بدي کشيد. اميني ماه‌هاي آخر عمر و سال‌هاي آخر عمرش را بطور شايسته‌اي متاسفانه سپري نکرد. مقاومت او کار نازيبائي بود و بيشترش هم شايد به گردن يکي از همکارانش بود که کارش به خودکشي رسيد. درست نمي‌دانم. ولي دکتر فاطمي تا جايي که من در جريان بودم زود خودش را کنار کشيد و دنبال کار تدريس رفت. خيلي هم موفق شد و نبرد، بين اميني و دکتر گنجي بود که به زودي سرو ساماني به آن سازمان داد. هر دو آنها، چه جبهه نجات و چه درفش کاوياني در موقع خودشان مبارزات مهمي کردند. در آن سال‌ها بيشتر مبارزه در بيرون بود و از درون کار زيادي نمي‌شد کرد و اين سازمان‌ها توانستند جمهوري اسلامي را بطور موثر چالش کنند و بهمين دليل سازمان درفش کاوياني بويژه يکي ازهدف‌هاي اصلي جمهوري اسلامي بود و بسياري از فعالانش را کشتند و رهبرانش دائما زير سايه مرگ حرکت مي‌کردند.

اميرحسيني ــ اين گفته دکتر اميني که بختيار آخرين اميد پادشاهي رضا پهلوي را از بين برد، اشاره به کارهاي بختيار در آن دوران بود يا اشاره به سي و هفت روز نخست وزيري بختيار بود؟

    همايون ــ نه، دکتر بختيار سازماني تشکيل داده بود، نهضت مقاومت ملي، که دو بخش داشت: يک بخش طرفدار مشروطه بود و يک بخش جمهوريخواه بود. و هيچ وقت حاضر نشد ترکيبي از اينها بوجود بياورد و اينها با هم در جنگ دائمي بودند. رابطه‌اش با وارث پادشاهي پهلوي و با اميني رابطه خيلي مبهم دو پهلويي بود. براي اينکه اميني مي‌کوشيد ائتلافي از اين سه نفر بوجود بياورد، خودش، بختيار و وارث پادشاهي و اينها مشترکا کاري انجام بدهند و اميدش اين بود؛ و بختيار هرگز حاضر نشد در چنين ائتلافي شرکت کند و با اينکه احترام به وارث پادشاهي مي‌گذاشت ولي مي‌گفت که مداخله‌اي در هيچ کار نبايد داشته باشد، بايد در گوشه‌اي بماند. خودش هم با اميني هيچ‌وقت حاضر نبود که در يک موضع برابر بنشينند و کار کنند. چون اميني طرفدار پادشاهي بود و بختيار نيمي از سازمانش مخالف شديد پادشاهي بودند بطور دشمنانه‌اي. بقايايشان هم دچار همين دوگانگي و دوپارگي هستند. اميني معتقد بود که بختيار با خودداري از پيوستن به چنان ائتلافي و چنان جبهه‌اي تمام بخت پادشاهي پهلوي را در ايران از بين برده است. که البته به نظر من اشتباه مي‌کرد.

اميرحسيني ــ شما درعين اينکه بختيار را مرد جسور و مردي دانستيد که قهرمانانه مرد اما او را فاقد تواناييهاي لازم براي پست نخستوزيري دانستيد. آيا فکر نميکنيد در آن شرايط واقعا بختيار تنها آدمي بود که ميتوانست آن امر مهم را به عهده بگيرد. از کسان ديگري هم نام برده ميشود ولي کسي که بخواهد اين پست را بپذيرد يعني ريسک اين را بکند که وجيهالمله نباشد و کاري براي مملکت بکند در صحنه نبود. از دولتمرداني که تا آن زمان صاحب پستي بودند کسي ديگر نميتوانست اين کار را بپذيرد. شرايط انقلابي بود و در آن زماني که بختيار اين پست را پذيرفت به هرحال کاري نميشد کرد. در ميان اعضاي جبهه ملي هم غير از صديقي کس ديگري واقعا مطرح نبود. سنجابي که خودش را مفت فروخته بود و به پابوس خميني رفته بود. صديقي هم نپذيرفت. فکر نميکنيد که به اين جنبه کار بختيار هم بايد نگاهي انداخت که خيليها او را تنها گذاشتند. طبيعتا هيچ دولتمردي تنها نميتواند کاري انجام بدهد. بايد يک کساني را همراه داشته باشد.

همايون ــ يک وقت ما راجع به اصولي بودن و دلاور بودن کسي صحبت مي‌کنيم که بختيار بود. ولي در سياست برخلاف دوستي، نيات زياد مهم نيست، نتايج مهم است. بختيار در ماموريتش در رهانيدن کشور از انقلاب به جايي نرسيد. ناچار بايد ديد که چرا به جائي نرسيد؟ به نظر من علتش آن بود که همه کارت‌هايش را بد بازي کرد. اوکارت‌هاي زيادي نداشت و وقتي آمد و نخست‌وزير شد به عنوان نخست‌وزير جبهه ملي، به عنوان جانشين مصدق، به عنوان وارث مستقيم نهضت ملي هيچ بختي براي او نمي‌بود براي اينکه همه ترکش کرده بودند. يک عکس مصدق بالاي سرش بود و ديگر هيچ. ولي او تا پايان همه تکيه‌اش را روي آن سرمايه‌هاي از ميان رفته گذاشت در حالي که سرمايه‌اش، کارت‌هاي واقعي‌اش، عبارت بود از ارتش و دستگاه امنيتي؛ طبقه متوسطي که نمي‌خواست آنچه را بدست آورده بود به خطر اندازد و بخش مهمي از آن حاضر بود زير شعار دفاع از مشروطه و قانون اساسي پشت سر او بايستد؛ و نيز بازمانده نام پادشاه و جاذبه پادشاهي و اقتدار پادشاهي که هنوز در ايران نابود نشده بود، ضعيف شده بود و ضربه خورده بود ولي نابود نشده بود. بختيار بايست قدرت‌هايي را که در دست مي‌داشت، قدرت‌هاي سياسي و نظامي را که در دست مي‌داشت و از رژيمي برايش مانده بود، که نخست‌وزيرش کرده بود، چنان بسيج کند که بي خونريزي، ولي با تهديد هميشگي آن، بتواند موج انقلاب را عقب ببرد. در عين حال با اصلاحات سياسي، با باز کردن يک دورنماي تازه پيش چشم مردم ايران و تقويت گرايش مشروطه‌خواهي، نيروهاي انقلابي را خنثي کند. در آن هنگامه انقلابي با سخنراني نمي‌شد جلو خميني را گرفت؛ ولي او شيفته سخنراني‌هايش بود.

وقتي او آمد و خواست رهبر انقلاب بشود و نامربوط‌تر از آن، خواست انتقام 28 مرداد را بگيرد ــ مانند بقيه جبهه ملي‌هاي آن زمان، و بسياري‌شان در اين زمان نيز ــ همه سلاح‌هايش را از دست داد. دستگير کردن سپهبدعزيزاله کمال هشتاد ساله (رئيس شهرباني در 1331/1952) با آن وضع رقت بار که راه نمي‌توانست برود، به انتقام همکاري نکردنش با دکتر مصدق، در آن اوضاع چه نتيجه‌اي جز ترساندن ارتشي‌ها مي‌توانست داشته باشد؟ او در همان نخستين مراحل، ارتش را از دست داد و سازمان امنيتي را که در آن هنگام خيلي به کارش مي‌آمد و مي‌توانست آن را با تغييراتي در مسئولان، در برابر دسته‌هاي خوناشام و تروريست پيرامون خميني بفرستد منحل کرد.

هيچ لزومي هم به خونريزي زياد نمي‌بود. تا آخرين هفته‌ها بي‌حمام خون مي‌شد ايران را به راه ديگري انداخت. هنگامي که ارتش ديد خود بختيار سخنان آن طرف را منهاي انقلاب اسلاميش، مي‌گويد و تا جمهوري و نخست‌وزيري خميني حاضر است پيش برود، با يک حساب ساده موازنه نيروها خودش به انديشه کنار آمدن با آخوندها افتاد. ديدار با خميني معني نمي‌داشت. بختيار مي‌رفت به پاريس خميني را مي‌ديد که چه بشود؟ در بهترين صورتش ناموفق بر مي‌گشت و بر اعتبار خميني به عنوان رهبري مصمم مي‌افزود. بعدا گفت که من مي‌رفتم و به مردم مي‌فهماندم که او شخص سمجي است. ولي مردم او را به دليل سمج بودنش مي‌پسنديدند. در بدترين صورتش هم يک سنجابي ديگر مي‌شد. خيلي هم هنر مي‌کرد به عنوان نخست‌وزير خميني برمي‌گشت. آن کار هيچ سودي نداشت و خميني را نيرومندتر کرد. بازي بدي بود. او نيروهايي را که داشت پراکنده، و تشويق کرد که به جبهه مخالف بپيوندند و روي استراتژي نادرستي که از اول داشت خودش را بي‌سلاح و منزوي کرد و در شگفت بود که چرا به آن سادگي سرنگون شد. اين تصادفي نيست که حکومتي که برنامه‌اش را از روي خواست‌هاي انقلابيان تنظيم کرد در مسابقه براي رهبري انقلاب از خميني عقب افتاد. پيش از او شاه هم وارد چنان مسابقه‌اي شده و شکست خورده بود.

در آخرين ماه‌ها و هفته‌هاي رژيم پيشين بجاي برآوردن خواست‌هاي انقلابيان بايست بر نيروهاي ضد انقلابي تکيه مي‌کردند. تظاهرات هواداران قانون اساسي در نخستين مراحل حکومت زودگذر بختيار نشان داد که يک سرچشمه قدرت در جامعه بود که مي‌توانست در برابر موج انقلابي بايستد. بخش بزرگي از طبقه متوسط ايران اگر از رهبري نيرومندي برخوردار مي‌بود و از سوي دولت پشتيباني مي‌شد مي‌توانست آن موج را برگرداند. حتا در ميان پشتيبانان خميني نيز خشونت و انحصارطلبي هواداران خميني و رفتاري که با خانم‌ها داشتند و جلوگيري‌شان از هواداري مصدق در تظاهرات ترديدهاي بسيار برانگيخته بود. ولي خبر آن تظاهرات را حتا به اندازه کافي پخش نکردند و جلو اوباشي را که با کارد و سنگ به تظاهرکنندگان حمله‌ور شدند نگرفتند (پيش پرده تاکتيک‌هاي اوباش بسيجي) بختيار مي‌توانست چنان رهبري باشد ولي او هيچگاه از 28 مرداد رها نشد. از نيروهائي که برايش مانده بودند و مي‌توانستند دوستش باشند و به‌رهائيش بشتابند، از آن تظاهرکنندگان قانون اساسي نيز، همان اندازه بري بود که از دشمنان انقلابيش. مانند بسياري از آنها که به نام جبهه ملي شناخته مي‌شوند نتوانست از قالب يک دوره تاريخي بيرون بيايد و مانند همه آنها که خود را در يک رويداد يا شخصيت تاريخي منجمد مي‌کنند ــ چه جبهه ملي‌ها، چه چپ راديکال و چه سلطنت‌طلبان سنتي که اين ميراث به آنها هم رسيده است ــ از رساندن خودش به قواره موقعيت‌هاي تازه برنيامد.

هنگامي که مي‌گويم مي‌بايد از زندان گذشته بيرون آمد با توجه به اين تجربه‌هاست. بختيار لازم نبود 28 مرداد يا رفتار زشتي را که در سال 1356/1977 در تظاهرات جبهه ملي در کاروانسرا سنگي با او و ديگران شد فراموش کند. ولي هنگامي که براي واپس نشاندن موج انقلابي به نخست‌وزيري آمد با جهان ديگري سر و کار مي‌داشت. در آن هنگام اسباب قدرتي که پس از 28 مرداد ساخته شده بود برضد او بکار نمي‌رفت و در اختيارش مي‌بود تا خطري را که از همه کس بهتر به ماهيتش پي برده بود برطرف سازد. او پس از شکست دادن خميني به اندازه کافي براي پاک کردن حساب‌هايش با 28 مرداد وقت مي‌داشت ــ اگر اصلا در آن زمان ديگر هيچ لزومي در آن مي ماند. در هر حال او به عنوان يک مرد سياسي، شخصيت قابل احترامي بود.

کابينه‌هاي پياپي از تابستان تا زمستان 57/9ـ 78  فرصت بسيج آن بخش طبقه متوسط، توده بزرگ مردمي را که به نگهداري منافع و امتيازات خود مي‌انديشيدند، از دست دادند. در آن شش ماه لايه‌ها و گروه‌هاي اجتماعي نه همه از روي اعتقاد، به تدريج به انقلاب پيوستند زيرا حکومت را، نخست‌وزيران را، هر که بودند، مي‌ديدند که پيوسته در پي مصالحه و امتياز دادن به انقلاب‌اند. براي من بسيار دشوار است که پيروزي انقلاب را تا مراحل پايانيش اجتناب‌ناپذير بدانم. امروز هم نمي‌توان حکم قطعي داد زيرا در شش ماهه پس از حکومت ما، هيچ مبارزه جدي با نيروهاي انقلابي نشد و هيچ استراتژي جز سازش و بعد تسليم گام به گام و سرتاسري در ميان نبود. به استراتژيي که من امروز از آن مي‌گويم فرصتي داده نشد تا بتوانيم قضاوت کنيم. سخنراني‌هاي پر هيجان در آن يک ماهه آخر بود ولي نه بيش از آن. نه توجهي به بسيج مردمي در روياروئي با بسيج انقلابي شد زيرا همه‌شان مردم را از دست رفته مي‌گرفتند (در مورد بختيار احساسم اين است که با هيچ کس جز هواداران و موافقان مصدق، و نه سران جبهه ملي، اصلا ميانه‌اي نداشت) و نه اراده  بکار بردن زور در جاي درست و به اندازه لازم در ميان بود که همواره تلفات کمتري از بکاربردن اندک و پراکنده‌اش دارد. سخنراني‌هاي بختيار در نخست‌وزيري بي‌ترديد برگ درخشاني در کتاب سراسر آلوده و تيره آن شش‌ماهه است ولي اگر او پيش از نخست‌وزيري آن موضع را گرفته بود رهبر بسيار موثرتري مي‌شد. اگر در همان تسليم جبهه ملي به خميني در سفر کريم سنجابي به پاريس و ماه‌هاي پس از آن، خاموش نمي‌ماند بهتر مي‌توانست توده طبقه متوسط ايران را پشت سر خود گرد آورد و رهبر “جايگزين“ خميني باشد. اما در نخست‌وزيري، او رهبر “از ناچاري“ بود و کار تنها با سخنراني راست نمي‌شد.

با اينهمه درباره بختيار نمي‌توان سخن گفت و ضربه‌اي را که بخش غيرفاشيست اسلامي انقلاب به خودش و کشور زد يادآوري نکرد. بختيار نتوانست ارزيابي درستي از ميدان جنگ و نيروهاي در صحنه بکند ولي خيل بزرگ انقلابياني که سرخوردگي‌شان از فرداي انقلاب آغاز شد در او واپسين رستگاري خود را از دست دادند. او، هم اعتبارنامه‌هاي اصلاح‌طلبي و احترام به نظام قانوني را داشت، و هم در شرايطي آمده بود که جاي ترديد براي شکاکان نمي‌گذاشت (بيش از رفتن شاه از ايران چه مي‌شد خواست؟) ما يکبار ديگر، پس از تابستان 1332 فرصت يک انقلاب باشکوه نمونه 1688 بريتانيا را از دست داديم. در هردو بار مي‌شد ايران را بي‌مداخله بيگانه و بي نابود کردن آينده کشور به دمکراسي و نظام مشروطه واقعي درآورد.

چنانکه در پيش هم اشاره کردم يکي از گوشه‌هاي جهان‌بيني ايراني که مي‌بايد عوض کرد فرهنگ مظلوميت و شهادت است. در چنين فرهنگي مرز ميان پيروزي و شکست تار مي‌شود و شکست گاهي ارزشي برتر مي‌يابد. اما يک ملت نمي‌تواند با ناکامي‌هايش زندگي کند. ما بيش از مظلوميت و شهادت به کاميابي و پيروزي نياز داريم و بيش از گنهکار دانستن ديگران مي‌بايد عادت کنيم کم و کاستي‌هاي خود را حتا در قهرمانان و پرستيدگان‌مان بشناسيم. ملت‌هاي پيشرفته چنين مي‌کنند. اگر مي خواهيم سرنوشت متفاوتي داشته باشيم مي‌بايد آدم‌هاي متفاوتي بشويم و بتوانيم به اندازه موقعيت‌هاي تاريخي که خود را به ما عرضه مي‌دارند رشد کنيم.  شهيد و مظلوم شدن، غايت کار سياسي نيست. يک سياستگر پيروزمند که کشور خود را از تنگنائي برهاند ارزش بيشتري دارد. رهبر سياسي را در جامعه‌هاي پيشرفته با توجه به ترازمندي کلي هدف‌ها و امکانات، توانائي‌ها و کمبودها و بيش از همه دستاوردهايش ارزيابي مي‌کنند. يک رهبر سياسي مي‌بايد بتواند ميان آرمان‌ها و قدرت‌ها ومحدوديت‌هايش توازني برقرار کند و از آنچه دارد بيشترين بهره را در جهت هدف‌هايش ببرد. مشکلات ترساور، در هر موقعيت مهم تاريخي پيش مي‌آيد ولي رهبراني هستند که پيروزي را از کام موقعيت‌هاي غيرممکن مي‌ربايند. ديگراني هم هستند که آنچه را هم در دسترسشان است بر باد مي‌دهند.

اميرحسيني ــ با توجه به اينکه شاه پس از خروج از ايران هيچ تمايلي به تماس با سران ارتشي نشان نداد ــ اين را بسياري از امراي ارتش عنوان کردهاند ــ چرا شاه به جاي بختيار يک امير ارتشي را به نخستوزيري برنگزيد؟ يک آدم مقتدري مثل فرض کنيد رحيمي يا اويسي يا خسروداد. به هر حال ما در ارتش ژنرال جربزهدار زياد داشتيم.

همايون ــ يک سنت پادشاهي پهلوي هراس از ارتش بود. چون رضاشاه با کودتاي نظامي روي کار آمده بود و اين اول بار بود که در دوران نو تاريخ ايران اتفاق مي‌افتاد و هميشه مي‌ترسيد که کس ديگري کودتا کند. چنان کساني هم بودند. کسان ديگري هم مايه دردسر بودند. به دليل اين هراس از ارتش مي‌کوشيدند آن را هميشه در بهم انداختن سران نظامي نگهدارند، محمدرضا شاه خيلي بيشتر، و کارآيي ارتش را در واقع با اين سياست از بين مي‌بردند. محمدرضا شاه به هر راه‌حلي حاضر بود مگر راه‌حل ارتش. يعني عملا خميني را ترجيح مي‌داد بر مثلا يک فرمانده ارتشي؛ و دائما سفارشش اين بود که ارتش ديوانگي نکند. ديوانگي ارتش به اين معنا بود که سران اين انقلاب را بگيرد و به زندان بيندازد ــ آن پانصد ششصد نفري که صحبتش بود ــ و نمي‌گذاشت اين کار را بکند. براي اينکه ته دلش از ارتش بيشتر مي‌ترسيد تا از خميني. شش ماهه آخر محمدرضا شاه، شش ماهه باور نکردني است. يعني اصلا با هيچ منطقي نمي‌خواند. من بسيار کوشيده‌ام دلايلي، توجيهاتي پيدا کنم و بياورم. ولي از دليل و توجيه گذشته است. بکلي يک فضاي سوررئاليستي بود و شاه در يک فضاي سوررئاليستي عمل مي‌کرد؛ نامربوط “همه تصميماتش نامربوط“ هرچه مي‌گفت و مي‌کرد پرت، بي‌ربط و اشتباه بود. نمي‌دانم در ذهنش چه مي‌گذشت. مي‌گويند تاثير داروهائي بود که به او مي‌دادند. نمي‌دانم. ولي شايد تنها توضيح درستش باشد؛ هرچند او همواره در برابر بحران فلج مي‌شد. درس بزرگي که از دوران انقلاب مي‌توان گرفت اين است که دودلي و بي‌تصميمي و از اين شاخ به آن شاخ شدن و دو يا حتا چند استراتژي را با هم دنبال کردن نسخه شکست است.

اميرحسينی ــ اشاره کرديد که بعضي از افسران ارتش در طول سالها حکومت هر دو پادشاه پهلوي فکر نوعي کودتا به ذهنشان رسيده بوده است. ميخواستم درباره سپهبد زاهدي از شما پرسشي بکنم. آيا درست است که بعداز 28 مرداد، يعني نه بلافاصله فرداي 28 مرداد، به هر حال در دوران نخستوزيري، سپهبد زاهدي با پادشاه دچار اختلافاتي شد و به نوعي مايل بود که قدرت را به تنهايي در دست بگيرد که شاه سرانجام ايشان را به نوعي به تبعيد به ژنو فرستادند؟ به هرحال جدا از مطالعه ژرف شما در زمينه تاريخ ايران، به دليل وابستگي خانوادگي شما اين مسايل را نزديکتر از هر محققي ديدهايد و شنيدهايد.

همايون ــ اختلافات از بازگشت شاه شروع شد. شاه در فرودگاه ديد که نصيري سرتيپ شده است. چون سپهبد زاهدي گفته بود که برو و درجه سرتپي‌ات را بزن. و شاه در مورد ارتش بسيار حساس بود و حسود که هيچکس در ارتش نفوذي نداشته باشد؛ منحصرا دست خودش باشد. در ترکيب کابينه زاهدي شاه چندان دستي نداشت و بسيار ناراحت و ناراضي بود و به سفير آمريکا هم گفت. تا جايي که سفير آمريکا به او گفته بود اين مرد زندگي‌اش را به خطر انداخت و شما را برگرداند. شاه گفته بود بله البته، ولي با من هيچ مشورتي نشده است. شاه از همان شايد ماه اول در صدد برداشتن زاهدي بود. ولي زاهدي در زندگي‌اش هرگز در صدد برداشتن شاه برنيامد و وفاداري صفت برجسته او بود. خيلي‌ها هم در آن مدت که شاه از ايران رفته بود به او گفته بودند که لزومي به بازگشت شاه نيست و خودت مي‌تواني اين کشور را بگيري. ولي او اصلا در خيالش نمي‌گنجيد و تا پايان زندگي‌اش هم با اينکه خيلي تلخکام بود ولي به پادشاهي، به محمدرضا شاه، وفادار ماند. منظورم از افسراني که در اين فکر بودند يکي آن سرهنگ پولادين معروف بود که براي رضاشاه طرحي ريخته بود. يکي هم سرلشگر قرني بود که براي محمدرضا شاه در سال 1337/1958 خيال کودتا در سر داشت. ولي زاهدي هرگز جزء آنها نبود. مشکل زاهدي با محمدرضا شاه همان مشکل مصدق بود و قوام‌السلطنه. زاهدي هم معتقد بود که شاه بايد سلطنت کند نه حکومت؛ و اعتقاد زيادي هم به توانائي‌هاي محمدرضا شاه نداشت. اگر درست نگاه کنيم زاهدي حق داشت فکر کند که پادشاه بايد آن بالا باشد و مسئوليت نداشته باشد و کسي او را نتواند مورد حمله قرار دهد و نخست‌وزيران بايد مسئول باشند و بيايند و بروند. اين گرفتاري عمده سپهبد زاهدي با محمدرضا شاه بود.

نگاه “پاياني“

 

شش

 ‌

نگاه پاياني

 ‌

 ‌

 

اميرحسيني ــ شما در کتاب ديروزو فردا و همين طور در گفتگويي که با هم داريم بعضي وقتها بسيار تند از دوران محمدرضا شاه انتقاد کردهايد، از بعضي سياستهاي ايشان. در عين حال فرموديد که اولين کسي بوديد که خواستار تشکيلاتي شديد که برگرداندن پادشاهي مشروطه به ايران را هدف خودش قرار داده باشد…

همايون ــ پادشاهي پهلوي

اميرحسيني ــ پادشاهي پهلوي بله. و حاضر نشديد با ارتشبد اويسي وارد هيچگونه همکاري بشويد. اين دوگانگي را، دستکم آن طوري که من ميبينم، شايد هم دوگانگي نباشد، اين را شما چگونه توضيح ميدهيد؟

همايون ــ من در بررسي همه تاريخ صد ساله گذشته ايران و شخصيت‌هايش همين اندازه بي‌پروا و انتقادي هستم. همه را با اين نظر تند انتقادي نگاه مي‌کنم. براي اينکه همه را دچار معايب بسيار سخت مي‌بينم. علت اين هم که ما در صد سال گذشته پياپي شکست خورده‌ايم اين بود که مسئولان، دست درکاران، سياستگران، زمامداران، پادشاهان، روشنفکران، مخالفان، موافقان، همه دچار اشکالات بسيار بزرگ بودند. من مي‌خواهم که آينده سياست و اجتماع ايران و فرهنگ سياسي ايران از کم و کاستي‌هاي اين صد ساله و اين افراد بدور باشد. و اين فقط با بررسي انتقادي، هم بيطرفانه، هم بي‌ملاحظه سياسي و شخصي، صورت خواهد گرفت. بايد با حقيقت آن جور که بود روبرو بشويم و آن را با روشن‌ترين بيان به مردم بگوييم که ديگر اشتباهات و معايب تکرار نشوند. ولي من هميشه طرفدار پادشاهي پهلوي در شکل پادشاهي مشروطه بوده‌ام. حالا مدتي تاکيد مشروطه را روي سويه (جنبه) توسعه اقتصادي و اجتماعي‌اش مي‌گذاشتم ولي از آغاز دهه شصت / چهل دست کم، تاکيد را روي سويه توسعه اقتصادي و سياسي، هر دو گذاشتم. هنوز هم به همين اعتقاد هستم. امروز البته فکر مي‌کنم که بايد بيشتر تاکيد را روي توسعه سياسي بگذاريم. براي اينکه کارهائي که در زمينه اقتصاد شد به هر حال يک زير ساخت مادي و فرهنگي در ايران بوجود آورده است. من تناقضي نمي‌بينم. آنها اتفاقا دچار تناقض بودند. من طرفدار پادشاهي بودم و از سويه‌هاي منفي پادشاهي هم بيش از هر کسي انتقاد کردم. نه بدگويي. زيرا اگر قرار باشد ايران نظام سياسي با ثباتي داشته باشد و دمکراسي هر روز به خطر نيفتد پادشاهي مشروطه شکل حکومت مناسب‌تري براي ماست؛ و اگر قرار باشد پادشاهي در چهارچوب نظام دمکراتيک بماند مي‌بايد از معايب گذشته پاک شود. شناختن معايب چنانکه مي‌بينيم گام نخستين است.

اکنون اگر ما نتوانيم از بيم پاره‌اي هواداران پادشاهي حقايق گذشته را بگوئيم فرداي بازگشت پادشاهي چگونه خواهيم توانست به گفتن حقايق روز جرئت کنيم؟ بيست و چند سال است مي‌گويند حالا وقت اين سخنان نيست (پس چه وقتي است؟) ولي ديديم که به اندازه کافي وقت براي هر سخني و رفتن به ژرفاي هر موضوعي بوده است. اما اصلا  امري که نتوان آن را  بي دروغ يا نيمه حقيقت پيش برد اشکال بنيادي دارد. حتا در پيکار با جمهوري اسلامي ما هيچ نيازي به پوشاندن بخشي از حقيقت نداريم. به مراتب بهتر است که مردم بر درستي سخني، پيامي، منظوري، متقاعد باشند تا هر کدام از ظن خود يار شوند. از اين گذشته چنانکه در پيش گفتم بازنگري انتقادي گذشته براي ما يک ضرورت سياسي حياتي است. ما براي رسيدن به يک همرائي consensus اصولي نمي‌توانيم تا مرگ همه طرف‌هاي جنگ هفتاد و دو ملت صبر کنيم. در بازنگري انتقادي، دل‌هاي نازک کساني بدرد مي‌آيد ولي چاره‌اي نيست. درمان درد بزرگ‌تر جنگ صليبي ما در سده بيست و يکم، بيشتر اهميت دارد. هيچ پيشرفتي از علم گرفته تا سياست تا زندگي شخصي بي بازنگري گذشته نمي‌شود. بازنگري هم يعني بي پيشداوري، وگرنه مي‌بايد نامش را بازتوليد گذاشت.

اين استدلال که مخالفان عيب‌ها را مي‌گويند و موافقان لازم نيست اين کار را بکنند درست نيست زيرا مخالفان تنها عيب‌جوئي مي‌کنند ولي کار ما جنبه عيب‌جوئي ندارد؛ دلمشغولي ما ستايش کردن يا عيب گفتن نيست. ما يک دوره تاريخي را نقد مي‌کنيم که به انسان فرزانگي بيشتر مي‌دهد. نقد گذشته براي امروز و آينده لازم است. براي يک طرح سياسي که همه گوشه‌هاي زندگي جامعه را بپوشاند نمي‌توان نگرش انتزاعي داشت. مي‌بايد آن طرح را روي زمينه کلي جامعه گذاشت و اين زمينه کلي از آنچه واقعيت جامعه را تشکيل مي‌دهد جدا نيست. تاريخ، بويژه تاريخ همروزگار، آن زمينه کلي و واقعيت جامعه است. ما آنيم که تاريخمان نشان داده است. اگر مي‌خواهيم چيز ديگري بشويم مي‌بايد آن تاريخ را بشناسيم و نقد کنيم و از آن درگذريم. در شرايطي که ما هستيم هيچ نيازي به اين نيست که نيمه کاره فکر کنيم؛ اصلا هيچگاه نبايد نيمه کاره فکر کنيم. انقلاب و حکومت اسلامي به يک دوره تاريخ ايران پايان داده است. جامعه ما از اين مزيت برخوردار است که از نو آغاز کند و هيچ چيز را مسلم نگيرد. من اين فرايند را از خودم آغاز کردم و طبيعي است که در سياست نيز دنبالش را بگيرم.

ما به عنوان تبعيديان از اين مزيت نيز برخورداريم که سياست را هم به مقدار زياد از ملاحظات قدرت آزاد کنيم و به کنه آن برويم که رساندن جامعه به جائي است که افراد در بالاترين حد خود تکامل يابند؛ همان زندگي در فضيلت ارسطوئي. سياستبازي که همه‌اش به آن پرداخته‌ايم ما را در اين حد نگه داشته است. چگونه است که چندي هم سياست را در معناي درستش بگيريم؟ بتوانيم جهان را تنها از نظرگاه پرستش و نفرت، دوستي و دشمني بي مرز و جاه طلبي و فرصت‌طلبي محض نبينيم و بجاي شخص بر امرcause  تمرکز يابيم؟  کساني که فکر مي‌کنند اشاره به کم و کاستي‌هاي گذشته بخت رسيدن ما را به قدرت از ميان مي‌برد مي‌بايد در نظر داشته باشند که آن کم و کاستي‌ها مايه اصلي شکست ما بود و نخست مي‌بايد آنها را بشناسيم تا از خود دور کنيم؛ و دوم، ديگر هيچ چيز را نمي‌شود پوشيده نگهداشت. ما توانائي آن را داريم که با گفتن همه حقيقت، از جمله خوبي‌ها و نيرومندي‌ها با مردم روبرو شويم و نه تنها در اين جبهه آسيب‌پذير نباشيم بلکه حقيقت را در خدمت امر خود قرار دهيم.

من در اين سال‌ها به عمد درپي طرح مسائلي بوده‌ام که در انگليسي به آن خلاف سياست مي‌گويند (عنوان يکي از سخنراني‌هايم در سفري به کانادا همين بود.) بسيار شده است که در آغاز سخن به شنوندگانم يادآور شده‌ام که براي گفتن چيزهائي که خوششان بيايد نيامده‌ام. جامعه ايراني بيش از اندازه در قالب‌هاي ذهني نامناسب مانده است و روشنفکران که نقششان چالش کردن خرد متعارف conventional wisdom است بيش از اندازه اسير حساب‌هاي سياسي هستند و سياستبازي رهايشان نمي‌کند. آنچه ما با آن روبروئيم يک بحران سرتاسري و همه سويه است. کساني ممکن است از اين موقعيت بهراسند ولي به نظر من فرصت يگانه‌اي براي زيرورو کردن بسياري باورها و عادت‌هاي ذهني پيش آمده است. بحران يعني شدني بودن همه چيز، و بحران را نمي بايد بيهوده گذاشت، اگر چه به بهاي برانگيختن مخالفت‌ها باشد. دگرگون کردن انديشه و گفتمان سياسي بيش از محبوبيت اهميت دارد.

اميرحسيني ــ جناب همايون به عنوان پرسش آخر، امروز که به زندگي خودتان نگاه ميکنيد، به سالهايي که پشت سرگذاشتهايد، چه کاري را نميپسنديد، يعني چه کاري را فکر ميکنيد که بهتر بود در زندگي سياسيتان نميکرديد؟ فرضا آيا فکر نميکنيد که اگر شما آن دوره يک ساله وزارت را نداشتيد بعد از انقلاب دردسر کمتري ميداشتيد؟ يا حرفتان در جامعه امروز ايراني در خارج پذيرش بيشتري ميداشت؟ بخش دوم پرسش اينست که اگر امروز باز پانزده ساله ميشديد آيا باز هم به سياست ميپرداختيد يا اينکه دوست ميداشتيد پزشک باشيد يا اينکه مهندسي باشيد، نقاشي باشيد؟

همايون ــ اگر دوباره به دنيا مي‌آمدم باز سياست را انتخاب مي‌کردم. چون با سرشت من سازگاري دارد و من هرچه فکر مي‌کنم، هر حس من، هر لحظه زندگيم با سياست به معناي امر عمومي، يافتن راهي براي اينکه جامعه تغيير کند و بهتر شود، همراه است. اين است که من در خوراک هم نگاه مي‌کنم ببينم که آشپزي ايراني را چکار مي‌شود کرد که جهانگير بشود. از خيابان که مي‌گذرم به فکر حمل و نقل شهري در ايران مي‌افتم. اين کار من است. همه زندگيم در چاره‌جوئي براي اين کشور گذشته است. انتقاد هم که کرده‌ام هميشه همراه با راه‌حل بوده است. زيرا عيب گرفتن را سترون مي‌دانستم. انسان مي‌بايد توانائي آن را داشته باشد که خود را بجاي ديگري بگذارد. پي بردن به اينکه در ذهن ديگران چه مي‌گذرد هميشه ممکن نيست ولي دست‌کم مي‌توان خود را در جاي ديگران گذاشت: اگر من بجاي کسي که از او انتقاد مي‌کنم باشم چه خواهم کرد؟ اين عادت ذهني به اضافه دلبستگي هميشگي و هر لحظه به امر عمومي مرا به سياست مي‌کشاند. بله حتما به سياست مي‌پرداختم. آبشخور رودخانه زندگي من ادبيات و تاريخ و سياست است و همين از من مي‌آيد.

کارهايي که نمي‌کردم بيشمار است. چون زندگيم را وقتي نگاه مي‌کنم اشتباهات بسيار زياد درش هست. اولين اشتباه و شايد بزرگ‌ترينش اين بود که خيلي پيش از موقع وارد کار سياسي شدم. پيش از آنکه دانش سياسي پيدا کنم، پيش از آنکه درسم را خوب بخوانم، وارد کارهاي عملي سياسي شدم که مسير زندگيم را منحرف و غيرعادي کرد و فرصت‌هاي زيادي را از من گرفت. عقب‌افتادگي درسي نگذاشت از آغاز جواني دنبال کار منظمي بروم و به عقب‌افتادگي‌هاي بزرگ در زندگي رسيد؛ يکي از اعضاي بدنم را بيهوده از دست دادم. بدبختانه بيشتر مردمان بزرگ‌ترين تصميم‌هاي زندگي‌شان را در سنيني مي‌گيرند که کمتر از هميشه آمادگي دارند. اشتباه بزرگ ديگر اين بود که پس از سقوط کابينه در ايران ماندم. کاملا مي‌شد ديد که فاجعه در پيش است. هرگز نمي‌توانستم ابعاد ضعف مرگبار شاه و ميان‌تهي بودن جامعه روشنفکري و سياسيکاران ايران را پيش‌بيني کنم. اشتباهات ديگر در زمينه زندگي شخصي‌ام طبعا خيلي کردم. خيلي فرصت‌ها را براي اينکه زندگي راحت‌تري داشته باشم از دست دادم که بيشمارند و پرداختن به آنان سودي ندارد. هر زندگي از اين اشتباهات پر است. اما يک تصميم درست گرفتم که بسياري اشتباهات را جبران کرد و آن ازدواجم بود.

ولي در مورد آن دوره وزارت، اگر به وزارت نمي‌رسيدم پيش از انقلاب به زندان نمي‌افتادم و در روزنامه آيندگان مي‌نشستم و با انقلاب مبارزه مي‌کردم، و به احتمال زياد همانگاه مرا مي‌کشتند. در روزنامه آيندگان دوبار در سال‌هاي دهه پنجاه بمب گذاشته بودند. من از همان هنگام آماج بودم. پس از انقلاب از دوستي که در آن سال‌ها در کتابخانه دانشگاه  کار مي‌کرد شنيدم که دانشجويان چپگرا مي‌گفتند که در جبهه مقابل از من بايد ترسيد. روزنامه ما در ميان چپ افراطي و در بازار دشمنان سرسختي داشت. (من دشمني‌هاي سخت و دوستي‌هاي پرشور جلب مي‌کنم.) اگر به دولت نرفته بودم در جريان انقلاب از ميان رفته بودم و اگر پيش از انقلاب از ميان نمي‌رفتم پس از انقلاب کشته مي‌شدم. چون اهل گريز نبودم، حتا وقتي که تهديد مستقيم متوجهم بود. (من خوب مي‌فهمم که هويدا چرا ماند و دستگير شد. آنچه نمي‌فهمم تسليم خودش به انقلابيان بود.) وزارت سبب شد که مرا دستگير کردند و تنها در آن وقت به خود آمدم و متوجه خطر شدم و از آن وقت خيلي مراقب خودم بودم. در زندان ريش گذاشتم به اميد مبهم اينکه بتوانم فرار کنم و وقتي هم گريختم همه احتياط‌ها را کردم که دستگير نشوم و نشدم و از ايران موفقانه گريختم. اگر از اين جهت نگاه کنم زنده ماندن من مرهون آن دوره وزارت است.

مسلم است که اگر در ايران به وزارت نرسيده بودم و خود را به خارج مي‌رساندم در بيرون ايران قبول عام بيشتري مي‌داشتم. چون من شايد ده سال پس از انقلاب را در خارج صرف نشان دادن دوباره و تثبيت دوباره موقعيت خودم در جامعه ايراني کردم و آن ده سال را مي‌توانستم صرفه‌جويي کنم. خيلي فرصت‌ها در اين بيست سال از دست من رفت و به همان دليل بود. روي دشمني‌ها، روي کينه‌ها، روي حسادت‌ها، روي هرچه که بيشترش مربوط به آن دوره وزارت مي‌شد. باز از طرف ديگر مي‌توانم بگويم اگر در خارج موقعيت بهتري پيدا مي‌کردم يکي از آماج‌هاي مهم جمهوري اسلامي مي‌شدم و احتمال ترور من بيشتر مي‌شد. نمي‌دانم. هيچ‌کدام اينها را نمي‌شود مسلم گرفت، همه اينها عواملي است که مي‌تواند به حساب بيايد. انسان در چنگال تصادفاتي است که بيشترشان دور از کنترل او هستند. سلسله اگرها قطع نمي‌شود. نگرش قضا قدري به زندگي البته به درد صوفيگري و فلسفه‌هاي خوب مردن مي‌خورد و انسان سازنده پويا ميانه‌اي با آن ندارد. ولي کاراکتر ما سرنوشت ماست.

من از آغاز با سختي سر و کار داشته‌ام، سختي‌هائي که براي جهان محدود يک کودک حساس، ابعاد تراژيک پيدا مي‌کند، و در سرشت من است که کارها را از جاي دشوارتر آغاز کنم، به گفته مسيح از در تنگ بدر آيم؛ پيروزي آسان را قدر ندانم. ميل به تفاوت داشتن در بيشتر زندگي‌ام، هم سودمند و هم ناگزير بوده است، ولي اين فضيلتي است که چنانکه ارسطو متوجه شده بود، مانند هر فضيلت ديگري وقتي به زياده‌روي کشيد، عيب شد. پيرامون من در همه اين دهه‌هاي دراز نوآموزي نيمه کاره جامعه ايراني در مکتب تمدن فرنگي، چنان بوده است که ناگزير از رويکرد و رفتار متفاوت بوده‌ام. همرنگ جماعت شدن بهاي سنگيني بوده است که همواره نمي‌توانسته‌ام بپردازم. بزرگ‌ترين مشکلم در زندگي اين بود که نمي‌توانستم نظر نه چندان بالائي را که به پيرامونم داشته‌ام پنهان کنم. جامعه ما سهم بيش از اندازه‌اي از ناداني و ابتذال و بي اخلاقي داشته است و تغيير دادن جامعه، آرمان هميشگي من بوده است. زماني به دوستي گفتم که ايران کشور جالب توجهي است چون بايد آن را تغيير داد. چنين سودازدگي تفاوت داشتن و تغييردادن، ناگزير به زياده ‌روي‌هائي مي‌کشد که زندگي را دشوارتر از آنچه مي‌بايد مي‌سازد و حتا مانند مورد من پيوسته در معرض نابودي مي‌گذارد. بسيار جاي شگفتي است که با اين زندگي در سرکشي، خطرناک زيستن نيچه‌اي، من باز دوام آورده‌ام و “روزگارم بد نيست.“ اکنون که به گذشته‌ام مي‌نگرم مي‌بينم آنچه توانسته‌ام براي ناممکن کردن بيشتر چيزهائي که از آن برامده‌ام، از جمله ديرزيستن، انجام داده‌ام و با اينهمه تنها من مي‌توانستم از آنها برآيم.

اما اينکه آيا پشيمانم از اينکه به وزارت رفتم يا نه؟ نه، حقيقتا پشيمان نيستم. براي اينکه بعد تازه‌اي به زندگي من و شخصيت من و تفکر من داد. نظر مرا باز کرد. از کتاب بيرون آمدم، از لاي صفحات روزنامه بيرون آمدم. اکنون خيلي بهتر کارکرد قدرت را مي‌بينم و بيشتر در مي‌يابم که چرا سياست، که ريمون آرون مي‌گفت، [مانند اقتصاد] عرصه کمبود و تنگي است. در ميان کساني که در گروه‌هاي مخالف فعاليت مي‌کنند اين نقص را من در همه تقريبا مي‌بينم که کارکرد قدرت را نمي‌شناسند و از حکومت تصورات دست دوم دارند. اينهم باز يک مزيتي بود که نصيبم شد. يک مقداري هم کار براي آن کشور در آن يک ساله توانستم بکنم. هر چند اگر دوباره به آن دوران باز مي‌گشتم با پافشاري و شتابزدگي بيشتري عمل مي‌کردم. از همه اينها گذشته رسيدن من به چنان ايستگاهي در زندگي، ناگزير مي‌بود. مسيري که از کودکي اختيار کردم ناچار به آنجا مي‌کشيد. من در همه زندگي يک آدم عمومي بودم، صرفنظر از مقام و موقعيتي که داشتم؛ با چنان نگرشي به خودم و جائي که قرار داشتم نگاه مي‌کردم. حتا در رفتار و زندگي خصوصي‌ام چنان ملاحظاتي در بسياري موارد جلوم را مي‌گرفت و با آزادي همگنانم رفتار نمي‌کردم. نزديکانم نيز مرا با چنان نگاهي مي‌نگريستند.

پشيماني دو معني دارد. نخست، احساس اينکه نتيجه تصميم با انتظار نمي‌خواند. در اين معني انسان مي‌تواند در بيشتر اوقات پشيمان شود. دوم، آرزوي اينکه هرگز چنان تصميمي گرفته نمي‌شد. من به اين معني پشيمان نيستم. مشکلاتي که پس از گريز از ايران با آن روبرو شدم و گذشته از تنگي زيست، همه‌اش از دشمني‌ها برخاست، بزرگ‌ترين چالش زندگيم بود و من از چالش هرچه بزرگ‌تر باشد بيشتر مي‌گيرم. ديگران شايد نتوانند حالتي را که دربرابر سخت‌ترين مبارزات و دشمني‌ها به من دست مي‌دهد و بهتر از همه مي‌توانم آن را با صفت اهتزاز بيان کنم دريابند. اين عيب بزرگي است، مي‌دانم، ولي نخستين واکنش من دربرابر چالش‌ها جنگيدن است و تنها آنگاه به زور، خود را به کنار آمدن ــ اگر جاي آن باشد ــ وا مي‌دارم. هميشه هر اتمام حجتي را رد کرده‌ام. عکسي از کودکي من و برادرم سيروس هست، لحظه گويائي از روحيات ما که عکاس هوشمند گرفت. من پنج ساله بودم و او سه سال داشت. ما زياد حرکت مي‌کرديم و عکاس به ما تشر زد. نگاه تند من به او، در عمل به دوربين، بهترين نشان دهنده اين سويه (جنبه) از کاراکتر من است.

سه دهه پيش من يک تن بودم و همه دشت از دشمنان پوشيده بود. از آن دشمنان اندکي در ميدان مانده‌اند و عموما به من خدمت کرده‌اند. از داشتن بسياري از آن دشمنان خرسندم. انسان را به دشمنانش بيشتر مي‌شناسند؛ از قول بيهقي “دشمن چنين بايد،“ (البته نه سرش، باز از قول او.) در بزرگترين مصاف‌ها با دشمنان مهم‌تر، احساس شادي و سپاس از اينکه در چنان جائي هستم و از چنان اموري دفاع مي‌کنم سهمي براي دشمني و کينه نمي‌گذاشت. دشمن داشتن از آغاز برايم جزء لازم زندگي بشمار مي‌رفته است و دشمني‌هاي نالازم بسيار براي خود تراشيده‌ام. اما دشمني مرا نمي‌آزارد. بجاي دشمن به پيشبرد امر خودم مي‌پردازم. او را از زندگيم حذف مي‌کنم تا جائي که اندک اندک چهره‌اش هم فراموشم مي‌شود. بسياري از آنچه کرده و انديشيده‌ام پاسخي به دشمني‌ها، و نه دشمنان، بوده است که از اين نظر بر من منت دارند. مرا وادار به بهتر شدن کرده‌اند. عادت کرده‌ام در هرچه مي‌گويم يا مي‌نويسم حملات احتمالي دشمنان را درنظر بگيرم و راه را پيشاپيش بر تحريف و نکته‌گيري‌هاي آنان ببندم. کسي را نمي‌شناسم که به اندازه من با دشمني ديگران ــ و نه دشمني با ديگران ــ زيسته باشد. دو رژيم، رژيمي که به آن خدمت کردم و رژيمي که همواره با آن جنگيده‌ام (يکي از نخستين کسان که با آن جنگيده ام)، در پي نابوديم برآمدند؛ مردمان بيشمار کار و زندگي‌شان را گذاشتند و هنوز معدودي مي‌گذارند که مرا متوقف کنند. به نظر نمي‌رسيد هيچ بختي داشته باشم. اما اينهمه در واقع هديه‌اي بود که روزگار به من داد. چه فرصتي بيش از اين مي‌شد خواست؟

آن فرصت مرا به جائي رساند که مي‌توانم با خرسندي به باززايش خود در سومين دوره زندگي بنگرم. تصميمي که در ماه‌هاي زندگي پنهاني گرفتم هرچه گذشت درستي خود را بيشتر ثابت کرد. من يک امر را بجاي خودم گذاشتم. بجاي پيشرفت خود به پيشبرد امري که براي خود قرار داده بودم پرداختم و آن امر، دگرگون کردن فرهنگ سياسي و جهان‌بيني ايراني است. هرچه مي‌گذرد ايرانيان فراوان‌تري ارزش‌هاي دمکراسي ليبرال و عادات شهروندي و زيستن در يک جامعه چندگرا (پلورال) را بيشتر کشف مي‌کنند و از جهان سوم و جهان اسلامي و جهان خاورميانه‌اي بيرون مي‌آيند. موانع، بسيار است و احتمال ناکامي‌ها هنوز هست ولي زمان به سود اين طرح کار مي‌کند. در هر جا باشم با اين نهال مي‌بالم. ناداني و ابتذال و حتا بي‌اخلاقي (تا حد نيهيليسم) جامعه ايراني با آرزوهاي مردمي که مي‌خواهند از آن سه جهان بيرون بزنند ناسازگار است و سهم جامعه و سياست نيز از آن ناداني و ابتذال کمتر خواهد شد زيرا جامعه‌ها نيز مانند افراد مي‌توانند بياموزند. (از بابت بي‌اخلاقي هيچ مطمئن نيستم).

پس از شش دهه زيستن در عرصه عمومي براي نخستين بار مي‌بينم که در اکثريتي هستم (يکي از مزيت‌هاي دير ايستادن در جهان اين است که انسان ممکن است سرانجام اکثريت يابد.) طرح کلي که براي جامعه ايراني دارم، گفتمان مردم، درس خواندگان و جوانان و بويژه روشنفکران شده است: اولويت دادن به ايران، به منافع ملي و “ايده“ ايران؛ غربگرائي و جدا شدن از جهان‌هاي واپسماندگي؛ پاک شدن از عربزدگي و آزاد شدن از بند فلسطين؛ بيرون راندن مذهب (نه مذهبيان) از سياست و حکومت، و آخوند از زندگي سياسي؛ حقوق بشر و برابري زنان و مذاهب. اينهمه روند آينده است ــ تا چشم کار مي‌کند. توسعه و پيشرفت، ناسيوناليسم ايراني و انديشه آزادي و ترقي مشروطه، به جاي مرکزي خود بازگشته است. بت‌هائي که نسل من و دو نسل پس از من براي خود ساختند به اندازه واقعيشان مي‌رسند که براي پاره‌اي از آنان به ناپديدي رسيده است. حزب مشروطه ايران، که سهمي اندازه نگرفتني از زندگيم را بر آن گذاشته‌ام از مايه‌هاي اميدواري من به آينده است. در توسعه سياسي ايران، در کمک به آوردن عنصري از تعادل در رفتار و گفتار، و انديشيدن به خير عمومي در بدترين روياروئي‌ها، سهم اين حزب نيز مي تواند اندازه نگرفتني باشد.

من نيز مانند هرکس ديگري. وقتي انسان به گذشته مي‌نگرد فکر مي‌کند که اگر دوباره فرصت زيستن آن زندگي را مي‌داشت، خيلي کارهاي ديگر مي‌کرد که انجام نداده و خيلي کارها را نمي‌کرد که انجام داده است. طبيعي است. نمي‌توانم بگويم که بهترين روزگار را داشته‌ام ولي اين اندازه هست که شايد بتوانم بگويم دست‌هايم پر خواهد بود که از زندگي بيرون خواهم رفت. امروز من به جائي رسيده‌ام که براي بيشتر همسالانم ايستگاه پاياني است. براي من هنوز نيمه راه است. بسياري کارها مانده است که ارتباطي به سال‌هاي مانده‌ام، هر چند باشند، ندارد. درگير تلاشي هستم و تا سال‌هاي دراز آينده، تا آينده‌اي که در مه زمان پوشيده است، درگيرش خواهم ماند؛ باشم يا نباشم. آنچه از زندگيم مي‌ماند چندان ربطي به حضور فيزيکي‌ام نخواهد داشت. زندگيم آن خواهد بود که بر من روي نمي‌دهد. (اين تعبير را تازگي از کتابي گرفته‌ام.)

به گذشته و آينده‌ام، به آينده‌اي نيز که بي من خواهد بود، بي هيچ حسرت و ناخشنودي مي‌نگرم. دستاوردها و اشتباهاتم به يک اندازه مصالح ساختماني شده‌اند که زندگانيم است. پويش والائي که از هنگامي که خود را شناخته‌ام موتور زندگيم بوده است؛ و يافتن آن “دل دانا“ي شعر فارسي که تا مدت‌ها معني‌اش را نمي‌فهميدم (و آن نيکي زيباشناسانه‌اي است که به قول برادرم شاپور با انتلکت بهم مي‌رسد) مرا به بيش از اين نرسانده است و غمي نيست. ديگران مي‌توانند از اينجا آغاز کنند و به بيش از اينها برسند. و پس از همه اينها، هنوز به نظر مي‌رسد که وقت باقي است. بايد تندتر و بالاتر پرواز کرد؛ بي پرواتر و متفاوت‌تر بود.

زندگی پس ازمردن پيش از مرگ‏

 ‌

پيوست

زندگی پس ازمردن پيش از مرگ‏

من مرده  به ظاهر از پی  جست‏

 چون طوطی كاو بمرد و وارست

‏                                         خاقانی

بر گرفته از “پرندگان مرزی“ از دکتر بهرام محيط، چاپ لوس آنجلس ۲٠٠۲

‏‏‌

‌چنانكه يك دولتمرد انگليسی گفته است در سياست يك بعد از ظهر می‌تواند به اندازه يك زندگی ‏باشد. برای من همه چيز از يك تلفن وزير دربار، هويدا، آغاز شد. روزی در نيمه دی ۱۳۵٦ / اوايل ‏ژانويه ۱۹٧۸ به دفتر من در وزارت اطلاعات و جهانگردی زنگ زد و گفت مقاله‌ای است كه ‏فرموده‌اند هرچه زودتر در يكی از روزنامه‌ها چاپ شود و برايت می‌فرستم. روز بعد هنگام تنفس ‏ناهار در كنگره حزب رستاخيز در حالی كه با گروهی گرداگرد من به عنوان رئيس كميته اساسنامه ‏دنباله بحثهای كميته را گرفته بوديم آقای علی غفاری رئيس دفتر وزير دربار كه هويدا از نخست‌وزيری با خود برده بود نزد من آمد و پاكت بزرگی سفيد رنگ به من داد. من سخت گرفتار بودم و ‏بيم آن داشتم كه پاكت را در جائی فراموش كنم. نگاهم به دوستم آقای علی باستانی خبرنگار اطلاعات ‏افتاد كه در آن نزديكی بود. پاكت را به او دادم و گفتم برای چاپ به سردبير روزنامه برساند، اما ‏وقتی متوجه مهر بزرگ و طلائی وزارت دربار روی پاكت شدم آن را پس گرفتم و پاكت را باز ‏كردم و چند صفحه ماشين شده درون آن را به او دادم.‏

‏فردا در گرماگرم جلسه‌ای در وزارتخانه، آقای احمد شهيدی سردبير نشريات اطلاعات تلفن كرد و ‏گفت می‌دانيد مقاله‌ای كه فرستاده شده چيست؟ من طبعا نمی‌دانستم. گفت حمله به خمينی است. گفتم ‏باشد، دستور رسيده است كه چاپ شود. گفت اگر چاپش كنيم در قم می‌ريزند و دفتر روزنامه را ‏آتش می‌زنند. گفتم چاره‌ای نيست  و خودتان می‌دانيد دستور از كجاست و كاری نمی‌شود كرد. گفت ‏چرا ما چاپ كنيم؟ گفتم فرقی ندارد و يك روزنامه بايد چاپش كند و اطلاعات از همه روزنامه‌ها ‏بيشتر در اين (آن) دوره برخوردار شده است. يك دو ساعتی بعد نخست‌وزير دكتر جمشيد آموزگار ‏تلفن كرد كه آقای فرهاد مسعودی صحبتی درباره مقاله‌ای كرده است؛ موضوع چيست؟ گفتم امر ‏كرده‌اند چاپ شود. او هم گفت البته بايد چاپ شود و به دنبال تاييد نخست‌وزير، روزنامه اطلاعات ‏دو روز بعد مقاله را در يك صفحه داخلی چاپ كرد و چنانكه آقای شهيدی پيش‌بينی كرده بود طلاب ‏قم به دفتر اطلاعات حمله كردند. ولی از آن بدتر شورشی در آن شهر برخاست كه بر اثر زياده‌روی ‏ماموران انتظامی و بكاربردن سلاح آتشين بجای سلاحهای ضد شورش شش تن در آن كشته شدند.‏

‏آن مقاله را شمار اندكی خواندند ولی پيامدهای رويداد قم بالا گرفت، تا آتش زدن سينما ركس آبادان ‏كه چنان روحيه شاه را درهم شكست كه به سياست امتيازدادن، و بزودی تسليم، به نيروهای انقلابی ‏روی آورد. كابينه ما پس از آن جنايت وادار به كناره‌گيری شد و در سه كابينه بعدی كه هر دو سه ‏ماه جای خود را به ديگری می‌دادند، به منظور جلب محبت انقلابيان، آغاز به گرفتن جمعی از سران ‏پيشين كردند. البته تصفيه حسابهای شخصی و سياسی نيز در آن اوضاع بهم‌ريخته سهم خود را می‌‏داشت. نوبت من در موج دوم دستگيريها و روی كار آمدن حكومت به اصطلاح ارتشی رسيد كه در ‏دو سه روز اول، خری در پوست شير بود و بزودی به پوست اصليش در آمد و از همه بيشتر ضعف ‏نشان داد.‏

‏چند روز پس از كناره‌گيری از وزارت اطلاعات و جهانگردی، روزنامه اطلاعات در مقاله تندی ‏با مبالغه‌های بسيار مرا مسئول چاپ آن مقاله ضد خمينی شمرد و هيچ اشاره‌ای به اين نكرد كه آن ‏مقاله به دستور شاه و در پاسخ حملات خمينی به شاه نوشته شده بود. آن مقاله پس از مرگ پسر ‏خمينی و در پاسخ حملات خمينی از عراق و هوادارانش در قم چاپ شد كه مرگ او را كار ساواك ‏می‌دانستند و آشكارا بركناری شاه را می‌خواستند. در تهران، بازاريان و مخالفان پادشاهی مجلس ‏سوگواری بزرگی برای پسر خمينی گرفته بودند كه مخالفت علنی با شاه بشمار می‌رفت، و شاه مانند ‏معمول كه هر انتقادی را از هرجا با انتشار مقالاتی از آن گونه پاسخ می‌گفت فكر كرده بود می‌تواند ‏به خمينی ضربه‌ای بزند. اطلاعات، نويسنده مقاله را كه اتفاقا نام كوچك او نيز علی است، و نيز نقش ‏رئيس دفتر مطبوعاتی وزير دربار را كه از نخست‌وزيری با او رفته بود و مقاله به سفارش او تهيه ‏شده بود می‌شناخت، ولی به نظرش رسيده بود كه من آماج كم خطرتری هستم.‏

‏از آن پس من يكی از دشمنان مردمی شدم كه كم كم خمينی را می‌پرستيدند و تصويرش را در ماه ‏می‌ديدند ولی يكی از هزارانشان نيز مقاله را نخوانده بود. به گفته شاعران، نشانه تير سرنوشت بودم. ‏دوستانم اصرار می‌كردند كه از ايران بروم ولی من نمی‌خواستم فرار كنم. با همه پيغامهای تهديدآميز در خانه‌ام نشستم و افراد، گروه گروه و هر كدام به دليلی به ديدنم می‌آمدند. در همان روزها ‏وزير اطلاعات و جهانگردی تازه از من درباره ماجرای مقاله پرسشی كرد كه به او گفتم. به رئيس ‏دفتر شاه نيز كه تلفنی به من كرد اطمينان دادم كه پاسخی به مقالات روزنامه‌ها نخواهم داد و پای ‏دربار را به ميان نخواهم كشيد. در آخرين ديدار از دو ديداری كه با هويدا،كه او نيز خانه‌نشين بود، ‏داشتم به من گفت نام هر دو ما در يك ليست است. چند روز پس از آن هم كسی تلفن بی‌معنائی كرد كه ‏بعدا دريافتم برای اطمينان از ماندن من در تهران بوده است. كمتر كسی باور می‌كرد من به خارج ‏نرفته باشم.‏

‏يك دو هفته‌ای بر نيامد كه روزی من و خانمم به ناهار در خانه آقای محمود كاشفی، وزير مشاور ‏پيشين و همكار و دوستم، ميهمان بوديم با چندتنی از دوستان و همكاران كابينه، كه در ساعت يك بعد ‏از ظهر گوينده خبر تلويزيون اعلام كرد شاه پيامی به مردم می‌فرستد. روز ۱۵ آبان ۱٣۵٧ (اكتبر ‏‏۱۹٧۸) بود و كابينه ارتشی به شتاب سرهم شده بود. ما به تصوير شاه كه لاغر و ازهم گسيخته متنی ‏را از رو و با لكنت و صدای ضعيف می‌خواند خيره شده بوديم. شاه در روز تعيين حكومت ارتشی ‏كه همان اعلامش لرزه بر مخالفان انداخته بود به مردم می‌گفت پيام انقلابشان را شنيده است و از آنها ‏خواهش می‌كرد لطف كنند و بگذارند او با فساد و زورگوئی حكومت مطلقه خودش مبارزه كند و به ‏آنها اطمينان می‌داد كه از حكومت ارتشی نترسند.‏

‏هيچ‌يك از ما نمی‌دانست چه بگويد. با سرگشتگی كامل از هم وداع كرديم و ما به خانه بازگشتيم. ‏در ساعت يك بامداد مستخدم ما در اطاق خواب را زد و ما را بيدار كرد و گفت يك عده آمده‌اند و با ‏آقا كار دارند. من بلافاصله به رختكن رفتم و لباس پوشيدم و در سرسرای پائين دو سه تن را منتظر ‏خود يافتم. آنها گفتند چند ساعتی با من كار دارند ولی من ديگر پس از يك غفلت سه ماهه بيدار شده ‏بودم و می‌دانستم كه پايانم فرارسيده است و می‌بايد به هرچه هشياری در من است و ياری استثنائی ‏بخت تكيه كنم. مرا سوار اتومبيلی كردند و جيپی هم از مردان مسلح به دنبالمان بود. در اتومبيل يكی ‏از ماموران با تلفن به مافوقش خبر داد كه مرا دستگير كرده‌اند.

 ‏
‏زندان من در دژبان يا پليس نظامی در پادگان جمشيدآباد بود. در دو اطاق بزرگ، تخت خوابهائی ‏كه با كمدهای كوچك از هم جدا می‌شدند گذاشته بودند و من در آنجا پانزده تنی از سران سياسی و ‏نظامی پيشين و يكی دو مقام سطح‌های پائين‌تر را ديدم كه همه را همان شب دستگير كرده بودند. ‏نخستين شب بيشتر به گفتگو گذشت؛ فردايش خانواده‌ها اسباب ضروری را برای زندانيان آوردند. ‏اندكی بعد اولين دسته مقامات مهم سياسی و نظامی كه در موج اول دستگير شده بودند از زندان موقت ‏شهربانی نزد ما آورده شدند و اطاقهای بيشتری به ما داده شد. بيشتر ما يك اطاق كوچك انفرادی ‏داشتيم كه پيش از ما افسران زندانی بيشماری را در خود جا داده بودند. خوراك ما خوراك افسران ‏پادگان بود و برای دو سه نفری از خانه‌شان خوراك می‌آوردند. به ما لباس زندانيان كه روايت ‏مختصر شده‌ای از اونيفورم سربازی بود داده بودند كه تنها من می‌پوشيدم. زندانيان لباسهای خود را ‏برای شستشو به خانه می‌فرستادند و من به لباس‌شوئی بيرون می‌دادم. شماری سرباز وظيفه برای ‏نگهبانی و خريد از بيرون و كارهای ما بودند گمارده بودند. رفتار با ما آميخته‌ای از زندانی و وزير ‏پيشين بود. در هفته دو روز هربار نيم ساعت زير نگاه افسر نگهبان ملاقات داشتيم.

 ‏
‏وزيران زندانی، مردانی پرمايه و روزگارديده، عموما روحيه خود را نگهداشته بودند، هر چند ‏هنگامی كه شاه از ايران رفت تلخی كسانی را كه عمری در خدمت به كشور و رژيم گذرانده بودند و ‏يكی از آنان نيز آلودگی مالی نداشت خوب می‌شد احساس كرد. آنها ديگر به دشمنانشان واگذاشته می‌‌شدند. دو سه تنی دفاعيات خود را می‌نوشتند كه يكی از آنها را، شرحی كه زنده ياد منصور روحانی ‏در باره كشاورزی ايران نوشته است، بعدها خواندم و سند گرانبهائی است كه می‌بايد انتشار يابد. بقيه ‏زمان را به بهترين صورتی كه می‌شد می‌گذراندند. يكی از زندانيان، معاون شهرداری تهران، كه با ‏رئيس پيشين اطاق اصناف، همنام و برخلاف همنامش مرد ساده خوب درستی بود و احتمالا با ‏اشتباهی دانسته، بجای او زندانی شده بود از خوئی در نجف تقليد می‌كرد و توضيح‌المسائل او را می ‌خواند. يك دو بار خواهش كرديم تكه‌هائی را برای‌مان بخواند. اما چون با قاه قاه خنده ما روبرو شد ‏ديگر برای ما نخواند و ما شبها كتاب را از او به زور می‌گرفتيم و تفريح می‌كرديم. هيچگاه وقتی ‏برای آشنا شدن با چنان عوالمی زياد نياورده بوديم و نمی‌توانستيم باور كنيم كه مغلوب چه شده‌ايم و ‏مردم ما به رهبری روشنفكران خود حكومت چه كسانی را بجای ما آرزو می‌كنند.

 ‏
‏دو تن از وزيران پيشين كه خود از طراحان دستگيری مقامات می‌بودند يكی از همان آغاز و ‏ديگری در آخرين هفته‌ها به دام خودساخته افتاده بودند. هيچ‌كس با آنها سخنی نمی‌گفت و تنها زنده ‏ياد دكترعبدالعظيم وليان، دوست نزديک من، بود كه گاهگاه آنها را غيرمستقيم به تازيانه زبان ‏مشهور خويش می‌كشيد. يكی از آنها دكترمنوچهر آزمون كه با ما به زندان افتاده بود آشكارا از هر ‏خبر بهبود اوضاع رژيم نگران می‌شد. او آينده خود را درگرو ارتباطش با آخوندها می‌ديد و پس از ‏گريز از زندان با پای خود به دفتر طالقانی و از آنجا به مقابل جوخه اعدام رفت. ديگری كه برای ‏هموار كردن نخست‌وزيری خودش به آن انديشه بديع رسيده بود به دستور بختيار به ما پيوست و ‏پاريا وار چند هفته‌ی را در ميان و بركنار از ما گذراند.‏

‏پس از خواندن چند كتاب قابل ملاحظه از كتابخانه زندان، بهتر از همه “مابی ديك“ به ترجمه ‏باشكوه پرويز داريوش، من به كتابهای فراوانی كه برايم می‌آوردند پرداختم و از فرصت بهره شايان ‏بردم. اما حوادث چنان می‌گذشت كه ناگزير از تحليل مداوم آن بوديم. از ميان زندانيان، من و دكتر ‏فريدون مهدوی وزير پيشين بازرگانی، گوشمان پيوسته به اخبار و چشممان به روزنامه‌ها، هر چه ‏بدست می‌آمد، بود و در تحليل رويدادها بر ديگران پيشی داشتيم. تحليلها همه ياس‌آور بود. هركس ‏برنده می‌شد ما بازنده می‌بوديم. ما را به موجب ماده پنج حكومت نظامی گرفته بودند و هيچ اتهامی ‏به ما نزده بودند ولی در مجلس و مطبوعات، همه سخن از اعدام ما می‌رفت. در كابينه بختيار در پی ‏تشكيل پرونده برای ما برآمدند كه چيزی در ميان نبود و فرصتی هم نماند. رئيس سازمان امنيت حتا ‏كوشيد از فهرست جعلی خارج كنندگان ارز كه دبيركل بعدی جبهه دمكراتيك ملی با تنی چند از ‏كارمندان بانك مركزی فراهم آورده بود برضد ما استفاده كند. با اينهمه زمينه سياسی و روانشناسی ‏اعدام ما از همه سو فراهم می‌شد. گروه حاكمی كه شش ماه دائما عقب نشسته بود و از هر ‏استراتژی ناتوان بود آسانترين راه گريز خود را در قربانی كردن كسانی می‌يافت كه بهر دليل ‏بلاگردان رژيم شده بودند. (طرفه آنكه در نهايت، از ميان ما كمتر بدست اسلاميان كشته شدند تا ‏كسانی كه می‌خواستند صندلی‌شان را با فداكردن ما نگهدارند.)‏

از اواخر پائيز، ديگر برای من ترديدی نماند كه كار ما، اگرنه زودتر از رژيم، پايان يافته است. در ‏تلويزيون صفهای صدها هزار نفری را می‌ديديم كه خيابانها را پر می‌كردند و فرياد مرگ سر ‏می‌دادند ـ همانهاكه از شش ماه بعد گفتند همه‌اش توطئه خارجی بوده است. سراسر كشور را پوشيده ‏از زنان و مردانی می‌ديديم در سرسپردگی محض خود به مرز بيخردی رسيده، و در كين و حقانيت ‏خود به توحش ميانبرزده، آماده سرازير شدن بهر هاويه‌ی كه امامشان می‌خواست. مقامات رهبری ‏را می‌ديديم فلج شده از ترس، كه در سينيسم محض خود، در يك فضای بكلی عاری از ملاحظات ‏اخلاقی و عقل سليم، حتا نمی‌توانستند به سود شخصی‌شان عمل كنند و با بزدلی و ندانم‌كاری ‏باورنكردنی، ناو باشكوه دولت شاهنشاهی را به صخره‌ها می‌زدند و به گردابها می‌راندند. كشوری ‏را می‌ديديم كه بدترين دوران تاريخش را، تا چشم می‌توانست به هزاره‌های دور بنگرد، تجربه می‌كرد؛ زيرا اين بار به دست خودش به نكبت می‌افتاد. در چنان دوزخی از نفهمی و درنده‌خوئی چه ‏اميدی مانده بود؟‏

به خانمم اصرار می‌كردم كه از ايران برود. او كه برای دفاع از من در بالاترين مراجع قدرت، و ‏جلوگيری از حمله به من در مجلس، مانده بود و شبها به مجامع بزرگان و روزها به جلسات مجلس ‏می‌رفت راضی نمی‌شد و می‌پرسيد تو چه خواهی شد؟ من به شوخی می‌گفتم كه عمامه‌ای برسر ‏خواهم گذاشت و برای وعظ به خمين خواهم رفت. (از روز اول در زندان ريش گذاشته بودم، از ‏تنبلی بود يا احساس مبهمی كه در لحظه‌هائی به ياريم خواهد آمد.) تركيب اوضاع خانوادگی ـ ‏آبستنی دختر بزرگ‌مان، بيماری پدر شوهرش در سويس و سفر داماد ما ـ به من ياری كرد و خانمم ‏شش روز پيش از شاه دخترمان را به خارج برد و خيال داشت بازگردد. اوضاع و احوال سفر او، ‏بهتر از همه فروريختگی كشور را تصوير می‌كند. او با همه نزديكی به دربار، تنها پس از اثبات ‏اينكه ارزی از كشور خارج نكرده است و عملا با لباسهائی كه بر تن داشت، توانست با تاخير و ‏مشكلات فراوان از ايران برود.‏

گريز سربازان وظيفه از پادگان از نيمه‌های پائيز آغاز شد. روحيه سربازان در تهران بسيار پائين ‏بود. ارتش ذخيره سوخت نداشت و پس از اعتصاب كارگران نفت، سربازخانه‌ها گرم نمی‌شدند (ما ‏هم خود را با راه رفتن دور زندان گرم می‌كرديم.) خود روها بنزين نداشتند. در قدم زدنهای هر ‏روزه‌مان تانكها و خودروهای نظامی را می‌ديديم كه در محوطه پادگان افتاده بودند. در خيابانها ‏سربازان يا ناظر بی‌اثر بودند يا در انفجارهای گاهگاهی خشم، تظاهركنندگان را به مسلسل می‌بستند ‏و باز يك دوره بی‌اثری می‌آمد. از جمشيدآباد 600 تنی گريختند. ما زندانبانان را اندرز می‌داديم كه ‏نگريزند!‏

روز ۲۲ بهمن (۱۲ فوريه ۱۹٧۹) نزديك ساعت سه بعد از ظهر سروصدای جمعيت بزرگی را ‏شنيديم. يكی از ما روی شفاژ رفت و خبر داد كه چندصد نفری بيرون دروازه پادگان گرد آمده‌اند و ‏بالای سردر روی پارچه سفيدی نوشته‌اند پادگان اسلامی جمشيدآباد. آنچه پس از آن روی داد تيراندازی سخت بود كه گاه از پنجره اطاقهامان به ما هم می‌رسيد و ديوارهای بسيار سوراخ شد. ‏چنانكه زندانبانان باقيمانده می‌گفتند تظاهركنندگان نخست با شعارهای برادری ارتش و مردم به ‏درون آمده بودند، آنگاه سربازان را در آغوش كشيده بودند و سعی داشتند سلاحهايشان را بگيرند و ‏تيراندازی و پرتاب نارنجكها آغاز شده بود. دسته‌های چپگرائی كه در آن هفته‌ها پادگانها و ‏كلانتريها را می‌گرفتند درعين حال به گردآوری اسلحه نيز برای پيكارهای بعدی نظر داشتند. در ‏زدوخورد كوچك جمشيدآباد، گروهی از آنها از آپارتمانهای مقابل پادگان تير می‌انداختند.‏

‏دكتر شيخ‌الاسلام‌زاده وزير بهداری پيشين كه از تابستان در زندان بود سخت به درمان سربازان ‏زخمی سرگرم بود و از فرصت گريز بهره نبرد و به دست هجوم‌آوران افتاد. او تا سالها بعد در ‏زندان اسلامی ماند. در نزديكي‌های ساعت شش چند سرباز باقيمانده درهای درونی زندان را باز كردند ‏و گفتند گروه مهاجم می‌خواهند زندانيان را آزاد كنند. ما پائين رفتيم و به ٦٠٠ تا ٧٠٠ تنی سرباز و ‏افسر و درجه‌دار زندانی پيوستيم. در راه پله دكترآزمون به من كه در زندان به او مهربانی كرده ‏بودم گفت همايون من برايت از روحانيون سفارش می‌گيرم. از او سپاسگزاری كردم. چه پاسخی می‌‏شد به او داد؟ ‏‎‎به دكتر مهدوی كه پيشينه بستگی به جبهه ملی داشت و دركنارم بودگفتم مبادا به سراغ ‏آنها برود. نگاهی هشيارانه به من انداخت و رد شد. من لباس مرتب پوشيده بودم و عينك خواندنم را ‏به چشم داشتم كه آزارم می‌كرد. ريش انبوه، چهره تلويزيونی شناخته مرا ناشناختنی می‌كرد و شب ‏زودرس زمستان به رهائی آمده بود. يك گروه بزرگ زندانيان ارتشی، لا اله الی الله گويان از زندان ‏بيرون زدند ولی در ميان تيراندازی پس كشيدند. بسياری از ما كه مرگ را به گرفتار شدن ترجيح ‏می‌داديم با موج دوم به بيرون زديم و من در حالی كه خم شده بودم و در آن تاريكی كه با نور ‏چراغهای چند اتومبيل روشن می‌شد با سرعتی كه می‌توانستم می‌رفتم. در ميان صدها تنی كه در ‏حياط پادگان بودند شنيدم كسی پرسيد هويدا هم اينجاست و ديگری پاسخ داد كه جای ديگر است. يک ‏دو تنی هم خم شدند و به من خيره نگريستند ولی نشناختند.

 ‏
از جمع ما نعمت‌الله نصيری رئيس پيشين ساواك كه در اطاقی دور از ما نگهداشته می‌شد و پيوسته ‏درخود فرو رفته و غمزده بود و در قدم زدنهای روزانه با هيچ‌كس سخنی نمی‌گفت، و غلامرضا نيك‌پی شهردار پيشين كه با كسی نمی‌جوشيد، و احتمالا سپهبد صدری رئيس پيشين شهربانی همانجا ‏گرفتار شدند. سه تن ديگری كه بدست انقلابيان افتادند يا در خانه‌ها و نهانگاه‌هاشان بودند يا خود را ‏معرفی كردند. آنها همه كشته شدند. از انقلابيانی كه جمشيدآباد را گرفتند نمی‌دانم چند تن از انقلاب ‏خود جان بدربردند. فرزندان يك دو تنی از هم زندانيان كه ماجرا را شنيده بودند خود را به جمشيدآباد ‏رسانيده بودند و آنها را بدربردند.‏

‏در خيابانها چند جا جوانانی را ديدم كه از اتومبيل‌ها اسلحه به آپارتمان‌ها می‌بردند. من تصميم داشتم ‏خود را به خانه‌ام برسانم. نمی‌خواستم ناگهان خودم را به كسی تحميل كنم و حساب می‌كردم كه در ‏آن غوغا كسی به ياد خانه من نيست، به رازداری مستخدمين خانه و نگهبانان كوی‌مان نيز اطمينان ‏داشتم. آنها همه مانند اعضای خانواده بودند. دربرابر پارك لاله در اميرآباد منتظر تاكسی ايستادم كه ‏هيچ نمی‌گذشت. جوانی هم در كنارم منتظر بود. خيابان پر بود از اتومبيل‌ها و كاميون‌های جوانانی كه ‏شادی می‌كردند و برخی سلاح‌های خود را تكان می‌دادند؛ پايان ما بود و آغاز پايان آنها. يك فولكس ‏واگن ايستاد وگفت به محموديه می‌رود. سوارش شديم و من در صندلی جلو نشستم. خواستم به او ‏پولی بدهم؛ در آن بهار زودگذر برادر و خواهری انقلابی، با رنجش نپذيرفت. مسافر جوان فشنگی ‏به يادگار به صاحب اتومبيل داد. چند صد متر بالاتر كس ديگری دست بلند كرد كه تا محموديه می‌رفت. من پياده شدم و او به صندلی عقب رفت. اين پياده و سوار شدن بيشتر مرا در ديد مسافر قبلی ‏گذاشت.

 ‏
‏به پيچ محموديه كه رسيديم من و آن جوان پياده شديم. او رو به من كرد و گفت شما آقای همايون ‏هستيد؟ گفتم بله. گفت اينجا چه مي‌كنيد؟ گفتم مردم به زندان ريختند و گفتند شما كاری نكرده‌ايد و ‏آزادمان كردند. گفت بله كاری نكرده‌ايد ولی عينك‌تان را بگذاريد. من در همه راه مرتبا عينك خود ‏را بر می‌داشتم چون چشمم را آزار می‌داد. اتومبيل ديگری ما را سوار كرد كه تا سر پل تجريش می‌‏رفت. بعدها شنيدم كه دوست يكی از برادرانم بود و به او گفته بود. سر پل باز به انتظار ايستاديم. ‏پيكانی می‌گذشت. همراه من فرياد زد عباس، و اتومبيل نگه داشت. دو جوان سوارش بودند و ما به ‏صندلی پشت رفتيم. يكی از آنها برگشت و ملامت‌كنان به دوستش گفت كجا رفته بودی؟ ما در ‏عشرت‌آباد اين يوزی را هم بدست آورديم و سلاح را به او داد. من و او نگاهی بهم كرديم؛ اتومبيل ‏به بازار تجريش رسيده بود و من با سپاس بيش از معمول پياده شدم. اتومبيل ديگری مرا تا چند صد ‏متری خانه‌ام برد. آن شب اول، پيشدرامدی بر زندگی پر از جابجائی ماه‌ها و سال‌های بعدم بود.‏

‏من داستان آن جوان را به ده‌ها تن گفته‌ام به اميد آنكه نشانی از او بيابم. چند سال بعد در واشينگتن ‏آقای دكتراسعد نظامی دوست ديرين، به من گفت كسی كه جان تو را نجات داد مرا هم رهانيد، و ‏تعريف كرد كه در نخستين هفته‌های پس از انقلاب، روزی دربرابر دانشگاه درگير بحثی با گروهی ‏شده بود كه دوره پادشاهی به آن بدی هم نبوده است و اگر آن جوان به دادش نرسيده بود كه او انقلابی ‏معتقدی است كارش به كميته و جاهای بدتر می‌كشيد و به دكتراسعد نظامی گفته بود شما دومين ‏كسی هستيد كه نجاتش می‌دهم و به فلانی هم گفتم عينكتان را بگذاريد.‏

‏نگهبانان كوی، مرا ديدند و چيزی نگفتند. در خانه تنها آشپزمان مانده بود كه نخست مرا نشناخت. ‏ساعت دير وقت شده بود و من هيچ اشتهائی نداشتم؛ در عوض تشنگی استسقا مانندی مرا گرفته بود. ‏در اضطراب چندين ساعته گوئی همه آب بدنم خشك شده بود. آشپزمان می‌گفت آب شهر را مسموم ‏كرده‌اند ـ يكی ديگر از شايعات بيشمار آن سال‌ها ـ و من پياپی می‌نوشيدم. به خانه می‌نگريستم و نمی‌دانستم چه كنم. هيچ فكر نكرده بودم كه باز پايم به خانه خواهد رسيد. در آن سه ماه و نيم زندان در ‏حالی كه ملتی با من دشمن بود و نظامی كه جزئی از آن بودم به نابوديم می‌كوشيد اندك اندك دل به ‏مرگ نهاده بودم. از مرگ جستن من و همكاران در آن شب از نوع معجزه لهستان بود. در جنگ ‏جهانی اول هر چه می‌شد لهستاني‌ها در خطر بودند. اگر آلمان می‌برد يا روسيه تفاوتی نمی‌كرد؛ ‏لهستان رفته بود. اما برخلاف هر منطقی، نخست روسيه و بعد آلمان شكست خوردند. برای ما نيز ‏چنين افتاد كه يك دشمن‌مان (كابينه‌های پياپی پادشاهی) شكست خورد و دشمن ديگرمان، گروه‌های ‏مسلح انقلابی، احتمالا چريك‌ها، در شوق نبرد مسلحانه، منتظر نماندند كه ما را مانند مرغان در قفس ‏بگيرند و ناخواسته به رهائی‌مان آمدند.‏

تنها چيزی كه به نظرم رسيد از ميان بردن شماره‌های تلفن و نام و نشانی‌های كسان بود. آنگاه ‏توسط پدرم با دوستی تماس گرفتم و قرار بامداد فردا را گذاشتيم. در اواخر شب تلفن به صدا در آمد و ‏كسی با لحن بی‌ادبی آشپز ما را خواست. گفتم چنين كسی نداريم .گفت منزل همايون است؟ گفتم ‏اشتباه گرفته‌ايد. چند دقيقه بعد باز تلفن زد. اين بار به انگليسی گفتم شماره عوضی است و او ادای ‏انگليسی مرا درآورد. تلفن را كشيدم. ولی ديگر نگرانی رهايم نكرد. به يكی از همكاران پيشين در ‏دولت كه همسايه ما بود تلفن كردم كه می‌خواهم شب را در خانه او بگذرانم و در آنجا خواب آسوده‌‏ای كردم. به آشپزمان گفته بودم كه می‏روم و منتظرم نباشد. بامداد با دو گذرنامه و شناسنامه‏ام و ‏جامه‏دانی كوچك از خانه‏ای كه ديگر نيست برای هميشه رفتم. دوستم به خانمم خبر داد كه به سلامت ‏جسته‏ام. از آن روز بود كه ترس مرگ از من گريخت؛ بدين معنی كه ترس، هر ترسی، ديگر مانعی ‏بر سر راهی كه می‏خواستم بروم نشد. من بايست مرده بودم و ديگر هر روز من بيش از سهمم می‏‏بود. مخاطرات بعدی كه در جريان گريز روی داد به نظرم جز ماجراهای روزانه نيامد. ديگر ‏هيچگاه چنان تشنگی استسقا واری مرا نگرفت.


هفته اول را در كوچه‏ای نزديك راديو تلويزيون در آپارتمان كوچكی كه ساكنانش را به جای ديگر ‏فرستاده بودند بسر بردم. در آن اطراف رفت و آمد پاسداران بسيار بود و صدای تيراندازی بلند می‏‏شد. يك روز پاسداران كوچه را گرفتند و بالای بامها رفتند. من از پشت پرده به كوچه می‏نگريستم و ‏صدای پاسداران را در ميكروفن می‏شنيدم. نمی‏دانستم اگر به آپارتمانم بريزند چه كنم؛ اما مصمم ‏بودم به دست آنها نيفتم و خواری اهانت‏های ماموران انقلابی را تحمل نكنم. پس از نيم ساعتی ‏پاسداران رفتند و ظاهرا شكارشان يك افسر شهربانی بود. در آن شبها ديدن صحنه‏های “بازجوئی“ ‏ساديك وزيران پيشين، و اميران زخمی و اهانت شده و نوميد توسط يك امريكائی ـ ايرانی عضو ‏شورای انقلاب كه هم “ملی“ بود و هم “مذهبی“؛ و پيكرهای بيجان تيرباران شدگان مدرسه رفاه، و ‏بزودی، هنگامی كه نوبت كشتار دوستان و همكاران رسيد، زهری در كامم ريخت كه هنوز روانم را ‏می‏خراشد. هنوز نمی‏توانم بی‏احساس عزا، سرودی را كه آن روزها پياپی از راديو تلويزيون پخش ‏می‏شد، بشنوم : بهاران خجسته باد. در آن زمستان بيست و چند ساله كه بر ايران می‏افتاد، آن سرود ‏خونالود چه نابرازنده می‏بود!‏

‏اقامت بعديم در خانه يكی از دوستان سه چهار ماهی طول كشيد تا روزی كه پدرم را در جريان ‏حمله پاسداران به روزنامه آيندگان كه من آن را پايه گذاشته بودم و او خزانه‏دارش بود همراه گروهی ‏ديگر برای دو سه ماهی بازداشت كردند. او می‏دانست من كجا هستم و من فورا به انديشه تغيير ‏پناهگاه افتادم. ميزبانم با يكی از دوستانم تماس گرفت و مانند هميشه در جابجائی‏ها شب هنگام به ‏خانه‏اش رفتم. همسر و فرزندانش را به خارج فرستاده بود. بر ديوارش يك تصوير خمينی، تنها ‏تصويرش با لبخند كه پس از انقلاب جمع‏آوری شد، آويخته بود. در توضيح گفت می‏خواهم هر وقت ‏به آن نگاه می‏كنم بياد حماقت خودم بيفتم. چند روز بعد ميزبان پيشين سراسيمه نزد من آمد و گفت ‏پاسداران نخست در غياب او و سپس در هنگامی كه درخانه بوده‏اند آنجا ريخته‏اند و می‏گويند خانه ‏از آن يكی از سرمايه‏داران مشهور است. دوست من پس از دوندگي‏ها توانست ثابت كندكه خانه را از ‏پدرش ارث برده است و او كه همنام سرمايه‏دار بوده سال‏ها پيش مرده است. پدر من به دليل ‏احتياط‏های فراوان برای ديدارهای معدودمان، و نيز قطع ارتباط كامل تلفنی ما،  توانسته بود با منطق ‏نيرومندش در بازجوئي‏ها ثابت كند كه جای مرا نمی‏داند. ولی من يكبار ديگر از مرگ رهائی يافته ‏بودم. اگر پدرم را نگرفته بودند… .

 ‏
در پائيز آن سال، ۱۹٧۹ / ۱٣۵۸ به آپارتمانی رفتم كه يكی از دوستان برايم به نام خود اجاره كرده ‏بود و خودش گاه‏گاه سری می‏زد و ضروريات زندگی برايم می‏آورد و ديگر تا گريز از ايران در ‏آنجا ماندم. زندگی پنهانی من بر روي‏هم پانزده ماه طول كشيد و من توانستم بسيار بينديشم و از آن ‏بيشتر بخوانم (چيزی نزديك دويست كتاب از جمله مجموعه رمان‏های سائول بلو و نمايش‏های شا و ‏ايبسن و استريندبرگ كه هرگز فرصت نكرده بودم.) تئاتر برايم جای جهان واقعی بيرون را که بدان ‏دسترسی نداشتم می‏گرفت. از خاموشي‏های زندان عادت كرده بودم كه شب‏ها با حركت دادن شمعی بر ‏روی سطرهای كتاب، مطالعه كنم. به جبران غفلت ماه‏های پيش از دستگيريم، هيچ كوتاهی در حفظ ‏خودم نكردم. از جمله چند تنی كه با من در تماس بودند شايع می‏كردند كه به امريكا رفته‏ام. حتا با ‏خواهر و دو تن از برادرانم كه در تهران بودند تماس نداشتم و آنها را بيخبر گذاشته بودم. از خارج ‏نيز ديگر به هيچ‏كس تلفن نكرده‏ام ـ بيش از بيست سال است. نمی‏خواهم كسی بابت من به درد سر ‏بيفتد. با همه اين‏ها تا پايان، تا هنگامی كه روزنامه‏ای در تهران نوشت كه من از كشور خارج شده‏ام، ‏دنبالم بودند. از هركه توانسته بودند، حتا از بدترين دشمنانم كه اگر می‏دانستند خودشان خبر می‏دادند، بازجوئی كرده بودند.

 ‏
حال من مانند ماهی دوم از سه ماهی آبگير در داستان “كليله و دمنه“ بود كه پس از ازدست دادن ‏فرصت گريز به موقع، مانند ماهی اول، خود را به مردن زد و رهائی يافت. پشت سر نهادن مرگ، ‏خوشبينی‏ام را افزون كرده بود. مطمئن بودم كه از همه خطرها خواهم جست. پدرم، هنگامی كه ‏برای واپسين‏بار بدرود كرديم، پيش‏بينی كرد كه كارهای زيادی در آينده منتظر من خواهد بود. به آن ‏هم اطمينان داشتم. احساس می‏كردم زندگی دومی كه به رغم همه احتمالات به من داده شده است ‏برای درگذشتن از نخستين زندگی است كه در آن شب نيمه زمستان، در سربازخانه گشوده شده، مرد. ‏به قول سنائی پيش از مرگ مرده بودم و بزرگترين هديه زندگی تازه، آزادی می‏بود. پدرم را ديگر ‏نديدم و دور از من يازده سالی بعد درگذشت. ولی دست كم توانستم پاره‏ای انتظارات بلندی را كه از ‏من داشت برآورم. او در سال‏های پايانی‏اش به اين دلخوش بود كه در من بزيد. من بسيار به ياد او می‏‏افتم و او در من همچنان زنده است.‏

در آن ماه‏ها بود كه اگر نتوانستم خود را باز اختراع كنم كه ضرورتی هم نمی‏داشت، به بازسازی ‏پردامنه خود دست زدم كه هنوز ادامه دارد. پس از مردن در شامگاه روز انقلاب، در شرايطی كه ‏صدها هزارتن می‏خواستند مرگ مرا ببينند و هر روز بايست منتظر افتادن به دست پاسداران می‏‏بودم، و نبودم و اصلا انديشه‏اش را هم نمی‏كردم، پايه زندگی تازه‏ای را در آن ژرفا گذاشتم. تصميم ‏گرفتم كه بسياری از گذشته‏هايم را به فراموشی بسپارم، بدين معنی كه نگذارم دست و پايم را ببندند. ‏در اين كار بيش از اندازه كامياب شدم و متاسفانه نام‏ها و چهره‏ها و يادبودهای فراوانی را از ياد برده‏‏ام. ولی می‏توانم با آزادی بيشتری با هر موقعيت تازه روبرو شوم.‏

اندك اندك ارزش بزرگ آن دستگيری بر من آشكار گرديد. اگر به زندان نيفتاده بودم و در آن ‏موقعيت غيرممكن گرفتار نمی‏شدم خود را پنهان نمی‏كردم و مرگم در همان دوران پيش و پس از ‏‏۲۲ بهمن / ۱۲ فوريه ٧۹ و پيروزی انقلاب حتمی می‏بود. بی گذراندن آن دو ساله ١۹۸٠ ـ ۱۹٧۸ ‏ديرتر از خود بدر می‏آمدم ـ اگر كاميابي‏های پياپی اصلا اجازه می‏دادند كه هرگز بدرآيم؛ و بعد، آن ‏فرصت انديشيدن خالص، برای كسی كه در عمل می‏تواند بينديشد.‏

در همه آن يك سال و سه ماه يك نامه كوتاه توسط دوستی كه به اروپا می‏رفت برای خانمم فرستادم ‏كه او را به گريه انداخته بود و چون گويای حالت آن زمان من بود و هر حرفش از ژرفای ضميرم ‏برخاسته بود در اينجا می‏آورم: “روان را ساروج كشيده، نه حسرتی، نه اندوهی؛ نه كينه‏ای، نه ‏بدهی به هيچ‏كس؛ نه پوزشی از گذشته، نه بيمی از آينده. اكنونی همه غرق در كتابها. به اميد ديدار ‏‎One fine day‎“ ‏(آريای مشهوری از مادام باترفلای به معنی يك روز خوش.)

 ‏
چندان در انديشه گريز از ايران نبودم. بيم آن داشتم كه گرفتار شوم، از بس دشمن می‏داشتم و از ‏بس مرا می‏شناختند. چند ماه نگذشت كه موج انقلابی فروكش كرد و من تصميم به ماندن گرفتم. به ‏اين نتيجه رسيده بودم كه پس از گشايش مدارس و دانشگاهها، تظاهرات و شورشها كار حكومت ‏پادرهوای انقلابی را خواهد ساخت. اما گروگانگيری ديپلماتهای امريكائی، حساب‏های مرا برهم زد. ‏يكبار ديگر روشنفكران ايرانی توانائی بيكران خود را برای بيراهه‏روی و خودفريبی به نمايش ‏گذاشتند. خمينی بازيچه‏ای به دستشان داد و درحالی كه سرگرم پايكوبی بودند قدرتش را استوار كرد. ‏آنگاه بود كه با دوستی يگانه كه با اين‏همه از حال خود بيخبرش گذاشته بودم برای ترتيب دادن گريزم ‏از ايران تماس گرفتم ـ دكترضياء مدرس، مردی دلاور و ميهن‏پرست و مصداق کامل وفاداری و ‏استواری کاراکتر، که با همه اصرار من و ديگران در آن فضای خطرناك در ايران ماند و مبارزه كرد ‏و به چنگ دژخيمان افتاد و در دادگاه نيز با دليری و تسليم ناپذيری‏اش خشم آخوندها را برانگيخت و ‏تيرباران شد. اگر او سخن ما را پذيرفته و به خارج آمده بود چه اندازه در پيكار خود با رژيم پيشتر ‏می‏بوديم.

 ‏
زمان حركت را نزديك به نوروز تعيين كرديم كه راه‏ها شلوغ‏تر است. دكترمدرس كه حلقه ‏آشنائي‏هايش محدود به يك منطقه و يك لايه اجتماعی نبود آشنائی از كردان آذربايجان غربي را نزد من ‏آورد. من گذرنامه عادی خود را به او دادم كه از مرزبانان تركيه رواديد ورود بگيرد. ساعت شش ‏بعد از ظهر روزی را قرار گذاشتيم كه در ميدان مركزی رضائيه، ميدان ساعت، او را ببينيم. من ‏پيش از حركت ريش و موی خود را به رنگ قهوه‏ای روشن در آورده بودم و شبيه پروفسورهای ‏اروپای مركزی شده بودم عينكی شيشه‏ای هم بر چشم داشتم و صورتم به آسانی شناخته نمی‏شد. ‏سفر من و سه تن از همراهانم كه با دو اتومبيل حركت می‏كرديم از تهران تا رضائيه يا اروميه بارها ‏با مشكلات فنی روبرو شد و در خوی هم يك وانت‏بار به اتومبيل ما زد و راننده‏اش جنجال می‏كرد ‏و می‏خواستند ما را به كميته ببرند. با آنكه حق با ما بود پولی به او داديم و دست از سرمان برداشت. ‏دو سوی جاده تهران ـ تبريز از ساختمان‏های نيمه تمام و رها شده كارخانه‏ها پوشيده بود. مردم با ‏ترجيح دادن انقلاب اسلامی چه انقلاب صنعتی‏يی را خفه كرده بودند!


با يك ساعت و نيم تاخير به ميدان ساعت رسيديم. شب شده بود و كسی را منتظر خود نيافتيم. مدتی ‏گشت زديم. يكی از اتومبيل‏ها را به خانه راهنمامان فرستاديم. ساعتی بعد خبر آوردند كه او را شب ‏پيش به جرم قاچاق اسلحه گرفته‏اند. خانمش گفته بود كه گذرنامه من در ده است و خوشبختانه به ‏دست كميته نيفتاده است. (كميته‏ها كه بيشتر از اوباش محل در شهرها تشكيل شده بودند تا سال‏ها كار ‏شهربانی و دادگاه را انجام می‏دادند و هنوز به عنوان بخشی از نيروی انتظامی هستند و می‏توانند ‏خودسرانه عمل كنند). چون ديروقت بود و راه‏ها نا امن تصميم گرفتيم شب را در رضائيه بمانيم. به ‏هتلی رفتيم و دو اطاق گرفتيم. برای من رفتن به هتل با شغلی كه پيش از انقلاب داشتم خطرناك بود ‏زيرا صاحبان هتل‏ها قاعدتا مرا می‏شناختند ولی چاره‏ای نداشتيم. رونوشت جعلی شناسنامه‏ای نشان ‏دادم و هتلدار اگر هم شناخت چيزی نگفت. از همه وجودش بيزاری از اوضاع و حكومت آخوندها و ‏اوباش می‏باريد. فردا بامداد زود از هتل رفتيم و برای احتياط، مسير شهری را در خلاف جهت خود ‏پرسيديم. بازگشت به تهران بی حادثه بود و مطمئن از تغيير قيافه‏ام ناهار سرخوشی را در ‏ميهمانسرای هنوز پاكيزه وزارت آشنای خودمان در ميانه خورديم. خانمی اروپائی نيز با دو سگ ‏دالماسی زيبا برسر ميز ديگری ناهار می‏خورد. انقلاب کاملا جا نيفتاده بود.


بار بعد در ارديبهشت ۵۹ / ۸٠ دكتر مدرس با دوستی از خانزادگان آذربايجان غربی آمد. او پس ‏از تعارفات گفت شما گويا مرا نمی‏شناسيد، من همان هستم كه شما نگذاشتيد نامم در فهرست ‏كانديداهای حزب رستاخيز بيايد. او را به جا نياوردم ولی راست می‏گفت. من به عنوان رئيس كميته ‏آذربايجان در هيئت اجرائی حزب، در انتخابات سال ۱٣۵۴ / ۱۹٧۵ بسياری از نمايندگان پيشين و ‏مالكان و متنفذان را به سود چهره‏های تازه‏تر، از ليست انتخاباتی حزب (سه كانديدا برای هر ‏كرسی) كنار گذاشته بودم. استدلالم آن بود كه می‏بايد ماشين‏های سياسی شهرها را شكست و فضا را ‏باز كرد.‏

نمی‏دانستم چه بگويم و از آن “حال عجب“ خنده‏ام گرفته بود. ولی او به زودی به اصل موضوع ‏پرداخت. مبلغی كه برای رساندنم به تركيه می‏خواست بيش از موجودی من بود. من مقداری را كه ‏می‏توانستم گفتم. با خوشروئی پذيرفت و گفت يكبار آقای همايون خواهشی دارند و جای بحث نيست. ‏بعدها سه تن ديگر از دوستانم را توسط او از ايران بدر بردم. خودش هم بيرون آمد. دوستی گرامی شد ‏كه هرچند يكديگر را نمی‏بينيم به من نزديك است.

 ‏
گذرنامه ديپلماتيكم را كه در سال ۱٣۵٧ / 1978 با آن به تركيه و اتريش سفر رسمی كرده بودم ‏به او دادم كه رواديد مرزی بگيرد. قرارمان را ساعت پنج بامداد روزی در اواخر ارديبهشت (ميانه‏‏های مه) گذاشتيم. هنگامی كه به اتومبيل او سوار شدم مسافر ديگری كه بر صندلی جلو نشسته بود ‏سلامی زير لب گفت و سرش را بيشتر در پالتو فرو برد. در نيمه راه كنار جنگل دست‏كاشت انبوه ‏پيرامون ابهر پياده شديم تا اتومبيل همراه من به ما برسد ولی او نيامد و ما راه افتاديم. در آنجا بود كه ‏مسافر ديگر، آقای اكبر لاجورديان، صاحب صنعت مشهوركه لابد به جرم تاسيس يك كارخانه عظيم ‏اكريليك در اصفهان ناچار از گريز شده بود، به زحمت مرا از صدايم شناخت و ناراحتی و نگرانی‏اش بيشتر شد.

 ‏
بعد از ظهر به يك جاده فرعی خاكی در راه سلماس رسيديم و در آن بسوی مرز تركيه پيچيديم. ‏اندكی بعد به جيپی رسيديم كه گرد و خاك زيادی می‏كرد و به ما راه نمی‏داد. می‏خواستيم از آن جلو ‏بزنيم، ناگهان ترمز كرد و ما به شدت به سپر جيپ خورديم بطوری كه كاپوت اتومبيل نو ب. ام. و. ‏خراب شد. در همان وقت سه تن كه كاپشن زيتونی به تن و مسلسل در دست داشتند از جيپ بيرون ‏پريدند. من آرام از اتومبيل پياده شدم و دو سرنشين ديگر نيز پائين آمدند. خونسردی ما بزرگترين ‏ياری را به ما كرد.‏

پاسداران به تركی از راننده كه اعتراض می‏كرد پرسيدند چرا آنها را تعقيب می‏كرديم و گفتند خيال ‏داشته‏اند به ما تيراندازی كنند. او توضيحاتی داد و بعد آنها در حالی كه با سوء‏ظن به ما می‏نگريستند پرسيدند كه ما كيستيم و آنجا چه می‏كنيم؟ من از پيش قرار گذاشته بودم كه همراهم مهندس ‏است و خودم بازرگانم و درپی معدن سنگ مرمر هستيم و راننده نيز كه از مالكان محلی است ‏راهنمای ماست. آنها قانع نشدند و خواستند اسباب ما را بازرسی كنند كه چون مختصر بود چيزی ‏برای آنها نداشت. اينها را بعدا راهنمای ما برای ما ترجمه كرد و پيدا بود كه او را می‏شناسند و ‏ملاحظه‏اش را می‏كنند. بهر حال پاسداران ما را گذاشتند كه به راهمان برويم و خودشان دنبال ما راه ‏افتادند. ما بجای ميعادگاه‏مان بسوی دهی در نزديكی رفتيم و در كوچه به دوچرخه سواری برخورديم ‏و از او نشانی معدن سنگ مرمر را خواستيم. او می‏گفت معدنی در آن حوالی نيست و ما دست بردار ‏نبوديم و با دستهايمان اين سو و آن سو را نشان می‏داديم. پاسداران كه چنين ديدند متقاعد شدند و به ‏گشت خود رفتند و ما به تندی بسوی جائی در كنار رودخانه كه با راهنمايان کرد قرار گذاشته بوديم ‏روانه شديم.


راهنمای ما سخت ترسيده بود و هنگامی كه از دور جيپی را ديد كه دو سه نفر در اطرافش روی ‏زمين نشسته بودند بجای رفتن بسوی آنها راهش را كج كرد و دور شد. در پاسخ اعتراضات من می‏گفت آنها ممكن است پاسدار باشند و به ما تيراندازی كنند. پيدا بود كه ترس نمی‏گذارد درست قضاوت ‏كند. ما به خانه اربابی او رفتيم كه ظهر در آنجا ناهاری خورده بوديم و ساعتی بعد راهنمايان کرد ‏رسيدند و پرخاش كردند. قرار شد ما به دنبال آنها برويم. باز به پيچ دست راست جاده نزديك شده ‏بوديم كه جيپ پاسداران از آنجا نمودار شد و جيپ کردان را سر همان پيچ متوقف كرد و با هم گفتگو ‏می‏كردند كه ما زود دور زديم و به خانه بازگشتيم و ديگر همه نگران شده بوديم. من در اطاق ‏پهلوئی پستر بزرگی از مجاهدين خلق ديدم و معلوم شد پسر خدمتگار خانه كه برای ما چای می‏آورد ‏عضو آن سازمان است و نگرانی ما بيشتر شد كه او ما را لو ندهد. راهنمايان برگشتند و ديگر از جا ‏در رفته بودند كه اين چه وضعی است، ولی استدلال ما متقاعدشان كرد. چون شب نزديك می‏شد ‏قرار گذاشتند فردا راهنمای ما با آنها تماس بگيرد. آنها رفتند و ما شب را به صبح آورديم بی‏آنكه ‏خواب راحتی كرده باشيم ولی نگرانی‏مان بيجا بود. پاسداران ما را نديده بودند و برای دومين بار ‏نجات يافته بوديم.

 ‏
به راهنمامان گفتم من به قول انگليسها سيب زمينی داغ هستم و نبايد ما را در دست خود نگهدارد و ‏زودتر بايد با راهنمايان کرد تماس بگيرد. اما او ديگر حاصر نبود ما را همراهی كند. سرانجام به ‏فكرش رسيد كه از رئيس كميته شهر كه از چاقوكشان معروف بود كمك بگيرد. می‏گفت او را در ‏گذشته بارها از زندان بيرون آورده است و به گردنش حق دارد. رئيس كميته كه سراپا و در رفتار و ‏گفتار، نمونه “طبقه جديد“ بود، با ديدن ما اول كاری كه كرد بازرسی جامه‏دانهای كوچك‏مان بود كه ‏برای او هم چيزی نداشت. به او گفتيم كارخانه داريم و مانند بقيه از بی‏نظمی و تهديد خسته شده‏ايم و ‏مال‏مان را گذاشته‏ايم و می‏خواهيم برويم. او گفت كه بعد از ظهر برای بردن ما می‏آيد. راهنمای ‏ما قول پرداخت معادل دو هزار دلار را به او داد و بعد با قاچاقچيان قرار تازه را گذاشت. بعد از ‏ظهر از او خداخافظی كرديم و در اتومبيل آخرين سيستم آلمانی رئيس كميته ساعتی بی‏حادثه رانديم تا ‏به جيپ راهنمايان کرد برخورديم كه از روبرو می‏آمد. از رئيس كميته جدا شديم و با قاچاقچيان كه ‏دو تن بودند و با خود سلاح كمری و در گوشه‏ای نارنجك دستی داشتند تا نزديك رودكی رانديم. در ‏آنجا مردی با دو اسب در انتظار ما بود. رئيس گروه كه خوب مرا می‏شناخت گذرنامه‏ام را به من ‏داد و گفت با رژيم مبارزه كنيد. گفتم قسمتی برای همين می‏روم. خداحافظی كرديم و به كمك آنها بر ‏اسب‏ها نشستيم. يكی از همراهان ما به دارنده اسبان پيوست و هركدام لگام اسبی را گرفتند و به راه ‏افتاديم.‏

من تا آن زمان بر اسب ننشسته بودم و با اندك ناراحتی از آن بالا به زمين می‏نگريستم. دوستان كرد ‏لبخند به لب تفريح می‏كردند. به پائين نگاه كردم و چهار دست و پای اسب را ديدم كه منظم دارند ‏رودك را می‏پيمايند. خيالم راحت شد؛ دستی به كمر زدم و برگشتم و دست ديگر را لبخند زنان رو به ‏آنها تكان دادم. ديگر اندكی از خودشان شده بودم. در برابر ما كوهی سر به فلك كشيده بود. همراهان ‏به ما گفتند به آن بالا می‏رويم. باوركردنی نبود ولی سه ساعتی بعد و پس از توقف‏های بيشمار به ‏اصرار من برای خستگی گرفتن از اسب‏ها به بالای كوه رسيديم. آنها می‏گفتند اسب خسته نمی‏شود. ‏ولی من تپش سنگين دل اسب را زير رانم حس می‏كردم و اسب جوانتر آقای لاجورديان را می‏ديدم ‏كه از خستگی و شايد ترس، عرق مانند باران از تنش می‏ريخت.

 ‏
بسيار می‏شد كه اسبان با نعل‏های لغزان‏شان روی صخره‏های صاف برلب پرتگاه‏هائی می‏رفتند ‏كه چشم به دشواری ته‏شان را می‏ديد. اما من به آن ستوران كه همراه با سگ، گرامی‏ترين و كهن‏ترين دوستان ما ايرانيان بوده‏اند، و به كردانی كه در همه تجربه‏هايم با آنان جز درست‏كرداری نديده ‏بودم، اطمينان داشتم. كوه‏پيمائی با اسب، ماجرای خيال انگيزی بود كه ديگر تكرار نمی‏شد. خط ‏فراز كوه، مرز ايران و تركيه بود ـ احتمالا يكی از جاهائی كه رضاشاه و آتاتورك در خط‏كشی مرز ‏دو كشور با هم توافق كردند و به اختلافات چند صد ساله پايان دادند ـ و ما از ايران خارج شده بوديم. ‏اسبان از ميان بوته‏های سرخ‏رنگ ريواس می‏گذشتند. هوای خنك پاك كوهستان را مانند شراب ‏آلزاس كه نيمروز تابستان از ظرف يخ درآورده باشند می‏نوشيدم. شب رسيده بود و من زيباترين و ‏نزديكترين آسمان زندگيم را می‏ديدم. سرازيری در جاهائی چنان تند بود كه گوئی از ديوار پائين می‏رويم. زانوان اسبان می‏لرزيد و ما، چنانكه دوستان راهنما اندرز داده بودند، برخلاف سربالائی، ‏خود را رو به دم اسب خم كرده بوديم. فرود ما به يك ساعت و نيم كشيد.

 ‏
از دوستی كه اسبان را آورده بود خداحافظی، و اسبان را كه چند ساعتی از همه جهان به ما نزديكتر ‏و مهربانتر بودند نوازش كرديم. من هيچگاه حيوان خانگی نداشته‏ام. مادرم به سگان و گربه‏ها و ‏كبوتران خوراك می‏داد اما آنها را در خانه نمی‏گذاشت. دو سالی هم كه پس از درگذشتش تنها زيستم ‏جز ساعات خواب در خانه نبودم كه به ديگری برسم. خانمم نيز با حيوانات خانگی دوستی و دوری ‏دارد. اما آن روز خوب می‏فهميدم كه انسانها و جانوران چگونه تا حد مرگ به يكديگر وابسته می‏شوند. در كوهپايه به ساختمانی فرود آمديم كه يك اطاق بزرگ، و ميهمانسرای كدخدای روستای ‏نزديك بود. قاچاقچيان كالاها و افراد قاچاقی مانند ما پس از گذار از كوه در آنجا می‏آسودند. دركنار ‏ديوارها رختخواب‏ها را در چادرشب پيچيده و پشتی ساخته بودند. ما را در جائی كه صدر مجلس بود ‏نشاندند. بيست و چند تنی در اطاق بودند، از جمله برخی قاچاقچيان كه با بارهای پشم خود از ما در ‏راه پيشی گرفته بودند زيرا به اسبان‏شان راحت باش نداده بودند.

 ‏
پنجره‏ها بسته بودند و احتمالا در طول زمستان باز نشده بودند. من پنجره بالای سرم را اندكی ‏گشودم. در زندان هم كه بوديم رئيس بهداشت و پاكيزگی دستشوئي‏ها بودم و به زندانبانان آداب استفاده ‏از تسهيلات امروزی را می‏آموختم. يكبار هم همه اطاق‏ها را سمپاشی كردم. چند دقيقه بعد پيچيدن ‏هوای سرد اواخر بهار در آن سردسير، زمزمه اعتراض حاضران را بلندكرد. من دو بيتی از مولوی ‏كه سخت در تركيه محبوب است خواندم و از راهنمای ديگری كه با ما مانده بود خواهش كردم برای‏شان ترجمه كند و آنها در برابر تركيب مولوی و محمد تاب نياوردند و با بی‏ميلی تن در دادند:‏

‏“گفت پيغمبر به اصحاب كبار / تن مپوشانيد از باد بهار

كانچه با برگ درختان می‏كند / با تن و جان شما آن می‏كند . “‏

شب با لباس روی لحافی كه احتمالا هيچگاه شسته نمی‏شد افتادم و تقريبا نخوابيدم. شام و چاشت هم ‏نخوردم كه نياز به دستشوئی پيدا نكنم.‏

با اتومبيلی كه راهنما آورده بود به وان رفتيم در مسافرخانه پليدی كه بيست سال پيش از آن چند ‏ساعتی در كرمان به مانندش گرفتار شده بودم. راهنما را كه دوست عزيزی شده بود بدرود كرديم. به ‏قرار خود به تمام عمل كرده بود. ماندن در ميان آنهمه پليدی را نيارستيم و با نخستين وسيله خود را ‏به ديار بكر رسانديم. در راه‏ها چندبار به ژاندارم‏های ترك برخورديم كه گذرنامه‌‏هامان را وارسی ‏كردند. راه نزديكتر به آنكارا از ارزروم می‏گذشت ولی من در پی جهانگردی می‏بودم. راه درازتر ‏را برگزيديم تا “آمد“ نام باستانی دياربكر، را كه ديوارهای نفوذ ناپذيرش در جهان آن روز ناماور بود ‏و دو بار در برابر شاپور دوم ساسانی مقاومت كرده بود ببينيم و از آن ديوارها به دجله بنگريم. آقای ‏لاجورديان كه همسفری خوشايندتر از او كمتر داشته‏ام با اين هوس من همراه شد. پس از دو هزار ‏سال ما روی بقايای ديوار پهن سنگی در جائی بوديم كه تيراندازان رومی، شاپور سالخورده را كه ‏می‏خواست از نزديك به ديوار بنگرد به تير خود بسته بودند و افسران پيرامون شاهنشاه با ‏شمشيرهای خود خدنگ‏ها را به چابكی دور می‏راندند. در دياربكر پس از سه روز توانستيم سروتنی ‏بشوئيم و به قول ناصر خسرو “شوخ از تن بازكنيم. “‏

از ديار بكر بود كه پس از آنهمه وقت توانستم با خانمم گفتگو كنم. بعدها دانستم كه او چگونه خبر ‏شده بوده است. من به فال و پيشگوئی اعتقاد ندارم ولی يك مورد شگفتاور پيش آمده بود. روزی كه ‏من از تهران راه افتادم خانمم و دختر كوچكترمان همراه برادر خانمم در “كن“ برای ديدن جشنواره ‏فيلم بودند. در ميهمانی ناهاری، خانم فرح نيكبين، برای خانمم فال ورقی گرفته و گفته بود كه من يك ‏هفته ديگر می‏رسم. خانم من بلافاصله به پدرم تلفن كرده بود و او گفته بود كجائيد كه هر چه تلفن می‏زنم كسی در خانه نيست؟ ما بسته را فرستاديم. چنين بود كه خانمم و دختر ما توانسته بودند با دشواری ‏بليتی بگيرند و خود را به پاريس برسانند و شگفت‏تر آنكه من درست يك هفته بعد رسيدم. اين داستان ‏را چند سال پيش در استكهلم در حضور خود خانم فرح نيكبين تعريف كردم.

 ‏
از ديار بكر تا آنكارا دو روز كشيد و در آنكارا به گراند هتل رفتيم كه می‏شناختم و در گذشته بارها ‏در آن مانده بودم. پس از ثبت نامم با شگفتی از كارمند هتل شنيدم كه رئيس جمهوری تركيه منتظر ‏تلفن من است. آقای احسان صبری چاگليانگيل را كه كفالت رياست جمهوری را برعهده داشت می‏شناختم و دو سال پيش در سمت وزير خارجه يك ميهمانی برای من و خانمم داده بود. من آن زمان ‏وزير اطلاعات و جهانگردی بودم و رسم نبود كه وزير ديگری برای من ميهمانی بدهد. ولی آقای ‏چاگليانگيل با برادر خانم من آقای اردشير زاهدی چه در زمان وزارت خارجه و چه سفارت امريكای ‏او دوستی برادروار داشت، از آن دوستي‏ها كه برادر خانمم، ازجمله برای پيشرفت كار كشور، در ‏هرجا می‏رفت برقرار می‏كرد و باصرف مال و انرژی نگه می‏داشت و می‏دارد. از كارمند هتل ‏پرسيدم خشكشوئی يكتا جامه‏ام چه اندازه طول می‏كشد و قراری با دفتر رياست جمهوری گذاشتم. ‏اتومبيلی فرستادند و به ديدارش رفتم. ديداری نيز با نخست وزير، آقای سليمان دميرل كه با او نيز در ‏سفر پيشينم ديدار و گفتگو كرده بودم و بعد به رياست جمهوری رسيد داشتم و ديدارهائی با رايزن ‏رياست جمهوری كه او را نيز از سفر قبلی می‏شناختم. آقای چاگليانگيل به من گفت كه مقامات امنيتی ‏از لحظه ورود به خاك تركيه مرا از روی گذرنامه‏ام شناخته‏اند و پس از تلفن برادر خانمم به دستور ‏رياست جمهوری مسير مرا دنبال كرده‏اند و خبرهايم را توسط آقای زاهدی به خانمم رسانده‏اند. در ‏گفتگو با مقامات ترك گفتم رژيم انقلابی فعلا ماندنی است و آنها چاره‏ای جز برقراری ارتباط نزديك ‏با آن ندارند ولی مردم از آن برگشته‏اند و سرانجام سرنگون خواهد شد و در اين اثنا هرچه بتوانند به ‏ايرانيانی كه به تركيه پناه می‏آورند كمك كنند. هر دو رهبر ترك به شاه سلام رساندند كه توسط ‏برادر خانمم ابلاغ كردم.‏

كمك، از من و آقای لاجورديان آغاز گرديد. يك برگ عبور يك ماهه و يكبار مصرف برايم صادر ‏كردند و سفارت فرانسه در نيم ساعت رواديدی به من داد. آقای لاجورديان می‏خواست به امريكا ‏برود و ده روزی بيشتر در آنكارا ماند. من پس از ديدارهايم به استانبول رفتم كه آقای شكرائی و ‏خانمش كه دختر زنده ياد چاگليانگيل است در آنجا بودند و بسيار محبت كردند. با هم به مسابقه ‏فوتبالی رفتيم و عكس ما را در روزنامه‏ها چاپ كردند. اين واپسين تجربه‏های من با دنيای ‏سياست‏های بالا و زندگی با جلال بود و ديگر می‏بايست به زندگی تنگ سال‏های تبعيد خو بگيرم. هيچ ‏نمی‏دانستم كه چه خواهم كرد و زندگی چگونه خواهد گذشت. دانسته‏ها و آموخته‏های من بيشتر به ‏كار ايران می‏آمدند؛ حاضر نبودم از كسی فرمان ببرم؛ و اندوخته چندانی نداشتيم. بجای هر چيز می‏خواستم انديشه‏هايم را مرتب كنم و بنويسم؛ زندگی در دنيای انديشه را می‏خواستم. در اين‏همه به ‏كاراكتر استوار و قدرت اخلاقی و روحی خانمم پشتگرم بودم. ‏

احساس مبهمی داشتم كه دوره بهتر زندگيم درپيش است و آنچه از توانگری كم دارم با آزادی بيشتر، ‏آزادی آنچه می‏خواهم بگويم، جبران خواهد شد. نه تنها به آينده خودم، به مردمان هم خوشبين بودم. ‏در آن يك سال و سه ماه يك نفر هم به من نارو نزده بود. به هركس اطمينان كرده بودم درست درآمده ‏بود. از هركس چيزی خواسته بودم خود و خانواده‏اش را برای من به خطر انداخته بود. بسيار از ‏خيانت همكاران و دوستان و مستخدمان در انقلاب، و نامردمی‏های قاچاقچيان در راه‏ها شنيده‏ام؛ ‏ولی خودم يكبار هم سرخورده نشدم. و اين مردمی كه در پائيز و زمستان سال نكبت به چنان افسونی ‏افتاده بودند زود بيدار شده بودند. می‏توانستم اميدم را به آنها نگه دارم.‏

با ته مانده هزينه سفری كه با خود آورده و از چشم آزمند پاسداران و رئيس كميته پنهان كرده بودم ‏بليتی خريدم. در فرودگاه با آن سر و ريش و عينك، خانمم كه دورتر ايستاده بود تاكيد همراهان را ‏باور نمی‏كرد و اول مرا نشناخت. نمی‏دانم هيجان او بود يا تغيير قيافه من.‏

ژوئن ‏۲٠٠٣‏

خاطرات به يغما رفته

خاطرات به یغما رفته

داریوش همایون

 

گردآوری و پیشگفتار

آریا پارسی

ژانویه ۲۰۰۸

مقدمه

مقطع زمانی یادداشت‌های بدست آمده یک دهه از سال ۱۳۲۶ تا ۱۳۳۶ را در برمی‏گیرند؛ که در این دفتر من آن‌ها را به ترتیب زمانی منظم کرده‏ام. برای آشنایی بیشتر با اندیشه‏‌های سیاسی و دیپلماتیک داریوش همایون به پیوست این روزنگار‌ها، نامه‌‏ای به تاریخ ۲۳ بهمن ۱۳۴۵ خورشیدی از داریوش همایون خطاب به امیرعباس هویدا که بیانگر دید دیپلماتیک دکتر داریوش همایون است و متن مصاحبه‏‌ای با مجله تماشا در تاریخ ۱۴ اسفند ۱۳۵۵ خورشیدی راجع به ضرورت، اهداف و برنامه‌‏های حزب رستاخیز ملت ایران را حکایت درایت ایشان در زمینه فعالیت‏‌های حزبی داشتند، برای اطلاع خوانندگان آورده‏‌ام…………..

پیشگفتار

هنگامی که این یادداشت‏‌های پراکنده (که به لطف آقای آریا پارسی از کتابی به قصد ترور شخصیت گردآوری و منتشر شده است) بر کاغذ می‌‏آمد هرگز به قصد انتشار نبود. جوانی درگیر مسائلی که او را درمیان گرفته بود و مسائل بیشتری که خود را گرفتارشان ساخته بود با صراحتی به زیان خود به کاویدن روان خویش می‌‏پرداخت؛ و با جسارتی که در این مورد از ندانستن، نه نادانی، می‌‏آمد می‌‏کوشید به یاری نوشتن و اندیشه‏‌های خود را مرتب کردن، دست به کار ناممکن بازسازی سرشت خود شود. سراپا ناخشنود از روزگار، با اعتمادی بی‏‌اندازه و بی‌جا به توانائی‌‏های خویش، می‌‏خواست آنچه را که در خود و در میهن‏ش نمی‌‏پسندید از لوح وجود پاک کند و از نو بنویسد.

خواننده امروزی که با «تیپ»های انقلابی شش دهه گذشته ایران در جامه‏‌های گوناگون‏شان آشنا شده است به خوبی نویسنده این یادداشت‏‌ها را بجا می‌‏آورد. در این کشاکش کودکانه با خود و خانواده و اجتماع‌‌ همان ترکیب آرمانگرائی و ناآگاهی و اراده‏‌گرائی،‌‌ همان گرایش به ساده کردن طبیعت انسان و جامعه، و نگرش یک سویه و سرکشانه به جهان و زندگانی، درکار است. با کمترین سرمایه دست به قماری زدن که باخت در آن حتمی است. بی‌اسباب بزرگی، بزرگ‏ترین‏‌ها را آرزو کردن و خود و دیگران را به خطر انداختن؛ پروازهای بلند با پرهای کوتاه؛ رویاپروری بر زمینه واقعیت ناچیز. سختگیری و تعصب غیرانسانی از روی انسان دوستی؛ خون آشامی از روی همدلی.

نویسنده نادان نیست که اگر می‌‏بود سختی‏‌های نالازم را بر خود و خانواده‏‌اش ــ تنها جائی که زورش می‌‏رسید ــ روا نمی‌‏داشت. او اندکی از بسیار چیز‌ها می‌‏داند و «ذره خود را آفتاب می‌‏شمرد.» در جامعه‏‌ای که تازه دارد از کورسوی بی‏خبری بیرون می‌‏آید، احساس برتری او شمشیر دودمی است که اگر رشته زندگی‏‌اش را نبرد او را از فرو افتادن در سرخوردگی و ناامیدی بازخواهد داشت. اما برتری واقعی او در کتاب‏‌هائی نیست که خوانده است، بیشتر در توانائی او به فاصله گرفتن از خویش است. او که مانند همه کودکان انسانی ــ در هر سنی باشند ــ سراسر غرق در خویشتن است این مزیت را دارد که می‌‏تواند از بیرون به خود بنگرد. آنچه این روزنگاری‏‌ها را پس از اینهمه دهه‏‌ها ممکن است خواندنی سازد تصویر گویای بدر آمدن یک زندگی از گودالی خود کنده است؛ رگه‏‌هائی از بینش ناپخته و زودرس در توده‏‌ای از گمراهی‏‌ها و خودفریبی‌‏هاست. اودیسه‌‏ای است برای یافتن هویت خویش. هفتخوانی است در جستجوی جائی برای خود در زیر آفتاب جامعه، و جائی برای جامعه در زیر آفتاب جهان ملت‏‌ها، که هزاران تن در دورانی که تا انقلاب اسلامی کشید در آن افتادند و بیشتری از آن نگذشتند.

در آن دهه‏‌های دراز فرمانروائی داروینیسم اجتماعی که هولوکاست و صدمیلیون کشتگان جنگ‏‌های جهانی نیز به آن پایان نداد و سوسیالیسم در یک ششم جهان را نیز برای نشان دادن ورشکستگی جنایتکارانه خود لازم می‌‏داشت، نویسنده روزنگاری‏‌ها در پویش انسان بر‌تر نیچه‏‌ای، از شکست آلمان نازی انرژی و الهامی نو به نو می‌‏گیرد و با نگرشی وارونه به تقریبا همه چیز بیهوده تلاش می‌‏کند روان خود را از انسانیت معمولی آدم‏‌های معمولی بپیراید.

پویش قدرت شخصی برای دست یافتن به آنچه برای ملت خود می‌‏خواهد؛ جاه‏‌طلبی سوزان و یرانگر و بلندپروازی والای رهاننده در او بهم آمیخته است. او به بی‏‌بهرگی خود در آن فضای بی‏‌بهرگی همگانی تن در نمی‌‏دهد و می‌‏خواهد از کوتاه‏‌ترین راه‏‌ها به جبران هردو برسد. اما کوتاه‏‌ترین راه‏‌ها معمولا دراز‌ترین و پرهزینه‏‌ترین‏‌اند. با آنکه سرش پیاپی به سنگ می‌‏خورد در کژراهه خود تند‌تر می‌‏رود و برای بیرون آمدن از گودال زندگی‏اش آن را ژرف‏‌تر می‌‏کَند. در آغاز یادداشت‏‌ها او را در ناپسند‌ترین حالتی که سرخوردگی و احساس بیهودگی به انسان آشتی‏‌ناپذیر می‌‏دهد می‌‏یابیم. اما هنگامی که به پایان می‌‏آئیم، به دوره‏‌ای از زندگانی (میانه دهه بیست سالگی) که بیشترین مردمان فلسفه زندگی خود را می‌‏یابند و به زبان دیگر به جا افتادگی شخصیت می‌‏رسند، تصویر او آرام‏‌تر و متعارف‏‌تر است. به دور از جوش و خروش‌‏های میان تهی، تن در داده به نظام پیش پا افتاده ولی حیاتی زندگی، سرانجام گام در راهی می‌‏نهد که «جز پیشرفت مداوم مقرر نخواهد بود.» او همه چیز را از دست داده از صفر می‌‏آغازد ولی می‌‏تواند با گلچین گیلانی هم‌اواز باشد: «دارم ولی ندارم، این پرچم شکست / بالا‌ترین نشانه پیروزی من است.»

پس از همه ناکامی‏‌ها و سر را به سنگ واقعیات زدن‏‌ها آن سرمایه معنوی که زمانی همچون توسنی مست تازش، او را از این پرتگاه به پرتگاه دیگر می‌‏انداخت، بیش از همه عادت به فاصله گرفتن، حتا از خود، و متفاوت بودن از هرچه در پیرامون، به او در رسیدن به اندکی از بلندپروازی‏‌هایش برای خود و ملتی که همواره بر‌تر از خود می‌‏گذارد یاری می‌‏بخشد. صداهای ناساز و گوشخراش آغاز یادداشت‏‌ها نه با نفیر شیپورهای پیروزی ولی با اوج گرفتن سازهای بادی غوته‌‏ور در موج آرام سازهای زهی به پایان می‌‏رسد. زندگی ادامه می‌‏یابد ولی آزاد شدن از روحیه‏‌ای که بر بیشتر روزنگاری‏‌ها چیره است پیکار همیشگی زندگی او خواهد ماند. روان نا‌آرام آرامش نخواهد گرفت. مگر شکست‏‌ها و بستگی‏‌های عاطفی بیشتر به او در رسیدن به انسانیت یاری دهد.

د. ه.

ژنو ۲۰۰۸

***

هیچ‏کس نسبت به هیچ‏کس حقی ندارد و اصولاً حق‌شناسی لفظ بی‌معنا و پوچی به شمار می‌رود و بدین ترتیب ادعای همة کسانی که در برابر نیکی‌های خود طلب حق‌شناسی می‌-کنند بچگانه و باطل است.

***

 

پس از مدت‌ها دوشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۲۶

به نظر برای پدرم دیروز کاغذی نوشتم و تازه در این کاغذ برای او در مبحثی وارد شدم که حتم دارم از آن چندان راضی نخواهد شد. من در آن کاغذ پس از آنکه به او گفتم که دیگر در مورد پول و لباس و به طور کلی وظایف و تعهداتی که او در مورد من به گردن دارد، هرگز از وی خواهشی نخواهم کرد و برای شرح علت آن وارد بحث طولانی و عجیبی شدم که در ضمن نظریات مرا نسبت به حقوق پدر و فرزندی و به طور کلی حقوقی که اشخاص در موردی که به گردن می‌گیرند، روشن می‌ساخت…

من وقتی این چیز‌ها را برای پدرم می‌نوشتم می‌دانستم که او بدش می‌آید، زیرا او هم مثل سایر آدم‌ها برای خود تصورات زیبا و دلنشینی دارد که با ابراز این عقاید تمام زیبایی آن‌ها از بین می‌رود و قطعاً هرکس اگر چهرة عریان و بدون بزک حقیقت را پس از آن همه تجلیات دلکش تصورات ببیند جا می‌خورد و بدش می‌آید. وقتی محبت پدر و فرزندی، مهر مادری و این گونه عواطف که زیبا‌ترین عواطف انسان هستند بدین پایه مبتذل و بی‌معنی باشد، وقتی پس از این همه مدت که از آفرینش انسان یا از پدیدار شدن او در صحنة جهان می‌-گذرد و این همه زرق و برق و زینت که تصورات او بر روی حقایق بسته است، ناگهان بدین گونه حقیقت سرد و خشک آشکار می‌شود قطعی است که انسان مخصوصاً اگر پدر باشد چه اندازه جا می‌خورد. اما اشکال ندارد.

***

من از همه چیز گذشته بدم می‌آید؛ از خودم در گذشته، از دنیا در گذشته، و از همه چیز و همه کس در گذشته… یک زندگی بد گذشته و یک زندگی بد گذرانده، مجموع عمر مرا تشکیل می‌دهد. بد گذشتن و بد گذراندن. یعنی بیست سال عمر من.

زندگی حال من مثل یک شب تاریک و بدون ماه است. هیچ نقطه روشن و درخشانی ندارد. هیچ موفقیتی، هیچ لذتی، هیچ… در آن نیست.

***

زندگی من تاکنون دو قسمت داشته، کودکی و سنین نوجوانی و جوانی. کودکی به من بد گذشته، یعنی خود من که اختیاری از خود نداشته‌ام و دیگران هم آنچه توانسته‌اند به من بد کرده‌اند. ولی در نوجوانی یعنی در هفت یا هشت سال اخیر، من معتقدم که بد کرده‌ام و زندگی را بد گذرانده‌ام. یعنی با اینکه اختیار زندگیم تا حدی در دست خودم بوده ‌است، زندگی خود را بد تنظیم کرده و بد گذرانده‌ام. اگرچه ممکن است در‌‌ همان وقت خوب گذرانده باشم ولی حالا معتقدم که بد گذرانده‌ام.

پیش از دوشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۲۶

من قماربازم، ریسک می‌کنم، یا موفقیت کامل و مطلق یا شکست صرف و جامع، یا مرگ یا زندگی، زندگی بی‌نقص… من این زندگانی را، این شب تاریک را به امید فجر، به امید آن ساعتی که هیچ اثری از این تاریکی و ظلمت باقی نماند، سپری می‌کنم. گذشته‌ای هم که ندارم، پس فقط من و آینده‌ام باقی می‌مانیم. آینده! کی می‌آیی و چگونه می‌آیی؟! و من چگونه به استقبال تو می‌شتابم؟ در هم‌شکسته و خرد شده یا سربلند و سرافراز؟

***

فرزندان هیچگونه دینی نسبت به پدر و مادر ندارند ولی در عوض هیچ انتظاری هم از آن‌ها نباید داشته باشند… نه من از آن‌ها طلبی دارم و نه آن‌ها از من؛ عاق والدین و این قبیل مزخرفات همه برای گول‌ ‌زدن احمق‌ها خوبست و هیچگونه واقعیتی ندارد.

***

پدر و مادر من هیچگونه حقی درباره‌ام ندارند. آن‌ها به میل خود از من نگهداری می‌کنند و نباید هیچ توقعی از من داشته باشند. من راههایی را که آن‌ها به من نشان می‌دهند فقط در صورتی که بپسندم خواهم پیمود و آن‌ها اگر مرا نمی‌خواهند بهتر است از نگهداری من سرباز زنند و مرا بیرون کنند. در عوض من هم از آن‌ها هیچ توقعی ندارم و آن‌ها اگر بزرگ‌ترین محرومیت‌ها را در حق من روا دارند هرگز دلگیر و دلتنگ نخواهم شد. من همچنان که تشکری از آن‌ها نمی‌کنم، سرزنشی هم ندارم و شکایتی نیز نمی‌نمایم. برای من رفتار بد یا خوب آنان یکسان است و هردو آن‌ها هم حائز هیچ اهمیتی نیست و اصلاً مربوط به من نیست.

دوشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۲۶

من خودم یادم است که از کودکی میل شدیدی به عدالت و انصاف و درستکاری داشتم و بدون اینکه حسابی کنم تنها چون آنطور «راحت «‌تر بودم با مردم رفتار می‌کردم. برعکس سیروس برادرم از‌‌ همان وقت دائم جر می‌زد و دروغ می‌گفت و بویی از انصاف و عدل نمی‌برد. اکنون هم بین من و او همین فرق موجود است و محیط تنها شدت و ضعفی در این جریان بوجود آورده است. فی‌المثل من به واسطة حساب و مقتضیات محیط و چون به نفع خود می‌دانم با شدت بیشتری عدالت و انصاف را پیشه کرده‌ام.

چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۲۷

من اولاً هرچه می‌گذرد بیشتر به خود مغرور می‌شوم و ثانیاً بیشتر پی به معایب و مفاسد اجتماعی هموطنانم که من یا از آن‌ها عاریم و یا خیال می‌کنم عاریم می‌برم و از این رو فاصلة بین من و ملتی که در میان آن‌ها زندگی می‌کنم هر سال زیاد می‌شود. اگر این وضع همچنین ادامه یابد و غرور من توسعة بیشتری پیدا کند، بعید نیست که در آینده، هنگامی که به مقاصدم نائل می‌شوم، همه چیز را فقط از نظر خودم قضاوت کنم و دیگر این ملت را لایق فداکاری و تحمل زحمت ندانم و بالنتیجه از جادة صلاح منحرف شوم و اعمالی از من سرزند که هم به ضرر کشور من و هم به زیان قدرت من تمام شود.

من شخص جاه‌طلبی هستم و با تمام قوا جویای موفقیت و پیروزی می‌باشم و بدین جهت تقریباً از همه چیز باید استفاده کنم.

پنجشنبه ۲۳ مهر ۱۳۲۷

حقیقت، واقعیت، علم، راستی، صواب، درستی و حقانیت برای من کلمات بی‌معنای بی‏فایده‌ای شده‌اند. من نه طالب حقیقت و واقعیت، و نه علم و حقانیت و سایر چیزهایی که شمردم نیستم. آنچه برای من اهمیت دارد فتح، پیروزی، پیشرفت، و درهم شکستن موانع و مشکلاتست. شخص وسیله‌شناس، حقیقت و علم را به عنوان وسیله می‌شناسد و جویای آن‌ها نیست مگر برای اجرای مقصود خود و پیشرفت عقیدة خود و الا به اصل قضیه، به اینکه آیا این وسیله با حقیقت و… وفق می‌دهد یا نه، اهمیتی نمی‌دهد.

برای من جهل و علم، حقیقت و خطا و واقعیت و غیرواقعیت، مهم نیستند؛ آنچه قابل اعتناست، فتح و شکست می‌باشد. فقط فتح و شکست؛ همه چیز برای فتح و جلوگیری از شکست… همه چیز… حتی حقیقت، حتی دانش.

من فقط جویای شمشیر تیزتری هستم، به نوع شمشیر کاری ندارم. وسیله باید خوب و مؤثر باشد، به من چه که با حقیقت توافق دارد یا نه… باید جویای دانش و حقیقت بود اما نه برای خود آن، فقط برای پیشرفت مقصود؛ پیشرفت مقدم بر هر چیز؛ مقدم بر حقیقت و واقعیت… من مثل تشنه به دنبال دانش و حقیقت می‌روم، اما فقط برای آنکه از آن استفاده کنم و اگر به کار نیامدند با کمال سهولت از جهل و خطا و عدم واقعیت استفاده می‌کنم.

من جویای دانش و حقیقت نیستم، جویای سلاح‌ها، وسایل و ابزار کارم. برای من… هرچیز وسیله نشد، بیهوده، بی‌فایده و دور انداختنی است. فقط آنچه به کارم بیاید، در هر موقع برای من ارزش، اهمیت و اعتبار دارد.

من صفت خوب و بد، عقیدة صحیح و غلط نمی‌شناسم. هیچ چیز خوب و بد نیست، همه چیز برای من یکسان و مساوی است. فقط در یک موارد خاص بعضی چیز‌ها برای من مهم‌تر از دیگران می‌شوند، آن هم موقتاً. آن هم برای مدتی که به آن‌ها احتیاج دارم. تنها چیزی که همیشه برای من قابل توجه و اعتناست، احتیاج است؛ احتیاج به پیشرفت و پیروزی، احتیاج به غلبه و فتح.

پیش از دوشنبه ۱۰ آبان ۱۳۲۷

این یک امر طبیعی است. آدمی که مردم را مطیع بار می‌آورد به طور حتم باید سرکش باشد وگرنه قادر به مطیع ساختن مردم نیست… و الا کاری از دستش برنخواهد آمد. در هر حال من هرگز نمی‌توانم تابع نظامات دبیرستان، یا اداره و یا هر جای دیگری باشم و از هم اکنون نقشة فرار از اداره را می‌کشم که از سال دیگر که در آنجا مشغول خواهم شد به بهترین نحو شانه از زیر بار انجام وظیفه خالی کنم!

دوشنبه ۱۰ آبان ۱۳۲۷

مردان اجتماع ما باید هرکدام خنجری باشند، هرکدام برای خود، درنده و سبعی به‌شمار روند. باید کشور ما پر از خنجرهای تیز و حیوانات درنده شود. بکشند و کشته شوند، نابود کنند و نابود گردند، تا پس از غلبة دستة قوی‌تر یک محیط مترقی و سعادتمند ایجاد شود، وگرنه آدم بیطرف، آدمی که خنجر نباشد، آدمی که حیوان درنده نباشد، به چه کار می‌‏خورد؟ هرکس در هر رشته‌ای هست باید جنبة درندگی و بُرندگی خود را حفظ کند. برای دوست مهر و برای دشمن زهر داشته باشد، مثل مار…

هرکس لازمست برای دریدن دشمن چنگال‌های تیزی ذخیره داشته باشد و با کینة شدید به او رحم نکند و باید همواره در جستجوی دشمن بود و او را معدوم کرد. باید از عقیده و میل خود دفاع نمود و مخالفین را از پا درآورد. بیطرفی بایستی از بین برود. باید برید و درید، کشت و خراب کرد، سوزاند و از پا درافکند و بعد ساخت و اصلاح کرد، ایجاد و احیا نمود، باید قابلیت تخریب و ساختن، کشتن و زنده کردن، انهدام و ایجاد، یکجا در شخص موجود باشد. باید برای هر دو آماده بود، و چه نیازی به گفتن دارد که اول بایستی آمادة کشتن و نابود کردن، خراب کردن و انهدام بود، زیرا برای هر ساختمان، اول لازمست خراب کرد.

بیطرف، کسی است که هیچ کار بلد نیست، نه ساختن، نه خراب کردن، هیچ کار. بیطرف، یا باید طرفی پیدا کند و یا له شود، فقط یکی از این دو صورت…

این مختصری خواهد بود از انشایی که چند روز دیگر در کلاس خواهم خواند. این اولین باری است که این گوسفندان، این مردم بی‌آزار که کاری به کسی ندارند و نمی‌خواهند کسی هم کاری به کارشان داشته باشد، گوششان چنین کلماتی را خواهد شنید. در محیطی که همه کس سعی می‌کند بیطرف و بی‌آزار باشد، چنین سخنانی غریب و نافذ خواهد بود. من تا از این گوسفندان، گرگ‌های درنده‌ای نسازم دست‌بردار نخواهم بود. اجتماعی که من در آن زندگی می‌کنم باید عبارت از یک مشت خنجر، و یک گله جانور تیزچنگ باشد که همه کار هم در ضمن بلد باشند.

یکشنبه ۵ دی ۱۳۲۷

اما من با این جبر محکم هرگز آدم تسلیم ‌شده‌ای نیستم. هرگز اهل تسلیم و رضا نبوده‌ام و نخواهم بود. شاید در دنیا کمتر کسی باشد که به اندازة من اهل مبارزه و طغیان و تمرد باشد. من همانطور که معتقد به جبرم، جبراً اهل مبارزه هم هستم. به هیچ چیز راضی و تسلیم نمی‌شوم. من می‌گویم درست است که باید فلان واقعه اتفاق بیافتد چون افتاده است، اما دنیا که به همین واقعه تمام نشده، حالا تازه نوبت بایدهای بیشمار دیگری است و منم که عامل اجرای این باید‌ها قرار دارم، پس بروم و بایدهای خودم را به کرسی بنشانم.

یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۲۸

اکنون که یازده روز از اردیبهشت ماه می‌گذرد، هنوز من نتوانسته‌ام درس بخوانم و باز مجبور شده‌ام به کارهای این مجله رسیدگی کنم که مانند اینست که پایان ندارد و دائماً زیاد‌تر می‌شود. شمارة دوم اکنون به زیر چاپ رفته است. خیال دارم شمارة خرداد را منتشر نکنم و آن را با شمارة تیرماه یکجا چاپ کنم. بلکه بدین وسیله بتوانم بیست روزی هم فقط به حاضر کردن دروس بپردازم.

***

جریان واقعه بدین قرار بود که من در یکی از جلسات انجمن، مقاله‌ای را تحت عنوان هنر ملی خواندم و این مقاله باعث گفتگو‌ها و جدل‌‏هایی شد که کار را به جاهای باریکی کشاند. در جلسة پیش من با افراد انجمن به نحو آمرانه و تحکیم‌آمیزی صحبت کرده بودم و این طرز رفتار یکی دو تن از رفقا را رنجانده بود و در این جلسه خواسته بودند با مخالفت شدید، درسی به من بدهند. وقتی من این مقاله را خواندم، توفانی از مخالفت برخاست و تا آنجا رسید که پس از اخذ آراء نوشتن این مقالة من در مجله ممنوع گردید.

پس از آن من که حساب خیلی چیز‌ها را می‌کردم، تصمیم گرفتم به یک اسلحة مؤثر یعنی داد و فریاد و خشونت متوسل شوم که در خیلی از موارد، بهتر از آن راهی نیست. اما هنوز کاملاً شروع به صحبت نکرده بودم که یک موج شدید و آنی خشم نقشة مرا درهم نوردید و عصبانیت اختیاری و ارادی مرا تبدیل به یک غضب دیوانه‌وار و شدید و غیرارادی کرد. در ظرف یک ربع یا بیشتر صحبت چنان با خشونت بر سر آن‌ها فریاد کشیدم، چنان ایشان را تهدید کردم، چنان با وضع موهنی به آن‌ها گفتم اگر با هنر ملی مخالفند از انجمن خارج شوند و بالاخره با چنان اطمینان و خشونتی گفتم این مقاله حتماً چاپ خواهد شد که پس از صحبت من، دیری نگذشت که مخالفین پذیرفتند این مقاله را چاپ کنم و حرف من سرانجام به طرزی عجیب و پشیمانی‌آور به کرسی نشست، به طرزی که کاش از اول پیش نیامده بود.

پس از آن افرادی که در‌‌ همان جلسه تحت تأثیر من قرار گرفته بودند، تحت تأثیر عزت نفس جریحه‌دار خودشان شروع به گله‌گذاری، شروع به استعفا از انجمن کردند و سرانجام چهار نفر رسما از آمدن به انجمن خودداری کردند و بقیه به اندازه‏ای از این جریانات ابراز نفرت کردند که نزدیک بود دوباره‌‌ همان بلا را بر سرشان بیاورم!

اکنون با اینکه جز از دست دادن آنچهار نفر تقریباً همة جنبه‌های منفی این واقعه از میان رفته است، با اینکه عملاً من فرمانروای مطلق این انجمن شده‌ام، به یاد آوردن این نکته که باید روش خود را تغییر دهم مرا به فکر می‌اندازد. علاوه بر این واقعه، حوادث دیگری هم روی داده است که بیشتر باعث می‌شود من در تغییر دادن خود عجله کنم. دیگر بر من کاملاً ثابت شده است که بهترین طریقة دیکتاتوری آنست که از ظاهر دموکرات استفاده کند.

بر من کاملاً ثابت شده است که باید ظاهر خود را تغییر دهم، باید قهر و خشونت را در ظاهر ملایمتری بگنجانم، باید در عین حفظ صفات خود، تظاهراتم را تعدیل کنم، در مردم پسند کردن آن‌ها بکوشم و بالا‌تر از همه، هرچه بیشتر برای تسلط بر نفس خود زحمت بکشم. یک شخص وسیله‌ای مانند من خیلی بیش از این‌ها باید عنان اختیار خود را در دست نگاهداشته باشد. خیلی بیش از این‌ها باید بر خود و اعصاب خود حاکم باشد و هرگز نباید حقیقتاً بی‌آنکه خود بخواهد و خارج از مقداری که خود لازم می‌داند عصبانی شود و تحت تأثیر هر عامل دیگری قرار گیرد.

من کاملاًَ متوجه شده‌ام که در عین آنکه با همین عصبانیت‌ها و همین سخنان قاطع و خشن و صریح خوب می‌توانم عده‌های زیادی را تحت تأثیر درآورم، در خیلی از اشخاص تأثیر ناپسند می‌کنم. این نکته دیگر برایم کاملاً آشکار شد که باید بر مردم حکومت کرد، به آن‌ها زور گفت، دمار از روزگارشان کشید ولی نه آن طور که خود متوجه شوند من باید از این پس خیلی بیشتر به اهمیت خارق‌العادة «تظاهر «پی ببرم و خیلی بهتر از عهدة فرو پوشیدن حقیقت خودم برآیم. من باید همین که هستم بمانم ولی غیر از این نشان دهم که اکنون تظاهر می‌کنم.

آدینه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۲۸

دیشب هم شبی بود. شبی که کمتر به آن خوشی در طی این سال بر من گذشته است، هرچه دیروز بد بود، دیشب خوب بود، از خوب هم بهتر بود… زهره وقتی مرا دید، وقتی در طی چند کلمه با او درد دل کردم، خود را از همیشه مهربان‌تر نشان داد… با هم به شمیران رفتیم. در تاریکی محزون غروب مدت زیادی در جادة دربند قدم زدیم و «سرِبند «در جایی مشرف به رودخانه‌ای که همهمه می‌کرد، آبجو…

دوشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۲۸

نظر من نسبت به حال و آینده فرق‌هایی با مردم دارد. من قبل از همه چیز برای خود آینده‌ای را طالبم که هنوز هیچ یک از افراد بشر بدان راهی نبرده است و شاید آرزوی آن هم منحصر به خود من باشد و از این جهت هرگز مانند سایر مردم از اینکه اشخاص دیگری را در وضعی که برای خود خواسته‌ام ببینم، رنجی نمی‌کشم و زندگی را به خود تلخ نمی‌کنم. زیرا نه تنها با کسی مواجه نمی‌شوم که به آرزوی من رسیده باشد، بلکه هنوز شخصی را هم ندیده‌ام که آرزوی آرزوی مرا هم کرده باشد.

چهارشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۲۸

یک رهبر، رهبر سیاسی، یا هر جریان دیگری، باید سرد باشد. این نتیجه تفکراتی است که این روز‌ها کرده‌ام… رهبر جریان باید در سردی و خشکی از سنگ و چوب مایه بگیرد… ابداً برای خود و همکارانش از خوشی‌ها و پیروزی‌های آینده داستان‌سرایی نکند. رهبر باید در برابر تحسین و تشویق و ناسزا و دشنام و عیب‌جویی یکسان و بی‌تفاوت بماند.. من به ناچار در این اجتماع رهبر جریاناتی هستم و خواهم بود و این خشکی را در خود تقویت می‌کنم. اکنون هیچ تشویقی مرا دلگرم‌تر نمی‌کند و هیچ خرده‌گیری و انتقادی، دلسردم نمی‌سازد، هرگز داستان‌سرایی برای آینده نمی‌کنم و هیچ‌گاه حاضر نیستم در اطراف کار خود به حماسه‌سرایی بپردازم.

آدینه ۲۷ خرداد ۱۳۲۸

از لوازم حتمی زندگانی هرکس، همزبان است. من تجربه کردم و دیدم همزبان از هرچیز دیگر لازم‌تر، مفید‌تر و مؤثر‌تر است و نقض عمدة زندگانی اکثر مردم نداشتن همزبان است. همزبان یعنی کسی که چون انسان فکر کند. آرزو‌ها و هدف‌هایش با شخص اشتراک داشته باشند، دارای ذوق و سلیقة مشابهی با انسان باشد و موارد تناقض شخصیتش نیز انسان را تکمیل کند یعنی شبیه مکملی باشد. ضمناً کار‌ها و مشاغلش نیز با شخص یکی و شبیه باشند.

از وجود این همزبان برای هرچیز می‌توان استفاده کرد. هیچ وسیلة تفریحی به اندازة او مؤثر نیست. هیچ راهی نیست که با او نتوان رفت. در هیچ مبارزه‌ای نیست که یار و یاور انسان نباشد و هیچ غمی نیست که با وجود او قادر به از پا درآوردن انسان باشد. من در همة مدت زندگانیم برای یافتن این همزبان کوشش‌ها کرده‌ام و ده سال است که همواره به تناسب موقعیت و شخصیتم همزبان‌هایی داشته‌ام و اکنون نیز یکی دارم و از او چه استفاده-‌ها که می‌کنم. به علاوه، زهره هم برای من نیم همزبانی است و او که خیلی بهتر از سابق مرا می‌فهمد و درک می‌کند از این لحاظ خیلی مورد استفاده است.

پیش از شهریور ۱۳۲۸

با این ترتیب می‌بینیم که یک تابستان کثیف دیگر، یک تابستان که پر است از تلاش و فعالیت و در عین حال تلخی و ناکامی، در زندگانی کوتاه من که پر از این گونه مواقع بوده، پیدا شده است… مجلة ما هرگز تعطیل نخواهد شد… و سرانجام من بر مشکلات غلبه خواهم کرد. بلی… فکر می‌کنم که غلبه بر همة این دشواری‌ها غیرممکن نخواهد بود. به هر حال چه ممکن و چه غیرممکن فعلاً باید کوشید.

پیش از شهریور ۱۳۲۸

تن‌ها تکیه‌گاه من وجود همین دو زنست که آن‌ها را هم نمی‌توانم چندان اهمیتی بدهم و با کمال میل حاضرم در برابر هر موفقیتی در یکی از گوشه‌های زندگانی و کارم، فدایشان کنم.

دوشنبه ۷ شهریور ۱۳۲۸

شمارة ۳ و ۴ مجله به هرحال انتشار یافت و یک غیرممکن، غیرممکنی که کاملاًَ به این مرحله رسیده بود، تبدیل به ممکن گردید و در سایة فعالیتهای سخت و اعمال عجیب و غریب و دور از انتظار این کار مشکل آسان شد.

 

نیمه اول شهریور ۱۳۲۸

از این پس بی‌اعتنایی به هرچیز و هرکس که ارتباطی به هدف من ندارد شعار من است. من بی‌اعتنا باقی خواهم ماند و مقتدر خواهم شد، هرطور که می‌شود بشود و دیگران هر سرنوشتی پیدا می‌کنند بکنند. با این زندگانی وحشت‌آوری که من گذرانده‌ام، دیگر آخرین ریشه‌های هرگونه عاطفة لطیف در وجودم خشکیده است کجاست قدرت؟ کجاست قدرتی که به همة دردهای زندگانی من پایان خواهد داد و به نقشه‌های دور و دراز من صورت اجرا خواهد بخشید؟ کجاست قدرتی که تنها مطلوب من است…؟

***

این اوضاع کینة مرا نسبت به اشخاص و حوادث، نسبت به مردمی که باعث همة گرفتاری‌ها و بیچارگی‌های من می‌شوند شدید‌تر خواهد ساخت. من انتقام بسیار شدیدی از این محیط و این دنیا خواهم گرفت. انتقام این سختی‌ها و دشواری‌هایی که بهترین سالهای جوانی مرا در کام تیره و سهمگین خود فرو بردند و عمر مرا در رنج و درد، در ناکامی و محرومیت به هدر دادند.

این حوادث کینة مرا زیاد‌تر و خشونت و بی‌رحمی مرا قوی‌تر خواهد کرد. از این پس دیگر دل من بر کسی نخواهد سوخت. دیگر هیچ چیز مانع اجرای مقاصد من نخواهد گردید. دیگر هیچ اثری از نرمی و احساس، و از رحم و رقت، در وجودم باقی نخواهد ماند.

***

من با آنکه در این تابستان همه گونه وسایل عیش و خوشگذرانی را فراهم داشتم، با آنکه می‌توانستم از اوقات خود به بهترین وجه استفاده کنم و یک تابستان بی‌نظیر و زیبا را در زندگانی تلخ سالهای اخیر خود داخل کنم، در اثر پافشاری در انتشار این مجله، در اثر علاقمندی به ایجاد و توسعة این جریان به اندازه‌ای دچار ناراحتی و زحمت، دچار تلخکامی و پریشانی شدم و به حدی رنج کشیدم که باور کردنی نبود. در طی این مدت، «بر لب آب حیات تشنگیم می‌کشت «و من در هنگام گردش و تفریح و معاشرت هم غرق اندوه و تلخی بودم و هیچ‌گاه نتوانستم از وسایلی که گاهی برایم فراهم می‌شد، کسب لذت کنم. وسیلة کسب لذت برایم فراهم بود اما وسیلة درک لذت را نمی‌شناختم.

سه شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۲۸

من اساساً از گذشته متنفرم و فقط به حال و مخصوصاً آینده توجه دارم. گذشته در نظر من فقط عبارت از یک بخش بزرگ دور انداختنی و یک قسمت کوچک عبرت گرفتنی است. من از گذشته نفرت دارم. از آن فرار می‌کنم و آن را به فراموشی می‌سپارم… من همة پیوندهایی را که به گذشته دارم قطع می‌کنم و هیچ‌گاه یادگارهای گذشته را نگاه نمی‌دارم. من اکنون نه یک عکس و نه یک نامه، نه یک یادگاری و هدیه و نه هیچ چیز دیگری که از یک خاطره گذشته حکایت کند، با خود ندارم… من از این نوع گذشته‌ها، چه شیرین باشند و چه تلخ، متنفرم و همواره استعداد فراموش کردن آن‌ها را در خود تقویت می‌کنم. مرا به گذشته چه کار؟ من برای حال و به ویژه آینده ساخته شده‌ام.

***

مجلة ما توقیف شده است. در حدود ده روز است که مبارزة ما برای رهایی آن از توقیف شروع شده است و ادامه دارد، اکنون خیلی بهتر از پیش به پوسیدگی این دستگاهی که بر ما حکومت می‌کند و ماهیت این تار عنکبوت وحشتناکی که دستگاه اداری ما نام دارد پی برده-ام.

کار دبیرستان من هم نزدیک بود کاملاًَ خراب شود. من که در سال تحصیلی گذشته بیش از دوماه آن هم بسیار نامرتب به مدرسه نرفتم، نزدیک بود نامم از ردیف شاگردان کلاس سوم خط بخورد. خوشبختانه من دوستانی دارم که ارضای خاطر من برای آنان اهمیت دارد. رفتند و کار مرا درست کردند و دست آخر وقتی به هیئت یک مریض به دبیرستان رفتم، هرگونه اشکالی از میان رفت. ولی امتحانات را به شهریورماه موکول کردم، زیرا چیزی بلد نیستم و به طور قطع شرکت من در امتحان به رد شدنم خواهد انجامید. این اولین باری نیست که من یک کار لازم به قول پدرم را، فدای یک امر مستحب کرده‌ام.

توقیف این مجله و به جلو افتادن امتحانات نگذاشت درس بخوانم. دستگاه پوسیده‌ای که دولت نام دارد مانع از جریان عادی زندگی من شد، من به این دستگاه خواهم فهماند و سرانجام آن را منهدم خواهم کرد.

آدینه ۱۸ آذر ۱۳۲۸

خیلی چیز‌ها را که سابقاً دوست‌ می‌داشتم، اکنون برایم بی‌تفاوت شده است، حتی این دو زنی که چقدر مهربان و فداکارند، آن قدر که من تعجب می‌کنم، دیگر هیچ مورد علاقة من نیستند. من با آن‌ها کج‌دار و مریز [برخورد] می‌کنم، اما خیلی کم به یادشان هستم. از مسافرت که تاکنون خیلی برایم دوست ‌داشتنی بود لذتی احساس نمی‌کنم. در تبریز دلم برای هیچکس تنگ نشد و اینجا هم که آمدم از دیدار هیچ‌ کس چندان لذتی نبردم. میل به کتاب جمع کردن در من مرده است. کتاب جمع می‌کنم ولی هیچ لذتی دیگر از این کار نمی‌برم و اگر فی‌المثل دورة مجله‌ای در کتابخانه‌ام ناقص باشد هیچ ناراحت نمی‌شوم.

مدت درازیست که این زن‌ها را ندیده‌ام. نه وقت دارم و نه حوصله… آن قدر سرد و یخ‌کرده و بی‌جاذبه شده‌ام که به طور قطع در ظرف مدتی که نه چندان طولانی است این آخرین وسایل رفع خستگی را از دست خواهم داد.

شنبه ۱۹ آذر ۱۳۲۸

آنچه مرا متمایز می‌کند همین است: من قابل انعطاف هستم. این بزرگ‌ترین و مفید‌ترین خاصیت من است. البته جوانی من هم به این خاصیت کمک می‌کند و عمده آنست که در سالخوردگی هم بتوانم همین طور باشم و مانند همه چیز دیگر این خاصیت گرانب‌ها را از دست ندهم… من در هر محیط استعداد تغییر شکل دارم.

چهارشنبه ۲۳ آذر ۱۳۲۸

به نظرم می‌آید که حقوق یعنی علوم سیاسی و اقتصادی را برای رشتة تخصّصی خود انتخاب کنم؛ یعنی‌‌ همان رشته‌هایی را که خیال دارم ضمن تحصیلات عالی خود تعقیب نمایم.

اما در مورد ادبیات و روان‌شناسی و مطالعات هنری، باز هم مطالعات خود را ادامه خواهم داد، ولی نه به عنوان رشتة تخصصّی و به هرحال باید قسمت اعظم وقت مرا از این پس، تاریخ، اقتصاد و علوم سیاسی بگیرد و در این رشته‌ها تخصّصی پیدا کنم. سایر مطالعات از قبیل فلسفه و مطالعات جنگی و استراتژیکی (که خیلی به آن‌ها علاقه دارم) را هم تا آنجا که فرصت داشته باشم تعقیب خواهم کرد. اما در مورد فیزیک و شیمی و ریاضیات تا آنجا به مطالعه خواهم پرداخت که برای بحث با اشخاص و صحبت در مجامع لازم است. بدین نحو، هم در یک رشتة معین خود را آماده می‌کنم تا به وظایفی که بعد‌ها خواهم داشت مسلّط شوم، هم استعدادات دیگرم معطّل نماند و هم بتوانم شخصی که در مجامع قادر به ابراز وجود خویشتن است، باشم. اکنون باید دیگر وسایل لازم، یعنی کتابهای مورد نیاز را تهیه کنم و به آن‌ها مشغول شوم.

***

یکی از مسائلی که در تبریز به آن متوجه شدم، این بود که اطلاعات عمومی من خیلی زیاد شده است و من می‌توانم دائرة‏المعارف کوچک و سیاری در نظر مردم به شمار روم. به طوری که آنجا مرا شخصی که همه چیز را می‌داند معرفی می‌کردند.

شنبه ۲۶ آذر ۱۳۲۸

یادم می‌آید من همواره [م] وجود تنوع طلبی بودم. دوست داشتم همه چیز در اطرافم زود به

زود تغییر کند. از منزل‌هایی که مدت‌ها بود در آن سکونت داشتیم، از اثاثیة اتاقم، از اطرافیانم و از همة چیزهایی که با آن‌ها زیاد مأنوس بودم بدم می‌آمد و همواره دوستدار تازگی و تغییر و تنوع بودم.

نیمه دوم آذر ۱۳۲۸

فقط هنگامی می‌توان از زن‌ها توقع عشق داشت که عشق در قلب انسان وجود داشته باشد. مردی مانند من که در همة عمر خود هیچ‌گاه نتوانسته است زنی را دوست بدارد، چگونه می‌تواند مورد عشق قرار گیرد و اصلاً چه لزومی برای او دارد.

نیمه دوم دی ۱۳۲۸

در نظر اول دو عامل بزرگ را می‌توانم به عنوان علل شکست تلقی کنم و این دو عامل عبارتست از یکدندگی زیاد من و پرداختن به چندین کار در آن واحد. من خیلی زیاد یکدنده و غیرقابل انعطاف شده‌ام و با اینکه تلقینات زیادی در مورد وسیله بودن امور و اشیاء کرده-ام و کوشیده‌ام خود را تبدیل به شخص قابل انعطافی سازم، هنوز‌‌ همان طور سخت و یک دنده و مصمم البته زیاده از حد، مانده‌ام.

روش شدید و سخت من که غالباً از شکست‌ها نیز عبرت نمی‌گیرد اشخاص را می‌رماند و حوادث را به جنگ من می‌فرستد و در نتیجه باعث می‌شود که بارهای سنگینی بر دوش من بیفتد و مرا به شکست دچار سازد… این سختی و یک‌دندگی مرا تقریباً تنها می‌گذارد و مغلوبم می‌کند من با همکارانم زیاد تندی می‌کنم، بر سر آن‌ها اغلب فریاد می‌کشم و اخم‏‌هایم در موارد مهم همواره، تقریباً همواره درهم رفته است… در مواقعی که می‌خواهم کاری انجام دهم، همکار بدی می‌شوم و سایرین را می‌رنجانم و آن‌ها که نمی‌توانند به سلاح خود من متوسل شوند ناچار اصلاً میدان را خالی می‌کنند. درصورتی که من باید داد و فریاد و خشونت را به عنوان آخرین اسلحه به کار برم و حتی‌المقدور از به کار بردن آن خودداری ورزم و در اغلب موارد کار‌ها را با خوش‌رویی تمام کنم. واقعاً عجیب است که من با اینکه میل ندارم دوستانم در دستم آلت‌های بی‌اراده‌ای باشند، با ایشان بدین طرز خشن رفتار می‌کنم و آن‌ها را یا می‌رمانم و یا به اشخاص بی‌اراده‌ای تبدیل می‌کنم…

عیب دومی که در کار‌هایم مشاهده می‌شود و اهمیت آن از عیب نخستین خیلی کمتر است، تعداد کارهای من می‌باشد و من با یک دست چند هندوانه بر می‌دارم و چون مخصوصاً به واسطة تندروی و یک‌دندگی بیش از حد اغلب کار‌ها را نیز خودم باید انجام دهم، به آن‌ها نمی‌رسم و بالنتیجه در اغلب آن‌ها دچار شکست می‌شوم… من ناچارم در همة شئون اجتماعی وارد شوم و در همة آن‌ها حرکتی ایجاد کنم… من تا حدی حق دارم با یک دست چند هندوانه بردارم ولی گناهم آنست که متناسب با زمینه‌های کارم، همکاران کافی گرد نمی‌آورم و یا از عدة آن‌ها با خشونت‌های زیادیم می‌کاهم…. این‌ها معایب اساسی کارهای من هستند، معایبی که اکنون به نظرم رسیده‌اند و شاید بعد‌ها نیز پی به نقائص دیگری ببرم. مسئلة مهم آنست که موفق شوم این معایب را بر طرف کنم و به شکست‏های خود پایان دهم… من ناگزیر باید اکنون نیز با کمال شدت و سختی و با همة خشونت و یک‌دندگی و قوتی که در وجودم نهفته دارم، به کارهای عقب مانده و شکست خوردة خود مشغول شوم… زندگانی من، در منجلاب شکست افتاده است، از هر سو چهرة ناکامی را می‌بینیم که رو به سویم آورده است. در هیچ یک از مبارزات خود، کارهای خود، سرگرمی‌های خود و وظایف خود، کامیاب نشده‌ام. نه توانسته‌ام موفق شوم و نه قادر به ادراک لذت گردیده‌ام. من فقط توانسته‌ام هرچه بیشتر شکست بخورم.

***

اکنون باز با همة قوای خود برای آنکه اقلاً در یکی از قسمتهای زندگانیم، یعنی به دست آوردن پول، پیروز شوم، وارد مبارزه‌ای می‌شوم که سرانجامی عجیب دارد و ممکن است همه چیزم را بر باد دهد.

سه شنبه ۴ بهمن ۱۳۲۸

این ضربت آخری هنوز از خاطرم نرفته است و هنوز آزارم می‌کند. شوخی نبود، من برای اولین بار به یک نفر اعتماد تقریباً کامل کرده بودم، به یک نفر دلبسته بودم، یک نفر را جزء بدن خود و وجود خو [د] کرده بودم، یک نفر را تقریباً مانند خود می‌دیدم و می‌خواستم و به یک نفر دلخوش بودم و آن وقت همین نقطة اتکاء، همین «من دوم «یا بهتر بگویم «نیمة من «از من جدا شد و همه چیز را میان من و خود پایان داد. او با اینکه می‌گوید هنوز هم برای انجام دادن همة دستورهای من مانند یک سرباز حاضر است و هر کار مرا با میل به انجام خواهد رسانید، در نظر من از دست رفته است و من همه چیز را بین خود و او به پایان رسیده می‌بینم. من یک طاق هخامنشی بودم که اکنون ناچار تبدیل به طاق ساسانی شده-ام. ستونی که مرا نگه می‌داشت از بین رفته است و اکنون خودم باید خود را نگاه دارم.

***

من باید عادت کنم که همواره تنها و بی‌پشتیبان، بی‌نقطة اتکاء، بی‌دوست، بی‌علاقه و مورد علاقه، بی‌غمخوار و رازدار و مانند یک گوزن وحشی و بیابانی، تن‌ها، یعنی بی‌علاقه زندگانی کنم. باید ضمن آنکه با دیگران کار می‌کنم و می‌‌گویم و می‌خندم، تنها باشم. باید احتیاجی را که به دیگران دارم از میان ببرم و به خود منحصر سازم. باید فقط به کارهای خود بپردازم و هر لذتی را که در جوار دیگران ممکن است ببرم با دیدة بی‌اعتنایی نگاه کنم.

ممکن است دیگران بتوانند به من لذتی بدهند. ممکن است یک دوست کامل پیدا کنم که برای من همزبانی باشد، ممکن است این زن‌ها با من وفادار بمانند یا به هر نحو حاضر باشند لذتی از معاشرت خود به من بدهند، ولی من باید در عین اینکه از این لذات استفاده می‌-کنم به آن‌ها دلبستگی پیدا نکنم. من باید اولاً، احتیاج به دیگران، احتیاجی را که از نظر شخصی به آنان دارم از میان ببرم؛ و ثانیاً، نسبت به آن‌ها هرگونه حق‌شناسی و علاقه‌ای را در خود بکشم، تا اگر هم دیدم استفاده از فلان کس موجب ناراحتی‌ای نمی‌‏شود و از او فایده‌ای بردم، گرفتار عواقب کثیف آن نشوم.

دیگر چگونه ممکن است من باز هم به کسی اطمینان پیدا کنم؟ وقتی که نیمی از بدنم به من بی‌وفایی کرد و همزبانم مرا ترک نمود؟ دیگر چه کسی پیدا خواهد شد که این همه بتواند با من شبیه و نزدیک باشد و این همه مرا تکمیل کند و تازه از صفت بی‌وفایی و تلون که در همه کس به مقدار زیاد پیدا می‌شود، عاری باشد؟ دیگر هیچ مردی و هیچ زنی مورد علاقة من قرار نخواهد گرفت. دیگر آن عاملی که مرا وادار می‌کند از تکیه به دیگران لذت ببرم در من خواهد مرد… از این پس من خواهم ماند و خودم… و برای اجرای نقشه‏های وسیعی که در سر دارم خواهم کوشید. برای من که نمی‌توانم لذت ببرم، اصلاً چرا لذت موجود باشد؟

***

تاکنون من وقتی از چیزی لذت می‌بردم، نسبت به آن حق‌شناس می‌شدم و این حق‏‌شناسی مرا به علاقه می‌کشانید. اکنون باید با این حق‌شناسی و علاقه مبارزه کنم. باید از هرکس استفادة ممکن را ولی بی‌احساس حق‌شناسی و علاقه بکنم… دیگر آن احساس حق‌شناسی نسبت به دیگران در من وجود پیدا نخواهد کرد.

پنج شنبه ۶ بهمن ۱۳۲۸

من خانواده‌ام را دوست ندارم. از آن‌ها می‌گریزم و در انزوای خود بسر می‌برم. از اجتماع آن‌ها همانقدر بدم می‌آید که از فردفردشان… خانواده برای من مضر‌ترین و نفرت‌آور‌ترین جنبه‏های زندگانی است و من همواره تا آنجا که توانسته‌ام از آن گریخته‌ام. از سن چهارده سالگی که با مادرم هرگونه ارتباطی را گسیختم. وقتی از سخن گفتن با او اعراض ‌کردم، در این تصمیم من خللی وارد نشده است و اکنون خیلی بیش از چهارده سالگی در این مورد اصرار دارم که با مادرم ارتباطی نداشته باشم… سایر افراد خانواده هم که از دم قابل علاقه نیستند و جز یکی دو نفر که به مختصر توجهی می‌ارزند، بقیه را اصلاً باید فراموش کنم.

***

سیروس هم اکنون مرد بیزارکننده‌ای است و اگر اصلاح نشود او را به کلی از یاد خواهم برد. اکنون من می‌کوشم که او را تبدیل به یک شخص اقلاً عادی کنم و اگر نتوانستم او را هم از زندگانی خود خواهم راند.

چهارشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۲۹

تماسی که چند روزی است با یک مشت آدم معمولی و کسانی که از نوع ایشان نیستم، دارم و احترامی که آن‌ها برای من قائل می‌شوند، مرا به یاد موضوعی انداخته است. تاکنون من سعی می‌کردم دوستانم از جنس خودم باشند، و مخصوصاً در این امر مصر بودم که حرفهای مرا بفه‌مند و جز یک نفر که بیشتر آشناست تا دوست، همة دوستان من اشخاصی از نوع خود منند. البته انسان در میان هم سطحان خود خیلی زیاد نمود نمی‌کند و اگر هم بر آن‌ها برتری یافته باشد. آن قدر‌ها از تحسینات و احترامات ایشان سرشار نمی‌‏شود، مخصوصاً اگر قدری هم سطح فکر آن‌ها بالا باشد.

چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۲۹

سه روز پیش به خانه بازگشتم. تقریباً دو ماه بود که از خانه خارج شده بودم و در منزل پدربزرگم زندگی می‌کردم. علت ترک منزل چه بود؟ عصبانیت‌هایی که هر روز به من روی می‌آورد و عدم موفقیتی که در مسافرت مادرم به اروپا برای من پیش آمد، مخصوصاً همین عامل مرا وادار به ترک خانه کرد. وقتی مادرم صریحاً و به تأکید از مسافرت ابا کرد و برای انحراف جهت سفر برادرم را پیش کشید، من دیگر دیدم نباید ماند.

در این دو ماه بجز ده روز که به تبریز رفتم، در منزل پدربزرگم روزگار گذراندم، از بعضی لحاظ بد نبود و از سایر لحاظ تعریفی نداشت و سرانجام آنچه باعث بازگشتم شد، مشاهدة برادرم بود که دیدم از دست رفته است و خواستم بر او نظارت کنم و نجاتش دهم، اما اکنون این امید هم به یأس تبدیل یافته است. این رفتن و برگشتن هم یکی از آن اعمال بی‌فایدة زندگانی من بود. یکی از آن حرکاتی بود که فقط انسان را سرگرم می‌کند و به خیال آن می‌اندازد که کاری کرده است. تازه حالا می‌فهمم که چقدر قشنگ خود را گول می‌زنم. حالا می‌فهمم که نه تنها در این مورد بلکه در همة موارد زندگانیم من تاکنون خود را گول زده‌ام، دلخوش کرده‌ام، بازی داده‌ام و عقب انداخته‌ام.

شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۲۹

کار به جایی رسیده که من جداً باید بازرسی کاملی از خود به عمل آورم. خوشبختی‌ها و اطمینان‌های تو خالی را به دور اندازم. وضع خود را با حقیقت‏جویی روشن کنم و واقعاً ببینم این چه عواملی است که زندگانی مرا بدین نحو عجیب، بی‌ثمر، احمقانه و حتی مضر ساخته است. عیب‌های من خیلی زیاد است… من آدمی خوش‌باور، خیال‌باف، تنبل و سمجم. شاید عیب‌های دیگری هم هست، اما این‌ها اصلی است و مسئولیت مستقیم عقب‏افتادگی‌های مرا به عهده دارند اعتماد ساده‌لوحانه‌ای که من به خودم دارم، باعث شده است که در موارد مربوط به خودم سخت خوش‌باور و زودباور باشم و این موضوع باعث آن گردیده است که به طور کلی گول بخورم و عقب بیفتم.

پنجشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۲۹

گاهگاه اندوه و یأس بر من هجوم می‌آورد و حسرت، چنگالهای نیرومند و ترس‌آورش را به گلویم فشار می‌دهد، در این اوقات من به زندگانی که بیست و دو سالش گذشته است، در سخت‌ترین و بد‌ترین احوال سپری شده است در حالی که می‌توانست اینطور نباشد، می‌‏اندیشم. به زندگانی که نه خوش گذشت، نه با پیروزی توأم بود و نه سربلندی آورد. فکر می‌کنم و نمی‌توانم از ابزار تأثّر خودداری کنم.

***

اکنون هفت سال از آن زمان می‌گذرد که خودم روش زندگانیم را تعیین کردم. از آن وقت که مسئولیت‌ها را به گردنم گرفتم می‌بینم که اگر منصفانه قضاوت کنم، تقریباً همه چیز را باخته‌ام.

من مأیوس نیستم و روش خودم را هم تغییر نخواهم داد اما با این وصف من شکست خورده‌ام، در همه چیز باخته‌ام، دیگران یا زندگانی خود را به خوشی و آسودگی صرف کرده-اند یا به موفقیتهایی نایل شده‌اند و یا در امور معمول زندگانی توانسته‌اند خود را تثبیت کنند. اما من هم بد گذرانده‌ام، هم به جایی نرسیده‌ام و هم خیلی زیاد [در] امور زندگانی عقب افتاده‌ام. مسئولیت این اوضاع هم فقط به گردن خودم است.

شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۲۹

کتاب زیاد می‌خوانم، مخصوصاً ادبیات، اما ادبیات هم مانند عشق، اندوه را با من آشنا‌تر کرده است. از هنر هم به غم می‌رسم. همه چیز به این نتیجه می‌رسد… من تیرگی را در همة پیرامون خود حس می‌کنم، تاریکی همه جا را فرا گرفته است. اما چشمان من تیزبین‌تر از آنست که روشنایی بعدی را نبیند.

دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۲۹

از قسمت‌های مختلف افکار سیاسی و اجتماعیم هم بیش از همه مسائل جنگی توجه مرا به خود جلب کرده است. من اکنون انواع تانک‌ها، توپ‌ها، هواپیما‌ها و کشتی‌ها را می‌‏شناسم. از میزان قدرت نظامی کشورهای بزرگ اطلاعات کاملی به دست آورده‌ام و با تاکتیک‌های نظامی جدید و قدیم آشنایی یافته‌ام. حتی در مسائلی مانند نبردهای تانک و تأثیر هواپیمایی و چگونگی تجهیز لشکرهای پیاده نظام دقت‌های بی‌اندازه کرده‌ام.

***

هر وقت در خیابان‏های تهران راه می‌روم، به یاد تهرانی هستم که باید در جای این شهر ساخته شود و هرگاه سربازان و مردم ایران را می‌‏بینم به فکر ارتشی و اجتماعی می‌‏افتم که سرانجام آن را به وجود خواهم آورد.

***

شاید این عجیب و مسخره‌آمیز جلوه کند که من از حالا این همه به پیروزی خود ایمان دارم، اما من این‌ها را احساس کرده‌ام و می‌دانم که عملی خواهد شد همچنان که اطمینان دارم سرانجام در جنگی هم شرکت خواهم داشت و از این موضوع بی‌‌‌نهایت خوشحالم. می‌دانم که در سالهای آینده من اسلحه به دست خواهم گرفت و در مبارزاتی وارد خواهم شد و این برایم از مسلمات است.

آدینه ۳۱ شهریور ۱۳۲۹

دربارة روش حکومت، نه لیبرال و دمکراتم و نه سوسیالیست و بشر دوست. من دوستدار حکومت متمرکز و نیرومندم. همة نظریات من دربارة طرز حکومت در این جمله خلاصه شده است: «همه چیز در دست دولت، برای ملت. «

من یک ناسیونالیست صد در صد به شمار می‌روم. همة بی‌رحمی‌ها و خشونت‌های مخصوص این طرز فکر در من هست. من هرگز باکی از آن ندارم که در خیالاتم و در اعمالم با همة قدرت‌ها طرف بشوم. ناسیونالیسم به من تهور و بی‌باکی را در همه چیز، در تفکر و تخیل و عمل تعلیم داده است. به من آموخته است که همیشه امیدوار و کوشنده باشم. به من یاد داده است که فقط ملت خود را دوست بدارم و آن را بر‌تر از هر چیز بگیرم.

***

من از شعارهای آزادی و برابری بیزارم و کسانی را که به آن‌ها اعتقاد دارند احمق و دشمن می‌شمارم. از اعمال صلحجویان و بشردوستان متنفرم… و همة مؤثرین اجتماع امروزیم را بی‌استثنا شایسته اعدام می‌دانم.

چهارشنبه ۵ مهر ۱۳۲۹

من که خیال فیلسوف و نویسنده شدن ندارم. من که نمی‌خواهم دانشمند و محقق بشوم… بدبختی آنست که من می‌دانم باید چگونه باشم و نمی‌توانم… من فقط توانسته‌ام هرچه بیشتر از خود ناراضی باشم. عیوب خود را کشف کنم و غمگین باشم از اینکه نمی‌توانم خود را اصلاح کنم. امسال هم یک شکست تحصیلی خورده‌ام. شکستی که افتضاح‌آمیز است، یعنی نشانة حداکثر بی‌قیدی، لاابالی‏گری و بی‌حالی است، نشانة حداکثر حجب و جبن و ضعف. به علاوه بر خلاف سالهای پیش هیچ دلخوشی هم در برابر این شکست ندارم حتی در نظر دیگران هم که تاکنون همة شکست مرا ندیده می‌گرفتند، کوچک شده‏ام، دیگر علاقمند‌ترین معتقدین من هم از دستم به تنگ آمده است.

کارهایی که در طی ۲۲ سالگی مرتکب شده‌ام، هیچ یک ارزشی نداشته است. یا کتاب خوانده‌ام، یا موزیک شنیده‌ام، یا در خانه مانده‌ام و یا به سفر رفته‌ام و مقداری هم کارهای دیگر، هیچ فایدة عملی نگرفته‌ام. وقتم کاملاً تلف شده است… از دست کتاب و موسیقی به تنگ آمده‌ام. اینهایند که نمی‌گذارند به کارهای دیگر برسم. این‌ها باعث می‌شوند که من در زندگانی اجتماعی و خصوصی همواره دچار شکست باشم.

یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۲۹

آنچه بیش از همه در زندگانی روزانة من جلب توجه می‌کند، ساعات زیادی است که در خانه بسر می‌برم و در حقیقت به طور متوسط روزی ۱۸ ساعت از اوقات من در خانه صرف می‌-شود. و به طور کلی هر وقت بیرون کار لازمی نداشته باشم در خانه می‌مانم و یا به خانه برمی‌گردم. به طوری که‌گاه می‌شود دو شبانه روز از خانه بیرون نمی‌آیم و بسیار شده است که در ساعت ۶ و ۷ شب که موقع بیرون رفتن است، من به خانه بازگشته‌ام. منزل ما اغلب اوقات خلوت است و من ساعت‌ها تنهایی را در خانه احساس می‌کنم و از خاموشی کامل آن لذت می‌برم. شب‌ها عموماً تنها هستم و به نظر من بهترین ساعات زندگیم را همین شب-های خاموش و تنها در این خانة نسبتاً کوچک که شب‌های تقریباً زیبایی دارد، تشکیل می‌-دهد… هرگز میلی به معاشرت و سینما و غیره ندارم. اگر مجبور نشوم، هرگز قدمی برای خروج از محیط خانه بر نمی‌دارم. هیچ وقت حوصله‌ام از دست خودم سر نمی‌‏رود و می‌توانم مدت‌های خیلی طولانی با خودم تنها باشم و این مورد تمایل زیاد من هم هست. فقط در اوقاتی که در خانه تنها نیستم، خسته می‌شوم و همواره دلم می‌خواهد مادر و برادرم مرا بگذارند و از خانه خارج باشند. این همیشه مرا راضی می‌کند. از مصاحبت با دیگران، حتی دوستان نزدیکم چندان لذت نمی‌برم و کمتر جویای آن هستم، مگر آنکه تصادفاً آن‌ها را ببینم و یا کارشان داشته باشم، البته به‌‌ همان اندازة سابق به آن‌ها علاقه‏مندم، اما مثل گذشته وقتم صرف دوستان نمی‌شود و آن‌ها را هم خیلی کم می‌بینم.

***

تاکنون من انواع تفریحات را که توانسته‌ام، برای خود دست و پا کرده‌ام و آزموده‌ام، از معاشرت با یاران یکدل و زنهای دلخواه، شرکت در مجامع دوستانه، مجلس شراب و زن تا حضور در کافه‌ها و کاباره‌ها و سایر تفریحاتی که معمولاً در دسترس ما قرار دارند.

پیش از ۲۷ آبان ۱۳۲۹

به سختی در فکر پیدا کردن کاری برآمده‌ام و پس از گرفتن معافی حتماً به سر کاری خواهم رفت، زیرا زندگانی ما کم‌کم غیرقابل تحمل شده است و باید خیلی چیز‌ها را خودم تهیه کنم. پدر و مادرم از عهدة تأمین احتیاجات ضروری من هم دیگر بر نمی‌آیند.

شنبه ۲۷ آبان ۱۳۲۹

نسل ما کودکی را در سالهای حکومت بیست ساله بسر آورد و هنوز کاملاً این دوران را ترک نگفته بود که حملة روس‌ها و انگلیس‌ها به کشور ما آغاز شد. ما در اثر ظاهرسازی‌ها و فریبکاریهای گذشته، اوضاع کشور را جدی می‌گرفتیم و دارای غروری شده بودیم که نه قبلی‏های ما داشتند و نه بعدی‏‌ها پیدا کردند. از این رو حملة ارتش‌های خارجی و اوضاع فضیحت باری که کشور ما پیدا کرد، در دل‏های کوچک ما آثار شدیدی به جای گذاشت و حس انتقامجویی و کینه‌کشی در ما تقویت شد.

بر اثر این جریانات، ما کودکان چشم و گوش بسته که جز دل‏های پاک و عواطف سرشار چیزی در دست نداشتیم، وارد میدان مبارزه شدیم و از هشت، نه سال پیش به جای آنکه سالهای کودکی را به بازی و تفریح بگذرانیم، صرف مبارزات سیاسی و اجتماعی کردیم که در اجتماع ما چندان تأثیر نکرد، ولی خود ما را از پای درآورد.

***

ما اکنون نسلی تیره‌بخت و خسته‌ایم که از همة کارهای عادی زندگی عقب مانده‌ایم. ما آن مویزهای غور نشدة بدبختی هستیم که سرنوشتمان در رنج و زحمت خلاصه شده است. ما دارای عمرهای کوتاه و دور از لذت و شیرینی هستیم و محکوم به تحمل بارهای اندوهی می‌باشیم که اغلب هم به خود ما ارتباطی ندارد. مغزهای زودرس بدبخت ما، وجودهای غیر مستعدمان را به سوی گرداب‌های مسئولیت‌هایی می‌برند که بسیار زود‌تر از موقع به ما روی آورده‌اند و دچار غم‌هایی می‌کنند که هرگز تناسبی با ما ندارند… هر دوران زندگانی برای ما فقط دشواری‌ها و جنبه‌های بدش را به ارمغان می‌آورد و در هر مرحلة زندگی به چیزی جز چهرة زشت و تیره‌اش برخورد نمی‌کنیم. ما نسلی تیره‌روز و شوربختی هستیم که باید سپر بلای نسل‌های دیگر قرار گیریم. ما بار هر مسئولیتی را از دوش گذشتگان و آیندگان ربوده‌ایم و اکنون در زیر سنگینی آن گل‏های جوانی خود را پژمرده می‌سازیم.

یکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۲۹

از جانب برادرانم تا حدی آسوده خیالم، وضعشان روشن و عادی شده است. خودم هم بیش از مدت کمی به گرفتن معافی نظام ندارم و به زودی به مدرسه خواهم رفت. اما مرددم که بر سر کار روم یا کلاس. گویا راه حل دومی بهتر باشد و امسال لازم باشد که کمی بیشتر به تحصیل بپردازم.

***

فصل کار و نویسندگی رسیده است کتاب جالبی را خیال دارم تا یکی دو ماه دیگر تمام کنم. عنوانش «من یک ناسیونالیست هستم «خواهد بود. یک اثر تبلیغی است با ضمیر اول شخص دربارة بعضی صفات و عقاید من. فکر می‌کنم چیز بدیع و تازه و مؤثری بشود.

سه شنبه ۱۴ آذر ۱۳۲۹

یکی از علل مهم برخی از عقب‌افتادگی‌های من احترام و فریفتگی بیش از حد پدر و مادر و نزدیکان من دربارة شخصیت من بوده است. در طول زندگانی، کارهای غیرعادی و زودرس من چنان جلوی چشم اطرافیان مرا گرفت که دیگر هر کاری را برای من مجاز و پسندیده شمردند. هرچه در امر تحصیل کوتاهی کردم کسی اصلاً خیال نکرد که کار بدی می‌کنم، هرچه به دیگران و به نظریات ایشان بی‌اعتنایی کردم، صدایی از کسی درنیامد.

در خانه مشروب خوردم، زن‌ها را راه دادم، قماربازی کردم، از شانزده سالگی سیگار کشیدم، هروقت خواستم از منزل غیبت کردم و به طور خلاصه هرکار خواستم کردم و این آزادی مطلق که همراه با تحسین دیگران نیز بود مرا لوس کرد.

پیش از ۲۰ دی ۱۳۲۹

به سراغ کارهای نظام وظیفة خود رفته‌ام و خواهم رفت. امیدوارم آن را هم به زودی پایان دهم و بر این کابوسی که به روی زندگانیم افتاده است، کابوس شکست جبران‌ناپذیر تحصیلی خاتمه دهم از کتاب «من یک ناسیونالیست هستم «شش فصل را نوشته‌ام و یک فصل دیگر را هم به همین زودی به پایان خواهم رساند، ولی این تازه چرکنویس و طرح کتاب است…

پنج سال است که من صرفنظر از دوران‌های کوتاه و استثنایی درحال عقب‌نشینی و انزوا بسر می‌برم و با رنج و درد و با سختی و اندوه و بی‌نوایی دست بگریبانم. دردهای روحی و جسمی، تنهایی‌ها و انزواهای طولانی، شش ماه خفتن بر بستر بیماری، شکست‌های گوناگون و پیاپی در زندگانی سیاسی و اجتماعی و خصوصی و تحصیلی، بی‌چیزی و فقر و ناراحتی، احساس عقب‌ماندگی و ناتوانی و استغراق در دریای اندوه و رنج در این پنج سال مرا هرگز‌‌ رها نکرده‌اند…

حوادث پنج سالة اخیر فقط مرا در حدود چهار سال در زندگانی عقب انداخته است و دیگر موفق نشده است به کلی مأیوس و دلسردم کند، یا به فکر خودکشی و انتحارم بیندازد و یا به دامان صوفی‌گری و مشروب‌خوری و لاقیدی و رندی و بی‌اعتنایی به همه چیزم بیفکند

چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۲۹

در این ۹ سالة گذشته من کاملاً معنای خوشی و اندوه و پیروزی و شکست را دانستم. مزة زن‌ها را چنان که باید و شاید چشیدم. دوستی و عشق و دشمنی و هوس را شناختم… تقریباً همة کارهایی را که ممکن است جوانی در محیط ما انجام دهد آزمودم… زندگانی پشت و رو و زیر و بالای خود را به من نشان داد. چیزی نماند که مزة خود را به من نچشانده باشد و کاری نماند که نمونه‌ای از آن را نکرده باشم.

***

به تدریج از‌‌ همان سال‌ها من به مسائل دیگری متوجه شدم که ربطی به دوران کودکی نداشتند، مانند علاقه به انزوا و مطالعه و مباحثات با بزرگتر‌ها و همچنین مطالعه در روحیة خود و دیگران…

دارم پیر می‌شوم. حس می‌کنم که چگونه رو به پیری می‌روم، با اینکه بیش از بیست و دو سال ندارم، یعنی در آغاز جوانی هستم، اما احساس می‌کنم که این سن برای من آغاز پیری است، زیرا بدبختانه آغاز جوانی من در سیزده سالگی بود…

کم‌کم از سیزده و چهارده سالگی دیگر جداً دست از بازی و تفریح و سر به هوایی برداشتم… من به جای اینکه در بیست سالگی جوانی را شروع کنم در چهارده سالگی به این دوران رسیدم و اینک عجیب نیست که پس از طی هشت سال رو به پیری باشم.

هنگامی که فقط هشت سال داشتم، پی به مهم‌ترین موضوعی که دوران جوانی را مشخص می‌کند بردم، یعنی زن و ماهیت و تأثیر او را کشف کردم. در‌‌ همان سنین برای من زن همبستر و زن همزبان مشخص شد و من طبیعتاً آن قدر در این مورد افراط کردم که تا سال‌ها زن‏‌ها را کاملاً به دو دستة مشخص تقسیم کرده بودم و نمی‌خواستم با زنی که مورد علاقه‌ام بود و احتیاج همزبانی مرا رفع می‌کرد کوچک‌ترین رفتار شهوانی بکنم و همچنین حاضر نبودم که کوچک‌ترین توجهی غیر از توجه شهوی به زنانی که در این دسته قرار داشتند بنمایم.

پیش از ۱۰ بهمن ۱۳۲۹

صفات عمومی و اصلی من که تا هنگام مرگ نیز در من خواهند بود، یعنی سرکشی و ماجراجویی و ناسیونالیسم شدید، مانع از آن می‌شوند که من یک سره تسلیم جریانات معنوی بشوم.

سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۲۹

روز ۲۷ اردیبهشت ۱۳۲۵ به امیرآباد رفـتم و به خاطر موضـوع بی‌اهمیتی به داخل منطقه مین‌گذاری شده قدم نهادم و پس از طی تقریباً صد قدم به ضربت انفجار یک مین از پا درافتادم.

اکنون وقتی آن روز را به خاطر می‌آورم، وقتی حالت خود را، حالت عادی و بی‌اعتنایی خود را هنگامی که در داخل منطقه می‌ن‌گذاری شده به سرعت راه می‌رفتم در نظر مجسم می‌‏کنم، از تعجب به وحشت می‌افتم. من هرگز در هیچ خیابان و گردشگاهی به آن اندازه خونسرد و بی‌اعتنا نبوده‌ام و هیچگاه چنان حالت عجیب و ترس‌آور را در هیچ نقطه نداشته‌ام. گمان می‌کنم کمتر موجودی در جهان به آن درجه از بی‌اعتنایی و عدم توجه به سوی مرگ رفته است.

اما من اگر آن روز پای خود را از دست نمی‌دادم، چند روز بعد حتماً جان خویش را فدای بی‌اعتنایی و سهل‌انگاری وحشتناک خود می‌کردم. آن روز‌ها تصادفات خطرناک برایم رخ داد. دوچرخه من مانند این بود که حتماً مأموریت کشتن مرا دارد. همه آن حوادث بی‌نتیجه ماند.

اما این یکی سرانجام از پایم درافکند. اما رفتارم پس از انفجار عجیب‌تر بود. من با چشمان بسته و مجروح و با تن زار و نگون می‌خواستم قطعه گوشتی را که نقطه اتصال قسمت مجروح و سالم پایم بود ببرم و در‌‌ همان هنگام در حالیکه از درد به روی زمین می‌غلطیدم، مغزم مانند اوقات عادی کار می‌کرد…

سپس شش ماهی که بستری بودم شاهد تظاهرات جدیدتری از روحیه من بود. من رفتاری کردم که اکنون خودم هم از آن به تحیر می‌افتم. من در آن وقت فقط به زحمت ۱۸ سال داشتم.‌‌ همان موقع در دفتر خاطرات خود نوشتم «در اثر این واقعه من هیچ ضرری ندیدم و چیزی از من کم نشد. «حتی در جای دیگر نوشتم «این تصادف نه تنها خسارتی به من وارد نکرد، بلکه نفع زیادی هم برای من داشت به طوری که اکنون خیلی میل دارم از این روز‌ها تا پایان عمر بسیار بر من بگذرند. «

پیداست که چنین روحیه‌ای چنان با حوادث دردناک و تلخ روبرو می‌شده‌ است. من خوش‌ترین اوقات زندگانیم را در آن شش ماه گذراندیم. در آن هنگام نیز همین اعتقاد را داشتم: «اکنون من حیات خود را سراسر آمیخته با خوشبختی و سعادت می‌بینم… «این حادثه در‌‌ همان هنگام در من کوچک‌ترین تأثیر مخالفی نکرد و حتی به مقدار زیاد بر خوشبینی مفرط و بی‌باکی عجیم افزود. ‌

آن هنگام هفده ساله بودم (اواخر ۱۳۲۴) چند ماهی بود با پدرم می‌انة خوشی نداشتم و به اصطلاح با هم قهر بودیم و من که از سیزده سالگی روابطم را با مادرم قطع کرده بودم دیگر به کلی دست از خانواده شسته بودم. با پدرم چند ماه بعد به ناچار آشتی کردم، اما وضعم با مادرم هنوز فرقی نکرده است.

آن روز‌ها مانند امروز و مانند همة سالهای پس از ۱۳۲۱ وجود من غرق فعالیتهای سیاسی بود و مخصوصاً در آن هنگام اشتغالات سیاسی خیلی بیش از هر موقع دیگر زندگی مرا در خود فرو برده بود. خیلی از خودراضی و مغرور و سرکش بودم.

***

در‌‌ همان مواقع به دختری که خیلی مورد علاقه‌ام واقع شده بود گفتم دیگر باید به روابط خودمان پایان بدهیم، زیرا من ترا خیلی دوست دارم و این علاقه مانع کار‌هایم می‌شود… بعداً به یکی از جالب‌ترین زن‏های دوران زندگانیم برخوردم و اعتراف می‌کنم که شاید تا حدودی عاشق او نیز شدم. از‌‌ همان هنگام بود که نخستین نشانه‌های وسیله‌ای بودن در من پیدا شد و من توانستم به این موضوع متوجه شوم که همه چیز را باید در برابر هدف خود چون وسائلی بیانگارم و به هیچ چیز آن قدر دلبسته نشوم که مانعی در راهم شود… از‌‌ همان وقت بود که دریافتم وجودم دارای چند جنبة مختلف است…

در فاصله میان ۱۷ و ۱۸ سالگی در زمانی که اوج روزگار جوانی من بود و از‌‌ همان جا سیر من به سوی پیری آغاز یافت، با یکی از جالب توجه‌ترین زن‏های زندگانیم برخوردم و یکی از شدید‌ترین عشق‌هایی را که توانسته‌ام به کسی پیدا کنم در خود احساس کردم… تمام عوامل ایجاد یک عشق کامل موجود بود. هم زن بسیار جالب و خوشایندی بود، هم وسیلة دیدار همیشگی و تماس دائمی برایم فراهم می‌شد و هم از همه بالا‌تر یک علاقة متقابل در می‌انمان وجود داشت. کیفیت این علاقة متقابل هم چنان بود که من می‌پسندم، یعنی من بیشتر مورد علاقه بودم تا علاقه‌مند و اصولاً در همة روابطی که با زنان داشته‌ام اگر بیشتر مورد علاقة آن‌ها واقع نمی‌شدم نمی‌توانستم علاقه‌ای به ایشان داشته باشم. اما سرکشی و تمردی که همواره مرا در هر مورد فرا می‌گیرد مانع از آن شد که من واقعاً و کاملاً گرفتار عشق او شوم و حتی کوچک‌ترین اظهار عشق صریحی به او بکنم. مدت‌ها وقت ما به گوشه و کنایه گذشت. یک جنگ پنهانی همواره در میان ما بود، از هم می‌گریختیم و به سوی یکدیگر روی می‌آوردیم.

من همواره در رفتار خود با زن‏‌ها ظالم بوده‌ام و میل داشته‌ام که آن‌ها را از خود بترسانم. در‌‌ همان ۱۷ و ۱۸ سالگی هم این روش را به شدت اعمال می‌کردم. خلاصه یکی از قشنگ-‌ترین و جالب‌ترین حوادث عاشقانة زندگانیم را در آن اوقات بسر بردم. همه چیز، همة عوامل برای آنکه این حادثه را زیبا و دلپسند بکند موجود بود. صفات ما، خصوصیات ما، شکل و رفتار ما و نوع ارتباط ما، همه خوشایند و دوست‌داشتنی بود. من نقش یک مرد کامل را به عهده داشتم و او نقش یک زن کامل را. اما این دو کمال از ایجاد یک عشق کامل ناتوان بود… من موجودی بودم که تحت تأثیر همة عوامل حالتی رؤیایی و آسمانی پیدا کرده بودم. هم ظاهر خوبی داشتم، هم متهور و بیباک بودم. هم به اندازة خود چیز خوانده و فهمیده بودم و هم زندگانیم غرق در حوادث غیرعادی و شیرین بود. این عوامل دست به دست هم داد و مرا موجودی ساخته بود که بر زمین راه می‌رفت اما سرش در آسمان‏‌ها بود. من در آن هنگام آن قدر از همه سو مورد توجه و تحسین و علاقه قرار داشتم و ضمناً زندگانیم به اندازه‌ای پرحادثه و دوست‌داشتنی و غیرطبیعی بود و به حدی فاصله‌ام با همسالان و امثال خودم زیاد شده بود که دیگر چشم واقع‌بین نداشتم و بر بال‏های جوانی و زیبایی و عشق و ماجراجویی، بر بال‏های هوس و خطر، جهان را از یاد برده بودم.

پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۲۹

بدبختانه اوضاع از هیچ نظر قابل امیدواری نیست. زبدة نسل گذشتة ما که کمونیسم را به این کشور آورد، اکنون تسلط حقیقی و کامل بر اوضاع یافته است. پس از «فرار «وقیحانه و عجیب زندانیان سیاسی، اینک بر من مسلم شده است که هر آن باید در انتظار غلبة کمونیست‌ها در این کشور باشم.

ملّیون با همة جوش و خروشی که به راه انداختند کاری از پیش نبرده‌اند؛ تودة ایرانی کمونیست نیست و بیشتر به سوی ملیون گرایش دارد، ولی این افراد فاقد قدرت و شهامت انقلابی هستند. این‌ها آزادیخواهان محافظه‌کاری هستند که در هر کشور موظفند جای خود را به ناسیونالیست‌ها و یا کمونیست‌ها واگذارند. جبهة ملی بر پیشه‌وران بازاریان و طلاب و تا حدی کشاورزان متکی است نه بر جوانان دانشجو و پیشرو و کارگران، افراد مبرز و مؤثر جبهة ملی را برخی کارمندان دولت و گروهی جوانان مذهبی بی‌مصرف تشکیل می‌دهند. این جبهه با این افراد و رهبران و اتمسفر تشکیلاتی و سیاسی مکرر به کارهایی جز ایجاد جار و جنجال نیست و حداکثر پیروزی‌های آن در برخی اصلاحات خلاصه می‌شود.

برخلاف، کمونیست‌ها قدرت خود را بر کارگران و جوانان استوار ساخته‌اند و با آنکه رهبران ایشان هم شهامت و لیاقت انقلابی ندارد، باز به واسطة اتمسفر خاص محیط‏های کمونیستی، سرانجام ممکن است یا در اثر سازش اربابشان با انگلیس‌ها و با به واسطة جلب موافقت باطنی برخی تشکیلات کشوری به نحو مسلحانه یا نیمه مسلح بر کشور ایران تسلط یابند. به علاوه، در اثر جنگ جهانی که دیگر بعید نیست به طور حتم خواهند توانست قدرت را به دست بگیرند. اکنون تشکیلات حزب توده به طور مخفی (ولی چه مخفی) به شدت فعالیت می‌کند. روزنامه‌ها و نشریات علنی و غیرعلنی دارند و موافقت دستگاه‌های حاکمه و اداری با ایشان به حدی است که روزنامه‌های مخفی ایشان به وسیلة پست و کاملاً مانند نشریات عادی منتشر می‌شود! افکار کمونیستی که ره‌آورد افراد برجستة نسلی قبلی ما است، اکنون در عدة زیادی از افراد نسل ما رسوخ کرده است و ما که ناسیونالیسم را به این ملت شناسانده‌ایم، اکنون باید در انتظار نسل بعدی باشیم، زیرا نسل‌های گذشته به کلی از حیطة قدرت ما خارج است و نسل خودمان هم خیلی دیر حرف‌های ما را باور می‌کند.

افکار ناسیونالیستی که به وسیلة نسل ما یعنی کسانی که اکنون بین ۲۰ و ۲۵ سال دارند رهبری می‌شود، به واسطة نداشتن وسایل تبلیغ، به کندی پیشرفت می‌کند و تازه صفات نامناسبی که در افراد برجستة نسل ما وجود دارد و مانند ناسازگاری و جاه‌طلبی‌های مضر، اکنون در حدود سه جریان ناسیونالیست بوجود آورده است. هریک از این دو یا سه جریان به تنهایی کار می‌کند و با دیگر جریانات بیش از مخالفین دشمنی دارد. این‌ها که یک فکر را تعقیب می‌کنند، بی‌توجه به پیشرفت‌های عظیم دشمنان خود، کودکانه با یکدیگر نزاع می‌-کنند و بهانه‌های احمقانه از یکدیگر می‌گیرند. نسل ما شایستگی انقلابی دارد و خواهد توانست سرانجام بر مشکلات فائق آید و سرنوشت میهن ما را تغییر دهد، ولی این کار بدبختانه به این زودی‌ها عملی نیست و ما نخواهیم توانست بر گذشتگان خود، بر کمونیست‌ها پیشی گیریم. ما به ناچار پس از پیروزی کمونیست‌ها قدرت کافی بدست خواهیم آورد و جای آن‌ها را خواهیم گرفت. اما چقدر خوب بود که ما زود‌تر از این‌ها به پیروزی می‌‏رسیدیم.

 همة کوشش‌های من در راه اتحاد و پیشرفت جریانات مختلف ناسیونالیست صرف می‌‏شود اما هنوز به نتیجه‌ای نرسیده است. جهان‌بینی ناسیونالیسم اکنون پیشرفت‌هایی کرده است؛ شاید در سراسر ایران اکنون دو سه هزار نفر باشند که این عقیده را در مراحل مختلف آن داشته باشند. اما این کافی نیست، ناسیونالیسم باید همة نیروهای انقلابی اجتماع مانند کارگران و مخصوصاً جوانان، جوانان نورس و تازه کار را شامل شود. کارگران از دست ما بیرون رفته‌اند، اما جوانان، جوانان امید‌های حال و آیندة ناسیونالیسم هستند.

یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۲۹

من نه تنها در گفتگو با دیگران، بلکه در عموم موارد دیگر زندگانی اجتماعیم نیز ناچارم خود را گاه‌گاه به نفهمی بزنم و مانع از بروز ماهیت وجود خویش گردم. من باید خود را غیر از آن‌چه هستم نشان بدهم. این مردمند که مرا وادار به این قبیل کار‌ها می‌کنند. این مردمند که از صراحت و روشنی و حقیقت بدشان می‌آید و اصرار دارند که گول بخورند و ملعبه قرار گیرند. من نمی‌خواهم از مردم متنفر باشم، به نظر من مردم آنقدر بدبختند که ما حق نداریم از آن‌ها متنفر باشیم، اما همین مردم مرا وادار می‌کنند. من عمل را دوست دارم اما مردم مرا مجبور می‌کنند که بیشتر حرف بزنم.

۲۶ اسفند ۱۳۲۹

در زندگانی خصوصی نیز پیشرفت‌هایی کرده‌ام و اکنون تا گرفتن معافی نظام‌ وظیفه تقریباً فاصله‌ای ندارم و از آغاز سال آینده خواهم توانست برای نامنویسی فعالیت کنم و به زندگانی خود سر و صورتی بخشم.

چهارشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۲۹

اینک در پایان سال پرماجرا و دشوار ۲۹ می‌توانم مطابق معمول بیلانی از این سال ترتیب دهم و خود را بررسی کنم. امسال برای من درست دنبالة سال گذشته بود. من در این سال سرنوشتی مشابه پارسال داشتم. در همه جا شکست خوردم. زندگانیم در سکوت و خموشی، در انزوا و قناعت گذشت و شبانه روزم را کوشش‌های مداوم ولی بی‌نتیجه، کوشش‌هایی که اقلاً در‌‌ همان موقع هرگز نتیجه‌ای نمی‌بخشید، فرا گرفت.

سال ۲۹ دشواری‌های پارسال را تکمیل کرد و مرا که هنوز درس عبرت نگرفته بودم کاملاً منتبه ساخت. سیر شخصیت من هم مانند حوادث کمتر تغییری کرد. من در جادة اعتدال و سرد شدن و خشک قضاوت کردن، همچنان پیش رفتم و هر زمان در این عادت راسخ‌تر شدم که همه چیز را به سردی و کم‌اعتنایی تلقی کنم و نظری همه‌گیر داشته باشم….

در سال ۲۹ قسمت مهمی از عمر من به تنهایی و در خانه سپری شد. از معاشرت و جوشـش با دیگران، از تفـریح و خوشـی و تنـوع رویگردان شدم. اغلب اوقاتم با خودم می‌-گذشت، فعالیت‌هایم منحصر به یک جنبه شده بود و در آن جنبه هم هرگز موفقیت قطعی بدست نیاوردم.

سه شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۳۰

با آنکه اوقاتم بیشتر صرف امور درسی می‌شود، باز توجه به اوضاع سیاسی فکر مرا مشغول داشته است، مخصوصاً وقتی دیدم در اواسط بهمن ماه گذشته اظهار نظرهایی راجع به اوضاع کرده بودم. از اواسط اسفندماه گذشته در کشور ما وقایعی رخ داد که به کلی ورق را برگرداند. پس از مرگ رزم‌آرا، همه چیز عوض شد. نفت ملی شد و چند روز بعد باید از کمپانی خلع ید شود. دکتر مصدق نخست‌وزیر شده و تا امروز چنان خوب بازی کرده است که من اطمینان زیادی به پیروزی او دارم.

اکنون جریانات تغییر کرده است. انگلیس‌ها در جنوب عشایر را مسلح می‌سازند و حزب توده به نحوی بسیار عجیب تقویت یافته است. در خزانه پولی یافت نمی‌شود و در مجلس جمع زیادی مترصد نشسته‌اند که جبهه ملی را خرد و نابود کنند. انگلیس‌ها که کارد به استخوانشان رسیده است دست به خرابکاری زده‌اند و آمریکائی‌ها بالاخره معلوم نیست چه می‌خواهند. اکنون چنان وضع بحرانی وحشتناکی در میهن من حکمفرماست که هرگز نظیری نداشته است.

هیچ روزنة امیدی جز مهارت دیپلماسی دکتر مصدق و جنبش و بیداری نسبی عموم مردم و یک وضع خاص بین‌المللی که در اثر مهارت ممکن است به نفع ما جریان یابد، موجود نیست. من می‌ترسم، پنهان نمی‌کنم. در عین آن‌که به پیروزی تقریباً اطمینان دارم باز می‌-ترسم آن قدر دشمنان نیرومندند که جای خوشبینی نمانده است. اما مسئله آن است که دکتر مصدق که تاکنون نظر خوبی چندان به او نداشتم ۷۰ سال در تاریکی خود را آمادة این روز‌ها کرده است. وی از بدو نخست‌وزیری تاکنون از یک مرد اصولی و مبارز و سیستماتیک به یک دیپلمات زبردست موقع‌شناس تغییر شکل داده است. همة اقدامات او احتیاط‌آمیز و میانه‌روست، وزرای او همه کسانی هستند که هیچ حسنی جز معروفیت و حسن شهرت در محافل متنفذ کشور ندارند. از‌‌ همان آغاز کار دست به کارهای عوام فریبانه و خوش ظاهر زده است. برنامه‌ای بسیار مختصر با هزار تعارف و لفاظی تقدیم کرده و رأی اعتماد گرفته است. دستگاه تبلیغاتی جبهة ملی کاملاً سعی کرده‌اند که دولت را اساساً به خود منتسب نکنند و برای آن فقط یک وظیفه، ملی کردن نفت قائل شوند، تا عجز و ناتوانی آن را بپوشانند و ضمناً به طور حتم در این مبارزه پیروز شوند.

همة کوشش‌های عمال شرکت و توده‌ای‌ها برای آنکه سر دولت را به جاهای دیگر گرم کنند، بی‌نتیجه مانده است و این دولت تصمیم دارد انگلیس‌ها را از ایران بیرون بریزد. اکنون برای انگلیس‌ها جز این چاره‌ای نمانده است که به ایران نیرو پیاده کنند و یا عشایر را به قیام وا دارند، مخصوصاً که امکان هر تحریک بین‌المللی مؤثر را طرح اجرای ملی شدن نفت با ظاهر کاملاً میانه‌رو و منصفانة خود از میان برده است. همین دو موضوع است که مرا به وحشت دچار کرده، اگر انگلیس‌ها حماقت را به این حد بکشانند که به ایران حمله کنند و پای روس‌ها را باز نمایند و یا اگر جیره‌خواران خود را با کمک خائنین کمونیست در سایر نقاط به شورش وا دارند، چه خواهد شد؟

تا یکی دو ماه دیگر تکلیف روشن خواهد شد. کشور ما در آستانه تحول بزرگی است؛ تحولی که همه چیز را تغییر خواهد داد. من احتمال پیروزی را عاقلانه‌تر می‌دانم و به همین علت است که باید خود را برای مواجهه با تغییرات آینده آماده کنم. خیلی از اصول تبلیغاتی ما به ناچار تغییر خواهد یافت، پیروزی ملیون، کار را بر ما ناسیونالیست‌‌ها دشوار‌تر خواهد کرد و ما باید به سرعت خود را آماده برای مواجهه با تغییرات بعدی افکار عمومی و سایر مقتضیات بکنیم.

یکشنبه ۱۹ خردادماه ۳۰ [۱۳]

هربار که از دیـدار این وجود دلخـواه باز می‌گردم، اندوه تا چند روز بعد گریبانم را‌‌ رها نمی‌-کند، با اینکه دیدارهای ما از خوشی و شادمانی و زیبایی سرشار است و بهترین ساعت-های زندگانی روزانة من به شمار می‌آید… این زن همة تحسینات و تمجیدات مرا نسبت به خود جلب کرده است و به همین دلیل از اینکه همة عشق‌های مرا به خود متوجه کند، عاجز مانده است. من خوب می‌فهمم که عاشق او نیستم اما به شدت تمام او را تحسین می‌کنم. وضع طوریست که دیگر تمام زنهای گذشته و حال زندگانیم را در مقایسة با او بی-لطف و بی‌رونق می‌یابم. دیگر حتی برخلاف همة تمایلاتم نمی‌توانم به دیدار زنهای دیگر کوچک‌ترین رغبتی هم احساس کنم. همه را از چشمم انداخته است. او به اندازه‌ای نکته‌سنج و باهوش و زرنگ است که من به زحمت فقط در سومین دیدار توانسته‌ام تا حدی ابتکار عملیات را به دست بگیرم. خیلی در اینکه مرا شیفتة خود سازد عجله می‌کند، اما اگر می‌-دانست که احترام و ستایش چه مقدار جای عشق را در دل من گرفته است خیلی ممکن بود ناراضی شود. دیدارهای او برای من آموزنده و مفید است. من باطناً و غیرمستقیم از او درس می‌گیرم. از وقتی با او آشنا شده‌ام و به کسی برخورده‌ام که می‌تواند تمام افکار و عقاید و حرفهای مرا تحمل کند، کاری که به این درجة از کمال و زیبایی و لطف، هیچکس تاکنون نکرده ‌است، هر روز اندیشة تازه‌ای به سرم می‌آید. هر وقت به فکر او می‌افتم، چه افکار تازه و شیرین که برایم آشکار نمی‌شود؟

اما این عامل مخرب همة لذات تاکنون زندگانیم، این تفکر منحوس در این مورد هم دست از سرم برنمی‌دارد، باز می‌بینم در کار آنست که حتی این زن دلخواه کم‌نظیر را هم برایم عادی و بی‌لطف کند. آنچه تاکنون همواره مانع از این شده است که زندگانی من رنگ و آبی پیدا کند این بوده است که من هرچیز را بیشتر دوست داشتم، بیشتر مورد تفکر قرار می‌دادم و چیست که در برابر یک تفکر مداوم و مسلح، خود را حفظ کند؟ چیست که در برابر تفکر دوام بیاورد و زیبایی و لطف خود را نگاه دارد؟ به همین علت من هرگز نتوانستم زیبایی‌ها را در زندگانیم کاملاً راه بدهم. هرگز موفق نشدم این گذران تلخ و سنگین را با یک عشق، با یک پرستش، با یک خیال زیبا دربارة یک موجود زیبا، رنگ‌آمیزی و قابل تحمل کنم.

همین تفکرات همیشگی من بود که نگذاشت هیچ چیز وجود مرا تکان دهد. نگذاشت من هم لذت عواطف و حالات شدیدی از قبیل عشق و حسادت، و ناکامی و رنج را بچشم. مانع از این شد که عشق آموزنده را، عشق مست‌کننده و سوزنده را بشناسم. نگذاشت که آرزوی یک زن رگ‌هایم را پر کند و وجودم را آتش بزند. مانع از این شد که من طعم شدید‌ترین و کشنده‌ترین لذت‌ها و ناکامی‌ها را بچشم. حالاتی که فقط یک عشق می‌تواند به انسان بشناساند. افسوس که من عشق را نشناختم و نخواهم شناخت. حیف که هیچ‌گاه نخواهم توانست به یاد زنی همه چیز را فراموش کنم. صد حیف که آرزوهای من در یک هیکل دلارام جمع نخواهد شد و من هرگز نخواهم توانست خواست‌ها و تمایلاتم را با لباسی که زیبا‌تر از آن در جهان نیست، یعنی در وجود یک زن بپوشانم. خیلی دلم می‌خواست یک بار این آرزو برآورده می‌شد و من فقط برای یک بار می‌توانستم دنیا را در وجود دلربای یک زن تماشا کنم و از دریچة چشم‌های مخمور او به جهان بنگرم. اما راستی اگر ممکن بود من مفهوم عشق را درک کنم، هیچ موجودی در دنیا به اندازة این زن برای فهماندن آن تناسب و شایستگی نداشت.

آدینه ۳۱ خرداد ۱۳۳۰

این زن را دیگر ندیده‌ام. به ییلاق رفته است و هر وقت بتواند به دیدارم خواهد آمد، اما دیگر علاقه‌ای که آن روز‌ها به او داشتم در دلم وجود ندارد. فقط دو هفته دوری کافی بود که تأثیر او را زایل کند. روحیة من گویی فقط آمادة آنست که از هر واقعه، وسیله‌ای برای کشتن علائق بسازد. برای من ندیدن و زیاد دیدن هر دو یک نتیجه به بار می‌آورد.

سه شنبه ۴ تیر ۱۳۳۰

اینست بزرگ‌ترین مشکل زندگانی من، من مثل کسی که با خودش شطرنج می‌بازد، فرمانده واحد لشکرهای متخاصم هستم. باید دائماً با خود بستیزم و همواره خود را شکست بدهم. من هیچ وقت برای یک مدت طولانی نمی‌توانم وضع طبیعی و یکنواخت داشته باشم. حالات من حداکثر صورت ادواری دارد. گاهی اینطور و گاهی آنطور، اما بدبختی اینجاست که حاضر نیستم بی‌قید و شرط دچار این تغییرات بشوم. من می‌خواهم در هر زمان درجه و میزان تغییراتم را به میل خود تعیین کنم و از این رو زندگانیم در مبارزة دائمی بر ضد همة چیزهایی که وجودم را ساخته‌اند، غوطه‌ور است. این وضع به هیچ وجه طبیعی نیست و ادامة آن مرا از پا در خواهد افکند. با خود جنگیدن، کار خطرناکیست و وجود خود را رزمگاه فضائل و صفات و عواطف گوناگون کردن، شاید به بی‌خبری از نفس بیانجامد.

پنحشنبه ۶ تیر ۱۳۳۰

اگر بنا باشد از بعضی معایب خود راضی باشم، در درجة اول فراموشکاری و بلهوسی خود را دوست خواهم داشت، چون طول عمر و سلامت مزاج مرا به طور حتم، همین دو عیب تأمین خواهد کرد…

قدرت فراموش کردن من تاکنون مرا از بدبختی‌های بزرگ حفظ کرده است. من در کشاکش زندگانی متنوع و رنگارنگ خود با اتکا به این حافظة بی‌وفا و طبع بلهوسی و هرجایی، از گردابـ‌ها و توفان‌هـای هراس‌انگیـز جان به سلامت برده‌ام. تمایلات و خواست‌-های دیوانه‌وار سمج و بهانه‌جوی مرا همین هرزگی و فراموشکاری خاموش و خفه کرده است. من اگر قمارباز نشده‌ام، اگر دائم‌الخمر نیستم، اگر تا گردن در منجلاب‌های عاشقانه فرو نرفته‌ام، فقط به همین دلیل بوده است که زندگانیم هزار رنگ داشته و حافظه‌ام حوصلة نگاهداری تمایلات و افکار و خاطرات را فاقد بوده است.

سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۳۰

همة بدبختی‌های من از این تمایل جهنمی به قدرت و تسلط سرچشمه گرفته است. این میل یا بهتر بگویم شهوت به قدرت است که مرا چنین در دست خود زبون و گرفتار کرده است.

سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۳۰

دوستی و دشمنی، علاقه و بیزاری، اعتقاد و بی‌اعتقادی را تغییر داده‌ام تا بتوانم با نظر بیطرفانه‌تری عقیدة قطعی خود را تعیین کنم و حتی‌المقدور از تأثیر عوامل دیگر برکنار مانم. وجود خود را به یک میدان جنگ، به یک آزمایشگاه و باغ‌وحش تبدیل کرده‌ام تا بتوانم سرانجام فقط ساختة خود باشم و همه چیز را در زندگانی خود به میل شخصی خودم بپذیرم.

***

من از حدود ۱۳ سالگی سعی کردم که زندگی خود را فقط به میل خود بگذرانم. در آغاز تمایل من محدود به هدف‌های زندگانیم بود، اما کم‌کم کار به جایی کشید که نسبت به صفات و مشخصات اصلی خود نیز یاغی شدم و از آن زمان ده سال است که همة افکار من متوجه این نکته بوده است… در حدود ده سال کار من شک کردن دربارة چیزی بوده است که در نظر اول اساساً قابل تردید نیست. ده سال دائماً می‌کوشیده‌ام که هر مسئله‌ای را از سر برای خود مطرح کنم و دربارة هر موضوعی به اظهارنظر بپردازم. ده سال با عادت‌ها و عقیده‌ها و ایمان‌ها جنگیده‌ام. هرچیز را که قابل احترام بوده است در نهانخانة وجود خود به لجن کشیده‌ام. همه چیز را رد کرد‌ه‌ام و از نو پذیرفته‌ام.

هر چه را دوست می‌داشته‌ام طرد کرده‌ام و به هرچه که مورد تنفرم بوده است روی آورده‌ام تا بتوانم بعداً به میل خود تمایلات و کشش‌ها و همچنین بیزاری‌ها و انزجار‌هایم را تعیین کنم. جای همه چیز را به کرات در زندگانیم عوض کرده‌ام، جای دوستی و دشمنی، علاقه و بیزاری، اعتقاد و بی‌اعتقادی را تغییر داده‌ام… وجود خود را به یک میدان جنگ، به یک آزمایشگاه و باغ‌وحش تبدیل کرده‌ام تا بتوانم سرانجام فقط ساختة خود باشم و همه چیز را در زندگانی خود به میل شخصی خودم بپذیرم. ده سال کارم تقریباً به این منحصر شده است که زندگانیم را به مسئولیت و اختیار خود بسازم و امروز احساس می‌کنم که قسمت اساسی این کوشش نتایج رضایت‌بخش داده است… اینکه دخالت دائمی و ده سالة من در زندگانیم چه نتایجی از لحاظ ارزش شخصی من ببار آورده است، و قضاوت در این باره که شخصیت فعلی من به این کوشش‌ها می‌ارزد یا نه، به مقدار زیاد بستگی به قضاوت دیگران و مخصوصاً آینده دارد. خود من از وضع روحی و فکری خود ناراضی نیستم… ممکن است من از اینکه رو به پیروزی هستم و همه چیز در زندگانیم گواهی می‌دهد که سرانجام موفق خواهم شد، احساس شادمانی و سعادت کنم؛ ممکن است مشاهدة برخی موفقیت‌های روزانه کامم را شیرین کند و رنگ و رونقی به زندگیـم ببخشد. ولی این جنبه‌های مثبت، هرگز قابل مقایسه با ناراحتی‌ها و گرفتاری‌های دائمی من نیست. من خود را از دیگران آزاد کرده‌ام، اما اسیر خود شده‌ام. زندانی که دست‌های من برایم ساخته است به مراتب ناراحت‌تر و غیرقابل تحمل‌تر است و من خودم زندانبانی بسیار بی‌رحم‌تر و سختگیر‌تر از هر عامل خارجی هستم… چه بسیار اوقات که از دست خود، از دست فکر و هوش خود به فریاد آمده-ام.

دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۳۰

دوره متوسطه که برای من یازده سال طول کشید، سرانجام تمام شد. یازده سال من مشغول گذراندن شش سال بودم. کمتر چیزی به این اندازه عجیب است. اما عجیب‌تر آن است که من بالاخره بدون آنکه ترک تحصیل کنم توانستم گلیم خود را از آب بکشم.

***

خیالم از جانب برادرانم آسوده شده است، هرکدام منظماً مشغول پیشرفت در امور مربوط به خود هستند و امید بسیاری به آیندة آن‌ها حتی آیندة سیروس می‌رود. مخصوصاً در زمینة برادرانم بی‌اندازه راضی و خرسندم. من هرچه از دستم برمی‌آید به خاطر این دو کرده‌ام و خوشوقتم که نتایج نیکوی کوشش‌هایم را می‌گیرم، حتی مشاهدة آسایش خاطر پدرم نیز برایم شادی‌آور است.

من فقط و فقط چهار سال را از دست داده‌ام، اما در عوض فهمیده‌ام که دیگر نباید حتی یک ماه را هم گم کنم. با کمال دقت در راههایی افتاده‌ام که وقت و نیرو و پول مرا حفظ کند و افزایش دهد. پس از آنکه بر همة مشکلات خانوادگی پیروز شده‌ام، زمینة آن هم فراهم آمده است که امور زندگانیمان روز به روز بهتر شود.

آدینه ۱۵ شهریور ۱۳۳۰

کار استخدامم در وزارت دارایی رو به انجام است و در کنکور دانشکده هم باید قبول شوم.

***

با اینکه حالم خوبست و باید کاملاً از وضعم راضی باشم، نگرانی و بی‌تکلیفی آسوده‌ام نمی‌گذارد. هرچه می‌کنم نمی‌توانم گذشته را فراموش کنم و به یاد آینده دلخوش باشم. همة کوشش‌های من برای آن‌که وضع اکنونم را قابل تحمل گردانم و خود را به یاد موفقیت‌های حتمی آینده دلخوش سازم، بی‌نتیجه مانده است. زندگانی من یک گیر پیدا کرده است و این گیر هم که بازشدنی نیست.

من هرچه هم موفق و شادکام باشم باز تا این بدبختی را اصلاح نکنم، نمی‌توانم خود را خوشحال و راضی بشمارم. نه ور رفتن به زن‌ها، نه ورزش، نه مطالعه و نه هیچ کار دیگری توانسته است مرا از فکر این گرفتاری که بد‌تر از همه دائماً گذشته‌ها را به رخم می‌کشد، منصرف سازد. مخصوصاً این گذشته؛ یاد این گذشتة عجیب و غریب است که روزم را تیره کرده است. اگر این گذشته نبود، اگر این ندامت‌ها وجود نداشت، اگر دائماً به یاد اشتباهات سابقم نمی‌افتادم الآن زندگانیم چه نقصی داشت؟

***

زیاد به خودم نمی‌رسم. یا مشغول عیاشی و ولگردی و شب‌زنده‌ داریم و یا در میدان حوادث جور [و] اجور مأیوس‌کننده و احیاناً امید‌بخش پرسه می‌زنم… به واسطة تغییرات دائمی و عجیب حوادث مرتباً نظریات فرعیم تغییر می‌کند. عواطفم نسبت به دیگران همواره دچار نوسانست.

سه شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۳۰

بی‌آنکه زیاد کوششی کرده باشم اوضاع رو به بهبود رفته است. دیگر می‌توان امیدواری قطعی داشت. سرانجام حوادث بد مغلوب افرادی شده است که با تمام معایب خود، این خاصیت را به همراه داشتند که به شدت و دیوانه‌وار در راه هدف خود گام بردارند. خواست قطعی و شدید و مداوم دوستان من در کار آن است که بر پیش‌آمدهای ناپسند سال‌های اخیر غلبه کند و بار دیگر قدرت متحد همة ما که بی‌شک زبدة نسل فعلی این کشور به شمار می‌آییم، ناسیونالیسم را رو به پیروزی قطعی براند.

ما که از سال‌های کودکی، از آن هنگام که همسالانمان سرگرم بازی و تفریح بودند دست به این مبارزة طولانی و مداوم زده‌ایم، بی‌هیچ تردید موفق خواهیم شد بر مشکلات پیروز شویم و مقصود خود را از پیش ببریم. ناسیونالیسم، به معنای کامل و علمی آن اکنون کاملاً در اجتماع ما جای خود را باز کرده است و ناسیونالیست‌ها به آن حد رسیده‌اند که بتوان روی آن‌ها حساب کرد. شاید دو سال دیگر حزب ناسیونالیست‌ها پس از حزب توده مهم‌ترین احزاب این کشور شود. هم‌اکنون تأثیر و نفوذ ناسیونالیستهای متفرق کشور ما به آن حد رسیده است که می‌توانند در شهری مانند قزوین یک می‌تینگ ۶ هزار نفری راه بیاندازند و حزبی مانند زحمتکشان را به همکاری با خود در برخی قسمت‌ها وا دارند.

خود من اکنون وارد فعالیت‌های حزبی رسمی‌تر و پرتظاهرتری شده‌ام و پس از یک دوری ممتد از محیط‌های حزبی اکنون مشغول تطبیق دادن خود با مقتضیات جدید هستم. درست است که حساب‌های چند سال پیش اقلاً در مورد شخص خودم از میان رفته است، درست است که دیگر مانند آن وقت‌ها نمی‌توانم توقع و انتظار داشته‌ باشم اما لااقل وقتی درست دقت می‌کنم متوجه می‌شوم که کوشش‌های قبلی هرگز به هدر نرفته است. اگر خوب فعالیت کنیم تا دو سال دیگر آب رفته به نحوی بسیار بهتر و مطلوب‌تر به جوی باز خواهد گشت و همة باخت‌ها جبران خواهد شد. آنچه از ناکامی‌های قبلی ماند یک دنیا تجربیات تلخ بود.

چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۳۰

آدم‌ها را نباید دوست داشت و از حوادث نباید ترسید. این مهم‌ترین چیزی است که از ۸ سال زندگانی در مخاطرات و حوادث بدست من آمده است. این همة منطق مرا تشکیل می‌دهد. بالاخره پس از اتمام زیر و بالا‌ها، بعد از همة تحولات و تغییراتی که در روحیة من پیدا شد، توانستم آنچه را که لازم داشتم بدست آورم.

روحیة من آمیختة عجیبی است از عواطف بی‌آرام یک هنرمند، با ایمان و تعصب یک مجاهد، و خشونت و سردی یک مرد سیاسی. اما خوشبختانه هرچه بیشتر می‌گذرد عنان اختیار من بیشتر به دست مرد سیاسی می‌افتد که با منطق خشک خود می‌داند چگونه نیرومند شود. این کشف آخری فلسفة مرا تقریباً کامل کرده است؛ اگر من بتوانم از این پس خود را چندان رهبری کنم که دیگر علاقة شدید به دیگران در دلم راه نیابد به خوبی خواهم توانست هرگونه ناراحتی و گرفتاری را از عرصة زندگانی خود طرد کنم، زیرا خوشبختانه حوادث هیچگاه مرا نمی‌ترسانند و مأیوس نمی‌کنند.

بزرگ‌ترین نقطه ضعف من تاکنون آن بوده است که زیاد دوست می‌داشته‌ام، تاکنون من خود را غرق در چیزهایی می‌کردم که مورد علاقه‌ام قرار می‌گرفتند… اما زن‌ها زیاد اهمیتی ندارند؛ آنچه را باید مواظب باشم دیگر زن‌ها نیستند، بلکه این همکاران و همفکران و مخصوصاً خودکار‌ها و فکرهاست. برای آدمی که قدرت و نیرومندی می‌خواهد یک قلب سرد و یک منطق بی‌اعتنا لازمست؛ زیرا مطابق یک ناموس تغییر‌ناپذیر هر چه به نیرومندی بیشتر علاقه داشته باشیم به ناچار باید از لذات دوست داشتن محروم‌تر شویم.

در این دنیایی که دائماً در تغییر است. با این آدمهایی که هیچگاه نمی‌توانند یک جور باشند و یا اقلاً یک جور جلوه کنند، با این حوادث گوناگون و این جهان ناپایدار، چرا ما پایدار بمانیم؟ وقتی همه چیز تغییر می‌کند ما چرا تغییر نکنیم و از آن بالا‌تر، چرا دل به ناپایداری-‌ها ببندیم؟ چرا خود را گرفتار چیزهایی کنیم که فردایشان مانند امروز نیست؟ چرا به دست خود زنجیر بر گردن بیفکنیم؟… عرفای بزرگ میهن من حق داشته‌اند. من دیگر دل به ناپایدار نخواهم بست. آدم‌ها را دوست نخواهم داشت و از حوادث نخواهم ترسید.

یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۳۰

بر خلاف نظریة سابقم دل خود را از یخ و سنگ خواهم کرد و هرچه حرارت است به بیرون اختصاص خواهم داد. من احتیاج دارم که باطنی سرد و ظاهری خروشان داشته باشم. دیگر تنها اشکال بر سر این است که نتوانم ظاهر را حفظ کنم و تضادی را که در میان باطن و ظاهر من وجود دارد مخفی نگاه دارم. از این به بعد باید با کمال دقت مواظب آن باشم که خود را آن گونه که واقعاً هستم نشان ندهم. من این روش را ادامه خواهم داد.

***

در مورد عشق هم که خیالم مدتهاست راحت شده… عشق مال آنهایی است که می‌توانند گاهی جلوی فکر کردن خود را بگیرند، نه اشخاصی مانند من که به بدبختی توجه و تفکر دائم گرفتارند.

آدینه ۵ مهر ۱۳۳۰

عیب بزرگ امسال من… ولعی بود که برای عیاشی و هرزگی در من بوجود آمده بود… من متأسفانه آمادگی کاملی برای استغراق در خوشگذرانی و لذت‌جوئی دارم.

در آستان بیست و چهارمین سال این زندگانی پرماجرا که مجموعش چندان بد نبوده است، یک بار دیگر تصمیم خود را دائر بر نیرومند شدن تکرار می‌کنم.

***

من محکم سرجای خود ایستاده‌ام و حتی می‌توانم بگویم که استحکام و قوت من بیشتر شده است، من می‌خواهـم آدم نیرومندی شوم و گویا هرسال مقداری در این راه پیش می‌-روم.

***

از بس با همة دقتی که در قضاوت بکار می‌بردم، اشتباه کردم، دیگر نه تنها در مورد جهان خارج بلکه دربارة خودم نیز بی‌اطمینان و مشکوک شدم و مخصوصاً فوق‌العاده بر احتیاطم افزوده گشت.

***

اکنون به جای آن عدم رضایت‌های پارسال، یک نوع خرسندی خونسردانه‌ای وجود مرا پر کرده است. هنوز گاهی احساساتی می‌شوم و این تأثیر ناگزیر سرگرمی‌های هنری و ذوقی من است. اما دیگر به طور عموم و معمول آدم سردی شده‌ام؛ باطناً توانسته‌ام خشک‌تر باشم. پس از این یک سال سر و کله زدن با اشخاص و حوادث گوناگون دیگر می‌دانم چه باید بکنم، دیگر یاد گرفته‌ام که همه کس را در دست داشته باشم و به همه خود را صمیمی و علاقه‌مند نشان دهم. یاد گرفته‌ام که بی‌آنکه بدجنس بشوم، حسابگر و زرنگ باشم.

از تربیت هنری خود به خوبی می‌توانم استفاده کنم و عواطفم که تحت تأثیر ادبیات و موسیقی خیلی خوب می‌توانند در هر مورد به نحوی مؤثر تظاهر و تجلی کنند در دست من سلاح مؤثری برای جلب علاقة دیگران شده‌اند. به عبارت دیگر، من به خوبی یک هنرپیشه می‌توانم نقش‌های مختلف را بازی کنم و اشخاص را فقط در‌‌ همان لحظه‌های دیدار، دوست داشته باشم یا مورد احترام و اطمینان و توجه قرار دهم. من وقتی تنها هستم، این روش البته باعث شده است که من خواه ناخواه زیاد تحت تأثیر محیط‌های خارجی قرار گیرم… همة این پیشرفت‌ها از ۵ مهر پارسال به این طرف حاصل آمده است. سال‌ها بود که می‌خواستم چنین بشوم و بالاخره امسال توانستم صفات مورد لزوم را به دست آورم.

آدینه ۲۶ مهر ۱۳۳۰

در اداره شروع به‌‌ همان مقاومت‌هایی کرده‌ام که در همه جا بر ضد هرگونه نظم و ترتیبی از جانب من ابراز می‌شود و در نتیجه علاوه بر آنکه محیط غیرصمیمی و بیگانه‌ای درست شده است، جریمه‌هایم شاید از حقوقم افزون‌تر شود!

۴ آبان ۱۳۳۰

حیف که عاشق نیستم و الا دیگر زندگانیم نقصی نداشت، یک درام پرحادثة کامل بود؛ اما بدبختانه حتی این وجود دلخواه هم نتوانست مزة درد و یأس را به من بچشاند و در بیم و امید روزم را سیاه کند. دیگر چه فایده دارد، عشق‌های یکشبه خیلی بهتر است. نشستن و پرحرفی کردن و نکته گفتن و شنیدن دردی را دوا نمی‌کند. وقتی پای عشق در میان نباشد، آدم از این روابط خشک و خالی زود زده می‌شود حالا تا چند ماه دیگر، شاید تا آخر سال باید فقط به کار‌هایم برسم… بعد شاید باز دل و دماغ مغازله و فلسفه‌بافی در من به وجود بیاید.

آدینه ۲۴ آبان ۱۳۳۰

از بس به سد و مانع و عدم موفقیت خو کرده‌ام، از بس از همه کس پستی و نفاق و دورویی و مخصوصاً تلوّن و بیقراری دیده‌ام. دیگر چشم و گوشم پر شده است.

من انتظار حوادثی به مراتب بد‌تر از آنچه پیش می‌آید دارم و از این لحاظ دیگر گاهی حتی متوجه بعضی حوادث بد و ناپسند هم نمی‌شوم. چون به هیچ کس خوشبین نیستم، از هیچ کس نمی‌رنجم و می‌توانم با همه بسازم. رفتار دیگران، چون سبب و علتش برای من آشکار است، عصبانی و بیزارم نمی‌کند. از وقتی به ضعف بی‌حدی که در درون هر انسانی وجود دارد، پی‌برده‌ام، آن قدر گذشت و چشم‌پوشی پیدا کرده‌ام که بتوانم از همه کس استفاده کنم. چون تاکنون چندین بار انتظاراتم به من خیانت کرده، اکنون سطح انتظاراتم را بالا برده‌ام. اصلاً آن قدر به من خیانت شده که دیگر برایم امر دشوار و غیرقابل تحملی به شمار نمی‌رود.

***

آنچه می‌توانم انجام دهم اینست که هرچه بیشتر نیرومند شوم. اگر دیگران با من مردانه رفتار نمی‌کنند، من می‌توانم مردانگی را به ایشان یاد بدهم. باید نیرومند بود و مراقبت کرد. باید دیگران را به شدت پائید ولی لازم نیست که با‌‌ همان رفتار با ایشان مقابله کرد.

شنبه ۲۳ آذر ۱۳۳۰

زندگی جدید هیچ مجالی برایم باقی نگذاشته است. یک حزب سیاسی، حتی اگر به کوچکی حزب ما باشد، کاملاً برای اینکه تمام وقت و فکر آدم را منحصر به خود کند کافی است. با این همه در طی یک ماه خیلی کار‌ها کرده‌ام. در کنکور حقوق قبول شدم و در دانشکده نام نوشتم. از ادارة دیگری منتقل شدم و گاه‌گاهی هم به بعضی سرگرمی‌ها دلخوش بودم.

اما وضع تشکیلات ما مخصوصاً از لحاظ خارجی خوب شده است. روز ۱۴ آذر عدة زیادی از مردم تهران را به حرکت انداختیم و مراکز حزب توده را به ویرانی و انهدام سپردیم و روز ۲۱ آذر دمونستراسیون موتوریزه و با شکوه ما شهر تهران را به خود متوجه کرد.

اگر از حرکات و افکار کودکانه‌ای که در داخل حزب وجود دارد بگذریم، اوضاع خیلی خوبست. اما می‌ترسم این کودکی‌ها وضع را به سختی در خطر اندازد و قدرت دوستان من برای مقابله با این روحیه‌های ناپخته کافی نباشد. ما خوشبختانه به واسطة سوابق دهسالة فعالیت‌های سیاسی، دیگر کمتر از کودکی و ناپختگی بهره‌مندیم. اما همکاران ما متأسفانه تازه باید تجربه کنند و پند بگیرند. کاش آن همه بدبختی‌ها که بر سر ما آمده است برای دیگران عبرتی می‌شد. من به تدریج مشغول آشنایی با نحوه فعالیت‌های حزبی شده‌ام. تاکنون محیط‌های فعالیت من محدود‌تر بوده است. و اکنون تا حدی تازه وارد به شمار می‌-روم. اما ده سال گذشته خیلی مرا کمک می‌کند. نمی‌شود گفت از زندگانیم راضیم اما وضع چنانست که گذشت زمان را کمتر احساس می‌کنم. حتی گاهی از این همه شتاب روز‌ها و شب‌ها به وحشت می‌افتم.

حافظه‌ام با‌‌ همان بی‌وفایی و بلهوسی همیشگی دست‌اندر کار محو و نابودی همة خاطرات نسبتاً شیرین چند ماه پیش شده است. بعضی اوقات خود را از این همه فراموشکاری ملامت می‌کنم. دیگر حتی تمایل به تجدید حوادث گذشته هم در من رو به مرگ می‌رود. درست است که این روش انسان را از هر درد و رنجی مصون می‌دارد اما من آن قدر محافظه‌کار نیستم که از لذت‌ها به خاطر درد‌ها بگذرم.

آدینه ۲۹ آذر ۱۳۳۰

با آنکه زندگانیم از سیاست پر شده است باز گاهی افسوس می‌خورم که چرا صحنة زندگی را از زن‌ها خالی کردم؟ چرا همة موقعیتهایی را که از آغاز امسال پیدا شد به دست بی‌اعتنایی سپردم و از کف دادم؟ مگر نه اینست که می‌توانستم امسال را یکی از سالهای استثنایی و شیرین بسازم؟

حقیقت اینست که همه چیز ممکن است شخص را به ندامت دچار سازد جز پرداختن به زن‌ها؛ وقت و پولی که صرف زن‌ها شود هیچ پشیمانی به دنبال نخواهد آورد و برعکس از دست دادن چنین موقعیت‌هایی است که انسان را به شدید‌ترین ندامت‌ها گرفتار می‌کند. اما حتی هنوز هم موقعیت کاملاً از دست نرفته است. اگر عقلی به خرج دهم ممکن است خیلی از گمشده‌ها و فراموش‌ شده‌ها را دوباره زنده کنم و رنگ و رونقی به زندگی خود ببخشم. حیف که عقلی نمانده است.

***

خوب کار نمی‌کنم. تأثیرات چند سالی که در سکوت و تنهایی گذرانیده‌ام به این سادگی از میان نمی‌رود. من که از دنیای خودم، از اعماق عوالم مخصوصم ناگهان به محیط پر غوغا پای گذاشته‌ام، هنوز به مشخصات و خصوصیات این دنیای جدید تن در نداده‌ام. هنوز نتوانسته‌ام خود را راضی کنم که به الزامات و ضروریات دنیای جدید تسلیم شوم.

با مردم خوب نمی‌جوشم. به جای آنکه هرکس را فقط به خاطر نفعی که ممکن است برایم داشته باشد مورد توجه قرار دهم، ساده‌لوحانه در پی ارزش شخصی افرادم. و مثل آنکه وظیفة من باشد با هر نوع پستی و فرومایگی به جنگ برمی‌خیزم و خود را به زحمت می‌اندازم. تنبلی هنوز از معایب بزرگ من به شمار می‌رود و تمایلی که به سرگرمی‌های هنری دارم، مانع بزرگی برای فعالیت‌های منست. خوشبختانه رادیو ندارم وگرنه دیگر هیچ ارزش عملی نمی‌داشتم. این نکته را به خوبی پذیرفته‌ام که باید در راه پیشرفت مقصود هرگونه فشاری را تحمل کنم، به خوبی خواهم توانست خود را تغییر دهم و با آنچه محیط اقتضا دارد متناسب سازم.

شنبه ۷ دی ۱۳۳۰

در این زندگانی جدید هم اولین چیزی که به استقبال من آمده است کاروان دشواری‌ها و مشکلات است. هنوز به خود نیامده‌ام و کاملاً چشم‌هایم را در این محیط تازه باز نکرده‌ام که گرفتار ده‌ها مسئلة دشوار و خسته کننده‌ای شده‌ام که کمر به نابودی امیدواری‌ها بسته است.

دوستان من که عناصر ورزیده و مجرب خوب به شمار می‌آیند، هریک در آتش جاه‌طلبی می‌سوزند و بقیة افراد هم که حسابشان روشن است. این تمایل دیوانه‌واری که در افراد وجود دارد برای آنکه بر همه چیز مسلطشان سازد، وقتی با کمی تجربه و واقع‌بینی همراه شود چه بدبختی‌های بزرگی به بار می‌آورد؟

نقش من نقش همیشگی می‌انجیگری و حل اختلاف است. من که از شکست‌های گذشته خاطرات دردناکی دارم، نسبت به اوضاع بیش از دیگران دارای حساسیت هستم و از این رو دائماً سرگرم دید و بازدید و دلجویی و تسکین شده‌ام و همواره می‌کوشم بلکه این همه عناصر مخالف را با هم آشتی بدهم. کم‌کم بر تأثیر و نفوذ من افزوده شده است و به تدریج حتی در دستگاه اداری حزب راه یافته‌ام، اما من خرسندترم که گمنام بمانم و فقط در محیطی همانند و یکسان، در محیطی متحد و فعال کار کنم. حیف که دیگران در برابر مشکلات حساسیت کمی دارند و متوجه نیستند که چه خطراتی نهضت جوان پان‌ایرانیسم را تهدید می‌کند.

سراسر اوقاتم دیگر وقف حل اختلاف و مشکلات شده است. به هیچ کار نمی‌رسم. خیلی کم به اداره می‌روم و به دانشکده هیچ سری نمی‌زنم. از تفریحات و سرگرمی‌هایم بازمانده‌ام و در یک زندگانی تیره و تار دست و پا می‌زنم. این هم سرنوشت من است که به جای هرگونه راحتی و خوشی فقط باید با این جنجال‌ها و دشواری‌های تمام نشدنی دست به گریبان باشم.‌ای لعنت بر آن تقدیر منحوسی که ده سال پیش مرا به خط سیاست انداخت. اما بدبختی در اینست که حتی اگر هم ده سال پیش چنین اوضاعی را پیشبینی می‌کردم باز از این راه منحرف نمی‌شدم. چنان وجودم با این مرض خو گرفته است که بی‌آن هیچ اصالت و ارزشی ندارد.

***

هنوز هم موقعیت کاملاً از دست نرفته است. اگر عقلی بخرج دهم ممکن است خیلی از گمشده‌ها و فراموش شده‌ها را دوباره زنده کنم و رنگ و رونقی به زندگی خود ببخشم. حیف که عقلی نمانده است. همین زندگی فعلاً بهتر است. زندگی که از هرگونه تظاهر و تجلی عشق خالی است. زندگی که فاقد «دوستی «شده است و فقط «همکاری «در آن وجود دارد. زندگی که متأسفانه خسته‌ام نیز نمی‌کند.

سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۳۰

سرانجام شد آن‌چه نباید بشود. من چهار پنج روز بستری شدم و هنگامی که از جای برخاستم، خود را با یک انشعاب، با یک تجزیة دیگر حزب روبرو دیدم. پان‌ایرانیسم مانند ظرف بلورینی که بر زمین بخورد تکه تکه شده است. هم‌اکنون چهار تکة کوچک و بزرگ همه یک شکل و یک جور وجود دارد. وای که اگر مخالفین ما این چیز‌ها را بدانند. درد فقط جاه‌طلبی است. هرکه می‌خواهد دارای مقام و موقعیتی شود و در این راه حاضر است پیروزی و حتی موجودیت اندیشة خود را هم فدا کند. هیچ‌کس حاضر نیست تحمل کند و دشواری‌ها را با حوصله و تدبیر حل نماید. آنقدر به انشعاب و تجزیه و فراکسیونیسم خو کرده‌اند که دیگر اولین و آخرین حربة آن‌ها شده است.

من باز باید بکوشم، باز باید روز و شب در این فکر باشم که چگونه ممکن است این جریانات مختلف را یکی کرد. مخصوصاً دو جریان اصلی پان‌ایرانیست را که چنین در برابر هم صف آراسته‌اند. خوشبختانه دیگر راه کار را آموخته‌ام و امکان برد بیشتر با منست. در همین چند روز گامهای چندی در راه حصول مقصود برداشته‌ام و امیدوارم تا یکی دو ماه دیگر بر این جریانات ناپسند غلبه کنیم و دوگانگی و تجزیه را از میان پان‌ایرانیست‌ها برانیم. اگر ممکن بود این حرف‌ها در میان نباشد تا حال چه پیشرفت‌ها که نصیب ما شده بود. محیط به اندازه‌ای برای توسعة افکار ما مساعد شده است که واقعاً ما داریم به خودمان خیانت می‌کنیم.

***

به زندگی معمولی بیشتر باید پرداخت. عیب من تاکنون این بود که همة مسائل عادی و روزانه را به کلی از عرصة تفکراتم رانده بودم و کوچک‌ترین توجهی به این موضوعات پیش پا افتاده که در عین حال اهمیتی حیاتی دارند نمی‌کردم، اما اکنون و از این پس که رستاخیز زندگی من آغاز شده است، دیگر این گونه اشتباهات باید در زندگانیم پایان یابد. من باید در اداره و دانشکده پیش بروم و مخصوصاً در مسائل مادی خود را آماده و مجهز کنم. صرفه-جویی و پس‌انداز مرا نجات خواهد داد و آینة مرا سعادتمند‌تر خواهد ساخت. تقریباًَ بر این عادت ناپسند که هر چه داشته باشم خرج کنم فائق شده‌ام. تصمیم دارم که از این پس به نحوی کامل‌تر جلوی هوس‌های خود را بگیرم و دقیق‌تر نصایح پدرم را رعایت کنم. این نحوة زندگانی که من دارم نیاز فراوان به پول خواهد داشت و کسانی که چون من توانایی پول در‌ آوردن ندارند دیگر چه چاره جز صرفه‌جویی و پس‌انداز خواهند داشت؟

یکشنبه ۶ بهمن ۱۳۳۰

چه خوب شد که به این زودی تکلیف من روشن شد. من به این زودی‌ها به هیچ وجه نخواهم توانست دوگانگی و اختلاف را از میان هم‌پیمانان خود دور کنم. همه چیز، همة عوامل در برابر این آرزو، هرچه هم که مفید باشد، سدی استوار کشیده‌اند. من فقط باید در یکی از این چند جریان به نحوی دیوانه‌وار به فعالیت بپردازم. راه خود را انتخاب کرده‌ام. من جریان اصلی را، آنجا که دوستانم وجود دارند، آنجا که همه چیز با من آشناست، آنجا که همة معایب وجود دارد، اما قدرت شگفت‌انگیز فعالیت و بی‌پروایی پرده به روی همة جنبه-های منفی می‌افکند برگزیده‌ام.

از این پس با همة توانایی خود، با همة استعدادهای خود و یا آنچه که ۲۳ سال زندگانی سراپا دشواری و بدبختی به من داده است قدم به میدان مبارزه خواهم نهاد. تمام قوای خود را وقف پیروزی این جریان خواهم کرد و شاید سرانجام فقط با چنین روشی توفیق یگانه ساختن نیروهای ناسیونالیست دست دهد… من تنها این خاطرة مقدس، خاطرة این سال-های آمیخته با خون و اشک را در دل خود نگاهداری خواهم کرد… هرسال روز ۲۱ بهمن برای من روز تاریخی خواهد بود. در این روز‌ها همواره به خاطر خواهم آورد که چه سالهای درخشانی را در چه گذران شگفت‌آوری بسر آورده‌ام.

سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۳۰

دیگر حساب زمان از دستم خارج شده است. سرگرمی بزرگ من روزنامة ارگان حزب است که به ادارة آن مشغولم. خیلی چیز می‌نویسم و خیلی وقت می‌گذرانم. اما دیگر هیچ چیز دیگری که بتوان به آن نام زندگی نهاد در زندگانیم وجود ندارد. موجود سرد و بی‌روحی شده‌ام. نه شادمانم. نه خشنود و نه فعال و کوشنده اگر این روزنامه هفتگی با چند روز کار خود نباشد، هیچ رابطة دیگری حتی با حزب ندارم. وضع هم هیچ خوب نیست. حزب در اثر انشعابات متعدد، امسال حیثیت خارجی خود را به مقدار زیاد از دست داده و تنها در برخی شهرستان‌هاست که می‌توان امیدوار بود.

در مرکز، کار‌ها راکد است. استقبال مردم بسیار ناچیز است و افراد موجود، ارزش سابق خود را از دست داده‌اند. ما از زور بیچارگی خود را به این خوش کرده‌ایم که به کارهای ساختمانی می‌پردازیم و قدرت تشکیلاتی را افزایش می‌دهیم. پان ایرانیست‌ها که در سه جبهة مخالف، یکدیگر را تضعیف می‌کنند، اکنون جای خود را به ناسیونالیست‌های دیگری سپرده‌اند که از این تشتت مشغول استـفاده‌اند بدبختانه وضع طوری است که دیگر فعالیت‌های چند نفر اوضاع را رو به راه نخواهد کرد. ممکن است حتی وضع داخلی تشکیلات به ‌‌نهایت قدرت و استحکام برسد اما اگر استقبال عامه نباشد حزب چه معنی خواهد داشت؟

ما خود را تسلیت می‌دهیم که این ناسیونالیست‌های جدید با وضع تقلید‌آمیز خود در برابر موقعیت‌های خاص اجتماع ایرانی شکست خواهند خورد. اما اوضاع تاکنون که به جز این بوده است و این دسـتة نوظهور خیلی به سرعت پیـش می‌رود. به هرحال کار از دست پان-ایرانیست‌ها حتی می‌شود گفت به طور قطع خارج شده است ما شروع کردیم، اما نتوانستیم ختم کنیم. اشتباهات بی‌اندازة ما جریان را از اختیار ما بدر آورده است. با این وصف برای من چاره‌ای جز پایداری نیست. باید مقاومت کنم در برابر همة موارد ناخوشایند و رنجاننده-ای که در داخل و خارج حزب برای من وجود دارد ایستادگی نمایم و نومیدانه بجنگم. هیچ کار دیگری برای من که زندگی خود را از کف داده‌ام نمانده است.

چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۳۰

باز یک سال دیگر بر جهان گذشته است. بهار تازه از سالی نوین خبر می‌دهد و من که دائماً پیر می‌شوم دیگر حتی حوصلة آنکه از یک سال گذشتة خود یادی کنم ندارم. سال گذشته دهة سوم قرن چهاردهم ما را به پایان رسانید و به همراه خود تصادفاً یک دورة زندگی مرا نیز پایان داد. زندگانی‌ای که از سال ۱۳۲۲ شروع شده بود، در طی این سال پر غوغا به کلی سپری گردید. در طی هشت سالة اخیر وجود من دور محور خاصی ‌می‌گردید. همه چیز من بی‌اختیار مجذوب امری بود که در طی این سال به طور قطع از میان رفت. تا بود که زندگانیم به خاطر آن می‌گذشت و از هنگامی که به ضعف و فتور دچار شد به خاطر احیای آن رنج می‌بردم. اما امسال سرانجام همة امیدهای من به یأس مبدل شد. با تمام شدن سال ۱۳۳۰ من نیز به طور قطع این دورة هشت ساله را بدرود گفتم. دیگر کوچک‌ترین امیدی به تجدید آن زندگی نمی‌توانستم داشته باشم.

سال ۱۳۳۰ برای من با نویدهای پیروزی آغاز شد اما در آرامش شکست به پایان رسید. خیلی امید‌ها به امسال داشتم، اما اکنون که این سال تمام شده است به کدامیک از آن‌ها رسیده‌ام؟ چهرة روزگار در طول این یک ساله پاک مسخ شده است. هیچ نمی‌شد تصور کرد که چنان آغاز امید بخشی، چنین پایان تیره و تاری به دنبال داشته باشد. در زمینة زندگانی خصوصی پیروزی‌های چندی نصیب من شد. در دو امتحان موفق شدم و توانستم به وضع درسی و معاشی خود سر و صورتی بدهم و راه آینده‌ام را در پیش بگیرم. این‌ها بزرگ‌ترین دشواری‌های حیات روزانة من بود که در این سال گشوده شد، اما من کپی زندگانی روزانه را جزء زندگی آورده‌ام؟ در قسمت‌های اصلیتر شکست خورده‌ام، نه تنها در احیای آن دورة سپری شده ناکام شدم بلکه از شکست‌ها و تفرقه‌های بازماندة آن نیز نتوانستم جلوگیری کنم. اکنون می‌بینم که همة آرزوهای هشت سال پیش بر باد رفته است.

من نیمی از عمر خود را از دست دادم اما هیچ یک از آن چیزهایی که انتظار داشتم به دست نیامد. بیش از ده سال مداوم در راه حصول منظورهای خود جان برکف دست گرفتم و از همه چیز چشم پوشیدم و زندگانی امروز نتیجة همة آنجانبازی‌هاست! حالا، ارزان و متزلزل بر سر دو راهی ایستاده‌ام. نه می‌توانم تغییر جهت بدهم و نه امیدی به ادامة راه می‌رود. کو آن روز‌ها که چشم به آینده داشتم و دیوانه‌وار به پیش می‌رفتم؟ در طی این یک سال به تدریج هرچه را که داشتم از دست دادم، حتی دوستانم را، دیگر در زندگانیم نه دوستی می‌توان یافت و نه عشق، تنها یک مشت آشنا و همکار برای من مانده است. پس از گم کردن نقطة اتکایی که هشت سال تمام محور وجود من به شمار می‌رفت، دیگر به هیچ چیز پیوسته نیستم. مثل جزیره‌ای تنها مانده‌ام… من برای یک چیز زنده بودم، اما آن چیز مرده است و من هنوز نمی‌دانم که برای چه چیز دیگر باید زندگی کنم. نه عشق در سر دارم و نه راهی در پیش. عمری بسر می‌برم و روزگاری می‌گذرانم و بی‌علت نیست که وجودم عاطل مانده است….

من پیروزی راهی را که در پیش گرفته بودم، قطعی می‌دانستم و همین امید سراسر زندگی مرا مالامال کرده بود، اما اکنون که در این پیروزی به خردکننده‌ترین تردید‌ها دچار شده‌ام، چه چیز، چه چیز دیگر می‌تواند زندگی خالی مرا آکنده سازد؟ راه دیگری، راه امید بخش‌ تری در پیش پای من قرار دارد. اما من چگونه می‌توانم تغییر جهت بدهم؟ چگونه خواهم توانست دوستانم را‌‌ رها کنم. از قسمتی از معتقداتم دست بشویم و یک باره بر ده سال گذشتة خود خط بطلان بکشم؟ ناچارم با همین یأس‌ها و ناکامی‌ها خو کنم؟ ناچارم از زندگی بهتر چشم بپوشم، ناچارم بر سر جای خود بایستم و با اینکه می‌دانم این راه به نتیجه نخواهد رسید، سماجت کنم. اگر می‌توانستم همه را به این راه جدید بکشانم، دیگر زندگانیم نقصی نداشت اما این کار اقلاً فعلاً شدنی نیست و کوشش در این مورد تنها چیزی است که زندگی مرا دارای سر و صورتی خواهد کرد. و به علاوه پرداختن به زندگانی شخصی، آنچه که همواره از جانب من فراموش شده است، یک وسیلة دیگر برای آنست که یک بار دیگر امیدوارانه در دامن حیات چنگ بزنم.

سه شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۳۱

امسال را با دو مسافرت پیاپی و طولانی آغاز کردم. به تبریز رفتم و سپس به شیراز عزیمت کردم و می‌توان گفت که بسیار به من خوش گذشت. برادرم دچار مشکلاتی شده بود، اما به طوری که خبر رسیده است، رفع شده و خوشوقتم که مسافرت من که تنها به همین منظور بود چندان بی‌فایده نبوده است.

اما شیراز، چقدر خوش گذشت. چه شهری، چه مردمی، هیچ‌گاه در عمر خود از یک مسافرت این قدر خاطرات خوش به همراه نیاورده‌ام. بزرگ‌ترین مایة خوشوقتی من تجدید چنین مسافرتی است، حیف که امسال دیگر عملی نیست. اما مخصوصاً در شیراز بود که فهمیدم زندگانی تاکنون من چه خیانتی به روحیة من کرده است. من به کلی استعداد شاد بودن و تفریح کردن را از دست داده‌ام. در خوش‌ترین دقایق، سرد و بی‌روح و غرق در اندوهم. نمی‌دانم چه بایدم کرد، معلوم نیست در تحت چه شرایطی، شادابی من باز خواهد گشت و چه موقعی من باز خواهم توانست معنی بی‌خیالی و آسودگی کامل را به چشم و به شادمانی حقیقی دست یابم….

به واسطة نزدیک شدن امتحانات از کار‌هایم دست برداشته‌ام و دیگر به روزنامه نمی‌پردازم، اما می‌دانم که درس هم نخواهم خواند. تنها شاید در چند روزة آخر اندکی بجنبم و به احتمال ضعیف گلیم خود را از آب بگیرم. ولی این دوری از محیط شاید به حال من مفید باشد، و من بتوانم در طی یک دو ماه به افکارم سر و صورتی بدهم و تصمیمی بگیرم. اکنون که تردید و بلاتکلیفی خیلی ناراحتم کرده است زندگی خسته کننده و مهملی شده است. یکی دو تصادف خوب لازمست تا تغییر کند و قابل تحمل‌تر شود… بسیار خوب بود اگر می‌توانستم خودم رأساً اقدامی کنم، اما یک فترت ده ماهه دیگر تنها به استعانت اتفاق و تصادف ممکن است از میان برود.

سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۳۱

اگر من امسال قبول بشوم، حقیقتاًَ چه توهین بزرگی، چه لطمه‌ای به حیثیت دانشجویان دانشکده وارد شده است! من پس فردا امتحان دارم و تازه امروز دو کتاب از سه کتابمان را خریده‌ام! تنها در شب‌های امتحان خواهم توانست درس بخوانم سه کتاب را باید در ظرف سه شب یاد بگیرم و امتحان بدهم. امسال دیگر از همة سال‌ها وضعم غریب‌تر است. از اوایل اردی‌بهشت هیچ کار نکرده‌ام، اما درس هم نخوانده‌ام عیب درس خواندن اینست که انسان را از همه کار دیگر می‌اندازد بدون آنکه اقلاً وقت شخص را به خود منحصر سازد. ما تنبل‌ها و لاقید‌ها به بهانة درس از همه کار می‌گریزیم و درس را هم نمی‌خوانیم. اما یک ماه تغییر محیط و بسر بردن با اشخاص تازه، یک ماه تفریح و گردش و آسودگی برایم مفید واقع شده است من تصمیم خود را گرفته‌ام و پس از پایان امتحانات به موقع اجرا خواهم گذاشت. تا پایان خرداد وضع من روشن خواهد بود.

من حداکثر کوشش را خواهم کرد که با دوستان سابقم، با دوستان فعلیم بمانم، اما اگر نشد، راه خود را به ناچار جدا خواهم کرد. این تصمیم به زندگانی من سر و صورتی خواهد داد، سر و صورتی که سه سال است زندگانی من فاقد آن شده است. دیگر از دست وضع فعلی خود به تنگ آمده‌ام. من نمی‌توانم کاری بکنم و در کاری شرکت داشته باشم که برای من قابل دفاع نباشد و به سر بردن در میان پان‌ایرانیست‌ها با این همه تشتت و اختلاف، با این همه جنبه‌های منفی و ناراحت کننده و یأس آور برای من قابل دفاع نیست. من به هیچ وجه نمی‌توانم وجود سه تشکیلات کاملاً یکسان را که این همه با یکدیگر دشمنی می‌ورزند و خود را بی‌آبـرو می‌کنند تبـرئه کنم و از این رو دلم به کار نمی‌رود، وجود من نیز تنها با اشتغال به کار معنای سعادت را می‌فهمد و اگر من اکنون بدین حد آشفته و پریشانم تنها به علت بیکاری است. من باید به دنبال کار و اشتغال بروم و آن را در جایی جستجو کنم که مناسب‌تر است. من می‌خواهم موفق شوم. من از نبرد به خاطر خود به خوبی باخبرم. می‌-دانم که اگر محیطی مستعد پیدا شود، بسیار می‌توانم به حال آرزو‌ها و آرمان‌هایم مفید واقع شوم. من محیط مستعد خود را یافته‌ام و بدان سوی خواهم شتافت.

سه شنبه ۱۰ تیر ۱۳۳۱

امتحانات من با موفقیت به پایان رسیده است. شاید فقط در یک ماده تجدیدی شده باشم. حالا تا یک سال دیگر می‌توانم به کلی از فکر درس آسوده باشم و ذره‌ای به این گونه مسائل نیندیشم.

اما مهم‌تر از آن در تازه‌ای است که بر روی زندگانی خود گشوده‌ام. من به عقوبت حزب سوسیالیست ملی کارگران ایران (سومکا) نائل آمده‌ام و از امروز در شمار کسانی در‌آمده‌ام که با یک روحیه و طرز کار جدید و خلاف معمول کمر به واژگون کردن اساس جامعة ایرانی بسته‌اند. برای سومین بار در زندگانی خود و برای آخرین بار، از سر شروع کردم. همة نیروهای خود را در یک جهت تمرکز دادم، با گذشتة خود بریدم، دوستان، خانواده، زندگی، آرزوهای شخصی، تفریحات و تمایلات خود را به‌درود کردم.

یک بار در سال ۱۳۲۲ دست به کار شدم و در طی ۶ سال همة زندگانی خود را، به جان خود را، به خطر انداختم یک بار دیگر در سال ۱۳۳۰ پس از یأس از تجدید گذشته‌ای که شکست خورده بود، با روحیه‌ای نه چندان نیرومند و امیدوار آغاز کردم و به زودی هنوز چند ماه نگذشته بود که پی بردم نومیدیم بی‌پایه نیست. و امروز، افراطی‌تر و شدید‌تر از همیشه، حتی از سال ۱۳۲۲ شروع می‌کنم. این آخرین باری است که از سر می‌گیرم. آخرین باری است که تجدید می‌کنم. دیگر زندگی من طاقت از سر گرفتن و تجدید کردن ندارد. من به حد کافی اشباع شده‌ام، دیگر باید یا به نتیجه برسم و یا از میان بروم. تجربه و آزمایش در این مورد به خصوص برای من وجود ندارد. با همه بازماندة قوایم، با همة امکانات و توانائیم دست به کار می‌شوم و تا آنجا پیش خواهم رفت که دیگر بازگشت ممکن نباشد. به اندازه-ای در صرف قوای خود افراط خواهم رفت که دیگر بازگشت ممکن نباشد. به اندازه‌ای در صرف قوای خود افراط خواهم کرد، به حدی بی‌باکانه به جلو خواهم تاخت که دیگر حتی در صورت مغلوبیت چیزی برای من نمانده باشد که با آن از نو بسازم و از نو شروع کنم.

دیگر تاب مغلوبیت ندارم؛ هزاران شکست را با چهرة گشاده خواهم پذیرفت، اما دیگر در زندگانی روی مغلوبیت ندارم؛ هزاران شکست را با چهرة گشاده خواهم پذیرفت. اما دیگر در زندگانی روی مغلوبیت را نخواهم دید. من مغلوبیت را به مرگ پاسخ خواهم گفت. من از آن‌ها نیستم که می‌توانند دائماً راه خود را تغییر بدهند. از آن‌ها نیستم که برای تحویل گرفتن مغلوبیت‌ها و ناکامی‌ها خلق شده‌اند. برای من یا پیروزی وجود خواهد داشت و یا مرگ. هیچ راه حل سومی در کار نیست. ده سالة گذشته را با همة اثرات، نتایج شگرف آن به عنوان مقدمه‌ای برای آینده تلقی می‌کنم. کار اصلی من از امروز شروع شده است و این کار سرانجامی قاطع دارد و در هر جهت که این عاقبت سیر کند، قطعیت خواهد داشت.

شادم که پس از نابود شدن و درهم ریختن تشکیلات پرافتخاری که شش سال درخشان از عمر مرا در پای خود قربانی کرد و یادگار آن در هر قدم با من همراه است، یک بار دیگر جائی هست که بقیة زندگانی خود را فدای آن کنم. شادم که اگر ما در گذشته نتوانستیم حتی به بهای خون خود بر سـرنوشت تلخ و دردناک این ملت پیروزمـند شویم. اکنون می‌-توانیم و در آینده خواهیم توانست خود را بر همة نیروهای مخالف و بر همة دنیا تحمیل کنیم. شادم که با همة شکست‌ها، هنوز مغلوب نشده‌ام و اگر در گذشته نتوانستم، در آینده خواهم توانست از زندگانی خود شمشیری بسازم که سینة این بدبختی‌های دویست ساله را بشکافد و بر فرق همة عوامل مخالف فرود آید.

من هرگز مأیوس نیستم. از این مبارزة ده ساله نه خستگی و نه نومیدی بر وجود من راه یافته است، اما این هست که دیگر حوصلة شروع کردن برایم نمانده. دیگر همه چیز را برای آنکه در یک راه قطعی بیفتم برای به دست آوردن آن قدرت مخرب و سازنده و تغییر دهنده‌ای که اهرم تاریخ است، کافی می‌بینم. از این پی پیکار آخرین را آغاز می‌کنم و چقدر خوشبختم که در این راه دو تن از بهترین دوستانم را همگام خود می‌بینم. از امروز با زندگانی و گذشتة خودم به طور قطع وداع می‌کنم. دوستان من، همکاران گذشتة من اگر همچنان که قول داده‌اند، روش منطقی را حفظ کردند، جز دوستی از من چیزی نخواهند دید و اگر برخلاف قول خود، در دام احساسات زیانبخش افتادند و رعایت دوستی من و عقل سلیم را نکردند، هرگز از جانب من انتظار مراعات نمی‌توانند داشت. من به انتظار آنکه به زودی دوستانم را در کنار خود بیابم و به آن‌ها ثابت کنم که این راه جدید کوتاه‌تر و ثمربخش‌تر است، با همة قوای خود به کار خواهم پرداخت و امیدوارم خودخواهی‌ها و غرور‌ها، آنان را منحرف نکند و به چشم واقع بین آن‌ها مجال آن بدهد که صدق گفته‌های مرا به عیان ببینند.

من اطمینان دارم که در تشخیص جدید خود به هیچ وجه اشتباهی نکرده‌ام. آنچه من در این حزب و در رهبـران آن تشخیـص داده‌ام امیـد بخش‌تر از آن است که مخالفین ما می‌-پندارند. من در اینجا آن روحیة درخشندة مردانه‌ای را می‌بینم که وجه تمایز ما با همة احزاب و دسته‌هایی است که در این کشور به وجود آمده‌اند. یک ماجراجویی و دلاوری غیرعادی به همراه احساس سالم و درخشانی که فقط در هنرمندان می‌توان یافت، نیروی محرکة حزب ما را تشکیل می‌دهد.

اینجا حزب پهـلوانان است. پهلوانانی که دل‌های حساس و جوشنده‌ای در سینه‌هاشان می‌-تپد و با چشمان آگاه و روشن به جهان می‌نگرند. هیچ اثری از جمود و کوردلی بر هیچ نقطة این حزب وجود ندارد. این حزب دنبـالة طبیعی فعالیـت‌های گذشتة من محسوب می‌شود. هرچه را که سابقاً می‌خواستم در اینجا می‌یابم؛ و من به خوبی لیاقت آن را که افرادی چون من جان و مال خود را در پای آن نثار کنند در این حزب می‌بینم و حزبی که چنین لیاقتی داشته باشد؛ حزبی که شایستة فداکاری باشد شکست نخواهد یافت. من نجات یافته‌ام.

یکشنبه ۹ اسفند ۱۳۳۱

چقدر همه چیز فرق کرده است. پس از هشت ماه زندگانی پرماجرا، پس از آن همه مبارزه و حادثه جویی، وقتی حالا سربلند می‌کنم متوجه می‌شوم که چه اندازه با یک سال پیش تفاوت پیدا کرده‌ام، هرچه آن روز‌ها در آغاز ورود به حزب نوشته‌ام صحیح بوده است و من هم به تمام وعده‌های خود وفا کرده‌ام. در همة زندگانی خود هیچ‌گاه به این اندازه در موضوع بخصوصی غرق نشده‌ام. چهار ماه از این مدت در کنج زندان گذشت و یکی دو ماه اخیر را در تهدید و تعقیب مداوم مأمورین شهربانی و غیره بسر برده‌ام. هر نفس من با حزب و کار حزبی بستگی داشته است. هرچه کردم به خاطر حزب بود.

تمام وجود خود و قوای خود را به کار انداختم. در همة این مدت حتی یک بار به سینما نرفته‌ام. از تمام استعدادهای خود کمک خواستم و در همة موارد در وجود خود دست به تغییراتی زدم تا با کار جدید حزبیم مطابقت پیدا کند. حالا وقتی خودم را با گذشته مقایسه می‌کنم، از مشاهدة این همه تغییرات خوشحال می‌شوم. دیگر از آن سرگردانی‌ها و تردید‌ها اثری نمانده است. دیگر همة رقت‌ها و اندوه‌ها از بین رفته است. من جنبه‌هایی از زندگی خود را به دست فراموشی سپردم و جنبه‌های دیگر را تقویت کردم. حالا دیگر من آدم اندوهگین ساکتی نیستم که هر شب در کنج خانه‌اش به تفکرات یأس آور سرگرم بود. من الآن موجود مشغول فعالی شده‌ام که اصلاً گذران اوقات را حس نمی‌کند و فرصت کتاب خواندن ندارد. حتی از سال‌های آغاز فعالیت سیاسیم نیز تند‌تر می‌رم. صراحت و بی‌پروایی و خشکی من به همراه بی‌علاقگی نسبت به هرچه خارج از حدود حزب است از من موجود جالب توجهی ساخته است.

همة اوقاتم در ماجراجویی و کارهای خطرناک می‌گذرد، به همین دلیل است که از شش ماه پیش دائماً یا در زندان بوده‌ام یا سایة زندان تعقیبم می‌کرده است. حوادث سخت پیاپی بر من گذشته‌اند. اما باز در پی حوادث سخت‌ترم. اجتماع ما، من و رفقای دیگر، بهترین اجتماع سیاسی است که در کشور ما وجود دارد. ما در دنیای مخصوص خودمان در قلعة سومکا نشسـته‌ایم و با همة قدرتهای این مملکت طرف شده‌ایم. دائماً بر ضد ما توطئه می‌شود و هـمه در فکر از میان بردن ما هستند. اما ما از میدان بدر نمی‌رویم و با همه می‌جنگیم.

حقیقتاً هم این زندگانی جنگی این مدت من صدبار بهتر از آن سالهای کثیفی است که در میان کتاب‌ها و افکار تلخ و تیره می‌گذشت. من با کمال روشن‌بینی راه خود را تشخیص دادم و در ‌‌نهایت جلادت و بی‌پروایی این راه را در پیش گرفتم. هیچ وقت هم این قدر خوشبخت و راضی نبوده‌ام. در کنج زندان هم روزگار من بهتر از آن اوقاتی بود که دائماً موسیقی می‌شنیدم و کتاب می‌خواندم و فکر می‌کردم.

با تمام گذشته‌ام به کلی قطع رابطه کردم. با عادت‌ها و افکار و اشخاصی که دور مرا گرفته بودند ترک مراوده کردم.. سعی کردم هرچه بیشتر شخص جدیدی بشوم و حس می‌کنم که خیلی هم موفق شده‌ام. می‌دانم که موفقیت من قطعی است و می‌دانم که دیر یا زود پیروزمند خواهم شد اما همین زندگانی هم تا حدود زیادی مرا کفایت می‌کند. آن قدر از گذران خود راضیم که دیگر چندان احتیاجی حتی به موفقیت نیست. این محیط اصلی زندگانی منست. من در هیچ موقعیت دیگری نمی‌توانم به حیات خود ادامه دهم. خوشوقتم که راه اساسی و حقیقی زندگانی خود را سرانجام یافته‌ام.

شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۳۲

بهترین سالهای زندگانی من تازه شروع شده است. من به نحو محسوس هر روز نیرومند‌تر، مهاجم‌تر و استوار می‌شوم. مشاهده تغییراتم برای هیچکس دشوار نیست. در مسیری قدم نهاده‌ام که راه اصلی زندگانی منست. پس از ۲۵ سال وجود من ـ تا آنجا که می‌سر باشد ـ سازمان حقیقی خود را یافته است و امیدواری و نشاط مغرورانه‌ای قوة محرکة همه فعالیت-های من شده است. نمی‌توانم خوشبخت باشم اما خشنود و سرزنده‌ام. آن قدر بر فراز همة جریانات ناپسند و کوتاه قرار دارم که دیگر هیچ عاملی دلم را چرکین نمی‌کند و راهم را تغییر نمی‌دهد. در محیط اطراف خودم هم مظهری از کم‌اعتنایی نسبت به هرچه پست و مبتذل است شده‌ام.

از اینجاست که نقطة اوج من شروع می‌شود. با شروع سال ۱۳۳۲ که در زندان به من دیده گشود، دوره‌ای از زندگانیم آغاز شده است که از هر جهت بی‌مانند بوده است، چه از جهت آرامش و اطمینان درونی و چه از نظر موفقیت‌ نخواهد شد. در سال‌های آینده تا هنگامی که به سی سال برسم و از آن موقع که از سی سالگی بگذرم، دیگر جز پیشرفت مداوم هیچ ترتیبی مقرر نخواهد بود. در ظرف ده تا پانزده سال اخیر زندگیم هرچه لازم بود دچار تغییرات عمقی شده‌ام و دیگر از این پس گرفتار موقعیت‌هایی نخواهم شد که سراسر وجودم را تکان دهد و سرنوشتم را تغییر بدهد. نمی‌گویم برای ابد اما لااقل برای چندین سال. بیش از همة عوامل همین گذشت زمان بر ازدیاد عمر مؤثر است. یک جوان در فاصلة پانزده سالگی و ۲۵ سالگی هر چه هم پیشرفته و متفکر باشد باز بنا بر مقتضیات خاص سنی جز سرگردانی در میان عواطف و احساسات شدید هیچ چاره‌ای ندارد. و اگر چه تأثیر این عواطف تا پایان عمر هم زایل نخواهد شد اما این قدر هست که به سایر عوامل نیز مجالی داده شود و من در سنی رسیده‌ام که به طور عموم برای انسان سال تغییر «دیده «محسوب می‌شود.

علاوه بر این‌ها نباید دربارة این وجود دلارام بی‌انصافی کنم. تأثیرات عشق او که در ‌‌نهایت صمیمیت و پاکبازی است در ایجاد خوشبینی و خشنودی من کاملاً قابل ملاحظه است. در حال حاضر تنها موجود تنها موجود انسانی است که به او اطمینان کامل و نظر صد درصد مثبت دارم. آن قدر با ملاحظه و صدیق و در احساسات خود سخاوتمند است و آن قدر مرا دوست دارد که جلوی همة بدبینی‌های فطری مرا گرفته است. نه تنها امروز بیش از همه کس به او علاقه دارم، تاکنون هم هیچ کسی را این همه دوست نداشته‌ام و شاید در زندگانیم دیگر موردی پیدا نشود که به این شدت به آدمی علاقمند شوم. این زن دلخواه در مناسب‌ترین و حساسترین مواقع وارد زندگانی من شد. صرفنظر از آنکه یک ارتباط ۱۶ ساله نیز ما را به هم پیوسته است. همة این عوامل دست به دست هم داده و او را ستارة زندگی من ساخته است. آن قدر جوانمرد و بلند همت است که با برادرم شاپور از این جهت لاف برابری می‌زند. این‌ها کسانی هستند که رابطة من با مردم به شمار می‌روند و به واسطه وجود همین‌هاست که شخصیت من هنوز به صورت یک دشمن مردم درنیامده است. از این لحاظ کاملاً خوشبختم. وجودم از مردمان قابل ستایش و ارزنده احاطه شده است. این عدة معدود حقاً بهترین محیط‌ها را برای من فراهم کرده‌اند و من حتی مغرورم که چنین محیطی دارم. در عشق، دوستی، خانواده و سیاست کامیاب شده‌ام و یا رو به کامیابی هستم. تمام مشکلات و دشواری‌های قدیمی زندگانیم را در یک حرکت پیروزمندانه درهم نوردیده‌ام و با آنکه تجربه به من نشان داده است که هیچ وضعی پایدار نخواهد ماند من اطمینان دارم که دیگر سیر من به سوی موفقیت منحرف نخواهد شد…

هیچ‌گاه این همه از خود راضی نبوده‌ام و خطر از همین جا است. درست از همین جا باخت شروغ می‌شود. چند بار دیگر هم آزموده‌ام نظر انتقادی من نسبت به خودم باید همچنان برنده و شکافنده بماند. اما پس از این همه سال‌های تلخ و مبهم و ناگوار اجازه دارم که کمی از مستی شادمانی برخوردار بشوم. آن قدر به من بد گذشته است که حالا می‌توانم از این همه فرصت‌ها اندکی استفاده کنم. وقتی به پشت سر نگاه می‌کنم، به این سالهای دراز که در سخت‌ترین و بحرانی‌ترین اوضاع گذشت، به این هفت سالی که یک روز خوش در برنداشت، از این همه نقاط مثبت و درخشان که به ناگهان در زندگیم نمودار شده‌اند به وحشت می‌افتم. هفت سال پیش هم چنین بود. من در اوج پیروزی بودم و با سقوط هول-انگیز زندگیم بیش از چند قدم فاصله نداشتم. آیا امروز هم چنین است؟ من خیال نمی‌کنم این طور باشد. دیگر از میان تیرگی به طور قطع بیرون آمده‌ام. همه جا در پیرامون من روشن است و من می‌توانم دنیایم را فتح کنم.

پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۳۲

گیرم که در زندگانیم کامیاب شوم؛ گیرم که عرصة حیات را از نقاط تاریک مصفا کنم. از خودم که نمی‌توانم بگریزم. تا من وجود دارم، این دشمن درونی وجود خواهد داشت و همه چیز را تلخ و منکسر خواهد ساخت. هر چه دنیای خارج روشن و درخشنده است، درون من از تیرگی مالامال‌تر می‌شود. بی‌هیچ موجبی غمزده و سرد و مهموم می‌شوم. از همه چیز می‌گریزم و همه چیز را خراب می‌کنم. در تمام ده روزة اخیر یک لحظه نتوانسته‌ام شادمانی-ئی را که دور و بر من ریخته بود لمس کنم. همواره با خود در گفتگو بوده‌ام. گفتگوهائی دردناک و مرگ‌آسا. از همه چیز زده و سر خورده، بی‌حوصله و بی‌حس و حالم. با آنکه این هـمه حرفهـا با خود دارم در برابر دیگران جز سکوت هیچ چاره‌ای ندارم.

او تحمل می‌کند، مقاومت می‌کند. رفتار من هر چه باشد در او تغییری نمی‌دهد. اما این نکته هم بر ناراحتی‌های من افزوده است. آن قدر به او مدیون شده‌ام و آن قدر گرفتار شرمساری هستم که تنها شاید یک مرگ اختیاری من بتواند موازنه را بر قرار سازد. من در هیچ زمینه‌ای نمی‌توانم قدر او را بشناسم و حق او را ادا کنم. او از من هیچ توقعی ندارد. اما این وضع مرا خواهد کشت. آرزو می‌کنم از من دلسرد شود و ترکم کند. من این ناکامی تلخ را ترجیح می‌دهم.

۱۷ مرداد ۱۳۳۲

کشتی گیران ایرانی در دنیا رتبة اول را احراز کرده‌اند. برای ما که هیچ دلخوشی از اوضاع و طنمان نداریم و مملکتمان نه ارتش نیرومندی دارد، نه سیاست مقتدری، نه صنایع و اقتصادیات مهمی، و نه حیثیت و اعتبار خارجی، این قبیل پیروزی‌ها از هر چیز دیگر بیشتر باعث خوشـحالی و دلگرمی است. اینکه یک مشت جوان با وضـع زندگانی که هـمه می‌-دانیم و با نبودن تشویق مؤثر و خصوصاً با وجود نقائص بی‌حد تشکیلاتی و اعمال غرض-های شخصی که هر کاری را از جریان عادی خارج می‌کند، توانسته‌اند پشت پهلوانان سایر ممالک را که از هر جهت در شرایط بهتری بسر می‌برند به خاک برسانند، در میان این همه تیرگی که از هر طرف ما را احاطه کرده است، حقیقتاً نقطة روشنی بشمار می‌آید.

هیچ شکی ندارم که ملت ما خواهد توانست سرانجام و نه خیلی دیر قدرتی را که در خود نهفته دارد ظاهر کند و مشکلات راه خود را از میان بردارد. ولی کسانی که این اطمینان را داشته باشند متاسفانه چندان زیاد نیستند. در مملکت ما آن‌ها که می‌گویند «نه «تقریباً همیشه حق دارند. اما آدم‌هایی از قماش ما باید آن قدر آری بگویند تا بشود. خوشبینی به آینده اجتماع قبل از هر چیز، یک مسئلة شخصی است. آیا من به خودم خوشبینم و اعتماد دارم. اگر چنین است می‌توانم به آیندة ملت خودم هم خوشبین باشم.

شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۳۲

در این تابستان سوزان، زندگانی من در کشاکش یک مبارزه شدید مثل آنست که در جهنمی فرو رفته باشد، یک ماه است که بدون لحظه‌ای استراحت و توقف غرق در مشکلاتم. مسئولیت حزب بر دوش‌های من افتاده است. در دریای دشوارهای داخلی و خارجی شنا می‌کنیم. با دشمنان بیشماری رو به رو هستیم و هر روز در تدارک ضربه‌های جدیدتری می‌کوشیم. در دلم هیچ اثری از شادمانی و نشاط و ظرافت نمانده است. خنده‌ها بر لبانم خشک می‌شوند. با جبین پر از چین و سیمای گرفته دائما در حال مبارزه‌ام. یک دنیا کینه و نفرت درونم را مالامال کرده است. قوای کوچکی را که در اختیار دارم هر روز به سویی می‌فرستم. اگر می‌توانستم به جنگ دنیا می‌رفتم. تمام این تابستان را در یک زندگانی سخت سنگ مانند بسر برده‌ام. تنوع زندگیم خواب بوده است و تفریحم به خاطر آوردن او که از من به دور افتاده است.

۲۰ تیر ۱۳۳۴

نوشتن دفتر خاطرات کار بی‌مزه‌ای است، یا بهتر گفته باشم به آن صورتی که من آن را می‌نوشتم کار بی‌مزه‌ای است. اما گاهی انسان دلش می‌خواهد بعضی افکار، بعضی احساسات و بعضی حوادث را ثبت کند. برای این منظور بهتر است وضع آزادتری اختیار کرد. از امروز این وضع آزاد‌تر را اختیار می‌کنم. هر وقت هر چیز را لازم دیدم در این دفتر بدون ترتیب و دقت زیاد می‌نویسم. برای سال‌های بعد مطمئناً هیچ وقت گذرانی بهتر و دردناک-‌تر از مراجعه به این دفتر نخواهم داشت. گفتم دردناک‌تر و کاملاً حق با منست. چه چیزی از احساس گذشت زمان می‌تواند دردناک‌تر باشد؟ و چه چیزی بیش از دفتر خاطرات و امثال آن می‌تواند احساس گذشت زمان را به انسان بدهد؟ دیگران را نمی‌دانم اما برای من فکر مرگ و نابودی. فکر اینکه خواهم مرد و این زندگی تمام شد، از هر چیز دیگری اندوهناک‌تر است. آدمی که مثل من زندگی می‌کند، که دنیا را نه با دو چشم بلکه با ده‌ها چشم می‌بیند و با ده‌ها دست لمس می‌کند با هر نفس گویی روح دنـیا را در خود فـرو می‌برد حق دارد که مرگ را غم انگیز‌ترین حوادث زندگانی بشمارد. من تا کنون بار‌ها زندگیم را به خطر انداخته‌ام و از این پس نیز به خطر خواهم افکند. در هر لحظه‌ای هم حاضرم با زندگانی وداع کنم. اما همة این‌ها مانع از آن نیست که هر چند یک بار فکر مرگ حالم را بگرداند و وقتم را ناخوش کند.

۲۲ تیر ۱۳۳۴

من خوب می‌توانم روحیة آن کس را که گفت «الفقر فخری «درک کنم. اما در هر عصر و زمانه‌ای بیش از ده بیست نفر حق ندارند اینطور فکر کنند. بقیة مردمی که این گفته را نشخوار می‌کنند فقط نقابی بر روی گداطبعی و پست همتی خود می‌کشند. البته کسی که مالک همه چیز است می‌تواند به هیچ قناعت کند، اما این بدبخت‌هایی که گوشه و کنار می‌لولند نمی‌توانند فقر را افتخاری بشمرند. فقر بزرگ‌ترین و پلید‌ترین گناهان و معایب انسانی است.

۲۴ تیر ۱۳۳۴

۱ـ هر کس مسئول اغلب حوادثی است که بر سرش می‌آید و هر کس باید لیاقت این را داشته باشد که مسئولیت کرده‌های خود را به عهده بگیرد.

۲ـ هدف زندگانی هر کس باید این باشد که به هنگام مرگ با دست‌های پرتری دنیا را ترک گوید. باید هر چه بهتر و متنوع‌تر و با شکوه‌تر زندگانی کند و زندگی خود را مانند رودخانة عظیمی با انشعابات بیشمار بسازد و هرچه ممکن است از تمام مواهب این دنیا برخوردار شود. باید هر روز دنیا‌ها و قلمروهای جدیدی را کشف کرد.

۲۵ تیر ۱۳۳۴

مسلماً من یک آدم گذشته نیستم. من دوست دارم گذشته را در کتاب‌ها، پرده‌های نقاشی و سینما ببینم. اما در اطراف خودم ترجیح می‌دهم آنچه را که مربوط به حال و نشانه آینده است داشته باشم.

۳۰ تیر ۱۳۳۴

معلوم است که نمی‌شود آدم‌ها را به زور وا داشت با هم صمیمی باشند. من این مطلب را می‌دانم و می‌دانستم اما عیب آدمی که به قدرت خود مطمئن است و عیب آدمی که در هر مورد و برای هر چیز می‌تواند استدلالی کند همین عدم توجه به واقعیات و به دانسته‌های خودش است. اما به جهنم… لااقل خیال من راحت شد و تصمیم را گرفتم. من هنوز آن قدر جوانم که می‌توانم باز از سر بگیرم و اصلاً آدمی مثل من همیشه می‌تواند از سر بگیرد. آدمی که دنیـایش در خودش متمرکـز شده است و با خودش به این طرف و آن طرف می‌-رود.

آن گوش‌های قشنگ عزیزی که این جملات را برایشان خواهم خواند و الآن از سکوت ییلاق لذت می‌برند نباید از شنیدن این اظهار نظر‌ها ناراحت شوند. آن جواهرات ظریف کوچک بار‌ها شنیده‌اند که همه چیز صاحبشان در زندگی من استثنایی است.

۸ مرداد ۱۳۳۴

نمی‌دانم زندگیم خوش می‌گذرد یا نه، اهمیتی هم ندارد. همین قدر کافی است که زندگانیم خالی نیست و هر لحظه از آن از چیزی سرشار است.

۱۲ مهر ۱۳۳۴

بیست سال در پیش در همین روز‌ها به دبستان رفتم و امروز پس از این همه سال‌ها توانسته‌ام تحصیلات «عالیه «خود را به پایان برسانم. اما در حقیقت نیمی از این مدت را بیشتر در کلاس درس بسر نبرده‌ام. ده سال می‌شود که دیگر محیط تحصیلی را به نحو واقعی درک نکرده‌ام. فقط‌گاه گاهی در طول سال‌ها امتحاناتی داده‌ام و بس. خوشحالیم بر خلاف تصور اولیه آن قدر‌ها نیست. گر چه حقیقتاً جای خوشحالی وجود دارد. کم کم آبروی من هم به خطر افتاده بود. صرفنظر از اشکالاتی که به پایان نرساندن تحصیلات و ادامه وضع دانشجویی به همراه داشت. حالا وقتی است که باید راه آیندة زندگی را به درستی معین کنم. شاید به خارج بروم و شاید همین جا برای دورة دکترا فعالیت کنم. هنوز نمی‌-دانم و به زودی خواهم دانست.

۲۴ مهر ۱۳۳۴

سیاست جای همیشگی خود را در زندگانیم اشغال کرده است. بهتر است بنویسم… راه خودم را باز کـرده‌ام و باز خواهم کرد. سماجت به قول آن دوستم اولین مشخصة من بشمار می‌رود. رفتارم چنان است که گویی آن همه حوادث بر سر کس دیگری آمده بوده است.

۱۰ آبان ۱۳۳۴

زندگی همیشه چیز خوبی است. هیچ وقت نمی‌تواند بد باشد. اما زندگی آن قدر خوب است که تلخی و بدی گذران را از یاد می‌برد. هیچ نقص و کمی و کاستی نخواهد توانست عشقی را که به این زندگانی دارم مکدر کند. هر چه هم بد بگذرد در همین گذشتن و به هر حال وجود داشتن تمام لذت‌های دنیا نهفته است. هر صبح که آسمان را می‌بینم دلم از شادی روشن می‌شود. روز جدیدی آغاز می‌گردد و چه چیز بهتر از این احساس!

۲۰ آبان ۱۳۳۴

از شما معذرت نمی‌خواهم با آنکه حق با شما است و متأسفانه مثل غالب موارد این منم که رفتار خوبی نداشته‌ام. اما اصرار شما به تحصیل حقانیت خودتان بر من، که پیشاپیش مسئولیت خود را می‌دانسته‌ام، مرا از هر اقدام مناسبی ممانعت می‌کند. به نظر من کسی که حق دارد کمتر باید برنجد. شک نیست که من هم دلایلی برای خودم دارم، دلائل موجهی که هیچ‌گاه با شما نخواهم گفت. ما تا آخر عمرمان هم که امیدوارم با هم بگذرانیم، نخواهیم توانست خودمانی بشویم و همیشه چیزهایی وجود خواهد داشت که فقط یک طرف از آن‌ها آگاه خواهد بود. اما راستی خیال می‌کنید که من نمی‌دانم شما برای من چه چیز هستید؟

۶ بهمن ۱۳۳۴

در اعماق کار سرنگون شده‌ام. این بهترین تعبیری است که می‌توانم از کار جدید خود بکنم؛ چه از جهت سنگینی و زیادی آن و چه از جهت عدم تناسبی که با من دارد. در نخستین روز‌ها زندگی جدید خود را تحمل می‌کردم. اما اکنون وضع را تغییر داده‌ام. احساس لزوم صورت حوادث را عوض می‌کند و به علاوه در بد‌ترین شرایط هم می‌توان از خـود مایه گذاشت و به آسایش رسید. ساعات طولانی و پر مشـغله‌ای که می‌گـذرانم نمی‌گذارد به کار‌هایم برسم و حتی خودم را هم از یادم برده است. و درست در خارج دارد زمینه‌های خوبی فراهم می‌شود.

۲۱ بهمن ۱۳۳۴

بحث حال و آینده بین ما پایان نخواهد یافت. شما می‌خواهید از حال لذت ببریم و من نگران آینده‌ام. با شما موافقت دارم که باید حال را دریابیم و هر روز بیشتر در این راه پیش می‌روم. اما حال فقط قسمت کوچکی از زندگی منست. این را نمی‌توانم از دست بدهم. از حال خودم هیچ راضی نیستم. فقط آنچه مربوط به شما می‌شود برای من در این زندگی جالب توجه است و ما مگر در هفته چقدر می‌توانیم با هم بسر ببریم؟

شاید من هم بدم نیاید که فقط به خاطر همین ساعت‌های معدود روز و شب‌های دلنشین خودمان زندگی کنم و گذر عمری را که حقیقتاً به شتاب دارد تمام می‌شود، با لذت احساس نمایم. ولی در ته وجود من چیزی است که به این همه قانع نیست و نگران است و با تمام قوا انتظار می‌کشد و باکی ندارد که این عمری را که چقدر ممکن بود بهتر از این بگذرد، در سختی‌ها و مشقات پایان ناپذیر که شما خود از آن آگاهید بگذراند. اگر در آینده روزی از این طرز فکر پشیمان شدم ملامتم نکنید.

۱۶ تیر ۱۳۳۵

این نیمه شب آن قدر تاریک و دیرپاست که مرا به یاد نیمه شبی که گویی بر زندگانی من سال‌هاست افتاده است و شاید همواره افتاده بوده است، می‌اندازد. «گویی «اما من جز این می‌اندیشیده‌ام. آیا حقیقتاً من در گفته‌های خودم به خودم صادق نبوده‌ام؟ آیا واقعاً درست است که تمام حقیقت را نگفته‌ام؟ اگر نه پس این احساسی که گاهی مرا از خودم بیزار می‌-کند چیست‌؟ عشق به زندگی و به دنیا و اعتماد به خود و آینده، این همه درست ولی این چیست که مثل مرغ سرکنده در دل من بالا و پایین می‌رود، این چیست که نفس را در سینه‌ام حبس می‌کند؟

در این روزگاری که هیچ چیز «نمی‌شود «و هیچ تغییری در جهت بهتر سیر نمی‌کند، این همه سرودهای امیدواری آدمی برهنه، خوشحال و طوفان زده چه صورتی دارد؟ همة این‌ها به پشت گرمی عواطف کریمانة موجود دیگری که باز از هر چیز زیان دیده است و خود نیاز به پشت گرمی‌ها دارد؟ اگر دفتر این زندگانی که همه در تحمل گذشته است به همین جا بسته شود جز غبن فاحش چه نام خواهد گرفت؟ ما که دندان‌هامان با جگر‌هایمان هر صبح و شام بسیار بد‌تر از آن کرده است که منقار آن عقاب افسانه، با چه رویی در گور خواهیم رفت؟

آیا حق این دنیا را، این زندگانی را شناختیم؟ هرگز… مجالی نبود و ما هر روز خود را امیدوار نگه داشتیم و سرانجام هم بدست نیامد. این نیروی نفرسودنی که سرهای فروهشته را همواره بلند و پشت‌های دو تا را راست نگه می‌داشت آیا جز دروغی نبود؟ هزار دریغ بر آن جهان‌بینی مثبت که برگ و سازی نداشت و هر راهی بر روی آن بسته بود و دست کم نمی‌توانست در فضایی بالا‌تر از امید و نومیدی سیر کند.

۱۰ اردیبهشت ۱۳۳۶

ما بدبختانه از طریق دسته جمعی نتوانستیم به جایی برسیم و منشاء اثری شویم. اما تجارب سال‌های دراز لااقل در طی طریق زندگانی شخصی به حال من مفید افتاده است. احساس کمی و کاستی در سر جای همیشگی خود وجود دارد. اما انصاف باید داد که در راه روشنی قدم گذاشته‌ام. تأثیرم در محیطم روزافزون است. وسایل لازم را بدست آورده‌ام. آن خوشبینی مطلق سال‌های پیش دیگر وجود ندارد و دیگر این موفقیت‌های بالنسبه جزیی در دلم شادی زیادی برنمی‌انگیزد. چه بسیار کار‌ها می‌توان کرد که مجال آن نیست. چهرة آینده هم به روشنی سال‌های گذشته به نظر نمی‌آید. به خوبی می‌دانم که امکانات فوق العاده دارم. بدون هیچ احساس غرور و تفاخری متوجهم که کارهایی به مراتب دشوار‌تر و مهم‌تر را می‌توانم انجام دهم. اما حقیقتاً نمی‌توانم خودم را صد در صد راضی و امیدوار کنم. نزدیک به سی سال زندگانی به من آموخته است که راهی جز «تمکین و فضیلت «وجود ندارد. باید همچنان با شکیبایی بر ذخائر درونی خود افزود و با پایداری با مشکلات در آویخت. شاید هم لحظه مناسب در رسد.

تصاویر

نام‌های کسان

نامهای کسان:

آ

آتا تورک 121

ارسطو 195

آرون ريمون 232

آزمون منوچهر 85 ، 92 ، 123 ، 241 ، 243

آدام اسميت 186 ، 195

آقاسي حاجميرزا 164

آقايان فليکس 148 ، 149 ، 178 ، 179

آموزگار دکترجمشيد 123 ، 125 ، 126 132 ، 133 ، 134 ، 137 ، 138 ، 139 ، 140 ، 142 ، 143 ، 147 149 ، 150 ، 151 ، 153 ، 154 ، 158 ، 160 ، 162 ، 163 ، 167 ، 172 ، 174 ، 175 ، 176 ، 177 ، 178 ، 238

آموزگار دکترسيروس 88 ، 99 ، 173 ، 204 ، 218

آهي شهريار 208

ا

احرار احمد 171 ، 178

احمدي احمد 148

احمدي محمود 100

اخلاقي هوشنگ 100

اخوان جبيب 35

اديبزاده ايرج 100

ارسنجاني حسن 77 ، 135

ارفع سرلشگر 37

ازهاري ارتشبدغلامرضا 78 ، 172 ، 173 ، 183

استوپارد تام 195

اسعدنظامي دکتر 245

اسکندر 48

اسکندري ايرج 94

اسکندري پروانه 34

استالين

اشپنگلر ازوالد 55

اشراق مهندسعبدالحميد 204

اشتوکهاوزن 19540

اعلم جمشيد 184

افشارطوس 44

افلاطون 48

اقبالآشتياني عباس 15

اقليدس 112

اکمل دکترخسرو 203

الخاصه لوتر 206

اميرشاهي شهرآشوب 100

اميرشاهي مهشيد 141

امين همايون 13

اميني دکترعلي 75 ، 92 ، 135 ، 162 ، 168 ، 205 ، 217 ، 218 ، 219 ، 220

اوجي حميد 100 ، 101

اويسي ارتشبد 197 ، 217 ، 219 ، 224 227

اهري دکترحسين 85 ، 86

ايبسن 247

استريندبرگ 247

ايزاک ژول 15

ارتگا اي گاست 36

ايادي سرلشگر 179

ب

بابائيان مسعود 206

باتمانقليچ بهمن 148 ، 197 ، 201 ، 202

بازرگان مهدي 181

باستاني علي 179 ، 237

باهري دکترمحمد 126 ، 133 ، 134 ، 189

باهنر 167

بختيار سپهبدتيمور 100

بختيار شاپور 173 ، 188 ، 217 ، 218 ، 219 ، 220 ، 221 ، 223 ، 241

برامز 18

بتهوون 11

برژنف 110

بديعزاده جواد 11

بلو سائول 247

بلوم آلان 12

بوذرجمهري سرلشگر 9

بومدين 104

بهرنگي صمد 114

بهروز جهانگير 85 ، 94 ، 95 ، 99

بهرهمند دکترمهدي 62 ، 77 ، 99

بهشتي 167

بهمنبيگي محمد 90

بهنود مسعود 100

بيسمارک 74

بيهقي 18

پ

پارسي آريا 257

پادگورني 110

پاکروان سرلشگرحسن 79

پرتو پرويز 79

پزشگان هوشنگ 100

پزشگپور محسن 27 ، 24 ، 33

پل قديس 192

پولادين سرهنگ 225

پورشريعتي هوشنگ 73 ، 100

پهلوي شاهدختاشرف 90 ، 111 ، 115 ، 179 ، 207

پهلوي شاهزادهرضا 197 ، 212 ، 213 214 ، 215 ، 220

پهلوينيا شهرام 179

پيرنيا 14

پيشهوري 45 ، 191

ت

تاليران 113

تبريزي ايرج 87 ، 100

تختي 114

تدين عطاءالله 161

تفضلي جهانگير 32 ، 87

تقيان لاله 100

تقيزاده جواد 25 ، 27

ث

ثابتي پرويز 128 ، 157 ، 159

ج

جزني بيژن 113

جعفريان محمود 133 ، 134

جفرسون 12

جمالي ابوالقاسم 9

جمالي ثريا (مادرم) 5 ، 10 ، 16 ، 19 ، 27 ، 43 ، 85 ، 105 ، 253

جمالالدين واعظ 9

جمالي قمر 10

جهانباني سپهبدنادر 148

چ

چاگليانگيل احسان صبري 255 ، 256

چرچ سناتور فرانک 73

ح

حافظ 11

حبشيزاده 100

حسين ملک 135

حسينبر دکترغلامرضا 126

حقيقي مهرداد 100

حکمت بيژن 38

حکيمالملک 39

خ

خاقاني 18 ، 227

خدايار ناصر 2

خرسند بيژن 100

خسروداد سرلشگرمنوچهر 224

خلعتبري عباسعلي 144

خميني 136 ، 137 ، 147 ، 151 ، 159 ، 171 ، 181 ، 189 ، 220 ، 221 ، 222 ، 223 ، 225 ، 238 ، 239 ، 247

خوجه انور 150

خوشخلق محمد 101

د

داريوش پرويز 241

دادفر محمد 217

دانته 195

دانشوري ضياء 161

داستايوسکي 29

داور علياکبر 11

دايان موشه 98

دربندي حسينسادات 71

درمبخش کامبيز 101

دلکش 164

دميرل سليمان 255

دوريان پاتريشيا 174

دها مهدي 153

ذ

ذبيح سپهر 121

ذبيحيان يدالله 100

ر

رازيانس ايرن 74

راستو والت ويتمن 74

رامبد هلاکو 217 ، 224

رحيمي سپهبد 224

رضاشاه 9 ، 12 ، 13 ، 15 ، 20 ، 21 ، 22 ، 23 ، 41 ، 52 ، 53 ، 78 ، 224

رضائي علي 217

رفسنجاني 205

رودکي 18

روزولت 15

رئيس عليرضا 28

رجبي 38

رضائيه اميل 206

روحاني منصور 185 ، 240

رهباني منصور 101

ريمان 112

ز

زاهدي اردشير (برادر خانمم) 12 ، 56 108 ، 109 ، 110 ، 113 ، 125 ، 146 ، 184 ، 187 ، 218 ، 255

زاهدي سپهبد فضلالله 55 ، 56 ، 107 ، 184 ، 225 ، 226

زاهدي هما (خانمم) 105 ، 107 ، 108 ، 109 ، 121 ، 122 ، 129 ، 138 ، 145 ، 151 ، 152 ، 163 ، 185 197 ، 202 ، 242 ، 248 ، 253 255 ، 256

زرتشت 11

زندنيا دکترشاپور 30 ، 38 ، 77 ، 100 ، 191

س

سامانيان 94

سپهري سهراب 30 ، 63

سعادت فتح الله 161

سعدي 12 ، 17

سمسار دکتر مهدي 99 ، 128

سميعي غلامرضا 203

سنائي 18 ، 248

سنجابي 220 ، 221 ، 223

سوکارنو 51 ، 55

سهيلي علي 32

سياسي علي اکبر 45

ش

شا برنارد 247

شاپور دوم 254

شاه (محمد رضا شاه) 40 ، 41 ، 45 ، 48 ، 49 ، 51 ، 57 ، 58 ، 73 ، 76 ، 77 ، 78 ، 82 ، 94 ، 95 ، 95 ، 103 ، 104 ، 105 ، 106 ، 110 ، 111 ، 112 ، 115 ، 119 ، 120 ، 121 ، 121 ، 127 ، 123 ، 122 ، 123 ، 124 ، 125 ، 128 ، 130 ، 129 ، 134 ، 135 ، 136 ، 137  138 ، 144 ، 145 ، 146 ، 148 ، 149 ، 150 ، 151 ، 152 ، 153 ، 155 ، 160 ، 161 ، 162 ، 163 ، 166 ، 170 ، 171 ، 173 ، 175 ، 179 ، 180 ، 181 ، 183 ، 184 ، 195 ، 197 ، 222 ، 223 ، 225 ، 226 ، 227 ، 239 ، 242 ، 255

شاهروديميرزائي فريده 86 ، 99

شاهقلي دکترمنوچهر 165

شاه نظريان روبن 100

شرکاء جليل 154

شريعتمداري 175

شريف امامي 157 ، 159 ، 162 ، 168 ، 172 ، 175 ، 176 ، 178 ، 186 ، 189 ، 205

شکرائي 256

شکسپير 16 17

شريعتي 54

شفيق محمدموسي 165

شهبازي يدالله 109

شهبانو 105 ، 111 ، 129 ، 153 ، 197

شيباني منوچهر 30 ، 31

شيرين بيگ 146

شيخالاسلامزاده دکترشجاع 186 ، 189 ، 343

شهيدي احمد 238

ص

صالحيار غلامحسين 95 ، 99

صدر امام موسي 9

صدر الاشراف 39

صدام حسين 104

صدري سپهبدمنصور 186 ، 244

صدقياني رضا 185

صديقي دکترغلامحسين 76 ، 77 ، 220

صفوت بهمن 100

صميمي جعفر 69

صنعتيزاده همايون 68 ، 70 ، 75 ، 90

صوراسرافيل بهروز 100

ط

طالع دکترهوشنگ 333

طالقاني محمود 175 ، 241

طباطبائي سيدضياءالدين 23 ، 52

طهماسبي خليل 54

ع

عاليه خانم 10

عاليخاني دکترعلينقي 20 ، 24 ، 25 ، 28 ، 153 ، 204

عامري 114

عامليتهراني دکترمحمدرضا 34 ، 172 ، 191

عزيزپور بتول 100

عبدالناصر 51 ، 55 ، 66

عسگري نورمحمد 45

عصار دکترنصير 88 ، 203

علائي منصور 2006

علم اسدالله 75 ، 80 ، 82 ، 84 ، 105 ، 119 ، 144 ، 179 ، 180

عليآبادي دکترايرج 72

علينژاد سيروس 100 ، 169

عليآبادي دکترمحمدحسين 63

غ

غني سيروس 76

غفاري علي 237

ف

فاطمي دکترحسين 51 ، 55

فاطمي دکترشاهين 205 ، 218 ، 219

فرازمند تورج 65 ، 66 ، 67

فرخي 18

فرمانفرمائيان سيروس 204

فروهر بيژن 24 ، 25 ، 28

فروهر داريوش 24 ، 33 ، 34 ، 130

فرزاد مسعود 17

فردوسي 11 ، 94

فرشچي علي 133

فرمانفرمائيان دکترخداداد 109

فلسفي نصرالله 15

فوزيه والاحضرت 146

ق

قريشي احمد 2005 ، 213

قاسمي مهدي 171

مظفري داودقاجار 123

قائد محمد 100

قرني سرلشگر 58 ، 226

قرهباقي ارتشبدعباس 158 ، 159 ، 171

قوامالسلطنه 22 ، 39 ، 40 ، 41 ، 54 111 ، 226

ک

کارتر جيمي 135 ، 136 ، 150

کاسترو فيدل 150

کاشاني ابولقاسم 49 ، 54

کاشاني ثابت مهندس 161

کاشفي محمود 239

کاظميه اسلام 205

کامبخش 25

کانت 19 ، 195

کلئوپاترا 171

کرنسکي 52

کريمپناهي خسرو 123

کريمپور شيرازي 53

کمال سپهبدعزيزالله 221

کندي جان 67 ، 82 ، 135

کندي رابرت 83

کيانپور دکترغلامرضا 115 ، 116 ، 117 153 ، 191

کيسينجر هنري 74

گ

گابريليان هاگوپ 69 ، 86

گراکي (برادران)

گيلاني گلچين 259

گلستان ابراهيم 141

گلسرخي خسرو 100 ، 113

گنجي دکترمنوچهر 170 ، 203 ، 208 ، 219

گوارا چه 150

گوران فيروز 100

گودرز 19

گودريان مارشال 98

گويا فرانچسکو 72

ل

لاجورديان اکبر 251 ، 254 ، 256 ، 253

لاک 195

لايب نيتز 15

لرنر 74

ليپست 74

ليپمن والتر 58

لين سرآلن 70

م

مائو تسه تونگ 150

ماله آلبر 15

مان توماس 164

ماهلر گوستاو 163

مترنيخ 74

متيندفتري هدايت 72

مژلوميان آلکساندر 153

مجيدي عبدالمجيد 166

محيط دکتربهرام 184

مدرس دکتر ضياء 30 ، 38 ، 41 ، 123 ، 128 ، 129 ، 191 ، 192 ، 249 ، 250

مسعود سعد 18 ، 15 ، 28

مسعودي عباس 62 ، 66 ، 73 ، 82 ، 84 ، 95 ، 96 ، 97

مسعودي فرهاد 238

معاضد ناصر 25

معيني ناصر 38

معتمدي فضل الله 76

معينزاده دکتر 189

معينيان نصرتالله 181

مصباحزاده دکترمصطفي 96 ، 120 ، 160

مصداقي 88

مصدق 23 ، 34 ، 38 ، 42 ، 44 ، 45 46 ، 50 ، 52 ، 53 ، 54 ، 55 ، 56 ، 57 ، 77 ، 195 ، 221 ، 222 ، 223 ، 226

مطهري 16790

مفرح غلامعلي 87

مقدم سپهبدناصر 85 ، 157 ، 158 ، 159 ، 175 ، 188 ، 189

مکري دکترمنوچهر 35

مکگاورن جرج مونتگومري 63

ملکي خليل 77

ممتاز سرهنگ 76 ، 87

مميز دکترحبيب 206

منشيزاده ابراهيم 35

منشيزاده دکترداود 35 ، 36 ، 37 ، 41 ، 42 ، 43 ، 44 ، 45 ، 46 ، 47 ، 50 ، 52 ، 53 ، 57 ، 58 ، 58 ، 59

منصور جواد 95

موتزارت 18

موسوليني 13

مولوي 18 ، 254

مهاجر مسعود 100

مهدوي حسين 72 ، 76

مهدوي فريدون 72 ، 76 ، 149 ، 186 ، 241 ، 243

مهري حسين 100

ميلر ويليام گرين 72

ن

نادرپور نادر 24

نادري سرهنگ 44

ناصر خسرو 18 ، 254

ناصرالدين شاه 13 ، 125

ناطقي بهنام 100

نائيني عميد 101

نصيري نعمتالله 84 ، 95 ، 187 ، 188 ، 225 ، 244

نظامي 11 ، 12

نقيبي پرويز 100

نکرومه 51

نگو دين زيم 83

 نور صادقي 30

نصيري داود 179

نيچه 36 ، 232

نيکبين فرح 255

نيکپي غلامرضا 185 ، 244

نيليآرام دکتر اسد 186

نيکسون 67 ، 72

و

وارن 56

واگنر 18

وحيدي ايرج 186

وزيري هوشنگ 100 ، 191 ، 206 ، 208

وليان دکترعبدالعظيم 117 ، 185 ، 241

ولتر 15

ويلکي وندل 15

وينوگرادف 110

ويور 201

ه

هابس 195

هاتفي رحمان 160

هاشمينژاد قاسم 100

هدايت صادق 17

همايون آفاق 13

همايون ابوالحسن 13

همايون اعظم 13

همايون افتخار 13

همايون ژينوس 10

همايون سيروس 10 ، 181

همايون شاپور 10 ، 235

همايون عبدالحسين 13

همايون علي 9

همايون فخري 13

همايون نورالله (پدرم) 9 ، 13 ، 14 ، 16 19 ، 23 ، 31 ، 101 ، 181 ، 246 ، 247 ، 248 ، 255

همايون وقار 13

همايون هوشنگ 10

هوسمن بارون 9

هويدا اميرعباس 38 ، 75 ، 82 ، 84 ، 85 ، 91 ، 107 ، 108 ، 113 ، 116 ، 119 ، 125 ، 145 ، 132، 136، 137 144 ، 148 ، 150 ، 155 ، 161 ، 162 ، 163 ، 164 ، 165 ، 167 ، 168 ، 176 ، 179 ، 189 ، 231 ، 237 ، 239 ، 243

هويدا فريدون 150

هيندنبورگ 52

هيوم 195

ي

ياسر عرفات 150

ياسمي رشيد 15 ، 17

يزداني هژبر 148

يگانه دکترمحمد 149

يگانه ناصر 164

يوشيج نيما 17

پیشباز هزاره سوم / رساله‌هائی در سیاست، تاریخ، فرهنگ / فهرست

پیشباز هزاره سوم

رساله‌هائی در سیاست، تاریخ، فرهنگ

داريوش همايون

چاپ: نشر تلاش اوت 2009

 

Talash / Sand 13

21073 Hamburg

Germany

Tel.: 0049 40 765 50 61

Talashnews@hotmail.com

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فهرست

پيشگفتار  

از سده بيست به هزاره سوم

بخش اول

دگرگوني اجتماعي صحنه‌سازي نيست

پيشبرد آنچه در 17 دي آغاز شد

28 مرداد مهم‌ترين رويداد جهاني

چهل سال پس از يک انقلاب اجتماعي

دمکراسي خم رنگرزي نيست

موانع دمکراسي و تفاهم ملي در ايران

پرورش دمکراسي در نبردي با فرهنگ  و روان ايراني

پادشاهي همه چيز نيست ولي ليبرال دمکراسي هست

بخش دوم

انقلاب اسلامي، انقلاب مشروطه و انقلاب ديگر

تنها روزي که مايه کشمکش نيست

يک روز تاريخي، يک روز به ياد ماندني

مشروطه سنتي پايدار براي ما

رضا شاه، بزرگ‌ترين ايرانی سده بيستم

بخش سوم

زندگي و مرگ زن رسانه‌اي روزگار ما

آرزوهاي خوش براي جمهوريخواهان

ژئوپليتيک تازه ايران

زبان رو به گسترش ما

بخش چهارم

افزودن ورشکستگي اخلاقي بر شکست سياسي

از همگريزي به همگرائي استراتژيک

بخشودن و فراموش نکردن

”پيروزي” خشم و کين انقلابي

بخش پنجم

آزادي، مسئوليت، سانسور ـ با نگاهي به سانسور رسانه‌ها در عصر پهلوي

پيروزي صنفي در متن شکست حرفه‌اي

صد سال از روزنامه نگاري به سياست ـ انديشه‌هائي دربارة دو «کارير» يک زندگي

بخش ششم

چالش و فرصت روشنگري ايراني

چشم اندازهاي تازه دمکراسي

واژه‌نامه

PDF

هزار واژه / داريوش همايون / فهرست مطالب

هزار واژه

نويسنده: داريوش همايون

 چاپ: نشر تلاش 1386

Talash / Sand 13

21073 Hamburg

Germany

 

Tel.: 0049 40 796 09 42

 

Talashnews@hotmail.com

ISBN 978-3-00-021855-2

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فهرست مطالب

پيشگفتار

جنبشي که با تعريف دوباره آغاز شد

قمار بازنده با امنيت ملی

چند پاسخ درباره سلاح‌های هسته‌ای

انتخابات و معمای اصلاحات

گفتگو معانی زياد دارد

22 بهمن، روز «شمار»

معنی تحريم انتخابات

مردم هرچه سزاوارشان

يا ارتش يا اسلاميان

دور تازه اصلاحات آرايشی

“ناتوانی“ دمکراسی‌ها

ناسيوناليسم و ساده‌انديشی

هژده تير و شانزده آذر

عراق، ميدان تازه جهاد

بسوی يک سياست ليبرال

عراق بايد چشم‌ها را بگشايد

درس‌های 28 مرداد

نا اميدی درماندگان

زبان سياست و زبان نمادها

وجدان خفته جهان اسلام

نه تنها يک کاسه زهر

حقوق بشر در ايران و در مبارزه ما

فراخوان ملی همه‌پرسی

درس بزرگ دردی بزرگ

افسون‌زدائی از سياست

دگرگونی صورت مسئله

واپسين ايستادگی قبيله‌ها

درسی که نگرفته‌اند

“نسيم دگرگونی“ می‌وزد

سوگواری و هيستری

نياز حياتی به مردگان

بحران نهائی

به رژيم کمک نکنيم

آغاز نبرد واقعی قدرت

گناه اصلی تحريم

دگرديسی نظامی جمهوری اسلامی

دست ديگر در قمار اتمی

مشروطه و “مشروطه“

يک کشور يک ملت

زير سنگينی خودشان

در کلاف سردرگم

“خط قرمز“ مبارزه

خرافات، سراسر بجای مذهب

اندکی دليری بايد

بازماندگی و واماندگی

اتحاد دانشجو و کارگر

انقلاب پارادايم و زندگی در تناقض

پس از ترميدور

در راه جايگزين

مناديان و ادامه دهندگان

از همرائی تا همه باهم

اينها جايگزين نيستند

تماميت ارضی بس نيست

نازنين و ميليون‌ها ديگر

کجا می‌توان بهم رسيد؟

مصالحه حتا بر اصول؟

سياست زمين سوخته

نگاه غير سياسی به مشروطيت

به آشکاری يک پرچم

بسوی يک بيابان فرهنگی

حکومت تاراج و يارانه

آسيب‌شناسی مخالفان بيرون

جنگی برسر تقدس‌ها

سياست پدر و مادر می‌خواهد

PDF

پيشگفتار

 

پيشگفتار

   نوشتن ستون منظمی برای کيهان لندن (دو هفته يکبار) که از سه سالی پيش آغاز شد با شرطی از دو سو همراه بود ــ اينکه اندازه آن مقالات در حدود هزار واژه باشد. نوشتن ستون column با دو محدوديت ــ يکی آنکه اشاره رفت ــ همراه است. محدوديت دوم بسته بودن به رويدادهای روز است، برخلاف رساله essay که می‌تواند از هردو ديوار بگذرد.

تنش هميشگی ميان محدوديت‌های ستون و بی‌آرامی انديشه را به آسانی نمی‌‌توان برطرف کرد. من، به گرايش طبيعی، تنها چاره را در فشرده کردن هرچه بيشتر نوشته و موضوع يافته‌ام که هيچ معلوم نيست بهترين بوده باشد. تنها اميدوارم که خوانندگان دنباله آنچه را که در نوشته پوشيده است بگيرند. اما محدوديت دوم ستون (بستگی به رويداد روز) چاره ناپذير است، مگر آنکه رويدادها را نه به عنوان اصل موضوع بلکه بهانه‌ای برای پرداختن به پايه‌ها و ريشه‌ها سازيم که در بيشتر ستون‌ها شده است. در اين “گلچين“ (که هيچ نمی‌بايد به معنای لفظی آن گرفته شود و گلی درميان نبوده است) و مقالات تا پايان 2006 را دربر می‌گيرد آنها که تاب همين چند ساله را نيز نياورده‌اند به کناری گذاشته شده‌اند. آنچه مانده است اشاره به رويدادهای روز بهانه‌ای برای پرداختن به گرفتاری‌های درازمدت سياسی و فرهنگی ماست که بدبختانه کهنه نشدنی است ــ هنوز چنين است. چنانکه در جای ديگری نيز گفته‌ام ما کوتاه‌مدت و درازمدت نداريم.

شرط هزار واژه مانند بسا شرط‌های عملی ديگر طبعا همواره رعايت‌پذير نبوده است و من بارها از آن درگذشته‌ام. اما انتشار “گلچين“ نوشته‌های بلندتر سال‌های گذشته را به زمان ديگری می‌گذارم؛ همچنانکه دنباله ستون‌های کيهان را تا آنجا که روزگار بگذارد.

گردآوری و انتشار اين “گلچين“ را مرهون تلاش صميمانه و سختگيرانه آقای علی کشگر هستم که درکنار خانم فرخنده مدرس “تلاش“ را در صورت‌های نوشتاری و الکترونيک خود به چنين پايگاه درخوری رسانده‌اند و حقی فزاينده بر نوشته‌های من دارند.

د.ه.

لوس آنجلس، مه 2007

جنبشي که با تعريف دوباره آغاز شد

جنبشي که با تعريف دوباره آغاز شد

نگريستن به پشت‌سر، اگر براي خيالپردازي نباشد، سازنده است. جنبشي که نام مشروطه نوين گرفته است گذشته‌اي دارد، بيش از بيست سال، که مي‌توان به آن برگشت و نگاهي از درون به آن انداخت ــ اين جنبش چگونه پا گرفت؟ نگاه به آن گذشته و فرايندي که با طرح کردن پرسش‌ها و بديهي نگرفتن بديهيات و ترديد کردن در امور مسلم و گاه “مقدس“ آغاز شد، اين دعوي را استوارتر مي‌کند که مشروطه خواهي نوين در سياست و جهان‌بيني ايراني جاي مطمئني دارد؛ جنبشي است که مي‌بايد آن را جدي گرفت. اين نگاه از درون، داستان سلوکي است که پايان يافتني نيست، و گاهگاه مي‌بايد به آن بازگشت. بازنگريستن با خودش اصلاح و بهبود مي‌آورد. بايد ديد آنچه زماني خوب مي‌نمود، آزمايش زمان را تاب آورده است؟

سه دهه‌اي پيش زمانه‌اي به پايان رسيد. ايراني در هر جا بود با جهان ديگري روبرو شد. ادامه گذشته ناممکن، و ضرورت باز سازي همه چيز آشکار گرديد. امروز بيشتر ما اين حقيقت بديهي را مي‌پذيريم، ولي در آن زمان نه حقيقت بود نه بديهي. حقيقت و بديهي در آن زمان ادامه گذشته بود؛ چنان رفتار کردن که گوئي در رويا يا کابوس کوتاهي هستند که بيداري خواهد آورد. فرايند باز تعريف کردن بايست از همانجا سر مي‌گرفت و از همانجا نيز سرگرفت. موقعيت تازه پس از انقلاب و پيروزي اسلاميان چه بود، آيا کمانکي ( پرانتز) بود که بسته مي‌شد يا داسي بود که از زندگي‌ها و رابطه‌ها و نگرش‌ها مي‌گذشت و هيچ چيز را چنانکه مي‌بود نمي‌گذاشت؟ از همانجا بود که تعريف کردن و باز تعريف کردن لازم آمد. مي‌بايست انقلاب و حکومت اسلامي را در معني درستش دريافت؛ و اين نمي‌شد مگر آنکه به دوران پيش از انقلاب ــ از سال انقلاب تا هر چه در گذشته بدان ربط مي‌يافت، در سياست و فرهنگ ايران ــ نگاه تازه‌اي انداخته شود. جهان پس از آن انقلاب شيوه تفکر تازه‌اي مي‌طلبيد. پس از چنان زير و زبر شدني ديگر نمي‌شد در همان فضاها زيست که انقلاب را ممکن گردانيده بود.

دشوارترين بخش اين بازانديشي، تعريف آن فضاها بود. هيچ‌کس حاضر نبود فضاي خودش را در شمار فضاهائي بياورد که انقلاب را ممکن گردانيده بود. همه سودي پاگير داشتند که با توجيه خود، انقلاب را در ساده‌ترين فرمول‌ها ــ فرمول‌هائي که دوست را پاک و دشمن را محکوم مي‌کرد ــ توضيح دهند. فضاي گذشته آنها نيازي به بازنگري نمي‌داشت. ولي چنان انقلابي کشورگير را که در گرماگرمش آنهمه هوادار و مدعي هواداري مي‌داشت نمي‌شد تنها به يک فرد، يک گروه، يک رويداد، يک عامل فروکاست. ناچار بايست عوامل گوناگون و دست درکاران فراواني بوده باشند. انقلاب در ايران روي داده بود که در کشورهاي جهان سومي و رو به توسعه کمتر مانندي مي‌داشت. فرمول‌هاي ساده شدة در خدمت گروه‌هاي معين نمي‌توانست روشن کند که چرا آنهمه نويدها به يک تندباد به هوا رفت و چرا مردمي که وضع‌شان از هميشه خودشان و از ييشتر همگنان‌شان در کشورهاي روبه توسعه بهتر شده بود چنان بلائي بر سر خود آوردند.

پيکار برضد جمهوري اسلامي با آنکه وظيفه‌اي بود که نياز چندان به استدلال نداشت، بي‌يافتن پاسخ پرسش‌هاي دشوار، بي‌معني مي‌نمود. مشکل، پس از آن بود. جمهوري اسلامي برود که چه بيايد؛ چه چيز در جمهوري اسلامي بود که بايست بر مي‌افتاد، و جمهوري اسلامي و دشمنانش چه همانندي‌هائي مي‌داشتند؟ از آن گذشته برافکندن رژيمي که در ميان چنان شور و پرستش عمومي به قدرت رسيده بود و به تندي جايش را محکم مي‌کرد کار يک روز و دو روز نمي‌بود (بويژه که جنگ هم افزوده شده بود.) مي‌بايست براي يک کارزار دراز و دشوار و پر از ناکامي آمادگي يافت. در چنان کارزاري شور و خوشبيني نخستين سال‌ها پايدار نمي‌ماند که نماند؛ و پيوسته از عمل دم زدن، جلو مهم‌ترين کاري را که جامعه تبعيدي از آن مي‌آمد مي‌گرفت. در فرصتي که بر اين جامعه تحميل کرده بودند مي‌شد پايه‌هاي استوار جنبشي را گذاشت که به دردشناسي جامعه پردازد؛ مسائل بنيادي را که نمي‌گذاشت اين مردم از تيرگي و ابتذال و بيدانشي و جمود سده‌هاي دراز بدرآيند باز کند؛ آينده‌اي را که شايسته ملتي با جايگاه تاريخي، استراتژيک، فرهنگي، و اقتصادي ايران است بشناسد و رو به آن بتازد. زمان، زمان سياست‌ورزي و رقابت برسر قدرت نمي‌بود ــ هنوزهم نيست ــ مي‌بايست از ريشه دست به کار شد. در پيرامون، تقريبا همه يا درگير گذشته بودند يا در سوداي خام تجديد آن. مي‌بايست از تقريبا همه، فاصله گرفته مي‌شد؛ مي‌بايست جرئت متفاوت بودن وتنها ماندن يافت.

درچنان فضاي بيماري که سياستش به پدرکشتگي و جنگ صليبي و کيش شخصيت و عواطف ايلياتي ــ همه عوارض پيش از مدرنيته ــ فرو غلتيده بود؛ و انرژي‌اش را از حقمداريself- righteousness  (بيرون راندن مخالف، حتا ناموافق، از انسانيت؛ روحية همه يا هيج، حقيقت ترديد ناپذير) مي‌گرفت، تنها ماندن نيز آسان نمي‌بود. اگر کسي به بيحرکتي نمي‌افتاد و لب از لب مي‌گشود خشم مقدس مبارزان خستگي‌ناپذير محفل‌هاي پراکنده را از چهار گوشة جهان بر مي‌انگيخت. بازار مبارزه (دشنام و اتهام) بهر کمترين اشاره‌اش گرم مي‌شد تا باز در محفل‌هاي پراکنده در چهار گوشه جهان فروکش کند. يک نگاه از نزديک‌تر مي‌توانست نگرنده برکنار را از بيهودگي سرتاسر آن موقعيت آگاه سازد. آنهمه مبارزات و جوش و خروش‌ها در واقع توفان‌هائي در فنجان چاي مي‌بودند؛ اصلا همه در فنجان‌هاي چايي دست و پا مي‌زدند که خودشان براي خود ساخته بودند. از هزاران کيلومتر فاصله، در حالي که هيچ به دست نداشتند، در آن خرده جهان ساخته شده از نامرادي، سرشان را با هم گرم مي‌کردند. پيش از آنان فرانسويان پايان سده هژدهم و روس‌هاي آغاز سده بيستم، سرنوشت اجتماعات تبعيدي را به نمايش گذاشته بودند. اگر کسي در اجتماع تبعيدي بزرگ ايراني در پايان سده بيستم نمي‌خواست در روياپروري و ستروني انديشگي و خودويرانگري سياسي، تجربه ناشاد و ترحم‌انگيز آنها را تکرار کند بهتر از آن نمي‌بود که اگرچه به بهاي تنها ماندن، از جهان تبعيديان بيرون رود.

***

با آنکه نه ايرانيان تبعيدي، اشراف فرانسه و روسيه بودند و نه جمهوري اسلامي در بينوائي همه‌گيرش با انقلابهاي دورانساز فرانسه و روس قابل مقايسه بود، منظره سياسي در بيرون ايران از بنياد با فضاهاي آن تبعيديان تفاوتي نداشت؛ ايرانيان تبعيدي نيز مانند پيشينيان خود بيش از دشمن مشترک به خود مشغول بودند. تکان سخت خشونت‌باري که تبعيديان را از ديار خود مي‌راند و زندگي‌هاشان را بهم مي‌ريزد آنان را پر از خشم و کينه مي‌کند. اين خشم و کينه طبعا متوجه جاهاي آسانتر و نزديکتر مي‌شود. دشمن در اوج پيروزي است و با همه خوش خيالي‌هاي مراحل نخستين، کار چنداني با آن نمي‌توان کرد. تبعيديان پرجوش و خروش بهر در مي‌زنند و در هرجا به تبعيديان ديگر با ديدگاه‌ها و موقعيت‌هاي ديگر برمي‌خورند و به نظرشان مي‌رسد که سرچشمه ناکامي‌هاشان همان تبعيديان ديگرند. بويژه در انقلاب‌ها و فتنه‌هائي که “هرکس از گوشه‌اي فرا مي‌روند“ بسياري از انقلابيان نيز دير يا زود به به تبعيديان آماج انقلاب مي‌پيوندند. دشمنان ديروز، خود را در صفي ناخواسته همراه مي‌ييبند (آن قدر ناخواسته که بسياري از مخالفان پيشين را به همکاري و دست‌کم پذيرفتن رژيم انقلابي مي‌راند.) آشفتگي بر آشفتگي مي‌افزايد. مبارزان، مبارزه‌هاي پيشين را از سرمي‌گيرند. باخت بزرگ ملي با خودش احساس گناه ملي مي‌آورد. نياز به تبرئه خود، که بي‌متهم کردن ديگري نمي‌شود، بجاي تفکر و پژوهش مي‌نشيند. اندک اندک چنان همه بهم مي‌تازند که گناهکاران اصلي، بهره برندگان انقلاب، از ياد مي‌روند. گناه انقلاب بيشتر به گردن قربانيان گوناگونش مي‌افتد. حتا آنها که پيش از انقلاب دستي در سياست نداشته‌اند در فضاي تبعيد سياست‌زده مي‌شوند. ضربتي که فرود آمده بزرگتر از آن است که درپي يافتن دلائل بر نيايند. فرضيه‌ها و اظهار نظرها از هرسو سرازير مي‌شوند. هدف آنها کمتر روشنگري و رفتن به ژرفاي رويدادي به پيچيدگي يک آشوب بزرگ ملي است و بيشتر به کار تخدير کردن و تسکين دادن، و جنگيدن مي‌آيد ــ حربه‌هائي براي کوبيدن هر که دربرابر باشد.

جامعه‌هائي که در آنها آشوبهائي مانند انقلابهاي بزرگ تاريخي روي مي‌دهد نمونه‌هاي آزادمنشي و خردمندي سياسي نيستند. انقلاب در جامعه‌اي که به بلوغ سياسي و مدني رسيده باشد روي نمي‌دهد. دانه انقلاب نياز به زميني دارد پوشيده از يکسونگري و ناآگاهي و بينوائي فرهنگ سياسي. انقلاب بر جامعه‌هائي فرود مي‌آيد که سياست‌شان بيشتر امري در قلمرو سرکوبگري و فريبکاري است و بوئي از همرائي consensus، از رعايت کمترينه‌اي از اصول نبرده است. سياست در آن پدر و مادر ندارد، چنانکه در اين ضرب‌المثل وحشتناک فارسي آمده است. کساني که امواج انقلاب به کرانه‌هاي ديگرشان پرتاب مي‌کند فراورده‌هاي چنان فرهنگ‌هاي سياسي هستند. از آنها جز اين نمي‌توان انتظار داشت که هرچه بتوانند بر همان عادت‌هاي ذهني خود بروند؛ همچنان کار سياسي و انديشيدن درباره سياست را با سياست‌زدگي، با سياستي که نه پدر و مادر دارد، نه نياز به مطالعه و آگاهي، و نه حتا از غريزه بقا و شناخت سود شخصي روشنرايانه enlightened (به معني فراتر از نوک بيني را ديدن) برخوردار است، اشتباه بگيرند. اين انقلابيان با انقلاب و رژيم انقلابي دشمن‌اند (بسياري از آنان تا مرز نامربوط گوئي مي‌کوشند ميان اين دو تفاوت بگذارند) ولي افسون‌زده آن مي‌شوند. انقلابيان پيروزمند، آنان را دانسته و ندانسته به تقليد خود وامي‌دارند ــ که بزرگترين ستايش‌هاست. تبعيديان اصلاح نشده که “نه چيزي را فراموش کرده‌اند نه فراگرفته‌اند“ آنچه را که از بي‌مدارائي و يکسونگري، از سياه و سپيد ديدن همه کس و همه چيز، از دشمني خونخواهانه تا هواداري پرستشگرانه کم دارند از انقلاب مي‌گيرند، از انقلابي که قدرت آن دل‌هاشان را لرزانده است و ستايشي نهاني در ذهن‌هاشان نشانده است.

نبايد فراموش کرد که اگر طبقه سياسي در کشوري دچار چنين کاستي‌ها نباشد و جامعه در واقع استعداد انقلابي بهم نرسانده باشد اصلا نيازي به برهم زدن همه چيز نخواهد يافت. اگر بتوان کشاکش سياسي يا برخورد منافع را در يک چهارچوب اصولي و اخلاقي کمترينه انجام داد و همه حق را از آن خود ندانست و همه چيز را براي خود نخواست و هر مخالف يا هماورد و رقيبي را دشمن نشمرد، سهل است از انسانيت بيرون نکرد، و هر رفتاري را با او روا ندانست، آنگاه استعداد انقلابي در جامعه بهم نمي‌رسد و دگرگوني، که گوهر هستي است و دير يا زود در هرجا روي مي‌دهد، تدريجي و همراه نظم خواهد بود. تنگي زندگي در تبعيد، جماعت‌هاي سرخورده و نامراد frustrated تبعيدي را مردماني مي‌سازد بدخواه يکديگر، همواره نگران رفتار و گفتار ديگران، هم خرده‌گير و بدگمان و هم سهل‌انگار و زودباور، که ناتواني‌شان در پيکار با دشمن واقعي با توانائي‌شان در سنگ انداختن سر راه يکديگر برابري مي‌کند؛ بيشترشان از زندگي بيرون مي‌روند و جز کوشش براي جلوگيري از ديگران دستاوردي نداشته‌اند. کساني که دستشان از هرجا جز گريبان يکديگر کوتاه شده همه درماندگي شخصي و ملي خود را برسر يکديگر مي‌ريزند.

تنهاماندن در آن خرده جهان دلگير و سترون لازم بود ولي آسان نبود و درگيريي همه سويه مي‌طلبيد ــ با موافق و مخالف، با خودي و غيرخودي، و با جمهوري اسلامي که نشسته بود و شاخ و درخت را از بن مي‌بريد. هر که مي‌خواست مي‌توانست ببيند که دشمن در بيرون فنجان چاي است. آن درخت بود که اهميت داشت، نه خرده حساب‌هاي شخصي و سياسي و تاريخي گروه‌هائي که خرده حساب‌ها را علت وجودي خود گردانيده بودند. در اين تعبير، موافق و مخالف معني نمي‌داد. اگر مي‌بايست از آن فنجان بيرون آمد و به درخت انديشيد، موافقان گاه همان اندازه گمراهي نشان مي‌دادند که مخالفان، و مخالفان همان اندازه به بيرون آمدن از “گتو“هاشان نيار داشتند که موافقان. مي‌بايست با همه روبرو شد و آينه زشت‌نما را دربرابر همه چهره‌ها، پيش از همه چهره خود، گرفت. چنين نگرشي به تبعيديان از هر رنگ، دشمني را از ميانه حذف مي‌کرد. اگر مخالفي بود، حتا اگر رفتار دشمنانه مي‌کرد، اساسا از همان مقوله مي‌بود. او نيز بايست سرانجام بر بيهودگي موقعيت خويش آگاه مي‌شد و به نيروهاي آينده‌ساز، نه گذشته‌نگر مي‌پيوست. ولي حتا با چنين ديد بلند گشاده‌اي باز کساني را مي‌بايست در بيرون گذاشت. اينان “زمينهاي شوره‌اي بودند که سعي و عمل در آنها ضايع مي‌گرديد.“

در اينجا بود که اخلاق و کاراکتر در کار سياسي جاي بالاتر يافت. عامل تعيين کننده، باورهاي کسان نبود. باورها را مي‌شد پذيرفت، تعديل کرد، تغيير داد، يا با آنها زيست. کاراکتر و طبيعت کسان بود که مي‌توانست همه چيز را فاسد کند يا بهبود بخشد. بررسي انقلاب اسلامي، نقش عامل اخلاقي را در سرنوشت ملي روشن کرده بود. ضعف اخلاقي جامعه اجازه داده بود يک گروه بي‌آينده که هيچ چيز براي سده‌اي که در آن مي‌زيست و براي کشوري که آن را چون غنيمت جنگي مي‌خواست نداشت، بي‌هيچ ضرورت تاريخي و جامعه شناختي و اساسا به دلائل سياسي، با کمترين تلاش پيروز شود. آن دلائل سياسي، از آنجا برخاست که طرف‌هاي کشاکشي که به تندي به انقلاب تحول يافت آماده زيرپا گذاشتن همه‌چيز مي‌بودند. همه چيز را زيرپاگذاشتن، سود شخصي را نيز دربر مي‌گيرد و عموم دست درکاران و دنباله‌روان، و تقريبا همه دستگاه حکومتي، گاه مشتاقانه، سود شخصي خود را قرباني ملاحظات فرصت‌طلبانه کردند، يا در يک شکست روحي و اخلاقي محض به دشمن خود تسليم شدند و از آن بدتر، پيوستند.

براي انديشيدن درباره ايران، چه رسد که ساختن آينده آن، بهترين معيار در تعييين دوستان و موافقان و همراهان و هماوردان، شناخت آنان به عنوان انسان مي‌بود ــ به چه کساني مي‌بايد پرداخت و چه کساني را مي‌بايد به حال خود گذاشت ــ هرچه بگويند و هرچه از دست‌شان برآيد. دهان به دهان شدن و حمله را با حمله پاسخ دادن، هم سطح شدن است. اگر قرار مي‌بود سطح بالا برود ــ که يکي ديگر از جاهائي بود که مي‌بايست آغاز کرد ــ درافتادن با هرکسي زيبنده نمي‌بود. انسان در دو جا با ديگري برابر مي‌شود، تفاوت دو طرف هر اندازه باشد: درعشق و در دست به گريبان شدن. برابر شدن با آنچه شايسته برابري نيست مخرج مشترک اجتماعي را به پائين‌ترين مي‌کشاند. جامعه ايراني با پائين‌ترين مخرج مشترک‌ها سروکار داشت و هنوز به مقدار زياد دارد. مي‌بايست جامعه را بالا برد و ناچار خود نمي‌بايست به پستي افتاد. از اينجا يک الگوي رفتاري برآمد که به ادب يا اتيکت سياسي تازه‌اي تحول يافت. ما براي دگرگون کردن سياست و فرهنگ سياسي خود مي‌بايد از رفتار در برابر دوست و دشمن و موافق و مخالف و طيف گسترده افراد و گرايش‌هائي که در ميدان سياست با آنها سروکار مي‌يابيم آغاز کنيم. ادب سياسي، ظرفي را مي‌سازد که به گفتگو و اندر کنش interaction سياسي شکل مي‌دهد. تعريف دوباره دشمن و دوست و موافق و مخالف و درجات آنها لازم است زيرا مطلق انديشي و ساده کردن قضايا را کاهش مي‌دهد؛ انسان را در موضع‌گيري‌هايش محتاط‌تر مي‌کند؛ و همه اينها براي سالم کردن فضاي سياست لازم است.

بادوست مي‌بايد وفادار بود، تا پايان، ولي با او به راه اشتباه نبايد رفت. دربرابر اشتباهات دوستان نبايد خاموش ماند و از انتقادات آنان نبايد رنجيد. بهمين ترتيب هر که را مخالف بود نبايد دشمن انگاشت. مخالف کسي است که باورها يا حتا خود انسان را نمي‌پسندد ولي مانند دشمن نيست که هستي او را تهديد کند. “دشمن را نبايد حقير و بيچاره شمرد“ ولي از او به هراس نيز نمي‌بايد افتاد. در اين فضاهاي محدود تبعيدي، دشمنان چه توانسته‌اند؟ چنانکه لينکلن در پاسخ هماورد انتخاباتي‌اش گفت، آنها، هم از رو و هم از پشت خنجر زده‌اند و مي‌زنند ولي يکي از آن ضربه‌ها خراشي هم نداده است (پهلوان ايراني از زبان فردوسي خطاب به هماوردش به تحقير مي‌گفت “بدين گرز ناخوب کن کارزار.) در عمل از دشمنان، گهگاه حتا مي‌توان سپاسگزاري کرد. آنها باز به قول فردوسي «تن خويش و دو بازو و جان بدانديش را رنجه مي‌دارند» ولي فاصله‌ها و تفاوت‌ها را هم بهتر نشان مي‌دهند، و ما نياز به اين شناسائي‌ها داريم. مردم مي‌بايد تميز دهند، و در حملات دشمنانه است که تفاوت‌ها برجسته‌تر مي‌شود.

دربرابر مخالف مي‌بايد از تفاهم آغاز کرد؛ حق او را مي‌بايد شناخت و اگر راه داد با او گفتگو کرد. آنگاه ممکن است هر دو طرف آن اندازه تکامل يابند که اگر هم به توافق نرسند، موافقت کنند که موافقت نکنند. به هر حمله‌اي نبايد پاسخ داد. هر چه را که در خدمت پيشبرد بحث سياسي و روشنگري نباشد مي‌بايد هدر دادن انرژي تلقي کرد. نبايد اجازه داد که انسان را به سطح خود پائين آورند. اينها بديهياتي بود که در آن پريشاني همه‌سويه بايست “کشف“ مي‌شد. نکته‌هاي کوچکي بود که پيامدهاي بزرگ مي‌داشت، چنانکه به تدريج آشکار شد.

***

دو عنصر اصلي اين ادب سياسي تازه را که در اجتماع تبعيديان کم و بيش جا افتاده است، در دگرگشت سياست در تمدن غربي مي‌توان يافت. نخست، جداکردن خود (شخص، خانواده، قبيله،، قوم، ملت، مذهب) از انسانيت بزرگ‌تر و عام‌تري که از هر ارزشي بالاتر است؛ و دوم، جدا کردن اعتقاد از ايمان، و به زبان ديگر،غيرمذهبي کردن امر عمومي (غيرمذهبي در معني گسترده‌تر خود، که مسلک‌ها و آموزه، يا دکترين‌هاي آخرالزماني millenarian مانند کمونيسم و نازيسم را نيز دربر مي‌گيرد؛ “گولاگ“ و قحطي‌هاي عمدي و سياسي اوکراين و چين به دست استالين و مائو، و کوره‌هاي آدمسوزي نازي‌ها تنها در يک فضاي سياسي مذهبي شده يزدان و اهريمن امکان مي‌داشت.) جدا کردن خود و آنچه به خود ارتباط مي‌يابد از انسانيت بزرگ‌تر و عامتر، به معني پائين آوردن سطح توقع است: جهان را در خود و برگرد خود خلاصه نکردن و همه چيز را براي خود نخواستن، براي ديگران حق برابر شناختن. خود را گاه جاي ديگران گذاشتن، نشانه گذار از کودکي به دوران پختگي است. کودک تنها خود را مي‌بيند و جهان را براي خودش مي‌خواهد ــ او هر چه “خود“ش را بزرگ‌تر مي‌کند و افراد و گروه‌هاي بيشتري را به خودش مي‌پيوندد، هم بزرگتر مي‌شود و هم افراد و گروه‌هاي بيشتري را در حق و سهم خود شرکت مي‌دهد ــ در واقع با محدود ساختن خود ابعاد بزرگ‌تري مي‌يابد.

انسانگرائي رواقي ــ رنسانسي، انسانيت بزرگتري پديد آورد ــ بيش از هر دين بزرگ جهانگيري. پوزشگران آخوندها که در دانشگاه‌هاي امريکا خوش نشسته‌اند، فجايع سده بيستم را به پاي دور شدن جامعه‌هاي باختري از دين مي‌گذارند. اما سده بيستم در واقع شاهد پيروزي نهائي روحيه ديني بود که توانست اسباب لازم را از تکنولوژي که پيروزي انسانگرائي فراهم کرده بود بگيرد. اگر در پايان آن سده فلسفه حکومتي و سياسي غيرديني و انسانگرايانه، پيروزي خود را در چهار قاره جهان جشن گرفت از آنجا بود که در انسانگرائي جائي براي مطلق نيست. فجايع تاريخ، از کشتارهاي مذهبي تا کشتارهاي مسلکي، از ايمان برخاستند. از پنج شش سده پيش تمدن نويني جهان را فرا مي‌گيرد که با گذاشتن شک فلسفي بجاي يقين مذهبي، و قرار دادن انسان دربرابر ماهيت بزرگتر (سياسي باشد يا ديني) چنان فجايعي را ــ از جمله فجايعي که جامعه‌هاي غربي در اوج ديني شدنشان در قرون وسطا کردند ــ ناممکن مي‌سازد. ما و آيندگان ما مي‌بايد اين تمدن نوين را به سراسر جامعه خود برسانيم.

عنصر دوم، جدا کردن اعتقاد از ايمان و غير مذهبي کردن امر عمومي، نيز چنانکه ديديم ريشه در همان عنصر نخستين دارد. هنگامي که ماهيتي (خود، در معني هر چه گسترنده‌ترش، از خانواده تا ملت و مذهب) همه جهان را در خويش خلاصه نکرد ديگر حق را بر مدار خودش نمي‌بيند. ديگران هم مي‌توانند حق داشته باشند. اصطلاح رايج، هر که با من نيست بر من نخواهد بود. من و آنکه با من نيست اگر هم از ديدگاه فلسفي در يک سطح نباشيم از ديدگاه اخلاقي، هستيم. يکي از ما احتمالا سخن درست‌تري دارد ولي هردو ما حق داريم سخني داشته باشيم. با غيرمذهبي کردن امر عمومي، حق و باطل و کفر و ايمان و يزدان و اهريمن و روشنائي و تاريکي مقولاتي غيرسياسي مي‌شوند و با پاک کردن فرايند سياسي از خشونت، از قلمرو عمل بيرون مي‌روند ــ در قلمرو عمل، در فرايند سياسي، هيچ‌کس هميشه برحق نيست و همه همواره داراي حق‌اند.

آنچه به اين ادب سياسي تازه در طبقه سياسي بيرون کمک فراوان کرد کشيده شدن فرش ايدئولوژي از زير پاي آن بود. گروه‌هائي که زندگي‌هاي خود را در فضاي ايدئولوژيک دهه‌هاي پس از 1940 بسر برده بودند نخست در ورشکستگي جمهوري اسلامي و سپس در فروپاشي کمونيسم، بناگزير از بند ايدئولوژي (نه به معني هر برنامه عمل و شيوه تفکر سياسي، بلکه يک سيستم نظري پاسخ دهنده به همه مسائل و پرسش‌ها در قلمرو انديشه و عمل) آزاد شدند. همه ديدند که به نام مذهب، به نام طبقه کارگر، به نام ملت تا کجاها مي شود در حذف انسانيت رفت. ديدند که ايدئولوژي (به تعبير سياسي غربي، با I بزرگ)* هر چه باشد در پايان به مطلق‌سازي مي‌رسد و هر تبهکاري و زياده‌روي را روا مي‌دارد. ديد انسانگرايانه، بسياري روشنفکران را به آن انسانيت بزرگ‌تر و عام‌تر متوجه ساخت، انسانيتي که يک سرش فرد صاحب حقوق است و سر ديگرش بشريتي که همه اين کشاکش‌ها برسر اوست و اگر او نباشد در جهان هستي براي ما آدميان چيزي نيست. غيرمذهبي کردن امر عمومي بيشتر در ميان روشنفکران چپ و اسلامي روي داد. آنها به عنوان بزرگترين ستايندگان آرمانشهرها سخت نيازمند بودند که فروافتادن آن ناکجا آبادها را در گودالي که به آن زباله‌دان تاريخ مي‌گويند ببينند. اما روشنفکران گرايش‌هاي ديگر نيز ــ اگر حتا در خلوت درون ــ نادرستي ديد آمرانه و بي‌اعتنا به حقوق فردي خود را ديدند.

زيرنويس

* ايدئولوژي با I بزرگ به معني يک دستگاه فکري است که همه پديده‌هاي جهان و پاسخ همه مسائل را در خود دارد. ايدئولوژي با  Iکوچک يک سلسه انديشه‌ها و راه‌حلها براي مسائل اجتماعي و اقتصادي است که اساسا عملگرايند و لزوما در يک سيستم نمي‌گنجند.

قمار بازنده با امنيت ملی

قمار بازنده با امنيت ملی

 

گزارش‌هائی می‌رسد که مقامات رژيم به شتاب دارند تجهيزات و مواد مشکوک را پنهان می‌کنند تا با دعوت از بازرسان بين‌المللی، پاک بودن پرونده خود را به اثبات رسانند. اين اقدامات طبعا از چشمان ديگران پنهان نمی‌ماند و تاثيری در برخوردی که گريز ناپذير به نظر می‌رسد نخواهد داشت. جمهوری اسلامی با همه توان برای دستيابی به سلاح هسته‌ای می‌کوشد و بسيار دور است که هيچ تهديد و مجازاتی در تصميم آن اثری داشته باشد. دنيا می‌تواند منتظر همه گونه مانوورها از سوی رژيم باشد ولی دست برداشتن از برنامه‌ای که هستی رژيم به آن بسته است در دستور کار جمهوری اسلامی نيست.

مدافعان و پوزشگران حکومت آخوندی که در هر چرخشگاهی به ياريش می‌آيند در اينجا نيز به توجيه ماجراجوئی خطرناک آن برخاسته‌اند. می‌گويند ايران حق دارد به تکنولوژی هسته‌ای دست يابد و سلاح اتمی هدف اقدامات رژيم نيست و تنها می‌تواند يکی از پيامدهای آن باشد؛  می‌گويند ايران به انرژی اتمی نيازمند است و دنيا نمی‌خواهد با ايران همکاری کند. در پاسخ می‌توان تنها به پيشنهاد اخير کشورهای اروپای باختری اشاره کرد که آمادگی خود را برای همه‌گونه همکاری با رژيم اسلامی در زمينه انرژی هسته‌ای به شرط رعايت نظرات «س.ب.ا.ا.» اعلام کرده‌اند ولی به آن پيشنهاد هم پاسخی داده نشده است.

استدلال خوش ظاهرتر آن است که چرا ديگران حق دارند بمب اتمی داشته باشند و جمهوری اسلامی نه؟ اما آيا می‌توان از دنيا انتظار داشت که انگشت مافيای آخوندی را روی ماشه اتمی تحمل کند؟ آيا رژيمی که اسباب سياست خارجی‌اش گروگانگيری ديپلمات‌ها و تيراندازی به سفارتهای خارجی است و سفيرانش کنيسه يهوديان را منفجر می‌کنند و قاضيانش متهمان را در دادگاه می‌کشند حق دارد سلاح هسته‌ای را هم بر زرادخانه ترور خود بيفزايد؟ کداميک از آن ديگران به مرد نيرومند خود اجازه داده است که علنا اسرائيل را با بمب اسلامی تهديد کند و از نابود کردن پنج ميليون تن سخن بگويد؟

در پشت همه بهم بافتن‌های رژيم و مدافعانش حقيقتی نهفته است که بر مردم ايران پوشيده نيست. ايرانيان می‌دانند که کشوری که روی چهارمين يا پنجمين ذخيره نفت و دومين ذخيره گازجهان نشسته است نياز به انرژی اتمی ندارد که هفت برابر گرانتر تمام می‌شود. آنها همچنين می‌دانند که اگر جمهوری اسلامی با اين بی‌پروائی وارد مسابقه اتمی شده به دليل کمبود برق در ايران نيست. مسئله برای رژيم، ماندگاری در دنيائی است که برای حکومت‌هائی مانند جمهوری اسلامی ناپذيراتر می‌شود.  آخوندها در اين حق دارند که بی بمب اسلامی‌شان زير فشارهای درون و بيرون خرد خواهند شد. آنها می‌خواهند مردم ايران و جهانيان را گروگان بگيرند. کره شمالی کردن ايران هدف فوری آنهاست. مگر نه اينکه رژيم کمونيست در آن سرزمين ناشاد با شانتاژ اتمی می‌خواهد امريکا را وادار به دادن امتياز کند؟

از همين جاست که آخوندها و همکاران اصلاح‌طلبشان آماده‌اند تا پايان اين ماجرای پر خطر بروند؛  و از همين جاست که راهها بيش از پيش جدا می‌شود.  مسالمت‌جويانی که صبر ايوب خود را بر عمر نوح رژيم می‌افزايند و از مردم می‌خواهند خاموش بمانند و به سخنرانی‌های اصلاحگرانه دلخوش دارند آرزو می‌کنند اين بحران نيز به سود حکومت آخوندی، دستاورد بزرگ زندگی‌شان، پايان يابد. دلسوزانی که می‌بينند هر روز اين رژيم به چه بهائی برای کشور و مردم تمام می‌شود جز تسليم کامل آن به شرايط «س.ب.ا.ا.» خواستی ندارند و هيچ تاسفی نخواهند داشت اگر اين بحران به فلج و درهم شکستن جمهوری اسلامی انجامد و روياهای آررزومندان ائتلاف خودی‌های بيرون و درون را برباد دهد.

اين ادعای بی‌پايه‌ای نيست. آخوندها اين بار با امريکائی روبرويند که اروپا را نيز با خود همراه کرده است و تهديد اقدامات جدی، پشت‌سر ديپلماسی آن است. پرونده جمهوری اسلامی در مورد افغانستان و القاعده و عراق به اندازه کافی سنگين شده است و جائی برای سلاح هسته‌ای نمانده است. سياست تهاجم دربرابر خطر، به نظر خامنه‌ای‌ها و رفسنجانی‌ها راه گريز بهتری است؛ و مردم ايران نه سودی در اين سياست دارند، نه کسی نظرشان را پرسيده است. آخوندهای حاکم تا همين اندازه که امنيت ملی ايران را به خطر انداخته‌اند بس است و حق ندارند از مردم پشتيبانی بخواهند. جنگ ايران و عراق موضوع ديگری بود و با همه مسئوليت خمينی در برافروختن آتش جنگ، برای مردم چاره‌ای جز دفاع از يکپارچگی ايران نماند.

امروز رژيمی که منفورتر از آن را به دشواری در همه تاريخ ايران می‌توان يافت، برای ادامه فرمانروائی و غارتگری خود جهانی را چالش، و بحرانی را که هم نالازم و هم خطرناک است بر ملت ما تحميل می‌کند.  ديگر پای دفاع از ايران در ميان نيست و هيچ کس نمی‌خواهد برای دفاع از حکومت اسلامی انگشتی هم بلند کند. آنها که هنوز مهم‌ترين مسئله‌شان باخت اردوگاه کمونيست در جنگ سرد است و تا تظاهرات برای صدام حسين هم رفتند اولويت‌های خودشان را دارند و منافع ملی ايران و يک نظرگاه ايرانی در تحولات بين‌المللی هيچگاه از خاطرشان نمی‌گذرد، می‌توانند سر و صداهای معمول خود را براه اندازند ولی مردم ايران به پيام‌های ديگری گوش فرا داشته‌اند.

                                                                                          اکتبر 2003

چند پاسخ درباره سلاح‌های هسته‌ای

چند پاسخ درباره سلاحهای هستهای

دوستی در شماره 23 اکتبر 2003 کيهان به نوشته‌ای از من انتقاداتی کرده است و پاسخ‌هائی خواسته است. در آن نوشته، (قمار بازنده با امنيت ملی) پيام اصلی آن است که تلاش‌های جمهوری اسلامی برای دست يافتن به سلاح هسته‌ای زير پوشش بهره برداری صلح‌آميز از انرژی اتمی با امنيت ملی ايران مغاير است و اولويت دادن به انرژی هسته‌ای از سوی رژيم نه به دليل کمبود برق در ايران بلکه از تصميم به کره شمالی کردن ايران بر می‌خيزد. پيش از پاسخ پرسش‌ها اندکی درباره “ثبت در کارنامه“ که نويسنده محترم به عنوان انگيزه آن نوشته اشاره کرده‌اند لازم است.

ما تبعيديان که دل از مزايای دو زيستی در بيرون و درون، در بهترين دو جهان، کنده‌ايم  نيازی به اثبات و يادآوری مراتب دولتخواهی خود نداريم و نمی‌دانم برای ثبت در کدام کارنامه بايد خطرات آشکار برنامه تسليحات هسته‌ای رژيمی را گوشزد کنيم که بيست و پنج سال است دارد شيرازه جامعه ما را از هم می‌گسلد و اکنون صرفا برای تضمين دير ماندن خود، اسلحه اتمی را نيز لازم می‌شمارد؟ دوستانی که در گرمسير و سردسير کردن‌هايشان لابد آگاهی بيشتری از روزگار اکثريت مردم ايران دارند بهتر می‌دانند که تنها من نيستم که “دلائل کافی برای دشمنی و کينه‌توزی با نظام حاکم“ دارم. اين کينه و دشمنی چنان فضای ايران را انباشته است که مانندهای مرا نيز نگران می‌کند. همه ايرانيان دارای امکانات دوستان نيستند و کار آنان را قياس از خود نبايد گرفت. اما پاسخ پرسش‌ها که پس از خلاصه‌ای از هر پرسش می‌آيد:

   1 ــ آيا نظام“آخوندی“ ايران [کذا] … برای منطقه خطرناک‌تر است يا اسرائيل که نام نبرده‌اند ولی منظور پرسش نخستين است؟

در منطقه، رژيم صدام حسين از همه خطرناک‌تر بود ولی چه ارتباط به برنامه هسته‌ای جمهوری اسلامی دارد؟ اسرائيليان و فلسطينيان از چهار پنج هزار سال پيش با هم در جنگ بوده‌اند و هنوز کاملا نپذيرفته‌اند که با اسلحه کاری از پيش نخواهد رفت. اين فلسطينی کردن هر بحث مربوط به ايران که مرده‌ريگ چپ مترقی و راست مذهبی ارتجاعی است کم کم مردم ايران را بهم برآورده است. می‌توان يکی از شعارهای تظاهرات روزافزون مردم را به ياد نويسنده محترم آورد: «فلسطين و رها کن.»

   2 ــ آيا دستيابی به دانش اتمی پيش از سال 1357 هم سابقه داشته است و کسی بر آن خرده نمی‌گرفته است؟

درست است.  در رژيم شاهنشاهی داشتند برای توليد 23 هزار مگاوات برق از اتم کار می‌کردند که برنامه‌ای گزافه و از امکانات اقتصادی و نيازهای واقعی ايران بيرون بود. اما در نظام شاهنشاهی بسيار کارهای درخشان به سود کشور و در بالا بردن سطح زندگی مردم ــ بالاتر از هر زمانی پيش و پس از آن ــ نيز می‌کردند، از جمله صنعتی کردن ايران با رشد سالی 20% بخش صنعت. آيا آن کارها دنبال گرفتن ندارد و تنها می‌بايد به برنامه انرژی هسته‌ای چسبيد؟ اين هم درست است که کسی در آن زمان خرده‌ای نمی‌گرفت. اکنون هم نه تنها خرده نمی‌گيرند بلکه دفاع می‌کنند. اما پاره‌ای کارها را بهتر است دير انجام داد تا هرگز انجام نداد.

   3 ــ  چرا به پيشنهاد غير اتمی کردن منطقه که در دوران گذشته هم عنوان شده است توجهی نمی‌شود؟

اين پيشنهادها با همه خوبی تا کنون عملی نشده است و راه غيراتمی کردن خاورميانه از مسلح شدن رژيمهای نابکاری مانند عراق بعثی و جمهوری اسلامی نمی‌گذرد.

  4 ــ آيا اسرائيل و پاکستان و هند از ايران آسيب‌پذيرترند که حق داشتن سلاح هسته‌ای دارند؟

در پاسخ بخش اول بلی. هند و پاکستان سه بار با هم جنگيده‌اند و هند يکبار با چين جنگيده است و اسرائيل چهار بار با همسايگان عرب خود جنگيده است، همه اينها از 1947 و 1948، سال‌های تقسيم شبه قاره و فلسطين به بعد. ايران از پايان جنگ جهانی تا کنون تنها يکبار با عراق جنگيده است و عراقی که ايران را تهديد کند از بهار امسال در دورترين افقها نيز ديده نمی‌شود. هيچ قدرت خارجی ديگر نيز ايران را تهديد نمی‌کند. امريکائيان پس از دو هزار و دويست سال مشکل امنيت مرز باختری، و پس از دويست سال امنيت مرز شمالی ايران، را احتمالا برای هميشه حل کرده‌اند. چه هند و چه پاکستان و چه اسرائيل هنوز در شرايط بحران تند امنيت خارجی بسر می‌برند؛ هر لحظه احتمال جنگ را در کشمير و سوريه و جنوب لبنان می‌توان داد. هدف اعلام شده اکثريت اعراب ريختن اسرائيليان به درياست و يک «هولوکاست» ديگر برای پنج ميليون تن در ميان صد ميليون دشمن آشتی ناپذير به اندازه‌ای جدی است که نويسنده محترم نيز در مقام يک رهبر اسرائيلی حاضر نمی‌بود با آن بازی کند. ولی در آن نوشته من از حق کسی برای داشتن سلاح هسته‌ای دفاع نکرده‌ام.

   5 ــ  آيا اعتراضاتی که به بعضی از اقدامات نظام حاکم بر ايران می‌شود به اين معناست که ملت ايران از پيشرفت دانشمندان اتمی‌اش ناراضی است؟

ملت ايران از هيچ پيشرفتی ناراضی نيست ولی اولويت برای مردمی که آسپيرين را هم از مسافران بيرون می‌خواهند و اکثريت‌شان بايد دو سه شغل داشته باشند در جاهای ديگر است. خود دانشمندان اتمی هم نمی‌بايد از وضع اسفناک صنعت نفت ايران راضی باشند. اما “اعتراض‌هائی که به بعضی اقدامات … “ می‌شود آفرين بر نظر پاک خطاپوش نويسنده می‌آورد. بد نيست مثلا، يک مثال از يک ميليون، نظر افسانه نوروزی و بازماندگان زهرا کاظمی را هم بپرسند.

***

سخن نويسنده محترم درست است و همه دولت‌ها می‌توانند بسته به اولويت‌هايشان به دانش اتمی دست يابند. بکار بردن نيروی اتم برای مقاصد غير نظامی نيز هيچ منعی ندارد. اما استفاده از نيروی اتم برای مقاصد نظامی که نويسنده به تمسخر می‌نويسند “منع دارد آنهم فقط برای دولی که به آن دسترسی ندارند!“ بحث ديگری است. دنيا در جمهوری اسلامی بايک حکومت مسئول سرو کار ندارد. يک رژيم تروريست‌پرور که معلوم نيست به صدور انقلاب و اسلامی کردن بقيه جهان، يا آزاد کردن قدس از راه کربلا و بمب گذاشتن در کنيسه بوئنوس آيرس و آپارتمانهای خبار چه کار دارد؛ و ديپلماتهايش بمب در کيسه‌های ديپلماتيک می‌بردند و مخالفان رژيم را در بيرون ترور می‌کردند همين مانده است که بمب اتمی هم داشته باشد. آيا داشتن سلاحهای کشتار جمعی يک حق است که مثلا ليبريا هم يکی بخرد؟

اينکه به نظر ما مخالفان رژيم، مافيای آخوندی نبايد دست بر ماشه هسته‌ای داشته باشد کجايش نادرست است؟ آيا هيئت موتلفه، مافيا نيست و آيا سردار بساز و بفروشی پدر خوانده مافيای سياسی ـ مالی نيست؟ چه کسی می‌تواند به عنصری که در مقام دومين مرد نيرومند رژيم، در نماز جمعه می‌گويد اگر يک بمب اسلامی روی اسرائيل بيندازيم پنج ميليون کشته می‌شوند و پنج ميليون هم با بمب آنها کشته می‌شوند که در 1000 ميليون مسلمان جهان چيزی نيست، اعتماد کند؟ دست يافتن به دانش هسته‌ای حق هر کسی است و من هرگز منکر آن نشده‌ام؛ ربطی هم به عقايد اولترا ناسيوناليستی ندارد. ولی در موضوع بمب اتمی، حکومت‌ها همه مانند يکديگر نيستند و جمهوری اسلامی را مثلا با فرانسه قدرت هسته‌ای نمی‌توان مقايسه کرد.

من باز تکرار می‌کنم که در باره سلاح‌های هسته‌ای کسی نظر مردم ايران را نپرسيده است ــ در هيچ زمينه‌ای به نظر يا دست‌کم منافع مردم کاری ندارند ــ ولی به عنوان يک نمونه می‌توان اين خبر را آورد که ضمن ديدار سه وزير خارجه اروپائی از تهران در تظاهرات به سود موضع جمهوری اسلامی تنها صد دانشجو را در برابر دانشگاه تهران جلب کرد.

نکته پايانی را خود رژيم و سازمان بين‌المللی انرژی اتمی پاسخ گفته‌اند. به عقيده آن سازمان، جمهوری اسلامی به ساختن بمب اتمی نزديک شده است و بايد تن به نظارت آزاد بين‌المللی بدهد. خود رژيم هم با همه اشتلم‌های سرانش سرانجام ناگزير شده است نيمه جام زهری سربکشد و بی‌گرفتن هيچ امتيازی تعهد کند که در پی بمب اتمی نخواهد بود و به بازرسی‌هائی که درگذشته رد کرده بود گردن خواهد گذاشت. ما نيز همين را می‌خواستيم و اميدوارم اينهمه بازی ديگری نباشد که در آن صورت با همه اطمينان‌های نويسنده محترم، کشورهائی که بيشترين نگرانی را از مقاصد رژيم اسلامی دارند بيکار نخواهند نشست و بزرگ‌ترين ترس‌های ما تحقق خواهد يافت.

نوامبر 2003

انتخابات و معمای اصلاحات

انتخابات و معمای اصلاحات

نزديک شدن انتخابات مجلس شورای اسلامی، اصلاح‌طلبان درون و بيرون را به حرکتهای تازه‌ای انداخته است که قصدی جز ادامه وضع موجود و زمان خريدن برای آينده‌ای که هر چه دور‌تر شده است ندارد. اين دو  اردو، که هر روز بهم نزديک‌تر می‌شوند، در ديد و استرتژی چنان شباهتی يافته‌اند که جز موقعيت مکانی تفاوت بزرگی ميانشان نمی‌توان يافت. آنها چه در بيرون و چه در درون، شرکت نکردن اکثريتی از مردم را در انتخابات زمستان آينده مسلم گرفته‌اند و اکنون به جائي رسيده‌اند که يکی از ايستاترين ذهنها در ميان رهبرانشان در ملی مذهبی‌ها نيز سرانجام معتقد شده است که از دوم خرداد و با انتخابات به جائی نمی‌توان رسيد و«بايد فکر تازه‌ای کرد.»

از اين فکرهای تازه می‌توان مجموعه کوچکی فراهم آورد. کسانی، از اعضای دولت و نمايندگان کنونی مجلس، نگران آينده، دنبال حفظ امتيازات خود به هر بها هستند و فکر تازه‌شان راه آمدن با جبهه پيروزمند موتلفه مافيا ـ حزب‌الله است که در تحليل آخر نه از شکست در انتخابات می‌ترسد، نه به پيروزی در آن نياز دارد. پاره‌ای سخنان که از ائتلافهای انتخاباتی بر سر زبانهاست و تکذيب‌هائی که محافل قدرتمند می‌کنند گوشه‌ای از نياز اين گروه دوم خرداديان و ناز قدرتمندان را باز می‌نمايد. احتمال دست زدن، و به نتيجه رسيدن اين فکر تازه از سوی عناصری از اصلاحگران، پس از چانه زنی‌ها و امتياز دادنهای لازم، بسيار است و پايان مناسبی برای يک گروه سياسیِ پای در سنت مذهبی، خواهد بود که همه اعتبارش را از عوامفريبی و پشت پا زدن به اعتماد مردم گرفت.

گروههای ديگری، بهمان اندازه دست و پا زنان، و همچنان چنگ در استراتژی شکست خورده، می‌کوشند مردم دلسرد چند بار فريب خورده را باز پای صندوقهای رای بکشند تا حضور نمادين‌شان در سياست ايران همچنان حفظ شود و دستاويزی برای توجيه خود به عنوان يک نيروی سياسی داشته باشند. اينان سالهاست بی اثری و دنباله‌روی استراتژيک خود را از جمهوری اسلامی، زير پوشش دفاع از جمهوريت رژيم در برابر زياده‌روی‌های اسلاميت آن (و نه خود اسلاميت که اجازه چنان زياده‌روی‌ها را بسته به اصل «مترقی» تعبير و اجتهاد، می‌دهد) برده‌اند و اگر از آنها بپرسند چرا عملا از ادامه وضع موجود دفاع می‌کنيد، به اميد سراب مانند اصلاحات مسالمت‌آميز و گام بگام و قانونی حوالت می‌کنند، و روزگار می‌گذرانند.

لحن نوميدانه و گاه لابه آميز سخنگويان جبهه شرکت در انتخابات زمستانی مجلس، در درون و بيرون خبر از شکستی در ديد سياسی و جهان‌بينی می‌دهد که می‌بايست همان پيش از انقلاب به کناری انداخته می‌شد، ولی بيست و پنج سال است که با همه تجربه‌های نافرجام، پا برجاست.  بيست و پنج سال است زير فشار واقعيات، پوست می‌اندازد و همان می‌ماند. يافتن چاره موقعيت ايران که بيست و پنج سال پيش دشوار می‌بود و اکنون به لطف مبارزات آزاديخواهان مترقی و مردمی، ياس‌آور شده است، در پيچيدن در مذهب نيست. بايد اصلا از اين قالب بدر آمد و «خشت نو از قالب ديگر» زد. اگر احيانا آن خشت شکلی يافت که بکار ايران آمد ولی سراسر به خواست پاره‌ای مدعيان نبود، مهم نيست؛ چون خود آنها اهميتی را که به خويش می‌دهند ندارند. مردم ايران نبايد تا نسلها تاوان اشتباهات و گمراهی‌های يک طبقه سياسی را بدهند.

گيريم هواداران شرکت در انتخابات، مردم را متقاعد کردند و آنها اين‌بار هم رای دادند و باز سازشکاران ناتوانی، از جبهه مشارکت و ملی مذهبی، را به مجلس فرستادند، در انتخابات آينده رياست جمهوری چه خواهند کرد؟  آيا به مردم خواهند گفت که به يکی از  نامزدهای مقام رهبری برای رياست جمهوری رای بدهند؟ رای دادن در انتخابات يک عمل تاکتيکی است. تا 1376/1997 کسی سودی در اين تاکتيک نمی‌ديد.  از آن سال با دگرگونی شرايط در جمهوری اسلامی، انتخابات را می‌شد چون وسيله‌ای برای برهم زدن تعادل رژيم بکار برد. از دومين انتخابات رياست جمهوری، اين تاکتيک بی‌اثر شد. از سوئی موتلفه مافيا ـ حزب‌الله توانست شيوه‌های خرد کردن تدريجی و گام به گام را جانشين اصلاحات تدريجی و گام به گام سازد (روسها در جنگ دوم جهانی، تاکتيک سايش برق‌آسا را به مصاف جنگ برق‌آسای آلمانها فرستادند.) از سوی ديگر اصلاحگران نشان دادند که اگر چه رای مردم را می‌خواهند ولی بهمان اندازه بقيه حکومت اسلامی به مردم بی اعتقادند و حتا از آنها می‌ترسند.

در آن چند سال که تاکتيک شرکت در انتخابات سودی می‌داشت، يک بخش مبارزان يک بعدی، هوادار تحريم بود و سودمنديها را يا نمی‌ديد يا درنمی‌يافت. امروز که سودمندی در ميان نيست يک بخش ديگر مبارزان يک بعدی، خود را در برابر بيهودگی شرکت در انتخابات به نافهمی می‌زند و يا اصلا  اهميتی بدان نمی‌دهد. اما يک تاکتيک ممکن است زمانی خوب و زمانی بد باشد؛ و ديد ايستا در هيچ زمينه‌ای بويژه امور تاکتيکی به مبارزه کمک نمی‌کند. هنر رهبری در اين است که پابرجائی بر اصول و استواری در استراتژی و انعطاف پذيری تاکتيکی، هم دريافته و هم نگهداشته شود ــ هر کدام در جای خود.

گروههای سومی يک ائتلاف بيرون از حکومت اسلامی را شامل عناصری از درون و بيرون پيشنهاد می‌کنند. اينان از شرکت مردم نااميد شده‌اند و سودی در چنان فراخوانی نمی‌بينند و ناگزير تن به بيرون رفتن متحدانشان از حکومت داده‌اند. چنان ائتلافی برگرد جمهوريخواهی خواهد بود که گويا با مدرنيته و دمکراسی و عدالت اجتماعی و هر چه خوبان همه دارند يکی است (می‌توان ديکتاتوری همه عمر و موروثی، و کودتا و حکومت «هونتا»های نظامی و حزبی را به فراوانی بيشتر، بر آنها افزود.) اين راه‌حل سوم به نظر نمی‌رسد به حال مردم ايران تفاوت زيادی کند زيرا سالهاست عملا چنين ائتلافی بوده است و اعلامش اهميت چندان نخواهد داشت. برای خود نيروهای ائتلافی نيز جز يک پس افکنی (فرجه) چيزی نخواهد آورد. مسئله مهم در شيوه مبارزه و بيم سرنگونی رژيم، و يکی شمردن آن با خونريزی و هرج و مرج است که دوم خرداد و موتلفان بيرونی آن را به گل نشاند.

در اين زمينه هواداران سرنگونی، اين روزها يک يادآوری ديگر می‌توانند به ائتلاف مخالفان مشروط و مخالفان وفادار رژيم بکنند: انقلاب مخملی با چند گام بلند در گرجستان به مرزهای ايران نزديک

                                                                     نوامبر 03

گفتگو معانی زياد دارد

گفتگو معانی زياد دارد

از خبر ديدار سناتور«بايدن» از کميته روابط خارجی سنای امريکا با وزير خارجه جمهوری اسلامی  در سويس تعبيرهای گوناگون کرده‌اند و تا هنگامی که آگاهی بيشتری از گفتگوها بدست نيايد هر کس می‌تواند نتايج خود را بگيرد. خود گفتگو را می‌بايد جدی تلقی کرد. «بايدن» از مدافعان بهبود مناسبات با جمهوری اسلامی است و خبر رسيده است که يک بنياد مذهبی در لوس آنجلس که هر اقدام آن در راستای منافع رژيم آخوندی، تصادف محض بوده، سی هزار دلار به پيکار انتخاباتی او کمک کرده است. ديدار او با خرازی همچنين نشانه‌های موافقت کاخ سفيد را دارد. رايزنان رئيس جمهوری امريکا به نظر می‌رسد می‌کوشند در روياروئی‌شان با رژيم اسلامی به ديپلماسی بختی بدهند.

به خوبی می‌توان منطق اين سياست را دريافت. امريکا با خطر برنامه‌های فعال تسليحات اتمی  جمهوری اسلامی روبروست و در عراق مشکل هر روزی حملات تروريستی را دارد که ظاهرا امريکائيان دست رژيم آخوندی را نيز در آن می‌بينند. چنين ترکيبی در سال انتخابات رياست جمهوری هيچ خوشايند نيست و اگر بتوان با ديپلماسی به جائی رسيد به مراتب بهتر خواهد بود تا لبه پرتگاه تهديد نظامی رفتن يا شاهد اقدام اسرائيل بودن. از سوئی اگر دست بر دست بگذارند برنامه بمب اتمی که با همه امضای مقاوله‌نامه و اعلام پيروزی ديپلماسی اروپا با جديت در ايران دنبال می‌شود بمب اسلامی را در اختيار رژيمی که آن را برای بقای خود می‌خواهد قرار خواهد داد. از سوی ديگر نمی‌توانند شاهد کمک‌های مستقيم و غيرمستقيم جمهوری اسلامی به تروريست‌ها در عراق باشند.

هيچيک از اين دو موضوع بی‌پايه نيست. چه رئيس سازمان بين‌المللی انرژی اتمی و چه مقامات اروپائی و امريکائی بارها در اين اواخر جمهوری اسلامی را به انجام تعهدات خود خوانده‌اند و امريکائيان اطمينان دارند که امضای آن مقاوله‌نامه تاکنون تنها  به کار پرده‌پوشی آمده است. در موضوع کمک به تروريست‌ها در عراق، مقامات امريکائی هفته‌ای نيست که يا به جمهوری اسلامی هشدار ندهند يا خبری در اين زمينه از منابع اطلاعاتی‌شان در رسانه‌ای درز نکند.

در اين ميان رئيس شورای امنيت ملی رژيم جا در پای کره شمالی گذاشته است و از امريکا تعهد خودداری از حمله نظامی می‌خواهد. به خوبی روشن است که آخوندهای حاکم، کارت‌های تسليحات اتمی و تروريسم را روی ميز گذاشته‌اند و امريکا را به معامله می‌خوانند. مبارزه‌ای هم که برای يکدست‌تر کردن حکومت در گرفته است به مقدار زياد به رابطه با امريکا بستگی دارد. می‌خواهند با امريکا وارد مذاکره جدی شوند و نمی‌خواهند اين مزيت بهره رقيبانشان شود. پاره‌ای سخنگويانشان رسما می‌گويند که رابطه با امريکا بستگی به يکدست شدن حکومت دارد.

اگر جمهوری اسلامی حقيقتا بتواند دست از اعمال تروريستی و ساختن بمب اتمی بردارد در اين معادله مشکل زيادی نخواهد داشت. امريکائيان ترجيح می‌دهند کار به جنگ تازه‌ای نکشد و بی‌دشواری زياد می‌توانند به صورتی چنان اطمينانی بدهند. مشکل در آنجاست که کاميابی امريکا در بازسازی عراق و پايه‌گذاری حکومتی کم و بيش دمکراتيک در آن کشور برای رژيم اسلامی در تهران خطر کوچک‌تری از تهديد امريکا نيست. در محافل حکومتی ايران کم نيستند کسانی که شکست دادن امريکا را در عراق، هم عملی و هم به سود خود می‌دانند. از اين گذشته طبيعت مافيائی رژيم اسلامی، و جهان‌بينی‌ای که خداوند را به فريبکاری‌اش می‌ستايد نمی‌گذارد آخوندها هيچ تعهدی را تا پايان بروند.

***

امريکائيان از دوران کارتر بارها با انگشتان سوخته از گفتگو با جمهوری‌اسلامی بازگشته‌اند. آغوش باز حکومت کارتر به انقلاب و رژيم انقلابی، با گروگانگيری پاسخ داده شد؛ کليد نان شيرينی ريگان در دست رفسنجانی، شرنگ تلخ ايران گيت گرديد؛ و پوزشخواهی ناپخته و رايگان حکومت کلينتون، يک برگ ديگر بر دفتر سستی‌های رئيس جمهوری که امريکا را يک ببر کاغذی کرد افزود. در زمين لرزه بم پيرامونيان شتابزده بوش و سياست‌انديشان دمکرات، در بنيادها و انجمن‌هائی که از موعظه سازش با جمهوری اسلامی باز نمی‌ايستند، فرصتی برای يک گشايش ديپلماتيک ديدند و با خواری پس‌زده شدند. شايد هم امريکائيان هنوز نياز به گرفتن درس‌های تازه از حکومت يکدست‌تری که از بست‌نشينی نمايندگان و انتخابات بيرمق مجلس برخواهد آمد دارند.

ولی می‌توان تصور کرد که در واشينگتن سرانجام ماهيت هماورد خود را شناخته باشند و از سياست استواری که تا کنون ليبی را به تسليم واقعی، و جمهوری‌اسلامی را به تسليم، تاکنون نمايشی، رانده است در برابر حکومت يکدست‌تر اسلامی پيروی کنند. در چنان صورتی هيچ گفتگو و حتا مذاکره رسمی امريکا و رژيم اسلامی نمی‌بايد روحيه هم‌مهينانی را که به يک وزش باد بسته‌اند ضعيف کند. اگر امريکا بر اصول خود پافشارد نه تنها بهتر به منظورهای خود در زمينه تروريسم و سلاح‌های هسته‌ای خواهد رسيد به تقويت پيکار مردمی ايران نيز ياری خواهد داد. ايرانيان خود می‌بايد اين رژيم را از پيش پای بردارند و نه نيازی به حمله نظامی است نه هيچ نيروئی که در شمار آيد، از ايرانی تا شايد امريکائی، خواهان آن است. با اينهمه ما از هيچ پشتيبانی جامعه بين‌المللی و بيش از همه امريکا بی نياز نيستيم.

هيچ اشکالی ندارد که امريکائيان از راه‌های ديپلماتيک به تروريسم جمهوری اسلامی پايان دهند و دست آخوندها را از بمب اسلامی کوتاه کنند (بمب‌های غيراتمی اسلامی به اندازه کافی نفرت‌انگيز هستند) و اندکی از تجاوز بر حقوق بشر در ايران بکاهند. اينهمه به ناتوان‌تر شدن مافيائی که دو دهه است در پی چنان سياست‌ها و عامل چنان تجاوزاتی است خواهد انجاميد. هراس پاره‌ای ايرانيان از هر گفتگوی امريکا و جمهوری اسلامی همان اندازه بيهوده است که بی‌خيالی پاره‌ای ديگر که هر برقراری رابطه دو کشور را استقبال می‌کنند. گفتگو  و حتا برقراری رابطه به خودی خود بد يا خوب نيست؛ می‌بايد ديد با چه شرايطی صورت می‌گيرد. اگر شرايط امريکا همان باشد که رئيس جمهوری و بالاترين مقاماتش بارها تاکيد کرده‌اند، و اگر امريکا حقيقتا چاره مشکل خود را در پشتيبانی از مردم ايران ببيند آگاه‌ترين ايرانيان هيچ مخالفتی با هيچ درجه نزديک شدن امريکا و جمهوری اسلامی نخواهند داشت.

فوريه 2004

22 بهمن، روز «شمار»

22 بهمن، روز «شمار»

 

تا کی دل خسته در گمان بندم

جرمی که کنم به اين و آن بندم

مسعود سعد سلمان

در اسطوره مذهبی در پايان جهان روز «شمار»ی خواهد بود که آدميان [تا اينجا تخمين زده‌اند که 80 تا 100 ميليارد انسان بر کره زمين زيسته‌اند] از غبار صدهزار ساله برخواهند خاست و بد و نيکشان شمرده و سنجيده خواهد شد. ما ايرانيان در تاريخ همروزگار خود چنين روزی داريم و نه لازم است تا پايان جهان صبر کنيم و نه از غبار روزگاران از ياد رفته برخيزيم. همين بس است که آماده باشيم بر بد و نيک خود با گوشه چشمی به درس گرفتن و بهتر شدن بنگريم. انقلاب «اسلامی شکوهمند روز «شمار» نسل کنونی ايرانيان است و نه تنها دامن آنها بلکه دامن نسل‌های پس از انقلاب را نيز گرفته است و خواهد گرفت ــ اگر بدان با چنين چشمی بنگرند و با سربه هوائی معمول ما از آن نگذرند.

بيست و پنج سالگی انقلاب فرصت خوبی برای چنان نگرشی است. چه کرديم که به چنين روزی، به بدترين دوزخی که می‌توانستيم افتاديم؟ و چگونه است که حکومت اسلامی بيست و پنج سال کشيده است و هنوز پايانش را نمی‌بينيم؟ حکومتی که فرا آمد و دنباله انقلاب است و نه تنها در خطوط کلی بلکه تا پاره‌ای جزئيات، جز تحقق هدف‌ها و نيروهای اصلی آن نيست، با همه ناهمزمانی anachronism اش و بيزاری دشمنانه مردم، يک ربع قرن پائيده است و نمی‌توان گفت کی و چگونه برچيده خواهد شد. در جامعه سياسی ما، در آن اقليت فعالی که در همه جامعه‌ها بار اصلی سياست و تاريخ را بر دوش دارد، چيست که اجازه می‌دهد چنين عناصری چنين دست گشاده‌ای بر ميهن ما پيدا کنند؟

اگر حکومت اسلامی دنباله انقلاب است ماندگاری‌اش را نيز بايد به عواملی بست که آن انقلاب را فرا آوردند. آنچه انقلاب را پيروز کرد حکومتش را نيز نگهداشته است. از آن عوامل کدام مهم‌تر است؟ در اينجا می‌بايد به منظوری که از طرح پرسش داريم بازگرديم. آيا در اين روز «شمار» مانند دوران انقلاب به چيزی جز خود نمی‌انديشيم و گناه «بدها که زمن رسد همی برمن» را «بر گردش چرخ و اختران» می‌بنديم؟ (باز در دوره مسعود سعد سلمان نظر مردم از هفت خواهران نفتی و کارتر درمانده بلندتر بود.) يا سرانجام می‌خواهيم به بد و نيک خود پی ببريم؟ بيشتری از ما هنوز به اين پرسش پاسخی را می‌دهند که پس از فرونشستن شور انقلابی به فريادشان رسيد. اين ايرانيان، توده‌های ميليونی مردم معمولی و طبقه متوسط و گل‌های سرسبد، نبودند که دست به احمقانه‌ترين انقلاب تاريخ زدند؛ بيگانگان توطئه کردند و ما را به اين روز انداختند. در برابر دست تقدير ابرقدرت‌ها از ما چه ساخته بود و هست؟ پيش از پيروزی انقلاب، اين باور، حکومت پادشاهی را به چنان فلجی انداخت که پادشاه در مصاحبه‌اش با اينترنشنال هرالد تريبيون 28 مه 1980 گفت که «دربرابر مخالفان صرفا از سياست تسليم» پيروی کرده است. پس از پيروزی انقلاب، همين باور به رويکرد تسليم و انتظار جامعه انجاميده است: چشمها همه به دست و دهان آنها که خودشان آوردند و نگهداشته‌اند و هرگاه بخواهند برمی‌دارند. تسليم در آن شش ماهه انقلابی و تن به قضای خارجی دادن در دو دهه گذشته بزرگ‌ترين کمکی بوده است که انقلابيان ديروز و حکومتگران امروز از بيگانگان گرفته‌اند.

در انقلاب، تقريبا نيروئی نبود که از مصلحت عموما تصوری خويش به خير عمومی، و از گرمای عواطف لحظه به واقعيت چند گام دورتر از نوک بينی پردازد. چنان شد که گروه‌های روزافزون از سر کينه يا فرصت‌طلبی به کسانی که همه عمر يا از آنها بيگانگی کرده بودند يا آنها را رقيبان جدی خويش می‌شمردند روی آوردند و بزودی تسليم شيفته‌وار شدند. امروز نيز از دشمنی با يکديگر پروای دراز کردن زندگانی دشمن مشترک را ندارند و در ميانشان کم نيستند که از بيم عقب افتادن، بدشان نمی‌آيد به عوالم دوستی پيشين با رژيمی که آنها را رانده و کشور را رو به نابودی برده است برگردند. انتقامجوئی از يک سو و تشنگی رسيدن به قدرت از سوی ديگر که در انقلاب نمی‌گذاشت افراد و گروه‌ها دوست و دشمن و کمتر دشمن را از هم باز شناسند، امروز همچنان درکار است، هرچند قدرت بسی دورتر و انتقامجوئی بسی بی ‌معنی‌تر شده است. در آن شش ماهه انقلابی، روحيه تسليم و شکست گروه فرمانروا هر اشتهائی را تيز می‌کرد و گروه‌های سياسی درگير، از درد زخم‌های تازه می‌سوختند. امروز هيچ نشانی از آن روحيه در گروه فرمانروا نيست؛ و کسانی که به يک اندازه کيفر ديده‌اند و درد زخم‌های تازه جائی برای زخم‌های کهنه‌شان نگذاشته است حقيقتا چه انتقامی از هم می‌جويند؟

بی اصولی و ظاهربينی، نگرش سراپا احساساتی به سياست، يک بلای ديگر جامعه انقلابی بود و هنوز در بيشتری از جامعه سياسی ما ديده می‌شود. در انتخابات رياست جمهوری 2001 نقش ترانه يار دبستانی من در کشاندن بسياری به رای دادن، از محاسبات استراتژيک و تاکتيکی نيرومندتر بود. امروز وزش هر نسيمی در جهان سياست، بسياری فشار خون‌ها را بالا و پائين می‌برد و هربار می‌بايد روحيه‌ها را بالا برد و حرارت‌ها را پائين آورد.

***

تئوری‌های انقلابی بيشمار است و درباره انقلاب اسلامی ايران و زمينه‌ها و دلائلش فراوان نوشته‌اند که به کار پژوهندگان، و بويژه حکومت‌ها در منطقه ما، آمده است و خواهد آمد. اما از ميان همه عوامل سياسی و اجتماعی و نفتی و نقش انگلستان و امريکا و بی بی سی و فلسطينی‌ها و سوريه و ليبی، آنچه به مردم ايران بيشتر ارتباط می‌يابد، عامل اخلاقی است در انقلاب و حکومتی، که مانند ميوه‌ای از درخت آن بدر آمده است. زيرا با همه اهميتی که هر کس به هر عاملی بدهد، انقلاب اسلامی بر زمينه جامعه ايرانی يک نسل پيش  روی داد. انقلاب در آن جامعه خاص پيروز شد. اگر مردم و جامعه سياسی ايران به گونه ديگری می‌انديشيدند و رفتار می‌کردند، اصلا زمينه‌ای برای پيروزی نيروهای دست درکار انقلاب (هر کس گناهکاران خود را دارد) فراهم نمی‌شد. به همين ترتيب حکومت اسلامی، در ايران است و سرنوشت آن هر چه هم به اراده بيگانگان بستگی داشته باشد در روياروئی‌اش با جامعه ايرانی تعيين خواهد شد. سرسخت‌ترين باورمندان نظريه توطئه نيز نمی‌توانند ترديد کنند که يک حرکت مردمی چند صد هزار نفری کار رژيم را خواهد ساخت. حتا در اين عصر مشيت ابرقدرت امريکا و قدرت‌های ديگر که هرچه بخواهند دست کم در ايران می‌شود، باز اراده آنها اسبابی لازم دارد که بيشترش ما مردم آن سرزمينيم. آن بيست و پنج شش سال پيش نيز، با همه توطئه بيگانگان، جمعيتی که طول خيابان شاهرضا را در صفوف دهها نفری سياه می‌کرد بهر حال عاملی می‌بود.

هر 22 بهمن بدين ترتيب می‌تواند و می‌بايد فرصتی برای پاک کردن حساب با خودمان و نه با يکديگر باشد: چه کرديم و چرا کرديم و اکنون چه بايد بکنيم؟ کجای کارمان عيب دارد (اين پرسش بنيادی است) و برای برطرف کردنش چه لازم است؟ اگر تجربه‌ای به مهابت 25 سال گذشته نيز نتواند ما را به اين خودنگری وادارد ديگر تا فرا رسيدن آن روز «شمار» اسطوره مذاهب، چه خواهد توانست؟

  14 فوريه 2004

 

معنی تحريم انتخابات

معنی تحريم انتخابات

آنها که انتخابات مجلس هفتم شورای اسلامی را تحريم کردند حق دارند از پيروزی خود شادمان باشند. اکثريت بزرگ مردم (بسته به منابع خبر، هفتاد تا هشتاد درصد) در رای‌گيری شرکت نجستند و پر کردن صندوق‌ها را به عوامل حکومتی واگذاشتند و آنها نيز چنان اين وظيفه را انجام دادند که به گزارش يک “تارنما“ در جائی صد و هفتاد درصد رای‌دهنگان پای صندوقها رفته‌اند!

اکنون تکيه بر ويژگی غيردمکراتيک اين انتخابات، به حق لبه تيز حمله به رژيم شده است و می‌بايد به حکومت‌های اروپائی و ژاپنی‌های اهل معامله هشدار داد که قراردادهای تصويب شده در چنين مجلسی از نظر مردم ايران نه مشروع و نه لزوما تعهدآور است. مجلسی که بيش از دو هزار تن کانيداهای هوادار رژيم نيز از شرکت در انتخابات آن محروم شدند (مخالفان که اصلا حق زندگی ندارند) و چنان اکثريتی از مردم بدان رای نداده‌اند نمی‌تواند از سوی ملت ايران تعهدی بدهد. با اينهمه نکته اصلی در اين انتخابات، غيردمکراتيک بودن آن نيست که در تاريخ پارلمانی ايران قاعده و نه استثنا بوده است ــ حتا در دوره‌هائی که در دست تاريخنگاران حزبی و مبارزان جبهه تبليغات، به نمونه‌های آزادی سياسی، از جمله انتخابات آزاد، بالا کشيده شده است. به جرات می‌توان گفت که در اين تاريخ صدساله هيچگاه همه ايرانيان صاحب حق رای، اگر چه در ميان نيمه مردانه جمعيت، نتوانستند حتا برپايه قانون انتخابات زمان، در اکثريتی از حوزه‌های رای‌گيری و دور از دستور و فشار ارباب يا مامور دولت به هر که دلخواهشان بود رای دهند. چگونگی و اندازه محدوديت‌هائی که بر گزينش آزادانه مردم تحميل می‌شده بسيار تغيير کرده، ولی اصل بر محدوديت بوده است. در جمهوری اسلامی آن محدوديت‌ها را مانند همه زمينه‌های ديگر، از حد قابل ملاحظه ايرانيان نيز گذرانده‌اند.

در انتخابات شورای اسلامی ششم آنچه روی داد بازگشت به پيش از دوم خرداد بود ــ کنار کشيدن جوانان و طبقه متوسط از فرايند انتخاباتی و کار کردن از درون برای اصلاح رژيم با همه محدوديت‌های آن. موضوع، آن نبود که “آزادی انتخابات“ پايمال شده باشد زيرا از اين بابت تفاوتی در ماهيت با انتخابات چهار سال پيش نداشت. موضوع آن بود که سران رژيم آخرين  سوراخ‌هائی را که هفت سال پيش به غفلت گشوده بودند پر کردند و مردم نيز روندی را که در انتخابات انجمن‌های شهر آغاز شد به جائی که می‌بايست رساندند. انحصارگران از اختياراتی که با همکاری اصلاحگران در دست آنها گرد آمده بود بهره گرفتند؛ اصلاحگران فرصتی را که مردم پياپی به آنها داده بودند بی‌بهره گذاشتند؛ و مردم چاره ديگری نيافتند. منتها چون هفت ساله گذشته مانند باد بر جامعه نگذشته است و تاثيراتی در اينجا و آنجا گذاشته است، کنار رفتن آن هفتاد يا هشتاد درصد جمعيت نه بي‌سر و صداست نه به معنی فرو مردن مبارزه و مقاومت در جامعه.

اين مرحله‌ای که در تاريخ جمهوری اسلامی پايان يافت صرفا آغاز دور تازه‌ای در مبارزه با رژيم است. تا پيش از دوم خرداد، مردم به نظر می‌رسيد هيچ اميدی ندارند و اعتراضات که دامنه‌اش به شورشها و سرکوبهای خونين نيز می‌رسيد بيشتر جنبه محلی و “غير سياسی“ داشت. با پيروزی‌های انتخاباتی پس از دوم خرداد و گشايشی که در فضا پيدا شد اميدها بالا گرفت و نخستين تظاهرات سياسی محض که برانگيخته از اعتراض به پاره‌ای ناروائی‌ها نبود در هژده تير 78/99 روی داد که با شورش‌های گسترده تابستان گذشته دنبال شد. آن اميد به دگرگونی و بهبود، در دست دوم خرداديان بيهوده ماند ولی چيزی در جامعه آزاد شده بود. وظيفه همه ما به عنوان مخالفان رژيم آن است که روحيه مبارزه و تلاش برای دگرگونی را زنده نگه داريم. اين مبارزه ديگر نمی‌تواند برای اصلاح رژيم باشد. زمان تعارف و بازی‌های لفظی گذشته است. جمهوری اسلامی تا برجاست همين است و در همين حدودها، پيوسته رو به بدتری می‌رود.

4 مارس 2004