بایگانی موضوعی: گرامیداشت بابک

….

ویژه‌نامۀ گرامیداشت بابک امیرخسروی به کوشش تلاش آنلاین منتشر شد!GB_jeld

فهرست مطالب:

 

در این دفتر

سالشمار بابک امیرخسروی

قهرمان خسته… / سیروس آموزگار

با تمام وجود و زندگی درگیر با موضوع / گفت‌وگو با محسن حیدریان

کهن سالی جوان دل / محمد برقعی

پل آزادیخواهی و عدالت‌خواهی میان نسل‌ها  / گفت‌وگو با اتابک فتح‌الله‌زاده

یاشاسون بابک، بیزیم ایران بالاسی / فرخنده مدرس

تعلق بابک به نسلی از انسان‌های با فرهنگ و مدرن / گفت‌وگو فرهاد فرجاد

یک سی سالی با بابک / علی امینی‌نجفی

ادای سهم از سر مهر در بزرگداشت دوست / گفت‌وگو با بیژن حکمت

بابک امیرخسروی سیاستمداری با صفات انسانی تمجیدآمیز  / حسن شریعتمداری

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود / زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است / مهدی ممکن

بابک مرد تحمل است.  / گفت‌وگو با علی شاکری

بابک امیرخسروی و موضوع دمکراسی در چپ رادیکال / سعید پیوندی

تجدید نظر در مبانی عدالت‌خواهی / علی کشگر

یک تصویر نا‌کامل / محسن حیدریان

نگاهی به کتاب “مهاجرت سوسیالیستی و سرنوشت ایرانیان” / مهدی موبدی

عشق‌های نهفته در پسِ پردهِ سیاست / گفت‌وگوی فرخنده مدرس با بابک امیرخسروی

زندگینامه سیاسی ـ شخصی کوتاه بابک امیرخسروی

فهرست کتاب‌ها، مقالات، مصاحبه‌ها و سخنرانی‌های / بابک امیرخسروی

 

برگزیده‌هائی از رساله‌ها، مقاله‌ها، مصاحبه‌ها و سخنرانی‌های بابک امیرخسروی

.

ii Kopie

..

yy Kopie

MZ_2خطاطی از: ماندانا زندیان

در این دفتر

در این دفتر

‌‌
ایرانیان در برابر سرآمدان خویش قدر‌شناسند و قدر و منزلت کسانی را می‌گذارند که بنیاد ملت و کشور را محفوظ و بدان دوام و قوام می‌بخشند و یا در راه آن می‌کوشند. و این سنتِ پسندیده‌ایست. ما، گردانندگان تلاش آنلاین به عنوان آحادی از آن مردمان، پیرو این سُنتیم و در این دفتر سُنت پسندیده قدر‌شناسی را ادامه داده‌ایم. این بار فردی از فرزندان آن مرز و بوم در تیررس نگاه جستجوگر و قدر‌شناس ما قرار گرفته است که کارنامه فکری و فعالیت سیاسی‌ بی‌وقفه‌اش، در این سه دهه‌ای که او را شناخته‌ایم، استوار بر مهر به میهن و در خدمت گشودن راهی در برابر خانواده و گرایش سیاسی خویش، یعنی چپ ایران، به سوی آینده بوده است؛ به سوی آینده جامعه‌ای که به تدریج می‌رود از نگاه به سیاست به معنای چشم‌دوختن به بازی قدرت و بکارگرفتن ابزار حذف رقیب، در پیشبرد امر خود، بدر آید و پایه را در تدوام هستی و تقویت قوای خویش، بر اصل مشارکت گرایش‌های سیاسی و گروه‌های اجتماعی و طبقات گوناگون و حضور پیروان افکار و جهان‌بینی‌های متفاوت و ‌گاه متضاد، گذارد. پدیدار شدن و استحکام چنین جامعه و آینده‌ای معجزه‌ نیست تا از راه وِردهای جادویی ایدئولوژیک به ظهور یکباره‌اش بی‌انجامد، گذریست تدریجی ایستاده بر زمین دانش و آگاهی و از مسیر بررسی، بازبینی و نقد همه آن عناصر و اجزاء فکری، فرهنگی و روحیه‌ای که میان ما، به عنوان بخشی از جامعه بشری، و آن جامعۀ انسانی که می‌خواهیم‌ش فاصله‌ها انداخته است. پیروان ایدئولوژی سوسیالیستی و گرایش سیاسی چپ باورمند به مارکسیسم ـ لنینیسم در ایران، و در یک سده‌ونیم گذشته، نیروی اجتماعی کم اهمیتی نبوده‌ است. دست آن نیروی فعال را در این فاصله ‌اندازی‌ها می‌توان دید. و بابک امیرخسروی از نادر سرآمدان جنبش چپ ایران است که ایستاده بر دانش و آگاهی‌های تازه، از طریق بازبینی در ایدئولوژی گذشته و نقد مبانی فکری این نیروی اجتماعی، در راه کاهش این فاصله‌ها بسیار کوشیده است. و این کوشش‌ها و تأثیرات مثبت آن از چشم بسیاری از افراد و اعضای هم‌خانواده‌اش و همچنین از دید منصفانه در درون خانواده‌های دیگر سیاسی ایران پوشیده نمانده است.

ما این دفتر را در گرامیداشت بابک امیرخسروی، در آستانه هشتادوهفت سالگی‌اش، گشوده و در برابر جمعی از دوستان و آشنایان قدیم و جدید از گرایش‌ها و افکار گوناگون نهاده و از آنان خواستیم؛ از مشاهدات، تجربه‌ها و خاطره‌ها و شناختشان از بابک و تلاش‌های سیاسی و فکری‌اش و تأثیرات آن‌ها روایت کنند. البته حضور اجتماعی طولانی، پیوندهای تشکیلاتی متعدد، اقدامات سیاسی مشترک و جمعی، به مناسبت‌های گوناگون، و وجود ارتباطات و مراودات فکری با افراد و محافلی بعضاً با گرایش‌های سیاسی از بنیان متفاوت، دایره دوستان و آشنایان بابک را گسترده کرده است. همین گستردگی ما را، که سال‌هایی زندگی فکری و سیاسی بابک امیرخسروی را با حساسیت و اشتیاق زیر نظر داشته و با نام و چهره‌های بسیاری در کنار او آشنا شده بودیم، ناگزیر از انتخاب می‌نمود.

و اما در اینجا ناگفته نمی‌توان گذاشت و گذشت که ما به هنگام طرح دعوت خویش نزد افراد انتخاب شده از یک جمع گسترده و رنگین، بدون استثنا با برخوردهای مثبت و مشوقانه و ابراز ارادت‌های دوستانه و سراسر آمیخته به احترام نسبت به بابک امیرخسروی و زندگانی سیاسی و فکری‌اش و به ویژه ستایش صداقت و شرافت انسانی‌اش، تمجید وفاداری و ابراز مهر و دوستی‌اش و تکیه بر پشتکار و تعهد اخلاقی‌اش به دانستن هر چه بیشتر و عمیق‌تر، روبرو شدیم. طی این تماس‌ها بود که به عین دریافتیم؛ ما در علاقمندی و گرامیداشت‌مان نسبت به بابک امیرخسروی تنها نیستیم و بسیاری بابک امیرخسروی را به دید مهر می‌نگرند و گرامی می‌دارند و زندگی و کارنامه سیاسی‌ او را درخور تقدیر می‌دانند؛ حتا اگر اندک کسانی از آن گروه گزینش شده، به هر دلیلی که در جای خود محترم است، دست و زبانی در بیان آشکار آن ارادت و مهر نیافتند.

این دفتر به دو بخش تقسیم و بخش نخست آن به سخنان و ارزیابی‌های آشنایان، دوستان، همراهان و یاران در باره بابک امیرخسروی اختصاص یافته است. نوشته‌ها و مصاحبه‌هایی که هر یک طبعاً از زاویه نگاه نویسندگان و گویندگان بر بابک، بر پایه تجربه‌های دور و نزدیک یا مستقیم و غیرمستقیم با و از وی و در پرتو برداشت‌های خویش از مفاهیم و مضامینی که در این دهه‌های ناآرامی و سال‌های تجدید نظرهای ریشه‌ای از اهمیتی فراگیر برخوردار و کاربردی عمومی یافته‌اند، عمل و نظر بابک امیرخسروی را مورد بررسی و قضاوت قرار داده‌اند؛ برداشت‌ها، تعریف‌ها و ارزیابی‌هایی که بی‌تردید هیچ یک به تنهایی بابک امیرخسروی را بیان نمی‌کنند، اما هر یک در کنار دیگری و در این مجموعه تصویر و ‌شناختی از این انسان اجتماع‌اندیش و روشنفکر کوشا می‌دهند که در خور تقدیر است.

بخش دوم این تقدیرنامه به خود بابک امیرخسروی تعلق یافـته است. این قسمت با مصاحبه‌ای با بابک آغاز می‌شود با مضمون سنگین‌تر شخصی و عواطف سرشار انسانی و نمایانگر همزیستی در حین چالشی پایان‌ناپذیر میان دو دنیای بیرونی و درونی انسانی‌ اجتماعی‌ست که هرگز نخواسته و نتوانسته حق و وظائف هیچ یک از این دو دنیا بر گرده خود را زیر پا گذارد. در کنار این مصاحبه شرح فشرده‌ای از زندگانی بابک امیرخسروی به قلم خود وی آمده است. و پس از آن، تا انتهای این دفتر، به نشر دوباره نوشته‌ها و سخنرانی‌های بابک اختصاص یافته است. در فراهم نمودن و تنظیم این قسمت نیز ما بار دیگر با گستره وسیعی از متن مقالات، رساله‌ها و سخنرانی‌های بابک امیرخسروی روبرو بودیم. به هر گوشه‌ای از آرشیوهای خود و در سایت‌های موجود، که می‌نگریستیم نوشته‌ای یا گفته‌ای از وی می‌یافتیم؛ اعم آن‌ها نیز در باره مسائل پُر اهمیت و گره‌ای؛ چه در زمینه مسایل سیاسی روز و چه در مورد موضوعات پایه‌ای و دوام‌آور یا در باره ضرورت چرخش‌ها و تجدید نظرهای فکری و در توضیح مبانی نظری؛‌ گاه به زبان ایستادگی و مقاومت، مواقعی به زبان پند و هشدار و در بیشتر اوقات، و در ماندگار‌ترین و اهم آن‌ها، به قصد روشنگری و دادن آگاهی. ما در اینجا نیز ناگزیر از گزینش شدیم؛ گزینش نوشته‌ها و سخنرانی‌هایی که در حقیقت در‌‌ همان آغاز تصمیم به تدارک این دفتر، و شاید خیلی پیش‌تر از آن، گردآوری‌ و حفظ‌شان از درون آرشیو نشریات گذشته که به سختی در دسترس همگانند و یا از دل سامانه‌های پراکنده اینترنتی ایرانی که سرنوشتشان در آینده ناروشن است، یکی از دلمشغولی‌های اصلی‌مان بود.

و اما در روند پیشبرد کار این دفتر؛ در مسیر انجام مصاحبه‌ها و گردآوری نوشته‌ها و همچنین در طی تماس‌ها و گفت‌وگوهای مقدماتی که طبعاً در این دفتر نیامده‌اند، دریافتی تدریجی دست داد که شاید بی‌ذکر آن حق مطلب در باره بابک و آنچه که در راه آن کوشیده و آن کس که بوده است، به کمال ادا نشود. این دریافت برخاسته از آشنایی تازه با جمعی از دوستداران بابک امیرخسروی و یا به بیانی دقیق‌تر بازیابی روح جمعی آنان بوده است. در پرتو نگاه به این روح جمعی و از دل بازگویی تجربه‌های زندگی شخصی و سرگذشت‌های سیاسی‌ در این دفتر و شرح دگرگونی در این زندگی‌ها و سرگذشت‌ها و روایت چگونگی تلاقی نقاط عطف آن‌ها با حضور و نقش تأثیرگذار بابک امیرخسروی، دستیابی عمیق‌تر به سرشت اخلاقی و روان روشنفکری بابک امیرخسروی برای ما فراهم‌تر شد.

اگر از اهم خویشکاری روشنفکری داشتن قوه تشخیص وضعیت‌هایی‌ باشد که آدمی را، در زندگی شخصی و یا در حیات جمعی، در فرو بردن در خود، از عنصر انسانی تهی می‌سازند، و اگر پایبندی به اخلاق روشنفکری داشتن شجاعت هشدار و آگاهی به موقع نسبت به چنین وضعیت‌ها و تلاش در تغییر آنها و توقف لحظه‌های سقوط به پارگین تهی شدن از انسانیت باشد، بی‌تردید پایبندی بابک امیرخسروی به وظائف روشنفکری و اخلاق ذاتی آن یعنی کسب آگاهی‌های بیشتر و ژرف‌تر و در تقویت قوۀ تشخیص و همچنین کوشش‌ بی‌وقفه‌ در نقد افکار و ایدئولوژی گذشته چپ، با همه نابکاری‌هایی که می‌توانست برای انسان‌های بسیاری در پی داشته باشد، و پشتیبانی بی‌دریغ از آنانی که عزم تغییر یافته و خود را در برزخ دگرگونی انداخته بودند، او را در مقام روشنفکری بلامنازع کرده است. و اما آنچه بابک را در مقام اخلاقی یک روشنفکر مرتبه‌ای بالا‌تر برده است، آن شجاعت دانستن و عزمِ نفس و اراده مستقل تصمیم بوده است که بابک در التزام بدان در نظر و عمل، یکپارچگی روان روشنفکری و اخلاقی خویش را نمودار‌تر کرده و پیام و آموزه‌های این یکپارچگی را جمعی، همچون گوینده فراز زیر، در عمل و در تجربه‌های خود از نزدیک با بابک دریافته و به گوش جان شنیده‌اند:
«بابک به ما آموخت که در جستجوی حقیقت دلیر و پی‌گیر باشیم و گول عناوین و سوابق انقلابی را نخوریم.»
این جمله از زبان علی امینی یکی از جمع کسانی‌ست که ما در مسیر راه خود در گردآوری این دفتر با آنان آشنا شدیم، یا اگر نام و نظراتشان را در کنار بابک شنیده و خوانده بودیم، در این مسیر به معنای جمعی وجودش‌شان و نقش و تأثیر مشترک بابک در تحولات فکری و سیاسی‌ و مهم‌تر از همه در بالاتر بردن قدر بیداری وجدان حقیقت‌جو نزدشان‌ پی‌بردیم. ما خود را در این جمعِ ساکت‌تر و شاید پراکنده‌تر، بیشتر یافتیم.

تنهایی، در سیاست و در نظر، هرگز دل انسان‌های دارای استقلال رأی و وفادار به نفس وجدانی خویش، دلاور در تجدید نظر، ساکت و فروتن در شنیدن سخن حق، را به هراس نمی‌افکند. اما اگر گوهری را در تنهایی یافته‌ای و در شناختن و شناساندن قدر و تقدیر آن گوهر می‌بینی که تنها نیستی، نمی‌توانی شادی و رضایت برخاسته از این احساس تنها نبودن را آشکار نکنی. ما، در تدارک این دفتر، خود را در جمعی یافتیم که هیچ تردیدی به دل راه نداد که بگوید «من» از بابک «دلیری و پیگیری در جستجوی حقیقت» را آموختم و او را دوست دارم

سالشمار بابک امیرخسروی

سالشمار بابک امیرخسروی

شخصی

تولد در تبریز، پنجمین و آخرین فرزند ۳ شهریور سال ۱۳۰۶

تحصیل دوران دبستان و دو سال نخست متوسطه در مدارس پرورش و رشدیه تبریز کوچ از تبریز به تهران، در ۱۴ سالگی، پس از اشغال آذربایجان توسط ارتش سرخ شوروی در مهرماه سال ۱۳۲۰

ادامه تحصیلات متوسطه در دبیرستان علمیّه و دارالفنون تهران پایان دبیرستان سال ۱۳۲۳

تحصیلات دانشگاهی در رشته مهندسی دانشگاه تهران تا آغاز دوران زندگی مخفی و سپس ترک ایران سال ۱۳۳۴

چند سال فعالیّت در دبیرخانۀ اتحادیّۀ بین‌المللی دانشجویان که مقر آن در پراگ بود. ۱۹۶۱ تا ۱۹۶۴ میلادی

تحصیل در مدرسه حزبی در مسکو در رشته علوم اجتماعی ـ اقتصاد سیاسی. ادامه تحصیل در رشته اقتصاد در دانشگاه هومبولت برلن در آلمان شرقی و دو سال کار در یک موسسۀ مهندسی در برلین شرقی تا سال ۱۹۶۹

ازدواج با همسری ونزوئلایی در۱۹۶۰ میلادی در کاراکاس، (نام همسر کارمن دارای دو فرزند، یک دختر بنام کارمن و یک پسر بنام آرش)


کشورهای محل اقامت

ایران ـ تبریز و تهران تا سال ۱۳۳۴

چکسلواکی ـ پراگ، اتحاد جماهیر شوروی سابق ـ مسکو، جمهوری دمکراتیک آلمان شرقی ـ برلن شرقی تا سال ۱۹۵۵

فرانسه، پاریس از نوامبر سال ۱۹۶۹

بازگشت به ایران پس از پیروزی انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷

خروج مجدد از ایران و اقامت در فرانسه در سال ۱۳۶۱

فعالیت‌های سیاسی، سازمانی و مسئولیت‌های حزبی و بین‌المللی

آغاز فعالیت سیاسی؛ شرکت در تظاهرات به طرفداری از مصدق اسفند سال ۱۳۲۳

عضویت در حزب توده ایران پائیز ۱۳۲۴

فعالیت دانشجویی و مسئولیّت کمیتۀ حزب توده ایران در دانشگاه تهران ۱۳۲۸ تا اواخر ۱۳۳۱

مسئول کمیته حزبی شهر تبریز و حومه و معاونت کمیته ایالتی آذربایجان اواخرسال ۱۳۳۱

اعزام از سوی حزب توده برای شرکت در فستیوال جهانی جوانان و دانشجویان با عنوان عضو کمیته ملی فستیوال در اواخر ژوئیه و اوت سال ۱۳۳۲

دستگیری در فرودگاه به هنگام بازگشت به ایران پس از کودتای ۲۸ مرداد در شهریور سال ۱۳۳۲

اعزام به خارج کشور به دستور حزب به منظور شرکت در اتحاد بین‌المللی دانشجویان سال ۱۳۳۴

فعالیت بین‌المللی و سفرهای سیاسی به کشورهای گوناگون

فعالیت در اتحادیه بین‌المللی دانشجویان در پراگ نخست به عنوان عضو و سپس با سمت رئیس دپارتمان ضداستعماری و معاونت رئیس این اتحادیه از سال ۱۹۵۵

شرکت در اولین کنفرانس دانشجویان آسیا و آفریقا در باندونگ (اندونزی) سال ۱۹۵۶

شرکت در اولین کنفرانس همبستگی خلق‌های آسیا و آفریقا در قاهره (مصر) سال ۱۹۵۷

بازدید، به نمایندگی از سوی همین اتحادیه، از کشورهای:
آمریکای لاتین، چین، ژاپن، هندوستان، برمه، فیلیپین، الجزایر، تونس، مصر، مراکش و سنگال و همچنین سفر به کشورهای اروپای غربی تحت تعقیب قرار گرفتن از سوی سازمان امنیت ایران (ساواک) و پلیس بین‌المللی (انترپول) به دلیل واهیِ حمله مسلحانه به بانک ملی در تهران برداشتن پول از بانک ملی!

کناره‌گیری از فعالیت‌های حزبی به‌دنبال سرکوب بهار پراگ اشغال چکسلواکی توسط نیروهای ارتش سرخ و خروج از کشورهای سوسیالیستی به قصد اقامت در فرانسه از نوامبر سال ۱۹۶۹

از سرگیری مبارزات و فعالیت‌های حزبی

آغاز مجدد فعالیت‌های حزبی در پاریس به دنبال اعتصاب غذای دانشجویان کنفدراسیون دانشجویی

بازگشت به ایران پس از انقلاب بهمن فعالیّت برای احیای تشکیلات حزب توده ایران.

خروج دوباره از کشور و اقامت در پاریس فرانسه سال ۱۳۶۱

پایان عضویت و فعالیت در حزب توده ایران و انشعاب

انشعاب از حزب توده ایران و انتشار نشریه‌ای با عنوان هواداران “راه ارانی” در مبارزه نظری با مواضع و سیاست‌های حزب توده ایران از پائیز سال ۱۳۶۳

اعلام تشکیل حزب دمکراتیک مردم ایران و شرکت در رهبری آن و انتشار نشریه راه آزادی به عنوان ارگان این حزب که این نشریه مدت‌ها مکان اصلی درج و انتشار مواضع انتقادی علیه ایدئولوژی مارکسیست ـ لنینیستی و همچنین مواضع دفاعی از تمامیت ارضی، یکپارچگی ملی و استقلال ایران بود. سال ۱۳۶۵

پایه‌گذاری و شرکت در رهبری اتحاد جمهوریخواهان ایران سال ۲۰۰۴

قهرمان خسته… / سیروس آموزگار

‌‌‌

Babak_A_2

قهرمان خسته…

سیروس آموزگار


سرکار خانم مدرس،
حق با شماست، من یکی از ارادتمندان بابک امیرخسروی هستم و این ارادت صحبت امروز و دیروز نیست. در آن دوران خوش نوجوانی و ناپختگی که با سادگی معصومانه‌ای فکر می‌کردیم همه بدبختی‌های جهان گناه ارادیِ پولدارهاست و تنها راه نجات این است که سردار کارل مارکس و اگر نشد سردار انگلس و یا لنین و دست به نقد‌تر ژنرال استالین، آستین‌ها را بالا بزند و ما را نجات بدهد، همین امیرخسروی رئیس ما بود. من دانشجویِ از شهرستان آمدة دانشکدۀ حقوق بودم و بابک مسئول حزبی دانشگاه. مرد فرهیخته‌ای که در حد او بودن آرزویِ همة بچه‌هایِ دانشگاه بود.

من جز یکی دوبار آن هم از دور او را ندیده بودم ولی شهرت سواد و شعور و شجاعت وی زبانزد خاص و عام بود. اگر بزرگتری، پدری، عموئی نصیحت می‌کرد که بچه جان دَرسَت را بخوان، فرصت برای این گونه کار‌ها فراوان است. جواب ما همیشه این بود که اگر نباید این کار را کرد، آدم برجسته و سر‌شناسی مثل بابک امیرخسروی چرا این کار را می‌کند؟

فکر می‌کنم در آن روزهای دور و دیر بزرگ‌ترین آرزوی من این بود که یک روز، به اندازه بابک امیرخسروی با سواد و فهمیده باشم.

  • بابک امیرخسروی گفت من شوخی نمی‌کنم و واقعاً شاگرد ابوالحسن صبا بودم و شاگرد خوبش هم بودم در حدی که استاد گاهی تعلیم به شاگردان مبتدی خود را به من واگذار می‌کرد. و معلوم شد که بابک شوخی نمی‌کند و واقعا شاگرد صبا بوده است و به این ترتیب همه دانستند که وی جز سیاست از موسیقی هم سر در می‌آورد.

در آن روز‌ها حتی در مخیلة من نمی‌گنجید که ممکن است یک روز من و او، رو در رو، بایستیم و با هم حرف بزنیم. حتی این روز‌ها نیز که گاهی، هم‌صحبت می‌شویم، هیچوقت ایستاده نیست یا من نشسته‌ام و او سرپاست یا او نشسته است و من ایستاده و یا هر دو نشسته.

***

روز چهارده آذر سال ۱۳۳۱ بود و ترتیب یک راه‌پیمائی از دانشگاه تا میدان بهارستان داده شده بود. آن روز‌ها من برای تحصیل دانشگاهی به تهران آمده بودم و در منزل عمویم زندگی می‌کردم که خانه‌اش نزدیکی‌های میدان حسن آباد بود و تنبلی ذاتی من که به تدریج یک قسمت از منش انسانی من شده است (خانم مدرس حال متوجه می‌شوید چرا من برای نوشتن این مطلب این‌همه شما را معطل کردم) به همین دلیل از رفتن به دانشگاه صرفنظر کردم و تصمیم گرفتم وقتی سر و صدای شعارهای بچه‌ها که از خیابان شاه و نادری می‌بایست بگذرند به گوش رسید به صف تظاهر به پیوندم. سرو صدا که شنیده شد از خانة عمو بیرون زدم و راه افتادم و وقتی به سرچهارراه یوسف‌آباد رسیدم صف متظاهرین جلو رفته بودند و من ناچار به عقب مانده‌های تظاهرات رسیدم و چشمم به یک تاکسی افتاد که بابک امیرخسروی با یک نفر دیگر روی صندلی عقب نشسته بود و یک دانشجوی گردن کلفت که ظاهراً محافظ بابک بود کنار راننده نشسته بود.

دیدن بابک پاهای مرا سست کرد. من هیچوقت او را به این نزدیکی و این‌همه در دسترس ندیده بودم و بلافاصله متوجه یک نکتۀ دیگر شدم که انصافاً از هوش شهرستانی من بعید بود.

دیدم که کسانی از انبوه تظاهرکنندگان به تاکسی نزدیک می‌شوند از پنجرۀ پائین کشیده تاکسی، حرف‌هائی به بابک می‌زنند و دستوری می‌گیرند و دوباره به طرف صف انبوه متظاهرین می‌روند.

حسرت تازه‌ای در دل من جوشید من نه تنها بابک امیرخسروی نبودم و نمی‌شدم حتی از نوع این گزارش دهندگان و دستورگیرندگان هم نیستم.

همین طور که در نزدیکی تاکسی راه می‌رفتم یک بار دیدم که یک افسر پلیس که یادم نیست چه درجه‌ای داشت جلو رفت و از پنجره تاکسی چیزهائی به بابک گفت و حرف‌هائی هم شنید که من البته نفهمیدم راجع به چیست ولی دیدم که هر دو هم افسر و هم بابک امیرخسروی از نتیجۀ مکالمه‌شان ناراضی بودند و اخم‌های هر دویشان توی هم رفت.

سال‌ها بعد در پاریس از خود او شنیدم که افسر پلیس از بابک خواسته بود تظاهرات را متوقف کنند زیرا در سر میدان بهارستان گروه پان‌ایرانیست‌ها با چوب و چماق در انتظار متظاهرین هستند و تا خدمتشان برسند و بابک گفته بود ما با اجازه وزارت کشور داریم راه‌پیمائی می‌کنیم آگر آن‌ها قصد دارند به ما حمله کنند شما باید جلوی آن‌ها را بگیرید.

حق با افسر پلیس بود در میدان بهارستان به ما حمله کردند ولی بیش از جوان‌های پان ایرانیست، پلیس‌ها ما را کتک زدند. خود من به علت قد بلندم چندین ضربۀ باتوم خوردم و تعادلم را از دست دادم و به زمین افتادم و مردم از روی من به سرعت رد می‌شدند و اگر محبت یکی از هم شهری‌هایم، آقای سالکی، نبود که مرا از زمین بلند کرد و به پیاده رو کشید، قطعاً زیر دست و پا به انبوه شهیدان پیش و پس از ۱۴ آذر پیوسته بودم. (نمی‌دانم در آن صورت این مقاله را کی می‌نوشت.)

***

بعد از بیست و هشتم مرداد ۳۲، فضای ایران، فضای خفه و بسته‌ای است، سخت‌گیری حکومت زیاد نیست و لی جرات‌ها و شجاعت‌ها هم کم شده است. نخست‌وزیر پیشین در زندان است بسیاری از سران حکومت پیشین نیز یا زندانی‌اند یا زبان در قفا کشیده. سپهبد زاهدی نخست وزیر با محاکمۀ مصدق موافق نیست و معتقد است که این کار، فضا را زهرآگین خواهد کرد بی‌آنکه نفعی داشته باشد. ولی زور گروهی از نظامی‌ها می‌چربد و شاه نیز موافقت می‌کند و محاکمه دکتر مصدق سر می‌گیرد. اشتباهی که باعث قهر مردم و حکومت شد که گرچه حکومت بعد‌ها کارهای خوب فراوانی کرد و رفاه عام بسیار بهتر شد و اقتصاد رونق گرفت و بیکاری در مملکت ریشه‌کن شد، ولی هیچ یک از این کار‌ها حکومت و مردم را به آشتی نکشید.

حکومت در آن روز‌ها تمام تلاش خود را به کار می‌برد تا محاکمه مصدق شکل معقول و جهان پسندی داشته باشد و راه برای حضور مردم عادی در جلسات دادگاه باز بود و شرح کامل و انصافاً بیطرفانه جلسات دادگاه در مطبوعات می‌آمد و همه از آن آگاه بودند و عکس‌هایی که از تماشاچی‌های جلسات محاکمه در مطبوعات چاپ می‌شد نشان می‌داد. هر کس که بخواهد با مختصر تلاش می‌تواند کارت حضور در دادگاه را به دست بیاورد. خود من آنروز‌ها یکبار عکس داریوش همایون و ضیاء مدرس و یکبار عکس همکلاس خودم بهروز خالصی را در میان تماشاچیان دیدم ولی حیرت‌انگیز‌ترین ماجرا روزی بود که اگر اشتباه نکنم عکس بابک امیرخسروی را در ردیف سوم تماشاچیان دیدم و از فرط حیرت به معنای واقعی کلمه از جا جستم.

آن روز‌ها، توده‌ای‌ها بیش از هر گروه دیگر تحت تعقیب حکومت بودند و صفحات روزنامه‌ها از توبه‌نامه‌های توده‌ای‌های دستگیر شده پُر بود و بابک امیرخسروی در مقام مسئول دانشگاه، قطعاً چهره شناخته شده‌ای بود.
اینک سال‌ها بعد از ماجرا، به سختی می‌توانم این کار او را شجاعت بنامم و حداکثر ارفاقی که در حق او می‌توان کرد این است که بگوییم این امر نوعی نشان دادن نارضایتی نسبت به موضعی بود که سران حزب توده در بیست‌وهشتم مرداد گرفته بود و همه می‌دانستند که تقریباً همه اعضای عادی و گروه قابل توجهی از کادر‌ها با آن مخالف بودند و با روحیه‌ای که من از بابک امیرخسروی می‌شناسم او قطعاً جزو مخالفان بود.

***

بابک امیرخسروی که به تدریج عرصه را بر خود تنگ دید مجبور شد از ایران خارج شود و در روسیه و آلمان و اتریش اقامت گزیند این ماجرا هر عیبی که داشت باعث شد که چند زبان خارجی را بخوبی بیاموزد و با یک دخترخانم کمونیست ونزوئلایی بسیار نازنین ازدواج کند. (ملاحظه می‌فرمایید که نزدیکی به کشور ونزوئلا از ابتکارات محمود احمدی‌نژاد نیست و پیش از او بابک امیرخسروی نیز این امر را تجربه کرده است. و با این تبصره که همسر بابک به مراتب از مادر چاوز زیبا‌تر است.)

سال‌ها بعد که در سال ۱۳۵۷ چند صباحی من در ایران سری میان سر‌ها پیدا کرده بودم. یک روز مطرح شد که بابک امیرخسروی یکی از کاندیدهای ریاست جمهوری است و باید دستگیر شود. مستمسک دستگیری او این بود که کشور هنوز یک کشور پادشاهی پارلمانی است و اعلام نامزدی برای ریاست جمهوری، از مصادیق بارز توطئه علیه حکومت قانونی وقت است.

  • آن شب چیزی که بمراتب بیش از شام مطبوع، برمذاق من خوش آمد این بود که ما هرسه، هر سه، توده‌ای سابق و هر سه، آذربایجانی، صادقانه اعتقاد داشتیم که آذربایجان قسمتی از ایران است و در طول تاریخ همیشه گوشه‌ای از ایران بوده است، نوای جدائی‌طلبی، یک بانگ غیرطبیعی و غیراصیل و تحمیلی و غیرآذربایجانی است.

در سال ۱۳۵۷ سی سال از زمانی که من نام بابک امیرخسروی را برای آخرین بار شنیده بودم می‌گذشت و کوچک‌ترین یادی از او در ذهنم نبود و تصور کردم این شخص قاعدتاً باید دکتر خسروی استاد مردم‌شناسی دانشگاه تهران و برادر سارا همسر جهانگیر بهروز باشد، یک زن فوق‌العاده که ترکیب شاهانه‌ای از زیبایی و شعور است و من وی را واقعاً مثل خواهر دوست دارم و طبعاً برایم مشکل بود که بگذارم برادر سارا را بگیرند. تمام تلاشم را به کار بردم تا جلوی زندانی شدن او را گرفتم. و این اولین و آخرین باری بود که من کمکی به بابک امیرخسروی می‌کردم و آن هم تازه به خاطر یک سوء تفاهم و در واقع به یک نفر دیگر.

***

در سال ۱۹۸۷ اوضاع و احوال به نحوی بود که خوش‌بینی‌های اولیه سال‌های آغازین دوران مهاجرت را از بین برده بود. شبی به شام منزل شادروان منصور تاراجی مهمان بودیم و سخن از آینده دوستان رفت و اینکه باید خوش‌بینی‌ها را‌‌ رها کرد و به فکر آینده بود. ما هر یک خانواده‌ای داریم و باید با واقع‌بینی به فکر آن‌ها باشیم و پیشنهاد کرد که در درجه اول باید به فکر آلونکی باشیم که سقفی برای خانواده باشد.

کسی با اصل فکر مخالف نبود ولی در غربت ناخواسته و با جیب‌های تهی چگونه می‌شد به خرید خانه اندیشید. منصور تاراجی گفت دست روی دست نمی‌توان گذاشت. من دوستی دارم که موفق شده است خانه‌ای برای خود بسازد. از او کمک فکری می‌گیریم. امکانات خودمان را برای او شرح می‌دهیم و خواهش می‌کنیم در چهارچوب آن فکری به حال ما بکند. کسی مخالفت نکرد و برای روز سه شنبه بعد قرار گذاشتیم که در یک کافه جمع شویم و تاراجی هم با دوستش به آنجا بیاید. روز سه شنبه از لذت صاحب‌خانه شدن من قبل از همه به کافه معهود رسیدم و کمی بعد یکی دیگر از دوستان نیز به ما ملحق شد و دیگران ظاهراً سنگ را زیادی سنگین یافته بودند و به وعده‌گاه اصلاً نیامدند. در انتظار تاراجی و دوستش ما دو نفری قهوه‌ای خوردیم و ناگهان آن دوتا هم از راه رسیدند. حتی تصورش هم از ذهن من نمی‌گذشت که یک روز ممکن است با بابک امیرخسروی در یک کافۀ پاریس دور یک میز بنشینیم.

من البته بابک را می‌شناختم ولی او هرگز مرا ندیده بود. حتی بعد از معرفی تاراجی نیز مرا به جا نیاورد و من متحیر بودم که امیرخسروی چقدر نسبت به ادبیات مدرن ایران و نام آوران آن غریب و ناآشناست!!! (این علامت تعجب‌ها را به نیابت از طرف خود بابک امیرخسروی اینجا گذاشته‌ام)

***

بعد از این ملاقات، ما با هم خیلی رفیق شدیم و وی از عظمت ارادت من نسبت به خودش بسیار لذت برد و حتی چند بار از من، به بهانه‌های مختلف، پرسید آیا کس دیگری را هم بین اطرافیان خود، سراغ دارم که به اندازه من نسبت به او ارادت داشته باشد و من مجبور شدم که بگویم چنین کسی را سراغ ندارم و اوقات ایشان از این بابت خیلی تلخ شد.

در آن زمان، تعداد اهل قلم در پاریس زیاد بود و ما ماهی یکبار با هم شام می‌خوردیم و یک صاحب نظر در باره یک موضوع تخصص خودش صحبت می‌کرد و بعد حاضرین در آن باره به بحث می‌نشستند و این جلسات شام را من اداره می‌کردم و بعد از آنکه من خسته شدم و خودم را کنار کشیدم هیچ‌کس حاضر نشد که مسئولیت کار را بعهده بگیرد و جلسات تعطیل شد و بعد جلسات دیگری باز به صورت ماهیانه از طرف سیروس فرمان فرمائیان به وجود آمد که بعد از سفر وی به مایورکا ادارۀ آن را عبدالحمید اشراق به عهده گرفت و بابک امیرخسروی دعوت مرا برای پیوستن به این انجمن پذیرفت.

یک روز که سخنران جلسه پروفسور گنج بخش بود و تعداد حاضران طبعا بیش از همیشه بود و بعد از آنکه پروفسور در باره آینده پزشکی سخنرانی بسیار جالبی ایراد کرد و نوبت سئوال و جواب فرارسید خانم غزاله صبا گفت: من سئوالی ندارم فقط می‌خواهم خاطره‌ای تعریف کنم. یک روز در سینۀ خودم درد شدیدی حس کردم و چون مثل همۀ ایرانی‌ها اسم پروفسور گنج بخش را شنیده بودم خودم را به هر نحوی بود به بیمارستان او رساندم و منشی پروفسور از من پرسید که آیا قبلاً وقت گرفته‌ام یا نه و من گفتم نه وقتی نگرفته‌ام اسمم غزاله صباست و لطفاً یک قرار و وعده ملاقات برای من ترتیب بدهید. در همین وقت پروفسور که ظاهراً مکالمه ما را شنیده بود از مطب خودش خارج شد و از من پرسید شما چه نسبتی با ابوالحسن صبا دارید و من گفتم دخترش هستم و پروفسور گفت بفرمائید تو، دختر ابوالحسن صبا البته که حق دارد بدون قرار قبلی به دکتر مراجعه کند و این احترام انسانی پروفسور به پدر هنرمند من عجیب روی من اثر گذاشت و واله و شیدای ایشان شدم و همۀ حاضران دست زدند.

خود من هم که جزو بیماران پروفسور بودم شوخی‌ام گرفت و گفتم من هم باید اعتراف کنم که اسم واقعی من «سیروس آموزگار صبا نیا» است و به همین دلیل مورد محبت پروفسور قرار گرفته‌ام و حاضران خندیدند (ملاحظه می‌فرمائید که مردم گاهی به شوخی‌هائی تا این حد بی‌مزه هم می‌خندند).

در این موقع بابک امیرخسروی گفت من شوخی نمی‌کنم و واقعاً شاگرد ابوالحسن صبا بودم و شاگرد خوبش هم بودم در حدی که استاد گاهی تعلیم به شاگردان مبتدی خود را به من واگذار می‌کرد. و معلوم شد که بابک شوخی نمی‌کند و واقعا شاگرد صبا بوده است و به این ترتیب همه دانستند که وی جز سیاست از موسیقی هم سر در می‌آورد.

***

شادروان دکترعنایت رضا یکی از نازنین‌ترین مردان روزگار ما و دوست آزادۀ بسیار مطبوعی بود. در ماجرای فرقه دموکرات به روسیه گریخته و در آنجا با بابک امیرخسروی دوست نزدیک شد و بعد از آنکه سرش به سنگ خورد و با کمک برادرش پروفسور فضل‌الله رضا رئیس اسبق دانشگاه تهران به ایران بازگشت با من دوست نزدیک شد و من از دانش وی بهره فراوان بردم.

بابک که از دوستی ما دوتا خبر داشت، یک روز تلفن کرد و گفت دکتر رضا و خانمش به پاریس آمده‌اند و فردا شب شام منزل ما هستند، تو هم بیا گفتم تو که خانمت اینجا نیست. کی شام درست خواهد کرد؟ گفت بالاخره یک فکری می‌کنیم.

برای انسان شکمباره‌ای چون من، عبارت «بالاخره یک فکری می‌کنیم» عبارت خوش آیند و دعوت کننده‌ای نیست ولی لذت دیدار مجدد دکترعنایت رضا غالب آمد و من در «مراسم» شام شرکت کردم.

چه پلوی معطری! چه سوپ خوش طعمی و چه خورشت بادمجان لب ترش لذیذی!! انصافاً معلوم شد که بابک امیرخسروی به جز سیاست‌دان و موسیقی‌شناس، آشپز چرب دست و ماهری هم هست. (خانم مدرس من اگر بگویم بابک حرفم را قبول نمی‌کند شما به ایشان توصیه کنید که توی خورشت بادمجان کمی بیشتر آب بریزد چون ما ایرانی‌ها عادت داریم که پلو را حتماً با آب خورشت نرم کنیم. آن شب خورشت بسیار خشک بود.)
آن شب چیزی که بمراتب بیش از شام مطبوع، برمذاق من خوش آمد این بود که ما هرسه، هر سه، توده‌ای سابق و هر سه، آذربایجانی، صادقانه اعتقاد داشتیم که آذربایجان قسمتی از ایران است و در طول تاریخ همیشه گوشه‌ای از ایران بوده است، نوای جدائی‌طلبی، یک بانگ غیرطبیعی و غیراصیل و تحمیلی و غیرآذربایجانی است.

***

در بیمارستان بودم و حالم هم خیلی خوب نبود که بابک امیرخسروی تلفن کرد حالم را بپرسد. گفتم بد نیستم. تو چطوری؟ گفت پیر شده‌ام و خسته. حال کار کردن ندارم و دلم می‌خواهد یک گوشه بنشینم Babak_A_5و فقط موزیک گوش کنم. گفتم پیر شدن دست خود آدم نیست ولی تو حق خسته شدن را نداری تو چند کار در دست نوشتن داری. هیچکس به اندازۀ تو در بارۀ ملت و ملیت تحقیق نکرده. این‌ها باید روی کاغذ بیاید. تو خاطراتت را باید بنویسی و خیلی کارهای دیگر. بیخود از خستگی حرف نزن.

گفت می‌دانم ولی با وجود این خیلی خسته‌ام و گوشی را گذاشت و من به فکر فرو رفتم. اگر می‌خواستم فقط با یک کلمه بابک امیرخسروی را معرفی کنم، می‌گفتم او آدم شریفی است.

در طول زندگی پرفراز و نشیب و پرحادثۀ خویش، مثل همۀ ما، البته اشتباه‌هائی کرده است ولی هرگز ندای وجدان خود را ناشنیده نگذاشته است. حیف است که چنین کس خسته شود.
عمرش دراز باد!!

با تمام وجود و زندگی درگیر با موضوع / گفت‌وگو با محسن حیدریان

‌‍‌‌‌‌

Babak_A_6

گفت‌وگو با محسن حیدریان

با تمام وجود و زندگی درگیر با موضوع

‌‌

تلاش ـ آقای حیدریان گرامی، در میان جمع دوستانی که ما با آنان در تدارک دفتر ویژه در گرامیداشت بابک امیرخسروی در تماس و گفت‌وگو هستیم، شما از معدود کسانی هستید که با بابک در یک تشکیلات یعنی حزب توده بودید. از آشنایی شما با ایشان چه مدتی می‌گذرد؟ رابطه نزدیک‌تر و خصوصی شما با هم از کی، کجا و چگونه آغاز شد؟ یا به عبارت درست‌تر چگونه شکل گرفت؟

حیدریان:
بابک و من هر دو در حزب توده ایران فعال بودیم. اما در دوران فعالیت علنی حزب در ایران در ۴ سال نخست پس از انقلاب، دوستی ویژه‌ای میان ما وجود نداشت. من در رهبری سازمان جوانان در تهران کار می‌کردم و بابک در شعبه تشکیلات حزب در امور استان‌ها و شهرستان‌ها. فکر می‌کنم ایشان در سازماندهی و شکل‌گیری تشکیلات حزب بخصوص در اصفهان، آذربایجان و خوزستان نقش کلیدی داشت. در آن دوران تنها چیزی که از بابک می‌دانستم این بود که نظر زیاد مثبتی به شوروی ندارد و نیز مقاله‌ای بود که در باره “انقلاب کوبا” در نشریه دنیا، نوشته بود. سپس در مهاجرت شوروی پس از برگزاری پلنوم هیجدهم کمیته مرکزی حزب توده بود که نام بابک بعنوان یک فرد “ضد شوروی” و مخالف “انترناسیونالیسم” بر سر زبان‌ها افتاد. من در سالهای ۱۳۶۳ و ۱۳۶۵ در شوروی سابق، البته با کنجکاوی اما مخفیانه، نوشته‌ها و جزوات بابک در فرانسه را دنبال می‌کردم. سپس در دو سال بعد، هنگامی که در افغانستان در رادیوی مشترک حزب توده و سازمان اکثریت در کابل کار می‌کردم، نامه‌هایی بین ما به شکل غیرمستقیم و مخفیانه رد و بدل شد. اما نخستین‌بار با وی در دسامبر سال ۱۹۸۸ در استکهلم سوئد دیدار حضوری دست داد. این هنگامی بود که رهبری حزب توده یک جنگ تبلیغاتی و ایدئولوژیک تمام عیار علیه بابک و “گروه سه نفره” راه انداخته بود و او را “دشمن طبقاتی” و”ضدشوروی” و خائن می‌نامید. اما نه تنها حزب توده بلکه در فضای سیاسی آن سال‌ها، سایر گروه‌های چپ نیز بابک را نماد “راست روی” و “نماینده بورژوازی” زیر آماجِ زهرآگین‌ترین تیرهای تهمت و کین‌توزی‌ قرار داده بودند.

باید این را نیز اضافه کنم که شخصا در ابتدای ورود به شوروی بابک و گروه سه نفره را محکوم و به اخراج آن‌ها از حزب رای داده بودم. زیرا با وجود موضع انتقادی شدید به رهبری حزب تصور می‌کردم که باید به مبارزه درون حزبی ادامه داد. اما طولی نکشید که در همان افغانستان پس از برگزاری پلنوم بیستم در کابل به همراه عده دیگری از اعضا رهبری و کادرها، از حزب توده جدا شدیم. اما بخش زیادی از این جدا شدگان تمایل بیشتری به اندیشه‌های لنینی داشتند تا دمکراسی. اما در اندیشه من دیگر همه کمونیسم از نظر تا عمل، سراسر زیر سوال رفته بود. در چنین فضایی بود که دیدار و دوستی من با بابک شکل گرفت.

بیاد می‌آورم که در اتاق کوچکی که متعلق به دوست دانشجویی در استکهلم بود دیدار کردیم. مه غلیظی که از دود سیگار فضای اتاق را انباشته و به شیشه پنجره چسبیده بود، شهر را پنهان کرده بود. بابک از دود سیگار دل خوشی نداشت، اما به روی خود نمی‌آورد. من که همان روز پیش از آن از دوستی قدیمی که از حزب جدا شده و به سازمان راه کارگر پیوسته بود، شنیده بودم که بابک مبالغ هنگفتی دلار از غرب پول گرفته، با کنجکاوی بابک را زیر نظر داشتم تا از نیمه پنهان چهره او سر درآورم. این دیدار به دلیل بحث ما در باره ده‌ها موضوع، بیش از ۱۵ ساعت طول کشید. یادم می‌اید در حال گفتگو با دوستی بود که او را از فرودگاه آورده بود و بابک از این که او می‌خواست چمدان او را به رسم مرشد و مریدی حمل کند، گله می‌کرد و این رفتار را در شأن رابطه برابر حقوق دو دوست و رفیق واقعی نمی‌دانست. بابک کلاه شاپوی خود را از سر برداشته و روی صندلی بغلی گذاشت. راحت، چابک و بدون تظاهر و فضل‌فروشی حرف می‌زد. به خودش باور داشت. معلوم بود که از کوره دردهای زندگی و از سرخوردگی‌های آن و از خودبیزاری و خودشیفتگی گذر کرده است و دنیایش فقط سیاه یا سفید نیست. چشمان درخشان بابک، در زیر کمان ابروهایش گاهی تیره و گاهی ملایم برق می‌زد.

با همه فشار تبلیغاتی که از همه سو علیه‌اش جریان داشت، نه شکوه‌ای می‌کرد و نه می‌نالید. می‌گفت: ” گاهی بخاطر رک‌گویی و صراحتم و یا بخاطر کله شقی، غیرقابل تحمل می‌شوم”. لحن و طرز استدلال او در همان دقایق نخست، حس اعتماد عمیقی بین ما بوجود ‌آورد. درست مثل اینکه سال‌هاست همدیگر را می‌شناسیم. تیپ، فرهنگ و رفتار شخصی او کاملا در کنتراست با رهبران حزب توده قرار داشت. از نظر دانش و تسلط سیاسی چندین سر و گردن از آنها فراتر می‌رفت، اما در رفتارش درست برخلاف رهبران حزب توده اثری از فخرفروشی و تکبر و برخورد از بالا نبود. او اندیشه‌های خود را در قالب دیالوگ و به گونه‌ای زنده و با احترام به شنونده ارائه می‌‌داد و احساسات و افکار خود را درست آنطور که هست و نه آنطور که باید باشد، بیان می‌کرد. فروتنی و بی ادعایی‌اش نه در کلام بلکه در رفتارش جلوه می‌کرد.

با چنان شرم و نجابتی از خود و گذشته‌اش حرف می‌زد که هیچ نشانه‌ای از خودستایی در سخنانش دیده نمی‌شد. می‌گفت: “هر وقت که از خودم حرف می‌زنم، حالم بد می‌شه. همیشه اینجوری بوده.” اما هنگامی که سخن می‌گفت زبان و افکار خود را بر واژه‌هایی استوار و ساده سوار می‌کرد تا هنر و حرف‌های خود را در میان نهد. علاوه بر این‌ها آدم بسیار حساس و کمی هم خجالتی بنظرم رسید. گاهی هم زود می‌رنجید، ولی اگر خودش کسی را می‌رنجاند، ممکن بود مثل یک کودک به گریه بیفتد و افسرده شود. اما سراسر انرژی و جوشش بود و بسرعت می‌توانست فضای گفتگو را تغییر دهد و به سمت راه‌حل جویی و مثبت‌اندیشی و خلاقیت فکری سوق دهد. دل تنگی ناشی از دوری از وطن را همواره بجای ناله کردن با شعری برای دلداری خود و دیگران زمزمه می‌کرد. به هر رو این دیدار یک رابطه عمیق دوستی میان ما برقرار کرد. اما از نظر موضوعی، مهمترین حسی که از آن دیدار به خاطرم مانده است، چالشگری بابک بود علیه روحیه رایج عوامفریبی‌ روشنفکران سیاسی ایرانی مثل دنباله‌روی، تقلید و کپیه‌برداری کورکوانه، سرهم‌بندی کردن، اسیر موج بودن. این موضوعات در تمام این سال‌ها به مناسبت‌های مختلف همواره جان کلام و عصاره فرهنگ سیاسی بابک بوده است.

به هر صورت این دیدار من با بابک به شناختی منجر شد که دوستی ما را از یک پیوند سیاسی یا فکری بسی فراتر برد. به گونه‌ای که از نظر من بابک به خاطر باورپذیری‌اش، صمیمیت و یکرنگی و شهامت اخلاقی‌اش، ایران دوستی ژرف، روشن‌بینی و بالندگی افول‌ناپذیر اندیشه‌اش، یک سرمشق زنده انسانی برای من بوده است.


تلاش ـ هم شما ـ در کتاب “مهاجرت سوسالیستی” فصل دوم به قلم خود ـ و هم بابک امیرخسروی ـ در کتاب “نگاه از درون به حزب توده ایران” ـ به سندی تحت عنوان “نامه به رفقا” به قلم بابک و خطاب به کمیته مرکزی حزب توده اشاره کرده‌اید که در سال ۱۳۶۳ منتشر گردید. ابتدا بفرمایید؛ تدوین و انتشار این نامه توسط بابک در کدام کشور صورت گرفت و چگونه و از چه طریقی به دست سایر کادرها و اعضای حزب از جمله کسانی که مقیم شوروی (سابق) بودند، رسید و چه بازتاب و تأثیری در آن زمان داشت؟ در باره مضمون و محور آن توضیح دهید.

حیدریان:
انتشار جزوه ۶۲ صفحه‌ای‌ “نامه به رفقا” را میتوان “آب در خوابگه مورچگان” در دورانی دانست که نفوذ اتحاد شوروی و لنینیسم در دنیای فکری آن روز آنقدر نیرومند بود که اندیشه‌های لنین و “دژ محکم سوسیالیسم” تابوهایی بودند که کمتر کسی در چپ ایران شهامت نقد و نظرآزمایی در این پهنه‌ها را داشت. نویسنده اصلی این جزوه بابک امیرخسروی بود که آن را در پاریس تدوین کرده بود. این جزوه البته به تائید شادروانان ایرج اسکندری و فریدون آذرنور و نیز فرهاد فرجاد رسیده بود. در این جزوه سیاست‌های رهبری حزب در ایران نسبت به خط امام، فقدان دمکراسی درون حزبی، و بطور سرپوشیده مشی وابستگی به شوروی به نقد و نظر آزمایی نهاده شد. انتشار “نامه به رفقا” در حقیقت آغازگر روندی شد که به انشعاب بزرگی در حزب توده ایران منجر گردید و سرآغاز شکل‌گیری حزب دمکراتیک مردم ایران گردید. پس از نشر «نامه به رفقا» کار نسبتا گسترده نظری و تألیفی آغاز شد. ریشه‌یابی تئوری‌های غلط حزب توده ایران که اساسا ناشی از وابستگی ایدئولوژیک آن حزب بود، کوشش جهت تامین استقلال اندیشه و عمل و پایان دادن به وابستگی‌ها ، احیای دموکراسی واقعی درون حزبی و تدوین سیاست نوینی در مقابله با رژیم جمهوری اسلامی، بر پایه‌ی نقد سیاست خانمان برانداز قبلی از عناصر اصلی این جزوه بود. اما پیشبرد این سیاست در آن هنگام، به ویژه از آن جهت که تکیه اصلی بر استقلال اندیشه و عمل حزب قرار داشت، بسیار دشوار بود. زیرا در اوایل دهه‌ی ۶۰ خورشیدی، هنوز فضای دوران برژنفی حاکم بود و دولت و حزب کمونیست اتحاد شوروی در اوج قدرت و از اعتبار جهانی عظیمی برخوردار بود. گردانندگان آن روزی رهبری حزب توده ایران در مهاجرت نیز با پشت‌گرمی و برخورداری از حمایت مادی و معنوی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، راه هرگونه تغییر و تحول آرام و دموکراتیک را بسته بود و با شیوه‌ی تهمت‌زنی و تعلیق و اخراج و کلیشه‌هایی مانند « ضدشوروی»، « دشمن طبقه کارگر» و خصم «انترناسیونالیسم پرولتری» که در آن زمان کارساز بودند، به مقابله با این حرکت برخاسته بود. این هنگامی بود که پس از برگزاری پلنوم هیجدهم حزب در دسامبر ۱۹۸۳، رهبری حزب تمام و کمال به دست تعدادی از سرسپردگان به شوروی قرار گرفته بود. از هیأت اجرائیه پنج نفری که در این پلنوم به حزب تحمیل شدند، چهار تن از آنها به طور قطع از سرسپردگان و عوامل شوروی بودند. اما شروع جنبش اعتراضی درون حزب، با دوران رکود و تباهی برژنف ـ چرننکو مصادف بود. گورباچف هنوز روی کار نیامده و پس از آن نیز مدتی طول کشید تا خطوط اصلی سیاست و سمت‌گیری او آشکار و درک شود. به این ترتیب، معترضین که در آن زمان ابتدا مخالفان یا “جنبش توده‌ای‌های مبارز” نامیده می‌شدند، به مصاف رهبری حزبی رفته بودند که هنوز پشت‌اش به ابرقدرت شوروی گرم بود. اما بسیاری از همراهان و همرزمانی که منتقد مشی دفاع قاطع از “خط امام” و نیز نبود دمکراسی درون حزبی برای نقد مشی حزب و همچنین تحمیل عناصر فرقه دمکرات آذربایجان مقیم باکو به رهبری شوروی ساخته حزب بودند، با ذهنیتی ساده لوح همچنان اتحاد شوروی را “دژ پرولتاریای پیروز جهان” می‌دانستند. از این رو طرح و نقد مقوله‌های کلیدی مانند «انترناسیونالیسم پرولتری» که بسیاری با تعصب از آن دفاع می‌کردند، بی‌نهایت دشوار بود. این اوضاع، تاسیس و تدوین اندیشه و راه و روشی تازه را با دشواری‌های بسیار و صرف انرژی و زمان طاقت‌فرسا روبرو می‌کرد. به هر صورت این جزوه در سازمان‌های حزبی اروپا از طریق مسافرت انتشار دهندگان آن به کشورهای مختلف و تشکیل جلسات و سمینارها دست به دست می‌گشت. اما رساندن این جزوه به توده‌ای‌های ساکن شوروی و افغانستان به این سادگی‌ها نبود. زیرا تمام کانال‌های ارتباطی زیر نظر ک.گ.ب و نیز رهبران حزب قرار داشت. بنابراین این نوشته به شکل مخفیانه از طریق مسافری به شوروی سابق رسیده و در آنجا تکثیر و دست به دست به دیگران رسیده بود. این حرکت سرآغاز یک جنبش فکری بود که هزاران توده‌ای و بعضا اکثریتی را به تکاپو و کنجکاوی برانگیخت. عده‌ای در مقابل آن صف‌آرایی کردند اما عده بیشتری بطور پنهانی یا آشکار شروع به بکارگیری عقل و درایت خود کردند. آنها که با همه رگ و ریشه و احساس خود، به انحطاط گذشته پی می‌بردند، نیروی تازه و سرشاری را در درون خود کشف می‌کردند و می‌کوشیدند که همه ظرفیت و توان خود در راه روشنگری بکار گیرند. به عبارت دیگر این حرکت انرژی و فکر آزاد شده‌ای را بیدار کرد که با پویایی تازه‌ای بدون اینکه به دنبال نسخه حاضر و آماده و کپیه‌برداری باشد، همزمان هم به نقد شفاف گذشته می‌شتافت و هم نسبت به فرهنگ و رفتار و اندیشه حاکم بر چپ ایران رویکردی انتقادی را دنبال می‌کرد. بدیهی بود که در این راه براستی نه فقط از سوی حزب توده بلکه دیگر سازمان‌های چپ نیز این حرکت زیر فشار، تهمت و بدگمانی شدید قرار داشت.


تلاش ـ در همان کتاب “مهاجرت سوسیالیستی” اشاره می‌کنید که آغاز فرآیند تحولات در شوروی با آمدن گورباچف برای بابک ـ مبتکر و نویسنده آن نامه و یک سال پیش از آن که این تحولات به چشم آیند ـ “غیره منتظره بود”. این “غیره منتظره” بودن چه معنایی به عمل آن روز بابک می‌دهد؟

حیدریان:
با آن که آن جنبش به خاطر طرح روشن، اما«بی موقع» و «زودرس» نظریات و مواضع خود صدمه‌های زیادی دید، با این حال از این نظر که منتظر روی کار آمدن گورباچف و آشکار شدن نظریات و خط مشی او و فروپاشی دیوار برلین ننشست، اصالت ویژه‌ای داشت. زیرا این جنبش از آغاز کار مستقلانه خود، به جمع‌بندی‌ها و استنتاجات و مواضع نوینی دست یافت و مرزبندی خود را با نظریه‌های اساسی متداول در جنبش جهانی کمونیستی، از جمله با درک انحرافی از «انترناسیونالیسم پرولتری» «دیکتاتوری پرولتاریا» و در یک کلام با لنینیسم اعلام کرد. رساله‌ها و اسناد متعدد، گواه این امر است. دومین جنبه مهم این جنبش که از خدمات ماندگار بابک است، تفکر و مشی دموکراتیک است که از آغاز همچون راهنمای اصلی آن بود . توجه به نقش مرکزی و محوری دموکراسی در جامعه، در درون حزب ، درک درست از مقوله‌ی آزادی و پایبندی به استقلال اندیشه و عمل، چراغ راهنمایی بود که همواره بابک در نظر و عمل بدان پای‌بند ماند.

***

  • قدرت پیش‌بینی، شم سیاسی، تیزبینی و شهامت اخلاقی بابک براستی در میان روشنفکران چند نسل از نحله‌های گوگونان فکری ایران مثال زدنی است. اگر بخواهیم با معیار خرد سیاسی، قدرت پیش‌بینی، شهامت اخلاقی ، وطن دوستی از روی قلب و روح به سنجش روی کنیم، بی گمان بابک را در کلاسی با استاندارد جهانی خواهیم یافت.

***

یک امتیار اصلی و ویژگی این حرکت که آن را از زمان بسی جلوتر می‌برد این بود که نه تنها در حزب توده بلکه در طیف جنبش چپ توده‌ای ـ فدائی و نیز تفکر مسلط در کل جنبش چپ آن زمان، با «انترناسیونالیسم پرولتری» که در عمل معنایی جز پیروی و عاقبت، وابستگی به دولت شوروی نداشت، بطور بسیار صریح و شفاف مرزبندی کرد. همینطور در نقد ریشه‌ای لنینیسم، و حتی موضوع انقلاب اکتبر بلشویکی بدون هیچ ملاحظه و ترس و بی توجه به جو شانتاز گروهی ، با یک اعتماد بنفس اساسی عمل کرد. اما همه این تلاش‌ها با هدف یک ایده سازنده در سمت تدوین کارپایه‌ی چپ مستقل ـ ملی، و آزادی‌خواه و رفرمیست، با درک و دانش و تجربه ایرانی دنبال می‌شد. و همه این کوشش‌ها هرگز منوط به فروپاشی دیوار ضخیم برلین نبود. اما بابک این کارها را نیز نه بطور شکسته بسته و نیم‌بند و برای خالی نبودن عریضه، بل به طور ریشه‌ای صورت داد. گواه آن، رساله‌ها و مقاله‌های بی‌شمار آن سال‌هاست. اما این روند تکاملی به سهولت صورت نگرفت. بلکه فرجام تعمق و تأمل مسوولانه و پی‌آمد تلاش جمعی و نتیجه بحث‌ها و جدال قلمی جدی برای بازنگری بنیادین به گذشته و بررسی حال و آینده، در شرایط نوین جهانی و ایران بوده و هر گام و چرخش جدی نیز فارغ از تنش‌ها و تلفات نبوده است.

در باره نقش کلیدی بابک توجه به سه نکته دیگر نیز شایان تأکید است. نخست اینکه بابک در وهله اوّل یک رهبر و استراتژیست سیاسی است و ویژگی‌های فردی و اجتماعی دیگر او بر مبنای سیاست‌ورزی‌اش قرار دارد. اما این ویژگی‌ها نیز به جای خود تأثیر زیادی در تعیین وجهه سیاسی و اجتماعی او دارد. زندگی بابک تقریباً سراسر به رنج و درد و مهاجرت در کشورهای گوناگون گذشته است. ولی در عین حال بابک یک انتلکتوئل طراز اوّل هم هست و شجاعت و عدم هراس وی از مرزهای ناشناخته، چالشگری و نیز طنزپردازی به موقع و حاضرجوابی و ذهن بسیار تیز او اثر مستقیمی در این حرکت داشته است. نکته دیگر اینکه شخص بابک در این روند فکری چالشگرانه خود نیز بال‌های تازه‌ای برای پرواز و فرارفتن یافت و گام به گام دگرگونی و تکامل یافت. اما این نیز ناشی از این ویژگی فردی اوست که بابک علیرغم سن و سالش، از توانایی درک روزگار و ظرفیت دگرگونی بزرگی برخوردار است. او از این توانایی برخوردار است که در روبرو شدن با گذشته، پلی می‌جوید که از آن بگذرد و آزاد شود و نه خود را اسیر آن کند. با وجود این نباید تصور کرد که همه آنچه که بابک گفته یا کرده است، درست و خالی از عیب و نقص است. اما تمایز او با دیگران نقد ریشه‌ای گذشته و توان تاسیس و تدوین اندیشه و راه و روشی تازه است. بطور فشرده می‌خواهم بگویم این “غیرمنتظره” بودن بابک در واقع همان “مایه”‌ای است که سنجه اساسی در الگو شدن است. زیرا «مایه» داشتن به معنای نیروی زندگی ، توانایی و قابلیت و هنر انجام کارهای بزرگ و صلاحیت و لیاقت در نظر و عمل و بویژه قدرت تاسیس و بنیانگذاری است.

ویژگی سوم بابک که شاید مهمترین انگیزه او در همه زندگی سیاسی‌اش و نیز تلاش‌های فکری و نوشتاری او در این ۳۰ سال اخیر باشد، گوهر ایران دوستی و میهن‌پرستی ژرف اوست. بابک همواره و در همه لحظات زجر، سرخوردگی و هزار درد بی دوا، دلش به سوی میهن سر می‌کشد. او در یک کلام عاشق ایران است. اما این عشق کور نیست. او همواره کوشیده است که از یکسو ایران و تاریخ و ویژگی‌ها و پیچیدگی‌های کشور را ژرف‌تر درک کند و از سوی دیگر تجربه و دانش خود را بدون کلیشه‌برداری برای انطباق با شرایط ایران به کار گیرد. با همین عشق بود که بابک که بخاطر شرایط سنی نه سودای قدرت داشت و نه موقعیت‌های رهبری، همواره کوشیده است که جامعه سیاسی ایران را قابل فهم و بیان کند و درک تازه‌ای در باره آزادی، اقوام ایرانی و مسایل فرهنگی جامعه چند بعدی ایرانی، عدالت اجتماعی و حل مسائل پیچیده جامعه ایرانی بنیان نهد. در این راه نیز جز خلاقیت، تجربه و نیز اعتماد بنفس خود، سرمایه دیگری نداشت. همین خصوصیت این اعتماد بنفس شگرف را به بابک داده است که در سر همه بزنگاه‌ها و علیرغم همه جزر و مدهای دوران تبعید و مهاجرت که هر از چند گاه امواجی نظیر “خطر حمله نظامی به ایران”، مد شدن گرایش‌های قوم‌گرایانه یا فدرالیستی در میان گروهبندی‌های سیاسی خارج از کشور، “موج سرنگونی و براندازی نظام سیاسی ایران”، و انقلابی‌گری بی‌مایه ، یک تنه بایستد. او همه این چالش‌ها را بارها و بارها بی‌ترس و واهمه از ناسزاگویی‌ها و اتهامات، بی واهمه از اقلیت ماندن، آزموده است. بی آنکه هرگز در برابر حملات گوناگون سر خم کند. بابک هرگز سازش‌های تاکتیکی و ناپایدار را به قصد کسب محبوبیت گروهی، قربانی اصول اخلاق و مبانی فکری‌اش نکرده است.


تلاش ـ بسیاری که فاقد تجربه افرادی نظیر شما هستند، شوروی و مناسبات درونی حزب توده یا سازمان فدایی را در تئوری و توصیف شناخته‌اند و برخلاف آنان شما و برخی عناصر چپ ایران در عمل. شناخت از طریق نوشته‌ها و توصیف‌ها از مسائلِ به ظاهر جزیی، گاه به صورت امری غیرملموس و گاه نادیده عبور می‌کند. به عنوان نمونه این گفته که شما مجبور بودید، نامه‌نگاری‌هایتان را با بابک مخفیانه انجام دهید یا نظرات و نوشته‌های وی را پنهان از چشم‌ها دنبال کنید، در ذهن برخی با “چرا” همراه می‌شود و یا با این ذهنیت همراه با تردید که “مثلاً چه اتفاق مهمی می‌افتاد” اگر می‌فهمیدند؟

حیدریان:
منظور من از اشاره به دو عامل مخفیانه و تردید، به این معناست که اولی جنبه بیرونی و دومی عاملی درونی بود. موضوع را بیشتر می‌کاوم. ما متعلق به نسلی از ایرانیان بودیم که از دل انقلاب ایران ناخواسته، از زادگاه خود، به بهشت آرمانی‌مان “شوروی سابق” پرتاب شده بودیم. جایی که نه آبی برای شنا کردن داشتیم، نه کسی سخن‌مان را می‌فهمید و نه ستاره‌ای در هفت آسمان داشتیم. اما همزمان از همه حقوق انسانی خود همچون پناهنده یا مهاجر سیاسی بی بهره بودیم. البته برای درک این وضع تنها چند ماه زندگی در شوروی سابق کافی بود. اما در دنیای ذهنی و آرمانی‌مان رسالت بزرگی برای خود قائل بودیم. آنچه که “مهاجرت سوسیالیستی” را به یک تراژدی تبدیل می‌کرد، درک این دگرگونی بود که بی‌اندازه دردناک و زمان‌گیر بود. یعنی فروکاسته شدن از یک دنیای ذهنی رمانتیک به سرزمینی که “قهرمان” را به اسیری از یاد رفته و نیز در محاصره کامل ک. گ. ب سازمان امنیت مخوف شوروی سابق تبدیل می‌کند. فهم و پذیرش این واقعیت از منظر امروز شاید ساده بنظر برسد ولی در آن زمان یک عذاب جانکاه در جهنم واقعی این دنیا بود. همه ترس‌ها و تردیدها از همین جا ناشی می‌شد. واقعیت این است که همه محل‌های مسکونی ما و نیز همه مکاتبات و زندگی ما زیر نظر و محاصره کامل ک.گ.ب قرار داشت. هر گونه تماس زنده با بازماندگان نسل‌های قدیمی ایرانی در شوروی که از نظر میزبانان به افراد “ضدشوروی” و ” دشمن طبقه کارگر” و خصم ” انترناسیونالیسم پرولتری” تبدیل شده بودند، مورد پیگرد قرار می‌گرفت. همه حقوقِ اولیه اجتماعی ما و حق تحصیل و مسافرت به نوع موضع‌گیری سیاسی ما نسبت به “رهبری” و “ایمان سوسیالیستی”مان بستگی داشت. همان ماه‌های نخست اقامت در شوروی شوک ناشی از شکاف باور نکردنی میان انتظارات ما و واقعیات تکان دهنده شوروی، عده زیادی را به سرخوردگی، بحران‌های شدید روحی و افسردگی کشاند. تعدادی از دوستان ما دست به خودکشی زدند. مثلا اگر نامه‌های بابک بطور علنی خوانده و توزیع می‌شد، کمتر از ۲۴ ساعت گزارش آن به رهبری حزب و ک.گ ب. می‌رسید و سر و کار خود و زن و بچه‌ات با “کرام الکاتبین” بود. تعدادی دچار زندان و مجازات‌های غیرانسانی شدند.

در باره تردید البته امری طبیعی بود. آن مسیری که ما پیمودیم هرگز نمی‌توانست یک شبه صورت گیرد. اصولا تکامل و تحول فکری، نیاز به زمان و تأمل و بازاندیشی دارد. برای فروریزی آن انجمادهای فکری که سیاست‌های ضد دمکراتیک کشورهای سوسیالیستی را دمکراسی خلقی قلمداد می‌کرد و آزادی‌های سیاسی در کشورهای سرمایه‌داری را بعنوان دمکراسی بورژوایی به سُخره می‌گرفت و از دیکتاتورهای ضدامپریالیست جهان سومی دفاع می‌کرد، پایمال سازی حقوق و آزادی‌های سیاسی و دمکراتیک را امری فرعی، در مقابل عمده بودن سیاست ضدآمریکایی حاکمیت محسوب می‌کرد، هم شوک شوروی لازم بود و هم گذر از تردیدها، واکنش‌های انسانی، بازاندیشی‌ها و جهت‌گیری‌های تازه. اما فروریزی رویاها و آرمان‌ها تنها بخش نخست و دردناک کار بود، فاز جهت‌گیری تازه، نیرو و انگیزه بیشتری می‌طلبید که از منظر امروز گرچه ساده و بدیهی بنظر می‌آید، ولی چنانکه می‌دانیم ساختن بسی دشوارتر از فروریزی است.


تلاش ـ “بی‌موقع” و “زودرس”، عباراتی که شما در آغاز پاسخ به پرسش ماقبل در باره اقدام بابک امیرخسروی مبنی بر انتشار «نامه به رفقا» آورده‌اید، در همان کتاب «مهاجرت سوسیالیستی» نیز آمده است. به چه معنا بی‌موقع و زودرس؟ منظورتان از “جنبشی” که از این “طرح روشن” صدمه دید چه بود و چه آسیبی؟

حیدریان:
منظور این است که تلاش‌های فکری بابک قبل از روی کار آمدن گورباچف و آشکار شدن نظریات و خط مشی او و فروپاشی دیوار برلین بنیان گذاشته شد. طرح آن نظریات و مرزبندی روشن با نظریه‌های اساسی متداول در جنبش جهانی کمونیستی، از جمله درباره “انترناسیونالیسم پرولتری”، “دیکتاتوری پرولتاریا” و در یک کلام رد کردن “لنینیسم” هنگامی که تفکر لنینی و باور به “پرولتاریای جهان” که قلب آن در نماد صلح و سوسیالیسم یعنی مسکو می‌تپید، آن هم نه از موضع بریدن از اندیشه چپ بلکه بعنوان یک “چپ دمکرات که می‌خواست یک جنبش فکری و سیاسی تازه‌ای را راه اندازد، براستی “بی موقع” و “زودرس” بود. زیرا در اوایل دهه‌ی ۶۰، هنوز فضای دوران برژنفی حاکم بود و دولت و حزب کمونیست اتحاد شوروی در اوج قدرت و از اعتبار جهانی عظیمی برخوردار بود. گردانندگان آن روزی رهبری حزب توده ایران در مهاجرت نیز از حمایت مادی و معنوی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، بر خوردار بودند. از اینرو هر گام تازه، هر تلاش برای زیر پرسش بردن تابوهای فکری آن زمان و هر گام بسوی کشف‌ها و چالش فکری جدی، فارغ از تنش‌ها و تلفات نبود. اما زودرس بودن این جنبش فکری تنها تمایز پایه‌ای اندیشه بابک با حزب توده نبود، بلکه سایر سازمان‌ها و گروه‌های چپ آن زمان مثل انواع گرایشات فدایی، راه کارگر و خط سوم و دیگران نیز در دورانی که هنوز افکار چپ سنتی پیروان پرشماری داشت، با نگاه بدبینانه‌ای به این جنبش می‌نگریستند. زیرا این جنبش بطور ریشه‌ای به نقد مارکسیسم روسی، چینی و قهرآمیز، نقد اتحاد شوروی، پرده‌برداری از فرقه دمکرات آذربایجان، نقد توتالیتاریسم و اقتدارگرایی می‌پرداخت و تاکید اساسی‌اش بر انسانگرایی و دمکراسی بود. بنابراین این جنبش نه فقط از سوی عوامل بیرونی، بلکه از درون نیز با چالش‌ها و در مواردی با تنش‌ها و جدل‌های سخت و گاهی با کناره‌گیری همرزمان ما همراه بود. بطور کلی آن حرکت یک انشعاب سیاسی معمولی نبود، بلکه سفر به درون و کوچ به گذشته‌ها برای کندن از آن و همزمان بهره بردن از تجارب آن نیز بود. نوعی خود آزمایی بود زیرا به مرزهایی بال می‌گشود که تا آن زمان ناشناخته بود. گرچه دیگرانی آنرا آزموده بودند. در واقع آن جنبش یک چالش سه جانبه بود. یعنی فقط یک دگرگونی سیاسی نبود، بلکه یک بعد روحی به معنای رها شدن و خودیابی هم داشت و نیز یک بعد فکری به معنای دگرگونی در نگرش به آدم و عالم هم داشت.

***

  • ویژگی سوم بابک که شاید مهمترین انگیزه او در همه زندگی سیاسی‌اش و نیز تلاش‌های فکری و نوشتاری او در این ۳۰ سال اخیر باشد، گوهر ایران دوستی و میهن‌پرستی ژرف اوست. بابک همواره و در همه لحظات زجر، سرخوردگی و هزار درد بی دوا، دلش به سوی میهن سرمی‌کشد. او در یک کلام عاشق ایران است. اما این عشق کور نیست. او همواره کوشیده است که از یکسو ایران و تاریخ و ویژگی‌ها و پیچیدگی‌های کشور را ژرف‌تر درک کند و از سوی دیگر تجربه و دانش خود را بدون کلیشه‌برداری برای انطباق با شرایط ایران به کار گیرد.

***

اما از سوی دیگر مثل هر دگردیسی دیگر گذر از شناخته به ناشناخته، مسیر پر درد و رنجی است. آنکس که رنج کوچ کردن را می‌پذیرد و از اولی به دومی عبور می‌کند، خود به خود به آدم دیگری تبدیل می‌شود. نگاهش به خود، به آدم و عالم، به گذشته و آینده دگردیسی می‌یابد. ناشناخته با خود خطر و ناآرامی و دل‌شوره می‌آورد و نخستین غریزه آدمی گریز از این وضع ناگوار است. به همین دلیل زودرس بودن این جنبش کسانی را گریزاند و منظور از آسیب‌ها همین چالش‌ها و گریزها بود.


تلاش ـ اجازه دهید پرسش فوق را از زاویه عکس مطرح کنم؛ ۴۰ سال مخالف مواضع و سیاست‌های حزبی یا سازمانی بودن، اما به رغم عدم رضایت ادامه دادن، عضو ماندن و مسئولیت برعهده گرفتن در همان حزبی که بابک خود می‌گوید؛ همیشه در بزنگاه‌های تاریخ کشور خطا کرده است، و وی این خطاها را هم بعضاً در همان زمان‌ وقوع دیده است، این ماندن و ادامه دادن برای بسیاری قابل فهم و هضم نیست. شما این پدیده و این تحمل طولانی بابک را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ آیا به نظر شما این شکیبایی توضیح و یا توجیه منطقی دارد؟

حیدریان:
شاید من برای پاسخ به این پرسش مناسب نباشم. زیرا بخاطر علاقه و دوستی که با بابک دارم، شاید نتوانم غیرجانبدارانه نظر دهم. ولی به هر حال کوشش می‌کنم که چنین نشود. در یک کلام در این سالها نه بابک همان آدم سابق مانده است و نه حزب توده. درست مثل زوجی که در زمان جوانی عاشق و معشوق می‌شوند و بعد به دلایل گوناگون مسیرهای رشد جداگانه‌ای را در پیش می‌گیرند. اما می‌دانم که بابک دارای یک خمیرمایه و یک پیوستگی درونی است که از آتش درون او جان می‌گرفته و در کوره زندگی پخته‌تر شده است. به عبارت دیگر در همان دوران جوانی که یک توده‌ای و چپ رادیکال بوده است، نیز، ویژگی‌های شخصیتی مثل رک‌ گویی، صمیمیت انسانی، ایران دوستی و هوشمندی سیاسی داشته که به مرور قوام یافته است. اما باید دانست که حزب توده ایران تاسال ۱۳۲۷ که یک حزب علنی بود، یک سیاست و راه و روش را دنبال می‌کرد. و پس از شبه کودتای ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ که حزب غیرقانونی و زیرزمینی شد؛ اما به ویژه پس از فاجعه ۲۸ مرداد و سرکوب‌های هلاکت‌بار‌ و«مهاجرت لعنتی سوسیالیستی»، یک سیاست و راه و روش بکلی دیگر! در آن سال‌ها، حزب توده ایران یک حزب چپ دموکرات، رفرمیست، طرفدار قانون اساسی و سلطنت مشروطه بود. حزب توده ایران در مجلس چهاردهم نماینده داشت و حتی در دولت ائتلافی قوام شرکت جست. اما آبشخور اصلی نسل بابک که اکثرا به حزب توده گرویده بودند، درست برخلاف نسل دوران انقلاب، فضای تجدد است. این ذهنیت تا دوران کودتای ۲۸ مرداد سال ۳۲ کم و بیش فضای روشنفکری ایران را شکل می‌دهد. این واقعیت را می‌توان هم در ادبیات، در سیاست و فضای فکری، هنری، دانشگاهی ایران و ظهور کسانی مثل هدایت، کسروی، مصدق، اسکندری و ده‌ها شاعر و روزنامه‌نگار ایرانی دید. عده‌ای از آزادی‌خواهان مترقی و شخصیت‌های ملی و همراهی برخی عناصر مارکسیست و کمونیست؛ با برنامه‌ای دموکراتیک و مترقی رفرمیستی؛ حزب توده را که ملتزم به قانون اساسیِ مشروطه و فعالیت در چارچوب آن، برای تحقق خواسته‌هایش، بنیان گذاشتند که تا ده‌ها سال تصویر بابک از حزب را شکل می‌داد. پس از غیرقانونی کردن حزب و در دوران فعالیت‌های زیرزمینی بود که برای اولین بار، در سال ۱۳۳۰/۳۱ رهبری حزب در یک سند تحلیلی خود را «حزب مارکسیست ـ لنینیست» اعلام کرد. طی بیش از دو دهه، در دوران «مهاجرت سوسیالیستی»، آنگاه که رهبری حزب دیگر ارتباط جدی و ملموسی با کشور و مردم نداشت؛ زمانی که بقاء حزب و زندگی اعضا و خانواده رهبری و بخش اصلی کادرهای رهبری، در گرو معاضدت شوروی‌ها بود، روند وابستگی حزب به شوروی شکل نهائی به خود گرفت. اما هنگامی که بابک شوروی را از درون تجربه کرد و هر چه بیشتر از توهمات انترناسیونالیستی فاصله می‌گرفت، گوهر ایران دوستی و میهن‌پرستی‌اش ژرفای بیشتری می‌یافت.

اما فراموش نباید کرد که چپ‌های ایران، تنها قربانی و فریب‌خورده «سوسیالیسم واقعا موجود» نبودند. از کره و ژاپن و چین گرفته تا اروپا و تمام قاره آمریکا، همه جا کمونیست‌ها فریفته آن شدند و هزینه آن را پرداختند. در هر صورت نظریات انتقادی بابک به حزب توده از پلنوم ۱۴حزب در مسکو به سال ۱۳۳۶ خورشیدی شکل صریح‌تری می‌یابد که بسیاری از اعضا همان پلنوم در نوشته‌ها و خاطرات گوناگون بازگویی کرده‌اند . او یکی از موتورهای آن پلنوم در تدوین اسناد انتقادی مصوب آن در باره سیاست‌های حزب در برابر دکتر مصدق و نیز کودتای ۲۸ مرداد بود. اما به هنگام هجوم شوروی به مجارستان و سپس چکسلواکی بابک یگ گام دیگر در نظریات انتقادی خود به پیش می‌نهد که به شکل نامه نگاری‌های مفصلی که با رهبری حزب داشته، تدوین می‌شود و هرگز نیز پنهانی نبوده است. به همین دلیل در حزب همه او را بعنوان “ضد شوروی” یا ” بابک دوبچکی” به معنای هواداری از دوبچک که نظریه چپ دمکراتیک داشت و در برابر تجاوز شوروی مقاومت کرد، می‌شناخنتد. اما واقعیت این است که بابک در تمام دوران مهاجرت اصولا دارای مسئولیتی در حزب نبوده و طی سال‌های طولانی کاملا منفعل و گوشه‌گیر در مهاجرت زندگی کرده است. علاوه بر نامه‌های مستند بابک دیگرانی نیز در باره مواضع و رفتار بابک در آن سال‌ها گواهی داده‌اند. اتفاقا در کتاب بسیار خواندنی و صادقانه و شفاف خاطرات دکتر رضا عنایت که اخیرا در ایران انتشار یافته از جمله به کمک‌های گوناگون بابک به وی برای بازگشت به ایران هنگامی که از شوروی گریخته و زیر فشار همه جانبه حزب و ک.گ. ب قرار داشته اشاره می‌کند و شرحی در باره مواضع بابک می‌دهد که مثلا چگونه ترتیب بازگشت وی به ایران را که جنبه کاملا سیاسی و اعتراضی به حزب و شوروی داشته می‌دهد. اما اینکه چرا از حزب جدا نشده شاید این بیشتر به این برمی‌گردد که اصولا برای بابک در هر حرکت سیاسی گام بعدی و یا چشم‌انداز و نتیجه آن حرکت اهمیت دارد و نه فقط یک حرکت واکنشی یا لحظه‌ای! اگر از این منظر به فضای فکری و سیاسی جامعه روشنفکری ایران چه در داخل و چه در تبعید آن سال‌ها بنگریم می‌بینیم که در فاصله کودتای ۲۸ مرداد تا انقلاب ایران متاسفانه اصولا ایده‌آل جامعه روشنفکری ایران اندیشه‌هایی بود که نه از موضع دمکراتیک بلکه از موضع اولترا چپ نظیر اندیشه‌های چه‌گوارا و مائوئیسم و مبارزه چریکی و زیرزمینی و خشونت‌گرا تولید می‌شد. یعنی مسایلی که برای جامعه ایران اصولا نابجا بود. در تمام این سال‌ها حتی یک رساله در باب آزادی یا دمکراسی در ایران منتشر نشد. موضوع بر سر سانسور نیست. تمام روشنفکران ایرانی در فضای باز غرب نیز از موضع چپ افراطی، از حزب توده انشعاب می‌کردند. اساسا فکر آزادی برایشان بیگانه بود. البته تجربه کنفدراسیون دانشجویان نیز وجود داشت که موضوع دیگری است. اما واکنش بابک در چنین فضایی انفعال و گوشه‌گیری بوده است. بطور کلی مهاجرت ۲۵ ساله قبلی، برای بابک مثل یک سفر و انتظار طولانی بوده است که آنرا موقتی و روز به روز می‌گذرانده است. او همواره در این اندیشه بوده که از این سفر به ایران باز می‌گردد و آنگاه در ایران از طریق جلب کادرهای تازه و دمیدن خون تازه در رگ‌های حزب می‌توان آن را از درون متحول کرد. تمام فعالیت‌های تشکیلاتی او در سال‌های پس از انقلاب در ایران متاثر از چنین اندیشه‌ای بوده است. اما نتیجه آن شد که شد. بعبارت دیگر مهمترین مشغله دائمی ذهن بابک در تمام آن سال‌ها استقلال حزب و قطع وابستگی به شوروی بوده است. اما هنگامی که دیگر به این باور اساسی رسید که حزب به شعبه کا گ ب تبدیل شده است دیگر سکوت در برابر آنرا گناهی نابخشودنی می‌دانست و راهی جز “نامه به رفقا” در برابرش نمانده بود که روند آن به انشعاب بزرگی در حزب توده ایران منجر گردید و سرآغاز شکل‌گیری حزب دمکراتیک مردم ایران شد که بابک خود از بنیانگذاران آن بود. با این امید که ساختمان یک حزب نوین چپ، آزادی‌خواه و ملی را بنا نهد. اما نباید فراموش کرد که میزان و کیفیت انرژی و تولید فکری که بابک در نقد حزب توده، دستگاه فکری و مبانی تفکر آن صرف کرده، ـ کاری که با انتشار کتاب‌ها، جزوات، اسناد و مقالات متعدد به بخش ماندگاری از ادبیات سیاسی ایران تبدیل شده است ـ هرگز با میزان فعالیت‌های او چه از نظر زمانی و چه از نظر حجم و کیفیت با دوران فعالیت توده ای او، قابل قیاس نیست. این خود محصول و عصاره چند نسل از تلاش‌های چپ‌های ایران است، که بدون تجربه درونی بابک از حزب توده هرگز میسر نبود.


تلاش ـ “ساختن بسی دشوارتر از فروریزی است.” پرسش آخر را با نگاهی، همرأی و همدل، به همین جمله شما و با این مقدمه آغاز کنم: در مرحله ساختن، از نگاه یک ذهن ساده، بابک و یارانش در عمل موفق نبوده‌اند؛ نه حزب فراگیر چپ دمکرات، مستقل و ملی، بوجود آمده و نه اتحاد جمهوری‌خواهان به نتیجه‌ای دست یافته؛ که هر دو آرزوی بابک بوده و سال‌ها وقت و عمر صرف آنها کرده است. از منظر فروریزی، همه احزاب و سازمان‌های سنتی ایران، با پرداخت هزینه‌های سنگین و سنگین‌تر کم و بیش فروریخته‌اند، که سهم روشنگری ریشه‌ها توسط افرادی نظیر بابک را در این فروریزی نمی‌توان نادیده گرفت. به رغم این، شگفت‌آورست که هیچ نگاه‌ ژرف، منصف و آگاهی رأی به شکست‌ برخی انسان‌های درگیر در این فروریختن‌ها و ناکامی‌ها، نمی‌دهد. بابک امیرخسروی از آن دسته از چهره‌های جنبش و طبقه سیاسی ایران است که به مثابه انسانی ظفرمند ارج گذاشته می‌شود. راز این ارجمندی و منزلت را شما چگونه توضیح می‌دهید؟

حیدریان:
از دیدگاه من مهمترین معیار ظفرمندی به آن معنا که از پرسش شما بر می‌آید، توانمندی در درس‌گیری از تجارب گذشته، برای فراتر بردن، افزودن و بویژه توان تاسیس و تدوین اندیشه و راه و روشی تازه است. اگر با این تعریف به سنجش بابک بپردازیم می‌توان گفت که فضیلت وی در آفرینش یک دستگاه فکری و بینشی به هم پیوسته و منسجمی است که اجزا آن مکمل هم هستند نه ناقض یکدیگر. ویژگی‌های فردی و اجتماعی دیگر نظیر عدم ترس در باره از دست دادن محبوبیت لحظه‌ای و سرخم نکردن در برابر شانتاژهای سیاسی و استقلال فکری در همسویی با نظام فکری‌اش قرار دارد. قائم به ذات بودن، نفرت از تقلید کورکورانه، استواری بر نظر و نرمش در عمل به او این قدرت را بخشیده که نظر و دیدگاه خود را در باره مشاجره‌انگیزترین و کلیدی‌ترین مسایل ایران امروز، مانند اقوام و مسئله ملی، راه مسالمت‌آمیز و اصلاح‌طلبی در ایران، رد خشونت سیاسی، عدالت اجتماعی، امکانات و راه تحول ایران در دستگاهی منسجم و در چارچوب دمکراتیک تدوین کند. همین خصوصیات به او چهره‌ای ویژه می‌دهد. اما همه این‌ها نه از سر مزاح و تفریح و تفنن بلکه بر باوری سخت و نیز یک پیگیری بی‌اندازه کوشا بنا شده است. این پیگیری به گونه‌ای است که برخی از دوستان آن را “سگگ‌گیری” می‌نامند. شاید کمتر روشنفکر ایرانی به اندازه بابک کتاب، مقاله و روزنامه خوانده باشد و با سن و سال او چنین پیگیرانه با مساله ایران درگیر باشد. او برای نقد ریشه‌ای لنینسم تمامی آثار مارکس و لنین را یکبار دیگر و گاهی به زبان‌های اصلی بازخوانی و فیش‌برداری کرد. در سال‌های اخیر در کوشش برای باز یافت و نشان دادن راه‌حل در موضوع کلیدی اقوام و مسله ملی در ایران تا آنجا که من می‌دانم شاید بیش از ۵۰۰ کتاب و اثر پژوهشی ـ از پیدایش ایران باستان و زبان فارسی تا آخرین آثار پژوهندگان معتبر دانشگاه‌های غرب ـ را با دقتی شگرف مطالعه و فیش‌برداری کرده است. برخی از نوشته‌های بابک از اهمیتی تاریخی برخوردار است. موضع‌گیری‌ها و تحلیل‌های سیاسی و نوشته‌های او نمونه‌ای ماندگار و آموزنده از نقد و نظرآزمایی است. بابک به روشنفکرانِ سرآمدی تعلق دارد که شکوفایی فکری‌اش در دوران شکست و بر اثر بازبینی ژرف ناکامی‌های چند نسل گذشته سیاسی ایران شکل گرفته است. اصولاً دوران دو دهه اخیر سیاست و روشنفکری ایران، علیرغم همه ناکامی‌ها و دشواری‌ها نشانه‌های درخشانی از این واقعیت را نیز در خود دارد که در میانِ ما به‌ راستی کسانی به میدان اندیشه و نقد و نظر مدرن پا گذاشته‌اند و زبان و بیانی کمابیش درخورِ آن پایه‌ریزی کرده‌اند.

قدرت پیش‌بینی، شم سیاسی، تیزبینی و شهامت اخلاقی بابک براستی در میان روشنفکران چند نسل از نحله‌های گوگونان فکری ایران مثال زدنی است. اگر بخواهیم با معیار خرد سیاسی، قدرت پیش‌بینی، شهامت اخلاقی ، وطن دوستی از روی قلب و روح به سنجش روی کنیم، بی گمان بابک را در کلاسی با استاندارد جهانی خواهیم یافت.

برای درک این به قول شما “ظفرمندی” بابک نباید فراموش کرد که اصولاً برای نو شدن تنها آرزو کافی نیست. آرزوی نو ‌شدن، دروازه‌اش را به روی هر کسی باز نمی‌کند. چون چشم لحظه‌بین خیلی از آدم‌ها فقط آنچه را می‌بیند که در لحظه دشوار، در دالان تنگ و تاریک و طولانی کابوس زمستان جاری است. شاید از همین روست که برده سرنوشت می‌شوند و در کشاکش سرنوشت و آزادی اراده، تقدیر خویش را بی هیچ ‌واکنشی می‌‌پذیرند. اما بابک بدون آنکه اسیر خیالبافی شود با چشم جاودان، با نگاهی تاریخی، آنچه را می‌بیند که از ژرفای کابوسی ترسناک رو به ستارگانی دارد که آسمان‌های دوردست را روشن کرده‌اند. او از ورای تجارب دردناک به این باور رسیده است که برای آنکه امیدهایش بتواند جان سالم به در برد، باید به اندازه کافی نیرومند و هوشمند باشد. بدین معنی که باید با هر دو چشم لحظه‌بین و تاریخی خود بنگرد و بر روی هر دوپا بایستد. ایستادن بر روی دو پا به معنای تعادل و یافتن نقطه بالانس است. وگرنه نمی‌توان خود را بر لبه‌ی تیز یک شمشیر نگه داشت. چه بالا گرفتن شوق تحول جهش‌وار، و چه تسلیم در برابر وضع موجود، هر دو می‌توانند انسان را از پای در آورند. امید را بکشند. نابود کنند و از درون بپوسانند. بر همین اساس است که انسان‌ها، همگی زندگی را یکسان آغاز می‌کنند، اما متفاوت به پایان‌اش می‌برند. منتها بابک به این باور رسیده است که برای آزادی روح خود، باید دست به انتخاب بزند. این “اختیار” بهایی دارد که باید با خویشتن خود بودن، بهای آنرا بپردازد. تلاش برای آزادی فردی، و برای آزادی روح و آرامش وجدان، مقدس‌ترین تلاش انسان در همه زمان‌ها بوده و خواهد بود. آدمی مثل بابک، چه زمانه فرصت دهد، چه ندهد، کار خود را در هر کجا و به هر قیمتی که شده، حتی به قیمت گوشه‌گیری و مواقعی طغیان روحی، به پیش می‌برد. چرا که موتور جوشش و حرکت‌ش از آتش کشمکشی که در درون دارد، نیرو می‌گیرد. روح آدم‌هایی مثل بابک از غریزه‌ی درونی برای ایجاد دگرگونی انباشته است و فراتر رفتن از مرزها را ترجیح می‌دهد. آنچه نتواند جان آنها را بگیرد، باعث قوی‌تر شدنشان می‌گردد. این، یعنی همان اصل آزادی روح و هم زمان فراخوانی باریک‌بینانه برای مقاومت در برابر ناکامی‌ها و سنگلاخ‌هاست! برای آدم‌هایی نظیر بابک، تنها ستاره‌ی ثابتی که وجود دارد نیاز انسان است به تحقق بخشیدن کامل خویش، و هر آنچه سرشت آنها را به حصار می‌کشد، سزاوار یورش بردن و محک زدن است.

سرشت و خمیر مایه بابک به گونه‌ای است که گرچه حوادث بیرونی کم و بیش او را از ظفرمندی باز داشته است، اما پیوستگی درونی و نوع حساسیت‌اش، او را چند فراز، فراتر برده است. این فراتر بودن، تنها در توانایی خوب بازی کردن با کارت‌های بد، با حفظ‌شأن و عزت خود، فشرده نمی‌شود. این، همان مایه‌های شخصیتی و همان پیوستگی درونی و استمراری است که موتور جوشش آن از آتش کشمکشی درونی، نیرو گرفته و چه بسا انرژی ناشی از آن حتی پس از خاموشی جسمی، توانایی الهام دهی و تابش می تواند داشته باشد.

کهن سالی جوان دل / ‌محمد برقعی

‌‌

MB_1

‌‌ویژگی سوم بابک که شاید مهمترین انگیزه او در همه زندگی سیاسی‌اش و نیز تلاش‌های فکری و نوشتاری او در این ۳۰ سال اخیر باشد، گوهر ایران دوستی و میهن‌پرستی ژرف اوست. بابک همواره و در همه لحظات زجر، سرخوردگی و هزار درد بی دوا، دلش به سوی میهن سرمی‌کشد. او در یک کلام عاشق ایران است. اما این عشق کور نیست. او همواره کوشیده است که از یکسو ایران و تاریخ و ویژگی‌ها و پیچیدگی‌های کشور را ژرف‌تر درک کند و از سوی دیگر تجربه و دانش خود را بدون کلیشه‌برداری برای انطباق با شرایط ایران به کار گیرد.

 

       ‌محمد برقعی
کهن سالی جوان دل

زین آتش نهفته که در سینه من است
خورشید شعله‌ای است که در آسمان گرفت

در ۸۷ سالگی با شور و حرارت جوانی در فکر اصلاح جامعه بودن طرح دادن فعالانه درگیر مباحث شدن طرح دادن و اصلاح و بازنگری کردن با اندیشه‌های متفاوت و متضاد درگیر شدن و به امید یافتن راهی از پای ننشستن جز آن آتش درون سینه چیست و الا گذر عمر و فرسودگی را گریز نیست این چه نیرویی در درون است که در حالی‌ که جسم روی به سکون و سستی دارد ذهن را هم چنان پویا و پرتلاش به حرکت می‌دارد.

پس از این همه سال دوری از دیار هم چنان با ذره ذره وجود وطن را حس کردن، از تمامیت ارضی آن با تمام نیرو دفاع کردن، سخنی و یا حتی اشارتی به تجزیه‌طلبی‌ای را بر آشفتن و قلم را شمشیری آخته در دست او کردن، غم اصلاحات داشتن و پس از عمری در آتش بیداد سوختن از مدارا گفتن و به آشتی ملی خواندن، در فضایی که سکه رایج شعار سرنگونی است همگان را به عقل و تدبیر و اسیر خشم کور نشدن خواندن، خستگی‌نا‌پذیر سخن از اصلاحات ممکن نه خیال‌پردازی گفتن، آن هم با‌‌ همان شوری که دهه‌ها از انقلاب می‌گفت، هرجا گوشی گیر آوردن با شور و شوق گفتن که در جهان سیاست زمینی فلک را سقف نتوان بشکافت و یکشبه طرحی نو در انداخت تحول نیازمند صبر است و تدبیر، همه برافروختگان دل پُر کینه از ستم حاکمان را تشویق کردن به شنیدن سخن دشمن و گوش دادن به استدلال او که نه هر دشمنی و سرکوبگری دغلباز است و به زشتی ستمی که می‌کند آگاه.

این‌ها و ده‌ها پسندیده خصلت دیگر بابک امیرخسروی را سرآمد جمع می‌کند و مرا و بسیاری را به احترام و ستایشش بر می‌انگیزاند. انسانی که واقعا غم این خفته چند خواب در چشم ترش می‌شکند.

موجی است که آرام را مرگ خود می‌داند، و جوشش را نه برای خود، که برای خیر جامعه می‌خواهد. گذر عمر زنگار خودخواهی‌ها و ارضای نفس را از آئینه ضمیرش هرچه بیشتر پاک کرده، زلالی شده که تنها عشق راستین و خالص به مرزوبوم ایران و مردمانش را باز می‌نمایاند.

نزدیک به بیست سال پیش مسئول جلسه‌ای بودم که او و چند صاحب‌نظر دیگر سخن می‌گفتند. به تجربه وقت را به آنان بیست دقیقه گفتم، و نزد خود تا سی دقیقه منظور داشته بودم. با این همه می‌دانستم هنوز گرفتاری خواهم داشت با سخنرانان که مطلب خود را تمام نکرده و زمان بیشتر طلب کنند. او تنها کسی بود که به شگفتم داشت منظم گفت و همه حرفش را گفت و در زمان گفته شده سخن را به پایان برد. بعد‌ها همین نظم و دقت را در دیگر کار‌هایش دیدم. چند سالی از افسردگی روح و خستگی جسم گلایه می‌کرد، اما کتاب‌هایش را می‌نوشت، آنهم نوشته‌هایی بسیار مستند، نه تنها از دیده‌ها و درگیری‌هایش، که لبریز از اطلاعاتی که نشان دهنده پژوهشی گسترده و سیستماتیک بود.

در اولین نشست اتحاد جمهوری‌خواهان که بار دیگرش دیدم گفتارش کوچک‌ترین نشانی از ۷۵ سالگی‌اش نداشت. از این سوی سالن به آن سوی می‌رفت، با این و آن با حرارت از نظراتش می‌گفت و آنان را به بحث و نظر، به امید حرکت، می‌خواند.

پس از چندین دهه دوری از وطن و سر در جهان گذاشتن هنوز فارسی را با لهجه غلیظ ترکی بیان می‌کند. ولی با تمام عشقش به آذربایجان و زبان ترکی چند سال پیش که جمعی به دفاع از قومیت به قول خود ترک صحبت از تدریس در مدارس مناطق ترک به زبان (که نه مرزش معلوم است و نه قابل معین کردن) ترکی کردند و دم از شوانیست فارس‌ها زدند برخود لازم دانست که با تمام نیروی در مقابل این انحراف به ایستد. انحرافی که باز تاب خشم راه گم کرده به جمهوری اسلامی بود و در حقیقت این عوامل بیگانه و مزدوران مامور فتنه‌انگیزی آتش آن را بر افروخته بودند و امید داشتند که خستگی مردم از حکومت ستمگر که هر جا جلوه‌ای داشت در این مناطق هیزم آن آتش شود. او چنان با حرارت بر سر لزوم فراگیر بودن زبان فارسی در کشور ضمن آموزش زبان‌های قومی در کنار آن می‌گفت که گویی بیم آن دارد که این آتش شعله بر کشد و خسارت‌ها به بار آرد.

او نه تنها برسر جدایی‌طلب‌ها فریاد می‌کشید و افشایشان می‌کرد، بلکه می‌کوشید غافلانی را که از سر نا‌آگاهی از فدرالیسم سخن می‌گویند آگاه کند. این که ایران گلیمی است بافته از تار و پود اقوام مختلف و حیات ما در گرو حفظ تمامیت ارضی ماست و بهترین راه در ایران برای آنکه مردم هر بخشی از کشور اداره امور خود را به دست بگیرند، و پایتخت‌نشینان سرنوشت حواشی را قلم نزنند،‌‌ همان انجمن‌های ایالتی و ولایتی (که حال انجمن شهر و روستایش می‌خوانند) است که خواست عمل نشده ملت از دوران مشروطه است.

قد خمیده من سهلست رسید اما
برچشم دشمنان تیر از این کمان توان زد

بالاخره چند سالی پیش که مقالاتی نوشتم در ستیز با ایران‌ستیزانی که جز زشتی در سراسر تاریخ این کشور نمی‌بینند، و چنان شیفته غربند که یونان را تاج ‌سر بشریت می‌دانند. در برابر ‌اما ایرانیان را از دیرباز تاریخ دین خوی بی‌تفکر و حتی بی‌هنر، او یاری آمد با افشای ضعف‌های یونان خیالی این حضرات، و بیان معقول دست‌آوردهای ایران، و فخر بر ایران در برابر این ایرانیان انیران خواه.

وی را وطن دوستی یافتم پرشور، که هم از جاده انصاف بیرون نمی‌شود. و معلومم شد که چرا با وجود این همه دربدری و سرگردانی در عالم، و دوری از آغوش مام وطن، هم چنان عشق آن مردم را در سر دارد، و به امید آینده بهتری برای آنان شب و روز می‌کوشد. وصف حالش را در زبان پژمان بختیاری یافتم:

      اگر ایران به جز ویران‌سرا نیست
      من این ویران‌سرا را دوست دارم.

      اگر تاریخِ ما افسانه‌رنگ است
      من این افسانه‌ها را دوست دارم.

      نوای نای ما گر جان‌گداز است
      من این نای و نوا را دوست دارم.

      اگر آب و هوایش دل‌نشین نیست
      من این آب و هوا را دوست دارم.

      به شوقِ خار صحراهای خشک‌َش
      من این فرسوده‌پا را دوست دارم.

      من این دل‌کش زمین را خواهم از جان
      من این روشن‌سما را دوست دارم.

      اگر بر من ز ایرانی رود زور،
      من این زورآزما را دوست دارم.

      اگر آلوده‌دامانید، اگر پاک
      من ‌ای مردم، شما را دوست دارم.
پل آزادیخواهی و عدالت‌خواهی میان نسل‌ها / گفت‌وگو با اتابک فتح‌الله‌زاده‌

  • بابک در اعمال و گفتار خود صاحب منش و فرهنگ بود. نگاه بلندمدت وکوتاه‌مدت او در امر سیاست ایران برای من تحسین برانگیز است. تنها کافی است به اسناد کنگره چهارم حزب دمکراتیک مردم ایران نگاهی انداخت تا عمق نگاهش را دریافت. بابک آدم از خود راضی نیست و علیرغم اینکه صلاحیت و قابلیت‌اش در مسایل نظری و سیاسی و در تجربه سیاسی یک سرو گردن از دیگران بلند‌تر است اما از طرح کردن خود بیزار و گریزان است. اما بابک در برابر اشتباهات خود بی‌رحم است و از اشتباه خود سریع درس می‌گیرد.

‌‌BF Kopie

 

 

‌‌

گفت‌وگو با اتابک فتح‌الله‌زاده‌         

پل آزادیخواهی و عدالت‌خواهی میان نسل‌ها

تلاش ـ در پاسخ به این شکواییه شما، در پیشگفتار کتابتان «خانه دایی یوسف» و همچنین در کتاب «مهاجرت سوسیالیستی» که در گردآوری برخی اسنادش نقش شایانی داشتید، مبنی بر اینکه «تجارب نسل‌های بربادرفته آنگونه که لازم بوده به موقع در اختیار نسل‌های جوان‌تر قرار نگرفت تا نسل ما باز همان فجایع را آزمایش نکند.» بابک امیرخسروی گفته است: زیر تأثیر «تعصبات ایدئولوژیک و القائات عظیم و گسترده تبلیغاتی شوروی» و همچنین «شیفتگی جامعه چپ میهن» در کنار مسائل دیگری، «معلوم نیست» که این نیرو «چشمی برای دیدن واقعیت و گوش برای شنیدن حقیقت» می‌داشت.

این نظر و نتیجه‌گیری بابک برای شما که «فاجعه مهاجرت سوسیالیستی» را پشت سر دارید، تا چه میزانی به حقیقت نزدیک است؟

فتح‌الله‌زاده:
نظر بابک عزیز در کل درست است. چپ متمایل به اردوگاه سوسیالیسم موجود در آن مقطع زمانی، خمیرمایه و منش فرهنگ نقد را نداشت و هرگونه انتقاد و نقد از لنینیسم و اتحاد جماهیر شوروی را از چشم امپریالیسم و سرمایه‌داری می‌دید. من در کتاب «خانه دائی یوسف» اشاره کرده‌ام که دوستم در تاشکند با عذاب وجدان برایم چنین شرح داد: «در دوره انقلاب، در یک بحث خیابانی در تبریز، سر و کله پیر مردی پیدا شد. او پس از گوش کردن به نظر سخنران‌ها رشته سخن را بدست گرفت گفت: من «بی‌ریا» وزیر فرهنگ پیشه‌وری بودم.» او رو به من کرد و گفت: «اظهار نظر شما در مورد شوروی خیالی است» و سپس مختصر شرحی از زندگی فلاکت‌بار خود از اردوگاه‌ها و زندان‌های شوروی و چگونگی زندگی مردم شوروی برای شنوندگان شرح داد. او اضافه کرد و گفت: «نزدیک ۲۰ سال من در اردوگاه‌ها و تبعید بسر بردم. من می‌دانم شوروی چه جهنمی است حال توِ بی‌خبر، از حکومت شوروی برای مردم بهشت می‌سازی.» دوستم با ناراحتی گفت: من آن زمان تحت تاثیر تبلیغات حزب توده و سازمان، به خیال اینکه بی‌ریا دروغ می‌گوید و عامل دشمن شده است، اختیار خود را از دست دادم چنان کشیده محکمی به گوش پیرمرد خواباندم که بیچاره گیج شد و بر زمین نشست.

اما با این حال، اینکه «گوش شنوائی نبود» از مسئولیت روشنفکران آزاداندیش که از فجایع و ماهیت ظالمانه دولت شوروی کم و بیش خبر داشتند، چیزی نمی‌کاست. اگر آن زمان اراده و انگیزه‌ای در آشکار کردن واقعیت جامعه شوروی دیده نشد مشکل تنها در شنوایی گوش‌ها نبود بلکه گره کار در تعلقات ایدئولوژیک، ملاحظات سیاسی و مسایل گوناگون خود آنان نیز بود.

آن زمانی که رهبری حزب توده پس از انقلاب از شوروی به ایران برگشت متاسفانه در طی پروسه‌ای طولانی ساختار و استخوان‌بندی نظری و سیاسی آنان بر اساس دفاع تمام قد از شوروی فرم خود را پیدا کرده بود. حال چطور می‌توان در زمان انقلاب از کسانی که نه چنین فکر می‌کردند و نه مایه این کار را داشتند از آنان خواست به نقد پایه‌ای علیه شوروی و لنینیسم قدم بر دارند. به باور من رهبری حزب توده فاقد این بینش بود که در مقابل خدا و پیغمبر خود ساخته به خود زنی بپردازد.

متاسفانه پس از کودتای ۲۸ مرداد سمت و سوی فضای سیاسی ایران بد‌تر شد. رفتار آمرانه شاه، همه را علیه خود بسیج کرد. معلوم است که در آستانه انقلاب ایران گوش‌ها و چشم‌ها مشکل پیدا می‌کنند. اما به باور من تلاش در این سمت و سو به مرور و آرام آرام همچون آب از صخره‌های سنگ عبور می‌کرد و سرانجام اثری از خود باقی می‌گذاشت. اینکه گوش شنوایی نبود مگر تلاش و یا بذری در این زمینه کاشته شده بود که ما بگویم این کار بی‌فایده بود؟

ما در حزب توده خلیل ملکی را داشتیم. زمانی که استالین در اوج قدرت بود او سیاست شوروی در قبال مسئله آذربایجان را زیر سوال برد. گرچه در قدم اول انشعاب خلیل ملکی در حزب توده توسط مسکو به شکست انجامید اما این حرکت چون اصالت داشت در دوره نهضت ملی دوباره با نام حزب زحمتکشان سر بلند کرد و رقیبی برای حزب توده ایران شد. وضع ذهنیت سیاسی چنان بود به محض اینکه رادیو مسکو مقاله‌ای علیه جریان انشعاب خلیل ملکی پخش کرد، اکثر کسانی که به این حرکت پیوسته بودند، یا به حزب توده برگشتند یا خانه‌نشین شدند. با وجود این، حرف در این است که گر چه خلیل ملکی با لنینیسم مرزبندی اساسی نکرد اما او پس از خانه دایی یوسفکودتای ۲۸ مرداد، در آن فضای سنگین که از همه طرف او را زیر ضربه ناجوانمردانه قرار داده بودند، در نقد حکومت شوروی در حد توانش خودداری نکرد و از رسالت و اخلاق روشنفکری غافل نماند.

اما اشاره من در کتاب «خانه دایی یوسف» رهبری حزب توده ایران نبود بلکه ایرانیان نگون‌بختی بودند که از اردوگاه‌های استالینی جان سالم بدر برده بودند. این‌ها پس از آزادی از اردوگاه‌ها با جان و دل خواهان بازگشت شرافتمدانه به ایران بودند و از گفتن حقایق باکی نداشتند. تعداد این اشخاص تا آنجایی که من در آسیای میانه می‌شناختم به صد نفر هم می‌رسید. این گمنامان ایرانی هر چه در توان داشتند کردند، اما به سبب مخالفت‌های دولت شوروی و حکومت شاه، موفق به برگشت نشدند. حرف من این بود اگر حکومت پیشین به شهروندان خود از شوروی اجازه برگشت می‌داد و این نگون‌بختان آزادنه تجارب خود را بیان می‌کردند آیا همه چشم و گوش‌ها واکنش منفی نشان می‌دادند. آیا افشاگری آزادانه این همه آدم، حداقل شک و تردید در خانواده چپ ایجاد نمی‌کرد؟


تلاش ـ شاید در برابر این پرسش شما نتوان هرگز پاسخی قطعی یافت. اما در جایی از‌‌ همان خاطراتتان در دوره زندگی در شوروی گفته‌اید که در آغاز هنگامی که برای نخستین‌بار نظرات مکتوب بابک امیرخسروی را دریافت داشته و مطالعه می‌کردید، هیچ از آن‌ها خوشتان نمی‌آمد. چرا؟ مگر نه اینکه بابک‌‌ همان اموری را تدوین می‌کرد که بسیاری انسان‌ها از جمله خود شما در عمل تجربه می‌کردید؟

فتح‌الله‌زاده:
فکر می‌کنم در این مورد سو تفاهم شده است. در اوایل ورود به شوروی، من موضع و مشی سیاسی رهبری حزب توده ایران در قبال جمهوری اسلامی را قبول نداشتم و نمی‌دانستم که بابک به این مشی سیاسی انتقاد دارد. تنها کسی که به مشی سیاسی حزب توده انتقاد داشت ایرج اسکندری بود که او هم زیر فشار کیانوری حرفش را پس گرفت. با این نگاه بود که من به رهبری حزب توده ایران و از جمله به بابک دید مثبتی نداشتم. اما همین که از آگاهی و شجاعت بابک در قبال سیاست خانمان بر انداز حزب آگاه شدم ماتم برد و از خود پرسیدم پس در حزب توده چنین کسانی هم هستند. بزودی دریافتم، هر آنچه من در مورد سیاست نادرست حزب توده ایران و علل شکست انقلاب فکر می‌کنم، متوجه شدم که، بابک با استدلال محکم همین فکر انتقادی مرا بسیار دقیق فرمول بندی می‌کند. از‌‌ همان زمان بود که به مرور یک حس قلبی نسبت به بابک پیدا کردم.

این درست هنگامی بود که رهبری حزب توده ایران که منتخب کا گ ب بود، با پشت گرمی دستگاه نابکار دولت و حزب کمونیست شوروی، تبلیغات همه جانبه علیه بابک به راه انداخته بود. از‌‌ همان آغاز این کارزار، رهبری سازمان فدائیان اکثریت نیز بدون اینکه از بابک شناخت دقیقی داشته باشد با حزب توده ایران علیه بابک همگام شد و او را ضد شوروی و کمونیست اروپایی معرفی کرد. رهبری سازمان که از بابک شناخت نداشت شنیده‌های خود را از زبان خاوری و صفری به خورد اعضای سازمان می‌داد که بلی بابک در چکسلواکی و مجارستان موضع مخالف شوروی داشت. اما این نکته را باید گفت که پس از سر کار آمدن گرباچف جناح چپ سازمان سیاست نزدیکی با حزب دمکراتیک مردم ایران را در پیش گرفت.
‌‌
‌‌
تلاش ـ بابک امیرخسروی را برای نخستین بار کجا ملاقات کردید؟ نخستین تأثیر او بر شما چه بود؟ برای ما اندکی از خاطراتتان از آن ملاقات تعریف کنید.

فتح‌الله‌زاده:
ننخستین بار بابک را در خانه شادروان فریدون آذرنور در پاریس دیدم. قبل از دیدار کم و بیش به لحاظ سیاسی از بابک شناخت پیدا کرده بودم. در تاشکند دو تن از افسران حزب توده ایران، مهدی رستمی و یوسف حمزه‌لو از استقلال و شخصیت و ایران دوستی بابک به خوبی یاد می‌کردند. شادروان شاندرمنی هم می‌گفت؛ بابک شهامت اخلاقی دارد و از استقلال فکر خود گذشت نمی‌کند. حتی در مقابل شوروی هم کله شق است. قبل از دیدار بابک، شادروان آذرنور مرا با کنجکاوی زیر نظر داشت تا از موضع من نسبت به شوروی آگاه بشود. من که دلم خون بود، بدون اینکه بدانم واکنش آذرنور چه خواهد بود، هرچه در دل داشتم همه را بیرون ریختم. به هنگام صحبت، در چهره آذرنور، علامت تائید مشاهده می‌کردم. پس از صحبت‌های من، آذرنور با شوخ‌طبعی گفت: «تو برای شوروی چیزی باقی نگذاشتی اگر پیش بچه‌های حزب و سازمان این طور صحبت کنی همین چند نفر هم از ما رم می‌کنند!»‌‌ همان روز وقتی بابک به خانه آذرنور آمد، برداشت من این بود که هر دو در حفظ نیرو و سرنوشت دوستان احساس مسئولیت می‌کنند. پس از آشنایی مقدماتی بر من معلوم شد که بابک با آگاهی و اعتماد به نفس، در مقابل رهبری حزب توده ایران قدم برداشته است. البته مانع اصلی در این راه دولت شوروی بود والا حزب توده که کاره‌ای نبود. بابک به وقت نیاز داشت تا نیروهای معترض به مشی حزب توده را در حزب دمکراتیک جمع و جور کند. وی در اول کار آگاهانه از درگیری زودرس با «خرس کم عقل» استقبال نمی‌کرد. اما بدون اراده او مسیر به سمت درگیری زودرس رفت. بابک کم و بیش از نحوه برخورد حزب کمونیست شوروی با شخصیت‌ها و نیروهای معترض احزاب برادر آگاه بود. او در رابطه با جنبش اصلاح‌طلبانه چکسلواکی، رفتار سرکوب‌گرانه دولت شوروی را نادرست خوانده بود و همین مسئله سال‌ها به عنوان چماق علیه بابک بکار برده می‌شد. افزون بر این او تجربه خلیل ملکی را داشت که چگونه حزب توده و دولت شوروی خلیل ملکی را زیر ضرب بردند.

برای شناخت هر شخصیتی، باید شرایط زمانی و مکانی آن شخص را در نظر گرفت. بدون تعارف باید گفت شخصیت و اعتماد به نفس بابک در این مقطع نقش اساسی بازی کرد. در حزب توده خیلی انسان‌های آگاه و وطن پرست بودند که آرام و بی‌سر و صدا حزب توده را‌‌ رها کردند و دنبال کار خود رفتند. باری این بار رهبری ناقابل حزب توده، گیر یک «تٌرک» درست و حسابی افتاده بود که به هیچ وجه حاضر به تَرک صحنه نبود. همین طور هم شد حالا این بابک بود که ول‌کن معامله نبود. او به همراه دوستان اندک خود قبل از به قدرت رسیدن گرباچف بطور ریشه‌ای و اساسی تئوری‌های لنینی از جمله انترناسیونالیسم پرولتری و دیکتاتوری پرولتاریا و انقلاب اکتبر روسیه را زیر سوال برد و سیاست خانمان برانداز وابستگی حزب توده را از زوایه نظری و سیاسی زیر ضرب برد. در واقع کسی در ایران با این عمق و وسعت، پایه‌های نظری و سیاسی حزب توده را که الهام گرفته از مارکسیسم و لنینیسم بود بررسی و نقد نکرده بود. افزون بر این تمام تلاش بابک بر این بود که شالوده یک حزب دمکراتیک و اصلاح‌طلب را بر پایه دمکراسی درون حزبی و استقلال اندیشه و عمل پایه‌ریزی بکند. هنوز هم این حرف بابک آویزه گوش من است که همواره در جلسات حزبی پیوسته می‌گفت: «حزبی که در درون آن آزادی و دمکراسی نباشد، هرگز آن حزب نمی‌تواند منادی واقعی آزادی و دمکراسی باشد.» افزون بر این همواره تاکید می‌کرد باید اخلاق را وارد سیاست کرد تا سیاست انسانی شود. بابک واقعا ادا درنمی‌آورد. اصلا بلد نبود ادا دربیاورد. بابک در اعمال و گفتار خود صاحب منش و فرهنگ بود. نگاه بلندمدت وکوتاه‌مدت او در امر سیاست ایران برای من تحسین برانگیز است. تنها کافی است به اسناد کنگره چهارم حزب دمکراتیک مردم ایران نگاهی انداخت تا عمق نگاهش را دریافت. بابک آدم از خود راضی نیست و علیرغم اینکه صلاحیت و قابلیت‌اش در مسایل نظری و سیاسی و در تجربه سیاسی یک سرو گردن از دیگران بلند‌تر است اما از طرح کردن خود بیزار و گریزان است. اما بابک در برابر اشتباهات خود بی‌رحم است و از اشتباه خود سریع درس می‌گیرد. یوسف حمزه‌لو تعریف می‌کرد؛ پس از کودتای ۲۸ مرداد ما به شوروی پناهنده شدیم. روزی در مسکو یکی از دوستان همانطور چپ و راست از لنین فاکت می‌آورد. بابک هم در جمع بود. ما می‌دانستیم که بابک آثار مارکس و لنین را بهتر و عمیق‌تر از همه آن جمع خوانده است. بابک که مسئول حزب توده در دانشگاه تهران بود خاطره‌ای از خود تعریف کرد: «روزی بحثی بین من و نماینده جبهه ملی گرفته بود. آن موقع من هم مثل این رفیق از لنین فاکت می‌آوردم به او گفتم مگر لنین چنین نگفته است. سخن‌گوی جبهه ملی هم جواب داد گفته است که گفته است اصلا به من چه مربوط است که در هر مسئله‌ای لنین چه گفته است. آخر لنین از چه زمانی پیغمبر ما ایرانی‌ها شده است.» باری بابک را آن طوری که من شناختم او مخالف سرسخت کپیه‌برداری، عوام‌فریبی و دروغ حتی علیه مخالف خود بود. او همواره می‌گوید: «ایران یک راه‌حل ایرانی می‌طلبد.» از این وصف و حال بگذریم، در اولین آشنایی من بابک را مردی فروتن و بی‌تکبر شناختم و از این قضاوت اولیه خود تا به حال پشیمان نشده‌ام.

‌‌

***

  • نخستین بار بابک را در خانه شادروان فریدون آذرنور در پاریس دیدم. قبل از دیدار کم و بیش به لحاظ سیاسی از بابک شناخت پیدا کرده بودم. در تاشکند دو تن از افسران حزب توده ایران، مهدی رستمی و یوسف حمزه‌لو از استقلال و شخصیت و ایران دوستی بابک به خوبی یاد می‌کردند. شادروان شاندرمنی هم می‌گفت؛ بابک شهامت اخلاقی دارد و از استقلال فکر خود گذشت نمی‌کند. حتی در مقابل شوروی هم کله شق است.

***

‌‌

بابک عزیز من، زود رنج و حساس است، اما کینه از کسی به دل نمی‌گیرد. سماجت باور نکردنی در استقلال و اندیشه‌های خود دارد. گرچه بابک از زاویه نظری و سیاسی یک استراتژیست سیاسی است اما وی به سبب روحیه چالشگری و داشتن صراحت و همچنان به خاطر نفرت از عوافریبی آدم مناسبی برای رهبر شدن نیست. افزون بر این اگر سیاست را کنار بگذاریم به باور من بابک در آدم‌شناسی آن چنان قوی نیست.
‌‌
‌‌
تلاش ـ از‌‌ همان هنگامی که بابک برخوردهای انتقادی خود به حزب توده، سیاست‌های شوروی سابق و حزب کمونیست آن و همچنین مبانی لنینیسم را علنی کرد، همواره روی سازمان فداییان خلق تکیه و حساسیت ویژه‌ای داشت. این تکیه و حساسیت در نوشته‌ها، نامه‌ها و خطابیه‌های وی به روشنی و به پررنگی دیده می‌شود. خود وی این حساسیت را نتیجه احساس مسئولیتی برخاسته از تجربه حزب توده می‌داند و از اینکه نمی‌خواسته فداییان در وابستگی به یک کشور بیگانه تجربه عملی حزب توده ایران را تکرار کنند. اما برداشت دیگری در این باره ارائه می‌شود؛ مبنی بر اینکه او ـ به فرهنگ و سنتی که در انشعاب‌های احزاب ایرانی بسیار متداول بوده است ـ می‌خواسته در رقابت با حزب توده نیرو جذب کند. اعلام بلافاصله تشکیل یک حزب دیگر ـ حزب دمکراتیک مردم ایران ـ این برداشت را تقویت می‌کند. واقعیت امر از دید شما چه بوده است؟

فتح‌الله‌زاده:
رفتار سیاسی بابک با رفتار ناقابل شخصیت‌های سیاسی از خودراضی از اساس تفاوت دارد. او هرگز دنبال سیاست‌های فرصت‌طلبانه و کوتاه‌بینانه نبود. بابک بنا به تجربه تلخ خود در حزب توده، به مرور به سیاست‌های سلطه‌جویانه شوروی حساسیت پیدا کرد. این رفتار بابک برای رهبران حزب توده هم پنهان نبود و به همین خاطر آدم‌های کم‌مایه و بسیار با فاصله با بابک، با حمایت رفقای شوروی، از پشت سر او به جلو برده می‌شدند. اوج انحطاط حزب توده در پلنوم هیجدهم بود که خاوری، فروغیان، صفری و لاهرودی، از آپاراتچی‌های مقامات سیاسی و امنیتی شوروی، به عنوان هیئت سیاسی میدان‌دار حزب توده ایران شدند. در واقع اندک استقلال و حیثیتی که رهبری پیشین حزب توده در حوضچه کوچولوی خود داشت آن ته‌مانده را هم از دست داد. با این وصف حزب توده کپیه‌ای از فرقه دمکرات آذربایجان شد. گرچه حزب توده در ظاهر جزء احزاب برادر بود اما مسکو در عمل به حزب توده به عنوان ابزار سیاسی و آلت دست نگاه می‌کرد. بابک در آن مقطع زمانی با‌ شناختی که از این چهار نفر داشت حدس می‌زد و می‌دانست حزب توده به چه ورطه هولناکی خواهد افتاد. او دیگر تاب و توان آن را نداشت که نسل جوانی که پس از انقلاب به حزب توده و یا به سازمان فدائیان پناه آورده بودند زندگی و سرنوشت این جوانان آرمانگرا در یک مسیر نادرست طی شود. تمام دغدغه و تلاش بابک در این سمت و سو بود که حزب توده، یک حزب ایرانی، چپ ملی، آزادیخواه و عدالت‌خواه باقی بماند.

اما نگاه بابک به سازمان فدائیان اکثریت همراه با احساس مسئولیت بود. او نمی‌خواست فدائیان در مسیر حزب توده ایران قدم بردارند و بد‌تر از آن با حساب و کتاب‌های نادرست برای صفری و خاوری سینه بزنند و در ‌‌نهایت به دام رفقای شوروی بیفتند. این نگرانی بی‌پایه نبود برای اینکه ما فدائیان نیز با وجود تفاوت با حزب توده، در مجموع با فرهنگ استالینی و به سبک کیانوری شکل گرفته بودیم.

در تاشکند حساب و کتاب نادرست فرخ نگهدار این بود اکنون که رهبری حزب توده در زندان است چرا ما جا و موقعیت حزب توده را در شوروی نگیریم. در واقع اصل موضوع بر سر دو فکر و رفتار کاملا متفاوت بود. از یک سو یک هسته نیرومند در رهبری سازمان به رهبری فرخ نگهدار استراتژی خود را از راه وحدت با حزب توده ایران دنبال می‌کرد تا کرسی‌های حزب توده را به مرور در شوروی بدست آورد و رسالت انترناسیونالیستی خود را با نام حزب طراز نوین عملی کند. اما این کار بدون جلب توافق و رضایت شوروی و رهبری حزب توده (خاوری، صفری، لاهرودی و فروغیان) که عملا مهره‌های مورد اعتماد و سرسپرده مقامات سیاسی و امنیتی شوروی بودند، عملی نبود. از این رو جناح راست سازمان به رهبری فرخ تمام هم و غم خود را مصروف این هدف کرد. بابک به تنها چیزی که فکر نمی‌کرد انشعاب در سازمان و جذب نیرو از این طریق بود. او در فکر شکل‌گیری یک حزب چپ مستقل از شوروی، آزادیخواه و ملی از راه نقد ریشه‌های گذشته و تدوین اندیشه و راه و روشی تازه و متشکل از همه باورمندان به این راه از جمله حزب دمکراتیک و سازمان اکثریت در یک روند دمکراتیک بود.

خود بابک می‌گفت در پلنوم هیجدم به فرخ گفتم: ما در لجنزار گرفتار شدیم حال شما برای چه می‌خواهید با حزب توده در این شرایط وانفسا وحدت کنید. آیا استقلال سازمان تنها گوهر نگین بهای شما نیست؟ راست هم می‌گفت در واقع فلسفه آفرینش و زیبایی اصالت سازمان در مقابل حزب توده و شوروی استقلال‌اش بود. همین شکل‌گیری استقلال سازمان امتیاز در خور توجه بود که به بهای گزافی برای سازمان بدست آمده بود. البته که مایه تاسف است که این سرمایه معنوی در مهاجرت به شکل زننده‌ای به پای شوروی و خاوری و صفری ریخته شد.

اما در رابطه با سوال شما من شهادت می‌دهم تمام هم و غم خیرخواهانه بابک این بود که سازمان جریان دنباله‌رو شوروی نباشد و از لنینیسم فاصله بگیرد و به مرور بتواند به یک جریان مستقل و چپ نواندیش ارتقا یابد. برای اثبات این نظر تنها کافی است در کتاب خانه دائی یوسف، به نامه‌های بابک که برای جناح چپ سازمان نوشته می‌شد، مراجعه کنید. اولین باری که بابک را در برلین دیدم به وی گفتم اکثریت بچه‌های جناح چپ سازمان بر این باورند که انشعاب در سازمان اجتناب ناپذیر است. بابک جواب داد: «انشعاب که برای سازمان سودی ندارد. سمت و سوی و تلاش جناح چپ باید این باشد که به لحاظ نظری و سیاسی، شالوده نوینی برای سازمان پایه‌ریزی کند. تقریبا آن کاری که ما آغاز کردیم.» بابک ادامه داد: «مگر جناح چپ از انشعاب چه بدست می‌آورد این دوستان هنوز به لحاظ نظری و سیاسی خود را جمع و جور نکردند. خوب الان که سازمان بولتن دارد مخالف و موافق نظر خود را بیان می‌کنند. ما حتی این موقعیت را نداشتیم.» این حرف‌ها زمانی از طرف بابک به زبان می‌آمد که حزب دمکراتیک مردم ایران تشکیل شده بود و با جناج چپ سازمان ارتباط برقرار بود. در این مقطع زمانی من هیچ رد و نشانی از بابک و حزب دمکراتیک ندیدم که برای جذب نیرو از سازمان تلاش کند. تنها فردی که از سازمان به ابتکار خود به حزب دمکراتیک گرایش پیدا کرد من بودم. در آغاز کار هم بابک و دوستان وی از همه طرف مورد تهاجم و طرد بودند و با کشیده‌های آبدار صورتشان را سرخ نگه داشته بودند.

به باور من، عنایت بابک به سازمان اکثریت، هرگز به خاطر جذب نیرو و یا مقابله با حزب توده نبود. بابک با فروتنی و اخلاق به دنبال فکر و اندیشه سازنده و ایجاد ظرفیت‌های دمکراتیک در نیروهای آزادیخواه بود و هست. بابک عاشق ایران است، اما جانش را بگیری از آذربایجانی بودن خود دست بر نمی‌دارد. باری برای بابک اساس این بود که سازمان اکثریت در شوروی همانند حزب توده به منجلاب وابستگی نیفتد و افزون برآن بتواند راه درست خود را پیدا کند. اما چه خوب شد که با فروپاشی شوروی پتکی بر سر سازمان خورد. و باز خدا پدر گرباچف را بیامرزد که سازمان توانست شانسی شانسی از آن بلای خانمان سوز سیاسی، جان نیمه سالم بدر ببرد، والا معلوم نبود فدائیان اکثریت چه مسیری طی می‌کرد.

‌‌
تلاش ـ با توجه به روند فعالیت‌های عملی و تشکیلاتی بابک بعد از خاتمه «مهاجرت سوسیالیستی» که در کشورهای غربی و آزادانه ادامه پیدا کرد، به ویژه در تشکیلات اتحاد جمهوری‌خواهان، دست بر قضا ایشان نزدیکی‌ها و همکاری‌های بسیار بیشتری را با آن بخش و کسانی از رهبری فداییان اکثریت داشتند که رفتار و نظرات و شیوه‌هایشان، پیش از آن و در دوره پناهندگی در شوروی سابق، سخت مورد انتقاد هم شما و هم خودِ بابک بود. با وجود اینکه چنین افرادی آن گذشته را نه تنها مسکوت گذاشته‌اند، بلکه در برابر کسانی چون شما و بابک که آن گذشته را آشکار کرده و در باره‌اش دست به روشنگری‌های تکان‌دهنده‌ای زده‌اند، موضع‌گیری‌های مدافعانه‌ و بعضاً‌‌ همان رفتار‌ها و روش‌های ناپسند گذشته را تکرار کرده‌اند. به رغم همه این‌ها همکاری سیاسی بابک با آنها ادامه یافته است. همین رفتار از جانب بابک را ما در حزب توده ایران و در قبال اتحاد جماهیر شوروی می‌بینیم؛ یعنی نارضایتی از روش و سیاست‌های خلاف حزب، شناخت از ماهیت زشت و ظالمانه «پایگاه سوسیالیسم جهانی» اما علیرغم آن ماندن در حزب و ادامه هواداری از شوروی تا مرحلة ناممکنی که ظاهراً تنها برای خود بابک حد و شدت این نقطه «ناممکن» شدن روشن است. از نظر شما، نظاره‌گران بیرونی چگونه قضاوتی باید نسبت به این رفتار بابک داشته باشند، که منصفانه باشد؟

فتح‌الله‌زاده:
بلند نظری، خویشتنداری و هدف بابک در اساس، بخاطر ورود نیرو‌های سیاسی به یک روند دمکراتیک و کار بود. او این کار را در ‌‌نهایت به نفع مردم و کشورش می‌دانست. یک بار به سبب موضوعی من واکنش عصبی نشان دادم. بابک با خونسردی گفت: «گاهی بهتر است انسان از کهکشان به زمین نگاه کند. یک انسان با فرهنگ در همه حال به کار درست باید فکر کند. اینکه این و یا آن شخص به من و تو چه گفته است از آنچنان اهمیتی برخوردار نیست.» خانم فرخنده، مسئله تنها به سازمان اکثریت مربوط نمی‌شود. من بار‌ها شاهد رفتار و اظهارنظرهای نادرست علیه بابک بودم. با گذشت زمان آنها خیلی از بابک یاد گرفتند. اما همین این افراد به حرف‌های بابک اندکی ادویه و فلفل می‌زنند و همانند لقمان حکیم تحویل خودش می‌دهند. با این همه تمام عشق و آرزوی پیر مرد ۸۶ ساله این است که همه باورمندان و نیرو‌ها را با راه و روش تازه در یک جریان دمکراتیک متشکل کند. بابک با همین نیت بود که به سراغ شادروان شاپور بختیار رفت که متاسفانه توسط جمهوری اسلامی ترور شد. باز با همین نیت به سراغ شادروان قاسملو رفت که او هم ترور شد. و باز با همین نیت برای تشکیل اتحاد جمهوری خواهان قدم به جلو گذاشت.

آنچه که در خور توجه است این است که بابک پایه‌های نظری و سیاسی حزب توده را به نقد ریشه‌ای کشید و با تجربه‌ای که داشت، به خوبی توانست روابط ناسالم حزب توده و حکومت شوروی را برملا و محکوم کند. اما سازمان اکثریت با توجه به دسته گل‌هایی که در شوروی به آب داده بود پس از خروج از شوروی و اقامت در غرب نه تنها به نقد و بررسی دست نزد بلکه بد‌تر از همه در پلنوم‌ها و کنگره با سرهم‌بندی به ماست مالی کردن مسئله پرداخت و تازه طلب‌کار هم شد. خوب بابک از این رفتار سازمان قانع نشد و با نگاه انتقادی جوابش را داد. اما با گذشت زمان باید این را هم در نظر گرفت که بخشی از نیرو‌های سازمان با وجود تناقضات، در سیاست‌گذاری‌های کلان عملا متحول شده‌اند. به باور من نگاه این نیرو دیگر آن نگاه ۲۰ سال پیش نیست. تازه با توجه به تجربه و انتقاد‌هایی که بابک به سیاست‌های شوروی و حزب توده داشت او هم‌‌ همان بابک ۲۵ سال پیش نیست. یکی از ویژگی‌های بابک احساس مسئولیتش نسبت به نسل‌های پس از خود است که با نیت عدالت‌خواهی و آزادیخواهی پا به میدان گذاشتند. او صادقانه تلاش کرد با تجارب و دانش سیاسی خود پلی بین نسل‌ها باشد. در این راه نتیجه کارش بدون دستاورد هم نبود.

بطور کلی بابک در مهاجرت ۲۵ سال اول دارای آنچنان مسئولیتی در حزب نبود. در این دوران بیشتر عمر او به چالش با رهبری حزب توده و قهر و گوشه‌گیری گذشت. خود بابک می‌گفت؛ در فرانسه که بودم تصمیم گرفتم تا زمانی که راه ایران باز نشده است دیگر با حزب توده کاری نداشته باشم. اما روزی که اعتصاب غذای بچه‌های حزب را در پاریس دیدم متاثر شدم دوباره کجدار و مریز با حزب همکاری کردم. بابک گرچه زود رنج و حساس است اما در عمل بسیار بردبار است. شاید این همه صبر و تحمل او با آنهایی که شما اشاره کردید ناشی از افق دید و روحیه سازندگی بابک باشد. او با این صبر و حوصله و آن هم در این سن و سال گاهی مرا عصبانی می‌کند. شاید اختلاف من و بابک یک اختلاف سلیقه‌ای باشد و شاید هم از دو نگاه متفاوت ناشی می‌شود. درست و یا نادرست بار‌ها به بابک گفته‌ام؛ این همه وقت صرف کردن تو در اتحاد جمهوری‌خواهان همانند پاشیدن بذر در شورزار است. در این مدت نیرو‌های موجود در اتحاد جمهوری‌خواهان فقط به همدیگر گل می‌زنند. به باور من بابک نه تنها یک سیاست‌ورز، بلکه او یک روشنفکر با سواد و در عین حال یک چالشگر جسور و با دانش و از همه مهم‌تر دارای تجربه غنی در حوزه سیاست ایران است. گاهی حرص و جوش می‌خوردم که چرا بابک اندیشه و افکار خود را در حوزه مسئله ملی، تاریخ حزب توده، خاطرات خود و مطالب مهم دیگر به صورت کتاب در نمی‌آورد. اما بابک کاراکتر مخصوص خود را دارد. او خودِ خودش است آنچه خودش درست می‌داند آن را جلو می‌برد و به راحتی نمی‌شود او را از خر شیطان پائین آورد. بابک از جوانی بچه کتاب‌خوان و دقیقی بود. او در این ۶۰ سال نه تنها در مسایل نظری و تئوریک پی‌گیر و ژرف‌نگر بوده است بلکه او، با شدت بیشتری، یک سیاست‌ورز و سازمانگر نیز می‌باشد. شاید همین ترکیب و پیوند عمل و نظر در این همه سال، بابک را بابک کرده است. راستش نمی‌دانم شاید هم حق با بابک باشد. او به هر حال در اتحاد جمهوری‌خواهان با همین اشخاصی که شما اشاره کردید نقش موثر و مثبت ایفا می‌کند. اما من قانع نشدم چون بابک در این ده سال قادر به کارهایی بود کسی نمی‌تواند به جای او انجام دهد. متاسفانه با گذشت زمان قابل جبران هم نیست.

بخش دوم سوال شما از آن سوال‌هایی است که درونش خود بابک را و بیرونش دیگران را می‌سوزاند و پاسخ‌اش هم راحت نیست. ظاهر سوال شما این است تو که قبول نداشتی پس آنجا چکار می‌کردی؟ من شاید نتوانم در این مورد کسی را قانع کنم، اما سعی می‌کنم به مسئله از زوایای دیگر نگاه کنم.

شخصا برای من پس از گذشت این همه سال و فرو نشستن گرد و خاک‌ها، ماندن بابک و امثال بابک‌ها در حزب توده و یا کناره‌گیری از آن اصل مسئله نیست. اصل مسئله در این است که سرانجام ماندن و رفتن فرد چه نقش و اثری می‌تواند داشته باشد. بودند، انسان‌های فرهیخته‌ای که آرام و بی‌سر و صدا از حزب کنار رفتند. اما با گذشت این همه سال نتوانستند اثر و یا ارثیه‌ای از خود به جا بگذارند. در تمام آن سال‌هایی که بابک در حزب توده بود او همواره در مسیر استقلال حزب توده از شوروی مبارزه کرد و به مرور افکار ناهموار خود را تراش و صیقل داد و سرانجام با هوشمندی و انرژی باور نکردنی به تولید فکر خود پرداخت و افزون برآن در برهه‌ای از تاریخ او توانست در دو امدادی مشعل و تجربه نسل خود و پیش از خود را در حد قابل توجهی به نسل بعدی برساند. ناگفته نماند بابک امروز با بابک آن روز بسیار تفاوت دارد. درست است که نگاه او با دیگران بخصوص در رابطه با شوروی فرق داشت اما او در آن زمان در کلیت خود هنوز به ایدئولوژی مارکسیستی و لنینیستی باور داشت. بابک طی یک پروسه و با تفکر و چالشگری با این ایدئولوژی تصفیه حساب کرد. نباید فکر کرد؛ کسانی که حزب توده را ترک کردند و به شوروی فحش دادند از دست ویروس جان سخت لنینی خلاص شدند. پس چه شد که با یک سوت رادیو مسکو جریان انشعاب خلیل ملکی از هم پاشید و بد‌تر از آن رهبری انشعاب اعلام کرد به حزب توده ایران برگردید.

باری با تمام انتقاد و یا شک و تردیدی که بابک به شوروی و نظرات لنین داشت با این حال، درست و یا نادرست، خواست و آرزوی بابک اصلاح حزب توده بود. او حزب توده را خانه خود می‌دانست عواطف و احساسات او تمام و کمال با حزب شکل گرفته بود. به فرض هم اگر بابک در فضای آن سال‌ها حزب را ترک می‌کرد امکان و توانایی بنیانگذاری یک جریان سیاسی، با راه و روش نوین، را نداشت و اگر این کار را می‌کرد در فضای آن زمانی له می‌شد. نباید فضای بین‌المللی آن دوران را نادیده گرفت افزون براین پس از کودتای ۲۸ مرداد تا انقلاب بهمن، رادیکالیسم حرف اول را می‌زد. تصادفی نبود هر جریانی که پس از کودتای ۲۸ مرداد تولد یافت با فرهنگ مبارزاتی نازلتر و رادیکالتر از حزب توده به میدان آمد. خانم فرخنده شما عنایت بفرمایید حتی طرفداران مصدق و جبهه ملی، نه در ایران، بلکه در اروپا به جای تاکید بر قانون‌گرایی، اصلاحات و مبارزه مسالمت‌آمیز به رادیکالیسم بد‌تر از حزب توده رو آوردند. سوال من این است چرا این کار را کردند. اگر خلاصه کنم گفتمان مسلط و فضای آن دوران را در شکل و فرم دادن اعمال و افکار بازیگران نمی‌توان نادیده گرفت.

با گذشت این همه سال، فقط می‌شود حدس زد، اگر بابک تک و تنها حزب توده را ترک می‌کرد و در این رابطه فقط به کار آکادمیک رو می‌آورد با توجه به جسارت و قابلیت‌اش می‌توانست آثار مانده‌گاری از خود به جا بگذارد. اما به فرض هم این کار را می‌کرد من شک و تردید دارم در فضای سیاسی آن زمان می‌توانست تاثیر قابل توجهی داشته باشد.

یاشاسون بابک، بیزیم ایران بالاسی / فرخنده مدرس

‌‌‌

Babak_A_8

یاشاسون بابک، بیزیم ایران بالاسی(۱)

فرخنده مدرس

مروری بر سه دهه جدال فکری در چپ بر گرانیگاه ایران

در این دفتر که به پاس دهه‌ها تلاش در راه آرمان‌های والا و مبارزه برای تحقق بهترین آرزوهای انسانی‌ گرد آمده و بر فراز نجابت و شرافت عمری، در آستانه هشتادوهفتمین سالگردش، به بابک امیرخسروی تقدیم می‌شود، ما نیز دستی به تورقی دیگر در اوراق زندگانی وی بر‌آورده و در پرتو نوری که این زندگانی در پویش خویش به دید ما آمده است، از آن به قدر‌شناسی یاد می‌کنیم. در این نوشته هر جا، به ضرورت، ضمیر «ما» بکار گرفته شده، از آن روست که هم به یقین از مکنونات قلبی همسرم، علی کشگر روایت شده و در بیان تجربه‌ها و مشاهدات و برداشت‌های مشترکمان است و هم بی‌تردید از سر احترام‌ در برابر بابک امیرخسروی، از سوی دست‌درکاران دیگر تدارک این دفتر یعنی هنرمند شاعر، نقاش و خط‌نگارمان ماندانا زندیان و دوستان گرداننده «تلاش آنلاین» آقایان مهدی موبدی و بهرام رحیمی سخن رفته و لذا به زبان جمع‌ است.

زندگی بابک امیرخسروی به عنوان عضوی از چهار ـ پنج نسل طبقه سیاسی و روشنفکری ایران بر بستر روزگار سرزمینی‌ رفته است که همچون هر کشور و هر ملتی سرگذشتی دارد که در نگاه نخست، با روند حوادث و رخداد‌ها و در سایه سنگین واقعیت‌های شکل دهنده‌اش، می‌آید و می‌رود و چشم بسته و بی‌اعتنا، خط و رد خود را بر زندگانی تک تک مردمان خویش می‌گذارد و می‌گذرد. اما در این گذر بوده و هستند کسانی که این عبور چشم‌بسته و بی‌اعتنا را برنمی‌تابند و به آسانی تن به سرنوشت خود، پیرامون و مردمان خویش را، بی‌برون آوردن دستی از آستین تغییر و تأثیر، به دست مشیت‌وار روزگار نمی‌سپارند. اگر غیر از این می‌بود، شاید اصلاً تغییری نمی‌آمد و دگرگونی در جهان و اجتماع آدمیان پدیدار نمی‌گشت. اصلاً شاید هیچ یک از عبارت‌هایی چون «اجتماع‌اندیشی»، «نوع‌اندیشی»، «دگراندیشی» یا «نواندیشی» به ذهن خطور نمی‌کرد و معناهایی چون «از خود گذشتگی انسانی» پدیدار نمی‌شد، که در همه فرهنگ‌ها و عرف و عادت‌های عالم بشری و در همه ادوار فضیلت‌هایی برخوردار از مقام و منزلت بوده‌اند.

بابک امیرخسروی در نوع‌اندیشی‌ و انساندوستی‌اش، در دلمشغولی‌ پایان‌ناپذیر به حال سرنوشت و مصلحت کشور و مردمانش، با وفاداریش به پیمانی که از آغاز جوانی برای تلاش در راه آرمان‌های نیک با خود بسته‌ است و از آنجا که دست همتی برآورده و از عهده تأثیر و تغییراتی برآمده که دامنه آن از مرزهای زندگی شخصی و از محدودة روزگارش فرا‌تر رفته و ردِ ماندگارِ خود را بر روان‌ها و احساس‌ها، بر افکار دیگری نیز گذاشته است، امروز، در بلندای این زندگی، به منزلتی دست یافته که افراد بسیاری در باره‌اش به نیکی و احترام سخن می‌گویند.

از آن جمله فردی چون اتابک فتح‌الله‌زاده(۲)، که خود در زندگی اجتماعی و سیاسی خویش از یکی از سخت‌ترین آزمون‌های عواطف انساندوستی، بیداری وجدان و حس قدرتمند نوع‌دوستی سربلند بدرآمده، در باره بابک می‌گوید: «بابک امیرخسروی زبان و بیان عصاره تجربه‌های بسیاری از چپ‌های توده‌ای و فدایی است.» اهمیت و معنای نهفته در این توصیف در بارة آن همت بلند را آن روان‌های آشنا و آگاه بر سنگینی بار تجربه‌های بخش مهمی از حدود سه تا چهار نسل از فرزندان این کشور بر تاریخ معاصرمان درمی‌یابند و می‌دانند که زبان و بیان «عصاره»ی چنان «تجربه‌های» گرانی شدن، به هیچ روی آسان نبوده و «مردی کهن» می‌خواسته است.

‌‌‌‌‌‌
(ترا‌‌ ای کهن پیر جاوید برنا ترا دوست داریم، اگر دوست داریم)
‌‌
از سر آگاهی و آشنایی با چنان تجربه‌هایی‌ست که نه می‌توان بی‌اعتنا از کنار تأثیراتشان بر سرگذشت تاریخ نزدیک‌تر میهن گذشت و نه می‌توان با چشم‌های بسته یا به سکوت از تلاش‌ها و تأملات بابک امیرخسروی در بارة این تجربه‌ها عبور نمود، و از اینکه بابک از نادر چهره‌های جنبش چپ ایران است که حین دست در گریبانی خود در این تجربه‌ها، با جدال‌های فکری خود به قلب مسئله زده و با تعهدی بارز به وجدان اهل تحقیق، شجاعانه حقایق را آشکار کرده است. اوست که با پیگیری بی‌مانندی از درون خانواده چپ ایران، طی مطالعات خستگی‌ناپذیر در مکتب مارکسیسم ـ لنینیسم و تجربه‌های عملی آن، و همچنین با تلاشی پیگیر برای تبیین و تدوین‌ برداشت‌ها و دنباله‌روی‌های چپ‌های ایران از این مکتب، به عمق مبانی فکری آن تجربه‌های سخت و پرهزینه انسانی رفته و با نشان دادن همخوانی عمل و نظرِ هواداران ایرانی مارکسیسم ـ لنینیسم، ریشه‌ ناکامی‌ها و تلخکامی‌ها را نمودار ساخته است؛ بی‌ آنکه زبان لعن و طعن یا پشیمانی در پیش گیرد. در کلامش افسوس و اندوه، از آن همه سرمایه‌های تباه شده، را می‌توان حس کرد اما پشیمانی و احساس «شکست‌خوردگی» را هرگز.

بخش‌هایی از چنان سخنان پرقدری، از زبان افرادی که در گرامیداشت بابک امیرخسروی و ابراز احترام به وی و زندگانی پربارش انباز شده‌اند، در این دفتر گرد آمده‌اند. همچنین گزیده‌هایی از نوشته‌ها، سخنرانی‌های وی، در کنار شرحی از این زندگانی نیز به قلم خود بابک تحت عنوان «زندگینامه سیاسی ـ شخصی» همین‌جا در این شماره مخصوص ارائه شده است؛ شرحی که نوشتن آن از خودِ بابک خواسته شده بود، تا در کتابی درج گردد که می‌بایست به نامدارانی از نسل ایرانیان تاریخ معاصر کشور اختصاص می‌یافت. از سرنوشت این کتاب بی‌خبریم. شاید انتشار آن در ایران به هزاران دلیل که روشن نیست و اگر هم روشن باشد از هیچ منطقی برخوردار نیست، معلق و معوق مانده باشد. مانند بسیار امور دیگر مملکت و حتا آینده کشور و ملت که همچنان در گرفتاری‌های عموماً سیاسی‌ و فرهنگی‌اش به تعلیق و تعویق افتاده است. اما به هر صورت ما یعنی گردآوردگان این دفتر از همت بابک در تدوین زندگی‌نامه کوتاه شده‌اش نیز سود برده‌ایم. زیرا نوشتن و ارائه فشرده‌ای از این زندگی پر ماجرا و پرمعنا بخشی از وظایف ما در این دفتر بود. بابک در اینجا هم کار ما را آسان نموده است. درست مانند‌‌ همان کاری که نزدیک به دو دهه‌ونیم پیش انجام داد؛ یعنی تدوین تجربه‌های ناکامی و آشکار نمودن مبانی نظری آن‌ها و از این راه وارد ساختن نخستین تلنگرهای فکری بر بسیاری از ما که موجب گشایش راه خروجمان از ورطه تناقض و پریشانی گردید؛ خروج از سرگشتگی میان دلبستگی عمیق به میهن و ملت ایران و خیال خدمت به منافع آن از یک سو و غوطه‌خوردن در افکار و ایدئولوژی مارکسیست ـ لنینیستی، خاصه باورهای کژ و خام به اندیشه حکومت «خلق‌های زحمت‌کش به رهبری پرولتاریا»، قبول ساده‌لوحانه «انترناسیونالیسم پرولتری» و به طور ویژه اسارت در «تئوری‌های» پر خطر آن مکتب در باره «حق ملل در تعیین سرنوشت خویش» از سوی دیگر. خود بابک در باره اهمیت توجه به ریشه مشکل و تناقضات فکری پیکره و رهبری چپ ایران و ضرورت رفتن به ریشه افکار آنان و شکستن دایره سرگردانی‌شان خاصه در باره افکاری چون «حق ملل در تعیین سرنوشت خویش» گفته است:
«… زیر بنای فکری طیف چپ از هر گرایشی، آکنده از آموزش لنینی در مسئله ملی است و‌‌ همان گونه که… متذکر شدم، برخی دیگر از طیف‌ها و گرایش‌های سیاسی (ملی ـ مذهبی‌ها) نیز متأثر از آنند. لذا اعتقاد من براین است که قبل از پرداختن به مبحث ملی در ایران و بررسی آن و عرضه راه‌حل، بررسی مقدماتی و انتقادی نظریات و گفتارهای اصلی پایه‌گذاران مارکسیسم و به ویژه لنینیسم در مسئله ملی و به طور اخص در مقوله «حق ملل در تعیین سرنوشت خویش» برای جویندگان راه‌حل مسئله در کشور ما…. ضرورت دارد… نباید از نظر دور داشت که شناخت این گذشته، حتی در لحظه مرزبندی با بخش‌هایی از آن ضرورت دارد، زیرا جزئی از تاریخ ما و ارثیه فرهنگی ماست. بدون پرداختن به ریشه، بدون پالایش افکارمان از رسوبات دگم‌هایی که در مغزهای ما و در ناخودآگاه ما لانه کرده‌اند؛ بدون لغززدایی (demystification) از برخی از احکام و اندیشه‌ها و گویندگان آن‌ها، دستیابی به زبان مشترک در این مبحث حیاتی و یافتن راه‌حلی مناسب با شرایط ایران برای آن بسیار دشوار خواهد بود….»(۳)

و پیش‌تر از این سخنان، در آغاز بریدن قطعی و بیرون آمدن از حزب توده ایران و در کوران درگیری و تلاش‌های پیگیرش در جهت روشنگری در میان سایر اعضای خانواده چپ، در نامه‌ای خطاب به جناحی از فداییان اکثریت، آن هم زمانی که هنوز «سوسیالیسم واقعاً موجود» بر پا و بخش مهمی از اعضا، کادر‌ها و رهبری این دو تشکل اصلی چپ ایران در «مهاجرت سوسیالیستی» در اتحاد جماهیر شوروی سابق بسر می‌بردند و لنینیسم همچنان در میان این طایفه به مثابه مقدساتی دست‌نزدنی و نقد آن از «کفر ابلیس» بد‌تر و مستوجب همه نوع دشنام، تهمت، و انزوا بشمار می‌آمد، نوشته بود:

«نظریات لنین در ایجاد دگم حزب قدر قدرت، در ایجاد سیستم تک حزبی، دیکتاتوری حزب واحد، که به استبداد سیاسی و فجایع بعدی انجامید سرنوشت‌ساز بود. دیکتاتوری استالین بر پایه‌های تئوریک و عملی آنچه که لنین بنا نهاد استوار بود. کاسه کوزه را بر سر استالین شکستن مسأله را حل نمی‌کند. باید ریشه‌یابی کرد و به ریشه خطا‌ها پرداخت.»(۴)

مجموعه آن ریشه‌یابی‌ها و برخوردهای مقدماتی فکری ـ انتقادی بیدارکننده به مبانی مارکسیسم ـ لنینیسم و نشان دادن شکست اخلاقی، سیاسی و فرهنگی این ایدئولوژی در عمل، همراه با ارائه فاکت‌های تاریخی و نمودهای جنایت‌بار سیاست حکومت «مغول‌وار» استالین و حکومت‌های بعدی تا مرحله فروپاشی «سوسیالیسم واقعاً موجود»، به صورت رساله‌ای تحت عنوان «مبحث ملی و بررسی اجمالی آن در ایران» تدوین و در سلسله شماره‌هایی، در نشریه راه آزادی منتشر گردید. آن رساله که به طور کامل در این دفتر ویژه نیز آمده است، حامل تأملات، تردید‌ها و انتقاداتی شد که در متن فشرده سخنرانی بابک امیرخسروی، به اقتضای برگزاری سمینارهای کمیته همبستگی در هامبورگ تحت عنوان «تمامیت ارضی و مسئله ملی»، در پاییز ۱۹۹۲ در اختیار ما قرار گرفت و پرتوی شد روشنگر بر راهی‌ که ما ایستادن خود در آغاز آن را وامدار بابک امیرخسروی می‌دانیم؛ در آغاز مسیر تأملی دوباره در معنای کشور، استقلال و یکپارچگی حاکمیت ملت، به خودآمدن و باز کردن چشم و گوش بر الزامات عقلانی میهن‌دوستی، حفظ تمامیت سرزمینی، حفظ ملت و دفاع از منافع کشور که اصول و مبانی آن به همت‌های بلند فرزندان دیگر این مرز و بوم فراهم آمده‌اند. به هر ترتیب ما فراموش نمی‌کنیم که ایستادن در آستانه این راه را با و به یاری بابک امیرخسروی آغاز کرده‌ایم.

(ترا ‌‌ای کهن پیر جاوید برنا ترا دوست داریم، اگر دوست داریم)


در سفری که ما با بابک امیرخسروی آغاز کردیم و در گذشت نزدیک به سه دهه از این همسفری، با وجود آنکه همه ایستگاه‌های توقف‌مان همواره یکی نبوده است، اگر چه نتیجه‌گیری‌های برخاسته از درنگ‌هایمان در گذشته و تاریخ معاصرمان همواره یگانه نبوده است، و هر چند که موضع‌گیری‌هایمان در قبال مسائل و مشکلات روز میهن‌مان همیشه و در همه حال آمیخته به همزبانی کامل نبوده است، اما، به رغم همه این‌ها، آنچه موجب شده است که ما در این سفر دراز چشم از تلاش‌های سیاسی و به ویژه تأملات فکری بابک برنداریم، و آنچه که سبب شده است ما، همچنان کنجکاو و علاقمند، به مبانی و نتایجی که او در عمل و نظر گرفته است همدلانه چشمی داشته و از تشویق آن بازنایستیم و از مسیر موازی و همسوی او در این سفر خارج نشویم، بی‌تردید به موضوعات و مسایل بسیاری بستگی داشته است. از جمله ما نیز مانند دوستانی که در این دفتر سخن گفته‌اند، بسیار تحت تأثیر شخصیت و خصلت‌های مملو از آزادمنشی، راستگویی، صداقت و روشنی و شجاعت کلام، اخلاص و پاکی روان او قرار گرفته‌ایم. از گرمای حس لطیف و سرشار از عاطفه انسانی او، به دنبال هر تماسی، در خود احساس برخورداری و بهره‌مندی کرده‌ایم. روشن است که هیچ نمی‌توان در اهمیت یک یک این خصلت‌های نیک فردی در این انسان شریف، به عنوان عوامل مؤثر در حفظ پیوند و تداوم دلبستگی و بیش از آن برانگیخته شدن احترام و بزرگ‌تر و مهم‌تر از آن اعتماد که شرط اول سیاست است، تردید نمود. ما به بابک اعتماد داشته‌ایم.

(ترا ‌‌ای کهن پیر جاوید برنا ترا دوست داریم، اگر دوست داریم)

در میان این همه سبب پیوند و تداوم و استحکام آن، اما کیست که انکار کند، ایرانی بودمان پیوند را ناگسستنی و ابدی ساخته است. همه سیاست‌ها، دیدگاه‌ها و جهان‌بینی‌های گوناگون و انگیزه‌های فردی و جمعی به کنار، اما بر کیست که پوشیده مانده باشد که عزت و مقام او در دل ما از برای چیست. کیست که نداند؛ در دل ایرانیان، از میان هم‌روزگاران، آن کس جایگاهی یافته است که در این سال‌های پر خطر به حال کشور و ملت بیشتر اندیشیده است؛ به روزگار نزار ایرانی که زیر «تابش» جهل و نادانی، ایدئولوژی‌های قدرت و «سیاست»‌های برخاسته از نابخردی و تنگ‌نظری و کژاندیشی، به قول عزت‌الله سحابی، یکی از رهبران ملی ـ مذهبی: «همچون کوه یخی در حال ذوب شدن است.» کیست که هنوز ندانسته باشد؛ در این زمانه سستی و تحلیل قوای ملت و کشور، کسانی به عزت تازه یا دوباره نزد ملت دست یافته‌اند که به فراخور توان و امکان، آن هم بی‌هیچ ملاحظه و مصلحت‌اندیشی فرعی، ایران و حفظ کشور و ملت را در کانون توجه قرار داده و همه همت را در این روزگار تنگ در باز گرداندن این مصلحت بر‌تر، به مرکز اولویت‌ها، دلمشغولی‌ها و سیاست‌ها صرف کرده‌اند و در این راه از وارد شدن به هیچ میدان نبردی علیه انحراف‌های کهنه و تازه نهراسیده‌اند. کیست که بتواند چشم اغماض و بی‌اعتنایی بر نبردهای فکری و سیاسی بابک امیرخسروی بر محور حفظ ایران و آمیخته به مهر ملت و کشور و آرزوی تعالی آن برهم گذارد؟ نبردی سخت به یاری آگاهی، فکر و زبان و قلم آن هم با و در دایره «خودی‌ها» که به باور ما از هر نبردی دشوارتر‌ می‌نماید و نیازمند دلیری بیرون آمدن از خود و فاصله‌گیری از «خودی»ست. چه بسیار کسان که به وسوسه حفظ خود در دایره محدود «خودی‌ها» و لاجرم درجا زدن در افق‌های تنگ در این نبرد باخته و تا انتهای بی‌ربطی خویش رفته‌اند. واماندگان در خود و در دایره خودی‌ها درجا زده‌اند و بابک در راه آینده مردمان و پایداری ملت خویش پیش‌ رفته و پیش‌تر برده است.

(ترا‌ ‌ای کهن پیر جاوید برنا ترا دوست داریم، اگر دوست داریم)

و اما پیش از ادامه سخن در باره نبردهای فکری بابک برای آینده ایران و نشان دادن تکیه‌گاه‌های ایستادگی‌ وی در برابر کج‌اندیشی‌های تازه و کهنه، با استناد به اصل یعنی نوشته‌ها و گفته‌های خود بابک امیرخسروی، جا دارد در اینجا به ارزیابی و قضاوت فرد ارجمند دیگری، از نوع خود بابک، در باره‌اش توسل جوییم؛ به سخن زنده‌یاد داریوش همایون، که اگر امروز در میان ما می‌بود، بی‌هیچ درنگی، و حتما با مسرت و سربلندی، دریچه‌های دل را می‌گشود و به زبان قلم استوار و توانمند خود در ستایش آقای امیرخسروی این «فرزند ایرانزمین ما» هیچ کوتاهی نمی‌کرد و در ندای مشوقانه و آرزوی قلبی «زنده باد بابک» با صدای رساترش با ما همنوا می‌شد.

البته که داریوش همایون، در زمان خود و در قید حیات، قدر و منزلت بابک امیرخسروی را شناخته و به زبان آورده است. آن هم به هنگامی که امواج خطر علیه میهن بسی بلند‌تر از امروز می‌بود، ایران در درون کشور بی‌پناه‌تر و در بیرون زیر تیغ تبلیغات کژاندیشان منت‌کش تجزیه‌طلبان و فراخوانان حمله نظامی بیگانگان به کشور، پرنیان جان و روانش کدر‌تر و قلبش افسرده‌تر می‌نمود. داریوش همایون با آن نگاه بیدار اما نگران میهن و ملت،‌‌ همان زمان، در آستانه گردهمآیی سوم اتحاد جمهوری‌خواهان، در جناح چپ، و همچنین در زمان تدارکات سلطنت‌طلبان برای برگزاری سومین نشست خود، در جناح راست، به این نیروهای تبعیدی در بارة عزم‌های پرخطرشان برپایه برخی مواضع و اسناد مقدماتی هر دو نشست هشدار می‌داد که با گام‌های شتابان و سیاست‌زده نروند، تا بار دیگر موضع لغو دیگری چون «حقوق سیاسی اقوام» و «چندپارگی» ملت ایران را زیر عنوان «ملیت‌های ایران» یا فدرال‌های قومی ـ زبانی آن هم تنها برای به دست آوردن دل گروه کوچکی تجزیه‌طلب و خوشامد بیگانگان در اسناد آن نشست‌ها ـ از چپ و راست ـ ثبت نموده و بار دیگر در یکی از لغزش‌گاه‌ها به بی‌راهه دیگری قدم گذارند و به قول او: «در هر دو سو با ملاحظات تنگ و اشتباه‌آمیز تاکتیکی، «راه دوزخ (تجزیه و پاکشویی قومی) را، (به پشتیبانی بیگانه) با نیات (نا) خوب هموار کنند.» داریوش همایون در آن زمان با بانگی بلند هشدار می‌داد که:

«مهم نیست که هیچیک از دو گردهمایی، رویداد تاریخ‌سازی نخواهد بود و مردم ما از این روز‌ها فراوان دیده‌اند. ولی هر گامی در مسیر بد مخاطرات خود را دارد، زیرا در اجتماع نیز مانند طبیعت هیچ چیز از میان نمی‌رود. انحراف هر چه بزرگ‌تر، ایستادگی در برابر آن لازم‌تر.»(۵)

در آن هنگامه بابک امیرخسروی در نگاه داریوش همایون، به قول معروف، صخره‌ای استوار در میان آتش و آتش‌افروزی بود. او در وصف آن صخرة اطمینان و اعتماد و «حق بزرگی که بر گردن ما داشت» در آن زمان نوشت:
«خوشبختانه صداهای نیرومندی از طیف چپ به بحث ملی (بحث مربوط به ملت ایران) در برابر«مسئله ملی» میراث استالین پیوسته‌اند…. نخست آقای بابک امیرخسروی است که از سالیان پیش یکایک دعاوی تجزیه‌طلبان را در میان چکش دانش گسترده و سندان احساس تعهد ملی خود خرد کرده است و به عنوان نمونه توصیه می‌کنم به آنچه در این زمینه در اسناد گردهمائی سوم جمهوری‌خواهان نوشته است نگاهی بیندازند.‌‌ همان عقل سلیمی که با نگاه به ترکیب جمعیتی آمیخته و پراکنده ایران ــ فراورده سه هزاره تاریخ مشترک ــ به بحث وارد کرده بس است که ملت‌سازان را در دو سوی طیف به سوزندگی آتشی که می‌افروزند آگاه سازد.»(۶)

این «عقل سلیم»، ـ بابک امیرخسروی ـ نه تنها در مقطع سومین گردهم‌آیی جمهوری‌خواهان تبعیدی، بلکه در این سه دهه حتا لحظه‌ای در دفاع از ایران و از مصلحت کشور و ملت غفلت نورزیده، از استناد و احساس سربلندی نسبت به این تاریخ مشترک هزاران ساله کوتاه نیامده و در برابر هیچ نیرویی، حتا در میان نزدیک‌ترین‌ها، و با هیچ میلی به جلب رضایت آنان به قیمت افتادن به کج‌راهه‌ای تازه و به وسوسه هیچ اتحادی با هیچ نیرویی به هزینه کشور، ایستادگی استوار را از دست نداده است. بابک امیرخسروی نه تنها در آن همایش بلکه از‌‌ همان آغاز پایه‌گزاری اتحاد جمهوری‌خواهان و در‌‌ همان گردهم‌آیی نخست، میخ‌های اصول خود و وظیفه محوری خدمت به میهن و التزام هر حرکت سیاسی تنها به چهارچوب منافع کشور را در سخنرانی افتتاحیه خود، که متن آن در این شماره آمده است، کوبیده و گفته بود:

«اگر اتحاد جمهوری‌خواهان ایران می‌خواهد به نیروی سیاسی ملی، به معنای تمام کشوری، مبدل گردد و مورد اعتماد ملت ایران قرار بگیرد تا با اطمینان سرنوشت خود را به او بسپارند، می‌باید در اندیشه و عمل، موضع‌گیری‌ها، در اسناد و قطعنامه‌ها، در رفتار و کردار خود، به گونه یک جریان سیاسی ایران‌دوست، طرفدار پیگیر استقلال و تمامیت ارضی ایران شناخته و پذیرفته شده باشد.»
و پیش‌تر از تشکیل اتحاد جمهوری‌خواهان و در جدال‌های فکری با بیشتر عناصر و سازمان‌های تشکیل‌دهنده آن اتحاد که بسیاریشان، در مبارزه سیاسی علیه رژیم اسلامی، به صورت نطفه‌ای«معجزه‌دهی» گفتمان فدرالیسم زبانی ـ قومی را کشف کرده و می‌رفتند، ایده فدرالیستی کردن ایران را جایگزین تئوری رنگ باخته حق تعیین سرنوشت لنینی نمایند و آن را به عنوان پرچم اتحاد و به مثابه «راه» خلاص شدن از نظام‌های استبدادی متمرکز بلند کرده و زیر فشار گروه‌های جدایی‌خواه فدرالیسم را با دمکراسی برابر کنند، بابک امیرخسروی آن ایده را بی‌پایه و مخرب اعلام نمود. در حقیقت او، در میان فعالان سیاسی، از نخستین کسانی‌ بوده است که با‌شناختی تحقیقی ـ تاریخی و توضیحات فشرده اما مستدل و به قول حقوق‌دانان با تعریفی جامع و مانع، دست به روشنگری زد و با صراحت، چشم دوخته در چشم بسیاری از «خودی‌های» طرفدار فدرالیسم در برابر این کجراهه تازه ایستاد. در نخستین جلسه سخنرانی کمیته همبستگی در سال ۱۹۹۲ که به بابک امیرخسروی اختصاص داشت، او طی سخنان خود که متن آن نیز در این شماره آمده است، در باره ماهیت و واقعیت نظام فدرالیستی و خلاف بودن آن در برابر تاریخ و واقعیت ایران گفت:

«شکل حکومتی فدراتیو که برخی پیشنهاد می‌کنند، بهیچوجه با واقعیت ایران همخوان نیست. برخلاف نیت مدافعان آن، که از جمله راه‌حل فدراتیو را برای تمرکززدائی مطرح می‌سازند، فدرالیسم به مثابه شیوه دولتمداری، هر جا عنوان شده، هدفی جز تمرکزگرائی نداشته است و همواره از سوی چند دولت یا ایالت مستقل و حاکم که به دلایلی مصمم بوده‌اند سرنوشت سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و نظامی خود را در یک روند تاریخی و در زمان به هم پیوند دهند، انتخاب شده است. بنا به حقوق بین‌المللی، دولت فدرال جامعه سیاسی مرکب از کشورهای کوچک‌تر است و هدف اساسی آن، همگون کردن و مستحیل ساختن دولت‌های عضو در قالب کشوری نوین است. دولت فدرال پویشی از تفرّق به تجمّع و از پراکندگی به وحدت است…. دستیابی به وحدت سیاسی و تشکیل دولت واحد در ایران، بطور عینی یک دستاورد مترقی و در جهت حرکت تاریخ و فرجام یک روند طولانی در مبارزه برای پایان دادن به سیستم خانخانی و ملوک‌الطوایفی بوده است. وضع اخیر همواره در دوران‌های ضعف و انحطاط کشور و از هم گسیختگی‌های ناشی از تجاوزات خارجی به ایران، رونق داشته است…. طرح امروزی آن (شکل حکومت فدراتیو) در ایران، رجعت به گذشته و در شرایط عقب‌ماندگی نسبی فرهنگی و وجود اقوام متعدد در ایران، می‌تواند زمینه‌ساز رشد گرایش‌های جدائی‌گرایانه باشد و استقلال و تمامیت ارضی کشور را به خطر بیندازد. کافی است نگاهی به تحریکات تاریخی و دائمی کشورهای همسایه علیه ایران در گذشته و حال بیفکنیم…. گذار از نظام استبدادی ریشه‌دار کنونی، در جامعه‌ای که فاقد فرهنگ و آموزش دموکراسی لازم است، به سوی جامعه‌ای آزاد و دموکراتیک به یکباره امکان‌پذیر نیست. باید از توسّل به راه‌های افراطی و آزمایش نشده در ایران و اساساً راه‌حل‌هائی که مغایر با واقعیت عینی سیاسی ـ اجتماعی و تاریخی کشور است، احتراز کرد.»
و پانزده سال بعد، در آستانه همایش سوم اتحاد جمهوری‌خواهان که بار دیگر بحث اتحاد با احزاب قوم‌گرا، قبول خواست آنان مبنی بر فدرالیسم قومی ـ زبانی به مثابه راه تحقق «مکراسی» در ایران، پذیرش «حقوق سیاسی اقوام» یا به قولی «ملیت‌ها»ی ایران در کنار افکار کهنه «کثیر‌المله» دانستن ایران، در میان نیروهای تبعیدی از جمله چپ‌ها و برخی از چهره‌ها و اعضای اتحاد جمهوری‌خواهان اوج تازه‌ای گرفته و از سوی دیگر ایران زیر تهدید و سایه خطر حمله نظامی، به هر بهانه‌ای، و به دعوت‌‌ همان قوم‌گرایان تجزیه‌طلب، قرار داشت و حلقه‌ای گسترده از مخالفت قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای ایران را در محاصره تنگ شونده خود گرفته و کارگزاران و خادمانی در آن حلقه آماده مداخله و آشوب در مرزهای ایران بودند، بابک در آن دوره خطر در اسناد پیش از دستور آن همایش، پیوسته نوشت و منتشر کرد و در نوشته‌های خود از اخطار و هشدار به چپ‌ها و جمهوری‌خواهان بازنایستاد تا از گرفتن مواضع نادرست و ایستادن دوباره در سمت غلط تاریخ برحذر باشند.

آنچه در آن روز‌ها به ملغمه نظرات کژ در میان ایرانیان تبعیدی افزوده شده بود، استناد دائمی‌شان به میثاق جهانی حقوق بشر بود، و به یاری آن کشیدن پرده‌ای از فریب و فریبندگی بر افکار سرگردان و ویرانگر در میان نیروهای تبعیدی بیزار از حکومت تبعیض‌گر و ستم‌پیشه اسلامی. اقدام مهم بابک امیرخسروی در آن مقطع، برای بیرون آوردن نیروهای این اتحاد از سرگشتگی‌های تازه، دامن زدن به بحثی عمیق‌تر در مضمون میثاق جهانی حقوق بشر سازمان ملل بود؛ تلاشی پراهمیت در پرده برداشتن از تبلیغ‌ها و تفسیر‌ها و نسبت‌های نادرست به این میثاق. بابک در آن روز‌ها پیگیر و خستگی‌ناپذیر و از طریق استدلا‌ل‌های استوار و با تأمل بر تجربه‌های تاریخی متفاوت در جهان و ویژگی‌های ایران، روشن نمود که در این میثاق اصل بر حقوق فردی و شهروندی افراد متعلق به اقوام و از جمله اقوام ایرانی‌ست. او در حالی که چون همیشه بر حقوق و آزادی‌های فرهنگی، زبانی و دینی آمده در میثاق و بر ضرورت رشد و توسعه مناطق قومی ایران ـ این «ایرانیان ایرانی‌تر از همه ایرانیان» ـ پای می‌فشرد، اما پیوسته هشدار می‌داد که جایز نیست! بدفهمی و ناراستی‌ست، اگر کسی بخواهد قوم را به جای ملت نشاند و زبان را به ابزار ملت‌سازی بدل کند. او در آن بحث‌های روشنگرانه همچنان بر راه‌حل ویژه ایران در تدارک دمکراسی، بر سرکار آوردن دولت منتخب ملت و دادن صورت عینی به آزادی در چهارچوب حکومت قانون و تحقق عملی میثاق جهانی حقوق بشر و رسمیت بخشیدن به برابری حقوقی احاد ملت ایران، یعنی ملتی پدیدار شده از سحرگاه تاریخ همراه با سابقه هزاران ساله در همزیستی مسالمت‌آمیز، پیوند و آمیزش اقوام ایرانی ایستادگی استوار نمود.

بابک امیرخسروی بار‌ها و در هر فرصت دیگری که پیش ‌آمده و هر جا که لازم بوده است به احترام به «هویت‌های قومی»، اما بر اهمیت دفاع از «تعلق ملی» تک تک ایرانیان از هر قوم و تباری به ملت ایران بپا خاسته و سخن گفته است. از جمله سخنان ناگزیر وی در همایش پنجم اتحاد جمهوری‌خواهان و ایستادگی دوباره و لازم بر یگانگی ملت ـ دولت و اینکه:

«سخن گفتن از «ایران چند ملیتی» نادرست است. چنین چیزی اصلاً ممکن نیست. مگر می‌شود گفت که در ایران یک ملت وجود دارد و ده ملت دیگر هم هست! این اصلاً معنی ندارد. مگر می‌شود!؟ ملت و دولت به هم پیوسته‌اند. یعنی اگر ملتی وجود دارد، یک دولت هم وجود دارد. بنابراین مگر می‌شود در یک کشوری ملتی با دولتش وجود داشته باشد و در عین حال ده ملت دیگر با دولت‌هایشان وجود داشته باشند؟ چنین چیزی امکان ندارد!»(۷)

البته این همه ایستادگی‌ روشنگرانه چندان فرجام ظفرمندی به اتحاد جمهوری‌خواهان نبخشید و از آن نیرویی فرانرویید که بابک آرزویش را داشت. انشعاب‌های تازه و پراکندگی‌های بیشتر عاقبت کار آن شد. تا جایی که بابک خود در مصاحبه‌ای به صراحت و صداقتی که در جنم اوست، به شکست این حرکت و فقدان چشم‌انداز تازه در میان نیروهای آن اشاره کرده و می‌گوید:

«مطلب این بود که برنامه گسترده و منسجمی ارائه بشود و این برنامه بتواند محور تجمع نیروهای سیاسی گسترده در خارج کشور باشد که بعد بتواند احتمالاً با داخل کشور هم یک رابطه برقرار بکند. این متأسفانه نشد. یعنی آن ایده اولیه ایجاد یک جریان گسترده، با آنکه اعلامیه با حمایت خیلی گسترده‌ای روبرو شد و بیش از ۱۰۰۰ نفر این مانیفست را امضاء کردند، و بعد کنگره و یا همایش برلین تشکیل شد و در کنگره برلین هم شاید ۷۰۰ ـ ۸۰۰ نفر شرکت کردند و حضور داشتند، تعداد زیادی از آمریکا آمدند، و گرایش‌های سیاسی مختلفی در همایش برلین حضور داشتند که امید بزرگی ایجاد کرده بود ولی متأسفانه نتوانست ادامه پیدا بکند و باید ریشه‌یابی کرد که چه شد که آن شور و هیجان اولیه نتوانست ثمر لازم را بدهد و بشود یک جریان وسیعی را بوجود آورد که بتواند همه نیروهای سیاسی را در بر بگیرد و واقعاً مشعل‌دار مبارزه برای آزادی و عدالت اجتماعی در ایران باشد. این موفق نشد. یعنی ما کارمان را با درخشندگی زیادی که در آغاز مواجه بود ولی با گذشت زمان به تدریج این درخشندگی را از دست داد و می‌بینید که امروز فرسنگ‌ها با آرمان‌های روزهای اولیه‌مان به آن امید بسته بودیم، فاصله گرفتیم…. حقیقت‌اش این است که امید چندانی ندارم به اینکه بعد از تجربه اتحاد جمهوری‌خواهان ایران که الآن با مشکلات فراوانی روبرو است و یک انشعابی هم در آن صورت گرفته، بشود دوباره یک حرکت دیگری را بوجود آورد از نیروهائی که الآن می‌شناسیم.»(۸)

بدیهی‌ست بر پایه آنچه نمونه‌وار از دیدگاه‌های بابک بر محور ایران آمد؛ زیر بنای چنین «برنامه گسترده و منسجمی» در نظر او، به هیچ روی نمی‌توانست جز بر بنیاد حفظ تمامیت ارضی، استقلال و یکپارچگی کشور قرار گیرد. هر برنامه‌ یا هر گام سیاسی، حتا به نام آزادی و حقوق بشر اگر بر چنین بنیادی استوار نمی‌شد و در جهت تحکیم و تقویت کشور و ملت و ضامن نیک‌بختی، صلح و مسالمت کوتاه و بلندمدت میان مردمان ایران و میان ملت ایران و ملت‌های دیگر جهان نمی‌بود، نمی‌توانست از طرف بابک به دید همدلی و موافقت نگریسته شود و جز نقض غرضی محسوب نگردد. اما با وجود این همه تلاش‌ از سوی بابک در جهت تفهیم چنین امر بدیهی و بنیادی، به عنوان شرط اصلی و بستر طبیعی فعالیت سیاسی و اجتماعی‌ هر نیرویی با عنوان ایرانی، هنوز نشانه‌های مطمئن از این فهم در افکار طیفی از ایرانیان سیاسی و فعال بیرون کشور، از جمله بسیاری از چپ‌ها و جمهوری‌خواهان، پدیدار نشده است.

به رغم این ناکامی، که هیچ مهم نیست، زیرا که قرار نبوده و نیست که از بیرون تاریخ ایران را رقم بزنند، و امروز بیداری و هشیاری‌های تازه ملت در داخل کشور در دل‌ها امید‌ها آفریده است، اما نباید از یاد برد که تلاش‌ها و ایستادگی‌های بابک امیرخسروی در میان چپ‌ها در این سه دهه و در میان جمهوری‌خواهان در این یکدهه گذشته، امضا و اثر انگشت نیک خود را برجا گذاشته و رخصت و فرصت نداده است تا از آن جمع‌ها سندی فراگیر در کج‌اندیشی دیگری مبنی بر تردید و نقض اصل «همبستگی سراسری ملی و وحدت سیاسی و یکپارچگی کشور ایران»(۹) در سابقه جنبش سیاسی در تبعید باقی بماند، تا وسیله بازی‌های بد یمن بداندیشان و بیگانگان گردد و یا به مثابه سند اعتبار و مشروعیت گروه‌های جدایی‌خواه مورد تشبث قرار گیرد. و از این گذر لکه سست عنصری بر دامن سایر ایرانیان تبعیدی نشسته و موجب سرافکندگی‌شان از ناتوانی‌ یا غفلت از ایستادگی و مقابله با افکار و عمل انحرافی گردد. از این منظر بابک امیرخسروی بازهم «حق بزرگی بر گردن ما» گذاشته است. یاشاسون بابک بیزیم ایران بالاسی!

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ـ برگردان جمله «زنده باد بابک فرزند ایران ما» به زبان آذری «یاشاسون بابک بیزیم ایران بالاسی» در عنوان این نوشته توسط فتح‌الله‌زاده و خط‌نگاری زیبای آن توسط ماندانا زندیان است که از هر دو آن‌ها قلباً سپاسگزاریم.
۲ ـ اتابک فتح‌الله‌زاده از چریک‌های فدایی خلق و عضو سابق سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) نویسنده سه کتاب «خانه دایی یوسف» «اجاق سرد همسایه» و «در ماگادان کسی پیر نمی‌شود» که به ترتیب شرح سرنوشت و تجربه‌های خود و یارانش در دوره «مهاجرت سوسیالیستی»، شرح سرنوشت پررنج برخی ایرانیان از نسل‌های پیش از خود و سازمانش در کشور اتحاد جماهیر شوروی سابق است و سومی ارائه سرگذشت دکتر صفوی و یادمانده‌های وی از اردوگاه‌های استالینی‌ست. جمله نقل شده در متن از اتابک فتح‌الله‌زاده از کتاب «مهاجرت سویسالیستی» به همت بابک امیرخسروی و محسن حیدریان است.
۳ ـ از رسالۀ «مبحث ملی و بررسی اجمالی آن در ایران» بابک امیرخسروی
۴ ـ بخشی از نامه بابک امیرخسروی (سال ۱۹۸۸) در باره مواضع «جناح چپ اکثریت» به نقل از کتاب «خانه دایی یوسف»
۵ ـ از کتاب «بیرون آمدن از سه جهان ـ گفتمان نسل چهارم» مقاله «شهروند ایران یا شهروند قوم» ـ داریوش همایون ـ مه ۲۰۰۷
۶ ـ همانجا
۷ ـ بخشی از سخنان بابک امیرخسروی، پیاده شده از نوار تصویری از همایش پنجم در اکتبر ۲۰۱۲ در شهر کلن آلمان
۸ ـ به نقل از «گفتگوی اتحاد جمهوری‌خواهان با بابک امیر خسروی شنبه ۱۷ دی‌ ۱۳۹۰ برابر با ۷ ژانویه ۲۰۱۲»
۹ ـ از متن قطعنامه ـ بند سوم ـ همایش سوم اتحاد جمهوری‌خواهان ایران ماه مه ۲۰۰۷ در برلین آلمان، در تأکید بر اصل تمامیت ارضی و یکپارچگی ملی

تعلق بابک به نسلی از انسان‌های با فرهنگ و مدرن / گفت‌وگو با فرهاد فرجاد

‌‌

Farjad

‌گفت‌وگو با فرهاد فرجاد

تعلق بابک به نسلی از انسان‌های با فرهنگ و مدرن

تلاش ـ پرسش‌هایمان را با زمان و مکان آشنایی‌تان با بابک امیرخسروی شروع کنیم. آشنایی از ایران بود یا در خارج کشور؟ روابط سیاسی و تشکیلاتی چگونه به دوستی بدل شد؟

فرهاد فرجاد:
اولین دیدار من با بابک در فرانسه بود. ما یک گروه از اعضا و هواداران حزب توده و آن موقع در کنفدراسیون بودیم. زمانی که احمدزاده و یارانش از گروه فدائی زیر حکم اعدام بودند، کنفدراسیون در پاریس و در اعتراض به این حکم اعدام دادگاه‌های فرمایشی یک اعتصاب غذا سازمان داده بود. من و عده‌ای از رفقای توده‌ای در پاریس در این اعتصاب غذا شرکت داشتیم. قبلاً شنیده بودم که بابک امیرخسروی در پاریس است و خیلی به دیدارش علاقه داشتم. چون اسمش را شنیده بودم، می‌دانستم که بابک یکی از رهبران جنبش دانشجویان توده‌ای در ایران و در سازمان دانشجویان دانشگاه تهران معروف و در جنبش دانشجویی نام آشنائی بود. او در هیئت دبیران سازمان جهانی دانشجویان حضور داشت. یعنی از طرف سازمان دانشجویان دانشگاه تهران و به نمایندگی از طرف دانشجویان برای شرکت در این ارگان انتخاب شده بود.

بچه‌های کنفدراسیون، اعم از توده‌ای یا غیرتوده‌ای و حتی بعضی از ضدتوده‌ای‌ها تعریف می‌کردند که بابک امیرخسروی برای عضویت در کنفدراسیون (IUS) خیلی به آن‌ها کمک کرده است. خلاصه بیشتر ما یک تصور و خاطره مثبتی از بابک داشتیم. از او به خوبی یاد می‌شد. این بود که خیلی علاقه داشتیم بابک را ببینیم. به یک رفیق قدیمی در پاریس اصرار کردیم که خبر بدهد که ما اینجائیم و دوست داریم بابک را ببینیم. بابک به محل اعتصاب آمد. آن زمان هم ما خیلی علاقمند بودیم، همه رهبران حزب و آنهایی که به دلایلی نامی داشتند و برایمان مهم بودند را ببینیم. آن‌ها الگوهای ما به حساب می‌آمدند. خلاصه بابک آمد و ما دور او را گرفتیم و نسبت به وی خیلی اظهار علاقه کردیم. این را از این جهت می‌گویم چون ظاهراً، آن گونه که خود بابک هم می‌گوید، این حادثه به لحاظی در زندگی‌اش همیشه مهم بوده است. بعد‌ها خودش برایمان تعریف می‌کرد که پیش از این دیدار، او در حقیقت از حزب بریده بود. یعنی بعد از پیش آمدن مسئله چکسلواکی از حزب بریده و خانه‌نشین شده بود. از طرف دیگر پس از ترک چکسلواکی و همزمان با اقامت گزیدن در پاریس در ایران دادگاهی علیه او جریان داشت و برایش پرونده‌سازی کرده بودند. پلیس بین‌المللی ـ اینترپل ـ نیز به درخواست دولت ایران، به قصد دستگیری و تحویلش به ایران تلاش می‌کرد. بابک تعریف می‌کرد: «وقتی به محل اعتصاب آمدم و شما را دیدم و شور بچه‌هایی را دیدم که همه اعتصاب غذا کرده و در حال مبارزه بودند، حالم دگرگون شد و فکر کردم که من در خانه نشسته و هیچ کاری نمی‌کنم و این‌ها دارند مبارزه می‌کنند. من نیز باید کاری بکنم.» و این سرآغاز و شروع فعالیت دوباره بابک شد.

در آن روز و در آن مکان ما بابک را دور کردیم، با هم در مورد مسائل مختلف صحبت کردیم. بابک تأثیر خیلی خوبی بر ما گذاشت. البته در آن زمان ما مانند تمام دانشجویان سراسر جهان، مانند دانشجویان فرانسه و آلمان بسیار رادیکال بودیم، نوعی شورشی. جو رادیکال جنبش دانشجویی کشورهای دیگر بر ما یعنی دانشجویان ایرانی نیز تأثیر خود را داشت. بابک آن زمان از زاویه سوسیالیسم اروپایی در موضع انتقادی نسبت به شوروی قرار داشت، اما بسیاری از ما دانشجویان در آن زمان از موضع رادیکال، حتا از موضع استالینیستی و مائوئیستی به شوروی و خروشچف انتقاد داشتیم. اما بابک با تندروی میانه‌ای نداشت. با وجود این همه ما از بابک خوشمان آمد. خاطرم می‌آید که همسر طبری در باره بابک می‌گفت که او انسان خوب و ساده‌ای است. اما تحت تأثیر افکار همسرش که تروتسکیستی است می‌باشد. من هر بار که به پاریس می‌رفتم کنجکاو بودم و می‌خواستم ببینم که همسر بابک چه می‌گوید که به او می‌گویند تروتسکیست. چیز خاصی نیافتم. شاید می‌شد به او سوسیال دمکرات گفت یا حتا لیبرال اما از تندروی حال چه تروتسکیستی باشد یا غیر آن، چیزی دیده نمی‌شد.

تلاش ـ از رابطه شما و بابک در ایران بپرسم، آیا در زمان انقلاب به ایران بازگشتید؟

فرجاد:
بله. اما تا به ایران برسیم می‌خواهم دو ـ سه مطلب دیگر را در باره بابک یادآوری کنم که به نظرم به شناخت وی کمک می‌کند. مواضع ما در کنفدراسیون به شدت به نفع و در دفاع از شوروی بود. ما سخت طرفدار شوروی و احزاب برادر بوده و هر چیز دیگری را منحرف می‌دانستیم. گاهی هم اگر به شوروی انتقادی می‌کردیم باز از موضع ارتدکسی و رادیکال بود. مثلاً نسبت به دوره خروشچف و خود خروشچف موضع انتقادی داشتیم. اما انتقادمان اینکه چرا به قدر کافی انقلابی نیست. در حالی که بابک بیشتر در موضع کمونیست‌های اروپایی بود. ظاهراً مواضع ما از هم خیلی دور می‌بود، ولی اصلاً اینجوری نبود. برعکس ما در خیلی از مسائل نظرات مشترکی داشتیم. مثلاً در مورد مبارزه در درون ایران یا در اینکه اتحاد شوروی باید سنگر سوسیالیست‌ها باشد. در موضع انتقادی به حزب هم با بابک هم‌نظر بودیم. در ایران نیز ما تقریباً مواضعمان کاملاً یکی بود؛ یعنی در مورد تحلیل از شرائط و انقلاب ایران، ضرورت شرکت در انقلاب. ما در آن زمان موضع رادیکال‌تری داشتیم و می‌گفتیم باید برای ایران مبارزه کرد و حزب باید در ایران مبارزه را شروع کند. آن موقع به این انتقاد داشتیم که چرا اتحاد شوروی در مورد انقلاب ایران موضع نمی‌گیرد یا موضع رادیکال نمی‌گیرد.

آن زمان من هم موضعم این بود که باید برگردیم به ایران. ایران در شرائط انقلابی بود و ما دیگر تاب و تحمل خود را از دست داده بودیم. اما حزب به بهانه خطر دستگیری مخالفت می‌کرد. و در ‌‌نهایت در برابر پافشاری ما رضایت و اجازه داد. روز ۲۱ بهمن همگی، که البته پاسپورت هم نداشتیم، با یک هواپیما عازم تهران شدیم. هنگام ورود به فرودگاه، عکس فرح و شاه هنوز در فرودگاه بود. فدائیان در دانشگاه تهران مراسم ۱۹ بهمن را به روز ۲۱ بهمن محول کرده بودند و ما در ۲۱ بهمن وارد ایران شدیم. البته بابک همراه ما نبود و بعداً آمد. بابک را هم حزب فرستاده بود ایران، چون دیگر اعتقاد پیدا کرده بودند که رهبری باید هر چه زود‌تر به ایران برگردد.

تلاش ـ ارتباط شما با هم در ایران چگونه برقرار شد؟

فرهاد فرجاد:
بابک در شعبه شهرستان بود و تشکیلات آن. من عضو رهبری سازمان جوانان بودم و بعد به تشکیلات پیوستم. و پیوستنم به تشکیلات شهرستان به این صورت اتفاق افتاد: همانطور که شرح دادم من و بابک همدیگر را از اروپا خیلی خوب می‌شناختیم و در ایران هم با یکدیگر ارتباط داشتیم. ولی ارتباط حزبی و تشکیلاتی نبود. در آغاز در ایران اتفاق مهمی افتاد که از نظر سیاسی اهمیت داشت. اگر به یادتان مانده باشد یکبار‌‌ همان اوائل انقلاب چند وقتی اسلامی‌ها یورشی به احزاب دمکرات و چپ آوردند، از جمله حزب توده. دفتر حزب را هم بستند. حزب توده نام این یورش را گذاشته بود چرخش به راست اول. یادم هست که فدائی‌ها و توده‌ای‌ها را غیرقانونی کردند، البته رسماً نگفتند غیرقانونی، ولی دفاتر‌هایشان را بستند روزنامه هم دیگر در نمی‌آمدند. و در آن زمان بعضی افراد رهبری حزب آنالیزشان این بود که «تمام شد!» یعنی ایران در حال رفتن به سوی غرب و آمریکا است و انقلاب هم تمام شد و ما هم زیر ضرب خواهیم رفت. همزمان در آن موقع در کردستان هم درگیری بود. بعضی از‌‌ همان رفقا می‌گفتند؛ چون ایران به هواپیمای فانتوم و یدکی‌هایش احتیاج دارد و آن‌ها هم از آمریکا می‌آید و خلاصه حکومت ایران به آمریکا نزدیک شده و بنابراین ما را هم خواهند زد که نتیجه این نزدیکی است و… آنچه به خاطر دارم و برایم مهم است، اینکه بابک جزو نادر کسانی بود که‌‌ همان موقع وقتی از او نظرش را پرسیدم گفت؛ این‌ها همه بی‌ربط است و این حرف‌ها بی‌معنی‌ست و چیز خاصی نشده است. البته در آن زمان تقریباً اکثریت حزب به گونه‌ای دیگر فکر می‌کرد. معمولاً نظر اصلی را رفیق کیانوری می‌داد و بقیه هم تأیید می‌کردند. البته بابک اصلاً اینطوری نبود. او تحلیل خودش را داشت، حال غلط یا درست. و بنظر من‌‌ همان موقع هم قضیه را درست می‌دید. حرفی که او زد در حقیقت درست در آمد.

ـــــــــ

  • بابک نظرش این بود که عمده وابستگی حزب نظری نبود بلکه وابستگی عملی، به معنای نفوذ کا. گ. ب در حزب و بکار گرفتن افراد حزبی بود. و بابک همیشه می‌گفت؛ تا وقتی حزب در شوروی باشد این بند وابستگی باقی خواهد ماند. بنابراین تمام فکرش این بود که کاری بکند تا حزب به بیرون از شوروی منتقل شود. یعنی رهبری حزب بجای اینکه در شوروی باشد بیاید در غرب یا در مرزهای ایران

ـــــــــ

در خارج هم که بودیم همیشه بابک در مورد مسائل تحلیل خودش را داشت.‌ گاه موضع و تحلیلش به تحلیل‌های رهبری نزدیک بود، اما همیشه موضع مستقلی هم نسبت به حزب و هم نسبت به شوروی یا به قول آن روز‌ها، احزاب برادر داشت. به قول معروف؛ آنچه استاد ازل می‌گفت تکرار نمی‌کرد. یعنی خودش فکر می‌کرد، خودش تحلیل داشت و این یکی از جذابیت‌هایش برای ما بود. به عنوان مثال در خارج از کشور، کنفدراسیون دانشجویی موضع انتقادی به شوروی داشت. از این رو حزب هیچ نظر خوشی به جنبش دانشجویی نداشت. اما نظر بابک اینطور نبود. آن جنبش برایش مهم و به آن‌ها نزدیک بود. ما آن زمان فکر می‌کردیم هر کسی به شوروی انتقاد بکند حتماً یک پایش به امپریالیسم می‌رسد. ولی او اصلاً چنین موضعی نداشت. در عین حال خودش هم موضع انتقادی نسبت به شوروی داشت. هر چند که راجع به مواضع انتقادیش به شوروی با ما زیاد حرف نمی‌زد ولی نظراتش با موضع آن‌ها تفاوت داشت. موضع آن‌ها را نمی‌گرفت.

و اما در مورد ارتباط تشکیلاتی ما: بابک در کمیته شهرستان بود و وضع تشکیلات شهرستان خیلی آشفته و درهم‌ریخته و خراب بود. رفقای قدیمی توده‌ای که خیلی‌هاشان ۲۰-۳۰ سال هیچ کاری نتوانسته بودند بکنند و در اصل به زندگی‌های خودشان مشغول بودند، به یکباره با شرایط نهضت مواجهه شدند. حزب که به ایران آمد آن‌ها هم آمدند و فعال شدند و چون به چم و خم کار وارد بودند مسئولیت‌ها را گرفتند و شدند مسئولین حزبی. برای آن‌ها گرفتن مسئولیت‌های کلیدی حزبی مهم‌تر از هر چیزی بود. در صورتی که اکثر جوانانی که به سوی حزب آمده بودند، که بیشترشان از جنبش فدایی بوده و سال‌ها در داخل ایران مبارزه و فداکاری کرده بودند، حتا خود را شایسته عضو شدن در حزب نمی‌دانستند و می‌گفتند که ما سمپات حزب هستیم! آن‌ها به زدوبندهای تشکیلاتی هم وارد نبودند. به هر حال در آن زمان وضع تشکیلات حزبی در ایران خیلی خراب شده بود و حزب هم اجباراً ـ می‌گویم اجباراً چون حزب دل خوشی نداشت که دست بابک را در تشکیلات زیاد باز بگذارد. به خصوص در مورد اصفهان که یکی از رفقای کاندید ما همکاری‌اش با ساواک در آمده بود و تشکیلات آنجا به هم خورده بود ـ بابک را برای تجدید سازماندهی در استان‌ها و شهرهای مختلف فرستادند. بابک هم در آن تجدید سازماندهی شروع کرد به روی کار آوردن تیپ‌های جوان، تا به این ترتیب جان تازه‌ای به تشکیلات بدهد. در همین رابطه بود که از من هم خواست که من به اصفهان بیایم. خود من هم جزو‌‌ همان جوان‌هایی بودم که فکر می‌کردیم هر جا حزب به ما نیاز دارد باید به آنجا رفته و خدمت کنیم. باید در خدمت حزب باشیم. اصلاً به عقلم هم نمی‌رسید که آدم باید مسئولیت‌های گره‌ای داشته باشد. وقتی هم که در سازمان جوانان بودم مرا به عنوان تبلیغات به محل‌ها و مکان‌های مختلفی می‌فرستادند. یعنی وقتی در شهرستان‌ها کار خراب می‌شد مرا می‌فرستادند تا به قول معروف آنجا را آب و جارو کنم. ولی سعی می‌کردند هیچوقت مسئولیت تشکیلاتی مشخصی نداشته باشم. چون ما آن روز‌ها جوان و شورشی بودیم و آن‌ها به ما اطمینان نداشتند. این‌ها را که می‌گویم، بعداً فهمیدم، آن موقع نمی‌دانستم و به ذهنم هم خطور نکرده بود. در این میان بابک پیشنهاد کرد که من به اصفهان بیایم، برای کمک و به عنوان مشاور. هدفش اما این بود که من به اصفهان بیایم تا به تدریج جا بیفتم و بعداً مسئولیت اصفهان را به عهده بگیرم. من هم طبیعتاً قبول کردم. از اینجا هم رابطه و همکاری تشکیلاتی‌مان با یکدیگر شروع شد.

البته بعد‌ها در مورد علت این کار خود به من توضیحاتی داد که پیش از آنکه آن‌ها را اینجا بازگو کنم لازم می‌دانم بگویم؛ از زمانی که بابک را شناخته‌ام، پایه افکار و اعتقاداتش بر ایراندوستی و ملی‌گرایی‌اش قرار داشت. راهنمای بزرگ حرکتش عشق به ایران و عرق ملی‌اش بود. بر این پایه نظرش این بود که؛ معضل بزرگ این است که تا زمانی که حزب در شوروی است، نمی‌تواند مستقل باشد. راه استقلال حزب این است که به ایران بازگردد. او تا زمان فروپاشی شوروی می‌گفت؛ من دوست دارم که ایران روابط حسنه‌ای با شوروی داشته باشد، البته نه اینکه دوست دارم، بلکه نگرانم چون شوروی قدرتی بزرگ در همسایگی ما است و حزب هم در چنگ شوروی‌هاست و نمی‌تواند مستقل باشد. ما باید با روابط حسنه این کشور صاحب قدرت را آرام نگه داریم. او می‌گفت حزب می‌تواند به چوبدست خطرناکی برای شوروی تبدیل شود علیه سیاست ایران و این مبارزه ملی در درون حزب، خودش کمک بزرگی است به استقلال ایران از این سو. بالا کشیدن جوانان و سپردن مسئولیت‌های حزب به آن‌ها نیز از نظر بابک به استقلال حزب کمک می‌کرد.

تلاش ـ برداشت ما از سخنان شما این است که جوانانی که به سمت حزب آمدند در واقع از فعالین درون ایران بودند. بعضاً هم از جنبش فدایی. بابک هم در نوشته‌ها و خاطراتش به این امر اشاره کرده است. سئوال این است که این جوان‌هایی که در داخل ایران بودند، در آن زمان چه تصوری از حزب توده و مناسباتش با شوروی و یا اساساً چه برخوردی با مسئله شوروی داشتند؟ آن‌ها که با تفکر انترناسیونالیستی و دفاع از پایگاه سوسیالیسم به سمت شما می‌آمدند، در مواجهه با افکار انتقادی بابک به حزب و به شوروی چه عکس‌العملی نشان می‌دادند؟

فرجاد:
در درجه اول فکر بابک این بود که جوان‌هایی که به حزب جذب شده‌اند، درون حزب بیاورد بالا. یعنی حزب را به دست جوان‌ها بدهد. تا عملاً تشکیلات از دست آدم‌های فسیل و آدم‌های کا گ ب صفت خارج شود. تصورش هم این بود که این پروسه طول خواهد کشید و حزب هر چه توی ایران بماند و پا بگیرد این پروسه به سرانجام خواهد رسید. چون خیلی‌ها اعتقادشان بر این بود که مسئله اساسی وابستگی حزب عمدتاً در ارتباط با مهاجرت رفقا چه قبل و چه بعد از ۲۸ مرداد بوده است. جوانگرایی بابک در حزب هم به نوعی به منزله راه‌حلی در برابر این معضل بود و فرا خواندن من به اصفهان و بعد گرفتن مسئولیت بختیاری و یزد توسط من هم در این رابطه بود.
و اما در مورد مواضع انتقادی بابک و گرایش به شوروی،‌‌ همان طور که قبلاً هم گفتم او آن موقع به طور مستقیم چیزی نمی‌گفت. اگر هم می‌گفت به نظرم تأثیری نمی‌داشت. توده‌ای‌های جوانی که در ایران بودند قبول نمی‌کردند. من بر اساس تجربه خودم می‌گویم. من با آنچه که شوروی می‌گفت، ممکن بود مخالف باشم که بودم و در برابر آن موضع می‌گرفتم، اما در عین حال جایی اگر کسی علیه شوروی حرف می‌زد از خود روس‌ها ارتدکس‌تر برخورد می‌کردم. وضعیت در ایران هم به این صورت نبود که مثلاً یکی بیاید در حزب بگوید شوروی اینطور یا آنطور است و اعضا تحت تأثیر او قرار بگیرند. کوچک‌ترین حرف با مخالفت روبرو می‌شد. اما فکر اساسی بابک این بود که جوان‌ها بیایند. جوانانی که در ایران به چپ گرایش پیدا کرده بودند، از سر موضع عدالت‌خواهی، از موضع پیشرفت و ترقی ایران بود، تصورشان بر این بود که از راه سوسیالیستی و انقلاب زود‌تر به این اهداف خواهند رسید. می‌خواستند از راه میانبر به این اهداف برسند. نظرشان بر این بود که امپریالیست‌ها موجب عقب‌ماندگی ایران شده‌اند. اکثر بچه‌های حزبی هم که به شوروی رفتند، هرگز تابع نشدند و وقتی با واقعیت‌ها روبرو شدند، سخت مقاومت کردند.

بابک نظرش این بود که این جوان‌ها به تدریج با بحث و مطالعه و آموزش خواهند توانست به مسائل درست برخورد کنند و به واقعیت‌ها پی‌ببرند. او، با توجه به تجربه‌هایی که داشت، نمی‌آمد بگوید که مثلاً شوروی بد است، یا آن فرد وابسته به شوروی است، اصلاً آن موقع امکانش نبود. ولی تأثیر آموزشی داشت تأثیرش این بود که؛ آقا شما ایرانی هستید، برای ایران مبارزه کنید، حزب ما یک حزب ایرانی است، باید برای سرافرازی ایران مبارزه کنید، شما وظیفه‌تان این است، مستقل فکر کنید. پایه‌های فکری مستقل را او سعی می‌کرد در میان جوان‌ها بوجود بیاورد. به نظر من کادرهایی که آن موقع در ایران تحت تأثیر بابک بودند و کار می‌کردند، تقریباً همه‌شان امروز کسانی هستند که مستقل فکر می‌کنند و در حقیقت اگر چپ هم باشند، چپ عدالتخواه دمکرات ایرانی هستند.

تلاش ـ در آن سال‌های اول انقلاب با کیانوری و سایه سنگین رهبری او روبرو هستیم. گفته می‌شود که مواضع بابک و کیانوری، از‌‌ همان آغاز بعضاً با هم خوانایی نداشت. در صورت پیش آمدن اختلاف نظر یا تضاد بابک در مقابل کیانوری، آیا در درون حزب بازتابی داشت؟ اگر داشت چگونه برخورد می‌شد. رهبری حزب چه عکس العملی نشان می‌داد؟

فرجاد:
اصلاً اگر در حزب اینجوری بود و اینطور برخورد می‌شد که خیلی عالی بود! اصلاً چنین چیزی نبود. ببینید بخصوص توی حزب، بعد از انقلاب، اولاً اگر بگویم شرایط به گونه‌ای بود که حرف کیانوری آیه مُنزل بود، غلو نکرده‌ام. یعنی بحثی روی آن نمی‌شد. بعضی جا‌ها ممکن بود که این بحث‌ها بشود، مثلاً بچه‌هایی که در اروپا بودند، یعنی هنگامی که در اروپا بودیم اصلاً این شرایط نبود بچه‌ها حرف می‌زدند، بحث می‌کردند، نظر می‌دادند، ولی در ایران اصلاً جوّ اینجوری نبود. یعنی در جوّ ایران و ایرانی‌هایی که به حزب آمده بودند کیانوری مثل خدا بود. در تشکیلات هم اصلاً چنین شرایطی وجود نداشت که مثلاً بابک یک چیزی بگوید و یک نفر دیگر چیز دیگری. اگر بابک هم با کیانوری بحث‌هایی داشت، به صورت عمومی نبود. یعنی این طور نبود که مثلاً کمیته مرکزی جلسه‌ای بگذارد و با هم بحث کنند. پلنومی هم که در حزب برگزار شد واقعاً مسخره بود. یعنی کوچک‌ترین بحثی نشد. من به یادم دارم که خیلی ناراحت شده بودم. بعضی از بچه‌های مثل عمویی و… آمدند دور مرا گرفتند و گفتند؛ فرهاد این پلنوم برای این است که این حزب می‌خواهد قانونی بشود. شش ماه دیگر یک پلنوم واقعی برگزار می‌کنیم و بحث می‌کنیم. اینکه بابک یک چیزی بگوید و کیانوری یک چیزی بگوید و بحث بشود، اصلاً از این خبر‌ها نبود.

اما راجع به کیانوری بگویم. به نظر من این اشتباه را نباید کرد که گویا کیانوری همیشه نظرات متفاوتی داشته است. مثلاً کیانوری جزو نادر کسانی بود که موضعش در مورد مصدق درست بود. می‌خواهم بگویم الزاماً مخالفت با کیانوری حتماً موضع درستی در همه جا نبوده است. یعنی اینجوری نبوده که موضع کیانوری همیشه متفاوت با ما بود. ما با کیانوری گاهی هم همنظر بودیم و گاهی هم مخالف.

***

  • از زمانی که بابک را شناخته‌ام، پایه افکار و اعتقاداتش بر ایراندوستی و ملی‌گرایی‌اش قرار داشت. راهنمای بزرگ حرکتش عشق به ایران و عرق ملی‌اش بود. بر این پایه نظرش این بود که؛ معضل بزرگ این است که تا زمانی که حزب در شوروی است، نمی‌تواند مستقل باشد. راه استقلال حزب این است که به ایران بازگردد. او تا زمان فروپاشی شوروی می‌گفت؛ من دوست دارم که ایران روابط حسنه‌ای با شوروی داشته باشد، البته نه اینکه دوست دارم، بلکه نگرانم چون شوروی قدرتی بزرگ در همسایگی ما است و حزب هم در چنگ شوروی‌هاست و نمی‌تواند مستقل باشد. ما باید با روابط حسنه این کشور صاحب قدرت را آرام نگه داریم. او می‌گفت حزب می‌تواند به چوبدست خطرناکی برای شوروی تبدیل شود علیه سیاست ایران و این مبارزه ملی در درون حزب، خودش کمک بزرگی است به استقلال ایران از این سو.

***

به عنوان نمونه بابک نظرش این بود که فرقه دمکرات آذربایجان ساخته دست شوروی‌ها و برای کنترل حزب و همچنین خطریست برای استقلال ایران. من یادم هست که رفته بود و به کیانوری گفته بود که این فرقه را در آذربایجان باید منحل کرد. چون ما که اکنون در آذربایجان کمیته ایالتی داریم پس آن فرقه و دم و دستگاه برای چیست؟ کیانوری هم گفته بود نه! و بابک هم از این بابت خیلی ناراحت بود. بعد در پلنوم ۱۷، کیانوری آمد گفت که رفقای کمیته مرکزی که به ایران نیامده‌اند از رهبری حزب اخراجند، به استثنای پنج نفر که به دلیل پزشکی یا به دلیل خاصی در شوروی مانده‌اند. یعنی با یک زرنگی، نیامد بگوید که ما فرقه‌ای‌ها را اخراج می‌کنیم. اما عملاً آن‌ها را به این دلیل که به ایران بازنگشته‌اند از حزب اخراج کرد. در ضمن گفت ما تشکیلات خارج از کشور نداریم. یعنی تشکیلات فرقه را در آذربایجان رسماً منحل کرد. من شاهد بودم، در گوشه‌ای در‌‌ همان پلنوم به بابک با حرکت دست گفت؛ اینجوری دک می‌کنند. اگر به تو بود ما حالا پدرمان درآمده بود. یعنی کیانوری می‌گفت من فرقه را بی‌سر و صدا اخراج کردم ولی این را پنهانی و به اشاره به بابک می‌گفت. چون می‌دانست بابک موضعش چیست.

تلاش ـ با توجه به توضیحاتی که دادید، تا اینجا بحث‌ها به هیج روی علنی نبوده است. اما بابک از چه زمان به این باور و ضرورت رسید که باید نظراتش را علنی کند؟ از کی به این نتیجه رسید که به این شیوه نمی‌شود کار کرد و باید مواضعش را اعلام کند و آن‌ها را با یک سری از دوستان حزبی در میان بگذارد؟

فرهاد فرجاد:
وقتی که حزب زیر ضربه رفت و دستگیری‌ها آغاز شد، بابک در خارج بود. و من هم بعد از یک سازماندهی کوچک در تشکیلات، باز هم به خاطر اختلاف با مرکزیت که آن موقع در خارج بود، به خارج آمدم. ما اولین جلسه کمیته برونمرزی را در خارج، در برلن شرقی داشتیم. بابک آن موقع بخاطر همین جلسه از پاریس آمد. خاوری که از قبل در خارج بود و در حقیقت از قبل به او مسئولیت داده بودند و او به عنوان کمیته برونمرزی، ما را دعوت کرد. در آنجا دو رفیق دیگر بودند و ما هم به آن جلسه دعوت شده بودیم. و سرآغاز داستان از آنجا شروع شد. داستان هم این بود که بابک بعد از دستگیری رفقا در ایران و قبل از آن جلسه، رفته بود سوریه نزد خالد بکتاش به منظور یاری گرفتن از سوریه تا به ایران برای آزادی رفقایمان فشار بیاورند. خالد بکتاش در آن گفتگو‌ها پیشنهاد کرده بود که ما در کردستان رادیویی در اختیارتان می‌گذاریم. شما بیایید به عراق در مرز ایران. بابک در فکر این بود که نکند حزب دوباره در دست کشورهای سوسیالیستی گرفتار شود، ترجیح می‌داد برای حفظ استقلال حزب نزدیک ایران باشد. بچه‌ها در کشورهای غربی هم تزشان این بود که حزب به غرب منتقل شود. من هم صد در صد با این نظر موافق بودم. چون آن موقع کشورهای سوسیالیستی برای ما محدودیت گذاشته بودند و اجازه کار تشکیلاتی نمی‌دادند. بابک در آن موقع پیشنهاد داد که کار خاوری را درست کند، خاوری بیاید پاریس. بقیه بچه‌ها هم در غرب بودند. می‌توانستیم روزنامه را هم در برلن غربی و کلن منتشر کنیم، تا زمانی که کار سوریه درست بشود. بابک با خاوری هم شب قبلش صحبت کرده بود. یادم هست که بابک آمد و خیلی خوشحال، با خوشبینی معمولش نسبت به آدم‌ها تعریف می‌کرد که؛ من با خاوری مفصل صحبت کردم و او قبول کرده و خلاصه حزب را می‌توانیم اینجوری نجات بدهیم. اما آن جلسه، بحث به اختلافات کشید. و از سخنان و مخالفت و بهانه‌جویی‌های خاوری در مورد صفری و اینکه وضع صفری چه می‌شود، در اصل وضع کسی که عامل شوروی‌ها و کا. گ. ب و از حزب اخراج شده بود، متوجه شدیم که بازی دخالت شوروی از نو آغاز شده است. آنجا خاوری بلند شد و نطقی کرد که به نظر من در حقیقت برای گیرنده‌های ک گ ب و اشتازی (سازمان امنیت آلمان شرقی) بود. و اعتراض شدید به اینکه بابک می‌گوید از شرق برویم به غرب و…. من و بابک جلسه را به عنوان اعتراض ترک کردیم. از همانجا بابک آغاز کرد به اعلام نظرات انتقادی خود در باره سیاست‌های حزب. و به صراحت می‌گفت؛ ما باید سیاست‌های جدیدی را بر پایه نقد سیاست‌های گذشته حزب پایه‌ریزی کنیم. از اینجا فعالیت ما در سرتاسر اروپا شروع شد، تا پلنوم ۱۸.

تلاش ـ از توضیحات شما این برداشت می‌شود که اختلاف بابک با حزب کمتر جنبه نظری و بیشتر جنبه تشکیلاتی داشته و حداکثر در مخالفت با عناصری در حزب بوده که بی‌اختیار و بدون هیچ فکری زیر فرمان روس‌ها بودند. اگر چنین بوده باشد، پس چرا بابک این همه در حزب دوام آورد؟ تجربه نشان می‌دهد که اختلافات و درگیری‌های تشکیلاتی و شخصی زود به انشعاب می‌کشند. اما مسائل نظری و تجدید نظر در مبانی برای رسیدن به مرحله جدایی در افراد به زمان بلندتری نیاز دارند. به عبارت دیگر کسی که دارای ایده و فکری است، دارای تحمل بیشتری می‌شود و اگر به صورت جمعی حرکتی را هدایت می‌کند، سعی می‌نماید و یا تصورش بر این است که دیگران را باید با ایده‌های خودش آشنا و موافق نماید و این به زمانی طولانی‌تر نیاز دارد. به نظر می‌آید که این هیچ تصادفی نبود که بابک بعد از بیرون آمدن از حزب همراه با یارانش بیش از هر چیز دست به تدوین مسائل نظری زد و به سرعتی نسبتاً درخور توجه مرزبندی‌ها را با مبانی مارکسیست ـ لنینیستی آغاز نمود. یکی از برجسته‌ترین بخش‌های نظری بابک همین نوشتن برخورد انتقادی به مواضع لنینی حق تعیین سرنوشت، مسئله ملی بود که به جنبش سیاسی ارائه نمود.

فرهاد فرجاد:
ببینید، من اول شما را تصحیح کنم. من اصلاً نگفتم که بابک اختلاف تشکیلاتی داشته است. شما باید به معضل وابستگی حزب به اتحاد شوروی توجه کنید. بابک نظرش این بود که عمده وابستگی حزب نظری نبود بلکه وابستگی عملی، به معنای نفوذ کا. گ. ب در حزب و بکار گرفتن افراد حزبی بود. و بابک همیشه می‌گفت؛ تا وقتی حزب در شوروی باشد این بند وابستگی باقی خواهد ماند. بنابراین تمام فکرش این بود که کاری بکند تا حزب به بیرون از شوروی منتقل شود. یعنی رهبری حزب بجای اینکه در شوروی باشد بیاید در غرب یا در مرزهای ایران. بنابراین می‌بینید که این یک مسئله صرف تشکیلاتی نبوده است. پس از استقلال حزبی در عمل، استقلال فکری می‌آید. یا اگر بابک می‌گفت که فرقه دمکرات آذربایجان نباشد، نه اینکه اختلاف تشکیلاتی در میان باشد یا بابک نخواهد که آذربایجانی‌ها متشکل شوند. نظر او این بود که فرقه در حقیقت نهاد و ابزار شوروی‌ها و روس‌ها است که در ارتباط با ایران، برای کنترل حزب و برای نگه داشتن سیاست حزب در خدمت سیاست‌های شوروی درست شده است. بابک، چون می‌دانست که ماندن در شوروی به وابستگی می‌انجامد، به همین دلیل هم کوشش بزرگی کرد که سازمان، اعضای فدایی و اکثریت که آن موقع به شوروی رفته بودند، در آن کشور نمانند. مجبور نشوند در شوروی بمانند.

تلاش ـ یعنی در واقع می‌گویید؛ بابک نظرش این بود که برای اشاعه افکار تازه‌ای که بدان‌ها رسیده بود، مانند معنای عدالت، مفهوم دموکراسی حزبی، دموکراسی در کشور، محوریت منافع ملی که مستلزم انجام بحث‌های نظری و پایه‌ای بودند، و او برای اینکه بتواند چنین مباحثی را در حزب یا هر جریان چپ ایرانی پیش ببرد، لازم می‌دانست که آن‌ها ابتدا از زیر سلطه تبلیغات و وابستگی به شوروی بیرون بیایند؟

فرهاد فرجاد:
مقداری بیشتر از سلطه تبلیغات است. ببینید، به قول رفیقی در پاریس که در‌‌ همان زمان‌هایی که خود ماهم به قول معروف فالانژ شوروی بودیم، می‌گفت: «وقتی برادرت خرجت را بدهد می‌شود پدرت.» یعنی شما وقتی در شوروی باشید و شوروی خرجت را بدهد کنترل شما هم در دست اوست. این تازه نظر یک آدمی از طرفداران سرسخت شوروی بود. عده‌ای این اشتباه را می‌کردند که نفوذ و حضور کا. گ. ب در مثلاً حزب توده چه حاصلی برای شوروی دارد. قدرتی به این بزرگی اگر بخواهد جاسوسی کند، خوب نیرو‌هایش را به درون حکومت‌ها می‌فرستند. برای چه در حزب؟ موضوع این نبود که ک گ ب بخواهد توسط حزب در ایران الزاماً جاسوسی کند، بلکه نفوذ در حزب و کنترل و وابستگی آن از حزب ابزاری می‌ساخت در خدمت سیاست‌های شوروی. یعنی در اینجا بحث نظری نیست. بلکه بحث یک قدرت بزرگ جهانی است که با همه امکاناتش، نفوذش، جاسوسانش، پولش، سعی می‌کند از استقلال احزاب و از استقلال فکری آن‌ها جلوگیری کند. ممکن است ما مستقل فکر کنیم، خوش فکر هم نباشیم، گاهی موقع‌ها ممکن است شوروی‌ها بهتر از ما فکر کنند، ولی بحث بر سر این بود که آیا ما داریم بر سر دو نظریه جدل می‌کنیم یا ما داریم با یک مأمور جدل می‌کنیم.

ببینید، وقتی که ما با دوستان فرقه‌ای وابسته به شوروی بحث می‌کردیم در حقیقت بحث بیهوده بود. بحث دو تا نظر نبود. داخل احزاب هم نظرات مختلف پیدا می‌شوند، با هم جدل می‌کنند، شاید یک نظری پیروز بشود. ولی این فرق دارد با اینکه یک جریانی که وابسته است و مأمور است، در حقیقت اصلاً نظر ندارد. مثل اینکه شما با یک دیوار دارید بحث می‌کنید. اصلاً یک سازمان بدون استقلال نمی‌تواند حزب باشد. باید اول از وضعیت وابستگی بیرون بیاید. حالا آدم‌های چنین حزبی که مستقل است، ممکن است دُگم باشند، آدم‌های عقب‌افتاده‌ای از نظر فکری باشند، یا حتا بسیار خوش‌فکر باشند، تازه از اینجاست که یک جدل واقعی صورت خواهد گرفت. یعنی شما آنوقت فکر می‌کنید اگر نظری را طرح کنید و برای ترویج آن بکوشید، شاید نظر شما نظر مسلط حزب بشود.

تلاش ـ سئوال خود را از زاویه دیگری مطرح کنیم. شما به هر صورت بابک را خیلی خوب می‌شناسید، حزب توده را هم خیلی خوب می‌شناسید و سابقه‌اش را هم می‌دانید. انشعابات بسیار زیادی در زندگی حزب توده اتفاق افتاده است. بابک، با توجه به نگاه انتقادیش، با توجه به آرمان‌هایش، این امکان را داشت که با یکی از این جریان‌های انشعابی خیلی زود‌تر از حزب ببرد و بیرون بیاید. به عنوان مثال با جریان خلیل ملکی که اتفاقاً نسبت به آن هم بسیار ابراز ارادت می‌کند. ولی می‌بینیم بابک چهل سال صبر می‌کند. علتش چیست؟

فرهاد فرجاد:
نه خودِ این اشتباه است. این طور نبوده که بابک همین نظری را که امروز دارد، به مدت چهل سال داشته اما صبر کرده است. اصلاً اینطور نیست. من اصلاً فکر نمی‌کنم که آن موقع بابک این شناخت دقیق را از جریان خلیل ملکی داشته و این نظر را داشته. آن موقع که اصلاً این نظر را نداشته. من فکر نمی‌کنم.

***

  • قبل از هرچیز باید بگویم؛ به نظر من بابک به نسلی تعلق دارد که کاملاً با نسل ما تفاوت داشته‌اند. منظورم نسل پیش از ۲۸ مرداد است. به عنوان مثال آن‌ها برخلاف ما که شورشی و آنارشیست بودیم، بسیار قانونمدار بودند. …ما نه تنها به مقررات بی‌اعتنا بودیم، بلکه به آن حتا فکر هم نمی‌کردیم. افراد زیادی از نسل بابک را می‌شناسم که افرای بسیار منظم، مرتب، با پشتکار و پیگیر بوده‌اند.

***

نمونه دیگر موضع در مقابل شوروی است؛ خود بابک تعریف می‌کند که در سازمان بین‌المللی دانشجویان موضع انتقادی به شوروی داشته، مثلاً سر جریان الجزیره، خب بابک به نهضت الجزایر نزدیک بود و از آن دفاع می‌کرد. به همین دلیل هم مناسبات خیلی حسنه‌ای با سران و رهبران الجزایر داشت و همین باعث شد که بابک از امکاناتی که در آنجا داشت، استفاده کند و عده‌ای از افسران توده‌ای که در شوروی ناراضی بودند و در حقیقت در حال پوسیدن بودند را نجات بدهد و به الجزیره ببرد. درست است که او در بسیاری زمینه‌ها به شوروی انتقاد داشت و در مقابل آن‌ها ایستادگی می‌کرد، اما در عین حال مدافع شوروی هم بود. خود بابک تعریف می‌کند؛ وقتی سازمان دانشجویی کوسِک بوجود آمد که در حقیقت آمریکایی‌ها آن را عَلَم کرده بودند و واقعاً هم «سیا» اداره‌اش می‌کرد، وقتی می‌خواستند نماینده‌‌ای جلوی کوسِک بفرستند که علیه بابک هم خیلی پرونده سازی می‌کرد، در سازمان دانشجویی بین‌المللی پیشنهاد می‌کنند که بابک نماینده آن بشود. بابک خودش بعداً می‌پرسد که چرا مرا پیشنهاد کردید؟ گفته بودند؛ می‌دانیم تو در آنجا خیلی بهتر از ما دفاع می‌کنی. بسیاری از ما همینطور بودیم، در عین انتقاد به شوروی و ایستادگی در مقابل آن‌ها اما می‌گفتیم باید در مقابل امپریالیسم بایستیم و از شوروی دفاع کنیم.

تلاش ـ ما فکر می‌کنیم در اینجا یک اختلافِ هر چند ظریف اما بسیار مهم وجود دارد. آن گونه که ما می‌فهمیم و با افکار بابک نیز سالهایی‌ست که آشنا هستیم، می‌دانیم که او اهل فکر و نظر است. و می‌دانیم که او به عنوان نمونه امروز از اندیشه سوسیال دمکراسی دفاع می‌کند. او همیشه فردی عدالت‌خواه بوده و از نظام‌های مبتنی بر اندیشه عدالت دفاع کرده است. طبعاً با چنین برداشتی از بابک می‌توان یقین داشت که دفاع او از شوروی در اصل دفاع از یک نظام عدالت‌خواهانه در برابر مخالفین آن ـ به برداشت آن روز او نظام امپریالیستی ـ بوده است. چنین برخورد و موضعی را باید از دفاع بی‌قید و شرط از یک کشور بیگانه جدا کرد. چنان که می‌بینیم او در مقابل نقض استقلال حزب توده ایران که از نظر وی یک حزب ایرانی و می‌بایست در خدمت منافع ایران باشد، توسط شوروی انتقاد و مخالفت می‌کند. او نمی‌توانست با این امر کنار بی‌آید و بپذیرد که حزب توده به ابزار پیشبرد منافع شوروی به مثابه یک کشور بیگانه بدل شود. البته که نظرات بابک مانند بسیاری از ما تغییر کرده و بر برداشت‌های غیرواقعی خود از شوروی به عنوان «پایگاه» سوسیالیسم و عدالت در جهان قائق آمده است.

فرهاد فرجاد:
درست می‌گویید، اما خود بابک تعریف می‌کند که وقتی می‌خواسته از ایران به شوروی برود، در مورد این کشور چگونه فکر می‌کرد. او در برابر افسری که به وی می‌گوید؛ وقتی رفتی آنجا خواهی دید که شوروی یعنی چه! او عصبانی شده و می‌گوید؛ تو خجالت نمی‌کشی چنین حرفی می‌زنی؟ بین ما یک پل است و آن طرف پل یک دنیای پیشرفته است… و تو به من تهمت می‌زنی!؟

تلاش ـ شوروی، به عنوان یک کشور بیگانه یا شوروی به عنوان پایگاه دفاع از عدالت؟

فرهاد فرجاد:
آن آدم‌هائی هم که بعداً مأمور شدند، همه آن‌هایی که از شوروی دفاع می‌کردند، ابتدا فکر می‌کردند؛ آنجا یک کشور سوسیالیستی است، مهد سوسیالیسم است. در حقیقت فکر می‌کردند ایده عدالت در آنجا در حال تحقق پیدا کردن است. نه فقط بابک، شما کتاب جیلاس را بخوانید و… تمام این شخصیت‌های صاحب نام که از جنبش کمونیستی آمدند و بعد آن سیستم را نقد کردند، همه‌شان اول شیفته بودند. نه شیفته اینکه آن‌ها روس بودند، بلکه فکر می‌کردند آنجا مهد سوسیالیسم و عدالت است. حتا مواقعی هم که اشکالاتی آشکار می‌شد، یا با ساده‌لوحی برخی از ما می‌گفتیم که گناه مثلاً از بروکرات‌هاست، ولی خود این اتحاد جماهیر شوروی را در حقیقت کشور سوسیالیستی می‌دانستیم. منتهی ما که ظاهراً یک کمی عقلمان بیشتر بود می‌گفتیم ایده انقلاب سوسیالیستی در کشور عقب‌افتاده متحقق شده، و خب انحرافات خودش را هم دارد. ولی بالاخره سوسیالیستی است.

تلاش ـ در بسیاری از انشعاباتی که در جریان‌های چپ متمایل به شوروی صورت گرفت، منشعبین ابتدا به هیج عنوان انتقادی به شوروی نداشتند، بلکه بر عکس مدت‌ها وقت خود را صرف جلب نظر و حمایت شوروی از جریان انشعابی خود می‌نمودند. و اصرار داشتند که شوروی آن‌ها را به عنوان حزب کمونیست ایران به رسمیت بشناسد. در صورتی که انشعاب شما، یعنی حزب دمکراتیک مردم ایران، از حزب توده چنین نبود. حزب دمکراتیک مردم ایران و بابک که بخصوص وظیفه تدوین نظرات را در جریان انشعابی به عهده داشت، به سرعت به نقد مبانی لنینیسم و آشکار کردن ایرادهای اساسی شوروی در مبانی رسید.

فرهاد فرجاد- ما در مقابل شوروی استقلال می‌خواستیم. مثل چینی‌ها. ببینید چینی‌ها آن اصل اندیشه را قبول داشتند ولی می‌خواستند نوکر روس‌ها نباشند و استقلال داشته باشند. ما هم اول خود را اصولاً و فکراً کمونیست می‌دانستیم. ولی اولین برخورد ما به صورت یک جریان ملی تبلور پیدا کرد، بر محور این نظر بود که حزب توده ایران باید یک حزب مستقل بشود، تصمیم را خودش بگیرد و خودش عمل بکند و دخالت در کارش نشود. از اینجا کار ما شروع شد.

این را هم بگویم اساساً شک کردن مثل سیل و بهمن می‌ماند. وقتی شروع کنید به شک کردن مانند سیل می‌آید و همه چیز را از هم می‌گسلد. البته فرقی که بابک با ما داشت این بود که ما از موضع لنینی ابتدا انتقاد می‌کردیم و اختلاف داشتیم، اما بابک از موضع یک کمونیست اروپایی. نظراتش به سوسیال دمکراسی اروپا نزدیک بود. و اساساً روحیه و افکارش از‌‌ همان آغاز هم رفرمیستی بود. او از آنجا که از مدت‌ها پیش بر این افکار و روش، یعنی روی دمکراسی و روش رفرمیستی کار کرده بود، مایل بود که بچه‌های حزبی را به این افکار جلب کند و یا از حزب بیرون بکشد. می‌خواست سیستماتیک و گام به گام جلو برود و تأثیر بگذارد. باور بابک به دمکراسی خیلی قدیمی‌تر از ما بود و معتقد بود که تبلور باور به دمکراسی، خود را در مناسبات حزبی نیز باید نشان دهد.

تلاش ـ از روش و منش و روحیه فردی و خصوصی بابک صحبت کنید. شما مدت طولانی‌تریست که بابک را می‌شناسید، با او رفت و آمد خصوصی‌تری داشته‌اید، رابطه‌تان فقط رابطه سیاسی نبوده، فکر می‌کنم رابطه دوستی هم بوده، بگوئید در حوزه دوستی و رفاقت چگونه است؟

فرهاد فرجاد:
قبل از هرچیز باید بگویم؛ به نظر من بابک به نسلی تعلق دارد که کاملاً با نسل ما تفاوت داشته‌اند. منظورم نسل پیش از ۲۸ مرداد است. به عنوان مثال آن‌ها برخلاف ما که شورشی و آنارشیست بودیم، بسیار قانونمدار بودند. ما همه‌چیز را در قالب تضاد راست و چپ می‌دیدیم. مثلاً وقتی اسکندری را از حزب اخراج کردند، ما از موضع چپ از این اخراج دفاع می‌کردیم و می‌گفتیم اسکندری راست بوده است. در صورتی که بابک به این اقدام به دلیل خلاف مقررات حزب بودنش اعتراض داشت و می‌گفت غیرقانونی‌ست. ما نه تنها به مقررات بی‌اعتنا بودیم، بلکه به آن حتا فکر هم نمی‌کردیم. افراد زیادی از نسل بابک را می‌شناسم که افرادی بسیار منظم، مرتب، با پشتکار و پیگیر بوده‌اند. قانونمداری، نظم و پشتکار و پیگیری، به نظر من، موجب پیدایش و تقویت روحیه رفرمیستی و اصلاح‌طلبی هم در بابک شده است. علاوه بر این بابک در تمامی اقداماتش به انسان‌ها توجه اساسی داشت. یکی از دوستان سازمان جوانان می‌گفت؛ بسیار از خود شرمنده می‌شوم که چطور در ۱۹ سالگی از موضع چپ به بابک حمله می‌کردم. حال آنکه او با چه صبر و حوصله‌ای با ما صحبت و بحث می‌کرد.

بابک هنوز هم در اتحاد جمهوری‌خواهان، با خیلی‌ها بسیار با حوصله برخورد می‌کند. به انسان‌ها از موضع انسانی توجه دارد. بسیار انساندوست است، چندان که‌ گاه برای من عجیب به نظر می‌آید. مثلاً با اینکه خاوری رفتارهای ناپسند زیادی علیه ما کرده بود، روزی بابک از من پرسید؛ که آیا تو خاوری را دیده‌ای؟! گفتم نه. گفت: می‌خواهم احوالش را بدانم. من با تعجب گفتم: با اینکه او این همه با ما بد رفتاری کرده است، بازهم می‌خواهی او را ببینی؟! گفت: خوب به لحاظ انسانی‌ست. بعد هم تلفن‌اش را گرفت و تلفن کرد و او گفت من الآن خیلی سرم شلوغ است، ۵ دقیقه دیگر خودم تلفن می‌زنم. بعد نه تلفن کرد و نه هر چه تلفن کردیم او تلفن را برداشت. فکر می‌کرد توطئه‌ای در کار است. من هنوز هم نفهمیدم برای چه اصلاً می‌خواست این آدم را ببیند. این حالت‌ها را در هیچکس به خصوص در همین حزب توده حقیقتاً ندیده‌ام. بابک همچنین فرد بسیار حساسی است در برابر دروغ و تهمت شدیداً ناراحت می‌شود. خیلی می‌رنجد.

تلاش ـ به عبارتی، بابک ممکن است مخالف داشته باشد، اما دشمن ندارد. و خودش با کسی دشمنی ندارد.

فرهاد فرجاد:
اصلاً. مثلاً ما، من خودم را می‌گویم، مقداری تربیت کنفدراسیونی داریم. زبان تندی داریم و خیلی راحت به هم حمله می‌کنیم و از طرف دیگر از حمله و تندی دیگری به خودمان چندان هم ناراحت نمی‌شویم. ولی بابک از کمترین تندی خیلی ناراحت می‌شود. خیلی حساس است و شاید این حساسیت شدید در برابر حملات و اتهام دیگران ضعفی در او باشد. البته چیزی را از کسی طولانی مدت به دل نمی‌گیرد.

یکی از ویژگی‌های مهمش این است که حرف را موقعی می‌زند که مزه مزه کرده باشد، رویش کار کرده باشد. و نظری که می‌دهد حتماً با پشتوانه مطالعاتی و دانش است. در میان ما ایرانی‌ها متأسفانه زیادند افرادی که به محض آنکه چیزی می‌شنوند، بدون تحقیق آن را به عنوان سند قطعی ارائه می‌کنند. اما بابک اینطور نیست. تا مطمئن نباشد حرفی را نمی‌زند. نمونه‌ای که من خود شاهد آن بودم؛ اینکه بابک حادثه‌ای را می‌خواست در مورد کیانوری به نقل از کسی مطرح نماید. طرف به دلیلی نمی‌خواست نامش فاش شود و من رابط قضیه بودم. بابک تا زمانی که قول نگرفت و مطمئن نشد که آن فرد حاضر به شهادت است. از طرح موضوع خودداری می‌کرد و می‌گفت شهادت وی مهم است و اگر این فرد انکار کند، اساس حرف بی‌پایه، غیر مستند و اتهامی بیش نخواهد بود.

تلاش ـ بسیاری از فعالین اجتماعی ـ سیاسی کمتر راغبند از مناسبات و روابط خانوادگی و چگونگی رفتارشان در این چهارچوب صحبتی به میان آید. بابک چطور؟ او را در این مناسبات چگونه ارزیابی می‌کنید؟

فرهاد فرجاد:
بابک برای من همیشه آدم خیلی جالبی بوده است. خیلی آدم‌ها در سن و سال بابک معمولاً درجا می‌زنند در روابطشان و در اخلاق و عادت‌هایشان به صورت‌‌ همان گذشته باقی مانده و دیگر جلو نمی‌آیند. بابک در سن ۷۸ یا ۸۰ سالگی رفت کلاس کامپیو‌تر برای اینکه بتواند کارهای خود را با کامپیو‌تر انجام بدهد. خیلی آدم‌ها می‌گویند از ما گذشته این کار را نمی‌کنیم. او اما با وسایل مدرن و تکنیک جدید کنار می‌آید و آن‌ها را بکار می‌برد. در روابط خانوادگی هم بسیار مدرن است. او عاشق همسرش است و از ابراز این عشق و علاقه نزد دیگران هم هرگز خودداری نکرده است. هیچوقت! شما فکر کنید آن دوره که همه انقلابی بودیم، رسم بر این بود که فرد انقلابی نباید لطیف باشد، در آن زمان‌ها عشق به همسر برای خیلی‌ها اهمیت چندانی نداشت. بابک برخلاف آن‌ها عشق و علاقه خود را هرگز از چشم هیچکس پنهان نمی‌کرد. مانند سایر احساس و عواطف درونی‌اش. به بچه‌هایش و به ما‌ها هم همین را توصیه می‌کرد. لطافتی در رفتارش هست که برای ما آن موقع بورژوایی می‌نمود. یادم هست یکی از رفقای قدیمی وقتی در خانه بابک قالی دیده بود، بسیار تعجب کرده و می‌گفت؛ بابک قالی دارد… در اشخاص سیاسی قبل از ۲۸ مرداد، در همه جریان‌ها از جمله در افراد جبهه ملی یا نیرو‌ها راست شما یک مدنیتی یک فرهنگ شهری مدرن می‌دیدید. بابک یکی از این اشخاص است.

تلاش ـ آن‌ها از نسل مشروطه بودند.

فرهاد فرجاد:
نه تنها آن، بعد از شهریور ۲۰ هم در ایران مدنیتی بود، یک قانونمندی بود، این‌ها به گونه‌ای در یک حکومت قانونی زندگی می‌کردند. مثلاً حزب توده قانون مشروطه را قبول داشت و در دفاعیاتش از قوانین مشروطه نقل قول می‌آورد. تمام احزاب آن موقع برخورد‌هایشان فرق داشت. تا ۲۸ مرداد، بخصوص از بعد از ۱۵ خرداد. ۱۵ خرداد به بعد دوره سقوط فرهنگی روشنفکری جامعه بود. همه روشنفکران ما ادای دهقان‌ها را در می‌آورند. یادم هست، من در فرانسه بودم، می‌خواستم بیایم برلن و می‌خواستم برای یکی از رفقایم سوغاتی بیاورم. بابک و اسکندری به من گفتند کالوادوس (مشروب فرانسوی) بگیر. بعد فوری اسکندری گفت که کالوادوس ۹۰ فرانکی بگیر اگر پول نداری نصفش را ما می‌دهیم. این را اگر به بچه‌های دیگر می‌گفتید که دو تا از رهبران حزبی این حرف را می‌زنند، می‌گفتند معلوم است این‌ها بورژوا هستند. مثلاً کیانوری اگر بود می‌گفت پولش را بده به حزب.

فکر می‌کنم، طرز نگاه‌شان به تربیت خانوادگی، محیطی که در آن بزرگ شده بودند بستگی داشت. مثلاً وقتی بابک خواست که من به اصفهان بروم، در‌‌ همان روز و لحظه اول، به جای اینکه راجع به حزب و کارهای حزبی صحبت کنیم، دو سه ساعتی مرا برد و در اصفهان گرداند و جاهای مختلف شهر را به من نشان داد. برای جلب نظر من نیامد راجع به کارهای حزبی صحبت کند، مرا برد اصفهان را نشان داد که بگوید ببین چه شهر زیبائی است و… می‌خواهم بگویم، تیپ او از اول اینجوری بود؛ یک تیپ با فرهنگ مدرن و زندگی امروزی. اضافه کنم راجع به برخورد انسانی، و در صداقت و راست‌گویی وسواس شدیدی دارد. مثلاً اگر شما بگوئید رهبران دست راستی فرانسه فلان چیز را گفتند و حرفتان دقیق نباشد، بلافاصله می‌پرسد از کجا می‌دانی؟ نه چنین چیزی نگفتند! چرا بیخودی می‌گویی، چنین چیزی را آن‌ها نمی‌گویند. در صورتی که ممکن است صدی نود مردم خودشان هم چیزی به گفته‌های او، برای بد‌تر جلوه دادنش، اضافه کنند چون طرف فاشیست است. و بد‌ترین حرف را هم به او نسبت بدهند. ولی بابک چون به دقت و صحت سخن حساس است اجازه نمی‌دهد گرایش ناسالم سیاسی طرف خدشه‌ای به صداقتش وارد کند و طوری صحبت می‌کند که انگار دارد از او دفاع می‌کند. او در برخورد‌هایش بسیار پایبند وجدان است.

***

  • بابک به انسان‌ها از موضع انسانی توجه دارد. بسیار انساندوست است، چندان که‌ گاه برای من عجیب به نظر می‌آید. مثلاً با اینکه خاوری رفتارهای ناپسند زیادی علیه ما کرده بود، روزی بابک از من پرسید؛ که آیا تو خاوری را دیده‌ای؟! گفتم نه. گفت: می‌خواهم احوالش را بدانم. من با تعجب گفتم: با اینکه او این همه با ما بد رفتاری کرده است، بازهم می‌خواهی او را ببینی؟! گفت: خوب به لحاظ انسانی‌ست. بعد هم تلفن‌اش را گرفت و تلفن کرد.

***

هنوز هم در مبارزه شوق و انرژی جوانان را دارد. می‌دانید؛ در این سن و سال داروهایی هم که می‌خورد،‌گاه دچار افسردگی می‌شود و شما وقتی با او صحبت می‌کنید فکر می‌کنید خیلی بدحال است ـ البته که بیمار هم هست ـ ولی اگر در‌‌ همان حال به او خبر بدهید که در ایران دارد یک حرکت مثبتی می‌شود و جنبشی راه افتاده است، اصلاً از اینرو به آن رو می‌شود. می‌شود ۲۰ ساله، و با انرژی می‌نشیند کار می‌کند نظر می‌دهد و شما متحیر می‌شوید که او این انرژی را از کجا آورده است.

تلاش ـ اگر امروز بخواهید جایگاه بابک را نشان بدهید، او را در کدام طیف و متعلق به کدام خانواده سیاسی قرار می‌دهید؟ آیا واقعاً بابک در طبقه سیاسی ایران هنوز هم به یک خانواده یا تنها به یک گرایش سیاسی خاص تعلق دارد؟

فرهاد فرجاد:
باز هم در پاسخ به شما باید به آن نسل قبل از ۲۸ مرداد و ویژگی‌هایش برگردم. به نظر من آدم‌هایی مثل بابک، آخرین باقی مانده‌های شخصیت‌های ملی با فرهنگ ایرانند. گاهی اوقات خیلی تأسف می‌خورم که بعد از کودتا، هر آدم صاحب نامی که می‌شناسید، اکثراً نتیجه و پرورش یافته آن دوره‌اند، از ۲۰ تا ۳۲. به عنوان مثال در طیف طرفداران سلطنت، فردی مانند امینی حضور داشت که از جناح راست و محافظه‌کار ایران بود. او برای خود شخصیتی بود. او و افرادی نظیر او هیچک خادم شاه نبودند، ولو اینکه طرفدار نظام پادشاهی بودند. خودشان آدم‌های با شخصیتی بودند، نظری داشتند. در طیف چپ همینطور، ملی همینطور. ولی از بعد از ۲۸ مرداد بیشتر با کوتوله‌های سیاسی روبرو هستیم. خوشبختانه امروز در ایران نسل جدیدی در حال شکل گرفتن و رو آمدن است که باید امیدوار باشیم دوره جدیدی را آغاز کرده و راه خودش را می‌رود. ولی واقعیت این است که ما میان آن نسل و این نسل با یک خلأیی روبرو شدیم. و حال باید امیدوار بود که از نسل بعد از انقلاب بخصوص جوان‌هایی که دارند در ایران کار می‌کنند، ما دوره تازه‌ای را آغاز کنیم.

تلاش ـ فکر نمی‌کنید نسل جوانی که تجربه انقلاب را هم پشت سر دارد و آن خلأ انسانی که اشاره کردید، دیده است، حال بتواند از الگوهای قبل‌تر از آن خلأ الهام بگیرد، یعنی از افرادی نظیر بابک یا هم‌نسلان او، از بسیاری جهات کاراکتری و فرهنگی و انسانی آن‌ها؟

فرهاد فرجاد:
صد در صد. پس از این خلائی که به وجود آمد، پس از انقلاب، نسلی آمده تشنه که احتیاج دارد و در پی نمونه‌ها و الگوهای بهتری است. باید امید داشت که این نسل جدید بیاید و این خلاء را پر بکند. از این نسل میانه دیگر چیز با ارزشی فکر نمی‌کنم دست دهد. یعنی به نظر من تجربه انقلاب ایران خیلی مهم است، تجربیاتی که این نسل پیدا کرده خیلی مهم است. انقلاب ایران به نظر من خیلی تجربه بزرگی بود. هر وقت با دوستان صحبت کشورهای عربی مانند مصر و… می‌کنیم، می‌گویم؛ این کشور‌ها هنوز متعلق به دوران ماقبل انقلاب ایران هستند.

تلاش: البته که تجربه بسیار بزرگی بود. اما همینکه نسل آینده الگوهای بهتری را در گذشته‌های کشور و جامعه خود داشته باشد، مهم است. امیدواریم این نسل‌های تازه و جوان از نسل ۲۸ مرداد فرا‌تر رود.

فرهاد فرجاد:
از آن دوره‌ها ما آدم‌های حسابی داریم و داشتیم و می‌توانیم به وجودشان افتخار کنیم. تجربه‌های آن‌ها هم عملاً انتقال پیدا می‌کنند. به عنوان مثال ما وقتی که دیگر از دموکراسی حرف می‌زدیم، یادم هست، رفیق ما اسکندری می‌گفت؛ که این فکر شما نتیجه تجربه ملی است. و خواهید دید که گروه‌های مختلف چپ همه خواهند آمد و روی این خط، مسابقه دموکراسی می‌شود، جدی هم می‌شود و همه هم می‌آیند و به این فکر می‌پیوندند. چون این امر نتیجه تجربه ملی است. اینطور نیست که یک عده تحت تأثیر فقط یک اندیشمند، یک شخص یا کتابی به این نتیجه برسند. و واقعیت هم این است. این نسل جدید به پشتوانه آن تجربه‌های بزرگ، نسبت به نسل قبل از خودش، تجدیدنظر جدی و رادیکال کرده است در همه امور و زمینه‌ها. و جای خوشوقتی است که در این مسیر دارد گام بر می‌دارد و الگوهایی مثل بابک و امثال او می‌توانند برای این‌ها یک پشتگرمی، یک الگو و تکیه باشند.

من دیشب این فیلم «من عصبانی نیستم» را دیدم. در همین زمینه رابطه زن و مرد شما می‌توانید ببینید؛ با تمام این سی و چند سال جمهوری اسلامی که مهم‌ترین اجبارش بر جامعه، فشار فرهنگی بوده، برای اینکه جامعه را از نظر فرهنگی به عقب برگرداند و آن را با فرهنگ عقب افتاده خودش شکل بدهد، می‌بینید کاملاً برعکس شده است. روابطی که زن و مرد امروز در همین جمهوری اسلامی و با وجود جمهوری اسلامی دارند، زمین تا آسمان جلو‌تر از دوره ماست، پیشرفته‌تر از ماست و از خیلی از کشورهای مشابه ما پیشرفته‌تر است. این نشان می‌دهد که با همه داغ و درفش و حکومت و تبلیغات، زندگی به جلو رفته و این واقعاً جای خوشوقتی و خوشحالی است. و من فکر می‌کنم اقبال وجود آن نسل مدرن و با فرهنگی که بابک بدان تعلق داشته است، ثمره‌اش را در این دوره بازمی‌یابد، اینکه جامعه با تجربه‌ای چون ایران را نمی‌توان به عقب باز گرداند و زندگی آن را نمی‌توان متوقف نمود.

یک سی سالی با بابک / علی امینی نجفی

‌‌Babak_A_9

یک سی سالی با بابک
علی امینی نجفی

بابک امیرخسروی را پس از انقلاب در ایران یکی دو بار گذرا دیده بودم، اما از آن روزی که او را برای اولین بار در پاریس دیدم، سی سالی می‌گذرد و انگار که همین دیروز بود. سال‌های عذاب‌آلود تبعید، که سخت است اما باز هم پرشتاب می‌گذرد، از بس که پوچ و یکنواخت است، اگر حاصلی داشته باشد همین دوستی‌ها و پیوندهای انسانی است، و دیگر چیزی نزدیک هیچ.

طبیعی است که دیدار با بابک از راه سیاست بود، هرچند تا آنجا که به خودم مربوط می‌شود، آن روزها چنان نومید و سرخورده بودم که قصد داشتم سیاست را ببوسم و بگذارم کنار، چه فهمیده بودم که به قول خواجه: “مرد این کار گران نیست دل مسکینم”. به رغم این و شاید درست به همین خاطر، با بابک کنار آمدم. او هم، با وجود این که مثلا از رهبران حزب بود، خسته و دلزده بود و هیچ تلاش نمی‌کرد این را پنهان کند و مثلا به ما جوانان “روحیه” بدهد. ما از رهبران انتظار داشتیم که اراده پولادین داشته باشند، اوضاع را برای ما تحلیل کنند و راه مبارزه را با خوش‌بینی و شعارهای قاطع نشان دهند. اما با بابک فاصله میان عضو و رهبر، حزبی و غیرحزبی به سادگی کنار می‌رفت؛ با بی‌ریایی و صداقتی که کمتر دیده بودم راحت می‌گفت: من هم مثل خودتان گیج هستم و نمی‌دانم چرا این طور شد و به اینجا رسیدیم. باید بنشینیم و فکر کنیم ببینیم چه بلایی بر سرمان آمده و چه باید بکنیم.

پافشاری بر باورهای گذشته، حتی اگر دیگر به درستی آن مطمئن نباشیم، برای ما هم فضیلتی اخلاقی بود و هم التزامی سیاسی. نفس پایداری یا پافشاری بر خط گذشته، حتی اگر بدانیم که خطا بوده، به معنای وفاداری به حزب و رفیقانی بود که به بند دژخیم گرفتار آمده و حالا زیر فشارهای وحشیانه بودند. در همین برخوردهای نخست با بابک فهمیدم با سیاسی‌مردی از جنم دیگر سروکار دارم. او اگر به نادرستی چیزی اعتقاد داشت به راحتی به زبان می‌آورد، بی آن که نگران مصلحت‌ها و ملاحظه‌ها باشد. در هر گفت‌وگو با او تعارف‌ها و مصلحت‌اندیشی‌ها کنار می‌رفت تا بر من یک شوک دیگر وارد شود!

در همان اولین یا دومین دیدار، که در دادن تقاضای پناهندگی به دولت فرانسه این دست و آن دست می‌کردم، به او گفتم از غرب، که آن را کنام امپریالیسم می‌دانم، بیزار هستم و ترجیح می‌دهم به افغانستان بروم که بیشتر رفقایم به آنجا رفته‌اند (به سیاوش کسرایی و اکبر افرا و علی اوحدی و بروبچه‌های هنرمند فکر می‌کردم) گفت همه آنها روزشماری می‌کنند تا از افغانستان فرار کنند! بعدها فهمیدم که راست می‌گفته.

در دیدار بعد گفتم حالا که برای رفتن به “افغانستان انقلابی” امکانی نیست، چه بهتر که به “اردوگاه سوسیالیستی”، به جایی مثل مجارستان یا چکسلواکی بروم و سینما بخوانم؛ به یادش آوردم که در لهستان سینماگر بزرگی مانند آندریی وایدا تدریس می‌کند. نه گذاشت و نه برداشت، گفت: آرزوی وایدا این است که نشسته باشد اینجا جای تو! ما نشسته بودیم توی کافه‌ای در ناف پاریس! سه تایی با فرهاد فرجاد.

وقتی مطمئن شد که در برابر این شوک‌ها تحمل کافی دارم، قرار شد همدیگر را بیشتر ببینیم. حالا نوبت ما بود که مبهوت و حیران در برابر آن پرسش تاریخی قرار بگیریم: “چه باید کرد؟” و برای این که بفهمیم چه کنیم باید به عقب نگاه می‌کردیم تا ببینیم از کجا راه را غلط آمده که به آن پرتگاه رسیده بودیم؟ چرا کارمان به اینجا کشیده بود؟ به همت و پشتکار او و دوستش فریدون آذرنور بود که ما، یعنی چند نفر از روشنفکران حزبی، دور هم جمع شدیم و یک محفل مطالعاتی تشکیل دادیم برای شناخت دقیق ماهیت و مشی سیاسی حزب. قرار شد هر یک از ما جنبه‌ای از جهان‌بینی و عملکرد سیاسی حزب را به طور عمیق بکاویم، سپس فشرده برداشت‌ها و دریافت‌هامان را نه با ادعا و شعار، بلکه با مدرک و سند با بقیه در میان بگذاریم. مطالعه و بررسی نظریه “ولایت فقیه” به من افتاد.

روشن است که ما در گذشته تنها به کارکرد سیاسی “خط امام” توجه داشتیم اما از شالوده معرفتی آن یعنی نظریه “ولایت فقیه” چیز زیادی نمی‌دانستیم. “رفیق کیا” بارها گفته بود: «تا وقتی این نظام در خط امام خمینی حرکت می‌کند و ایشان انقلاب را رهبری می‌کنند، ما از حاکمیت جمهوری اسلامی حمایت می‌کنیم؛ این حمایت تاکتیکی نیست، زیرا ما اعتقاد عمیق داریم که این خط همان خط اصیلی است که می‌تواند انقلاب را در جهت دموکراتیک و ضدامپریالیستی به پیروزی قطعی برساند».

چند ماهی کار من شده بود همین که بنشینم “کشف الاسرار” و “تحریر الوسیله” و آثار دیگر آیت‌الله خمینی را بخوانم و نکات مهم را یادداشت کنم و ببرم به جلسه‌ای که هر هفته برگزار می‌کردیم. آنچه دریافتم و به جمع گزارش دادم این بود که خمینی از مدتها پیش نظریات خود را به روشنی و به گونه‌ای که برای عالم و آدم مفهوم باشد بیان کرده است. او به صراحت گفته بود در مبارزه هیچ انگیزه‌ای جز “تکلیف شرعی” ندارد که هدف آن در برپایی حکومتی بر پایه “دین مبین اسلام” خلاصه می‌شود. او تبلیغ برای “نظریه سیاسی” خود را از نیمه دهه ۱۳۴۰ شروع کرده و تا زمان انقلاب دستکم ده سالی فعالانه به نشر عقاید خود پرداخته و گروه‌هایی مبارز را بر همین محور گرد آورده بود.

باید یادآور شوم که این شناخت برای شخص خودم به هیچوجه تازگی نداشت. توضیح بدهم که بنا به شرایط خانوادگی، سالهایی از کودکی را در عراق گذرانده بودم و خمینی را که در همسایگی ما می‌نشست، دهها بار در کوچه و خیابان نجف از نزدیک دیده بودم و قیافه جدی و تا حدی عبوس او را به خاطر داشتم. با این که بچه بودم، صدای پرخشم و پرخاشجوی او در گوشم بود که از بالای منبر “مسجد شیخ انصاری”، معروف به “مسجد ترک‌ها”، با تبلیغ “حکومت اسلامی” گوش فلک را کر کرده بود، اما ظاهرا این صدا به گوش حزب نرسیده بود!

برای من نه عقاید خمینی بلکه چیز دیگری تکان‌دهنده بود: حزبی که در سالیان دراز دهها نشریه منتشر کرده و در هر باب و مقوله‌ای صدها مطلب بیرون داده بود، هرگز به صرافت نیفتاده بود که چند مقاله، چند صفحه، چند سطر یا حتی چند جمله ناقابل به گرایش فکری این “بزرگترین تئوریسین مذهبی ایران” اختصاص دهد. در نشریات حزبی از خمینی تنها برای محکوم کردن اختناق یادی می‌شد، از این قبیل که: “رژیم ضدبشری شاه همچنان به پیگرد پیروان آیت‌الله خمینی ادامه می‌دهد. ما فشار بر پیروان این روحانی مترقی و مبارز را محکوم می‌کنیم!”

بابک عقیده داشت که حزب به خمینی و پیروان او توجهی نداشت، زیرا نیروهای اسلامی در عرصه سیاست ایران وزنه قابل‌توجهی نبودند. از این رو حزب در نقد نیروهای ملی و چپی و مجاهدین هزاران صفحه سیاه کرده بود، اما دریغ از یک صفحه درباره خمینی و نظریات او!
این روزها رفقای پیشین ما چپ و راست از اسناد قدیمی شاهد می‌آورند و برایمان “لینک” می‌فرستند که: ببینید رهبری حزب با چه هشیاری و جدیتی به “نیروهای خط امامی” درباره خطر نیروهای متعصب و افراطی مانند “حجتیه” هشدار داده بود! این لالایی‌ها برای کسانی که دوست دارند چند سال دیگر هم در خواب خوش باشند، شاید مفید باشد، اما باید بی‌تعارف گفت که چندش‌آور است. مثل این می‌ماند که قبول کنیم حبشه کشوری است در اسکاندیناوی و بعد بر این پایه برای آن کشور هزار تئوری به هم ببافیم! ما از این فرض بی‌پایه، مضحک و در عین حال تراژیک حرکت کردیم که “خط امام همان خط اصیل انقلاب است!” در انقلابی عظیم که تمام نیروها، هر کدام به شیوه خود، قصد دارند اندکی کشور را به پیش ببرند، در راستای آزادی و عدالت و بهروزی حرکتی انجام دهند، این آقا در آمده صاف و پوست‌کنده می‌گوید هدف من این است که شما را برگردانم به گذشته، نه به ده سال و بیست سال و صد سال پیش، بلکه به ۱۴۰۰ سال پیش، به صدر اسلام! انصاف بدهیم که طرف به روشنی مقصود خود را بیان کرده، این شما هستید که آن را بد می‌فهمید و با دید قالبی و ذهنیت محدود خود، یا شاید هم به رهنمود “استاد ازل”، از آن برداشت “ضدامپریالیستی” می‌کنید و او را در رأس “جبهه متحد خلق” می‌نشانید!

شهامت داشته باش و شک کن در تمام حقیقت‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌! گویا مارکس به این عبارت سخت علاقه داشته است.

در دورانی که باید آن را به زبان کانت “نابالغی” خواند، ذهن ما را انبوه عقاید تعصب‌آمیز فرا گرفته بود. چیزهایی بود که نمی‌دانستیم، اما کورکورانه به “حقیقت” آنها ایمان داشتیم و چیزهای بیشتری بود که کمابیش می‌دانستیم اما به بیان آنها مجاز نبودیم. چقدر طول کشید تا بتوانیم از تعصب در مورد “اتحاد شوروی” دست برداریم و آن کشور را نه با نامها و تیترهایش، بلکه همان گونه که بود بشناسیم.

کشوری که در دو سه قرن گذشته همیشه بلای ایران و ایرانی بوده است؛ از زمان پتر اول و کاترین کبیر تا همین امروز؛ میان سیاست تزاران روس و اخلاف کمونیست آنها و زمامداران امروزین در برخورد با ایران هیچ تفاوت ماهوی وجود ندارد. همسایه شمالی همیشه به میهن ما و ذخایر ملی ما چشم داشته، همواره ما را زیر فشار گذاشته، در هر فرصتی بخشی از سرزمین ما را تصرف کرده، با تجاوزات و قلدری‌هایش به حاکمیت ملی ما آسیب زده، به حاکمان مستبد و خونریِز ما یاری رسانده، به جنبش‌های مترقی ما ضربه زده و حتی روشنفکران کمونیست ما را به قتل رسانده است؛ آن وقت ما کمونیست‌های ایرانی، از زمان حیدرخان تا امروز، سعی داریم این خرافه را به ملت خودمان قالب کنیم که این همسایه بزرگ خیرخواه کشور ماست و وجودش موهبتی است بالای سر ما! همیشه تبلیغ کرده‌ایم که اولین وظیفه کمونیست‌ها برتر شمردن اهداف انترناسیونالیستی بر “منافع حقیر ملی” است. یعنی کمونیست بدبخت و فلک‌زده‌ی ایرانی باید هر آنچه دارد را در حمایت از یک ابرقدرت جهانی در طبق اخلاص بگذارد و تا پای جان از مهد “انقلاب سوسیالیستی اکتبر” دفاع کند، که یک بار بابک با خنده گفت: کل این عبارت یک دروغ بزرگ است، آن ماجرا نه انقلاب بود، نه سوسیالیستی بود و نه اصلا در ماه اکتبر اتفاق افتاد! توطئه مشتی روشنفکر متفرعن بود که علیه دولت قانونی وقت کودتا کردند، آن هم در ماه نوامبر!

و بسیاری چیزها می‌دانستیم اما به ما آموخته بودند که نگوییم یا بلند نگوییم تا مبادا “دشمن” از آنها سوءاستفاده کند. به خاطر دارم که در نشست‌های “غیررسمی” سربسته از لغزش‌ها و نابسامانی‌های ریز و درشت حرف می‌زدیم: از خطاهای سنگین در تاریخ گذشته حزب گرفته تا کاستی‌های آشکار در “اردوگاه سوسیالیستی”. مسئولان حزبی می‌گفتند که ما در مرحله حساسی هستیم و طرح آشکار و علنی این مسائل “فعلا” به صلاح نیست. می‌گفتند که فعلا با فریب و دروغ سر کنید، هر وقت که از این مرحله حساس بیرون آمدیم، به تمام این مسائل خواهیم پرداخت، یعنی در آینده‌ای دور و موهوم که هرگز نرسید.

انکار یا کتمان حقیقت به خاطر مصلحت روز، چیزی بود که بابک رد می‌کرد و به همین خاطر از رهبران دور و به ما نزدیک می‌شد. می‌گفت به خاطر همین مصلحت‌جویی‌ها و لاپوشانی‌ها بود که اولین نسل روشنفکران توده‌ای از حقیقت دور ماند و ضربه‌ای جبران‌ناپذیر به حزب و جنبش وارد آمد. می‌گفت: این وظیفه شماست که در همه چیز شک کنید. حق شماست که به هر قیمت از حقیقت و تمام حقیقت آگاه شوید. او بود که جزم “اتوریته رهبری” را زیر سؤال برد و تقدس آن را کنار زد. آشکارا به ما گفت بیشتر رهبرانی که آنها را علامه دهر می‌دانستیم و کورکورانه از آنها پیروی می‌کردیم، چه بسا نه سواد نظری بالایی داشتند و نه در تحلیل سیاسی توانا بودند. بابک به ما آموخت که در جستجوی حقیقت دلیر و پی‌گیر باشیم و گول عناوین و سوابق انقلابی را نخوریم.

در کنار روشن‌اندیشی و حقیقت‌دوستی بابک باید از فضایل انسانی او یاد کنم. خلق و خوی او به بهترین آداب ایرانی آراسته است. شاید بارزترین خصلت او فروتنی باشد، که گاه به افراط می‌رود. بارها دیدم که برخی از رفقای جوان متعصب و گستاخ، با او با توهین و پرخاش سخن گفتند و او بردبارانه سکوت کرد، با نجابت لب به دندان گزید و برافروخته شد، اما هرگز از جاده نزاکت و ادب بیرون نرفت.

یا خضوعی که در برابر هوشنگ ابتهاج (سایه) نشان داد و شاهد آن بودم و بیان آن ضرری ندارد: در روزگاری که ما جنبش اعتراضی به پا کرده بودیم و هنوز خیال می‌کردیم می‌توان حزب را از درون اصلاح کرد، یک بار بابک آمد به شهر ما و گفت مایل است سایه را ببیند. سایه تازه از زندان آزاد شده و برای اولین بار به خارج آمده بود. با شناختی که داشتم هم از تعصب فکری سایه برایش گفتم و هم از تکبر اشرافی او که دیگران را به هیچ می‌گرفت. گفت برایم هیچ اهمیتی ندارد. او شاعر بزرگ میهن ماست و من وظیفه خود می‌دانم از کارمان به او گزارش بدهم. برداشتم زنگ زدم به سایه که بابک آمده و مایل به شرفیابی است. گفت بسیار خوب، اما خودم می‌آیم منزل شما. حکمت این کار را نفهمیدم، اما گفتم قدمتان به روی چشم.

ساعتی بعد سایه آمد. بابک نشست و از فعالیت‌های خود و دوستانش در اعتراض به رهبران خودگمارده‌ی حزب شرحی بلند داد؛ از واکنش خصمانه و احمقانه به انتقادهای ملایم و دوستانه، از مجازات‌های تشکیلاتی گرفته تا دشنام‌گویی و لجن‌پراکنی به معترضان و… توضیح داد آن کوته‌فکری و کوربینی سیاسی که در ایران حزب را به روز سیاه نشاند، اکنون در خارج در کمین مابقی حزب نشسته است و…

سایه یک ساعتی سراپا گوش بود و بعد تنها پرسید: «آیا شما این مسائل را با شوروی‌ها در میان گذاشتید؟» با سؤالی چنین فشرده و گویا سخن‌سرای بزرگ ما لب مطلب را بیان کرد. بابک توضیح داد که بله، به “رفیق گورباچف” دبیرکل کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی نامه نوشتیم و تمام مسائل را توضیح دادیم.

سایه این بار زیر لب سؤال کرد: “جوابی هم گرفتید؟” بابک آهی کشید که یعنی خیر! در این لحظه شاعر به سکوتی عمیق فرو رفت که تا زمان ترک منزل ادامه داشت. و کیست که نداند سکوت‌های سایه همواره سرشار از گفته‌هاست، و این بار بی‌گمان می‌گفت: «پس بروید کشکتان را بسایید!»

این مرا به یاد خلیل ملکی و یارانش انداخت که نزدیک ۴۰ سال قبل از آن کوشیدند هوایی تازه به درون حزب وارد کنند که چه بسا از غلطیدن حزب به فاجعه‌های بعدی جلوگیری می‌کرد؛ اما سرنوشت آنها شبی رقم خورد که رادیو مسکو حرکت آنها را محکوم کرد، زیرا به درستی تشخیص داده بود که اصلاح‌طلبان حزبی اندیشه‌های تازه در سر دارند و نمی‌خواهند که توده‌ای‌های ایران نوکران گوش به فرمان “برادر بزرگتر” باشند.

همین جا بگویم چندی پیش که “خاطرات سیاسی خلیل ملکی” را می‌خواندم، بارها بابک را در برابر خود مجسم دیدم، با همان حقیقت‌گویی دلیرانه و همان ایران‌دوستی صادقانه. و خواه ناخواه باید از قطب راهنمای خلیل ملکی یاد کنم، یعنی از دکتر مصدق که در این سالها دیده‌ام هر وقت بابک از او یاد می‌کند احساساتی می‌شود و اشک در چشمش حلقه می‌زند. شاید پیشوای نهضت ملی را در دادگاه نظامی پیش چشم می‌آورد، که در جوانی با زحمت به یکی از جلسات آن راه یافته بود؛ و شاید هم به یاد روزنامه‌های حزبی می‌افتد که دکتر مصدق یک روز از دشنام و ناسزای آنها در امان نبود.

بابک اگر از حزب چیزی آموخته باشد، نظم و ترتیب، وقت‌شناسی و احترام به جمع است. در بیشتر نشست‌هایی که با او بوده‌ام، با این که به سن و سال از همه بزرگتر بود، او را از همه پرکارتر، مفیدتر و باانضباط‌تر دیدم. پس از سی سال دوستی کمابیش از همه چیز او خبر دارم، پس از دهها دیدار و صدها ساعت گفت‌وگو با او به خوبی می‌دانم در هر باب چه فکر می‌کند، اما اعتراف می‌کنم که گاهی از خوش‌فکری و روشن‌بینی او غافلگیر می‌شوم. بابک تا امروز ذهنی مدرن و جوان، فکری شاداب و سنت‌شکن دارد و به طور طبیعی از تنبلی و خمودگی، کندذهنی و کهنه‌پرستی بیزار است.

در کار علمی کوشایی و پشتکاری کم‌مانند دارد و تا حد کمال‌گرایی پیش می‌رود. یا کاری را نمی‌پذیرد و شروع نمی‌کند یا اگر پذیرفت آن را به بهترین وجه و کامل‌ترین صورت به پایان می‌برد. در مطالعه و تحقیق سخت‌گیر است و از هیچ تلاش و مشقتی فروگذار نیست. در عین حال می‌داند که دیگران چه بسا پشتکار و سخت‌کوشی او را ندارند، پس به کار آنها به دیده مدارا و انصاف می‌نگرد و اگر نکته ناروایی یافت با ملایمت و نهایت احترام یادآور می‌شود.

ایران‌دوستی او ژرف و صادقانه و بی‌تظاهر است. به جای شعارهای ایران‌باستانی، میهن‌پرستی پاک و اصیل خود را در عمل، در دلبستگی به فرهنگ و آداب و مردم ایران نشان می‌دهد و در عشق به زبان و ادب فارسی.

بابک ذوقی ظریف و طبعی سالم و سرشار دارد. در خلوت به ما گفته است که تنها به تصادف به زندگی سیاسی کشیده شده و در اصل بیشتر به هنر و امور ذوقی گرایش داشته. در عمل دیده‌ام که با اهل ذوق و هنر بهتر کنار می‌آید و از تیپ فعالان یک بعدی که جز سیاست فکر و ذکری ندارند، دوری می‌کند. دیده‌ام که هیچ چیز به اندازه یک تابلوی زیبا، یک نغمه موسیقی یا یک قطعه شعر او را به هیجان نمی‌آورد.

بابک زاده و پرورده‌ی خانواده‌ای با جاه و مقام است. شاید بزرگ‌منشی و مناعت طبع او از همانجاست. در این سالهای دراز برخی تنگناهای ناگوار را در زندگی او شاهد بوده‌ام، اما دیده‌ام که از وارستگی و بی‌نیازی دور نشده، سختی‌ها را تاب آورده اما هرگز نه لب به شکایت باز کرده و نه از کسی یاری خواسته است.

در دوستی سخت وفادار و پاکباز و بی‌دریغ است. دوستی را نه برای مصلحت‌ها و منفعت‌ها، بل برای محبت و همدلی می‌خواهد. برای دوستان خود یاری مشفق و همدمی مهربان است. مشکل دوستان را جدی می‌گیرد و آن را مشکل خود می‌داند. در همان روزهای سختی و عسرت دیده‌ام که با اخلاص و گشاده‌دستی برای یاری به دوستان آماده هرگونه فداکاری بوده است.

وفاداری او در دوستی حد نمی‌شناسد. در آن سالها که مأموران رژیم در خارج در کمین مبارزان آزادی بودند و در هر گوشه نیکمردی را به خاک و خون می‌کشیدند، به او گفتم باید بیشتر مواظب خودش باشد. گفت: خوب می‌گویی چکار کنم؟ گفتم مثلا اگر کسی مثل من آمد و گفت که می‌خواهم با یک دوست یا آشنایی به خانه‌ات بیایم، قبول نکن، رودرواسی را کنار بگذار و بگو راهتان نمی‌دهم! سری تکان داد و گفت: نه، این کار از من ساخته نیست.

فروتنی او تا حدی است که کمتر از خود می‌گوید و ما همیشه نگرانیم که از حالش بی‌خبر بمانیم. اگر گاهی از حال او پرسیده‌ایم، به اکراه و به اختصار تمام از درد و بلای پیری گفته است، تا مبادا دوستان را به ملال و کسالت دچار کند. در برابر او خم می‌شوم و برایش تندرستی و طول عمر آرزو می‌کنم.

فروردین ۱۳۹۳، کلن

***

  • انکار یا کتمان حقیقت به خاطر مصلحت روز، چیزی بود که بابک رد می‌کرد و به همین خاطر از رهبران دور و به ما نزدیک می‌شد. می‌گفت به خاطر همین مصلحت‌جویی‌ها و لاپوشانی‌ها بود که اولین نسل روشنفکران توده‌ای از حقیقت دور ماند و ضربه‌ای جبران‌ناپذیر به حزب و جنبش وارد آمد. می‌گفت: این وظیفه شماست که در همه چیز شک کنید. حق شماست که به هر قیمت از حقیقت و تمام حقیقت آگاه شوید. او بود که جزم “اتوریته رهبری” را زیر سؤال برد و تقدس آن را کنار زد. آشکارا به ما گفت بیشتر رهبرانی که آنها را علامه دهر می‌دانستیم و کورکورانه از آنها پیروی می‌کردیم، چه بسا نه سواد نظری بالایی داشتند و نه در تحلیل سیاسی توانا بودند. بابک به ما آموخت که در جستجوی حقیقت دلیر و پی‌گیر باشیم و گول عناوین و سوابق انقلابی را نخوریم.

***


MZ_2

ادای سهم از سر مهر در بزرگداشت دوست / گفت‌وگو با بیژن حکمت

‌‌‌

Hekmat

گفت‌وگو با بیژن حکمت

 

ادای سهم از سر مهر در بزرگداشت دوست

‌‌

تلاش ـ ما با بابک امیرخسروی در خارج کشور آشنا شدیم و از این آشنایی نزدیک به سه دهه می‌گذرد. از‌‌ همان زمان شاهد حضور و همکاری شما با وی بود‌ه‌ایم. آشنایی شما با هم به نظر طولانی‌تر می‌رسد. سرآغاز این آشنایی فعال از کجا و از چه زمانی بود؟

بیژن حکمت:
من با بابک در سال‌های پیش از انقلاب در کوی دانشگاه پاریس آشنا شدم. در آن زمان گرچه نسبت به سیاست‌های حزب توده و بویژه وابستگی آن حزب به شوروی دیدگاهی انتقادی داشت ولی معتقد بود که حزب را باید از درون متحول کرد. با او و حزب توده فعالیت مشترکی نداشتیم. کنفدراسیون چندپاره شده بود و بخاطر دارم که در همین کوی دانشگاه که روز‌های شنبه سازمان‌های گوناگون سیاسی میزی برای فروش نشریات خود می‌گذاشتند، دانشجویان مخالف روزی با توده‌ای‌ها درگیر شدند و نشریاتشان را پاره کردند که با واکنش بنی‌صدر و من مواجه شدند. ما از حضور همه گرایش‌ها و بحث آزاد میان گرایش‌های گوناگون دفاع می‌کردیم. باری طولی نکشید که انقلاب رخ داد و همه به ایران بازگشتیم. در ایران یکی دوبار بابک را در جلسات عمومی دیدم ولی گفتگویی جدی نداشتیم.

تلاش ـ از‌‌ همان آغاز روند انشعاب از حزب توده ایران برای ناظرین به ویژه چپ‌ها روشن بود که بابک به دنبال پایه‌گذاری یک تشکیلات چپ دمکرات و به قول خودش ملی و جمهوری‌خواه می‌کوشد؛ یعنی مشخصاً در مقابله و در جبهه مخالف حزب توده و وابستگی‌اش به یک قدرت بیگانه. به عبارت دیگری که امروز فرموله می‌کند؛ یک تشکل سوسیال دمکرات برای ایران و در خدمت منافع ایران و مستقل از اتحاد جماهیر شوروی که در آن زمان هنوز در پهنه جهان حضور داشت. مشاهدات شما از این دوره زندگی بابک چیست؟ می‌توانیم تصور کنیم که شما و برخی از دوستان فعال سیاسی‌تان از نزدیک‌تر شاهد شکل‌گیری این انشعاب و تلاش‌های بابک بودید.

بیژن حکمت:
بی‌گمان در آن هنگام شاهد دگرگونی فکری او و رفقایش بودم ولی دخالتی در بحث‌هایشان نداشتم. زمانی که برنامه حزب دمکراتیک یا پیش‌نویس آن منتشر شد و دیدگاه فکری خود را هومانیسم خوانده بودند، با بابک این نکته را درمیان گذاشتم که لازم نیست حزب بر پایه یک مکتب پایه‌گذاری شود و دیدگاه‌های شما همانست که در برنامه‌های سیاسی و اقتصادی بازتافته می‌شود. البته اشاره شما به گسستن از وابستگی به شوروی و مبنا قرار دادن منافع ملی ایران کاملا درست است و این یکی از زمینه‌های نزدیکی سیاسی بین حزب دمکراتیک مردم ایران و جمهوری‌خواهان ملی بود. البته پذیرش دمکراسی و نفی دیکتاتوری پرولتاریا نیز روند فکری دیگری بود که سازمان‌های چپ را به گرایش‌های ملی و دمکراتیک نزدیک می‌کرد. البته همانطور که آنزمان در مصاحبه‌ای با «راه آزادی» گفتم عده‌ای در سازمان ما اعتقادی به این تحولات فکری نداشتند و بر این نظر بودند تحولات دموکراتیکی که در نیروهای چپ صورت گرفته هنوز سطحی و ظاهری و بویژه تحت تاثیر تحولات رهبری حزب کمونیست اتحاد شوروی است و در نتیجه گرایش‌های دمکراتیک در این سازمان‌ها هنوز تحکیم نشده است و باید با احتیاط با این سازمان‌ها برخورد کرد. همکاری ما با سازمان‌های چپ حتی به جدایی عده‌ای از دوستانمان انجامید. امروز فکر می‌کنم که ما در تشخیص اصالت روند دمکراتیزاسیون بر حق بودیم و اینک اگر اختلافاتی هست بیشتر به سیاست‌ها بازمی‌گردد.

تلاش ـ چه شد به این نتیجه رسیدید که پایه «اتحاد جمهوری‌خواهان ایران» را بگذارید، با شرکت و همکاری جبهه‌ای، میان سه سازمان فداییان خلق (اکثریت)، حزب دمکراتیک مردم ایران و سازمان جمهوری‌خواهان؟ حضور فعال بابک در کنار شما و برخی دیگر از چهره‌های فعال و صاحب نام ایرانی در خارج کشور در آن اقدام برای ناظران بیرونی مشهود بود. بابک سخنرانی افتتاحیه را بر عهده داشت. درجه یکدستی و انسجام بر سر مواضع اعلام شده در آن سخنرانی تا چه میزانی بود؟ آیا همه پایه‌گزاران با سخنران افتتاح کننده هم‌نظر بودند؟

بیژن حکمت:
هر سه سازمان پیش از دوم خرداد ۷۶ منشور مشترکی را برای همکاری امضاء کرده بویم ولی انتخاب سید محمد خاتمی و فرادستی جنبش اصلاحات در پهنه سیاسی بر شکل‌گیری یک جنبش جمهوری‌خواهی سایه افکنده بود. با آنچه سالیان بعد به «بن بست اصلاحات» معروف شد، دوباره ایده جمهوری‌خواهی، ضرورت تغییرات ساختاری و همکاری گسترده‌تر بین جمهوری‌خواهان جان گرفت. نخست روشنفکران و منفردین سیاسی بویژه در امریکا بر ایجاد یک تشکل گسترده پافشاری می‌کردند سپس در سازمان‌ها نیز این ایده راه خود را گشود و به تشکیل کمیته هماهنگی و گروهی برای نگاشتن نخستین بیانیه انجامید. هدف جمهوری‌خواهان ملی و حزب دمکراتیک از ابتدا انحلال سازمان‌ها در یک جنبش گسترده بود و پس از تشکیل اتحاد جمهوری‌خواهان نیز این دو سازمان عملا فعالیت جداگانه خود را کنار گذاشتند. هدف این بود، همانطور که بابک در سخنرانی خود گفت «جویبار‌ها بهم بپیوندند و نهری پدید آورند». ولی برای دوستان اکثریت حفظ هویت فدایی اساسی بود و به تشکل جدید چون جبهه یا اتحادی از اعضای سازمان‌ها و افراد می‌نگریستند.

تلاش ـ پیش از پرسش در باره موضع و افکار اصلاح‌طلبی بابک، باید بگوییم برای ما بسیار درخور توجه بود که در‌‌ همان نخستین نشست اتحاد جمهوری‌خواهان و خطاب به آن گردهمآیی، و در‌‌ همان بند اول سخنان افتتاحیه، بابک با تکیه بر ضرورت «طرفداری پیگیر از استقلال و تمامیت ارضی ایران» آغاز کرد. در طول تمام این سال‌ها به ویژه در آستانه نشست‌های اتحاد جمهوری‌خواهان، از جمله در آستانه نشست سوم و هم‌چنین در خود نشست پنجم آن اتحاد، موضوع محوری برای بابک‌‌ همان اصل دفاع از استقلال و تمامیت ارضی ایران و مقاومت در برابر نظراتی بود که به باور وی خدشه‌ای به این اصول وارد می‌ساخته است. او در این زمینه‌ها بسیار نوشته و سخن گفته است. به حدی که از این نظر در میان نیروهای چپ و جمهوری‌خواه چهره منحصر به فردی یافته است. برای نظاره‌گران بیرونی که نظرات بابک را پیگیری کرده‌اند، این برداشت را می‌دهد که مسئله دفاع نظری از استقلال و تمامیت ایران همواره یکی از چالش‌های اصلی و دائمی پیش پای بابک در چپ و در دهه گذشته در اتحاد جمهوری‌خواهان بوده است. مخالفت با ایده فدرالیستی کردن ایران بر محور قوم و زبان، کثیرالملله دانستن ملت ایران و یا ایستادگی و کوشش فکری در برابر تئوری «حق تعیین سرنوشت تا مرز جدایی» به نظر نمی‌رسد یک اختلاف ساده در سیاست‌ها بوده باشد؟

بیژن حکمت:
آنچه در باره اختلاف نظر سیاسی امروز گفتم به مواضعی چون شرکت در انتخابات و یا تبلیغ ضرورت گذر از این نظام به یک جمهوری عرفی باز می‌گشت و نه پرسش تمامیت ارضی ایران. وگرنه در برشی که حزب دمکراتیک مردم ایران شکل می‌گرفت و در نخستین اسناد کنگره خود سخن از حق تعیین سرنوشت خلق‌های ایران می‌راند، «جمهوری‌خواهان ملی» سال‌ها پیش اصل یک حکومت غیرمتمرکز در چارچوب تمامیت ارضی ایران را پذیرفته بودند.

بی‌گمان بابک با دگرگونی اندیشه‌اش ـ و با پرکاری رشک‌آورش ـ در دفاع از تمامیت ارضی و وحدت ملی ما بسیار گفته و نوشته است ولی نمی‌توان آن را چالش اصلی و دائمی او در «اتحاد جمهوری‌خواهان» دانست. در این سازمان دیدگاه‌های گوناگونی هست، ولی در منشور آن به صراحت آمده است که «یکی از مبانی اداره کشور واگذاری تصمیم‌گیری‌های مربوط به شرایط زندگی و اداره امور محلی و منطقه‌ای به نهادهای انتخابی مردم‌‌ همان محل و منطقه است. سیاست متکی بر توزیع مسئولیت‌ها و عدم‌تمرکز قدرت، در چهارچوب تمامیت ارضی و اولویت مصالح ملی همراه با احقاق حقوق اقلیت‌های قومی، همبستگی ملی ایرانیان را ریشه دار‌تر می‌سازد و عامل تثبیت و تضمین حاکمیت ملی خواهد بود. در دهه گذشته هم تا آنجا که بخاطر دارم بحثی در«اتحاد» در این زمینه درنگرفته است تا چالشی برای بابک باشد، روی سخن او با برخی از چپ‌ها و بویژه قوم‌گرایانی است که در پی «ملت سازی» از اقوام ایرانی هستند.

تلاش ـ به یک طرف ایده اصلاح‌طلبی و دامنه گسترده آن در ایران که نگاه می‌کنیم، تفاوت رفتار مردم و سرآمدان کشورمان را ـ در قیاس با برخی کشورهای همسایه و هم منطقه غرق در خون و خونریزی ـ می‌بینیم که در درجه اول همه همت، خرد و انبان شکیبایی را در حفظ سرزمینی و ملی خود گذاشته و نمی‌خواهند مانند همسایگان دور و نزدیک به ورطه خشونت و جنگ و یا دست زدن به قتل و کشتار یکدیگر و تجزیه کشور بیافتند. روی دیگر این ایده مخالفت با انقلابی‌گری به مثابه خواست سرنگونی حکومت اسلامی به یاری تحولات یک‌باره سیاسی از طریق یک جنبش مشهود خیابانی‌ست که نیاز به بدیل یا «آلترناتیو»سازی دارد که در میان بسیاری از سازمان‌ها و فعالین سیاسی خارج کشور هنوز هم طرفدارانی دارد. به نظر نمی‌آید که بابک با مخالفت‌های نظری و عملی خود با چنان خواست‌ها، نظرات و سیاست‌هایی، هرگز به «بن‌بست اصلاحات» در ایران باور داشته و یا در آشکار و نهان به دنبال الترناتیوی بدین معنا بوده باشد؟

بیژن حکمت:
نخست از این دوگانه سازی‌ها باید فرا‌تر رفت. در چند دهه گذشته جنبش‌های مردمی و شکاف بین حکومت‌گران در بسیاری از کشورهای استبدادی، با پرهیز از خشونت و خونریزی به استقرار دمکراسی انجامیده است بدون آنکه از اصلاح تدریجی ساختار دولت بگذرد و آخرین نمونه آن را در تونس می‌بینید. جنبش‌های خیابانی هم با شعار «سرنگونی» بمعنای زیر کشیدن حاکمان آغاز نمی‌شوند و با خواست‌هایی چون آزادی بیان و انتخابات آزاد به میدان می‌آیند. سرکوب پیوسته حکومت است که زمینه غلطیدن به ورطه خشونت متقابل را پدید می‌آورد، چون آنکه در سوریه شاهد بودیم. خوشبختانه امروز ایده پرهیز از خشونت و هدف راهبردی انتخابات آزاد مطابق معیار‌های بین‌المللی در میان مخالفان و منتقدانِ نظام جمهوری اسلامی فرادست و جای «سرنگونی قهرآمیز حکومت» را گرفته است و چنین سیاستی مستلزم هیچ‌گونه آلترناتیوسازی در خارج از کشور نیست.

اما اصطلاح «بن‌بست اصلاحات» به یک واقعیت سیاسی یعنی بن‌بست اصلاحات دوم خردادی در اواخر دوران خاتمی باز می‌گردد و برای خود اصلاح‌طلبان و دوستانی چون بابک به معنای بن‌بست اصلاح‌طلبی نیست. اصلاح‌طلبی بابک آنزمان نوع ویژه‌ای بود، طرفدار «تغییر در ساختار» و نه «تغییر ساختار» بود ـ و هنوز هم بر همین نظرست ـ بر عکسِ اصلاح‌طلبان که تنها خواهان اجرای اصولی از قانون اساسی بودند که حقوق مردم را تصریح می‌کرد. البته نوع و دامنه پروژه‌ای که برای تغییر در ساختار پیش نهاده می‌شود می‌تواند به تغییر تمام ساختار بیانجامد. باید دید بابک امروز چه فکر می‌کند.

تلاش ـ حدود دو سال پیش به دنبال انشعابی دیگر در اتحاد جمهوری‌خواهان، شما به همراه عده‌ای از یاران قدیمی، راه خود را از بابک امیرخسروی جدا کردید. صرف نظر از مضمون سیاسی این جدایی و احیاناً ناگزیری و یا اجتناب‌پذیری آن، مایلیم ارزیابی‌تان از شخص و شخصیت بابک را بشنویم. چه چیز در شما انگیزه ادامه دوستی و هم‌صحبتی با بابک است و اینکه اعلام آمادگی کردید در این گفتگو که به منظور درج در دفتر بزرگداشت بابک امیرخسروی است، شرکت نمایید؟

بیژن حکمت:
اختلاف نظر سیاسی با دوستانم هرگز از سوی من خدشه‌ای بر دوستی‌ها وارد نیاورده است، آنچه اغلب پیوند‌ها را می‌گسلد، شکستن عهد‌ها و رفتاری دور از اخلاق است. با بابک هیچ یک از این دو پیش نیامده و دوستی ما پا برجا مانده است. بابک دوست بسیار مهربانی است و تحول دیدگاهش چه در پذیرش دموکراسی و چه در پایبندی به منافع ملی عمیق و اصیل است، آنچه احترام و علاقه مرا نسبت به او دوچندان می‌کند. شرکت در این گفتگو نیز ادای سهمی از سر مهر، در بزرگداشت اوست.

بابک امیرخسروی سیاستمداری با صفات انسانی تمجیدآمیز / حسن شریعتمداری

H-SH

حسن شریعتمداری
بابک امیرخسروی سیاستمداری با صفات انسانی تمجیدآمیز


من بابک امیرخسروی را خیلی دیر شناختم. در روزهای انقلاب ما در دو جبهه متقابل بودیم او با همۀ انتقادهایی که در دل به حزب توده و وابستگی آن به شوروی داشت و من بعد‌ها در نوشته‌هایش از آن مطلع شدم آنروز‌ها آنطوری که خود می‌نویسد مسئول تشکیلات شهرستان‌های حزب بود و با جوانشیر از این شهر به آن شهر می‌رفت تا سازمان حزب را احیاء کند. حزبی که پس از به روی کار آمدن کیانوری به جای مرحوم اسکندری، تمام‌قامت از خمینی حمایت می‌کرد و علیه پدر من سم‌پاشی می‌نمود و به لیبرال‌ها و ضدانقلاب فحش می‌داد. هنگامی‌که تلویحاً و تصریحاً از مرحوم آیت‌الله شریعتمداری، بازرگان و سنجابی و جبهه ملی و نهضت آزادی نام می‌برد،کاری جز ترور شخصیت آنان نداشت. طبیعی بود که در ایران همدیگر را نبینیم. در سال ۱۹۸۰ نیز که مجبور به مهاجرت به خارج از کشور شدم او در شوروی بود. اولین بار دوستان من در سازمان جمهوری‌خواهان ایران، در اواخر دهۀ هشتاد و شاید یکسال قبل از انتشار کتاب پروستریکا گورباچف، خبر دادند که عده‌یی از توده‌ای‌ها که فرد سر‌شناس آنان بابک امیرخسروی و فرهاد فرجاد است، نامۀ انتقادآمیزی به رهبری حزب توده نوشته‌اند. بعد‌ها با مدتی تأخیر من این نامه را، که تحت عنوان «نامه به رفقا» بود دریافت داشتم. اوائل سال نود و پس از فروپاشی شوروی بود که من بابک را برای اولین‌بار حضوری دیدم. ادب و متانت و ملایمتش، از‌‌‌ همان برخورد اول به دلم نشست و باعث شد که قضاوتم نسبت به او با قضاوت نسبت به حزب توده فاصله بگیرد، بخصوص که بسیار علنی و شجاعانه از اعمال حزب توده و استراتژی خط امام کیانوری، انتقاد می‌کرد و در مورد شوروی نیز هیچ علاقه و تعصبی که نشان نمی‌داد، بشدت منتقد بود. بتدریج تماس‌های ما زیاد شد. در هامبورگ گروهی که خانم مدرس عزیز و همسر نازنینشان نیز، از فعالان آن بودند، بنام «همبستگی» تشکیل شده بود که دائماً از نمایندگان همۀ احزاب و گروه‌های موجود در خارج از کشور دعوت می‌کرد تا در همایش‌ها و گردهم‌آئی‌هایی که در هامبورگ منعقد می‌شد شرکت کنند. این گردهم‌آیی‌ها و جلسات پیش و پس از آن‌ها موجب شد که ما همدیگر را بیشتر ببینیم و بتدریج من بتوانم از زیر ابر تیره پیش قضاوت‌ها و داوری‌های ناگزیر خود، ر‌ها شده و بابک را نه بعنوان یکی از رهبران حزب توده، بلکه در قالب انسان نازنینی که بود بشناسم. سال‌ها کار مشترک در فاصله دهه ۹۰ تا تشکیل اتحاد جمهوری‌خواهان در سال ۲۰۰۴ و سپس ادامه کار تا جدایی من از این اتّحاد در سال ۲۰۰۸، باعث شد که من او را از نزدیک بشناسم و به سجایای اخلاقی و خصوصیت‌هایش پی ببرم. بابک خصوصیات انسانی قابل تمجید فراوانی دارد. صبور، با استقامت، ملایم، دقیق، با انضباط و با پشتکار و بی‌ادعا و بسیار مهربان و مؤدب است. من اهل زیاده‌گوئی در تعریف کسی نیستم و آنچه که می‌گویم شاید مورد تأئید بسیاری از همکاران و همراهان او نیز هست. او با وجود کهولت سن، ساعت‌ها با تمرکزی قابل تحسین می‌تواند کار کند، آئین‌نامه بنویسد، بیانیه تنظیم کند، خسته نشود و پس از آن نیز به بحث و گفتگو بپردازد، از نظریاتش سرسختانه دفاع کند، Dok1 Kopieهمکاران خود را متشکل کند تا خط مشی او در کنگره یا جلسه حزبی رای بیاورد، سپس بدون خستگی سخنرانی کند و پس از آن نیز مصاحبه نماید و آخر شب هم تا دیر وقت با همه شام بخورد، از خاطراتش بگوید و شوخی کند و مزه بپراند.

او انبانی از تجربه سیاسی و سازمانی است. همه مهارت‌های یک سیاستمدار کار کشته را دارد. ذهنی منظم و دقیق دارد. تنها جایی که ما آب‌مان بیک جوی نمی‌رود، نگاه دولت‌محور و یا قدرت‌محور اوست. او در این نوع نگاه به سیاست تنها نیست، بسیاری از سیاست‌پیشگان نسل او و پس از آن نیز یعنی نسل ما چنین‌اند. تغییرات سیاسی را در بالا، یعنی در حکومت رصد می‌کنند و نسبت به آن عکس‌العمل نشان می‌دهند. جامعه‌ئی که به آن عشق می‌ورزند و زندگانی خود را فدای آن کرده‌اند، برایشان در سیاست نقش جانبی دارد. یارگیری آن‌ها از حاشیه حکومت است. حاکمان معزول و نیمه معزول، طرف خطاب اصلی نوشته‌ها و ایده‌های سیاسی آنان‌اند. شاید تجربیات تلخ بابک از وقایع سیاسی پنجاه سال اخیر ایران، که او نیز بازیگر آن بوده، این نوع نگاه را در او نهادینه کرده است. شاید او فاصله گرفتن کامل از نظام سیاسی را نوعی رادیکالیسم می‌داند و با اندیشۀ رفرم در جمهوری اسلامی که در او نهادینه شده و برای او تنها راه حصول به دموکراسی بشمار می‌رود جور نیست. شاید هم او پروسه دموکراتیزاسیون ایران را بسیار کند و طولانی ارزیابی می‌کند. احساس من همیشه این بوده که او نمی‌خواهد و هراس دارد که مبادا بار دیگر، اشتباهاتی را که در جوانی و میان‌سالی، اگر هم خود مستقیماً مرتکب نشده در آن سهیم بوده است، دوباره تکرار کند. انگیزه او هرچه باشد، من در صداقتش شکّی ندارم. بنابراین با وجود اختلاف نظر کم و بیش اصولی و اساسی با او، برایش احترام بسیار قائلم. او در نظریاتش صادق و صمیمی است. مهم‌تر از همه او یک انسان دوست داشتنی است. انسانی که آدم می‌تواند ساعت‌ها با او باشد و احساس خستگی نکند. مهربان، مؤدب ولی جدی و با انضباط.

چه کار خوبی کردید که در زمان حیات او این مقالات را در توصیفش جمع آوری نمودید. آرزوی سال‌ها زندگانی پربار و سلامتی و نشاط برای بابک عزیز دارم. کسی چه می‌داند، شاید در نظرات سیاسی هم حق با او باشد. بالاخره او یک پیراهن بیش از ما پاره کرده است. این را آینده نشان خواهد داد، ولی همین امروز هم با وجود همۀ این اختلاف نظر‌ها، او را تحسین می‌کنم و برایش احترام بسیار قائلم.

پنج شنبه اول ماه می‌۲۰۱۴
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود / زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است / مهدی ممکن

‌‌‌‌

  • هفته گذشته در رابطه با نگارش این سطور، تلفنی از بابک پرسیدم که آیا می‌توان از شما بعنوان یک مارکسیست اسم برد؟ قاطعانه جواب منفی داد و توضیح داد؛ از اینکه مارکس جامعه را طبقه بندی و طبقه کارگر را عمده کرده است منتقد است وانگهی اگر طبقه‌ای در سرنوشت اجتماع تاثیر داشته باشد طبقه متوسط است که غالبا بخش اعظم جوامع را در برمی‌گیرد و نقش تعیین کننده دارد و افزود که بطور کلی با هرآنچه که انسان را در چهارچوب خاصی قرار دهد موافقت ندارد. ذهن را باید متوجه ایران و رشد و اعتلاء آن نمود.

Momken

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود 
زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

‌               مهدی ممکن

 

پیشنهاد شده است از بابک امیرخسروی بنویسم، طبعا منظور پیشنهاد دهنده بزرگداشت و ادای احترام به فرزانه‌ای خدمت‌گذار به میهن است؛ در چنین پیشنهادی جای تردید نیست اما دلنگرانم از اینکه مباد دست بکاری زنم که بامنش و روش و خلقیات مردی که از هر خودپسندی و تصویرسازی بیزار است نا‌خوانا باشد؛ بدیهی است مطلبی هم که تنها حول محور تکریم و تجلیل بگردد از این قاعده مستثنی نخواهد بود؛ بعلاوه از اطلاعات دقیقی که مبنا و پایه استواری متناسب این پیشنهاد باشد در مورد کسی که روشن‌بینی خاص در بیان دقیق مفاهیم و نقد دارد برخوردار نیستم؛ بدین جهت ترجیح در آنست که باقتضای سالمندی به خاطرات توسل جویم.

من از نسلی هستم که دو سال آخر دبیرستان و سال اول دانشکده را در دوران حاکمیت ملی مصدق «زندگی» کرده‌ام نه بعنوان یک محصل بی‌تفاوت نسبت به آنچه در پیرامونش می‌گذرد، بلکه بعنوان شهروندی که سرنوشت خود و میهن را با توفیق و شکست اهداف و برنامه‌های رهبرکبیر جنبش ملی شدن صنعت ملی نفت گره زده بود و نسبت به نقش و تاثیر افراد و جریانات از آن جمله حزب توده و روش مخرب و کارشکنی‌های مستمر ناشی از سوء‌رهبری و وابستگی به اتحاد جماهیرشوروی حساسیت خاص داشتم حساسیتی که با کودتای ۲۸ مرداد و برباد رفتن آمال و آرزو‌هایم در جهت داشتن یک کشور آزاد و پیشرفته جای خود را به نفرت داد، نفرت در سن ۲۲سالگی بسیار رنج‌آور بود؛ من نه از سعه‌صدر مهندس بازرگان برخوردار بودم که در موضع داوری، با تمام ایراداتی که به حزب توده داشت تاثیرات مثبت فرهنگی آنرا در ایران انکار کند و نقش سازمان دهی و تحزب پیشرفته آنرا نادیده بگیرد و نه مجهز به تجربه و پذیریش این اصل که انسان‌ها تغییر پذیرند فقط باید فرصت داشته باشند که اشتباه خود را جبران کنند یا لا اقل در مقام عذرخواهی برآیند.

پس از انقلاب و تبعید ناخواسته از میهن، از همان ابتدای ورود به پاریس در سال ۱۳۶۲ در محافل سیاسی و هر جا که صحبت از مقاومت و سرنوشت ایران بود خواه ناخواه ذکری هم از آقای امیرخسروی با نگاه مثبت یا منفی پیش می‌آمد که غالبا فاقد اعتبار کافی و بر اساس بینش هر آنکه با ما نیست بر ماست شکل می‌گرفت؛ هرچه بود تمایل و کنجکاوی آشنائی با ایشان در من ایجاد شده بود و در انتظار فرصت مناسب.

در سی‌ام دی ماه ۱۳۷۳ آقای مهندس بازرگان به رحمت خدا رفت و برنامه‌ریزی شد مراسم یادبودی در کلن برگذار شود که آقای مهندس سحابی در آن سخنران بود؛ آقای امیرخسروی به همین مناسبت با چند نفر از دوستان از پاریس به کلن آمده بودند و فردای مراسم، در منزل یکی از دوستان (محل اقامت مهندس سحابی) دیداری بین آقای امیرخسروی و مهندس سحابی انجام شد؛ این ملاقات سه روز بعد در محل سکونت این جانب در پاریس تکرار گردید. (مهندس سحابی از پیش خواسته بود و برنامه‌ریزی شده بود که در پاریس با بعضی دوستان و بویژه همبندیان دوران زندان که آن زمان مقیم پاریس بودند ملاقات کند).

آنچه که در دیدار این دو نفر با وجود خاستگاه فکری متفاوتشان برجسته بود، همدلی و دیدگاه مشترکشان برای یافتن راه‌حل مشکلات میهن بود و محور مذاکراتشان «ایران». حاصل مذاکرات آن دو جلسه موجب انگیزش سئوالی در من شد که بعد‌ها معلوم شد من تنها متقاضی پاسخ آن نبوده‌ام؛ آقای امیرخسروی (در نشست برگذاری مراسم یکصد و سی‌امین زاد روز مصدق در پاریس که از سوی هیئت اجرائی سازمان‌های جبهه ملی ایران در خارج کشور در ژوئن ۲۰۱۲، برگذارشد)، خود سئوال را بدین شکل طرح می‌کند «بار‌ها از من پرسیده‌اند با اینکه از نوجوانی توده‌ای بوده‌ام چگونه است که با وجود سیاست و رفتار خصمانه و ستیزه‌جویانه رهبری حزب توده ایران در قبال مصدق به ویژه در سال‌های سرنوشت‌ساز جنبش ملی شدن صنعت نفت و حکومت ۲۸ ماهه وی چنین خالصانه و شیفته‌وار خود را هوادار مصدق و راه و روش سیاسی او دانسته و وفادار مانده‌ام»؛ و در‌‌ همان جلسه با وجود ضیق وقت بطور مستوفی سئوال را پاسخ می‌دهد و با این جمله:

ادعا کنم که ایران دوستی و عشق خالصانه من به میهن و مردم آن و تعهد و پایبندی به آزادی را از دکتر مصدق آموخته‌ام و خود را همیشه مدیون او می‌دانم. و با دوبیتی زیر

عاشقان چون زندگی زاینده‌اند
عاشقان درعاشقان پاینده‌اند

عشق از جائی به جائی می‌رود
داستان از جاودانی می‌رود

؛ پایان می‌دهد.

سخن از همدلی و نگاه مشترک آقای امیرخسروی و شادروان مهندس سحابی برای یافتن راه‌حل مشکلات میهن بمیان آمد، جا دارد به بخشی از سخنان مهندس سحابی در مراسم شب هفت مهندس بازرگان توجه شود؛

«مسئله و درد اصلی و عمومی و مشترک جامعه ما ایرانی‌ها، دستیابی به یک وحدت و پیوند و انسجام اجتماعی، ملی، آزادی، استقلال، ترقی و توسعه عدالت و… است. آرزو و آرمان دیرینه هر ایرانی وفادار، همین مقولاتی است که عرض شد. اینکه جماعتی از مردمان از خاستگاه آموزش‌ها و ارزش‌ها و تربیت دین خود، به این اهداف و آرمان‌ها می‌رسند یا از خاستگاه دیگری غیر از دین و اسلام، مسئله اصلی نیست؛ بلکه مسئله اصلی و تعیین‌کننده که ملاک تشخیص و تمیز امتیاز گروه‌ها می‌تواند بود، وفاداری، پایبندی، تلاش و کوشش همراه با عشق و صداقت، وقف شدن به منابع و مصالح جمع و جامعه، میزان پرهیز از خودخواهی و خودپرستی و تقدم دادن منافع و مصالح جامعه و… می‌باشد.»*

ملاقات آن دو عزیز برای من بهره بسیار داشت و فرصتی بود برای کشف و شناخت بهتر از آقای امیرخسروی، زمان زیادی نگذشت که به کتاب «نظر از درون به نقش حزب توده ایران» دسترسی پیدا شد و با مطالعه آن هر فاصله و مرزی‌بندی با بابک رنگ باخت و دوستی و صمیمیت جای آنرا گرفت که بدان مفتخرم و گفتنی است که از آن پس خود به خود «بابک» جانشین «امیرخسروی» شد.

بابک انگیزه خود را در نگارش کتاب «نظر از درون به نقش حزب توده ایران» چنین بیان می‌کند: «عمیقا براین باورم که بدون یک ارزیابی درست و صادقانه از نقش و عملکرد این حزب طی ۵۰سال (اکنون۷۰سال) گذشته بدون نقد جسورانه راه و روش خانمان‌برانداز سران حزب در این دوران و اثرات شوم وابستگی مادی یا اعتقادی به اتحاد شوروی و بدون بررسی‌های آزمندانه و توسعه‌طلبانه شوروی و سوءاستفاده‌های بیکران آن از احساسات پاک و خالصانه کمونیست‌های ایران، بازسازی طیف چپ ایران، بدون گسست بنیادین با میراث اسارت‌بار گذشته که ایادی کیانوری جلوه آن است در ارائه برنامه‌های درست و کارساز بربنیاد تاریخ و فرهنگ ایرانی برای بر پائی جامعه‌ای نوین برپایه عدالت اجتماعی و در پیوندی استوار با آزادی و دموکراسی رشد و ترقی بر بستر استقلال ملی عملاً ناتوان خواهد بود. واقعیت تاسف‌بار این است که تاریخ‌نویسان حزب توده بیشتر در هوای تبلیغ بودند تا گزارش درست و سر راست رویدادهای گذشته، از آنجا که پیوسته باعینک ایدئولوژیک و اغراض سیاسی به رویداد‌ها می‌نگریستند، ناگزیر از واقعیت‌ها نیز همواره برداشتی یک سویه و جانبدارانه ارائه می‌دهند»

بابک مطابق آنچه خود گفته است در نگارش کتاب «نظر از درون به نقش حزب توده ایران» به نقد صادقانه و جسورانه از روش‌های حزب توده، حزبی که به بابک «تعلق» داشت پرداخته است که تشخیص آن از صلاحیت راقم این سطور خارج است ولی از این شانس برخوردار بوده‌ام که شاهد نقدهای صادقانه و جسورانه او در نشست‌های مختلف بوده و هستم، گفتنی است که در موارد بسیاری از نقد‌هایی سازنده و تصحیح کننده بابک بیش از بیانات سخنران، آموخته‌ام، این ویژگی بابک به باور من نه تنها حاکی وسعت دانش، و تجربه والای اوست بلکه مبین اخلاق تعهدپذیری و اصلاح منطقی مشکلات نیز می‌باشد، آنچه را بصورت طرح، تحت عنوان «درباره مسائل ملی در ایران» سال‌ها پیش ارائه داد گویای این مدعاست چرا که برآمده از نقد، متضمن راه‌حل و رفع مشکلات بحث‌انگیز قومی و زبانی و در عین حال حفظ یکپارچگی ایران است.

هفته گذشته در رابطه با نگارش این سطور، تلفنی از بابک پرسیدم که آیا می‌توان از شما بعنوان یک مارکسیست اسم برد؟ قاطعانه جواب منفی داد و توضیح داد؛ از اینکه مارکس جامعه را طبقه بندی و طبقه کارگر را عمده کرده است منتقد است وانگهی اگر طبقه‌ای در سرنوشت اجتماع تاثیر داشته باشد طبقه متوسط است که غالبا بخش اعظم جوامع را در برمی‌گیرد و نقش تعیین کننده دارد و افزود که بطور کلی با هرآنچه که انسان را در چهارچوب خاصی قرار دهد موافقت ندارد. ذهن را باید متوجه ایران و رشد و اعتلاء آن نمود.
‌‌
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

* مهندس بازرگان در کتاب انقلاب در دو حرکت در بیان تفاوت دیدگاه خود بابنیانگذار جمهوری اسلامی ایران می‌گوید نظر آقای خمینی این است که ایران در خدمت اسلام باشد و حال آنکه ما اسلام را برای رشد و پیشرفت ایران می‌خواهیم.


« نوشته‌های قدیمی‌تر