Author's posts

بخش 6 / سخنرانی در سه نشست دوستان تلاش 2008 / لیبرالیسم از کجا آمد

بخش 6  

 

سخنرانی در سه نشست دوستان تلاش 2008

 

لیبرالیسم از کجا آمد

درباره لیبرالیسم باید از اینجا شروع کنم که ما ایرانیان، روشنفکران، سیاستگران و علاقمندان به امور عمومی، حال آن قهرمان نمایشنامه مولیر (بورژوا ژانتیوم) را داریم. یک آدم تازه به دوران رسیده که می‌خواهد وارد سطح‌های اشرافیت بشود و احساس نیاز می‌کند که زبان بهتری داشته باشد و با سواد بشود. یک معلم ادبیات می‌آورد و در نخستین جلسه، معلم ادبیات به او می‌گوید ادبیات دوگونه است: نظم و نثر. نثر همین صحبت‌هایی است که ما با هم داریم می‌کنیم. بورژوا ژانتیوم می‌گوید: عجب! پس من همه عمر نثر می‌گفتم و خبر نداشتم.

در موضوع لیبرالیسم هم بسیاری از ما نثر می‌گویند و خبر ندارند. این را من از واکنش‌هایی که هم در گرایش چپ و هم راست دیده‌ام می‌گویم. در حزب خودمان (حزب مشروطه ایران) 4 سال پیش دوستانی پیشنهاد کردند که نام حزب را تغییر بدهیم به لیبرال ـ دمکرات. حالا غیر از ایرادهایی که گرفته شد که درست نیست هر روز نام حزبی عوض بشود و این به نظر من حرف حسابی هم هست و احتیاجی هم نیست چون برنامه حزب؛ پیام حزب و مطالب حزب در چهارچوب لیبرال ـ دمکراسی می‌گنجد ولی واکنش پاره‌ای از دوستان حزبی خیلی تند بود. حتا بی خبرترین گفتند که آقا، یک باره بگویید ما کمونیستیم و راحت بشویم. البته کمونیسم هیچ ربطی به لیبرال ـ دمکراسی ندارد.

همه این دوستان شدیداً از اعلامیه جهانی حقوق بشر دفاع می‌کنند و طرفدار اجرای آن اعلامیه در ایران هستند و با جمهوری اسلامی ‌برسر زیر پا گذاشتن آن اعلامیه جهانی حقوق بشر مبارزه می‌کنند. با اینهمه، از شنیدن نام لیبرال ـ دمکرات ناراحت شدند و توجه نکردند که منظور چیست. به همین ترتیب در گرایش چپ می‌بینم که کسانی می‌گویند ما سوسیال ـ دمکرات هستیم و سخنان و برنامه سیاسی که در نظر دارند منطبق است بر سوسیال ـ دمکراسی ولی به محض اینکه کسی توجه می‌دهد که در سوسیال ـ دمکراسی یک عنصر جدانشدنی لیبرال هست، برآشفته می‌شوند و می‌گویند بروید یک باره امریکایی بشوید، امپریالیست بشوید و…

اینها همه نشان می‌دهد که ما مفهومی ‌را که جهانگیر است نفهمیده‌ایم و اگر چه عمل می‌کنیم ولی نمی‌دانیم حقیقتاً راجع به چه داریم صحبت می‌کنیم.

من امروز می‌خواهم با این مقدمه شروع کنم که اصلاً لیبرالیسم چیست و بحث لیبرالیسم را از کجاها باید شروع کرد. البته به تاریخچه آن می‌رسیم چون فرصت هست. ولی این مقدمه به نظرم لازم آمد.

لیبرالیسم در واژه شناسی از libre آزادی، آزادگی و گشادگی آمده. در بحث از لیبرالیسم ما با چهار مقوله سروکار داریم: 1 ـ مقوله حق 2 ـ مسئولیت 3 ـ اقتصاد (مالکیت) 4 ـ حکومت (حکومت بر خود).

این چهار مقوله زمینه‌های لیبرالیسم را تشکیل می‌دهد و در این چهار مقوله است که ما ارتباط نزدیک و تنگاتنگ لیبرالیسم و دمکراسی و حق مالکیت و حکومت اکثریت را می‌بینیم. لیبرالیسم مبتنی است بر حق ولی اگر از مسئولیت خالی باشد حرف بی معناست و یا برعکس. همچنین لیبرالیسم یعنی حق انسان بر دسترنج‌ش و یا آنچه که به ارث به او رسیده است. و همچنین حق انسان بر سرنوشت‌ش یعنی شرکت در تصمیمات مربوط به خودش. اینکه ما اصطلاح دمکراسی لیبرال را دربرگیرنده همه گرایش‌های چپ و راستی که در حوزة دمکراسی و حقوق بشر می‌گنجند می‌دانیم به این دلیل است. دمکراسی و لیبرال از هم جدا نیست. دمکراسی غیر لیبرال یعنی دیکتاتوری اکثریت که به زودی تبدیل به دیکتاتوری اقلیت و یک نفر خواهد شد. و لیبرالیسم بدون دمکراسی پایدار نمی‌ماند. همچنین احترام حق مالکیت نیاز به قدرت حکومتی دارد. و قدرت حکومتی اگر در حق مالکیت مداخله کند اگر از حق مالکیت فردی دفاع نکند، دیگر نه دمکرات خواهد بود و نه لیبرال. این مطالبی که عرض می‌کنم همه مبتنی است بر تجارب تاریخی از سده ششم پیش از میلاد تاکنون.

سده‌های هفتم و ششم پیش از میلاد سده‌های بسیار مهمی ‌است در تاریخ بشر. معلوم نیست که بودا در سده ششم پیش از میلاد بوده است؛ کنفوسیوس در سده ششم پیش از میلاد بوده است؛ زرتشت به همین ترتیب، ولی اندیشه‌های این‌ها یعنی بودیسم، کنفوسیونیسم و زرتشتی‌گری، در سده ششم پیش از میلاد وارد صحنه سیاسی و تاریخ شدند و دمکراسی آتنی در سده هفتم پیش از میلاد پایه‌گذاری شد. از این جهت سده‌های تعیین کننده‌ای است و در این سده‌هاست که ما برای نخستین‌بار با جلوه‌هایی از لیبرالیسم، در آن چهار معنایی که عرض کردم، حالا نه همه‌اش ولی در آن چهارچوب، روبرو می‌شویم. در بحث از لیبرالیسم هیچ‌کس تاکنون نامی ‌از ایران نیاورده است. من برعکس می‌خواهم اصلاً از ایران شروع کنم؛ سهم ایران در مبانی فکری و بویژه کاربردهای لیبرالیسم. زرتشت، نمی‌دانم از کجا این پدیده پیدا شد، چگونه یک قوم بیابانگرد، شبان و دامدار که از استپ‌های پیرامون دریای خزر و سیبری سرازیر شدند و یک گروه رفت به هندوستان، یک گروه آمد به ایران… چگونه در یک قوم بیابانگرد چنان اندیشه گشاده‌ای پیدا شد. البته اقوام بیابانگرد بسیار بودند و در طول تاریخ از همه جا آمدند و بعضی‌هاشان به ایران هم حمله کردند، ولی هیچ کدام دارای چنین گشادگی ذهن نبودند. نمی‌دانم که عموزاده‌های ما در هند، از کجا به آن جهانشناسی بی مانند ودائی رسیدند؟

زرتشت به انسان نگریست و به جای حق، از مسئولیت شروع کرد. آئین زرتشتی آئین مسئولیت انسان است. به این معنا که او در جهان شناسی خود که بر بنیاد نبرد نیکی بر بدی استوار است؛ و این بهترین راه‌حلی بود که تا سده‌های معاصر ما می‌شد اصلاً برای معمای آفرینش و بر چیرگی شرّ و بدی در همه جهان هستی انسانی یافت. در آن جهان‌شناسی که کشاکش همیشگی نیروهای نیکی و بدی است و سرانجام در فرایافت دوره‌های سه هزار ساله ـ که بعداً زرتشتی‌ها آوردند و خود زرتشت نیاورده است ـ این نبرد با پیروزی نیروهای بدی به پایان می‌رسد و بعد پیروزی نیروهای نیکی و باز سه هزار ساله فساد و سرانجام در سه هزار ساله سوم پیروزی قطعی نیروهای نیکی است. این زمان کرانمند در اندیشه انسانی نوآوری عجیبی بود و همه فرایافت پیشرفت و سیر تاریخ در راستای تکامل از آن می‌آید و از این رو بود که هگل ایرانیان را نخستین ملت تاریخی می‌نامید یعنی دارای حس تاریخی.

دراین کشاکش همیشگی، زرتشت نقش انسان را تعیین کننده می‌دید. انسان می‌توانست و می‌بایست و خویشکاری‌اش این بود که در صف نیروهای نیکی (اهورامزدا، خرد بزرگ) کمک کند و بدون این کمک و همیاری انسان اهورامزدا نمی‌توانست پیروز شود. این هم نوآوری شگرفی است در اندیشه دینی. چنین جایی به انسان در هیچ دینی داده نشده است. البته زرتشت از مفهوم مسئولیت تجاوز نکرد. آنچه از زرتشت مانده است اشاره مستقیمی ‌به حق ندارد. همه مسئولیت است. ولی وقتی شما به انسان مسئولیت خداگونه می‌دهید، طبعاً حقوقی بر او می‌شناسید و به همین دلیل بود که وقتی هخامنشیان آمدند و آن امپراتوری را ساختند بکلی با آنچه که پیش از آن بود و با آنچه که پس از آن آمد تفاوت داشتند. یکی در رواداری.

می‌دانیم چه در دمکراسی و چه در لیبرالیسم رواداری tolerance اساس کار است. اگر رواداری در میان نباشد یعنی پذیرفتن حق برابر طرف مخالف و متفاوت، نه لیبرالیسم و دمکراسی جائی دارد و نه از انسان مسئولیت می‌شود خواست. انسانی که نگذارند حرفش را بزند، نظر خودش را داشته باشد چگونه می‌تواند به اهورامزدا کمک کند؟ این رواداری البته در حوزه محدودی به مناسبت و به مصلحت اداره آن امپراتوری عظیم اختیار شد ولی ریشه‌اش در آموزه doctrine زرتشتی بود. دلایل دیگری هست. مثلاً مردم کارتاژ (تونس کنونی) خداگونه‌ای را می‌پرستیدند به نام مولوخ، که یک هیکل مفرغی بود که در آن آتش می‌کردند و کودکان انسانی را می‌انداختند در آن آتش و قربانی خدا می‌کردند. وقتی کارتاژ جزو امپراتوری هخامنشی شد داریوش دستور داد که این رسم را براندازند و از آن پس دیگر آدم‌ها را در شکم سوزان مولوخ قربانی نکردند.

قربانی کردن انسان در شکم مولوخ ربطی به ادارة امپراتوری نداشت. آنها می‌توانستند کارشان را بکنند و داریوش هم امپراتوری خودش را اداره بکند. این مداخله قدرت حکومتی در امری که سود معینی برای‌ش ندارد، نشانه آن طرز فکر است. یعنی وقتی ارزش انسان در دین زرتشتی به آن درجه بالا می‌رود، قربانی کردن انسان دیگر قابل تصور نیست. صحبت از این نیست که بر روی حق تکیه شده. روی آن ارزش انسانی تکیه شده است و حق، انسانیت و مسئولیت از شناخت ارزش انسانی ناشی می‌شود. این جاست که من تصور می‌کنم درست است بگوییم بخشی از اندیشه لیبرالیسم در واقع از قرن ششم پیش از میلاد در ایران شروع شده است. برای اینکه، در آن قرن بود که انسان به حیث انسانیت ارزش پیدا کرد. یعنی آسیب رساندن بر او جایز نبود مگر کار زشتی کرده باشد. به همین دلیل ما در امپراتوری هخامنشی می‌بینیم که برده داری جایی ندارد. البته در حرمسراها یک عده به عنوان برده کار می‌کردند اما کارگران برده نبودند و حقوق می‌گرفتند. صورتحساب‌های تخت جمشید موجود است. نه مردم را به بیگاری می‌گرفتند نه بیخودی می‌کشتند؛ حالا در دوران انحطاط و فساد خیلی اتفاقات ممکن بود بیفتد اما اساس امپراتوری بر شناخت ارزش انسانی بود. و آن انسان ربطی به قوم برتر و قوم فرمانروا نداشت.

در یک زمینه دیگر می‌بینیم که این شناخت ارزش انسانی، این نگرش «لیبرال» خودش را نشان می‌دهد. این در سیاست‌های رفاهی هخامنشیان بود. به موجب این لوح‌های گِلی که در آمده است و روی‌ش آلمان‌ها مطالعاتی کرده‌اند ــ به نظرم خانم Annemarie Schimmel  که در جمهوری اسلامی ‌هم کار می‌کند ــ از این‌ها می‌بینیم که نه تنها زنان در کنار مردان قرار دارند، در کارها، در اداره، در فرماندهی و در ریاست، بلکه چهار ماه پیش از زایمان و چهار ماه پس از زایمان، به آنها حقوق‌شان را می‌پرداختند. یعنی شاید بهتر از اسکاندیناوی امروز. این‌ها همه ناشی از آن ارزشی است که ایرانیان به فرد انسانی می‌گذاشتند. از این مفهوم مسئولیت می‌رسیم به رواداری و سیاست‌های رفاهی ولی از این حد تجاوز نمی‌کنیم. یعنی در اداره کشور مطلقا این فرد انسانی سهمی ‌ندارد. او باید اطاعت کند. ولی پادشاه و دستگاه حکومتی خودشان را در این حدود مسئول می‌دانند که حق او را بر عقایدش، سنت‌ها و رسوم‌ش محترم بشمارند و جلوی تجاوز به آن حق را بگیرند. و از این لوحه کوروش که خیلی معروف است و به عنوان سند حقوق بشر مشهور شده است، آن قدر نمونه ساخت replica‌ها از جاهای مختلف امپراتوری پیدا کرده‌اند که نشان می‌دهد این یک سیاست آگاهانه‌ای بوده که دنبال می‌شده است. تبلیغات نبوده که تورات از کوروش تعریف کند، در همه جای امپراتوری به آن عمل می‌کرده‌اند. ولی همان طور که عرض کردم، به دلیل جایگاه خداگونه پادشاه دامنه به همان جا محدود می‌شود.

***

مسئولیت تنها در یک حدودی حق ایجاد می‌کند. اما در همان سده هفتم پیش از میلاد ما در دولت شهرهای یونانی نخستین جلوه‌های دمکراسی را می‌بینیم. در آن جا دمکراسی از حق انسان ناشی نمی‌شود برای اینکه دمکراسی منحصر است به یک گروه کوچک از شهروندان که می‌توانند از مالکیت گروه بسیار بزرگ بردگان برخوردار باشند و آن‌ها را صاحب هیچ حقی ندانند ولی خودشان در تصمیمات عمومی ‌شرکت کنند ولی باز باور‌ها و حق زندگی، و حق مالکیت آنها قابل تجاوز است. اشخاص رأی می‌دادند به همان عده معدود شهروندان. جمع می‌شدند و رایزنی می‌کردند، کسانی را به دلیل داشتن عقاید محکوم به اعدام می‌کردند ـ مشهورترین‌ش سقراط است ــ یا شهربند می‌کردند، از شهر خودشان بیرون می‌راندند و اجازه ورود به خانه‌شان را به آنها نمی‌دادند؛ همه گونه تجاوز انجام می‌گرفت برای اینکه حق شناخته نبود.

چه بود که چنان به اصطلاح دمکراسی را برقرار کرده بود؟ پشت سرش یک اندیشه بود. یونانی‌ها کاری به مبانی نظری نداشتند. روی قوانینی که سولون در سده هفتم پیش از میلاد برای آتن گذاشت عمل می‌کردند و سولون می‌گفت آن گونه دموکراسی (واژه یونانی) بهترین حکومت است. ارسطو هم در بحث نظری سیاست که برای نخستین‌بار در جهان بود از این پرسش شروع می‌کند که چه حکومتی از همه بهتر است؟ از همه بهتر است یعنی چه؟ بعنی مردم را به فضیلت برساند. افراد را به حداکثر توانایی‌هاشان برساند. ارسطو تا آنجا می‌رفت که به این منظور برده‌داری را لازم می‌شمرد تا “انسان” فراغت داشته باشد. او می‌گفت باید شهروندانی داشته باشیم که به فضیلت مدنی برسند، چون فضیلت مدنی سرتاسر انسانیت است، انسان تک و تنها معنی ندارد، انسان در جامعه تحقق پیدا می‌کند و زندگی در جامعه مستلزم داشتن فضیلت‌های مدنی است مانند مشارکت، احترام به دیگران و… (همه این‌ها به اصطلاح امروزی) است. ارسطو از حق و مسئولیت آغاز نمی‌کند موضوع بحث سیاست برای یونانی‌ها این بود که چه نظام حکومتی سودمندتر است. آن‌ها یک نگرش سودگرایانه به موضوع داشتند. اگر مردمی ‌که سیاست بر آنها جاری می‌شود و موضوع حکومت هستند سهمی‌ در اداره سیاست و سیاست‌گزاری داشته باشند سیاست‌گزاری بهتر می‌شود. پیش از آن آتنی‌ها یک دوره تیرانی را طی کرده بودند. تیرانی به حکومت خودکامگان می‌گفتند. بعداً افلاطون درباره تیرانی بیشتر اندیشید و آن را حالت انسانی دانست که در دوره کودکی مانده است. به معنی خلاصه شدن جهان در وجود یک فرد انسانی که هر کاری می‌خواهد می‌تواند بکند و به خودش اجازه همه‌چیز بدهد. هیچ‌چیز مانع‌ش نشود. آتنی‌ها این دوره تیرانی را پشت سر گذاشتند و تیران‌ها را بیرون کردند و دمکراسی به ویژه در آتن برقرار شد. در اسپارت ما دمکراسی نداریم. در آن جا حکومت پادشاهی است. ولی پادشاهی قانونی و قانونمند و این هم یک مرحله خیلی لازم است برای رسیدن به دموکراسی.

پس یونانی‌ها یک صورت بسیار ابتدایی از دمکراسی را با اختیاراتی که می‌توانست حقوق بشر را زیر پا بگذارد، و به این ترتیب به هیچوجه لیبرال نبود، پایه‌گذاری کردند. این‌ها پایه‌های لیبرالیسم است. شناخت عملی ارزش فرد انسانی و مسئولیت فرد انسانی در ایران سده ششم پیش از میلاد و اجازه‌ای که به مردمان می‌دادند که عقاید خودشان را داشته باشند، یعنی آن رواداری، رواداری مذهبی، رواداری فرهنگی به اصطلاح؛ و دمکراسی سودگرایانه آتنی و یونانی که به اقلیتی اجازه می‌داد تا در امور خودشان مداخله کنند و حق هر کسی را بخواهند زیر پا بگذارند. چه یک فرد چه یک گروه بزرگ و اکثریت بردگان و مردمان بی حق. از اینجاست که اندیشه لیبرال در کنار دمکراسی شروع به پیشرفت می‌کند. در ایران روحیه هخامنشی به یک صورتی تا دوره اشکانیان ادامه پیدا کرد ولی در دوره ساسانیان بکلی از بین رفت و ساسانیان دو نوآوری کردند: یکی اعلام دین رسمی ‌(زرتشتی) و دیگری همزاد بودن دین و دولت که نخستین گام در عرفیگرائی یا سکولاریسم است. دین به هر حال با دولت یکی نیست. آنها همچنین دومین دولت ملت را تشکیل دادند. نخستین دولت ملت در چین تشکیل شد در 2300 سال پیش و دومین بعد از آن، در ایران ساسانی بود در سده‌های دوم تا هفتم میلادی. کشوری بود با یک حکومت مرکزی و مرزهای مشخص بر طبق عهد نامه‌ها، حتا مرزهایی که با ستون‌هایی با فواصل معین، مانند امروز که میله می‌گذارند، نشانه گذاری شده بود. در بعضی از مرزها، در شمال ایران، یعنی در بند قفقاز (ایران آن روز) و فرارود (ماوراء النهر) دیوار کشیده بودند مثل دیوار چین در 2300 سال پیش. یک دولت ـ ملت ابتدائی که در قرن 17 اروپایی‌ها تکامل دادند و در آن قرن تئوریزه شد. پیش از آن چند کشور به این مرحله رسیده بودند.

اندیشه دمکراسی و لیبرالیسم، هر دو، در ایران متوقف شد. در یونان هم با پیروزی مقدونی‌ها (فیلیپ پدر اسکندر) از میان رفت. ولی ادبیات لیبرال ـ دمکرات ادامه پیدا کرد.. پس از ساخته شدن اسکندریه گرانیگاه فرهنگ یونانی به اسکندریه منتقل شد. از وقتی مقدونی‌ها آمدند و یونان را سراسر گرفتند، بسیاری از مردمان فرهنگی یونان مهاجرت کردند و به مستعمره یونانی که اسکندر ساخت در اسکندریه رفتند و اسکندریه مرکز فرهنگی جهان شد. کتابخانه‌اش که شهرت جهانی دارد و بزرگ‌ترین کتابخانه آن زمان بود. در این کتابخانه، از جمله 800 کتاب راجع به آئین زرتشتی وجود داشت. یک همچو وسعتی داشت.

این کتابخانه بعداً در حمله ژول سزار به مصر، آتش گرفت و بعد هم که دوباره کتابخانه را درست کردند، عربها حمله کردند و آتش زدند و کتاب‌ها را آب بستند و نابود کردند. تازگی در این 15-10 سال گذشته یونسکو به هزینه خودش دوباره این کتابخانه را در اسکندریه ساخته است خیلی ساختمان مجللی است و معماری چشمگیری دارد. ولی بسیاری کتاب‌ها در این کتابخانه هست که سانسور شده‌اند و کسی دسترسی به آنها ندارد. بکلی خلاف مفهوم کتابخانه.

در سده چهار پیش از میلاد، در اسکندریه، یک مکتب فلسفی گسترش پیدا کرد، البته در خود یونان آغاز شد و بزرگترین متفکران‌ش (مانند زنو) در آنجا بودند، به نام مکتب رواقی. این مکتب رواقی اصل مسئولیت انسان را از آئین زرتشتی گرفت و گفت که خدایی در کار نیست و انسان است که مسئول خودش است و انسان تنهاست در این جهان و باید بر خودش تکیه کند و انسان‌ها برابر آفریده شده‌اند. وقتی شما انسان را مسئول می‌شناسید برابری‌اش را چه بگوئید چه نگوئید، پذیرفته‌اید. انسان‌ها همه یکسان به جهان می‌آیند. تفاوت‌ها بعداً در جامعه پیدا می‌شود. از این مسئولیت و برابری رسیدند به فرایافت حق. برای نخستین‌بار حق تعریف شد و بر پایه استواری قرار گرفت. بر پایه برابر آفریده شدن انسان. گفتند آدمیان وقتی به جهان می‌آیند، همه در یک حدود‌اند. ممکن است یکی خانواده‌اش پولدار باشد یکی نباشد. ولی خود آن آدم مثل همه آدم‌های دیگر است و چون مسئول است و خدایی هم نیست که نگهداری از او بکند، این فرد مسئول خودش است پس باید حقوق لازم را هم داشته باشد. پس صاحب حق هم هست.

آن‌ها گفتند همه آدمیان با حقوق مساوی که به آن حقوق طبیعی یا فطری می‌گفتند به جهان می‌آیند. و حقوق بشر در تمامیت‌ش از آنجاست که تعریف می‌شود. برای اینکه ایرانی‌ها یک گوشه‌اش را تعریف کردند؛ (گوشه مسئولیت)، یونانی‌ها یک گوشه دیگرش را (حق حکومت کردن یک گروه کوچک بر بقیه) تعریف کردند و رواقیان حقوق بشر را در همه جلوه‌های‌ش تعریف کردند. ما سیر حقوق بشر را در واقع باید از رواقیان شروع بکنیم. و اعلامیه جهانی حقوق بشر پیروزی نهایی اندیشه رواقی است. این اندیشه رواقی گسترش پیدا کرد در همه حوزه فرهنگی یونان و این حوزه بتدریج از اسکندریه به رُم منتقل شد. رُم مقدونی‌ها را شکست داد و یونان را گرفت؛ آثار یونانی به لاتینی ترجمه شد. رومی‌های با فرهنگ همه یونانی می‌دانستند و غرق فرهنگ یونانی شدند. ادبیات، فلسفه و کشورداری و علوم طبیعی و ریاضیات که از یونان رسیده بود به رُم منتقل شد. در رُم رواقیان چند اندیشه‌مند و آدم متنفذ پیدا کردند: از جمله یکی سِنِکاست که هم فیلسوف رواقی است و هم آموزگار نرون معروف بود. نرون یک شهرت بدتر از انچه که می‌باید پیدا کرده است چون با مسیحیان خشونت می‌کرد. تحقیقات تازه نشان می‌دهد که فرمانروای کارآمدی بوده است و رُم را هم نسوزانده است ولی وقتی رُم سوخت، شهر را خیلی بهتر از پیش ساخت؛ عهدنامه‌های خیلی خوب بست چه با ایرانیان چه با دیگران و مرزهای امپراتوری را محفوظ نگهداشت. حالا به دلایل خیلی زیاد که دشمنی مسیحیان با او بود در تاریخ خیلی بدنام شده است. ولی در این شک نیست که آدم بسیار خونریزی بوده است و از جمله همین سِنِکا را کشت.

سِنِکا و بعد سیسرو که حقوقدان بی نظیری بود، مکتب حقوقی رم و نه مقررات آن را که کمابیش بود پایه گذاری کردند. و این مکتب حقوقی رُم بر پایه حق استوار بود. از این جا شروع کردند: انسان دارای حقوقی است. این حقوق چیست، حدودش چیست و چگونه باید از آن نگهداری کرد؟

این پیشرفت عظمیی است در تاریخ بشریت. مجموعه حقوقی رُم که تا این اواخر در اروپا به صورت‌های گوناگون جاری بود و کُد ناپلئون که معروف‌ترین کُد حقوقی دنیای مدرن است و خیلی کشورها از آن گرفتند و کُد خودشان را تنظیم کردند، بر آن مکتب حقوقی استوار است. این کُد رُم، مفهوم دولت قانونی را استواری لازم بخشید. رُم یک دمکراسی الیگارشی بود. دمکراسی بود که طبقه صاحب عنوان و مال اداره می‌کرد. در میان آن طبقه که شمارشان خیلی زیاد و خیلی هم کم نبود، این دمکراسی اداره می‌شد. بقیه مردم حقی نداشتند، حق حکومت نداشتند و بردگی هم فراوان بود. در ایران هیچ وقت بردگی به آن صورت نبوده است. بردگی جنبه کارگر خانگی یا نگهبان حرمسرا به صورت خواجه و غیره داشته است. اقتصاد ایران هیچ وقت اقتصاد بردگی مانند رُم یا یونان نبوده است. از این جهت است که این عمومی‌ کردن یک تئوری تاریخ بر همه جهان، پرت است و به جاهای اشتباه می‌رسد.

دمکراسی بیشتر حکومت قانون بود نه حکومت قانونی. حکومت قانونی حکومتی است که هم قانون را رعایت می‌کند و هم قانونی که می‌گزارد، خودش تعیین نکرده است. حکومت قانون حکومتی است که قانون را خودش می‌گزارد ولی آن را اجرا می‌کند. بیشتر دیکتاتوری‌ها و استبدادهای غربی روی همان سنت، حکومت‌های قانون بودند. ما در غرب حکومت بی قانون کمتر داشتیم. هر جا هم پیدا شد به زودی برکنارش کردند. در انگلیس مثلاً یکی دو بار اتفاق افتاد. پادشاه خواست قانون (عرف) را زیر پا بگذارد برکنارش کردند.

نظام سیاسی رُم، نظام حقوقی بود. حقوق افراد، حتا حقوق ملل شناخته شده بود. برای اینکه رُم یک امپراتوری بود و کشورهای زیادی پیوسته بودند به امپراتوری رُم. و این‌ها رُمی ‌نبودند و حقوق رُمی‌ها را نداشتند ولی به عنوان انسان، روی آن فرایافت رواقی، حق داشتند و صاحب حقوق بودند. برای آنها هم حقوقی نوشته شده بود و عمل و اجرا می‌شد. در رُم دادگاه بود و وکیل دعاوی مانند امروز. سیسرو که صحبت‌ش را کردم، بزرگ‌ترین وکیل دعاوی جهان است و سخنران فوق‌العاده که از حقوق مردم در دادگاه دفاع می‌کرد و از دمکراسی رُمی ‌هم دفاع کرد تا پای جان و به فرمان سزار کشته شد.

***

این ساخت حقوقی رُم به جا ماند. وقتی قبایل ژرمنی آمدند و رُم را گرفتند و پادشاهی‌های گوناگون در اروپا که مهم‌ترین آن‌ها پادشاهی کارل بزرگ (شارلمانی) بود که اروپای غربی مثل آلمان، فرانسه، ایتالیا، اتریش و قسمتی از بالکان و قسمتی از شبه جزیره اسپانیا را یکی کرد، این امپراتوری کُد رُم را به ارث برد. ولی مهم‌ترین جایی که کُد رُم به زندگی‌اش ادامه داد واتیکان و کلیسا‌های مسیحی بود. کشیشان مسیحی فرهنگ رُم و یونان را حفظ کردند. به کتاب‌ها دسترسی داشتند و می‌خواندند و حقوق رُم در مسیحیت زنده ماند. و طبعاً روی حکومت‌ها اثر کرد. حکومت‌ها دنبال رُم بودند. ولی مهم‌ترین وارث امپراتوری رُم، کلیسای کاتولیک بود. کلیسای کاتولیک که مقرش در واتیکان رُم بود، در غیاب امپراتوری رُم (برای اینکه مدت امپراتوری شارلمانی خیلی کوتاه بود و بعد از مرگ‌ش از بین رفت) امپراتوری کلیسای کاتولیک (پاپ) بود. پاپ بود که همه فرمانروایان دنیوی اسما از او اطاعت می‌کردند و مشروعیت‌شان را از او می‌گرفتند. پاپ‌ها تاج پادشاهی بر سر شاهان می‌گذاشتند. و این یک اقتدار فوق‌العاده به کلیسای کاتولیک داد.

کلیسای کاتولیک حقوق رم را برای خودش و حفظ اموال‌ش در سرتاسر اروپای غربی لازم داشت. در حقوق رُم، مالکیت جای فوق‌العاده مهمی ‌داشت. در بحث‌های‌مان خواهیم رسید که چه اندازه مالکیت در دمکراسی و لیبرالیسم اثر دارد. اصلاً بدون احترام به مالکیت محال است نظام دمکراسی لیبرال برقرار بشود. و این میراث حقوق رُم که به کلیسای کاتولیک رسید و در حکومت‌های غربی کم یا زیاد عمل شد به اروپا پیشتازی فوق‌العاده در زمینه دمکراسی و لیبرالیسم بخشید. چرا اروپای غربی، قاره دمکراسی و لیبرالیسم است و چرا آسیا نیست، چرا ایران با همه پیشگامی‌اش در این زمینه که دیدیم و غفلت شده است در بحث‌ها، چرا ما نتوانستیم، برای همین است. ما فاقد یک ساختار حقوقی که رُمی‌ها داشتند بودیم. جان و مال انسان شرقی دستخوش مداخلات سلطان و آخوند بوده است. رُمی‌ها به دنیا اگر همین یکی را داده باشند، بزرگ‌ترین خدمت را کردند.

اروپای غربی، بر خلاف آسیای غربی و جنوبی که یک خاستگاه مهم تمدن جهان است هیچ وقت قربانی هجوم پیاپی بیابانگردان ویرانگر نشد. بیابانگرد در اروپا وجود نداشت برای اینکه در اروپا بیابان نیست. قبایل ژرمنی که به رُم تاختند درجه‌ای از تمدن داشتند. اولاً در ارتباط چند صد ساله از وقتی که ژول سزار فرانسه و سوئیس و انگلیس را گرفت (اسپانیا را پیشتر گرفته بودند) در ارتباط همیشگی با تمدن رُمی ‌بودند و متمدن شده بودند و وقتی رُم را گرفتند، آن را ویران نکردند (یک بار تاراج کردند) برخلاف بیابانگردانی که به ایران حمله می‌آوردند و مردم شهرها را با سگ و گربه‌هاشان می‌کشتند. هر چه بود ویران می‌کردند. یک چیز عجیبی بود و من نمی‌دانم این‌ها چه روحیه‌هایی داشتند. آن قبایل ژرمنی که تاختند و رم را گرفتند می‌خواستند ادامه دهنده رُم باشند منتها خودشان بالا بنشینند به جای امپراتوران نالایق و فاسد رُم و حکومت بهتری از رُم دوره انحطاط تشکیل دادند.

روی سنّت و نظمی ‌که در جامعه رُمی‌ بود که حقیقتاً یک شاهکار است، در اروپا آمادگی برای پذیرش اندیشه دموکراسی و لیبرالیسم بیشتر شد تا آسیا. چین را می‌باید کنار گذاشت که اصلاً دنیای دیگری است و کنفوسیوس بنایی گذاشت که در چهاردیوار چین به معنای لفظی، راه را بر هر نفوذ خارجی بست و یک احساس برتری به چینی‌ها داد که از یک نظر هم حق داشتند. تا قرن 14 از نظر تکنولوژی پیشرفته‌ترین مردمان دنیا بودند.

در اروپا این مزیت را بر آسیا داشتند که ناچار بودند نگاه حقوقی به سیاست داشته باشند برای اینکه پرورش فلسفی یونانی و پرورش حقوقی رمی‌ داشتند، برای اینکه، ساختار زندگی‌شان در یک چهارچوب حقوقی بود. ضمناً چون پس از در هم شکستن امپراتوری رُمی‌ ـ ژرمنی که نامی ‌بیشتر نبود و هر تکه‌اش کار خودش را می‌کرد و بیشتر یک کنفدراسیون بود و تا دوره ناپلئون هم ادامه پیدا کرد، آزادی عملی برای شهرها پیدا شد. پاره‌ای شهرها در این جهان غربی از برمن و‌ هامبورگ کنونی تا برگن نروژ گرفته تا بندرهایی در مدیترانه و شهرهایی در ایتالیا و سراسر اروپای باختری، ما شاهد شهرهای آزاد هستیم در قرون وسطا. قرون وسطا یعنی عصر پس از سقوط رُم تا قرن 15 و 16 که دیگر قرون رنسانس است.

این شهرهای آزاد، به دلیل ضعف حکومت‌های مرکزی ولی بیش از آن به دلیل فعالیت اقتصادی شدیدی که در این شهرها تمرکز یافته بود، توانستند حکومت خود را در دست بگیرند. به همین دلیل نام‌‌شان شد شهر آزاد. شهرهای شمال آلمان یا شهرهای آزاد ایتالیا، مانند بولونیا و فلورانس، مراکز عمده اقتصادی بودند. و وقتی شما رونق اقتصادی دارید و جهان فعالیت اقتصادی دارید و این جهان فعالیت اقتصادی در یک چهارچوب حقوقی می‌گنجد و حفظ می‌شود، افراد بی‌شماری در این شهر پیدا می‌کنید که دارای مال و منالی هستند و طبعاً نفوذ سیاسی پیدا می‌کنند. و شروع می‌کنند به مداخله کردن در اداره شهر. طبیعی است اینها پول دارند، دانش دارند ـ آدمی‌ که کار اقتصادی را با موفقیت پیش می‌برد، از هیچ کس در هوش و فهم و مهارت دست کمی‌ ندارد ـ در نتیجه نوعی دمکراسی پیدا می‌شود یعنی، مداخله حکومت شوندگان در امر حکومت. کس دیگری نیست که بتواند با این طبقه رقابت کند (بعدها شد بورژوا ولی در همان وقت هم در آلمان به آنها بورگر یا شهروند می‌گفتند) این بورژواها آدم‌هایی بودند متعین و با فرهنگ و می‌خواستند اداره شهر را در دست بگیرند. حکومت مرکزی هم نبود که لشکر بفرستد و اینها را سرکوب کنند.

شهرهای آزاد، ضمناً شدند مراکزی برای بررسی اندیشه‌های دموکراسی لیبرال. که از یونان و رم به یادگار مانده بود. ما نخستین بار در قرون 13 و 14 میلادی در این شهرها می‌بینیم اندیشه‌مندانی پیدا می‌شوند و درباره تئوری‌های لیبرالیسم و دموکراسی شروع به نوشتن می‌کنند. مشهورترین این اندیشمندان قرون وسطا مارسلیوس اهلِ پادوا است و پادوا یکی از آن شهرهای آزاد در ایتالیا. او در نبرد پاپ و امپراتور جانب امپراتور را گرفت و از حکومت مردمی‌ که از کلیسا ناشی نمی‌شود دفاع کرد. از این جاهاست که ما وارد عصر رونق اندیشه دموکراسی لیبرال می‌شویم.

***

پیش از دنبال کردن بحث بد نیست به رم برگردیم، به نگرش حقوقی رومی ‌و اهمیت آن در دموکراسی لیبرال. رومی‌ها تشکیلات بزرگی دادند و وارث اندیشه یونانی بودند؛ با ایران و آئین زرتشتی آشنایی نزدیک داشتند و مردمان بافرهنگی بودند. طبقه حاکم رُم کاردیده و جهاندیده بود و خیلی مردمان برجسته‌ای بودند. و این‌ها نشستند و گفتند که به هر حال، اینهمه آدم که زیر فرمان ماست و این‌ها حقوقی دارند و حکومت بر این‌ها نظامات مشخصی می‌خواهد. و این طور نیست که یک نفر آن بالا بنشیند و قانون باشد و فرمان بدهد و تا رفت، یک نفر دیگر بیاید زیر همه چیز را بزند. رومی‌ها نیز دوران تیرانی خودشان را تجربه کرده بودند. و از این اندیشه‌ها و از ضرورت حفظ چنان امپراتوری و راضی نگه داشتن مردم، فرایافت حکومت قانون پیش آمد که به آن اشاره شد و حقوق برابر آدمیان در برابر قانون. گفتند که اتباع رُم در برابر قانون برابرند. در برابر قانون برابر بودن، تفاوت دارد با برابر بودن. برابر بودن عام‌تر است. ولی همین که یک جامعه و یک نظام سیاسی به این درجه از تکامل برسد که افراد را از بالا تا پایین در برابر قانون برابر بداند، این پیشرفت است. البته در حقوق رُم و دریافت رومی‌ها از حقوق برابر در برابر قانون، طبقه بالا مستثنی بود. و این ضعف بزرگ امپراتوری رُم بود و سرانجام هم کار به پایان یافتن دموکراسی رومی ‌و برقراری قدرت مطلق امپراتوران انجامید. با این همه همان حدی هم که اتباع و نه فرمانروایان در برابر قانون برابر باشند، پیشرفت بزرگی بود.

اما مبنای همه این اندیشه‌ها و ترتیبات حق مالکیت بود. رومی‌ها حقوق را از مالکیت شروع و در مالکیت خلاصه کردند. البته دمکراسی رومی ‌یک درجه محدودی از مشارکت مردم را داشت و اتباع صاحب مال و منال و درجه‌ای از ثروت در کارهای امور عمومی ‌مداخله داشتند و رُم یک حکومت تفکیک قوایی بود. سه قوه قانونگزاری، اجرایی و قضایی مستقلاً کارشان را انجام می‌دادند، مقامات حکومتی برای مدت معینی انتخاب می‌شدند و ترتیباتی داده بودند برای جلوگیری از دیکتاتوری ولی به هر حال کارگر نیفتاد. اساس این بود که مالکیت محترم است و حق در عمل و جدا از مبانی رواقی آن از مالکیت بر می‌خیزد و قدرت سیاسی هم از آن بر می‌آید و آن نگرش خاص به مالکیت به اینجا کشید که چون مالکیت قابل انتقال است گفتند که همه حقوق قابل انتقال است. حتا تا آنجا پیش رفتند که گفتند افراد حق دارند که خودشان را برده دیگران بکنند. یعنی آزادی خودشان را به دیگران منتقل کنند و این کار را می‌کردند.

این زیاده روی بزرگی بود از تعبیری که از مالکیت داشتند و از یگانه شناختن فرایافت عمومی ‌حق با مالکیت و تطبیق دادن حقوق با مالکیت. و در آن مراحل کودکی سیاسی انسان، این‌ها اجتناب ناپذیر بود و به هرحال جوامع بشری گام به گام پیش آمده‌اند و به اینجا رسیده‌اند. خیلی‌هاشان نرسیده‌اند. تأکید من بر این مسئله از اینجا بر می‌خیزد که میان اندیشه و عمل و کارکرد دموکراسی لیبرال و مالکیت، ارتباط فوق العاده نیرومند و طولانی است. دوستان هیچ تعجب نکنند که احترام به مالکیت سنگ بنای نظام‌های دمکراسی لیبرال و اندیشه لیبرال و کارکرد دمکراسی است.

در سده چهارم میلادی کنستانتین امپراتور رم که از گرفتاری‌های اداره کردن یک امپراتوری بسیار گسترده که بیشتر مخاطرات‌ش از ناحیه خاور بود (امپراتوری ساسانی)، تصمیم گرفت که پایتخت امپراتوری را به بیزانس که نزدیک است به شهر باستانی سارد (ترویای کهن) در آسیای صغیر ببرد که نزدیک باشد به مرکز اصلی عملیات یعنی جبهه ایران و کنستانتینوپل (استانبول کنونی) که عرب‌ها و تُرک‌ها به آن قسطنطنیه می‌گفتند، را بنا گذاشت. مرکز امپراتوری شد کنستانتینوپل (کنستانتین شهر) و همه سناتورها و مقامات را با امتیازات مالی فراوان بردند به آنجا و مرکز اداری و سیاسی امپراتوری رفت به شرق. بعدها البته امپراتوری دو پاره شد (امپراتوری شرقی بیزانس و امپراتوری غربی) به وجود آمد که هر کدام سرنوشت خودشان را پیدا کردند. امپراتوری غربی در قرن 5 میلادی از میان رفت ولی امپراتوری شرقی تا اوایل قرن 15 میلادی دوام آورد، به صورت بسیار کوچکی.

اتفاقی که در این میانه افتاد این بود که کنستاتین پاپ را در رُم سر جای‌ش گذاشت و او را به قسطنطنیه نیاورد. دستگاه پاپی که در طول آن 400 سال قدرتی پیدا کرده بود دست نخورده در رُم ماند و از زیر سایه امپراتوری به اندازه زیادی آزاد شد. واتیکان در همان زمان هم املاک و موقوفات زیادی داشت و چون حقوق رُمی، همان طور که عرض کردم، پس از امپراتوری رُم هم باقی مانده بود، و در همان زمان هم اجرا می‌شد، این املاک در اختیار کلیسا ماند و کلیسا آزاد از تهدید مصادره اموال که در بقیه جاهای دنیا خیلی رایج بود، به ویژه در کشور ما، توانست بر قدرت خودش اندک اندک بیفزاید، به طوری که در سده‌های 15 و 16 کلیسا مالک درصد بسیار بالایی از اروپای غربی بود.

این جدایی فیزیکی دین از دولت دارای اهمیت بسیار زیاد است. درست است، آئین مسیح، آیین حکومت نیست و آئین جدایی دین از حکومت است. عیسی می‌گوید که: به خداوند آنچه از آنِ خداوند است و به سزار، آنچه ازآنِ اوست. سزار، مقصود قدرت دنیوی است. و این جاست که اسلام بکلی از مسیحیت جدا می‌شود و اصلاح دینی اسلامی ‌‌با این همه اشکال روبه رو بوده است. در آغاز مسیحیت دولت در دین مداخله می‌کرد و پاپ‌ها در اختیار امپراتوران بودند و امپراتور هر کاری می‌خواست می‌توانست بکند. جدایی فیزیکی آن‌ها از هم اندک اندک به جدایی پرمعناتری انجامید. یک مرکز مقاومت در واتیکان در رُم (چون در واقع پاپ جانشین امپراتوری رُم شد در امپراتوری غربی. بویژه پس از سرنگونی امپراتوری رُم در غرب، و تنها قدرتی که باقی ماند که قبایل ژرمنی هم احترامش را نگهداشتند و حتی تاجگذاری شارلمانی توسط پاپ انجام گرفت و همه مشروعیت شان را از پاپ می‌گرفتند) استقلال کلیسای کاتولیک و پاپ کم کم با آن جدایی فیزیکی بالا گرفت و هر چه قدرت پادشاهان و امپراتوران کمتر شد، طبعاً قدرت پاپ بالاتر رفت. اندک اندک در طول قرون وسطا از قرن تا 16 و 16 می‌بینیم که قدرت پاپ‌ها همین طور بیشتر می‌شود.

دو سده ای پیش از کنستانتین اردشیر ساسانی برای نخستین بار دین رسمی ‌را بنیاد گذاشته بود ولی در همان حال سنگ بنای جدائی دین از دولت نیز به صورت دیگری در ایران نهاده شد. امپراتوری ساسانی بر امواج ناسیونالیسم ایرانی (به تعبیر آن زمان) و دین زرتشتی (اردشیر خود از خاندان مغان بود) به قدرت رسید و فلسفه حکومتی آن نیز از این دو آبشخور مایه می‌گرفت: دین زرتشتی و دولت نماینده ایرانیگری و باز گشت به شکوه هخامنشی ـ پارسی. ساسانیان مشکل دوگانگی منشاء قدرت را با نظریه همزاد بودن دین و دولت گشودند. دین و دولت برای نخستین بار یکی نبودند و درکنار یکدیگر جامعه را اداره می‌کردند. اگر زمان‌هائی دین دست بالا را می‌یافت نه به دلیل مشروعیت بیشتر آن می‌بود. همان عامل اوضاع و احوال اجازه می‌داد که دولت نیز دست بالاتر را بیابد.

امپراتوری اروپای غربی تکه پاره شد و از امپراتوری مقدس رومی ـ ژرمنی جز نامی ‌نماند و در اروپا پادشاهی‌های گوناگون و دوک نشین‌ها و پرنس‌نشین‌ها و امیرنشین‌های بی‌شمار پدید آمدند و با اینکه مشروعیت‌شان را از پاپ می‌گرفتند ولی مستقل بودند و کار خودشان را می‌کردند و یک کشمکش دائمی ‌اول میان پاپ و امپراتور روم شرقی پیدا شد و بعد بین پاپ و قدرت دنیوی به طور کلی در اروپای غربی.

این کشمکش طبعاً به سود لیبرالیسم بود. برای اینکه لیبرالیسم و دموکراسی با بهره‌گیری از کشمکش‌های سیاسی نیرو گرفت ــ کشمکش میان دولت و کلیسا، دین و حکومت و کشمکش میان پادشاه و سران فئودال، کشمکش میان بورژوازی و اشرافیت و پادشاهی، و این است که رقابت میان کلیسا و قدرت دنیوی به سود لیبرالیسم و آزادی کار کرد. همان طور که گفته شد شهرهای آزاد (حدود 500 شهر) وجود داشت. و این شهرها اندک اندک برای خودشان آزادی‌ها و اختیاراتی بدست آوردند. پاپ‌ها هم کارشان این بود که پادشاهان و امیران را به جان هم می‌انداختند و یک سیاست بسیار پیچیده‌ای اروپا زا در خود گرفته بود و دیپلماسی رشد زیادی پیدا کرد.

در این ضمن شهرها اندک اندک توانستند خود را از زیر بار هر دو قدرت مذهبی و حکومتی بیرون بیاورند. ولی ما این جا وارد یک مرحله دیگری از بحث می‌شویم. در مقدمه عرض بکنم که اندیشه سیاسی، مستقل از واقعیت موجود اجتماعی و عوامل اقتصادی و مادی نیست.

***

قرون وسطا، از یک جهت قرون سیاه و تاریکی نامیده می‌شود، ولی از جهت دیگری، قرون وسطا دوران آفرینشگری فوق‌العاده‌ای است، به ویژه از نظر تکنیکی. در قرن 14 میلادی یک نیمه انقلاب کشاورزی در اروپا روی داد و فرآورده‌های کشاورزی در اروپا در این قرن بسیار شد. در همان اوان اروپایی‌ها با نظام ریاضی یعنی سیستم اعداد هندی که از طریق دانشمندان ایرانی که به زبان عربی به اروپا رسیده بود، آشنا شدند. توضیح این است که، تا آن زمان اروپایی‌ها اعداد رومی ‌بکار می‌بردند. اعداد رومی ‌حروف الفباست. I ،II، III، IV، V و… وقتی به 10 می‌رسد یک X است و… می‌رسد به 1000 که یک M است. چهار عمل اصلی با این حروف یا اعداد رومی ‌کار فوق‌العاده دشواری است. به طوری که تا سده 16 که دیگر اعداد عربی جای اعداد رومی ‌را گرفت، خانواده‌های ثروتمند فرزندانشان را می‌فرستادند به فلورانس که آن جا چهار عمل اصلی ریاضیات را یاد بگیرند. آن قدر پیچیده بود. از سده 14 کم کم نظام عددی اعشاری که از صفر آغاز می‌شود معمول گردید. بعد از اختراع خدا این صفر بزرگ‌ترین اختراع انتزاعی انسان است. یعنی علامتی که هم هیچ است و هم به همه اعداد زندگی می‌بخشد. صفر هیچ است ولی وقتی در دست راست یا چپ عددی قرار می‌گیرد آن عدد را تا ده برابر و صد برابر و هزار برابر و میلیارد میلیارد برابر بزرگ و کوچک می‌کند.

این سیستم اعشاری کار حسابداری و معاملات را فوق‌العاده آسان کرد و حساب که عمل محدود و کوچکی بود، تبدیل شد به یک نظام سیستماتیک نا محدود در خدمت ریاضیات و فیزیک. مقارن همین احوال، سیستم حسابداری دوبل اختراع شد. حسابداری دوبل فرق دارد با اینکه در دفتری بنویسیم به فلان کس آن قدر پرداختیم، از فلان کس آن قدر طلب داریم. یک نظام حسابداری است که نگرنده را قادر می‌سازد به کل وضعیت مالی موجود پی ببرد. این پیشرفت‌ها، انقلاب کشاورزی، آشنایی با اعداد عربی و نظام حسابداری دوبل حرکت و جوشش اقتصادی بزرگی را در اروپا سبب شد که تاکنون اروپا و غرب را فرسنگ‌ها از بقیه جهان جلوتر برده است. ما البته در ایران اعداد عربی را به کار می‌بردیم، ولی در دو زمینه دیگر پیشرفتی نکردیم به دلایل دیگری که اشاره شد و شاید هم باید اشاره بکنیم. مخصوصاً این که ایران منطقه بازی است و مهاجمان می‌توانند از شمال و جنوب آن راحت بتازند، هیچ وقت نتوانستیم آن ثباتی را که در اروپا بود بدست بیاوریم.

این رونق اقتصادی در اروپا شهرهای با معنی واقعی و شهرهایی که تنها به معنی تجمع نبود، به وجود آورد. بورژواها در این شهرها پرورش پیدا کردند. یک پژوهشگر امریکایی که مطالعات با ارزشی در انقلاب کرده است می‌گوید که اگر بورژوازی نباشد، دموکراسی نیست. دمکراسی تنها با بورژوازی ممکن است. و این درست است. طبقه متوسط مدافع دموکراسی است. ما نمی‌توانیم یک پدیده را فقط در فلسفه سیاسی دنبال کنیم، فلسفه سیاسی بسیاری از اوقات نتیجه تحولات بیرونی است. گاهی هم البته سبب تحول بیرونی می‌شود. مثلاً در مورد ارسطو، ارسطو آنچه که بود و اجرا شده بود و کم کم داشت اجرا می‌شد تئوریزه کرد و کتاب بزرگ خودش را نوشت. دموکراسی آتنی اختراع او نبود ولی درس‌هائی که از آن گرفت، دمکراسی را پیش برد و تاکنون به کار ما می‌آید.

در اروپا هم، ما اگر شاهد برآمدن دوباره اندیشه لیبرال هستیم، یک مقداری سنت برآمده از رُم است. برابری افراد در برابر قانون یک عنصر بسیار نیرومند دموکراتیک و لیبرال در خودش دارد و نظام پایدار حقوقی که به دلیل قرار داشتن‌ش بر حق مالکیت، افراد و منافع بسیاری را پشت سر خود می‌آورد به اروپا ثباتی بخشید که هرگز ما در جهان خاورزمین به آن نرسیدیم. چون افراد توانستند از اموال خودشان دفاع و حفاظت کنند و بر آن بیفزایند و این شد پایه قدرت. ما در ایران آن پایگاه حقوقی را نداشتیم و هیچ وقت نتوانستیم پایه‌های ثابت قدرت داشته باشیم. هر کس قوی بود می‌توانست بقیه را نابود و از هستی ساقط کند.

پس ملاحظه می‌فرمایید که وجود یک نظام حقوقی مبتنی بر حق انسان که دستگاه حکومتی مدافع آن باشد نه تجاوزکار هر روزه آن، ناچار به یک درجه از کارآیی می‌رسد. درجه‌ای از انتظام و انضباط درش هست والا هرج و مرج می‌شود و همه چیز از بین می‌رود ــ و حکومت بهتری به جامعه می‌دهد. نمی‌گوییم حکومت خوب ولی حکومتی که متعهد باشد از حقوق مالکیت همه مردم دفاع بکند مسلماً حکومت بهتری از حکومتی است که به هیچ چیز پابند نیست. آن حکومت اولی هر چه هم استبدادی و فاسد باشد باز یک درجه بهتر است.

***

با آن پیشرفت‌های اقتصادی، با آن نظام حقوقی، با آن طبقه برآینده بورژوازی زمینه برای شکفتن اندیشه لیبرال. مساعد شد. این تحولاتی که عرض کردم، به ویژه در هلند و انگلستان رشد فوق‌العاده پیدا کرد. در انگلستان نظام فئودالی بود مثل همه اروپا. ولی فئودال‌های انگلیسی با بقیه اروپا تفاوت داشتند. به این معنا که درگیر زندگی روزانه رعایای خودشان بودند و روی زمین‌هایشان کار می‌کردند و با استفاده از ضعیف شدن پادشاهی انگلیس در جنگ‌هایی که با فرانسه داشته‌اند بر سر نورماندی و برتانی، توانستند امتیازاتی از «جان» پادشاه انگلیس که به نام «جان بی زمین» معروف شد بگیرند و اولین سند محدود کردن اختیارات پادشاه را در دنیا بنویسند. این سند امضا شد و بعد اجرا شد و بعد هم تمدید شد و بعد به آن افزودند و شد قانون اساسی نانوشته انگلیس.

این اشراف یک امتیازات سیاسی داشتند که بقیه نداشتند به علت آن پیروزی. از این گذشته چون روی زمین‌های‌شان کار می‌کردند عاملی برای پیشبرد شیوه‌های تولید شدند. آن انقلاب کشاورزی که گفتم، بیشتر نتیجة کارهایی بود که در انگلیس کردند. ولی اشراف انگلیس پس از آن پیشرفت‌های تکنیکی با جمعیت اضافی روبرو شدند؛ برای کار بر روی زمین به روستائیان کمتری نیاز بود. بر آن شدند که با یک شیوه بسیار غیرانسانی روستائیان اضافی را از زمین‌های‌شان برانند و زمین‌های اضافی را تبدیل به مرغزار یا مرتع کنند. دامداری گسترش یافت و آن کشاورزان هم رفتند کارگر کارگاه‌های بافندگی که به صورت ابتدایی بود شدند. صنعت بافندگی بزرگی در انگلیس پیدا شد که بعداً جیمز وات ماشین بخار را اختراع کرد و دستگاه‌های بافندگی خودکار جای نیروی بازوی افراد را گرفت و انقلاب صنعتی از آن جا شروع شد.

در انگلیس با این ترتیب می‌بینیم که سرمایه‌داری جدید زودتر از بقیه در اروپا شروع می‌شود. در هلند سرمایه داری بر اساس تولید گسترش پیدا نکرد. در آن جا بازرگانی موتور توسعه اقتصادی بود. هلندی‌ها ناوگان مفصلی تهیه دیدند و شروع به داد و ستد با سرزمین‌های خاور زمین کردند و ثروت‌های بزرگ در شهرهای هلند انباشته شد و بورگرهای هلندی قدرت فوق‌العاده یافتند. در یک جنگ استقلال‌طلبانه، به اصطلاح آزادیبخش، خود را از اسارت اسپانیا رهانیدند. اماحال باید برگردیم و به جنبش اصلاح مذهبی بپردازیم.

پیش از آن، وقتی از پادوا صحبت بود، در قرن 14، باید توجه داشت که بیهوده نیست که اندیشه دموکراسی لیبرال (حق حاکمیت مردم بر سرنوشت خودشان) در این شهرها شروع می‌کند به گسترش پیدا کردن. چون زمینه مادی‌اش فراهم شده است. قدرتی در شهر به وجود آمده است که می‌تواند این اندیشه را پیش ببرد و اصلاً این اندیشه را لازم دارد برای اینکه در برابر استبداد پادشاهان، دوک‌ها یا اربابان فئودال مقاومت کند.

***

ما داریم وارد سده 16 می‌شویم که سده بسیار مهمی‌ است. رنسانس از سده 15 شروع شد، در سراسر اروپا. ولی رنسانس بدون اصلاح مذهبی ناقص می‌بود. رنسانس، همان طور که از نام‌ش پیداست، بازگشت به اندیشه و فرهنگ یونان است. اروپایی‌ها پس از آشنایی با اسلام با خواندن متن‌های عربی با فرهنگ یونانی آشنا شدند و شروع کردند به یادگیری لاتینی و یونانی و اینها را به لاتینی ترجمه کردند. اروپایی‌ها زبان علمی‌شان لاتینی بود. بعد رفتند یونانی آموختند و این متن‌ها را در زبان اصلی خواندند که با ترجمه‌های عربی تفاوت‌های بنیادی داشت و آن‌ها را به لاتینی ترجمه کردند و یک رونق فرهنگی بزرگی در اروپای غربی پیدا شد که تسلط کلیسا را در هم شکست.

کلیسا در کشاکش همیشگی‌اش با قدرت دنیوی (با امپراتوران و پادشاهان) فراز و نشیب‌های بسیاری پیدا کرده بود. نخستین برخورد کلیسا با امپراتور اندکی پس از مرگ کنستانتین روی داد. یکی از جانشینان نزدیک کنستانتین، به نام تئودوریوس ایمپراتر، سران یک قبیله یونانی را که شورش کرده بودند، به میهمانی دعوت کرد به نشانه دوستی و آشتی، و همه آن‌ها را در آن مهمانی کشت. پاپ زمان برآشفت و او را تکفیر کرد و تکفیر پاپ مهم بود برای اینکه این امپراتوری بر اساس دین مسیح استوار شده بود. مسیحیت آئین رسمی‌ امپراتوری بود. امپراتور نامه نوشت به پاپ که این حرف‌ها چیست که شما می‌زنید؟ داوود پیامبر آدم کشت و زن مردم را ازشان گرفت و همسر خودش کرد و اتفاقی هم نیفتاد. چرا شما حالا درباره من چنین قضاوتی می‌کنید؟ پاپ به او پاسخ داد که: تو از داوود گناه‌ش را تقلید کرده‌ای ولی توبه و پشیمانی‌اش را تقلید نکردی.

داستان این بود که داوود پس از آن جنایت جامه گدایان به تن کرد و بر در معبد ایستاد و از مردم بخشایش خواست. تئودوریوس پیام را گرفت و جامه گدایان بر تن کرد و مدت‌ها می‌رفت جلو کاتدرال می‌ایستاد و از مردم بخشایش می‌طلبید. این پیروزی کلیسا قدرت پاپ را خیلی بالا برد. بعد در کشمکش‌هایی که پاپ‌ها با امپراتوران رومی‌ ژرمنی داشتند سرانجام به پیروزی رسیدند. حتماً دوستان آن داستان را شنیده‌اند که امپراتور رومی ـ ژرمنی زمستان با پای برهنه رفت بیرون کاخ پاپ در کانوسا ایستاد تا او را ببخشاید. این اتفاقات قدرت و تسلط کلیسا و کشیش‌ها را بیش از حد کرد. کشیش‌ها شروع کردند به فروختن بهشت و از افراد بابت گناهان کرده و ناکرده پولی می‌گرفتند و آن‌ها را می‌بخشودند. همه این‌ها غیر از زندگی بسیار باشکوهی که تا آن زمان هیچ پادشاهی نداشت، و فساد در حد باور نکردنی که از پاپ تا اسقف‌ها و کشیشان در آن غوته ور بودند، این اوضاع یک کشیش آلمانی را به نام لوتر، در شهر ویتنبرگ، برآشفت و انجیل را به آلمانی ترجمه کرد که شاهکار زبان آلمانی است و آغاز ادبیات آلمان است. به مردم نشان داد که اصلاً در انجیل صحبت از این حرف‌ها نیست. اتفاقاً در همان زمان، یعنی در اواخر سده 15، صنعت چاپ هم در آلمان اختراع شده بود. اعلامیه‌ای را که لوتر چسباند به درگاه کاتدرال شهر ویتنبرگ، شروع کردند چاپ کردن و انتشار دادن. اولین اعلامیه سیاسی مدرن به این ترتیب انتشار پیدا کرد با تکنولوژی جدید، و پروتستانتیسم آغاز شد. پروتستانتیسم اعتراضی بود در برابر زیاده‌روی‌های کلیسای کاتولیک از خاستگاه مسیحیت. یک نوع بنیادگرایی مسیحی بود در واقع. رفتند به بنیاد مسیحیت. حالا که می‌بینیم این فرقه‌های پروتستانی کار را به درجات مضحک کشیده‌اند برای این است که از همان ریشه‌ها شروع کردند. حالا نه تنها انجیل، بلکه می‌گویند هر چه تورات گفته قبول دارند. دنیا هم در همان شش روز آفریده شده. هرچه هم فسیل از زیر خاک در می‌آورند و تحول طبیعی موجودات را نشان می‌دهند، به خرج‌شان نمی‌رود.

جنبش اصلاح مذهبی فوراً رنگ سیاسی پیدا کرد و به سود لیبرالیسم کار کرد. به این معنا که پادشاهانی که با کلیسا درافتاده بودند پشتیبان این جنبش شدند و به نام دفاع از مسیحیت راستین. جدائی دین از دولت یک مبنای خیلی مشروع و عامه پسند پیدا کردند در مبارزات با کلیسا و قدرت کلیسا. البته این سبب شد که 150 سال اروپا در جنگ‌های مذهبی، در آدم کشی‌های دسته جمعی فرو رفت ولی سرانجام در سده 17 در شهر وستفالی عهدنامه‌ای که کشورهای اروپایی با هم بستند هم به این جنگ‌ها پایان داد، هم به مداخله کلیسا در حکومت و سیاست پایان داد و هم دولت ملت مدرن را رسمیت بخشید. به این ترتیب که همه امضاکنندگان متعهد شدند که مرزهای یکدیگر را محترم بشمارند و در پی تجزیه سرزمین‌ها برنیایند.

این اصلاح مذهبی مسیحیت یک رویداد بسیار پراهمیت است در تاریخ لیبرالیسم. برای اینکه تسلط کلیسا بر امور اروپاییان که مانع پیشرفت علم، تکنولوژی و همه چیز شده بود (البته پیشرفت صورت می‌گرفت ولی بسیار به کُندی) و آن قالب ذهنی و سیاسی را که اروپا درش قرار گرفته بود شکست. با اینکه لوتر و کالوین، از او کمتر، هیچ آزادی خواه نبودند (کالوین که بنیادگرای بدتر از خمینی بود) ولی پروتستنانتیسم که به زودی به فرقه‌های مختلف تقسیم شد سبب شد که آزاداندیشی در اروپا رشد و گسترش پیدا کرد، کشیشان روی آوردند به مطالعه علوم تازه در جستجوهای‌شان برای رسیدن به حقیقت، برطرف کردن انحرافات در مذهب اندیشه‌های غیرمذهبی خیلی رشد کرد. ما نخستین رساله‌ها و کتاب‌های اساسی بر ضد مذهب و حتی خدا را در این قرن‌ها می‌بینیم. افراد بسیار روشنی پیدا شدند. در سده 18 سرانجام رسیدیم به عصر روشنگری.

***

اصلاح مذهبی به اضافه مرحله تازه رشد اقتصادی در اروپای باختری، باضافه در هم شکسته شدن قدرت پاپ‌ها و بالا گرفتن دولت‌های مستقل و شهرهای آزاد، همه اینها فضای اروپا را سیال کرد و از حالت رکود بدر آورد. عرض کردم، نباید زیاد مبالغه کرد درباره بدی‌ها و موارد منفی قرون وسطا. قرون خیلی زاینده‌ای بودند. اشکال‌شان در این بود که نتوانستند به آن اندازه که می‌توانند و در استعدادشان بود پیش ببرند. والا خیلی پیشرفت‌ها در سده‌های میانه حاصل شد. محصول این سده‌های میانه عصر جدید بود. عصر جدید را به سده 17 می‌گویند و بعد از آن عصر روشنگری است. در اینجاست که ما اندک اندک می‌بینیم که اندیشه‌مندان لیبرال مهمی ‌ظهور می‌کنند. من به دو هلندی از میان آنان اشاره می‌کنم. چون هلند یک سرزمین آزادمنشی و اولین جامعه شهروندی جهان بود. اولین جامعه‌ای بود که در آن فرد انسانی و نه اقوام، نه مذاهب، نه فرقه‌ها، نه جنسیت‌ها، دارای حقوق برابر سیاسی شناخته شدند. دوستانی که علاقه دارند ایران را به اقوام دارای حقوق سیاسی تقسیم کنند از هلند هم بد نیست یاد بگیرند. این‌ها مثل اینکه 300-400 سال عقب مانده‌اند.

به این اولین جامعه شهروندی و جامعه بورژوازی جهان بیشتر باید توجه کرد. هلندی‌ها خیلی حق به گردن دنیا دارند. برای اینکه در عمل نشان دادند که می‌شود یک دولت مدرن را بر اساس دمکراسی لیبرال بنا کرد و پیش برد و به یک قدرت جهانی تا یک حدودی و برای مدتی تبدیل کرد. هلند با جای بسیار کوچک و کم، ولی به لطف این نظام فکری و به لطف آن پایه اقتصادی مستقل ــ به ویژه بر روی بازرگانی که از بهره‌کشی وحشیانه صنعت ابتدائی بریتانیا عاری بود ــ توانست به آن جاها برسد. در هلند ما دو اندیشمند بزرگ لیبرال داریم: یکی اسپینوزا و دیگری اراسموس. اراسموس اولین انسانگرای مدرن است و در برابر جنگ مذهبی قد برافراشت و از آزادمنشی و آزادی دفاع کرد. امروز در اروپا نام‌ش را بر دانشگاه‌ها و مؤسسات پژوهشی می‌گذارند و گرامی ‌می‌دارند. به نظرم فقط یک کتاب به زبان فارسی از او منتشر شده است (ستایش دیوانگی، که منظور چالش کردن باور‌های رایج است).

دومین اندیشه مند اسپینوزاست که یکی از بزرگترین اندیشه مندان و فیلسوفان مدرن جهان است. اسپینوزا یهودی بود و پدران‌ش از اسپانیا رفته بودند به هلند، بعد از پیروزی کاتولیک‌ها در اسپانیا. می‌دانید که کاتولیک‌ها در سده چهاردهم هم یهودی‌ها و هم مسلمانان را از اسپانیا بیرون کردند. و یهودیان اسپانیا گروهی‌شان به غرب رفتند که حالا به آن‌ها می‌گویند اشکنازی و گروهی به شرق رفتند که به آنها می‌گویند سفاردیم و این‌ها اکنون در اسرائیل به هم رسیده‌اند و احزاب کم و بیش متمایزی تشکیل داده‌اند و بین‌شان هم رقابت زیاد است. اشکنازی‌ها خوب، پیشرفته‌ترند.

اسپینوزای اشکنازی با اینکه در یک خانواده خیلی مذهبی به دنیا آمده و رشد کرده بود، در واقع بی خدا، و نه اته ئیست، شد. زبان مذهبی را از خداوند جدا و آزاد کرد. یهودیان او را تکفیر کردند. ولی اسپینوزا که در واقع پدر معنوی سکولاریسم است نشان داد که می‌شود دیندار بود ولی نیازی به خداوند نداشت. روی خرد شخصی تکیه کرد و به اصول اخلاقی دین رسید. او ذهن بشری را آزاد کرد.

پس ما در این سیر دراز از امپراتوری رُم تا سده هفدهم می‌بینیم که اروپا اسباب حقوقی برقراری یک نظام لیبرال را از رومی‌ها به ارث برد، اسباب مادی‌اش را در پیشرفت بزرگ اقتصادی که از قرن 14 شروع شد تهیه کرد؛ مبانی انتلکتول‌ش را از قرن 12 در آن صومعه‌ها با برگشت به یونان کم کم آماده ساخت تا به قرن 16 و 17 رسید و اسباب سیاسی‌اش را هم تکه پاره شدن اروپا میان قدرت‌های مختلف و در جنگ با یکدیگر که به مردم امکان حرکت می‌داد فراهم کرد، تا سرانجام مشکل مذهبی‌اش هم با اصلاح مذهبی برطرف گردید.

این سئوال پیش می‌آید که چرا اروپا توانست به این پیشرفت‌ها برسد در آن دوران‌ها و جهان اسلامی ‌که از سده سوم هجری تا سده ششم هجری (یعنی از قرن 10 تا 13) به آن پیشرفت‌های فرهنگی رسیده بود که حقیقتاً مرکز فرهنگی جهان، دنیای اسلام، یعنی ایران بود، هر چه بود از ایران بود به استثنای مختصری دنیای عرب و اسپانیای مسلمان؛ چرا این تفاوت پیدا شد و چرا ما درجا زدیم و عقب رفتیم ولی اروپایی‌ها همین طور از یک پیشرفت به پیشرفت دیگری رسیدند؟ در توضیح این مطلب بحث‌های بسیار بوده است ولی یک عامل را مسلماً باید در نظر گرفت. من این را در کتاب‌های چندی دیدم. اروپایی‌ها و آمریکایی‌ها پیش کشیده‌اند. موضوع، جغرافیاست.

جغرافیای اروپا و آسیا با هم تفاوت دارد و جغرافیای افریقا از آسیا هم بدتر است. یعنی: اروپا سرزمین پل‌ها و رودها و جلگه‌ها. جلگه یعنی دشتی میان دو کوه. جلگه‌های وسیع و رودهای قابل کشتیرانی و کوه‌هایی که موانع طبیعی هستند، و کرانه‌هایی که قابل کشتیرانی هستند و می‌توانند بندرهای بزرگ بسازند و تشکیل بدهند. اینها مزایای زیادی است، هم از نظر سیاسی و هم از نظر بازرگانی و هم از نظر کشاورزی. این جلگه‌ها همیشه حاصل خیز هستند، بندرها بازرگانی وسیعی را اجازه می‌دهند که اروپا از سده 14 – 13 شروع کرد و این کوه‌ها و موانع طبیعی نمی‌گذارند که ارتش‌ها به راحتی از این سر تا آن سر تاخت و تاز و هر چه سرراهشان است نابود کنند. در آسیا ما می‌بینیم که دشت‌های بزرگ است، رودهایی که غیرقابل کشتیرانی هستند و در نتیجه چون موانع طبیعی نیست ارتش‌ها می‌توانند از این سر تا آن سر یک کشور و یک منطقه را به سرعت بپیمایند. این امر بارها در تاریخ ما و در تاریخ خاورمیانه بطور کلی اتفاق افتاده است. و این هجوم‌های پی در پی که گاه مقاومت در برابر آنها غیرممکن می‌بود، برای اینکه در آن زمان‌ها یک برتری تاکتیکی کافی بود تا سرنوشت جنگ و در نتیجه امپراتوری‌ها و دولت‌ها را تعیین بکند. به طور مثال، گروه‌هائی که مانند عرب‌ها یا مغولان با گرد و خاک و تشنگی آمخته بودند و اسب‌های خوبی داشتند می‌توانستند شهرنشینان را شکست بدهند. یا فرض کنید شمشیر بهتر تعیین کننده جنگ بود و یا نیزه‌های درازتر و… البته مهارت فرماندهان.

ولی پیشرفت‌های تکنیکی که اروپاییان کردند، برای اینکه وقت و فرصت داشتند و دائماً به آنها حمله نمی‌شد و هر چه هم داشتند مالِ خودشان می‌ماند، آن‌ها را از نظر جنگی به درجه‌ای رساند که دیگر کسی از نظر برتری تاکتیکی هم به پای آنها نرسید. هنوز هم نرسیده است. آسیا و کشور ما متأسفانه در قلب آن در برابر تاخت و تاز‌های بیابانگردان بسیار آسیب‌پذیر بوده است. شاید به همین دلیل هیچ وقت حق مالکیت در کشور ما و در منطقه ما جا نیفتاد. برای اینکه هر کس غالب می‌شد و غالبان به سرعت هم عوض می‌شدند، مرتباً اموال دست به دست می‌گشت. یک نظام حقوقی نمی‌توانست به وجود بیاید زیرا هیچ دوره‌ای آن قدر نمی‌پایید که نظمی ‌ریشه بدواند و دستگاه اداری مرتبی بتواند کشور را اداره کند. البته، همانطور که آقای محمد امینی در مطالعات‌شان نشان داده‌اند، دیوانساری ایران از دوره ساسانی به بعد ادامه پیدا کرد و تا پایان ایران را نگهداشت.

این البته کافی نبود برای اینکه دیوانسالاری دستگاه پادشاه و در واقع دفتر پادشاه به شمار می‌رفت. دیوانسالاری‌ای نبود که همه جامعه را دربرگیرد. ما در اروپا یک نظام اداری تا سطح دِه بطور ثابت مشاهده می‌کنیم که نظمی ‌به جامعه می‌داد و در ایران هرگز نتوانستیم در دوره طولانی تجربه کنیم. به همین دلیل در ایران هیچ کدام از این عواملی که صحبت‌ش را کردم پا نگرفت. وقتی آن دوره رونق سیصد ساله ناگزیر به پایان رسید، برای اینکه غزها حمله کردند در اواخر قرن 12 و در شهرهای خراسان تا سگ و گربه را کشتند. تمام قنات‌ها را ویران کردند و آن پایه اقتصادی را از بین بردند، شهرها را خالی کردند، کتابخانه‌ها را سوزاندند و بعد هم مغولان آمدند و کار آنها را تمام کردند، وقتی به این صورت ما سرمایه انسانی و مادی و معنوی و اندیشه و پیشرفت و تفکر را از دست دادیم، خوب طبیعی است همه چیز با آن رفت؛ از قرن 13 تا قرن 20، تا حتا نیمه قرن 20، مگر در دوه‌های کوتاهی.

در چنان شرایطی ما نمی‌توانیم از کشورمان انتظار داشته باشیم که به پیشرفت قابل ملاحظه‌ای می‌رسید. دنیای عرب هم بر روی هم قبیله‌ای بود و اصلا ظرفیت پیشرفت نداشت؛ دستخوش تجاوزات و هجوم‌ها. البته امپراتوری عثمانی آمد و یک نظم 500 ساله‌ای را در مناطقی از خاورمیانه برقرار کرد. ولی این نظم 500 ساله یک یخچال بزرگ بود که این جامعه‌ها را در آن نگهداشته بودند. حرکت نمی‌توانستند بکنند. همان که بود ادامه پیدا می‌کرد و باز تولید می‌شد. اجازه پیشرفت نمی‌داد. برای اینکه نظام سیاسی بر وضع موجود استوار بود؛ غیر از آن نظام را به خطر می‌انداخت. در واقع “صلح عثمانی،” دوران آرامش عثمانی در آن 500 سال، تا اواخر سده نوزدم رکود عثمانی بود ولی اندک اندک آنجاها هم جوانه‌های آزادفکری را می‌بینیم.

کوتاه بکنم، ما روی هم‌رفته مغلوب جغرافیای‌مان شدیم در آن سده‌ها. در سده‌هایی که اروپا در پناه کوه‌ها و موانع طبیعی در پی ساختن شهرهای بیشمار است و می‌توانست حملات را عقب بزند شهر‌های ما از بن به دست قبایل نیمه وحشی ویران می‌شدند. ما نتوانستیم شکست از اعراب را جبران کنیم و پیاپی قربانی شدیم. اروپائی‌ها جلو هجوم از خاور را گرفتند. مغول‌ها در لهستان متوقف شدند و ارتش‌های عثمانی هیچ وقت نتوانستند از مجارستان آن طرف تر بروند و اگر هم رفتند موقتی بود اروپا توانست در آرامش به پیشرفت خود ادامه بدهد.

***

در جلسه قبل رسیدیم به حوالی سده 18 که یک سده مهم دیگر در تاریخ جهان است. ولی پیش از آن که وارد این سده بشوم، بد نیست کمی ‌در سده هفدهم توقف کنیم. سده 17 از این جهت که توانست به مسئله کشاکش دولت و کلیسا در مهم‌ترین جای دنیا که اروپای غربی بود پایان بدهد، و از این جهت که درهای تفکر را باز کرد که سابقه آن بر می‌گردد به رنسانس سده شانزده و رنسانس کوچک سده دوازده. دکارت که فلسفه مدرن را بنیاد گذاشت در سده 17 بود، همچنان که ‌هابس که فلسفه سیاسی مدرن با او آغاز می‌شود. ولی در ارتباط مستقیم‌تر با بحث ما سده 17 یک فیلسوف سیاسی تعیین کننده دیگر به جهان داد که به او خواهیم پرداخت و شاهد دو رویداد مهم جهانی بود، یکی عهدنامه وستفالی که در آن فرایافت دولت ملت تعریف شد و رسمیت پیدا کرد و این عهدنامه شد چیزی شبیه عهدنامه سازمان ملل متحد. دوم، انقلاب شکوهمند انگلستان. این انقلاب در سال 1688 روی داد. در این سال بعد از یک سلسله جنگ‌های داخلی بر سر جانشینی تاج و تخت انگلیس و مداخلات فرانسه و اغتشاشات زیادی که در آنجا پیدا شد، سرانجام میهن دوستان انگلیسی از ویلیام اورانژ که سرکرده یک تبار و حزب هلندی و فرمانده نظامی ‌بسیار لایقی بود دعوت کردند که شوهر ملکه انگلیس بشود. در آن زمان نیروهای شورشی اسکاتلندی به کمک فرانسه یک مدعی پادشاهی را می‌خواستند به سلطنت برسانند.

او با این شرط پذیرفت که پادشاهی مشترک با ملکه داشته باشد، و آمد و شورشیان را شکست داد و با پذیرفتن قانون اساسی که مجلس گذاشت پادشاهی مشترک برقرار کردند و این نخستین پادشاهی مشروطه جهان است به معنای کامل کلمه امروزی آن. یعنی همه اختیارات اجرایی از دو پادشاهی که آن موقع بر تخت بودند گرفته شد و حقوق افراد تایید شد و پارلمان قدرت بسیار زیادی پیدا کرد و احزاب سیاسی تشکیل شدند که تا امروز هم کشیده است.

در آن موقع در قرن 17 شاهد پدیده تازه‌ای هستیم در فرانسه و انگلستان که یک مکتب فلسفه سیاسی است به نام حق الهی پادشاهان. کلیسا و اندیش‌مندان دینی بعد از اینکه کلیسای کاتولیک شکست خورد و از آن مقام افتاد، فکر می‌کردند که جامعه بشری نمی‌تواند بی صاحب باشد. حالا که پاپ صاحب‌ش نیست پس پادشاه صاحب آن است و لازم است تا مقامی ‌باشد که نظم را در جامعه نگهدارد. این‌ها تئوری حق الهی پادشاهان را پیش کشیدند که پادشاه از طرف خداوند حق دارد بر مردمان فرمانروایی کند. لویی 14 فرانسه یکی از مهم‌ترین مصداق‌های حق الهی پادشاهان است.

جیمز اول که بعدها پسران ونوه‌های او مدعی پادشاهی بودند، خود را دارای حق الهی پادشاهی اعلام داشت و نظریه پرداز این تئوری نیز هست. شورش‌ها و جنگ داخلی انگلیس هم بر سر همین بود و نیز دعوای کلیسا‌های کاتولیک و انگلیکن. چون انگلیس‌ها به هر حال یک پیش زمینه دمکراسی داشتند و زیر بار این حرف‌ها نرفتند. با آمدن ویلیام اورانژ یک تحول انقلابی بی جنگ و خونریزی در انگلیس روی داد، به همین دلیل نام آن را انقلاب شکوهمند گذاشتند، هم نتایج‌ش بسیار خوب بود برخلاف انقلابات دیگر مثل فرانسه و روسیه و انقلاب «شکوهمند» اسلامی، و هم در خونریزی و آشوب، کشور به هم نخورد و نظم اجتماعی برقرار ماند. به اصطلاح انقلاب کاملاً سازنده‌ای بود. و از پشتیبانی پیشروترین عناصر جامعه انگلیسی هم برخوردار بود. به سده 17 باید از این نظرگاه نگاه کنیم که تقریباً راه‌های ورود به جهان امروزی را آنها کوبیدند. به همین دلیل هم هست که سده 17 را در تاریخ عصر جدید می‌نامند.

در همان قرن بود که مهاجرنشینان انگلیسی به تعداد قابل ملاحظه رفتند به آمریکا و آنجا کلنی‌هایی ساختند که در سده 18 آن انقلاب بسیار بزرگ را کردند که به آن خواهیم رسید.

آن شخصیتی که گفتم جان لاک انگلیسی بود. جان لاک فیلسوف بود و پزشک ولی افتاد به نظریه پردازی سیاسی. او با این تئوری شروع کرد که ذهن بشری مثل لوح سفید است. این درست مخالف طرز تفکر مذهبی است که انسان با یک سرنوشت از پیش تعیین شده به جهان می‌آید و دیگر بقیه روی آن سرنوشت حرکت می‌کند. جان لاک گفت وقتی بچه به دنیا می‌آید ذهن‌ش بکلی تهی است مثل لوح سپید و هر چیزی را می‌شود بر آن نوشت. و احترام به صحبت‌های قدیمی ‌چیزهایی است که بعداً به این بچه تزریق شده است. این بچه می‌تواند بکلی یک موجود دیگری باشد و آدم تازه‌ای بشود، در همان محیط‌ها و در نتیجه، آموزش مسئله اساسی جامعه است. جامعه باید به افرادش آموزش درست بدهد. این اولین باری بود که موضوع آموزش به این ترتیب در مرکز تفکر سیاسی قرار گرفت. بعد لاک شروع کرد به اندیشیدن درباره حکومت و منشاء حکومت و به اینجا رسید که حکومت منشأیی جز رضایت حکومت شوندگان ندارد. از آن گذشته، فقط زور است. و زور هم مبنای درستی برای حکومت نیست برای اینکه نتیجه خوبی نخواهد داد. پس حکومت باید طوری باشد که حکومت شوندگان از آن راضی باشند. چون انگلستان سنت انتخابی به صورت خیلی محدود در دست نجبا داشت، جامعه انگلیسی آشنا بود با این طرز تفکر. لاک این نظر را پیش برد و شامل همه افراد انسانی کرد. البته در عمل تا این حق برسد به همه افراد انسانی، یک 100 ـ 150 سالی لازم بود ولی دانه‌ها را به هر حال لاک کاشت. لاک برای اولین بار صحبت از حکومت مدنی کرد. انقلاب شکوهمند هم بسیار از نظریات لاک تأثیر گرفته بود. به این ترتیب ما با این زیرسازی‌ها وارد سده 18 می‌شویم. زیرسازی به این معنا که مبانی فلسفی یا آزادفکری و تفکر عقلانی و نظام سیاسی مبتنی بر رضایت حکومت شوندگان گذاشته شده است. و انسانگرایی و رواداری اراسموسی جای خودش را باز کرده است. بخش اول سده 18 سده انگلستان است و فرانسه. از همه نظر. ولی در بحث مربوط به کار ما در بحث لیبرال ـ دمکراسی این دو کشور بیش از همه قابل بررسی هستند.

***

نیمه اول سده 18 عرصه فعالیت‌های فکری ـ قلمی ‌کسانی است مانند دیدرو که دائره‌المعارف فرانسه را نوشت و این دایره‌المعارف در واقع نقطه پایانی بود بر قرون وسطا از همه نظر، و مونتسکیو که نظریه تفکیک قوا را از لاک گرفت و خیلی بسط داد و امروزی‌اش کرد و امروز هم بر همان اساس کم و بیش حرکت می‌کند و ولتر، پیش از آنکه فیلسوف باشد یک نویسنده بسیار نیرومند بود و یک تاریخ‌نگار درخشان که با قلم تند کلیسا، حکومت استبدادی و جامعه اشرافیت منحط را به باد استهزا گرفت. در انگلیس ما کسانی می‌بینیم مثل همین لاک و هیوم و آدام اسمیت. این دو مکتب لیبرال، مکتب فرانسوی و انگلیسی، هر کدام سهم خود را در گسترش وپرورش اندیشه لیبرال داشتند. فرانسوی‌ها از اصالت خرد محض شروع کردند و گفتند که خرد انسانی بهترین راهنمای عمل سیاسی و رفتار شخصی و اجتماعی است و سیر اجتماع هم به سوی پیشرفت است، انسان کمال‌پذیر است، می‌تواند کامل شود به شرط اینکه خود را از خرافات و استبداد آزاد بکند؛ و یک نگرش بسیار خوشبینانه هم به طبیعت بشری و هم به طبیعت جامعه و هم سیر تاریخ داشتند.

روش آن‌ها روش استدلالی بود. اصول و مقدماتی را می‌گرفتند و بر اساس آن می‌ساختند. اصول‌شان بر قوانین طبیعی بنا شده بود. می‌گفتند انسان می‌باید از طبیعت سرمشق بگیرد و هر چه خلاف طبیعت باشد نادرست است و هر چه به طبیعت نزدیک‌تر، درست‌تر. اما لیبرالیسم انگلیسی، بیشتر اسکاتلندی تا انگلیسی ــ تا قرن 18 که بریتانیای کبیر جانشین اسکاتلند و انگلستان شد ما هنوز از انگلیس و اسکاتلند صحبت می‌کنیم ــ نگرش تجربی داشت. کسانی مانند هیوم و آدام اسمیت و استادانشان، نگاه می‌کردند ببینند که حقیقتاً انسان چگونه رفتار می‌کند و جامعه چگونه عمل می‌کند. کاری به اصول و شروع کردن از اصول نداشتند. از پایین به اصول می‌رسیدند. از مطالعه فرد و جامعه به اصول می‌رسیدند. فرانسوی‌ها بر عکس بودند. این تفاوت در اندیشه فرانسوی و انگلوساکسون تا امروز باقی است. طرز تفکر و رویکرد آنگلوساکسون بیشتر تجربی است و فرانسه بیشتر استدلالی است.

هیوم نگاه‌ش را به طبیعت بشری انداخت و گفت که خرد به هیچ وجه چنان مقام بزرگی ندارد که فلسفی (فیلوزوف)‌های فرانسوی به آن می‌دادند. فیلوزوف، فیلسوف نیست، می‌توانیم فلسفی ترجمه‌اش بکنیم. اینها کسانی بودند که متفکر اجتماعی بودند و خیلی البته مؤثر و بانفوذ. اما فیلسوف به معنای دکارت و کانت نبودند. هیوم گفت که انسان از روی عواطف‌ش کار می‌کند. نقش عقل و خرد این است که آنچه را که عواطف انسان می‌خواهد به بهترین شکل برای‌ش فراهم کند. و او معتقد بود که در طبیعت بشر هم مار است هم کبوتر. بشر قادر به هر دوست و فقط زندگی اجتماعی است که نمی‌گذارد کبوتران طبع شکار ماران بشوند. به این معنا که چون انسان نیاز دارد با همنوعان خود زندگی بکند و چون نیاز دارد که از هم نوعان‌ش مهربانی و احترام و اعتماد ببیند، ناچار به گونه‌ای رفتار می‌کند که این احترام و مهربانی و اعتماد برانگیخته شود. و این نیاز به اجتماع و زندگی در اجتماع ضمناً از این خاصیت و صفت پوشیده انسانی سرچشمه می‌گیرد که انسان در تهِ وجودش از نیکی خوشش می‌آید. مثال می‌زند می‌گوید که: حتی آدمکشان وقتی یک خانم پا به ماه را می‌بینند از درد زایمان به خودش می‌پیچد به یاری او می‌روند و از نوزاد پرستاری و نگهداری می‌کنند. پس این نیکی در باطن انسان هست و نیاز به زندگی اجتماعی هم انسان را قادر می‌کند که دست به اعمال نیک بزند. از این جهت نگرش این‌ها هم خوشبینانه است و نگرش هیوم هم خوشبینانه است. ولی این خوشبینی از یک نگرش تراژیک بر می‌خیزد. می‌گوید که انسان رفتارش عقلایی نیست، عاطفی است، و مار نیرومندی هم در درون‌ش هست و باید آن را مهار کرد. و این نقش جامعه است و جامعه باید طوری سازمان داده بشود که بتواند آن نیکی انسان را بیرون بیاورد وگرنه نیکی به زودی مغلوب بدی‌های او خواهد شد. که کاملاً درست است. هیوم هنوز هم سخنان بسیار برای ما دارد.

آدام اسمیت نگاه کرد به جامعه. او هم معتقد بود که در انسان نیکی نهفته‌ای هست. آدام اسمیت و هیوم بسیار با هم دوست بودند و بحث می‌کردند. هیوم به اقتصاد هم پرداخت و آدام اسمیت هم به فلسفه اخلاقی هیوم پرداخت. هر دو آثار با ارزشی در زمینه‌های یکدیگر دارند. او گفت که آنچه که مردم را قادر می‌سازد که در یک جامعه زندگی کنند و آن جامعه را با یکدیگر پیش ببرند، سود شخصی است. ولی سود شخصی روشنرایانه. سود شخصی‌ای که درازمدت را ببیند و از نوک‌بینی فراتر برود. و می‌گفت که این سود شخصی روشنرایانه، دست ناپیدای تعدیل کننده بازار و عرضه و تقاضاست. اگر مردم به خود گذاشته شوند و بتوانند بطور آزاد فعالیت اقتصادی بکنند آن سود شخصی سبب خواهد شد تا عرضه و تقاضا با هم توازن پیدا کند. آدام اسمیت را پدر اقتصاد بازار شمرده‌اند ولی اولین اثر او کتابی بود در فلسفه اخلاقی. او معتقد بود که جامعه وظیفه و مسئولیت دارد در برابر فرد و باید اسباب آموزش همه را فراهم بیاورد تا بتوانند از خودشان نگهداری بکنند و باید جلوی گسترش فقر را بگیرد و جامعه‌ای که فقیر داشته باشد نمی‌تواند سعادتمند باشد و خلاصه، طرفدار مداخله جامعه در امور اقتصادی هم بود. اقتصاد بی‌بند و بار آزاد را طرفداری نمی‌کرد. و از این نظر پدر لیبرالیسم نو هم به حساب می‌آید.

این دو اسکاتلندی حقیقتاً تفکر سیاسی و اقتصاد را زیر و رو کردند. در فرانسه هم فیلوزوف‌ها با انتشار دایره‌المعارف یک انقلاب فکری تمام عیار به راه انداختند و ما کم کم وارد عصر انقلابات لیبرال می‌شویم. در 1776 کلنی‌های انگلیسی که 13 ایالت آمریکا را آباد کرده بودند، بر حکومت مرکزی خود یعنی پادشاهی انگلیس، شوریدند چون مالیات جدیدی وضع شده بودند. شعارشان این بود که مالیات بی‌نمایندگی نمی‌شود. مالیات با نمایندگی همراه است. ما چون نماینده نداریم و رأی ندادیم، مالیات را هم قبول نداریم. مالیات روی چای بسته شده بود. آن چای‌ها را هم ریختند به دریا و میهمانی چای بوستون معروف است. آن حرکت سبب شد که انگلستان هم لشگر کشی کرد به آمریکا و جنگ استقلال آمریکا شروع شد که در آن جنگ فرانسوی‌ها هم خیلی کمک کردند به آمریکایی‌ها و انقلابیان پیروز شدند. ولی پس از پیروزی از خود پرسیدند خوب، در کشوری که مستقل کرده‌ایم چه بکنیم؟ این کلنی‌های 13 گانه زیر قوانین انگلیس و نظام حقوقی انگلیس زندگی کرده بودند و انگلیس یکی از دمکرات‌ترین و آزادمنش‌ترین جامعه‌های زمان خودش بود و در نتیجه آن‌ها از مقدمات خیلی بالائی شروع کرده بودند؛ بر ضد لیبرال‌ترین، پیشرفته‌ترین و قانونی‌ترین نظام زمانه خود قیام کرده بودند و طبعاً یک قدم پایین‌تر از آن نمی‌توانستند بروند. باید بالاتر از آن می‌رفتند. آمدند یک نوآوری سیاسی و حقوقی به جهان دادند و آن مجلس مؤسسان بود. یک مجلس مؤسسان انتخاب کردند بین خودشان و در این مجلس 3 ماه یا بیشتر بحث می‌کردند درباره قانون اساسی آینده و این که این قانون چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد و چه نوع جامعه‌ای می‌خواهند داشته باشند.

بعد از این بحث‌ها سرانجام یک قانون اساسی در آمد که هنوز معتبر است ـ البته تغییرات زیادی در آن راه یافته و خیلی دامنه‌اش گسترده‌تر شده است ـ ولی اساساً همان است. آن‌ها از جان لاک، هیوم و آدام اسمیت بسیار آموختند. رفتند روی سنت لیبرالی انگلیسی ـ اسکاتلندی و نه فرانسوی. ولی انقلاب فرانسه که پس از آن روی داد رفت روی لیبرالیسم فرانسوی. نتیجه این شد که در آمریکا آزادمنشی قانون اساسی همچنان ادامه یافت، گسترش پیدا کرد و تکامل پیدا کرد، در فرانسه نود سال طول کشید تا توانستند سرانجام برگردند به اصول لیبرال انقلاب فرانسه. یکی از نوآوری‌های قانون اساسی آمریکا، منشور حقوق بود. ده ماده‌ای درباره حقوق شهروند که اولین سند حقوق بشر به معنی جامعه است. یعنی تمامی ‌حقوق انسانی را در این ده ماده ما می‌بینیم. انواع پیشگیری‌ها برای حفظ و صیانت حق و آزادی افراد هست. یک نوآوری دیگر وارد کردن مهار و توازن بود در این قانون. که از لاک و مونتسکیو گرفته بودند و به این معنی است که قوای سه گانه حکومتی می‌توانند در کار یکدیگر مداخله کنند، مونتسکیو طرفدار تفکیک کامل قوا بود. آن سه قوه‌ای که نام گذاشته بود در قانون اساسی آمریکا آمد. ولی در آن قانون اساسی به آن تفکیک کامل قوای مونتسکیو خردمندانه توجهی نکردند و به هر قوه‌ای حق دادند در مواردی در قوای دیگر مداخله کند و جلوی سوء‌استفاده از قدرت را بگیرد. این سیستم مهار و توازن قانون اساسی آمریکا تاکنون کارآمدترین وسیله برای جلوگیری از دیکتاتوری و قدرت بیش از اندازه حکومت بوده است.

نوع آوری دیگر در اعلامیه استقلال آمریکاست که پیش زمینه قانون اساسی به شمار می‌رود.، شروع‌ش این است: ما مردم. منشاء همه چیز ما مردم هستیم و ما مردم چیزهائی را می‌خواهیم و باور داریم. اولین چیزی که باور داریم این است که فرد انسانی آزاد و با حقوق سلب نشدنی به جهان آمده است. این حقوق سلب نشدنی خیلی مهم است. البته قبلاً در آثار لاک هست و در قانون اساسی اولین بار گنجانده شد. قانون اساسی آمریکا اولین قانون اساسی دنیاست به معنای امروزی. نویسندگان اعلامیه معتقد بودند فرد انسانی آزاد و با حقوق سلب نشدنی به جهان آمده است و هر فرد حق زندگی آزاد و پویش خوشبختی دارد. نمی‌گویند که حق مالکیت دارد. در این مرحله تکامل جامعه بشری دیگر حق مالکیت جا افتاده بود و نیاز به تأکید نداشت. این‌ها آمدند و حق پویش خوشبختی را به جای آن گذاشتند. یعنی هر انسانی حق دارد آن جور که دل‌ش می‌خواهد و خودش صلاح می‌داند در خوشبختی خودش بکوشد. اختیار خیلی بالایی می‌دهند به فردیت انسانی.

بقیه‌اش اصولی است که مربوط می‌شود به نحوه اداره کشور و شبیه به جاهای دیگر است. ولی نکات اساسی اینها بودند که عرض کردم. آن منشور حقوق، مهار و توازن، آن شروع، حقوق سلب نشدنی و پویش خوشبختی آثار زیادی در جهان بخشید.

فرانسوی‌ها از انقلاب آمریکا الهام زیادی گرفتند. در فرانسه حق الهی پادشاهان با جامعه‌ای که فلسفی‌ها بیدارش کرده بودند و جامعه‌ای که از قرن 17 دارای کافه و سالن شده بود نمی‌خواند. کافه و سالن را خیلی باید توجه کرد. من در پاریس به رستورانی رفتم که اولین رستوران مدرن فرانسه است و به سده 17 بر می‌گردد. قبلاً هم جاهائی که مردم می‌رفتند شام و ناهار می‌خوردند بوده است. ولی رستوران و کافه مدرن جایی است که مردم می‌رفتند بحث کنند. نه اینکه قلیان و تریاک بکشند و دیزی بخورند مثل قهوخانه‌های ما. فضایی بود خیلی مطبوع که مردم صاحب اندیشه می‌رفتند می‌نشستند و ساعت‌ها با هم صحبت می‌کردند. سالن هم اطاق‌های پذیرایی اشراف فرانسوی بود که هفته یا ماهی یک بار دعوت می‌کردند و روشنفکران و هنرمندان هم می‌آمدند، به غیر از مدعوین، و آنجا هنرشان را عرضه می‌کردند و بحث‌های خیلی زنده‌ای صورت می‌گرفت. روزنامه هم ـ که در انگلیس خیلی زودتر شروع شد ـ در فرانسه هم گاه گاهی در می‌آمد، به طور خلاصه عصر افکار عمومی ‌آغاز شد و تا سده 18 این ارتباطات اجتماعی خیلی بالا گرفته بود و ما از یک افکار عمومی ‌می‌توانیم در آن جامعه صحبت کنیم.

این افکار عمومی ‌با کلیسا از یک سو و با دولت از سوی دیگر در جنگ بود و بورزواژی نوپای فرانسوی حقوق خودش را می‌خواست، یک توده کم کم فزاینده درس خوانده صاحب مختصری مال و منال، مستقل از دستگاه دولتی بود و در زیرش هم یک جمعیت میلیونی مردم بی‌چیز، پابرهنه، در فقر بی نهایت. باورنکردنی است فرانسه آن موقع ثروتمندترین و پرجمعیت‌ترین کشور اروپا بود ولی توده مردم‌ش فقیرترین مردم اروپا به شمار می‌رفتند. جنگ‌های زیاد، به ویژه کمک‌هایی که به انقلاب آمریکا کردند، جنگ‌های 7 ساله با پروس و انگلیس، ولخرجی‌های دربار ورسای آن کشور را به خاک سیاه نشانده بود. مجموع این عوامل و حکومت بسیار نالایق، که در موقع انقلاب هر اشتباه ممکن را به ضرر خودش کرد، این‌ها همه سبب شد که انقلاب فرانسه درگرفت و به پیروزی رسید. در آغاز، انقلاب برای برقراری پادشاهی مشروطه از نوع انگلیس بود. روشنفکران فرانسوی به شدت تحت تأثیر اندیشه‌ها و عملکرد دموکراسی در انگلستان بودند. منتها انقلاب فرانسه روی همان سنت روشنفکرانه فرانسوی، انقلاب آرمانگرایانه بود. نه مانند انقلاب آمریکا، عملگرایانه. این آرمانگرایی هم بلافاصله پس از پیروزی انقلاب تبدیل به ترور شد. و از پایان دهه 80 یک استبداد بی‌رحمانه، که از هر چه که فرانسه داشت بدتر بود، شروع شد و دست به دست ترور داد و بیشتر انقلابیان را نابود کرد. اصطلاح انقلاب پدران خودش را می‌خورد، از آن وقت رایج شد. بعد هم فرانسه افتاد به چنگ ناپلئون، برای اینکه آن هرج و مرج و افتضاح نمی‌توانست ادامه پیدا بکند و احتیاج به یک دست نیرومند داشت و یک قهرمان که ناپلئون هم دست نیرومند بود و هم نابغه جهانی. از نظر اخلاقی هیولایی بود. ولی استعدادهای‌ش بکلی حیرت‌آور است. وقتی آن مجموعه حقوقی را تدوین می‌کردند که به کد ناپلئون شناخته شد و بعد از مجموعه حقوقی رُم کامل‌ترین است، و اصل و مبنای کد حقوقی دنیاست، از جمله خود ایران، حقوقدانان سالخورده و قدیمی‌ فرانسه در شگفت بودند از کارکرد ذهن ناپلئون. طوری بحث را اداره می‌کرد و ایده‌های بدیع می‌آورد که همه را متحیر کرده بود.

همان طور که عرض کردم، دمکراسی لیبرال فرانسوی که می‌بایست از انقلاب فرانسه بدر بیاید، یک نود سالی طول کشید بعد از دو انقلاب دیگر 1830 و 1848 و شکست در برابر پروس در سال 1871 سرانجام به جمهوری سوم رسید و انقلاب پیروز شد. این انقلابات سده 18 و ادبیات عصر روشنگری چه در انگلیس و چه در فرانسه و پیکر گرفتن این ایده در قانون اساسی و حکومتی که از آن قانون اساسی بدر آمد و مطابق آن قانون اساسی عمل کرد پیروزی‌های قطعی لیبرالیسم هستند. این خیلی مهم است که قانون اساسی که نوشته می‌شود به آن عمل هم بشود. قانون اساسی آمریکا این ویژگی را دارد که هر نقصی هم که داشت، خودش آن را برطرف می‌کرد. چون خاصیت دمکراسی لیبرال، در غیر لیبرال‌ترین و غیردمکرات‌ترین جامعه‌ها نیز این است که یک مکانیسم خودبخود اصلاحگری در او هست. همین اندازه که انتخاباتی به درجه‌ای قابل قبول آزاد در کشوری عملی بشود بقیه‌اش دیر یا زود درست خواهد شد. چه در انگلستان و چه آمریکا با اینکه نظام‌های لیبرال قرن 18 آن‌ها بسیار محدود بود و ظالمانه در زمینه‌های زیاد، ولی چون اسباب تغییر درش فراهم بود، رسید به درجه بالای امروزی که قابل مقایسه با گذشته جهان نیست.

ما سده 18 را که دنباله سده 17 است از بسیاری جهات، به این صورت به پایان می‌بریم که جهان با تجربه عملی و سازمان یافته و نهادینه شده دمکراسی لیبرال آشنا شده است و آن را می‌پذیرد و از این پس موضوع بیش از ذهن اندیشمندان و نویسندگان و فلسفیان در فضای سیاست روز و حکومت جامعه‌ها جریان پیدا می‌کند و تحولاتی که پیدا می‌شود بسیاری از مواقع یا بکلی مستقل است از آنچه که نوشته و بحث می‌شود و یا اساساً مقدم است بر آن‌ها. ما تا سده 18 و انقلاب باشکوه 1688 بیشتر با بحث‌های نظری سروکار داریم. ولی حالا دیگر وارد عمل می‌شویم تاببینیم که آن قانون اساسی‌ها و آن حکومت‌هایی که بر اساس نوشته‌ها و اندیشه‌های نویسندگانی که نام چندی را در این بحث‌ها آورده‌ایم تشکیل شده‌اند حالا در آن جامعه‌های سده 18 و 19 که حقیقتاً دریایی از جوشش و تحرک بوده‌اند، چه جور عمل می‌کنند.

در آمریکا، شمار مهاجرنشینان بسیار کم بود و صاحب سرزمینی بودند که البته آن موقع به همان 13 ایالت منحصر می‌شد ولی قاره آمریکای شمالی در برابرشان گسترده بود. خود آمریکای کنونی سه چهارم‌ش منتظر بود که کشف و مسکون بشود. و کانادا آن بالا در دست انگلیس‌ها ماند و در جنگ 7 ساله فرانسوی‌ها آن را از دست دادند و در دوره ناپلئون هم مستعمره‌هایی را که در امریکای کنونی داشتند (بیشتر ایالات لوئیزیانا) فروختند به دولت آمریکا و بکلی بیرون رفتند. در کانادا هم آن تکه کبک که فرانسوی بود به تصرف انگلستان در آمد. ولی خود آمریکا هم سرزمین بسیار وسیعی است و سه میلیون کیلومتر مربع مساحت دارد و این‌ها هیچ مشکلی از نظر تقسیم منابع نداشتند. در اروپا یک اشرافیت زمین داری بود که با کمال شدت از امتیازات‌ش دفاع می‌کرد و یک توده بزرگ کشاورز اجاره‌نشین و حتا بی‌ زمین، زیر فشار و محکوم به یک زندگی بخور و نمیر همیشگی ولی در آمریکا با این فضای باز و امکانات نامحدود آمدند و نظام اقتصادی بازار را بی‌هیچ قید و بند اختیار کردند و گفتند هر کس هر مقدار که می‌خواهد می‌تواند پول در بیاورد و بروند و آباد کنند. خیلی جاهای آمریکا مردم جمع می‌شدند، سوار اسب و ارابه‌هاشان و یک نفر تیر در می‌کرد و اینها راه می‌افتادند و هر کس زودتر به جای مناسبی می‌رسید پرچمی ‌می‌زد و مالک آنجا می‌شد. این آزادمنشی البته کمترین اعتنائی به حقوق سرخ پوستان که صاحبان اصلی قاره امریکا بودند نداشت.

یک نظام اقتصادی و سیاسی نه بر اساس دفاع از منافع یا حسادت به دلیل نداشتن منافع، بلکه بر اساس منافع هرچه بیشتر برای تعداد هر چه بیشتر (سفید پوست) بنا شده بود. آن سخنی که بنتام گفت که بیشترین خوشبختی برای بیشترین مردم، برای نخستین‌بار در آمریکا حاصل شد. و زمینه‌اش فراهم بود. و این به یک سرمایه‌داری لگام گسیخته دامن زد. درست است که مردم می‌توانستند همه پولدار بشوند ولی از آنجایی که مردم استعدادهای برابر ندارند ــ برابری حقوق ربطی به برابری افراد ندارد ــ افراد را به زور به هیچ ترتیبی نمی‌توان بر اساس استعداد و توانایی‌ها برابر کرد. عده‌ای خیلی پولدار شدند و بقیه بیشتر از مهاجران سیل آسای اروپائی، عقب ماندند و این دامن زد به کشاکش‌هایی که در سده 19 بروز کرد. در انگلستان ما با یک بورژوازی نوکیسه روبرو هستیم که این بورژوازی از یک طرف با دولت در افتاده است و از سویی با مردمی‌ که پایین‌تر از او قرار دارند.

بورژوازی از یک طرف از اواخر قرون وسطا و دوران نوزایی، رنسانس، و همین طور به ویژه از سده 17 دست در دست پادشاهان اشرافیت را شکست داد و بعد مجبور شد پادشاهان را براندازد و به پادشاهی مشروطه و نظام‌های جمهوری روی بیاورد، از طرف دیگر می‌دید که یک توده بزرگ مردم هستند که در محرومیت زندگی می‌کنند و حق خود را می‌خواهند و بورژوازی باید از منافع خودش در مقابل آنها دفاع کند.

پس آن نیرویی که در سده‌های پیش از سده 18 مدافع دمکراسی و لیبرالیسم بود به نیروی مدافع وضع موجود و دفاع از امتیازات نو یافته خود به زیان طبقات پائین‌تر در می‌آید و جلو فرایند دمکراتیک شدن جامعه را می‌گیرد. بورژوازی نمی‌تواند انتخابات آزاد را از میان ببرد. برای اینکه سراسر موجودیت و حق مالکیت و احترام بدن‌ش ـ چون یکی از اصول عمده لیبرالیسم و دمکراسی که از قرن 13 در انگلیس معمول شد و بعد در همه جای دنیای پیشرفته، احترام بدن انسان است. نمی‌شود یک انسان را همین طوری به زندان انداخت و یا او را کشت. باید دادگاه باشد، قانون باشد، قاضی رأی بدهد، وکیل دفاع کند و… ـ چون دارایی و زندگی بورژوازی بستگی به این نظام حقوقی و قانونی داشت نمی‌توانست حقوق بشر را زیر پا بگذارد (در سده بیستم و در برابر کمونیست‌ها به آنجا هم رسید) پس مبارزه‌اش در مقابل اصلاحات بروز می‌کرد. و تاریخ اوایل قرن 19 آمریکا و انگلستان سرشار است از مبارزاتی که بر ضد بورژوازی که قبلاً مدافع لیبرالیسم بود صورت گرفته است. فرانسه در این مرحله گرفتار امپراتوری و پادشاهان مستبد و اشرافیت بازگشته بود. بعد از ناپلئون بوربون‌ها آمدند و همان استبداد قبلی را تجدید کردند و مردم شوریدند و خانواده بوربون را برانداختند و خاندان خویشاوند آن اورلئان را آوردند. بوربون‌ها اشرافیت را دوباره زنده کرده بودند و بورژوازی تازه به دوران رسیده با اشرافیت در برابر توده مردم که در انقلاب به وحشیگری‌هائی دست زده بودند همدست شدند. در 1848 انقلاب دیگری روی داد و سلسله اورلئان نیز سرنگون شد ولی دیری نپایید که برادرزاده ناپلئون کودتایی کرد و شد امپراتور و ناپلئون سوم و چیزی نزدیک 30 سال دوره او بورژوازی و فرانسه به طور کلی را به ثروت‌های ناشناخته رساند او بود تا در جنگ فرانسه و پروس جمهوری سوم برقرار شد.

رونق اقتصادی فرانسه در آن سی ساله بورژوازی را بیش از پیش در برابر کارگران و بی بهرگان جامعه قرار داد و مبارزه طبقاتی به جائی رسید که در گرماگرم جنگ با پروس و در حالی که نیروهای آلمانی پاریس را محاصره کرده بودند کمون پاریس قیام کرد و نیرو‌های محافظه کار با موافقت ضمنی ارتش اشغالگر که خود را کنار کشید به سرکوب کارگران پرداختند. این دوران صد ساله پر آشوب فرانسه انقلاب کلاسیک آرمانشهری، سندیکالیسم، و کمون را که گهواره جنبش‌های کمونیستی بعدی بر پایه آموزه یا دکترین‌های سوسیالیسم و مارکسیسم آلمانی بود به جهان داد. در همان صد سال بریتانیائی‌ها سیاست‌های تحول گام به گام و اصلاحات ریشه دار و محافظه کاری نوین ترقی‌خواه را تکمیل کردند و با اندیش‌مندانی همچون جان استوارت میل و ادموند برک فلسفه سیاسی لیبرال را پیشتر بردند.

دو اندیشمند فرانسوی سده نوزده که سهمی‌ در گفتمان لیبرال دارند یکی بنژامن کنستان است. که من در کتابم متأسفانه با ادموند روستان اشتباه نوشتم. ادموند روستان هم در قرن 19 نویسنده خیلی خوب فرانسوی بود و نمایشنامه معروفی دارد به نام سیرانو دو برژراک. پیش از او باید از آلکسی دو توکویل نام ببرم که پدر جامعه شناسی مدرن است و مطالعه بی نظیر روی دمکراسی در آمریکا کرده است. یک کتاب هم راجع به انقلاب و رژیم کهن نوشته است که شاهکاری است در تئوری انقلابی. او اولین کسی است که نظریه انقلاب انتظارات بالاگیرنده را بیان می‌کند. و می‌گوید که انقلاب زمانی روی می‌دهد که جامعه شروع می‌کند به بهتر شدن و پیشرفت کردن و انتظارات مردم بالا رفتن و چون حکومت از تحق بخشیدن آن انتظارات بر نمی‌آید انقلاب روی می‌دهد که تئوری درستی است و هنوز هم اعتبار دارد و به آن استناد می‌شود.

این دو نفر نمایندگان برجسته لیبرالیسم فرانسوی هستند. سهم گزاری بنژامن کنستان در اندیشه سیاسی تفاوتی است که میان آزادی مثبت و منفی می‌گذارد. عرض کردم که ما در بحث لیبرالیسم از مسئولیت شروع می‌کنیم. انسان مسئول است و فهم این موضوع بسیار مهم است. در عمل و نه نظریه پردازی، انسان اول به حق و آزادی نمی‌رسد. حق از مسئولیت شروع می‌شود همچنانکه مزد پس از کار است. چون مسئولیت بی حق نمی‌شود حق به دنبال‌ش می‌آید و بعد ترکیب مسئولیت و حق، آزادی می‌آورد. آزادی اول از همه بوجود نمی‌آید. آزادی فرآورده مسئولیت و حق است. اگر انسان مسئول است و حق دارد، پس باید آزاد باشد. موضوع ساده ای است ولی 2500 سالی طول کشید تا به اینجا رسیدیم. کنستان می‌گفت چگونه آزادی است که اهمیت دارد نه صرف آزادی. ما دو جور آزادی داریم. البته بعد از خواندن روسو به این رسید.

روسو می‌گوید که انسان آزاد است ولی چون در جامعه زندگی می‌کند حق خودش را واگذار می‌کند به جامعه و هیئت اجتماعی و از آن واگذاری، اراده عمومی ‌بوجود می‌آید و این اراده عمومی ‌دیگر مستقل است از حق فرد انسانی. از اینجاست که روسو را پدر توتالیتاریسم سده 19 یا 20 می‌شناسند. برای اینکه فرد انسانی در یک کلیتی به نام جامعه حل می‌شود. رومیان می‌گفتند انسان حق دارد خودش را برده کند و بفروشد به دیگران، روسو هم دنباله همین را به صورت مدرن‌ش می‌گوید انسان حق دارد که اراده خودش را به عموم واگذارد.

این بحث‌ها درباره آزادی و حق در اوایل سده نوزدهم در فرانسه بالا گرفت و بنژامن کنستان این نظریه را پیش آورد که ما دو جور آزادی داریم، یکی آزادی مثبت است و دیگری آزادی منفی. آزادی مثبت آن است که انسان بتواند آنچه می‌خواهد بکند. و می‌گفت این نسخه دیکتاتوری است و هنوز با توتالیتاریسم آشنا نبود. خود روسو هم شاید نمی‌دانست، گرچه روبسپیر که پدر ترور انقلاب فرانسه است و طرح یک دولت توتالیتر را پیش می‌برد، خوب روسو را می‌شناخت و سرمشق‌ش همین سخن روسو بود. او به نام اراده ملی آن کارها را می‌کرد. اما اگر انسان هر کاری بخواهد بتواند بکند به هرج و مرج می‌انجامد و به اراده عمومی ‌توتالیتر. کنستان بر این بود که انسان نمی‌تواند هر کار بخواهد بکند، از جمله آزادی‌ش را واگذار کند. این آزادی مثبت است و آزادی نیست. آزادی واقعی آزادی منفی است، یعنی آزاد بودن از فشار و اجبار. اینجا بد نیست اضافه کنم که منظور از فشار و اجبار رعایت قوانین نیست؛ منظور، دادن اختیار خود به دیگران است. انسان نباید زیر اجبار و فشار و ترس زندگی کند. این آزادی است که باید رفت دنبال‌ش و گوهر آزادی خواهی یعنی لیبرالیسم و دمکراسی امروزی است. در عصر ما آیزیا برلین نظریه دو آزادی را تکمیل کرد.

دوتوکویل “در دمکراسی در امریکا”ی خود برای نخستین بار کارکرد یک نظام دمکراتیک و آزاد، یک جامعه باز بی سابقه را از جمله برای خود امریکائیان تشریح کرد و اهمیت جامعه مدنی را که سازمان‌های مدنی می‌نامید برای نگهداری نهاد‌های دمکراتیک و جلوگیری از زیاده‌روی حکومت یادآور شد. او همچنین در اثر بعدی بدبینانه‌تر خود در باره امریکا مخاطرات افتادن جامعه دمکراتیک را در پوپولیسم و عوام گرائی یادآور شد. کتاب‌های او پیشگویانه است و هنوز اعتبار دارد. *

***

هر پدیده‌ای ضد خود را در خودش دارد ــ این را هم ما به دنیا شناسانده‌ایم ــ لیبرالیسم و دمکراسی لیبرال (غیر توتالیتر و غیر روسوئی) نیز که تا سده نوزدهم به بالاترین درجه تئوریزه شده بود در سده بیستم با چالش نظام‌های توتالیتر کمونیستی و فاشیستی روبرو شد که تا اندازه زیادی از دل آن بیرون آمده بود. آشنا شدن مردمان با حق و آزادی در همه جا به ثبات و پیشرفت نمی‌انجامد. سیاست از سده هژدهم تمرکز فزاینده‌ای بر آزادی داشت و به یک آرمان مهم دیگر، بهروزی توده‌های مردم و طبقات غیرممتاز توجه لازم نشد. از آدام اسمیت تنها دست ناپیدای بازار را گرفتتد و برقراری هر تعادل و نه تنها میان عرضه و تقاضا را به آن واگذاشتند. شکاف میان دارا و نادار روز افزون شد. اما اگر در سده‌های پیشین فقر عمومی‌ امری کمابیش پذیرفته بود پس از انقلاب صنعتی و گشایش بازار‌های جهانی که ثروت‌های باور نکردنی تولید کرد دیگر نمی‌شد آن را توجیه کرد. در دهه‌های پایانی سده نوزدهم بیسمارک در آلمان مشکل را دریافت و سیاست‌های رفاهی پردامنه‌ای را به اجرا گذاشت ولی بس نبود و دیگران نیز چندان شتابی برای رسیدن به آلمان نشان ندادند.

بحران اقتصادی جهانی در دهه بیست سده بیستم به لیبرالیسم کلاسیک پایان داد. آرمان آزادی در برابر نیاز به بهروزی توده‌های مردم رنگ باخت. کمونیست‌ها، فاشیست‌ها و سوسیالیست‌های افراطی مبانی لیبرالیسم را زیر پرسش بردند. آیا آزادی جز پوششی برای بستن دست و پای مردم به زنجیر سرمایه نمی‌بود؟ دمکراسی لیبرال در برابر خطر راست خون آشام و میلیتاریست و چپ توتالیتر راهی جز گرایش به چپ، به اولویت دادن به آنچه عدالت اجتماعی خوانده می‌شد، نمی‌داشت. در سوئد سوسیال دمکرات‌ها گسترده‌ترین چتر حمایتی را بر سر بیشترین مردمان گرفتند. اصطلاح دولت رفاه بیست سالی بعد و تکرار آن تجربه در بریتانیا به واژگان سیاسی راه یافت. ولی اصلاحات روزولت دمکرات در امریکا زیر عنوان نیودیل یا ترتیبات تازه بیشترین تاثیر را بخشید. او سرتاسر نظام سرمایه‌داری بی بند و بار امریکا را زیر درجه‌ای از کنترل آورد و یک برنامه گسترده رفاهی را به اجرا گذاشت. پس از جنگ دولت رفاه به درجات گوناگون همه اروپای باختری را گرفت و جزء گرایش لیبرال شد. از آن به بعد بود که در امریکا به سبب شدت مخالفت با اصلاحات، لیبرال با سوسیالیست یکی شناخته شد بر خلاف اروپا که مرزبندی میان محافظه کار و لیبرال و سوسیالیست و لیبرال را نگهداشتند.

ولی زیاده‌روی از آن سو بالا گرفت. در امریکا جانسون با برنامه‌های جامعه نوین، پوشش رفاهی را به حدودی رساند که اکنون سلامت مالی کشوری مانند امریکا را تهدید می‌کند. در همه جا هزینه‌های سنکین دولت رفاه مالیات‌ها را به درجاتی بالا برد که گاه کار کردن صرف نمی‌کرد و بردن سرمایه به بیرون ناگزیر می‌بود. از دهه‌های پایانی سده بیستم پسزنش backlash آغاز شد و در همه‌جا به تنگ کردن چتر حمایتی و محدود کردن دولت رفاه پرداختند که در واقع دولت ز گهواره تا گور شده بود. بحث درباره خود مفهوم عدالت اجتماعی در گرفت. ‌هایک اتریشی سراسر فرایافت عدالت اجتماعی را زیر حمله برد که رادیکال ترین پاتک یا حمله متقابل در جبهه لیبرال است و جان رالز در امریکا باز از موضع لیبرال، جامعه منصفانه و فرایافت انصاف را به جای عدالت اجتماعی گذاشت. جامعه می‌باید منصفانه باشد و به همه چیزی برسد. رالز ار برنامه‌های رفاهی دفاع می‌کند زیرا مانع از آن می‌شود که افراد جامعه بی‌بهره بمانند. در برتری انصاف بر عدالت اجتماعی می‌توان گفت که در عدالت یک عنصر برابری هست که بر ضد خود عدالت کار می‌کند. برابری افرادی که سهم بالائی در پیشبرد اجتماع دارند و آنها که کمتر دارند عادلانه نیست.

امروز لیبرالیسم مانند هر مکتب فکری دیگری خود را از ایدئولوژی زدگی آزاد می‌کند. لیبرال‌ها با نگاهی عملگرا به آشتی دادن آزادی فردی و مسئولیت اجتماعی، یعنی مداخله دولت می‌پردازند. کمتر لیبرالی را می‌توان یافت که اعتقاد داشته باشد دست ناپیدای بازار می‌تواند موازنه را در اجتماع نیز برقرار سازد؛ به همه سهم شایسته‌ای برساند؛ از محیط زیست نگهداری کند و نیازی به مداخله دولت در آنچه به عموم افراد و نه لایه‌های معین اجتماعی ارتباط می‌یابد نگذارد. دولت رفاه جای‌‌‌ش را به دولت (جامعه) مسئول می‌دهد و برابری تنها در فرصت و نه در پاداش مورد نظر است.

شاید بتوان گفت بهترین تعبیر لیبرالیسم آن است که مسئولیت فرد و وظیفه دولت به نمایندگی جامعه در یک تعادل آدام اسمیت وار به هم برسند ــ آدام اسمیت هر دو کتاب‌ش، هم “ثروت ملل” و هم “فلسفه اخلاقی.” لیبرالیسم در دویست سال اول پس از آدام اسمیت تنها دست ناپیدای بازار را می‌دید ــ بگذار افراد کارشان را بکنند، بازار تعادل‌ش را خود به خود خواهد یافت. سوء‌استفاده‌هائی که از این رویکرد شده است و می‌شود (یک نمونه‌اش همین بحران مالی سال گذشته که صد‌ها و صد‌ها میلیارد دلار در دزدی‌های آشکار بانک‌ها و موسسات مالی امریکا و اروپا از میان رفت) اعتمادی به کارکرد بازار نمی‌گذارد. نقش دولت در برقراری تعادل اجتماعی، در مداخلات ضروری برای دفاع از منافع عمومی، در پر کردن جا‌هائی که بخش خصوصی نمی‌خواهد یا نمی‌تواند، از جمله جلوگیری از انحصارطلبی و رقابت غیرمنصفانه و حقوق مصرف‌کنندگان، بیش از پیش شناخته می‌شود. آدام اسمیت بیش از اندازه به توانائی آدمیان به شناختن سود شخصی روشنرایانه خودشان خوشبین بود. اما او نیر بر مسئولیت جامعه تاکید داشت. بیهوده نیست که او را پدر اقتصاد آزاد و حکومت بزرگ هر دو دانسته‌اند. جامعه‌ای که فقر در آن باشد درست کار نمی‌کند، در تحلیل آخر اخلاقی نیست.

برجسته شدن روز افزون و ناگزیر نقش دولت بار دیگر خطر تمرکز قدرت و تقویت گرایش‌های استبدادی را زنده می‌کند. ریختن توده‌ها به صحنه که از انقلاب سیاسی دمکراتیک و انقلاب تکنولوژیک رسانه‌ای بر می‌خیزد دمکراسی لیبرال را آسیب پذیرتر کرده است. دسترسی نامحدود توده‌ها به “آگاهی،” هر معنائی که داشته باشد، و شمشیر دودم تلویزیون که “تریاک (تازه) توده‌ها”ست؛ برچیده شدن بیشتر روزنامه‌ها به سبب رقابت تلویزیون و اینترنت، این همه مخرج مشترک را پیوسته پائین‌تر می‌آورد. مردمان آسان پسندتر می‌شوند؛ قدرت تمرکزشان کاهش می‌یابد؛ تحلیل جای خود را به sound bite “نیش‌صدا” می‌دهد. هر سفر به امریکا و قرار گرفتن در تیررس مانند‌های “فاکس نیوز” امریکائی یا بیشتری از تلویزیون‌های فارسی این نگرنده را دلتنگ‌تر و نا شکیباتر می‌سازد.

دفاع از آزادی انسان امروز دشوارتر از همیشه است زیرا می‌باید از مردم در برابر خودشان نیز دفاع کرد. آزادی مثبت بنژامن کنستان هیچ گاه در تاریخ به این اندازه خطرناک نبوده است زیرا توده‌های مردم هیچ گاه این دست گشاده را نداشته‌اند. دو توکویل در همان نیمه سده نوزدهم با نگاه دوباره به دمکراسی در امریکا خطر را دریافته بود.

پاسخ‌های مسئله را می‌باید در کارکرد درست ماشین دمکراسی، از یک سو و بسیجیدن امکانات دولت برای قدرت بخشی به مردم از سوی دیگر جستجو کرد. انتخابات و مجلس و انجمن‌ها و احزاب و رسانه‌ها و دادگستری تنها بخشی از مکانیسم دمکراسی هستند. سالم نگهداشتن این مکانیسم بخش دیگر و گاه مشکل‌تر است. دور نگه داشتن انتخابات از نفوذ پول؛ جلوگیری از تشتت انتخاباتی که مجلس را فلج و گروگان گروه‌های کوچک بسیار سازمان یافته، و احزاب را کم اثر می‌کند؛ محدود کردن میدان عمل وکلای دادگستری به اجرای عدالت (در امریکا قانون به عنوان منبع بی‌دریغ بهره‌برداری مالی در اختیار پیشه وکالت تلقی می‌شود؛) و حفظ استقلال قوه قضائی محدود در چهارچوب قانون؛ میدان دادن به سازمان‌های مدنی تا نقش گروه‌های فشار را کمتر کنند؛ سرمایه‌گذاری در همه عرصه‌های برخورد آراء و پرورش دادن فکری شهروندان علاوه بر سرمایه‌گذاری حیاتی در آموزش و پرورش همگانی، جلوگیری از انحصار رسانه‌ها چه از سوی حکومت و چه سرمایه؛ تکیه بیشتر بر کمیسون‌های مستقل و شامل شایسته‌ترین افراد از همه لایه‌های اجتماعی و دستگاه حکومتی برای سرپرستی کلی نهاد‌های استراتژیک به جای بوروکراتیک کردن هر چه بیشتر اداره؛ شکستن حکومت و پخش کردن اختیارات اداری میان مناطق و واحد‌های تقسیمات کشوری.

کمبود دمکراسی در خودش نیست، در کیفیت آن است. در پایان این مردم‌اند که دمکراسی را تعریف می‌کنند. اگر دمکراسی کار نکند و لیبرالیسم بیشتر به صورت آزادی مثبت شناخته شود تنش‌های اجتماعی زمینه را برای دیکتاتوری‌های بدتر از همیشه آماده می‌سازد. مردمان با مقاومت نیرو‌هائی روبرو می‌شوند که در جامعه‌های بحران زده که، گاه مانند‌های آلمان دهه سی را نیز دربر می‌گیرد، فرایند دمکراتیک را یا مصادره و یا خفه کرده‌اند. در چنان اوضاعی مردم بجای رسیدن به آزادی و حقوق خود، به اسارت دیکتاتوری‌های گوناگون می‌افتند.

ــــــــــــــــــــــــــ

* سخنرانی‌ها در این جا به سبب مسافرت‌ها ناتمام ماند و بخش بعدی برای این کتاب نوشته و افزوده شده است

بخش 7 / چشم انداز‌ها / ايران در ميان اروپا و امريکا

بخش 7

چشم انداز‌ها

 

ايران در ميان اروپا و امريکا

در آنچه به رويکرد اروپائيان و امريکائيان به جمهوری اسلامی ‌مربوط می‌شود دو روز اهميت فراوان دارد. نخست، روزی در اکتبر 1979، هنگامی‌ که “دانشجويان هوادار خط امام” در همان نخستين سال پيروزی انقلاب اسلامی ‌به سفارت امريکا در تهران ريختند و پنجاه و پنج ديپلمات امريکائی را گروگان گرفتند (در همان حال کاردار سفارت امريکا در وزارت خارجه ايران بود که بازداشتگاه 444 روز بعدی زندگی‌اش ‌شد و برای نخستين‌بار بود که يک وزارت خارجه جای زندان را گرفت.) دوم، روزی در سپتامبر 2001 که ‌تروريست‌های اسلامی‌ سه هواپيمای مسافری را بر World Trade Center و Pentagon زدند. اين دو رويداد بی سابقه، مانند بسا تحولات خونبار و ويرانگر ديگر از پيامد‌های پيروزی بنيادگرائی اسلامی ‌در کشوری به اهميت ايران بودند. بيست و ‌شش سال است افراطيان اسلامی، اگرچه سنيان متعصب آماده ريختن خون‌ شيعيان، از به زير آوردن نيرومند‌ترين رژيم در جهان اسلامی ‌الهام می‌گيرند و اگر مايه الهام بيشتری لازم داشته باشند‌ شکستن ارتش ‌شوروی را در افغانستان دارند که امريکائيان براي‌شان ممکن گردانيدند.

  آن پيروزی فصل تازه‌ای در مناسبات بين‌المللی ايران گشود که هنوز ادامه دارد و آرايش تازه‌ای به روابط خارجی ايران داد. تا آن هنگام ايران خط اصلی دفاعی غرب در خليج فارس به‌شمار می‌رفت (تا فروپاشی‌ شوروی هنوز می‌شد از غرب به عنوان يک اردوگاه سخن گفت) و حضور نيرومند آن با پشتيبانی همه سويه امريکا به رهبری اردوگاه غرب هر تغيير ناگهانی و راديکال را در منطقه ناممکن می‌ساخت. نه ‌شوروی می‌توانست لشگرکشی به افعانستان را به عنوان يک گزيدار option جدی تلقی کند، نه عراق می‌توانست به خيال تصرف کويت يا دست ‌انداختن بر منابع نفت خليج فارس بيفتد. پس از گروگانگيری ديپلمات‌ها يک دوره تيرگی روابط با امريکا آمد که حملات‌ تروريستی جمهوری اسلامی‌ آن را به دشمنی رسانيد تا جائی که امريکائيان در جنگ ايران و عراق جانب صدام حسين را گرفتند و چالش پاسداران را در خليج فارس با نابود کردن بخش بزرگی از نيروی دريائی ايران پاسخ گفتند و سرانجام سرنگون ‌شدن هواپيمای مسافری ايرانی با موشک يک ناو امريکائی به جنگ ايران و عراق پايان داد. اکنون برنامه تسليحات اتمی ‌رژيم اسلامی ‌بحران ميان دو کشور را از نو دامن زده است و ممکن است به جا‌های خطرناکی بکشاند.

برای کشورهای ديگر، از جمله اروپائيان، طبيعی‌تر از اين نمی‌بود که با ‌شتاب در پی پرکردن جای خالی امريکا برآيند. (اروپا نيز مانند “خاور ميانه بزرگ” در اين گفتار مفهومی ‌نامشخص است.) با آنکه ايران همان گاه نيز بر اروپا گشوده بود باز دورنمای يک ‌شکارگاه ويژه، دور از رقابت امريکا در کشور مهم منطقه انگيزه‌ای برای برقراری نزديک‌ترين روابط با جمهوری اسلامی ‌شد تا جائی که امنيت خود کشور‌های اروپائی را برای نگهداری حسن‌نيت رژيم مصالحه کردند. تا سال‌ها (و تا رسوائی پرونده کشتار در رستوران ميکونوس برلين) فرانسه و آلمان و اتريش و ايتاليا “شکارگاه ويژه” نوع ديگری برای جمهوری اسلامی‌ بودند (اتریش همچنان هست.) ده‌ها تن از مخالفان رژيم در آن کشور‌ها به بد‌ترين صورت کشته ‌شدند و جنايتکاران حتا اگر دستگير و با همه فشار‌های دولت (در مورد فرانسه) محکوم می‌شدند به سلامت می‌جستند. جمهوری اسلامی ‌به اين بسنده نکرد و گروه‌هائی از ‌شهروندان فرانسوی را نيز قربانی حملات ‌تروريستی خود گردانيد. عوامل رژيم در کشور‌های اروپائی به آسانی هر کالائی را که می‌خواستند قاچاق می‌کردند. تحريم اقتصادی کامل جمهوری اسلامی‌ از سوی امريکا در 1996 رونق تازه‌ای به روابط ويژه اروپا و رژيم آخوندی داد و فرانسويان به ويژه قراردادهای نفتی بزرگی بستند که خاطره بهره‌کشی استعماری‌ شرکت نفت ايران و انگليس پيشين را در ذهن ايرانيان زنده می‌کند.

پس از آنکه فروپاشی امپراتوری ‌شوروی ستون اصلی را از زير “ناتو” برداشت و اتحاد طبيعی اروپای باختری و امريکا را از حالت “طبيعی”اش بدرآورد، رابطه با جمهوری اسلامی ‌دومين عامل جدا افتادن روزافزون راه‌های امريکا و متحدان اروپائی آن در “ناتو” گرديد. در حالی که بويژه پس از يازده سپتامبر امريکائيان هرچه بيشتر به روياروئی با رژيم اسلامی ‌کشيده می‌شوند اروپائيان بر ژرفا و دامنه روابط خود می‌افزايند. هيچ چيز بيش از پرونده اتمی ‌جمهوری اسلامی ‌اين جدا افتادگی را نشان نمی‌دهد. با کش دادن مذاکرات بيهوده با اروپا جمهوری اسلامی ‌توانسته است زمان کافی برای پيش بردن برنامه توليد بمب اتمی ‌بدست آورد و تاسيسات حساس را در پناهگاه‌های زيرزمينی و در نقاط پراکنده پنهان کند. اگر فشار امريکا و تهديد جدی مداخله نظامی ‌نمی‌بود اروپائيان بی دشواری زياد يک جمهوری اسلامی ‌دارای بمب اتمی ‌را می‌پذيرفتند. اکنون باز امريکاست که با دادن امتيازاتی به جمهوری اسلامی، اروپائيان را دارد به مسيری می‌کشاند که نتوانند جلو بردن پرونده اتمی ‌ايران را به ‌شورای امنيت بگيرند. همچنانکه مورد فروش تکنولوژی و سيستم‌های تسليحاتی تهاجمی ‌به چين نشان می‌دهد برای اروپائيان همه چيز در ملاحظات اقتصادی خلاصه می‌شود. خطر برخورد نظامی ‌تنها در جاهائی که منافع بازرگانی اروپا در ميان است در شمار می‌آيد. حقوق بشر موضوع مهمی ‌است ولی تا‌ اندازه‌ای. امريکا ستيزی افکار عمومی ‌اروپای “کهن” چندان است که جای زيادی برای احساس بيزاری از رژيم‌هائی مانند جمهوری اسلامی ‌يا موگابه و ياسر عرفات نمی‌گذارد. فرانسويان بويژه برندگان جايزه بهترين دوستان بد‌ترين ديکتاتور‌هايند.

***

بازگشت به دو رويداد مهم، فروريختن ديوار برلين و يازده سپتامبر، در هر بحث مربوط به روابط امريکا و اروپا، از جمله در بافتار context ايران لازم است. رويداد نخستين به اروپا مبداء تاريخ تازه‌ای داد ــ چنانکه يک دولتمرد اروپائی اشاره کرده است. عصر تازه اروپا از آن رويداد آغاز‌ شد و دگرگونی ژرفی به جهان‌نگری اروپائيان بخشید. از آن زمان بود که می‌شد به اروپا و نه “ناتو”‌ انديشيد؛ به ساختن يک اروپای نوين، و نه دفاع از آنچه از ويرانی پر کشتار جنگ جهانی دوم بدرآمده بود. طبيعی بود که رابطه با امريکا و جای امريکا در اروپا بلافاصله به مرکز تفکرات درباره آينده اروپا رانده‌ شود. امريکا برای دفاع از اروپای بدرآورده از چنگال نازيسم و در تهديد افتادن در چنگال کمونيسم به اروپا آمده بود و ديگر چه نقشی می‌توانست داشته باشد؟ چپ‌ شکست خورده و اصلاح نشده و در طرف عوضی تاريخ که انتظار می‌رفت زير آوار کمونيسم دفن ‌شود، ميدان تازه‌ای برای فعاليت يافت. با روی کار آمدن “ائتلاف سرخ و سبز” در آلمان به رهبری کسی که با يگانگی المان مخالفت ورزيده بود فرانسويان متحدی را که آرزو می‌کردند يافتند. طبقه سياسی فرانسه حتا در بد‌ترين دوران جنگ سرد در ‌ترکيبی از Gaullism و gauchisme، رويای عظمت و چپگرائی ‌شيک، همواره با امريکا در رابطه مهر و کين بوده است. پس از آنکه فروپاشی ‌شوروی به يک خواب و خيال ديگر فرانسه ــ رهبری يک نيروی سوم و داوری ميان دو طرف جنگ سرد ــ پايان داد سهم کين در آن رابطه از مهر بسيار فزونی يافت. يازده سپتامبر فرصتی بود که فرانسويان لازم داشتند تا رهبری موج ضد امريکائی اروپای “کهن” را با همکاری مشتاقانه آلمان در دست گيرند.

يازده سپتامبر برای امريکائيان همان جايگاه را دارد که فروريختن ديوار برلين برای اروپائيان. مبداء تاريخی است که بسياری اولويت‌ها و عادت‌های ذهنی را دگرگون کرده است. در آن روز امريکائيان خود را آماج تهديد مرگباری با ماهيتی ناشناخته و باورنکردنی، حتا از ناحيه حمايت ‌شدگان خويش يافتند. واکنش آنها به آن حمله‌ تروريستی اعلان جنگ سرتاسری به ‌تروريست‌ها و پشتيبانان‌شان در هر جا بود که در سخن رئيس جمهوری بوش بازتاب يافت: “در اين پيکار يا با مائيد يا با‌تروريست‌ها” آن سخن که در افغانستان و عراق، مستقيما، و در کشور‌های بسيار ديگری غيرمستقيم با عمل همراه ‌شد، مانند تقريبا آنچه امريکائيان در چهار سال گذشته گفته و کرده‌اند، در خود حقيقتی داشت که به بد‌ترين صورت گفته و کرده ‌شد. يازده سپتامبر کار يک گروه کوچک ‌تروريستی، عموما درس خواندگانی از طبقه متوسط عربستان سعودی و مصر، به رهبری فرزند يکی از بزرگ‌ترين نمايندگان اشرافيت سعودی بود. ولی به زودی نشان داده‌ شد که جز نوک يک کوه يخ نيست. اگر ‌شرايط اجازه دهد در هر لحظه هزاران داوطلب جهاد آماده تکرار يازده سپتامبر هستند. فضای جامعه‌های اسلامی، حتا اجتماعات مسلمان کشور‌های اروپائی، عموما چنان با خشونت و بي رحمی ‌آغشته است که يک نويسنده پاکستانی که در انگلستان می‌زيد، نديم اسلم، رمان خود “نقشه‌هائی برای عاشقان گمشده” Maps For Lost Lovers  را واکنشی به يازده سپتامبر‌های کوچکی می‌داند که هر روز در اين اجتماعات روی می‌دهند. امريکائيان که آتش زدن سينما رکس آبادان را در آستانه انفلاب اسلامی ‌ايران (با کشته‌ شدن نزديک پانصد تن که به نسبت جمعيت از تلفات يازده سپتامبر درگذشت) و گروگانگيری ديپلمات‌های خود، و حمله خودکشی جهادی‌های اسلامی ‌را به سربازخانه‌شان در بيروت همچون رويداد‌هائی جداگانه تلقی کرده بودند و حتا از حملات‌ تروريستی بعدی به آپارتمان‌های “الخبار” در عربستان سعودی و رزمناو Cole در عدن پيامی‌ نگرفته بودند بزودی چشمان خود را بر پديده نه چندان تازه ‌تروريسم اسلامی ‌گشودند.

***

تروريسم اسلامی ‌را می‌توان آميخته‌ای از بنيادگرائی وهابی و اسلام انقلابی خمينی سوار بر پول نفت تعريف کرد. هدف آن را آموزه doctrine وهابی تعيين می‌کند: برقراری حکومت ‌شرع در تعبير راستين و سرة وهابی آن، به معنی آنچه در قرآن و بويژه سنت (عملکرد پيامبر اسلام به عنوان فرمانده نظامی ‌و سياسی) آمده، است نخست در کشور‌های اسلامی‌ و سپس به موجب همان کتاب و سنت به سراسر جهان. ‌شيوه رسيدن بدان هدف را آموزه خمينی تعيين می‌کند: بهره‌برداری از نادانی و تعصب توده‌های مسلمان که می‌بايد از‌ انديشه مستقل بی بهره ‌شوند با ‌شيوه‌های مدرن مغزشوئی، و آماده کردن‌شان برای جهاد به معنی دست زدن به هر وسيله، آسان‌ترين و در دسترس‌ترين‌ش‌ ترور و کشتار کور سرتاسری. اين فلسفه سياسی و استراتژی درامدهای سرشار نفتی را لازم می‌داشت که بار ديگر‌ شمشير اسلام را پس از چند صد سال از نيام بيرون کشد و مشکل فلسطين را لازم می‌داشت تا پيوسته عواطف توده‌ها را به غليان نفرت و انتقام جوئی برساند.

اگر امروز ما در عراق جهادی‌ها را می‌بينيم که با فدا کردن خود هر که را بتوانند از مسلمان و غيرمسلمان و زن و کودک و نظامی ‌و غير نظامی ‌بی هيچ‌ انديشه‌ای می‌کشند و هر چه را بتوانند ويران می‌کنند، تا چنانکه زرقاوی رهبرشان گفت دمکراسی به آن کشور راه نيابد، با نهايت فلسفه و استراتژی سياسيی روبروئيم که از‌ترکيب عبدالوهاب و خمينی در فرايندی از سده هژدهم تا سده بيستم برآمده است و آينده جهان را آن گونه که اسلاميان Islamists (با مسلمانان اشتباه نشود) آرزو دارند به روشنی به هر کس بخواهد نشان می‌دهد.

اما آيا همه کس می‌خواهند اين تصوير روشن را ببينند؟ در آنچه به امريکا و اروپا مربوط می‌شود مشکل درست در همين جاست. امريکائيان تصور و تصوير بسيار روشن‌تری از ماهيت تهديدی که نه تنها خودشان بلکه تمدن امروزی و دستاورد‌های پنج سده روشنگری و خردگرائی را تهديد می‌کند دارند. درباره اروپائيان هيچ نمی‌توان مطمئن بود. نگرش امريکائيان به اين مسئله نگرشی استراتژيک و همه سويه است؛ نگرش اروپائيان اگر هم آگاهی کافی از ابعاد خطری که در کمين‌شان است يافته باشند (به هلند بنگريد) سياسی و موضعی است: خريدن وامتياز دادن و نازکشيدن appeasement و سختگيری‌های گاهگاهی. دوربينانه‌ترين چاره‌انديشی اروپائيان، کوشش بيشتر برای يکپارچگی integration بيشتر اجتماعات مهاجران مسلمان در جامعه‌های اروپائی است. اين اجتماعات بزرگ که سرسختانه از امروزی ‌شدن و کنار گذاشتن آداب و رسوم و ارزش‌های خود گريزانند برای اروپائيان در درازمدت مشکل بزرگ‌تری هستند. اگر اروپا نتواند نسل جوان‌تر زنان و مردانی را که نه تک تک بلکه همگروه با خانواده و دهکده‌هاشان به بيرون آمده‌اند در جامه تمدن خود بپوشاند (فرايندی که در امريکا بهتر انجام می‌گيرد) با چالشی بزرگ‌تر از امريکا روبرو خواهد ‌شد. اين ميليون‌ها مسلمانی که در گتو‌های خود هر روز به سرخوردگی بيشتر می‌افتند نه تنها هيچ قدر‌شناسی به سرزمين‌های ميزبان‌شان ندارند گوش‌های پذيرای خود را به دهان‌های آتشبار واعظانی می‌سپرند که يا از نابود کردن غرب سخن می‌گويند يا از رسالت پاره‌ای از واپس‌مانده‌ترين گروه‌های انسانی برای تحميل همان اسلام وهابی بر غرب پسا صنعتی.

***

يک بخش استراتژی پيکار امريکا با ‌تروريسم اسلامی‌ شکست دادن‌ش در بزرگ‌ترين و يکی از واپسين پناهگاه‌های آن است. جمهوری اسلامی ‌امروز به نظر امريکائيان مهم‌ترين پشتيبان‌ تروريسم در جهان است و اين ادعا را هم طبيعت رژيم اسلامی ‌در ايران و هم سياست‌های آن در بيست و چند سال گذشته تاييد می‌کند. دولت امريکا اين هدف را در چهارچوب طرح “خاور ميانه بزرگ” پی گرفته است و گمان نمی‌رود که مگر در اوضاع و احوال استثنائی و پيش‌بينی ناپذير بخواهد به اسلحه دست ببرد. درسی که امريکائيان در عراق آموخته‌اند به آنها ثابت کرده است که اگر تغيير رژيم هم آسان باشد دشواری‌های جابجائی رژيم می‌تواند همه طرح را به ‌شکست بکشاند. کمک به جنبش دمکراسی و حقوق بشر در ايران از اين رو جائی هر چه بالا‌تر در سياست خاورميانه‌ای آن دولت می‌يابد.

درباره طرح خاورميانه بزرگ و تقويت جنبش آزاديخواهانه و جامعه مدنی در سرزمين‌های منطقه‌ای که صادرات عمده‌اش نفت و نيروی انسانی و‌ تروريست است سخن بسيار گفته می‌شود. حکومت‌های عموما فاسد و ديکتاتوری منطقه که جز سوريه بهترين روابط را با امريکا دارند، طبعا از آنچه مداخله در امور داخلی ديگران و دمکراسی صادراتی و به فرمان امريکا می‌نامند دل خوشی ندارند و عموما بهانه می‌آورند که تا مسئله فلسطين حل نشود دست به اصلاحات عمده‌ای نمی‌توان زد. در واقع نيز نمی‌توان انتظارات زيادی از پيشرفت دمکراسی و حقوق بشر در جامعه‌هائی داشت که اگر بتوانند آزادانه رای بدهند بيشتر به اسلاميانی روی خواهند آورد که به “هر کس يک رای يکبار” اعتقاد دارند. سير دمکراسی، اگرچه با کمک تنها ابرقدرت جهان در خاورميانه عربی ـ اسلامی ‌به سبب سه عامل بسيار کند خواهد بود: جای بسيار بزرگ فلسطين در هر سطح سياست و جامعه؛ يهود ستيزی که دستگاه آموزشی و اطلاعاتی (رسانه‌ها، مساجد، تبليغات رسمی) پيوسته بدان دامن می‌زند و نقش مهمی ‌در پروراندن روحيه جهادی دارد؛ نفرت و دشمنی به امريکا که با جنگ‌های عراق و افغانستان به اوج تازه‌ای رسيده است. امريکا هر چه هم برای دمکراسی و حقوق بشر بکند در توده‌های عرب بيش از قدرشناسی، دشمنی برمی‌انگيزد. در اين ميان استثنای بزرگ، از همه نظر، ايران است.

با آنکه حکومت ايران با امريکا بد‌ترين مناسبات را دارد مردم ايران دوستان امريکا در منطقه‌اند. حتا ‌ترکيه از اين نظر در ميان جامعه‌های مسلمان به پای ايران نمی‌رسد. در ايران از بقايای کم اهميت چپگرايان افراطی و حزب اللهی‌ها گذشته هيچ مخالفتی با کمک امريکا به پيشبرد دمکراسی نيست؛ اين انتظاری است که مردم ايران از اروپائيان نيز دارند. ايران يک حکومت اسلامی‌ متعهد به اجرای‌ شريعت اسلام دارد ولی عرفيگرا‌ترين جامعه در سرزمين‌هائی با اکثريت مسلمانان است. نقش اسلام در زندگی مردم هر روز کم رنگ‌تر می‌شود. در‌ شهر‌های ايران از بانگ اذان خبری نيست، مساجد خالی‌اند و آخوند‌ها از‌ترس توهين و تحقير مردم با لباس مبدل به خيابان‌ها می‌آيند. زنان و جوانان عرصه را بر حکومت هر روز تنگ‌تر می‌کنند و امتيازات غيراسلامی‌ بيشتری می‌گيرند. ايران يکی از سر زنده‌ترين جامعه‌های مدنی منطقه را دارد. فلسطين برای توده ايرانی اولويتی بشمار نمی‌آيد و يکی از خواست‌های برنيامده مردم آن است که حکومت، فلسطين را رها و فکری به حال آنها کند. در ايران کسی جهادی نمی‌شود. با توجه به نيرومندی جنبش آزاديخواهانه مردم ايران بخت ايرانيان برای برقراری يک دمکراسی ليبرال از همه بيشتر است. از پاکستان تا مراکش هيچ جامعه‌ای را به پيچيدگی و ظرافت و پالودگی sophistication جامعه ايرانی در همين حکومت اسلامی ‌واپس‌مانده نمی‌توان يافت.

پشتيبانی صريح و مکرر مهم‌ترين مقامات امريکا از دمکراسی و حقوق بشر در ايران بدين ‌ترتيب هم در جهت پيکار ضد‌تروريسم اسلامی ‌است و هم سياست درستی که جای مطمئنی به امريکا در ايران پس از رژيم اسلامی ‌خواهد داد. امريکائيان خود را از يک بازار صادراتی بيست و چند ميلياردی در سال و معاملات با رژيمی ‌که با دشمنی اکثريت مردم روبروست کنار کشيده‌اند و دست اروپائيان مشتاق را باز گذاشته‌اند ولی در درازمدت، اين اروپا نخواهد بود که دوستی ايران را بدست خواهد آورد. ايرانی که از زير وزنه سنگين حکومت اسلامی ‌آزاد ‌شود يک چشمه جوشان انرژی، و به زودی مهم‌ترين بازار آن منطقه خواهد بود. ظرفيت اقتصادی و فرهنگی ايران را با هيچ کشور ديگری در “خاور ميانه بزرگ” مقايسه نمی‌توان کرد. دير يا زود فضای مناسب سياسی برای تحقق بخشيدن به اين ظرفيت بزرگ فراهم خواهد‌ شد و آنگاه ايرانيان طبعا به سال‌های جمهوری اسلامی ‌و نقش اروپا در دراز کردن عمر آن رژيم نگاهی تازه خواهند افکند.

***

پس از دو رای نه در همه پرسی‌های فرانسه و هلند به قانون اساسی تازه اروپا و در آستانه انتخابات پيشرس در آلمان منظره سياسی در جامعه اروپائی رو به دگرگونی مهمی‌ دارد. يک ناظر ايرانی که برای ايران ليبرال دمکرات آينده در جهانی می‌کوشد که آزاد از رژيم‌های ديکتاتوری، بر داد و ستد ‌انديشه‌ها و فراورده‌ها گشوده باشد، اميدوار است که از اين زلزله کوچک، اروپائی بدر آيد که در ادامه سنت پانصد ساله خود به ساختن چنان ايران و چنان جهانی کمک کند. در جامعه اروپائی کاهش اهميت فرانسه و نيرومند‌تر‌ شدن جبهه کشورهای تازه آزاد ‌شده اروپای خاوری، “اروپای نو” به تعبير طعنه‌آميز وزير دفاع امريکا، تحول مثبتی است. می‌توان پيش‌بينی کرد که بخشی به پشتيبانی اين کشور‌ها راه‌حل انگليسی تحول تدريجی جامعه اروپائی بجای راه‌حل ديوانسالارانه bureaucratic فرانکو ـ آلمان پذيرفته ‌شود ولی از اين مهم‌تر برای بحث ما نقشی است که کشور‌هائی مانند لهستان يا جمهوری چک به ويژه می‌توانند در پيشبرد يک سياست اروپائی دفاع از جنبش‌های آزاديخواهانه در جهان داشته باشند. آنها به تعهد آرمانگرايانه به آزادی و حقوق بشر نيز جائی در کنار raison d Etat و real politik (مصلحت دولت و سياست واقع) خشک دولت‌ها می‌دهند که برای بسياری در جهان چون يک پيام رهائی است.

در انتخابات سپتامبر اميد يک دوستدار هميشگی آلمان، پيشبرد برنامه‌های آزادسازی اقتصاد است، هر طرفی پيروز‌ شود. برای کسی که گرايش نزديک به غرض bias آلمانی از کودکی با او بوده است ناميده‌ شدن آلمان به عنوان مرد بيمار اروپا بسيار غم‌انگيز است (تازگی اين لقب را دارند به ايتاليا می‌دهند.) مردم آلمان نشان داده‌اند که می‌توانند از لب پرتگاه برگردند، هر چند مانند بسياری از ما می‌بايد به لب پرتگاه برسند تا به‌انديشه اصلاح بيفتند. در سياست خارجی می‌بايد اميدوار بود که دست کم يک چشم آلمان از فرانسه به همسايگان خاوري‌اش بيفتد. آلمان دو بار در هفتاد ساله پس از پيروزی در “سدان” درباره آن همسايگان و اساسا هدف‌های سياست اروپائی خود اشتباه کرد و در چند ساله اخير نيز به آنچه می‌بايست و می‌توانست بی توجه ماند. اکنون در اين انتخابات فرصتی برای جبران پيش می‌آيد. اروپای مرکزی يک حوزه مستعد رشد اقتصادی و خون تازه‌ای در رگ‌های اروپاست که در جاهای زيادی سخت ‌شده‌اند؛ و هيچ کشوری مانند آلمان نمی‌تواند امکانات فراوان اين منطقه را در چهارچوب برابری و سود متقابل تحقق بخشد. هنگامی‌ که آلمان باز يگانه ‌شد اين اميدواری بود که به عنوان مرکز طبيعی اروپا عمل کند ولی ائتلاف چپ ‌ترجيح داد جهت سياست خارجی خود را با قطب نمای فرانسه تعيين کند.

در يک زمينه بسيار مهم که به بحث ما نيز ارتباط دارد اميد آن هست که در حکومت آينده مخالفت با امريکا جايش را به همکاری تازه و بيشتری بدهد که هم برای تعديل سياست‌های آن کشور لازم است و هم امن‌تر کردن جهان برای دمکراسی. امروز “خاور ميانه بزرگ” در وضعی است از پاره‌ای نظر‌ها قابل قياس با اروپای پس از جنگ دوم جهانی. منطقه‌ای است هم مستعد افتادن به سياهچال black hole بنيادگرائی اسلامی‌ و هم به ياری موثر جهان بيرون، آماده گام نهادن در سپهر دمکراسی و حقوق بشر. ‌شش دهه‌ای پيش امريکائيان با برنامه‌ای‌ شگرف به ياری جامعه‌های اروپائی آمدند تا اقتصاد و سياست خود را نوسازی کنند. از نهادهای حکومتی تا جامعه مدنی تا صنايع جائی نماند که از کمک‌های سخاوتمندانه برخوردار نشد. اکنون امريکا به همان دلائل منافع ملی با برنامه‌ای بسيار کوچک‌تر ولی به همان ‌اندازه لازم برای رهانيدن مردمان اين منطقه از حکومت‌های خودکامه و فاسد و ‌تروريست مانند جمهوری اسلامی ‌پيشگام ‌شده است کشوری با تجربه آلمان دست کم‌ش اين است که از اين برنامه پشتيبانی و بدان کمک کند. تا آنجا که به ايرانيان ارتباط دارد از بابت پشتيبانی امريکا هيچ مشکلی نيست. اگر قدرت‌های جهانی زمان و امپراتوری‌هائی که آفتاب بر پرچمشان غروب نمی‌کرد زمانی از کمک‌های مالی امريکا استقبال کردند ايرانيان می‌توانند پشتيبانی سياسی و تبليغاتی امريکا را غنيمت ‌شمرند و جامعه مدنی ايران می‌تواند مانند آنهمه کشور‌ها از آسيای مرکزی و قفقاز گرفته تا اروپای خاوری چنان پشتيبانی را عاملی اضافی در پيکار با گروهی آخوند انتخاب نشده گرداند.

از همه مهم‌تر در کوتاه مدت،‌ شايد يک حکومت تازه در آلمان عاملی باشد برای روبرو کردن جمهوری اسلامی ‌با تهديد جدی تحريم اقتصادی که تنها راه جلوگيری از بالا گرفتن بحران اتمی‌ تا برخورد نظامی ‌است.

  ما با چشمان منتظر به انتخابات سپتامبر آلمان می‌نگريم.

ــــــــــــــــــــ

انجمن آلمان و امريکا،‌ هايدلبرگ، ژوئيه 2005

بخش 7 / چشم‌انداز‌ها / بزرگ‌ترین درس‌هائی که گرفته‌ام

بخش 7

چشم‌انداز‌ها

 

بزرگ‌ترین درس‌هائی که گرفته‌ام

 

من امروز بیش از یک دلیل برای بیشترین احساس خوشی دارم: دیدار دوستانی که به‌این آسانی‌ها دست نمی‌داد؛ بازیافتن دوستانی که هیچ خبری از آنان نداشتم؛ و خود‌ این مناسبت که ماندم و می‌بینم. بیش از همه می‌باید از دوستان عزیزم سرکار خانم مدرس و آقای کشگر سپاسگزاری کنم. آنها از معدود کسانی هستند که می‌توانستند ‌این چنین گرگ و میش را در یک جا گردآورند. در ‌این زندگانی دراز چند باری از مرگ گریخته‌ام. امروز می‌بینم یکی از آن موارد ‌این بوده است که چنین همایشی سی سال پیش برگزار نشد!

پرداختن به عمر در چنین مناسبتی ناگزیر است ولی من سر ‌شما را با نقل خاطرات به درد نمی‌آورم ــ و خاطرات یکی از نقطه ضعف‌های من است ــ مگر آنکه مانند ‌این کتابی که امروز در برابر ماست دوستی خاطرات را بیرون آورد. در طول زندگانی من دگرگونی‌های مهمی‌ در آنچه از عمر می‌فهمیم روی داد. تا‌ شصت سالی پیش زندگانی سه مرحله داشت ــ کودکی و جوانی و پیری. میان سالی نیز که عاقل زن و عاقل مرد می‌گفتند بود ولی نه چندان مشخص و بسیار زودگذر. دهه‌های ‌شصت و هفتاد، سقف انتظار عمر ‌شمرده می‌شد و البته بیشتری بدان نمی‌رسیدند و‌ اندکی هم که از آن می‌گذشتند در ‌شمار نمی‌آمدند. خود من در کودکی حساب می‌کردم و با ناباوری از خود می‌پرسیدم که آیا سده بیست و یکم را خواهم دید؟ از دهه پنجاه در امریکا یک دوره دیگر با پیامد‌های فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی بسیار پر دامنه بر زندگانی افزوده‌ شد و به تندی جهان را گرفت ــ سال‌های “تین” یا تین‌ایجری در انگلیسی. زیرا در آن زبان از سیزده تا نوزده به تین ختم می‌شود. ما به آن نوجوانی می‌گوئیم که گمان می‌کنم یکی از دستکاری‌های من در فارسی است. پیش از آن نیز adolescence بود ولی تیپ انسانی نوجوان یا تین‌ایجر به عنوان یک نیروی اقتصادی و فرهنگی در جامعه حضور نداشت.

(هنگامی ‌که از تقویم سخن می‌گوئیم میلادی است و بس، زیرا سال‌های تقویم هجری هیچ معنای تاریخی حتا برای خود اهل تقویم ندارد و خود تقویم تنها هزار و چهار صد سال را می‌پوشاند که گویای نگاه اسلام به سرتاسر تاریخ بشری نیز هست ــ هر چه جز آن، جاهلیت.)

نسل من آن مرحله را از دست داده بود و بسیاری از زنان و مردان نسل پس از من در‌ ایران چیزی از آن در نیافتند زیرا در جامعه‌ای بی‌بهره، به ‌این تجملات نمی‌شد رسید. و غوره‌های مویز نشده آن زمان‌ها در سودای خود برای ویران کردن جهان کهن، از ‌این عوالم بی خبر بودند. ولی ما به میانسالی در معنای تازه آن رسیدیم ــ چهل و پنجاه سالگی‌هائی که از سی سالگی‌های پیش از آن باز شناختنی نبود. برای خانم‌ها نیز که طبیعت هر چه توانسته بر سنگینی بار هستی‌شان افزوده است سال‌های چهل و بالا‌تر زندگی‌ شکفتگی تازه‌ای همراه آورد که پیش از آن تنها زندگی‌های اشرافی، باز نه به همگان، می‌توانست بدهد.

میانسالی با بهبود ‌شرایط زندگی ــ اگر آسیب‌های سیاست اجازه می‌داد و‌ اندکی خردمندی در گذران روزانه راه می‌یافت ــ به دهه ‌شصت و در مواردی نه چندان معدود تا دهه هفتاد زندگانی کشید. آنگاه گسل تازه‌ای در مسیر زندگانی لازم آمد که تازگی‌ها‌ شاهدش هستیم. از میانسالی یک باره به پیری نمی‌شد گذر کرد. یک مرحله دیگر افزوده ‌شد که من سالخوردگی را برای‌ش پیشنهاد می‌کنم. پدیده‌ای است مانند میانسالی، سیال که هنوز تعریف دقیق خود را ندارد. من و همسالان‌م خیال داریم برای نخستین‌بار در زندگانی انسان، مرز سالخوردگی یک نسل را تا به پیری برسد تعیین کنیم ــ اگر چند گاهی مهلت یابیم. من به دلائل آشکار با خشنودی به نود ساله‌های چالاکی می‌نگرم که هیچ خیال پیر‌ شدن به معنی از کار افتادگی به درجات قابل ملاحظه ندارند. اگر‌ این درست باشد که زندگانی انسان در ‌این سده به آسانی می‌تواند از صد بگذرد، ما می‌توانیم دامنه سالخوردگی را بسته به مورد میان دهه‌های ‌شصت تا هشتاد بگیریم.

من و همسالان‌م همچنین می‌باید نقش و خویشکاری سالخوردگی را تعیین کنیم. در گذشته هنگامی ‌که آدمیان از میانسالی که گل سرسبد زندگانی است به پیری گام می‌نهادند بر روی هم از جریان فعال زندگی کناره می‌گرفتند و خود را در وضعی نمی‌شمردند که مداخله‌ای جز دورادور و نامستقیم داشته باشند ــ “چون پیر ‌شدی حافظ از میکده بیرون رو.” سالخوردگان چنان نیستند. تفاوت‌شان با میانسالان کمتر از تفاوت با پیران است. انرژی میانسالی را کمابیش، و دعوی بیشتر دانستن و تجربه کردن پیرانه سری را بسیار، با هم دارند؛ نمی‌توانند میدانی را که هنوز جائی برای‌شان دارد‌ ترک گویند. آنها بازنشسته‌اند ولی نه از کار افتاده؛ و سن بازنشستگی رو به بالا دارد.

در جامعه‌هائی مانند‌ ایران با گذشته‌های ناشاد حاضر در اکنون، گذشته‌هائی که، به گفتاوردی از اسکات فیتزجرالد، همچنان در اکنون باززاده می‌شوند، نقش سالخوردگان، و نیز میانسالان، حساس‌تر از یک جامعه معمولی است. من امروز می‌خواهم با بهره‌گیری از فرصت به ‌این موضوع بپردازم؛ و از تجربه آغاز می‌کنم. زیرا‌ این توده انسانی که مورد نظر ماست به سبب گسست تاریخی فاجعه‌آمیزی که در زندگی ملی ما پیش آمده زیر بار مسئولیت‌ها و محدودیت‌هائی است که در جامعه‌های عادی‌تر پیش نمی‌آید. در آن جامعه‌ها که نسل‌ها دستاورد‌های خود را به هم می‌سپارند و بر هم می‌انبارند، پیشینیان نه چنین بدهی سنگینی به پسینیان خود دارند و نه دست‌شان چنین ناگهانی از همه جا کوتاه می‌شود. ما در نسل انقلاب، از میانسال و سالخورده، روی هم رفته و تا چشم در ‌آینده کار می‌کند بیش از در دسترس گذاشتن تجربه خود برای جبران آن بدهی کمرشکن نمی‌توانیم.

این تنها برای ما صد‌ها هزار تنی نیست که از میهن خود رانده‌ شده‌ایم. در خود ‌ایران نیز با نظام حکومتی کنونی، نمایندگان ‌این دو نسلی که آن را نسل انقلاب نامیده‌ایم عموما به حاشیه رانده می‌شوند. آنها امید را زنده نگه می‌دارند و به پشتگرمی ‌نسل جوان‌تر آنچه می‌توانند برای رهائی و بازسازی ‌ایران می‌کنند. پیکار آنان که هم فعال و هم فرسایشی است سرانجام‌ این رژيم را از پای درخواهد‌ انداخت. در همان حال وظیفه اصلی که برای خود قرار داده‌اند نگهداری کشور از آسیب‌های هر روزه گروه کوچکی است که مانند ارتش اشغالگر رفتار می‌کند ــ هر کس در چهارچوب محدودی که رژیم اجازه می‌دهد. آنچه از ‌ایران پس از حکومت اسلامی ‌بماند اساسا مرهون آنهاست. سهم ما طبعا از آنان نیز کمتر است.

***

تجربه به معنی تاثیری که گذر زمان بر ذهن آدمی ‌می‌گذارد به خودی خود خوب و پسندیده نیست. ما معمولا هنگامی ‌که از تجربه سخن می‌گوئیم به آن صورتی احترام‌آمیز می‌دهیم. در تمدن‌های پائین‌تر تجربه بالا‌ترین جا را دارد، حتی اگر به گفته مشهور، تجربه نامی ‌باشد که بر اشتباهات گذاشته می‌شود.‌ آیا از همین نمی‌توان در ارزش خودبخودی تجربه ‌تردید کرد؟ انسان را بهره‌گیری از تجربه و به همان ‌اندازه دوری جستن از تجربه به ‌این پایگاه رسانیده است. تجربه واژه دیگر برای آموختن است و در جهان چه ‌اندازه آموزش‌های نادرست و خطرناک می‌توان یافت؟ به ویژه نسل‌هائی که کارنامه درخشانی ندارند بیش از همه می‌باید در تفاوت تجربه منفی و سازنده بیندیشند. تجربه سازنده، دستاورد است؛ تجربه منفی عبرت است. اولی از کامیابی‌ها و دومی ‌از ناکامی‌ها می‌آید. ولی در جهان وارونه ما کامیابی و ناکامی ‌نیز تعریف روشنی ندارد. “کامیابی” برای آن کس که می‌گوید غرق‌ش کن من هم روی‌ش چه معنی دارد؟ من بار‌ها سالخوردگان برانداخته‌ای را در کنج بی‌نوائی تبعید و گریز، و نگران سرنوشت ملی دیده‌ام که با‌شادی می‌گفتند ولی سرانجام توانستیم فلان دشمن خود را براندازیم!

یک معنی دیگر تجربه، گذشته است. ما فراورده گذشته خود هستیم و اکنون ما دنباله گذشته است، دست به آن نمی‌توان زد. ولی گذشته به سبب تاثیر‌ش بر زندگانی دگرگون ‌شونده ما، کاربرد‌های گوناگون دارد؛ با آن می‌توانیم رفتار‌های گوناگون داشته باشیم، از تحریف گرفته تا اختراع؛ از تکرار و بازتولید گرفته تا فرو ماندن. می‌توان گذشته را نتیجه زندگانی دانست یا مقدمه‌ای بر آن. از آن درس گرفت یا نمونه برداری کرد؛ و در ‌اینجاست که افراد و اجتماعات بسته به رویکردی که دارند “جنم” خود را نشان می‌دهند. ‌این رویکرد را به دو بخش می‌توان کرد.

نخست، گذشته را (به معنی تجربه) چگونه می‌بینیم و مقصود‌مان از گذشته چیست؛ گذشته تا کی و کجا را دربر می‌گیرد؟ رویکرد ‌ایستا به گذشته، نزدیک‌بین و کوتاه‌بین است؛ تا جائی می‌رود که آسان‌تر و به دل‌ش نزدیک‌تر است. چنین رویکردی به قربانی کردن اکنون و ‌آینده در پای گذشته می‌انجامد؛ افراد در آنچه عادت حکم می‌کند می‌مانند. رویکرد دیگر پویاست. گذشته را نه یک بعدی بلکه سنتز (هم نهاد)ی از تجربه‌ها می‌شمارد و از ‌اینکه دامنه تجربه‌ها را هرچه دور‌تر در تاریخ و هرچه فرا‌تر در جغرافیا ببرد نمی‌ترسد. گذشتة آشنا و ‌شخصی او برای‌ش چراغ راه‌ اینده نیست، یکی از چراغ‌هاست و نورش هم چشمان سراسر گذشته نگر او را کور نمی‌کند.

دوم، با ‌این گذشته، با‌ این دستاورد‌ها و عبرت‌ها چه می‌کنیم و به کجا می‌خواهیم برسیم؟ گذشته، چنانکه اشاره ‌شد،‌ آیا غایتی به خودی خود است، یا بهتر، می‌تواند آماده سازی برای چیزی دیگر باشد. من هیچ دلاوری را برتر از چنین نگرشی به گذشته نمی‌دانم: اگر انسان بتواند حتا در ‌ایستگاه‌های پایانی سفر زندگی به همه آنچه او را ساخته است تنها به عنوان مقدمه‌ای، پیش زمینه‌ای، بنگرد.

ما میلیون‌ها زنان و مردانی در مراحل میانی و پایانی زندگانی، هرچه هم به حاشیه‌ها، حتی به تبعیدگاه رانده، گنجینه‌های‌ شگرف تجربه خود را داریم که می‌تواند سرمایه ــ ترجیح می‌دهم بگویم مقدمه ــ باززائی جامعه ‌ایرانی ‌شود، اگر مانند آنچه تا کنون بیشتر دیده‌ایم دست و پای ما را نبندد. به عنوان یک نگرنده دست در کار می‌توانم بگویم که بیشتر تجربه‌ای که زمینه ‌اندیشه و عمل سیاسی نسل انقلاب است از گونه منفی است که به کار عبرت گرفتن و دوری جستن می‌خورد و نه تکرار و پافشاری. اگر سی سالی بسیاری آب‌ها را در‌ هاون‌ها کوبیده‌اند از همین کارکرد تجربه است، از گذشته‌ای است که همچنان در اکنون باززاده‌ شده است.

***

ما امشب در‌ اینجا هستیم زیرا سی سالی پیش در ‌ایران انقلاب اسلامی ‌روی داد که پس از نخستین حمله عرب و ‌ایلغار مغول ویرانگر‌ترین رویداد تاریخ ‌ایران است. 22 بهمن 1357 همه چیز را زیر و رو کرد و هنگامی‌ که ‌این توده انسانی از تب و تکان انقلاب به خود آمد فرصتی به همان ‌اندازه‌ شگرف در برابر خود یافت. ما با موقعیتی روبرو ‌شدیم که یونانیان، که به گفته مشهور برای هر فرایافتی واژه‌ای می‌داشتند، کائوس chaos می‌نامیدند. کائوس حالت پیش از آفرینش است، پیش از آنکه جهان هستی، هست بشود. آن انقلاب، ورشکستگی سرتاسر آنچه بود که ما را می‌ساخت و می‌شناساند ــ از سیاست گرفته تا جهان‌بینی و فرهنگ رایج؛ و از رابطه اجتماعی گرفته تا رفتار‌ شخصی. ما به عنوان یک جامعه و یک ملت در یک لحظه تاریخی، خود را برهنه کردیم. آنچه را که در واقعیت خود‌ شده بودیم بیرون ریختیم. انقلاب اسلامی ‌تنها پایان یک رژیم و یک سلسله نبود که یا بر گرد پیکر بی جان‌ش پایکوبی کنیم یا بر سر گورش بگرییم. میدان نبردی میان آنها که می‌خواستند گذشته‌های خود را برگردانند نیز نبود. بیش از هر چیز کائوس بود ــ بر هم خوردن و زیر و زبر‌ شدن همه‌چیز، از جمله گذشته‌های ما که به جان‌ها بسته بود.

سه دهه پیش به نظر من آمد که ‌ایران پس از انقلاب را بیشتر به عنوان آبستن جهان تازه‌ای ببینم تا امتداد آنچه انقلاب را، از همه سو، میسر ساخته بود؛ و ‌این نمی‌شد مگر آنکه همه آتش را بر سه رویکرد نادرست، و کشنده چنانکه ثابت ‌شده بود، تمرکز دهیم.

نخست، توطئه‌اندیشی که آفت بزرگ سیاست ماست، ‌اینکه هر چه می‌گذرد به اشاره و دست پنهان قدرت‌هائی است که جهان را می‌چرخانند. از طرفه‌های روانشناسی ملی ما، در انقلاب اسلامی ‌که اتفاقا رویدادی با‌ شرکت مستقیم و فعال بزرگ‌ترین ‌شمار ایرانیان در همه تاریخ بوده است ‌این تئوری رواجی بیش از همیشه یافت. با همه روشنگری‌ها که در‌ این سی ساله ‌شده است هنوز بیشتری از‌ ایرانیان سرنوشت خود را به اراده قدرت‌های بیگانه می‌بندند. در واماندگی محض بجای انجام دادن آنچه از آنها می‌آید، بجای سرمشق گرفتن از ‌اینهمه ملت‌ها که رژیم‌های بد‌تر از جمهوری اسلامی ‌را سرنگون کردند، و بیشترشان بی آنکه خون از بینی کسی بیرون ‌آید، وقت خود را به خیال بافی و گمان پروری در باره مقاصد بیگانگان می‌گذرانند.

دوم، امامزاده سازی که بالا‌ترین مرحله گذشته زیستی است و آشکارا برای متوقف کردن تاریخ و گروگان گرفتن‌ آینده صورت می‌گیرد؛ فرایندی است که بازتولید و هر روزی کردن گذشته را خود به خود و ناگزیر می‌سازد. ما تاثیرات ویرانگر روحیه کربلائی را در پنج سده گذشته بر فرهنگ و سیاست ‌ایران دیده‌ایم و ‌شگفتاور است که گرایش‌های سیاسی امروزین ما با همه دعوی روشنگری و تجدد هر چه می‌توانند برای امامزاده سازی در چنین جهانی می‌کنند. ما در طیف خود به مقدار زیاد کوشش‌هائی را که برای امامزاده سازی‌ شد و می‌شود بی اثر کرده‌ایم. امید من آن است که دیگران نیز قدرت خود را از سخنی که برای ‌آینده‌ ایران دارند بگیرند، نه بهره برداری از مظلوم و‌ شهید. روحیه کربلائی، عواطف ‌شدید (پاسیون) را بالا‌تر از خرد و عقل سلیم می‌گذارد؛ و سیاست و فرهنگی که همه در بند عواطف ‌شدید است و مانند چراغی با یک کلید، با یک واژه و جمله، روشن و خاموش می‌شود جامعه‌ای می‌سازد که همین است که داریم.

سوم فرصت‌طلبی که با فرصت‌شناسی و بهره‌گیری از ‌شرایط مناسب برای رسیدن به هدف‌های پیش ‌اندیشیده تفاوت دارد و در نزد‌ ایرانیان به عنوان زرنگی، برچسب افتخار است. من بسیار در پی صفتی گشته‌ام که ضعف سیاسی جامعه ‌ایرانی و مشکل اخلاقی ما را که نمی‌گذارد جامعه نیرومندی بسازیم بیان کند و بهتر از فرصت‌طلبی نیافته‌ام. در فرصت‌طلبی بی‌اصولی هست، و سست عنصری، و زرنگی به تعبیر ‌ایرانی که در‌ شتابزدگی و کوتاه‌بینی‌اش به جوانمرگی می‌انجامد؛ ندیدن بیش از نوک بینی، و روحیه ضد اجتماعی در عین چسبیدن به جامعه است. فرصت‌طلب تنها به سود در دسترس می‌اندیشد و از هزینه‌های پوشیده یا درازمدت چیزی نمی‌فهمد و البته جز استثنا‌هائی عموما زیانکار است ــ نه کمتر از همه، محکومیت به زیستن در جامعه از هم گسیخته فرصت‌طلبان.

***

سی ساله پس از جمهوری اسلامی ‌اگر از هر چیز کم داشته است از تجربه سازنده و عبرت هیچ کم نمی‌آورد. خود غوته‌ور ‌شدن در ‌این بهترین دنیا‌هائی که آدمیان توانسته‌اند بسازند یک دوره آموزشی بود که هر کدام ما به فراخور از آن بهره جسته‌ایم. تجربه‌های ‌شخصی ما بی‌شمار است و نمی‌خواهم به آن بپردازم. ولی از آن تجربه‌های بی‌شمار دو درس، دو عبرت، به نظرم برای آینده ما اهمیت حیاتی دارد: اولویت دادن به انباشت ملی، و در هم نیامیختن اولویت‌ها. نخست انباشت ملی.

در بحث توسعه و تجدد نظریه‌های بسیار آورده‌اند. یکی از مشهور‌ترین‌شان اخلاق پروتستان “وبر” است ولی توسعه در جامعه‌های غیر پروتستان بسیار روی داده است و از آن می‌توان فرا‌تر رفت. نظریه دیگری را که بیش از پیش قبول عام می‌یابد می‌توان ‌شکستگی قدرت، همان پلورالیسم، نام نهاد: هر جا اقتدار مرکزی سستی گرفته است و میدانی برای چند گرائی یا پلورالیسم و کارکرد خود مختار افراد و گروه‌ها بوده اسباب توسعه فراهم ‌شده است. ‌این نظریه اعتبار بیشتر دارد و می‌توان پیش‌بینی کرد که حتا نمونه‌های توسعه متمرکز و از بالا ــ برجسته‌ترین‌ش چین ــ در دراز مدت به بن‌بست تمرکز خواهند خورد و می‌باید گشاده‌ شوند.

ولی خاستگاه‌های توسعه هر چه باشد آنچه از توسعه بر می‌آید انباشتن دارائی‌های مادی و فرهنگی جامعه است. منظور از توسعه رسیدن به چنان انباشتی از دارائی‌های مادی و فرهنگی است که افزایش مداوم و خود بخود آنها را امکان‌پذیر سازد. ما هنگامی‌ که به خود می‌نگریم تاریخ ‌ایران را سراسر گسست‌هائی در روند انباشت ملی می‌بینیم. از تاختن‌های بیابان‌گردان عرب و غزان و مغولان و تاتاران گرفته، تا دست‌اندازی‌های روسیه و بریتانیا، هزار و چهار صد سالی یا هرچه چند گاهی رشته بوده‌ایم در تاراج و کشتار و ویرانی‌های پر دامنه پنبه ‌شده است و یا با بهره‌گیری از ضعف سیاسی مزمن جامعه ‌ایرانی اصلا نگذاشته‌اند به خود برسیم (منظورم از ضعف سیاسی، کم دانشی عمومی ‌و پائین بودن هوش عاطفی یا همان فضیلت‌های اجتماعی ماست.)

در همین صد ساله گذشته که دوران بیداری جامعه ‌ایرانی است و تکان قطعی به بنیاد‌های اجتماعی‌مان داده ‌شده، ما چهار فرصت را برای انباشت دارائی ملی از دست دادیم. در انقلاب مشروطه ‌ترکیبی از غلبه فرصت‌طلبان و تندروان و بیگانگان انقلاب را به‌ شکست کشانید. در سوم‌ شهریور ندانم‌کاری و استبداد خفه کننده باز به یاری مداخله خارجی، گسست دیگری پیش آورد. در پیکار ملی کردن نفت کوتاه‌بینی سیاسی و خام‌دستی استراتژیک به بیگانگان فرصت داد که پیکار ملی را‌ شکست دهند. ولی آن ‌شکست، زیان کوچک‌تر بود. از آن بد‌تر یکی از بهترین رهگشاد breakthrough‌ها در تحول نظام سیاسی ‌ایران به یک دمکراسی لیبرال، ناچیز و بجای آن زمینه برای یک دیکتاتوری دیگر، هرچند سازنده، آماده ‌شد. در انقلاب اسلامی‌ که دیگر بیگانگان چنان دست گشاده‌ای بر کشور ما نداشتند خود حکومت و مردم باز اساسا روی فرصت‌طلبی دست به خودکشی زدند و بد‌ترین گسست ‌این صد ساله پیش آمد.

اکنون به نظرم می‌توانیم بگوئیم که بهترین درس گسست‌های تاریخی ما اولویت دادن به انباشت ملی است. در ‌آینده هرچه می‌کنیم و به هر راه می‌رویم پیش از همه توجه داشته باشیم که ‌این مایه دارائی، آب و خاک و مردمان و زیر ساخت‌ها، که از‌ این تاریخ ــ تاریخی که بیشتر دشمن ما بوده ــ باقی مانده است کمتر نشود تا برای ساختن کشور بماند.

درس دوم، درهم نیامیختن اولویت اصلی با اولویت‌ها و ملاحظات دیگر و منحرف نشدن از آن است. منظورم‌ این است که در یک پیکار ملی، در امری که از سود‌ها و ملاحظات ‌شخصی و گروهی در می‌گذرد، هیچ‌گاه چشمان خود را از موضوع مرکزی نمی‌باید دور گرفت. فضای برانگیخته و انرژی بسیج ‌شده و ‌هاله احترام‌آمیز یک پیکار ملی به آسانی گروه‌هائی را به وسوسه وارد کردن دستور کار agenda‌های دیگری در پیکار اصلی می‌اندازد و در ‌اینجاست که همه چیز به بیراهه می‌رود. باز از همین گذشته نزدیک‌تر مثال بیاورم.

برنامه نوسازندگی ‌شگرف دوران پهلوی ــ با ابعاد آن روزی ‌ایران ــ به پیکاری برای مشروعیت بخشیدن به یک سلسله تازه آمیخته ‌شد و احساس حقارتی که بر همه آن دوران حکم فرما بود (تملق و کیش ‌شخصیت و قدرت‌نمائی و لاف‌زدن‌های میان تهی همه نشانه‌های عقده حقارت است،) به کوتاهی‌ها و زیاده‌روی‌هائی دامن زد که ‌شکست نهائی هر دو پادشاه را با هزینه‌های هنگفت برای ‌ایران به بار آورد. اگر ملاحظات حیثیتی و تبلیغاتی کنار گذاشته می‌شد و مانند ‌اینهمه “ببر‌های آسیائی” ــ که همچون ‌ایران از پائین‌ترین‌ها آغاز کردند ولی سر‌شان را به زیر‌ انداختند و دنبال یک استراتژی کارساز را گرفتند ــ همان برنامه نوسازندگی به طور جدی پیگیری می‌شد و سیاست را فدای تبلیغات نمی‌کردند مشروعیت و محبوبیت بیشتر هم می‌آمد و‌ شکست نمی‌آمد.

 به همین‌ترتیب در پیکار ملی کردن نفت اگر پاک کردن حساب‌های گذشته و پیروزی در مبارزه قدرت داخلی را وارد موضوع اصلی یعنی رویاروئی با یک ابر قدرت برخوردار از پشتیبانی ابر قدرتی دیگر نمی‌کردند، پیکار به آن پیروزی که در توان ‌ایران می‌بود می‌رسید و بعد، اگر هم ضرورتی می‌داشت می‌توانستند در موقعیتی به مراتب نیرومند‌تر به پاک کردن حساب‌ها و مبارزه قدرت داخلی، بپردازند.‌ این “زرنگی”‌های تاکتیکی ما، در انقلاب اسلامی ‌بد‌ترین نمایش خود را داد. برای آزادی و استقلال به پا خاستند ولی وسوسه بهره‌برداری از مذهب با ‌شعار حکومت اسلامی ‌و تن دادن به رهبری خمینی، هم پیکار را به ‌شکست کشانید، هم بیشتر دست در کاران را. در رده‌های بالای حکومتی نیز همان وسوسه، پرچم‌های سفید را در نخستین برخورد‌ها بالا برد.

***

اگر تجربه ملی را بدین گونه بنگریم و نه از دریچه مهر و کین و نامرادی‌های‌ شخصی و گروهی خود، آنگاه عمل سیاسی را در چشم‌انداز دیگری خواهیم دید. به ویژه در ‌شرایط تاریخی تعیین کننده‌ای مانند آنچه ما در گیر‌ش هستیم عمل سیاسی نمی‌تواند بیرون از یک چشم‌انداز تاریخی باشد. ما دیده‌ایم که سیاست‌های ‌شخصی و گروهی، به معنی پیش ‌انداختن فرد یا گروه معین، چه پیامد‌های تاریخی داشته است. کسان می‌خواسته‌اند به کرانه‌های سلامت دلخواه خود برسند ولی کشتی کشور را در غرقاب‌ها ‌انداخته‌اند. از چنین تجربه مکرری می‌توان آموخت که مطمئن‌ترین راهنمای عمل سیاسی همان است که بنتام گفت: بیشترین خوشبختی برای بیشترین مردمان.‌ آیا برنامه سیاسی و دستور کار ما به سود بیشترین‌ ایرانیان است؟ ما امروز وظیفه‌ای فوری‌تر از برقراری یک جامعه ‌شهروندی، جامعه‌ای که همه حقوق از فرد انسانی، بی هیچ پسوند و پیشوند، بی هیچ تبعیض و فاصله، سرچشمه می‌گیرد نداریم. در چنان جامعه‌هائی میدان برای رسیدن همه لایه‌های اجتماعی، همه گروه‌ها به خواست‌های خود باز است ــ اگر بتوانند اکثریت را با خود همراه کنند. یک جامعه ‌شهروندی در دراز مدت به سود همگان خواهد بود زیرا پیشرفت را از خشونت و خونریزی و فاجعه ملی دور خواهد کرد.

جرمی‌بنتام در بریتانیای میانه سده‌های هژدهم و نوزدهم می‌زیست که از فساد و زور گوئی اقلیت فرمانروا و بی‌بهرگی و ناآگاهی اکثریت بزرگ مردمان سرشار می‌بود. آنچه بریتانیا را چنین جامعه‌ای کرد رویکرد متفاوت طبقه سیاسی بریتانیا بود. آن طبقه سیاسی که محدود بودن‌ش به گروه کوچک مردان مال‌دار و ملک‌دار در آن دوره تاریخی اتفاقا به سود تحول فرهنگ سیاسی تمام ‌شد، آموخت که سود آنی و منحصر به خود را فدای سود درازمدت جامعه به طور کلی کند. بجای رویکرد کنار گذارنده، رویکرد دربر گیرنده را که مستلزم گذشت‌های متقابل و رسیدن به همرائی است بگذارد. (حتی در همان سده اصل جابجا ‌شدن قدرت پذیرفته بود، که اصل موضوع در یک دمکراسی لیبرال است، و نخست وزیران به آسانی منزل به مخالفان تلخ سیاسی خود می‌پرداختند). آنگاه ‌اندک ‌اندک حق رای و پیشرفت به همه جامعه رسید. بریتانیا بهشت روی زمین نیست ــ هیچ کشوری نیست ــ ولی می‌تواند خود را بهتر سازد. بیشترین خوشبختی برای بیشترین مردمان در بریتانیا از زیاده روی‌ها و اشتباهات مرگبار و برباد رفتن انباشت ملی جلوگیری کرده است. بقیه دنیا هم یا از سرمشق بریتانیا آموختند یا می‌باید بیاموزند.

اینها بزرگ‌ترین درس‌هائی است که از هشت دهه گذشته گرفته‌ام و فرصتی بهتر از امروز برای بازگفتن‌ش نمی‌بود. از خانم مدرس و آقای کشگر و “تلاش” آنها؛ از آقای مهرداد احسانی پور و محبت‌های‌شان؛ از دوستان سخنران، آقای مهدی خانباباتهرانی که‌ایشان را نیز مانند آقایان بهزاد کریمی‌ و بابک امیرخسروی، بازتاب خودم در آئینه چپ می‌دانم؛ آقای مسعود بهنود که جوان‌ترین سردبیر آیندگان و از کامیاب‌ترین و با نفوذ‌ترین روزنامه‌نگاران نسل پس از ما هستند؛ آقای دکتر علیرضا نوریزاده که برای رسیدن به ‌این مجلس “طی‌الارض” کرده‌اند و پرکار‌ترین و با خبر‌ترین روزنامه نگار ‌ایرانی و چشم و گوش ما در‌ ایران‌اند و هیچ کس مانند ‌ایشان تباهی‌های رژیم را آشکار نکرده است؛ آقای دکترمهرداد پاینده که امید مرا به ‌آینده و درستی راهی که نسل ‌ایشان خواهد پیمود فزونی بخشیدند و دکترسیروس آموزگار که بی همکاری ‌ایشان‌ آیندگان همان در سال اول از میان می‌رفت، و همه دوستان و سرورانی که با حضور خود مرا ‌شاد و سربلند کردند بسیار سپاسگزارم و اشتیاق فراوان دارم که در جشن هشتاد سالگی یکایک ‌شما ‌شرکت جویم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 سخنرانی زادروز هشتاد سالگی، کلن، 27 سپتامبر 2008

گامی در راه آینده / نخستين سرمقاله آيندگان شنبه 25 آذر 1346 / داريوش همايون

ما همچنین روزنامه‌ای مستقل و غیرمتعهد، و نه بی‌طرف، خواهیم بود. در مسائل روی مزیت خود آن مسائل اظهار نظر خواهیم کرد و جانب ملاحظات خصوصی را نخواهیم گرفت. مصالح ملی ایران تنها راهنمای ما در قضاوت امور است. این بینش کلی در همه موارد نخستین پایه‌ای است که سیاست تحریری روزنامه بر آن نهاده شده است.

ادامه‌ی مطلب

رساله‌ی تحقیقات سرحدیه / یک سند تاریخی و معتبر در باره حقوق حاکمیت ایران در شط العرب (به نقل از آیندگان 14 ارديبهشت 1348) بخش پنجم

اما محمره (خرمشهر فعلی) و ساير اراضی خوزستان که محل سکنای عشاير کعب و موافق قرارنامه آخری ملک طلق دولت عليه ايران و از جمله اراضی قرب جوار مبدأ حد دولتين اسلام از سمت جنوب است، به اين قرار است که محمره بندری است از توابع اراضی حعب که در طرفين رود کاران که از زردکوه و ساير جبال بختياری برمی‌خيزد و نزديک به محل انصاب به شط العرب واقع است

ادامه‌ی مطلب

زنان، مردان و حجاب اجباری / آرش جودکی

کشمکش سی ساله بر سر شکل و رنگ پوشش اجباری تنها گوشه کوچکی از پيکار دلاورانه و روزانه زنان با جمهوری اسلامی بر سر پاسداری و گسترش حقوق‌ اجتماعی‌شان است. که اوج آن را بايد از يکسو در کمپين يک ميليون امضا که از پنج شهريور 1385 به راه افتاده است ديد و از سوی ديگر در نقش ويژه‌ای که زنان در پويايی جنبش سبز ايفا می‌کنند.

ادامه‌ی مطلب

دیکتاتور! / ماندانا زندیان

تمام قصه همین است: / تو با چشم‌های بسته راه می‌روی / من با چشم‌های باز منفجر می‌شوم / و نور / غبار پلک‌هایمان را / در هوای خانه / سبز می‌کند.

ادامه‌ی مطلب

آی …ای حنجره ی آبی ! / رضا مقصدی

احمد شاملو درباره ی مرگِ دوستی می گفت: انسان هایی از این دست نمی میرند. ناگهان در میان ما گم می شوند. تنها یادی، خاطره ای، فریادی، آن ها را به میان ما بازمی گرداند. راست گفته است. همین لحظه در این جا هستی. درمیان ِ جان ِ ما نشسته ای.

ادامه‌ی مطلب

دربارۀ ترجمۀ متن‌های اندیشۀ سیاسی جدید / مورد شهریار ماکیاوللی / هشت/ دکتر جواد طباطبایی

‌برای هر فردی که از عقل سلیم بهره‌ای برده باشد، این‌که مترجم باید از موضوعی که کتابی دربارة آن ترجمه می‌کند اندک دانشی داشته باشد، باید از بدیهیات بوده باشد. با نظری به بسیاری از متن‌های ترجمه شده در سال‌های اخیر به آسانی می‌توان دریافت که این امرِ بدیهی، در کشوری که ادبیات عالیترین فرآوردة علمی و تتبعات لغوی و ادبی بالا‌ترین تولید علم به شمار می‌آید، مانند بسیاری از بدیهیات، چندان بدیهی نیست.

ادامه‌ی مطلب

“سرود ملی” رها. الف./ ایران

«اگر می‌خواهید تمام خاطرات تلخ و شیرین جنبش سبز را تنها در یک شعر مُرور کنید، شما را دعوت می‌کنم به خواندن شعر “سرود ملی” که “رها. الف.” از تهران برای صفحه‌ی شعر ایستادگی فرستاده است. او به زیباترین و در عین حال، اندوهبارترین شکل ممکن سه رنگ پرچم ایران را با خاطرات جنبش در هم‌ آمیخته و شعری آفریده است که می‌تواند جنبش سبز را نه تنها در تاریخ سیاسی، که در تاریخ ادبیات ایران به ثبت برساند.

ادامه‌ی مطلب

گروگانهای عراق / آيندگان 11 ارديبهشت 1348 / داريوش همايون

‌در يک هفته گذشته بدرفتاری با ايرانيان از نو شدت يافته است و به نحوی روزافزون ناتوانی حکومت بغداد را در کشمکش با ايران در خود منعکس ساخته است. عراقی‌ها در ماجرای شط العرب نه به حجت با ايران برمی‌آيند و نه به جنگ. پس به اتباع ايران رو کرده‌اند و کينه و سرخوردگی خويش را بر سر آنان ريخته‌اند.‌

ادامه‌ی مطلب

بی‌پروائی در برابر فرهنگ مسلط / گفتگو با محمود خوشنام

 

آیندگان “راست”ی بود که از پرداختن به چپ پروائی نداشت (در واقع برای این که چپ در جهان فرهنگ دست بالا را داشت) و همین به شمار خوانندگان روزنامه می‌افزود.

ادامه‌ی مطلب

رضاشاه کبیر ـ سفرنامه خوزستان / فهرست

رضاشاه کبير

سفرنامة خوزستان

تجديد چاپ: نشر تلاش 1383

 

Talash / Sand 13   

21073 Hamburg    

 Germany              

 

حروفچينی: آليس آواکميان

شماره ثبت:

ISBN  3-00-014160-X

‌ـــــــــــــــــــــــــــــ

‌‌‌

فهرست‌ / سفرنامة خوزستان

‌‌

رضاشاه در سفرنامه‌هایش / داریوش همایون

مقدمه‌ 

قسمت‌ اول‌ ـ از طهران‌ بپايتخت‌ صفويه‌ و مركز زنديه‌

از طهران‌ به‌پايتخت‌ صفويه‌ و مركز زنديه‌

خاطره‌اي‌ در حسن‌ آباد

حركت‌ از قم‌

حركت‌ از مورچه‌ خوار

ورود به‌اصفهان‌

اخبار طهران‌

ملاقات‌ با قونسول‌ انگليس‌

احساسات‌ اهالي‌ اصفهان‌

تجهيزقشون‌

يك‌ تلگراف‌ مسرت‌ بخش‌

شايعه‌ كناره‌گيري‌

حركت‌ از اصفهان‌

بطرف‌آباده‌

تلگراف‌ خزعل‌

تلگرافات‌ طهران‌

ملاقات‌ با قونسول‌ انگليس‌

حركت‌ ازشيراز

ورود به‌بوشهر

ملاقات‌ با نايب‌ شرقي‌ سفارت‌

راجع‌ به‌مجلس‌

دركشتي‌ مظفري‌

جزيره‌ خارك‌

عهدقاجاريه‌

فوت‌ فرصت‌

خطر

 ‌

قسمت‌ دوم‌ ـ در سرزمين‌ الام‌

در سرزمين‌ الام‌

نشان‌ دولت‌

نتهاي‌ سفير انگليس‌

روابط‌ با انگليس‌

تسليم‌ خزعل‌

در زيدون‌

احوال‌ اردوي‌ بهبهان‌

حركت‌ به‌لنگير

تشويش‌ اردوي‌ غرب‌

ورود به‌لنگير

مواقع‌ اشرار

ده‌ ملا

از ده‌ ملا به‌اهواز

خوزيان‌

جنايات‌

ترجمه‌ مكتوب‌ شيخ‌ خزعل‌

تهديد دلسوزانه‌

ورود به‌اهواز

روز اول‌ توقف‌ دراهواز

خزعل‌

مواجهه‌ با خزعل‌

نمايندگان‌ خارجه‌

سرپرستي‌ لرن‌

اقبال‌ و اراده‌

جنگ‌ رامهرمز

حركت‌ به‌شوشتر

نظاميان‌ محصور

نفت‌

عزيمت‌ به‌دزفول‌

اسناد مهم‌

انتظام‌ امور

از اهواز به‌محمره‌

فيليه‌

خنجر مرصع‌

قسمت‌ سوم‌ ـ پس‌ از غائله‌ خوزستان‌

بصره‌

حركت‌ به‌كربلا

كربلا

مراجعت‌ از نجف‌

سامره‌

كاظمين‌

خاك‌ ايران‌

كرمانشاه‌

قزوين‌

عزيمت‌ به‌طهران‌

 ‌

خاتمه

فهرست‌ (كسان، جايها)

‌ تصاوير

PDF

رضاشاه در سفرنامه هایش / داریوش همایون

     داریوش همایون

 

 ‌

رضاشاه در سفرنامه هایش

 ‌

    در تاریخ همروزگار ایران هیچ کس مانند رضاشاه ترور شخصیت نشده است.  سه نسل روشنفکران و سرامدان فرهنگی و کوشندگان سیاسی، بیشترشان، از چپ و مذهبی و ملی کوشیدند از او چهره‌ای زشت بنگارند.  دست پروردگان نامستقیم او، آنها که زنده ماندنشان نیز به برنامه نوسازندگی او بستگی داشته بود، نه کمتر از رقیبانش، برخود فرض دانستند که پا بر هر واقعیتی نهاده، او را سرچشمه هر چه در ایران ناپسند می‌یافتند بشمارند.  خدمتهای او خیانت و میهن پرستی‌اش وطن‌فروشی به قلم رفت.  آنچه را نیز که نمی‌شد از پیشرفتهای دوران او انکار کرد یا نادیده گرفت، ساخته دست بیگانگان و جبر تاریخ شمردند.  دشمنانش را اگرچه ناسزاوارترین، به زیان او بالا بردند.  به هزینه او از ترسویان پولدوست و مرتجعین دشمن آبادی و آزادی ایران و عوامل ثابت شده بیگانه، قهرمانان  آزادی ساختند.  بر سرنگونی‌اش که فرو افتادن ایران در کام هرج و مرج و بازگشت از مسیر بهروزی بود شادی کردند.  از کینه به او و آنچه از او مانده بود در چرخشی هزار و سیصد چهارصد ساله، خود و مردمی را، که رمگی خویشتن را پذیرفته، گوسفند وار دنبال آنها بودند به بدترین سیاهچالی که برسر راه بود انداختند.  بقایای بی‌امید و از دو سر باخته‌شان هنوز مسئله ای مهم‌تر از لجن مال کردن میراث او برای خود نمی‌شناسند.

    تا دیر زمانی به نظر ساده انگاران می‌رسید که شکست سیاسی رضاشاه در شهریور ۱۳۲۰/۱۹۴۱ که به دست فرزندش در انقلاب اسلامی کامل شد یک شکست تاریخی و برگشت ناپذیر است؛ سده بیستم ایران زیر سایه دو نام دیگر افتاده است: مصدق و خمینی.  هر چه بود سخن از یک دوره دو سه ساله بود و یک انقلاب که اگر خوب می‌نگریستند مایه شرمندگی سده بیستم، و نه تنها در ایران، است.  رضا شاه حتا در دست بی‌غرض‌ترین ناظران، یک شخصیت درجه دوم بود که اگر چه کارهائی هم کرده بود ولی چیزی برای آینده نداشت.  آینده را مصدق و خمینی رقم زده بودند.  ایران بر راه آن دو می‌رفت، در بهترین صورتش ترکیبی از آن دو، و قهرمانانش مانندهای ملی مذهبیان گوناگون می‌بودند. دهها میلیون ایرانی در کشوری که او ساخته بود می‌زیستند و هر روز از امکاناتی که او فراهم کرده بود و فرزندش به فراوانی بیشتر در دسترسشان گذشته بود بهره می‌بردند و آنها را همان اندازه مسلم می‌گرفتند که بدبختی‌ای که برخود روا داشته بودند.

    ولی تاریخ که حافظه جمعی است با خود جمع دگرگون می‌شود و معانی دگرگونه می‌یابد.  برای ایرانیان که بیست و پنج سال است دارند زیر نور کور کننده و فشار کمرشکن واقعیات، ناگزیر از پاره‌ای بازنگری‌ها در موقعیت خود می‌شوند اندک اندک جدا کردن تاریخ از سیاست، دست کم از سیاستبازی، امکان می‌پذیرد.  ایرانی هم می‌تواند گاهگاهی به تاریخ خود نه از این نظر که برای او چه سود سیاسی دارد، بلکه از منظر جایگاه واقعی هر رویداد در بافتار context زمان و مکان خود و تاثیراتش بر آینده بنگرد.  شکست سیاسی “پیروزمندان” عرصه روابط عمومی (و آن شکست با آن پیروزمندی رابطه ای مستقیم دارد؛  پیروزی روابط عمومی میان تهی است و فراز و نشیب های تاریخ را برنمی‌تابد) این رویکرد به تاریخ را آسان‌تر کرده است. همه آنها که راه خود را به قدرت از روی ویرانه یاد و جایگاه رضاشاه پیمودند به ویرانی افتاده اند؛ و اگر ویران کردن یاد و جایگاه رضاشاه یک پیروزی سیاسی برای آنان بود، ویرانی خودشان یک شکست تاریخی است که از زیر آوارش بدر نمی‌آیند.

    اکنون چندگاهی است که تاریخ، به معنی تاریخنگارانی روشن بین و توده مردمی تجربه آموخته،  بر رضاشاه پیوسته مهربان‌تر می‌شود.  دستاوردهای او دربرابر تاریخسازان دیگر هر روز برجسته‌تر می‌نماید.  سده بیستم ایران را بیست ساله رضاشاه ساخت نه دو سه ساله ملی کردن نفت مصدق یا بیست و پنج ساله انقلاب و حکومت اسلامی خمینی؛  و آنچه از ایران در سده بیست و یکم برخواهد آمد بر پایه دستاوردهای رضاشاه،  با الهامی از قهرمانی مصدق و در واکنشی به ارتجاع خونین خمینی خواهد بود. تجربه بیست و پنج ساله گذشته ایران، بزرگی کار رضاشاه را از آنچه در دوران پیش از آن می‌شد دریافت نمایان‌تر می‌سازد.  امروز در کشوری که حکومتش می‌کوشد آن را به صد سال پیش برگرداند ــ با همان درهم ریختگی سیاسی و از هم گسیختگی اجتماعی و آخوندبازی همه جا را فرو گرفته،  در زیر حکومتی که یک دربار پرقدرت‌تر قاجاری است ــ  بهتر از چهار دهه پیش می‌توان دید که رضاشاه از کجاها و با چه آغاز کرد و با چه جامعه ای سر و کار داشت.  اسناد و کتابهای بیشتری انتشار می‌یابند و نور بیشتری بر پرده اوهام و دروغها و مبالغه‌های شصت ساله گذشته می‌افشانند.

    از بهترین این اسناد دو سفرنامه رضاشاه است که سخنان اوست به خامه فرج الله بهرامی دبیر اعظم رئیس دفتر سردار سپه ـ رضا شاه.  بهرامی یک مامور اداری و رئیس دفتر بیرنگ “تیپیک” دربار نبود و درجای خود شخصیتی قابل ملاحظه داشت و نوشته‌هایش  از قلم نیرومندی حکایت می‌کند که با همه کاستیها و زیاده رویهای نثر فارسی آن دوران، روایت گویا و دقیقی از رویدادها و مناظر و نیز روحیات مردی است که همراه او سفر می‌کرد و اندیشه هایش را با او در میان می‌گذاشت.

    نخستین، سفرنامه خوزستان،  در ۱۳۰۳/۱۹۲۴ نوشته شده است و یکی از مهم ترین رویدادهای تاریخ صد سال گذشته ایران را گام به گام دنبال می‌کند؛ از توطئه حکومت انگلستان، که در پی برپاکردن شیخ نشین دیگری در خوزستان به نام امارت عربستان می‌بود و شیخ خزعل زیر حمایت خود را تقویت می‌کرد، و دربار قاجار، و اقلیت مجلس به رهبری “پهلوان آزادی” مدرس، که می‌کوشیدند به بهای تجزیه ایران جلو سردار سپه را بگیرند، تا لشگرکشی پیروزمندانه و بازگرداندن آن استان به دامان میهن.  سفرنامه خوزستان بخشی از یک دوره قهرمانی تاریخ همروزگار ما را باز می‌گوید ــ در آن سالهای دهه سوم سده بیستم که ارتش کوچک و نا مجهز ایران نوین چهار گوشه کشور را از گردنکشان و عشایر مسلح پاک می‌کرد و پس از یک قرن، امنیت را به ایران باز می‌آورد و دولت ـ ملت نوین ایران را بر بنیادهای استواری می‌نهاد.  دومین کتاب، سفرنامه مازندران، در ۱۳۰۵/۱۹۲۶ یک سال پس از پادشاهی رضاشاه نوشته شده است، در آن هنگام که شاه نو به دیدار زادگاه خود رفته بود.  آن دو سفرنامه در همان زمانها انتشار محدودی یافت و نایاب بود، تا در اواخر پادشاهی محمدرضاشاه به مناسبت “آئین ملی بزرگداشت پادشاهی پهلوی” (۱۳۵۴/۱۹۷۵) از سوی مرکز پژوهش و نشر فرهنگ سیاسی دوران پهلوی (از آن مرکز تا آنجا که حافظه یاری می‌کند کاری در زمینه فرهنگ سیاسی برنیامد)  بار دیگر منتشر شدند و اکنون به همت “تلاش” در دسترس گروههای بزرگ تری قرار می‌گیرند.

    هردو سفرنامه بویژه سفرنامه مازندران، خواننده را بویژه از این فاصله هشت دهه،  به دل پدیده یگانه‌ای که نامش نوسازندگی رضاشاهی است می‌برند؛ به ژرفای تیره روزی کشوری که خود را به آن پادشاه عرضه کرد و به درون ذهن آن پادشاه، که حتا ستایندگانش در اوراق این سفرنامه‌ها با گوشه‌های تازه ای از شخصیتی با ابعاد قهرمانی آشنا می‌شوند.  برابر نهادن این سفرنامه‌ها با آثار دیگری که از شخصیتهای تاریخی دوران همروزگار بجا مانده است  رهبر سیاسی و نظامی  استثنائی را که او می‌بود نشان می‌دهد.  آن درجه سرسپردگی به امر عمومی و یکی کردن خود با کشور، آن روشن‌بینی در هدفها و استراتژی و سختگیری وسواس آمیز در اجرا که او را به چنان کامیابی‌های باورنکردنی رسانید از همین سفرنامه‌ها پیداست.  تصویری که از صفحات سفرنامه‌ها برمی‌آید اراده‌ای شکست ناپذیر است در خدمت تخیلی، نه خیالبافی، بلند پرواز که با انظباطی آهنین از هر ساعت (روزی چهارده پانزده ساعت کار می‌کرد) بیشترینه‌ای را که می‌شد بیرون می‌کشد. تصویر مردی است که از خواب خود می‌زند (شبی به چهار ساعت خواب عادت کرده بود) تا بخواند؛ خودآموخته‌ای که درس کشورداری را از تاریخ فرا می‌گیرد؛ و رهبری که نگاهش بر چیزی نمی‌افتد مگر اندیشه ای برای بهتر کردن گوشه ای از ویرانسرائی که به او سپرده شده است در ذهن خستگی ناپذیرش بیاورد.  و آن ویرانسرا چگونه جائی بود؟ هر ورق سفرنامه‌ها در توصیف جاندار بهرامی، دفتری است بینوائی و ازهم گسیختگی کشوری رو به انقراض را.

    یک نقطه برجسته سفرنامه خوزستان، سفر دریائی رئیس الوزرا و وزیر جنگ است از بوشهر به بندر دیلم.  سردار سپه شتاب دارد خود را به خوزستان برساند.  در کناره دریا راهی نیست و او نمی‌خواهد دو هفته تا رسیدن ناوچه جنگی پهلوی که تازه از آلمان خریده است انتظار بکشد.  تصمیم می‌گیرد جان خود و همراهانش را که به آنان هشدار داده است به خطر بیندازد و با تنها ناو نیروی دریائی ایران درخلیج فارس، یک “زورق پوسیده” به نام مظفری، که دو سوراخ در پهلو دارد و در پلیدی و اندراسش، مظهری از دوران قاجار است به دریای خروشان آذر ماه بزند.  او این سفر را با خطر واقعی مرگ پذیره می‌شود و از آن نه کمتر، در حالی که تنها یک نظامی بهمراه دارد به اهواز می‌رود که پر از افراد مسلح شیخ خزعل است.  (او بویژه روز ۱۳ آذر را که در آن زمان عقرب می‌گفتند ــ  برای سفر پرخطر خود برمی‌گزیند که درسی در باره خرافات به هم میهنانش بدهد.)  از وزیران کابینه‌اش تا سفارت شوروی که صمیمانه نگران سلامت اوست هشدار می‌دهند که در اهواز کشته خواهد شد. او البته این خطر حساب شده را در حالی می‌کند که سپاهیانش به فرماندهی سرتیپ فضل الله (زاهدی) در نبردی ۱۲ ساعته در زیدون نیروهای شیخ را شکسته اند و گام به گام خوزستان را از اشرار پاک می‌کنند و اردو‌هائی که ازخرم آباد، آذربایجان، و اصفهان روانه داشته، پای پیاده، از نا امن‌ترین مناطق،  جنگ کنان خود را به نزدیکی خوزستان می‌رسانند. (خود او به حق می‌گوید این لشگر کشی در سده‌های اخیر ایران مانندی ندارد.)  سردار سپه با این نمایش کار یک لشگر را می‌کند.

    در سفر خوزستان است که سردار سپه به اندیشه پیوستن دو دریای ایران با راه‌آهن و پایه گذاری نیروی دریائی در خلیج فارس می‌افتد (این درخواست را ایرانیان مهاجر در عراق که سردار سپه در بازگشت به تهران به آنجا رفته است ــ زیرا راه دیگری نیست ــ نیز دارند.) و نام عربستان را که در دوره صفوی برگوشه‌ای از آن استان گذاشته بودند و قاجارها به همه خوزستان دادند از نقشه ایران پاک می‌کند و پایه تلگرافخانه مستقل سراسری ایران را می‌گذارد.

    در سفرنامه مازندران او قدرتی بسیار بیشتر و خیالاتی بزرگ‌تر برای استان زادگاه و میهن خود دارد و فارغ از دسیسه‌های دربار قاجار و تهدیدات انگلستان  و در حالی که آخرین کوشش اقلیت مجلس را در بهم زدن وضع ترکمن صحرا درهم شکسته به وضع نومید کننده مردم بیشتر می‌پردازد.  شکافتن البرز و ساختن راه آهن سراسری  با “سیصد کرور تومان” در حالی که حقوق کارمندان را نمی‌تواند مرتب بپردازد ذهن اورا پیوسته مشغول‌تر می‌دارد.  او همانگاه شبکه راههای کشور را گسترش داده است ولی راه‌آهن سراسری چیز دیگری است و گذشته از گشودن استانهای زرخیز ایران در شمال و جنوب، به یکپارچه کردن کشور کمک می‌کند.  دیدن مناظر زیبای طبیعت او را به اندیشه توسعه جهانگردی مازندران می‌اندازد و طرح ساختن و باز ساختن شهرها و پوشانیدن سرزمین از ساختمانهای عمومی در ذهنش شکل می‌گیرد.  به گرگان و استرآباد می‌رود که سال پیشش به فرماندهی سرتیپ فضل الله خان آرام شده است ودیگر آشوب و راهزنی‌های عشایر و ربودن و فروختن دختران و پسران شهرنشینان در شمال و شمال شرق ایران را به خود نخواهد دید و در آموزشگاه زاهدی آن پنجاه کودک درس می‌خوانند.  از آنجا دستور افزایش بودجه آموزش و پرورش را می‌دهد که همواره از اولویتهای او بوده است “از این به بعد زندگی بدون مدرسه محال است محال.”  از همانجا به وزیران ابلاغ می‌کند که پیاپی به گوشه و کنار ایران مسافرت کنند و با مردم آمیزش داشته باشند. اگر هر کدام از پادشاهان قاجار تنها یک سفر از آن گونه به استانی از ایران کرده بودند کشور ما در همان سده نوزدهم به جهان پیشرفتگان نزدیک شده بود.

     در سفر مازندران گوئی همه منظره ایران و اجزاء برنامه‌ای که برای زنده کردن پیکر محتضرمیهن لازم است بر او آشکار می‌شود:  “به وضعیات این مملکت نگاه می‌کنم … وهمین طور به مسئولیت خود درمقابل اینهمه خرابی که توجه می‌کنم حقیقتا گاهی مرا رنجور می‌نماید.  هیچ  چیز در این مملکت درست نیست و همه چیز باید درست شود.  قرنها این مملکت را چه از حیث عادات و رسوم و چه از لحاظ معنویات و مادیات خراب کرده اند.  من مسئولیت یک اصلاح مهمی را بر روی یک تل خرابه بر  عهده گرفته ام … آیا کسی باور خواهد کرد طرز لباس پوشیدن را هم باید به اغلب یاد بدهم؟… هر کارخانه ای را می‌توان ایجاد کرد، هر موسسه‌ای را می‌توان راه انداخت.  اما چه باید کرد با این اخلاق و فسادی که در اعماق قلب مردم ریشه دوانیده و نسلا بعد نسل برای آنها طبیعت ثانوی شده است؟”  از هم میهنانش تنها ارمنیان را می‌یابد که، سازگار با نقش متمدن کننده چهارصد ساله خود در جامعه ایرانی، کوچه و خانه‌های خود را پاکیزه نگهداشته بودند و موهای دختران کوچکشان را شانه زده بودند.  “بقیه بچه ها تمام شبیه  به اشخاصی بودند که در اعصار ماقبل تاریخ زندگی می‌کرده اند.”

    هر منزل سفر او را به یاد راه حلی می‌اندازد و از طرحی به طرح دیگر راه می‌برد و ایران پانزده ساله بعدی صحنه اجرای آن طرحها و تحقق یافتن آن راه حل‌هاست.  از جلوگیری از “اختلاط سیاست با مذهب” که آن را مهم ترین اشتباه صفویان و غیر قابل عفو می‌داند تا ساختن آرامگاه شایسته برای شاعران بزرگ ایران؛ از کشت چای تا کارخانه ابریشم بافی؛ از شهرداری (بلدیه) برای شهرهای ایران و برنامه مدارس که “میل دارد تکیه گاه آمال خود قرار دهد” تا پایه گذاری اداره نظام‌وظیفه و برقرسانی؛ و جاده شوسه و پل و شاهراه سراسری که ترجیع بند اندیشه‌های اوست. او در پایان سفرش که از آن به عنوان پایان مطالعاتش نام می‌برد شتاب دارد که به تهران بازگردد زیرا برای گردش و تماشا نیامده است.

   رضاشاه دیگر سفرنامه ننوشت ولی هر گوشه ایران شاهد رهاوردهای آن دو سفر و بسیار کارهای بزرگ دیگر شدند. او هر چه را در سر داشت به عمل آورد.  ما دستاوردهایش را می‌دیدیم و از دامنه آنها به شگفتی می‌افتادیم؛ امروز با خواندن این سفرنامه‌ها از گشادگی ذهن و دامنه تخیل آن فرزند یتیم خانواده‌ای بیچیز که زندگیش را حتا برتخت پادشاهی در سختی سپری کرد به شگفتی می‌افتیم.  دربرابر او کوششهای کسانی که پنجاه سال و بیشتر برای آلودن نام او، زندگی ملی و زندگیهای شخصی خود را هدر کردند چه اندازه حقیر می‌نماید!  تا دهه‌ها چه آسان  می‌شد درآوردن خوزستان ایران را از چنگال بریتانیا فراموش کرد و ملی کردن نفت همان استان را بزرگ‌ترین رویداد تاریخ ایران جلوه داد؛ کسی را که تاسیسات نفتی را از گروهی مامور انگلیسی تحویل گرفت سرباز فداکار نامید، و سربازی را که خوزستان را پس گرفته و شیخ خزعل را دستگیر کرده بود به هر اتهامی بدنام کرد. سردارسپه در همان سفر خوزستان این رفتار با رویدادهای تاریخی را چشیده بود.  او که به گفته خودش “چهار سال است جان در کف نهاده، شبانروزی ۱۵ ساعت کار کرده و تحمل همه قسم سختی نموده و بالاخره مملکت را به این حالت امروزی رسانده ام.  قشون خارجی را طرد، دست مداخله آنها را کوتاه و استقلال سیاسی مملکت را تثبیت کرده ام” گله می‌کند که “نمی دانم چه وقت این ملت عمیقا عوض خواهد شد! کی می‌شود که افراد اهالی در مقابل تهدیدات، دربرابر اتهامات، با یک میزان منطقی ایستاده و سقیم را از صحیح تجزیه کنند!”

    امروز کسانی به فراوانی بیشتر با “میزان منطقی” در تحلیل”سقیم از صحیح” به او و دوره او می‌نگرند و در عین احساس ستایش ناگزیر، مایه‌های ناکامی‌اش را از جمله در همین سفرنامه‌ها می‌یابند. آن سختگیری بر خود که به دیگران نیز می‌رسید و آنان را پیوسته ترسان بر سرنوشت خویش یا به گریز و کناره جوئی یا به خودکشی وا می‌داشت، یا به محکومیت و نابودی ناسزاوار می‌کشید، پیرامونش را از بهترین استعدادها تهی کرد.  حضور پر مهابت او نزدیکانش را از بازگفتن خبرهای ناگوار ترساند.  بدبینی و بی اعتمادی درمان ناپذیرش به هم‌میهنان خود جائی برای تفویض مسئولیت که هم بار کمرشکن را از دوشهایش، هر چه هم  توانا، بر می‌داشت و هم به پرورش رهبران کمک می‌کرد نگذاشت.  تکیه بر خود و بر زور، اگر چه با بهترین نیتها، جامعه را از پرورش سیاسی بازداشت.  و آن نگاه به امکانات مازندران که با میل به مالکیت شخصی همراه شد  لکه‌ای پاک نشدنی برخدمات بزرگش گذاشت.

    او خود را دگرگون کرده بود و کشور را نیز سراپا دگرگون کرد اما آن گام اضافی را نتوانست رو به بزرگی بردارد.  در تحلیل آخر، سنگینی واپسماندگی مادی و فرهنگی جامعه تازه بیدار شده از خواب سده‌ها بر او نیز افتاد و بدتر از همه توفان جنگ جهانی دوم ناگاه و نا آگاه در خودش پیچاند.  سرنوشت تاریخی او از یک جنگ جهانی به جنگی دیگر ورق خورد. ولی  با همه کاستیها و پایان غم‌انگیزش، چند رهبر سیاسی و چند کشور دیگر توانسته بودند در آن فاصله از چنان کارهای نمایان برآیند؟

مقدمه

‌‌

مقدمه

 ‌

   ايران‌ از لحاظ‌ تاريخ‌، مملكتي‌ است‌ كه‌ حوادث‌ آن‌ با ساير ممالك‌ عالم‌ تقريباً قابل‌ مشابهت‌ نيست‌. انقلابات‌ بزرگ‌ و حوادث‌ عظيمه‌ كه‌ در اين‌ سرزمين‌ به‌وقوع‌ پيوسته‌ نظيرش‌ را در كمتر از ممالك‌ مي‌توان‌ استقصا كرد.  با ذكر اين‌ مقدمة‌ مختصر فراموش‌ نبايد كرد كه‌ از حيث‌ مدارج‌ اخلاق‌ و روحيات‌، اوضاعي‌ كه‌ در دوران‌ يكصدوپنجاه‌ سالة‌ سلطة‌ آل‌ قاجار براي‌ مملكت ‌تمهيد گشته‌، فساد اخلاقي‌ و تبدلات‌ روحي‌ آن‌ هيچ‌ كم‌ از نائره‌هاي‌ اسكندر و مغول‌ نبوده‌ و اگر اخلاقيات‌ كنوني‌ ايران‌ را با احوال‌ دورة‌ استيلاي‌ اسكندر و مغول‌ مطابقه‌ نماييم‌، شايد قابل‌تطبيق‌ و مقايسه‌ باشد.

   چنانكه‌ تمام‌ ايرانيان‌ عقيده‌ دارند فقط‌ بايد متذكر شد كه‌ مزاج‌ ايراني‌ يكصدوپنجاه‌ سال‌ است‌ كه‌ با تمام‌ معني‌ و مفهوم‌ مسموم‌ گشته‌ و بايد فكر كرد كه‌ چه‌ تزريقات‌ سريع‌الاثري‌ بايد پيدا كرد كه‌ اين‌ مريض‌ مسموم‌ يكصدوپنجاه‌ ساله‌ را بهبودي‌ بدهد.

   يكي‌ از آن‌ سموم‌ مهلك‌، رخصتي‌ است‌ كه‌ لااباليانه‌، از دربار قاجار در مداخل‌ مستقيم‌ اجانب‌ به‌امور داخلي‌ اين‌ مملكت‌ داده‌ شده‌ و تقريباً ظهور اين‌ خانواده‌ مصادف‌ مي‌شود با مداخلات‌ اجانب‌ در كار اين‌ مملكت‌ كه‌ شرح‌ اين‌ قضيه‌ مبسوط‌ و تفسير آن‌ به‌عهده‌ مورخين‌ آتيه‌ موكول‌ خواهد بود. من‌ فقط‌ به‌ذكر اين‌ جمله‌ مبادرت‌ مي‌كنم‌ كه‌ در تمام‌ ايام‌ زمامداري‌ خود به‌هر موضوعي‌ كه‌ خواسته‌ام‌ وارد شوم‌ و به‌اصلاحي‌ دست‌ بزنم‌، فوراً مداخله‌ اجنبيان‌ و اعتراضات‌ آنان‌ موجب‌ تعويق‌ امر و وقفه‌ كار شده‌ است‌.

   به‌اين‌ لحاظ‌، فقط‌ من‌ مي‌دانم‌ كه‌ از موفقيتهاي‌ خود در ضمن‌ اصلاحات‌ قشوني‌ و سركوبي‌ متمردين‌ و خاتمه‌ دادن‌ به‌ملوك‌الطوايفي‌ و راه‌ انداختن‌ چرخهاي‌ مقدماتي‌ اين‌ مملكت‌ چه‌ خون‌ دلي‌ خورده‌ و چه‌ مصائب‌ و متاعب‌ فوق‌ انتظاري‌ را تحمل‌ كرده‌ام‌.

   ساليان‌ دراز قواي‌ مركزي‌ دولت‌ قادر بر عبور از خط‌ لرستان‌ و ورود در آن‌ سامان‌ نبود. جنگهايي‌ كه‌ بين‌ نظاميان‌ من‌ و رؤساي‌ عشاير متمرد لر در آن‌ صفحه‌ به‌وقوع‌ پيوست‌، تاريخي‌جداگانه‌ دارد كه‌ حقيقتاً  قابل‌ تدوين‌ است‌.

   من‌ سركوبي‌ اشرار لرستان‌ و تخته‌ قاپو كردن‌ آنها را از آن‌ جهت‌ وجهة‌ همت‌ خويش‌ قرار دادم‌  كه‌ بتوانم‌ خط‌ فاصل‌ بين‌ خوزستان‌ و عراق‌ را مفتوح‌ نمايم‌، و خوزستان‌ را كه‌ در تمام‌ ادوارسلطنت‌ قاجار لانة‌ ناامني‌ و قتل‌ و غارت‌ و ياغيگري‌ و عدم‌ اطاعت‌ بوده‌ است‌، امن‌ و آرام‌ سازم‌ و به‌خودسريهاي‌ يك‌ خائن‌ وطن‌فروش‌ كه‌ خود را امير مستقل‌ اين‌ خطه‌ خوانده‌ است‌ خاتمه ‌دهم‌. به‌مجرد اينكه‌ حقيقت‌ اين‌ نيت‌ بر دشمنان‌ سعادت‌ ايران‌ روشن‌ شد فوراً افق‌ سياست‌ خارجي‌ رنگهاي‌ تيره‌تري‌ به‌خود گرفت‌.

   همة‌ منافقان‌ گرد هم‌ آمدند و شالودة‌ اجتماع‌ مشؤوم‌  و منحوسي‌ را به‌نام‌ كميته‌ «قيام‌ سعادت‌» در خوزستان‌ طرح‌ كردند.

   اعضاي‌ كميته‌ مزبور كه‌ در رأس‌ آنها شيخ‌ خزعل‌ واقع‌ است‌ قسم‌ نامه‌اي‌ تهيه‌ و با مأمور مخصوص‌ پيش‌ شاه‌ به‌پاريس‌ فرستادند و او نيز بدون‌ آنكه‌ متفرس‌ به‌دنبالة‌ اعمال‌ آنها شود، حكم‌ انعقاد كميته‌ مزبور را تجويز كرد.

   قبل‌ از عزيمت‌ شاه‌ به‌فرنگ‌ با وجود اصراري‌ كه‌ من‌ در توقف‌ او داشتم‌ و ضمانت‌ بقاي‌ سلطنت‌ او را مي‌كردم‌، او به‌ايادي‌ خارجي‌ توسل‌ مي‌جست‌ و بالاخره‌ براي‌ اعمال‌ نظر شخصي‌ و آزاد بودن‌ در توسلات‌ خارجي‌ عزيمت‌ پاريس‌ كرد.

   هنگام‌ عزيمت‌ به‌كرمانشاه‌ در حوالي‌ خرابه‌هاي‌ سياه‌دهن‌ قزوين‌ بعضي‌ از ملتزمين‌ ركاب‌ او را از مسافرتهاي‌ متواتر به‌فرنگ‌ تقبيح‌ كرده‌ بودند. امّا شاه‌ به‌رئيس‌ كابينه‌ من‌ و چند نفر ديگرصريحاً گفته‌ بود كه‌ او براي‌ تماشاي‌ خرابه‌هاي‌ سياه‌دهن‌ و غيره‌ خلق‌ نشده‌، هر روزي‌ كه‌ در ايران‌ باشد، يك‌ روز از تماشاي‌ مناظر دلگشاي‌ نيس‌ و پاريس‌ عقب‌ خواهد ماند!

   با اين‌ حال‌ من‌ قبول‌ نمي‌كردم‌ كه‌ كسي‌ به‌سلطنت‌ يك‌ مملكتي‌ تا اين‌ درجه‌ مجنونانه‌ نگاه‌ كند و چنانكه‌ گفتم‌ تصوّر من‌ آن‌ بود كه‌ چون‌ در نتيجه‌ ملاحظات‌ دقيقه‌ در شهرهاي‌ فرنگ‌ تهران‌ را نظير پاريس‌ نمي‌بيند و وسايل‌ پاريس‌ كردن‌ تهران‌ هم‌ براي‌ او فراهم‌ نيست‌ عصباني‌ شده‌ و مبادرت‌ به‌ذكر اين‌ جملات‌ كرده‌ است‌.

   نظير اين‌ فكرها براي‌ من‌ كه‌ چهارسال‌ تمام‌ عملاً سلطنت‌ ايران‌ را حراست‌ كرده‌ام‌ حقيقتاً‌ اميدبخش‌ بود و به‌خود تسلّي‌ مي‌دادم‌ كه‌ در پرتو اين‌ احساسات‌ رقيقه‌ شايد بتوانم‌ كشتي‌ شكستة‌ اين‌ مملكت‌ را از چهار موجة‌ اقيانوس‌ طوفاني‌ سياست‌ رهايي‌ بخشم‌.

   اما در موقعي‌ كه‌ تصميم‌ شاه‌ را در انعقاد كميته‌ «قيام‌» و برانگيختن‌ چهار نفر خائن‌ و هزاران‌ دزد بر ضد مركزيت‌ مملكت‌ فهميدم‌ به‌علم‌اليقين‌ دانستم‌ كه‌ تصوراتم‌ دربارة‌ اين‌ شخص‌ تخيلات‌ بي‌موضوعي‌ بوده‌ و عقايد قلبي‌ و قطعي‌ او همان‌ است‌ كه‌ در سياه‌دهن‌ قزوين‌ صريحاً به‌رئيس‌ كابينه‌ و ساير همراهان‌ گفته‌ است‌. فهميدم‌ كه‌ حقيقتاً نه‌ تنها به‌سلطنت‌ خود و حيثيت‌ ايران‌ لاابالي‌ و بي‌اعتناست‌، بلكه‌ عداوت‌ و دشمني‌ نسبت‌ به‌اين‌ مردم‌ بيچاره‌ را هم‌ در فكرخود خطور داده‌ و از روي‌ عناد و لجاج‌ و خصومت‌ با نوع‌ است‌ كه‌ ده‌هاهزار نفر دزد غير مطيع‌ را بر ضد مركز مملكت‌ برانگيخته‌ است‌. آيا او نمي‌فهمد كه‌ امير مجاهد لر و خزعل‌ باديه‌گرد و والي‌ صحرانشين‌ نمي‌توانند در راه‌ سعادت‌ يك‌ مملكتي‌ كميته‌ بسازند؟

   آيا او نمي‌داند كه‌ ورود متمرّدين‌ و جمعيتي‌ كه‌ در هر صدهزار آن‌، دو نفر، سواد خواندن‌ و نوشتن‌ ندارند، تا كجا و تا چه‌ مرحله‌اي‌ اعراض‌ و نواميس‌ و حقوق‌ مردم‌ بيچاره‌ را تهديد مي‌نمايد؟

   آيا حقيقتاً ايران‌ در قرن‌ بيستم‌ سعادت‌ خود را از قيام‌ امثال‌ يوسف‌خان‌ بختياري‌ و غلامرضاخان‌ پشتكوهي‌ انتظار بايد بكشد؟

   علي‌اي‌ّ‌حال‌ طمع‌ شاه‌ و پول‌ خزعل‌ و سياست‌ ماهرانه‌ خارجي‌ بر افق‌ اين‌ مملكت‌ سياست‌ تازه‌اي‌ را نقش كرده‌ و زوال‌ آن‌ را با بهترين‌ نقشه‌ كه‌ ممكن‌ بود ترسيم‌ نموده‌ است‌.

   حقيقتاً هم‌، نقشه‌ را ماهرانه‌ كشيده‌اند زيرا به‌خيال‌ خود راه‌ ورود مرا به‌خوزستان‌ از هر طرف‌ مسدود كرده‌اند و غيرممكن‌ به‌نظر مي‌آيد كه‌ قواي‌ نظامي‌ قادر باشد با وجود رؤساي‌ متمرد عشاير لر و بختياري‌ و پشتكوهي‌ با آنهمه‌ طغيان‌ و گردنكشي‌ و ضمناً با وجود تمايل‌ صريح ‌شاه‌، خود را به‌مركز ايالت‌ خوزستان‌ برساند.

   مقصود از اين‌ نقشه‌ چيست‌؟

   خيلي‌ مختصر و مفيد: استقلال‌ معادن‌ نفت‌ جنوب‌ و كوتاه‌ كردن‌ دست‌ ايراني‌ از منافع‌ آتيه‌ آن‌.

 ‌

****

   خلاصه‌ بعد از آنكه‌ كار لرستان‌ را پرداختم‌ و ساخلو آن‌ حدود را مرتب‌ كردم‌ و تشويقي‌ كه‌ لازم‌ بود از عمليات‌ قشون‌ به‌عمل‌ آوردم‌، بلافاصله‌ عازم‌ تهران‌ شدم‌. پس‌ از ورود معلوم‌ گرديد، نقشه‌ محاصره‌ خوزستان‌ با نقشه‌ حفظ‌ استقلال‌ آن‌ از مدتي‌ قبل‌ پيش‌ بيني‌ شده‌ و همچنانكه‌ من ‌استنباط‌ كرده‌ام‌، قرار راجع‌ به‌اين‌ امر، از مدتي‌ قبل‌ طرح‌ريزي‌ گشته‌ است‌.

   همه‌ با هم‌ متحد و هم‌ قسم‌ و همه‌ متحدالكلام‌ و همه‌ در تحت‌ عنوان‌ شاه‌پرستي‌ و اعاده ‌شاه‌، مبادرت‌ به‌زشتترين‌ اعمال‌ مي‌كنند.

   اطرافيان‌ شاه‌ در مركز، شروع‌ به‌جوش‌ و خروش‌ كرده‌اند و فراكسيون‌ اقليت‌ مجلس‌ شوراي ‌ملي‌ به‌اعتبار خزعل‌ شروع‌ كرده‌اند به‌تطميع‌ اهالي‌ و خرج‌ پول‌، و جرايد منتسب‌ به‌اقليت‌ نيز هتاكيهايي‌ را آغاز نموده‌اند كه‌ به‌كلي‌ بي‌سابقه‌ است‌.

   در اولين‌ دقيقه‌ ورود به‌تهران‌ و دخول‌ در عمارت‌ شخصي‌ كه‌ براي‌ صرف‌ چاي‌ و احوالپرسي‌ از نزديكان‌ خود در حياط‌ روي‌ نيمكت‌ چوبي‌ نشسته‌ بودم‌ و مي‌خواستم‌ براي‌ رفع‌ خستگي‌ راه‌ و شستن‌ گردوغبار به‌حمام‌ بروم‌، وزير پست‌وتلگراف‌، تلگراف‌ ذيل‌ را كه‌ از طرف‌ خزعل‌ به‌مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ مخابره‌ شده‌ به‌دست‌ من‌ داد.

 ‌‌

از اهواز به‌تهران‌

 ‌

  توسط‌ سفارت‌ معظم‌ دولت‌ عليه‌ اسلاميه‌ تركيه‌ مقيم‌ تهران‌ دامت‌ شوكته‌

   ساحت‌ مقدس‌ مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ شيدّالله‌ اركانه‌

   «بالاخره‌ مظالم‌ وتعديات‌ اسلام‌كش‌ آقاي‌ رضاخان‌ سردارسپه‌ و تجاوزات‌ آزادي‌شكنانه‌ چهل‌ماهة‌ مسبب‌ حقيقي‌ كودتا، ما را وادار نمود كه‌ پس‌ از آنهمه‌ مسالمت‌ و خونسردي‌ و تحمل‌ و بردباري‌ و مقاومت‌ در مقابل‌ تخطيّات‌، نظر به‌اختلالاتي‌ كه‌ در نتيجه‌ غرض‌ورزيهاي‌ بيموقع‌ مشاراليه‌ و آز و طمع‌ نامحدود و جاه‌طلبي‌ و حس‌ سلطنت‌جويي‌ و اقدامات‌ و جسارتهاي‌ مملكت‌ خراب‌ كن‌ او به‌عالم‌ اسلاميت‌ و قانون‌ مقدس‌ اساسي‌ روي‌ داده‌ است‌، به‌نوبه‌ خود قيام‌ كرده‌ و قدم‌ به‌عرصة‌ نهضت‌ گذارده‌، تكليف‌ حتميّة ‌اسلامي و احساسات‌ بي‌آلايش‌ اسلامي‌ خود را نسبت‌ به‌جامعه‌ ايرانيان‌ آزادي‌طلب‌ انجام‌ نماييم‌ و مخصوصاً براي‌ رفع‌ هرگونه‌ سوء تفاهمي‌ كه‌ مبادا اين‌ قيام‌ كه‌ به‌نام ‌«قيام‌ سعادت‌» خوانده‌ مي‌شود و اين‌ نهضت‌ و جنبش‌ اسلام‌پرستانه‌ ما را كه‌ صرفاً براي‌ حفظ‌ استقلال‌ و مذهب‌ مقدس‌ اسلام‌ و تأمين‌ آزادي‌ ملت‌ و مملكت‌ و استقرار قانون‌ محترم‌ اساسي‌ و مشروطيّت‌ است‌، تمرّد از اطاعت‌ دولت‌ جلوه‌ دهند اين‌ تذكّرنامه‌ را به‌وسيله‌ آن‌ سفارت‌ دولت‌ عليه‌ اسلامي‌، به‌ساحت‌ مقدس‌ مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ تقديم‌ مي‌نماييم‌، كه‌ هيچگاه‌ سوابق‌ خدمتگزاري‌ و امتحاناتي‌ را كه‌ در هر موقع‌ نسبت‌ به‌انقياد و اطاعت‌ دولت‌ داده‌ايم‌ فراموش‌ شدني‌ نخواهد بود، و بهترين‌ دليل‌ صدق‌ دعوي‌ و اثبات‌ بيغرضي‌ اطاعت‌ و تمكين‌ دو سالة‌ اوليه‌ كودتاست‌، كه‌ چون‌ در بدو امر پردة‌ غفلت‌ روي‌كار افتاده‌ و مقالات‌ و تردستي‌ مبناي‌ اقدامات‌ اوليه‌ مشاراليه‌، حسب‌الظّاهر ملت‌ ايران‌ را به‌اصلاحات‌ اساسي‌ و آتيه‌ درخشاني‌ تطميع‌ و اميدوار كرده‌ بود، لذا ما هم‌ به‌نوبه ‌خود براي‌ پيشرفت‌ سعادت‌ ايرانيان‌ و ترقّي‌ و تعالي‌ مملكت‌ در مقابل‌ احساسات‌ مصنوعي‌ مشاراليه‌ تسليم‌ شده‌، و از قبول‌ هر تحميل‌ استنكاف‌ نكرده‌، و نسبت‌ به‌اوامر مركزي‌ از بذل‌ مال‌ و جان‌ و هرگونه‌ فداكاري‌ و جديتي‌، مضايقه‌ و خودداري‌ نمي‌نموديم‌. ولي‌ اينك‌كه‌ خوشبختانه‌ يا بدبختانه‌ از يك‌ سال‌ به‌اين‌ طرف‌، حقايق‌ امر مكشوف‌ و معلوم‌ شد كه‌ نيّت‌ سوء اين‌ شخص‌ و همراهانش‌، و مبناي‌ عقيده‌ مشاراليه‌ صرفاً روي‌ اصول‌ ثروت‌پرستي‌ و سلطنت‌طلبي‌ و ديكتاتوري‌ و بالاخره‌ اضمحلال‌ لواي‌ مقدس‌ اسلام‌ و پايمال‌ كردن‌ قانون‌ محترم‌ اساسي‌ و مشروطيت‌ است‌، و ما هم در مقابل‌ اين‌ منظره‌هاي‌ وحشتناك‌ و مخاطرات‌ قطعي‌ كه‌ مذهب‌ و مملكت‌ و ملت‌ را تهديد مي‌نمود، به‌حكم ‌حفظ‌ حدود اسلاميت‌ و بقاي‌ حقوق‌ ملت‌ و مملكت‌ مقدم‌ به‌اين‌ نهضت‌ شده‌ و شخص ‌سردار سپه‌ را يك‌ نفر دشمن‌ اسلام‌ و غاصب‌ زمامداري‌ ايران‌ و متجاوز به‌حقوق‌ ملت‌ شناخته‌ و حاضر شديم‌ تا آخرين‌ نقطه‌ توانايي‌ و امكان‌ به‌دفع‌ اين‌ سم‌ مهلك‌ كوشيده‌، موجبات‌ حفظ‌ قانون‌ اساسي‌ مملكت‌ و عظمت‌ اسلام‌ و آزادي‌ هموطنان‌ را فراهم‌ سازيم‌، و در راه‌ حصول‌ نتيجه‌ و پيشرفت‌ مرام‌ خود هم‌ پس‌ از فضل‌ خداوندي‌ و توجه‌ ائمّة ‌اطهار عليه‌السلام‌ و معاودت‌ دادن‌ ذات‌ اقدس‌ اعليحضرت‌ شاهنشاهي‌ ارواحنافداه‌، كه ‌استقرار قانون‌ اساسي‌ و استحكام‌ مباني‌ مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ مربوط‌ به‌سايه‌ شاهانه‌ او است‌، از بذل‌ جان‌ و مال‌ مضايقه‌ و خودداري‌ نخواهيم‌ داشت‌»

                                                                       خزعل‌

 ‌

   تلگراف‌ را خواندم‌. مضامين‌ آن‌ هر چند به‌كلي‌ غير مترقّبه ‌بود، تغيير چهره‌ در من‌ نداد. من‌ از قتل‌ عام‌ نظاميان‌ در بختياري‌ و قرائني‌ كه‌ از لرستان‌ در دست‌ داشتم‌، و همينطور از طرز حرف‌ زدن‌ و طرز تلقينات‌ ايادي‌ خارجي‌ كه‌ كاملاً به‌بطون‌ آن‌ آگاهم‌، استنباط‌ وقوع‌ قيام‌ و وصول‌ اين‌ قبيل‌ تلگرافات‌ را نموده‌ بودم‌.

   چنانكه‌ همان‌ روز ورود به‌تهران‌، قبل‌ از دخول‌ به‌عمارت‌ شخصي‌، دوسه‌ مرتبه ‌بيصبرانه‌ از سفارت‌ انگليس‌ با تلفن‌ سوآل‌ كرده‌ بودند كه‌ آيا من‌ وارد شده‌ام‌ يا خير؟ بديهي‌ است‌ اين‌ سوآل‌ مكرر آن‌ هم‌ با عجله‌، طبيعتاً يك‌ مقصود مهمي‌ را خاطر نشان‌ مي‌كرد.

   اشخاصي‌ را كه‌ به‌استقبال‌ من‌ آمده‌ بودند مرخص‌ كردم‌ و با وزراء مشاوره‌ نمودم‌. هيچ‌ كدام‌ نتوانستند فكر تازه‌اي‌ به‌من‌ بدهند.

   بلافاصله‌ نماينده‌ انگليس‌ به‌ديدن‌ من‌ آمد و بدون‌ مذاكرات‌ مقدماتي‌، فوق‌العاده‌ اظهار تاسف‌ از وصول‌ تلگراف‌ خزعل‌ نمود و ضمناً اظهار داشت‌ كه‌ حقايق‌ امر را به‌خلاف‌ آنچه‌ كه‌ مكنون‌ است‌، مستور نگاهداشته‌ و اظهار عقيده‌ مي‌كرد كه‌ با يك‌ طرز خوشي‌ اين‌ كار بايد ترميم‌ شود كه‌ منجر به‌جنگ‌ وجدال‌ نگردد. مي‌گفت‌: «اينها داراي‌ جمعيت‌ خيلي‌ زياد هستند و مقاومت‌ با آنها مشكل‌ است‌ و چون‌ وحشت‌ داريم‌ كه‌ نسبت‌ به‌لوله‌هاي‌ نفت‌ نيز خساراتي‌ وارد آيد به‌اين‌ لحاظ‌ مصلحت‌ نخواهد بود كه‌ با قياميون‌ آغاز ستيزه‌ بشود، بلكه‌ از روي‌ مسالمت‌ بايد رفع ‌حوائج‌ آنها را نمود.»

   من‌ كه‌ هم‌ بطون‌ سياستهاي‌ خارجي‌ را عملاً سنجيده‌ام‌، و هم‌ از مدلول‌ اين‌ تاسفات‌ معكوس‌، حقايق‌ اوليه‌ امر را درك‌ كرده‌ام‌، و هم‌ معتاد به‌قبول‌ اينگونه‌ تاسفات‌ نيستم‌، با كمال‌ قدرت‌ به‌مخاطب‌ متاسف‌ خود خاطر نشان‌ كردم‌ كه‌ چاره‌اي‌ نيست‌ جز آنكه‌ خزعل‌ رسماً تلگراف‌ خود را تكذيب‌ نمايد، و از شرارت‌ خود معذرت‌ بجويد، و الا شخصاً به‌خوزستان‌ عزيمت‌ كرده‌ و گردن‌ او و همراهانش‌ را خواهم‌ كوبيد.

   او تمام‌ را در جواب‌، از پيشرفت‌ من‌ اظهار ياس‌ كرد و باز عدم‌ صلاح‌ دولت‌ ايران‌ و كمپاني ‌نفت‌ جنوب‌ را در مبادرت‌ به‌جنگ‌ خاطر نشان‌ مي‌نمود و ضمناً گوشزد مي‌كرد كه‌ وقوع‌ جنگ‌ در محل‌ طبعاً مستلزم‌ خسارت‌ كمپاني‌ است‌ و خسارت‌ كمپاني‌ و لوله‌ها نيز مستلزم‌ وساطت‌ و مداخله‌ مستقيم‌ آنها خواهد بود و فوق‌ العاده‌ اصرار كرد كه‌ از تجهيز اردو و اعزام‌ قشون‌ به‌آن‌ صفحه‌ خودداري‌ شود.

   مخصوصاً چون‌ استنباط‌ كرده‌ بود كه‌ علت‌ غائي‌ عزيمت‌ من‌ به‌لرستان‌، باز كردن‌ خط‌ خرم‌آباد و سوق‌ قشون‌ به‌دزفول‌ و خوزستان‌ بوده‌، بي‌اندازه‌ اظهار وحشت‌ و اضطراب‌ كرده‌ و قطعاً در صدد اعمال‌ نظر برآمده‌، كه‌ مبادا قشون‌ و اسلحه‌ و غيره‌ به‌ساحت‌ خوزستان‌ اعزام‌ شود. نظاير همين‌ اظهار وحشت‌ و تهديدات‌ را هنگامي‌ كه‌ در لرستان‌ اقامت‌ داشتم‌ از طرف‌ آنها مشاهده‌ كرده‌ بودم‌. البته‌ من‌ توجهي‌ به‌اين‌ مطالب‌ نكرده‌، نمي‌توانستم‌ از تصميم‌ خود صرفنظر نمايم‌. براي‌ من‌ غيرمقدور بود كه‌ مانند ديگران‌ بنشينم‌ و تماشاچي‌ قضايا باشم‌ و به‌امثال‌ خزعل‌ اجازه‌ بدهم‌ به‌اين‌ صراحت‌ در مقام‌ خودسري‌ و شرارت‌ برآيند.

   من‌ نمي‌توانستم‌ در مركز مملكت‌ بنشينم‌ و ببينم‌ كه‌ جرايد بين‌النهرين‌ و شامات‌، خزعل‌ را امير بالاستقلال‌ خوزستان‌ معرفي‌ نمايند.

   قشون‌ من‌ نمي‌توانست‌ اجازه‌ دهد كه‌ امير مصنوعي‌ جديدالولاده‌، با تقديم‌ مختصر پولي‌ به‌شاه‌ و اعطاي‌ مبلغي‌ به‌خائنين‌ مجلس‌ و مركز، و اخذ دستور صريح‌ از مقامات‌ خارجي‌، اعلان‌ تحت‌ الحمايگي‌ خارجي‌ را رسماً بدهد، و يكسره‌، ايران‌ و ايرانيت‌ را از مّد نظر دور و فراموش‌ نمايد.

   در اين‌ صورت‌ بدون‌ آنكه‌ توجه‌ عميقي‌ به‌كلمات‌ مخاطب‌ خود نمايم‌، برخاستم‌ و عين‌ عقايدي‌ را كه‌ او خيال‌ كرده‌ بود در وجود من‌ موثر سازد به‌مزاج‌ او تحميل‌ كردم‌.

   از ذكر اين‌ حقيقت‌ نيز صرفنظر نمي‌كنم‌ كه‌ با وجود اين‌ خودسري‌ و شرارت‌ خزعل‌ و با وجود تلگرافي‌ كه‌ به‌مخالفت‌ من‌ به‌مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ مخابره‌ كرده‌ بود، و با وجود آنكه‌ در ضمن‌ كلمات‌ و نگارشات‌، عقايد وطن‌پرستانه‌ مرا مجروح‌ ساخته‌ بود، معهذا بي‌ميل‌ نبودم‌ كه‌ اين ‌موضوع‌ طوري‌ خاتمه‌ پذيرد كه‌ منجر به‌اردوكشي‌ و خونريزي‌ نشود. به‌دو دليل‌:

   اول‌ آنكه‌ خزانه‌ دولت‌ تهي‌ است‌ و توانايي‌ آن‌ را ندارد كه‌ از عهده‌ مخارج‌ اردوي‌ كاملي‌ كه‌ من‌ مجبور به‌تجهيز آن‌ هستم‌ برآيد و چون‌ در بودجة‌ وزارت‌ جنگ‌ هم‌ اين‌ وجوه‌ پيش‌بيني‌ نشده‌، تدارك‌ آن‌ مورث‌ اشكال‌ عمده‌ خواهد بود.

   دويم‌ با وجود آنكه‌ قسمت‌ عمدة‌ عمر خود را در جنگ‌ گذرانده‌ام‌، معهذا در اين‌ موقع‌ راضي‌ نبودم‌ كه‌ نطع‌ خونريزي‌ در صفحة‌ خوزستان‌ گسترده‌ شود، زيرا بالاخره‌ غالب‌ و مغلوب‌ ايراني هستند و هر نفري‌ كه‌ كشته‌ شود، عاقبت‌ از نفوس‌ اين‌ مملكت‌ كسر شده‌ است‌ و قلباً مايل‌ نبودم‌، در ايران‌ دو صف‌ ايراني‌ متشكل‌ و جنگ‌ داخلي‌ شروع‌ شود و خارجيان‌ دامن‌زن‌ آتش‌ اين‌ معركه‌ باشند و تماشا كنند.

   پس‌ متظاهر به‌اين‌ عقيده‌ گشتم‌ كه‌ اگر خزعل‌ مدلول‌ تلگراف‌ و شرارت‌ خود را تكذيب‌ كند و معذرت‌ جويد، از تقصير او صرفنظر خواهم‌ كرد.

   اين‌ جلسه‌ همين‌جا خاتمه‌ يافت‌ و قرار شد، با اندرز و نصيحت‌ وسائل‌ تقديم‌ معذرت‌ خزعل‌ را فراهم‌ آورند.

   بر من‌ چيزي‌ پوشيده‌ نبود و مي‌دانستم‌ كه‌ تمام‌ اين‌ مذاكرات‌، در ضمن‌ يك‌ سياست‌ معيني‌، مشغول‌ جريان‌ است‌. مي‌دانستم‌ كه‌ تمام‌ اين‌ صحبتها براي‌ اغفال‌ دولت‌ من‌ است‌. معهذا مجبور به‌قدري‌ تامل‌ بودم‌، زيرا اگر چه‌ مي‌دانستم‌ اين‌ وقت‌گذراني‌ ممكن‌ است‌ فرصتي‌ به‌دشمن‌ بدهد، كه‌ نواقص‌ خود را در خوزستان‌ ترميم‌ و تصحيح‌ نمايد، با اين‌ حال‌ خود من‌ ناچار بودم‌ بامتانت‌ با متانت فكر، موجبات‌ حمله‌ به‌خوزستان‌ را تهيه‌ نمايم‌ و اين‌ كار طبعاً مدت‌ مي‌گرفت‌.

   چون‌ يقين‌ داشتم‌ كه‌ مذاكرات‌ فوق‌ براي‌ اغفال‌ من‌ و تجهيزات‌ دشمن‌ انجام‌ شده‌، من‌ هم‌ فرصت‌ را از دست‌ نداده‌ و بلافاصله‌، ولي‌ غيرمستقيم‌ و بي‌صدا، عملي‌ كردن‌ نقشة‌ خود را امر دادم‌ و در صدد تشكيل‌ قواي‌ لازمه‌ برآمدم‌.

   نقشة‌ من‌ آن‌ بود، طوري‌ تجهيزات‌ خود را از اطراف‌ تكميل‌ كنم‌ و قسمي‌ اردوهاي‌ خود را درحدود خوزستان‌ متمركز سازم‌، كه‌ خوزستان‌ به‌حالت‌ محاصره‌ بيفتد و در يك‌ روز و با يك‌ نقشة‌ ثابت‌ كار آنجا ختم‌ شود.

   اول‌ كمكهاي‌ لازم‌ براي‌ تقويت‌ لشكر جنوب‌ فرستادم‌ و متعاقب‌ آن‌، راجع‌ به‌تكميل‌ قواي‌ لشكر غرب‌، نيز تجهيزاتي‌ گسيل‌ داشتم‌. ضمناً مهمترين‌ مطلبي‌ كه‌ توجه‌ مرا جلب‌ مي‌كرد، موضوع‌ والي‌ پشتكوه‌ بود، كه‌ تقريباً در سر راه‌ يا پشت‌ سرخزعل‌ با قواي‌ مجهز نشسته‌ و بدون‌ تهديد و سركوبي‌ او ممكن‌ نمي‌شد كه‌ محاصره‌ خوزستان‌ صورت‌ عملي‌ به‌خود بگيرد. من‌ مقدم‌ بر هر امري‌ مجبور بودم‌ كه‌ از پشت‌ سر او را تهديد نمايم‌ و مجال‌ ندهم‌ كه‌ قواي‌ خود را به‌كمك‌ خزعل‌ بفرستد، به‌اين‌ لحاظ‌ با وجود زحمت‌ فوق‌العاده‌ به‌فكر افتادم‌، كه‌ طويلترين‌ راه‌ را اختيار كرده‌، از شمال‌ غربي‌ ايران‌ (آذربايجان‌) اردويي‌ تجهيز كرده‌ و به‌جنوب‌ غربي‌ مملكت‌ سوق‌ دهم‌. به‌اين‌ معني‌ كه‌ از حدود ساوجبلاغ‌ مكري‌ عبور كرده‌ از كردستان‌ و كرمانشاهان‌ گذشته‌، و از نواحي‌ قصرشيرين‌ بروند به‌ابتداي‌ خاك‌ پشتكوه‌، و در همانجا مجهز و مجتمع‌ و منتظر امر و دستور من‌ باشند.

   اين‌ قسمت‌، مهمترين‌ اردوكشي‌ و اين‌ راه‌، طويلترين‌ راهي‌ است‌ كه‌ در تجهيزات‌ قشونية‌ قرون‌ اخيرة‌ ايران‌ نظير آن‌ را مي‌توان‌ نشان‌ داد.

   اعزام‌ دو اردوي‌ ديگر نيز در خاطر من‌ مسجل‌ بود: يكي‌ عده‌اي‌ كه‌ اقصر طرق‌ را عبور كرده‌، موانع‌ طبيعي‌ و غيره‌ را شكافته‌، از خط خرم‌آباد بروند به‌دزفول‌، و ديگر، سپاهي‌ كه‌ علاوه‌ برقشون‌ فارس‌، در اصفهان‌، مجهز شده‌ و صعبترين راه‌ را از وسط‌ بختياري‌ پيموده‌ و به‌استقامت‌ بهبهان‌ و رامهرمز حركت‌ نمايند. وخود من‌ هم‌ بالمآل‌ به‌صوب‌ بوشهر حركت‌ كرده‌، از طرف‌ دريا به‌ميدان‌ كارزار بروم‌، و فرماندهي‌ قشون‌ را در ميدان‌ جنگ‌ شخصاً در دست‌ بگيرم‌.

   اين‌ بود نقشة‌ من‌ براي‌ محاصرة‌ خوزستان‌ و حمله به‌آنجا.

   اما انجام‌ اين‌ اراده‌ آيا يك‌ كار ساده‌ و سهلي‌ بود؟ اين‌ همان‌ بختياري‌ نيست‌ كه‌ پارسال‌ نظاميان‌ مرا قطعه‌ قطعه‌ كرده‌ و راه‌ عبور قشون‌ را مسدود ساخت‌؟ اين‌ همان‌ لرستان‌ نيست‌ كه‌ تسخيرخرم‌آباد آن‌ با هزاران‌ فديه‌ و قرباني‌ و تلفات‌ ميسر گشت‌؟ آيا ممكن‌ نيست‌ كه‌ عبور از قلب‌ ده‌هاهزار متمرد، و آن‌ موانع‌ كذائي‌ طبيعي‌ اصلاً براي‌ اين‌ عده‌ غيرمقدور گردد و همانطور كه‌ شاه‌ و خزعليان‌ هم‌ پيش‌بيني‌ كرده‌اند، وصول‌ اين‌ اردوها از هر دو راه‌ به‌خوزستان‌ ممتنع‌ باشد؟

   چرا! همه‌ اينها پيش‌بيني‌ مي‌شد، اما من‌ مجبور بودم‌ كه‌ بالاخره‌ يا جان‌ خود را در سر اين‌ كار بگذارم‌ و يا مملكت‌ را از شر اين‌ شالوده‌هاي‌ ملوك‌الطوايفي‌ خلاص‌ نمايم‌.

   با وجود وقوف‌ به‌همة‌ اين‌ عقايد، معهذا ساكت‌ بودم‌ و انتظار داشتم‌ مواعيدي‌ كه‌ به‌من‌ درتقديم‌ معذرت‌ خزعل‌ داده‌ شده‌ است‌ شايد عملي‌ گردد.

   نمايندگان‌ انگليس‌ در اين‌ ضمن‌ كمافي‌السابق‌ به‌ديدن‌ من‌ مي‌آمدند و از خوزستان‌ هم‌ غالباً مذاكره‌ در ميان‌ بود و همان‌  عقايد اوليه‌ تجديد و تكرار مي‌گرديد و تمام‌ به‌وعد و وعيد امروز و فردا مي‌گذشت‌ ولي‌ عملي‌ شدن‌ امر همان‌ بود كه‌ من‌ روز اول‌ فكر كرده‌ بودم‌ و اشتباه‌ هم‌ نمي‌رفتم‌.

   قريب‌ چهار ماه‌ بر اين‌ مقدمه‌ گذشت‌ و من‌ ظاهراً ساكت‌ بودم‌. پيداست‌ كه‌ سكوت‌ من‌ در اين‌ موقع‌، با وجود تلگراف‌ خزعل‌، چه‌ تأثيرات‌ عميقي‌ در محيط‌ تهران‌ و تمام‌ مملكت‌ بخشيده‌، چه‌ رلهاي‌ متواتري‌ درباريان‌ و اقليت‌ مجلس‌ در صحنة‌ تهران‌ بازي‌ مي‌كردند!. چه‌ پولهاي‌ سرشاري‌ از طرف‌ اقليت‌ مجلس‌ به‌عناصر شرور داده‌ مي‌شد، و چه‌ كلماتي‌ در جرايد منسوب‌ به‌اقليّت‌ نگاشته‌ مي‌گشت‌!

   در اين‌ ضمن‌ تلگرافي‌ از يك‌ نفر عرب‌ مجهول‌الهويّه‌ كه‌ بالاخره‌ نتوانستم‌ هويّت‌ او را كشف‌ نمايم‌ به‌مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ رسيد و در ضمن‌ آن‌ معاودت‌ شاه‌ را از اروپا تقاضا نموده‌ و ضمناً از سعايت‌ از من‌ هم‌ خودداري‌ نكرده‌ بود.

   ميرزا حسين‌خان‌ پيرنيا (مؤتمن‌الملك‌)، رئيس‌ مجلس‌ كه‌ اصلاً معتاد به‌طرح‌ اظهارات‌ مردم‌ در مجلس‌ نيست‌، اين‌ تلگراف‌ مجهول‌ را قاب‌ كرده‌ به‌ديوار مجلس‌ آويخته‌ بود، كه‌ تمام‌ وكلاء از قرائت‌ آن‌ بي‌نصيب‌ نمانند. او نيز به‌نوبة‌ خود خواسته‌ بود، كه‌ با اين‌ ترتيب‌ اظهار لحيه‌ كرده‌ باشد و به‌اين‌ اكتفا نكرده‌، جلسة‌ خصوصي‌ نيز در مجلس‌ تشكيل‌ داد و وكلا را دعوت‌ به‌قرائت‌ تلگراف‌ كرد كه‌ در اطراف‌ آن‌ مذاكرات‌ بنمايند.

   (مؤتمن‌الملك‌ پيرنيا چون‌ مرد تحصيل‌ كرده‌ايست‌ و طبعاً بايد شرافت‌دوست‌ باشد، من ‌اميدوارم‌ كه‌ اين‌ تظاهرات‌ را در مجلس‌ بر حسب‌ تلقين‌ خارجيان‌ نكرده‌ باشد).

   خلاصه‌ نمايش‌ اين‌ تلگراف‌ مجهول‌، اكثريت‌ مجلس‌ را متزلزل‌ كرد و من‌ ديدم‌ ديگر نمي‌توانم‌ بنشينم‌ و تماشاچي‌ معركه‌ها و تلقينات‌ خارجي‌ و داخلي‌ باشم‌.

   رفتم‌ به‌مجلس‌، تقاضاي‌ جلسة‌ خصوصي‌ كردم‌ و با حضور تمام‌ نمايندگان‌ تا درجه‌اي‌ كه‌ سياست‌ اجازه‌ مي‌داد، مختصر اشاراتي‌ به‌موضوع‌ كرده‌، به‌همه‌ تذكر دادم‌ كه‌ بعد از اين‌ عملاً به‌رفع‌ شر خزعل‌ و خزعليان‌ اقدام‌ خواهم‌ نمود. مذاكرات‌ من‌ اكثريت‌ مجلس‌ و طرفداران‌ مرا متأثر ساخت‌ ولي‌ از سيماي‌ نمايندگان‌ اقليت‌ و بعضي‌ از مذبذبين‌ پيدا بود كه‌ كار را گذشته‌ پنداشته‌ و با اطميناني‌ كه‌ از منابع‌ معلومه‌ گرفته‌اند مذاكرات‌ مرا فرع‌ رسوم‌ جاريه‌ مي‌شمارند.

   در اين‌ مدت‌ اخبار بيشمار از بين‌النهرين‌ و خوزستان‌ مي‌رسيد. جرايد بغداد و سوريه‌ و مصر التهابي‌ داشتند و بعد از گرفتن‌ وجوه‌ گزاف‌ از عمّال‌ شيخ‌ «افق‌ سيادت‌ خزعليان‌ را از طلوع ‌آفتاب شيخ‌ خزعل‌خان‌ روشن‌ ديده‌ بر امارت‌ مستقل‌ او سلام‌ مي‌دادند و از تجزية‌ خوزستان‌ از ايران‌ و الحاق‌ آن‌ به‌امارات‌ عربي‌ اظهار شادماني‌ مي‌كردند.»

   از جمله‌ ترجمه‌ چند فقره‌ اخبار را عيناً در اين‌ مقدمه‌ درج‌ مي‌كنم‌:

 ‌

ترجمه‌ از روزنامه‌ العراق‌ بغداد

شمارة‌ 1324 مورخه‌ 14 صفر 1343

 ‌

شاه‌ و شيخ‌ خزعل‌

   «شنيديم‌ كه‌ در اين‌ اواخر شيخ‌ خزعل‌ با شاه‌ طرف‌ مذاكره‌ شده‌ به‌قصد اينكه‌ او را مراجعت‌ بدهد و بالاخره‌ مبلغ‌ گزافي‌ براي‌ او فرستاده‌ كه‌ بتواند از براي‌ پيشرفت‌ مقاصد خود دسايس‌ لازمه‌ را به‌عمل‌ آورد».

ضميمه‌ 486 بصره‌ (مخبر شما)

 ‌

ترجمه‌ از رستا منطبعة‌ تهران‌

مورخة‌ 22 سپتامبر 1924

 ‌

وساطت‌ قونسول‌ انگليس‌

   «به‌موجب‌ اخبار واصله‌ (پريدكس‌) قونسول‌ انگليس‌ در بوشهر كه‌ گويا مأمور وساطت‌ بين‌ شيخ‌ خزعل‌ و دولت‌ ايران‌ ميباشد به‌مقر شيخ‌ خزعل‌ وارد شد، معهذا در محافل‌سياسي‌ اعزام‌ قواي‌ نظامي‌ حكومت‌ مركزي‌ به‌خوزستان‌ را مسلم‌ و ضروري‌ مي‌دانند. مي‌گويند كه‌ از سرحد جنوب‌ براي‌ شيخ‌ خزعل‌ متصل‌ بارهاي‌ اسلحه‌ وارد مي‌شود.»

 ‌

ترجمه‌ از بي‌ سيم‌ مسكو

28 سپتامبر

 ‌

تقاضاي‌ فتوي‌

   «از اهواز خبر مي‌دهند كه‌ شيخ‌ خزعل‌، ملا عبداللطيف‌ را نزد علماي‌ كربلا اعزام‌، و فتواي‌ قيام‌ بر عليه‌ حكومت‌ سردارسپه‌ را تقاضا نموده‌، ضمناً خان‌بهادر را با تحف‌گرانبها نزد شاه‌، به‌اروپا گسيل‌ داشته‌ است‌.»

ترجمه‌ از جريده‌ بغداد

مورخه‌ 3 عقرب‌ نمرة‌ 12392

 ‌

سياست‌ عمومي‌ آتية‌ محمّره‌

   «شيخ‌ منتهاي‌ سعي‌ و كوشش‌ خود را در تهيه‌ قشون‌ معتنابهي‌ صرف‌ و آنها را به‌اسلوب ‌جديد، مسلح‌ نموده‌، همانطوريكه‌ در نظام‌ دول‌ متمدنه‌ امروز معمول‌ و متداول‌ است‌، و بنابراين‌ اشخاص‌ عارف‌ تصور نمي‌كنند كه‌ اگر خداي‌ نخواسته‌ بين‌ او و حكومت‌ ايران‌ يك‌ خصومت‌ جدي‌ پيدا شود، مقام‌ امارت‌ او متزلزل‌ شود، زيرا ما معتقديم‌ كه‌ معظم‌له‌ از چندي به‌اين‌ طرف‌ پاية‌ امارت‌ خود را بلند گرفته‌ و به‌امور راجعه‌ به‌آن‌، رونقي‌ داده‌ و وسايل‌ امنيت‌ و آسايش‌ را در داخله‌ منطقة‌ خود كاملاً برقرار نموده‌ است‌ و به‌اين‌ جهت‌كارهاي‌ آنجا همه‌ مرتب‌ و حالت‌ اقتصاديه‌ آنجا رو به‌ترقي‌ گذارده‌ است‌.»

 ‌

گزارشاتي‌ از مأموران‌ ايراني‌

   راپرت‌ ذيل‌ نيز يكي‌ از صدها اخباري‌ است‌ كه‌ از مأمورين‌ ايران‌ در بين‌النهرين‌ واصل‌مي‌گرديد:

1- اسلحه‌ و مهمات‌ از فيليه‌ و محمّره‌ به‌اهواز پي‌درپي‌ حمل‌ مي‌شود.

2- تمام‌ اتومبيلهاي‌ محمّره‌ و اهواز را براي‌ حمل‌ و نقل‌ قشون‌ متوقف‌ نموده‌اند.

3- قريب‌ سيصد نفر سوار در اهواز به‌حكم‌ شيخ‌ خزعل‌ حاضر شده‌ و تقريباً شهر به‌حالت‌ نظامي‌ است‌.

4- يك‌ نفر از مأمورين‌ ماليه‌ و يك‌ نفر از اجزاي‌ گمرك‌ اهواز را شيخ‌ خزعل‌ تبعيد كرده‌.

5- اداره‌ پست‌ و تلگراف‌ را از اول‌ سنبله‌ تحت‌ سانسور قرار داده‌.

6- اهالي‌ دهات‌ بصره‌ را هم‌ تجهيز كرده‌ و مي‌برند.

7- تجار و اشخاص‌ وطنخواه‌ را آزار و شكنجه‌ مي‌دهند. دهدشتي‌ را كه‌ از تجار اهواز است‌ و براي‌ مخابره‌ به‌تلگرفخانه‌ آمده‌، چنان‌ زده‌اند كه‌ مجروح‌ و خون‌آلود شده‌ است‌.

8- حسين‌ آقاي‌ سلطان‌ و مأمورين‌ نظميه‌ و نظاميان‌ مقيم‌ خوزستان‌ را توقيف‌ و در قصر فيليه‌ حبس‌ كرده‌ است‌.

9- ويلسن‌ كه‌ سابقاً كميسر عالي‌ انگليس‌ در بين‌النهرين‌ بوده‌ و منفصل‌ شده‌ مدتي‌ است‌كه‌ از طرف‌ كمپاني‌ نفت‌ رياست‌ نفت‌ ايران‌ را دارا شده‌ و به‌جاي‌ تجارت‌، سياست‌بازي‌ مي‌كند خزعل‌ را او دل‌ مي‌دهد و برايش‌ نقشه‌ مي‌كشد، اخيراً به‌لندن‌ رفته‌ كه‌ از مجراي‌ ادارات‌ مربوطه‌، تجزيه‌ خوزستان‌ و امارت‌ شيخ‌ را تأمين‌ كند.

10- شيخ‌ خزعل‌، ويلسن‌ مشاراليه‌ را وكيل‌ و وصي‌ املاك‌ و دارايي خود قرار داده‌ و بي‌امر او، قدمي‌ برنمي‌دارد.

 ‌

نقل‌ از جريده‌ تايمس‌ بصره‌

نمره‌ 35 مورخ‌  اكتبر 1924

 «شاهزاده‌ سالارالدوله‌، عموي‌ شاه‌ ايران‌ روز سوم‌ اكتبر وارد بصره‌، و از آنجا به‌اهواز رفت‌ كه‌ جناب‌ شيخ‌ محمّره‌ را ملاقات‌ نمايد.»

راجع‌ به‌قواي‌ بختياري‌ و خزعل‌ نيز راپرتهاي‌ مختلف‌ مي‌رسيد. از جمله‌ اين‌ تلگراف‌ كه‌ خلاصه‌ حركات‌ آنهاست‌ ذكر مي‌شود:

«همانطوريكه‌ پيش‌ بيني‌ شده‌ بود بختياريها پس‌ از مطيع‌ كردن‌ جانكي‌ها از طرف‌ شمال‌ و شمال‌ غربي‌، و هواداران‌ خزعل‌ از طرف‌ جنوب‌ و جنوب‌ غربي‌ پيش‌ مي‌آيند. قواي‌ بنده‌ در مقابل‌ دو قوه‌ واقع‌ شده‌ لازم‌ است‌ اردوي‌ چهارمحال‌ به‌بختياريها حمله‌ كند كه‌ نتوانند به‌بهبهان‌ آمده‌ و به‌خزعليان‌ ملحق‌ شوند.»

از زيدون‌ – فرمانده‌ قواي‌ بهبهان‌ – سرتيپ‌ فضل‌الله‌ خان‌

6 عقرب‌ – نمره‌ 60

 ‌

   اين‌ اخبار كه‌ چند فقره‌ از آنها را محض‌ نمونه‌ قيد كردم‌ در اين‌ وقت‌ كه‌ تحريكات‌ خارجي‌ و فريادهاي‌ مجنونانه‌ اقليت‌ مجلس‌ مردم‌ را دچار اشتباهات‌ و تهران‌ را به‌هيجان‌ مي‌آورد بي‌اندازه‌ مضر بود.

   جـرايد مخـالف‌ مـن‌، مبسوطاً ايـن‌ اخبـار را نقـل‌ كـرده‌ و تفسيرات‌ عجيب‌ بـر آنهـا مي‌نمودنـد و پيش‌بيني‌هاي‌ خيلي‌ خوشي‌ مي‌كردند.

   لازم‌ بود فوراً از اين‌ امر استقبال‌ كنم‌ و چنان‌ مشتي‌ به‌دهان‌ «امير مستقل‌ خوزستان‌» بكوبم‌ كه‌ دندان‌ طمع‌ وكلاي‌ خائن‌ و درباريان‌ بيعرضه‌ هوچي‌ و جرايد خارجه‌ و داخله‌ منقلع‌ گردد.

   هر چه‌ بيشتر صبر و تحمّل‌ مي‌كردم‌، مردم‌ جريتر مي‌شدند و تصور ضعف‌ مي‌كردند، به‌علاوه‌ دوري‌ از مقدمة‌ قشون‌ خيلي‌ اسباب‌ نگراني‌ بود. با نواقصي‌ كه‌ از حيث‌ نقشه‌ و ساير وسايل‌ نظامي‌ هست‌، از تهران ممكن‌ نبود حركات‌ قشون‌ بهبهان‌ را كاملاً مراقبت‌ كرد و پيشرفت‌ آنها را تأمين‌ نمود. به‌تلگرافات‌ ناقص‌ هم‌ اعتماد و اكتفا نمي‌توانستم‌ بكنم‌ پس‌ چاره‌ منحصر، حركت‌ به‌سمت‌ جنوب‌ و نزديك‌ شدن‌ به‌عرصة‌ جنگ‌ بود.

   متعاقب‌ اين‌ امر، اخبار موحشي‌ رسيد كه‌ مقدار زيادي‌ اسلحه‌ با كشتي‌ به‌خوزستان‌ فرستاده‌ شده‌، اردوهاي‌ مجهّزي‌ در آنجا تشكيل‌ يافته‌، عنقريب‌ است‌ كه‌ خزعليان‌ و همراهان‌ آنها از حوالي‌ خوزستان‌ به‌ساير نقاط‌ تجاوز نمايند.

   در مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ و محافل‌ تهران‌ نيز خبري‌ انعكاس‌ يافت‌ كه‌ بختياريها و قسمتي‌ از خزعليان‌ به‌بهبهان‌ وارد و به‌اردوي‌ نظامي‌ آنجا حمله‌ برده‌ و آنها را متفرق‌ ساخته‌اند.

   با اينكه‌ اين‌ خبر عاري‌ از حقيقت‌ بود، محيط‌ تهران‌ انتظار وصول‌ چنين‌ اخباري‌ را داشت‌، و من‌ مصمم‌ شدم‌ كه‌ از تهران‌ به‌طرف‌ اصفهان‌ عزيمت‌ كرده‌ وارد در اجراي‌ نقشه‌ خود شوم‌ و به‌نظاير اين‌ انتشارات‌ و توهمات‌ خاتمه‌ دهم‌.

   همان‌ روزي‌ كه‌ تصميم‌ به‌عزيمت‌ گرفته‌ بودم‌ شارژ دافر انگليس‌ به‌ملاقات‌ من‌ آمد و تلگرافي‌ از قونسول‌ محمّره‌ ارائه‌ داد كه‌ او ديگر مأيوس‌ است‌ كه‌ بتواند هواداران‌ خزعل‌ را متفرق‌ كرده‌ و يا از معذرت‌ و غيره‌ صحبتي‌ به‌ميان‌ آورد.

   بر من‌ ثابت‌ و يقين‌ شد كه‌ موافق‌ ميل‌ خود امور را ترتيب‌ داده‌ و ديگر مطلقاً نگراني‌ ندارند. همين‌ اظهار يأس‌ صريح‌ آنها خود دليل‌ اطمينان‌ به‌پيشرفت‌ مقصود است‌.

   من‌ با خونسردي‌ جواب‌ دادم‌ و عذر او را خواستم‌. به‌مجرد خروج‌ شارژ دافر مزبور، فوراً رئيس‌ اركان‌ حرب‌ را احضار كرده‌، قصد عزيمت‌ خود را به‌او تذكر داده‌ و در سعي‌ به‌تكميل‌ قواي‌ خوزستان‌، امر صريح‌ به‌وزارت‌ جنگ‌ صادر نمودم‌. دنبالة‌ مقررات‌ من‌ تا حوالي‌ نصف‌شب‌ طول‌ كشيد و مقارن‌ نيمة‌ شب‌ بود، كه‌ به‌اجزاي‌ شخصي‌ خود متذكر گشتم‌ كه‌ فردا ساعت‌ ده‌ مصمم‌ حركت‌ از تهران‌ باشند.

   البته‌ منظور خود را به‌همراهان‌ سفر نگفتم‌ فقط‌ متذكر شدم‌ كه‌ نه‌ روزه‌، سفري‌ براي‌ تغيير آب‌ و هوا به‌اصفهان‌ خواهم‌ كرد و آنها هم‌ با همين‌ قصد و نيّت‌ مصمم‌ به‌مسافرت‌ شدند.

از طهران‌ بپايتخت‌ صفويه‌ و مركز زنديه‌

‌‌

از طهران‌ بپايتخت‌ صفويه‌ و مركز زنديه‌

 ‌

ملتزمين‌ عبارت‌ بودند از:

فرج‌الله‌ خان‌ بهرامي‌ رئيس‌ كابينه‌ وزارت‌ جنگ‌.

خدايارخان‌ امير لشكر.

علي‌ آقاخان‌ نقدي‌ رئيس‌ اداره‌ امنيه‌.

سرتيپ‌ عبدالرضاخان‌.

جان‌ محمدخان‌ رئيس‌ تيپ‌ عراق‌.

و يكي‌ دو نفر صاحبمنصب‌ اركان‌ حرب‌، به‌ضميمة‌ اسكورت‌ شخصي‌ و اسكورت‌ عشايري‌.

 ‌

چهارشنبه‌13 عقرب‌ 1303

   ساعت‌ ده‌ صبح‌ از عموم‌ اشخاصي‌ كه‌ به‌منزل‌ شخصي‌ براي‌ ديدن‌ من‌ آمده‌ بودند، خداحافظي‌ كرده‌ و از منزل‌ با اتومبيل‌ عزيمت‌ كردم‌. هيأت‌ وزراء و جمعي‌ از وكلا و حكومت‌ نظامي‌ تهران‌ و عده‌اي‌ از صاحبمنصبان‌ نيز براي‌ مشايعت‌ من‌ آمده‌ بودند. نزديك‌ خط‌ زنجيرحضرت‌ زنجير حضرت‌ عبدالعظيم‌ آنها را مرخص‌ نمودم‌ و به‌ياري‌ خدا برعزم‌ و ارادة‌ آهنين‌ خود تكيه‌ كرده‌، راه‌ جنوب‌ را پيش‌ گرفتم‌.

   در «حسن‌ آباد»، شش‌ فرسخي‌ تهران‌ به‌خاطرم‌ رسيد كه‌ همراهان‌ من‌ به‌خصوص‌ آنها كه‌ صفحات‌ جنوب‌ را نديده‌ و از درازي‌ راه‌ و سختي‌ و مشكلات‌ طي‌ طريق‌ بي‌ اطلاع‌اند اگر بدانند كه‌ بايد چه‌ راه‌ ناهموار صعبي‌ را طي‌ كنند، و چه‌ اندازه‌ مسافت‌ بپيمايند، از عظمت‌ اين‌ تصميم‌ تعجب‌ خواهند كرد. مخصوصاً چون‌ بعضي‌ از ايشان‌ سالخورده‌ و به‌تصوّر خود دنيا ديده‌اند، وقتي‌ اين‌ اقدام‌ مرا با اعمال‌ ساير رئيس‌الوزراها و رجال‌ عهد قاجاريه‌ و سلاطين‌ بي‌كفايت‌ آن‌ سلسله‌ مقايسه‌ كنند، امر تازه‌اي‌ پيش‌ چشم‌ خود جلوه‌گر خواهند يافت‌.

  حقيقتاً اگر من‌ هم‌ دچار ضعف‌ نفس‌ بودم‌ و از مشكلات‌ كار و سنگيني‌ بار مسؤوليّت‌ بيم‌ و هراسي‌ داشتم‌، بايد همانطور كه‌ پادشاهان‌ عيّاش‌ قاجاريه‌، سرمشق‌ داده‌ و مردم‌ نيز عادت‌ كرده‌اند، در اين‌ اوان‌ زمستان‌ و موقع‌ سخت‌ از جاي‌ خود حركتي‌ نكنم‌ و استراحت‌ و فراغت ‌حضر را بر زحمت‌ و مشقت‌ سفر ترجيح‌ دهم‌.

   امري‌ كه‌ بيش‌ از هر چيز در اين‌ موقع‌ باريك‌ عزم‌ مرا در حركت‌ قوت‌ مي‌دهد و قدم‌ به‌قدم‌ برسرعت‌ من‌ مي‌افزايد، همانا عشق‌ سرشار خدمت‌ به‌مملكت‌ و هموطنان‌ عزيز است‌ كه‌ همه‌وقت‌ خاطر مرا اسير خود مي‌دارد.

    مثل‌ اينست‌ كه‌ در طبيعت‌ من‌ دشمني‌ غريبي‌ بر ضد ناامني‌ ايجاد گرديده‌ و من‌ براي‌ قلع‌ وقمع‌ اختلال‌ كنندگان‌ و سركشان‌ خلق‌ شده‌ام‌. زيرا كه‌ بر من‌ مسلم‌ شده‌ كه‌ اساس‌ هر اصلاح‌ و اقدامي‌ در اين‌ مملكت‌ علي‌العجاله‌ بسط‌ دامنه‌ امنيت‌ و آرامش‌ است‌. مادام‌ كه‌ مردم‌ فراغت‌ نداشته‌ و از نعمت‌ امن‌ و راحت‌ برخوردار نباشند، مجال‌ آنكه‌ به‌خود آيند و احتياجات‌ زندگاني‌خويش‌ را درك‌ كنند و در صدد چاره‌جويي‌ برآيند نخواهند داشت‌.

   در حال‌ حاضر خادم‌ترين‌ مردم‌ نسبت‌ به‌ايران‌ و قوم‌ ايراني‌ كسي‌ است‌ كه‌ به‌عمر ناامني ‌شومي‌ كه‌ در اين‌ يك‌ قرن‌ و نيم‌ استيلاي‌ قاجاريه‌ همه‌ چيز ايران‌ را ضعيف‌ و سست‌ و بي‌اعتبار كرده‌، خاتمه‌ دهد و اگر با حرام‌ كردن‌ خواب‌ و خوراك‌ و تنعّم‌ و راحت‌ هم‌ باشد، بكوشد تا سر اين‌ مملكت‌ ستمديده‌ را بر بالين‌ استراحت‌ نهد.

   كسي‌ كه‌ با نظر دقّت‌ تاريخ‌ سلطنت‌ سلسلة‌ قاجاريه‌ را مطالعه‌ كند و اوضاع‌ ايران‌ را در آن ‌عصر و زمان‌ با غور و تعمق‌ از پيش‌ چشم‌ بگذراند، مي‌بيند كه‌ مردم‌ بدبخت‌ اين‌ مملكت‌ در آن‌ دورة‌ تيره‌ چه‌ كشيده‌ و چگونه‌ اعراض‌ و نواميس‌ ايشان‌ هر روز دستخوش‌ دستبرد فلان‌ ايل‌ يا فلان‌ ياغي‌ سركش‌ بوده‌ است‌.

   خدا را شكر مي‌كنم‌ كه‌ هم‌ اكنون‌ كه‌ براي‌ سركوبي‌ يك‌ نفر از همان‌ ياغيان‌ يادگار عهد قاجاريه‌ حركت‌ مي‌كنم‌ نمايندگاني‌ از آن‌ ايلات‌ سركش‌ را كه‌ از ايام‌ صفويه‌ تا اين‌ تاريخ‌ هيچ‌ وقت‌ دولت ‌مركزي‌ بر آنها تسلط‌ نداشته‌، همراه‌ خود دارم‌ و همانها امروز از حاميان‌ و جان‌نثاران‌ مخصوص‌ من‌اند.

   اگر سلاطين‌ قاجاريه‌ به‌جاي‌ عيّاشي‌ و تن‌پروري‌ و غلطيدن‌ در بستر ناز و تنعّم‌ براي‌ توسعة‌ امنيت‌ و راحت‌ رعيت‌ شخصاً قدمي‌ برمي‌داشتند و اندك‌ مدتي‌ را تحمل‌ رنج‌ و مشّقت‌ راه‌ مي‌كردند، با علاقه‌ ذاتي‌ و سابقة‌ تاريخي‌ كه‌ در طبع‌ مردم‌ ايران‌ نسبت‌ به‌اساس‌ سلطنت‌ و شاه‌پرستي‌ هست‌، يك‌ قدم‌ حركت‌ ايشان‌ هزار قدم‌ ياغيان‌ و سركشان‌ را عقب‌ مي‌نشاند و مردم‌ را متوجه‌ بيداري‌ و هوشياري‌ پادشاه‌ مي‌كرد. در اين‌ صورت‌ ديگر نه‌ كسي‌ مملكت‌ را بي‌صاحب‌ مي‌شمرد و نه‌ احدي‌ در خود ياراي‌ سركشي‌ و عصيان‌ مي‌ديد. البته‌ آن‌ وقت‌ مملكت‌ از جهت‌ امنيت‌ سروصورتي‌ به‌خود مي‌گرفت‌ و خارجي‌ نيز مجال‌ مداخله‌ و اعمال‌ نفوذ و دست‌ درازي‌ نمي‌يافت‌.

   در موقع‌ جنگهاي‌ روس‌ و ايران‌ فتحعلي‌شاه‌ (خاقان‌ مفغور) جرئت‌ و كفايت‌ به‌خرج‌ داده‌ از تهران‌ به‌سلطانية‌ زنجان‌ عزيمت‌ كرد اما در چه‌ صورت‌؟

   در حالي‌ كه‌ زنان‌ حرمسرا و سوگليهاي‌ اندرون‌ را با خود همراه‌ داشت‌ و در چمن‌ سلطانيه‌ با آنها به‌عيش‌ و عشرت‌ روزگار مي‌گذراند. همينكه‌ مي‌شنيد روسها در قفقازيه‌ و آذربايجان‌ يك‌ مرحله‌ پيش‌ مي‌آيند او مرحله‌ها با محترمات‌ همراه‌، به‌طرف‌ عمارت‌ نگارستان‌ و كوه‌ سرسرة‌ تهران‌ عقب‌نشيني‌ اختيار مي‌كرد!

   ناصرالدين‌شاه‌ نيز هر سال‌ از تهران‌ قدم‌ بيرون‌ مي‌گذاشت‌ ولي‌ به‌طرف‌ جاجرود و شهرستانك‌ و ارنگه‌. براي‌ چه‌؟ براي‌ شكار جرگه‌ و انتخاب‌ دختران‌ رعايا جهت‌ همخوابگي‌!

   اگر از مظفرالدين‌شاه‌ سخني‌ گفته‌ نشود كلام‌ ناقص‌ خواهد بود:

   اين‌ مرد ضعيف‌النفس‌ كه‌ دوره‌ سلطنت‌ يا ايام‌ رذالت‌بازي‌ او ننگ‌ تاريخ‌ پرافتخار نژاد ايراني‌ است‌، وقتي‌ كه‌ به‌سمت‌ وليعهدي‌ در تبريز اقامت‌ داشت‌ روزي‌ با يكي‌ از درباريان‌ محرم‌ و جمعي از خواص‌ خلوت‌ به‌عزم‌ گردش‌ بيرون‌ شهر رفت‌. اتفاقاً هوا ابر شد و رعدوبرق‌ فضاي‌ آسمان را به‌ميدان‌ جنگ‌ مبدل‌ ساخت‌. والاحضرت‌ وليعهد، يعني‌ شاهنشاه‌ آينده‌ ايران‌ را وحشت‌ عجيبي‌ دست‌ داد. به‌طوري‌ كار اضطراب‌ و تزلزل‌ او بالا گرفت‌ كه‌ ملتزمين‌ ركاب‌ و درباري‌ محرم‌ چاره‌ را به‌آن‌ منحصر ديدند كه‌ او را به‌پناه‌ آسيايي‌ كه‌ در آن‌ حوالي‌ بود ببرند، و وليعهد به‌درباري‌ مزبور كه‌ خود را سيد اوجاق‌ صحيح‌النسب‌ نيز معرفي‌ مي‌كرد متوسل‌شد.

   والاحضرت‌ دست‌ به‌دامان‌ سيد درباري‌ شده‌ با عجز و الحاحي‌ تمام‌ از او مي‌خواست‌ كه ‌جريان‌ كارخانه‌ قضاوقدر را تغيير داده‌، رعدوبرق‌ را موقوف‌ و آسمان‌ را صاف‌ و ساده‌ كند. سيد شياد كه‌ موقعي‌ مناسب‌ به‌دست‌ آورده‌ بود و دست‌ سفيه‌ قابل‌ استفاده‌اي‌ را به‌دامان‌ خود آويخته‌ مي‌ديد، به‌التماس‌ او وقعي‌ نمي‌گذاشت‌ و پيوسته‌ دست‌ به‌سوي‌ آسمان‌ برمي‌داشت‌ و از خدا هولناكي‌ و شدت‌ رعدوبرق‌ را درخواست‌ مي‌كرد، از او عجز و التماس‌ و از درباري ‌خلافكاري‌ و نافرماني‌، عاقبت‌ رو به‌درباري‌ كرده‌ علت‌ مخالفت‌ را پرسيد. درباري‌ گفت:

  آخر فرزندي‌ مي‌خواهد عروسي‌ كند و براي‌ مخارج‌ زناشويي‌ معطل‌ است‌.

   والاحضرت‌ كاغذ سفيد را صحه‌ كرده‌ به‌درباري‌ داد تا در شهر هر مبلغ‌ كه‌ مي‌خواهد، در آن‌ سفيد مهر بنويسد و وي‌ را في‌الحال‌ از وحشت‌ نجات‌ بخشد. سيد نيز دست‌ انابت‌ به‌درگاه‌ باري‌تعالي‌ برداشت‌ و از آنجا كه‌ گفته‌اند هميشه‌ بعد از طوفان‌ هوا صاف‌ است‌، آسمان‌ تيره‌ نيز روشن‌ گشت‌ و سيد بيچاره‌ را روسياهي‌ حاصل‌ نگرديد.

   محمدعلي‌ميرزا بهترين‌ جانشين‌ شاه‌سلطان‌ حسين‌، در موقع‌ هجوم‌ مجاهدين‌ به‌تهران‌ براي‌ هلاكت‌ ايشان‌، زنان‌ حرم‌ را به‌خواندن‌ اوراد و اذكار به‌گلوله‌هاي‌ خمير و دادن‌ به‌مرغها وا‌‌ مي‌داشت‌، و بهتر از اين‌، تاكتيكي‌ در مغز تهي‌ خود فراهم‌ نمي‌ديد.

   مسافرتهاي‌ متوالية‌ شاه‌ حاليه‌ و وضع‌ رفتار او در خارجه‌، از شدت‌ وضوح‌، احتياجي‌ به‌يادآوري‌ ندارد و اصلاً مقصود من‌ هم‌ توجه‌ به‌اينگونه‌ امور نيست‌. ولي‌ سير كلام‌ هر جا كه‌ مقصود، تجسس‌ علت‌ خرابي‌ ايران‌ كنوني‌ باشد، شخص‌ را به‌اين‌ سرمنزل‌ مي‌كشاند و مسبب‌ و مسؤولي‌ براي‌ آن‌ جز قاجاريه‌ نشان‌ نمي‌دهد.

خاطره‌اي‌ در «حسن‌آباد»

‌‌

خاطره‌اي‌ در «حسن‌آباد»

 ‌

  ناهار در «حسن‌آباد» صرف‌ و يك‌ ساعتي‌ بعدازظهر به‌عزم‌ قم‌ حركت‌ كرديم‌.

   در اينجا اتفاقاً حالت‌ يكي‌ از نمايندگان‌ مجلس‌ شورا به‌خاطرم‌ گذشت‌ كه‌ سه‌ سال‌ پيش‌، قبل ‌از زمامداري‌ من‌، با عيال‌ و بستگان‌ خود از اصفهان‌ به‌طرف‌ تهران‌ مي‌آمد و در پشت‌ دروازه‌ پايتخت‌، جان‌ و ناموس‌ او مورد دستبرد دزدان‌ و غارتگران‌ قرار گرفت‌. بعد از اطلاع‌ به‌فوريت‌ در استرداد مال‌ و كسان او سعي‌ نمودم‌ و دزدها را مصلوب‌ كردم‌ و اموال‌ آنها را گرفته‌ مسترد داشتم‌. در مقابل‌ از او چه‌ ديدم‌؟ در مجلس‌ بعد، وقتي‌ كه‌ جمعي‌ قليل‌ از نمايندگان‌ با من‌ از در مخالفت‌ درآمدند، او هم‌ در صف‌ ايشان‌ قرار گرفت‌ و خدمات‌ مرا در حفظ‌ جان‌ و ناموس‌ خود به‌كلي‌ فراموش‌ كرد.

   از «كوشك‌ نصرت‌» تا «منظريه‌»، جاده‌، كه‌ بي‌شباهت‌ به‌خيابان‌ مستقيمي‌ نيست‌ از كنار درياچه حاليه‌ عبور مي‌كند و اين‌ راهي‌ است‌ كه‌ در 1301 قمري‌ ساخته‌ شده‌ و قهوه‌خانه‌ «باقرآباد» در كنار آن‌ قرار دارد.

   چهار ساعت‌ بعدازظهر به‌«منظريه‌» رسيدم‌. علت‌ اينكه‌ اينجا را به‌منظريه‌ موسوم‌ كرده‌اند اين‌است‌ كه‌ از آنجا مي‌توان‌ گنبد طلاي‌ حضرت‌ معصومه‌ (ع‌) را ديد.

   چون‌ «منظريه‌» نقطه‌ مرتفع‌ مصفايي‌ است‌، چاي‌ را در آنجا صرف‌ كردم‌ بعد بلافاصله‌ عازم‌ قم‌ شدم‌. مقارن‌ غروب‌ به‌قم‌ وارد شدم‌. لدي‌الورود به‌زيارت‌ آستانه‌ مطهره‌ شتافتم‌. بعد به ‌سردار رفعت امر دادم‌ برود از طرف‌ من‌ از آقاي‌ شيخ‌عبدالكريم‌ يزدي‌ احوالپرسي‌ نمايد.