Author's posts
مبحث ملی و بررسی اجمالی آن در ایران / بخش پنجم / پدیده «دولت ـ ملت»
«ما ایران را وطن مشترک تمامی اقوامی که قرن هاست در آن زندگی میکنند، اعم از فارس، ترک و ترکمن ، کرد و لُر، عرب و بلوچ میدانیم.کشور ما که قرنها گذرگاه و موطن اقوام مختلف آریائی و ترک و سامی بود و مردم آن به گفته فردوسی، از«ترک و دهقان و تازی» تشکیل شده است، با گذشت قرنها و زندگی در این آب و خاک و گرفتن رنگوبو و عادات و سنتها، و بالاخره فرهنگ مشترک ایرانی، ویژگیهای قومی و در این میان زبان و لهجههای خود را نیز حفظ نمودهاند. این حقیقت، واقعیتی تغییر ناپدیر و قابل انکار نیست. بنابراین، از این کثرت تاریخی، وحدت امروزی ایجاد شده و به شکل ملت واحد ایران پا به عرصه گیتی نهاده است.»
دو شعر از ناهید عرجونی و ماندانا زندیان
دوچرخه را كه از تو گرفتند / به جايش تفنگ دادند و پلاكی كه گمت نكنند / عروسك را كه از من، / به جايش زخمهايی كه خوب نمیشود
دربارة ریشههای تفرقه گرایی و دعوی ستم ملی در ایران / بخش نخست / محمد جلالی چیمه (م. سحر)

اگر سابقاً صحبت از «خلقها» درمیان بود و از «جمهوری دموکراتیک خلق» فلان ایالت و بهمان ولایت در «کشورکثیرالمله ایران» دادِ سخن میدادند یا خواستار «خودگردانی» و «خود مختاری» مثلا برای کردستان بودند این روزها با «اعتماد به نفس» و جدّیتی افزونتر، از «ملتها» و «ملل» یا «ملیتهای ساکن ایران» سخن میگویند و برای هریک از آنان به طور ضمنی خواستار دولتی مستقل میشوند و نام چنین پروژهای را هم «فدرالیسم» نهادهاند که البته مقصودشان «فدرالیسم قومی یا زبانی» ست
کردهای ترکیه، میراث بر جای مانده / احسان هوشمند

زبانهای کُردی مجموعهای به هم پیوسته از زبانها و گویشهایی است که در مجموعۀ زبانهای ایرانی جای میگیرند و دارای تنوعی از زبانها و گویشها است.از نظر زبانی کردهای ترکیه به زبانهای کُردی کرمانجی و زازا سخن میگویند. اگر چه اکثر کردهای ترکیه به کرمانجی سخن میگویند اما برخی منابع جمعیت زازاهای ترکیه یا دیملیها را حدود چهار الی پنج میلیون نفر بر آورد کردهاند.
… / ماندانا زندیان

مثل ماهیانِ مرده از زخمهای آب، / مرگ بالا میآید / از بلاهتی / که جراحت خاک را / عبادت میکند / و نور را / قربانی گرسنهترین دندانهای پلشتی بر گلوی شهری / که جنگ / به نامش تجاوز میکند هر روز وُ … …
جای خالی اصل حاکمیت ملت در رساله «یک کلمه» ـ آرش جودکی

ترجمهی نارسای مستشارالدوله از بند سوم «اعلاميه حقوق بشر و شهروند»، و توضیح نابجايی که در پی آن ترجمهی نيمبند میآورد تمام ساختمان «اعلاميه حقوق بشر» را بهم میريزد. ترکيببندی دوباره پيکرهی اجتماعی ـ که سند بنيادين انقلاب فرانسه آن را به گرد سه محور: فرد، ملت و قانون پايه میريزد ـ در رويکرد مولفِ «يک کلمه» از هم میپاشد و درک انديشه سياسی نوپای ايرانی را از سکولاريزاسيون ناکارآمد میکند.
مشروطه نوین / نوآوریها و پیکارها / سخنرانیهای داریوش همایون / فهرست
مشروطه نوین / نوآوریها و پیکارها / سخنرانیهای داریوش همایون
چاپ: نشر تلاش ۱۳۸۹
Talash / Sand 13
21073 Hamburg
Germany
Tel.: 0049 40 765 50 61
Talashnews@hotmail.com
ISBN 978-3-00-032060-6
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بخش ۱
حزبی برای دگرگونی:
آینده ایران و سازمان مشروطهخواهان
دو ساله دگرگونیها و امکانات بزرگ
پیکارها و نوآوریهای مشروطه نوین
نیروئی برای تغییر جامعه و سیاست ایران
بستن دفتر جنگ صلیبی هشتاد ساله
حزب به عنوان وجدان جامعه سیاسی
باید برای چالشهای بزرگ آینده آماده بود
بخش ۲
بازنگریها:
یک روز تاریخى و یک روز یاد ماندنى
نگاهی صدساله به میراث انقلاب مشروطه
بخش ۳
ملت ایران و اقوام ایرانی:
مسئله قومی ایران؛ دو روشنگری و دو هشدار
ما تا پایان تعهد ملی خود میرویم
بخش ۴
به سوی جنبش سبز:
پرواز با بالهای آزاد و در هوای تازه
کنگره جهانی جنبش فراخوان رفراندوم
نگاه فراگیرندهتری به همگرائی نیروها
میدانهای نبرد سیاسی و ایدئولوژیک ما
بخش ۵
سخنرانیها در دفتر پژوهش ح. م. ای:
افزودن عبارت لیبرال دموکرات به نام حزب مشروطه ایران
آزادیخواهی در منشور حزب مشروطه ایران
ناسیونالیسم ایرانی در منشور حزب و تعهدهای ما
بررسی ناسیونالیسم؛ آزادی؛ ترقی و عدالت اجتماعی
تعریف برخی مفاهیم بکار رفته در مقدمه منشور
هدف “ملتسازان” از تحریف مفاهیم ملت؛ دولت و هویت
سخنرانی آقای دکتر حسین گنجبخش
تاثیر رادیکال شدن شعارها بر جنبش سبز
پیشنهادهایی به دستور کنفرانس آینده حزب
چرا حفظ نظام در مرحله فعلی واقعگرایانه است؟
تغییرات در نیروهای مخالف در سی سال گذشته
انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری
گفتگو با آقای دکتر نوری علا در باره “معمای رضا پهلوی”
ایدئولوژی چیست و ایدئولوژی ما کدام است
ارتباط پادشاهی و یک حزب لیبرال دمکرات
بخش ۶
بخش ۷
چشم اندازها:
بزرگترین درسهائی که گرفتهام
پیشگفتار
پیشگفتار
در جامعه ایرانی، در آنچه اندیشه و دست این مردم بر این سرزمین روا میدارد، تقریبا جائی نیست که نیاز به بهکرد کلی نداشته باشد و فرهنگ و سیاست از همه بیشتر، زیرا هرچه دیگر زیر تاثیر تعیین کننده آنهاست. برای من عرصه فعالیت اجتماعی همواره میدان نبردی برای تغییر بوده است ــ نه کمتر از همه در دورانی که سخنرانیهای این کتاب را در بر میگیرد. انقلاب و جمهوری اسلامی نشان داد که همه تحلیلها در باره علتها و عوامل تیره روزی کنونی ما به کنار، مشکل اصلی، بنبست سیاسی و اخلاقی و بینوائی انتلکتوئل ملتی است که عناصر بزرگی را درخود دارد و همین تراژدیاش را دردناکتر میسازد. میباید آنچه را که ناممکن شمرده میشده است ممکن گردانید. نگاه این مردم را به خودشان پیش از هرچیز، و به جای خودشان در جهان دگرگون کرد. این ترکیب خودستائی و احساس کوچکی؛ تقلید بیاختیار و میل به دستکاری و خراب کردن هر چیز، رابطه همیشگی مهر و کین با هم میهنان؛ سودجوئی بیگذشت و فداکاری بیمرز، هر دو ویرانگر؛ ناباوری پدیدههای آشکار و زودباوری خرافات مذهبی و سیاسی و پدیدههای بیپایه که منطق و خرد را از قضاوت بیرون میبرند، همراه آسانگیری و کوتاهبینی در حد ابتذال، بیاعتنائی به آینده و غرق شدن در گذشته و آن فرصتطلبی که مادر همه کژی و کاستیهاست.
و این نمایشی که در کشورداری، در اداره اقتصاد، پرورش و نگهداری نیروی انسانی، بهرهبرداری و حفظ منابع طبیعی و آثار تاریخی میدهیم؛ میلیونها تنی که از ناچاری یا آزمندی، بیرحمانه بر سرزمین خود افتادهاند و آن را تاراج و ویران میکنند.
از رژیم حکومتی، تا مبانی اخلاقی و رفتار سیاسی مردم ما نمیتواند همین که هست بماند. نمیتوان به فرو رفتن یکی از ملتهای تاریخساز جهان در ژرفائی که جمهوری اسلامی تنها یکی از جلوههای آن است نگریست و دستی برنیاورد. از نوشتن و گفتن و هشدار دادن، از عمل سیاسی، از گذاشتن سرمشقهای رفتار، هر چه بتوان دریغ نمیباید کرد. نسل شکست خورده انقلاب، تا کنون بیشتر در اندیشه نجات گذشته خویش، واپسین فرصت خود را با شرکت در باززائی فرهنگی و سیاسی جامعه ایرانی خواهد داشت. ولی بار اصلی بر دوش نسل تازهای است که تنها آینده خود را برای نجات دادن دارد و بطور استثنائی برای چالشهای پیشروی آماده است.
یک حزب سیاسی که بیش و پیش از قدرت به دگرگون کردن فرهنگ و سیاست جامعه بیندیشد غیرعادی مینماید. ولی در شرایط ایران ما از کدام “عادی” میتوان سخن گفت؟ حزب مشروطه ایران با همین هدف غیرعادی بر سیاست ایران افزوده شد؛ و نیز با یک ملاحظه عملی: اصلا در بیرون ایران میشود جمعی پراکنده در جهان از قدرت سخن بگویند؟ ولی اگر حزب سیاسی در بیرون از بویه قدرت نیز، دور است مناسبترین عرصه پرورش ایدهها به شمار میرود ــ از همه بیشتر به دلیل بینیاز بودن از سربازگیری و گرد آوردن پیروان و رای دهندگان. از اینجاست که در شانزده ساله گذشته تاریخ این حزب از هر فرصتی برای شناختن گرهگاههای ملی و یافتن چارهها ــ اگرچه با رنجانیدن موافق و مخالف، بهره گرفته شده است؛ درکمتر فرصتی به یاد هموندان نیامده است که هشتاد درصد کار ما آموزشی و تنها بیست درصد تشکیلاتی است.
از همینجا نیز هست که حزب مشروطه ایران بیشترین سهم را در تابو شکنی و تقدسزدائی از شخصیتها و رویدادها داشته است و از توفان حملات و اعتراضات زندانیان وضع موجود کمترین بیمی به خود راه نداده است. چنانکه سخنرانیهای گردآمده این کتاب نیر نشان میدهد ما هیچ ملاحظهای را برتر از روبرو شدن با حقیقت، سختتر از همه حقیقت خود، از دست ندادهایم.
“سخنرانی”ها که مگر چند تائی، در همایشهای حزبی 16 ساله گذشته ایراد شدهاند در این بافتار میگنجند و از همینجاست که به نظر رسید گردآوردنشان میتواند به بحث سیاسی عمومی ما ــ که از ملاحظات حزبی و مسلکی فراتر است ــ کمک کند. یک سودمندی کار حزبی انضباطی است که به فرد فرد هموندان و توده حزبی بر روی هم میدهد و بیآن از حزب نمیتوان سخن گفت؛ و انگیزهای است که به اندیشیدن در امور عمومی میدهد. این کتاب یک گوشه کار حزبی را نشان میدهد: اندیشیدن برای سخنرانی و در ضمن سخنرانی.
با سخنرانی مانند رسانههای دیگر بسیار کارها میتوان کرد. من آن را پس از نوشتن موثرترین رسانه برای عرضه داشتن و پروراندن ایدهها یافتم. رسانهای است مستقیم و لحظهای، به این معنی که بازتاب نیوشندگان audience را بلافاصله میتوان دریافت. از این گذشته کارکرد سریع و زیر فشار ذهن در سخنرانی میتواند به حال تفکر بسیار سودمند باشد.
***
بخش 1 این کتاب زیر عنوان حزبی برای دگرگونی، یازده سخنرانی را در بر میگیرد که درونمایه اصلی کتاب است. در بخش 2، بازنگریها، بار دیگر در سه سخنرانی به تاریخ همروزگار پرداخته شده است، جنبش مشروطه و برنامه اصلاحات اجتماعی محمدرضا شاه به نام انقلاب سفید و واکنش جامعه “روشنفکری” آن زمان. بخش 3، ملت ایران و اقوام ایرانی، بر بحثهائی تمرکز یافته است که از هویتطلبی تا فدرالیسم و حق تعیین سرنوشت “ملیتها ـ ملتها”ی “این نقشه” را در بر میگیرد، در هشدارها، روشنگریها و برطرف کردن مغلطههای تاریخی و اصطلاحات سیاسی. در بخش 4، به سوی جنبش سبز، یازده سخنرانی از سالهای 1999 تا 2009 پابرجائی حزب را بر اصولی که امروز به نام جنبش سبز شناخته میشود و چکیده صد و بیست سال کشاکش جامعه ما با توسعه و تجدد است نشان میدهد. بخش 5، سخنرانیها در دفتر پژوهش ح.م.ای است در پایان بحثهائی که برنامه سیاسی حزب را در پرتو بنیادهای نظری آن بررسی میکند؛ چاره جوئیهائی بر بستر یک سلسله ایدههای هماهنگ که زمانی به کار خواهد آمد. دفتر پژوهش با شرکت گروهی از هموندان از سه سال پیش در نشستهای انگاری virtual دوهفتگی تالار بحث آزاد هموندان حزب است که در اختیار همگان قرار میگیرد. بخش 6، لیبرالیسم از کجا آمد؟ سیر آزادیخواهی را از سدههای بسیار مهم هفتم و ششم پیش از میلاد دنبال میگیرد و تا امروز میکشاند ــ یک آفاقگردی tour d’horizon که به سهم مهم و نادیده ایران در پیدایش لیبرالیسم اشارههای لازمی دارد. بخش 7، چشم اندازها، دو سخنرانی است، یکی نگاهی کلی به جهان امروز ما و دیگری نگاهی بر تجربهها و درسهای یک زندگانی هشتاد ساله (شاید بیش از یک زندگانی.)
مانند عموم کارهایم در این سالها، گردآوردن و تدوین این سخنرانیها از جاهای پراکنده و در آوردنشان به کتاب سراسر مرهون خانم فرخنده مدرس و آقای علی کشگر، گردانندگان خستگیناپذیر موسسه “تلاش” است، که مجله سه ماهه و سامانه site روزانه آن، تلاش آنلاین، از برجستهترین رسانههای فارسی زبان و پیشروان روشنگری نوین ایرانی است و در آنجا که پای دفاع از ایران به میان باشد پرشورتر از آن کمتر می توان یافت.
***
اگر بخواهم نتیجه سلوک اندیشگی خود و حزب را در شانزده سال گذشته در دو جمله خلاصه کنم یکی سخن جرمی بنتام است در خویشکاری عمل سیاسی: بیشترین خوشبختی برای بیشترین مردم؛ و دیگری این سخن که وظیفه هر نسل رساندن جامعه خویش است به بالاترین سطح انسانیت روزگار خود. بیشترین خوشبختی برای بیشترین مردم به معنی نزدیک و همرای کردن اندیشهها و خواستهای گروههای بیشمار، و چشم پوشیدنشان از مطالبات حداکثر است. رساندن جامعه به بالاترین سطح انسانیت نشاندن آگاهی، و شناخت جهان واقع به جای آرمانشهرهائی است که تنها در تصور کسان میگنجند؛ نشاندن سود شخصی روشنرایانه به جای سود شخصی کوتهبینانه و فرصتطلبانه.
هر دو این فرایافتها مبهم هستند ــ چه چیزی در انسان، و هزار بار دشوارتر، در جامعه، روشن و قطعی است؟ ــ ولی میتوان آنها را حس کرد. هر دو نیز سخت عملگرایند. زیرا بر زمینه دمکراسی لیبرال قرار دارند. دمکراسی لیبرال میدان افراد انسانی برابر و صاحب حق است. نمیتوان آنها را با افسار ایدئولوژیهای توتالیتر، یا جاذبه شخصیتهای فرهمند، یا پادشاهان و فرمانروایان مستبد به اینسو و آنسو کشید. سیاست در عصر دمکراسی لیبرال هنر متقاعد کردن گروههای هرچه بزرگتری از مردمان است به اینکه سود شخصی و گروهی خود را از راههای معین، بهتر از راههای دیگر، پیگیری کنند. این یعنی همان بهترین و بیشترین خوشبختی و همان بالاترین سطح انسانیت همروزگار. بهتر از این دو راهنمای تفکر و عمل سیاسی به نظرم نرسیده است و از بابت دومی بسیار شادمانم. در این کتاب است که بیش از همه به کاربردهای این دو گزاره پرداختهام.
د.ه
ژنو 2010
بخش 1 / حزبی برای دگرگونی / آینده ایران و سازمان مشروطه خواهان
بخش 1
حزبی برای دگرگونی
آینده ایران و سازمان مشروطه خواهان
در دو سال نیمی که میان کنفرانس مؤسس سازمان (آوریل 94) تا امروز، نخستین کنگره آن، گذشته است در صحنه سیاسی ایران، چه در جمهوری اسلامی، چه در جبهه مبارزه دگرگونیهائی روی داده است و سازمان ما نیز همراه آن خود را پیش برده است. من از این فرصت برای بررسی این تحولات و نیز موقعیتی که میباید در انتظار و آمادهاش باشیم بهره میگیرم.
الف ـ تحولات گذشته
در دو سال و نیمه گذشته روند تحولات در جمهوری اسلامی در جبهه مبارزه و در سازمان ما چنین بوده است:
در جمهوری اسلامی
بیمبالغه میتوان گفت که جمهوری اسلامی مگر در سیاهترین روزهای جنگ با عراق، روزگاری بدتر از این سالهای پایانی ریاست جمهوری رهبر «میانهرو،» و حکومت «عملگرایان» نداشته است. رهبری او جمهوری اسلامی را از یک شکست به رسوایی دیگر برده است. اینک فهرست گونهای از پارهای از این تحولات که به ویژه از دیدگاه مبارزه و سرنگونی رژیم در نظر گرفته شده است:
* بالا گرفتن اعتراضات و خیزشهای مردمی که با توجه به آتشفشانی که رژیم بر آن نشسته است (جمعیتی که 70 درصدش زیر سی سال دارد و نه آیندهای برای خود میبیند و نه به اکنونش دلخوش است. در کشوری با اقتصاد ویران و حکومتی که تنها میتواند زور بگوید) بالاتر هم خواهد گرفت. این خیزشها در این دوره به ابعاد خطرناکی برای رژیم رسید. در مشهد، قزوین، زاهدان، اسلام شهر و تازهترین آنها کرمانشاه، مردم به خیابانها ریختند و در همه جا با آنکه تظاهرات بهانه سیاسی نداشت، به تندی رنگ ضد رژیم گرفت.
آنچه در این شورشها بیشتر مایه هراس سران رژیم شد خودداری ارتش و بخش عمده سپاه پاسداران از رویارویی با مردم بود. در مشهد واحدهای پاسدار بجای آتش گشودن بر تظاهرکنندگان سلاح خود را به زمین ریختند. واکنش رژیم، مسلح کردن عناصر تازهای زیر عنوان بسیجی به عنوان تنها نیروی دفاعی قابل اطمینان بود. اما این بسیجیها با زیاده رویهایشان روال عادی حکومت را بیش از پیش به هم ریختهاند و بر ناخرسندی عمومی افزودهاند.
تحول پرمعنی دیگر جنبش اعتراضی روشنفکران و دانشگاهیان ایران بود. انتشار نامه سرگشاده 134 نویسنده و روزنامه نگار و برگزاری سخنرانیهای آزاداندیشان مذهبی در یکی از دانشگاهها از برجستهترین نشانههای سرکشی روزافزون جامعه روشنفکری ایران در این سالها به شمار میرفت. روشنفکران به وظیفه خود در دفاع از ارزشهای دمکراتیک عمل کردهاند و دارند بهایش را با جان خود میپردازند.
* بزرگترین موج ترور پس از پایان جنگ با عراق که به عنوان واکنش از سوی رژیم به راه افتاد. رژیم اسلامی نه تنها نیروهای تازهای را به جنگ با مردم فرستاد بلکه دست آنها را بر زندگی مردمان از همیشه بازتر کرد. تشکیل جوخههای مرگ به تقلید دیکتاتوریهای نظامی آمریکای لاتین در دهههای شصت و هفتاد و ربودن و کشتن و سر به نیست کردن دگراندیشان، از روشنفکران گرفته تا رهبران مذهبی تسنّن در بلوچستان و کُردستان و پاکسازیهای گسترده در رسانهها و مطبوعات، جنبههائی از این موج تازه ترور است که به عنوان یک استراتژی از سوی کل دستگاه حکومتی، و هم به صورت پراکنده و سرخود از سوی دستگاههای گوناگون سرکوبگری اعمال میشود.
در همین حال رژیم با گستاخی شگفتآوری که رفتار کشورهای اروپائی مشوق آن بوده است به کشتار مخالفان در خارج ادامه داد تا جایی که حتی پابرجاترین پشتیبانانش در آلمان و فرانسه ناگزیر شدند در برابر تروریسم دولتی جمهوری اسلامی واکنشهائی نشان دهند.
* انباشته شدن بزرگترین بدهیهای خارجی در تاریخ ایران که اکنون دارند به بهای خفه کردن صنعت ایران آن را میپردازند. ابعاد تاراج منابع ملی و ناشایستگی رژیم اسلامی در اداره اقتصاد ایران هیچگاه مانند این دوره آشکار نشده بود و فشار بازپرداخت اصل و فرع این بدهی تا سالها کمر اقتصاد را خم خواهد کرد.
* شدت گرفتن مبارزه جناحها در انتخابات اخیر مجلس شورای اسلامی و مبارزات سخت میان آنها برای انتخابات سال آینده ریاست جمهوری که فلج همیشگی رژیم را سختتر کرد. زیرا دو سوی اصلی مبارزه، همزورتر شدهاند و مشکلات مردم و مسائل کشور از مرکز توجه دورتر از همیشه شده است.
* شکست های همه سویه در سیاست خارجی:
ــ در آسیای مرکزی و قفقاز، که ایران عملاً از طرحهای بزرگ منطقهای کنار گذاشته شده است و در هر گام یا مخالفت آمریکا و بدگمانی کشورهای منطقه روبروست.
ــ در افغانستان که مداخلات رژیم به جائی نرسیده است، و در خلیج فارس که عربستان سعودی و کویت رسماً به جبهه مخالف جمهوری اسلامی رانده شدهاند و سیاستهای رژیم، آن منطقه را بزرگترین کانون خطر برای منافع ایران ساخته است.
ــ در اروپای غربی، با رسوائی دادرسیهای پاریس و برلین که مستقیماً پای جمهوری اسلامی و رهبر آن را به توطئههای ترور مخالفان کشانیده است و به هر صورت پایان آن به زیان رژیم خواهد بود، و با رفتار شجاعانه دولت دانمارک که رسماً به مبارزه با سیاستهای سرکوبگرانه جمهوری اسلامی برخاسته است.
ــ بالاتر از همه در تحریم نفتی آمریکا که نه تنها شرکتهای آمریکایی را از معامله با ایران باز میدارد بلکه به مقدار زیاد راه سرمایهگذاری مؤسسات غیرآمریکایی را نیز در صنعت نفت و گاز ایران بسته است. با این ترتیب عملاً سقفی بر درآمدهای رژیم گذاشته شده است که چندان بالاترش نمیتوان برد و ادامه آن دیر یا زود رژیم را از نظر مالی به زانو در خواهد آورد ـ با توجه به جمعیت و نیازهای فزاینده ایران.
شاید کمک به پیروزی راستیها در انتخابات اسرائیل تنها “پیروزی” است که در سیاست خارجی جمهوری اسلامی میتوان نشان داد.
در جبهه مبارزه
برخلاف اقتصاد و سیاست خارجی، در جبهه مبارزه همه چیز به زیان رژیم نبوده است. ادامه بحثهای پایانناپذیر درباره همه جنبههای موقعیت کنونی ایران، از تاریخ صد سال گذشته تا استراتژی پیکار ــ شامل ارتباط دادن تحریم نفتی آمریکا به 28 مرداد ــ و از طبیعت رژیم اسلامی گرفته تا معنی دمکرات بودن، همچنان از پدید آمدن یک همرائی در میان نیروهای مخالف جلوگیری کرده است. تحولات در جبهه مبارزه را میتوان چنین آورد:
* پدید آمدن شکاف در میان مخالفان بر سر دگرگونگی (استحاله) در رژیم که از انتخابات 1979 ریاست جمهوری پیوسته بیشتر شده است و در انتخابات مجلس به جائی کشید که گروهی از مخالفان، از شرکت در انتخابات و کمک به یکی از جناحهای رژیم پشتیبانی کردند، بحثهای فراوان بر سر روند اصلاحی در جمهوری اسلامی و ضرورت کنار گذاشتن مبارزه برای سرنگونی آن شکاف را گذارناپذیرتر کرده است.
* متوقف شدن فرایند همبستگی در میان سازمانهای سیاسی چنانکه دیگر نمیتوان انتظار داشت که بیشتر آنها در آینده قابل پیشبینی بخواهند یا بتوانند یکدیگر را در چنین فراگردی بپذیرند. در عین حال ریشه گرفتن و گسترش این اندیشه در میان تودههای ایرانیان خارج. امروز افراد و محافل بیشمار در اجتماعات ایرانی کشورهای اروپا و آمریکا و کانادا بطور فعال در پی اقدامات مشترک هستند. پارهای از بهترین نمونههای آن را در تظاهرات سوئد و آلمان با شرکت گرایشهای گوناگون دیدیم.
تشکیل انجمنها و کمیتههای متعدد برای دفاع از دمکراسی و حقوق بشر و گشاده بودن آنها بر دگراندیشان از مهمترین تحولات این دوره بوده است.
* برجسته شدن نقش سازمانهای پابرجا در پیکار بویژه در بحثهای مربوط به انتخابات مجلس، این بحثها زمینه مشترک را در میان سازمانهائی که جز سرنگونی رژیم از راه یک پیکار سیاسی مردمی راهی نمیشناسد آشکارتر کرد.
در سازمان ما
در صحنه سیاستهای مخالف، سازمانی از مشروطهخواهان از هواداران دمکراتمنش پادشاهی، جائی میداشت که بایست پر میشد. در این زمینه پیشرفتهائی روی داده است:
* پدیدار شدن سازمان مشروطهخواهان ایران به عنوان یکی از مهمترین و فعالترین سازمانهای ملی و آزادیخواه و به عنوان زود رشدترین گروه سیاسی در بیرون ایران به ویژه در میان جوانان، استواری پایههای تشکیلاتی و خنثی کردن تحریکات از هر سو که بوده است.
* قرار گرفتن سازمان در مرکز بحث سیاسی امروز و آینده ایران. سازمان ما درستترین مواضع را در برابر رژیم با توجه به منافع ملی و مصلحت مبارزه گرفته است:
ــ در پافشاری بر ضرورت ادامه پیکار تا سرنگونی رژیم و رد نظریههای گوناگون دگرگونی رژیم به عنوان جایگزینی برای مبارزه:
ــ در همکاری با گروههای دیگر در دفاع از حقوق بشر و دمکراسی در ایران.
ــ در پشتیبانی از تحریم رژیم اسلامی، در این موضوع سازمان ما از معدود گروههای سیاسی بوده است که معنی و اهمیت واقعی تحریم را دریافته و گوشزد کرده است.
ــ در گستردن و ریشهدار کردن روحیه مدنی و شهروندی در طیف هواداران پادشاهی که این به خودی خود شاید از ماندنیترین دستاوردهای فکری سازمان باشد.
ب ــ چشم انداز آینده
در این بخش توجه ما تنها دو زمینه را در بر میگیرد: استراتژی رژیم در این مرحله بحرانی تاریخ آن، و استراتژی سازمان در آغاز دوران مبارزهاش به عنوان یک نیروی تمام عیار سیاسی.
استراتژی جمهوری اسلامی
چنانکه اشاره شد جمهوری اسلامی بیآنکه قادر بههیچ دگرگونی ساختاری باشد و در یکی از خطرناکترین مراحل خود با گزینشهای دشواری روبروست. طبیعت مافیائی رژیم و هراس مرگباری که از مردم دارد آن را بیش از پیش مصمم میسازد که قدرت را به هر بها و به هر وسیله با در پیش گرفتن استراتژی زیر نگهدارد:
* تلاش برای گشودن بنبست رابطه با آمریکا که اندک اندک دارد زندگی را بر حکومت آخوندی تنگ میکند. اما بی دادن امتیازاتی که از نظر آمریکا نخستین شرط و از نظر سران رژیم مرگبار است، این تلاش چه از راه به خدمت گرفتن عوامل ایرانی و آمریکائی و چه فشار آوردن از طریق شرکتهای نفتی و کشورهای اروپائی، و حراج کردن منابع نفت و گاز ایران ادامه خواهد یافت. آنچه بخت کامیابی رژیم را ناچیز میکند آلوه بودن آن به تروریسم است که از فتوای سلمان رشدی تا دادگاه برلین، تا احتمال روزافزون دست داشتنش در پارهای عملیات بزرگ تروریستی سالهای اخیر را در بر میگیرد، و نیز کاهش اهمیت ایران به عنوان یک بازار و یک صادر کننده نفت.
* گشایش بیشتر اقتصاد ایران برای رهائی از بحران، که به علت تسلط «نهاد»ها و ناپذیرا بودن فضای کشور برای سرمایهگذاری و نیز تنگناهای بزرگ مالی به جائی نخواهد رسید.
* کوشش برای بی اعتبار کردن و آشفتن و ترساندن نیروهای مخالف در خارج از راه فریفتن و خریدن عناصری از میان آنها و کشتن کسانی دیگر از میان آشتیناپذیران. این کوششها اکنون بیشتر روی هواداران پادشاهی تمرکز یافته است. رژیم تصمیم دارد این طیف را به هر وسیله از میدان بدر کند.
* از میان بردن هر کانون مخالفت و بر طرف کردن هر خطر احتمالی در داخل رژیم با درس گرفتن از رژیمهایی مانند چین و ویتنام، گشایش به خارج در اقتصاد را با مشت آهنین سرکوبگری همراه کرده است و باید انتظار داشت که سانسور و پاکسازیها و فعالیت جوخههای مرگ افزایش یابد.
استراتژی ما
سازمان ما در برابر فرصتهای بزرگ و مخاطرات بزرگ از هر سو قرار دارد. با توجه به برجستهتر شدن نقش سازمان در پیکار و ناچیز شدن احتمال رسیدن به یک همرائی با بیشتر سازمانها ملی و آزادیخواه، و در برابر رژیمیکه درگیر مبارزه مرگ و زندگی است و از دست زدن به هیچ وسیله پروائی ندارد، استراتژی سازمان را چنین میتوان آورد:
* ادامه گسترش و تقویت سازمان، پرداختن به کیفیت اعضاء و در عین افزایش شاخهها، فعال کردن شاخهها و سختگیری در انجام وظایف سازمانی، حتا به بهای کوچکتر شدن واحدهای سازمان. ما توانائی خود را در گسترش عددی نشان دادهایم و اکنون میباید به صورت یک سازمان واقعی مبارزه درآئیم.
* پیشبرد فرایند تفاهم و همکاری ما با نیروهای ملی و آزادیخواه بدون تأکید بر سازمانها، پیوستن به مبارزه مشترک برای دفاع از دمکراسی و حقوق بشر در ایران، مبارزه با مانورهای رژیم برای منحرف و بیاثر کردن مبارزان.
* رسوا و محکوم کردن سازشکاران، بویژه در میان هواداران پادشاهی که برای بیاعتبار کردن مشروطهخواهان و مظهر آنها به خدمت رژیم در آمدهاند.
* شدت بخشیدن به پیکار با رژیم، آگاه کردن افکار عمومی ایران و جهان از مقاصد و تاکتیکهای آن، تلاش برای گسترش تحریم جمهوری اسلامی و رساندن صدای ایران آزاد به مردم ایران و مبارزه با سیاست گفت و شنود انتقادآمیز به عنوان پوششی برای همکاری اقتصادی با رژیم که مأموریت شاخههای آمریکا و اروپا تا کنگره آینده خواهد بود.
***
ما فاصله میان کنفرانس مؤسس و نخستین کنگره سازمان را با موفقیت نسبی گذراندیم. اکنون تا کنگره دوم، دو سال حیاتی در پیش داریم که باید با کوشش بیشتر و کامیابیهای بیشتر همراه باشد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نخستین کنگره سازمان مشروطهخواهان ایران، واشینگتن، 1996
بخش 1 / حزبی برای دگرگونی / دو ساله دگرگونیها و امکانات بزرگ
بخش 1
حزبی برای دگرگونی
دو ساله دگرگونیها و امکانات بزرگ
دوران میان دو کنگره سازمان تقریباً به تمام زیر سایه انتخابات ریاست جمهوری در ایران افتاد. از 2 خرداد سال پیش سیاست در ایران دچار دگرگونیهائی شد که اثر خود را بر فعالیتهای بیرون نیز گذاشت. اکثریت بزرگ مردم، یک انتخابات غیردمکراتیک را به صورت همهپرسی درباره حکومت اسلامی در آوردند و با پاسخ منفی خود چنان ضربهای به رژیم زدند که تازه دارد از آن به خود میآید ولی دیگر از آن کمر راست نخواهد کرد. ما به ماهیت غیردمکراتیک انتخابات اعتراض و آن را تحریم کردیم ولی هیچ تصوری از درجه روشنبینی مردم و پیآمدهای آن انتخابات در پیشبرد امر پیکار سیاسی مردمی نداشتیم.
در آن انتخابات یک توده ایرانی راه خود را به صحنه سیاسی گشود که نه تنها از درجه بالای بسیج سیاسی برخوردار بود بلکه برای نخستینبار پس از جنبش مشروطهخواهی برای یک پیکار گسترده ترقیخواهانه بسیج میشد. پیش از آن در تاریخ جنبشهای تودهگیر این سده، موضوع بسیج عمومی یا یک امر محدود مانند ملی شدن نفت بود و یا یک حرکت ارتجاعی مانند انقلاب اسلامی. اینبار مردم برای جامعه مدنی بسیج شدند و جامعه مدنی چیزی جز آرمانهای آزادی و ترقی انقلاب مشروطه نیست به اضافه صد سال پیشرفت جامعه ایرانی.
سازمان ما با آنکه در پیشبینی نتایج انتخابات ریاست جمهوری اشتباه کرد نخستین گروه سیاسی در بیرون بود که معنی آن را دریافت و اثرات آن را بر استراتژی پیکار به درستی ارزیابی کرد. ما در این انتخابات نه دگرگونگی (استحاله) رژیم بلکه دگرگونگی جامعه ایرانی را دیدیم. رژیم در زیر فشارهای گوناگون و درگیر مبارزه جناحهای اشتباهی کرده بود که از فردای انتخابات در پی جبرانش برآمد و امروز به مقدار زیاد و به بهائی هنوز نامعلوم، آن را جبران کرده است ولی جامعه ایرانی از آن انتخابات چیز دیگر بدر آمد. مردمی که در کمتر از یک نسل پیش از آن چنان در مذهب رادیکال پیچیده شده بودند که از چپ و راست و روشنفکر و بیسواد، کسی را در سطح خمینی به حد رهبر و پیامبر بالا میبردند و میتوانستند چهرهاش را بر ماه ببینند برای دمکراسی و جامعه مدنی، برای تمدن و زندگی در سده بیستم نه به خیابانها که به پای صندوقهای رأی ریختند. همان تودههائی که پاسخ واپسماندگی پانصد ساله را در تعصبات مذهبی میجستند (که یک علت اصلی آن واپسماندگی بود) به وعدههای مبهم آزادی و حکومت قانون و در چهارچوب محدودی که برایشان گذاشته شده بود، رأی به راهحل غیرمذهبی (سکولار) دادند. رأی آنها تأثیری در ماهیت حکومت اسلامی و مشکل اصلی جامعه ایرانی نکرد ولی مردم را به خودشان نشان داد. از آن روز دیگر نمیتوان کلیشههای معمولی را دربارة اینکه ایران یک کشور مذهبی است و میباید با مذهب ولی مذهب به تعبیر روشنفکرانهتر اداره شود تکرار کرد.
انتخابات دوم خرداد یک گشایش نسبی به سیاست ایران داد که با همه سرکوبیهای چندماه گذشته از میان نرفته است و دیگر از میان رفتنی به نظر نمیرسد: مطبوعات و انجمنهای بیباکتر، تظاهرات سیاسی پرمعنیتر در دانشگاهها با پیامهای پیشروتر و دلیرانهتر، برجستهتر شدن انتخابات در فرایند سیاسی. پس از انتخابات دوم خرداد هر انتخابات دیگری با معیار آن سنجیده میشود و حالت رأی به کل رژیم را مییابد. در انتخابات مجلس خبرگان حتی بیش از انتخابات میان دورهای مجلس، کنار ایستادن مردم به درستی چنان تعبیر شد که به ولایت فقیه پشت کردهاند. اکنون انتخابات انجمنهای محلی در پیش است که خود یکی از نتایج دگرگونی دوم خرداد است و فرصت دیگری به مردم میدهد که مخالفت خود را به هر شکل که میتوانند نشان دهند.
ما در واکنش خود به دوم خرداد شیوهای را برگزیدیم که با مبارزه مردمی بیشترین سازگاری را داشت بدین معنی که تکیه را از رئیس جمهوری که از درون نظام اسلامی آمده بود برداشتیم و بر آن میلیونها تنی گذاشتیم که رأی منفی خود را به تنها صورتی که میشد داده بودند. سازمان ما بجای آنکه مردم را از خودشان نومید کند و به زور به آنها بقبولاند که آلتدست و قربانی فریبکاری رژیم شدهاند انگشت بر قدرتی که از رأی مردم بر میخاست نهاد، بجای آنکه آنان را بر ضد کسی بشوراند که به او رأی داده بودند. زیرا از رقیب خود بسیار بهتر بود به جنبشی پیوست که مردم آغاز کرده بودند و دوم خرداد را تنها یک مرحله مقدماتی آن میشمردند. برای ما رئیس جمهوری تازه با همه تفاوتهائی که با دیگران دارد یک پدیده فرعی است و تا آنجا اهمیت دارد که در راه مردم گام بردارد و به کار پیکار مردم بیاید. چندگاهی او تندتر بر آن راه رفت چندگاهی نیز هست که بسیار سستتر میآید.
این شیوهای است که ما دنبال خواهیم کرد. مردمیکه به پاخاستهاند با سست شدن رئیس جمهور از پا نخواهند نشست و نیروهای مبارز و آزادیخواه در هر جا وظیفه دارند از حرکت مردمی و از زنان و مردان شجاعی که قدرت سرکوبگری رژیم را چالش کردهاند پشتیبانی کنند. ما یکبار دیگر اعلام میداریم که با عناصر ملی و آزادیخواه از هر گرایشی در این راه آماده همکاری هستیم.
***
ناکامیهای جمهوری اسلامی در جبهههای داخلی و خارجی در دو ساله گذشته با شتاب بیشتر ادامه یافت. در این دوران بازپرداخت سنگین بدهیهای خارجی، بهای نفت نیز سیر نزولی خود را آغاز کرد و اکنون به جائی رسیده که در هفت سال گذشته مانند نداشته است. دستگاه اجرائی برای نخستینبار ناگزیر شد حقوق کارکنان دولت را از محل وام خارجی ــ علاوه بر چاپ اسکناس بیپشتوانه همیشگی ــ بپردازد، و صدها میلیون بشکه نفت را زیر بشکهای شش دلار پیش فروش کند که نه تنها درآمدهای آینده را پیشخور خواهد کرد بلکه بر بهای نفت در بازار جهانی تأثیر منفی خواهد گذاشت. نتیجه این سیاستهای مأیوسانه، افزایش سریع تورم است که به کاهش روزانه ارزش ریال انجامیده است. آخوندها یک قلم توانستهاند ارزش دلار را در برابر ریال در بیست سال بیش از صد برابر، تا این لحظه، کنند. کمبود ارز و کسر بودجه به رها کردن طرحهای عمرانی و تعطیل کارخانهها و بیکاری کارگران انجامیده است. جوانان بی امید و بی آینده، هر روز بی امیدتر و بی آیندهتر میشوند.
در سیاست خارجی عقب نشینیهای رژیم به هزیمت رسیده است. گذشته از آسیای مرکزی و قفقاز که ایران از همه طرحهای مهم کنار گذاشته شده است و میباید به معامله مختصر گاز با ترکمنستان خرسند باشد، افغانستان صحنه یک سرشکستگی تازه برای ملت ایران شده است. طالبان با بهرهگیری از سردرگمی و ندانمکاری مسئولان سیاست خارجی ایران نه تنها طرحهای حکومت آخوندی را بر هم زدهاند بلکه با کشتار دیپلماتهای ایرانی زخم عمیقی نیز بر پیکر ملت وارد آوردهاند. با همه تهدیدها و قدرت نمائیهای توخالی خود، تنها امتیازی که رژیم توانسته است از طالبان بگیرد آزادی رانندگان اسیر ایرانی و تحویل جنازههای دیپلماتها بوده است. در این کشمکش پیروزی دیگری نیز نصیب طالبان شده است. آنها توانستهاند جمهوری اسلامی را وادار به مسابقهای برای اثبات اسلامی بودن خود سازند. جدا کردن بیماران زن از پزشکان مرد و طرح به اصطلاح منع استفاده ابزاری از زن، کوشش خندهآور و تبهکارانهای است برای عقب نماندن در این مسابقه که بر شدت دشمنی مردم خواهد افزود.
با آنکه تعهد رسمی و علنی دولت جمهوری اسلامیدر مورد سلمان رشدی، رابطه آن را با بریتانیا بهتر کرد مسئله اصلی رابطه با آمریکا پس از یک پیکار روابط عمومی از سوی رئیس جمهوری و با همه تلاشهای عوامل تبلیغاتی رژیم و شرکتهای نفتی آمریکائی به جائی نرسیده است و اکنون با موضع دشمنانهای که خامنهای گرفته به بنبست همیشگی بازگشته است. در این احوال رژیم اسلامی با جدیت برنامههای تسلیحات کشتار جمعی را دنبال میکند که به معنی ادامه محاصره سیاسی و اقتصادی آن از سوی آمریکاست.
تنها نقطه روشن در سیاست خارجی رژیم بهبود رابطه با کشورهای خلیج فارس است که با عقبنشینی از مواضع سیاسی پیشین جمهوری اسلامی به دست آمد. ولی در این میدان هم پیشرفتها بیشتر ظاهری است. بدگمانی به جمهوری اسلامی و اتکا به نیروهای نظامی آمریکا هیچ کم نشده است. در آستانه بیستمین سال انقلاب، حکومت اسلامی هر چه در افق میبیند ابرهای تهدید کنندهای است که خبر از توفانهای نه چندان دور میدهد.
***
به عنوان یک نیروی سیاسی که میخواهد در رهائی و بازسازی ایران سهم شایستهای داشته باشد ما در برابر این دگرگونیها و امکانات بزرگ میباید چه بکنیم و چه بشویم؟ در حالی که جامعه ایرانی در زیر نگاه ما و در یک جنبش ژرف درونی دارد خودش را به رغم فشارهای حکومت واپسگرا از ریشهها نوسازی میکند و دیگر مسئله در این نیست که یک عده به نام حکومت بیایند و اصلاح و نوگری را بر یک توده بیمیل و حتا معاند تحمیل کنند، ما وارثان سنت اصلاح و نوگری اجتماعی و اقتصادی در سیاست ایران به خودمان چگونه میباید بنگریم؟ آیا در برابر چنین دگرگونیهای خیره کننده و امکانات واقعی آزاد کردن جامعه ایرانی از روحیه قرون وسطائی، میتوانیم همان روحیه و عادات ذهنی بیست سال پیش را نگهداریم.
ما برای وقت گذرانی در تبعید یا برای رسیدن به ریاست و مقاماتی که در ایران از ما دریغ شد گرد نیامدهایم، و با اینکه تقریباً همه پناهنده و آواره سیاسی هستیم و اخلاقاً خود را وظیفهدار کمک به قربانیان سرکوبگری میدانیم مسئله پناهندگی، علت وجودی ما نیست. نگاه ما اندکی بالاتر است ما میخواهیم در خدمت توسعه همه سویه جامعه ایرانی به ویژه توسعه سیاسی که در زمان خود از آن غفلت کردیم درآئیم. چنین هدف و روحیهای طبعاً ما را از بیشتر کسانی که در این سالها میداندار سلطنتطلبی بودهاند دور میکند. آنها به این حرفها میخندند و در دنیای بسیار ساده خود جائی برای بحثهای پیچیده جامعه مدنی و توسعه سیاسی ندارند. دمکراسی برایشان یک کالای وارداتی غرب است و اگر سرتاسر بازی نباشد به هر حال به درد ایران نمیخورد و حداکثر میباید تعارفی با آن کرد و به راههای آشنای خود رفت.
سازمان ما حتا پیش از پایهگذاری رسمی خود به دنبال پر کردن جای خالی یک حزب راست میانه در سیاست ایران بود، حزبی که از پایین و داوطلبانه تشکیل شده باشد و اصول ناسیونالیسم، آزادیخواهی، ترقیخواهی، و عدالت اجتماعی را در شکل پادشاهی مشروطه و در یک ساختار غیرمتمرکز، و ترکیبی از اقتصاد بازار و مسئولیت جامعه، برای اداره یک کشور قرن بیست و یکمی فرمولبندی کند. ما این حزب را در همهچیز جز در نام ساختهایم. گسترش و جاافتادگی تشکیلاتی، و استواری و فراگیرندگی برنامه سیاسی، و غنای ادبیات حزبی ما به چنان حدی رسیده است، و زمان آن است که گام بعدی را برداریم و نام حزب را نیز اختیار کنیم. به ویژه که چنان تغییر نامی، از وارد شدن اجباری در کشمکشهای مبتذل بر سر الفاظ نیز رهائی خواهیم یافت و به کار اصلی مبارزه خواهیم رسید.
***
تأکید این گفتار بر دگرگونیها و امکانات است، دگرگونیهائی با اهمیت تاریخی از ژرفای جامعه ایرانی، و امکانات بیشتری که برای سرنگون کردن رژیم آخوندی پیش میآید. تنها یک نیروی سیاسی که دگرگونیها را دریابد و با آن همراه گردد، و بتواند از امکانات بهره گیرد میتواند سهمی در پیکار داشته باشد. ما در زمینه نخستین مشکلی نداریم. مشکل در دومی است: تلاش بیشتر برای آماده کردن خود، و بهرهگیری از امکانات، در گردهمائیهای سازمان بارها درباره فعالتر کردن شاخهها و شرکت در بسیج نیروهای ملی و آزادیخواه از هر گرایش برای مبارزه مشترک گفتگو کردهایم. امید است در این کنگره بتوانیم همراه با پیشنهادهای عملی، انرژی بیشتری به این تلاشها بدهیم. پیکار ما به مرحلهای رسیده است که پشتیبانی از مبارزان داخل، بیش از همیشه اهمیت دارد. ما باید در موقعیتی باشیم که از هر فرصتی بدین منظور بهره گیریم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سخنرانی در کنگره دوم سازمان مشروطهخواهان ایران، برلین 1998
بخش 1 / حزبی برای دگرگونی / افقهای گسترده تر پیکار ما
بخش 1
حزبی برای دگرگونی
افقهای گسترده تر پیکار ما
شش ماهی پیش ما نام خود را به حزب مشروطة ایران برگرداندیم. در این تصمیم عواملی دست در کار بودند که شاید در آن زمان همه آنها را به درستی نمیشناختیم ولی احساس میکردیم که چیزی دگرگون شده است و ما را نیز میباید دگرگون کند. با این همه تردید نیست که جدیتر گرفتن وظیفهای که برای خود قرار داده بودیم و گسترش دادن افق سیاسیمان در آن تصمیم، جای بالاتر را داشت.
در این شش ماه ما بیشتر و بیشتر به جایگاهی که یک گرایش مشروطهخواه در شرایط کشوری مانند ایران دارد آگاه شدهایم. آنچه در پیرامون ما میگذرد و دورنمایی که در برابر است، نیاز به نگرش تازهای را بر موقعیت و رسالت ما برجستهتر میسازد. اگر حزب مشروطهای در کار نمیبود، اکنون زمانش رسیده بود که پایهگذاری شود.
دو دهه پس از انقلاب اسلامی و حکومتی که فرا آمد طبیعی آن بود، ما با چنان منظرة دگرگونی روبروئیم که به آسانی میتوانیم سخن از دوران تازهای به میان آوریم: دوران تازهای در پیکار، دوران تازهای که حزب خود را میطلبد.
سرنگونی جمهوری اسلامی و تلاش برای برقراری پادشاهی مشروطه در ایران، هدفهایی بودند که در این بیست سال میتوانستند همة تلاش سیاسی گروههای بزرگ از ایرانیان را در برگیرند. مسائل همیشه در سادهترین وضع خود طرح میشد. در ایران گروهی حکومت میکرد که با همه کشاکشهای درونی خود، در سرکوبگری مردم و تاراج منابع کشور یکپارچه مینمود و به نظر میرسید با مخالفت پردامنهای دست کم در سطح، روبرو نیست. مردم خم شده در زیر بار تورم و بینوایی، فرصت پرداختن به سیاست و امور عمومی نداشتند و خشم و تلخی خود را چندان بروز نمیدادند. مقاومتها بیشتر جنبه منفی و غیرفعال داشت. روشنفکران اگر هم از سانسور جان بدر میبردند، با حمله اوباش و جوخههای آدمکشان روبرو بودند و جوانان، فرآوردههای یک نظام آموزشی که بجای دانش و فرهنگ، تبلیغات به خورد آنان میداد، فرض بر این بود که مغزشویی شدهاند و در فضای ساخته و پرداخته رژیم بسر میبرند.
مسئله جایگزینی رژیم بیشتر در ابعاد سیاسی آن بررسی میشد: بجای جمهوری اسلامی، پادشاهی مشروطه، و بجای ولایت فقیه یک حکومت عرفیگرای تعریف نشده. سازمانهای هوادار پادشاهی مشروطه عموماً در چنان چهارچوبی و با چشم اندازی محدود به کل پیکار مینگریستند.
تنها با سازمان مشروطهخواهان ایران بود (حزب مشروطه ایران کنونی) که برنامه سیاسی مشروطهخواهی و کوشش برای پایهگذاری یک جهانبینی سیاسی مشخص و پاسخگوی مسایل امروز و آیندة ایران، به پیکار سیاسی راه یافت. امروز آن همه هست. اما با ظرافت و پیچیدگی بیشتر و ابعاد بزرگتر، با میدانی فراختر و میداندارانی اندکتر. ازدحام آن دو دهه به ویژه ده پانزده سال نخست، رفته است و در عوض، واقعیات ایران گروههای هرچه بزرگتری را به نوعی همرائی هر چند به ندرت و کنارهجویانه رسانده است.
پیکار امروز در سطحی به مراتب بالاتر از پنج سال و ده سال پیش جریان دارد و آگاهی و ظرفیت اخلاقی و فکری بیشتری میخواهد. تکامل و پختگی نمایان جامعة ایرانی در دو دهة گذشته تأثیر خود را بر مخالفان رژیم گذاشته است. آنها که بر همان حال و هوای پیشین میروند، عناصر حاشیهای و کم اهمیتِ جریان اصلی نیرومندی هستند که بیش از پیش میداند که چه میخواهد. در آنچه که به سرنگونی رژیم اسلامی ارتباط دارد، منظره سیاه و سفید مأنوس و خوکرده گذشته دیگر در برابر نیست. جای آن را طیفی از رنگهای گوناگون گرفته است. مبارزان، برآورده شدن پارهای آرزویهای همیشگی خود را میبینند. آنها مردم را میخواستند که به پیکار بپیوندند. مردم از دو سال گذشته از مرحله مقاومت منفی و مبارزه غیرفعال به مبارزه فعال وارده شدهاند. دختران و پسران جوان که پویاترین لایههای اجتماعی هستند، دانشگاهها را صحنة پیکار پیگیر با ولایت فقیه کردهاند. روشنفکران با گشودن جبهه مطبوعات، یکی از بهترین دورههای تاریخ روزنامهنگاری ایران را میگذرانند.
***
نبرد قدرت و پراکندگی جناحها در یک نظام فاسد و بسته آرزوی دیگر مبارزان بود. امروز مبارزهای که همواره بر سر تقسیم غنیمتها در میگرفت، به شکافی پرنشدنی تبدیل شده است و بخشی از حکومت آشکارا میکوشد به مردم بپیوندد و از آنها نیرو بگیرد. بسیج سیاسی جامعه که از بیرون سخت دشوار مینمود، اکنون برنامه و سلاح بخشی از دستگاه حکومت است که در پشت آن سپر گرفته است و به نیروی آن میخواهد، هواداران وضع موجود را واپس بنشاند.
گفتمان discours سیاسی، دیگر به شکل حکومت یا جدایی دین از دولت که برای بسیاری هنوز رنگ تند دینی یا عوامفریبی داشت، محدود نمیشود. جامعة مدنی در مفعوم گستردهاش شعار مردم شده است و تجدد و ترقیخواهی جای مرکزی شایسته خود را در گفتمان ملی یافته است. جامعة سنتی ـ مذهبی دارد میآموزد که نه تنها به کوتاه کردن دست آخوند از حکومت، و دین از قانونگزاری بیندیشد، بلکه ذهن خود را از تفکر دینی آزاد کند. روشنفکری مذهبی ــ واپسین خط دفاعی تفکر دینی ـ سنگرهایش را میآراید ولی امواج آزادی و ترقی از هم اکنون به آن سنگرها میخورد.
ما امروز با جامعهای سر و کار داریم که به تندی شباهتهایش را با آنچه میشناختیم از دست میدهد؛ و با یک موقعیت سیاسی سر و کار داریم که دیگر در زنده باد و مرده باد خلاصه نمیشود. حتا مسئلهای به حساسیت شکل حکومت در کشوری مانند ایران که پادشاهی موضوع تندترین عواطف از موافق و مخالف بوده است، دیگر در جای نخستین قرار ندارد. مردم ایران، آغاز کردهاند که به سرتاسر موقعیت خود و به ریشهها بیندیشند و فرمولهای آسان و شعارها را بسنده ندانند. گروه یا حزبی که میخواهد ایران را اداره کند، میباید نگاه خود را بلندتر بگیرد. سرنگونی رژیم اسلامی نیز با همة جنبة حیاتی آن، جز مرحلهای در پیکار ملی ما برای بازسازی جامعه و کشور ایران نیست. بالیدن سازمان ما به حزب مشروطة ایران، پاسخ به نیازی است که شرایط تازة مبارزه و جامعة ایرانی بطور کلی پیش آورده است. ما دیگر نمیتوانیم تنها یک سازمان هوادار پادشاهی باشیم ـ با همة اعتقادی که به مناسب بودن این شکل حکومت برای ایران و سودمند بودن نهاد پادشاهی در پیکار رهایی بخش داریم. ما حتا نمیخواهیم به برنامة مشروطهخواهی در محدودة صدسالة گذشته آن بسنده کنیم.
نقش ما تنها پیکار با جمهوری اسلامی و برقراری پادشاهی مشروطه نیست. به عنوان وارثان سُنت مشروطهخواهی، ما با هیچ چیز کمتر از دادن تکان نهایی به جامعة ایرانی، کندن آن از زمین واپسماندگی، و گذاشتنش در مدار تجدد و ترقی روبرو نیستیم. در میان گرایشهای سیاسی ایران، هیچ گرایشی مانند ما تأکید خود را بر تجدد نگذاشته است. هیچ گرایشی چنین تعهدی به اندیشة آزادی و ترقی ندارد. در گذشته ما از آزادی غفلت کردیم و به ترقی نرسیدیم. اکنون از پیروزیها و شکستهای خود درس گرفتهایم و میدانیم که آزادی و ترقی جز پا به پای هم نمیآیند. اما مسئله باز ژرفتر است. کار اصلی هنوز در پیش است و ما میتوانیم بهتر از هر کس دیگر، کاری را که صد سال پیش آغاز کردیم به پایان بریم.
***
برای یک حزب سیاسی، اولویت دادن به مسائل فلسفی و فرهنگی توسعه در کنار اولویتهای پیکار سیاسی، شاید غریب بنماید. احزاب سیاسی را ما بیشتر در رابطه با قدرت میشناسیم، قدرتی که اگر سالم است، برای اجرای برنامهای به قصد خیر عمومی، و اگر ناسالم است تنها برای خود است. اما زمانهایی میرسد که سراسر بافت اجتماعی و فرهنگی یک جامعه در بحران میافتد و سیاست را به سطحهای بالاتر و ابعاد گستردهتری میکشد. در جامعة امروزی ایران که همه چیز زیر پرسش افتاده است، ما با چنان بحرانی روبروئیم. مسئله تنها در جابجایی یک گروه حاکم یا یک رژیم با دیگری نیست. جامعة ایرانی، خسته و زخم خورده از آزمایشها، میخواهد از واپسماندگی تاریخی خود رها شود. در سُنتیترین لایههای این جامعه نیز گروههائی پذیرفتهاند که شیوة زندگی و شاید تفکرشان متناسب با جهان امروز نیست. روشنفکران در بدیهیترین باورهای رایج شک میکنند و در جستجوی پاسخها تا همهجا سر میکشند. رهبران سیاسی که از پس امروز به فردایی نیز میاندیشند، در تلاشی نومیدانه برای نوسازی مذهب سیاسیاند. سیاست در همه سطحها، از فرمانروایان تا مخالفان، با مسائل فرهنگی و اجتماعی درآمیخته است. امروز فرهنگ عین سیاست است.
ما احتمالاً زودتر از بسیاری دیگر دریافتیم که فرهنگ قلب مسئله ما است ـ فرهنگ در اینجا در گستردهترین مفهوم خود بکار میرود و همة عرصههای اندیشه و نظام ارزشها را در بر میگیرد. پیکار ما هیچگاه تنها بر یک گروه فرمانروا تمرکز نیافت. پیشینیان ما از پایان سدة نوزدهم دریافته بودند که مسئله ایران تنها سیاسی نیست و سیاست تنها یکی از جبهههای پیکار را تشکیل میدهد. برنامة سیاسی ما و جهانبینی آن دنبال همان سُنت را گرفته است. با این همه ما نیز دربرابر جوشش بی سابقه جامعة ایرانی ــ بی سابقه پس از جنبش مشروطهخواهی ــ خود را در فضای فکری تازهای مییابیم. انرژی تازهای به پیکار ما داده شده است. میل به دگرگونی از ریشه، هیچگاه پس از آن جنبش به سرتاسر جامعه راه نیافت. دگرگونی آمد، و گاه بیش از انتظار آمد ولی از پایین نبود. امروز دگرگونی از پایین است ــ در برابر سختترین و وحشیانهترین مقاومتها از بالا. هیچ کس نباید خود را از بابت میزان روشنفکری و آگاهی تودههای مردم ایران فریب دهد و به خوشبینی افتد، ولی هیچکس نیز نمیتواند جهت درست خواستهای مردم عادی را، که از بینوایی آموزشی جمهوری اسلامی بدر میآیند، یا درجه پختگی و روشنبینی روشنفکران برجسته ایرانی را دست کم بگیرد.
در چنین موقعیتی یک حزب سیاسیِ شایستة چالشهای امروز و آینده ایران، راهی جز این ندارد که پیکار خود را از ریشه آغاز کند و تا همه گستره جامعه ایرانی ببرد. ما در زمینههای سیاسی و اقتصادی این مشکلات به سهم خود کار کردهایم و باز باید به همان اندازه کار کنیم، ولی مسئله فرهنگی ایران است که نیاز به نگرشی تازه دارد. اگر ایران در پایان سدة بیستم، هنوز در چنگال یک حکومت دینی دست و پا میزند ــ ما در اینجا به صفات دیگر این حکومت و آنچه بر سر ایران آورده است نمیپردازیم ــ محافظهکاری و کژاندیشی چهار نسل ایرانیان در آن مسئولیت اصلی را دارد. از همان جنبش مشروطیت، ما راه را به درستی نشناختیم و آن را هم تا نیمه رفتیم. تجربه صد ساله کمک میکند که پرسشهای اصلی را بشناسیم. تلاش برای یافتن پاسخهای درست مشکل تاریخی واپسماندگی جامعة ایرانی، به همان اندازه وظیفه یک حزب سیاسی مشروطهخواه است که هر ایرانی روشناندیش دیگری. ما این تلاش را در متن اصلی پیکار سیاسی خود برای رهایی و بازسازی ایران میبینیم. نوسازندگی ایران در صد سال گذشته، در پاسخ به سه پرسش اصلی فروماند. امروز میتوان این گرهگاهها را به درستی شناخت، زیرا هم آگاهی بیشتر شده است و هم تقدس تابوها کمتر است.
نخستن گرهگاه، رابطه فرهنگ با هویت بوده است. آیا فرهنگ با هویت یکی است و اگر در پیِ تغییر فرهنگ باشیم، به هویت آسیب خواهیم زد؟ این یکی از مهمترین سنگرهای دفاعی سُنتپرستان بوده است و سراسر بر تعبیر نادرستی از فرهنگ و هویت نهاده شده است. ما یگانگی فرهنگ و هویت را رد میکنیم. هویت یعنی حافظه و تاریخ، و هر چه آگاهی بیشتر باشد، نیرومندتر میشود. اما فرهنگ، که کارکرد ذهن انسانی است، گذراست و گاه گاه ــ و در مورد ما به فراوانی ــ میباید آن را دگرگون کرد و این دگرگونی هیچ آسیبی به خودآگاهی ما به عنوان یک ملت (تعریف هویت در بافتاری ویژه) نخواهد رساند. ما میخواهیم فرهنگ خود را ـ همچنان که تاریخ خود را ـ از نزدیک به دیده انتقادی بنگریم و هر چه در آن به کار زندگی انسانی در سدة بیست و یکم نمیخورد، تغییر دهیم. در عین حال بیشترین کوشش را برای آشنایی و فهم بیشتر ادبیات و فلسفه و تاریخ خود و نگهداشت رسمها و سُنتهای ملی سودمندمان خواهیم کرد.
دومین گرهگاه، نگرش به تجدد و غرب بطور کلی بوده است. ما میخواهیم نو شویم، که از آنچه هستیم بهتر نگهداری کنیم، یا میخواهیم از آنچه هستیم بدرآییم و بهتر شویم؟ در پنج سدهای که از آشنایی ما با اروپا و غرب و پدیدههای اصلاح و تجدد میگذرد، ما بیشتر کوشیدهایم از اروپا افزارهای نگهداری آنچه را که بودهایم بگیریم، غافل از اینکه مشکل ما در خود ما بوده است و تا خودمان را دگرگون و بهتر نکنیم و از خودمان آزاد نشویم، پیش نخواهیم رفت و افزارهای دفاع و نگهداری خود را بدست نخواهیم آورد. تجدد و اصلاح بخودی خود و برای دگرگون کردن آنچه هستیم لازم است و چنان که دیدیم، هیچ آسیبی به هویت ما نمیزند. کدام ملت پیشرفتهای است که هویت خود را از دست داده باشد؟ بستگی ما به سُنتها ـ که همه هم سودمند و قابل زندگی نیستند سبب شده است که ما سُنت و هویت و عادت را باهم در آمیزیم و از آن مانعی بزرگ بر سر راه تجدد و ترقی برافرازیم. ما اکنون بهتر میتوانیم دریابیم که بسیاری از عادتهای ما، هرچه هم نامهای محترمتر سُنت و هویت را بر آن بگذاریم، زیانآور و دور از معیارهای پیشرفته عقل و اخلاقاند و میباید تغییر یابند.
سومین گرهگاه، رابطة دین با تجدد است. مردمیکه عادت داشتند همه چیز را با معیار دین بسنجند، تجدد را هم خواستند از خود دین بیرون بکشند. صد و پنجاه سالی است که پارهای از بهترین استعدادها در ایران و کشورهای اسلامی دیگر، چه از راه تعبیر و تأویل و چه از سر پوزشگری با زیر و رو کردن و افزودن و کاستن واقعیتها، خواستند اسلام را با پیشرفت و دمکراسی آشتی دهند و امروز در کار بیرون کشیدن جامعه مدنی از آن هستند.
جنبشهای احیاء اسلامی و اصلاح اسلامی ــ و امروز ــ روشنفکری اسلامی، همه واکنشهای فرهنگ و جامعهای رو به به پایین بوده است که میخواهد بهر ترتیب در جهانی که دیگر به او تعلق ندارد، بماند. این تلاشها نتیجهای جز کُند کردن سیر ناگزیر تجدد ندارد. اسلام و هر دین دیگری را نمیباید با تجدد یکی کرد. تجدد اصلاً به معنی جدا شدن از تفکر دینی است. کسی که از دین دمکراسی بدر میآورد، هنوز به تجدد باور ندارد. از این گذشته، ضد دمکراسی را نیز به آسانی بسیار بیشتر، از هر دینی میتوان بیرون آورد. دمکراسی و جامعة مدنی را نمیتوان بر تعبیرات لرزان، از متنهای دینی پایهگذاری کرد. پایههای بسیار استوارتر را از هشت سدة پیش، اندیشهورانی نهادند که آغاز کردند دین و حکومت را در مقولههای جدا از یکدیگر بگذارند.
ما برای تجدد و ترقی، برای دمکراسی و جامعة مدنی، هیچ نیازی به تعبیرات دینی نداریم. مردم ایران میتوانند همان اندازه شیعه و سُنی، مسیحی و زرتشتی، یهودی و بهائی، یا در هر دین دیگری که بخواهند باشند و در یک نظام عرفیگرا که فلسفه سیاسی خود را از عصر باززایی و روشنرائیِ اروپا و نیز آزمایش پیروزمند دمکراسی لیبرال ــ در اروپای باختری و آمریکای شمالی ــ گرفته است، بسر برند.
سرانجام زمان آن فرا رسیده است که واپسین بندها را از اندیشه و عمل مردم ایران بگشاییم و این هدفی است که از دیگر هدفهای ما، کمتر اهمیت نخواهد داشت. مشروطهخواهان از صد سال پیش راه را بر هر چه پیشرفت و نوآوری در جامعة ایرانی هست، گشودند. اکنون این وظیفة ما است ــ بیش از هر گرایش دیگر ــ که کم و کاستیهای صد ساله را جبران کنیم و راه را تا پایان، تا رسیدن به جهان پیشرفته امروزی، برویم. پیکار فرهنگی ما از پیکار سیاسیمان جدا نیست. ما به هیچ چیز کمتر از نوسازی همه سویه جامعه ایرانی، از فرهنگ تا نظام سیاسی و اقتصادی، خرسند نخواهیم بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کنفرانس امریکائی، لوس آنجلس، 1999
بخش 1 / حزبی برای دگرگونی / موج به سوی ما آمده است
بخش 1
حزبی برای دگرگونی
موج به سوی ما آمده است
دوستی از گرایش چپ به تازگی گفته بود که ما مشروطهخواهان موج سواری میکنیم و نیرو گرفتن پیکار دمکراتیک مردم در ایران است که ما را به دفاع از دمکراسی انداخته است. این اشاره ما را بر آن میدارد که اندکی به گذشته خود برگردیم و ببینیم که ایا ما بر موج سوار شدهایم یا موج است که بسوی ما آمده است؟
ما این گذشته را از بیست سال پیش آغاز نمیکنیم که برای نخستینبار در میان هر گرایش سیاسی، به نقادی گذشته خود و بازخوانی موقعیت خویش دست زدیم؛ مشروطهخواهی نوین را تعریف کردیم و برای آنکه سیاست ایران از آلایش جنگ مذهبی پاک شود، پیشنهاد ملی کردن تاریخ، بخشودن تاریخ و یکدیگر را دادیم و اینده ایران را بی مشارکت همة گرایشهای سیاسی، هدفی ندانستیم که ارزش پیکار داشته باشد. ما همچنین به سالهایی بر نمیگردیم که صدای تنهای ما در غوغای خشم و خروش «لیبرالهای ملی» همچنان میخکوب بر گذشته، و «مارکسیستهای انقلابی» همچنان در بند انقلاب خونین دیگر، از پایان دادن به آن همه نفرتی که تنها وجه مشترک ایرانیان شده بود، دم میزد.
ما به نخستین سالهای دهه نود بر میگردیم که سازمانی از مشروطهخواهان اندک اندک و در یک جنگ داخلی تمام عیار میان سلطنتطلبان سُنتی و مشروطهخواهان نوین، که یک سوی آن ترور شخصیت را از ناچاری، جانشین ترور فیزیکی کرده بود، شکل میگرفت (نگاهی به روزنامههای فراوان سلطنتطلبان آن سالها شدت آن جنگ را نشان میدهد). آوردن نمونههایی از اسناد این چند ساله، تا پیش از آنکه دوم خرداد منظره سیاسی را در ایران دگرگون کند، نشان میدهد که ما از مدتی پیش در کار دگرگون کردن منظره سیاسی در بیرون ایران بودیم و خوشحالیم که یک تحول جهانی (فروپاشی اردوگاه کمونیسم) و یک تحول درونی (بالا گرفتن انقلاب جامعه مدنی در ایران) کار بسیار کوچک ما را به جایی که میخواستیم میرساند:
در شماره آبان 1371/نوامبر 92 راه آینده، ارگان سازمان در حال تأسیس، پیش نویس اساسنامه با این ماده آغاز میشود: «سازمان مشروطهخواهان ایران… از هواداران پادشاهی مشروطه به منظور سازماندهی پیکار برای رهائی و بازسازی ایران بر پایه حفظ یگانگی ملی و تمامیت و استقلال ایران و برقراری مردمسالاری تشکیل میشود و آماده همکاری در مبارزه مشترک با همه نیروهای ملی و آزادیخواه و متعهد به یگانگی ملی و تمامیت و استقلال ایران و حاکمیت مردم است. اصول عقاید سازمان در منشور آن آمده است».
این ماده امروز هم آغازکننده اساسنامه حزب ماست و احتمالاً هیچ اساسنامه دیگری را نشان نمیتواند داد که چنین تأکیدی بر مردمسالاری و چندگرایی (پلورالیسم) در آن شده باشد. این گونه مسائل معمولاً در مرامنامهها و منشورها و اصول عقاید گروههای سیاسی میآید. اگر ما از فردای دوم خرداد در پشت سر مرحلة تازه و قاطع مبارزه مردم ایران قرار گرفتیم، به دلیل تعهدی بود که نزدیک هشت سال پیش کرده بودیم. در شماره فروردین 1372/ مارس 1993 راه آینده، استراتژی پیکار سیاسی مردمی سازمان را در این عبارت خلاصه کردیم که هنوز راهنمای ماست: «رسوا کردن رژیم در داخل و خارج، منزوی کردنش در دنیا با اسلحة حقوق بشر و دمکراسی، برانگیختن مردم ایران به مقاومت فعال و منفی و دلگرم کردن آنها، متقاعد کردن مردمایران و دنیا به اینکه جمهوری اسلامی یک جایگزین باورپذیر دارد و سرنوشت کشور پس از این رژیم یک خمر سرخ جدید یا هرج و مرج و از همپاشیدگی نخواهد بود، هدفهای استراتژیک پیکار سیاسی مردمی ماست. بدین منظور از تشکیل جلسات، از گفت و شنود با موافق و مخالف، از روشن کردن مواضع، از بوجود آوردن یک فضای سالم سیاسی میان مخالفان گریزی نیست (پیکار سیاسی یا قهرآمیز؟)»
در 1994 در کنفرانس مؤسس در کُلن، سازمان مشروطهخواهان ایران رسماً برپا شد. در منشور سازمان که به پیشنویس سال 1992 بر میگشت، نکتههای مربوط به مردمسالاری و چندگرائی و همکاری و همراهی با دگراندیشان از همان مقدمه آمده است:
«به عقیده ما سرنگونی جمهوری اسلامی نخستین مرحله پیکار است. مرحله دوم که به همان اندازه اهمیت دارد، ساختن یک جامعه نوین ایرانی است که تنها با مشارکت همه مردم و گرایشهای گوناگون میسر خواهد بود. بدین منظور میکوشیم از همان نخستین گام در پی برداشتن موانع سیاسی و عاطفی که ایرانیان را از هم جدا کرده است باشیم… ما همه گروهها و گرایشها را فرا میخوانیم که در فروریختن دیوارهای ترس و بدگمانی که یگانگی و بهروزی ملت ما را تهدید میکند، همکاری کنند.
«احترام به قانون حکم میکند که جنایتکاران و غارتگران در دادگاه دادرسی شوند. اینکه افراد در گذشته چه مواضعی داشتهاند نباید مانع همبستگی کنونی و آینده آنها شود. آنچه اهمیت دارد احترام گذاشتن به حقوق یکدیگر است. مهمتر از همه آنکه اشخاص، باورها و نظرهای خود را داشته باشند و هیچ کس به خود حق نابود کردن دیگران را ندهد. باید به دوران انتقامجویی و تصفیه حسابهای شخصی و سیاسی و ادامه خونریزی، پایان داد».
در اصولی که برنامه سیاسی سازمان (حزب امروزی) را تشکیل میدهد از جمله آمده است:… «2ـ حاکمیت مردم و حکومت قانون، پایة نظام سیاسی ایران است. رأی آزادانة مردم باید سرنوشت کشور و نوع حکومت و سیاستهای آن را تعیین کند…
4ـ هیچ قانون و اکثریتی نمیتواند حقوق طبیعی و جدانشدنی افراد را از آنها بگیرد. این حقوق که در اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاقهای حقوق سیاسی، مدنی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی تعریف شده، شامل مصون بودن جان و آزادی و مال مردم در پناه قانون و وظائف دولت در تأمین حداقل شرایط زندگی منطبق با شئون انسانی برای همه مردم است.
5ـ همه افراد در برابر قانون برابرند و هیچ امتیاز قومی، دینی، جنسی یا طبقاتی به کسی داده نمیشود و هیچ کس حق ندارد به نمایندگی خدا یا به موهبت الهی سرنوشت مردم را در دست گیرد. دین و مذهب از حکومت جداست.
6- احزاب سیاسی و اتحادیههای صنفی و انجمنها با هر عقیدهای باید آزاد باشند. قانون و دادگاهها نگهدارنده حدود و حقوق آنها و همچنین اعضایشان خواهد بود. آزادی رسانههای همگانی باید تأمین و قوانین لازم برای حفظ آزادی فعالیت آنها و رعایت حدود مسئولیت مدنی رسانهها تدوین گردد.
7- استانها و شهرستانها و همه واحدهای تقسیمات کشوری در حد خود باید اختیارات لازم را برای اداره امور داخلیشان از طریق انتخابات انجمنها داشته باشند.
در راه آینده فروردین 1373/1994 در فردای کنفرانس مؤسس میخوانیم: «نه تنها در شش ماهة گذشته بلکه در دو سه سالی که از آغاز کوششها برای پایهگذاری سازمان مشروطهخواهان میگذرد و در همة چهارده سالة گذشته، پیکاری واقعی، سرشار از بدترین دشمنیها، بر سر تعریف مشروطهخواهی، بر سر روشنگری و تفسیر تاریخ گذشته و برنامه سیاسی آینده و جای پادشاهی در مبارزه امروز جامعة و جامعة فردای ایران درگیر بوده است. در طیف گستردة هواداران پادشاهی ژرفترین کندوکاوها در آنچه به نهاد پادشاهی و سُنت مشروطهخواهی مربوط میشود، انجام گرفته است.
راهی که به کنفرانس کلن رسید در این سالها کوبیده، و از لاشه نظریهها و فرضیهها و گمانپروریها بیشمار پوشیده شده است. در کُلن جز تکان کوچکی برای برطرف کردن واپسین بازتابهای عصبی ـ یادگار سالها پافشاری بر «حقانیتی» که در برابر هر واقعیتی روئین تن بودهاند ـ لازم نیامد. این بازتابها و «حقایق» در کُلن به خاک سپرده نشدند و در جاها و نزد کسان بیشمار برقرار خواهند ماند. ولی در کُلن یک صدای مشخص مشروطهخواهی، از گونهای که توانایی ماندگاری و روبروئی با واقعیات را دارد، از دهان سازمانی که میکوشد ترکیب و کارکردش با اندیشههای اعلام شدهاش بخواند، بر آمد…”
گذر زمان به سود ما بوده است و خواهد بود. ما با چشمی به گذشته و با چشمی به آینده مینگریم. دومی را بهتر میبینیم و اولی نمیتواند ما را اسیر خود سازد. ما ایرانی را میخواهیم که بر روی گذشتههایش آیندة متفاوتی بسازد. آیا میتوان تصور کرد که مردم ایران پس از همه آزمایشها و درسهای صد ساله گذشته، آیندهای بهتر نخواهند؟
قطعنامه کنفرانس مؤسس، ویژگیهای این تشکیلات و دید نو را پیشتر برده است: «برای آنکه سازمان بتواند در وظایفی که برای خود قرار داده است یعنی متشکل کردن گروه هر چه بیشتری از مشروطهخواهان، فراهم آوردن زمینه همکاری با نیروهای ملی و آزادیخواه دیگر، و پیکار مشترک با جمهوری اسلامی کامیاب شود آینده نگر بودن به همان اندازه اهمیت دارد که گذشته را با دید انتقادی باز نگریستن. ما تنها با بازنگری گذشته میتوانیم انرژیهای خود را برای پرداختن به امروز و آینده آزاد کنیم. مشروطهخواهان گذشتة بزرگی پشت سر دارند پر از دستاوردهای بزرگ و اشتباهات و کمبودهای بزرگ، و برای آیندهای پیکار میکنند که روی آن دستاوردها و با درس گرفتن از آن اشتباهات و به جبران آن کمبودها ساخته خواهد شد. در عین حال این بازنگری انتقادی گذشته به آنها توانایی میدهد که با نظر منصفانهتری به دگراندیشان بنگرند و برای توافقهای اصولی و اقدامات مشترک آماده شوند.
«اعتقاد سازمان … به دمکراسی و حقوق بشر ایجاب میکند که به هر که رویاروی آنها بوده است یا جز آنها میاندیشد به چشم دشمن ننگرند. ما این پایبندی به اصول را تا نتیجه منطقی آن میبریم و در حد شعار و تعارف نمینگریم. نمیتوان آزادیخواه بود و به چندگانگی اعتقاد نداشت و در پی کیفر دادن دیگران به گناه دگراندیشی برآمد. نمیتوان به اعلامیه جهانی حقوق بشر اعتقاد داشت و قدرت را متمرکز و حقوق اقوام یا اقلیتهای مذهبی یا زنان را پایمال گردانید. نمیتوان ناسیونالیست بود و مردم ایران را محجور شمرد، یا گروه گروه آنان را به عناوین گوناگون محکوم کرد. …
«ما وجود اختلاف عقیده را یک حالت طبیعی در عرصه سیاسی میشناسیم و هیچکس را به دلیل موضعگیری سیاسی او چه در گذشته و چه اکنون محکوم و سزوار کیفر نمیدانیم. محکومیت و کیفر تنها سزاوار کسانی است که دستشان به خون افراد یا مال مردم دراز شده است. داشتن یک عقیده سیاسی و عمل کردن بدان، هر چه باشد، گناه نیست… هر کس میتواند با کسی که او را نمیپسندد یا عقایدش را زیانآور میداند مبارزه کند. مردم میتوانند کسانی را از نظر سیاسی به انزوا بکشانند و بخت رسیدن به مقامات را به آنها ندهند.
«ولی جامعة سیاسی را باید برپایة همرائی و نه رویاروئی دشمنانه ساخت. در نظامیکه رأی مردم حکومت میکند جا برای همه هست… ما حق را در انحصار هیچ فرد و مکتبی نمیشناسیم و با شناختن سهم و مسئولیت خود از همه گروه و گرایشهای دیگر دعوت میکنیم که آنها نیز سهم و مسئولیت خود را در این دوره تاریخی، چه کم و چه زیاد، بشناسند تا با سپردن گذشته به تاریخ، بتوانیم بر پایة اصولی که از سوی بیشتر سازمانها و گرایشها از مدتها پیش اعلام شده برای ساختن یک جامعة مدنی بر ویرانههای رژیم جمهوری اسلامی همکاری کنیم.
«ما اکنون به جائی رسیدهایم که دیگر لازم نیست به نام نگهداری یگانگی و یکپارچگی ملی از تمرکز دفاع کنیم؛ یا دمکراسی را به نام توسعه زیر پا بگذاریم؛ یا از نفی سُنتها به نام تجدد، به نفی تجدد به نام سُنتها بیفتیم؛ یا رشد اقتصادی را فدای عدالت اجتماعی یا برعکس سازیم.»
در نخستین کنگره سازمان (واشنگتن / دسامبر 1996) «پیام سازمان مشروطهخواهان ایران به نیروهای ملی و آزادیخواه» یک بار دیگر بر آمادگی ما به همرأی شدن با دگراندیشان تأکید کرد (ما احتمالاً نخستین گروه سیاسی هستیم که دگراندیش را وارد واژگان فارسی کردهایم) و طرح حکومتهای محلی را برای حل مسائل قومی ایران پیشنهاد. در این قطعنامه بود که «انتخابات آزاد با شرکت همه و در شرایط انحلال نهادهای سرکوبگری رژیم و نظارت بیطرفانه، نقطة پایانی و نتیجة منطقی» استراتژی پیکار سیاسی مردمیاعلام شد.
دو سال بعد، کنگره پس از دوم خرداد (برلین 1998) که نام سازمان قبلی را به حزب مشروطه ایران تغییر داد، جز گسترش دادن، نظریاتی که از همان نخستین سالها اعلام شده بود و امروز گفتمان جریان اصلی جامعة ایرانی است، وظیفهای برای خود نیافت و به همین ترتیب کنفرانسهای اروپائی و آمریکایی متعدد حزب که در این سالها برگزار شدهاند.
برای کسانی که تحولات نیروهای مخالف را در بیرون دنبال کردهاند، شاید نیاز به یادآوری نباشد که سازمان آن روز و حزب امروزی در هر پیچ این راه دشوار، با چه حملاتی از درون و بیرون روبرو بوده است و چندبار به دلیل ایستادگی بر مواضع خود، به مبارزات تلخ درونی و انشعابها دچار آمده است و دگراندیشان به فراخوانهای پیاپی آن، چه پاسخی دادهاند.
اکنون بهتر میتوان دید که دستکم ما به موج سواری نیامدهایم ــ هر چند به راه درست درآمدن، به هر دلیل و در هر زمان باشد، عیبی نیست و به حال پیکره سیاسی body politic سودمند است، اما آن دوست خردهگیر در یک جا حق دارد. ما از بیست سال پیش موجی را دیدیم که پیش میآمد و برجای درست ایستادیم تا بسوی ما آمد. ما زودتر از بسیاری، برآمدن عصر تازهای را بر ویرانه گذشته دیدیم و خود را برای آن آماده کردیم. خوشبختی ما در این بوده است که چندان دیر ماندیم که اکنون میتوانیم نخستین پرتوها را در افقی که آن اندازه تیره مینمود، ببینیم. موسی وقتی گام بر راه گذاشت میدانست که سرزمین موعودی هست ولی خود، آن را ندید. ما رهروان بیشمار آن سرزمین موعودی که مردمان در آن بتوانند مانند انسان، و نه دیوان و ددان، در کنار یکدیگر زندگی کنند، میدانیم که چنان آیندهای هست و بسیاری از ما آن را خواهند دید.
بخش 1 / حزبی برای دگرگونی / پيکارها و نوآوریهای مشروطه نوين
بخش 1
حزبی برای دگرگونی
پيکارها و نوآوریهای مشروطه نوين
هشت سالی پيش كوشش جدی برای سازمان دادن به طيف سلطنتطلب در اجتماعات ايرانی بيرون آغاز شد. اين طيف با گستردگی و ظرفيتهايش كمتر از ديگران نياز به سازمان يافتن نداشت و لی چه به سبب ابعاد بزرگ خود، و چه به دليل نداشتن تجربه كار حزبی، با مشكلاتی بيش از بسياری گرايشهای ديگر روبرو بود كه بقايای روابط تشكيلاتی خود را به بيرون آورده بودند.
در نخستين سالهای حكومت اسلامی و مدتها پس از آن همه گروهها و گرايشهای سياسی تبعيدی در همان فضای ناسالم دوران انقلاب بسر میبردند. رژيم انقلابی، آنان را به يكسان از ميهن رانده بود و در كشورهای خارج و در زير قوانين دمكراتيك سرزمينهای متمدنتر به همزيستی محكومشان كرده بود. اما شكست و تبعيد اگر هم تغييری در آنان داده بود تنها بر حق بجانبیشان افزوده بود. هركدام با دشمنی و تلخی بيشتر درپی انتقام و پاك كردن حسابها بودند و رژيم آخوندی برای بيشترشان دشمن شماره يك نمیبود. آنها با احساس تاسف تمام نمیتوانستند مانند ايران يكديگر را بزنند و بگيرند و بكشند و در بيرون ناگزير بودند به حملات زبانی وترور شخصيت، و خشونت گاهگاهی خرسند باشند.
در ميان تبعيديان، سلطنتطلبان كه “بالاتر نشسته بودند و استخوانشان سختتر شكسته بود” از همه تلختر و سردرگمتر بودند. نياز روانشناسیشان آنها را بيش از ديگران قربانی افسانه پردازیهای توطئه انديشان میكرد. اين خودشان نبودند كه چنان كوتاهیها و زيادهرویهائی داشتند و به آن آسانی خود و كشور را در پای يك انقلاب نالازم ريخته بودند. دنيا بود كه از ترس، از حسادت، چنان بلائی برسرشان آورده بود. ده ساله نخستين حكومت اسلامی را در آرزوی بيهوده بازگشت دو ماه و دو سال ديگر سپری كرده بودند و هزار هزار رها میكردند و زندگیهايشان را باز میساختند. اگر اميدی در ميانشان مانده بود، نادری و شاه اسماعيلی میبود كه يك تنه مبارزه را به سامان رساند و تبعيديان را به جهان گم كردهشان باز گرداند. انقلاب اسلامی از پايه تكانشان داده بود ولی عبرتی بيش از اين نداشت كه بار ديگر اگر دستمان رسيد میدانيم با مخالفان چه كنيم. تقريبا همه آنها در پناه نظريههای توطئه هيچ ضرورتی به بازانديشی موقعيت خود، همچنان كه بردوش گرفتن بار مبارزه، احساس نمیكردند. چنانكه در بيشتر موارد پيش میآيد ضربه شكست، آنها را بيشتر به گريز از مسئوليتهای آن و انداختنش به گردن ديگران كشانده بود.
سازمان دادن اين بخش مخالفان با افرادی عموما در چنان حال و هوا، و در اوضاع و احوالی نامساعد به حال يك حركت خودجوش سرگرفت و نخستين پيكار در همان مرحله پيش آمد. هواداران پادشاهی به يك سازمان سلطنتطلب ديگر، هرچند بزرگتر، نياز نمیداشتند. آنها اگر میخواستند در آينده ايران سهم در خورشان را داشته باشند بايست از جهانبينی و برنامه خود آغاز میكردند. مشكل اصلیشان همان رويكرد atitude به سلطنتطلبی و اشتباه گرفتنش با مشروطه خواهی میبود. زمان سلطنتطلبان به پايان رسيده بود و خود نمیدانستند.
اين تفاوت ميان سلطنتطلبی و مشروطهخواهی، اساس يك جنبش فكری بود كه از همان يك دو ساله پس از انقلاب به عنوان مشروطه نوين آغاز شد. مشروطهخواهان و سلطنتطلبان در همان انقلاب مشروطه از هم جدا شده و حتا با هم جنگيده بودند. اما پس از انقلاب بود كه فاصله ميان آنها را میشد نمودار كرد؛ زيرا تنها در اوضاع و احوال پادشاهی در تبعيد بود كه میشد در اين مقولات انديشيد. بازگشت به پيام مشروطهخواهان كه پيام ناسيوناليسم و تجدد و توسعه سياسی و اجتماعی و نوسازی فرهنگی بود و پادشاهی را از نو تعريف میكرد، برای ايران پس از فاجعه جمهوری اسلامی نه تنها باربط و لازم بود بلكه تازگی داشت. از جنبش مشروطهخواهی به اضافه درسها و آموختههای اين صدساله هنوز بسا چيزها میتوان برای اكنون و آينده ايران گرفت. مشروطه با پادشاهی استبدادی نمیخواند و اگر پادشاهی استبدادی از انقلاب شكست خورده بود، مشروطه پادزهر جهانبينی و برنامه سياسی ارتجاعی آخوندی به شمار میرفت.
بازنگری انتقادی گذشته خود كه مشروطهخواهان، بسيار پيش و بيش از هرگرايش سياسی ديگر بدان دست زدند آثاری ژرف و پردامنه داشت؛ يك عادت ذهنی در آنها جاگير كرد كه پيوسته در بديهیترين پبش فرضها شك كنند؛ و آنچنان اعتبار و يكپارچگی integrity اخلاقی و انتلكتوئل به آنان داد كه از آن پس نگذاشت در هيچ زمينه كوتاه بيايند يا به انحراف كشانده شوند. ژرفای دشمنی و كينهای كه مشروطهخواهان نوين در هرجا و بيش از همه در لايه گسترده سلطنتطلب، به سبب اختلاف آشكار در زمينههای سياسی و فرهنگی و اخلاقی، به ساليان دراز با آن روبرو بودهاند سرچشمه يك نيروی معنوی شد كه به سهم خود، دركنار عوامل ديگر به سالمتر كردن سياست كمك كرد. ملاحظه همفكران و پيروان، ترس از دست دادن حوزه نفوذ سياسی، و آنچه روانشناسان فشار همگنان مینامند، برای نخستينبار از سوی يك گرايش سياسی بدور انداخته شد. در سازمان دادن گروه بندی سياسی تازه هيچ امتيازی به زيان يكپارچگی سياسی و اخلاقی داده نشد. اگر اختلاف بنيادی پيش آمد از پرده بيرون افتاد ــ پيامدهايش هرچه میبود.
سازمانی كه با اين نگرش تازه، با روياروئی بجای سازش موقتی، پديد آمد كوچكتر از آن شد كه میتوانست؛ ولی پابرجائی بيشتر يافت. يكدستی ايدئولوژيك و پرهيز از عوامفريبی اگرچه به بهای سنگين، بدان اقتداری داد كه جايگاهش را در آينده ايران تضمين میكند. هنگامیكه در كنگره سال ١٩۸۸، سازمان مشروطهخواهان ايران به يك حزب راست ميانه، به حزب مشروطه ايران، تحول يافت كسی آن را صرفا از مقوله تغيير نام نشمرد. كاركرد شش ساله پيش از آن، نبردهای درونی و جدلهای بيرون و انشعابها، حزب تازهای را كه برخلاف گروه بنديهای مهم ديگر از صفر در بيرون ايران روئيده است يك عنصر ديرپای سیاست ایران گردانیده بود.
***
دومين پيكار در جريان تحريم نفتی امريكا (لايحه داماتو) پيش آمد. تا آن زمان عموم مخالفان از انزوا و تحريم رژيم اسلامی دم میزدند. پيشينه افريقای جنوبی و اصرار كنگره ملی افريقائی بر تحريم رژيم آپارتايد نشان داده بود كه تحريم بينالمللی با همه كاستیهايش چه سلاح سياسی مهمی است. اما هنگامی كه در ١٩٩۶ حكومت امريكا به دلايل خودش و بی ارتباط به نظر مخالفان رژيم، تحريم جزئی سال ١٩۸۶ جمهوری اسلامی را با لايحه داماتو تكميل كرد غوغای بزرگی از همه سو برخاست. چپگرايان و جبهه بی شكل “مليون” آن تحريم را به عنوان مقدمه يك ۲۸ مرداد ديگر محكوم كردند؛ ديگران، در ميان غمخواران رژيم، آن را تا تجاوز به استقلال ايران رساندند؛ و همه به حال مردم ايران دل سوزاندند كه دود تحريم به چشمشان خواهد رفت. جز حزب دمكرات كردستان ايران كه اعلاميهای در پشتيبانی تحريم داد و ديگر به يادش نيفتاد، سازمان مشروطهخواهان ايران تنها گروهی بود كه در ميان حملات و اتهامات از هر سو تحريم را لازم شمرد و آثار منفی آن را بر رژيم، و نه بر مردمیكه پيش از آن نيز در تيره روزی بسر میبردند، پيشبينی كرد.
تحريم جمهوری اسلامی درگذر زمان، و همراه با رای دادگاه ميكونوس كه انزوای رژيم را به حدود تحمل ناپذير رسانيد، و نیز پويائی پيكار قدرت درونی جمهوری اسلامی در آستان انتخابات رياست جمهوری ١٣٧۶ / 1997، نقش قاطع خود را ايفا كرد؛ و روند اقتصاد ايران در اين سالها و روشن شدن ابعاد چند ده ميلياردی بدهیهای خارجی دوره رفسنجانی ــ سالهائی كه درآمد نفتی ايران پارهای از بالاترين ركوردها را بدست آورد ــ نشان داد كه تحريم، اساسا يك فشار لازم سياسی بوده است و اثر چندان بر اقتصاد ايران نداشته است. نبود هيچ احساس ضد امريكائی در مردم ايران بيشتر ثابت كرد كه دودی هم اگر بوده به چشم مقاماتی رفته است كه از تاراج بيشتر بازماندند. بستگی يافتن نسبی بهبود مناسبات خارجی ايران، چه در زمينه ديپلماتيك و چه در زمينه اقتصادی، به پيشرفت دمكراسی و حقوق بشر ــ تا جائی كه در بحران پيش از گشايش مجلس عاملی مهم در جلوگيری از كودتای حزبالله بود ــ بزرگترين پيروزی مبارزه در عرصه بينالمللی بوده است و سهم نيروهای مخالف از چپ و راست در آن فراموش كردنی نيست. درآمدن اكثريت مجلس از دست نيروهائی كه رفسنجانی آنها را نمايندگی میكند و افتادنش به دست نيروهائی كه با خاتمی يكی شناخته میشوند آشكارا عامل قطعی بود. وضع حقوق بشر در ايران به بدی هميشه است اما دست كم ديگر مجلسی نيست كه چنان قانون مطبوعاتی را بگذراند.
پيكار تحريم ابعاد كوچكی داشت ولی سازمانی را كه تسليم عوامفريبی، آنهم بی نتيجه، نشده بود بر پاهای خود استوارتر كرد و در پيكاری كه اندكی پس از آن در گرفت به ياری آمد. سازمانی كه هرجا توانست از فشار اقتصادی و ديپلماتيك بر رژيم اسلامی و واداشتنش به رعايت حقوق بشر دفاع كرد و همچنان میكند به آسانی بيشتری توانست ميان آنچه در جمهوری اسلامی يك هماورد آينده خواهد بود، يعنی جبهه اصلاحگران، و آنچه برای مصالح ملی ما كشنده است، يعنی مافيای سياسی ـ مالی، تفاوت بگذارد.
انتخابات رياست جمهوری سه سال پيش كه سرفصل نوينی در تاريخ جمهوری اسلامی بود و تغييرات بسياری را در استراتژی و تاكتيكهای همه دست دركاران ايجاب كرد بر دو گروه آسانتر افتاد. نخست مسالمت جويانی كه از همان رياست جمهوری رفسنجانی دل به ميانهروی و عملگرائی او بستند و با اين استدلال كه نظام سياسی رو به اصلاح دارد و نمیبايد كار را به برخورد رساند، از مبارزه فعال كنار كشيدند. انتخابات ٧۶ / 97 ريسمان نجاتی بود كه يك استراتژی بیاعتبار شده دربرابر واقعيت ميكونوس را از آب بيرون كشيد. برای آنان هيچ دست بردنی در رويكرد و شيوههايشان لازم نيامد؛ اگر هم تغييری روی داد در جهت خواست بازگشت به ايران بود كه اكنون به بحث پذيرفتن قانون اساسی ولايت فقيه و التزام بدان رسيده است و میبايد اميدوار بود به آنجاها نكشد.
گروه دوم اعضای سازمان مشروطهخواهان ايران آن روز بودند كه در دوم خرداد تحقق استراتژی ديرين خود را ديدند و يكبار ديگر خود را تنها يافتند، از همه سو زير حملات و اتهامات. آن استراتژی كه از همان آغاز كار زير عنوان استراتژی پيكار سياسی مردمی اعلام شده بود دگرگونی را در توان جامعه ايران میدانست و مبارزه درون و بيرون را از هم جدا نمیخواست و برای گشاده شدن سياست ايران، كه به معنی قدرت بخشی به مردم است، و رساندن دست بيرون به درون تلاش میكرد. ميانهروی رفسنجانی (به معنی پخش كردن منابع ملی در ميان خانوادههای مافيا) و عملگرائی او (به معنی بازكردن اقتصاد بر گروههای بيشتری از مدعيان پرقدرت، و بستن هر راه گشايش سياست) آنها را فريب نمیداد. آنها تار عنكبوتی را كه رفسنجانی با تقويت يك شبكه بهم پيوسته منافع مالی ـ سياسی، و متكی به وحشيانهترين شيوههای سركوبگری ــ به تير بستن مردم با هليكوپتر، و راه انداختن جوخههای ترور از روی الگوی ديكتاتوریهای امريكای لاتين ــ بر گرد جامعه و نظام سياسی میكشيد میديدند.
از نظر آنان پس از دوم خرداد جز تغييری در تاكتيك لازم نمیبود. تا پيش از آن میشد همه دستگاه حكومتی ايران را به يك چشم نگريست. پس از آن همان تمايزی كه مردم ايران در ميان”اپوزيسيون” رسمی، يعنی بخشی از حكومت، با بدنه اصلی قدرت میگذارند لازم آمد. تاكيد بر عوامل جامعه شناختی و بیاعتمادی به توطئه بافی، آنها را به آسانی از اكثريت كاهندهای در بيرون كه میگفت همه تحولات سياست ايران بيش از ترفندی برای گمراه كردن ديگران نيست جدا میكرد. در تحليل آنها از همان فردای پيروزی انقلاب، نيروی روز افزونی بر ضد جهانبينی و گروه حاكم اسلامی بسيج میشد. تا دوم خرداد مبارزه آن بيشتر منفی و غير فعال بود، و شورشهای گاهگاهی كه در خون خفه میشدند. از آن پس مرحله منفی پايان يافت و مرحله فعال، پشتيبانی كمابيشِ يك بخش از حكومت در برابر بخش ديگر آن، بدانگونه كه در استراتژی پيكار سياسی مردمی پيشبينی شده بود، درگرفت كه همچنان ادامه دارد و به تجربه ايران حالت يگانه آن را بخشيده است. اما اقليتی نيز كه از اواخر دهه هشتاد به انتظار چنين تحولاتی بود، هر چند به اميد گمراه رهبری رفسنجانی، مشروطهخواهان را محكوم میشمارد زيرا با همه اينها در پی سرنگونی رژيم هستند.
پاسخ به آنها كه تفاوتی دركار نمیبينند آسان است: كسی در ايران با آنها هم عقيده نيست. روزگار، آنان را در تبعيدگاههای دور دستشان رها كرده است. هر روز در ايران اتفاقاتی میافتد كه برای همه جز آنها پر معنی و گاه باور نكردنی است. ميليونها تن آگاهانه پياپی رای میدهند و واقعيتهای تازهای بوجود میآورند. هيچ كس ــ و بطور روزافزون در بيرون نيز ــ به ياد اين كسان نمیافتد. بيست سال در جهان خود زيستهاند، بيست سال ديگر نيز میتوانند بزيند. ايران چيز ديگری شده است و دارد باز چيز ديگری میشود. میتوان اين همه را ناديده گرفت و همچنان به دشمن و دوست “سقط گفت و نفرين و دشنام داد.” به آنها نيزكه اصلاح تدريجی را در برابر سرنگونی میگذارند میتوان گفت كه سرنگونی تدريجی هم در جهان روی میدهد؛ و اصلا هنگامیكه يك نظام سياسی، يك حكومت، از پايه با يك جامعه تضاد دارد هر اصلاحی كه با بنيادها سروكار داشته باشد در جهت سرنگونی است. هيچ لازم نيست تا سخن از سرنگونی آمد به ياد خونريزی و هرج و مرج بيفتند.
كسانی كه در ميان دوگروه ايستادهاند ــ گروهی كه هيچ اختلافی ميان پيش و پس از دوم خرداد نمیبينند و گروهی كه آماده بازگشت به ايران شده اند ــ اگر به اصول و هدفهای خود وفادار باشند و همراه مردم، اين جماعات انكارناپذيری كه از شخصيتها و روزنامهها و برنامههای معينی نه يك بار و دوبار و نه يك سال و دو سال پشتيبانی میكنند، در پايان بهترين موقعيتها را خواهند داشت زيرا بيشترين كمك را به مبارزه مردمی كردهاند. آنها در واقع هم اكنون نيز بهترين موقعيتها را دارند. اصالت پيكار و مخالفت را نگهداشتهاند، اصولشان دست نخورده است، و انتظارات و پيش بينیهايشان درست در میآيد. هنوز مانند بقيه راه درازی در پيش دارند ولی راه را میشناسند و میدانند دارند چه میكنند.
***
گشاده بودن بر واقعيات و واردكردن انصاف در پيكار سياسی سودمندیهای فراوان دارد. يكی از آنها آمادگی بيشتر برای راه آمدن با زمان است. مشروطهخواهان صد سال پيش سرشار از ايدهها و راهحلها برای موقعيت تازه جامعه ايرانی بودند كه سده بيستم مانند آواری برسرش فرود آمده بود. امروز ما با همان وضع در ابعاد سده بيست و يكمیاش روبروئيم و میبايد طرح مشروطهخواهی را پيشتر ببريم. تا اينجا مشروطهخواهان نوين گذشته از حمله مستقيمتری به قلب مساله توسعه در ايران، يعنی چيرگی تفكر دينی، بحث را در دو زمينه مهم فراتر بردهاند: نخست مساله عدم تمركز و حقوق اقوام ايران در چهارچوب يگانگی ملی و يكپارچگی ايران؛ و دوم پايان دادن به مقوله جرم سياسی به عنوان ريشه خشونت در سياست.
طرح حكومتهای محلی كه در كنفرانس ١٩٩٧ فرانكفورت توصيه و در كنگره ١٩٩۸ برلين تصويب شد ميان حاكميت sovereignty و حكومت government از يك سو و حكومت مركزی و حكومت متمركز از سوی ديگر تفاوت گذاشت. حاكميت تقسيم پذير نيست زيرا به معنی استقلال است، ولی حكومت را میتوان و میبايد ميان مركز و استانها و شهرها و روستاها هر كدام به فراخور خود تقسيم كرد؛ زيرا حكومت به معنی اداره امور است و هر تقسيمبندی جغرافيائی حق دارد امور مربوط به خود را با ارگانهای انتخابی خود اداره كند و دمكراسی و توسعه نيز چنين تقسيمی را در حكومت و اداره ايجاب میكند. بهمين ترتيب غيرمتمركز كردن حكومت به معنی از ميان بردن حكومت مركزی نيست و بويژه در موقعيت ايران يك حكومت مركزی نيرومند و دمكراتيك برای توسعه همه سويه كشور اهميت حياتی دارد. در طرح حكومتهای محلی تعيين حدود هر منطقه به رای مردم آن واگذار شده است. طبيعی است كه با تعهد مشروطهخواهان نوين به اعلاميه جهانی حقوق بشر و ميثاقهای آن (حقوق فرهنگی و مدنی افراد متعلق به اقليتهای مذهبی و اقوام) مسئلهای از اين نظرها به جای نمیماند.
پايان دادن به مقوله جرم سياسی يك نوآوری ديگر بود كه در كنفرانس ١٩٩٩ رتردام توصيه شد و اميد است در كنگره نوامبر آينده به تصويب رسد و تا نتيجه منطقی آن پيش برده شود. با اين موضع گيری، پيكار با جمهوری اسلامی از قلمرو انتقامجوئی وكينهكشی بيرون میآيد؛ سياست در ايران از آفت “وندتا” يا خونخواهی رها میشود؛ و جامعه مدنی آينده ايران از آسيب انديشهها و روشهای افراطی بدور میماند. معنی واقعی ردكردن جرم سياسی، پايان دادن به خشونت در سياست است، و بيرون بردنش از قلمرو مذهبی حق و باطل. زيرا تنها با قائل شدن به حق و باطل در عمل سياسی است كه مفهوم جرم سياسی پيدا میشود. در سياست حق و باطل وجود ندارد. آنچه امروز درست به نظر میرسد فردا ممكن است نادرست درآيد، يا شناخته شود. اگر كسان به دليل عقايد سياسی خود يا تصميمهای سياسی كه میگيرند، از جمله قبول مسئوليت سياسی، قابل مجازات نباشند ديگر نمیتوان دادگاه انقلاب برپا كرد يا به پاكسازی پرداخت. ديگر زندانی سياسی معنی نخواهد داشت. عمل سياسی، هرچه باشد و هر چه هم برای كسانی يا حتا اكثريتی ناپسند باشد، جرم نيست و قضاوت آن با افكار عمومی و در برابر صندوقهای رای خواهد بود. كسی كه تصميم سياسی درستی نگرفته است رای نمیآورد و مجازاتش هم جنائی نيست. همين و بس.
آنچه میماند جرائمی است كه افراد در زندگی عمومی خود مرتكب میشوند: دزدی اموال عمومی، آدمكشی و شكنجه، و آنچه كه به نام جنايات برضد بشريت شناخته شده است و در سطح بينالمللی پيگرد میشود. اين جرائم از سوی مسئولان و مقامات سياسی و حكومتی، به همان گونه كه جرائم آنان به عنوان شهروندان ساده، در دادگاه صلاحيتدار قابل پيگرد است. منتها شرايط ويژه ايران، مقايسهای را با افريقای جنوبی بدر آمده از كارزار آپارتايد و دادگاه حقيقت آن، قابل توجيه میسازد. برای كشور ما كه از هشت دهه جنگ سياسی ـ مذهبی در جامه حق و باطل رنج میبرد و هر صفحه تاريخش با خشونت پوشيده است، كدام اولويت خواهد داشت: پاك كردن حساب با شكست خوردگانی كه دست بسياریشان به جنايات برضد بشريت و دزدی اموال عمومی آلوده است؛ يا يكبار و برای هميشه گسستن سلسله خونريزی و خشونت سياسی، حتا به نام عدالت؟ اين موضوعی است انباشته از تندترين هيجانات و سوزانترين عواطف كه میبايد بيشتر در آن انديشه كرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
ژوئن 2000
بخش 1 / حزبی برای دگرگونی / در راه یک جایگزین تمام عیار
بخش 1
حزبی برای دگرگونی
در راه یک جایگزین تمام عیار
به همه دوستان دور و نزدیک که امروز بخت دیدارشان نصیبم شده است درود میگویم. این گردهماییهای دو سال در میان ما که از سال 1994 آغاز شده است فرصتی بیش از بررسی کارکرد گذشته و تصمیمگیری دربار آینده این حزب است. در این کنگرهها و نیز در کنفرانسهایی که سالی یک یا دو بار در آمریکا و اروپا داریم همه موقعیت ایران، از گذشته تا اکنون و آیندهاش، خود را به ما عرضه میکند و به فراخور ظرفیت سیاسی و فکری ما چاره جوییها و روشنگریها میطلبد.
در مراحل شکلگیری و جاافتادن این حزب که تا 1998 کشید و ما چند بار پوست انداختیم طبعاً بیشتر توجه ما به خودمان و مسئله حیاتی تشکیلاتی بود ــ حیاتی از آن جهت که هویت و آینده حزب به آن بستگی داشت. (من نمیدانم جاندارانی که پوست میاندازند مانند ما درد هم میکشند یا نه؛ ولی اطمینان دارم که در پوست تازه خود بسیار احساس بهتری دارند) ــ ولی در دوساله گذشته ما سبکبارتر میرویم و از کنفرانسها تا کنگرهها، گردهماییهایمان معنی واقعی خود را یافتهاند و جایگاهی برای اندیشیدن درباره حزب و مبارزه و ایران شدهاند. امروز میخواهم کمی به ماهیت حزبی که ما هستیم، حزبی در بیرون ایران و از ایرانیان تبعیدی ولی نه با روحیه تبعیدی، بپردازم و از اینجا آغاز کنم. این در تبعید بودن ولی نه تبعیدی بودن را ما سالهاست داریم در اندیشه و عمل میورزیم و زمانش رسیده است که آن را به صورت منظمی بیان کنیم.
ایرانیان یکی از بزرگترین اجتماعات تبعیدی جهان و در بالاترین سطح چنین اجتماعاتی هستند؛ و از نظر دسترسی به سرزمین مادر، هیچ اجتماع تبعیدی دیگری به آنها نمیرسد. جز معدودی از آنان بقیه هرگاه بخواهند میتوانند به ایران بروند یا بازگردند. آن اقلیت کوچک که از ایرانِ زیرِ حکومتِ آخوند دل کنده است در اجتماع بیرون نیز حالت تبعیدی دارد؛ از پشتیبانی فعال آن اجتماع بیبهره است و گاه به حالت پاریا میافتد؛ کسانی که نگران گذرنامه و روادید یا اموال خود در ایراناند از او دستکم در جمع کناره میگیرند.
این اجتماع دوبار تبعید شده، در میان خود نیز با اختلافات و دشمنیها از همه گونه دست به گریبان است. اختلاف در استراتژی یکی از کمترین آنهاست. گروههای گوناگون این اقلیت، باز برخلاف بیشتر اجتماعات تبعیدی، شکستخوردگان و پیروزمندان انقلاب هر دو را در بر میگیرند؛ حتا از این نظر نیز یکدست نیستند. دشمنیهای سالهای انقلاب و پیش از انقلاب بر خشم و نامرادی شکست در انقلاب افزوده شده است. گذشتهها جایی بزرگ، گاه بزرگتر از اکنون و آینده، یافتهاند.
گردآمدن این عوامل، اجتماع تبعیدی یا طبقه سیاسی ایران در بیرون را دارای ویژگیهایی میسازد و به حالتی در میآورد که من سالها پیش به آن عنوان جهان محدود و به خود مشغول تبعیدیان نام دادم و به نظرم گویای همه آن ویژگیهاست. منظورم نگرش و روحیه افرادی است که به سبب دورافتادگی خود از صحنه اصلی، بیشتر به صحنه کوچک سیاستهای تبعیدی سرگرمند و توفانهایشان در فنجانهایشان به ناچار کوچک است، چون نمیخواهند زمینههای مشترکی بیابند، ولی کمتر متوجه این کوچکی میشوند ــ افرادی که بیش از جمهوری اسلامی به یکدیگر میپیچند و بیش از مردم ایران نگران پیرامونیان خود هستند.
ما زودتر از بسیاری دیگر خود را از عوالم تبعیدی بیرون آوردیم. با پاسخ ندادن به دشنامها و اتهامات؛ با خویشتنداری در روشنگری دروغها و سوءتفاهمها؛ و بیش از همه با برگرفتن نگاه خود از بیرون و دوختنش به درون، به پیکار خود آزادی و وسعت دیدی دادیم که نگذاشت هیچگاه از مبارزه اصلی، از مبارزه مردم، دور بیفتیم. برای ما آسان میبود که به رعایت «افکار عمومی» هواداران پراکنده و بیشمارمان، پایینترین مخرج مشترک و آسانترین مواضع را بیگریم ـ مواضعی که بیش از همه در بازار روز خریدار میداشت ـ ولی بیش از یک بار دیدیم که افکار عمومی بیرون میتواند زیر تأثیر سیاستهای تبعیدی، موقتاً به بیراهه برود. ما به امید باز براه آمدن افکار عمومی بیرون، که همواره برآورده شده است، به دنبال خواست مردم در ایران رفتیم، اما به محدودیت ناگزیر آن نیز تسلیم نشدیم. آزادی عمل و اندیشه خود را که بزرگترین مزیت زندگانی تبعیدی است نگهداشتیم. این سیاست در سه چهار ساله گذشته که حرکت قطعی را در پیکار آزادی خواهانه مردمی آغاز کرد و اکنون وارد مراحل تعیین کننده خود میشود بهترین آزمایش خود را داده است. ما از پیکار مردمی واپس نیفتادیم و به سهم خود آن را پیشتر بردیم.
یک سودمندی دیگر کنار گرفتن از روحیه و سیاستهای تبعیدی، در آوردن ما از یک سازمان صرف مخالف رژیم به یک جایگزین تمام عیار جمهوری اسلامی ــ یکی از جایزگزینان احتمالی آن ــ بوده است. این فرایند که از کنگره دوم (برلین، 1998) و تغییر نام سازمان مشروطه خواهان ایران به حزب مشروطه ایران، یک حزب راست میانه، آغاز شد در این دو ساله بسیار پیش رفته است و امیدوارم ما در دو روز آینده بتوانیم آن را پیشتر ببریم. کنفر انس امریکائی سال گذشته در لوس آنجلس بر این تأکید کرد که حزب تنها در زمینه سیاسی فعالیت ندارد؛ به جبهه فرهنگی و فلسفی همان اندازه اهمیت میدهد و در پی تابوزدایی از همه اعتقادات و ارزشهای جامعه ایرانی، و دگرگونی فرهنگی آن است. قرار دادن مسئله تجدد، که پیش از همه مربوط به عرصه فرهنگ است، در بالاهای برنامه کار حزب نه تنها بیش از همه به مشروطهخواهان میبرازید، دعوی حزب را بر جایگزینی نظام حکومتی و نیز جهانبینی رژیم استوارتر گردانید. رویارویی ما با جمهوری اسلامی با بقایای فرهنگی است که جهان را از پشت منشور مذهب مینگرد. ما جدایی دین از حکومت را از یک شعار خشک بدر آوردیم و به اصل مسئله یعنی چیرگی تفکر مذهبی بر امر عمومی، بر اندیشه سیاسی، پرداختهایم. ما بحث آزاد را به همه جنبههای دین، همچنان که فرهنگ ایرانی را ــ همه آنچه به غلط با هویت ملی ما آمیخته میشود ــ برای نوسازی جهانبینی و به زبان دیگر، فرهنگ و ارزشهای جامعه ایرانی در کنار پیکار سیاسی دنبال میکنیم.
گامهای مهم بعدی در دو کنفرانس اروپایی رتردام (اکتبر 99) و مونستر (اوت 2000) برداشته شد. به عنوان نخستین فرا آمد آزاد کردن اندیشه از تفکر دینی، کنفرانس مونستر توصیه کرد که حزب پایان دادن به مقوله جرم سیاسی را اعلام کند. جرم، امری در قلمرو منطق نیست و آنچه را که درست نیست در بر نمیگیرد. جرم در قلمرو حق است، زیر پا گذاشتن حق است. اما سیاست اساساً امری است در قلمرو درست و نادرست. اعتقاد سیاسی، تصمیمگیری سیاسی یا گرفتن مقام سیاسی ممکن است درست یا نادرست باشد ولی به خودی خود حقی را زیر پا نمیگذارد. تنها در رژیمهای مذهبی یا شبه مذهبی ایدئولوژیک است که اعتقاد یا عمل سیاسی؛ داشتن یا نداشتن یک عقیده و گرفتن یا نگرفتن مواضع سیاسی به خودی خود حق یا باطل قلمداد میشود. تفکر غیرمذهبی، در امر عمومی حق و باطل نمیشناسد. افراد ممکن است در مقام سیاسی سوءاستفاده کنند یا دست به جنایات بر ضد بشریت بزنند یا جرائم و خلافهای دیگری از آنها سرزند و در آن صورت پیگرد و کیفر دادنشان لازم است. ولی خود مقام سیاسی یا تصمیمهایی که در سوءاستفاده و جنایات بر ضد بشریت نمیگنجد پیگرد و کیفر ندارد. اعتقادات سیاسی از هرگونه قابل پیگرد نیست و زندانی سیاسی یا پاکسازی انقلابی معنی ندارد.
***
باز نگری در فرهنگ ایران ناگزیر به پدیده خشونت میرسد که در اخلاق شخصی و به ویژه در فرهنگ سیاسی ما نمایان است. ما در همان رتردام به ریشه کنی خشونت در سیاست ایران اولویت دادیم. برچیدن مقولهای به نام جرم سیاسی، یک توصیه آن کنفرانس بود؛ هواداری از لغو کیفر اعدام یک توصیه دیگر آن. به نظر ما اهمیت این موضعگیریها برای آینده ایران کمتر از موضعگیری بر ضد جمهوری اسلامی نیست. جمهوری اسلامی، بدترین جلوه بیماریهای سیاسی جامعه ایرانی است که خشونت در همه صورتهایش از بدترین آنهاست. جامعه ایرانی بیست و پنج سال پیش از نظر سیاسی و فرهنگی در سطحی بود که میتوانست انقلاب اسلامی را با چنان جهانبینی، و حکومت اسلامی را با چنان رهبرانی از مذهبی و غیرمذهبی، پذیره شود و تا سالها پشتیبانی کند. میتوانست فضای سینه زنی و قمه زنی و خون و شهادت و کشتن را بر سرتاسر سیاست و حکومت چیره سازد و انسانیت را از قلمرو عمومی بیرون ببرد.
خشونت با دید مانوی حق و باطل ارتباط نزدیک دارد. مخالف، نخست از حق و حتا انسانیت عاری میشود و آنگاه میتوان هر رفتاری بر او روا داشت. سرنگون کردن جمهوری اسلامی بی دگرگون کردن فرهنگ سیاسی ما نیمه تمام خواهد بود. مسئله ایران تنها تورم و بیکاری و افتادن نیمی از مردم به زیر خط فقر نیست. ما میباید خود را از چنبر خشونت بیرون ببریم تا جامعه سیاسی و سیاستی داشته باشیم که میدان نبرد مرگ و زندگی حق و باطل نباشد و بتواند به سرمشقی که ارسطو دو هزار و چهارصد سال پیش از «شهر» به معنی جامعه سیاسی میداد نزدیک شود: شهر تنها برای زیستن نیست؛ برای خوب زندگی کردن است. برای آن است که انسان به ظرفیت خود برای خوشبختی برسد. خوشبختی در این معنی، زندگی کردن در فضیلت است. منظور اصلی سیاست، منش خوب و زندگی خوب است.
تشکیل دادگاه حقیقت، دادگاه محکومیت بیکیفر، برای سران و کارگزاران و مأموریان رژیم اسلامی، از روی نمونه افریقای جنوبی، که بخش دیگری از قطعنامه کنفرانس مونستر بود برای شکستن این چنبر خشونت، یک بار و برای همیشه است. پس از سرنگونی این رژیم، که خواهد آمد، با صدها و هزاران تنی که در طول سالها دست به تجاوز یا جنایات بر ضد بشریت زدهاند چه میباید کرد؟ عدالت حکم میکند که همه آنها کیفر یابند ولی مصلحت درازمدت جامعه در آن است که در یک حرکت دراماتیک که تکان آن تا نسلها احساس خواهد شد، جامعهای که جز انتقامجویی چیزی نشناخته به ژرفای خشونتی که آن را در خود فرو برده است آگاهی یابد؛ به گناهان، اعتراف و اموال تاراج شده ملی پس گرفته شود و آنگاه گناهکار را رها کنند. انقلاب و جمهوری اسلامی برای ملت ما یک «کاتارسیس» ارسطویی بوده است ـ تراژدیای چنان شگرف که اثر دراماتیک آن روان را پالایش میدهد. ما با دانستن حقیقت و اعتراف بدان، و دور از هر آلایش کینهجویی، حتا به نام عدالتی که بر حق است، این پالایش را کامل خواهیم کرد.
* * *
در برلین ما خود را یک حزب راست میانه اعلام کردیم و اصولی که در منشور حزب آمده است با برنامه سیاسی راست میانه سازگاری دارد. ولی خود برنامه سیاسی زیرعنوان «حزبی برای اکنون و آینده ایران» در مونستر طرح شد که از ریشههای تاریخی حزب آغاز میکند. این بیان نامهای است که رئوس برنامه ما را برای ایران پس از جمهوری اسلامی و استراتژی ما را برای رسیدن به چنان مرحلهای در بر دارد. برنامه کشورداری ما در مرحله کنونی نه میتواند نهایی باشد و نه لزومی به رفتن در جزئیات آن است. با اینهمه «بیان نامه» در عین گستردگی، تفصیلیترین سندی است که در این زمینه تاکنون انتشار یافته است. برنامهای است که بیباکانه به آینده مینگرد و برگرفته از بیش از یک سده تلاش ملی ما در راه تجدد، و تجربیات دویست ساله کشورداری و ایدئولوژیهای گوناگون در جهان است.
ما میخواهیم جهانگراییglobalisation را با ناسیونالیسم، اقتصاد بازار را با مسئولیت جامعه، و عدالت اجتماعی را با توسعه اقتصادی همراه کنیم؛ فرصت برابر را با تخصیص دادن بیشترین منابع برای آموزش و بازآموزی نیروی کار، و گشادگی بر رقابت خارجی را با سرمایهگذاری در زیر ساخت اقتصادی و «پژوهش و گسترش» امکانپذیر سازیم. تقویت سازمانهای جامعه مدنی و برقراری نظام حکومتهای محلی و اجرای میثاقهای حقوق فرهنگی و مدنی سازمان ملل متحد برای اقوام ایران، در کنار یک نظام انتخاباتی که از تضعیف دمکراسی جلوگیری کند و یک دادگستری که نگهبان قانون جامعه و حقوق افراد و حکومت باشد بخشهای دیگری از طرح کشورداری ماست. اندیشیدن در این موضوعات به معنی آن نیست که ما خود را در آستانه قدرت میبینیم؛ برعکس میخواهیم از این فرصت دور با نگاه آزادتری به موقعیت ایران و چاره جویی مسایل آن بپردازیم.
اگر کنگره کنونی قطعنامهها و توصیههای کنفرانسهای دو سال گذشته اروپا و آمریکا را تصویب کند دگردیسی ما به یک جایگزین (آلترناتیو) جمهوری اسلامی و حزب راست میانه با برنامهای عملی برای بازسازی ایران که پیشروترین عناصر جامعه ایرانی را میتواند جلب کند تا اینجا کامل خواهد شد.
***
این همه بستگی به آن دارد که مردم ما بتواند آزادانه درباره کشور تصمیم بگیرند و نیروهای سیاسی و گرایشهای گوناگون در فضایی آزاد و برابر با هم رقابت کنند. تا به آنجا برسیم پیکاری دراز در پیش داریم پُر از ناکامیها. نیروهای بسیار در این پیکار شرکت دارند. به ویژه در ایران یک جنبش عمومی شکل نگرفته است، ولی با درجه بالای هشیاری، که پر نفوذترین افرادش از دل انقلاب و حکومت آمدهاند، از چهارسالی پیش به راه افتاده است. این جنبش در بخش حکومتیاش پس از یک سلسه کامیابیهای پراهمیت، به بنبست خورده است. مکانیسمهای تو در توی جمهوری اسلامیکه برای متوقف کردن حکومت ساخته شدهاند امکان حرکت بیشتر را از بخش اصلاحگر حکومتی میگیرند. اما حرکت مردمی را به این آسانیها نمیتوان متوقف کرد و مبارزه برای دگرگونی در بیرون مخالف حکومتی دنبال میشود. ایران وارد مرحله رویاروییهای تعیین کنندهتری میشود.
تا آنجا که به مبارزه در بیرون ارتباط دارد دشوارترین مرحله آن تازه آغاز شده است. دیگر هیج چیز سر راست و آسان در این مبارزه نیست. سایه خاکستری بر منظره سیاه و سپید پیشین افتاده است. نخستین دشواری، همرنگ شدن تقریباً همه اجتماع ایرانی بیرون با مردم ایران است. ایرانیان بیرون به همان اندازه از رژیم بیزارند و به همان اندازه، اگر نه بیشتر، دست و پایشان بسته است. با گسترش مناسبات خارجی جمهوری اسلامیکه ناگزیر است، بسیاری از ایرانیان بیرون در شبکه انسانی، اگر هم نه مالی، این مناسبات پیچیده خواهند شد و گام در منطقه خاکستری خواهند گذاشت. رفت و آمد از ایران و به ایران در هر سطح چنان فراوان خواهد شد که به صورت عادی در خواهد آمد. استراتژی دگرگون سازی از راه گسترش تماسها، چه واقعی و چه بهانهای برای سودبری، شیوه همگانی خواهد گردید، ــ از حکومتهای بیگانه گرفته تا ایرانیان مهاجر. نیرو گرفتن غریزه دمکراتیک در ایرانیان، به ویژه جوانترها، به سود گفت و شنود، در برابر رویارویی، کار خواهد کرد. بسیج مردمی برای اقدامات اعتراضی با استقبال کمتری، مگر در آنجاها که پای امور استثنایی در میان باشد، روبرو خواهد بود.
تا چند سالی پیش آن اقلیت تبعیدی که طبقه سیاسی بیرون ایران از آن بر میخاست تنها با بیاعتنایی و بیاثری گروههای بزرگ مهاجر جا افتاده در فضای خود روبرو بود. از این پس میباید انتظار داشت که با بخش قابل ملاحظهای از مهاجران که در منطقه خاکستری مخالف ولی آماده مراوده و گفت و شنود، جا گرفتهاند روبرو گردد. بدترین واکنش در چنین موقعیتی برآشفتن و مبارزه را به جبههای نالازم و بی امید کشاندن خواهد بود. جلو گسترش مناسبات با کشوری به اهمیت ایران را نمیتوان گرفت. تنها کاری که از ما میآید فشار آوردن بر کشورهای آزاد است که به وعده خود وفا کنند و به نوبه خود بر جمهوری اسلامی فشار آورند. این واقعیتی است که زندگی بیش از رویارویی به سازش گرایش دارد. ما که رویارویی را تا پایان ادامه خواهیم داد در این دریای ناپذیرایی که بیش از پیش در میانمان میگیرد چه خواهیم کرد؟
اگر تصویر را نه با چشمان تبعیدی، بلکه جامعه بزرگتر ایرانی ببینیم از آنچه پیش رویمان است چندان نیز دلسرد نخواهیم شد. این همواره یکی از امتیازات پیکار بر ضد رژیم بوده است که صدا و گاه دستهای ایرانیان درون و بیرون به هم میرسید. تا سالها پیام بیشتر از برون به درون میرفت. اکنون بیشتر از درون میرسد و این روند رو به فزونی است. از آنچه توانایی جلوگیریاش را نیز نداریم میباید تا جایی که بشود به سود پیکار بهرهبرداری کنیم. استفاده ازدیدارهای مقامات برای جلب توجه افکار عمومی خارج به تجاوزات بر حقوق مردم ایران یک راه بهرهبرداری است؛ آشنا کردن ایرانیان دیگر به شرایط زندگی در محیطهای آزاد و پیشرفته (این دو تقریباً یک معنی میدهند) راه دیگر آن. تا اینجا بسیاری از مهاجران هوادار گفت و شنود را نیز میتوانیم متقاعد کنیم که دست کم به گفت و شنود فعال اروپاییان روی آورند.
دسترسی ایرانیان به حقایق تاکنون به زیان جمهوری اسلامی عمل کرده است و باز خواهد کرد. در اروپای شرقی نیز بسیاری زیروزبر شدنها به قول نظامی»بر پر مرغان سخن بسته» بود. آنها آگاهی خود را از رادیو تلویزیون میگرفتند؛ ایرانیان آشنایی دست اول را نیز دارند. دستمایه مبارزه ما همین مردماند، در گوناگونی بیاندازه منافع و باورهایشان. ما حتی از بسیاری باشندگان منطقه خاکستری نیز میباید در گسترش آگاهی مردم بهره بگیریم ــ مخالفانی که با همه بیزاری از رژیم، رفت و آمدشان را دارند و میتوانند تأثیر بگذارند. جمهوری اسلامی با توسل جستن به منافع این ایرانیان، از عاطفی تا مالی، با آنان در هر سطح ارتباط مییابد؛ و گرنه مدتهای دراز است که خودشان نیز از توسل به «پیام»شان دست شستهاند. عمده آن است که با داشتن یک استراتژی روشن، مبارزه را در همه حال به یاد داشته باشیم و وخودمان در این مطنقه خاکستری نپیچیم.
استراتژی ما از آغاز، تأکید بر پیکار سیاسی مردمی بوده است. ما میخواهیم در کنار مردم عرصه را بر مافیای جمهوری اسلامی تنگ و آن را سرنگون کنیم. این استراتژی مستلزم بسیج مردم است، یعنی آگاه شدن و سازمان یافتن آنها. نقش ما، همه ما، در بیرون کمک به این فرایند بسیج مردم است. به عنوان نیروهای مخالف و جایگزین رژیم، البته ما هیچ ارتباطی را با رژیم ـ درمرحله مبارزه، و نه آنگاه که در یک سناریو احتمالی، کار به انتقال آرام قدرت برسد ـ بر نمیتابیم و آنهایی را که در جامه مخالف، از رژیم کمک میگیرند طرد کردهایم و هیچ همکاری با گروهها و افرادی که در پی برقراری تماس با رژیم، با هر بخش از آن، هستند نداریم. ولی حساب تودههای مردم از گروههای مخالف جداست؛ و این نه تنها شصت میلیون مردم را در ایران، بلکه دو سه میلیون مهاجر ایرانی را نیز در بر میگیرد. این مردم در جریان زندگیشان تصمیمهایی میگیرند و الزاماتی دارند که ما به عنوان مخالف از آنها دست شستهایم ولی انتظار نداریم همه مانند ما رفتار کنند. تودههای بزرگ جمعیت در چهارچوبهای خودشان با این رژیم در مبارزهاند و امید ما نیز به همین مبارزه و شدت گرفتن آن است.
همه مسئله در شناختن واقعیات و در نظر گرفتن محدودیتها و امکانات است. برای ما نیز بسیار آسان میبود که حکومت در تبعید و شورای فرماندهی موقت یا دایمی تشکیل دهیم و هر روز در یک اعلامیه مردم را به قیام خونین فراخوانیم و هر کس را به ایران رفت و برگشت، یا گذرنامه خارجی گرفت محکوم بشماریم و پیوسته به سرمایهداران ایرانی دشنام بدهیم که چرا به ما کمک نمیکنند؛ یا گله کنیم که چرا این مردم به کنسرتهای خوانندگان ایرانی میروند و از فیلمهای ایرانی استقبال میکنند ــ همان فیلمها که در خود ایران اجازه نمایش ندارند. ولی، و در اینجا به آغاز سخنم باز میگردم، ما زندانی شدن در «گتو»ی تبعید را برنگزیدهایم؛ و به آسانی توانستهایم هم در مبارزه عملی بمانیم و هم با مردمیکه در چنین مبارزهای نیستند بمانیم. میتوان به استراتژی ما خرده گرفت. درست است: استراتژی ما بدترین استراتژیهاست، “به استثنای همه آنهای دیگر.”
ـــــــــــــــــــــــــــ
کنگره سوم، آرنج کانتی، ژانویه 2001
بخش 1 / حزبی برای دگرگونی / به صف اصلی پيكار بپيونديم
بخش 1
حزبی برای دگرگونی
به صف اصلی پيكار بپيونديم
دو سالی پيش يك حزب سياسي در يك همايش بزرگ خود اعلام كرد كه مشكل جامعه ايراني، فرهنگی، به همان اندازه كه سياسی است و برای حزب، جبهه فرهنگی و فلسفی اهميتی در رديف جبهه سياسی دارد. اين اعلام در آن زمان ابروهای بسياری را بالا برد. در فرهنگی كه سياست را در بندوبست خلاصه میكند و سياستگر را واژه ديگری براي فريبكار میداند، چگونه میتوان حزبی را در چالش با باورها و عادتها و سنتهائی انداخت كه “خرد متعارف” conventional wisdom به شمار میروند ــ به اين معنی كه از قبول همگانی برخوردارند و نمیبايد زير پرسش بروند؟ چگونه حزبی كه قاعدتا میبايد درپی افزايش اعضای خود باشد تصميم گرفته است به مقابله طرز تفكرهائی برود كه از سلطنتطلب دو آتشه و حزباللهی تا چپ افراطی و ملی مذهبی ميانهكار را در عوالم جهان سومی خود به هم میرساند؟
آن حزب چارهای جز رساندن خود به نتيجه منطقی اصول عقايدش نمیديد و از آنجا كه تناقض و گريز از اصول و سرسری بودن در عين تعصب را يك كاستی بزرگ فرهنگی ايرانی میدانست، گام آخری را برداشت و جزمگرائی و يك سو نگری و نگرش مذهبی را از يكسو، و همه چيز برای همه كس بودن و هر لحظه به رنگی درآمدن را از سوی ديگر، آماج پيكار سياسی ـ فرهنگی خود قرار داد. حزبی كه نامش را مشروطه ايران نهاده بود نه میتوانست در سلوك خود به تجدد و نوكردن جامعه ايراني، به سازشهای سياسی و ايدئولوژيك معمول تن دردهد و نه به نام احترام به مقدسات اصلا به تقدس در سياست پايبند باشد.
امروز با روياروئی همه سويه با تروريسم بينالمللی، كه از پس از 11 سپتامبر شاهدش هستيم، اهميت جبهه فرهنگی و فلسفی در همه جا آشكارتر ميشود. رهبران سياسی و سخنگويان چه در غرب و چه در كشورهای اسلامی از تكرار اين خسته نمیشوند كه روياروئی با تروريسم است نه اسلام؛ و جهان غرب بی ترديد در پي آن نيست كه با اسلام يا كشورهای اسلامی بجنگد و از مسلمانان جهان جز معدودي در پی آن نيستند كه هواپيماهای مسافربری و آسمانخراشهای بازرگانی را به آتش بكشند و باكتری و ويروس و گازكشنده به سوی غيرمسلمانان رها كنند. ولی اگر هم به روی خود نياورند، به چشم خود اين واپسين جنگ يك فرهنگ رو به زوال را باجهانی كه آن را نمیفهمد ولی همه چيزش را مرهون آن است ميبينند. اينكه تندروترين و بنيادگراترين عناصر، مردانی در بالاترين درجات حقمداری righteousness ــ كه از نادانی ژرف بر میخيزد و با درنده خوئی جز اندك فاصلهای ندارد ــ پرچمدار اين جنگ شدهاند طبيعی است. جريان عمومی اين فرهنگ و جهان رو به زوال، از ميدان بدر رفته است؛ احساسش به پيروزمندان هرچه باشد در درون خود پذيرفته است كه جنگ را باخته است. مانند هميشه و همهجا، سرسختترينان تن به واقعيت نمیدهند. جنگ با فرهنگ است ولی جنگاوران فرهنگی، تنها ماندهاند و با هرچه فروتر رفتن در كوره خشونت به جبران درماندگی خود میكوشند.
***
در نخستين روزهای پس از حمله، رئيس جمهوری امريكا به ضرورت ديپلماتيك، خط نامشخص ميان آنها كه با “ما” يا ائتلاف ضد تروريستیاند و يا با تروريستها هستند كشيد. برای مردم ايران دو دههای پيش اين خط، همچنان نا مشخص، كشيده شد: يا رژيم اسلامیيا مردم؛ يا اسلام راستين و ارزشهای اصيل، يا مردمسالاری و عرفيگرائی؛ يا سنتهای مقدس يا نوسازندگی فرهنگی ايران. بيشتر سياستگران و نويسندگان در اين سالها سعی در کمرنگ كردن اين خط داشتهاند. هنوز هم از موضع روشنفكری دينی، درآميزی ملي و مذهبی، پيش انداختن مصلحت سياستبازی به زيان رهائی و پيشرفت، میكوشند پيكار را از درونه خود تهی و از هدف خود منحرف كنند. اسلام در سياست به ورشكستگی، و در حكومت به جنايت برهنه و بی پروا كشيده است و باز به نام جمهوريت و اسلاميت، يا خوانش (قرائت) تازه، به نام دوم خرداد عمر آن را دراز ميكنند.
اگر منظور از اقدامی روشن باشد بقيهاش به آسانی تعريف شدنی است. از هدف پيكار برای سرنگونی جمهوری اسلامي چيز زيادی در نمیآيد. سرنگونی براي چه: برای به قدرت رسيدن گروهی ديگر، يا رفتن به سر خانه و زندگي خود، يا انتفامجوئی؛ و يا برای ساختن كشور و جامعهای متفاوت؛ و آنگاه چگونه و چه اندازه متفاوت؟ پاسخ به هر يك از اين پرسشها سناريو ديگری را عرضه میدارد و پارهای از آن سناريوها چندان ارزش مبارزه ندارد ــ اگر بد را بدتر نكند.
ممكن است بگويند اين همه سختگيری، كار را به جائی نمیرساند. اين درست است و راه همكاری با بسياری ديگر را میبايد بازگذاشت. ولی تفاوتها اهميت دارند و میبايد آنها را نگهداشت؛ و تفاوتها از منظورها بر ميخيزند. از نظر ما پيكار با جمهوری اسلامي اگر به پيش راندن جامعه ايرانی در مسير تجدد نينجامد ارزش ندارد. ما برای رسيدن به قدرت به هر بها و با هر پيامد يا برگشتن به خانه و زندگی خود با جمهوری اسلامی درنيفتادهايم. ما ميخواهيم آن تكان نهائی را به اين جامعه و اين فرهنگ بدهيم؛ فرصتی را كه صد سال از ما گريخت به چنگ آوريم و اين فرصت در دسترس ماست. ايرانيان سرانجام به جائی رسيدهاند كه میتوانند مصالحهها و چارهجوئیهای نيمه كاره را رها كنند و گامهای قطعی را برای دور شدن از گذشتهای كه چند صد سالی در اكنون پيش آمده است بردارند. با همه محافظهكاری و تنبلی و بيمی كه هنوز در ايرانيان بيشمار میتوان يافت هماوازی و همرائي بيسابقهای در دو امر حياتی پيدا شده است.
نخست، ميل به زيستن مانند غربيان و برخورداری از آزادیها و امكانات آنان. با آنكه هنوز بيشتر ايرانيان رابطه ميان شيوه زندگی و تفكر را نمیدانند و میپندارند که میتوان به همين صورت ايرانی ماند (به اين معنی كه همان كاستیهای اخلاقی و فكری را نگهداشت) و مانند غربيان زيست، شوق تغيير شيوه زندگی در نهايت آنان را به آنجاها نيز خواهد رساند. دوم، ديگر حتا مادر بزرگان نيز خواستار بيرون بردن دين از حكومت هستند (مادر بزرگان ظاهرا مذهبیترين لايههای جمعيت شمرده میشوند). در غرب عرفيگرائی، در آغاز به معنی گشودن بحث در مسائل ايمانی و مذهبی، بزرگترين پايه فكری توسعه سياسی بود زيرا بند را از دست و پای گفتار و انديشه گشود. هنگامی كه میشد درباره مقدسات و تابوهای مذهبی به آزادی سخن گفت، از امتيازات اشراف و شاهان چه ميماند؟ ما به اين معنی تازه داريم عرفيگرا میشويم. بيرون بردن مذهب از حكومت شعار همگانی شده است و ديگر ميتوان معانی آن را شكافت.
* * *
برای آنكه جامعهای عرفيگرا شود نوشتن يك قانون اساسی كه مذهب رسمي و كنترل مقامات مذهبی نداشته باشد بس نيست. در تركيه چنين قانون اساسي هست ولی براي اجرای نيمهكاره و پر از سازش آن سرنيزه ارتش لازم بوده است. جامعه عرفيگرا نيست و نزديك شدن به تابوها و مقدسات را برنميتابد. حكومتهای پياپی نيز به دليل كمبود در زمينه مشروعيت (پاكيزگي، توانائي اداره كشور) درپي بهرهبرداري از مذهب بودهاند و آزادي گفتار را به سود متعصبان مذهبي محدود كردهاند. تركيه فرهمندي ديرپاي آتاتورك و حيثيت ارتش خود را داشته است و دستكم قانون اساسياش را حفظ كرده است اكنون نيز پيوندهاي روبه گسترش اروپائي را دارد كه مانند مورد غيرقانوني كردن حزب تازه مذهبي، ميتواند بهياري عرفيگرايان بيايد.
آنچه ايران را متمايز ميسازد نزديك شدن به تابوها و انديشيدن درباره نينديشيدنيهاست كه روشنفكران پرچمدارش بودهاند ولي تودههاي مردم به ويژه جوانتران در بي پروائي خود بدان دامن ميزنند. حكومت اسلامي نوميدانه ميكوشد با دستگيريها و سركوبها “حرمت مقدسات” را نگهدارد ولي جامعه دركار آن است كه هر حرمت و مقدسي را از سر راه گفتار آزاد بردارد. سياست در ايران رو به عرفيگرائي دارد و چنانكه در تركيه نشان داده شد اين مهمتر از عرفي شدن حكومت است. در اروپا نيز نخست سياست، عرفي شد؛ گفتمان سياسي و فلسفي از مذهب فاصله گرفت. در ايران نيز همين دارد تكرار ميشود. جناحهاي حكومت، از انحصارجو تا اصلاحطلب، هرچه بتوانند براي “حرمت مقدسات” خود ميكنند ولي خود بيحرمتتر ميشوند.
آن تكان نهائي كه ميبايد داده شود نياز به بازوهاي سياسي دارد، به نيروهائي كه نه تنها برسر پيكار با رژيم اسلامي بلكه با فرهنگي كه چنان انقلاب و چنين حكومتي از آن برآمد همداستان شوند. صف مبارزه بيش از هميشه مشخص است: آنها كه مسئله را صرفا در عرصه قدرت ميبينند و حاضرند با بخشي از رژيم نيز همراه شوند؛ و آنها كه مسئله را در همه گستره آن، ازجمله فرهنگي، ميبينند و آشتيناپذير با همه عناصر و انديشههاي بازمانده از قرون وسطاي جهان سومي ايران ميجنگند. مانند صد سال پيش، جنگ در ميان ترقيخواهان و تجددطلبان از يكسو و گذشتهگرايان و اسلاميان گوناگون از سوي ديگر است.
تا اينجا حزب مشروطه ايران، روشنتر از بسياري، صفها را مشحص كرده است. با تمركز صرف بر جابجائي قدرت، و در نبود بعد فرهنگي در پيكار، راه بر هر انحراف و سازشكاري گشوده ميماند. ما بيش از ده سال است سازمانها و گروههاي مخالف را ميبينيم كه يكي پس از ديگري عملا به رژيم نزديك ميشوند. اگر كارگزاران سازندگي از سكه ميافتند ملي مذهبيها و دوم خرداديان را بجاي آنها ميگذارند. مبارزهشان با رژيم هيچگاه از يك مولفه اسلامگرا بيبهره نميماند. هرچه هست در پايان، امتداد دادن مشروعه به آينده است ــ تا هر جا كه زورشان برسد.
پيام حزب روشن است: در دشمني با ما و بيم از ما خود را به بياثري محكوم نكنيد؛ يا به جناحهاي رژيم كه همه درپي برقرار ماندن حكومت مذهبياند، نپيونديد. هرچه هم با ما مخالف باشيد در هدف نهائي مبارزه كه رساندن ايران به جهان امروز باشد به ما نزديكتريد. بي ما نميتوانيد حتا در مبارزه با جمهوري اسلامي به جائي برسيد ــ اگر اصلا در مبارزه ماندهايد. همه نيروهاي آزادي و پيشرفت به هم نياز دارند. همه ما براي سالم كردن و سالم نگهداشتن سياست در ايران لازم هستيم. اگر امروز همراه نشويم فردا بيشتر ما تك تك و گروه گروه به هر فرصتي كه خود را عرضه كند تسليم خواهند شد. صف واقعي مبارزه نميتواند از عرفيگرايان، دمكراتها، تجددطلبان با هر گذشته و گرايش سياسي تهي باشد. حتا قبايل و تيرههاي افغانستان دارند به بيهودگي كشاكشهاي خود پي ميبرند.
* * *
جهان پس از 11 سپتامبر ديگر آن نيست كه بود. ما نيز در مبارزه خود با موقعيت تازهاي روبروئيم. مجموعهاي از عوامل، پارهاي از آنها بيارتباط به افغانستان، به سود پيكار كار كرده است. آغاز عمليات نظامي در افغانستان آشكارا رژيم اسلامي را به هراس انداخته است. با آنكه جمهوري اسلامي هيچ دستي در جنايت 11 سپتامبر نداشت، ائتلاف سهمگين ضد تروريسم بينالمللي و نبرد بيرحمانهاي كه با طالبان و بنلادن آغاز شده همه مافياي حزباللهي را به لرزه انداخته است. حكومتي كه تظاهرات ضد امريكائي براه انداخت و رهبر و رئيس جمهوریاش، هريك به زبان خود امريكا را محكوم كردند هفتهاي نگذشته، به اصرار و از مجاري گوناگون آمادگي خود را براي كمك به جنگ امريكا اعلام داشت. رژيمي كه ديپلماتهاي امريكائي را گروگان گرفت اكنون آماده يافتن و نجات دادن خلبانان امريكائي است كه به خاك ايران ميافتند. يك نتيجه احساس ناامني سخت رژيم، كاهش سختگيريها به مردم و نمايشهاي خشونت آميز بوده است. امروز احتمال اينكه پاسداران بر روي مردم تيراندازي كنند از هميشه كمتر است.
مردم نيز تغيير فضا را احساس كردهاند. در چند ماهه گذشته تظاهرات ضد رژيم فراوانتر و بيپردهتر شده است. ديگر نميتوان تصور كرد كه گروه بزرگي از مردم به مناسبتي گرد آيند و كار به شورش و دستكم مرگ بر جمهوري اسلامي نكشد. نمايشهاي سازمان داده شده رژيم دربرابر جوشش خودبخود احساس عمومي بيرنگ است و اگر اثري داشته باشد خشمگين كردن مردم از جمله بسياري شركت كنندگان است كه به زور برده ميشوند. امروز مردم منتظر مسابقه فوتبال ميمانند تا به خيابان بریزند، فردا بهانههاي بيشتر خواهند يافت.
در اين تظاهرات نام پهلوي گاه و بيگاه برده شده است. حضور پهلوي در جامعه ايراني پديدهاي است كه ديگر انكار نميتوان كرد. در آن سالهاي خاموشي كه دشمنان و مخالفان به هر امكان مطرح شدن پادشاهي به عنوان گزيداري option براي آينده ايران ميخنديدند و دوستداران و موافقان گله ميكردند كه پس كجاست و زمينه از دست ميرود، ميگفتيم كه شش ماه قرار گرفتن وارث پادشاهي پهلوي در زير نورافكن بس خواهد بود. از يك سالي پيش آن نور افكن اندك اندك افتاده است و ديگر هرچه از ايران ميرسد توجه روزافزون مردم به وارث پادشاهي پهلوي است. سخنان او را از رسانهها ميشنوند و چهره او از تلويزيونها به خانهها ميرسد و به قول فردوسي شهر از گفتگو پر ميشود.
مخالفان و موافقان هردو بر آن بودند كه با پير شدن انقلاب اسلامي، نسلي كه پيش از انقلاب را به ياد دارد در ميگذرد و تمام است. ولي پادشاهي در ايران به يك نسل معين بستگي ندارد. نهادي است و پيشينهاي است و از آن بيشتر، جايگزين با اعتباري است؛ كاملترين نفي جمهوري اسلامي است. زير نام پادشاهي مشروطه يك طرح كامل بازسازي جامعه ايران و يك جهانبيني و فلسفه حكومتي است كه بسياري از بهترين عناصر در ايران هيچ مشكل جدي در آن نميبيننند. كمتر كسي ترديد دارد كه با پادشاهي مشروطه ميتوان بهترين نيروي انساني را براي اداره كشور گردآورد و با كمترين دشواري چرخها را به گردش انداخت. جايگزينان با ربط ديگر شايد باشند ولي يافتنشان آسان نيست.
برخلاف انتظار بسيار كسان، از نمايندگان نسل سالخوردهتر و درد اشتياق و نوستالژي آنان كه بگذريم بيشترين توجه به پادشاهي مشروطه و وارث پادشاهي پهلوي را در ميان جوانترها ميتوان يافت. آنها ممكن است از نگريستن بر آنچه ايران پيش از اين نكبت ميبود آغاز كنند ولي بيشتر علاقهشان به چيزي است كه امروز ميبينند و ميشنوند: مرد جواني كه از امروز و آينده ميگويد و خود را از گذشته نه تنها آزاد كه پاك كرده است؛ و مردان و زنان بسياري كه بجاي زيستن در جهان تبعيدي به ايران ميپردازند. تفاوتها بيش از آن است كه از ذهن نوجوي نسل تازه ايرانيان دور بماند.
* * *
تروريسم بينالمللي، اين چنين كه با آن روبروئيم، در سايه پشتيباني حكومتي عمل ميكند. تروريستها اگر هم از حكومتها مستقل باشند به پشتيباني آنان نياز دارند. دولت تروريست يك شعار نيست. جمهوري اسلامي، ليبي، سوريه و عراق از حكومتهائي هستند كه نه تنها مخالفان خود را ترور ميكنند، بلكه تروريسم را به عنوان يك ابزار ايدئولوژي و ديپلماسي بكار ميبرند. (ليبي پس از بمبي كه بر چادر قذافي افتاد آهسته آهسته خود را از اين باشگاه بيرون كشيده است). بيافغانستان در اختيار بنلادن، او نميتوانست شبكه حهاني خود را اداره كند.
جمهوري اسلامي از بزرگترين دولتهاي تروريست جهان است و مسلما هيچ رژيمي مگر عربستان سعودي بيش از جمهوري اسلامي در اين راه هزينه نميكند. اما عربستان سعودي گروگان تروريستهاست و بازيگر فعال نيست. با گروگانگيري ديپلماتهاي امريكائي در تهران بود كه كار تا نيويورك و واشينگتن كشيد. دست ترور رژيم اسلامي از امريكا و اروپا تا خاورميانه گشاده بوده است و از كنيسه بوئنوس آيرس تا فروشگاه بزرگ محله فقيرنشين پاريس تا پيتزا فروشي تلآويو شمار قربانيان ترورش به هزاران ميرسد. كشورهاي بسيار ترجيح دادهاند جنايات رژيم را نديده بگيرند ولي دستكم در دادگاههاي برلين و پاريس ــ آري پاريس ــ محكوميت جنائي رژيم ثابت شده است.
اكنون كه سرانجام جهان بر خطر تروريسم بينالمللي و دولتي بيدار شده است پيكار با جمهوري اسلامي بعد تازهاي مييابد كه ميبايد با تفاوت گذاشتن ميان مصالح ملي ايران و مصلحت مبارزه با رژيم، آن را به كمال بكار گرفت. حكومت اسلامي ميكوشد با دوچهرگي ژانوسوار معمول خويش ــ خاتمي و خامنهاي ــ هم دل امريكا را بدست آورد و هم فاصله را نگهدارد. نميبايد اجازه داد كه ائتلاف ضد تروريستي، در حرارت خود براي گستراندن جبهه ائتلافي، مسئوليت و خطر رژيمي همچون جمهوري اسلامي را فراموش كند. ما به مصلحت ايران ميبايد با هر انديشه حمله به خاك ايران مبارزه كنیم، ولي به مصلحت مبارزه دمي از يادآوري ماهيت تروريستي رژيم بازنايستيم. سرنگوني رژيم حزبالله اولويت ماست ولي نه با لشگركشي بيگانه. براي ما همين بس كه دست ترور رژيم در هرجا بريده شود.
سودي ندارد كه بنلادن و طالبان از ميان بروند يا ناتوان شوند ولي حكومتهاي تروريست و تروريستپرور به شيوههاي خود ادامه دهند. با عزمي كه پيدا، و نيروئي كه بسيج شده است رژيمهاي نا استواري مانند حكومت آخوندي را ميتوان بي دست بردن به اسلحه واداشت كه پيوندهاي خود را با تروريسم ببرند. تاثيرات چنان تحولي بر سياستهاي داخلي ايران و به سود بهروزي مردم ما بيش از آن است كه به نظر ميآيد.
* * *
حضور دبيركل و چند تن از اعضاي كميته مركزي حزب وطن افغانستان در كنفرانس اروپائي حزب مشروطه ايران بيش از اهميتي نمادين دارد. سرنوشت افغانستان و ايران از 1979 به هم پيوسته بوده است. انقلاب اسلامي در ايران راه را بر هجوم شوروي گشود. اگر ايران فرو نريخته بود برژنف جرئت تجاوز به افغانستان نمييافت ــ همچنان كه عراق به ايران و سپس كويت لشگر نميكشيد ــ و اينهمه فاجعهها روي نميداد. جمهوري اسلامي در برهم زدن اوضاع افغانستان و جلوگيري از يك حكومت پايدار سهم بزرگي داشت و هنوز اميدوار است دست نشانده خود حكمتيار را كه يكي از منفورترين چهرههاي افغانستان است از پناهگاهش در تهران براي برآشفتن افغانستان پس از طالبان بفرستد.
پيروزي انقلاب اسلامي در بالاگرفتن خيزاب اسلامي در هر جا از جمله افغانستان، بزرگترين نقش را داشت و اسلاميان و تروريستهاي اسلامي هنوز از باده پيروزيهايشان در ايران و افغانستان سرمستاند ــ هرچند در ايران آن پيروزي به رسوائي اسلام سياسي راديكال و شكست نهائي آن انجاميده است و در افغانستان بي كمكهاي امريكا چنان پيروزي بدست نميآمد. اكنون شكست طالبان و شكار جهاني تروريستها بسياري از سرمستان را هشيار ميكند و باد را از بسياري بادبانها ميگيرد. تاثيرات چنان شكستي را در تهران و قم نميبايد دست كم گرفت. روابط خارجي و موازنه داخلي جمهوري اسلامي هم اكنون برهم خورده است. سرنگوني طالبان احتمالا سرنگوني رژيم همانندي را بيشتر پيش چشمها خواهد آورد.
فاجعه 11 سپتامبر بزرگتر از آن بوده است كه از پيامدهاي مثبت آن بتوان دست كم به اين زودي سحن گفت. ولي در فرهنگي كه برخلاف فرهنگهاي جهان سومي ميانهاي با مويه و سوگواري ندارد چنين رويكردي غريب و نشانه سنگدلي نيست. از 11 سپتامبر بسا تحولات سازنده میتواند بيرون آید. افغانستان و پاكستان مجالي يافتهاند كه از چنگال گذشتهگرايان خونآشام خود بيرون بيايند؛ عربستان سعودي اندكي به نقش ويرانگر خود، از جمله براي خودش آگاهتر ميشود. همه جامعههاي عرب ميتوانند خيرهتر به گزينشي كه با آن روبرويند بنگرند.
ما در ايران احتمالا بهتر از اين فرصتي در بيست و سه ساله گذشته نداشتهايم. مجموعه عوامل در بيرون و درون اوضاع را براي پيكار مردمي مساعدتر كرده است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كنفرانس اروپائي، هامبورگ، اكتبر 2001
بخش 1 / حزبی برای دگرگونی / نیروئی برای تغییر جامعه و سیاست ایران
بخش 1
حزبی برای دگرگونی
نیروئی برای تغییر جامعه و سیاست ایران
در یک کنگره حزبی از گفتن و باز گفتن درباره حزب و ویژگیهای آن گزیری نیست. اگر من امروز میخواهم پارهای از این ویژگیها را برجستهتر کنم. قصد خودستائی یا دلگرم کردن دوستان و رنج دادن دشمنان فراوان حزب را ندارم. ولی ما در حزب مشروطه ایران با پدیده تازهای در سیاست ایران روبرو هستیم که نمیباید از روی فروتنی نادیده و ناگفتهاش بگذاریم. امید من این است که آگاهی بیشتر از ویژگیهای حزب به همرزمان و هواداران ما دید و روحیه تازهای بدهد. همه ما طبعا بیشتر درگیر مسائل سیاسی هر روزهایم؛ ولی چشمان ما میتواند به هدفهای حزب و ماموریتی که برای خود قرار داده است دوخته باشد و خود ما را نیز اندک اندک در قالب آن هدفها بریزد.
ده سال پیش هنگامی که این حزب پایهگذاری میشد نگاه خود را به جامعه ایرانی، به سرتاسر موقعیت خود به عنوان یک ملت، انداختیم و از آنچه دیدیم بهم برآمدیم. جمهوری اسلامی دشمنی بود که بایست برانداخته شود؛ اقتصاد ایران حتا خمینی را هم نمیبرازید (با حکم مشهوری که درباره اقتصاد کرده است) سیاست خارجی ایران وارونه بود؛ ولی اشکال اصلی از اینها درمیگذشت. ما بیسختی زیاد دریافتیم که همهچیز در فرهنگ و سیاست ایران ــ که مادر همه جنبههای دیگر زندگی ملی است ــ نیاز به خانه تکانی دارد. من در اینجا وارد بحث زنگار گرفته زیربنا و روبنا نمیشوم. برای دریافتن طبیعت سیاسی انسان، چنانکه ارسطو گفت؛ و برتری و تقدم عامل سیاست در اجتماع انسانی همین بس که به رفتار کودکان در هر پیرامون اجتماعی و اقتصادی بنگریم. آنها از نخستین مرحله با هم و با بزرگترها رابطهای سیاسی برقرار میکنند: جای هریک در پایگان(سلسله مراتب) کجاست؟
نگاهی به جامعه ایران پیش از جمهوری اسلامی، به آنچه اکنون برسر مردم ما میآید، و به دورنمای جامعهای که پس از جمهوری اسلامی خواهد آمد به ما نشان داد که برانداختن رژیم آخوندی تنها یک گوشه پیکار است ــ اگر منظور از فعالیت سیاسی، تنها به قدرت رسیدن نباشد؛ اگر ما نیز مانند بیشتر دیگران درپی آن نباشیم که سوار شویم و سوار بمانیم. یکی از نخستین نوآوریهای ما آن بود که به خود گفتیم سوار شدن ما به تنهائی مشکل ملی را نخواهد گشود. از آن پس نوآوری، به معنیاندیشیدن و عمل کردن در زمینههائی نه چندان رایج، چالش کردن عادتها و خرد متعارف، conventional wisdom و شناکردن برخلاف جریان، هرجا لازم میآمد، دلمشغولی ما شد. نوآوریهای ما بیشتر، از آموختن شیوههائی که صدها سال در پیشرفتهترین جامعههای غربی تکمیل شده است آمد. ما کمتر چرخی را دوباره اختراع کردهایم ولی کوشیدهایم شاگردان خوب غرب باشیم.
این غربگرائی ما، در فضای ارزشهای اصیل و نگهداری هویت ملی ـ اسلامی ایران از یکسو، و غرب ستیزی روشنفکران تاریکاندیش چپ و راست ایران که ـ از این بابت برادران و خواهران احساسی و فکری حزباللهاند ــ از سوی دیگر، یکی از حساسترین نقاط حمله به ما از هرسو، حتا از درون طیف هوادار خودمان، بوده است. ما بیتردید غربگراترین سازمان سیاسی ایرانی هستیم و با دیگران از نظر ژرفای فرورفتن در سنت سیاسی و ارزشهای اخلاقی و فرهنگی غرب، و همچنین از نظر سیاستها تفاوتهائی داریم. اما غربگرائی، علت وجودی ما به عنوان یک جنبش مشروطهخواه است. ما مشروطهخواهی را از کلیشهها، بدآموزیها و انحرافاتش پیراستیم، آن را به عنوان فلسفه تجدد ایران بازیافتیم، و در مرکز گفتمان خود نهادیم. تجدد و مشروطهخواهی را اگر از غربگرائی جدا کنند، همان میشود که در بیشتر دوران مشروطه در آن کوشیدند و اکنون در جمهوری اسلامی، با اشتباه گرفتن عمدی مشروطه با مشروط، میکوشند.
ما جامعه و فرهنگ و سیاست خود را، صرفنظر از هر نظام حکومتی، برای بهروزی ایرانیان زیانآور مییافتیم گذشتگان ما در پی تجدد ایرانی و نوشدن در عین کهنه ماندن، و نگهداری بسیاری ارزشهای اصیل (که نه اصیل بود و نه به دردی میخورد) به نام حفظ هویت ملی، و سازگار کردن مدرنیته با آن ارزشها بودند. ما بجای تکرار اشتباه آنان مشکل اصلی را در همان ارزشهای اصیل، بیشتر آنها، دیدیم؛ و آنگاه به دانستن و آموختن آنچه دو هزار و پانصد سال، برخی از بزرگترین ذهنهای بشری اندیشیده بودند، و آنچه پانصد سال در پویاترین تمدنهای جهان آزموده بودند برآمدیم، و با درس گرفتن از اشتباهات آنان و درنظر گرفتن ویژگیهای جامعه خود، و برپایه تجربه ملی درازمان به عنوان یک ملت، راهحلهائی را که اساسا غربی بود برای مسائلی که اساسا جهانی هستند تدوین کردیم و این فرایندی است که پایان ندارد و ما همچنان در جستجو و آموختن خواهیم بود، و نه احساس فروتری میکنیم، نه خود را در بالاپوش برتریهای دروغین و نامربوط میپیچیم. زمانهائی نوبت ما بود؛ تا دیگران که دچار احساس برتری دروغین ما نبودند و نادانیشان را از کار جهان با تکیه بر موقعیت ممتاز خویش از سر نمیگذراندند پیش افتادند. ما میتوانیم به دیگران برسیم و باز در زمینههائی پیش بیفتیم و جز آموختن از دیگران چارهای نداریم
* * *
برنامه مشروطهخواهی در ابعاد ناسیونالیستی، آزادیخواهانه، ترقیخواهانه و عدالتخواهانه آن، پایه منشور حزب شد که هنوز هیچ اشکال جدی بر آن گرفته نشده است. منشور را چند سال بعد با بیاننامه (مانیفست) “حزبی برای اکنون و آینده” گسترش دادیم که فراگیرندهترین و پیشروترین و عملیترین برنامه سیاسی است که سازمانهای سیاسی ایران تا کنون عرضه کردهاند. ترکیب آرمانهای پیشرو پدران جنبش مشروطه با تجربه کشورهای فراوان در جهان در سده بیستم که آزمایشگاه ایدئولوژیها و مکتبهای گوناگون بود، و نیز تجربه صد ساله خود ایران، به ما امکان داد که برای آینده پس از جمهوری اسلامی دستکم از نظر برنامه عملی آماده باشیم. این برنامهای است که بیشتر نیروهای آزادیخواه و ترقیخواه ایران میتوانند در اساس بر آن موافقت کنند.
حزبی که چنین برنامه سیاسی را نمایندگی میکند به خوبی در اردوی احزاب راست میانه اروپائی، حتا پارهای احزاب سوسیال دمکرات، از جمله حزب “راست میانه” سوسیال دمکرات پرتغال که در دو انتخابات امسال آن کشور به پیروزی رسید، جا میگیرد. دمکراسی لیبرال، فلسفه سیاسی آن است؛ ابتکارخصوصی و حق فرد بر فعالیت آزادانه اقتصادی و برخورداری از میوههای فعالیت خود، فلسفه اقتصادی آن؛ و عدالت اجتماعی و مسئولیت دولت در جاهائی که بخش خصوصی کوتاه میآید یا زیاده میرود، فلسفه اجتماعی آن.
درست بودن پایههای نظری، و امروزی بودن جهانبینی، اصل کار است و از آنجا همه چیز آغاز میشود. ولی عمل سیاسی برای ما به همان اندازه اهمیت دارد. ما همان سختگیری را که در مدرن کردن نظریات خود نشان دادهایم به رفتار سیاسی خود نیز آوردیم. یک حزب سیاسی که در برابر موافق و مخالف، در آنچه دوست و دشمن میدارد رفتاری امروزی ــ غربی ــ داشته باشد و از روشهای رایج سیاسيکاران ایران، از سنت ریشه گرفته در روانشناسی و سیاست ما، جدا شود، یکی از بدیعترین پدیدههای ایران پس از انقلاب اسلامی بوده است و ما بیهیچ تردید از همان نخستین روزی که در بهار 1994 سازمان مشروطهخواهان آن روز را رسما پایه گذاشتیم چنین حزبی بودهایم: در خویشتنداری در حمله و دفاع؛ دهانه زدن بر هیجانات عواطف؛ شناختن حق مخالف، حتا دشمن، در همه حال؛ آمادگی برای گفت و شنود با هر کس و هر گروه که به یک ایران یکپارچه و دمکراتیک و امروزی میاندیشد؛ در سیاه و سپید ندیدن جهان.
این انضباط و پابندی به اصول یک سیاست مدرن از همان پایهگذاری رسمی سازمان آن روز ما جا افتاد و تا کنون از آن منحرف نشدهایم. انشعابی که همانجا در سازمان پیش آمد با دشمنی و کینه و تلخی معمول همه این انشعابات همراه بود ــ اقلیت بجای پذیرفتن نتیجه برخاسته از قواعد بازی دمکراتیک، طغیان میکند، دوستان دیروز دشمنان امروز میشوند و خدمتگزاران در لحظهای به صورت خیانتکاران در میآیند. ولی ما در همانجا راهی را که به دگرگونی و نوسازندگی فرهنگ سیاسی ایران خواهد رسید برگزیدیم. اتهامات را با دلیل و مدارک رد کردیم و وارد بازی همیشگی مبادله دشنام و اتهام نشدیم؛ حتا از حملاتی که بی دریغ به ما میشد سپاسگزاری کردیم. از آن پس هم هیچ دشمنی نتواسته است ما را به سطح خود پائین بکشد. به اتهامات، اگر ارزش داشته و لازم باشد، پاسخی روشنگرانه میدهیم و بس. بحث سیاسی با پرونده سازی و شخصیتکشی تفاوت دارد و شیوههای معمول در مبارزات سیاسيکاران ایران، شایسته ملتی که میخواهد از جهانهای خود بیرون بیاید و پا به جهان تازهای بگذارد نیست. ما حزبی هستیم که بیرون آوردن ایران را از جهانهای آن، از جهان سوم، از جهان اسلامی، و از خاورمیانه، هدف پیکار سیاسی ـ فرهنگی خود قرار دادهایم.
متمدن کردن بحث، درامدی بر متمدن کردن جامعه است. اینکه میگوئیم عقیده فلان کس محترم است منظور، خود عقیده نیست که میتواند بسیار سخیف و حتا جنایتکارانه باشد. این حق او به داشتن هر عقیده است که محترم است. با عقیده میباید مبارزه کرد ولی صاحب عقیده را نباید نابود کرد. رسیدن به توحش یا تمدن، از همینجا سر میگیرد. در دو سوی اختلاف بر سر بزرگترین داوها و ژرفترین تفاوتهاست که میتوان به توحش رسید ــ چنانکه ما در بخش بزرگ تاریخ همروزگار خود بودهایم ــ یا به یک جامعه امروزی چندگانه که منافع و نظریات گوناگون با هم در رقابت و همزیستیاند تحول یافت. نشانههای بحث در فضای متمدن چیست؟ پیش از همه شناختن حق برابر همه طرفهاست.
در بسیاری کشورها، با اعتبارنامة خدشه ناپذیر دمکراتیک، تبلیغ درباره عقاید معینی ــ فاشیسم، بنیادگرائی و اصولا مذهب سیاسی و بهرهبرداری سياسی از مذهب ــ در قانونی که به شیوه دمکراتیک گزارده شده ممنوع است. ولی این ممنوعیت برای حفظ آزادیها و حقوقی است که در اعلامیه جهانی حقوق بشر آمده است؛ مکانیسم دفاعی دمکراسی در برابر سوءاستفاده گرایشهای سیاسی و مذهبی توتالیتر از آزادیهائی است که کمر به نابودیشان بستهاند.
داشتن عقیدههای گوناگون باخود روحیه تفاهم را میآورد ــ متقاعد کردن بجای حذف کردن ــ و هنگامی که توافق بدست نیامد، موافقت کردن بر موافقت نکردن، که خود درجهای از تفاهم است. این عبارت که نخستینبار در فرهنگ سیاسی لیبرال انگلیس سکه زده شد، احتمالا نخستینبار از سوی ما در واژگان سیاسی فارسی راه یافته است. ما شاید نخستین گروه سیاسی ایرانی بودهایم که به مخالفان سیاسی و ایدئولوژیک خود این جایگزین را ــ در برابر وحدت کلمه یا دشمنی تا پایان ــ عرضه داشتهایم.
موافقت کردن بر موافقت نکردن به معنی تفاوت گذاشتن میان مخالفت با دشمنی است. مخالف کسی است که هرچه هم ناخوشایند، میتوان با او همزیستی داشت. دشمن کسی است که هستی انسان را تهدید میکند و یا اوست یا ما، مانند جمهوری اسلامی. باز در این زمینه ما از نخستین گروههای سیاسی هستیم که این تفاوت را شناختهایم و بجای میآوریم؛ پیوسته مخالفان خود را فرا میخوانیم که در رقابت آزادانه با ما باشند. ما هرگز نمیخواهیم آنها را حذف کنیم و آنها تصور نمیرود که هرگز بتوانند ما را حذف کنند. در چنین شرایطی چه کاری درستتر و دمکراتیکتر که زمینههای مشترک خود را جستجو کنیم؟ این فراخوان را بیشتر گوشها نشنیدهاند ولی سخن درست را نمیباید به دلیل ناشنوائی دیگران پس گرفت.
** *
چنین روحیهای در فضای بیمار سیاست ایران که هر اختلاف نظر تاکتیکی نیز تا نابودی یک یا هر دو طرف میتواند کشیده شود، و همرائی consensus و رواداری یا مدارا tolerance هنوز معادلهای جا افتادهای در فارسی ندارند، ممکن است بیش از اندازه دور از ذهن و آرمانی جلوه کند. ما ده سال است این روحیه را موعظه و عمل میکنیم و هنوز بازتاب گستردهای در میان مخالفان چپ و راست خود نمیبینیم.
بخش گستردهای از چپ، چپ تراژیک اصلاح نشده، به ما نگاه میکند ولی همان تصویر ذهنی خودش را در ما میبیند؛ سخن ما را میکوشد نشنود و اگر هم به ناچار بشنود، در گوشش همان است که خود میخواهد باشد، و نه آنگونه که منظور ماست. دو دهه و بيشتر در کشورهای پادشاهی دمکراتیک و پارلمانی نشسته است و باز میگوید پادشاهی یعنی دیکتاتوری؛ و جامعه ایرانی تنها در یک جمهوری میتواند از نهادهای دمکراتیک نگهداری کند، و هر شکل دیگر حکومت دمکراتیک از رشد اجتماعی آن بیرون است. پیشینه پادشاهی در این زمینه برهان قاطع اوست، ولی سهم خودش و دیگران را، در جلوگيری از پرورش دمکراتيک ملی، و در گرداندن جمهوری اسلامی به هیولای خونخواری که از روز نخست میشد دید، نمیشناسد. بخش مهمی از راست، راست نستالژیک اصلاح نشده، از آن سو به ما که در پی درآوردن سیاست ایران از میدان جنگ مذهبی شصت سالهایم و از همرائی و زمینههای مشترک با مخالفان خود دم میزنیم، به خشم میافتد و بی آنکه خود بداند، در ترکیبی از مردهپرستی و نگرش مذهبی سیاه و سپید؛ شخصیتپرستی به عنوان فلسفه سیاسی، و شخصیتکشی به عنوان شیوه مبارزه، فریاد خیانت سر میدهد و همانندیهای فراوان خود را با حزبالله به نمایش میگذارد.
ولی ما که تا هرجا توانستهایم سیر دگرگشت جامعه ایرانی را رو به آزادی دنبال کردهایم از تکانهای عصبی بازماندگان یک دوران رو به مرگ باکی نداریم. پیام ما پیام پیشرفتهترین عناصر جمعیت ایران است و امروز برخلاف بیست و پنج سال پیش، پیشرفتهترین عناصر جمعیت ایران دست بالاتر را دارند. مذهب در سیاست در همه جلوههای چپ و راستش رو به نابودی است. نمیباید پنداشت که روحیه مذهبی را تنها در اسلامیان میتوان یافت. چپ و راست اصلاح نشده ایران با خردگریزی و پناه بردن به “میت”ها، و خشکی در اندیشه و خشونت در عمل (هرجا دستش برسد) تفاوت بنیادی با اسلامیانی که با آنها در جنگی مرگبار است ندارد. ایرانیان، حتا مردم معمولی، با آزاد منشی خود که ما از نزدیک نمونههایش را تجربه کردهایم بهخوبی آماده پشت سر گذاشتن جهان فروبسته دوران شصت ساله جنگ مذهبی در سیاست ایران، هستند. ما این را در استقبالی که از موضعگیریهای حزب در لغو مجازات اعدام، پایان دادن به جرم سیاسی و اقلیت، و خشونت زدائی از سیاست ایران شده است بهتر دیدیم. لغو مجازات اعدام نخستینبار سالها پیش از سوی وارث پادشاهی پهلوی پیشنهاد شد و ما از نخستین گروههای سیاسی بودیم که به آن پیوستیم. برای ما مجازات اعدام در جامعه خشونتزدهای مانند ایران از این نظر اهمیت دارد که خونریزی را کمتر میکند.
بیرون بردن مبارزه از قلمرو کینهجوئی و خونخواهی، و تشکیل دادگاههای حقیقت، دادگاههای محکومیت بیکیفر برای یکبار، گام دیگری در راستای خشونتزدائی از سیاست ایران است که حزب از سه سال پیش برداشت. مبارزه ما با جمهوری اسلامی برای پاک کردن حسابها یا گرفتن انتقام نیست. ملت ما بهای غیرقابل تصوری در این انقلاب پرداخته است و دیگر به هیچ نام و بهانهای نباید سلسله خونخواهی و خونریزی را درازتر کرد و به نسلهای آینده کشانید. روشن کردن جنایات و تاراجها و محکوم کردن گناهکاران لازم است. تاریخ ایران میباید همواره به یاد داشته باشد که دستار بسران چه عناصری بودند و تا کجا میتوانستند کشور را پائین بکشند، و دین در سیاست و حکومت چه ابعاد غیرانسانی دارد. ولی اینها همه میباید برای خدمت بهآینده و نه پاک کردن حساب گذشته باشد. باید میراث خون رژیم اسلامی را با خودش به گور سپرد. ما جایگزینی برای جمهوری اسلامی عرضه میکنیم که نفی کامل آن است. تا اینجا هیچ گروه و برنامه سیاسی دیگری به این اندازه از جمهوری اسلامی در همه ویژگیهای بیزاری آورش، فاصله نگرفته است.
پایان دادن به مقولههای جرم سیاسی و اقلیت، دو نشانه دیگر فرهنگ قرون وسطائی را، همان که به نام فرهنگ اصیل به ایرانی سده بیستم خوراندند، از سیاست ما پاک میکند. جرم سیاسی اصلا معنی ندارد که “آزادیخواهان”ی در درون و بیرون ایران بخواهند تعریفش کنند. جرم سیاسی در واقع به معنی دگراندیشی است، تفاوت داشتن با گروه حاکم است، و بهمین دلیل بستگی به زمان و مکان دارد. آنچه امروز جرم است فردا میتواند سند افتخار باشد. ما به یک جامعه شهروندی میاندیشیم که در آن فرد میتواند هر عقیدهای داشته باشد و هر تصمیم سیاسی بگیرد و هیچ گفتار و کرداری مگر به موجب قانون دمکراتیک جرم نیست. به همین ترتیب اقلیت به معنی تبعیض حقوقی در چنان جامعهای جائی ندارد. در ایران زنان و غیرشیعیان از نظر تبعیض حقوقی، اقلیت بشمار میآیند و برخلاف کلیشهها، ما هیچگاه اقلیت قومی، به معنی تبعیض حقوقی برای آنها، نداشتهایم.
* * *
متمدن کردن فعالیت و مبارزه سیاسی، ما را از آن سر به زیاده روی نینداخته است. استراتژی پیکار سیاسی مردمی، که باز ما به صورت مدون درآوردیم، راه بسیاری گروههای سیاسی سازشکار را به رهاکردن مبارزه هموارتر کرد. حزب نشان داد که میتوان دمکراتیک اندیشید و مبارزه کرد و تا پایان، تا سرنگون کردن رژیم ویرانگر نیز پیش رفت و آنها تا آنجايش را آماده نبودند. در زمینه سیاست خارجی هیچکس بهاندازه ما در آنچه حقیقتا به رژیم آسیب زده نکوشیده است. دفاع ما از تحریم اقتصادی رژیم و دستکم محدود کردن و منجمد کردن روابط با آن نمونههای برجستهای از این مبارزه تنهای ماست. پیکار دمکراتیک برای سرنگونی، نوآوری دیگری در یک فرهنگ سیاسی بود که سرنگونی را با دمکراسی در تضاد میدید. در گرایش راست تا همین اواخر علنا دمکراسی را به حال مبارزه زیانآور میشمردند ــ و احتمالا هنوز در محافل خود میشمرند ــ که وقت این سخنان نیست؛ در گرایش چپ هنوز در اینکه سرنگونی به معنی خونریزی و از آن مهمتر، دیکتاتوری نیست خود را به ندانستن میزنند.
ما از همان آغاز، تکیه را بر مردم گذاشتیم و از حال و هوای تبعیدیان بیرون آمدیم. فضای سیاسی و فکری تبعیدیان، هر چه هم در اندیشه ایران و تحولات آن باشند ــ که هستند ــ بیش از آن زیر تاثیر پیرامون بلافاصله آنهاست. “پیروزیها و شکستها” در فضای تبعیدی برايشان فوریتر، و در نتیجه مهمتر است. با اهمیت ندادن بیش از اندازه به این فضای تبعیدی، توانستیم به آنچه در جامعه ایرانی میگذرد بهتر بنگریم و جنبش و جوششی را که در نسل انقلابی پدید میآمد و طغیانی را که در نسل جوانتر به چشم میخورد پایه محاسبات سیاسی خود سازیم. ایران آن نیست که راست نستالژیک یا چپ تراژیک یا جمهوریخواهان آرزو پرور در خیال خود میپزند. جامعهای است در جستجو که هنوز تصمیمش را برای پس از جمهوری اسلامی نگرفته است؛ هر چند آن را برای یک روز دیگر هم نمیخواهد. جامعهای است جوان شونده، چه از نظر سنی و چه فکری، که رهبريش را ارتش انبوه روشنفکران گداخته در آتش رژیم اسلامی، و آشنا با راه و روشهای جهان آزاد و پیشرو غیراسلامی بدست گرفتهاند. این جامعه را میباید متقاعد کرد و با تحریک احساسات و وعدههای میانتهی و عوامفریبی، متقاعد نمیشود. این کالاها را آخوندها دو دهه است عرضه کردهاند و دیگر خریداری که به کار آید ندارد.
حزب بیشتر ترجیح میدهد با این بخش بیدار شونده جامعه ایرانی در ارتباط باشد، تا خود را اسیر مهر و کین و خواب و خیالهای کسانی کند که بیش از بیست سال، توفانها در فنجان چای، خستهشان نکرده است و در جهان محدود و بخود مشغول خویش دمی از پریدن به یکدیگر آسوده نیستند. پیام ما سرانجام به گوش آن جامعه میرسد و ما پیوسته در تلاشهاشان شریک هستیم و دنبال کارشان را در بیرون میگیریم. برای یافتن یک گفتمان مشترک، همان گفتمان آزادی و ترقی مشروطه که این روزها در ایران جامعه مدنی نیز مینامند، باید از درون و بیرون، ذهنها را به هم نزدیک کرد. برخلاف راست اصلاح نشده که هر صدائی را جز خودش میخواهد خفه کند ــ و البته نمیتواند ــ و هر مبارزهای را که در دست خودش نباشد به بیهوده خیانت و فریب مینامد؛ و چپ اصلاح نشده که هرچه پسندیدنی را در ایران به خود میچسباند، ما قدر همه کوششها و فداکاریهای آزادیخواهان را در ایران، اگرچه مخالف ما باشند، میگزاریم و دعوی مالکیت بر کسی نمیکنیم؛ ما حتا اکراه داریم برنقاط مشترک خود با پارهای گرایشهای فکری در ایران انگشت بگذاریم مبادا به خطر افتند. عمده این است که گفتار چیره بر جامعه، گفتاری عرفیگرا، آزادیخواهانه، و ترقیخواهانه باشد ــ گفتاری که ما آرزو داریم، و سرانجام جامعه ما دارد به آن میرسد.
شکست اصلاح طلبان که با نویدهای بسیار به میدان آمدند، منظره را بسیار روشنتر کرده است. پس از رهبری فرهمند خمینی که دانههای فروپاشی را کاشت، و رهبری عملگرای میانهروان بساز و بفروش که حقیقت رژیم اسلام ناب محمدی را به مردم نمود، نوبت اصلاحگران بود که ورشکستگی ملی مذهبی و دمکراسی اسلامی را بی پرده به نمایش گذارند. از آنجا که اکثریتی از رای دهندگان تا پایان بی شکوه دوم خرداد از آن پشتیبانی نمودند، جای چون و چرا و نظریه بافیها نمانده است. دیگر کسی نمیتواند ادعا کند که رژیم اسلامی اصلاحپذیر میبود اگر مردم پشتیبانیشان را از آن دریغ نمیکردند. مردم دیگر امیدی به هیچ جناحی از حکومت ندارند و اگرچه زیر ضربه سرکوبگری رژیم موقتا دم در کشیدهاند ولی صحنه سیاسی ایران مانند منظره میدان نبردی غیرقطعی است؛ دو طرف دارند تاکتیکهاشان را دوباره ارزیابی، و نیروهاشان را برای نبردهای قطعیتر آینده تجدید سازمان میکنند. در این حال سیل بیامان میلیونها جوان که نه گذشتهای برایشان گذاشتهاند نه آیندهای برایشان مانده است و هیچ چیز ندارند که از دست بدهند، پشت سد بسجییان و نیروهای انتظامی، انبوه میشود. با توجه بهاینکه در دهه هشتاد 21 میلیون تن در ایران به دنیا آمدهاند، اکنون سالی دو میلیون تن دارند به بازار کار میریزند و در سه ساله آینده نه میلیون جوان وارد بازار کاری که نیست خواهند شد.
هیچ نیروئی نخواهد توانست جلو سی چهل میلیون جوان به جان آمده پر از بیزاری و دشمنی را بگیرد. رژیم پاسخی برای مشکلات کشور ندارد و از اصلاحات نیز به هر تعبیری و در هر جامهای ناتوان است. هرکس تصور کند که بنبست کنونی همچنان ادامه خواهد یافت با شگفتی زندگی خود روبرو خواهد شد. ما چنان تصوری نداریم و میباید خود را آماده مراحل قطعی پیکار مردم ایران با این رژیم، با هر پسوند مذهبی در سیاست و حکومت، سازیم.
* * *
حزب، امسال نخستین دهه خود را به پایان برد، ده سالی که در شکل گرفتن و از بحرانهای ناگزیر بدرآمدن گذشت. سیاست در ایران ــ بازتاب بیماری فرهنگ ــ بهاندازهای آلوده است که از بحران، به ویژه در مراحل آسیبپذیر نخستینی، گریزی نمیبود. اکنون در آستانه دومین دهه حزب و روبرو با دورنمای درهم شکستن جمهوری اسلامی، ما از آن مراحل گذشتهایم و زمان آن است که بطور جدی به آینده خود به عنوان جایگزینی برای جمهوری اسلامی بیندیشیم. امروز از نظر گسترش تشکیلاتی (ما بزرگترین حزب سیاسی همهایرانیان در بیرون شدهایم) و غنای فکری(هیچ گروهی از نظر پرباری اندیشه به پای ما نمیرسد) و زمینه مساعد در ایران (پادشاهی مشروطه و وارث پادشاهی در ایران، بویژه در میان جوانان، از محبوبیت روزافزون برخوردار است) حزب مشروطه ایران خود را به پایهای رسانده است که میتواند جایگزین تمام عیاری برای جمهوری اسلامی باشد. حزب حتا درکار آن است که کمبود خود را از نظر کادرها (افرادی که بتوانند دیگران را بسیج کنند) جبران کند. در دو ساله گذشته به ویژه کادرهای حزبی افزایش قابل توجهی یافتهاند و این روند به نظر میرسد ادامه داشته باشد. ما آمادهایم که در میدان آزاد برابر با هر نیروی سیاسی رقابت کنیم و همه مبارزه ما برای فراهم کردن چنان شرایطی در ایران است.
نمیباید پنداشت که کار تمام است و ما در چند قدمی پیروزی هستیم. در بنای زیبائی که در اینجا تصویر کردم ترکها و ریختگیهائی است که باید جدی بگیریم. من هیچ اطمینان ندارم که حزب توانسته باشد پیام خود را به توده اعضای حزبی نیز، چه رسد به تودههای بزرگ هواداران و اعضای بالقوه ما، برساند. ما بسیار بیش از یک حزب هوادار پادشاهی مشروطه هستیم. ما نیروئی بسیج شده و سازمان یافته برای دگرگونی همه سویه جامعهایم؛ ولی آیا همه اعضای حزب میتوانند ادعا کنند که نمایندگان این جنبشی هستند که امیدوارم بتواند کاری را که صد سال پیش پدران جنبش مشروطه آغاز کردند به جائی برساند. این کار هنگامی به جائی خواهد رسید که پیام ما دانسته شود و کردار ما معرف باورهای ما باشد. مشکل ما تنها مشکل اندازه نیست؛ ما هنوزکوچکتر از آن هستیم که از کارهای بزرگ عملی برآئیم. مشکل بزرگتر ما کیفیت است؛ نیازی که به کادرها داریم تا از بسیج گروههای بزرگتری برآئیم. این دو مشکل بهم بستهاند و با هم گشوده میشوند.
دو ساله آینده فرصتهای بزرگ و چالشهای بزرگتری پیش روی ما میگذارد و ما درهمه سطحهای حزب به پویائی و هماهنگی بیشتری نیاز داریم. بحران جمهوری اسلامی دارد به مراحل خطرناک میرسد و ما داریم از نظر کمی و کیفی گسترش مییابیم. بیشتر نیروهای مخالف رژیم در بیرون به دلیل آلودگی به دسته بندیهای درونی رژیم؛ به دلیل نا آمادگی خود برای پس از جمهوری اسلامی، و در نتیجه ترسی که از سرنگونی آن دارند، و به دلیل درگیری در سیاستهای تبعیدی بجای تمرکز بر مبارزه با رژیم، از جریان بیرون رفتهاند. ما بیآنکه خود بخواهیم در این میدانی که از مبارزه و مخالفت واقعی تهی میشود تنهاتر ماندهایم. فراخوان همبستگی ما ــ بهاینکه در عین نگهداشتن مواضع خود، با ما در اصولی توافق، و در زمینههای مشترکی همکاری کنند ــ گوشهای شنوای کمتری مییابد. میتوان انتظار داشت که هرچه ما نیرومندتر شویم دیگران در میان مخالفان ما انگیزه بیشتری برای دور شدن از ما و حتا نزدیک شدن به رژیم داشته باشند. این روندی است که در بیشتر دهه گذشته شاهدش بودهایم.
ولی این روند تاسفآور را رسیدن دستهای ما و نیروهای آزادی و ترقی در درون ایران به یکدیگر، بیش از جبران میکند. در درون ایران بر عکس بسیاری گروههای مخالف در بیرون، هر چه احتمال سرنگونی رژیم قوت میگیرد انگیزه تفاهم افزایش مییابد. اگر بسیاری از مبارزان چپ در سراشیب مسالمتجوئی تا همکاری با جناحهای حکومت اسلامی فرو افتادهاند؛ و بسیاری مبارزان راست در نشئه پیش از موقع پیروزی، دارند رنگ واقعی خود را نشان میدهند و بدگمانیهائی را که دربارهشان بود به ثبوت میرسانند، در خود ایران گروههای بیشماری که در پی یک جایگزین موثر برای جمهوری اسلامی به عنوان رژیم، و اسلام به عنوان یک فلسفه سیاسی و یک تمدن، هستند به جهانبینی و برنامه سیاسی ما نزدیک میشوند. فراخوان همبستگی ما گوشهای شنوا را در نیروهای آزادی و ترقی درون ایران مییابد. ما با تکیه بر این جهانبینی و برنامه سیاسی پیشرو و عملی ــ و این دو به یک اندازه اهمیت دارند ــ بیشتر میتوانیم این روند را تقویت کنیم.
وارث پادشاهی پهلوی همه تکیهاش را برچنان همبستگی گذاشته است و بجای آنکه نیروی خود را صرف دفاع از گذشته یا ادعای پادشاهی در آینده کند میکوشد پیام آزادیخواهانه و ترقیخواهانهاش را به گوش ایرانیان که بیشتر جوانند و بیشتر به اکنون و آینده میاندیشند برساند. ما به عنوان یک حزب هوادار پادشاهی، وظایف گستردهتری داریم که روشنگری درباره گذشته و دفاع از شکل حکومت پادشاهی مشروطه و پارلمانی را از روی نمونههای اروپای باختری و کانادا و استرالیا نیز دربر میگیرد. ولی این بخش کوچکتر پیکار ماست. بخش بزرگتر، کارکردن برای تحقق آن جهانبینی و برنامه سیاسی است که هر روز بیشتر حالت ایدهای را پیدا میکند که زمانش رسیده است. یادم نیست چه کسی گفته بود که هیچ چیز نیرومندتر از ایدهای که زمان آن رسیده باشد نیست.
ــــــــــــــــــــــــــــ
* سخنرانی در کنگره چهارم حزب مشروطهایران، دوسلدرف 2 و 3 نوامبر 2002


























