بایگانی موضوعی: فرخنده مدرس

«مدارای» ایرانی در تنگنای «تحمل» … / فرخنده مدرّس

درهم‌آمیزی قومی ایرانیان، در عین «خودآگاهی» کامل به «نسبت غیر» و عبور از مرزهای جدایی و بیگانگی «قومی» و رسیدن به درهم‌آمیختگی «قوم و خویشی» ـ به قول احسان هوشمند ـ  و به دوستی و یاری و یاوری از نتایج مهم و درخشان آن «مجال بروز امور فردی و شخصی» نیز بوده است. تنها در چنین ترکیب داوطلبانه و از سر مهری‌ست که «همۀ ایران سرای من» می‌شود، ایران هم نام آن سرزمین و هم نام یگانۀ آن «وحدت در کثرتی» می‌شود که ملت ایران است و آحاد آن ملت، صرف‌نظر از آن‌که در کجای این «سرای» مشترکِ مشاع، پا به جهان گذاشته باشد، ایرانی، به نام همان ملت و منتسب به همان «خاک مهربانان» می‌شود. در چنین صورتی‌ست که، به باور ما، آن «مدارای» گسترده و درهم‌پیچیده، معنای ژرف «رواداری»، با مضمون «جایز دانستن» و «حق دادن» متقابل در میان آحاد این ملت را یافته و دیگر تنها در قالب تنگ رفتار با «دشمن»، هر قدر انسانی، هرقدر با شکیبایی خوددارانه و هر قدر خردمندانه، نمی‌گنجد و از آن بس فراتر می‌رود. حتا از مرز «مروت با دوستانِ» خواجه نیز درمی‌گذرد و به «فدای دوست» می‌رسد.

‌ ‌

 

دستیابی دشوار به ستیغ اندیشۀ طباطبایی… / فرخنده مدرّس

‌ ‌

حقیقتا پرسش ما این است که؛ آیا منورالفکران عصر مشروطه ـ از نظر مبانی نظری ـ با روشنفکران تاریک‌اندیش عهد انقلاب اسلامی یکسان بودند؟  آیا محمدعلی فروغی را با داوری اردکانی می‌توان یکی کرد؟ آیا حسن پیرنیا و علی‌اکبر داور در خدمت‌شان به نظام حقوقی مشروطه و به تأسیس دادگستری ـ سرپناه و مأوای حق ـ از مهم‌ترین نهادهای حکومت قانون، یا به عبارت دکتر طباطبایی «کهن‌ترین نهاد» ایرانیان را می‌توان با انواع دیدگاه‌های کاتوزیان و «حقوق‌دانان» اسلام زده و نویسندۀ «قانون اساسی» ولایت‌فقیه و قاضی‌القضات‌ آن، هم‌سر و هم‌سنگ کرد؟ آیا می‌توان فکر بدیع‌الزمان فروزانفر، علی‌اصغر حکمت یا علی‌اکبر سیاسی را در بارۀ دانشگاه و تأسیس آن با ایدئولوژی اسلامی عبدالکریم سروش در بارۀ همان دانشگاه و برهم زدن بساط آن، به یکسان بی‌بنیاد تلقی کرد؟  آیا انصاف حکم نمی‌کند، در مقام بیان و توضیح، تمیزتر و تفکیک شده‌تر سخن گوییم؟

‌ ‌

 

محور مشروطه‌خواهی ایران‌خواهی‌ست / بخش سوم / فرخنده مدرّس

ما «ایران اسلامی» و «مشروطۀ شیعی» نداریم، زیرا ایران یکی‌ست. همۀ وجوه سازندۀ فرهنگی ایران، اعم از فرهنگ اقوام، آیین‌ها، ادیان مختلف، ذیل این فرهنگ و ذیل این نام قرار می‌گیرند، بی‌آن‌که یکی بر دیگری امتیازی داشته باشد. بنابراین مسئله در اینجا تنها جابجایی اسم‌ها و صفت‌ها یا تقدم و تأخر آن‌ها نیست. بلکه بیان ماهیت‌های متفاوت از ایران و ملت ایران است. افزودن هر زائده‌ای بر نام ایران، نظیر «اسلامی»، «شیعی»، یا هر زائدۀ دیگری، نه تنها دستکاری، یا به قصد دستکاری، در ماهیت ایران به عنوان یک کشور و یک ملت است، بلکه وارد کردن «قید و تخصیص» علیه «ما ایرانیان» است، که به معنای «پراکندن» این «ما» و «پریشان کردن» ملتی‌ست که وحدت و انسجامِ برآمده از کثرت درونی‌اش، شرط بقای اوست.

 

محور مشروطه‌خواهی ایران‌خواهی‌ست / بخش دوّم / فرخنده مدرّس

باور به «شکست مشروطه» و اشاعۀ چنین تصور نابجایی در عمل به معنای بستن درب کنجکاوی و کسب آگاهی از مبانی و تاریخ مشروطه‌خواهی، قطع رویکرد به مشروطیت و دستاوردهای آنست و می‌تواند میدان نبرد تاریخی علیه نیروی ضد تجدد را از «آگاهی ملی» خالی و میدان خالی را، از سر جهل دوباره، در برابر نیرویی بگشاید، که در سرسپردگی به اسلام حکومتی، همواره مترصد فرصت برای تخلیۀ مضمون تاریخ این سرزمین و انکار سابقۀ هستی و فرهنگ مستقل ملت ایران بوده است. گشایش میدان به روی نیرویی‌ست که همواره مترصد رنگ اسلامی زدن به مضمون همۀ آنچه بوده، که به این تاریخ و فرهنگ مستقل نَسَب می‌برده است. تاریخ مشروطه، که تاریخ تجدد ایرانی‌ست، همچون خودِ ایران، مستثنا و بیرون از هدف‌گیری اسلام‌گرایی نبوده و نیست، به‌ویژه در وضعیت امروز آن، که انبان «مشروعیت» اسلام سیاسی و «حکومت دینی» در ایران خالی و توشۀ حمایت «مردمی» آن به ته رسیده است. در چنین شرایطی بی‌اعتنایی به مشروطیت و رها کردن و بی‌دفاع گذاشتن مبانی و دستاوردهای آن، تحت تلقی و القای «شکست مشروطه»، مائده‌‌ای آسمانی‌ خواهد بود، برای دست‌درازی، برای تجاوز اسلامی.

 

محورِ مشروطه‌خواهی، ایران‌خواهی‌ست / بخش نخست / فرخنده مدرّس

مسئله محوری مشروطه‌خواهی در ایران، ایران و باور به ایرانیان بوده است. بنابراین، ضابطۀ «مشروطه‌خواهیِ» قدیم و تازه یکی‌ست که در همان سپیده‌دم پدیدار شده است. هیچ آرزوی شریف و هیچ مطالبۀ برحقی بیرون از این ضابطه و بی‌اعتنا بدان، بکار این ملت نمی‌آید. با حذف اعتبار ایران و قطع اعتقاد به ایرانیان، هیچ زمین و زمینه‌ای برای تحقق هیچ آرمان شریفی در این گوشۀ جهان باقی و فراهم نخواهد ماند. و همۀ بحث‌ها و حرف‌ها جز «بازی با سخن» نخواهد بود. بدین ترتیب، و براین پایه، در حرف نمی‌توان خود را مشروطه‌خواه دانست و ادعای مشروطه‌خواهی کرد، اما از پایه بدان ضابطه آغازین، و به این میهن و ملت بی‌اعتقاد و بی‌اعتنا ماند.

 

تاریخ‌نگاری “قرن نوزدهمی” ایران و روشنفکرانِ اهلِ مد / فرخنده مدرّس

با سپاس و در ارادت به دکتر جواد طباطبایی و در اِدای احترام به مناسبت هفتادوپنجمین زادروزِ ارجمند فرزانه‌ای که بر «تخم سخن» پرتو افکند و به ما «گفتن آموخت»

 

بیم تکرار تاریخ / بخش پایانی: مشروطیت و پایان استعمار در عهد دو پادشاه پهلوی / فرخنده مدرّس

روزگار دو پادشاه مشروطه یعنی رضاشاه و محمدرضاشاه و اصلاحات استثنایی به انجام رسیده در این دوره بر بستر آرامش و امنیت بود. این دوره، بیش از هر تجربۀ تاریخی نشان می‌دهد که تنها در سایۀ امنیت و آرامش در درون و در مرزهای کشور، بر بستر صلح پایدار و همزیستی مسالمت‌جویانه در مناسبات بین‌المللی، امکان اصلاحات و تغییر مناسبات درونی در جهت تقویت قوای کشور و بنیۀ ملت ممکن است. اما این تجربۀ گرانبها زیر بار سنگین جهالت و غفلت به زیر کشیده و پایمال شد. زیر وزن هیولاوار نظام سیاسی که سودای ملت و کشور و دلمشغولی منافع و مصالح آن ندارد، و جز خودکامگی و منافع ایدئولوژیک نمی‌شناسد، جنگ و ستیز، نخستین ابزارش، و تنش دائمی و ناامنی برخاسته از ذاتش و فروپاشی از پیامدهای ناگزیرش است.

‌ ‌

 

بیم تکرار تاریخ / بخش چهارم: خودکامگی در دامان دینمداری / فرخنده مدرّس

سلسلۀ صفویه نظام فرمانروایی خود را، پس از برچیدن بساط «قدرت‌های محلی، که شمار آن‌ها افزون بر ده حکومت بود»، به دست شاه اسماعیل صفوی، بر ایران مستقر کرد؛ بر ایرانِ فرورفته در هرج ومرجی طولانی و فروافتاده زیر پایِ کشتار و خشونت بنیان‌کن مغولان و قبایل ترک. در آغاز این فرمانروایی، همچنین گفتیم که به قدرت شمشیر شاه اسماعیل و تبر قزلباش، مذهب مردمانِ این سرزمین تغییر داده و تشیع به معیت، مشاورت و ملازمت «رسمی» سلطنت درآمد. یعنی به «لطف» شاه، نخست ملاهای لبنانی و سپس آخوندهای وطنی به کرسی قدرت سیاسی و به منابر اشاعۀ فرهنگ تعصب‌زدۀ  مذهبی، یعنی به تخریب روح رواداری و فرهنگ مروت و مدارای ایرانی، فراخوانده و بدین ترتیب بنای آسیب به آن روح و به این فرهنگ ایرانی، از درون، پایه گذاشته شد.

 

بیم تکرار تاریخ / بخش سوم: گذری بر رخدادها ـ «آگاهی در عمل» / فرخنده مدرّس

با تاریخ تعصب و سرکوب مذهبی فتنه‌گران سرسپرده اسلام و متولیان شیعه، چه در عهد صفوی و چه در زمان حکومت اسلامی، این شرافت و شهرت ایرانیان به رواداری‌ بوده است، که لکه‌دار شده و از خود جراحت‌های عمیقی بر روح مدارا و چهرۀ صلح‌جوی آنان، برجای گذاشته است. به معنای دیگر، با تداوم روند سرکوب مذهبی، ایرانیان مقام بدعت و پیشگامی خود را در مکتب رواداری و مدارای دینی از دست دادند.

‌ ‌

 

بیم تکرار تاریخ / بخش دوم ـ مروری بر آغاز مناسبات جهانی، به‌ضرورت «آگاهی» / ‌فرخنده مدرّس

هرچند توجه اصلی ما در این بخش از نوشته، بر شرایط ایران در عهد صفویه، از منظر چگونگی آغاز مناسبات با جهان جدید است، اما فکر می‌کنیم، تأمل بر «شیعه‌گری»، به‌عنوان رشتۀ مهمی از «اندیشۀ رسمی و رایج» دورۀ صفویه و نقش مروجان اهلِ دینِ این اندیشه، در دربار و دستگاه فرمانروایی ایران در آن عهد، در فهم چگونگی آغاز روند «چیرگی» مناسبات استعماری بر ایران یاری‌دهنده باشد. … در شرایطی که جهان ـ به‌ویژه در بخش غربی و شمالی خود ـ دورانی از دگرگونی‌هایی را آغاز کرده بود که پای بر زمین عقلانیت جدید، در تقویت نیروهای خود، داشت و ذیل آگاهی به سیاستِ مبتنی بر مصالح ملت‌های خود، پیوسته، واقعیت‌ها و مناسباتی را می‌آفرید که رنگ خود را، نه تنها بر زمانه خویش و روزگار دیگران، بلکه بر سده‌های آیندۀ جهان نیز می‌نشاند، ایران، اما در همان هنگام، یعنی در لحظۀ تلاقی پردامنه و پرپیامد با جهان جدید، در وضعیت «خلأ فکری» مورد نیاز دوران و «بی‌التفات» به دگرگونی‌های ناشی از آن فرورفته و درجا می‌زد؛ درجا زدنی، به درازای سده‌ها، که جز به تن دادن ناگزیر به پیامدهای آن مناسبات، یعنی آغازِ روابطی بر پایۀ نابرابری، با نتایجی ناهنجار، نمی‌توانست بی‌انجامد.

 

بیم تکرار تاریخ / بخش نخست ـ مروری بر تعارضات دو انقلاب / فرخنده مدرّس

بنیاد انقلاب مشروطه بر دولت ـ ملت ایران، تقویت آن از درون و در محدودۀ قلمرو سرزمینی آن بود. اما بنیاد انقلاب اسلامی بر امت، ولایت و امامت شیعه، قرارگرفت که نه کشور می‌شناسد و نه مرز و نه ملت. مشروطه‌خواهان قوام ایران را در شرایط صلح و امنیت جهانی و منطقه‌ای و بر پایۀ مناسبات صلح‌آمیز ممکن می‌دیدند، اما انقلابیون اسلامی قدرت‌گیری «جهان اسلام» را بر ستیز با «جهان غرب» و بر محور تنش و آشوب در منطقه و جنگ با همسایگان ممکن می‌شمارند. انقلاب مشروطه از نظر تاریخی ایران را، رو به جلو، به آستانۀ مدرنیته و تاریخ مدرن جهان رساند. انقلاب اسلامی، بی‌اعتنا به حرکت تاریخ، مسیر بازگشت به صدر اسلامِ ضد ایران را در پیش گرفت.

 

نیش‌زنانِ روشنفکرمآب / فرخنده مدرّس

‌ ‌

رویکرد گسترده به آثار دکتر طباطبایی، از آن‌روست که ایرانیان میهن‌دوست استوارتر و محکم‌تر از این شالودۀ نظری برای ایستادگی خود نیافته و حضور ایشان را به‌عنوان تداوم‌بخش فرزانگی و نمایندۀ خرد ایرانی در حفظ ایران سپاس می‌گذارند.

‌ ‌

 

بازار کتاب و اشغال دانشگاه / فرخنده مدرس

‌ ‌

تذکر ما به آقای زارع این است که لطفا سعی کنید در گزارشات بعدی خود مرز میان «فکر» و ایدئولوژی و اغراض سیاسی مذهبی را مخدوش نکنید. و این‌که نشستن میان دو صندلی نیز عاقبت خوشی ندارد، و این همه عجولانه و با قدم‌های آلوده به اغراض سیاسی و ضد ایرانی به زمین استوار دفاع از اندیشۀ ایران و ایرانشهری ندوید! زیرا یکی از آن صندلی‌ها بالاخره کشیده خواهد شد و امثال شما نقش بر زمین خواهید گردید. از این خطرناک‌تر درۀ ژرفی‌ست، میان نظرات دکتر طباطبایی از یکسو و فیرحی و خاتمی و سروش و امثال آنها از سوی دیگر، مبادا، در پرش‌هایتان از آن به این و از این به آن، روزی در آن دره سقوط کنید!

‌ ‌

 

نقشۀ راه و استراتژی امت اسلامی شیعه / فرخنده مدرّس

رهبری انقلاب اسلامی و سران این رژیم از همان زمان انقلاب، یعنی از همان هنگامی‌که سوار بر غفلت محض اکثریت عظیم ایرانیان و متکی به جهل مطلق سرآمدان فرهنگی و فکری و روشنفکری حل‌شده‌ در انقلاب و مسخ‌شده در افکار، سخنان و فرمان‌های آیت‌الله خمینی، به قدرت دست یافتند، هرگز پنهان نکردند که؛ نه‌تنها هیچ تعلق‌خاطر و دلبستگی به ایران و ملت آن ندارند، بلکه برعکس، دلبستگی ایرانیان به وطن و به ملت و به فرهنگ و هویت تاریخی‌شان را، همچون دشنه‌ای نشسته در پهلو و خار خلیده‌ای در چشم خود دیده که مانعی‌ست در راه اهداف اسلامی‌شان. اگر حتا یک رگ راست‌گویی در سراسر پیکر برساخته از دروغ نظام ولایت فقها و روح پلید عناصر آن وجود داشته باشد، تنها همین اقرار صادقانۀ احساس قلبی آنان در بیزاری از ایران به‌عنوان یک ملت و یک کشور و ابراز نفرت‌شان از سابقۀ تاریخی درخشان این ملت، بیش و پیش از ظهور اسلام، بوده است.

‌‌ ‌

 

سال‌های تحول ایران از عصری به عصر دیگر / گفتگوی فرخنده مدرس با دکتر شجاع‌الدین شفا

سالهای رضاشاهی سالهای تحول ایران از عصری به عصر دیگر و نه تنها از قرنی به قرن دیگر بود. در این سالها، آن ایرانی که از آغاز عصر صفویه تا پایان عصر قاجار در شکل دادن آن کوشیده شده بود ـ و خود آن نیز از ساختار ایران نهصد ساله ماقبل صفوی، یعنی ایران حکومتهای عرب و تُرک و مغول و تاتار مایه گرفته بود ـ جای خود را به ایران دیگری می‌داد که برای نخستین‌بار بعد از دوران سامانیان سراغ از ریشه‌های واقعاً ایرانی خود می‌گرفت و می‌کوشید تا در ورای هویت اسلامی ۱۴۰۰ ساله خویش هویت ایرانی ۱۴۰۰ ساله ماقبل اسلامی خود را نیز بازیابی کند. چنین دگرگونی بنیادی طبعاً ایجاب می‌کرد که روشنفکری ایرانی با برداشتی هزاره‌ای و نه تنها برداشتی قرن بیستمی پا بدین میدان تحول بگذارد.

 

«پروژۀ فکری» دکتر فیرحی تخته بند اسلام‌گرایی‌ست! / فرخنده مدرّس

برای ملتی که از دیرباز آرزوی تأسیس نظام و نهادی را داشته است که، به اعتبار فهم امروزی او، می‌بایستی در حوزۀ بیرونی از مصلحت عالی کشور و ملت دفاع و در مناسبات درونی‌ از حقوق مردم و خیر عمومی پیروی کند، آیا وضعیت چنین کشوری، امروز، وضعیت شکست نیست که، در آن، از بلندگوهای دانشگاهِ ملتش و از کرسی‌های رسمی «دولتش» و از انبوه رسانه‌‌های کشورش، ندا سر داده می‌شود: «ایرانشهری مرده است»، «مصلحت» ـ به انضمام مصلحت ایرانشهر ـ دیگر «مدرن نیست»، «مفهومی‌ست اشراب شده با سنت» و «اصلاً مدرن نیست»!؟

‌ ‌

 

از جدال با اسلام‌گرایی گریزی نیست / فرخنده مدرّس

و اما این که از نظر دکتر فیرحی، خواجه، به دلیل تعلق مذهبی به جماعتی از اهل سنت، نمی‌توانسته با اندیشۀ ایرانشهری و فلسفۀ سیاسی دوران باستان ایران نسبتی داشته باشد، در واقع از دیدگاهی برمی‌خیزد، که جدایی دین از سیاست و اسلام از حکومت را ناممکن می‌داند. بنابراین برای دکتر فیرحی که از پیروان سرسخت تداخل و درهم‌آمیزی دین و سیاست و طرفدار اسلام سیاسی‌ست، طبیعی‌ست که راز شگفت‌آور جدایی و استقلال اندیشه و عمل سیاسی خواجه از باور دینی و ایمان مذهبی‌اش همچنان سر به مُهر بماند.

 

« نوشته‌های قدیمی‌تر