Author's posts
در انتظار ظهور
بخش 3
روبرو شدن با عناصر، عوامل و جبهههای واپسماندگی
در انتظار ظهور
مسافران ایران خبر از نگرانی روزافزون مردم، آن بخش طبقه متوسط و بالای مردم که پیرامون این مسافران را میسازد (ما هرکدام مردم خود را داریم) میدهند. همه جا سخن از تهدید جنگ است. خانوادهها هر چه بتوانند بیرون میفرستند و دوراندیشانه بسیج گریز احتمالی میکنند. در زیر سطح زندگی روزانه، هراس و بدبینی به آینده انباشته میشود. خبرهای خارجی هیچ خوب نیست و لاف زدنهای سران نظامی و غیرنظامی بجای دلگرمی دادن بر احساس ناامیدی میافزاید ــ با سرنوشت کشور در چنین دستهائی، با فرو افتادن در چنین ژرفاهائی جز فاجعه چه میتوان انتظار داشت؟ اینهمه، افزون بر بیترتیبی و ازهم بدر رفتن همه چیز است که در هر بازدید از ایران زنندهتر به چشم میخورد. پاسخ اینکه آیا از این هم بدتر ممکن است، همواره آری در میآید.
آنچه مسافران طبعا کمتر میتوانند ببینند نگرانی در بالاترین لایههای حکومتی است که گاهگاه در سخنان احتیاط آمیز پارهای مسئولان و اظهار نظرهای آشکارتر پارهای مخالفان وفادار یا مجاز رژیم بازتاب مییابد. یک رویداد که میباید ترس را در قویترین دلها بیدار کرده باشد هیچ بر زبانها نیامده است ولی از نظر استراتژهای اسلامی میباید جای مهم، احتمالا تعیین کننده، داشته باشد. ویران شدن تاسیسات اتمی جنینی سوریه در حمله هوائی اسرائیل دو پیام اساسی داشت. نخست، کشورهائی هستند که نمیباید بمب اتمی داشته باشند. این کشورها یا مانند لیبی و کره شمالی امتیازاتی میگیرند و دست از بلندپروازیهای نامناسب برمیدارند یا مانند عراق و سوریه به زور اسلحه رویاهای خود را نقش بر آب میبینند.
دوم، سیستم دفاع هوائی صدها میلیون دلاری که روسیه به جمهوری اسلامی و سوریه (از جیب و با “وام“ یک میلیارد دلاری ایران) فروخته است به هر علت کار نمیکند. تکنولوژی آمریکا و اسرائیل دست کم از عهده آنچه روسها آمادهاند به چنین رژیمهائی بفروشند پیشرفتهتر است. سران رژیم اسلامی که از وضع غمانگیز نیروی هوائی ایران آگاهند (سی سال پیش این نیرو با اسرائیل آن زمان پهلو میزد) بسیار به سیستم روسی خود دلخوش بودند. اف ۱٦ های اسرائیلی آن توهمات را از میان بردهاند. ایران دربرابر حملات هوائی آمریکا یا اسرائیل بکلی بی دفاع است.
***
یک نگرانی دیگر و ریشهدارتر به “دیکتاتور حقیری“ که بر جمهوری اسلامی ریاست میکند و به جایگاهی که چاه جمکران در سیاستگزاری او و پشتیبانانش دارد برمیگردد. او و آن بخش “روحانیت“ که پشت سر اوست گاهگاه انسان را به این اندیشه میاندازند که نه تنها درباره جنگ حسابهای اشتباهی میکنند، در ته وجود خویش بیمی از آن ندارند. همه روانشناسی و نظام اعتقادی آنها برگرد ظهور حضرت شکل گرفته است. آنها مامور آماده کردن اسباب ظهورند، چنانکه آن کوچکمرد بارها گفته است. اگر جنگ به گمانشان استکبار را درهم شکند جهان را به پیشباز آنکه از ژرفای جمکران برخواهد خاست خواهند برد و حقی بر گردن دنیا و آخرت خواهند یافت. اگر هم ببازند باز اسباب ظهور را راست خواهند کرد. مگر آنها افسار “کشور امام زمان“ را در دست ندارند؟
یادآوری گاهگاهی نقش عادتها و قالبهای ذهنی، همانکه ازجمله ایمان نامیده میشود، در مصیبتهائی که به سر مردم میآید به ویژه در بحرانهای بزرگ لازم است. مردمی این گونه دچار تناقض و آشفتگی فکری که مائیم، خود را به جائی رساندهایم که ــ درست همچنانکه آلمانهای سده بیستم ــ احتمال دارد در زندگی یک نسل، نه یک بلکه دو مصیبت بنیانکن ملی را تحمل کنیم. انتظار ظهور در تعبیر آخوندی ـ فولکلوریک آن، اکنون میتواند به یک “آرماگدون“ توراتی برای ملت ما بینجامد.
آرزوی رهاننده نهائی را پیشوایان مذهبی زرتشتی، سرگشته از پیروزیهای پایانناپذیر نیروهای اهریمن و ناتوانی همیشگی آدمیان از چیرگی بر دیو درون خود (در بیشتر آدمها چندان هم در درون نمیماند) و همچون پادزهری بر سرنوشت تراژیک انسان، در فرایافت concept سوشیانس و دورانهای سه هزار ساله رستاخیز و پیروزی بر بدی و اهریمنی، به اندیشه مذهبی دادند. آن فرایافت آرزوپرورانه، از آنجا به آئین یهود و مسیحیت راه جست و در سرزمین سوشیانس، “طبیعی“ترین باززائی خود را در مذهب شیعه یافت. (آن اندیشهمندان، بهشت و دوزخ و پاداش و کیفر آن جهانی را نیز همچون انگیزهای برای انسان اصلاحناپذیر، بر الهیات خود افزودند که به همان ترتیب به مذاهب دیگر رسید.)
انتظار ظهور شمشیری دودم بوده است. میتوان در صورت سرهی زرتشتیاش که دیری نپائید، از آن انرژی زاینده گرفت و همدوش اهورا مزدا برای شکست نهائی اهریمن جنگید؛ یا میتوان، چنانکه در همه دورانهای انحطاط پیش آمده است، با تسلیم شدن هرچه بیشتر به نیروهای بدی و زشتی، با بیحرکت ماندن و کمک کردن به “چهار سوار آپوکالیپس“ (جنگ، کشور گشائی، قحطی، طاعون) به آن شتاب بخشید ــ “عالم خراب گشت تو پا در رکاب کن.“ در پستترین دوران قرون وسطای اروپا (سده چهاردهم) همین رویکرد امثال کوچکمرد جمکران را در این سدههای دراز انحطاط اندیشه مذهبی ایران داشتند.
مردمی که شب و روز از روزگار خود مینالند و حق دارند، با این باورها و تاریکاندیشیها بهتر از این سرنوشتی نخواهند داشت. اگر با فرستادن پیام الکترونیک (میتوان تصورش را کرد که بالاترین تکنولوژی به کجاها میرسد؟) و نامهنگاری به چاه و ضریح، مشکلات برطرف خواهد شد بفرمایند: بجای یک چاه دو تا دارند، با بزرگراه و بارگاه و تاسیسات و شعبههاشان؛ و در هر گوشه سرزمین، ضریحی برایشان آماده کردهاند سراسر آماده معجزات. مسئله همه در این یا آن مقام نیست که یک روز آرزومندانه، بستایند و روز دیگر سرخورده، دشنام دهند (هردو بر زمینه فضای عمومی “پاسیو“ جامعه) و خود همواره در جامه پاک بیمسئولیتی، یک روز طلبکار و روز دیگر نالان، زندگی را بسر آورند.
آن میلیونها که وزنه سنگین خرافهپرستی و خردستیزی خود را بر فرهنگ و سیاست ایران انداختهاند به اندازه هر مقام سیاسی و شخصیت تاریخی، گناهکار سرنوشت ناشاد خویشند. به زور آنها بوده است ــ تا چشم در تاریخ برمیگردد ــ که صداها راخفه کردهاند و سرها را بریدهاند و روزنههای روشنائی را بستهاند. به زور آنهاست که بالاترین شخصیت سیاسی کشور در جایگاهی مانند مجمع عمومی سازمان ملل متحد میتواند به آن آسودگی چنان یاوههائی بگوید و هیچ اتفاقی نیفتد. اگر آنها، زندانی جهان مهآلود پوشیده از هالههای گوناگون، نباشند چنین شخصی، فراورده پائینترین سطح فرهنگی در یکی از جامعههای واپسمانده جهان (لایههای پیشرفته درخشان جامعه ایرانی که همه امید ما به آنهاست به کنار) حقیقتا فکر نمیکند که هالهای پیکرش را درمیان گرفته بوده است.
نوامبر ۲۰۰۷
همیشه به خود مشغول
بخش 3
روبرو شدن با عناصر، عوامل و جبهههای واپسماندگی
همیشه به خود مشغول
از هنگامی که طرفهای انقلاب اسلامی يکی پس از ديگری به دست خود مغلوب حزب اللهیهای پيروزمند شدند و بازماندگانشان موج موج به بيرون گريختند سه جنگ “اصلی،“ جنگ با رژيم برخاسته از انقلاب، جنگ برای رهائی و باز سازی ایران، را زیر سایه گرفته است.
نخست جنگ برسر مسئوليت شکست بود. “مسئوليت“ شکست از اينجا آورده شده است که تا مدتهای دراز بيشتر انقلابيان شکست خورده حاضر نبودند انقلاب را از فرزندش، جمهوری اسلامی “نه يک کلمه کمتر نه يک کلمه بيشتر“، جدا کنند و “انقلاب خيانت شده“ و “انقلاب مصادره شده“ و “نجات انقلاب“ نقل دهان کسانی بود که نمیتوانستند رابطه آشکار ميوه و درخت را باور کنند ــ انقلاب خوب بود و اگر بد درآمد به خودش ارتباطی نداشت و مسئولش دیگران بودند. در اردوی شکست خوردگان اصلی نيز همين چشم بستن بر مسئوليت شخصی در پیروزی انقلاب، به تئوریهای توطئه و بکار بردن اصطلاحاتی مانند فتنه يا کودتای خمينی ميدان میداد. چنانکه فرنگیها میگویند شکست یتیم است ــ هیچ کس زیر بار پدریش نمیرود.
اما توجیه انقلابی که رهبری و پیامش از آغاز روشن، و از سوی اکثریتی از مردم و همه نیروهای سیاسی مخالف رژیم پادشاهی پذیرفته بود؛ و هر چه بر آن گذشت وفاداریش را به اصولی که از آغاز اعلام داشته بود بیشتر نشان داد، دشوار و اندک اندک ناممکن شد و دست و پا زدنهای توجیه گران به جاهای خندهآور و ترحمانگیز رسید. پر سر و صداترین سخنگویان تئوریهای توطئه و انقلاب مصادره شده و خیانت شده دیگر در میانه نیستند. بازماندگان معدودشان همان دست و پاهای ترحمانگیز را در میان بیاعتنائی عمومی میزنند. امروز سادهترین ذهنها نیز میتواند منطق آن ضربالمثل لاتین را دریابد: پایان بستگی به آغاز دارد. آگاهی روزافزون بر کم و کاستیهای جدی پیش از انقلاب و سیاهکاریهای هر روزه “نهضت ما حسینی، رهبر ما خمینی“ جائی برای تکرار یاوههای بیست و چند سال پیش نمیگذارد.
دومين جنگ برسر پادشاهی و جمهوری بود که بر تند و تيزی جنگ اول میافزود. تبعيديان و مهاجرانی که سيلآسا از ايران به بيرون میزدند حتی اگر بيشترشان خود در انقلاب شرکتی داشتند به پشيمانی و نستالژی روزافزون دچار میشدند. مقايسه روزگار پريشان کشور با گذشتهای که هرچند پر از اشکالات سياسی و ساختاری، ولی رو به پيشرفت بود و جهانبينیاش با جهان نوين غرب همسوئی داشت و برطرف کردن اشکالاتش زمان میخواست و نه انقلاب، آنهم به رهبری آخوند و حزباللهی، ناگزير پيش میآمد. هرچه روزگار بدتر میشد اين مقايسه بيشتر به سود هواداران پادشاهی کار میکرد و بر بازندگان دیگر سختتر میافتاد و جنگ بالاتر میگرفت
ــ آنان خود را دوبار شکست خوردة انقلاب خویش مییافتند.
با گذشت زمان و جابجائی نسلی، و کاهش اهمیت سیاسی عامل نستالژی، از نگرانیهای مخالفان پادشاهی کاسته شد و در اردوی موافقان نیز خستگی و گاه نومیدی، از حالت طلبکارانه کاست. از این گذشته رفتن به ژرفای واپسماندگی و ضعف سیاسی جامعه ایرانی نشان داد که مسئله در شکل حکومت نیست و در نظام و فرهنگ سیاسی است وگرنه نتیجه در هردو صورت یکی خواهد بود. بیربط بودن گفتمان جمهوری و پادشاهی بیش از همه در تلاشهای بیحاصل جمهوریخواهان و سلطنتطلبان برای به رشته درآوردن همفکرانشان آشکار گردید. جمهوریخواهانی که کوشیدند جمهوری را با دمکراسی یکی جلوه دهند (همین ترفندی که اکنون در مورد فدرالیسم زبانی بکار میرود) با نمونههای بیشمار نظام جمهوری در خدمت بدترین استبدادها، روبرو شدند. رسیدن به وحدت سازمانی، حتی به همرائی، بر پایه جمهوریخواهی نیز با همه انرژی که در آن صرف شد به جائی نرسید. سلطنتطلبان که همه سالهای پس از انقلاب را در تکرار شعار متحد شدن با یکدیگر یا بوجود آوردن نهادهای گوناگون رهبری برگرد پادشاهی گذراندهاند امروز در همان بیست و چند سال پیش بسر میبرند. مسئله ایران در این لحظه تاریخی شکل حکومت نیست؛ چیزهای دیگری است.
جنگ سوم از دوره رياست جمهوری رفسنجانی و آن “هشت ساله خونين فربهی“ آغاز شد که دو دهه گذشته را فراگرفته است و موضوع آن همکاری با بخشهائی از جمهوری اسلامی است. در آغاز، اميدهای بسياری از مخالفان پيشين رژيم اسلامی در طیف جمهوریخواه به ميانهروان و سازندگانی بود که ترور گسترده و آدمکشیهای زنجيرهای را بجای ميانهروی، و بساز و بفروشی را بجای سازندگی گذاشتند. آنگاه دوم خرداديان با وعده جامعه مدنی و قدرتبخشی به مردم آمدند و بسياری از آن مخالفان را به سوی خود کشيدند، ولی دوم خرداد از سومين سالش نمايش بیزار کنندهای از پشت کردن به مردم در درون، و فريب دادن افکار عمومی در بيرون گرديد. اکنون جمهوریخواهان رنگارنگ، سرخورده و تهی دست از تجربه ناشاد درگیری خود با سیاستبازیهای جناحهای رژيم که در اصل یکی هستند، یکایک با نگاه تازهتری به مبارزه مینگرند. عموم آنان اکنون در کنار مبارزان دیگر چشم به کوشندگان جامعه مدنی ایران دوختهاند که بی هیچ توهمی درپی دگرگونی بنیادی نظام و فرهنگ سیاسی هستند و اگر هم در تاکتیکها به ضرورت کوتاه میآیند در هدف و آرمان دارند به آنجا میرسند که روشنترین تبعیدیان مدتهاست رسیدهاند.
این هر سه جنگ اکنون نشانههای فرسایش زمان را بر خود دارند و اجتماع سیاسی ایران در بیرون و جامعه سیاسی بزرگتر در درون به نظر میرسد وقت هرچه کمتری بر سر آنها هدر میدهند. اما اگر آن جنگها به درجات گوناگون از شور افتادهاند جنگ تازهای درگرفته است پیچیدهتر و بسیار خطرناکتر، که همگان را بازنده به جای خواهد گذاشت. در انقلاب اسلامی دست کم گروهی از ایرانیان، بدترین آنها، به نوائی رسیدند. از این آشی که چند سالی است از بیرون و درون برای کشور ما میپزند جز قدرتهائی که ایران را در ترکیب جمعیتی و سرزمینیاش بیش از اندازه بزرگ و نیرومند مییابند چیزی به کسی نخواهد رسید.
دامن زدن به “حقوق ملی ملیتهای ایران“ به زیان حقوق شهروندی همه افراد ملت ایران و فروکاستن دمکراسی و عدم تمرکز و انسانگرائی به زبان مادری چند قوم وگروه زبانی معین، هم اکنون پیامدهای زیانبارش را در برگرداندن مبارزه از جمهوری اسلامی، و تیز کردن آتش کینه زبانی و قومی در میان مردم ایران و دور تر ساختن نیرو های سیاسی از یکدیگر نشان داده است. درست در هنگامی که به ویژه با دگرگونی نسلی، با اثرات پردامنهاش بر همه موقعیت ملی ما، زمینه دارد برای جا افتادن یک گفتمان دمکراتیک و لیبرال (محدود به حقوق بشر) فراهم میشود دارند شکاف تازهای میان کسانی میاندازند که هیچ مشکل جدی با هم ندارند ــ اگر مانند همیشه به خود مشغول نباشند و اگر تنها به سخن یکدیگر گوش کنند. گوئی نیروهای سیاسی ایران محکوماند هرگز به راه همرائی بر اصول نیفتند. گوئی ما هرگز نمیباید سیاست را چنانکه در جامعههای متمدنتر میفهمند بورزیم.
ژانويه ٢٠٠٨
رابطه معجزه و عجز
بخش 3
روبرو شدن با عناصر، عوامل و جبهههای واپسماندگی
رابطه معجزه و عجز
یک مداخله پزشکی، با پیامدهای احتمالی ناخواسته، در محیط آمیختهی ایرانی ـ اروپائی ما واکنشهائی تاملانگیز داشت. یک ایرانی صدقه را توصیه کرد و یک اروپائی شمعی در کلیسا برافروخت. صدقه به عنوان نیکوکاری دربرابر پاداش؛ افروختن شمع به عنوان توسل به ماهیتی برتر از اراده و دانش انسانی. شمع در کلیسا سوخت و صدقه پرداخت نشد؛ و این تکنولوژی پیشرفته پزشکی و دانش و مهارت پزشک بود ــ فراورده رویکردی بیگانه از صدقه و توسل ــ که کار را به خوشی پایان داد. عامل ایمان مذهبی در هر دو سو درکار بود ولی با تفاوت شگرفی که در هر گوشه زندگی در سرزمینهای میزبان خود تجربه میکنیم.
در نگرش مذهبی مسلمانان دو ویژگی هست که در درازای تاریخ به زیان پیشرفت و زندگی اخلاقی عمل کرده است: توکل و قصد قربت. توکل به معنی سپردن سرنوشت خود، بلکه گذران هر لحظه، به مشیت خداوند است. با آنکه از پیامبر اسلام گفتاورد میآورند که “با توکل زانوی اشتر ببند“ که به اراده انسانی هم اشارهای دارد، باز توکل به مشیت الهی چنان جامعههای اسلامی را برداشته است که انشاءالله و ماشاءالله از دهانها نمیافتد. همه چیز را یا خدا خواسته است یا میباید بخواهد. در سرزمینهائی که سنگینی فرهنگ و تاریخ پای پیشرفت و بهروزی را کند کرده است و جامعه و حکومت برضد آسایش و آزادی است زنان و مردانی درمانده جز توکل چارهای نمیبینند. درماندگی، آنان را به توکل میراند و توکل به درماندگی.
در میان شیعیان تنها خداوند نیست که میباید بخواهد. شمار اندازه نگرفتنی مقدسان درگذشته و اشیاء نظر کرده نیز توانائیهای خدایگونه دارند و حاجت میدهند. در میان عوام از جا برخاستن هم نگاهش به یاری دست پنهان معجزه است ــ “یا علی.“ درسخواندگانشان، حتی در آمریکا، از روی محکمکاری در معامله (“حالا آمدیم راست بود“) به بهترین تکنولوژی پیشرفتهترین بیمارستانها بسنده نمیکنند و سفره نذری را نیز از یاد نمیبرند. داستان آن پزشک متخصص قلب که خود به بیماری قلبی دچار شد و خانمش برای او سفره انداخت و از دستان بريده شفا خواست مشهور است.
قصد قربت، انگیزه نیکوکاری است که پاداش آن این جهانی و آن جهانی دارد. انسان میباید نیکی کند که به خداوند نزدیک شود؛ در این جهان به خوشبختی و دوری از بلایا، و در آن جهان به آمرزش و لذتهای حسی بسیار محدود بهشتی برسد. نیکی که به قصد قربت نباشد در شمار نمیآید؛ نیکی مسلمانی، رایگانی و برای خود نیکی نیست. معاملهای است که حس اخلاقی را در انسان به دادوستد کاسبکارانه فرو میکاهد، و خداوند را حسابدار و طرف معامله انسان میشمارد. اگر توکل و مشیت، اراده دگرگونی سرنوشت و دردست گرفتن فرمان روزگار را در مسلمانان ضعیف میکند، قصد قربت، پروانه بیرون رفتن از قانون اخلاقی را که کانت میگفت در دل اوست، به آدمیان میدهد. بدی رواست و قابل خرید است. مردمان زشتکاریهاشان را نیز مانند بیماری یا گرفتاریشان میتوانند با خداوند معامله کنند.
***
درباره علتهای واپسماندگی جامعههای اسلامی و پیشرفت جهان غرب بسیار گفتهاند (البته اگر اصلا این معادله را بپذیرند و مانند آن استاد دانشگاه ایرانی در آمریکا که با همه نیرو به جایش چسبیده است اصلا منکر واپسماندگی نشوند.) اما در کنار و شاید پیش از همه آنها میباید به این دشواری بنیادی، این گرهی که در ذهن بسته شده است و همه چیز را وارونه میسازد، اشاره کرد. مردمانی که نمیتوانند مسئولیت خود را بپذیرند چگونه خواهند توانست جهان پیرامون خود را دگرگون کنند و گستاخانه “دست در کار خدا“ ببرند؟ حافظ تکلیف را روشن کرده است: “در کارخانهای که ره علم و عقل نیست / فهم ضعیف رای فضولی چرا کند؟!“
و کسانی که حتی نیکیشان به امید پاداش است چگونه آن صفات و فضیلتهای اجتماعی را در خود پرورش خواهند داد که به مردمان توانائی با هم زیستن و نیروهای خود را بر رویهم ریختن میبخشد. زندگی در جامعهای که هر کس برضد هر کس نیست نیازمند بلندنظریها و خدمتهای بیپاداش و احساس همبستگی است (واژهای که در فارسی نبود.) این بس نیست که آدمیان در پیوند با ماهیت بالاتری باشند. برای زندگی در این جهان پیوندهای میان خود آدمها مهمتر است. اجتماع باورمندان، امت نیز نمیسازد چه رسد به جامعه شهروندی.
شمع افروختن نیز دنباله روحیه سدههائی است که جهان مسیحی در عوالم جهان اسلامی آشنای ما بسر میبرد. ولی اروپائیان اندک اندک آموختند که توسل به یک ماهیت برین بیش از تسلی و قوت قلب نقشی ندارد، و بیماری را نه در کلیسا و پیشگاه کشیش بلکه با علم ویرانگر گذشته و سازنده آینده میباید درمان کرد. توسل ـ بیگانه از دانش، ماند ولی جلو علم را، چنانکه در جهان شوربختتر ما، نگرفت. خداوند از تخت همه دانی و همه توانی به زیر کشیده نشد ولی قدرت بیچون او را در قوانین آهنین و بیرحمانهای که بر جهان هستی فرمانرواست شناختند نه در برطرف کردن گرفتاریهای هر روزه آفریدگان و برآوردن نیازهای متناقض آنان (نیاز شکار به زنده ماندن و نیاز شکارگر به کشتن.)
غربیان دین را رها نکردند ولی قدرت سازمانیافتهاش را درهم شکستند تا نتواند هنجارهای خود را بر اندیشه و عمل اجتماعات بزرگ انسانی تحمیل کند. مردمان تک تک و گروه گروه از غار تاریکی که با دست و پای دربند در آن میزیستند بیرون آمدند و تا مدتها هزینههایش را پرداختند ــ سنگینترینش مستقل اندیشیدن و تفاوت داشتن.
ایرانیانی که این روزها بر روی دومین ذخیره گاز و چهارمین ذخیره نفت جهان از سرما میلرزند و کشوری را که “روزی روزگاری شبچراغ روزگاران بود“ میبینند که در برابر چشمانشان هرچه بیشتر به یک پمپ بنزین بزرگ ماننده میشود میباید در این غوغای سینهزنی و زنجیرزنی و بساط دل بهمزن مداحی و روضهخوانی دمی به رابطههائی که اشاره رفت ــ رابطه معجزه و عجز ــ بیندیشند. یک ملت بیهوده به چنین نشیبهائی نمیافتد. سیل اشکی که بهر بهانه از این چشمان کوتاه بین سرازیر است و سدههاست سرازیر است گوشهای از پلشتی زندگی بر این سرزمین باشکوه را نشسته است. با گریستن نه اثر گناهان پاک میشود نه کشور آباد. روز و شب به امید معجزه چاه مینشینند و زیارت و نذر و نیاز میکنند و هر روز درماندهترند. اگر کشور امام زمان بودن چنین جایگاه بلندی است چرا مردمانش هر روز بیبهرهتر میشوند و ایران هر سال در جدول کشورهای جهان، مگر در ابعاد عزاداریها، پائینتر میرود؟ مگر در این کشورهائی که آرزوی مهاجرت و دست کم سفر به آنها در هر سری هست مردمان وقتشان را این گونه تلف میکنند و همتشان را این اندازه پائین میآورند؟
ژانويه ٢٠٠٨
جغرافیای شوربختی ما
بخش 3
روبرو شدن با عناصر، عوامل و جبهههای واپسماندگی
جغرافیای شوربختی ما
بالا گرفتن نقش مذهب در انتخابات آمریکا، روی آوردن روز افزون مسلمانان در هر جا به مذهب به عنوان هویت، و محور زندگی اجتماعی، و شدت گرفتن باورهای خرافی در ایران که از طبقات پائینتر جامعه به بخشهائی از طبقه متوسط سرایت میکند، پارهای محافل روشنفکری را نگران، و وسوسه کنار آمدن و بهرهبرداری کردن (و شدن) از مذهب را نیرومند کرده است ــ برای چندمین بار در دوران تجدد ایران.
به آسانی میتوان یک سلسله رویدادهای باارتباط و بیارتباط با هم را ردیف کرد و به این نتیجه رسید که این پدیده را که به ایران نیز محدود نمیشود میباید به عنوان روند آینده جدی گرفت و با نمایندگان آن وارد گفتگو و بیش از آن شد. بسیاری گفتمانها به همین ترتیب بر جامعهها تسلط یافتهاند و مسیر تاریخ را، بیشتر به بدی، تغییر دادهاند. در ضرورت و سودمندی گفتگو با مذهبیان هیچ تردید نیست. ولی نه میباید به هراس افتاد و نه از پارهای واقعیات مهمتر از صورتهای ظاهر، غافل ماند.
آمریکائیان مذهبیتر شدهاند و زیادهرویهای لیبرالهای آمریکائی، که با لیبرالهای جاهای دیگر تفاوتهای بزرگ دارند، پسزنشی backlash به سود بازگشت به ارزشهای اخلاقی که رنگ مذهبی، گرفتهاند پدید آورده است. ولی سیاست آمریکا را عامل مذهب تعیین نمیکند و سرنوشت همین انتخابات ریاست جمهوری نیز به عوامل دیگری بستگی خواهد داشت. آمریکا جامعهای عرفیگراست و فرهنگ سیاسی و قانون اساسی آن را نمیتوان با پربینندهترین واعظان تلویزیونی نیز مذهبی کرد. پرتستانتیسم که زمینه اصلی رستاخیز مذهبی آمریکاست نظام کشیشی ندارد و هر کلیسا و واعظ کار خود را میکند و جامعه مدنی به اندازهای گسترده و ریشهدار است که هر گرایش افراطی را تحلیل میبرد. تجربه آمریکائی برای ما هیچ سخنی ندارد و هیچ نتیجه عملی از آن نمیتوان گرفت. اشاره به پدیده مذهب در آمریکا تنها میتواند کاربرد سخنسرایانهrhetorical داشته باشد.
اسلام به ویژه در کشورهای عربی و افغانستان و پاکستان موضوع دیگری است. در این جغرافیای شوربختی، دین، در تعبیرهای ویژه آن جامعهها، مانند آوار بر زندگی ملی، بر فرهنگ و سیاست فرود آمده است و بیرون آمدن از زیر آن به این آسانیها نخواهد بود. حتی ایران با همه حکومت آخوندی که مراجعش خواب “رایش“ هزار ساله خود را میبینند آینده امیدبخشتری دارد. در ایران مانند بسیاری کشورهای عربی، میهن و کشور در ملت اسلامی حل نشده است که پارهای روشنفکران از جمله در مصر از آن شکایت دارند. مردم ایران درسهای اسلام در سیاست را بهتر و نزدیکتر جذب کردهاند.
جامعههای اسلامی (مالزی و اندونزی به درجات کمتر) هر چه در استبداد و فساد حکومتی و واپسماندگی فرهنگی فروتر میروند بیشتر به مذهب روی میآورند. مذهب مایه تسلی و تشخص آنهاست. اگر امروزشان سراسر تیرگی و ناکامی است میتوانند دل خود را با یاد گذشتههای بزرگتر و امید بهشتی که پس از زندگی زشت و سراسر رنج نوید داده شده است خوش کنند. اگر میتوان با ریش گذاشتن و رو پوشیدن و نماز و روزه و خواندن هزار باره کتاب به بهشت و “حور و غلمان“ دست یافت؛ و اگر با کشتن خود و دیگرانی که به تصادف در پیرامون هستند غرفههای بهشت با هفتاد و دو حوریشان بیدرنگ آماده خواهد بود چه نیاز به آموختن و کوشیدن و ساختن و جهان را دگرگون کردن؟ (خانمها می باید به همان درختان میوه و جویهای شیر و عسل در غرفههاشان دلخوش باشند.)
این غربیها و مقلدان خاور دورشان (بیش از چهار هزار دانشمند از چند دو جین کشور) که چهارده سال و بیش از هشت میلیارد “اورو“ را صرف ساختن تونلی بیست و هشت کیلو متری در صد متری زمین و “هادرون،“ بزرگترین ماشینی که در جهان است، ماشینی به اندازه یک کاتدرال، کردهاند وقت و پول خود را آتش زدهاند. آنها میخواهند لحظه پس از “بانگ بلند“ و پیش از آفرینش جهان هستی را در ابعاد اتمی باز بسازند، اما آفرینش جهان از زبان خود آفریننده در چند جمله گفته شده است. غربیها بهتر است در کار خدا مداخله نکنند و هر روز آن کتاب را بخوانند که ثوابی هم ببرند. اگر هم آن گمراهان با جان کندن چیزهائی میسازند و مییابند که زندگی و کار این تودههای زرنگ را بهتر میکند و مثلا بجای شتر، هواپیما زیر پایشان میگذارد میتوان از چاه نفت یا کیسه تهی نشدنی کمکهای بینالمللی پولی بیرون کشید و بی زحمتی آن را به دست آورد و احیانا در مرکز تجارت جهانی نیویورک بکار برد.
اینکه مسلمانان بیست در صد جمعیت جهان هستند، و همهگونه گرایشهای رادیکال در آنها رو به افزایش است، و پرورشگاه بدترین تروریستهائی که جهان به خود دیده در جهان اسلام است، واقعیتی ناخوشایند است. از آن ناخوشایندتر ترکیب احساس فروتری و برتری است که تودههای مسلمان را برداشته است. اسلام چنانکه اشاره شد نه تنها مایه تسلی که مایه تشخص آنها نیز هست. مسلمان بودن به خودی خود مردمان را در پایگاه بالاتری میگذارد ــ هر چه هم زندگانی و پیرامونشان در پستی و پلیدی ناداری و بیبهرگی فرو رفته باشد. احساس فروتری در مسلمان به کینه و نفرتی دامن میزند که مانند آن رهبر مذهبی به آسانی میتواند فتوا دهد که منابع آب شهرهای اروپا و آمریکا را میباید زهرآلود کرد. احساس برتری نمیگذارد ارزش اینهمه اسباب آسایش و خوشی و توانمندی را که تمدن غربی در اختیارش گذاشته است بداند (هر روزیترینش ندیدن منظره کودکانی که مانند برگهای خزانی از درخت خانواده میافتادند و مادرانی که سر زا میرفتند)
این هم که بسیاری جامعههای اسلامی هر روز پستر میروند و گروههای فرمانروا قدرت خود را در نادانی بیشتر تودهها میجویند (از بدترین نمونههایش ایران جمهوری اسلامی) حقیقتی است، برای ما تلختر از همه. ما با پدیدهای سر و کار داریم که در ایران و عراق و افغانستان و پاکستان، و از آسیای جنوب شرقی تا افریقا قدرت ویرانگر خود را نشان داده است. اسلامیها پس از آنکه مدتها نیرومندترین صدای اعتراض بودهاند در کشورهائی مانند ترکیه و فلسطین با بهرهگیری از فساد یا ناشایستگی سرامدان سیاسی کشور در انتخابات به حکومت رسیدهاند و در خاورمیانه عربی، بیشتر کشورها اگر تن به انتخابات آزاد بدهند حکومتهای اسلامی خواهند داشت.
با آنکه اکثریت بزرگ مسلمانان از تصور رفتن به زیر حکومتهائی مانند القاعده یا طالبان به خود میلرزند ترکیبی از همبستگی اسلامی و بیم رنجانیدن همکیشان و اتهام هواداری از غربیان نمیگذارد موضع روشنی بگیرند. آنها نمیتوانند با محکوم کردن تروریستهای اسلامی به طاعونی که بر روان اجتماعی آنها افتاده است پایان دهند؛ زیرا در ته دل، تروریستها را به شرط آنکه نزدیکشان نیایند ستایش میکنند. جهادیها هر چه باشد بزرگترین قدرتنمائی این بخش جهان اسلامی هستند و ارزشهای خود را ــ با همه کژروی و زیادهرویها ــ از همان سرچشمههای مشترک میگیرند. دشمنی با غرب زمینه مشترکی است که سر تا سر این طیف را به هم میپیوندد؛ و درماندگی عمومی، نمیگذارد هیچ بنبستی، از اخلاقی تا سیاسی و فرهنگی گشوده شود. یک توده عظیم در سترونی فکری و گذاشتن دین بجای هر چیز، رویهمرفته جز افزودن بر شمار خود از کار نمایانی بر نمیآید؛ در خود فروتر میرود؛ و مسائلش را پیچیدهتر میسازد.
ما همه کسانی که میخواهیم بر این هزاره واپسماندگی و ارتجاع و خشونت فزاینده چیره شویم چه باید بکنیم؟ آیا جهان مدرن خواهد توانست این بازماندگان قرون وسطا را به سطح خود بالا بکشد؟
اکتبر ٢٠٠٨
“سربلندی“ نسل انقلاب
بخش 3
روبرو شدن با عناصر، عوامل و جبهههای واپسماندگی
“سربلندی“ نسل انقلاب
در آستانه سیمین سالروز انقلاب اسلامی یک روشنفکر دست در کار همه این سالها، از درون ایران تلخکامی خود را با این سخن به زبان میآورد که نسل انقلاب چه دارد که به آن سربلند باشد؟ او البته زبان حال کسانی نیست که در آرامش بیرون دمی از بالیدن به دستاورد زندگی خود و به زیر آوردن رژیم پادشاهی به رهبری خمینی باز نمیایستند. روشنفکر یاد شده پروای این کسان را ندارد؛ در ایران چندان کسی را نمیتوان یافت که داشته باشد. ولی سخن او به قلب مسئله نسلی که بیشترین آسیب را به کشورش زده است، و هنوز میتواند نقشی بااهمیت در آینده ایران داشته باشد، میزند.
هیچ تفاوت ندارد که افراد این نسل سی سال پیش در کدام جبهه بودهاند. امروز جمهوری اسلامی چیزی جز پشیمانی برای آنها نگذاشته است. آنها که هنوز پس از اینهمه سندهای گویا، آن انقلاب میلیونی را بالاتر از یک شورش، آنهم به توطئه این و آن، نمیدانند نمیتوانند به بازیچه دست توطئهگران رنگارنگ بودن (و از آن بدتر شرکت عموم خودشان در آن هیستری همگانی) سربلند باشند. آنها که بیشترین مسئولیت و بالاترین قدرت را داشتند و چنان نمایشی از سست عنصری و از خودباختگی دادند نمیتوانند از تباهی و زشتی حکومت آخوندی احساس سربلندی کنند. روشنفکرانی که بیستو دو بهمن را به بیست و هشت مرداد میبندند (۲۸ مرداد چرا درست بیست و پنج سال منتظر ماند؟) و بزرگترین دفاعشان این است که نمیدانستند خمینی چه میخواهد به عنوان مدعیان رهبری فکری جامعه نه عذر و نه سربلندی دارند.
(۲۸مرداد به عنوان علت انقلاب اسلامی و تئوری توطئه، دو روی یک سکه و در مقوله خطاناپذیری یا “عصمت“ به عبارت آخوندی هستند. توطئه پاسخ راست است به مسئولیتش در انقلاب: در برابر توطئه جهانی هیچ کار نمیشد کرد ــ اصلا توطئه جهانی به علت درخشندگی و برجستگی و در همان حال آسیبپذیری بیمانند رژیم پادشاهی بود که همه را ترساند. ۲۸ مرداد پاسخ چپ به مسئولیت خویش است ــ با ۲۸ مرداد انقلاب اسلامی ناگزیر بود. رهبران و هواداران و فعالان و قربانیان انقلاب هیچ مسئولیتی ندارند، مسئولیت تاریخ ایران با بیگانگان است؛ ربطی به خود ما ندارد).
نسل انقلاب برای احساس سربلندی میباید نخست چشم از گذشته انقلابیش (اگر چه در جبهه مقابل انقلاب) برگیرد و به جای گذشته خود در غم آینده ایران باشد. برای بیرون آمدن از عوالم سه دهه پیش به آن صدها هزارانی بنگرد که با خون دل بهترینهای گذشته را نگه میدارند، و بهترینهائی را که میتوانند برای آینده میآفرینند. هماکنون که این سطرها را مینویسم تصویر، نشریه هنرهای تصویری، در کنار من است و اثر ناگوار یادآوری سی ساله جمهوری اسلامی و خواندن پارهای نوشتهها در سپیدکاری گذشتههای نسل انقلاب را از میان میبرد ــ بیش از ۳۰۰ صفحه گلچینی از کارهای ۶۰۰ عکاس و گرافیست و کاریکاتوریست در سالی که میگذرد، با مقالات و مصاحبههائی درخور چنین نشریه نفیس از هر نظر. تصویر در سال سیزدهم خود است و تنها نشریه در این زمینهها نیست و آن ۶۰۰ تن، همکاران بیشمار دیگری دارند که در ۳۰۰ صفحه نیز نمیتوان آورد.
این تنها یک نمونه است. هنرهای تصویری نیز تنها گوشهای از جوشش فرهنگی جامعهای است که هر ناظر آگاه را به شگفتی میاندازد. به گفته یک منتقد انگلیسی ایرانیان بسیار چیزها برای گفتن دارند. با همه “ارشاد اسلامی“ که مفهومش پاشیدن خاک مردگان بر جامعه است جوانههای زندگی از هر گوشه این سرزمین اشغالی و تاراج شده سر بر میزند. نسل تازه طبقه متوسط فرهنگی ایران چنان درگیر اکنون و آینده است که به وقتگذرانیهای پدران خود نمیرسد.
در بیرون، آنها که هنوز در عوالم “سیاسی“ ایرانی به سر میبرند ــ اقلیت کاهندهای به ويژه در جوانترها ــ هنوز پاک از یکسونگری و حقمداری دوران انقلاب بدر نیامده نشانههای نگرانکنندهای از فراموش کردن درسهای انقلاب، به دست میدهند. سایهای که این رویکردها بر افراد و گروهها انداخته است نمیگذارد اینهمه استعداد و توانائیها بجای خنثی کردن یکدیگر به کار آسان کردن گذار جامعه ایرانی از بنبستهای سیاسی و اندیشگیش بیاید. انگار نه انگار که آن رویکردها همه را زیانکار گردانید. ضعف سیاسی جامعه ایرانی که فراورده کمدانشی و پائین بودن هوش عاطفی و فضیلتهای اجتماعی ماست هنوز درمان نشده است. این ضعف، صد سال فرصتهای مناسب را برای انباشت قدرت و دارائی ملی خود از دست ما گرفت و بیم آن میرود که باز بگیرد.
***
تا آنجا که به نسل انقلاب مربوط میشود یک فرصت تاریخی برای کندن ایران از زمین جهان سومی پیش آمده بود که آن را به انقلاب اسلامی باخت و اکنون با دستهای کوتاهتر در جهانی که فراختر شده است میباید دستکم به فروزانتر کردن مشعلی که خواه ناخواه به نسل بعدی سپرده میشود یاری دهد. پیش از همه چیز نگذارد که همان اشتباهات در جامه تازهای تکرار شود (فرصتطلبی و آرزوپروری wishful thinking و روحیه همه یا هیچ، نسل نمیشناسد.) این نخواهد شد مگر آنکه همه ما دلیرانه با گذشته خود روبرو شویم. برای مردمانی مانند ما که از مذهب تا سیاست، زندگی در دروغ به ما آموخته و تحمیل شده است مشاهده قدرتی که روبهرو شدن با حقیقت به افراد و اجتماعات میبخشد تازگی خواهد داشت.
چنان نیست که اگر چند روزه دیگری که از زندگی فعال این نسل مانده در همین احوال بگذرد کار ایران به سامان نخواهد رسید. هر روز از بهترینهای نسل تازهای که برمیآید، بیست تا پنجاه سالههای امروزی و دستپروردههای همان نسل دوران انقلاب، چنان نمایشهای امیدبخشی میبینیم که جای بدبینی نمیگذارد. با اینهمه دریغ است که دانش و تجربه هزاران تنی که سی سالی هم در بهترین کشورهای جهان زیسته و آموختهاند (اگر آموخته باشند) در کشاکشهائی هدر شود که فراآمد پیش از انقلابش این حکومت بود و فراآمد پس از انقلابش کارنامهای که هیچ درخور چنین زنان و مردانی نیست.
همین بس است که گروهها و گرایشهای گوناگون “قدرت سیاسی“ امروز خود را با نخستین سالهای پس از انقلاب مقایسه کنند. سه دهه توجیه خود و کوبیدن دیگران آنها را به کجا رسانده است؟ اینکه میگوئیم سیاسیکاران در بیرون فعلا سودای قدرت را از سر بگذارند و به فراهم کردن اسباب قدرت بپردازند که از دگرگون کردن قالبهای ذهنی خود آنان آغاز میشود و به مبارزه موثرتر با این رژیم و جهانبینی آن میکشد از همین روست.
یکسونگری و حقمداری چپ و راست ایران یک سر ریسمانی است که دارد آن را خفه میکند. آن سر دیگرش نظام آخوندی است. ریسمان را میباید پاره کرد. در ایران بازماندگان این نسل در میان شوربختی عمومی از این عوالم بیرون میآیند. در بیرون گیریم این جماعت از همهسو باخته صد بار به خود ثابت کردند که گناه از مخالفانشان بود و چاره دیگری برایشان نگذاشته بودند؛ و گیریم که خود را در جای فرشتگان و جز خود را در جای دوزخیان بگذارند، در پارگین بویناکی که این کشور در آن افتاده چه تفاوت خواهد کرد؟ تنها در هزاران فرسنگی ایران میتوان فراغت نپرداختن به بدبختیهای ملی را داشت.
فوريه ٢٠٠٩
تراژدی نه، همه فاجعه
بخش 3
روبرو شدن با عناصر، عوامل و جبهههای واپسماندگی
تراژدی نه، همه فاجعه
این روزها در میان خبرهای هرروزه اعدامها(ی رسمی) و کشتنها(ی پنهانی) در زندانهای جمهوری اسلامی، و جوانانی که بهای شرکت در تظاهرات مسالمتآمیز را با جان خود میپردازند، دو کتاب به دستم رسید که میتوانند انسان را از ایرانی بودن شرمسار کنند. ولی من کتابها را در پنجمین ماه جنبش سبز میخواندم و با احساسی از خوشبینی و دلگرمی به ایران و آینده آن به پایان مطالعه دردناک خود رسیدم: “سرکوب و کشتار دگراندیشان مذهبی در ایران“ از سهراب نیکو صفت (دو جلد، انتشارات پیام) داستان رفتاری است که حکومتهای ایران با پشتیبانی فعال یا ضمنی عموم مردم در پانصد ساله اخیر تاریخ ایران با اقلیتهای مذهبی به ويژه بابیان و بهائیان، و یهودیان پس از آنها کردهاند؛ و “کلاغ و گل سرخ“ از مهدی اصلانی (چاپ دوم، از انتشارات آرش) خاطرات زندان یک کوشنده چپ انقلابی است که به تصادف سرنوشت از کشتار سال ۶۷/88 جان به دربرد. سرکوب و کشتار… به پیش از آن پانصد سال نمیپردازد که موضوع آن نیست؛ و کلاغ و گل سرخ پیش و پس از آن کشتار را در بر نمیگیرد که ربطی به خاطرات نویسنده ندارد. اما من صفحات هر دو کتاب را با یادآوری هرروزی آنچه ما مردم دو هزار سال است با خود کردهایم خواندم. سرکوب و کشتار… به ویژه سهم اندازه نگرفتنی صفویان را در انسانیتزدائی از قدرت سیاسی در جامعهای نشان میدهد که آن را با پستترین وسیلهها در مذهب به روایت بحار الانوار فرو بردند؛ و ما اکنون به بهای جان و آزادی صدها و هزاران در کار بیرون آوردنش هستیم.
در تنگنای این نوشته کوتاه نمیتوان گوشهای هم از تصویر بزرگتر سرکوب و کشتار… و تصویر کوچکتر کلاغ و گل سرخ را نشان داد: آن سیاست یا اسلام یا اعدام که در آغاز بر ضد اکثریت سنی به کار رفت و کشتارهای جمعی مذهبی را در ایران و عثمانی و سیصد سال جنگ فرساینده دو همسایه و جدا شدن بخشهای بزرگی از ایران را آورد و سپس دامن یهودیان و زرتشتیان را گرفت؛ و آنگاه بار دیگر زشتترین صورت خود را در پادشاهی ناصرالدین شاه که از ننگینترین دورههای تاریخ نزدیکتر ایران است و قتلعامهای باورنکردنی او و امیرکبیر نشان داد. کشتارهای بعدی بهائیان در جمهوری اسلامی که جلد دوم کتاب را پوشانده است، با نام و نشان قربانیان بیشمار؛ ریشهکنی سیستماتیک زرتشتیان و گریزاندن بیشتر جمعیت یهودی ایران که در پژوهش آقای نیکو صفت به دقت آمده است…
تصویر کوچکتر و عبرتآموزتر در خاطرات زندان آقای مهدی اصلانی است ــ یک چریک پیشین که در آرمانگرائی خونین و حقانیت righteousness آشتیناپذیر خویش قربانی انقلاب آرزوئیاش میشود و تجربه درهمشکننده شکنجههای حکومت اسلامی و اعدامهای جمعی ۳۷۰۰ تنی از همرزمان انقلابی خود را میگذراند. او امروز با باززیستن و بازگفتن آن تجربههای تلخ یک زندگی نابود، خوانندگانش را دمی در آن برزخ (معادل ناقصی برای purgatory کاتولیکی) رها میکند تا شاید روانهای خود را پالایش دهند.
***
هر دو کتاب به اندازهای خواننده را سراسر اندوهگین به جای میگذارند که نخست میخواستم آنها را تراژدیهائی بنامم. ولی با همه دردناک بودن، هیچ کدام تراژدی نیستند. تراژدی در صورت اصلی یونانیاش درامی دلشکن است که در آن هر دو سوی کشاکش حق دارند. تراژدی بیننده را با معمائی روبرو میکند که نمیتواند از آن بیرون آید. او را با پیشکشیدن پرسشهای وجودی، به ژرفای روان خودش میبرد و رویاروی تناقضهای خودش میگذارد. از اینجاست که ارسطو میگفت روان انسان در برخورد با تراژدی پالایش مییابد ــ آنچه یونانیان کاتارسیس مینامیدند.
سرکوب و کشتار دگراندیشان مذهبی در ایران و دگراندیشان سیاسی در کلاغ و گل سرخ هر کدام به دلائل مربوط به خود تراژدی نیستند (و این کلاغ و گل سرخ را دردناکتر میکند.) در سرکوب و کشتار… سهم قربانی و دژخیم روشن است. قربانی همه حق را دارد که آنچه هست و برای خود درست میداند بماند و دژخیم هیچ حقی در کشتن و سرکوب او ندارد. یا اسلام یا اعدام، غیر انسانی و محکوم است و توجیهی برنمیدارد. در کلاغ و گل سرخ حق با هیچ کس نیست؛ نه قربانی نه دژخیم، نه به زندان افتاده نه زندانی نشده، نه آنها نه ما. کلاغ و گل سرخ برگی از یک پرونده ستبر محکومیت است ــ محکومیت جامعهای که بدترین را به آسانی تحمل و بهترین را به آسانی تباه میکرد و برایش هیچ چیز از خودکشی آسانتر و هیچ چیز از رفتن بر راه درست دشوارتر نمیبود. هر دو کتاب گوشههائی از داستان دراز و هراسآور ملتی هستند که تاریخش را خواست با خون و شکست بنویسد و با لذتی که یادآوریش هم انسان را دلاشوب میکند سدهها با سر از این چاه به آن چاه افتاد و هیچ دوره کوتاه بهبود و پیشرفت را نیارست و به کمترین فرصت کمک کرد که دستاوردها ناچیز شوند؛ و بهترینهای ممکن به ویرانی یا کام مرگ بیفتند. این تاریخی است که تراژدی نیز از آن دریغ شده است؛ همهاش فاجعه.
اما اگر این دو کتاب تراژدی نیستند فاجعههائی را تصویر میکنند که اکنون به اطمینان میتوان گفت در خدمت پالایش روان ما بوده است. پس از دو هزار سال فرمانروائی تعصب و حقانیت که زرتشتیگری ساسانی بنیاد نهاد و اسلام به زور شمشیر تا پایانش در جمهوری اسلامی آورده است ما رو در رو با فاجعههائی اینچنین، داریم میآموزیم که هیچکس، هیچ امری، آن اندازه برحق نیست که دیگران را از میانه بردارد؛ هیچ آرمانشهری بر این زمین نمیتوان ساخت؛ هیچ رستگاری با خونریزی و پائین آوردن مردمان به جانوران درنده دست نمیدهد.
من به این توده زیبا ــ زیبائی ظاهری این زنان و مردان جوان نیز چشمگیر است ــ که میتواند چشم در چشم بسیجی قربانی درنده خوئی حکومت بدوزد و مرگ بر هیچکس بگوید میاندیشیدم و آن دو کتاب مرا به چهار صد سال و پنجاه سال پیش فرانسه میبرد ــ کشتار هوگنوتها (پروتستانهای فرانسوی) در یک روز مقدس کاتولیکی، سن بارتلمی ــ دیگران هم تجربه ما را داشتهاند. یک تاریخنگار آمریکائی در کتابی به تازگی فضای آن زمانها را چنین تصویر میکند:
“واژه رواداری tolerance دلالتهای مثبتی را که امروز دارد نداشت و برای اکثریت بزرگ اروپائیان بیزاریآور بود. آزادی پرستش [در واقع عقیده] از میان برنده یگانگی کلیسا شمرده میشد؛ و کلیسا پی و پایه نظم اجتماعی بود. برای بسیاری از کاتولیکها کشتار روز سن بارتلمی و قصابی هوگنوتها تجربهای رازآمیز و عرفانی، و لحظهای از جنس رستاخیز عیسی بود که در آن به خداوند نزدیکتر شدند.“
فاصله چهار صد و پنجاه سال اهمیت ندارد. ما پنج سده تاریخ اروپای مدرن را فهمیده و نفهمیده، نارسا و کژ و مژ، خواه و ناخواه در صد ساله گذشته گذراندهایم. آن توده زیبا تقریبا همه آن تجربه را گرفته است و دارد میگیرد. فاجعههائی که در آن دو کتاب ارزنده تصویر شده است و بسا فاجعههای دیگر که کتابهای خود را میطلبند سرانجام دارند ما را از روحیه و رویکرد مذهبی، نه خود مذهب، که تنها میباید از زور و نه وجدان مردمان، جدا شود بدر میآورد. دو هزار سال با روحیه مذهبی زندگی کردهایم اکنون زمان آن است که در رواداری زندگی کنیم ــ آنچه بر خود روا میداریم بر دیگران روا بداریم.
نوامبر ٢٠٠٩
آن سوی بنی آدم اعضای یک پیکر
بخش 3
روبرو شدن با عناصر، عوامل و جبهههای واپسماندگی
آن سوی بنی آدم اعضای یک پیکر
داستان پانصد ساله ملتی که رواداری را تنها به جهانیان شناساند
ما به حق از آنچه در پهنه عمل و به ويژه اندیشه به جهان دادهایم ــ و بیشتر دیگران بودهاند که، دستاوردهای ما را به خودمان نیز، شناساندهاند ــ سربلندیم و در زمانهائی مانند امروز، بیش از هر وقت، میباید یادآوری خود کنیم. ولی یک ملت مانند یک فرد برای پیشرفت و بهتر شدن، که اندازه ندارد، بیش از دستاوردهایش از شکستها و کاستیهای خود میآموزد و آگاهشدن و عبرتگرفتن از آنها دستکم همان اندازه اهمیت دارد.
ایرانیان ــ در میان بسا چیزها ــ برای نخستین بار رواداری tolerance را به جهانیان آموختند. رواداری نه به معنی تحمل که پر از بیگانگی و بیزاری است؛ و نه به معنی مدارا که همان “دستی که به دندان نتوان برد ببوس،“ و از ناچاری است. رواداری به معنی آنچه بر خود میپسندی (روا میداری) بر دیگران نیز بپسند (در آئین یهود به تعبیر همسایهات را همچون خود دوست بدار، و در مسیحیت به عبارت آنچه به خود نمیپسندی به دیگران مپسند آمده است) از یک فلسفه مذهبی یگانه بیرون آمد که در صورت نخستین خود بهترین دین اخلاقی است که انسان آورده است. رواداری با مخالفت و دشمنی و حتا جنگ بیگانه نیست ولی مخالف و دشمن و هم نبرد را نیز از انسانیت بیرون نمیبرد. نکشتن اسیران جنگی، درمان کردن دشمن زخمی و به خاک سپردن کشته او، خوشرفتاری با تسلیم شدهگان و غیرنظامیان از رواداری آمد نه از “با دشمنان مدارا.“
آئین زرتشتی در آموزه doctrine های خود زرتشت یک نظام والای اخلاقی است برای ساختن انسان و جهان، برای آوردن بهشت به همین کره خاکی. دوزخ و بهشت، پل “چین وت“ همان صراط، و سوشیانت ــ رهاننده پایان دورههای سه هزار ساله زمان کرانمند، که همان حس تاریخی است که به گفته هگل ما “نخستین ملت تاریخی جهان“ به جهان شناساندیم و تا پایان تاریخ (تاریخ با ت بزرگ) فوکویاما کشید ــ بعدها بر آئین زرتشتی افزوده شد و از آنجا به آئین یهود و مسیحیت و اسلام را ه یافت. دینهای ابراهیمی چندان هم ابراهیمی نیستند.
در چنان آئینی پاداش و کیفر نیکی و بدی در خود آنهاست، نه در جوی شیر و عسل، و لذتهای حسی باب طبع بیابانگرد تشنه سوخته، یا گرز آتشین و مار غاشیه و شکنجههای ابدی که با پوست و گوشت زنده سر و کار دارد؛ و بدان منظور میباید مردمان را (تا همین جا شمارشان بر اختر زمین به صد میلیارد تخمین زده میشود) از دود و غبار دو میلیون ساله باز آفرید. ناصر خسرو به ریشخند و بدتر از آن، میپرسید “این چنین کس (مردکی را که به دشت گرگ درید، و زاو بخوردند کرکس و دالان، و آنچه پس از خوردنها آمد) به حشر زنده شود؟“ پاداش نیکی، زیستن در شادی و روشنی و زیبائی است و کیفر بدی، زیستن در دروغ. (زیستن در دروغ به عنوان بدترینی که انسان میتواند بر خود و بر جهان روا دارد فرایافتی شگفتآور و هنوز بالاتر از دریافت ماست).
خود پیداست که چنان جهانی را با دشمنی نمیتوان ساخت و جهانی که از دشمنی پاک باشد نخست میباید تفاوت را بپذیرد و انسانیت را بخش نکند. روا داری از آنجا آمد، نه همچون یک مصلحتاندیشی، بلکه یک اصل، یک ستون فلسفه اخلاقی. همتراز فرایافت شگرف دیگر آئین زرتشت که مسئولیت کیهانی فرد انسانی در کنار اهورا مزداست برای شکست دادن نیروهای اهریمنی. بی آنها زرتشتیگری بیشتر یک ساختار قدرت خواهد بود چنانکه در ساسانیان پیش آمد.
کورش را به مبالغه پدر حقوق بشر شمردهاند ولی کورش پدر رواداری است در عمل، و یکی از بزرگترین جهانگشایان، و از آنرو میتوان به زبان امروزیان او را نخستین جهانگرای globalist تاریخ نامید. او جهان را یکپارچه و انسانیت را به یک چشم می دید و امپراتوری خود را بر پایه رواداری ساخت. آن روحیه در ایران تا ساسانیان دوام آورد، و نه به صورت رواداری ولی تحمل، سرمشق امپراتوریهای بعدی شد.
(نمونهساخت replica های استوانه کورش را در بخشهای گوناگون امپراتوری هخامنشی یافتهاند که نشان میدهد قانون قلمرو شاهنشاهی بوده است). درست است که عقل سلیم و دریای سرد دل کورش سهمی بزرگ در آن سیاست خردمندانه میداشت، ولی پذیرفتن دیگران و همزیستی با آنان و آموختن از آنان در پهنه فرهنگی ایران آن روزگاران تازگی نداشت. تیرههای آریائی که از هزاره دوم پیش از میلاد، از دو سوی شمال به فلات ایران سرازیر شدند به مردمانی که از چهار هزار سالی پیش از آنان در این سرزمین تمدنهای بزرگ پدید آورده بودند احترام گذاشتند و به جای کشتن و تاراج و سوختن همیشگی بیابانگردان با آنها درآمیختند و کارها را با آنها تقسیم کردند و هر چه توانستند از آنها گرفتند و همان بود که به زودی اَبَر قدرت و فرمانروای جهان شناخته آن روزگار شدند.
ساسانیان پس از دو سده فشار بیامان امپراتوری رم با بازگشت به “ارزشهای راستین“ ایرانی، در برابر یوناندوستی ستایشانگیز اشکانیان، و برقراری حکومتی متمرکزتر از امپراتوری از همگسیخته فئودالی، اشکانیان را برانداختند و با آنها روحیه رواداری را. ارزشهای راستین ساسانی از چشمه پاک آموزههای زرتشت مایه نمیگرفت. آئین زرتشتی همان گاه در دست موبدان دائرهالمعارف خرافات رایج شده بود. آنها دین رسمی را به ایرانیان شناساندند و پایگان موبدی شریک در قدرت حکومتی را، که به ویژه پس از اعلام مسیحیت به عنوان دین رسمی بیزانس در سده چهارم دستی گشاده بر مسیحیان که ستون پنجم دشمن ملی شمرده میشدند یافت. ولی موبدان از همان آغاز کار ساسانیان دست به آزار دگراندیشان مذهبی زدند و نخستین بار ریشه مانویان را با کشتار و گریزاندنشان از ایران کندند. اما اندیشههای مانی در ایران نمرد و به دوران اسلامی نیز کشید ــ هم آنچه بر مزدکیان به دست انوشیروان که دادگر نیز خوانده شد، رفت. تاریخ ایران از آن پس در بخشی با خون دگراندیشان مذهبی نوشته شده است. سرزمینی که بیش از هر کشور دیگری پرورشگاه دینها و مذهبها و فرقهها بوده یکی از بدترین پیشینهها را در آزار و پیگرد بیرحمانه پیروان آنان نیز داشته است.
***
هیچ کس نخواهد دانست که در تاریخ دراز این سرزمین ناشاد چه اندازه مردمان قربانی دگراندیشی شدهاند. اکنون یک پژوهشگر خستگیناپذیر با نامی که آشکارا مستعار است، سهراب نیکو صفت، سرگذشت خونبار یک اقلیت مذهبی را نقل کرده است. نویسنده با دقتی شگفت، نام و نشان و کیفیات آزار و کشتن هزاران و هزاران بابی و بهائی را از اوایل سده نوزده تا کنون در کتابی گرد آورده است که خواندنش میباید لرزه بر پشت هر ایرانی بیندازد ــ آیا ما همانها هستیم که جهانیان در برابر رواداری و آزادمنشیمان به شگفتی و احترام ایستادند؟
کتاب در نزدیک به نهصد صفحه دو جلد خود به صدها سند و منبع استناد میکند، بیشترشان از منابع اجتماع بهائی سازمانیافته ایران که دمی از زنده نگهداشتن نام کشتگان خود باز نایستاده است. اما پیروان مذاهب دیگر نیز فراموش نشدهاند. در واقع این کتاب نخست به کشتار و تغییر مذهب اجباری یک اکثریت مذهبی، سنیان، میپردازد که شاه اسماعیل صفوی پایه پادشاهی خود را بر آن نهاد ــ سالهائی که روزها خون مردمان را میریخت و شبها خون رز را.
برگزیدن صفویان برای گشودن درهای بررسی از آن نظر درست بوده است که حکومت ایران امروز هر چه بیشتر به آن دوران ماننده میشود، فرو رفته در سیاهی بدترین ارتجاع مذهبی و سرخی خون بهترین زنان و مردان ملت. نویسنده تاریخچهای از خاندان سنی مذهب صفوی میدهد که پیشاپیش گویای درنده خوئی و خرافات زدگی و عوامفریبی سلسلهای است که درخشندگی استثنائی و منحصر شاه عباس آن نیز با چنان خونریزیهای وحشیانه همراه بود (تا خورده شدن زنده زنده مردمان، از جمله یهودیان پابرجا بر دین، به دست دژخیمان چگینی آدمخوار.)
شاهان صفوی دست در دست آخوندهائی که از لبنان و عراق وارد کرده بودند پس از سنیان به یهودیان و زرتشتیان حملهور شدند و دهها هزار تن از آنان را در اجرای لا اکراه فی الدین به زور مسلمان کردند و هر که از دین خود برنگشت به فجیعترین وضع کشته شد. شاه عباس دوم به ویژه در سیاست یا اسلام یا اعدام به زیادهرویهائی افتاد که پارهای مجتهدین نیز شرمسار شدند و جلوگیری کردند. بر اثر آن سیاستها در سلسلههای صفوی و بعد قاجار بود که ترکیب مذهبی جمعیت ایران برای همیشه دیگرگون شد؛ ما امروز میتوانستیم بجای اجتماعات ترسان کاهندهای، دهها میلیون سنی و زرتشتی و یهودی داشته باشیم ــ یک موزائیک مذهبی که مانند موزائیک قومی ما به تنوع و غنای ملت میافزود.
سیاست مذهبی صفوی به جدا شدن بخشهای مهمی از سرزمین ملی انجامید و به جنگهای سیصد ساله ایران و عثمانی دامن زد. سرکوب و کشتار…، سنی کشیها را به درستی علت اصلی جنگهائی میداند که هر دو امپراتوری را به ناتوانی مرگبار و شکلهای گوناگون تسلط اروپائیان انداخت. صد سالی پس از صفویان قاجارها با سیاستهای مذهبی ستمگرانه خود ارمنیان و گرجیان را پناهجویان به زیر پرچم روسیه فرستادند و به تحریک آخوندها یک جنگ ویرانگر با روسیه را به میل و اشاره بریتانیا راه انداختند و قفقاز را به تمامی در ترکمانچای به روسیه سپردند.
اگر امروز خامنهای دستور برچیدن علوم انسانی را از دانشگاهها میدهد پیشینیان صفوی او آموزش علوم و فلسفه را موقوف کردند تا جا برای فقه و حدیث و شرعیات باز شد. رواج خرافات و واگذاری کارها به دعا و استخاره از آن زمان جای دانستن و کوشیدن را در جامعه گرفت، و انحطاط فرهنگی ایران درست با رنسانس اروپا همزمان افتاد. عاشورا و عزاداری آل عبا را شاهان صفوی و آخوندهائی که هر روز بر قدرت خود میافزودند در مرکز فضای زندگی ایرانی قرار دادند. مردمانی که خاک بر سر خود میریختند و خود را میزدند به توسری خوردن از هر که زورش میرسید عادت کردند. گداپروری امروزی رژیم اسلامی که سراسر جامعه را بیبهره از هر نشانه استقلال فردی و جیرهخوار خزانه نفتی میخواهد دنباله همان جامعه آرمانی روحانیت (و سلطنت) صفوی است که از همان هنگام دیانت آن عین سیاستش شده بود ــ یکی از یکی مصیبتبارتر. آن میراث ننگبار دربست به قاجاریان رسید که زمان نیافتند تا ایران را از صفحه روزگار محو کنند.
زمینه ولایت فقیه در عمل از پادشاهی صفوی آماده شد. نخست پادشاهان از سوی مراجع تقلید سلطنت کردند و اندک اندک آخوندها از سوی پادشاه گشاد و بند (حل و عقد) کارها را در دست گرفتند. در پادشاهی فتحعلی شاه که صورت دیگری از دوران شاه سلطان حسین بود زمینه نظری دیکتاتوری آخوندی نیز آماده شد. هنگامی که فتحعلی شاه از شیخ جعفر نجفی اجازه خواست که به نیابت او سلطنت کند، نویسنده کاشف الغطاء و پدر “انتلکتوئل“ خمینی دیگر دلیلی نمییافت که سلطنت و حکومت مطلقه را از خود و همقطارانش دریغ دارد. پیروزی مکتب اصولی بر اخباری که در همان اوان روی داد بقیه راه را برای خمینیها و خامنهایها هموار کرد. آن پیروزی در میدان بحث و پژوهش نبود. مانند هر چه صفت اسلامی به آن میدهند عنصر اصلیاش را زور و خشونت میساخت. مجتهدان برجسته اخباری، همانها را که اصولیان، جانشینان پیامبر و نایبان امام میشمرند، از خانهها و حوزههای درسشان بیرون کشیدند و زدند یا وادار به گریز کردند و چند تنی از آنان را کشتند.
این تاریخچه یکی از خدمتهای کتاب است به روشن شدن ریشههای واپسماندگی و استبدادزدگی جامعه ایرانی که جنبش مشروطه نیز از آن بر نیامد. چنانکه نیکوصفت مینویسد مشروطهخواهان شیخ فضل الله را بردار کردند ولی در پایان او برنده بود. متمم قانون اساسی، هم مذهب رسمی شیعه ۱۲ امامی را پذیرفت، هم وتوی پنج مجتهد را بر قانونگزاری. در پادشاهی پهلوی نیز اگرچه بسیاری محدودیتهای اقلیتهای مذهبی (بیش از همه بر یهودیان) برداشته شد و کشتار بهائیان پایان یافت ــ با استثناهائی در اینجا و آنجا ــ باز رویدادهای شرمآوری مانند ویران کردن حضیره القدس نشان داد که ریشه خشونت مذهبی خشک نشده است. ما سرانجام در جنبش سبز است که پایان دورانی را که با صفویان آغاز شد میبینیم.
صد و پنجاه صفحه نخست کتاب که نگاه سریعی بر آزار و کشتار اقلیتهای مذهبی در پنج سده گذشته است و بیشتر داستان یهود ستیزی بافته در تار و پود اسلام است و امروز به بهانه ضد صهیونیسم در “مترقی“ترین محافل زنده نگهداشته میشود (میباید امیدوار بود مترقیها روزی ترقیخواه شوند) خواننده را، هر چه هم سنگیندل، برای خواندن داستان ترسناک آنچه بر بابیان و بهائیان آمده است و میآید آماده میکند. لحن کتاب روائی محض و تهی از احساسات است؛ هیچ قصد بجوش آوردن دیگ ترحم نیست؛ ولی روایات و آمارهای خشک، همان دلهای سنگین را نیز به درد میآورد. من بازخوانی آن هفتصد صفحه سراسر تجاوز و شکنجههای فجیع (جوانی بابی که دست بر نمیداشت و یک یک اندامهایش را بریدند و آهی نیز نکشید) و کشتنهای بیگناه (دخترک ۱۷ سالهی بهائی که در جمهوری اسلامی همراه پدرش، از اسلام یا اعدام، دومی را با روی خوش برگزید و تنها از بازماندگانش دعائی میخواست) بر خواننده روا نمیدارم. میباید خواند و خود را و این سرزمین را از چنین باورها و رویکردهائی شست.
همین بس که به ریشهکنی اقلیتهای مذهبی در رژیم اسلامی اشارهای شود:
- در سرشماریها از ثبت دین زرتشتی خودداری میکنند.
- با آنکه قانون اسلامی ارث را بر زرتشتیان تحمیل کردهاند، فرزند مسلمان شده خانواده زرتشتی تنها وارث شناخته میشود.
- از ۵ آموزشگاه وابسته به اقلیتهای مذهبی ۳ مدرسه مدیر غیر مسلمان دارند.
- فعالان و رهبران اجتماع بهائی به طور منظم ربوده یا اعدام، و شرکتهای بهائیان مصادره میشوند، گورستانهای بهائیان را یکی پس از دیگری ویران و بینشان کردهاند.
- در ۱۳۵۹ و انقلاب آموزشی، دانشآموزان و دانشجویان بهائی را از مدارس و دانشگاهها بیرون انداختند. از آن پس بهائیان را به دانشگاه راه ندادهاند. اما با اهمیتی که بهائیان به آموزش میدهند خود در خانههایشان دانشگاه خصوصی برپا داشتهاند که در ۱۹۹۸شمار دانشجویانش به ۹۰۰ و استادانش به ۱۵۰ رسیده بود. بیشتر دانشآموختگان این دانشگاه به بهترین دانشگاههای جهان راه مییابند و از میهن قدرنشناس میروند.
- کارمندان بهائی از ۱۳۶۰ از ادارات اخراج میشوند. تا ۱۳۶۳ شمار اخراجشدگان به ۱۱ هزار تن رسیده بود. ماموران هر جا بتوانند نوزادان بهائی را از شناسنامه محروم میکنند. ازدواج بهائیان را به رسمیت نمیشناسند؛ و جلو خرید و فروش اموال غیر منقول آنان را میگیرند.
(مسیحیان به سبب مناسبات صفویان و قاجاریان با قدرتهای اروپائی کمتر از دیگران آزار دیدهاند).
سرکوب و کشتار… درباره سنیستیزی و سنیکشی جمهوری اسلامی خاموش است. ولی رژیم اسلامی این برگ را نیز از کتاب سیاه خونین صفوی وام گرفته است و به ویژه در بلوچستان چنان سیاست ویرانگری از کشتن رهبران مذهبی، ویران کردن مسجدها و جلوگیری از ساختن مسجدهای سنی، از اعدامهای بیشمار، و تحمیل شیعیگری بر سنیان (مشرف شدن به اسلام!) در پیش گرفته است که یک جنگ داخلی تمام عیار دارد در آن استان به راه میافتد و تا همین جا پدیده کامیکاز اسلامی را به ارمغان آورده است تا به کجاها برسد.
***
درسهای این کارنامه سرشکستگی برای جامعه ایرانی آشکار است: بستگی و نیاز افراد جامعه به مذهب هر چه باشد اداره جامعه، حکومت و سیاست، هیچ نیازی به مذهب ندارد. رابطه مذهب را با زور، با حق ورزیدن خشونت (چنانکه وبر در باره ویژگی انحصاری حکومت میگفت) میباید برید. مذهب امری وجدانی است و نقش اجتماعی آن در قلمرو ارزشهای والای اخلاقی است ــ یعنی اصولی که هر زمان زیر تاثیر دگرگشتهای (تحولات) مادی دچار دگرگونی نشوند. تنظیم روابط آدمیان را میباید به حکومت واگذاشت زیرا نگاه مردمان و شرایط اجتماعی دگرگون میشوند و دستورهای مقدس یعنی ابدی بر نمیدارند. هیچ تقدسی در این نیست که اموال مردمان پس از مرگ چگونه بخش شود یا مردمان چه بخورند و بنوشند و بپوشند. امر عمومی نامش بر رویش است: خود عموم میباید دربارهاش تصمیم بگیرند.
اقلیتهای مذهبی، که هر روز از سوی حکومت زیر تهدید و فشارند چه درسی میگیرند؟ آنها میتوانند از خانمان و یار و دیار ببرند و جان خود را به در برند؛ میتوانند به کمترین خرسند باشند و چیزی از کشوری که همه چیزش میباید برای مردمش باشد نخواهند و بیبهرهتر شوند. میتوانند کشته و زندانی شوند و دم بر نیاورند. میتوانند به خشم قابل فهم بیفتند و دست به سلاح ببرند. در پانصد سالهای که ایران به شیعه آخوندی افتاده همه این درسها گرفته شده است.
میباید به تلخی اعتراف کرد که تا دیکتاتوری مذهبی در ایران جای خود را به لیبرال دمکراسی، حکومت اکثریت محدود به اعلامیه جهانی حقوق بشر ندهد، تا اقلیتهای مذهبی نیز به سهم و شیوه خود ــ و مخاطرات ویژه برای آنان را میباید در نظر داشت ــ برای چنان نظامی نکوشند، گزیدار option های آنان همینها خواهد بود و ملت ما پیوسته بینواتر خواهد شد.
بهائیان در این میان موقعیت ویژه خود را دارند. بهاء الله مانند زرتشت یک دین اخلاقی بی بهشت و دوزخ آورد که گذشته از ریشههای شیعی خود هیچ تعارضی با مدرنیته ندارد (بابیگری که مرحله نخستین بهائیت است تلاشی برای مدرن کردن جامعه ایرانی بود و باب را میتوان با لوتر مقایسه کرد.) او با درس گرفتن از مقاومت مسلحانه بابیان و پیامدهای هراسانگیزش ورود در میدان سیاست را بر پیروان خود منع کرد و بهائیان همواره از سر به راهترین (و سودمندترین) شهروندان ایران بودهاند؛ نه رقابتی با گرایشهای سیاسی، نه مبارزهای با حکومتها. این سیاست خردمندانه تا جمهوری اسلامی، بهائیان را نگهداشت تا با سلاح دانش و خدمت جایگاه شایسته خود را اندک اندک در میان مردمانی که اگر آخوندها بگذارند مشکلی با دگر اندیشی مذهبی ندارند به دست آورند. امروز تجاوزات روز افزون رژیم به اجتماع بهائی رویکردی اندک متفاوت میخواهد.
دور گرفتن خود از سیاست، که مقدمه حکومت است وگر نه معنی ندارد، همچنان لازم است و نه تنها برای امنیت اجتماع بهائی. بهائیان دو ویژگی دارند که بهتر است با زندگی سیاسی همراه نشود. نخست فداکاری تصور ناکردنی در راه ایمان که هزاران بار نشان داده شده است. دوم درجات بسیار بالای سازمانیافتگی و روحیه جمعی. این دو ویژگی اگر با قدرت سیاسی همراه شود برای همه از باورمند و ناباور خطرناک خواهد بود. بهاء الله این نکته را در نظر نداشت ولی رهنمود او برای آینده نیز مانند صد و پنجاه ساله گذشته اعتبار دارد. آنچه در رویکرد بهائیان نیازمند تغییر است دفاع فعالتر از حقوق خودشان است. نمیتوان کشته شد و هیچ نگفت. در چند ماه گذشته ما شاهد فعالیت بیشتر بهائیان ایران و به دنبال آنان جامعه جهانی بهائیان در این زمینه بودهایم. انگاره image بهائی ایرانی به عنوان قربانی خاموش تن به قضا داده دارد تغییر میکند.
و ما ایرانیان دیگر، با احساس شرمی از نو میباید به جبران پشتیبانیها، نادیده گرفتنها، خاموش ماندنها، همدستی کردنها (حزب توده در نخستین سالهای انقلاب بهائی زادگان عضو خود را سراسر اخراج کرد) برخیزیم. حقیقت وجود ما اینها نیز بوده است، نه فقط منشور کورش یا دو بیت سعدی. ما نه تنها به بهائیان، به همه اقلیتهای مذهبی ایران پشتیبانی همه سویه خود را بدهکاریم. بهائیان و یهودیان و سنیان البته سهمی بیشتر دارند. نظام آخوندی با آنها از همه دشمنتر است.
مارس ۲۰۱۰
منبع: فصلنامه ره آورد
محمدرضا پهلوی: سرگشته میان مذهب و فرنگیمآبی
بخش 3
روبرو شدن با عناصر، عوامل و جبهههای واپسماندگی
محمدرضا پهلوی: سرگشته میان مذهب و فرنگیمآبی
رویکرد شاه به مذهب مانند بیشتر ایرانیان بود ــ تناقض آمیز و روانپاره (shizophrenic) و سودگرایانه.
او پرورش اروپائی داشت و از نظر شیوه زندگی و سلیقهها از هیچ اروپائی معمولی بازشناختنی نبود. برای ملت خود نیز مقامی در میان پیشرفتهترین ملتهای جهان میخواست. ولی مانند عموم هممیهنان نه تا پایان هر راه میرفت و نه از هیچ ناهمخوانی میان مقصدها و راهها و میان مقصدها باهم در شگفت میشد.
اطمینان داشت که به هر ترتیب به آنچه آرزو میکرد میرسد. در رویکرد به مذهب نیز میپنداشت میتوان بیشترینه آخوندبازی را با بیشترینه فرنگیمآبی درآمیخت.
مهم تر از حضور علمای مذهبی در مراسم سوگند او در مجلس، بازگرداندن آیتالله قمی تبعید شده رضا شاه از نجف با سر و صدای بسیار بود که نخستین اقدام مهم او در پادشاهی به شمار میرفت و پیام اشتباهناپذیری به روحانیت واپسرانده و در وضع دفاعی بود که میتواند حمله به نوآوریهای رضا شاه و بازگشت به موقعیت برتر خود را آغاز کند.
از آن پس عناصر مذهبی از میانهروهای قم تا افراطیان فدائی اسلام تا بیست سالی بعد تا جائی که جامعه تکان خورده و متفاوت ایرانی اجازه میداد در مسیر ارتجاع تاخت و تاز کردند. مدارا با مذهب چنان بود که کشندگان کسروی بیپیگرد رها میشدند.
در آغاز دهه چهل خورشیدی/ شصت میلادی شاه به تنگ آمده از زنگزدگی سراسر نظام سیاسی، گوشهای خود را به نغمههای اصلاحات که از درون و بیرون بالا گرفته بود سپرد.
یک گروه تازه تکنوکراتها دستگاه اداری را از اداریهای پیشین گرفتند و برنامه اتحاد برای ترقی کندی در روایت ایرانی خود، اصلاحات شش گانه انقلاب سفید (بعدا شاه و ملت) پس از همه پرسی به اجرا درآمد و با مخالفت سخت روحانیتی که تا آن زمان همراهی و مدارا دیده بود روبرو شد.
قیام خرداد ۱۳۴۲ [آیتالله] خمینی که اگر زود سرکوب نشده بود همان گاه انقلاب اسلامی را به نتیجه میرساند تنها چهار ماه پس از همه پرسی شش بهمن روی داد.
شاه چالش خطرناک آخوندها را دید و به همت اسدالله علم، نخست وزیر، بر آن پیروز شد ولی روش دودلانه خود را تغییر نداد. باز امتیاز دادنها و دلجوئیها ادامه یافت.
نفوذ اسلامیها در ۱۵ ساله بعدی روزافزون بود. شمار مسجدها بنا به پژوهش عباس میلانی از ۲۰۰ در ۱۳۲۰ به ۵۰ هزار در ۱۳۵۷ رسید که به یاری هزاران صندوق قرضالحسنه و هیئت مذهبی و مدارس اسلامی بزرگترین شبکه تشکیلاتی را در اختیار تندروترین عناصر مذهبی قرار دادند ــ همه با کمک حکومت.
اسلامیها، کسانی که رهبری انقلاب را در دست گرفتند، از دربار شاهنشاهی تا وزارت آموزش و پرورش همه جا رخنه کردند.
تا هفتههای آخر رژیم در هیئت وزیران و ساواک، آخوندها را به چشم متحدان بالقوه در برابر خطر کمونیستها و چریکها میدیدند و عملا در اختیار فعالیتهای انقلابی آنان بودند.
شاه که از آغاز میپنداشت به کمک ارتجاع مذهبی میتواند به جنگ کمونیسم برود سرانجام بیداری تلخ خود را در یکی شدن کمونیستها با اسلامیان به رهبری [آیتالله] خمینی ـ اتحاد سرخ و سیاه و مارکسیسم اسلامی ــ که اصطلاحات خودش بود دید.
اما تنها ملاحظات سیاسی نبود. کسی که از آغاز خود را نظر کرده مقدسان میپنداشت و هنگام سفر همه آئینهای خرافی واپسماندهترین افراد ملت خود را بهجا میآورد و دستی که به ضریح میگرفت از سر عوامفریبی نمیبود، در ژرفای روان خود سرگشته بود.
مانند هر زمینه دیگر هرگز نتوانست مسیر مشخصی را تا پایان برود و به جای محبوبیت عمومی، خود را هدف حملات عناصر مترقی و مذهبی هر دو یافت.
ژوئيه ۲۰۱۰
روایت دیگری از فاشیسم مذهبی ما
بخش 3
روبرو شدن با عناصر، عوامل و جبهههای واپسماندگی
روایت دیگری از فاشیسم مذهبی ما
روشنگری ایرانی در این مرحله نهائی خود، در همه جبهههای لیبرالیسم، دمکراسی، و ناسیونالیسم روشنرای enlightened بیپروا به قلب مسائلی میزند که سدهها یا نادیده گرفتهاند یا از آنها گریختهاند. پس از آشنائیهای ابتدائی دوران جنبش مشروطه و نهاد سازیهای دوران پهلوی، اکنون در زیر یک رژیم قرون وسطائی، که خود در همان حال فراورده آن دورههاست، (ما بیهوده مردمان ویژهای نیستیم) نسل کنونی ایرانیان میکوشد با حقیقت روبرو شود تا بتواند پاسخهای درست را برای مسائل هزار ساله بیابد. تبعیض مذهبی که در کنار تبعیض جنسیتی بزرگترین عوامل واپس ماندگی مایند یکی از این جبهههاست. پژوهشها در این زمینه فراوان شده است. کتابهائی مانند رگ تاک، گفتاری درباره نقش دین در تاریخ اجتماعی ایران، از دلارام مشهوری (۱۹۹۹ خاوران، پاریس) و سرکوب و کشتار دگراندیشان مذهبی در ایران از سهراب نیکو صفت (۱۳۸۸ انتشارات پیام، پاریس) و اکنون درد اهل ذمه ــ که پس از آن دو به دستم رسیده است ــ از یوسف شریفی، به ویراستاری رضا گوهر زاد (ناشر، مولف، ۱۳۸۷ لوس انجلس) ــ پژوهشهائی هستند که مانند نورافکنی بر گوشه تاریکی از آنچه هستیم میافتند. ما چنان در کوردلی و خشونت فرو رفته بودیم که اگر هم نیم نگاهی به آن گوشه میافکندیم زشتی هراسآورش را نمیدیدیم. این کتابها را میباید به ویژه از این نظر پاس داشت.
هر سه کتاب از دیدگاه اقلیتهای مذهبی معین نوشته شدهاند ــ بابیان و بهائیان، و یهودیان به ترتیب. ولی ــ و این درسی است برای قبایل سیاسی ما ــ هیچیک به خودیها محدود نمانده است. نویسندگان با همان همدردی و نگاه انسانی، چنانکه شایسته عصر روشنگری است به دیگر غیر شیعیان نگریستهاند.
در تاریخ جامعههای بشری کمتر فصلی را میتوان به زشتی فصل مربوط به اقلیتهای مذهبی یافت. اقلیتهای مذهبی در کنار زنان و بردگان بزرگترین قربانیان این تاریخ دراز رنج و خشونت بودهاند و ما ایرانیان یکی از برجستهترین جاها را در آن داریم. ایران ششصد سالی نخستین و بزرگترین نمونه رواداری toleranceمذهبی و برابر شماری مذاهب را به جهان داد و دو هزار سالی پس از آن را نیز بیشتر در ستمگری که گاه به وحشیگری باورنکردنی میرسید به مذاهب دیگر، مذاهب غیر حکومتکنندگان، گذراند. مسئله، دیگر حتا بدرفتاری با اقلیت مذهبی نبود. در آغاز دوران صفوی ما اکثریت سنی جمعیت را به ضرب شمشیر به اکثریت شیعی درآوردیم. این تاریخ دراز، مسئولیتهای ویژه بر دوش نسل کنونی ایرانیان میگذارد که یک بار دیگر شاهد رفتار جنایتکارانه حکومت با اقلیتهای مذهبی است.
اقلیت یا دلالت ریاضی دارد یا حقوقی. اقلیت ریاضی در هر جاست که گروهی به هر دلیل به دو بخش میشوند و بیرون از آن بافتار context معین هیچ پیامدی ندارد؛ داوطلبانه است و همیشگی نیست. بهترین نمونه آن را در رایگیری میتوان نشان داد. اقلیت حقوقی نام دیگر تبعیض است. کسانی به دلیل آنچه هستند، به دلیل جنسیت، رنگ پوست، مذهب، عقیده سیاسی، نژاد، ملیت، زبان خود از بقیه کنار گذاشته میشوند و محدودیت و آزار میبینند. اقلیت حقوقی هیچ پایهای جز زور ندارد و از هنگامی پدیدار شد که فرد انسانی توانست بیش از مصرف خود تولید کند یعنی از انقلاب کشاورزی که میان سیزده تا ده هزاره پیش در سراسر جهان روی داد و ایران باختری یکی از نخستین سرزمینهایش بود. از آن هنگام زورمندان به بهرهکشی از ناتوانتران پرداختند و نخست بردهداری و سپس مردسالاری آمد و با پیدایش دولت به اقلیت حقوقی دگرگشت یافت.
تا پیش از آن هیچ جامعهای از زورگوئی و بدرفتاری و خشونت به غیر خودیها بیگانه نمیبود و غیر خودی در چنان تعبیر گستردهای بکار میرفت که تفاوت در زینتهای شخصی و رنگآمیزیهای چهره ویژگی تیرههای گوناگون را نیز در بر میگرفت. اصلا خود آن زینتها و رنگها برای فاصله انداختن میان خودی و بیگانه اجباری میشد. بازماندههای این رویکرد را هنوز در آمازون یا افریقا میتوان دید. اما زورگوئی با تبعیض، با اقلیت حقوقی، تفاوت دارد. زورگوئی نهادینه نیست و بستگی به اوضاع و احوال دارد. گروههائی که گاه تا جنگ با یکدیگر میروند میتوانند بهترین رابطه را نیز با هم داشته باشند.
چنانکه گفته شد اقلیت به معنای حقوقی فراورده دولت است. دولت بنابر تعریف، واحد بزرگتر و سازمانیافتهتر جامعههای انسانی است که از پیچیدهتر شدن روابط اجتماعی پدید آمده است. بهرهکشی زورمندان از ناتوانان در دولت با قانون و اقتدار حکومتی نهادینه شد. به همان ترتیب گرایش جامعههای پیشامدرن به همسانی و برنتافتن تفاوت به ویژه در زمینه مذهب ــ که برای انسان پیشامدرن از زندگی نیز مهمتر است ــ و نیز جنسیت، چنان اقلیت حقوقی به معنی تبعیض را در همه دولتها جایگیر کرد که هخامنشیان و اشکانیان را میباید از این نظر بر تارک انسانیت آن زمانها نشاند. بیتردید در همان شش سده نیز جامعههای بیشماری در سراسر جهان بودند که از تبعیض مذهبی یا جنسی در آنها نشانی نبود. ولی دولتهای نیرومند بسیار سازمانیافته و کارآمد، به ویژه دولت هخامنشی که از این نظر در جهان کهن بیمانند است، تا دو هزاره بعدی نیز از تبعیض حقوقی رنج میبردند. امپراتوری رم پیش از پذیرش مسیحیت مذهب مشخصی نداشت ولی بردگی که در ایران هرگز چنان نهاد حقوقی و رسم پردامنهای نشد یکی از پایههای جامعه رومی بهشمار میآمد و زنان و غیر رومیان امپراتوری از حقوق کمتری برخوردار میبودند.
در ایران تبعیض مذهبی با ساسانیان آمد که آئین زرتشتی را دین رسمی دولت کردند. اسلام که اساسا خود را در رویاروئی با “کفر“ و “شرک“ تا جنگ و تاکید بر کشتن تعریف میکند آنچه را که جامعه ایرانی از زورگوئی و تبعیض مذهبی کم داشت آورد و تبعیض جنسی را نیز بر آن افزود. از آن پس زنان بزرگترین اقلیت اجتماعی شدند (به معنی تبعیض) و آزارها و کشتارهای مذهبی چنان سراسر این تاریخ را آلوده کرد که هر چه برای جبرانش کم است.
طرفه تلخ تاریخ ایران در اینجاست. ایران در همان حال که مادر رواداری مذهبی است یکی از بارورترین سرزمینها برای مذاهب بوده است. ما بسیار بیش از سهم خود مذهب و فرقه مذهبی ساختهایم. آنگاه در بیشتر تاریخ چنین کشوری دگراندیشی مذهبی بدترین سرگذشتها را داشته است. کشتار همگانی، محروم کردن از حقوق مدنی، تغییر مذهب زیر تهدید جانی و فشار مالی؛ هر چه حکومتهای متعصب یا عوام فریب دست در دست روحانیون و در میان هلهله تودههای “بیخبر از عالم انسانی“ خواستهاند در باره مذاهب غیر حکومتی شده است. سنیان، یهودیان و بهائیان ایران فاجعههائی را گذراندهاند که اگر کشش تاریخی ایده ایران و افسونی که در ایرانی بودن است نمیبود حق میداشتند از میهن ناسپاس ببرند ــ به یک حساب اجمالی میتوان گفت بیشتر ایرانیان برجسته در تاریخ هزار و چند صد سال گذشته ما از غیر شیعیان بودهاند. در هزار و چند صد ساله دورانهای بزرگ تاریخ ایران که مسلمان هم نبودند.
گناه رفتار غیرانسانی و جنایتآمیز با اقلیتهای مذهبی را به گردن حکومتها نمیباید انداخت. جز در حمله عرب و پادشاهی مصیبتبار شاه اسماعیل صفوی، مسئولیت اصلی با مردم بوده است. مردم یا خواستهاند یا با خاموشی موافقتآمیز خود به هر وحشیگری به نام اسلام اجازه دادهاند. هر زمان حکومتها احساس ضعف کردهاند با سرکوب اقلیتها برای خود مشروعیت خریدهاند. پیش از جمهوری اسلامی که هیچ پردهپوشی در رویکرد جنایتآمیز خود در هیچ زمینه ندارد حتا رژیم پادشاهی با گرایشهای انکارناپذیر عرفیگرای (سکولار) آن در یک لحظه بحران مشروعیت، حضیره القدس بهائیان را به دست یک فرمانده نظامی ویران کرد ــ تنها پیروزی در پرونده نظامی آن فرمانده.
پس از جنبش مشروطه که ایرانیان را با تاریخ خود و با اندیشه دمکراسی لیبرال آشنا کرد منشور کورش و دو بیت سعدی (بنی آدم اعضای…) بهترین دستاویز تودههای ایرانی از جمله روشنفکران شد که نارواداری جایگرفته در روان خود را بپوشانند و با ادعای پیشتازی در حقوق بشر همچنان چشمان خود را بر تجاوزهای هر روزه بر اقلیتهای مذهبی ببندند. اکنون خوشبختانه همراه با دگرگونی گفتمان جامعه، آشکارگی تازهای در پرداختن به تبعیض مذهبی و جنایت بر ضد بشریت در جریان روشنگری ایرانی، در میان روشنان جامعه، دیده میشود. (آشکارگی یا glasnost یادگار رو به فراموشی گورباچف است که جامعه بیمیل روسی را اندکی با جنایات دوره استالین آشنا کرد. ولی روسها بر خلاف نسل جوانتر ایرانیان هنوز آماده روبهرو شدن با گذشته خود نیستند. آنها از جنایات استالین دم میزنند ولی نه جنایات دوره استالین که با شرکت گذشتگان خودشان صورت میگرفت).
***
“درد اهل ذمه“ که با توجهی ویژه به اجتماع یهودیان ایران نوشته شده است کمابیش همان دوره “سرکوب و کشتار دگراندیشان مذهبی“ را میپوشاند. تفاوت اصلی آن طبعا جابجا شدن تکیهگاه پژوهش است که بسیار ضرورت دارد. ریشهکن کردن یهودستیزی نهفته در لایههائی از جامعه ایرانی که بسیاری جاها زیر پوشش دفاع از حقوق ملت فلسطین میآید نیاز به چنین بررسیها را بیشتر میسازد. آیا انساندوستی ما (منافع و اولویتهای ملی ما به کنار) میباید تنها فلسطینیان را دربر گیرد؟ این همه همدلی با فلسطینیانی که از خان و مان خود رانده میشوند متقاعد کنندهتر میبود اگر یک هزارم آن نثار دو میلیون انیمیست و مسیحی سودانی که در همین سالها به بیابانهای خشک کشورهای همسایه رانده شدهاند و بیش از دویست هزارتنی از آنان که حکومت عرب سودان کشته است میگردید. (هر ماه چند صد تنی بر آنها میافزاید.) با پیشینه تاریخی که گوشهای از آن در درد اهل ذمه آمده است شگفتی نیست که “مترقی“ترین نیروهای سیاسی دست در دست واپسماندهترین گرایشهای مذهبی، یک نسل ایرانیان را چنان در کشاکش اسرائیل و فلسطین فرو بردند که از امر فلسطینیان “با مصلحت خویش نمیپرداختند.“ انقلاب اسلامی به یاری آن فرهنگ سیاسی وارونه یک عنصر پر رنگ فلسطینی یافت و ــ سرشکستگی ملی ما ــ یاسر عرفات در کنار قذافی از “پدران“ آن انقلاباند. (آن پیشینه تاریخی را میباید تا سر بریدن همه مردان و برده ساختن زنان و کودکان قبیله یهودی بنی قریظه در “جامعه مدنی“ مدینه النبی آرمانی خاتمی به عقب برد. اما ساسانیان به پیروی دوستی تاریخی ایرانیان با اسرائیلیان به آن مردمان زیر تهدید کمک تسلیحاتی کرده بودند و آن جنگ افزارها بی جنگ به دست مسلمانان افتاد).
درد اهل ذمه در پژوهش سیستماتیک و جامع خود ریشههای تاریخی تبعیض جنایتآمیز مذهبی را در پنج سده شیعی ایران بررسی میکند و کتابی است که تا مدتها یکی از بهترین مراجع در این زمینه خواهد ماند. نویسنده یهودی که همراه خانوادهاش مزه زهراگین عدالت آخوندی را در دادگاه جمهوری اسلامی چشیده و ناگزیر از گریز از ایران شده است نخست شرح تکاندهندهای از احساس خود، زمانی که پایش به خاک کشور همسایه رسیده است میدهد ــ آن گریه بیامان که انگیزه نگارش چنین کتابی شد. آنگاه در مقدمه و نه فصل و بیش از پانصد صفحه کتاب از پادشاهی شاه عباس دوم آغاز میکند که پس از شاه اسماعیل بیشترین سهم را در تغییر اجباری ترکیب مذهبی جامعه ایران داشت و در زشتی و ددمنشی خود توانست به پای او برسد و بزرگترین خدمت او به ایران مرگ زودرسش بود (در سی و شش سالگی از بیماری زهروی.) قدرت واقعی را در پادشاهی شاه عباس دوم درباریان و رهبران مذهبی در دست داشتند که از میان آنان سه نام را میباید بر بالای این سیاهه بدنامی نشاند: محمد بیگ اعتمادالدوله صدراعظم و سیاستگزار اصلی، و شیخ بهائی و محمد تقی مجلسی پیشوایان فکری گرایشی که تا امروز ویژگی بیشتر حکومتهای ایران بوده است و همچون یک بیماری مزمن نهانی هیچگاه به تمامی از جامعه ما پاک نشده است. محمد تقی مجلسی را که همروزگار شاه عباس دوم بود به ویژه میباید آغازگر نظریه ولایت فقیه شمرد. اما در کنار آنها محقق سبزواری و ملافیض کاشانی نیز در کتاب سهم شایسته خود را به عنوان مشعلهای نورانی آزادمنشی یافتهاند.
پس از شاه عباس دوم میراث تباهی جسمی و اخلاقی او به پسرش شاه سلیمان رسید که آزار مسیحیان و کشتار صوفیان را نیز بر اقلیتهای یهودی و زرتشتی و سنی افزود. رهبر انتلکتوئل دوران این پادشاه و فرزندش شاه سلطان حسین، محمد باقر مجلسی صاحب بحار الانوار بود که خمینی میگفت همه روایات آن درست است. از سلیمان به سلطان حسین، سیر فرودین صفویان ادامه یافت و سختگیری مذهبی نقش تعیینکننده خود را در از هم پاشیدگی دولت و جامعه ایرانی به انجام رساند. به عنوان یک نمونه تکاندهنده هنگامی که محمود افغان بر دولت صفوی شورید یک گروه سپاهی زرتشتی به فرماندهی نصراللهخان گور (گبر) از کرمان در کنارش جنگید. این نصرالله خان جنگاور برجستهای بود و در نبرد شیراز کشته شد. در تاریخها از فتنه افغان نام میبرند ولی آن “فتنه“ یک جنگ داخلی مذهبی بود که صفویان در ایران به راه انداختند و تا پایان ناگزیر از هم پاشیدگی کشور رسید. محمود و اشرف افغان از بیشتر شاهان صفوی بهتر بودند و آسیب کمتری به ایران زدند. “فتنه“ آنان دست کم اجتماع (تا کنون) سه هزار ساله یهودیان ایران را از نابودی رهانید.
در فصلهای بعدی، به سقوط فرهنگی ایران در عصر صفوی که پنج سدهای کمر “انتلکتوالیسم“ ایران را شکست و قرون وسطای ما را به تاریکترین ژرفای آن رساند و نیز آموزههای شیعی در تبعیض مذهبی پرداخته میشود. اگر علما هر نشانهای را از همان فرهنگی که با افزودن نام اسلامی به نگهداریاش کمک شده بود برکندند، در آن پستوهای نادانی و فساد دود هزاران چراغ را به نوشتن کتابها و رسالههائی در بیحق ساختن تودههای بزرگی از مردم ایران خوردند؛ و ادبیات بیمانندی (از فراوانی و تکرار و یکسونگری) پدید آوردند که بخش بزرگتر میراث حوزههای علمیه است؛ و اکنون به دست روشنفکران و آزادمنشان مسلمان دارد اندک اندک نو و به معیارهای تمدن نزدیک میشود. فاشیسم را از ایتالیای موسولینی و آلمان هیتلری دنباله میگیرند ولی فاشیسم به معنی خودی و غیر خودی شمردن آدمیان و حذف کردن غیر خودی است و فاشیسم مذهبی که ما از آن سخن می گوئیم و با ساسانیان و بعد اعراب به ایران آمد زشتترین جلوه خود را در عصر صفوی یافت.
شرح کوتاهی از بابی کشی در صدارت امیر کبیر که تا پگاه مشروطه نیز بکلی پایان نیافت خواننده را به گفتمان مشروطه میبرد که یک تغییر اقیانوسی در جامعه ایرانی بود و روشنگری و رنسانس اروپا را با هم به ایران آورد. در بحثهای آن زمان که سرتاسر زندگی ملی را در بر میگرفت رویاروئی دو مکتب متجدد و سنتی شیعی به ویژه جالب توجه است. (در آن بابی کشیها از جمله شاگردان دارالفنون شرکت داشتند که هرچند شگفتاور، به خوبی روح زمان را باز میتابد. مگر نه آنکه سنگ بنای دارالفنون را همان کس گذاشت که رودی از خون بابیان روان کرده بود؟
یکی از سودمندیهای درد اهل ذمه پیوستهای فراوان آن است که بسیاری متنهای مهم را در احکام اهل ذمه در بر میگیرد ــ از خلیفه متوکل عباسی تا آیتالله خمینی. بررسی همین اسناد نشان میدهد که جمهوری اسلامی چه اندازه دیر شد و چه دره پر نشدنی آن را از زمان و ضرورتهای آهنین آن جدا میکند. خمینی و جانشینان او چه اندازه میخواهند به جای متوکل باشند و چه اندازه نمیتوانند.
میباید امیدوار بود این گونه پژوهشها آن تکان آخر را بیش از وجدان ایرانیان به شعورشان بدهد و زمانی برسد که اقلیت به معنی حقوقی، به معنی تبعیض، از قوانین کشور و از فرهنگ ایرانی پاک شود و ما اقلیتی جز در رایگیری نشناسیم. تنها در جامعهای گشاده بر تنوع و دگرگونی و تازگی، در یک جامعه پویای آزاد از پیشداوریها میتوان شکفتگی انسانیت را دید و از گذران جهان سومی، “زندگانی کوتاه و زشت و ددمنش“ (هابس) بدر آمد.
اوت ۲۰۱۰
ـــــــــ
از فصلنامه رهآورد شماره ۹۰ بهار ۲۰۱۰
عوامزدگی و سرامدگرائی
بخش 3
روبرو شدن با عناصر، عوامل و جبهههای واپسماندگی
عوامزدگی و سرامدگرائی
در یک فرهنگ سیاسی استبدادزده که میان فرمانبری و پیروی کورکورانه و مخالفت و کشاکش دشمنانه در نوسان است این همه تکیه بر مردم و خواست مردم که از چپ و راست میبینیم دلگرمی میآورد. ولی آیا مردم برای همه یک معنی میدهد و در تحلیل آخر هر گروه در واقع خودش را به نام مردم در نظر ندارد؟ درباره تازهکارانی که مائیم چنین تردیدهائی میتوان داشت. مردم تا نظرشان دانسته نشده است تعبیری انتزاعی هستند و باورها و رویکردهائی که به آنان نسبت داده میشود هیچ مسلم نیست و به هرحال گوناگونی مردمان را نادیده نمیتوان گرفت. درستتر آن است که هرکس نظر خود را بگوید و بکوشد آن تعبیر انتزاعی را واقعیتی شناختنی گرداند.
اما این گذاشتن خود به جا و به نام مردم، تنها انحراف در مردمگرائی ما نیست. انحراف بدتر، عوامگرائی و عوامزدگی به نام دمکراسی است. در یک جامعه لایههای گوناگون اجتماعی و فرهنگی در کنار هم و در رقابت با هماند و همه آنها مردماند. درست است که لایههای فرهنگی پائینتر اکثریت دارند ولی یک، اکثریت داشتن آنها وجود، اهمیت، و ضرورت لایههای دیگر را نفی نمیکند و دو، لازم نیست آن اکثریت همواره به همان حال نگهداشته شود. طبیعت انسانی رو به بالاتر رفتن دارد. مردم میباید به آن درجه آگاهی برسند که هم بخواهند و هم بتوانند بالاتر روند. این وظیفه لایههای فرهنگی بالاتر است و در اینجاست که بحث عوامگرائی و سرامدگرائی elitism یا شایستهسالاری در دمکراسیها پیش میآید که برجستهترین نمونههای هر دو را در آمریکا و بریتانیا میتوان نشان داد.
دموکراسی آمریکائی که روزافزون عوامگرا بوده است اکنون به گونهای زننده عوامزده میشود. رایدهندگان فراوان نه تنها میخواهند نمایندگانشان از خودشان باشند که طبیعی است، اصرار دارند که در سطح خودشان باشند. در انتخابات میاندوره امسال شایستگی و سطح بالای دانش و انتلکت در بسیاری جاها کیفر داده شد. امروز سرامدگرائی مانند لیبرالیسم برچسبی شده است که شکست را نزدیک به مسلم میسازد. سیاست و دستگاه حکومتی آمریکا به چنان وضع تاسفآوری افتاده است که تنها پویائی و آفرینندگی بیمانند جامعه آمریکائی آن را جبران میکند.
در برابر، بریتانیا هنوز یک دمکراسی سرامدگرا مانده است. رایدهنده بریتانیائی هیچ مشکلی با کاندیداهائی فراورده پارهای بهترین دانشگاهها و مناظرههای دانشجوئی مشهور آنها ندارد. در حالی که حزب مخالف در آمریکا با یک مانیفست انتخاباتی سراسر وعدههای بیپایه و متناقض به پیروزی دست مییابد در بریتانیا رهبر حزب مخالف به نیروی راستگوئی و صراحتی که سخنرانی مشهور “اشگ و عرق و خون” چرچیل را در رسیدن به نخست وزیری به یاد میآورد پیروز میشود. با آنکه دیگر نمیتوان انتظار داشت یک نماینده مجلس عوام مانند ادموند برک (سده هژدهم) سخن بگوید انضباط سخت احزاب بریتانیائی به نمایندگان در برابر رایدهنگان خود آزادی عمل بیشتری میبخشد. (برک که از فیلسوفان سیاسی برجسته و از پدران محافظهکاری ترقیخواه بریتانیاست پس از انتخاب شدن به رایدهندگانش گفت من در وست مینستر نه به آنچه شما میخواهید بلکه به آنچه به نظرم میرسد برای شما بهتر است رای خواهم داد).
***
عصر واقعی تودهها با رسانههای تازه سده بیستمی آغاز شد که شمشیرهائی دو دم هستند. تلویزیون تجارتی طبعا به سادهترین و مردمپسندترین میپردازد و مخرج مشترک را هر چه پائینتر می آورد. در همان حال تودهای که به این صورت “آگاه“ میشود میتواند به یاری رسانه تازه پیرامون شعارها و شخصیتهائی گرد آید که لزوما بهترین نیستند. اینترنت امکان آن را میدهد که همفکران (هر فکری) از هر جا گرد هم آیند و نیروئی شوند. این هر دو در نبود اسباب دیگر پرورش فکری تودهها و زیر تاثیر نقش مسلط پول در انتخابات (در سیستم آمریکائی) به عوامگرائی دامن میزنند.
دمکراسی آینده ما میتواند از سپردن انتخابات به کمکهای مالی خصوصی، و از انحصار تلویزیون تجارتی بر افکار عمومی که خطری کمتر از انحصار شبکه تلویزیونی دولتی نخواهد بود تهدید شود. ولی اینها مسائل آینده است. مساله امروز ما پذیرفتگی زشتی و ابتذال در پهنه سیاست و فضای فرهنگی کشور است، فرو کشیدن هر چیز به پائینترینی است که میتواند مایه شرمساری باشد ولی عرف رایج شده است.
(یک صحنه شاید همه منظره بیزاریآور حکمرانی در بالاترین مراجع را برساند. رئیس جمهوری بولیوی به دعوت رسمی احمدی نژاد به تهران آمده است و به افتخار او میهمانی شامی دادهاند. سفرهای بر روی زمین پهن شده است آراسته به کاسه بشقاب هر خانه بسیار معمولی سنتی، و نان و خورش هر شبه. بر گرد سفره جماعتی که میتوانند از سر هر گذری جمع آوری شده باشند چهار زانو نشستهاند و دستهای پیچیده در کاسهها. بالای سفره رئیس جمهوری سرگشته و معذب بولیوی در کنار احمدی نژاد خندان از این همه سادهزیستی و مردمی بودن، چهار زانو زده است و با ناراحتی آشکار به سفره مینگرد ــ سادهزیستی شامل سفرهای دویست نفری با “برو بچه ها“ به نیو یورک نیز هست.)
ما فعلا زورمان به فرمانروایانی نمیرسد که هیچ درجه زشتی و ابتذال، هیچ رسوائی اخلاقی و مالی و سیاسی فروتر از آنها نیست. سرنیزه را در دست و واپسماندهترین لایههای اجتماعی را به کمک یاوهترین خرافات و کمکهای مالی پشت سر دارند. اما مساله بزرگتر تلاش همهسویهای است که برای زدودن زیبائی و والائی از سراسر جامعه میشود. دار و دسته فرمانروا میداند که برای ماندن میباید فتوای بهشتی را به تمام اجرا کند: ایران را به اندازه رژیم برساند.
سیاستگران و فرهنگسازان ما با وظیفه برگرداندن موج ابتذال و هر چه پائینتر رفتن مخرج مشترک روبرویند و زیان نخواهند کرد اگر میان عوامگرائی به نام نزدیک شدن به مردم؛ و سرامدگرائی به معنای بالاتر بردن سطح فرهنگ عمومی و بحث سیاسی، دومی را برگزینند. مردم ما نشان دادهاند که قدر سرمشقهای والا را میگزارند. پرهیز از روستائیبازی نه اهانت به کسی یا گروهی است نه به قصد حذف آنها. هر کس حق دارد معیارهای خود را داشته باشد. سرامدگرائی و پویش والائی در هیچ جامعه و هیچ زمانی عیبی نیست که تودهگرائی چپ سنتی و چپ شیک درباری دست در دست مذهب، چند دههای مد روز گردانیدند.
این بسیار خطرناک است که ما به نام ارزشهای اصیل و دور نیفتادن از مردم، از نازیباترین و پیش پا افتادهترین تقلید کنیم؛ ظرافت و زیبائی را خوار بشماریم، سبک را که در اینجا به معنی وارد کردن هنر در زندگی روزانه است به عنوان “اسنوبیسم“ محکوم بدانیم؛ واژگان و شیوه گفتار روزانه را بر نوشتن و حتی ادبیات تحمیل کنیم. به زبان همان جماعت سر گذر بنویسیم. زبان حمامیها را بجای زبان والا بگذاریم (به گفته دوستی در توجیه بکار بردن پارهای تعارفات که در این رژیم باب شده است) و ندانیم که زبان با پرورش ذهن چه میکند. این اهانت به حمامیها نیست. در همه جای دنیا لایههای گوناگون اجتماعی شیوه سخن گفتن خود را دارند و زبان استاندارد، زبان نوشتن، زبان فرهیختهترینهاست. آنها که با یک زبان اروپائی آشنائی دارند متوجه بینوائی واژگانی زبان گفتگوی فارسی در مقایسه با آن زبان اروپائی میشوند. ما با نیمی از واژگان آنان سخن میگوئیم زیرا میترسیم از مردم دور بیفتیم؛ مردم را از پیشرفت بیبهره میداریم و سطح اندیشه خود را پائین میبریم.
از بیم جدا افتادن از مردم نمیباید از خود جدا افتاد. اگر خوانندهای خرده میگیرد که چرا از سعدی گفتاورد میآید سعدی را نمیتوان دور انداخت. خواننده و شنونده را میباید به اندکی مایه گذاشتن از خود نیز عادت داد. نقش فرهنگسازان در هر جا آن است که معیارها و نمونهها را بگذارند تا در جامعه منتشر شود. هیچ درجه بهبود و پیشرفت بس نیست.
دسامبر ۲۰۱۰
نبرد فرهنگ با زندگی
بخش 4
جهانبینی خوشبینی، امید به دگرگونی
نبرد فرهنگ با زندگی
حقيقت جمهوری اسلامی در کمتر رويدادی خود را به اندازه هفته مبارزه با بدحجابی نشان داد. از اولويت حقير و غير انسانی فلسفه حکومتی آن، تا قدرت و منابعی که در اختيار دستگاه سرکوبگری اوست، و سرانجام در ناتوانی ذاتیاش دربرابر جامعه، همه در آن هفته خودنمائی کردند. اين رژيمی است که در خطيرترين بحرانهای درونی و بيرونی، مسئله حجاب رهايش نمیکند. زن را خوار میشمارد ولی در کشورداری جای اصلی را به مسئلهای که از زن ساخته است میدهد. میتواند هزاران مامور انتظامی را به ياری دهها هزار اوباش زن و مرد بسيجی بفرستد و صد و پنجاه هزار زن را در يک هفته دستگير کند ولی با همه صحنههای شرمآوری که میآفريند از پس زنان برنمیآيد. مانند پيکارهای گاهگاهی گردآوری بشقابهای ماهوارهای، ناگزير است به موفقيتهای موقتی دل خوش کند.
رژيمی که سراپای فلسفه اجتماعی و حکومتیاش اسلام آخوندی برخاسته از “رساله“هاست و هر چند غير آخوندها به ناچار در آن سهم روزافزون دارند، در جهانبينیاش آخوندی است، میخواهد با تکيه بر امکانات بزرگ ايران و ايرانيان برجهان اسلام سروری يابد و با جهان غرب بويژه امريکا درافتد، و آنگاه با روحيهای که تنها به کار اداره قم میخورد با هرچه اسباب نيرومندی کشور است پيوسته به جنگ میآيد و نيروی خود و فرصت ملت را تباه میکند. در اين روحيه زن جای مرکزی دارد ــ به همان رسالهها نگاهی میتوان انداخت. با زن به دلخواه مردی که چادر و جدائی وسواسآميز زن و مرد سراسر نگرش او را جنسی و جنسيتی کرده است چه میتوان کرد؟ مردی که از سخن خدای خود، آن تکه “کشتزار“ از همه به دلش نزديکتر است، با زن چه بايد بکند؟ چگونه میتواند او را در اختيار گيرد و به ملکيت درآورد؟
پوشاندن زن و در پرده نگهداشتنش نخستين اولويت چنين رويکردی است. میبايد اگر بتوان او را از گهواره تا گور از دسترس مردان ديگر بدور داشت؛ سختترين کيفرها را بر او و مردانی که اين مقدسترين حق مرد مسلمان را زيرپا میگذارند روا دانست. محرم و نامحرم زير هر عنوانی بيايد ــ از پاکدامنی و سلامت اخلاقی و “ارزش“ ــ معنائی جز اين ندارد که حق دسترسی به زنان در معمولیترين صورت آن نيز بار جنسی دارد و میبايد سخت محدود باشد. در ميان خودی و غير خودیهائی که اين فرهنگ سراسر آخوندی را پوشانده است اين يک بالاترين جا را دارد. مرد میتواند غير مسلمان را تحمل کند ولی نامحرم را در نزديک اموال زنانهاش نه.
غيرت جنسی يا ناموس (به معنی تکبر) که گرامیترين ارزشهای بيشتر مردان جهان سومی بويژه خاورميانهای است (خاورميانهای، جهان سومی است که مسلمان هم باشد) از همين احساس مالکيت و نگرش جنسی ـ جنسيتی میآيد و زنان را در اين فضای فرهنگی، در هر گوشه جعرافيای جهان باشد، به تيره روزی محکوم کرده است. زن در اين جهان خاورميانهای، ارزش فرديش هرچه باشد، ناچار انسان درجه دو است. مالکيتی که تا حق کشتن میرسد نمیتواند با برابری و حقوق بشر سازگار شود؟ زن خاورميانهای تا هنگامی که در درون خود برضد اين فرهنگ طغيان نکند و خود را نخست انسان با حقوق فطری ـ طبيعی که هيچ با مرد تفاوتی ندارد نشناسد اين جامعههائی را که مايه شرمساری سده ما هستند دگرگون نخواهد کرد. مردان هرچه بکنند تا زنان خود برنخيزند به جائی که میبايد نخواهند رسيد. به ايران صد ساله گذشته، حتی به ترکيه بنگريد.
اکنون ما اين بيداری و طغيان زنان ايران را میبينيم. برای نخستين بار در تاريخ ايران مسلمان شده، يک توده تعيين کننده critical mass از زنان در کار دگرگون کردن اين فرهنگ وحشيانه قرون وسطائی است ــ پديدهای يگانه در سراسر سرزمينهای ناشادی که در چنگال اين فرهنگ به واپسماندگی محکوم شدهاند. همه قدرت تبليغاتی و سرکوب حکومت اسلامی در سه دهه گذشته از اين جنبش ژرف و فراگير فرومانده است. اين يک ميدان ديگر نبرد بازندة فرهنگ و سنت با زندگی است. فرهنگ و سنت میتواند بر سياست چيره شود ــ در واقع نقش فرهنگ و سنتی که زمانش سرآمده تهی کردن جامعه از سياست است ــ ولی دربرابر زندگی شکست خواهد خورد زيرا جامعه انسانی سرانجام نياز به سياست در معنی درست يونانیاش دارد: خوب زندگی کردن، فرد انسانی را با همه طبع فسادپذير او به فضيلتهائی که هم در درون اوست و هم برای باقی ماندنش در جامعه ضرورت دارد، رساندن. ما خود نمونه شکست سياست از فرهنگ و سنت هستيم و اکنون پيشگام شکستن زنجير آهنين فرهنگ و سنتی “تنيده از خشونت و بافته از کوردلی“ شدهايم.
زنان ايران حجاب اسلامی را که برای پوشاندن زيبائی زنانه و جدا کردنشان از جهان مردان، در واقع از زندگی و جامعه بود، به ضد خودش درآوردند. روسری تحميلی پروانه راهيابی به آموزشگاه و اداره شد و درهای زندگی اجتماعی را بر آنان گشود. آن اندازه از اداره کشور که در چنين نظام سراپا هرج و مرج و تاراج و ناشايستگی ممکن است بی مشارکت زنان نمیشود که دارند اکثريت درسخواندگان ايران میشوند. از سوی ديگر ذوق زيباشناسیشان از روسری زيوری خوشايند برای زيباتر کردن پوشش زنانه ساخت که يکی از بهترين و تکامليافتهترين جلوههای هر تمدنی است. سران رژيم از تندرو و ميانهرو دربرابر اين جوشش انرژی هر شيوهای را به بيهوده آزمودهاند و اکنون نوميدانه به خشونت برهنه دست میبرند. ولی پايان مبارزه با بدحجابی از هم اکنون آشکار است. ديگ نارضائی با اين پستیها جوشندهتر خواهد شد. و زمانی خواهد رسيد (اگر نرسيده باشد) که هيچ شيوهای کارساز نخواهد بود.
خبرهای هر روزه از فشار بر زنان، دانشجويان، کارگران، و معلمان دلها را به درد میآورد ولی اميد را زنده نگه میدارد. فشار در آنجاهاست که پايداری هست. رهائی ما نيز در آنجاهاست که فشار بيشتر احساس میشود. زنان چه به دليل شمار ميليونی خود و چه تاکتيکهای درخشان، و چه پيگيریشان، در صف نخستين پيکار رهائی و بازسازی ايران هستند. پيکار يا “کمپين“ يک ميليونی زنان بديعترين شيوه مبارزه و فصل تازهای در پيکار مدنی جامعه ايرانی است و حکومت دربرابرش کاری از پيش نخواهد برد. پيام زن پيشرو ايرانی با اين پيکار به همه لايههای اجتماعی میرسد. فريادهای اعتراض زنانی که آنان را به درون اتومبيلهای بسيجی کشيدند و فريادهای مرگ زنان سنگسار شدهء حکومت يا خانواده در اين امضاها نگهداشته خواهد شد و روزی به آزادی نه تنها زن ايرانی، بلکه مرد ايرانی نيز از فرهنگی که فرا آمدش جنين حکومت و سياستی است ياری خواهد داد.
مه ۲۰۰۷
بیست و نهمین سال
بخش 4
جهانبینی خوشبینی، امید به دگرگونی
بیست و نهمین سال
انقلاب در معنی کلاسیک آن یک پدیده روشنگری فرانسوی است که در تاکید خود بر خردگرائی، از طبیعت آدمها و موقعیتهای انسانی دور میافتاد و برای ساختن جهان نوینی بر ویرانه جهان کهن میکوشید. “ساختن پس از ویران کردن،“ این معنی انقلاب برای تقریبا همگان، به استثنای بریتانیائیهای خردمند بوده است که عقل سلیم را بر سیستمسازی برتری میدهند. اکنون پس از تجربه انقلابهای بزرگ از فرانسه تا اسلامی (و نه بهمن که آن انقلاب را از ویژگی اصلیاش جدا میکند) ورشکستگی اندیشه اصلی انقلابی ــ ویران کردن گذشته برای ساختن آینده بر روی ویرانهها ــ میباید آشکارتر شده باشد. با انقلاب نه گذشته را میتوان یکسره ویران کرد نه آیندهای که “به نامش چه جنایتها میکنند“ ساخته میشود.
یک ویژگی انقلاب اسلامی آن بود که بر خلاف انقلابات بزرگ دیگر میخواست ویران کند، نه برای آنکه جهان نوینی بسازد، بلکه به جهان مردهای که در زمان خودش نیز جز با کشتار و تاراج سرپا نمیایستاد بازگردد. این مهم نیست که بسیاری از انقلابیان آرمانهای دیگر در سر داشتند ــ اعتبار خود آن آرمانها و با ربط بودنشان به نیازها و امکانات جامعه ایرانی به کنار. مهم آن است که برای نخستینبار در تاریخ جهان عناصری پاک بیگانه از یک ایدئولوژی و حتی دشمن آن، با شیفتگی و بی هیچ تردیدی به رهبری بزرگترین نمایندگان آن ایدئولوژی گردن نهادند. چنین خودکشی ایدئولوژیک که متاسفانه به “خودکشی“ فیزیکی هزاران نیز انجامید یک ویژگی دیگر انقلاب اسلامی است.
سومین ويژگی انقلاب که آن را آسانترین انقلاب بزرگ تاریخ گردانید شرکت مستقیم و فعالانه رهبری سیاسی رژیم در پیروزی انقلابی بود که بی هیچ پردهپوشی برای نابودی آن راه افتاده بود. در برابر نمونه پادشاهی پهلوی، مثال بوربنها رنگ میبازد. لوئی شانزدهم و نخستوزیرانش دست کم برای رهبری انقلاب با رهبری انقلابی در رقابت نمیبودند. یک ویژگی دیگر و آخر نیز هست که صفت نالازمترین را نیز به احمقانهترین انقلاب تاریخ میدهد. انقلاب اسلامی در ایران روی داد که نه مانند روسیه در جنگ شکست خورده بود، نه مانند فرانسه به ورشکستگی مالی جنگهای دراز افتاده بود (جنگ سی ساله لوئی سیزده و جنگ های لوئی چهارده و جنگ هفت ساله لوئی پانزده و جنگ استقلال آمریکای لوئی شانزده) ــ در جامعهای پر تحرک با اقتصادی شکوفان که برخلاف آن دو، اشرافیت و طبقات بسته نداشت و گرهگاههای آن بی دشواری زیاد و بی انقلاب، و بویژه بی انقلاب، گشوده میشد.
نیروهای انقلابی همه حق داشتند که تا پایان رژیم پهلوی را نیز بخواهند. حق هر کسی است که تا پایان با امری مخالفت ورزد. آنچه درسی برای آینده شد آن بود که در اموری به بزرگی سرنوشت ملی نمیباید از اصول منحرف شد. اموری هست که سیاستبازی برنمیدارد. درس دیگری که میباید امیدوار بود گرفته شده باشد آن بود که قدرت را در سیاست بجای هدف نمیباید گذاشت. قدرت وسیله است. رژیم پادشاهی اصولی نداشت ــ سراسر قدرت و اقتضای روز ــ و از تجدد به ارتجاع و از سرکوبگری به تسلیم و از فرمانبری به گردنکشی درگذر بود؛ و در بیاعتنائی محض خود به اصول، به طبیعت خویش رفتار کرد؛ ولی انقلابیان غیراسلامی اصول خود را داشتند که در راهشان به فداکاری میایستادند. زیر پا گذاشتن آن اصول در سودای قدرتی که نبود و نمیتوانست باشد بزرگترین گناهشان بود.
***
آنچه در سه دهه گذشته از انقلاب برآمده یک فاجعه کامل در همه زمینهها برای ملت ایران است. انقلاب توانسته است حکومت و اقتصادی به ایران بدهد که کشور ما را یک لیبی بزرگتر و یک پمپ بنزین غول آسا گردانیده است. درآمد نفتی که صادراتش با روند کنونی یک دهه دیگر عملا به پایان خواهد رسید به مصرف روزانه میرسد و دور ریخته میشود و بیرون میرود؛ و مردمی دست به دهان روز را شب میکنند تا بامدادی با لگد سخت روزگار از خواب پرانده شوند. آنچه را که حکومت ناشایستهسالاران ــ حکومتی که در کشور شگفتیزای ما نیز باورنکردنی است ــ در پایمال کردن حقوق مردم و از میان بردن میراث و منابع ملی و پائین بردن سطح فرهنگی تودهها و از هم گسیختن جامعه میکند در اینجا فهرست نمیتوان کرد. تصویری است که در کابوسهای ما نیز نمیآمد.
ولی این تصویر دلگیر دورنمائی روشن دارد. سی ساله گذشته گره ایدئولوژی (با ای بزرگ) را از ذهن بهترین لایههای اجتماعی ایران باز کرده است. از این مهمتر با از میان رفتن امپراتوری شوروی لعنت دویست ساله همسایگی با روسیه از جغرافیای ایران برداشته شده، و انقلاب و جمهوری اسلامی سنگ آسیای ١٤٠٠ ساله مذهب سیاسی را از گردن فلسفه سیاسی و اجتماعی ایران فرو نهاده است. برای نخستین بار پس از نزدیک چهارده سده ما دیگر قربانی جغرافیای خود ــ سرزمینی گشوده بر امواج بیابانگردان ویرانگر (از سده هفتم تا چهاردهم) و در همسایگی قدرتهای استعماری خارجی (در سده های نوزدهم و بیستم) ــ نیستیم. با نمایشی که اسلام به عنوان اداره کننده جامعه و حکومت داده است دوران قربانی تاریخ هزار و چهارصد ساله بودن نیز به پایان میرسد. در عرفیگرا (سکولار)ترین جامعه (و نه حکومت) خاورمیانه اسلامی، مردمی که تراژیکترین تاریخ و بالاترین تجربه تاریخی را در این گوشه جهان دارند، میآموزند که مذهب را به خانه و مسجد ببرند.
جمهوری اسلامی بیش از آنکه میبایست مانده است و هنوز چندگاهی خواهد ماند. پایندگی آن مانند پیروزی خود انقلاب بیش از قدرت درونیاش مرهون تصادفات تاریخی است. انقلاب نالازم، رژیمی ناهنگام anachronisticزاده است که ناگزیر زیر وزن ناهنگامی و بی ربطی خود و فشار جامعه مدنی ایران خرد خواهد شد. آنگاه بسته به درسهائی که ایرانیان از تاریخ کم مانند همروزگار خود گرفتهاند میتوان جامعهای ساخت که از کم و کاستیها و کژرویهای گذشته پاک باشد (تا بتواند کم و کاستیها و کژرویهای تازهای را تجربه کند.) میباید امیدوار بود که آن درسها گرفته، دست کم شناخته شده باشد. شاید هم بتوان امیدوار بود که نشیب ملی ما در جائی پایان یابد. شاید ما چنان فرو افتادهایم که دیگر جز به بالا راهی نمانده است. از اینها همه گذشته هیچگاه پس از آن سه سده زرین ایران (دهم تا سیزدهم) که جهانگشائیهای عرب و پانگرفتن یک حکومت متمرکز، در آن سرزمینهای پهناور، با همه پایبندهای مذهب، میدان گشادهای از هند تا اسپانیا به متمدنترین و با استعدادترین سرزمین اسلامی داد، اینهمه اسباب بزرگی برای ما فراهم نبوده است ــ تنها اگر مانع جمهوری اسلامی و روحیهای را که چنین لکهای بر تاریخ ما گذاشته است از پیش پای برداریم.
اکنونِ تاسفآور ایران را آیندهای هست که دستمایههایش زشتی و بدی و اشتباهات یک دوران هدر شده و نوید بخش تاریخی خواهد بود.
فوريه ٢٠٠٨
رستگاری در روانپارگی
بخش 4
جهانبینی خوشبینی، امید به دگرگونی
رستگاری در روانپارگی
در این تیرگی نومیدی آور که فضای ملی ما را فرو گرفته است یادآوری گاهگاهی اینکه ما مردمان دیگری هم بودهایم و باز میتوانیم بشویم، برای تکان دادن ذهنهای “خو کرده به تنگنای“ جهانبینی مرگبار آخوندی سودمند است. مهدی اخوان زمانی در شعر بلندی سراسر افسوس، ایرانی را “که روزی روزگاری شبچراغ روزگاران بود“ چنین تصویر کرد: “اگر تیر و اگر دی، هر کجا و کی/ به فرِ سور و آذینها، بهاران در بهاران بود.“
هیچ تمدن دیگری را نمیتوان نشان داد که مانند دوران پیش از اسلام ایران هر ماه یک جشن همگانی داشته بوده باشد. ایرانیان بر هر روز ماه نامی نهاده بودند، از جمله نام ماهها را، و هر گاه نام روز بر نام ماه میافتاد آن روز جشن گرفته میشد. مردمی بودند که سختیهای روزگار را با شادی و خوشبینی، باز از همان شعر، “با آفرین و نیایش و سرود آتش و خورشید و باران“ بر خود آسان میکردند. امروز بیشترین تسلا ــ و نزدیکترین راه بهشت ــ برای مردم ما “گریستن بر خاندان“ شده است. رستم فرخزاد شاهنامه در نامهاش زمانه ما را چنین پیشبینی میکرد: “چنان فاش گردد غم و رنج و شور / که رامش به هنگام بهرام گور.“ (رامش را میتوان به جای entertainment به کار برد.) ولی او نیز نمیتوانست تصور ملتی را بکند که تفریحش عزاداری است و از دهان خود میزند و به نمایشگرانی entertainer به نام روضهخوان و مداح میدهد که او را بیشتر بگریانند؛ و به گریه بس نکرده بر سر و سینه میکوبد و تیزی قمه را با فرق سری که از اندیشه خالیاش کردهاند آشنا میکند. بزرگترین فعالیت اجتماعیاش گرد آمدن در تکیه و حسینیه و دسته سینهزنی است؛ و باز مویه و زاری و تظاهر به گریستن، که خمینی میگفت آن نیز برای رفتن به بهشت بس خواهد بود. (کدام رهبری مذهبی دیگری در جهان بیرون رفتن از قلمرو اخلاق را به این اندازه آسان، حتی پسندیده، گردانیده است؟)
ما اکنون نمیتوانیم مانند نیاکان خود به هر بهانه جشنی برپا داریم و آرزویمان آن باشد که “شب و روز به شادی بگذاریم.“ برای مردمی که سنگینی زندگانی در کشوری ناشاد کمرشان را خم کرده است از این تجملات نمیتوان گفت. با اینهمه ایرانیان نوروز را در روزگارانی که رنگ زندگانی، بدتر از امروز، یا سرخی خون میبود و یا سیاهی ارتجاع، نگه داشتند و نوروز ما را نگه داشت. در این گونه مراسم نیروی زندگی چنان جاری است که نه سرخی خون از آن بر میآید و نه سیاهی ارتجاع. زنده کردن و افزودن یکی دو جشن دیگر، مانند سده، هم بی دشواری زیاد میسر است و هم به نیاز طبیعی مردم پاسخ میگوید. تا کی میشود جهان را از سوراخ یک رویداد کم اهمیت تاریخی دید و اندوه انباشته هزار ساله را، اندوهی که به دقت اداره و بدان دامن زده شده است، سرمایه “خوشبختی“ این جهان و رستگاری آن جهان گردانید؟
اجتماع بزرگ ایرانیان بیرون با دست گشادهای که از هر نظر دارد میتواند پیشگام زنده کردن پارهای جشنهای مردمی ما باشد. به عنوان نمونه مرکز کانادائی ـ ایرانی در تورونتو جشنوارهای در ماه ژوئن امسال به نام جشنواره تیرگان برپا کرد که سه روز صحنه هنرنمائی هنرمندانی از آمریکا و اروپا و ایران بود و ایرانیان به شمار فراوان در آن شرکت جستند. جشنواره همچنین فرصتی برای آشنائی بیشتر با انسایکلوپدیا ایرانیکا و شاهنامه دکتر خالقی مطلق و نمایش عکسهائی از دوران مشروطیت بود. درونمایه اصلی جشنواره تیرگان افسانه آرش است که دکتر یار شاطر به درستی آن را یکی از گیراترین افسانههای ایرانی میداند. آرش جان خود را در یک تیر پرتاب گذاشت و آن تیر نیمروزی در پرواز بود و سرانجام بر تنه درختی نشست و مرز ایران و توران را نشانه گذاشت. سیاوش کسرائی در منظومه آرش کمانگیر شیواترین روایت شعری آن را گفته است. و شاهرخ مشکین قلم در جشنواره روایت زیبای آن را به رقص نمایش داد.
تیرگان از همه رو شایستگی آن را دارد که هر سال گرفته شود. از زیبائی خود افسانه که بگذریم نسل تازه ایرانیانی که با فولکلور مذهبی آخوندی بزرگ شده است حتی اگر از بسیاری باورهای آن آزاد باشد، که هست، نیاز دارد که جهان را بیرون از معامله هر روزه با خداوند برای برطرف کردن دشواریها و رسیدن به خواستهای شخصی و زندگی جاویدان در بهشت ببیند. آرش کمانگیر آرمان جانبازی بی چشمداشت است ــ درست بر خلاف شهید ــ و آرمان پیروزی بی خشونت است. مردی همه نیروی جان و تن خود را در تیر و کمانش میگذارد به امید آنکه مرز کشورش را تا آمو دریا بکشاند. جان او همراه تیر از تن میرود ولی آمو دریا مرز ایران میشود.
***
این روزها همزمان با مهر ماه است و شانزده مهر روز جشن بزرگ مهرگان است، جشن پائیز، هنگامی که مردمان ارمغانهای تابستان را گرد کرده با شادی به پیشباز سرما و زمستان میرفتند. مهرگان در ایران اهمیتی دست کم به اندازه نوروز داشت، به اندازهای که در عربی به جشن و جشنواره مهرجان میگویند (عربها بر خلاف ادیبان سنتی ایرانی که از طهران نیز دست بردار نیستند، حتی اگر ضرورت آوائی نباشد، واژهها و حتی نامهای وامگرفته را معرب میکنند.) میتوان در هفته دوم اکتبر یک شنبهای را برای جشن مهرگان گذاشت و در هر اجتماع ایرانی بیرون جشن گرفت تا اندک اندک به خود ایران نیز برسد. خانمهای ایرانی میتوانند خوراکی را از گنجینه آشپزی ایرانی برگزینند که از سبزیها و دانههای فصل، سرشار و تهیهاش آسان باشد و آن را خوراک سنتی مهرگان سازند. سیزده بدر به همین گونه جشنی بزرگ در بیرون ایران شده است و هر سال تا هزاران تن در پارکها (بزرگترینش در آرنج کانتی کالیفرنیا) گرد میآیند و نمایش کمیابی از ادب و پاکیزگی و نظم میدهند.
آموختن از گذشتههای ایران که با خودستائی و احساس برتری تفاوت دارد تنها یک نیاز روانشناسی برای ملتی شکست خورده نیست که نمیداند شرمساری داشتن چنین نظام حکومتی را به کجا ببرد. ما خود را به دست خویش چنان کوچک کردهایم که دیگر نمیتوان به ما نسبت شوونیسم داد. ولی در این زمینخوردگی ملی اگر پیشینه بزرگ ایران به یاری بیاید و دمی احساس والائی را در ضمیر ملت بیدار کند از آن نمیباید به طعنه این و آن روی برتافت. تفاوت بزرگ ما با این جغرافیای شوربخت سرنوشت ما، در همین است، در روانپارگی تاریخی ماست. رویکرد ما به خود، به آنچه هویت ملی مینامند، یکدست نیست و از همین دوپارگی فرهنگی و تاریخی است که میتوانیم برای بازسازی خود بهره بگیریم. سدهها تکیه را بر یک پاره، بر هویت مذهبی، گذاشتیم و هنوز داریم بهای آن را میپردازیم. اکنون تکیه بر پاره دیگر، بر پاره ایرانی، گذاشته میشود. انسان نمیتواند کارهای نسل جوانتر روشنفکران ایرانی را دنبال کند و از امید به آینده این ملت، ملتی که پیش از هر چیز ایرانی و پیچیده در افسون “ایده ایران“ خواهد بود، سرشار نشود.
این ایده ایران در یک تاریخ استثنائی است و در یک ادبیات باز هم استثنائی و یک میتولوژی دلکش و انسانی، یکی از انسانیترین میتولوژیها. کاوه و آرش و سیاوش همان اندازه به آن جان دادهاند که نوروز و مهرگان و سده…. فردوسی یک گوشه آن است، زرتشت و مولوی گوشه دیگر آن (جا برای همه نامها نیست.) از خشونت و نامردمی و ستمگری دستکم از بسیاری دیگران ندارد. ولی در بستر اصلی انسانگرای آن عنصر رستگاری هست که همواره میتوان بدان بازگشت. تاریخش را پادشاهان نویساندهاند ولی صورت آرمانی آن پادشاهان کورش تاریخی است که دلی سرد و پهناور همچون اقیانوس را با دیدی جهانگیر به هم داشت، و فریدون افسانهای است که شاهنامه او را چنین میستاید (بالاترین ستایش در هر زبانی:) “جهان را چو باران به بایستگی / روان را چو دانش به شایستگی.“
اکتبر ٢٠٠٨
کدام شبح افتاده است؟
بخش 4
جهانبینی خوشبینی، امید به دگرگونی
کدام شبح افتاده است؟
آنچه از گفتمان سیاسی و فرهنگی در درون و بیرون کشورهای مسلمان، از خبرهای روزانه و منظره دلگیر کامیکازهای اسلامی و قربانیان همه گونه بمبها و گلولههای آنان بر میآید میتواند ما را به یاد مانیفست مشهور و پرهیب (شبح)ی که گویا بر جهان افتاده است بیندازد. اسلامیان در همه جا مسلمانان را در پشت خود گرد میآورند و سرزمینها و اجتماعات اسلامی را در هر جا، از جمله در حومههای شهرهای اروپا، فتح میکنند. شمشیر اسلام در دست تروریستهای از جان گذشته کامیکاز برندهتر از همیشه است. جهان پس از کمونیسم با بزرگترین خطر روبرو شده است.
این تصویر برای ما که به ویژه زخم انقلاب و جمهوری اسلامی را بر تن و جان خود داریم دلسرد کنندهتر است. ولی موج بالاگیرنده اسلام “خرد متعارف“ی است conventional wisdom که زمانش سر آمده است. اگر از نزدیکتر بنگریم آن گونهها هم نیست.
گذشته از پراکندگی و دشمنیهای درونی و رقابتهای مذهبی و ملی کشورهای مسلمان و اسلامی و یکدست نبودن رویکرد مذهبی مسلمانان در هر جا، مشکل اصلی نگرش ما در فراموش کردن این است که همه قدرتی که به پدیده اسلامی میدهیم از ضعف و نادانی و واپسماندگی برمیخیزد. بنیادگرائی و پرورشگاه آن، جهان اسلام، بهتر است بگوئیم جهان کشورهای با اکثریت مسلمان، هر روز و در هر جا در کشاکش با نیروهائی است که آن را میفرسایند و هیچ دفاع موثری در برابرشان ندارد. زمانی مائو استراتژی گردانیدن نقطه ضعف را به نقطه قدرت فرمول بندی کرد. او در شهرهای بزرگ ضعیف بود پس رو به روستاهای واپسمانده آورد تا شهرها را در محاصره روستاها گیرد. ولی همان مائو پس از پیروزی خواست روستاها را مراکز تولید صنعتی کند (جهش بزرگ به پیش) که ویرانی کلی به بار آورد. نقطه ضعف در تحلیل آخر همان ضعف است.
جهان اسلام نه مائو دارد نه نقطههای ضعف بزرگ آن اجازه چنان استراتژی را میدهند. اسلام رزمجو militantکه اکنون بزرگترین تهدید “نظامی“ در جهان قلمداد میشود در میان خود مسلمانان با مقاومت و بیزاری روزافزون روبروست؛ و در رویاروئی با جهانی که در کار گشودن راز آفرینش و طبیعت ماده و نیروهائی است که اجزاي روزافزون اتم را برگرد هم نگه میدارد (روزافزون به معنی کشف اجزای تازه) چه خواهد توانست؟ فرهنگ غربی ــ به ویژه فرهنگ پاپ ــ در کار همرنگسازی تودههای اسلامی است. در آمریکا که بیگانه معنی ندارد (تیم آمریکا در المپیاد بی جینگ از تیم همه کشورهای دیگر نشانی داشت) دیگر از آمریکائیان مسلمان به عنوان ماهیت سیاسی مشخص نمیتوان سخن گفت و آن هفت میلیون تن از همرنگی به همسانی میرسند. اروپائیان نیز خواه ناخواه و دیر یا زود بر همان راه خواهند رفت و مسلمانان را در درون خود خواهند پذیرفت. در جامعه های اسلامی فرایند همانند شدن با جهان پیشرفته کندتر خواهد بود ولی سرانجام آن را از هماکنون میتوان دید. هیچ نیازی به دادن امتیازات سیاسی (وارد شدن در اتحادها) یا فرهنگی (پذیرفتن نسبیگرائی) نیست. اسلام در دو جبهه حیاتی، در پهنه فرهنگ و کیفیت زندگی، با هماوردی روبروست که از آن بر نخواهد آمد. در پایان این نبرد اسلام به عنوان دین تودههای بزرگ خواهد ماند ولی برای افراد به عنوان خودشان و نه یک کلیت زور و تهدید؛ و با آزادی عملی در اندیشه و گفتار که به هیچ جامعه اسلامی اجازه داده نشده است.
***
نمونهها بسیار است ولی شاید بهتر از عربستان سعودی، سرداب هزار و چهار صد ساله راست آئینی orthodoxy و گرمخانه اسلام رزمجو، نمیتوان آورد. در هفتههای پیش از یازده سپتامبر دو نوشته یکی در سامانه “الف“ و دیگری در روزنامه الوطن از دو روشنفکر سعودی انتشار یافت، از این نوشتهها به خوبی پیداست که به دنبال حمله تروریستی گروه بن لادن به نیویورک و واشینگتن و کشتاری که راه انداختند در جامعهای مانند عربستان نیز گفتمان دگرگونی، لیبرالیسم و آزاد اندیشی، دارد زیر نگاه موافق دستگاه حکومتی جائی باز میکند. صلاح الراشد یک روشنفکر لیبرال، در نوشته اول پس از اشاره به اینکه مسلمانان به چشمان خود دیدند که خونریزی جز ویرانی، انزوا و بدنامی و سرکوبی راه به چیزی ندارد مینویسد که کشتن غیر نظامیان چه در غرب و چه در میان هممیهنان و همکیشان، مسلمانان را به هوش آورده است که چاره در پویش فرهنگ و صلح است و چشمپوشی از جنگ و کشاکش. او در خوشبینیاش تا آنجا میرود که از یک انقلاب معرفتی یاد میکند که گذشته و فرهنگ گورستان را تکان داده است و بجای باززائی گذشته و نمادها و پیروزیهای آن در پی بریدن از فرهنگ مرگ و پیوستن به زندگی و پیشرفت و توسعه اقتصادی است.
به نظر او پس از حملات تروریستی در بیرون و درون عربستان سعودی، صدای لیبرالیسم دارد دست بالاتر را پیدا میکند. رهبران لیبرال به حمله پرداختهاند و با افراطیان اسلامی رویارو میشوند. جنگ با تروریسم و فرهنگ ترور به اردوی لیبرال سعودی فرصت داده است که به حکومتی که آنان را بدترین دشمن خود میشمرد بپیوندد. در همین حال افراطیان که چند شاخه شدهاند گاه بر ضد یکدیگر سخن میگویند. ناتوان شدن جریان اسلامگرا در عربستان سعودی بر قدرت همتایان آن در بیرون نیز اثر خواهد گذاشت.
در مقاله الوطن علی سعد الموسی، یک روزنامه نگار لیبرال و مدرس دانشگاه، بر این است که ۱۱ سپتامبر خطی است که دوران گفتمان اسلامگرای سعودی را از گفتمان مدرن با ویژگی بحث فعال و همه سویه آن جدا میکند. به نظر او آن ٤٥ دقیقه در ١١ سپتامبر بازگشت جهان را به حال پیشین ناممکن ساخت؛ و در عربستان سعودی به بحث پرغوغائی درباره همه تابوها ــ حقوق بشر و جایگاه زنان، فساد، مواد درسی، و حقوق اقلیتها و مانندهای آن ــ دامن زد. قصد آن بود که گروههای گوناگون از چندگرا (پلورالیست) بودن جامعه و مکاتب مختلف مذهبی و فلسفی آگاه شوند و بدانند که همه چیز را به یک رنگ درآوردن و تحمیل یک ایدئولوژی بر خلاف طبیعت بشری است. به گفته او دگرگونیها فراوان بوده است. برای نخستین بار زنان و مردان به شمار برابر در میزگردها حضور یافتند؛ و امروز هیچ خواننده مطبوعات نیست که متوجه تفاوت آن با گذشته نشود. مردم هوای تازهای تنفس میکنند. او میپذیرد که بیشتر بحثها تا کنون بیش از واژهها نبوده است. “با اینهمه ما دریافتهایم که گشاده نبودن موضوعاتی مانند مواد درسی چه هزینه سنگینی خواهد داشت و بزرگترین مانع پیشرفت، مقاومت در برابر دگرگونی و توسعه است. مهم تر از همه این است که همه چیز موضوع بحث و استدلال قرار گیرد.“
***
آنچه از این نوشتهها بر میآید آغاز هم نیست و آغاز آغاز است. ولی اگر در چنان جامعه و نظام حکومتی نیز میتوان به چنین مرحلهای رسید میباید مسئله را بسیار جدی گرفت. در نبرد با واپسگرائی و بنیادگرائی و تروریسم اسلامی، ما متحدانی بیش از آنچه میپنداشتیم داریم. امروز ــ و با درسی که در ١٣٥٧ گرفتیم ــ میباید پابرجاتر و تزلزلناپذیرتر بایستیم. ملی مذهبی میانهکار، دمکرات اسلامی آماده برای زیر پا گذاشتن اصول، به ماندگاری آنچه از نظر تاریخی رو به پایان است کمک میکنند. وسوسه پیوستن به قدرت در همه هست ولی این بار دست کم قدرت را در جائی که هست، در جهانی که میخواهد دیوارهای نادانی و ناداری و ناتوانی را فرو ریزد، جستجو کنند. اگر شبحی هم افتاده باشد بر جهان اسلام است و نامی جز روشنگری و پیشرفت ندارد.
اکتبر ٢٠٠٨
معجزهای که ممکن است
بخش 4
جهانبینی خوشبینی، امید به دگرگونی
معجزهای که ممکن است
یک نویسنده نامآور نسل تازه درخشان روزنامهنگاران ایرانی چند ماه پیش تصویری دلشکن از شرایط یاسآور سیاسی و اجتماعی ایران به دست داد که اکنون با بحران اقتصادی، تیرهتر و یاسآورتر است. او جامعه را در حال افتادن به یک سیاهچاله black hole توصیف میکند؛ میگوید نومیدی و احساس بیاثری تودهها و سرامدان، بر از همگسیختگی بند بند جامعه افزوده شده است. مردمانی پاک از قلمرو اخلاق بیرون آمده، تنها به سود شخصی خود میاندیشند و حاضر به پذیرفتن هیچ “ریسک“ی نیستند. این نویسنده که آوردن نامش در اینجا میتواند بر گرفتاریهایش بیفزاید یکی دیگر از بیشمارانی است که از ایران بیشتر همچون کشوری از دست شده و در سیاهچاله نیهیلیسم فرو رفته یاد میکنند.
در واقع نیز جز کوشندگان جامعه مدنی ایران و نویسندگان و اندیشهمندانی که امید خود را بر ضد امید نگه داشتهاند و امید ما همه به آنهاست، هر چه از ایران میرسد غمافزاست. مسافر ایران که از دیدار دوباره خانواده بازگشته میگوید روزی در خیابان مانند کودکی، بر حال میهن خود، گریسته است. مانند آلمان نازی و اروپای شرقی کمونیست، نظام سیاسی ایدئولوژیک، جامعه را از فضیلتهای مدنی و حس اخلاقی تهی و از بیاعتقادی و خشونت پر کرده است. آمارهای ایران تکاندهنده است؛ به عنوان نمونه از هر هشت ایرانی یکی پرونده قضائی دارد ــ مردمان عملا دست به گریبان یکدیگر زندگی میکنند. اما البته از بیکاری و کودکان خیابانی دیگر نشانی نمانده است زیرا به تعریف رسمی، بیکار کسی است که در هفته کمتر از یک ساعت کار کند و کودک خیابانی کسی است که در خیابان زاده شود و در خیابان بمیرد. میباید انتظار داشت که روسپیان و معتادان نیز به همین ترتیب از جامعه ما پاک شوند.
ما اگر در بیرون صلای خوشبینی و امیدواری در دهیم خواهند گفت که دستی از دور بر آتش داریم؛ ولی خوشبینی و امیدواری ما تنها بر مقایسههای تاریخی فراوان استوار نیست ــ بدتر از ما نیز به رستگاری رسیدهاند ــ و یک پایه فلسفی نیز دارد که شاید نخستین بار غزالی با نظریه ممکن شمردن معجزه بیان داشت. برای جلوگیری از هر بد فهمی می باید افزود که غزالی شیعه آخوندی نبود و معجزه ای که در نظر داشت در مقوله برآوردن حاجت با زیارت و دعا و سفره انداختن و باز کردن سرکتاب و، اکنون، فرستادن ایمیل به چاههای زنانه و مردانه نمیگنجید. ما در اینجا با تعبیر آزاد نظریه او میتوانیم پاسخی برای مسئله خود بیابیم. آیا کار ایران به جائی نرسیده است که مگر معجزهای روی دهد؟
معجزه پدیدهای است که به سبب ناممکن بودن دگرگونی عناصری که آن را میسازند دست به آن نمیتوان زد و همان است که هست. غزالی میگفت که عناصری که هر موقعیتی را میسازند ناگزیر از دگرگونی هستند، و هنگامی که دگرگونی در آن عناصر پیدا شود معجزه روی میدهد. ما میدانیم که دگرگونی در ذات اشیاء و امور، و تنها واقعیت تغییرناپذیر است. در رمان یوزپلنگ که مشهورترین رمان ادبیات مدرن ایتالیاست، “لامپه دوزا“ جملهای بسیار پرمغز در این معنی آورده است: برای آنکه پدیدهها همان که هستند بمانند میباید آنها را تغییر داد. اگر آنها را به حال خود بگذاریم چیز دیگری میشوند.
هشت سدهای پس از غزالی یک نویسنده هوشمند آمریکائی نظریه “نقطه جابجائی tipping point“ را پیش آورده است که مکانیسم دگرگونیهای معجزآسا را باز میگوید. او این فرایند را به انفجار یک بیماری واگیردار مانند میکند: افراد انسانی مانند ویروس عمل میکنند. ویروسها پراکندهاند و بسیار میشوند. زمانی که شمار ویروسها به اندازهای که میباید برسد انفجار واگیردار روی میدهد. نمونههای چنین فرایندی را ما در زندگانی روزانه هم میبینیم. ناگهان یک عادت اجتماعی، یک باور عمومی جایش را به دیگری میدهد ولی در واقع ناگهان نیست؛ جابجائی به نقطه خود رسیده است.
***
ما “سبکباران ساحلها“ آن گونه هم که میپندارند از سر آسانگیری نیست که آینده بی جمهوری اسلامی را به روشنی میبینیم و برای رسیدن به آن میکوشیم. برای نومید شدن از آینده ایران چنانکه در بالا دیدیم میباید به پارهای درخشانترین ذهنها بیاعتنا ماند. نومید شدن از مردم ایران تنها در یک صورت ممکن است ــ اینکه مردم ما نتوانند دگرگون شوند. ما میپذیریم که در حال حاضر مردم ایران بر رویهم در بهترین صورت خود نیستند. هر چه هم به دیده خطاپوش بر احوال بسیاری از هممیهنان بنگریم آنان را نمونه شهروندان مسئول و مردمان روشنبین نمیبینیم. گناه آنچه بر ایران میرود همه به گردن خامنهایها و احمدی نژادها نیست و مانندهای کردان، وزیر پیشین کشور، را در هر جا به فراوانی میتوان یافت.
اما یک ملت تنها معتادان و روسپیان و میلیونهای زیر خط فقر و نامهنگاران چاه نیست. یک ملت، تنها، نسل حاضر آن نیز نیست، به ویژه ملتی که قطار تاریخش به درازای سه هزار سال است؛ و غنا و پیچیدگی آن تاریخ، دامنه و حجم کارهائی که در آن سه هزاره شده است، کمر هر ملتی را خم میکند و سر ش را پیوسته بالا میگیرد. این تاریخ یک عنصر زنده همیشه حاضر است و دست کم اهمیتی به اندازه بزرگترین جمعیت معتاد در جهان دارد. ایران چیزی بیش از آن تودهای است که اینهمه از کاستیهایش میگویند؛ و آن توده ظرفیتی بسیار بیش از موقعیت تاسفآور کنونیاش دارد. قطار درازآهنگ تاریخ شگرف ایران این مردم را آگاهانه و نیاگاه در خود میکشد و از آنها مردمان دیگری بدر میآورد. ما در اینجا از صدها هزارانی نمیگوئیم که سرکشانه در چالش هر روزه رژیماند؛ روزنامهنگارانی که زیر تهدید همیشگی توقیف پیوسته از سر میگیرند؛ دانشجویان و کارگران و زنانی که زندان و بیکاری و محرومیت از تحصیل را به چیزی نمیشمرند؛ نویسندگان و روشنفکرانی که سانسور خفه کننده هم نمیتواند صدای آنها را ببرد. ایرانی نمیتواند خود را از سرمشقهای بزرگ گذشتهاش جدا کند. در ژرفای سیاهچالهای که افتاده نگاهش به ستارگانی است که آسمانهای دوردست را نیز روشن کردهاند.
گفتاوردی از امرسون زبان حال ما نیز هست: برای من (ما) همه چیز توضیحپذیر و عملی است. من (ما) شکست خوردهام (ایم) ولی در پیروزی زاده شدهام (ایم).
نوامبر ٢٠٠٨
ــــــــــ
توضیح: نوشته فوق در کتاب “پیشباز هزاره سوم ـ رسالههائی در سیاست، تاریخ، فرهنگ“ (بخش پیشگفتار) آمده است. درج مجدد آن در این اثر به منظور ارائه مستقل آن می باشد.
مردی که از خود فراتر رفت
بخش 4
جهانبینی خوشبینی، امید به دگرگونی
مردی که از خود فراتر رفت
درگذشت آیتالله منتظری ضایعه بزرگی برای ملت ایران است. او مردی بود که بزرگترین مقام جمهوری اسلامی را در پای دفاع از انسانیت خود فدا کرد و دو دهه در حالت نیمهزندانی بسر برد. حضور دلیرانه و روشنگرانه او برای مبارزه مردم ایران، برای نگهداری آبروی دین در جامعهای که با واقعیت زشت حکومت دینی روبرو شده است و برای همان انسانیتی که آماده بود زندگی خود را در پای آن بگذارد اهمیت بسیار داشت و اکنون زنده نگه داشتن نام بلندش همچنان به پیشبرد آرمانهای او کمک خواهد کرد.
آیتالله منتظری به عنوان یک انقلابی پیشین اسلامی که احتمالا تا پایان، پارهای باورهای خود را نگهداشته بود نمیتواند برای ما نمونه باشد ولی موضعی که نخست در کشتار سال ۶۷/88 و سپس در برابر سیاستهای رژیم گرفت و به ویژه پشتیبانیاش از جنبش سبز به او جایگاهی میدهد که میباید برای همه رهبران مذهبی نمونه باشد. او در برابر حکومت و از آن دشوارتر، مردمی که هنوز در افسون خمینی بودند ایستاد و با پشتیبانی از جنبش سبز و چالش مستقیم خامنهای بزرگترین ضربه را به ولایت فقیه زد. کسی که خود از گزارندگان نظریه ولایت فقیه بود با روی آوردن به مردم و رویگردانی از استبداد آخوندی و اعتراف به اشتباه خویش بیش از هر کس پایههای حکومت اسلامی را سست کرد.
زنان و مردانی از جنس آیتالله منتظری در این چرخشگاه بزرگ تاریخی که همه چیز زیر بازنگری است نشان میدهند که برای رستگاری ملت ما صفات افراد بیش از عقاید آنان اهمیت دارد. ما به آدمهای متفاوتی نیاز داریم. آدمهائی که دلاوری ایستادگی بر اصول، چالش کردن دوستان و هواداران و خرد متعارف، شکستن قالبها، جبران اشتباهات را داشته باشند، با انسانیتی که فراتر از هر سود شخصی و بستگی سیاسی برود. آیتالله چنان مردی بود، رهبر طراز اول یک انقلاب و رژیم غیر انسانی بود که سرانجام توانست دست بالاتر را به ارزشهای انسانی خود بدهد و سرمشقی برای همه ما بگذارد.
دسامبر ٢٠٠٩
برگ زرین تاریخ ایران
بخش 5
وقار سبز زیر فشار سیاه؛ تابآوری یک جنبش اجتماعی
برگ زرین تاریخ ایران
یک هفتهای پس از انتخاباتی که همه چیز را به هم ریخت هنوز نمیتوان مسیر رویدادها را به روشنی دید. احتمالات گوناگونی میتوان داد و بستگی به عوامل بسیار دارد. رژیم تا کجا در خشونت و بیاعتنائی به مردم خواهد رفت؛ مردم تا کجا خواهند ایستاد؛ و چه بخشهائی از رژیم به مردم خواهند پیوست؟ ولی یک امر را مسلم میتوان گرفت. جمهوری اسلامی، از جمله ولایت فقیه، چنانکه در سی ساله گذشته بود پایان یافته است. روند مقاومتناپذیر لیبرال شدن فرهنگ و دمکراتمنش شدن جامعه و حکومت ایران تکان اصلی را خورده است و به عقب رانده نخواهد شد.
انتخابات ریاست جمهوری را از همان آغاز پیکار انتخاباتی بر سر داوهائی بسیار بالاتر از مقام ریاست جمهوری بازی کردند. از سوئی نسل تازه، و ردهی سپاهی ـ مافیائی رهبری رژیم برای برقراری تسلط بیچون و چرای خود آماده میشد؛ از سوئی نیروهای جامعه مدنی ایران در پی فرصتی برای پیش تاختن و دگرگون کردن فضای سیاست، از جمله جا انداختن گفتمان تازه دمکراسی لیبرال میبودند؛ و از سوی دیگر بخش هشیارتر رهبری سنتی انقلاب و جمهوری اسلامی پایان خود را به روشنی میدید و نومیدانه آماده بود در کنار نیروهای جامعه مدنی نیز قرار گیرد. بازی ناشیانه و گستاخانه حکومت احمدی نژاد با انتخابات را میباید در پرتو این واقعیات دید. او و فرماندهان سپاه که اکنون قدرت پشت پردهاند میخواستند به یک ضرب شصت، هم جنبش مدنی ایران را سرخورده کنند و هم پایگاه قدرت مطلقی بسازند که دیگر پروائی از ظواهر قانونی نیز نداشته باشد.
اکنون تخم مرغ در کلاه احمدی نژاد و قدرتهای پشت سرش شکسته و نبردی که به این بزرگی انتظارش را نداشتند درگرفته است. هر سه سوی کارزار بر سر دو راهیاند. رژیم میداند که اگر تسلیم شود بازی را دیر یا زود خواهد باخت، در همان حال اطمینان ندارد که بتواند با هر اندازه خشونت نیز موج اعتراض و عصیانی را که برخاسته است فرو نشاند. تاکتیکهای بیرحمانه همیشه کارساز نبوده است و حکومت احمدی نژاد در سطحهای گوناگون جامعه بیش از آن با مخالفت روبروست که دست گشادهای داشته باشد. مردم بوی پیروزی را اگرچه در دور دست شنیدهاند و اگر اکنون کوتاه بیایند نه تنها فرصتی طلائی را از دست خواهند داد بلکه راه یک حکومت فاشیستی تمام عیار را از روی نمونه اروپای مرکزی دهه سی سده گذشته هموار خواهند کرد. “روحانیت“ سنتی فرمانروا که هم اکنون تکههای مهمی از غنیمتهای مالی و سیاسی را به پاسداران باخته است در پیروزی احمدی نژاد پایان خود را میبیند. پردهدریهای او در مناظره انتخاباتیاش روند نبرد آینده قدرت را به روشنی نشان داد: پاکسازی آمیخته با رسوائی هر کسی بر سر راه دیکتاتوری فاشیستی آینده قرار داشته باشد. اما کار بر رهبران سنتی نیز آسان نیست. آنها متحدانی جز نیروهای جامعه مدنی ندارند و آن نیروها گرایشهای عرفیگرا (سکولار) و لیبرال ـ دمکرات خود را به بانگ بلند اعلام داشتهاند.
با آنکه هیچ کس به ویژه از بیرون ایران نمیتواند فراآمد این کارزار سه جانبه را پیشبینی کند همه چیز بستگی به درجه پایداری توده بزرگ مردمانی دارد که به پیشتازی نسل جوان ایران سرتاسر نظام ولایت فقیه را چالش کردهاند. آنها تاکنون شمار روزافزون کشتگان و زخمیها و بازداشتشدگان را تاب آوردهاند. حکومتی که هماکنون سپاهی است و از بالای سر مراجع قانونی عمل میکند با همه سرکوبگریها از خاموش کردن آنان بر نیامده است. رهبران نمادین (سمبولیک) جنبش مردمی، رقیبان اصلی انتخاباتی احمدی نژاد و رئیس جمهوری پیشین، با رها نکردن میدان به حرکت توده خشمگین جهت میدهند و مبارزه را (تا کنون) در مسیر درست خود ــ تمرکز بر انتخابات، و دوری از خشونت حتی در پاسخ خشونت ــ نگهداشتهاند. متحدان تاکتیکی مردم در میان رهبران مذهبی از درون نظام به مبارزه مردمی یاری میرسانند.
در همان حال حکومت سپاهی (حکومت بالقوه کنونی که اگر این کارزار را ببرد رسمیت خواهد یافت) همه تاکتیکهای فریب و سرکوبگری را که از رژیمهای دیکتاتوری و توتالیتر آموخته است بیش از پیش برای درهم شکستن مقاومت مردم بکار میگیرد. از کشتن و سر به نیست کردن رهبران جنبش، از ترساندن تظاهر کنندگان، از گشادن دست اوباش بسیجی بر جان مردم، از دروغ پراکنی، از کشاندن تظاهرات خویشتندارانه مردم به خشونت، ما میباید انتظار بدترینها را داشته باشیم. هزینههای این کارزار برای مردم سنگین خواهد بود. هر چه در روزها و هفتههای آینده بتوان دید فداکاری و قهرمانی است ــ به گفته چرچیل اشگ و عرق و خون. این بر خود آنهاست که میان پیروزی احتمالی و پرداخت واقعی سنگینترین هزینهها یکی را برگزینند.
***
ما همه مردمانی که سی سال یا چنین برگشت روزگار را پیشبینی میکردیم یا آرزویش را میداشتیم چه باید بکنیم؟ منتظر باشیم که یک رهبر خمینیوار فرماندهی را در دست گیرد؛ هر کدام خواستهای حداکثر خود را پیش بکشیم؛ پشتیبانی خود را از جنبش مردمی دریغ کنیم چرا که موسوی از خودشان است؛ موسوی را در یکی دیگر از غلیانهای تاسفآور احساساتیمان به آسمان برسانیم؛ باز دست پنهان اوباما و بی بی سی و دیگران را ببینیم و “تئوری“ ببافیم؟ یا بکوشیم که ویژگیهای جنبشی را که هر چه بشود برگ زرینی در تاریخ ایران خواهد بود دریابیم و همراه آن برویم؟
خیزش باشکوه مردم ایران نه فرمانده دارد، نه رهبر، نه از جائی هدایت میشود. موسوی رهبر نمادین این پیکار شده است ولی سه ماه پیش موسوی که بود؟ آنها که سی سال بهانه آوردند که مبارزه رهبر میخواهد اکنون میتوانند ببینند که مبارزه برعکس رهبر میسازد.
سرامدان طبقه متوسط فرهنگی دهها میلیونی ایران که یک بار دیگر ایران، دمکراسی و حقوق بشر را بالاتر از همه نهادهاند و از سرچشمههای ناسیونالیسم ایرانی و لیبرال دمکراسی اروپائی سیراب میشوند رهبری این جنبش را در دست دارند. از این نظرها جنبش ۲۲ خرداد، یا سبز، یادآور انقلاب مشروطه است که انقلابی به رهبری گفتمانی بود که سرامدان طبقه متوسط کوچک آن روز ایران پیشتاز آن بودند. با آنکه همه گروههای سنی جمعیت ایران در آن شرکت جستهاند موج کوهپیکر جوانان بیست سی سالهای در پشت این جنبش است که فرض میشد فرزندان مغز شوئی شده انقلاب اسلامیاند. انتخابات و موسوی موضوع اصلی این جنبش نیستند و موسوی برای تغییر رژیم نیامده است؛ او همان است که گفته است: اصولگرای اصلاح طلب. با اینهمه هر تغییر شعار، و برداشتن تکیه از انتخابات، هر محکوم کردن موسوی به دلیل کسی که هست و کسی که بوده است، هر تسلیم شدن به خشونت و تلافی کردن و انتقامجوئی به بیراهه خواهد رسید. کوتاهبینی و رفتار کودکانه احساساتی در چنین درام سهمگین، یک بار دیگر ما را به شکست خواهد کشاند.
ژوئن ٢٠٠٩




















