«

»

Print this نوشته

بخش ۱ / حزبی برای دگرگونی / پیکار‌ها و نوآوری‌های مشروطه نوین

 

بخش ۱

            حزبی برای دگرگونی

 

پیکار‌ها و نوآوری‌های مشروطه نوین

‏‏‏هشت سالی پیش کوشش جدی برای سازمان دادن به طیف سلطنت‌طلب در اجتماعات ایرانی بیرون آغاز ‏شد. این طیف با گستردگی و ظرفیت‌های‌ش کمتر از دیگران نیاز به سازمان یافتن نداشت و لی چه به سبب ‏ابعاد بزرگ خود، و چه به دلیل نداشتن تجربه کار حزبی، با مشکلاتی بیش از بسیاری گرایش‌های دیگر ‏روبرو بود که بقایای روابط تشکیلاتی خود را به بیرون آورده بودند.

در نخستین سال‌های حکومت اسلامی ‌و مدت‌ها پس از آن همه گروه‌ها و گرایش‌های سیاسی تبعیدی در همان فضای ناسالم ‏دوران انقلاب بسر می‌بردند. رژیم انقلابی، آنان را به یکسان از میهن رانده بود و در کشورهای خارج و ‏در زیر قوانین دمکراتیک سرزمین‌های متمدن‌تر به همزیستی محکوم‌شان کرده بود. اما شکست و تبعید اگر ‏هم تغییری در آنان داده بود تنها بر حق بجانبی‌شان افزوده بود. هرکدام با دشمنی و تلخی بیشتر درپی انتقام ‏و پاک کردن حساب‌ها بودند و رژیم آخوندی برای بیشترشان دشمن شماره یک نمی‌بود. آنها با احساس تاسف تمام نمی‌‏توانستند مانند ایران یکدیگر را بزنند و بگیرند و بکشند و در بیرون ناگزیر بودند به حملات زبانی وترور شخصیت، ‏و خشونت گاهگاهی خرسند باشند.‏

در میان تبعیدیان، سلطنت‌طلبان که “بالاتر نشسته بودند و استخوانشان سخت‌تر شکسته بود” از همه ‏تلخ‌تر و سردرگم‌تر بودند. نیاز روانشناسی‌شان آنها را بیش از دیگران قربانی افسانه پردازی‌های توطئه ‏اندیشان می‌کرد. این خودشان نبودند که چنان کوتاهی‌ها و زیاده‌روی‌هائی داشتند و به آن آسانی خود و کشور ‏را در پای یک انقلاب نالازم ریخته بودند. دنیا بود که از ترس، از حسادت، چنان بلائی برسرشان آورده ‏بود. ده ساله نخستین حکومت اسلامی ‌را در آرزوی بیهوده بازگشت دو ماه و دو سال دیگر سپری کرده ‏بودند و هزار هزار رها می‌کردند و زندگی‌های‌شان را باز می‌ساختند. اگر امیدی در میانشان مانده بود، ‏نادری و شاه اسماعیلی می‌بود که یک تنه مبارزه را به سامان رساند و تبعیدیان را به جهان گم کرده‌شان باز ‏گرداند. انقلاب اسلامی ‌از پایه تکان‌شان داده بود ولی عبرتی بیش از این نداشت که بار دیگر اگر دست‌مان ‏رسید می‌دانیم با مخالفان چه کنیم. تقریبا همه آنها در پناه نظریه‌های توطئه هیچ ضرورتی به بازاندیشی موقعیت خود‏، همچنان که بردوش گرفتن بار مبارزه، احساس نمی‌کردند. چنانکه در بیشتر موارد پیش می‌آید ضربه ‏شکست، آنها را بیشتر به گریز از مسئولیت‌های آن و انداختن‌ش به گردن دیگران کشانده بود.‏

سازمان دادن این بخش مخالفان با افرادی عموما در چنان حال و هوا، و در اوضاع و احوالی نامساعد به ‏حال یک حرکت خودجوش سرگرفت و نخستین پیکار در همان مرحله پیش آمد. هواداران پادشاهی به یک ‏سازمان سلطنت‌طلب دیگر، هرچند بزرگ‌تر، نیاز نمی‌داشتند. آنها اگر می‌خواستند در آینده ایران سهم ‏در خورشان را داشته باشند بایست از جهان‌بینی و برنامه خود آغاز می‌کردند. مشکل اصلی‌شان همان ‏رویکرد atitude به سلطنت‌طلبی و اشتباه گرفتن‌ش با مشروطه خواهی می‌بود. زمان سلطنت‌طلبان به ‏پایان رسیده بود و خود نمی‌دانستند.

این تفاوت میان سلطنت‌طلبی و مشروطه‌خواهی، اساس یک جنبش فکری بود که از همان یک دو ساله پس ‏از انقلاب به عنوان مشروطه نوین آغاز شد. مشروطه‌خواهان و سلطنت‌طلبان در همان انقلاب مشروطه ‏از هم جدا شده و حتا با هم جنگیده بودند. اما پس از انقلاب بود که فاصله میان آنها را می‌شد نمودار کرد؛ ‏زیرا تنها در اوضاع و احوال پادشاهی در تبعید بود که می‌شد در این مقولات اندیشید. بازگشت به پیام ‏مشروطه‌خواهان که پیام ناسیونالیسم و تجدد و توسعه سیاسی و اجتماعی و نوسازی فرهنگی بود و پادشاهی ‏را از نو تعریف می‌کرد، برای ایران پس از فاجعه جمهوری اسلامی ‌نه تنها باربط و لازم بود بلکه تازگی ‏داشت. از جنبش مشروطه‌خواهی به اضافه درس‌ها و آموخته‌های این صدساله هنوز بسا چیزها می‌توان ‏برای اکنون و آینده ایران گرفت. مشروطه با پادشاهی استبدادی نمی‌خواند و اگر پادشاهی استبدادی از ‏انقلاب شکست خورده بود، مشروطه پادزهر جهان‌بینی و برنامه سیاسی ارتجاعی آخوندی به شمار می‌رفت. ‏

بازنگری انتقادی گذشته خود که مشروطه‌خواهان، بسیار پیش و بیش از هرگرایش سیاسی دیگر بدان ‏دست زدند آثاری ژرف و پردامنه داشت؛ یک عادت ذهنی در آنها جاگیر کرد که پیوسته در بدیهی‌ترین ‏پبش فرض‌ها شک کنند؛ و آنچنان اعتبار و یکپارچگی ‏integrity‏ اخلاقی و انتلکتوئل به آنان داد که از آن پس ‏نگذاشت در هیچ زمینه کوتاه بیایند یا به انحراف کشانده شوند. ژرفای دشمنی و کینه‌ای که مشروطه‌خواهان نوین در هرجا و بیش از همه در لایه گسترده سلطنت‌طلب، به سبب اختلاف آشکار در زمینه‌های ‏سیاسی و فرهنگی و اخلاقی، به سالیان دراز با آن روبرو بوده‌اند سرچشمه یک نیروی معنوی شد که به ‏سهم خود، درکنار عوامل دیگر به سالم‌تر کردن سیاست کمک کرد. ملاحظه همفکران و پیروان، ترس از ‏دست دادن حوزه نفوذ سیاسی، و آنچه روانشناسان فشار همگنان می‌نامند، برای نخستین‌بار از سوی یک ‏گرایش سیاسی بدور انداخته شد. در سازمان دادن گروه بندی سیاسی تازه هیچ امتیازی به زیان یکپارچگی ‏سیاسی و اخلاقی داده نشد. اگر اختلاف بنیادی پیش آمد از پرده بیرون افتاد ــ پیامدهای‌ش هرچه می‌بود.‏

سازمانی که با این نگرش تازه، با رویاروئی بجای سازش موقتی، پدید آمد کوچک‌تر از آن شد که می‌توانست؛ ‏ولی پابرجائی بیشتر یافت. یکدستی ایدئولوژیک و پرهیز از عوامفریبی اگرچه به بهای سنگین، بدان ‏اقتداری داد که جایگاه‌ش را در آینده ایران تضمین می‌کند. هنگامی‌که در کنگره سال ١٩۸۸، سازمان ‏مشروطه‌خواهان ایران به یک حزب راست میانه، به حزب مشروطه ایران، تحول یافت کسی آن را صرفا ‏از مقوله تغییر نام نشمرد. کارکرد شش ساله پیش از آن، نبردهای درونی و جدل‌های بیرون و انشعاب‌ها، حزب تازه‌ای را که برخلاف گروه بندی‌های مهم دیگر از صفر در بیرون ایران روئیده است یک عنصر ‏دیرپای سیاست‌ ایران گردانیده بود.

***

دومین پیکار در جریان تحریم نفتی امریکا (لایحه داماتو) پیش آمد. تا آن زمان عموم مخالفان از انزوا و ‏تحریم رژیم اسلامی ‌دم می‌زدند. پیشینه افریقای جنوبی و اصرار کنگره ملی افریقائی بر تحریم رژیم ‏آپارتاید نشان داده بود که تحریم بین‌المللی با همه کاستی‌هایش چه سلاح سیاسی مهمی ‌است. اما هنگامی‌‏ که در ١٩٩۶ حکومت امریکا به دلایل خودش و بی ارتباط به نظر مخالفان رژیم، تحریم جزئی سال ١٩۸۶ ‏جمهوری اسلامی ‌را با لایحه داماتو تکمیل کرد غوغای بزرگی از همه سو برخاست. چپگرایان و جبهه ‏بی شکل “ملیون” آن تحریم را به عنوان مقدمه یک ۲۸ مرداد دیگر محکوم کردند؛ دیگران، در میان غمخواران ‏رژیم، آن را تا تجاوز به استقلال ایران رساندند؛ و همه به حال مردم ایران دل سوزاندند که دود تحریم به ‏چشمشان خواهد رفت. جز حزب دمکرات کردستان ایران که اعلامیه‌ای در پشتیبانی تحریم داد و دیگر به ‏یادش نیفتاد، سازمان مشروطه‌خواهان ایران تنها گروهی بود که در میان حملات و اتهامات از هر سو ‏تحریم را لازم شمرد و آثار منفی آن را بر رژیم، و نه بر مردمی‌که پیش از آن نیز در تیره روزی بسر می‌‏بردند، پیش‌بینی کرد.

تحریم جمهوری اسلامی ‌درگذر زمان، و همراه با رای دادگاه میکونوس که انزوای رژیم را به حدود ‏تحمل ناپذیر رسانید، و نیز پویائی پیکار قدرت درونی جمهوری اسلامی ‌در آستان انتخابات ریاست جمهوری ‏‏١٣٧۶ / ۱۹۹۷، نقش قاطع خود را ایفا کرد؛ و روند اقتصاد ایران در این سال‌ها و روشن شدن ابعاد چند ‏ده میلیاردی بدهی‌های خارجی دوره رفسنجانی ــ سال‌هائی که درآمد نفتی ایران پاره‌ای از بالاترین ‏رکوردها را بدست آورد ــ نشان داد که تحریم، اساسا یک فشار لازم سیاسی بوده است و اثر چندان بر اقتصاد ‏ایران نداشته است. نبود هیچ احساس ضد امریکائی در مردم ایران بیشتر ثابت کرد که دودی هم اگر بوده به ‏چشم مقاماتی رفته است که از تاراج بیشتر بازماندند. بستگی یافتن نسبی بهبود مناسبات خارجی ایران، ‏چه در زمینه دیپلماتیک و چه در زمینه اقتصادی، به پیشرفت دمکراسی و حقوق بشر ــ تا جائی که در بحران ‏پیش از گشایش مجلس عاملی مهم در جلوگیری از کودتای حزب‌الله بود ــ بزرگ‌ترین پیروزی مبارزه در ‏عرصه بین‌المللی بوده است و سهم نیروهای مخالف از چپ و راست در آن فراموش کردنی نیست. درآمدن اکثریت ‏مجلس از دست نیروهائی که رفسنجانی آنها را نمایندگی می‌کند و افتادن‌ش به دست نیروهائی که با خاتمی‌‏ یکی شناخته می‌شوند آشکارا عامل قطعی بود. وضع حقوق بشر در ایران به بدی همیشه است اما دست کم ‏دیگر مجلسی نیست که چنان قانون مطبوعاتی را بگذراند.

پیکار تحریم ابعاد کوچکی داشت ولی سازمانی را که تسلیم عوامفریبی، آنهم بی نتیجه، نشده بود بر پاهای ‏خود استوارتر کرد و در پیکاری که اندکی پس از آن در گرفت به یاری آمد. سازمانی که هرجا توانست از ‏فشار اقتصادی و دیپلماتیک بر رژیم اسلامی‌ و واداشتن‌ش به رعایت حقوق بشر دفاع کرد و همچنان می‌کند ‏به آسانی بیشتری توانست میان آنچه در جمهوری اسلامی‌ یک هماورد آینده خواهد بود، یعنی جبهه ‏اصلاحگران، و آنچه برای مصالح ملی ما کشنده است، یعنی مافیای سیاسی ـ مالی، تفاوت بگذارد.

انتخابات ریاست جمهوری سه سال پیش که سرفصل نوینی در تاریخ جمهوری اسلامی ‌بود و تغییرات ‏بسیاری را در استراتژی و تاکتیک‌های همه دست درکاران ایجاب کرد بر دو گروه آسان‌تر افتاد. نخست ‏مسالمت جویانی که از همان ریاست جمهوری رفسنجانی دل به میانه‌روی و عملگرائی او بستند و با این ‏استدلال که نظام سیاسی رو به اصلاح دارد و نمی‌باید کار را به برخورد رساند، از مبارزه فعال کنار ‏کشیدند. انتخابات ٧۶ / ۹۷ ریسمان نجاتی بود که یک استراتژی بی‌اعتبار شده دربرابر واقعیت میکونوس را ‏از آب بیرون کشید. برای آنان هیچ دست بردنی در رویکرد و شیوه‌های‌شان لازم نیامد؛ اگر هم تغییری ‏روی داد در جهت خواست بازگشت به ایران بود که اکنون به بحث پذیرفتن قانون اساسی ولایت فقیه و التزام ‏بدان رسیده است و می‌باید امیدوار بود به آنجاها نکشد.

گروه دوم اعضای سازمان مشروطه‌خواهان ایران آن روز بودند که در دوم خرداد تحقق استراتژی دیرین ‏خود را دیدند و یک‌بار دیگر خود را تنها یافتند، از همه سو زیر حملات و اتهامات. آن استراتژی که از ‏همان آغاز کار زیر عنوان استراتژی پیکار سیاسی مردمی ‌اعلام شده بود دگرگونی را در توان جامعه ایران ‏می‌دانست و مبارزه درون و بیرون را از هم جدا نمی‌خواست و برای گشاده شدن سیاست ایران، که به ‏معنی قدرت بخشی به مردم است، و رساندن دست بیرون به درون تلاش می‌کرد. میانه‌روی رفسنجانی (به معنی پخش کردن منابع ملی در میان خانواده‌های مافیا) و عملگرائی او (به معنی بازکردن اقتصاد بر ‏گروه‌های بیشتری از مدعیان پرقدرت، و بستن هر راه گشایش سیاست) آنها را فریب نمی‌داد. آنها تار ‏عنکبوتی را که رفسنجانی با تقویت یک شبکه بهم پیوسته منافع مالی ـ سیاسی، و متکی به وحشیانه‌ترین شیوه‌های سرکوبگری ــ به تیر بستن مردم با هلیکوپتر، و راه انداختن جوخه‌های ترور از روی الگوی ‏دیکتاتوری‌های امریکای لاتین ــ بر گرد جامعه و نظام سیاسی می‌کشید می‌دیدند. ‏

از نظر آنان پس از دوم خرداد جز تغییری در تاکتیک لازم نمی‌بود. تا پیش از آن می‌شد همه دستگاه ‏حکومتی ایران را به یک چشم نگریست. پس از آن همان تمایزی که مردم ایران در میان”اپوزیسیون” ‏رسمی، یعنی بخشی از حکومت، با بدنه اصلی قدرت می‌گذارند لازم آمد. تاکید بر عوامل جامعه شناختی ‏و بی‌اعتمادی به توطئه بافی، آنها را به آسانی از اکثریت کاهنده‌ای در بیرون که می‌گفت همه تحولات ‏سیاست ایران بیش از ترفندی برای گمراه کردن دیگران نیست جدا می‌کرد. در تحلیل آنها از همان فردای ‏پیروزی انقلاب، نیروی روز افزونی بر ضد جهان‌بینی و گروه حاکم اسلامی ‌بسیج می‌شد. تا دوم خرداد مبارزه آن بیشتر منفی و غیر فعال بود، و شورش‌های گاهگاهی که در خون خفه می‌شدند. از آن پس ‏مرحله منفی پایان یافت و مرحله فعال، پشتیبانی کمابیشِ یک بخش از حکومت در برابر بخش دیگر آن، بدان‌گونه که در ‏استراتژی پیکار سیاسی مردمی ‌پیش‌بینی شده بود، درگرفت که همچنان ادامه دارد ‏و به تجربه ایران حالت یگانه آن را بخشیده است. اما اقلیتی نیز که از اواخر دهه هشتاد به انتظار چنین ‏تحولاتی بود، هر چند به امید گمراه رهبری رفسنجانی، مشروطه‌خواهان را محکوم می‌شمارد زیرا با ‏همه اینها در پی سرنگونی رژیم هستند.

پاسخ به آنها که تفاوتی درکار نمی‌بینند آسان است: کسی در ایران با آنها هم عقیده نیست. روزگار، آنان ‏را در تبعیدگاه‌های دور دستشان رها کرده است. هر روز در ایران اتفاقاتی می‌افتد که برای همه جز آنها ‏پر معنی و گاه باور نکردنی است. میلیون‌ها تن آگاهانه پیاپی رای می‌دهند و واقعیت‌های تازه‌ای بوجود می‌‏آورند. هیچ کس ــ و بطور روزافزون در بیرون نیز ــ به یاد این کسان نمی‌افتد. بیست سال در جهان خود ‏زیسته‌اند، بیست سال دیگر نیز می‌توانند بزیند. ایران چیز دیگری شده است و دارد باز چیز دیگری می‌‏شود. می‌توان این همه را نادیده گرفت و همچنان به دشمن و دوست “سقط گفت و نفرین و دشنام داد.” به آنها ‏نیزکه اصلاح تدریجی را در برابر سرنگونی می‌گذارند می‌توان گفت که سرنگونی تدریجی هم در جهان ‏روی می‌دهد؛ و اصلا هنگامی‌که یک نظام سیاسی، یک حکومت، از پایه با یک جامعه تضاد دارد هر ‏اصلاحی که با بنیادها سروکار داشته باشد در جهت سرنگونی است. هیچ لازم نیست تا سخن از سرنگونی ‏آمد به یاد خونریزی و هرج و مرج بیفتند. ‏

کسانی که در میان دوگروه ایستاده‌اند ــ گروهی که هیچ اختلافی میان پیش و پس از دوم خرداد نمی‌بینند و گروهی ‏که آماده بازگشت به ایران شده اند ــ اگر به اصول و هدف‌های خود وفادار باشند و همراه مردم، این جماعات ‏انکارناپذیری که از شخصیت‌ها و روزنامه‌ها و برنامه‌های معینی نه یک بار و دوبار و نه یک سال و دو سال ‏پشتیبانی می‌کنند، در پایان بهترین موقعیت‌ها را خواهند داشت زیرا بیشترین کمک را به مبارزه مردمی‌ کرده‌‏اند. آنها در واقع هم اکنون نیز بهترین موقعیت‌ها را دارند. اصالت پیکار و مخالفت را نگهداشته‌اند، ‏اصول‌شان دست نخورده است، و انتظارات و پیش بینی‌های‌شان درست در می‌آید. هنوز مانند بقیه راه ‏درازی در پیش دارند ولی راه را می‌شناسند و می‌دانند دارند چه می‌کنند.‏

***

گشاده بودن بر واقعیات و واردکردن انصاف در پیکار سیاسی سودمندی‌های فراوان دارد. یکی از آنها ‏آمادگی بیشتر برای راه آمدن با زمان است. مشروطه‌خواهان صد سال پیش سرشار از ایده‌ها و راه‌حل‌ها ‏برای موقعیت تازه جامعه ایرانی بودند که سده بیستم مانند آواری برسرش فرود آمده بود. امروز ما با همان ‏وضع در ابعاد سده بیست و یکمی‌اش روبروئیم و می‌باید طرح مشروطه‌خواهی را پیش‌تر ببریم. تا اینجا ‏مشروطه‌خواهان نوین گذشته از حمله مستقیم‌تری به قلب مساله توسعه در ایران، یعنی چیرگی تفکر دینی، بحث را در دو زمینه مهم فراتر برده‌اند: نخست مساله عدم تمرکز و حقوق اقوام ایران در چهارچوب ‏یگانگی ملی و یکپارچگی ایران؛ و دوم پایان دادن به مقوله جرم سیاسی به عنوان ریشه خشونت در سیاست.‏

طرح حکومتهای محلی که در کنفرانس ١٩٩٧ فرانکفورت توصیه و در کنگره ١٩٩۸ برلین تصویب شد ‏میان حاکمیت ‏sovereignty‎‏ و حکومت ‏government‎‏ از یک سو و حکومت مرکزی و حکومت متمرکز از سوی ‏دیگر تفاوت گذاشت. حاکمیت تقسیم پذیر نیست زیرا به معنی استقلال است، ولی حکومت را می‌توان و ‏می‌باید میان مرکز و استان‌ها و شهرها و روستاها هر کدام به فراخور خود تقسیم کرد؛ زیرا حکومت به ‏معنی اداره امور است و هر تقسیم‌بندی جغرافیائی حق دارد امور مربوط به خود را با ارگان‌های انتخابی ‏خود اداره کند و دمکراسی و توسعه نیز چنین تقسیمی ‌را در حکومت و اداره ایجاب می‌کند. بهمین ترتیب ‏غیرمتمرکز کردن حکومت به معنی از میان بردن حکومت مرکزی نیست و بویژه در موقعیت ایران یک ‏حکومت مرکزی نیرومند و دمکراتیک برای توسعه همه سویه کشور اهمیت حیاتی دارد. در طرح ‏حکومت‌های محلی تعیین حدود هر منطقه به رای مردم آن واگذار شده است. طبیعی است که با تعهد مشروطه‌خواهان نوین به اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق‌های آن (حقوق فرهنگی و مدنی افراد متعلق به اقلیت‌های مذهبی و اقوام) ‏مسئله‌ای از این نظرها به جای نمی‌ماند.‏

پایان دادن به مقوله جرم سیاسی یک نوآوری دیگر بود که در کنفرانس ١٩٩٩ رتردام توصیه شد و امید ‏است در کنگره نوامبر آینده به تصویب رسد و تا نتیجه منطقی آن پیش برده شود. با این موضع گیری، ‏پیکار با جمهوری اسلامی ‌از قلمرو انتقام‌جوئی وکینه‌کشی بیرون می‌آید؛ سیاست در ایران از آفت “وندتا” ‏یا خونخواهی رها می‌شود؛ و جامعه مدنی آینده ایران از آسیب اندیشه‌ها و روش‌های افراطی بدور می‌ماند. معنی واقعی ردکردن جرم سیاسی، پایان دادن به خشونت در سیاست است، و بیرون بردن‌ش از قلمرو ‏مذهبی حق و باطل. زیرا تنها با قائل شدن به حق و باطل در عمل سیاسی است که مفهوم جرم سیاسی پیدا ‏می‌شود. در سیاست حق و باطل وجود ندارد. آنچه امروز درست به نظر می‌رسد فردا ممکن است ‏نادرست درآید، یا شناخته شود. اگر کسان به دلیل عقاید سیاسی خود یا تصمیم‌های سیاسی که می‌گیرند، ‏از جمله قبول مسئولیت سیاسی، قابل مجازات نباشند دیگر نمی‌توان دادگاه انقلاب برپا کرد یا به پاکسازی ‏پرداخت. دیگر زندانی سیاسی معنی نخواهد داشت. عمل سیاسی، هرچه باشد و هر چه هم برای کسانی یا ‏حتا اکثریتی ناپسند باشد، جرم نیست و قضاوت آن با افکار عمومی ‌و در برابر صندوق‌های رای خواهد بود. ‏کسی که تصمیم سیاسی درستی نگرفته است رای نمی‌آورد و مجازات‌ش هم جنائی نیست. همین و بس.

آنچه می‌ماند جرائمی ‌است که افراد در زندگی عمومی‌ خود مرتکب می‌شوند: دزدی اموال عمومی، ‏آدمکشی و شکنجه، و آنچه که به نام جنایات برضد بشریت شناخته شده است و در سطح بین‌المللی پیگرد ‏می‌شود. این جرائم از سوی مسئولان و مقامات سیاسی و حکومتی، به همان گونه که جرائم آنان به عنوان ‏شهروندان ساده، در دادگاه صلاحیت‌دار قابل پیگرد است. منتها شرایط ویژه ایران، مقایسه‌ای را با ‏افریقای جنوبی بدر آمده از کارزار آپارتاید و دادگاه حقیقت آن، قابل توجیه می‌سازد. برای کشور ما که از ‏هشت دهه جنگ سیاسی ـ مذهبی در جامه حق و باطل رنج می‌برد و هر صفحه تاریخ‌ش با خشونت پوشیده ‏است، کدام اولویت خواهد داشت: پاک کردن حساب با شکست خوردگانی که دست بسیاری‌شان به جنایات ‏برضد بشریت و دزدی اموال عمومی ‌آلوده است؛ یا یک‌بار و برای همیشه گسستن سلسله خونریزی و ‏خشونت سیاسی، حتا به نام عدالت؟ این موضوعی است انباشته از تندترین هیجانات و سوزان‌ترین عواطف ‏که می‌باید بیشتر در آن اندیشه کرد.‏

 ــــــــــــــــــــــــــــــ

  ژوئن ۲۰۰۰