Author's posts

مردم هرچه سزاوارشان

مردم هرچه سزاوارشان

يک روشنفکر اروپائی در بازگشت از چهار سال زندگی در جمهوری اسلامی سخنرانی‌اش را درباره ايران با خواندن پاراگراف‌هائی از توضيح‌المسائل خمينی آغاز می‌کند و می‌گويد ايرانيان مردمی هستند که چنان کسی را به رهبری پذيرفتند و بيست و پنج سال است با چنين حکومتی زندگی می‌کنند. يک روشنفکر ايرانی در بازگشت از نخستين سفر خود به ميهن پس از انقلاب در يک “سامانه“ (وب‌سايت) ايرانی خارج به زبان انکليسی می‌نويسد ايرانيان در زير اين رژيم سراسر به تقلب و دروغگوئی روی آورده‌اند و جز خودشان و حلقه تنگ پيرامونشان فکر هيچ چيز نيستند و جامعه ايرانی در روسپيگری و اعتياد فرو رفته است و کسی هم، از جمله خود نويسنده به اعتراف خودش، که به نام مستعار نوشته، غيرت حرکتی ندارد. يک نماينده اصلاحگر مجلس به خبرنگار بی بی سی که درباره کشتن زهرا کاظمی در دادگاه اسلامی از او می‌پرسد با لبخند و خوشروئی و روحيه “همين است که هست“ پاسخ می‌دهد که درست است ولی اين در فرهنگ پر از خشونت ماست. يک روشنفکر ديگر ايرانی در جوشش خشم و سرخوردگی‌اش نگاهی به آمارهای هراس‌آور واپسماندگی ايران می‌اندازد و می‌گويد ايران کشور روسپيان و پااندازان و معتادان شده است و “خلايق هرچه لايق.“

صد و پنجاه سالی پيش يک تاريخنگار انگليسی به ميهن خود نگريست که آفتاب بر پرچمش غروب نمی‌کرد و درياهای جهان گردشگاه ناوگانش می‌بودند، و به آنهمه سرزمين‌های مستعمره و مستقل بدتر از مستعمره نگريست و اين جمله درخشان را نوشت که مردم سزاوار حکومتی هستند که دارند. او از همه مبارزان ضداستعماری بعدی، کارکرد استعمار و تاثير کوبنده و فروگيرنده تسلط بيگانه را بر امور جامعه‌های مستعمره و نيمه مستعمره می‌شناخت. او همچنين بهتر از همه آنان می‌توانست مسئوليت خود آن جامعه‌ها را بشناسد. سخن او از نگرش گشاده و موشکاف تاريخنگار، در امور بشری آمده بود نه از نياز به توجيه استعمار، و تسلطی که نام ديگرش در آن زمان “بار امانت انسان سفيد“ بود: نقش متمدن کننده اروپائيان در جهانی که در پائين‌ترين سطح انسانی می‌زيست. در اروپای سده نوزدهم پوزشگری و روحيه دفاعی تا مدت‌ها راهی نداشت. اروپائيان آن زمان‌ها گناهی احساس نمی‌کردند که بخواهند بر دوش توده‌های نا آگاه “جهان سومی“ بيندازند که با ورود اروپائيان دانستند در چه مردابی غوته‌ور بوده‌اند. آن انگليسی انديشه‌مند حق داشت. جامعه بيحرکت، حتا در بدترين ديکتاتوريها، می‌بايد نخست خود را ملامت کند.

ايران امروز به بسياری آلودگی‌های سياسی و اجتماعی که می‌گويند افتاده است و بزرگ‌ترينش  حکومتی که مردم و جهانيان از بس به پليديش عادت کرده‌اند ديگر کمتر آن را احساس می‌کنند. در اين هم که مردم، خود بيست و پنج سالی پيش چنين حکومتی خواستند و همه اين سال‌ها را با آن سر کرده‌اند ترديد نمی‌توان داشت. ولی آيا ايرانی سزاوار چنين سرنوشتی است؟ وقتی می‌گوئيم “مردم هرچه سزاوارشان“ می‌پذيريم که “خود کرده“ايم. ولی پس از آن می‌بايد بپرسيم که “تدبير چيست؟“ و روشن است که تدبير آنچه خود کرده‌ايم بر خود ماست. می‌توان مانند سرخوردگان، چند ميليون به گرداب روسپيگری و اعتياد افتاده را به چند ده ميليون رساند و اميد از همه برداشت؛ و می‌توان “مردم هرچه سزاوارشان“ را در تنگ‌ترين معنی، و هميشگی دانستن وضع موجود نگرفت. در موقعيت بشری بن‌بست نيست. هميشه راهی می‌توان يافت. ما در جزيره‌ای دورافتاده بسر نمی‌بريم و مردم ما مانند هر جامعه ديگری گوناگونند، از بدترين تا بهترين. نه دنيا ما را به حال خود می‌گذارد، نه مردم ايران به آن روزگار نوميد کننده افتاده‌اند که اگر در هائيتی‌های جهان نيز وضع ياس‌آور موجود با جنبش اقليتی از مردم، نه همه آن فرو رفتگان در فساد جامعه، دگرگون می‌شود، در ايران نيز چنين احتمالی می‌توان داد. در ايران نيز اقليتی از مردم هستند که تنها به خود و پيرامون کوچک خود نمی‌انديشند و آن آلودگی‌ها را ندارند.

اين اقليت آنچه را که هست سزاوار ملت خود نمی‌داند و مانند همه کشورها در همه تاريخ جهان دنبال چيزی است که می‌بايد باشد. در دگرگونی‌های شگرفی که اقليت فعال سياسی و فرهنگی  جامعه ايرانی هم اکنون دست درکار آن است، می‌بايد منظور خود را از نقش “مردم“ روشن کنيم. بسيار می‌شنويم که مردم خودشان می‌دانند که چه کنند و نياز به قيم ندارند. اين سخن در اصل درست است ولی در عمل چه معنی دارد؟ از کدام مردم سخن می‌گويند؟ آيا می‌بايد منتظر واپسمانده‌ترين لايه‌های جمعيت بنشينيم ــ از جمله آن چند ميليون قربانی فساد اجتماعی ــ يا گوش به روشن‌ترين عناصر جمعيت بسپاريم و چاره را در بحث‌ها و تلاش‌های آنان جستجو کنيم؟ همه چيز بستگی به آن اقليت فعال دارد که حاضر نيست “مردم هرچه سزاوارشان“ را در صورت موجودش بپذيرد. تا عناصر گوناگون آن اقليت فعال، مسائل را در ميان خود روشن نکنند چگونه از مردم می‌توان خواست که در فرصتی که باز همان‌ها فراهم خواهند کرد نظر خود را بدهند؟

در “بار امانت“ی که بر دوش آن اقليت فعال در همه جامعه‌هاست هيچ جنبه غيردمکراتيکی نيست. هر کس می‌تواند بدان اقليت فعال بپيوندد و در گفت و شنود و بحث و تلاش شرکت جويد و در پايان نيز رای توده‌های مردم تعيين کننده خواهد بود. ولی توده‌های مردم جز در زمان‌های معين به مبارزه نمی‌پيوندند (منظور از مبارزه کنار کشيدن و بدگوئی نيست) و چيز غيرعادی يا نوميد کننده‌ای در آن نمی‌بايد جست. همه‌جا چنين بوده است. بخش‌هائی از جمعيت هرگز به مبارزه نمی‌پيوندند و در اين نيز نمی‌بايد دلايل تازه‌ای بر نوميدی يافت. مهم آن است که کسانی از ميان ما دست‌کم خود را مصداق “مردم هرچه سزاوارشان“ نشناسند و پيوسته از سطح موجود بالاتر روند و اعتماد خود را به توده‌های مردم، همان توده‌هائی که همه آمارها و داده‌ها از پريشانی و دلمردگی‌شان می‌گويند، از دست ندهند. مردم هميشه می‌توانند بهتر شوند و معمولا بهترها را می‌شناسند، اگر خود آن بهترها کارشان را خراب نکنند.

18 مارس 2004

يا ارتش يا اسلاميان

يا ارتش يا اسلاميان

ژنرال پرويزمشرف (در آنجا پروز تلفظ می‌کنند) پاکستان که کمال آتاتورک را الهام‌بخش خود می‌داند، با گرفتن برگی از دفتر ترکيه درکار آن است که در قانون اساسی پاکستان نقش نگهبانی قانون را به ارتش بدهد. پاکستان يک عضو ديگر جهان اسلامی است که در تلاش برای در آمدن از آن جهان، يا دست‌کم غرق نشدن در آن، رسما يا غير رسم، پای ارتش را دربرابر اسلاميان به ميان می‌کشد. امروز از شمال افريقا تا اندونزی، تنها مالزی را می‌توان يافت که ناگزير از گزينش ميان حکومت اسلاميان يا عوامل ارتشی و امنيتی نشده است. بقيه به درجات گوناگون يا درگير يا در خطر چنين گزينشی هستند. اما مالزی در نخست‌وزيری طولانی دکتر محاثير محمد، رژيمی اقتدارگرا و عملا يک حزبی داشت که توانست با رشد سريع اقتصادی، زمينه دمکراتيک‌تر شدن جامعه را فراهم سازد. عنصر غيرمسلمان چينی و هندی جمعيت مالزی نيز (نزديک به چهل در صد) با دست بالاترش در زندگی اقتصادی، سهم حياتی‌اش را در جلوگيری از گرايش‌های اسلامی و نگهداری ميراث دمکراتيک استعمار انگلستان داشته است.

پناه بردن به سرنيزه از بيم مسجد معنائی بدتر از نامساعد بودن جامعه‌های اسلامی برای دمکراسی دارد. بسيار کشورهايند که شرايط لازم برای دمکراسی ندارند و به مردم اجازه داده نمی‌شود با انتخاب نمايندگانشان بر خود حکومت کنند. در جامعه‌های اسلامی مردم اگر آزادی انتخاب يابند بسيار احتمال دارد که زندگی‌های خود را به آتش و کشورشان را به ويرانی بکشانند. در کشورهای معمولی جهان سومی، گروه‌های فرمانروا برای ماندن برسر قدرت جلو آزادی انتخاب را می‌گيرند؛ در جامعه معمولی اسلامی يک دليل ديگر ــ اگر غيرقابل دفاع، دست کم قابل فهم ــ نيز هست: مردم را می‌بايد از اعتقاداتشان حفظ کرد.

مسئوليت اين وضع تاسف‌آور در کجاست؟ انگشت اتهام عموم روشنفکران آن جهان اسلامی بی‌هيچ ترديدی به يک جا اشاره می‌کند، به همان استعمار غرب، که همچنان جهان پر افتخار اسلامی را واپسمانده نگهداشته است. عوامل اين استعمار از نظاميان و ديوانسالاران گرفته تا بازرگانان و کارآفرينان entrepreneur و بويژه خاورشناسان که ادوارد سعيد تشت رسوائی‌شان را از بام دانشگاههای امريکائی انداخت، توده‌های مسلمان را در وضعی نگهداشته‌اند که نمی‌توانند بر خود حکومت رانند و حکومتهای فاسد استبدادی را بر آنها تحميل کرده‌اند تا منابعشان را غارت کنند. آسودگی‌ای را که چنين دردشناسی به افراد و توده‌ها می‌دهد، بويژه آسودگی از انديشيدن و دست به کاری زدن، اندازه نمی‌توان گرفت و واقعيات مزاحم توانائی برهم زدنش را ندارند. با اينهمه واقعيات مزاحم هستند و ذهن‌های غيراسلامی را می‌توانند به حرکت در آورند.

استعمار در جهان اسلامی به سده پانزدهم و پرتغاليان بر می‌گردد، از پرتغاليان سده‌های پانزده و شانزده که زودتر از همه آمدند و کمتر از همه اثر داشتند تا فرانسه سده نوزده در شمال افريقا و بريتانيای سده بيست (در خاورميانه عربی.)  خاورميانه عربی، اگر شمال افريقا را از آن جدا کنيم، از اين ميان کمترين دوره استعماری را داشته است ــ سالهای ميان دو جنگ جهانی و کمتر از يک نسل ــ که فرانسه سوريه و لبنان را برداشت و انگلستان بقيه را و عربستان را به باديه نشينانش رها کردند تا هنگامی که نفت منظره را عوض کرد و پای امريکائيان باز شد. ادوارد سعيد و شرکا در جهان اسلامی بويژه عرب در توصيف اين دوران استعماری و تاثيراتش چيزی فروگذار نکرده‌اند. ولی لحظه‌ای نيز برای سده‌های پيش از آن، از جمله پنج سده امپراتوری عثمانی، نگذاشته‌اند. اروپائيان به جهان اسلامی در آمدند و آنچه يافتند دموکراسی و ترقيخواهی و آزادمنشی نبود. برعکس پای آنها مرداب هزار ساله را برهم زد و مغزها را تکانی داد؛ هر پيشرفتی در آن جامعه‌ها، از جمله آشنائی با بزرگی‌های گذشته خودشان، به برکت خاورشناسان، پس از آشنائی با غرب، اگر چه در رابطه استعماری، آمد. استعمار در آن کشورها پديده‌ای ناپسند بود ولی می‌بايد ديد که بجای چه آمده بود و چه بجايش آمد و اصلا چرا به آن آسانی توانست پيروز شود؟

با آنکه برای پيشگيری حملات ضد استعماريان حق بجانب، می‌توان سخن مارکس را در ستايش استعمار انگلستان در هندوستان آورد (خود هنديان اکنون در عمل با اين سخن مخالفتی ندارند) موضوع در اينجا دفاع يا محکوم کردن استعمار نيست. آنچه اهميت دارد تغيير روحيه و فرهنگ و نظام ارزش‌هائی است که در جاهائی برای جلوگيری از آسيبشان، به استعمار، به خارجی، به سرنيزه متوسل می‌شوند، به داروهائی که گاه از بيماری دست‌کمی ندارند. اين نهايت ورشکستگی تمدنی است که دمکراسی در کامش زهر کشنده شود. جهان اسلامی که هر چه در صفت خود فروتر رود عربزده‌تر می‌شود ــ نمونه ترساورش پاکستان ــ توانسته است در يک زمينه حياتی از افريقا نيز که مظهر واماندگی در جهان ماست، پس‌تر برود. در افريقای غيراسلامی دمکراسی اگر دست دهد جامعه را پيش می‌برد.

جامعه‌های اسلامی اگر می‌خواهند از اين موقعيت ياس‌آور بدر آيند چاره‌ای جز بازانديشی جايگاه مذهب ندارند. آنها با احساس برتری دروغين خويش، راه مدرن شدن را بيش از هر تمدن ديگری بر خود می‌بندند؛ و اسلام هر چه هست به کار قانونگزاری و حکومت نمی‌آيد و آميختنش با سياست هردو را فاسد می‌کند. تاريخ نسبتا کوتاه بزرگی اسلام با تاريخ بسيار طولانی‌تری جانشين شده است که می‌بايد هر جامعه اسلامی را فروتن‌تر سازد. اين حقيقت که برای رزمندگان اسلام تنها يک راه، تروريسم در نهايت نيهيليستی آن، مانده است بهتر از همه به بن‌بست رسيدن ايدئولوژی آنان، اسلامگرائی، را نشان می‌دهد. مردمانی که تنها می‌توانند خود و ديگران را از ميان ببرند، و نظام ارزش‌هائی که بر خشم و انتقام و مرگ بنا شده است به پايان خود رسيده‌اند.  اسلامگرائی، خود را در برابر آنچه زيبائی و آزادی است، آنچه زندگی است، نهاده است و مغلوب زيبائی و آزادی خواهد شد. زندگی بر پيام مرگ آن پيروزی خواهد يافت. مشکل آن است که راه آن پيروزی را، بناچار، زشتی و مرگ پوشانده است.

6  مه 2004

دور تازه اصلاحات آرايشی

دور تازه اصلاحات آرايشی

بدنبال شکست و روشن شدن وضع اصلاح‌طلبان بی‌اثر، ائتلاف حجره و حوزه اکنون بی واسطه دربرابر مردم و جهانيان ايستاده است. آگاهان و کسانی که خود را به نا آگاهی می‌زدند چه در ايران و چه عرصه جهانی پيش از اين نيز می‌دانستند که رئيس جمهوری و مجلسی که اکثريتش از او می‌بود نقشی جز روابط عمومی و سرگرم کردن مردم و فريب دادن ساده‌انگاران هر جا ندارند. با اينهمه وجود آنها پوششی برای شورای نگهبان و دستگاههای سرکوبگری ديگر فراهم می‌کرد که هرچه می‌خواهند بگيرند و ببندند. حتا اجازه می‌داد زهرا (زيبا) کاظمی‌ها را در دادگاه بکشند و رفع و رجوعش را به سر و صدای اصلاح‌طلبان واگذارند. اکنون چنان پوششی نيست و اصلاحاتی در تاکتيک‌ها لازم می‌آيد که ازهم اکنون نشانه‌هايش را می‌بينيم. ما با يک دور تازه “اصلاحات“ در جمهوری اسلامی سر و کار داريم که در جای اصلی، در زننده‌ترين موارد سرکوبگری آغاز شده است.

رئيس قوه قضائی که اتفاقا دوره‌اش هم سر آمده است و می‌بايد تجديد شود بخشنامه‌ای به مراجع قضائی و انتظامی و اطلاعاتی فرستاده که در آن اجرای قانون در باره بازداشتيان و خودداری از بدرفتاری و توهين و شکنجه به آنان را خواسته است. اندکی پس از آن باز اتفاقا شورای نگهبان هم که تا کنون چهار بار با پيوستن ايران به عهدنامه منع شکنجه مخالفت کرده است در نامه‌ای حفظ حقوق مشروع زندانيان را لازم دانسته است. سرانجام در مجلس رو به مرگ نيز برای عقب نماندن از کاروان اصلاحات، قانونی را بر زمينه بخشنامه ياد شده پيشنهاد کرده‌اند. برندگان مبارزه قدرت، چنانکه بسيار روی داده است، غنيمت خود می‌دانند که شعارهای هماورد شکست خورده را از آن خويش سازند. (در “مبارزه قدرت“ تذکری لازم است. مبارزه بر سر مقامات بود نه قدرت که بی هيچ مبارزه تسليم شده بود؛ و هماوردی که شکست خورد خود در شکست دادنش نقشی به سزا داشت.) چنانکه پيداست آباد گران و کارگزاران سازندگی و بقيه “موتلفه“ دست به يک دور تازه آرايش رژيم زده‌اند تا برای کنار آمدن با غرب و جلب سرمايه‌های خارجی، که قانون آن را نيز گذراندند آماده‌تر باشند. تاکتيک آنان هم اکنون بازتاب مساعد يافته است و بيش از اينها را می‌توان انتظار داشت. خبرنگاری از نيويورک تايمز با شادمانی از بخشنامه هاشمی شاهرودی و لايحه مجلس ياد می‌کند.

هر کس اندکی با کارکرد دستگاه حکومتی چند پاره و تقسيم شده ميان خانواده‌های مافيا در ايران آشنائی داشته باشد می‌داند که بخشنامه و قانون در جمهوری اسلامی عموما ارزشی بيش از کاغذی که روی آن نوشته شده است ندارد. نه رئيس قوه قضائی به آنچه نوشته است باور دارد، نه يک اداره واحد زندان‌های بيشمار ايران هست و نه مرجعی که بتواند بر اجرای هر قانونی نظارت کند. در حالی که از کميته و سپاه و بسيج گرفته تا سازمان‌های موازی امنيتی و هر نهادی که زوری دارد می‌توانند هرکس را در خيابان يا در خانه‌اش بگيرند و به هيچ مقامی حسابی پس ندهند و در حالی که فرياد زندانيان در همان سياهچال‌ها خفه می‌شود ارزش اين اصلاحات، بيشتر در همان حد مقالات روزنامه‌های تشنه شنيدن خبرهای خوب خواهد بود و سودش به جيب دولت‌هائی خواهد رفت که آسان‌تر می‌توانند قراردادهای نان و آب‌دار ببندند.

ما می‌بينيم که در يک دمکراسی با همه مهار و توازن آن و زير نگاه دقيق مراجع بين‌المللی نگهبان حقوق بشر، زندانبانان امريکائی توانسته‌اند نزديک به يک سال با بازداشتيان عراقی چنان رفتار شرماوری بکنند و اگر مطبوعات آزاد نمی‌بودند همچنان می‌توانستند هرچه را که ددمنشی‌شان اجازه می‌داد بکنند. در ايران که روزنامه‌نگاران نخستين قربانيان سرکوبگری هستند چگونه می‌توان توقع انسانی شدن شرايط زندانيان را داشت؟

***

با آنکه در اصلاحات قضائی نيز مانند پيوستن به مقاوله‌نامه پيوست عهدنامه منع گسترش سلاح‌های اتمی، قصد اصلی رژيم فريب دادن جهانيان است، رفتار درست را با اين دور تازه “بزک کردن“ رژيم، از انجمن بين‌المللی خبرنگاران بدون مرز می‌بايد آموخت. آن سازمان بلافاصله پس از انتشار بخشنامه از مقامات مسئول جمهوری اسلامی خواسته است که 12 روزنامه‌نگار زندانی را آزاد و خسارت آنها را جبران کنند. در نامه گزارشگران بدون مرز پس از آنکه بخشنامه را تاييدی بر گزارش‌های پيشين سازمان ملل متحد دانسته‌اند به درستی اشاره کرده‌اند که اعمال فشارهای بين‌المللی برای رعايت حقوق بشر در ايران در تغيير روش جمهوری اسلامی موثر بوده است. دو نکته مهم آن نامه که می‌بايد راهنمای مبارزان باشد نخست، اهميت کارکردن روی مراجع بين‌المللی و کشورهای خارجی است که با رژيم سروکاری دارند. رژيم اسلامی با همه بيرحمی‌اش دربرابر مردم بيدفاع، به سبب ضعف روزافزون خود سخت دربرابر فشارهای خارج حساس است، به حدی که بسياری تحميلات و تجاوزات را ناديده می‌گيرد و بسياری امتيازات را به زيان منافع ملی ايران به آسانی می‌دهد. ما در کشورهائی که همه کمابيش و به صورت‌های گوناگون بر حکومت آخوندی نفوذی دارند، می‌توانيم  با “لابی“ کردن خدمت زيادی به همرزمان داخل بکنيم.

دومين نکته در آن نامه اهميت تظاهر است. در عمل سياسی، نيت کمتر از نتيجه اهميت دارد.  نيت جمهوری اسلامی هر چه باشد، اصلاحات قضائی تازه وسيله بيشتری برای فشار آوردن به سود حقوق بشر در ايران در دست همه ما، بيش از همه مراجع بين‌المللی، می‌گذارد. نمی‌بايد به اين بهانه که همه‌اش ظاهر سازی است، که هست، امتيازی را که به ناگزير داده شده است بيهوده گذاشت. حکومت آخوندی به اصلاحات قضائی تظاهر می‌کند ولی اين حقيقت که برخلاف طبيعت خود وادار به چنين تظاهری شده است نشان از آسيب‌پذيری دارد و کار ما چيست مگر بهره‌گيری از آسيب‌پذيری رژيم و آسيب‌پذيرتر کردن آن؟ انحصارگرانی که می‌خواهند از فرصت يکدست شدن حکومت برای برطرف کردن گرفتاريهای اقتصادی و سياست خارجی خود بهره‌برداری کنند ناگزير خواهند بود امتيازات بيشتری بدهند. ما می‌توانيم از طريق مراجع خارجی، رژيم را وادار به دادن امتيازات بيشتری کنيم. از پس از امضای مقاوله نامه اتمی، اروپائيان، چنانکه در بروکسل مقامات جامعه اروپائی به ما گفتند، با شگفتی به درجه وابستگی جمهوری اسلامی به نظر مساعد اروپا پی برده‌اند.

20 مه 2004

“ناتوانی“ دمکراسی‌ها

“ناتوانی“ دمکراسیها

 

اين گفته مشهور است که دمکراسی بدترين نوع حکومت است به استثنای همه انواع ديگر؛ دمکراسی سراپا کم و کاستی است، اما چرا ديگر انواع حکومت بدترند؟ ماجرای رفتار وحشيانه زندانبانان امريکائی، و انگليسی، با زندانيان عراقی بخشی از پاسخ را باز می‌گويد. ماه‌ها پس از سرنگونی صدام حسين ناگهان عکس‌هائی در يکی دو روزنامه انتشار يافت که رفتار ساديستی زندانبانان را با دستگير شدگان در اهانت‌بارترين وضع نشان می‌داد و بلا فاصله توفانی از اعتراضات برخاست. واکنش عمومی به آن عکس‌ها چنان سخت و گسترده بود که مقامات نظامی و سياسی دو کشور را تا حد رئيس‌جمهوری و نخست‌وزير به پوزشخواهی واداشت و پيگرد مسئولان با شدت دنبال شد و از همه مهم‌تر، فرايند رسيدگی به اتهامات در برابر افکارعمومی انجام گرفت که خواستار شفافيت بود و تحمل هيچ سرپوش‌گذاریcover up  و پنهانکاری نداشت. اين افتضاح نام‌های بسياری را لکه دار کرد و آينده سياسی کسانی را به خطر انداخت و در هردو کشور کمک کرد که تدبيرهائی برای جلوگيری از تکرار چنين وحشيگری‌ها انديشيده شود.

رفتار غيرانسانی، فساد و سوء استفاده، فريبکاری و تجاوز، چنانکه در اين ماجرا ديده شد در يک نظام دمکراتيک نيز به فراوانی پيش می‌آيد. دمکراسی حکومت پاکيزگان و پارسايان نيست و طبيعت بشری را تغيير نمی‌دهد، هر چند رفتار آدم‌ها را تغيير می‌دهد. تفاوت دمکراسی با نظام‌های ديکتاتوری آن است که در دمکراسی می‌توان تجاوز و فساد را برملا کرد؛ و از همين‌جاست که همه‌چيز آغاز می‌شود. برسر زبان‌ها افتادن با خود پيامدهای سياسی، و گاه حقوقی، می‌آورد و چرخ‌هائی را به حرکت می‌اندازد که هر قدرتی را سرانجام  به تسليم وا می‌دارد. دمکراسی پاک نيست ولی پاک کردنی است؛ ناروائی در آن فراوان روی می‌دهد ولی مکانيسم‌هائی دارد که ناروائی‌ها را دير يا زود تصحيح کند. آزادی گفتار، و حکومت نمايندگی (به رای مردم) و احترام قانون، بدترين کوتاهی‌ها و زياده‌روی‌ها را می‌تواند جبران کند. آنها که در جهان عرب پس از پرده دری‌های مطبوعاتی با شادی اعلام کردند که امريکائيان تفاوتی با صدام حسين ندارند تنها در ابعاد ناروائی‌ها اغراق نمی‌کردند؛ از آن مهم‌تر تفاوت اصلی در واکنش دو نظام سياسی را در نمی‌يافتند. نه تنها به سبب آزادی گفتار نمی‌توان در امريکا يا هر دمکراسی ديگری به گرد جنايات مانندهای صدام نيز رسيد بلکه از عهده آن نيز بيرون نمی‌توان آمد.

عرب‌های فراوانی بودند که پس از محاکمه نظامی متهمان و بازپرسی وزيران دفاع امريکا و انگليس از سوی نمايندگان مردم شانه بالا انداختند و گفتند غربی‌ها نيز مانند حکومت‌های عرب هستند و تفاوتشان اين است که نمی‌توانند به آن خوبی جنايات و تجاوزات را پنهان کنند. آن عرب‌ها در تکه آخر حق داشتند ولی نمی‌فهميدند که نکته اصلی در همان جاست. آری، در دمکراسی‌های ليبرال نمی‌شود تجاوز به حقوق بشر را به خوبی هر حکومت وامانده جهان سومی پنهان کرد و ما همه می‌بايد بدنبال چنان دمکراسی‌های ناتوانی باشيم. دمکراسی آرمانشهری وجود ندارد. دمکراسی را آدم‌ها اداره می‌کنند و آدم‌ها همينانی هستند که شب و روز در پيرامون خود با آنان سرو کار داريم، آدم‌هائی از نوع خود ما، اگر از دورتر به خود بنگريم و بهتر دريابيم که چه هستيم (واگنر هنگامی که چهار گانه“نيبلونگن“ را به پايان می‌رساند به نزديکانش گفته بود که از اژدهائی که در روان خود دارد به ترس افتاده است.)

آن عرب‌ها يک اشتباه ديگر نيز می‌کردند. در يک دمکراسی غربی مردم مانند خودشان و مانندهای بيشمار صدها ميليونی‌شان، در برابر چنين افتضاحات حکومت‌های  خود، سری تکان نمی‌دهند و حداکثر با ساختن چند شوخک (جوک) نمی‌گذرند. مردم اصلاح حکومت را وظيفه خود می‌شمارند و آن را از آسمان و رحمت الهی و امريکا انتظار ندارند. (امريکائيان پس از تجربه عراق ديگر جامه “رهاننده“ بر تن نخواهند کرد و بهتر است ديدگان مشتاقان به جاهای نزديک‌تر، به خودشان، دوخته شود.)

***

برای همان ماندن و دستی در خود نبردن هزار بهانه هست. يکی از آنها مبالغه کردن در نقاط ضعف ديگرانی است که برتری‌های آشکار و بسيار مهم‌ترشان يا مسلم يا ناديده گرفته، و يا انکار می‌شود. يک خاورميانه‌ای معمولی (خاورميانه به عنوان يک حالت ذهنی که اسلاميان را در هر جا دربر می‌گيرد) هنگامی که رفتار دل بهمزن زندانبانان امريکائی را می‌بيند فاتحانه اصل دمکراسی را در امريکا رد می‌کند. او نه تنها از سر نا آگاهی و بی حوصله‌گی حکم آخر را  می‌دهد، و نه تنها همان‌گونه که اشاره شد دمکراسی را شيوه حکومتی بری از همه ناروائی‌ها و کاستی‌های شيوه‌های حکومتی آشنايش به تصور می‌آورد، بلکه يک نياز درونی خود را برآورده می‌بيند. او با تمدنی که در غرب تکامل يافته است نمی‌داند چه کند؟ آن تمدن سيصد و پنجاه سالی است که تمدن اسلامی او را با  ريشه‌های ژرفی که در دل و جانش دوانيده، درهم می‌نوردد. به باور خطای او، آموختن و پذيرفتن ارزش‌های آن، که اصل مسئله مدرنيته در همه اين سرزمين‌ها بوده است، “هويت“ش را به خطر می‌اندازد. او می‌بايد منکر برتری‌های آشکار تمدن غربی شود و چه بهتر از بزرگ‌نمائی نقاط ضعف غرب؟

خاورميانه‌ای با هر رويدادی از اين گونه می‌تواند مدت‌ها در پارگين فرهنگی هزاره‌ای‌اش آسوده دراز بکشد و گاهگاه، به نشانه زندگی، فريادی بزند. ولی اگر اندکی از نزديک بنگرد در می‌يابد که حتا آگاهی بر چنان ناروائی‌هائی را نيز از همان تمدن دارد؛  از همان تمدنی که نمی‌گذارد حکومت‌هايش عرضه حکومت‌های خاورميانه‌ای را پيدا کنند و افتضاحتشان را سرپوش بگذارند و وادارشان می‌کند که دربرابر عموم سرشکسته شوند و در اصلاح معايبشان تا اندازه‌ای بکوشند. او از بمب‌های کاميکازها تا کالاشنيکف جهادی‌هايش، و هرچه او را بر اين زمين زنده نگه می‌دارد، وامدار غرب است و شب و روزش را به دشمنی با ارزش‌هائی که اينهمه را به او داده است می‌گذراند.

با چنين معمائی جز هر چه در نيهيليسم فروتر رفتن چه می‌توان کرد؟

27 ژوئن 2004

ناسيوناليسم و ساده‌انديشی

ناسيوناليسم و سادهانديشی

 

يک خبرنگار امريکائی در ديداری از ايران از دو جوان ايرانی گفتاوردهائی آورده است که می‌توانست از گروه‌های بزرگی از ايرانيان در هر گروه سنی و در هرجا شنيده باشد. جوانی سراپا شيفته فرهنگ امريکائی و آرزومند مهاجرت بدان کشور به او ياد آوری می‌کند که مگر تاريخ امريکا چند قرن است؟ در حالی که از فرهنگ ما دو هزار و پانصد سال می‌گذرد (تکرار غلط مشهور، گوئی کورش ناگهان از آسمان افتاد.) جوان ديگری، سراپا بيزار از رژيم اسلامی، در اعتراض به مخالفت امريکا با برنامه بمب اتمی جمهوری اسلامی می‌گويد چرا اسرائيل داشته باشد و ايران نتواند؟ در هردو گفتاورد (نقل قول) ويژگی اصلی، چيرگی منطق قياسی است، آسان‌ترين و ابتدائی‌ترين شيوه تحليل، پيش از آنکه ذهن انسان توانائی استقرا را بدست آورد که به معنی رسيدن از داده‌های جزئی به نتيجه کلی است.

جوان نخستين در اين مقايسه به يک عامل، به آنچه به سود اوست، بسنده می‌کند و بی توجه به ويژگی‌های دو فرهنگ و ربط داشتن آنها به اکنون و آينده نتيجه دلخواه خود را می‌گيرد. او اگر در مقايسه زمانی دو فرهنگ، تنها درپی تسلای احساس کوچک‌تری خود نباشد ــ که در بخشی هست ــ اندکی دورتر نمی رود که مسئله پيشينه نيست؛ اگر کهن‌تر بودن برتری می‌آورد چرا خود او و مانندهای بيشمارش اينگونه شيفته فرهنگ غربی و در صورت تازه‌ترش امريکائی هستند؟ در همان قاره امريکا تمدن مايا يک هزاره پيش از امريکای نوين باليد و امروز می‌بايد در جنگل‌ها بدنبال آثارش گشت. کهن سالی فرهنگ مزيتی است و اگر بهانه بستن دست و پای انديشه نباشد، چنانکه درآن جوان می‌توان ديد، سرمايه‌ای است برای رسيدن و پيش افتادن در مسابقه والائی  .excellence لاف گذشته‌های دور خود را زدن و آرزوی گريز به آينده ديگران را داشتن در عين حال نشانه تناقض گشوده نشده تفکر و پريشيدگی روان مردمانی است که در سرگشتگی می‌زيند و کارشان اساسی ندارد و از امروز به فردا زير و رو می‌شوند و به خود اجازه هر رفتار غيرعقلائی را می‌دهند.

دومين جوان همان صفت ملی  را در بافتاری context ديگر به نمايش می‌گذارد: کاهش دادن هر موضوع پيچيده به ساده‌ترين عناصر خود، به حد يک جمله. اکنون موضوع بمب اتمی رژيم اسلامی مهم‌ترين مسئله سياست خارجی ايران است و با آينده رژيم و امنيت ملی ايران سر و کار دارد. دنيائی نگران آن است و قدرت‌هائی می‌خواهند از هر راه شده است جلوش را بگيرند. چنين موضوعی را با يک قياس ساده نه می‌توان برطرف کرد نه حتا توضيح داد. نخستين دليلش اينکه ميان دو طرف مقايسه جز بمب اتمی هيچ همانندی نيست و همه داده‌های ديگر مسئله با هم تفاوت دارد. در اسرائيل امام زمان پای ليست انتخاباتی را امضا نمی‌کند و در دادگاهش بانوی خبرنگار کانادائی را نمی‌کشند. اسرائيل بمب اتمی دارد و بيش از اندازه هم دارد ولی سخنی هم از آن نمی‌گويد چه رسد که تهديد و باج‌خواهی کند. جمهوری اسلامی هنوز بمب را نساخته اسرائيل را هدف آينده آن اعلام می‌کند و از زبان رفسنجانی می‌گويد دربرابر نابود شدن اسرائيليان کشته شدن پنج ميليون مسلمان چيزی نيست.

آن جوان و همفکرانش به اين کاری ندارند که بمب اتمی برای ماندگاری رژيمی است که آنان را از کشورشان گريزان کرده است و نه نيرومندی ايران. ايران مانند اسرائيل، بهر دليل، در مبارزه با همه همسايگانش نيست و اگر کاری به آنها نداشته باشد آنها کاری ندارند و هيچ کدام خطری بشمار نمی‌روند. بزرگ‌ترين تهديد خارجی ايران از امارات خليج فارس است که چند ناوچه توپدار برايشان بس است. مسئله اتمی جمهوری اسلامی ربطی به اسرائيل يا حتا پاکستان و هند و روسيه (کشورهای اتمی ديگر منطقه) ندارد. می‌بايد ديد آيا به صلاح ايران است که منابع نامحدودی را هزينه کند و برای کشور خطر مداخله نظامی يا تحريم اقتصادی بخرد؟ با گله‌گزاری و انگشت نهادن بر رفتار دوگانه قدرت‌ها نمی‌توان از برابر چنين مخاطرات احتمالی گريخت. ديگران نمی‌توانند با منطق قياسی ساده آن جوان و بی خيالی همه مانندهای او به منظره بنگرند. او حتما پس از کوبيدن استدلال خود بر سر خبرنگار، شادان و آسوده به وقت‌گذرانی‌هايش بازگشته است. اما از ديگران نمی‌توان انتظار داشت به همين آسانی موضوع را پايان يافته تلقی کنند. جمهوری اسلامی با پافشاری برنامه اتمی خود را دنبال می‌کند، زيرا اميدوار است با فريبکاری و تاکتيک‌های تاخيری، جهانيان را دربرابر عمل انجام شده بگذارد. تکيه بر احساسات ملی نابجای ايرانيان عامل ديگری است که از آن ياری می‌جويد.

دفاع از سياست‌های خطرناک و ضد ايرانی رژيم به نام ناسيوناليسم ايرانی همان اندازه بيربط است که پنهان شدن پشت پيشينه فرهنگی ايران. معنای ايران دوستی هيچ کدام اينها نيست. ما در موضوع احساسات ملی  نيز نياز به شکافتن و ژرف‌تر رفتن داريم. ناسيوناليسم را با احساس برتری نمی بايد اشتباه گرفت و از آن بهانه‌ای برای دراز کردن خواب آشفته هزاره‌ای ملت ساخت. در جهان، ملت‌های بزرگ‌تر از ما فراوان بوده‌اند و امروز شمارشان بسيار بيشتر شده است. پاره‌ای از آنها به اندازه يک استان متوسط ايران نيز جمعيت ندارند. آنها نصف ما هم در ستايش خود وقت نمی‌گذارند بلکه همه حواسشان به پيش افتادن از همگنان در زمينه‌هائی است که توانائيش را دارند.

بهمين ترتيب ناسيوناليسم به اين معنی نيست که چون حکومت اسلامی به نمايندگی ايران اقداماتی می‌کند ايرانيان بناچار می‌بايد از آن پشتيبانی کنند. مردم آلمان شش دهه است با اين مشکل دست به گريبان بوده‌اند که آيا در پشتيبانی تا واپسين روزهای خود از هيتلر حق داشته‌اند؟ حضور صدر اعظم آلمان در مراسم شصتمين سال عمليات “اوورلرد“ (پياده شدن نيروهای متفقين در نرماندی) به دعوت دولت‌های مربوط، نشانه‌ای بر گشوده شدن اين مشکل است. “اوورلرد“ مقدمه رهائی اروپا، از جمله آلمان، از رژيم فاشيستی بود. آلمان‌ها نيز بدست متفقين از آن رژيم، در واقع از خودشان، رها شدند و اکنون می‌توانند اين حقيقت را بپذيرند. هيتلر تجاوز و نژادکشی را به نام دفاع از نياخاک در مغز مردم آلمان فرو کرد و نه تنها باعث کشته شدن دهها ميليون تن از جمله شش ميليون يهودی و بيشماری افراد نژادهای “فروتر“ در کوره‌های آدمسوزی شد نياخاک را ويرانه و تقسيم شده برجای نهاد و آلمان با از دست دادن سرزمين‌های شرقی خود که جمعيتشان جارو شدند تنها در شرايطی معجزه‌آسا يگانگی خود را بازيافت.

ايرانيان بويژه در درون می‌بايد بيش از اينها ميان مصالح ايران و جمهوری اسلامی تفاوت بگذارند.

11 ژوئيه 2004

         

هژده تير و شانزده آذر

هژده تير و شانزده آذر

برای بيشتر ايرانيان مخالف جمهوری اسلامی، 18 تير نماد مبارزه شده است و بويژه در بيرون ايران هر سال می‌کوشند آن را زنده نگهدارند. جنبش دانشجوئی که 18 تير 1999/1378 نخستين حرکت بزرگ آن بود اکنون بی‌ترديد در صف اول مبارزه برای برقراری دمکراسی ليبرال، دمکراسی به اضافه حقوق بشر، قرار دارد و رهبری در دست اوست. شناخت ارزش اين جنبش و کمک به آن کمترينی است که از نيروهای آزاديخواه بر می‌آيد. ولی از آنجا که هيچ امری با هر اهميت نمی‌تواند به يک همرائی consensus در نيروهای مخالف برسد 18 تير نيز بی‌دست اندازهائی نيست. امسال در بيش از يک شهر کوشش‌ها برای برگزاری تظاهرات همگانی به شکست انجاميد زيرا پاره‌ای چپگرايان اصرار داشتند 18 تير را به 16 آذر بچسبانند و آن را بهانه‌ای برای حمله به رژيم پهلوی گردانند. آنها اين استدلال را که در خود ايران دانشجويان در پی تصفيه حساب‌های تاريخی نيستند و شعارهای روز می‌دهند نپذيرفتند. زيربار پرچم شير و خورشيد که پرچم انقلاب مشروطه است نرفتن که جای خود را داشت. مبارزه آنها بی‌توجه به زمان و مکان و دگرگونی‌ها ادامه دارد.

جنبش اعتراضی دانشجوئی در 16 آذر 1953/1332 از دانشگاه تهران سر گرفت و در اين ترديد نمی‌توان داشت. جنبش دانشجوئی در ايران نيز نسب خود را از آن تظاهرات می‌برد که سه دانشجو را کشته برجای گذاشت. با اينهمه پيوند دادن 16 تير به 18 آذر گمراه کننده و نا لازم است. 18 تير برای اعتبار يافتن نيازی به هيچ پيشينه‌ای ندارد؛ چه در پيام خود و چه در دلاوری کوشندگانش همه عوامل برای آنکه يک روز تاريخی بماند هست. 16 آذر بيش از آنکه تظاهرات سياسی دانشجوئی در اعتراض به رژيم وقت بود همانندی با 18 تير ندارد. در 16 آذر کشته شدن دانشجويان چنانکه از خاطرات دکتر علی‌اکبر سياسی رئيس وقت دانشگاه تهران بر می‌آيد تصادفی، و واکنش چند سرباز ساده به سخنان دانشجويان بود. در 18 تير دانشجويان در اعتراض به هجوم حزب اللهی‌ها و ويرانی خوابگاه دانشجوئی و کشتن يکی از دانشجويان به خيابان ريختند. ولی تفاوت‌های بسيار مهمتر در سرگذشت هر يک از اين روزهاست.

16 آذر دانشگاه را از نظر سياسی در 28 مرداد منجمد کرد. تا ده پانزده ساله پس از آن رسالت جنبش دانشجوئی مبارزه با رژيمی شد که رژيم کودتا می‌ناميد ــ  مبارزه‌ای سراسر بر ضد، و عاری از هر پيام و برنامه سياسی جايگزين. اين رسالت منفی بدانجا کشيد که دانشجويان با برنامه اصلاحی محمدرضا شاه که بعدها انقلاب شاه و مردم نام گرفت چنان سخت به مبارزه پرداختند که تنها شورش خمينی در 1963/1342 از آن درگذشت. مبارزه آنان بويژه با اصلاحات ارضی که انقلاب اجتماعی تمام عياری بود و جامعه ايرانی را از عصر فئوداليسم بدر آورد چنان ابعاد باور نکردنی يافت که دکتر حسن ارسنجانی با هوش عملی استثنائی خود گروهی از روستائيان آزاد شده (اصطلاح آن روزها) را بيرون دانشگاه گرد آورد. زد و خورد روستائيان و دانشجويان در تاريخ جهان همان يکبار روی داده است. (صد سال پيش از آن در روسيه دانشجويان انقلابی به روستاها می‌رفتند تا آنها را آزاد کنند.) مبارزه دانشگاه با مواد ديگر آن برنامه (حق رای زنان، سهيم کردن کارگران در سود کارخانه‌ها، تشکيل سپاه دانش، ملی کردن جنگلها و مرغزارها يا مراتع) بهمان اندازه از فهم عادی بيرون بود. برنامه اصلاحات شاه، ايران را يک جامعه طبقه متوسط می‌کرد و آن طبقه متوسط اگر سود درست خود را می‌شناخت می‌توانست برای دمکرات کردن نظام سياسی بيشترين بهره را از اصلاحات اجتماعی و رونق اقتصادی که پس از آن آمد ببرد.

از نيمه دهه چهل/شصت دانشگاه که پيوسته راديکال‌تر می‌شد مارکسيسم  و اسلام انقلابی را به دل و جان پذيرفت؛ و اين هردو در داد و ستد شگفتی که باز تنها از محيط دانشگاهی آن دوران ايران بر می‌آمد بسيار از يکديگر گرفتند. پيکار چريکی ويرانگر که از دانشگاه بدر آمد جنبش دانشجوئی را تا ارتجاع سياه “انقلاب شکوهمند“ و حکومت اسلامی کشانيد که در آن دانشجويان پس از زنان بزرگ‌ترين قربانيان بوده‌اند. نقش دانشگاه در ادامه سنت 16 آذر در همه اين تحولات چندان کمتر از حوزه و بازار نبود. آن روزها می‌گفتند “پيوندتان مبارک!“

***

اگر 16 آذر به چنان بيراهه‌ای کشيده شد علتش گفتمان آن دوره و سطح سياسی و فرهنگی کوشندگان جنبش دانشجوئی آن زمان بود. از کوزه جامعه همان می‌تراويد. جامعه‌ای که هيچ کس نه دمکراسی ليبرال را می‌شناخت نه باور داشت و سودای محض قدرت، دمکرات‌ترين کسان را نيز چنان در چنبر اقتدارجوئی می‌انداخت که قانون و نهادهای دمکراتيک را نيز، هر چند صوری، زير پا می‌گذاشتند، نمی‌توانست يک جنبش دانشجوئی دمکرات و ترقيخواه بپروراند. امروز جنبش دانشجوئی بر بستر خارای دمکراسی و ليبراليسم به پيش می‌رود و موانع را در هم می‌نوردد. يک نسل روشنفکران و کوشندگان به ميدان سياست پا نهاده است که خدايان دروغين نسل پيش از خود را به چيزی نمی‌گيرد و آبشخورش را در دريای فرهنگ سياسی اروپای باختری و امريکای شمالی می‌جويد.

نه ما غير دانشجويان، و بويژه نه دانشجويان هيچ‌کدام نيازی به 16 آذر و سرگذشت ناشاد آن نداريم. آن روز چه بخواهند و چه نخواهند به عنوان آغاز جنبش اعتراضی دانشگاه خواهد ماند ولی تاريخچه آن بيش از مايه الهام، درس عبرتی برای جنبش دانشجوئی است. مبارزه برای هدف‌های منفی و فرونشاندن کينه؛ ادعای بيش از ظرفيت؛ جستجوی پاسخ‌های آسان برای مسائل پيچيده؛ بيش از همه بيرون رفتن از راه دمکراسی هژده تير را نيز ناکام خواهد کرد. ولي امروز ما با پديده‌اي سروکار داريم که مايه سربلندي جهاني ملت ايران است؛ در آستانه دوران تازه‌اي در زندگي ملي هستيم که در آن عناصري از گذشته، حتا از جمهوري اسلامي، دست‌کم چندگاهي زنده خواهند ماند ولي بنيادهاي جامعه دگرگون خواهد بود. ما اين دگرگوني را هم اکنون مي‌بينيم.  هيچ متولي گذشته‌اي در آن آينده بختي ندارد. همه مي‌بايد خود را براي دوران تازه آماده سازيم. از گذشته مي‌بايد خوب‌هايش را برداشت و بر توده عظيم انديشه‌ها و کارکردها و شيوه‌هاي تازه افزود؛  بقيه را هم مي‌بايد درس گرفت و کنارگذاشت. اگر گذشته بهتر از امروز بوده است دليل نمي‌شود که آن را به آينده نيز امتداد دهيم. بيشتر آن گذشته مسلما قابليت زندگي دوباره ندارد. ما در ايراني که پيش روي‌مان دارد بر جمهوري اسلامي درهم ريخته و ازهم گسلنده ساخته مي‌شود نه شانزده آذر خواهيم داشت نه هژده تير.

26 ژوئيه 2004

عراق، ميدان تازه جهاد

عراق، ميدان تازه جهاد

انتقال حاکميت از مقامات اشغالی امريکا به حکومت تازه عراق، چيزی بيش از يک ظاهرسازی است. اين درست است که حکومت عراق برای زنده ماندن سران خود نيز به نيروهای ائتلافی نياز دارد و از تجهيزات نيروهای انتظامی درحال آموزش خود تا بودجه طرح‌های بازسازيش را می‌بايد از امريکائيان بگيرد. ولی يک دستگاه حکومتی تمام‌عيار از گروههای قومی و مذهبی مهم عراق برپا شده است که قدرت تصميم‌گيری دارد و می‌خواهد سر رشته امور کشور را در دست داشته باشد و امريکائيان نيز مشتاقند که هرچه بيشتر کارها را به آن واگذارند. (در چند سال گذشته در ايران حاکميت sovereignty را که يک حق و يک فرايافت انتزاعی مانند مالکيت است بجای حکومت government که تحقق آن است گذاشته‌اند. شلختگی در زبان به جائی رسيد که در سال‌های رقابت دو جناح، از حاکميت چپ و راست نيز سحن می‌رفت!) فرايند عراقی شدن را بيش از همه در کشتگان عمليات تروريستی می‌توان ديد. بيش از نود در صد تلفات را عراقيان تحمل می‌کنند. هدف جنگ در عراق به گونه‌ای روز افزون جلوگيری از پايه‌گذاری يک نظام سياسی در آن کشور است که رنگ دمکراتيک دارد. (رسانه‌ها و احزاب عراق هم اکنون از هر کشور عربی ديگر آزاد ترند.) نيروهای “مقاومت“ هرچه را بتوانند نابود می‌کنند و جلو هر اقدامی را که زندگی مردم را بهبود بخشد می‌گيرند. آنها حتا کارکنان بيمارستان‌ها را ترور می‌کنند و به سربريدن گروگانهای مسلمان هم رسيده‌اند. يک پالايشگاه که گندابه بخشی را از بغداد پيش از ريختن به دجله پاک می‌کند به تازگی در نهان گشايش يافت و هيچ کس نمی‌گويد درکجاست، مبادا به دست “مقاومت“ ويران شود. بيشتر بغدادی‌ها هنوز ناچارند از کوچه‌هائی بگذرند که گندابه در آنها جاری است.

“مقاومت“ در يک ساله‌ای که از آن می‌گذرد از پوست بعثی خود بدر آمده است و اکنون بنا به گزارش يک خبرنگار نيوزويک که ماه‌ها با گروههای شورشی بسر برده يک جنبش جهادی است. بعثی‌های پيشين، آزاد شده از صدام حسين و بعث، برای بازگشت به قدرت می‌جنگند ولی اکنون جامه اسلام بنيادگرا به تن دارند. آنچه پس از سرنگونی صدام روی داد درآمدن عراق به صورت کانون اصلی عملياتی القاعده بود. رهبری القاعده از پايگاه لجيستيکی که همسايگان عراق در اختيارش گذاشته‌اند سيل پايان ناپذير جنگجويان جهادی را به عراق سرازير کرد و شبکه مالی آن که تجديد سازمان شده بود چرخ‌های “مقاومت“ را به حرکت انداخت. جنگجويان بعثی نه تنها پيوسته به کاميکازهای القاعده و اتوموبيل‌های بمب آنها، همچنانکه پشتيبانی مالی آن، نيازمندتر شده‌اند آمادگی بيشتری برای بخود گرفتن ايدئولوژی جهادی يافته‌اند. زندگی شبانروزی با کسانی که در شريعت می‌زيند و به نام آن اتومبيلهای بمب خود را به هر که پيش آيد می زنند، قالب ذهنی مذهبی و قبيله‌ای آنان را برای پذيرفتن جهان‌بينی وحشيانه ديگری آماده کرده است. اگر ادعای امريکائيان به ارتباط القاعده و صدام حسين درست نبود اکنون بقايای رژيم بعثی به دست خود آنان در “مثلث سنی“ با القاعده يکی شده است.

همه ناظران امريکائی اين تحول را با بدبينی تلقی نمی‌کنند. اين درست است که القاعده پس از بيرون انداخته شدن از افغانستان و از دست دادن پشتيبانی دولت پاکستان اکنون عراق را بدست آورده است که کشور مهم‌تری است. ولی عراق با همه نزديک بودن به جهان عرب و کانون اصلی القاعده، نبردگاهی بسيار دشوارتر است. در افغانستان هيچ نيروی مهمی دربرابر القاعده نبود و در پاکستان علاوه بر قبايل پشتوی مرز افغانستان، ارتش و دستگاههای امنيتی، با موافقت ضمنی نخست وزيران پياپی، همدست آن بودند. در عراق القاعده با دشمنان سهمگينی روبروست که در درازمدت از ارتش امريکا خطرناک‌ترند. امريکائيان ممکن است به زبان نياورند ولی دست‌کم اکنون از اينکه در فلوجا و نه نيويورک با القاعده می‌جنگند هيچ ناخرسند نيسند.

دو تحول تعيين کننده در جنگی که بر سر عراق جريان دارد، عراقی شدن (بيشتر شيعی شدن) حکومت، و القاعده شدن مقاومت است. در حالی که عراق هر چه بيشتر بدست عراقی‌ها می‌افتد “مقاومت“ هرچه از نزديک‌تر با تروريست‌های بيگانه يکی شناخته می‌شود. مردم عراق که امريکائيان را در کشور خود نمی‌خواهند دلائل بيشتری دارند که تروريست‌های بين‌المللی را نخواهند. گناهکار شناختن امريکا برای وضعی که کشورشان دچار شده است جلو اين احساس را نخواهد گرفت که بهر حال با مخاطره‌ای روبرويند که آنان را بيش از امريکا تهديد می‌کند. نه شيعيان از بنيادگرايان وهابی دل خوشی دارند، نه کردان، و حتا در آن “مثلث سنی“ نيز اکثريتی از مردم نمی‌خواهند زندگی و شهر وکشورشان به دست تروريست‌های اسلامی بيفتد. در حالی که ماندن نيروهای امريکائی بستگی مستقيم و آشکار با ناامنی دارد ادعای “مقاومت“ به اينکه می‌خواهد نيروهای خارجی خاک عراق را ترک گويند گروه‌های کمتری را متقاعد خواهد کرد.

القاعده از ناچاری يا شناخت فرصت، خود را به عراق انداخته است و بجای امريکا هرچه مستقيم‌تر با اکثريتی از عراقيان رويارو می‌شود. جلوگيری از بازسازی کشور و برگزاری انتخابات، و دنبال کردن يک برنامه عمل بی ارتباط به منافع ملی عراق، و تاکتيک‌های بيرحمانه کشتار عراقيان، استراتژی مايوسانه‌ای است که تنها می‌تواند به اشتباهات بزرگ امريکائيان (تا کنون و در آينده) و حکومت موقت عراق (از اين پس) متکی باشد. اگر حکومت علاوی بتواند درجه‌ای از اعتماد عراقيان را به کارائی و درستکاری خود جلب کند روزهای القاعده در عراق شمرده خواهد بود. کمک‌های بيدريغ جمهوری اسلامی به مقاومت در عراق (بيشتر، بخش شيعی آن) عامل مهمی در زنده نگهداشتن آن است ولی در اينجا نيز مسابقه با زمان است. امريکائيان کی فرصت خواهند يافت به آنچه خاستگاه بسياری مشکلات خود در افغانستان و عراق می‌شمارند بپردازند؟ آيا القاعده و “مقاومت“ی که طبيعتش غير عراقی‌تر می‌شود زمان خواهد يافت که عراق را از هم بپاشاند؟ و آيا پس از آنکه جمهوری اسلامی با فشار و تهديد برهنه امريکا روبرو شد عراق را به حال خود رها خواهد کرد؟

اگوست 2004

بسوی يک سياست ليبرال

بسوی يک سياست ليبرال

کوچک شمردن فعاليت‌های سياسی در بيرون ايران کليشه رايج بيست ساله‌ای است که نياز به تجديد نظر دارد. تا سخن از اين فعاليت‌ها می‌رود از سی چهل سازمان سياسی در “اپوزيسيون“ می‌گويند که نمی‌توانند باهم اتحاد کنند. اما مشکل از همين جا و از تعريف سازمان سياسی آغاز می‌شود. آيا هر چند تنی را می‌توان سازمان سياسی ناميد و آيا سی چهل سازمان سياسی اصلا می‌توانند با هم متحد شوند؟ در اتحاد ناپذير بودن سازمانهای سياسی جدی که شمارشان به انگشتان يک دست هم نمی‌رسد ترديد نيست. جز يک حزب، هر کدام آنها گرايشی به همکاری رسمی چه رسد به اتحاد نشان دهد با انشعاب روبرو خواهد شد. با اينهمه خدمتی که اين نيروهای مخالف به مبارزه با رژيم و بويژه پيشبرد گفتمان و فرهنگ سياسی و متمدن کردن بحث سياسی کرده‌اند تا آينده‌های دور محسوس خواهد بود.

متمدن کردن بحث، درامدی بر متمدن کردن جامعه است، يعنی چيره شدن روحيه ليبرال بر فرهنگ استبدادی و مطلق‌انديش. اينکه می‌گوئيم عقيده فلان کس محترم است منظور، خود عقيده نيست که می‌تواند بسيار سخيف و حتا جنايتکارانه باشد. اين حق او به داشتن هر عقيده است که محترم است. با عقيده می‌بايد مبارزه کرد ولی صاحب عقيده را نبايد نابودکرد. رسيدن به توحش يا تمدن، از همين جا سر می‌گيرد. در دو سوی اختلاف بر سر بزرگ‌ترين داوها و ژرف‌ترين تفاوت‌هاست که يا می‌توان به توحش فرو افتاد ـ چنانکه ما در بخش بزرگ تاريخ همروزگار خود بوده‌ايم ـ يا به يک جامعه امروزی کثرت‌گرا (پلوراليست) بالا رفت که منافع و نظريات گوناگون با هم در رقابت و همزيستی‌اند. نشانه‌های بحث متمدن پيش از همه شناختن حق برابر همه طرفهاست، همه طرف‌هائی که به حق برابر اعتقاد دارند. در بسياری کشورها، با اعتبارنامه خدشه‌ناپذير دمکراتيک، تبليغ درباره عقايد معينی ـــ فاشيسم، بنيادگرائی و اصولا مذهب سياسی ــ در قانونی که به شيوه دمکراتيک گزارده شده ممنوع است. اين ممنوعيت برای حفظ آزاديها و حقوقی است که در اعلاميه جهانی حقوق بشر آمده است؛ مکانيسم دفاعی دمکراسی در برابر سوء‌استفاده گرايشهای سياسی و مذهبی توتاليتر از آزاديهائی است که کمر به نابودی‌شان بسته‌اند.

حق داشتن عقيده‌های گوناگون باخود، روحيه تفاهم  می‌آورد ــ متقاعد کردن بجای حذف کردن ــ  و هنگامی که توافق بدست نيامد، موافقت کردن بر موافقت نکردن، که خود درجه‌ای از تفاهم است. اين عبارت که نخستين‌بار در فرهنگ سياسی ليبرال بريتانيا سکه زده شد، از سوی يک حزب سياسی (مشروطه ايران) به واژگان سياسی فارسی راه يافته است که به مخالفان خود اين جايگزين را ـ در برابر وحدت کلمه يا دشمنی تا پايان ـ عرضه می‌دارد.  موافقت کردن بر موافقت نکردن به معنی تفاوت گذاشتن ميان مخالفت با دشمنی است. مخالف کسی است که هر چه هم ناخوشايند، می‌توان با او همزيستی داشت. دشمن کسی است که هستی انسان را تهديد می‌کند و يا اوست يا ما، مانند جمهوری اسلامی. چنين روحيه‌ای در فضای بيمار سياست ايران که هر اختلاف نظر تاکتيکی نيز تا نابودی يک يا هر دو طرف می‌تواند کشيده شود، ممکن است بيش از اندازه دور از ذهن و آرمانی جلوه کند. ولی دست کم يک حزب سياسی ده سال است آن را موعظه و عمل می‌کند.

بخش گسترده‌ای از چپ، چپ تراژيک اصلاح نشده، به گرايش ليبرال هوادار پادشاهی نگاه می‌کند ولی همان تصوير ذهنی خودش را در آن می‌بيند؛ سخن آن را می‌کوشد نشنود و اگر هم به ناچار بشنود، در گوشش همان است که خود می‌خواهد. در کشورهای پادشاهی دمکراتيک و پارلمانی دو دهه است نشسته است و باز می‌گويد پادشاهی يعنی ديکتاتوری؛ و جامعه ايرانی تنها در يک جمهوری می‌تواند از نهادهای دمکراتيک نگهداری کند، و هر شکل ديگر حکومت دمکراتيک از رشد اجتماعی آن بيرون است. پيشينه پادشاهی در اين زمينه برهان قاطع اوست، ولی نه پيشينه غيردمکراتيک خودش را به ياد می‌آورد و نه سهم خود و ديگران را در گرداندن جمهوری اسلامی به هيولای خونخواری که از روز نخست می‌شد ديد، می‌شناسد. بخش مهمی از راست، راست نستالژيک اصلاح نشده، از آن سو به کسانی که در پی درآوردن سياست ايران از ميدان جنگ مذهبی شصت ساله چپ و راست‌اند و از همرائی و زمينه‌های مشترک با مخالفان خود دم می‌زنند، به خشم می‌افتد و بی آنکه خود بداند، در ترکيبی از مرده‌پرستی و ديد مذهبی سياه و سپيد؛ شخصيت پرستی به عنوان فلسفه سياسی؛ و شخصيت کشی به عنوان شيوه مبارزه،  فرياد خيانت سر می‌دهد و همانندی‌های فراوان خود را با حزب‌الله به نمايش می‌گذارد.

ولی آنها که تا هرجا توانسته‌اند سير دگرگشت جامعه ايرانی را رو به آزادی دنبال کرده‌اند از تکان‌های عصبی بازماندگان يک دوران روبه مرگ باکی ندارند. پيام آنها پيام پيشرفته‌ترين عناصر جمعيت ايران است و امروز برخلاف يک نسل پيش، پيشرفته‌ترين عناصر جمعيت ايران دست بالاتر را دارند. نگرش مذهبی درسياست در همه جلوه‌های چپ و راستش رو به نابودی است. نمی‌بايد پنداشت که روحيه مذهبی را تنها در اسلاميان می‌توان يافت. چپ و راست اصلاح نشده ايران با خردگريزی و پناه بردن به اسطوره‌ها، و خشکی در انديشه و خشونت در عمل (هر جا دستش برسد) تفاوت بنيادی با اسلاميانی که با آنها در جنگی مرگبار است ندارد. ايرانيان، حتا مردم معمولی، با آزادمنشی خود به خوبی آماده پشت‌سر گذاشتن جهان فرو بسته دوران شصت ساله جنگ مذهبی در سياست ايران، هستند. ما اين را در استقبالی که از موضع‌گيری‌های حزب مشروطه ايران در لغو مجازات اعدام، پايان دادن به جرم سياسی و اقليت به معنی حقوقی، و خشونت‌زدائی از سياست ايران (تشکيل دادگاههای محکوميت بدون مجازات پس از سرنگونی رژيم) شده است بهتر ديديم.

پايان دادن به جرم سياسی و اقليت حقوقی، دو نشانه ديگر فرهنگ پيشامدرن را از سياست ما پاک می‌کند. جرم سياسی اصلا معنی ندارد که “آزاديخواهان“ی در درون و بيرون ايران می‌خواستند تعريفش کنند. جرم سياسی در واقع به معنی دگرانديشی است،  تفاوت داشتن با گروه حاکم است، و به همين دليل بستگی به زمان و مکان دارد. آنچه امروز جرم است فردا می‌تواند سند افتخار باشد. ما به يک جامعه شهروندی می‌انديشيم که در آن هيچ گفتار و کرداری مگر به موجب قانون دمکراتيک جرم نيست و فرد می‌تواند هر عقيده‌ای داشته باشد و هر تصميم سياسی بگيرد. به همين ترتيب اقليت به معنی تبعيض حقوقی در چنان جامعه‌ای جائی ندارد. (در ايران زنان به اين معنی بزرگ‌ترين اقليت بشمار می‌روند.) ارزش اين پيشرفت‌ها را بهتر از همه در يک فرض محال می‌توان دريافت. اگر بيست و شش سالی پيش در ميدان سياست ايران حتا يک گرايش سياسی چنين گفتمانی را نمايندگی می‌کرد!

112 اگوست 2004

عراق بايد چشم‌ها را بگشايد

عراق بايد چشمها را بگشايد

نخستين دور کوشش‌ها بر ای بازسازی دمکراتيک عراق شکست خورده به نظر می‌آيد و عراقی‌ها نتوانسته‌اند يک قانون اساسی که همه را به درجه‌ای راضی کند بنويسند. پيش‌نويس کنونی، خواست‌های نزديک شصت درصد جمعيت شيعه و نزديک بيست در صد جمعيت کرد عراقی را برآورده خواهد کرد ولی در جامعه‌ای که مردمان، خود را به صفت شيعه و سنی و کرد می‌شناسند، آن نزديک بيست درصد باقی مانده را نيز می‌بايد به حساب اورد. در چنين جامعه‌ای رای اکثريت در امری به اهميت قانون اساسی تنها يک سوی معادله است و همرائی نيز جائی دارد ــ اگر قرار نيست کار به جنگ داخلی و دست‌اندازی بيگانگان بکشد.

کشمکش برسر تعريف عراق است. کردان و شيعيان فدراليسم می‌خواهند و کنترل منابع نفتی که بيشترش در جنوب شيعه‌نشين و کمترش در شمال کردنشين است. سنيان خواستار يک حکومت مرکزی، و نه متمرکز، در بغدادند و در ساختار فدرال دانه‌های استقلال روزافزون مناطق فدرال و گرايش آنها را به ترتيبات فرامرزی می‌بينند ــ شيعيان رو به جمهوری اسلامی در ايران شيعی و کردان به عنوان کانون تلاش‌های همه سويه و فزاينده برای در آوردن يک کشور کرد و در برگيرنده استان‌های کردنشين ايران و ترکيه. بدگمانی سنيان را اصرار نخستينی شيعيان به اسلامی کردن قانونگزاری، و کردان به حق جدا شدن از عراق پس از هشت سال تقويت می‌کند. آنها آينده خود را در حکومتی می‌بينند که بيش از هرچيز عراقی باشد، هر چند با سهمی بسيار کمتر از گذشته برای خودشان. قانون اساسی تازه به نظر آنها مقدمه از هم‌پاشی عراق است و تصميم دارند به آن رای منفی بدهند که اگر در سه استان از چهار استان سنی‌نشين به نصاب دو سوم برسد قانون اساسی وتو خواهد شد.

اينکه شيعيان و کردان تا برگزاری همه‌پرسی آماده دادن امتيازات بيشتری به سنيان خواهند بود و اينکه پس از همه‌پرسی چه روی خواهد داد روشن نيست. هنوز می‌توان به رسيدن به يک همرائی (کانسنسوس) اميدوار بود. اما شرکت سنيان در همه‌پرسی، رايشان هرچه باشد، يک پيروزی برای دمکراسی عراقی بشمار خواهد رفت. برای نخستين‌بار سرنوشت عراق را رای همه عراقيان تعيين خواهد کرد. حتا رد شدن قانون اساسی می‌تواند مقدمه قانون بهتری شود. دست برداشتن از امتيازاتی که شيعيان و کردان می‌خواهند آسان نيست ولی عراقيان محکوم‌اند با هم زندگی کنند. دورنمای از هم گسيختگی عراق می‌بايد همه را به هراس اندازد.

***

در گفتگوها برسر قانون اساسی دو موضوع مهم روشن شد. نخست، در تحليل آخر از آيت‌الله خوب يا بد نمی‌توان سخن گفت. دوم، در منطقه ما فدراليسم و خودمختاری همان معنی را نمی‌دهد که در پيشرفته‌ترين کشورهای جهان.

تا کار به قانون اساسی و جای اسلام در حکومت نرسيده بود آيت‌الله سيستانی را در همه جا به عنوان ميانه‌رو می‌ستودند و کم مانده بود که با جفرسون مقايسه کنند. آزمون قانون اساسی لازم آمد که نشان داده شود او در تحميل دين رسمی، اسلام به عنوان سرچشمه اصلی قانونگزاری، و تبعيض به زنان از هيج آيت‌الله ديگری کم ندارد و گناه از او نيست. مسئله همان است که از بيست و پنج سال پيش با آن درگير شده‌ايم. چاره واپسماندگی و خشونت جامعه اسلامی را در دين و آخوند نمی‌توان جست که خود يکی از مهم‌ترين عوامل آن هستند. هيچ اسلام و آيت‌اللهی که شايسته نام خود باشد نمی‌تواند برضد خودش رفتار کند. آيت‌الله می بايد پاسدار شريعت باشد و از شريعت با هيچ ترفندی، به ضرب اجتهاد و تاويل نيز، نمی‌توان دمکراسی و حقوق بشر درآورد. انسان آزاد نيست و زن با مرد و مسلمان با غيرمسلمان و شيعه با سنی برابری نمی‌تواند؛ و اگر زور دولت‌های غربی نباشد بردگی هم خواهد بود با احکامش.

دين به محض آنکه راهی به سياست پيدا کند به انديشه قدرت می‌افتد و قدرتی که يک سرش را به خداوند و در کشور شيعه به امام زمان پيوند دهند تا پايانش می‌رود. نمونه‌اش عراق است. شيعيان و آيت‌الله‌شان اگر ايستادگی کردان و جنبش زنان و ديگر عناصر عرفيگرا و زور امريکائيان و خطر فرو رفتن بيشتر عراق در آتش جنگ داخلی نمی‌بود جمهوری اسلامی خويش را برقرار می‌داشتند؛ و هر چند می‌گويند تکرار جمهوری اسلامی ايران را نمی‌خواهند گام در همان راه می‌گذاشتند که سرنوشت هر حکومتی است که به چنگال آخوند و عوامفريب و متعصب مذهبی گرفتار شود. آنها که هنوز در ايران به دنبال بهره‌گيری از مذهب و آيت‌الله‌های خوب برای رهائی از آيت‌الله‌های بد هستند می‌توانند درس ديگری از عراق بگيرند. آنها نيز که به يک قياس ساده از احزاب دمکرات اسلامی دفاع می‌کنند و راه ورود به سياست و سپس قدرت و قانونگزاری را بر اسلاميان می‌گشايند بهتر است جامعه‌ای مانند ايران را با آلمان و ايتاليا مقايسه نکنند. ما به چفت و بست‌های استوارتری برای دمکراسی خود نياز داريم و در آلمان احزاب نژادپرست غيرقانونی هستند.

بهمين ترتيب نظام فدرالی که مانند آلمان و سويس در يک فرايند چند صد ساله شکل گرفته است در کشورهائی مستعد و در معرض تحريکات و مداخلات دور و نزديک به آسانی می‌تواند نخستين پله جداسری و پيامدهای خونين و وحشيانه آن باشد و همسايه را به جان همسايه بيندازد. حتا در يوگوسلاوی اروپائی، فدراليسم به محض آنکه از تسلط آهنين نظام تيتوئی آزاد شد پرورشگاه تخم دشمنی و کينه مذهبی و زبانی گرديد و هنوز اعدام شدگان را در گورهای دسته‌جمعی‌شان می‌يابند و صدها هزار کس، ديگر روی خانمان‌های خود را نخواهند ديد. يک نظام فدرال در عراق پاره پاره شده اجتناب‌ناپذير است و می‌بايد اميدوار بود از آسيب‌های احتمالی در امان بماند. اما ديگران ناگزير از پيمودن چنين راه‌هائی نيستند.

15 اگوست 2004

درس‌های 28 مرداد

درسهای 28 مرداد

ما ايرانيان مانند همه مردم جهان رويدادها و روزهای مهم تاريخی داريم ولی رفتارمان با آن روزها و رويدادها مانند بقيه جهانيان، دست‌کم آنها که به شمار می‌آيند و تنها به سبب فاجعه‌ها و فجايع خود يادآوری نمی‌شوند، نيست. از آنجا که برای اختلاف و کشمکش و بر سرو روی يکديگر زدن، کم می‌آوريم تا فرصتی بدست آيد جبهه تازه‌ای می‌گشائيم و روزهای تاريخی يکی از مهم‌ترين جبهه‌ها شده است. گروه‌ها و شخصيت‌های سياسی با ادعای رهبری و رساندن ايران به کاروان دمکراسی، زنان و مردانی جدی، هيج درجه همرائی بر اصول و برنامه‌های سياسی و حتا راهکارهای مبارزه را هم ارز توافق بر روزها و شخصيت‌های تاريخی نمی‌دانند؛ چنان توافقی را شرط و نشانه باور داشتن به دمکراسی می‌شمارند و خم به ابرو نمی‌آورند. چنين رويکردی البته برای مردمی که عاشورا را حتا با معيارهای مذهبی و نه تنها تاريخی، پر اهميت‌ترين روز تاريخ جهان کرده‌اند عجبی نيست. ايرانی شيعه در کنار بقيه شيعيان با سعادت و نظرکردة جهان می‌تواند پاره‌ای روزهای بزرگ‌تر مذهبی از نگاه اکثريت مسلمانان جهان را نيز پس از عاشورا قرار دهد. چنين مردمی به واقعيت‌های مزاحم بيرون مجال اندکی می‌دهند. “من دلم می‌خواهد اينگونه بينديشم پس (ايرانی) هستم.“

اگر برای شيعه ايرانی (در کنار بقيه شيعيان جهان) عاشورا مهم‌ترين روز تاريخ جهان است، برای چپگرای ايرانی، از همه رنگ‌های فراوانش، بيست و هشت مرداد از هر روزی در تاريخ ايران در می‌گذرد. بيست و هشت مرداد حتا مصدق را زير سايه برده است. او را تا معصومان خطا ناپذير و سرچشمه هر چه خوبی و روشنی بالا کشيده‌اند ولی مصدق در واقع به سبب بيست و هشت مرداد چنين پايگاهی يافته است. او “سيدالشهدا“ی ديگری است و همانگونه که شيعه نظر کرده مرتضی علی يک صدم اهميت کربلا را به موضوع اصلی‌اش نمی دهد چپگرای حقمدار ايرانی نيز مصدق را بهانه‌ای برای بزرگ کردن کربلای خودش ساخته است. يک کتاب تحليلی درباره مصدق نمی‌نويسد ولی دريائی از مرکب را در بحث غير تحليلی بيست و هشت مرداد سرازير کرده است.

مصدق يک شخصيت بزرگ تاريخی، و دوران او يک مرحله فراموش نشدنی تکامل خودآگاهی ملی ايران است ــ نظر کسان به او هر چه باشد. ولی به عنوان يک موضوع روز اهميت کاهنده‌ای دارد. مبارزه ضداستعماری او مايه الهام نسل‌های پياپی خواهد بود ولی در جهانی که نفت ديگر موضوع پيش پا افتاده بازرگانی است، و ابر قدرت‌هائی درميانه نيستند، و سرتاسر فرايافت concept استقلال دگرگون شده است چه اندازه می‌توان از راه مصدق دم زد؟ بيرون آوردن مدرنيته از راه مصدق شايد بتواند ورزش فکری پاره‌ای روشنفکران حاشيه‌ای باشد ولی بيش از آن بردی ندارد و درست مانند کربلا، محدوديت موضوع با دست يازيدن به نماد جبران می‌شود. اگر محافلی بيست و هشت مرداد را چنين بر می‌کشند به همان دلائل روانشناسی و انگيزه‌های سياسی است که يک زد و خورد ساده را برای گروه‌های بزرگ مردمان چنان فاجعه‌ای با ابعاد کيهانی و بهانه چنين صحنه‌های فجيع عزاداری هيستريک جمعی ساخته است.

درباره بيست و هشت مرداد می‌توان تبليغات و بحث کرد. حتا می‌توان به پژوهش جدی تاريخی پرداخت. می‌توان به نتايج متفاوت رسيد و توافق کرد که موافقت نداشت. ولی بهر بها می‌بايد از درآمدنش به يک اسطوره جلوگيری کرد. سياست ما بيش از آن مصيبت اسطوره را تحمل کرده است که اسطوره شبه مذهبی را برمذهبی بيفزايد. مانند هر چه ديگر در فرهنگ و سياست ايران، می‌بايد شخصيت‌ها و روزهای تاريخی را به اندازه‌شان برسانيم و در جای درست‌ترشان بگذاريم، که در بيشتر موارد به معنی کاستن آنها به اندازه‌شان است. اين ملت تا کی بايد روضه بخواند؟

در بيست و هشت مرداد نکته‌ای که به کار امروز و آينده ايران بخورد درس بزرگ آن است که کمتر کسی می‌خواهد بگيرد و حتا بشناسد. از بس به بيست و هشت مرداد به صورت يک سلاح سياسی نگريسته‌اند اهميت واقعی آن را ناديده گذاشته‌اند. بيست و هشت مرداد شکستی برای سراسر جامعه سياسی ايران بود، جامعه‌ای که همانگاه چنان شکافی برداشته بود که نمی‌توانست بر هيچ امر ملی به همرائی برسد و ضعف سياسی‌اش به جائی رسيده بود که در هر گام راه بر مداخله خارجی می‌گشود (شاه برای صدور فرمانی که در اختيار قانون اساسی‌اش می‌بود صد گونه اطمينان امريکا و بريتانيا را لازم می‌داشت و مصدق برای صدور دستور آرام کردن تظاهرات ديوانه‌وار توده‌ای‌ها تهديد هندرسون به بيرون بردن اتباع امريکا را.) بيست و هشت مرداد آن شکاف را چنان ژرف کرد که ديگر هيچ سازشی امکان نيافت. طرف نيرومندتر فرصت باليدن را از بازندگان گرفت و طرف ناتوان‌تر برای زمين زدن برندگان تا خودکشی سياسی (و حذف فيزيکی در مواردی) رفت. دو سويه بيست و هشت مرداد اين يک درس را از آن گرفتند که سياست صحنه نابود کردن و نابود شدن است و هيچ زشتی و حماقتی در آن به اندازه کافی بزرگ نيست.

اکنون ايران در رژيمی که جنايت زمينه و نه فقط وسيله آن است، از درون و بيرون تهديد می‌شود و عامل خارجی بار ديگر دست بالائی در سياست‌های ايران می‌يابد. جمهوری اسلامی به بيهوده و به اقتضای طبع جنايت‌کارانه‌اش دشمنی‌ها و ترس‌هائی را در پاره‌ای نيرومندترين کشورهای جهان برانگيخته است که می‌توانند آسيب‌های سخت به ايران بزنند. نيروهای سياسی ايران دورنمای مخاطرات بزرگ را پيش‌روی، و درس 28 مرداد را پشت سر دارند. آنها بيست و شش سال گذشته را به جنگيدن برسر گذشته گذرانده‌اند و بجای درس گرفتن، در آن فروتر رفته‌اند. بيست و هشت مرداد که می‌توانست عبرتی باشد خود يک ميدان کشمکش آشتی‌ناپذير شده است. امروز دو سويه جنگ صليبی هشتاد ساله بار ديگر فرصتی می‌يابند که ناشايستگی خود را به نمايش گذارند و عامل خارجی را وادارند که بجای آنان تصميم بگيرد. اما اين بار دست‌کم جای گله از ديگران نخواهد بود که دربدر دنبال يک راه‌حل ايرانی برای مشکل جمهوری اسلامی می‌گردند. مردمی که نمی‌توانند از فضای کربلا چه در مذهب و چه در سياست بيرون بيايند و نفرين و عزاداری را جانشين عمل سياسی مسئولانه کرده‌اند به دشواری خواهند توانست گناه ترسوئی و نزديک‌بينی خود را به گردن ديگران بيندازند. پنجاه ساله گذشته ما برای هر ملت ديگری در جهان کافی می‌بود که بيماری سياسی خود را درمان کند و امر ملی را بالاتر از کينه‌جوئی وکشاکشهای حزبی و فرقه‌ای بگذارد.

28 آگوست 2004

نا اميدی درماندگان

نا اميدی درماندگان

هر گاه و بيگاه کسانی با راه‌حل‌های آسان و نويدهای بزرگ برای رهائی مردم از چنگ ملايان به ميدان می‌آيند و گروهی را به خود اميدوار می‌کنند و اندکی نگذشته فراموش می‌شوند. از ميان آنان هر که راه‌حلش آسان‌تر، ادعاهايش شگفت‌انگيزتر و حالتش امام زمانی‌تر باشد در مردمان خرافات‌زده درمانده چشم بر راه معجزه پيروان بيشتری می‌يابد. در اينجا با خود اين کسان کاری نيست؛ که از قلمرو بحث جدی بيرونند. آنچه اهميت دارد واپسماندگی درمان‌ناپذير بخش‌هائی از جامعه ايرانی است؛ چاه بی بن نادانی و نافهمی گروه‌های بزرگ است، از سفره‌اندازان نذری پيشروان ادعائی آزادی زن؛ از مبارزان آشتی‌ناپذير هرچه خلاف يک سونگری‌شان باشد، تا مشتاقان بازگشت و نقد کردن اموال. بيست و شش سالی پس از احمقانه‌ترين انقلاب تاريخ هنوز زنان و مردانی يافت می‌شوند که آماده‌اند هر دعوی باطل را باور کنند يا چنانکه می‌گويند بيازمايند. اما برای مفلسان نان و نام هر فرصتی که ابلهان  رهائی‌جوی بدهند غنيمت است.

آرزوی بازگشت به ايرانی که از فرمانروائی ملا و بازاری و سپاهی آزاد باشد در بسياری از ايرانيان زنده است. ولی آيا می‌توان اين اشتياق را که گاه به سودازدگی می‌رسد بهانه هر ساده‌لوحی و خوش خيالی قرار داد؟ تنبلی ذهنی و دوری جستن از کار جدی، بيش از يک ربع قرن بيشتر ايرانيان را از ميدان مبارزه دور نگهداشته است. دير زمانی اميد به امريکا و انگليس می‌بود که خودشان آوردند و هر وقت بخواهند می‌برند؛ امروز در ميان جماعتی که از انگليس نااميد شده‌اند (هرچند اگر انگليس بگذارد به امريکای بوش اميدی دارند) به يک چشم‌بندی ساده رسيده است:  نامی و حضوری و تلويزيونی و ديگر همه چيز به دلخواه. از يک فرض بی‌پايه به هر فرض بی‌پايه می‌رسند و از نيمه حقيقت به دامن ياوه می‌آويزند.

دلائلی که برای پذيرفتن، حتا تن دردادن، به ياوه‌های رهانندگان رايگان می‌آورند انسان را از زودباوری و خود فريبی ايرانيان بيشمار درشگفت می‌کند. می‌گويند بلکه راست بگويد؛ بلکه به جائی برسد؛ زيانی که ندارد؛ چيزی که نمی‌خواهد. ولی آيا هر ادعائی را چون هزينه‌ای ندارد بايد باور کرد و هنگامی که رسوائی آمد شانه بالا انداخت و گذشت؟ آيا توجه ندارند که اين نگرش سرسری چه اندازه سطح را پائين می‌آورد؟ هنگامی که مردمی خرد را به مرخصی فرستادند و بجای پژوهش و سنجش، به امور جدی با نگاه خريدار بليت بخت‌آزمائی نگريستند چگونه می‌توان نادانی و ابتذال را که به چنين درجاتی در جامعه رسيده است درمان کرد؟ می‌گويند مگر می‌شود يک نفر در برابر تلويزيون بايستد و رژيمی را سرنگون کند و دست‌هائی پشت‌سرش نباشند؟ چندبار بايد ببينند که می‌شود و آسان‌ترش هم می‌شود، و اصلا می‌شود چون گروهی همين استدلال‌ها را بجای تفکر منطقی می‌گذارند و ديگران هم با روحيه رمه دنبالشان می‌افتند. شگفت‌تر آنکه اگر کسانی درپی روشنگری برآيند به خرابکاری و منفی‌بافی متهم می‌شوند. کسی نمی‌گويد که نبايد اجازه داد مردم کار کشور را تا نمايش خنده‌آور تلويزيونی پائين آورند و مبارزه سياسی را به حد گردش خاموش در پارک و شکستن تخمه برسانند و در هر گام از مردم پول بخواهند تا جائی که نفس پول نخواستن فضيلتی شود. سطح به اندازه‌ای پائين است که کسی حس نمی‌کند می‌بايد استانداردهائی را هم نگهداشت.

به چنين سخافت‌هائی در ميان چپگرايان رنگارنگ کمتر می‌توان برخورد. سببش را در خردمندی نهفته در چپگرائی نمی‌بايد جست. گرايش‌های گوناگون چپ که زمانی توده‌ها را پشت‌سر داشتند دير زمانی است که بهمراه انقلاب و جمهوری اسلامی از توده‌ها مهجور افتاده‌اند. آن توده‌ها پس از بيداری بر کابوس حکومت آخوند، و در نوستالژی دوران خوش استثنائی پيش از آن، با همان روحيه که ماه را با چهره آرزوئيشان می‌آلودند می‌توانند دنبال هر سخن رايگان و راه‌حل آسانی بيفتند.

* * *

کسانی به اين نمايش‌های تلويزيونی بی‌بها می‌نگرند و افسوس می‌خورند که مردم را نااميد می‌کنند. ولی مسئله در اين نيست. اميدواران رهانندگان تلويزيونی عموما درماندگان سياسی‌اند که اميد و نوميدی‌شان تفاوت نمی‌کند. آنها می‌توانند تا گوساله سامری بعدی منتظر بمانند. تنها می‌بايد مراقب بيداران بود که از اينهمه واپس‌ماندگی و ابتذال نوميد نشوند. مسئله، مشکل اين مردم است که از جمهوری اسلامی نيز درمی‌گذرد. چنين مردمانی را می‌بايد از خودشان نيز رهانيد. ذهن‌هائی که به اين سادگی منحرف می‌شوند بدترين دشمنان آن جامعه‌اند. با آنها بود که  توانستند کشور را به جاهائی مانند انقلاب اسلامی ببرند. اينهمه پذيرندگی برای خرافات، خرافات هزار و چند صد ساله و خرافات دو هزار و چند صد ساله، و نه تنها يکی به جای ديگری که يکی افزوده بر ديگری؛ اينهمه انتظار ظهور حضرت، هر حضرتی می‌خواهد باشد، ما را به چه خواهد رساند؟ ما خرافات مذهبی کم داشتيم اکنون به خرافات سياسی نيز آويخته‌اند. صد سال برای مدرنيته جنگيديم تا پيامبران دروغين را جابجا کنيم.

پيکار برای سرنگونی جمهوری اسلامی لازم است ولی به آن نمی‌بايد بسنده کرد. خرافات سياسی در همان رديف هستند. پيش از همه می‌بايد نگران سطح پائين تفکر و سليقه بسياری مردمان بود. چند سال بايد در پيشرفته‌ترين کشورهای جهان زيست و به پائين‌ترين سطح فرهنگی و سياسی خرسند ماند؟ انسان تا دسترسی به همگانی‌ترين رسانه‌ها که با پائين‌ترين مخرج مشترک سروکار دارند نيابد، نمی‌تواند ژرفای اين عوامزدگی را اندازه بگيرد. همين عوامزدگی است که سياست آنها را نيز به چنين نزاری انداخته است. يک نسل آشنائی نزديک با شيوه زندگی، رفتار اجتماعی، و فرهنگ سياسی غرب کمترين اثری در زنان و مردانی که در کپسول يک فرهنگ شکست خورده و عوامانه مانده‌اند نداشته است. ايرانيان مهاجر و تبعيدی هنوز نتوانسته‌اند يک اجتماع ايرانی غربی شده بوجود آورند. آنها يا پاک از عوالم ايرانی بيرون می‌زنند تا از “اين هواهای عفن و آبهای ناگوار دلشان نگيرد و جانشان ملول نشود“ و ياهمچنان در فضائی که با خود همراه آورده‌اند و بر امريکا و اروپا وصله کرده‌اند می‌زيند. اگر نمونه‌های فراوان ايرانيان غربی شده و ايرانی مانده نمی‌بودند چگونه می‌شد به چنين اجتماعی اميدوار بود؟ اما آنها در رسانه‌ها حضور چندانی ندارند.

22  سپتامبر 2004

زبان سياست و زبان نمادها

 

زبان سياست و زبان نمادها

حزب سياسی در يك جامعه عادی براي رسيدن به قدرت تشكيل می‌شود و در بهترين صورتش دارای برنامه سياسی روشنی برای اداره بهتر جامعه است. در جامعه ازهم گسيخته‌ای مانند ايران چنين نقشی حتا در آن بهترين صورت باز بسنده نيست. حزب سياسی كه به همه نيازهای جامعه پاسخ دهد يا دست‌كم توضيحی برای آنها داشته باشد بلند پروازی بيشتری لازم دارد. مسئله ما تنها آن نيست كه برنامه سياسی روشنی برای دگرگون كردن اداره جامعه بينديشيم؛ مسئله دگرگون كردن جامعه نيز هست. می‌بايد هرچه لازم و هرجا ممكن است دگرگون شود؛ و بسيار جاها لازم است، بسيار چيزها نيز برخلاف تصور، ممكن است. در احزاب و سازمان‌های سياسی ايران امروز دست‌كم يكی، حزب مشروطه ايران، اولويت خود را چنان دگرگونی پردامنه‌ای قرار داده است.

فرهنگ سياسی ايران نخستين آماج چنان دگرگونی است. اين فرهنگي است كه می‌توان آن را در آميخته‌ای از بندگی و نيهيليسم تعريف كرد. بندگی به معنی روی ديگر سكه استبداد، و نيهيليسم به معنی نشستن هوای دل و سود آنی، و در بسياری جاها تصوری، در جای اصول و نگرش اخلاقی. بهترين‌ها (از نظر اخلاقی) در چنين فرهنگی پرستنده بت‌های گوناگونند و بدترين‌ها آماده زير پا گذاشتن همه چيز. بهترين‌ها خود را از كاربرد خرد بی‌نياز می‌سازند و بدترين‌ها از زيور شرم.

به گوشه‌های اين فرهنگ سياسی مي‌بايد در فرصت‌های بيشتر پرداخت. در اينجا به يكی از خطرناك‌ترين آنها نگاهی می‌اندازيم، به زبان نماد (سمبل)ها و نشانه‌ها در سياست كه آن بهترين‌ها را به آساني بازيچه آن بدترين‌ها می‌گرداند. فرهنگ سياسی ايران به دليل چيرگی روحيه عاشورائی در ميان فرهنگ‌های سياسی جهان سومی يكی از برجسته‌ترين نمونه‌های چيرگی نمادها بر سياست است. منظور از چيرگی نماد، تاثيری است كه آويختن به نام‌ها يا رويدادهای معين بر گفتمان و رفتار سياسی چهار خانواده سياسی ايران (تقسيم‌بنديی كه در سال‌های اخير معمول شده است) می‌بخشد؛ جای بالائی است كه عاشورا و مصدق و 28 مرداد و شاهنشاه آريامهر در بحث سياسی مذهبيان و مصدقي‌ها و چپگرايان و سلطنت‌طلبان شاهنشاهي  دارند. سخن گفتن و انديشيدن با نمادها در ميان اين گرايش‌ها به اندازه‌ای است كه هيچ بحث جدی و مربوط به موضوع را در تاريخ همروزگار و سياست نمی‌توانند به جائی برسانند. ذهن آنها بی‌اختيار در كمند نماد مثبت (مقدسات خودشان) و نماد منفی (مقدسات طرف مقابل) می‌افتد و بحث بيهوده می‌ماند. اين افراد و گروه‌ها يا برای خود لالائی می‌گويند يا با نمادها به سر و روی يكديگر می‌زنند و يا با مزه تلخی در دهان از هم جدا می‌شوند.

اگر نسل انقلاب اسلامی‌ تا كنون نتوانسته است زيانكاری بزرگ خود را جبران كند از اين روست كه هنوز بازبان نمادها از سياست می‌گويد. انديشه‌اش نمی‌تواند از تقدس آزاد شود. برای يك مصدقی كه همه تاريخ ايران را در پيش از مصدق و پس از مصدق خلاصه می‌كند و از سياست اقتصادی درست تا خردگرائی و قانونگرائی در سياست را از او سراغ می‌گيرد؛ يا چپگرائی كه اسطوره myth مصدق را بر اسطوره پيشين خود افزوده است و اكنون پس از فروپاشی كمونيسم تنها همان را در دست دارد؛ يا سلطنت‌طلبی كه آريامهر را همچون سپری بر بينوائی انديشگی كشيده است، جهان ديگری نيست. بر فراز همه آنها، مذهبی، در صورتك‌ها (ماسك)‌های گوناگونش نشسته است و هر جا كوتاه بياورد، در همه جا، گرز شهيد كربلا را دارد كه بر هر سری بكوبد. اينها نمادهائی هستند كه می‌توانند به ياری هر استدلال سست و نامربوطی بيايند و لحظه را با منحرف كردن موضوعات اساسی نجات دهند. به ياری همين نمادها نيز بوده است كه نسل انقلاب، از انقلابی و ضد انقلاب، از يك فرود به فرود ديگر می‌افتد و بيست و پنج سال و پنجاه سال است دلش از تكرار نگرفته و جانش ملول نشده است.

انقلاب اسلامی ‌خود بزرگ‌ترين و زننده‌ترين پيروزی نماد بر سياست بود. در آن انقلاب بود كه توانستند خاك كربلا را آنچنان بر چشمان يك ملت بپاشند كه تفريبا همه كس، مگر بهره برندگان هميشگی اسطوره، با خود به دشمنی برخاستند؛ و حتا آن بهره برندگان هميشگی اسطوره نيز دكان خود را از نظر تاريخی بستند و آينده را از دست دادند. پس از آن تجربه می‌شد انتظار داشت كه نسل دست در كار و شاهد انقلاب، نسلی كه اكنون سال‌های ميانی و پايانی را می‌گذراند، سياست را به قلمرو درست آن، به قلمرو سود ملی و سود روشنرايانه شخصی كه تنها در سود جمع بدست مي‌آيد، بازآورد و برای خود نقشی بالاتر از متولی و زيارتنامه خوان اسطوره‌ها بشناسد و به زباني جز زبان پاسداران نمادها و اسطوره‌ها سخن بگويد. انتظار می‌رفت اين نسلی كه مسئول‌تر و بلا كشيده‌تر از آن به دشواری می‌توان يافت، بيش از “بازتاب شرطی“ سگ مشهور پاولف را نشان دهد و به آشتی دادن خود با واقعيات، هر چه هم نا مانوس و نا هموار، قادر باشد.

در اين ميان گروه‌های سياسی مسئوليتی بزرگ‌تر داشتند زيرا فرض بر اين است كه گروه سياسی، تبلور دست كم بخشی از خواست‌ها و نيازهای جامعه است و نياز و خواست جامعه را می‌بايد بالاتر از محدوديت‌های شخصي برد. اما چنين كاری تنها با بازنگری انتقادی از از خود و گذشته خود، و پائين كشيدن مقدسات و بيرون شدن از تفكر مذهبی (هر تفكر اسطوره‌گرا) شدنی است و اينجاست كه جز استثناهائی، مهم‌ترين آنها حزب مشروطه ايران، نمی‌توان يافت كه كنفرانسی از آن در اين روزها صحنه پرهيجانی بود از فضای سياسی تازه‌ای كه دارد با شركت نمايندگانی از نسل سوم انقلاب و نسل برآينده چهارم جامعه نوين ايران جانشين فضای گذشته می‌شود. در اين فضای تازه اسطوره‌ها و نمادها صدای رسائی ندارند و بحث سياسی برای گشادن موضوع، و نه بستن ذهن صورت می‌گيرد. اكنون كه بيشتر نمايندگان نسل انقلاب عملا راي به بركناری خود داده‌اند و ترجيح می‌دهند بازمانده روزهای خود را در آنچه از گذشته‌هاشان مانده است بسر برند، مايه‌های اميدواری را در اين نسل چهارم می‌توان يافت كه از ديروز تنها می‌خواهد درس و نه انتقام بگيرد؛ آن را بشناسد و از آن به قول شاعر “در دامن فردا گريزد.“

اکتبر 2004

وجدان خفته جهان اسلام

 

وجدان خفته جهان اسلام

دو ماهی پيش يک گروه مسلمان از چچنی و عرب، به دبستانی در شهر“بسلان“ در “استيا“ی قفقاز شمالی حمله بردند و آن را با نزديک هزارتن به گروگان گرفتند. آن روز گشايش سال تحصيلی بود و کودکان با مادران خود و چندی با پدرانشان نيز به دبستان آمده بودند و از کوچک و بزرگ به چنگ تروريست‌ها افتادند. تروريست‌ها دبستان را با مواد منفجره‌ای که از پيش پنهان کرده بودند پوشاندند و سه روز آب و خوراک را از آن هزار تن از جمله صدها کودک دريغ داشتند تا کسی پائی بر سيمی گذاشت و سربازان روسی (استيا جنوبی‌ترين استان روسيه است) به شنيدن صدای انفجارها به دبستان حمله بردند. آنگاه صحنه‌هائی باورنکردنی پيش آمد. تروريست‌ها نه تنها همه مواد منفجره را آتش کردند بلکه کودکانی را که پا به گريز نهاده بودند از پشت به تير بستند. هنگامی که تيراندازی خاموش شد چهارصد تنی، بيشتر کودکان، برای هميشه خاموش شده بودند.

چنين جنايتی که جهان متمدن را تکان داد در جهان اسلامی به زحمت جائی در ميان خبرهای روز يافت. اينجا و آنجا کسانی زير لب آن را محکوم کردند و به تندی گذشتند. تنها دو روشنفکر عرب، از فاصله‌های چندين هزار کيلومتری  زادگاههای‌شان، به بی اعتنائی هم‌کيشان خود دربرابر چنين ددمنشی اشاره کرده‌اند. اما کمتر رويدادی به اين درجه ورشکستگی اخلاقی جهان اسلام و ژرفای رياکاری روشنفکران آن را نشان می‌دهد. مردمانی که کشته شدن يک دوسال پيش کودک فلسطينی گرفتار در آتش متقابل جنگجويان اسرائيلی و فلسطينی را هفته‌ها از مهمترين رويدادهای جهان کردند و تا کشتارهای تاريخی بالا بردند دمی هم به ياد آنهمه کودکان گرفتار در آن دوزخ سه روزه نيفتادند. هيچ درسی از آن صحنه هولناک گرفته نشد. هيچ تروريست اسلامی از خود شرم نکرد. هيچ روشنفکر خاورميانه‌ای (خاورميانه ذهن) به انديشه آزاد کردن احساس انسانی از ايدئولوژی و مذهب باب بازار و تشنگی قدرت نيفتاد.

جنايت برای آن جهان بزرگتر اسلامی دين دارد، و نه برضد انسانيت، بلکه برضد دين مشخص روی می‌دهد. آنچه جامعه بشری در يک فرايند هزاران ساله به عنوان قانون اخلاقی مبتنی بر وجدان بشری برخاسته از نيکی طبيعی انسان و بايستگی‌های زندگی اجتماعی فرا آورده است ارزشی ندارد. قانون اخلاقی از دين می‌آيد. اما دين يک پايش در مصلحت است که به معنی نسبی‌گرائی اخلاقی است. اگر مسلمان به مصلحتی که خود يا يک رهبر مذهبی در دين می‌بيند دست به بدترين جنايات نيز بزند ثواب کرده است. مسلمان به عنوان يک عمل دينی نمی‌تواند چنان تبهکاری‌هائی کند که هم کيشان را بهم آورد و حس اخلاقی‌شان را بيدار کند. سنی عراقی در آن سه گوش پايگاه تروريست‌ها می‌بيند که زرقاوی اردنی به نام اسلام باکی از آن ندارد که هر روز چند ده عراقی را بکشد، و باز او را محکوم نمی‌کند. زرقاوی نماد مقاومت است و آنچه می‌کند کشتن رهگذر يا جوان جويای کار عراقی نيست. او مسلمان است و می‌بايد با معيار اسلامی و نه انسانی، چنانکه بيشتر مردم می‌شناسند، قضاوت شود.  مسلمان چچنی و عرب می‌تواند با سر بلند از قصابی کودکان مسيحی، در هر جامعه اسلامی ظاهر شود. او نه تنها با اشغالگران روسی “جنگيده“ است زمين را از چند صد کافر که بهر حال خونشان ريختنی است پاک کرده است. آخوند حکومتگر جمهوری اسلامی فتوا می‌دهد که کشتن زنان و کودکان يا سر بريدن گروگانان، اگر چه کارگران ساده مسلمان، مانع شرعی ندارد و راست می‌گويد. سنت هزار و چهار صد ساله از همان نخستين روزها پشت فتوای اوست.

برای روشنفکر خاورميانه‌ای موضوع البته برتر از اينهاست. او ارزشی بالاتر از قدرت نمی‌شناسد و نيک و بد را تنها در ترازوی محبوبيت و پذيرفتگی می‌گذارد. مصلحت دينی برای او جايش را به خلاف سياست بودن يا نبودن داده است. او می‌بايد مراقب باشد که خلاف سياست politically incorrect رفتار نکند. پيرامون سياسی‌اش بسيار بيش از آن “قانون اخلاقی“ نهفته در دل کانت اهميت دارد. تروريسم، که نه با نيات بلکه با آماج‌ها و وسائلش تعريف می‌شود، اگر برضد امريکا و اسرائيل و دوستان آنها باشد مبارزه آزاديبخش است و تقدس اين اصطلاح هر زشتی را از نفس عمل می‌زدايد. حمله تروريستی در روسيه درست با الگوی مبارزه آزاديبخش او نمی‌خواند. روسيه هفتاد سال در جامه شوروی خود، کعبه آمال و پرچمدار ادعائی چنان مبارزاتی می‌بود. ولی امروز اسلام پرچمدار شده است و می‌توان در عين بی‌اعتقادی دنبال افکار عمومی اسلامی رفت. (اگر با پرچمدارانی از اين دست آزادی در اين سرزمين‌ها به اين حال و روز افتاده است شگفتی نيست.)

***

اسلام همه‌اش بن‌لادن و زرقاوی و خمينی نيست و مانند هر دين ديگری که دير پائيده باشد بر تعبيرات گوناگون گشوده است. از اين سخن نمی‌بايد به فقه پويا و قبض و بسط شريعت رسيد که به کار دراز کردن تسلط دين بر سياست و حکومت می‌خورد. چهره‌های گوناگون تاريخی اسلام می‌تواند به مسلمانان برای بيرون آمدن از منجلاب اخلاقی و تمدنی‌شان کمک کند. در بيشتر تاريخ کشورهای اسلامی، با همه تبعيض جايگرفته در اسلام، خشونت به غيرمسلمانان، استثنا و نه قاعده بوده است. خلافت اموی آندلس و امپراتوری عثمانی نمونه‌های خوب رواداری مذهبی بودند. تروريسم در اسلام سابقه هزار و چهار صد ساله دارد، ولی تروريسم اسلامی پديده‌ای نوين است، برآمده از برخورد اسلام با مدرنيته. پرتو مدرنيته بر آئينه‌های گوناگون از ژاپن تا افريقا تابيده است و در جهان اسلامی اين تصوير هولناک را باز می‌تاباند. روشنفکران اسلامی از آغاز سده گذشته پايه‌های نظری پديده‌ای را گذاشتند که نيهيليسم را کامل می‌کند و بمب‌انداز انتحاری را نيز به آن می‌دهد.

اکنون اين روشنفکران اسلامی هستند که می‌بايد خود و جامعه‌های خود را از اين طاعون پاک کنند. آنها به درستی می‌گويند که همه مسلمانان تروريست نيستند ولی همه تروريست‌ها مسلمان‌اند و آن مسلمانان ديگر به رهبری روشنفکران‌شان يا خاموش می‌مانند يا تاييد می‌کنند.

7 اکتبر 2004

نه تنها يک کاسه زهر

 

نه تنها يک کاسه زهر

چنانکه می‌شد پيش‌بينی کرد جمهوری اسلامی دربرابر پيشنهادهای اروپائيان هيچ امتيازی نداد و گفتگوها درباره برنامه اتمی خود را بی‌نتيجه گذاشت. آنچه سه کشور اروپائی به رژيم عرضه کردند هيچ اثری در نرم کردن موضع آشتی‌ناپذير آن نداشته است و دلايل را می‌بايد در انتخابات امريکا، در مهلتی که سازمان بين‌المللی انرژی اتمی داده، و از همه مهم‌تر در محاسبات استراتژيک جمهوری اسلامی جست.

در اين ترديد نبود که برای رژيم اسلامی هيچ تصميم‌گيری جدی تا پيش از روشن شدن نتيجه انتخاباتی که آنهمه در آن سرمايه گذاشته‌اند معنی نمی‌داشت. بازوهای نظامی و امنيتی و تبليغاتی رژيم از سال پيش برای شکست دادن امريکا در عراق هر چه توانسته‌اند کرده‌اند و از ماه محرم گذشته چنانکه خود پيش‌بينی کردند جنگی بيرحمانه را در جبهه‌های گوناگون شدت بخشيده‌اند که از مقتدا صدر تا زرقاوی را دربر گرفت. هدف شکست دادن امريکا در اين جنگ بزودی با شکست دادن بوش يکی شد و اين دومی هرچه گذشت اهميت بيشتر يافت زيرا در جمهوری اسلامی نيز مانند محافل و گروه‌های بسيار، کری را به عنوان رهبری برای موقعيت‌های بحرانی جدی نمی‌گرفتند. شکست دادن بوش، هم نوعی انتقام‌گيری شخصی و هم يک پيروزی استراتژيک بشمار می‌آمد. اما گذشته از کمک رژيم به نيروهای ضد امريکائی در عراق که همچنان ادامه دارد، در امريکا محافل نزديک به جمهوری اسلامی، و خيل آرزومندان برقراری روابط امريکا و نظام آخوندی، و همه آنها که آينده‌ای جز آرزوی هر چند محال اصلاحات در آن حکومت برای خود نمی‌شناسند، از هر راه توانستند به پيکار انتخاباتی کری کمک کردند. زبان بازی‌های پاره‌ای سخنگويان رژيم به سود بوش جز وسيله‌ای برای پوشاندن اين حقيقت نبود که کری و حزب دمکرات کانديدای جمهوری اسلامی نيز بودند.

بهمين ترتيب متعهد کردن جمهوری اسلامی تا پيش از مهلتی که بدان داده شده است معنی نمی‌داشت. برای گروهی که درمسابقه‌ای با زمان هستند هر هفته هم اهميت خود را دارد. ولی موضوع اصلی آن است که جمهوری اسلامی در بحران اتمی که پديد آورده است اروپا را هماورد و حتی طرف بحث خود نمی‌شناسد. اهميت اروپا در اين است که يک، ميانجی تماس با امريکا باشد و دو، موضع امريکا را نرم کند و سه، در شورای امنيت مانند مورد عراق کار را بر امريکا دشوار سازد. اروپائيان نيز اين را می‌دانند ولی از جمهوری اسلامی هر امتياز اقتصادی که بشود می‌گيرند و به منظور نگهداری آن منافع راه را هر چه بتوان بر امريکا می‌بندند.

اکنون نتيجه انتخابات معلوم و مهلت سازمان انرژی اتمی رو به پايان است و برای رژيم زمان زيادی نمانده است. از درون حکومت هنوز هيچ صدای منطق شنيده نمی‌شود و به نظر می‌رسد که اطمينان آنها به دستيابی سريع به توانائی نظامی اتمی هر روز افزايش می‌يابد. اين اطمينان چندان است که تا اينجا هيچ جائی برای سازش و اطمينان دادن نمی‌گذارد ــ اروپا هرچه بخواهد و هرچه پيشنهاد کند. سپاه پاسداران که سياستگزاری خارجی و نظامی را در دست گرفته است به هيچ چيز جز دستيابی به چنان توانائی خرسند نخواهد بود و تا پيشواز هر خطری خواهد رفت. انسان می‌بايد پيشينه فرهنگی و اجتماعی “طبقه جديد“ را بشناسد تا به روانشناسی اين زنگيان مست پی‌ببرد. آنها، از پائين‌ترين به ناسزاوارترين جاها رسيده، چنانکه عنصری می‌گفت از تکبر و خودبينی و سرمستی، زمانه را و فلک را به کس نمی‌شمرند. از چنين کسانی به دشواری می‌توان انتظار داشت که واقعيات جهانی را دريابند و کاسه زهر را سر بکشند.

***

يک مشکل ديگر سران رژيم آن است که اين‌بار بيش از يک کاسه زهر برايشان آماده شده است. امريکائيان نيز مانند جمهوری اسلامی اروپا را در اين بحران جدی نمی‌گيرند و نه تنها به اين دليل که اروپا عامل تعيين کننده و قابل اعتمادی نيست. سلاح اتمی جمهوری اسلامی تنها يکی از حساب‌هائی است که امريکائيان باجمهوری اسلامی دارند. نقش رژيم آخوندی در تروريسم بين‌المللی و خطر کشنده آن در عراق نيز هريک در جای خود اهميت دارد. هيچ حکومتی در امريکا، کمتر از همه جمهوريخواهان پيروزمند و خشمگين، نمی‌تواند تنها به يک امتياز از سوی حکومتی که بزرگ‌ترين دشمن امريکاست بسنده کند. در بالاترين محافل حکومتی، در ميان آنها نيز که می‌دانند دارند چه می‌کنند و می‌دانند که امريکائيان چشم و گوش دارند، اين حقيقت پوشيده نيست. آنها از امريکا تضمين می‌خواهند ولی آگاهند که چه بهای سنگينی می‌بايد بپردازند. نماينده جمهوری اسلامی در رد پيشنهادهای اروپائيان از جمله گفت که انها می‌بايد اعتماد حکومت اسلامی را به اطمينان‌هائی که داده‌اند جلب کنند. اين اطمينان‌ها جز از سوی امريکا نمی‌تواند باشد و اروپائيان نخواهند توانست بدهند.

احتمال اين را که رژيم سرانجام ناگزير به نوشيدن کاسه‌های زهر پياپی باشد البته نمی‌توان نفی کرد. حتی صدام حسين مسلم نبود که تا پايان بر راه ديوانه‌وار خود خواهد رفت. ولی تکبر و خودبينی و سرمستی سران رژيم بويژه در سپاه پاسداران و سودهای پاگيری که پاره‌ای محافل نيرومند در ادامه سياستهای نظامی و خارجی آن دارند جای خوش‌بينی چندان نمی‌گذارد. آنها بيشتر احتمال دارند که در آميخته‌ای از کوری بر واقعيات و تکيه بيش از اندازه بر اروپائيان و دست‌کم گرفتن خشم و نگرانی که حتی در دستگاه سياست خارجی حزب دمکرات امريکا انباشته شده است، بر راه خطرناک خود همچنان به تاخت بروند. اين بر مردم ايران است که دست‌کم جای ترديد برای رژيم نگذارند که در اين راه همراهش نيستند؛ و بر مخالفان رژيم است که نوشته را بر ديوار بخوانند. و آماده شوند که در کنار مردم برای رهائی ميهن، و نه ملاحظات ناچيز و بی‌ربط اين بيست و پنج ساله پيکار کنند.

11 نوامبر 2004

حقوق بشر در ايران و در مبارزه ما

 

حقوق بشر در ايران و در مبارزه ما

در ده پانزده سال گذشته حقوق بشر در کانون فعاليت‌های سياسی ايرانيان قرار گرفته است.  تشکيل انجمن‌های حقوق بشر و برآمدن شخصيت‌های ناماور در درون و بيرون که دفاع از حقوق بشر را در ايران بر عهده گرفته‌اند، و اقدامات فراوانی که برای دفاع از قربانيان جنايات رژيم صورت مي‌گيرد همه نشانه‌هائی از اين توجه است. اکنون همزمان شدن پنجاهمين سالگرد اعلاميه حقوق بشر و اعطای جايزه صلح نوبل به يک بانوی ايرانی به مناسبت مبارزات پيشينش در اين زمينه بر اهميت امر دفاع از حقوق بشر در ايران می‌افزايد (دگرديسی برنده جايزه صلح امسال را به يک مدافع حکومت اسلامی می‌بايد از مقوله کلی ضعف جامعه سياسی ايران به‌شمار آورد.)

ما می‌بايد با خوشبينی به اين بيداری طبقه سياسی ايران بنگريم. قرار گرفتن حقوق بشر در جای شايسته‌اش در گفتمان سياسی ايران، بی‌اعتنائی تاريخی ما را به اين دستاورد حياتی انديشه و سياست غرب جبران می‌کند و فرايند مدرنيته را پيشتر می‌برد. در گذشته ما به سبب بی‌اعتقادی به دمکراسی ــ حتا در ميان بيشتر دمکراتهايمان، آن تاکيد را که می‌بايد بر حقوق بشر نگذاشته‌ايم؛ حقوق بشر را با حقوق خودمان اشتباه کرده‌ايم، يا حداکثر از آن برای مقاصد سياسی حزبی بهره گرفته‌ايم. رژيم پيشين جز در دوسه سال پايانيش به حقوق بشر با ديد گزينشی، و نه به عنوان حقوق طبيعی مردم ايران، بلکه بخشی از برنامه توسعه و نوسازندگی می‌نگريست. سياست‌هائی که در حمايت حقوق کارگران يا آزادی زنان در پيش می گرفتند با همه ارزش و اهميت شان، در بافتار context حقوق بشر نمی‌بود و مانند ساختن آموزشگاه‌ها يا بيمارستان‌ها تلقی می‌شد؛ که البته خود گام‌های عملی مهمی در پيشبرد حقوق بشر بشمار می‌رفتند. در آن سال‌های پايانی بود که زير فشارهای خارجی به حقوق زندانيان، نه از ديد توسعه، توجه شد؛ شکنجه رخت بر بست و بازرسان صليب سرخ دسترسی آزادانه به زندان‌ها يافتند.

برای دمکرات‌ها و چپگرايان مخالف، حقوق بشر معنائی جز سلاح مبارزه با رژيم پادشاهی نمی‌داشت. آنها که در عمل ثابت شد در آزاديخواهی هيچ طلبی نمی‌توانستند از حکومت داشته باشند، نمايش بدتری از بی‌اعتنائی به حقوق بشر دادند. در 1963/ 1341 دانشگاه تهران ميداندار مبارزه با اصلاحات ارضی بود؛ و در انقلاب اسلامی، پرشورترين مبارزان آزادی و حقوق بشر سنگ حکومت اسلامی را، با رابطه 1400 ساله‌ای که با حقوق بشر دارد، به سينه زدند. زنان ايران از ياد نمی‌برند که رژيم پادشاهی چه آزادی‌ها و حقوقی به آنها داد و چپگرايان و مليون چگونه با آخوندها برای باطل کردن دستاوردهايشان همکاری کردند. اين نگرش سياسی و ابزاری به حقوق بشر که اصولی‌تر و ناب‌تر از آن نمی‌توان يافت، به مخالفان رژيم پادشاهی محدود نمی‌شد. حتا تا اين سالهای اخير که قربانيان حقوق بشر از هر گرايشی می‌بودند هر گروهی در دو سوی طيف سياسی، تنها در پی دفاع از قربانيان خودش بر می‌آمد. جز اندک‌شماری از شخصيت‌ها کسی به اصل موضوع توجه نمی‌داشت. بسيار ديده شد که در کشته شدن يک مخالف رژيم شانه بالا انداختند که حقش بود. از شادی‌های نهانی که اندازه‌ای نمی‌توان گرفت.

اين روحيه‌ها در فرهنگی که با آزادی فردی و برابری در حقوق تقريبا در همه تاريخش بيگانه بوده است فهميدنی، هرچند نپذيرفتنی است. پس از آزادی مذهبی و آزادی‌های شخصی در بافتار آن زمان که کورش به اقوام امپراتوری داد و تا پايان اشکانيان، ويژگی نبوغ‌آميز سرزمين‌های شاهنشاهی ايران بود؛ آن اندازه از حقوق بشر در ايران از هخامنشيان تا ساسانيان که بتوان از آن سخن گفت، يا امتياز ويژه سران هفت خاندان بزرگ شاهنشاهی بود به رايزدن با شاهنشاه، يا مهستان اشکانيان بود که انجمن سرکردگان فئودال بشمار می‌رفت. (ما چند سده‌ای پيش از اروپا فئوداليسم را به جهان داده‌ايم.) در آن هزار و چند صد سال، احترام به قانون در دوره برخی پادشاهان، بزرگ‌ترين نشانه احترام به آزادی و حقوق بشر بشمار می‌رفت و به آنان صفت دادگری می‌داد.  داد در فارسی باستان به معنی قانون است و عدالت از قانونمندی می‌آيد.

بحث دمکراسی و حق حاکميت مردم تنها يکبار در تاريخ باستان ما آمده است. هرودوت از مباحثات سران هفت خاندان پارسی ياد می‌کند در فتنه گوماتای مغ بر سر نظام آينده شاهنشاهی  درگرفت. کسانی در آن بحث استدلال کردند که دمکراسی يونانی بهتر است زيرا تصميم‌ها به رای افراد بيشتری گرفته می‌شود و خردمندانه‌تر است. اکثريتی بر آن بودند که شاهنشاهی پهناور هخامنشی را به شيوه دولت ـ شهرهای يونان نمی‌توان اداره کرد. هر دو هم حق داشتند. در شاهنشاهی ساسانی با يگانگی دين و دولت که به گفته موبد تنسر همزادند؛ و پذيرفتن آئين زرتشتی به عنوان دين رسمی و برقراری نظام کاست (طبقات بسته) هر گونه انديشه حقوق طبيعی و برابری انسان از ايران رخت بر بست. جنبش مزدکی، تنها جنبش مردمی تاريخ پيش از اسلام، شکست خورد و در دوره اسلامی نيز زير وزن خلافت عباسی، در جلوه‌های خرمدينی و قرمطی و… خود به جائی نرسيد. تا جنبش مشروطه‌خواهی ديگر از آزادی و حقوق بشر در ايران نشان چندانی نمی‌يابيم.

***

حقوق بشر و دمکراسی، که روی ديگر سکه است، گذشته از ارزش به خودی خود، در پيکار ما با جمهوری اسلامی سلاحی برنده است و افکار عمومی ايران و جهان را با آن بهتر می‌توان بسيج کرد. در سازماندهی سياست و اجتماع خود پس از جمهوری اسلامی نيز اين دو راهنمای ما خواهند بود. اگر بخواهيم نظامی برقرار کنيم که هر روز دستخوش ديکتاتوری يا هرج و مرج نباشد بايد بر راهی برويم که از بيست و پنج سده پيش غربيان هموار کرده‌اند. در اين باره بيشتر ما داريم همداستان می‌شويم و باز بايد کار کنيم. شعار همه پرسی برای تعيين نظام سياسی ايران بجای انتخابات بی معنی جمهوری اسلامی، که دارد هواداران روز افزونی می‌يابد، به مبارزه با رژيم و همکاری در مبارزه کمک خواهد کرد، و انديشه يک «پيمان هلسينکی» برای جمهوری اسلامی که در ميان ايرانيان و غير ايرانيان هوادارانی می‌يابد گام بلند ديگری خواهد بود. منظور از پيمان هلسينکی، چنانکه آقای شاهين فاطمی برای نخستين‌بار در ميان ايرانيان طرح کرده‌اند، وابسته گردانيدن روابط جامعه اروپائی و جمهوری اسلامی به حقوق بشر است، با مکانيسمی برای دنباله‌گيری آن؛ همان‌گونه که با شوروی عمل شد.

ولی با همه اهميت حقوق بشر در پيکار امروز و آينده، موضوع‌هائی مانند امنيت ملی ايران، ويرانی پردامنه منابع طبيعی و محيط زيست، يگانگی و يکپارچگی ملی، و اقتصاد ورشکسته نيز می‌بايد در دستورکار مبارزه باشد. در چنان عرصه‌هائی است که جمهوری اسلامی دارد ميراثی مرگبار برای آيندگان می‌گذارد. پاره‌ای از آسيب‌ها را شايد ديگر جبران نتوان کرد.

نيروهای جايگزين جمهوری اسلامی می‌بايد توانائی اداره کشور و پاسخ دادن به چنان مسائلی را نيز در خود پرورش دهند وگرنه دمکراسی و حقوق بشر را نيز پايمال خواهند يافت. در فردای رهائی ايران، دم زدن از دمکراسی و حقوق بشر، نمی‌بايد ما را از فراهم آوردن اسباب برقراری و نگهداری آنها غافل سازد. باز ساختن کشور بی از دست دادن فرصت همان اندازه حياتی خواهد بود که تعهد به دمکراسی و حقوق بشر. آنهائی که به شکننده بودن دمکراسی در ايران هشدار می‌دهند حق دارند. اگر همه به جنبه‌های حقوقی و نظری بينديشيم و از ابعاد سياسی پيکاری که چه امروز و چه در فردای پس از رژيم در پيش داريم بی‌خبر بمانيم، از هيچ بر نخواهيم آمد ــ نه از نگهداری نهادها و پيشبرد آرمان‌ها و نه از برآوردن نيازهای جامعه‌ای که به تندی رو به نيهيليسم دارد.

دسامبر 2004

فراخوان ملی همه‌پرسی

 

فراخوان ملی همهپرسی

در همه بيست و پنج سالی که از آغاز مخالفت و مبارزه گروه‌های هرچه بزرگ‌تری از ايرانيان با جمهوری اسلامی می‌گذرد پرسش و مشکل اصلی “چه بجای آن“ بوده است. تا مدتها بيشتری می‌پنداشتند که ضرورت پائين کشيدن حکومت مافيائی آخوندی از گرده مردم ايران چنان انگيزه نيرومندی است که همگان بايست اختلافات خود را فراموش کنند و در رهائی کشور بکوشند. اين برداشت با همه بديهی نمودن ساده‌انگارانه بود زيرا آن همگان در امری که مهم‌تر می‌شمرده‌اند، يعنی در آنچه می‌بايد پس از جمهوری اسلامی بيايد چندان از هم دور بوده‌اند که محلی برای هدف مشترک بديهی نمی‌گذاشت. در آن پرسش اصلی، دو ملاحظه دست درکار بود. برای بيشتری آينده خودشان اهميت داشت. آنها می‌خواستند آينده جبران گذشته‌شان را بکند. در دوسوی طيف سياسی هنوز چنين کسانی فراوانند و ناچار بيشتر به يکديگر می‌پردازند تا جمهوری اسلامی. ملاحظه دوم آن بود که مبادا پس از اين رژيم چيز بهتری نيايد. گروه‌هائی صرفا دنبال فرصتی برای خود در فردای جمهوری اسلامی بودند و هنوز هستند. گروه‌های ديگری به فرصتی که برای  ملت ايران خواهد بود نيز انديشيده‌اند: مبادا چنان فرصتی از دست برود و باز از چاله به چاه و از چاه به چاله.

بحث سياسی اين سال‌ها بر سر همين پرسش‌ها بوده است، ظاهرش را هرگونه آراسته باشند. همين ملاحظات بود که هنگامی که نخستين نشانه‌های گشايش در سياست ايران پيدا شد ده‌ها ميليون را در سه انتخابات پای صندوق‌های رای کشاند و اميد دگرگشت تدريجی جمهوری اسلامی چند سالی مردم را از راه‌حل‌های ديگر باز داشت و بسياری از مخالفان را چنان به توهم اصلاح‌طلبی انداخت که هنوز رها نمی‌کنند، اگرچه ختم اصلاحات را هم برچيده‌اند و رهبر اصلاحات، رئيس جمهوری که بيشترين رای‌ها را در تاريخ ايران آورده، چنان در چشم همگان بی‌آبرو شده است که تحقير جائی برای دشمنی نمی‌گذارد. بيست و پنج سالی در اين گذشت که چگونه گروه‌های بزرگ مردم را نه در مخالفت با جمهوری اسلامی، که هيچ کافی نيست، بلکه برسر آنچه می‌بايد پس از آن بيايد همرای و بسيج کرد. حتی هنگامی که از چند سال پيش خطوط اصلی يک جايگزين دمکرات و عرفيگرا برای استبداد مذهبی مشخص‌تر شد و به نظر می‌رسيد عموم مخالفان رژيم در آن به توافقی رسيده‌اند، مسئله فرعی شکل حکومت و نام رئيس کشور (با رئيس حکومت اشتباه نشود) که در واقع مهم‌ترين مسئله آنان بوده است، از رسيدن به همرائی جلوگيری کرد. طرفه آنکه هرچه بر دمکراسی و عرفيگرائی بيشتر تکيه می‌کردند بر شدت حملات، به قصد جلوگيری از هر همراهی و همکاری، بر هواداران يک پادشاهی مشروطه، در يک نظام پارلمانی، و پادشاه به عنوان رئيس کشور، می‌افزودند.

اکنون با فرازآمدن يک نسل تازه و پس از تهيه‌های فکری بيست و پنج ساله گذشته ناگهان زمينه يک همرائی ملی فراهم می‌شود؛ مانند غنچه‌ای که درخت در سراسر زمستان برای شکفتگی آن کار کرده است. فراخوانی که از سوی چند تن از کوشندگان درون ايران و يکی دو تن که به تازگی بيرون آمده‌اند انتشار يافته دری است که بن‌بست سياسی را می‌تواند بگشايد و می‌بايد آن را گشاده نگهداشت و گشاده‌تر کرد. اين فراخوان، هم زمينه‌ای پذيرفتنی برای همرائی consensus به معنی نگهداری مواضع خود در عين توافق‌های اصولی مربوط به نظام سياسی (ونه شکل حکومت) است و هم بهـترين جايگزين جمهوری اسلامی يعنی يک نظام دمکراسی ليبرال يا حکومت اکثريت در چهارچوب اعلاميه جهانی حقوق بشر و مرحله پايانی مبارزه را درخود دارد. بدين ترتيب گره همگرائی نيروهای سياسی گوناگون باز شده است. آنها يکديگر را به عنوان دارندگان حقوق برابر می‌شناسند و می‌خواهند رژيم جمهوری اسلامی بی‌مداخله بيگانه و بی‌خشونت به دست مردم واژگون شود. اينها پيشرفت‌های مهمی است. شمار امضا کنندگان فراخوان بهر چند برسد و رژيم هر کاری برای انحراف يا سرکوبی اين حرکت انجام دهد ما با يک رهگشاد breakthrough واقعی در گفتمان سروکار داريم.

***

نمی‌بايد پنداشت که پيشنهادی به روشنی فراخوان در سنگ شدگان سياست‌های تبعيدی که هيچ فرصتی را برای از دست رفتن فرصت‌ها بيهوده نمی‌گذارند مخالف خوانی‌هائی برنيانگيزد. از سوئی به فراخوان می‌تازند که چرا موضع خود را در تاييد جمهوری روشن نکرده و راه را برای همکاری جمهوری‌خواهان و مشروطه‌خواهان بازگذاشته است که ظاهرا گناهی نابخشودنی است و فريادهای خيانت را از مهتابزدگان حاشيه‌ای و غرق در عوالم يک نسل و دو نسل پيش بلند کرده است. از سوی ديگر می‌گويند همه پرسی همان دوم خرداد است در جامه‌ای ديگر و باز از سوئی ديگر، می‌گويند چرا روشن نکرده‌اند که همه پرسی در جمهوری اسلامی است يا پس از آن. کسی به اين نمی‌پردازد که اگر قرار بر حاکميت مردم است که هر گروه نمی‌تواند ديگران را از مردم بودن برکنار کند هر اندازه هم به حقانيت خود يقين داشته باشد (همه همين گونه‌اند) و “همه“پرسی ملاحظات و استثناهای شخصی و گروهی برنمی‌دارد. همچنين به نظر نمی‌آورد که دوم خرداد متعهد به قانون اساسی جمهوری اسلامی کی می‌تواند از مجلس موسسان برای تدوين قانون اساسی دمکراسی ليبرال که در آن هيچ تبعيضی نيست دفاع کند. اين فراخوان از درون، اعلام مرگ دوم خرداد است و به روشنی به مرحله پس از انتظار اصلاح رژيم اشاره دارد. شرط انتخابات آزاد زير نظارت نهادهای بين‌المللی نيز که در حکم مرگ جمهوری اسلامی است به آسانی ناديده گرفته می‌شود. آنچه از سر و صدای مخالف خوانان می‌توان دريافت يا گله است که چرا امضاکنندگان از ما نپرسيدند، يا اعتراض است که چرا پسند و ناپسندهای ما را در نظر نگرفتند و چرا در ايران به زبان و با تفصيلی که ما در امنيت 15 هزار کيلومتری به هوای دلمان می‌گوئيم اعلام نکردند؟

سال‌ها شعار دادند که مبارزه می‌بايد از درون و بيرون بهم بپيوندد. امروز دست‌های فراوان و نيرومندی بهم می‌رسند و اگر دستگاه سرکوبگری رژيم نتواند آنها را از هم جدا کند از بدزبانی سروران گرامی در هزاران کيلومتری گود چه برتواند آمد؟

9   دسامبر 2004

درس بزرگ دردی بزرگ

 

درس بزرگ دردی بزرگ

نوشته‌ای از من درباره کشتار شهريور 1367/1988 (پيروزی خشم و کين، کيهان 9 سپتامبر 2004) واکنش‌هائی قابل انتظار برانگيخته است که ادامه گفتگو درباره آن فاجعه و پاره‌ای بيماری‌های سياست ايران را سودمند می‌سازد. در اينجا نويسندگانی که در پاسخ پيام آن نوشته بجای ورود در موضوع به سلاح بی‌اثر ترور شخصيت دست بردند مورد نظر نيستند زيرا سخنی نگفتند که درخور پاسخ باشد. ولی از آنها که نوشته‌ای چنان روشن را پيچانيدند و تحريف کردند تا از گشوده شدن بحث جلو گيرند می‌بايد خواست که بجای ادامه گفتمان “خشم و کين انقلابی“ با حقيقت خود، انقلاب شکوهمند خود، و روزگار ديگرگون بيست و شش سال پس از پيروزی خشم و کين روبرو شوند و سهمی در اصلاح فرهنگ سياسی ايران داشته باشند.

“پيروزی خشم و کين“ کالبد شکافی پوچی خشونتی بود که انقلاب اسلامی را شکل داد. در آن نوشته با آن کشتار موافقتی نبود: “فاجعه شهريور آن سال، همچنانکه فاجعه‌های انسانی ديگر انقلاب شکوهمند، بر خانواده‌های داغدار، بر وجدان جامعه، و بر تاريخ ايران سنگينی خواهد کرد.“ همچنين از آن برای توجيه رژيم پادشاهی بهره‌ای گرفته نشده بود: “آن جوانان و روشنفکران حق داشتند که هر نظری، بدترين نظرها را به وضع موجود زمان خود داشته باشند.“ آنچه در نوشته من ته مانده‌های خشم و کين را در ته مانده‌های آن نسل چنان برآشفته است که مدعی شده‌اند در آن نوشته من از کشتار شهريور دفاع کرده‌ام، بدنبال آمده است: “آنجا که [آن جوانان و روشنفکران] به خطا رفتند نشاندن خشم و کين انقلابی بجای عمل سياسی بود.“ مدعيان، از چنين جملاتی است که برآشفته شده‌اند: “کشتار شهريور 67 زورآزمائی نابرابر دو نيروی سياسی بود که اگرچه ماموريت‌شان تفاوت داشت… در خصلت انقلابی خود تفاوتی با هم نداشتند… اگر يکی دست بالاتر نيافته بود ديگری به پيشدستی همان را می‌کرد.“ اما با همه تلخی که در اين سخن هست آيا حقيقتش را می‌توان انکار کرد؟ سازمان‌هائی که کارشان را با مبارزه مسلحانه آغاز کردند و در نبرد قدرت، حتی برسر کنترل يک راديو، خون يکديگر را ريختند و تا پيروز شدند صلای کشتار سر دادند آيا در تدارک شهريوری از آن خود نمی‌بودند؟ بزرگ‌ترين آنها، مجاهدين، آيا ذره‌ای در خون آشامی از حزب‌اللهيان کم آورده است و هنوز می‌آورد؟ “خشم و کينه انقلابی“ که خمينی در فرمان کشتار سراسری زندانيان بکار برد از کجا گرفته شده بود؟

برآشفتگان، بجای اندکی درنگ کردن بر پيام نوشته، همچنان درپی پاک کردن حساب و شستشو برآمده‌اند. ولی اگر گوينده پيام همه ناسزاواری‌هائی را هم که نسبت می‌دهند داشته باشد با اين پيام چه می‌توان کرد که پس از هشت سال سرازير شدن سيل خون بر جامعه ايرانی “منطق انقلاب دامن نيروهائی را گرفت که پيش و بيش از همه برای يک انقلاب خونين جنگيده بودند.  نوک تيز سرنيزه جنبش انقلابی، سازمان‌های چريکی… به چرخ گوشت هولناک اسلام سياسی خورد و در صحنه‌هائی که شب کاردهای دراز نازی‌ها را از جلوه انداخت به پاکسازی‌های استالينی نزديک شد.“ در اين چه خشنودی يا دعوی حق به جانبی است؟ اگر بر آنهمه “روان‌های گسسته به تيغ“ اين دريغ آمده است که چگونه بيهوده خود و کشوری را تباه کردند از بدانديشی نبوده است. يادآوری يک پرده از نمايش خشونتی که با تقدسش تاريخ همروزگار ما را خونبار کرد برای گرفتن درسی بزرگ است از دردی بزرگ. “شهريور 67/88 بزرگترين کشتار تاريخ ايران نبود ولی هيچ رويداد ديگری به اندازه آن پوچی absurdity خشونت را نشان نداده است: هنگامی که نمازگزاران پرستشگاه خشونت به کشتار هم پرداختند.“

درد بازماندگان و سود ميراث‌بران سياسی آن کشتار قابل فهم است. ولی آن کشتگان را نبايد موضوع اسطوره تازه‌ای کرد. آن رويداد فراموش نشدنی اگر معنائی داشت نشان دادن همان پوچی absurdity خشونت بود که اشاره کرده بودم. خون قربانيان را نبايد مايه توجيه دورانی از سياست در ايران کرد که نبايد گذاشت ديگر تکرار شود. شانزده شهريور تنها، روز سوگواری نيست؛ روز يادآوری دورانی نيز هست که سياست، طبيعت و معنائی واژگونه يافت؛ کشتن و کشته شدن، “نفی بقا“ و سرود مرگ جای عمل سياسی را گرفت. می‌گويند شاه چاره‌ای نگذاشته بود و حزب رستاخيز را به رخ می‌کشند که شش سال پس از سياهکل تشکيل شد. اما آيا استبداد و حتا حزب يگانه جز خشونت مرگ‌انديش پاسخی ندارد و نداشته است؟ آيا نمی شد بجای (ناممکن) اصلاح جمهوری اسلامی درپی (ممکن) اصلاح رژيم پادشاهی برآيند؟

پنجاه و يک سال پس از بيست و هشت مرداد، سی و پنج سال پس از سياهکل، بيست و نه سال پس از حزب رستاخيز، بيست و شش سال پس از انقلاب اسلامی و شانزده سال پس از شانزده شهريور می‌بايد زمان آن رسيده باشد که ما با حقيقت خودمان روبرو شويم که دشوارترين کارهاست. بايد دليری آن را پيدا کنيم که با همفکران و همرزمان خود روبرو شويم که شايد از آن هم دشوارتر است. بايد از پيله تنگ قالب‌های ذهنی و حسابهای کوتاه سياسی بدر آئيم. ايران يک و دو نسل پيش راه‌حل‌های بهتری می‌داشت و هيچ لازم نمی‌بود تاريخش با زورگوئی و خشونت و خون نوشته شود. ولی آن زمان‌ها گذشته است و بايد برای نوشتن تاريخ آينده آماده شد. اگر ما هنوز گران‌ترين اشتباهات خود را يا به گردن ديگران می‌اندازيم، يا هم اشتباه می‌شماريم و هم باز بزرگ، و يا بدتر از همه، از آن سرمايه سياسی می‌سازيم دست‌کمش آن است که در نوشتن آن تاريخ سهمی نخواهيم داشت. اگر واکنش‌ها به “پيروزی خشم و کين“ تنها نشانه درسی باشد که نسل خشم و کين انقلابی از اشتباهات خونين خود گرفته است، به سهم آينده‌اش خوشبين نمی‌توان بود.

پرده پوشی و توجيه و گريز از واقعيات ممکن است در شرايط عادی بکار آيد. ولی در شرايط عادی نيز اگر متن و بستر سياست باشد به زندگی در دروغ می‌انجامد و جامعه را فاسد می‌کند. ما در شرايط عادی هم نيستيم. در واقع در بحران محض بسر می‌بريم که روی ديگر فرصت يگانه است. در بحران و بهم ريختن شانوده‌هاست که می‌توان از نو ساخت. پس از دريغ بر يک دوران نوسازندگی و گسترش در سطح و به ناچار چيزی هم در ژرفا، پس از دريغ بر صدها هزار خونی که در اين بيست و شش سال ريختند و ويرانی‌هائی که کردند، ما به دشواری جای دريغ‌های بيشتر داريم. اما اگر نسلی که چندان بيش از شکسـت در چنته ندارد می‌خواهد همچنان ببازد مشکلی نيست. ديگران هستند که موج موج می‌آيند و خواهند توانست.

  28 دسامبر 2004