Author's posts
درباره مفهوم توسعه
۵ ـ چشمانداز آینده
درباره مفهوم توسعه
مرغک از بیضه برون آید و روزی طلبد
و آدمی زاده ندارد خبر از عقل و تمیز
آنکه نا گاه کسی گشت به چیزی نرسید
وین به تمکین و فضیلت بگذشت از همه چیز
سعدی
هر کس به بیابان فرهنگی و ویرانه اقتصادی ایران اسلامی مینگرد لرزشی در پشت خود احساس میکند: نکند ما قطار را برای همیشه از دست داده باشیم. نکند فرصت کمیابی که در سده بیستم به ما داده شد برای همیشه ناچیز شده باشد.
حتی در سالهای پایانی رژیم پیشین در میان همهمه گسترش اقتصادی، هشدارهای بدبینانهای داده میشد. اقتصادی که ارقامش پیوسته بالاتر میرفت پیکری رویین با پاهای گلین بود. پایگاه آموزشی آن سخت ناتوان، تولید آن ناکافی با ارزش افزوده پایین و هزینههای اجتماعی کمرشکن، ازجمله سالی دهها میلیارد ریال یارانه (سوبسید) که اتلاف منافع نفتی برای جبران سیاستهای نادرست اقتصادی و اجتماعی بود، چشمانداز آینده را به تیرگی میکشید. روشنبینان ایرانی و ناظران بیگانه، از تحلیلگران و نویسندگان، در گزارشهای خود ایران را در پایان سده بیستم در وضعی نه چندان تعارفآمیز تصویر میکردند.
با اینهمه ایران پیش از انقلاب کشوری رو به پیشرفت بود با تعهد برگشتناپذیر به توسعه و یک رهبری سیاسی که، اگر نه همه روشهایش، هدفهايش در نیرومند کردن ایران و رساندن آن به پای پیشرفتهترین کشورها خلاصه میشد. کشوری بود که با تغییرات ناگزیر پارهای افراد و سیاستها سرانجام میتوانست به مرحله توسعه برسد، به آن مرحله که رشد و پیشرفت و گسترش مادی و معنوی جامعه ، فرایندی پیوسته و خود بخود و از درون جامعه گردد.
انقلاب “شکوهمند اسلامی” که دست در کاران لیبرال و چپگرا و مذهبی آن کوششهای سلسله پهلوی را برای توسعه ایران به بدی یاد میکردند و یا اصلا باور نمیداشتند. در پنج ساله گذشته سیر توسعه را متوقف ساخته است و پارهای دشواریهای بنیادی را که از رژیم پیشین مانده بود به حدود چارهناپذیر کشانده است. اگر پایگاه آموزشی ناکافی بود، اکنون اساسا از آموزشی که برای سده ما در شمار آید سخن نمیتوان گفت. اگر جمعیت تهران از ٤ میلیون تن گذشته بود، اکنون از هشت میلیون تن گذشته است؛ و بر همین قیاس، شهرهای دیگر. اگر یارانهها جای سرمایهگذاری توسعه را تنگ میکردند و انگیزهای برای تولید و افزایش بهرهوری نمیگذاشتند و تعادل بازار را به زیان اقتصاد بر هم میزدند، امروزهزینههای جنگ و یارانهها عملا چیزی برای هزینههای توسعه نمیگذارند.
با آسیبهائی که به همه شئون زندگی ایران خورده اکنون جای تردیدهای جدی درباره آینده ایران است. آیا ما دیگر نباید امیدوار باشیم که به گفته هویدا از مدار واپسماندگی بیرون آییم؟ (البته او میگفت ایران از آن مدار بیرون آمده است). آیا ایران، چنانکه یک نویسنده آمریکایی در بحث از آینده ایران مینویسد، چنان خواهد بود که “برنامه ریزی کشاورزی و صنعتی ممکن است تا هنگامی که درآمدهای نفت به یارانههای هنگفت سرتاسری سرازیر میگردد به عقب انداخته شود ــ تا هنگامی که درآمدهای نفتی بخشکد و وسائل نگهداری یک اقتصاد غیر تولیدی از میان برود”.(١)
پس از برچیدن غائله جمهوری اسلامی، مسائل توسعه ایران با ابعاد هراسآور خود برای همه ما در پیش خواهد بود و اگر از اکنون به آن پرداخته نشود در ایران آشفته درهمشکسته فردا فرصتی دست نخواهد داد. تجربه تلاشهای پیشین برای توسعه ایران در پیش روی ماست: استاد شدن در پارهای فنون اروپایی در دوره صفویان؛ گشودن روزنهای بر فرهنگ و سازمان سیاسی اروپایی دردوره قاجار (عباس میرزا و امیر کبیر و سپهسالار و جنبش مشروطه) اصلاحات اداری و اجتماعی و پایهگذاریهای مقدماتی دوران رضا شاه؛ و سرمایهگزاری و سرمایهریزیهای هنگفت دوران محمد رضا شاه. پس از صد سال بحث درباره تجدد و توسعه و غربگرائی و غربزدگی و نوگرایی، امروز ما میتوانیم در فراغت دردناکی که از درگیری عملی در کار توسعه یافتهایم اندکی به خود مفهوم توسعه بپردازیم. ما توسعه را چگونه فهمیدهایم و از آن چه باید درک کنیم؟.
توسعه را میتوان با ماننده اروپاییان شدن، با “فرنگی مآبی” اشتباه کرد؛ کوشید در جامه و رفتار و خوراک، در شکل ساختمانها و شیوه زندگی، سازمان اداری و نظام اقتصادی، هرچه به غربیان مانندهتر شد. این برداشتی از توسعه است که در بیشتر سده بیستم گرایش مسلط بر ایرانیان نوگرا بوده است. در ژاپن “می جی” نیز در دو سه دهه نخست همین برداشت غلبه داشت. ایرانیان از سه چهار نسل پیش هرچه توانستهاند کردهاند که ماننده اروپاییان یا آمریکاییان شوند. دشواری این برداشت نه چندان در این است که ویژگیهای فرهنگ ملی، بی ضرورتی، قربانی فرایند نوسازندگی میشود. در واقع امر کار به آنجا نمیکشد. دشواری اصلی در این است که نمیتوان یک کشور واپسمانده هنوز در بخشهایی قرون وسطائی را، ماننده اروپا و آمریکا کرد. همه تلاشها در این راه به آنجا میکشد که بخشهایی از جامعه فرنگیمآب میشوند و بخشهایی بزرگتر، ظواهری را از زندگی غربی میگیرند. ولی کل جامعه همچنان واپسمانده میماند.
همه اندیشه توسعه، بیرون آمدن از واپسماندگی است و از آنجا که واپسماندگی مفهومی نسبی است، خود اندیشه توسعه رسیدن به پیشرفتهترین کشورها یعنی اروپای باختری و آمریکا و اکنون ژاپن را در بر دارد. اما رسیدن به پای یک کشور را با ماننده آن شدن نباید اشتباه کرد. در ١٩٠٤ ژاپن به پای روسیه رسیده بود ولی خوشبختانه، از نظر خودش، ماننده آن نشده بود. ما ایران را نتوانستیم در صد سال ماننده اروپا بکنیم. بخشهایی از جامعه شاید از اروپاییان هم درگذشتند ولی صد سال دیگر هم با آن روشها نخواهیم توانست به پای ژاپن یا آلمان غربی برسیم. “فرنگیمآبی” فراگرد بسیار پرهزینهای است. باید واردات سرشار و هدردهندهای داشت. باید بسیاری سرمایهگزاریهای اقتصادی و اجتماعی را فدای ساختن ظواهر پیشرفت کرد. و همین در درازمدت نخواهد گذاشت جامعه “فرنگی مآب” فرنگی شود.
میتوان توسعه را به معنی گسترش گرفت، هرچه بیشتر و بزرگتر داشتن: بزرگترین سد خاورمیانه، بزرگترین پولادسازی درآسیای باختری، بالاترین نسبت شهرنشینان به روستاییان، بیشترین تعداد دانشگاهها. این برداشتی بود که در ایران سه دهه گذشته پذیرفته شد. فراهم بودن پول زیاد نفت، مانند همه کشورهای دیگر اوپک، گویی ضرورت اندیشیدن و کار شکیبایانه و بنیادی را از میان برد. توسعه با هزینه کردن پول یکی گرفته شد. ارقام، چشمها را خیره کرد.
دشواری این برداشت از توسعه در نادرستی و نادانی ترسآور آن است. نگرش “بولدوزری” و “ضربتی” به توسعه در همه جا به تورم، فساد بیکرانه، هدر رفتن منابع، برهم خوردن تعادل اجتماعی، و تنشهای سیاسی انجامیده است. در ایران به سبب شرایط خاص تاسفآور آن، طومار رژیم و کشور را در هم پیچید.
توسعه را میتوان یک فراگرد اداری ـ اقتصادی شمرد. مانند ما که در شش دهه گذشته میپنداشتیم با بسیج دیوانسالاری و نهادن آن در خدمت توسعه و با گسترش زیرساخت و تجهیزات فنی میتوان کشور را به پایه کشورهای پیشرفته جهان رسانید. دستگاه اداری ایران، بویژه در دوران رضا شاهی، معجزات کرد و در کمتر از شصت سال، نیمه ویرانه ایران را از راهها و راهآهنها و ساختمانها و کارخانهها پوشاندند. اما باز ایران به آن کشورهای پیشرفته نرسید. مقایسه ملتها آنهم در دورههای گوناگون دشوار است، اما اگر امروز مردم ایران را ــ از بخش قرون وسطائی و بخش فرنگیمآب آن ــ با معیارهای ملتهای پیشرفته بسنجیم، به دشواری میتوانیم بگوییم که بر رویهم از اوایل سده نوزدهم اروپای باختری و آمریکای شمالی پیشتر آمدهاند. مردم ما البته بسیاری از افزارها و حتی نهادهای سده بیستم را به کار میبرند. چنانکه در چاد هم به کار میبرند. کیست که بتواند انکار کند کشورهای افریقای سیاه در بیست سی سال گذشته بیش از همه تاریخ خود از این نظر پیشرفت کردهاند، و مثلا کویت از ایران هم بیشتر پیش رفته است و درصد بزرگتری از جمعیت افزارهای بیشتری به کار میبرد؟
***
شاید بهتر آن باشد که توسعه را چنان در نظر بگیریم که در همان کشورهای پیشرفته در نظر میگرفتند، هنگامی که خود با فرایند توسعه سرو کار میداشتند و مراحل آن را میگذراندند. در اینجا گفتاوردی (نقل قول) از یک کتاب کوچک گالبرایت بسیار سودمند خواهد بود. او پس از اشاره به اینکه آمریکا و شوروی از پایان جنگ دوم جهانی به اندیشه صادر کردن گرده (الگو)های توسعه خود در کشورهای فقیر افتادهاند، انگشت خود را بر همانندی برداشتهای آن دو کشور از توسعه میگذارد و چنین مینویسد:
“تصور بر این است که توسعه اقتصادی ــ برپا کردن و بهبود کارگاهها و تجهیزات صنعتی و کشاورزی ــ شرط لازم پیشرفت ملی است. نخست آن میآید، و پس از آن هر چیز دیگری. از سرمایه گزاری موفق کشاورزی و صنعتی، اسباب چیزهای دیگر و کمتر اساسی مانند یک نظام سیاسی مطمئن و آموزش همگانی رایگان فراهم میشود.
“هم آمریکا و هم شوری بدین ترتیب در نفهمیدن طبیعت توسعه ملی و ندیده گرفتن مفهوم فرایند تاریخی که در خود واژه توسعه نهفته است همداستان شدهاند. موضوع را بیپرده چنین میتوان بیان کرد که در هر توسعه ملی به یک پیایند (توالی) میتوان برخورد که در آن عوامل سیاسی، فرهنگی، و اقتصادی پشت سر هم اهمیت دارند و البته در بسیاری از موارد نیز این عوامل بر رویهم میافتند. یک طرح اقتصادی که برای مراحل واپسین توسعه مناسب باشد نمیتواند بی آسیب و هدر رفتن به مراحل نخستین آن انتقال یابد. در مورد کشورهای نوخاسته نیز طرح و تاکیدی را که برای کشوری در یک مرحله سیاسی و فرهنگی و اقتصادی مناسب است نمیتوان در مراحل بعدیتر یا قبلیتر به کار برد …
“کشورهای پیشرفته سرمایهداری و سوسیالیستی هر دو آنچه را که برای مرحله آخری توسعه آنها مناسب بوده بطور خودکار بر کشورهای نوخاستهای که در مراحل نخستینی (اولیه)تر هستند به کار بردهاند. این به ویژه در مورد سوسیالیسم جنبه جدیتری به خود گرفته زیرا … سوسیالیسم نیازمند یک دستگاه اداری بزرگ و با کفایت و درجه بالایی از درستکاری است و در همه مراحل نخستینی سیاسی و فرهنگی، چنین ظرفیت اداری منبع کمیابی است که حتی در کشورهای صنعتی پیشرفته سوسیالیست و سرمایهداری نیز که اکنون با مسائل ناگشوده دیوانسالاری بزرگ دولت و موسسات خصوصی روبرویند به فراوانی یافت نمیشود. گوهر و خلاصه سیاست عمومی، صرفهجویی در کمیابترین منابع است و این چیزی است که هیچ تلاش سوسیالیستی همهجانبه در کشورهای نوخاسته انجام نمیدهد.
“این معمایی است که چرا این نکته در دنیای سوسیالیست بهتر فهمیده نشده است. یکی از فضیلتهای مهم مارکس آن بود که همه زندگی اقتصادی را به عنوان یک فرایند دگرگونی همیشگی میدید و از این رو اهمیت زیادی به اثر اجتماعی کننده سرمایهداری، یعنی توسعه انضباط صنعتی به عنوان یکی از گامهای مقدماتی به سوی سوسیالیسم، میداد. او مسلما این اندیشه را که سوسیالیسم میتواند به ناگهان و بطور همهسویه در مثلا موزامبیک یا اتیوپی پدیدار شود جدی نمیگرفت.
“ندیدن توسعه به عنوان یک فرایند در اندیشهها و توصیههای غیر سوسیالیستها نیز سرچشمه اصلی اشتباه بوده است. در مراحل اخیرتر سرمایهداری، همه اندیشه توسعه و بهروزی بطور خودکار به سرمایه گذاری ــ یعنی فراهم کردن کالاهای صنعتی سرمایهای ــ بر میگردد، زیرا عقیده بر اینست که این کالاها وسیله رسیدن به پیشرفت هستند. این اعتقاد به نوبه خود اساس کمکها و توصیههایی است که به کشورهای نوخاسته داده شده است. اگر توسعه میخواهید با سرمایهگزاری در کارخانهها و کارگاهها، رساندن نیرو و شبکه ترابری، و لوازم گوناگون تولید کشاورزی نوین به آن خواهد رسید. ممکن است درباره پیایند یا اولویت چنان سرمایهگزاری بحث کنیدـ ــ اینکه آیا کالاهای مصرفی یا سرمایهای باید اول بیایند ــ با گزینشهای گوناگونی که در آنست. ولی سرمایهگزاری در کارخانه و تجهیزات است که به حساب میآید … مدافعان گرده سوسیالیستی توسعه نیز اختلافی در این ندارند. آنها برایناند که سرمایه باید در مالکیت اجتماعی باشد ولی اهمیت آن برای پیشرفت کمتر از طرحریزیهای سرمایهداری نیست.
“اما کشورهای صنعتی قدیمیتر هیچ یک از اینها را تجربه نکردهاند و این راهی نبوده است که در رسیدن به قدرت اقتصادی کنونی خود پیمودهاند. در همه این کشورها تاکیدهای نخستین بر سرمایهریزی نبود بلکه بر توسعه سیاسی و فرهنگی بود. درآمریکا، اروپای باختری و تازهتر، در ژاپن، در امر توسعه اقتصادی بر یک بافتار سیاسی مطمئن چه در اندیشه و چه در عمل تاکید گذاشته میشد، و نخستین شرط پیشرفت اقتصادی به شمار میرفت. اگر نظام سیاسی با ثبات و قابل پیشبینی بود؛ اگر درستکار و کارساز بود، و اگر مشارکت شهروندان چه در حس و چه در واقعیت وجود داشت، آنگاه چنین برداشت میشد که پیشرفت اقتصادی به دنبال خواهد آمد. پس از آن برای اطمینان یافتن از اینکه پیشرفت اقتصادی به دنبال خواهد آمد توافق میشد که آموزش باید اجباری و رایگان باشد و هدف خود را در سطح بالای باسوادی همراه قابلیت کافی در رشتههای دیگر آموزش قرار دهد. هر کس به رسالات و بررسیهای پیشرفت اقتصادی در سده گذشته مراجعه کند در اهمیتی که به یک ساختار سیاسی قابل اتکاء و پاسخگو داده میشد تردید نخواهد کرد. نیز تردید نخواهد کرد که سطح بالایی از اخلاق در امور عمومی برای چنان پیشرفتی ضروری شمرده میشد و آموزش همگانی به عنوان وسیله اصلی رسیدن بدان تلقی میگردید.
” تاریخنگاری نوین در کشورهای قدیمیتر بر تاکید بر این پیایند سیاسی ـ فرهنگی … ادامه میدهد. انقلاب فرانسه؛ انقلاب آمریکا و تدوین و اجرای قانون اساسی، جنگ داخلی در جنوب آمریکا با آزاد کردن سیاهان و اعمال بعدی حقوق مدنی، وحدت آلمان به رهبری بیزمارک، بازگشایی می جی در ژاپن، انقلاب روسیه ــ همه به سبب اثر عظیم نهائی اقتصادی خود بزرگ داشته میشوند. به همین ترتیب، اگر چه نامشخصتر، به سبب خیزش آموزشی که پس از همه آنها آمد.
“ادبیات سده گذشته، حتی ادبیات صرفا اقتصادی، چندان از سرمایهریزی سخن نمیگوید. چنان فرض میشد، و نه چندان خوشبینانه، که سرمایهریزی در یک بافتار ثابت سیاسی و با یک جمعیت خوب آموزشدیده طبیعتا به دنبال خواهد آمد. تنها در این سده بود که سرمایهریزی به عنوان وسیله اصلی پیشرفت تلقی شد. نه این بود که اهمیت سرمایه میبایست کشف شود … تنها پس از آنکه ثبات و درستکاری سیاسی و مشارکت سیاسی عمومی و قابلیت آموزشی همگانی حاصل گردید ــ پس از اینکه همه اینها کم و بیش مسلم گرفته شد ــ بود که تاکید بر آن (سرمایهریزی) افزایش یافت.
“توسعه سیاسی با پیشبینیپذیر بودن و کارایی و درستکاری همراه آن به عنوان عامل اصلی در توسعه اقتصادی چندان آشکار است که بیش از این نمیتوان گفت. یک نظام سیاسی ثابت به مردم، آن امنیت شخصی را میدهد که نخستین شرط موفقیت اقتصادی است. توسعه سیاسی به نیرو گرفتن حس مشارکت سیاسی کمک میکند، و اگر واقعیت این مشارکت سیاسی تردیدناپذیر نباشد هیچ کوشش تبلیغاتی نمیتواند آن را جبران کند … بر اهمیت توسعه سیاسی در پیایند (مراحل متوالی) توسعه هر چه تاکید شود کم است. امروز هیچ کشوری که حکومت با ثبات، مشارکتی، و درستکار داشته باشد نمیتوان یافت که به درجه رضایت بخشی از پیشرفت اقتصادی نرسیده باشد … کشورهای معدودی هستند که بی چنان حکومتی بتوان دربارهشان این گونه سخن گفت.
“درباره توسعه فرهنگی بویژه آموزش به عنوان شرط مقدماتی توسعه اقتصادی، بیشتر میتوان گفت … هیچ کشوری با جمعیت باسواد نیست که سطح زندگی بالا و رو به پیشرفتی نداشته باشد. هیچ کشوری با جمعیت عموما بیسواد نیست که داشته باشد. آموزش چیزی نیست که با توسعه اقتصادی بیاید. تجربه کشورهای صنعتی قدیمیتر آنست که توسعه اقتصادی، آن چیزی است که آموزش اجازه میدهد.
“آموزش نیز پیایند درونی خودش را دارد. در دهههای اخیرٍ توجه به توسعه اقتصادی، کوششهای زیادی صرف آنچه تربیت فنی میگویند شده است ــ فراهم کردن کادری از مردان … و زنان که از عهده وظایف سطح بالاتری از تکامل اقتصادی برآیند. بخشی از این پرورش در آموزشگاهها و دانشگاههای کشورهای صنعتی قدیمیتر حاصل گردید. بیشتر آن مستلزم گسترش موسسات بومی بود. با همه اهمیتی که این پرورش فنی یافته هرگز مقام و موقعیتی همانند توصیههای مربوط به سرمایهگزاری در کارخانهها و تجهیزات پیدا نکرده است. یک نشانه آن اصطلاحی است که عموما درباره این فعالیت فرهنگی بکار میبرند: بوجود آوردن سرمایه انسانی یا اجتماعی. آشکار است که اکنون هیچ چیزی را نمیتوان سودمند و محترم دانست مگر آنکه با سرمایه فیزیکی ارتباط یابد. اما تربیت فنی نخستین گام در توسعه فرهنگی نیست. آموزش عمومی دارای نقش حیاتیتری است، هرچند امروزه کمتر برآن تاکید…
“فقر، چنانکه باید انتظار داشت، فرهنگ خود را دارد. اگر فقر باشد و مدتها بوده باشد مردم با آن کنار میآیند. دست از مبارزه بر ضد آنچه آشکارا معمولی و متداول است، و در راه آنچه ظاهرا نا ممکن است برمیدارند. دلیل اصلی که برای تعهد قبلی به آموزش آزاد، خوب، و اجباری میتوان آورد آن است که رضا دادن به فقر را میشکند. همچنین پیوندی با حکومت دمکراتیک دارد. هنگامی که شخص میگوید دمکراسی نیازمند شهروندان بیدار (یعنی با سواد و آگاه) است به نحو خطرناکی به کلیشه نزدیک میشود. ولی نمیتوان با این سخن جدل کرد که آموزش همواره کار حکومت را آسان میکند.
“آموزش نباید هرگز بدون تعهد نیرومند شخصی و عمومی به انضباط باشد اگر ما توافق کنیم که توسعه اقتصادی چیز با ارزشی است، آنگاه باید در اهمیت حس اجتماعی، که توسعه از مردم به عنوان شهروندان کشور میخواهد، توافق داشته باشیم. یکی از موافقترین موارد توسعه اقتصادی در عصر پس از استعمار، مسلما غیرمحتملترین آنها، دولت ـ شهر سنگاپور است. در اینکه این اجتماعی است با حس مشارکت شهروندی گسترده و نیرومند، کسی تردید نمیتواند داشت من به انتقادات …از چهارچوب انضباطی که آزادی در قالب آن اعمال میشود نپیوستهام. ما نمیتوانیم درباره آزادی سرسری باشیم. ولی میتوانیم به سخنی که در برابر همه کلاسهای دانشآموختگان دانشگاه هاروارد خوانده میشود احترام بگذاریم: قید و بندهای خردمندانهای هست که انسان را آزاد میسازد.
“با بودن آموزش عمومی خوب راه برای آموزشهای پیچیدهتر فنی، علمی، و اداری گشوده میشود. ولی باید تاکید کرد که این آموزشها نمیتواند مجزا از جریان وسیع پیشرفت آموزشی باشد. آموزش فنی به نوبه خود پیایندهايش را دارد … تکنیسینهای آمریکایی (در هند) به ملاحظه غرور هندیها پیوسته بر تکاملیافتهترین، در برابر مناسبترین، طرحهای کشاورزی و صنعتی اصرار میورزیدند. این به ویژه در کشاورزی صدق میکرد. اگر چیزی در کانزاس انجام میگرفت در گجرات هم میبایست انجام گیرد. راهنماییهای ساده و مورد نیاز درباره مدیریت خاک و آب، پیوندهای غلات، و کودها فدای توصیههای پیچیده مهندسی و اجتماعی شد و کوششهای زیادی در نتیجه هدر رفت. (٢)
***
واژه کلیدی در یک استراتژی توسعه کامیاب، مناسبترین ــ در برابر تکاملیافتهترین و پیچیدهترین ــ است. مناسبترین به این معنی است که استراتژی و راهحلها با شرایط تحول تاریخی جامعه و امکانات و محدودیتهای آن بخواند و هر سرمایهگزاری، چه به صورت پول و چه انرژی ملی، برای رسیدن به بیشترین بازده صورت گیرد. نیز به این معنی است که در سیر به سوی پیشرفت، بخشهایی از کاروان چندان از بخشهای دیگر واپس نمانند که از هم بگسلند.
فرایند تدریجی و هماهنگ و نسبتا آرام توسعه در کشورهای صنعتی قدیمیتر را به آسانی نمیتوان در کشورهای فقیر امروزی تکرار کرد. کشوری مانند ایران ممکن است از نظر فرهنگی هنوز یک پایش را در قرون وسطی داشته باشد، ولی مردم آن ناگزیر بودهاند با تازهترین دستاوردهای علمی و صنعتی جهان غرب سر و کار بیابند. برای ایرانی بسیار دشوار است که کشاورزی را در کانزاس ببیند و آنگاه به اصلاح گاو آهن در کشتزارهای کشورخودش، دست کم به عنوان نخستین مرحله، ،خرسند باشد. اگر به او گفته شود به مراتب بهتر است اول آموزش ابتدائی خوب و کارساز را به همه کشور ببرد تا هاروارد را به تهران بیاورد، یا اول معلم هنر برای همه آموزشگاهها فراهم کند و بعد تالار کنسرت ٥٠٠ میلیونی بسازد، خود را تحقیر شده خواهد شمرد.
هنگامی که در دهههای نخستین پس از جنگ کارشناسان بیگانه، اصلاح نژاد خر را در روستاهای ایران توصیه کردند و خرهای قبرسی را به ایران آوردند در همه جا به ریشخند گرفته شدند. اما روشن بود که درآن مرحله، و هنوز هم، روستاهای ایران به یک چهارپای نیرومندتر و باربرتر بیشتر نیاز داشتند. یک نسل بعد که تراکتورها به روستاها سرازیر شدند در بیشتر جاها نبودن مکانیک و لوازم یدکی و گاه سوخت به دشواریهای پرهزینه و یاسآور انجامید. روستاها نه از تراکتور سود چندان گرفتند، نه حتی به نژاد بهتر ستوران دسترسی یافتند.
ما فاصلۀ خود را با کشورهای پیشرفته میبینیم و اگر به نومیدی نيفتيم به نا شکیبایی دچار میشویم. آنگاه میخواهیم یکشبه ره صدساله برویم. نه یکشبه امکان دارد، نه صد سال لازم است. پیایندهای (مراحل متوالی) گالبرایت چیز تازهای نیست. کشورهای صنعتی امروزی این مراحل را در گذشته پیمودهاند. آنچه تازگی دارد یادآوری اوست به جهانی که گذشتهاش را از یاد برده است.
با ریختن پول نمیتوان به توسعه دست یافت زیرا توسعه صرفا امری کمی نیست. یک فرایند هماهنگ همهسویه و تدریجی است؛ هرچند هماهنگ و همهسویه را نمیتوان به معنی لفظی آنها گرفت، زیرا از پارهای ناهمزمانیها و ناهمواریها گریزی نیست. در بهترین شرایط و با بهترین برنامهریزیها نیز پارهای بخشهای اقتصاد و جامعه از دیگران پیشتر میافتند و در مواردی باید بیفتند تا همچون موتوری بقیه را به دنبال خود بکشند. برخلاف پندارهای ما آموزش، و نه صنعت، باید چنین موتوری باشد.
توسعه همچنین یک حالت ذهنی است. بومیان استرالیائی را با جا دادنشان در یک روستای سویسی نمیتوان از عصر حجر به سطح تمدن امروزی سویس رساند. اما روستاییان سویسی در هر جای جهان سطح تمدن خویش را برای خود فراهم خواهند کرد. آمریکای وحشی بدین گونه بود که در چنان مدت کوتاه به چنین پیشرفتی رسید. آلمان پس از ١٩٤٥ هیچ چیز یک جمعیت درس خوانده و آگاه و با مهارت نداشت. اندکی کمک خارجی، به صورت برنامه مارشال ــ و البته یک حکومت خوب ــ برای بازسازی آن و آنچه “معجزه آلمان” نام گرفت، بس بود.
کشوری که مثلا نسبت سرمایهگزاريش در آموزش با سرمایهگزاريش در تجهیزات و ماشینها ــ یا جنگ افزارها ـ متناسبتر باشد در کار توسعه کامیابتر از کشوری خواهد بود که آخرین ماشینها را به همراه کارشناسان و تکنسینها و حتی کارگران بیگانه وارد میکند. کشوری که کشاورزيش را آنقدر پیش میبرد که جمعیت روستایی را در روستاها نگه دارد و خوراک شهرها را فراهم سازد پیشرفتهتر از کشوری است که به شماره تراکتورها و سرمایه گزاریهايش در شرکتهای کشت و صنعت مینازد و از کشاورز، کارگر ساده ساختمانی میسازد؛ و از روستانشین، زاغهنشین شهرهای غولآسا و انبارهای باروت اجتماعی. کشوری که نظام آموزشیاش معلمان دبستان و دبیرستان بهتر به شمار بیشتر پرورش میدهد و آنان را در کار آموزش نگه میدارد، آینده بهتری دارد، تا آنکه دانشگاههايش به تولید انبوه دانشنامه میپردازند و شکوه و زیبایی پردیسهایشان به بهای حذف بودجه تعمیر سقفهای آب چکان دبستانها فراهم میآید. کشوری که ترابری عمومی را در شهرها و میان شهرها برای مردمانش آسان گردانیده پویاتر از آنی است که درجه پیشرفتش را از روی نسبت اتومبیل سواری به جمعیت اندازه میگیرد. ساختن میدانهای ترهبار برای آنکه روستاییان آزادانه و دور از فرمانروایی میدانداران فراوردههایشان را عرضه کنند بیشتر به توسعه خدمت میکند تا برپا کردن بازارک نمونه آمریکایی.
با ارتشی که ٥٠ هزار رایزن و مربی بیگانه لازم دارد پنجمین قدرت نظامی جهان نمیتوان ساخت. کارخانههای “کلید به در” ( که سراپا به دست موسسات بیگانه برپا میشوند با کارگران کرهای یا فیلیپینی در خط تولید) به معنی قدرت صنعتی نیستند. از روی شمار دانشجویانی که پس از پایان آموزش به کشور خود باز نمیگردند یا از کشور خود مهاجرت میکنند تنها میتوان به درجه شکست سیاستهای آموزشی پی برد. اگر فراوردههای صنعتی گرانتر از کالاهای وارداتی همانند خود تمام میشوند لاف صنعتی شدن نمیتوان زد.
***
میتوان گفت که تعیین اولویتها در برنامهریزی توسعه به اندازه خود منابع اهمیت دارد. اولویتهای واژگونه و نامربوط، بهترین سیاستها و بیشترین منابع را بیهوده میگذارند. در تعیین استراتژی توسعه به ویژه باید از ملاحظات حیثیتی پرهیز کرد. توسعه یک امر مربوط به غرور شخصی یا ملی نیست. یک امر مرگ و زندگی است. باید در کوتاهترین مدت و با بیشترین کارایی و از پایینترین جاها ساخت و آغاز کرد. حتی باید به گفته مائو نقاط ضعف را به صورت مایههای نیرومندی درآورد و از آن ننگ نداشت.
در میان کشورهای جهان سومی یا رو به توسعه نمونههای کامیاب کم نیستند. از آن میان کره جنوبی از این رو جالب توجه است که با جمعیتی برابر ایران، بیبهره از درآمدی از نفت و گاز و منابع کانی دیگر، سی سال پیش رو به توسعه نهاد و امروز در جایی است که بسیاری باید آرزويش را بکشند. کره جنوبی در ١٩٥٣ از یک جنگ سه ساله نابود کننده بدر آمده بود. بیشتر شهرهايش در دست بدست شدنهای سپاهیان خودی و بیگانه ویران و جمعیتش آواره شده بودند؛ و زیرساخت اقتصادی به معنی کلمه نداشت. پیش از آن هم تا ١٩٤٦ مستعمره ژاپن بود و در ژرفای بیچیزی و واپسماندگی نگهداشته شده بود. به یک سخن، کره جنوبی سی سال پیش از جاهایی بسیار پایینتر از ایران سال ١٣٣٢ (١٩٥٣) آغاز کرد. آنچه راه را بر انقلاب صنعتی کره گشود انقلاب آموزشی بود. در فاصله ٦٣ ـ ١٩٥٣ باسوادی از ٣٠ درصد به ٨٠ درصد جمعیت افزایش یافت و امروز در کره جنوبی عملا بیسواد وجود ندارد. نظام آموزشی آن نیروی کار را با دانشهای فنی لازم در هر سطح مجهز کرده است و بسیاری از دانشگاههایش دست کمی از همانندهای غربی خود ندارند. یکی از صادرات مهم کره جنوبی، کارگران ماهر و خدمات فنی است.
یک سال پس از آنکه ژنرال پارک چانگ هی حکومت را در دست گرفت (در ١٩٦٢ و درست همزمان با انقلاب شاه و ملت در ایران) یک برنامه ریزی سیستماتیک صنعتی به اجرا گذاشته شد که در چهارچوب ابتکار آزاد خصوصی، تکیه خود را بر تولیدات صنعتی برای صادرات ــ در برابر سیاست جانشینی واردات ــ گذاشت. دو دهه و چهار برنامه پنج ساله پس از آن، نتایج این سیاست آشکار شده است. کره جنوبی اکنون به حلقه ویژه به اصطلاح “کشورهای صنعتی نوین” پیوسته است و تا پایان این سده به پایه کشورهای صنعتی پیشرفته خواهد رسید. در بیست سال تولید ناویژه ملی، با رشد متوسط سالانه ٩ درصد و به ارقام ثابت، چهار برابر شده است (بی آنکه هیچ ارتباطی به افزایش بهای نفت صادراتی داشته باشد.) صادرات از ٥٥ میلیون دلار در ١٩٦٢ به ٢٢ میلیارد دلار در ١٩٨٢ بالا رفته است (معادل صادرات نفتی ایران).
نسبت نیروی کار در کشاورزی به ٣٠ درصد یعنی کمتر از نیمی از آنچه که در دو دهه پیش بود رسیده است (البته نه این صورت که کشاورزان به زاغههای شهرها و دستفروشی بلیت بخت آزمایی کشیده شوند، یا کشور خوراک روزانه خود را از بیرون وارد کند). بنا به آمارهای بانک جهانی، این ثروت نویافته در میان همه جمعیت تقسیم شده است و منحنی توزیع درآمد به خوبی با کشورهای اروپایی قابل مقایسه است. اقتصاد کره جنوبی آثار دو بار افزایش بهای نفت را در ١٩٧٣ و ١٩٧٩ بهتر از بسیاری از کشورهای غربی تحمل کرد (در سال ١٩٨١ واردات نفت کره جنوبی ٥/٤ میلیارد دلار بود). میزان تورم که در ١٩٧٩ به ٢/٤٢ درصد رسیده بود در ١٩٨٢ به ٤/٨ درصد پایین آورده شد.
دو دهه پیش کره جنوبی در موقعیتی بود بسيار همانند هر کشور رو به توسعه کمدرآمد و بدون منابع؛ با نیروی کار فراوان ولی سطح پسانداز داخلی پایین، که از کسر مزمن موازنه پرداختها نیز رنج میبرد. حکومت با چالشی دوگانه روبرو بود: گسترش فرصتهای اشتغال از طریق رشد شتابان اقتصادی؛ و تقویت موقعیت موازنه پرداختهای خود. برای رویارویی با این چالشها، بر پساندازهای داخلی افزودند و از خارج نیز وام گرفتند و در صنایع کارگربر برای صدور کالاهای صنعتی که کره در آنها از مزیت رقابتی برخوردار بود سرمایهگزاری کردند. بدین ترتیب کره جنوبی از دو اشتباه بزرگ در تعیین اولویتهای صنعتی خود پرهیز کرد: نخست پایهگذاری صنایع سرمایهبر در نخستین مراحل رشد اقتصادی که بیکاری را تشدید میکند و برای اقتصاد گرانتر از آنچه باید تمام میشود؛ و دوم سرمایهگزاری برای جانشنی واردات که رسیدن به قدرت صنعتی را عقب میاندازد.
در اوایل دهه ٧٠ کرهایها وارد دومین مرحله توسعه صنعتی شدند و به گسترش صنایع سنگین و شیمیایی پرداختند و صادرات خدمات پیچیده ساختمانی را به خاورمیانه آغاز کردند. اکنون کره جنوبی وارد مرحله تکنولوژی بالا شده است ــ سومین مرحله توسعه صنعتی ــ و گرده صادراتی آن متوجه صنایعی با ارزش افزوده بالاست. به عنوان نمونه، کره جنوبی به کشورهای بازار مشترک اروپا در سال گذشته ٨/٢ میلیارد دلار کالا، از جمله کشتی و فراوردههای الکترونیک فروخته است و تولیدکنندگان آمریکایی، حکومت خود را زیر فشار گذاشتهاند که جلو صادرات فولاد آن کشور را به آمریکا بگیرد.(٣)
کره جنوبی به صنایع حیثیتی مانند اتومبیل نیز پرداخت ولی اتومبیل آنها طراحی شده خودشان است و اساسا برای صادرات تولید میشود. آنان به جای اینکه به هر کرهای یک “هیوندای” بدهند دارند متروی سئول را با ده میلیون جمعیتش دو ساله میسازند، و خودشان میسازند و نه بدست فرانسویان یا ژاپنیان.
پیشرفتهای شگرف کره جنوبی در زیر سایه تهدیدآمیز کره شمالی انجام گرفته است با ضرورت نگهداری یک ارتش ٦٠٠ هزار نفری و پلیس ١٠٠ هزار نفری در حال آمادهباش و صرف پنج تا شش درصد تولید ناویژه ملی برای دفاع. کرهایها از این مزیت ژاپن بیبهره بودهاند که بار دفاع خود را بر دوش آمریکا بگذارند؛ هر چند ارتش آمریکا یک نیروی اعزامی ٤٠ هزار نفری در کره جنوبی نگه داشته است تا کره شمالی را از تسلیم شدن در برابر وسوسه همیشگی حمله به برادران جنوبی باز دارد. (حضور این سربازان و اهمیت حیاتی کمک نظامی آمریکا برای کره جنوبی مانع از آن نشد که ژنرال چان دو هوان در شورشهای سال ٨٠ ـ ١٩٧٩ اخطارها و فشارهای حکومت کارتر را در باره حقوق بشر ندیده بگیرد و از رژیم خود با همه توان در برابر موج بالاگیرنده اعتراضات دفاع کند).
کره جنوبی نه نمونه دمکراسی است نه پاکیزگی سیاسی، و مسئله جانشینی و انتقال قدرت در آن ناگشوده است. ژنرال پارک و ژنرال چان کشور را با دستهای آهنین اداره کردند و میکنند و در پیرامون هر دو موارد سوءاستفاده سیاسی و فساد مالی بوده است اگر چه نه آن اندازه که مشروعیت رژیم را به خطر جدی اندازد. اما کره جنوبی آنچه را که از این بابت کم دارد با گزاردن اولویتها و سیاستهای درست و با انباز کردن همه مردم، بویژه روستاییان، در میوههای رشد اقتصادی جبران کرده است. آنجا که از مردمسالاری کوتاه آمدهاند، انضباط و حس اجتماعی را در متن سنت کنفوسیوسی به یاريش فرستادهاند. در آن کشور مردم این احساس را به نگرنده نمیدهند که در مسابقهای برای به چنگ آوردن هر چه بیشتر از هر راه درگیرند. آنها تصویر جامعهای را به دست میدهند که از بالا تا پایین در اندیشه پیش افتادن در یک مسابقه جهانی است. کرهایها کمتر پا بر سر هم مینهند و بیشتر دست در دست میتازند. سرامدان سیاسی، مسلما در ساختن چنین فضایی سهم مهمی داشتهاند. ژنرال چان پس از آنکه کسانش دست بر منابع عمومی گشودند، و افسرانی که با خود به مقامات بالای رهبری آورده بود ناتوانیشان را در اداره امور کشور آشکار کردند، پیرامون خود را پاک کرد. ژنرال پارک با همه زیادهرویهای پارهای از همکارانش تا پایان از احترام عمومی برخوردار بود.
برای ما که یا پاک منکر هر پیشرفتی در کشور خود میشویم یا در آن پیشرفتها چنان مبالغه میکنیم که میپنداریم جهانیان متحد شدند و ایران را واژگون کردند تا تبدیل به یک غول نشود بررسی آنچه کشورهایی مانند کره جنوبی میکنند سودمند است. ما با همه دلمشغولی خود به توسعه، آن را بسیار سرسری گرفتهایم آنچه از آن برآمدهایم یا به چشممان نمیآید یا چشمانمان را بر همه نارساییها و نارواییها میپوشاند. اگر ایران نباید همواره در تنگدستی و تاریکی بسر برد؛ اگر باید تعادل میان جمعیت و منابعش چنان نگهداشته شود که سطح زندگی شایسته انسان امروزی برای همه ایرانیان فراهم گردد؛ اگر باید داراییهای ملی برای نسلهای آینده هم بمانند و همه در بیست سی سال آینده هدر داده نشوند؛ اگر باید توانایی ملی ایران به آن اندازه برسد که استقلال ما را در جهانی پیوسته آشفتهتر و پیشبینیناپذیرتر نگهدارد؛ باید پیش رفت و به توسعه دست یافت. باید به آنچه مارکس در تعریف پیشرفت میگوید یعنی “گسترش ظرفیت تولیدی جامعه و نیز افراد انسانی، که سرانجام به برابری و آزادی بیشتر و تحقق امکانات بشری میانجامد” رسید. آنچه تاکنون در این باره کردهایم بزرگ و قدر شناختنی است ولی باید اشتباهات خود را نیز دریابیم و در آینده، هنگامی که باز فرصت ساختن ایران پیش آمد، آنها را تکرار نکنیم.
***
شاید برای آنکه بیش از اندازه دچار احساس سرخوردگی نشویم یادآوری این نکته بد نباشد که کشورهای دیگر عضو اوپک (کشورهای جهان سومی صادر کننده نفت) نیز همه اشتباهات ما را، در مواردی سختتر، تکرار کردهاند. رسالهای که جهانگیر آموزگار نوشته است خواننده را از همانندی مسائلی که درامدهای نفتی حتی در کشورهایی مانند نروژ و انگلستان پدید آوردهاند به شگفتی میاندازد: از برنامهریزی نادرست، و طرحهای بلندپروازانه بیپایه، و انتظارهای برنیامده، و بر هم خوردن تعادل اقتصاد و جامعه، و غلبه آزمندی و فساد، و تورم لگامگسیخته، و در هم ریختن خدمات عمومی، و کسر بازرگانی و بودجه، و انحطاط کشاورزی و بینوایی شهری، و هدر دادن نفت در مصارف بیرویه داخلی، و سرازیر شدن کارگران و کارکنان خارجی، تا پایین آوردن مصنوعی نرخ برابری ارز خارجی (برای ارزان نگهداشتن بهای کالاها و خدمات وارداتی که در نتیجه به ویرانی تولید کشاورزی و صنعتی داخلی میانجامد) و سنگین شدن هزینههای تامین اجتماعی، و پایین آمدن بارآوری کارگران (چون به سبب کمبود دارندگان مهارتها و دانشهای فنی، حتی در سطحهای پایین، میتوانند مزدهای گزاف بیتناسب بخواهند) و افزوده شدن بر نقش دولت در همه شئون و مراحل فعالیت اقتصادی.(٤)
نمونه الجزایر در میان صادرکنندگان نفت (و گاز) به ویژه جالب توجه است. برای بسیاری از چپگرایان ایرانی، الجزایر نقطه اوج آرزوهای انقلابی و سوسیالیستی است. پس از یک نبرد خونین ضد استعماری، الجزایر پیروزمند با منابع هنگفت کانی و کشاورزی و با سرزندگی انقلابی به ساختن یک جامعه سوسیالیستی پرداخت. کمتر از یک نسل پس از آن، کشوری که از نظر کشاورزی خود بسنده بود امروز ٧٠ درصد خوار بارش را وارد میکند. در حالی که نیمی از جمعیت در روستاها بسر میبرند تولید کشاورزی تنها ٧ درصد تولید ناویژه ملی را تشکیل میدهد. بیشتر جوانان از روستاها به شهرها ریختهاند، همراه گروههای سنی دیگر، و خیل بیکاران زاغههای شهرهای بزرگ را پر کردهاند. صدها کارخانه “سیاسی” که با پول دولت و بی توجه به سودآوری برپا شدهاند با چیزی نزدیک به ٣٠ درصد ظرفیت کار میکنند. بیشتر نیروی کار، غیرماهر و گریزان از کار است. بدترین منتقدان شاه در این زمینهها بیش از این چه توانستند بگویند؟
(البته اکنون الجزایریها رهبری تازهای دارند که میکوشد محتاطانه ندانمکاریهای ایدئولوژیک و احساساتی را در یک فضای سیاسی انباشته از شعارها تصحیح کند. در این باره این شوخی در الجزایر بر سر زبانهاست که راننده اتومبیل شاذلی بن جدید، رئیس جمهوری، از او میپرسد چه مسیری را برگزیند و پاسخ میشنود که علامت طرف چپ را بزند و از راست برود!)
با ٤١ میلیون جمعیت که هر سال بیش از ٣ درصد برآن افزوده میشود؛ با میانگین سنی ملی ٢٣ سال که مفهومش یک جمعیت بسیار جوان و نیازمند سرمایهگزاریهای شگرف در آموزش و اشتغال است، با شهرهای از دست بدر رفته و روستاهای بینوا، و بیسوادی عمومی مردم و کمسوادی بیشتر درسخواندگان و رشد نادانی در پنج سال گذشته، ایران پس از رژیم اسلامی در وضعی نخواهد بود که بتواند به مساله توسعه بیشترین اهمیت را ندهد. چه استراتژی توسعهای برای آینده ایران باید برگزید؟ این پرسشی به مراتب مهمتر است تا بسیاری از بحثهای کنونی ما؛ و پاسخ آن نیازمند مشارکت زنان و مردانی از رشتهها و با تجربههای گوناگون است.
استراتژیهای پیشین ما نه همیشه درست بودهاند و نه فراآمدی چنانکه خود ما آرزو کردهایم داشتهاند. ما هرگز به هیچ یک از آماجهایی که خود گزارده بودیم نرسیدیم. برخورد مقداری و کمی ما با فرایند توسعه، که ویژگی استراتژی ما بود، به گمراهی انجامید. در آینده ما نباید توسعه را صرفا از روی آمارها، آنهم نه چندان قابل اعتماد، اندازه بگیریم. پول داشتن نباید ولخرجی و گشادبازی را توجیه کند. با سرمایهریزی (که نباید با سرمایهگزاری اشتباه شود) تنها میتوان به شبه توسعه رسید. و تازه این پندار که ایران ثروتمند است بیپایه است، ما در بهترین سالهای خودمان از صادرات نفت ٢٥ ـ ٢٠ میلیارد دلار درآمد داشتهایم و کمتر از نیم میلیارد دلار صادرات غیر نفتی. این به معنی ثروت نیست. اگر در نظر آوریم که بیشتر درآمد نفت از فعالیت اقتصادی درون جامعه بر نمیخیزد و از بیرون به اقتصاد تزریق میشود و بخش بزرگتر آن نیز همان بیرون به هزینههای غیرتولیدی میرسد (واردات مواد مصرفی، جنگ افزار و کالاها و خدمات و مانند آن) ایران به نسبت جمعیت خود در واقع درآمد چندانی ندارد و در سیاستهای اقتصادی و اجتماعیاش باید به حداکثر صرفهجو و دنبال “هزینه بازدهی” باشد.
اگر در گذشته تکیه استراتژی توسعه ایران بر طرحهای بزرگ، آوردن پیشرفتهترین تکنولوژی، صنایع سرمایهبر و فداکردن نیازهای کشاورزی و جمعیت روستایی در راه گسترش شهرنشینی بود، در آینده باید از یک استراتژی گام به گام پیروی کرد که در مرحله نخست تکیه خود را بر طرحهای کوچک و متوسط بگذارد که بیشتر در توانایی مدیریت جامعه ایرانی است؛ و بر تکنولوژی میانه بگذارد که از عهده سطح فنی و علمی مردم بیشتر بر میآید؛ و بر صنایع کارگربر بگذارد که مسئله بیکاری را حل میکند و کشور را کمتر به واردات سنگین کالاهای سرمایهای و مواد خام و نیمه ساخته وابسته میسازد؛ و بر اولویت دادن به کشاورزی و روستانشینان بگذارد که هم مسائل اجتماعی را کاهش میدهد، هم نیاز کشور را به واردات خواربار.
اگر در گذشته آموزش نخستین اولویت نبود و در سیاستهای آموزشی، بوجود آوردن یک پایه آموزشی گسترده و کافی، قربانی گسترش بیرویه آموزش دانشگاهی میشد، در آینده باید بیشترین منابع را به آموزش داد و آن را بالاترین اولویت ملی دانست و در سیاستهای آموزشی نیز آموزش ابتدائی و میانی همگانی و رایگان و کافی را بالاتر از همه قرار دارد. منظور از آموزش کافی، پرورش دادن نوآموزان به حدی است که زبان فارسی و مقدمان علوم و ریاضیات را چنان فراگیرند که در آینده بتوانند یا به سطحهای بالاتر آموزشی وارد شوند و یا توانایی خودآموزی پیدا کنند. همچنین آموزشهای لازم را به عنوان یک شهروند بگیرند.
در زمینه سیاستهای آموزشی نگاهی به آلمان صد سال پیش بی فایده نیست. آلمان در آن زمان پیشگام انقلاب دوم صنعتی (صنایع الکتریکی و شیمیایی سالهای ٩٠ ـ ١٨٧٠) به شمار میرفت و یک نیروی کار ماهر پرورش داده بود که میتوانست در صف اول کشورهای صنعتی قرار گیرد و سطح علمی آن به جایی رسیده بود که بسیاری از دانشمندان آمریکائی و انگلیسی و فرانسوی، دانشگاههای آلمان را گذرانده بودند.
مقایسه ارقام آلمان ١٨٥٥ و ایران ١٩٧٨ در پرتو این واقعیات بسیار گویاست:
آلمان ١٨٥٥ ایران ١٩٧٨
جمعیت ٤٣ میلیون ٣٦ میلیون
دبستان ٥/٧ میلیون ٥/٧ ـ ٧ میلیون
دبیرستان ٢٣٨٠٠٠ ٣ ـ ٢ میلیون
دانشگاه و آموزش عالی ٣١٤٠٠ ٣٠٠٠٠٠ ( در داخل و خارج )
البته باید در نظر داشت که در آموزشگاههای آلمانی، شاگردان به نوبت و هر دسته دو سه ساعت در یک آموزشگاه درس نمیخواندند و بیشتر معلمان آن از ناچاری به پیشه خود روی نیاورده بودند و در دانشگاهها دانشجویان به زور اعتصاب نمره نمیگرفتند و استادان با هواپیما از این کلاس به آن کلاس نمیشتافتند.
در صرف منابع ملی باید چنان رفتار کرد که جامعه از پایین بالا بیاید و پایه هر پیشرفتی در خود کشور گذاشته شود و رشد صنعتی آینده از درون فرهنگ و اقتصاد ایران بجوشد و البته با پیوند تکنولوژی و حتی سرمایه خارجی، در موارد معدود و ضروری، نیرومندتر شود. در صرف هر دلار نفتی باید این پرسش بر سر زبان باشد: آیا در سودمندترین و پربازدهترین جا هزینه شده است؟
برای هر حکومتی ــ به ویژه آن حکومت شوربختی که مردهریگ جمهوری اسلامی بدان برسد ــ تلقی کردن درآمد نفتی به عنوان وسیله آسان پرکردن سوراخها و ناهمواریها، بستن دهان مخالفان، رشوه دادن به گروههای پر سرو صدا، خریدن مسائل، بسیار طبیعی است. گروهی میآیند و خود را با دریای دشواریها روبرو مییابند و از خوان یغمای نفت به هر که زورش رسید غنیمتی میدهند و هر جا ناملایمی پیش آمد به نیروی پول آسانش میکنند. در برابر چنین وسوسهای باید مقاومت کرد. پس از سالهای جمهوری اسلامی، مردم ایران اگر از حکومت خود درستکاری ببینند آماده فداکاری برای بازسازی کشور خواهند بود. به مردمی که نیازهای روزانه را با اینهمه رنج و به چنین بهای گزاف فراهم میکنند میتوان فهماند که ادامه سیاست یارانه دادن، اقتصاد کشور را ویران خواهد کرد. باید به کشاورز حقش را داد و ازچنگال میداندار و بارفروش آزادش کرد تا تولید فزونی بگیرد و کشور کمتر نیازمند واردات شود. روستائی مصرف کننده را باید به کار تولیدی کشاند و اگر فنون کشاورزی را در سالهای مهاجرت به شهر فراموش کرده در پی بازآموزيش برآمد و اشتغال غیرکشاورزی در همان روستا برایش آماده کرد.
بالاتر از همه از مداخله دولت در هر کار، به نام مصالح عمومی، باید جلو گرفت. دولتی که درگیر کسب و کار است دیگر نماینده مصالح عمومی نیست و از سوی دیوانسالاری خود عمل میکند. نقش دولت آماده کردن و آماده نگهداشتن زمینه برای شکوفاندن تلاش اقتصادی افراد مردم است نه خرید و فروش و تولید. جز در دوسه صنعت استراتژیک و خدمات عمومی، دولت را باید از فعالیتهای مستقیم اقتصادی بیرون برد. در آنجا هم که به تنظیم روابط اقتصادی مربوط میشود نباید گذاشت پول و زور دولت جای فرایند سالم اقتصاد و بازار را بگیرد. روی سالم بودن فرایند باید تاکید گذاشت.
بحث درباره یک فرایافت و استراتژی تازه توسعه به اینجا پایان نمییابد. اینهمه جز درامدی بر بحث نبوده است. بررسی و جستجو در عرصههای گوناگون توسعه و اولویتها و سیاستهای مربوط به آن، همچنانکه نقد بیطرفانه آنچه از گرده (الگو)ی توسعه ایران که در برابر ماست، یعنی الگوهای رژیم پیشین و الگوهای پیشنهادی سازمانهای مارکسیستی، را باید دنبال کرد.
یادداشتها:
۱-
E.Scoiolino.,Iran’s Durable Revolution . Foreign Affairs, Spring 1983
۲-
John Kenneth Galbrait, The Voice of the Poor
۳-
Wall Street Journal, June 27, 1984
۴-
Jahangir Amuzgar ., Oil Wealth: A Very Mixed Blessing, Foreign Affairs
آبان ١٣٦٢
ارتش و گرایش به حکومت
ارتش و گرایش به حکومت
ارتش ایران، به معنی همه رستههای نیروهای مسلح و نه تنها نیروی زمینی، که سالروزش را در ٢١ آذر در اینجا و آنجا بیرون از ایران به یاد آوردند مستقیما و بیش از همه ساخته دست رضا شاه است. در گذشتههای دورتر سوم اسفند را روز ارتش میگرفتند که مناسبتر است زیرا ٢١ آذر ١٣٢٥ بیشتر یک پیروزی دیپلماتیک بود و روزی است به خودی خود با اهمیت تاریخی که برای یادآوری نیاز به ارتش ندارد. روز ارتش را باید به یاد زمانی گرفت که سردار سپه از نیروهای مسلح پراکنده و ناسازگار ایران که بیشتر زیر فرمان قدرتهای بیگانه بودند دستگاه نظامی یگانهای ساخت و با قانون نظاموظیفه اجباری آن را ارتش ملی ایران کرد.
این ارتش پس از آنکه در نخستین سالهای سردار سپهی و رضا شاهی ایران را یکپارچه گردانید و از تجزیه قطعی رهانید کمک کرد تا ثبات ایران ــ آن بهره از ثبات که در شرایط سیاسی ایران امکان داشت ــ در طول دههها برقرار ماند. در شهریور ١٣٢٠ بر حیثیت و سازمان ارتش ضربات کشندهای وارد شد. با اینهمه آنچه از ارتش ماند نگذاشت ایران در جنگ دوم به سرنوشت جنگ اول جهانی دچار آید. وجود یک نیروی منظم که در سراسر کشور پادگان داشت عامل قطعی با اثر اندازه نگرفتنی در نگهداری موجودیت ملی ایران بود. چه کسی میتواند انکار کند که بی ارتش، ایران اشغالشده نمیتوانست دست نخورده از جنگ بدرآید. اگر به یاد آوریم که در جنگ اول میهنپرستان ایرانی دریغ سی چهل هزار سرباز را میخوردند که بتوانند کشور را از پایمال این و آن شدن برهانند به ارزش ارتش در جنگ دوم بیشتر آگاه میشویم. باید توجه داشت که پایمال شدن با اشغال تفاوت دارد. در جنگ اول ایران پایمال بود ــ چیزی مانند لبنان امروزی ــ در جنگ دوم تنها اشغال شد، مانند بیشتر اروپای باختری و مرکزی.
در پایان دهه چهل ارتش از صورت نگهدارنده نظم داخلی بدر آمد و به عنوان عامل قطعی در سیاست خارجی محمد رضا شاه پدیدار شد. سرمایهگزاریهای هنگفت در سیستمهای تسلیحاتی که آشکارا به نگهداری امنیت ونظم در درون کشور نمیآمدند، و افزایش سازمانی که میبایست ارتش را به موجب پیشبینیها در اوایل دهه هشتاد (میلادی) به یک نیروی ٦٠٠ هزار نفری برساند، آن را هم یک عامل استراتژیک در حسابهای بینالمللی کرد، هم یک نیروی درجه یک منطقهای، هم بزرگترین سهم برنده از بودجه ملی، هم رقیب سرسخت بخشهای تولیدی اقتصاد (از نظر نفرات و دانش فنی و منابع مالی) و هم عاملی در مسابقه تسلیحاتی که پیرامون ایران به راه افتاده بود. ارتش از لحاظ داخلی و خارجی، هم یک مایه سربلندی بود هم یک سربار. به همراه بالا گرفتن و پیوسته مبهمتر شدن اولویتهای استراتژیک ایران، نقش ارتش و سهم آن از منابع کشور نیز دستخوش نیروهایی گردید که، مانند بقیه شئون کشور، در یک طرح پیشاندیشیده و سنجیده با اجزای هماهنگ نمیگنجید و پویایی خودش را یافته بود.
دلایلی که برای گسترش هر چه بیشتر ارتش آورده میشدند آشکارا جنبه بعدی و توجیهکننده داشتند: نگهداری راههای دریایی اقیانوس هند (تا مثلا ژاپن ثروتمند بتواند بی هیچ هزینه دفاعی، نفت خود را از خلیج فارس وارد کند) یا اجرای دکترین نیکسون (که به موجب آن ایران میبایست امنیت خلیج فارس را برای جهان غرب ولی به هزینه خود نگهدارد) از آنها بود. به نظر میرسید گسترش “برای گسترش” دست بالاتر را یافته است. خرید ناوشکنهای سنگین اسپروانس و زیردریاییها (برای آبهای کم ژرفای خلیج فارس) و سرمایهگزاری برای تکمیل هواپیماهای اف ١٨ (هورنت) که برای پرواز از روی هواپیمابرها ساخته میشوند (زمانی گفتگوی خرید ناو هواپیمابر کیتی هاک آمریکایی هم بود که بحران بودجه و ارزی سال ١٣٥٥ به کمک رسید) نشانههای دلمشغولی پرشور و از دست بدر رفتهای برای داشتن هر چه بزرگتر و بهتر و بیشتر بودند.(١)
ارتش که پیش از آن نقش داخلی خود را فراگذاشته بود پس از چهار برابر شدن بهای نفت در اوائل دهه ٧٠/٥٠ از حدود یک نیروی بازدارنده مورد احترام همسایگان (حتی شوروی، البته به پشتیبانی استراتژیک آمریکا) فراتر رفت و مدتها بود که دیگر ارتباطی به نیازهای دفاعی واقعی ایران ــ از جمله رویارویی هر چند نامتحمل، در آن زمان، با عراق ــ نداشت. این ارتش میبایست به دلایل صرفا حیثیتی و نمایشی، در کشوری از نظر اجتماعی و اقتصادی واپسمانده و جهان سومی، به صورت یکی از پنج ارتش بزرگ جهان درآید.
از تابستان ١٣٥٧ چنان ارتشی را که به آسمانهای بلند و اقیانوسهای دور مینگریست و با تلاشی ستودنی به بهایی گزاف برای اقتصاد کشور در کار وارد شدن به عصر تکنولوژی پیشرفته بود، ناگاه به پاسداری خیابانهای شهرها گماشتند. پاسداری، و نه نگهداری و برقراری نظم، زیرا ارتش از دست زدن به آخرین چاره خود بازداشته میشد و “بزرگ ارتشتاران فرمانده” تلفن به دست پیوسته افسران را از اینکه به جمعیت شورشی تیراندازی کنند منع میکرد. با اینهمه گاه و بیگاه توان خودداری نمیماند و در تیراندازیها، و دوسه موردی، حملات تانکها به آشوبگرانی که تیراندازی میکردند دو سه هزار تنی کشته شدند و ارتش که تجهیزات ضد شورش نداشت حتی نتوانست این خشنودی را هم داشته باشد که دست کم خونی نریخته است.
ارتشی که در پاییز و زمستان ١٣٥٧ دریافت که یک ذخیره سوخت برای راه انداختن خودروها و گرم کردن سربازخانههايش نداردـ ـ در یک کشور نفتخیز و با همه میلیاردها دلاری که برای سختافزار نظامی هزینه شده بود ــ بیش از پنج ماه در خیابانها ایستاد و از هزاران و سپس صد هزاران مردمی که از برابرش میگذشتند. شعار و دشنام شنید و دسته گل و شاخه میخک گرفت و سربازانش گروه گروه گریختند(٣) و ناهارخوری افسران گارد جاویدانش را سربازان به تیربار (مسلسل) بستند و همافرانش به انقلابیان پیوستند و در صفهايش لرزه دودلی و ترس افتاد و فرماندهی ارتش حتی از کیفر دادن بدترین موارد نافرمانی و بیانضباطی بر نیامد.
آنها که ارتش را در ماههای پایانی ١٣٥٧ سرزنش میکنند از غیرممکن سخن میگویند. آن ارتش ٥٧ سال برای وفاداری به تاج و تخت و برای جلوگیری از کودتا سازمان داده شده بود. در میان رستهها و در درون رستههای آن به رقابتهای سخت دامن زده میشد. فرماندهان آن نخست آزمایش فرمانبرداری داده بودند، و خودداری و حتی ناتوانی از هر ابتکار و حرکت شخصی. ارتش نمیتوانست بر ضد و به رغم “خدایگان” خود کاری کند، حتی خود را نگه دارد. افسران تا پایان فرمان بردند، چنانکه در آیین آنها بود. هنگامی که “خدایگان” از کشور رفته بود ارتش کوشید دستوری (اجازه) حرکتی را برای نگهداری موجودیت ملی بگیرد ولی کسی از دوردست به تلفنهای نومیدانه فرماندهان پاسخی نداد. پیش از آن هم هرگاه سران ارتش و نیروهای انتظامی، تک تک یا همگروه، آمادگی و طرحهای خود را برای درهم شکستن آشوبگران اعلام داشتند، حتی حاضر شدند مسئولیت همه چیز را بر عهده گیرند، از هرچه جز ایستادن و دشنام شنیدن و جنگ روانی فرسایشی را باختن بازداشته شدند.
کشوری که طرح بزرگترین قدرت نظامی غیراتمی جهان را میریخت از بسیجیدن یک شهربانی که بتواند امنیت شهرها را نگهدارد غفلت کرده بود. پاسبانان اندک بودند با حقوق بخورو نمیر و آموزش ناکافی و روحیه سست. هنگامی که شهرها آشفته شدند نیرویی جز ارتش نبود که به خیابانها فرستاده شود، با تانکهای سنگین که توان حرکت در همه جا نداشتند و توپهای بزرگشان تهدیدی میانتهی بودند. میشد دست کم واحدهای ویژه ارتش را در جامه پلیس ضدشورش، یا مستقیما، رویاروی آشوبگران فرستاد و آتش فتنه را بی دشواری زیاد خواباند ــ چنانکه در جاهای دیگر دنیا کردهاند و میکنند. ولی ترجیح دادند سربازان ساده را هفتهها و ماهها در فضای انفجارآمیز تبلیغاتی، در سرما و خستگی و بیهودگی از پای درآورند.
ارتش در بهمن ١٣٥٧ شکست خورد زیرا نه فرماندهی بر تارک داشت نه راه و روش درستی در پیش؛ و به سربازخانهها بازگشت. موریانه تبلیغات مذهبی و تحریکات چریکهای شهری (عوامل لیبی و فلسطین) و چپگرایان درونش را خورده بود. پیوستن چند فرمانده نظامی به انقلابیان، ترور یا کشته شدن چند تن دیگر و خودباختگی و سرگشتگی بقیه، کار را بر چریکهای شهری آسانتر کرد. در دو سه روز پیش از ٢٢ بهمن آنها به یاری همافران، گارد جاویدان را در زدو خوردهای پیرامون دوشان تپه شکست داده بودند. در آن روز پادگانها را بی دشواری اشغال کردند. ارتش یکبار دیگر، پس از ٣٧ سال، تسلیم شد.
در پنج ماهه پس از شهریور ١٣٥٧ ارتش میتوانست ابتکار را در دست گیرد و کشور را رهایی بخشد. ولی هر گروه و لایه اجتماعی دیگر، هر شخصیت یا نهاد سیاسی دیگر، هم میتوانستند جز آن کنند که کردند و کشور را رهایی بخشند. بار سرزنش را بر دوش ارتش نمیتوان افکند که چرا در برابر بزرگ ارتشتاران فرمانده نایستاد، چرا او را کنار نزد و آنچه به صلاح کشور بود نکرد. در آن ماهها چنان حرکاتی به خیانت تعبیر میشد و اگر فرماندهی جرات آن را مییافت از چنگ همقطاران فرمانبردارترش جان بدر نمیبرد. هنگامی هم که فرمانده کل قوا کشور را، معلوم نیست به که، سپرد و رفت نخست قول و فاداری ارتش را به نخستوزیر وقت گرفت، که در واقع بیش از یک عمل تشریفاتی بی هیچ معنی سیاسی نبود؛ و کسی را به ریاست ستاد بزرگ ارتشتاران گماشت که برای تحویل دادن ارتش بی هیچ مقاومتی، بهتر از او نمیشد یافت ــ یکی از نزدیکترین افسران به خودش.
هنگامی که ژنرال هایزر به ایران آمد هیچ کس “دم” او را نگرفت و از کشور بیرون نینداخت. اما اگر حکومتی با چنان قدرت روی کار میبود، در واشینگتن به خود اجازه نمیدادند که از روی سرگشتگی او را به ماموریت بیهوده و ناممکنی بفرستد که جز خرابتر کردن کار برای همه نتیجهای نداشت. کسی به سخنان سفیر ایران در واشینگتن که اخراج هایزر و سفیران آمریکا و انگلستان را، به سبب مداخله در امور داخلی ایران، اندرز داده بود گوش فرا نداد. در حالی که اگر چنان میکردند ناوگان ششم آمریکا ایران را به گلوله و بمب نمیبست و سرنوشت کشور و رژیم بدتر از آن نمیشد که شد.
بهای این همه اشتباهات را ارتش با خون صدها تن از افسران و درجهداران و سربازانش پرداخت. هزاران ارتشی زندانی شدند و هنوز از آنها میکشند. یکی دو اقدام به کودتای نارس همه خفه شدند و صدها افسر دیگر جان خود را از دست دادند. آنگاه جنگ خارجی فرا رسید. ارتش از همگسیخته نخستین ضربتها را تاب آورد و سپس خود را باز سازمان داد و در یک سلسله عملیات درخشان خاک میهن را عملا از مهاجمان عراقی پاک کرد.
در سالهای جمهوری اسلامی ارتش بارها “پاکسازی”’ شده است. آخوندها گذشته از برپا کردن یک نیروی نظامی موازی به نام سپاه پاسداران و برقرار کردن یک شبکه نظارت ایدئولوژیک (در واقع اطلاعاتی و جاسوسی) در همه واحدها آنچه توانستهاند از عوامل خود به صفوف ارتش فرستادهاند. ارتشی که امروز در مرز میجنگد دیگر به خوبی شناخته نیست. تنها دو ویژگی آشکار دارد: توانایی حرفهای برجسته، و تعهد ناسیونالیستی برگشتناپذیر بخش اصلی و عمده آن ــ که به رغم ظاهرسازیهای ناگزیر پارهای ارتشیان از هر حرکت و سخن آنان آشکار است و نشان میدهد که تلاش آخوندها برای دگرگون کردن روحیه ارتش نمیتواند به جائی برسد. ارتش ایران با همه تلاشی که در نامیدنش به ارتش جمهوری اسلامی به کار رفته یک نهاد ملی و یکی از بزرگترین پاسداران ناسیونالیسم ایرانی در اوضاع و احوال کنونی است.
دست و پا زدنهای پارهای روشنفکران که پایداری ارتش را در میدان جنگ به غبله احساسات مذهبی نسبت میدهند نه با سخنان خود سربازان و افسران میخواند نه با واقعیات سیاسی و نظامی ایران کنونی. کدام ارتش است که بتواند وفاداريش را به رژیمی نگهدارد که پنج سال است پیوسته در پی نابود کردن ارتش بوده است و خون هزاران افسر و سرباز را بر دستهای خود دارد و در برابرش سپاه پاسداران تراشیده است، با نابرابریهای زننده در رفتار با ارتش؛ و حتی در گرماگرم جنگ دمی از کوچک کردن نقش ارتش باز نمیایستد و افسرانی را که در میدان نبرد میدرخشند جابجا میکند؟ ارتشی که میداند آخوندها تا بتوانند آن را در جنگ بیهوده فرسوده خواهند کرد و در پایان جنگ نیز باز به بهانههای گوناگون به پاکسازی و برکناری و احیانا کشتار افسران خواهند پرداخت؛ و میبیند که رژیم اسلامی با میهنش چه میکند، روی شور مذهبی نمیجنگد.
آخوندها بهتر از این روشنفکران میفهمند که یک حریف نیرومندشان ارتش است و اگر به جنگ پایان نمیدهند، بخشی برای آنست که لحظه رویاروئی خود را با ارتش به عقب اندازند. پس از سه سال و چند ماه فداکاری ارتش، آنها به آسانی چهار پنج سال پیش نمیتوانند به پاره پاره کردنش بپردازند.
در واقع در جامعهای بهمریخته مانند ایران کنونی با بیحیثیت شدن همه نهادهای حکومتی و بیاثر شدن نیروهای مخالف، ارتش تنها نهادی است که هم از آبرویی در میدان جنگ باز یافته، برخوردار است و هم از قدرت آتش و نیروی سازمانی که در مقیاسهای کنونی ایران بزرگ و خرد کننده است. اگر ارتش با اختلافهای شخصی یا عقیدتی بیش از اندازه ناتوان نشود تردید نمیتوان داشت که برای آن جای مهمی در سیاست آینده ایران تواند بود. به ویژه که زمینه سیاسی نیز آماده شده است. با برگشتن مردم از جمهوری اسلامی و انقلاب، ارتش دیگر خود را ــ چنانکه در ١٣٥٧ ــ با مردم رویاروی نمیبیند. هر نشانهای از ناخشنودی مردم و آمادگیشان برای قیام برضد خمینی و رژیم اسلامی، ارتش را دلگرم خواهد کرد تا در هنگامی که خطر دشمن بیگانه در میان نباشد سهم خود را در پیکار بر ضد رژیم ادا کند. ارتشیان بهتر میدانند که در چنان پیکاری جز با همراهی مردم پیروزی در میان نخواهد بود. ارتش نمیتواند يکتنه با جمهوری اسلامی درافتد.
بحث در اینکه پیکار رهایی ایران چه مراحلی خواهد داشت و آیا سرشت نظامی خواهد داشت یا سیاسی به اینجا ارتباط ندارد. همین اندازه میتوان گفت که با رژیمی مانند جمهوری اسلامی باید یک پیکار همه سویه کرد که احتمال دارد در مراحلی جنبه مسلحانه نیز به خود گیرد و پای ارتش را نیز به میان کشد. ولی اساسا سرشت چنان پیکاری سیاسی است و حتی عناصر نظامی نیز تا مدتها در مبارزه سیاسی درگیر خواهند بود.
***
اینکه ارتش در سیاست آینده ایران چه نقشی خواهد داشت مایه گمانپروریهای بسیار است. هر کس حکایتی به تصور میکنند. ارتش میتواند در پیکار رهایی ایران شرکت جوید و پس از آن به سربازخانههايش بازگردد؛ یا میتواند چون اسلحه به دست دارد بکوشد تا قدرت سیاسی را نیز در کف گیرد. بویه قدرت سیاسی (به گفته دقیقی “وصلت ملک”) برای هر ارتشی در کشورهای واپسمانده مقاومتناپذیر است. از ویژگیهای اصلی واپسماندگی، نداشتن نهادهای نیرومند و یک جامعه سیاسی است که سزاوار چنین نامی باشد. در نبود این جامعه سیاسی هر گروهی که بتواند خواهد کوشید اختیار کشور را در دست گیرد. ارتش که عموما بزرگترین و سازمانیافتهترین نهاد در چنان کشورهایی است طبعا گرایش بدان دارد که همه سهم قدرت سیاسی را از آن خود سازد.
تاریخ کشورهای واپسمانده ـ به اصطلاح دیگر، جهان سومی ــ بویژه نوخاستگان از میان آنها، در سراسر پس از جنگ دوم از مداخلات ارتش در سیاست پوشیده است. در آمریکای لاتین که در سده نوزدهم جمهوریهايش پیشروان جمهوریهای نوخاسته امروزی بودند ارتش از همان آغاز به اندازهای در سیاست کشورها تاثیر بخشید که در بیشتر آنها نگذاشت نهادهای دیگر ریشهای بگیرند و جامعه سیاسی نیرومند شود و هنوز پس از یک سده و نیم، بخش بزرگتر آمریکای جنوبی و مرکزی دستخوش بازیهای سیاسی ارتشیان است. بیشتر این تاریخ را داستان شکست سیاسی ارتشها ساخته است، ارتشهایی که به سبب سیاسی شدن نه چندان توانستند ماشینهای نظامی کارامدی شوند، نه در حکومت کامیاب بودند. آنها که موقتا توانستند آرامش و ثبات را برگردانند یا چرخهای اقتصاد را به راه اندازند در اقلیت بودهاند. آنها که این خردمندی را داشتهاند که قدرت را هرچه زودتر از دست بنهند و به کار اصلی خود بازگردند اقلیت باز هم کوچکتری بودهاند.
برخلاف آنچه در نخستین نگاه مینماید زور با توانایی انجام کار یکی نیست. ارتشها در جامعههای واپسمانده زور دارند، به این معنی که میتوانند هر که را در برابرشان بایستد به کنار زنند. ولی رویهمرفته بیش از این چیزی در بساطشان نیست. پرورش نظامی لزوما به بالابردن سطح فرهنگی نظامیان کمکی نمیکند و خود زور داشتن، آنان را از پیچیدگی و تکاملیافتگی باز میدارد زیرا نیازی بدان احساس نمیکنند. تکیه آنها بر تکنوکراتها و دیوانسالاران غیرنظامی در اموری که کمتر زور برمیدارند، و تحمیل انضباط نظامی بر سازمانهایی که انضباط نوع خود را لازم دارند به ناکامی و سرخوردگی میانجامد. از همه بدتر، افزودن قدرت سیاسی بر زور نظامی، رابطه مشهور قدرت را با فساد برجسته میسازد.
بیشتر ارتشها نه تنها قدرت بلکه فساد و بیکفایتی را نیز از حکومتهای پیش از خود گرفتهاند و آن را به ابعاد بزرگتری رساندهاند. از نمونههای برجسته ارتش در حکومت، آرژانتین را میتوان آورد که از نظر ورشکستگی جامعه سیاسی نیز نمونه خوبی است. آرژانتین از ثروتمندترین کشورهای جهان است با جمعیت همگن و کشاورزی بیمانند و منابع طبیعی گوناگون. این کشوری است که هشتاد سال پیش سطح زندگیاش از آمریکا بالاتر بود و متروی پایتخت آن پیش از نیویورک کشیده شد. امروز تولید سرانه آرژانتین یک پنجم آمریکاست و وامهای خارجيش به ٤٠ میلیارد دلار رسیده است و نابسامانی اداری در آن تا جایی است که یک واحد پول ملی ندارد و رنگ اسکناسها مهمتر است تا رقمی که روی آنها نوشته است و میزان تورم سالانه آن از ٤٠٠ درصد گذشته است.
در آرژانتین شکست کامل سیاست را میتوان دید. جامعهای است که نتوانسته است بر سر هیچ توافق کند. تاریخ خود را به صورت اسلحهای در آورده است که گروهها و احزاب با آن یکدیگر را میزنند. پنجاه سال است که از عوامفریبی به تروریسم چپ و از هرج و مرج به سرکوبی ارتش افتاده است. سطح سیاست در آن چنان پایین آمده است که در پیکار انتخاباتی اخیر یکی از رهبران پرونیست توانست چنین بگوید: “ما اول حس میکنیم، سپس دلائلش را مییابیم.”
این پرون (ژنرال خوان پرون) از مصیبتهای ملی آرژانتین شد. گروههای فرمانروای سنتی آرژانتین که کشور را به چنان بهروزی رسانده بودند از آسیبهای بحران اقتصادی سالهای ٣١ و جنگ جهانی سالهای ٤٠ ناتوان و بیاعتبار بدرآمدند. اندکی پس از جنگ، پرون در یک توطئه سیاسی ـ نظامی بر روی کار آمد و به زودی با یک برنامه مردمپسند دست به بخش عادلانهتر درآمدها زد که هیچ اشکالی نداشت، اگر برنامههايش با به حرکت انداختن چرخ اقتصاد کشور همراه میبود و به ورشکستگی نمیانجامید. از آن پس تاریخ آرژانتین شرح دست به دست شدنهای ناگهانی بوده است. حکومتهای محافظه کار که میآمدند و تولید را راه میانداختند و سیاستگران عوامگرا که میآمدند و آنچه را که تولید شده بود پخش میکردند. در سی ساله گذشته هیچ رئیس جمهوری دوران خود را به سر نیاورد.
پرونیستها که اقتصاد کشور را دو بار درهم ریختند سیاست آن را هم تباه کردند. با تسلط بر یک بلوک بزرگ رایدهندگان، به پشتیبانی اتحادیههای کارگری غیردمکراتیک و انحصاری، دیگر نگذاشتند یک همرایی ملی در آرژانتین بوجود آید. اگر بر سر قدرت میبودند با ندانمکاری و خودکامگی بود. اگر بیرون از قدرت میبودند به اعتصاب و شورش و گاه تروریسم دست مییازیدند. در کنار آنها گروههای افراطی چپ و راست رشد کردند و خشونت روال معمولی فراگرد سیاسی شد. چپگرایان صدها و هزاران تن را کشتند یا ربودند و آنگاه ارتش هشت سال پیش برای سومین بار در سالهای پس از جنگ قدرت را در دست گرفت و برای پیکار با تروریستهای چپ “جوخههای مرگ” تشکیل داد که دست کم سی هزار کس را کشتند یا سر به نیست کردند. آرژانتین بدینسان بود که “مبارزات سیاسی” خود را سامان میداد.
حکومت ارتشیان برای برگرداندن توجه عمومی از وضع فاجعهآمیز اقتصاد و اداره کشور جنگ خواریآور فالکلند را با بریتانیا به راه انداخت و پس از شکست در آن جنگ بود که مردم آرژانتین فرصت یافتند یوغ حکومت ارتشی را از گردن خود بیندازند. اما ارتش یک خدمت آخری به ملت انجام داد و انتخابات آزادی برگزار کرد که درآن پرونیستها شکست خوردند و یوغ آنها نیز از گردن آرژانتین افتاد.
در برابرآرژانتین که ازنمونههای بد و نه بدترین نمونه حکومت ارتشیان به شمار میرود (حکومت عیدی امین هم یک نمونه دیگر مداخله ارتش در حکومت بوده است) ترکیه هم هست. در ترکیه پس از سالها که احزاب بزرگ نتوانستند میان خود به توافقی برسند و راه را بر نفوذ بیش از اندازه و دور از تناسب احزاب کوچک افراطی اسلامی و چپگرا ببندند؛ و پس از آنکه بر اثر این ناتوانی، چرخ اداره کشور ایستاد و سالی هزاران ترک در حملات تروریستی جان دادند، ارتش مداخله کرد و احزاب پیشین را همه به کناری انداخت و پس از بازآوردن نظم و امنیت وضع اقتصاد را رو به راه کرد و اکنون بهرحال در انتخاباتی که سرمشق دمکراسی نیست زمام کارها را به غیر نظامیان سپرده است. باز نمونه دیگر پرتغال است که ارتش پس از چند سال سرگشتگی و بازیچه دست کمونیستها شدن سرانجام به انتخابات و نظام پارلمانی گردن نهاد و بر سرجای خود بازگشت و اجازه داد کشور به راه درست بیفتد.
کشورهای آسیا و آفریقا و آمریکای لاتین از تجربههای گوناگون و بیشتر ناموفق حکومت ارتشیان سرشارند. هماکنون در بیشتر این کشورها یا “هونتا”ها یا مردان نیرومند ارتشی ناکارامد و تا گلو در فساد فرو رفته فرمان میرانند (هونتا واژهای است که تجربه ناشاد آمریکای لاتین به واژگان سیاسی افزوده است و معنی هیات مدیره ارتشی را میدهد.) در یکی دو تا از آنها (لیبریا و سورینام) گروهبانها و سرجوخههای پیشین ریاست کشور را در دست گرفتهاند. در واقع در کودتاهای پیاپی ارتشی، یک گرایش غالب، پایین آمدن درجه سرکردگان نظامی ـ سیاسی بوده است. وقتی ارتش وارد سیاست شد پایگان فرماندهی آن زیر فشارهای بیرونی در میآید و در موارد بسیار از هم میگسلد.
***
ارتش ایران در ٦٢ سال خود فرصت آن را نیافته است که به کشورداری پردازد. تا رضا شاه بود چنین امکانی در کمتر تصوری میگنجید. پس از او تا محمد رضا شاه فرصت یافت که تسلط خود را بر کشور استوار سازد (در دهه سی خورشیدی) ارتشی که سوم شهریور را پشت سر داشت به خود چنین اجازهای نمیداد. تا محمد رضا شاه اختیار خود و کشور را در دست داشت دور نگهداشتن ارتش از آلودگی سیاست نخستین اولویت او بود. درپایان کار محمد رضا شاه ارتش به صورتی اشتباهناپذیر رو به قدرت سیاسی کشیده میشد، ولی پس از پیروزی انقلاب اسلامی به حالتی افتاد که میبایست صرفا برای زنده بودن بجنگد.
بی اعتباری انقلاب و جمهوری اسلامی و سیر ناگزیر آن به سوی سقوط، موقعیتی تازه برای ارتشی تازه فراهم میآورد. این ارتشی است که در میان نفوذها و حالات روحی گوناگون گرفتار مانده است، و میتوان تصور کرد که بیش از همیشه در وسوسه دردست گرفتن قدرت میجوشد. بویژه با رفتاری که حکومت اسلامی با ارتش کرده است و میکند چنان وسوسهای مسلما با حس انتقامجویی در هم میآمیزد و نیرومندتر میشود.
کسانی در میان ارتشیان هستند که ریشه بدبختی بهمن ١٣٥٧ را در دوری ارتش از سیاست میدانند: “همواره به ما گفته بودند سیاست را به سیاستگران واگذارید.” اما گذشته از اینکه به سیاستگران نیز میگفتند “نظم و امنیت را به ارتش واگذارید” باید پرسید آیا در آن زمان در واقع سیاست به سیاستگران و امنیت و نظم به ارتش واگذاشته شده بود؟ آیا کسان و نهادها اختیار داشتند که وظایف خود را به تمام انجام دهند؟ بدبختی انقلاب اسلامی را دور بودن ارتش از سیاست سبب نشد ــ در واقع تا آنجا که به رئیس ستاد بزرگ ارتشتاران، و رئیس دفتر ویژه و رئیس سازمان امنیت و فرماندهان نیروها در آن زمان مربوط میشد، همگی در سیاست و سیاستبازی غوته میخوردند و فروریختگی کشور را پیش میانداختند.
دشواری اصلی در ١٣٥٧ آن بود که همه چیز به یک تن میرسید و از او میآغازید و هنگامی که او به هر دلیل از میدان بدر میرفت همه چیز واژگون شد. رویدادهای آن سال از یک نظر همانندی بسیار با نبردهای اسکندر و داریوش سوم دارد. در هر دو نبرد ایسوس و اربل، اسکندر با سواران گزیدهاش به قلب سپاه بزرگتر ایران زد، آنجا که خرگاه شاه شاهان بر پا بود. در هر دو بار شاهنشاه به شتاب پشت به دشمن کرد و ایرانیان با همه سوار نظام و کمانداران هراسانگیز خود به آسانی شکست خوردند. داریوش سوم چند گاهی پس از آن، آواره دیارها، به صورتی زیست. ولی شاید هنگامی که به دست شهربانان (ساتراپ) خود از پای درمیآمد ترجیح میداد که در میدان نبرد با افتخار، مانند کورش، از پای درآمده بوده باشد.
سیاستگران و ارتشیان ایرانی با انداختن بار سرزنش بر دوشهای یکدیگر به جائی نخواهند رسید. هر دو آنها باید برای جلوگیری از چیرگی دوباره نظام (سیستم)ی بکوشند که همه چیز را از یک تن میگیرد و از یک تن میخواهد و او را نیز در پایان قربانی خود میسازد. درسی که از انقلاب اسلامی گجسته (ملعون، که در ادبیات زرتشتی لقب اسکندر است) میتوان گرفت نه این است که چون ارتش از پا نهادن در میدان سیاست منع شده بود نتوانست کشور را در آن ماههای سرنوشتساز نگهدارد. ارتشیان نیز مانند سیاستگران ــ با همه درگیری فرماندهان ارتشی در سیاست ــ بیش از اندازه به یک تن تکیه داشتند و هیچ کشوری را نباید به یک تن واگذاشت.
به همین ترتیب این استدلال احتمالی که چون غیرنظامیان در انقلاب شکست خوردند زمان آن فرا رسیده است که نظامیان توانایی خود را در اداره کشور نشان دهند خارج از موضوع است. اگر غیرنظامیان شکست خوردند شکست ارتش، چه در عرصه سیاسی و چه در زمینه نظامی، کمتر از آن نبود. هر دو شکست خوردند و نه به سبب یکدیگر. هر دو را نظامی شکست داد که برای آن زمان ایران مناسب نبود و هیچگاه مناسب نخواهد بود. گذشته از اینکه در پرورش و کارکرد ارتشی لزوما بهترین عناصر برای رهبری یا گردانندگی سیاسی تقویت نمیشوند. باید در پی نظام دیگر بود و درآن صورت جایی و ضرورتی برای جابجا کردن نقشها نخواهد ماند.
از سوی دیگر اگر خودکامگی در حکومت بد است و پیشرفت جامعه را کند و آن را آسیبپذیر میسازد، در میان خودکامگی و حکومت ارتشیان رابطهای نزدیک است. حکومت ارتشیان نه تنها، بنا به تعریف، خودکامه است ــ و گرنه مردم حکومت را خود بر میگزینند و ارتش به وظیفه اصلیاش که دفاع از کشور است میپردازد ــ بلکه حکومت خودکامه نیز دیر یا زود به صورت حکومت ارتشیان در میآید، چه به استقلال، و چه با همکاری فعال دیوانسالاران حزبی و غیر حزبی. در پرتغال حزب کمونیست پرشورترین مدافع حکومت ارتشیان است و در کشورهای اروپای شرقی و جهان سوم، این گرایش روزافزون است: از لهستان که حکومت آن یکسره ارتشی است، تا شوروی که ارتش هر سال سهم بزرگتری از حکومت را میگیرد، تا الجزایر که مقام ریاست جمهوری، امتداد طبیعی ریاست ستاد ارتش شده است. تکیه بیش از اندازه رژیمهای دیکتاتوری به نیروهای مسلح ــ هم برای امنیت داخلی و هم برای ماجراجوییهای خارجی به منظور برگرداندن نگاهها از مسائل داخلی ــ دیر یا زود به آنها رنگ ارتشی میدهد. حتی در رژیمهای خودکامهای که ارتشیان را از حکومت دور نگه میدارند آنها همچنان از بودجه و منابع عمومی سهم شیر را میگیرند و سازمان و تسلیحاتشان عموما تناسبی با نیازهای دفاعی یا امکانات کشور ندارد.
***
ارتش در ایران آینده ممکن است در اندیشه بدست گرفتن قدرت سیاسی بیفتد. ممکن است عناصری در ارتش درباره توانایی و کارایی و روشنبینی خود مبالغه کنند و بخواهند جامعه را به زور رو به بهبود و پیشرفت ببرند. بر جامعه سیاسی است که به مصلحت خود و به مصلحت ارتش از چنان گرایشهایی جلوگیری کند و ارتش را در جای شایسته آن نگهدارد و سهم شایسته آن را بدهد. مفهوم این امر به هیچ روی قدرناشناسی از قربانیهایی که ارتش در انقلاب داده یا فداکاریهایی که در جنگ کرده نیست.
ایران، تا آنجا که بتوان پیشبینی کرد، حتی پس از پایان جنگ کنونی، در یک کشاکش طولانی با عراق خواهد بود که در بدترین صورت خود به جنگ و در بهترین صورتش به یک “صلح مسلح” خواهد انجامید. پیامدها و آثار جنگ کنونی تا یک نسلی با ما و عراقیان خواهد بود و ارتش باید همه نیروها و اولویتهای خود را برای دفاع از کشور بگذارد. با سرنگونی پادشاهی پهلوی آن تعادل و ثبات ستایشانگیز که به موقعیت بینالمللی ایران آورده شده بود بر هم خورد. ایران در آینده قابل پیشبینی، از هر سو آسیبپذیر خواهد بود. ارتشی که درگیر سوداهای سیاسی باشد به کار چنان کشوری نخواهد آمد.
پارهای عناصر ارتشی هستند که با اینهمه میپندارند ضرورتهای زمان و اوضاع و احوال، ورود ارتش را به عرصه حکومت اجتانابناپذیر ساخته است. عوامل گوناگونی ممکن است ارتشیان را به این اندیشهها بیندازند: از جاهطلبی و انتقامجویی و گرایش به اثبات برتری ارتش، و نیز وسوسه پر کردن تهی (خلاء) سیاسی ایران پس از انقلاب اسلامی. برای جلوگیری از این زیادهرویها و بدحساب کردنها حل مسئله مشروعیت رژیم حکومتی اثری قاطع خواهد داشت. رژیمی که پیوسته در غم این نباشد که چند روزی بیشتر بپاید از دستبرد اسلحه در امانتر است.
در ایران اگر پادشاهی مشروطه با رای و رضایت عمومی برقرار شود این سودمندی را دارد که بهتر از جمهوریهای لرزان یا جمهوریهای مادامالعمر توانایی نگهداری کشور را از مردان نیرومند ارتشی خواهد داشت. پادشاهی در ایران نهادی سترگ و ریشهدار است که اگر خود از آلایشهای خودکامگی پاک شود پادزهری نیرومند برای گرایشهای خودکامگی در هر جای دیگر جامعه خواهد بود.
نمونه برجسته این نقش پادشاهی را در اسپانیا دیدیم. دو سالی پیش حضور خوان کارلوس، پادشاه، نگذاشت کشور به یک دیکتاتوری نظامی و حکومت افسران افراطی با پیامدهای مصیبتبار آن دچارآید. به برکت حیثیت یک پادشاهی مشروطه ارتش در جای شایسته خود ماند و مجلس و احزاب در جاهای شایسته خود ماندند. آنگاه در انتخاباتی دورانساز، حتی یک حزب سوسیالیست برروی کار آمد ــ حزب سوسیالیست در اسپانیای پس از سه سال جنگ داخلی و چهل سال حکومت فرانکو و فرانکیستها ــ که با سیاستهای میانهرو و بامسئولیت خود سرمشقی برای همه چپگرایان شعارزده و جزمگرا و بیگانه از واقعیات، گذاشته است. کدام بهتر است، اسپانیای پادشاهی که حکومت سوسیالیستها را دوام آورد، با ارتشی که آبرويش محفوظ ماند؟ یا آرژانتین یا حتی ترکیه؟
یاد داشتها:
١ – به موجب دکترین نیکسون ایران در برابر نگهداری امنیت خلیج فارس و راههای دریایی آن از آمریکا چک سفید گرفته بود که هرسیستم تسلیحاتی غیر اتمی آن کشور را بخرد. کارتر پس از رفتن به کاخ سفید به تندی سخنسراییهای مربوط به حقوق بشر در ایران را فراموش کرد و تحویل سیستمهای پیشرفته از جمله جنگنده ـ بمب افکنهای اف ١٦ را به ایران اجازه داد.
٢ – چنانکه برژینسکی، مشاور امنیت کارتر، مینویسد آن جناح حکومت آمریکا که تا پایان در پی به راه انداختن یک کودتای نظامی ضد ملایان در ایران بود، گذشته از چند دستگی سران ارتش و ارتباط پارهای از آنان با رهبران انقلابی و نیز سستی روحیه سربازان، خود را با این دشواری اضافی روبرو یافت که برای راه انداختن خودروهای ارتش میبایست با یک نفتکش، سوخت به بندری در ایران بفرستند.
٣ – از پادگان جمشید آباد، دژبان تهران، که من و بیست و چند تن دیگر سه چهارماهه آبان تا بهمن ١٣٥٧ را به اجبار در آن گذراندیم، تا آن اواخر ٦٠٠ سرباز گریخته بودند و ما زندانبانان خود را اندرز میدادیم که نگریزند!
اسفند ١٣٦٠
شکستهای پیشین دمکراسی در ایران
۶ ـ پویش مردمسالاری
شکستهای پیشین دمکراسی در ایران
ذکر دمکراسی همه فضای فکری گروههای مخالف را در صحنه سیاسی ایران برداشته است. این سرسپردگی به حاکمیت مردم، هرچند از سوی پارهای گرایشها و گروههای بسیار محتمل، نشانه پیشرفتی در دگرگشت (تحول) سیاسی ایران است، ولی به آن باید به دیده احتیاط نگریست. مسئله صمیمیت داشتن و نداشتن نیست. مهمتر از آن مسئله برنامهها و برخورد عملی برای برقراری دمکراسی در سرزمینی است که خاک آن برای رشد این گیاه تاکنون چندان آمادگی نداشته است.
از این نظر باید تجربه ملی ایرانیان را در هشت دهه سده بیستم با دید انتقادی نگریست و گوشهچشمی به کشورهای کم و بیش همانند ایران انداخت و درسهای لازم را گرفت. برای حاکمیت مردم (١) باید کار کرد. اعلامیه دادن بس نیست. پرشورترین دفاعها از دمکراسی، اگر با تکرار روشها و کارکردها و با روحیههای پیشین همراه باشد، دمکراسی را برقرار نخواهد کرد. نگرش انتقادی در اینجا اهمیت اساسی دارد. در بحث سیاست و تاریخ، امامزادهسازی و مقدساتاندیشی را باید به کناری افکند. اینهمه از ابرمرد و قهرمان دم زدن، بندی بر دست و پای اندیشه نارسا بستن است؛ به کار دکانداری بیشتر میخورد تا پژوهش؛ و برای فرو رفتن در گردابهای گذشته سودمندتر است تا پرواز بسوی افقهای آینده. اگر در چنین بحثهایی با “ابرمردان” و “قهرمانان” چنان رفتار شود که گویی میرندگانی مانند دیگران بودهاند ــ با محدودیتها و تواناییهایشان ــ خشمگین نباید شد.
ما دیدهایم که چگونه میتوان با شعار آزادی و استقلال و جمهوری آغاز کرد و انقلاب شكوهمند با شرکت همه لایههای اجتماعی، با تظاهرات عمومی که تاریخ جهان کمتر به خود دیده است به راه انداخت و همه آرزوی آزادی و فرمانروایی قانون و حاکمیت مردم را در چند ماه بر باد رفته یافت. دیدهایم که حتی پویایی انقلابی و تعهد پردامنه عمومی برای پیشبرد دمکراسی بسنده نبوده است. (همچنانکه دیدهایم که میتوان بیست سال برای نگهداری استقلال کشور جنگید و سرزمین ملی را به نیروهای اشغالی بیگانه گذاشت و رفت؛ و بیست و پنج سال برای نوسازی جامعه و آوردن نیروهای نوین به صحنه پیکار کرد و همه را به هجوم واپسماندهترین و نادانترین لایههای اجتماعی سپرد و رفت).
در هر دو انقلاب این سده، ایرانیان در تلاش خود برای رسیدن به حاکمیت مردم شکست خوردند ــ حتی در انقلاب مشروطه که به حق از حیثیتی بزرگ برخوردار است. از این نکته نباید سرسری گذشت. با همه ستایشی که از انقلاب مشروطه کردهاند و میکنیم، آن دوران (١٩٢٥ ـ ١٩٠٥ \ ١٣٠٤ ـ ١٢٨٤) حتی پس از درهم شکستن سد روسیه تزاری، که هر پیشرفتی را در جامعه ایرانی ناممکن ساخته بود، از ناکامیهای بزرگ سرشار است.
تا رضا شاه رشته کارها را در دست نگرفت مشروطهخواهان در بیشتر برنامههای خود ناکام مانده بودند. آن سخنران انقلابی که در تابستان ١٩٠٦ / ١٢٨٥ به منبر رفت و آرزوهای انقلابی جامعه را بیان کرد آنقدر زنده نماند که برآوردن بیشتر آنها را در زمامداری سردار سپه و پادشاهی رضا شاه ببیند.(٢) سخنرانی او و آشوبی که پس از آن برخاست به انقلاب دامن زد. ولی مجلسهای مشروطه، پس از مجلس اول، با حکومتهایی که گروه محدود و انحصاری وزیرانشان هر دو سه ماهی به شیوه بازی صندلیهای موزیکال، کرسیهای وزارت را در میان خود جابجا میکردند بیشتر شاهد فروکش کردن شور انقلابی و هدر رفتن انرژی ملی و جانشین شدن آرمانگرایی سالهای اول با یک سینیسم (بیاعتقادی) فرساینده بودند.
انقلاب مشروطه به حق انقلابی شکوهمند بود و آثار اخلاقی و سیاسی آن بسیار ژرفتر و دیرپایتر از آنست که زیر سایه شکستهای مجلسها و حکومتهای مشروطه قرار گیرد. زنده کردن ملت ایران به تنهایی خدمتی است که نام انقلابیون مشروطه را جاودان خواهد داشت. گشادن ذهن بسته و زنگارگرفته ایرانی بر جهان نوین و آغازیدن جنبشی که سرانجام به آزادی و بهروزی ملت ایران خواهد انجامید خدمت دیگری است که از یادها نخواهد رفت. حتی با آنکه مشروطهخواهان نتوانستند از تقسیم ایران (در ١٩٠٧) و اشغال ایران (در ١٩١١ از شمال و جنوب) و پایمال شدن آن (در ١٨ ـ ١٩١٤) جلوگیرند، ناسیونالیسم نگهدارنده انقلاب و دلاوریهای انقلابیان در برابر قدرتهای برتر بیگانه نشان خود را بر تاریخ بعدی ایران نهاد و همچنان خواهد نهاد.
اما انقلاب مشروطه را صرفا در پرتو درخشش مجلس اول و دوران جوشش و جهش ملی دیدن مانند آنست که اسلام را تنها از روی یکی دو نسل صدر اسلام قضاوت کنیم آغاز هر جنبشی پر از شور و پویندگی (تحرک) و نوآوری است. عمده آنست که پویندگی و نوآوری نگهداشته شود و کم و کاستیهای نظام و جامعه پیشین دوباره خود را تثبیت نکنند و یا جای خود را به کم و کاستیهای تازهتر ندهند. نگاه دوبارهای به انقلاب مشروطه با این نگرش به ایرانیان کمک خواهد کرد که به سادگی از روی قضایا نگذرند و به یاری برچسب آماده “دیکتاتوری رضا خان” یک سوء تفاهم تاریخی را کش ندهند.
شکست انقلاب مشروطه به علت “دیکتاتوری رضا خان” نبود، “دیکتاتوری رضا خان” به علت شکست انقلاب مشروطه بود. برای کسانی، انقلاب چنان مقدس است که نمیتواند کوتاه بیاید و از نفس بیفتد و شکست بخورد و حتی جامعه را عقبتر بیندازد. ما در ایران همه گونهاش را تجربه کردهایم و برای آنکه بازهم شکست نخوریم بهتر است پردههای ابهامات و افسانهپردازیها و حماسهسراییهای بیتناسب را از هم بدریم.
***
انقلاب مشروطه در اوج پیروزی خود، در جریان مجلس دوم، بود که شکست خورد. مجلس دوم در پاییز ١٩٠٩ / ١٢٨٨ در میان سرمستی پیروزی و یک بهار واقعی امیدواری، پس از شکست و گریز محمد علی شاه تشکیل شد. نخستین اقدامات آن انجام مذاکرات موفقیتآمیز برای خروج نیروهای روس از ایران و استخدام مشاوران سوئدی برای ژاندارمری و مورگان شوستر آمریکایی برای دارایی بود. همه چیز گواهی میداد که عصر اصلاحات آغاز شده است.(٣)
یک سال بعد خیابانهای پایتخت میدان زدو خوردهای خونین هواداران دو فرقه اعتدالی و دمکرات شد که مجلس را در میان خود دو پاره کرده بودند. یک سال پس از آن استانها عرصه تاخت و تاز عشایر مسلح گردیدند که جلو پرداخت مالیاتها را گرفتند، روستاها را غارت کردند و راهها را بستند. آنگاه سپاهیان روس به استانهای شمالی و سپاهیان انگلیس به استانهای جنوبی وارد شدند. با آغاز جنگ جهانی نیروهای عثمانی استانهای باختری را تصرف کردند و عمال آلمان در میان عشایر جنوبی به پخش اسلحه پرداختند. حکومت مرکزی از موجودیت باز ایستاد. در ١٢٩٩، دو سال پس از پایان جنگ، حکومتهای خود مختار در آذربایجان و گیلان اعلام شده بودند و خانهای عشایر بر کردستان و فارس و خوزستان و بلوچستان تسلط یافته بودند. انگلیسها در پی جدا کردن “اندامهای سالم” از پیکر پاره پاره ایران بودند و احمد شاه جواهراتش را بسته آماده بود به اصفهان بگریزد. رضا خان سردار سپه در پایان ١٢٩٩ بود که در صحنه ظاهر شد، دوازده سال پس از مجلس دوم.
در آن دوازده سال نیروهای نادانی و واپسگرایی و فرصتطلبی و بیگانهپرستی چیزی از انقلاب نگذاشتند. مردان انقلاب تنها سید محمد طباطبائی و ستارخان و ثقه الاسلام نبودند. سید عبدالله بهبهانی و سران بختیاری و سپهدار نیز در میانشان بودند. کسی که درٍ مجلس (دوم) را بست (در ١٢٩٠ و پس از آنکه مجلس رای به تمدید خود داده بود) یپرم خان بود، از قهرمانان انقلاب، که میخواست جلوی اشغال تهران را به دست روسها بگیرد و گرفت.
کودتای ١٢٩٩ هنگامی روی داد که جمهوری شوروی سوسیالیستی در رشت خود را آماده میکرد با ١٥٠٠ جنگجوی چریک که از سوی ارتش سرخ تقویت میشدند بسوی تهران سرازیر شود. جای استان آذربایجان را کشور آزادیستان شیخ خیابانی گرفته بود. ارتشهای شوروی در شمال و انگلیس در جنوب از راهها و شهرها نگهبانی میکردند. ژاندارمری و نیروی قزاق در شورش و عشایر در زدو خوردهای همیشگی بودند. حکومتها به سرعت یک کابینه برای هر سه ماه تغییر میکردند. نویسندگان بیشمار به آن زمان نام دمکراسی دادهاند. چنین دمکراسیهایی دیکتاتوری را اجتنابناپذیر میسازند.
يکی از انقلابیان مشروطه که تا پایان زندگی به آرمانهای انقلاب وفادار ماند، یحیی دولت آبادی، در سال ١٩١٤، نه سال پس از آغاز انقلاب، هنگامی که از اروپا به ایران بازمیگشت احساسات خود را در خاطراتش چنین مینوشت:
“هر چه بیشتر مردم را دیده سخنان ایشان را میشنوم بیشتر حس میکنم که روح حیات از پیکر این قوم بیرون رفته، احساسات ملی بالمره محو و نابود شده، گویا مرغ مرگ بر سر همگی نشسته. یاس و ناامیدی سرتاسر مملکت را فراگرفته است. جمعی از ستمکاران سروران قوم شده به یغماگری پرداختهاند. دو قوه فاسده که قرنها بزرگترین بدبختی ایران را تشکیل میداده یعنی قوه دولتیان ستمگر و روحانینمایان طمعکار بعد از آنهمه انقلاب … به صورتی قبیحتر از تمام صورتهای گذشته حکمروایی مینماید …
“پیش از این تسلط بر زیردستان از طرف دولتیان بود و گاهی از طرف روحانینمایان و اکنون قوه اجنبی اسباب دست … شده هر کجا درمانده شوند … به زبان مامورین اجنبی مقاصد نامشروع خود را بر دوش ملت بار مینمایند … قوه دولت بعد از خلع محمد علی شاه … از سلطان احمد شاه نابالغ ناشی بود که مدت چهار سال در انتظار تاجگذاری میگذرانید و اکنون دارد به آرزوی خود میرسد بیآنکه بداند سلطنت چیست و مملکت کدام است … و از وزرائی که اغلب با یکدیگر ضد و ناسازگار بودهاند … به علاوه معارضین تاج و تخت چه از خانواده سلطنت چه از چپاولان داخلی در نقاط مختلف مملکت مکرر حمله کرده قوه مستقیمی برای دولت در رفع آنها موجود نبوده است و مجبور بودهاند زمام امور را به دست روسای بختیاری بدهند … بدیهی است حکومت ایلیاتی در مملکتی مانند ایران با اوضاع ایلات دیگر و رقابتی که در آنها هست چه اثر میکند و … حال زیردستان … پیداست به کجا میکشد. این بود که کار ستمکاری در تمام مملکت مخصوصا در نقاطی که حکومت ایلیاتی بود شدیدتر از دورههای استبدادی شد و مردم ناچار میشدند به قوای اجنبی متوسل گردند. سیاست اجنبی هم همین آرزو را داشت و حسن استقبال را میکرد، بلکه خود وسائل آن را فراهم میآورد.
“و اما قوه روحانی …جمعی از روحانینمایان که به وراثت در این کسوت باقی ماندهاند و در انقلابات اخیر و خلط و مزج دولت و ملت شریک المصلحه گشته به دستیاری مردم طماع بیکار اشخاصی را به وزارت و حکومت و وکالت … میرسانند و در امور دولت و ملت دخالت نموده استفاده میکنند …
“انقلابات سیاسی اخیر سرمشق بزرگی به ما داد … زیرا دیدیم در این تغییر اساس با فداشدن جمعی از حساسترین افراد مملکت یک قدم هم به جانب ترقی حقیقی برنداشتیم. یک ریشه از ریشههای استبداد کنده نشد بلکه زقوم استبداد که یکی از دو چشمه سیاه تاریک جریان داشت در آنجا فرو رفت و از هزار سرچشمه با فشار سختی به نام قانون سر درآورد. دیدیم ریشه کهنی را کندیم و بجای آن از طبقات پایین ملت شاخه گرفته غرس کردیم. همان خارو خسها را بار آورد که از آن ریشه کهن بارآمده بود …
“باید اعتراف کنم که ما در مدت چندین سال آزادی و مشروطیت برای حسن اداره خود لیاقتی به خرج ندادیم و نتوانستیم از آزادی و عنوان حکومت ملی استفاده نماییم. آزادیخواهان به جان یکدیگر افتادند و دزدان و شیادان … لباس مشروطهخواهی در بر کرده به میدان آمدند و جا را برای وطنپرستان واقعی تنگ کردند.”(٤)
در اواخر کتابش، در یادداشتهای سال ١٣١٤ با آنکه از مخالفان پادشاهی رضا شاه بوده است و در مجلس به آن رای مخالف داده است و در بقیه عمر مصدر کار مهمی نشده است، چنین اظهار نظر میکند:
“در عین تاریکیها که از زندگانی روزمره خود گاهی میخواهند مرا فرو بگیرند یک خاطره بزرگ آنها را از هم پاشیده مرا در بحبوحه روشنائی و مسرت خاطر میاندازد و آن این است که پیش از جنگ عمومی و شکست قطعی حکومت ننگین تزاری هر ایرانی وطنپرست به غیر از اشخاص بسیار خوشبین و یا بیخبر از اوضاع روزگار زوال استقلال سیاسی و اقتصادی ایران را پیشبینی میکردند و امیدی به بقای این مملکت در تحت حکومت ایرانی نداشت ولی پیشآمدها این نا امیدی را به امیدواری مبدل ساخت و اوضاع خارج و داخل به این مملکت مهلت داد که نفسی تازه کرده تجدید حیات نماید. اکنون ما داریم از آن فرصت استفاده میکنیم و … این فرصت را هنوز بلکه هنوزها داریم. و از طرف دیگر چندین هزار دختر و پسر کشوری و لشکری داخل و خارج مشغول تحصیلاند و معارف سرچشمهای است که خود بالطبع آبهای گلآلود را صاف و نواقص خویش را بذاته برطرف میسازد و میتوان بطور قطع گفت ایران از خطر زوال استقلال نجات یافت. ایران برای همه وقت مال ایرانی خواهد بود.”(٥)
برآمدن سردار سپاه را در سالهای ١٣٠٤ ـ ١٣٠٠ نمیتوان با افسانهسراییهایی که گاه نام بررسی تاریخی به خود میگیرند و گاه در همان صورت شعار دادن و دشنام گفتن میمانند توضیح داد. آبراهامیان که نویسندهای با گرایشهای چپی است، در کتاب خود در این باره چنین مینویسد:
“هر چند رضا خان قدرت خود را بیش از همه بر ارتش گذاشت، برآمدن بر تخت شاهی بی پشتیبانی مردم غیرنظامی، آن چنان مسالمتآمیز و بر طبق قانون اساسی نمیبود. بی آن پشتیبانی غیرنظامی، او میتوانست کودتای نظامی دیگری را به انجام رساند، ولی نه تغییر قانونی سلسله را. میتوانست پایتخت را بگیرد، ولی نه سراسر کشور را با یک ارتش ٤٠ هزار نفری. میتوانست آنقدر در انتخابات دست ببرد که حزبی فرمانبر خود داشته باشد، ولی نه آن اندازه که از یک اکثریت پارلمانی واقعی برخوردار گردد.
“کوتاه سخن، راه رضا خان به سوی تخت و تاج نه صرفا با خشونت و نیروی مسلح و ترور و توطئههای نظامی، بلکه با ائتلاف آشکار با گروههای گوناگون در درون و بیرون مجلسهای چهارم و پنجم هموار شد. این گروهها از چهار حزب سیاسی تشکیل میشدند: محافهکاران حزب بد نامگزاری شده اصلاحطلبان، اصلاحطلبان حزب تجدد، رادیکالهای حزب سوسیالیست و انقلابیان حزب کمونیست…
“حزب تجدد که به یاری رضا خان در مجلس پنجم اکثریت داشت از جوانان درسخوانده غرب تشکیل شده بود که در گذشته از دمکراتها پشتیبانی میکردند … نفوذ محافظهکارانه مذهب عوام آنها را متقاعد کرده بود که اصلاحات را نه از راه توسل به تودهها بلکه از راه اتحاد با سرامدان قدرت ـ بهتر از آن با مرد نیرومندی مانند رضا خان ــ بجویند … بسیاری از کهنه مبارزان جنبش مشروطه … وابسته به حزب تجدد بودند. تقی زاده، بهار، مستوفی المملک، محمد علی ذکاء الملک (بعدا فروغی) … ارباب کیخسرو شاهرخ … ابراهیم حکیم الملک …” (٦)
“رضا شاه با برنامهای روی کار آمد ــ و در مجلس پنجم بیشتر آن از تصویب گذشت ــ که پژواکی از برنامههای گروههای انقلابی و رادیکال جنبش مشروطه بود. در آستانه فتح تهران به دست انقلابیان، در ١٩٠٩ / ١٢۸۸ “گروهی از رادیکالهای آذری زبان، جمعیت مجاهدین را تشکیل دادند. این جمعیت که وابسته به سوسیالدمکراتهای باکو بود اعلامیه مفصلی انتشار داد. این بیاننامه که نخستین برنامه سوسیالیستی بود که در ایران انتشار یافت دفاع مسلحانه از قانون اساسی، به کار گرفتن مجلس برای دست یافتن به عدالت اجتماعی و برابری نهائی، دادن حق رای به همه شهروندان صرفنظر از مذهب و طبقه، تقسیم دوباره کرسیهای مجلس بسته به جمعیت هر منطقه، تضمین حق انتشار دادن، سخن گفتن، سازمان دادن، گردهم آمدن و اعتصاب، مدرسه رایگان برای همه کودکان، بیمارستان و درمانگاه رایگان برای بیچیزان شهری، فروش املاک سلطنتی و املاک مازاد به دهقانان بیزمین، مالیات بستن بر درآمد و دارایی و نه بر خانوارها، هشت ساعت کار در روز، و دو سال خدمت نظامی اجباری برای همه مردان را درخواست میکرد.” (٧)
“در مجلس دوم حزب دمکرات که برانداختن فئودالیسم را مهمترین هدف خود اعلام داشته بود با وام گرفتن از سوسیالدمکراتهای روسيه در برنامه خود چنین در خواست میکرد: یک مجلس شورای ملی نیرومند، ادامه تاخیر در تشکیل مجلس سنا، دادن حق رای به همه مردان، انتخابات آزاد و مستقیم و مخفی، برابری همه شهروندان صرف نظر از مذهب و زایش، کنترل دولت بر اوقاف به منظور استفاده همگانی، آموزش رایگان برای همه با تاکید برآموزش زنان، دو سال خدمت نظام برای همه مردان، الغای کاپیتولاسیون، صنعتی کردن کشور، مالیاتبندی مستقیم و تصاعدی، محدود کردن کار به ده ساعت در روز، پایان دادن به کار کودکان، و تقسیم زمین میان کسانی که بر روی آن کار میکنند.”(٨)
“در آن روزها روزنامه ایران نو به سردبیری محمد امین رسولزاده، از رهبران حزب دمکرات و سازماندهندگان یک گروه داوطلبان مسلح و اتحادیه چاپگران و تلگرافچیان که پس از انقلاب روسیه رهبر منشویکها در باکو شد، انتشار مییافت. در مقالات آن روزنامه در کنار فراخوانی به پیکار با ‘استبداد آسیائی و ملوک الطوایفی’ و هشدار دادن درباره امپریالیسم غربی، بر اهمیت کشیدن راه آهن، سربازگیری، غیر مذهبی کردن حکومت، تقسیم زمینها، و صنعتی کردن سریع تاکید و از تمرکز سیاسی، یکی کردن اجتماعات قومی و مذهبی و وحدت ملی دفاع میشد … در مقالهای زیر عنوان ‘آیا ما یک ملتیم؟’ چنین استدلال میشد که ناسیونالیسم تنها تضمین مطمئن در برابر جان گرفتن احساسات قومی و مذهبی و استبداد پادشاهی است. جنبش مشروطه اجتماعات بسیار را متحد و رژیم استبدادی را سرنگون کرد. برای آنکه دیگر چنان رژیمی سر بلند نکند ایران باید با همه شهروندانش ــ مسلمانان و یهودان و مسیحیان و زرتشتیان و فارسزبانها و ترکزبانها ــ به عنوان ایرانیان کامل و آزاد و برابر رفتار کند.” (٩)
کشیدن راه آهن سرتاسری و حتی شیوه تامین منابع مالی آن، از عوارض قند و چای، را پیش از رضا شاه، صنیع الدوله، نخستین رئیس مجلس شورای ملی که پدر صنعت نوین ایران لقب گرفته است، اندیشیده و پیشنهاد کرده بود. در دوران پادشاهی پهلوی بخشهای بزرگی از برنامههای اصلاحطلبان جنبش مشروطه از صورت آرزو بدر آمد.
***
پادشاهان پهلوی در آنچه به مردمسالاری ارتباط مییافت، برنامههای رادیکالها و انقلابیان مشروطه را بیشتر بر روی کاغذ اجرا کردند. این بخشی به سبب گرایش خود آنها بود و بخشی به سبب شرایطی که گروهها و گرایشهای سیاسی مخالف ــ رهبران مذهبی، سران عشایر، چپگران، آزادیخواهان ــ پیش آوردند. یک نظام سیاسی به درجاتی نه چندان اندک، ساخته نیروهای مخالف نیز هست. سهم و مسئولیت مخالفان در شکل دادن به فضا و نظام سیاسی چندان کمتر از حکومتها نیست که بتوان نادیده گرفت. در اینکه جامعه ایرانی در نخستین دهههای سده بیستم نمیتوانست با شیوههای حکومتی همزمان خود در اروپای باختری و آمریکا اداره شود جای تردید نیست. فاصله بزرگ میان برنامههای رادیکالها و دمکراتها با واقعیات یک جامعه فئودالی و مذهبزده در همان مجلس سوم آشکار شد که قانون انتخابات دو درجه و طبقاتی آغاز مشروطه را با یک نظام “دمکراتیک” جانشین کرد و به هر مرد بالغ یک رای مستقیم داد.
پیامد این اصلاح دمکراتیک را در انتخابات پس از آن بهتر است از زبان ملک الشعرای بهار از رهبران دمکراتها بیاوریم:
“اقتباس یک قانون دمکراتیک از اروپای نوین در محیط پدرسالاری و سنتی ایران، کاندیداهای لیبرال را ضعیف و بجای آن مالکان بزرگ روستایی را تقویت کرد که میتوانند روستاییان و عشایر ابوابجمعی خود در پای صندوقهای رای ببرند. جای شگفتی نیست که هنگامی که لیبرالها در مجلس چهارم خواستند اشتباه خود را تصیح کنند، محافظهکاران با موفقیت از قانون “دمکراتیک” موجود دفاع کردند.”(١٠)
از آن پس حتی پادشاهان پهلوی نیز خود را ناگزیر میدیدند تعداد قابلملاحظهای از کرسیهای مجلس را به زمینداران بدهند و در دوره “دمکراسی دوم” ١٣٣٢ ـ ١٣٢٠ و تا اصلاحات ارضی ٤١ ـ ١٣٤٠ در هر انتخاباتی نمایندگان زمینداران وزنه سنگینی را در مجلس تشکیل میدادند. از آنجا که به دشواری میشد زمینداران بزرگ را در ایران آن زمان یک نیروی ترقیخواه به شمار آورد، قدرت سیاسی اشرافیت زمیندار دست در دست سران عشایر و رهبران مذهبی، تا پنجاه سال بعد همچنان بزرگترین سد راه توسعه و پویندگی (تحرک) جامعه ایرانی بود.
رضا شاه که بر موج ترقیخواهی و ناسیونالیسم و به پشتیبان آگاهترین لایههای اجتماعی به قدرت رسیده بود و به گفته بیزمارک با “آتش و آهن” ایران را یکپارچه کرده چهار اسبه به سوی نوگری (تجدد) میراند، در واکنش خود بر ضد نیروهای واپسگرایی بیش از اندازه به نقش زور اهمیت میداد. به زودی او از ائتلافی که با آن بر روی کار آمده بود و حتی از نزدیکترین و برجستهترین همکاران خود چیزی نگذاشت. داور خود را کشت و تیمورتاش در زندان مرد و مستوفی الممالک و فروغی و تقی زاده و بسیاری مردان شایسته دیگر کنار رفتند و دومین دوره پادشاهی او با نخستوزیران و مدیرانی کم و بیش بیرنگ سپری شد. با آنکه برنامه سازندگی به تندی پیش میرفت در زمینههای اساسی سیاستهای اقتصادی و خارجی، ناآگاهیها و شتابزدگیهای بزرگی نشان داده شد که در بحران نفت ١٣١٢ به شکست و در بحران سیاست خارجی ١٣٢٠ به اشغال ایران انجامید. تورم فزاینده و کاهش تولیدات کشاورزی و هزینههای غیرتولیدی شهرنشینی از همانگاه از تحمل سیاست و اقتصاد ایران بیرون میرفت.
برای پادشاهی که تا پایان از تحریکات انگلیسها در میان عشایر ناآسوده بود و فعالیتهای گروههای مارکسیست را به درستی به گشادن درهای ایران بر روی شوروی تعبیر میکرد، با یادهای زندهای که از سالهای پیش از کودتای ١٢٩٩ و پس از آن داشت، و در فضایی آکنده از بد گمانی بسر میبرد، گرد آوردن همه رشتههای قدرت در دستهای خودش قابل فهم بود. با کنار زدن مردان کارآمدتر، اعتمادش به کارآیی دیگران نیز پیوسته کاهش یافت و گرایشهای اقتدارجویانهاش نیرومندتر شد.
آن همرایی نخستین سالها بهرحال نمیتوانست پایدار بماند. تا هنگامی که رضا خان سردار سپه در پیشاپیش دستههای عزاداری حرکت میکرد و هرگاه به یک ناکامی سیاسی برمیخورد مشروبفروشیها را میبست، میشد ائتلاف گستردهای از بازرگانان، که تلگراف سپاسگزاری برايش میفرستادند زیرا امنیت به کشور بازگشته بود؛ و آخوندها، که او را نگهبان شریعت مینامیدند؛ و ترقیخواهان، که در او پتر کبیر و آتاتورک ایران را میدیدند؛ و ناسیونالیستها، که از بیرون راندن نیروهای انگلیس و روس خشنود بودند؛ و سوسیالیستها و کمونیستها که یا برنامههای اصلاحیاش را میپسندیدند یا او را نماینده بورژوازی ملی میشمردند، فراهم آورد.
ولی هنگامی که رضا شاه پهلوی خواست با نوسازندگی قوانین و نهادها کشور را از خواب سدهها بیدار کند و با سربازگیری اجباری، قدرت حکومت مرکزی را تا روستاها و سرزمینهای عشایری بکشاند، آخوندها و زمینداران در برابرش ایستادند. در برابر آنها او طبعا نمیتوانست به آزادیخواهان تکیه کند که حسرت مجلسهای دوران “دمکراسی” را میخوردند. او برای پشتیبانی به ارتش و دیوانسالاری روی آورد و از آنجا به نحوی روزافزون به دربار خود متکی شد.
رضا شاه چه از نظر خلق و خو و چه از نظر پیشینه خود مرد همرایی نبود، ولی در جبهه مخالف هم زمینهای وجود نداشت. در میان آزادیخواهان کمتر کسی انصاف و واقعگرایی آن را داشت که به رضا شاه دست کم امتیاز شایسته او را بدهد و یکسره قلم سرخ بر کارنامه او نکشد. از آن سو هم کوششی برای همرایی نکردند و رضا شاه را در باور خود استوارتر ساختند که با گروهی منفیباف و و جاهتطلب سرو کار دارد. به عنوان نمونهای از روحیه آشتیناپذیر سران آزادیخواه، سخنرانی مصدق در مجلس چهاردهم در مخالفت با اعتبارنامه سید ضیاء طباطبائی به یادآوردنی است. مصدق در آن سخنرانی پس از اشاره به اینکه “دیکتاتور با پول ما به ضرر ما راه آهن کشید … و چون به کمیت عقیده داشت بر عده مدارس افزود و … سطح معلومات تنزل کرد” چنین گفت:
“اگر خیابانها اسفالت نمیبود چه میشد و اگر عمارتها و مهمانخانهها ساخته نمیشد به کجا ضرر میرسید؟ من میخواستم روی خاک وطن راه بروم و وطن را در تصرف دیگران نبینم. خانهای به اختیار داشتن به از شهری که دست دیگران است … بر فرض که با هواخواهان این رژیم موافقت کنیم و بگوییم دیکتاتور به مملکت خدمت کرد. در مقابل آزادی که از ما سلب نمود چه برای ما کرد؟ (١١)
درچشم رضا شاه و همفکرانش آن آزادی که سلب شد به هرج و مرج و اشغال خارجی و از هم پاشیدگی کشور و حکومتهای خودمختار و مستقل در استانها، همه زیر نفوذ خارجیان، نمیارزید. به مراتب بهتر بود که جوانان درس بخوانند ومردم از بیماری نمیرند تا نمایندگانشان هر چه بخواهند کابینهها را جابجا کنند. چنانکه پس از رضا شاه کردند و از ١٣٢٠ تا ١٣٣٢ دوازده نخستوزیر و ٣١ کابینه تشکیل دادند با میانگین هشت ماه برای هر نخستوزیر و پنج ماه برای هر کابینه، با توجه به فاصلههای میان نخستوزیران.
اما در باره “روی خاک وطن راه رفتن” در همان سخنرانی خود، مصدق خاطرهای را نقل کرد که گویاست:
“آقای موید الشریعه … روزی که من استعفا داده بودم (از استانداری فارس) و هنوز [احمد] شاه استعفای مرا قبول نکرده بود آمد … گفت از پلیس جنوب شکایت دارم … شب عید است و محصول من در اطراف شهر بلند است. آنجا میخواهند پلیس جنوب [نیروی محلی که انگلیسها تشکیل داده اداره میکردند] اسبدوانی بکنند … به کلنل فریزر پیغام فرستادم … کلنل به من پیغام داد بعد از اینکه اسبدوانی تمام شد مقوم میفرستیم هرچه خسارت شد میپردازیم … (مویدالشریعه) گفت … اگر اسبدوانی بشود این عادت جاری خواهد شد … دعوتی از پلیس جنوب رسید که مرا دعوت به اسبدوانی کرده بودند. من روی کاغذ خصوصی برای پلیس جنوب نوشتم در جایی که صاحبش راضی نیست … من حاضر نمیشوم. کلنل فریزر … فردا آمد یک نفر را هم آورد … گفت اگر نماینده ِ(فرمانفرما) بگوید که در سلطانآباد ملک فرمانفرما اسبدوانی بکنیم … شما برای اسبدوانی میآیید ؟ گفتم البته میآیم …”
در جایی دیگر در همان سخنرانی ، داستان دیگری را از استانداری خود در فارس گفت که:
“ماژور هود کنسول انگلیس آمد و به من گفت ما حکم دادهایم تنگستانیها را تنبیه بکنند. من حالم بهم خورد … گفتم … این صحبتی که کردید به نفع شما نبود … شما از پلیس جنوب شکایت دارید و میگویید که پلیس جنوب در شیراز منفور است پس وقتی که شما پلیس جنوب را مامور تنبیه تنگستان بکنید بر منفوریت آنها افزوده میشود … اگر آنها را پلیس جنوب تنبیه کند آنها جزء شهداء وطنپرستها میشوند و من راضی نیستم … گفت … من از شما تشکر میکنم. بعد از چند روز من تنگستان را امن کردم .”
پیش از رضا شاه وزیران و استانداران چندان هم روی خاک وطن راه نمیرفتند. حتی برای رفتن به گوشههایی از خاک وطن ناگزیر بودند به کشورهای بیگانه بروند. رضا شاه که به اینگونه خواهشگریها و آنگونه دستاندازیها نه تنها در فارس، درهمه ایران، پایان داد خدمتی بزرگتر از همه مخالفانش به میهن خود کرد. مصدق خود از قول رضا خان سردار سپه در آن سخنرانی نقل میکند که در مجلسی با حضور چند تن دیگر گفته بود “مرا انگلیس آورد و ندانست با کی سرو کار پیدا کرد.” کینه انگلستان به رضا شاه بهتر از اظهار نظرهای مخالفان آن مرد میهنپرست ثابت کرد که چه اندازه راست گفته بوده است.
شاید نظر احمد کسروی، که خود در اوایل پادشاهی رضا شاه به دلیل رایی که بر ضد شاه و به سود گروهی از خرده مالکان صادر کرد از مقام قضاوتش برکنار شد، منصفانهتر باشد. کسروی در ١٣٢١ رویکرد دودلانه نسل خود را در برابر رضا شاه خلاصه کرد. او از پادشاه سرنگون شده برای متمرکز کردن دولت، آرام کردن عشایر، زیر انضباط درآوردن آخوندها، برداشتن حجاب از روی زنان، ممنوع کردن القاب اشرافی، سست کردن زیر پای مقامات فئودال، کوشش برای یگانه کردن مردم و تاسیس آموزشگاههای نوین و کارخانهها ستایش میکند. در عین حال بر او به سبب پایمال کردن قانون اساسی، برتر شمردن نظامیان بر مدیران کشوری، مالاندوزی، غصب زمینهای دیگران، کشتن روشنفکران ترقیخواه و افزودن بر فاصله دارا و نادار خرده میگیرد … (١٢)
کسروی در همان سال پس از آنکه دفاع گروهی از افسران شهربانی را که متهم به کشتن زندانیان سیاسی بودند بر عهده گرفت چنین نوشت:
روشنفکران جوان ما نمیتوانند دوران پادشاهی رضا شاه را بفهمند و در نتیجه نمیتوانند در آن داوری کنند. زیرا آنها جوانتر از آن بودند که اوضاع هرج و مرج و یاسآوری را که مستبدی به نام رضا شاه از آن برخاست به یاد آوردند . (١٣)
***
در پادشاهی محمد رضا شاه گذشته از سنت اقتدارگرائی دوران رضا شاه، بسیاری از عواملی که دیکتاتوری را امکانپذیر ساخته بودند ادامه یافتند، بویژه که رویدادهای بعدی از محکوم کردن دوران رضا شاهی برنیامدند. این حقیقت که رضا شاه را ارتشهای شوروی و انگلستان سرنگون کردند، با بدرفتاریها و سختگیریهایشان به عنوان نیروهای اشغالی، همراه با دشواریهای جنگ و هرج و مرج سیاسی که به نام دمکراسی شهرت یافت، سبب شد که پارهای از جنبههای ناپسندتر دوران رضا شاهی در چشمان مردم از اهمیت بیفتد. گروههای بزرگی که از پستی گرفتن کار رضا شاه شادمان شده بودند به زودی چراغ در دست به جستجوی او برآمدند.
مجلس که پس از جنگ مرکز واقعی قدرت به شمار میرفت با نمایندگانی، بیشتر از زمینداران و خانها و رهبران مذهبی، در اداره کشور همان ناتوانی و همان نبود تاسفآور دید ملی و تاریخی و چیرگی منافع شخصی و گروهی کوتاهمدت را نشان داد که ویژگی بسیاری از مجلسهای دوران مشروطه بود، دیکتاتوری شاه با دیکتاتوری مجلس جانشین شد. خانهای عشایر باز دست خود را بر هستی مردمان و موجودیت کشور گشادند. بسیاری از دستاوردهای دوران رضا شاه بر باد رفت. نخستوزیران ناتوان هرچند گاه و با فاصلههای هر چه کوتاهتر، حکومتهای زود گذر تشکیل دادند که حتی نمیتوانستند بودجه کشور را از مجلس بگذرانند و با “یک دوازدهم”های ماهانه روزگار میگذراندند.
دکتر رضا زاده شفق درباره مجلسهای “دوران دوم دمکراسی” چنین نوشته است:
“مجلسهای ما ، به ویژه در دورههای ١٤ و ١٥ که من در آن حضور داشتم، چنان رفتار میکردند که گویی دشمنان سوگند خورده وزیرانند. اعمالشان چنان بود که گویی قوه قانونگزاری ضد قوه اجرایی است … من کاملا با ناظران غربی که ایران را به عنوان ملتی از افراد آنارشیست توصیف میکنند موافقم. در کشور ما هر کسی خودش را رهبر میداند، هدفهای خودش را تعیین میکند، و بر راه خودش میرود. به سبب این روحیه فردگرایی است که صدها حزب پراکنده و در حال پراکندگی صحنه سیاسی ما را پر کردهاند. از ١٣٢٠ احزاب سیاسی داخل و خارجی مجلس به همان آسانی و فراوانی ظاهر شدهاند که از میان رفتهاند.”(١٤)
نیروهای سیاسی آزادیخواه و چپگرا در چنان اوضاع و احوالی با تاکتیکهای نادرست و استراتژیهای خطرناک خود به گرایشهای استبدادی در پادشاه جوان دامن زدند و کار پیرامونیان سودجو یا ناشکیبا را آسانتر کردند. چپگرایان آگاهانه پای یک قدرت جهانجوی بیگانه را گشودند. آزادیخواهان بیآنکه واقعیات سیاستهای داخلی و خارجی ایران را در نظر آورند در واکنشی بیرون از اندازه در برابر حکومت رضا شاه و در برابر هر گرایشی به حکومت مقتدار ــ که واکنش رضا شاه را در برابر نیروهای واپسگرایی به یاد میآورد ــ با هر کوششی برای به رشته درآوردن رفتهها مخالفت ورزیدند. هرچه هم مخالفتشان به بهای از پیش نرفتن کارها و سست شدن هر زمینه واقعی برقراری دمکراسی تمام میشد پروایی نکردند. سیاستگران سنتی بازمانده دوران مشروطه که قدرت خود را بیش از اندازه ارزیابی میکردند دستخوش بازیهائی شدند که سرانجام به ویرانی خودشان و زیان کشور و کند شدن توسعه سیاسی ایران انجامید.
اسناد وزارت خارجه امریکا مربوط به دهههای چهل و پنجاه که تازگی انتشار یافته و موضوع بررسی با ارزشی از سوی یک پژوهنده ایرانی (١٥) شده است در روشنگری بخشی از تحولاتی که به استوار شدن پایههای حکومت خودکامه محمد رضا شاه انجامید کمک میکند. پژوهنده ایرانی در این بررسی خود در پی ثابت کردن آن است که آمریکا و انگلستان در نخستین سالهای جنگ و پس از جنگ سهم بزرگی در تشویق شاه به در دست گرفتن قدرت و راندن او بسوی دیکتاتوری داشتند. زیرا به این نتیجه رسیده بودند که از طریق یک فرد نیرومندـ بجای دمکراسی پارلمانی ـ بهتر میتوانند منافع جغراسیاسی و بازرگانی خود را نگهدارند و پیش ببرند. او میافزاید که وزارت خارجههای آمریکا و انگلستان به نحو شگفتآوری از پیامدها وخطرهای نهفته در تصمیم خود به یاری دادن به شاه برای در دست گرفتن قدرت مطلق آگاه بودند. چنانکه از خود این پژوهشها آشکار است این آگاهی، بیشتر نشانه سرشت اجباری و خواه نا خواه آن تصمیم است، که در واقع پاسخی به یک سلسله پدیدههای ناخوشآیندتر و زیانبارتر بود.
در سپتامبر ١٩٤٤ سفیر آمریکا در یادداشتی مینویسد: “بر رویهم من احساس خوبی از شاه داشتم و امکان دارد قوی کردن دست او یکی از راههایی باشد برای بیرون آوردن کشور از بن بست سیاسی داخلی که دچارش شده است. یک امر مسلم است که ضعف در بالا که در اینجا آشکار است باید یا به دست شاه برطرف شود و یا با برآمدن یک شخصیت نیرومند.” وی درباره مجلس چنین اظهار نظر میکند که با اعمال گذشته خود نشان نمیدهد که “یک مجمع هوشمند، میهن پرست و صمیمی باشد.”(١٦)
سفیر تازه آمریکا، جرج آلن، پس از آنکه در بهار ١٣٢٥ / ١٩٤٦ گزارش میدهد که از سوی ایرانیانی که اصرار میورزند امریکا باید نقش فعالتری در امور ایران داشته باشد محاصره شده است، پیشنهاد شاه را به اینکه آمریکا با کاستن از اختیارات نخستوزیر قدرت دربار را افزایش دهد رد میکند و چنین مینویسد: “من اطمینان نداشتم که شاه آن اندازه نیرومند هست که موفق شود و بهرحال فکر نمیکردم یک پادشاه باید در سیاست دخالت کند، و مطمئن نبودم که اگر در اقداماتی که میخواهد کامیاب شود در کجا توقف خواهد کرد؟”(١٧)
همین سفیر در اکتبر همان سال به شاه میگوید که “سرانجام به این نتیجه رسیده که او (شاه) باید قوام (نخستوزیر) را برکنار و وادار به بیرون رفتن از کشور کند و اگر دردسری برانگیخت به زندانش اندازد.” (١٨) سبب این تغییر عقیده، چنانکه در همین گزارشها آمده، نخست توافق قوام است با قشقاییها که اسلحه آنها را دست نخورده میگذاشت، سپس زورمند شدن حزب توده است در دولت: “چند هفتهای اوضاع از بد بدتر میشد. تودهایها حکومت را تکه تکه میکردند و اعضای خود را در وزارتخانههایشان میگماشتند. قوام در برابر حملههای سازمانیافته آنها که از سوی سفارت شوروی در تهران تدارک میشد ناتوان به نظر میرسید.” و سرانجام، رویداد زیر:
“شورویها چندی پیش پیشنهاد تشکیل یک شرکت هواپیمایی مشترک کرده بودند که انحصار رفت و آمد هوایی را در شمال ایران داشته باشد. شورویها همه هواپیماها، تجهیزات، نفرات، ایستگاههای هواشناسی و غیره و غیره را میدادند … منافع ٥٠ ـ٥٠ تقسیم میشد … در یازده اکتبر رئیس شرکت هوایی ایران … خبر داد … که در یک جلسه هیات دولت ده روز پیش از آن سرلشکر فیروز وزیر راه پیشنهاد شوروی را به فوریت مطرح و قویا از پذیرفتن آن پشتیبانی کرده است. تنها وزیری که فعالانه با آن مخالفت ورزیده هژیر وزیر دارایی بوده است. ایرج اسکندری، رئیس حزب توده و وزیر بازرگانی در موافقت سخن رانده ولی خاطرنشان کرده که چون به او گفته شده که پیشنهاد شوروی ممکن است با پیمان هوایی شیکاگو مغایرت داشته باشد شاید بهتر باشد که ایران امضای خود را از پیمان شیکاگو پس بگیرد و سپس با پیشنهاد شوروی موفقت کند.
“در ظرف ١٢ ساعت مظفر فیروز (معاون قوام) همه جزئیات جلسه را به سفارت شوروی خبر داده بود و دبیر اول سفارت به دیدار ایرج اسکندری رفته بود و او را به سبب پیشنهاد تاخیرش، به عدم وفاداری به شوری متهم و سخت عتاب کرده بود. ایرج دوستی عمیق خود را به شوری تاکید کرده بود و پس از رفتن دبیر اول نزد قوام به سختی از خائنی که در هیئت دولت است و به سفیر شوروی گفته است من با شوروی مخالفم شکایت کرده بود …
“من نمیدانستم به چه کان طلائی دست یافتهایم و بعد معلوم شد … به قوام گفتم او خائنی در کابینهاش دارد که پوشیدهترین مذاکرات … را به سفارت شوروی میرساند و آنها را قادر میسازد که به سر هر وزیری که جرات کند و در جلسات کابینه میهنپرستی خود را ابراز دارد هفت تیر بکشند. گفتم او باید هر چه زودتر کاری در این باره بکند، زیرا من میخواهم به دولتم توصیه کنم که آیا باید همچنان او را به عنوان رئیس حکومتی مستقل تلقی کنند که ارزش ادامه چنان رفتاری را دارد یا نه؟
“من سه روز انتظار کشیدم و چیزی روی نداد. روشن شد که فیروز (و شاید تودهایها) بیش از آن بر قوام زور دارند که بگذارند از آنها جدا شود. حزب او هنوز آن اندازه نیرومند نبود که تودهایها را چالش کند. ولی شاید از آن مهمتر این بود که قوام میدانست که اگر پشتیبانی توده و شوری را از دست بدهد شاه خواهد توانست هر چه میخواهد با او بکند.” (١٩)
جرج آلن پاکسازی کابینه قوام را از وزیران تودهای که سرآغازی برای بالا گرفتن قدرت پادشاه در حکومت بود “نقطه برگشت تاریخ ایران” توصیف میکند. اما به افزایش قدرت در دستهای شاه با بدگمانی مینگرد:
“شخص با این اندیشه وسوسه میشود که هرچند یک دیکتاتوری نمونه رضا شاه نامطلوب است شاید یک راه میانه حکومتی تا اندازهای نیرومندتر، بر اوضاع تباه و هرج و مرجی که اکنون حکفرماست ترجیح داشته باشد. ولی من با سرسختی در برابر این وسوسه ایستادگی کردهام و سیاست من همچنان بر پشتیبانی از اصول دمکراتیک استوار است هرچه هم بد عمل شوند.”
سهم پیرامونیان دربار و سفیران امریکا و انگلستان هرچه باشد، چگونه میتوان انکار کرد که در چنان اوضاع و احوال تیره و تاری بازگشت به شیوههای اقتدارگرایانه رضا شاهی دست کم به عنوان یک شر کوچکتر میتوانست پیش کشیده شود.
***
از مجلس چهاردهم (٢٤ -١٣٢٢) یک اقلیت پارلمانی، که از پشتیبانی روزافزون روشنفکران و طبقه متوسط برخوردار بود و در پیکار ملی کردن نفت ١٣٣٢ ـ ١٣٢٩) بر موج پشتیبانی پرشور تودههای مردم سوار شد، در پهنه سیاست ایران پدیدار گردید. گرایشهای آزادیخواهانه بیشتر اعضای اقلیت، بویژه رهبر آن، مصدق، نویدی برای جنبش نوپای دمکراسی ایران بود. انتظار بر این بود که به اتکای سنت انقلاب مشروطه و پس از گذراندن مرحله لازم اصلاحات رضا شاهی، یک نیروی ترقیخواه و آزادیخواه با بسیج افکار عمومی خواهد توانست پایههای حاکمیت مردم را در ایران استوار سازد. انتظار بر این بود که با عبرت گرفتن از تجربههای دوران مشروطه، با درس گرفتن از تجربه چند ساله “دمکراسی” پس از رضا شاه، با شناختن مسائل و نقطه ضعفهای هراسانگیز جامعه ایرانی، استراتژی و تاکتیکهایی برگزیده شود که امر دمکراسی را در کنار مبارزه ناگزیر با جهانخواران بیگانه مرحله به مرحله پیش ببرد و به پیروزی برساند.
از مجلس چهاردهم تا نخستوزیریش، مصدق چنان نمایشی از استادی پارلمانی، تسلط کامل بر بحث سیاسی و توانایی ارتباط یافتن با تودههای مردم داده بود که در سراسر دوران پس از انقلاب مشروطه مانندی نیافت. تاثیر سازنده او بر تحولات، و سهمی که در شکل دادن به مقاومت ملی در برابر دستاندازیهای بیگانه داشت، همه گونه امیدواری را برای آینده حکومت پارلمانی در ایران برمیانگیخت. او با نظریه “موازنه منفی” خود راه را بر گرایش خطرناک سهیلیها و حکیمیها و قوامها و گشودن پای بیگانگان به امور ایران و دادن امتیازهای گوناگون به آنها بست. در برابر سیاست موازنه مثبت آنها که دوران تیرهروزی ایران قاجار را به یاد میآورد، او بر آن بود که باید از دادن هر امتیاز عمدهای خودداری و قدرتهای بزرگ را متقاعد کرد که ایران از یک سیاست ناوابستگی سختگیرانه پیروی میکند. این سیاستی است که در آینده نیز باید دنبال شود. رهایی آینده ایران بستگی به این خواهد داشت که چه اندازه ابرقدرتها را به واقعیت سیاست ناوابستگی ایران متقاعد سازیم.
محمد رضا شاه هر چند در کار استوار کردن پایههای قدرت پادشاهی بود، هنوز نمیتوانست هماوردی (حریف) برای یک رهبر ملی مانند مصدق باشد. دست کم از ١٣٢٨ تا اوایل ١٣٣٢ مصدق همه جا در برابر شاه دست بالاتر را داشت. در واقع احتمال زیاد داشت که اگر ١- با شاه رفتار معتدلتری در پیش گرفته میشد و ٢- بدترین هراسهای او و بیشتر ایرانیان آگاه در باره امنیت و موجودیت کشور برانگیخته نمیشد، شاه با رهبری مصدق دیر یا زود و خواه نا خواه در یک طرح دمکراتیک و پادشاهی مشروطه واقعی میگنجید.
گذشته از گرایشهای دمکراتیک نخستین خود، شاه چنانکه در زندگی سیاسی بعديش نشان داد از پیکار و سختی گریزان بود و در کشاکش میان هواداران دمکراسی و استبداد، اگر نیروهای دمکراسی بیش از اندازه خطر کمونیسم را دستکم نمیگرفتند، و نیز اگر کفه به سود آنها سنگین میشد، از همراهی با آنان سر نمیپیچید. اگر حکومت مصدق به کارهای کشور در درون و بیرون سرو صورتی بخشیده بود مسئله گذاشتن شاه در جای شایستهاش چندان دشوار نمیبود. تاریخ گواهی میدهد که همه این آرزوها نافرجام ماندند. ایران، پاره پاره بود و دستخوش بدترین بحرانهای سیاسی و اجتماعی، تا گلو فرورفته در دشواریهای اقتصادی، اما آزادیخواهان نیز چندان کمکی به امر خود نکردند.
دلایل شکست جبهه ملی را ــ گذشته از نداشتن سازمان نیرومند و برنامه پیش اندیشیدهای که پاسخ مسائل کشور باشد ــ به سه دسته میتوان کرد:
نخست ــ در جبهه ملی کمتر کسی بود که با دید بیگانه از غرض به کردههای نیک و بد رضا شاه بنگرد. نفی سرتاسری آنچه او از عهده برآمده بود و دشنامگویی به او و دستاوردهايش از آغاز فضای بحث سیاسی را دشمنانه و زهرآگین کرد و کشاکشهای بیهودهای را سبب شد. جبهه ملی که برای گرد آوردن طیف هر چه گستردهتری از ایرانیان تشکیل شده بود، گروههای بزرگی را، بویژه در ارتش، از خود بیگانه کرد زیرا نمیخواست منصفانه رضا شاه را داوری کند. مصدق در برابر رضا شاه همان قضاوت غیرمنصفانه را نشان داد که محمد رضا شاه در باره مصدق.
حتی هنگامی که خود مصدق در برابر واقعیات سیاسی ایران انتخابات مجلس هفدهم را در حوزههایی که بخت بردنشان را نداشت متوقف کرد، نخواست بپذیرد که آنهم گونهای از مداخله از سوی قوه اجرائی بود و اگر ارتش و شهربانی و ژاندارمری در اختیارش میبودند چه بسا به مداخلات سنتیتر روی میآورد تا مخالفانش به مجلس راه نیابند ــ بیش از آنچه راه یافتند و برای رسیدن به حد نصاب تشکیل مجلس (٧٩ نماینده) ضرورت داشتند. هنگامی هم که به زور تظاهرات میدان بهارستان از مجلس دو بار اختیار قانونگزاری برای قوه مجریه گرفت، یا برای انحلال همان مجلس ناقص به همهپرسی دست زد که در آن صندوقهای رای منفی و مثبت را جدا جدا گذاشته بودند (در میدان بهارستان لوحه منفی را برگردن خری آویخته بودند که به کنار صندوق بسته شده بود) باز مشکلات رضا شاه را در کشوری یک نسل واپسماندهتر از دوران قدرت خود نشناخت.
دوم با آنکه کشمکش با انگلستان برسرنفت کانون فعالیتهای دوران به قدرت رسیدن جبهه ملی بود عملا به آن پیکار اهمیت لازم داده نشد. از سوئی با گرم کردن آتش در جبهههای داخلی و خارجی، فضائی بوجود آمد که همه چیز زیر سایه مبارزه نفت در آمد، از سویی تلاش لازم برای حل هرچه زودتر مسئله و آسوده گردانیدن کشور از بار سنگین سیاسی و مالی آن ــ تا به مسائل اساسی دیگر پرداخته شود ــ صورت نگرفت. در واقع پیکار ملی ملی کردن نفت از ١٣٣١ بیشتر به عنوان حربهای در پیکار داخلی قدرت بر ضد شاه و ارتش و محافظه کاران و نیروهای دیگر به کار رفت. تا جایی که توانایی و جسارت حل واقعبینانه و منصفانه آن برای حکومت نماند.(٢٠)
حکومت یک سود پاگیر در ادامه بحران و زیستن با بحران پیدا کرد، زیرا تسلط بر ارتش و ارگانهای قدرت جای بزرگتری در برنامه عمل آن یافته بود. پیکار خارجی در یک سلسله پیکارهای نالازم و بهر حال بیموقع داخلی غرق شد. عناصری که ائتلاف بزرگ جبهه ملی را تشکیل داده بودند از گرد آن پراکندند. در شرایطی که حکومت به بیشترین پشتیبانی نیاز داشت از همیشه تنهاتر ماند. بیگانگان از این وارونگی اولویتها بهرهبرداری کردند. هم یک جنبش ملی را ــ بیشتر به دست خود آن ــ شکست دادند و هم قراردادی بدتر از آنچه در ١٣٣١ امکان میداشت به ایران تحمیل کردند.
سوم دستکم گرفتن حزب توده و خطر کمونیسم بینالمللی برای ایران حکومت جبهه ملی را بیش از پیش آسیبپذیر گردانید. کسانی که قدرت انگلستان آن روز را در جلوگیری از فروش نفت ایران به چیزی نشمرده بودند، از حساسیت آمریکای ترومن و آیزنهاور، در گرماگرم جنگ سرد و سخت شدن تعهد جهانی آمریکا به ایستادگی در برابر کمونیسم و جلوگیری از گسترش نفوذ شوروی غافل ماندند. اما این بعد خارجی مسئله بود. بعد مهمتر آن جنبه داخلی داشت.
***
همه کسانی که از دورنمای تسلط کمونیستها بر ایران به هراس افتاده بودند بر ضد حکومت جبهه ملی متحد شدند. بیشتر آنان دوستان انگلستان و مخالفان ملی کردن نفت نبودند. نه شمار آنها کم بود، نه هراسشان بیپایه بود. در روز ٢٨ مرداد کسی به خیابانها نریخت که از حکومت دفاع کند ــ آنچه یک سال پیش از آن در چنان ابعادی روی داده بود. گذشته از سرخوردگی عمومی از بحران دیرپای سیاسی و اقتصادی و بر هم ریختن اوضاع کشور، مردم در روزهای پس از رفتن شاه از ایران، هم قدرت حزب توده را تجربه کردند ــ که با تظاهرات بزرگش در سی تیر تظاهرات جبهه ملی را در هم شکست ــ و هم در زیادهرویهای حزب تصویری از آینده را دیدند. خود مصدق چنان بیمناک شده بود که بجای اسلحه دادن به تودهایها که درخواستشان بود، به ارتش دستور داد آنها را سرکوب کند و نظم را به شهرها برگرداند. ارتش منتظر همین فرصت بود و همراه تظاهرات مردمی به پشتیبانی شاه به آسانی حکومت مصدق را سرنگون کرد. او البته با ایستادگی در برابر خواستهای افراطیان، یک خدمت آخری نیز به ملت خود کرد.
بعدها هنگامی که شاخه نظامی حزب توده با نزدیک به هفتصد افسر کشف شد، درجات واقعی خطر نمودار گردید ارتش تنها چند گاهی پیش ازحزب توده دست به کار شده بود. اگر ٢٨ مرداد روی نمیداد به احتمال زیاد در تاریخها از روز دیگری در همان نزدیکی به عنوان روز انقلاب سرخ ایران یاد میکردند.
عامل چپ سهم همیشگیاش را در منحرف کردن و آشفتن و متوقف ساختن توسعه سیاسی ایران داشت. خطر همیشه حاضر شوروی برای استقلال و تمامیت ایران که برای گروههای چپ یا ناموجود است یا ندیدهگرفتنی است، یا پذیرفتنی و ستودنی، سیاست ایران را به صورتی نالازم و غیر دقیق قطبی کرد. در یک سو ضدکمونیستها بودند و در سویی چپیها و همراهانشان. بسیاری از کسانی که در میانه مانده بودند خواه ناخواه به یکی از این دو اردو رانده شدند.
جبهه ملی در ارزیابی نادرست اثرات همسایگی با شوروی تنها نبود. بسیاری از چپگرایان و “لیبرال”ها به آسانی از این موضوع گذشتهاند و هنوز میگذرند. بازی کردن با ورق شوروی در سیاست داخلی ایران، همچنانکه درنیافتن اهمیت جغراسیاسی همسایگی با شوروی، شمشیری دو دم است که یک لبه آن میتواند به موجودیت مستقل ایران پایان دهد و لبه دیگرش در گذشته هر بار به زیان توسعه سیاسی ایران و پویش دمکراسی تمام شده است. چه در مجلس چهاردهم، چه در نخستوزیری قوام و چه در دوره مصدق، بالا گرفتن نفوذ تودهایها در بدترین صورت خود بهانه، و در بهترین صورتش انگیزهای شد برای گرد آمدن نیروهای دست راستی نه تنها برضد کمونیسم، بلکه برای محدود کردن گرایشهای دمکراتیک. هر کس به دمکراسی برای آینده ایران میاندیشد باید از این آفت دمکراسی برحذر باشد.
شاه به زودی همه قدرت حکومتی را در دست گرفت. افراد بیشمار یا از هرج و مرج و خطر کمونیسم به جان آمده، شاه را مظهر ثبات و قدرت حکومتی میدانستند و پیش میانداختند و یا برای دست انداختن بر منابع ملی، بهرهگیری از نام و مقام شاه را سودمند میدیدند. زمینه روانی و سیاسی برای حکومت خودکامه شاه فراهم آمده بود. نیروهای دستراستی چندگاهی عرصه سیاست را بی هماورد یافتند.
پس از ٢٨ مرداد واکنش نیروهای دستراستی ناپسند بود. راستگرایان از بالا تا پایین با چنان روح انتقامجویی و با چنان بیاعتنائی به معیارهای اخلاقی سیاسی و شخصی به قدرت بازگشتند که تا ٢٥ سال پس از آن نیز تصویر خود را در جامعه ایرانی لکهدار کردند. اینکه همه چیز در آغاز به سودشان بود مایه ویرانیشان شد. آنها به جای حکومتی آمده بودند که دیگر چندان پشتیبانی نداشت. استقبال و شادمانی مردم را از بازگشت پادشاهی، ناظران بیشمار هنوز به یاد دارند. بیآبرویی حزب توده چنان کامل مینمود که به دشواری میشد باور کرد باز روزی آن حزب سر بلند کند. شخص مصدق هنوز محبوبیتی بسزا داشت که از پیکار قهرمانانه و شکست مظلومانهاش برمیخاست. ولی جبهه ملی در این محبوبیت انباز نبود؛ و حتی خود مصدق در نامه مشهوری بیاعتقاديش را به سران جبهه اعلام داشت.
یکبار دیگر راه حل حکومت پارلمانی از حکومت فردی شاه شکست خورد. این پدیده، بخشی از گرایش شاه به رفتن بر راه پدر برخاست ــ با آنهمه فشار و دلگرمی دادن پیرامونیان و آمادگی تودههای مردم به پذیرفتن رهبری پادشاه ــ و بخشی دیگر از آنجا که در سالهای پس از جنگ دوم جهانی نیز مانند سالهای پس از مجلس اول مشروطه، هواداران حکومت پارلمانی نتوانستند جایگزین باورپذیری برای حکومت متمرکز شخصی گردند. آنها چه به سبب اوضاع و احوال خارجی و چه به سبب ناکارایی خودشان از گشودن مسائل کشور برنیامدند و هر بار تا آستانه سرنگونی ملی پیش رفتند.
***
هنوز چند سالی از ٢٨ مرداد ١٣٣٢ نگذشته بار دیگر افکار عمومی، آونگ وار، از شاه به جبهه ملی بازگشت. بدی حکومت بویژه در دوران علا و اقبال و شریف امامی و ناتوانی و ناسازی آشکار هیات حاکمهای دستخوش نفوذهای خارجی و دستهبندیهای درونی، میدان را برای حرکت تازهای آماده کرد. اما جبهه ملی و هواداران آن هنوز در گذشته میزیستند و تلخی و رنجش در سیاستهایشان جای بزرگتری داشت تا بهرهگیری از امکانات تازه در شرایطی متفاوت.
آنها استراتژی خود را بر تن زدن و گریختن از برابر اولویتهای اقتصادی و اجتماعی که خود را بر جامعه ایرانی تحمیل کرده بودند نهادند و شعار خود را به درخواست اجرای قانون اساسی منحصر ساختند که مشروع و پذیرفتنی بود، ولی بی یک برنامه همه سویه اجتماعی ـ اقتصادی، برندگی و برد سیاسی در آن اوضاع و احوال نداشت. تاکتیک خود را نیز بجای سازمان دادن لایههای گوناگون اجتماعی بر شوراندن دانشگاه تهران بر ضد شاه و سیاستها و برنامههای تازه او نهادند که هم به سبب محدودیت دید و هم به سبب محدودیت عمل خود محکوم به شکست بود.
در برابر جبهه ملی، محمد رضا شاه با مهارت تمام یک برنامه اصلاات اجتماعی را، هرچند زیر فشار کندی رئیس جمهوری آمریکا، پیش کشید که آشکارا جاذبه بسیار گستردهای داشت و کشاورزان و کارگران و زنان و بخش بزرگی از طبقه متوسط اصلاحطلب را پشت سر پادشاه گرد آورد. جبهه ملی به آسانی با مانورهای شاه از میدان بدر رفت و دانشجویان شورشی، خود را نه تنها با چتربازانی که کارایی بیرحمانهای داشتند، بلکه با روستاییانی که آنان را مخالف اصلاحات ارضی میشناختند روبرو یافتند و هزیمت شدند.
اشتباه استراتژیک جبهه ملی به شاه آن توانایی را داد که بگوید مبارزه در واقع نه بر سر قانون اساسی، بلکه برای اصلاحات اجتماعی بوده است. نداشتن یک برنامه اجتماعی ـ اقتصادی و اصرار بر اینکه برنامه اصلاحات حکومت دروغ و بیپایه است از یک سو، و بیاعتقادی به کار سازماندهی از سوی دیگر، فرصت را باز هم از هواداران حکومت پارلمانی گرفت. در بحران ١٣٤٢ ـ ١٣٣٩ آنها نخست زیر سایه شاه قرار گرفتند و سپس زیر سایه خمینی در شورش سال ١٣٤٢. این آلودگی به خمینی برای آنان مرگبار بود، چنانکه پانزده سال پس از آن آشکار شد.
پیروزیهای نخستینی (اولیه) برنامه اصلاحات اجتماعی، کسانی را که میگفتند پیشرفت ایران تنها با تمرکز قدرت در دستهای نیرومند امکان دارد حق به جانبتر جلوه داد. از آن تجربه ناخجسته، یک مکتب فکری پدید آمد که توسعه سیاسی را در نخستین مراحل به حال توسعه اجتماعی ـ اقتصادی، زیانآور میشمرد و حکومت خودکامه اصلاحطلب را گشاینده پیچیدگیهای جامعه واپسماندهای مانند ایران میشمرد. دوگانگی سیاست ایران ادامه یافت: آنها که مردمسالاری میخواستند از ضرورتهای توسعه بیخبر بودند. آنها که توسعه میخواستند مردمسالاری را همچون مانعی بر سر راه خود میدیدند. مبارزات گروه نخست، توسعه اجتماعی ـ اقتصادی را به خطر میانداخت. کامیابیهای گروه دوم، مردمسالاری را واپس میراند. در این میان آنها که نه مردمسالاری و نه توسعه میخواستند به انتظار فرصت نشستند تا هر دو گروه بیاعتبار شوند.
اینکه حکومتهای راستگرا چه در ٢٠ ـ ١٣٠٤ و چه در ٥٧ ـ ١٣٣٢ سرانجام شکست خوردند و یکی با اشغال خواریآور بیگانه پایان یافت و دیگری در فاجعه انقلاب اسلامی فرو رفت، چیزی از شکست هوادارن حکومت پارلمانی نمیکاهد. گذشته از اینکه در هر دو مورد دستاوردهای راستگرایان بسیار برجستهتر و دیرپایتر بود. سازندگی رضا شاه اعتماد ایرانی را به خود بازآورد و ایران را از گروههای بیشمار قومی و مذهبی و فرقهای به ملتی کم و بیش یکپارچه تبدیل کرد، و جهش شگرف دوران محمد رضا شاه سیر دگرگون کردن جامعه ایرانی را چنان ابعادی بخشید که با همه ویرانگریهای شش سال گذشته هر گونه امیدواری را به فردای ایران، ایران پس از حمله دوم اعراب، موجه میسازد.
***
در انقلاب اسلامی نه مجلس اولی بود که با صمیمیت و هشیاری شگفتآور خود پردهای بر ندانمکاریها و سودجوییها و سازشکاریهای بعدی بکشد، نه شخصیتی چون مصدق که با همه کم و کاستیهایش یکی از مردان بزرگ تاریخ معاصر ایران است و در یک دوره هشت نه ساله، پارهای از بهترین جلوههای یک رهبری ملی را نمایش داد. اگر در آن دو بار آزمایش دمکراسی میشد به نقطههای روشنی اشاره کرد، در انقلاب اسلامی از همان روزهای نخست هر چه بود ناتوانی و کممایگی و بی اعتقادی و فریب خوردن و فریب دادن بود.
آن روشنفکران انقلابی که تنها برای رسیدن به قدرت به انقلاب نپیوسته بودند، تقریبا بی فاصله، از سازگار کردن موضع فکری خود با حکومت انقلابی درماندند. آنها که چشمان خود را به مواضع قدرت سیاسی دوخته بودند چند گاهی در غرقاب انقلابی دست و پاهای روشنفکرانه زدند، تا هنگامی که زور برهنه حزبالله به یاریشان شتافت و با دور کردنشان از هر موضع قدرت، معمای اخلاقی و اندیشگیشان را، زودتر یا دیرتر، گشود، “بهار آزادی” آنها تا هنگامی طول کشید که حزبالله با همکاری مجاهدین و فداییان و فلسطینیها و با پشتیبانی دمکراتها و آزادیخواهان و هواداران حقوق بشر از کشتار ردههای بالاتر سیاستگران و ارتشیان رژیم پیشین آسوده شد و سازمان لازم را برای در دست گرفتن خیابانها و نهادها داد. در آن دو سه ماهه نخستین که رهبران انقلاب فرصت در خور نداشتند، در یک تهی سیاسی، روشنفکران “بهار آزادی” خود را تجربه کردند. تصادفی نیست که به چنین دورههایی به آسانی عناوین آزادی و دمکراسی و بهار و مانندهای آن داده میشود. روشنفکران ما به آسانی هرج و مرج را با دمکراسی اشتباه میکنند. دورههایی که در تاریخ هشتاد ساله گذشته ایران به نام دمکراسی شناخته شده تقریبا همواره با از همگسیختن قدرت حکومتی همزمان بوده است. در چنان دورههایی گویندگان و نویسندگان ــ نه همه آنها ــ میتوانستند با آزادی بیشتر، آنچه میخواستند ــ نه همه آنچه میخواستند ــ بر زبان و قلم آورند و نمایندگان مجلس میتوانستند وزیران را به فراوانی و شتاب روزافزون بردارند و بگذارند. از این گذشته چیزی از مظاهر دمکراسی در میان نبوده است: نه حکومت قانون، نه انتخابات آزاد، نه حفظ حقوق افراد ملت ــ بجز گروه کوچک برگزیدهای از میان آنها.
بسیار کوتهبینانه است که روشنفکران، آزادی گفتار خود را ــ آن هم در صورت محدود و مصالحه شدهای که در هر دوره “دمکراسی” شاهدش بودهایم ــ با دمکراسی، و روزنامهنگاران، آزادی قلم خود را ــ بیشتر در پریدن به این و آن ــ با آزادی مطبوعات، و نمایندگان، آزادی عمل خود را در بند و بستهای سیاسی و نه چندان سیاسی، با حاکمیت مردم اشتباه کنند. در نبودن نظارت قانونی و نهادهای دمکراتیک نیرومند، همه این آزادیها وسیله سوء استفاده و تحمیل اراده افراد غیرمسئول بر سرنوشت جامعه میشود و سرانجام به از میان رفتن “آزادیها” در میان استقبال عمومی میانجامد.
چنانکه بارها دیدهایم میتوان همه اینها را داشت ولی حاکمیت مردم و حکومت قانون را ــ که معانی واقعی دمکراسی هستند نداشت.
در انقلاب اسلامی دستاوردهای آزادیخواهان حتی به گرد انقلاب مشروطه نرسید زیرا آنها با آلودگی سخت پانزه ساله به بیماری آخوندبازی، به عنوان زائدهای بر یک جریان نیرومند ضددمکراتیک، یعنی واپسگرائی مذهبی، به میدان آمدند. آنها این بار “پیروز” شدند و با آن هرچه از سرمایه گذشته و امید آینده داشتند برباد دادند. این گرایش به همکاری با نیروهای ضددمکراتیک در دهه ١٣٢٠ نیز بسیاری از آنان را به همراهی با لنینیستهای حزب توده و فرقه دمکرات آذربایجان سوق داد که سهم بزرگی در شکست جبهه ملی در ١٣٣٢ داشت. آشکار است که به زور عناصر ضد دمکراسی نمیتوان در پیکار دمکراسی به پیروزی رسید.
مردمسالاری با احترام گذاشتن به قانونها و نهادها ملازمه دارد. احترام گذاشتن تا آنجا که حتی اگر کسی مردم را پشت سرش داشت یا پول و زور را در دستهایش، خود را بالاتر از نهادها و قانونها نداند. پشتیبانی عمومی و زور و پول پدیدههایی زودگذرند. آنچه کشور را نگه میدارد قانونها و نهادهای آنست. در این میان تفاوتی میان آن کس نیست که به تقلید لویی چهاردهم میگوید ملت منم، و آن کس که میگوید مجلس جایی است که مردم هستند ــ حتی اگر مردم تنها چند هزار تنی در میدان بهارستان باشند. در میان سیاستگران ما، آنها که توانایی و فرصت ساختن دوران تازهای را داشتند، هیچ گاه این از خودگذشتگی را نشان ندادند. آنها خود را فراتر از قانون و نهادها شمردند؛ با ایمان به شخص خود، ناشکیبایانه هر چه را پیش راهشان بود کنار زدند.
مرمسالاری همچنین در جامعهای با بخشهای پیشرفته و نیرومند اقتصادی و اجتماعی، با بخشهای توسعهیافته، میتواند ریشه بگیرد. بسیاری از آزادیخواهان ایران به کوششهایی که در شش دهه دوران پهلوی برای نیرومند کردن این بخشها شد به دیده بیاعتنایی و تحقير نگریسته و مینگرند. این برکنار بودن نه تنها از واقعیات جامعه ایرانی، بلکه واقعیات سیاست و جامعه بطور کلی، به آنان و به امر دمکراسی در ایران کمکی نکرده است.
دمکراسی را باید با توسعه یکجا درنظر آورد. بی توسعه دمکراسی نخواهد بود ــ این را باید آزادیخواهان و لیبرالها بیاموزند. بی دمکراسی توسعه نخواهد بود ــ این را هم باید هواداران گذشته و اکنون نظام شاهنشاهی بیاموزند. اینان بیش از آن به ارقام پیشرفت دلخوشاند که ارزش عنصر اخلاقی را در سیاست، و نهادهای استوار را در جامعه، دریابند. همان گونه که توسعه با طرحهای پر سرو صدا و آمارهای متورم تفاوت دارد، دمکراسی را نیز با جنجال در روزنامهها یا خیابانها یا مجلس نباید یکی گرفت. در هر دو فرایند، درجاتی از خویشتنداری و اندازه نگهداری و دورنگری و احترام به قانونها و نهادها ضرورت دارد که ما کمتر بر آن قادر بودهایم. در پیکار برای دمکراسی باید به توانایی بیسابقهای ــ در نزد ایرانیان ــ برای مدارا دست یافت. مدارا و نه تحمل، زیرا در تحمل عنصر بیزاری و اجبار هست، اما مدارا از شناخت فلسفی واقعیت تفاوت و اختلاف، و ناپایداری موقعیتها برمیخیزد ــ و گاهی هم از این شناخت که “خدایان همه فضیلتها را به یک تن نمیدهند.”(٢١)
یادداشتها:
١ – حاکمیت مردم با حاکمیت ملی یکی نیست. دومی بیشتر در روابط خارجی مصداق دارد، مانند حاکمیت یک کشور بر منابع ملی یا قلمرو خود. در آنجا که به حکومت مردم و نظام سیاسی دمکراتیک مربوط میشود حاکمیت مردم واژه دقیقتری است. یک حکومت دیکتاتوری میتواند بر منابع و قلمرو ملی خود همان اندازه حاکمیت ملی اعمال کند که یک حکومت دمکراسی. تفاوت آنها در حاکمیت مردم است.
ریشه این اشتباه در یکی گرفتن مفهوم حکومت با دولت و ملت با مردم است که از دوران مشروطه در ادبیات سیاسی ما پیشینه دارد.
٢ – “مانه توپ داریم، نه قشون، نه مالیه مطمئن، نه حکومت واقعی، نه قوانین تجارت … ” رویدادهای انقلاب مشروطه را از روی منابعی که در کتاب زیر آمده نقل کردهام:
Ervand Abrahamian … Iran Between Two Revolutions.
Princeton University Press 1982
٣ و ٦ و ٧ و ٨ و ٩و ١٠ و ١٢ و ١٣ و ١٤ – همان کتاب
٤ و ٥ – یحيی دولت آبادی:
تاریخ حیات یحيی جلد سوم و چهارم چاپ تهران
١١ – در سال پیش از تاجگذاری رضا شاه کل نوآموزانی که در دبستانهای نوین درس میخواندند اندکی کمتراز ٦٠٠٠ بود و در ١٣٢٠ شمار آنان به ٢٩٠ هزار رسید و ٢٨٠٠٠ دانشآموز دبیرستانها و ٣٣٠٠ دانشجو نیز برآنان افزوده شدند. شمار هنرآموزان فنی ٣٢٠٠ شده بود و ١٧٤ هزار تن در کلاسهای شبانه درس میخواندند و شمار دانشجویانی که به خارج فرستاده شده بودند نزدیک ١٠٠٠ بود. معلوم نیست با توجه آمارها و سطح آموزشی پیش از تاجگذاری رضا شاه از کدام “تنزل سطح معلومات، حتی به عنوان یک کلیشه ، میشد سخن گفت؟
١٥ و ١٦ و ١٧ و ١٨ و ١٩ –
Habib Ladjevardi, The Origins of Support for an Autocratic Iran،
Internatiolan Journal of Maid . East Studies No. 15 ( 1983)
٢٠ – فواد روحانی: یادی از مصدق، قیام ایران ٢٣ اردیبهشت ١٣٦٢:
“در فاصلۀ بین خرداد ١٣٣٠ و اسفند ١٣٣١ چهار پیشنهاد دیگر برای حل مشکل نفت به دولت ایران تسلیم شد … ولی دولت هیچ یک از آنها را قابل قبول ندانست … ما این اظهارنظر را لازم میدانیم که رد آن پیشنهادها و بخصوص آخرین پیشنهاد (بانک بینالمللی) معقول نبود بلکه از یک طرز فکر تعصبآمیز و دور از واقعبینی مشاوران دکتر مصدق سرچشمه میگرفت. بالنتیجه یک فرصت حیاتی از دست رفت که اگر از آن استفاده شده بود به احتمال قوی تاریخ سی سال اخیر ایران در مسیر دیگری جریان مییافت. دکتر مصدق خود کمی بعد از رد آخرین پیشنهاد … متوجه شد که بطور کلی و به ویژه در موضوع … غرامت که مهمترین مساله مورد اختلاف بود بیش از حد سختگیری و موشکافی به خرج داده شده …” ( و فواد روحانی را به ماموریتی برای تماس گرفتن با یک مامور انگلیسی به بغداد فرستاد که دیگر دیر شده بود.)
دکتر امینی نیز در خاطرهای از خود که در نامه جبهه نجات ایران چاپ شده در اشاره به رد پیشنهاد بانک بینالمللی از نفوذ زیانبار حسیبی بر مصدق یاد میکند که او را از برگشتن مردم ترسانده بود.
این همان روحیه بود که در ١٣٥٧ نیز میترسید “مبادا از مردم عقب بمانیم.”
٢١ – سخنی که یکی از افسران هانیبال به او از سر نومیدی گفت، هنگامی که پس از پیروزی بزرگ در نبرد “کان” به او اصرار ورزید که بی درنگ به شهر رم بتازد و سردار کارتاژی از سر آسانگیری مغرورانه نپذیرفت.
تیر ـ مرداد ١٣٦٣
دشمنان ناشناختهتر دمکراسی
دشمنان ناشناختهتر دمکراسی
در خودآگاهی سیاسی ایرانیان، حکومت همواره به عنوان دشمن مردمسالاری شناخته شده است ــ خطر برای حاکمیت مردم جز از سوی محافل حاکم روی نمیکند. انقلاب مشروطه بر ضد حکومت و محافل حاکم (از جمله رهبری مذهبی در بخش بزرگتر آن) بود. در سالهای مشروطه نیز هر بار دمکراسی تهدید یا برچیده شد به نظر میرسید تنها از سوی حکومت کنندگان بوده است. تعبیر ساده شدهای از تاریخ اخیر ایران این باور همگانی را ساخته است که دمکراسی دشمنی جز حکومت ندارد.
در بخش پیشین کوشش شد به عناصر دیگری که خواه یا ناخواه بر ضد دمکراسی در جامعه عمل میکنند و نقش آنها در شکست تجربههای پیشین مردمسالاری در ایران پرداخته شود. بررسی آنچه بر پارهای کشورهای دیگر، از جمله دو همسایه ایران، ترکیه و افغانستان، گذشته است به ما کمک خواهد کرد که موضوع را در پیچیدگیاش ببینیم.
ترکیه از جنگ جهانی اول با رهبریی بدرآمد که درکشورهای جهان سومی مانند نداشته است. مصطفی کمال پاشا (آتاتورک) یک قهرمان نظامی بود که شکستن نیروهای متفقین در نبردگاه گالیپولی و هزیمت کردن نیروهای یونانی و پشتیبانان غربی آنان را در پایان جنگ، در جنگ ترکیه و یونان، در فهرست افتخارات خود داشت. او یک اصلاحگر خستگیناپذیر اجتماعی بود، در مقیاس پتر کبیر، که جامعه ترک را سراپا دگرگون کرد و مذهب را از سیاست بیرون راند. از اینها بالاتر، او یک رهبر ملی فسادناپذیر بود که دو دهه چیرگی بی چون و چرا بر سرنوشت ترکیه کمترین لکهای بر دامانش نگذاشت ــ امری که هیچ رهبر جهان سومی دیگری از آن برنیامد. نه گرد مالاندوزی گشت، نه در ماجراجوئی خارجی شکست خورد، نه منابع کشور را در کارهای نمایشی به هدر داد. هنگامی که درگذشت هیچ کس نبود که بتواند او را متهم کند که آنچه میتوانست نکرد و آنچه کرد نتوانست.
آتاتورک در کشاکش خود با خلافت و رهبران مذهبی و نیروهای واپسگرایی و تجزیهطلبی و در گرما گرم پیکار نوسازی، با دستهای آهنین فرمان میراند. با اینهمه به عنوان بخشی از برنامه نوگری خود، نظام حزبی و پارلمانی زنده و فعالی را برقرار کرد. حزب یگانه خلق در دوران او بر زندگی سیاسی ترکیه تسلط داشت و آن حزب یک آموزشگاه سیاسی واقعی برای ملت بود. برخلاف بیشتر رهبران جهان سومی، آتاتورک معنی و سودمندی نهادها را میدانست و پس از مرگش در ١٩٣٨ یک نظام سیاسی باثبات به یادگار گذاشت که دارای نهادهای استوار و دادگستری کارآمد بود و درآن قانون حکومت میکرد.
نظام یک حزبی ترکیه تا پایان دهه چهل دوام آورد، تا هنگامی که عصمت اینونو، جانشین آتاتورک که احترام به نهادها و اعتقاد به پویش دمکراسی را از او به میراث برده بود، اجازه داد از درون حزب یگانه دو حزب بدرآیند. یکی از دو حزب تازه به نام دمکرات به زودی در پیکار انتخاباتی قدرت را از چنگ حزب جمهوریخواه خلق، وارث حزب خلق پیشین، بدرآورد.
در نیمه سده بیستم، ترکیه بسیاری چیزها برای آنکه دمکراسی تمامعیاری بشود داشت: زیرساخت اقتصادی قابل ملاحظه برای آن روز ترکیه، جامعهای با درصد بالای باسوادان و زنان آزاد شده، استقلال سیاسی، و نهادهای دمکراتیک؛ همه چیز جز یک همرایی بر سر پارهای ارزشهای بنیادین و یک توده آزاد شده از خرافات و آسیبناپذیر در برابر عوامفریبی. مشکل ترکیه در این بود که اصلاحات آتاتورک هنوز چندان ریشه نگرفته بود که این همرایی را به بار آورد؛ و اقتصاد ترکیه هنوز آن توانایی را نیافته بود که در برابر فشار افزایش جمعیت تاب آورد.
حزب دمکرات و رهبران آن ــ عدنان مندرس و جلال بایار ــ با آنکه شرکتکنندگان و فرآوردههای اصلاحات آتاتورک بودند در یک زمینه اساسی با میراث سیاسی او از در مخالفت درآمدند. آنها کوشیدند پایههای پیروزی انتخاباتی حزب را بر بهرهبرداری از مذهب بگذارند. در حکومت دمکراتها به زودی منابع دولت از طرحهای توسعه به ساختن مسجدها بر گردانده شد و حزب به صورتی روزافزون افزار دست واپسگرایان مذهبی شد که میکوشیدند ساعت تاریخ را برگردانند. به این بسنده نکرده، رهبران دمکرات کوشیدند خود فراگرد دمکراتیک را متوقف سازند و با دست زدن به شیوههای استبدادی بر دوام حکومت بیفزایند. اینهمه بر ناکامیهای اقتصادی (ناگزیر در حکومتهای جزمی یا عوامفریب) افزوده شد و سرانجام در ١٩٦٠ ارتش ترکیه را وادار به مداخله کرد.
باید توضیح داد که ارتش ترکیه با بسیاری از ارتشهای جهان سومی تفاوت دارد. این ارتش حیثیت خود را در جنگهای پیروزمندانه خارجی بدست آورده است و چه در چشم خود و چشم در چشم ملت یادگار آتاتورک و نگهدارنده سنت اوست ــ سنتی که با همه نیرومندی سنت مذهبی در ترکیه ــ از نظر اهمیت سیاسی از آن در میگذرد و بخشهای نیرومندی از جامعه به نگهداری آن متعهد هستند.
ترکها مداخله ارتش را با خرسندی پذیره شدند (استقبال کردند) و تنها پس از آنکه سران ارتش در اداره کشور ناتوانی معمول در این موارد را نشان دادند، آنان را به سپردن قدرت به سیاستگران واداشتند. البته ارتش نیز، بارآمده در سنت آتاتورک، به نهادها احترام گذاشت و بی مقاومت به سربازخانهها بازگشت. اما سیاست ترکیه پس از یک دهه آشوب و آشفتگی از همگسیخته بود. حزب جمهوریخواه خلق، بازمانده حزب آتاتورک، با گرایشهای سوسیال دمکرات، ازچپ با احزاب و گروههای مارکسیستی روبرو بود و از راست با احزابی که میانهروترینشان حزب عدالت ــ جانشین حزب دمکرات با همان گرایشها ــ و افراطیترینشان فاشیستهای مذهبی حزب رهایی ملی به رهبری ارباکان ــ معادلهای حزب جمهوری اسلامی ایران ــ و فاشیستها و پانتورکیستهای مذهبینمای حزب جنبش ملی به رهبری تورکش بودند.
درحالی که سیاستهای حزب جمهوریخواه خلق ــ از مداخله مستقیم دولت در اقتصاد به سوسیالیسم دگرگشت یافته ــ بر دشواریهای اقتصادی ترکیه میافزود، تکیه حزب عدالت بر کارکردهای سنتی فساد سیاسی و مالی و عوامفریبی مذهبی، میدان را هر چه بیشتر به مارکسیستها و افراطیان مذهبی و فاشیست داد. به صورتی روزافزون، پیکار سیاسی در ترکیه رنگ خون گرفت. ترور و زد و خوردهای خیابانی و آدمربایی، افزارهای روزانه گروههای افراطی سیاسی شدند. چنانکه بسیار در این شرایط پیش میآید تبهکاران و قاچاقچیان اسلحه و مواد مخدر، خود را به گروههای تروریست بستند و حکومت نظامی ترکیه بعدها به شواهدی دست یافت که نشان میداد پارهای از کشورهای اروپای شرقی درگیر عملیات گستردهای برای بر هم زدن ثبات ترکیه، توسط گروههای تروریست چپ و راست بودند. در سالهای آخر پیش از مداخله ارتش در زد و خورها و تیراندازیهای سیاسی سالی سه تا پنج هزار ترک جان میدادند.
سرنوشت دمکراسی ترکیه را با چنان اوضاع و احوالی به آسانی میشد پیشبینی کرد .ترازمندی قدرت در دست احزاب رهایی ملی و جنبش ملی بود. دو حزب بزرگ به هیچ روی آماده همکاری نبودند و دشمنی شخصی اجویت رهبر حزب جمهوریخواه خلق و دمیرل رهبر عدالت بر فاصله آنها میافزود. هر یک از آنها ناگزیر بود با پشتیبانی احزاب افراطی حکومت کند و احزاب افراطی سود خود را در از همپاشیدن نظام سیاسی میدیدند. رکود اقتصادی و افزایش بیکاری بر بیماری سیاسی دامن میزد.
سرانجام ارتش در ١٩٨٠ باردیگر مداخله کرد. احزاب پیشین را منحل و سرانشان را از فعالیت سیاسی محروم کردند. پس از یک فاصله سه ساله باز انتخابات برگزار شد و با آنکه رئیس جمهوری نظامی ترکیه شخصا مداخله کرد و مردم را از رای دادن به حزبی که چندان مورد نظر نظامیان نبود برحذر داشت، تورگوت اوزال وحزب “مام میهن” به رهبری او پیروز شدند. ترکیه بار دیگر با یک نظام پارلمانی اداره میشود و حکومت تازه با سیاستهای اقتصادی درست، با تشویق ابتکارات خصوصی، دور کردن دست دولت از اداره موسسات اقتصادی و در پیش گرفتن یک سیاست واقعگرایانه و دور از تعصب در کار آن است که ترکیه را به صورت یکی از قدرتهای اقتصادی منطقه درآورد. در قانون اساسی تازه ترکیه گرایشهای افراطی چپ و راست و مذهبی جایی در سیاست ندارند. ترکها، برانگیخته از زیادهرویهای افراطیان، تا هر جا توانستهاند برای دشوار کردن تکرار اوضاع پیشین رفتهاند. اینکه چه اندازه خواهند توانست در برابر وسوسه عوامفریبی ایستادگی کنند روشن نیست. در حزب “مام میهن” باز این وسوسه بیدار شده است.
از تجربه ترکیه دو درس میتوان گرفت. نخست، اهمیت همرایی در برقراری و نگهداری دمکراسی است. دمکراسی را نمیتوان در کشوری نگهداشت که نیروهای سیاسی عمده آن بر سر پارهای ارزشهای بنیادین همراه نباشند. اگر بخش بزرگی از نیروهای سیاسی مثلا بخواهد مذهب را وارد سیاست و سیاست را تابع مذهب کند، جامعه دمکراتیک نمیتوان داشت. ممکن است کسانی بگویند چنان جامعهای بهتر خواهد بود، ولی آن بحثی دیگر است. اساس جامعه دمکراتیک، برابری افراد به عنوان شهروندان (افراد دارای حقوق سلب نشدنی) در برابر قانونهایی است که رای آزادانه خود آن افراد میگزارد (وضع میکند.) اگر افراد برحسب اعتقاد مذهبی خود طبقه بندی شوند (مثلا شیعه و سنی و کافر ذمی و کافر حربی) و اگر قانونها منشاء ماوراء طبیعی و مستقل از رای افراد جامعه داشته باشند آن جامعه را بسا چیزها میتوان نامید ولی صفت دمکراتیک بدان نمیتوان داد. همچنین در جامعهای که نیروهای سیاسی عمدهای در آن با فرایند دمکراتیک مخالف باشند و بخواهند اراده یک فرد یا حزب را به نام هر طبقه و هر آرمانی تحمیل کنند، دمکراسی پایدار نخواهد ماند.
در کشوری که وسوسه بهرهبرداری از احساسات مذهبی بر سیاستگران چیره شود دیر یا زود حکومت از دست مردم بیرون خواهد رفت؛ و یا عوامفریبان مذهبی، یا چپگرایان و راستگرایان افراطی یا ارتش برآن تسلط خواهند یافت. عوامفریبی مذهبی یک عنصر غیرمنصفانه را وارد سیاست میکند که راه را بر هر سوءاستفاده دیگری میگشاید. اگر کسانی به زور خدا و پیغمبر بخواهند بر دیگران حکومت کنند، باید پذیرفت که کسان دیگری به زور اسلحه یا پلیس سیاسی یا گروههای اوباشان توسل جویند. به همین ترتیب اگر گروههای ضد دمکراتیک بتوانند بر نظام سیاسی دست یابند و از آزادیها بر ضد خود آزادی بهره گیرند، در میدان رقابت بر گروههای دیگری که در چهارچوب قوانین عمل و مقررات بازی را رعایت میکنند برتری خواهند یافت، چنانکه در ایتالیای آغاز دهه بیست و آلمان آغاز دهه سی و اروپای شرقی دهه چهل و بسیار کشورهای دیگر دیده شد؛ از فرایند دمکراتیک یک نظام ضد دمکراتیک برخواهد آمد. زیرا دستکمش این است که وقتی فاشیستها یا کمونیستها یا مذهبیها بر اسب قدرت سوار شدند دیگر داوطلبانه از آن پایین نخواهند آمد.
دوم، ترکیه نشان داد که یک دمکراسی ــ دست کم در کشورهای جهان سومی که بنابر تعریف، زیرساخت اجتماعی ـ اقتصادی لرزانی دارند و دستگاه اجرای قانون در آنها نیرومند نیست ــ نمیتواند با دشمنانش همزیستی کند. وجود احزاب ضد دمکراتیک، نظام سیاسی ترکیه را از درون خورد. افراطیان مذهبی و سیاسی از چپ و راست، انگلآسا به تنه دمکراسی ترکیه چسبیدند و آن را از زندگی تهی کردند، چنین آزادی عملی را جز با به خطر انداختن دمکراسی نمیتوان اجازه داد. برای یک دمکراسی نوپا راههای گوناگونی هست که در عین احترام گذاشتن به اصول دمکراتیک جلوی رشد نیروهای ضد دمکراتیک را بگیرد و از آسیب آنها بکاهد.
***
در افغانستان آزمایش دمکراسی در دهه ١٩٧٣-١٩٦٣ انجام گرفت. محمد ظاهر شاه در ١٩٦٣ پس از برکناری داود خان، صدر اعظم مقتدر و هوادار شوروی، انتخابات آزادی برگزار کرد که مجلسی مستقل از آن برخاست. مطبوعات و احزاب آزادی کامل یافتند و از آن میان حزب کمونیست افغانستان با دو جناح خود به نام خلق و پرچم به زودی در مجلس و مطبوعات نفوذ کرد. افغانها شاید دمکراسی خود را با فرانسه یا ایتالیا مقایسه میکردند که در آنها به احزاب کمونیست آزادی فعالیت داده شده است. ولی افغانستان دو تفاوت با فرانسه یا ایتالیا داشت: نخست هممرز شوروی بود ــ و خود هممرز شوروی بودن، یک کشور را در مقولهای جداگانه میگذارد و آن را از هرچه که هست آسیبپذیرتر میسازد ــ و دو، افغانستان کشوری واپسمانده از اقوام گوناگون (تاجیک و پشتو و هزاره و ازبک) با نیروی گریز از مرکز قابل ملاحظه است. کشوری است که امکانات دستکاری و مداخله بسیار به یک ابرقدرت، آنهم همسایه میدهد.
و چنین نیز شد. شوروی از دهه پنجاه در میدان رقابت جهانی با آمریکا پای خود را به افغانستان گشود و به یاری سیاستهای سردار داود خان بزرگترین کشور کمک دهنده به افغانستان شد. داود خان هنگامی که از آمریکای دالس (وزیر خارجه آیزنهاور، که بیطرفی را امری غیراخلاقی میشمرد) در گرفتن سلاح ناامید شد به شوری روی آورد و طرحهای بیشمار، از جمله شاهراه طراز اولی از مرز شوروی تا قندهار، را به یاری شورویها اجرا کرد. (آمریکاییان نیز بعدا به همچشمی پرداختند و فرودگاهی در قندهار، که بزرگترین باند پرواز منطقه را در آن زمان داشت، و شاهراهی از قندهار تا هرات ساختند و ناخواسته افغانستان را بر روی شوروی باز کردند). ارتش افغانستان را شورویها آموزش دادند و مسلح کردند و در دستگاه حکومتی آن کشور همه جا راه یافتند.
داودخان چه در ده ساله ١٩٦٣ ـ ١٩٥٣ و چه در پنج ساله ٧۸ ـ ١٩٧٣ که زمام افغانستان را در دست داشت، بیش از اندازه به شوروی اعتماد نشان داد. او یک میهنپرست افغانی بود که میخواست موازنه را میان آمریکای دور و دودل و شوروی نزدیک و مصمم نگهدارد و نتوانست.
دمکراسی افغانستان در ١٩٧٣ با کودتای ارتش که به پادشاهی پایان داد و داود خان را به ریاست جمهوری رساند پایان یافت. سبب اصلی آن بود که شوروی از نشانههای استقلالطلبی حکومت افغانستان به هراس افتاده بود (افغانستان غیر متعهد اجازه نداشت سیاست خارجی مستقلی داشته باشد.) موسی شفیق، نخستوزیر (٧٣ـ ١٩٧٢) در قراردادی با ایران به مشکل رود هیرمند در میان دو کشور پایان داد و این مسئلهای بود که همراه با اختلاف بر سر پشتونستان (استان مرزی شمال غربی پاکستان) بهترین فرصت را به شوری میداد که افغانستان را وابسته به خود نگه دارد.
داود خان در پایان دومین دوره فرمانروائی خود کوشید تکیه کشور را از کمکهای شوروی بردارد و منابع کمک را گوناگونتر سازد. با توافقهایی که با ایران و کشورهای خلیج فارس کرد توانست برای نخستین بار میزان کمکهای شوروی را از ردیف اول به ردیف چهارم یا پنجم برساند. اما شوروی جاپاهای بسیار استواری بدست آورده بود و گذشته از تسلط بر ارتش و بخشهای بزرگی از حکومت، از طریق حزب کمونیست نیز بر سیاستهای افغانستان دست انداخته بود. کمتر از یک سال پس از کامیابی داود خان در جلب کمکهای قابل ملاحظه از کشورهای خلیج فارس، ارتش افغانستان به رهبری حزب کمونیست بار دیگر کودتا کرد (١٩٧٨). سردار داود خان کشته شد و حکومتی از کمونیستها به رهبری نورمحمد ترکی، رهبر جناح خلق حزب بر روی کار آمد.
از آن پس سرنوشت افغانستان در کشاکشهای درونی جناحهای حزب کمونیست و مداخله روزافزون و هر چه مستقیمتر شوروی خلاصه میشود. نخست خلقیها پرچمیها را از حکومت راندند. سپس نخستوزیر، حفیظ الله امین، بر ضد رئیس جمهوری، ترکی، قیام کرد و به روایتی او را به دست خود و در حضور سفیر شوروی کشت.(١) آنگاه در پایان ١٩٧٩، شورویها که از چند دستگی حزب کمونیست به جان آمده بودند و در حفیظ الله امین نشانههای خطرناک گرایش به ناوابستگی را میدیدند با ٨٠ هزار سرباز (شمارشان اکنون از ١٠٠ هزار بیشتر شده است) برافغانستان تاختند. چهار سال بیشتر است که مبارزان افغانی با ارتش اشغالگر بیگانه و دستنشاندگان آنها میجنگند و هنوز در ته تونل تیرهای که افغانستان در آن افتاده هیچ روشنی دیده نمیشود.
کمونیستها و مارکسیستهای افغانی به رسالت تاریخی خود عمل کردند. کشور را به شوروی و ویرانی سپردند. سه چهار میلیون افغانی را آواره گرداندند. صدها هزار تن را به کشتن دادند. و هنوز در کار “آزاد کردن خلقهای افغانستان از ستم و بهرهکشی” هستند.
کسانی که به یک کشور از همه سو آسیبپذیر، در همسایگی شوروی و با تاریخ درازی از مداخلات گوناگون آن همسایه، توصیه میکنند که از ایتالیا و فرانسه و هلند و حتی فنلاند سرمشق بگیرد و حزب کمونیست را آزاد کند ــ تا کمونیستها نتوانند جامه مظلومیت و شهادت بپوشند، میتوانند تجربه افغانستان را بر ترکیه بییفزایند، و بر تجربه خود ایران نیز، که هر بار کمونیستها در فعالیتهایشان آزاد گذاشته شدند به یاری شوروی، کشور را به آستانه درآمدن آن به ایرانستان کشاندند. برای آنکه واقعیات اندیشه و عمل کمونیستها به مردم بازنموده شود راههای دیگر هست و یک پیکار فرهنگی و سیاسی بهتر از یک حزب کمونیست فعال و مورد پشتیبانی “حزب برادر” همسایه از آن برمیآید.
***
دمکراسی دشمن خود را تنها در محافل حاکم یک کشور، از اشراف و پادشاهان و زمینداران و رهبران مذهبی و سرمایهداران ندارد. برای دمکراسی دشمنان مرگبار دیگری نیز هستند، چه در درون و چه در بیرون. چه بسا نیروهای “خلقی” و “تودهای” و “مردمی” و “روحانی” که ریشههای حاکمیت مردم را سست کردهاند؛ و چه بسا کشورهای “مترقی” و “انقلابی” که از دمکراسی در سرزمینهای دیگر برای بلعیدن آنها سود جستهاند.
از این میان، خطر به اصطلاح نیروهای “خلقی” آنچه که سازمانهای تروریستی و چریکی شهری به خود میگویند) برای دمکراسی نیاز به تاکید بیشتر دارد. این سازمانها که تنها در کشورهای دمکراتیک، یا کشورهایی با حکومتهای ناتوان میتوانند دست به “تبلیغات مسلحانه” (تعبیر مودبانهای از دزدی و راهزنی و آدمکشی و آدمربایی) بزنند، از آزادی عمل خود در چنان محیطهایی تا آنجا سوءاستفاده میکنند که نیروهای میانهرو و دمکرات از میدان بدر روند و صحنه بدست نظامیان یا افراطیان دست راستی بیفتد که آنگاه فعالیت چریکها و تروریستها را عملا ناممکن میسازند.
نمونه کلاسیک این کارکرد “نیروهای خلقی” را در تاریخچه کوتاه و پرخشونت و مصیبتبار “توپومارو” در اروگوئه میتوان نشان داد که نخستین سازمان بزرگ چریکی شهری (پس از شکست تئوریهای انقلابی مبارزه مسلحانه از روستاها) به شمار میرود. اروگوئه تا دهه شصت یکی از کشورهای معدود دمکراتیک در آمریکای لاتین بود، با رژیمی باثبات و یک پیشینه احترام به حقوق بشر که در آن قاره کمتر مانندی داشت. در دهه شصت گروهی از جوانان و دانشجویان وظیفه خود دانستند که جامعه اروگوئه را از “امپریالیسم” و “کاپیتالیسم” آزاد کنند و طبقه کارگر را ــ که طبعا در اروگوئه درصد اندکی از جمعیت بود ــ یاری دهند که “نقش تاریخی” خود را بر عهده گیرد؛ بطور خلاصه یک گرده تاریخی فرضی را که ظاهرا میبایست جهانگیر باشد بر جامعه اروگوئه که حاضر به پذیرفتن آن نبود تحمیل کنند.
آنان که در زیر نام توپومارو پیکار بزرگی را بر ضد مقامات حکومت (کشتنشان) و نمایندگان سیاسی خارجی (ربودنشان) و بانکها (دزدی مسلحانه پولهایشان) آغاز کردند. تو پوماروها اقلیت کوچکی بیش نبودند و چون میدانستند که بخت بردن انتخابات را ندارند، تصمیم داشتند مردم اروگوئه را به رغم خودشان آزاد سازند. پیکار آنان از “آزادسازی” مردم اروگوئه برنیامد ولی نظام دمکراتیک آن کشور را از هم پاشاند. در دهه هفتاد ارتش اروگوئه به تنگ آمد و با این استدلال ساده که اگر قرار بر اسلحه است، اسلحه ارتش دست بالاتر را دارد، نخست حکومت را گرفت و سپس با شیوههای وحشیانهای که از توپوماروها آموخته بود آنان را سرکوب و عملا نابود کرد.
مردم اروگوئه چنان از آن رهانندگان خود از “امپریالیسم و کاپیتالیسم” بهم برآمدند که هنوز، ده سالی پس از ریشهکن شدنشان، حکومت ارتشیان را نه با دشواری زیاد تحمل میکنند و بسیاری از آنها جرئت بازگشت به دمکراسی را ندارند؛ مبادا بازماندگان توپوماروها، که در این فاصله برای کوبا ماموریتهای انقلابی در آمریکای لاتین انجام میدادهاند باز پدیدار شوند. دمکراسی بسیار به آهستگی دارد به اروگوئه بازمیگردد ــ هرچه هم نابسنده بودن ارتش برای حکومت کردن ثابت شده باشد.
این گرده در آرژانتین نیز تکرار شد و در بولیوی نیز دارد تکرار میشود. در آنجا نیروهای “خلقی و انقلابی” میکوشند یک حکومت دمکراتیک را براندازند و لوله تفنگ را بجای صندوق رای بکارگیرند، زیرا رای دادن و حکومت اکثریت “فرایافتهای بورژوازی” هستند و شایستگی این دانشجویان نیمخوانده و نیمفهمیده را ندارند.
شاید این نمونهها و تجربههای زنده توانسته باشند پیچیدگی و دشواری برقراری مردمسالاری را در یک کشورجهان سومی بهتر نشان دهد. (از بکار بردن اصطلاح جهان سومی نباید رنجید. با آنکه تعریف آن روشن نیست، بهتر از هر اصطلاح دیگری میتواند سرشت نابسامان و نااستوار و ناتوان جامعهها و حکومتهایی را که بیشتر نیمکره جنوبی جهان پوشیده از آنهاست برساند.)
شعار دادن و اعلامیه نوشتن و به هیچ چیز کمتر از بالاترین درجات دمکراسی رضایت ندادن، کمترین اسباب برقراری حاکمیت مردم درچنین جامعههایی است. کسانی که درباره برقراری حاکمیت مردم بطور جدی میاندیشند و تنها در بند آن نیستند که زیباترین سخنان را بگویند، گردن نهادن به محدودیتهای بسیار را، ازجمله همرای شدن در پارهای ارزشهای بنیادین بامخالفان و هماوردان خود، و تن در دادن به انضباط و قواعد رفتار سیاسی ناگزیر میدانند و از اندیشیدن راههای جلوگیری از نیرو گرفتن دشمنان دمکراسی و نیرو بخشیدن به نهادها و فرایندهای دمکراتیک در جامعه و حکومت غافل نمیمانند.
دمکراسی یکباره بر کشوری فرود نمیآید، حتی اگر همه ادبیات سیاسی پر از ستایش آن باشد. حکومت مردم برخود دشوارترین و فراورده پیشرفتهترین مراحل پختگی جامعههای بشری است. تنها کشورهایی به دمکراسی دست یافتهاند که از همگنان خود از نظر رشد سیاسی پیشرفتهتر بودهاند و به رنج و تلاش نظام حکومتی خود را نگهداشتهاند.
یادداشتها:
١- به تازگی خبر رسید که وزیر دفاع افغانستان در جلسه هیئت وزیران یک وزیر دیگر را که از نیروهای مسلح انتقادی کرده بود با سلاح کمری خود کشته است!
شهریور ١٣٦٣
در مورد بیانیه جبهه ملی در اروپا
۷ ـ پاسخها و جدلها
در مورد بیانیه جبهه ملی در اروپا
آقای سردبیر
در شماره ٤٩ ایران و جهان (١٩ مرداد ١٣٦٠) “بیانیه جبهه ملی ایران در اروپا” مرا دچار سردرگمیهایی کرد که امیدوارم بازتابی از حالت خود نویسندگان یا نویسنده بیانیه نباشد.
بیانیه از حمله به یک “کودتای ضدانقلابی و ضدآزادی” آغاز میکند که آخرین مرحله از “کودتاهای پی در پی موتلفین توده ارتجاعی” است و از دو سال پیش آغاز شده است. بیانیه میگوید کودتاچیان به سرکردگی خمینی قصد دارند آخرین بقایا و ظواهر آزادیهای محصول انقلاب را برچینند.
از این جملات چنین برمیآید که گویا انقلابی به رهبری کسی جز خمینی و با هدفها و برنامههایی جز آنچه خمینی و دستیارانش اعلام داشتند روی داده است و خمینی در نقش کودتاچی از دو سال پیش برضد این انقلاب توطئه میکرده است. اولین سردرگمی خواننده در اینجاست زیرا چند سطر بعد، بیانیه موقعیت خمینی و موقعیت دیگران را در برابر خمینی معلوم میدارد، آنجا که مینویسد: “از همان ابتدا یعنی زمانی که در نوفل لوشاتو بسیاری پیمان میبستند و سر میسپردند …” که البته روشن است منظور نویسندگان بیانیه رهبران خود جبهه ملی است که پیمان میبستند و سر میسپردند؛ و با که پیمان میبستند و به که سر میسپردند” نه با یک کودتاچی، بلکه با خمینی رهبر انقلاب که در ١٤ آبان ١٣٥٧ در پاریس اعلام کرد “نظام حکومتی ایران جمهوری اسلامی است … و ما این پیشنهاد را در آتیه نزدیک به آراء عمومی میگذاریم.”
چنانکه خود بیانیه هم اشاره میکند “بسیار بودند نیروها، سازمانها، و شخصیتهایی که با وجود مشاهده خشنترین تجاوزات رژیم جمهوری اسلامی به آزادیهای دمکراتیک و منافع مردم و حیثیت افراد و شخصیتهای کشور یا در برابر این فجایع سکوت کردند و یا حتی به سهو یا به عمد خود مدتها در طراحی و اجرای سیاستهای این رژیم همدستی … نمودند.”
با این ترتیب و با توجه به پیمانبستنها و سرسپردنها و سکوتکردنها و همدستینمودنها معلوم نیست موضوع کودتا از کجا آمده است؟ یک کسی از مدتها پیش اعلام میکند که چه میخواهد و اکثریت بزرگ “نیروها و سازمانها و شخصیتها” هم به او سر میسپرند و بعدا به قولی که داده است عمل میکند و در یک مراجعه به آراء عمومی با شرکت ١٢٠ درصدی از رایدهندگان، جمهوری اسلامی را به تصویب میرساند. گفتن اینکه (درآغاز بیانیه) “رفراندم برای قانون اساسی ارتجاعی جمهوری اسلامی و اصل استبدادی و ضدانقلابی ولایت فقیه” یک کودتا بوده است چه معنی دارد؟ مگر خمینی را همه شرکتکنندگان در انقلاب، از جمله جبهه ملی، به رهبری نپذیرفتند وزیر علمش سینه نزدند؟ مگر او کتاب ولایت فقیه را ننوشته است؟ مگر نگفته است نظام حکومتی ایران جمهوری اسلامی است و به آراء عمومی گذاشته میشود؟ مگر خود رهبران جبهه ملی در پای تلویزیون از قانون اساسی جمهوری اسلامی دفاع نکردند و به مردم نگفتند به آن رای بدهند؟ اگر این کودتا باشد پس هر کس به قول خود عمل کند و برنامه از مدتها پیش اعلام شدهاش را با رضایت نیروها و سازمانها و شخصیتهای بیشمار اجرا کند باید متهم به کودتا شود.
ممکن است کسانی بگویند در روزنامه لوموند اعلامیه دادهاند که جمهوری اسلامی خوب نیست و جمهوری ملی یا مردم ایران بهتر است. ولی باید اذعان کرد که این نظر شخصی ایشان در جریان انقلاب ١٣٥٧ کمترین تاثیری نداشته است و همه کسانی که در انقلاب شرکت جستهاند (و به گفته بیانیه “بخش وسیعی از مردم” بودند) جمهوری اسلامی را خواستهاند و خمینی را رهبر و امام گفتهاند و احتمالا از وجود روزنامه لوموند هم خبر نداشتهاند؛ و او نیز همه اصول عقاید سالیان دراز خود را به صورت یک قانون اساسی و یک نظام حکومتی به آن بخش وسیع از مردم تحویل داده است. به چنین پدیدهای میشود گفت دچار بهت و خیرگی کردن، ولی کودتا به هیچ تعبیری به آن نمیچسبد. البته میتوان یک امتیاز داد و گفت خمینی بی آنکه بداند و اصلا حس کرده باشد بر ضد جبهه ملی ایران در اروپا و اعلامیهاش در لوموند کودتا کرده است.
در پایان همان جمله نقل شده، سخن از برچیدن “آخرین بقایا و ظواهر” در نخستین ماههای پس از انقلاب، محصول انقلاب نبود، نتیجه شکل گرفتن و نیرومند شدن نهادهای انقلابی مانند کمیتهها و حزبالله و سپاه پاسداران و دادگاههای انقلاب و بنیادهای گوناگون بود که به محض آنکه از کشتار سران سیاسی و نظامی رژیم گذشته با همکاری نیروها و سازمانها و شخصیتهای انقلابی فارغ شدند و تصور نسبتا روشنی از امکانات چپاول بدست آوردند به اجرای برنامههای انقلابی خود پرداختند و صداهای دیگر را خرد خرد و هر جا زورشان رسید خفه کردند. در هر فروریختگی ناگهانی اوضاع یک مقدار “بقایا و ظواهر” آزادی پیدا میشود که معمولا ناخواسته است. در مورد انقلاب اسلامی هم هیچ کوتاهی و غفلت و سوءتفاهمی در این باره نبود. تنها در چند ماه اول فرصت و تواناییاش را نداشتند که زود جبران کردند و به موجب نص “ولایت فقیه” ملت صغار و محجورین را زیر قیمومت درآوردند.
سپس بیانیه وارد عرصه باز هم دشوارتری میشود: “ماهیت عاملین کودتا (رفراندم جمهوری اسلامی و انتخابات مجلس و رئیس جمهوری و برکناری رئیس جمهوری) نیز از آغاز به خوبی قابل تمیز بود. آنان جزء سه گروه اصلی بودند که مقدمات کودتای ٢٨ مرداد ١٣٣٢ را فراهم کرده بودند. اگر در میان سه گروه مزبور دربار پهلوی در راس قرار داشت و فدائیان اسلام و گروه توده نفتی در کنار او عمل میکردند، این بار فدائیان اسلام در راس قرار گرفتند و توده نفتیها در کنار …”
این تازهترین تعبیری است که از ٢٨ مرداد ١٣٣٢ میشنویم. پس آن کودتا را فدائیان اسلام ترتیب دادند تا بلافاصله رهبرانشان که در حکومت پیش از ٢٨ مرداد “قانونا” از مجازات جنایت بخشوده شده بودند اعدام و بقیهشان چنان سرکوب شوند که تا سالها بعد نشانی از آنان در ایران نماند؛ و حزب توده سازمان داد که به تندی سازمان نظامیاش کشف و سرانش به جوخه اعدام یا زندان سپرده شوند و سازمان سیاسیاش به زیرزمینی برود که تا ٢٥ سال بعد از آن بیرون نیاید؟ با این ترتیب معلوم میشود که سیاست نه تنها پدر و مادر ندارد؛ عقل و منطق هم ندارد؛ غریزه بقا و حفظ نفس هم ندارد؛ تنها مفسران هوشمند دارد.
نویسندگان که متوجه شدهاند همکاری دربار پهلوی و فدائیان به مختصر توضیحی نیازمند است برحال خواننده سرگشته رحمت آوردهاند و مطلب را چنین دنبال میکنند: “در پیوند … میان فدائیان اسلام کودتاچی با رژیم پهلوی همین بس که اعضای دسته اول … چنانکه امروز در رفتار خود نسبت به فرهنگ ملی و هست و نیست جامعه ما نشان دادهاند، همگی از مبتذلترین محصولات دست سوم و زبالههای عفن دوران سقوط و انحطاط پنجاه سال سلطنت پهلوی هستند.”
خوب، اگر فدائیان اسلام چنان محصولاتی هستند این دلیل پیوندشان با سلطنت پهلوی نمیشود. نویسندگان بیانیه نيز خود برجستهترین محصولات دست اول و گوهرهای درخشان همان پنجاه سال هستند و لابد هیچ ربطی به فدائیان اسلام و به سلطنت پهلوی و هیچ همکاری با آنها ندارند، مگر آنکه بگوییم تنها محصولات دست سوم و زبالهها پیوند و همکاری دارند. حتی همانندیهایی که نویسندگان بعدا میان برخوردها و روشهای فدائیان اسلام و سلطنت پهلوی برشمردهاند، به فرض درستی، دلیل پیوند و همکاری نمیشود. بسیار امکان دارد دو نفر مانند هم بیندیشند ولی هیچ پیوند و همکاری نداشته باشند، سهل است دشمن یکدیگر هم باشند. از همه اینها گذشته فدائیان اسلام محصولات … دوران پهلوی نیستند، محصولات یک سنت ١٤٠٠ سالهاند و نسخه ایرانی سازمانی که ٥٤ سال پیش در مصر تشکیل شد (اخوان المسلمین.) آیا کینه داشتن به یک دوره میتواند دلیل نخواندن تاریخ باشد؟
درباره همکاری و پیوند دربار پهلوی با حزب توده هیچ توضیحی را لازم ندیدهاند. و بعد، این “دوران سقوط و انحطاط پنجاه ساله سلطنت پهلوی” از کجا آمده است؟ سقوط و انحطاط یا پس از عظمت و شکوه است یا پیش از آن. ممکن است نویسندگان بفرمایند در پنجاه سال سلطنت پهلوی کشور ما از کدام اوج عظمتی سقوط کرد و از کدام شکوهی به انحطاط افتاد؟ شاید دوران پرشکوه و عظمت قاجار و آق قو یونلو، یا انقلاب شکوهمند اسلامی را در پیش چشم دارند. یا نویسندگان کاری به زمینههای تاریخی و اجتماعی ندارند و دورههای تاریخ یک کشور را با هم مقایسه نمیکنند و وارد جزئیات خستهکننده نمیشوند. در این صورت بهتر است واژههای سقوط و انحطاط را بکار نبرند. چون این واژهها مانند هر صفت دیگری مفهوم نسبی دارند و خواننده را ناگزیر از مقایسه میکنند.
سپس بیانیه وارد بحث قابلستایشی در باره دفاع از دمکراسی، حتی “دمکراسی صوری” و “ساختن جامعهای با حداقل ضمانتهای پلورالیستی دمکراتیک و شکل مشخص آنها یعنی جامعه پلورالیستی” و تمرکز جامعه بر حول این محور میشود که کاملا مورد تایید است. ولی باز دست از اصرار خود به سردرگم کردن خواننده برنمیدارد. در گفتگو از ضرورت اتحاد در راه هدفهای یاد شده، بیانیه دو جا از “سازمانها و گروههای انقلابی و پایبند به دمکراسی” و “نیروهای انقلابی و آزادیخواه” کشور یاد میکند و در یک جا درباره “مصدقیها” میگوید “مانند جبهه ملی و مجاهدین خلق و غیره.” پرسشی که پیش میآید این است که آیا سازمانها و گروههای انقلابی با پایبندان به دمکراسی، و نیروهای انقلابی با نیروهای آزادیخواه یکی هستند؟ آیا سازمانها و نیروهای انقلابی هم جامعهای با آزادیهای دمکراتیک و با حداقل ضمانتهای پلورالیستی میخواهند و آیا در درون خودشان به شیوه دمکراتیک عمل میکنند؟ آیا احزاب لنینیست، هر چه هم در مراحلی از مبارزه خود همکاری با “بورژوازی لیبرال” و “بورژوازی ملی” را به عنوان یک شر لازم تحمل کنند، میتوانند پایبند به دمکراسی، آن گونه که منظور نویسندگان بیانیه است، باشند؟
آیا نویسندگان بیانیه مطمئن هستند که پس از همکاری با سازمانهای انقلابی و به فرض رسیدن به پیروزی، یک بار دیگر در آینده ناگزیر نخواهند شد از کودتاها و سلسله کودتاها یاد کنند ـــ همان بلائی که پس از جنگ در کشورهای اروپای شرقی بر سر سازمانهای آزادیخواه و نیروهای دمکراتیک آمد؟ اگر نه، بهتر است قبلا چند نامه و اعلامیه بنویسند و برای ضبط در پروندههای شخصی نگهدارند.
جبهه ملی ایران در اروپا در پایان بیانیهشان میگویند “راه ما را ه مصدق است.” آیا سازمانهای انقلابی لنینیستی مورد نظر آنها نیز راهشان راه مصدق است، یا هر کس به دلیلی ذکر خیری از مصدق بکند راهش راه مصدق شمرده میشود؟
در همان بخش بیانیه گریزی هم به صحرای کربلا زده شده است: “برادران غیور ارتشی … اجازه نخواهند داد …” و “زنده باد اتحاد تاریخی مردم و ارتش.” آیا نویسندگان، نظر “سازمانها و نیروهای انقلابی” را درباره این بخش بیانیه پرسیدهاند و آیا حقیقتا میپندارند برادران غیور ارتشی جان خود را به خطر خواهند افکند که سازمانها و نیروهای انقلابی بیایند و یک بار دیگر نیز آنها بر ضد “جبهه ملی ایران در اروپا” کودتا کنند؟
باید توجه نویسندگان را به دو موردی که در بیانیه به فرصتطلبی (اپورتونیسم) تاختهاند و به حق تاختهاند جلب کرد. اپورتونیسم یعنی نداشتن یکپارچگی اخلاقی یا فکری و عقیدتی. یکپارچگی فکری و عقیدتی برای یک گروه سیاسی که دعوی و وظیفهاش راهنمایی و رهبری است ــ البته اگر چیزی بیش از یک نام بیصاحب و دارای سازمان و دستگاهی باشد ــ نه تنها ستودنی است لازم هم هست. در بسیاری مواقع برای حفظ جان و هستی لازم است. کسان در وسوسه بهرهگیری از هر موقعیت و هر وسیله چه بسا جان و آبروی خود را باختهاند. به سه سال پیش در نوفل لوشاتو مراجعه فرمایند.
مایه شگفتی است که نویسندگانی با چنین تعهد فکری به دمکراسی و آزادیخواهی چه ضرورتی دیدهاند پاهای خود را بر روی اینهمه شاخهها و بندهای گوناگون از انقلاب اسلامی گرفته تا احزاب لنینیست بگذارند و دست خود را به این همه حلقههای مختلف بند کنند. استوار ایستادن روی یک هدف و یک برنامه منسجم دمکراتیک، که بخشی از آن همان است که خود “راه مصدق” مینامند و مسلما نه ربطی به انقلاب اسلامی داشت نه انقلابهای دیگری که امیدواریم ملت ایران به بلیهء آنها دچار نشود، برای جبهه ملی ایران در اروپا و جاهای دیگر بهتر است و میتواند به پیروزی همگانی کمک کند.
زمانهای است که باید هرچیز را در جای خودش بگذاریم و به نام خودش بنامیم . نمیشود همه چیز برای همه کس بود. باید تکلیفها روشن باشد.
مرداد ١٣٦٠
گامی به سوی همفکری
گامی به سوی همفکری
پیشنویس برنامه ارتش انقلابی آزادیبخش ایران (ایران و جهان ٢ سپتامبر ١٣٦٠) یکی دیگر از نشانههای تفکر سازنده در میان ایرانیان رژیم آخوندی است.
پیشنویس از بیشتر سندهای همانند خود فراتر میرود و علاوه بر حمله به رژیم اسلامی و پیشنهاد یگانگی نیروها پیشنهادهایی نیز برای اداره کشور پس از ملاها عرضه میدارد. زیرا بر خلاف آنچه در نظر اول تصور میشود، صرف دعوت به همکاری و پیکار با دشمن مشترک به هیچ روی برای چنین منظوری بس نیست. برای کار سیاسی منظم و درازمدت درجاتی از هماهنگی و همفکری لازم است. باید کسانی که میخواهند وارد پیکار مشترک شوند به یک زبان سخن بگویند و به هم اعتماد داشته باشند و در خطوط فکری نزدیک هم سیر کنند و هر کدام در اندیشه آن نباشند که پس از پیروزی، دیگران را از میان ببرند.
اینکه در پیشنویس از “انقلاب شکوهمند مردمی” نام برده شده است ــ در صورتی که بیشتر مردم از سهم خود در انقلاب شرمسار شدهاند و هیچ شکوهی در آن نمیبینند ــ اهمیت زیادی ندارد. میتوان امیدوار بود که نویسندگان به تدریج از این برداشت از انقلاب دست بردارند.
ستودن انقلاب و اصرار بر اینکه انقلاب منحرف شده بیشتر نتیجه عادت ذهنی است. با موجی که در ژرفا و سطح جامعه ایرانی بر ضد انقلاب و پیامدهای آن برخاسته است بعید نیست که به زودی کمتر کسی از شکوه انقلاب سخن بگوید. در توفانی که بدترین و واپسماندهترین و پلیدترین عناصر اجتماعی ایران را بر روی کار آورد و در انفجاری که برخی از بهترین دستاوردهای چند دهه سازندگی ایران را ویران کرد چه شکوهی است؟ بیشتر آنها که انقلاب را با شکوه میدانند از پدیده گرد آمدن میلیونها تن در راهپیماییها و آماده بودن هزاران تن برای فدا کردن جان خود زیر تاثیر قرار گرفتهاند. بیتردید در این پدیدهها عظمتی هست اما شکوه هنگامی است که یک جنبش ملی هدفهای انسانی و پیشرو داشته باشد و انسانیت را در سیر تکاملی خود بالا ببرد. وقتی جماعتی از روی نادانی و فریبخوردگی خود را بی اراده و تفکر در اختیار مشتی عوامفریب و سیاهدل و بیفرهنگ قرار میدهند و میزنند و میکشند و ویران میکنند و بعد هم از کرده پشیمان میشوند بهتر است صفاتی مانند شکوه را برای موارد مناستتر نگه داریم. انواعی از جانوران گاهگاه دست به خود کشی جمعی میزنند. صدها و هزاران خود را از بلندی به زمین میافکنند یا از آب بیرون میزنند و روی کرانه میمیرند. هر سال در بنگلادش و هند سیل و توفان صدها هزار تن را بیخانمان میکند یا میکشد. در توصیف این پدیدهها هیچکس “شکوه” به کار نبرده است.
به نظر میرسد از این پس برای جلوگیری از هر ابهام و تناقص گویی بهتر باشد دست از ستایش انقلاب و ساختن تاریخچههای فرضی برای آن که “دستیاران خمینی مسیر و هدف انقلاب را تغییر” دادند برداریم؛ و آن را همان گونه که بوده است بنامیم و اگر هم خودمان زمانی فریب آن را خوردهایم اشتباه خود را بپذیریم. اعتراف به اشتباه در کشوری که از بالا تا پایین تقریبا همه اشتباههای بزرگ و کوچک کردند ناگزیر است.
پیشنویس در یک جا سخن از اتحاد “تمام نیروهای پیشرو و ملی” میگوید و در جایی “تشکیل و گسترش نیروهای مسلح ملی” را تنها راه میشناسد، و در پایان “وحدت همه نیروهای ملی و انقلابی” را شعار همگانی میداند. علاقه پیشنویس به انقلاب و انقلابی نمیگذارد یگانگی فکری آن حفظ شود. یکی دانستن مسلح و ملی، و ملی و انقلابی از آنجاست که در واقع پیشنویس یک صفت برترین بیشتر نمیشناسد و آن انقلابی است. اما انقلابی میتواند ملی نباشد و برعکس. اصلا انقلاب و انقلابی همیشه خوب نیستند. نباید تصور کرد تنها نیروهایی ستودنی هستند که به خود انقلابی میگویند و جامعهای خوب است که در آن گاه و بیگاه انقلاب روی دهد و هر چه بیشتر بهتر.
جامعه ایرانی بیم خورده و بیزار از رویدادهای سه سال گذشته دنبال نظم و امنیت و قانون و کار و رفاه و راه افتادن چرخهای کشور و برقراری حکومت مردمی است ــ یک حکومت مردمی که بخت پایداری و ادامه بیشتری داشته باشد و هر روز به کودتا تهدید نشود. چنین جامعهای را لازم نیست با شعارهای انقلابی و نیروهای انقلابی و حکومت انقلابی متحد سازیم. بیم آن میرود که اینهمه شیفتگی به انقلاب، مردم را بیشتر سرخورده و پراکنده سازد. از این انقلاب شکوهمند به آن انقلاب شکوهمند تا کی میخواهیم کشور را زیر و رو کنیم؟ بگذارید از این پس به اصلاح و بهبود و پیشرفت تدریجی ولی مداوم ایران خرسند باشیم.
درباره شکل حکومت آینده ایران، پیشنویس با آنکه درباره پادشاهی در ایران میگوید یک سنت سه هزار ساله است، و سخن دکتر مصدق را نقل میکند که شاه باید سلطنت کند نه حکومت که نشانه درک درست آن از مقتضیات و نیازهای جامعه ایرانی است و با آنکه میگوید بسیاری از مردم ما دوباره به سوی پادشاهی که میتواند حلقه مرکزی و پیوند اساسی برای وحدت ملی و تمامیت ارضی کشور باشد روی آوردهاند باز دچار تردید است و میگوید “شکل دولت و شیوه اداره کشور به آراه و رای مردم بستگی دارد و هیچ حزب و گروهی سیاسی نباید … پس از سقوط خمینی آن را به صورت شعار همگانی درآورد.”
اگر دلیل مسکوت گذاشتن موضوعی با این اهمیت آن است که بستگی به رای و اراده مردم دارد، همه امور سیاست و اجتماع بستگی به رای و اراده مردم دارد. پیس هیچ چیز را نباید به صورت شعار همگانی درآورد. چگونه است که درباره مثلا آمارگیری پنج ساله (ماده ٤) میتوان موضع مشخصی داشت، ولی شکل حکومت و رژیم کشور را باید به بعد موکول کرد؟
نخستین شرط کار سیاسی یک حزب یا گروه یا جنبش سیاسی آن است که درباره همه مسائل اساسی و مهم جامعه بیندیشد و مواضع مشخص بگیرد و آن را با مردم در میان بگذارد و بکوشد تا اکثریت با او توافق کنند. موفقیت نهائیاش نشانه پشتیبانی مردم خواهد بود. پیشنویس میترسد اعلام نظر درباره شکل حکومت و شیوه اداره کشور “بسیاری از گروههای مردد و بینابینی را از پیوستن به مبارزه جمعی” باز دارد. این ترس بیجا نیست. ولی تشکیل یک نیروی سیاسی همبسته و منسجم که توانایی جلب اعتماد عمومی را دارد بدان میارزد.
گروههای مردد را باید دعوت به گفتگو کرد. با بحث صمیمانه و از روی آگاهی سرانجام میتوان به توافق رسید. پس از سرنگونی رژیم اسلامی مگر جز با بحث میخواهند نظر مردم را جلب کنند؟ از سوی دیگر برای سلامت آینده ایران نیز بهتر آن است که اکثریت هرچه بزرگتری با سنتهای دمکراتیک خو بگیرند، یعنی درباره همه موضوعها با هم گفتگو و استدلال کنند. آن شکل حکومتی که در این نخستین مراحل پیکار مشترک از سوی مبارزان پذیرفته شود بخت بیشتری برای کامیابی خواهد داشت ونیروهای بیشتری متعهد نگهداری آن و جلوگیری از انحراف آن خواهند بود تا ترتیبات شتابزدهای که از میان اوضاع و احوال آشفته و پیشبینیناپذیر پس از جمهوری اسلامی پدیدار شود و گروهی از ناچاری و گروهی برای پر کردن تهی به آن گردن نهند.
شهریور ١٣٦٠
سرامدان دربرابر مردم و جامعه
سرامدان دربرابر مردم و جامعه
از مقالاتی مانند “پریرویان بیتاب و اساطیر متورم” (ایران و جهان شماره ٩٣) باید استقبال کرد. چنین بحثهایی در چنین سطح بیتردید به رشد فرهنگی ایرانیان یاری خواهد کرد و سیاست را در ایران از چیرگی افسانهها و پندارها و نیمه حقیقتها بیرون خواهد آورد. ضمن تایید بیشتر آنچه که در آن مقاله آمده دو نکته را نیازمند روشنگری میبیند.
به نظر میرسد آقای مهرداد ماندگار در تاکید خود بر مسئولیت سرامدان جامعه ایرانی چه در رژیم گذشته و چه در اوضاع کنونی توجه کافی به اوضاع و احوال سیاسی و فضای فرهنگی و اجتماعی که سرامدان را پرورش میداد و سرامدان در آن عمل میکردند نشان ندادهاند؛ و انگیزههای سرامدان را هم بیش از اندازه محدود به “آزمندیهای روحی و مادی” و “عقدهها و شلوارها” کردهاند که این خود ناشی از کمتوجهی به موضوعها و مسائل اساسی دوره مورد بحث ایشان یعنی سه سال گذشته است.
همان گونه که آقای ماندگار در مقاله خود به درستی گفتهاند محدودیتهای سیاسی و فرهنگی جامعه ایرانی سهم بزرگی در ناکامیهای ملی ما داشته است. در جایی از “سنت و عادت تاریخی ملتی … که چه در بخش عام و چه در بخش خاص و سرامدانش همیشه حد و حدودش تعیین میشد” مینویسند. اما دنبال آن را نمیگیرند. در چنین جامعهای با چنین سنت تاریخی، موضع سرامدان در برابر دمکراسی چه میتوانست باشد؟ چه اندازه میبایست به آماده کردن اسباب اقتصادی و اجتماعی دمکراسی در جامعهای بکلی محروم و بینوا و پسافتاده اولویت داد؟ رسیدن به دمکراسی را میبایست از درون سیستم عملی کرد یا از بیرون آن؟ (نمونههای کار کردن از درون سیستم در مقاله آقای ماندگار به فراوانی آمده است. نمونههای کار کردن از بیرون سیستم را در تجربه حزب توده و فدائیان اسلام و مجاهدین و چریکهای فدائی و هواداران خمینی به خوبی میتوان بررسی کرد و نتایج لازم را گرفت).
و بعد، در نبود یک سنت دمکراتیک؛ در جامعهای از مردمان عمیقا غیر دمکرات که حتی دمکراتهای بنام آن وقتی به قدرت رسیدند ناگزیر از کارکردهای دمکراتیک روی میگردانیدند؛ و در برابر سنت مذهبی ـ سیاسی شیعیگری و دعویها و داعیههای پایگان مذهبی شیعه، پشتگرم به میلیونها معتقد سادهاندیش و متعصب که سالی دو ماه ترجیح میدهند در فضائی یکسره غیر عقلانی زندگی کنند؛ سرامدان جامعه ایرانی چه تکلیفی میداشتند و هنوز از این گرفتاری بدرنیامده با رادیکالیسم سیاسی چپ که همان وجهه مذهبی فراسوی تعقل و استدلال را به خود گرفته بود چه میکردند؟
معمای سرامدان ایران را در نمونه خلیل ملکی بهتر از همه میتوان نشان داد که در خرداد ١٣٤٢ شورش هواداران خمینی را بر ضد اصلاحات ارضی و حقوق سیاسی زنان قیام ملی دانست و همراه بقیه رهبران جامعه سوسیالیست ایران، اعلامیهای به پشتیبانی آن صادر کرد. (١) خلیل ملکی ، یکی از پاکترین و اصولیترین رهبران سیاسی نسل گذشته با همه اندیشههای مترقیاش سرانجام در برابر جامعهای که سخنان او را نمیفهمید و همه به دنبال امامزاده بود ــ در مسکو و یا در قم ــ ناگزیر شد از شورش واپسگرایانه ١٣٤٢ پشتیبانی کند و لابد آن پشتیبانی را یک امتیاز تاکتیکی به شمار میآورد.
و اینهمه بر زمینه سیاست قدرتها در حوزه خلیج فارس و خطر همیشگی از هم پاشیدن ایران و ضرورت دائمی حفظ نوعی موازنه سیاسی و نگهداری استقلال و تمامیت کشور در یک منطقه پر خطر.
نه، موضوع بیش از “آزمندیهای روحی و مادی” بود. حتی برای خود نویسنده مقاله هم با همه اصراری که ورزیدهاند آن سی ساله گذشته پیچیدهتر از آن بود که در “عقدهها و شلوارها” خلاصه شود. سرامدان ایران با موضوعها و تکلیفهای دشوارتر مانند ساختن یک جامعه امروزی با رفاه روزافزون مردم و پایهگذاری آیندهای اطمینانبخشتر، روبرو بودند. این سرامدان در یک فضای خالی عمل نمیکردند. مردم ایران، همانها که آقای ماندگار “مارژینالهای جامعه ایران” و “لمپنهای ساواکیشونده دوره شاه و کمیتهچی و پاسدار شده دوره خمینی” مینامند، هم در میان بودند. سرآمدان چه اندازه مسئول بدبختی این مردماند و این مردم چه اندازه مسئول بدبختی خود و سرامدانشان هستند؟ این مردم چه اندازه عوامفریب ساختهاند و فریفته عوام.
سرامدان ممکن بود مردم را نشناسند ولی هر چه میکردند زیر تاثیر مردم بود. در همه آن سی سال مردم و خرافات و اعتقادات و تعصبات و محدودیتهای آنان عوامل تعیین کننده سیاستها و کارکردهای سرامدان بود. هنوز در این کنج غربت و آوارگی هم هست.
“نه” نگفتن یک کوتاهی بزرگ سرامدان بود. ولی “نه” گفتن همه چیز نیست و جای کردار سیاسی را نمیگیرد. در بسیاری جاها باید آری گفت و دست به کار سازنده زد. در آن سی سال کسانی که آری میگفتند مایه زندگانی و سرخوشی و فضای مادی و فرهنگی همه آن مستوری گزیدگان را فراهم میکردند. همانها که آقای ماندگار “شریفترین، کم آلودهترین، و سالم ماندهترین” سرامدان نامیدهاند. در جامعهای مانند ایران که همه چیز را باید در بدترین و نامساعدترین شرایط اقتصادی و سیاسی و فرهنگی از پایه ساخت، دلمشغولی سرامدان نمیباید صرفا “سالم” نگهداشتن خودشان باشد. گذاشتن این ارزش بجای همه ارزشهای دیگر، سیاست ایران را در سی سال گذشته از انرژی اصلاحطلبی به مقدار زیاد بیبهره کرد.
شاید بد نباشد این توضیح را با بخشی از نامه خلیل ملکی به دکتر مصدق که درباره رهبران جبهه ملی نوشته است (در اسفند ١٣٤١) پایان دهیم. ملکی شرحی از دیدارش با شاه میدهد که در آن شاه سرانجام به استدلالهای ملکی متقاعد میشود و میگوید اگر مردم ایران سران جبهه ملی را میخواهند “من حرفی ندارم … من فقط از آنان دو اطمینان میخواهم: اولا وضع خود را نسبت به قانون اساسی (که منظور ایشان احترام به مقام سلطنت بود) اعلام کنند. ثانیا وضع خود را نسبت به حزب توده مشخص سازند. بعد گفت البته مطلب سومی هم هست که اختلافی در آن نخواهد بود و آن رشد اقتصادی است که لازمه استقلال کشور است.”
ملکی ادامه میدهد که: “من این مطلب را به آقایان اطلاع دادم. ولی در آن روزها بازار منفیبافی مطلق رواج داشت و رهبران نهضت مانند گذشته حتی عوامفریب هم نبودند، بلکه فریفته تمام و کمال عوام بودند … آنها نشان دادند که هدفشان محبوب القلوب بودن صرف است و نه اقدام و خدمت اجتماعی که محبوبیت تاریخی بیاورد. آنان در سنگر راحت منفیبافی موضع گرفتند.”(٢)
البته ملکی چند سطر بعد یادآوری میکند که آن رهبران بعدا تبدیل به مدافع قانون اساسی و سلطنت مشروطه گشتند و بارها مجبور شدند بر علیه حزب توده و رادیوهای وابسته به شوری اعلامیه بدهند.
کوتاهتر از این چند سطر نمیتوان مشکل و تراژدی سیاست ایران، از جمله سرامدان ایران، را در آن سی سال شرح داد.
یادداشتها:
١ و ٢ – خاطرات سیاسی خلیل ملکی چاپ اروپا ١٣٦٠
(در توضیحاتی که بعدا گروهی از اعضای نیروی سوم دادند آشکار شد که ملکی از آن اعلامیه که جوانان روشنفکر نیروی سوم نوشته بودند آگاهی نداشته و در گفتگو با آنان آیت الشیطان نیز بکار برده است. با این ترتیب آنچه را که درباره ملکی گفته شده است میباید به روشنفکران هوادارش برگرداند..)
تیر ١٣٦١
دست پروردگان و مسئولان
دست پروردگان و مسئولان
آقای سردبیر
“یک گفتار کوتاه درباره دیروز و امروز آقای داریوش همایون” (ایرانشهر ٢٣ مهر ١٣٦١) از جهت پارهای اشتباهات و سوءتفاهمهايش نیاز به پاسخ دارد. لحن آن و پارهای اصطلاحات و عبارتها که در مقاله به کار رفته قابل چشم پوشی است.
این اشتباهات و سوء تفاهمها بر رویهم در دو زمینه اصلی است: نخست درباره مفهوم دستپرورده و بهرهمند از یک نظام و دوره تاریخی؛ دوم درباره مفهوم مسئولیت، مسئولیت آنچه بر سر کشور ما آمده است.
نویسنده “یک گفتار کوتاه” جملهای از یک نوشته مرا نقل کردهاند: “با آنکه خودمان دستپرورده یک نظام … و یک دوره تاریخی و بهرهمند از آن بودیم …” و نتیجه میگیرند که “خودمان” شامل همه ایرانیان خارج از کشور نمیشود و نویسنده “نامهای به خودمان” با “زرنگی خاص … خود و همکاران سابق خود را در میان همه ملت ایران جا میزند.”
نویسنده محترم “با حیرت زایدالوصفی” میگویند “آقای همایون به نمایندگی از طرف ملت ایران میگوید بیشتر ما در سال ١٣٥٧ … مانند اکثریتی ازایرانیها یا در خیابانها راهپیمایی میکردیم یا در ادارات و کارخانهها به اعتصابات میپیوستیم یا روزنامه و کتابهای انقلابی میخریدیم” معلوم نیست حیرت زایدالوصف کجاست؟ آیا جز آن بود که بیشتر ایرانیان در سال ١٣٥٧ به انقلاب “شکوهمند” پیوسته بودند، و آیا گفتن این واقعیت نیاز به نمایندگی از سوی ملت ایران دارد؟ اگر کسی چنین واقعیتی را حق ندارد بگوید چگونه کس دیگری با آسودگی تمام و بی هیچ نمایندگی، عده زیادی را از شمول ملت ایران خارج میکند؟
اشکال در اینجا پیش آمده است که نویسنده محترم، برخورداری از یک نظام و دستپروردگی آن را منحصر به صاحبان مقامات معین میشمارند. اما همه کسانی که در آن دوران زندگانیشان بهتر شد، همه آن دهها میلیونی که فرصت پیشرفت و بهبود یافتند، همه آنها که به هزینه حکومت، یا بهر حال از منابع کشور، در داخل و خارج آموزش دیدند، همه برخورداران از بخشهای خصوصی و دولتی، در شمار دستپروردگان آن دوره هستند. اگر در نظر آوریم که پیش از آن دوره و پس از آن، مردم ایران چگونه گروه گروه به مرگهای قابل جلوگیری میمردند و میمیرند میتوانیم پیشتر رویم و همه برخورداران از تسهیلات بهداشتی و درمانی و امنیت داخلی و خارجی آن دههها را نیز در شمار دستپروردگان و برخورداران بیاوریم.
وقتی یک جامعه تقریبا از صفر در ١٢٩٩ آغاز میکند و به آنجا میرسد که در ١٣٥٧ رسیده بود و مایه حسرت ایرانیان امروزی شده است، ناچار باید شمار برخورداران و دستپروردگانش بسیار بیش از آن باشد که نویسنده محترم میپندارند. اگر ایشان با این سادگی همه برخورداران و دستپروردگان آن نظام را از صف ملت ایران میرانند باید دست کم به ابعاد پاکسازی خودآگاه باشند. حتی خمینی هم چنین داس بزرگی در مردم نگذاشته است.
از مفهوم “برخورداری” به مفهوم “مسئولیت” میرسند و باز جملهای از “نامهای به خودمان” را چنین نقل میکنند: “ما به عنوان یک جامعه و یک ملت شکست خورده بودیم و باید میپذیرفتیم که همانگونه که همه به درجاتی از مواهب یک دوره برخوردار بودیم و به درجاتی از فرو ریختن رژیم زیان دیدهایم در مسئولیتها نیز سهم داشتیم.” میگویند نویسنده این جمله در اندیشه شریک جرم فراهم آوردن است.
این مسئولیت چیست؟ باز اگر عدهای از صاحبان مقامات را تنها برخورداران از مواهب و تنها مسئولان بشناسیم کارمان آسان میشود. ولی در واقع چنین نیست. در یک جامعه، حتی در یک دیکتاتوری، مسئولیتها متوجه یک اقلیت کوچک یا بزرگ نیست. آن اقلیت در فضای کلی جامعه عمل میکند؛ آنچه را میکند که جامعه بزرگتر امکانش را میدهد. اگر چنین نبود همه جامعهها سرنوشتی همانند میداشتند و هیچ جامعهای در طول تاریخ دگرگون نشده بود و پیش نرفته بود.
اگر گردانندگان و مسئولان رژیم پیشین مسئول کارهایی هستند که انجام دادند یا ندادند، مخالفان رژیم نیز مسئول مبارزاتی هستند که کردند یا نکردند. هر ایرانی به فراخور حالش در آن دوره سهمی داشته است و واکنشهایی نشان داده است. گروهی سرشان را پایین انداختند و پول درآوردند. گروهی به دست مجتهد و مرجع تقلیدشان نگاه کردند و اجازه اندیشیدن به خودشان ندادند. گروه بسیار بزرگی خود را به باد سپردند. گروهی به نمونههای بیگانه خیره ماندند و خواستند امریکا و آلمان و ژاپن را به ایران بیاورند، یا شوروی و چین و ویتنام و الجزایر و کوبا و آلبانی و حتی سازمان آزادیبخش فلسطین را. آنها که بهر صورت فعال بودند مسئولاند. آنها هم که بیاعتنا و بیتفاوت بودند از مسئولیت بری نیستند.
ما در برابر آنچه در ٥٧ سال رژیم پهلوی بر ایران رفت یا ناگزیریم منکر هر پیشرفت و کار مثبتی شویم که آسان نیست و دشنام را به جای بحث گذاشتن است، یا هر کار مثبتی را نتیجه جبر زمان و درآمدهای نفت بشماریم و در نظر نگیریم که اگر چنین میبود، درچهار سال گذشته لازم نبود کشور به چنین سراشیبی بیفتد؛ و اولویتها و تعهدهای رهبری سیاسی نیز نقشی دارد. و تازه درامد نفت هم امری مسلم نیست. زمانهایی پیش میآید که نمیتوان آن را فروخت و زمانهایی که باید چوب حراج بر سرش زد.
یا باید تنها از بدیها یاد کنیم و تا آنجا برویم که مانند نویسنده “ایرانشهر” بگوییم “آنچه امروز روز ملت ما را سیاه کرده است نتیجه محتوم آن دوران است” و فراموش کنیم که پس آن دوران هم نتیجه محتوم دوران پیش از آن بوده است و بر همین منوال؛ حتی به روی خود نیاوریم که آن دوران آنقدرها هم بد نبوده است و دستپروردگانی مانند نویسنده محترم داشته است که چنانکه از لحن و برداشتشان پیداست از قلههای بلند فضیلت به جهانیان مینگرند و هر روز تصویرشان در آینه سپاسگزارشان است.
یک شیوه دیگر نگریستن به آن دوران هم هست: با چشمان گشوده و بی یکسونگری، هم دستاوردها و هم کاستیهای آن را ببینیم و به عنوان بخشی از تاریخ اخیرمان بپذیریم. این آخری از همه برای هممیهنان ما دشوارتر است. یک مصداق آن را نویسنده ایرانشهر خوب میشناسند. مصداقهای بیشمار دیگرش را هم اگر از حلقه تنگ ارتباطهای خود بدر آیند خواهند شناخت.
بر خلاف آنچه نوشتهاند این به هیچ روی “شارلاتانیسم و توهین به ملت” نیست اگر من در “نامهای به خودمان” نوشتهام “کم کم کار به جایی رسید که بسیاری از ما که دو سال پیش حاضر نبودند نامی از رژیم گذشته برده شود، هیچ عیبی در گذشته نمیبینند.” این واقعیتی است که من به عنوان نویسنده کتاب “دیروز و فردا” در میان ایرانیان فراوان بدان برخوردهام.
در ادامه بحث مسئولیت، نویسنده محترم به داستان مقالهای که پنج سالی پیش بر ضد خمینی چاپ شد اشاره میکنند. این درست است که من به عنوان وزیر اطلاعات و جهانگردی و واسطه فرستادن مقاله که وزارت دربار به امر شاه تهیه کرده بود، میبایست آن را پیش از دادن به خبرنگار روزنامه اطلاعات میخواندم و اگر به نظرم میرسید مصلحت نیست نظرم را میگفتم ــ هر چند حقیقتا وقت برای خواندنش در اوضاع و احوال آن روز که رئیس دفتر وزیر دربار پاکت را به من داد نبود؛ و حتی اگر هم میخواندم مسلم نیست که بیش از آن به نظرم میرسید که عملی لغو و سبکسرانه است. هیچ معلوم نیست در آن زمان اهمیت ویژهای به آن مقاله میدادم و آن را جز یکی دیگر از پاسخگوییهای غیر لازم معمول آن روزگار میدانستم. شاید حتی اگر آن را خوانده بودم دستور شاه را اجرا میکردم.
اما با پذیرفتن مسئولیت خود در آن حد، آیا کسانی که پس از چاپ آن مقاله در قم آشوب کردند و پس از آن در جاهای دیگر به پشتیبانی خمینی دست به راه پیمائی و اعتصاب و فعالیت انقلابی زدند بیشتر مسئول نیستند؟ آیا خنده آور نیست به کسانی که پنج سال پیش میگفتند خمینی ملائی مرتجع و مخالف پیشرفت و ضد ایرانی است خرده بگیرند که چرا چنین گفتید تا ما دست به اعتصاب و شورش بزنیم؛ چرا گوشهای از چهرهای را که بعدا در ماه دیدیم به ما نشان دادید؟ شرکت فعال و غیرفعال میلیونها تن در انقلاب، مسئولیت نیست؛ همهاش به گردن یک مقاله است؟ چرا ده مقاله نمینویسند و خمینی را سرنگون نمیکنند؟
اهمیت حیاتی بحث مسئولیت در همین جاست. در این است که با انداختن مسئولیت به دوش یک اقلیت، اکثریت میتواند به خودش اجازه دهد که نه پیش برود، نه اصلاح شود، نه پند بگیرد.
میگویند “آقای داریوش همایون و همکاران سابقشان باید به راستی این امام رذالتپیشه را حلوا حلوا کنند … و گرنه هنوز چندان دور نیست که از ترس خشم مردم … برای هر آغلی که خود را در آن مخفی کنید همه چیز خود را میدادید.” باید یادآوریشان کرد که ما لازم نیست امام رذالت پیشه را حلوا حلوا کنیم. خانمها و آقایان مترقی و انقلابی و مارکسیست و آزادیخواه و مدافع حقوق بشر تا همین یک سال پیش او را حلوا حلوا کردند و امروز هم معلوم نیست از ترس خشم که (مردم؟) برای هر “محلی” که خود را در آن مخفی کنند همه چیز خود را میدهند. (بهتر است استفاده از محل ادیبانهای که نویسنده محترم بکار بردهاند برای خودشان محفوظ بماند).
پیش از پایان دادن به این پاسخ لازم است برای برطرف ساختن اشتباه، توضیحی درباره کمیسیون تصفیه و تعطیل مطبوعات که نویسنده ایرانشهر در بخش مربوط به پیشینه این نویسنده آوردهاند داده شود. در آن کمیسیون نه من و نه هیچ یک از آقایانی که نام بردهاند عضویت نداشتند. معاونت وزارت اطلاعات و جهانگردی را هم در آن زمان شخصی جز آنکه نام بردهاند برعهده داشت. هدف کمیسیون خاموش کردن مطبوعات نبود، که چه پیش و چه پس از آن نیازی به کمیسیون نداشت. اکثریت بزرگ نشریاتی که تعطیل و بازخرید شدند از پرشورترین ستایندگان رژیم بودند. انتشار مطالب دادگاه گلسرخی نیز از سرکشی مطبوعات نبود؛ تصمیم خود ساواک بود.
درآغاز و پایان مقاله ایرانشهر این شعر آمده است:
کس نیاید به زیر سایه بوم
ورهمای از جهان شود معدوم
الحق نویسنده محترم برای توصیف موقعیت خود و همفکرانشان بهتر از این نمیتوانستند شاهد بیاورند. خوب است انتظارات خود را در سالهای ٥٦ و ٥٧ ــ هنگامی که گوش به فرمان خمینی برای سرنگونی رژیم پیشین به این سو و آن سو میزدند ــ با اوضاع کنونیشان مقایسه کنند و ببینند سعدی بهتر از این میتوانست و صف حالشان را بگوید؟
ایشان در جایی از “حسابرسی” و “روز حساب دیگری که با تسویهحساب دار و دسته خمینی یکی نخواهد بود” سخن گفتهاند. این تهدیدها کهنه و ملالانگیز شده است. یکی در گوشه امن آمریکا سخن از روز حساب میگوید. دیگری در گوشه امن اروپا او و مانندهايش را حواله به چوبههای دار میدهد. در حالی که ما میکوشیم این اندیشه را گسترش دهیم که صرف هواداری از خمینی و شرکت در انقلاب گناهی نیست که حسابرسی و چوبه دار در پی داشته باشد، کسانی در اندیشه آناند که مثلا اعضای کمیته فرعی برگذار کننده دهه انقلاب شاه و ملت را در سال ١٣٥١ به روز حسابی بکشانند که اعمال دارو دسته خمینی هم به گردش نخواهد رسید.
من برخلاف ادعای نویسنده ایرانشهر دل پرخونی از ملت ایران ندارم. برای دل پرخون از شاهنامه تا دیوان ملک الشعرای بهار هر جا میتوان مراجعه کرد. اگر من بر حال مردم ایران نگرانم از اینجاست. آن دیروزمان بود. این امروزمان است. با اینهمه نئاندرتالهای سیاسی از چپ و راست “وای اگر از پی امروز بود فردایی.”
آذر ١٣٦١
بازتابهای عصبی در برابر ناسیونالیسم
بازتابهای عصبی در برابر ناسیونالیسم
آقای سردبیر
در بحثهای سیاسی و تاریخی مربوط به آینده و گذشته ایران از چند سال پیش مسئله پادشاهی از صورت یک نظام حکومتی که ممکن است برای ایران مناسبتر یا نامناسبتر از نظامهای دیگر باشد، درآمده است و برای پارهای دست در کاران همانند چکشی شده است که پزشکان زیر زانوی بیماران عصبی میزنند: با کمترین اشاره چکش پای بیمار به هوا میجهد. اکنون چند گاهی است که موضوع ملیگرایی و ناسیونالیسم و خودآگاهی ملی هم در نظر گروهی از صاحبنظران همین حالت را پیدا کرده است و هر اشارهای به ناسیونالیسم یا حس ملی با واکنشها و “بازتابهای عصبی” آنان روبرو میشود.
نامهای در شماره ٦ اسفند ٦١ ایران و جهان زیر عنوان “بمباردمان رژیم اسلامی با بادکنک” انتشار یافته که از همین مقوله است. نویسنده آن بر مقالات “انگیزهها و پیامدهای جنگ ایران وعراق” خردههایی گرفتهاند که پاسخهای خود را خواهند داشت. ولی تکیه اصلی ایشان بر “ناسیونالیسم” است که گفتهاند گرفتاری امثال ایشان است.
ایشان با ترجمه از “کتابهای فرنگی” ناسیونالیسم را جنبشی نو در جهان میدانند که در قرن ١٧ در انگلستان به صحنه آمد و افاضه کردهاند که در ایران هم جنبش مشروطه آغازی بود برای جنبش ناسیونالیسم (به معنای اروپایی آن) که “در همان مرحله آغازین به علت ذات استبدادی نظام خودکامه رضا شاه و محمد رضا شاه … متوقف گردید.” اشکالی که بر این برداشتهای ساده شده از کتابهای فرنگی وارد است این است که اگرناسیونالیسم و خودآگاهی ملی را برآمده از بستگیهای قومی و میراث فرهنگی و تاریخ و سرزمین بگیریم، به سخن دیگر ، سرنوشت مشترک ملی بدانیم؛ همانها که ایشان به عنوان “تقویت و ترویج زبان مادری، پرورش مردم با همین زبان و بیرون کشیدن دستاوردهای افتخارآفرین، ایجاد نوعی رشته مشترک فرهنگی در میان اقوام مذهبی و نژادی یک سرزمین” آوردهاند، آنگاه نه باید منتظر قرن ١٧ انگلستان بنشینیم و نه انقلاب مشروطیت ایران. شرط دیگری که در تعریف نویسنده محترم آمده “بالاخره ترویج مکتب دمکراسی و قبول حق اقتدار حاکمیت برای ملت” البته در انگلستان اشرافی سده هفدهم نیز حاصل نگردید. در واقع تا اواخر سده نوزدهم عامه مردم انگلستان از حق رای محروم بودند. اما آخرین شرط ایشان یعنی “ایجاد یک نظام واحد حکومتی برای کل کشور” به دورانهای باستانی بر میگردد و میتوانند از تاریخ مصر تا ژاپن را بررسی کنند.
خود آگاهی و حس ملی از آغاز تاریخ در ملتها و اقوام بوده است. حتی نظام واحد حکومتی با حاکمیت مردم (دمکراسی) با همه اهمیت آشکاری که در نیرو بخشیدن به روحیه ناسیونالیستی دارند شرطهای لازم آن نیستند. ناسیونالیسم آلمانی در شرایطی پرورش یافت و حتی به حدود برتریجویی و نژادپرستی رسید که تا نیمه دوم سده نوزدهم از نظام واحد حکومتی در آلمان خبری نبود و تا نیمه سده بیستم از نظام دمکراتیک (دوره جمهوری و ایمار به کنار.)
حالا ممکن است برای رفع مشکل، از ناسیونالیسم “اصیل” در برابر “ناسیونالیسم سردرگم و بی هدف” ایشان سخن گفت یا “ناسیونالیسم واقعی” در برابر “ناسیونالیسم قلابی” سروران دیگر. ولی این موشکافیهای لفظی در میدان عمل جایی نداشته است. وقتی یک دخترک روستایی در نیمه اول سده پانزدهم پرچم به دست میگیرد و برای رهایی خاک فرانسه و بازگردانیدن شرافت ملی خود با نیروهای همکیش انگلیسی به پیکار برمیخیزد البته نه تفاوت ناسیونالیسم اصیل در یک جامعه دمکراتیک با نظام واحد حکومتی را با احساس تند ملی در یک پادشاهی استبدادی و کشوری تجزیه شده (شرایط آن روزی فرانسه) میداند، نه منتظر ٢٠٠ سال بعد انگلستان مینشیند. داریوش هخامنشی هم هنگامی که در سنگ نبشتهاش خود را با سرافرازی چنین معرفی میکند: “پارسی، فرزند پارسی، آریایی، فرزند آریایی” یا هنگامی که از “نیزه مرد پارسی” سخن میگوید که “بسا فراتر از پارس میرفت” مسلما کتابهای فرنگی را نخوانده بوده است.
این گونه برداشتها از حس ملیت و خودآگاهی ملی، شخص را به یاد بورژوای نمایشنامه مولیر میاندازد که در همه عمر نثر میگفت و خود نمیدانست. نثر و شعر بسیار پیش از آنکه کسی سخن را به این دو نوع بخش کند وجود داشتهاند. ملتها نیز در همه تاریخ خود حس و خودآگاهی ملی داشتهاند و در راه آن فرزندان خود را قربانی کردهاند. اما البته لفظ ناسیونالیسم تا این اواخر به گوششان نخورده بوده است حالا اگر تا سدههای اخیر، پادشاه مستبد در بیشتر موارد مظهر و “نماد” این حس ملی بوده است چیزی از اصل موضوع نمیکاهد.
داستان جنبش ناسیونالیسم ایران و آغازشدنش با مشروطه از کلیشههای مارکسیستی است که تکرارش دیگر لطفی ندارد. همان گونه که تعبیر مادی تاریخ ایران نیز از روی نمونه اروپایی آن به دشواری افتاد و ناچار شدند جامعه اشکانی و ساسانی دو هزار سال پیش را با اروپای فئودالی قرون وسطی “همزمان” کنند و از “دوران نظام بردهداری” تاریخ ایران با ناراحتی رد شوند.
باور دارندگان این فرضیه تا جایی میروند که همچون بازرگان ادعا میکنند اصلا واژه ایران جز در شاهنامه و از دوران مشروطه بکار نمیرفته است (بیهوده کسی نخستین نخستوزیر خمینی نمیشود.) حالا مثلا نظامی گفته باشد “همه عالم تن است و ایران دل” یا “چون که ایران دل زمین باشد” هیچ ربطی به وجود یک خودآگاهی ملی و دلبستگی به “زبان مادری، فرو رفتن در عمق تاریخ و بیرون کشیدن دستاوردهای افتخارآفرین، نوعی رشته مشترک فرهنگی …” ندارد.
شعوبیه ـ که واژه عربی ناسیونالیست است ــ سدههای چهار و پنج هجری (١١ و ١٢ میلادی) را با سده بیستم عوضی گرفته بودند و پیشروان پیش از موقع مشروطه بودند، و گرنه منتظر میماندند تا ناسیونالیسم با انقلاب مشروطه در ایران آغاز شود. اعراب که از همان آغاز شوونیست بودند فراموش کردند که از “شوون” فرانسوی سده نوزدهم و مروج برتری جویی ملی به نیکی یاد کنند.
ایرانیان از سه هزاره پیش زبان و فرهنگ خود را نگهداشتند، هویت فرهنگی و ملی خود را در برابر اقوام شکست خورده و پیروزمند حفظ کردند، با دشمنان و متجاوزان جنگیدند، به دستاوردهای خود بالیدند و “مفاخره” کردند و تنها در انقلاب مشروطه بود که فهمیدند ملی هستند و نامشان ایران است. آنهم برای چند سال. بعد ناسیونالیست “سردرگم و بیهدف” شدند که از مشخصات آن “اقتصاد مصرفی” است. نویسنده محترم در تعریف ناسیونالیسم، ارتباط آن با اقتصاد غیر مصرفی را از قلم انداخته بودند.
با این سابقه ذهنی و زیر تاثیر “بازتابهای عصبی،” نویسنده محترم به خردهگیری از “انگیزهها و پیامدها …” پرداختهاند.
مینویسند “چگونه میتوان تصور کرد که رژیم اسلامی به اعتقاد آقای داریوش همایون ضد ملی و دشمن ایران و ایرانی است ولی در عین حال مسئولیت جنگ و دفاع از سرزمین ایران را بر عهده دارد؟” کدام جزء این جمله را نمیپذیرند؟ رژیم اسلامی ضد ملی نیست یا مسئولیت جنگ و دفاع از سرزمین ایران در شرایط کنونی بر عهده دیگری است؟ تیمور گورکان هم هنگامی که ایران را گرفت با بایزید ایلدرم عثمانی که قلمرو ایران را تهدید میکرد جنگید. تیمور، ملی و دوست ایران بود یا مسئولیت جنگ را برعهده نداشت؟
با همین استدلال نیرومند، پاره دیگری از گفتار را به استنباط خود بررسی میکنند: “ارتش … به سائقه سنت ناسیونالیستی، عراق را بیرون رانده … و متاسفانه با این پیروزی … پایههای رژیم اسلامی را استوارتر کرده … با این ترتیب ارتش ایران با تصویری که این هوشمند (نویسنده انگیزهها و پیامدها …) از آن به دست میدهد … خیانتکارتر از رژیم اسلامی جلوه میکند.” باید مرحبائی را که نثار این نویسنده کردهاند به خودشان برگرداند. پاسخ ایشان در همان “انگیزهها و پیامدها …” آمده است: “برای سربازان و افسران نبرد با دشمن متجاوز طبعا جای بالاتری از هر ملاحظه دیگر داشت. آنها برخلاف بسیاری از مخالفان رژیم شاهنشاهی در دشمنی خود تا پای نابودی کشور نایستادند. برای ارتش در آن هنگامه که شهرهای ایران پایمال سپاهیان عراقی میشد مهم نبود که واقعا درباره رژیم اسلامی چه میاندیشد.” جان کلام در همان ناسیونالیسم است که هر اشاره بدان بسیار کسان را از جا میجهاند. میشود با رژیمی دشمن بود ولی در راندن دشمن بیگانه حتی در خدمت آن قرار گرفت.
نیرومندی استدلالها همچنان حفظ میشود: نقل میکنند که “رژیم اسلامی در برافروختن جنگ مسئولیت مستقیم دارد” و با حیرت میپرسند آیا عراق مسئولیت غیرمستقیم داشت؟ به آگاهیشان میرسد که نه، آن هم مسئولیت مستقیم داشت. نمیشود هر دو مسئولیت مستقیم داشته باشند؟
سپس میرسند به اصل موضوع و نظریه خود. پس از اشاره به جملهای از “انگیزهها …” که “ملت ایران نه برای دفاع از اسلام و رژیم اسلامی، بلکه برای دفاع از میهن به پا خاست.” میگویند “همین تودههای ملت ایران … برای سرنگون کردن رژیم شاهنشاهی و استقرار رژیم اسلامی قیام کرد … و اینک چهار سال است که رژیم اسلامی را استوار نگهداشته است.” و در جای دیگری: “چگونه مردم ایران با آن حال و هوای ناسیونالیستی که آقای داریوش همایون به آنان نسبت میدهد برای استقرار این رژیم به پا خاست؟” گویا نویسنده محترم از تغییرات ناگهانی و چرخشهای ١٨٠ درجه در روحیات و رفتار اجتماعات و افراد آگاهی ندارند. به یادشان آورده میشود: اظهارات یک رهبر ملی آزادیخواه پس از رهبر دیگر که به فریبخوردنها و اغفالشدنهای مکررشان توسط خمینی اعتراف کردهاند: و تغییر موضعهای بسیاری کسان نیز به فراخور تغییرات اوضاع و احوال.
اگر مردم ایران در ١٣٥٧ به رهبری خمینی دست به انقلاب زدند نشان آن نیست که خود را ایرانی نمیدانستند و اگر امروز با خمینی دشمن شدهاند نشان آن نیست که خود را مسلمان نمیدانند. اما نویسنده محترم این بخش جمله را قبول ندارند. به نظر ایشان مردم هستند که رژیم را استوار نگهداشتهاند. میگویند کارهایی که رژیم کرده “بدون ایجاد یک محیط پرتوان ایدئولوژیک امکان ندارد و قدرت جمهوری اسلامی در زنده نگهداشتن محیط مکتبی مذهبی است؛” و این فرضیه را پیشنهاد میکنند که “رژیم جمهوری اسلامی … به ارشاد مذهبی تودههای ناآگاه ایرانی، نوآموزان، نوجوانان، جوانان پرداخته است و با مجهز کردن مردم ایران به یک آرمان یا ایدئولوژی مذهبی تمام شور و هیجان و عواطف بخش عظیمی از جمعیت کشور را از جمله سربازان و افسران جوان ارتش را مایه استحکام قدرت خود ساخته است.”
درباره سهم مذهب و برد سیاسی آن اکنون و پیش از انقلاب، ایشان را به گفتارهای دیگر در این زمینه مراجعه میدهم. در اینجا به همین بسنده میشود که اگر “محیط پرتوان ایدئولوژیک” واقعیت میداشت نیاز به کشتن هزاران مخالف از جانگذشته و سر به نیست کردن هزاران تن دیگر و به زندان افکندن ٥٠ هزار تن نبود و رژیم در انتخابات مجلس خبرگان با آن رسوایی روبرو نمیشد و مردم این گونه از همه صحنهها بیرون نمیبودند؛ و اصلا در شرایط ورشکستگی اخلاقی و معنوی یک رژیم نمیتوان “محیط پرتوان ایدئولوژیک” روبه راه کرد.
ایشان سهم دستگاه گسترده سرکوبی و فشار، و عامل ترس و کنترل روزانه محلات و خانهها را در استواری رژیم ندیده میگیرند. قرار دادن واقعیات چهار پنج سال پیش بجای واقعیات امروزی گرفتاری تنها ایشان نیست. بسیاری از هممیهنان ما به این معنی حس زمان ندارند و بعد زمان را نمیشناسند. داشتن چنین نظریهای است که ایشان را وادار به پرسشهایی میکند از این گونه: “چرا ارتشی که شش دهه در مکتب ناسیونالیسم ساخته و پرورده شده بود … در حوادث انقلابی ایران بیحرکت و عاجز ماند؟ و از کتاب “دیروز و فردا” پاسخ میآورند که “در شرایط ایران قدرت نظامی بیشتر عبارت بود از قدرت خرید سلاحهای پیشرفته به مقدار زیاد.” روشن است که ارتش با قدرت نظامی یکی نیست و مثلا کوتاهی در آماده کردن زمینههای آموزشی و صنعتی لازم ربطی به ناسیونالیسم و پرورش روحیه ملی ندارد. برای توضیح اینکه ارتش در جریان انقلاب چه کرد بهتر است به “دیروز و فردا” مراجعه کنند. ارتش در یک فضای سیاسی میتواند عمل کند. در فضای سیاسی نیمه دوم سال ۱٣٥٧ ارتش با ضعف باورنکردنی رهبری سیاسی و فرماندهی خود روبرو بود که اجازه داد خوره فعالیتهای مذهبی و چریکی درونش را تهی کند.
یا مثلا “این ارتش چرا مستقل از رژیم ضد ایرانی خمینی با صدام حسین صلح نمیکند؟ … چرا ارتش “برای رهایی ایران حرکت نمیکند؟” نتیجهای که میخواهند بگیرند نه این است که ارتش در شرایط نامساعد سیاسی نمیتواند حرکتی کند ــ که در دو سه سال گذشته حرکتهایی هم کرد و صدها افسر قربانی شدندــ و کمتر ارتشی در تاریخ در شرایط جنگ بر ضد رژیم حاکم، آنهم رژیم ترور، قیام کرده است. بلکه این است که ارتش هم مجهز به ایدئولوژی مذهبی و پشتیبان خمینی است.
مساله اصلی نویسنده در نظریه مرکزی ایشان است که اگر به فرض قابل اثبات باشد عملا جایی برای مبارزه نمیگذارد و اگر درست نباشد اصرار ورزیدن برآن به گمراهی میانجامد. ما به ناسیونالیسم ایرانی و خودآگاهی ملی مردم ایران همچون پادزهری در برابر فاشیسم مذهبی مینگریم زیرا عقیده نداریم امروز هم باید در بنبست ایدئولوژیک خمینی گرفتار ماند. اگر ناسیونالیسم ایرانی بادکنک است که با آن رژیم اسلامی را بمباران کنند، اصرار در اینکه “محیط پرتوان ایدئولوژیک” را مانند دسته گلی به گردن آن بیندازند به چه باید تعبیر کرد؟
این حساسیت تند ضد پادشاهی که در پارهای صاحبنظران هست گاهی کار را به سطح بنی صدر پایین میآورد که میگفت اگر قرار باشد میان تسلط شوروی و بازگشت رژیم پادشاهی یکی را برگزیند اولی را برخواهد گزید (بیهوده کسی نخستین رئیس جمهوری خمینی نمیشود.) احتمالا کسان دیگری هستند که در ژرفای ضمیرشان ترجیح میدهند که جوانها به افسون ملاها فریفته شوند ولی به یاد پادشاهی نیفتند؛ ارتش اسلامی باشد و ناسیونالیست نباشد.
* * *
“بعدالتحریر” نویسنده محترم بازنشانه همان واکنش عصبی معروف است. در “انگیزهها …” ضمن بحث درباره واکنش پارهای از ایرانیان در برابر جنگ آمده بود که “مبارزه ملی ایرانیان با رژیم اسلامی نباید به صورت بخشی از تلاش جنگی عراق درآید” و آنگاه نوشته شده بود: “درستترین واکنش در برابر جنگ تلگرامی بود که در همان نخستین روزهای هجوم عراق به رئیس ستاد ارتش ایران فرستاده شد و در آن داوطلبی یک خلبان جوان برای دفاع از میهنش اعلام گردیده بود. تلگرام امضای رضا پهلوی را داشت، وارث یک سنت ناسیونالیستی ٥٧ ساله که وقتی دیگران منفیبافی میکردند ایران را یکپارچه گردانید و خوزستان را از عمال انگلیس پس گرفت و آذربایجان را از عمال شوروی پس گرفت و شط العرب را از عراق پس گرفت و جزایر تنگه هرمز را پس گرفت و ارتشی پایهگذاری کرد که خرده ریزهايش آبروی عراق را برخاک ریخته است.”
نویسنده محترم “درستترین واکنش در برابر جنگ” را به “درستترین واکنش در مبارزه ملی ایرانیان” قلب کردهاند؛ نیز همه بحثها از پیامدهای داخلی و خارجی جنگ را که در بخش دوم “انگیزهها …” آمده است ندیده گرفتهاند و این جمله را تنها پیامد دانستهاند. آنگاه یک بار دیگر “بازتاب عصبی” را در بحث سیاسی به نمایش گذاشتهاند: “خیال میکردم آقای داریوش همایون با آن همه تکیه بر شش دهه پرورش ناسیونالیستی حتما معتقد است که روحیه ناسیونالیستی فقط با آموزش و پرورش بوجود میآید ولی حالا میبینم که به عقیده ایشان با وراثت هم میتوان سنت ناسیونالیستی را تصاحب کرد.: این را در اشاره به عبارت “وارث یک سنت ناسیونالیستی” ٥٧ ساله نوشتهاند.
با این شیوه نقل قول کردنها و بهم چسباندنها و در هم برهم کردنها چه خدمتی به بحث سالم میتوان کرد؟ چه سود دارد ندیده گرفتن اینکه سنت و میراث و نه وراثت در آموزش و پرورش سهم حیاتی دارند؟
نویسنده محترم در چند جا در اشاره به “دیروز و فردا” و “انگیزهها …” از “مفردات خوب و ترکیب نامعلوم” سخن گفتهاند. درست است که مفردات خوب همیشه به ترکیب خوب نمیرسند. ولی رسیدن به ترکیب خوب بی مفردات خوب ناممکن است.
به مفردات خود بپردازید آقایان عزیز.
فروردین ١٣٦٢
سخنی با برخی از “بقیه ایرانیها”
سخنی با برخی از “بقیه ایرانیها”
با آنکه ورود در مسائل شخصی را سزاوار نمیدانم در نامهای زیر عنوان “پاییز و زمستان حکومت خمینی” که با امضاء محفوظ در ایران و جهان شماره ١٤٨ چاپ شده است، نویسنده ادعائی کردهاند که هر کس مرا میشناسد یا زمانی با نیروی سوم همکاری میکرده است میتواند بر نادرستی آن شهادت دهد. مینویسند “در زمان دولت ملی آقای دکتر مصدق … زمانی که او (داریوش همایون) سردبیر هفته نامه نیروی سوم ارگان سازمان جوانان و دانشجو بود …” من نه در آن زمان نه هیچگاه دیگر با نیروی سوم همکاری نداشتهام و سردبیر هفتهنامه نیروی سوم هم نبودهام.
من در آن زمان، چنانکه از نخستین سالهای دبیرستان، عضو سازمانهای افراطی ناسیونالیستی بودم و هرگز از “خط سوسیالیسم” به خط دیگری پرش نکردم، زیرا تا ١٣٣٣ ناسیونال سویالیست بودم نه سوسیالیست و از آن هنگام روش سیاسی مرا یک ناسیونالیسم میانهرو جهت داده است. نویسنده محترم حتما مرا با کس دیگری اشتباه گرفتهاند.
در نامه ایشان جز یکی دو اشتباه از این دست، برداشتهایی قابل بحث در چند جا هست که چون در نوشتههای دیگری نیز بارها تکرار شده به مناسبت بهرهجویی از فرصت گفت و شنود به آنها اشاراتی میشود.
١ـ میگویند “من افتخار میکنم که … مشتاقانه و با هزار امید در کنار بقیه ایرانیها در انقلاب و براندازی این رژیم [محمد رضا شاه] شرکت کردم.” تا اینجا چنین بر میآید که ایشان و بقیه ایرانیها، یعنی همه مردم، انقلابی کرده و رژیم را برانداختهاند. اما چند فراز پایینتر معلوم میشود که کار، کار آمریکا بوده است: “آمریکاییها … روزی که حس کردند [شاه] سرطان دارد و مردنی است و پسرش بیتجربه و جوان … فکر بکری کردند و به او گفتند … برو … محمد رضا شاه نتوانست آنطور که آمریکاییها میخواستند با گروههای چپ و مارکسیست اسلامی مبارزه کند. اما رژیم خمینی …کلیه دشمنان سیاست آمریکا را که در ایران ریشه کرده بودند و محمد رضا شاه، حریف آنها نمیشد از بین برده و میبرد.”
در اینجا بحث بر سر این نیست که در رژیم محمد رضا شاه گروههای چپ و مارکسیست اسلامی چنان سرکوب شده بودند که وقتی نویسنده محترم و “بقیه ایرانیها” انقلاب کردند سه هزار تنی از آن گروهها از زندان آزاد شدند و بقیه از پناهگاههای خارج به ایران آمدند و اینها جز چند صد تنی از سران و افرادشان بودند که یا اعدام یا در زدوخوردها کشته شده بودند. این انقلاب آقایان و خانمهای محترم، یا به روایت دوم نویسنده محترم، آمریکا بود که به گروههای چپ و مارکسیست اسلامی و دشمنان سیاست آمریکا جان داد. وگر نه پس از یک دهه پیکار بی امان، در یکی دو ساله آخر آن رژیم فعالیت آن گروهها عملا پایان یافته بود.
بحث بر سر این است که نمیتوان یک انقلاب را هم کار نویسنده محترم و “بقیه ایرانیها” دانست و هم کار آمریکا. مگر آنکه نویسنده محترم و “بقیه ایرانیها” یکایک مجری منویات آمریکا بودند. یعنی اول به گروههای چپ و مارکسیست اسلامی سرکوب شده پر و بال دادند و آنها را به چنان درجه نیرومندی رساندند که در همه جا رخنه کنند و دهها هزار جوان را بفریبند و سپس با دست خمینی و با رنج زیاد دو باره آنها را از بین ببرند و در این فاصله آبروی آمریکا را در دنیا بر خاک بریزند و رئیس جمهوری را که هر روزش را با آرزوی انتخاب دو باره آغاز میکرد به بدترین شکست سیاسی بکشانند و سالی هفت هشت میلیارد دلار صادرات نظامی و غیر نظامی را به چند صد میلیون دلار پایین بیاورند و موازنه قوا را به سود رقیب آمریکا، شوروی، تغییر دهند و به گفته سران خود آمریکا بزرگترین شکست استراتژیک را بر آن وارد آورند. و پایگاههای مراقبت الکترونیک آمریکا را در ایران تعطیل کنند.
داوری در این باره با خود نویسنده محترم و “بقیه ایرانی ها”ست.
٢ـ میگویند “مردم خسته شدهاند و طالب آرامش و امنیت میباشند و هر کس که این شرایط را ایجاد کند مردم را به خود جلب خواهد کرد. اما این یک آرزوست و واقعیت چهره دیگری خواهد داشت. این چهره دیگر را در اواخر نامه خود چنین ترسیم کردهاند “آرام آرام ولی قطعی محیط ایران به نفع سیاست آمریکا گرایش مییابد و آمریکا … کم کم کارها را قبضه خواهد کرد.” این همان آمریکایی است که نویسنده میگویند همه کارها را در دوران شاه و در دوران انقلاب قبضه کرده بود و گویا دلش خواسته بود که با رسوایی از ایران بیرونش کنند و چند سال هیچ نفوذی بر اوضاع ایران نداشته باشد و هر روز نگران سقوط و تجزیه ایران و بهم ریختن خلیج فارس باشد و بعد کم کم باز قبضه کند.)
و سرانجام “در بطن رژیم خمینی نطفه حکومت میلیتاریستی آینده بسته شده است … و به دنبال زمستان حکومت خمینی بهار حکومت میلیتاریست آغاز خواهد شد.” خوب، اگر مردم به هر کس آرامش و امنیت بدهد جلب خواهند شد و یک حکومت میلیتاریست در راه است، که به این ترتیب واقعیت “چهره دیگری” نخواهد داشت. نخستین و مهمترین ویژگی هر حکومت میلیتاریست برقراری آرامش و امنیت است، بویژه آنکه به گفته ایشان آمریکا هم کارها را قبضه کند. با پیشبینیهایی که نویسنده محترم کردهاند و اطمینانهایی که دادهاند، چهره آرزوی ایشان و واقعیتی که میشناسند دوتا نیست. گله ایشان از چیست؟ از آرزوی خودشان است یا از اینکه آرزویشان برآورده خواهد شد؟
٣ـ اطمینان میدهند که “این رژیم (جمهوری اسلامی) سقوط نخواهد کرد … اسم جمهوری اسلامی خواهد ماند و … چیزی که در ایران تغییر خواهد کرد ماهیت رژیم است نه ظاهر آن.” دلایلی که میآورند: “موقعیت حساس فعلی ایران … خطر تجزیه ایران … سیاست آمریکا بر اساس تجزیه ایران نیست … چرا نفت ایران را بازار غرب میخرد؟ چرا تجهیزات نظامی مورد نیاز ارتش ایران مهیا میشود؟ چرا راه ترانزیت ترکیه باز است؟ برای آنکه غرب میخواهد.”
انتظار خواننده معمولی از نویسنده محترم آنست که پس از تجربه پنج شش سال اخیر خود اینهمه در هر موضوع یقین نداشته باشند و اینهمه به “ظواهر امر” تکیه نکنند. پنج شش سال پیش هم شک نکردن و به “ظواهر امر” اطمینان داشتن موجب پارهای اشتباهات شد.
به “ظواهر امر” ایشان بپردازیم. چرا نفت ایران را میخرند؟ زیرا هر کس نفت را ارزان عرضه کند میتواند آن را در بازار کنونی ــ که دیگر زیر تسلط شرکتهای چند ملیتی نیست ــ بفروشد. شوروی هم گاز و نفت به غرب میفروشد و قرار است با همه مخالفت آمریکا به کمک اروپاییان لوله گاز به غرب بکشد. آیا حکومتهای غربی پشتیبان شوروی هستند؟ انتظار دارند غرب بشکهای چهار پنج دلار تخفیف را ندیده بگیرد و به خاطر سرورانی که حاضر نیستند کمترین ترک اولائی را بر یکدیگر ببخشایند و پیوسته بر سرو کله هم میزنند نفت نخرد و جمهوری اسلامی را سرنگون کند؟
چرا تجهیزات جنگی ارتش ایران فراهم میشود؟ کجا چنین تجهیزاتی فراهم شده است؟ آیا ارتش ایران یک هواپیمای جنگی عمده، یک تانک، یک ناو جنگی دریافت کرده است؟ آیا جز چند ناوچه فرانسوی حتی هیچ یک از سفارشهای سیستمهای تسلیحاتی گذشته که پولشان هم داده شده بود به ایران تحویل گردیده است؟ آیا وضع ارتش ایران از نظر تسلیحاتی با ارتش عراق مقایسهپذیر است؟ فروش مقادیری وسایل یدکی از دست دوم و سوم با آنهمه گرفتاریها و سقوط هواپیمای آرژانتینی در قفقاز و توقیف هواپیمای حامل اسلحه در اسپانیا در برابر میلیاردها دلار اسلحهای که منابع غربی (علاوه بر پل هوایی شوروی) به عراق صادر کردهاند باید موجب چنین نتیجهگیریهای پردامنه سیاسی شود؟
اگر از فروش مقدار ناچیزی لوازم یدکی آمریکایی برای نیروی هوایی ایران (که به موجب قرارداد الجزیره راه جلوگیری آن نیست) بتوان چنین برداشت کرد که “غرب میخواهد” پس چه ضرورت داشت ارتشی چنان نیرومند را که با پشتگرمی استراتژیک آمریکا به احتمال زیاد میتوانست مانع هجوم شوروی به افغانستان شود نابود کنند و اکنون پس از چند سال دوباره آن را بسازند؟ البته تردید نیست که غرب هیچ علاقهای به شکست ایران ــ و شکست عراق نیز ــ ندارد و نمیخواهد بازمانده ارتش ایران نابود شود. فروشهای حداقلی را که به ارتش ایران شده است علاوه بر ملاحظات بازرگانی در پرتو این ملاحظات باید نگریست.
چرا راه ترانزیتی ترکیه باز است؟ زیرا در رژیم پیشین نیز باز بود. زیرا ترکیه به درآمدهای این راه، به فروش کالاهای هرچه بیشتر، چه دست اول و چه دست دوم، به ایران نیاز حیاتی دارد. زیرا هیچ نیرویی در جهان نیست که بتواند اکثریت ترکها را وادارد که بر خلاف منافع ملی خود عمل کنند. آنها که مانند “بقیۀ ایرانیها” نیستند که هر وقت آمریکا صلاح دید دست به انقلاب بزنند یا با ندای بی. بی. سی به خیابانها بریزند.
رژیم کنونی نه تنها نام بلکه ماهیتش را نیز تا هنگامی نگه خواهد داشت که “بقیه ایرانیها” همه چیز را از دریچه آمریکا و غرب ــ آنهم بدون درک سیاستها و ویژگیهای نظام حکومتی غرب ــ ببینند و برای خود یک جهان تصوری بسازند که در آن غرب همهدان و همهتوان است و بر سر هر چهار راه چراغ سبز و سرخی برپا کرده است و انگشتانش بر روی دگمهها در گردشاند و به هر فشار آنها در جایی انقلاب میکنند و در جایی رژیمی را بر سر کار میآورند؛ در جایی کارها ناگهان از قبضه خارج و در جاهایی کم کم قبضه میشود؛ در جایی رژیمی ماهیتش را دگرگون و در جایی نامش را حفظ میکند؛ تا هنگامی نگه خواهد داشت که “بقیه ایرانیها” با این قاطعیت حکم به بیاثری مطلق ایرانیان در برابر بیگانگان بدهند و عملا هیچ سهمی برای مبارزه نشناسند. هر کس را هم مبارزهای کرد متهم به مقامپرستی کنند.
سروران گرامی بهتر است در فضای گشاده کشورهای غربی با اینهمه دسترسی به رسانههای همگانی ساعتی را در روز به بررسی رویدادها بگذرانند و از جمله قدرت جهانگیر انگلستان را در همسایگیاش، در ایرلند شمالی، و دست گشوده آمریکا را در “حیاط خلوت”ش در السالوادر و نیکاراگوا ملاحظه کنند و هر روز به ویژه در آمریکا تشت کوچکترین اسرار سیاسی و اداری را ببینند که از بام رسانهها میافتد و آنگاه داوری کنند که چگونه است که تنها در ایران همه چیز به انگشت خارجی و برای خارجی است و حتی اگر رژیم ملاها برای حفظ موجودیت خود با “حزب کودتا”ی توده در میافتد برای گل روی آمریکاست؟ و تنها در مورد ایران است که اسرار توطئههای چند ساله و چند ده ساله پنهان میماند؟
٤ـ خانمها و آقایانی که با افتخار میگویند انقلاب کردند و اکنون مخالف شدهاند یا از آغاز میدانستند که چه میکنند و کشور را به کجا میبرند که امروز جای افتخارشان نیست. یا ندانسته و نفهمیده آلت دست آخوندها شدند که باز هم افتخاری ندارد. کسانی هم بودند که به گفته نویسنده محترم “از اول مخالف بودند” و از خیلی پیش از آنکه روشنفکران در کنار عوام الناس چهره خمینی را در ماه ببینند، میکوشیدند چهره او و نیروهای انقلابی سیاه و سرخ را به مردم بشناسانند. کدام بیشتر حق داشتهاند؟ در اینجا هم داوری با خود نویسنده محترم و “بقیه ایرانیها”ست.
٥ـ علاوه بر “پرش از خط سوسیالیسم به خط شاهنشاهی” گناه دیگری نویسندۀ محترم بر من گرفتهاند که روزی در بهار ١٣٥٧ اعلام شده بود مردم به نشانه اعتراض در خانه بمانند و من شب آن روز در مصاحبهای گفته بودم که اعتصاب شکست خورده است (در واقع مغازهها و حجرههایی در بازار بسته شدند، که اینهمه نبود.) در آن زمان بسیاری دلشان میخواست همه چیز را باور کنند. امروز کسی هست که روزی را درآن بهار به یاد آورد که رفت و آمد اتومبیلها در تهران قطع و حتی کمتر شده بود و مغازهها به نشانه اعتراض بسته بودند؟ اگر حافظهها یاری نمیکند میتوانند به همان روزنامههای خارجی مراجعه کنند که ستونهایشان بیدریغ در اختیار آزادیخواهان و انقلابیان “افتخار آمیز” بود و همانها هم اذعان کردند که اعتصاب به جایی نرسید.
در پایان دو پرسش دیگر از نویسنده محترم بجاست:
ــ آیا ایشان که در سال آخر رژیم برای خدمت به صنعت نساجی کشور حاضر شده بودند نامهشان به پادشاه با امضای چاکر فرستاده شود به کسانی دیگر حق نمیدهند که برای خدمت به شئون دیگر کشور مسئولیتهایی را میپذیرفتند. نویسنده محترم و همکارانشان دربدر میزدند که کارخانه نساجی همدانیان را اداره کنند و متاسفانه زمینهای برای پذیرفتن پیشنهادشان فراهم نشد. آیا کسانی که برای اداره سازمانهایی دعوت شدند گناهکارند؟ اگر از ایشان دعوتی برای قبول وزارت صنایع و معادن میشد چه پاسخی میدادند؟
ــ آیا ایشان تا هنگامی که خمینی پرچم انقلاب را برافراشت، زیرا تا پیش از آن که انقلابی در کار نبود و به هر نامهنویسی و دعوت به اعتصاب نافرجام، انقلاب نمیتوان گفت) خود جزئی از نظامی نبودند که همه ما، تقریبا همه “بقیه ایرانیها” بودیم ــ هر کس در جای خود؟ ایشان به جای خود اعتراض داشتند یا به نظام؟ آیا همه کسانی که در آن نظام مسئولیتی داشتند “مملکت را غارت کردند … و حالا در خارج از ایران روی پولهای خود نشستهاند و به امید روزی هستند که مجددا به غارت مردم ایران به گونهای دیگر ادامه دهند؟”
از آنجا که نویسنده محترم باز با یقین ویژه خود نوشتهاند “ایشان (این نویسنده) حتما خواب وزارت را در شاهنشاهی رضا شاه دوم میبینند” به آگاهیشان میرساند که تقریبا هیچ کدام از آنها که در گذشته وزارت کردهاند خواب وزارت آینده را نمیبینند. قبول مسئولیت وزارت برای کسی که اوضاع را میشناسد چنان فداکاری بزرگی است که اکثریت بسیار بزرگ وزیران پیشین هیچ علاقهای بدان ندارند.
در مورد شخص من وزارت دیگر اهمیتی ندارد و اگر خوابی میبینم جز این نیست که دیگر در زندگی ناگزیر از فرو پوشیدن سخنانم نباشم و آنچه را که اعتقاد دارم بی هیچ بیمی از دیگران و هیچ پروایی از اینکه کسانی مرا بخواهند یا نخواهند بر زبان و خامه آورم. خوابی که میبینم جز این نیست که هم خودم شهامت اظهار عقیدهام را بدست آورم، هم برای آن نظام حکومتی وسیاسی پیکار کنم که مردم را با کوردلی و آزمنديش به تباهی نکشد و با کوردلی و تنگنظری مردم به تباهی کشیده نشود.
تیر ١٣٦٢
در تضاد منافع عمومی و فردی
در تضاد منافع عمومی و فردی
آقای سردبیر
آنچه یک خواننده “مذهب و سیاست” (ایران و جهان ٢٢ اسفند ١٣٦٢) در نوشتهای از من به عنوان “ضعف و تضاد اصولی” اشاره کردهاند ریشه خود را در گونهای برابریجویی دارد که به عنوان یک آرمان مجرد در سده بیستم بیش از هر آرمان دیگری از آن سوء استفاده شده است. اگر در سده هژدهم به نام آزادی بود که چه جنایتها نکردند (گفته مادام رولان) و در سده نوزدهم به نام ناسونالیسم (و نیز آزادی) بود که چه جنایتها نکردند، در سده بیستم به نام برابری است (و نیز آزادی و ناسیونالیسم) که چه جنایتها نکردهاند و نمیکنند.
آن بخشی از نوشته من (سهامداران فراموش شده انقلاب) که مورد استناد خواننده محترم است این است: “بیشتر دست در کاران حکومت ایران … از شخص رئیس کشور و حلقه تنگ نزدیکانش … مردمانی میهنپرست و آرزومند نگهداری موقعیت ممتاز خود در کشور بودند. میخواستند ایران بر جای ماند و خودشان نیز از امتیازاتشان برخوردار مانند.” ایشان در این اشاره مینویسند “آنکه برای کشور خود کوشش میکند معمولا آماده هرگونه فداکاری معنوی و مالی است. از زندگی خود چشم میپوشد و یا ازمال خود … و میداند که موقعیت والا و ممتاز خود بخود مانع از پیشرفت کشور است.”
یک نگاه به کشورهایی که پیشرفتهترند یا تندتر رو به پیشرفت دارند بس است که نشان دهد در همه آنها کسان و گروههایی دارای موقعیت والا و ممتاز هستند و “خود بخود مانع از پیشرفت کشور نیستند.” هر روز هم لازم نیست که “آماده هرگونه فداکاری معنوی و مالی باشند یا از زندگی خود چشم بپوشند.” در ایران پایان رژیم پادشاهی دشواری کار، صورت دیگری داشت.
اما مسئله اصلی در جمله بعدی ایشان است: “منافع فردی تضاد خاصی با منافع کشوری و یا عمومی دارند.” از افلاطون که نخستین نظریه پرداز جامعه توتالیتر است تا نظامهای توتالیتر کمونیست یا فاشیست یا اسلامی سده بیستم، که سده توتالیتاریسم است، همه از همین جا آغاز کردهاند: تضاد آشتیناپذیر منافع فردی با منافع اجتماعی یا عمومی، و نتیجهای که از آن میگیرند، یعنی ضرورت مستهلک کردن فرد در یک کلیت بزرگتر ــ جامعه مارکسی (برای کمونیستها) دولت هگلی (برای فاشیستها) و امت اسلامی (برای اسلامیها).
اشکال این نظریه در این است که انسان را با مور و موریانه و زنبور عسل، و جامعه انسانی را با لانه موران و کندوی زنبوران اشتباه میکند. آنجا که منافع فردی در “تضاد خاص” با منافع عمومی است جایی است که فرد از فردیت خود بیبهره است و ماشینوار به انجام وظایفی که از روز زایش بردوشش گذاشته و برای آن “برنامه نویسی” شده است میپردازد و تا از انجام آن بازماند به مرگ واگذاشته یا سپرده میشود.
تفاوت جامعه انسانی با موران و زنبوران در عاملی به نام سیاست است که خود از فردیت مستقل و متمایز افراد جامعه انسانی، و برنامهای نبودن خویشکاری آنان برآمده است.(١) سیاست در جامعه انسانی جای برنامهریزی ژنتیک موران یا زنبوران را میگیرد.
به یاری سیاست، منافع فردی و عمومی با هم دمساز میشوند. سیاست که خود از روابط اجتماعی بر میآید، فن عمومی کردن منافع فردی است، آشتی دادن منافع فردی با منافع عمومی است تا جامعه انسانی پایدار بماند. بسته به درجه پیشرفت سیاسی، میتوان پیشرفت جامعه را اندازه گرفت. به همین دلیل هم هست که بهتر است، چنانکه یکی از اندیشهمندان گفته، انسان را بجای حیوان اجتماعی، حیوان سیاسی بنامیم. حیوان اجتماعی مور و زنبور است که از روی برنامهریزی ژنتیک، غرایز اجتماعی نیرومند دارد و خود را پیوسته قربانی کلیت اجتماعیش میکند. در انسان حس اجتماعی به چنین پایه تکامل (؟) نرسیده است. بر عکس هر چه در انسان است گرایش به برتری و پیش افتادن و ممتاز و متفاوت بودن است، و از همین روست که امروز به جایی رسیده که “زی زهره برده دست و به مه برنهاده پای” و با اندکی گستاخی میتوان گفت که در زمان نامحدود همه رازهای هستی را تواند گشود.
منافع فردی، گذشته از بستگیهای عاطفی و آن درجه از حس اجتماعی که در انسان است و میتواند نیرومندتر و ژرفتر هم بشود، کمک میکند که آدمیان بر گرد هم زندگانی کنند و به هر فرصت و بهانه یکدیگر را ندرند. فرهنگ، و سیاست ــ که بخشی از فرهنگ است ــ میان منافع فردی و عمومی، که همیشه با هم “تضاد خاص” ندارند، آن تعادلی را برقرار میسازد که ثبات و پیشرفت جامعه را بطور کلی همراه آورد و اگر از این فروماند، باید در پی فرهنگی دیگر و سیاستی دیگر و سازمان سیاسی ـ اجتماعی دیگر بود.
جامعههای انسانی در این راه از مراحل گوناگون گذشتهاند. در همین دنیای امروزی بازماندههای جامعههای بدوی را میتوان یافت (اسکیموها) که پیران و ناتوانان خود را که دیگر از شکار بر نمیآیند به مرگ وا میگذارند زیرا منافع فردیشان با منافع عمومی تضاد خاص یافته است. یا جامعههایی که رسیدن به آرمان برابری برایشان چنان اهمیت دارد که برای برطرف کردن تضاد، بیچیزی و کمبود را اجتماعی و قدرت سیاسی را اختصاصی کردهاند.
اشکال بزرگتر در پهنه عمل سیاسی پدیدار میشود. اگر میان منافع فردی و منافع عمومی تضاد خاص و آشتیناپذیر است چه مرجعی باید آن را بشناسد و فیصله دهد؟ اگر عموم مردم چنان مرجعی هستند نمیتوان تصور کرد که اکثریت آنها جز در موارد اضطراری منافع فردی خود را فدای منافع عمومی کنند. نزدیک به همه مردم میخواهند از منافع فردی خود در یک چهار چوب اجتماعی که بیش از اندازه فشار آورنده نباشد برخوردار گردند. در شرایط آزادی سیاسی، افراد معمولا آماده فداکاریهای کوچک فردی به سود کلیت اجتماعی هستند (فرمانبرداری از قانون، پرداخت مالیات، خدمت وظیفه، در حدود مشخص.) ولی اگر کار به تضادهای خاص و آشتیناپذیر بکشد به طبع، منافع فردی خود را مقدم خواهند شمرد. مثلا حاضر نخواهند شد یک نسل را فدای ساختن سوسیالیسم در یک کشور کنند.
اگر عموم مردم را مرجع شناختن و فیصله دادن “تضاد خاص” منافع فردی و عمومی نشناسیم، آنگاه جز حکم لنین راهنمایی نخواهد بود: این اهمیت ندارد که چند نفر قدرت را در دست داشته باشند. اینکه قدرت در دست کسانی با اندیشههای درست باشد مهم است. برای آنکه مسیر این سخن را تا نظامهای توتالیتر دنبال کنیم که از روی نمونه لنین در سده بیستم ساخته شدند رنج زیادی نباید ببریم. کسانی که میپنداشتند اندیشه درست و حق جدا کردن مرزهای منافع فردی و عمومی با آنهاست، درجامههای گوناگون، و هر کدام با هدفهای خود، قدرت را در درست گرفتند. استالین بر روی پایههای اندیشگی و سازمانی که لنین گذاشته بود ــ دیکتاتوری پرولتاریا، حزب پیشاهنگ، سانترالیسم دمکراتیک، چکا ــ جامعه “بی طبقه” شوروی را ساخت ــ یکی از پیشرفتهترین مصداقهای ١٩٨٤. پس از او دیگران بسته به درجه بیرحمی و توانایی سازماندهی خود و ظرفیت فنی و سازمانی کشورهایشان صورتهای دیگری از ١٩٨٤ را عرضه داشتند، از موسولینی و هیتلر تا خمینی و جز آنها. همه آنان نومید از آشتی دادن منافع فردی و عمومی، به راه حل آسانتر فداکردن افراد در پیشگاه یک ماهیت دستهجمعی ساختگی و مجرد که پوششی برای حکومت مطلق یک گروه کوچک یا یک فرد است روی آوردند.
جامعههای دیگری هستند که پایه خود را بر منافع فردی گذاشتهاند و منافع عمومی را در تضاد با منافع فردی نمیدانند ــ هر چند منافع عمومی از مجموع منافع فردی در میگذرد ــ و اجازه نمیدهند تفاوت منافع فردی و عمومی یکسره به زیان فرد و فردیت او فیصله یابد. آن جامعهها هنوز راه درازی در پیش دارند تا به سوءاستفادههایی که از منافع فردی میشود پایان دهند. آنچه از آن برآمدهاند اندیشیدن و ساختن مکانیسمهایی است که امکان داده است در طول زمان این سوءاستفادهها تعدیل شود. نابرابری درآن جامعهها بسیار است، ولی پویندگی هم. از جامعههای “بی طبقه” یا “توحیدی” عادلانهتراند. نفس اینکه در آن جامعهها میتوان گروههای فرمانروا را از جایشان پایین آورد آنها را عادلانهتر میسازد. گذشته از اینکه نابرابریها نیز در آن جامعهها کمتر است. هر چه هم بگویند گروههای فرمانروا همه از یک طبقهاند و نظام حکومت طبقاتی در جریان انتخابات دست نمیخورد، باز آنها بر نظامهایی که در آن تعریف و پاسداری منافع عمومی به یک گروه خودبرگزیده سپرده شده است برتری دارند.
وظیفه سیاست در این است که جامعهها را رو به سویی ببرد که نفع فردی روشنرایانه به گفته دوتوکویل ــ خوب فهمیده شدهء ــ اکثریت بزرگ افراد جامعه، مرز میان منافع فردی و منافع عمومی را از هم جدا کند. در چنان جامعهای باز کسانی “موقعیت والا و ممتاز” خواهند داشت. ولی این مهم نیست. مهم آن است که با چه شرایطی به چنان موقعیتهایی برسند و در چه حدودی از امتیازات خود بهره گیرند.
یادداشتها:
١- خویشکاری در ادبیات پهلوی ـ زرتشتی به مفهوم معادل “فونکسیون” آمده است. یعنی وظیفه و جایگاه هر فرد، و در این معنی مفهومی وجودی دارد و گستردهتر از وظیفه به عنوان تکلیف است.
فروردین ١٣٦٣
واژهنامه
واژهنامه
الف
آرزوپروری
Wishful Thinking
ارزشداوری
Value udgment
اقتدارگرا
Authoritarian
آماج
Target
آموزه
Doctrine
اندرکنش
Interaction
انسانزدایی
Dehumanization
ب
بارآوری
Productivity
بازارک
Super Market
بافتار
Context
باورپذیری
Credibility
بنیادگرا
Fundamentalist
بهروزی (رفاه)
Welfare
بهکرد
Reform
بهنگام (به موقع)
بیگانهستیزی
Xenophobia
پ
پارگین
Cesspool – Septic Tank
پایگان (سلسله مراتب)
Hierarchy
پردیس
Campus
پژواک
Echo
پسزنش
Backlash
پوزشگر
Apologist
پویایی
Dynamism
پویش
Pursuit
پویندگی (تحرک)
Drive
پیامدها (عواقب)
Consequence
پیایند (توالی)
Sequence
ت
ترابری
Transport
ترفند
Gimmick
تصویرذهنی
Image
تنش
Tension
تکامل یافتگی
Sophistication
تولید انبوه
Mass Production
ج
جامعه سیاسی
Polity
جایگزین
Alternative
جریان اصلی
Mainstream
جغراسیاسی
Geopolitics
چ
چالش
Challenge
ح
حاکمیت مردم
Popular Soverrignty
حاکمیت ملی
National Soverignty
حکم
Dictum
حکومت
Government – Adminstration
خ
خودآگاهی
Consciousness
خودبرگزیده
Self Appointed
خودبسندگی
Self Sufficiency
خودزا
Self Generating
خویشکاری
Function
د
دانش فنی
Know How
دستکاری
Manipulation
دگردیسی
Metamorphose
دگرشونده (متحول)
Evolutionary
دگرگشت (تحول)
Evolution
دلمشغولی
Preoccupation
دولت
State
ر
رزمجو
Militant
رسانههای همگانی
Mass Media
روایت
Version
روزامد
Up to date
روشنرای
Enlightened
رهگشایی، رهگشود
Breakthrough
ز
زیر ساخت
Infrasructure
س
ساختار
Structure
سادهدل (دلانه)
Naive
سالارجنگ، جنگسالار
Warlord
سرامدان
Elite
سختافزار
Hardware
سخنسرایی
Rhetoric
سرخوردگی
Disappointment
سرزندگی
Elan
سرسپردگی
Devotion
سرمایهبر
Capital Intensive
سرمایه ریزی
Capital Investment
سرمایه گزاری
Investment
سودا (زدگی)
Obsession
سود پاگیر
Vested Interest
سیاست قدرتها
Power Politics
سینیک (کلبی مسلک، بیاعتقاد)
Cynical
ص
صاحبان مشاغل (مشاغل)
Professions
ط
طرفه
Irony
طرفه آمیز
Ironic
ع
عرفیگرا
Secular
علم
Placard
غ
غیرمذهبی
Laic
ف
فراآمد
Outcome
فرایند
Process
فرایافت (دربسیاری موارد با مفهوم تفاوت دارد)
Concept
فرهمند
Charismatic
فرهمندی
Charisma
ق
قواعد بازی
Rules of the Game
قواعد رفتار
Code of Conduct
ک
کارساز (موثر)
Effective
کارگربر
Labor Intensive
کژومژ
Erratic
کلید به در
Turn Key
گ
گرده
Pattern
گذار
Transition
گمانپروری
Speculation
گوهر
Essence
ل
لایه (قشر)
Layer – Stratum
م
مدارا
Tolerance
مردم
People
مردم پسند (ی)
(m) Populist
ملت
Nation
ملی
National
ملیگرا
Nationalist
منش (استوار)
Character
ن
نازکشیدن
Appeasement
نامرادی
Frustration
ناهنگام
Anachronistic
ناهنگامی
Anachronism
نخستینی (اولیه)
Primary
نرمافزار
Software
نظامیگرا
Militarist
نماد (ین)
(ic) Symbol
نوخاسته
Emerging
نوسازی
Renovation
نوگر
Modernizer
نوگرا (یی)
(m) Modernist
نوگرنده
Modernizing
نوگری (تجدد)
Modernization
نهاد
Institution
نیمدل (لانه)
(ly) Half Hearted
و
واژگان
Vocabulary
واگردان
(ing) Recycle
ه
هزینه بازدهی
Cost Effectiveness
هم آنگاه ـ هم اکنون
Already
همرایی
Consensus
همرنگ
Cooptated
همسود
Commonwealth
همگن
Homogeneous
همیاری (تعاون)
Cooperation
ی
یکپارچگی
Integrity
من و روزگارم / در گفتگو با بهمن اميرحسينی / فهرست

من و روزگارم
در گفتگو با بهمن اميرحسينی
داريوش همايون

چاپ: نشر تلاش 1387
Talash / Sand 13
21073 Hamburg
Germany
Tel.: 0049 40 765 50 61
Talashnews@hotmail.com
ISBN- 978-3-00-024308-0
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فهرست:
يک
دو
سه
چهار
پنج
شش
پيوست
ــــــــــ زندگی پس از مردن پيش از مرگ
ــــــــــ خاطرات به يغما رفته
پيشگفتار
به ثريا جمالي و هما زاهدي
پيشگفتار
زندگي را تنها با نگاه به پس ميتوان دريافت ولي تنها با نگاه به پيش ميتوان زيست
سورن کي يرکگارد
روزگار در نخستين نگاه گذر زمان است بر آدميان، بر آدميان معين؛ تاريخ جزئي است؛ تاريخ يک فرد، يک گروه به هر اندازه؛ و يک دوره است. مانند تاريخ، اندرکنش interaction زمان و انسان است. من در اينجا داستان روزگاري را که با آن و در آن زيستهام گفتهام، نه داستان شخصيام را که مانند هر زندگي از هفتاد من کاغذ هم خواهد گذشت.
بيشتر آدمي زادگان سراسر ساخته روزگارند، به اين معني که تاثيري شناختني بر روندها و رويدادها ندارند. اندکشماري آشکارا روزگار را به درجاتي شکل ميدهند؛ اما تنها به دست همان تودهاي که در ظاهر هيچ اثري نداشته است و موضوع دگرگونيها بوده است. ما همه بازيکنان ميدان زندگي هستيم، هرچه ميدان بهتر و تماشاگران بيشتر، بازي چشمگيرتر. مشکل ما در اين گوشههاي شوربختتر جهان اين است که ميدان را نيز تا حدودي خود ميبايد بسازيم.
اين کتاب گوشهاي از داستان آنچه را که روزگار برمن کرد و آنچه را که من دربرابر روزگار از آن برآمدم باز ميگويد. من به رويدادها و شخصيتها بيشتر از نظر نشان دادن روندها و فضاي زمانه که بستر تاريخ را ميسازد و کمتر از نظرگاه روابط شخصي پرداختهام. يکي از اشتغالات هميشگيام تحليل خود و فاصله گرفتن و نگاه از بيرون بوده است. اکنون در اين مرحله پاياني فرصتي دارم که به سرتاسر زندگيم بنگرم که به گفته يک نويسنده فرانسوي حاصل جمعي است که هيچ يک از رقمهايش را نميشود تغيير داد.
خودزندگينامه مانند خواب ديدن است. بدترين کابوسها پيش از فاجعه به بيداري ميرسند. هيچگاه آن ضربه نهائي و کشنده به خواب بيننده وارد نميشود. صميمانهترين خودزندگينامهها باز تصويري بهتر، از خود به دست ميدهند. حتا درباره روسو که در خودزندگينامهاش به تاکيد بر تيرگيهاي شخصيتش انگشت نهاده است ميگويند که چنان ميخواست اثر بهتري بر خواننده مات از آنهمه راستگوئي بگذارد که به مبالغه نيز افتاده است. من ادعائي ندارم جز آنکه کوشيدهام تا آنجا که در توانم بوده از بيرون به زندگيم بنگرم. ولي آنکه از بيرون نگريسته “من“ بوده است و آنچه نگريسته شده زندگي “من“ بوده است ــ آن “من“ که اگر پاک از خودش و مصلحت خودش آزاد شود ديگر نخواهد بود.
خودزندگينامه يک يادآوري صرفا شخصي نيست؛ انبازکردن ديگران در تجربههاي فردي است و آنچه از زندگي شخص ممکن است به کار ديگران بيايد، زيرا زندگي انسان در رابطه با ديگران است که ارزش مييابد. هيچ خودزندگينامه، مانند هيچ زندگي، از پاک کردن حساب تهي نيست. من نيز حساب خود را پاک کردهام. ولي مانند نوشتههاي ديگرم، اين پاک کردن حساب کمتر با اشخاص و اساسا با زمانه است، با تاريخي است که به قول “جويس“ کوشيدهام از کابوس آن بيدار شوم. روزگار بر من بسيار گذشته است و من بيش از چند دههاي که برايم ميسر بوده ديده و تجربه کردهام. دوران ما استثنائي بود و کمتر زندگيها اين چنين در گذرگاههاي مهم تاريخي ميافتند. بيداري از آن کابوس لازم است ــ اگر انسان نخواهد برگي در تندباد باشد. ولي بيداري بي گذاشتن حق آن دوران ناممکن خواهد بود. من روزگارم را در سطحهاي گوناگون به تمام زيستهام، با تشنگي سيراب نشدني، با دريغ هميشگي بر اينکه چرا بيشتر نتوانستم؛ و اکنون ميبايد آن را بازبگويم. صفحات محدود اين خودزندگينامه بخش ديگري از بجاي آوردن آن وظيفه است. بسياري ديگر از آنچه را که بويژه در اين سالها نوشتهام ميبايد بر آن افزود.
چنانکه اشاره کردم در اين نوشته سهم روزگارم دستکم به اندازه خودم اهميت دارد. هر کسي در خانواده يا کشور يا دوراني ديگر کسي ديگر ميشد. من که از نوجواني، بلکه کودکي، به امر عمومي، به سرزمين و ملت، به تاريخ و رويدادهاي روز انديشيدهام خود را بيش از بسياري ديگر درگير روزگارم ميبينم. در اندرکنش هميشگي با روزگارم، در تاثيري، کوچک که من بر آن گذاشتهام، و تاثيري، بسيار بزرگتر که روزگار بر من گذاشته است نميتوانم سرگذشت خود را به کشاکشهاي درونم محدود کنم، چنانکه تا نيمههاي دهه بيست زندگيم ميکردم. در آن سالهاي شکل دهنده، خودم و آنچه در درونم ميگذشت دست بالا را در دفتر يادداشتهايم ميداشت. درگيريم با جهان بزرگتر بيرون نيز به سبب دانش اندک و ميدان عمل کوچک، محدود بود. ولي بزودي به اين رسيدم که خود را بيش از اندازه جدي نگيرم. يادداشت روزانه هم ديگر ننوشتم. هرچند در آن تصميم بيم اينکه زماني به خانهام بريزند و نظر واقعي مرا به روزگاري بدانند که کار زيادي دربارهاش نميتوانستم، سهم بزرگتري داشت.
خوانندگان در اين زندگينامه “من“ دروني را کمتر جدا از جهان رو به گسترش بيرون من خواهند ديد. خواست من اين نيست که دربرابر افکار عمومي بر تخت روانکاو دراز بکشم. همه ما بحرانهائي را از سر گذراندهايم؛ مناسباتي با ديگران از بسيار نزديک تا دور و از عشق تا بيزاري داشتهايم. کارهاي بسيار از ما سرزده است پارهاي مايه سربلندي و پارهاي سرافکندگي، ولي من اميدوارم آنچه از اين خودزندگينامه بدر ميآيد تصوير درستي از يک زندگي سراسر درگير با يک دوران استثنائي تاريخي بدهد. من اين بلندپروازي را هميشه داشتهام که بدهيام را به روزگارم بپردازم ــ روزگاري که مرا به مقدار زياد ساخت ــ و آن را به اندازهاي که ميتوانم دگرگون سازم. شايد اين نوشته بتواند اندکي به اين بلندپروازي نيز خدمت کند.
نميدانم اگر آقاي بهمن اميرحسيني مرا دعوت به مصاحبهاي درباره زندگيم نميکرد کي به اين انديشه ميافتادم. ما در طول سالها گاه به گاه با هم گفتگوهائي عموما از سر شتاب کرديم و من بعدا بر نوشتههاي پياده شده از نوارها نگاهي دوباره انداختم که عادت من است، هربار که چشمم بر نوشتهاي از خودم ميافتد، و بر آنها افزودم و خطاهاي حافظه را اصلاح کردم و احتمالا خطاهاي ديگري هست که خوانندگان يادآوري خواهند کرد. پارهاي ناهمواريها در لحن و نثر کتاب از اين است که بخشي گفتاري و بخشي نوشتاري است. دو پيوست اين کتاب يکي يادداشتهاي روزانه، روزنگاري، هاي سالهاي دور من است که در گريز از ميهن به جاي گذاشته بودم و در ايران از روي “زندگينامه“اي که به اشاره رژيم از من نوشتهاند توسط آقاي آريا پارسي گردآوري شده و به چاپ رسيده است. بر آن پيشگفتاري افزودهام که در واقع پسگفتار epilogue آن روزنگاريهاست. ديگري داستان گريز من است. خودزندگينامه بيآنها ناقص ميماند؛ و بيپايمردي هميشگي خانم فرخنده مدرس و آقاي علي کشگر و “تلاش“ آنها، که نامش به قول عربها از آسمان افتاده است، به اين پاکيزگي انتشار نمييافت.
تصاوير کتاب از “وزير خاکستری“ کذائی و عکسهائی که در اين سالها دوستان از آلبومهای خودشان فرستادهاند گرفته شده است. از همه سپاسگزارم.
“من و روزگارم“ به دو زني پيشکش ميشود که بر زندگيم حق اندازه نگرفتني دارند؛ به مادرم ثريا جمالي و به همسرم هما زاهدي. در زندگي درازم با زنان اين را دريافتم که آنها به سبب خويشکاري يگانه خود به عنوان بُردارندگان گوهر زندگي، بررويهم آدمهاي بهتري هستند. اين پوزشنامهاي به هردو آنها نيز هست.
د. ه.
ژنو 2008
سالهای بی آرامی
يک
سالهای بی آرامی
اميرحسيني ــ جناب همايون، از دوران کودکيتان براي ما بگوييد. کي و کجا به دنيا آمديد؟ در چه خانوادهاي؟ برادران، خواهرانتان؟ لطفا توضيح کلي در اين زمينه بفرماييد.
همايون ــ من در آغاز پاييز، مهر 1307 /1928 در خيابان اسلامبول تهران و خانه پدر بزرگ مادريم ابوالقاسم که به خان ناظر شهرت داشت زيرا ناظر هزينههاي سفارت عثماني بود به دنيا آمدم. او املاکي در همان خيابان داشت که بخشي از آن درخيابان کشيهاي سرلشگر بوذرجمهري، که بارون هوسمن Haussman تهران است از ميان رفت. زندگياش در سطح بالاي طبقه متوسط آن زمان بود. در دوره رضاشاه نام خانوادگي جمالي را برگزيد که از نام جمال الدين واعظ اصفهاني، دائي مادر بزرگم و از سران جنبش مشروطه گرفته بود. چند بار به اروپا رفته بود که به او جاي شاخصي در خانواده ميداد. تصويري که از او به ياد دارم يک آقاي خوشپوش موقر اروپاي مرکزي است با همان رنگ و رو و مو و لباس. مردي بود متجدد و از معتمدان محل که مردم براي حل مشکلات و اختلافاتشان نزد او ميآمدند. مادر بزرگ مادريم زود درگذشته بود و او را نديدم. از خانواده صدر و صدر عاملي بود و با پارهاي رهبران مذهبي شيعه از جمله امام موسي صدر بعدي خويشي داشت.
نام پدرم نورالله بود، فرزند علي که خزانهدار مجلس شوراي ملي بود و تا بازنشستگي در همان شغل ماند. مردي مذهبي و قشري که با اذانهاي صبحگاهياش مزاحم خواب ما و همسايگانش ميشد. او به امانتداري شهرت داشت و داستانها از درستکارياش ميگفتند. چهرهاي سخت و قامتي بلند و خدنگ داشت و تا پايان زندگي همان ماند که هميشه بود. هنگامي که بازنشسته شد به جهانگردي در ايران پرداخت و جانش را در راههاي ناهموار و شرايط سخت مسافرت در ايران نيمه ويران آن سالها، دهه بيست و سي/ چهل و پنجاه، گذاشت. مادر بزرگ پدريم عاليه خانم از خانوادهاي اشرافي بود. زني بود کوچک اندام و مهربان. چهرهاي گلگون داشت مانند عروسکي که پير شده باشد. خانواده بزرگ خود را ــ چهار پسر و پنچ دختر ــ با توانائي اداره ميکرد. ما همه به او مامان جون ميگفتيم که نخستين نشانههاي فرنگي مآبي طبقه متوسط نوخاسته ايران به شمار ميرفت؛ اما تختخواب و ميز ناهارخوري منتظر نسل بعدي و خانه مادر و پدرم ماند و سامان زندگي اروپائي به تدريج و تا دهه چهل/60 به طبقه متوسط رسيد. وضع خانوادگي مادرم ثريا بسيار از پدرم بهتر بود. هر دو خيلي جوان بودند و من اولين فرزندشان بودم. پدرم در آن زمان کارمند مجلس شوراي ملي بود و در به دنيا آمدن من تنها بيست ودو سال داشت. مادرم هم تحصيلاتش را تمام نکرده بود و در همان نوجواني ازدواج کرده بود؛ چون نامادريش اصرار داشت که زودتر دخترها را شوهر بدهد. خالهام قمر نام داشت ولي همه او را بانو صدا ميزدند. به من بسيار نزديک بود و او را مادر دومي ميانگاشتم. زني بود توانا و مانند پدر بزرگم از نوع معتمد محل. خانواده ما زود از هم پاشيد. دو سال بعد، کمتر از دو سال، نخستين برادرم سيروس به دنيا آمد، و پدرم همسر ديگري گرفت و مادرم جدا شد و من با پدرم و همسرش زندگي ميکردم و برادرم چندي با مادرم زندگي ميکرد و بعد او هم به من پيوست و ما تا هفت سالگي من با نامادري بوديم. پدرم از نامادريمان هم جدا شد و من از آن خانم هم برادري دارم، شاپور. ما در هفته يک روز از بعد از ظهر پنج شنبه تا عصر جمعه ميتوانستيم با مادرمان باشيم. او خدمتگارش را که خانمي گرجي با موهاي حنائي بود دنبال ما ميفرستاد و او ما را با درشگه به خانه مادرم در شمال شهر زير خندق که خيابان شاهرضا را بر آن کشيدند ميبرد و آرزوي ما بود که اتوبوس سوار شويم که تازه در خيابانها راه افتاده بود.
يک سالي در خانه پدر بزرگ پدري زندگي کرديم تا باز پدر و مادرم با هم آشتي کردند. ولي زندگيشان هيچوقت به خوبي نگذشت و سالهاي کودکي و نوجواني من همه در اختلاف ميان پدر و مادر و در محيط بسيار پرتنشي سپري شد. سرانجام در حدود 19 يا 20 سالگي من پس از سومين ازدواج پدرم که برادر سوم و خواهري به نامهاي هوشنگ و ژينوس براي ما آورد، پدر و مادرم براي هميشه از هم جدا شدند و من با مادرم و برادرم زندگي کردم و بعد برادرم را فرستادم به آلمان که درس بخواند؛ و من و مادرم با هم زندگي ميکرديم تا هنگامي که او در 1348/ 1969در بيمارستاني در لندن درگذشت. تا من به کار روي آورم زندگي ما بيشتر با درامد نه چندان بالاي ملکي مادرم ميچرخيد. او به قول نظامي، زني سره بود؛ با چهرهاي دلنشين و ذوق ادبي و موسيقي که نتوانست پرورشش بدهد. دوستي که از سوي من به او در بيمارستان ميرسيد ميگفت تا پايان مراقب بود رفتاري داشته باشد که نزد فرنگيها آبروي ايرانيها حفظ شود. دلسپردگياش به ما دو پسرش، بويژه به من، هنوز مرا به رقت مياندازد. او نخستين خوشبختي بزرگ من بود.
پدرم چندي در کارمندي مجلس ماند و به توصيه علياکبر داور وزير دارائي وقت به آن وزارتخانه رفت و در آنجا تا مديرکلي و مستشاري ديوان محاسبات رسيد. داور با پدر بزرگم خويشاوندي نزديک داشت و من از کودکي دربارهاش ميشنيدم و قهرمان من بود و تاثير بزرگي بر زندگي من گذاشت. در او کاربري در عمل و جسارت در انديشه را ميپسنديدم و راهي را که او و نسل مديران رضاشاهي براي ميانبر زدن به توسعه يک جامعه واپسمانده قرون وسطائي در پيش گرفتند تنها راه ميدانستم. پدرم مردي خوشايند بود که از درستکاري به بي مسئوليتي رسيده بود. اعتنائي به پول نداشت و به آساني هرچه داشت ميبخشيد. من نيز هيچگاه با اشياء ارتباط گسستناپذيري نيافتم. استعدادهاي فراوان داشت که در زمينههاي محدود هدر کرد. از موفقيتهاي کوچک خرسند ميشد؛ از جمله به پيشرفتهاي من دلخوش کرد و از خودش دست برداشت. شعر ميگفت و يکي از ترانه سرايان ناماور زمان خودش بود و ترانههاي خوبي ساخت. از ۱۳۰۴/۱۹۲۵ تا حوالي 1320/1941 يک دوره فعال ترانه سازي داشت و بيشتر با جواد بديعزاده، آهنگساز و خواننده بزرگ آن زمانها کار ميکرد و اين دو نام در آن وقتها خيلي مشهور بودند.
در نتيجه من در يک محيط آشنا با موسيقي بزرگ شدم و آشنا با شعر؛ چون پدرم علاقهمند بود به ادبيات و آدم خوش صحبتي هم بود. من در مجالس دوستانش حاضر ميشدم و در گوشهاي مينشستم و گوش ميکردم و آنها با هم بحثهاي طولاني داشتند درباره اسلام، تاريخ ايران، ادبيات. خيلي براي من آموزنده بود. البته حالا که به آن وقت نگاه ميکنم طبعا سطح بحثها بالا نبود ولي براي ذهن من خيلي جذابيت داشت. در تربيت من شعر سهم بزرگي داشته است. پدرم عملا با شاعران بزرگ ايران ميانديشيد. فردوسي و حافظ را پيش از ده سالگي آشنا شدم. مادرم تقريبا تنها حافظ ميخواند. از فردوسي نه حکمت عملي، بلکه حس قهرماني نجيبانه را، نجابت در معني اشرافي آن که لزوما ربطي به خون ندارد، گرفتم که چند سالي بعد باز در بتهوون يافتم ــ زندگي روان در سطح بالاتر از روزانه، فراتر از مصلحت؛ يک زيباشناسي اخلاقي که در بوستان بويژه ميتوان يافت و از زرتشت آمد و در يونانيان بهترين استدلاليان خود را يافت. من هنوز نميتوانم فردوسي را بي گرهي در گلو بخوانم، حالتي که در پارهاي تکههاي بوستان نيز دست ميدهد. سعدي گلستان، با رندي و اخلاقيات دوپهلويش، فراورده يک دوران ازهم گسيختگي اجتماعي، چنانکه در حکومت اسلامي ميبينيم، آموزگار خوبي نبود. از قابوسنامه ميشد درسهاي عملي بسيار گرفت. همه اين کتابها را که نسل اول سخن سنجان (منتقدين ادبي) نوين ايران ويرايش کرده بودند در نخستين سالهاي رضاشاه با چاپ پاکيزه در اختيار تودهاي که داشت با همه چيز، از جمله ميراث فرهنگي بزرگش آشنا ميشد گذاشته بودند.
شاعري که درسهاي کارآمدني بيشتري داشت نظامي مخزن الاسرار و مقدمه ليلي و مجنون بود ــ دور از فضاي مذهبي ـ عرفانياش که يک دوره بيش از اندازه دراز تاريخ انديشه را در ايران پوشانده است. از نظامي، به روايت پدرم، دو بيت شنيدم که در آن کمسالي تا پايان معنيشان نرفتم و گمراه شدم. از “دولت طلبي سبب نگهدار / با خلق خدا ادب نگهدار“ ادب را در تنگترين مفهومش گرفتم. ولي منظور شاعر، ادب به معني پرداختن به مردمان است چنانکه احساس کنند از مهمترين کسانند. ادب به اين معني را تا با برادر خانمم خوب آشنا نشدم درنيافتم. او، در مکتب پدرش که از هر نظر مردي استثنائي بوده، براي دريافتن معني درست ادب به نظامي نيازي نداشته است. بيت ديگري که بيرون از بافتار context در ذهنم نقش بست و بهمان اندازه زيان زد: “هر چه در اين پرده نشانت دهند / گر نپسندي به از آنت دهند“ در باره سخن است و دنباله اين بيت که “به که سخن دير پسند آوري / تا سخن از دست بلند آوري.“ دير پسندي همه جا خوب است ولي تنها در زيبا شناسي است که هر چه نپسندي به از آنت دهند. در بيشتر جاهاي ديگر، تنها همان نشان ميدهند. اينها را دير دانستم. فرصتها را ديگر نميشد بدست آورد و فاصلهاي که در همه مناسباتم هست (که مانند اصرار به تدوين اخلاقيات و نظام رفتاري ويژه خودم، يکي از کم ضررترين پيامدهاي فرزند خانواده شکسته بودن است) کمتر اجازه داد ادب نظامي را بجاي آورم. آن پرورش فکري آغشته به ادبيات فارسي بزرگترين بهرهاي بود که از کودکي و نوجواني گرفتم و زمينهاي شد براي مطالعات بعدي من. کلاسيکها براي سالهاي شکلگيري شخصيت و ذهن بهترين آموزگارانند. نسبيگرايان فرهنگي که در دانشگاههاي امريکائي عرصه را بر آموزش کلاسيکها تنگ کردهاند “ذهن امريکائي را (به گفته آلان بلوم) ميبندند. “جفرسون زماني گفته بود که “حيطه واقعي شعر، دانش دل آدمي است و دانشي از اينگونه که با خواندن به دست ميآيد به هر چه ميارزد.“
آن سالهاي بازسازي ايران بود؛ دوره رضاشاهي و سالهاي آشنايي با تاريخ ايران؛ و برآمدن روح ناسيوناليستي مردم ايران بود. نام خود من نشانهاي از اين روحيه تازه است. من احتمالا يکي از نخستين داريوشهاي پس از دوران باستان ايران هستم. قرنها نام داريوش بر پسران در خانوادهها گذاشته نميشد و آن وقت که نام من داريوش گذاشته شد شايد در همه ايران ده پانزده داريوش نميشد يافت؛ و باز نام خانوادگي من که همايون است نشانه علاقه آن نسل بود به اينکه نامهاي ايراني بر خودشان بگذارند. رضاشاه دستور داده بود که مردم نام خانوادگي داشته باشند و پدر من با سليقه بهترش نام همايون را براي خانواده برگزيد؛ چون پدر بزرگ مادرش امين همايون، خزانهدار شخصي ناصرالدين شاه، بود و آن تکه همايون را گرفت. اگر به پدر بزرگم ميبود نام خانواده من عاصي ميشد و من طبعا آن را نيز مانند بسياري علائق ديگر که تحميلي و نه به ميل خود ميانگاشتم دور انداخته بودم. اين همه نشان ميداد که چه فضايي در آن وقت حکمفرما شده بود. يکباره از عبدالحسين و ابوالحسن و عبدالعلي؛ و اعظم و وقار و آفاق و افتخار و فخري (نامهاي عموها و عمههايم) به داريوش و سيروس و شاپور و هوشنگ و ژينوس و ميترا… رسيده بوديم. ديگر نامهاي فارسي به ويژه برگرفته از شاهنامه و تاريخ باستاني ايران بسيار زياد شده بود. در سال اول دبستان آموزگارم مرا يوش صدا ميکرد و تلفظ داريوش را دشوار مييافت. او ريش بلند سفيدي داشت و آخوندي بود که رضاشاه وادارش کرده بود شغل سازندهتري برگزيند.
ما هم با اين احساس تند ناسيوناليستي در آن سالها بزرگ شديم و من تاريخ ايران و بعد تاريخ جهان را دنبال ميکردم. خيلي زياد به تاريخ علاقهمند بودم و به روزنامه. از هشت سالگي آغاز به خواندن هر روزه روزنامه کردم و از همان حدودها شروع به خواندن تاريخ. در آن دوره کتاب بسيار کم بود و کتابهاي کودکان اصلا نبود و من که خواندن و نوشتن را از پنج سالگي از پدرم فرا گرفته بودم (پدرم حروف الفبا را روي تکه کاغذهائي ميبريد و هر بامداد چندتائي به من ميداد که با آنها بازي کنم و از رويشان بکشم و شب آنها را به من ميآموخت) هرچه دم دستم بود ميخواندم، از جمله روزنامههائي که زير فرشها پهن ميکردند؛ و منظره من که در ميهمانيها گوشه فرش را بالا زده بودم و بيتوجه به پيرامونم روزنامه زيرش را ميخواندم در محافل خانوادگي و دوستان مشهور شده بود. نخستين بحران جهاني که دربارهاش خواندم حمله موسوليني به حبشه در 1935 بود. سينما تفريح بزرگ ديگر ما بود. در سالني کوچک که کفش از خاک پوشيده بود بر نيمکتهاي دو سوي سالن مينشستيم و فيلمهاي صامت را ميديديم و کسي در ميان رديف نيمکتها راه ميرفت و داستان فيلم را برايمان ميگفت. به زودي فيلمهاي ناطق را هم در سينماهاي بهتر ديديم که با مادرمان ميرفتيم.
پس از کلاس اول دبستان پدرم مرا نزد مدير دبستان مروي برد که پيش از آن مدرسه مذهبي بود و بعد دبيرستان شد و از او خواست که مرا در کلاس سوم بپذيرد. او با ديدن کارنامه درخشانم گفت اگر در امتحان هوش قبول شوم موافقت خواهد کرد و از من پاسخ اين مسئله را پرسيد که اگر روي درختي سي وسه گنجشک نشسته باشند و يک شکارچي با تفنگ ساچمه شش گنجشک را بزند چند گنجشک روي درخت خواهد ماند؟ من پاسخ دادم هيچ و به کلاس سوم رفتم. اين رويداد مرا بيشتر انگشتنماي خانواده و نگران نظر ديگران کرد. کوشش سالها لازم آمد که از آن توجه مبالغهآميز به قضاوت ديگران درباره خودم بکاهم اما خوشبختانه هيچگاه بيش از اندازه نگران قضاوت ديگران درباره عقايدي که به درستيشان اطمينان داشتم نبودم. در آن سال براي آخرين بار به دست پدرم تنبيه شدم. مشق نوشتن را دوست نداشتم و اتلاف وقت ميشمردم (خطم هيچگاه خوب نشد) و وقتي آموزگار براي تصحيح دفترهاي مشق از ميزي به ميز ديگر ميآمد زير ميز ميرفتم و همشاگردان تنگتر مينشستند. تا روزي حيلهام کشف شد و آموزگارم به پدرم خبر داد. پس از آن تصميم گرفتم ديگر به چنان اهانتي تن در ندهم. آن پيش افتادن يک ساله ديري نپائيد و در دبيرستان با ترک تحصيل و امتحان ندادنها بيش از جبران شد. در کلاسهاي ابتدائي کتابهاي تاريخ درسي را ميخواندم و به زودي تاريخ ايران باستان پيرنيا بدستم رسيد که زمينه اصلي تفکر سياسي من شد. در آن ايران نويني که از ويرانهها روي پايش ميايستاد ذهن تاثيرپذير کودکانهام از افتخارات ايران کهن سرشار شد. زندگي من بايست وقف بازسازي و رساندن ايران به جاي شايستهاش در جهان ميگرديد. من براي زندگي آسوده ساخته نشده بودم. خواندن روزنامه و تاريخ که در من ماند و علاقههاي اصلي زندگيم شد، و بعد سياست البته، مرا از مسير عادي زندگي که عموم همسالانم دنبال کردند بيرون انداخت.
تحصيلاتم را در تهران ادامه دادم و در دبيرستانهاي ايرانشهر و البرز و چند سال بعد در دبيرستان دارائي به پايان رساندم. تا سيزده چهارده سالگي شاگرد خوبي بودم و بويژه در فارسي و انشاء و تاريخ و جغرافيا کسي به پايم نميرسيد. از همان کودکي مشهور بود که لفظ قلم حرف ميزنم. (يادم هست در نه سالگي به دوست پدرم که مانند من تازه با شطرنج آشنا شده بود گفتم من از شما جهانديدهترم.) اين داستانها در ميان خويشان و دوستان ميگشت و کمک ميکرد که از همان هشت نه سالگي درباره استعدادها و توانائيهايم به اشتباه بيفتم. موقعيت ويژهاي که در پيرامون کوچک خود پيدا کرده بودم مرا بيش از اندازه به خود مشغول ميکرد و از حالت طبيعي ميانداخت. اندک اندک که غرورم افزونتر شد به انديشه غيرممکن بازساختن خود، چنانکه گوئي طبيعت و منش من لوح سپيدي است، افتادم. ديگر کسي را قبول نداشتم. پدر و مادرم با فضاي ناخوشايندي که در خانه بوجود آورده بودند خود را از چشمم انداخته بودند و من تصميم داشتم مانند هيچکس ديگري در پيرامونم نباشم. نميتوانم بگويم که همه کوششهايم هدر رفت زيرا عادت از بيرون به خود نگريستن مرا به تصحيح پارهاي بدترين ضعفهايم آمادهتر کرد. ولي اينهمه دست بردن در خود به واکنشهاي عاديتر، و براي زندگي، سودمندتر، آسيب ميزند. اموري هست که ميبايد بيانديشه زياد و “از روي طبع“ انجام داد.
در نه سالگي بيماري فلج کودکان گرفتم و بهار و تابستان 1317/ 1938 را با دردهاي سخت و در بستر سپري کردم و با همان حال امتحانات سال چهارم را گذراندم. آن سال در دبستان ايراندخت درس ميخواندم که يکي از دبستانهاي پسرانه و دخترانه بود و پس از رضاشاه زير فشار آخوندها مدتها متروک شد. انگشتان و کف پاي چپم فلج شد و پزشکان گفتند ميبايد آن را برق بگذارم. مدتي در بيمارستان شوروي که آن زمان از بهترينها بود پايم را برق گذاشتند تا پاشنهام سوخت و وضع بدتر شد. ناچار پاشنهام را جراحي کردند و گوشتهاي سوخته را برداشتند ولي داروي بيهوشي هنوز به ايران نرسيده بود يا در آن بيمارستان نميدانستند. هنوز فريادهائي که کشيدم در گوشم است. آنها که پيوسته حسرت گذشتهها را ميخورند و از سخت شدن زندگي در دنياي نوين مينالند به گفته ولتر در پاسخ لايب نيتز “ما در بهترين جهان ممکن زندگي ميکنيم“ به سنگ کليه دچار نشدهاند. آن نخستين از سه جراحي بر پاي چپم بود و تا عمل آخري در شش دهه بعد همه عمر با ناراحتي راه ميرفتم. در سالهاي آخر هر گامم با درد همراه بود. کودکيم در بيماريهاي سخت گذشت که از نيش پشه و آلودگي آب و خوراک ميآمد. آن سالهائي بود که در تهران به گفته وندل ويلکي، فرستاده ويژه روزولت، “در شمال شهر در جويها آب آغشته به کثافت جريان داشت و در جنوب کثافت آغشته به آب.“ مدتي از ترس يا به دليل دچار شدن به مالاريا جوشانده پوست بيد به ما ميدادند که صورت مثالي مزه تلخ است. داروهاي آن زمان همه بسيار بدمزه و حتا دل بهمزن بودند، بدترينشان فلوس و بويژه روغن کرچک. پدرم به همه ميگفت که من بيآنکه خم به ابرو بياورم آن داروها را سر ميکشم و من آن شکنجهها را به رعايت نام نيک با خوشروئي تحمل ميکردم. او در پرورش فرزندانش خشن بود، جز شاپور که دستش به او نميرسيد. در سالهائي که تازه راه افتاده بودم اگر در زمين خوردن گريه ميکردم با دسته کليدش به پشت دست من ميزد.
هنگامي که کارنامه ششم ابتدائي را گرفتم که در آن زمان مرحله بسيار مهمي بود پدرم مرا مخير کرد که دوچرخهاي برايم بخرد يا يک دوره شش جلدي تاريخ جهان آلبر ماله را. من کتابها را ترجيح دادم و تابستان پس از آن را به خواندنشان گذراندم که تجربه شگرفي بود و روزها مرا در حالتي رويائي ميبرد. تاريخ آلبر ماله (و ژول ايزاک که آن را به پايان رساند) را در فرانسه در دبيرستانها درس ميدادند ولي در آن زمان بهترين دوره تاريخ جهان به فارسي بود و وزارت فرهنگ ترجمه آنها را به مترجمان تواناي زمان سفارش داده بود از جمله نصراله فلسفي و رشيد ياسمي و عباس اقبال آشتياني. تا مدتها به آن تاريخ برميگشتم و هنوز گاه و بيگاه در حافظه به ياريم ميآيد. احساس تاريخي، و خطي را که از پيشرفت در طول هزارهها کشيده شده است و هر از چندگاه بدست ملت يا ملتهائي ميافتد از آن کتابها گرفتم. ترجمه خوب کتابهاي غرب در دهه سي (ميلادي) اندک بود و من با بسياري شاهکارهاي ادبي، مانند فاوست، به ساده شدهترين صورت داستاني آن، چنانکه در آئينه ذهن مترجم ناتوان بازتابيده بود، آشنائي يافتم و نميفهميدم که آن شاهکاري که در اينجا و آنجا دربارهاش نوشته بودند پس کجاست؟ (بعدها در مورد جنگ و صلح نيز پيش آمد). چه ساعتهاي دراز را به خواندن ياوههائي هدر کردم که در دهه سي و چهل ميلادي به عنوان ترجمه به خورد ما ميدادند. آثار نويسندگان و شاعران ايراني هم وضع بهتري نداشت. جامعهاي در نخستين مراحل گذار فرهنگي، سياه مشقهايش را مي نوشت. از نيمه دهه چهل بود که ترجمههاي خوب به شمار زياد به بازار آمد. در خواندن کتابهائي که حتا براي ذهن کودکانه من سطحي بودند به زود گذشتن از واژهها و سطرها عادت کردم که به من مزيت تندخواني به فارسي بخشيد و بيدقتيام را نيز افزون کرد.
پدرم از همان کودکي مرا براي تحصيلات پزشکي آماده ميکرد و براي تشويق بيشترم، از همان نوجواني به من در خانواده بجاي نامم دکتر خطاب ميکردند. ولي کمتر کودکي مانند من مسير زندگيش را از همان آغاز تعيين کرده است. با پدرم سخت درافتادم و يک سالي با هم سخن نميگفتيم تا در حادثه برخوردم با مين آشتي کرديم. با او در همه زمينهها از مذهب گرفته تا ادبيات اختلاف پيدا کرده بودم. از جهان سنتي خانواده و جامعهام بيرون زده بودم. او معايب خودش را در من ميديد و خشمگين ميشد و من معايب خود را به گردن او ميانداختم. در سنيني بودم که نوجوان، همان کودک سراپا غرق در خويش و بيخبر از ديگران است با آزاديها و امکاناتي فراتر از ظرفيت خود، و نخستين قدرت نمائياش در افتادن با پدر و مادر و محکوم کردن آنهاست ــ تنها کساني که ميتواند به آنها زور بگويد. در سالهاي پختگي است، به معني اندکي از خود بيرون آمدن و خود را بجاي ديگران هم گذاشتن، که قدر خانواده، حتا خواهر و برادران رقيب، بر انسان آشکار ميشود.
بسيار متاسفم که زود تر ارزش فداکاريهاي مادرم و صفات استثنائي او را نشناختم. او به قول شکسپير يک ستون (برج) قدرت بود. سختيها را تاب آورد و ما را حفظ کرد و از خود زد تا ما کمتر سختي بکشيم. در نگرش من به مسئله زن در جامعه، در گرايش تند فمينيستي که از ديرباز پيدا کردهام، مادرم نفوذ اصلي بوده است. او نخستينبار مرا با سرنوشت زن به عنوان سنگ زيرين آسياي دين و قدرت، فرهنگ و جامعه، آشنا کرد. اما دههها گذشت تا شناخت بيشتر و بهتر بارسنگيني که طبيعت و اجتماع بر دوش زن گذاشتهاند، سرانجام نگرش “سينيک“ مرا در رابطه با زنان تغيير دهد و به حقيقت آنچه در زنان به غلط رياکاري ميانگاشتم پي برم. فرض اصلي من اين بود که زن و مرد برابرند و نميتوانستم دريابم که زنان حق دارند به گفته سعدي ديدار نمايند و پرهيز کنند. اندک اندک دريافتم که برابري در ميان نيست و همه هزينههاي جسماني و اجتماعي رابطه زن و مرد بر دوش زن است. همه رنج و خطر فرزندآوري با زن است و رابطه جنسي در بيشتر تاريخ و تقريبا همه اجتماعات انساني براي مرد نشان افتخاري بر سينه، و براي زن لکهاي بر دامن بوده است. زنان حق داشتهاند و هنوز در جامعههاي نيمه وحشي ما حق دارند که براي حفظ جان و آبروي خود با احتياطتر و خويشتندارانهتر از مرد رفتار کنند. برابري ــ باز نه به کمال ــ از دهه شصت سده پيش با کنترلي که نخستين بار زنان بر دستگاه باروري خود يافتند؛ و در جامعههاي پيشرفته باختري، با برابري حقوقي فزاينده پديد آمد. از همان زمانهاست که ميبينيم زنان در رابطه با مردان کمابيش برابر رفتار ميکنند.
از نخستين سالهاي نوجواني با نيما يوشيج و صادق هدايت آشنا شده بودم؛ ققنوس و خروس را ازبر داشتم و بوف کور از همان نخستين جملهاش روان درد آشناي يک نوجوان سيزده ساله را عميقا خراشيده بود. هنوز کودکي بيش نبودم ولي تابستانها هر روز به کتابخانه مجلس شوراي ملي ميرفتم که نوه خزانهدار آن را به آساني راه ميدادند. در آنجا هر چه دستم ميرسيد ميخواندم. “ايران امروز“ را که مجله نفيسي بود و از سوي يک اداره دولتي، شايد وزارت فرهنگ، انتشار مييافت در آنجا کشف کردم. ايران امروز به تاريخ ايران، پيشرفتهاي کشور، و مباحث ادبي و سياسي پايهاي ميپرداخت و بزرگترين نويسندگان آن روز ايران در آن مينوشتند. پس از رضاشاه از انتشار باز ايستاد. در ايران امروز بود که نخستين بار با مبحث تجدد آشنا شدم. رشيد ياسمي مقالاتي در آن زمينه مينوشت. من چيز زيادي از موضوع نميفهميدم ولي عنوان بحث، “شمول تجدد“ را خوب به ياد دارم و چه بهتر ميبود که مفهومش را زودتر در مييافتم. عيب کارم اين بود که بسيار چيزها را پيش از موقع خواندم و به خيال اينکه چيز تازهاي براي من ندارند به موقع به آنها باز نگشتم.
مشتري و خواننده مجلات مردم حزب توده و سخن و موسيقي بودم و از آنها به روندهاي تازه در ادبيات و هنر راه ميبردم. با شکسپير از ترجمه شاعرانه اتللو کار مسعود فرزاد در مجله موسيقي آشنائي يافتم. در خانه راديو داشتيم و با شنيدن برنامههاي بي بي سي در درياي موسيقي کلاسيک غوته ميزدم. بسياري آثار در گوشم سنگين بود و عموما ناآشنا، ولي ميدانستم که اشکال در گوش من است و اين زباني است که ميبايد بياموزم. آثاري که نوشتنشان ماهها و گاه سالها وقت گرفته بود و اجرايشان چنان نوازندگان و ارکسترهائي لازم ميداشت طبعا کوششي سزاوار از شنونده ميخواست و نميتوانست با سليقه موسيقي کودکانه، در هر سني، قضاوت شود. بعدها در جائي به عبارت “تاثير متمدن کننده موسيقي موتزارت“ برخوردم و حقيقتي که در آن آغاز نوجواني تنها ميشد در پرده ابهام احساس کرد به روشني برايم نمايان شد. انسان چگونه ميتواند پس از آن خواندنها و شنيدنها خودکامه tyrant کوچکي که همه ما در کودکي هستيم و بسياري از ما تا پايان زندگي از آن بدر نميآئيم باقي بماند؟ در خود من آن تاثير متمدن کننده، سالهاي دراز لازم ميداشت، اگر هيچگاه، به آنچه ميبايد رسيده باشد. در هنگامه جنگ و زير بمبارانهاي هيتلري، راديوي رسمي بريتانيا با گشادهنظري، موسيقي شگرف آلمان را با اجراي ارکسترهاي بريتانيائي به فراواني پخش ميکرد. حتا واگنر را بار نخست از بي بي سي شنيدم. اين يکپارچگي integrity اخلاقي و توانائي فاصله گرفتن از خود، در کنار صفات اخلاقي ديگري که به تدريج در انگليسيها دريافتم ــ رويکرد منصفانه fair play؛ پابرجائي و سرکشي دربرابر ناکامي، که به آن لبهاي بهم فشرده stiff upper lip ميگويند،understatemet که از بس از روحيه ما دور است هيچ واژهاي برايش در فارسي نمييابيم و دوري از سخنان پر آب و تاب، و کمرنگ کردن موضوع را که برعکس بر تاثير آن ميافزايد ميرساند (من در نوشتن بيش از سخن گفتن بکار ميبرم که چنان با گوش فارسي زبان بيگانه است که اثر سخن را از ميان ميبرد؛) طنز خشک که صورت ديگري از understatement است؛ دست انداختن خود؛ وفاداري به دوستان؛ ادب و خويشتنداري ــ همه اين ويژگيها که کاراکتر مشهور انگليسي را ميسازند مرا شيفته خود کردند؛ و آن اقتصاد و فلسفه سياسي که بزرگترين هديه بريتانيا به جهان است. با آنکه در سياست ضد انگليسي بودم معلمي بهتر از بريتانيائيها براي خود نميشناختم. دنيا از هيچ ملتي بيش از آنها نگرفته و نياموخته است. در ميان پانزده ملتي که در جهان بيشترين تاثير را کردهاند ــ ما يکيشان ــ بريتانيائيها رتبه اول را دارند.
يکي از دوستان پدرم، رفاهي، کتابفروشي ممتازي به نام قلم سعدي در چهار راه مخبرالدوله داشت. همراه پدرم گاهگاه به آنجا ميرفتيم. نخستين آشنائيها با رودکي و فرخي و مسعود سعد و سنائي و خاقاني و ناصر خسرو و اسرارالتوحيد و تاريخ بيهقي در آنجا دست داد. چشمهسار شاعران خراساني را تشنهوار مينوشيدم. پدرم و دوست کتابفروش بارها مرا اشگ در چشم يافتند. زيبائي و نيکي از همان هنگام بسيار بيش از تلخکامي و تراژدي شخصي، مرا متاثر کرده است. در خواندن فرخي حالي داشتم که در شنيدن برامز دست ميدهد. نميخواستم آن تغزل و تشبيبها در قصايد و مسمطها پايان يابد. با مولوي مثنوي، مگر تکههاي شاعرانهاش، زياد ميانهاي نداشتم و مثنوي را نخستين بار پس از شنيدن خبر مرگ مادرم چند روزي از همه کناره گرفتم و به تمام خواندم. فرهنگنامه (دائرهالمعارف) جهانبيني قرون وسطائي ماست. از آن کتابهاست که با همه بزرگي، ميبايد گزينشي خواند. ما امروز به همه آن نياز نداريم ولي آنچه از مثنوي به درد امروز ميخورد پيامبرانه است. زمستان پانزده سالگي را زير کرسي به خواندن فرهنگ نوبهار گذراندم. واژهها و معانيشان را ميخواندم و بيشتري را از ياد ميبردم ولي آموزش خوبي بود. خواندن برايم به صورت بيماري در آمده بود. در خيابان هم ميخواندم. يکبار پايم به چالهاي رفت و مدتي نميتوانستم راه بروم. بار ديگر در 1340/1961 که موقتا در يک مجموعه آپارتماني با مادرم زندگي ميکرديم کتابخوانان به ساختمان ديگري رفتم و به دري که خيال ميکردم آپارتمان ماست کليد انداختم و خوشبختانه زود دريافتند که اشتباه کردهام. از آن وقت اين عادت را ترک کردم.
آنهمه خواندن طبعا مرا از پيرامونم جدا ميکرد. از همه فاصله گرفته بودم و ديگر ميخواستم هرچه بيشتر با پيرامونيانم تفاوت داشته باشم. مذهب، نخستين ميدان برخورد جدي در خانوادهاي بود سخت مذهبي. مادرم هر ماه روضهخواني داشت و سه چهار روضهخوان ميآمدند و خانمهاي دوست و خويشاوند و بچههاي همراهشان را به گريه ميانداختند. در چهارده سالگي با آنکه اعتقاد مذهبيام هنوز برجاي بود آنها را آنقدر به بحث گرفتم و ناچار از ياوهگوئي کردم که ديگر نيامدند و روضهخوانيهاي خانه ما موقوف شد. در کتابخانه نه چندان بزرگ پدرم که همهاش را خوانده بودم کتابي به نام بحيره (درياچه) بود از معجزات حضرت در کربلا و به اندازهاي به نظرم سخيف آمد که در ايمان کودکانهام رخنه افکند. در شانزده سالگي ديگر اعتقادات ديني برايم بيمعني شده بود. به خرد خودم و آن قانون اخلاقي که کانت در دلش داشت بسنده کردم (با کانت بعدها آشنائي يافتم و کاش زودتر به فرايافت کانتي آزادي و حقوق فردي و نظام قانون اساسي که از همان جا بر ميآيد پي ميبردم.) احساس شرم براي جلوگيري از بدکنشي بيش از نويد بهشتي که جويهاي شير و عسلش اشتها را کور ميکرد، و بيم دوزخي که از زهر مار و بوي گوشت سوخته پر بود کار ميکرد. گودرز شاهنامه پس از آنکه در رزمي تن به تن پيران را “به هفتاد کين برادر، پسر“ از پاي درميآورد از بريدن سر او بر نميآيد زيرا “چنان بدکنش خويشتن را نديد.“ الهيات را فراتر از ادراک بشري ميديدم و کتابهاي مقدس را بيش از اندازه محلي يا دورهاي و حتا شخصي و پر تناقض مييافتم. (ترجمه فارسي عهد قديم را با وامگيري از يک دوست همشاگرد يهودي در همان آغاز نوجواني خوانده بودم؛ و با آموزه)دکترين)هاي اسلامي شيعي بيش از سهم يک نوجوان آشنائي يافته بودم.) بيشتر که دانستم جهانبيني زرتشتي با تکيهاش بر مسئوليت کيهاني انسان و همپايگياش با اهورامزدا در نبرد با اهريمن، انسانيت يهودي ـ مسيحي، آزادمنشي بهائي، جهانشناسي cosmology “ودائي“ را ستايش کردم. فيلسوفان رواقي با اعتقادشان به حقوق طبيعي (فطري؛) و به مسئوليت و تنهائي انسان در اين جهان؛ و تن دردادن و خم به ابرو نياوردن دربرابر امر ناگزير (به شرط آنکه انسان پيش از موقع حکم به ناگزيري ندهد، که بعدها دانستم) بيشترين تاثير را بر من گذاشتند. پس از آشنائي با فلسفه دانستم که اگنوستيکagnostic هستم ــ ناتوان از پي بردن به حقيقت آفريننده و بينياز از مذهبي که تسلي ميدهد و جلو بدکاري را ميگيرد. از اسپينوزا يگانگي آفريدگار و آفريده (طبيعت) را آموختم که با رسيدن به واقعيت پروردگار از واقعيت طبيعت در الهيات تفاوت دارد. رويکرد من به مذهب بعدها در کسانم، حتا اندکي در پدر و مادرم، اثر کرد. پدرم مسلمان آزادمنشي از جهان رفت ــ آنچه هر مسلماني با برداشت گزينشي از دين ميتواند بکند. (آخوندها خود گزينشيترين رفتار را با دين دارند.)
از سيزده سالگي، من مانند همسالانم، به قول دکتر عاليخاني “بچههاي رضاشاهي،“ با تحول بسيارناگواري، با تکاني سخت روبرو شديم و آن حمله نيروهاي متفقين بود، شوروي و انگلستان، به ايران. در 1340/1920 وقتي متفقين ايران را اشغال کردند من آخرين ماههاي دوازده سالگيام بود و از سيزده سالگي ديگر وارد محيط سياسي تندي شدم. ما که چند صباحي بيش نبود از تسلط خارجيها رها شده بوديم، در آغاز برآمدن رضاشاه، که آن وقت عنوان سردار سپه داشت؛ و شايد اصلا فقط بيست سال، در يک تاريخ نسبتا طولاني، آزاد از اشغال و امر و نهي خارجي در ايران زندگي کرده بوديم، ناگهان باز حمله تازهاي را ديديم که بر سرمان فرود آمد. براي من که با تاريخ ايران آشنايي کافي در همان هنگام پيدا کرده بودم اين حمله و اشغال يادآور تحقيرهاي صد و پنجاه سالهاي بود که ما از دست روسها و انگليسيها کشيده بوديم: از جنگهاي ايران و روس اوايل قرن نوزدهم تا مداخلات بريتانيا در مساله افغانستان دو بار و فرستادن کشتيهاي توپدار به بوشهر، به بندرهاي ايران، و نيروهاي نظامي دو کشور در جنگ اول که ايران را به کلي اشغال کردند و سراسرش را درنورديدند. همه اينها براي من زنده شد و مرا بسيار متاثر کرد. ديگر از همان وقت ما با بچههاي همسالمان، با نوجوانان سيزده چهارده ساله گروههاي کوچک سياسي تشکيل داديم و مشغول فعاليت شديم. در اوايل ميخواستيم با نيروهاي اشغالي بجنگيم؛ با شيوههاي کودکانه. مثلا دو طرف خيابان بايستيم، سيمي را بگيريم و موتور سوارهاي خارجي را پرت کنيم. اين کار را نکرديم و عملي نشد. ولي در اين سطحها ميخواستيم مبارزه بکنيم. البته روي ديوارها شعار مينوشتيم و به انگليس و شوروي حملات زباني ميکرديم. بين همسالانمان تبليغات ميکرديم، آنها را برميانگيختيم.
سوم شهريور يکي از فاجعههاي تاريخ ايران است و نه تنها سير پيشرفت کمابيش منظمي که سرتاسر جامعه را فراگرفته بود دو دههاي متوقف کرد بلکه در 25 ـ 1324/46 ـ 1945 ايران را با خطر جدي تجزيه روبرو ساخت. ولي در دست تاريخنگاران سياسي، مانند همان 21 آذر که تاريخ آغاز و پايان پاره پاره شدن ايران بود، زير سايه رويدادهاي ديگري (حتا 16 آذر) رفته است.
امير حسيني ــ شما از سوم شهريور 1320 خاطره اي داريد؟
همايون ــ بله، روز سوم شهريور ما در منزل بوديم و با برادرم بازي ميکرديم، چون مدارس هنوز باز نشده بود و صداي تيراندازي شنيديم. توپهاي ضدهوايي تيرانداري ميکردند و ما به خيابان آمديم و آسمان را نگاه کرديم و هواپيماهايي را ديديم که برفراز تهران بودند و توپهاي ضدهوايي شليک ميکردند و هواپيماها اعلاميههايي ميريختند علاوه بر بمب، و آن اعلاميهها حمله به رضاشاه بود و اينکه آمدهايم و مردم ايران را ميخواهيم آزاد کنيم و براي آزاد کردن مردم ايران از استبداد آمدهايم. اين خاطره من است از سوم شهريور. که بلافاصله البته ترس همه را گرفت و همهچيز ناياب و همهجا بسته شد و ديگر دوران تيرهاي آمد و چندين سال ايران در اشغال خارجي زندگي خيلي دشواري داشت و مردم در بدترين شرايط به سر ميبردند. نان جيرهبندي شده بود چون گندم را متفقين براي نيروهاي خودشان ميبردند و سيلوهايي که رضاشاه ساخته بود براي انبار کردن گندم در تهران و بعضي شهرهاي بزرگ، شروع کردند به پختن نان مخصوصي که به نان سيلو معروف بود. کم کم بجاي نان آشغال و کثافت و حشرات مرده همراه با مقداري آرد و سنگريزه به خورد مردم ميدادند. چيز وحشتناکي بود و همينطور همهچيز کمياب شده بود. در خيابانها سيبزميني ميفروختند. مردم ميرفتند، آنهائي که تازه از عهده برميآمدند، اين سيبزميني را ميخوردند بجاي نان و برنج که نبود.
امير حسيني ــ اشاره کرديد که در اعلاميههايي که برفراز تهران ريخته شد نوشته شده بود که ما براي آزادکردن مردم ايران از استبداد آمدهايم. مردم ايران، دستکم مردم تهران، در آن زمان از رضاشاه ميترسيدند يا اينکه او را به خاطرخدمتي که به کشور کرده بود دوست داشتند يا اينکه واقعا منتظر بودند که فرضا روسها بيايند و ايران را آزاد کنند؟ نگاه عمومي مردم به رضاشاه چه بود؟
همايون ــ مردم مسلما انتظار نداشتند که روسها يا انگليسها ايران را از دست کسي آزاد کنند و آنها را دشمنان اصلي ايران ميدانستند و خاطرات دوران تسلط استعماري و مداخلات آنها هنوز همه جا زنده بود و البته رفتار بعديشان هم اين خاطرات را بيشتر زنده کرد. ولي در اين ترديدي نيست که رضاشاه در آن موقع به هيچروي محبوبيت گذشته را نداشت و مردم خسته شده بودند و در سالهاي آخر رضاشاهي تورم هم زياد شده بود. براي اينکه اقتصاد ايران درست اداره نميشد و همهچيز دولتي و ديواني بود و مقامات پايين در ادارات و مقامات بالا به زورگويي عادت کرده بودند و اصولا فلسفه رژيم زورگويي و پيشرفت به زور بود. شايعات زياد ــ که شايعه هم نبود و درست بود ــ درباره مالاندوزي رضاشاه برسر زبانها بود که صدمه شديدي به اعتبارش وارد کرده بود و اينها را من از مجالسي به ياد دارم که دوستان و خويشان برگزار ميکردند و ما بچهها آن گوشهها مينشستيم و گوش ميکرديم و خيلي چيزها دستگيرمان ميشد. خود من البته آن وقت بسيار کوچک بودم. روزنامههاي ايران هم مطلقا به عنوان منبع درست اطلاعات قابل اطمينان نبودند. ولي پيدا بود که فضاي جامعه فضاي بسيار ناراضي و خستهاي است. مردم در عين اينکه از پيشرفتها خشنود بودند ولي آنها را مسلم ميگرفتند و بيشتر ميخواستند. بيشتر هم ميشد. اما تلاش تبليغاتي متفقين هيچکس را متقاعد نکرد و همه حمله سوم شهريور را به عنوان يک فاجعه ملي تلقي کردند، جز گروهي از سياستپيشگان که فورا به پابوس اربابان قديمي رفتند و يک دسته روشنفکران که از همان سالهاي مياني رضاشاهي به دنبال ناکجا آباد کمونيستي افتاده بودند و ورود سربازان شوروي را به ايران يک مائده آسماني شمردند و رفتند و دنبال کردند و کار را به جاهايي که بعدها ديديم رساندند.
امير حسيني ــ فعاليت سياسي شما از کي آغاز شد؟
همايون ــ اولين فعاليت سياسي مهم ما در هفده آذر 1321 شد، که آن وقت حکومت قوامالسلطنه بر سر کار بود و وضع نان خيلي خراب شده بود در ايران و در تهران، و دانشآموزان مدارس از دبيرستان البرز ، دبيرستان ايرانشهر و چند دبيرستان ديگر به سوي مجلس راه افتادند و اين اولين تظاهرات بزرگ خياباني در سالهاي پس از رضاشاه بود. در آن تظاهرات من شرکت داشتم و ما رفتيم به مجلس و به عمارت بهارستان وارد شديم و مجلس را اشغال کرديم و سخنرانيها بود و من خودم را در حالت انقلابيان 1830 فرانسه احساس ميکردم و شعار ميدادم “به مجلس برويم!“ حکومت قوام روزنامهها را بست ولي سرانجام دوام نياورد و سقوط کرد. مسئله مملکت با آن تظاهرات که از جاهاي ديگر و با مقاصد ديگر راه انداخته بودند حل نشد، چيزي عوض نشد. براي اينکه همچنان متفقين خواربار را از ايران ميبردند و مردم را گرسنه ميگذاشتند.
امير حسيني ــ اين تظاهرات صرفا يک تظاهرات دانشاموزي بود يا اينکه …
همايون ــ بله، اساسا دانشاموزي بود. کسان ديگري هم پيوستند ولي عمده نيروها دانشآموزان بودند. و من وقتي عصر به خانه برگشتم ــ صبح رفته بودم به مدرسه و انتظار داشتند که بعد از ظهر برگردم و ساعتها بعد برگشتم ــ پدر و مادرم با نگراني پرسيدند کجا بودي؟ گفتم رفته بودم تظاهرات و پدرم خيلي به من تشر زد که به تو چه مربوط است اين کارها، ولي ديگر اينها به ما مربوط شده بود، و اين فعاليتها را رها نکرديم و من به کارهاي سياسي بيشتر پرداختم. از همان زمان اختيار زندگيم هم بدست خودم افتاد؛ با هر که ميخواستم دوست بودم و هرجا ميخواستم ميرفتم. با آنکه از 1324/1945 ترک تحصيل کردم هيچ بازخواستي نشدم. پدر و مادرم به من به چشم ديگري نگاه ميکردند؛ اعتقاد عجيبي داشتند که هرچه ميکنم اشکال ندارد و سرانجام به جائي که ميخواهم ميرسم. تنشها بود ولي رويهمرفته مرا چنانکه بودم پذيرفته بودند و از من نوميد نميشدند.
بحث اعتبارنامه سيد ضياء الدين طباطبائي در مجلس چهاردهم در 1322 من و چند تني از دوستان را در پاي ديوار مجلس در ميان جمع بزرگي يافت که ساعتها با هم در آنجا کشاکش لفظي داشتند. ما با چپگرايان درباره رضاشاه بحث ميکرديم که اتهامات دکترمصدق را تکرار ميکردند. امروز ما اگر پسران چهارده پانزده ساله را در اجتماعات خياباني در حال بحث سياسي و تاريخي با بزرگترها ببينيم ــ اگر اصلا امکان داشته باشد ــ به خنده ميافتيم ولي در آن زمان هيچکس تعجبي نميکرد. چهل سال پيش از آن تظاهرات مشروطهخواهي کودکان دبستاني بيشگفتي زياد تلقي شده بود. من به دکترمصدق عقيده داشتم ولي حملات او را به رضاشاه بيانصافانه مييافتم و ادعاي او را که ساختن راهآهن سرتاسري را خيانت و به قصد کمک به اشغال ايران در جنگ دوم جهاني ميشمرد خندهآور ميشمردم. از هنگامي که چشم گشوده بودم ميديدم که چگونه او هر روز زندگي مردم را بهتر و ايران را آبادتر ميکند. نشانههاي پيشرفت هر روزه در همهجا ديده ميشد. شهر خودم، تهران تاريک کهنه غبارآلودي که غروبهاي آن هنوز دلم را تيره ميکند، روشن و پاکيزه و با ساختمانهاي باشکوه آراسته شده بود، خيابانهاي درختکاري و سنگفرش که اسبان درشگهها رويش ليز ميخوردند (و به زودي اسفالت شدند) جاي گذرگاههاي تنگ و پيچ در پيچ و پر گل و لاي را گرفته بود. تلفن و راديو به خانهها آمده بود. دبستانها و دبيرستانهاي بزرگ و زيبائي ساخته ميشد که جاي مکتب خانهها را ميگرفت. ساختمانهاي دانشگاه تهران را ميديديم که به تندي بالا آمد. در هرجا بيمارستانها گشوده ميشد. ما در دبستانها درس موسيقي داشتيم و سلفژ ميآموختيم. پيشاهنگي به ما داده شده بود و در يک پيکار ملي گردآوري پول براي نيروي هوائي نوخاسته ايران شرکت جسته بوديم. در نمايشگاههاي صنايع ملي که هر ساله برپا ميشد و من چند تائي از آنها را ديدم دهانمان از فراوردههاي صنعت نوپاي ايران باز ميماند. چگونه ميتوانستم از چنان مردي که ايران را يکتنه دربرابر چشمان کودکانه و با اينهمه نظارهگر خود من دگرگون کرد دفاع نکنم؟
نخستين فعاليت “حزبي“ را در تابستان 1321/1942 آغاز کرديم. با علينقي عاليخاني و محسن پزشکپور و نادر نادرپور و چندتن ديگر “نهضت محصلين“ را از جمله با هدف مبارزه با حزب توده تشکيل داديم که تازه پايهگذاري شده بود. گروه ما طبعا نه نهضت بود و نه جز ما ده بيست تن به محصلين ارتباطي داشت. ولي تا سالها زندگي ما را بر همان راه انداخت. “نهضت“ در چند ماه کوتاه خود، پيش از آنکه در اختلافات داخلي و دستهبنديها از ميان برود روزنامهاي به همان نام انتشار داد که مرا با روزنامهنگاري آشنا کرد. دو سال پس از آن نيز چند ماهي “بهمن دانشاموزي“ را که پيوستي به روزنامه “بهمن“ به مديريت ناصر خدايار دوست عمويم عبدالعلي همايون بود اداره کردم، و آنچه از آن پيوست به يادم است طرحي بود که براي اصلاح خط فارسي و ساده کردنش براي چاپ و وارد کردن “اعراب“ در آن نوشتم. دستهبندي که اشاره کردم ميان دو گرايش بود، گرايشي که پس از جدا شدن از ما موقتا به حزب توده پيوست و گرايشي که من و عاليخاني و پزشکپور را نخست به پايهگذاري گروه “رستاخيز“ و سپس “انجمن“ رسانيد. شايد يک علت کشش من به حزب رستاخيز را در همان پيشينه بتوان يافت. ما بخشي از توده بزرگ دانشاموزان و دانشجوياني بوديم که در فضاي باز شهريور 20 تا مرداد 32 پياده نظام احزاب و گروههاي سياسي را تشکيل ميداد. از ما انتظار روشنبيني نميشد داشت؛ نسل پيش از ما نيز که رهبري سياسي و حکومت را داشت نمايشي بهتر نداد. يک فرصت ديگر بود که در نگرش “خودي“ و “غير خودي“ مزمن ما و دنباله ناگزيرش، “هدف وسيله را تبرئه مي کند،“ هدر شد.
در زمستان 1322 با چند تن همکلاسيها و دوستان که از نهضت محصلين و رستاخيز آمده بودند يک گروه مخفي به نام “انجمن“ تشکيل داديم و تصميم گرفتيم که با شيوههاي تروريستي با نيروهاي اشغالي، ولي بيشتر با عوامل نيروهاي اشغالي، عوامل ايراني آنها، بجنگيم و شروع کرديم به جستجو براي تهيه مواد منفجره که به خانه سران احزاب انگليسي و روسي و به مراکز آنها بيندازيم. انجمن نخستين گروه چريکي ايران پس از کميته مجازات دوران مشروطه بود و به تقليد از آن هم درست شده بود.
امير حسيني ــ خاطرتان هست چه کساني در “انجمن“ بودند؟
همايون ــ دکتر بيژن فروهر بود که ارتباطي به داريوش فروهر نداشت. پدرش چندي وزير
دارايي و وزير کشور بود و عمويش چندي وزير دارايي بود. از خانواده خيلي خوب. دکتر علينقي عاليخاني بود. يک کسي بود به نام هوشنگ حقنويس که نميدانم چه به سرش آمد. کتابي در قيافهشناسي خوانده بود و مذهب دومش شده بود. مذهبي متعصبي هم بود و مانند حسن غفوري خراساني همرزم ديگرمان با عقايدش خستهام ميکرد. از بس فضاي فرهنگي ما تنگ بود يک کتاب ميتوانست ذهني را شکل بدهد. محسن پزشکپور بود. ناصر معاضد بود و جواد تقيزاده بود که آنها هم نميدانم چه به سرشان آمد. ديگر نديدمشان. ما يک گروه مرکزي بوديم که بعد هر کدام ما، يا دو سه تاي ما شعبهاي درست کرديم و با چند نفر ديگر که آنها تنها ما را ميشناختند در ارتباط بوديم. و آن انجمن چهار شعبه داشت و افراد شماره داشتند و من شمارهام چهل وسه بود. از چهل و يک شروع کرده بوديم و اين شعبهها شروع به فعاليت کردند و عدهاي را جمع کردند و جمعا شايد سي چهل نفري شديم و خيلي پنهاني عمل ميکرديم و کمتر کسي ديگري را ميشناخت.
براي عمليات نظامي شروع کرديم به ساختن مواد منفجره ابتدايي مانند کلرات و زرنيخ و بمبي هم درست کرده بوديم که يک حلبيساز در بازار آن را برايمان ميساخت. ولي بزودي بيژن فروهر، دکتر فروهر بعدي که مادرش خارجي، و فرانسه زبان مادرياش بود، با استفاده از کتابهاي لاروس و دائرهالمعارف فرانسه ماده منفجرهاي کشف کرد که قدرت انفجاري زيادي داشت و بعد آن قوطی ها را از آن ماده انفجاري پر ميکرديم از اين بمبها تعدادي ساختيم و خود من يکي در منزل کامبخش انداختم. يکي هم در مرکز حزب توده در خيابان فردوسي. بمب را پشت يکي از درها گذاشتم و فتيلهاش را آتش زدم. ناصر معاضد بيرون را ميپائيد. وقتي همراه او داشتيم با خونسردي از کلوب حزب بيرون ميرفتيم منفجر شد و ما به سلامت جستيم. بسيار کار خطرناکي بود و در آن کلوب شلوغ بخت با ما ياري کرد. از آنجا به منزل کامبخش رفتيم. منزل کامبخش خيلي ساده بود؛ بمب را پرت کرديم به هشتياش و رفتيم و بمب منفجر شد. دوستان ديگرمان به جاهاي ديگر پرت کردند. از آن بمبها جز صدا و دود چيزي در نميآمد و روزنامههاي ضد تودهاي بمباندازيها را مسخره ميکردند و به خود تودهايها نسبت ميدادند. ولي بمبهاي بعدي ما موضوع ديگري بود و من يکي از آنها را به خانه يکي از سياستگران طرفدار انگليس انداختم.
امير حسيني ــ کي بود؟
همايون ــ پسرش دوست من است. الان اگر بگويم او خيلي ناراحت خواهد شد ولي يکي
از شخصيتهاي مهم دربار و دولت بود. به حزب اراده ملي حمله کرديم، و به خانههاي تعدادي از سياستگران انگليس دوست که الان خاطرم نيست ولي معروف بودند؛ چون آن وقت خيليها در هيئت حاکمه ايران طرفدار سياست انگليس بودند. خلاصه موج بمباندازي وسيعي راه انداختيم که خيلي سرو صدا کرد.
در آن اثنا انبار مهماتي را که در سرخه حصار در شرق تهران بود و بعدها آنجا را آسايشگاه مسلولين ساختند کشف کرديم. سرخه حصار يک ويلاي ييلاقي شکارگاهي ناصرالدينشاهي بود. بعد اين ويلا را در دوره رضاشاه انبار مهمات کرده بودند و در سوم شهريور وقتي رضاشاه رفت و ارتش بهم ريخت کساني سلاحها را از اين انبار بيرون بردند و فروختند و منفجرش کردند که آثار دزديشان را بپوشانند و يک سطح وسيع پر بود از نارنجک و گلولههاي توپ که همه فاسد شده بود. در طول سالها باد و باران خرابش کرده بود. ما رفتيم اين نارنجکها را گردآورديم. در سفرهاي متعدد که با دوچرخه ميرفتيم اينها را بار ميکرديم و ميآورديم ودر خانههايمان پنهان ميکرديم. خود من در اتاقم قفسهاي داشتم که کف آن پر از اين نارنجکها بود. رويش روزنامه پهن کرده بودم و مثلا چيزهايي گذاشته بودم که معلوم نشود. ولي پر بود از اين نارنجکها و اينها پوسته سالم و محکمي داشتند. اسم اين سلاح را هم کاج گذاشته بوديم چون برشهاي بيرونيش عين کاج بود. اين کاج ها را با آن ماده پيکرات پتاسيم پر ميکرديم و فتيله ميگذاشتيم همان با شوره و اين ديگر يک نارنجک واقعي بود. آن فتيله را آتش ميزديم و نارنجک را پرتاب ميکرديم. و من به خانه پدر دوستم که الان هرگز نميتوانم آن را به رويش بياورم يکي از اينها پرت کردم و انفجار مهيبي بود. صداي بزرگي ميداد. خوشبختانه هيچکس کشته نشد ولي سرو صداي تبليغاتياش زياد بود.
در اين سال ها من ديگر تحصيل را کنار گذاشته بودم و از کلاس ده يعني چهارم متوسطه تقريبا ترک تحصيل کردم و در آن سال…
اميرحسيني ــ چه سالي بود؟
همايون ــ سال 1324/1945 بود و آن سالي بود که ما بمبهاي زيادي انداختيم. در 1945 با پايان جنگ جهاني نيروهاي متفقين غربي به موجب تعهدي که در کنفرانس 1943 تهران کرده بودند ايران را ترک کردند. ولي روسها در بالا ماندند. اميرآباد که بعدها کوي دانشگاه تهران و خوابگاهها و مرکز پژوهش اتمي شد آن وقت اردوگاه امريکائيان بود. اطراف آن را سيم خاردار کشيده بودند و مينگذاري کرده بودند که مردم به انبار وسايل زندگي آمريکاييها دستبرد نزنند. ما رفتيم که اين مينها را در بياوريم و استفاده کنيم. در ارديبهشت 25/46 من و دو نفر ديگر، محسن پزشکپور و جواد تقيزاده به اميرآباد رفتيم و من از يک تکه که سيمش را بريده بودند يا افتاده بود و ميشد به درون رفت، رفتم که يکي از اين مينها را که از زمين در آمده بود بياورم. آنها بيرون ايستاده بودند و من که به طرف آن مين رفتم يک مين ديگر زير پاي راستم منفجر شد و افتادم. آن دو نفر آمدند و با ترس و لرز مرا بيرون آوردند و خاک زيادي هم به ضرب به دو چشمم پاشيده شده بود و ديگر تقريبا کور بودم و از پايم هم خون ميرفت و درد زياد داشتم و انگشتان پاي من همه قطع شده بود و به يک تکه گوشت در قسمت انگشت کوچک چسبيده بود. به هر حال مرا به بيمارستان رساندند و آنجا پايم را عمل کردند و از ترس قانقاريا تمام کف پا را برداشتند. ساق پا بود با پاشنه پا و استخوان گرد مفصل. بقيهاش نبود. ترسيدند مثلا از آن استخوان آلودگي سرايت کند. در حالي که اگر خانواده مرا خبر کرده بودند آنها ميآمدند و وسيله ضد عفوني ميآوردند، چون آن وقت هيچ وسيله نبود. آنها ترجيح دادند که به کلي آن تکه را بردارند. من وقتي به هوش آمدم در بيمارستان سينا بودم و پدر و مادرم بالاي سرم بودند و من ميدانستم چه به سرم آمده است، چون فهميده بودم که لابد انگشتم را هم بريدهاند. ولي اين قدر ما آماده بوديم براي همه چيز که من به پدر و مادرم گفتم که خوب حالا من ديگر مشکل گرفتن ناخن پا ندارم و اين روحيه را عوض کرد و فضا بهتر شد. تا مدتي در بستر بودم و باز دوباره به بيمارستان رفتم و يک عمل ديگر داشتم که بشود راه رفت. هيچ کار نميتوانستم بکنم. خيلي وضع وحشتناکي بود. چند ماه دائما پانسمان و درد و زنداني بستر بودن. در آن سال بيمارستان بودم.دست کم شش ماهي در بستر و بيمارستان بودم.
امير حسيني ــ هنگامي که شما براي درآوردن آن مين به اميرآباد رفتيد نيروهاي آمريکايي هنوز آنجا بودند يا آنکه رفته بودند؟
همايون ــ نه، رفته بودند ولي بجاي اينکه نقشه اين مينها را از آمريکاييها بگيرند و آنها را بردارند ماهها گذاشته بودند همانجا باشد. ما پس از اين اتفاق البته به همه گفتيم که در آنجا درس حاضر ميکرديم و باد زد و کتاب و کاغذهاي ما را برد. ما هم دنبال کاغذهايمان رفتيم و اين اتفاق براي ما افتاد. ولي دوستان ما ترسيدند که اين رويداد سبب شود که بقيه انجمن کشف بشود و شروع کردند به گردآوري اين مواد منفجره از خانههاي دوستان مسئول ــ دستکم در هر شعبهاي يک خانه انبار مهمات بود ــ که اينها را به بيرون از تهران منتقل کنند و در زمين خاک کنند.
در يکي از اين خانهها يکي از افراد ما، عضو يک شعبه بي احتياطي کرد. سر اين کاجها پيچ بود ولي بسياري از آنها پيچش رفته بود يا زنگ زده بود. ما براي آنها پيچهايي درست کرده بوديم. قالب درست کرده بوديم با سرب و فلزات ساده ميريختيم. گويا لاي يکي از اين پيچها آن ماده پيکرات بود. ما هميشه، وقتي کاجها را باز و پر ميکرديم با يک قلم موي باريک محل پيچ را پاک ميکرديم دوباره آن پيچ را ميبستيم. آن جوان که نامش عليرضا رييس بود و جوان خيلي خوبي هم بود و براي پزشکي آماده ميشد گويا پاک نکرده بود و وقتي پيچ را روي کاج پيچانده بود نارنجک در دستانش منفجر شده بود و چنانکه شنيدم تمام ديوارهاي اطاقش از تکههاي گوشت و پوست او پوشيده شده بود. او بطور خيلي فجيعي کشته شد و انجمن بدين ترتيب کشف شد. يعني آن شعبه کشف شد. البته آنها هيچ چيز درباره ديگران نگفتند. گفتند فقط ما بودهايم. در آن شعبه دکتر بيژن فروهر و دکترعلينقي عاليخاني و چند نفر ديگر عضويت داشتند. آنها را به زندان انداختند ولي چون پدر بيژن فروهر خيلي مرد متنفذي بود، بعد از دو سه ماه آزادشان کردند به شرط اينکه بفرستندشان بيرون و آنها را فرستادند به اروپا و انجمن پس از آن از فعاليت افتاد. من هم در بيمارستان بودم. کارهاي تروريستي و چريکي، هم ديگر نميتوانستيم بکنيم. فورا کشف ميشد که کار کيست؟
انجمن پس از آن کارش خيلي سست شد و عملا از بين رفت. من ماندم و يک زندگي درهم شکسته و بي آينده. هژده نوزده سالم بود، از درس عقبمانده و بيکار و بيدرآمد و معلول؛ هرچه کرده بودم بينتيجه مانده بود. از بسياري تفريحات و فعاليتهاي همسالانم بهرهاي نداشتم زيرا حتا نميتوانستم پا به پاي آنها گام بردارم. هر راهي بر رويم بسته ميآمد. دوستان و خويشانم، حتا پدر و مادرم اندک اندک در من به چشم دلسوزي مينگريستند. جاي آن بود که دل خودم هم به حالم بسوزد. اما دلسوزي به خود را هيچگاه دوست نداشتهام و به صورتي که نامعقول جلوه ميکرد به خودم اطمينان داشتم و خاطرم از آيندهام جمع بود. کودکي ناشاد و پر از محروميتم يک سيستم دفاعي دروني به من داده بود که هيچ ناکامي يا مصيبتي هم رخنهاي در خوشبينيام نميکرد. اين مصونيت دربرابر شکست و ناکامي را بعدها در فرمولي آوردم. در زندگي دچار شکست شدن هست و شکست خوردن. شکست خورده از جايش بر نميخيزد. من تنها دچار شکست ميشدم؛ تنها بيرون از من ميشکست. مسعود سعد را خوانده بودم که در آن سياهچال، خود را شمشيري در دست روزگار ميديد که سرانجام از نيام بيرونش خواهد آورد.
ولي آنهمه ناکاميها در آغاز جواني ناگزير در يک روان شکل نگرفته و جا نيفتاده بياثر نميماند و در من به صورت طغيان بر همه چيز و همه کس بروز کرد. خواندن بخشهائي از يادداشتهاي روزانهام در آن سالها که در زندگينامهاي در بارهام به تازگي خواندهام و از يادم رفته بودند نشان ميدهد که چگونه براي بازساختن خودم همه چيز را به ويراني ميکشيدم و ميکوشيدم خود را نخست از آنچه بودم تهي و با آنچه ميخواستم پر کنم. (“وزير خاکستري“ را در ايران، موسسه مطالعات تاريخ معاصر، 1382، براي ترور شخصيت نوشتهاند که از ترور فيزيکي به مراتب بهتر است.) آن نگرش راديکال و بيرحمانه ميتوانست مرا پاک از انسانيت دور کند (در “ديوگرفتگان“ Possesed داستايوسکي نمونه چنان روحيهاي تصوير شده است.) شخصيتی که آن يادداشتها تصوير میکند کودکی است که نيچه را نمیشناسد و بیبهره از نبوغ او ويرانگر ترين انديشههايش را به خود گرفته است. هيولای کوچکی است که به نيروی “انتلکت” ناچيز و نه از روی طبع، میخواهد از انسانيت دور شود. نمیتواند سربريدن مرغ سفره شام را در خانه پدربزرگش ببيند ولی به آسانی بمب به خانه مردم میاندازد. موجودی است مانند صدها ميليونی که تاريخ سده بيستم را با خون خود و ديگران نوشتند؛ فراورده فرهنگ انهدام و ريشه کنی سدهای که شرمساری هميشگی تاريخ جهان است. گوشهای از باد مسموم فرهنگی که انديشهمندان فرانسوی و آلمانی و روسی در مکتب داروينيسم اجتماعی بريتانيائی در سده نوزدهم پیافکندند به من نيز در آن سرزمين قربانی تاريخ و جغرافيای نا مهربان خود رسيده بود.
خوشبختانه کوششهاي من بيشتر به جائي نرسيد. روان انسان لوح سپيد نيست و نمي توان نوشتهها را پاک کرد و دوباره بر آن نوشت و کاراکتر انسان با رويکرد عمومي سياسي او پيوندي ارگانيک دارد. من براي آدمي که ميخواستم از خود درآورم ساخته نشده بودم و رويکرد سياسي که در سالهاي “انجمن“ و سومکا اختيار کردم با سرشتم سازگاري نداشت. همه پيشفرض من که در اوضاع خطرناک بحراني، همانند چرچيل 1941 بسر ميبريم (که همواره از قهرمانان من مانده است) و ميبايد پا برسر همه چيز بگذاريم نادرست بود. چرچيل تا پايان دمکرات ليبرالي که بود (البته تا آنجا که به “امپراتوري“ مربوط نميشد) باقي ماند و در لحظه بزرگترين پيروزي تاريخي با راي مردم کنار رفت. (ما ميتوانيم تصورش را هم بکنيم؟) ناسازگار بودن هدفهای بلندم با وسيلههای پستی که در دسترسم میبود مرا شرمسار کرد و از آن عوالم غير انسانی بدر آورد. اما اصرار بر دگرگون کردن هرچه با آن سرو کار مييافتم در من ماند. زندگي و جهان به نظر من از تغيير و براي تغيير است.
در بي آرامي خود به انديشه راههاي تازه افتادم. دوستان انجمن پراکنده شده بودند و تنها دو تن از ما ادامه داديم و به فکر افتاديم که از صورت مخفي در بياييم و فعاليت سياسي بيروني بکنيم. يکي از اعضاي انجمن يک گروه پانايرانيستي در سال 26/47 تشکيل داد. ولي من به آن فعاليت نپيوستم.
اميرحسيني ــ شما چرا وارد آن گروه پانايرانيستي نشديد؟
همايون ــ به سبب اختلافات داخلي بين ما در انجمن. چون با پارهاي دوستان ميانهمان زياد خوب نبود و اشکالاتي بروز کرده بود و دوست نداشتم که آنجا بروم. ولي بيشترش شخصي بود، بيشترش ناسازگاري خصوصي بود. ما در انجمن به پارهاي دشمنيهاي خونين که خوشبختانه به عمل نرسيد دچار شده بوديم. دو تني از ما داشتند تا مرز پاکسازي فيزيکي همرزمان خود میرفتند. گروههاي چريکي پس از ما که تکامل يافته بودند آن را هم تجربه کردند. اين در طبيعت چنان فعاليتهائي است.
من يک انجمن هنري به نام انجمن هنري جام جم تشکيل دادم. از بيمارستان که بيرون آمدم و به راه افتادم همان وقت تصميم گرفته بودم که تحصيلاتم را دنبال کنم. دوباره رفتم دوره دوم دبيرستان يعني کلاس دهم را در دبيرستان دارايي شروع کردم و آن انجمن هنري را با چندتن از جمله سياوش کسرائي و سهراب سپهري و منوچهر شيباني و ضياء مدرس و شاپور زندنيا درست کرديم و در سال 27/48 مجلهاي به نام جام جم انتشار داديم که يک مجله هنري پيشتاز (آوانگارد) بود براي معرفي هنر مدرن غربي ولي با گرايشهاي شديد سياسي و اصلا نظريه من آن وقت اين بود که انقلابات در دنيا با جنبشهاي هنري شروع ميشود و ما بايد با جنبش هنري زمينه يک انقلاب سياسي را در ايران آماده بکنيم. در جام جم من موسيقي کلاسيک را معرفي ميکردم و سرمقالههائي در باره هنر ملي مينوشتم. آن مجله هم هفت هشت ماهي انتشار پيدا کرد و بعد چون امکانات مالي نداشتيم از بين رفت. سپهري و کسرائي نخستين شعرهاي سياه مشق خود را در آن مجله انتشار دادند و منوچهر شيباني بهترين شعرهايش را در همان سالها سرود و چند تاي آنها در جام جم چاپ شد. او دستي هم در نقاشي داشت اما قريحهاش در پشت ميزنشيني هدر رفت.
در انتشار جام جم بود که دست به يکي از کارهائي زدم که هنوز مايه شرمساري من است. آخرين شماره مجله به سبب نپرداختن پول چاپ در چاپخانه نقش جهان صحافي نشده مانده بود. من به نورصادقي، مدير چاپخانه پيشنهاد کردم که چند تن از ما کار صحافي را در محل چاپخانه انجام دهيم و ضمن صرفه جوئي هزينه صحافي در آن فرصت پول چاپ را هم فراهم کنيم. او با حسن نيت پذيرفت. ما مشغول شديم و هر روز شماري از مجلهها را پنهاني با خودمان بيرون ميآورديم. نقشه من اين بود که با فروش آن مجلهها پول چاپخانه را در آوريم. دويست نسخهاي را بيرون برديم و به روزنامه فروشها داديم. فردايش در دفتر توزيع جرايد با منوچهر شيباني نشسته بوديم که نور صادقي سراسيمه آمد که اين چه کاري بود که کرديد و من به شما اطمينان کرده بودم. من از شرم سرم را پائين انداخته بودم و نميدانستم چه بگويم. شيباني طلبکارانه گفت مگر چه شده است؟ ولي من همه تقصير را به گردن گرفتم و از نورصادقي پوزش خواستم. گفتم که چه قصدي داشتيم. او باز نجابت نشان داد و چند روز بعد آنچه را از فروش روزنامه در آورده بوديم به او پرداختيم و به او اختيار داديم هر چه ميخواهد با بقيه نسخهها بکند. اما ديگر آماده نبودم به چنان بهائي به انقلاب و هنر خدمت کنم. شعار وسيله هدف را تبرئه ميکند برايم به پايان رسيده بود. اگر هدفي است که تنها با وسيله بد ميتوان بدان رسيد ميبايد از آن دست برداشت؛ چنان هدفي نادرست است. چندي بعد به ديدن پدرم در وزارت دارائي رفته بودم. او رئيس کميسيوني بود که به پروندههاي مالياتي عقبافتاده رسيدگي ميکرد. نورصادقي هم براي پروندهاش آمده بود. به پدرم گفتم به اين آقا يک بدهي سنگين اخلاقي دارم و او هر چه قانونا ميتوانست برايش کرد.
امير حسيني ــ انقلاب سياسي مورد نظر شما در آن زمان چه بود و چه هدفهايي را در ذهن داشتيد؟
همايون ــ ما ميخواستيم گروه حاکم ايران را که آن وقتها هيئت حاکمه ميگفتند برداريم چون تقريبا هيچ کدامشان اعتباري نداشتند. هيچ کدام از نظر ما توانايي اداره کشور را نداشتند و ميخواستيم يک نظام ناسيوناليستي در ايران روي کار بيايد که استقلال و يکپارچگي ايران را تامين کند. چون خطرهاي زيادي همان وقت بروز کرده بود؛ و گرايشهاي بسيار تند در زمينه عدالت اجتماعي داشتيم و ميخواستيم که پيشرفتهاي دوره رضاشاهي را از سر بگيريم با سرعت بيشتر و با عدالت بيشتري براي همه طبقات و گروههاي اجتماعي. البته يک برنامه سياسي بسيار ناپخته نسنجيده نينديشيدهاي بود و ما رئوسش را فقط ميدانستيم. هيچ راهي براي رسيدن به هدف هايمان نداشتيم؛ بيشتر ميدانستيم که چه نميخواهيم و خيلي مايه شگفتي من شد که بيست سي سال بعد که بسيار آگاهيها بيشتر شده بود و دسترسي به ادبيات کشورداري در همه سطحها بسيار افزايش يافته بود، کساني آمدند و درست به همان شيوه سي سال پيش ما انديشيدند و اين بار توانستند عمل بکنند و فقط ميدانستند که چه نميخواهند و هيچ اطلاعي از آنچه که ميخواهند نداشتند و عينا بلايي را که ما ممکن بود سي سال پيش بر سر کشور بياوريم و خوشبختانه نميتوانستيم، آنها آوردند. آنها هم مانند ما همه معايب لازم را براي کار بزرگي که آغاز کرده بودند داشتند.
اميرحسيني ــ پس از پايان جنگ جهاني دوم که شـوروي بر خلاف قراردادهاي بينالمللي از بيرون بردن ارتش خود از خاک ايران خودداري کرد و جريان اقدامات فرقه دمکرات در آذربايجان را پيش آورد، آيا انجمن شما در مقابله با آن شرايط فعاليتي ميکرد؟
همايون ــ نه، ما آن موقع بسيار جوان بوديم. شانزده هفده سالمان بود و خيالهايي داشتيم که هيچ وقت عملي نشد. ولي اثر خيلي عميقي در شکل دادن به گرايش سياسي ما و زندگي سياسي بعدي ما بخشيد. يعني ما از نزديک خطري را که هميشه از ناحيه شوروي متوجه ايران بوده است احساس کرديم. تا وقتي شوروي همسايه ايران بود اين خطر وجود داشت. هميشه کساني در ايران در گرايش چپ بودند که به سود شوروي و به زيان ايران کار ميکردند و به جان ميزدند براي اينکه شورويها در ايران پايگاهي به دست بياورند و تکههايي از ايران را جدا کنند. و در نتيجه من از همان وقت به سياست قوامالسلطنه متمايل شدم که کشاندن پاي آمريکا به ايران در برابر شوروي بود. و تمام زندگي سياسيام پس از آن با اين اعتقاد سپري شد که ايران بايد با آمريکا بهترين رابطه را داشته باشد و از آمريکا پشتيباني نمايد و پشتيباني آمريکا را در برابر شوروي جلب کند. و اين اعتقاد راسخ من بود و در هر سمتي که داشتم به عنوان روزنامهنگار و در دولت از اين نظر دفاع ميکردم. به خاطرم هست که پس از 28 مرداد که دوباره به کار روزنامهنگاري شروع کردم و در روزنامه ايران ما مينوشتم، يک سلسله مقالات، چهار مقاله، در 1334/1955 نوشتم به نام “طرحي براي سياست خارجي ايران“ که ديدگاههايم را درباره سياست ايران در برابر همسايگانش و (در برابر انگلستان بخصوص، چون من خيلي ضد انگليسي بودم) و شوروي و آمريکا و در خاورميانه بيان ميداشت. در آن مقالات براي نخستينبار اسرائيل را تنها متحد استراتژيک طبيعي ايران در خاورميانه شمردم و از اين نظر دفاع کردم که ايران بايد با آمريکا وارد اتحادي بشود و نفوذ شوروي را خنثي کند. البته من آن وقت معتقد بودم که کار انگلستان در خاورميانه تمام شده است و بيم زيادي نبايد از او داشت و به هموطنان هشدار ميدادم که زياد انگلستان را مهم ندانند و از اين پارانوياي انگليس همهتوان و همهدان خارج بشوند، که اين هنوز با بسياري هست. اثر بحران آذربايجان و کردستان در من اين بود که مرا از نظر سياسي بيشتر متمايل به راست و از چپ دور کرد و بيشتر گرايش به دفاع از اتحاد و نزديک شدن به آمريکا پيدا کردم. علي سهيلي، نخست وزير و وزير خارجه پيشين، که سفير ايران در لندن بود نزد جهانگير تفضلي مدير ايران ما از آن طرح خيلي تعريف کرده بود و گفته بود مو لاي درزش نميرود. (تفضلي ميگفت من “وارد هيئت حاکمه“ خواهم شد که هدف خودش نيز ميبود و بدان رسيد.)
اميرحسيني ــ بين سالهاي 1320 تا 1327 که الان شما اشاره کرديد در ايران حزبهاي فراواني تشکيل شده بود. در ميان آن حزبها طبيعتا حزبهاي ناسيوناليستي هم بودند. شما در دورهاي که انجمن فعاليت ميکرد به هيچ کدام از اين حزبها گرايشي نداشتيد و ارتباطي برقرار نکرديد ؟
همايون ــ نه، آن موقع احزاب ناسيوناليستي مهمي نبود. با آنچه هم که بود ميانهاي نداشتيم چون خودمان ميخواستيم همه کاره باشيم ــ همين حالتي که در بيشتر سياسيکاران ميبينيم، در هر سن که هستند. در آن سالها فضاي سياسي ايران به شدت زير سايه حزب توده بود و احزاب و گروههايي که جبهه ملي را بعدا ساختند. ما يک بياعتمادي به نسل بزرگتر از خودمان داشتيم و با حزب توده هم مبارزه ميکرديم. به خاطرم هست که با اعضايي از احزاب ايران، احزاب اسلامي سوسياليست ـ يک گروه اسلامي سوسياليست هم آن موقع تشکيل شده بود ــ ارتباطات زياد برقرار کرديم ولي از همه سر خورديم. از طرز تفکرشان خوشم نميآمد. ما ناسيوناليستهاي افراطي بوديم و هيچ جنبه مذهبي نداشتيم. من از شانزده سالگي به کلي از عالم مذهب بيرون آمدم. براي هميشه. اين است که با هيچ گرايشي که اعتقادات مذهبي را در فعاليت سياسي راه ميداد نميخواستم ارتباطي داشته باشم. دوستان ما هم همين طور. به همين دليل آن حزب، گروه پانايرانيستي را ساختند.
اميرحسيني ــ چه کساني حزب پانايرانيست را ساختند ؟
همايون ــ بيش از همه محسن پزشکپور بود که رفت و آن حزب را ساخت. و دوستان ديگر مهمترينشان دکتر عاملي بعدي، دکتر محمدرضا عامليتهراني و عدهاي ديگر. در سال ۹ ـ ۱۳۲۸ من يک دوره کوتاه با آن حزب پانايرانيست که آن وقت داريوش فروهر هم از رهبرانش بود همکاري کردم ولي به زودي فروهر و پزشکپور از هم جدا شدند. آن يکي شد حزب ملت ايران بر بنياد پانايرانيسم. اين يکي شد حزب پانايرانيست و من پس از يک دوره کوتاه از هر دو دور شدم و اصولا از طرز فکر پانايرانيستها و از روحيه آن سازمانها خوشم نميآمد. (پانايرانيسم روياي شانزده سالگي يک “تيپ“ ويژه ايراني ميتواند باشد و بس.) درصف پانايرانيستها داريوش فروهر و دکتر محمدرضا عامليتهراني از نظر سياسي بزرگترين استعدادها بودند و دکتر هوشنگ طالع برجستهترين پژوهشگري است که از ميانشان برخاسته است. فروهر دلاوري استثنائي داشت که به او درجهاي از فرهمندي ميبخشيد و ايران دوستي پرشور صميمانهاش که هيچ دکانداري در آن نبود هر کسي را تحت تاثير قرار ميداد. ولي يک برنامه سياسي که پايهاش نقشه جغرافيا و تاريخ باستاني باشد هيچگاه در ايران نميتوانست زمينهاي داشته باشد و ناسيوناليسم به عنوان فلسفه سياسي، محدودتر از آن است که بيش از گروهي دوستان دبيرستاني را در کنار هم نگهدارد. راست ناسيوناليست ايران هرگز نتوانست طبقه متوسط فرهنگي (اينتليجنتسياي) برآينده جامعه را جذب کند. مسئله ايران تنها ناسيوناليسم نبود که جز جايگاه محدودي در فرهنگ و سياست خارجي ندارد؛ و سواد سياسي در راست ناسيوناليست از گرايشهاي ديگر نيز کمتر دست ميداد.
استعداد اصلي دکترعاملي در منطق نيرومند و توانائي ارتباطي او بود که در دست يک شخصيت خوشايند از او يک رهبر طبيعي پارلماني ميساخت. او که در سالهاي آخر هرچه بيشتر از پانايرانيستها فاصله ميگرفت در همان دورههاي کوتاه نمايندگي مجلس اين توانائي را نشان داد. در توفان انقلابي که همه را در خود گرفت پيوستن او به سياست سازش و تسليم حکومتهاي شريف امامي و ازهاري نه تنها سرنوشتش را به ديوار اعدام کشيد سقوط رژيم را هم پيش انداخت. انسان پاکيزه و اصولي که او ميبود واپسين شعله والائي روانش را در دادگاه انقلاب در برابر زبالههاي انساني که سرنوشت ملتي را در دستهاي ناشايستگي و جنايت گرفته بودند نشان داد. او با دلاوري، از ايران بزرگي که در دل داشت دربرابر جانياني که دومينبار در هزار و سيصد سال بر ايران ــ اين بار از درون ــ تاخته بودند دفاع کرد.
فروهر نه با جاذبه پانايرانيسم بلکه درطيف هواداري مصدق توانست جائي در سياست ايران بيابد و همراه آن طيف چنان در فضاي مذهبي ـ اسطورهاي 28 مرداد، در کربلاي مصدقي، فرو رفت که کورکورانه سر از گودال مار انقلاب اسلامي درآورد. سرکشي و شرزگي فطريش بيش از آن بود که رژيمي سراسر دشمن ايران و ايرانيت را برتابد. اما اگر در رژيم پادشاهي که دشمن ميداشت بهاي وفاداري خود را به اصول خويش با زندانهاي گاهگاهي ميپرداخت، در رژيم همپيمانان انقلابياش همه نقد زندگي را باخت. زندانبانان پيشين او احترام خود را به مردي چنان سره و به يک ايراني کمياب پنهان نميکردند. ياران انقلابي پيشينش با کاردهاي بيشرمشان احترام پيکرهاي پاره پاره او و پروانه اسکندري، همسرش ــ او نيز يگانه بانوئي موقتا به بيراهه افتاده ــ را هم نگه نداشتند. دکتر عاملي و فروهر هردو قرباني انقلابي شدند که وجودشان از آن بيگانه بود. يکي از روي طبع، خوشبينانه و با ملايمت بي هنگام، به موج انقلابي تسليم شد تا مهارش کند؛ ديگري زنداني يک دوره تاريخي و همان اندازه گمراهانه، به آن موج پيوست تا سوارش شود.
از همان وقتها بود که شروع کرده بودم از عوالم کودکي سياسي بيرون بيايم. از حدود بيست سالگي اندکي به مطالعات وسيعتر پرداخته بودم. اما خطر حزب توده خيلي زياد بود. تسلط گستردهاي بر نسل جوان ايران پيدا کرده بود و عالم روشنفکري ايران سراسر در اختيارش بود. ما در آن انجمن هنري ميکوشيديم که آن تسلط را بشکنيم که البته موفق نشديم و من به اين نتيجه رسيدم که فقط با يک گروه پرشور افراطي راديکال راست ميتوانيم با خطر حزب توده مقابله کنيم و پيوستم به يک گروه سياسي که تازه تشکيل شده بود به نام سومکا، سوسياليست ملي کارگران ايران، که تقليدي بود از حزب نازي آلمان منهاي جنبههاي شديد ضد يهودياش. براي اينکه براي ما، براي ايرانيان اصلا اين مساله مطرح نبود ولي جنبه سخت ضدکمونيستي داشت. در 1330/1951 من پيوستم به اين حزب. ديگر در آن سالها مشغول درس بودم. دبيرستانم را که به جاي شش سال يازده سال طول کشيده بود تمام کرده بودم و ميرفتم به دانشکده حقوق و ضمنا چون از لحاظ سياسي هيچکار ديگري نتوانسته بودم بکنم به اين گروه تازه پيوستم.
اميرحسيني ــ اين حزب را کي تاسيس کرده بود ؟
همايون ــ حزب را عدهاي از تحصيل کردگان ايراني در آلمان که در راسشان دکترمنوچهر مکري قرار داشت و اخوي يکي ديگرشان بود و حبيب اخوان يکي ديگرشان بود. چند تايي جمع شده بودند و به تقليد از آلمانها اين را ساخته بودند. بعد چون هيچکدام آن جذابيت را نداشتند که مردم را گرد آورند از يک دوست ديگر، همکلاسي پيشينشان در آلمان به نام دکتر داود منشيزاده که در آن هنگام در دانشگاه اسکندريه درس ميداد دعوت کردند که به ايران بيايد و رهبر اين حزب بشود. دکتر منشيزاده پسر ابراهيم منشيزاده معروف کميته مجازات بود و او هم در دوران رضاشاه به فرانسه فرستاده شده بود و زبانشناس حرفهاي زبردستي بود، خيلي دانشمند، و بعد به آلمان رفته بود و در آلمان تحصيل کرده بود و در نيروي زميني آلمان هم خدمت کرده بود و در دوره خدمتش مدتي زندانبان زندانيان جنگي روسيه در آلمان بود و آنجا با چند اسير تاجيکي آشنا شده بود و براي ما تعريف ميکرد که تاجيکها وقتي از او فارسي شنيده بودند به او گفته بودند: “پدر، تاجيکي از کجا آموختهاي؟“ روسها تا آن اندازه تاجيکها را بيخبر از جهان پيرامون و تاريخشان و گذشتهشان و همسايگانشان نگه داشته بودند. تاجيکهاي آن دوره بخش عمده فرهنگشان را به سادگي فراموش کرده بودند، همان فرهنگي که اسلاميها و نسبيگرايان فرهنگي اينهمه از آن دم ميزنند و هر ناروائي و جنايت و به ويژه واپسماندگي را به نام نگهداري آن توجيه ميکنند.
منشيزاده مردي بسيار بسيار با فرهنگ بود (فرهنگ با “ف“ بزرگ،) سراپا دانش و ذوق، و عمق زندگي فرنگي را دريافته بود و عمق فرهنگ ايراني را آشنا بود. يکي از مردان برجسته زمانش بود و نثر بسيار غني و نيرومندي داشت. يک شيوه نگارش خيلي استثنايي ويژه خودش. چندين کتاب نوشته است. يک مجموعه داستانها به نام “در بدر در پي بهشت“ يکي ديگر به نام “مانند گياه هرز بار آمديم“ که خاطراتي بود و به چاپ نرسيد. ترجمههاي زياد کرد. از اورتگااي گاست Jose Ortega Y Gaset دو کتاب ترجمه کرد: “انتلکتوئل و ديگري“ و “طغيان تودهها.“ هردو کتاب اثر پايداري در من بجاي گذاشت. اي گاست از متفکران اجتماعي بزرگ سده بيستم است و انتلکتوئل و ديگري شيواترين توصيف اين تيپ انساني بشمار ميرود. او همچنين تکههايي از زرتشت نيچه را ترجمه کرد. نثر فارسي فوقالعادهاي داشت. من خيلي زياد تحت تاثير نثر او قرار گرفتم. منتها به دوستانش بي وفايي کرد. به محض اينکه رسيد، زير پاي دوستانش را به کمک همسالان من جارو کرد. وقتي من وارد حزب شدم آن دسته اول که سازماندهندگان اصلي حزب بودند، همه را اخراج کرده بود و ما جوانترها حزب را در دست گرفتيم. و بعد هم ميمونوار از هيتلر تقليد ميکرد، حتا سبيلش. موي هيتلري نداشت و ميان سرش طاس شده بود ولي سخن گفتن، واژهها، عبارات شديدا تقليدي از هيتلر بود.
اميرحسيني ــ منشيزاده وقتي به ايران آمد و رهبري حزب را به عهده گرفت چند سال داشت؟
همايون ــ بايد حدود سي و هشت سال ميداشت. خانمش و چهار فرزندش را در آلمان رها کرده بود، روابط آشکار زيادي با خانمها پيدا کرده بود که خانمش شايد نتوانسته بود تحمل کند. بيوفائي در وجودش بود و تقليد بسيار. اما ما از جذابيت او به عنوان يک سخنران استقبال ميکرديم، سخنران خيلي توانايي بود و نويسندهاي پرقدرت و ميتوانست مردم را جلب کند. حزب سومکا هيچ وقت بزرگ نشد ولي مهمترين نيرويي بود که ميتوانست در برابر کمونيستها ايستادگي کند. پانايرانيستها و ديگران به کلي زير سايه سومکا قرار گرفتند.
اميرحسيني ــ نکتههاي اصلي مرامنامه سومکا چه بود؟
همايون ــ البته آنقدر گذشته است که من به خاطر نميآورم . ولي تا آنجا که به ياد ميآورم اين مرامنامه رونويسي از ادبيات حزبي نازيها در آلمان بود، منهاي بدترين جنبه يهود ستيزيش (سومکا از اسرائيل دفاع ميکرد.) ولي از جهت تکيه بر جنبههاي ملي، نقش فرماندهي دولت در اقتصاد، جاي زنان در خانه و حالت ضد برابري زن بسيار به برنامه ناسيونال سوسياليستهاي آلمان شبيه بود. چون دسترسي به آن منابع ندارم و الان هيج نميتوانم جزييات را به خاطر بياورم ناگزير به همين کليات بايد بسنده کنم.
اميرحسيني ــ اعضاي حزب اونيفورم برتن ميکردند؟
همايون ــ بله، ما پيراهن سياهان بوديم. پيراهنهاي سياه ميپوشيديم. علامت حزب هم عقابي بود استيليزه شده و اين عقاب را از برنز ميساختيم و به سينه و به بازوبندهايمان بود. اين عقاب طرحي ساده و زيبا داشت. بالهايش را راست گشوده بود وخودش راست ايستاده بود؛ به صورتي شبيه علامت فروهر ساده شده بود و دکتر منشيزاده با هنرمندي تمام آن را طراحي کرده بود. و بعد به تقليد حزب نازي يک گروه حمله داشتيم و آنها در زد و خوردهاي خياباني با تودهايها خيلي جسارت و توانايي به خرج ميدادند و يک سازمان جوانان داشتيم و حزب توانست چند صد نفر را پيرامون خود گرد آورد.
اميرحسيني ــ بيشتر در تهران ؟
همايون ــ بيشتر در تهران ولي در خوزستان، آذربايجان و پارهاي شهرهاي ايران هم شعبههايي داشت و من در اين حزب تا فرمانده حزب بالا رفتم. بيشتر کار حزب دست من بود و روزنامه حزب هم دست من بود که انتشار ميداديم .
اميرحسيني ــ مقالاتي هم طبيعتا مينوشتيد.
همايون ــ هميشه. سر مقالاتش را منشيزاده مينوشت. من مقالات را مينوشتم.
اميرحسيني ــ با نام خودتان يا با نام مستعار؟
همايون ــ با نام خودم.
اميرحسيني ــ در کتاب اول مجموعه رجال عصر پهلوي که درباره شماست “داريوش همايون به روايت اسناد ساواک“ و مرکز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي انتشار داده از قول ساواک دو سه جا نوشته که سرلشگر ارفع از سردمداران سومکا بود.
همايون ــ نه او عضو حزب نبود ولي دکتر منشيزاده با او ارتباط داشت و به ديدنش ميرفت.
اميرحسيني ــ چه کساني از همفکران حزبي آن زمان يادتان هست ؟
همايون ــ از سران اين حزب شاپور زندنيا بود، ضياء مدرس بود، دکتر در حقوق و وکيل دادگستري بعدي که از معدود دوستان نزديک من شد و مردي با ارزش استثنائي بود و حق زندگي به گردن من دارد. معيني بود که گروه حمله را اداره ميکرد. رجبي بود که در سازمان جوانان يا ايرانفرزندان بود؛ حکمت بود.
اميرحسيني ــ نامهاي کوچکشان خاطرتان نيست ؟
همايون ــ بيژن حکمت بود. چند گاهي در ايرانفرزندان همکاري کرد و به زودي به چپ پيوست. معيني هوشنگ بود. نام رجبي در خاطرم نيست. ديگر بعد از چهل پنجاه سال اين نامها يادم رفته ولي يک گروه به هم پيوسته بوديم. منوچهر رفيعکيان هم بود که بعدها رييس گارد نخست وزيري شد.
اميرحسيني ــ دوره نخست وزيري چه کسي ؟
همايون ــ در دوره هويدا. از 1330 که من به آن حزب رفتم ما سخت به جنبش ملي کردن نفت پيوستيم. براي اينکه روحيه شديد ناسيوناليستي و ضد انگليسي داشتيم و به شدت طرفدار مصدق و مبارزهاش بوديم. در سي تير 1331 ما به سود مصدق تظاهرات کرديم. خود من در اين تظاهرات شرکت داشتم در خيابان اکباتان با صف مسلح پاسبانها روبرو شديم و چندينبار يورش برديم و در همان خيابان چند نفر تير خوردند و کشته و زخمي شدند و همان روز بعد از ظهر بود که اعلام شد مصدق به نخست وزيري برگشته است. من در ميدان توپخانه شاهد گريستن خيلي از مردم بودم.
اميرحسيني ــ از شادي گريه ميکردند؟
همايون ــ بله، و همان روز هم در لاهه پيروزي ايران بر انگليس اعلام شد که بهترين دوره، بهترين روزهاي مصدق بود (که در روانشناسي ايراني آغاز پايان است.) ولي پس از سي تير به تدريج سياست ايران فاسد شد و مبارزات داخلي مبارزه خارجي را زير سايه گرفت. بين شاه و مصدق جنگ شروع شد و پيرامون مصدق به سرعت شروع کرد به خالي شدن، و مصدق حالت خود کامهاي به خودش گرفت و ناشکيبايي بيش از اندازه در برابر هر مخالفي پيدا کرد و هرکس که صدايي بلند ميکرد به عنوان خائن و مزدور انگليس برچسب ميخورد.
اميرحسيني ــ فکر نميکنيد که به قوامالسلطنه جاي شايستهاش در تاريخ معاصر ايران داده نشده است؟
همايون ــ کاملا همينطور است و خوشبختانه کم کم قدر او را بيشتر ميشناسند. کارهايي روي قوامالسلطنه چه در جمهوري اسلامي چه در دانشگاههاي خارج از سوي پژوهشگران ايراني شده است. قوامالسلطنه البته شخصيت بسيار پيچيدهاي بود و قابل بحث. به قول امروزيها بحثانگيز. از سويي نماينده خالص اشرافيت سنتي ايران با تمام جنبههاي منفياش بود، از جمله فساد که جزو طبيعتش شده بود. بسيار نقشهکش بود و حيلهگر بود و تودار، و بازيهاي خيلي پيچيده که همه را سرگردان ميکرد عادت روزانهاش بود. در عين حال يک شخصيت فوقالعاده نيرومند بود که نظيرش در سياستگران ايران کمتر ديده شد. او اگر به اهميت درستکاري در سياست ايران پي ميبرد کارهاي بزرگتري هم ميتوانست بکند. ولي آن مقدار کاري که از عهدهاش برآمد روي همرفته در دو زمينه بود: يکي از آغاز سده بيستم و ورودش به سياست متوجه شد که مسئله ايران ميان شوروي و انگلستان جز با توسل به يک نيروي برآينده آن زمان که امروز ابر قدرت تنهاي دنياست يعني آمريکا قابل حل نيست و مصالح ملي حکم ميکند که سياست ايران هرچه نزديکتر به آمريکا باشد و وزن متقابلي در مقابل شوروي و انگلستان در سياست ايران پيدا شود و سخت کوشيد که از همان آغاز پاي آمريکاييها را به صنعت نفت ايران باز و علاقه آنها را به ايران زياد کند، و اين خدمتي بود. او البته در اين خدمت تنها نبود ولي يکي از پيشروان و يکي از معماران اصلي اين سياست بود.
دومين خدمتي که قوامالسلطنه کرد، که دنباله همان تصميمي بود که او در آغاز فعاليتهاي سياسياش در همان اوايل دهه سوم سده بيستم گرفت، اين بود که در بحران آذربايجان با يک بازي بسيار استادانه ديپلماتيک راه گريز آبرومندانه را به روسها نشان داد و با يک فريب مشروع ديپلماتيک روسها را مات کرد و بدون دادن کمترين امتيازي به شوروي نيروهاي آن کشور را از ايران بيرون راند و آذربايجان و کردستان را به ايران باز گرداند. اگر قوام نميبود با سياستگران آن روز ايران، مردماني از قبيل صدر و حکيمالملک، و نفوذ فوقالعاده انگلستان در سياست ايران که گرداننده اصلي هيئت حاکمه آن وقت ايران بود، انگليسيها راه حلي براي تقسيم ايران مييافتند چون دنبالش بودند. کميسيون سه جانبه يکي از راهحلهايي بود که آنها انديشيده بودند و داشت عمل ميشد. و حکيمي نخست وزير وقت ــ که در آن زمان ما با ننگ اين نامها را ميآورديم ــ آن طرح را پذيرفته بود و نزديک بود که ايران در ميان سه کشور بزرگ آن زمان، پيروزمندان جنگ جهاني دوم، به صورتي تقسيم بشود، يکبار ديگر 1907، و نشاني از استقلال ايران نماند.
پادشاه، محمدرضاشاه پهلوي، البته در نگهداري ارتش خيلي خوب مقاومت کرد و زير بار گنجاندن و در برگرفتن افسران فرقه دمکرات در ارتش ايران و تسليم ارتش نرفت. واحدهاي ارتش اگر چه در آذربايجان زير فشار روسها تسليم شدند، پادشاه صورت ظاهر را نگهداشت. ولي او هم به تنهايي نميتوانست، اگر قوام نميبود، در برابر روسها مقاومت کند و اين اعتبار بيشتر به قوامالسلطنه، احمد قوام، بر ميگردد که از روز اول تصميم گرفت به پشتيباني قاطع امريکا زيربار تجزيه ايران نرود و ايران را دست نخورده از جنگ جهاني دوم بيرون بياورد و اين کار را هم کرد. بازي قوام البته بازي يکسويه و روشني نبود يعني در اين نبرد ديپلماتيکي که در گيرش شده بود او نه فقط با شوروي و حزب توده بلکه با دربار پادشاه ميجنگيد. براي اينکه ميدانست که محمدرضاشاه ميانه خوشي با او ندارد و او را برکنار خواهد کرد و براي استوار کردن جاي خودش با حزب توده شايد بيش از اندازه هم ميخواست نزديک بشود، بيش از آنچه که براي مانور ديپلماتيکش لازم ميداشت، ولي من مطمئن هستم که نه به آن اندازه که طرح اصلياش را به خطر بيندازد. او در هراس بجائي که از قدرت شوروي و ناتواني محض ايران داشت احتمالا حاضر ميبود امتيازات بيشتري هم به استالين بدهد ولي نه از سر سازش. به هر حال قوام تا آنجا در اين بازي پيش رفت که ــ چنانکه اسناد وزارت خارجه آمريکا و يادداشتهاي جرج آلن سفير وقت آمريکا در ايران نشان ميدهد و اين اسناد چاپ شده است ــ آمريکاييها هم تا آخر اعتمادي به او نداشتند و نميدانستند که چه ميکند و او همه را در تاريکي نگه داشته بود از شاه تا آمريکاييها تا شورويها تا حزب توده تا قشقاييها که جنبش جنوب را در برابر حزب توده راه انداختند و به قوام کمک کردند که در برابر زيادهرويهاي شوروي و حزب توده به صورتي حق به جانب مقاومت کند. او همه را به بازي ميگرفت. اما طرح اصلي برايش روشن بود و در آن طرح کامياب شد.
داستانهايي هم من از رفتار قوام در کرملين شنيدهام که وقتي استالين که مردي بود که دير کار ميکرد و دير از خواب بيدار ميشد هيئت ايراني را که رياستش با قوامالسلطنه بود در کرملين در ديدارشان معطل کرده بود، قوامالسلطنه دستور داده بود هواپيما را آماده کنند که به تهران برگردند و روسها با ناراحتي و با شتاب برگشته بودند و پوزش خواسته بودند و ديدار انجام گرفته بود و استالين هم خيلي از در دوستي در آمده بود به دليل همين واکنش سخت قوامالسلطنه. تصور بکنيد که قوامالسلطنه در واقع کلاه در دست به پايتخت کشور فاتح اشغالگر ميرود براي اينکه آنها را راضي به تخليه ايران بکند و در آن شرايط هم اين احترام به خودش، اين احترام به کشورش را نگه ميدارد. خيلي شخصيت سترگي بود.
همان طور که گفتيد جايش در تاريخ ايران هنوز کاملا شناخته نيست. معايب شخصياش به کنار، معايب سياسياش به کنار، ولي خدمتي که او به يکپارچگي ايران کرد با خدمت مصدق، با خدمت هيچ نخستوزير ديگري قابل مقايسه نيست. تنها سردارسپه از اين نظر از قوامالسلطنه ميگذرد براي اينکه پاي يکپارچگي ايران در ميان بود. محمدرضاشاه هم بعدها در مساله جزاير خليج فارس همين استادي را در ديپلماسي نشان داد ولي خوب شرايط ايران آن موقع خيلي بهتر و آسانتر و از موضع قدرت بود. اين است که بايد ما خيلي بيش از اينها به قوامالسلطنه در تاريخ معاصر ايران اهميت بدهيم. او در کنار رضاشاه نماينده “پارادايم“ متفاوتي است که ما بسيار از آن دور افتادهايم و لازمش داريم: پارادايم برنده. در روانشناسي ما شهيد مظلوم شکست خورده جاي برندهاي که کشور را با آنچه در دسترس است حفظ ميکند و حتا پيش ميبرد گرفته است.
اميرحسيني ــ بعد از سي تير چه مي کرديد؟
همايون ــ ما همچنان با حزب توده در مبارزه بوديم. در شهريور آن سال يک گروه از سازمان جوانان سومکا “ايرانفرزندان“ هفت هشت نفري کم و بيش، به سرکردگي ضياء مدرس سرخود ولي به پيروي ازسياست عمومي حزب، رفتند و به دفتر بازرگاني مجارستان در تهران و “وکس“ که خانه فرهنگي، در واقع مرکز تبليغاتي روسها بود در چهار راه قوامالسلطنه تهران حمله کردند و در و پنجره و شيشه را شکستند و شعارهاي روسي و کمونيستي را پايين آوردند. در آن روزها ما با يک گروه انشعابي در حزب در حال مبارزه بوديم و آنها را بيرون کرده بوديم.
اميرحسيني ــ علت انشعاب چه بود و انشعاب کنندگان که بودند؟
همايون ــ متاسفم که بايد اين کلمات را بکار ببرم. ولي اينها اشخاص بي سر و پا و بکلي بي فرهنگ ــ بي فرهنگ که درست نيست ولي بيسوادي ــ بودند و اصلا نميدانم دکتر منشيزاده اينها را در درجه اول چرا به حزب آورده بود. اعضاي اتحاديه يخ فروشان تهران بودند و با ما که اکثرمان جوانان دبيرستاني و دانشگاهي بوديم در آن حزب هيچ تناسبي نداشتند. رفتارشان و حرکاتشان و عقايدشان، که نميدانم اصلا عقايدي داشتند يا خير، فضاي خيلي غيرقابل تحملي در حزب بوجود آورده بود و ما اينها را از حزب بيرون کرديم و دکتر منشيزاده هم بالاخره متوجه شد که نميتواند با آنها کار بکند. رفتار بعديشان هم نشان داد که راه دادنشان چه اندازه اشتباه بوده است. براي اينکه نه تنها به حزب حمله فيزيکي کردند و ميخواستند ما را از پاي در آورند و حزب را بگيرند بلکه بعد رفتند و به دروغ شهادت دادند که ما، کساني مثل من، مثل خود منشيزاده در حمله به اين خانهها و مراکز کمونيستي دست داشتيم در حالي که هيچ کدام سهمي در آن حمله نداشتيم. منظورم اين است که اينها با اينکه خودشان را خيلي ميهنپرست ميدانستند و ضدکمونيست، ولي در يک مبارزه داخلي ابايي از اين نداشتند که همفکران خودشان را در مبارزه ضدکمونيستي به سود کمونيستها لو بدهند. من بعدها به نمونههاي بيشتري از اين افراد برخوردم. رفتار سياسي مردمان امتدادي از منش شخصي آنهاست، از اينرو کاراکتر را از عقايد سياسي مهمتر ميبايد شمرد.
اميرحسيني ــ جريان حمله به حزب چه بود ؟
همايون ــ يک روز به مرکز حزب که در خيابان خانقاه بود حمله کردند و ما با تيراندازي و سلاح سرد با آنها درگير و گلاويز شديم و آنها را عقب نشانديم و جيپشان را هم تصرف کرديم و بعد با آن جيپ ــ خود من سرکرده آن عمليات بودم ــ کاميون آنها را که برايشان يخ ميکشيد آتش زديم. ما کارهاي عجيب ميکرديم، خارقالعاده بود، براي اينکه منزل من در مثلا صد متري قهوهخانهاي بود که مرکز اينها بود و کاميونشان جلوي آن قهوهخانه بود و ما رفتيم و کاميون را با کوکتل مولوتف آتش زديم. ولي چنان ترسي از ما به دل داشتند که جرات تلافي نکردند. در آن دوره اوضاع ايران به اندازهاي آشفته بود که چنان رويدادهائي هر روز به آساني اتفاق ميافتاد. کساني که از دمکراسي در آن سالها دم ميزنند نميدانند که دمکراسي چه اندازه به قانون و نظم نياز دارد و همهاش اين نيست که عده کمي بتوانند هرچه ميخواهند بي هيچ مسئوليت مدني بگويند و بنويسند. خلاصه اينها با ما خيلي دشمن شده بودند و رفتند و به شهرباني گزارش دادند که آن حمله را ما کردهايم. واقعا هم حزب ما کرده بود.
روزي ما در حزب مشغول فعاليت و کارهاي خودمان بوديم ماموران شهرباني و حکومت نظامي ــ چون تقريبا تمام دوره دکتر مصدق حکومت نظامي بود، تقريبا تمامش ــ ريختتند و منشيزاده را به اضافه هشت نفر از ما دستگير کردند و به زندان موقت شهرباني بردند و بارها از ما بازجويي کردند. ما را نصف شب از خواب بيدار ميکردند ميبردند بازجويي ميکردند. ولي ما انکار ميکرديم که حزب شرکت نداشته و ما نبودهايم و نميدانيم که بوده است و آن کساني را که حمله کرده بودند نجات داديم. هيچ کس را لو نداديم و زنداني را کشيديم. نزديک سه ماه در زندان بوديم و چيزي نتوانستند بر ضد ما پيدا کنند. چون شهادت آن عده قابل قبول نبود. با ما درگيري پيدا کرده بودند و غرض داشتند و کس ديگري هم چيزي نگفته بود. پس از سه ماه ما را آزاد کردند ولي پروندهاي براي ما تشکيل داده بودند و اين پرونده در دادگستري دست قضات تودهاي افتاده بود و چون نتوانستند چيزي بر ضد ما پيدا کنند، با توجه به يکي از مواد مرامنامه حزب که تغييري را در قانون اساسي پيشنهاد کرده بود که چيز غيرقانوني نيست، براي ما به عنوان قيام بر ضد سلطنت مشروطه پرونده درست کردند و به دادگاه احضار شديم. موضوع قابل ملاحظه آن بود که حتا جيپي را که به زور گرفته بوديم پس نگرفتند و به صاحبانش ندادند. تصور ميکنم در شهرباني به حزب ما محبتي از نظر ضدکمونيست بودنش داشتند.
اميرحسيني ــ اين يک اشاره کلي بود يا اسم برده شده بود که فرضا اصل شماره فلان ؟
همايون ــ نه، موضوعي را که در قانون اساسي خلافش بود دفاع کرده بوديم که بايد قانون تغيير کند و آنها گفته بودند اينها چون خلاف قانون اساسي تبليغ کردهاند قيام بر ضد سلطنت مشروطه است و ما اصلا طرفدار پادشاه بوديم. ما را در ماه اسفند به دادگاه نظامي بردند چون آن اتهام فقط قابل طرح در دادگاه نظامي بود.
اميرحسيني ــ چه سالي ؟
همايون ــ بيستم اسفند 1331/1952 به دادگاه بردند. اين تاريخ را به يک دليل احساسي در خاطر دارم. در دادگاه من نقش اصلي را داشتم و با اشاره به سوابق تغيير قانون اساسي در جهان، پيشبينيهائي که در اين مورد بعدا با اصلاحاتي در قانون اساسي ايران شده بود، و سوابق تغيير مواد قانون اساسي در خود ايران دفاعي کردم و با کف زدن حضار روبرو شدم و ما همه تبرئه شديم. وقتي من خواستم از دادگاه بيرون بيايم باز ماموران حکومت نظامي دستگيرم کردند. مادرم که در دادگاه حضور داشت برآشفته شد و به دفتر رئيس شهرباني رفت و با فرياد و تشدد اعتراض کرد که پسر تحصيل کرده و سياسي مرا نبايد به زندان بزهکاران بيندازند و همان سبب شد که مرا به زندان عمومي نبردند و اطاق جداگانهاي در زندان موقت شهرباني به من دادند. مادرم چنان زني بود و من متاسفم که سالها يا او را به دادگاه و زندان کشيدم، يا به اطاق عمل بيمارستان. من براي بار دوم به موجب ماده پنج دستگير ميشدم. چند روز پيشش هم منشيزاده را به همين استناد دستگير کرده بودند. ما در تظاهرات 9 اسفند فعال بوديم خيلي تلاش کرده بوديم براي اينکه شاه از ايران نرود و من اين دستگيريمان را ربط ميدهم به آن فعاليتي که در 9 اسفند کرده بوديم. وضع دمکراسي در آن زمان از اين قرار بود.
اميرحسيني ــ شما سه ماه زندان بوديد، بعد هم که محاکمهتان آغاز شد. به اين ترتيب در 9 اسفند چگونه ميتوانستيد فعال باشيد ؟
همايون ــ در آن مدت آزاد بودم. بعد از آن، سه ماهي آزاد بودم. بعد براي محاکمه در اسفند ماه به دادگاه رفتيم و از محاکمه مرا به زندان بردند. دکتر منشيزاده را زودتر گرفته بودند چند روز پيش از آن. همه در ارتباط با 9 اسفند و مرا هم در دادگاه گرفتند و دوباره به زندان رفتم و تا اواخر ارديبهشت در زندان بودم. دو ماه زنداني بودم يعني جمعا نزديک به پنج ماه شش ماه حکومت دکتر مصدق را در زندان بسر بردم و اين بار ديگر با همرزمانم در زندان نبودم. تنها بودم ولي دوستان زياد پيدا کردم. براي زندانيان تاريخ و جغرافي و فيزيک و تاريخ طبيعي ميگفتم. مثلا اينکه باران چگونه ميآيد. زندانيان همه به کلي بيسواد بودند. خيلي وضعم در زندان خوب بود و احترامي داشتم. از دزدان زنداني دانستم که به اهرمي قندشکنوار که با آن درهاي قفل شده را باز ميکردند ملا ميگفتند. مردم عقايدشان را به صد گونه بيان ميکنند.
شهرباني در دوره افشار طوس تمرين سازمان امنيت شدن ميکرد يعني اولا شيوههاي سختگيرانه در رفتار با زندانيان سياسي و فشار آوردن؛ ثانيا توبهنامه گرفتن که از آن وقت باب شد و بعد ساواک در مورد تودهايها بکار برد. به من چند بار توسط سرهنگ نادري که رئيس آگاهي بود پيشنهاد کردند که نامهاي بنويسم و پشتيبانيام را از دولت ملي اعلام بکنم که مرا آزاد بکنند و من نکردم. در ارديبهشت، اواخر ارديبهشت که فعاليت تودهايها خيلي بالا گرفته بود مرا آزاد کردند و از زندان بيرون آمدم.
اميرحسيني ــ شما در سي تير به نفع مصدق تظاهرات کرديد. بعد چه اتفاقي افتاد که از مصدق روي برگردانديد و آنجا براي نمونه حاضر نشديد که وفاداري خودتان را به دولت مصدق اعلام کنيد و از زندان بيرون بياييد؟
همايون ــ اولا چون ما را گرفته بودند. دو بار خود مرا در دوره حکومت دکتر مصدق توقيف کرده بودند و طبعا من خشمگين بودم. ولي مهمترش اين بود که از بعد از سي تير ما ديديم که در ايران خطر، خطر کمونيسم است. مصدق با دامن زدن به آشفتگي در کشور و منحرف کردن مبارزه از جبهه خارجي به جبهه داخل و با دست گشادهاي که به تودهايها در ايران داده است ما را دارد با تهديد بزرگي روبرو ميکند. ايران آن سالها را ميبايد در پرتو ترسي که بيشتر ايرانيها از تسلط شوروي داشتند نگاه کرد. امروز براي ما اصلا قابل تصور نيست ولي ما در آن زمانها هميشه زير سايه تهديدآميز شوروي زندگي ميکرديم و لحظهاي از اين موضوع غافل نبوديم. خود من تمام زندگيم در آن سالها با اين ترس که يکبار روس ها نيايند و اين کشور را از هم بدرند و تکههايي را بگيرند و با انگليسيها تقسيم کنند بسر بردم. در سال 1324 که دو استان ايران عملا جدا شد ما در آن انجمن طرحهايي ميريختيم براي اينکه کساني را به آذربايجان بفرستيم و با روسها و با رژيم پيشهوري مبارزه بکنيم. در سال 13325 هم ديده بوديم که انگليسيها به حکومت ايران پيشنهاد تشکيل کميسيون سه جانبه کردند، انگليس، آمريکا شوروي، که عملا ايران را تقسيم بکنند و اين براي ما خطرناک بود و ما ديديم که مبارزه ملي کردن نفت وسيلهاي شده است که حزب توده قدرت بگيرد. براي اينکه جبهه ملي وجود نداشت، نامي بيش نبود. مصدق اعتنايي اصلا به جبهه ملي نميکرد. تک و تنها بود؛ همه را از گرد خودش پراکنده کرده بود. اقتصاد روز بروز خرابتر ميشد؛ وضع زندگي مردم بد بود، همه ناراضي بودند و حزب توده هم دائما قدرتش افزوده ميشد. به نوشته دکتر علياکبر سياسي رئيس دانشگاه تهران در خاطراتش آن حزب ميتوانست افسر شهرباني را دستگير و در محل حزب بازجوئي کند. بعد هم اصرار مصدق بود به اينکه شاه از ايران برود و ما ميترسيديم، مثل تقريبا همه ايرانيها، که شاه برود. فکر ميکرديم خروج شاه از ايران با از بين رفتن استقلالش يکي است. اينها ما را در مقابل مصدق قرار داد. البته زنداني شدن خود من هم مساله بسيار مهمي بود.
اميرحسيني ــ حزب سومکا در آن دوران از دربار کمک ميگرفت؟
همايون ــ نه، از دربار کمک نميگرفت. ولي بعدا من دلايلي بدست آوردم که دو نويسنده مطبوعات آن وقت ايران، يک شرکت بازرگاني درست کرده بودند که ظاهرا پوششي بيش نبود و در آن دوران به احزاب و دستهها و گروههاي ضد کمونيستي کمکهايي ميکردند و من حالا که برميگردم ميبينم که منشيزاده کار نداشت ولي زندگي کم و بيش آسودهاي ميکرد، يعني همه نيازهاي اوليه او تامين بود و به نظرم از آن منبع کمکهايي میگرفت و آمريکاييها توسط آن دو روزنامهنگار و آن شرکت پولهايي در آن دوران خرج ميکردند. در اسناد “سيا“ در آن دوره از اين دو به نام برادران “بوسکه“ نام بردهاند و نور محمد عسگري در “شاه، مصدق، زاهدي“ نام آنها را نوشته است. يکي از سردستگان گروه دانشجويي که در دانشکده حقوق آن زمان سخت با حزب توده در جنگ بود و ما چند بار به او در زد و خوردهايش با تودهايها کمک کرديم به تازگي به من گفت به خود او …
اميرحسيني ــ آن شخص کي بود ؟
همايون ــ من ترجيح ميدهم نامش را نياورم. خود آن آقا به من گفت که از آن دو روزنامهنگار کمک ميگرفته است و من تصور ميکنم که دکتر منشيزاده هم کمک ميگرفته است ولي از دربار خير. خود من هم يک تجربه دارم. پس از اينکه در بهار 1332 از زندان آزاد شدم، اندکي پيش از 28 مرداد يک کسي به نام طباطبايي که از سياست پيشگان آن زمان بود با من تماس گرفت. دکتر منشيزاده هنوز در زندان بود و من حزب را به نام فرمانده اداره ميکردم و ما براي انتشار روزنامه سومکا معطل بوديم و او نهصد تومان به من کمک کرد و من با آن نهصد تومان روزنامه را در آوردم پيش از 28 مرداد.
اميرحسيني ــ اسم روزنامه حزب چي بود ؟
همايون ــ سومکا.
اميرحسيني: تيراژ سومکا چقدر بود ؟
همايون ــ تيراژش چند هزارتايي بيشتر نبود ولي خوب خيليها ضد کمونيست بودند و طرفدار ما بودند.
اميرحسيني ــ آيا سومکا هيچگاه به نام ديگري هم منتشر شد؟ من اين را از روي مطلبي که در کتابي خواندهام ميپرسم.
همايون ــ در دوره مصدق نخست وزير اعلام کرد که مطبوعات آزادند هر چه ميخواهند به دولت و به شخص او حمله کنند. ولي او تقريبا در سراسر دوران نخست وزيريش با حکومت نظامي کار ميکرد. قانون حکومت نظامي را به مجلس ميبرد و از تصويب ميگذراند و از آن پس سروکار افراد و مطبوعات با حکومت نظامي بود که ميتوانست هر روزنامهاي را توقيف کند و هر کسي را به زندان بيندازد. با اين ترفند قانوني، دولت در ظاهر ادعا ميکرد که مسئول توقيفها و دستگيريها نيست ولي حکومت نظامي به دستور که عمل ميکرد؟ مسلما زير فرمان جامعه مدني نميبود. در دوسال و چند ماه نخست وزيري مصدق شايد چهار صد پانصد روزنامه توقيف شدند و گروه بزرگي به دليل مخالفت با نخست وزير به زندان افتادند. منتها در آن دوره صدها امتياز روزنامه صادر شده بود و رسم بود که روزنامههاي توقيف شده روي رابطه دوستي يا شايد با پرداخت پولي به صاحبان امتياز، از نام آنها استفاده ميکردند تا توقيف خودشان پايان مييافت. ما هم چند بار از امتيازاتي که کاغذ پارهاي بيش نبودند استفاده کرديم.
اميرحسيني: در آن سالها آيا سومکا هيچ وقت در انتخابات مجلس شرکت کرد؟
همايون ــ نه، حزب بسيار کوچکي بود و امکان برد در هيچ حوزه انتخاباتي نداشت و از ميان رهبران حزب هم تنها چند تن از سي به بالا داشتند و در نتيجه اصلا موضوع مطرح نبود. به علاوه ما زياد در آن سالها دنبال پارلمان و پارلمانتاريسم نبوديم. يک حزب فاشيستي اعتقاد چنداني به انتخابات و مجلس ندارد.
اميرحسيني ــ آقاي همايون از سه ماه زندانتان بگوييد. آن سه ماهي که همه با هم بوديد. آن نه نفري که با هم دستگير شده بوديد.
همايو ــ در آن دوران ما کارآموزي کرديم. از دکتر منشيزاده بسيار آموختيم.
اميرحسينی ــ همه باهم در يک جا بوديد ؟
ــ همه با هم در يک جا بوديم . يک سالن بزرگ بود و هر نه نفر آنجا بوديم.
اميرحسيني ــ در زندان قصر؟
همايون ــ نه، زندان موقت شهرباني؛ و تفريحمان هم خواندن اسکندرنامه بود. بعد از بحثهاي حزبي و بحثهاي سياسي اسکندرنامه را ميگشوديم و ميخوانديم و خيلي تفريح ميکرديم.
اميرحسيني ــ اين چه کتابي است؟
همايون ــ اسکندرنامه يک داستان دوره قاجار است يا شايد قديميتر به سنت قصهنويسي ايراني که امير ارسلان احتمالا تازهترين و مشهورترينش است. اسکندرنامه قديميتر است. نخستين اين کتابها، اين قصهها، سمکعيار است که هشتصد نهصد سال پيش نوشته شده است و ارزش ادبي و جامعه شناسي دارد. اسکندرنامه سراپا خيالبافي و افسانهسرائي بيکران است. مثلا شرح صحنه يک نبرد: از مشرق صد هزار نقابدار با علمهاي سفيد ظاهر شدند، از مغرب صد هزار نقابدار با علمهاي سياه. يعني همه چيز حالت جادوئي و بکلي خارج از منطق ولي همراه با يک حس طنز بسيار نيرومند؛ و به همين دليل ما تفريح ميکرديم وقتي اين کتاب را ميخوانديم. ارزش داستاني، ارزش زبانشناسي، ارزش جامعه شناسي کتاب بسيار کم است. همهاش خيالبافي گاه احمقانه است، يعني محصول فرهنگي جامعهاي سراپا عقبمانده که نشسته است و فقط خيال ميبافد با سواد اندک. يکي از صحنههاي اين کتاب برخورد اسکندر با افلاطون است. افلاطون حکيمي تصور شده است که زمستانها براي اينکه سرما نخورد روغني به تنش ميماليد و مثل گوسفند پشم در ميآورد. اين نهايت تصور انسان ايراني آن زمان است از فلسفه، از دانش. افلاطون به گوششان خورده بود و تصوري که از افلاطون داشتند اين بود. ما امروز نميتوانيم تصوردرستي از اوضاع باورنکردني ايران عصر قاجار داشته باشيم. خوبي اين اثر فولکلوريک آن بود که چنان تصويري از جامعهاي که ايران بود ميداد که رمانش اسکندرنامه بود و فلسفهاش افلاطون در پشم گوسفند و قهرمانش اسکندر. بهر حال براي ما زندانيان از همه جا دست کوتاه وسيله تفريح خوبي بود. در سالهاي پس از انقلاب من بسيار به ياد اسکندرنامه افتادم و هنوز گاهگاه ميبينم تحليلهاي سياسي رايج عموم هموطنان چندان از آن عوالم دور نيست.
شرايط زندانها در آن زمان بسيار ابتدايي و دشوار بود و بيشتر وقت ما به تميز نگه داشتن محيط و قابل تحمل کردن فضاي زندان و خوردني کردن آشغالهائي که به خورد زندانيان ميدادند ميگذشت و به کمک منشيزاده خيلي موفق بوديم. منشيزاده چنانکه گفتم آدم بسيار با فرهنگ و آگاه و دانايي بود و ميتوانست راهحلها را براي ما پيدا بکند. ما هم همه تازه کار بوديم. من خيلي از لحاظ پرورش انتلکتوئل به منشيزاده مديون هستم. ولي بزودي از آن مرحله فراتر رفتم و برايم کارهائي که ميکردم خندهدار جلوه کرد. اين هميشه با من در زندگي بوده است. هميشه در زندگي به زودي به مراحلي رسيدهام که با حالت استهزا يا پشيماني به گوشههائي از خود نگريستم و سعي کردم که از آن قالبها بيرون بيايم. در سال 32 و 33 من از قالب حزب سومکا خودم را بيرون کشيدم.
اميرحسيني ــ اشارهاي به نهم اسفند 1331 کرديد. آن روز شاه واقعا قصد خروج از ايران را داشت يا…
همايون ــ حتما، شاه هميـشه آماده خـروج از ايـران بود، از همـان لحـظه که با مخالفـت
بريتانيا با ادامه پادشاهي پهلوي روبرو شد. هر وقت که اوضاع رو به دشواري نهاد، شاه آماده خروج بود. اول بار نهم اسفند بود، بعد در 25 مرداد. وقتي آن طرح کودتا شکست خورد. البته به معني کلاسيک کلمه کودتا نبود ولي وقتي نيمهشب رييس گارد شاهنشاهي با گروهي مسلح رفت و فرمان برکناري به نخست وزير داد، هرچند آن فرمان قانوني بود، اما نحوه عمل کودتايي بود و در تعريف ضرب شصت نظامي ميگنجيد. بعد هم دستگير کردن چند تن از سران حکومت که جنبه کودتا داشت. وقتي رييس گارد دستگير شد و کودتا شکست خورد شاه به شتاب با ملکه و با خلبان شخصياش و يک هواپيماي کوچک “بيچ کرافت“ که آن زمان ها معروف بود به بغداد پرواز کرد و از آنجا به رم رفت.
اميرحسيني ــ در نهم اسفند چه گروههايي جلوي کاخ رفتند و خواهان ماندن شاه در ايران شدند؟
همايون ــ گروههاي مذهبي، گروههاي ناسيوناليست، گروههاي ضد کمونيست و بسياري از مردم عادي که حقيقتا به حال کشور نگران بودند. يک جنبش عمومي بود. هيچ پولي در آن خرج نشد. خيلي خود انگيخته بود.
اميرحسيني ــ جلوي کاخ مرمر؟
همايون ــ جلوي کاخ مرمر رفتند و سخنرانيهاي بسيار پرشور شد و شاه تحت تاثير قرار گرفت و ماند. و البته رجال کشور و سران مذهبي، مانند ابوالقاسم کاشاني خيلي به شاه اصرار کردند و شاه را نگه داشتند. ولي او در آستانه خروج از کشور بود.
اميرحسيني ــ چه دليلي ميتوانيد بياوريد که شاه …
همايون ــ شاه اصولا مرد روزهاي آفتابي بود، مرد دورههاي بحران نبود به هيچ وجه. اصلا در طبيعتش نبود. از آنها بود که وقتي کاميابي به او روي ميآورد خودش را گم ميکرد و وقتي با ناکامي روبرو ميشد خودش را ميباخت. اين اصلا کاراکترش بود. در هر دو حال به شدت به افراط ميگراييد. هم سخت خودش را ميباخت و هم سخت خودش را گم ميکرد و در هر دو مورد به زيانش بود. آن چند باري که خودش را باخت حقيقتا پادشاهياش را به خطر انداخت و بار آخر از دست داد.
اميرحسيني ــ گفتـيد که دولـت به خاطـر فعاليـت شديد تودهايها، شمـا را در ارديبهشت 1332 از زندان آزاد کرد با وجود اينکه شما حاضر نشديد توبهنامه بنويسيد و پشتيبانيتان را از دولت مصدق اعلام کنيد. فکر ميکنيد که دولت مصدق هم در آن زمان واقعا متوجه خطر تودهايها شده بود؟
همايون ــ بيترديد. براي اينکه ما از نظر مقامات آن زمان عناصر نامطلوبي بوديم اما ميخواستند که وزنه متقابلي هم در برابر تودهايها باشد. حزب ما حزب کوچکي بود ولي افرادش فوقالعاده فعال و با ايمان بودند و در درگيريهاي خياباني به هيچوجه از تودهايها کم نميآورديم و به کار مبارزهاي که مصدق در پيش داشت ميخورديم. مصدق هم موضع بسيار پيچيدهاي داشت هم بر ضد دربار، هم بر ضد انگلستان، هم بر ضد حزب توده و از همه ميخواست در مقابل يکديگر استفاده کند. از امريکا بيش از همه در مقابل بقيه و از اين جهت وضعش با وضع قوام بيشباهت نبود ولي بيبهره از مهارت تاکتيکي و بينش استراتژيک او. مصدق هم گاه و بيگاه عناصر داخلي را براي پيشبرد سياستش به کمک ميگرفت و حزب ما را در آن موقع لازم ميدانست. ما اصلا خطري براي او نبوديم. اصلا بيهوده ما را گرفته بودند. فکر ميکرد که به کار بياييم. با اين همه خود منشيزاده را تا روز هاي آخر آزاد نکرد و وقتي که خطر تودهايها خيلي زياد شد منشيزاده را هم در همان يکي دو روز پيش از 28 مرداد آزاد کردند. اين نشان ميدهد که ميان محاسبات سياسي مصدق و زنداني شدن ما ارتباط مستقيم بود.
اميرحسيني ــ از ارديبهشت 1332 که شما از زندان آزاد شديد تا 25 امرداد چه ميکرديد؟ در حقيقت سومکا چه ميکرد؟ يا هر دو چه ميکرديد؟
همايون ــ من حزب را بازسازي کردم، براي اينکه متلاشي شده بود، رهبرياش را مدتها گرفته بودند. و وارد فعاليتهاي شديد و مبارزات خياباني شديم. آن روزهائي بود که تودهايها بر فعاليتشان بسيار افزوده بودند و خيابانها صحنه زد و خوردهاي هميشگي بود، بويژه هر چه به 26 مرداد نزديکتر شديم.
در جريان 28 مرداد و فعاليتها و تهيههائي که براي 28 مرداد صورت ميگرفت ما حقيقتا شرکتي نداشتيم. جز آن کمکي که يک کسي آمد به روزنامه ما کرد و آن شماره روزنامه يکي دو روز پيش از 28 مرداد انتشار يافت و همان يک تماس بود که با ما گرفته شده بود. مسلما قبلا با منشيزاده تماسهاي مرتبتري برقرار بوده است ولي ما خيلي جوان و ايدئاليست بوديم و اصلا زيربار خيلي چيزها نميرفتيم و کسي هم سراغ ما نميآمد. آن کمک را هم به دليل آنکه روزنامه در چاپخانه مانده بود و مدير چاپخانه فشار ميآورد و طلبش را ميخواست، ناچار شديم گرفتيم. شرطي هم نگذاشتند، نگفتند چه بنويسيد. ما هم آنچه را به نظرمان رسيده بود قبلا نوشته بوديم و روزنامه هم چاپ شده بود. ولي ما بسيار نگران تودهايها بوديم و آن چند ماه را در مبارزه دائمي شبانهروزي بسر برديم، يعني من بيشتر اوقاتم در ساختمان حزب ميگذشت. و وقتي که منشيزاده هم آزاد شد با آن جيپي که قبلا به غنيمت گرفته بوديم سه چهار نفري از سران حزب روز 28 مرداد تمام شهر را گشتيم و منشيزاده بارها براي مردم سخنرانيهايي کرد و در آن روز ما در تظاهرات عنصر خيلي فعالي بوديم.
اميرحسيني ــ در امرداد سال 1332 دکتر مصدق رفراندمي براي انحلال مجلس شوراي ملي انجام داد. شما از آن روز چه خاطرهاي داريد و آن قضيه را چگونه ميبينيد؟
همايون ــ خود همه پرسي طبعا عملي بود فرا قانون اساسي و بيسابقه و نشان ميداد که مصدق با همه تکيهاش بر قانونگرايي مطلقا توجهي به قوانين ندارد و يک طرح سياسي را دنبال ميکند که به نظر ميرسيد ابتکار کننده واقعياش دکتر فاطمي بود. ايران در آن زمان داشت به طرف حکومتي شبيه اندونزي يا مصر يا غنا، نکرومه، ناصر و سوکارنو، پيش ميرفت. يک نظام سياسي که من با وامگيري از علوم سياسي در نوشتههايم اسمش را گذاشته ام سزاريسم يا بناپارتيسم گونه ايرانياش؛ رابطه پيشوا با مردم از فراز نهادهاي قانوني؛ يک نظام اقتدارگرا که تا ديکتاتوري اکثريت و بعدا اقليت فاصله چندان ندارد. در آن روز من در خيابانهاي تهران ميگشتم. دو صندوق راي دور از هم گذاشته شده بود، موافق در جنوب تهران و مخالف در شمال شهر. مخالفين تهديد و مسخره ميشدند و کسي جرات نميکرد. مراجعان به صندوقها بسيار کم بودند و صندوق موافق را پر کردند. در بيشتر شهرستانها رايي نگرفتند و گفتند نظر مردم تهران نشان دهنده تمايل عمومي است. مردم با بدگماني به اين اقدام مصدق مينگريستند و استقبال چنداني نشد. نتايج انتخابات هم شباهت داشت به همان رژيمهاي سوکارنوئي و ناصري و نکرومهاي ـ 9/99 درصد آرا. شنيدم حتا چند گاهي الاغي جلو صندوق مخالف بسته بودند و نوشته بودند من مخالفم.
اما اين شيوه کار مصدق سرمشقي شد براي محمدرضاشاه و او هم وقتي مواد ششگانه منشور انقلاب سفيد يا شاه و مردم را به همهپرسي گذاشت که باز عملي فرا قانون اساسي بود، صندوقهاي موافق و مخالف را ــ منتها نه فقط دو صندوق ــ جدا از هم گذاشتند. البته ديگر الاغي نبستند و کسي هم مردم را تهديد يا مسخره نميکرد. مشارکت مردم هم خيلي زيادتر بود ولي اين شيوه کار متاسفانه نشانهاي بود بر راديکال شدن سياست ايران که از 1332 آغاز شده بود و راه هرگونه مصالحه و همرايي و گفت و شنود مخالف و موافق در آن نظام بسته شده بود و يک طرف ميهنپرست بود و آزاديخواه بود و قانونمند بود ــ حالا هرچه بود ولي اين گونه شمرده ميشد ــ و طرف ديگرش مزدور بود و خيانتکار و وطنفروش و فاسد. دو طرف طيف سياسي را ديوار بلند دشمني از هم جدا ميکرد و جز نابودي يکي از طرفها راهحلي تصور نميشد. اين روند که از 1320 و پيش از آن شروع شد با حملات غيرمنصفانهاي که به رضاشاه کردند و يک طرف را سياه کردند و طرف مقابل را سفيد کردند، از قانون ممنوعيت اعتقادات اشتراکي دوره رضاشاه و بعد از سخنراني مصدق در مجلس چهاردهم در مخالفت با اعتبارنامه سيدضيا آغاز شد. صفها به طوري که هرگز نتوانستند با هم کنار بيايند از هم جدا بود و هر طرف به همان اندازه طرف مقابل در مواضع خودش سختگير و يکسويه شد و بعد حزب توده که در صحنه هرچه بيشتر ظاهر ميشد به اين آتش دامن زد و اصطلاحات سياسي آن روز ايران تا پايان دوران پهلوي اصطلاحات خيانت به ميهن، خدمتگزار مردم، پيشواي محبوب، دست نشانده بيگانه، شخصيت منفور و از اين قبيل بود؛ افراط و زيادهروي و راديکاليسم صحنه سياست ايران را پوشاند.
اميرحسيني ــ 25 امرداد که شاه از ايران رفت چه تاثيري روي شما گذاشت؟ براي شما شوک تندي بود؟
همايون ــ مسلم است؛ همان حال 1357. برايم خطر افتادن کشور به دست کمونيستها برجستهتر شد. در مقالهاي که نوشته بودم در يکي از آخرين شمارههاي سومکا پيش از 28 مرداد زيرعنوان “کرنسکي يا هيندنبورگ“ وضع مصدق را تشبيه کرده بودم به وضع کرنسکي Krenski پيش از کودتاي کمونيستها در روسيه يا هيندنبورگ پيش از روي کار آمدن هيتلر در آلمان، که مصدق نقشش يکي از اين دو تا خواهد بود: يا جايش را به کمونيستها ميدهد يا به راستها ميدهد. عينا همان که اتفاق افتاد. براي اينکه معلوم بود. مصدق هيچ تسلطي بر اوضاع نداشت. نبرد بر سر مصدق بود نه با مصدق. کسي با مصدق جنگ نداشت. جنگ را نيروهاي ديگري با هم ميکردند براي اينکه جاي مصدق را بگيرند و مصدق در خانهاش بود و بس. و از خانهاش به بيرون نفوذي، قدرتي، هيچ چيز نداشت.
25 مرداد وقتي اتفاق افتاد و شاه از ايران رفت منشيزاده مقاله بسيار تندي از زندان فرستاد که در همان روزنامه در 26 يا 27 مرداد چاپ شد، شايد يک يا دو روز پيش از ۲۸ مرداد روزنامه را درآورديم. و در آن مقاله گفت که شاه نشان داده است که توانايي مبارزه ندارد و نميتواند از کشور و از تاج و تختش دفاع کند و از ايران رفته است و ما بايد راهحل ديگري بينديشيم و ديگر روي شاه نميشود حساب کرد. خوب نه او ميدانست نه ما ميدانستيم که با اينکه شاه چنان خيال و قصدي نداشت بيرون رفتنش از ايران و تصميم شتابزدهاي که گرفت اتفاقا خيلي به سود برگرداندن افکار عمومي بود و به صورت يک کاتاليست عمل کرد و افکار عمومي مشتعل شد، به قول فيزيکدانها گالوانيزه شد و ناگهان ورق اصلا برگشت و اگر شاه از ايران نميرفت شايد آن تاثير را نميبخشيد. اين نه به اين دليل است که بگويم شاه آگاهانه اين کار را کرد ولي اين تاثير بناچار بخشيده شد. منشيزاده هم از نظرگاه ديگري به شاه حمله کرد. براي اينکه منشيزاده با همه محدوديتهايش مرد بسيار جسور و جنگاوري بود و برايش قابل تصور نبود که در آن شرايط شاه از ايران بيرون برود. در شرايطي که کشور حقيقتا داشت از بين ميرفت. به هرحال روزنامه ما حمله خيلي سختي به شاه کرد و از بابتش بعدا البته منشيزاده به دشواري افتاد و در يکي دو روزنامه به او حمله کردند براي اينکه مقاله به امضاي او چاپ شد.
من نه، چنان موضعي نگرفتم. موضع من همه حمله به کمونيستها بود و هشدار به مصدق. مصدق براي من حقيقتا دشمني، خطري، هيچ چيز ديگر نبود. و من فقط نگران بودم که خودش را دارد به کجا مياندازد. آن موقع، اشاره کردم، من شروع کرده بودم از حالت رمانتيک کودکي سياسي بيرون بيايم و وقايع را آن جوري که هستند ببينم. و در تشخيص وضع مصدق به هيچروي فکر نميکنم اشتباه کردم. بعد هم در مقالاتي که در همان سومکا نوشتم بعد از 28 مرداد خيلي سعي کردم که طرفداران جبهه ملي را برگردانم به جبهه مبارزه سازنده و يک سلسله مقالاتي به نام “سخني با هواداران جبهه ملي“ نوشتم، سه مقاله، و اينکه محدود کردن همه چيز به مجلس و قانون اساسي پاسخ به مساله ايران نيست. بايد قضيه را گستردهتر ديد و ما مبارزه خيلي پيچيدهتري داريم که با کمک جبهه ملي حتما به پيروزي خواهد رسيد. ولي اصلا امکان مصالحه نه تنها آن موقع، مدتها پيش، از دست رفته بود. تودهايها و مصدق و بعد هم نيروهاي طرفدار پادشاه همه ديگر وضع ايران را راديکاليزه کرده بودند و امکان مصالحه از بين رفته بود. همه جا سياه و سفيد شده بود.
مشروطه دوم يا سوم_ نامگذاري مکتب تاريخنگاري حزبي پس از رضا شاه، دوره 1320 تا 1332 /1953ـ1941 صحنهاي بود که طبقه سياسي ايران نشان داد با دمکراسي چه ميتواند بکند. آن دورهاي بود که مجلس همه کاره بود، روزنامهها آزاد بودند که حتا مانند کريم پورشيرازي (نام روزنامهاش به گمانم شورش بود) بدترين نسبتها را به مادر و خواهر شاه بدهند؛ بخش عمده روزنامهنگاري ايران در باجگيري تعريف ميشد. احزاب از همه گونه فعاليت داشتند، تظاهرات راه ميانداختند و ميتوانستند دستههاي ضربتي تشکيل بدهند. کارگران سنديکا داشتند و اعتصابات رايج بود. اينکه ميگويند دوره مصدق آزادي بود از همان تاريخنگاري تبليغاتي است. نخست وزيران پيش از او هم در آن سالها در همان “دمکراسي“ حکومت ميکردند ــ با اين تفاوت که مانند او همه دوره خود را با حکومت نظامي سپري نميکردند و جز قوام در دوره هيچ کدام آنهمه روزنامه توقيف نشد و آنهمه افراد به جرم مخالفت با دولت به زندان نيفتادند و براي سر هيچ شخصيت سياسي جايزه نگذاشتند.
سالهاي 1332/1329 به ويژه بدترين دوره از نظر فساد محض فرايند سياسي بود که در يک واژه، به دشمني، فروکاست. مفاهيمي مانند همراه و موافق نبودن، مخالف بودن، نظر ديگري داشتن، از فرهنگ سياسي رخت بربست. گفتار سياسي، هتاکي و ترور شخصيت شد؛ و فعاليت سياسي را چاقوکشي فراگرفت. نسل کنوني در جمهوري اسلامي ميتواند تصوري از فضائي که سياست آن زمان ايران در آن ورزيده ميشد پيدا کند. امروز هم در فضاي آزاد بيرون هنگامي که به بسياري رسانههاي ديداري شنيداري مي نگريم، يا نوشتههاي پارهاي امامزاده پرستان سياسي و ملتسازان خون به ديده گرفته را ميخوانيم ميتوانيم بازمانده آن روحيه را که شريعتي بهتر از همه “تئوريزه“ کرد ببينيم ــ به سخن کار نداشتن، گوينده را آماج گرفتن و با زباني که خودش در بکار بردنش استاد بود، با زشتترين کلمات و بدترين نسبتها با او روبرو شدن. از نقش اوباش در 28 مرداد بسيار گفتهاند که درست هم هست. ولي سران همان اوباش تا سي تير 1331 در خدمت حکومت ملي و صحنهگردان و گروه ضربتي “نمايشهاي سياسي“ به شمار ميرفتند ــ تا وقتي آيتالله کاشاني از مصدق پشتيباني ميکرد. خود کاشاني فرمانده تروريستهاي فدائيان اسلام و به گفته يکي از نزديکانش رئيس چاقو کشها بود که همواره پيرامونش را پرکرده بودند.
گوياترين نشانه سطحي که دمکراسي ايراني به آن فرو افتاده بود در رويکرد به آدمکشي است. دو نماينده مجلس از جبهه ملي، و يکي رهبر جبهه آن، در بحث پارلماني، دو نخست وزير را تهديد کردند که خودشان آنها را خواهند کشت. براي نخستين بار گلوله و رولور وارد واژگان پارلماني شد. مجلس در اقدامي که شايد مانندي برايش نتوان يافت راي به تبرئه و تشويق کشنده يکي از آن دو نخست وزير (“استاد“ خليل طهماسبي) داد و سران حکومت از جمله نخست وزير او را به حضور پذيرفتند. مخالفان حکومت نيز به عنوان “مبارزه سياسي“ رئيس شهرباني را ربودند و به وضع فجيعي کشتند. آنها نيز پس از تغيير حکومت کيفري نديدند و پاداشهائي بيسرو صدا گرفتند. براي تعريف دمکراسي ميبايد از راي و انتخابات فراتر رفت. هنگامي که حکومت قانون نباشد ــ هر قانوني از بي قانوني و هر حکومتي از هرج و مرج بهتر است ــ از “حکومت قانوني“ سخن نمي توان گفت و هنگامي که دگرانديشي، خيانت و مزدوري به شمار رود از حکومت ملي نميتوان دم زد. “مشروطه دوم“ و دمکراسي به سبک ايراني در سالهاي مصدق به بنبست خود رسيد. او هم اگر در 28 مرداد سرنگون نشده بود و ميتوانست از کودتاي بعدي حزب توده (که تا پايان شرم آلودهاش حزب کودتا ماند) جان بدر برد به همان راه عبدالناصر و سوکارنو (سزاريسم اصطلاح اشپنگلر) گام ميگذاشت. تهيههاي قانوني و سياسي ــ روانشناسياش را هم ديده بودند.
اميرحسيني ــ در همان کتاب داريوش همايون به روايت اسناد ساواک نوشتهاند که شما شخصا “با دکتر فاطمي تماس گرفته و با او توافق براي دادن فحش به شاه کرده“ايد.
همايون ــ گزارش ساواک که اين تکهاش را نقل کرديد هشتاد درصدش دروغ است، از همان اولش که مرا از مادرم داراي دو خواهر ميداند، تا نسبتهاي زشتي که به برادرم سيروس در آلمان داده است، تا وضع تحصيلي من و زندگي مطبوعاتي و سياسيم، تا ارتباط با خارجياني که نام برده است و من آنها را هم مانند دکتر فاطمي نه در زندگي ديدهام نه با آنها تماسي داشتهام. در سرتاسر آن گزارش سعي شده است که هر عيبي به من نسبت داده شود و حتي رفتن به اميرآباد براي دست يافتن به مينها را به دليل خودخواهي و مقامپرستي من ميداند. با اين درجه دقت و واقعگرائي دستگاه “اينتليجنس“ کشور، از سردر گمي سياسي و اطلاعاتي رژيم پادشاهي در ماههاي انقلاب تعجب نبايد کرد. مقاله منشيزاده به امضاي خود او در روزنامه انتشار يافت و من در سومکا جز در زير نام خود مقالهاي ننوشتم. من با خواندن آن کتاب و کتابهاي ديگري که دربارهام در جمهوري اسلامي چاپ ميکنند متوجه شدم که بزرگترين دستاوردم در آن سالها اين بود که با آنهمه دشمني ساواک تا آخرين مراحل باز توانستم کارهائي بکنم.
اميرحسيني ــ در 28 امرداد سپهبد زاهدي با شما يعني در حقيقت با حزب سومکا تماسي گرفت؟ شما در 28 امرداد، در فعل و انفعالات آن روز نقشي داشتيد؟
همايون ــ به هيچ روي. نيروهاي طرفدار کودتاي 25 مرداد و خيزش 28 مرداد يکي نبودند، چون حقيقتا فرق است. در 25 مرداد کودتاي نظامي تمام عياري در جريان بود که بسيار هم ناشيانه عمل کردند و شکست خورد و تقريبا همه سران کودتاي نظامي دستگير شدند. سرتيپها، سرهنگها، سرگردها، جز يکي دو تن از سرکردگان اصلي، همه دستگير شدند. در 28 مرداد شرايط ديگري بود که پس از بيرون رفتن شاه از ايران، با يک حرکت کوچک خياباني چند صد نفر از جنوب تهران شروع شد و به هزارها کشيد. آن چند صد نفر به هر ترتيب راه انداخته شده بودند نقشي جز همان آغاز کننده نداشتند. آمادگي گروههاي بزرگ مردم بود که واحدهاي نظامي زير فرمان مصدق را نيز به صف تظاهرکنندگان راند. آونگ افکار عمومي به سود شاه گشته بود. ميبايد تظاهرات مردم تهران را در روز بازگشت شاه ميديديد.
من هرگز با سپهبد زاهدي يا اردشير زاهدي در آن هنگام ديداري نداشتم و هيچگاه سپهبد زاهدي را در زندگي نديدم و بسيار دلم ميخواست با او آشنا ميشدم. آنچه درباره او شنيده و خواندهام احترام فراواني در من برانگيخته است. من اطمينان دارم که نسل بعدي پژوهندگان ايراني دور از آلايشهاي سياسي و اغراض حزبي، قدر او و خدمات حياتي را که به نگهداري ايران کرده است خواهند شناخت. با اردشير زاهدي هم در نخستين سفرم به شوروي آشنا شدم. ولي اطرافيانشان هم هيچکدام تماسي با ما نگرفتند. با خود منشيزاده تماس داشتند و او را ميشناختند ولي او ديگر مدتي بود در زندان بود. از پيش آشنا شده بودند. ما همانطور که عرض کردم اصلا خبر از مقدمات مرداد يا 28 مرداد نداشتيم.
در 28 مرداد هم صبح آمديم به مرکز حزب. منشيزاده هم تازه از زندان آزاد شده بود و سوار آن جيپ شديم ببينيم چه خبر است. چون شهر روز پيشش هم بسيار شلوغ بود و سربازان هم با تودهايها نبرد سختي کرده بودند و آنها را از خيابانها پاک کرده بودند و افراد ما هم درگير تودهايها بودند و خبر داده بودند و ميدانستيم که اوضاع شهر بحراني است. گله به گله واحدهاي کوچک نظامي بودند و بعضيهايشان به ما ميگفتند بگوييد جاويد شاه. بعد شنيديم که تظاهراتي از جنوب شهر شروع شده است که رفتيم و شاهد درگيريهاي نظاميها و مردم هم بوديم. يکي از دوستان ما هم که عضو حزب نبود ولي با ما همکاري داشت و جزو هواداران بود، يک جوان ارمني، باغديک آواکيان، هم سن و سال برادر کوچکتر من بود. او هم به دست يکي از سربازاني که از نظم خيابان دفاع ميکردند تير خورد و زخمي شد. منظورم اين است که تمام ارتش هم طرفدار شاه نبودنند ولي به تدريج همه پيوستند. يعني در آغاز ميخواستند خيابانها را همچنان پاک نگهدارند و اين دستوري بود که حکومت داده بود و مردم تعداد زيادي در آن روز تلفات دادند. يعني من دو سه جا خواندم ــ يکي در کتاب وارن که آن وقتها نوشته بود و نيز گزارش روزنامه کيهان ــ که آن روز دويست سيصد نفر کشته و زخمي شدند، البته بيشترشان در برابر خانه مصدق. اين طور نبود که مردم مثلا پنج دلار گرفته باشند و رفته باشند بخواهند مصدق را سرنگون کنند. حقيقتا موجي بود که براي برگرداندن شاه به ايران راه افتاد.
اميرحسيني ــ اين دويست سيصد نفري که شما اشاره کرديد در 28 امرداد کشته و زخمي شدند آيا طرفداران مصدق بودند؟
همايون ــ نه اصلا. بيشترشان در مقابل خانه مصدق که ميخواستند آن را بگيرند کشته و زخمي شدند و خانه مصدق خيلي خوب نگهداري ميشد. يکي دو تانک داشتند و سربازان با مسلسل بسياري را آن روز کشتند. در خيابان هم تا وقتي که همه سربازان به مردم نپيوستند خيلي از مردم تير خوردند.
امير حسينی ــ متاسفم که باز به آن کتاب بر ميگردم ولي براي روشن شدن موضوع لازم است. در همان گزارش ساواک نوشتهاند که شما و دکتر منشيزاده پس از 28 مرداد بيست روز در بازداشتگاه شهرباني زنداني بوديد.
همايون ــ از همان دروغهائي است که دستگاه اطلاعاتي کشور بر اساس آنها رژيم را “راهنمائي“ ميکرد. دکتر منشيزاده پس از 28 مرداد به ديدار شاه رفت. من فکر ميکنم شاه خودش هم از رفتارش پشيمان بود و ميتوانست واکنش خشمآلود و سرخورده کسي را که سالها براي او جنگيده بود بفهمد. بعدها هم در کتابش نوشت که خروج از ايران در آن هنگام اشتباه بوده است و وعده داد که ديگر چنان اشتباهي نخواهد کرد ولي متاسفانه در تعهدش پايدار نماند.
اميرحسيني ــ شما پس از 28 امرداد از حزب سومکا خارج شديد؟
همايون ــ بله، چنانکه گفتم حزب سومکا براي من معنايش را از دست داد. به عنوان يک وسيله مبارزه ضدکمونيستي ديگر نقشي نداشت من نيز به پيامش، به ماموريتش باور نداشتم. ديگر رشد کرده بودم. سالهاي شکل دهنده زندگيام بود. در 28 مرداد آخرين ماههاي بيست و چهار سالگيام را ميگذراندم و ديگرخيلي خوانده بودم و خيلي ديده بودم، خيلي بيش از سنم در شرايط فرهنگي آن روز ايران، و نميتوانستم در آن قالب زندگي بکنم. ولي تا وقتي که در مبارزه ضدکمونيستي معناي سياسي روز داشت، در حزب ماندم.
اميرحسيني: سرنوشت حزب سومکا بعدا به کجا کشيد؟
همايون ــ از بين رفت. به سرعت تحليل رفت. ما که بيرون آمديم در سال 1333 از بين رفته بود.
اميرحسيني: منشيزاده بعدا چه کرد؟
همايون ــ منشيزاده در زمينه سياسي بسيار آدم ناشي بود. پس از 28 مرداد يکي دوبار شاه را ديد و از شاه درخواست اسلحه کرد. گفت ما براي حفظ سلطنت بايد مسلح بشويم. او نکته اصلي را نفهميد که شاه آمده است و تحمل هيچ گروهي را ديگر نخواهد کرد. او تازه ميخواست يک گروه مسلح بوجود بياورد. به هر حال مقداري پول به او دادند که چندگاهي زندگي ميکرد. به سرلشگر قرني نزديک شد و در طرح کودتاي او شرکت کرد؛ در سال 1337 بود، 1958. بعد با توجه به سوابق ضدکمونيستياش به او تکليف کردند که از ايران خارج شود؛ و در همان سالها از ايران به امريکا و سپس سوئد رفت و در دانشگاه اوپسالا درس ميداد. در سفرم به واشينگتن در 1960 او را يکي دوبار ديدم. با والتر ليپمن که آن زمان مشهورترين روزنامهنگار امريکائي بود و از بزرگترين روزنامهنگاران امريکاست دوست شده بود و مرا با او آشنا کرد. بسيار ديدار جالب توجهي بود. در 1967 هم که به سوئد رفتم تا از کارخانه سازنده ماشينهاي چاپ ديدن کنم و او را ديدم. شام با هم خورديم و ديگر از آن پس ارتباطمان قطع شد. از دست رفته بود. مشروب زياد ميخورد و زندگي سوئد هم برايش دشوار بود، در سرماي سخت. بازنشسته که شد در دهه هشتاد به کاليفرنيا، به لسآنجلس رفت. ولي آنجا هم گويا به قدري در خوردن مشروب افراط کرده بود که در حدود هفتاد سالگي در تنهائي و فراموش شدگي درگذشت و حيف شد؛ براي اينکه منشيزاده به عنوان يک نويسنده و يک زبانشناس خيلي ميتوانست در ايران بالا بيايد و ترقي کند. خيلي جايش خالي ماند. چنان شخصي با چنان دانش گستردهاي به دلايل سياسي بکلي با توطئه سکوت روبرو و نابود شد. هيچکس يادي از او نکرد. يکي از کارهايش ترجمه حماسه گيل گمش بود که از شاهکارهاي نثر فارسي است و توسط احمد شاملو بازنويسي و خراب شد. کار نادرستي بود. براي اينکه آن صورت اصلياش از بازنويسي خيلي بهتر بود. ولي در آن بازنويسي نيز هيچ کس ياد منشيزاده نيفتاد. خوشبختانه در اين اواخر چاپ دومي شده است که ارزش ادبياش را نشان ميدهد. يکي از نويسندگان قابل ملاحظه قرن بيستم ايران و ادبيات نوين فارسي است. و آثار آلمانياش در زبانشناسي ارزش دارد. ارزش دانشگاهي هميشه خواهد داشت. يکي از آخرين کارهايش نامهاي جغرافيايي شاهنامه است که به آلماني نوشته شده که اثر بسيار با ارزش تحقيقي است و در آن نامهاي امروزي و نامهاي اصلي و تطور اين نامها را آورده است. آنچه که شنيدهام کار خيلي با ارزشي است.
اميرحسيني ــ در ديداري که در اوپسالا با منشيزاده داشتيد با هم درباره سياست هم صحبت کرديد؟ آيا او همچنان مواضع سياسي خود در تابستان سال 1332، منظورم پيش از 28 امرداد، را داشت؟
همايون ــ تا آنجا که به خاطر ميآورم بيشتر درباره همکاران و همرزمان پيشين صحبت کرديم و گلههايي که از بعضيهايشان داشت. خيلي از وضع ايران ناراضي بود. با اوضاع ايران، با حکومت وقت ايران بسيار مخالف بود. ولي همچنان به نظرم از نظر سياسي سادهلوح ميآمد و نميدانست که چه ميخواهد و چهبايد بکند. منشيزاده هيچ وقت حقيقتا يک آدم سياسي نبود و تاسفآور است که زندگيش در اين راه به هدر رفت.
اميرحسيني ــ دستگاه امنيتي کشور از ديدار شما با منشيزاده اطلاع پيدا کرد؟ براي شما بعد مزاحمتي پيش آوردند؟ دستکم پرسشي کردند؟
همايون ــ نه، هيچ. صحبتي با من نکردند ولي فکر نميکنم که اصلا اطلاع هم پيدا کردند. او ديگر فراموش شده بود.
بر پلکان زندگی
دو
بر پلکان زندگی
اميرحسيني ــ بعد از 28 امرداد ، چه کرديد فعاليتهاي خودتان را چگونه ادامه داديد؟
همايون ــ من ديگر بکلي از کارهاي حزبي دست شستم و به زندگيم پرداختم براي اينکه خيلي عقب افتاده بودم. از بيست و دو سالگي پس از گرفتن ديپلم متوسطه از دبيرستان دارائي به کارمندي وزارت دارائي در آمدم. ولي کار اداري از همان روز اول مرا زد. دلم ميخواست وقتم براي از پيش بردن امري بگذرد ولي هر که را ميديدم مشغول وقت کشي بود. هيچ کس نميخواست مسئوليتي بپذيرد. مسائل را آنقدر به هم پاس ميدادند که فراموش ميشد. کار سودمندي به من نميدادند. همهاش جابجا کردن کاغذها بود. چاره را در غيبت ديدم. آنها هم که حضور مييافتند سودي بيش از من نميداشتند. از اين اداره به آن اداره منتقل ميشدم، حقوق نه چندان قابل ملاحظه دولتي را ميگرفتم و وقتم را در بيرون اداره ميگذراندم. چند بار منتظر خدمتم کردند و رتبههايم عقب افتاد ولي کسي نتوانست مرا مجبور به نشستن پشت ميز و چاي خوردن کند. سوء استفادهام تا سمت مشاور به من دادند ادامه يافت. درسم را که در دانشکده حقوق تمام کردم به جستجوي کار جدي برآمدم. خواستم وکيل دادگستري بشوم ولي ميبايست چند سال در شهرستانها خدمت کنم. من هم در هيچ شهرستاني سابقهاي نداشتم و برايم امکان نميداشت و اصلا دوست داشتم در تهران باشم. بعد به وزارت دادگستري رفتم به مناسبت اينکه ليسانس قضايي گرفته بودم. آنجا هم باز گفتند که بايد چند سال در دادگستري شهرستانها کارکنم و برايم زندگي شهرستان خيلي غمانگيز ميبود. خواستم در وزارت آموزش و پرورش استخدام شوم ولي نشد. قرار بود کسي توصيهاي بکند که نکرد يا گوش نکردند. سرانجام همين طور که براي کار اين در و آن در ميزدم يک آگهي در روزنامه اطلاعات خواندم که نمونه خوان ميخواهند يعني تصحيح کننده نمونههاي چاپي که در چاپخانه مينشست و نمونه ستونهائي را که ميچيدند تصحيح ميکرد که روزنامه بيغلط در بيايد و من رفتم و امتحاني داشتند و ده نفر شرکت کرده بودند و من و يک نفر ديگر انتخاب شديم. من همان وقت ليسانسيه حقوق بودم با يک سابقه خيلي طولاني فعاليت سياسي و اجتماعي و مقالات زياد نوشته بودم. آن موقع صدها کتاب مثلا خوانده بودم، همين طور از هشت سالگي خوانده بودم تا آن وقت و با اين وصف گفتم اين راه ورود من است و من بايد از پايين شروع بکنم و به ريزهکاريهاي روزنامهنگاري آشنا بشوم و خيلي تصميم خوبي بود که گرفتم. بعد ديگر تا سالها وارد فعاليت سياسي نشدم.
اميرحسيني ــ شما چه مدت به عنوان مصحح کار کرديد؟
همايون ــ به يک سال نکشيد. هفت هشت ماه طول کشيد. من در دوره دکتري دانشکده حقوق نامنويسي کرده بودم و به کار نمونهخواني نميرسيدم. کار سنگيني بود و به علاوه ديگر آن را نميتوانستم تحمل کنم. براي اينکه به قدري نوشتهها بي سر و ته و بيسوادانه بود که من فکر ميکردم چرا بايد نمونههاي چاپي اينها را تصحيح کنم؟ به هر حال رفتم به مدير روزنامه عباس مسعودي گفتم که بس است؛ ديگر در تصحيح نميخواهم کار بکنم و ميخواهم به سرويس خارجي بروم چون زبان انگليسي ميدانستم و به عنوان مترجم کار بکنم. او گفت نه تو مصحح خوبي هستي و همانجا بمان. مقالات ايران ما که مينوشتم در همان زمان انتشار مييافت و سروصدائي به پا کرده بود. گردانندگان اطلاعات آنها را ميخواندند و با اينهمه اصرار داشتند که در نمونه خواني بمانم. بعد من به معاون سردبير خارجي، مهدي بهرهمند که دوست من بود گفتم به مسعودي بگو يا من ميآيم به اينجا يا از اطلاعات خواهم رفت. من ديگر به عنوان نمونهخوان نخواهم آمد و او هم رفت و گفت اين به هر حال خواهد رفت. حالا شما ميخواهيد او را به عنوان مصحح نگهداريد نخواهد ماند. اقلا بگذاريد بيايد اينجا. به سرويس خارجي رفتم و بلافاصله شروع کردم به بالا رفتن. روزنامهنگاري حرفهاي، مانند سياست ميدان طبيعي من بود. هرچه کرده و خوانده بودم در آن زمينهها به کارم ميآمد.
اميرحسيني ــ مسئله دکترايتان چه شد؟
همايون ــ پس از نامنويسي در دوره دکتري علوم سياسي دانشکده حقوق دانشگاه تهران، ضمن ادامه کارم در روزنامه اطلاعات شايد براي اولين بار پس از سالها بطور منظم در کلاسها حاضر شدم. چون در دانشکده نامرتب بودم. براي گذراندن امتحانات، روشي که از دبيرستان داشتم اين بود که متنهاي درسي را، اگر چه کتابهاي پرحجم، ميگرفتم و به صورتي که به نظرم درستتر ميآمد و باگرفتن تکههاي به درد خور آنها بازنويسي ميکردم و آنگاه درس را ميآموختم. اين تنها شيوهاي بود که ميتوانستم درس حاضر کنم. ولي در دوره دکترا جدي گرفتم. هر سال واحدهاي کمي بر ميداشتم که هم به کارهاي فراوانم برسم و هم حق دوره دکتري را بگزارم. ديگر موضوع حفظ کردن جزوهاي نبود که استاد به عنوان درس دانشگاهي ديکته ميکرد، جز يک استثنا. استادي داشتيم، دکتر سرداري، استاد حقوق سياسي بود، و او دوره دکتري را با مثلا درس عربي در دبيرستان اشتباه گرفته بود. در درس عربي ما متنهايي يا قواعدي را که معلم عربي به ما ميگفت حفظ ميکرديم، فقط براي گرفتن نمره، بدون اينکه اصلا بدانيم چيست و اصلا علاقهاي به آنها داشته باشيم. او هم قوانين اساسي فرانسه را که دوازده سيزده تا بود با هم مقايسه کرده بود و اين موضوع درسش بود و ما ميبايد اينها را حفظ ميکرديم و به نظر من خيلي ابلهانه ميآمد و من آن قدر نرفتم و آن درس را امتحان ندادم و عقب افتادم تا آن استاد متاسفانه ــ چون آدم بسيار خوبي هم بود ــ درگذشت و جانشيني پيدا کرد. آن جانشين (دکتر محمدحسين عليآبادي) ميفهميد که معناي دوره دکترا چيست و آن وقت آن درس را گذراندم. نمرههاي من در دوره دکترا بهترين نمرههايي بود که در دوره تحصيلم ــ بعد از شايد ابتدايي ــ گرفتم. همهاش خيلي بالا بود. رسالههايي هم که نوشتم خيلي موفق شد.
پيش از رفتن به اطلاعات با رنج زياد و در هشت نه ماه کتابي را به نام “از لوتر تا هيتلر“ از دکتر جرج مونتگومري مک گاورن G.M. McGovern ترجمه کرده بودم که متاسفانه چاپ نشد. آن دورهاي بود که کمتر از خانه بيرون ميآمدم و سهراب سپهري ميگفت فلاني زيج نشسته است. به تعبيري هم راست ميگفت. نشسته بودم و خودم را براي آيندهاي که درست آشکار نبود آماده ميکردم. شبهاي تابستان که در ايوان ميخوابيدم به آسمان روشن شفاف نگاه ميکردم و زندگي خودم را در مسير شهابها نشانه ميزدم. ترجمه آن کتاب يک خودآموزي انگليسي و علوم سياسي بشمار ميرفت. کتاب ستبري بود در بيش از 700 صفحه در تاريخ انديشه سياسي راست اروپا و اثري بسيار جامع در بهترين سنت دانشگاهي امريکا با صدها مرجع دست اول و پانويس هاي فراوان؛ و يک دوره درس فلسفه و تاريخ انديشه سياسي براي من بشمار ميرفت. براي يافتن معادلهاي اصطلاحاتي که براي نخستينبار به فارسي راه مييافت فرهنگها و واژهنامهها را زير و رو کردم و از همان هنگام واژهسازي بخشي از نويسندگي من شد. هنگامي که در 1339/1960 به امريکا رفتم به جستجوي او برآمدم که خوشبختانه در دانشگاه North Western شيکاگو و نزديک شهري که در آن بودم درس ميداد. ناهاري با هم خورديم و فرصتي شد که حقي را که به گردنم داشت بگزارم. در آن درياي علوم سياسي امريکا او ماهي بزرگي نشد ولي کتابش مرا به جهاني برد که هيچ کس در ايران آن زمان به درستي نميشناخت. برايم تعريف کرد که در 1928 براي بررسي تاثيرات برداشتن کاپيتولاسيون بر اتباع خارجي به ايران رفته بوده است و عمدا با جستجوگريهايش بدگماني شهرباني را جلب کرده و چندي در زندان بسر برده است تا تجربهاي دست اول داشته باشد. خبر او را در سالنماي پارس آن سال بعدها يافتم.
پس از پايان دوره دکتري به نظرم در سال 1347/1968 بود که تمام کرده بودم، يک دوره هم در همان دانشکده حقوق در رشته توسعه سياسي درس دادم. ولي آن دوره براي من تجربه بسيار بدي شد. يعني فضاي دانشگاهي ايران و موقعيت سياسي حکومت در مقابل دانشجويان و وضعي که دانشجويان در برابر حکومت پادشاهي پيدا کرده بودند بطور زنندهاي در آن دورهاي که درس دادم، آن يک ساله، براي من روشن شد. دانشگاه دستکم در رشتههاي علوم انساني تبديل شده بود به يک وسيله جلب قلوب دانشجويان. حکومت به صورت درماندهاي در صدد جلب رضايت دانشجويان بود. نه تنها به دانشجويان کمکهاي مالی وکمک مسکن داده ميشد و خوراک بسيار ارزان مناسب در دانشگاه به دانشجويان ميدادند، بلکه نمره و امتحان به اندازهاي آسان گرفته شده بود که هيچ جاي شکايت براي کسي نماند. دانشجويان درس ميخواندند نه به عنوان امري که بايست، و دورهاي که بالاخره لازم است چيزي از آن آموخت. درس ميخواندند براي اينکه آن مدرک را بگيرند و آن مدرک حق آنها بود و هيچ ارتباطي با زحمتي که براي آن درس گذاشته ميشد نداشت. کمتر کسي سر کلاس حاضر ميشد، چنانکه خود من هم در دوره ليسانس خيلي کم در سر کلاسها حاضر شدم. ولي از اين گذشته، و اين ديگر فرق کرده بود با دورهاي که من دانشجو بودم، اگر ما در امتحانات از شاگردان حتا آسانترين پرسشها را ــ پرسشهايي براي کسي که تنها مختصري دوره را مرور کرده بود ــ ميپرسيديم و آنها حتا ورقه نيم سفيد و سفيد ميدادند ما موظف ميبوديم که يک جوري به آنها نمره بدهيم که قبول شوند و بالاتر بروند. آن سال وقتي امتحان برگزار شد و من پرسشهاي خيلي سادهاي طرح کرده بودم چون ميدانستم وضع چيست، بسياري اوراقي که گرفتم تقريبا سفيد بود، هيچ مطلبي رويش نوشته نشده بود. بعد که نمره دادم ناگزير يک عده قابل ملاحظهاي را رد يا تجديدي کردم. و رييس دانشکده به من گفت که پيامدهاي سياسي خطرناکي خواهد داشت و هر جور ميتوانم ارفاق بکنم و من البته ارفاق کردم ولي ديگر درس دادن در دانشگاه را ترک گفتم. نگراني روساي دانشگاهها بيش از همه از تحريکات رقيبان سياسيشان بود. بسيار ميشد که مقامات سياسي و امنيتي، خودشان دانشجويان را تحريک ميکردند بيتوجه به پيامدهاي خطرناکش براي همه رژيم.
اين از همان وقت ويژگي فضاي سياسي ايران شده بود، سال 69/48 است که ميگويم. از همان وقت حکومت در عين سرکوبگري، رضايت گروههاي فشار را گدايي ميکرد. حالا دانشجويان بودند که به گروههاي فشار تبديل شده بودند. هرکس در آن کشور ميتوانست اندک قدرتي بنمايد و خودي نشان بدهد ــ خود دانشجويان بيشتر از همه توانسته بودند ــ حکومت همه گونه حاضر بود کنار بيايد ويک صورت بسيار زننده تقسيم غنايم پيدا کرده بود. به نظر ميرسيد که يک عده سهم بسيار بزرگتر غنايم را گرفتهاند و به ديگران ميگويند که بقيهاش قابل مذاکره و چانه زدن است. ما سهمي به شما ميدهيم، شما هم ساکت باشيد تا ما کار خودمان را بکنيم. آنچه مثل خوره آن رژيم را ميخورد در همين رويدادها و در همين حوادث، در همين روندها ديده ميشد. رژيمي بود که از سويي در جاهايي که به هيچ وجه ضرورتي نداشت خيلي قدرتنمايي ميکرد و از سويي به اندازهاي درمانده بود که در مقابل هر که چيزي از او ميخواست و قدي علم ميکرد تسليم ميشد.
اين يک نمونهاش بود. نمونه ديگرش پولهاي بيحسابي که به آخوندها ميدادند. آخوندهايي که هيچ اثري هم در نگهداري آن رژيم نداشتند ولي هرچه ميتوانستند به اين آخوندها پول ميدادند و کمک ميکردند. برايشان حسينيه ميساختند، مسجد ميساختند، هر کاري ميخواستند به آنان اجازه ميدادند بکنند. اين ضعف از يکسو و آن قدرتنماييهاي نالازم از سوي ديگر زمينه را براي آن انقلاب فراهم کرد که ديديم باز رژيم در ترکيبي از قدرتنمايي و ضعف از بين رفت. هر دو بيجا. آن نظريهپردازاني که همهاش از کمربند سبز امريکا دم ميزنند کمربند سبزي را که رژيم پيشين از اول دور خودش ميکشيد فراموش کردهاند.
اميرحسيني ــ برگرديم به کارتان در روزنامه اطلاعات. در چه سالي به سرويس خارجي رفتيد؟
همايون ــ در اوايل 35/56 بود که من وارد سرويس خارجي و مترجم شدم. در همان سال يک روز نويسنده ستون تفسير رويدادهاي بينالمللي روزنامه ناخوش شده بود و يا به هر حال نيامده بود و من گفتم به جايش مينويسم. تورج فرازمند سردبير خارجي بود و آن ستون را هر روز مينوشت. من آن مقاله را نوشتم و يادم هست که درباره اندونزي بود و من خيلي از مسائل دنيا آگاه بودم. مقاله خوبي نوشته شد البته بي امضاي من، و فرازمند خيلي مرا تشويق کرد ــ برخلاف روش همه روزنامهنگاران، و با بزرگواري استثنائي. گاه و بيگاه که او خسته ميشد، چون هر روز مينوشت، من شروع کردم به نوشتن و چند سال بعد مسعودي سرانجام از ترس اينکه اطلاعات را ترک کنم اجازه داد نامم را در پائين مقالات بگذارم و کارم خيلي بالا گرفت. مدتي مترجم و نويسنده ستون تفسير خارجي بودم و تقريبا ديگر همه تفسيرهاي خارجي را من مينوشتم و بعد در سال 37/58 سردبير خارجي اطلاعات شدم، چون فرازمند رفت و سردبير خود روزنامه شد. تا 1341/1962 در آن سمت کار ميکردم. در بحران سوئز طرف عبدالناصر را گرفتم تا روزي به ساواک احضار شدم و از من بازخواست کردند که از مصريها چقدر ميگيرم؟ گفتم آيا فراموش کردهاند که چند بار پول خود آنان را رد کردهام و دست از سرم برداشتند. در آن زمان ساواک به مناسبتهائي به برخي روزنامهنگاران هدايائي ميداد. در همان سالها “طبقه جديد“ ميلوان جيلاس را ترجمه کردم که در اطلاعات به تدريج چاپ شد.
روزي در سال 1338/1959 به ساواک دعوت شدم. پس از اشاره به فعاليتهاي تبليغاتي کمونيستها در ايران از من دعوت کردند به وين بروم و در جشنواره صلح که شورويها هر سال در جائي برگزار ميکردند و هيئتهائي را از همه دنيا ميآوردند و يک نمايش استادانه تبليغاتي کمونيستي در سطح جهاني بود شرکت جويم و نتيجه بررسيهاي خود را درگزارشي بنويسم. سفر به خارج هميشه آرزوي من بود و از اين دعوت استقبال کردم. بليت هواپيما و هزينه سفري براي يک هفته در وين به من دادند. يک هفته در آن شهر از برنامههاي جشنواره که در سطح بالاي فرهنگي و با پيام نيرومند کمونيستي بودند بهره بردم و در گزارشي که نوشتم به درستي پيشبيني کردم که وين آخرين جشنواره خواهد بود زيرا ميديدم که غربيان گروههاي بزرگي را فرستاده بودند و آنها با هيئتهاي نمايندگي کشورهاي کمونيست دوست ميشدند و تدبير شورويها به زيان خودشان تمام ميشد.
پس از آن يک ماهي در اتريش و آلمان و فرانسه و بلژيک و سويس و ايتاليا و انگلستان گشتم. در آن تابستان داغ نقشه شهرهاي بزرگ اروپا در دست با اتوبوس و مترو و پياده جاهاي ديدني تاريخي را بازديد کردم. آنهمه نامها را که در کتابها خوانده بودم از نزديک ديدم؛ تا ميدان نبرد واترلو رفتم. روستاها را ميديدم که از نظر آسايش زندگي دستکم از شهرها ندارند. تمدن غربي اين تفاوت مهم را از ميان برده بود. از فضاي تنگ ايران ناگهان به اروپاي بي پايان پرتاب شده بودم. خودم را انسان ديگري مييافتم. فضاي فکري من همانگاه با فرهنگ غربي پر شده بود ولي زيستن در تمدن اروپائي معني ديگري داشت. زندگي آن بود که اروپائيان ميکردند. ما در ايران تقليد زشت زندگي را در ميآورديم. از آن هنگام بود که به اروپا رسيدن، اروپا را در ژرفايش شناختن، و بر فرهنگ آن تسلط يافتن آرزوي من براي ايران شد. ما هم ميتوانستيم مانند آن مردمان زندگي کنيم و پيوسته بيافرينيم. از آن زمان بود که به انديشه “گردآوري“ رودخانهها افتادم ــ تنها کلکسيوني که در زندگي گردآوردهام. به جستجوي رودهاي بزرگ، به ويژه آنها که نامي در تاريخ داشتند ميرفتم و در تماشاي آنها غرق زندگيهائي که در پيرامون آنها گذشته بود و ميگذشت ميشدم.
در سال 1339/1960 دعوتي از طرف وزارت خارجه آمريکا آمد. برنامهاي براي آشنا شدن کارشناسان و رهبران از کشورهاي مختلف با آمريکا داشتند. آمريکا در صدد بود که نفوذش را در جهان بگستراند و ميخواست از طريق دعوت افراد مطلع، افرادي که در زمينههاي خودشان به جايي رسيده بودند، به آمريکا و گرداندنشان در آن اقيانوس تلاش انساني اين کار را انجام دهد. دوره چهار ماههاي بود که دو ماهش را من به عنوان کارشناس، ميهمان روزنامهاي در اينديانا بودم. روزنامه خيلي خوبي بود به نام South Bend Tribune روزنامه ولايتي در شهر South Bend در استان اينديانا که البته شهر دانشگاهي مهمي است. دانشگاه نوتر دام Notre Dame آن در آمريکا خيلي معتبر است. ولي به هر حال روزنامه يک شهر نسبتا کوچک بود که همه چيز داشت و بسيار جامع بود. در آن دو ماه با همه گوشههاي زندگي شهر و بخشهاي روزنامه آشنا شدم. با خبرنگاران کار ميکردم و به حوزههاي خبري ميرفتم. با سردبير کار ميکردم و مطالب را براي انتشار آماده ميکردم. چند مقاله هم از ديدگاه يک ايراني برايشان نوشتم. کار آموزي خوبي بود.
دو ماه پس از آن در آمريکا با راهآهن از شرق به غرب و جنوب گشتم و جاها و فعاليتهائي را که علاقهمندتر بودم در برنامههايم گنجاندند. يک روز ميهمان پايگاه فورت برگ Fort Braggدر کاروليناي شمالي بودم و روزي ديگر در يک کوکتل ادبي در نيواورلئان، و شبي ديگر “اپراي سه پولي“ را در نيورک ميديدم. سفرم با مبارزه انتخاباتي رياست جمهوري 1960 آمريکا بين نيکسون و کندي مصادف بود و من در شهرهايي که مسافرت ميکردم کندي و نيکسون هر دو را ديدم. اينها براي مبارزه انتخاباتي آمده بودند. گزارشهائي هم راجع به انتخابات آمريکا نوشتم و از آمريکا به ايران فرستادم ولي در روزنامه چاپ نکردند چون همه سردبيران اطلاعات مثل فرازمند نبودند. وقتي به ايران برگشتم آن مقالات را خودم با تغييراتي چاپ کردم. ديدار از امريکا تکانه فرهنگي مرا کامل کرد. قارهاي را ديدم که هر گوشهاش يک موتور پيشرفت بود؛ نخستين تمدن تودهاي جهان که فرد عادي جامعه را مرکز همه فعاليتهاي عمومي ساخته بود. دمکراسي مشارکتي در کاملترين صورت آن در کنار تسلط پول بر سياست کار ميکرد. سير توقف ناپذير جامعه را به سوي آزادي در همه جا ميشد ديد. امريکا از نظر ظرافت و پيچيدگي و پالودگي يا sophistication به پاي اروپا نميرسيد ولي اروپا نميتوانست در جنبش و نوآوري به گرد آن برسد. يک توده انرژي در ابعاد کيهاني بود. اروپاي کهن چارهاي نداشت که کم و بيش راه کوبيده شده اين ملت جهاني، اين تنها کشوري را که بر يک ايده ساخته شده بود، دنبال کند.
پس از امريکا يک دو ماهي باز به جهانگردي پرداختم و از کشورهاي اروپائي بيشتري، از جمله اسکانديناوي، ديدن کردم و تا مصر و لبنان و ترکيه رفتم. در هواپيمائي که مرا به هلسينکي ميبرد (فنلاند را چون ميهن اصلي دوست روزنامهنگاري بود در برنامه گنجانده بودم) ميهمانداران فنلاندي که احتمالا کمتر ايراني ديده بودند وقتي شنيدند ايراني هستم گفتند از راه به آن دوري ميآئي؟ به آنها گفتم ما همسايهايم و تنها روسيه در ميانه افتاده است. از ديدن جاهاي تازه سير نميشدم. محلههاي قديمي شهرهاي اروپاي مرکزي و شمالي به من احساس شکلات ميدادند، گرم و دلچسب. از اينکه فرصت يافته بودم و درتمدن اروپائي غوتهور ميشدم سر از پا نميشناختم. مانند هر سفري به دنياي غرب به تئاترها و اپراها و موزهها و کنسرتها ميرفتم. آنچه را که خوانده بودم از نزديک تجربه ميکردم. هنوز هم در هر برخورد روزانه با گوشهاي از اين تمدن، از غنا و ظرافت و پيچيدگي و دامنهاش به شگفتي ميافتم. انسان تا کجاها ميتواند برسد؟
در اطلاعات تا سال1340 به صورت تمام وقت ماندم. در سال 1341/1962 به موسسه انتشارات فرانکلين Franklin Book Programsرفتم. با اين توافق که هفتهاي سه مقاله براي اطلاعات همچنان بنويسم. پيش از آن “جنگهاي صلييي“ را براي آن موسسه ترجمه کرده بودم که گويا دوبار چاپ شد. مدير موسسه فرانکلين همايون صنعتيزاده بود، يک نمونه کامل کارآفرين، entrepreneure مردي بود با هوش سرشار که به يک نظر موقعيتها را مي سنجيد و بيشترين بهرهبرداري را ميکرد و آن دفتر محلي تهران را نه تنها بزرگترين دفتر آن موسسه بينالمللي کرد بلکه در سالهاي پايانياش که ديگر اتحاديه ناشران امريکا علاقهاش را از دست داده بود دفتر تهران بخشي از هزينههاي دفترهاي ديگر را در جهان سوم ميپرداخت.
صنعتيزاده در صنعت نشر کتاب در ايران مهمترين جايگاه را دارد. او دنياي کوچک کتابفروشهائي را که گاهي کتابهائي هم چاپ ميکردند به جهان بزرگ صنعت نشر با ابعادي که شايسته جامعه آن روز ايران بود درآورد. نشر کتاب در ايران به دست او نوساخته شد. موسسه انتشارات فرانکلين براي نخستينبار ويراستاري و طراحي کتاب و کار هنري روي جلد را به صنعت نشر ايران داد و دستمزدهائي به مترجمان پرداخت که ديگران را نيز به پيروي واداشت و انگيزهاي شد که مترجمان فاضل به کار پرداختند. صدها و صدها عنوان، عموما از بهترين آثار، از سوي آن موسسه نشر يافت و در اختيار کتابفروشاني قرار گرفت که بخش کوچکتر هزينه را برعهده ميگرفتند. صنعتيزاده دريافته بود که موتور صنعت نشر ايران کتابهاي درسي است که در آن زمان، در دهه 30/50 به بدترين صورت از نظر ظاهر و محتوي درآمده بودند. بجاي کتابهاي مرغوب و سطح بالاي دبستاني و دبيرستاني رضاشاهي کتابهائي با چاپ و صحافي بد و مطالب گاه سرهم بندي شده و ماهها ديرتر از موقع به دانشاموزان تحويل ميشدند. صنعتيزاده با سازمان خدمات اجتماعي شاهدخت اشرف پهلوي قراري گذاشت که طرفهاي ديگرش هم وزارت آموزش و پرورش و سازمان برنامه بودند. انحصار چاپ کتابهاي درسي به فرانکلين داده شد و هزينههايش را سازمان برنامه داد و به سازمان خدمات اجتماعي هم سهم قابل ملاحظهاي داده شد. فرانکلين دربرابر به عهده گرفت که طراحي و صفحهآرائي کتابهاي درسي را رايگان انجام دهد.
از آنجا انرژي نا محدود صنعتيزاده يک امپراتوري مطبوعاتي ساخت که همه اجزايش در خدمت فرهنگ ايران بود: براي چاپ آنهمه کتاب درسي، چاپخانه افست با پيشرفتهترين تکنولوژي به مديريت کارامد جعفر صميمي و کمکهاي فني و کارشناسي هاگوپ گابريليان مدير موسسه بازرگاني فرگاه که نمايندگي مهمترين سازندگان ماشينهاي چاپ را داشت، پايهگذاري شد که تا مدتها بهترين چاپخانه جهان از ميلان تا توکيو به شمار ميرفت. با جعفر صميمي مديريت صنعتي امروزين به صنعت چاپ ايران راه يافت و او و گابريليان با پرورش و کارآموزي صدها تن يک ذخيره فني براي آن صنعت فراهم آوردند که با شاگردان آن دو هنوز بهترين چاپخانههاي ايران را ميگردانند.
يک اداره کتابهاي درسي به هزينه موسسه انتشارات فرانکلين که نام دفتر تهران بود در وزارت آموزش و پرورش به رياست جهانگير شمسآوري تاسيس شد که کتابهاي درسي را به پايه پيشرفتهترين کشورها رساند. نخستين دائرهالمعارف فارسي به سرپرستي دکتر غلامحسين مصاحب و پس از مرگ او، دکتر اقصي، انتشار يافت. آن دائرهالمعارف گذشته از ارزش بالاي علمياش و خدمتي که به زبان فارسي کرده است، از نظر چاپ، دقيقترين و فنيترين کتابي است که در فارسي انتشار يافته. شاهنامه بايسنغري با مينياتورهاي شاهکارش در چاپخانه افست و به هزينه موسسه فرانکلين در دوازده رنگ چاپ شد که صنعت چاپ ايران را به جاهائي برد که تا آن زمان نرسيده بود.
من رفتم براي انتشار کتابهاي جيبي که يکي از طرحهاي فراواني بود که صنعتيزاده در دست داشت و چند سال نتوانسته بودند انجام بدهند. مجري طرح کتابهاي جيبي شدم و اين سلسله کتابها را که چاپ خيلي تميز و حتا لوکس داشت و ترجمهها و نوشتههاي خيلي خوب و در سطح بالا، و يک کتابخانه کوچک از روي مدل انتشارات پنگوئين انگليس بود، شروع کردم. چاپ آنها تنها در چاپخانه افست امکان ميداشت.
پيش از انتشار کتابها در تهيههائي که براي توزيع آنها ميديدم سفري به ميلان کردم براي گفتگو با موسسه ماندادوريMandadori و تهيه قفسههاي فلزي ويژه کتابهاي جيبي. قرار بود صنعتيزاده مرا به آنها معرفي کند ولي گويا فراموش کرده بود و من ناشناس وارد آنجا شدم و با مدير آن بنگاه که يک موسسه بزرگ نشر جهاني است گفتگو کردم. نميدانم چه بود ولي آنها به من اطمينان کردند و موسسه را به من نشان دادند و اطلاعاتي از آنها درباره روشهاي پخش کتابها گرفتم و يک قفسه هم به هزينه خودشان براي من فرستادند که از رويش در ايران بسازيم و من در بازگشت بهاي آن و هزينه پستياش را برايشان حواله کردم. در زندگيم زياد از ديگران چيزي نخواستهام ولي تجربه ماندادوري در هرجا برايم تکرار شده است.
چندي به انگليس رفتم. دو سه هفتهاي ميهمان موسسه پنگوئين بودم به ميزباني سر آلن لين Sir Allen Lane مدير و بنيادگزارش که مرد بزرگي بود و انتشارات نفيس و سطح بالاي جيبي را او به جهان داده است؛ و آنجا با طرز کارشان آشنا شدم. در همان سال به آمريکا رفتم براي گفتگو درباره طرح تازه و آشنا شدن با موسسه فرانکلين و کارهايي که آنجا ميکردند. موسسهاي غير انتفاعي بود که اتحاديه ناشران آمريکا پس از جنگ براي کمک به صنعت نشر در جهان سوم از آفريقا تا آسيا تاسيس کرده بود و هزينهاش را نه دولت آمريکا بلکه همين اتحاديه ناشران ميداد، در ادامه همان سياست معرفي آمريکا به جهان. آمريکا تازه آمده بود و ميخواست وارد دنيا بشود و از آن انزواي قرن نوزدهم و پنجاه سال اول قرن بيستم در آمده بود. در آن سفر با صنعت نشر آمريکا هم آشنا شدم که اصلا دنياي ديگري است. قبلا با روزنامهنگاري آن آشنا شده بودم، حالا با صنعت نشرش هم آشنائي مييافتم. برگشتم به ايران و آن انتشارات را خيلي گسترش داديم و آن موسسه دهها کتاب انتشار داد؛ و بعدها به موسسه اميرکبير فروخته شد. يک کتابفروشي نمونه در تهران در خيابان سعدي بالا درست کردم که به شيوه کتابفروشيهاي آمريکايي سازمان داده شده بود و قفسههاي متحدالشکل کتاب سفارش داده بوديم. اين کتابفروشي را درست کرديم و آنجا کتابهاي فارسي و انگليسي ميفروختيم. آن را هم دادند به يکي از کتابفروشان ولي او چندي بعد سرقفلي محلش را به بانک صادرات فروخت و کتابفروشي نمونه از ميان رفت. کتابفروشي نمونه خوانندگان و خريداران نمونه ميخواهد. کار ما اصولا اين بود که شيوههاي تازه نشر و توزيع کتاب و کتابفروشي را معرفي بکنيم و بقيهاش را ديگر خود صنعت محلي دنبال کند. اين هم کار خوبي بود از ابتکارات صنعتيزاده که در آن دوره به انجام رساندم و اين کشيد تا سال 1343.
اميرحسيني ــ سرمايه اوليه اين انتشارات، که شما گفتيد ما به موسسه اميرکبيرفروختيم يا آن کتابخانه که به کس ديگر واگذار کرديم، مال موسسه فرانکلين بود؟
همايون ــ بله. مال موسسه فرانکلين بود.
اميرحسيني ــ پس در حقيقت موسسه فرانکلين آن را به ديگري فروخت.
همايون ــ بله، منتها اينها همه به نام من بود. چون اجاره محل يا تلفن ــ تلفن آن موقع در ايران خيلي گران بود ــ يا اسباب و اثاثيه، من همه را به نام خودم سفارش داده بودم و خريده بودم، به دفترخانه ميرفتم و آنچه را به نام من بود مجانا به خريدار تازه واگذار ميکردم، ولي او پولش را به موسسه فرانکلين به صورتي که من وارد نيستم ــ يا يکجا يا در چند قسط ــ بر ميگرداند.
اميرحسيني ــ کتابهايي که شما در آنجا منتشر ميکرديد به انتخاب خودتان بود يا موسسه فرانکلين انتخاب ميکرد؟
همايون ــ نه، همه را من انتخاب ميکردم .
اميرحسيني ــ بيشترشان هم ترجمه بود.
همايون ــ بله. شايد بيش از شصت درصدش ترجمه از انگليسي بود ولي کارهاي ديگر هم چاپ کرديم. مثلا يکي از اولين انتشارات ما دوره شاهنامه ژول مول بود. يا سير حکمت در اروپا بود. شماري کتابهاي پايهاي انتشار داديم و بعد هم البته ترجمههاي زياد. چندتا هم از کتابهايي که خودم در کودکي خوانده بودم و علاقهمند بودم. از رمان تا علوم انساني و ادبيات همه را در آن سري چاپ کردم. کارهاي روي جلدش را هم سرپرستي ميکردم که به پرورش هنري من کمک کرد. خيلي انتشارات پاکيزهاي بود. يکي از نخستين گزيدههاي شعر نو فارسي، شايد نخستين آنها زير عنوان نمونههاي شعر آزاد از کتابهائي بود که بسيار دوست داشتم و در انتشارات جيبي آمد. شعرهايش را با همکاري حسين سادات دربندي انتخاب کرديم که جوانمرگ شد و مرد با فرهنگ ظريفي بود. مقصودمان از شعر آزاد، شعر نيمائي بود ميان شعر کلاسيک و شعر سپيد. يکي ديگر از کتابهائي که انتشار دادم “خرمگس“ از يک نويسنده ايتاليائي بود، و چند چاپ شد. داستاني احساساتي از پيکار آزاديخواهانه و ازجان گذشته ايتاليائيان با امپراتوري هابسبورگ. روي جلدش هم تابلوي اعدام مشهور “فرانچسکو گويا“ را گذاشتم که بر جاذبه دراماتيک آن افزود. نميدانم با آن کتاب، ناخواسته چند صد جوان را به راه نبرد چريکي انداختهام. يک کار ديگرمان ترجمه کتابهائي از سري مشهور چه ميدانم که نوعي دائرهالمعارف است از فرانسه بود که دکتر ايرج عليآبادي اداره ميکرد.
اميرحسيني ــ تا سال 1343 در موسسه فرانکلين بوديد و بعد؟
همايون ــ در آن سال تقريبا به پايان کارم در موسسه فرانکلين رسيده بودم. اختلافاتي پيدا کرده بودم. من هيچوقت مرئوس ايدئالي نبودم. کار کردن با من دشوار نبود ولي براي خودم دشوار ميشد. حالا اين عيبي است که من دارم. هيچگاه خيلي دوست نداشتم به عنوان مرئوس کار کنم و خوب، شيوه اداره موسسه هم به مذاقم چندان سازگار نميآمد. به هر حال به اواخرش رسيده بود. در آن اثنا يکباره خبري در روزنامهها و خبرگزاريها منتشرشد که من به عنوان Nieman Fellow انتخاب شدهام. يک سرمايهدار آمريکايي به نامNieman موقوفهاي در اختيار دانشگاه هاروارد گذاشته بود و از درآمد اين موقوفه هر سال ــ هنوز هم هست ــ پانزده روزنامهنگار آمريکايي و پانزده روزنامهنگار بيرون از آمريکا انتخاب ميشوند (در اين سالها شمارشان در هر گروه به دوازده تن رسيده است.) روزنامهنگاراني که در سطحهاي بالاي حرفهشان هستند و اينها يک سال تحصيلي در هاروارد در رشتههايي که خودشان ميل دارند درس ميخوانند براي اينکه سطح کار مطبوعاتيشان بالا برود. من تا اين اواخر تنها ايراني بودم که به اين Fellowship انتخاب شدم.
اميرحسيني ــ کسان ديگري هم هستند؟
همايون ــ بله. شنيدم در سال 2003 دختر يکي از روزنامهنگاران زنداني در ايران صاحب آن بورس شده است. در معرفي من به هاروارد بيل ميلر William Green Miller که خود از دانشاموختگان آن دانشگاه بود سهم اساسي داشت و او بود که مرا به بنياد معرفي کرد. او مدتي در تبريز و اصفهان سرکنسول امريکا بود و در سفارت امريکا مقامي داشت و از 1341/1962 توسط دکتر فريدون مهدوي و دکترحسين مهدوي و هدايت متيندفتري که مدتي با چند نفر ديگر محفلي داشتيم با او آشنا شدم. کارهاي ما را دنبال ميکرد، شعر ميگفت و عقايد ليبرالي داشت. در دوره نيکسون از وزارت خارجه بيرون آمد و در دفتر سناتور فرانک چرچ Frank Church به کار پرداخت و نقش آنها در کاستن اختيارات “سيا“ مشهور است و مدتها متهم بودند که عمليات آن دستگاه را فلج کردهاند.
اميرحسيني ــ فعاليت سنديکائي شما در چه تاريخي بود؟
همايون ــ من از سال 1341 وارد فعاليت سنديکايي شده بودم. کار مطبوعاتيام در اطلاعات بود تا 1342 به همان شيوه که هفتهاي سه مقاله مينوشتم. دوستان اطلاعات و مطبوعات ديگر جمع شدند و به من هم گفتند که به آنها بپيوندم و سنديکاي نويسندگان و خبرنگاران ايران را درست کنيم. بيش از همه هوشنگ پورشريعتي اصرار داشت. من در اين کار ترديد داشتم، براي اينکه حقيقتا سطح روزنامهنگاران ايران را خيلي پايين ميديدم و روزنامهنگاري هم کار حرفهاي با حد و مرزي نبود و هر کس دو تا مقاله مينوشت روزنامهنگار محسوب ميشد. دولت هم حتما در صدد بر ميآمد سنديکا را کنترل کند. پيشينه سنديکائي هم در ايران به مداخلات شوروي آغشته بود و جمع اينها به نظرم خيلي طرح درخشاني نميتوانست بيايد. ولي به هر حال گفتند لازم است و من آن وقت هنوز با اصطلاح جامعه مدني آشنا نبودم ولي معتقد بودم که جامعه ما بايد سازمان يافته بشود. روي تجربهاي که در آمريکا پيدا کرده بودم که ميديدم مردم در باشگاهها و سازمانها و گروههاي مختلف عضو هستند و مستقل از دولت کارهايي ميکنند که ما امروز به آن جامعه مدني ميگوييم. گفتم بسيار خوب و پيوستم، ولي مدير موسسه اطلاعات آدم بسيار محافظهکاري بود و سخت مخالفت کرد.
اميرحسينی ــ آقاي مسعودي؟
همايون ــ آقاي عباس مسعودي؛ و من هم سخت در برابرش ايستادم و رهبر اين جنبش شدم. يکبار يادم است که در سالن اجتماعات موسسه اطلاعات او صحبت ميکرد براي نويسندگان و خبرنگاران اطلاعات، من بعدش ميرفتم حرفهاي او را رد ميکردم و او از عصبانيت رنگش مثل گچ سفيد ميشد. به هر حال ما به رغم مخالفتهاي مسعودي اين سنديکا را تشکيل داديم که نخستين سنديکاي مستقلي بود که در دوران محمدرضا شاه تشکيل شد. سنديکاهاي وابسته به حزب توده هم دولتي نبودند ولي با شوروي رابطه داشتند. سر انجام مسعودي يک روز مرا به دفترش دعوت کرد و گفت که ادامه همکاري ما غيرممکن است. من هم بدون صحبتي، بدون اينکه ادعاي خسارتي، حق و حقوقي چيزي بکنم از اطلاعات بيرون آمدم. کار من در جامعه خيلي بالا گرفت. پيش از آن روزنامهنگاران سه بار براي پايهگذاري چنان سنديکائي کوشيده بودند و هر سه بار به سبب مخالفت مديران بويژه مسعودي ناکام مانده بودند. من با چالش کردن مستقيم مسعودي آنچه را که غيرممکن به نظر ميرسيد انجام داده و کامياب شده بودم. به همين دليل هم بود که توجه عمومي به آن درجه به مبارزه ما جلب شد.
در انتخابات دوره دوم سنديکا در 1342/1963 با اکثريت زيادي به دبيري آن انتخاب شدم و برنامه گستردهاي را براي درآوردنش به يک پايگاه قدرت به اجرا گذاشتم. براي بسيج مالي يک کنسرت با شرکت افتخاري گروهي از خوانندگان مشهور زمان برگزار کرديم که ستارهاش ويگن فراموش نشدني بود و بليتهايش را خانم ايرن رازيانس هنرپيشه محبوب در گيشه ميفروخت. سالن ورزشگاهي را هم از شهرداري تهران به رايگان گرفتيم. من نخستين سخنراني خود را دربرابر يک جمع بسيار بزرگ در آنجا ايراد کردم. کار تبليغاتي بزرگي بود و پول زيادي هم جمع شد که با آن يک صندوق کمک به روزنامهنگاران بيکار شده درست کرديم. (خودم هيچ نگرفتم.) در جريان برگزاري کنسرت و تهيههاي آن و ميهمانيهاي دنبالهاش تجربه کوتاهي با محافل هنري زمان پيدا کردم ولي مجالس تفريح و نوشانوش زياد به دلم نميچسبيد و زود از آن فضا بيرون آمدم. با دوستانم هم از آنگونه مجالس نداشتيم؛ بحث بود و در ميان گذاشتن نتيجه مطالعات و تفکرات. برقراري جايزه پر زرين کار ديگرم بود که تا چندي به بهترينهاي روزنامهنگاري هر سال داده شد. مشغول گرفتن امتيازاتي مانند بليت راهآهن و هواپيمائي رايگان براي روزنامهنگاران بودم که بورس نيمن آمد و خدمتم را در سنديکا نيمه تمام گذاشت.
اين مبارزه من و موسسه اطلاعات ابعاد بزرگتري پيدا کرد و توجه بسياري جلب شد، از مقامات خارجي و سياستگران داخلي. بعدها وقتي خواستم که روزنامه آيندگان را راه بيندازم فهميدم اثرش چه اندازه بوده است. همه جا مصاحبه ميکردند و خيلي مشهور شدم. ديگر آن موقع در اوج فعاليت روزنامهنگاري بودم و اين کمک کرد که به عنوانNieman Fellow انتخاب شوم. من به سبب مقالاتي که در اطلاعات نوشته بودم روزنامهنگار خيلي ناماوري شده بودم. اما مبارزه سنديکايي وضع مرا اصلا بکلي عوض کرده بود. در سال 43/64 هم از اطلاعات بيرون آمدم و هم از موسسه فرانکلين؛ و براي يک سال به هاروارد رفتم و در رشته توسعه سياسي درس خواندم. توسعه سياسي آن موقع رشته تازهاي بود و تئوريهاي Rostow w.w.و Lipset و Lerner و اينها را درس ميدادند. راستو و نظريه take off يا “زمين کند“ اقتصادي او بسيار بر من تاثير گذاشت و سبب شد که قدر استراتژي توسعه رضاشاهي را که در زمان خودش تنها راهکار ممکن بود بيشتر بدانم. البته آن موقع هنري کيسينجر هم کلاسي داشت، تاريخ ديپلماسي درس ميداد، راجع به مترنيخ و بيسمارک که چنانکه بعدها نشان داد مرشدان او هستند. خيلي جالب بود و استفاده کردم. گالبرايت Galbreit J.K. اقتصاددان و نويسنده بزرگي بود، که Afluent Society “جامعه توانگر“ او را خوانده بودم. او اقتصاد درس ميداد و گرايشهاي ليبرال داشت. ليبرال در آمريکا به صورتي، معنايي از سوسياليست تا سوسيال دموکرات را ميدهد در اروپا. ساموئل هانتينگتون روي توسعه سياسي بويژه نقش ارتش کار ميکرد و هر چه گذشته بزرگتر شده است. اينها چند تن از استادان من بودند. ولي من بيشتر روي توسعه سياسي کار کردم که به نظرم ميآمد وقتش در ايران رسيده است. خيلي سال درخشاني در زندگيم بود. بسيار استفاده کردم. از کتاب خواندن و کلاسها برخوردار شدم. فضائي بهشتي بود و افق ذهنيام را گشاده کرد. تا در ماه مه سال ۱۹۶۵ / ۱۳۴۴ سميناري در هاروارد برگزار شد، درباره توسعه در ايران، توسعه اقتصادي، اجتماعي، سياسي. من رسالهاي نوشتم به نام توسعه سياسي در ايران. قسمت سياسياش را من به عهده گرفته بودم و اين رساله به انگليسي بود و من رساله را مانند همه تکثير کرده بودم و کنار سالن گذاشته بودم و خودم خلاصهاي از آن را بيان کردم. کساني که ميآمدند هر کدام يک نسخه بر ميداشتند و ميرفتند. ظاهرا از طرف دولت ايران هم، چون موضوع ايران بود و توسعه در ايران، کسي يا کساني آمده بودند و نسخهاي را برداشته بودند و به ايران فرستاده بودند.
بعد از مدتي گشت و گذار در اروپا وقتي از امريکا برگشتم که پاي چپم را براي دومين بار عمل جراحي کرده بودم و وقتي به ايران آمدم با چوب زير بغل حرکت ميکردم. در بازگشت تقريبا بلافاصله هم از طرف اميراسدالله علم که وزير دربار بود و هم از طرف اميرعباس هويدا که نخست وزير بود توسط صنعتيزاده دعوت شدم که به ديدارشان بروم. علم به صبحانه دعوت کرد که عادتش بود. هويدا به ناهار دعوت کرد که عادتش بود و رفتم. درآن احوال به سنديکا هم برگشتم و يک دوره ديگر به دبيري انتخاب شدم و محلي در خيابان کوشک براي سنديکا گرفتم و اجاره کرديم که خيلي محل آبرومندي بود. آغاز گفتگوها با هويدا در مورد طرح خانهسازي براي اعضاي سنديکا آخرين کاري بود که در سنديکا کردم. آن دوره دبيري سنديکا هم نيمهکاره ماند. به محض آنکه مطمئن شدم که امتياز روزنامه صادر خواهد شد به هيئت مديره سنديکا گفتم من بايد به کار روزنامه برسم و گذشته از اين، ديگر کارفرماي مطبوعاتي خواهم شد و بهتر است از دبيري کنار بروم.
اميرحسيني ــ شما در سالهاي 39 تا 41 دوره فعاليت دوباره جبهه ملي و حکومت اميني کار سياسي نميکرديد؟ يعني در گروهها و حزبهايي که آن زمان بودند به هيچوجه فعاليت سياسي نکرديد؟
همايون ــ از سال 39/60 دوباره وضع ايران عوض شد و شاه که به بنبست خورده بود. برگشت به سوي جبهه ملي. من هم در آن موقع در فرانکلين کار ميکردم و رييس فرانکلين خيلي مرد بلند پروازي بود و در محافل سياسي رفت و آمد داشت و با شاه هم ارتباط برقرار کرده بود. و او هم به ميان افتاده بود که راه حلي براي ايران پيدا بشود. وضع بسيار خرابي بود؛ اقتصاد به دليل سوء استفادههايي که دولت شريف امامي و ديگران کرده بودند؛ سياست به دليل بنبست انتخابات تابستاني و زمستاني، که در يکي انتخابات باطل شد و در ديگري همه نمايندگان مجلس استعفا کردند که جلوي شورش عمومي گرفته بشود. به هر حال بنبست کامل و همه سويه بود. شاه با سران جبهه ملي در مذاکره وارد شد و خليل ملکي هم به ديدار شاه رفت که مشهور است. صنعتيزاده هم نزد شاه رفت و شاه گفت که اشکالي ندارد که عناصر مخالف در حکومت بيايند و صنعتي زاده يک روز آمد به خانه به نظرم دکترحسين مهدوي. من بودم، سيروس غني بود، فريدون مهدوي بود. به ما پيشنهاد کرد که وارد دولت بشويم که به او پاسخ رد داديم زيرا فکر ميکرديم ما دو سه نفر در آن درياي ناکارائي و بند و بست، حل و نابود خواهيم شد.
ما در آن موقع محفلي داشتيم از سال 1330، دونفر ديگر هم بودند، فضلالله معتمدي و هدايت متيندفتري. پنج شش نفري بوديم. جلسات منظمي داشتيم و با دکترغلامحسين صديقي هم آشنا شده بوديم و هفتهاي دو هفتهاي يکبار، يادم هست که هفت هشت بار، به منزلش رفتيم و جلساتي هم با او داشتيم و قرار بود که کنگره جبهه ملي دوم را تشکيل بدهند. و آن موقع روزنامه اطلاعات تحريم شده بود از طرف جبهه ملي و من هم در اطلاعات کار ميکردم. برنامهاي نوشتم براي جبهه ملي که مقدمهاش دنباله همان مقالاتي بود که خطاب به هواداران جبهه در سال۱۳۳۲ نوشته بودم که جبهه ملي از لحاظ سياسي فقير است و يک شعار بيشتر ندارد و اسلحهاش هم دانشگاه تهران است و ميبايد يک جنبش مردمي بشود در خدمت توسعه ايران. چون مساله من اصلا هميشه مسئله توسعه بود. کاري به چيز ديگري نداشتم. اينها همه در بستر توسعه ميگنجيد. دمکراسي عبارت بود از توسعه سياسي و همين طور توسعه اقتصادي. يک طرف نگهداري تماميت ايران، استقلال ايران، يک طرف هم توسعه. بقيهاش اصلا به نظر من خارج از موضوع ميآمد. برنامهاي در اين زمينه براي جبهه ملي تهيه کردم که در کنگرهشان طرح شود. بردند و نشان دادند. منتها يکي از سران جبهه ملي گفته بود که نبايد کسي که در اطلاعات مينويسد اصلا وارد اين بحثها بشود. چون اطلاعات را تحريم کرده بودند. به هرحال هيچ اقبالي از آن برنامه که نوشته بودم نشد و من هم ديگر با آنها تماسي نگرفتم. تماسم با صديقي هم قطع شد. براي اينکه سودي نداشت. ديدم نميشود. کنگره هم که تشکيل شد دوستان من همان مهدويها، که عمو و برادر زاده بودند ولي همسن، و ديگران به من گفتند که اصلا زمينهاي براي هيچ پيشرفتي نيست و همان حرفهاست و همان روحيه است و همانطور هم بود. شاه هم که از جبهه ملي دعوت کرد که قانون اساسي را بپذيرد، يعني پادشاهي را، و حکومت را تشکيل بدهد آنها زير بار نرفتند و من بکلي ديگر از جبهه ملي قطع اميد کردم و هيچوقت تماسي با ايشان نگرفتم. يک تماس غيررسمي، مدتي با بعضي از عناصر اصلاحگر به اصطلاح نوآور در جبهه ملي برقرار کرده بودم که به جايي نرسيد. صديقي خيلي نظر موافق داشت و خودش هم آدم بسيار خوبي بود، و از لحاظ ادبي و نويسندگي هم با من خيلي نزديک شده بود. ما مبادلات ادبي به اصطلاح ميداشتيم. او در کنار خليل ملکي دو رهبر سياسي از دگرانديشان بودند که دلم ميخواست با آنها کار کنم. وقتي دقيقتر نگاه ميکنم تنها سياستگراني از هر طيف بودند که حقيقتا ميتوانستم با آنها کار کنم. اصوليترين و سودمندترين سياستگران آن دوره ايران بودند. اما هيچ فرصتي به آنها داده نشد. (يکي از کارهائي که از آن خشنودم دادن اصطلاح دگرانديش به زبان فارسي است؛ مفهومي بيگانه از سياست ايران که تازه دارد جا مي افتد.) اين تمام تماسي بود که من با جريانات سياسي گرفتم.
اميرحسيني ــ اشاره کرديد که روزنامه اطلاعات از سوي جبهه ملي ايران تحريم شده بود. علت اين تحريم چه بود؟
همايون ــ تا آنجا که به خاطرم هست چاپ يک مصاحبه بود با کسي که زياد بر جبهه ملي خوش نيامده بود. و علاوه بر آن در طول حکومت مصدق هم روزنامه کيهان خيلي مصدقيتر جلوه کرده بود تا روزنامه اطلاعات، چون هميشه کيهان به قول آن روزها چپ ميزد و سعي ميکرد که مواضع پوپولر تري، مردمپسندتري بگيرد. و اطلاعات از طرف بخشي از جبهه ملي ــ نه همه ــ تحريم شد. ولي الان درست يادم نيست که موضوع مصاحبه چه بود. در کشورهائي مانند ما کار سياست تا اينجاها نيز ميتواند کشيده شود.
اميرحسيني ــ برخورد شما به اصلاحات ارضي و اصولا انقلاب سفيد چه بود؟
همايون ــ در سال 1340 وقتي که شاه برنامه اصلاحات ارضي را عنوان کرد ارسنجاني وزير کشاورزي بود. در اواخر پاييز آن سال، اوايل زمستان، اين برنامه اعلام شد و من بسيار به موضوع علاقمند شدم. براي اينکه در آن طرح توسعه من، اصلاحات ارضي دقيقا ميگنجيد و دليلش هم اين بودکه من در نوروز 1338 با دو دوست روزنامهنگار ديگر، دکترمهدي بهرهمند و دکترشاپور زندنيا، سفري به يزد و اصفهان و کرمان و بندرعباس و آن طرفها کرديم و شرايط وحشتناک را ديديم. يعني حقيقتا هيچچيز نبود. مسافرخانهها که اصلا قابل تحمل نبود. و من خاطرم هست که مردم شب که به شهري ميرسيدند، ميرفتند در حمام را ميزدند بلکه آن گوشه يک جايي به آنها بدهند براي اينکه نسبتا تميز بود. ما مجبور بوديم برويم به سربازخانهها بلکه در باشگاه افسران جايي به ما بدهند. در کرمان غلامرضا ازهاري فرمانده لشگر بود و ما با آجودانش تماس گرفتيم و با او ديدار کرديم و مشکل را گفتيم که روزنامهنگار هستيم آمدهايم کرمان. هيچجايي و وسيلهاي براي مسافرت ما نيست. محبت کردند و ما را بردند به باشگاه افسران و بعد هم جيپي و رانندهاي به ما دادند و ما توانستيم که بازديدهايمان را آغاز کنيم. ميخواستيم به سيرجان و بندرعباس برويم و آنجاها ميگشتيم و ميهمان واحدهاي نظامي بوديم. سفر ما از کرمان تا بندرعباس سه روز کشيد چون راه نبود و در بازگشت از بندرعباس اتومبيل ما چپه شد و خوشبختانه آسيبي نديديم و آن دومين باري بود که ــ پس از اميرآباد ــ از مرگ ميجستم که بعدها نيز بارها خودي نشان داده است تا وعده ديدار واپسين.
در بازگشت از آن سفر يک سلسله مقالات نوشتم، سفرنامه مفصلي نوشتم و در آن از اصلاحات ارضي دفاع کردم که با آن وضع اصلا ايران متوقف خواهد ماند و بايد تسلط زمينداران از بين برود. در کرمان بود که ديدم چه خبر است. هنگامي که شاه اصلاحات ارضي را اعلام کرد من با همه قوا به آن برنامه پيوستم و داوطلبانه با خرج خودم يک سفر چند روزه کردم به مراغه که طرح آزمايشي اصلاحات ارضي در آنجا اجرا ميشد و سلسله مقالاتي روي اصلاحات ارضي نوشتم. در آن مقالات اصلاحات ارضي موضوع نقش ارتش در توسعه هم مطرح شد که ما بايد از ارتش در خدماتي غير از سربازي هم استفاده کنيم. بويژه در روستاها تا روستاها را پيش ببرند. نوعي پيشنهاد سپاه توسعه در آن مقالات شد. سال 1341 که آمد شاه آن شش ماده انقلاب سفيد را طرح کرد که يکيش هم خوشبختانه همان سپاه دانش بود. و سابقه اين سپاه دانش هم آن سپاه صلحي بود که کندي در سال 1961 در آمريکا راه انداخته بود و من از او گرفته بودم و اين فکر از آنجا براي من پيش آمده بود. و من سراپا پيوستم به آن برنامه اصلاحي پادشاه که به نام انقلاب سفيد بود و به نظر من هم انقلاب نبود چون در آن زمان هنوز نمونه انقلاب فرانسه و روسيه را ميشناختم. گرچه حالا ميبينم که اصلاحات ارضي حقيقتا يک انقلاب بزرگ اجتماعي بود. بقيه مواد نه، جنبه انقلاب نداشت. اصلاحاتي بود کم و بيش اداري ولي آن حقيقتا يک انقلاب اجتماعي بود در کنار برداشتن حجاب از سر زنان در سال ۱۳۱۴ /۱۹۳۵ که رضاشاه کرد. که اين دو ايران را براي هميشه دگرگون ساخت و پايههاي مدرن شدن و در آوردن ايران را از جهان قرون وسطايي، اين دو انقلاب و انقلاب آموزش همگاني و درهم شکستن قدرت خانهاي عشايري گذاشتند.
پس از انتشار مقالاتم يک روز از دفتر رئيس ساواک مرا دعوت کردند. به ديدار سرلشگر حسن پاکروان رفتم. گفت مقالات مرا خوانده است و ميخواهد ببيند ساواک در شرايط تازه روستاها چه بايد بکند؟ من در بخشي از گزارش سفرم نوشته بودم که روستاهاي ايران پس از اصلاحات ارضي دگرگونيهاي بزرگ خواهند ديد و ادارات دولتي ميبايد براي خدمت به تودهاي که آگاهتر خواهد شد و بيشتر خواهد خواست آماده شوند. چنان مرد روشني را برداشتند و کسي را به جايش گذاشتند که به دشواري چشمش بر نوشتههاي چاپي ميافتاد.
نوآوری و سازشگری
سه
نوآوری و سازشگری
اميرحسيني ــ جدا از اين کارها ولي فعاليت گروهي و حزبي نداشتيد؟
همايون ــ نه در هيچ حزبي نبودم و در روزنامه هم کار نميکردم و گاه مقالاتي اينجا و آنجا مينوشتم. از سوي سردبير انگليسي کيهان اينترنشنال به من پيشنهاد کار شد ولي مسعودي جلوش را گرفت. دوپيشنهاد ديگر، رياست انجمن نفت و رياست روابط عمومي هواپيمائي ايران را هم نپذيرفتم که هردو کارهائي با حقوق و امتيازات فراوان و فريبنده بودند. در پي انتشار روزنامه بودم. حالا بر ميگردم به آن موضوع. من وقتي از آمريکا آمدم در تابستان 44/65 رفتم به ديدار آن دو دولتمرد و راجع به رساله من البته بحث شد. چون در آن رساله من موضع غيرمتعارفي گرفته بودم. ضمن انتقاد سخت از شيوه حکومتي در ايران، نه از شاه، از شيوه حکومتي، و خطر کمونيسم را يادآور شده بودم و موضع خيلي شديد ضدکمونيستي داشتم و پيشنهادهايي براي اصلاح از درون داده بودم. اصلا نوشته بودم ما بايد يک جنگ چريکي سياسي، از درون سيستم بکنيم و برداشت من آن دو نفر را گرفته بود. ميخواستند ببينند من چه کار ميخواهم بکنم و براي من چکار ميتوانند بکنند و خيال داشتند از من به اصطلاح استفاده کنند و من موضوع روزنامه را مطرح کردم و گفتم که يک روزنامه به من بدهيد.
اميرحسيني: آقاي علم پيشنهاد مشخصي به شما داد؟ مثلا کار در دربار؟
همايون ــ نه. ولي ميخواستند ببينند من اين حرفها را که ميزنم چکار ميخواهم بکنم و آنها چکار ميتوانند براي من بکنند.
اميرحسيني ــ آقاي هويدا هم همين طور؟ پيشنهاد مشخصي براي کار ندادند؟
همايون ــ هويدا هم همين طور. ولي وقتي گفتند چکار ميتوانند براي من بکنند گفتم روزنامهاي به من بدهيد. نگفتم ميخواهم بيايم در حکومت و اگر ميخواستم شايد ميتوانستم بروم، بعيد نبود. ولي فکر ميکردم که از راه روزنامه بايد اين تغييرات داده شود و دو سال البته طول کشيد تا با يک شرايط خيلي سخت اين روزنامه را اجازه دادند که منتشر کنم. در سال 46/67 آخر پاييز روزنامه را توانستم درآورم. از تابستان 1344 دنبالش بودم. بارها و بارها با آنها ديدار کردم. با علم کمتر، با هويدا بيشتر.
اميرحسيني ــ علت اين طول کشيدن چه بود؟ سازمان امنيت مخالف بود يا فرض کنيد نفوذ کساني مثل عباس مسعودي مانع ميشد؟
همايون ــ نه ، اتفاقا عباس مسعودي باعث شد که اين روزنامه را به من بدهند. موضوع اين بود که امتياز روزنامه ديگر به هيچکس داده نميشد و روزنامه هم به اندازه کافي در ايران بود. خيلي روزنامه بود. دويست سيصد روزنامه در سراسر ايران منتشر ميشد و روزنامهها هم بيشتر صبحها در ميآمد و يا هفتگي بود. و آنچه صبحها در ميآمد بسيار روزنامههاي کوچکي بودند و اعتبار چنداني هم نداشتند. هفتگيها هم جز چند مجله که فروشي داشتند بقيهشان خيلي در وضع ضعيفي بودند و حکومت تصميم گرفته بود که ديگر به کسي روزنامه ندهد. ضمنا من در دورهاي که در روزنامه اطلاعات مقاله مينوشتم مقالاتم با اينکه در ظاهر درباره مسايل خارجي بود شايد دوسومش راجع به وضع ايران بود. منتها انتقادات شديدي که مثلا از نيکاراگوئا و ونزوئلا ميکردم همه نشانيهاي ايران رويش بود. همه ميدانستند. اصلا موفقيت من در اطلاعات مقداري بر اثر اين موضع انتقاديم راجع به وضع ايران بود. البته شيوه نگارش و راه ورود به مطلب و آگاهيهاي سياسي که پيدا کرده بودم، آنها هم کمک کرد. ولي اصلش آنقدر ايرانيها از انتقاد خوششان ميآمد و هنوز ميآيد که بقيه چيزها زير سايه است. من به عنوان يک روزنامهنگار منتقد شناخته شده بودم که بارها هم مقالاتم را گفته بودند چاپ نشود و خود شاه هم يکبار دستور داد مقالهاي از من چاپ نشود. سرمقالهاي پس از کشته شدن رابرت کندي در آيندگان نوشتم و برادران کندي را مقايسه کردم با برادران گراکي در جمهوري رم که آنها هم پوپوليست بودند و ميخواستند کارهايي براي اصلاح نظام بکنند و هر دو کشته شدند. شاه چون خيلي از کنديها بدش ميآمد دستور داد که اصلا مقاله چاپ نشود. از اين مشکلات من بارها داشتم. يک مقاله در اطلاعات راجع به کودتاي يمن نوشته بودم و از پسر پادشاه يمن امام يحيي دفاع کرده بودم. يا درباره کودتاي ويتنام نوشته بودم. سفري هم به ويتنام در اکتبر 1960 کرده بودم و با فساد دستگاه نگودين زيم و برادرش و همسر برادرش آشنا شده بودم. سفير ويتنام جنوبي در هند نميدانم از کجا نام مرا شنيده بود و از آنجا مرا براي بازديد کشورش دعوت کرد. ويتناميها در ايران نمايندگي نداشتند. جنگ چريکي شمال با جنوب در ويتنام تازه آغاز شده بود و من سرتاسر آن سرزمين را گشتم و از دستاندازيهاي کمونيستهاي ويتنام شمالي و ضعف رژيم ويتنام جنوبي نگران شدم. خيلي وضع بدي بود. البته نميدانستم که کار آمريکاييها، کودتايي که در همان اوقات ترتيب دادند، چه اندازه به زيان ويتنام و زيان آمريکا و زيان دنياست. آن وقت نميتوانستم بفهمم. همه اينها خيلي سوء ظن شاه را نسبت به من بر انگيخته بود.
اميرحسيني ــ اين پرسش پيش ميآيد که وقتي شما يک مقاله مينويسيد و به سردبير روزنامه ميدهيد، قاعدتا او بايد تصميم بگيرد که اين مقاله چاپ بشود يا چاپ نشود. چگونه است که اين مقاله ميرود روي ميز شاه که شاه تصميم بگيرد که مقاله شما درباره کشته شدن رابرت کندي چاپ بشود يا نشود؟ يعني شاه تا اين اندازه در ريزهکاريهاي جامعه دخالت ميکرد و يا اصلا وقتش را داشت؟
همايون ــ بله، شاه وقت براي کارهاي خيلي کوچکتر از اين، نميدانم تقاضاي مرخصي مدير کل کشاورزي استان خراسان يا پايينتر از آن هم داشت. همه را به عرضش ميرساندند. همين بود که درخت به اصطلاح نميگذاشت جنگل را ببيند.
اميرحسيني ــ توضيح ميداديد که چرا دوسال طول کشيد تا اجازه روزنامه را به شما دادند.
همايون ــ علت اصلياش اين بودکه خود شاه اعتمادي به من نداشت. با اينکه مرا آدم ناسيوناليستي ميدانست ولي از گرايشهاي به اصطلاح ليبرال من ناخشنود بود و همين که مواضعي به سود کودتاگران در يمن و ويتنام گرفته بودم. يمن به درستي، ولي در ويتنام من سخت اشتباه کردم. من در مساله ويتنام بسيار اشتباه کردم چه آن موقع چه بعد. او خوشش نيامده بود. علاوه بر اين تمام دستگاه از اينکه روزنامه مستقلي صبحها منتشر بشود، و فکر ميکردند من با اين روزنامه خيلي کارها ميتوانم بکنم نگران بود. ميترسيدند که مبادا اين روزنامه از اختيار در برود و دردسر تازهاي در فضاي متوقف آن سالها درست بشود. دستگاه حکومتي خاطرش از من آسوده نبود. هويدا و احتمالا علم نظر موافق داشتند و خود نعمتالله نصيري رييس سازمان امنيت نيز چون با اطلاعات بسيار دشمن بود و کينه شخصي داشت و من هم با اطلاعات درافتاده بودم ميل داشت که من يک روزنامه عصر به رقابت با اطلاعات در بياورم. و بر سر اين موضوع جنگي در گرفته بود. من بارها به هويدا گفتم ما نميتوانيم رقابت کنيم. ما ميخواهيم روزنامه صبح بنويسيم و اين سنت را زنده کنيم که در ايران از بين رفته است. در ايران کسي روزنامه صبح نميشناسد؛ و همه جاي دنيا روزنامه حسابي روزنامه صبح است. ما ميخواهيم اين کار را بکنيم. اين موضوع سرانجام در جلسهاي در اواخر با هويدا و نصيري سه نفري حل شد؛ و من ثابت کردم رقابت امکان ندارد. منظور خود نصيري هم برآوردني نيست که ما اطلاعات را بکوبيم. حالا علاوه بر اينکه ما نميخواهيم ــ ما با اطلاعات که طرف نبوديم ــ ولي اصلا نخواهيم توانست. در حالي که يک روزنامه صبح ميتواند وزنه روزنامههاي عصر را کم بکند، و اين استدلال پذيرفته شد.
اميرحسيني ــ اين را خود نصيري مستقيم ميگفت که من قصد کوبيدن روزنامه اطلاعات را دارم؟
همايون ــ نه، ولي ميگفت شما بايد يک روزنامه عصر بدهيد در رقابت با اطلاعات. ولي من ميدانستم، براي اينکه در جريان دشمنياش با اطلاعات در سال 1333 بودم که رييس شهرباني بود و مسعودي مجبورش کرد که بيايد و در اداره روزنامه اطلاعات در برابر همه نويسندگان و کارگران معذرت بخواهد، براي اين که در گوش خبرنگار اطلاعات زده بود. نصيري آدم کينهورزي بود و اين مساله را اصلا فراموش نکرد، تا آخر عمر. کينههايش تا آخرعمر با او بود. با من هم ميانهاش بسيار بد بود. براي اينکه در جريان همين روزنامه آيندگان خيلي جلوش ايستادم و بعدها هم خيلي به او بياعتنايي ميکردم. چون اصلا قبولش نداشتم. به عنوان يک انسان خيلي به نظر من کمبود داشت و به عنوان رييس سازمان امنيت اصلا به درد نميخورد. بعدها هم که من به جاهاي بالاتري رسيدم او را گاه و بيگاه ميديدم و اعتنايي به او نميکردم و هيچ وقت ميانهاش با من خوب نبود.
به هر حال راه حلي که به نظرشان رسيد اين بود که خود دولت در اين روزنامه شريک بشود و کنترل پنجاه و يک درصد سهام با دولت باشد که هر وقت من فيلم ياد هندوستان کرد بتوانند جلوي من را بگيرند و با اين ترتيب به من يک امتياز دادند. که البته به من ندادند. به خانمي که از دوستان و همشاگرديهاي کودکي من بود و من معرفي کردم دادند. من نميخواستم، شايد آنها هم نميخواستند، که امتياز روزنامه به نام من باشد. و من مدير عامل شرکتي شدم که روزنامه را نشر ميداد و چهل و نه درصد سهام را من و دو تن از دوستانم تامين کرديم و بقيه از طرف هويدا داده شد.
اميرحسيني ــ بودجه نخست وزيري؟
همايون ــ بودجه محرمانه نخست وزيري. خود هويدا داد. دو تن از افراد هم قرار شد که نماينده اين سهام باشند. يکي دکتر حسين اهري بود که دوست هويدا بود و از رياست بانک رهني آمده بود و سخت ناراضي بود و هويدا ميخواست کاري به او بدهد، يکي هم بعد معلوم شد آقايي است به نام منوچهر آزمون که در ساواک است. وقتي من فهميدم که او در ساواک است رفتم پيش هويدا، رفتم پيش ناصرمقدم يکي از مقامات بالاي ساواک و سخت به قول آمريکاييهاlobbying کردم که آبروي روزنامهمان ميرود. شما اگر ميخواهيد بگوييد اين روزنامه ناشرش ساواک است خوب اصلا از اول بگوييد. ديگر چرا آزمون را ميفرستيد. ما هم تعطيل ميکنيم ميرويم پي کارمان. نميشود. يکي دو ماهي نکشيد و او را از روزنامه برداشتند و او هم رفت و يک کارير اداري ـ سياسي خيلي سريعي را گرفت و تا بالاها رسيد. اهري نماينده دولت در روزنامه بود. خانم آزمون هم نه با نام شوهرش عضويت هيئت مديره را داشت. ولي آنها مداخلهاي نميکردند. وارد هم در کار روزنامه نبودند. من هم خوشم نميآمد. من اين روزنامه را سراپايش را خودم درست کردم اصلا خوشم نميآمد مداخله کنند.
اميرحسيني ــ اين دونفر عضو هيات مديره آن شرکت بودند.
همايون ــ بله. يعني به عنوان سهامدار.
اميرحسيني ــ و کسان ديگر؟
همايون ــ خانمي که صاحب امتياز روزنامه بود. جهانگير بهروز هم بود. من بودم و قرار بود يکي دو نفر ديگر هم باشند که آنها نيامدند و من هم هرچه داشتم واقعا روي اين روزنامه گذاشتم. پيش از انتشار روزنامه دو تکه زمين را که خريده بودم و در آن سالهاي بورسبازي زمين ترقي کرده بود فروختم و در سال 48/69 پس از مرگ مادرم خانهام را هم که ديگر نميخواستم در آن بسر برم فروختم و بيحساب و بيدريافت يک رسيد به صندوق روزنامه ريختم که در پرداخت بخشي از بدهيها چند روزي بيشتر نپائيد.
اميرحسيني ــ آن خانم کي بود؟
همايون ــ خانم فريده شاهرودي ميرزائي بود. بعد ايشان با روزنامه اختلافاتي پيدا کرد و کنار کشيد؛ ميخواست مانند مدير روزنامه که او بود عمل کند ولي من سخت اختيار کارها را داشتم و به نظرم کس ديگري نميتوانست روزنامهاي را که ميخواستم درآورد. امتياز را به دکتر اهري داديم. من باز از گرفتن امتياز تن زدم. حقيقتا دليلش را نميدانم. شايد آنقدر دريک کار فرو ميروم که ميخواهم گوشهاي از خودم را آزاد نگهدارم.
اميرحسيني ــ آيا سرمايه روزنامه کافي بود؟
همايون ــ ما با آن سرمايه شروع به کار کرديم. ولي چاپخانه روزنامه را خود من راه انداختم و همهاش به نام روزنامه بود. در همان سال 46/67 پيش از انتشار روزنامه به نمايشگاه چاپ در دوسلدورف رفتم. به نمايشگاهي به نام Drupa که هر چهارسال يکبار برگزار ميشود، براي ديدن ماشينهاي چاپ مناسب؛ و آنجا از غرفه چاپ لاينو تايپ ديدن کردم که در اطلاعات ماشينهايش را ديده بودم. و اين لاينو تايپ ماشينهاي حروفچيني ميساخت و براي خط عربي ـ فارسي با حجم تقريبا دو برابر ماشينهاي لاتين کار ميکرد که اطلاعات و کيهان هم خريده بودند. کاراکترهاي فارسي و عربي هفتاد هشتاد درصد بيش از کاراکترهاي لاتين است. و ما براي هر يک حرف آنها، يک علامت آنها، چهار تا يا دو تا داريم: اول، وسط، آخر، مفرد. يا مفرد و آخر مثل ر يا دال. بقيه هم که چهار تاست؛ شايد 145 کاراکتر بجاي 92 تا. ماشينهايي که اطلاعات و کيهان براي تايپ عربي و فارسي استفاده ميکردند خيلي گران بود. من رفتم به کارخانه در نزديکي منچستر و آنها گفتند که ما داريم ماشينهايي براي عربي ساده شده ميسازيم که با همان تقريبا 92 نشانه بتواند کار کند. يک خرده بيشتر از لاتين. يک مقدار علايم لاتين را بر ميداشتند و علايم عربي ميگذاشتند و اين ماشين تازه يک مخزن، به اصطلاح يک ماگازين، داشت در برابر ماشينهاي معمولي خط فارسي که دو مخزن داشت. در آنها حروف از دو صفحه ميريخت پايين، در اين ماشين از يک صفحه ميريخت. يک هفتهاي آنجا ماندم و با کارکنان و متخصصين لاينو تايپ طرحي ريختيم براي فارسي ساده شده که حروف فارسي را واردش کرديم و مقدار زيادي عربي را برداشتيم و باز هم کمتر کرديم و علايم نقطه گذاري گذاشتيم. خلاصه طرح تازهاي داديم براي فارسي که به همان مناسبت تخفيف مناسبي هم دادند. چهار دستگاه ماشين سفارش دادم که هاگوپ گابريليان نماينده لاينوتايپ در ايران پانزده در صد پيش پرداخت بهايش را داد. يعني صدهزار تومان و بيشتر که براي بازکردن Letter of credit ورقه اعتباري، لازم است، خود نماينده پرداخت. او در همان اوقات با من دوست شده بود و در اروپا هم با هم بوديم و اعتقاد به من داشت و هيچ سندي هم از من نگرفت. گابريليان کسي بود که صنعت چاپ ايران را به ابعاد جهاني رساند. نه تنها بزرگترين ماشينهاي چاپ را که ميتوانستند صدها هزار کتاب و روزنامه صحافي شده بيرون بدهند بلکه چاپخانههاي بزرگ براي جعبه و شيشه و بستهبندي بازرگاني با توليد انبوه نيز به پايمردي او به ايران راه يافت. او علاوه بر کار دارو که بخش اصلي بازرگاني او بود دائما در جريان پيشرفتهاي چاپ قرار داشت و فکر نميکنم کسي در ايران از اين نظرها به پاي او ميرسيد.
بعدا من از طريق آگهيهايي که موسسات نشر که اغلب دوست من بودند در آيندگان دادند اين پول را به او پس دادم. يعني اين ماشينها از طرف من به روزنامه آمد بدون اينکه در دفترها منعکس بشود. و بقيه پول ماشينها را هم همينطور از محل آگهي و درآمدهاي روزنامه چندين سال بعد داديم. بابتش هم رفتيم به دادگاه، بابت وامي که از بانک صادرات براي اين کار گرفتم. رئيس بانک صادرات، مهندس غلامعلي مفرح که از کاراکترهاي برجسته و پرمايه و بسيار جالب آن روزگار بود و بانک را با مختصر سرمايه خود و چند تن از دوستانش راه انداخت و از بزرگترين موسسات مالي ايران کرد، با من توسط جهانگير تفضلي از سهامداران بانک، دوستي داشت. با دکتر اهري به ديدار ممتاز، سرهنگ پيشين و رئيس گاردخانه مصدق، که رئيس شعبه بازار بانک صادرات بود رفتيم و در برابر سفتههائي که امضا کرديم چند ميليون ريال بقيه پول ماشينها را وام دادند. اين وام را تاچند سال بعد که وضع آگهيمان بهتر شد توانستم بپردازم. اقساطش عقب ميافتاد و بانک ما را به دادگاه برد و در دادگاه من حق را به بانک دام و به پرداخت جريمه محکوم شديم.
پس از کار حروفچيني به ماشين بزرگ چاپ که ضرورت داشت پرداختم. روزنامه کيهان چاپخانهاش را گسترش داده بود و ماشين روتاتيوش که آن زمان دوازده سالي از کارش ميگذشت روي دستش مانده بود. فروش آن ماشين به يک روزنامه ديگر که بهر حال رقيبي ميبود هر چه هم به سود همه طرفها، در منطق ايراني معمولي نميگنجيد. اگر پادرمياني دوستم ايرج تبريزي از مديران کيهان که خود يک امپراتوري مطبوعاتي در درون آن موسسه راه انداخت و گشاده نظري استثنائي دکترمصطفي مصباحزاده نميبود ما هرگز داراي آن ماشين نميشديم. دکتر مصباحزاده نه تنها ماشين را به ما فروخت دو تن از کارکنان طراز بالاي کيهان را هم به ما وام داد که هر شب ميآمدند و ماشين ما را راه ميانداختند. کيهان پنج ميليون ريال به بانک عمران مقروض بود. ما آن را به همان مبلغ خريديم و وام بانک عمران به ما منتقل شد. باز در پرداخت اقساط دچار زحمت شديم و بانک عمران ما را به دادگاه برد و من حق را به بانک دادم و دادگاه ما را به پرداخت جريمه محکوم کرد. آن بدهي را هم سرانجام در دهه پنجاه پرداخت کرديم. در خريد ماشين چاپ، بانک عمران به سفتههاي بياعتبار ما اکتفا نکرد و تضمين ملکي خواست. دوستم دکترسيروس آموزگار خانهاش را که تازه خريده بود به گرو داد و خانه داشت از دستش ميرفت. او از آن مردان است که خود صدها دوست دارد ولي به عنوان تنها دوست براي هريک از آنها بس است. دکتر آموزگار بيش از اينها به گردن آيندگان حق دارد. يک سال پس از انتشار روزنامه وضع مالي ما ياسآور بود و روزنامه ميرفت که تعطيل شود. من به بنبست رسيده بودم و همان زمان، در اواخر پائيز 1347/1968 دعوتي براي يک سفر گرد جهان از وزارت بهداري داشتم. با دکترسيروس آموزگار که همکاريهائي با آيندگان داشت گفتگو کردم و اداره مالي روزنامه را به او سپردم و به سفر رفتم. او با کارداني و به ياري ارتباط گستردهاي که با گروههاي اجتماعي گوناگون داشت توانست سر و صورتي به کارها بدهد و چند سالي در همان سمت کار کرد.
سالها بعد که به وزارت اطلاعات و جهانگردي رفتم فرصتي را که براي بازپرداخت بدهي اخلاقيام به کيهان ميجستم بدست آوردم. در آن وزارت براي تعيين نرخ آگهيهاي دولتي که بودجه هنگفتي داشت جدولي بر پايه شمارگان (تيراژ) روزنامهها تدوين کرده بودند که کيهان را در رديف بالاتر از اطلاعات ميگذاشت. در آن زمان کيهان به اندازهاي از رقيب خود پيش افتاده بود که همرديف نگه داشتنش با اطلاعات نامنصفانه مينمود. اما هيچکس جرئت نکرده بود دستي در وضع موجود ببرد. من، چنانکه در درجه بندي هتلها نيز عمل ميکردم، بي درخواست کيهان آن روزنامه را در رديف بالاتر از اطلاعات گذاشتم و بهايش را با دشمني اطلاعات که نزديک بود تا نابودي من برسد پرداختم.
براي محل چاپخانه لازم بود جائي را بسازيم. به رئيس سازمان اوقاف دکترنصير عصار پيشنهاد کردم که زميني به ما به اجاره درازمدت دهد، اگر اشتباه نکنم نود و نه ساله، و ما ساختماني برآن بسازيم و سالي 12 درصد بهاي زمين را بابت اجاره بپردازيم. پيشنهادي بود غيرعادي و براي موسسه محافظهکار دولتي غيرقابل هضم، ولي او به من لطف داشت و متقاعد شد و دوازده درصد اجاره، هر زباني را ميبست. زميني در خيابان فروردين، کنار خيابان شاه افتاده بود بين ورثه که دعوا داشتند. به راهنمائي يکي از کارمندان سازمان اوقاف، آقاي مصداقي، که مرد بسيار خوب با ذوقي بود زمين را يافتيم و به اوقاف پيشنهاد کرديم. سازمان اوقاف آن زمين را خريد و به ما اجاره داد. عمارت چاپخانه را هم توسط مهندسي ساختيم که باز روي دوستي و اعتماد حاضر شد پولش را به اقساط بگيرد. به هرحال با دست خالي و کارهاي غيرعادي يک چاپخانه سي و چند ميليون ريالي را راه انداختيم. براي دفتر روزنامه در همان محل، بر خيابان شاه، ساختماني را اجاره کرديم که مشرف بود به ساختمان چاپخانه و کارمان راه افتاد. بعدها يک طبقه ساختمان پهلوئي آن جا را هم به نام روزنامه خريدم و آنها را بهم وصل کرديم. مطالب روزنامه و نمونههاي چاپي را با سيمهائي که از سالن هيات تحريريه به ديوار چاپخانه کشيده بوديم توسط سطلي پائين ميفرستاديم و بر ميگردانديم. زيرسازي بخشي از زمين را هم که براي دفتر روزنامه کنار گذاشته شده بود انجام داديم ولي هيچگاه پول کافي براي ساختنش فراهم نشد. پس از تجربهام با بانکها رغبتي به وام گرفتن نداشتم.
آيندگان از هر نظر روزنامه مهمي شد با همه مبارزه سختي که روزنامههاي صبح با آن کردند. بعد که چاپخانه را درست کرديم نوشتند که ما آن را از اسرائيل گرفتهايم. مانند بيشتر کارهائي که کردهام کسي باور نميکرد که خودم توانسته باشم؛ و در آن فضاي توطئهانديشي بجاي تفکر، دنبال دستهاي ناپيدا ميگشتند. اما من نيز با بيپروائي و رفتار برکنارم کمکي به خود نميکردم. چاپخانه تازه راه پيشرفت را بر آيندگان گشود. پيش از آن روزنامه دوازده صفحهاي ما که قطعي ميان مجلات هفتگي و روزنامههاي عصر داشت در دو چاپخانه چاپ ميشد و در صحافي ديگري، صفحات چاپ شده را تا ميکردند و چهار صفحه لائي را در ميان هشت صفحه روئي ميگذاشتند. سازمان دادن اين کار و رساندن روزنامه به مرکز پخش روزنامهها و فرودگاه و گاراژها در نخستين ساعات بامدادي با امکانات محدود، دشوارترين کار تشکيلاتي است که در زندگيام کردهام. شبهاي دراز در چاپخانههاي دو گانه و در صحافي به عقلاني کردن فرايند چاپ و صحافي و رساندن روزنامهها گذراندم و با بررسي شيوه کار صحافان، يک سيستم خط زنجير به ايشان آموختم که بر سرعتشان افزود.
اميرحسيني ــ به اين ترتيب تا زماني که اولين شماره آيندگان منتشر بشود شما فقط درگير کارهاي روزنامه آيندگان بوديد. در اطلاعات که ديگر مقاله نمينوشتيد.
همايون ــ نه از اطلاعات که در سال 1342 بيرون آمدم.
اميرحسيني ــ در فرانکلين هم که ديگر نبوديد. به اين ترتيب وقتتان فقط صرف مساله…
همايون ــ ببخشيد من يادم رفت. هنگامي که در 1343/1964 مسافرتم به هاروارد را ميخواستم آغاز کنم موسسه فرانکلين که قبلا با من کار کرده بود و خيلي راضي بودند، خواهش کردند که از شرق به امريکا بروم و سر راه از شعبههاي آسيايي موسسه بازديدي بکنم و گزارشي بنويسم و من از شعبههاي آسيايي موسسه از کابل تا جاکارتا بازديدي کردم و گزارشي نوشتم که يکي از آنها را در مالزي، آن وقت مالايا نام داشت، روي گزارشي که من نوشته بودم تعطيل کردند. چون ديدند اصلا زائد است و خيلي وضع خرابي داشت. از گزارش من خيلي خوششان آمد و مسلما با نظر موافق رئيس ايراني فرانکلين، به من پيشنهاد کردند که پس از پايان دورهام در هاروارد، نماينده سيار آن موسسه در آسيا بشوم. وقتي برگشتم به ايران رفتم به موسسه فرانکلين و دفتري به من دادند و من شروع کردم به مسافرت در آسيا. يعني در آن دو سالي که ميخواستم آيندگان را منتشر کنم و تلاش ميکردم ضمنا نماينده موسسه فرانکلين در آسيا بودم و مرتبا سفرهايي ميرفتم. از افغانستان شروع ميشد و گاهي تا ژاپن ميکشيد. در ژاپن البته موسسه دفتري نداشت ولي براي نمايشگاههاي نشر و امثال اينها گاهي هم به ژاپن ميرفتم و سفرهاي خيلي جالبي برايم بود به مناطقي از دنيا که هيچوقت نديده بودم.
در آن مدت در کار مبارزه با بيسوادي هم توسط صنعتيزاده که انرژي و ابتکارش حدي نميشناخت شرکت داشتم. مبارزه با بيسوادي زير نظر شاهدخت اشرف و در مراحل مقدماتياش بود. سازمان آن مبارزه را در خوزستان من پايه گذاشتم. تفصيلش اين بود که صنعتيزاده پيشنهاد کرد براي اين کار به خوزستان بروم و گفت ترتيباتش داده شده است. من به آبادان رفتم و هيچکس در فرودگاه نبود. چاره را در اين ديدم که به دفتر سيامک مصدقي که مسئول شرکت نفت در آن مناطق بود بروم. مرا ميشناختند و درها به رويم گشاده بود. دکتر مصدقي هيچ خبري از موضوع نداشت و باز گويا فراموش کرده بودند. ولي من طرحم را به او گفتم و همه امکانات شرکت نفت از جمله هواپيما در اختيارم قرار گرفت و به شهرهاي خوزستان رفتم و به کمک مقامات شرکت نفت و وزارت آموزش و وزارت کشور کلاسها راهاندازي شدند. بعدا شاهدخت و گروهي براي سرکشي به خوزستان رفتند و من هم بودم.
يک کار مربوط به آموزش ديگر هم در آن دو ساله نمايندگي موسسه فرانکلين در آسيا از دستم برآمد. محمد بهمنبيگي را که در کار آموزش عشايري بود از نامش ميشناختم. روزي به دفترم در فرانکلين تلفن کرد و قراري گذاشتيم. برايم از کارهايش گفت و من سخت علاقهمند شدم. دعوت کرد از آموزشگاهش ديدن کنم. به شيراز رفتم و از آنجا به منطقه قشقائي رفتيم و سه روز در دهکدههاي عشايري ميگشتيم و در چادرهائي که ميز و نيمکت و تخته سياه گذاشته بودند دختر بچهها و پسر بچهها را ميديدم که درسهاي دوره دبستان را ميخوانند؛ همه از هوش و انرژي ميدرخشيدند و فلسفه پرورشي بهمنبيگي آن بود که بچهها خود را نشان دهند و اثبات کنند و دچار کمروئي نباشند و بچهها به هر پرسشي در آنچه خوانده بودند به تندي و با صداي بلند پاسخ ميدادند و بر هم پيشي ميگرفتند. شرايط زندگي در آن دهکدهها مانند صدسال پيش بود و من وسواسي، چاره را در هرچه کمتر خوردن ميديدم ولي شادترين روزها را در ميان آنها گذراندم. بهمنبيگي ميخواست يک دبيرستان عشايري هم بسازد و حيف بود که تحصيل آن بچههاي با استعداد نيمهکاره بماند. من از او شمار احتمالي دانشآموزان چنان دبيرستاني را پرسيدم و هزينه سالانه و سودمنديهاي يک دبيرستان عشايري را که همراه قبيله، گرمسير و سردسير ميکند به تخمين آوردم و طرحي را که نوشته بودم به هويدا دادم و او دستور اجرايش را داد.
در پايان سال 1345 از فرانکلين هم بيرون آمدم. آن کار هم باز در اختلافاتي که با موسسه فرانکلين در تهران پيدا کردم از بين رفت و ديگر در سال 1346 سراسر دنبال تهيههاي روزنامه بودم. چاپخانه روزنامه درسال1350 راه افتاد ولي کارهايش را قبلا آماده کرده بودم.
اميرحسيني ــ آيندگان از همان ماههاي اول فروش موفقيتآميزي داشت يا اينکه طول کشيد تا به آنجايي که شما در نظر داشتيد برسد؟
همايون ــ نه فروشش کم بود. از سه چهار هزار تجاوز نميکرد. به تدريج زياد شد. براي اينکه در فضاي خيلي خصمانهاي شروع کرد. همه ميگفتند يا مال اسراييل است يا مال “سيا“ يا مال ساواک است. در مورد ساواکش يک مقدار حق داشتند ولي آن را هم ما از بين برديم. ما ديگر هيچ ربطي به ساواک نداشتيم. ولي در مورد اسرائيل و سيا البته بکلي اشتباه بود و مبارزه تبليغاتي بر ضد شخص من بود و روي مواضعي که قبلا گرفته بودم. من مواضع ضد اسرائيلي هيچ وقت نداشتم. فکر ميکردم ايران در منطقهاي قرار گرفته است که اسرائيل متحد استراتژيک ماست. به ما مربوط نيست که فلسطينيها با اسرائيل دعوا دارند. مشکل خود عربهاست. در آن مقالات چهارگانه “طرحي براي سياست خارجي ايران“ اين موضوع را پرورانده بودم. هيچ وقت در زندگي گرايش خاص هوادار عرب نداشتم و يک ناسيوناليست ايراني بودم، خوب با آن عوارضي که در فضاي “روشنفکري“ آن زمان داشت و افتد و داني. من از مواضع مستقل بين اعراب و اسرائيل، نه لزوما طرفدار اسرائيل، دفاع ميکردم. يک وقت که تيم فوتبال اسرائيل در تهران مسابقه داشت و صحبت اين بود که ميريزيم ميزنيم، ميکشيم؛ من مقالهاي نوشتم که ما درگير يک مسابقه ورزشي هستيم نه يک جنگ؛ و يهودي و مسلمان ندارد و اسرائيل ندارد و مردمان همه برابرند و بخصوص بعد از آن تجربه سومکا که گرايشهاي فاشيستي زنندهاي داشت، بسيار از آن طرف افتادم و سخت ليبرال شدم. چون از نظر مذهبي هم از شانزده سالگي agnostic بودم و اصلا اعتقادات مشخصي نداشتم و فکر ميکردم که به من اصلا مربوط نيست و اين مسائل در حيطه من نميگنجد. همه مذاهب برايم يکي بودند و اين موضعي که من در مسابقه فوتبال ايران و اسرائيل گرفتم که خوشبختانه به پيروزي ايران انجاميد. شايد هم اسرائيليها متوجه خطر شدند و زياد تلاشي نکردند، نميدانم. اينها همه مرا به عنوان يک هوادار اسرائيل معرفي کرد. دوبار دعوت به آمريکا هم تعبير شد به عامل سيا بودن. لابد من چون عامل سيا بودم دعوت شدم. در حالي که آنها دنبال روزنامهنگاران برجسته ميگشتند و کسان ديگري هم به امريکا دعوت شدند، خيلي کسان. منتها آن بورس هاروارد نصيب کسي نشد. اينها جلو پيشرفت روزنامه را تا سالها گرفت ولي خود روزنامه بقدري خوب بود و متفاوت بود که اصلا در روزنامهنگاري ايران تاثير کرد. يک نگاه به روزنامههاي اطلاعات و کيهان بعد از انتشار آيندگان و پيشش نشان ميدهد که چقدر ما اصلا شيوه روزنامهنگاري را عوض کرديم. کم کم مردم به طرف آيندگان آمدند. هيچ وقت روزنامه بزرگي نشد. در آخرين ماهها تا من بودم بيش از سي چهل هزار در روز منتشر نميکرديم. ولي خيلي روزنامه متنفذي بود يعني گزارشها و مقالههاي آيندگان، سرمقالههاي آيندگان، آن وقت هم من عموما سرمقالهها را راجع به ايران مينوشتم، در سياستگزاريها اثر ميکرد، خيلي بيش از يک روزنامه معمولي، ولي نه آن اندازه که راضي باشم. بسياري از روزنامهنگاران درجه اول را ما در آيندگان معرفي کرديم و پرورش داديم. چون هرجا دنبال استعداد بودم و هرکس در يک روزنامه دانشجويي هم چيزي مينوشت که خوب بود دعوت به همکاريش ميکردم و ميگذاشتم تا بدرخشد، اين شيوهاي بود که در مطبوعات ايران ديده نشده بود.
اميرحسيني ــ آيا درآن سالها آيندگان سانسور هم ميشد؟
همايون ــ مانند روزنامههاي ديگر.
اميرحسيني ــ جدا از اينکه ساواک به هر حال ماموري در روزنامه داشت و نيمي از آن به دولت تعلق داشت. يعني ماموري بود که خط بکشد روي بعضي واژهها روي بعضي جملهها يا اصولا مقالهاي را کنار بگذارد؟
همايون ــ نه، رفتاري که با آيندگان ميشد هيچ تفاوتي با روزنامههاي ديگر نداشت. آن مامور ساواک هم يکي دو ماه بيشتر نبود. ساواک چند ماهي پس از انتشار روزنامه و احتمالا به دليل کنار گذاشته شدن آزمون، علاقهاش را به آيندگان از دست داد. نفس سرمايهگذاري دولت هم در روزنامه کمترين اثري در جريان روزانه کار نميبخشيد. براي اينکه نمايندهاش ماهي يک دفعه هم به روزنامه نميآمد. من اصلا علاقهاي نداشتم که به روزنامه بيايد و در نتيجه عين رفتاري که با ديگر روزنامهها ميشد با ما هم ميشد؛ بدين معني که تابع سياست دولت بود که فرق ميکرد. گاه همه تيترها را براي مامور دولت ميخوانديم. يکي دو مورد، مواقع بحراني کساني ميآمدند و روزنامه را نگاه ميکردند ولي اصولا از پيش عناوين خوانده ميشد و هميشه هم دستورعملهايي هر روز به روزنامهها داده ميشد که اين را بنويسيد آن را ننويسيد. مسايلي که مهم بود يا بايست ناگفته بماند. وگرنه همه تيترهاي روزنامه را ميخواندند که اينهاست؛ مقالات اين است. اگر مطلبي مورد نظر بود ميفرستادند.
اميرحسيني ــ تلفني براي کسي در سازمان امنيت خوانده ميشد؟
همايون ــ بله سازمان امنيت. بعدا وزارت اطلاعات. ولي اوايل همهاش سازمان امنيت بود.
اميرحسيني ــ اينگونه نبود که کسي از آن دستگاه در ساختمان روزنامه دفتر…
همايون ــ جز در موارد استثنايي.
اميرحسيني ــ دفتر داشته باشد. ميز داشته باشد؟
همايون ــ نه، ولي در سالهاي 40 و 41 دورهي اميني مثلا، کسي از ساواک ميآمد و در هيئت تحريريه مينشست.
اميرحسيني ــ در اطلاعات؟
همايون ــ بله آن وقت من در اطلاعات بودم. اواخر نخستوزيري اميني بدترين دوره رفتار با مطبوعات بود در آن سالها.
اميرحسيني ــ در مورد سانسور در روزنامه آيندگان ميفرموديد.
همايون ــ در دوره آيندگان خيلي کم اتفاق ميافتاد که کسي مستقيما روزنامهها را سانسور کند و از راه دور انجام ميگرفت. چه از طريق دستورعملهايي که مقامات مسئول، ساواک و بيشتر وزارت اطلاعات و گاه خود نخست وزير ميدادند يا اطلاعي که از سوي روزنامه به مقامات داده ميشد که چه مطالبي دارد. و اين کار تقريبا هر روز بود. هر روز روزنامه ميبايست بگويد که چه چاپ ميکند. ولي به آنجا البته ختم نميشد براي اينکه گاه ميشد که مقامات بالا يعني پادشاه مطلبي را نميپسنديد حتا پس از همه اين مقدمات و آن وقت بهمن راه ميافتاد، توفان ميشد و شاه به نخستوزير ميگفت و يا مثلا وزير دربار به نخستوزير ميگفت. بعد نخستوزير به وزير اطلاعات ميگفت بعد او يا مستقيم تلفن ميکرد به مسئولان روزنامهها از جمله مثلا به خود من يا توسط معاون يا مدير کل مطبوعاتي اين کار انجام ميگرفت و ساعتها وقت صرف ميشد براي توضيح دادن، براي گلهگزاري، تهديد، انواع و اقسام، بسته به ميزان خشمي که پادشاه نشان داده بود، و گاهگاه هم کار به آنجا ميکشيد که يک روزنامهنگار يا سردبير از نوشتن يا از حضور در روزنامه ممنوع ميشد. ولي معمولا اين مجازاتها جنبه هميشگي نداشت و بعد از مدتي بر ميگشتند. يکي از همکارانم جهانگير بهروز که روزنامهنگار طراز اولي است در سال سوم، الان درست خاطرم نيست شايد به مناسبت هزارمين شماره روزنامه، به دليل مطلبي که در آيندگان نوشته بود و به دليل مسافرتي که به آلمان شرقي و ديدار با ايرج اسکندري کرده بود سخت مورد عتاب وخطاب و خشم قرار گرفت و به من گفتند و به خودش گفتند که از آيندگان برود و ما سهام او را خريديم و او از آيندگان رفت.
پيش از آن نوبت خود من رسيده بود. سال 48/69 بود. چند مطلب پشت سرهم که نوشته بودم کاسه صبر را لبريز کرد. از جمله مثلا سفري همراه همسر آيندهام به خراسان کرده بوديم به دعوت سازمان اوقاف و در خراسان متوجه شدم که تمام خيابانها به نام اعضاي خاندان سلطنتي وقت است و بعضي از خيابانها نام مکرر خاندان سلطنتي وقت را دارد. اما خراسان در ميان استانهاي ايران از استانهايي است که چنانکه فرانسويها در باره فرانسه ميگفتند اگر بخواهند مجسمه مردان بزرگش را بتراشند سنگ کم خواهد آورد و يک اشاره به هيچکس نبود. حالا گاهي فردوسي، ولي ديگر هيچ. و من نوشته بودم که ايران تاريخش از سي سال پيش شروع نميشود. ايران تاريخ درازي دارد و در اين نامگزاريها بايد به تاريخ هم نگاه کرد. يک ميدان سامانيان، يک خيابان سامانيان در مشهد نيست در حاليکه اگر سامانيان نميبودند خراسان به اين صورت و بعد هم ايران نميبود و اين خيلي اسباب رنجش شده بود ولي واکنشي در اين مساله نشان داده نشد. يا مقاله ديگري نوشتم و در آن اشارهاي کرده بودم به اين که مواد انقلاب سفيد، که آن موقع رسيده بود به سيزده يا چهارده اصل، بيشترش جنبه اداري دارد و درست نيست که ما اينها را به عنوان انقلاب بناميم. سرانجام از طرف وزير اطلاعات به من گفته شد که حق رفتن به روزنامه را ندارم ولي ميتوانم همچنان مقالاتي بنويسم، و پنج هفتهاي به روزنامه نميرفتم و مقالاتم را ميفرستادم تا بعد وزير اطلاعات جواد منصور که از مصداقهاي بزرگمنشي و نجابت است با هويدا صحبت کرد. هويدا به عرض رساند و در يک موقع خوشي دستور داده شد که من ميتوانم برگردم.
اميرحسيني ــ از اين گرفتاريها زياد بود؟
همايون ــ بله، بدترين خاطرهاي که دارم مال يک دو سال اول آيندگان است که يک روز صبح زود به دفتر جواد منصور خوانده شدم و در آنجا نصيري هم بود و صالحيار و بهروز؛ و نصيري به مطلبي که در روزنامه آن روز بود اعتراض داشت و گفت گردانندگان روزنامه يکيشان با سيا و موساد مربوط است که اشارهاش به من بود و يکي کمونيست است که منظورش صالحيار بود و يکي هم با شوروي ارتباط دارد که به بهروز اشاره کرد. من البته با خونسردي پاسخش را دادم و جلسه تمام شد ولي چنان حمله سخت مستقيمي ميتوانست خبر از شرايط دشوار روزنامه بدهد. شگفتآور است که با يک چنان دشمنيهائي روزنامه ماند و پيش رفت.
اميرحسيني ــ در يادداشتهاي آقاي علم در روز ۲۵ شهريور 1353 ميخوانيم که شاه از مقاله آن روز شما در آيندگان بسيار ناخرسند بوده است. 25 شهريور سالروز آغاز دوران پادشاهي ايشان بود. خاطرتان هست چه نوشته بوديد و بدان سبب دچار مشکلي هم شديد؟
همايون ــ 25 شهريور هر سال فرصتي براي ارزيابي اوضاع کشور بود که ناچار به شاه بر ميگشت براي اينکه مرکز همه چيز بود. من به شيوه معمول خود انتقادها را در ستايش پيچيده بودم و شاه باهوشتر از آن بود که نفهمد. ولي واکنشي نشان نداد.
اميرحسيني ــ شما در آغاز صحبت راجع به روزنامه آيندگان گفتيد که عباس مسعودي به نوعي کمک کرد. من متوجه نشدم منظورتان چه بود.
همايون ــ به صورت منفي. منظورم اين بود. دشمني نصيري با او انگيزهاي بود براي اين که اجازه دهند من روزنامهاي انتشار بدهم که با او در بيفتم. ولي بعد من ديگر با او در نيفتادم و آيندگان کاري با اطلاعات نداشت. علت اصلي دشمني نصيري با من نيز همين بود که به انتظار انتقامگيري از مسعودي با من که هيچ نميپسنديد از ناچاري و چون کس ديگري را نداشت همراهي کرده بود ولي در نهايت انتظارش را برنياورده بودم. او خودش را مغبون ميدانست. در همه مدتي که از درون سيستم کار کردم وضع همينگونه بود؛ از يک طرف ناچاري کار کردن با من، از يک طرف انتظار فرصت براي زمين زدن من. اما اين براي من پذيرفتني بود چون در طبيعت جنگ چريکي سياسي است که خودم گزارندهاش بودم.
اميرحسيني ــ رقابت دو روزنامه بزرگ عصرتهران، کيهان و اطلاعات با آيندگان يک رقابت صرفا حرفهاي بود يا اينکه به نوعي دوستانه بود. منظورم اين است که سعي ميکردند روزنامه خودشان را بهتر کنند در رقابت با آيندگان يا اينکه سعي ميکردند از نفوذي که آن دو شخص يعني آقاي مصباحزاده و آقاي مسعودي داشتند ـ بهر حال هردو سناتور بودند و سابقه ساليان دراز روزنامهنگاري و مطمئنا دوستي با رجال مملکت داشتند ـ موانعي بر سر راه انتشار آيندگان ايجاد کنند؟
همايون ــ نه. غير از کارشکنيهاي پارهاي نمايندگانشان در شهرستانها و کوشش ناکامي در جلوگيري از پخش روزنامه در تهران حقيقتا موانعي ايجاد نکردند. نميتوانستند جلو انتشار روزنامه را بگيرند ولي رقابتي هم نبود براي اينکه ما در وضعي اصلا نبوديم که رقابتي بشود. آنها خيلي از ما قويتر بودند، ما خيلي کوچکتر بوديم. بعدهم ما هرکدام حد خودمان را شناختيم. آنها ميدانستند که از نظر انتلکتوئل نبايد اصلا با آيندگان وارد رقابت بشوند. امکان برايشان نداشت. ما هم ميدانستيم که از نظر شمارگان (تيراژ) گسترده، تودهگير، هرگز اميد رقابت با آنها را نداريم. اصلا ويژگي منحصر آيندگان اولويت نداشتن شمارگان بود. والائي excelence تا جائي که براي ما امکان ميداشت ارزشي بالاتر از کاميابي بازرگاني بشمار ميرفت. من هيچگاه از چنان اولويتي پشيمان نشدهام. در آيندگان با تسليم نشدن به چپگرائي در سياست و هنر از بخش بزرگي از خوانندگان چپگرا چشم پوشيده بوديم. نويسندگان چپگراي خود ما نيز منطق روزنامه را پذيرفته بودند که استاندارد، بالا برتر از پسند زمانه است. ميان ما و دو روزنامه عصر يک نوع تقسيم کاري شده بود. ما روزنامهاي به قول انگليسيها highbrow بوديم يعني بالا ابرو. کساني که يک کمي خودشان را ميگيرند ابروانشان را بالا ميگيرند. انگليسها اين اصطلاح را از آنجا ساختهاند. آنها هم روزنامه middlebrowبودند. به اصطلاح بيشترروزنامههاي متوسط بودند در صف عموميتر جامعه. ما سرآمدان جامعه را بيشتر طرف خطاب قرار ميداديم. اين است که روزنامه ما اصولا روزنامه سرامدان بود، آنها که نگرش متفاوتي را ميپسنديدند: دانشجويان، درس خواندهها، انتلکتوئلها، مقامات سياسي، مقامات بالاتر اداري. تقسيم کار ديگر در زمينه “تعهد“ به اصطلاح آن روزها بود. روزنامههاي مهم ديگر و عموم هفتگيهاي روشنفکرانه، حتا ارگان حزب يگانه نيز ميدان تاخت و تاز روشنفکران متعهد بودند. روشنفکراني که در آيندگان مينوشتند اگر هم “متعهد“ بودند در روزنامه نگاه بيطرفانهتري داشتند. نه، رقابتي نبود. و من هيچ گلهاي ندارم. برعکس، روزنامه کيهان نه تنها چاپخانهاش را يعني ماشين چاپش را به ما فروخت، که خوب به خودش هم خدمتي کرد، بلکه خدمه فني چاپخانه را هم به ما وام داد و ما به کمک آنها روزنامه را منتشر کرديم و اضافه کار بهشان ميداديم. اطلاعات کاري به کار ما نداشت و برعکس از دهه پنجاه روابط ما با اطلاعات هم خوب شد با همه آن مبارزه قبلي، و در مذاکراتي که با سنديکاي نويسندگان و خبرنگاران در مورد تعيين حقوق صنفي و حقوق ساعات کار و وضع کاري کارکنان مطبوعات شد، چه کارکنان مطبوعاتي و چه کارکنان اداري، من نماينده هر سه روزنامه بودم که با سنديکاي کارکنان و با سنديکاي خبرنگاران قراردادهايي سراسر به سود روزنامهنگاران و کارکنان بستيم. وقتي هم مسعودي درگذشت، شايسته ترين تجليل را ما از او کرديم در آيندگان؛ براي اينکه ما قدر خدمت مسعودي را بهتر نشان داديم که حقيقتا براي مطبوعات چه کرد. مطبوعات امروزي به عنوان صنعت را او به ايران آورد: مطبوعات به عنوان يکbusines بزرگ، به عنوان يک کسب و کار بزرگ، به عنوان حرفة يک عده زياد افراد، يک کار حرفهاي که با همه سطح جامعه در تماس است. پيش از او مطبوعات جنبه سياسي و شخصي داشتند، او مطبوعات را حرفهاي و بازرگاني و صنعتي کرد که کيهان هم آمد و آن را بزرگتر کرد. ولي در تحليل آخر، چنانکه يک همکار نزديکم در آيندگان، نوشته است، ما در رقابت پيروز شديم. آيندگان نه تنها به برتري روزنامه عصر پايان داد روزنامه عصر را در ايران از ميان برد. تازگيها کيهان تهران نيز روزنامه صبح شده است.
اميرحسيني ــ شما در توضيحاتي که راجع به روزنامه آيندگان ميداديد، اشاره کرديد که بعضيها آن را اسرائيلي ميدانستند، بعضيها معتقد بودند که کمکهايش را از C.I.A. ميگيرد. شما در آن سالها يا اصولا هيچوقت به اسرائيل نرفتيد؟
همايون ــ اول باري که به اسرائيل دعوت شدم، در سال 1342 بود. آن وقت هم يک برنامه خيلي وسيعي داشتند. از گروههاي مختلف اجتماعي ايران دعوت ميکردند به اسرائيل براي آشنايي با آن کشور، و من رفتم و تحت تاثير آنچه که آنها در آن صحراي بيآب و علف يا باطلاقي ميکردند قرار گرفتم که واقعا بسيار خوب کار کرده بودند. همين طور تا اکنون که اتفاقات خيلي بزرگتري درآن سرزمين افتاده است و گوشهاي از بهترينهاي اروپا در منطقه غمانگيز ماست. اسرائيل را کشوري يافتم که در قلب خاورميانه داشت اروپائي ميشد؛ و من هميشه يک ضعفي به اروپا دارم. من دلم ميخواهد اروپايي بشويم. و ديدم آنها خيلي اروپايي شدهاند. سفر دوم در سال 1346/1967 پيش از انتشار آيندگان در راه اروپا و ديدار نمايشگاه “دروپا“ برای ماشينهاي چاپ بود و جنبه بکلي شخصي داشت و ارتباطي به مسايل رسمي و دولتي پيدا نکرد. يعني با کسي در تهران آشنا شده بودم که از اسرائيل آمده بود و من ميخواستم ببينمش و آخرين سفر هم در آن دوران در سال 1347/1968 بود که سر راهم در بازگشت به ايران يک دو روزي توقف کردم باز براي ديدن او، صرفا براي خداحافظي و پايان يک دوستي. در نتيجه آنچه که من از اسرائيل ديدم بيشتر مربوط به پيش از انتشار آيندگان است.
سفر سال 46/67 به اسرائيل چند روز پيش از آغاز جنگ شش روزه روي داد. پيش از سفر در يک مصاحبه تلويزيوني در تهران پيشبيني کرده بودم که جنگ خواهد شد و اعراب شکست خواهند خورد. اين در فضائي بود که يکي از به اصطلاح روشنفکران مشهور زمان و از سران گرايش چپ که گرايش مسلط جامعه ايران بود پس از شکست ارتشهاي مصر و اردن و سوريه، در ميان باور عمومي سرامدان فکري وقت و روشنفکراني که هرچه را ميخواستند ميپذيرفتند، نوشت که هواپيماهاي امريکائي و انگليسي فرودگاههاي مصر را بمباران و نيروي هوائي آن را نابود کردند و باعث شکست اعراب شدند. از سفر من چند تني همکاران مطبوعاتي آگاهي داشتند و ذهن خيالپرور دوست و دشمن ميان آن پيشبيني دقيق و مسافرت من رابطهاي شيطاني برقرار کرده بود. من سه چهار روزي که در تل اويو و اورشليم ماندم شاهد بسيج ارتش اسرائيل و سربازان ذخيره از زن و مرد بودم و تا خبر انتصاب ژنرال موشهدايان را به وزارت دفاع شنيدم به دفتر هواپيمائي رفتم و روز 5 ژوئن به پاريس پرواز کردم. برايم مسلم بود که جنگ هر لحظه آغاز خواهد شد و فرداي آن روز نيروهاي اسرائيل کاملترين صورت جنگ برقآسائي را که مارشال گودريان Hans Von Guderian از نظريه پردازانش بود آغاز کردند. آن شيوه جنگي ديگر تکرار نشد، تا امريکائيان روايت تازهاش را در دو جنگ خليج فارس آوردند. در راه تهران نيز از اسرائيل گذشتم و چند روزي ماندم و رژه ارتش اسرائيل را در اورشليمي که پس از دو هزار سال سراسرش باز به دست اسرائيليان ميافتاد در فضائي که از شارژ الکتريکي نزديک به انفجار بود تماشا کردم. پس از بازگشت در “بامشاد“ مقالهاي درباره جنگ و فرا آمد ناگزير آن نوشتم و روحيه مردمان و سياستها و حکومتهاي خاورميانهاي را دربرابر اسرائيليان قرار دادم که آئينهاي بود که دربرابر حکومت و جامعه خودمان گرفته بودم.
در مورد سيا خيالپردازيها از اين هم باور نکردنيتر بود. شبي در اوايل آيندگان در خانه يکي از دوستان مطبوعاتي دعوت داشتم و دير رسيدم. دوستان از دکترسيروس آموزگار سراغم را گرفته بودند و او با شوخ طبعي معمول خود گفته بود مگر نميدانيد رفته است در اندونزي کودتا کند. کودتاي سوهارتو سه سال پيش از آن و يک سال پس از سفر چند روزه من براي بازرسي دفتر فرانکلين جاکارتا و تنها سفر من به آن کشور صورت گرفته بود ولي آن شوخي در همه جا بازگو شد و به صورت باور عمومي روشنفکران گول گولخور درآمد و من مسئول ترتيب دادن کودتاي سيا در اندونزي شناخته شدم. اين باور به اسناد ساواک هم راه يافت که پس از خواندن مجموعه اسنادش درباره خودم که در کتابي از سوي واواک جمهوري اسلامي انتشار يافته است ندانستم کدام با من دشمنتر بودهاند؟ افسانه کودتاي اندونزي تا سالهاي بعد از انقلاب اسلامي هم کشيد و دوستان چپ و مترقي و ضد امپرياليست همچنان بر آن باور بودند و دکترسيروس آموزگار خود را ناگزير ديد دوبار در “روزگار نو“ شوخياش را توضيح دهد. با چنان روشنفکراني آيا هنوز ميتوان در شگفت بود که چگونه مردم ايران چهره خميني را بر ماه ديدند؟
اميرحسيني ــ همکاران شما در آيندگان چه کساني بودند؟
همايون ــ اگر بخواهم همه کساني را که در آيندگان نوشتند نام ببرم چيزي نزديک به “کي چه کسي است“ who is who جامعه روشنفکري آن زمان ميشود. بسياري از آنها با آيندگان همکاريهائي داشتند. در پايهگذاري روزنامه قرار بود جهانگير بهروز و دکترمهدي سمسار و دکترمهدي بهرهمند سهم داشته باشند ولي با نزديک شدن زمان انتشار روزنامه آن دو تن کنار کشيدند و تنها جهانگير بهروز ماند. در شرکتي که تشکيل داديم او و خانم فريده شاهرودي ميرزائي سهام مختصري پرداختند و سهم اصلي از آن من بود. طرح نخستين من آن بود که کارکنان روزنامه در آن سهيم باشند ولي هنگامي که پاي دولت به ميان آمد و شرط دادن امتياز را کنترل پنجاه و يک در صد سهام شرکت قرار دادند از آن انديشه منصرف شدم. بهروز در همان سالهاي اول از شرکت رفت و خانم شاهرودي هم چند سالي بيشتر نماند و من سهام آنها را پرداختم.
نخستين سردبير روزنامه غلامحسين صالحيار بود که مردي درکار خود ورزيده بود و روزنامه را در نخستين و دشوارترين دورهاش از زمين بلند کرد. او گرايش تند چپ داشت ولي در همکاري ما مانعي بشمار نميآمد و اين روشي بود که تا پايان در آيندگان ادامه دادم. در دعوت روزنامهنگاران به همکاري هيچ توجهي به پيشينه ياعقايد سياسيشان نداشتم. در کنار سردبير از همان آغاز يک ميز ويراستاري داشتيم که يکي ديگر از نوآوريهاي آيندگان بود. ويراستاران که در آغاز حسين مهري و هوشنگ وزيري و قاسم هاشمينژاد بودند وظيفه داشتند که آنچه را در روزنامه چاپ ميشد از نظر نگارشي کنترل، و غلطها و نارسائيها را درست کنند. به همت ويراستاران براي نخستين بار يک روزنامه روزانه با نثري جا افتاده و درست و دور از شلختگي معمول نثر روزنامهنگاري انتشار مييافت و حتي رسمالخط انضباط ناپذير فارسي هم از يک نظم نسبي برخوردار شد. صالحيار دو سالي ماند و به اطلاعات بازگشت که خانه اصلياش بود. سردبيري را به حسين مهري پيشنهاد کردم که پس از پرويز نقيبي، که از سوي راديو تلويزيون به اروپا ماموريت يافت، دبير بخش مقالات و فرهنگي، به اصطلاح صفحات داخلي، بود که چهار صفحه از دوازده صفحه را ميگرفت و درکنار آيندگان ورزشي از قويترين بخشهاي روزنامه و يک نوآوري مطبوعاتي در ايران بشمار ميرفتند. اداره آن بخش را به هوشنگ وزيري سپردم که در آن صفحات مينوشت و ترجمه ميکرد و شش ماهي نيز آيندگان ادبي را اداره کرد که روزهاي پنجشنبه همراه روزنامه انتشار مييافت و بيترديد بهترين نشريه نوع خود بود. به دنبال انتقال مهري به راديو تلويزيون مسعود بهنود به سردبيري رسيد و او هم به راديو تلويزيون رفت و هوشنگ وزيري سردبير روزنامه شد که بهترين دوره آيندگان را اداره کرد. من از همانگاه در حزب فعال شده بودم و کار تحريري روزنامه را با خيال آسوده سراسر به وزيري سپردم. از دبيران بخشهاي روزنامه بايد از هوشنگ پورشريعتي و حميد اوجي و سيروس علي نژاد (که معاون سردبير خبري هم بود) و حبشيزاده و بهمن صفوت و مسعود مهاجر و فيروز گوران نام ببرم که پس از آزادي از زندان به دليل فعاليتهاي سياسي، موسسه کيهان از بازپذيرفتنش خودداري کرد و من به سفارش ايرج تبريزي رئيس بخش شهرستانها و ناشر کتاب جمعه کيهان او را به دبيري بخش خبرهاي شهرستانها گماردم که بسيار خوب اداره کرد. تبريزي دوستي استوار و با ارزش و مردي توانا و درستکار و خوشفکر است و در متقاعد کردن موسسه کيهان به اينکه ماشين چاپش را به ما بفروشد و کارکنان فني را به ما وام دهد سهم اساسي داشت. ما با کيهان چند مورد مبادله همکاران داشتيم. خسرو گلسرخي را هم که از بينظمياش شکايت داشتند به او تحويل دادم که به کتاب جمعه کيهان فرستاد. از نويسندگان و همکاران تحريري، نامهائي که به يادم مانده است و بيشتري را از ياد بردهام يدالله ذبيحيان و شهرآشوب اميرشاهي و فريدون پزشکان و بهروز صوراسرافيل و دکترپرويز ممنون و بيژن خرسند و بيژن مهاجر و همايون مجد و محمد قائد و ايرج اديبزاده و پرويز پرتو و روبن شاهنظريان ولاله تقيان و بهنام ناطقي و بتول عزيزپور و محمود احمدي و مهرداد حقيقي و دکتر شاپور زندنيا را ميتوانم ياد کنم که او هم پس از آزادي از زندان (به دليل همکاري با سپهبد بختيار و اقدام به قيام مسلحانه) به استخدام آيندگان درآمد. کاريکاتورهاي ما را کامبيز درمبخش ميکشيد. بسياري از ناماوران مطبوعاتي که بعد ها بر روزنامهنگاري ايران درخشيدند چندگاهي در آيندگان کار کردند. روزنامهاي بود که همه چيزش با عرف روزنامهنگاري زمان تفاوت داشت؛ مهمتر از همه نه تنها درهايش بر روي استعدادها گشوده بود، خود به شکار استعدادها ميرفت.
در بخش اداري محمد خوشخلق مدير مالي و اداري بود که بهترين همکاري است که هر کس ميتواند بخواهد و هوشنگ اخلاقي مدير پخش و منصور رهباني و بعد عميد نائيني که استعداد برجستهاي است و يکي از مهمترين مديران مطبوعاتي پس از انقلاب شده است بخش آگهي را اداره مي کردند. پدرم هم خزانه دار روزنامه بود و در سالهاي اول که مشکلات مالي داشتيم و پرداخت حقوق همکاران عقب ميافتاد و مدتها بجاي پول به آنها سفته ميداديم او با خوش صحبتي و شوخطبعي و حافظه نيرومند شعري، که گاه از اشعار خودش هم کمک ميگرفت چنان سر آنها را گرم و آنها را راضي ميکرد که بارها همکاران پس از بيرون آمدن از اطاقش ميگفتند خوب پس از همه اينها حقوق ما چه شد؟ حقوق خود من از چند تني از مديران کمتر بود.
براي اداره هيئت تحريريهاي که نزديک نيمي از اعضايش از چپگرايان و بهرحال به درجاتي مخالف بودند روشي متناسب با سطح فکري بالاي همکارانم درپيش گرفتم. در جلسات هفتگي با هيئت تحريريه مسائل سياسي را بيپردهپوشي باز ميکردم و ميگذاشتم خودشان نتايج لازم را بگيرند. دادن حداکثر آزادي به همکاران اداري و تحريري به آنها احساس مسئوليتي ميداد که از هر کنترلي بهتر کار ميکرد. براي آنکه افراد به بيشترينه آفرينشگري برسند ميبايد در يک محيط خوشايند و با احساس مسئوليت کار کنند. زبان مشترک ما کار متقاعد کردن را آسان ميکرد. من به روحيه تيمي بسيار اعتقاد دارم. رقابت و اختلاف در محيط کار اگر از حدودي بگذرد خطرناکتر از هر دشمن خارجي است. يکي از نخستين کارهايم در همان اوايل انتشار آيندگان اين بود که به همت حميد اوجي هواپيماي دربستي اجاره کرديم و يک روز همه هيئت تحريريه و گروهي از کارکنان اداري را با خانوادههايشان به کرانه خزر برديم. هزينهاش را خود همکاران سرشکن کردند. آن يک روز پايه دوستي و صميميتي را در روزنامه گذاشت که من در هيچ جا نديده بودم. براي آنکه سخن چيني را از ميان ببرم، هر که از ديگري بدگوئي ميکرد بلافاصله با خود او روبرويش ميکردم و پس از يکي دوبار ديگر به اين مشکل برنخوردم. در وزارتخانه هم همين روش من سبب شد که محيط اداري آرامشي پيدا کرد و دستهبنديها بيربط شد. در همه ده سال آيندگان با هيچ اختلاف نظر اصولي روبرو نشديم. نوشتهها را پس از چاپ با دقت ميخواندم و از ستايش و تشويق، و راهنمائي دريغ نميکردم و اگر انتقادي هم داشتم با احساس همدلي و تفاهم ميبود. وزيري گله ميکرد که تشويقهائي که گشاده دستانه ميکنم بر توقعات ميافزايد ولي من باکي نداشتم و لذتي را که از خواندن نوشتهها و هشياري نويسندگان در تشخيص ميبردم با آنان در ميان ميگذاشتم. چنين شد که همکارانم چند سال تنگي مالي را با گشاده روئي دوام آوردند.
اميرحسيني ــ در اواخر سالهاي دهه چهل، مسئله اروند رود بين ايران و عراق پيش آمد و در سال 1350 ايران توانست پس از حدود هفتاد سال سه جزيره ايراني خليج فارس را دوباره زير تسلط خودش بگيرد. با توجه به روحيه ميهن پرستي و ناسيوناليستي شما، اين اقدام دولت تا چه حد در روزنامه آيندگان مورد تاييد شما قرار گرفت و اصولا چگونه شما اين مسئله را تاييد کرديد؟
همايون ــ من ترجيح ميدهم نام شطالعرب را بکار ببرم که نام جغرافيايي شناخته شده است و اروند رود به هر حال اگر هم دقيقا بر شطالعرب منطبق باشد ــ که ممکن است چنين نباشد براي اينکه در شطالعرب سه رود به هم مي پيوندند و کارون وکرخه وقتي به هم مي پيوندند آن رود تازه را امروز کساني اروند رود مي نامند که نام ايراني دجله بوده است. ولي اينها اهميت ندارد ــ آنجا را از ديرباز شطالعرب ناميدهاند و دستکاري در نامهاي تاريخي و جغرافيايي درست نيست. ما عربها را بابت خليج عربي ملامت ميکنيم و بهتر است که خود ما هم چنين کاري نکنيم و نامهاي جغرافيايي را چنانکه همهجا ميشناسند بناميم.
در موضوع شطالعرب مسئله به بيش از هفتاد سال برميگردد و از پيش از آن، از اختلافات ايران و عثماني از دوره قاجار سرچشمه ميگيرد و آن رود هميشه زير نظر يعني کنترل و نه حاکميت، دولت عثماني بود. و بعد که دولت عراق در دهه 20 سده بيستم ساخته شد ــ عراق کشور ساختگي است ــ انگليسيها باز کنترل شطالعرب را به عراق سپردند ولي قرار بود که ايران حقوقي در شطالعرب داشته باشد که هيچوقت عملي نشد.
جزاير خليج فارس باز دوران طولاني از تسلط ايران، نه حاکميت ايران، بيرون بود. پايينتر نزديک شبه جزيره عربستان، جزيره بحرين بود که در آن وقت بيش از دويست سال از حاکميت ايران، حکومت ايران، تسلط ايران بيرون رفته بود ولي ايران هيچگاه آن را به رسميت نشناخته بود. اين موقعيتي بود که ما در اواخر دهه شصت با آن روبرو بوديم. در اواخر دهه شصت انگليسيها سياست شرق سوئز را در پيش گرفتند که به معناي تخليه آنچه که در شرق سوئز قرار داشت ميبود. و البته خود سوئز را هم در جنگ 1956 از دست داده بودند و موضوع اين بود که جاي خالي انگلستان را، يک: چه دولتي پر کند؟ و دو: موضوع اختلافات ايران با همسايگانش در خليج فارس به چه صورت حل شود؟ ديپلماسي ايران توانست آمريکاييان را متقاعد سازد که جانشين طبيعي انگلستان در خليج فارس ايران است و ايران نيروي نظامي کافي براي نگهداري خليج فارس دارد. انگليسها مقاومت ميکردند و نميخواستند مسايل ارضي ايران به سود ايران و به زيان عربها حل بشود. بحرين خاري در گلوي سياست خارجي ايران بود. جمعيت بحرين با آنکه بسياري شان، شايد نيميشان اصل ايراني داشتند ولي عرب شمرده ميشدند و دنياي عرب يکپارچه پشت بحرين و شيخ بحرين بود. من به خاطرم هست که در 1348 نامهاي به هويدا نوشتم، چون رفته بودم و اين مناطق را ديدن کرده بودم و پيشنهاد کردم که ما از ادعاي خودمان بر بحرين دست برداريم. براي اينکه آنجا را جز با نيروي نظامي نخواهيم توانست بگيريم و حفظ کنيم و اين کار ما را وارد يک کارزار طولاني فرسايشي نه فقط با اعراب بحرين بلکه با تمام دنياي عرب خواهد کرد و به مصلحت ايران نيست؛ و بحرين اولا بسيار از خاک ايران دور است و ثانيا منابعي ندارد که ما در غم از دست دادن آنها باشيم و تصرف آن ــ چون فقط با تصرف ممکن بود ــ ارزش استراتژيک و دراز مدت ندارد. در نتيجه من طرفدار رها کردن بحرين بودم. مقالهاي هم در آيندگان نوشتم که برتري در خليج فارس براي ما از دنبال کردن ادعاي بينتيجه بر بحرين مهمتر است.
محمدرضا شاه که خيلي در ديپلماسي نيرومند بود و سياست خارجي نقطه قوتش شمرده ميشد اين مجموعه مسائل را توانست به اين صورت جمعبندي و حل کند که 1 ــ انگلستان از خليج فارس بيرون برود. 2 ــ ايران با تشکيل امارات متحده عربي موافقت کند، چون قرار بود که اينها دور هم جمع شوند و ماهيت بزرگتري بجاي شيخنشينهاي پراکنده تشکيل بدهند که بتوانند روي پايشان بايستند. 3 ــ ايران از بحرين دست بکشد. 4 ــ سه جزيره استراتژيک تنگه هرمز به ايران بازگردد.
موضوع شطالعرب در آن وقت هنوز موضوع دعوا بود و عراقيها به هيچوجه حاضر به کمترين گذشت نبودند و ايران هم در آن هنگام اولويت را به شطالعرب نميداد. موضوع اساسي براي ما يک مساله بسيار مهم استراتژيک و ژئواستراتژيکي بود يعني دفاع از تنگه هرمز. نبايد فراموش کنيم که در آن زمان دستاندازي روسها در ظفار در عمان آغاز شده بود و ايران به درستي خودش را از جنوب مورد تهديد احساس ميکرد. و همه منطقه همينطور بود و شورويها نزديک بود پايگاه بسيار مطمئن و خطرناکي در جنوب خليج فارس در تنگه هرمز بدست بياورند و ايران ميخواست به هربها جلوي اين کار گرفته بشود و تنگه هرمز در تسلط ايران باقي بماند. پس يک استراتژي بسيار گسترده و چند سويه از طرف پادشاه اعمال ميشد: مقاومت در برابر دستاندازيهاي بيگانه در جنوب خليج فارس؛ پشتيباني از ماهيت محلي که داشت درست ميشد يعني اتحاديه امارات؛ پس گرفتن سه جزيره، و رها کردن بحرين. ادامه دعواي بحرين به احساسات ضدايراني و هوادار شوروي دامن ميزد، و حل آن يکي از درخشانترين برگهاي تاريخ ديپلماسي ايران است، با اينکه از لحاظ احساسي و از لحاظ روابط عمومي حملات زياد به شاه کردند و هنوز هم پارهاي دوستان چپ صرفنظر کردن از بحرين را به عنوان مثلا خيانت به رخ ما ميکشند. ولي ما به آنها ميگوييم که اگر رفته بوديم و بحرين را اشغال نظامي کرده بوديم و بيست سال، ده سال، پانزده سال در آنجا گرفتار جنگ چريکي ميبوديم سروران آن را به عنوان ويتنام شاه هر روز به رخ ما ميکشيدند و شاه اين کار را نکرد و به واقعيت موجود احترام گذاشت. از آن سه جزيره، دو جزيره کاملا در حاکميت ايران آمد و جزيره سوم يعني ابوموسي زير اداره مشترک ايران و امارات، و عملا ايران قرار گرفت، با يکي از آن اميرنشينها که قبلا اداره کننده آنجا بود. در عمليات نظامي هم که روي داد ــ چون اين کار به هر حال با مقاومت روبرو شد ــ چند سرباز بيشتر کشته نشدند و مسئله به بهترين صورت پايان يافت. بعدها جمهوري اسلامي تسلط ايران را بر ابوموسي کامل کرد و امروز سراسر جزيره بطور قطع زير حاکميت ايران و در کنترل ايران است. وتمام تلاشهايي هم که امارات بعد از انقلاب براي جداکردن اين سه جزيره کردند بيهوده مانده است. براي اينکه خودشان در آن زمان عملا پذيرفتند که ايران بر اين جزاير به آن صورت که عرض کردم حاکميت داشته باشد و اين را در يک موافقت نامه امضا کردهاند و بعد هم روساي آن امارات خليج فارس بارها به ايران آمدند و دعوت رسمي شدند و موضوع اصلا تمام شده بود. انقلاب آنها را دوباره به فکر انداخت، همچنانکه در شط العرب.
در موضوع شطالعرب، ايران صبر کرد و در آن اثنا اولا شورش ظفار را درهم شکست و نيروي نظامي خود را تقويت کرد، با شوروي بهترين روابط را برقرار داشت و بعد در الجزاير با عراق روبرو شد، پادشاه با صدامحسين. بومدين که رييس جمهوري الجزاير بود در آن کنفرانس الجزيره به صدامحسين گفته بود که شاه ميتواند تو را به عنوان چاشت صرف کند و اين حرفها را بايد کنار بگذاري، و صدامحسين آمد و به آنچه که ايران ميخواست و حق ايران بود بلاعوض گردن نهاد و تسليم شد. هيچ وقت ايران چنين پيروزي ديپلماتيکي بيرون از قلمرو تسلط خودش بدست نياورده بود. من البته سخت دنبال اين استراتژي و مدافعش بودم و گذر زمان ثابت کرد که تسلط بر آن سه جزيره به مراتب اهميتش براي ايران بيش از بحرين بوده است. برقراري حقوق ايران در شطالعرب به يک ماجراي چند صدساله پايان داد. منتها صدامحسين بعد از انقلاب زير آن توافق زد و آن جنگ هشت ساله به دنبالش آمد که هم او و هم ايران صدمات فوقالعاده ديدند.
اميرحسيني ــ از اوايل دهه چهل تا سال 53 که حزب رستاخيز پايهگذاري شد، دو حزب مردم و ايران نوين در صحنه سياسي ايران حضور داشتند. روزنامههاي آن زمان، منظورم صرفا آيندگان نيست، هيچکدام به نوعي زبان يکي از اين دو حزب نبودند؟ حالا ارگان رسمي طبيعتا نبودند، روشن است. ولي ميشد گرايشي داشته باشند؟ يا خود آيندگان گرايشي مثلا به حزب مردم داشته باشد؟
همايون ــ اصلا. نه، من آن احزاب را زياد جدي نميگرفتم مثل بقيه، هيچکس جدي نميگرفت. در سالهاي آخر ايران نوين، آن حزب خيلي از نظر تشکيلاتي، ساختمان، تجهيزات پيشرفت کرده بود و من آن را ستودم. ولي از لحاظ سياسي اينها هيچوقت حزب نشدند به اين معني که به درد توسعه سياسي بخورند. حداکثر ميتوانستند انتخابات را سازمان بدهند. انتخاباتي که تکليفش در جاهاي ديگر روشن ميشد. روزنامههاي کيهان و اطلاعات هم به همين ترتيب، خبرها را چاپ ميکردند آنچه که جنبه رسمي ميداشت و کاري به کار احزاب نداشتند. احزاب خودشان ارگانهاي خود را داشتند که آنها هم چندان خريداري نداشت.
اميرحسيني ــ در سال 1350 ما شاهد برگزاري جشنهاي2500 ساله در ايران بوديم. امروز وقتي خاطرات بعضي از دولتمردان آن زمان را ميخوانيم، براي نمونه وزير دربار آقاي علم، ميبينيم که در خود دربار هم مخالفتهايي با اين قضيه ميشده. گويا حتا علياحضرت شهبانو فرح پهلوي هم چندان موافق اين جشنها به آن صورتي که برگزار شد و يا قرار بود برگزار بشود نبودند. شما همان طور که خودتان گفتيد، انتقاداتي کرده بوديد که مثلا چرا در خراسان بسياري از ميدانها و خيابانها به نام اعضاي خانواده سلطنتي است. آيا در مورد جشنهاي 2500 ساله نظر انتقادي داشتهايد؟ هيچ آن را به نوعي در آيندگان بيان کرديد، يا اينکه اين هم باز از آن نکتههاي بسيار حساسي بود که رژيم مايل نبود از آن چيزي بشنود؟
همايون ــ با جشنها من در سه سطح ارتباط پيدا کردم. نخست، جنبشي راه انداختند نيمه تبليغاتي، نيمه اساسي که 2500 دبستان در سطح کشور بسازند که هزينه يکيشان را هم در گيلان به نام مادرم دادم و خيلي هم خوشحال بودم که اين کار را کردم و ساخته شد. دوم، همسر آينده من که آن وقت با هم بسيار نزديک بوديم، دنبال اين بود که دانشگاه بوعلي همدان که بعدا پايه گذاشته شد، يعني دانشگاه تازهاي که در ايران قرار بود برپا بشود، و سخت سعي ميکردند که به شمال ايران برود چه در دربار سلطنتي، از طرف خانواده مادر علياحضرت و چه پارهاي مقامات سياسي اهل شمال، ايشان ميل داشت که اين دانشگاه به همدان برود و با استفاده از جشنهاي2500 ساله و توسل به شاه در يک موقعيت مناسب توانست. بيشترين عاملي که سبب شد دانشگاه به همدان برود، همين جشنهاي2500 ساله بود، با توجه به حقي که همدان به گردن ايران باستان دارد. من چون طرفدار اين موضوع بودم و آيندگان از اين نظر دفاع ميکرد در اين سطح نيز با جشنها سر و کار داشتم. سومين سطح، سخنراني شاه بود در آرامگاه کوروش. البته آن مراسم بعدي چادر و تخت جمشيد و آن کارناوال، حقيقتا به مذاق کمتر کسي که از ذوق برخوردار بود و يا نگرش سياسي داشت خوش ميآمد. براي اينکه بيشتر کارناوال بود و حالت کويتي و هاليوودي و به رخ کشيدن و نوکيسگي داشت و همه چيز از فرانسه وارد شد و خيلي به نظر من بد عمل شد. يکي از بدترين کارها از آب در آمد. ما آن وقت نميدانستيم و نميفهميديم که آنقدر بد خواهد بود. يعني بدترين کار روابط عمومي در خارج از ايران بود و بدترين دشمن تراشي براي رژيم در داخل ايران بود. ولي آن مراسم تخت جمشيد، پيش از آنکه اين ميهمانان بيايند، و آرامگاه کوروش، حال ديگري داشت و تحت تاثير آن قرار گرفتم و يک مطلب خيلي شارژ شده هم در بارهاش نوشتم. در آن هنگام هم نميشد تصور کرد که آن خطاب “کورش بخواب که ما بيداريم” در پرتو رويدادهاي هفت سال بعد چه طعنه تلخي در خود دارد. به هر حال جشن2500 ساله بود، گرچه دوهزار و مثلا 5 يا 8 ساله بود و براي کارهاي نمايشي سبکسرانهاي تاريخ را دستکاري کرده بودند؛ و يادآور آن دوران بود و خوب، ما هم به عنوان ناسيوناليستهاي کهنهکار خيلي تحت تاثير قرار گرفتيم. ولي آن کارناوال بعدي، و ما در جريان البته نبوديم، موضوع ديگري بود. جشنهاي2500 ساله، مثل همه کارهاي مملکت، در سطح جامعه جريان نداشت. پشت درهاي بسته بود و هيچکس نميدانست برنامه چيست و چکار ميخواهند بکنند، چقدر هزينهاش است، بعدها کم کم معلوم شد. به هرحال يک روز خوانديم که تمام سران کشورها ميآيند و آن مراسم را در تلويزيون ديديم. مردم از آن جشنها هيچ دستگيرشان نشد و مشارکتي نداشتند. چندي پيش به تصادف در يکي از شمارههاي آيندگان آن روزها برخوردم که گفته بودم اين جشن را ميبايد به ميان مردم برد.
اميرحسيني ــ اشاره کرديد که در جريان جشنهاي2500 ساله موضوع ساختن دانشگاه بوعلي در همدان پيش آمد و آنکه همسر آيندهتان هم در اين راه فعاليت ميکردند و مايل بودند که دانشگاه در همدان تاسيس بشود. شما کي و با چه کسي ازدواج کرديد؟
همايون ــ ازدواج من در پايان سال 50 بود يعني اوايل سال 1972 و با خانم هما زاهدي ازدواج کردم. ايشان را من از سال 40/61 ميشناختم. ده سال پيش از آن. بعد در سال47/ 68 سفري پيش آمد براي بررسي کارهايي که در زمينه کنترل مواليد در کشورهاي مختلف انجام ميگيرد، از مجلس دو نفر دعوت شدند. يکي ايشان بود که نماينده همدان بود در آن زمان براي دوره اول از سه دوره. من هم از طرف مطبوعات، روزنامه آيندگان، رفته بودم. تمام يک ماه را ما با هم بوديم و دوست شديم و بعدا به تدريج تصميم گرفتيم، در عرض سه سال، که ازدواج کنيم. خانمم يکي از احتمالا بيست زن قدرتمند آن دوران بود ولي سرو صدا نداشت. پيش از نمايندگي مجلس با استفاده از موقعيت خانوادگي و رفت و آمد به دربار و نفوذي که در همهجا داشت، کارهاي مردم را که فراوان به او متوسل ميشدند راه ميانداخت و در يک مورد جان دو برادر را که مجاهد شده بودند به خواهش مادرشان نجات داد. او از پايهگذاران کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان بود. با نفوذ خانوادگي و شخصي که در دستگاه حکومتي داشت همه درها را بر کانون گشود و تا نخستين سالهاي نمايندگي مجلس خود، انتشارات و برنامه کتابخانههاي سيار را اداره ميکرد که يکي ديگر از کارهاي نمايان کانون بود. پس از نمايندگياش که از 1346/ 1967 همان سال انتشار آيندگان، تا انقلاب کشيد به همدان پرداخت و آن شهر را بيترديد او وارد برنامه بازديدهاي مقامات بالا و يک اولويت در طرحهاي عمراني کرد. يکبار همه هيئت دولت را به همدان برد و من نيز به عنوان روزنامهنگار بودم و اعتبارات هنگفتي در همان مجلس از هويدا و وزيرانش براي شهر گرفت. شهر همدان در دوران نمايندگي او دگرگون شد. در بازار ميگفتند کوچههاي همدان از دوران کورش بزرگ تا زمان او تغيير نکرده بود. ولي سه کار نمايانش که همواره خواهد ماند بردن دانشگاه بوعلي؛ تاسيس هنرستان صنعتي بزرگ سپهبد زاهدي، و پاک کردن تپههاي هگمتانه از صدها خانوادهاي که در آن لانه کرده بودند و کارشان کندن تپه ها و قاچاق آثار باستاني بود و از ميان بردن هر چه دستشان ميرسيد. به همت او يک کوي بزرگ براي آنها ساخته شد که خانههايش را به رايگان به آنها دادند و تپهها را که گنجينهاي از تاريخ ايران است به وزارت فرهنگ و هنر سپردند. از آن کوي خاطرهاي دارم. با هم به بازديد خانههاي تازه تحويل شده رفته بوديم. مردم برگرد ما ازدحام کرده بودند و درخواستهاشان را به صداي بلند ميگفتند. چند تن از خانمها با ناله و تضرع ميخواستند که خانههاشان گلکاري شود ــ واپسماندگي تا ريشهها ميرود. خانمم سفرهاي بسيار به همدان ميکرد. يکبار که با هم رفته بوديم مردم چنان برگردش حلقه زدند که من نگران سلامتش شدم. به شوخي به او لقب عمله توسعه داده بودم. گمان نميکنم هيچکس بيش از خانم من به همدان خدمت کرده باشد.
اميرحسيني ــ گهگاهي خوانده ميشود که ازدواج شما يک ازدواج سياسي بوده است. پرسش من اين است که اين ازدواج تا چه حد سياسي و تا چه حد احساسي بود؟
همايون ــ هيچ جنبه سياسي نداشت. براي اينکه نه ايشان نيازي به کارير سياسي و مطبوعاتي من داشت و نه من نيازي به نفوذ ديگري براي پيشرفت در زندگيام داشتم. من داشتم پيش ميرفتم. هرکاري دلم ميخواست ميتوانستم بکنم. برايم رفتن به دولت در همه آن سالها بسيار آسان ميبود. من جز دوستي با مقامات بالا که يک شرط اصلي ورود به دستگاه حکومتي بود در زمنيههاي مختلف مطالبي مينوشتم که اثر ميکرد در سياستها، و پارهاي راهحلها که ارائه ميدادم مستلزم تغييرات اساسي در سياستها بود و دستکم مورد توجه مقامات تصميم گيرنده قرار ميگرفت. تصور نميکنم از هيچ نظر بخت وزارت من در آن زمان از ديگران کمتر ميبود. نه، من ميخواستم روزنامه آيندگان را به يک جايي برسانم و پيش از موقع حاضر نبودم وارد کار سياست بشوم. و وقتي هم وارد شدم آيندگان کاملا بر سرپايش ايستاده بود. و من ديگر تکليف زيادي نداشتم.
از يک نظر البته جنبه سياسي داشت. من در همسرم صفات و ويژگيهايي را جستجو ميکردم که هر خانمي نميداشت. من يک زندگي عمومي داشتم و يک شريک زندگي عمومي را هم ترجيح ميدادم. تا مادرم زنده بود در فکر ازدواج نبودم و پس از او ميتوانستم هزار جور ازدواج بکنم مثل هر مرد ديگري در آن سن. ولي فکر نميکردم که همسرم بتواند شيوه زندگي مرا تحمل کند مگر اينکه خودش همان علايق مرا داشته باشد؛ و چون ايشان خودش از يک خانواده سياسي بود و کارير سياسي داشت، به راحتي ميتوانست با من زندگي کند. او هم در نوجواني بر پدر، چنان پدري، شوريده بود و با ازدواجي که هيچ گاه از سوي پدر بخشوده نشد راه خود را برگزيده بود. من در خانم آيندهام يک حس بينيازي کمياب ديدم و غروري که هرگز درهم نميشکند؛ احترامي به خود که در بدترين شرايط نگه ميدارد. راست و درست است و در سرسپردگياش به دو دختر خود و چهار دختر آنان تا نهايت ميرود. در نخستين آشنائيمان به او لقب هميشه مادر داده بودم، از روي عنوان داستان کوتاهي از چخوف، هميشه شوهر.
ازدواج ما از اين نظرها البته جنبه سياسي داشت ولي به معنايي که تصور ميشود، نه. پيشرفتهاي بعديم اتفاقا به رغم اين ازدواج بود زيرا هويدا به شدت دشمن اردشير زاهدي برادر خانمم بود که در موقع ازدواج ما چند ماه بود که از وزارت خارجه استعفا کرده بود، با دشمنيهاي شديد، و به اروپا رفته بود و اين داشت به زيان کلي من ميشد. براي اينکه هويدا اصلا نميتوانست کينه و دشمنياش را پنهان کند و وضع من به جاهاي باريک ميکشيد و اگر يدالله شهبازي که معاون نخست وزير بود و دوستي مردانه و استوار است مداخله نکرده بود، کار مرا در آيندگان ميساختند. يکي از دوستان من ــ که از انجمن هنري جام جم با هم بوديم و مرد بسيار پيچيدهاي بود و متاسفانه به بدترين صورتي هم مرد و به روايت پارهاي دوستان روزنامهنگار او را عوامل اطلاعاتي رژيم اسلامي کشتند چون زياد ميدانست و زياد هم ميگفت ــ از موقعيت استفاده کرده و براي من نزد هويدا زده بود. شهبازي متوجه شد و مداخله کرد. او از آن مردان استثنائي است که دست به هر چه ميزند موفق ميشود. من هم در يکي از آن موارد کمياب که برقي در گوشه ذهن ميدرخشد به قول قديميها به فراست دريافتم که آن دوست از قول من چه گفته است و به هويدا گفتم که او چه تحريفي کرده است و هويدا نيز با گذشت زمان متوجه شده بود که من آدم مستقلي هستم و به صف دشمنانش نپيوستهام. چنانکه قبلا هم چندان در صف دوستان نبودم. هويدا هميشه به من ميگفت گرگ تنها. داخل دار و دستهها نبودم و ميخواستم کار خودم را بکنم. (تنها استثنا شرکت در چند نشست نافرجام با گروهي بود که عبدالحسين سميعي گرد آورده بود و خيال داشتند حزبي بسازند و من به دعوت دوست دبيرستانيم دکتر خداداد فرمانفرمائيان رفتم). آن ازدواج از نظر سياسي مرا چند ماهي در وضع بسيار بدي قرار داد، شش ماهي. ولي بعد البته هويدا ديگر دانست که من به اصطلاح آدم خودم هستم و با خانمم هم بهترين رابطه را داشت ــ براي اينکه خانمم با همه بهترين رابطه را ميتواند برقرار کند ــ منتها هميشه نگران بود. يادم است که يکبار خانمم به او گفت که چرا استعفا نميکني که ما بتوانيم دوستان خوبي بشويم؟ و او خيال کرد که کارش تمام است و در محافل بالا تصميم گرفتهاند کنارش بگذارند و وحشت کرد. ولي ايشان با کمال بيگناهي اين حرف را زده بود.
زمينههاي مشترک ما و انسان ويژهاي که خانم من است عامل اصلي در سرگرفتن و پايداري ازدواج ما بود و پس از مادرم هيچکس ديگري در زندگيم چنين نقش حياتي نداشته است؛ حياتي به معني لفظي کلمه. اين ازدواج مرا از ديواري که برگرد خود کشيده بودم بدر آورد، صورتهاي تازهاي از رابطه انساني به من آموخت که انسان بيآنها بينواست و سه نسل يک خانواده طراز اول را به من داد.
اميرحسيني ــ اشاره کرديد به اختلافاتي که بين جناب اردشير زاهدي و شادروان هويدا بوده. من خاطرم است که آن زمان شايع بود که گويا در يک اختلافي که اين دو با هم پيدا کرده بودند آقاي اردشير زاهدي به گوش هويدا سيلي نواخته و بر اين پايه از وزارت خارجه کنار گذاشته شده است. آيا شما اطلاع داريد؟
همايون ــ نه به هيچوجه. من البته با اردشير زاهدي نزديک نبودم و يکبار در سفر اولم به شوروي دورادور با هم بوديم و اولين بار او را ديدم و ديگر نديدمش تا ازدواج کردم. باز هم رابطه ما دورادور بود ولي در جريان زندگياش طبيعتا قرار داشتم. به هيچوجه اين طور نبود. بر سر نشانهايي که قرار بود به کارکنان وزارت خارجه داده بشود اختلافي بينشان پيدا شده بود، و زاهدي نامه تندي به او نوشته بود و او از موقعيت استفاده کرده بود و رفته بود پيش شاه، و شاه را ناگزير کرده بود که انتخابي بکند و شاه هم نميخواست که زاهدي استعفا کند و آماده بود که وزير خارجه يک جوري مساله را با هويدا حل کند. ولي او هم مردي است که وقتي ميرود و کاري ميکند هيچکس نميتواند او را برگرداند و اصرار ورزيد که کنار برود و فورا از ايران بيرون رفت و چند ماهي در سويس زندگي ميکرد تا بعدا سفير ايران در آمريکا شد.
اميرحسيني ــ به سفر شوروي اشاره کرديد. در اين مورد صحبتي نکرديد. ممکن است توضيحي بدهيد؟
همايون ــ در سال 70/49 سفري پيش آمد به شوروي. برژنف پادشاه را دعوت کرد، و رئيس جمهوري پادگورني. علياحضرت هم بود. از روزنامهنگاران هم من و دو نفر ديگر بوديم. و سراسر شوروي را تا ولاديوستوک رفتيم. جاهايي که هرگز ديگر گمان نميکنم بختش را داشته باشم و کمتر کسي بخت آن را خواهد داشت. بسيار سفر جالبي بود. اين سفر اولم به شوروي بود. يک سفر هم سال بعدش به شوروي کردم که به عنوان خودم دعوت شدم. اتفاقا مقامات شوروي با من روابطشان بسيار خوب بود با اينکه ما ضد کمونيست بوديم؛ و روزنامهنگاران شوروي هم هر وقت به ايران ميآمدند، سراغ مرا در آيندگان ميگرفتند و صحبتهاي مفصلي ميداشتيم. بعدا هم که در دولت بودم سفير شوروي که وينوگرادف بود هر بار که در ميهماني بوديم بسيار با من صحبت ميکرد راجع به اوضاع ايران، سياست خارجي ايران بخصوص. من يادم است که به من ميگفت شما در ظفار چه کار داريد؟ من ميگفتم شما چه کار داريد؟ ما نزديکتريم به ظفار؛ و از اين مناسبات داشتيم. ولي روسها در من يک حالت ترس و احترام بر ميانگيختند هميشه، و بسيار ازشان متوحش بودم ولي بسيار هم بهشان احترام ميگذاشتم و همسايه نيرومندي بود. ملت فوقالعادهاي است ملت روس. خيلي خيلي ملت بزرگي است.
سفر اول بزرگي و قدرت شوروي را به من نشان داد و مهابت آن کشور در دلم بيشتر جا گرفت. ما هيچ راهي جز پشتگرمي به امريکا براي نگهداري پکيارچگي ملي خود نميداشتيم. پشتگرمي به امريکا استقلال ما را محدود ميکرد. ولي يکپارچگي ملي، يا بود و يا نبود، درجه برنميداشت. ما با استقلال محدود ميتوانستيم چند گاهي بسر بريم. ولي برگرداندن سرزمينهاي از دست رفته امکان نميداشت. سفر دوم ديده گشاتر بود. در آن سفر دوستي پيدا کردم. به رستورانهائي رفتم (همه دولتي) که کارکنانشان به مشتري به چشم دشمن مينگريستند زيرا سهميه خواربار رستوران را در بازار آزاد فروخته بودند و پس از ساعتها انتظار، خوراکهائي ميآوردند که دست نخورده به زبالهداني برميگشت. همه جا بايست رشوه ميداديم. توسط دوستم به خانه دو تن از اعضاي طبقه متوسط شوروي رفتم. آنها در آپارتمانهاي کوچک خود از سطح زندگي پائيني برخوردار بودند که لابد در نظرشان بهترين ميآمد. در فروشگاهها چيزي نبود و مردم هرچه را مييافتند با انتظار در صفهاي دراز ميخريدند تا با هم مبادله کنند. هرکس با کيسهاي حرکت ميکرد و منظره پير مردي که چندين زيرپوش زنانه خريده بود کسي را به شگفت نميانداخت. اما اگر کالاهاي مصرفي کمياب ميبود پليس امنيتي و خبرچينان به زمختترين و آشکارترين صورتي همهجا حضور خود را نشان ميدادند.
آن بازديد مرا با بعد تازهاي از تهديد شوروي براي ايران آشنا کرد. شوروي نه تنها براي موجوديت ايران بلکه براي بهروزي مردم ايران که در آن سالها ديگر آرزوي دست نيافتني نميبود خطرناک بود. کشوري بود مصداق کامل تمثيل بت روئين با پاهاي گلين. چند سال بعد دريافتم که خود ما نيز مصداق کامل و بسيار کوچکتري از همان تمثيل بوديم.
اميرحسيني ــ غير از سفر شوروي، شما سفرهاي ديگري هم به همراهي اعليحضرت يا شهبانو انجام داديد؟
همايون ــ يک سفر ديگر در معيت علياحضرت که به چين دعوت شده بودند و از همان جا روابط ايران و چين برقرار شد و هويدا هم بود. سفر قبلي را شاهدخت اشرف کرده بود و او راه را باز کرد. و پاکستانيها راه را بين ايران و چين باز کردند. ولي ايران پيش از امريکا رابطهاش را با چين درست کرد. يکبار هم به مصر رفتيم.
اميرحسيني ــ اين به توصيه امريکا نبود؟
همايون ــ نه. ايران حقيقتا بر خلاف مشهور سياست خارجياش زير تاثير امريکا نبود. ايران از امريکا و امريکا از ايران به عنوان يک همراه، يک همکار استفاده ميکرد ولي ما منافع مشترکي داشتيم. ديگر به حال گذشته نبود. يعني استراتژي قوام به دست محمدرضا شاه به نتيجه رسيد. محمدرضا شاه آن قدر از وزنه امريکا استفاده کرد که ما در منطقه در عرض امريکا بوديم. دليلش هم اين است که درياي پارس، خليج فارس، درياچه ايراني بود، با رضايت امريکا؛ و ما گفتيم که لازم نيست شما بياييد؛ ما خودمان امنيت اينجا را نگهداري ميکنيم، و تا اقيانوس هند شاه خيال داشت که برود که خوب، به نظر من زيادي بود ولي منظور اين است که ما ديگر يک شريک سياست خارجي امريکا بوديم و به هيچ وجه جنبه فرمانبري نداشت.
اميرحسيني ــ راجع به سفر چين ميفرموديد.
همايون ــ بله، در چين يک سفر ده روزه کرديم. چين در اوج انقلاب فرهنگي بود و من اصلا مبهوت شده بودم. چون همه چيز به هم خورده بود و همه چيز وارونه بود. اصلا يک هندسه ديگري بود. مثل اين ميبود که شما هندسه ريمان را بگذاريد در جاي هندسه اقليدس. بکلي از يک جاي ديگري شروع ميشد و به جاهاي ديگري ميرسيد و همهاش هم در منطق خودش درست به نظر ميآمد. ولي يکي از مواردي که من بسيار فريب خوردم، آن سفر چين بود. من خيال کردم که چينيها يک نظام تازهاي دارند ميسازند. آنها همه جا ما را به صورت کنترل شده ميبردند و ما نميتوانستيم با مردم تماس بگيريم. هيچ کس با ما جرئت گفتگو نداشت و سر ميز شام جز چند کلمهاي درباره هوا سخني بر زبانها نميآمد. همان ميبايست مرا آگاه و هشيار ميکرد که صورت ظاهر پردهاي بر واقعيت زنندهاي است، ولي هشيار نشدم و خيلي تحت تاثير قرار گرفتم. در حالي که آن وقت چين داشت به سرعت تا اعماق فرو ميرفت. در آغاز دهه هفتاد. ولي خوب، من آن اشتباه را کردم. سفرنامه خيلي غرايي هم براي چين نوشتم. البته بايد بگويم که تصميمم را پيشاپيش گرفته بودم و دوستي چين را به عنوان يک وزنه متقابل ديگر شوروي براي ايران حياتي ميشمردم و حاضر نبودم کمترين سايهاي بر آن دوستي بيفتد.
جايي که مرا خيلي تحت تاثير قرار داد و به درستي، کره جنوبي بود. در آن سالها دو سفر به کره جنوبي کردم. و نمونه موفق توسعه را که ما هرگز به آن در ايران نرسيديم، در کره جنوبي ديدم. و امروز وقتي آمارهاي صادرات کره را ميخوانم، حقيقتا دود از سرم بلند ميشود. براي آنکه آنها به جايي رسيدهاند که ما خوابش را هم تا مدتها نخواهيم توانست ببينيم. آنها نمونه درست توسعه را که عبارت باشد از اولويت دادن به روستاها، اولويت دادن به آموزش، و اولويت دادن به صادرات، سه رشتهاي که ما درش ضعيف بوديم، گرفتند و جلو رفتند.
اميرحسيني ــ پيشتر اشاره کرديد که در مورد ويتنام هم اشتباهي کرده بوديد.
همايون ــ در مورد ويتنام اشتباه من اين بود که چون آن وقتها خيلي ضد کمونيست و طرفدار امريکا بودم، متوجه نشدم که ويتناميها دارند يک مبارزه ناسيوناليستي ميکنند و ربطي به چين و شوروي ندارند؛ جريانات بعدي ثابت کرد. حتا بين ويتنام و چين جنگ درگرفت. و بعد اينکه امريکا از نظر اخلاقي حق نداشت در ويتنام مداخله کند. اين اصلا براي من مطرح نبود. ميگفتم مسئله جنگ سرد است و اين حرفها معني ندارد. بعد هم توجه به اشتباهات بزرگ استراتژي امريکا نکردم. آن جريان خليج تونکين که يک کشتي امريکايي را ويتنام شماليها زدند، و اينها هم بهانه شروع بمباران ويتنام شمالي کردند و حمله به لائوس و کامبوج، که بکلي ديگر امريکا را تا گردن در لجنزار انداخت. من اينها را هيچکدام متوجه نشدم و جزو بازندگان جنگ ويتنام هستم در خارج از امريکا، و خيلي متاسفم که آن مواضع را گرفتم.
اميرحسيني ــ در اوايل دهه پنجاه دستگاه امنيتي ايران با محاکمه آشکار گروه موسوم به گلسرخي از خسرو گلسرخي نزد مردم يک قهرمان ساخت. اين اشتباه از دستگاه امنيتي ايران کمي بعيد به نظر ميرسيد. چگونه اين رويداد پيش آمد؟
همايون ــ من هم هيچوقت نتوانستم بفهمم که دليلش چه بود. در آن دوره همه چيز پرده پوشي ميشد و چرا اين دادرسي به آن صورت علني در آمد بر من هم مجهول است. گلسرخي چند گاهي در آيندگان کار ميکرد و شخص خيلي نامنظمي بود و انتلکت درجه يکي هم نبود. در دادگاه هم وقتي دوربين تلويزيون متوجهش شد بکلي تغيير ماهيت داد و آدم ديگري شد و با اينکه گرايشهاي چپ داشت ـ وقتي هم که در آيندگان کار ميکرد ـ ناگهان به صورت شهيد و قهرمان کربلا در آمد و نهضت حسيني علم کرد و خودش را با “سيدالشهدا” و “مولاي متقيان” يکي کرد. خوب آن وقتها گرايشهاي اسلامي، اسلامگرا، شروع شده بود و بين آنها و گرايشهاي مارکسيستي شباهتهاي زياد بود. به هرحال گلسرخي يک شخصيت بکلي تازهاي شد و به آن صورت قهرمان در آمد و بعد هم دستگاه با زيادهروي در سانسور گل سرخ اصلا کار را به مضحکه کشاند. مانند کشتن بيژن جزني و هشت تن از همرزمانش در زندان، چه محاکمه و چه اعدام او يکي از اشتباهات بزرگ ساواک در آن سالها بود؛ تاليران با سينيسم (بدنگري) افسانهاياش مي گفت بدتر از جنايت.
اميرحسيني ــ من اشارهاي کردم به شايعهاي که در مورد حد اختلاف بين آقاي هويدا و آقاي اردشير زاهدي بود. از اين شايعهها در جامعه آن روز فراوان بودند. در حقيقت شايعههاي سياسي. براي نمونه شايعه نحوه درگذشت آقاي عامري دبير کل حزب مردم. خبرها اينگونه بود که او تصادف کرد و کشته شد. درحالي که شايعات چيز ديگري را ميگفت. شما به عنوان يک روزنامهنگار و به عنوان يک کسي که با دستگاه دولتي به هر حال در ارتباط بوديد، روايت درستي يا روايت ديگري از آن سانحه داريد که براي ما بگوييد؟ در آن سالها آيا مطلبي بود که روزنامه آيندگان ميخواست بنويسد ولي سانسور شد؟ براي اينکه در ايران متاسفانه در آن سالها بي خبر گذاشتن مردم سنت شده بود. امروز هم هست متاسفانه. و اين مساله به دامن زدن شايعات کمک ميکند.
همايون ــ در آن سالها سه مرگ روي داد که هر سه شايعه زياد برانگيخت. يکي مرگ تختي بود که خودکشي ساده بود و بر سر يک ماجراي خانوادگي. انسان وقتي به ژرفايش ميرود، زياد براي تختي افتخارآميز نيست که به چنان دليلي خودش را کشت. جهان پهلواني بود که من خودم در مرگش سوگنامهاي نوشتم. ولي کاملا ميدانستم که ساواک به هيچروي دستي در مرگ او نداشته است. ديگر مرگ عامري بود که در يک تصادف اتوموبيل درگذشت و اصلا عامري کشتن نداشت. لازم نبود کسي او را بکشد. دبيرکلهاي حزب مردم را شاه با يک اشاره بر ميداشت. سه چهار نفر را پشت سر هم برداشت. او هم يکي از آنها بود، مطلبي نبود، اصلا. عامري رهبر اپوزيسيون نبود. رهبر حزب “البته قربان” بود. آن وقتها ميگفتند حزب ايران نوين حزب آري قربان است، حزب مردم حزب البته قربان. يکي ديگر هم مرگ صمد بهرنگي بود. مرد شنا بلد نبود و رفته بود در رودخانه و غرق شده بود. چه افسانهها بافتند و قهرمان ساختند و شهيد ساختند. ولي اينها ضعف سياست ايران را در آن سالها ميرساند. براي اينکه به اندازهاي مطالب پيش پا افتاده را سانسور ميکردند و جلوگيري ميکردند از افشاي اسرار، به اصطلاح، که کوچکترين رويداد جنبه توطئه پيدا ميکرد و قابل فهم بود. اين گناه سياست ايران در آن زمان بود. نظامهاي ديکتاتوري همه به اين روز ميافتند. بدترين نمونهاش را ما در روسيه ديديم و ماجراي زير دريايي کورسک يا در چين و واگيردار (اپيدمي) “سارز،” يا ايدز در افريقا و جمهوري اسلامي، و ميبينيم که پنهانکاري بيهوده، توجيه بيش از اندازه، وسواس حفظ حيثيت به چه بيحيثيتيها ميانجامد. در حالي که اگر در آن موقع همهچيز را باز ميکردند خبرنگار ميرفت، جنازه را ميديد و عکس ميگرفت در پزشکي قانوني، همه اينها تمام ميشد. ولي متاسفانه اين اشکالات بود.
اميرحسيني ــ در اوايل دهه پنجاه به دستور دولت بسياري از روزنامهها و مجلههاي آن روز ايران بسته شدند. براي نمونه دو مجلهاي که خيلي طرفدار و خوانندههاي خيلي زيادي داشتند، يکي مجله فکاهي توفيق بود و يکي هم فردوسي. بسياري بسته شدند فقط نام اين دو در ذهنم مانده است. اين را با سياستهاي آن روز دولت چگونه ميتوان توضيح داد. براي اينکه روزنامهها همه، همانطور که خود شما هم گفتيد سانسور ميشدند. تيتر روزنامهها، مطالب و سرمقاله ميبايستي براي ساواک خوانده ميشدند و آنها اظهار رضايت ميکردند يا نميکردند. چه دليلي داشت که دولتي که در آن زمان در اوج قدرت بود نزديک شايد صد روزنامه را ببندد و يک نوع نارضايتي در قشر روشنفکر ايراني بوجود بياورد؟ دهقان ايراني که بالطبع مجله فردوسي را نميخواند و ضرر اين موضوع صرفا متوجه قشر روشنفکر و تحصيلکرده ايراني ميشد و نارضايتي او را بيشتر ميکرد.
همايون ــ آن روزنامههايي که تعطيل شدند، دو دسته بودند. اکثريتشان، نود در صدشان روزنامههاي شخصي و اسباب زحمت وزارت اطلاعات و جهانگردي بودند. براي اينکه بايست به اينها کمک ميکرد، آگهي ميداد. به چاپخانهها بدهکار بودند و پاي وزارتخانه به ميان کشيده ميشد. بعضيهايشان کارهاي ناشايست ميکردند به دليل مشکلات مالي. ولي بيشترشان با بدبختي و کلاه کلاه زندگي ميکردند. دکتر غلامرضا کيانپور وزير تازه اطلاعات و جهانگردي که طرحهاي دور ودراز براي آن وزارتخانه داشت و مديري با شهامت بود براي آسان کردن کار خودش و برآوردن ميل هويدا تصميم به تعطيل آنها گرفت ــ از بس با مراجعات و درخواستهاي هر روزي آنها روبرو بود. تعطيل آن روزنامهها به عنوان يک اقدام صرفا اداري، اصلا جنبه سياسي نداشت، هيچ قدمي در راه سانسور و تشديد اختناق و اين حرفها نبود، اصلا. بسياري از اينها خواننده نداشتند. روزنامه کوشش را که ميخواند؟ مرد مبارز، فرمان، اينها روزنامه مخالف نبودند، طرفدار بودند؛ طرفدار حکومت بودند هر که ميآمد، هر حکومتي. کاري به اين کارها نداشتند. يک دسته کوچکتري را به ملاحظات سياسي بستند. روزنامه توفيق قابل سانسور نبود، براي اينکه طنز را نميشود سانسور کرد. طنز را يا بايد بست يا بايد رها کرد. همه جور ميتواند خودش را ابراز بکند. و پيامش را هم همه ميگيرند؛ و هويدا بخصوص، و حتا پادشاه و شاهدخت اشرف و دربار، هر کسي گلهاي از توفيق پيدا کرده بود. باري به اينجا رسيدند که طنز بس است. و آن را به دليل صرفا سياسي و سانسور بستند. فردوسي به همين ترتيب. فردوسي روشنفکرنما بود و مترقي بود و مترقينما، همه اينها، و مزاحم تشخيص داده شد. آن هم دليل سياسي عمومي داشت. يعني دليل سانسور داشت. چپگرايي فردوسي شايد بيش از اندازه به نظرشان رسيد. ولي دو مجله ديگر بخصوص من يادم هست، يکي سپيد و سياه بود، يکي تهران مصور، و روزنامه ديپلمات و دو سه تاي ديگر، اينها روزنامههاي خوبي بودند و تنها هويدا ميخواست تعطيل بشوند، روي ملاحظات سياسي خودش، چون چندان محبتي به هويدا نداشتند و اينها را دستور داد بستند. صرفنظر از اينها بستن سراسري آن روزنامهها کاري نبود که ضربه اساسي به آزادي بيان در ايران بزند. سانسور پيش از آن بود و پس از آن هم بيشتر نشد. هرچند از نظر روابط عمومي يک مصيبت کامل بود و آبرو ريزي بزرگي راه افتاد. وامها و بدهيهاي روزنامهها را وزارت اطلاعات و جهانگردي به عهده گرفت و به همه کارکنانشان حق و حقوقشان را پرداخت کردند. خود من که رفتم به وزارت اطلاعات و جهانگردي، هنوز اقساط بدهي بعضي از اينها را وزارت ما از محل بودجه محرمانه ميپرداخت. ولي عامل اصلي در آن تصميم، تمايل خود شاه بود. او يکبار در سلام چهارم آبان صف مديران روزنامهها را ديده و گفته بود به اين زيادي هستند؟ از نظر هويدا بستن روزنامهها، هم خودش را از درخواستهاي هر روزه پارهاي مديران آسوده ميکرد، هم اجراي منويات شاه بود و طبعا فرصتي هم به او ميداد که مخالفانش را خاموش کند. از نظر وزارت اطلاعات هرچه روزنامه بيشتر گرفتاري بيشتر. به همين دليل سياست دولت خودداري از دادن امتياز روزنامه بود و آيندگان از استثناها بشمار ميرفت. خود من در وزارت اطلاعات و جهانگردي هربار درخواست امتياز روزنامهاي را که ماهي دو سه درخواست کننده داشتيم، با نخستوزير درميان ميگذاشتم با بي ميلي او روبرو ميشدم.
دکترکيانپور دوست نزديک من بود و از پاکترين و کارامدترين سياستگران آن دوران. او جهانگردي را به وزارت اطلاعات افزود و آن وزارت را از يک اداره بياهميت به يک دستگاه سياستگزاري و اجرائي مهم دستکم در زمينه جهانگردي درآورد. هنگامي که به آن وزارت رفتم از دامنه کارهائي که او در کمتر از سه سال انجام داده بود به شگفتي افتادم. بسياري از بهترين همکارانم برکشيدگان او بودند.
اميرحسينی ــ در آن زمان سنديکاهاي روزنامهنگاران کوششي براي پادرمياني در اين قضيه نکردند؟
همايون ــ يک: جرئت نداشتند، دو: هويدا همه را سعي ميکرد همراه coopt کند و از جمله سنديکاي روزنامهنگاران و خبرنگاران را با ساختن کوي خبرنگاران و دادن خانه به اعضاي سنديکا در رضايت کامل برده بود و آنها هيچ اعتراضي، فشاري وارد نکردند. بطور کلي بايد در نظر داشت که عموم روزنامههاي تعطيل شده جز چندتائي که برشمردم هيچ اعتباري در جامعه نداشتند. به عنوان نمونه، من پس از مرگ مادر و بيرون آمدن از خانهام دنبال آپارتماني ميگشتم ولي وقتي ميشنيدند که روزنامهنگارم حاضر به اجاره دادن آپارتمان به من نميشدند، تا سرانجام صاحب يکي از جاهائي که پسنديده بودم با دوستم دکترعبداعظيم وليان که از کاراکترهاي بسيار جالب آن روزگار بود آشنا درآمد و از او درباره من شنيد و دوسالي تا ازدواجم مستاجر او بودم.
اميرحسينی ــ امروز فکر نميکنيد که اگر آن روزنامهها اجازه انتشار پيدا ميکردند، البته اين به عنوان يکي از دهها عامل ديگر، شايد شرايط انقلاب 57 پيش نميآمد؟
همايون ــ فکر نميکنم. آن روزنامهها به هر حال آن تاثير را نداشتند. اثر عمدهاي که آن تصميم بخشيد در سرنوشت خود دکترکيانپور بود. پارهاي ازآن روزنامهها پس از “منشور آزادي مطبوعات” دوباره انتشار از سر گرفتند و مبارزه زشتي را با او آغاز کردند که به دستگير شدنش در دوره بختيار انجاميد. دکترکيانپور در شامگاه بيست و دو بهمن از زندان گريخت ولي در خانهاش ماند و به دست انقلابيان افتاد که او را در کنار مدير يکي از همان روزنامهها که بدترين دشمن دکترکيانپور بود اعدام کردند. براي آنکه جلو انقلاب گرفته شود خيلي چيزهاي ديگر لازم ميبود. اين هم به قول معروف که کمر شتر را يک پرکاه مي شکند، پر کاهي بود که همينطور اضافه شد و سرانجام کمر شتر شکست. يک گرفتاري اصلي نظامهاي ديکتاتوري اين است که چون دست روي همه کار مياندازند هر چه بکنند بدهکار ميشوند. چارهاي جز اين نيست که مردم خودشان تعيين کننده باشند.





















