Author's posts

راجع‌ به‌مجلس‌

راجع‌ به‌مجلس‌

 ‌

   چون‌ در مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ مذاكراتي‌ شده‌ بود و بعضي‌ از وكلاي‌ مفسد و خائن‌، زبان‌ به‌اتهامات‌ و مفترياتي‌ گشوده‌ بودند، تلگراف‌ ذيل‌ را از بوشهر مخابره‌ كردم‌:

 ‌

تهران‌

جناب‌ مستطاب‌ اجل‌ آقاي‌ ذكاءالملك‌ وزير ماليه‌ دام‌ اقباله‌

   «نظر به‌اينكه‌ بر طبق‌ اطلاعات‌ در جلسه‌ رسمي‌ سرّي‌ كه‌ در مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ انعقاد يافته‌ و مذاكراتي، يا مبني‌ بر عدم‌ اطلاع‌ از جريان‌ امور، و يا فقط‌ از نقطه‌ نظر اغراض‌خصوصي‌ در جلسه‌ مزبور مبادله‌ شده‌ است‌، و با كمال‌ تأسف‌ هيچ‌ كس‌ نبوده‌ كه‌ حقيقت‌ امر و بيان‌ واقع‌ را در مقام‌ تذكر برآيد، اين‌ است‌ كه‌ به‌ناچار شخصاً از مذاكرات‌ مذكور در مقام‌ مدافعه‌ برآمده‌ و شرح‌ ذيل‌ را تذكراً به‌جناب‌ عالي‌ تذكار مي‌نمايم‌، تا با استحضار رياست‌ محترم‌ مجلس‌، نظير همان‌ جلسه‌ را كه‌ سرّي‌ و خصوصي‌ بوده‌ است‌، تشكيل‌ داده‌ در زمينه‌ همين‌ مطالب‌ خاطر نمايندگان‌ را مستحضر سازيد كه‌ متعمّداً راه‌ اشتباه‌ نسپارند.

چنانچه‌ اين‌ اقدام‌ هم‌ صورت‌ نگيرد، چون‌ كپيه‌ اين‌ تلگراف‌ را به‌اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌ داده‌ام‌، امر خواهم‌ داد كه‌ عين‌ آن‌ را به‌وسيله‌ جرايد به‌معرض‌ افكار عمومي‌ بگذارند.

مدلول‌ مذاكرات‌ واقعه‌ در مجلس‌ رسمي‌ سرّي‌ مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ فوق‌العاده‌ اسباب‌ تأثر و تألّم‌ اين‌ جانب‌ گرديد. اگر چه‌ شناسايي‌ و بصيرت‌ كامل‌ اين‌ جانب‌ نسبت‌ به‌اخلاق‌ عمومي‌ هر مظنه‌ را از نظر من‌ مرتفع‌ داشته‌، مدتي‌ است‌ يقين‌ كامل‌ حاصل‌ كرده‌ام‌ كه‌ در اين‌ محيط‌ فاسد هيچگونه‌ اعمال‌ حسنه‌ مورد تقدير واقع‌ نمي‌گردد. ولي‌ با وجود همة‌ اين‌ احوال‌ باور نمي‌كردم‌ كه‌ در مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ بدون‌ ورود در قضايا مذاكراتي‌ مبادله‌ شود كه‌ استحقاق‌ تكرار و اصغاي‌ آن‌ را فقط‌ خود گويندگان‌ داشته‌ و دارند. در پايان‌ همين‌ ملاحظات‌ بود كه‌ رمز نمره‌ 4086 را با آن‌ توضيحات‌ مخابره‌ كردم‌. به‌تصوّر اين‌ بودم‌ كه‌پاره‌اي‌  اضطرابات‌ خارج‌ از مفهوم‌ فقط‌ در چند نفر از وكلاي‌ صالح‌ مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ توليد شده‌ است‌ و مدلول‌ آن‌ تلگراف‌ فقط‌ براي‌ آن‌ بود كه‌ اذهان‌ ساده‌ آنها نيز طرف‌ تحريك‌ و تلقين‌ مغرضين‌ و مفسدين‌ واقع‌ نگردد. با كمال‌ تأسف‌ حاليه‌ مي‌شنوم‌ كه‌ اين‌ مذاكرات‌ خارج‌ از منطق‌ در مجلس‌ رسمي‌ و با حضور تمام‌ وكلا مبادله‌ شده‌ است‌ و نسبتهايي‌ را كه‌ در آن‌ جلسه‌ لايق‌ خود بعضي‌ از گويندگان‌ بوده‌، به‌من‌ منسوب‌ داشته‌اند. از اظهار تأثر خودداري‌ نمي‌كنم‌ و بيشتر متأثرم‌ از اينكه‌ در مقابل‌ چنين‌ اظهاراتي‌ كه‌ از هر وجدان‌ و منطق‌ دور است‌ چرا مبادرت‌ به‌جواب‌ اوليه‌ نمودم‌. عجب‌ است‌ در صورتي‌ كه‌ من‌ به‌هيأت‌ دولت‌ قبلاً تذكر داده‌ بودم‌ كه‌ با چه‌ عزمي‌ به‌صفحه‌ جنوب‌ عزيمت‌ مي‌كنم‌، معذلك‌ در عوض‌ آنكه‌ در آنجا با كمال‌ قدرت‌ و شهامت‌ و سرفرازي‌ جواب‌ مقنعي‌ بدهند، نه‌ تنها عجز خود را از جواب‌، اثبات‌ كرده‌اند، بلكه‌ ضمناً اظهارات‌ مخالفين‌ را نيز تأييد نموده‌اند. اين‌ است‌ اخلاق‌ عمومي‌ و حقيقتاً من‌ متحيرم‌ كه‌ نسبت‌ به‌اين‌ اخلاق‌ چه‌ بايدكرد و از كجا شروع‌ به‌تصفيه‌ آن‌ بايد نمود؟ همين‌ قدر متذكر مي‌شوم‌ كه‌ اگر يك‌ جهل‌ مؤثري‌ عايد بعضي‌ از نفرات‌ اين‌ مملكت‌ شده‌ باشد، دليل‌ آن‌ نخواهد شد كه‌ من‌ ازحقوق‌ حقه‌ خود صرفنظر كرده‌ اين‌ مملكت‌ را به‌طرف‌ فنا و زوال‌ سوق‌ دهم‌، و با وجود تمام‌ زحمات‌ چندين‌ ساله‌ خود كه‌ صدق‌ و صفاي‌ آن‌ را نه‌ تنها ايران‌ بلكه‌ عالميان‌ مي‌دانند، به‌خود حق‌ مي‌دهم‌ كه‌ اين‌ قبيل‌ اظهارات‌ را مبني‌ بر لاقيدي‌ و بي‌اعتنايي‌ به‌قضاياي‌ مملكتي‌ پنداشته‌، و با تمام‌ قوا بيش‌ از پيش‌ خود را حاضر نمايم‌ كه‌ به‌اين‌ مملكتي‌ كه‌ به‌خطرناكترين‌ جبهه‌ها تصادف‌ كرده‌ بود و خودم‌ آن‌ را از اضمحلال‌ و نيستي‌ خلاصي‌ داده‌ام‌ خدمت‌ نمايم‌. اين‌ نسبتهايي‌ كه‌ در آن‌ مجلس‌ داده‌ شده‌ مربوط‌ به‌كسي‌ است‌ كه‌ كمترين‌ خدمت‌ او تجديد استقلال‌ مملكت‌ نبوده‌ باشد، به‌كسي‌ است‌ كه‌ تمام‌ عمليات‌ و سياست‌ او براي‌ تجديد حيات‌ مملكت‌ نبوده‌ و بالاخره‌ آن‌ را مستقل‌ و سرافراز به‌جامعه‌ دنيا معرفي‌ ننموده‌ باشد، و عاقبت‌ مربوط‌ به‌كسي‌ است‌ كه‌ تمام‌ زندگاني‌ و حيات‌ خود را براي‌ حفظ‌ عظمت‌ و استقلال‌ مملكت‌ به‌كار نبرده و باز هم‌ تا آخرين‌ نفس‌ در مقام‌ اجراي‌ عقايد صافيانه‌ خود نباشد. حقيقتاً فوق‌العاده‌ بي‌انصافي‌ و بيوجداني‌ مي‌خواهد كه‌ تمام‌ اين‌ عمليات‌ و اقدامات‌ چندين‌ ساله‌ را كان‌لم‌ يكن‌ پنداشته‌، و آن ‌وقت‌ در يك‌ مجلس‌ كه‌ حيات‌ و بقايش‌، شايد از اثر عقايد مملكت‌خواهانه‌ او بوده ‌است‌، اين‌ قبيل‌ اظهارات‌ بشود. آنوقت‌ هم‌ هيأت‌ دولت‌ با كمال‌ متانت‌ نشسته‌ و از تمام‌ اين‌ قضايا اظهار بي‌اطلاعي‌ نمايد. من‌ هيچ‌وقت‌ عادت‌ ندارم‌ كه‌ به‌شرح‌ حكايات‌ و قصه‌ها بپردازم‌ و با آن‌ معتقداتي‌ كه‌ نسبت‌ به‌اين‌ مملكت‌ در نهاد من‌ مفطور است‌ قطعاً مسلم‌ و بديهي‌ است‌ كه‌ مراتب‌ وجداني‌ خود را در مقابل‌ ايران‌ و مسؤوليت‌ خود را درمقابل‌ خداي‌ ايران‌ فراموش‌ نكرده‌، اقداماتي‌ را كه‌ منجر به‌خير و سعادت‌ مملكت‌ بشمارم‌، با مسؤوليت‌ خود عملي‌ خواهم‌ نمود. و احتراز مي‌جويم‌ از اينكه‌ از اين‌ به‌بعد طرف‌ مخابره‌ و مكالمه‌ با جماعتي‌ بشوم‌، كه‌ بهيچ‌وجه‌ من‌الوجوه‌ در خط‌ شناختن‌ سعادت‌ مملكت‌ نبوده‌ و نيستند. اين‌ عقايد، جديداً در من‌ احداث‌ نشده‌ اخلاق‌ عمومي‌ را مدتي‌ است‌ تشخيص‌ داده‌ام‌ و سابقاً هم‌ اگر اشارتي‌ رفته‌ است‌ كه‌ بدون‌ اطلاع‌ مجلس‌ اقدامي‌ به‌عمل‌ نخواهد آمد، پر واضح‌ است‌، مقصود، همان‌ نمايندگان‌ صالح‌ مجلس‌شوراي‌ ملي‌ بوده‌ است‌. واّلا خون‌ چندين‌ هزار جواناني‌ كه‌ عاشقانه‌ در راه‌ عظمت‌ و اقتدار و استقلال‌ اين‌ مملكت‌ فديه‌ شدند را نمي‌توان‌ فداي‌ اغراض‌ نفساني‌ و خيالات‌ مجنونانة‌ چند نفر مفسد معلوم‌الحال‌ نمود.»

                                                 رئيس‌ الوزرا و فرمانده‌ كل‌قوا

                                                                                            28 عقرب‌

 ‌

   تلگراف‌ ذيل‌ شب‌ قبل‌ از حركت‌ از بوشهر واصل‌ شد، چون‌ جواب‌ كافي‌ و شافي‌ داده‌ و شفاهاً مذاكرات‌ را قطع‌ كرده‌ بودم‌ لازم‌ ندانستم‌ عجالتا‌ً جوابي‌ داده‌ شود.

 ‌

مقام‌ منيع‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ وزير جنگ‌ و فرمانده‌ كل‌ قوا دامت‌ عظمته‌

   «در تعقيب‌ معروضه‌ نمره‌ 3700 و دستخط‌ جوابيه‌ نمره‌ 4115 براي‌ استحضار خاطر مبارك‌ سواد تلگراف‌ وزير مختار را كه‌ از وزير امورخارجه‌ گرفته‌ شده‌ ذيلاً به‌استحضارخاطر مقدس‌ مي‌رساند:

   محبت‌ فرموده‌ تحيات‌ دوستانه‌ مرا الحال‌ كه‌ به‌ايران مراجعت‌ نموده‌ بپذيريد. يقين ‌دارم‌ اگر وضع‌ بدون‌ تغيير بماند، نتيجة‌ منظور حاصل‌ خواهد شد. به‌واسطه‌ پيش‌ رفتن‌ قواي‌ دولتي‌ در خط غربي‌ «بهبهان‌» و «زيدون‌» و «بندر ديلم‌» كه‌ حضرت‌ اشرف‌ وعده‌ فرموده‌ بوديد، كار دوستدار خيلي‌ مشكل‌ شده‌ است‌. در «سويره‌» و «جيري‌» فيمابين‌ قشون‌ «ايلجاري‌» با كمك‌ قشون‌ دولتي‌ و ايلات‌ هوادار خزعل‌ و بختياري‌ مصادماتي‌ واقع‌، متأسفانه‌ منجر به‌تلفات‌ جاني‌ طرفين‌ شده‌ است‌، چون‌ اماكن‌ مزبوره‌ چهارفرسخي‌ «اپلش‌» طرف‌ غربي‌ خط‌ فوق‌الذكر واقع‌ است‌، مسلم‌ است‌ كه‌ تجاوز از طرف‌ هواداران‌ خزعل‌ و بختياري‌ نبوده‌ است‌. بايد همچو تصور كنم‌ كه‌ اين‌ كار بدون‌ اجازه‌ بندگان ‌حضرت‌ اشرف‌ بوده‌ است‌. بنابراين‌ صميمانه‌ خواهشمندم‌ احكام‌ اكيده‌ براي‌ فرماندهان‌ محلي‌ صادر فرمايند كه‌ به‌كلي‌ در خط‌ بهبهان‌ و بندر ديلم‌ بمانند. هرگاه‌ بيش‌ از اين‌ از خط‌ مزبور پيش‌ بروند و مصادمه‌ واقع‌ شود، شكي‌ نيست‌ كه‌ نتايج‌ بسيار وخيمه‌ داشته‌ و باعث‌ منازعه‌ خواهد گرديد. موقع‌ را مغتنم‌ شمرده‌ احترامات‌ فائقه‌ خود را تقديم ‌مي‌دارد.

وزير خارجه‌ عرض‌ مي‌كند منتظر دستور و امر مبارك‌ هستم‌»

                                        رئيس‌ اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌ سرتيپ‌ امان‌الله‌

                                                                            نمره‌ 3767

 ‌

   من‌ ملزم‌ بودم‌ كه‌ به‌هيچ‌ يك‌ از اين‌ مذاكرات‌ و اخبار و تلگرافات‌ و تبادل‌ عقايد و افكار و سوداهايي‌ كه‌ هر كس‌ در مغز خود مي‌پروريد اعتنايي‌ ننمايم‌، و فقط‌ از عقايد شخصي‌ و تصميماتي‌ كه‌ اتّخاذ نموده‌ بودم‌ پيروي‌ كنم‌ و در اين‌ موقع‌ براي‌ آنكه‌ نائره‌ جنگ‌ خوزستان‌ بيگناهان‌ آن‌ سامان را فرا نگيرد، ابلاغيه‌ ذيل‌ را نوشته‌ و به‌طبع‌ رسانيده‌، امر دادم‌ كه‌ به‌وسيله‌ ايروپلان‌ در خوزستان‌ انتشار بدهند، تا همه‌ دشمن‌ مملكت‌ را شناخته‌ و از نيّات‌ و عقايد من‌ هم‌ مستحضر باشند. اين‌ است‌ ابلاغيه‌ مزبور:

 ‌

ابلاغيه‌ رياست‌ وزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا

   «اهالي‌ خوزستان‌ از علما و اعيان‌ و تجار و كسبه‌ و طوايف‌ و شيوخ‌ و غني‌ و فقير و زارع‌ و كاسب‌ و بالاخره‌ فرداًفرد و بلااستثنا بايد بدانند، كه‌ قطعة‌ خوزستان‌، يكي‌ از ايالات‌ قديم‌ و عزيز ايران‌ و جزو صفحاتي‌ است‌ كه‌ انتظام‌ و آسايش‌ عموم‌ اهالي‌ آنجا از روز اول‌ مركوز خاطر من‌ بوده‌ و در تمام‌ اقدام‌ و عملياتي‌ كه‌ تا به‌حال‌ مصروف‌ انتظامات‌ ايران‌ نموده‌ام‌، هميشه‌ وضع‌ رقّت‌بار مردم‌ آنجا درضمير من‌ منعكس‌ و منتهز فرصت‌ بودم‌ آن‌ نعمتي‌ كه‌ امروز شامل‌ حال‌ ايرانيان‌ است‌ متوجه‌ حال‌ اهالي‌ مصيبت‌زده‌ اين‌ مرزو بوم‌ هم‌ بشود.

اينك‌ كه‌ پريشان‌ حواسي‌ خزعل‌ دارد او را به‌طرف‌ عواقب‌ روزگار خود سوق‌ مي‌دهد و همين‌طور انتقامي‌ كه‌ طبيعتاً در مقابل‌ تعديات‌ و تجاوزات‌ سابقة‌ او نسبت‌ به‌اهالي‌ بايد متوجه‌ مشاراليه‌ شود، مرا به‌اين‌ حدود رهبري‌ كرده‌ و امر به‌سوق‌الجيش‌ داده‌ام‌، كه‌ هم‌ او را از اين‌ خواب‌ گران‌ بيدار كرده‌ و هم‌ آن‌ بيچارگاني‌ را كه‌ تاكنون‌ اسير چنگال‌ بيرحمي‌ او بوده‌ و خون‌ و مال‌ آنها را ظالمانه‌ مكيده‌ است‌ رهايي‌ بخشند.

برادران‌ و فرزندان‌ من‌

تمام‌ شما‌ از وضيع‌ و شريف‌ مظلوم‌ بوده‌ و هستيد و قشون‌ دولت‌ با هيچ‌يك‌ از شما طرفيت‌ ندارد، زيرا من‌ شماها را مقصر نمي‌دانم‌ و همه‌ بايد از نعمت‌ ايرانّيت‌ بهره‌مند شده‌، با كمال‌ ناز و نعمت‌ زندگاني‌ نماييد. فقط‌ و فقط‌ خزعل‌ مقصر دولت‌ است‌ و اگرعده‌اي‌ نظامي‌ به‌آن‌ حدود اعزام‌ مي‌شوند، براي‌ سركوبي‌ و تدمير شخص‌ اوست‌، و ‌تنها اوست‌، كه‌ بايد در زير شمشير انتقام‌ در آمده‌ و مكافات‌ اعمال‌ او، همان‌ اعمالي‌ كه‌ تا كنون‌ دربارة‌ شما روا داشته‌ است‌، در كنارش‌ گذارده‌ شود.

با ياري‌ خداوند عنقريب‌ او به‌صورت‌ ساير خائنين‌ خواهد نشست‌. شما كه‌ تمام‌، اولاد و برادر من‌ هستيد، همه‌جا تكيه‌ به‌قشون‌ دولت‌ داده‌ و قشون‌ را براي‌ حفظ‌ آسايش‌ خود بدانيد. زيرا به‌فرماندة‌ آنها امر قطعي‌ داده‌ شده‌ كه‌ تمام‌ شما را به‌منزلة‌ خود قشون‌ و برادران‌ من‌ دانسته‌ و از هيچ‌ مساعدتي‌ در حفظ‌ آسايش‌ شما فروگذار نكنند.

اهالي‌ خوزستان‌ در هر نقطة‌ اين‌ ايالت‌ كه‌ باشند به‌طور قطع‌ و يقين‌ بدانند كه‌ همة‌ آنها به‌موجب‌ همين‌ بيانيه‌ در امان‌ من‌ هستند و هيچ‌كس‌ مزاحم‌ آنها نبوده‌ و نيست‌ و بايد از تمام‌ قلب‌ به‌توجّهات‌ و سرپرستي‌ من‌ مستظهر و اميدوار باشند. فقط‌ بايد مراتب‌ ايران‌پرستي‌ و دولتخواهي‌ خود را به‌فرماندة‌ قشون‌ اثبات‌ كرده‌ و از هر نوع‌ تعرضي‌ مصون‌ و محروس‌ نشينند.

چنانكه‌ گفتم‌ من‌ چون‌ شخصاً به‌اين‌ صفحه‌ آمده‌ام‌ كه‌ برادران‌ خوزستاني‌ خود را ملاقات‌كرده‌ و نويد امنيت‌ و انتظام‌ و آسايش‌ و ترقّي‌ و تعالي‌ آتيه‌ آنها را حضوراً به‌آنها گوشزد نمايم‌، و دستور سركوبي‌ و قلع‌ و قمع‌ خزعل‌ و هر كس‌ كه‌ تابع‌ و پيرو اوست‌ عنقريب‌ صادر خواهد شد. تمام‌ اهالي‌ بايد به‌كلي‌ برحذر باشند كه‌ كسي‌ از پيروان‌ خزعل‌ را در منازل‌ خود راه‌ و پناه‌ ندهند. نظر به‌اينكه‌ از هوا و زمين‌ عنقريب‌ خانه‌ خزعل‌ و تابعين‌ او طعمه‌ توپ‌ و آتش‌ خواهد شد، بايد با تمام‌ قوا از خزعليها دوري‌ بجويند كه‌ هيچ‌ خانه‌اي‌ مورد سوء ظن‌ قشون‌ واقع‌ نشود.

اين‌ آخرين‌ وقعه‌ايست‌ كه‌ براي‌ خوزستان‌ پيش‌ خواهد آمد و خيلي‌ مردم‌ آنجا بايد احتياط‌ داشته‌ باشند كه‌ محشور با پيروان‌ خزعل‌ نشوند، و اگر ديده‌ و شنيده‌ شود كه‌ كسي ‌حتي‌ يك‌ نفر از كسان‌ خزعل‌ را پناه‌ داده‌ و يا از زن‌ و بچه‌ آنها سرپرستي‌ كرده‌، دچار شديدترين‌ مجازات‌ خواهد شد.

در خاتمه‌ نظر به‌اينكه‌ من‌ جز شخص‌ خزعل‌ ديگري‌ را مقصر نمي‌شناسم‌، تا زماني‌ كه‌ اعلان‌ يورش‌ داده‌ نشده‌، هر يك‌ از اتباع‌ خزعل‌ هم‌ بيايند و پناهنده‌ به‌قشون‌ شوند، من‌ از تقصير سابقة‌ آنها صرفنظر مي‌كنم‌ و به‌نظر سرپرستي‌ به‌او نگاه‌ خواهم‌ كرد. ولي‌ اگر اعلان‌ حمله‌ و يورش‌ داده‌ شد، هر كسي‌ كه‌ بر ضد قشون‌ اسلحه‌ در دست‌ داشته‌ باشد، در رديف‌ خود خزعل‌ محسوب‌ و جزاي‌ او فقط‌ مرگ‌ خواهد بود.

تمام‌ عشاير و طوايف‌ ساكن‌ خوزستان‌ لازم‌ است‌ مدلول‌ اين‌ بيانيه‌ را با كمال‌ دقّت‌ بخوانند و پند بگيرند، زيرا بعد از اين‌ پشيماني‌ سود و حاصلي ‌ندارد.»

                                     رئيس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا

                                                                                         رضا

بسم‌الله‌ الرحمن‌الرحيم‌

      «فليعلم‌، كل‌ من قطن‌ خوزستان‌، من‌العالم‌ والجاهل‌ والوضيع‌ والرفيع‌ و الفقير والغني‌ والشيّوخ‌ والاعيان‌ و الزّراع‌ من‌ دون‌ استثناء، فرد من‌الافراد، ان‌ قطر صفحهٌ‌ خوزستان‌، ايالهٌ‌ مهمهٌ‌ عزيزهٌ جليلهٌ‌ من‌ايالات‌ مملكهٌ‌ ايران‌ – صانهاالله‌ عن‌ الحدثان‌ – و هي‌ من‌الصّفحات‌ التّي‌، لازذلت‌ قاصدا اصلاحها و امنيهٌ‌ اهاليها، و كلّما صرفت‌ اوقاتي‌ في‌ اصلاح‌ داخل‌ المملكهٌ‌ كنت‌ متوجّها الي‌ حال‌ اهالي‌ تلك‌الصّفحهٌ‌ المهّمهٌ‌ الّتي‌ كانت‌ سكنتها تحت‌الشّدهٌ‌ و كنت‌ انتهزالفرصهٌ‌ حتّي‌ ادخلها في‌العيش‌ الرّغيدالّذي‌، كانت‌ الرّعيهٌ‌ في‌ تمام‌ ايران‌ تستريح‌ به‌، وتستانس‌ منه‌، و هذالاختلال‌الّذي‌ شمل‌ حال‌ خزعل‌ لابّد، و ان‌ يسوقه‌ الي‌ مالاينتظر من‌ عواقبه‌الوخيمهٌ‌ الّتي‌ حصد تهايده‌ لنفسه‌، و كما ان‌ّالدهر يذيق‌ كلمن‌ اذاق‌العباد جوراً كذلك‌ انهضتي‌ و ساقني‌ الي‌ هذه‌الناحيهٌ‌، لنجاهٌ‌ صحفهٌ‌ خوزستان‌ اهاليها من‌ شدائد من‌ تسلّط‌ عليها و لذا امرنا بسوق‌الجيش‌ والعساكر، لايقاظه‌ من‌هذه‌النومهٌ‌ الثقيله‌، حتي‌ تنجي‌الرعايا والسّكنهٌ ‌المظلومين‌ من‌ شّدهٌ‌ ظلمه‌ و جوره‌.

يا اخواني‌ و يا اولادي‌ كلّكم‌ مظلومون‌ ولا يخفي‌ عليكم‌ ان‌ّالعساكرليسوا، بصدد ايذائكم‌ و تخويفكم‌، لاّنكم‌ لستم‌ مقصّرين‌ بل‌ ترجوا من‌الائمه‌، انّكم‌ تتنّعمون بنعمهٌ‌الايرانيهٌ‌ والامنيهٌ‌ و بالعيش ‌ الّرغيد تتعيّشون‌ و ليس‌، نظرالدولهٌ‌ الي‌  احد الا ّالي خزعل‌، لاّنه‌ هوالمقصر. و ان‌سيق‌النظام‌ والجيش‌ الي‌ تلك‌الناحيهٌ‌‌ فهو محط‌ّ نظرالدولهٌ‌‌ لاغير، و هوالّذي‌ لابّد له‌ من‌الاضمحلال‌ و الهلاك‌، تحت‌ سيف‌ الانتقام‌، لعّله‌ يذوق‌ ما اذاقكم‌ و بتأييدالله‌ تعالي‌، عماًقريب‌ يتلبس‌ بلباس الّذلهٌ‌ والهوان‌ الّذي‌ يلبسه‌الخائنون‌. و انتم‌الّذين‌، تكونون‌ بمنزلهٌ‌ اخواني‌ و اولادي‌‌، فلاّ بدوان‌ تكونوا معتمدين‌ علي‌ قوهٌ‌ جنودالّدولهٌ‌ و‌ اعالموا ان‌ّ الجنود سيقت‌لحراستكم‌ و رفاهيتكم‌ لان‌الامرالقطعي‌ّ قد صدر ان‌ّالجنود لاتنظر اليكم‌ الاّ بعين‌ الاخوهٌ‌ ‌و الوداد والمحبهٌ‌.

وليعلم‌

اهالي‌ خوزستان‌ قطعاً انّهم‌ في‌ اي‌ نقطهٌ‌ من‌ نقاط‌ خوزستان‌، كانوا قاطنين يطمئنون‌ بانّهم‌ في‌ حمايتي بموجب‌ هذه‌الابلاغيه‌ ولا يتعرّض‌ لهم‌ احد بالسّوه‌ و يستظهرون‌ بمظاهرتي‌ لهم‌ في‌كل‌ امر من‌ الامور، ولا يتوقّع‌ منهم‌، الاّ ان‌ يثبتوا حبّهم‌ لايران و اعلام‌ رئيس‌ الجنود بانّهم‌تحت‌ اطاعة‌الدولهٌ‌ و اوامرها و انّا توجّهنا الي‌هذه‌الناحيهٌ‌ لانّ الاقي اخواني‌الخوزستان‌، و ابشرهم‌ حضوراً ببشارة‌السعادهٌ والاصلاح‌ و الامنيهٌ ‌المقبلهٌ‌ اليهم‌، فيما سيأتي‌ انشاءالله‌ تعالي‌ ولايخفي‌ عليكم‌، ان‌ الاوامر الاكيدهٌ‌ في‌ خذلان‌ خزعل‌، و كل‌ من‌ تابعه‌ سيصدر قريبا ًو ليحذرالاهالي‌ من‌ ايجادالخائنين‌ و اتباع‌ خزعل‌ في‌ بيوتهم‌ و مساكنهم‌ لانّه‌ عمّا قريب‌ تكون بيوته‌ و مساكنه‌ تحت‌ شراره‌الاطواب‌ الهّوائيّهٌ‌ والارضيهٌ‌، فيلزم‌ كل‌ّ احد من‌ الاهالي‌، ان‌ يبعد نفسه‌ من‌ موافقهٌ‌ خزعل‌ و اتباعه‌ لئلاّيكونوا متّهمين‌ عند روساء جيوش‌الّدولهٌ‌ و هذه‌اخر واقعهٌ‌ من‌ وقايع‌ خوزستان‌، فليحذرالنّاس‌ من‌الحشر مع‌ اتباع‌ خزعل‌، و ان‌ علم‌ او عرف‌ ان‌ّ احداً من‌ اتباع‌ خزعل‌ كان‌ في‌ بيت‌ احد من‌الاهالي‌، او توجّه‌ الي‌ اهل‌ بيت‌ اتباع ‌و اولاده‌، فهو من‌ المقصّرين‌، و سيعذب‌ بعذاب‌ شديد، و في‌الخاتمهٌ‌ منه‌ و تفضّلاً عليهم‌ مالم‌يكن‌ يصدر حكم‌ تهاجم‌الجيوش‌ و قدمهم‌ الي‌ تلك‌اناحيهٌ‌، لرجع‌ احد من‌ اتباع‌خزعل‌، الي‌ اطاعة‌الدولهٌ‌ و اتصّل‌ و توسّل‌ بالجيش‌ فلنصرف‌ عنة‌الّنصر و لننظر اليه ‌بنظرالعطف‌ واللطف‌ و كذا عند صدور امر التهاجم‌ والتقدم‌ و حركة‌ العساکر للاشتغال ‌بالحرب‌، لووجدوا سلاحاً عند احد من‌ اهالي‌ تلك‌الناحيهٌ‌، علي‌ خلاف‌ مقصد الجيش‌، لابدّ ، و ان‌ يكون‌ في‌ عداد اتباع‌ خزعل‌ و جزائه ‌الاعدام‌، لاغير، فليقراء، تمام‌ اهالي‌ و عشاير تلك‌الحدود هذه‌الابلاغيهٌ‌ و لقد اعذر من‌انذر ايّاكم‌ ان تاسّفوا و تندموا بعد هجوم‌البليّات‌ والسلام‌.

                                  رئيس‌ الوزراء و الحاكم‌ علي‌ كل‌قوي‌

                                                                                       رضا

 ‌

   عمارات‌ حكومتي‌ و محلي‌ كه‌ فعلاً من‌ سكونت‌ دارم‌ مشرف‌ به‌درياست‌، و واردين‌ را هم‌ در اين‌ نقطه‌ مي‌پذيرم‌. اگر چه‌ منظرة‌ دريا بينهايت‌ زيباست‌ و گاهي‌ با دوربين‌ آمدورفت‌ كشتيها راتماشا مي‌كنم‌ و از مشاهدة‌ اين‌ صفحه‌ دلرباي‌ طبيعت‌ لذّت‌ مي‌برم‌، ولي‌ تمام‌ توجّهم‌ معطوف‌ به‌طرف‌ خوزستان‌ است‌ و خيالي‌ جز عزيمت‌ بدان‌ صوب‌ ندارم‌. به‌ اين‌ قصد امر دادم‌ فوري‌ كشتي‌ حاضر كنند تا از بوشهر به‌طرف‌ بندر ديلم‌ حركت‌ نمايم‌.

   اخيراً يك‌ فروند كشتي‌ جنگي‌ از آلمان‌ خريده‌ام‌ كه‌ آن‌ را به‌«پهلوي‌» موسوم‌ كرده‌اند. خيلي ‌ميل‌ داشتم‌ با آن‌ كشتي‌ حركت‌ نمايم‌، زيرا كه‌ هم‌ از كشتيهاي‌ قديمي‌ مظفّري‌ و پرسپوليس‌ بزرگتر بود و هم‌ از آنها از همه‌ جهت‌ مطمئنتر. تحقيق‌ كردم‌، معلوم‌ شد كشتي‌ مزبور حاليه در عدن‌ متوقّف‌ است‌ و چهارده‌ روز طول‌ دارد تا به‌بوشهر برسد. چون‌ عجله‌ داشتم‌ و تأخير و توقف‌ را صلاح‌ نمي‌ديدم‌، گفتم‌ همان‌ كشتي‌ مظفري‌ را با وجود كهنگي‌ و پوسيدگي‌ و كوچكي‌حاضر كنند تا فردا به‌طرف‌ ساحل‌ خوزستان‌ حركت‌ نمايم‌.

در كشتي‌ مظفري‌

در كشتي‌ مظفري‌

   مسافرت‌ در اين‌ كشتي‌ مخاطره‌ عظيمي‌ بود. زيرا كه‌ مخصوص‌ سفر دريا ساخته‌ نشده‌ و چند جاي‌ آن‌ رخنه‌هاي‌ فاحش‌ داشت‌ كه‌ هر لحظه‌ ممكن‌ بود، در آب‌ فرو رود. وقتي‌ كه‌ به‌همراهان‌ تكليف‌ ورود در اين‌ كشتي‌ كردم‌، رقّتي‌ به‌من‌ دست‌ داد. كاپيتان‌ كشتي‌ كه‌ موافق‌ انتظار، اطلاعات‌ وسيعي‌ در امر دريانوردي‌ نداشت‌، يك‌ روز مهلت‌ خواست‌ كه‌ كشتي‌ را مرمّت‌ كرده‌، سوراخهاي‌ آن‌ را مسدود نمايد و من‌ متفكر بودم‌ در دريايي‌ مثل‌ خليج‌ فارس‌ چگونه‌ مي‌توان‌ در چنين‌ سفينه‌اي‌ مدت‌ سي‌وهشت‌ ساعت‌ زمام‌ اختيار را به‌دست‌ امواج‌ داد؟

   علي‌التّحقيق در اين‌ سفر صدي‌ هفتاد بيم‌ خطر مي‌رفت‌. اما من‌ هيچ‌وقت‌ در مهالك‌ انديشه‌ به‌خود راه‌ نداده‌ و در راه‌ وصول‌ به‌مقصود جان‌ و مال‌ را مهم‌ نمي‌شمارم‌. فردا يك‌ ساعت‌ بعد ازظهر از منزل‌ به‌جانب‌ نقطه‌اي‌ از بندر كه‌ قايق‌ در آنجا منتظر ما بود حركت‌ كردم‌. كشتي‌ در يك‌ فرسخي‌ ساحل‌ انتظار داشت‌ و بايستي‌ اين‌ مسافت‌ را با قايق‌ طي‌ نمود. خدا و مقصود مقدس‌خود را در نظر گرفته‌، با حاكم‌ و اعيان‌ بوشهر و اهالي‌ كه‌ تا كنار دريا به‌بدرقه‌ آمده‌ بودند خداحافظي‌ كرده‌ در قايق‌ نشستم‌. بعضي‌ از همراهان‌ را اجازه‌ دادم‌ كه‌ با من‌ سوار شوند و بقيه‌ در قايق‌ ديگر بنشينند. قايق‌ با حركتي‌ ناگهاني‌ از ساحل‌ دور گشت‌ و به‌جانب كشتي‌ رهسپار شد.حركات‌ قايق‌ بي‌تماشا نبود. از جانبي‌ به‌جانبي‌ متمايل‌ مي‌شد و امواج‌ با چهرة‌ سياه‌ و لبان‌ كف‌آلود حاشيه‌ اعلاي‌ آن‌ را مي‌بوسيدند.

   اين‌ قايق‌ ضعيف‌ كه‌ بر پشت‌ امواج‌ قوي‌ سوار بود و با چابكي‌ تمام‌ با حركات‌ متغيرانه‌ آنها بازي‌ كرده‌ و يكان‌يكان‌ را به‌ملاطفت‌ از پهلوي‌ خود دور نموده‌ با جنبشي‌ چالاكانه‌ بر دوش ‌موج‌ ديگري‌ بالا مي‌گرفت‌، مرا به‌انديشه‌ فرو برد و به‌خاطرم‌ آورد كه‌ نوع‌ بشر براي‌ مقهور كردن‌ اين‌ عنصر بيرحم‌ و پرنفع‌، يعني‌ دريا، چه‌ زحماتي‌ كشيده‌ و چه‌ تجربياتي‌ كرده‌ است‌. آن‌ شخصي‌ كه‌ قايق‌ را اختراع‌ كرد و دورة‌ سواري‌ بر تنه‌هاي‌ درخت‌ و الوارهاي‌ ناهموار را سپري‌ نمود، حقيقتاً چه‌ خدمت‌ بزرگي‌ به‌تمدن‌ و آسايش‌ زندگاني‌ انسان‌ كرده‌ است‌! همين‌ مقدار ترقي‌ آيا چقدر مدت‌ لازم‌ داشته‌ و چه‌ جانها بر سر اين‌ كار رفته‌ است‌؟ و از آن‌ روز تاكنون‌ فن‌كشتيراني‌ و صنعت‌ كشتي‌سازي‌ چه‌ مراحل‌ عظيمي‌ را طي‌ كرده‌ است‌؟

   مثل‌ هميشه‌ از فكر عمومي‌ متوجه‌ منظور خصوصي‌ و هميشگي‌ خود، يعني‌ ايران‌ افتادم‌ و برحرمان‌ وطن‌ خود از نعمت‌ دريانوردي‌ و حكومت‌ بر اين‌ عنصر سيال‌ محزون‌ گشتم‌. متأسفانه‌ در عهدي‌ كه‌ ممالك‌ روي‌ زمين‌ بيش‌ از پيش‌ به‌اهميت‌ درياها واقف‌ شده‌ و بر سر تصرّف‌ يك‌ مشت‌ آب‌ شور، خونها مي‌ريختند و خاكها از دست‌ مي‌دادند، سرنوشت‌ ملت‌ ايران‌ به‌دست‌ پادشاهاني‌ طماع‌ و خودخواه‌ و غافل‌ افتاده‌ بود كه‌ ديدة‌ كوتاه‌بين‌ آنها از حدود «چشمه‌علي‌» و رودخانه‌ «جاجرود» دورتر نمي‌ديد. به‌شكار رفتند و سرسره‌بازي‌ كردند و بر عدة‌ زنان‌ و خواجه‌سرايان‌ افزودند و گذاشتند كه‌ دول‌ اروپا نه‌ تنها آبهاي‌ دوردست‌ را برادرانه‌ يا خصمانه‌ تقسيم‌ كنند، بلكه‌ به‌درياي‌ مخصوص‌ ايران‌ و راه‌ منحصر به‌فرد مملكت‌ آنها نيز وارد شوند، ودست‌ بي‌احترامي‌ دراز كنند. دريايي‌ كه‌ در اعماق‌ آن‌ گنجهاي‌ بي‌ پايان‌ خفته‌ و سطح‌ آن‌ گذرگاه‌ ذخاير و مصنوعات‌ روي‌ زمين‌ است‌، متأسفانه‌ هيچ‌ بهبودي‌ در اوضاع‌ ساحل‌ نشينان‌ خود خاصه‌ ايرانيان‌ بنادر حاصل‌ نكرده‌ است‌. ثروت‌ بي‌ پايان‌ از پيش‌ چشم‌ آنها مي‌گذرد و از دست‌ آنها عبور مي‌كند و ذرّه‌اي‌ احوال‌ معاش‌ و علمي‌ آنها خوبتر نمي‌شود. في‌الحقيقتاً چقدر تأسف‌آور است‌ و چقدر شبيه‌ است‌، وضع‌ ايرانيان‌ مقيم‌ بنادر و جزاير خليج‌ فارس‌ به‌ماهي‌ كه‌ در امثال‌ گويند، همواره‌ غريق‌ بحر است‌ و هميشه‌ خشك‌ لب‌ و آرزومند آب‌. در تمام‌ عالم‌ اشخاصي‌ كه‌ در ساحل‌ درياها هستند به‌زودي‌ توانگر مي‌شوند، اما روزبه‌روز اهالي‌ بنادر خليج‌فارس‌ گداتر مي‌گردند. زيرا كه‌ سياست‌ بي‌ عمق‌ و سبكسرانه‌ قاجاريه‌، اين‌ هموطنان‌ زحمتكش‌ ما را مزدور يا تماشاچي‌ اجانب‌ كرده‌ است‌.

   مثلاً اهل‌ بوشهر با تحمّل‌ گرماي‌ سخت‌ و هواي‌ بد، هنوز استطاعت‌ ندارند كه‌ كوچه‌هاي‌ شهرخود را پاك‌ و آباد سازند، و از دنياي‌ متمدني‌ كه‌ در دروازة‌ آن‌ قرار گرفته‌اند اندكي‌ استفاده‌ نمايند. اگر داخلة‌ خاك‌ امن‌ باشد، تمام‌ بنادر خليج‌ فارس‌ كم‌ و بيش‌ قابل‌ ورود به‌صدور مال‌التّجاره‌ و توقف‌ سفاين‌ هستند. نقص‌ اين‌ بندرگاهها علاوه‌ بر امنيت‌ داخله‌ و فقدان‌ راههاي‌ بزرگ‌ تجارتي‌ مخصوصاً يك‌ رشته‌ راه‌آهني‌ است‌ كه‌ اگر كشيده‌ شود و مركز بنادر را به‌بلاد معتبره‌ داخل‌ فلات‌ متصل‌ كند اهميت‌ خليج‌ فارس‌ و بنادر جنوبي‌ ايران‌ صد درجه‌ بيشتر خواهد شد.

   هواي‌ اين‌ قسمت‌ به‌قدري‌ گرم‌ است‌ كه‌ اگر چه‌ برج‌ عقرب‌ بود، در برازجان‌ همراهان‌ شب‌ را روي‌ بام‌ استراحت‌ كردند. درجة‌ حرارت‌ خليج‌ فارس‌ در تابستان‌ در بعضي‌ نقاط‌ چهل‌ و در بعضي‌ نواحي‌ پنجاه‌ درجه‌ سانتيگراد است‌. آب‌ خليج‌ فارس‌ از هر دريايي‌ شورتر است‌. اوضاع‌ زندگاني‌ و لباس‌ و ميزان‌ فكر و ذوق‌ اهل‌ بنادر به‌غايت‌ تأسف‌آور است‌. در اين‌ موقع‌ كه‌ قايق‌ متزلزل‌، ما را در ميان‌ آب‌ و هوا حركت‌ مي‌داد، در كمال‌ خلوص‌ از خداوند مسألت‌ نمودم‌ كه‌ مرا موفق‌ دارد، مطابق‌ آروزي‌ ديرين‌ خود، بنادر ايران‌ را آزاد و آباد كنم‌ و اين‌ خليج‌ پربركت‌ را كه‌ اكنون‌ ديوار زندان‌ ايران‌ محسوب‌ مي‌شود، مبدل‌ به‌دروازه‌اي‌ كنم‌ كه‌ ثروت‌ و علوم‌ و صنايع ‌دنياي‌ متمدن‌ از آن‌ به‌داخلة‌ مملكت‌ ورود نمايد.

   بالاخره‌ قايق‌ به‌سلامت‌ رسيد. از پلكان‌ به‌عرشه‌ كشتي‌ صعود كرديم‌. اما كثافت‌ و اندراس‌كشتي‌ و بوي‌ نفت‌ و گرد ذغال‌سنگي‌ كه‌ تازه‌ ريخته‌ بودند و سطح‌ كشتي‌ را سياه‌ كرده‌ بود، اسباب‌ انزجار خاطر شد. هر چند امر دادم‌ با تلمبه‌ شست‌ و شوي‌ كامل‌ كردند به‌قسمي كه‌ تامسافتي‌ آب‌ دريا قيرگون‌ شد. اما بوي‌ تعفّن‌ باقي‌ ماند. حركات‌ كشتي‌ نيز مزيد بر علت‌ گرديد. كم‌كم‌ هوا تاريك‌ و دريا منقلب‌ شد و همراهان‌ به‌كلي‌ از پاي‌ در آمدند و به‌ناخوشي‌ دريا و دوّار سر مبتلا شدند. دبير اعظم‌ و وزير پست‌وتلگراف‌ و قوام‌الملك‌ چنان‌ انقلابي‌ داشتند كه‌ حالتشان‌ رقّت‌انگيز بود. حتي‌ نمي‌توانستند كلاه‌ را از زمين‌ برداشته‌ بر سر بگذارند. عموماً درحال‌ اغما بودند. در اين‌ ميان‌ من‌ و وزير داخله‌ مقاومت‌ مي‌كرديم‌. از انقلاب‌ دريا، كاپيتن‌ متوحش‌ شد.

   دولت‌ ايران‌ در خليج‌ فارس‌، داراي‌ كشتي‌ قابلي‌ كه‌ لايق‌ دريانوردي‌ باشد نيست‌ و من‌ هم‌ عزم‌ كرده‌ بودم‌ كه‌ اگر قايق‌ كوچكي‌ هم‌ از مال‌ دولت‌ ايران‌ دست‌ بيايد، آن‌ را بر هر كشتي‌ ديگر ترجيح‌ داده‌ و در آن‌ مسافرت‌ كنم‌. اين‌ كشتي‌ كه‌ من‌ و اتباع‌ مرا مي‌برد و گرفتار امواج‌ ساخته‌، موسوم‌ است‌ به‌كشتي‌ مظفّري‌، و تقريباً زورقي‌ است‌ كه‌ اساساً براي‌ سير در دريا ساخته‌ نشده‌ و مخصوص‌ عبور از كانالها و رودخانه‌ها و تفرّج‌ در سواحل‌ است‌. با وجود كوچكي‌، اي‌ كاش‌ نو و پاكيزه‌ بود كه‌ در آن‌ صورت‌ به‌طيب‌ خاطر خود را به‌دريا مي‌سپرديم‌ ولي‌ كشتي‌ مزبور گويا كثيف‌ترين‌ سفينه‌اي‌ باشد كه‌ امروز در درياها و اقيانوسها در گردش‌ است‌. در و ديوار و روزنه‌هاي‌ آن‌ به‌غبار ذغال‌ و چربي‌ نفت‌ آغشته‌ است‌. و اگر شخصاً نمي‌ايستادم‌ و امر به‌شستن‌ نمي‌كردم‌ توقف‌ در آن‌ ميسر نبود. عفونت‌ كشتي‌ اگر هم‌ امواج‌ شبانه‌ ممّد آن‌ نمي‌شد براي‌ مريض‌ كردن‌ مسافرين‌ كفايت‌ مي‌كرد.

   جاي‌ تشكر است‌ كه‌ در خط‌سير ما هيچ‌ كشتي‌ بزرگ‌ و با مهابتي‌ ملاقات‌ نشد كه‌ حقارت‌كشتي‌ ما را نمايانتر سازد والا تجسم‌ حقارت‌ كشتي‌ از نقطه‌نظر مملكت‌ شايد تأثيراتش‌ براي‌ من‌ زيادتر بود از اين‌ ابتلايي‌ كه‌ در قبّة‌ دريا داشتم‌. خاصيت‌ موجود زنده‌ و نشوونماي‌ عالم‌ در ميل‌ به‌توسعه‌ و ترقّي‌ است‌. فوق‌العاده‌ تأسف‌خيز است‌، كه‌ در تمام‌ دوره‌ سلطنت‌ قاجاريه‌، كسي‌ به‌فكر تهيّه‌ چند كشتي‌ معتبر در اين‌ گذرگاه‌ مهم‌ نيفتاده‌، امر اين‌ شريان‌ بزرگ‌ تجارتي‌ را مهمل‌ گذاشتن‌ و به‌تفرّج‌ در چمن‌ سلطانيه‌ و شكار جرگه‌ اطراف‌ تهران‌ و عشرت‌ «عشرت‌آباد» پرداختن‌ شخص‌ را متعجب‌ و خشمناك‌ مي‌كند. آيا مي‌شود خليج‌ فارس‌ را فراموش‌ كرد؟ واقعاً زمامدار مملكت‌ چقدر بايد در خواب‌ باشد كه‌ اين‌ موقع‌ مهم‌ را نبيند!

   خليج‌ فارس‌ را اولين‌ عرصه‌ كشتيراني‌ انسان‌ بايد دانست‌. از كشفيات‌ و حفريات‌ بحرين‌ و حوالي‌ بوشهر معلوم‌ شده‌ است‌ كه‌ بيش‌ از هزار سال‌ قبل‌ از ميلاد در خليج‌ فارس‌ مؤسسات‌ بحرپيمايي‌ داير بوده‌ است‌. از عهدي‌ كه‌ اولين‌ دولت‌ مقتدر در حدود خليج‌ فارس‌ تشكيل‌ شده‌ است‌ تا امروز هيچ‌ پادشاه‌ دورانديش‌ و ترقّي‌طلبي‌ از ياد خليج‌ فارس‌ غافل‌ نبوده‌ است‌. در تاريخ‌ عالم‌، نخستين‌ اسمي‌ كه‌ از دريا برده‌ مي‌شود ذكر اين‌ خليج‌ است‌. قريب‌ چهارهزار سال‌ قبل‌ از ميلاد پادشاهان‌ كلده‌ در اين‌ دريا كشتي‌ رانده‌ و حتي‌ به‌بحر عمان‌ نيز دست‌ انداخته‌اند. تجارتي‌ كه‌ در عهد فنيقيها و بابليها در اين‌ بحر مي‌شده‌ بي‌اهميت‌ نيست‌. امتعه‌ آسياي‌ جنوبي‌ از اين‌ راه‌ به‌بازارهاي‌ اروپاي‌ جنوبي‌ نقل‌ مي‌شد. داريوش‌ كبير سطح‌ خليج‌ فارس‌ را از سفاين‌ ايران‌ مستور نمود و اسكندر در سيصدوبيست‌وپنج‌ قبل‌ از ميلاد وقتي‌ به‌كنار «سند» رسيد «نثاركوس‌» اميرالبحر خود را امر داد كه‌ بحر عمان‌ و خليج‌ فارس‌ را گردش‌ كند. او نيز از «سند» تا شط‌العرب‌ را متهورانه‌ سياحت‌ كرد. «تراژان‌» سردار رومي‌ بعد از غلبه‌ بر آسياي‌ غربي‌ بي‌اختيار خود را به‌خليج‌ فارس‌ رسانيده‌ و در آن‌ به‌كشتي‌راني‌ مشغول‌ شد. در عهد ساسانيان‌، ايـن‌ گذرگاه‌ مهم‌، تجارت‌ دنياي‌ متمدن‌ را از روي‌ سينه‌ خود عبور مي‌داد و از اقصـاي‌ آسيا،

اجناس‌ مختلفه‌ در آن‌ وارده‌ شده‌ و در انتهاي‌ خليج‌ به‌دست‌ كاروان‌ و قوافل‌ سپرده‌ مي‌شد.

   بيدارترين‌ ملت‌ آنهايي‌ بوده‌اند كه‌ بيشتر به‌خليج‌ فارس‌ اعتنا مي‌كرده‌اند. تذكّر تاريخ‌ اين‌ دريا نكته‌ فوق‌ را ثابت‌ مي‌سازد. دولت‌ ايران‌ در زماني‌ كه‌ تاريخش‌ روشن‌ است‌، توجّهاتش‌ به‌طرف‌ اين‌ آبها جزرومد غريبي‌ داشته‌ است‌. مدّ آن‌ در عهد جلوس‌ پادشاهان‌ توانا، مثل‌ سلاطين‌ اول‌ و سوم‌ صفويه‌ و قهرمان‌ افشار و جزر آن‌، در ادوار ضعف‌آور شاه‌ سلطان‌حسين‌ و قاجاريه‌ است‌. توجه‌ دول‌ دريانورد اروپا به‌خليج‌ فارس‌ در عهد صفويه‌ شروع‌ شد. تجارت‌ اين‌ دريا، خاصه‌ ابريشم‌ ايران‌، رشته‌اي‌ بود كه‌ تجار طماع‌ را به‌اين‌ دريا مي‌كشيد. در عهد شاه‌اسمعيل‌ اول‌، پرتغاليها كه‌ ملاح‌ و سياح‌ معروفشان‌ «واسكودگاما» پيشرو دريانوردان‌ عهد بود، به‌خليج‌ فارس ‌راه‌ يافتند. در 913 «آلفونس‌ دالبوكرك‌» با سفينه‌اي‌ چند به‌«مسقط‌» وارد شده‌ سپس‌ شهر«هرمز» را به‌دادن‌ ماليات‌ ساليانه‌ مجبور كرده‌ و بعدها آنجا را كاملاً قبضه‌ نمود و محل‌ قلاع‌ نظامي‌ و استحكامات‌ كرد. بنا بر قول‌ مورخين‌ اروپايي‌ در اين‌ زمان‌ «هرمز» چهل‌هزار سكنه‌ داشته‌ است‌. پرتغاليها بعد از تصرف‌ اين‌ موقع‌ مهم‌، كه‌ مركز عمليات‌  نظامي‌ و تجارتي‌ آنها شد، به‌تدريج‌ كه‌ تمام‌ بنادر و سواحل‌ خليج‌ ايران‌، خاصه‌ نقطه‌اي‌ كه‌ امروز بندرعباس‌ نام‌ دارد. و پرتغاليها آن‌ را «كامبرون‌» خواندند غلبه‌ نمودند، و بيش‌ از يك‌ قرن‌ صاحب‌ اختيار خليج‌ فارس ‌شده‌ و هيچ‌ كشتي‌ را بدون‌ دادن‌ باج‌، رخصت‌ ورود و خروج‌ نمي‌دادند.

   قدرت‌ آنها به‌درجه‌اي‌ رسيد كه‌ تا مسافتي‌ در داخله‌ مملكت‌ هم‌ دخالت‌ كرده‌ و حکام را به‌انقياد خود وامي‌ داشتند و دولت‌ صفويه‌ را به‌چيزي‌ نمي‌شمردند.

   شاه‌عباس‌ بعد از نظم‌ داخله‌ متوجه‌ درياي‌ فارس‌ شد و به‌معاضدت‌ دولت‌ انگليس‌ كه‌ در اين‌ وقت‌ حاضر براي‌ شركت‌ در جنگ‌ و طرد پرتغاليها شده‌ بود، بر سواحل‌ خليج‌ فارس‌ حمله‌ برد. در 1023 داودخان‌ حاكم‌ فارس‌ را به‌تصرّف‌ بندرعباس‌ گماشت‌ و در 1031 با انگليس‌ عهدنامة‌ مفيدي‌ بست‌. دو ماه‌ تمام‌ حصار «هرمز» محصور بود. ايرانيها در اين‌ جنگ‌ به‌قدري‌ رشادت‌ و لياقت‌ بروز دادند كه‌ امروز من‌ از تذكر آن‌ به‌وجد آمده‌ سختيهاي‌ اين‌ كشتي‌ كثيف‌ و درياي‌ منقلب‌ را فراموش‌ مي‌كنم‌. ايراني‌ در هر عهدي‌ كه‌ قائد توانايي‌ دارد، تواناست‌ و روزي‌ كه‌ دولتش‌ ضعيف‌ است‌، ضعيف‌ و عبارت‌ «الناس‌ علي‌ دين‌ ملوكهم» بيش‌ از همه‌ جا در ايران‌ مصداق‌ پيدا مي‌كند. اين‌ اسباب‌ تأسف‌ است‌ زيرا كه‌ من‌ ميل‌ دارم‌ ملتي‌ كه‌ امروز به‌خدمت‌ آن‌ قيام‌ كرده‌ام‌، ثبات‌ خلق‌ و استقلال‌ ذات‌ و اعتماد بر نفس‌ داشته‌ باشد، تا بيشتر فرمانده‌ از فكر و شمشيرش‌ استفاده‌ كند و مملكت‌ سعادتمندتر باشد. اما چه‌ چاره‌، كه‌ سلاطين‌ سلف‌، باب‌ هر قسم‌ تعليم‌ را جز درويشي‌ و عيّاشي‌ و لاقيدي‌ بر روي‌ خلق‌ بستند، و از اعمال‌ ناشايست‌ و سستي‌ ارادة‌ خود درس‌ بسيار وخيمي‌ به‌مردم‌ دادند. سابقاً اشاره‌ كردم‌ كه‌ در فاصلة‌ قليل‌ ميان‌ عهد شاه‌سلطان‌حسين‌ و نادر، چگونه‌ ملت‌ ايران‌ از حضيض‌ سستي‌ به‌اوج‌ قدرت‌ و توانايي‌ رسيد. اوضاع‌ خليج‌ فارس‌ هم‌ مثل‌ اخلاق‌ ملت‌ ايران‌ بود.

   شاه‌عباس‌ قريب‌ چهارصد توپ‌ از قلعة‌ هرمز گرفت‌. پرتغاليها تسليم‌ شدند و تمام‌ متصرفات‌ و مؤسسات‌ و قلاع‌ خود را به‌ايران‌ واگذاشتند، به‌استثناي‌ صيد مرواريد در بحرين‌ و حق‌ گمرك‌ در جزيره‌ قشم‌. و شاه‌ به‌شرط‌ آنكه‌ فقط‌ تاجر باشند و در سياست‌ وارد نگردند، به‌آنها اجازه‌ اقامت‌ داد و قلاع‌ آنها را محل‌ ساخلو ايران‌ ساخت‌. حتي‌ انگليسيها را هم‌ با آن‌ همه‌ مساعدت‌كه‌ به‌وسيله‌ بحريه‌ خود كرده‌ بودند درخليج‌ فارس‌، تصرف‌ و اختياري‌ نداد چون‌ برافراشتن‌ بيرق‌، خاص‌ دولت‌ ايران‌ بود، شاه‌ اجازه‌ داد كه‌ دولت‌ انگليس‌ هم‌ فقط‌ يك‌ بيرق‌ بلند كند.

   بعد از شاه‌عباس‌ تدريجاً ايران‌ خليج‌ خود را فراموش‌ نمود و اعراب‌ آن‌ سوي‌ مرز دست‌ تطاول‌ دراز كرده‌ در آب‌ و در خشكي‌ به‌دزدي‌ و راهزني‌ مشغول‌ گشتند و عمال‌ دولت‌ را بي‌اختيار ساختند. نادرشاه‌ با نظر دوربين‌ خود اهميت‌ خليج‌ فارس‌ را دريافت‌ و چون‌ ملت‌ ايران‌ تاج‌ پادشاهان‌ خود را به‌او تقديم‌ كرد، بدواً به‌دريا روي‌ آورد. تمام‌ سواحل‌ و جزاير خليج‌ فارس ‌را منقاد نمود. اين‌ پادشاه‌ اگر مجال‌ مي‌يافت‌، بحريه‌ صحيحي‌ ايجاد مي‌نمود. مقدمات‌ آنرا به‌اين‌ ترتيب‌ فراهم‌ آورد كه‌ در شمال‌ و جنوب‌ كارخانه‌ كشتي‌سازي‌ ايجاد كرد و از مازندران‌ به‌بنادر، چوب‌ حمل‌ مي‌نمود و استادان‌ انگليسي‌ را براي‌ تعليم‌ و تربيت‌ ايرانيان‌ اجير كرد و قرب ‌سي‌ كشتي‌ جنگي‌ در خليج‌ فارس‌ به‌حركت‌ آورد و پرتغاليها و هنديها و انگليسيها را مزدور سفاين ايران‌ ساخت‌ تا ايرانيان‌ عملاً دريانوردي‌ بياموزند. اما چه‌ سود كه‌ دورة‌ اقتدار اين‌ شاه‌ طولي‌ نكشيد. با رفتن‌ او، كشتيها نيز پراكنده‌ و تارومار گرديد و دولت‌ قاجار كه‌ بعد از دولت‌ كم‌ دوام‌ زنديه‌ تثبيت‌ يافت‌، از آن‌ بحريه‌ كه‌ شالوده‌اش‌ ريخته‌ شده‌ بود، نتوانست‌ استفاده‌ كند وحتي‌ بقاياي‌ آن‌ را جمع‌ آورد. يكي‌ از سياحان‌ اروپا كه‌ يك‌ قرن‌ بعد از نادر به‌بنادر آمده‌ گويد « در سواحل‌ ايران‌ استخوانبدي‌ كشتيهاي‌ عهد نادر را ديدم‌ كه‌ چون‌ مال‌ بي‌صاحب‌ ريخته‌ وپاشيده‌ بود و محافظ‌ و مراقبي‌ نداشت‌.»

   در ضمني‌ كه‌ اوراق‌ تاريخ‌ خليج‌ فارس‌ را از پيش‌ نظر مي‌گذرانم‌ بار ديگر سيماي‌ محبوب‌ كريم‌خان‌ پيش‌ چشمم‌ مجسم‌ مي‌شود. اين‌ سلطان‌ را من‌ دوست‌ دارم‌ و بي‌اندازه‌ احترام‌ مي‌كنم‌ زيرا كه‌ بعد از شاه‌عباس‌ و نادر، و شايد بهتر از اين‌ دو پادشاه‌، راه‌ ترقي‌ مملكت‌ را دريافته‌ بود و از اين‌ جهت‌ هم‌ّ خود را به‌توسعة‌ تجارت‌ و صنعت‌ مصروف‌ مي‌كرد.

   در اوضاع‌ خليج‌ فارس‌ مهر مخصوص‌ اخلاق‌ او پديدار است‌. زيرا كه‌ بعد از مصفا كردن‌ ايران‌ از وجود رقباي‌ خود، بي‌تأمل‌ به‌خليج‌ فارس‌ روي‌ آورد. خارجيان‌ را نوازش‌ كرد و آنها را به‌تجارت‌ تشويق‌ نمود و آزادي‌ بخشيد، اما در تحت‌ نظر عمال‌ ايراني‌، تا جز به‌تجارت‌ نپردازند.

جزيره‌ خارك‌

جزيره‌ خارك‌

 ‌

   هلانديها كه‌ از هرج‌ومرج‌ قبل‌ از كريم‌خان‌ استفاده‌ كرده‌ از بصره‌ به‌جزيره‌ خارك‌ كه‌ اكنون‌ كشتي‌ ما از نزديكي‌ آن‌ مي‌گذرد، آمدند و استحكاماتي‌ ساختند. اين‌ جزيره‌ در ده‌فرسخي‌ شمال‌ غربي‌ بوشهر است‌. يك‌ فرسخ‌ و نيم‌ طول‌ و يك‌ فرسخ‌ عرض‌ دارد. در محصول‌ مرواريد، اين‌جزيره‌ رقيب‌ بحرين‌ است‌. ماهي‌ و گچ‌ نيز از مال‌التجاره‌هاي‌ آنجاست‌. مرواريد خارك‌ در صلابت‌ و سفيدي‌ بر مرواريد بحرين‌ و «سرنديب‌» ترجيح‌ دارد. عدة‌ سكنة‌ آن‌ را در آن‌ عهد، دوازده‌هزار نفر نوشته‌اند. بيشتر سنّي‌ هستند. شغلشان‌ تجارت‌ و ملاحّي‌ و صيد مرواريد است‌ اما كريم‌خان‌، خارك‌ را از آنها گرفته‌، به‌فرانسويها بخشيد كه‌ به‌تجارت‌ مشغول‌ باشند. فرانسويها مواظبت‌ كاملي‌ در آنجا نكردند و بعدها در عهد قاجاريه‌، انگليسيها به‌خيال‌ تصرف‌ آن‌ افتادند، زيرا كه‌ موقعيت‌ نظامي‌ مهمي‌ دارد. دو مرتبه‌ در موقع‌ جنگهاي‌ هرات‌ اين‌ جزيره‌ را ايستگاه‌ نظامي‌  كردند و مأمورين‌ و اموال‌ خود را از بوشهر به‌آنجا نقل‌ نمودند، ليكن‌ بعد از «مصالحه‌پاريس‌» آنجا را تخليه‌ كردند. در مقابل‌ جزيره‌ خارك‌، جزيره‌ خاركو است‌ كه‌ زمستانها غالباً غيرمسكون‌ و تابستانها منزلگاه‌ ماهيگيران‌ است‌.

عهد قاجاريه‌

‌‌

عهد قاجاريه‌

 ‌

   دوره‌ قاجاريه‌ شروع‌ شد. انگليسيها با شيوخ‌ متمرّد قراردادهايي‌ بستند. دولت‌ ايران‌ به‌انگليسيها حق‌ داد، كه‌ در موقع‌ لزوم‌، براي‌ مرمت‌ كردن‌ كشتيهاي‌ خود، در ساحل‌ ايران‌ قدم‌گذارند. ناپلئون‌ كه‌ از اقصاي‌ اروپا بهتر از فتحعلي‌شاه‌ به‌اهمّيت‌ خليج‌ فارس‌ آگاه‌ بود خواست‌ از وضع‌ جغرافياي‌ اين‌ معبر معتبر استفاده‌ كند. پس‌ با دربار قاجاريه‌ وارد گفتگو گرديد. اماحكومت‌ ايران‌ به‌قدري‌ نالايق‌ بود كه‌ از اين‌ فرصت‌ بي‌نظير استفاده‌ مهمي‌ نكرد، و درباريان‌ كه‌ از برق‌ طلاي‌ روس‌ و انگليس‌ خيره‌ بودند نتايجي‌ را كه‌ مي‌شد از رقابت‌ اين‌ دول‌ اروپايي‌ نصيب‌ دولت‌ ايران‌ گردد و به‌مساعدت‌ فرانسه‌ بحريه‌ ايران‌ قوت‌ بگيرد، هيچ‌ در نظر نياوردند و كار به‌جايي‌ كشيد كه‌ دولت‌ از اين‌ دريا در حقيقت‌ محروم‌ ماند و خارجيان‌، حتي‌ در عهدنامه‌هايي‌ كه‌ ميان‌ خود مي‌بستند، لازم‌ نمي‌دانستند آب‌ خليج‌ فارس‌ را هم‌ تقسيم‌ كنند. زيرا كه‌ آن‌ را اصلاً مال‌ دولت‌ ايران‌ نمي‌خواستند بدانند كه‌ محتاج‌ به‌تقسيم‌ باشد.

   دولت‌ انگليس‌ بعد از آنكه‌ در محاصرة‌ هرات‌ كاميابي‌ را با ايران‌ ديد، قشوني‌ در بوشهر پياده‌ كرد تا ايران‌ متوجه‌ جنوب‌ شود، و از هرات‌ كه‌ دروازة‌ هندوستانش‌ مي‌گفتند، صرفنظر نمايد. از آن‌ وقت‌ تا كنون‌ اين‌ دولت‌ از خليج‌ فارس‌ صرفنظر نكرده‌ است‌. ادارات‌ آنها، خاصه‌ تلگرافخانه‌هاي‌ بنادر، ملجاء ناراضيها و بست‌ فراريان‌ شد. به‌وسيله‌ كمپاني‌ لينچ‌، كشتيراني‌خليج‌ فارس‌ را به‌خود انحصار داد و هفت‌ خط‌ مهم‌ داير كرد. در اول‌ قرن‌ بيستم‌ از سه‌ ميليون‌ ليره‌ قيمت‌ صادرات‌ خليج‌ فارس‌، قريب‌ چهل‌ هزار تومان‌ فقط‌ سهم‌ ساير ملل‌ بود. مأمورين‌ سياسي‌ در مسقط‌ و كويت‌ و جزاير بحرين‌ و بوشهر و بندرعباس‌ مقام‌ دارند كه‌ مواظب‌ منافع‌ انگليس‌اند. تقريباً تمام‌ تجارت‌ رود كارون‌ متعلق‌ به‌انگلستان‌ و مستعمرات‌ آن‌ است‌.

   بديهي‌ است‌ به‌واسطه‌ مخازن‌ سرشار نفتي‌ كه‌ در ايران‌ موجود است‌ و فعلاً استخراج‌ مي‌شود، مي‌توان‌ گفت‌، شركتهاي‌ ايراني‌ اگر در خليج‌ فارس‌ تشكيل‌ شود، هميشه‌ بار براي‌ حمل‌خارجه‌ كه‌ عبارت‌ از مواد نفتي‌ باشد، دارا خواهد بود و حقيقتاً مورد تأسف‌ است‌ كه‌ تا به‌حال‌ سرمايه‌ داران‌ ايراني‌ اين‌ نكته‌ را در نظر نگرفته‌اند. به‌همين‌ ملاحظه‌، من‌ كه‌ هميشه‌ علاقه‌ تامي ‌به‌توسعة‌ اقتصاديات‌ و تجارت‌ ايران‌ داشته‌ و دارم‌ به‌تجار ايراني‌ خاطرنشان‌ كرده‌ام‌ كه‌ بايد در فكر تكميل‌ مؤسسات‌ تجارتي‌ خود بوده‌، اسباب‌ كار را مستقلاً فراهم‌ سازند.

فوت‌ فرصت‌

فوت‌ فرصت‌

  در نوشتن‌ اين‌ سطور، قصدم‌ تحرير گزارش‌ يوميه است‌ و ابداً ميل‌ ندارم‌ به‌اشخاص‌ و دودمانها تعرض‌ بكنم‌. ولي‌ چه‌ بايد كرد كه‌ هر قدمي‌ برمي‌دارم‌، علامتي‌ از تن‌پروري‌ و بيفكري‌ و خرابكاريهاي‌ عمدي‌ تخت‌نشينان‌ قاجار حكايت‌ مي‌كند. سلطنت‌ پنجاه‌ساله‌ ناصرالدين‌ شاه‌، كه‌ قاجاريه‌ او را گل‌ سرسبد و درّة‌التّاج‌ خود مي‌دانند، تصادف‌ كرده‌ بود، با جنبش‌ علم‌ و صنعت‌ ممالك‌ متمدنة‌ كرة‌ ارض‌ كه‌ با نهايت‌ سعي‌ و جدّ، خود را از سلاح‌ دانش‌ و فنون‌ مختلفه‌ مسلّح‌ و مجهّز مي‌كردند.

   نوع‌ بشر در قرن‌ نوزدهم‌ ميلادي‌ شتاب‌ و دقّتي‌ كه‌ در پيش‌رفتن‌ و ترقّي‌ كردن‌ نشان‌ مي‌داد، شبيه‌ بود به‌شخصي‌ كه‌ پنجاه‌ سال‌ در خواب‌ غفلت‌ باشد و بخواهد در پنج‌ روز باقي‌، تلافي‌ مافات‌ كند. در اين‌ قرن‌ مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ انسان‌ به‌قدر تمام‌ دورة‌ ايجاد خود، صرف‌ قوه‌ و ابراز كوشش‌ كرده‌ است‌. ملل‌ متنوعه‌ سعي‌ داشتند كه‌ در آخرين‌ مسابقه‌ از يكديگر باز نمانند و بيش‌ از همسايگان‌ خود به‌وسعت‌ خاك‌ و آب‌ و استقرار نظم‌ و توسعه‌ تمدن‌ و ترقّي‌ سرزمين‌ خود بيفزايند. رفتند و رسيدند به‌جايي‌ كه‌ نه‌تنها باعث‌ آسايش‌ خودشان‌ است‌، بلكه‌ افتخار نوع‌ بشراست‌.

   در بحبوحة‌ اين‌ گيرودار، شاهنشاه‌ ايرانمدار نه‌ تنها به‌خود تكاني‌ نداد، عالماً و عامداً با طرز ريا و سالوس‌ و خوابهاي‌ خرگوشي‌ چنان‌ پشت‌پايي‌ بر اين‌ مملكت‌ زد كه‌ ذرات‌ آن‌ را فقط‌ در ديار بدبختي‌ يا سرزمين‌ عدم‌ بايد جست‌وجو نمود! من‌ منتظرم‌ كه‌ ايران‌ بحريه‌ داشته‌ باشد. غريب‌ خيالي‌ و عجب‌ انتظاري‌!  كسي‌ كه‌ اوضاع‌ آنروز را در مقابل‌ خود ببيند و آگاه‌ باشد كه‌ درآن‌ نيم‌قرن‌ منحوس‌، چه‌ بلايي‌ بر سر خليج‌ فارس آمده‌ است‌، آيا باز متوقّع‌ مشاهده‌ بحريه‌ درخليج‌ فارس‌ بايد باشد؟

   بهتر آنكه‌ از اين‌ موضوع‌ نيز صرفنظر كنم‌، زيرا كه‌ خون‌ جاري‌ مي‌شود از چشم‌ اشخاصي‌ كه‌ به‌تعصّب‌ ملي‌ آشنا بوده‌ و صفحه‌ خليج‌ فارس‌ را با اين‌ نقوش‌ ننگ‌ ببينند. خداي‌ را شكر كه‌ من‌ موفق‌ شدم‌ قشون‌ بيگانگان‌ را از بنادر خارج‌ كنم‌، و بيرق‌ شيروخورشيد را بر سواحل‌ جنوب‌ ايران‌، نصب‌ نمايم‌. خداي‌ را شكر كه‌ همين‌ زورق‌ معيوب‌ كه‌ خود ايستاده‌ و دادم‌ تعميرش‌ كردند، زورقي‌ است‌ كه‌ نسيم‌ دريا بيرق‌ شيروخورشيد را بر فراز آن‌ به‌اهتزاز در مي‌آورد. در اين‌صورت‌ هيچ‌ اهميّت‌ ندارد كه‌ من‌ و همراهانم‌ دراين‌ سفينه‌ مريض‌ شويم‌ و يا در قلب‌ دريا جاي‌ كنيم‌.

خطر

‌‌

خطر

   شب‌ قبل‌ از عزيمت‌ از بوشهر، خبر كتبي‌ محرمانه‌ از يكي‌ از مبادي‌ مهمه‌ رسيد و دبير اعظم‌ به‌من‌ ارائه‌ داد كه‌ شيخ‌خزعل‌ از تجهيزات‌ قشون‌، سخت‌ نگران‌ است‌ و قواي‌ خود را در سر راهها تمركز داده‌ است‌ و مي‌داند كه‌ براي‌ فرماندة‌ كل‌ قوا، خط‌سيري‌ جز بندر بوشهر به‌بندر ديلم‌ نيست‌، و مجبورم‌ به‌ذلّت‌سواري‌ كشتي‌ مظفّري‌ تن‌ در دهم‌، و شيخ‌ هم‌ از ساعت‌ حركت‌ من‌ آگاه‌ است‌. آخرين‌ تدبيرش‌ اينكه‌ يك‌ كشتي‌ بزرگ‌ جنگي‌ روانه‌ كرده‌ و با يك‌ ضربة‌ توپ‌، كشتي ‌ضعيف‌ و كوچك‌ مرا واژگون‌ سازد، يا مرا اسير كرده‌ به‌هر جا مي‌خواهد ببرد. قبل‌ از وصول‌ اين‌ راپرت‌ خودم‌ نيز به‌اين‌ فكر افتاده‌ بودم‌ و راپرتهاي‌ ديگري‌ هم‌ به‌من‌ رسيده‌ بود. واقعاً براي‌ غلبة‌ خود، خوب‌ نقشه‌ كشيده‌ بود.

   مقامات‌ سياسي‌ هم‌ اين‌ تهديد و تخويف‌ را كرده‌ بودند. اخباري‌ هم‌ كه‌ مي‌رسيد اين‌ خيال‌ را تأكيد مي‌كرد. معذلك‌ عالماً و عامداً خود را در اين‌ مهلكه‌ انداخته‌ و از عزم‌ خود صرفنظر ننموده‌، صلاح‌ مملكت‌ را بر جان‌ و مال‌ خود ترجيح‌ دادم‌ و وارد اين‌ زورق‌ پوسيده‌ و درياي‌ مخوف‌ شدم‌. خيلي‌ مسرورم‌ كه‌ جز من‌ و رئيس‌ دايرة‌ تحريرات‌ من‌، كسي‌ از اين‌ موضوع‌ سابقه‌ نداشت‌، والاّ بيشتر مضطرب‌ و آشفته‌ مي‌شدند. در اين‌ كشتي‌ جز من‌ و قريب‌ بيست‌ نفر كه‌ همراهم‌ بودند، كسي‌ وجود نداشت‌. چون‌ كشتي‌ مخصوص‌ سفر دريا نبود، توپ‌ و وسايل‌ دفاعيه‌ نداشت‌. واقعاً اين‌ اقدام‌ من‌ يك‌ جانبازي‌ غيرعادي‌ بود در راه‌ عظمت‌ مملكت‌.

   شيخ‌خزعل‌ را نديده‌ بودم‌، ولي‌ قيافه‌ او را در عكسش‌ ديده‌ و تحت‌ دقّت‌ قرار داده‌ بودم‌ و مي‌دانستم‌ كه‌ با قيافه‌هاي‌ جنگي‌ متفاوت‌ است‌، و حدس‌ مي‌زدم‌ كه‌ اعمال‌ قشون‌ فاتح‌ من‌ در اكناف‌ مملكت‌ و اين‌ سيلابي‌ كه‌ فعلاً به‌اطراف‌ و نواحي‌ او جاري‌ كرده‌، قدرت‌ او را تهديد نموده‌ام‌. مجال‌ و قوة‌ انديشيدن‌ اينگونه‌ تدابير را ندارد.

   به‌علاوه‌ متموّل‌ است‌ و داراي‌ ثروت‌ گزاف‌، و شخص‌ توانگري‌ كه‌ سنگ‌ ديگران‌ به‌سينه‌ زده‌ و در همان‌ حال‌ جواهر و نقدينه‌ خود را هم‌ از دسترس‌ حوادث‌ محفوظ‌ دارد، غير از كسي‌ است‌ كه‌ با يك‌ عقيده‌ خلل‌ناپذيري‌ در راه‌ مملكت‌ حاضر به‌جانبازي‌ و فداكاري‌ شده‌ است‌. با تكيه‌ به‌توجهات‌ خداوند متعال‌ و شمشير درخشان‌ خود هيچ‌ يك‌ از اين‌ اخبار و تهديدات‌ داخلي‌ وخارجي‌ را اهميت‌ نداده‌، وارد دريا شدم‌ و به‌سلامت‌ در بندر ديلم‌ پياده‌ گرديدم‌. آنچه‌ بر من‌ و همراهان‌ گذشت‌ اهميت‌ ندارد. از روز اول‌ خير و صلاح‌ مملكت‌ در ساية‌ زحمت‌ و فداكاري‌ و شهامت‌ اهل‌ آن‌ حفظ‌ شده‌ است‌، و من‌ هم‌ همين‌ اصول‌ قطعي‌ را بايد همواره‌ در نظر داشته‌، روي‌ پاي‌ خود ايستاده‌، به‌بازوي‌ خود تكيه‌ كنم‌. فرضاً در دريا غرق‌ مي‌شديم‌ و مملكت‌ آن‌ فايده‌اي‌ را كه‌ بايد، از جانبازي‌ ما نمي‌برد. ولي‌ تاريخ‌ اسم‌ ما را به‌وظيفه‌شناسي‌ ثبت‌ نمي‌كرد.

در سرزمين‌ الام‌

در سرزمين‌ الام‌

 ‌

پنجشنبه‌ پنجم‌ قوس‌

   مقارن‌ ظهر بندر ديلم‌ از دور نمايان‌ شد و برق‌ شعف‌ از چشم‌ اطرافيان‌ من‌ درخشيد. همه‌ دورنمای عمارات‌ را با آنكه‌ از گل‌ و خشت‌ خام‌ است‌ به‌يكديگر نشان‌ داده‌ و يكديگر را تبريك‌ مي‌گفتند.

   در يك‌ فرسخي‌ بندر، كشتي‌ ايستاده‌ و نتوانست‌ پيشتر برود. زورقي‌ لازم‌ بود كه‌ ما را به‌ساحل‌ برساند. در اين‌ وقت‌ باز مقدمات‌ انقلاب‌ دريا كه‌ تازه‌ آرام‌ شده‌ بود، شروع‌ شد. امواج‌ كف‌آلود از هر طرف‌ برخاست‌ و در سطح‌ دريا گاهي‌ پنج‌ ذرع‌ بالا و گاهي‌ پنج‌ ذرع‌ پايين‌ مي‌آمد. در ميان‌ اين‌ تلاطم‌ بايستي‌ كشتي‌ را ترك‌ گفته‌ به‌زورق‌ سوار شويم‌. كاپيتن‌ در زورق‌ جاي‌ گرفت‌ و من‌ فوراً همراهان‌ دل‌باخته‌ را به‌وسط‌ زورق‌ كشيدم‌. زورق‌ جدا شد و در تصادف‌ با هر يك‌ از امواج‌ طوري‌ بالا و پايين‌ مي‌رفت‌ كه‌ حقيقتاً وحشتناك‌ بود. دريا با زورق‌ بازي‌ مي‌كرد و از اين‌ طرف‌ به‌آن‌ طرف‌ پرتابش‌ مي‌نمود و ما تسليم‌ رب‌النوع‌ دريا شده‌ و دل‌ بر غرق‌ نهاديم‌. در اينجا قعر دريا از ده‌ الي‌ بيست ذرع‌ عمق‌ داشت‌. امواج‌ ساحلي‌ هم‌ كه‌ به‌شدّت‌ معروف‌ است‌، بيشتر اسباب‌ نگراني‌ بود. به‌هر حال‌ اين‌ يك‌ فرسخ‌ هم‌ طّي‌ شد. در بين‌ راه‌ صحبت‌ مي‌كردم‌ و مي‌خنديدم‌ تا حواس سايرين‌ را جلب‌ نموده‌، نگذارم‌ به‌اطراف‌ خود متوجه‌ باشند. در نزديكي‌ بندر، زورق‌ هم‌ ايستاد. چند نفر حاضر شدند كه‌ ما را به‌دوش‌ كشيده‌ به‌خشكي‌ برسانند. اين‌ هم‌ خالي‌ از زحمت‌ نبود و عاقبت‌ مركوبهاي‌ مختلف‌ را ترك‌ كرده‌ به‌خشكي‌ رسيده‌ قلباً خدا را شكرگزار شديم‌ و زورق‌ را امر دادم‌ ببرند و بقيه‌ همراهان‌ را بياورند.

نشان‌ دولت‌

‌‌

نشان‌ دولت‌

 ‌

   در ساحل‌ چيز مضحكي‌ كه‌ ديدم‌ اين‌ بود كه‌ كاپيتن‌ به‌خاك‌ افتاده‌ شكر خداوند را به‌جاي‌ آورد. چون‌ به‌او نزديك‌ شدم‌، برخاست‌ نشان‌ درجه‌ اول‌ خارجه‌ را از من‌ تقاضا كرد. سبب‌ پرسيدم‌. معلوم‌ شد همان‌ وقت‌ كه‌ ما سوار شديم‌، كشتي‌ از دوجانب‌ سوراخ‌ بوده‌، و او رخنه‌ها را مسدود ساخته‌ و در تمام‌ راه‌ بيم‌ داشته‌ است‌ كه‌ رخنه‌ باز شده‌، آب‌ وارد گردد و كشتي‌ به‌قعر دريا فرو رود. مخصوصاً در حوالي‌ نصف‌شب‌ كه‌ باد و طوفان‌ شروع‌ شد، مي‌گفت‌ دومرتبه‌ نزديك‌ آمدم‌ كه‌ مطلب‌ را بگويم‌ اما چون‌ مشغول‌ تحرير بوديد، جرئت‌ تكلم‌ نكردم‌. يك‌ساعت‌ بعد از نصف‌شب‌، صداي‌ شكستن‌ يكي‌ از چرخهاي‌ كشتي‌ به‌گوش‌ رسيد. يقين‌ كردم‌ كار تمام‌ است‌ و همه‌ طعمة‌ ماهي‌ شده‌ايم‌. فوراً زورق‌ كوچك‌ را از كشتي‌ جدا نمودم‌.

   به‌خاطرم‌ آمد كه‌ درست‌ همان‌ اوقات‌ صدايي‌ شنيده‌ بودم‌، ولي‌ گمان‌ كردم‌ در خارج‌ است‌ و به‌كشتي‌ ربطي‌ ندارد. باري‌ كاپيتن‌ نشان‌ مي‌خواست‌ براي‌ اينكه‌ توانسته‌ است‌ ما را با اين‌ كشتي‌خراب‌ به‌ساحل‌ برساند. اما من‌ از دادن‌ مدال‌ خودداري‌ كردم‌ و او را به‌بذل‌ انعام‌ اميدوار و دلگرم‌ نمودم‌ و احترام‌ نشان‌ را محفوظ‌ داشتم‌. اگر چه‌ متأسفانه‌ دربار قاجار احترام‌ و عظمتي‌ براي‌ نشان‌ و علامت‌ دولتي‌ باقي‌ نگذارده‌ است‌. يكي‌ از فرانسويان‌ موسوم‌ به‌ويكتور برار، در اوايل‌ مشروطيت‌ كتابي‌ راجع‌ به‌انقلاب‌ ايران‌ نگاشته‌ و در صفحه‌ 119 مي‌نويسد:

   «عشاير، با پادشاهان‌ قجر قراردادهاي‌ فردي‌ و جمعي‌ دارند. سلطان‌ نيز در اتلاف‌ وجه‌ و اعطاي‌ نشان‌ حاتمي‌ مي‌كند.»

   غالباً اشخاص‌ نالايق‌ و خائن‌ به‌وطن‌ را مي‌بينيد كه‌ از جانب‌ دربار داراي‌ نشان‌ شده‌اند. واقعاً كار نشان‌ به‌جايي‌ رسيده‌ است‌ كه‌ صاحبان‌ فضيلت‌ و تقوي‌ و خدمتگزاران‌ فداكار، نشان‌ خود را در بي‌نشاني‌ تشخيص‌ مي‌دهند. كاپيتن‌ تقصيري‌ نداشت‌. شايد در دوران‌ قاجاريه‌ او اولين‌ مأموري‌ بود كه‌ به‌پاداش‌ خدمت‌ معين‌ و محسوسي‌ تقاضاي‌ نشان‌ مي‌كرد. در ضمن‌ استنكاف‌ از دادن‌ نشان‌، دلم‌ به‌حال‌ كاپيتن‌ سوخت‌ و در سيماي‌ او علائم‌ تعجب‌ ظاهر بود، كه‌ چگونه‌ در ازاي‌ خدمتي‌ كه‌ جان‌ ما را محروس‌ داشته‌، از اعطاي‌ يك‌ نشان‌ خودداري‌ مي‌كنم‌ در صورتيكه‌ سينة‌ هر خائن‌ مذبذب‌ نالايقي‌ به‌آن‌ مزين‌ است‌.

   اين‌ نشان‌ رسمي‌ دولت‌ و علامت‌ قابل‌ احترام‌، حتي‌ در سينة‌ بيطارهاي‌ خارجي‌ ديده‌ شده‌ و در داخله‌ نيز اشخاصي‌ به‌اخذ آن‌ نايل‌ شده‌اند كه‌ سينه‌شان‌ مستحق‌ گلوله‌ است‌. بعضي‌ از خائنين‌ مملكت‌ كه‌ از ورود به‌قهوه‌خانه‌هاي‌ اروپا ممنوع‌ اند به‌نشانهاي‌ درجه‌ اول‌ مملكت‌ مفتحر و كمتر مأموري‌ مي‌بينم‌ كه‌ عرض‌ و طول‌ سينه‌اش‌ به‌نشانهاي‌ خرد و بزرگ‌ و حمايلهاي‌ رنگارنگ‌ آراسته‌ نباشد. و عجيب‌ اين‌ است‌ كه‌ مأمورين‌ صديق‌ و خدمتگزار، آنهايي‌ هستند كه‌ سينه‌ ايشان‌ از نشان‌ عاري‌ است‌. روح‌ پاك‌ ايراني‌ را بايد ستايش‌ گفت‌ كه‌ اين‌ قبيل‌ مأمورين‌، با مذلّت‌ و خفتي‌ كه‌ از طرف‌ دربار متحمل‌ شده‌اند، باز رويّة‌ امانت‌ و صداقت‌ را ترك‌ نگفته‌ و صميمانه‌ به‌انجام‌ خدمات‌ مرجوعه‌ مشغول‌اند.

   تا كسي‌ وارد در عمل‌ نباشد، نمي‌تواند به‌حقايق‌ آشنا شده‌، طرز اعمال‌ اين‌ دربار را تشخيص‌ بدهد. آيا تعجب‌آور نيست‌ كه‌ نشان‌ دولت‌ كه‌ به‌پاداش‌ خدمات‌ برجسته‌ و درجه‌ اول‌ بايد اعطا شود و موجب‌ افتخار مأمورين‌ باشد، در نظر مردمان‌ صديق‌ و آگاه‌ تا اين‌ درجه‌ پست‌ جلوه‌ كند كه‌ نشان‌ خود را در بي‌نشاني‌ بدانند؟ اشخاصي‌ كه‌ از قبول‌ نشان‌ دولتي‌ احتراز كرده‌اند، در ميان‌ مأمورين‌ دولت‌ بسيارند.

نتهاي‌ سفير انگليس‌

‌‌

نتهاي‌ سفير انگليس‌

 ‌

   در بندر «ديلم‌» تلگرافي‌ از تهران‌ رسيد كه‌ هيأت‌ وزرا تقاضاي‌ مخابرة‌ حضوري‌ دارند. به‌دبيراعظم‌ و وزير پست‌وتلگراف‌ امر دادم‌ با من‌ به‌تلگرافخانه‌ بيايند. معلوم‌ شد در تعقيب‌ سختگيريهايي‌ كه‌ انگليسيها براي‌ عدم‌ عزيمت‌ من‌ به‌خوزستان‌ كرده‌ بودند، در اين‌ موقع‌ كه‌ ديدند جداً وارد ميدان‌ جنگ‌ مي‌شوم‌، عصباني‌ گشته‌ و دو فقره‌ يادداشت‌ شديداللحن‌، يكي ‌صبح‌ و يكي‌ عصر امروز به‌وزارت‌ خارجه‌ فرستاده‌اند، و به‌شتاب‌ تمام‌ مطالبه‌ جواب‌ مي‌كنند. صورت‌ تلگراف‌ وزارت‌ امور خارجه‌ متضمن‌ نتها از اين‌ قرار است‌:

حضور حضرت‌ اشرف‌ آقاي‌ رئيس‌ الوزرا دامت‌ عظمته‌:

   دو مراسله‌ فوري‌ امروز ظهر چهارم‌ قوس‌ از سفارت‌ انگليس‌ رسيده‌ كه‌ عيناً به‌عرض‌مي‌رسد.

 ‌

مراسلة‌ اول‌

آقاي‌ وزير

   «پس‌ از ملاقات‌ امروز صبح‌ با آن‌ جناب‌ مستطاب‌، دستورالعملي‌ از وزير امور خارجه‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ رسيده‌ كه‌ مراسله‌اي‌ به‌مفاد ذيل‌ به‌عنوان‌ جناب‌ مستطاب‌عالي‌ ارسال‌ دارم‌. دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ پيشنهاد دوستانه‌ نموده‌ بودند كه‌ مساعي‌ جميله‌ خود را براي‌ ايجاد مصالحه‌ دوستانه‌ با شيخ‌خزعل‌ (شيخ‌ محمّره‌) به‌كار برند، و حضرت‌ اشرف‌ آقاي‌ رئيس‌الوزرا وعده‌ داده‌ بودند كه‌ هرگاه‌، شيخ‌، اظهار اطاعت‌ و انقياد نمايد، معظم‌له‌ بر عليه‌ مشاراليه‌ استعمال‌ قواي‌ مسلحه‌ نخواهند نمود. دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ افسوس‌ دارند كه‌ حضرت‌ اشرف‌ به‌وعده‌ مزبور وفا نكرده‌ و نصيحت‌ دوستانه‌ دولت‌ دوستدار و وساطت‌ مشاراليه‌ را رد نموده‌اند. و پيشنهاد ايشان‌ را مورد توجه‌ قرار نداده‌اند، بنابراين‌، دولت‌ پادشاه‌ انگلستان‌، حال‌ ناگزيرند كه‌ پيشنهاد خود را مسترد و اظهار نمايند كه‌ ديگر نمي‌توانند به‌«شيخ‌ محمّره‌» و به‌«بختياريها» فشاري‌ را كه‌ براي‌ اسكات‌ آنها مي‌آورند، ادامه‌ دهند. هرگاه‌ عمليات‌ فعلي‌ كارگزاران‌ ايران‌ موجب‌ ورود صدمه‌ و خسارات‌ جاني‌ و مالي‌ به‌اتباع‌ انگليس‌ گردد، دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ دولت‌ عليه‌ را مستقيماً مسؤول‌ آن‌ دانسته‌، و عهده‌دار پرداخت‌ غرامت‌ كامل‌ صدمات‌ و خسارات‌ مزبور مي‌شمارند. در همين‌ حال‌ دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ براي‌ خود اين‌ حق‌ را حفظ‌ مي‌كنند، كه‌ به‌هر نحو و طريقي‌كه‌ صلاح‌ و مقتضي‌ بداند از طرف‌ خود اقداماتي‌ براي‌ حفظ‌ و حراست‌ جان‌ و مال‌ رعاياي‌ انگليس‌ به‌عمل‌ آورند. بر حسب‌ دستورالعمل‌ مستقيم‌ مستر چمبرلن‌ محترماً خواهش‌ دارم‌، محبت‌ فرموده‌ اين‌ مراسله‌ را بدون‌ تأخير به حضرت  اشرف‌ آقاي‌ رئيس‌الوزرا ابلاغ‌ داريد.»

 ‌

مراسله‌ دوم‌

آقاي‌ وزير

   «نظر به‌مراسله‌ سابقة‌ خود مورخه‌ امروز بر حسب‌ دستورالعمل‌ وزير امورخارجه‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ محترماً مراسله‌ رسمي‌ ذيل‌ را به‌عنوان‌ آن‌ جناب‌ مستطاب‌ ارسال‌ مي‌دارم‌. بايد خاطر آن‌ جناب‌ مستطاب‌ را مستحضر سازم‌ كه‌ در ماه‌ نوامبر 1914دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ اطمينانات‌ رسمي‌ به‌جناب‌ اجل‌ شيخ‌ محمّره‌ داده‌اند، كه‌ در صورت‌ وقوع‌ تجاوزي‌ از طرف‌ دولت‌ عليه‌ نسبت‌ به‌حوزة‌ اقتدار معزي‌اليه‌ نسبت‌ به‌حقوق‌ شناخته‌ شدة‌ او، يا نسبت‌ به‌اموال‌ و علاقجات‌ ايشان‌ در ايران‌ متعهّد خواهند بود، براي‌ تحصيل‌ راه‌ حلي‌ كه‌ نسبت‌ به‌خود ايشان‌ و دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ رضايت‌بخش‌ باشد به‌ايشان‌ مساعدت‌ لازمه‌ بنمايند. به‌همين‌ نحو دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ جميع‌ قواي‌ معزي‌اليه‌ را از هرگونه‌ تعرضات‌ و حملات‌ دولت‌ خارجي‌ يا تجاوزات‌ چنين‌ دولتي‌ نسبت‌ به‌حوزة‌ اقتدار مزبور و حقوق‌ شناخته‌ شدة‌ مشاراليه‌، يا نسبت‌ به‌اموال‌ و عمارات‌ ايشان‌ در ايران‌، حفظ‌ و حراست‌ خواهند نمود. اطمينانات‌ فوق‌ به‌شيخ‌ محمره‌ و جانشين‌ مشاراليه‌، كه‌ از اعقاب‌ ذكور او باشند، داده‌ شده‌، و تا وقتي‌ كه‌ شيخ‌ و اعقاب‌ ذكور او، از مراعات‌ تعهدات‌ خود نسبت‌ به‌دولت‌ عليه‌ تصور ظن‌ نمايند، معتبر و داراي‌ اثر است‌، ولي‌ مشروط‌ بر اين‌ كه‌ انتخاب‌ جانشين‌ شيخ‌ از اعقاب‌ ذكور مشاراليه‌، منوط‌ باشد به‌مشاوره‌ محرمانه‌ با دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه انگلستان‌، و جلب‌ رضايت‌ ايشان‌ تا وقتي‌ كه‌ معزي‌اليه‌ و اعقاب‌ ذكور مزبور رويّه‌ اطاعت‌ نسبت‌ به‌آراء و نصايح‌ دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ را ادامه‌ دهند، و رويه‌اي‌ كه‌ نسبت‌ به‌دولت‌ مشاراليه‌ رضايت‌بخش‌ باشد داشته‌ باشند، در مقابل‌ دولت‌ عليه‌، دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌، جميع‌ مساعي‌ خود را به‌كار خواهند برد كه‌ «شيخ‌ محمره‌» را در وضعيت‌ فعلي‌ و استقلال‌ محلي‌ نگاهدارند. مستر چمبرلن‌، از سرپرسي‌ لرن‌ خواهش‌ نموده‌اند كه‌ مقرر دارند قونسول‌ ژنرال‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ مقيم‌ بوشهر يا قونسول‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ مقيم‌ شيراز، در صورتي‌ كه‌ حضرت‌ اشرف‌ در نقاط‌ مزبوره‌ باشند مكاتبه‌ رسمي‌ به‌مفاد فوق‌ تسليم‌ حضرت‌ اشرف ‌آقاي‌ رئيس‌الوزرا نمايند. انتهي‌.

   جواب‌ مراسلة‌ هفته‌ قبل‌، كه‌ متن‌ تلگراف‌ وزير مختار را به‌حضرت اشرف‌ به‌شيراز درج‌ نموده‌ بودند، تلگرافا به‌عرض‌ رسانده‌ چون‌ تعليماتي‌ براي‌ صدور جواب‌ نرسيد بلاجواب‌ مانده‌ حاليه‌، نسبت‌ به‌مراسله‌ سابق‌ و اين‌ دو مراسله‌ هر قسم‌ مقرر فرمايند جواب‌ داده‌ شود.»

                                                                  مشارالملك‌

                                                              شب‌ پنجشنبه‌ 5 قوس‌ – نمره‌ 3791

                                     رئيس‌ اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌ سرتيپ‌ امان‌الله‌

 ‌

   هيأت‌ وزرا كه‌ استيصالشان‌ از عبارت‌ تلگراف‌ حضوري‌ واضح‌ بود، كسب‌ تكليف‌ كردند. بعد از ملاحظه‌ تلگراف‌، چون‌ هيچ‌ پيشامدي‌ و موضوع‌ مهمي‌ در فكر من‌ نمي‌تواند ايجاد تزلزل‌كند، بدون‌ ترديد هيأت‌ وزرا را مورد مؤاخذه‌ قرار دادم‌ كه‌ چرا اصلاً نتها را گرفته‌اند. اينك‌ عين‌ تلگراف‌ كه‌ در اين‌ مورد به‌هيأت‌ وزرا مخابره‌ نمودم‌:

تهران‌

 ‌‌

جناب‌ مستطاب‌ اجل‌ آقاي‌ ذكاءالملك‌ وزير ماليه‌ دام‌ اقباله‌

   «گرچه‌ جواب‌ مراسله‌اي‌ را كه‌ تهيه‌ كرده‌ايد هنوز من‌ نديده‌ام‌ و از مفاد آن‌ مسبوق‌ نيستم‌ كه‌ نظريات‌ خود را در نفي‌ و اثبات‌ آن‌ اظهار دارم‌، با اطلاعي‌ كه‌ از مدلول‌ مراسله‌ حاصل‌ كرده‌ام‌، همينقدر تذكر مي‌دهم‌ كه‌ من‌ اين‌ قبيل‌ مراسلات‌ و مكاتب‌ را نمي‌توانم‌ دركابينه‌ خود ضبط‌ و ثبت‌ نمايم‌. جنابعالي‌ اگر مفاد مراسله‌ را بخواهيد در تحت‌ شور و مشاوره‌ قرار دهيد، مختاريد، زيرا كه‌ معتقدات‌ من‌ همين‌ است‌ كه‌ اظهار كردم‌. فعلاً كه‌ جمعه‌ غرة‌ ماه است‌ مشغول‌ حركت‌ به‌فرونت‌ هستم‌.»

                                       رئيس‌الوزراء و فرمانده‌ كل‌ قوا

                                                                                 نمره‌ 6930

   چنانكه‌ ملاحظه‌ مي‌شود و تصريح‌ كردم‌ كه‌ كابينه‌ من‌ معتاد به‌گرفتن‌ اين‌ قبيل‌ نوشته‌ها نيست‌، امر دادم‌ با كمال‌ شدت‌ نتها را مسترد داشته‌، بگويند هر كس‌ هر عقيده‌اي‌ دارد، اعمال‌ كند. من‌ نظرية‌ خود را انجام‌ خواهم‌ داد.

روابط‌ با انگليس‌

‌‌

روابط‌ با انگليس‌

 ‌

   انگليسيها از ديرزماني‌ خود را موظف‌ به‌دخالت‌ در امور تجارتي‌ و سياسي‌ ايران‌ مي‌دانستند. واقع‌ بودن‌ اين‌ سرزمين‌ در جوار و معبر هندوستان‌ براي‌ ساكنين‌ اين‌ خاك‌، جرمي‌ عظيم‌ شمرده‌ شده‌، و براي‌ فاتحين‌ درياها، يك‌ حق‌ دخالتي‌ در اوضاع‌ آن‌. به‌اينواسطه‌ بيش‌ از يك‌ قرن‌ است‌ كه‌ اعمال‌ انگلستان‌ نسبت‌ به‌ايران‌، درحكم‌ تصرف‌ بطئي‌ بوده‌ كه‌ در نظر دول‌ ديگر سياست‌ محافظه‌ هندوستان‌ جلوه‌ كرده‌ است‌.

   هند غني‌ترين‌ و زيباترين‌ مستعمرات‌ انگليس‌ است‌. قريب‌ 25 مرتبه‌ از جزاير انگلستان‌ بزرگتر و داراي‌ 300 ميليون‌ جمعيت‌ است‌. هندوستان‌ بنيان‌ عظمت‌ انگلستان‌ و محور و محرك‌ اطوار سياست‌ خارجي‌ آن‌ دولت‌ به‌شمار مي‌آيد زيرا كه‌ منبع‌ تجارت‌ است‌ و معروف‌ است‌ كه‌ «سياست‌ انگليس‌ يعني‌ تجارت‌ انگليس‌». خيلي‌ اسباب‌ تأسف‌ بايد باشد كه‌ در اين‌ مورد، مجاورت‌ اغنيا باعث‌ آزار همسايگان‌ شده‌ است‌. هر قسمتي‌ از ايران‌ كه‌ به‌آن‌ همسايه‌ غني‌، يعني‌ هند نزديكتر باشد، بيشتر موجب‌ اضطراب‌ بريتانيا و جالب‌ توجه‌ اوست‌. خليج‌ فارس‌ را دروازه‌ هندوستان‌ مي‌دانند و به‌اين‌ لحاظ‌ در دوره‌ قاجاريه‌ از جبن‌ و جهل‌ دربار ايران‌ استفاده‌ كرده‌ و چنگال‌ تجارتي‌ خود را در اطراف‌ آن‌ فرو بردند. اين‌ غلبه‌ نه‌ به‌جنگ‌ بوده‌ است‌، چنانكه‌ يكي‌ از بزرگان‌ انگليس‌ عقيده‌ داشته‌ كه‌ «تجارت‌ از پي‌ بيرق‌ بايد برود»، بلكه‌ به‌وسائل‌ ديگر، يعني‌ كشيدن‌ راه‌ و ساختن‌ منزلگاههاي‌ تجارتي‌ ميسر شده‌ است‌. به‌اين‌ جهت‌ ثابت‌ كرده‌اند كه‌ «تجارت‌ از پي‌ راه‌ مي‌رود». راهي‌ كه‌ كمپاني‌ لينچ‌ احداث‌ كرده‌ نمونه‌ اعمال‌ اين‌ نظراست‌.

   ناگفته‌ نماند كه‌ ملت‌ منصف‌ ايران‌ هم‌ هميشه‌ مايل‌ بوده‌ است‌ كه‌ با اين‌ دريانوردان‌ لايق‌ و فعال‌ به‌مسالمت‌ پيش‌ بيايد. در تمام‌ تجاوزاتي‌ كه‌ مي‌شده‌ حتي‌الامكان‌ با صبر و متأنت‌ رفتار مي‌كرده‌ است‌. ولي‌ بعضي‌ از سياسيون‌ انگليس‌ (كه‌ از حق‌ نبايد گذشت‌ در ميان‌ رجال‌ انگليس‌ مخالف‌ هم‌ بسيار داشتند و نظرياتشان‌ نظريه‌ ملت‌ بريتانياي‌ كبير عموماً شمرده‌ نمي‌شود) از ضعف‌ و بي‌ارادگي‌ قاجاريه‌ خيلي‌ سوءاستفاده‌ كرده‌ و دولت‌ را در بحبوحة‌ گرفتاريهاي‌ اقتصادي‌ و سياسي‌، وادار به‌تفويض‌ امتيازات‌ مهمه‌، از قبيل‌ امتياز منسوخه‌ راه‌ آهن‌ سرتاسري‌ ايران‌ در1289، و امتياز تأسيس‌ بانك‌ در 1307، و امتياز تنباكو و توتون‌ در 1308، و تصويب‌ انتقال‌ و امتياز نفت‌ در 1319 و غيره‌ مجبور كردند. نزديك‌بيني‌ و طمعكاري‌ دربار قاجاريه‌ به‌اين‌ درجه‌ بود كه‌ مثلاً در مقابل‌ 15000 ليره‌ منبع‌ هنگفتي‌ مثل‌ توتون‌ و تنباكو را از دست‌ داد. اگر تودة‌ ملت‌ ايران‌ احساسات‌ نمي‌كردند، خسارات‌ ايران‌ فوق‌العاده‌ بود. اين‌ سياستها را بعضي‌ از سياسيون‌ بي‌اطلاع‌ انگليس‌ طرح‌ مي‌ريختند و به‌زودي‌ پشيمان‌ مي‌شدند، زيرا كه‌ نتايج‌ امر و نصايح‌ عقلاي‌ خودشان‌ بر آنها ثابت‌ مي‌كرد كه‌ از اين‌ رويه‌ هيچ‌ سودي‌ نمي‌برند و روزبه‌روز موقعيت‌ محبوبانه‌اي‌ را كه‌ در دل‌ اهل‌ ايران‌ داشته‌، و در هنگام‌ استقرار مشروطيت‌ مستقر شده‌ بود، از دست‌ مي‌دهند و نظر اساسي‌ آنها كه‌ فقط‌ حفظ‌ هندوستان‌ است‌ دچار بطلان‌ و تزلزل‌ مي‌گردد. البته‌ ايران‌ قوي‌ و آباد در مجاورت‌ هند، بهتر است‌ از ايران‌ ضعيف و خراب‌. اما اين‌ نكته‌ را بسياري‌ از سياسيون‌ انگليس‌ درك‌ نمي‌كنند يا شهرت‌ پلتيكي‌ خود را در مخالفت‌ به‌آن‌ تشخيص‌ داده‌اند.

   من‌ از بدو زمامداري‌ خود از وقتي‌ كه‌ در كارها تسلطي‌ يافته‌ام‌، هميشه‌ ميل‌ داشته‌ام‌ دول‌ اروپا با ايران‌ مهربان‌ و متحد باشند. مخصوصاً روس‌ و انگليس‌ كه‌ سابقة‌ آشنايي‌ دارند و در همسايگي ما علاقه‌مند و صاحب‌ قدرت‌ هستند. اما قوياً خودداري‌ كرده‌ام‌ كه‌ ذره‌اي‌ از نفوذ آنها را در امور حكومتي‌ خود دخالت‌ داده‌ و ايران‌ را در هيچ‌ موردي‌ بازيچه‌ جريان‌ يكي‌ از سياستهاي‌ متخالف‌ كنم‌. ايران‌ را داراي‌ يك‌ پلتيك‌ مستقل‌ و آزادي‌ كرده‌ و هميشه‌ هم‌ّ خود را مصروف‌ نموده‌ام‌، كه‌ در آن‌ طريق‌ سير كنم‌. در قضيه‌ خوزستان‌ باز يك‌ سياست‌ غلط‌، يا تعقيب‌ رويه‌ ناهنجار سياسيون‌ سابق‌، نمايندگان‌ انگليس‌ را واداشت‌ كه‌ از نزاكت‌ خارج‌ شده‌ و در قضيه‌ دخالت‌ كنند. زيرا كه‌ مايل‌ نبودند ايران‌ در اطراف‌ خليج‌ فارس‌، خاصه‌ در پهلوي‌ معادن‌ نفت‌، سوق‌ قشون‌ كند. مي‌خواستند مثل‌ سابقين‌ خود اين‌ عبارت‌ كودكانه‌ را تكرار كنند كه‌ «خليج‌فارس‌ يك‌ درياچه‌ انگليس‌ است‌» اما من‌ مثل‌ هميشه‌ جداً مقاومت‌ نمودم‌ و يادداشت‌ آنها را رد كردم‌، و از عزم‌ خود باز نگشتم‌. زيرا كه‌ ابداً نمي‌توانم‌ تصور كنم‌ كه‌ يك‌ دولت‌ خارجي‌، حق‌ ورود در اين‌ قبيل‌ مسائل‌ ما را داشته‌ باشد. اين‌ بود كه‌ به‌وزرا امر دادم‌ نتها را پس‌ بفرستند، و ابداً از رويه‌ سابق‌ من‌ تجاوز نكرده‌ به‌اخلاق‌ و روش‌ كابينه‌هاي‌ اسبق‌ تأسي‌ ننمايند.

   اين‌ جواب‌ را كافي‌ و مقنع‌ دانستم‌ و به‌دستجات‌ قشوني‌ از هر طرف‌، امر تلگرافي‌ كردم‌ كه‌ مطابق‌ نقشه‌اي‌ كه‌ ترتيب‌ داده‌ام‌ پيش‌ بروند.

   با اينكه‌ خستگي‌ دريا و نخوابيدن‌ شب‌ پيش‌ و طي‌ مسافت‌ بعيده‌ تا درجه‌اي‌ مرا كسل‌ كرده‌ بود، آسايش‌ در بندر را جايز نديده‌، مأمورين‌ مخصوص‌ فرستادم‌ كه‌ از اردگاه‌ به‌قدر كفايت‌ اسب‌ بياورند. خيلي‌ ميل‌ دارم‌ فردا، اسبها زود رسيده‌ و من‌ بتوانم‌ قبل‌ از عصر، چهار فرسخ‌ مسافت‌ ميان‌ ديلم‌ و زيدون‌ را قطع‌ كرده‌، موقع‌ براي‌ بازديد اين‌ قسمت‌ از اردو و دادن‌ دستورهاي‌ لازم‌، داشته‌ باشم‌. رئيس‌ تلگرافخانة‌ بندر ديلم‌ با اينكه‌ لباس‌ و وضعش‌ ساده‌ و دهاتي‌ بود، در مخابره‌ تلگراف‌ و اخذ خبر مهارتي‌ غير مترقب‌ نشان‌ داد و خوشوقتي‌ مرا فراهم‌ آورد. زيرا كه‌ براي‌ آن‌ مذاكره‌ مهم‌، اگر اتفاقاً شخص‌ بي‌لياقت‌ و كودني‌ واسطه‌ مي‌بود، اسباب‌ تأسف‌ و شايد موجب‌ سوءتفاهم‌ مي‌گشت‌. اما در اين‌ تلگرافچي‌، من‌ ذكاوت‌ ذاتي‌ ديدم‌ و بار ديگر بر من‌ مسلم‌ شد كه‌ ايراني‌ طبعاً هوشيار و فعال‌ است‌، و اگر سرپرست‌ دلسوز و فداكار داشته‌ باشد كه‌ از او نگاهداري‌ نمايد، خدمات‌ سزاوار تمجيد به‌ظهور خواهد رسانيد. به‌رئيس‌ كابينه‌ گفتم‌ وجهي‌ به‌او انعام‌ بدهد.

تسليم‌ خزعل‌

‌‌

تسليم‌ خزعل‌

 ‌

   در اين‌ ضمن‌ تلگرافي‌ از طريق‌ بوشهر از خزعل‌ رسيد به‌شرح‌ ذيل‌:

 ‌

   مقام‌ منيع‌ حضرت‌ اشرف‌ آقاي‌ رئيس‌الوزرا دامت‌ عظمته‌

   «تأخير اسف‌انگيز كه‌ در رسيدن‌ تلگراف‌ حضرت‌ اشرف‌ به‌فدوي‌ روي‌ داده‌، مانع‌ شد از اينكه‌ زودتر در جواب‌ مبادرت‌ شود، و باعث‌ انفعال‌ و شرمندگي‌ فدوي‌ گرديد. تلگراف‌ سابق‌ فدوي‌ نه‌ فقط‌ انقياد و اطاعت‌ فدوي‌ را به‌دولت‌ عليه‌ ايران‌، كه‌ هميشه‌ مطيع‌ اوامر مطاعة‌ آن‌ دولت‌ بوده‌ و هستم‌، ظاهر مي‌ساخت‌ بلكه‌ اطاعت‌ صميمانه‌ و قلبيه‌ فدوي‌ را در آتيه‌ ضمانت‌ مي‌نمود. به‌قدري‌ سوءتفاهم‌ به‌واسطه‌ عدم‌ مراوده‌ شخصي‌ فيمابين‌ حضرت‌ اشرف‌ و فدوي‌ به‌وقوع‌ پيوسته‌ كه‌ فدوي‌ شرفيابي‌ حضور حضرت‌ اشرف‌ را فوق‌ تصور براي‌ رفع‌ اشتباهات‌ و سوءتفاهم‌ كه‌ درخاطر مبارك‌ جاي‌ گرفته‌، ضرور مي‌دانم‌. فدوي‌ مطمئن‌ از انجام‌ اين‌ مقصود هستم‌. همان‌ ملاقاتي‌ كه‌ مشتاقانه‌ مترصد بوده‌ام‌، باكمال‌ شعف‌ استقبال‌ مي‌كنم‌، تا دفعه‌ ديگر حضرت‌ اشرف‌ را از اطاعت‌ و انقياد و دولتخواهي‌ و جان‌نثاري‌ خود مطمئن‌ و خود را در لياقت‌ و اطمينان‌ و دوستي‌ و مساعدت‌ حضرت‌ اشرف‌ ثابت‌ نمايم‌.»

                                              فدوي‌ خزعل‌

 ‌

جوابي‌ به‌اين‌ مضمون‌ به‌او مخابره‌ نمودم‌:

 ‌

آقاي‌ سردار اقدس‌

   «خود شما بهتر از همه‌ كس‌ مسبوقيد كه‌ من‌ در ضمن‌ تمام‌ اقدامات‌ و عمليات‌ خود، جز استحكام‌ اركان‌ مملكت‌ قصدي‌ نداشته‌ و هميشه‌ مايل‌ بوده‌ام‌ كه‌ كاركنان‌ امور، ازقبيل‌ شما، پيوسته‌ متوجه‌ مركزيت‌ مملكت‌ باشند. هرگز مايل‌ نيستم‌ امثال‌ شما را كه‌ مي‌توانيد مصدر خدمت‌ عمده‌ به‌مملكت‌ باشيد، محو و نابود نمايم‌. در جواب‌ تلگراف‌ اوليه‌ هم‌ كه‌ تسليم‌ قطعي‌ را تذكر داده‌ بودم‌، نظرم‌ همان‌ حفظ‌ اصول‌ تمركز، يعني‌ اصول‌ اوليه‌ بود. حالا كه‌ ندامت‌ را پيشرو مقصود قرار داده‌ و از روي‌ عمق‌ خاطر به‌تمام‌ احكام‌ و مطالب‌ سابقة‌ من‌ متوجه‌ شده‌ايد، من‌ هم‌ ملاقات‌ شما را استقبال‌ مي‌كنم‌ و حالا كه‌ به‌«ديلم‌» آمده‌ و به‌شما هم‌ نزديك‌ شده‌ام‌، با كمال‌ اطمينان‌ خاطر مي‌توانيد به‌«هنديجان‌» آمده‌، اين‌جانب‌ را ملاقات‌ و به‌توجهّات‌ دولت‌ و سرپرستي‌ من‌ اميدوار باشيد.»

                                                        رئيس‌ الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا

 ‌

جمعه‌ ششم‌ قوس‌

   ساعت‌ چهار بعدازظهر به‌ناحيه‌ «زيدون‌» كه‌ قسمت‌ اول‌ اردوگاه‌ در آنجاست‌، وارد شديم‌. در نيم‌فرسخي‌ رودخانه‌ باز اراضي‌ رو به‌ انخفاض‌ مي‌نهادند، به‌قسمي‌ كه‌ رودخانه‌ درست‌ در يك‌ ارتفاع‌ هشتاد الي‌ صدمتري‌ از سطح‌ دريا جاري‌ است‌.

در زيدون‌

‌‌

در زيدون‌

 ‌

   من‌ كه‌ معتاد به‌اعمال‌ سربازي‌ هستم‌ و عمر خود را در ميدانهاي‌ جنگ‌ و مؤانست‌ با توپ‌ و تفنگ‌ صرف‌ كرده‌ام‌، اشتغال‌ به‌مهام‌ مملكت‌ در اين‌ چند سال‌ مرا از توقف‌ در اردوگاهها بازداشته‌ است‌. از ديدن‌ لشكرگاه‌ چنان‌ سروري‌ به‌من‌ دست‌ داد كه‌ گويي‌ بعد از سالها غربت‌ به‌وطن‌ رسيده‌ام‌، يا دوستان‌ عزيز را پس‌ از سفري‌ دورودراز ملاقات‌ كرده‌ام‌.

   از ملاحظة‌ چادرهاي‌ اردو كه‌ در كنار رودخانه‌ زده‌اند، لذتي‌ فوق‌العاده‌ مي‌برم‌، زيرا كه‌ بهترين‌ موقع‌ زندگاني‌ را كه‌ عبارت‌ باشد از ايام‌ توقف‌ در ميان‌ سپاه‌ به‌خاطرم‌ مي‌آورد. فوراً به‌سرتيپ‌ فضل‌الله‌خان‌، رئيس‌ اردو كه‌ تا يك‌ فرسخ‌ به‌استقبال‌ آمده‌ بود، امر دادم‌ قشون‌ مهياي‌ سان‌ شود. مقارن‌ اين‌ حال‌ ايروپلاني‌ كه‌ مأمور اكتشافات‌ بود رسيد، و موضوع‌ تحقيقات‌ خود را در لفافه‌ پيچيده‌ از بالا به‌زير افكند. بسته‌ را گشودم‌ و از طرز اعمال‌ و نظريات‌ و مراكز قواي‌ دشمن‌ مطلع‌ شدم‌. صاحبمنصب‌ مأمور اين‌ اكتشافات‌، نايب‌ ارفع‌الملك‌ است‌ كه‌ از جوانان‌ تحصيل‌ كرده‌ در اروپاست‌ و اخيراً امر به‌ورود او در قشون‌ داده‌ بودم‌ در انجام‌ وظيفه‌ خود، هوشي‌ قابل‌ تمجيد ابراز داشته‌ و با طرز رضايت‌بخشي‌ از نقاط‌ مختلفه‌ تحقيق‌ كرده‌ است‌. پيشنهاد اركان‌ حرب‌ را داير به‌ترفيع‌ رتبه‌ او، در همين‌ محل‌ تصويب‌ و ابلاغ‌ كردم‌. معلوم‌ مي‌شود ابلاغيه‌اي‌ كه‌ در بوشهر امر به‌تحرير و طبع‌ داده‌ بودم‌، توسط‌ همين‌ صاحبمنصب‌ و همين‌ ايروپلان‌ در صفحه‌ خوزستان‌ پراكنده‌ شده‌ و اسباب‌ وحشت‌ فوق‌العاده‌ قواي‌ خصم‌ گرديده‌ است‌، ملتفت‌ شده‌اند كه‌ كارهاي‌ من‌ با اعمال‌ صدوپنجاه‌ ساله‌ اخير زمامداران‌ ايران‌ قابل‌ مقايسه‌ نيست‌، و التجاي‌ به‌خارجه‌ به‌اندازة‌ خردلي‌ براي‌ آنها مفيد نبوده‌، جز اطاعت‌ به‌مركزيت‌ مملكت‌ و انقياد نسبت‌ به‌اوامر دولت‌ و فرمان‌ من‌ چاره‌ ندارند. انتشار اين‌ ابلاغيه‌ طوري‌ آنها را پريشان‌ كرده‌ كه‌ خزعل‌ و بستگانش‌ به‌جاي‌ تصميمي‌ كه‌ دو شب‌ قبل‌ براي‌ غرق‌ كشتي‌ من‌ داشتند فوراً به‌نقل‌ و تحويل‌ نقدينه‌ و جواهر خود پرداخته‌، ديگر مجال‌ تصميم‌ جدي‌ ندارند. چون‌ به‌رأي‌العين‌ ديدند كه‌ هيچ‌ خطري‌ و امر خطيري‌، حتي‌ غرق‌ در دريا، مرا از عزمم‌، متزلزل‌ نخواهد نمود، بعد ازگذشتن‌ از آن‌ مهالك‌ مرا سالماً در اردوگاه‌ ديدند، جز فرار و تسليم‌ براي‌ خود راهي‌ و چاره‌ نمي‌بينند. اين‌ نقاطي‌ است‌ كه‌ قدم‌به‌قدم‌ با جنگ‌ از دست‌ خزعليان‌ انتزاع‌ شده‌ است‌. تنها براي‌ تصرف‌ قصبه‌ «زيدون‌» دوازده‌ ساعت‌ جنگ‌ مستمر لازم‌ بود. اين‌ نقطه‌ در دهم‌ عقرب‌ به‌تصرف‌ قشون‌ در آمد. و متمردين‌ به‌جانب ‌ «ده‌ملا» و «هنديجان‌» گريختند. هنوز هم‌ علائم‌ گلوله‌ توپ‌ بر ديوار خانه‌ها نمايان‌ است‌.

احوال‌ اردوي‌ بهبهان‌

‌‌‌

احوال‌ اردوي‌ بهبهان‌

 ‌

   براي‌ اينكه‌ از حالت‌ و علميات‌ ستوني‌ كه‌ از اصفهان‌ تجهيز شده‌ بود و بايستي‌ از بحبوحة‌ بختياري‌ گذشته‌ به‌بهبهان‌ بيايد، اطلاع‌ كامل‌ حاصل‌ گردد، طياره‌ را مأمور كردم‌ به‌بهبهان‌ برود و خبر بياورد. شهر بهبهان‌ در سيزده‌ فرسخي‌ شمال‌ «زيدون‌» واقع‌ است‌. اين‌ عده‌ تحت‌ فرماندهي‌ سرتيپ‌ محمدحسين‌ ميرزا رئيس‌ اركان‌ حرب‌ لشكر جنوب‌ تجهيز شده‌ بود و معلوم‌ شد با وجود تمام‌ موانع‌ و زحماتي‌ كه‌ براي‌ عبور اين‌ عده‌ از داخله‌ بختياري‌ و گذشتن‌ از جبال‌ صعب‌العبور فراهم‌ بوده‌، برف و كوه‌ و دره‌هاي‌ سخت‌ را طي‌ كرده‌ و به‌بهبهان‌ وارد شده‌اند. عبور از كوهستان‌ بختياري‌، به‌نظر خيلي‌ خطير مي‌آمد، زيرا كه‌ سال‌ گذشته‌ كه‌ عدة‌ مختصري‌ به‌طرف‌ خوزستان‌ اعزام‌ داشته‌ بودم‌، در داخله‌ بختياري‌ به‌مشكلاتي‌ برخورده‌ و غفلتاً مورد حمله‌ واقع‌ شدند، و چون‌ ابداً مهياي‌ جنگ‌ نبودند، جمعي‌ از آنها را گرفتار و قطعه‌ قطعه‌ ساختند.

   البته‌ احتمال‌ مي‌رفت‌ كه‌ اين‌ اردو هم‌ كه از هر حيث‌ موقعيت‌ بختياري‌ را تهديد مي‌كرد مجدداً دچار خطر شود. خاصه‌ با نقشه‌اي‌ كه‌ ميان‌ خزعل‌ و بعضي‌ از خوانين‌ بختياري‌ ترسيم‌ شده‌ بود. البته‌ براي‌ اينكه‌ عده‌ مزبور به‌اردوي‌ جنوب‌ ملحق‌ نشود، يا حتي‌الامكان‌ ديرتر به‌بهبهان‌ برسد، تصور مي‌رفت‌ كه‌ ايل‌ مزبور از هيچ‌ اقدامي‌ خودداري‌ ننمايد. اين‌ همان‌ اردويي‌ است‌ كه‌ شخصاً در اصفهان‌ مجهز كرده‌ و سان‌ ديده‌ و در هفدهم‌ عقرب‌ روانه‌ كرده‌ بودم‌. چنانكه‌ ذكر شد يكي‌ از نظاميان‌ را در اصفهان‌ به‌مشق‌ تيراندازي‌ آزمودم‌ و بر من‌ مسلم‌ شد كه‌ تربيت‌ شدگان‌ من‌ مافوق‌ بعضي‌ توهمّات‌ و تصورّات‌ اند و يقين‌ داشتم‌ مي‌توانند در آن‌ واحد، هم‌ بختياري‌ را سركوب‌ كنند، و هم‌ خود را به‌محل‌ مأموريت‌ برسانند.

   اردوهاي‌ من‌ نيز با سرعت‌ عملي‌ فوق‌العاده‌ پيش‌ مي‌آيند و بيشتر اسباب‌ اضطراب‌ دشمن‌ شده‌اند. مي‌خواهم‌ كه‌ به‌مركز خوزستان‌ بروم‌. چه‌ مانعي‌ مي‌تواند از من‌ ممانعت‌ كند؟ عهد كرده‌ام‌ كه‌ شخصاً به‌سركوبي‌ اشرار و متجاسرين‌ بپردازم‌. جز مرگ‌ چه‌ عايقي‌ قادر به‌جلوگيري‌ من‌ خواهد بود؟

   بعد از سان‌ اردو، به‌چادري‌ كه‌ به‌من‌ اختصاص‌ داده‌ بودند، رفتم‌. بعد از قدري‌ صحبت‌ با اطرافيان‌ و مشغول‌ داشتن‌ آنها به‌مذاكرات‌ متفرقه‌ و افزودن‌ قوت‌ قلب‌ و صبر و طاقت‌ آنها، اجازه‌ دادم‌ به‌چادرهاي‌ خود بروند. تنها ماندم‌ كه‌ بيشتر از سكوت‌ لذت‌ ببرم‌، زيرا كه‌ مدتهاست‌ شب‌ در اردوگاه‌ نخفته‌ام‌. اين‌ خاموشي‌ را فقط‌ گاهگاه‌ شيهه اسبان‌ و بانگ‌ قراولان‌ برهم‌ مي‌زند. اقرار مي‌كنم‌ كه‌ اين‌ دو صدا از هر آواز لطيفي‌ در گوش‌ من‌ مطبوعتر مي‌افتد و در قلبم‌ خاطره‌ هايي‌ را بيدار مي‌كند كه‌ هيچ‌ زمزمه‌ طرب‌انگيزي‌ قادر به‌ايجاد آن‌ نيست‌ و نخواهدبود.

ابلاغيه‌ ذيل‌ را امر دادم‌ به‌تهران‌ مخابره‌ كنند كه‌ منتشر شود:

 ‌

ابلاغيه‌ وزارت‌ جنگ‌

 ‌

اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌

كپيه‌ حكومت‌ نظامي‌

   «امروز كه‌ غره‌ جمادي‌الاولی است‌، وارد فرونت‌ شدم‌. طيارات‌ ما كه‌ صبح‌ براي‌ اكتشافات‌ پرواز كرده‌ بودند، عمليات‌ خود را انجام‌ دادند. قسمت‌بندي‌ اردوي‌ زيدون‌، تمام‌ رضايت‌بخش‌ مي‌باشد. ستون‌ مقدم‌ قواي‌ اصفهان‌ به‌بهبهان‌ وارد شدند. قواي‌ اعزامي‌ آذربايجان‌، سه‌ قسمت‌ اولي‌ وارد كرمانشاه‌ شدند. امروز مجدداً از خزعل‌ تلگرافي‌ رسيده‌كه‌ بدواً به‌واسطه‌ مستقيم‌ نبودن‌ خطوط‌ تلگرافي‌ و نبودن‌ سيم‌، و اينكه‌ مجبوراً بايد باكشتي‌ بادي‌ تلگراف‌ مرا به‌او برسانند، و از اين‌ تأخيري‌ كه‌ طبيعتاً پيش‌ آمده‌ است‌ و نتوانسته‌ است‌ فوري‌ مبادرت‌ به‌تقديم‌ جواب‌ نمايد، اظهار تأسف‌ و انفعال‌ كرده‌، سپس‌ در ضمن‌ تجديد اطاعت‌ و انقياد متذكر شده‌ است‌ كه‌ مدلول‌ تلگراف‌ اوليه‌ او در حكم‌ تسليم‌ قطعي‌ بوده‌ و همان‌ است‌ كه‌ من‌ قبلاً متذكر شده‌ بودم‌ و ضمناً مصرّانه‌ طلب‌ تأمين‌ و عفو و اغماض‌ نموده‌ است‌.

در جواب‌ به‌او نوشتم‌ كه‌ چون‌ مشاراليه‌ يك‌ نفر ايراني‌ و منم‌ به‌اضمحلال‌ آحاد و افراد ايراني‌ راضي‌ نيستم‌، و جز حفظ‌ اصول‌ مركزيت‌ مملكت‌، كه‌ هميشه‌ خاطر نشان‌ عموم‌ كرده‌ام‌ هيچ‌ قصد و منظوري‌ ندارم‌ لازم‌ است‌ به‌فرونت‌ مقدم‌ آمده‌، حضوراً تأمين‌ خود را درخواست و مراتب‌ اطاعت‌ و انقياد خود را تجديد نمايد.

                       رئيس‌ الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا – رضا

                                                                                   5 قوس‌ 1303 – نمره‌ 4194

 ‌

تلگراف‌ ذيل‌ هم‌ از كفيل‌ رياست‌ وزرا رسيد. و جواب‌ داده‌ شد‌:

 ‌

مقام‌ منيع‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ اعظم‌ فرمانده‌ كل‌ قوا دامت‌ عظمته‌

   «عين‌ تلگراف‌ آقاي‌ ذكاءالملك‌ ذيلاً به‌عرض‌ مبارك‌ مي‌رسد. دو فقره‌ مراسله‌ كه‌ ديشب‌ از سفارت‌ انگليس‌ رسيده‌ متن‌ كامل‌ آن‌ را آقاي‌ وزير امور خارجه‌ به‌توسط‌ اركان‌ حرب‌، شبانه‌ به‌عرض‌ مبارك‌ رساند. امروز صبح‌ پنجشنبه‌، مراسلات‌ در هيأت‌ وزرا قرائت‌ و جوابي‌ كه‌ به‌نظر رسيده‌، ضميمة‌ اين‌ تلگراف‌ به‌عرض‌ مي‌رسد. استدعا مي‌شود نسبت‌ به‌معروضات‌ ذيل‌ عقايد حضرت‌ اشرف‌ اظهار شود:

1 ـ اين‌ كه‌ مراسله‌ جوابيه‌ را تصويب‌ مي‌فرمايند يا خير؟

2- چون‌ اين‌ مراسله‌ و مراسله‌اي‌ كه‌ هفته‌ قبل‌ رسيد متضمن‌ تلگراف‌ سر پرسي‌ لرن‌ به‌حضرت‌ اشرف‌ كه‌ به‌شيراز مخابره‌ شده‌ بود، هنوز به‌مجلس‌ ارائه‌ نشده‌، آيا تصويب‌ مي‌فرمايند مراسلات‌ وارده‌ و جوابي‌ كه‌ به‌عرض‌ مي‌رسد قبلاً به‌اطلاع‌ مجلس‌ يا بعضي‌ از وكلاي‌ مخصوص‌ برسد يا خير؟

3- با وجود اين‌ مراسلات‌، عزم‌ حضرت‌ اشرف‌ در جلو رفتن‌ قوا ثابت‌ خواهد بود، يا موقتاً متوقّف‌ خواهند شد؟ زيرا هر يك‌ از اين‌ شقوق‌ ممكن‌ است‌ تأثيرات‌ مهمه‌ را متضمن‌ باشد.

منتظر دستورالعمل‌ عاجل‌ هستيم‌.

صورت‌ جوابي‌ كه‌ براي‌ مراسله، تهيه‌ شده‌، اين‌ است‌:

دو مراسلة‌ شريفه‌ مورخه‌ 4 قوس‌ نمره‌ 314 و نمره‌ 315 واصل‌ شد، و از استحضار از قرار منعقده‌ بين‌ دولت‌ انگلستان‌ و شيخ‌خزعل‌، كه‌ اكنون‌ اول‌ دفعه‌ است‌ به‌اطلاع‌ دولت‌ دوستدار مي‌رسد، نهايت‌ تعجب‌ حاصل‌ گرديد، كه‌ آن‌ دولت‌ فخيمه‌، با وجود مناسبات‌ حسنه‌ فيمابين‌ و بر خلاف‌ رسوم‌ و مقررات‌ بين‌المللي‌ چگونه‌ چنين‌ قراردادي‌ را كه‌ منافي‌ حق‌ حاكميت‌ دولت‌ ايران‌ مي‌باشد، با يك‌ نفر تبعة‌ مسلّمة‌ ايران‌ جايز دانسته‌ و حوزه‌ اقتداراتي‌ براي‌ مشاراليه‌ و اعقاب‌ او در خاك‌ ايران‌ قائل‌ شده‌اند. دولت‌ ايران‌ قرارداد مزبور را به‌هيچوجه‌ نمي‌تواند به‌رسميت‌ بشناسد و خود را محق‌ّ مي‌داند كه ‌نسبت‌ به‌چنين‌ اقدامي‌ پرتست‌ نمايد و نيز زحمت‌ افزا مي‌شود، كه‌ دولت‌ ايران‌ هيچ‌وقت‌ وساطت‌ و دخالت‌ هيچ‌ دولت‌ خارجي‌ را در عمل‌ خوزستان‌ و شيخ‌خزعل‌ كه‌ از امور داخلي‌ مملکت‌ ايران‌ است‌ نمي‌پذيرد. اما اين‌ كه‌ در مراسلة‌ خود، دولت‌ ايران‌ را مسؤول‌ وقوع‌ خسارات‌ دانسته‌اند، لازم‌ است‌ خاطر شريف‌ را متوجه‌ سازم‌ كه‌ بايد تصديق‌ بفرمايند، كه‌ پس‌ از آنكه‌ يك‌ نفر تبعه‌ و گماشتة‌ دولت‌ ايران‌ در يك‌ قسمت‌ از خاك‌ اين‌ مملكت‌ كه‌ با ساير قطعات‌ آن‌ از حيث‌ واقع‌ بودن‌ تحت‌ اقتدار و اختيار دولت‌ ايران‌ هيچ‌ تفاوت‌ و مزيّت‌ ندارد، بناي‌ تمرّد و طغيان‌ گذارد، و با اينكه‌ دولت‌ براي‌ مصلحت‌ با او منتهاي‌ مدارا و مماشات‌ را نموده‌، و بالاخره‌ آن‌ متمرّد اظهار ندامت‌ و معذرت‌ كرده‌ و دولت‌ به‌همان‌ نظر مصلحت‌، معذرت‌ او را پذيرفته‌ و معذلك‌ مشاراليه‌ به‌وظايف‌ تبعيت‌ و اطاعت‌ خود عمل‌ ننمايد، چگونه‌ دولت‌ مي‌تواند تحمل‌ اين‌ نافرماني‌ و ياغيگري‌ را بنمايد، و در صدد مطيع‌ ساختن‌ او برنيايد؟ در انجام‌ اين‌ وظيفه‌ كه‌ قهراً مستلزم‌ سوق‌ قشون‌ و عمليات‌ جنگي است‌، چگونه‌ مسؤوليّت متوجه‌ دولت‌ مي‌شود؟ در اينجا ناگزيرم‌كه‌ خاطر محترم‌ را متوجه‌ سازم‌ كه‌ با وجود قراردادي‌ كه‌ در مراسله‌ دوم‌ به‌اطلاع‌ دولت‌ رسانده‌اند، واضح‌ و مبرهن‌ مي‌شود كه‌ تمرّد و خودسري‌ شيخ‌خزعل‌ نسبت‌ به‌دولت‌ متبوع‌ خود به‌استظهار همين‌ قرارداد و اطميناني‌ است‌ كه‌ از طرف‌ دولت‌ فخيمه‌ انگلستان‌ داشته‌ است‌، والاّ مشاراليه‌ مسلمّا چنين‌ جسارتي‌ نمي‌كرد. بنابراين‌ نه‌ تنها دولت‌ ايران‌ هيچگونه‌ مسؤوليّت‌، در خصوص‌ نتايج‌ اين‌ قضيّه‌ ندارد، بلكه‌ مسؤوليّت‌ متوجه‌ مسببين‌ واقعه‌ خواهد بود.

در خاتمه‌ زحمت‌ افزا مي‌شود اينكه‌ مرقوم‌ داشته‌اند دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ براي‌ خود اين‌ حق‌ را حفظ‌ مي‌كند، كه‌ به‌هر نحو و طريقي‌ صلاح‌ و مقتضي‌ بدانند از طرف‌ خود اقداماتي‌ براي‌ حفظ‌ و حراست‌ جان‌ و مال‌ رعاياي‌ انگليس‌ به‌عمل‌ آورند، لزوماً متذكر مي‌شوم‌، كه‌ در اين‌ موضوع‌ دولت‌ ايران‌ هيچگونه‌ حقي‌ را كه‌ اعمال‌ آن‌ منافي‌ استقلال‌ حاكميت‌ ايران‌ نسبت‌ به‌خاك‌ و اهالي‌ او باشد قائل‌ نيست‌.»

                                                                                 ذكاءالملك‌

                                        رئيس‌ اركان‌ حرب‌ كل‌  سرتيپ‌ امان‌الله‌

                                                                                 نمره‌ 4800

 ‌

جواب

 ‌

رياست‌ اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌

   «با استحضار از مفاد رمز نمرة‌ 4800 به‌آقاي‌ وزير امور خارجه‌ جواباً تذكردهيد:

اولاً – اگر بنا باشد دو مراسله‌ اخير پذيرفته‌ شود، جوابي‌ كه‌ تهيه‌ شده‌ بد نيست‌.

ثانياً- راجع‌ به‌مراسلة‌ هفتة‌ قبل‌ متذكر مي‌شوم‌ كه‌ مراسله‌ نبوده‌، بلكه‌ فقط‌ تلگرافي‌ از سرپرسي‌ لرن‌ توسط‌ قونسول‌ شيراز به‌عنوان‌ من‌ و مشعر بر صلح‌ و عدم‌ تعقيب‌ خزعل‌ بوده‌ كه‌ جواب‌ سخت‌ داده‌ شد. آن‌ هم‌ فقط‌ تلگراف‌ حضوراً قرائت‌ گرديد ولي‌ عين‌ آن‌ تسليم‌ من‌ نشده‌ است‌.

ثالثاً- البته‌ تصويب‌ مي‌كنم‌ مراسلات‌ وارده‌ و جوابيه‌ را با يك‌ عدّه‌ از وكلا، تحت‌ شور و مداقّه‌ در آوريد.

رابعاً- در موضوع‌ جلو رفتن‌ قوا و يا توقّف‌ آن‌ اطلاعاً  اشعار مي‌دارم‌ كه‌ البته‌ پيش‌ رفته‌، هيچ‌ مانعي‌ مرا از اين‌ عزم‌ باز نخواهد داشت‌.»

                                             وزير جنگ‌ و فرمانده‌ كل‌ قوا

                                                                                              7 قوس‌ – نمره‌ 4181

حركت‌ به‌«لنگير»

‌‌

حركت‌ به‌«لنگير»

 ‌

يكشنبه‌ 8 قوس‌

   بعد از دو شب‌ توقّف‌ در اردوگاه‌ اوليه‌ «زيدون‌»، صبح‌ امروز، مطابق‌ امري‌ كه‌ داده‌ شده‌ بود به‌طرف‌ مركز اردو كه‌ در «لنگير» است‌ حركت‌ كرديم‌. بياباني‌ خشك‌ پيش‌ آمد كه‌ از هيچ‌ طرف‌، علائم‌ خرمي‌ و شادابي‌ در آن‌ به‌نظر نمي‌رسيد. فقط‌ رودخانه‌ «زهره‌» كه‌ به‌طور مارپيچ‌ آب‌ گل‌آلود خود را از اين‌ بيابان‌ مي‌گذراند نشان‌ زندگي‌ محسوب‌ مي‌شد.

تشويش‌ اردوي‌ غرب‌

‌‌

تشويش‌ اردوي‌ غرب‌

 ‌

   در طول‌ طريق‌ من‌ متفكر و واقعاً ناراحت‌ بودم‌ و كمتر با كسي‌ صحبت‌ مي‌داشتم‌. تمام‌ توجّهم‌ به‌طرف‌ قشوني‌ بود كه‌ از طرف‌ لشگر غرب‌ امر به‌تجهيز داده‌، و بايستي‌ از خط‌ خرم‌آباد و لرستان‌ عبور كرده‌، و از مناطق‌ صعب‌العبور و جبال‌ شامخه‌ سفر نموده‌ و از ميان‌ طوايف‌ لر بگذرد.

   لرستان‌ قطعه‌ايست‌ كوهستاني‌ و پوشيده‌ از جنگلهاي‌ انبوه‌. جلگه‌ها و دشتهاي‌ خرم‌ آن‌ را، سلاسل‌ جبالي‌ احاطه‌ كرده‌ است‌، كه‌ جز تنگه‌هاي‌ باريك‌ و گردنه‌هاي‌ خطرناك‌ لغزنده‌ معبري‌ ندارند. سالها است‌ كه‌ طوايف‌ چادرنشين‌ اين‌ ولايت‌ از موقع‌ استثنايي‌ مستحكم‌ خود و از ضعف مركز استفاده‌ كرده‌ و لرستان‌ را حصاري‌ فتح‌ نشدني‌ ساخته‌ بودند. دولت‌ ايران‌ هم‌ اگر قشوني‌ مي‌فرستاد، و يا مخارجي‌ مي‌كرد، فقط‌ بنا بر تقاضاي‌ حكام‌ و مأموريني‌ بود كه‌ از مركز مي‌رفتند، و قصدي‌ جز گرفتن‌ پول‌ و ظاهرسازي‌ نداشتند. اين‌ سياست‌ خائنانه‌ حكام‌ از طرفي‌ لرها را خودسر و بيباك‌ كرده‌، و از طرفي‌ دولت‌ را مرعوب‌ ساخته‌ بود. زيرا كه‌ طوايف‌ لر مطمئن‌ شده‌ بودند كه‌ تمام‌ مساعي‌ دولت‌ در مقابل‌ يك‌ حمله‌ آنها با يك‌ تقديمي‌ كه‌ به‌حكام‌ بروجرد مي‌دهند هباوهدر است‌. و دولت‌ هم‌ معتقد گشته‌ بود كه‌ لرها به‌قدري‌ قوي‌ هستند كه‌ قلع‌ و قمع‌ آنها از محالات‌ است‌.

   قشون‌ من‌ بود كه‌ لرها را مطيع‌ و لرستان‌ را فتح‌ كرد.

   از اين‌ خاك‌ بود كه‌ بايستي‌ ستون‌ لشكر غرب‌ گذشته‌، وارد شهرهاي‌ شمالي‌ خوزستان‌ بشود. چون‌ نه‌ تلگرافي‌ داشتم‌ و نه‌ وسيلة‌ استخباري‌، در انديشه‌ بودم‌ كه‌ آيا اين‌ قشون‌ از لرستان‌ گذشته‌، يا به‌حملة‌ لرها دچار گشته‌ است‌؟ والي‌ پشتكوه‌ و خزعل‌ و بعضي‌ از خوانين‌ بختياري‌ كه‌ معاهده‌ بسته‌ بودند و لرها را تحريك‌ مي‌كردند، قصدشان‌ اين‌ بود كه‌ از هر طرف‌ راه‌ را برقشون‌ من‌ مسدود سازند.

   باري‌ حيران‌ بودم‌ كه‌ چگونه‌ از حال‌ اين‌ اردو خبر بيابم‌! فقط‌ انگليسيها تلگراف‌ داشتند. نمي‌شد هم‌ كه‌ از آنها كسب‌ خبر نمايم‌. به‌علاوه‌ با سابقه‌اي‌ كه‌ در اين‌ امر داشتند، ممكن‌ بود راست‌ نگويند و حقايق‌ را نوع‌ ديگر جلوه‌ دهند.

ورود به‌«لنگير»

‌‌

ورود به‌«لنگير»

 ‌

   عصر وارد «لنگير» شديم‌. اين‌ نقطه‌ هم‌ جزء ناحيه‌ زيدون‌ است‌ و با منزل‌ شب‌ گذشته‌، شش‌ فرسخ‌ فاصله‌ دارد. نظاميها طاق ‌نصرتي‌ بسته‌ بودند. به‌محض‌ ورود از عدّة‌ متمركز در «لنگير» ساني‌ ديدم‌ و ابلاغيه‌ ذيل‌ را صادر نمودم‌:

 ‌

ابلاغيه

 ‌

اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌

     «1- 8 قوس‌ وارد لنگير، مركز فعلي‌ اردوگاه‌ شدم‌. در ساعت‌ 8 عصر همين‌ روز مطابق‌ راپرتي‌ كه‌ به‌واسطة‌ پستهاي‌ ارتباطيه‌ رسيد، معلوم‌ شد خزعليان‌ مواقع‌ خود را تخليه‌ كرده ‌و رفته‌اند.

2- ستونهاي‌ قسمتهاي‌ عمده‌ قواي‌ اصفهان‌ ما متناوباً وارد بهبهان‌ شده‌ و مي‌شوند.

3- قواي‌ تجهيزية‌ شمال‌ غرب‌، از كرمانشاه‌ به‌طرف‌ پشتكوه‌ و از خط‌ پشتكوه‌ به‌جانب‌ دزفول‌ رهسپار و عازم‌ مي‌شوند.

4- تا دو روز ديگر از قرارگاه‌ كنوني‌ لنگير به‌طرف‌ مركز خوزستان‌ حركت‌ مي‌نمايم‌.»

                                رئيس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا – رضا

                                                                              نمره‌ 4201

 ‌

   بعد از سان‌ در چادرهايي‌ كه‌ زير درختان‌ سدر برپا كرده‌ بودند، استراحتي‌ شد. آفتاب‌ در ميان‌ گردوغبار اردو و بخار افق‌ غايب‌ يا مفقود شد.

مواقع‌ اشرار

‌‌

مواقع‌ اشرار

 ‌

   از اول‌ خاك‌ «زيدون‌» تا اين‌ نقطه‌ كه‌ قرارگاه‌ اردو است‌، تمام‌ در قلمرو قواي‌ هواداران‌ خزعل‌ و خزعل‌ بود. برادر ميرعبدالله‌ پدرزن‌ خزعل‌ بر اين‌ عدّه‌ رياست‌ داشت‌. حسين‌خان‌ بهمه‌اي‌ نيز در «قلعه ‌اعلي‌» و سالار ارفع‌ بختياري‌ در ميان‌ بهبهان‌ و رامهرمز بودند. امير مجاهد رياست‌ کل قشون را داشت‌ و سيار بود.

   ولي‌ بعد از ورود لشكر جنوب‌، قدم‌به‌قدم‌ با جنگهاي‌ شديد عقب‌ نشسته‌اند، و برادر ميرعبدالله‌ كشته‌ شد. فعلاً هم‌ مسافت‌ بين‌ من‌ و قواي‌ دشمن‌ زياده‌ از چند فرسخ‌ نيست‌.

   خزعليان‌ و ساير معاهدين‌ كميتة‌ «قيام‌ سعادت‌»، تصور ورود مرا به‌اين‌ نقطه‌ نكرده‌ بودند، و اصلاً باور نداشتند كه‌ در اثر تجربيات‌ يكصدوپنجاه‌ سالة‌ دورة‌ قاجاريه‌، براي‌ رئيس‌الوزرا همت‌ و مجالي‌ باشد كه‌ بر خوشگذرانيهاي‌ تهران‌ پشت‌ پا زده‌ و با اين‌ مشقّت‌ خود را به‌صحنة‌ كارزار برساند.

   چنانكه‌ مكرر گفته‌ام‌، گزارشات‌ دورة‌ قاجاريه‌ و رخوتي‌ كه‌ به‌تبعيت‌ سلاطين‌، در ادارة‌ مردم‌ پيدا شده‌ بود، در هيچ‌ عهدي‌ نظير ندارد. دولت‌ ايران‌ قبل‌ از من‌ اسمي‌ بلامسمي‌ بود. حتي‌ از حيث‌ نفرات‌ قشوني‌ هم‌ مركز، همواره‌ تحت‌الشعاع‌ و مقهور ملوك‌الطوايف‌ و فرمانفرمايان‌ عشاير محسوب‌ مي‌شد. خوانين‌ اطراف‌ كمترين‌ خراجي‌ نداده‌، بلكه‌ همه‌ساله‌ مبالغ‌ هنگفتي‌ به‌عنوان‌ حراست‌ راهها و عدم‌ تجاوز به‌شهرها، خود را دستي ‌بگير قلمداد مي‌كردند. همين‌ خزعل‌ و والي‌ پشتكوه‌ و خوانين‌ بختياري‌، و همين‌ ايلات‌ جنوب‌ و غرب‌ كه‌ امروز نقشة‌ خود را براي‌ تزلزل‌ من‌ طرح‌ريزي‌ كرده‌ و به‌نام‌ «قيام‌ سعادت‌»، به‌شرارت‌ و فساد و كندن‌ ريشة‌ مملكت‌ مشغول‌اند، ساليان‌ دراز است‌ كه‌ حق‌ حاكميت‌ خود را نسبت‌ به‌دولت‌ ايران‌ محفوظ‌ داشته‌، اكنون‌ كه‌ مرا در مقابل‌ خود مي‌بينند جز به‌كار بردن‌ تمام‌ قوا و دفاع‌ از مالكيت‌ مطلقة‌ خود چاره‌اي‌ ندارند. آيا تقصير زمامداران‌ يكصدوپنجاه‌ سالة‌ اخير چه‌ نوع‌ خذلاني‌ درپي‌ خواهد داشت‌؟ آنها تمام‌ اوقات‌ را به‌شقاوت‌ و سفاكي‌ و بي‌اعتباري‌ گذرانيده‌ و از اثر بي‌اعتباري‌ خود ايالتي‌ مثل‌ خوزستان‌ را فراموش‌ كرده‌ و اجازه‌ داده‌اند چهارنفر خودسر بي‌ هنر، عنوان‌ تجزيه‌ و تفكيك آن‌ را در دماغ‌ خود بپرورانند، تا جايي‌ كه‌ شروع‌ به‌تجهيزات‌ مسلح‌ نموده‌ و بر ضد مركزيت‌ مملكت‌ قيام‌ و اقدام‌ نمايند.

   شاه‌ در پاريس‌ نشسته‌ و به‌لهوولعب‌ مشغول‌ است‌ و به‌تصور اينكه‌ كوچكترين‌ و يا بزرگترين‌ صدمه‌اي‌ را به‌من‌ متوجه‌ سازند، اجازه‌ مي‌دهد كه‌ خزعل‌ و خزعليان‌ برضد مركزيت‌ مملكت‌ قيام‌ مسلح‌ نمايند. در كوچكترين‌ سلولهاي‌ دماغي‌ خود خطور نمي‌دهد، كه‌ اگر اين‌ قيام‌ عاقبت‌ به‌منفعت‌ اشرار خاتمه‌ يابد، ديگر مركزي‌ وجود نخواهد داشت‌ كه‌ او زمامداري‌ آن‌ را براي خود مسجل‌ ديده‌ باشد. مگر نمي‌بيند كه‌ خارجيها تا چه‌اندازه‌ مرا تعقيب‌ كرده‌ و چه‌ اولتيماتومها و نتهايي‌ است‌ كه‌ پي‌درپي‌ و گاه‌وبيگاه‌ حضوراً و غياباً و كتباً و شفاهاً به‌بدرقة‌ مسافرت‌ من‌ ايثار مي‌نمايند؟

   مگر خوزستانيان‌ امروزه‌، با داشتن‌ وطن‌فروشان‌ مستقلي‌، مثل‌ خزعل‌، خود را مطيع‌ اوامر و رعيت‌ شاه‌ مي‌دانند كه‌ او در تحريك‌ باطني‌ آنها خود را دلخوش‌ كرده‌ و از زواياي‌ قهوه‌خانه‌هاي‌ پاريس‌، سيم‌ تحريك‌ و آشوب‌ را به‌جانب‌ آنها امتداد داده‌ است‌؟ از اين‌ تحريك‌ و القاي‌ فساد چه‌ فايده‌ و حظي‌ خواهد برد؟ چه‌ لذتي‌ به‌او عايد خواهد شد كه‌ ببيند قشون‌ ايران‌ با رعاياي‌ ايران‌ دست‌ به‌گريبان‌ گشته‌، خون‌ يكديگر را جاري‌ و آرزوي‌ خارجيان‌ را اقناع‌ مي‌كنند؟

   مگر تصور كرده‌ است‌ كه‌ كميتة‌ قيام‌، همين‌ قدر كه‌ مقاوله‌نامه‌ و يا قسم‌نامة‌ خود را به‌پاريس‌ نزد شاه‌ فرستاد و عمليات‌ خود را فرع‌ اجازة‌ او قرار داد، حقيقتاً بعد از فتح‌ و بعد از تخريب‌ اساس‌ مملكت‌، باز در تجزية‌ ايالات‌ و تحكيم‌ امارات‌ و استقلال‌ موقعيت‌ خود از او اجازه‌ خواهند خواست‌ كه‌ هركدام‌ بساط‌ پادشاهي‌ خود را در يك‌ گوشه‌ از مملكت‌ بگسترند؟

   خزعل‌ خود را فعلاً «اميرخوزستان‌» معرفي‌ مي‌كند. جرايد بين‌النهرين‌ و امارات‌ جزيرهٌ‌العرب‌ نيز بشاشت‌ قلب‌ و خرمي‌ چهرة‌ خود را به ‌او اهدا مي‌كنند. سياستمداران‌ حقيقي‌ نيز باطناً باد درآستين‌ آنها انداخته‌ و كلاه‌ گوشة‌ آنان‌ را به‌مواعيد آتيه‌ خود برق‌ مصنوعي‌ مي‌دهند!

   آيا در تمام‌ اين‌ مواعيد فريبنده‌، و در اعماق‌ هر يك‌ از اين‌ وعدووعيدها كمترين‌ روزنة‌ نوري‌ هم‌ براي‌ شاه‌ بازگذارده‌اند ؟

   مسافرتهاي‌ شاه‌ به‌اروپا، غالباً از راه‌ بين‌النهرين‌ و بالاخص‌ از راه‌ محمّره‌ بوده‌ است‌ و در اياب‌وذهاب‌، مختصر وجهي‌ از طرف‌ خزعل‌ به‌ايشان‌ تقديم‌ مي‌شد. تقديم‌ اين‌ وجوه‌ حسيات‌ مودت‌آميزي‌ را فيمابين‌ توليد كرده‌ و اجازة‌ انعقاد كميتة‌ قيام‌ نيز مربوط‌ به‌همين‌ حسيات ‌است‌.

   چون‌ اتومبيلها در بوشهر مانده‌ بودند و طي‌ مسافات‌ بعيده‌ با اسب‌ تأخيري‌ بي‌هنگام‌ بود، تلگراف‌ كردم‌ اتومبيلها را به‌وسيلة‌ كشتي‌ به‌«هنديجان‌» بياورند، كه‌ از آن‌جا به‌«ده‌ملا» آمده‌ ما را به‌اهواز برسانند.

   دبير اعظم‌ رئيس‌ تحريرات‌ من‌، تلگرافات‌ و راپرتهاي‌ واصله‌ را از نظرم‌ گذرانيد. از جمله‌ تلگرافي‌ از خزعل‌ بود كه‌ پس‌ از وصل تلگرافي‌ كه‌ از ديلم‌ به‌او مخابره‌ كرده‌ بودم‌ و اميدوار شدن‌ از عفو من‌، مخابره‌ كرده‌ و عين‌ آن‌ به‌قرار زير است‌:

 ‌

تلگراف‌ خزعل‌

 ‌

مقام‌ منيع‌ حضرت‌ اشرف‌ اعظم‌ آقاي‌ رئيس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا دامت‌ عظمته‌

   «زيارت‌ تلگراف‌ مبارك‌ كه‌ مبني‌ بر اظهار مرحمت‌ نسبت‌ به‌اين‌ فدوي‌ واقعي‌ بود، بردرجات‌ استظهار و اميدواريم‌ افزوده‌، با كمال‌ اميدواري‌ مراحم‌ مبذوله‌ را عرض ‌شكرگزاري‌ تقديم‌، و بقاي‌ آن‌ وجود مبارك‌ را براي‌ سرپرستي‌ ايران‌ و ايرانيان‌ از خداوند خواستارم‌.

   فدوي‌ را به‌«هنديجان‌» احضار فرموده‌ بوديد. هر چند علت‌ مزاج‌ و ضعف‌ قوه‌ كه‌ چندي‌ است‌ شدت‌ كرده‌ مانع‌ وصول‌ اين‌ نعمت‌ بوده‌، معذلك‌ از فرط‌ اشتياق‌ به‌شرفيابي‌ حضور مبارك‌ با نهايت‌ آرزومندي‌ به‌زيارت‌، هر صوب‌ را امر و مقرر فرمايند به‌قصد زيارت‌ حضور مبارك‌ حركت‌ مي‌كنم‌. اميدوارم‌ به‌مساعدت‌ بخت‌ و اقبال‌ هر چه‌ زودتر به‌شرف‌ حضور مبارك‌ نائل‌ گردم‌. براي‌ هدايت‌ راه‌، يكي‌ از فدويزادگان‌ را به‌حضور مبارك‌ مي‌فرستم‌، كه‌ براي‌ تعيين‌ شرفيابي‌ از بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ عالي‌ اخذ دستورات‌ بنمايد.»

                                               فدوي‌ – خزعل‌

 ‌

در جواب‌ به‌او نوشتم‌:

 ‌

   تلگراف‌ شما را در «لنگير» قرارگاه‌ اردو، ديدم‌. چون‌ من‌ به‌طرف‌ «ده‌ملا» حركت‌ مي‌كنم‌، به‌طوريكه‌ درخواست‌ كرده‌ايد، يكي‌ از پسرهاي‌ خود را به‌«ده‌ملا» نزد من‌ بفرستيد.

                                             لنگير – قرارگاه‌ اردو

                                                                                                      دهم‌ قوس‌

 ‌

تلگرافات‌ تهران‌

 ‌

   دو تلگراف‌ ذيل‌ را هم‌ وزير خارجه‌ مخابره‌ نموده‌ بود:

 ‌

   «حضور مبارك‌ حضرت‌ اشرف‌ آقاي‌ رئيس‌الوزرا دامت‌ عظمته‌

   پس‌ از وصول‌ دو مراسلة‌ اخير سفارت‌ در شب‌ پنجشنبه‌، همان‌ ساعت‌ صورت‌ آن‌ را به‌اركان‌ حرب‌ كل‌ فرستادم‌، حضور مبارك‌ مخابره‌ شود، و صبح‌ روز بعد هم‌ بر حسب‌ مسؤوليّت‌ مشتركه‌ و اينكه‌ آقاي‌ ذكاءالملك‌ سمت‌ كفالت‌ رياست‌ وزرا را دارند، به‌منزل‌ ايشان‌ رفته‌ مراسلات‌ را ارائه‌ و چنين‌ اظهار عقيده‌ نمودم‌:

بهتر است‌ كه‌ اين‌ مسأله‌ مابين‌ دو نفر مكتوم‌ مانده‌ تا نظريات‌ حضرت‌ اشرف‌ برسد. ايشان‌ صلاح‌ ديدند ساير آقايان‌ وزرا هم‌ مطلع‌ شوند. تلفن‌ شد. آمدند و تصميم‌ گرفتند كه‌ وزارت‌ خارجه‌ جوابي‌ حاضر نمايد. عصري‌ منزل‌ بنده‌ بيايند كه‌ آن‌ مراسله‌ جوابيه‌ را ديده‌ به‌عرض‌ برسد. اگر تصويب‌ فرموديد با اطلاع‌ مجلس‌ يا بدون‌ اطلاع‌ مجلس‌ به‌سفارت‌ نوشته‌ شود. وزارت‌ خارجه‌ مراسله‌ را خيلي‌ ساده‌ فقط‌ پرتست‌ به‌مسأله‌ قرارداد با شيخ‌ و اينكه‌ معلوم‌ مي‌شود مخالفت‌ او كه‌ يك‌ نفر نوكر و تبعة‌ ايران‌ است‌ با دولت‌، به‌اتكاي‌ چنان‌ قراردادي‌ بوده‌ كه‌ مخالف‌ قانون‌ بين‌الملل‌ و هر اصولي‌ است‌. ولي‌ آقايان‌ چنان‌ صلاح‌ ديدند، كه‌ نسبت‌ به‌ساير مسائل‌ و مداخلات‌ سفارت‌ در كارهاي‌ شيخ‌ اسم‌ برده‌ شود. در صورتيكه‌ عقيده‌ بنده‌ و وزارت‌ خارجه‌ اين‌ بود كه‌ اصلاً نبايد مذاكرات‌ شفاهي‌ و وساطت‌ آنها را كه‌ خالي‌ روي‌ كاغذ برده‌اند، متعرض‌ جواب‌ شده‌ و تصديق‌ نماييم‌ كه‌ مذاكراتي‌ در بين‌ بوده‌، به‌هر حال‌ مراسلة‌ جوابيه‌ به‌عرض‌ رسيده‌ است‌. البته‌ تصديق‌ مي‌فرمايند كه‌ بنده‌ با مسؤوليّت‌ مشتركه‌، يك‌ مسؤوليّت‌ شخصي‌ هم‌ نسبت‌ به‌مصالح‌ خود كه‌ مربوط‌ به‌امور وزرا نيست‌، دارم‌. به‌اين‌ لحاظ‌ عقيده‌ام‌ اين‌ شدكه‌ با مذاكرات‌ ديپلماسي‌، سفارت‌ را حاضر به‌استرداد اين‌ مراسلات‌ نموده‌. از اين‌ نقطه‌نظر ملاقاتي‌ با سفارت‌ نموده‌، مذاكراتي‌ شد كه‌ به‌وزارت‌ خارجه‌ لندن‌ و سر پرسي‌ لرن‌ اطلاع‌ بدهند. خلاصة‌ مذاكرات‌ اين‌ بود كه‌ ارسال‌ اين‌ مراسلات‌ و انتشار آن‌ در مجلس‌ و مواقع‌ عامه‌ يك‌ تنفر عمومي‌ را تجديد خواهد نمود كه‌ سه‌ سال‌ قبل‌ روزافزون‌ بود و سرپرسي‌ لرن‌ در مدت‌ اقامت‌ خود در تهران‌، با مساعدت‌ رئيس‌الوزرا موفق‌ به‌بازگشت‌ آن‌ شده‌، و مناسبات‌ حسنه‌ تاحدي‌ مستقر گرديده‌ بود. در اينصورت‌ چون‌ دولت‌ ايران‌ نمي‌خواهد در اين‌ حسن‌ روابط‌ خللي‌ وارد آمده‌، تنفر عمومي‌ تجديد شود و اهالي‌ ايران‌ دولت‌ انگليس‌ را دولت‌ جابري‌ تصور كنند، نه‌ فقط‌ برخلاف‌ مناسبات‌ آنها، بلكه‌ برخلاف‌ حقوقي‌ كه‌ در تمام‌ دنيا جاري‌ است‌ بشناسند. البته‌ مذاكرات‌ خيلي‌ مفصلتر بود، لهذا خاطر نشان‌ مي‌نمايد صلاح‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ مراسله‌ را عيناً به‌سفارت‌ مسترد داشته‌، وگمان‌ مي‌كنم‌ نسبت‌ به‌عمل‌ خوزستان‌ هم‌ در صورتيكه‌ شيخ‌ تسليم‌ قطعي‌ خود را ابراز نمايد، جواب‌ داده‌ شود، به‌قسمي كه‌ دولت‌ با هر رعيت‌ و نوكر مطيع‌ خود رفتار مي‌نمايد.

قرار شد كه‌ تلگرافاتي‌ به‌لندن‌ و لرن‌ نموده‌ موافقت‌ آنها را با اين‌ اظهاراتي‌ كه‌ ابلاغ‌ خواهد نمود به‌استرداد اين‌ مراسلات‌ جلب‌ كند. عقيدة‌ بنده‌ اين‌ است‌ اگر به‌اين‌ ترتيب‌ موفق‌ شويم‌، مشكلات‌ و كشمكشها تخفيف‌ حاصل‌ نمايد.

چنان‌ استنباط‌ كردم‌ كه‌ خودشان‌ هم‌ ملتفت‌ سوء اثر فرستادن‌ چنين‌ مراسله‌اي‌ به‌دولت‌ ايران‌ شده‌ باشند. زيرا مي‌گفت‌ تعليماتي‌ رسيده‌ كه‌ مراسلة‌ راجع‌ به‌قرارداد با شيخ‌ را، قونسول‌ بوشهر به‌آقاي‌ رئيس‌الوزرا فعلاً ابلاغ‌ ننمايند. اگر چه‌ عدم‌ ابلاغ‌ مراسله‌ به‌حضرت‌ اشرف‌، مراسلة‌ واصله‌ به‌وزارت‌ خارجه‌ را بي‌اثر نمي‌نمايد، به‌هر حال‌ اگر اين‌ نظر بوده‌ و اقداماتي‌ كه‌ نموده‌ام‌ صحيح‌ مي‌دانند، اگر مقتضي‌ باشد قوا در فرونتها به‌حال‌ توقّف‌ بماند، تا نتيجة‌ اين‌ مذاكرات‌ معلوم‌ شود.

در خاتمه‌ جسارت‌ مي‌نمايد كه‌ بنده‌ از يك‌ قسمت‌ از همقطارها كه‌ سياست‌ دوشاخه‌بازي‌ نموده‌، صلاح‌ نظريات‌ خود را بر صلاح‌ مملكت‌ و شخص‌ حضرت‌ اشرف‌ در باطن‌ مقدّم‌ مي‌دارند و عملياتي‌ مي‌كنند، خوشوقت‌ نيستم‌. و مسائلي‌ در غيبت‌ حضرت‌ اشرف‌ ملاحظه‌ نموده‌ام‌، كه‌ اگر  به همين ‌حال‌ باقي‌ بماند ترجيح‌ مي‌دهم‌ كه‌ در مراجعت استدعاي‌ معافيت‌ خود را بخواهم‌.»

                                                    مشارالملك‌

 ‌

حضور مبارك‌ حضرت‌ اشرف‌ آقاي‌ رئيس‌الوزرا دامت‌ عظمته‌

   «در تعقيب‌ تلگراف‌ مفصل‌ ديروز، جمعه‌، به‌استحضار خاطر مبارك‌ مي‌رسانم‌. امروز شنبه‌ رسماً شارژ دافر انگليس‌ را به‌وزارت‌ خارجه‌ خواستم‌. هرطور بود مراسلة‌ راجعه‌ به‌قرارداد را پس‌ داده‌، تفصيل‌ را به‌هيأت‌ وزرا اظهار كردم‌. بعد مفصلاً به‌عرض‌ خواهدرسيد.»

                                                  مشارالملك‌

 ‌

همچنين‌ در زمينة‌ تلگرافهاي‌ فوق‌، حكومت‌نظامي‌ تهران‌ نيز چنين‌ راپرت‌ داد:

 ‌

مقام‌ منيع‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ رئيس‌الوزرا وزير جنگ‌ دامت‌ عظمته‌

   «محترماً معروض‌ مي‌دارد عين‌ خبري‌ را كه‌ رويتر اطلاع‌ داده‌ است‌، رمزاً حضور مبارك‌ معروض‌، و خاطر مبارك‌ را مستحضر مي‌دارد:

 ‌

تهران‌

   از قراري‌ كه‌ نقل‌ مي‌كنند انگليس‌ دو فقره‌ يادداشت‌ به‌دولت‌ ايران‌ داده‌. در يادداشت‌ اولي‌ چنين‌ اشعار مي‌شود كه‌ سردار سپه‌ در جنوب‌ ايران‌ شروع‌ به‌عمليات‌ نظامي‌ نموده‌. و در يادداشت‌ ثانوي‌ انگليس‌ تقاضا مي‌كند كه‌ پيشرفت‌ قواي‌ دولت‌ به‌طرف‌ محمّره‌ به‌فوريت‌ موقوف‌ بشود، و اظهار مي‌دارد كه‌ خزعل‌ تحت‌الحماية‌ انگليس‌ مي‌باشد، و با تصدّي‌ به‌اتخاذ اقدامات‌ جدّي‌ برخلاف‌ منافع‌ انگليس‌ و ايران‌، تمام‌ مسؤوليّت‌ خسارتي‌كه‌ ممكن‌ است‌ در نتيجة‌ عمليات‌ به‌اراضي‌ خوزستان‌ و معادن‌ نفت‌ انگليس‌ وارد آيد، به‌عهدة‌ دولت‌ ايران‌ واگذار مي‌كنند. محافل‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ از مداخلة‌ انگليس‌ در امور داخلي ‌ ايران‌ و حمايت‌ علني‌ انگليس‌ از شيخ‌خزعل‌ بسيار مشوش‌ شده‌اند.»

                                     حكومت‌نظامي‌ تهران‌ و توابع‌ – سرتيپ‌ مرتضي‌

                                                                                     نمره‌ 36

 ‌

اين‌ تلگراف‌ را از لنگير به‌كفيل‌ رياست‌ وزرا مخابره‌ كردم‌:

 ‌

جناب‌ مستطاب‌ اجل‌ آقاي‌ ذكاءالملك‌ وزير ماليه‌ دام‌ اقباله‌

   «تلگرافي‌ كه‌ با رمز اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌ راجع‌ به‌مراسلات‌ وارده‌ از سفارت‌ انگليس‌ مخابره‌ كرده‌ بوديد در قرارگاه‌ اردو ملاحظه‌ شد. من‌ همانطور كه‌ هميشه‌ طرفدار استشارة‌ امور بوده‌ام‌، فوق‌العاده‌ متأسفم‌ كه‌ در اين‌ مملكت‌ حقايق‌ امور خيلي‌ زود فراموش‌ مي‌شود، و در ضمن‌ مشاوره‌ كه‌ قاعدة‌ كليه‌ قضايا، سابقه‌ و لاحقه‌اش‌، بايد روشن‌ و آشكارگردد، متأسفانه‌ تمام‌ به‌مرحلة‌ استتار و فراموشي‌ محول‌ و منجر مي‌گردد. در اينصورت‌ با مسؤوليّتي كه‌ من‌ در پيشگاه‌ اين‌ مملكت‌ عهده‌دار هستم‌، از اين‌ به‌بعد هر مراسله‌اي‌ كه‌ از هر سفارتخانه‌اي‌ در هر باب‌ برسد، هيأت‌ دولت‌ مكلف‌ هستند كه‌ عين‌ آن‌ را به‌من‌ مراجعه‌ داده‌، كسب‌ تكليف‌ نمايند تا هر جوابي‌ لازم‌ داشته‌ باشد، تعيين‌ و با نظر دولت‌ به‌مقام‌ اجرا و عمل‌ گذارده‌ شود. با اين‌ ترتيب‌ و در مقابل‌ مسؤوليّت‌ قانوني‌ و وجداني‌ و اخلاقي‌خود صرفه‌ و صلاح‌ مملكت‌ زياده‌ از حد انتظار منظور نظر واقع‌ خواهدگرديد.»

                                 رئيس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا

 ‌

   چون‌ در جرايد تهران‌ ظاهراً خبر اسيرشدن‌ سي‌ نفر انگليسي‌ انتشار يافته‌، تلگراف‌ ذيل‌ را درتكذيب‌ آن‌ به‌حكومت‌نظامي‌ مخابره‌ كردم‌:

 ‌

حكومت‌ نظامي‌ تهران‌ و توابع‌

   «از قراري‌ كه‌ به‌من‌ اطلاع‌ مي‌دهند در جرايد تهران‌ يا در يك‌ جريده‌، خبري‌ انتشار يافته‌ به‌اين‌ عنوان‌ كه‌ در جنگهاي‌ خوزستان‌ سي‌نفر هم‌ انگليسي‌ اسير شده‌ و به‌واسطة‌ اسارت‌ آنها مذاكراتي‌ بين‌ من‌ و نمايندة‌ انگليس‌ جريان‌ پيدا كرده‌ است‌. اگر چه‌ از طرف‌ شما تاكنون‌ راپرتي‌ نرسيده‌، معهذا تحقيق‌ كنيد ببينيد منشاء اين‌ خبر چه‌ بوده‌ و از كجاست‌؟ در چه‌ روزنامه‌اي‌ انتشار پيدا كرده‌ است‌؟ مراتب‌ را توضيحاً راپرت بدهيد.»

                                 رئيس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا