Category: رضاشاه کبیر / سفرنامة خوزستان

تلگرافات‌ تهران‌

‌‌

تلگرافات‌ تهران‌

 ‌

   شب‌ را قوام‌الملك‌ در باغ‌ «محمديه‌» از ما ميهماني‌ شاياني‌ كرد. از همراهان‌، دبير اعظم‌، چون‌ سخت‌ مريض‌ شده‌ بود، نتوانست‌ بيايد.

   در اين‌ موقع‌ دو تلگراف‌ به‌من‌ رسيد، كه‌ يكي‌ اسباب‌ اميدواري‌ و مسرت‌ من‌ شد و ديگري‌ به‌عكس‌، سخت‌ مرا غمگين‌ و متأثر ساخت‌.

   تلگراف‌ اول‌ از طرف‌ علماي‌ تهران‌ بود كه‌ در مسأله‌ جمهوريت‌ با من‌ مخالفت‌ كرده‌ و در اين‌ موقع‌ اظهار كمال‌ موافقت‌ نموده‌ و پيشرفت‌ و موفقيت‌ كامل‌ را خواسته‌ بودند. از اين‌ موقع‌شناسي‌ و علاقه‌ علماي‌ اعلام‌ به‌مصالح‌ ملك‌ و ملت‌ بسي‌ شادمان و خورسند شدم‌.

   تلگراف‌ ديگر از طرف‌ هيأت‌ دولت‌ بود راجع‌ به‌اينكه‌ نمايندگان‌ مجلس‌ جلسه‌ سري‌ و خصوصي‌ تشكيل‌ داده‌ و در باب‌ خوزستان‌ صحبتهايي‌ كرده‌اند كه‌ حاكي‌ از يأس‌ و سوءظن‌ است‌ و در تهران‌ نيز شهرت‌ داده‌ و آژانس‌ رويتر اين‌ خبر را منتشر نموده‌، كه‌ سفير انگليس‌ سر پرسي‌لرن‌ از جانب‌ دولت‌ متبوعه‌ خود مأموريت‌ دارد، كه‌ در بوشهر فيمابين‌ من‌ و خزعل‌ ترتيب‌ ملاقاتي‌ فراهم‌ كند و بين‌ او را با من‌ صلح‌ دهد.

   اين‌ خبر سخت‌ مرا متعجب‌ و متأثر ساخت‌ كه‌ چرا با وجود اينهمه‌ خدمات‌ و زحمات‌ و تحمل‌ انواع‌ مصيبت‌، در عرض‌ چهارسال‌ هنوز وكلاي‌ مجلس‌ مرا نشناخته‌ و تصور كرده‌اند ممكن‌ است‌ خارجيان‌ در اراده‌ و عزم‌ من‌ نفوذي‌ داشته‌ و به‌ميل‌ خود مرا به‌هر طريقي‌ كه‌ مي‌خواهند سوق‌ دهند.

   با كمال‌ تأثر و تغّير اين‌ خبر را تكذيب‌ كردم‌ و امر دادم‌ وزير ماليه‌ كه‌ در غياب‌ من‌ متصدي‌ كفالت‌ مقام‌ رياست‌ وزرا بود، خبر مزبور را رسماً در جرايد پايتخت‌ تكذيب‌ نمايد. تلگراف‌ ذيل‌ را مخابره‌ نمودم‌:

 ‌

جناب‌ مستطاب‌ اجل‌ آقاي‌ ذكاءالملك‌ وزير ماليه‌ دام‌ اقباله‌

   «از شرح‌ تلگراف‌ جنابعالي‌ راجع‌ به‌انتشارات‌ مغرضين‌ و تلقينات‌ آنها مسبوق‌ و مستحضر شدم‌، اين‌ خائنين‌ را كه‌ جنابعالي‌ به‌اسم‌ مغرض‌ ناميده‌ايد، همانها هستند كه‌ سوء كردار و زشتي‌ رفتار و عمليات‌ آنها در سه‌ سال‌ قبل‌ مملكت‌ را به‌خطرناكترين‌ پرتگاهي‌ پرتاب‌ نموده‌ بود و در پايان‌ آنهمه‌ خرابي‌ و خيانت‌، فقط‌ فضل‌ خداوند و عمليات‌ من‌ آن‌ خطرات‌ را محو و نابود كرده‌. ، حالا مجال‌ آن‌ را پيدا كرده‌اند كه‌ باز زمزمه‌هاي‌ خائنانة‌ خود را تجديد نمايند. اين‌ مغرضين‌ همان‌ خائنين‌ وطن‌فروش‌ هستندكه‌ دست‌ توسل‌ به‌سوي‌ هر نامشروعي‌ دراز كرده‌ فقط‌ براي‌ اجراي‌ اعمال‌ خائنانه‌ از هيچ‌ تخريبي‌ صرفنظر نمي‌نمايند. من‌ نيات‌ باطني‌ و هويّت‌ هر يك‌ از آنها را به‌طوري‌ كه‌ بايدوشايد تشخيص‌ داده‌، اجازه‌ نخواهم‌ داد كه‌ مملكت‌ و مردم‌ بيچاره‌ اين‌ سرزمين‌ آلت‌ خيانت‌ و اغراض‌ زشت‌ و آلوده‌ آنها واقع‌ گردند. من‌ به‌صفحه‌ جنوب‌ آمده كه‌ اول‌ گردن‌گردنكشان‌ را كوبيده‌ و مملكت‌ را از لوث‌ وجود و خودسري‌ آنها پاك‌ و منزه‌ نمايم‌ و در پايان آن‌، به‌نام‌ استقلال‌ مملكت‌ و بيچارگي‌ مردم‌، سزای هر خائن‌ را به‌پاداش‌ حق‌ و حقيقت محول‌ دارم‌. چند نفر خائن‌ تهران‌ از فرسودگي‌ طاقت‌ مردم‌ اطلاع‌ ندارند و آنها فقط‌ به‌مزد خيانت‌ از هر طريقي‌ برسد قانع‌ هستند. چون‌ من‌ خداوند را در همه‌ حال‌ شاهد گزارشات خود دانسته‌ام‌، بالاخره‌ يا بايد شخصاً در راه‌ اين‌ مملكت‌ محو شده‌ و يا طريقي‌ را بسپارم‌ كه‌ ديگر كسي‌ بر خلاف‌ امنيت‌ و انتظامات‌ مملكت‌ و بر خلاف‌ استقلال‌ و عظمت‌ ايران‌ قادر بر اجراي‌ خيانت‌ نباشد. حالا مغرضين‌، معاندين‌ و خائنين‌ هر چه‌ مي‌خواهند، بگويند تا مدلول‌ حق‌ و حقيقت‌ از پرتو خداوندي‌ روشن‌ و آشكار شود. درخاتمه‌ اضافه‌ مي‌نمايم‌ كه‌ چون‌ هيچوقت‌ اقدامات‌ و عمليات‌ من‌ از انظار جامعه‌ مستور و مكتوم‌ نبوده‌ و با آنكه‌ من‌ و همه‌ كس‌ اطلاع‌ دارند كه‌ اين‌ انتشارات‌ از چه‌ ناحيه‌ ساخته‌ مي‌شود و تلقين‌ مي‌گردد، معهذا براي‌ اينكه‌ عامه‌ مردم‌ از تمام‌ گزارشات‌ اين‌ حدود مطلع‌ باشند، دستور داده‌ام‌ كه‌ جزء و كل‌ امور، اعم‌ از عمليات‌ جنگي‌ و يا صلح‌ و نظاير آن‌ را به‌طور ابلاغيه‌ گوشزد عموم‌ نمايند كه‌ بالاخره‌ عامه‌ از گزارشات‌ مملكتي‌ خود هر چه ‌هست‌ مستحضر و مسبوق‌ باشند.»

                                        رئيس‌ الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا

ملاقات‌ با قونسول‌ انگلس‌

‌‌

ملاقات‌ با قونسول‌ انگلس‌

 ‌

     ژنرال‌ قونسول‌ انگليس‌ از من‌ وقت‌ ملاقات‌ خواست‌. پذيرفتم‌. وارد شد. از طرز دخول‌ او به‌اطاق‌ دريافتم‌ كه‌ ديگر كار را از رويه‌هاي‌ معمولي‌ خارج‌ ديده‌ و عصباني‌ شده‌اند. چون‌ اين‌ حالت‌ را مشاهده‌ كردم‌، بر دقّت‌ افزودم‌. زيرا كه‌ معلوم‌ بود در چنين‌ حالتي‌ اعماق‌ قلب‌ و نيات‌ خفيّة‌ خود را مكشوف‌ خواهد داشت‌. بعد از نشستن‌، بلافاصله‌ مراسله‌اي‌ به‌دست‌ من‌داد و گفت‌ «وزير مختار انگليس‌ از بغداد مخابره‌ كرده‌، و مأموريت‌ داده‌ است‌ كه‌ در شيراز تبليغ‌ كنم‌.» در ضمن‌ مطالعه‌ اظهار نمود كه ‌»علاوه‌ بر رسانيدن‌ اين‌ مراسله‌ مأموريت‌ ديگري‌ نيز به‌من‌ داده‌اند، به‌اين‌ قرار كه‌ اگر مدلول‌ اين‌ مراسله‌ را پذيرفتيد، رسميتي ‌نخواهد داشت‌ والا چون‌ خزعل‌ رسماً تحت‌الحماية‌ دولت‌ انگليس‌ است‌ و ما مجبوريم‌ از تحت‌الحماية‌ خود قويّاً مواظبت‌ و محارست‌ كنيم‌، ناچاريم‌ كه‌ با شما نيز به‌طور رسمي‌ وارد مذاكره‌ شده‌ و از ورود شما جلوگيري‌ و از ورود قواي‌ نظامي‌ شما به‌خاك‌ خوزستان‌ ممانعت‌ كنيم‌. انگليس‌ در خوزستان‌ علاوه‌ بر موقعيت‌ سياسي‌، وضعيت‌ خاصي‌ دارد. لوله‌هاي‌ كمپاني‌ نفت‌ كه‌ در طول‌ كارون‌ كشيده‌ شده‌، ممكن‌ است‌ در اين‌ لشگركشي‌ و منازعات‌ صدمه‌ ببيند. بنابراين‌ هر پيشامدي‌ كه‌ رخ‌ بدهد، مسؤوليّت‌ مستقيم‌ آن‌ متوجّه‌ دولت‌ ايران‌ و شخص‌ شما خواهد گرديد و ما مجبور به‌مدافعه‌ و مداخله‌ خواهيم‌ شد.»

   تلگراف‌ نيز تقريباً حاكي‌ از همين‌ مطالب‌ بود. فقط‌ مطالب‌ قدري‌ نرمتر نوشته‌ گشته‌ و سعي‌شده‌ بود كه‌ با نصيحت‌ و اندرز قضيه‌ خاتمه‌ بيابد.

   تلگراف‌ را خواستم‌ نگاه‌ بدارم‌. قونسول‌ اصرار كرد كه‌ من‌ مأمورم‌ فقط‌ ارائه‌ بدهم‌ و شفاهاً مطلب‌ را بگويم‌. مجاز نيستم‌ تلگراف‌ را بگذارم‌.

   چون‌ گوش‌ من‌ نظير اين‌ صحبت‌ را نشنيده‌ است‌ و عادت‌ ندارم‌ از هيچ‌ كس‌ اين‌ قبيل‌ مداخلات‌ را ببينم‌، حالتم‌ تغيير كرد. آن‌ نشاط‌ و فرحي‌ كه‌ در اول‌ مجلس‌ از ديدن‌ احوال‌ ديگرگون‌ و عصبانيت‌ قونسول‌ به‌من‌ دست‌ داده‌ بود، يكباره‌ مبدل‌ شد به‌يك‌ تلخكامي‌ و غضب‌ فوق‌العاده‌ كه‌ دنيا را در نظرم‌ تاريك‌ كرد. گويي‌ از صداي‌ اين‌ نماينده‌ اجنبي‌ تمام‌ دستورها و اوامري‌ كه‌ در ظرف‌ يكصدسال‌ از طرف‌ بيگانگان‌ به‌زمامداران‌ اين‌ مملكت‌ داده‌ شده‌ در گوشم‌ طنين‌ انداخت‌، و سياهكاريهاي‌ اولياي‌ امور گذشته‌، يكي‌ پس‌ از ديگري‌، در برابرچشمم‌ گسترده‌ شد، و پرده‌ ضخيم‌ كثيفي‌ تشكيل‌ داد. اين‌ بار نوبت‌ عصباني‌ شدن‌ به‌من‌ رسيد.

بدواً به‌قونسول‌ گفتم‌:

   «اما در خصوص‌ لوله‌هاي‌ نفت‌ كه‌ بهانه‌ اين‌ قبيل‌ مداخلات‌ عجيبة‌ كودكانه‌ قرار داده‌اند، من‌ شخصاً ملتزم‌ و متعّهد مي‌شوم‌، هرگاه‌ از حركت‌ قشون‌ و جنگ‌، بدان‌ صفحات‌ صدمه‌ وارد شود شخصاً غرامت‌ بدهم‌.

   راجع‌ به‌مذاكراتي‌ كه‌ كرديد، من‌ جداً اعتراض‌ مي‌كنم‌ و تذكر مي‌دهم‌ كه‌ اگر من‌ بعد به‌اين‌ لهجه‌ و به‌اين‌ طرز با من‌ طرف‌ گفتگو بشويد، ترجيح‌ خواهم‌ داد كه‌ رشته‌ مناسبات‌ خود را با تمام‌ مأمورين‌ دولت‌ انگليس‌ پاره‌ كنم‌. خوزستان‌ يكي‌ از ايالات‌ ايران‌ است‌ و خزعل‌ يك‌ نفر رعيت‌ ايران‌. اگر او خود را تحت‌الحمايه‌ معرفي‌ كرده‌، خائن‌ است‌ و من‌ نمي‌توانم‌ در اين‌ قبيل‌ موارد لاقيد باشم‌. لهذا اجازه‌ نمي‌دهم‌ كه‌ در حضور من‌ اين‌ طورصحبت‌ بشود.» و اين‌ كلمات‌ را با تمسخر و استهزا گفتم‌.

   قونسول‌ بيشتر از جا در رفت‌. تمام‌ متانتي‌ كه‌ در نژاد اين‌ قوم‌ ضرب‌المثل‌ است‌ از دستش‌ رفته‌، كاملاً عصباني‌ گرديد.

   من‌ براي‌ اينكه‌ به‌او حالي‌ كرده‌ باشم‌ كه‌ تندي‌ و عصبانيت‌ و تمام‌ مأموريتها و يادداشتهايي‌ كه‌ او حامل‌ است‌ به‌قدر بال‌ مگسي‌ مرا واپس‌ نمي‌نشاند، در حضور خود قونسول‌، اميرلشگر را احضار كردم‌ و با اينكه‌ خيال‌ داشتم‌ سه‌ روز ديگر در شيراز مانده‌ و استراحتي‌ بكنم‌، امر به‌حركت‌ دادم‌ و گفتم‌ تمام‌ همراهان‌ را مسبوق‌ نمايند كه‌ فردا صبح‌ به‌طرف‌ خوزستان‌ خواهيم‌ رفت‌.

   نمي‌خواهم‌ بگويم‌ كه‌ اين‌ امر و تصميم‌ من‌ در اين‌ موقع‌ در قونسول‌ عصباني‌ انگليس‌ چه‌ تأثيري‌ كرد. ابداً انتظار نداشت‌ كه‌ از يك‌ رئيس‌الوزراي‌ ايراني‌ اين‌ طور مكالمه‌ و اين‌ قسم‌ تمرد بشنود و ببيند. در مدت‌ صدوپنجاه‌ سال‌ عمّال‌ انگليس‌ عادت‌ كرده‌ بودند كه‌ هر سري‌ را در مقابل‌ خود خم‌ شده‌ بيابند، بلكه‌ نقشه‌هايي‌ را كه‌ اصلاً جرئت‌ تعقيب‌ آن‌ نمي‌رفت‌، از طرف ‌اولياي‌ امور ايران‌ فراهم‌ شده‌ و استقبال‌ شده‌ ببينند، تا چه‌ رسد به‌يك‌ حكم‌ قطعي‌ و امرصريح‌.

   قونسول‌ انگليس‌ گمان‌ مي‌كرد با يكي‌ از ضعيف‌القلبهاي‌ دربار قاجاريه‌ سروكار دارد، كه‌ هروقت‌ يكي‌ از نايبهاي‌ سفارت‌، ملازمش‌ را بفرستد و تهديدي‌ بكند، آن‌ شب‌ به‌خواب‌ نرود و فردا هر امري‌ را به‌موقع‌ اجرا گذارد.

   بـا اينكه‌ رئيس‌ كـابينـه‌ سخت‌ مريض‌ بـود و چهل‌ درجـه‌ تب‌ داشت‌، كسالت‌ او را اهمـيت‌ نـداده‌ و

به‌حركت‌ مصمم‌ شدم‌. او نيز شائقانه‌ با مرض‌ سخت‌ به‌راه‌ افتاد، زيرا كه‌ حفظ‌ وطن‌ براي‌ من‌ اهميتش‌ بيش‌ از كسالت‌ اطرافيان‌ من‌ است‌.

   به‌والي‌ فارس‌ امر دادم‌ از طرف‌ من‌ از علماي‌ شيراز بازديد كند و تلگراف‌ ذيل‌ را به‌تهران‌ مخابره‌ نمودم‌:

 ‌

اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌

   «به‌طوريكه‌ اطلاع‌ داريد تصميم‌ من‌ از تهران‌ اين‌ بود كه‌ مستقيماً به‌جانب‌ خوزستان‌ عزيمت‌ نمايم‌. در ورود به‌شيراز كه‌ تصادف‌ با وصول‌ تلگراف‌ انقياد خزعل‌ شد، مقصود من‌ از صدور جواب‌ دائر به‌تسليم‌ قطعي‌ مشاراليه‌ اين‌ بود كه‌ او را روانة‌ تهران‌ نموده‌، خود بدون‌ جنگ‌ و عدم‌ اتلاف‌ نفوس‌ به‌مركز خوزستان‌ رهسپار شوم‌. اينك‌ نظر به‌اينكه‌ عدم‌ وصول‌ جواب‌ اعلاميه‌ مزبور زياده‌ بر اين‌ توقف‌ مرا در شيراز متضمن‌ نتواند شد، لهذا امروز از شيراز به‌طرف‌ فرونت‌ حركت‌ مي‌نمايم‌، كه‌ از آنجا با اردو رهسپار محمّره ‌شوم‌.»

                                                   فرمانده‌ كل‌ قوا

                                                           4145

 ‌

   قبل‌ از حركت‌ از شيراز ورود يك‌ دستگاه‌ طياره‌ بمب‌انداز كه‌ به‌ميدان‌ جنگ‌ «زيدون‌» اعزام‌شده‌ بود، رسيد و موجب‌ مسرت‌ شد. همچنين‌ اطلاع‌ رسيد كه‌ در ساعت‌ 7 صبح‌ 23 عقرب‌ قريب‌ دوهزار نفر مسلح‌ از محمّره‌ به‌بندر معشور اعزام‌ گرديده‌ است‌.

   تلگرافاً امر دادم‌ دو طياره‌ به‌غرب‌ اعزام‌ شود.

   بر حسب‌ خبري‌ كه‌ رسيد عشيرة‌ بني‌طرف‌ در ساحل‌ كرخه‌ جمع‌ شده‌ و با اتباع‌ شيخ‌ مشغول‌ زدوخوردند و در «حميديه‌» جنگ‌ سختي‌ شده‌ است‌.

   تلگراف‌ ذيل‌ نيز از تهران‌ رسيده‌ بود و جواب‌ داده‌ شد:

 ‌

مقام‌ منيع بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ اعظم‌ فرمانده‌ كل‌ قوا دامت‌ عظمته‌

   «راپرتاً به‌عرض‌ مبارك‌ مي‌رساند كه امروز صبح‌ آتاشه‌ نظامي‌ روس‌ به‌اركان‌ حرب‌ كل‌ آمد. و از اظهارات‌ او چنين‌ استنباط‌ مي‌شد كه‌ اولياي‌ دولت‌ شوروي‌ از مسافرت‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ به‌جنوب‌ فوق‌العاده‌ نگران‌ هستند و چنانچه‌ مسافرت‌ وجود مقدس‌ به‌بوشهر امتداد يابد، اين‌ مطلب‌ را قطعاً در تحت‌ تأثير و نفوذ سياست‌ انگليس‌ تلقي‌ و براي‌ سياست‌ خود لطمة‌ بزرگي‌ تصور خواهند كرد و مطابق‌ اظهار او براي‌ رفتن‌ به‌بوشهر، اتخاذ تصميم‌ هم‌ فرموده‌اند. گرچه‌ در مقابل‌ نظر ثاقب‌ و فكر منور بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ كه‌ بر جهات‌ امور احاطه‌ دارند، اظهار عقيده‌ جسارت‌ محض‌ است‌ ولي‌ در عالم‌ خدمتگزاري‌ و علاقه‌ مفرطي‌ كه‌ به‌حفظ‌ حيثيات‌ و عظمت‌ آن‌ وجود مقدس‌ دارد، از عرض‌ اين‌ ناگزير است‌ كه‌ چون‌ مسافرت‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ به‌بوشهر در اذهان‌ عامه‌ اهالي‌ و از نقطه‌ نظر سياست‌ خارجي‌ تأثيرات‌ سوء خواهد بخشيد، چنانچه‌ رأي‌ مبارك‌ اقتضا و مقرر فرمايند خزعل‌ در همان‌ شهر شيراز شرفياب‌ آستان‌ مبارك‌ شود. براي‌ رفع‌ سوءتفاهمات‌ و اين‌ قبيل‌ انتشارات‌ خلاف‌ حقيقت‌ فوق‌العاده‌ مؤثر خواهد بود. امر امرمبارك‌ است‌.»

                                       رئيس‌ اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌ – سرتيپ‌ امان‌ الله‌

                                                                           نمرة‌ 3699

 ‌

جواب

رياست‌ اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌

   «تلگراف‌ رمز نمره‌ 3699 ملاحظه‌ شد. لازم‌ است‌ براي‌ قطع‌ انتشارات‌ و اراجيف‌ كه‌ در ميان‌ مردم‌ شيوع‌ دارد ملاقات‌ من‌ را در بوشهر با شيخ‌ تكذيب‌ و متذكر شويد، كه‌ اگر به‌بوشهر ميروم‌ فقط‌ براي‌ رفتن‌ به‌فرونت‌ بوده‌ و شيخ‌ را در نقطه‌ ديگري‌ غير از شيراز نخواهم‌ پذيرفت‌. در صورتي‌ كه‌ آمدن‌ به‌شيراز را نپذيرد، ملاقات‌ من‌ و او در ميدان ‌جنگ‌ خواهد بود.

                               وزير جنگ‌ و فرمانده‌ كل‌ قوا

                                                                                             نمره‌ 4125

 ‌

   احزاب‌ سياسي‌ فارس‌ كه‌ بر اثر وقعة‌ خوزستان‌ مثل‌ ملّيون‌ ساير نقاط‌ به‌هيجان‌ آمده‌ بودند، غالباً حاضر شدند كه‌ با من‌ براي‌ دفاع‌ خوزستان‌ و دفع‌ ياغيان‌ حركت‌ كنند. من‌ آنها را به‌سكوت‌ و بردباري‌ امر داده‌، گفتم‌ چون‌ به‌توفيق‌ خدا و ارادة‌ قوي‌ خود و قدرت‌ مغلوب‌ نشدني‌ قشون‌ اطمينان‌ دارم‌، به‌حركت‌ شما احتياجي‌ نيست‌. من‌ و قشونم‌ به‌زودي‌ غائله‌ را خاتمه‌ خواهيم‌ داد.

حركت‌ از شيراز

‌‌

حركت‌ از شيراز

 ‌

يكشنبه‌24 عقرب‌

   از شيراز حركت‌ كردم‌ و به‌قوام‌الملك‌ كه‌ اجازه‌ خواسته‌ بود در اين‌ مسافرت‌ با من‌ همراه‌ باشد، اجازه‌ عزيمت‌ دادم‌. چون‌ دبير اعظم‌ سخت‌ ناخوش‌ بود، به‌دكترها در پرستاري‌ او، امر اكيد دادم‌. مخصوصاً دكتركريم‌ هدايت‌ را كه‌ دكتر مخصوص‌ قشون‌ و جوان‌ تحصيل‌ كردة‌ مجّرب‌ است‌، از شيراز همراه‌ بردم‌ و دستور دادم‌ كه‌ به‌كار صحيّة‌ همراهان‌ بپردازد.

   بعدازظهر را به‌كازرون‌ كه‌ معتبرترين‌ منازل‌ بين‌ شيراز و بوشهر است‌ وارد شدم‌ و تصميم‌گرفتم‌ شب‌ را هم‌ در همانجا بمانم‌.

   در كازرون‌ چند دستگاه‌ از تانكهاي‌ جديدالاختراع‌ را كه‌ براي‌ قشون‌ امر به‌خريد آنها داده‌ بودم‌، به‌عمليات‌ واداشتم‌ و آنها در خراب‌ كردن‌ ديوار و عبور از اراضي‌ ناهموار و تپه‌ و گودال‌ نمايشهاي‌ عجيبي‌ دادند. اسباب‌ خوشوقتي‌ شد و هزارتومان‌ به‌فرمانده‌ آنها براي‌ قدرشناسي‌ از اين‌ عمليات‌ انعام‌ دادم‌.

   شب‌ تلگرافي‌ از تهران‌ رسيد. اينك‌ عين‌ آن‌ با جوابي‌ كه‌ داده‌ شد مندرج‌ مي‌گردد:

 ‌

مقام‌ منيع‌ رياست‌ وزرا دامت‌ شوكته‌

   «خبر رويتر راجع‌ به‌قضية‌ خوزستان‌ در جرايد امروز منتشر شد كه‌ آقاي‌ رئيس‌الوزرا و شيخ‌خزعل‌ به‌ميانجيگري‌ وزير مختار انگليس‌ در بوشهر ملاقات‌ خواهند فرمود و در آن‌ مجلس‌ عمل‌ خوزستان‌ تصفيه‌ خواهد شد. اين‌ روزهاي‌ اخير هم‌ انتشارات‌ در همين‌ زمينه‌ در شهر بود كه‌ آقاي‌ وزير ماليه‌ در تلگراف‌ اخير خود اشاره‌ به‌آن‌ كرده‌ بودند. وكلاي‌ مجلس‌ از اين‌ خبر رويتر پريشان‌ شده‌، مجلس‌ را سرّي‌ كردند و هيأت‌ دولت‌ را احضار نموده‌، در خصوص‌ اين‌ مجلس‌ و اين‌ ملاقات‌ توضيح‌ خواستند و اظهار تشويش‌ از مداخله‌ خارجي‌ در كار داخلي‌ مملكت‌ نمودند كه‌ مبادا امري‌ منافي‌ مصلحت‌ واقع ‌شود و آقاي‌ رئيس‌الوزرا كه‌ رئيس‌ دولت‌ ايران‌ هستند، نبايد با يك‌ نفر رعيت‌ ياغي‌ ملاقات‌ كنند و قراردادي‌ به‌مباشرت‌ نماينده‌ يك‌ دولت‌ خارجي‌ در امر مملكت‌ ببندند، و فرضاً كه‌ قراردادي‌ بسته‌ شود، البته‌ مجلس‌ آن‌ را نخواهد شناخت‌. هيأت‌ دولت‌ چون‌ از طرف‌ حضرت‌ اشرف‌ اطلاعي‌ دريافت‌ نكرده‌ بودند فقط‌ اظهار كردند آنچه‌ ما اطلاع‌ داريم‌ اين‌ است‌ كه‌ آقاي‌ رئيس‌ الوزرا به‌عزم‌ قلع‌ و قمع‌ شيخ‌ تشريف‌ بردند و در موقع ‌حركت‌ فرمودند ممكن‌ است‌ لازم‌ بشود از اصفهان‌ هم‌ دورتر بروم‌ و البته‌ شيخ‌ را از ميان‌ بردارم‌ و يقين‌ دارم‌ حضرت‌ اشرف‌ كاري‌ كه‌ خلاف‌ مصلحت‌ باشد نخواهند كرد. بالاخره‌ مذاكرات‌ مجلس‌ منتهي‌ شد به‌اينكه‌ اين‌ مطالب‌ را به‌عرض‌ حضرت‌ اشرف‌ برسانيم‌ و خلاصه‌ اين‌ مطلب‌ اين‌ است‌ كه‌ اولاً در اين‌ قضيه‌ در مجلس‌ اختلاف‌ نظر بين‌ موافق‌ و مخالف‌ نيست‌ و همه‌ متفق‌اند. ثانياً مجلس‌ راضي‌ نيست‌ حضرت‌ اشرف‌ براي‌ ملاقات‌ شيخ‌ به‌بوشهر تشريف‌ ببرند و اين‌ امر را توهين‌ به‌حضرت‌ اشرف‌ و منافي‌ با حيثيّت‌ دولت‌ و مملكت‌ مي‌دانند. ثالثاً مجلس‌ اساساً با مداخله‌ خارجي‌ در اين‌ قضيه‌ مخالف‌ است و اين‌ امر را مضرّ به‌حال‌ مملكت‌ مي‌دانند. رابعاً عقيده‌ مجلس‌ اين‌ است‌ كه‌ همانطور كه‌ قبلاً گفته‌اند و خود حضرت‌ اشرف‌ هم‌ عزم‌ داشتند، شيخ‌ بايد مقهور و منكوب‌ شود، صلح‌ و صفا معني‌ ندارد. خامساً اگر قراردادي‌ با مداخله‌ اجنبي‌ بسته‌ شود، مجلس‌ نخواهد شناخت‌.

   مستدعي‌ هستيم‌ به‌فوريت‌ جواب‌ اين‌ تلگراف‌ و حقيقت‌ امر و نظريات‌ خود حضرت‌ اشرف‌ و دستورالعمل‌ هيأت‌ دولت‌ را در جواب‌ مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ باز سرّي‌ منعقد خواهد شد، بفرمايند.»

                     ذكاءالملك‌ – مشارالملك‌ – سردار معظم‌ – اديب‌السلطنه‌ – مشارالدوله‌

                                                      نمره‌ 3636

 ‌

جواب‌

هيأت‌ محترمة‌ وزراي‌ عظام‌ دام‌ اقبالهم‌

   «از شرح‌ تلگراف‌ نمره‌ 3636 دائر به‌مذاكرات‌ مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ راجع‌ به‌قضية‌ خوزستان‌ مسبوق‌ شدم‌. اين‌ نكته‌ را همه‌ آقايان‌ بايد متذكر باشند كه‌ اگر تاكنون‌ من‌ مي‌خواستم‌، مداخلة‌ اجنبي‌ را شرط‌ پيشرفت‌ كارهاي‌ خود بدانم‌، البته‌ در مدت‌ چند سال‌ نمي‌توانستم‌ استقلال‌ تام‌ و تمام‌ مملكت‌ را حفظ‌ نموده‌، قشون‌ را از شرق‌ و غرب‌ و از شمال‌ به‌جنوب‌ توسعه‌ دهم‌. با توجه‌ به‌اين‌ قضايا، مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ بايد مطمئن‌ باشند كه‌ من‌ هيچ‌وقت‌ برخلاف‌ مصالح‌ مملكت‌ و تماميت‌ استقلال‌ آن‌ اقدامي‌ نخواهم‌ نمود، به‌اضافه‌ مخصوصاً لازم‌ مي‌دانم‌ با آقايان‌ نمايندگان‌ مذاكره‌ كرده‌، آنها را متوجه‌ سازيد كه‌ من‌ سياست‌ مملكت‌ را هيچ‌وقت‌ از نظر دور نداشته‌ و البته‌ رؤس‌ مسائل‌ هميشه‌ با موافقت‌ مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ حل‌ و تصفيه‌ خواهد شد. انتشارات‌ رويتر هميشه‌ مربوط‌ به‌منافع‌ خود اوست‌ و نبايد طرف‌ اهميت‌ واقع‌ شود. مدرك‌ امور پيوسته‌ نتيجة‌ عمليات‌ اين‌ جانب‌ است‌ كه‌ به‌معرض‌ افكار عمومي‌ گذارده‌ خواهد شد. چيزي‌ كه‌ اهميّت‌ دارد و توجّه‌ به‌آن‌ بايستي‌ مركوز خاطر باشد اين‌ است‌ كه‌ اگر آقايان‌ وكلا قدري‌ در اصل‌ اين‌ قبيل‌ قضايا و ظهور اينگونه‌ پيشامدها و مسببين‌ آنها دقت‌ و تعمق‌ فرمايند، تصديق‌ خواهند فرمود كه‌ چنانكه‌ كوچكترين‌ توافق‌ نظر، در كارهاي‌ مملكتي‌ بود، به‌هيچوجه‌ دولت‌ و مملكت‌ دچار چنين‌ مشكلات‌ و در نتيجه‌ متحمّل‌ اين‌ قبيل‌ خسارات‌ و زحمات‌ نمي‌شد. در خاتمه‌ متذكر مي‌شوم‌ كه‌ اگرچه‌ از مندرجات‌ رويتر كاملاً مسبوق‌ نيستم‌ معذلك‌ ممكن‌ است‌ وزارت‌ خارجه‌ رسماً خبر مزبور را تكذيب‌ نمايد.»

                                         وزير جنگ‌ و فرمانده‌ كل‌ قوا

 ‌

   صبح‌ روز دوشنبه‌ از كازرون‌ حركت‌ كردم‌. غروب‌ به‌برازجان‌ رسيدم‌. شب‌ را در برازجان‌ توقف‌ كردم‌ و صبح‌ سه‌شنبه‌ از آنجا به‌طرف‌ بوشهر حركت‌ نمودم‌. افق‌ مقابل‌ كه‌ به‌درياي‌ عظيم‌ بوشهر يعني‌ خليج‌ فارس‌ تكيه‌ داشت‌ منظرة‌ زيبايي‌ نشان‌ مي‌داد.

   از ميان‌ افق‌ يكمرتبه‌گردوغبار بسيار نمودار شد. معلوم‌ شد اثر اتومبيلهاي‌ كساني‌ است‌ كه‌ از بوشهر به‌استقبال‌ مي‌آيند.

ورود به‌بوشهر

‌‌

ورود به‌بوشهر

 ‌

 سه‌شنبه‌26 عقرب‌

   بالاخره‌ در ميان‌ اين‌ گردوغبار و پذيرايي‌ با ملاطفت‌ مردم‌ قبل‌ از ظهر به‌بندر بوشهر وارد گرديدم‌. اهالي‌ با شادي‌ و شعف‌، تمام‌ شهر را آيين‌ بسته‌ بودند. لدي‌الورود به‌دارالحكومه‌ كه‌ به‌فاصله‌ پنج‌ شش‌ ذرع‌ در كنار دريا ساخته‌ شده‌، رفتم‌ و در آنجا منزل‌ گرفتم‌. اعيان‌ و تجار و نمايندگان‌ خارجه‌ براي‌ عرض‌ تبريك‌ ورود به‌دارالحكومه‌ آمده‌، از آنها ملاقات‌ و اظهار قدرداني‌ شد.

   چون‌ دارالحكومه‌ به‌قدر كفايت‌ گنجايش‌ نداشت‌، امر دادم‌ همراهان‌ در منازل‌ مختلفه‌ منزل‌ بگيرند و در هر موقع‌ كه‌ لازم‌ شد عازم‌ حركت‌ باشند.

ملاقات‌ با نايب‌ شرقي‌ سفارت‌

‌‌

ملاقات‌ با نايب‌ شرقي‌ سفارت‌

   روز بعد از ورود، ژنرال‌ قونسول‌ انگليس‌ مقيم‌ بوشهر و مستر هاوارد نايب‌ شرقي‌ سفارت‌ انگليس‌ به‌ديدن‌ من‌ آمدند.

   شنيده‌ بودم‌ كه‌ بعد از عزيمت‌ من‌ مستر هاوارد نايب‌ شرقي‌ سفارت‌ انگليس‌ نيز حركت‌ كرده‌ و خود را به‌بوشهر رسانيده‌ است‌.

   مي‌دانستم‌ كه‌ قدم‌به‌قدم‌ مواظب‌ و در صدد هستند كه‌ هر قسم‌ هست‌ مرا از رفتن‌ به‌خوزستان‌ مانع‌ شوند و در راه‌ پيشرفت‌ من‌ عوايقي‌ ايجاد نمايند.

   شايد در نتيجة‌ عزيمت‌ اين‌ شخص‌ بوده‌ كه‌ در مركز شايع‌ گشت‌ من‌ در بوشهر با نمايندگان‌ انگليس‌ وارد مذاكره‌ خواهم‌ شد، و به‌وساطت‌ آنها قضيه‌ را ختم‌ خواهم‌ نمود.

   اين‌ انتشارات‌ در تهران‌ موجب‌ بعضي‌ زمزمه‌ها شده‌ وحتي‌ در مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ هم‌ انعكاس‌ يافت‌ و موقعي‌ به‌دست‌ مخالفين‌ افتاد تا آغاز بعضي‌ صحبتها بكنند كه‌ فقط‌ اخلاق‌ خودشان‌ مجوز قبول‌ آن‌ است‌. شايد هم‌ حق‌ داشتند چه‌ مي‌دانستند من‌ در چه‌ تصميمي‌ هستم‌ و چه‌ عقيده‌ دارم‌؟ چه‌ مي‌دانستند كه‌ لهجه‌ مذاكرات‌ من‌ با مأمورين‌ خارجي‌ چگونه‌ است‌ و در مقابل‌ نمايندگان‌ جسور بيگانه‌ چه‌ سيمايي‌ به‌خود مي‌گيرم‌ و چه‌ لحني‌ اتخاذ مي‌كنم‌؟

   مفتريان‌ من‌ ساليان‌ درازي‌ است‌ اخلاقاً مسموم‌ شده‌اند و نمي‌توانند حقايق‌ را تشخيص‌ بدهند و با عقلي‌ سليم‌ به‌قضايا نظر كنند.

   اين‌ انتشارات‌ طوري‌ به‌سرعت‌ سير كرده‌ بود كه‌ به‌محض‌ ورود به‌بوشهر دريافتم‌ كه‌ انعكاس‌خبر مصالحه‌ و وساطت‌ و دخالت‌ انگليس‌ قبلاً شهر را پركرده‌ است‌. من‌ از خنده‌ خودداري‌ نداشتم‌. متعجب‌ بودم‌ كه‌ اين‌ مردم‌ چقدر دستخوش‌ تلقينات‌ هستند و چگونه‌ آفتاب‌ را در نتيجة‌ وساوس‌ خارجي‌ ممكن‌ است ستاره‌ بشناسند و روز را شب‌ بگويند.

   حقيقتاً گويي‌ اين‌ بيت‌ سعدي‌ ريشة‌ اخلاق‌ اين‌ مردم‌ است‌ و اساس‌ اطلاعات‌ و عقايد آنها درمقابل‌ تلقينات‌ و وانمودهاي‌ داخلي‌ و خارجي‌:

 ‌

اگر خود روز را گويد شب‌ است‌ اين‌

ببـايـد گفـت‌ اينـك‌ مـاه‌ و پـرويـن‌

 ‌

   نمي‌دانم‌ چه‌ وقت‌ اين‌ ملت‌ عمقاً عوض‌ خواهد شد! كي‌ مي‌شود كه‌ افراد اهالي‌ در مقابل‌ تهديدات‌، در برابر اتهامات‌، با يك‌ ميزان‌ منطقي‌ ايستاده‌ و سقم‌ را از صحيح‌ تجزيه‌ كنند! چهارسال‌ است‌ جان‌ در كف‌ نهاده‌ شبانه‌ روزي‌ 15 ساعت‌ كار كرده‌ و تحمّل‌ همه‌ قسم‌ سختي‌ نموده‌ و بالاخره‌ مملكت‌ را به‌اين‌ حالت‌ امروزي‌ رسانده‌ام‌. قشون‌ خارجي‌ را طرد، دست‌ مداخله‌ آنها را كوتاه‌ و استقلال‌ سياسي‌ مملكت‌ را تثبيت‌ كرده‌ام‌. هنوز جمعي‌ پيدا مي‌شوند كه‌ از يك‌ خبر واهي‌ به‌جنبش‌ آمده‌ و تصور مي‌كنند من‌، بعد از اينهمه‌ زحمات‌ و تجارب‌، تازه‌ دخالت‌ اجنبي‌ را در امر مملكت‌ خود پذيرفته‌ و كار يك‌ قطعه‌ از ايران‌ را با ميانجيگري‌ بيگانگان‌ فيصله‌ خواهم ‌داد!

    خارجي‌ چه‌ حقي‌ درخاك‌ ما دارد؟ توسط‌ در مصالحه‌، وقتي‌ براي‌ دولت‌ بيگانه‌ صورتي‌ دارد كه‌ دو مملكت‌ با هم‌ جدالي‌ داشته‌ باشند و او را ميانجي‌ قرار دهند. خزعل‌ يك‌ نفر رعيت‌ ايران‌ است‌ فقط‌ زمامداران‌ ايراني‌ بايد او را تنبيه‌ كنند يا ببخشند.

   اگر او خود را تحت‌الحمايه‌ خارجي‌ مي‌خواند، يا ديگران‌ چنين‌ تصور كرده‌اند، جز اباطيل‌ و اوهام‌ چيزي‌ نيست‌. خلاصه‌ من‌ لغت‌ مصالحه‌ و وساطت‌ خارجي‌ را جز به‌استهزا نمي‌توانم‌ تلقي‌ كنم‌.

   به‌قونسول‌، وقت‌ ملاقات‌ دادم‌. انتظار داشتم‌ كه‌ اين‌ بار نمايندگان‌ بوشهر خيلي‌ سخت‌تر از مأمورين‌ شيراز و اصفهان‌ صحبت‌ بكنند و باز مرا متغير سازند.

   به‌عكس‌، قونسول‌ بوشهر و مستر هاوارد با چهرة‌ خندان‌ و گشاده‌ و ملايمت‌ فوق‌العاده‌ آمدند و نشستند. بدواً از ملاقات‌ من‌ و از ورود من‌ كمال‌ مسرت‌ را اظهار داشتند و دوستي‌ و يگانگي‌ خود را خاطر نشان‌ نمودند، و خير و كاميابي‌ مرا در اين‌ سفر آرزو نمودند.

   سپس‌ مثل‌ اينكه‌ هيچ‌ اتّفاقي‌ نيفتاده‌ و از خيال‌ من‌ و مقدمات‌ امر و مذاكرات‌ همكاران‌ خود ابداً اطلاعي‌ ندارند و شايد اصلاً نمي‌دانند من‌ عازم‌ كجا هستم‌، در ضمن‌ صحبت‌گفتند:

   «مسترلرن‌ وزير مختار هم‌ كه‌ اين‌ اوقات‌ در بغداد است‌، بسيار اشتياق‌ ملاقات‌ دارد و مايل‌ است‌ قبل‌ از مراجعت‌ به‌تهران‌ شما را ببيند.»

من‌ هم‌ با خونسردي‌ تمام‌ گفتم‌:

   «ممكن‌ است‌ به‌ملاقات‌ من‌ بيايند، اما نه‌ در بوشهر.»

گفتند:

   «پس‌ در كجا اجازه‌ مي‌دهيد؟»

گفتم:

   « در زيدون‌ يا اهواز يا محمّره‌، منتظر ايشان‌ خواهم‌ بود. خلاصه‌ اينكه‌ جز در اردوگاه‌ يا ساير مراكز رسمي‌ خوزستان‌ از پذيرفتن‌ ايشان‌ معذورم‌.»

   مشاراليهم‌ دريافتند كه‌ اين‌ كلام‌ من‌ چقدر دامنه‌ دارد، و اشاره‌ به‌چه‌ نكاتي‌ مي‌خواهم‌ بكنم‌. ولي‌ هيچ‌ به‌روي‌ خود نياوردند. چون‌ سختي‌ و استقامت‌ ديدند، سست‌ و محتاط‌ شدند. اينجا به‌خاطرم‌ آمد كه‌ با نمايندگان‌ خارجي‌ چه‌ قسم‌ بايد معامله‌ كرد؟ شخصي‌ كه‌ مسؤول‌ امور مملكت‌ خود است‌ چرا بايد تقاضاهاي‌ بيگانگان‌ را بپذيرد؟ چه‌ اجباري‌ دارد؟ چه‌ محّركي‌ دارد؟ جز ضعف‌ نفس‌.

   زمامدار وطن‌پرست‌ بايد قبلاً موضوع‌ را مطالعه‌ كند. قوانين‌ و حدود اختيارات‌ خود و آن‌ نمايندة‌ خارجي‌ را كاملاً تشخيص‌ بدهد و آن‌ وقت‌ به‌اتكاي‌ حق‌ و انصاف‌ با جرئت‌ و استظهار كامل‌ سربلند كرده‌ و بگويد:

   «آقاي‌ ايلچي‌، جناب‌ نمايندة‌ يك‌ دولت‌ عالم‌ متمدن‌، چه‌ ميفرمايي‌؟ به‌چه‌ حق‌، به‌چه‌ سبب‌، با من‌ كه‌ مسؤول‌ حقوق‌ يك‌ مشت‌ مردم‌ آسيايي‌ هستم‌ اين‌ طور صحبت‌ مي‌نمايي‌؟ از من‌ كه‌ نماينده‌ يك‌ قوم‌ شرقي‌ كهن‌ و تازه‌ از درياي‌ خونين‌ انقلاب‌ بيرون ‌آمده‌، هستم‌، چرا اين‌ تقاضاهاي‌ نامشروع‌ و بي‌ انصافانه‌ را مي‌كني‌؟ از چه‌ رو مايل‌ به‌اختلال‌ امور و درهم‌ شكستن‌ قواي‌ مملكتي‌ هستي‌ كه‌ تازه‌ مي‌رود نضجي‌ بگيرد؟»

   اگر زمامدار امور مملکت قبلاً با دماغ‌ باز و شهامت‌ كامل‌ حدود و اطراف‌ قضيه‌ را ديده‌ و سنجيده‌ باشد و تسليم‌ آداب‌ زنانه‌ و شرم‌ حضور و تملّق‌ نشود، و حقانيت‌ و حجت‌ خود را مثل‌ آفتابي‌ در مقابل‌ چشم‌ مأمور گستاخ‌ و فريبندة‌ خارجي‌ نگاه‌ دارد، آن‌ شخص‌ چه‌ جواب‌ خواهدداد؟

   من‌ كه‌ در ميدان‌ جنگ‌ تربيت‌ شده‌ام‌، همه‌ چيز حتي‌ سياست‌ را مثل‌ گلوله‌ توپ‌ مي‌دانم‌ كه‌ به‌طرف‌ شخص‌ مبارز مي‌آيد اگر ترس‌ در دل‌ راه‌ دادي‌ و عقب‌ نشستي‌ و به‌پناهي‌ گريختي‌، كار تمام‌ است‌ و اگر با پيشاني‌ باز و سر پرشور جلو رفتي‌، گوي‌ از ميدان‌ ربوده‌اي‌.

   ترس‌ هميشه‌ برادر مرگ‌ است‌، بلكه‌ پدر مرگ‌ زيرا كه‌ مرگ‌ از ترس‌ به‌وجود ميآيد. مأيوس‌ و مرعوب‌ يعني‌ مرده‌!

   خارجيان‌ هميشه‌ اين‌ خلق‌ مرا امتحان‌ كرده‌اند، و در قضيّة‌ خوزستان‌ نيز كاملاً به‌تحقيق‌ رسانيدند. ملتفت‌ شدند كه‌ من‌ حقوق‌ و وظايف‌ خود و تكليف‌ و سياست‌ آنها را مي‌دانم‌. اين ‌بود كه‌ در بوشهر نمايندگان‌ انگليس‌ كه‌ هميشه‌ در مقابل‌ وزرا و پادشاهان‌ ايران‌ چهره‌ يك‌ نفر معلم‌ و فرمانده‌ به‌خود مي‌گيرند، در اين‌ مجلس‌ شبيه‌ شده‌ بودند به‌ دو نفر سياح‌ كه‌ فقط‌ تماشاچي‌ اوضاع‌ هستند و هيچ‌ نظري‌ را تعقيب‌ نمي‌كنند.

   من‌ براي‌ اينكه‌ اگر شكي‌ هم‌ در دل‌ دارند كاملاً برطرف‌ شود، در حضور خودشان‌ اميرلشگرجنوب‌ را خواسته‌ و امر دادم‌ در حركت‌ به‌فرونت‌ تسريع‌ نمايد.

   خوشبختانه‌ براي‌ اكمال‌ دلگرمي‌ من‌، خبر وصول‌ مقدمة‌ قواي‌ غرب‌ به‌قشلاقات‌ عشايرلرستان‌ نيز در همين‌ اوقات‌ رسيد و تا اندازه‌اي‌ به‌پيشرفت‌ قطعي‌ اطمينان‌ حاصل كردم‌. هر چند تا اين‌ عده‌ از خاك‌ لرستان‌ كاملاً خارج‌ نشوند و به‌دزفول‌ نرسند خاطرم‌ آسوده‌ نخواهد شد.

راجع‌ به‌مجلس‌

راجع‌ به‌مجلس‌

 ‌

   چون‌ در مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ مذاكراتي‌ شده‌ بود و بعضي‌ از وكلاي‌ مفسد و خائن‌، زبان‌ به‌اتهامات‌ و مفترياتي‌ گشوده‌ بودند، تلگراف‌ ذيل‌ را از بوشهر مخابره‌ كردم‌:

 ‌

تهران‌

جناب‌ مستطاب‌ اجل‌ آقاي‌ ذكاءالملك‌ وزير ماليه‌ دام‌ اقباله‌

   «نظر به‌اينكه‌ بر طبق‌ اطلاعات‌ در جلسه‌ رسمي‌ سرّي‌ كه‌ در مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ انعقاد يافته‌ و مذاكراتي، يا مبني‌ بر عدم‌ اطلاع‌ از جريان‌ امور، و يا فقط‌ از نقطه‌ نظر اغراض‌خصوصي‌ در جلسه‌ مزبور مبادله‌ شده‌ است‌، و با كمال‌ تأسف‌ هيچ‌ كس‌ نبوده‌ كه‌ حقيقت‌ امر و بيان‌ واقع‌ را در مقام‌ تذكر برآيد، اين‌ است‌ كه‌ به‌ناچار شخصاً از مذاكرات‌ مذكور در مقام‌ مدافعه‌ برآمده‌ و شرح‌ ذيل‌ را تذكراً به‌جناب‌ عالي‌ تذكار مي‌نمايم‌، تا با استحضار رياست‌ محترم‌ مجلس‌، نظير همان‌ جلسه‌ را كه‌ سرّي‌ و خصوصي‌ بوده‌ است‌، تشكيل‌ داده‌ در زمينه‌ همين‌ مطالب‌ خاطر نمايندگان‌ را مستحضر سازيد كه‌ متعمّداً راه‌ اشتباه‌ نسپارند.

چنانچه‌ اين‌ اقدام‌ هم‌ صورت‌ نگيرد، چون‌ كپيه‌ اين‌ تلگراف‌ را به‌اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌ داده‌ام‌، امر خواهم‌ داد كه‌ عين‌ آن‌ را به‌وسيله‌ جرايد به‌معرض‌ افكار عمومي‌ بگذارند.

مدلول‌ مذاكرات‌ واقعه‌ در مجلس‌ رسمي‌ سرّي‌ مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ فوق‌العاده‌ اسباب‌ تأثر و تألّم‌ اين‌ جانب‌ گرديد. اگر چه‌ شناسايي‌ و بصيرت‌ كامل‌ اين‌ جانب‌ نسبت‌ به‌اخلاق‌ عمومي‌ هر مظنه‌ را از نظر من‌ مرتفع‌ داشته‌، مدتي‌ است‌ يقين‌ كامل‌ حاصل‌ كرده‌ام‌ كه‌ در اين‌ محيط‌ فاسد هيچگونه‌ اعمال‌ حسنه‌ مورد تقدير واقع‌ نمي‌گردد. ولي‌ با وجود همة‌ اين‌ احوال‌ باور نمي‌كردم‌ كه‌ در مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ بدون‌ ورود در قضايا مذاكراتي‌ مبادله‌ شود كه‌ استحقاق‌ تكرار و اصغاي‌ آن‌ را فقط‌ خود گويندگان‌ داشته‌ و دارند. در پايان‌ همين‌ ملاحظات‌ بود كه‌ رمز نمره‌ 4086 را با آن‌ توضيحات‌ مخابره‌ كردم‌. به‌تصوّر اين‌ بودم‌ كه‌پاره‌اي‌  اضطرابات‌ خارج‌ از مفهوم‌ فقط‌ در چند نفر از وكلاي‌ صالح‌ مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ توليد شده‌ است‌ و مدلول‌ آن‌ تلگراف‌ فقط‌ براي‌ آن‌ بود كه‌ اذهان‌ ساده‌ آنها نيز طرف‌ تحريك‌ و تلقين‌ مغرضين‌ و مفسدين‌ واقع‌ نگردد. با كمال‌ تأسف‌ حاليه‌ مي‌شنوم‌ كه‌ اين‌ مذاكرات‌ خارج‌ از منطق‌ در مجلس‌ رسمي‌ و با حضور تمام‌ وكلا مبادله‌ شده‌ است‌ و نسبتهايي‌ را كه‌ در آن‌ جلسه‌ لايق‌ خود بعضي‌ از گويندگان‌ بوده‌، به‌من‌ منسوب‌ داشته‌اند. از اظهار تأثر خودداري‌ نمي‌كنم‌ و بيشتر متأثرم‌ از اينكه‌ در مقابل‌ چنين‌ اظهاراتي‌ كه‌ از هر وجدان‌ و منطق‌ دور است‌ چرا مبادرت‌ به‌جواب‌ اوليه‌ نمودم‌. عجب‌ است‌ در صورتي‌ كه‌ من‌ به‌هيأت‌ دولت‌ قبلاً تذكر داده‌ بودم‌ كه‌ با چه‌ عزمي‌ به‌صفحه‌ جنوب‌ عزيمت‌ مي‌كنم‌، معذلك‌ در عوض‌ آنكه‌ در آنجا با كمال‌ قدرت‌ و شهامت‌ و سرفرازي‌ جواب‌ مقنعي‌ بدهند، نه‌ تنها عجز خود را از جواب‌، اثبات‌ كرده‌اند، بلكه‌ ضمناً اظهارات‌ مخالفين‌ را نيز تأييد نموده‌اند. اين‌ است‌ اخلاق‌ عمومي‌ و حقيقتاً من‌ متحيرم‌ كه‌ نسبت‌ به‌اين‌ اخلاق‌ چه‌ بايدكرد و از كجا شروع‌ به‌تصفيه‌ آن‌ بايد نمود؟ همين‌ قدر متذكر مي‌شوم‌ كه‌ اگر يك‌ جهل‌ مؤثري‌ عايد بعضي‌ از نفرات‌ اين‌ مملكت‌ شده‌ باشد، دليل‌ آن‌ نخواهد شد كه‌ من‌ ازحقوق‌ حقه‌ خود صرفنظر كرده‌ اين‌ مملكت‌ را به‌طرف‌ فنا و زوال‌ سوق‌ دهم‌، و با وجود تمام‌ زحمات‌ چندين‌ ساله‌ خود كه‌ صدق‌ و صفاي‌ آن‌ را نه‌ تنها ايران‌ بلكه‌ عالميان‌ مي‌دانند، به‌خود حق‌ مي‌دهم‌ كه‌ اين‌ قبيل‌ اظهارات‌ را مبني‌ بر لاقيدي‌ و بي‌اعتنايي‌ به‌قضاياي‌ مملكتي‌ پنداشته‌، و با تمام‌ قوا بيش‌ از پيش‌ خود را حاضر نمايم‌ كه‌ به‌اين‌ مملكتي‌ كه‌ به‌خطرناكترين‌ جبهه‌ها تصادف‌ كرده‌ بود و خودم‌ آن‌ را از اضمحلال‌ و نيستي‌ خلاصي‌ داده‌ام‌ خدمت‌ نمايم‌. اين‌ نسبتهايي‌ كه‌ در آن‌ مجلس‌ داده‌ شده‌ مربوط‌ به‌كسي‌ است‌ كه‌ كمترين‌ خدمت‌ او تجديد استقلال‌ مملكت‌ نبوده‌ باشد، به‌كسي‌ است‌ كه‌ تمام‌ عمليات‌ و سياست‌ او براي‌ تجديد حيات‌ مملكت‌ نبوده‌ و بالاخره‌ آن‌ را مستقل‌ و سرافراز به‌جامعه‌ دنيا معرفي‌ ننموده‌ باشد، و عاقبت‌ مربوط‌ به‌كسي‌ است‌ كه‌ تمام‌ زندگاني‌ و حيات‌ خود را براي‌ حفظ‌ عظمت‌ و استقلال‌ مملكت‌ به‌كار نبرده و باز هم‌ تا آخرين‌ نفس‌ در مقام‌ اجراي‌ عقايد صافيانه‌ خود نباشد. حقيقتاً فوق‌العاده‌ بي‌انصافي‌ و بيوجداني‌ مي‌خواهد كه‌ تمام‌ اين‌ عمليات‌ و اقدامات‌ چندين‌ ساله‌ را كان‌لم‌ يكن‌ پنداشته‌، و آن ‌وقت‌ در يك‌ مجلس‌ كه‌ حيات‌ و بقايش‌، شايد از اثر عقايد مملكت‌خواهانه‌ او بوده ‌است‌، اين‌ قبيل‌ اظهارات‌ بشود. آنوقت‌ هم‌ هيأت‌ دولت‌ با كمال‌ متانت‌ نشسته‌ و از تمام‌ اين‌ قضايا اظهار بي‌اطلاعي‌ نمايد. من‌ هيچ‌وقت‌ عادت‌ ندارم‌ كه‌ به‌شرح‌ حكايات‌ و قصه‌ها بپردازم‌ و با آن‌ معتقداتي‌ كه‌ نسبت‌ به‌اين‌ مملكت‌ در نهاد من‌ مفطور است‌ قطعاً مسلم‌ و بديهي‌ است‌ كه‌ مراتب‌ وجداني‌ خود را در مقابل‌ ايران‌ و مسؤوليت‌ خود را درمقابل‌ خداي‌ ايران‌ فراموش‌ نكرده‌، اقداماتي‌ را كه‌ منجر به‌خير و سعادت‌ مملكت‌ بشمارم‌، با مسؤوليت‌ خود عملي‌ خواهم‌ نمود. و احتراز مي‌جويم‌ از اينكه‌ از اين‌ به‌بعد طرف‌ مخابره‌ و مكالمه‌ با جماعتي‌ بشوم‌، كه‌ بهيچ‌وجه‌ من‌الوجوه‌ در خط‌ شناختن‌ سعادت‌ مملكت‌ نبوده‌ و نيستند. اين‌ عقايد، جديداً در من‌ احداث‌ نشده‌ اخلاق‌ عمومي‌ را مدتي‌ است‌ تشخيص‌ داده‌ام‌ و سابقاً هم‌ اگر اشارتي‌ رفته‌ است‌ كه‌ بدون‌ اطلاع‌ مجلس‌ اقدامي‌ به‌عمل‌ نخواهد آمد، پر واضح‌ است‌، مقصود، همان‌ نمايندگان‌ صالح‌ مجلس‌شوراي‌ ملي‌ بوده‌ است‌. واّلا خون‌ چندين‌ هزار جواناني‌ كه‌ عاشقانه‌ در راه‌ عظمت‌ و اقتدار و استقلال‌ اين‌ مملكت‌ فديه‌ شدند را نمي‌توان‌ فداي‌ اغراض‌ نفساني‌ و خيالات‌ مجنونانة‌ چند نفر مفسد معلوم‌الحال‌ نمود.»

                                                 رئيس‌ الوزرا و فرمانده‌ كل‌قوا

                                                                                            28 عقرب‌

 ‌

   تلگراف‌ ذيل‌ شب‌ قبل‌ از حركت‌ از بوشهر واصل‌ شد، چون‌ جواب‌ كافي‌ و شافي‌ داده‌ و شفاهاً مذاكرات‌ را قطع‌ كرده‌ بودم‌ لازم‌ ندانستم‌ عجالتا‌ً جوابي‌ داده‌ شود.

 ‌

مقام‌ منيع‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ وزير جنگ‌ و فرمانده‌ كل‌ قوا دامت‌ عظمته‌

   «در تعقيب‌ معروضه‌ نمره‌ 3700 و دستخط‌ جوابيه‌ نمره‌ 4115 براي‌ استحضار خاطر مبارك‌ سواد تلگراف‌ وزير مختار را كه‌ از وزير امورخارجه‌ گرفته‌ شده‌ ذيلاً به‌استحضارخاطر مقدس‌ مي‌رساند:

   محبت‌ فرموده‌ تحيات‌ دوستانه‌ مرا الحال‌ كه‌ به‌ايران مراجعت‌ نموده‌ بپذيريد. يقين ‌دارم‌ اگر وضع‌ بدون‌ تغيير بماند، نتيجة‌ منظور حاصل‌ خواهد شد. به‌واسطه‌ پيش‌ رفتن‌ قواي‌ دولتي‌ در خط غربي‌ «بهبهان‌» و «زيدون‌» و «بندر ديلم‌» كه‌ حضرت‌ اشرف‌ وعده‌ فرموده‌ بوديد، كار دوستدار خيلي‌ مشكل‌ شده‌ است‌. در «سويره‌» و «جيري‌» فيمابين‌ قشون‌ «ايلجاري‌» با كمك‌ قشون‌ دولتي‌ و ايلات‌ هوادار خزعل‌ و بختياري‌ مصادماتي‌ واقع‌، متأسفانه‌ منجر به‌تلفات‌ جاني‌ طرفين‌ شده‌ است‌، چون‌ اماكن‌ مزبوره‌ چهارفرسخي‌ «اپلش‌» طرف‌ غربي‌ خط‌ فوق‌الذكر واقع‌ است‌، مسلم‌ است‌ كه‌ تجاوز از طرف‌ هواداران‌ خزعل‌ و بختياري‌ نبوده‌ است‌. بايد همچو تصور كنم‌ كه‌ اين‌ كار بدون‌ اجازه‌ بندگان ‌حضرت‌ اشرف‌ بوده‌ است‌. بنابراين‌ صميمانه‌ خواهشمندم‌ احكام‌ اكيده‌ براي‌ فرماندهان‌ محلي‌ صادر فرمايند كه‌ به‌كلي‌ در خط‌ بهبهان‌ و بندر ديلم‌ بمانند. هرگاه‌ بيش‌ از اين‌ از خط‌ مزبور پيش‌ بروند و مصادمه‌ واقع‌ شود، شكي‌ نيست‌ كه‌ نتايج‌ بسيار وخيمه‌ داشته‌ و باعث‌ منازعه‌ خواهد گرديد. موقع‌ را مغتنم‌ شمرده‌ احترامات‌ فائقه‌ خود را تقديم ‌مي‌دارد.

وزير خارجه‌ عرض‌ مي‌كند منتظر دستور و امر مبارك‌ هستم‌»

                                        رئيس‌ اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌ سرتيپ‌ امان‌الله‌

                                                                            نمره‌ 3767

 ‌

   من‌ ملزم‌ بودم‌ كه‌ به‌هيچ‌ يك‌ از اين‌ مذاكرات‌ و اخبار و تلگرافات‌ و تبادل‌ عقايد و افكار و سوداهايي‌ كه‌ هر كس‌ در مغز خود مي‌پروريد اعتنايي‌ ننمايم‌، و فقط‌ از عقايد شخصي‌ و تصميماتي‌ كه‌ اتّخاذ نموده‌ بودم‌ پيروي‌ كنم‌ و در اين‌ موقع‌ براي‌ آنكه‌ نائره‌ جنگ‌ خوزستان‌ بيگناهان‌ آن‌ سامان را فرا نگيرد، ابلاغيه‌ ذيل‌ را نوشته‌ و به‌طبع‌ رسانيده‌، امر دادم‌ كه‌ به‌وسيله‌ ايروپلان‌ در خوزستان‌ انتشار بدهند، تا همه‌ دشمن‌ مملكت‌ را شناخته‌ و از نيّات‌ و عقايد من‌ هم‌ مستحضر باشند. اين‌ است‌ ابلاغيه‌ مزبور:

 ‌

ابلاغيه‌ رياست‌ وزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا

   «اهالي‌ خوزستان‌ از علما و اعيان‌ و تجار و كسبه‌ و طوايف‌ و شيوخ‌ و غني‌ و فقير و زارع‌ و كاسب‌ و بالاخره‌ فرداًفرد و بلااستثنا بايد بدانند، كه‌ قطعة‌ خوزستان‌، يكي‌ از ايالات‌ قديم‌ و عزيز ايران‌ و جزو صفحاتي‌ است‌ كه‌ انتظام‌ و آسايش‌ عموم‌ اهالي‌ آنجا از روز اول‌ مركوز خاطر من‌ بوده‌ و در تمام‌ اقدام‌ و عملياتي‌ كه‌ تا به‌حال‌ مصروف‌ انتظامات‌ ايران‌ نموده‌ام‌، هميشه‌ وضع‌ رقّت‌بار مردم‌ آنجا درضمير من‌ منعكس‌ و منتهز فرصت‌ بودم‌ آن‌ نعمتي‌ كه‌ امروز شامل‌ حال‌ ايرانيان‌ است‌ متوجه‌ حال‌ اهالي‌ مصيبت‌زده‌ اين‌ مرزو بوم‌ هم‌ بشود.

اينك‌ كه‌ پريشان‌ حواسي‌ خزعل‌ دارد او را به‌طرف‌ عواقب‌ روزگار خود سوق‌ مي‌دهد و همين‌طور انتقامي‌ كه‌ طبيعتاً در مقابل‌ تعديات‌ و تجاوزات‌ سابقة‌ او نسبت‌ به‌اهالي‌ بايد متوجه‌ مشاراليه‌ شود، مرا به‌اين‌ حدود رهبري‌ كرده‌ و امر به‌سوق‌الجيش‌ داده‌ام‌، كه‌ هم‌ او را از اين‌ خواب‌ گران‌ بيدار كرده‌ و هم‌ آن‌ بيچارگاني‌ را كه‌ تاكنون‌ اسير چنگال‌ بيرحمي‌ او بوده‌ و خون‌ و مال‌ آنها را ظالمانه‌ مكيده‌ است‌ رهايي‌ بخشند.

برادران‌ و فرزندان‌ من‌

تمام‌ شما‌ از وضيع‌ و شريف‌ مظلوم‌ بوده‌ و هستيد و قشون‌ دولت‌ با هيچ‌يك‌ از شما طرفيت‌ ندارد، زيرا من‌ شماها را مقصر نمي‌دانم‌ و همه‌ بايد از نعمت‌ ايرانّيت‌ بهره‌مند شده‌، با كمال‌ ناز و نعمت‌ زندگاني‌ نماييد. فقط‌ و فقط‌ خزعل‌ مقصر دولت‌ است‌ و اگرعده‌اي‌ نظامي‌ به‌آن‌ حدود اعزام‌ مي‌شوند، براي‌ سركوبي‌ و تدمير شخص‌ اوست‌، و ‌تنها اوست‌، كه‌ بايد در زير شمشير انتقام‌ در آمده‌ و مكافات‌ اعمال‌ او، همان‌ اعمالي‌ كه‌ تا كنون‌ دربارة‌ شما روا داشته‌ است‌، در كنارش‌ گذارده‌ شود.

با ياري‌ خداوند عنقريب‌ او به‌صورت‌ ساير خائنين‌ خواهد نشست‌. شما كه‌ تمام‌، اولاد و برادر من‌ هستيد، همه‌جا تكيه‌ به‌قشون‌ دولت‌ داده‌ و قشون‌ را براي‌ حفظ‌ آسايش‌ خود بدانيد. زيرا به‌فرماندة‌ آنها امر قطعي‌ داده‌ شده‌ كه‌ تمام‌ شما را به‌منزلة‌ خود قشون‌ و برادران‌ من‌ دانسته‌ و از هيچ‌ مساعدتي‌ در حفظ‌ آسايش‌ شما فروگذار نكنند.

اهالي‌ خوزستان‌ در هر نقطة‌ اين‌ ايالت‌ كه‌ باشند به‌طور قطع‌ و يقين‌ بدانند كه‌ همة‌ آنها به‌موجب‌ همين‌ بيانيه‌ در امان‌ من‌ هستند و هيچ‌كس‌ مزاحم‌ آنها نبوده‌ و نيست‌ و بايد از تمام‌ قلب‌ به‌توجّهات‌ و سرپرستي‌ من‌ مستظهر و اميدوار باشند. فقط‌ بايد مراتب‌ ايران‌پرستي‌ و دولتخواهي‌ خود را به‌فرماندة‌ قشون‌ اثبات‌ كرده‌ و از هر نوع‌ تعرضي‌ مصون‌ و محروس‌ نشينند.

چنانكه‌ گفتم‌ من‌ چون‌ شخصاً به‌اين‌ صفحه‌ آمده‌ام‌ كه‌ برادران‌ خوزستاني‌ خود را ملاقات‌كرده‌ و نويد امنيت‌ و انتظام‌ و آسايش‌ و ترقّي‌ و تعالي‌ آتيه‌ آنها را حضوراً به‌آنها گوشزد نمايم‌، و دستور سركوبي‌ و قلع‌ و قمع‌ خزعل‌ و هر كس‌ كه‌ تابع‌ و پيرو اوست‌ عنقريب‌ صادر خواهد شد. تمام‌ اهالي‌ بايد به‌كلي‌ برحذر باشند كه‌ كسي‌ از پيروان‌ خزعل‌ را در منازل‌ خود راه‌ و پناه‌ ندهند. نظر به‌اينكه‌ از هوا و زمين‌ عنقريب‌ خانه‌ خزعل‌ و تابعين‌ او طعمه‌ توپ‌ و آتش‌ خواهد شد، بايد با تمام‌ قوا از خزعليها دوري‌ بجويند كه‌ هيچ‌ خانه‌اي‌ مورد سوء ظن‌ قشون‌ واقع‌ نشود.

اين‌ آخرين‌ وقعه‌ايست‌ كه‌ براي‌ خوزستان‌ پيش‌ خواهد آمد و خيلي‌ مردم‌ آنجا بايد احتياط‌ داشته‌ باشند كه‌ محشور با پيروان‌ خزعل‌ نشوند، و اگر ديده‌ و شنيده‌ شود كه‌ كسي ‌حتي‌ يك‌ نفر از كسان‌ خزعل‌ را پناه‌ داده‌ و يا از زن‌ و بچه‌ آنها سرپرستي‌ كرده‌، دچار شديدترين‌ مجازات‌ خواهد شد.

در خاتمه‌ نظر به‌اينكه‌ من‌ جز شخص‌ خزعل‌ ديگري‌ را مقصر نمي‌شناسم‌، تا زماني‌ كه‌ اعلان‌ يورش‌ داده‌ نشده‌، هر يك‌ از اتباع‌ خزعل‌ هم‌ بيايند و پناهنده‌ به‌قشون‌ شوند، من‌ از تقصير سابقة‌ آنها صرفنظر مي‌كنم‌ و به‌نظر سرپرستي‌ به‌او نگاه‌ خواهم‌ كرد. ولي‌ اگر اعلان‌ حمله‌ و يورش‌ داده‌ شد، هر كسي‌ كه‌ بر ضد قشون‌ اسلحه‌ در دست‌ داشته‌ باشد، در رديف‌ خود خزعل‌ محسوب‌ و جزاي‌ او فقط‌ مرگ‌ خواهد بود.

تمام‌ عشاير و طوايف‌ ساكن‌ خوزستان‌ لازم‌ است‌ مدلول‌ اين‌ بيانيه‌ را با كمال‌ دقّت‌ بخوانند و پند بگيرند، زيرا بعد از اين‌ پشيماني‌ سود و حاصلي ‌ندارد.»

                                     رئيس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا

                                                                                         رضا

بسم‌الله‌ الرحمن‌الرحيم‌

      «فليعلم‌، كل‌ من قطن‌ خوزستان‌، من‌العالم‌ والجاهل‌ والوضيع‌ والرفيع‌ و الفقير والغني‌ والشيّوخ‌ والاعيان‌ و الزّراع‌ من‌ دون‌ استثناء، فرد من‌الافراد، ان‌ قطر صفحهٌ‌ خوزستان‌، ايالهٌ‌ مهمهٌ‌ عزيزهٌ جليلهٌ‌ من‌ايالات‌ مملكهٌ‌ ايران‌ – صانهاالله‌ عن‌ الحدثان‌ – و هي‌ من‌الصّفحات‌ التّي‌، لازذلت‌ قاصدا اصلاحها و امنيهٌ‌ اهاليها، و كلّما صرفت‌ اوقاتي‌ في‌ اصلاح‌ داخل‌ المملكهٌ‌ كنت‌ متوجّها الي‌ حال‌ اهالي‌ تلك‌الصّفحهٌ‌ المهّمهٌ‌ الّتي‌ كانت‌ سكنتها تحت‌الشّدهٌ‌ و كنت‌ انتهزالفرصهٌ‌ حتّي‌ ادخلها في‌العيش‌ الرّغيدالّذي‌، كانت‌ الرّعيهٌ‌ في‌ تمام‌ ايران‌ تستريح‌ به‌، وتستانس‌ منه‌، و هذالاختلال‌الّذي‌ شمل‌ حال‌ خزعل‌ لابّد، و ان‌ يسوقه‌ الي‌ مالاينتظر من‌ عواقبه‌الوخيمهٌ‌ الّتي‌ حصد تهايده‌ لنفسه‌، و كما ان‌ّالدهر يذيق‌ كلمن‌ اذاق‌العباد جوراً كذلك‌ انهضتي‌ و ساقني‌ الي‌ هذه‌الناحيهٌ‌، لنجاهٌ‌ صحفهٌ‌ خوزستان‌ اهاليها من‌ شدائد من‌ تسلّط‌ عليها و لذا امرنا بسوق‌الجيش‌ والعساكر، لايقاظه‌ من‌هذه‌النومهٌ‌ الثقيله‌، حتي‌ تنجي‌الرعايا والسّكنهٌ ‌المظلومين‌ من‌ شّدهٌ‌ ظلمه‌ و جوره‌.

يا اخواني‌ و يا اولادي‌ كلّكم‌ مظلومون‌ ولا يخفي‌ عليكم‌ ان‌ّالعساكرليسوا، بصدد ايذائكم‌ و تخويفكم‌، لاّنكم‌ لستم‌ مقصّرين‌ بل‌ ترجوا من‌الائمه‌، انّكم‌ تتنّعمون بنعمهٌ‌الايرانيهٌ‌ والامنيهٌ‌ و بالعيش ‌ الّرغيد تتعيّشون‌ و ليس‌، نظرالدولهٌ‌ الي‌  احد الا ّالي خزعل‌، لاّنه‌ هوالمقصر. و ان‌سيق‌النظام‌ والجيش‌ الي‌ تلك‌الناحيهٌ‌‌ فهو محط‌ّ نظرالدولهٌ‌‌ لاغير، و هوالّذي‌ لابّد له‌ من‌الاضمحلال‌ و الهلاك‌، تحت‌ سيف‌ الانتقام‌، لعّله‌ يذوق‌ ما اذاقكم‌ و بتأييدالله‌ تعالي‌، عماًقريب‌ يتلبس‌ بلباس الّذلهٌ‌ والهوان‌ الّذي‌ يلبسه‌الخائنون‌. و انتم‌الّذين‌، تكونون‌ بمنزلهٌ‌ اخواني‌ و اولادي‌‌، فلاّ بدوان‌ تكونوا معتمدين‌ علي‌ قوهٌ‌ جنودالّدولهٌ‌ و‌ اعالموا ان‌ّ الجنود سيقت‌لحراستكم‌ و رفاهيتكم‌ لان‌الامرالقطعي‌ّ قد صدر ان‌ّالجنود لاتنظر اليكم‌ الاّ بعين‌ الاخوهٌ‌ ‌و الوداد والمحبهٌ‌.

وليعلم‌

اهالي‌ خوزستان‌ قطعاً انّهم‌ في‌ اي‌ نقطهٌ‌ من‌ نقاط‌ خوزستان‌، كانوا قاطنين يطمئنون‌ بانّهم‌ في‌ حمايتي بموجب‌ هذه‌الابلاغيه‌ ولا يتعرّض‌ لهم‌ احد بالسّوه‌ و يستظهرون‌ بمظاهرتي‌ لهم‌ في‌كل‌ امر من‌ الامور، ولا يتوقّع‌ منهم‌، الاّ ان‌ يثبتوا حبّهم‌ لايران و اعلام‌ رئيس‌ الجنود بانّهم‌تحت‌ اطاعة‌الدولهٌ‌ و اوامرها و انّا توجّهنا الي‌هذه‌الناحيهٌ‌ لانّ الاقي اخواني‌الخوزستان‌، و ابشرهم‌ حضوراً ببشارة‌السعادهٌ والاصلاح‌ و الامنيهٌ ‌المقبلهٌ‌ اليهم‌، فيما سيأتي‌ انشاءالله‌ تعالي‌ ولايخفي‌ عليكم‌، ان‌ الاوامر الاكيدهٌ‌ في‌ خذلان‌ خزعل‌، و كل‌ من‌ تابعه‌ سيصدر قريبا ًو ليحذرالاهالي‌ من‌ ايجادالخائنين‌ و اتباع‌ خزعل‌ في‌ بيوتهم‌ و مساكنهم‌ لانّه‌ عمّا قريب‌ تكون بيوته‌ و مساكنه‌ تحت‌ شراره‌الاطواب‌ الهّوائيّهٌ‌ والارضيهٌ‌، فيلزم‌ كل‌ّ احد من‌ الاهالي‌، ان‌ يبعد نفسه‌ من‌ موافقهٌ‌ خزعل‌ و اتباعه‌ لئلاّيكونوا متّهمين‌ عند روساء جيوش‌الّدولهٌ‌ و هذه‌اخر واقعهٌ‌ من‌ وقايع‌ خوزستان‌، فليحذرالنّاس‌ من‌الحشر مع‌ اتباع‌ خزعل‌، و ان‌ علم‌ او عرف‌ ان‌ّ احداً من‌ اتباع‌ خزعل‌ كان‌ في‌ بيت‌ احد من‌الاهالي‌، او توجّه‌ الي‌ اهل‌ بيت‌ اتباع ‌و اولاده‌، فهو من‌ المقصّرين‌، و سيعذب‌ بعذاب‌ شديد، و في‌الخاتمهٌ‌ منه‌ و تفضّلاً عليهم‌ مالم‌يكن‌ يصدر حكم‌ تهاجم‌الجيوش‌ و قدمهم‌ الي‌ تلك‌اناحيهٌ‌، لرجع‌ احد من‌ اتباع‌خزعل‌، الي‌ اطاعة‌الدولهٌ‌ و اتصّل‌ و توسّل‌ بالجيش‌ فلنصرف‌ عنة‌الّنصر و لننظر اليه ‌بنظرالعطف‌ واللطف‌ و كذا عند صدور امر التهاجم‌ والتقدم‌ و حركة‌ العساکر للاشتغال ‌بالحرب‌، لووجدوا سلاحاً عند احد من‌ اهالي‌ تلك‌الناحيهٌ‌، علي‌ خلاف‌ مقصد الجيش‌، لابدّ ، و ان‌ يكون‌ في‌ عداد اتباع‌ خزعل‌ و جزائه ‌الاعدام‌، لاغير، فليقراء، تمام‌ اهالي‌ و عشاير تلك‌الحدود هذه‌الابلاغيهٌ‌ و لقد اعذر من‌انذر ايّاكم‌ ان تاسّفوا و تندموا بعد هجوم‌البليّات‌ والسلام‌.

                                  رئيس‌ الوزراء و الحاكم‌ علي‌ كل‌قوي‌

                                                                                       رضا

 ‌

   عمارات‌ حكومتي‌ و محلي‌ كه‌ فعلاً من‌ سكونت‌ دارم‌ مشرف‌ به‌درياست‌، و واردين‌ را هم‌ در اين‌ نقطه‌ مي‌پذيرم‌. اگر چه‌ منظرة‌ دريا بينهايت‌ زيباست‌ و گاهي‌ با دوربين‌ آمدورفت‌ كشتيها راتماشا مي‌كنم‌ و از مشاهدة‌ اين‌ صفحه‌ دلرباي‌ طبيعت‌ لذّت‌ مي‌برم‌، ولي‌ تمام‌ توجّهم‌ معطوف‌ به‌طرف‌ خوزستان‌ است‌ و خيالي‌ جز عزيمت‌ بدان‌ صوب‌ ندارم‌. به‌ اين‌ قصد امر دادم‌ فوري‌ كشتي‌ حاضر كنند تا از بوشهر به‌طرف‌ بندر ديلم‌ حركت‌ نمايم‌.

   اخيراً يك‌ فروند كشتي‌ جنگي‌ از آلمان‌ خريده‌ام‌ كه‌ آن‌ را به‌«پهلوي‌» موسوم‌ كرده‌اند. خيلي ‌ميل‌ داشتم‌ با آن‌ كشتي‌ حركت‌ نمايم‌، زيرا كه‌ هم‌ از كشتيهاي‌ قديمي‌ مظفّري‌ و پرسپوليس‌ بزرگتر بود و هم‌ از آنها از همه‌ جهت‌ مطمئنتر. تحقيق‌ كردم‌، معلوم‌ شد كشتي‌ مزبور حاليه در عدن‌ متوقّف‌ است‌ و چهارده‌ روز طول‌ دارد تا به‌بوشهر برسد. چون‌ عجله‌ داشتم‌ و تأخير و توقف‌ را صلاح‌ نمي‌ديدم‌، گفتم‌ همان‌ كشتي‌ مظفري‌ را با وجود كهنگي‌ و پوسيدگي‌ و كوچكي‌حاضر كنند تا فردا به‌طرف‌ ساحل‌ خوزستان‌ حركت‌ نمايم‌.

در كشتي‌ مظفري‌

در كشتي‌ مظفري‌

   مسافرت‌ در اين‌ كشتي‌ مخاطره‌ عظيمي‌ بود. زيرا كه‌ مخصوص‌ سفر دريا ساخته‌ نشده‌ و چند جاي‌ آن‌ رخنه‌هاي‌ فاحش‌ داشت‌ كه‌ هر لحظه‌ ممكن‌ بود، در آب‌ فرو رود. وقتي‌ كه‌ به‌همراهان‌ تكليف‌ ورود در اين‌ كشتي‌ كردم‌، رقّتي‌ به‌من‌ دست‌ داد. كاپيتان‌ كشتي‌ كه‌ موافق‌ انتظار، اطلاعات‌ وسيعي‌ در امر دريانوردي‌ نداشت‌، يك‌ روز مهلت‌ خواست‌ كه‌ كشتي‌ را مرمّت‌ كرده‌، سوراخهاي‌ آن‌ را مسدود نمايد و من‌ متفكر بودم‌ در دريايي‌ مثل‌ خليج‌ فارس‌ چگونه‌ مي‌توان‌ در چنين‌ سفينه‌اي‌ مدت‌ سي‌وهشت‌ ساعت‌ زمام‌ اختيار را به‌دست‌ امواج‌ داد؟

   علي‌التّحقيق در اين‌ سفر صدي‌ هفتاد بيم‌ خطر مي‌رفت‌. اما من‌ هيچ‌وقت‌ در مهالك‌ انديشه‌ به‌خود راه‌ نداده‌ و در راه‌ وصول‌ به‌مقصود جان‌ و مال‌ را مهم‌ نمي‌شمارم‌. فردا يك‌ ساعت‌ بعد ازظهر از منزل‌ به‌جانب‌ نقطه‌اي‌ از بندر كه‌ قايق‌ در آنجا منتظر ما بود حركت‌ كردم‌. كشتي‌ در يك‌ فرسخي‌ ساحل‌ انتظار داشت‌ و بايستي‌ اين‌ مسافت‌ را با قايق‌ طي‌ نمود. خدا و مقصود مقدس‌خود را در نظر گرفته‌، با حاكم‌ و اعيان‌ بوشهر و اهالي‌ كه‌ تا كنار دريا به‌بدرقه‌ آمده‌ بودند خداحافظي‌ كرده‌ در قايق‌ نشستم‌. بعضي‌ از همراهان‌ را اجازه‌ دادم‌ كه‌ با من‌ سوار شوند و بقيه‌ در قايق‌ ديگر بنشينند. قايق‌ با حركتي‌ ناگهاني‌ از ساحل‌ دور گشت‌ و به‌جانب كشتي‌ رهسپار شد.حركات‌ قايق‌ بي‌تماشا نبود. از جانبي‌ به‌جانبي‌ متمايل‌ مي‌شد و امواج‌ با چهرة‌ سياه‌ و لبان‌ كف‌آلود حاشيه‌ اعلاي‌ آن‌ را مي‌بوسيدند.

   اين‌ قايق‌ ضعيف‌ كه‌ بر پشت‌ امواج‌ قوي‌ سوار بود و با چابكي‌ تمام‌ با حركات‌ متغيرانه‌ آنها بازي‌ كرده‌ و يكان‌يكان‌ را به‌ملاطفت‌ از پهلوي‌ خود دور نموده‌ با جنبشي‌ چالاكانه‌ بر دوش ‌موج‌ ديگري‌ بالا مي‌گرفت‌، مرا به‌انديشه‌ فرو برد و به‌خاطرم‌ آورد كه‌ نوع‌ بشر براي‌ مقهور كردن‌ اين‌ عنصر بيرحم‌ و پرنفع‌، يعني‌ دريا، چه‌ زحماتي‌ كشيده‌ و چه‌ تجربياتي‌ كرده‌ است‌. آن‌ شخصي‌ كه‌ قايق‌ را اختراع‌ كرد و دورة‌ سواري‌ بر تنه‌هاي‌ درخت‌ و الوارهاي‌ ناهموار را سپري‌ نمود، حقيقتاً چه‌ خدمت‌ بزرگي‌ به‌تمدن‌ و آسايش‌ زندگاني‌ انسان‌ كرده‌ است‌! همين‌ مقدار ترقي‌ آيا چقدر مدت‌ لازم‌ داشته‌ و چه‌ جانها بر سر اين‌ كار رفته‌ است‌؟ و از آن‌ روز تاكنون‌ فن‌كشتيراني‌ و صنعت‌ كشتي‌سازي‌ چه‌ مراحل‌ عظيمي‌ را طي‌ كرده‌ است‌؟

   مثل‌ هميشه‌ از فكر عمومي‌ متوجه‌ منظور خصوصي‌ و هميشگي‌ خود، يعني‌ ايران‌ افتادم‌ و برحرمان‌ وطن‌ خود از نعمت‌ دريانوردي‌ و حكومت‌ بر اين‌ عنصر سيال‌ محزون‌ گشتم‌. متأسفانه‌ در عهدي‌ كه‌ ممالك‌ روي‌ زمين‌ بيش‌ از پيش‌ به‌اهميت‌ درياها واقف‌ شده‌ و بر سر تصرّف‌ يك‌ مشت‌ آب‌ شور، خونها مي‌ريختند و خاكها از دست‌ مي‌دادند، سرنوشت‌ ملت‌ ايران‌ به‌دست‌ پادشاهاني‌ طماع‌ و خودخواه‌ و غافل‌ افتاده‌ بود كه‌ ديدة‌ كوتاه‌بين‌ آنها از حدود «چشمه‌علي‌» و رودخانه‌ «جاجرود» دورتر نمي‌ديد. به‌شكار رفتند و سرسره‌بازي‌ كردند و بر عدة‌ زنان‌ و خواجه‌سرايان‌ افزودند و گذاشتند كه‌ دول‌ اروپا نه‌ تنها آبهاي‌ دوردست‌ را برادرانه‌ يا خصمانه‌ تقسيم‌ كنند، بلكه‌ به‌درياي‌ مخصوص‌ ايران‌ و راه‌ منحصر به‌فرد مملكت‌ آنها نيز وارد شوند، ودست‌ بي‌احترامي‌ دراز كنند. دريايي‌ كه‌ در اعماق‌ آن‌ گنجهاي‌ بي‌ پايان‌ خفته‌ و سطح‌ آن‌ گذرگاه‌ ذخاير و مصنوعات‌ روي‌ زمين‌ است‌، متأسفانه‌ هيچ‌ بهبودي‌ در اوضاع‌ ساحل‌ نشينان‌ خود خاصه‌ ايرانيان‌ بنادر حاصل‌ نكرده‌ است‌. ثروت‌ بي‌ پايان‌ از پيش‌ چشم‌ آنها مي‌گذرد و از دست‌ آنها عبور مي‌كند و ذرّه‌اي‌ احوال‌ معاش‌ و علمي‌ آنها خوبتر نمي‌شود. في‌الحقيقتاً چقدر تأسف‌آور است‌ و چقدر شبيه‌ است‌، وضع‌ ايرانيان‌ مقيم‌ بنادر و جزاير خليج‌ فارس‌ به‌ماهي‌ كه‌ در امثال‌ گويند، همواره‌ غريق‌ بحر است‌ و هميشه‌ خشك‌ لب‌ و آرزومند آب‌. در تمام‌ عالم‌ اشخاصي‌ كه‌ در ساحل‌ درياها هستند به‌زودي‌ توانگر مي‌شوند، اما روزبه‌روز اهالي‌ بنادر خليج‌فارس‌ گداتر مي‌گردند. زيرا كه‌ سياست‌ بي‌ عمق‌ و سبكسرانه‌ قاجاريه‌، اين‌ هموطنان‌ زحمتكش‌ ما را مزدور يا تماشاچي‌ اجانب‌ كرده‌ است‌.

   مثلاً اهل‌ بوشهر با تحمّل‌ گرماي‌ سخت‌ و هواي‌ بد، هنوز استطاعت‌ ندارند كه‌ كوچه‌هاي‌ شهرخود را پاك‌ و آباد سازند، و از دنياي‌ متمدني‌ كه‌ در دروازة‌ آن‌ قرار گرفته‌اند اندكي‌ استفاده‌ نمايند. اگر داخلة‌ خاك‌ امن‌ باشد، تمام‌ بنادر خليج‌ فارس‌ كم‌ و بيش‌ قابل‌ ورود به‌صدور مال‌التّجاره‌ و توقف‌ سفاين‌ هستند. نقص‌ اين‌ بندرگاهها علاوه‌ بر امنيت‌ داخله‌ و فقدان‌ راههاي‌ بزرگ‌ تجارتي‌ مخصوصاً يك‌ رشته‌ راه‌آهني‌ است‌ كه‌ اگر كشيده‌ شود و مركز بنادر را به‌بلاد معتبره‌ داخل‌ فلات‌ متصل‌ كند اهميت‌ خليج‌ فارس‌ و بنادر جنوبي‌ ايران‌ صد درجه‌ بيشتر خواهد شد.

   هواي‌ اين‌ قسمت‌ به‌قدري‌ گرم‌ است‌ كه‌ اگر چه‌ برج‌ عقرب‌ بود، در برازجان‌ همراهان‌ شب‌ را روي‌ بام‌ استراحت‌ كردند. درجة‌ حرارت‌ خليج‌ فارس‌ در تابستان‌ در بعضي‌ نقاط‌ چهل‌ و در بعضي‌ نواحي‌ پنجاه‌ درجه‌ سانتيگراد است‌. آب‌ خليج‌ فارس‌ از هر دريايي‌ شورتر است‌. اوضاع‌ زندگاني‌ و لباس‌ و ميزان‌ فكر و ذوق‌ اهل‌ بنادر به‌غايت‌ تأسف‌آور است‌. در اين‌ موقع‌ كه‌ قايق‌ متزلزل‌، ما را در ميان‌ آب‌ و هوا حركت‌ مي‌داد، در كمال‌ خلوص‌ از خداوند مسألت‌ نمودم‌ كه‌ مرا موفق‌ دارد، مطابق‌ آروزي‌ ديرين‌ خود، بنادر ايران‌ را آزاد و آباد كنم‌ و اين‌ خليج‌ پربركت‌ را كه‌ اكنون‌ ديوار زندان‌ ايران‌ محسوب‌ مي‌شود، مبدل‌ به‌دروازه‌اي‌ كنم‌ كه‌ ثروت‌ و علوم‌ و صنايع ‌دنياي‌ متمدن‌ از آن‌ به‌داخلة‌ مملكت‌ ورود نمايد.

   بالاخره‌ قايق‌ به‌سلامت‌ رسيد. از پلكان‌ به‌عرشه‌ كشتي‌ صعود كرديم‌. اما كثافت‌ و اندراس‌كشتي‌ و بوي‌ نفت‌ و گرد ذغال‌سنگي‌ كه‌ تازه‌ ريخته‌ بودند و سطح‌ كشتي‌ را سياه‌ كرده‌ بود، اسباب‌ انزجار خاطر شد. هر چند امر دادم‌ با تلمبه‌ شست‌ و شوي‌ كامل‌ كردند به‌قسمي كه‌ تامسافتي‌ آب‌ دريا قيرگون‌ شد. اما بوي‌ تعفّن‌ باقي‌ ماند. حركات‌ كشتي‌ نيز مزيد بر علت‌ گرديد. كم‌كم‌ هوا تاريك‌ و دريا منقلب‌ شد و همراهان‌ به‌كلي‌ از پاي‌ در آمدند و به‌ناخوشي‌ دريا و دوّار سر مبتلا شدند. دبير اعظم‌ و وزير پست‌وتلگراف‌ و قوام‌الملك‌ چنان‌ انقلابي‌ داشتند كه‌ حالتشان‌ رقّت‌انگيز بود. حتي‌ نمي‌توانستند كلاه‌ را از زمين‌ برداشته‌ بر سر بگذارند. عموماً درحال‌ اغما بودند. در اين‌ ميان‌ من‌ و وزير داخله‌ مقاومت‌ مي‌كرديم‌. از انقلاب‌ دريا، كاپيتن‌ متوحش‌ شد.

   دولت‌ ايران‌ در خليج‌ فارس‌، داراي‌ كشتي‌ قابلي‌ كه‌ لايق‌ دريانوردي‌ باشد نيست‌ و من‌ هم‌ عزم‌ كرده‌ بودم‌ كه‌ اگر قايق‌ كوچكي‌ هم‌ از مال‌ دولت‌ ايران‌ دست‌ بيايد، آن‌ را بر هر كشتي‌ ديگر ترجيح‌ داده‌ و در آن‌ مسافرت‌ كنم‌. اين‌ كشتي‌ كه‌ من‌ و اتباع‌ مرا مي‌برد و گرفتار امواج‌ ساخته‌، موسوم‌ است‌ به‌كشتي‌ مظفّري‌، و تقريباً زورقي‌ است‌ كه‌ اساساً براي‌ سير در دريا ساخته‌ نشده‌ و مخصوص‌ عبور از كانالها و رودخانه‌ها و تفرّج‌ در سواحل‌ است‌. با وجود كوچكي‌، اي‌ كاش‌ نو و پاكيزه‌ بود كه‌ در آن‌ صورت‌ به‌طيب‌ خاطر خود را به‌دريا مي‌سپرديم‌ ولي‌ كشتي‌ مزبور گويا كثيف‌ترين‌ سفينه‌اي‌ باشد كه‌ امروز در درياها و اقيانوسها در گردش‌ است‌. در و ديوار و روزنه‌هاي‌ آن‌ به‌غبار ذغال‌ و چربي‌ نفت‌ آغشته‌ است‌. و اگر شخصاً نمي‌ايستادم‌ و امر به‌شستن‌ نمي‌كردم‌ توقف‌ در آن‌ ميسر نبود. عفونت‌ كشتي‌ اگر هم‌ امواج‌ شبانه‌ ممّد آن‌ نمي‌شد براي‌ مريض‌ كردن‌ مسافرين‌ كفايت‌ مي‌كرد.

   جاي‌ تشكر است‌ كه‌ در خط‌سير ما هيچ‌ كشتي‌ بزرگ‌ و با مهابتي‌ ملاقات‌ نشد كه‌ حقارت‌كشتي‌ ما را نمايانتر سازد والا تجسم‌ حقارت‌ كشتي‌ از نقطه‌نظر مملكت‌ شايد تأثيراتش‌ براي‌ من‌ زيادتر بود از اين‌ ابتلايي‌ كه‌ در قبّة‌ دريا داشتم‌. خاصيت‌ موجود زنده‌ و نشوونماي‌ عالم‌ در ميل‌ به‌توسعه‌ و ترقّي‌ است‌. فوق‌العاده‌ تأسف‌خيز است‌، كه‌ در تمام‌ دوره‌ سلطنت‌ قاجاريه‌، كسي‌ به‌فكر تهيّه‌ چند كشتي‌ معتبر در اين‌ گذرگاه‌ مهم‌ نيفتاده‌، امر اين‌ شريان‌ بزرگ‌ تجارتي‌ را مهمل‌ گذاشتن‌ و به‌تفرّج‌ در چمن‌ سلطانيه‌ و شكار جرگه‌ اطراف‌ تهران‌ و عشرت‌ «عشرت‌آباد» پرداختن‌ شخص‌ را متعجب‌ و خشمناك‌ مي‌كند. آيا مي‌شود خليج‌ فارس‌ را فراموش‌ كرد؟ واقعاً زمامدار مملكت‌ چقدر بايد در خواب‌ باشد كه‌ اين‌ موقع‌ مهم‌ را نبيند!

   خليج‌ فارس‌ را اولين‌ عرصه‌ كشتيراني‌ انسان‌ بايد دانست‌. از كشفيات‌ و حفريات‌ بحرين‌ و حوالي‌ بوشهر معلوم‌ شده‌ است‌ كه‌ بيش‌ از هزار سال‌ قبل‌ از ميلاد در خليج‌ فارس‌ مؤسسات‌ بحرپيمايي‌ داير بوده‌ است‌. از عهدي‌ كه‌ اولين‌ دولت‌ مقتدر در حدود خليج‌ فارس‌ تشكيل‌ شده‌ است‌ تا امروز هيچ‌ پادشاه‌ دورانديش‌ و ترقّي‌طلبي‌ از ياد خليج‌ فارس‌ غافل‌ نبوده‌ است‌. در تاريخ‌ عالم‌، نخستين‌ اسمي‌ كه‌ از دريا برده‌ مي‌شود ذكر اين‌ خليج‌ است‌. قريب‌ چهارهزار سال‌ قبل‌ از ميلاد پادشاهان‌ كلده‌ در اين‌ دريا كشتي‌ رانده‌ و حتي‌ به‌بحر عمان‌ نيز دست‌ انداخته‌اند. تجارتي‌ كه‌ در عهد فنيقيها و بابليها در اين‌ بحر مي‌شده‌ بي‌اهميت‌ نيست‌. امتعه‌ آسياي‌ جنوبي‌ از اين‌ راه‌ به‌بازارهاي‌ اروپاي‌ جنوبي‌ نقل‌ مي‌شد. داريوش‌ كبير سطح‌ خليج‌ فارس‌ را از سفاين‌ ايران‌ مستور نمود و اسكندر در سيصدوبيست‌وپنج‌ قبل‌ از ميلاد وقتي‌ به‌كنار «سند» رسيد «نثاركوس‌» اميرالبحر خود را امر داد كه‌ بحر عمان‌ و خليج‌ فارس‌ را گردش‌ كند. او نيز از «سند» تا شط‌العرب‌ را متهورانه‌ سياحت‌ كرد. «تراژان‌» سردار رومي‌ بعد از غلبه‌ بر آسياي‌ غربي‌ بي‌اختيار خود را به‌خليج‌ فارس‌ رسانيده‌ و در آن‌ به‌كشتي‌راني‌ مشغول‌ شد. در عهد ساسانيان‌، ايـن‌ گذرگاه‌ مهم‌، تجارت‌ دنياي‌ متمدن‌ را از روي‌ سينه‌ خود عبور مي‌داد و از اقصـاي‌ آسيا،

اجناس‌ مختلفه‌ در آن‌ وارده‌ شده‌ و در انتهاي‌ خليج‌ به‌دست‌ كاروان‌ و قوافل‌ سپرده‌ مي‌شد.

   بيدارترين‌ ملت‌ آنهايي‌ بوده‌اند كه‌ بيشتر به‌خليج‌ فارس‌ اعتنا مي‌كرده‌اند. تذكّر تاريخ‌ اين‌ دريا نكته‌ فوق‌ را ثابت‌ مي‌سازد. دولت‌ ايران‌ در زماني‌ كه‌ تاريخش‌ روشن‌ است‌، توجّهاتش‌ به‌طرف‌ اين‌ آبها جزرومد غريبي‌ داشته‌ است‌. مدّ آن‌ در عهد جلوس‌ پادشاهان‌ توانا، مثل‌ سلاطين‌ اول‌ و سوم‌ صفويه‌ و قهرمان‌ افشار و جزر آن‌، در ادوار ضعف‌آور شاه‌ سلطان‌حسين‌ و قاجاريه‌ است‌. توجه‌ دول‌ دريانورد اروپا به‌خليج‌ فارس‌ در عهد صفويه‌ شروع‌ شد. تجارت‌ اين‌ دريا، خاصه‌ ابريشم‌ ايران‌، رشته‌اي‌ بود كه‌ تجار طماع‌ را به‌اين‌ دريا مي‌كشيد. در عهد شاه‌اسمعيل‌ اول‌، پرتغاليها كه‌ ملاح‌ و سياح‌ معروفشان‌ «واسكودگاما» پيشرو دريانوردان‌ عهد بود، به‌خليج‌ فارس ‌راه‌ يافتند. در 913 «آلفونس‌ دالبوكرك‌» با سفينه‌اي‌ چند به‌«مسقط‌» وارد شده‌ سپس‌ شهر«هرمز» را به‌دادن‌ ماليات‌ ساليانه‌ مجبور كرده‌ و بعدها آنجا را كاملاً قبضه‌ نمود و محل‌ قلاع‌ نظامي‌ و استحكامات‌ كرد. بنا بر قول‌ مورخين‌ اروپايي‌ در اين‌ زمان‌ «هرمز» چهل‌هزار سكنه‌ داشته‌ است‌. پرتغاليها بعد از تصرف‌ اين‌ موقع‌ مهم‌، كه‌ مركز عمليات‌  نظامي‌ و تجارتي‌ آنها شد، به‌تدريج‌ كه‌ تمام‌ بنادر و سواحل‌ خليج‌ ايران‌، خاصه‌ نقطه‌اي‌ كه‌ امروز بندرعباس‌ نام‌ دارد. و پرتغاليها آن‌ را «كامبرون‌» خواندند غلبه‌ نمودند، و بيش‌ از يك‌ قرن‌ صاحب‌ اختيار خليج‌ فارس ‌شده‌ و هيچ‌ كشتي‌ را بدون‌ دادن‌ باج‌، رخصت‌ ورود و خروج‌ نمي‌دادند.

   قدرت‌ آنها به‌درجه‌اي‌ رسيد كه‌ تا مسافتي‌ در داخله‌ مملكت‌ هم‌ دخالت‌ كرده‌ و حکام را به‌انقياد خود وامي‌ داشتند و دولت‌ صفويه‌ را به‌چيزي‌ نمي‌شمردند.

   شاه‌عباس‌ بعد از نظم‌ داخله‌ متوجه‌ درياي‌ فارس‌ شد و به‌معاضدت‌ دولت‌ انگليس‌ كه‌ در اين‌ وقت‌ حاضر براي‌ شركت‌ در جنگ‌ و طرد پرتغاليها شده‌ بود، بر سواحل‌ خليج‌ فارس‌ حمله‌ برد. در 1023 داودخان‌ حاكم‌ فارس‌ را به‌تصرّف‌ بندرعباس‌ گماشت‌ و در 1031 با انگليس‌ عهدنامة‌ مفيدي‌ بست‌. دو ماه‌ تمام‌ حصار «هرمز» محصور بود. ايرانيها در اين‌ جنگ‌ به‌قدري‌ رشادت‌ و لياقت‌ بروز دادند كه‌ امروز من‌ از تذكر آن‌ به‌وجد آمده‌ سختيهاي‌ اين‌ كشتي‌ كثيف‌ و درياي‌ منقلب‌ را فراموش‌ مي‌كنم‌. ايراني‌ در هر عهدي‌ كه‌ قائد توانايي‌ دارد، تواناست‌ و روزي‌ كه‌ دولتش‌ ضعيف‌ است‌، ضعيف‌ و عبارت‌ «الناس‌ علي‌ دين‌ ملوكهم» بيش‌ از همه‌ جا در ايران‌ مصداق‌ پيدا مي‌كند. اين‌ اسباب‌ تأسف‌ است‌ زيرا كه‌ من‌ ميل‌ دارم‌ ملتي‌ كه‌ امروز به‌خدمت‌ آن‌ قيام‌ كرده‌ام‌، ثبات‌ خلق‌ و استقلال‌ ذات‌ و اعتماد بر نفس‌ داشته‌ باشد، تا بيشتر فرمانده‌ از فكر و شمشيرش‌ استفاده‌ كند و مملكت‌ سعادتمندتر باشد. اما چه‌ چاره‌، كه‌ سلاطين‌ سلف‌، باب‌ هر قسم‌ تعليم‌ را جز درويشي‌ و عيّاشي‌ و لاقيدي‌ بر روي‌ خلق‌ بستند، و از اعمال‌ ناشايست‌ و سستي‌ ارادة‌ خود درس‌ بسيار وخيمي‌ به‌مردم‌ دادند. سابقاً اشاره‌ كردم‌ كه‌ در فاصلة‌ قليل‌ ميان‌ عهد شاه‌سلطان‌حسين‌ و نادر، چگونه‌ ملت‌ ايران‌ از حضيض‌ سستي‌ به‌اوج‌ قدرت‌ و توانايي‌ رسيد. اوضاع‌ خليج‌ فارس‌ هم‌ مثل‌ اخلاق‌ ملت‌ ايران‌ بود.

   شاه‌عباس‌ قريب‌ چهارصد توپ‌ از قلعة‌ هرمز گرفت‌. پرتغاليها تسليم‌ شدند و تمام‌ متصرفات‌ و مؤسسات‌ و قلاع‌ خود را به‌ايران‌ واگذاشتند، به‌استثناي‌ صيد مرواريد در بحرين‌ و حق‌ گمرك‌ در جزيره‌ قشم‌. و شاه‌ به‌شرط‌ آنكه‌ فقط‌ تاجر باشند و در سياست‌ وارد نگردند، به‌آنها اجازه‌ اقامت‌ داد و قلاع‌ آنها را محل‌ ساخلو ايران‌ ساخت‌. حتي‌ انگليسيها را هم‌ با آن‌ همه‌ مساعدت‌كه‌ به‌وسيله‌ بحريه‌ خود كرده‌ بودند درخليج‌ فارس‌، تصرف‌ و اختياري‌ نداد چون‌ برافراشتن‌ بيرق‌، خاص‌ دولت‌ ايران‌ بود، شاه‌ اجازه‌ داد كه‌ دولت‌ انگليس‌ هم‌ فقط‌ يك‌ بيرق‌ بلند كند.

   بعد از شاه‌عباس‌ تدريجاً ايران‌ خليج‌ خود را فراموش‌ نمود و اعراب‌ آن‌ سوي‌ مرز دست‌ تطاول‌ دراز كرده‌ در آب‌ و در خشكي‌ به‌دزدي‌ و راهزني‌ مشغول‌ گشتند و عمال‌ دولت‌ را بي‌اختيار ساختند. نادرشاه‌ با نظر دوربين‌ خود اهميت‌ خليج‌ فارس‌ را دريافت‌ و چون‌ ملت‌ ايران‌ تاج‌ پادشاهان‌ خود را به‌او تقديم‌ كرد، بدواً به‌دريا روي‌ آورد. تمام‌ سواحل‌ و جزاير خليج‌ فارس ‌را منقاد نمود. اين‌ پادشاه‌ اگر مجال‌ مي‌يافت‌، بحريه‌ صحيحي‌ ايجاد مي‌نمود. مقدمات‌ آنرا به‌اين‌ ترتيب‌ فراهم‌ آورد كه‌ در شمال‌ و جنوب‌ كارخانه‌ كشتي‌سازي‌ ايجاد كرد و از مازندران‌ به‌بنادر، چوب‌ حمل‌ مي‌نمود و استادان‌ انگليسي‌ را براي‌ تعليم‌ و تربيت‌ ايرانيان‌ اجير كرد و قرب ‌سي‌ كشتي‌ جنگي‌ در خليج‌ فارس‌ به‌حركت‌ آورد و پرتغاليها و هنديها و انگليسيها را مزدور سفاين ايران‌ ساخت‌ تا ايرانيان‌ عملاً دريانوردي‌ بياموزند. اما چه‌ سود كه‌ دورة‌ اقتدار اين‌ شاه‌ طولي‌ نكشيد. با رفتن‌ او، كشتيها نيز پراكنده‌ و تارومار گرديد و دولت‌ قاجار كه‌ بعد از دولت‌ كم‌ دوام‌ زنديه‌ تثبيت‌ يافت‌، از آن‌ بحريه‌ كه‌ شالوده‌اش‌ ريخته‌ شده‌ بود، نتوانست‌ استفاده‌ كند وحتي‌ بقاياي‌ آن‌ را جمع‌ آورد. يكي‌ از سياحان‌ اروپا كه‌ يك‌ قرن‌ بعد از نادر به‌بنادر آمده‌ گويد « در سواحل‌ ايران‌ استخوانبدي‌ كشتيهاي‌ عهد نادر را ديدم‌ كه‌ چون‌ مال‌ بي‌صاحب‌ ريخته‌ وپاشيده‌ بود و محافظ‌ و مراقبي‌ نداشت‌.»

   در ضمني‌ كه‌ اوراق‌ تاريخ‌ خليج‌ فارس‌ را از پيش‌ نظر مي‌گذرانم‌ بار ديگر سيماي‌ محبوب‌ كريم‌خان‌ پيش‌ چشمم‌ مجسم‌ مي‌شود. اين‌ سلطان‌ را من‌ دوست‌ دارم‌ و بي‌اندازه‌ احترام‌ مي‌كنم‌ زيرا كه‌ بعد از شاه‌عباس‌ و نادر، و شايد بهتر از اين‌ دو پادشاه‌، راه‌ ترقي‌ مملكت‌ را دريافته‌ بود و از اين‌ جهت‌ هم‌ّ خود را به‌توسعة‌ تجارت‌ و صنعت‌ مصروف‌ مي‌كرد.

   در اوضاع‌ خليج‌ فارس‌ مهر مخصوص‌ اخلاق‌ او پديدار است‌. زيرا كه‌ بعد از مصفا كردن‌ ايران‌ از وجود رقباي‌ خود، بي‌تأمل‌ به‌خليج‌ فارس‌ روي‌ آورد. خارجيان‌ را نوازش‌ كرد و آنها را به‌تجارت‌ تشويق‌ نمود و آزادي‌ بخشيد، اما در تحت‌ نظر عمال‌ ايراني‌، تا جز به‌تجارت‌ نپردازند.

جزيره‌ خارك‌

جزيره‌ خارك‌

 ‌

   هلانديها كه‌ از هرج‌ومرج‌ قبل‌ از كريم‌خان‌ استفاده‌ كرده‌ از بصره‌ به‌جزيره‌ خارك‌ كه‌ اكنون‌ كشتي‌ ما از نزديكي‌ آن‌ مي‌گذرد، آمدند و استحكاماتي‌ ساختند. اين‌ جزيره‌ در ده‌فرسخي‌ شمال‌ غربي‌ بوشهر است‌. يك‌ فرسخ‌ و نيم‌ طول‌ و يك‌ فرسخ‌ عرض‌ دارد. در محصول‌ مرواريد، اين‌جزيره‌ رقيب‌ بحرين‌ است‌. ماهي‌ و گچ‌ نيز از مال‌التجاره‌هاي‌ آنجاست‌. مرواريد خارك‌ در صلابت‌ و سفيدي‌ بر مرواريد بحرين‌ و «سرنديب‌» ترجيح‌ دارد. عدة‌ سكنة‌ آن‌ را در آن‌ عهد، دوازده‌هزار نفر نوشته‌اند. بيشتر سنّي‌ هستند. شغلشان‌ تجارت‌ و ملاحّي‌ و صيد مرواريد است‌ اما كريم‌خان‌، خارك‌ را از آنها گرفته‌، به‌فرانسويها بخشيد كه‌ به‌تجارت‌ مشغول‌ باشند. فرانسويها مواظبت‌ كاملي‌ در آنجا نكردند و بعدها در عهد قاجاريه‌، انگليسيها به‌خيال‌ تصرف‌ آن‌ افتادند، زيرا كه‌ موقعيت‌ نظامي‌ مهمي‌ دارد. دو مرتبه‌ در موقع‌ جنگهاي‌ هرات‌ اين‌ جزيره‌ را ايستگاه‌ نظامي‌  كردند و مأمورين‌ و اموال‌ خود را از بوشهر به‌آنجا نقل‌ نمودند، ليكن‌ بعد از «مصالحه‌پاريس‌» آنجا را تخليه‌ كردند. در مقابل‌ جزيره‌ خارك‌، جزيره‌ خاركو است‌ كه‌ زمستانها غالباً غيرمسكون‌ و تابستانها منزلگاه‌ ماهيگيران‌ است‌.

عهد قاجاريه‌

‌‌

عهد قاجاريه‌

 ‌

   دوره‌ قاجاريه‌ شروع‌ شد. انگليسيها با شيوخ‌ متمرّد قراردادهايي‌ بستند. دولت‌ ايران‌ به‌انگليسيها حق‌ داد، كه‌ در موقع‌ لزوم‌، براي‌ مرمت‌ كردن‌ كشتيهاي‌ خود، در ساحل‌ ايران‌ قدم‌گذارند. ناپلئون‌ كه‌ از اقصاي‌ اروپا بهتر از فتحعلي‌شاه‌ به‌اهمّيت‌ خليج‌ فارس‌ آگاه‌ بود خواست‌ از وضع‌ جغرافياي‌ اين‌ معبر معتبر استفاده‌ كند. پس‌ با دربار قاجاريه‌ وارد گفتگو گرديد. اماحكومت‌ ايران‌ به‌قدري‌ نالايق‌ بود كه‌ از اين‌ فرصت‌ بي‌نظير استفاده‌ مهمي‌ نكرد، و درباريان‌ كه‌ از برق‌ طلاي‌ روس‌ و انگليس‌ خيره‌ بودند نتايجي‌ را كه‌ مي‌شد از رقابت‌ اين‌ دول‌ اروپايي‌ نصيب‌ دولت‌ ايران‌ گردد و به‌مساعدت‌ فرانسه‌ بحريه‌ ايران‌ قوت‌ بگيرد، هيچ‌ در نظر نياوردند و كار به‌جايي‌ كشيد كه‌ دولت‌ از اين‌ دريا در حقيقت‌ محروم‌ ماند و خارجيان‌، حتي‌ در عهدنامه‌هايي‌ كه‌ ميان‌ خود مي‌بستند، لازم‌ نمي‌دانستند آب‌ خليج‌ فارس‌ را هم‌ تقسيم‌ كنند. زيرا كه‌ آن‌ را اصلاً مال‌ دولت‌ ايران‌ نمي‌خواستند بدانند كه‌ محتاج‌ به‌تقسيم‌ باشد.

   دولت‌ انگليس‌ بعد از آنكه‌ در محاصرة‌ هرات‌ كاميابي‌ را با ايران‌ ديد، قشوني‌ در بوشهر پياده‌ كرد تا ايران‌ متوجه‌ جنوب‌ شود، و از هرات‌ كه‌ دروازة‌ هندوستانش‌ مي‌گفتند، صرفنظر نمايد. از آن‌ وقت‌ تا كنون‌ اين‌ دولت‌ از خليج‌ فارس‌ صرفنظر نكرده‌ است‌. ادارات‌ آنها، خاصه‌ تلگرافخانه‌هاي‌ بنادر، ملجاء ناراضيها و بست‌ فراريان‌ شد. به‌وسيله‌ كمپاني‌ لينچ‌، كشتيراني‌خليج‌ فارس‌ را به‌خود انحصار داد و هفت‌ خط‌ مهم‌ داير كرد. در اول‌ قرن‌ بيستم‌ از سه‌ ميليون‌ ليره‌ قيمت‌ صادرات‌ خليج‌ فارس‌، قريب‌ چهل‌ هزار تومان‌ فقط‌ سهم‌ ساير ملل‌ بود. مأمورين‌ سياسي‌ در مسقط‌ و كويت‌ و جزاير بحرين‌ و بوشهر و بندرعباس‌ مقام‌ دارند كه‌ مواظب‌ منافع‌ انگليس‌اند. تقريباً تمام‌ تجارت‌ رود كارون‌ متعلق‌ به‌انگلستان‌ و مستعمرات‌ آن‌ است‌.

   بديهي‌ است‌ به‌واسطه‌ مخازن‌ سرشار نفتي‌ كه‌ در ايران‌ موجود است‌ و فعلاً استخراج‌ مي‌شود، مي‌توان‌ گفت‌، شركتهاي‌ ايراني‌ اگر در خليج‌ فارس‌ تشكيل‌ شود، هميشه‌ بار براي‌ حمل‌خارجه‌ كه‌ عبارت‌ از مواد نفتي‌ باشد، دارا خواهد بود و حقيقتاً مورد تأسف‌ است‌ كه‌ تا به‌حال‌ سرمايه‌ داران‌ ايراني‌ اين‌ نكته‌ را در نظر نگرفته‌اند. به‌همين‌ ملاحظه‌، من‌ كه‌ هميشه‌ علاقه‌ تامي ‌به‌توسعة‌ اقتصاديات‌ و تجارت‌ ايران‌ داشته‌ و دارم‌ به‌تجار ايراني‌ خاطرنشان‌ كرده‌ام‌ كه‌ بايد در فكر تكميل‌ مؤسسات‌ تجارتي‌ خود بوده‌، اسباب‌ كار را مستقلاً فراهم‌ سازند.

فوت‌ فرصت‌

فوت‌ فرصت‌

  در نوشتن‌ اين‌ سطور، قصدم‌ تحرير گزارش‌ يوميه است‌ و ابداً ميل‌ ندارم‌ به‌اشخاص‌ و دودمانها تعرض‌ بكنم‌. ولي‌ چه‌ بايد كرد كه‌ هر قدمي‌ برمي‌دارم‌، علامتي‌ از تن‌پروري‌ و بيفكري‌ و خرابكاريهاي‌ عمدي‌ تخت‌نشينان‌ قاجار حكايت‌ مي‌كند. سلطنت‌ پنجاه‌ساله‌ ناصرالدين‌ شاه‌، كه‌ قاجاريه‌ او را گل‌ سرسبد و درّة‌التّاج‌ خود مي‌دانند، تصادف‌ كرده‌ بود، با جنبش‌ علم‌ و صنعت‌ ممالك‌ متمدنة‌ كرة‌ ارض‌ كه‌ با نهايت‌ سعي‌ و جدّ، خود را از سلاح‌ دانش‌ و فنون‌ مختلفه‌ مسلّح‌ و مجهّز مي‌كردند.

   نوع‌ بشر در قرن‌ نوزدهم‌ ميلادي‌ شتاب‌ و دقّتي‌ كه‌ در پيش‌رفتن‌ و ترقّي‌ كردن‌ نشان‌ مي‌داد، شبيه‌ بود به‌شخصي‌ كه‌ پنجاه‌ سال‌ در خواب‌ غفلت‌ باشد و بخواهد در پنج‌ روز باقي‌، تلافي‌ مافات‌ كند. در اين‌ قرن‌ مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ انسان‌ به‌قدر تمام‌ دورة‌ ايجاد خود، صرف‌ قوه‌ و ابراز كوشش‌ كرده‌ است‌. ملل‌ متنوعه‌ سعي‌ داشتند كه‌ در آخرين‌ مسابقه‌ از يكديگر باز نمانند و بيش‌ از همسايگان‌ خود به‌وسعت‌ خاك‌ و آب‌ و استقرار نظم‌ و توسعه‌ تمدن‌ و ترقّي‌ سرزمين‌ خود بيفزايند. رفتند و رسيدند به‌جايي‌ كه‌ نه‌تنها باعث‌ آسايش‌ خودشان‌ است‌، بلكه‌ افتخار نوع‌ بشراست‌.

   در بحبوحة‌ اين‌ گيرودار، شاهنشاه‌ ايرانمدار نه‌ تنها به‌خود تكاني‌ نداد، عالماً و عامداً با طرز ريا و سالوس‌ و خوابهاي‌ خرگوشي‌ چنان‌ پشت‌پايي‌ بر اين‌ مملكت‌ زد كه‌ ذرات‌ آن‌ را فقط‌ در ديار بدبختي‌ يا سرزمين‌ عدم‌ بايد جست‌وجو نمود! من‌ منتظرم‌ كه‌ ايران‌ بحريه‌ داشته‌ باشد. غريب‌ خيالي‌ و عجب‌ انتظاري‌!  كسي‌ كه‌ اوضاع‌ آنروز را در مقابل‌ خود ببيند و آگاه‌ باشد كه‌ درآن‌ نيم‌قرن‌ منحوس‌، چه‌ بلايي‌ بر سر خليج‌ فارس آمده‌ است‌، آيا باز متوقّع‌ مشاهده‌ بحريه‌ درخليج‌ فارس‌ بايد باشد؟

   بهتر آنكه‌ از اين‌ موضوع‌ نيز صرفنظر كنم‌، زيرا كه‌ خون‌ جاري‌ مي‌شود از چشم‌ اشخاصي‌ كه‌ به‌تعصّب‌ ملي‌ آشنا بوده‌ و صفحه‌ خليج‌ فارس‌ را با اين‌ نقوش‌ ننگ‌ ببينند. خداي‌ را شكر كه‌ من‌ موفق‌ شدم‌ قشون‌ بيگانگان‌ را از بنادر خارج‌ كنم‌، و بيرق‌ شيروخورشيد را بر سواحل‌ جنوب‌ ايران‌، نصب‌ نمايم‌. خداي‌ را شكر كه‌ همين‌ زورق‌ معيوب‌ كه‌ خود ايستاده‌ و دادم‌ تعميرش‌ كردند، زورقي‌ است‌ كه‌ نسيم‌ دريا بيرق‌ شيروخورشيد را بر فراز آن‌ به‌اهتزاز در مي‌آورد. در اين‌صورت‌ هيچ‌ اهميّت‌ ندارد كه‌ من‌ و همراهانم‌ دراين‌ سفينه‌ مريض‌ شويم‌ و يا در قلب‌ دريا جاي‌ كنيم‌.

خطر

‌‌

خطر

   شب‌ قبل‌ از عزيمت‌ از بوشهر، خبر كتبي‌ محرمانه‌ از يكي‌ از مبادي‌ مهمه‌ رسيد و دبير اعظم‌ به‌من‌ ارائه‌ داد كه‌ شيخ‌خزعل‌ از تجهيزات‌ قشون‌، سخت‌ نگران‌ است‌ و قواي‌ خود را در سر راهها تمركز داده‌ است‌ و مي‌داند كه‌ براي‌ فرماندة‌ كل‌ قوا، خط‌سيري‌ جز بندر بوشهر به‌بندر ديلم‌ نيست‌، و مجبورم‌ به‌ذلّت‌سواري‌ كشتي‌ مظفّري‌ تن‌ در دهم‌، و شيخ‌ هم‌ از ساعت‌ حركت‌ من‌ آگاه‌ است‌. آخرين‌ تدبيرش‌ اينكه‌ يك‌ كشتي‌ بزرگ‌ جنگي‌ روانه‌ كرده‌ و با يك‌ ضربة‌ توپ‌، كشتي ‌ضعيف‌ و كوچك‌ مرا واژگون‌ سازد، يا مرا اسير كرده‌ به‌هر جا مي‌خواهد ببرد. قبل‌ از وصول‌ اين‌ راپرت‌ خودم‌ نيز به‌اين‌ فكر افتاده‌ بودم‌ و راپرتهاي‌ ديگري‌ هم‌ به‌من‌ رسيده‌ بود. واقعاً براي‌ غلبة‌ خود، خوب‌ نقشه‌ كشيده‌ بود.

   مقامات‌ سياسي‌ هم‌ اين‌ تهديد و تخويف‌ را كرده‌ بودند. اخباري‌ هم‌ كه‌ مي‌رسيد اين‌ خيال‌ را تأكيد مي‌كرد. معذلك‌ عالماً و عامداً خود را در اين‌ مهلكه‌ انداخته‌ و از عزم‌ خود صرفنظر ننموده‌، صلاح‌ مملكت‌ را بر جان‌ و مال‌ خود ترجيح‌ دادم‌ و وارد اين‌ زورق‌ پوسيده‌ و درياي‌ مخوف‌ شدم‌. خيلي‌ مسرورم‌ كه‌ جز من‌ و رئيس‌ دايرة‌ تحريرات‌ من‌، كسي‌ از اين‌ موضوع‌ سابقه‌ نداشت‌، والاّ بيشتر مضطرب‌ و آشفته‌ مي‌شدند. در اين‌ كشتي‌ جز من‌ و قريب‌ بيست‌ نفر كه‌ همراهم‌ بودند، كسي‌ وجود نداشت‌. چون‌ كشتي‌ مخصوص‌ سفر دريا نبود، توپ‌ و وسايل‌ دفاعيه‌ نداشت‌. واقعاً اين‌ اقدام‌ من‌ يك‌ جانبازي‌ غيرعادي‌ بود در راه‌ عظمت‌ مملكت‌.

   شيخ‌خزعل‌ را نديده‌ بودم‌، ولي‌ قيافه‌ او را در عكسش‌ ديده‌ و تحت‌ دقّت‌ قرار داده‌ بودم‌ و مي‌دانستم‌ كه‌ با قيافه‌هاي‌ جنگي‌ متفاوت‌ است‌، و حدس‌ مي‌زدم‌ كه‌ اعمال‌ قشون‌ فاتح‌ من‌ در اكناف‌ مملكت‌ و اين‌ سيلابي‌ كه‌ فعلاً به‌اطراف‌ و نواحي‌ او جاري‌ كرده‌، قدرت‌ او را تهديد نموده‌ام‌. مجال‌ و قوة‌ انديشيدن‌ اينگونه‌ تدابير را ندارد.

   به‌علاوه‌ متموّل‌ است‌ و داراي‌ ثروت‌ گزاف‌، و شخص‌ توانگري‌ كه‌ سنگ‌ ديگران‌ به‌سينه‌ زده‌ و در همان‌ حال‌ جواهر و نقدينه‌ خود را هم‌ از دسترس‌ حوادث‌ محفوظ‌ دارد، غير از كسي‌ است‌ كه‌ با يك‌ عقيده‌ خلل‌ناپذيري‌ در راه‌ مملكت‌ حاضر به‌جانبازي‌ و فداكاري‌ شده‌ است‌. با تكيه‌ به‌توجهات‌ خداوند متعال‌ و شمشير درخشان‌ خود هيچ‌ يك‌ از اين‌ اخبار و تهديدات‌ داخلي‌ وخارجي‌ را اهميت‌ نداده‌، وارد دريا شدم‌ و به‌سلامت‌ در بندر ديلم‌ پياده‌ گرديدم‌. آنچه‌ بر من‌ و همراهان‌ گذشت‌ اهميت‌ ندارد. از روز اول‌ خير و صلاح‌ مملكت‌ در ساية‌ زحمت‌ و فداكاري‌ و شهامت‌ اهل‌ آن‌ حفظ‌ شده‌ است‌، و من‌ هم‌ همين‌ اصول‌ قطعي‌ را بايد همواره‌ در نظر داشته‌، روي‌ پاي‌ خود ايستاده‌، به‌بازوي‌ خود تكيه‌ كنم‌. فرضاً در دريا غرق‌ مي‌شديم‌ و مملكت‌ آن‌ فايده‌اي‌ را كه‌ بايد، از جانبازي‌ ما نمي‌برد. ولي‌ تاريخ‌ اسم‌ ما را به‌وظيفه‌شناسي‌ ثبت‌ نمي‌كرد.

در سرزمين‌ الام‌

در سرزمين‌ الام‌

 ‌

پنجشنبه‌ پنجم‌ قوس‌

   مقارن‌ ظهر بندر ديلم‌ از دور نمايان‌ شد و برق‌ شعف‌ از چشم‌ اطرافيان‌ من‌ درخشيد. همه‌ دورنمای عمارات‌ را با آنكه‌ از گل‌ و خشت‌ خام‌ است‌ به‌يكديگر نشان‌ داده‌ و يكديگر را تبريك‌ مي‌گفتند.

   در يك‌ فرسخي‌ بندر، كشتي‌ ايستاده‌ و نتوانست‌ پيشتر برود. زورقي‌ لازم‌ بود كه‌ ما را به‌ساحل‌ برساند. در اين‌ وقت‌ باز مقدمات‌ انقلاب‌ دريا كه‌ تازه‌ آرام‌ شده‌ بود، شروع‌ شد. امواج‌ كف‌آلود از هر طرف‌ برخاست‌ و در سطح‌ دريا گاهي‌ پنج‌ ذرع‌ بالا و گاهي‌ پنج‌ ذرع‌ پايين‌ مي‌آمد. در ميان‌ اين‌ تلاطم‌ بايستي‌ كشتي‌ را ترك‌ گفته‌ به‌زورق‌ سوار شويم‌. كاپيتن‌ در زورق‌ جاي‌ گرفت‌ و من‌ فوراً همراهان‌ دل‌باخته‌ را به‌وسط‌ زورق‌ كشيدم‌. زورق‌ جدا شد و در تصادف‌ با هر يك‌ از امواج‌ طوري‌ بالا و پايين‌ مي‌رفت‌ كه‌ حقيقتاً وحشتناك‌ بود. دريا با زورق‌ بازي‌ مي‌كرد و از اين‌ طرف‌ به‌آن‌ طرف‌ پرتابش‌ مي‌نمود و ما تسليم‌ رب‌النوع‌ دريا شده‌ و دل‌ بر غرق‌ نهاديم‌. در اينجا قعر دريا از ده‌ الي‌ بيست ذرع‌ عمق‌ داشت‌. امواج‌ ساحلي‌ هم‌ كه‌ به‌شدّت‌ معروف‌ است‌، بيشتر اسباب‌ نگراني‌ بود. به‌هر حال‌ اين‌ يك‌ فرسخ‌ هم‌ طّي‌ شد. در بين‌ راه‌ صحبت‌ مي‌كردم‌ و مي‌خنديدم‌ تا حواس سايرين‌ را جلب‌ نموده‌، نگذارم‌ به‌اطراف‌ خود متوجه‌ باشند. در نزديكي‌ بندر، زورق‌ هم‌ ايستاد. چند نفر حاضر شدند كه‌ ما را به‌دوش‌ كشيده‌ به‌خشكي‌ برسانند. اين‌ هم‌ خالي‌ از زحمت‌ نبود و عاقبت‌ مركوبهاي‌ مختلف‌ را ترك‌ كرده‌ به‌خشكي‌ رسيده‌ قلباً خدا را شكرگزار شديم‌ و زورق‌ را امر دادم‌ ببرند و بقيه‌ همراهان‌ را بياورند.

نشان‌ دولت‌

‌‌

نشان‌ دولت‌

 ‌

   در ساحل‌ چيز مضحكي‌ كه‌ ديدم‌ اين‌ بود كه‌ كاپيتن‌ به‌خاك‌ افتاده‌ شكر خداوند را به‌جاي‌ آورد. چون‌ به‌او نزديك‌ شدم‌، برخاست‌ نشان‌ درجه‌ اول‌ خارجه‌ را از من‌ تقاضا كرد. سبب‌ پرسيدم‌. معلوم‌ شد همان‌ وقت‌ كه‌ ما سوار شديم‌، كشتي‌ از دوجانب‌ سوراخ‌ بوده‌، و او رخنه‌ها را مسدود ساخته‌ و در تمام‌ راه‌ بيم‌ داشته‌ است‌ كه‌ رخنه‌ باز شده‌، آب‌ وارد گردد و كشتي‌ به‌قعر دريا فرو رود. مخصوصاً در حوالي‌ نصف‌شب‌ كه‌ باد و طوفان‌ شروع‌ شد، مي‌گفت‌ دومرتبه‌ نزديك‌ آمدم‌ كه‌ مطلب‌ را بگويم‌ اما چون‌ مشغول‌ تحرير بوديد، جرئت‌ تكلم‌ نكردم‌. يك‌ساعت‌ بعد از نصف‌شب‌، صداي‌ شكستن‌ يكي‌ از چرخهاي‌ كشتي‌ به‌گوش‌ رسيد. يقين‌ كردم‌ كار تمام‌ است‌ و همه‌ طعمة‌ ماهي‌ شده‌ايم‌. فوراً زورق‌ كوچك‌ را از كشتي‌ جدا نمودم‌.

   به‌خاطرم‌ آمد كه‌ درست‌ همان‌ اوقات‌ صدايي‌ شنيده‌ بودم‌، ولي‌ گمان‌ كردم‌ در خارج‌ است‌ و به‌كشتي‌ ربطي‌ ندارد. باري‌ كاپيتن‌ نشان‌ مي‌خواست‌ براي‌ اينكه‌ توانسته‌ است‌ ما را با اين‌ كشتي‌خراب‌ به‌ساحل‌ برساند. اما من‌ از دادن‌ مدال‌ خودداري‌ كردم‌ و او را به‌بذل‌ انعام‌ اميدوار و دلگرم‌ نمودم‌ و احترام‌ نشان‌ را محفوظ‌ داشتم‌. اگر چه‌ متأسفانه‌ دربار قاجار احترام‌ و عظمتي‌ براي‌ نشان‌ و علامت‌ دولتي‌ باقي‌ نگذارده‌ است‌. يكي‌ از فرانسويان‌ موسوم‌ به‌ويكتور برار، در اوايل‌ مشروطيت‌ كتابي‌ راجع‌ به‌انقلاب‌ ايران‌ نگاشته‌ و در صفحه‌ 119 مي‌نويسد:

   «عشاير، با پادشاهان‌ قجر قراردادهاي‌ فردي‌ و جمعي‌ دارند. سلطان‌ نيز در اتلاف‌ وجه‌ و اعطاي‌ نشان‌ حاتمي‌ مي‌كند.»

   غالباً اشخاص‌ نالايق‌ و خائن‌ به‌وطن‌ را مي‌بينيد كه‌ از جانب‌ دربار داراي‌ نشان‌ شده‌اند. واقعاً كار نشان‌ به‌جايي‌ رسيده‌ است‌ كه‌ صاحبان‌ فضيلت‌ و تقوي‌ و خدمتگزاران‌ فداكار، نشان‌ خود را در بي‌نشاني‌ تشخيص‌ مي‌دهند. كاپيتن‌ تقصيري‌ نداشت‌. شايد در دوران‌ قاجاريه‌ او اولين‌ مأموري‌ بود كه‌ به‌پاداش‌ خدمت‌ معين‌ و محسوسي‌ تقاضاي‌ نشان‌ مي‌كرد. در ضمن‌ استنكاف‌ از دادن‌ نشان‌، دلم‌ به‌حال‌ كاپيتن‌ سوخت‌ و در سيماي‌ او علائم‌ تعجب‌ ظاهر بود، كه‌ چگونه‌ در ازاي‌ خدمتي‌ كه‌ جان‌ ما را محروس‌ داشته‌، از اعطاي‌ يك‌ نشان‌ خودداري‌ مي‌كنم‌ در صورتيكه‌ سينة‌ هر خائن‌ مذبذب‌ نالايقي‌ به‌آن‌ مزين‌ است‌.

   اين‌ نشان‌ رسمي‌ دولت‌ و علامت‌ قابل‌ احترام‌، حتي‌ در سينة‌ بيطارهاي‌ خارجي‌ ديده‌ شده‌ و در داخله‌ نيز اشخاصي‌ به‌اخذ آن‌ نايل‌ شده‌اند كه‌ سينه‌شان‌ مستحق‌ گلوله‌ است‌. بعضي‌ از خائنين‌ مملكت‌ كه‌ از ورود به‌قهوه‌خانه‌هاي‌ اروپا ممنوع‌ اند به‌نشانهاي‌ درجه‌ اول‌ مملكت‌ مفتحر و كمتر مأموري‌ مي‌بينم‌ كه‌ عرض‌ و طول‌ سينه‌اش‌ به‌نشانهاي‌ خرد و بزرگ‌ و حمايلهاي‌ رنگارنگ‌ آراسته‌ نباشد. و عجيب‌ اين‌ است‌ كه‌ مأمورين‌ صديق‌ و خدمتگزار، آنهايي‌ هستند كه‌ سينه‌ ايشان‌ از نشان‌ عاري‌ است‌. روح‌ پاك‌ ايراني‌ را بايد ستايش‌ گفت‌ كه‌ اين‌ قبيل‌ مأمورين‌، با مذلّت‌ و خفتي‌ كه‌ از طرف‌ دربار متحمل‌ شده‌اند، باز رويّة‌ امانت‌ و صداقت‌ را ترك‌ نگفته‌ و صميمانه‌ به‌انجام‌ خدمات‌ مرجوعه‌ مشغول‌اند.

   تا كسي‌ وارد در عمل‌ نباشد، نمي‌تواند به‌حقايق‌ آشنا شده‌، طرز اعمال‌ اين‌ دربار را تشخيص‌ بدهد. آيا تعجب‌آور نيست‌ كه‌ نشان‌ دولت‌ كه‌ به‌پاداش‌ خدمات‌ برجسته‌ و درجه‌ اول‌ بايد اعطا شود و موجب‌ افتخار مأمورين‌ باشد، در نظر مردمان‌ صديق‌ و آگاه‌ تا اين‌ درجه‌ پست‌ جلوه‌ كند كه‌ نشان‌ خود را در بي‌نشاني‌ بدانند؟ اشخاصي‌ كه‌ از قبول‌ نشان‌ دولتي‌ احتراز كرده‌اند، در ميان‌ مأمورين‌ دولت‌ بسيارند.

نتهاي‌ سفير انگليس‌

‌‌

نتهاي‌ سفير انگليس‌

 ‌

   در بندر «ديلم‌» تلگرافي‌ از تهران‌ رسيد كه‌ هيأت‌ وزرا تقاضاي‌ مخابرة‌ حضوري‌ دارند. به‌دبيراعظم‌ و وزير پست‌وتلگراف‌ امر دادم‌ با من‌ به‌تلگرافخانه‌ بيايند. معلوم‌ شد در تعقيب‌ سختگيريهايي‌ كه‌ انگليسيها براي‌ عدم‌ عزيمت‌ من‌ به‌خوزستان‌ كرده‌ بودند، در اين‌ موقع‌ كه‌ ديدند جداً وارد ميدان‌ جنگ‌ مي‌شوم‌، عصباني‌ گشته‌ و دو فقره‌ يادداشت‌ شديداللحن‌، يكي ‌صبح‌ و يكي‌ عصر امروز به‌وزارت‌ خارجه‌ فرستاده‌اند، و به‌شتاب‌ تمام‌ مطالبه‌ جواب‌ مي‌كنند. صورت‌ تلگراف‌ وزارت‌ امور خارجه‌ متضمن‌ نتها از اين‌ قرار است‌:

حضور حضرت‌ اشرف‌ آقاي‌ رئيس‌ الوزرا دامت‌ عظمته‌:

   دو مراسله‌ فوري‌ امروز ظهر چهارم‌ قوس‌ از سفارت‌ انگليس‌ رسيده‌ كه‌ عيناً به‌عرض‌مي‌رسد.

 ‌

مراسلة‌ اول‌

آقاي‌ وزير

   «پس‌ از ملاقات‌ امروز صبح‌ با آن‌ جناب‌ مستطاب‌، دستورالعملي‌ از وزير امور خارجه‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ رسيده‌ كه‌ مراسله‌اي‌ به‌مفاد ذيل‌ به‌عنوان‌ جناب‌ مستطاب‌عالي‌ ارسال‌ دارم‌. دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ پيشنهاد دوستانه‌ نموده‌ بودند كه‌ مساعي‌ جميله‌ خود را براي‌ ايجاد مصالحه‌ دوستانه‌ با شيخ‌خزعل‌ (شيخ‌ محمّره‌) به‌كار برند، و حضرت‌ اشرف‌ آقاي‌ رئيس‌الوزرا وعده‌ داده‌ بودند كه‌ هرگاه‌، شيخ‌، اظهار اطاعت‌ و انقياد نمايد، معظم‌له‌ بر عليه‌ مشاراليه‌ استعمال‌ قواي‌ مسلحه‌ نخواهند نمود. دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ افسوس‌ دارند كه‌ حضرت‌ اشرف‌ به‌وعده‌ مزبور وفا نكرده‌ و نصيحت‌ دوستانه‌ دولت‌ دوستدار و وساطت‌ مشاراليه‌ را رد نموده‌اند. و پيشنهاد ايشان‌ را مورد توجه‌ قرار نداده‌اند، بنابراين‌، دولت‌ پادشاه‌ انگلستان‌، حال‌ ناگزيرند كه‌ پيشنهاد خود را مسترد و اظهار نمايند كه‌ ديگر نمي‌توانند به‌«شيخ‌ محمّره‌» و به‌«بختياريها» فشاري‌ را كه‌ براي‌ اسكات‌ آنها مي‌آورند، ادامه‌ دهند. هرگاه‌ عمليات‌ فعلي‌ كارگزاران‌ ايران‌ موجب‌ ورود صدمه‌ و خسارات‌ جاني‌ و مالي‌ به‌اتباع‌ انگليس‌ گردد، دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ دولت‌ عليه‌ را مستقيماً مسؤول‌ آن‌ دانسته‌، و عهده‌دار پرداخت‌ غرامت‌ كامل‌ صدمات‌ و خسارات‌ مزبور مي‌شمارند. در همين‌ حال‌ دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ براي‌ خود اين‌ حق‌ را حفظ‌ مي‌كنند، كه‌ به‌هر نحو و طريقي‌كه‌ صلاح‌ و مقتضي‌ بداند از طرف‌ خود اقداماتي‌ براي‌ حفظ‌ و حراست‌ جان‌ و مال‌ رعاياي‌ انگليس‌ به‌عمل‌ آورند. بر حسب‌ دستورالعمل‌ مستقيم‌ مستر چمبرلن‌ محترماً خواهش‌ دارم‌، محبت‌ فرموده‌ اين‌ مراسله‌ را بدون‌ تأخير به حضرت  اشرف‌ آقاي‌ رئيس‌الوزرا ابلاغ‌ داريد.»

 ‌

مراسله‌ دوم‌

آقاي‌ وزير

   «نظر به‌مراسله‌ سابقة‌ خود مورخه‌ امروز بر حسب‌ دستورالعمل‌ وزير امورخارجه‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ محترماً مراسله‌ رسمي‌ ذيل‌ را به‌عنوان‌ آن‌ جناب‌ مستطاب‌ ارسال‌ مي‌دارم‌. بايد خاطر آن‌ جناب‌ مستطاب‌ را مستحضر سازم‌ كه‌ در ماه‌ نوامبر 1914دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ اطمينانات‌ رسمي‌ به‌جناب‌ اجل‌ شيخ‌ محمّره‌ داده‌اند، كه‌ در صورت‌ وقوع‌ تجاوزي‌ از طرف‌ دولت‌ عليه‌ نسبت‌ به‌حوزة‌ اقتدار معزي‌اليه‌ نسبت‌ به‌حقوق‌ شناخته‌ شدة‌ او، يا نسبت‌ به‌اموال‌ و علاقجات‌ ايشان‌ در ايران‌ متعهّد خواهند بود، براي‌ تحصيل‌ راه‌ حلي‌ كه‌ نسبت‌ به‌خود ايشان‌ و دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ رضايت‌بخش‌ باشد به‌ايشان‌ مساعدت‌ لازمه‌ بنمايند. به‌همين‌ نحو دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ جميع‌ قواي‌ معزي‌اليه‌ را از هرگونه‌ تعرضات‌ و حملات‌ دولت‌ خارجي‌ يا تجاوزات‌ چنين‌ دولتي‌ نسبت‌ به‌حوزة‌ اقتدار مزبور و حقوق‌ شناخته‌ شدة‌ مشاراليه‌، يا نسبت‌ به‌اموال‌ و عمارات‌ ايشان‌ در ايران‌، حفظ‌ و حراست‌ خواهند نمود. اطمينانات‌ فوق‌ به‌شيخ‌ محمره‌ و جانشين‌ مشاراليه‌، كه‌ از اعقاب‌ ذكور او باشند، داده‌ شده‌، و تا وقتي‌ كه‌ شيخ‌ و اعقاب‌ ذكور او، از مراعات‌ تعهدات‌ خود نسبت‌ به‌دولت‌ عليه‌ تصور ظن‌ نمايند، معتبر و داراي‌ اثر است‌، ولي‌ مشروط‌ بر اين‌ كه‌ انتخاب‌ جانشين‌ شيخ‌ از اعقاب‌ ذكور مشاراليه‌، منوط‌ باشد به‌مشاوره‌ محرمانه‌ با دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه انگلستان‌، و جلب‌ رضايت‌ ايشان‌ تا وقتي‌ كه‌ معزي‌اليه‌ و اعقاب‌ ذكور مزبور رويّه‌ اطاعت‌ نسبت‌ به‌آراء و نصايح‌ دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ را ادامه‌ دهند، و رويه‌اي‌ كه‌ نسبت‌ به‌دولت‌ مشاراليه‌ رضايت‌بخش‌ باشد داشته‌ باشند، در مقابل‌ دولت‌ عليه‌، دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌، جميع‌ مساعي‌ خود را به‌كار خواهند برد كه‌ «شيخ‌ محمره‌» را در وضعيت‌ فعلي‌ و استقلال‌ محلي‌ نگاهدارند. مستر چمبرلن‌، از سرپرسي‌ لرن‌ خواهش‌ نموده‌اند كه‌ مقرر دارند قونسول‌ ژنرال‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ مقيم‌ بوشهر يا قونسول‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ مقيم‌ شيراز، در صورتي‌ كه‌ حضرت‌ اشرف‌ در نقاط‌ مزبوره‌ باشند مكاتبه‌ رسمي‌ به‌مفاد فوق‌ تسليم‌ حضرت‌ اشرف ‌آقاي‌ رئيس‌الوزرا نمايند. انتهي‌.

   جواب‌ مراسلة‌ هفته‌ قبل‌، كه‌ متن‌ تلگراف‌ وزير مختار را به‌حضرت اشرف‌ به‌شيراز درج‌ نموده‌ بودند، تلگرافا به‌عرض‌ رسانده‌ چون‌ تعليماتي‌ براي‌ صدور جواب‌ نرسيد بلاجواب‌ مانده‌ حاليه‌، نسبت‌ به‌مراسله‌ سابق‌ و اين‌ دو مراسله‌ هر قسم‌ مقرر فرمايند جواب‌ داده‌ شود.»

                                                                  مشارالملك‌

                                                              شب‌ پنجشنبه‌ 5 قوس‌ – نمره‌ 3791

                                     رئيس‌ اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌ سرتيپ‌ امان‌الله‌

 ‌

   هيأت‌ وزرا كه‌ استيصالشان‌ از عبارت‌ تلگراف‌ حضوري‌ واضح‌ بود، كسب‌ تكليف‌ كردند. بعد از ملاحظه‌ تلگراف‌، چون‌ هيچ‌ پيشامدي‌ و موضوع‌ مهمي‌ در فكر من‌ نمي‌تواند ايجاد تزلزل‌كند، بدون‌ ترديد هيأت‌ وزرا را مورد مؤاخذه‌ قرار دادم‌ كه‌ چرا اصلاً نتها را گرفته‌اند. اينك‌ عين‌ تلگراف‌ كه‌ در اين‌ مورد به‌هيأت‌ وزرا مخابره‌ نمودم‌:

تهران‌

 ‌‌

جناب‌ مستطاب‌ اجل‌ آقاي‌ ذكاءالملك‌ وزير ماليه‌ دام‌ اقباله‌

   «گرچه‌ جواب‌ مراسله‌اي‌ را كه‌ تهيه‌ كرده‌ايد هنوز من‌ نديده‌ام‌ و از مفاد آن‌ مسبوق‌ نيستم‌ كه‌ نظريات‌ خود را در نفي‌ و اثبات‌ آن‌ اظهار دارم‌، با اطلاعي‌ كه‌ از مدلول‌ مراسله‌ حاصل‌ كرده‌ام‌، همينقدر تذكر مي‌دهم‌ كه‌ من‌ اين‌ قبيل‌ مراسلات‌ و مكاتب‌ را نمي‌توانم‌ دركابينه‌ خود ضبط‌ و ثبت‌ نمايم‌. جنابعالي‌ اگر مفاد مراسله‌ را بخواهيد در تحت‌ شور و مشاوره‌ قرار دهيد، مختاريد، زيرا كه‌ معتقدات‌ من‌ همين‌ است‌ كه‌ اظهار كردم‌. فعلاً كه‌ جمعه‌ غرة‌ ماه است‌ مشغول‌ حركت‌ به‌فرونت‌ هستم‌.»

                                       رئيس‌الوزراء و فرمانده‌ كل‌ قوا

                                                                                 نمره‌ 6930

   چنانكه‌ ملاحظه‌ مي‌شود و تصريح‌ كردم‌ كه‌ كابينه‌ من‌ معتاد به‌گرفتن‌ اين‌ قبيل‌ نوشته‌ها نيست‌، امر دادم‌ با كمال‌ شدت‌ نتها را مسترد داشته‌، بگويند هر كس‌ هر عقيده‌اي‌ دارد، اعمال‌ كند. من‌ نظرية‌ خود را انجام‌ خواهم‌ داد.

روابط‌ با انگليس‌

‌‌

روابط‌ با انگليس‌

 ‌

   انگليسيها از ديرزماني‌ خود را موظف‌ به‌دخالت‌ در امور تجارتي‌ و سياسي‌ ايران‌ مي‌دانستند. واقع‌ بودن‌ اين‌ سرزمين‌ در جوار و معبر هندوستان‌ براي‌ ساكنين‌ اين‌ خاك‌، جرمي‌ عظيم‌ شمرده‌ شده‌، و براي‌ فاتحين‌ درياها، يك‌ حق‌ دخالتي‌ در اوضاع‌ آن‌. به‌اينواسطه‌ بيش‌ از يك‌ قرن‌ است‌ كه‌ اعمال‌ انگلستان‌ نسبت‌ به‌ايران‌، درحكم‌ تصرف‌ بطئي‌ بوده‌ كه‌ در نظر دول‌ ديگر سياست‌ محافظه‌ هندوستان‌ جلوه‌ كرده‌ است‌.

   هند غني‌ترين‌ و زيباترين‌ مستعمرات‌ انگليس‌ است‌. قريب‌ 25 مرتبه‌ از جزاير انگلستان‌ بزرگتر و داراي‌ 300 ميليون‌ جمعيت‌ است‌. هندوستان‌ بنيان‌ عظمت‌ انگلستان‌ و محور و محرك‌ اطوار سياست‌ خارجي‌ آن‌ دولت‌ به‌شمار مي‌آيد زيرا كه‌ منبع‌ تجارت‌ است‌ و معروف‌ است‌ كه‌ «سياست‌ انگليس‌ يعني‌ تجارت‌ انگليس‌». خيلي‌ اسباب‌ تأسف‌ بايد باشد كه‌ در اين‌ مورد، مجاورت‌ اغنيا باعث‌ آزار همسايگان‌ شده‌ است‌. هر قسمتي‌ از ايران‌ كه‌ به‌آن‌ همسايه‌ غني‌، يعني‌ هند نزديكتر باشد، بيشتر موجب‌ اضطراب‌ بريتانيا و جالب‌ توجه‌ اوست‌. خليج‌ فارس‌ را دروازه‌ هندوستان‌ مي‌دانند و به‌اين‌ لحاظ‌ در دوره‌ قاجاريه‌ از جبن‌ و جهل‌ دربار ايران‌ استفاده‌ كرده‌ و چنگال‌ تجارتي‌ خود را در اطراف‌ آن‌ فرو بردند. اين‌ غلبه‌ نه‌ به‌جنگ‌ بوده‌ است‌، چنانكه‌ يكي‌ از بزرگان‌ انگليس‌ عقيده‌ داشته‌ كه‌ «تجارت‌ از پي‌ بيرق‌ بايد برود»، بلكه‌ به‌وسائل‌ ديگر، يعني‌ كشيدن‌ راه‌ و ساختن‌ منزلگاههاي‌ تجارتي‌ ميسر شده‌ است‌. به‌اين‌ جهت‌ ثابت‌ كرده‌اند كه‌ «تجارت‌ از پي‌ راه‌ مي‌رود». راهي‌ كه‌ كمپاني‌ لينچ‌ احداث‌ كرده‌ نمونه‌ اعمال‌ اين‌ نظراست‌.

   ناگفته‌ نماند كه‌ ملت‌ منصف‌ ايران‌ هم‌ هميشه‌ مايل‌ بوده‌ است‌ كه‌ با اين‌ دريانوردان‌ لايق‌ و فعال‌ به‌مسالمت‌ پيش‌ بيايد. در تمام‌ تجاوزاتي‌ كه‌ مي‌شده‌ حتي‌الامكان‌ با صبر و متأنت‌ رفتار مي‌كرده‌ است‌. ولي‌ بعضي‌ از سياسيون‌ انگليس‌ (كه‌ از حق‌ نبايد گذشت‌ در ميان‌ رجال‌ انگليس‌ مخالف‌ هم‌ بسيار داشتند و نظرياتشان‌ نظريه‌ ملت‌ بريتانياي‌ كبير عموماً شمرده‌ نمي‌شود) از ضعف‌ و بي‌ارادگي‌ قاجاريه‌ خيلي‌ سوءاستفاده‌ كرده‌ و دولت‌ را در بحبوحة‌ گرفتاريهاي‌ اقتصادي‌ و سياسي‌، وادار به‌تفويض‌ امتيازات‌ مهمه‌، از قبيل‌ امتياز منسوخه‌ راه‌ آهن‌ سرتاسري‌ ايران‌ در1289، و امتياز تأسيس‌ بانك‌ در 1307، و امتياز تنباكو و توتون‌ در 1308، و تصويب‌ انتقال‌ و امتياز نفت‌ در 1319 و غيره‌ مجبور كردند. نزديك‌بيني‌ و طمعكاري‌ دربار قاجاريه‌ به‌اين‌ درجه‌ بود كه‌ مثلاً در مقابل‌ 15000 ليره‌ منبع‌ هنگفتي‌ مثل‌ توتون‌ و تنباكو را از دست‌ داد. اگر تودة‌ ملت‌ ايران‌ احساسات‌ نمي‌كردند، خسارات‌ ايران‌ فوق‌العاده‌ بود. اين‌ سياستها را بعضي‌ از سياسيون‌ بي‌اطلاع‌ انگليس‌ طرح‌ مي‌ريختند و به‌زودي‌ پشيمان‌ مي‌شدند، زيرا كه‌ نتايج‌ امر و نصايح‌ عقلاي‌ خودشان‌ بر آنها ثابت‌ مي‌كرد كه‌ از اين‌ رويه‌ هيچ‌ سودي‌ نمي‌برند و روزبه‌روز موقعيت‌ محبوبانه‌اي‌ را كه‌ در دل‌ اهل‌ ايران‌ داشته‌، و در هنگام‌ استقرار مشروطيت‌ مستقر شده‌ بود، از دست‌ مي‌دهند و نظر اساسي‌ آنها كه‌ فقط‌ حفظ‌ هندوستان‌ است‌ دچار بطلان‌ و تزلزل‌ مي‌گردد. البته‌ ايران‌ قوي‌ و آباد در مجاورت‌ هند، بهتر است‌ از ايران‌ ضعيف و خراب‌. اما اين‌ نكته‌ را بسياري‌ از سياسيون‌ انگليس‌ درك‌ نمي‌كنند يا شهرت‌ پلتيكي‌ خود را در مخالفت‌ به‌آن‌ تشخيص‌ داده‌اند.

   من‌ از بدو زمامداري‌ خود از وقتي‌ كه‌ در كارها تسلطي‌ يافته‌ام‌، هميشه‌ ميل‌ داشته‌ام‌ دول‌ اروپا با ايران‌ مهربان‌ و متحد باشند. مخصوصاً روس‌ و انگليس‌ كه‌ سابقة‌ آشنايي‌ دارند و در همسايگي ما علاقه‌مند و صاحب‌ قدرت‌ هستند. اما قوياً خودداري‌ كرده‌ام‌ كه‌ ذره‌اي‌ از نفوذ آنها را در امور حكومتي‌ خود دخالت‌ داده‌ و ايران‌ را در هيچ‌ موردي‌ بازيچه‌ جريان‌ يكي‌ از سياستهاي‌ متخالف‌ كنم‌. ايران‌ را داراي‌ يك‌ پلتيك‌ مستقل‌ و آزادي‌ كرده‌ و هميشه‌ هم‌ّ خود را مصروف‌ نموده‌ام‌، كه‌ در آن‌ طريق‌ سير كنم‌. در قضيه‌ خوزستان‌ باز يك‌ سياست‌ غلط‌، يا تعقيب‌ رويه‌ ناهنجار سياسيون‌ سابق‌، نمايندگان‌ انگليس‌ را واداشت‌ كه‌ از نزاكت‌ خارج‌ شده‌ و در قضيه‌ دخالت‌ كنند. زيرا كه‌ مايل‌ نبودند ايران‌ در اطراف‌ خليج‌ فارس‌، خاصه‌ در پهلوي‌ معادن‌ نفت‌، سوق‌ قشون‌ كند. مي‌خواستند مثل‌ سابقين‌ خود اين‌ عبارت‌ كودكانه‌ را تكرار كنند كه‌ «خليج‌فارس‌ يك‌ درياچه‌ انگليس‌ است‌» اما من‌ مثل‌ هميشه‌ جداً مقاومت‌ نمودم‌ و يادداشت‌ آنها را رد كردم‌، و از عزم‌ خود باز نگشتم‌. زيرا كه‌ ابداً نمي‌توانم‌ تصور كنم‌ كه‌ يك‌ دولت‌ خارجي‌، حق‌ ورود در اين‌ قبيل‌ مسائل‌ ما را داشته‌ باشد. اين‌ بود كه‌ به‌وزرا امر دادم‌ نتها را پس‌ بفرستند، و ابداً از رويه‌ سابق‌ من‌ تجاوز نكرده‌ به‌اخلاق‌ و روش‌ كابينه‌هاي‌ اسبق‌ تأسي‌ ننمايند.

   اين‌ جواب‌ را كافي‌ و مقنع‌ دانستم‌ و به‌دستجات‌ قشوني‌ از هر طرف‌، امر تلگرافي‌ كردم‌ كه‌ مطابق‌ نقشه‌اي‌ كه‌ ترتيب‌ داده‌ام‌ پيش‌ بروند.

   با اينكه‌ خستگي‌ دريا و نخوابيدن‌ شب‌ پيش‌ و طي‌ مسافت‌ بعيده‌ تا درجه‌اي‌ مرا كسل‌ كرده‌ بود، آسايش‌ در بندر را جايز نديده‌، مأمورين‌ مخصوص‌ فرستادم‌ كه‌ از اردگاه‌ به‌قدر كفايت‌ اسب‌ بياورند. خيلي‌ ميل‌ دارم‌ فردا، اسبها زود رسيده‌ و من‌ بتوانم‌ قبل‌ از عصر، چهار فرسخ‌ مسافت‌ ميان‌ ديلم‌ و زيدون‌ را قطع‌ كرده‌، موقع‌ براي‌ بازديد اين‌ قسمت‌ از اردو و دادن‌ دستورهاي‌ لازم‌، داشته‌ باشم‌. رئيس‌ تلگرافخانة‌ بندر ديلم‌ با اينكه‌ لباس‌ و وضعش‌ ساده‌ و دهاتي‌ بود، در مخابره‌ تلگراف‌ و اخذ خبر مهارتي‌ غير مترقب‌ نشان‌ داد و خوشوقتي‌ مرا فراهم‌ آورد. زيرا كه‌ براي‌ آن‌ مذاكره‌ مهم‌، اگر اتفاقاً شخص‌ بي‌لياقت‌ و كودني‌ واسطه‌ مي‌بود، اسباب‌ تأسف‌ و شايد موجب‌ سوءتفاهم‌ مي‌گشت‌. اما در اين‌ تلگرافچي‌، من‌ ذكاوت‌ ذاتي‌ ديدم‌ و بار ديگر بر من‌ مسلم‌ شد كه‌ ايراني‌ طبعاً هوشيار و فعال‌ است‌، و اگر سرپرست‌ دلسوز و فداكار داشته‌ باشد كه‌ از او نگاهداري‌ نمايد، خدمات‌ سزاوار تمجيد به‌ظهور خواهد رسانيد. به‌رئيس‌ كابينه‌ گفتم‌ وجهي‌ به‌او انعام‌ بدهد.

تسليم‌ خزعل‌

‌‌

تسليم‌ خزعل‌

 ‌

   در اين‌ ضمن‌ تلگرافي‌ از طريق‌ بوشهر از خزعل‌ رسيد به‌شرح‌ ذيل‌:

 ‌

   مقام‌ منيع‌ حضرت‌ اشرف‌ آقاي‌ رئيس‌الوزرا دامت‌ عظمته‌

   «تأخير اسف‌انگيز كه‌ در رسيدن‌ تلگراف‌ حضرت‌ اشرف‌ به‌فدوي‌ روي‌ داده‌، مانع‌ شد از اينكه‌ زودتر در جواب‌ مبادرت‌ شود، و باعث‌ انفعال‌ و شرمندگي‌ فدوي‌ گرديد. تلگراف‌ سابق‌ فدوي‌ نه‌ فقط‌ انقياد و اطاعت‌ فدوي‌ را به‌دولت‌ عليه‌ ايران‌، كه‌ هميشه‌ مطيع‌ اوامر مطاعة‌ آن‌ دولت‌ بوده‌ و هستم‌، ظاهر مي‌ساخت‌ بلكه‌ اطاعت‌ صميمانه‌ و قلبيه‌ فدوي‌ را در آتيه‌ ضمانت‌ مي‌نمود. به‌قدري‌ سوءتفاهم‌ به‌واسطه‌ عدم‌ مراوده‌ شخصي‌ فيمابين‌ حضرت‌ اشرف‌ و فدوي‌ به‌وقوع‌ پيوسته‌ كه‌ فدوي‌ شرفيابي‌ حضور حضرت‌ اشرف‌ را فوق‌ تصور براي‌ رفع‌ اشتباهات‌ و سوءتفاهم‌ كه‌ درخاطر مبارك‌ جاي‌ گرفته‌، ضرور مي‌دانم‌. فدوي‌ مطمئن‌ از انجام‌ اين‌ مقصود هستم‌. همان‌ ملاقاتي‌ كه‌ مشتاقانه‌ مترصد بوده‌ام‌، باكمال‌ شعف‌ استقبال‌ مي‌كنم‌، تا دفعه‌ ديگر حضرت‌ اشرف‌ را از اطاعت‌ و انقياد و دولتخواهي‌ و جان‌نثاري‌ خود مطمئن‌ و خود را در لياقت‌ و اطمينان‌ و دوستي‌ و مساعدت‌ حضرت‌ اشرف‌ ثابت‌ نمايم‌.»

                                              فدوي‌ خزعل‌

 ‌

جوابي‌ به‌اين‌ مضمون‌ به‌او مخابره‌ نمودم‌:

 ‌

آقاي‌ سردار اقدس‌

   «خود شما بهتر از همه‌ كس‌ مسبوقيد كه‌ من‌ در ضمن‌ تمام‌ اقدامات‌ و عمليات‌ خود، جز استحكام‌ اركان‌ مملكت‌ قصدي‌ نداشته‌ و هميشه‌ مايل‌ بوده‌ام‌ كه‌ كاركنان‌ امور، ازقبيل‌ شما، پيوسته‌ متوجه‌ مركزيت‌ مملكت‌ باشند. هرگز مايل‌ نيستم‌ امثال‌ شما را كه‌ مي‌توانيد مصدر خدمت‌ عمده‌ به‌مملكت‌ باشيد، محو و نابود نمايم‌. در جواب‌ تلگراف‌ اوليه‌ هم‌ كه‌ تسليم‌ قطعي‌ را تذكر داده‌ بودم‌، نظرم‌ همان‌ حفظ‌ اصول‌ تمركز، يعني‌ اصول‌ اوليه‌ بود. حالا كه‌ ندامت‌ را پيشرو مقصود قرار داده‌ و از روي‌ عمق‌ خاطر به‌تمام‌ احكام‌ و مطالب‌ سابقة‌ من‌ متوجه‌ شده‌ايد، من‌ هم‌ ملاقات‌ شما را استقبال‌ مي‌كنم‌ و حالا كه‌ به‌«ديلم‌» آمده‌ و به‌شما هم‌ نزديك‌ شده‌ام‌، با كمال‌ اطمينان‌ خاطر مي‌توانيد به‌«هنديجان‌» آمده‌، اين‌جانب‌ را ملاقات‌ و به‌توجهّات‌ دولت‌ و سرپرستي‌ من‌ اميدوار باشيد.»

                                                        رئيس‌ الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا

 ‌

جمعه‌ ششم‌ قوس‌

   ساعت‌ چهار بعدازظهر به‌ناحيه‌ «زيدون‌» كه‌ قسمت‌ اول‌ اردوگاه‌ در آنجاست‌، وارد شديم‌. در نيم‌فرسخي‌ رودخانه‌ باز اراضي‌ رو به‌ انخفاض‌ مي‌نهادند، به‌قسمي‌ كه‌ رودخانه‌ درست‌ در يك‌ ارتفاع‌ هشتاد الي‌ صدمتري‌ از سطح‌ دريا جاري‌ است‌.

در زيدون‌

‌‌

در زيدون‌

 ‌

   من‌ كه‌ معتاد به‌اعمال‌ سربازي‌ هستم‌ و عمر خود را در ميدانهاي‌ جنگ‌ و مؤانست‌ با توپ‌ و تفنگ‌ صرف‌ كرده‌ام‌، اشتغال‌ به‌مهام‌ مملكت‌ در اين‌ چند سال‌ مرا از توقف‌ در اردوگاهها بازداشته‌ است‌. از ديدن‌ لشكرگاه‌ چنان‌ سروري‌ به‌من‌ دست‌ داد كه‌ گويي‌ بعد از سالها غربت‌ به‌وطن‌ رسيده‌ام‌، يا دوستان‌ عزيز را پس‌ از سفري‌ دورودراز ملاقات‌ كرده‌ام‌.

   از ملاحظة‌ چادرهاي‌ اردو كه‌ در كنار رودخانه‌ زده‌اند، لذتي‌ فوق‌العاده‌ مي‌برم‌، زيرا كه‌ بهترين‌ موقع‌ زندگاني‌ را كه‌ عبارت‌ باشد از ايام‌ توقف‌ در ميان‌ سپاه‌ به‌خاطرم‌ مي‌آورد. فوراً به‌سرتيپ‌ فضل‌الله‌خان‌، رئيس‌ اردو كه‌ تا يك‌ فرسخ‌ به‌استقبال‌ آمده‌ بود، امر دادم‌ قشون‌ مهياي‌ سان‌ شود. مقارن‌ اين‌ حال‌ ايروپلاني‌ كه‌ مأمور اكتشافات‌ بود رسيد، و موضوع‌ تحقيقات‌ خود را در لفافه‌ پيچيده‌ از بالا به‌زير افكند. بسته‌ را گشودم‌ و از طرز اعمال‌ و نظريات‌ و مراكز قواي‌ دشمن‌ مطلع‌ شدم‌. صاحبمنصب‌ مأمور اين‌ اكتشافات‌، نايب‌ ارفع‌الملك‌ است‌ كه‌ از جوانان‌ تحصيل‌ كرده‌ در اروپاست‌ و اخيراً امر به‌ورود او در قشون‌ داده‌ بودم‌ در انجام‌ وظيفه‌ خود، هوشي‌ قابل‌ تمجيد ابراز داشته‌ و با طرز رضايت‌بخشي‌ از نقاط‌ مختلفه‌ تحقيق‌ كرده‌ است‌. پيشنهاد اركان‌ حرب‌ را داير به‌ترفيع‌ رتبه‌ او، در همين‌ محل‌ تصويب‌ و ابلاغ‌ كردم‌. معلوم‌ مي‌شود ابلاغيه‌اي‌ كه‌ در بوشهر امر به‌تحرير و طبع‌ داده‌ بودم‌، توسط‌ همين‌ صاحبمنصب‌ و همين‌ ايروپلان‌ در صفحه‌ خوزستان‌ پراكنده‌ شده‌ و اسباب‌ وحشت‌ فوق‌العاده‌ قواي‌ خصم‌ گرديده‌ است‌، ملتفت‌ شده‌اند كه‌ كارهاي‌ من‌ با اعمال‌ صدوپنجاه‌ ساله‌ اخير زمامداران‌ ايران‌ قابل‌ مقايسه‌ نيست‌، و التجاي‌ به‌خارجه‌ به‌اندازة‌ خردلي‌ براي‌ آنها مفيد نبوده‌، جز اطاعت‌ به‌مركزيت‌ مملكت‌ و انقياد نسبت‌ به‌اوامر دولت‌ و فرمان‌ من‌ چاره‌ ندارند. انتشار اين‌ ابلاغيه‌ طوري‌ آنها را پريشان‌ كرده‌ كه‌ خزعل‌ و بستگانش‌ به‌جاي‌ تصميمي‌ كه‌ دو شب‌ قبل‌ براي‌ غرق‌ كشتي‌ من‌ داشتند فوراً به‌نقل‌ و تحويل‌ نقدينه‌ و جواهر خود پرداخته‌، ديگر مجال‌ تصميم‌ جدي‌ ندارند. چون‌ به‌رأي‌العين‌ ديدند كه‌ هيچ‌ خطري‌ و امر خطيري‌، حتي‌ غرق‌ در دريا، مرا از عزمم‌، متزلزل‌ نخواهد نمود، بعد ازگذشتن‌ از آن‌ مهالك‌ مرا سالماً در اردوگاه‌ ديدند، جز فرار و تسليم‌ براي‌ خود راهي‌ و چاره‌ نمي‌بينند. اين‌ نقاطي‌ است‌ كه‌ قدم‌به‌قدم‌ با جنگ‌ از دست‌ خزعليان‌ انتزاع‌ شده‌ است‌. تنها براي‌ تصرف‌ قصبه‌ «زيدون‌» دوازده‌ ساعت‌ جنگ‌ مستمر لازم‌ بود. اين‌ نقطه‌ در دهم‌ عقرب‌ به‌تصرف‌ قشون‌ در آمد. و متمردين‌ به‌جانب ‌ «ده‌ملا» و «هنديجان‌» گريختند. هنوز هم‌ علائم‌ گلوله‌ توپ‌ بر ديوار خانه‌ها نمايان‌ است‌.