Author's posts

دیروز و فردا‌ / فهرست

دیروز و فردا‌

چاپ اول واشینگتن ١۹۸١‏

چاپ دوم واشینگتن چاپ پاژن، واشینگتن ٢۰۰۰‏

چاپ سوم تارنمای حزب مشروطه ایران ٢۰۰۳‏

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فهرست

پیشگفتار «چاپ سوم»‏

پیشدرامد چاپ دوم

پیشگفتار (چاپ اول)‏

 ‏ کمبودهای استراتژی توسعه ایران ۵٧-١۳۳٢

 الف ـ در زمینه سیاسی

 ب ـ در زمینه اجتماعی

 پ ـ در زمینه اقتصادی

 نتیجه

 زمینه‌های انقلاب ایران

 ایران در برابر اسلام

 شیعیگری: اعتراض و قدرت سیاسی

 غربزدگی و غربگرایی

 یک انقلاب نالازم

 برندگان انقلاب

 یادداشت‌ها

 نگاهی به گذشته برای ساختن آینده

 آشتی با تاریخ

 دگماتیسم‌های مذهبی و سیاسی

 اصول فکری یک جامعه نوین

 یادداشت‌ها

PDF

پيشگفتار «چاپ سوم»‏

‌‌

پيشگفتار «چاپ سوم»‏

‏ خواندن متن دوباره ماشين شده «ديروز و فردا» برای گذاشتن در تارنما فرصتی ‏برای مروری دوباره بر کتابی که ديگر لايش را باز نکرده بودم فراهم آورد. اکنون ‏پس از بيست و سه سال که از نوشتن گفتارهای کتاب می‌گذرد تجديد نظری را در ‏دو موضوع مهم لازم می بينم. ‏

نخست، قانون اساسی مشروطيت که در آن زمان به عنوان پايه ای برای رسيدن به ‏همرائی ملی پيشنهاد کرده بودم نه به آن منظور کمترين خدمتی کرده است و می ‏تواند بکند و نه اصلا قابليت زندگی دارد.  چنانکه در  همان زمان نيز اشاره کرده ‏بودم  پاره ای اصول در آن قانون اساسی هنوز می توانند به کار ساختن آينده ايران ‏بيايند و ما بهتر است اصلا از قانون چشم بپوشيم و بر اصولی، که هم می توانند و ‏هم می بايد به عنوان پايه يک همرائی ملی ما را به نظام سياسی دمکراسی ليبرال ‏رهنمون شوند، توافق کنيم.‏

دوم، کنترل دولت بر راديو تلويزيون برای دمکراسی در کشوری مانند ايران ‏خطرناک است و بايد مانند رسانه های ديگر آزاد باشد. ولی نظارت يک هيئت ‏بيطرف از نمايندگان رسانه ها و جامعه مدنی و دولت، به سالم نگهداشتن رسانه های ‏همگانی، که حتا بيش از دستگاه مالياتی فسادپذيرند، کمک خواهد کرد. ‏

از اين گذشته دو اصلاح ديگر درباره شعارهای تظاهرات عيدفطر ١۳۵٧ و شمار ‏مقامات به زندان افتاده در دولت شريف امامی در متن اصلی راه يافته است. ‏

 در اينجا بايد از زحمات خانم فرناز نوريفر همرزم هسته “ترير” آلمان در ماشين کردن دوباره کتاب برای چاپ ‏الکترونيکی سپاسگزاری کنم.‏

‏ دسامبر ٢۰۰۳

پيشدرامد چاپ دوم

پيشدرامد چاپ دوم

 هنگامی كه «ديروز و فردا» دو سالی پس از انقلاب انتشار يافت با توفانی كوچك ــ ‏مانند هرچه سياستهای تبعيدی از آن برآمده است – از حملات شروع شد. در آن ‏سالها از آن توفانها فراوان بود. ايرانيان تبعيدی در تب بيماری انقلاب می سوختند و ‏همه تعصب و كينه و ساده انگاريهای جامعه ای انقلابزده را با خود آورده بودند. ‏دشمنان پيشين كه هركدام به نوبت از زير چرخ اسلام انقلابی به بيرون پرتاب شده ‏بودند كينه های ديرين را در فضای آزاد بيرون می جستند و در خشم و تلخكامی خود ‏به هر بهانه بر می آشفتند. آنها آنقدر نامرادی كشيده بودند كه كمترين ناملايم را نمی ‏يارستند، و «ديروز و فردا» همه ناملايم بود. از نويسنده اش كه بسياری، از جان ‏بدر بردن او ناخشنود بودند و تقريباً همه می خواستند دم در كشد؛ تا نظرگاهها و ‏انديشه هايش، كه هيچ گرايش سياسی را خوش نمی آمد. نويسنده با انگشت نهادن بر ‏بينوائی و نكبت و توحش سوسياليسم واقعاً موجود آن سالها، و نفی نظريه های ‏توطئه، و تكيه بر ديناميسم عوامل بيشمار درون يك جامعه پويا بويژه ضعف سياسی ‏آن، چه در ٢۸ مرداد و چه در ٢٢ بهمن، دشمنی سوزان و پايدار – و چنانكه ‏سزاوار نبرد زندگی است، نيروبخش – چپگرايان و سلطنت طلبان و «ليبرال»های ‏بيشمار را برانگيخت.‏

‏ اين نخستين انتقاد از خود، نخستين بازانديشی دور از يكسو نگری يك گرايش ‏سياسی، هواداری پادشاهی در اين مورد، از سوی يكی از دست اندركاران می بود ‏كه گرايشهای مهم ديگر تاريخ همروزگار ايران – چپ و اسلامی‎ ‎و‎ ‎ملی، ليبرال» – ‏را نيز بی نصيب نمی گذاشت. واكنشها، بلكه بازتابهای عصبی، و بيشترشان نخوانده ‏و از پيشداوری، چنان تند و ديرپای بود كه نويسنده ديروز و فردا سراسر دهه هشتاد ‏را در رساله ها و كتابها و مقالات و كتابهای خود به روشنگری و پاسخ، و بسط و ‏اصلاح انديشه‌های آن كتاب گذراند كه بحث درباره صد‏‎ ‎ساله گذشه ايران را طبعاً ‏پيشتر برد و به بالا بردن سطح بحث سياسی، كه خواست هميشگی نويسنده است، ‏كمك كرد.‏

‏ اما پيام كتاب، ضرورت آشتی با تاريخ به عنوان آغازگاه نوسازی هيئت سياسی ‏‏(‏polity‏) ايران، و ملی كردن تاريخ همروزگار ما از راه نقد واقع گرايانه و ‏غيرحزبی آن، و رسيدن به يك همرائی بر سر پاره ای اصول – ناسيوناليسم ‏نگهدارنده، مردمسالاری و عدالت اجتماعی – و دادن بخشودگی سياسی همگانی به ‏يكديگر، جايگير شد. گذر زمان از پيشداوريها كاست و پذيرفتن بسياری از انديشه ‏های دور از ذهن و نامتعارف را آسانتر كرد و فروپاشی كمونيسم به ياری آمد. ‏امروز اين كتاب را كه مدتهاست ناياب شده است آسانتر می توان خواند و احتمالاً ‏هنوز سخنان در خوری در آن يافت.‏

پيشگفتار (چاپ اول)‏

‌‌

پيشگفتار (چاپ اول)‏

‏ كتاب حاضر از سه رساله مستقل، اما نه چندان بی ارتباط بهم، فراهم آمده است و در ‏طول يك سال، ميان ١۳۵۹ و ١۳٦۰/١۹۸١‏‎-‎‏١۹۸۰ نوشته شده است. كتاب، يك سفر ‏فكری است به ديروز نه چندان دور ايران و فردايی كه اميد است چندان دور نباشد. ‏بررسی گذشته است برای آنكه نيمه واقعيتها و دروغها و كليشه ها معنی واقعی آن ‏نپوشاند و بی ميلی به رويارويی با واقعيات به تكرار اشتباهات نينجامد. انديشه‌هايی ‏درباره حال و، بيشتر، آينده است برای آنكه نخستين وظيفه ما اكنون هرچه بيشتر ‏انديشيدن است.‏

‏ رساله اول به اشتباهات و كوتاهيهای استراتژی توسعه و پيكار نوسازی ايران در ‏بيست و پنج سال آخر دوران پهلوی می پردازد، با نگرشی به دهه های پيش از آن. ‏اين بررسی از ديد يك موافق و دست‌ در كار است كه با اينهمه می كوشد خيره‎ ‎‏‌كارهای شگرفی كه در آن سالهای بيمانند تاريخ ايران انجام گرفت نشود و ضعفهای ‏اساسی را نيز ببيند. يك انتقاد از خود است بی انكه قصد خوار شمردن و انكار كرده ‏های بزرگ در ميان باشد. نسل كنونی ايرانيان چه بخواهند و چه نخواهند وامدار آن ‏دورانند و چه بپذيرند و چه نپذيرند بايد به آن در كنار دستاوردهای ديگر هفتاد و پنج ‏سال گذشته سربلند باشند.‏

اين بررسی تندی است فهرست وار كه نياز به دسترسی به منابع دارد تا از صورت ‏نمودار گونه كنونيش بدرآيد و تحليلی در خور موضوع عرضه دارد. تا آنجا كه به ‏منظور كتاب مربوط است – كمك به آغاز بحث جديتر و گسترده تری درباره ايران ‏پيش از انقلاب و پس از آن – حتی يك بررسی تند نيز به كار خواهد آمد.‏

رساله دوم كه بخش بزرگتر كتاب را فرا می گيرد «چرا» و «چگونه»ی انقلاب ‏اسلامی را پيش چشم دارد. زمينه‌های تاريخی و فرهنگی انقلاب، تنشهای ميان ‏ناسيوناليسم ايرانی و اسلام، و نظريه حكومت شيعه و قدرت حكومتی، و واپسماندگی ‏و فراگرد نوسازی بخش اول رساله را می پوشاند كه شامل طرح يك پژوهش تاريخ ‏فرهنگی نيز هست. در بخش دوم رساله، «چگونه»ی انقلاب با ديدی تحليلی و نه ‏وقايع نگارانه و با بينشی از درون رويدادها و تقريباً يكسره از ديد ايرانی بررسی ‏می شود و برخلاف پاره‌ای نظريات به انقلاب به عنوان يك بسته سفارشی پستی كه ‏از خارج فرستادند نگريسته نشده است. اينكه چگونه رژيم ايران مايه‌های ويرانيش ‏را فراهم آورد شرح داده شده است، هرچند سهم بيگانگان نيز از نظر دور نمانده ‏است.‏

‏ سومين رساله يك نقادی تحليلی و ارزيابی دوباره تاريخ هفتاد و پنج سال اخير ايران ‏است كه بخش بزرگتر خودآگاهی سياسی ايرانيان نسل كنونی را تشكيل می دهد. ‏کوشش شده است دور از پيشداوری و بركنار از غرضهای سياسی و يكسونگری، ‏سهم شايسته دوره‌های تاريخی ايران در آن هفتاد و پنج سال شناخته شود – نه بيش و ‏نه كم – و اين شناسايی، زمينه‌ای برای يك آشتی با تاريخ گردد تا از آنجا به يك آشتی ‏معنی ‌دار ملی، و نه تنها شعار آن، برسيم.‏

عناصر زنده و همچنان سودمند اين گذشته مشترك به عنوان مايه هايی برای ‏همفكری كنونی و برنامه سياسی آينده بازشناسی شده است و سرفصلهای كلی آن ‏برنامه سياسی برای آغاز بحث سازنده پيشنهاد گرديده است. پژوهشی است در ‏گذشته برای ساختن آينده‌ای آزاد از برخی جنبه‌های ناپسندتر آن گذشته. تلاشی است ‏برای درآوردن بحث سياسی از حالت مبادله دشنامها؛ و نزديك كردن آنها كه در واقع ‏بهم نزديكتر از آنند كه خود در می يابند.‏

بر هر سه رساله يك نگرش اخلاقی سايه افكنده است. سهم عنصر اخلاقی در ‏حكومت و سياست جای برجسته‌ای در هر سه رساله دارد. زيرا به اعتقاد اين نويسنده ‏‏«پاشنه آشيل» واقعی جامه ايرانی ناتوانی اخلاقی آن بوده است – ناتوانی مردمان از ‏زيستن با خود و حكومت بر خود.‏

در اين نوشته هرجا ميسر بوده از بردن نامها خودداری شده است زيرا تاريخ اخير ‏را در مرحله كنونی بهتر است از جنبه‌های شخصی هرچه تهی تر كرد. اگر برسهم ‏كسانی در حوادث اشاره يا تأكيدی شده از ناگزيری بوده است و با رعايت آن مايه ‏ميانه روی و انصاف كه نويسنده در توان خود داشته است.‏

منابع كتاب، آنچه در دسترس بوده ذكر شده است و اگر در جاهايی به سبب اوضاع ‏و احوال غيرعادی سه ساله گذشته زندگی نويسنده از دست رفته و اشاره به آنها ‏امكان نيافته پوزش خواسته می‌شود. اگر گاه مطالب بيش از اندازه فشرده می نمايد ‏از سر تنگ حوصله‌گی نبوده است. زمانه تنگ شده است و نشان خود را بر همه جا ‏نهاده است.‏

د. ه‌.‏
پاريس

كمبودهای استراتژی توسعه ايران ۵٧-١۳۳٢ ‏

‌‌

 كمبودهای استراتژی توسعه ايران ۵٧-١۳۳٢

‏ ‏‏ فكر توسعه و ترقيخواهی در ايران تازه نيست. به عنوان يكی از پرتحرك‌ترين ‏جامعه‌های جهان سوم يا جنوب يا دنيای توسعه نيافته، ايران از نخستين كشورهايی ‏بود كه به نوساختن خود انديشيد و در پيكارش با اروپای امپرياليست، ضرورت ‏آموختن و تقليد كردن از آن را دريافت. آنچه به نامهای فرنگی مآبی يا ترقی يا تجدد ‏يا غربزدگی يا غربگرايی ناميده شده است بخش اصلی تلاشهای ملت ايران برای ‏دفاع در برابر يك نيروی بسيار برتر فرهنگی و سياسی و نظامی از سده شانزدهم ‏است.‏

تلاشهای ايرانيان تا دهه سوم سده بيستم از عمق و پابرجايی بی بهره بود. مفهوم ‏توسعه و ترقيخواهی به ذهنهای بيشمار راه يافته بود و شاه‌عباس صفوی، عباس ‏ميرزای قاجار و اميركبير پيشروان بزرگ آن بودند؛ ولی تا هنگامی كه سردار سپه ‏‏(بعداً رضاشاه اول) قدرت مؤثر سياسی را در ايران ٦۰ سال پيش در دست نگرفت ‏از توسعه به معنی يك كوشش پايدار و همه‌جانبه نمی شد در ايران سخن گفت. حتی ‏انقلاب مشروطيت و قانون اساسی آن، كه بزرگترين جنبش برای توسعه سياسی ‏ايران در همه سده‌های گذشته است، برد محدودی داشت زيرا در زمينه‌های حياتی ‏فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی بازتابی چندان نيافت.‏

انديشه توسعه را از اين نظر بايد اساساً يك پديده عصر پهلوی دانست كه بر بيست ‏ساله برتری رضاشاه اول و بيست و پنج سال اخير پادشاهی محمدرضا شاه با شدت ‏و احساس تعهدی بيمانند حكمروا بوده است. قضاوت درباره عصر پهلوی از ‏سويه‌های گوناگون امكان دارد، مهمتر از همه از مقايسه آن با دوره‌های پيشين و ‏پسين آن. تا همين جا به آسانی می ‌توان گفت كه در سيصد و پنجاه سال گذشته، ايران ‏هيچ دورانی به خوبی عصر پهلوی نداشته است. از آن هنگام كه شاه عباس بزرگ ‏پس از مرگ، كشور درخشان خود را به انحطاط ناگزير سياستها و روشهايش ‏واگذاشت ايران هرگز يك دوران نسبتاً دراز پيشرفت و نوسازی را تجربه نكرد.‏

ايران پيش از رضاشاه اول دوزخی از واپسماندگی رو به انقراض بود. ايران پس از ‏محمدرضا شاه دوزخی از توحش و واپسماندگی رو به اضمحلال است. جان ايرانی ‏هرگز با ارزش نبوده است ولی پيش از پهلويها هزار هزار به غفلت از دست می ‏‏‌رفت و پس از پهلويها هزار هزار به جنايت از دست می ‌رود. با آنكه در تاريخ ‏سه‌هزار ساله ايران اصل، عموماً بر تباهی جان و عمر و انديشه و دارايی ايرانی ‏بوده است، در مقايسه و نسبت، ترازنامه پهلويها از دويست سيصدساله هرج و مرج ‏و ناآرامی پيش از آنها و دو سه ساله تيره و تار پس از آن بسی بهتر بوده است.‏

بررسی دستاوردهای دوران پهلويها لازم است تا تعادل به قضاوت درباره تاريخ ‏اخير ايران بازآورده شود و احساس دروغين گناه نسل‌هايی كه آن دوران را ساختند ‏از ميان برود. چنين بررسيهايی، دست ‌كم از نظر آماری، شده است و از ميان رقمها ‏می توان تصويری از عظمت كارهايی كه شد بدست آورد. ولی اين بررسی، هدفی ‏ديگر دارد. دستاوردهای شگرف و انكارناپذير، پيش نظر نيست. قصد، يافتن پاسخی ‏براينست كه چرا نويدهای درخشان سالهای اصلاحات و رونق نافرجام شد؟ پس از ‏تجربه سه ساله گذشته بايد بيشتر بدنبال آنچه نبايد كرد بود. بايد از گذشته آنقدر ‏آموخت كه نسلهای آينده محكوم به دوباره زيستن آن نشوند.‏

انتقاد از كم و كاستی های ايران، بويژه در بيست و پنج سال آخر سلطنت پهلوی، به ‏قصد محكوم كردن آن نيست. برای آن است كه درسهای ضروری گرفته شود. ملت ‏ما بهای سنگينی پرداخته است. نبايد در كينه‌ای كه به جمهوری اسلامی داريم از ياد ‏ببريم كه انقلاب اسلامی بر زمينه يك سلسله ناكاميها در پيكار توسعه ايران روی داد. ‏اگر بتوانيم بايد در برابر آنهمه كه از دست داده‌ايم تجربه‌ای، دست ‌كم؛ به كف آوريم. ‏اگر محكوم كردن و نفی دوران پهلوی زشت و سترون است – كاری كه پاره‌ای ‏چپگرايان و ليبرالها در پژوهشهای خود كرده‌اند – چشم بستن بر اشتباهات و ‏كجروی های آن دوران نيز ملت را از مزيت تجربه و آزمايش بي بهره خواهد كرد.‏

بويژه كه بازسازی ايران پس از غائله انقلاب و جمهوری اسلامی بايد با بيشترين ‏سرعت و كمترين اشتباه صورت گيرد، زيرا ما به عنوان يك ملت فرصت زيادی ‏برای رسيدن به كاروانی كه از ما بسيار پيشی گرفته است نداريم. شناختن خطاها و ‏كاستی‌های آن دوره كه با اينهمه عظمتی يگانه دارد، به ما ياری خواهد داد كه زمان ‏و نيرو و منابع را در آينده بهتر بكار گيريم.‏

مقايسه ايران و كشورهای رو به توسعه ديگر بويژه كشورهای صادركننده نفت در ‏ميان آنها، با آنكه می تواند تسلی بخش باشد نبايد چشم ما را از كارهايی كه می ‏‏‌توانستيم و فكر نكرديم برگيرد. در ميان كشورهای رو به توسعه بيشتر كاستی هايی ‏كه در استراتژی توسعه ايران بروز كرد، و بدتر از آنها، ديده می ‌شود. كشورهای ‏نفت خيز در ميان آنها نمونه‌هايی سخت ناموفق‌تر از ايران عرضه كرده‌اند – هرچند ‏بسياری به بركت جمعيت اندك و درآمد بسيار از ضربه ناكامی كاسته‌اند. الجزاير ‏كمتر به فساد آلوده بوده است ولی از عهده كارهای كمتری از ايران برآمده است. ‏ديگران تورم و فساد و ناكارايی را به ابعادی كه برای ما نيز تازگی دارد رسانيده‌اند.‏

نفس واپسماندگی ايجاب مي كند كه فراگرد توسعه پراشتباه، پرهزينه و اتلاف‌آميز ‏باشد. زيرا واپسماندگی به معنی پايين بودن سطح انسانی است و با سطح پايين ‏انسانی به بيش از اينها عملاً نمی توان رسيد. با اينهمه كشورهايی مانند كره‌جنوبی و ‏تايوان و سنگاپور و سرزمين هنگ ‌كنگ و چند كشور ديگر، در شرايطی دشوارتر ‏از ايران به سطح‌های بالاتر توسعه و سرعتهای بيشتر رشد رسيده‌اند. از بسياری از ‏اشتباههای ايران بدور مانده‌اند، امكانات محدود خود را بهتر بكار برده‌اند و بهتر ‏كرده‌اند.‏

‏ايران در ميان كشورهای جهان سوم اگر از بهترين نمونه ها نبوده، با هر مقايسه از ‏نمونه های نسبتاً موفق است. پايان فاجعه آميز ٢۵ ساله ۵٧-‏‎ ‎‏١۳۳٢ نبايد كسی را ‏درباره اصل انديشه توسعه و تعهد ملی نسبت به آن به ترديد اندازد و نبايد سهم ‏شگرف پادشاهان پهلوی را در نگهداشتن و ساختن ايران در يكی از حساسترين ‏دوره‌های تاريخش كوچك سازد.‏

‏***‏

 در ميان كشورهای رو به توسعه، ايران دارای موقعيتی ممتاز بود: يك جمعيت نسبتاً ‏بزرگ كه نيروی كار و بازار داخلی پيشرفت را فراهم می‌آورد؛ منابع شگرف نفت ‏و گاز كه نياز به واردات سوختی را از ميان می ‌برد و منابع سرمايه گذاری را بی ‏‏‌دشواری زياد در دسترس می‌ گذاشت؛ موقعيت جغرافيايی مناسب و راه داشتن به ‏دريا كه كار مبادلات بازرگانی را آسان می ‌كرد. در برابر اين مزيتها ايران سهم ‏كامل خود را از عوامل عقب ماندگی داشت: نبودن منابع كافی آب، اكثريت بيسواد ‏جمعيت، نظام اجتماعی و اداری و فرهنگ سياسی منابع پيشرفت، و نداشتن زير ‏ساخت مناسب.‏

موقعيت ژئوپليتيك (جغراسياسی) ايران چنان بوده است كه تنها در دوره های ‏استثنايی فرصتهايی برای توسعه بدان می داده است. همسايگی با روسيه و نياز به ‏تراز كردن نفوذ آن با قدرتهای ديگر، ايران را پيوسته در وضع متزلزلی نگه داشته ‏است كه آثار آن نه تنها در سياستهای خارجی، بلكه بويژه در سياستهای داخلی زيان ‏آور و موجب ضايع شدن وقت و نيروی كشور و سايش و فرسايش اخلاقی ملت بوده ‏است. در سده نوزدهم از فرصتهای گاهگاهی كه تعادل نفوذهای دو قدرت بزرگ – ‏انگليس و روسيه – برای توسعه ايران به دست می ‌داد چندان بهره ای گرفته نشد. ‏در سده بيستم رضاشاه اول در دو دهه ای كه توانست نشان خود را بر جامعه ايرانی ‏بگذارد شايد حداكثر بهره برداری را از امكانات بسيار محدود كشور برای توسعه ‏اقتصادی و اجتماعی كرد. اما در دوران محمدرضا شاه – در واقع پس از ١۳۳٢ – ‏بود كه رهبری سياسی ايران از امكانات نسبتاً بزرگ اقتصادی و اجتماعی و فرصت ‏سياسی برای دگرگون كردن بنيادهای جامعه ايرانی برخوردار گرديد.‏

در شرايطی كه مداخله جويی شوروی دوبار (در ١۳٢۴ و نيز در ١۳۳٢ توسط ‏ستون پنجم آن حزب توده) شكست خورده بود و شوروی آماده بود ايران را به حال ‏خود گذارد، درآمدهای روزافزون نفت منابع سرمايه ای در اختيار ايران می گذاشت ‏كه در گذشته قابل تصور نبود. دستگاه اداری و تأسيسات زيرساختی كه رضاشاه اول ‏برای ايران گذاشته بود می توانست يك حركت تازه بسوی پيشرفت را آغاز كند. ‏

تجربه های سه دهه پيش از ١۳۳٢ راهنمای خوبی برای آينده بود. اصلاحات ‏رضاشاهی شش نقص بزرگ را در برخورد خود با مسأله توسعه آشكار كرده بود.‏

نخست، محدوديتهای برداشتهای ديوانسالارانه را نشان داده بود. رضاشاه اول صرفاً ‏به راههای اداری بسنده می ‌كرد و مردم را نه به عنوان عامل توسعه بلكه به عنوان ‏موضوع توسعه در نظر می ‌گرفت. در نتيجه اصلاحات نه به ژرفای جامعه می ‏‏‌رفت و نه تا آنجا كه می ‌شد گسترش می يافت. محدوديت برداشتهای ديوانسالارانه ‏در يك زمينه ديگر نيز خود را نشان داده بود. قدرت روزافزون سازمانهای دولتی ‏فسادی را در خود پرورش می ‌داد كه حتی در حكومت سختگير رضاشاه اول نيز ‏بسيار قابل ملاحظه بود.‏

دوم، طرحهای نمايشی و پرعظمت و شتاب در رسيدن به كشورهای پيشرفته به هدر ‏رفتن منابع انجاميده بود. در حالی كه امكانات مالی و انسانی كشور تنها يك راه حل ‏گام بگام و از كوچك به بزرگ را توصيه می كرد، انجام طرحهايی مانند ذوب‌آهن ‏بيشتر ارزش روانی داشت تا اقتصادی. در سالهای آخر رضاشاه اول افزايش تورم ‏خطر فروريختگی اقتصاد را بطور جدی پيش آورده بود.‏

سوم، كم توجهی به روستاها و انحصار منابع به پيشرفت شهرها كه نشانه نوگرايی و ‏نوسازی شمرده می شد اكثريت بزرگ جمعيت را فراگرد (پروسه) توسعه بركنار ‏داشت. از اين گذشته از تنها بخش اقتصاد كه می توانست با مازاد توليد خود منابع ‏لازم را برای صنعتی شدن فراهم آورد – و در حدود خود فراهم آورده بود – غفلت ‏كرد. با اينهمه نبايد كوششهای نمايانی را كه برای افزايش فرآورده های پربهای ‏كشاورزی مانند پنبه و توتون و چای و ابريشم و چغندر شد فراموش كرد.‏

چهارم، رضاشاه اول، كه نبودن يك قدرت مركزی و پيامدهای ويرانگر آن را در ‏دوران قاجارها به خوبی شناخته بود، در تلاش خود برای ساختن يك دولت متمركز ‏و پرقدرت، تهران را به صورت تنها مركز تصميم گيری در آورد. نتيجه آن ‏مهاجرت از شهرستانها به تهران بود، روندی كه خدمت نظام وظيفه آن را شدت ‏بخشيد. نخست بازرگانان و پيشه وران و اهل كسب و كار و سپس روستاييان و ‏كشاورزان در جستجوی كار و آموزش و بهداشت و درمان و هرچيز ديگر به ‏شهرها، بويژه تهران، سرازير شدند. فعاليتهای غيرتوليدی مانند زمين بازی و خانه ‏سازی بورسبازانه گسترش يافت و هزينه‌های بالاسری (اوورهد) اجتماعی از ‏تواناييهای جامعه بالاتر رفت.‏

پنجم، با آنكه نقش عوامل اجتماعی و فرهنگی در توسعه دور از ذهن رضاشاه اول ‏نبود و آزادی زنان و شكستن ديوارهای خرافات مذهبی و جنبش بزرگ آموزشی را ‏بايد از نشانه‌های آن بشمار آورد، طرح توسعه رضاشاهی در يك زمينه حياتی كوتاه ‏آمد. اصلاحات ارضی به معنی تغيير روابط مالكيت – كه در شرايط ايران اساس هر ‏برنامه توسعه بود – با مخالفت روبرو شد. در واقع ثبت اسناد كه از نوآوريهای ‏سودمند آن  دوران بود  زمينداری بزرگ را آسانتر كرد.   شايد هم  رضاشاه اول  حتی ‏اگر می خواست نمی ‌توانست در اوضاع و احوال آن روز به چنين كار بزرگی دست ‏بزند.‏

ششم، كشور را ملك شخصی فرمانروا انگاشتن، كه يك سنت باستانی حكومت در ‏ايران است، ادامه يافت به حدی كه شاه از هيچ به مقام يكی از بزرگترين زمينداران ‏كشور درآمد. با چنين روحيه و روشی هيچ برنامه نوسازی نمی ‌توانست كامياب ‏باشد.‏

برخورد با مسأله نوسازی و توسعه از ١۳۳٢ به بعد كم و بيش در همان خطهای
‏ دوران رضاشاهی سير كرد با تفاوتهای ناگزير آن، و تنها در زمينه اصلاحات ‏ارضی و تأكيد برعدالت اجتماعی بود كه از آن جدا شد. در اينجا لازم به تذكر است ‏كه «برخورد با توسعه» را نبايد به عنوان يك طرح يا سلسله طرحهای پيش انديشيده ‏گرفت؛ و صرفاً از روی بررسی سياستها و روندهای گوناگون و عموماً تابع ‏جريانات روز است كه می ‌توان از يك «نمونه توسعه» در بيست و پنج ساله ميان ‏‏١۳۳٢ و ١۳۵٧ سخن گفت.‏

اين استراتژی توسعه يا «نمونه توسعه» كه همه زمينه ها و سطح های زندگی جامعه ‏ايرانی را در برگرفت با همه نويدها و دستاوردهايش به هدفهای خود نرسيد و در ‏پايان به مصيبت انقلاب اسلامی انجاميد كه خود بدان كمك كرده بود. كاستی های ‏اصلی آن را می ‌توان زير عنوانهای سياسی، اجتماعی و اقتصادی بررسی كرد.‏


‏ الف ـ در زمينه سياسی

‏ ‏١ــ توسعه يك امر شخصی شمرده می شد. مأموريت يك فرد بود و تابع خواستها و ‏آرزوها و نيز هوسهای او.  جامعه ماده خامی بود  كه  می بايست  در  دستهای يك  ‏شخصيت  تاريخی  شكل می ‌گرفت و با دستاوردهايش افتخار ابدی او را تضمين می ‏‏‌كرد. اينكه مردم واقعاً چه می ‌خواهند يا چه می ‌توانند در درجه دوم اهميت بود. ‏مردم را می بايست به زور و حتی به رغم خودشان پيش برد. توسعه نه چيزی بود  ‏كه از درون جامعه بجوشد  بلكه بيشتر  موهبتی بود  كه از بالا به مردم اعطا می ‏‏‌گرديد.‏

اين جنبه شخصی يافتن امور عمومی نتايج پردامنه و مصيبت ‌بار داشت. فراگرد ‏تصميم گيری دستخوش تغييرات ناگهانی می ‌گرديد و برنامه گزاری به معنی واقعی ‏آن هيچگاه به نظام سياسی – اداری راه نيافت. همه تصميم های مهم و گاه بی اهميت ‏را بايد يك نفر می گرفت و آن يك نفر نيز زير تأثيرهای گوناگون می ‌توانست پيوسته ‏مسير امور را تغيير دهد.‏

تمركز قدرت در دستهای كسی كه سختگيری و سخت كوشی رضاشاه اول را نداشت ‏و از گرايش او به رياضت و صرفه‌جويی بری بود و شرم حضورش او را بسيار ‏تأثيرپذير می كرد و در برابر نزديكان و كسانش بيش از اندازه و به هزينه جامعه ‏دست و دلباز بود، ناگزير فراگرد توسعه را سطحی و هوسكارانه و كژ و مژ و پر از ‏اتلاف می ساخت. تغيير سياستهای ناگهانی، تصميم های آنی كه گاه قابل اجرا هم ‏نبودند، از دستگاه برنامه ريزی كشور يك خوان يغما ساخته بودند كه هركس به ‏رهبری سياسی دسترسی بيشتر داشت از آن بيشتر برخوردار می شد. مسئولان در ‏برابر كسانی كه دستور يا فرمانی چند ده يا چند صد ميليونی از رهبر گرفته بودند ‏سرگردان می ‌ماندند و ناگزير بودند برنامه های خود را با اينگونه مداخلات تغيير ‏دهند. تعبير «كسانی كه پرونده‌ای زير بغل می گذارند و شرفياب می شوند و ‏برنامه‌ها و بودجه های تصويب شده را برهم می ريزند» در دستگاه حكومتی ايران ‏رواج فراوان داشت.‏

فساد مزمن سياسی و اداری و اجتماعی ايران با اين برداشت شخصی از قدرت و ‏توسعه ناگزير تشديد می ‌شد.  گروههايی از سرامدان ( اليت ) جامعه ايران  منابع ملی ‏را  دارايی شخصی خود می دانستند و هركدام بسته به توانايی خود و ارتباطشان با ‏رهبری  سياسی از  آن  بيدريغ  بهره می ‌بردند. فساد به حدی رسيده بود كه بخش ‏محسوسی از درآمد ملی را می ‌بلعيد – هرچند هرگز نمی توان ابعاد آن را به روشنی ‏اندازه گرفت. رهبری سياسی در برابر موج بالا گيرنده فساد جز به صورتهای ‏نمايشی واكنشی ظاهر نمی ‌كرد. چنان واكنشی مستلزم دگرگون كردن همه فرضها و ‏پايه های نخستين نظام سياسی می بود – پيش از همه مستلزم پذيرفتن نظارت ‏عمومی بر امور عمومی، زيرا بی اين نظارت نمی ‌توان با فساد مقابله كرد. ‏كوششهای فردی هرگز برای چنين منظوری بسنده نبوده است.‏

رهبری سياسی بويژه در موضوع فساد آسيب ‌پذير بود. از سويی ساخت پايگانی ‏‏(سلسله مراتبی) قدرت بود كه همه راهها را به رأس هرم ختم می كرد و از سويی ‏خاصيت انحصارجويی آن بود كه سوء استفاده از قدرت سياسی را نيز مانند خود ‏قدرت سياسی در دستهای معدود گرد می ‌آورد. تصادفی نبود كه بزرگترين موارد ‏فساد در ميان كسانی ديده می ‌شد كه به رهبری سياسی نزديكتر از همه بودند، زنان ‏و مردانی دست نزدنی كه از همه موازين و ضابطه ها بيرون بودند. با موارد معدود ‏فساد به مقياس بزرگ، اما مستقل، مبارزه موفق تری می ‌شد.‏

‏٢ – بنا به سنت، استراتژی توسعه بيشتر به راه حلها و برداشت اداری گرايش ‏داشت. اصلاحات و نوسازی در ايران از آغاز سده نوزدهم (در زمان عباس ميرزا ‏و يك نسل بعد در زمان اميركبير) به دست دولت صورت گرفته بود. در زمان ‏رضاشاه اول ديوانسالاری نوين ايران، ساخته او، از عهده كارهای نمايانی در ‏نوسازی اجتماعی و اقتصادی ايران برآمد. آن دستگاه اداری به عنوان امتداد قدرت ‏رهبری بسيار بيشتر طرف اعتماد بود تا نهادهای مردمی سنتی يا از روی نمونه ‏اروپايی، و بهمين دليل همه اختيارات بدان واگذار می شد و هر روز عرصه تازه ای ‏از فعاليتهای مردم در زير پوشش مداخلات آن در می آمد. مقررات گوناگون و گاه ‏متناقص و سازمانهای متعدد و متوازی، عملاً امكان فعاليت را از ابتكارات ‏خصوصی گرفته بودند و كوچكترين فعاليتها از سوی افراد و مؤسسات، حتی ‏سازمانهای عمومی و دولتی، بدون صرف وقت و نيرو و منابع اضافی برای رفع ‏اشكال تراشيهای ديوانی ميسر نمی گرديد.‏

رشد سرطانی ديوانسالاری در اين اوضاع و احوال نتيجه‌ای بود كه می ‌بايست ‏انتظار داشت. دولت در اواخر رژيم بيش از يك ميليون كارمند داشت و ادارات و ‏سازمانها قارچ آسا از زمين می ‌روييدند. بودجه اداری بخش بزرگ درآمدهای ملی ‏را صرف خود می كرد. از بودجه عمرانی نيز بيشتر آن به هزينه های اداری می ‏‏‌رسيد. اين ديوانسالاری غول آسا طبعاً گرايش به تمركز داشت و تمركز بيش از ‏اندازه فعاليتها را در تهران تشديد می ‌كرد و به واپسماندن روستاها و شهرها – جز ‏چند شهر ديگر كه در جهت تهران شدن حركت می ‌كردند – می ‌انجاميد و جمعيت ‏هرچه بيشتری را به مهاجرت به تهران وا می ‌داشت.‏

وظايفی كه برعهده ديوانسالاری نهاده شده بود بسيار از توانايی آن بيرون بود، ‏چنانكه كم و بيش در هر كشور ديگری است، ولی در كنار افزايش اختيارات و ‏وظايف كمتر كوششی برای آماده ساختن آن می ‌شد. در حالی كه رضاشاه اول ‏اصرار داشت با بالا بردن سطح زندگی و حيثيت كارمندان و جلب بهترين استعدادها ‏بر قدرت عمل ديوانسالاری بيفزايد، نظام سياسی و اداری ايران در سالهای پس از ‏او گويی تعمدی در پايين نگهداشتن سطح زندگی و روحيه كارمندان داشت.‏

بر دستگاه اداری بزرگ و پر مسئوليت ايران عموماً زنان و مردان ناكافی تسلط ‏داشتند. نظام سياسی ايران چنان می نمود كه از مردمان با ابتكار و اصولی و ‏صاحب انديشه مستقل می ترسيد. ميان مايگان (مديوكر) فرصت طلب و كسانی كه ‏بجای ذهن تيز شامه نيز داشتند معمولاً در مسابقه نزديك شدن به رهبری سياسی ‏كامياب ‌تر بودند. رهبری سياسی در ٢۵ سال پس از ١۳۳٢ نيز مانند ١٢ ساله پيش ‏از آن با سياست ‌پيشگان و مديران گوش به ‌فرمان و اهل معامله آسوده تر بود تا ‏مردان و زنان صاحب ‌نظر و فساد ناپذير. نتيجه آن شد كه كارها عموماً بدست ‏كاردانان نمی ‌افتاد. جامعه ايرانی در اداره نهادهای بزرگ امروزی بهرحال كم ‏‏‌تجربه بود. گرايشهای رهبری سياسی اين كمبود را شدت بخشيد.‏

‏۳ ــ طرح توسعه ايران برخلاف نمونه های موفق تر در كشورهای ديگر بجای ‏پراكندن قدرت اقتصادی و مالی در جامعه به تمركز آن می ‌انجاميد. دولت هرسال ‏سهم بزرگتری از اين قدرت می يافت و نزديك به ۵۰ خانواده يا شخص مالك بخش ‏توسعه يافته صنايع ايران (شامل كارخانه ها و شركتهای بيمه و بانكها و مقاطعه ‏كاريهای بزرگ) بودند. ارتباط يافتن با مرجع قدرت شرط اصلی هر فعاليت بزرگی ‏بود و فساد متقابل جامعه و حكومت را افزونتر می ‌كرد. سرمايه داران بزرگ با ‏نفوذ سياسی خود چندان در برابر رقابتها آسيب پذير نبودند و نياز حياتی به بالا بردن ‏كارايی و قدرت توليد نداشتند. سود آنها را تسلط انحصاری بر بازار، دستكاری ‏كردن قيمتها و اجازه واردات تضمين می ‌كرد. در بسياری موارد توليدكنندگان ‏بزرگ خود واردكنندگان بزرگ بودند – گاه به اين دليل كه زيان يا كسری توليد را ‏می بايست با واردات جبران كنند. ‏

‏۴ ــ يك حكومت فردی به جلب افكار عمومی همان نياز را دارد هرچند به دلايل ‏متفاوت. فشار و سركوب برد محدودی دارد و اگر حكومت نتواند ميوه های رفاه را ‏ميان مردم پخش كند ثبات آن به خطر خواهد افتاد. بدين ترتيب بيم آن هست كه ‏كارهای نمايشی جانشين توسعه اقتصادی و آزاديهای سياسی شود. با استفاده تبليغاتی ‏از اين كارها می توان توجه عمومی را از مسئله اساسی روابط قدرت به جاهای ‏ديگر سوق داد. ‏

‏۵ــ در ايران طرحهای نمايشی اين ويژگی را داشت كه سياستگران را بيشتر می‌ ‏فريفت تا مردم را. برنامه هايی مانند سهيم كردن كارگران در سود و سهام مؤسسات، ‏تغذيه رايگان، آموزش همگانی رايگان، بيمه همگانی، پيكار با بيسوادی هرگز به ‏هدفهای اعلام شده خود نرسيدند ولی با آنها چنان رفتار می شد كه گويی اعمال انجام ‏شده اند – و نه تنها در زمينه تبليغاتی. كافی بود سياستی اعلام گردد (غالباً به ‏صورت اصلهای انقلابی يا فرمانها) و پس از مدتی سروصدای تبليغاتی پايه ‏محاسبات و سياستها و برنامه های بعدی قرار گيرد، ارزش عملی آنها هرچه بوده ‏باشد.‏
‏ ‏
‏٦ ــ اين توجه به نمايشی بودن برنامه های توسعه و بهره برداری تبليغاتی از آنها ‏عامل ديگری در ناتمام ماندن كارها بود. عامل اصلی، نبودن انرژی و پشتكار بود ‏كه ويژگی كار حكومت در ايران بشمار می ‌رفت. هر برنامه و طرحی با شدت و ‏غوغای فراوان آغاز می ‌شد و بزودی از سرعت می ‌افتاد. حتی در آنجاها كه موانع ‏زيرساختی جلوی كار را نمی گرفت، مقررات گوناگون و مداخلات سازمانهای ‏متعدد كافی بود كه آهنگ پيشرفت را كند سازد. پاره ای فرمانها يا اصلهای انقلابی ‏نيز اصلاً قابل عمل نبودند و صرفاً ارزش شعاری داشتند. ‏

‏٧ــ كمتر اقدامی تا نتيجه منطقی آن مورد نظر بود و پيش می ‌رفت. اصلاحات ‏معمولاً به تشكيل سازمانی موقتی يا دايمی می انجاميد – سازمانهای موقتی نيز ‏متمايل بدان بودند كه دايمی شوند زيرا تشكيل آنها به استناد دستور يا فرمانی بود كه ‏كمتر كسی جرأت تجديدنظر در آنها را داشت – و در اين بين سازمانها سنگ می ‏شدند. از آن پس اين سازمانها مانند كميته‌های انقلاب اداری در وزارتخانه ها و ‏سازمانهای دولتی يا كميسيون شاهنشاهی يا بازرسی شاهنشاهی وسيله‌ای برای وقت ‏گذرانی، كاريابی يا مزاحمت و تصفيه حساب و اعمال نفوذ می ‌گرديدند.‏

‏۸ــ تأكيد بر نقش ارتش به دلايل سياسی داخلی و خارجی كاملاً قابل فهم و توجيه ‏بود. ولی ارتش به صورت مركز توجهات رهبری سياسی درآمد و عملاً كمر اقتصاد ‏را شكست. ميان سالهای ۵٦-‏‎ ‎‏١۳۴۹ بيش از ۳٢ ميليارد دلار هزينه مستقيم نظامی ‏شد و ميلياردها دلار ديگر نيز زير عناوين ديگر (بندر، فرودگاه، راهسازی، خانه ‏سازی …) به مصارف نظامی‎ ‎‏ رسيد.‏‎ ‎‏ هزينه خريد‎ ‎‏ تسليحات‎ ‎‏ ميان‎ ‎‏ سالهای ۵٦-‏‏١۳٢۹ حدود ١٧ ميليارد دلار بود و اگر بر طبق برنامه ها پيش می رفت ميزان آن ‏در سالهای ٦٢-١۹۴۹ به ۵‏‎/‎‏١۸ ميليارد دلار بالغ می شد و قرار بود در سالهای پس ‏از آن ۳۰ ميليارد ديگر را ببلعد. چنانكه شاه در پاسخ به تاريخ نوشته است ارتش ‏ايران می بايست در ١۳۵٧ به ۴١۳ هزار تن و در ١۳٦١ به ٧٦۰ هزار تن افزايش ‏يابد. ‏

‏۹ــ تنها هزينه های نظامی نبود كه بخشهای ديگر را از منابع لازم بی بهره می ‌كرد. ‏ارتش از نظر جذب نيروی انسانی ماهر رقيب جدی صنعت شده بود. در شرايطی كه ‏به موجب پيش بينی های برنامه پنجم، كشور بيش از ٧۰۰ هزار كارگر ماهر كم ‏داشت، رسته های سه گانه ارتش نفرات درس خوانده و آزموده را از همه جا جلب ‏می كردند. ‏

‏١۰ــ تشنگی سيری ناپذير به خريد آخرين و پيچيده ترين سلاحهای زرادخانه امريكا ‏سبب شد كه هزاران كارشناس امريكايی برای آموزش دادن افراد ايرانی در ايران ‏خدمت كنند. هرچند نتايج كار آنها از نظر آماده كردن ايرانيان برای بكار بردن و ‏نگهداری سلاحهای تازه درخشان نبود – و شايد به سبب ضعفهای اساسی آموزشی و ‏سازمانی نمی ‌توانست درخشان باشد – اما شمار فراوان آنها برای تشديد احساسات ‏ضدامريكايی ايرانيان و بيزاريشان از بستگی روزافزون به امريكا بسيار مؤثر افتاد. ‏برقراری كاپيتولاسيون يا مصونيت قضائی پرسنل امريكايی در ١۳۴٢ كه رضاشاه ‏اول سی و چند سال پيش در ميان توفانی از احساسات ملی به نظاير آن پايان داده ‏بود، تظاهر زننده ای از موقعيت برتر امريكا در ايران بود. امتيازات سياسی و ‏اقتصادی و نظامی كه هر روز امريكا می گرفت و احساس حقارتی كه در سطحهای ‏فردی و حكومتی ايران نسبت به امريكا و امريكاييان نشان داده می شد، همه ‏كوششهای رژيم را در برانگيختن غرور ملی ايرانيان و گرفتن يك وجهه ملی و ‏مستقل بی اعتبار می كرد.‏

ارتش همچنين به گران تمام شدن طرحهای اقتصادی كمك می ‌كرد. فرماندهان ‏نظامی كه دست گشاده ای بر بودجه مملكتی داشتند و از نظارتهای معمول نيز آزاد ‏بودند برای پيش انداختن طرحهای خود بسيار بيش از معمول هزينه می ‌كردند. در ‏نتيجه برای انجام كارهای غيرنظامی نيز هزينه ها بالا می ‌رفت.‏

چنانكه تجاوز عراق به ايران نشان داد خطرهای نظامی بالقوه كه ايران را تهديد می ‏‏‌كرد و رويارويی با آنها در توانايی ملی ايران بود به هيچ روی آن قدرت نظامی را ‏توجيه نمی ‌كرد كه چيز زيادی برای توسعه ملی نمی گذاشت. ايران يك قدرت درجه ‏سوم اقتصادی بود و ضرورتی نداشت و نمی ‌توانست يك قدرت نظامی درجه يك ‏‏(غيراتمی) جهان باشد، آنهم صرفاً از نظر آماری؛ زيرا پايه آموزشی و صنعتی لازم ‏را نداشت. در شرايط ايران قدرت نظامی بيشتر عبارت بود از قدرت خريد ‏سلاحهای پيشرفته به مقدار زياد.‏

اولويتهای امنيتی كشور نيز بسيار مورد ترديد بود. در حالی كه رژيم يك پليس ‏شورش برای حفظ خيابانهای پايتخت نداشت، دلمشغولی به حفظ امنيت راههای ‏دريايی اقيانوس هند بيشتر به روياهای مستانه می ماند و نشانه ديگری از وارونگی ‏اولويتها بود. مخالفان رژيم آن را پليسی توصيف می كردند ولی پليسهای آن ماهی ‏‏١٢۰۰۰ ريال حقوق می گرفتند.‏

شكست در كشانيدن مردم به صحنه سياسی و يافتن راههايی برای جلب مشاركت ‏عمومی و هدايت نارضايی سياسی شايد مهمترين مشكل رهبری سياسی بود و در ‏قلب همه كم و كاستی های آن قرار داشت. ايران به موجب يك قانون اساسی اداره ‏می ‌شد و از داشتن مجلس ناگزير بود. انتخابات دردسر تمام نشدنی رهبری بشمار ‏می ‌رفت و همه كوششهايی كه در سازمان دادن سياسی جامعه بعمل آمد بيشتر به ‏منظور حل همين مشكل بود. ‏

در نظر رهبری سياسی، مردم می توانستند برای توسعه سياسی تا برطرف شدن ‏مسائل اقتصادی و اجتماعی صبر كنند. مشاركت عمومی از نظر آن بيشتر مانعی بر ‏سر راه تصميم گيريهای تند و قاطع بود كه برای نوسازی جامعه ضروری شمرده ‏می ‌شد. از اينرو الزام ترتيب دادن انتخابات بود كه توجه را به سازمان سياسی ‏جامعه جلب می كرد. تنها در نيمه دهه پنجاه بود كه مشاركت سياسی مردم نه به ‏عنوان مانعی بر سر راه توسعه اقتصادی، بلكه به عنوان شرط اصلی برای آن ‏مطرح گرديد. اما اين انديشه هيچگاه در رهبری سياسی راسخ نشد و هرچند ‏كوششهای ظاهری برای كشاندن مردم به فراگرد سياسی انجام گرفت، اين كوششها ‏از ظواهر فراتر نرفت.‏

‏ نظام دو حزبی نيمه دهه ٣۰ (مردم و مليون) و نظام حزب مسلط دهه ۴۰ و اوايل ‏دهه ۵۰ (ايران نوين) و نظام يك حزبی سالهای ٧-‏‎ ‎‏١۳۵۴ (رستاخيز) در سازمان ‏دادن انتخابات مجلس و بعدها بر پا كردن تظاهرات و نمايشهای گسترده عمومی ‏موفق بودند، ولی نه بر بی تفاوتی و دل مردگی عمومی چيره آمدند و نه نارضايی ‏سياسی را در مسيرهای سازنده هدايت كردند. علت آن بود كه رهبری سياسی پيوسته ‏می ‌خواست در مركز توجهات باشد و امتياز همه پيشرفتها و ابتكارات مثبت را به ‏خود اختصاص دهد. دولت يا حزب اكثريت يا حزب واحد نه اهميت چندانی داشتند و ‏نه مسئول بودند. هر انتقادی از آنها مستقيماً به رهبری سياسی بر می گشت. در ‏نتيجه بحث سياسی موردنظر ميان تهی و سترون می شد و  مخالفان بجای مخالفت با ‏حكومت يا حزب طبعاً به مخالفت با رهبری بر می ‌خاستند. رهبری در كوشش خود ‏برای جلوگيری از برآمدن هر گروه يا شخصيت سياسی قابل ملاحظه نه تنها جريان ‏مخالف سياسی (اپوزيسيون) را راديكال كرد، خود را آماج همه انتقادها و حملات ‏قرار داد. ناكارايی هر سازمان يا نادرستی هر مقام دولتی بهانه ای برای حمله به ‏رژيم بود، زيرا هيچ كس و هيچ سازمانی اصالت و موجوديتی از آن خود نداشت، ‏همه پرتوهايی از آفتاب قدرت بودند. رهبری، آنان را از نشان دادن هرگونه استقلال ‏باز می ‌داشت. آنان نيز خود را با كم و كاستی هايشان پشت سر آن پنهان می ‌كردند. ‏

جريان آزادسازی (ليبراليزاسيون) نيمه دهه ۵۰ شايد می ‌توانست به پديده دوگانه بی ‏تفاوتی عمومی و راديكال شدن مخالفان پايان دهد. اما در اينجا هم مانند طرحهای ‏ديگر (تنظيم خانواده، پيكار با بيسوادی، مبارزه با فساد و اتلاف كاری، انقلاب ‏اداری…) انرژی و اراده سياسی لازم در پشت سر سياست اعلام شده نبود. به ‏روزنامه ها و مجلس و حزب اجازه داده شد معايب را بگويند و انتقاد كنند ولی ‏كوششی در رفع معايب بعمل نيامد و حوزه انتقادها نيز هرگز به مسائل اصلی و ‏موضوعهای اساسی كشيده نشد. از مردم خواسته شد در فراگرد تصميم گيری – آنهم ‏در حد فراهم آوردن داده ها و نظرگاههای گوناگون – مشاركت كنند ولی كسی به ‏نظر آنها توجهی ننمود. تصميم گيری، حق انحصاری رهبری سياسی باقی ماند و ‏هرجا احساس می ‌شد مردم چيزی را می خواهند به عمد خواستشان نديده گرفته می ‏‏‌شد تا گستاخ نشوند. مردم می بايست صرفاً در طرف گيرنده باقی بمانند. ‏

يك مقاله كه درباره رابطه حزب و دولت برای مجله ارگان حزب رستاخيز نوشته ‏شده بود دوبار توسط نخست‌وزير از مجله به دفتر شاه برده شد تا هر اشاره ای به ‏مشاركت مردم را در فراگرد تصميم گيری شخصاً حذف كند. مقامی را كه به سبب ‏مخالفت عمومی و ديرپای با او از سركاری به ناچار برداشتند بی هيچ فاصله به ‏سناتوری انتصابی گماشتند مبادا حمل بر امتياز دادن شود. يك سال پس از آن ‏بزرگترين امتيازها بی هيچ انديشه ای به مخالفان، و نه مردم، داده می شد. ‏

حزب واحد كه با نويدهای بزرگ آغاز گرديد بی مصرف و بيهوده ماند. حتی در ‏زمانی كه حكومت به سازمان دادن پشتيبانی عمومی نياز حياتی داشت، حزبی را كه ‏هنوز می ‌توانست صدها هزار تن را مثلاً در تبريز پس از آشوب به خيابانها بكشاند ‏منحل كردند. يك تصميم ساده اداری برای ناچيز كردن يك طرح بزرگ سازماندهی ‏سياسی جامعه كفايت كرد.‏

 ب ـ در زمينه اجتماعی

‏ ‏١ــ در بررسی فراگرد توسعه كمتر به عامل اخلاقی توجه می ‌كنند، هر چند با تأثير ‏تعيين كننده‌ای كه دارد بايد جای اصلی را بدان داد. در جامعه‌ای كه مبانی اخلاقيش ‏فرو ريخته باشد توسعه حداكثر به شكل جسته گريخته و اينجا و آنجا و بی بهره از ‏هماهنگی و تعدل روی خواهد داد. برای آنكه يك كوشش همگانی در جهت دگرگون ‏ساختن جامعه صورت گيرد بايد حداقلی از ايدئاليسم (آرمانگرايی) و انضباط ‏اجتماعی و وظيفه شناسی و گرايشی به مقدم داشتن مصالح عمومی بر منافع فردی ‏در كار باشد. در غير آن، نه يك پيكار ملی برای توسعه، بلكه مسابقه‌ای برای پولدار ‏شدن و بدست آوردن غنيمت‌های پيشرفت در ميان خواهد بود.‏

‏ فرو ريختن مبانی اخلاقی جامعه درست همان بود كه در بيست و پنج ساله پس از ‏‏١۳۳٢ روی داد. رژيم به سبب اوضاع و احوال استقرار دوباره خود (مبارزه با ‏حكومت و رهبری كه با همه كوتاهيها و با وجود شكست و بن‌بست خود قهرمان ‏پيكار با بيگانه بود، و نيز تكيه‌ای كه خود رژيم به يك قدرت خارجی داشت) در ‏برابر افكار عمومی ملت دست كم در وضع دفاعی بود. تنها با تكيه بر عنصر ‏اخلاقی، با نشان دادن سرمشقی از گذشت و پاكيزگی و درستكاری، بود كه رژيم می ‏‏‌توانست زمينه اخلاقی و مشروعيت از دست رفته‌اش را در ميان مردم بازيابد. ولی ‏درست در جهت مقابل عمل كرد. سرامدان وارد مسابقه‌ای پايان ناپذير برای ‏مال‌اندوزی و به چنگ آوردن امتيازات و به رخ كشيدن آنها شدند. تأكيد بر تفاوتها و ‏فاصله های طبقاتی با افزايش درآمدهای نفتی پيوسته بيشتر شد.‏

بی اعتنايی به افكار عمومی، احساس عدم مسئوليت در برابر مردم و جانشين كردن ‏ارزشهای اخلاقی با پول از سوی طبقه حاكمی كه گويی برای جبران زيانهای خود ‏به كشوری اشغال شده پای نهاده بودند نه تنها به بيگانگی مردم از حكومت انجاميد، ‏باقيمانده هر احساس مسئوليت اجتماعی را نيز در هم شكست. هركس در پی آن بود ‏كه «سهم نفت» خود را به هر وسيله به چنگ آورد. درخواستهای گاهگاهی حكومت ‏از مردم كه بيشتر صرفه جويی و كار و كمتر مصرف كنند و كمتر بخواهند با ‏ريشخند عمومی روبرو می شد. حتی «مبارزه با فساد» چنان تلقی می گرديد كه ‏انحصاركنندگان قدرت می خواهند فساد را نيز منحصر به خود سازند.‏

يك طبقه حاكم بی اعتقاد، كلبی مسلكی (سينيسم) تاريخی مردم ايران را عميق تر ‏كرد. تملق كه به زشتی دلازار رسيده بود  به اضافه سرمشقهای  كاميابی كه هر  روز  ‏مانند خار  در چشم مردم می كشيدند – از دلالان و درصد بگيران و كار راه‌اندازان ‏سياسی و زمين ‌بازان و سرمايه ‌دارانی كه به نظر می رسيد چك سفيد از منابع ملی ‏بدانها داده شده است و همه مقامات با نفوذ كه قانون هيچ دستی بدانها نداشت – ‏مردمان را متقاعد كرد  كه در فضايی  كاملاً تهی از ملاحظات اخلاقی بسر می برند.‏

كيش شخصيت كه در شكلهای زمخت افراطی از سوی مقامات بالا تشويق می شد و ‏تكيه بر يك دوره سی ساله تاريخ ايران به زيان بقيه آن، حتی احترام به ميراث ‏تاريخی و حس ملی را در مردم از نيرو انداخت. مردم احساس می ‌كردند چيزی ‏ندارند تا از آن دفاع كنند. صاحبان ثروتهای بادآورد نيز كه با تغيير سياستهای ‏ناگهانی حكومت اعتماد خود را بيش از پيش از دست می دادند با استفاده از آزادی ‏انتقال دارايی به خارج بازمانده هر اراده مبارزه و ايستادگی را باختند. راز سرعت ‏باور نكردنی واژگونی رژيم در ورشكستگی اخلاقی آن بود. كسی برای يك شركت ‏بازرگانی كه سهام آن نيز عادلانه بخش نشده است برخود سختی روا نمی دارد. در ‏برابر يك هجوم جدی بيگانه نيز شايد همان وضع پيش می آمد.‏

‏٢ــ بی توجهی كه به آموزش شد شگفت آور بود. برنامه آموزش از باسواد كردن ‏توده های بيسواد، از پرورش دادن كارگران ماهر و فنی و از تربيت كادرهای بالا به ‏ميزان مورد نياز جامعه و اقتصاد ناتوان ماند. پس از يك دهه و نيم پيكار با ‏بيسوادی، شمار باسوادان به دشواری از ۵۰ درصد بالاتر رفت و در ميان زنان و ‏روستاييان بسيار پايين تر از اين ميانگين بود. شمار دبيرستانها بسيار افزايش يافت ‏ولی ديپلمه ها كمتر از نسل پيش از خود قابل استخدام بودند. لشكر روزافزون ديپلمه ‏های بيكار در صف مقدم توده های بی ريشه و بينوا و سرخورده شهری به موج ‏اعتراض و انقلاب سالهای ٧-‏‎ ‎‏١۳۵٦ پيوستند.‏

آموزش دانشگاهی بدترين نمونه غلبه كميت بر كيفيت بود. شمار دانشگاهها و ‏دانشجويان در طول سالها دهها برابر شد ولی بيشتر دانشجويان چيز سودمندی نمی ‏آموختند و در دانشگاههايی كه كمتر چيزی به آنها می دادند فعاليت سياسی می ‏كردند. كوشش برای خريد دانشجويان (مقرری ماهانه، كمك هزينه مسكن، خوراك ‏ارزان و آموزش رايگان) بر نارضايی آنها می افزود. اگر بجای همه اينها به  ‏دانشجويان  كمتری  درس  بهتری می دادند  و  از  آنها  كه توانايی مالی  داشتند  ماهانه می ‏گرفتند رضايتشان بيشتر جلب می شد.‏

توجه به كميت در برابر كيفيت و دل مشغولی به آمار سبب شد كه از رفاه معلمان و ‏سطح حرفه‌ای آنان غافل بمانند. معلمان نيز مانند گروههای حساس ديگر – قضات و ‏ضابطان دادگستری، توده كاركنان اداری – در شمار كم درآمدترين گروههای جامعه ‏بودند و كارايی شان هرچه پايين تر می رفت. حرفه معلمی كم حيثيت بود و ‏استعدادهای بالاتر را جذب نمی ‌كرد. تنها در آخرين سال رژيم بود كه كوشيدند بر ‏درآمد معلمان بيفرايند. در ميان مخالفان رژيم نقش معلمان و استادان تنها با ‏دانشجويان و دانش‌آموزان قابل مقايسه بود. سراسر نظام آموزشی به سبب سياستهای ‏نادرست و رهبری ناتوان (در بيشتر دوره بيست و پنج ساله) برضد رژيم شوريده ‏بودند.‏

با آنكه در سالهای آخر رژيم بيش از ده ميليون تن در مؤسسات آموزشی درس می ‏خواندند سهم نظام آموزشی در توسعه اقتصادی، از يك نظر، پايين تر می آمد و نياز ‏به وارد كردن كارگران ماهر و فنی و مديران هرسال بيشتر می شد. شگفت آنكه ‏خود حكومت نيز اين روند را تشويق می كرد. هنگامی كه هزاران كاميون وارداتی ‏زير باران و آفتاب می پوسيدند بجای ترتيب دادن دوره های آموزشی برای ‏رانندگان، از كره جنوبی راننده آوردند.‏

شكست آموزشی به معنی شكست برنامه های توسعه اقتصادی و اجتماعی و نظامی ‏بود. پايين بودن بهره وری صنايع، ناكارايی ديوانسالاری و واپسماندگی عمومی ‏جامعه مستقيماً بدان ا رتباط می يافت و از نظر سياسی نيز پيامدهای مرگباری ‏داشت. يك جامعه بيسواد و بی فرهنگ به آسانی زير نفوذ عوام فريبی و خرافت ‏مذهبی درآمد. زياده رويهای دوران انقلاب را خلأ فرهنگی جامعه ايرانی توضيح ‏می دهد.‏

در نمونه های موفق تر توسعه، و نيز در همه كشورهای سوسياليستی، سياست ‏آموزشی از يك سو به ريشه ‌كن كردن بيسوادی اولويت داده است و از سوی ديگر به ‏پرورش كادرهای آموزشی و مديريت و فنی. سياست آموزش رسمی سرامدگرا ‏‏(اليتيست) است و با اختصاص دادن منابع به آدم سازی به فراگرد توسعه جنبه‌ای ‏خود بخود می دهد. ريشه كن كردن بيسوادی نيز زمينه را برای يك انقلاب واقعی ‏آموزشی (و نه شعار آن) آماده می سازد. در ايران سياست آموزشی بجای نيروی ‏كار مولد، منشيان و مدعيان پرورش می داد.‏

‏٣ــ سياست فرهنگی اين دوره نيز مانند همه سياستهای آن بی بهره از بهم پيوستگی و ‏هدف روشن بود. از سويی فعاليتهای فرهنگی چشمگير و پرهزينه (جشنواره‌ها، ‏تالارهای كنسرت و اپرا و موزه ها و كتابخانه‌ پرهزينه و مانندهای آن) كه گروه ‏معدودی را در بر می گرفت و از سوی ديگر فقر فرهنگی محض كه با فعاليتهای ‏زيرزمينی و نه چندان زيرزمينی چپگرايان و افراطيان مذهبی «جبران» می ‌شد. ‏تسلط ديوانسالاری بر فعاليتهای فرهنگی عملاً به توقف يا ركود نشر كتاب، تئاتر، ‏فيلم سازی و مطبوعات انجاميد. توده‌های جمعيتی كه به شهرها ريخته بودند و نه ‏اشغال مرتبی داشتند، نه سرگرمی درست، نه شرايط زندگی قابل تحمل و نه حتی ‏دسترسی به ورزش – زيرا اين رشته نيز در انحصار مقامات با نفوذ سياسی و ‏نزديك به رهبری درآمده بود و اعتبارش به مصرف همه گير كردن ورزش نمی ‏رسيد و عموماً در طرحهای تجملی هزينه می شد – از فعاليتهای سالم فرهنگی بی ‏بهره بودند. نيروی آنان بجای آنكه در عرصه های فرهنگ و ورزش بكار گرفته ‏شود، سرخورده و عاصی شد و سرانجام طغيان كرد.‏

در همه سالهايی كه ديوانسالاری فرهنگی با يك سانسور ناشيانه و كوردلانه و ‏غرض‌آلود و ناكارآمد تلاشهای دو نسل را برای ابراز وجود عقيم می گذاشت ‏افراطيان و متعصبان مذهبی و گروههای پنهان و آشكار چپگرا كه در پيكار چريكی ‏فرهنگی مهارت يافته بودند ايدئولوژيهای خود را از همه راه، حتی از راه كتابهای ‏درسی رسمی، به جوانان تلقين می كردند. رژيم ايدئولوژی نامشخصی آميخته از ‏اصل رهبری و ترقيخواهی را با وسايل و از راههای ابتدايی تبليغ می كرد. تقريباً ‏همه بحث سياسی رسمی به دو سه كتاب و مصاحبه‌ها و سخنرانيهای گاهگاهی يك ‏مقام بر می گشت و بر گرد سه چهار روز معين در سال دور می زد. در برابر، ‏افراطيان چپ و مذهبی نيز ايدئولوژيهايی بهمان اندازه نامشخص و ساده شده را با ‏پيامی برانگيزنده و مهارتی بيشتر و در فضايی كه با سرخوردگی سياسی و فقر ‏اقتصادی و فرهنگی آماده شده بود به گوش مردم می رساندند و طبعاً بسيار كامياب ‏تر بودند. نيرومندی اعتراض آنها ميان تهی بودن پيامشان را از ذهن ها دور می ‏‏‌كرد.‏

دانشگاهها بويژه و دبيرستانها به مقدار زياد از نظر فرهنگی در اختيار چپگرايان ‏درآمده بودند. افراطيان مذهبی در ميان كاسبكاران و بازاريان و بيكاران يا فرودستان ‏محلات فقيرنشين شهرها فعاليت داشتند و در اواخر رژيم پهلوی به دانشگاهها و ‏دبيرستانها نيز راه يافته بودند. هر دو گروه رخنه های قابل ملاحظه‌ای در صف ‏كارگران و كارمندان كرده بودند. در يك فضای تهی فكری و فرهنگی، هر ‏ايدئولوژی بدون هيچ برخورد جدی آرا، زندگی خود را داشت و ايدئولوژی رسمی ‏ورشكسته ‌تر از همه بود زيرا حتی پيشبرندگان اصليش نيز احترامش را نگه نمی ‏‏‌داشتند و رفتارشان به آسانی گفتارشان را می شكست.‏

‏۴ــ يكی از خطاهای بزرگ دوران ۵٧-١۳۳٢ اعتقاد به تهی كردن روستاها و ‏بزرگ شدن شهرها بود. بی انكه به ويژگيهای رشد شهرگرايی در غرب صنعتی ‏توجه شايان گردد، تصور می شد صرفاً با تغيير نسبت جمعيت شهرنشين به ‏روستانشين، كشور نوسازی خواهد شد. در حالی كه در غرب صنعتی جمعيت در ‏شهرها جذب صنايع كارگر بر شدند و همپای رشد شهرها امكانات آموزشی و ‏فعاليتهای فرهنگی و فراغت و سازمانهای لازم برای سوق دادن انرژی سياسی مردم ‏گسترش يافت و در همان حال بر قدرت توليد روستاها نيز افزوده می گرديد و ‏بازارهای گسترنده خارجی كمتر جايی برای كمبود و بيكاری می گذاشت، در ايران ‏افزايش نسبت جمعيت شهرها به روستاها – از حدود ١/۵ :١ در ١۳۳۵ به ١: ١ در ‏‏١۳۵۵ – هيچ يك از اين ويژگيها را به تمامی نداشت و پاره‌ای را يكسره فاقد بود. ‏جمعيتی كه از ركود و واپس رفتن اقتصاد روستاها يا نبودن خدمات اجتماعی و ‏رفاهی در آنها به تنگ می ‌آمدند به شهرهايی می ‌رفتند كه هميشه برای آنها كار ‏نداشت و نه مسكن و نه آموزش (مدارسی كه سه نوبت در روز به گروههای ‏گوناگون شاگردان درس می ‌دادند كم نبودند) و نه اسباب فراغت و سرگرمی و نه ‏امكانات فرهنگی مناسب در اختيارشان می ‌گذاشت. تنها چيزی كه در شهرها به ‏مقدار زياد در دسترس اين جماعت بی ريشه و به تنگ آمده بود وسوسه مصرف بود ‏كه بر كينه طبقاتی می افزود.‏

جمعيت تهران از ۵‏‎/‎‏١ ميليون در ١۳۳۵ به ۵‏‎/‎‏۴ ميليون در ١۳۵۵ رسيد. شهرهای ‏ديگری مانند اصفهان و تبريز و آبادان و اهواز و مشهد نيز با انفجار جمعيت روبرو ‏بودند. تقريباً هر شهر متوسط و بزرگ ايران بيش از توانايی جذب خود مهاجر می ‏‏‌پذيرفت و رشد جمعيت پس از همه پيشرفتها در كنترل خانواده به حدود سه درصد ‏رسيده بود.‏

اين روند شهرنشينی به كاهش ظرفيت توليد ملی و وابستگی روزافزون به واردات ‏مواد خوراكی و افزايش كلی واردات مواد مصرفی و گسترش فعاليتهای غيرتوليدی ‏و بورسبازی زمين و خانه و سنگين شدن هزينه‌های بالاسری اجتماعی انجاميد. ‏دولت كه بيش از پيش وظيفه يافت كار برای بيكاران فراهم آورد صفوف كاركنان ‏خود را متورم ‌تر ساخت.‏

زمين ‌بازی و خانه ‌سازی بورسبازانه كه از نيمه دوران رضاشاه اول آغاز شده بود ‏مهمترين فعاليت اقتصادی گرديد و در غياب يك نظام مالياتی درست، ثروتهاي ‏بادآوردی انباشت كه سرانجام به دلايل سياسی بخشی از آن به خارج انتقال يافت. با ‏همه رونق خانه‌سازی، مسكن بزرگترين مسأله اجتماعی بود و مشكلات آمد و شد ‏‏(ترافيك) و آلودگی هوا و كمبود آب و برق و خدمات شهری، زندگی را در شهرهای ‏بزرگتر ايران به صورت دوزخی برای مردمان در آورد.‏

بجای فراهم كردن آب برای كشاورزی و برق برای صنايع، منابع ملی صرف بستن ‏سد و ساختن نيروگاهها و خطوط انتقال نيرو برای شهرها می شد و از جمعيت ‏شهری ايران كه نيمی از جمعيت كشور را در بر می گرفت ۵‏‎/‎‏٢ ميليون در صنعت ‏كار می كردند و يك ميليون در ساختمان و بقيه در خدمات كه دستفروشی را نيز در ‏بر می گرفت. گروههای بسيار بزرگی نيز بيكار بودند زيرا انتظاراتشان بالاتر از آن ‏رفته بود كه تن به كارهای سنگين دهند. سياستهای بی بند و بار، چندصدهزار (به ‏تخمينی حدود يك ميليون) افغانی را نيز برآنان افزوده بود كه در برابر مزد آماده هر ‏كاری بودند، از جمله شركت در تظاهرات و ويران كردن سينماها و بانكها. اين توده ‏عظيم خانه بدوش و بی ريشه شهری در فضای مناسب و با پشتيبانی بيدريغ منابع ‏گوناگون داخلی و خارجی به آسانی بحران ٧-١۳۵٦ را ميسر ساخت.‏

با آنكه بيشتر خدمات اجتماعی – آموزش و بهداشت و درمان – در شهرها متمركز ‏شده بود حتی همه شهرنشينان نيز بدانها دسترسی نداشتند. امكانات آموزشی بجای ‏آنكه در روستاها و شهرهای كوچكتر كودكان و نوجوانان را آماده اشتغالات سودمند ‏در محل كند، ديپلمه بيكار و غيرقابل استخدام می ساخت كه در شهرها سرگردان ‏بودند يا صرف آموزش عالی می شد كه فرآورده‌های كارآمدش هزار هزار در خارج ‏می ماندند يا مهاجرت می كردند. بجای پخش كردن حداقلی از خدمات بهداشتی و ‏درمانی در سراسر كشور، بزرگترين و پيچيده‌ترين مراكز پزشكی در شهرهای ‏بزرگ برپا می ‌داشتند و سفارش بيمارستانهای تجملی «كليد به در» به خارج می ‏‏‌دادند. نياز به دسترسی داشتن به خدمات آموزشی و درمانی، حتی در سطح‌های پايين ‏تر، تقريباً همان سهم را در كشاندن مهاجران به شهرهای بزرگ داشت كه جستجوی ‏كار و اشتغال.‏

  پ ـ در زمينه اقتصادی

‏١ــ بحث در اينكه ايران يك كشور كشاورزی است يا نه از اوايل سده بيستم در ايران ‏چنان آغاز شد كه گويی فراگرد صنعتی شدن مخالف توسعه كشاورزی است. ‏برخلاف نمونه های موفق غربی كه صنعت از يك پايگاه كشاورزی نسبتاً توسعه ‏يافته برخوردار بود كه می توانست مازادی برای سرمايه گذاری در صنعت فراهم ‏آورد و يك بازار داخلی برای فراورده های آن، در ايران شوق صنعتی شدن از آغاز ‏با فراموش كردن اهميت كشاورزی همراه بود.‏

در آمدهای نفتی نياز به ما زاد كشاورزی را برای رشد صنعت كم می كرد و يك ‏بازار مصرف دخلی پديد می آورد كه چون ريشه در فعاليت اقتصادی خود جامعه ‏نداشت بی تناسب و آماده اتلاف و زياده روی و اساساً متمايل به واردات بود. در ‏همه دوران درآمدهای قابل ملاحظه نفتی از نيمه دهه ۳۰ و بويژه نيمه دهه ١۳۵۰ ‏كوششهای اندكی برای سرازير كردن سرمايه گذاريها به بخش كشاورزی – شامل ‏توليد و توزيع مواد كشاورزی – صورت گرفت.‏

برنامه اصلاحات ارضي که نمايان ترين اقدام اصلاحی دوران پس از انقلاب ‏مشروطه بود به سبب اين بی اعتنايی اساسی به بخش كشاورزی در هدفهای ‏اقتصادی خود كامياب نشد. رشد توليد كشاورزی در برابر افزايش جمعيت و ‏مصرف سرانه منفی بود (قسمتی به سبب بالا رفتن كيفيت مصرف) و ايران در ‏اواخر دوران ٢۵ ساله حدود ۳۰ درصد نيازهای مواد خوراكی خود را وارد می ‏‏‌كرد و از واردكنندگان مهم فراورده های كشاورزی در جهان شده بود.‏

كشاورزی و صنايع و خدمات وابسته بدان نتوانست بخش قابل ملاحظه ای از مازاد ‏جمعيت روستاها را جذب كند و پايين بودن سطح زندگی روستاييان مانع از گسترش ‏بيشتر بازار داخلی شد. فقر روستاها رساندن خدمات اجتماعی را به آنها دشوارتر ‏ساخت و انبوه جمعيت روستاييان ايران از نظر شاخصهای رشد با روستاييان ‏كشورهای فقير جهان قابل مقايسه بودند. حكومت می كوشيد به كشاورزان كمك كند ‏ولی كمكها كافی نبودند و در پاره ای زمينه های اساسی كار مهمی انجام نگرفت: ‏اول يك شبكه اعتباری آسان و ارزان كه كشاورزان را از نزول‌خواران رهايی ‏بخشد؛ دوم، ساختن شبكه راههای روستايی و تسهيلات توزيع فراورده های ‏كشاورزی كه اتلاف سی تا چهل درصد فراورده ها را چاره كند؛ سوم تضمين قيمت ‏فراورده ها كه بر درآمد كشاورزی بيفزايد. در اين مورد آخری برعكس در قيمت ‏گذاری فراورده هايی مانند غلات و چغندر و چای و توتون كوشش حكومت در ‏سالهای آخر براين بود كه قيمتها را در شهرها به زيان روستاييان پايين نگهدارد. اين ‏سياست پايين نگهداشتن اجباری و مصنوعی فرآورده های كشاورزی به جايی رسيد ‏كه برای روستاييان خريد نان از شهرهای نزديك ارزانتر بود. زيرا حكومت علاوه ‏بر ارزان خريدن گندم از روستاها به نان شهرها كمك هزينه هم می داد. در زمينه ‏های مبارزه با آفات و فرسايش زمين و آبرسانی آنچه شد ناكافی بود.‏

اداری كردن كار كشاورزی و در دست گرفتن اختيار همه جنبه های زندگی ‏روستايی، حتی تعاونيهای روستايی، از سوی سازمانهای گوناگون دولتی به اضافه ‏سياستهای ضد و نقيض و ناپايدار، هر عامل اعتماد و ابتكار خصوصی را در ‏روستاهای ايران از ميان برد. روستاييان برای كارهای خود گاه با ١٧ مأمور ‏سازمانهای گوناگون دولتی با نظرات مختلف سروكار داشتند. البته در بيشتر ‏روستاها اينگونه خدمات اداری به حداقل می رسيدند زيرا به همه روستاها نمی شد ‏مأمور فرستاد. ولی مزاحمتهای بالقوه بر سر جای خود بود و سازمانهای دولتی ‏مربوط می توانستند در هر زمان در كارها مداخله كنند.‏

بيشتر اعتبارات كشاورزی و تكيه سياستهای كشاورزی به بخش سنتی متوجه بود كه ‏اكثر روستاييان را در بر می گرفت. در برنامه بخش بزرگتر ١‏‎/‎‏۴۳۳ ميليارد ريال ‏اعتبارات و سرمايه‌گذاری كشاورزی به واحدهای بزرگ (كشت و صنعت و ‏شركتهای سهامی زراعی و تعاونيهای توليد) تخصيص داده شده بود به موجب آن ‏برنامه واحدهای كشت و صنعت می بايست ۴۰۰ هزار هكتار اضافی از زمينهای ‏كشاورزی دهقانی (سنتی) را جذب كنند. مفهوم واقعی آن بيرون راندن كشاورزان از ‏زمينهايشان بود – همچنانكه در مورد زمينهای جنگلی و چراگاهها و زمينهای ‏ديگری كه به سران سياسی و نظامی رژيم يا طرحهای مربوط به آنها اختصاص می ‏‏‌دادند.‏

پس از اصلاحات ارضی توليد روستاها پايين آمد، زيرا به موجب قانون ارث زمينها ‏به قطعات كوچك غيراقتصادی تقسيم می شد. پيش از آن نظام زمينداری، نسقها را از ‏خرد شدن حفظ می كرد. نابرابری درآمد شهر و روستا نيز شدت گرفت. در حالی كه ‏در ١۳۳۸ مصرف سرانه شهری دو برابر مصرف سرانه روستايی بود در ١۳۵١ ‏به سه برابر رسيد و پس از رونق نفتی نيمه سالهای ۵۰ باز هم به زيان روستاها ‏افزايش يافت. مزد كشاورزی كه در ١٣۴ به ۵۰ درصد ميانگين مزد ملی می رسيد ‏ده سال پس از آن به ٣۰ درصد كاهش يافته بود. اينهمه كار را به جايی رساند كه در ‏بسياری از روستاها به زحمت می شد مردان جوان را يافت.‏

‏٢ــ سرگردانی حكومت ميان يك اقتصاد سرمايه‌داری آزاد و يك اقتصاد سرمايه داری ‏دولتی بدترين دو دنيا را برای ايران به بار آورد. از سويی می خواستند همه ‏نيروهای توليدی جامعه را به كار اندازند و از سويی يك ديوانسالاری عريض و ‏طويل می خواست همه سررشته ها را در دست داشته باشد. رهبری سياسی نيز ‏پيوسته ميان اين دو گرايش در نوسان بود. نتيجه آن شد كه سرمايه داران سياسی – ‏آنها كه دسترسی به رهبری سياسی داشتند – دست گشاده ای بر منابع ملی يافتند و ‏هرچه توانستند مقررات را به سود خود گردانيدند و در شرايط نابرابر و به هزينه ‏دولت و مصرف كنندگان نيرومندتر شدند.‏

در برابر، كسان ديگری كه آماده سرمايه‌گذاری بودند پيش سد مشكلات سياسی و ‏اداری به ستوه می ‌آمدند و جز آنها كه به بورسبازی زمين و خانه می پرداختند بقيه ‏ناراضی بودند، زيرا هرچند پول بدست می آوردند ولی پيوسته از مداخلات دولتی و ‏تغيير سياستهای ناگهانی و دلبخواهی رنج می بردند. كار بی قانونی و بی عدالتی و ‏يك بام و دو هوا به جايی رسيد كه حتی قشرهای مرفه جامعه ايرانی نيز در صف ‏مخالفان رژيم درآمدند و در اولين فرصت بر رژيم هجوم آوردند. حضور سرمايه ‏داران و صاحبان صنايع و بازرگانان بزرگ در صف انقلابيان از ويژگيهای يگانه ‏انقلاب اسلامی بود.‏

از همان آغاز و در نيمه دهه ۳۰ آشكار بود كه پيچيدگی های يك اقتصاد نو از حدود ‏دريافت رهبری سياسی ايران بيرون است. اين ناآگاهی حتی در بديهی ترين اصول ‏اقتصادی جلوه می كرد. به نظر نمی رسيد كه حكومت حتی اگر می خواست می‌ ‏توانست فضايی ناامن ‌تر برای سرمايه گذاری و فعاليت اقتصادی در جامعه پديد ‏آورد. تصميم ‌گيريهای كوچك و بزرگ اقتصادی غالباً بی ‌مشورت كارشناسان و بی ‏‏‌در نظر گرفتن بازتابهای آن در دنيای كسب و كار انجام می گرفت و مصالح ‏درازمدت اقتصادی فدای ملاحظات روزانه يا پيروزيهای ناپايدار تبليغاتی می گرديد.‏

اين گرايش به وارد كردن سياست در كارهای روزانه و امور اقتصادی به همراه ‏زمان تندتر شد و نمونه های آن بسيارند. سهيم كردن كارگران در سود مؤسسات ‏خصوصی كه عملاً به پرداخت معادل چند ماه حقوق به عنوان سهم كارگران از ‏درآمد مؤسسه در پايان سال تعبير شد هيچ كمكی به افزايش بهره وری نكرد زيرا ‏ارتباطی با چگونگی كار كارگران يا سود و زيان مؤسسه نداشت. فروش ۴۹ درصد ‏سهام مؤسسات بزرگ به كارگران، كه عملاً بيش از ١۵۰۰۰ كارگر را در بر ‏نگرفت، سرمايه‌داران را به فرجام كار خود نامطمئن كرد. فرار ناگهانی سرمايه ها ‏به خارج و متوقف شدن سرمايه گذاری در كارهای تازه، پيامدهای اين تصميم بود.‏

شيوه ناگهانی اعلام اين سياستها به اندازه محتوی آنها آرامش خاطر سرمايه گذاران ‏را بر هم می ‌زد. اقدامات ديگر مانند اجاره دادن اجباری خانه های خالی – كه از ‏چند خانه خالی در تهران در نگذشت – يا مصادره زمينهای روستاييان و دادنشان به ‏صاحبان نفوذ، يا ملی كردن جنگلها و چراگاهها و گرفتن اجباری شان از خرده ‏مالكان و آنگاه دادنشان به سران حكومتی و مبارزه با گرانفروشی كه به برانگيختن ‏كينه های عميق در بازار و پيشه وران انجاميد، هيچ كدام از نظر اقتصادی سودمند ‏نبودند و حتی بطور كامل اجرا نشدند. اما همه در عدم ثبات اقتصادی و تشويق به ‏فرار سرمايه و احتكار و گرانفروشی و سفته ‌بازی سهم مؤثر داشتند.‏

به هر طرحی تا آنجا اعتنا می شد كه به كار بهره برداری سياسی و تبليغاتی بيايد و ‏وارد قلب مسئله نشود. پيكار با گرانفروشی نمونه خوبی است. هنگامی كه وزير ‏بازرگانی وقت خواست مبارزه را از مرحله نمايشی آن در آورد و به اصلاح نظام ‏توزيع و كوتاه كردن دست دلالان و واسطه های با نفوذ همت گمارد، او را بركنار ‏كردند و دلالان سياسی چنان درسی به او و همكارانش دادند كه ديگر كسی به ‏حريمشان تجاوز نكند.‏

اندك اندك چنان شد كه تنها به زور كمكها و اعتبارات هنگفت دولتی با اميد به ‏برگشت سريع سرمايه می شد ابتكارات خصوصی را برای طرحهای بزرگ به ‏ميدان آورد. سرمايه گذاران كوچك به مقدار زياد از اين ملاحظات بركنار بودند. در ‏رونق بی سابقه اقتصاد ايران، آنها هزار هزار می باليدند. تصوير اقتصاد ايران ‏يكسره منفی نبود.‏

سهم صنعت در توليد ناخالص ملی ايران از ٧‏‎/‎‏٦١ ميليارد ريال در ١۳۴۳ به ‏‏۳‏‎/‎‏٦۸۴ ميليارد ريال در ١۳۵٦ رسيد و در ميان كشورهای صادر كننده نفت جهان ‏سوم ايران در گوناگون كردن پايه های اقتصاد خود از همه كامياب تر بود. در همين ‏مدت توليد ناخالص ملی ايران بيش از ده برابر شد – از١‏‎/‎‏٣۴۸ ميليارد ريال در ‏‏١۳۴۳ به١‏‎/‎‏۳۵۸۹ ميليارد ريال در ١۳۵٦. اما به موجب گزارشهای سالانه بانك ‏مركزی ايران كه اين ارقام بدانها متكی است در ١۳۵٦ نرخ رشد قيمتهای عمده ‏فروشی ٢‏‎/‎‏١٧ درصد و خرده فروشی ۳‏‎/‎‏٢٧ درصد شده بود كه در ١۳۵٧ به ترتيب ‏به ۹/۹ درصد و ٦‏‎/‎‏١١ درصد كاهش يافت. در سالهای دهه ۵۰ تورم با اعداد دو ‏رقمی بالا می رفت، سهم نفت در توليد ناخالص ملی افزايش می يافت (در ١۳۵٦، ‏‏۹‏‎/‎‏١٢۸۴ ميليارد ريال يعنی ۸‏‎/‎‏٣۵ درصد توليد ناخالص ملی) و واردات كشاورزی ‏از ۵‏‎/‎‏١۴٢ ميليون دلار در ١۳۴۸ به ٢۵۰۰ ميليون دلار در ١۳۵٦ رسيده بود.‏

اگر ايران در انقلاب صنعتی خود تا آنجا پيش نرفت كه آرزو داشت، گذشته از ‏شرايط عمومی واپسماندگی و نياز به شروع از صفر در همه مراحل، بخشی به اين ‏جهت بود كه به صنعت در ايران بيشتر به عنوان جانشين واردات می نگريستند نه ‏عاملی در صادرات. برخلاف كشورهای موفق تر جهان سوم كه صنعت از آغاز در ‏پی بيرون آمدن از دايره بازار داخلی و جستن پيكار در ميدان رقابت بين‌المللی بود و ‏به افزايش بهره وری و «پژوهش و گسترش» اولويت می داد، صنعت ايران به ‏شرايط گرمخانه خو كرده بود و بازار حمايت شده و اسير و رو به گسترش داخلی ‏برايش بس بود. شعارهای «صنعت وابسته يا مونتاژ» كه همه جا بكار می برند حق ‏صنعت ايران را ادا نمی كنند. زيرا دويست سال پس از انقلاب صنعتی اول و ‏صدسال پس از انقلاب صنعتی دوم و در آستانه انقلاب صنعتی سوم، هر كشوری ‏بخواهد گام در راه صنعتی شدن زند ناگزير از يك دوران «مونتاژ» است و وابستگی ‏اش به بيرون هرگز پايان نخواهد يافت. در واقع پيشرفته ترين كشورها نيز از نظر ‏صنعتی به يكديگر متقابلاً وابسته اند. دلايل سياسی نالازم شكوفان شدن ابتكارات ‏خصوصی را – چنانكه در توانايی ايران بود – به دشواری افكند. ايران با پشتگرمی ‏به درآمدهای نفتی می توانست در بيست و پنج سال پايه های يك اقتصاد نوين صنعتی ‏را بگذارد و از تكيه روزافزون بر نفت بكاهد. ‏

سياستهای اجتماعی نيز چنان نبود كه تفاوت درآمد گروههای گوناگون چندان نباشد ‏كه در ١۳۵۵ ده درصد جمعيت ۴۰ درصد مصرف ملی را به خود اختصاص دهند؛ ‏و اين پيش از محسوس شدن كامل آثار انفجار قيمت نفت بود كه رژيم ايران را زير ‏فشارهای خود در هم شكست و بر نابرابريها و نابسامانيها بسيار افزود. به موجب ‏گزارش وزارت خارجه امريكا در ١۳۵۴ تقسيم درآمد ملی ميان گروههای اجتماعی ‏چنين بود: طبقه مرفه (٢۰ درصد جمعيت)۵‏‎/‎‏٦٣‏‎ ‎‏ درصد؛ طبقه متوسط (۴۰ درصد ‏جمعيت) ۵‏‎/‎‏٢۵ درصد و طبقه فقير (۴۰ درصد جمعيت) ١١ درصد. سه سال پيش ‏از آن نسبتها به ترتيب ۵‏‎/‎‏۵٧ درصد، ۳١ درصد و۵‏‎/‎‏١١ درصد بود. سرعت رشد ‏نابرابری طبقات را از همين سه سال می توان دريافت.‏

ايران در آن بيست و پنج سال با همه دستاوردهای بزرگ خود نه ثروت كافی توليد ‏كرد كه اثر ويرانگر نابرابريها را تعديل كند و نه آنچه را كه داشت عادلانه توزيع ‏كرد. ناتوانی كشور در راه بردن خود بويژه در هنگامی جلوه گر شد كه افزايش سيل ‏آسای درآمدهای نفتی به نظر می رسيد مشكل سرمايه ای توسعه اقتصادی را پاك ‏برطرف كرده باشد.‏

‏۳ــ وقتی درآمدهای نفتی سرازير شد – ١۳۵۴ به بعد – آنچه پيش آمد بيشتر شتاب ‏برای هزينه كردن درآمدها بود تا «توسعه». بالاترترين مقامات كشور اعلام می ‏‏‌كردند كه بيگانگان می پندارند ما قادر به جذب درآمدهای خود نيستيم و ما بايد ثابت ‏كنيم كه می توانيم درآمدمان را خرج كنيم. با چنين منطقی همه توصيه های ‏كارشناسان سازمان برنامه درباره ضرورت احتياط و ميانه روی به كناری انداخته ‏شد و مسابقه جنون آميزی برای پيش انداختن هزينه ها از درآمدها آغاز گرديد.‏

برنامه پنجم (٧-١۳۵٢) صحنه نمايشی گرديد كه واقعيات ناكارايی نظام حكومتی ‏ايران را آشكار ساخت. در صورت اصلی خود، برنامه پنجم با هزينه ای معادل ‏‏٣۴۴۰ ميليارد ريال كه ١۵٦۰ ميليارد ريال آن را سرمايه گذاريهای دولتی تشكيل ‏می داد از امكانات دستگاه اداری و شبكه بانكی و ارتباطی بيرون بود و فشارهای ‏سخت بر آنها وارد می ساخت. ولی هنگامی كه در نخستين سال برنامه بهای نفت ‏چهار برابر شد (به سبب جنگ اعراب و اسراييل و تحريم نفتی اعراب و مانورهای ‏قبلی ليبی كه كمبودی در بازار نفت پديد آورده بود) پيش بينی درآمدهای نفتی برنامه ‏پنجم كه در اصل۸‏‎/‎‏٢۰ ميليارد دلار بود به ٢‏‎/‎‏۹۸ ميليارد دلار بالا برده شد. بی هيچ ‏توجهی به عوامل ديگر و صرفاً به همين دليل، هزينه های برنامه پنجم را به ۵‏‎/‎‏۸٢۹ ‏ميليارد ريال يعنی ٢۵۰ درصد افزايش دادند.‏

برای كشوری كه بندر و راه آهن و از همه مهمتر نيروی انسانی پرورش يافته به ‏اندازه كافی نداشت، اين بازی بوالهوسانه با ارقام، مصيبت به بار آورد. داستان ‏كشتی هايی كه تا شش ماه در بندرها انتظار كشيدند تا بارشان را تخليه كنند، توده ‏های انبوه كالاهايی كه زير آفتاب و باران زنگ زدند يا زير فشار بولدوزرهايی كه ‏به «پاك» كردن محوطه گمركها می پرداختند از ميان رفتند؛ و سيمانهايی كه آنقدر ‏منتظر كاميون ماندند تا سنگ شدند و هزاران كاميونی كه در بيابانها به سبب نداشتن ‏راننده ناچيز شدند مشهور است.‏

در پايان برنامه پنجم يكی هم از طرحهای بزرگ آن اجرا  نشده بود و برنامه ششم ‏هرگز پا نگرفت زيرا می بايست نخست بازمانده های بيشمار برنامه پنجم را تمام ‏كرد كه خود سالها وقت می گرفت. تنها نتيجه واقعی برنامه پنجم افزودن بر تقاضا ‏بود كه تورم را افزايش داد و بر نارضايی افزود زيرا حتی با واردات شگرف نمی ‏شد تقاضا را برآورد؛ و گسترش باور نكردنی فساد بود و از هم گسيختن بافت جامعه ‏ايرانی. از ١۳۵۴ تعادل كشور بر هم خورد و رهبری سياسی تسلط خود را بر ‏اوضاع از دست داد.‏

طرفه آنكه بيست سال پيش از آن همين فراگرد كم و بيش تكرار شده بود و مسئولان ‏كافی بود به درسهای آن دوران توجه كنند. در سالهای ٣۹-١۳۳۴ نيز پس از ‏سرازير شدن درآمدهای افزايش يافته نفت به اقتصاد گرسنه ايران پديده های تورم، ‏فشار تحمل ناپذير بر منابع مالی و انسانی كشور و آثار برنامه ريزی نادرست آشكار ‏شدند و به بحران اقتصادی و مالی سال ١۳۴۰ انجاميدند. در آن دوران ساختن ‏سدهای بزرگ اولويت داشت كه بيشتر منابع به آنها اختصاص يافت. ولی چون شبكه ‏های آبياری سدها را آماده نكردند كمك چندانی به افزايش توليد نشد و تورم و فشار ‏بر نيروی انسانی افزايش يافت. در آن هنگام نيز توجه بيش از اندازه به عامل ‏سرمايه و ضعف برنامه ‌ريزی، پيامدهای ناگوار خود را نشان داده بود.‏

شكست استراتژی توسعه ايران در آن سالهای واپسين بر بيگانگان دانسته بود. ‏برخلاف خيالپروريهای پاره ای ايرانيان كسی از قدرت صنعتی و آينده اقتصاد ايران ‏نمی ترسيد. در همان نخستين سالهای برنامه پنجم سازمان برنامه از مؤسسه ‏‏«هادسن» دعوت كرد يك بررسی درباره جامعه و اقتصاد ايران بكند. رئيس موسسه ‏كتابی در آيند ه نگری ژاپن نگاشته بود و پيش بينی كرده بود كه آن كشور تا پايان ‏سده بيستم اولين قدرت اقتصادی جهان خواهد شد. رهبری ايران، كه هم آنگاه ايران ‏را ژاپن دومی می ديد، برای تعبير روياهای خود مؤسسه هادسن را مناسب يافت. اما ‏گزارش مؤسسه هرگز انتشار نيافت و بايگانی شد زيرا بسيار بدبينانه بود و كشوری ‏را با سطح و نظام آموزشی و فراگرد تصميم ‌گيری ايران نه تنها دارای بخت ژاپن ‏دومی شدن نمی ديد، بلكه درباره آينده آن ترديدهای جدی ابراز می داشت.‏

در بهار ١۳۵٦، پيش از حركت خود به ايران، ساليوان كه به عنوان سفير امريكا ‏تعيين شده بود در يك جلسه غيررسمی شورای صاحبان كسب و كار برای تفاهم بين ‏المللی شركت جست كه در آن ٢۵ تن از مهمترين مديران صنعت امريكايی شركت ‏جسته بودند. آنها صريحاً به ساليوان گفتند بخت ايران برای آنكه به يك اقتصاد ‏گسترده صنعتی تبديل شود ناچيز است (يعنی حتی به پايه يك قدرت صنعتی درجه دو ‏با مقياس اروپايی). و علت را به اصرار شاه نسبت داده بودند به اينكه چه در ‏تجهيزات نظامی و چه صنعتی می خواهد آخرين دستاوردهای تكنولوژی را بدست ‏آورد (كه از امكانات اقتصادی و آموزشی كشور بيرون بود) و نيز غفلت او از بخش ‏كشاورزی و نيز جنون بزرگی او را ذكر كرده بودند.‏

اين قضاوتهای نامهربانانه در ايران چنان تعبير می شد كه بيگانگان به ايران حسد ‏می برند و نمی خواهند پيشرفتهای آن را ببينند. اگر كسی توصيه می كرد كه يك ‏استراتژی متناسب با تواناييها و ضعفهای جامعه ايرانی، كارآمدتر است و سرعت ‏پيشرفت را حتی بيشتر می كند با تكبر تمام متهم می شد كه می خواهد ايران را در ‏مدار واپسماندگی نگهدارد.‏

چنين شد كه با همه درآمدهای نفت و تعهد واقعی رهبری سياسی به توسعه، هيچ‌ يك ‏از هدفهای اقتصادی تحقق نيافت. ايران در پايان دوره بيست و پنج ساله باز شناخته ‏نمی شد و راه سده ها را پيموده بود. با اينهمه سراپا نا سالم بود. بدون تزريق ‏ميلياردها درآمد نفت به بهای خشكاندن سريع چاهها نمی توانست روی پای خود ‏بايستد. صنعت آن تاب ايستادگی در برابر رقابت خارجی نداشت؛ كشاورزيش هر ‏سال سهم كمتری از نيازهای ملی را بر می آورد؛ بودجه و موازنه پرداختهايش ‏كسری داشت؛ تورم شيرازه جامعه را از هم می گسست و اكثريت مردمش در ‏روستاها و زاغه های شهرها هيچ چيز در حد مناسب و كافی نداشتند. اين اقتصادی ‏بود كه تنها از عهده هزينه های روزافزون و دور از تناسب تسليحاتی بر می آمد.‏

سهم هزينه های عمومی در فقير كردن كشور هيچگاه به درستی شناخته نشد. يك ‏نخست وزير لاف می زد كه بودجه ايران از امريكا بزرگتر است. صرفنظر از ‏نادرست بودن اين ادعا، خود اين گفته نشان می دهد كه گمراهی تا كجا بوده است. ‏دستگاه دولتی همه كار می كرد و صاحب همه چيز بود. از وظايف معمول اداری ‏گرفته تا تصدی خدمات عمومی و شهری و اداره مؤسسات اقتصادی و پرداخت كمك ‏هزينه به نان و گوشت و روغن نباتی و شكر (كه در دو مورد اخير به پايين ماندن ‏بها و صدور قاچاق آنها به خارج كمك می كرد و در مورد نان و گوشت چندان مؤثر ‏نمی افتاد) و حتی ميوه های تجملی، و گرداندن مؤسسات آموزشی و بيشتر مؤسسات ‏درمانی و خانه‏‎ ‎‏‌سازی و مغازه‏‎ ‎‏‌داری و واردات و صادرات و هرچه بتوان تصور ‏كرد.‏

اينهمه كم بود، پيوسته طرحهای پرهزينه تر ديگر اعلام می شد. از همه نامربوط تر ‏توليد ٢۳ هزار مگاوات نيروی برق هسته ای با هزينه دهها ميليارد به دلار و ريال، ‏آنهم برای كشوری كه ذخاير گاز ثابت شده اش ۵۰۰ تريليون پای مكعب است و ‏روستاهايش به سبب نبودن اعتبارات نمی توانستند راهی به شهرها بكشند.‏

نتيجه همه اينها هدر رفتن ميلياردها در چاه بی بن يك دستگاه ناكارآمد و گل و گشاد ‏بود و باز داشتن مردم از بكار انداختن همه نيرو و استعدادهای خود و ايجاد روح ‏بستگی و همبستگی در ميان آنان كه اراده نگهداشتن كشور و دستاوردهای آن را ‏تقويت كند تا از فرط سرخوردگی و كينه – و البته نادانی – دست به خودكشی ملی ‏نزنند، چنانكه در ١۳۵٧ زدند.‏

نتيجه
در بحث از اينكه ايران كجا به خطا رفت بيشتر گفته می شود كه سرعت پيشرفت و ‏آهنگ توسعه از حوصله جامعه ای به واپسماندگی ايران بيرون بود. با اينكه در اين ‏سخن حقيقتی است علت اصلی را بايد در جای ديگر جست. اين استراتژی توسعه و ‏شيوه های مديريت بود كه نادرست بود نه سرعت آن كه در بيشتر زمينه ها چندان ‏هم نفسگير نبود. به نمونه های توسعه متعددی می توان اشاره كرد كه در كمتر از ‏‏٢۵ سال جهش اساسی را انجام داده اند و به سطح آموزشی و فرهنگی و اقتصادی ‏لازم برای توسعه مداوم و خودبخود رسيده اند.‏

تركيبی از ناآگاهی و نيمه سوادی و ساده گيری در رهبران و مسئولان؛ و گرايشی به ‏جاه و جلال كه در طول سالها به جنون بزرگی تبديل شد؛ و ميل به زياده‎ ‎‏ روی در ‏هر چيز و هرجا؛ و تقليد كور كورانه از نمونه های غربی بی فهم مكانيسمها و ‏اوضاع و احوال و شرايط؛ و شيفتگی به نمايش و ظواهر بجای ذات و گوهر، و عدم ‏تعهد به عدالت كه نابرابريها و نارواييها و نابجاييهای فاحش را ناديده و حتی پذيرفته ‏می گذاشت؛ و غيرمسئول بودن در رفتارها و سياستها و گذاشتن تاريخ بجای مردم ‏به عنوان داور و قضاوت كننده نهايی؛ و نداشتن يك اراده راسخ سياسی، دو دولی و ‏نيمه راه رفتن و نيمه كاره گذاشتن و بازگشتن و استوار نايستادن. اينها بود كه يك ‏فرصت ٢۵ ساله بی مانند را در تاريخ اخير ايران بر باد داد و يك دوره استثنايی ‏پيشرفت و رفاه را در فاجعه سال ١۳۵٧ غرق كرد.‏

در تحليل آخر با توجه به طبيعت اقتدارگرايانه و بسيار متمركز حكومت در ايران، ‏محدوديتهای رهبری سياسی بود كه سهمی انكارناپذير و با اهميت در شكست و ‏واژگونی داشت. يك رهبری سياسی كه بيش از انديشمندی و بصيرت، زيركی و ‏زرنگی داشت؛ و بيش از دانايی و فرهنگ، اطلاعات عمومی؛ و بيش از اراده و ‏تصميم، ميل به مانور؛ و بيش از بلندپروازی، جاه طلبی؛ و بيش از واقعيتها و حقايق ‏به آمارهای روی كاغذ تكيه می كرد؛ و بجای دورنگری رويا می پرورد؛ و نه ‏چندان مهربان و بخشنده بود كه دلها را به كمند آورد و نه چندان سختگير و برنده بود ‏كه كارها را از پيش ببرد. رهبريی كه به نرمی آسوده تجمل و فساد آمخته بود؛ و از ‏پيشامدهای ناگوار می گريخت؛ و از دستاوردهای دشوار و درازمدت به دامن ‏پيروزيهای آسان، حتی اگر ميان تهی، پناه می برد؛ و در خدمتگزاران خود انعطاف ‏پذيری نامحدود و بزم آرايی و مهارت در بند و بست را بيشتر می پسنديد تا استقلال ‏رأی و استواری عزم و منش؛ يك رهبری كه روابط عمومی، در سطح روزانه تا ‏سطح تاريخ، انگيزه سياستهايش بود – شايد برای آنكه تضاد همه جا آشكار ميان ‏ادعاها و واقعيتها را بپوشاند.‏

اين بررسی كوتاه را با نقل چهار گفته از چهار تن از مردان مؤثر دوران بيست و ‏پنج ساله پس از ١۳۳٢ كه هركدام نماينده راستين جنبه ای از آن بودند به پايان می ‏آوريم:‏

-‏ اميراسدالله علم (آخرين نماينده اشرافيت سنتی حاكم ايران با همه تواناييها و ‏كاستی هايش): «برای اداره كردن ايران دو چيز لازم است – زور زيا د و ‏عقل كم».‏

-‏ اميرعباس هويدا (با استعدادترين و موفق ترين سياست پيشه ايران در دوران ‏بيست و پنج ساله): «من هرچه كارشناسان اقتصادی بگويند وارونه اش را ‏عمل می كنم».‏

-‏ منصور روحانی (يكی از بهترين تكنوكراتها كه خدماتش به صنعت برق ‏ايران از ياد نخواهد رفت): «ما پول داريم و می توانيم مسايل خود را ‏بخريم».‏

-‏ يك سرمايه دار و صاحب صنعت (نمونه ای از مردان خود ساخته ای كه بر ‏موج پيشرفت اقتصادی ايران نهنگ آسا پيش تاختند): «ايران سالی ٢۰ ‏ميليارد دلار درآمد نفت دارد و ٢۰۰ مرد پول ساز. از اين ٢۰ ميليارد ١۰۰ ‏ميليونش سهم من است».‏

شايد اين نقل قولها بهتر از هر بررسی ديگری بتواند روحيه زمان را نشان دهد. ‏چنين روحيه هايی بود كه سياستها را می ساخت و رويدادها را شكل می داد. اگر ‏برای توسعه و پيشرفت روحيه های ديگری لازم است بايد آنها را شناخت و با درس ‏گرفتن از گذشته به جستجوی آنها رفت.‏

‏ مهر ١۳۵۹

زمینه های انقلاب ایران

 زمینه‌های انقلاب ایران

دوران پس از ١۳۵٧ شاهد یك دگرگونی بنیادی و دورانساز در تاریخ ایران بوده ‏است. در فراگرد دراز و ناهماهنگ آموزش و بلوغ ملی ایرانیان این فصلی است با ‏اهمیتی كه از هیچ دوره تاریخی دیگری كمتر نیست. دو پرسش اصلی در بررسی این ‏انقلاب «چرا» و «چگونه» است. چرا انقلاب روی داد و چگونه؟ با بربرسی این ‏چراها و نیز تاریخ خود انقلاب است كه می توان درسهای لازم را گرفت. و اگر ‏تاریخ انقلاب هنوز به جایی نرسیده است، بحث بر سر چرا و چگونه انقلاب را، اگر ‏هم هنوز زوداست، نباید به تأخیر انداخت. درست است كه مدارك كافی در دست ‏نیست و گذشت زمان موج احساسات برانگیخته را چندان فرو ننشانده است كه ‏قضاوت بيطرفانه آسان باشد. با اینهمه كسانی كه از انقلاب، از گوشه ها و جنبه ‏هایی از آن، آگاهیهایی دارند، در همین گرماگرم می توانند برداشتهایی را عرضه ‏دارند كه نگرندگان و بررسی كنندگان آینده را به كار خواهد آمد. اما پیش از آنها به ‏نسل كنونی یاری خواهد داد كه گذشته را درست تر دریابند و بر پیامدهای انقلاب ‏بهتر چیره شوند.‏

رویدادهای سال ۱٣۵٦، سال پیش از انقلاب، و سال ۱٣۵٧، سال انقلاب، در پرده ‏های ابهام و غرضهای شخصی و ایدئولوژیك و افسانه‎ ‎‏ پردازی پوشیده است. ‏برداشتها بیشتر جنبه شخصی دارند. با این گرایش باید مبارزه كرد. ولی برداشتهای ‏شخصی تهی از ارزش تاریخی نیستند و در بحث زنده روز نیز به كار خواهند آمد. ‏مهم آن است كه رویدادها را ثبت نشده و بررسی نشده نگذاریم تا فراموش شوند و ‏اثری را كه باید در خود آگاهی ملی نگذارند. به سبب همین كمبود بوده است كه ملت ‏ما با تاریخی كه سه هزاره را در بر می گیرد – و در ۱٣۵۰ ترجیح دادند به دلایل ‏روابط عمومی تنها ۲۵۰۰ سالش را به رسمیت بشناسند – از نظر تجربه تاریخی و ‏سیاسی در واقع شباهت به كشورهای نوخاسته دارد.‏

بحث بر سر «چرا»ی انقلاب زمینه تاریخی آن را در بر می گیرد و «چگونه» ‏انقلاب زمینه سیاسی آن، نقش عوامل خارجی و داخلی و بازیگران اصلی را.‏

برای شناخت زمینه تاریخی انقلاب باید از ۱۴۰۰ سالی پیش به این سو آمد، از ‏هنگامی كه اعراب به نام اسلام و در واقع به قصد جهانگشایی و تاراج و گسترش ‏فضای حیاتی به ایران تاختند. دوگانگی كه پیروزی اعراب به تاریخ و فرهنگ و ‏جامعه ایران داد؛ تنشی كه همواره میان جهان بینی اسلامی و احساس قومیت و ‏ناسیونالیسم ایرانی بوده است؛ و نیز تنشی كه میان نظریه حكومت شیعیگری و جاه ‏طلبی سیاسی ملایان با قدرت حكومتی بوده است؛ و سرانجام تنشهایی كه برخورد ‏میان یك جامعه واپسمانده كم و بیش قرون وسطائی با تمدن صنعتی غرب پدید آورد. ‏انقلاب بر زمینه این تنشها برخاست و باید امیدوار بود كه به فراگرد طولانی فیصله ‏یافتن آنها كمك كند.‏

ایران در برابر اسلام

‏اسلام در ایران موقعیتی یگانه دارد. در كشورهای خاورمیانه عربی، حتی در كشوری ‏مانند مصر، اسلام با زبان و فرهنگ و قومیت یكی شده است. در تركیه چنین نیست، ‏ولی در آن كشور اسلام تحمیل نشد بلكه پذیرفته شد. تركان با اسلام چیزی از كف ‏ندادند، برعكس یك امپراتوری بدست آوردند. در پاكستان اسلام عامل تفاوت قومی و ‏علت وجودی كشور است. در اندونزی اسلام موقعیت فراگیرنده كشورهای اسلامی ‏خاورمیانه را ندارد و در آنجا نیز مانند تركیه و پاكستان و مالزی یادگار یك شكست ‏بزرگ تاریخی بشمار نمی رود. در افریقای مسلمان اسلام ممكن است با خاطرات ‏برده فروشان عرب یكی باشد، ولی جانشین برتر سنتها و فرهنگهایی بوده است كه ‏دست كم هنوز بیدار نشده اند و در اندیشه رقابت با آن نیستند.‏

‏ در ایران چنین نیست. اسلام با زبان و فرهنگ و احساس ملی آمیخته است ولی با آن ‏یكی نیست. ایرانیان اسلام را به زور شمشیر پذیرفتند. قادسیه یا نهاوند یادآور یك ‏شكست تاریخی است. اسلام به دوران بزرگی ملی ایرانیان پایان داد. برخلاف ‏سرزمینهای دیگری كه سپاهیان عرب گشودند، ایران سرزمینی نبود كه یك تسلط ‏بیگانه (رومی) را با تسلط بیگانه دیگر جانشین كند. در اینجا یك امپراتوری بزرگ و ‏سرفراز بود كه پایمال گردید و این چیزی بود كه ایرانیان هرگز از یاد نبردند. اینكه ‏جامعه آن روز ایرانی از درون پوسیده بود یا عناصری از جمعیت ایران در بخش ‏باختری و عربی امپراتوری، كه با عراق امروز تطبیق می كند، در آغاز اسلام را ‏چون رهاننده ای پذیره شدند از جنبه تحمیلی اسلام نمی كاهد. چنانكه در هجوم مغول ‏نیز جامعه از درون پوسیده در طی چند نبرد – بسیار تندتر از حمله اعراب – از هم ‏پاشید و مردم هزار هزار بی مقاومت تسلیم شدند یا با مهاجمان همكاری كردند. در ‏حمله عرب بخشهایی از ایرا نزمین هرگز كاملاً به اعراب سر فرود نیاوردند و در ‏بخشهای دیگر شورشهای ملی به رغم همه سركوبهای بيرحمانه آنقدر ادامه یافت تا به ‏فرمانروایی اعراب پایان داد. ‏

این شورشها بر ضد اعراب خود اسلام را نیز در بر می گرفت زیرا تا مدتها تفاوت ‏گذاشتن میان دشمن و آیین او آسان نبود. یك نمونه را «تاریخ بخارا» ذكر می كند ‏آنجا كه «مردمان چند بار ردت آوردند» و تنها پس از لشكر كشی ها و خونریزیهای ‏بسیار بود كه به دست اعراب به اسلام بازگشتند. فرقه بازیها و مذهب سازیهای ‏فراوان ایرانیان شیوه دیگری در پیكار آنان با دین غالب بود. در هیچ سرزمین فتح ‏شده دیگر، اسلام با چنان مقاومت مستقیم و غیرمستقیم روبرو نگردید كه در ایران. ‏روشهای اعراب در ایران نیز بویژه زننده و وحشیانه بود. آنها با تمدنی عالی تر ‏روبرو بودند كه به استیلایشان گردن نمی گذاشت. عربها در سودای چیرگی بر آن و ‏در سرخوردگی در نیافتن آن به ویران كردنش می كوشیدند و با رفتارشان زخمهای ‏درمان ناپذیر بر روح ایرانیان زدند كه دامنگیر اسلام نیز گردید. برتری اخلاقی ‏اسلام – و نه عرب – در جامعه آن روزی ایران این حقیقت را نپوشاند كه اعراب ‏مشتی بیابانگرد وحشی بیش نبودند كه به شوق تاراج به ایران هجوم آوردند و هرچه ‏توانستند كشتند و ویران كردند و سوختند. سپاه عرب را كه به ایران تاخت به دشواری ‏می توان با تصویر یك ارتش رهایی بخش كه متعصبان مذهبی از آن می سازند ‏تطبیق كرد. هنگامی كه بیابانگردان همچون تند باد خزانی به باغ گل تیسفون زده ‏بودند فرمانده آنان درباره بخش كردن غنائم از خلیفه عمر دستوری خواست، او پاسخ ‏داد كه به هركس در سپاه آیه ای از قرآن می داند سهمی بدهند. چنانكه میرزاآقا خان ‏كرمانی در یكی از نامه های مشهور «ای جلال الدوله» خود می نویسد «مبالغی ‏خطیر را به مدینه فرستادند و نوشتند ما وجدنا فی جیش مسلمین الف رجل یحفظ آیت ‏من كتاب الله». در همه سپاه هزار تن نبودند كه آیه ای از قرآن بدانند. در همان قرن ‏اول هجری (زمان عبدالملك اموی) حجاج ابن یوسف در سرزمینهای شرقی خلافت ‏حكومت می راند و روایت است كه در فرمانروایی او ۱٣۰ هزار تن به دست ‏دژخیمان كشته شدند و به هنگام مرگ او ۵۰ هزار مرد و ٣۰ هزار زن در زندانهایش ‏بودند.‏

شكوفایی فرهنگی كم مانند ایران میان سده های سوم تا ششم هجری كه بی تردید به ‏بركت اسلام حاصل گردید – دسترسی به یك حوزه فرهنگی گسترده از مرزهای چین ‏تا اقیانوس اطلس؛ و فضای باز نخستین سده های اسلامی پیش از آنكه رهبران مذهبی ‏بتوانند دین و اندیشه، و رهبران سیاسی بتوانند جامعه را دچار ركود و سنگ شدگی ‏كند – می توانست تلخی شكست را در میان ایرانیان تعدیل كند. ولی آزادی از نظام ‏طبقات بسته (كاست) ساسانی و آخوندبازی مغان به زودی جای خود را به موالی ‏گری و آخوندبازی اسلامی داد. ایرانیان سرفراز عملاً خود را به صورت موالی و ‏بندگان فاتحان عرب دیدند و هركه از میانشان سری برافراشت مانند این مقطع به گناه ‏رده به دژخیم سپرده شد یا مانند بسیاری دیگر به گناه شعوبیگری.‏

آزادی اندیشه تنها در جاهایی تحقق می یافت كه قدرت سیاسی – نظامی مستقری ‏ریشه نگرفته بود. در واقع شگفتگی فرهنگی ایران بیشتر مرهون در هم شكستن ‏قدرت مركزی دین و سیاست بود كه از نیمه های خلافت اموی آغاز گردید و در ‏خلافت عباسی نیز با پیدایش ماهیتهای سیاسی محلی در گوشه و كنار ایران شدت ‏یافت. در آشفتگی چند پارگی سیاسی، اندیشمندان ایران فرصت فعالیت ذهنی آزادنه ‏یافتند و اگر مثلاً در قلمرو غزنوی بر آنها سخت می گرفتند باری می شد چندگاهی ‏به ری گریخت یا از آنجا به اسپهبدان و امیران گرگان و مازندران پناه برد و اگر در ‏عراق بیم جان بود به سوریه رفت و مرگ خشونت بار را در آنجا یافت (۱).‏

این آزاداندیشی اسلامی نبود كه چنان رونق علمی و ادبی و فلسفی را میسر ساخت – ‏كه بهرحال مقدمات آن از دوره ساسانی فراهم آمده بود با مركز علمی بزرگ ‏گندیشاپور و دانشمندان یونانی و رومی كه به آنجا پناه آورده بودند و كتابهایی كه ‏ترجمه شد و دست پرورده هایی كه تا دوران عباسی نام آور بودند – چرا كه از ‏همان اوایل كار «علمای» شیعی باب علم را در غیبت امام زمان مسدود اعلام كرده ‏بودند و «علمای» سنی پس از تدوین فقه حنفی و حنبلی و مالكی و شافعی باب اجتهاد ‏را در دین. در تاریخ اندیشه اسلامی اشعریان را پیشروان جمود فكری می دانند غافل ‏از آنكه تفتیش عقاید را معتزلیان، همان هواداران آزادی اراده و تعبیر آزادانه از قرآن ‏و عقل در برابر اعتقاد كوركورانه، باب كردند و تا مأمون عباسی را طرفدار خود ‏دیدند آزمایش عقیدتی مقامات حكومتی را با پایه گذاری اداره محنه (اوایل سده دوم ‏هجری) عملی ساختند. اشعریان كه از آن گونه اعتقادات هم نداشتند به زودی درهای ‏آزادفكری را چنان از هر سود بستند كه دیگر نیازی به آزمایشها نیز نیفتاد. از نخستین ‏سده هجری، از آن هنگام كه اسلام اندك مایه قدرت سیاسی – نظامی بدست آورد، هیچ ‏كس نتوانسته است حكومتهای اسلامی را به مدارا در برابر مخالفان دینی یا مذهبی یا ‏فرقه ای یا ایدئولوژیك متهم كند.‏

‏ تفتیش عقاید به خطا انحصار كلیسای كاتولیك قلمداد شده است. «علما» و حكمروایان ‏اسلامی نیز بلافاصله در هرجا قدرتی یافتند به سوختن و كشتن مرتدان و زندیقان و ‏ملاحده و قرمطیان و رافضیان و باطنیان و فلسفیان و صوفیان و عارفان و … ‏پرداختند. رویارویی با مخالف ایدئولوژیك در بیشتر جهان اسلامی و تا همین قرن ‏نوزدهم یك پاسخ بیشتر نداشت: آهن و خون. یا دار منصور حلاج بود یا «آتش و نفت ‏و بوریا»ی عین القضات همدانی. در هرجای جهان اسلامی امثال سلطان محمودها ‏كم نبودند كه به قول تاریخ بیهقی می گفت «من انگشت در جهان كرده ام و قرمطی ‏همی جویم». همین فراوانی عناوینی كه چون حكم اعدام بر مخالفان ایمانی و ‏ایدئولوژیك فرود می آوردند نشانه ای از روحیه ای بود كه هرجا اقتدار لازم را ‏داشت بروز می كرد و هم اكنون در به اصطلاح جمهوری اسلامی ایران به ‏صورت اعدامهای انقلابی (ترور) یا غیرانقلابی (كشتن در برابر جوخه اعدام) فرمان ‏می راند.‏

با آنكه كلیسای كاتولیك در قلمرو گسترده تر و زمان درازتری عمل كرده است شمار ‏كسانی كه به علتهای ایمانی و عقیدتی در جهان اسلامی نابود شدند نباید خیلی كمتر از ‏اروپای مسیحی باشد. تفاوت در این است كه اروپاییان هم سازمان دهندگانی بهتر از ‏خاورمیانه ای ها هستند و هم به همین دلیل تاریخ خود را بهتر نگه می دارند. ‏كشیش «توركمادا» بنیادگذار تفتیش عقاید نبود و در باورها و رفتار چیزی كم از ‏بسیاری از «علمای» اسلامی نداشت. او بدنامی خود را مرهون سازمانی است كه داد ‏آنهم در بدترین زمان؛ در قرن شانزدهم آغاز اروپای نوزایی (رنسانس) و آزاداندیشی ‏و انسانگرایی.‏

اسلام را به عنوان یك نفوذ بیگانه انگاشتن سنتی است كه در سراسر تاریخ فرهنگی ‏ایران در ۱۴ سده گذشته پیشینه دارد و هرگاه فرصت را مساعد دیده سربرداشته است. ‏زیاده رویها و بدرفتاریهای اشغالگران عرب سبب شد كه جنبشهای ملی ایران در ‏نخستین سده های اسلام جنبه ضداسلامی یافت. بیم آن است كه ایرانیان كنونی نیز كه ‏در این دومین حمله عرب به ایران چیزی از طعم زهرآگین آن نخستین تاخت و تاز را ‏می چشند بخشی از واكنش رنجش‎ ‎آمیز خود را به اسلام منتقل سازند.‏

در دوره های بپاخیزی ناسیونالیسم و احساس قومیت ایرانی این سنت نیرومندتر بوده ‏است زیرا با برخورد ناگزیر فرهنگی را چالش سیاسی شیعیگری و دعوی رهبران ‏مذهبی بر قدرت حكومتی شدت بخشیده است.‏

شیعیگری: اعتراض و قدرت سیاسی

نظریه حكومت در شیعیگری پایه منحصر آن را می سازد. تفاوت میان شیعیان با ‏گروه اكثریت مسلمانان، اهل سنت، یك تفاوت سیاسی بود – بحث بر سر اینكه خلافت ‏‏(حكومت) پس از مرگ پیامبر حق چه كسی است. شیعیان در آغاز به خلافت ابوبكر ‏و عمر و عثمان اعتراض داشتند و پس از شهادت امیرالمومین علی به خلافت ‏دودمانهای اموی و عباسی. در ایران اقلیت شیعی به برتری سیاسی اكثریت سنی ‏اعتراض می كردند. تفاوتهای مربوط به آیین شناسی (تئولوژی) و فقه بعدها میان ‏شیعیان و سنیان پدید آمد. علمای مذهبی شیعه ادبیات شگرف مذهبی خود را بر همین ‏پایه سیاسی ساختند.‏

از آیه ٦۲ سوره نسا در قرآن كه مبنای حكومت در اسلام است تعبیرهای گوناگون ‏شده است. به نظر علمای مذهبی اهل سنت مقصود از اطیعوالله و اطیعوالرسول و ‏اولی الامر منكم اطاعت از خدا و پیامبر و سلطان وقت است كه ولی امر آنهاست و تا ‏وقتی بر طبق قانون اسلام حكومت كند مسلمانان باید از او فرمانبری كنند. در تعبیر ‏علمای مذهبی سنی جایی برای خاندان پیامبر نیست، هرچند در آغاز خلافت را حق ‏قبیله پیامبر یعنی قریش می دانستند (با همه سیدقریشی و غلام حبشی … و ان اكرم ‏عندالله اتقیكم) و در قیام عباسیان، خویشاوندی آنان را با پیامبر همچون سلاحی ‏ایدئولوژیك و نه تنها تبلیغاتی بر ضد امویان بكار بردند.‏

شیعیان حق خاندان مستقیم پیامبر را در برابر حق قبیله او قرار دادند. بحث از ‏‏«دمكراتیك» بودن نظریه علمای مذهبی سنی در برابر غیردمكراتیك بودن نظریه ‏علمای مذهبی شیعه بیهوده و خارج از موضوع است. هیچ یك از سه خلیفه اول ‏راشدین به صورت دمكراتیك برگزیده نشد. در هر سه مورد یك شورای كوچك كه ‏اراده یك مرد نیرومند و شمشیر تیز یكی دو تن دیگر بر آن حكم می راند كار خلافت ‏را یكسره كرد. بیعت مردمان با خلیفه امری تشریفاتی بیش نبود و به یك امر انجام شده ‏وزن بیشتری می داد.‏

اما شیعیان تنها به حق وراثت مستقیم امام علی و فرزندانش از پیامبر بسنده نكردند. ‏آنها نظریه معصومیت، یعنی مصون بودن از خطا و گناه را كه همچون نوری الهی ‏از پدر به فرزند می رسد، در مركز عقاید خود قرار دادند. امام معصوم است و ‏دارای علم لدنی. بدون وجود امام و رهبری وی رستگاری مومنان محال است. اینكه ‏معصومیت در بسیاری مورد امری ثانوی و فرع بر شناخته شدن به عنوان امام بوده ‏است، مثلاً آنجا كه در زمان یك امام نخست یك پسر و سپس پسر دیگری به جانشینی ‏برگزیده شد، شیعیان را به فرقه های گوناگون تقسیم كرد مانند چهار امامی و شش ‏امامی و دوازده امامی و دیگران كه عموماً از اختلاف در میان فرزندان بر سر ‏جانشینی پدران برخاستند.‏

از میان شیعیان، فرقه دوازده امامی یا جعفری اهمیت بیشتر یافت. شش امامیها یا ‏اسماعیلیان چندگاهی از نظر سیاسی بسیار قوت گرفتند ولی سرانجام از جریان اصلی ‏اسلامی به كناری رانده شدند. این شیعیان دوازده امامی بودند كه به بركت سنت ‏پرمایه فرهنگی خود و ریشه گرفتن در خودآگاهی ملی ایرانیان در جریان اصلی ‏اسلامی ماندند و بزرگترین چالش را به اسلام اكثریت، یعنی اهل سنت، عرضه ‏كردند.‏

در زمینه نظریه حكومت، شیعیان دوازده امامی می گویند منظور از اولی الامر در ‏آیه، دوازده امام است و در غیاب امام دوازدهم حتی اگر حكومت بر طبق قوانین اسلام ‏باشد بهرحال غاصب است؛ هرچند بیشتر علمای مذهبی شیعه چنان حكومتی را ‏نامشروع ندانسته اند و تا هنگامی كه بر طبق قوانین اسلام بوده سزاوار اطاعت ‏شمرده اند. درباره جانشنيی امام دوازدهم در زمان غیبت او اختلاف است. گروهی ‏حكومت را حق مجتهد یا فقیه عادل می دانند و گروهی دیگر حكومت وقت را اگر بر ‏طبق قانون اسلامی باشد به رسمیت می شناسند. موارد مجتهدانی كه مشروعیت ‏پادشاه را شناخته اند از دوران صفوی فراوان بوده است. یك مورد برجسته آن تأییدی ‏كه شیخ میرزا حسن نایینی در ۱٣۰۴ از مشروعیت پادشاهی رضا شاه كرد.‏

ولی اگر درباره حكومت كنندگان اختلافاتی بوده باشد، درباره قانونگزاری و قضاوت ‏همیشه علمای مذهبی شیعه اتفاق دارند كه منشأ قانون، قرآن و حدیث و اجماع (اجماع ‏مجتهدان و نه مردم) و عقل است و چون اینهمه در قلمرو صلاحیت فقیه و مجتهد ‏است، قانونگزاری (به معنی تعبیر قرآن و حدیث) و قضاوت با آنهاست یعنی حاكمان ‏شرع. هر مجتهد حاكم شرع است و چون در میان شیعه پایگان (سلسله مراتب) مذهبی ‏مرتبی نیست جایی برای یك مرجع كه همه موظفاً از او فرمان ببرند پیش بینی نشده ‏است – اگرچه گاهگاه چنین مراجعی از سوی عموم مجتهدان پذیرفته شده اند.‏

در غیاب امام زمان و نایب امام زمان – كه سلسله آن پس از مرگ چهارمین نایب ‏خاص امام زمان و آغاز غیبت كبری قطع شده است – چنین وضعی دستور عملی ‏برای هرج و مرج در نظریه و عمل بوده است. وجود یك پادشاه شیعه كه از دوره ‏صفوی سلطنتش به تأیید مجتهد(ان) می رسید در كنار مجتهدان و حاكمان شرع ‏گوناگون و در متن جنبشی كه غالباً حكومت را نامشروع و اساس آن را غاصبانه می ‏دانست، شیعیگری را از پیوستگی و یكپارچگی بی بهره كرد؛ و در همان حال بدان ‏اهمیت یك جایگزین (آلترناتیو) سیاسی را بخشید. با آنكه در بیشتر پنج سده گذشته ‏اكثریت بسیار بزرگ رهبران مذهبی شیعه به حكومتهای وقت پیوستند و پایه های ‏اصلی آن شدند، افراد معدود و یا گروههای اقلیتی از میان آنها به اعتراض خود بر ‏حكومت ادامه دادند.‏

تنش میان حكومت و رهبران مذهبی از همان دوره صفوی آشكار شد. صفویان برای ‏نخستین بار شیعگیری را در ایران به اكثریت رسانیدند و آن را مذهب رسمی كشور ‏قرار دادند. رهبران شیعی از سویی نمی توانستند از یكی شدن با حكومتی خودداری ‏كنند كه برای نخستین بار حق آنها را از اكثریت سنی ستانده بود و به نیروی شمشیر ‏كژیهایی را كه صدها سال از آن نالیده بودند راست كرده بود، و از سویی رقابت با آن ‏را ناگزیر می یافتند.‏

‏ كوششهای شاهان صفوی برای انتظام دادن به مداخلات ملایان در امور قضائی كه نه ‏اقتداری برای حكومت می گذاشت و نه محلی برای یك نظام قضائی به جایی نرسید. ‏تعیین صدر (ملایی كه مقام وزارت داشت) و ناظر بر قضات شرع و اداره كننده ‏اوقاف بود و شیخ الاسلام شهرهای بزرگ و روسای سادات (نقیبان) را تعیین می ‏كرد از جمله این كوششها بود. ولی ملایان بزرگ با صدر در كشاكش بودند و ‏دادگاههای عرف (زیر نظر دیوان بیگی) با قضات شرع. در اواخر صفوی با تعیین ‏ملاباشی كوشش بیهوده دیگر برای روشن كردن جای ملایان در حكومت بعمل آمد.‏

از شاه عباس بزرگ به بعد سهم ملایان در حكومت پیوسته بیشتر شد. حكومت، طلاب ‏علوم دینی را كه به شمار روزافزون از حوزه های تازه تأسیس شده بیرون می ‏آمدند استخدام می كرد و پس از آنكه گرایشهای صوفیانه نخستین پادشاهان صفوی ‏مغلوب قشریگری مذهبی گردید، ملایان بزرگ حلقه خود را بر گرد قدرت سیاسی ‏تنگ تر كردند تا جایی كه در دوره شاه سلطان حسین قدرت حكومتی سراپا بدست ‏آنها افتاده بود. شكست از قبایل شورشی افغان كه خود برخاسته از مداخلات ملایان ‏شیعی در افغانستان سنی مذهب و برانگیختن آنان بر ضد حكومت مركزی بود لطمه ‏سختی بر حیثیت ملایان زد؛ و ناتوانی محض آنان در اداره امور سیاسی و نظامی و ‏ورشكستگی – بویژه ورشكستگی اخلاقی – جامعه ای كه صرفاً بر اصول مذهبی، ‏آنگونه كه ملایان تعبیر می كردند، اداره می شد چنان زمینه را فراهم كرد كه ‏نادرشاه جرئت یافت دم از اتحاد شیعه و سنی بزند و كریم خان زند در حكومت خود ‏دست رهبران مذهبی را یكسره از امور سیاسی كشور برید. با اینهمه بخشی از كار ‏قضا همچنان در دست ملایان ماند و تا هنگامی كه داور دادگستری نوین را در دوران ‏رضا شاه به ایران آورد كشور از یك نظام قضایی مرتب بی بهره بود.‏

دوران صفوی از جهات بسیار سرمشق حكومت جمهوری اسلامی بوده است. ملایان ‏هرچه به شاهان صفوی دشنام بدهند همانندی روشها و سیاستهای خود را با آن دوره ‏پنهان نتوانند كرد. سرنوشت كشور نیز شباهت نگران كننده ای با مراحل پایانی آن ‏سلسله دارد. ركود و خفقان و فساد و هرج و مرج مادی و معنوی جامعه در نیمه دوم ‏صفوی به خوبی در همین دو سه ساله حكومت ملایان تكرار شده است.‏

‏ پس از كریم خان نفوذ معنوی و قدرت سیاسی ملایان به زودی شكست خود را ‏جبران كرد و اهمیت خود را در حكومت و جامعه ایران باز یافت. شاهان قاجار ‏هرچه ناتوان تر شدند بیشتر به ملایان تكیه زدند. به عنوان نمونه قدرت ملایان می ‏توان به سید محمد باقرشفتی اشاره كرد كه در نیمه اول قرن نوزدهم با قدرت ترین ‏مجتهد اصفهان بود و چند صد كاروانسرا و بیش از دو هزار مغازه و روستاهای ‏بسیار در مركز و جنوب ایران داشت. دسته های لوطیان او (كمیته ها و حزب اللهی ‏های كنونی) آشوبهای بسیار برپا می كردند و پس از مرگ در خانه اش بقایای ‏كشتگان بیشمارش را یافتند – یك نمونه كامل بدترین پاپهای رنسانسی.‏

در این ضمن با گذشت زمان اسلام تسلطی انكارناپذیر بر فرهنگ و جامعه ایرانی ‏یافت. فرهنگ و احساس قومیت ایرانی در سه سده پس از حمله عرب پایداری ‏پیروزمندانه ای نشان داده بود كه اعراب در هیچ سرزمین دیگری با آن روبرو ‏نشدند. ولی در لحظه ای كه ایرانیان می رفتند موجودیت فرهنگی و سیاسی خود را ‏بار دیگر به كرسی نشانند هجومهای دیگری فرا می رسید. امواج پیاپی تورانیان و ‏تركان آسیای مركزی كه به دنبال فرو ریختن دیوار ساسانی از سده های میانه فلات ‏ایران را در هم نوردیدند آخرین بازمانده های مقاومت ملی ایرانیان را در برابر ‏بیگانگان ریشه كن كردند. ایرانیان گذشته خود را كم و بیش به فراموشی می ‏سپردند و اسلامی می شدند. بویژه گرایش بخشهای بزرگ و روزافزونی از مردم ‏ایران به شیعیگری دلسپردن به اسلام را آسان تر كرد زیرا در شیعیگری عنصر ‏ایران برجستگی داشت.‏

فرو ریختن پایداری ایرانیان را از اینجا بهتر می توان دریافت كه اعراب در همه ‏دوران تسلط سیاسی خود با همه فشارها از تحمیل زبان عربی به ایرانیان بازماندند؛ ‏اما سلسله های ترك زبان نزدیك بود زبان خود را به بیشتر ایرانیان بقبولانند. حتی ‏مقاومت ایرانیان در برابر تركان بیشتر به یاری اسلام صورت می گرفت زیرا ‏پذیرفتنی تر بود و دشمنی كمتری بر می انگیخت. آنها از راه اسلام بود كه اقوام ‏بیگانه را در خود مستحیل كردند و خود در این فراگرد هرچه بیشتر رنگ اسلامی ‏گرفتند.‏
ریشه های اسلام در ایران چنان ژرف و استوار شد كه در جنبشهای سیاسی ملی ‏ایران از پایان سده نوزدهم اسلام سهم تعیین كننده یافت. روحانیت شیعه با نفوذی كه ‏بر توده های مردم داشت عاملی چشم نپوشیدنی در هر پیكار سیاسی ملی شد. در ‏انقلاب مشروطه و در جنبش ملی كردن نفت سهم اسلام، سیاسی بود و تنها به بسیج ‏مردم كمك كرد. در انقلاب ۱٣۵٧ این سهم هم سیاسی و هم برای نخستین بار ‏ایدئولوژیك بود. اندیشمندان اسلامی واپسین كوشش خود را برای در آوردن اسلام و ‏شیعیگری به صورت یك مكتب سیاسی كردند و در آن به شكلی ویرانگر برای اسلام ‏و ایران كامیاب شدند.‏

سابقه شیعیگری به عنوان یك نیروی اعتراض و نقش رهبری كه ملایان در سطح ‏های گوناگون در میان مردم داشتند به آسانی می توانست در شرایط صدساله گذشته ‏ایران آن را به یك نیروی انقلابی تبدیل كند. تأثیر عمیقی كه سیدجمال الدین افغانی ‏‏(اسدآبادی) در سه دهه پایان سده نوزدهم بر دنیای اسلام گذاشته بود زمینه را فراهم ‏تر كرد. سید جمال الدین به اسلام یك وجهه مبارز داد و اعتماد مسلمانان را به خود ‏بازگردانید.‏

شیعیگری به عنوان یك نیروی انقلابی فرمولی بود كه مردانی با مبادی و اندیشه ها و ‏هدفهای متفاوت مانند شریعتی و خمینی برای چاره كردن بحران شیعیگری و رسیدن ‏به قدرت عالی سیاسی یافتند. این بحران را دو عامل پدید آورده بود، نخست تضاد ‏بنیادی كه در نظریه حكومت شیعه هست؛ یعنی اعتقاد به غاصب بودن همه حكومتها ‏و نامشروع بودن عموم آنها در غیاب امام زمان و كوشش در بدست گرفتن حكومت یا ‏همدستی با آن از سوی ملایان. رهبران جناح مخالف شیعی با متمركز كردن حملات ‏خود بر حكومتهای زمان و عیبهای آنان از اثر همدستی اكثریت بزرگ رهبران و ‏علمای مذهبی شیعی با حكومتها كاستند و با پیش كشیدن نظریه های تجدیدنظرطلبانه ‏راه را برای یك حكومت اسلامی هموار كردند.‏

دومین عامل بحران، تنش میان جامعه واپس مانده قرون وسطایی و تمدن صنعتی ‏غرب بود كه آثار دگرگون كننده خود را بر اسلام می گذاشت و همه مسأله جای دین ‏در جامعه را مطرح می كرد. مذهب از تجربه زمان صفوی به بعد با واپسماندگی و ‏واپسگرایی یكی شناخته شده بود. ایرانیان آگاه رهایی ملی ایران را در راه حلها و ‏طرز تفكرهایی جز آنچه در مدرسه ها و حوزه های نجف و قم و اصفهان و … ‏آموخته می شد، در اروپای پوینده و انقلابی می جستند. تجدید نظرطلبان مذهبی ‏براین خطر آگاه بودند و هركدام به شیوه خود با آن مقابله كردند. یا مانند شریعتی ‏اسلام را به عنوان یك ایدئولوژی ترقیخواه – با تلاشهای زیاد و عموماً ناكامیاب – ‏معرفی كردند و یا مانند خمینی اساساً منكر ضرورت پیشرفت شدند.‏

اینكه حتی جامعه ای به بی تجربه گی و ساده لوحی سیاسی ایران تعبیرات بی پایه ‏تجدیدنظرطلبان و آموزه های ساده پسند و سطحی آنان را به عنوان نه تنها نظریه ‏انقلابی، بلكه جانشین شایسته ای برای نوگرایی و پیشرفت، پذیرفت از اینجا سرچشمه ‏می گیرد كه رژیم ایران از پس وعده های بزرگ خود بر نیامده بود و بهمراه ‏سیاستهای خود بیشتر پایه های فكری را كه ایران نو بر آنها استوار شده بود – ‏ناسیونالیسم، غربگرایی و توسعه – برای چند گاهی بی اعتبار كرده بود.‏

‏ ایران نو به تعبیرهای گوناگون از آغاز سده شانزدهم (سلسله صفوی) آغاز سده بیستم ‏‏(انقلاب مشروطه) یا دهه سوم سده بیستم (سلسله پهلوی) شروع می شود. سلسله ‏صفوی مفهوم سیاسی ایران را باز گردانید. هنگامی كه ایرانیان نزدیك بود فراموش ‏كنند كه ماهیتی جداگانه اند، صفویان یك احساس نیرومند قومی به مردم ایران دادند ‏كه با همه رنگ تند قبیله ای و مذهبی دولت صفوی بس بود كه ایران را نگهدارد و تا ‏اینجا برساند. از بسیاری جهات صفویان دنباله های سلسله های پیشتر بودند. ایران ‏عموماً كشور قزلباش خوانده می شد مانند گذشته كه كشور خوارزمشاهیان یا ‏سلجوقیان بود. ولی ایرانیان قسمتی هم به یاری شیعیگری كه در برابر هجوم مدام ‏عثمانیان یك مذهب ملی شده بود یك هویت مشخص ملی یافتند كه دیگر بكلی مغلوب ‏هیچ قدرت بیگانه نشد.‏

‏ در دولت صفوی همچنین برای نخستین بار مفاهیم غربگرایی و توسعه، در خام ‏ترین و ابتدایی ترین صورتهایش، به جامعه و سیاست ایران راه یافت. ایرانیان آن ‏روزگار خود را با تمدنی بالا تر روبرو یافتند و به ضرورت دفاع از خود از آن وام ‏گرفتند.‏
كوششهای مستقیم و منظم دولت برای رونق صنعت و بازرگانی از آن هنگام آغاز شد. ‏درست است كه ایرانیان به پاره ای نشانه های بیرونی تمدن پویای غرب بسنده ‏كردند و كمتر به زمینه های فكری و فرهنگی كه اختراعات و اكتشافات اروپای ‏غربی نتیجه آنها بود اندیشیدند؛ ولی این عیبی است كه تا دهه های آخر سده بیستم نیز ‏كم و بیش گریبان سیاستگران و اندیشمندان ایران را رها نكرد.‏

دولت صفوی قربانی موفقیت خود شد. شور مذهبی شیعیگری، كه در آغاز بهمراه ‏بقایای احساس قومیت ایرانی همچون ملاطی جامعه از هم گسیخته ایران را بهم جوش ‏داد و در برابر نیروی برتر عثمانی نگهداشت، بزودی عامل اصلی ركود و ناتوانی ‏كشور شد. صفویان از خط باریكی كه اعتقاد مذهبی را از آخوندبازی جدا می كند به ‏تندی گذشتند و به ایجاد یك اساطیر مذهبی كمك كردند كه نمونه كامل خود را در ‏بحارالانوار نشان داد – دائره المعارفی از اغراقها و نیمه حقیقتها و دروغهای محض ‏كه تأثیراتش برای تخدیر و انحراف نسلها كفایت كرد. جعل احادیث و اختراع امامزاده ‏ها و سیل معجزاتی كه از هر سو روانه شد، و البته پیشینه آن به نخستین سده های ‏اسلامی می رسد، بزودی واقعیات مذهب را زیر انبوه خرافات دفن كرد. «مذهب» ‏دوران صفوی جوازی برای زیستن بدور از دایره اخلاق و عقل گردید. تأثیرات ‏ویرانگر این انحراف اساسی از دین و عقل و اخلاقیات بر سیاست و احتماع و رفتار ‏شخصی هنوز با ماست.‏

انقلاب مشروطه ملت ایران را به صحنه آورد. تصادفی نیست كه شعار «زنده باد ملت ‏ایران» برای نخستین بار در شور ناسیونالیستی انقلاب مشروطه طنین انداز شد. ‏ایران از یك جامعه قبیله ای مذهبی وارد مرحله ای شد كه سرانجام از آن یك ملت ‏امروزی خواهد ساخت. ملتی كه افراد آن پیش از هر چیز ایرانی باشند نه اول وابسته ‏به یك گروهبندی اجتماعی یا پیرو یك آیین؛ ملتی كه افرد آن از نظر حقوق برابر و در ‏آرزوهای خود مشترك باشند.‏

شكلهای تازه تر دیكتاتوری نوین كه بیشتر دوران پس از مشروطه را فرا گرفت از ‏استبداد قرون وسطایی پیش از آن پیشرفته تر بود. نهادهای انتخابی و مردمی كه در ‏همه رژیمهای پس از مشروطه حفظ شد مقدمات لازمی برای برقراری نهایی ‏دمكراسی بوده است. انقلاب مشروطه در هدف نوسازی جامعه ایرانی كامیاب نشد ‏ولی این تعهد پس از آن در سیاست ایران راه یافت و در دوران پهلوی تا حدود یك ‏آیین غیرمذهبی بالا رفت. غربگرایی انقلاب مشروطه از همان قانون اساسی آشكار ‏است و زمینه های آموزش و صنعت را نیز در بر می گیرد. برای رهبران فكری ‏ایران در نخستین سالهای سده بیستم دیگر تردیدی نمانده بود: ایران برای چیره شدن ‏بر واپسماندگی قرنها باید از تنها نمونه پیشرفته و كامیاب موجود، از دنیای غرب ‏بیاموزد.‏

با سلسله پهلوی اندیشه های ناسیونالیسم، غربگرایی (بیشتر به صورت غربزدگی) و ‏توسعه در ایران به اوج چهارصد ساله خود رسید. این هر سه در كنش و واكنش ‏متقابل خود در یك ایدئولوژی بهم آمیختند كه در بیشتر سده بیستم بویژه ۵٧ سال ‏پادشاهی رضاشاه و محمدرضا شاه جریان فكری مسلط جامعه ایران بوده است. شاهان ‏پهلوی با آنكه خود افر ادی مذهبی بودند در برابر نفوذ مذهب در سیاستهای اجتماعی ‏قر ار گرفتند و به عنوان پیشبرندگان ناسیونالیسم ایرانی و غربگرایی و نوسازی با ‏سران شیعه درگیر پیكار مرگ و زندگی شدند. تصادم میان دولت و مذهب اجتناب ‏ناپذیر بود. دولت دیگر آماده نبود قلمروهای آموزش و قانونگزاری و دادگستری را به ‏مذهب واگذارد و سیاستهایی را اجرا می كرد كه آشكارا با آموزه های ملایان ‏ناسازگار بود. نظام وظیفه، آموزش به شیوه اروپایی، آزاد كردن زنان، اصلاحات ‏ارضی و همه گرایش فرهنگی غربگرای جامعه چنان جامعه سنتی را بر هم می ‏ریخت كه برخورد با نمایندگان نیرومند آن جامعه – خانهای ایلات، زمینداران بزرگ، ‏بازاریان و كاسبكاران و بیش از همه آنها ملایان شیعه – را ناگزیر می ساخت. هریك ‏از آن سیاستها با مبارزات سخت و عموماً با خونریزی اجرا شد.‏

چنان نیست كه سیاستهای دوران پهلوی را گروههای معدود طرح ریزی و اداره می ‏كردند. همه فضای فكری ایران از دهه های پایانی سده نوزدهم برضد آنچه ‏واپسماندگی و واپسگرایی تلقی می شد برانگیخته بود و لبه تیز این واكنش متوجه ‏مذهب و رهبران شیعی بود. سه نسل روشنفكران ایرانی از دوران انقلاب مشروطه با ‏روحیه غیرمذهبی رشد كردند. برخوردهای ایدئولوژیك میان ترقی خواهان و سنت ‏گرایان مذهبی در دوران انقلاب تأثیر عمیق دیرپایی بخشید. برای روشنفكران ایرانی ‏مسلم شد كه جامعه را نه با همكاری، بلكه به رغم، رهبران مذهبی باید پیش ببرند. در ‏میان آن رهبران كمتركسی جسارت آن را داشت كه با زمان پیش بیاید. كسانی مانند ‏سنگلجی كه چنین جرأتی كردند در توفان مخالفتها از یاد رفتند.‏

مذهب به عنوان مدعی و اعتراض كننده و منتقد در همه آن سه نسل نیروی خود را به ‏درجات گوناگون نگه داشت و هرجا دست حكومت ناتوان شد یا دست اندازی آن از ‏تحمل گذشت ضربه خود را فرود آورد. ولی هیچ كوشش اساسی برای راه آمدن با ‏زمان نكرد. مدرسه ها دژهای سنت باقی ماندند. آموزش و پرورش در «حوزه های ‏علمی» مذهبی كه بیش از حد مدرسی، در جا زن و ایستاست، جلوی ابتكار و پرواز ‏اندیشه را می گیرد. بجای آن بازی با كلام و موشكافی در معانی كلمات اهمیت ‏اساسی  می یابد.  ورق زدن آثار  گذشتگان  و  حاشیه نوشتن بر  آنها جانشین  پژوهشهای  ‏تازه می شود. شیوه تفكر چنان در بند نظام آموزشی اسیر است كه بحثهای فلسفی را ‏نیز به شیوه حقوقی و با برداشت حقوقی انجام می دهند.  با پس و پیش  كردن  كلمات ‏مسایل  را  حل  شده می انگارند.‏

‎ ‎از این گذشته محافظه كارترین عناصر جمعیت شهری و روستایی كه پایه های ‏اصلی پشتیبانی مالی و معنوی ملایان بودند مانند وزنه ای برپای رهبران مذهبی، ‏آنان را از هر حركت اصلاحی باز داشتند. جامعه ناگزیر پیش می رفت ولی مذهب ‏با آن همراه نبود و از فاصله ای كه پیوسته دورتر می شد با نگاهی دشمنانه آن را ‏می نگریست.‏‎ ‎در اواخر دوران پهلوی و دوران پس از انقلاب اسلامی بسیار ‏كوشیدند به اسلام وجهه ای پیشرو بدهند. پاره ای به اصل اجماع اشاره كردند و آن ‏را پایه ای برای دمكراسی اسلامی شمردند؛ بی توجه به این حقیقت كه تقریباً همه ‏مؤلفان اسلامی، حتی اصلاح طلبانی مانند عبده، اجماع را به معنی اتفاق و همرایی ‏فقیهان در نظر دارند و همه آنها اجماع را وحدت نظری می دانند كه با مفهوم قرآن ‏توافق داشته باشد. در میان شیعه و سنی اجماع مفهومی است كه هیچ مناسبتی با ‏دمكراسی و حكومت اكثریت ندارد. همچنین در مورد حقوق و آزادی زن استدلالهای ‏بسیار شده است مانند آنكه اسلام در قرن هفتم میلادی در این زمینه پیشروتر از ‏مسیحیت بوده است كه درست است ولی ربطی به سده بیستم ندارد. یا «مگر مردان ‏آزادند كه زنان آزاد باشند؟» كه گریزی نه چندان استادانه از موضوع است.‏

اما جریان اصلی اندیشه اسلامی چه در ایران شیعی و چه در كشورهای اهل سنت ‏محافظه كار مانده است. قدرت اسلام در نظر رهبران مذهبی در آن بوده است كه ‏تغییرناپذیر بماند. آنها راه را در هرجا توانسته اند بر تعبیرات آزادنه شخصی از ‏اسلام بسته اند. اندیشمند تجدی دنظرطلبی مانند شریعتی به زودی خود را با مقاومت ‏سخت روبرو یافت و عقب نشینی كرد. منتقدان او نخست به اشتباهات سهوی و عمدی ‏فراوانش در نقل متون و رویدادها و در تعبیرات تاختند و سپس پاره ای فرضهای او ‏را مانند اعتقاد اولیه اش به اجماع به عنوان یك شیوه دمكراتیك و «انتخاب» خلفای ‏راشدین به عنوان نمونه ای از حكومت اكثریت و نیز قلمداد كردن موسیقی به عنوان ‏یك هنر اسلامی؛ یا هواداری از برطرف كردن اختلافات درونی شیعه و سنی چنان به ‏باد حمله گرفتند كه ناچار از پس گرفتن آن شد.

غربزدگی و غربگرایی

پایداری مذهب در برابر هر كوششی برای نوسازی آن دو واكنش پدید آورد. نخست ‏بازگشت به ایران باستان و نوستالژی بزرگی های پیشین كه مردانی مانند پورداود و ‏هدایت نمایندگان آن بودند. به یاری پژوهشها و كشفیات اروپاییان، ایرانیان به تاریخ و ‏حتی ادبیات خود آگاهتر و از آن سربلندتر شدند. بیداری حس ناسیونالیسم ایرانی را ‏تنها به سیاستهای دولت پهلوی نباید نسبت داد. آثار ایرانشناسان و خاورشناسان ‏اروپایی و ستایش بی دریغ آنها از تاریخ و فرهنگ ایران از همان نسل انقلاب ‏مشروطه زمینه فرهنگی را فراهم كرده بود، صدسال سرافكندگی در برابر ‏امپریالیستهای انگلستان و روسیه زمینه عاطفی را؛ در شعرهای عشقی این تركیب ‏سربلندی و سرافكندگی را خوب می توان دید.‏

واكنش دوم، غربگرایی و رو كردن كامل به اروپا بود – آنچه سیدفخرالدین شادمان ‏‏«تسخیر تمدن فرنگی» نامید. ایران كشوری هنوز به مقدار زیاد قرون وسطائی بود – ‏و تا آنجا كه به ریشه های ذهنی اكثریتی از مردم مربوط می شود هنوز هست. ‏كوششهایی كه در سطح بسیار محدود از زمان صفویان و بعد در دوره قاجار برای ‏نوسازی جنبه هایی از اقتصاد و آموزش و دستگاه اداری ایران شده بود اثر زیادی ‏نبخشیده بود. ایران می بایست نیرومند و به خود متكی شود و یك نمونه بیشتر در ‏برابر نداشت. از ایران نیمه اول سده بیستم نمی شد انتظار راه حلهای اصیل و ‏ابتكاری داشت. ایرانیان به تقلید و نمونه برداری قانع بودند و می پنداشتند اگر از ‏آخرین پیشرفتها بیاموزند و آخرین دستاوردهای تمدن اروپایی را به كشور خود ‏بیاورند به یك میانبر تاریخی دست خواهند یافت. كار چند سده را در چند نسل انجام ‏دادن رویای ایران دوران پهلوی بود.‏

مفهوم های توسعه و شبیه اروپا شدن بدین ترتیب در ذهن ایرانیان یكی شد. توسعه ‏به معنی شبیه اروپا شدن بود. هر كوششی برای تقلید از اروپا و بعد امریكا به توسعه ‏و ترقی خواهی و غربگرایی تعبیر می گردید. اگر در این میان آنچه سطحی تر و ‏آسان تر بود زود تر تقلید و پذیرفته شد عجبی نیست. ایرانیان دریای تمدن غربی را ‏در كوزه ظرفیت محدود خود ریختند و آن را هرچه لبا لب كردند. نمی توان گفت كه ‏در این میان كوزه بزرگتر نمی شد. ولی بزرگ كردن كوزه تحت الشعاع سرریز ‏كردن آن قرار گرفت.‏

گرفتن غربگرایی و ترقی خواهی به معنی شبیه اروپا زندگی كردن، مسئله اساسی ‏فرهنگی ایران در سده بیستم بوده است. ترقی خواهان خواسته اند مانند همتایان ‏غربی خود بسر برند. همان جامه ها، همان تفریحات، هان سازمانها و همان پیرامون. ‏آنها طبعاً نتوانسته اند بیش از لایه های اجتماعی معینی را به این معنی پیش ببرند و ‏جز در زمینه های محدودی نتوانسته اند روشها و كاركردهای غربی را اجرا كنند. ‏در بخش بزرگتری، اقدامات ترقیخواهانه آنان ظاهرسازانه بوده است. بزرگترین ‏غفلت آنان در بخش آموزش و فرهنگ بوده است. بجای آنكه بیشترین منابع را به ‏ساختن انسانها اختصاص دهند به آوردن ظواهر زندگی غربی به كشور پرداخته اند و ‏منابع هنگفتی را به هدر داده اند.‏

جامه و كلاه و خانه و سامان خانه و دفتر و برنامه موسیقی رادیو و «شو» تلویزیونی ‏و جشنواره فیلم و كالاهای مصرفی و طرحهای پرهزینه به قصد آوردن گوشه ای از ‏امریكا یا اروپا به ایران، و البته سازمانهای از روی نمونه غربی، وقت و نیرو و پول ‏بیشتری در این كوشش برای نوسازی گرفته است تا دگرگون كردن ذهن انسانها و ‏توانا كردنشان به اینكه منطقی بیندیشند و به شیوه علمی عمل كنند و كمتر قضا قدری ‏و خرافی باشند و بیشتر به رابطه علی امور بپردازند.‏

پس از سه نسل تقلید از غرب – كه به غلط ترقیخواهی و غربگرایی خوانده شد – ‏هنوز اگر رنگ و لعاب غربی بیشتر ایرانیان درس خوانده و دنیا دیده و با فرهنگ را ‏بخراشند زیر آن یك خرافاتی خواهند یافت كه اگر زن است بی نذر و نیاز و سفره ‏انداختن كارش نمی گذرد و اگر مرد است بی زیارت مشاهد و دعا و تعویذ و ‏تصویر مقدسان كه حرز وجودش است.‏

برداشت نادرست از مفهوم توسعه را ناتوانی و فساد عمومی جامعه ایرانی تكمیل كرد. ‏با آنكه در ۵٧ سال دولت پهلوی ایران بسیار بیش از هزار سال پیش از آن دگرگون ‏شد و بسیاری از زیرسازیهای لازم را برای خیز نهایی انجام داد، در اواخر آن دوره ‏تردیدهای جدی و سرخوردگی جانشین خوشبینی و بلندپروازی های نخستین شده ‏بود. بیش از نیم قرن تلاش برای نوسازی كشور شكافهای بزرگ میان انتظارات و ‏واقعیتها، میان پیشرفت راستین – به معنی پیشرفت فرهنگی – و پیشرفت ظاهری – ‏به معنی پیشرفت در سطح زندگی – برجای گذاشته بود. شكست در پاره ای زمینه ‏های اساسی مانند آموزش و كشاورزی و سازمان سیاسی و بروز ناهماهنگی ها و ‏عدم تعادل های ناسالم میان شهر و روستا و دارا و نادار و حكومت كنندگان و حكومت ‏شوندگان اندك اندك اساس اندیشه نوسازی را كه یك پدیده غربی است زير تردید برد.‏

نخستین تاختنها به غربزدگی بود – آن برداشت از نوسازی و نوگرایی كه بیشتر به ‏تقلید ظواهر تمدن غرب می پرداخت و از حقیقت فرهنگ غربی به مقدار زیاد بی ‏خبر بود. این برداشتی بود كه هم كوشندگان نوسازی ایران و هم منتقدان آن داشتند. ‏چه آنها كه یك استراتژی توسعه درست نفهمیده را به كشور آوردند و چه آنها كه به ‏غربزدگان تاختند فرهنگ غربی را كه از رنسانس، حتی از قرون وسطی،  پایه های ‏انقلاب فكری و  علمی و سپس  انقلاب صنعتی را  گذاشته بود  به مقدار زیاد نمی ‏شناختند. غربزدگان در بخش بزرگتر به پیشرفتهای مادی بسنده كرده بودند. منتقدان ‏غربزدگی ظواهر پیشرفت را كه آنهم در زمینه های محدود بدست آمده بود گوهر ‏فرهنگ غربی شمردند و در خوار كردنش كوشیدند. از آنها به كسانی كه خود ‏غربگرایی را محكوم شمردند و در پی باز گرداندن جامعه به ١۴۰۰ سال پیش بودند ‏راه درازی نبود.‏

آنچه كارشان را آسان می كرد بحران همه جانبه یك جامعه ناهماهنگ بود كه هنوز ‏از دشواریهای سنتی بر نیامده دستخوش دشواریهای نوین شده بود یا بهتر گفته شود ‏دشواریهای نوین را بر دشواریهای گذشته انباشته می یافت. منتقدان به ابتلای ‏میلیونها شهرنشین ریشه كن شده و میلیونها روستایی كنار زده شده از فراگرد توسعه ‏اشاره می كردند و بستگی روزافزون كشور را به هر چه خارجی نشانه ای از ‏واماندگی آن می شمردند و با استفاده از احساسات ملی و مذهبی مردم ارتباط دستگاه ‏رهبری را با سیاستهای غربی چون سلاحی برنده بر ضد آن بكار می گرفتند. آنها ‏ناتوانی یك استراتژی معین و یك رهبری معین را در گشودن مسایلی كه كاملاً قابل ‏حل بود به سراسر قلمرو توسعه و اندیشه غربگرایی و نوسازی تعمیم می دادند.‏

هر دو گروه از یاد بردند كه معنی غربگرایی مسلح شدن به سلاحهای غرب – تفكر ‏علمی، آزاد كردن و پروریدن و سازمان دادن علمی منابع انسانی برای رفاه عمومی، ‏و آزاداندیشی – است. نه صرف تقلید شیوه زندگی غربی كه هم از نظر مادی از ‏توانایی كشوری مانند ایران – حتی كشوری مانند ایران – بیرون است و هم احساس ‏دروغین پیشرفت از تقویت می كند و ملت را از كوشش برای رسیدن به پیشرفت ‏واقعی باز می دارد.‏

مسائلی كه پیشرفت پدید می آورد و گشودنشان نیاز به پیشرفتهایی باز هم بیشتر دارد ‏آنان را درباره اصل مفهوم پیشرفت دچار تردید كرد. از آموزه های مالتوس گرایان ‏نو، كلوب رم و همه هواداران رشد صفر و حفظ زیست بوم نیز هرچه را، فهمیده و ‏نفهمیده مناسب یافتند گرفتند و به سود راه حل خود یعنی بازگشت به «گذشته زرین» ‏گردانیدند.‏

غرب برایشان امپریالیست و استعمارگر بود – كه هست. هیولایی كه فرهنگهای كهن ‏و بارور را خشك می كرد. در غرب ماتریالیسم و جنون مصرف و بی اعتنایی به ‏سرنوشت دو میلیارد محرومان كره زمین را می دیدند و تجربه ناگوار خود ایران را ‏در دویست ساله برتری غربیان. اما غافل بودند كه رهایی ایران از دست اندازی ‏غربیان با پس رفتن رو به گذشته هایی كه در واقع چندان هم زرین نبوده اند امكان ‏ندارد و با غرب باید با توانایی های خود آن روبرو شد.‏

بدین ترتیب ایدئولوژی مسلط بر جامعه ایرانی در قرن بیستم، آمیزه ای از ‏ناسیونالیسم و غربگرایی (در صورت سطحی تر غربزدگی) و توسعه – در دهه ‏هفتاد قرن به حالت دفاعی درآمد. و این در هنگامی بود كه دو تجدیدنظر طلب مذهبی ‏زمینه فكری را برای یك حكومت اسلامی فراهم می كردند. شریعتی و خمینی در ‏برابر دشواریهای دهه های پایانی قرن بیستم بازگشت به ارزشها و حتی شیوه های ‏‏۱٤ سده پیش را پیشنهاد كردند و نظریه های تازه ای درباره تئوری حكومت شیعه ‏پیش كشیدند كه در مورد شریعتی نامشخص و سخت زیر تأثیر آموزه (دكترین)های ‏چپ رادیكال بود و در مورد خمینی به سادگی حكومت فقیهان و مجتهدان را توصیه ‏می كرد كه به نظر او جانشین پیامبر و امامان هستند.‏

شریعتی نظریه خود را درباره حكومت از یك بحث لغوی آغاز می كند، مانند عموم ‏مباحث دیگر او كه از موشكافی درباره معانی كلمات آغاز می شود. او كه سخت ‏زیر تأثیر آموخته های غربی خویش است از مقایسه اسلام – یا نمونه اسلامی مورد ‏نظر خویش – با غرب گریزی ندارد. در اینجا پایه استدلال او تفاوت میان معنی ‏پولیتیك و سیاست است. می گوید پولیتیك در زبانهای اروپایی از ریشه شهر (پلیس) ‏یونانی آمده كه مفهومی در جهت راضی كردن شهروندان دارد و اساساً اداری، ‏محافظه كار و متوجه وضع موجود است و می خواهد بیشترین خوشبختی را به ‏بیشترین تعداد مردم بدهد (كه بنابراین تعریف هدفی كاملاً غیراسلامی است). برعكس ‏سیاست در عربی به معنی رام كردن اسب است و مفهومی آموزشی و اصلاحگرانه ‏دارد و می خواهد به كمال برساند. سیاست مستلزم رهبری و زور در صورت لزوم ‏است.‏

او همچنین مدعی است كه امت و امامت از ریشه «ام» آمده كه به معنی تصمیم به ‏رفتن است و تأكید بر حركت بسوی تكامل است (یا به عقب؟) و انضباط و تربیت. ‏جامعه مؤمنان (امت) با «دمكراسی بورژوازی سرمایه داری» تفاوت اساسی دارد. ‏زیرا شریعتی نیز مانند خمینی مردم را كودكانی می شمارد كه نمی توانند خیر خود ‏را بشناسند و با هوشمندی انتخاب كنند. او می پذیرد كه در پایان دوره تكامل ‏اجتماعی، نظریات شیعه و سنی با هم تقارن خواهند یافت. امام زمان دیگر ضرورتی ‏نخواهد داشت كه غایب بماند و جامعه را امكان خواهد داشت با شوراهای دمكراتیك ‏اداره كرد (بدین منظور باید تا ظهور امام زمان درنگ كرد).‏

برای آنكه كمترین جایی برای دمكراسی در اسلام نماند شریعتی اصلاح اجتماعی را ‏در چهارچوب دمكراتیك غیرممكن می داند وبه قوانین خدایی برای برقراری عدالت ‏در جامعه متوسل می شود. به نظر او حتی آزادی زنان صورتی از تسلط جویی ‏غرب است.‏

خمینی از اینجا شروع می كند كه قانون شرع یا خدایی باید حاكم باشد و به این نتیجه ‏می رسد كه حكومت باید در دست مجتهدان قرار گیرد زیرا آنها از پیامبر و امامان ‏نه تنها سنت علم، بلكه حق رهبری و حكومت بر مردم را به میراث برده اند. آنها ‏هستند كه باید بر همه امور اجرائی و اداری و برنامه ریزی كشور نظارت كنند. ‏نظریه حكومت خمینی براین اصل ساده شده استوار است كه همه مسلمانان از قانون ‏خدا پیروی می كنند، و نیز بر اینكه فقیه و مجتهد خطا ناپذیر و جانشین پیامبر و امام ‏است. در عمل این باور چنان تعبیر شده كه خطاها و حتی گناهان فراوان «مسلمانان» ‏و حتی مجتهدان همه صلاح است. در واقع اصل معصومیت به افراد و جماعات ‏بيشمار نسبت داده شده است و بی آن همه نظریه حكومت فرو می ریزد؛ مانند خود ‏حكومت كه در دریای هرج و مرج و فساد فرو ریخته است.‏

آنچه خمینی درباره حكومت اسلامی می گوید بیان آرزوهاست نه اموری كه لزوماً ‏در عمل تحقق یابد و صرفاً برداشتهای شخصی است. او می گوید حكومت اسلامی نه ‏استبدادی است نه مشروطه به معنی غربی، بلكه مشروط به قرآن و حدیث (سنت) ‏است. از آنجا كه همه مسلمانان از قانون خدا پیروی می كنند حكومت متكی به زور ‏نیست بلكه صرفاً برنامه ها را تنظیم می كند. مجتهد یا فقیه قانون خدایی را می داند ‏و می تواند ارشاد كند. او قدرت را به عنوان هدف نمی خواهد. نقش فقیه و مجتهد ‏همان نقش امام و پیامبر است (٣).‏

اینكه در عمل هركس قانون خدا را چنانكه خود می خواهد تعبیر می كند (در همه ‏تاریخ چنین كرده اند و از همین روی دوران پاكی و بی پیرایگی هیچ دینی از یكی ‏دو نسل نگذشته است) یا هر موقع خواست به قانون خدا عمل نمی كند و با دادن سهم ‏امام و رد مظالم و رفتن به زیارت و گریستن بر حسین، یا حتی وانمود كردن آن، ‏چنانكه در حدیث «معتبر» آمده گناه خود را پاك می كند؛ و اینكه فقیه و مجتهد ‏چنانكه افتد و دانی خطا ناپذیر و مصون از گناه نیست و در حد او نیست كه خود را ‏جانشین امام و پیامبر بداند، دانسته یا ندانسته اصلاً در این مباحث وارد نشده است.‏

‏ شریعتی به شیعیگری جلوه و جلای یك ایدئولوژی پیشرو انقلابی را بخشید. شهادت ‏امام سوم را با اندكی دستكاری سرمشق انقلاب گردانید و با پس و پیش كردن شرایط ‏ظهور امام زمان، انتظار ظهور را آرمان ناكجا آباد و انگیزه ای برای مبارزه و ‏تلاش در راه تكامل. خمینی راه حل ساده حكومت الهی را با قوانین خدایی و بدست ‏‏«مردان خدا» پیشنهاد كرد. پیام آنها در میان توده های بزرگ ناراضی كه از شرایط ‏سخت زندگی به جان آمده بودند و تبلیغات رسمی با وعده هایی مانند «هر ایرانی باید ‏یك پیكان داشته باشد» بر انتظارات و سرخوردگی شان افزوده بود، شنوندگان فراوان ‏یافت.‏

این توده ها دارای احساسات مذهبی عمیقی بودند كه رژیم در طول چند دهه بر آن ‏دامن زده بود. وقتی صدای مخالفان مذهبی برخاست ورشكستگی سیاستهایی كه به ‏مذهب همچون عامل واپسماندگی می نگریستند ولی در عمل بدترین جنبه های ‏خرافی را تشویق می كردند و می خو استند هم مذهب را پس بزنند و هم از آن بهره ‏برداری كنند هویدا گردید. توده مردم به آسانی تسلیم رهبران مذهبی شد كه نه تنها ‏رستگاری آن جهانی را وعده می دادند، بلكه اكنون بهروزی این جهانی را نیز در ‏انحصار خود در آورده بودند.‏

از این گذشته لایه های غربی شده جامعه كه از كیفیت پایین زندگی در ایران بهم ‏برآمده بودند و سهمی در اداره كشور و سیاستگزاری می خواستند رهبری ملایان ‏مخالف را بی دشواری زیاد پذیرا شدند. آنها حامل طبیعی نوسازی و نوگرایی بودند ‏ولی رژیم كه سودای اقتدار مطلق در سر داشت و همه چیز را در انحصار خود می ‏خواست از سهم شایسته ای در گرداندن امور كشور محرومشان ساخت و خواه ناخواه ‏آنان را بسوی مخالفان مذهبی راند. بسیاری از این غربگرایان یا غربزدگان از میان ‏رژیم كه ترقیخواه ولی سركوب كننده بود و مذهب كه واپسنگر ولی مبارز بود دومی ‏را برگزیدند و زود دریافتند كه به چنگال نیرویی هم واپسنگر و هم سركوب كننده ‏افتاده اند.‏

‏ روشنفكران و طبقه متوسط در برخورد با موج تازه مخالفت مذهبی كه از سالهای ‏‏١٣۵۰ (دهه ٧۰) برخاست هم یك فرصت را دیدند و هم به یكی از نوسانهای آونگ ‏مانند كه در تاریخ فرهنگی ایران بازهم تكرار شده است افتادند. فرصت بهره برداری ‏از شور مذهبی برای پیشبرد مقاصد سیاسی دوبار در سده بیستم پیش آمده بود. در ‏گذشته رفتار روشنفكران با مذهب دشمنی متقابل عمیقی را با سران مذهبی برانگیخته ‏بود. ورطه ای كه روشنفكران را از مذهبیان جدا می كرد چنان ژرف بود كه حتی ‏مصلحت مبارزه مشترك در انقلاب مشروطه و جنبش ملی كردن نفت نتوانسته بود ‏اتحاد ناپایدارشان را از فرو ریختن باز دارد. همكاری آنان با مذهبیان در گذشته ‏همواره در آنچه «برضد» بود موفقیتی داشت و در آنچه «برای» بود به جایی نمی ‏رسید. این بار نیز چنین شد. با اینهمه هنگامی كه دورنمای پیروزی احتمالی بر رژیم ‏از هنگام انتخابات ریاست جمهوری امریكا در ۱٩٧٦ نمایان گردید برای روشنفكران ‏آسانتر از آن نبود كه بپندارند این بار نیز سوار بر امواج اعتراض مذهبی نخست در ‏كنار ملایان و سپس به تنهایی قدرت سیاسی را به چنگ خواهند آورد.‏

پنجاه سال ناكامی در مبارزه با دستگاه حكومتی بسیاری از روشنفكران را متقاعد ‏كرده بود كه راه پیروزی تنها از درون مسجدها و حسینه ها می گذرد و بریدنهای ‏پیشین از ملایان «اشتباه» بوده است. این بار آنها آماده بودند امتیازهای بیشتری به ‏رهبران مذهبی بدهند و رهبری آنان را بپذیرند. آنها مخالفتهای آشكار آن رهبران را با ‏اصلاحات ارضی، با آزادی اجتماعی و سیاسی زنان و با آموزش نوین ندیده گرفتند.‏‎ ‎‏ ‏حتی طرحهای اعلام شده شان را برای ولایت فقیه و حكومت مذهبی و حذف اداره ‏عمومی از امور كشور به روی خود نیاوردند و در موارد بسیار پذیرفتند. شعار آنها ‏ماندن در كنار رهبران مذهبی بهر بها بود. اكنون كه در میان رهبران مذهبی كسانی ‏به نبرد برخاسته بودند روشنفكران حاضر نبودند فرصت را به هیچ دلیل از دست ‏بدهند. اگر در گذشته نتوانسته بودند كهنه پرستی و مخالفت ملایان را با اندیشه ‏پیشرفت و دگرگونی و نوسازی تحمل كنند و از گرایش آنها به شكستن نظم لازم برای ‏اداره جامعه به تنگ آمده بودند این بار به همه چیز خرسند بودند (٤).‏

بهمین اندازه بسیاری از آنها زیر پیام مذهب رزمجو (میلیتانت) نوید گشودن بن بست ‏فكری را می دیدند كه بیشتر این روشنفكران در كشاكش میان واپسماندگی و نوسازی ‏دچارش شده بودند. پس از سه نسل گرایشهای غیرمذهبی، آنها اكنون آمادگی داشتند به ‏آنچه ریشه های اصیل فرهنگی خود می نامیدند باز گردند. مذهب از نوبپاخاسته با ‏اطمینان و خوشبینی و شوری كه از ندانستن و نفهمیدن می آید اعلام می كرد كه ‏باید به ارزشهای پیشین، حتی به رفتارهای پیشین، بازگشت. چنگ زدن در  جهان ‏گذشته ١٤۰۰ ساله به عنوان راه حلی  برای  مسائل  جهان امروزی  پیشنهاد می شد ‏كه كمتر كسی از آنها سر در می آورد و راه حلی برایش داشت. كامیابیهای یك ‏دوره كوتاه كه به دو نسل هم نكشید و تنها از هجرت پیامبر تا شهادت امیرالمؤمنین ‏علی را در بر گرفت به عنوان نمونه ای برای همه دورانها و همه جامعه ها عرضه ‏شد و ذهنهای خسته و ناتوان از چالشهای جهان نوین را تسخیر كرد.‏

این روشنفكران در شوق مكاشفه خود لازم ندیدند درباره محدودیتهای این راه حل ‏‏«تازه» كه هرگز از گشودن مسائل هیچ جامعه ای در ۱٣۰۰ سال گذشته برنیامده ‏است و در آن لحظه كوتاه تاریخی نیز به بركت وجود شخصیتهای استثنائی و اوضاع ‏و احوال استثنائی و نیز در دسترس بودن سرزمینهای با امكانات تاراج نامحدود میسر ‏گردید اندیشه كنند. سیاستهای اقتصادی و اجتماعی اسلام، آنگونه كه خمینی تعبیر می ‏كرد، و «تشیع علوی» و پرستش آیین شهادت، آنگونه كه شریعتی تبلیغ می كرد برای ‏این روشنفكران جانشین سه هزاره اندیشه بشری گردید.‏

گرفتاری روشنفكران این بود كه بیشترشان از آن سه هزاره تاریخ تحول و تكامل ‏اندیشه بشری نیز چیز زیادی نیاموخته بودند. غرب برایشان میزان جنایت و آزادی ‏جنسی و درجه آلودگی هوا بود و ناتوانی آشكار نظامهای سرمایه داری و ‏ماركسیستی در گشودن مسائلی كه دگرگونی و پیشرفت پدید می آورد و با دگرگونیها ‏و پیشرفتهای دیگر برطرف خواهد شد. نیروی محرك فرهنگ غربی – روحیه ‏فاوستی، فلسفه تجربی، انسانگرایی – را یا نفهمیدند یا ندیده گرفتند. در این برابر ‏نهادن بدترین جنبه های تمدن غرب و ارزشهای دور از واقع و آرمانی شده گذشته ‏های دور، نفهمیدن و زرنگی تبلیغاتی به یك اندازه بكار رفت و نتیجه آن یك دوره ‏كوتاه تخدیر و نشئه روشنفكری بود كه با اولین نهیب خمینی بر ضد نه تنها غرب، ‏بلكه اندیشه و مغز، نه تنها غربگرایی، بلكه روشنفكری، به بیداری ناخوشایندی ‏انجامید.‏

در اوضاع و احوالی كه پیوسته بحرانی تر و افكار عمومی كه پیوسته رادیكال تر ‏می شد دیگر جایی برای نازك كاری در اندیشه نماند. مسئله اصلی در گرد باد ‏تبلیغات و هیجان زدگی محو شد. دیگر نمی شد افكار را متوجه كرد كه گرفتاری ‏اصلی، فراموش كردن ارزشهای گذشته، حتی غربزدگی نیست. واپسماندگی است، از ‏كاروان واماندن است كه ایران پیش از سده نوزدهم و پیش از برخورد با فرهنگ ‏غربی نیز دچارش بوده است؛ پرداختن بیش از اندازه به كم و كاستی های غرب و در ‏نیافتن گوهر پیشرفت و نوگرایی است؛ چون به این نرسیدند پنداشتند همه آنست و به ‏آن تاختند. جنبه های ناپسند در غرب و جهان پیشرفته بسیار است. ولی این جنبه ها ‏در یك جریان نیرومند ترقی مداوم و آفرینندگی و سازندگی و یك تحرك خستگی ‏ناپذیر غرق است كه اجازه می دهد اشتباهات سرانجام تصحیح و تنگناها سرانجام ‏گشوده شود. آنها عوضی گرفتند. ایران دچار بحران مذهب نبود و راه حل های ‏مذهبی برای مسائل خود نمی خواست. بحران ایران بحران توسعه بود.‏

اما آن چند ساله كوتاه توهمات آشتی ارزشهای گذشته با جهان كنونی و بازگشت به ‏سرچشمه های قدرت و شكوفایی ۱٤۰۰ سال پیش – كه در عمل به معنی فراموش ‏كردن پیشرفتهای پس از آن بود – یك نیروی فكری، سپس سیاسی و بعدانقلابی پدید ‏آورد كه حتی یك سنت روشنفكری بسیار نیرومند دیگر جامعه ایرانی یعنی سنت ‏ماركسیستی را نیز تحت الشعاع قرارداد و آن را نیز چندگاهی در خدمت خود در ‏آورد. برای روشنفكران ماركسیست همكاری با مذهب صرفاً جنبه فرصت طلبی ‏داشت. آنها برخلاف بسیاری از لیبرالها در مذهب رزمجویی كه شریعتی و خمینی ‏نمایندگان آن بودند رستگاری ایدئولوژیك خود را نمی جستند. برای آنها مذهب باره ‏كوبی بود كه می توانست دیوارهای رژیم را فرو ریزد. آنگاه رسیدن آنها به قدرت ‏كامل و ساختن یك جامعه توتالیتر ضدمذهبی صرفاً مسأله زمان شمرده می شد.‏

ماركسیستها از همان نخستین سالهای سده بیستم در صحنه سیاسی و فكری ایران ‏ظاهر شدند و در انقلاب مشروطه حضوری نه چندان غیرقابل ملاحظه داشتند. در ‏انقلاب جنگل چندگاهی قدرت را در دست گرفتند و نمایشی از بیرحمی و ناآگاهی و ‏ناتوانی خود در اداره جامعه دادند كه پیش از حكومت مركزی خود میرزا كوچك ‏خان – پشتیبان اصلی آنها – به ریشه كنی شان همت گماشت. با اینهمه نفوذ آنها در ‏اتحادیه های كارگری و محافل كوچك ماركسیستی بالا گرفت تا هنگامی كه رضاشاه ‏همه قدرت سركوبی رژیم را برسرشان فرود آورد. پس از اشغال ایران به دست ‏سپاهیان انگلستان و شوروی ماركسیستها در حزب توده به صورت پیشبرندگان ‏سیاست شوروی در ایران نفوذی فراوان یافتند. جدا شدن گروههای كوچك ‏سوسیالیستهای مستقل از آنها تأثیری در ناتوان كردنشان نبخشید، بویژه كه این ‏كوششها نیمدلانه بود و از قوت اخلاقی و ایدئولوژیك چندان بهره ای نداشت. در ‏آذربایجان به نیروی ارتش سرخ دولتی تشكیل دادند و آن استان را تا آستانه تجزیه از ‏ایران پیش بردند و در تهران برای دادن امتیاز نفت به شوروی در پناه سربازان سرخ ‏تظاهرات كردند و با ملی كردن نفت مخالفت ورزیدند. در واقع هرچه توانستند برای ‏بی اعتبار كردن ایدئولوژی و سازمان سیاسی خود انجام دادند. ‏

به رغم اینهمه، ماركسیسم سراسر اندیشه سیاسی ایران در دهه های پس از جنگ دوم ‏را زیر نفوذ خود در آورد. داغ دست نشاندگی شوروی كه بر حزب توده، به عنوان ‏بزرگترین نماینده گرایشهای ماركسیستی در ایران، خورد و آن حزب هیچ ابائی نیز ‏از آن نداشت و ندارد، نتوانست چندان از جاذبه ماركسیسم بكاهد. ماركسیست بودن ‏نشانه برجستگی و رسم رایج روز شد. مهارت سازمان دهندگان حزب توده در اینكه ‏ماركسیسم را نه تنها به عنوان ایدئولوژی توسعه و عدالت اجتماعی، بلكه بلند ترین قله ‏دستاوردهای فكری انسان جلوه دهند در این موفقیت سهم اساسی داشت. در مدتی بیش ‏از یك نسل صدها هزار روشنفكر ایرانی، از فراورده های نیمه سواد دبیرستانها و ‏دانشگاههای ایران گرفته تا انتلكتوئل ها با این باور رشد كردند كه ماركسیسم نه تنها ‏یك بینش علمی، بلكه خود علم و تنها راه رسیدن به یك جامعه عادلانه و رفاه همگانی ‏است. با سطح پایین فرهنگی و در فضای خفه فكری ایران چنین تردستی چندان هم ‏دشوار نبود. ماركسیستها در جامه مخالف وضع موجود یك برتری نخستینی بر ‏حریفان خود داشتند. در میان مخالفان رژیم آنها از همه شناخته تر بودند. آنها ‏توانستند مخالفت خود را با رژیم و نیز مخالفت پابرجا تر رژیم را با خود – در موارد ‏بهبود كلی روابط ایران و شوروی این صورت اخیر بیشتر صدق می كرد – همواره ‏به سود خود برگردانند.‏

این حقیقت كه رژیم، كمونیستها را بزرگترین دشمنان خود می شمرد و تا اواخر سال ‏‏۱٣۵٧ حتی خطر مذهبیان افراطی را به حساب نمی آورد و آن را در پرتو یك توطئه ‏كمونیستی می دید در نظر همه ناراضیان و مخالفان بزرگترین مزیت ماركسیستها ‏بشمار می آمد. از این گذشته گروههای گوناگون ماركسیستی از مائوئیستها گرفته تا ‏تروتسكیستها و هواداران آلبانی و ماركسیستهای مستقل و حتی اسلامی با جدا كردن ‏راه خود از حزب توده جماعات بیشماری را تحت تأثیر قرار دادند كه آن حزب با بی ‏آبروئیش در چشم ایرانیان به تنهایی نمی توانست جلب كند. حزب توده در این ضن ‏با گروه كوچك ولی بسیار سازمان یافته خود و با بهره گیری از امكانات سازمانی و ‏مالی بزرگی كه حكومتهای میزبان و حزب كمونیست ما در در اختیارش می گذاشتند ‏و با اقتداری كه از پشتیبانی یك ابرقدرت بدست می آورد توانست در اینجا و آنجا، از ‏جمله بسیاری گروههای دیگر ماركسیست، رخنه كند.‏

ماركسیستها در ایران برای نخستین بار بطور آگاهانه و منظم از جنبشهای رهایی ‏بخش و انقلابی جهان سوم به سود خود بهره برداری كردند و با تبلیغات ماهرانه نفس ‏جنبش رهایی بخش و انقلابی بودن را چنان اعتلایی دادند كه به تدریج برای بیشتر ‏ایرانیان حالتی مقدس و مصون از خطا یافت و یكسره از قلمرو عینیت گرایی و ‏نقادی بیرون رفت. سازمانهای رهایی بخش و انقلابی اگر هم گاه دست نشانده ‏بیگانگان بودند یا به غیرانسانی ترین شیوه های مبارزه دست می زدند، نقطه اوج ‏افتخار بشمار می رفتند و حیثیت روشنفكری و سیاسی افراد و گروهها بستگی به ‏نزدیكی شان به یا‎ ‎دوری شان از آنها داشت.‏

در میان جنبشهای رهایی بخش و انقلابی، فلسطینیان به دلایل نزدیكی جغرافیایی و ‏همکيشی جای برتری در میان ایرانیان یافتند. از سومین جنگ اعراب و اسرائیل ‏‏(ژوئن ۱٩٦٧) عامل فلسطین بطور مؤثر وارد فضای سیاسی و روشنفكری ایران شد ‏و به رادیكال شدن آن كمك كرد. اشغال سرزمینهای عرب در سینا و كرانه باختری ‏رود اردن و بلندیهای جولان و فعال شدن جنبش آزادی بخش فلسطین، كه پس از آن ‏جنگ سازمان و استراتژی نوینی یافت، به فلسطینیان در نظر گروههای هرچه ‏بیشتری از ایرانیان وجهه قهرمانی داد.‏

افراطیان مذهبی و چپگرایان به زودی ستایش از فلسطینیان را به صورت حمله ‏نامستقیم ولی نه چندان پوشیده به رژیم در آوردند. روابط ایران و اسرائیل به آنها كمك ‏می كرد. هرچه بیشتر بر شیفتگی ایرانیان به امر فلسطینیان می افزود رژیمی كه با ‏اسرائیل رابطه داشت در چشم آنان خوارتر می شد.‏

سازمان آزادی بخش فلسطین هرچند بعدها با شاه ارتباطهایی برقرار كرد و از ‏حكومت ایران كمكهای مالی و پشتیبانی دیپلماتیك دریافت داشت به دلایل آشكار دشمن ‏ایران بود و عناصر افراطی تر آن از دیرباز به پروراندن تروریستها و كادرهای ‏انقلابی ایرانی پرداختند. از طریق آنها بود كه پای لیبی به امور ایران باز شد. در ‏آخرین سالهای پیش از انقلاب، لیبی احتمالاً بزرگترین منبع مالی كمك خارجی به ‏عناصر ضدرژیم ایران بوده است.‏

‏ در شرایط سانسور، گروههای گوناگون ماركسیست فعالیت انتشاراتی خستگی ناپذیر ‏خود را دنبال می كردند و حتی از مجاری رسمی پیام خود را به گوشها می ‏رساندند. سخن گفتن با زبان و اصطلاحاتی كه طنین علمی داشت شنوندگان ناآگاه و ‏نیمه سوادشان را سخت زیر تأثیر می گرفت. با آنكه كار آنها در ظاهر از مخالفان ‏مذهبی نیز دشوار تر بود، هیچگاه دست بالایی را كه در برابر «ایدئولوژی» رسمی – ‏در واقع دست و پا زدنهای ناشیانه تبلیغاتی حكومت – داشتند از كف ندادند.‏

دو گروه ماركسیست، یكی با رنگ اسلامی، در دهه پایانی سلطنت محمدرضا شاه به ‏نبرد چریكی پرداختند كه هرچند ضربه كاری بر حكومت نزد بر حیثیت آنها افزود و ‏بدانها توانایی سازمانی ای داد كه در انقلاب به كارشان آمد. ماركسیستها همچنین در ‏سازمانهای حرفه ای و صنفی نفوذ كرده بودند و هنگامی كه رژیم در وضع دفاعی ‏قرار گرفت توانستند با همكاری گروه لیبر الها و گروه بسیار بزرگتر فرصت طلبان ‏از نیروی آن سازمانها بر ضد حكومت استفاده كنند.‏

در ۱٣۵٦ هنگامی كه نخستین ناآرامیها آشكار شد زمینه فكری در جامعه ایرانی كاملاً ‏برای پذیرش گرایشهای افراطی، چه مذهبی و چه ماركسیستی، آماده شده بود. ملایان ‏شیعه با متحدان خود در بازار و در میان دكانداران و به یاری شبكه گسترده مراكز ‏مذهبی بر یك توده شهری ریشه كن شده و سرخورده ولی ناآرام و خانه بدوش و یك ‏توده چند میلیونی روستایی ناراضی كه پیوسته برخیل خانه بدوشان شهری می ‏افزود فرمان می راندند. روشنفكران و طبقه متوسط به ایدئولوژی ناسیونالیست، ‏غربگرا و توسعه اندیش رژیم پهلوی – كه هرگز به صورتی قانع كننده تدوین و ‏عرضه نشد – پشت كرده بودند. بخش كوچكتری از آنها به درجات گوناگون به ‏ماركسیسم روی آورده بودند كه غربگرا و توسعه اندیش بود ولی با «مارك» متفاوتی، ‏و می توانست به چهل سال پیشینه مبارزه خود با رژیم استناد كند. بخش بزرگتر آنها ‏دارای گرایشهای گوناگون و نامشخصی بودند كه زیر عنوان نه چندان دقیق لیبرال ‏شناخته می شود.‏

لیبرالها دارای برنامه مشخصی نبودند و یك پشتوانه سازمانی نداشتند – مانند همیشه. ‏فرصت، چیزی بود كه دنبالش می گشتند و آنچه بدست آوردند فرصت پیروی از ‏نیروهای برتر بود، یعنی شیعیگری رزمجو و ماركسیسم انقلابی. در همان نخستین ‏مراحل انقلاب از آنها نشانی نماند و دیگر هرچه بود قدرت سازمانی و جاذبه سیاسی ‏‏– ایدئولوژیك مذهبیان افراطی و ماركسیستها بود كه جدا اما در كنار هم توده های ‏مردم را به خیابانها ریختند، رادیو تلویزیون دولتی و روزنامه ها را به خدمت خود ‏در آوردند، در ارتش بذر نافرمانی پاشیدند، صنایع را از كار انداختند و سرانجام با یك ‏ضربت مسلحانه از هم پاشیدگی رژیم را چند هفته ای پیش انداختند.‏

انقلاب چرا روی داد؟ زیرا رژیمی كه همه چیز را در گرو توسعه اقتصادی و ‏اجتماعی گذاشته بود از آن بر نیامد؛ و بجای یك جامعه پیشرفته، یكی از پنج قدرت ‏غیر اتمی جهان، یك تمدن بزرگ، یك ژاپن دوم آسیایی، بر كشوری فرمان می راند ‏كه هرچند در بسیاری زمینه ها پیشرفتهای انكارناپذیر كرده بود از ناهماهنگی و ‏نابسامانی شگفتاوری رنج می برد؛ با سیاستهایی كه گاه هیچ ضرورتی نداشت و در ‏بیشتر موارد نا اندیشیده و سهل انگارانه و نمایشی بود و تقریباً همیشه بد اجرا می ‏شد؛ و با بی اعتنایی روزافزون به مردم، با كوشش برای خرید آنها و نه خشنود ‏كردنشان، با خوار شمردن و به حساب نیاوردنشان، با تحقیر و اهانت به شعور و ‏هوشمندی شان، آنان را تا مرز طغیان رانده بود.‏

اطمینان رهبری سیاسی به كامیابی در زمینه توسعه كشور چنان بود كه نه فساد را در ‏همه سطح ها، بویژه سطح های بالاتر، به چیزی می گرفت، نه پیوسته پرهزینه ‏شدن طرحها و عقب افتادن آنها را؛ نه از بابت تردیدهای جدی لایه های بزرگ ‏جمعیت درباره مشروعیت مذهبی و سیاسی خود نگران بود، نه مخالفان چپ و راست ‏خود را درست ارزیابی می كرد. نارسایی ها اگر هم دیگر قابل انكار و ندیده گرفتن ‏نبودند در برابر پیروزی در پیكار توسعه كه هر روز آمارها و نشانه هایش به رخ ‏مردم كشیده م ی شد، به شمار نمی آمدند.‏

اینكه مذهب رزمجو با ظرفیت بالقوه سیاسی خود و دعوی همیشگی اش بر حكومت ‏موضع خود را در گستره جامعه هرچه استوارتر می كرد و همه امكانات حكومتی ‏را نیز در اختیار گرفته بود؛ اینكه ماركسیستها رهبری فكری تقریباً بی منازع محیط ‏روشنفكری ایران را بدست داشتند و با انتشارات آشكار و پنهان خود از طریق ‏كتابهای درسی و رسانه های رسمی و غیررسمی حكومت پیام خود را به گوشهای ‏آماده می رساندند؛ اینكه مسأله فلسطین چنان به رادیكال شدن افكار عمومی در ایران ‏كمك كرده بود كه برای بسیاری از روشنفكران جامعه، مصالح ملی ایران در پرتو ‏منافع فلسطینی ها نگریسته می شد، هیچیك برای رژیم خطرناك نمی نمود.‏

آمارهای توسعه، گسترش و افزایش در همه چیزی – اگر نه همیشه در كیفیت – ‏ذهنهای حكومت كنندگان را مسخر كرده بود. در پایین جامعه مردم یا آمارها را باور ‏نداشتند یا بدان اهمیت سیاسی نمی دادند؛ و این در هنگامی بود كه كارها خوب پیش ‏می رفت. ولی وقتی در چند سال آخر، تصویر پیشرفت مداوم و شكوفایی اقتصادی ‏نیز كدر شد، دیگر چیزی زیادی برای رژیم نماند.

یك انقلاب نالازم

همه موقعیتهای انقلابی لزوماً به انقلاب نمی انجامند. زمینه انقلاب در هرجا فراهم ‏آید نباید انتظار تغییر خشونت بار و ناگهانی رژیم حاكم را كشید. در ایران ۱٣۵٧ ‏یك موقعیت انقلابی تمام عیار وجود داشت كه مقدمات آن به سال ۱٣۵٦ بر می ‏گشت. با اینهمه انقلاب اجتناب ناپذیر نبود. وضع موجود سال ۱٣۵٧ البته نمی ‏توانست دوام یابد و می بایست دستخوش تغییرات اساسی شود. ولی این تغییرات ‏حتماً به معنی انقلاب اسلامی و روی كار آمدن آخوندها و متحدانشان نمی بود. ‏ناتوانی بنیادی رژیم و نیرومند شدن رهبران مذهبی افراطی و گروههای چپگرا ‏عوامل پیدایش موقعیت انقلابی بودند. اما آنچه انقلاب را تحقق بخشید سیاستها و ‏اقدامات رهبری سیاسی بود.‏
بررسی هایی كه تاكنون از انقلاب شده بیشتر از نظرگاه انقلابیان بوده است. این ‏بررسی بیشتر از نظرگاه رژیم می نگرد. نه اینكه آنها چگونه بردند، بلكه بیشتر ‏اینكه این چگونه باخت. این ملاها و همدستانشان نبودند كه پیروز شدند. دستگاه حاكم ‏بود كه شكست خورد و بدست خودش خود را ویران كرد. در انقلابهای جهان شاید ‏نتوان موردی را یافت كه مانند انقلاب ایران انقلابیان اینهمه از كمكها و همكاری ‏حكومت برخوردار بوده باشند. تا مدتها پس از انقلاب رهبران انقلابی از سرعت و ‏آسانی پیروزی خود گیج بودند و ناآمادگی آشكار خود را برای حكومت به «پیروزی ‏پیشرس» انقلاب نسبت می دادند و از این بابت در واقع از مردم و رژیم گذشته ‏طلبكاری می نمودند.‏

شكست رژیم شكست اخلاقی، شكست اعصاب و اراده بود. پوسیدگی از درون بود و ‏به یك ضربت، كه البته خوب تدارك شده بود و از هر سو فرود آمد، فرو افتاد. تا وقتی ‏خطر جدی روی نكرده بود كسی نمی توانست باور كند كه طبقه حاكم ایران اینهمه ‏آماده تسلیم و گریز باشد. این طبقه به آسانی به خود خیانت كرد و بجای ایستادگی ‏یكپارچه و مصمم به هرچه پیش آمد تن در داد. در یك دوره شش ماهه از تابستان تا ‏زمستان ۱٣۵٧ سرامدان (الیت) ایران عموماً چنان نمایشی از باختن روحیه و دست ‏پاچگی و ندانم كاری دادند؛ چنان برای نجات خود هرچه را در دسترس بود قربانی ‏كردند؛ چنان فرصت را برای تصفیه حساب با رقیبان، حتی به بهای نابودی رژیم، ‏غنیمت شمردند كه در درون و بیرون ایران دوست و دشمن چاره ای جز دست شستن ‏از رژیم نیافتند. دشمنان ناباورانه، دلگرم و امیدوار شدند و دوستان، خواسته و ‏ناخواسته، به رژیم پشت كردند.‏

داستان آن شش ماهه شرح یك سلسله اشتباهات در قضاوت است. هرچه شد خطا بود. ‏ولی این خطاها از ضعف كاراكتر (منش) بر می خاست. نظام حكومتی ایران كه ‏همواره در یك خلاء اخلاقی عمل كرده بود و جز پول و قدرت انگیزه ای و ارزشی ‏نمی شناخت در پایان در همان مغاك افتاد. در غیاب هر ملاحظه ای جز پیشبرد و ‏حفظ خود، در غیاب هر تعهدی در برابر یك ماهیت بزرگتر یا ارزش بالاتر، رژیم در ‏برابر دشمنی كه خودش هم قدرتش را نمی دانست و تا آخرین روزها پیروزیش را ‏باور نمی كرد گام به گام پس نشست و به زودی پا به گریز نهاد.‏

در بحث انقلاب ایران بر روی عامل خارجی بسیار تأكید شده است. خود شاه در كتاب ‏پاسخ به تاریخ به صورتی نه چندان متقاعد كننده اساساً مسئولیت انقلاب را متوجه ‏خارجیان، و بیشتر شركتهای نفتی، می داند. برای ایرانیان با جنبه ماوراء طبیعی كه ‏به قدرتها می دهند، با روانشناسی ویژه آنها كه پشت سر هر رویداد سایه توطئه ای ‏را می بینند و با تلاشی كه برای فروانداختن مسئولیت و نهادنش بر دوش دیگران ‏دارند، پذیرفتن این نظر هم آسان و هم آسایش بخش است.‏

ایرانیان عموماً امریكا را نیروی محرك انقلاب می دانند و اگر هم تردیدی پیدا كنند ‏پای انگلستان را به میان می كشند كه ایران را به دست امریكا نابود كرد.  دلایل آنها  ‏جنبه بعدی دارد  و برای  توجیه نظریه ای است كه از پیش پذیرفته شده است. پاره ای ‏معتقدند ایران داشت ژاپن دومی می شد و می بایست پیش از آنكه خطرناك شود آن ‏را به كامبوج دومی تبدیل كرد. برخی می گویند امریكا و انگلیس خواستند بر گرد ‏شوروی یك كمربند مذهبی بكشند و حكومت اسلامی را در پاكستان و ایران حلقه های ‏این كمربند می دانند و به این بس نكرده، لهستان را هم وارد تصویر می كنند. ‏دیگران هزینه تولید نفت شمال را عامل اصلی می شمارند؛ انقلاب ایران می ‏بایست بهای نفت را چندان بالا ببرد كه تولید نفت دریای شمال صرف كند. نظریه ‏دیگر شركتهای نفتی را مقصر می شمارد كه در پی مجازات ایران بودند. برگرد این ‏فرضیات یك میتولوژی كامل تشكیل شده است.‏

نقش خارجیان در انقلاب ایران بسیار مهم بود ولی نه به سبب آنچه كردند، بلكه به ‏دلیل اهمیتی كه ایرانیان از رهبران گرفته تا توده مردم به آنها می دادند. هر اقدام یا ‏اظهارنظر از سوی مقامات یا نهادهای امریكا و انگلستان، حتی اگر نامستقیم یا ضمنی ‏بود، در جریان سیاست ایران در سالهای ۱٣۵۵ تا ۱٣۵٧ تأثیرات قاطع بخشید. از‏
مبارزه انتخابات ریاست جمهوری امریكا در ۱٩٧٦ ( ۱٣۵۵ ) رژیم ایران نخستین ‏نشانه های ناآرامی را نشان داد. دورنمای روی كارآمدن حزب دمكراتیك با پیشینه ‏ای كه در همكاری با پاره ای مخالفان رژیم ایران داشت و تأكید كاندیدای حزب بر ‏حقوق بشر لرزشی بر پیكر حكومت ایران افكند كه از چشم مخالفان دور نماند. خود ‏آن مخالفان با امید فراوان برآمدن حزب دمكرات را پس از رویداد واترگیت نظاره می ‏كردند. بازرگان بعداً گفت كه از آغاز مبارزه انتخاباتی كارتر همه «لیبرالها» جان ‏گرفتند.‏

اینكه برای نخستین بار پس از سالها در ١٣۵۵ و ۱٣۵٦ رهبران ناراضی و مخالف، ‏از جمله سه تن از سران جبهه ملی به شاه سخنان انتقادآمیز گفتند یا به نخست وزیر و ‏خود او نامه های سخت نوشتند تصادفی نبود. اینكه حكومت هم واكنشی نشان نداد ‏تصادفی نبود. پیروزی دمكراتها، سخنان كارتر و پاره ای نزدیكان او كه بوی خوشی ‏از آن نمی آمد، و تأخیر طولانی كه در فرستادن پاسخ تلگرام تبریك شاه به كارتر ‏نشان داده شد به یك اندازه شاه را نگران و متزلزل و مخالفان او را پشتگرم كرد.‏

كارتر در عمل دست به اقدامی بر ضد شاه نزد. فروش اسلحه كه مهمترین مسئله میان ‏حكومتهای ایران و امریكا بود هرچه بیشتر ادامه یافت ( ٤ میلیارد دلار در ۱٩٧٧ و ‏قراردادهایی برابر ٩ میلیارد دلار از ۱٩٧۸ تا ۱٩۸١). امریكا آماده بود پیشرفته ‏ترین رزمناوها و جنگنده ها را به ایران بفروشد. ولی فروش ساز و برگ ضد ‏شورش (گازاشك آور و گلوله های پلاستیكی) تا یك سال به مانع اداره حقوق بشر ‏وزارت خارجه برخورد و عملی نشد. سخنان مخالفت آمیز عناصری در حكومت ‏امریكا با نمایشهای پشتیبانی مقامات امریكایی به دنبال هم می آمد. از یك سو به شاه ‏گفته می شد امریكا تا پایان پشتیبان اوست، از سوی دیگر به او هشدار می دادند كه ‏مراقب حقوق بشر باشد. این تضادی بود كه تا پایان كار رژیم پادشاهی در سیاست ‏كارتر نسبت به ایران نمایان بود. پشتیبانی و فاصله گرفتن با چنان توالی گیج كننده ‏ای آمد كه آخرین توانایی یك رژیم لرزان و گوش به دهان خارجی را برای پیش ‏گرفتن یك سیاست روشن از میان برد.‏

اقدامات « لیبرالها» كه تا ۱٣۵٧ ادامه یافت – تشكیل شبهای شعر، تظاهرات جبهه ‏ملی، انتشار روزنامه ها و جزوه های تبلیغاتی و مانندهای آنها – كه تا سال بعد دنبال ‏شد – رژیم را به خطری نیفكند. اثر عمده آن برانگیختن رهبران مذهبی تندرو و ‏جرأت دادن به آنها بود. چنانكه خمینی خود گفت پس از انتشار نامه یكی از نویسندگان ‏به نخست وزیر در ١٣۵۵ پیروانش را متوجه این حقیقت كرده بود كه هیچ اقدامی بر ‏ضد نویسنده نامه نشده است.‏

در مرداد ١٣۵٦ حكومت امیرعباس هویدا استعفا كرد و جمشید آموزگار به نخست ‏وزیری و هویدا به وزارت دربار گمارده شدند – اشتباهی آشكار كه نتیجه حتمی اش ‏درآمدن دربار به صورت مركز تحریكات بر ضد نخست وزیر بود. حكومت آموزگار ‏با مأموریت مبارزه با تورم، اصلاح وضع اقتصادی و به حركت انداختن چرخهای ‏حكومت – كه در همه جا به زنگ زدگی و كندی دچار شده بود – و باز كردن ‏فضای سیاسی روی كار آمد. از نظر اداری، حكومت به خوبی توانایی انجام ‏مأموریتش را داشت. هزینه های دستگاه اداری ۲۰ درصد پایین آمد و با محدود ‏كردن اعتبارات و نیز مصارف عمومی و اجرای سیاست پولی سخت تر، تورم ‏كاهش و كساد و بیكاری طبعاً افزایش یافت. حكومت انتظار داشت پس از یك دوره ‏كوتاه مهار زدن به اقتصاد رشد اقتصادی را از سرگیرد. نارضایی بازاریان یا بیكاری ‏موقتی بهایی بود – كه از نظر اقتصاد صرف – می بایست پرداخت. انتظار می ‏رفت دو سال برای بازگرداندن اقتصاد به شرایط پیشرفت بس باشد.‏

از جمله صرفه جویی ها بخشی از بودجه های سری بود كه به ملایان و اشخاص ‏بیشمار دیگر به عنوان كمك و مقرری و به ملاحظات سیاسی و بیشتر شخصی، داده ‏شد (٦). درباره این كمكها و میزان آنها در آثار پاره ای نویسندگان بسیار مبالغه شده ‏است. اما مبالغ بسیار محدودتر از آن بود كه گفته می شود و پس از صرفه جویی ‏ها نیز ملایان بسیار از دربار و ساواك و شركت ملی نفت و حتی نخست وزیری و ‏اوقاف و پاره ای منابع دیگر مقرری می گرفتند. كاهش نه چندان قابل ملاحظه ‏كمكها چندان اثری در موضع ملایان نكرد – بویژه كه بسیاری از اینگونه ملایان تأثیر ‏چندانی هم نداشتند. عامل اصلی، علاوه بر دگرگونی كلی تعادل نیروها، منابع مالی و ‏تشكیلاتی عملاً نامحدودی بود كه از درون و بیرون ایران در اختیار خمینی قرار ‏گرفت. او می توانست مقرری بیشتری به شمار بیشتری از طلاب بدهد و بسیاری ‏ملایان را كه بهرحال بیرون از میدان نفوذ سازمانهای دولتی بودند در اختیار خود ‏گیرد. آنها وزنه خمینی را در «حوزه های علمی» و محیط های مذهبی سنگین تر ‏كردند و ملایان دیگر را بدنبال خود كشیدند. آمادگی پیروان خمینی برای تهدید و حتی ‏كشتن رقیبان مذهبی خود – مثلاً كشتن مؤلف كتاب «شهید جاوید» در استان اصفهان ‏‏– بقیه كار را انجام داد.‏

حكومت تازه نه تصوری از دامنه بحران و كشاكش سیاسی كه با آن روبرو بود داشت ‏و نه برای آن آماده بود. در برابر ابراز نگرانی نخست وزیر به شاه درباره امنیت و ‏ثبات كشور، او اطمینان داده بود كه نیم میلیون مرد زیر سلاح و ١۵۰۰ تانك و صدها ‏جنگنده جت دارد و خاطر نخست وزیر از بابت امنیت و ثبات آسوده باشد و همه ‏نیرویش را برای سامان دادن به وضع اداره و اقتصاد بگذارد. كابینه آموزگار برای ‏همه و برای خود آن چنان در نظر گرفته می شد كه می بایست به ایران یك حكومت ‏خوب بدهد؛ در شرایط عادی و ادامه حكومت پیشین، منتها به صورتی پاكیزه تر و ‏كارآمدتر. تا نیمه ۱٣۵٧ كمتر كسی ایران را در یك موقعیت انقلابی، حتی پیش از ‏انقلابی تصور می كرد.‏

باز كردن فضای سیاسی به عنوان مرحله مقدماتی و وسیله ای برای حكومت درست ‏تلقی می شد. سانسور علنی مطبوعات برداشته شد – تا بتوانند آزادانه تر عمل و به ‏حكومت برای شناختن نارساییها راهنمایی كنند. مجلس در برابر دولت از آزادی عمل ‏بیشتری برخوردار گردید. آزادی مطبوعات بیشتر از جهت اداری و اطلاعاتی آن در ‏نظر گرفته می شد تا جهت سیاسی آن. مطبوعات همچنان از پرداختن به اولویتها و ‏سیاستهایی كه در قلمرو اختصاصی شاه بود، و خود حكومت نیز چندان راهی بدان ‏نداشت، منع می شدند. مقامات و شخصیتهای نزدیك به شاه از مصونیت غیررسمی ‏خود مانند گذشته برخوردار بودند. تا آنجا كه به هیئت وزیران مربوط می شد بحث ‏بسیار آزادانه تر از گذشته بود. ولی هیئت وزیران در نظام حكومتی ایران قدرت ‏زیادی نداشت. تصمیم های اصلی را شاه می گرفت. هیئت وزیران تنها بر حدود ٣۸ ‏درصد بودجه كشور نظارت داشتند و ٦۲ درصد آن مستقیماً زیر نظر شاه بود. ارتش، ‏سازمانهای انتظامی و امنیتی، شركت ملی نفت ایران و سازمانها و بنیادهای دیگر كه ‏سهم شیر را از بودجه داشتند بیرون از قدرت دولت بودند. حتی پاره ای از مؤسسات ‏خصوصی بزرگ كه ارتباط مستقیم با دربار برقرار كرده بودند با برخورداری از ‏نفوذ و آزادی عمل سیاسی خود قلمرو كابینه را محدود می ساختند.‏

درباره فضای باز سیاسی گفتگو بسیار می شد ولی درباره اهمیت آن مبالغه می ‏كردند. سروصدا راه انداختن كه آزادی داده شده است كافی نمی بود. مردم می ‏خواستند ببینند نتایج آزادی دادن در تغییر اولویتها و سیاستهای نادرست و كنار رفتن ‏ده پانزده نفری كه عملاً دسترسی نامحدود بر منابع ملی داشتند و فراسوی هر قانون و ‏مقررات بودند چیست؟ آزادی دادن صرفاً به معنی اجازه گفتگو بود و به تغییر و ‏اصلاح لمس شدنی نینجامید و بر سرخوردگی و بی اعتمادی افزود.‏

در واقع می توان گفت اگر بجای فضای باز سیاسی، فضای تغییر یافته سیاسی – به ‏صورت اصلاح و تغییر اولویتها و سیاستها و برخی شخصیتها – به مردم عرضه می ‏شد نتایج مهمتری به سود رژیم می بخشید. موضوع اصلی در ایران ١٣۵٦ نارسایی ‏حكومت بود و ناتوانی در گشودن مشكلات، و نه چندان فضای باز سیاسی.‏‎ ‎‏ كمبود ‏اعتبارات برای آموزش و خانه سازی و بخش كشاورزی بود، و گستاخی و بی ‏اعتنایی معدودی صاحبان نفوذ كه به مردم نشان می دادند بر همه كار توانایند و ‏كسی را یاری آن نیست كه دست به آنها بزند.‏

انقلاب ١٣۵٧ را می توان مستقیماً به حوادثی كه از تابستان ۱٣۵٦ در تهران و قم ‏روی داد مربوط كرد. پس از مرگ پسر خمینی – كه با همه ادعاها و سروصداها هیچ ‏دلیلی بر مداخله ساواك در آن نیست – و سخنان تند خمینی بر ضد شاه كه نوارهایش ‏به ایران رسید و سخنان آیت الله روحانی در قم كه شاه منعزل است، طلاب علوم دینی ‏در قم ناآرامی هایی پدید آوردند و ۲۵۰ تنی از آنان به مدت كوتاهی دستگیر شدند. ‏در همان زمان تنها سینمای شهر قم نیمه شبی با مواد منفجره و آتشزا ویران شد – ‏تمرینی برای آتش زدن سینما ركس در آبادان سال بعد. از قول احمد خمینی گفته شده ‏كه او دستور ویران كردن سینمای قم را داده است. تظاهرات قم بیسابقه نبود. دو سال ‏پیش از آن به مناسبت ۱۵ خرداد ١٣۵٤ به مدت سه روز طلاب مدرسه فیضیه و ‏مدرسه خان تظاهات شدیدی كردند كه به كشته شدن ١۰ تن و زخمی شدن عده بیشتر ‏و دستگیری چند صد تنی از آنان انجامید. در همان زمان دانشجویان در تهران نیز با ‏طلاب قم همصدایی نمودند و دست به تظاهرات زدند.‏
‏ ‏
هنگامی كه دانشگاهها در پاییز ١٣۵٦ گشوده شدند دانشجویان در تهران به تظاهرات ‏گسترده ای پرداختند. در اعلامیه های آنان خواسته شده بود كه جدایی كامل میان ‏دانشجویان پسر و دختر، برابر سنتهای اسلامی، برقرار شود و دخترانی را كه در ‏فعالیتهای پسران شركت می جستند به مرگ تهدید كرده بودند.‏

در زمستان ١٣۵٦ و آغاز ۱٩٧٩ كارتر و خانمش به تهران آمدند تا شب اول سال را ‏با شاه و شهبانو بسر برند. بر سر شام رسمی، رئیس جمهوری امریكا با چنان سخنان ‏ستایش آمیزی از شاه سخن گفت كه حتی سفیر امریكا در تهران سخنرانی او را ‏‏«زیاده روی» توصیف كرد. اثر این سخنرانی بر شاه طبعاً فوق العاده بود و به او ‏اعتماد به نفس زیادی بخشید. به نظر می رسد پشتیبانی بی قید و شرط امریكا او را ‏مصمم كرد رهبران مخالف مذهبی و در رأس آنها خمینی را به مبارزه بخواند. روش ‏او در ماههای آینده و اصراری كه در حمله به رهبران مذهبی داشت این نظر را ‏تقویت می كند.‏

چند روز پس از سخنرانی كارتر در تهران مقاله ای در یك روزنامه پایتخت انتشار ‏یافت كه خشم طلاب قم را برانگیخت و در تظاهراتی كه روی داد چند تنی كشته و ‏زخمی شدند (٧). آن تظاهرات از سوی چند هزار طلبه می توانست بی آنكه حوادث ‏وخیمی را سبب شود به پایان رسد. آیت الله شریعتمداری بعداً در مصاحبه ای گفت ‏مقامات انتظامی می توانستند با لوله آب با تظاهر كنندگان مقابله كنند و لازم نبود آنها ‏را به گلوله ببندند. دست كم تا آنجا كه به مقامات سیاسی حكومت مربوط می شد هیچ ‏دستوری درباره تیراندازی داده نشده بود.‏

در مراسم چهلمین روز كشتگان قم دو مراسم یكی در خود قم و دیگری در تبریز ‏اعلام شد. در قم مقامات استانداری و فرمانداری پس از مذاكره با آیت الله ‏شریعتمداری موافقت كردند كه تظاهرات در مسجد انجام گیرد و چنین شد و هیچ ‏حادثه ای روی نداد – كه ثابت می كند حوادث چه اندازه قابل كنترل بود. در تبریز ‏پس از چندبار تغییر عقیده همین توافق با مقامات مذهبی شهر شد. ولی در روز ‏تظاهرات، مردم مسجد بزرگ بازار را در بسته یافتند و از آن لحظه كار بالا گرفت و ‏یك گروه چند صد نفری كه آشكارا آموزشهای لازم را دیده بودند و بر طبق نقشه عمل ‏می كردند با استفاده از هیجان عمومی بطور منظم و در مدتی كوتاه دهها سینما و ‏بانك و مركز حزب رستاخیز را آتش زدند تا سرانجام با مداخله سربازان به تظاهرات ‏پایان داده شد. ساواك و شهربانی هركدام مسئولیت بسته بودن در مسجد را به گردن ‏یكدیگر انداختند و مسلم بود كه ندانم كاری مقامات محلی سهم مهمی در بلوا داشته ‏است.‏

چند روز بعد حزب رستاخیز در شهر تبریز یك تظاهرات ٣۰۰ هزار نفری ترتیب داد ‏كه ارزش آن نه كمتر و بیشتر از بقیه تظاهراتی بود كه در ایران ترتیب یافت. تفاوت ‏در آن بود كه به این تظاهرات از سوی رهبری سیاسی اهمیتی داده نشد و آن را مانند ‏معمول مسلم گرفتند و با خیال آسوده به كارهای روزانه پرداختند. استاندار آذربایجان ‏شرقی كه در بیشتر ساعات بحران بیرون از تبریز بود و رفتارش از مدتها پیش مایه ‏رنجش آذربایجانیان بود تغییر یافت. ولی اینهمه در یك چهارچوب و با یك برداشت ‏اداری انجام می گرفت. حتی تظاهرات بزرگ تبریز به یك ارزیابی دوباره موقعیت ‏سیاسی نینجامید.‏

روز ۸ اسفند ١٣۵٦ به مناسبت روز آزادی زنان شاه در ورزشگاه بزرگ تهران ‏سخنرانی تندی كرد و در آن به رهبران مذهبی حمله برد و آنان را بطور ضمنی به ‏سگان ماند كرد: «مه فشاند نور و سگ عوعو كند.». پس از این سخنرانی بود كه ‏دیگر فتنه فرو ننشت. از آن پس رشته ها میان شاه و رهبران مذهبی – و نه تنها ‏رهبران مذهبی تندرو – پاره شد. در تظاهرات دیگری كه در اردیبهشت ۱٣۵٧ در قم ‏ری داد نیروهای ویژه كه از تهران فرستاده شده بودند به دنبال چند تن از ‏تظاهركنندگان به خانه آیت الله شریعتمداری ریختند و یك طلبه را كشتند. آیت الله ‏شریعتمداری از این رویداد بهره برداری تبلیغاتی بزرگی كرد. آثار قتل تا ماهها از ‏اتاق خانه او پاك نشده بود و خبرنگاران را به تماشای آن می بردند.‏

‏ توالی این حوادث ثابت می كند كه شاه در تصمیم خود به چالش كردن و در هم ‏شكستن مخالفان مذهبی استوار بود. او از سویی خود را در اوج قدرت می دید، ‏بویژه پس از پشتیبانی بيدریغ كارتر، و از سویی بر بیماری كشنده اش آگاه بود و می ‏دانست سالهایش شمرده است و می خواست در هنگامی كه فرصت داشت بزرگترین ‏تهدیدی را كه متوجه جانشین بود برطرف سازد. اشكال كارش این بود كه از نظر ‏سیاسی و اخلاقی توانایی پیكاری را كه خود آغاز كرده بود نداشت و تا دید در ‏ارزیابی قدرت خود و ناتوانی مخالفان اشتباه كرده همه جسارت و اراده خود را باخت.‏

‏ تا اواخر تابستان ١٣۵٧ ناآرامیها در شهرهای گوناگون با الگوی همانند و عموماً ‏توسط دسته هایی كه از این شهر به آن شهر در حركت بودند و بانكها و سینماها و ‏میخانه ها را آتش می زدند ادامه یافت. در اینجا و آنجا تظاهراتی می شد ولی هنوز ‏شعارها تند نبود و تظاهرات، حتی در اصفهان كه به اعلام حكومت نظامی انجامید، ‏دامنه گسترده ای نداشت. شواهدی از دست داشتن فلسطینیان و لیبی و سوریه در ‏ناآرامیها بدست مقامات ایران افتاده بود و گروههای چپگرا و سازمانهای چریكی از ‏نزدیك با تندروان مذهبی همكاری می كردند. در دهه آخر اردیبهشت ساواك ٣۰۰ تن ‏از هواداران خمینی را، با همه اشكالاتی كه از نظر افكار عمومی و بین المللی بر آن ‏گرفته می شد، دستگیر كرد. این اقدام آرامشی نزدیك به یك ماه به كشور داد؛ روز ‏‏۱۵ خرداد، سالگرد قیام اول خمینی، بی حادثه گذشت. در چهلم تظاهرات قم نیز ‏حادثه ای روی نداد. اما پس از انتصاب مقدم در خرداد ١٣۵٧ بازداشت شدگان به ‏زودی آزاد شدند و بار دیگر تظاهرات بالا گرفت. هواداران خمینی اگر دلیل دیگری ‏بر سرگشتگی و ناتوانی حكومت می خواستند، در تكرار این روند در ١٧ شهریور ‏‏١٣۵٧ آن را یافتند. پس از آن تظاهرات خونین نیز جمعی از كارگزاران خمینی ‏دستگیر شدند ولی بزودی به خانه ها و فعالیتهایشان بر ضد رژیم برگشتند.‏

از اوایل ١٣۵٧ حكومت به فكر تماس گرفتن با رهبران مذهبی افتاد. كمیسیونی از ‏نخست وزیر و دو وزیر و یكی دو مقام دیگر تشكیل شد و نماینده ای از سوی نخست ‏وزیر به قم رفت و با آیت الله شریعتمداری گفتگو كرد. ولی پیش از آنكه مذاكرات به ‏جایی برسد وزیر دربار نماینده ای از سوی خود نزد آیت الله فرستاد كه سبب بی ‏اعتبار شدن كوششهای هر دو طرف گردید. این تظاهر دیگری از رقابت سختی بود ‏كه میان نخست وزیر و وزیر دربار در گرفته بود. وزیر دربار مرتباً جلساتی با چند ‏تن از مدعیان نخست وزیری و مقامات بالای ساواك داشت و بطور فعال در پی ‏بركناری نخست وزیر بود. نخست وزیر چندبار سخن از كناره گیری خود به میان ‏آورد كه «اگر همه اینها برای رفتن من است، من می روم و به این مقام نچسبیده ‏ام».‏

تغییر رئیس ساواك و انتصاب سپهبد ناصر مقدم به آن مقام تأثیری در بهبود موقعیت ‏نخست وزیر نكرد. مقدم نظر خوبی به كابینه آموزگار، كه برخلاف كابینه های ‏پیشین چندان اهل بده بستان و امتیاز دادن به صاحبان نفوذ نبود، نداشت و با لحن بدی ‏از نخست وزیر یاد می كرد. كوشش او از همان آغاز كارش با كنار آمدن با ‏مخالفان، بویژه رهبران مذهبی، بود. او سالها پیش رابط ساواك با سران جبهه ملی بود ‏و مناسبات خود را با پاره ای از آنان حفظ كرده بود. بر خلاف رهبری پیشین ساواك، ‏كه به تندی تصفیه شد، او هوادار سركوبی مخالفان نبود و یك استراتژی «آشتی ملی» ‏را تعقیب می كرد. ولی گذشته از تردیدهای جدی درباره مناسب بودن چنان ‏استراتژی با شرایط آن روزی ایران – چنانكه در عمل ثابت شد – مقدم سخت درگیر ‏مبارزات و رقابتهای شخصی و سیاسی و اداری بود و این بر استراتژی او آثار منفی ‏گذاشت. او با كینه جویی از رقیبان خویش و دسته ای در ارتش كه بدان وابستگی ‏داشت تا پایان به یك دست در كنار آمدن با دشمنان میانه روتر، و  در اواخر تندروتر، ‏رژیم می كوشید و به دست دیگر از هركه او و دسته اش نمی پسندیدند انتقام می ‏گرفت. دسته او در ارتش به ریاست ارتشبد حسین فردوست شامل ارتشبد عباس قره ‏باغی و چندین ارتشبد و سپهبد دیگر بود. آنها در میان خود تقریباً همه سازمانهای ‏اطلاعاتی و ضد اطلاعاتی و بازرسی شاهنشاهی را كنترل می كردند. و از آن ‏موضع نفوذ خود را بر همه دستگاه حكومتی می گستردند. دفتر ویژه كه فردوست  بر  ‏آن ریاست داشت مركز  پرورش عوامل  او  بود  كه به تدریج در  سراسر  ارتش  پخش ‏می شدند و سمتهای مهم را بدست می آورند. او شاه را متقاعد كرده بود كه بدین ‏ترتیب افراد مورد اعتماد بر ارتش تسلط خواهند یافت.‏

در كابینه آموزگار مقاومت در برابر اعمال نفوذهای كسانی مانند فردوست بسیار ‏بیشتر شد و مخالفتهایی را برانگیخت. خود فردوست به سبب بی نتیجه ماندن ‏فشارهای فراوانش برای تصاحب زمینهای دولتی با كابینه آموزگار درگیری هایی ‏یافته بود.‏

علاوه بر مقدم كسان دیگری از نزدیكان شاه كنار آمدن با مخالفان را توصیه می ‏كردند. ادامه تظاهرات مخالفان، پولهای فراوانی كه خمینی از نجف برای ملایان و ‏طلاب می فرستاد و شبكه تبلیغاتی او كه بیشتر مسجدها و تكیه ها را پوشانده بود ‏وضع را بحرانی می كرد. دشمنان رژیم از امریكا برای دوستان خود پیام می ‏فرستادند كه فضا در امریكا تغییر كرده است و بعضی از مخالفان تا آنجا پیش رفتند ‏كه به اطرافیان خود گفتند «كارتر چراغ سبز را نشان داده است». یكی دو تن از ‏سران جبهه ملی كه در صدد تماس گرفتن با حكومت بر آمده بودند به تندی پای پس ‏كشیدند چنانكه نوشته های مؤلفان امریكایی هم نشان می دهد در آن هنگام در ‏وزارت خارجه و شورای امنیت ملی امریكا مخالفان رژیم ایران مواضع استواری ‏بدست آورده بودند و پاره ای از آنها شخصاً متعهد بیرون راندن شاه بودند. آنها ‏جریان اصلی سیاست امریكا را تشكیل نمی دادند و تا پاییز ١٣۵٧ رهبران امریكا در ‏پشتیبانی خود از شاه پا برجا ماندند و تأكید می كردند كه خود شاه توانایی غلیه بر ‏بحران را دارد.‏

نخستین گامی كه شاه به عقب برداشت در ۲۸ مرداد ۱٣۵٧ بود. چند روزی پیش از ‏آن نخست وزیر در مصاحبه ای گفته بود ایران یك حزبی باقی خواهد ماند. ولی شاه ‏در ۲۸ مرداد اعلام كرد كه انتخابات سال آینده صد در صد آزاد خواهد بود و همه ‏احزاب می توانند در آن شركت كنند. این اعلام هیچ كس را متقاعد نكرد و هیچ حسن ‏نیتی را از سوی مخالفان سبب نشد. مانند همه امتیازهای بعدی كه رژیم داد از سوی ‏مخالفان هیچ امتیازی داده نشد. ولی فرش را از زیر پای حكومت كشید و شاه را ‏ناتوان و سرگردان جلوه داد. این دو صفتی بود كه در شش ماه آینده بیش از همه می ‏بایست درباره سیاستهای رژیم بكار روند.‏
‏ ‏
آتشسوزی سینما ركس در آبادان، چند روزی پس از آن، در تاریخ انقلاب ایران جایی ‏همانند آتشسوزی رایشتاگ در آغاز روی كار آمدن هیتلر و حزب نازی در آلمان ‏دارد. تا آن زمان هواداران خمینی ۲٩ سینمای دیگر را آتش زده بودند و در رستوران ‏خوانسالار تهران بمبی منفجر كرده بودند كه بیش از ٤۰ تن را زخمی كرده بود. پس ‏از آن نیز چند سینما را آتش زدند، از جمله یكی در شیراز، كه به مرگ دو تن انجامید. ‏درباره عاملان آتشسوزی هنوز همه چیز روشن نشده است. مقامات قضائی موضوع ‏را با حرارت دنبال نكردند و حكومت تازه نیز علاقه ای به موضوع نشان نداد. شاید ‏در رده های پایین تر دادگستری كسانی نمی خواستند با روشن شدن حقیقت دامن ‏رژیم پاك شود، زیرا همه مخالفان همداستان شده بودند و آتشسوزی را به رژیم نسبت ‏می دادند. رئیس ساواك نیز با انتشار اسنادی كه از شركت مخالفان مذهبی و احتمالاً ‏عوامل فلسطینی در این جنایت بدست آمده بود مخالفت می ورزید و كابینه را با ‏استدلال خود متقاعد كرد كه چون مردم اعتقاد دارند مسئول آتشسوزی خود رژیم است ‏هر كوششی برای رفع اتهام وضع را بدتر خواهد كرد. از آنجا كه آتشسوزی پیش از ‏به حكومت رسیدن كابینه تازه روی داده بود استدلال او به آسانی پذیرفته شد.‏

وزیر اطلاعات و جهانگردی وقت هم كه در رسیدگی به پرونده شركت داشت شاه را ‏متقاعد كرده بود كه «چون با آیات در حال مذاكره» اند انتشار واقعیات مربوط به ‏آتشسوزی صلاح نیست. او یكی از نخستین كسانی بود كه ملایان اعدام كردند تا رازها ‏پوشیده بماند.‏

در جمهوری اسلامی دلایل زیادی بدست آمد – از جمله در دادرسی متهمان آتشسوزی ‏‏– كه هواداران خمینی به فتوای خود او سینماها را آتش می زدند. بازماندگان ‏كشتگان آتشسوزی كه تا یك سال پس از برقراری حكومت اسلامی با تظاهرات و ‏بست نشستن های خود حكومت را برای رسیدگی به آن جنایت ترسناك زیر فشار ‏گذاشتند نخست با بی اعتنایی روبرو شدند و سپس بارها بدست پاسداران انقلاب كتك ‏خوردند. سرانجام حكومت كه به تنگ آمده بود با كشتن چند تن از دور و نزدیك به ‏موضوع پایان داد و بر آن پرده ای كشید.‏

كابینه آموزگار پس از این آتشسوزی كنار رفت ولی سرنوشت آن قبلاً تعیین شده بود. ‏هواداران «آشتی ملی» واقعه كشتن یك طلبه در خانه آیت الله شریعتمداری را بهانه ‏كردند و شاه را زیر فشار گذاشتند. استدلال آنان این بود كه «دست دولت به خون آلوده ‏شده است». دستهای «پاكیزه» تری برای گرداندن كشور لازم بود. شاه در كتاب پاسخ ‏به تاریخ نوشته است كه به توصیه یك رهبر مذهبی كه مقدم از او پیغام آورده بود ‏‏«دست به یك اقدام چشمگیر» زد و آموزگار را وادار به استعفا كرد. طرفه آنكه مقام ‏روحانی «اقدام چشمگیر» را مشخص نكرده بود. شاه این اقدام را یكی از بزرگترین ‏اشتباهات خود دانسته است.‏

در شهریور ۱٣۵٧ رژیم با یك گزینش تاریخی روبرو بود و دو راه بیشتر در پیش ‏نداشت: یا بایستد و دشمنانش را بر سر جایشان بنشاند و پس از مستقر كردن اقتدار ‏حكومتی امتیازهای لازم را نه به دشمن، بلكه به حكومت درست و خوب بدهد و یا به ‏سازش رو كند. در اینجا بحث بر سر حفظ رژیم نیست. بحث بر سر آن است كه بر هم ‏خوردن ناگهانی وضع برای موجودیت كشور خطرناك بود. میانه روها و «لیبرالها» ‏جایگزین (آلترناتیو) رژیم نبودند و گزینش ایران میان رژیم – هرچه هم قابل انتقاد – ‏و «لیبرالها» – هرچه هم ورد توجه رسانه های همگانی غربی – نبود. ایران می ‏بایست میان راه حلهای تدریجی برای اصلاح رژیم، در عین حفظ اقتدار آن و در هم ‏شكستن افراطیان، و تغییر رژیم به شیوه های قهرآمیز یكی را بر گزیند. گزینش ‏دیگری جز در دلهای آرزومند كسانی كه قدرت واقعی نداشتند نبود. پاسخ اینكه كدام ‏یك به سود كشور می بود، اكنون با نگاه به گذشته آشكارتر است.‏

استوار ایستادن رژیم برای جلوگیری از افتادن كشور بدست نیروهای نادانی و ارتجاع ‏و تعصب و فاشیسم مذهبی لازم بودو برای جلوگیری از گسیختگی ایران كه دور نمای ‏آن به روشنی هراس انگیزی در برابر ماست ضرورت داشت. سازش و آشتی و ‏امتیاز دادن در شهریور ١٣۵٧ نمی توانست به جایی برسد زیرا از موضع ضعف ‏بود. رژیم در وضع دفاعی قرار گرفته بود و برای رژیمی مانند ایران وضع دفاعی ‏كشنده بود. اگر قرار بود جلوی انقلاب گرفته شود – با پیامدهای مصیبت بار آن – ‏رژیم نمی توانست بی حفظ اقتدار خود در چشم مردم دوام آورد.‏

‏ آنچه رژیم ایران را، حتی در شرایط بد اقتصادی، نگهداشته بود محبوبیت یا خرسندی ‏عمومی نبود. تصویر ذهنی آن به عنوان یك قدرت شكست ناپذیر بود كه دشمنان خود ‏را پیاپی از میدان بدر كرده بود. این تصویر ذهنی هزاران فرصت طلب را از ‏پیوستن به مخالفان باز می داشت و به صف پشتیبانان رژیم می راند. این تصویر ‏اقتدار و شكست ناپذیری بود كه مخالفان را به احتیاط، حتی میانه روی و تلاش ‏برای كنار آمدن با رژیم تشویق می كرد. وقتی آن تصویر ذهنی شكست، وقتی شاه ‏زیر فشار آغاز به امتیاز دادن كرد برای رژیم چیزی نماند. نه محبتی، نه قدرشناسی، ‏نه اعتمادی. آنگاه احساس كینه و سرخوردگی، نارضایی های شخصی و گروهی و ‏حرفه ای، بویة قدرت و ایدئالیسم گروههایی كه می خواستند ایران را بر خطوط ‏فكری و ایدئولوژیك خود از نو بسازند از همه سو برخاست. هنگامی كه بوی خون ‏بلند شد دیگر همه در پی كشتن بر آمدند. رژیم نمی توانست زمین بخورد و زنده ‏بماند. مانند آزاده سواران قرون وسطی، رژیم می بایست برای زنده ماندن، خود را ‏سوار نگهدارد. ‏
امتیاز دادن در شرایط ضعف خودكشی بود و در آن اوضاع و احوال هر امتیازی به ‏ضعف تعبیر می شد. اساساً امتیاز دادن به دشمنان درست نیست. اصلاح شیوه های ‏نادرست باید به عنوان امتیاز دادن به واقع نگری و منطق تلقی شود نه به دشمنان. ‏مردم حق داشتند بپرسند چرا در هنگام قدرت حتی اندكی از آن امتیازها دریغ می ‏شد؟ رژیم در واقع به مردم روی نمی آورد، به دشمنانش پشت می كرد و چگونه ‏انتظار داشت بپاید؟

یك حكومت مطمئن به خود و پابرجا كه در چشم دشمنانش رو به هزیمت نبود می ‏توانست با برگردانیدن منابع از خرید سلاحهای بسیار پیچیده دور از نیازمندیهای ‏دفاعی ایران و طرحهای پرهزینه و نمایشی و تجملی به توسعه اقتصادی و اجتماعی و ‏دور كردن عناصری كه چون خاری در چشم مردم می رفتند سیر انقلابی را آغاز ‏نشده متوقف كند. انقلاب و ویرانی ایران اجتناب ناپذیر و پیروزی انقلابیان حتمی ‏نبود – اگر رژیم فعالانه در فراگرد نابودی خویش شركت نمی جست.‏

در ١٣۵٧ دادن هیچ امتیازی نمی توانست افراطیان را از پیشی جستن بر میانه ‏روان و كشاندن موج افكار عمومی بسوی خویش و تحمیل خود بر كشور باز دارد. ‏مخالفان میانه رو و «لیبرالها» نه جاذبه لازم و نه تشكیلات نیرومند داشتند. جامعه ‏ایرانی در دهه پیش از آن سخت زیر نفوذ رادیكالها قرار گرفته بود و بخشهای بزرگی ‏از آن از گرایشهای افراطی پیروی می كردند. ماركسیستها در میان روشنفكران و ‏طبقه متوسط و افراطیان مذهبی در میان طبقه متوسط و پایین متوسط چنان رخنه كرده ‏بودند و چنان فضای فكری ساخته بودند كه هیچ راه حل میانه بختی نداشت. با هر ‏درخواستی موافقت می شد درخواست بالاتری به دنبال آن می آمد و درخواستها ‏حالت دستور به خود می گرفت. برد با كسانی بود كه شعارهای تندتر می دادند.‏

این درست چیزی بود كه پیش آمد. رژیم به تدریج تقریباً همه درخواستهای مخالفان را ‏گردن نهاد و تنها خود را نابود كرد. اختلافی كه هنوز بر سر آن گفتگوست آن است ‏كه شاه بجای شریف امامی یا ازهاری می بایست از خود جبهه ملی یا مخالفان میانه ‏رو دیگر دعوت می كرد.‏

آنها كه معتقدند امتیازهای سیاسی دوماه یا چهارماه دیر داده شد در ارزیابی تواناییهای ‏جبهه ملی – كه به گفته بختیار به شاه تنها ۲٧ عضو داشت – (٧) و بخت آن در ‏رویارویی با رادیكالها و افراطیان چپ و مذهبی و شبكه گسترده تروریستی كه در ‏داخل و  خارج ایران  از آنها پشتیبانی  می كرد مبالغه می كنند؛ و ترجیح می دهند ‏تأثیر عامل خمینی را كه از آغاز تا پایان بر درخواست اصلی خود «شاه باید برود» ‏پابرجا ماند ندیده بگیرند.‏

سیاستگرانی كه نه سازمان نیرومند و نه پایگاه گسترده ای داشتند و تنها قدرتشان در ‏امتیازهایی بود كه می توانستند به دشمنان پا برجای رژیم عرضه كنند – امتیازهایی ‏مانند آزاد كردن تروریستها از زندان، برچیدن ساواك، ضعیف كردن ارتش، میدان ‏دادن به احزاب و گروههای زیر نفوذ بیگانه و روانه كردن شاه – تفاوت اساسی با ‏شریف امامی یا ازهاری نداشتند. برتری راه حل میانه روها بر «راه حل» ‏نامشخصی كه در عمل اختیار شد آن بود كه زمان پیكار برای سرنگونی رژیم را ‏كوتاهتر می كرد و احتمالاً از هزینه های آن می كاست. از این گذشته آنها همان ‏اندازه در برابر گردبادی كه برخاسته بود و هیچ كس ابعادش را نمی دانست ناآماده ‏بودند. رهبران جبهه ملی یا سیاستگران دیگری كه نامشان در آن روزها بر سر زبانها ‏بود ناگزیر همان سیاستهای سه كابینه آخری رژیم شاه را، با سرعت بیشتر، در پیش ‏می گرفتند. آنها از خونریزی می پرهیختند. ولی نتیجه یكسان می بود. حكومت ‏زیر فشار اعتصابهای سیاسی و راه پیماییها از پای در می آمد. رادیكالها دست ‏بالاتر را، دیر یا زود، داشتند و راه حل خود را تحمیل می كردند.‏

‏ بررسی آنچه رهبران جبهه ملی در پیكار ملی شدن نفت و آنچه پس از پیروزی ‏انقلاب اسلامی كردند این نظر را بیشتر ثابت می كند كه آنها قدرت و شهامت سیاسی ‏لازم را برای آنكه در برابر سیل افكار عمومی تحریك شده بایستند و از نظرگاههای ‏خود دفاع كنند نداشتند. در سال ١٣٣١ آنها جرئت نكردند بهترین پیشنهادهایی را كه ‏در آن زمان به ایران برای حل مسأله نفت می شد بپذیرند و دكتر مصدق را بر حذر ‏داشتند كه «مردم» را از دست خواهد داد. در حالی كه یك اقدام شجاعانه در آن هنگام ‏می توانست حكومت مصدق و منافع نفتی ایران را نجات دهد و سیر تاریخ ایران را ‏دگرگون سازد. در هنگامه انقلاب دلنگرانی شان این بود كه مردم از آنها پیش افتاده ‏اند.‏
كارنامه پس از انقلاب مردانی چون سنجابی یا بازرگان یا آنها كه آمدند و از قانون ‏اساسی اسلامی دفاع كردند همه حسی را جز حس ستایش در ناظران بر می انگیزد. ‏مقاومت آنها در برابر فاشیسمی كه بی پروا پیش می آمد عاجزانه بود و بی هیچ ‏پیكاری تسلیم شدند و تنها جایی، هرجا پیش آمد، برای خود در نظام حكومتی تازه ‏دست و پا كردند.‏

چگونه می توان پنداشت این مردان می توانستند در شش ماه پیش از بهمن ١٣۵٧ ‏در برابر هیولای افراطی برخاسته ای كه به یك دست كیسه های پول و به دست ‏دیگر اسلحه داشت؛ و می خرید و می ترساند – حتی بالاترین مراجع مذهبی را ‏می ترساند و وادار به تقیه می كرد – ایستادگی نمایند؟ آنها كه در نخستین فرصت ‏مواضع سی ساله خود را رها كردند و از ملت ایران و قانون اساسی مشروطه به امت ‏اسلامی و ولایت فقیه پناه بردند، چگونه یك راه حل میانه رو را به پیروزی می ‏رساندند؟

‏از آن هنگام كه رژیم راه‎ ‎‏ حل ایستادگی و استقرار دوباره اقتدار خود را رها كرد و به ‏سازش و تسلیم روی آورد، بجای نیرومند كردن مخالفان میانه‎ ‎‏ رو و جدا كردنشان از ‏افراطیان، عناصر تند‎ ‎رو و سرسخت را نيرومند و ميانه روان را ناگزیر از دنباله‎ ‎‏ ‏روی آنها كرد. افراطیان به حق می‎ ‎‏ گفتند كه سختگیری، امتیازهای بیشتری از ‏حكومت می گیرد و هرچه بیشتر خواستند بیشتر گرفتند. این سوء تفاهم درباره میانه ‏روان و توانایی آنها در متوقف كردن افراطیان چپ و مذهبی در همه دوران انقلاب و ‏پس از آن ادامه یافت و مصیبتهای زیاد به بار آورد. امروز هم آنها كه می خواهند در ‏برابر مذهب رزمجو «میانه روان» را علم كنند نمی دانند كه این عناصر یكبار دیگر ‏راه را بر افراطیان، این بار افراطیان چپ، خواهند گشود و نقش تاریخی خود را كه ‏نقش واسطه و پل بوده است بازی خواهند كرد.‏

در كدام موقعیت انقلابی جایی برای میانه روی بوده است و كدام انقلاب را با‎ ‎لا به و ‏زاری متوقف كرده اند؟ میانه روی مال زمانی است كه قطبهای افراطی از تعادلی ‏برخوردار باشند و یك طرف بوی اشتباه ناپذیر پیروزی را نشنیده باشد. جریان ‏انقلاب را تنها با عزمی كه حتی از انقلابیون نیز استوارتر باشد می‎ ‎‏ توان متوقف ‏كرد.‏

پیوسته از نرمی به درشتی و از درشتی به نرمی پریدن، بی هیچ طرح سنجیده و هیچ ‏تسلطی بر امور، سهم خود را در ویرانی حكومت داشت؛ ولی عامل اصلی، ترك ‏برداشتن اراده مقاومت در آن تابستان ۱٣۵٧ بود. مسئول آنهمه خونهای بیهوده كه ‏برخاك ریخت و رژیمی كه زیر آوار انقلاب دفن شد و كشوری كه زیر چنگال گرگان ‏و شغالان افتاد تصمیمی بود كه از سر ناتوانی و ترس در آن هنگام گرفته شد.‏

شاه در آن شهریور تصمیم مرگباری گرفت. با آنكه او از پنج سال پیش از آن می ‏دانست بیمار و سالهای زندگیش معدود است، هرگز طرح روشنی برای جانشینی خود ‏نداشت. با آنكه چند بار سخن از كناره گیری خود در ١۰ یا ١۲ سال دیگر به میان ‏آورده بود، به نظر نمی رسید بطور جدی به موضوع اندیشیده باشد. در تابستان سال ‏‏۱٣۵٧ پادشاه و ملكه اسپانیا در یك دیدار رسمی به تهران آمدند. یك روزنامه نگار ‏امریكایی، خانم فلورا لویس، كه در تهران بود از مقامات اسپانیایی همراه پادشاه و ‏ملكه پرسیده بود آیا در گفتگوهای شاه با خوان كارلوس تحولات اسپانیا از فرانكو به ‏پادشاهی مطرح شده است؟ پاسخ آنها منفی بود. با آنكه نمونه اسپانیا می توانست ‏سرمشق طراز اولی برای ایران باشد، شاه هیچ علاقه ای به دانستن آنچه طبعاً می ‏بایست برای خود او جالب باشد نشان نداده بود (۸).‏

یكی از «اگر»های مهم انقلاب آن است كه در صورتی كه شاه بیماری خود را به ‏عنوان یك عامل فوری در نظر می آورد و در آن سال بحرانی، ملت خود را در ‏جریان می گذاشت و فراگرد انتقال تدریجی و منظم قدرت و بازگشت به پادشاهی ‏مشروطه را به جریان می‎ ‎‏ انداخت چه واكنش مساعدی از سوی مردم نشان داده می ‏شد؟ انقلاب ایران به این دلیل اضافی نیز نالازم بود كه آنكه هدف دشمنی عمومی قرار ‏گرفته بود خود چندان امیدی به ماندن در صحنه نداشت. مسلماً احساس همدردی ‏عمومی به شاه بیمار بر نگرانی از آشوب پس از او افزوده می شد و به احتمال زیاد ‏جلوی زیاده رویهای بسیاری را می گرفت و دشمنان رژیم را وادار به كوتاه آمدن ‏می كرد. اما شاه مانند بیشتر بیماران رو به مرگ در ته دل خود بیماریش را باور ‏نمی كرد. از این گذشته كسانی كه زیاد و به مدت دراز از قدرت و تنعم بر خوردار ‏بوده اند عموماً نمی توانند باور كنند كه پایانی هست و جانشینانی خواهند بود. داستان ‏سلطان محمود غزنوی در گلستان معروف است كه كسی سالها پس از مرگش او را ‏در خواب دید كه همه تنش خاك شده بود «مگر چشمانش كه در چشمخانه همی ‏گردید». خوابگزاران گفتند كه «هنوز نگران است كه ملكش باد گران است.»‏

گزینش شاه برای نخست‎ ‎‏ وزیری، جعفر شریف امامی بود، از دیرباز رئیس سنا و ‏مدیرعامل بنیاد پهلوی و استاد اعظم لژهای فراماسونری ایران. نام او با معاملات ‏مشكوك بيشمار آمیخته بود و در محافل مالی و صنعتی به آقای ۵ درصد و ۲۰ درصد ‏شهرت داشت. از مؤسسات بسیار حقوق خدمات سیاسی را كه به آنها می كرد می ‏گرفت. بنیاد پهلوی را به صورت انحصاردار كازینوها و قمارخانه های بزرگ و ‏مركز بند و بستهای مالی در آورده بود و به عنوان رئیس فرماسونهای ایران از ‏بدنامی عمومی این سازمان نیمه مخفی، كه دست‎ ‎‏ كم در ایران جز جنبه سیاسی و ‏دسته‎ ‎‏ بندی نداشت، سهمی می‎ ‎‏ برد. گزینش شاه برای نخست‎ ‎‏ وزیری و اجرا كننده ‏سیاست «آشتی ملی» چنان در چشم مردم بدنام بود كه خودش در مجلس ضمن دفاع از ‏برنامه دولت اعلام كرد «من شریف امامی بیست روز پیش نیستم». به نظر نمی‎ ‎‏ رسد ‏بتوان همانندی برای چنین ورشكستگی معنوی یافت.‏

در اینكه با بهترین و پذیرفتنی ترین شخصیتها نیز می‎ ‎‏ شد در آن اوضاع و احوال ‏سیاست «آشتی ملی» را اجرا كرد و از درآمدنش به صورت «تسلیم ملی» جلو گرفت ‏جای تردید بسیار است. ولی با گماشتن كسی كه همه شهرتش به كارگزاری یك دولت ‏خارجی و شركت درصدها میلیون دلار بند و بستهای پنهانی و نادرست بود مسلماً نمی‎ ‎‏ شد افكار عمومی برانگیخته ایران را آرام كرد. این اشتباهی در قضاوت بود كه با ‏معیارهای معمولی نمی‎ ‎‏ توان دریافت و از هر توجیه منطقی می گریزد. ایرانیان پس ‏از سالها كه یك گروه دست خود را بر منابع ملی گشوده بود، بهم برآمده بودند و اكنون ‏نمی توانستند حضور یكی از سران آن گروه را در سمت نخست وزیری ببینند. شاه ‏بعداً درباره علت این گزینش خود گفته بود كه روی روابط نزدیك نخست وزیر با یك ‏قدرت خارجی حساب می كرده است (٩).‏

نخست وزیر تازه با اختیاراتی بیش از نخست‎ ‎‏ وزیران ۱۵ ساله پیش روی كار آمد. ‏جز ارتش و نیروهای انتظامی بقیه سازمانها یكسره زیرنظر نخست وزیر بود. او ‏حتی برای نخستین بار توانست، به آسانی، از اعتبارات نظامی به مقدار زیاد بكاهد. ‏چنانكه دوبار دیگر نیز در هنگام بحران پیش آمده بود شاه خود را از صحنه كنار ‏كشید. بار اول در پایان كار دكتر محمد مصدق بود كه سپهبد فضل الله زاهدی همه بار ‏مبارزه را بر دوش گرفت. بار دوم در خرداد ١٣٤۲ بود كه اسدالله علم مبارزه را ‏انجام و رژیم را نجات داد. این بار علم مرده بود. بجای او كسی در كنار شاه بود كه ‏هرچند با او شباهتهایی داشت، آن شباهتها در بهترین صفات علم نبود.‏

شریف امامی بلافاصله سانسور مطبوعات را كه در اواخر دولت آموزگار بار دیگر ‏برقرار شده بود برداشت و دستور داد مذاكرات مجلس در بحث برنامه دولت از رادیو ‏تلویزیون پخش شود. بحث برنامه دولت، آنهم دولتی كه نقاط ضعف فراوان داشت ‏فرصتی به پاره ای نمایندگان داد كه در شرایط سیال آن روز برای خود نامی بسازند ‏و خود را بر فراز تحولات احتمالی آینده قرار دهند. بویژه كه اطمینان لازم را از ‏مقامات بالای رژیم گرفته بودند.‏

در همان آغاز دولت شریف امامی (شهریور ۱٣۵٧) شاه در مصاحبه ای با نیوزویك ‏گفت می خواهد نشان دهد كه پارلمان جای مناسب حمله به دولت و بحث درباره آن ‏است نه خیابانها، و می ثابت كند كه ایران دارای سیاستهای باز است و به قانون و ‏نظم احترام می گذارد. چنین سیاستی برای مردم چند سال پیش از آن آرامش بخش و ‏امیدواركننده می بود ولی در نیمه سال ١٣۵٧ حملات مجلس و روزنامه ها به رژیم ‏از فرو ریختن قدرت آن حكایت می كرد نه نظم و قانون. تغيير چنان ناگهانی و در ‏چنان شرایط تعرض مخالفان و در همریختگی رژیم صورت می گرفت كه تعبیر ‏دیگری نمی شد كرد. برداشت حكومت صرفاً حقوقی و ظاهری بود و واقعیتها و بعد ‏سیاسی را در بر نمی گرفت.‏

از این گذشته مایه عمده شهرت سیاسی نخست‎ ‎‏ وزیر آن بود كه سنا را سالها مانند یك ‏سربازخانه اداره كرده است و اجازه بیرون رفتن از خط به كسی نداده است. حتی یك ‏بانوی سناتور را كه سخنی در انتقاد از یك لایحه مربوط به حقوق زن گفته بود وادار ‏به استعفا كرده است. با چنان پیشینه ای به زحمت می شد وانمود كرد كه آزادیخواهی ‏تازه به دلخواه بروز كرده باشد.‏

در همان یكی دو روز اول اعلام نخست وزیری خود، شریف امامی سال شاهنشاهی ‏را ملغی كرد و به تقویم هجری شمسی كه سه سالی متروك شده بود بازگشت. نیز ‏دستور داد كازینوها و قمارخانه ها بسته شود. بیشتر این كازینوها را بنیاد پهلوی بر پا ‏كرده بود و موافقت با بسته شدن آنها را نیز هویدا گرفته بود. سه كازینو در اوایل سال ‏‏۱٣۵٧ بسته شدند و بقیه هم قرار بود بسته شوند ولی این تصمیم در آن هنگام اعلام ‏نشد. همچنانكه محدودیت اعضای خاندان پادشاهی در معاملات با دولت نیز در همان ‏زمان به كوشش هویدا عملی و دستور آن از سوی شاه به آموزگار ابلاغ گردید. این ‏تصمیم نیز بعد از سوی شریف امامی به عنوان امتیازی به مخالفان با آب و تاب زیاد ‏عنوان شد.‏

همه این اقدامات با سروصدای فراوان درباره نسبت خانوادگی نخست‎ ‎‏ وزیر با سران ‏مذهبی و ادعای نخست‎ ‎‏ وزیر به اینكه با توافق رهبران مذهبی روی كار آمده است – ‏ادعایی كه از سوی آیت الله شریعتمداری تكذیب شد – همراه بود. در همه این ‏تظاهرات درجه ای از بی اعتقادی (سینیسم) به چشم می‎ ‎‏ خورد كه حتی برای ظرفیت ‏مردمی چون ایرانیان زیاد بود.‏

ولی در همان هفته اول دولت شریف امامی امری روی داد كه زمین را زیر پای نه ‏تنها دولت، بلكه مخالفان میانه روی آن نیز، خالی كرد. در عید فطر هزاران تن از ‏تهرانی ها، از كارمند و دانشگاهی و بازاری، همه اعضای طبقه متوسط و مرفه ‏ایران، در تپه های قیطریه برای نماز جماعت گرد آمدند و پس از پایان نماز در ‏خیابانها تظاهرات آرامی برگزار كردند و در شعارهای خود آزادی و‏‎ ‎‏ استقلال و ‏حکومت اسلامی را خواستند. این نخستین تظاهرات بزرگ میانه روها نقطه پایانی ‏بر نفش آنان به عنوان یك نیروی مؤثر در بحران ایران گذاشت.‏

تظاهرات عید فطر آشكارا رنگ مذهبی داشت. به نام مذهب و به نیروی مذهب بود كه ‏میانه روها به میدان آمدند و قدرت خود را نشان دادند. برای آنها این تظاهرات ادامه ‏یك سنت هفتاد و چند ساله بود و طبعاً انتظار داشتند به نتایج همانند گذشته نیز بینجامد. ‏ولی آنچه این تظاهرات در عمل نشان داد این بود كه در پیكار با رژیم باید رهبری به ‏دست ملایان داده شود. از آن روز رهبران مذهبی بودند كه با همكاری افراطیان چپ ‏تظاهرات همه مخالفان را سازمان دادند و شعارها را تعیین كردند.‏

پیش از آن تظاهرات ضد دولت جنبه شورش داشت. آتش زدن سینماها و بانكها و ‏مؤسسات از اهمیت و برد سیاسی آن تظاهرات می كاست و نمی گذاشت توده های ‏بزرگ مردم خود را با چنان تظاهراتی یكی احساس كنند. این بار یك عمل سیاسی تمام ‏عیار صورت می گرفت كه سنگینی اش بر رژیم بیش از همه شورشهای پیشین بود. ‏
طبقه متوسط و «لیبرالها» و میانه روان با شركت خود به تظاهرات عیدفطر وزن و ‏اهمیت بیشتری بخشیدند ولی در همان حال با گردن نهادن به رهبری ملایان سیر ‏حوادث آینده را از پیش نشان دادند. مذهب رزمجو كه در یك ساله پیش از آن هدفها و ‏شیوه های مبارزه را تعیین كرده بود با نماز عید فطر تسلط خود را بر همه لایه های ‏اجتماعی و عناصر مخالف استوار ساخت.‏

تكرار تظاهرات، كابینه ای را كه می خواست كابینه «سیاسی» به معنایی كه در ایران ‏از آن می فهمند، باشد و به امید معامله با رهبران مذهبی و سیاسی مخالف به میدان ‏آمده بود سرگشته كرد و در ١٦ شهریور به برقراری حكومت نظامی در تهران ‏واداشت. ولی خبر این تصمیم تا بامداد ۱٧ شهریور اعلام نشد و كسانی كه در آن ‏روز به دعوت یك رهبر مذهبی در میدان ژاله گرد آمدند عموماً از برقراری حكومت ‏نظامی چیزی نمی دانستند. برخی از وزیران در جلسه شب پیش استدلال كرده بودند ‏كه اگر خبر همان شبانه پخش شود تظاهركنندگان به خانه های خود نخواهند رفت و ‏در خیابانها خواهند ماند. این استدلال نادرست پذیرفته شد. ولی در آن روزها كمتر ‏استدلال نادرستی بود كه پذیرفته نشود.‏

پس از ۱٧ شهریور و كشته شدن ١۸٣ تن در میدان ژاله تهران دیگر علت وجودی ‏برای حكومت شریف امامی نماند. ولی سران حكومت به یافتن راه حلهای «سیاسی» ‏خود ادامه دادند. بر پا كردن اعتصاب برای گرفتن اضافه حقوق یكی از این راه حلها ‏بود؛ برای آنكه به گمان خود خشم و اعتراض عمومی را به مجاری دیگری بیندازند. ‏تصور می كردند اگر به درخواستهای اعتصابیان تن در دهند آنان را آرام و بحران را ‏خاموش خواهند كرد. دشمنان رژیم نیز مشتاق بهره گیری از سلاح اعتصاب بودند. ‏استراتژیهای دو طرف با هم تقارن یافته بود. مخالفان كه ناتوانی حكومت را خوب ‏تشخیص داده بودند آن را زیر فشار گذاشتند. حكومت نیز آماده همكاری بود. مواردی ‏بود كه مقاماتی از ساواك با مؤسساتی كه آرام مانده بودند تماس می گرفتند كه مگر ‏اضافه حقوق نمی خواهند؟ اعتصابات به بیشتر وزارتخانه ها و مؤسسات و كارخانه ‏های دولتی گسترش یافت. هر گروه هرچه خواستند كم و بیش گرفتند و اگر باز ‏خواستند باز گرفتند. حكومتی كه از روز آغاز بی مذاكره امتیاز داده بود اكنون با ‏مذاكره بیشتر امتیاز می داد.‏

درخواستهای سیاسی پس از اضافه حقوق آمد و حكومت همچنان عقب نشست. آزادی ‏زندانیان سیاسی مانند یك برگردان در همه جا و از سوی همه گروهها تكرار می شد. ‏درهای زندانها را گشودند و اعضای سازمانهای تروریستی را آزاد كردند. زندانیان ‏آزاد شده صفحات روزنامه ها را با داستانهای واقعی یا اغراق آمیز خود پر كردند. ‏مصاحبه های آنان همراه با سخنان نمایندگان مجلس و مطالب روزنامه ها فضای ‏سیاست را چنان كرد كه گویی از باروت انباشته است.‏

اعلام حكومت نظامی در ١٧ شهریور با دو رویداد دیگر همراه بود. سه تن از ‏وزیران كابینه هویدا در همان روز دستگیر شدند. این در هنگامی بود كه زمینه آزادی ‏همه مخالفان و دشمنان رژیم، حتی آنها كه دست به خرابكاری و آدمكشی زده بودند، ‏فراهم می شد. رژیم كه تفاوت میان مخالف و دشمن را نمی دانست، اكنون تفاوت ‏میان دوست و دشمن را نیز از یاد برد. قرار بود عده بیشتری از سران رژیم دستگیر ‏شوند ولی وزیر دادگستری مقاومت كرده بود. مقدم یك فهرست ۵۰۰ نفری داشت، از ‏مقامات سیاسی و شخصیتهای مالی و اقتصادی، و در ملاقاتهایش با شاه گاه و بیگاه ‏موافقت او را با دستگیری عده ای می گرفت. ولی در دولت شریف امامی نتوانستند ‏بیش از آن سه نفر و چند مقام پآئين تر را به زندان اندازند.‏

زمینه برای تصفیه حسابها آماده شده بود. سران دولت و نزدیكان شاه به او فشار می ‏آوردند كه برای آرام كردن مخالفان كسانی را كه خود نمی پسندیدند قربانی كند. برای ‏آسان كردن كار خود در قانون اساسی دنبال موادی می گشتند كه ثابت كنند شاه ‏مسئولیتی ندارد و وزیران مسئول آنچه در گذشته روی داده بوده اند. در آن هنگامه ‏انقلابی، نازك كاریهای حقوقی آنان به بازی می مانست. خود شاه نیز از یاد برد كه ‏به عنوان «فرمانده» اعلام كننده هر تصمیم مهم بوده است و با متهم كردن همكاران ‏نزدیك خود در واقع بر گذشته خویش خط بطلان می كشد. ‏

دومین رویداد، اعصاب روزنامه ها بود كه به اعتراض به مداخله مأموران حكومت ‏نظامی صورت گرفت. دو روزنامه بزرگ تهران در همان روزهای اول كابینه ‏شریف امامی حملات سخت خود را بر رژیم آغاز كرده بودند و تصویرهای بزرگ ‏خمینی و مطالب مربوط به او را به چاپ رسانیده بودند كه بیش از ارزشی نمادین ‏‏(سمبلیك) داشت و در چشم مردمی مانند ایرانیان نشانه قطعی برگشت اوضاع بشمار ‏می رفت. روش تازه مطبوعات از سوی سران حكومت تأیید می شد. آنها استدلال ‏می كردند كه اگر مردم به مطبوعات اعتماد كنند دیگر به «بی بی سی» توجه نخواهند ‏نمود كه سخن پراكنی هایش صدای مخالفان رژیم ایران را به سراسر كشور می ‏رساند.‏
برای آنكه اعتماد مردم به مطبوعات بیشتر شود و حكومت از طریق مطبوعات بهتر ‏بتواند افكار عمومی را در جهت هایی كه خود می خواست بكشاند اعتصاب مطبوعات ‏تشویق شد و به سرعت به پیروزی اعتصابیان انجامید. مأموران حكومت نظامی پس ‏از اعلام حكومت نظامی به ادارات دو روزنامه بزرگ عصر تهران مراجعه كرده ‏بودند و قصد سانسور مطالب را داشتند. آنها گویا اعلام حكومت نظامی را جدی ‏تصور كرده بودند. گردانندگان روزنامه ها كه با مشاور اصلی نخست وزیر، یك وزیر ‏مؤثر كابینه و از استراتژهای اصلی سیاست تسلیم، در تماس نزدیك بودند مقاومت ‏ورزیدند و دست از كار كشیدند، با اطمینان از آنكه اقدام آنها پیامدهای سختی نخواهد ‏داشت. تسلیم حكومت به تندی صورت گرفت. به منظور «دراماتیزه» كردن نتایج ‏اعتصاب، نخست وزیر و دو وزیر كابینه نامه ای با چند تن از روزنامه نگاران امضا ‏كردند كه منشور آزادی مطبوعات نامیده شد. پس از آن رادیو تلویزیون دولتی نیز به ‏مطبوعات پیوستند و در سست كردن پایه های رژیم همداستان شدند.‏

آزادی مطبوعات در پخش نظریات و خبرهای دشمنان رژیم بر سرعت حوادث و ‏وخامت وضع افزود ولی برای خود آنها نیز مسائل حل نشدنی پیش آورد. افزایش ‏فروش لزوماً به معنی بالا رفتن حیثیت مطبوعات نبود. گروههای فشار آنها را بی ‏هیچ ملاحظه ای در خدمت خود می خواستند. تا آن زمان گردانندگان مطبوعات می ‏توانستند در برابر افراطیان بهانه آورند كه آزادی عمل ندارند. ولی پس از امضای آن ‏نامه بيسابقه دیگر چنان بهانه ای نماند. در شرایط آزادی مطبوعات، نیروی افراطیان ‏و تندروترین آنان، چربید. روزنامه ها به جریان رادیكال پیوستند. روزنامه نگارانی ‏كه خواستند استقلال خود را نگهدارند به كناری زده شدند. هرگاه هم روزنامه ای می ‏خواست مقاومتی نشان دهد یك تهدید بس بود كه به راهش آورد. همان تهدیدها كه آیت ‏الله شریعتمداری را نیز وا می داشت از جریان افراطی پیروی كند و به رئیس ساواك ‏گله می كرد كه بر خلاف مقامات دولتی نگهبان و محافظی ندارد. این دلیل دیگری ‏است بر اینكه زمین سیاست ایران در ۱٣۵٧ برای رشد گیاه میانه روی هیچ مناسب ‏نبود. ‏

برای مطبوعات آزادی جز این معنی نداشت كه می توانند با حمله به اشخاص و ‏انتقادات هرچه خشن تر فروش بیشتری داشته باشند. عناصر چپ افراطی كه در آنها ‏رخنه كرده بودند موقع را مناسب دیدند. نام پاره ای از آنها بعداً در فهرست كاركنان ‏ساواك نیز انتشار یافت. بسیاری از گردانندگان مطبوعات زیر فشارهای گوناگون ‏حسرت زمانی را می خورند كه تنها از یك سو فشار می آمد. هنگامی كه حكومت ‏‏«نظامیان» ازهاری روی كار آمد مطبوعات نفسی به راحت كشیدند و دست به ‏اعتصاب درازمدت خود زدند؛ جز چند روزنامه و مجله كوچكتر كه تازگی انتشار ‏یافته بودند. ادامه انتشار آنها در شرایط آزادی ناممكن شده بود و دنبال بهانه ای بودند ‏كه دست از كار بردارند و منتظر وقایع شوند.‏

مطبوعات ایران در آن ماههای پایان رژیم مسأله آزادی مطبوعات را در جامعه ای ‏كه برای دمكراسی آماده نیست به صورت عبرت انگیزی پیش كشیدند. در چنین ‏جامعه هایی آزادی مطبوعات را نباید با آزادی روزنامه نگاران اشتباه كرد. چنین ‏اشتباهی به معنی آزادی هر نوع مطبوعاتی است؛ هركس با هر صلاحیت اخلاقی و ‏حرفه ای قلم بدست گیرد نمی تواند آزاد باشد زیرا جامعه امكاناتی در اختیار او می ‏گذارد كه بر ضد خود آن بكار خواهد رفت. در غیاب نهادها و سنتهای دادگستری كه ‏یك مشخصه اصلی جامعه های واپسمانده است و با توجه به بی تجربه گی و ساده ‏لوحی سیاسی توده ها – حتی روشنفكران – چنین جامعه هایی، آزادی روزنامه ‏نگاران به زودی جای آزادی مطبوعات را خواهد گرفت؛ پول بد پول خوب را از ‏بازار بیرون خواهد راند.‏

تركیب غریب حكومت نظامی و تیراندازی به تظاهركنندگان در خیابانها با سیاستهای ‏سازشكارانه دولت و اعلام همدردی برخی وزیران با بازماندگان كشتگان، سیاست ‏حكومت را از هر معنی و هدفی بی بهره گردانید. در هیئت وزیران مسابقه ای برای ‏بدست آوردن محبوبیت شخصی در میان مخالفان در گرفته بود. رفتار مجلس و ‏مطبوعات با سران پیشین حكومت و «شخصیت كشی» كسانی كه دیگر از حمایت و ‏قدرت مشاغل خود برخوردار نبودند، وزیران و سران را فلج می كرد. برای مسئولان ‏حكومتی دیگر یك دشمن هم بسیار بود. كنار رفتن از قدرت، برخلاف گذشته، می ‏توانست به معنی نابودی باشد. هیچ مقامی دیگر جرئت نداشت از سیاستهایی پیروی ‏كند كه، هرچه هم درست، گروهی را بیازارد. ساواك و ضداطلاعات ارتش مدعی ‏بودند كه دلایلی از تماس یكی از وزیران مؤثر با لیبی بدست آورده اند.‏

نشانه های هزیمت رژیم از همان ماه شهریور ١٣۵٧ آشكار شد. از آن پس دیگر ‏هرچه بود تزلزل در تصمیم، گریز از تصمیم، «دو دوزه بازی كردن» و خیانت و ‏گریز بود. دیگر هیچ كس به دیگری و به بقای رژیم اطمینانی نداشت و هركس می ‏كوشید گلیم خود را از موج بدر برد. رژیم در سراشیب بود مگر آنكه همه نیروی خود ‏را گرد می آورد و در یك ایستادگی نهایی با ضربت زدن به سران و گردانندگان ‏توطئه و نه كشتن و زخمی كردن تظاهركنندگان در خیابانها كشور را از پاشیدگی و ‏پریشانی رهایی می داد. در ارتش و دربار و ساواك عناصری بودند كه از راه حل ‏مقاومت پشتیبانی می كردند و زمینه را برای آن فراهم می ساختند.‏

روز ١٤ آبان ١٣۵٧ در تهران مانند معمول آن روزها گروههای جوانان و نوجوانان ‏به خیابانها ریختند و به آتش زدن و ویران كردن هتلها و بانكها و سینماها پرداختند. ‏روز پیش از آن در دانشگاه تظاهرات و تیراندازی شده بود و تلویزیون دولتی فیلمی ‏از آن تظاهرات، مونتاژ شده، نشان داد كه برای تحریك احساسات هر كسی كافی بود. ‏آنچه تظاهرات ١٤ آبان را متفاوت می كرد شركت جستن عوامل ساواك بود. وزیر ‏اطلاعات و جهانگردی وقت بعداً در دادگاه انقلاب گفت كه عوامل ساواك در حمله به ‏وزارتخانه او و آتش زدن آن شركت داشتند زیرا او مأمور رسیدگی به حمله عوامل ‏ساواك به تظاهركنندگان مسجد جامع كرمان بود. ‏

رفتار مشكوك پاره ای اعضا و مقامات ساواك را در آن ماههای آخر می توان به ‏عوامل گوناگون مانند ملاحظات شخصی رئیس ساواك، موضعهای مستقلی كه پاره ای ‏اعضای ساواك هم مانند بسیاری دیگر برای حفظ خود و تأمین آینده خود می گرفتند و ‏نیز رخنه عوامل افراطی در ساواك نسبت داد (۱۰) ولی در آن روز ۱٤ آبان ساواك ‏قصد داشت حكومت شریف امامی را سرنگون كند و راه را بر حكومت نظامیان ‏بگشاید. كاندیدای ارتش برای نخست وزیری، ارتشبد غلامعلی اویسی بود. در واقع ‏همه عناصری كه در حكومت از راه حل ایستادگی هواداری می كردند امید خود را به ‏اویسی بسته بودند.‏

روش شاه در همه آن ماهها نامشخص و متزلزل بود. او ارتش را به خیابانها می ‏فرستاد ولی دستور می داد تیراندازی نكنند – هرچند گاه و بیگاه از آن هم گریزی ‏نبود. فرماندار نظامی، اویسی، كه از تأثیر ناگوار این وضع بر روحیه سربازان ‏آگاهی داشت بارها به شاه اصرار ورزید كه اگر قرار نیست ارتش به وظیفه خود عمل ‏كند حكومت نظامی را بردارد، زیرا سربازانی كه از تظاهركنندگان دشنام یا گل ‏دریافت م ی كردند و بیحركت می ماندند روحیه خود را از دست می دادند. هم ارتش ‏در خیابانها فرسوده می شد و هم تظاهركنندگان از قربانیهای گاهگاهی كه می دادند ‏دلگرم می شدند.‏

مخالفت شاه با نظرگاههای اویسی و گماشتن ارتشبد غلامرضا ازهاری به نخست ‏وزیری در ۱۵ آبان ١٣۵٧ نشان می دهد كه شاه تا پایان از ارتش بیشتر می ترسید ‏تا از خمینی. اویسی در خرداد ۱٣٤۲ نشان داده بود كه در شرایط مساعد سیاسی ‏توانایی عمل و ایستادگی تا آخرین لحظه را دارد. در آن سال عزم نخست وزیر شرایط ‏سیاسی لازم را فراهم كرد. در ١٣۵٧ شاه می بایست خودش تصمیم بگیرد. او ‏ازهاری را ترجیح داد. مردی سالخورده و از نظر جسمی ناتوان كه شهرتش در ‏ملایمت و مصالحه بود و دیر ماندنش در سمتهای بالای ارتشی به سبب نامؤثر بودنش ‏به عنوان یك فرمانده. ازهاری پیش از نخست وزیری از شاه اجازه خواسته بود كه با ‏چند سخنرانی رادیو تلویزیونی مردم را آرام كند. او از ساده لوحی سیاسی خود در دو ‏ماهه بعد نشانه های فراوان دیگری بدست داد.‏

سخنرانیهای لابه آمیزش با توسل دائمی به خدا و رسول و «استدعاهای عاجزانه» اش ‏سبب شده بود كه او را به طعنه «آیت الله ازهاری» بنامند. ظاهر شدنهای تلویزیونی ‏او در آن هفته های تیره و تار یكی از مایه های تفریح خاطر معدود مردمان بود. ‏چهره درمانده و اندام لرزان او داستان عامیانه چهارپایی را به یاد می آورد كه در ‏پوست شیر رفت ولی تا صدای معروفش را سر داد هویت خود را آشكار ساخت و ‏مردم به جانش افتادند؛ و مردم به جان حكومت نظامیان افتادند.‏

شاه با تعیین ازهاری دومین اشتباه مرگبار خود را كرد و این بس نبود، حكومت او را ‏در یك سخنرانی باور نكردنی اعلام داشت. شاه در آن سخنرانی در یك جمله هم به ‏قیام مردم بر ضد بیرحمی و فساد اشاره كرد و هم به اینكه این انقلاب از سوی او، ‏شاهنشاه و فرمانده و رهبر و گرداننده كشور، پشتیبانی می شود. در هفته های آخر ‏حكومت شریف امامی كه شبح مداخله ارتش در افق سیاسی نمودار شده بود هواداران ‏رژیم با امیدواری و دشمنانش با هراس به آینده می نگریستند. ولی هنگامی كه شاه ‏رئیس ستاد ارتش را به ریاست دولت گماشت و بلافاصله با صدای لرزان گفت «من ‏پيام انقلاب شما را شنیدم» – او خود نخستین كسی بود كه واژه انقلاب را بكار برد – ‏همگان واقعیت را دریافتند: حكومت نظامیان نیز گام دودلانه و ناپخته دیگری در ‏سراشیب سقوط بود. اشتباه حقوقی نخست وزیر در گماردن فرماندهان نظامی به ‏عنوان وزیران كابینه، كه بزودی با برداشتن آنها تصحیح شد، و نمایش معمول مجلس ‏در حمله به دولت – در واقع رژیم – از همان آغاز چیز زیادی از هیبت نظامیان ‏نگذاشت. بزودی كابینه نظامی تبدیل به یك گروه درمانده شد كه سیاستهای شریف ‏امامی را با ناتوانی بیشتر دنبال می كرد.‏

در این احوال خمینی از نجف دور افتاده به پاریس و مركز ارتباطات بین المللی رفته ‏بود. یكی از نخستین ابتكارات دولت شریف امامی تماس با عراق در موضوع خمینی ‏بود، نه برای آنكه فعالیتهای او را محدود سازند كه به خوبی در توانایی و شاید مورد ‏تمایل عراق بود، بلكه برای جلب موافقت آن دولت به اخراج خمینی از عراق. ‏مذاكرات در تهران و نیویورك (به مناسبت اجلاس مجمع عمومی سازمان ملل ‏متحدت) میان دو دولت انجام گرفت و عراقیها كه از میهمان پر دردسر خود آسوده می ‏شدند به خمینی فهماندند كه باید برود. استدلال مقامات ایران آن بود كه خمینی در ‏نجف با گروهای زائران ایرانی تماس دارد  و  از آنجا نوارهای سخنرانیهایش  را، و  ‏پول، برای ملاها و  طلاب به ایران می فرستد.‏

خمینی در نیمه مهر ١٣۵٧ رهسپار پاریس شد. مقامات فرانسوی پس از آگاهی از ‏موافقت شاه و حكومت ایران به او اجازه اقامت دادند. هنگامی كه خانه اش در حومه ‏پاریس بزرگترین مركز فعالیت ضد رژیم ایران شد نظر سفارت ایران را جویا شدند. ‏وقتی تلگرامهای سفارت ایران به تهران بی پاسخ ماند مقامات فرانسوی با خود شاه ‏تماس گرفتند. نظر شاه و حكومت ایران آن بود كه ماندن خمینی در پاریس اهمیت ‏ندارد. حتی كار به جایی رسید كه وقتی فرانسویان تصمیم به اخراج خمینی گرفتند ‏حكومت ایران مداخله كرد و آنان را بازداشت. در برابر رویدادی كه یكی از نقطه ‏های برگشت اساسی انقلاب ایران بود رفتار حكومت ایران مانند همیشه توجیه ناپذیر ‏بود. در این تردید نیست كه فرانسویان هرگز حاضر نبودند بر خلاف میل ایران ‏خمینی را نگهدارند، ولی در برابر روش ایرانیان، آنها هم هرچه خمینی خواست ‏برایش كردند زیرا در پی حفظ منافع خود در ایران پس از شاه بودند

از پایگاه خود در پاریس، خمینی سیلی از تبلیغات ضد رژیم سرازیر كرد كه در نجف ‏هرگز امكان آن را نمی داشت. یك كاروان پایان ناپذیر دیداركنندگان سیاسی و مردان ‏طراز اول بازرگانی و صنعت ایران بسوی او روانه شد كه جرئت نمی كردند در ‏عراق به دیدارش روند. در تلویزیون فرانسه جامه دانهای پر پول را نشان می دادند ‏كه سرمایه داران بزرگ ایرانی در خانه اش در نوفل لوشاتو به خمینی پیشكش می ‏كردند – مردانی كه همه زندگی شان با رژیم درآمیخته بود و رهبری سیاسی همه چیز ‏را قربانی آنها كرده بود تا هرچه ثروتمندتر شوند. نمایندگان قدرتهای بزرگ غربی ‏نخستین بار در پاریس با او دیدار كردند. در پاریس او دیگر یك رهبر مخالف نبود؛ ‏یك رئیس حكومت جایگزین (آلترناتیو) آنهم با بخت پیروزی زیاد بود.‏

‏ شرح نا امید شدن امریكا از شاه و آغاز تلاشهای حكومت كارتر برای برقراری تماس ‏با رهبران جنبشی كه اصلاً نمی شناختند – در همه دستگاه حكومتی امریكا نسخه ای ‏از كتاب خمینی نبود – به صورتی مستند در آثار نویسندگان امریكایی آمده است. ‏درخواستهای همیشگی شاه از سفیران اامریكا و انگلیس برای اندرز و راهنمایی و ‏زیگزاگ رفتن های شاه، دست كم از آبان ١٣۵٧، دیگر تردیدی نگذاشته بود كه به ‏رهبری او امیدی نیست. هرچند امریكاییان نمی فهمیدند كه سیاست تردیدآمیز خود ‏آنها و به چند زبان سخن گفتنشان علت اصلی بی تصمیمی شاه است. اختلافهای میان ‏وزارت خارجه امریكا و مشاور امنیت ملی كارتر درباره ایران، پیامهای برژینسكی ‏به شاه كه استوار بایستد و اصرارهای شاه به سفیر امریكا، سالیوان، كه تأیید وزارت ‏خارجه را به او عرضه كند – آنچه در وزارت خارجه با آن موافقت نمی شد – و ‏تأكیدهای وزارت خارجه و خود كارتر بر اینكه حقوق بشر رعایت شود و با مردم در ‏خیابانهای تهران سخت رفتار نكنید، و همه داستانهای دلگیر دیگر را در آثار این ‏نویسندگان می توان یافت (رجوع به ۵).‏

شاه امریكاییان را به اشتباه افكنده بود كه توانایی غلبه بر بحران را دارد. امریكاییان ‏نیز شاه را به اشتباه افكنده بودند كه شاید طرحی كلی برای ایران دارند و دیگر او را ‏نمی خواهند. كسانی در دستگاه رهبری امریكا مسلماً شاه را نمی خواستند. ولی ‏سیاست امریكا آن نبود، زیرا امریكا سیاستی نداشت. از آبان ١٣۵٧ امریكا و هر ‏كشور خارجی دیگر كه در ایران منافعی داشت نگاه خود را به ایران پس از شاه ‏دوخته بود كه در آن خمینی برجسته ترین جا را داشت. از آن پس روش آنها بسیاری ‏از بدگمانی های ایرانیان را درباره دست قدرتهای غربی در انقلاب ایران تأیید می ‏كند. ولی در آبان كار رژیم عملاً تمام بود و نه می شد آن را به یاری خودش نگه ‏داشت و نه بر رغم خودش. شاه هنوز بر سر جای خود ایستاده بود، و جلوی هر اقدام ‏قاطعی را می گرفت، و برای پذیرفتن هر اندرز نادرست و گرفتن هر تصمیمی، هر ‏اندازه اشتباه آمیز، آمادگی داشت. با بودن شاه ارتش دست به هیچ كاری نمی توانست ‏بزند. برداشتن شاه نیز تنها از هم پاشیدن ارتش و كشور را تسریع می كرد؛ ایران ‏برای شرایط نبودن شاه، شخص او، سازمان داده نشده بود.‏

ستونهای رژیم به دست خود آن فرو می ریختند. چند ساعت پس از روی كار آمدن ‏ازهاری مأموران ساواك و اداره دوم ستاد ارتش به نام فرمانداری نظامی، هویدا و ‏شش وزیر پیشین و رؤسای پیشین ساواك و شهربانی و شهردار پیشین تهران و معاون ‏او – كه به سبب تشابه اسمی با كسی دیگر بازداشت شده بود و تا پایان كسی تن به ‏اعتراف به این اشتباه نداد و او را آزاد نكرد – و ده دوازده تن دیگر را دستگیر كردند. ‏اعتراض وزیر دادگستری دستگیری عده بیشتری را متوقف ساخت. در میان دستگیر ‏شدگان همه كس از مقامات دولتی و بازرگان و رئیس شركت تعاونی مسكن یك ‏وزارتخانه و پزشك شركت هواپیمایی ملی و مانندهای آنها دیده می شدند. در فهرست ‏‏۵۰۰ نفری رئیس ساواك ملاحظات شخصی كسان بسیار سهم داشته بود. بعداً در ‏حكومت بختیار چند وزیر و استاندار پیشین و یك افسر بازنشسته در سنین بالای هفتاد ‏كه توان راه رفتن نداشت و از رقیبان قدیمی رئیس ساواك بود بر آنها افزوده شدند.‏

بازداشت این گروه كه چند تنی از آنان از خارج بازگشته بودند كه كشور خود را در ‏آن روزهای سهمگین تنها نگذارند و چند تنی با همه توصیه ها و تهدیدها حاضر به ‏خروج از كشور نشده بودند، اثر دستگیری سه وزیر پیشین در دول شریف امامی را ‏شدتی چند برابر بخشید. بسیاری مقامات بالای كشوری به سرعت از كشور خارج ‏شدند یا خود را از رژیمی كه پاره های تن خود را می كند و پیش گرگان گرسنه می ‏افكند و اشتهای آنان را تیزتر می كرد كنار كشیدند. سازش كردن با دشمن در اذهان ‏بسیاری از رهبران رژیم راه یافت. دیگر منطقاً نمی شد از كسی وفاداری خواست ‏‏(۱۱).‏
‏ ‏
به رژیم مسلماً كسانی از سران آن خیانت كردند و جز چند تنی بقیه كیفر خیانت خود ‏را با جان یا هستی خویش دادند. شاه در «پاسخ به تاریخ» قره باغی را صریحاً به ‏خیانت متهم كرده است و در مصاحبه ای همین اتهام را بطور ضمنی بر فردوست ‏وارد آورده است. در اواخر پادشاهی خود روزی در یك گفتگوی تلفنی به مقدم گفته ‏بود «نمی دانم شما با ما هستید یا با آنها»‏‎ ‎‏(۱۲). در محافل حكومتی پیشین گفته می شد ‏مقدم بخشی از اعتبارات ویژه را كه در اختیار ساواك بود بهمراه اسناد همكاری ‏ملایان با ساواك به آیت الله طالقانی داد. دفتر طالقانی چه پیش از انقلاب و چه پس از ‏انقلاب هزینه های گزاف می كرد – از جمله مقرری دادن به چهار هزار خانواده. ‏پس از مرگش مأموران خمینی به زور اسلحه دفتر را تعطیل و اسناد و منابع آن را ‏ضبط كردند. خود مقدم در زندان به آزادی خود و حتی رسیدن به مقامهای بالا در ‏رژیم انقلابی خوشبین بود و حتی به دیگران اطمینان می داد كه مقدمات آزادیشان را ‏فراهم خواهد كرد. او پرونده های نام و نشان كارمندان و عوامل ساواك را دست ‏نخورده به رژیم تازه تحویل داد. افراد بيشماری از میان آنها، در كنار افسران و ‏سربازان و پاسبانان یا به فتوای ملایان به دست اوباش در شهرهای گوناگون «لینچ» ‏شدند یا به اعدام محكوم گردیدند. از مقامات ساواك و افسران ارتش گروهی از سوی ‏همكاران پیشین خود متهم به همكاری با انقلاب هستند. از كارمندان «دفتر ویژه» ‏فردوست یكی در رژیم انقلابی به ریاست ستاد ارتش رسید و چند تنی فرمانده یا ‏معاون فرمانده واحدهای نظامی شدند.‏

ولی در این زمینه باید درباره مفهوم خیانت توضیحی داد. خیانت در یك بافت اخلاقی ‏می تواند پیش كشیده شود. باید پاره ای باورهای اخلاقی در یك جامعه، یا هر هيئت ‏اجتماعی، قبول عام داشته باشد تا مفاهیمی مانند خیانت معنی بیابد. جامعه ایرانی، و ‏بویژه طبقه حاكم آن، كم و بیش در یك خلاء اخلاقی عمل می كند. قانون منفعت ‏جانشین قانون اخلاقی است و بزرگترین ارزشها به پول و مقام داده می شود. حتی ‏دین از درونه اخلاقی خود تهی شده است و به صورت یك معامله هر روزه میان ‏انسان و نیروی برتر پاداش و كیفر دهنده درآمده است.‏

مردانی كه همه عمر خود شنیده بودند «سیاست پدر و مادر ندارد» «نان را باید به ‏نرخ روز خورد» «برخلاف جریان نباید شنا كرد» «ما با كسی شیر نخورده ایم» ‏‏«دستی كه به دندان نتوان برد ببوس» و دهها ضرب المثل و تعبیرات دیگر كه زبان ‏فارسی را انباشته است؛ و دیده بودند هركس بیشتر به این روحیه وفادار مانده پاداش ‏بیشتری گرفته و زیان كمتری برده، با معیارهای دیگری می اندیشیدند. انقلاب ایران ‏فرصتی بود، و هنوز هم هست، برای نشان دادن عمق بی ایمانی و فرصت طلبی ‏گروههای بی شمار – و عمق نادانی گروههای بيشمار دیگر. در وقت پیچاپیچ هركس ‏توانست نشان دهد كه چه مایه ای دارد.‏

گروههای حاكم ایران در این انقلاب بویژه نمایش دلگیری از سست عنصری دادند. ‏رشگ و كینه و آزمندی؛ تنها خود را دیدن و به خود اندیشیدن؛ موفقیتهای كوچك را ‏بالاتر از مصلحت های بزرگ گذاشتن؛ در برابر هر قدرت برتر خم شدن، از پیش ‏هر خطر گریختن؛ هرجا می شد گوشه ای از منافع خود را بدر برد بهر قیمت سازش ‏كردن، به درجات هراس آوری از آنها به ظهور رسید. آنها كشور را ویران كردند. ‏ولی، جز چند تن معدود، خود را هم نجات ندادند. در این انقلاب نشان داده شد كه ‏مردانگی و شرافت و پایبندی به اصول و آزرم نه تنها صفات بزرگی است، صفات ‏سودمندی هم هست. برای نگهداری یك ملت، یك كشور، برای خوشبخت كردن ‏جماعات و نسلها نمی توان این صفات را حذف كرد.‏

یك شخصیت سیاسی بین المللی چندی پیش گفت «دوستی كه به تعهداتش عمل نكند از ‏دشمن بدتر است». در حفظ آزادی و تمامیت ملت، در حفظ صلح جهانی، آنچه در ‏زبانهای اروپایی كاراكتر می نامند و در فارسی باید به استواری منش ترجمه كرد ‏سهم حیاتی دارد. مردمی كه در مواقع خطر یا در برابر  وسوسه سود، دوستی و  تعهد ‏را زیر پا  می گذارند  از هیچ  چیز دفاع نخواهند كرد.  انسان نمی تواند دائماً مواضع ‏خود را تغییر دهد و باید یك جایی بایستد. خطر برای همه هست و وسوسه برای همه ‏پیش می آید. اما همه متزلزل نمی شوند. بسیاری از آنها كه متزلزل نمی شوند در ‏پایان برنده اند. به نام مصلحت اندیشی از اصول روی گرداندن درست نیست. از كجا ‏كه مصلحت در پافشاری روی اصول نباشد؟

در جامعه ای كه افراد بیشتر برای معایب اخلاقی خود پاداش می گرفتند حقیقتاً نمی ‏شد از خیانت سخن گفت. آن شهردار تهران كه استعفای خود را بنده وار به خمینی – ‏هنوز به قدرت نرسیده – تقدیم می داشت روی منطق سراسر زندگی خود و همگنانش ‏عمل می كرد. او دیده بود كه همه افتضاحات مالی كه با نامش آغشته بود مانع از ‏رسیدنش به مقامهای بالا نشده بود. چه كسی از او صفات والای انسانی خواسته بود؟ ‏مگر نه آنكه همه پیشرفتهای خود را در سایه وجهه های تیره تر شخصیت خود بدست ‏آورده بود؟ او به رژیمی كه همه چیزش را از آن داشت خیانت می كرد یا به «قانون ‏اخلاقی» كه برآن رژیم فرمان می راند وفاداری می نمود؟

به زندان انداختن سران رژیم را ضرب شصت دیگری تكمیل كرد. فهرستی از نام ‏كسانی كه پولهایی را به خارج فرستاده بودند انتشار یافت. بیشتر ارقامی كه ذكر شده ‏بود به نحوی آشكار ساختگی و اغراق آمیز بود. پاره ای صحت داشت و معاملات ‏عادی بازرگانی را در بر می گرفت. بقیه مبالغ كوچكی مربوط به خرید ارزهای ‏مسافرتی یا تحصیلی بود كه تهیه كنندگان فهرست به دلخواه خود هزار و میلیون برابر ‏كرده بودند. بیشتر آنها كه نامشان در آن فهرست آمد اكنون در خارج زندگی های ‏بسیار محدود و مختصری دارند. در تهیه آن فهرست دشمنان «لیبرال» و تندروی ‏رژیم همكاری كرده بودند.‏

واكنش دولت در برابر توطئه دشمنان به منظور بی اعتبار كردن رژیم، ممنوع خروج ‏كردن كسانی بود كه نامشان در فهرست آمده بود و بی هیچ اساسی متهم شده بودند ‏‏(هرچند اساساً خروج ارز به موجب قانون آزاد بود). بجای بررسی اتهامات و ‏مجازات افترا زنندگان، دولت بر اتهامات آنان صحه گذاشت. شمار بزرگی از سران ‏رژیم بدین ترتیب به اتهامی كه نه صحت داشت و نه قانوناً جرم بود بدنام شدند. رژیم ‏مصمم بود در ضربت زدن بر خود از دشمنانش پیش افتد.‏

اینكه در جریان دستگیر كردنها و اجازه خروج دادنها و انتشار نامها در روزنامه ها ‏چه فرصتها برای سوءاستفاده به دست پاره ای مقامات و روزنامه نگاران افتاد خود ‏داستان دلتنگ كننده دیگری است. بر سر آتشفشان گروهی نشسته بودند و با هم تصفیه ‏حساب می كردند و از هم «حق و حساب» می گرفتند.‏

اگر رژیم در دشمنی با هواداران خود چالاك بود در برابر دشمنانش رفتاری دیگر ‏داشت. در اواخر حكومت ازهاری شورای فرماندهان نظامی و انتظامی پیشنهاد رئیس ‏شهربانی را تصویب كرد كه در آن دستگیری فوری چند صد تن از گردانندگان ‏اعتصابات و راه پیماییها، كه همه در آن لحظه زیرنظر بودند، و فرستادنشان به ‏جزیره كیش پیش بینی شده بود. جانشین رئیس ستاد ارتش تصمیم جلسه و آمادگی ‏فرماندهان نیروی هوایی و دریایی و هوانیروز را برای انتقال زندانیان به جزیره و ‏حفاظت آن تلفنی به آگاهی شاه رسانید. پس از پانزده دقیقه پیغام تلفنی شاه رسید كه با ‏طرح موافقت نكرده است.‏

دو هفته ای از حكومت ازهاری نگذشته بود كه زمزمه تغییر آن در دربار برخاست و ‏دست دولت را ناتوانتر كرد. موج اعتصابات در این حال كشور را به فلج كامل نزدیك ‏می كرد. با همه تسلیم دولت قبلی به درخواستهای «صنفی» و سیاسی گروههای ‏گوناگون كاركنان دولت و بخش خصوصی و صنایع دولتی، افراطیان مذهبی و چپ ‏گرایان سلاح اعتصابات سیاسی را همچنان از دست ننهادند. در جنوب گروهی از ‏زندانیان سیاسی آزاد شده، اعتصاب صنعت نفت را سازمان دادند و با هیچ واكنش ‏جدی روبرو نشدند. سرلشكر حسن پاكروان، یك رئیس پیشین ساواك، از مقدم پرسیده ‏بود مگر سازمان امنیت نام محركان اعتصاب را نمی داند كه اقدامی بر ضد آنها نمی ‏كند؟ وقتی مقدم پاسخ منفی داده بود گفته بود پس ساواك در همه این سالها چه می ‏كرده است و پاسخ شنیده بود كه زمین می خریده است! (۱٣).‏

روش دولت در برابر اعتصابات آمیزه ای از لابه و تهدید بود و در همه جا تن زدن ‏از اقدامات قاطع. در خوزستان فرماندار نظامی كه توانسته بود با مانوری ماهرانه و ‏بی هیچ خشونتی به اعتصاب مهندسان برق پایان دهد از سوی مقامات مركزی ‏سرزنش شد. در تهران مأموران فرمانداری نظامی كه انباری را با در حدود ١۰۰۰ ‏‏«پلاكارد» و شعارهای ضدرژیم توقیف كرده بودند پس از تلفن بهشتی به مقامات ‏حكومتی انبار را آزاد كردند تا تظاهركنندگان روز بعد بتوانند آنها را با خود ببرند. در ‏آن اواخر تلفنهای رهبران مذهبی مخالف وزنی به مراتب بیش از وزیران كابینه ‏داشت. هیچ كس در دولت از این تضاد در شگفت نمی ماند كه چرا باید ‏تظاهركنندگان را در خیابانها گاه و بیگاه به گلوله بست ولی از رهبران آنان فرمان ‏برد و انگشتی هم بر روی آنان دراز نكرد؟

مقدم، خستگی ناپذیر، استراتژی آشتی ملی خود را دنبال می كرد. او كه از بی ‏تصمیمی شاه به ستوه آمده بود امید خود را یكسره به مخالفان بست. به كسی كه اظهار ‏تعجب كرده بود چرا سربازان را به خیابانها می فرستند كه شاهد تظاهرات مردم باشند ‏گفته بود «به اعلیحضرت بگویید» (۱٤).‏

با آنكه كریم سنجابی پس از سفر خود به نوفل لوشاتو و مصاحبه اش در تهران دشمنی ‏خود را با قانون اساسی و شاه اعلام داشته بود و به جمهوری اسلامی خمینی پیوسته ‏بود و بهمین سبب چند روزی بازداشت شده بود، به نظر رئیس ساواك بهترین ‏كاندیدای نخست وزیری بود و او را نزد شاه فرستاد. ولی سنجابی در دیدارش با شاه ‏به توافقی نرسید.  شاه سنجابی را  پیش از  آن  تحقیر می كرد كه كشور را به او بسپارد ‏و برود. پس از او نوبت غلامحسین صدیقی، یك رهبر دیگر جبهه ملی، بود كه بیرون ‏رفتن شاه را از ایران به مصلحت نمی دانست ولی پیشنهاد می كرد شورای سلطنت ‏تشكیل شود و شاه به گوشه ای در شمال یا جنوب برود و استراحت كند. این پیشنهاد ‏به سبب یك اشكال حقوقی كه بر آن وارد گردید رد شد: چگونه می شد هم شاه در ‏ایران بماند و هم شورای سلطنت تشكیل یابد. گویی نمی شد شرط بیمار شدن شاه را ‏پیش كشید. اما اشكال واقعی شرایط صدیقی این بود كه اصرار داشت شاه در ایران ‏بماند و این چیزی بود كه شاه نمی خواست. سرانجام راه حل شاپور بختیار را كه با ‏مقدم به دیدار شاه رفت پذیرفتند – شاه از ایران برود و شورای سلطنت تشكیل گردد. ‏شاه حساب می كرد با گماردن افراد مورد اطمینانش در سمتهای حساس ارتش می ‏تواند آن را در دست داشته باشد و امیدوار بود بختیار بخواهد یا بتواند او را ‏بازگرداند. در واقع تاكتیك رفتن از ایران یا تهدید بدان برای برگرداندن افكار عمومی، ‏مدتها بود ذهن شاه را مشغول داشته بود. به موجب اطلاع خصوصی، دست كم سه بار ‏از اردیبهشت تا مهر ۱٣۵٧ نزدیكان شاه از قول او گفته بودند كه اگر وضع بهبود ‏نیابد شاه ممكن است برود و رنجش خود را از مردم قدرناشناس به این صورت نشان ‏دهد.‏

در واشنگتن نیز كفه آنها كه هواداران لیبرالها و میانه روان ایرانی بودند – بزودی ‏آنها هوادار خمینی شدند – چربید. كارتر به این نتیجه رسیدكه می بایست شاه را كه ‏مدتها بود از نقش رهبری خود كناره گرفته بود و حضورش جز مانعی بر سر هر راه ‏حل قاطع نبود كنار گذاشت و همه امیدها را به رهبران جبهه ملی و نهضت آزادی ‏بست. به شاه كه پیوسته از سفیران امریكا و انگلیس می پرسید چه باید بكند گفتند باید ‏برود. سفیران دو كشور به درخواست شاه با هم به دیدار او می رفتند.‏

برای آنكه ارتش در نبودن شاه از هم نپاشد، یا برضد بختیار كودتا نكند، یا اگر همه ‏چاره ها منحصر شد و افراطیان تن به هیچ سازشی ندادند دست به كودتا بزند (به ‏اصطلاح امریكاییان «مشت آهنین») برای آنكه زمینه این هر سه فراهم گردد، ژنرال ‏هویزر را به ایران فرستادند كه به همان اندازه برای مأموریت غیرممكن خود مناسب ‏بود كه انتصابهای قبلی و بعدی خود شاه. در واشنگتن هیچ تصمیم روشنی نداشتند. ‏مأموریت هویزر در واقع پرده ای بود كه رهبری امریكا بر بی تصمیمی و بی تكلیفی ‏خود می كشید. هویزر در آن فضای آشفته و پر از بدگمانی و شكست خورده، در حالی ‏كه چند تن از سران ارتش و مقامات بالای امنیتی با رهبران مخالف در تماس دائم ‏بودند محكوم به ناكامی بود. درغیاب شاه و بدون تعهد روشن و مستقیم امریكا در ‏برابر سران ارتش هیچ راه حلی نبود. نه ارتش را می شد نگهداشت نه حكومت را. نه ‏جلوی بازگشت خمینی را می شد گرفت نه واژگونی رژیم را.‏

شاه با توجه بیش از اندازه اش به نظر خارجیان همه راهها را بر روی خود و كشور ‏و حتی آنها بسته بود. حتی اگر تصمیم به رفتن شاه از امریكا بود جهان پایان نمی ‏یافت. وضع شاه بدتر از ژنرال «چون» در كره جنوبی نبود كه با حضور چهل هزار ‏سرباز امریكایی در خاك خود و اخطارهای مداوم و صریح رئیس جمهوری و وزارت ‏خارجه امریكا، در اوضاع و احوال بسیار خطرناك پس از كشته شدن رئیس جمهوری ‏پارك چونگ هی، از رژیم خود دفاع كرد و از تهدید قطع كمكهای امریكا نهراسید و ‏سرانجام بر راه خود رفت. یا بدتر از رژیم گواتمالا نبود كه پس از فشارهای حكومت ‏كارتر در موضوع حقوق بشر، خود كمكهای نظامی امریكا را رد كرد و تسلیم نشد و ‏اكنون امریكاست كه می كوشد آن را به پذیرفتن كمكهای خود متقاعد سازد.‏

مقایسه میان رژیمهای ایران و كره جنوبی و بویژه گواتمالا به هیچ روی در میان ‏نیست. ولی اوضاع آن روز ایران خطرناكتر و بستگی آن به پشتیبانی امریكا بیش از ‏كره جنوبی و گواتمالا نبود. شاه از آغاز می بایست چشمانش را از دهان سفیران ‏امریكا و انگلیس بر می گرفت و بر واقعیتهای كشور خود می دوخت. شاید در آن ‏زمستان ١٣۵٧ دیگر نمی شد رژیم و كشور را نجات داد ولی در این صورت نمی ‏توان مسئولیتها را به گردن كنفرانس سران غربی در گوادالوپ گذاشت كه چند روزی ‏پیش از سفر شاه تشكیل شد و پس از آن وزیر خارجه امریكا خبر رفتن شاه را از ‏ایران اعلام داشت. اگر رفتن و ماندن شاه در نتیجه نهائی تأثیری نمی گذاشت همه ‏بحثها بیهوده است. اما اگر فرض بر این باشد كه در صورت ماندن می برد، این خود ‏او بود كه رفت.‏

پیش از رفتنش شاه قره باغی را به ریاست ستاد ارتش گماشت، مردی كه در میان ‏سران ارتش حیثیتی نداشت و به صفات فرماندهی شناخته نبود. به نظر می رسد شاه تا ‏واپسین روزها از اقدام ارتش می ترسید – بیش از هر احتمال دیگری. انتصاب قره ‏باغی و رفتن شاه در حكم امضای فرمان از هم پاشیدگی ارتش بود. خود قره باغی ‏نیز این را می دانست و به هركس متوسل شد تا شاه را از رفتن باز دارد. وقتی ‏كوششهایش به جایی نرسید همه نیرویش را گذاشت و سر خود را نجات داد.‏

سفر شاه برای خود او موقتی می نمود. خانواده سلطنتی حتی بسیاری از لوازم ‏شخصی را همراه نبردند. شاه امیدوار بود با رفتنش مردم به خود آیند و او را باز ‏گردانند. او به درستی پیش بینی می كرد كه امنیت و رفاه ایران بی او پایدار نخواهد ‏ماند و همه آینده آن به خطر خواهد افتاد. ولی اشتباه می كرد كه انتظار داشت مردم ‏به هیجان آمده از چنین دوراندیشی ها برخوردار باشند یا حكومت بختیار بتواند بر سر ‏كار بماند، چه رسید كه او را بازگرداند. خاطره ۲۵ مرداد در ذهن او بود. ولی در ‏گوشه دیگری خاطره دیگری، دست كم به همان نیرومندی جای گرفته بود: شاه ‏سلطان حسین صفوی كه در كاخش بدست شورشیان افغان كشته شد. در روان بسیار ‏پیچیده او مسلماً ملاحظات دیگری نیز در كار بود: آرزوی دور بودن از رویدادها و ‏تصمیمهای ناگوار؛ رنجش از قدرناشناسی و ناپایداری مردمی كه تنها هفت هشت ماه ‏پیش همه خیابانهای مشهد را برای خوشامد گفتن به او پر كرده بودند و خیابانهای هر ‏شهر دیگری را پر می كردند؛ و بر همه اینها البته باید بیماری او را افزود.‏

در واقع شاه از همان آغاز بحران تمام شده بود. یك وزیر كه روز شنبه ١۸ شهریور ‏‏١٣۵٧، یك روز پس از به اصطلاح جمعه سیاه، او را دیده بود می گوید كه شاه به ‏اندازه ده سال پیر شده بود و لرزان راه می رفت و وقتی به بحث درباره اوضاع ‏پرداخته بود به حال گریه افتاده بود. در همه ماههای پس از آن هرچه گزارش از حال ‏شاه بود حكایت از افسردگی و بهت و سردرگمی او می كرد. شبها نمی خوابید و تا ‏دیر وقت به دیدن فیلم می گذراند. هركه او را در آن ۵ ماه آخر دیده است، خاطره ای ‏از مردی در هم شكسته دارد.‏

از سفر شاه تا سقوط رژیم در ۲۲ بهمن ١٣۵٧ حوادث با شتاب اجتناب ناپذیری سیر ‏كرد. خمینی به رغم كوششهای بیهوده ای مانند بستن فرودگاهها به تهران بازگشت و ‏دست كم دو میلیون تن به استقبالش رفتند. او پیروز شده بود و مردم بدنبال ‏پیروزمندانند. ارتش بی سرو بی فرمانده زیر ضربات تاب نیاورد و از هم گسیخت. ‏بامداد ۲۲ بهمن فرماندهان ارتشی در جلسه ای گرد آمدند كه فردوست نیز، با آنكه ‏سمت فرماندهی نداشت، در آن شركت جسته بود. همه آنها، از سرسختان و وفاداران، ‏تا خودباختگان و خیانتكاران، نامه ای امضا كردند به این مضمون كه ارتش در ‏كشاكشهای سیاسی بیطرف است و به سربازخانه ها باز می گردد. بلافاصله ‏گروههای مسلح به پادگانهای تهران حمله بردند و تا شب هنگام همه آنها را تصرف ‏كردند. دولت كه نه پایگاه مردمی داشت، نه پشتیبانی نظامی و نه تسلطی بر دستگاه ‏اداری – بیشتر وزیران را به وزارتخانه ها راه نمی دادند – مانند خانه مقوایی فرو ‏ریخت. در واقع راه حل روی كار آوردن حكومت بختیار تنها به یك كار می آمد – به ‏فراهم كردن نمای آبرومندی برای رفتن شاه از كشور. ساده لوحی زیادی می خواست ‏كه انتظار داشته باشند آن حكومت بیش از آن بتواند. همه چیز بر ضد آن بود.‏

برندگان انقلاب

وقتی انقلاب پیروز شد مدعیان زیادی یافت و در واقع بسیار كسان در آن سهم داشتند. ‏گروههای بيشمار مردم، هركس در مرحله ای، به موج انقلابی پیوسته بودند. در راه ‏پیمایی های چندصدهزار نفری، خانمها با پالتوهای پوست در كنار وزیران پیشین و ‏سرمایه داران و مقاطعه كاران معروف شركت می جستند. كارمندان دولت و ‏كارگران، اعتصابها را راه می انداختند. دانشجویان و دانش آموزان عموماً نیروهای ‏فعال انقلابی را تشكیل می دادند. كاسبكاران و بازاریان خزانه های ملایان را از پول ‏می انباشتند و راه پیمایی ها را سازمان می دادند. حتی اداره زندانها در چند ماه اول ‏انقلاب با بازاریان بود. توده های خانه بدوش شهری صفهای تظاهركنندگان را انبوه ‏می ساختند و زنانشان در بهشت زهرا مویه گران حرفه ای بودند و بر نعش هر ‏‏«شهید» كه از راه می رسید، اگر خود عجوزی نودساله و از ضعف پیری مرده بود، ‏شیون می كشیدند. حتی كارگران «میهمان» افغانی از حق خود به گردن انقلاب سر ‏بلند بودند.‏

فداییان و مجاهدان و گروههای انشعابی دیگر ماركسیست و كادرهای حزب توده سهم ‏خود را در پیكارهای خیابانی و ترتیب دادن اعتصابها و گرداندن رادیو تلویزیون و ‏مطبوعات و پیكار مسلحانه مرحله آخر ادا كرده بودند. «لیبرالها» در موقع حساس به ‏رهبری ملایان گردن گذاشته بودند و «وحدت كلمه» را نگهداشته بودند. فلسطینی ها و ‏‏«الا ملی» ها پاره ای از مأموریتهای ناپاكتر انقلابیان را برایشان انجام داده بودند. ‏بخش فارسی رادیو بی بی سی كه تنی چند از مخالفان سر سخت حكومت ایران در آن ‏نفوذ داشتند از صورت هوادار انقلاب در اوایل به صورت تعزیه گردان آن در اواخر ‏در آمده بود و لابد آن را به عنوان یك پیروزی حرفه ای تلقی می كرد. مطبوعات بین ‏المللی در دامن زدن به انقلاب از رسانه های رسمی و نیمه رسمی خود كشور كم ‏نداشتند. حكومتهای كشورهای بزرگ غربی آنچه از دستشان برآمده بود انجام داده ‏بودند تا در ایران پس از شاه جای خود را نگهدارند. سوریه و لیبی بویژه از پیشامدها ‏خرسند بودند. آنها موازنه استراتژیك را در خاورمیانه تغییر داده بودند. شوروی كه ‏خود در مراحل پایانی به انقلاب پیوسته بود از سهم بزرگ دست نشاندگانش، در ‏داخل و خارج ایران، در پیروزی انقلاب خرسند بود. انقلاب امكانات بی حسابی برای ‏اعمال نفوذ و استیلا بر یكی از كشورهای مهم استراتژیك در دسترس می گذاشت.‏

اما برنده اصلی انقلاب آنها بودند كه آن را براه انداختند. بقیه، پیوستگان و همراهان ‏بودند. آخوندها و مذهبیان افراطی و قشری؛ بازاریان و كاسبكارانی كه تولید و ‏بازاریابی انبوه و نوین آنها را تهدید می كرد؛ طبقه پایین متوسط و روستاییان ریشه ‏كن شده و خانه بدوش شهری – خمیرمایه های جنبشهای فاشیستی، نامشان هرچه ‏باشد – نیروی اصلی انقلاب بودند. مردمانی سخت محافظه كار و ناراضی كه ‏ارزشهایشان به خطر افتاده بود و جهان محدودشان دگرگون می شد و می خواستند ‏زمان را بایستانند و عقربه را به عقب بكشند.‏

تظاهرات و راه پیمایی های بزرگی كه از عید فطر ۱٣۵٧ به بعد سازمان یافت با ‏رهبری و پشتیبانی این عناصر بود. اكثریت ملاها و طلاب – جمع آنها به ۲۰۰ هزار ‏تن تخمین زده می شود – به صف انقلابیان پیوسته بودند و با دست گشاده پول خرج ‏می كردند. وقتی یحیی علامه نوری، ملایی در شرق تهران كه تظاهرات ١٧ ‏شهریور را راه انداخت، دستگیر كردند، نزد او و در حساب فرزندان خردسالش بیش ‏از ١۰۰ میلیون ریال یافتند.‏

هیئتهای مذهبی محله ها به یاری مسجدها و با تجربه زیادی كه در راه انداختن دسته ‏های عزاداران داشتند ستون فقرات تظاهرات بودند. بازاریان در هرجا نه تنها خزانه ‏جنبش انقلابی را پر پول كردند، افراد بيشماری را  كه در  اختیار داشتند  به مبارزه  ‏راندند.  آنها بودند كه به  اعتصاب كنندگان  پول می رساندند مبادا زیر فشار مالی دست ‏از اعتصاب بردارند. در واقع بازار سهم قاطع در پیروزی انقلابی داشت كه به ‏رهبری ملایان صورت گرفت.‏

انگیزه ها و عواملی كه گروههای گوناگون را به صفهای انقلابی راند بسیار بود.‏
ناراضیان – كه رژیم با سیاستهای نسنجیده و عموماً نالازم، كوشش در افزودن بر آنها ‏داشت – در دشمنی و كینه به جایی رسیده بودند  كه بهربها  واژگونی رژیم  را می ‏خواستند.  بسیار  شنیده می شد كه می گفتند این رژیم برود، جایش هرچه می خواهد ‏بیاید. دشمنی كور در پیوستن به انقلاب تقریباً همان سهم را داشت كه فرصت طلبی ‏محض. گروههای بيشمار صرفاً به جریان برنده پیوستند. آنها می خواستند روی آب ‏باشند. جهت سیل برایشان اهمیتی نداشت.‏

چپگرایان تندرو و ماركسیستها حتی بیش از مذهبی های تندرو آرزوی یك انقلاب را ‏می كشیدند. نیروی اصلی آنها جوانان و نوجوانانی بودند با ایدئالیسمی وحشیانه و بی ‏مدارا، با مایه فرهنگی اندك كه فرمولهای سطحی را بجای علم گرفته بودند و بیشتر ‏از طبقه پایین متوسط می آمدند. انقلاب برایشان فرصتی بود كه دشمن نیرومندتر را ‏به دست دشمنی كه می پنداشتند ناتوانتر است از پای در آوردند. آنها هنوز خود را ‏میراث بران انقلاب می شمارند، ولی تاكنون، بیشتر، قربانیان آن بوده اند.‏

لیبرالها – هواداران  جبهه ملی  و   مذهبیان  میانه روتر  و  رادیكالهایی كه  تاكتیكهای  میانه ‏رو  را می پسندند و چپگرایان میانه رو و همه عناصر دمكرات منش كه در نخستین ‏مراحل، رهبری جبهه ملی را پذیرفتند و عموماً از طریق آن به رهبری ملایان گردن ‏نهادند – دیر پیوستگان به انقلاب بودند. آنها در اصل از اصلاحات سیاسی و اجرای ‏درست قانون اساسی هواداری می كردند. اگر رهبری رژیم دست عوامل بزرگ فساد ‏را، كه ده پانزده تنی بیش نبودند، دور می كرد و اجازه بحث مؤثر درباره اولویتها  و  ‏سیاستها و  برنامه ها می داد  ( آنچه بدان مشاركت نام نهاده  شده بود و سخن از آن می ‏رفت و عمل بدان نمی شد) و از تسلط مطلق خود بر فراگرد تصمیم گیری می ‏كاست اختلاف زیادی میان آن و لیبرالها نمی ماند.‏

سهم این لیبرالها در انقلاب به مرحله اعتراض آن محدود می شود. اشتباهی كه هنوز ‏از آن بدر نیامده اند این است كه چند نامه انتقادآمیزی را كه با اطمینان به پیامدهای ‏بیخطر آن به نخست وزیر و شاه نوشته شد و چند حركت اعتراض آمیز سالهای آخر ‏پیش از انقلاب را به عنوان انقلاب قلمداد می كنند. ولی اعتراض را بجای انقلاب ‏نباید گرفت. چه در رهبری، چه در نیروهای شركت كننده، چه در شعارها و هدفها و ‏بویژه در ابعاد میان این دو تفاوتهای بزرگ بود.‏

اشتباه دیگر آنها – كه شاید بیشترشان اكنون از آن بدر آمده اند – آن بود كه وقتی سر ‏رشته آشكار از دستشان بدر رفت، در همان تابستان ۱٣۵٧، راهشان را از فاشیستهای ‏مذهبی جدا نكردند و نیروی مستقلی نماندند كه به احتمال زیاد می توانست كمك كند و ‏كشور را نگهدارد و پس از برقراری نظم و اقتدار حكومتی، یك حكومت جایگزین به ‏ملت عرضه دارد.‏

انقلاب از وقتی آغاز شد كه عوامل مذهبی با همه نیروی خود به میدان آمدند و ‏تظاهرات بزرگ را بر پا كردند ــ وقتی شعارهای تند ضد رژیم در قالب شعارهای ‏مذهبی از دهان هزاران تنی برخاست كه از سوی رهبران مذهبی رهبری و از سوی ‏بازار پشتیبانی مالی می شدند. حركت انقلابی از هنگامی معنی یافت كه دسته های ‏مسلح و تعلیم یافته از پناهگاهها و اردو گاههای خود در كوبا و لبنان (زیر نظر ‏فلسطینی ها والامل) و یمن جنوبی و اروپای شرقی به ایران سرازیر شدند و زیر ‏پوشش مذهب و عزاداری و با شعارهای اسلامی به غارت و سوختن و ویران كردن ‏پرداختند.‏

وقتی انقلاب آغاز شد، یعنی هنگامی كه توده های بزرگ مردم در خیابانها به حركت ‏درآمدند و سرنگونی رژیم را خواستند لیبرالها نقش فرعی داشتند و می كوشیدند ‏صدایشان را از میان فریاد جمعیت انبوه به گوشها برسانند و هنگامی كه نتوانستند، با ‏آنها هماوا شدند. آنها دنباله روی انقلاب بودند نه پیشروان آن؛ آنها بیعت كردند نه ‏رهبری. آنها آرمانهای یك عمر خود را با نخستین نهیب مذهبیان به فراموشی سپردند ‏و به شعار جمهوری اسلامی پیوستند. درست است كه موج اعتراض را آنها آغاز ‏كردند ولی میان زمزمه اعتراض آمیز و غریو انقلابی كه از نیمه ١٣۵٧ برخاست ‏تفاوت بسیار است. دعوی آنان بر انقلاب آن است كه وقتی به جنبش درآمد هرچه ‏توانستند برای پیروزیش انجام دادند.‏

اینكه می گویند انقلاب منحرف شد و ملت گول خورد از این اشتباه بر می خیزد. ‏انقلاب به هیچ روی منحرف نشد و از آغاز، از همان نیمه ١٣۵٧ خط خود را چنانكه ‏در كتاب ولایت فقیه و سخنرانیهای خمینی آمده بود و چنانكه در ١۵ خرداد ١٣٤۲ ‏عملاً نشان داده شده بود دنبال كرد. رهبری انقلاب – ائتلافی از مذهبیان قشری و ‏تندرو و ماركسیستهای گوناگون – از آغاز می دانست چه می خواهد و هدفهای خود ‏را نیز پنهان نكرد.‏

اگر لیبرالها ترجیح دادند خرداد ١٣٤۲ را ندیده بگیرند – قیامی كه برضد اصلاحات ‏ارضی و بویژه آزادیهای سیاسی زنان صورت گرفت و پس از شكست آن بود كه ‏خمینی موضع ضداستعماری گرفت و به لایحه مصونیت قضائی نظامیان امریكایی در ‏ایران حمله كرد – یا نوشته ها و سخنان خمینی را نخوانند یا فراموش كنند؛ اگر دلشان ‏خواست رهبران مذهبی را كه اسلحه بدست می گرفتند و با گروههای تروریست ‏ارتباط داشتند مردان وارسته ای بدانند كه پس از پیروزی به مدارس و مسجدهای خود ‏باز خواهند گشت این دیگر مربوط به خودشان است.‏

در همان سفر سنجابی، رهبر جبهه ملی، به پاریس در آبان ١٣۵٧ خمینی تردیدی ‏برای او نگاذشته بود كه این بار ملایان حاضر نیستند اشتباهات طباطبائی و بهبهانی ‏‏(رهبران مذهبی انقلاب مشروطیت) و كاشانی (رهبر مذهبی پیكار ملی كردن نفت) را ‏‏– تكرار كنند. پیامهای بعدی او به سنجابی درباره رهبری مبارزه به اندازه كافی ‏روشن بود كه جایی برای امثال جبهه ملی در تصمیم گیریهای آینده نمی شناسد. اگر ‏هم لیبرالها در انقلاب سهمی داشتند از آن هنگام كه سنجابی ها و بازرگان ها در ‏پاریس به دست بوس خمینی رفتند و به اوامر او گردن نهادند دیگر چیزی از آنها ‏نماند.‏

در انقلاب فریب و انحرافی نبود. دو طرز تفكر افراطی اسلامی و ماركسیستی برای ‏درهم شكستن نظام موجود چندگاهی متحد شدند، بی انكه كمترین توهمی درباره عمق ‏تعهد هر كدامشان نسبت به آیین و آموزه داشته باشند و بی آنكه اندكی از عمق بيرحمی ‏خود را بپوشانند. كافی بود كسی رویدادها را بی عینك كینه جویی و فرصت طلبی ‏بنگرد و سیر ناگزیر حوادث را به روشنی پیش بینی كند. آن لیبرالها و میانه روان كه ‏وقتی یكایك از گردونه انقلاب پیروزمند به بیرون پرتاب شدند یا زیر چرخهای آن ‏افتادند  چشمان  خود را باور نمی داشتند،  درباره  ارزش خود  بیش از  اندازه  مبالغه می ‏كردند. این مبالغه را هنوز كسانی در درون و بیرون ایران می كنند.‏

لیبرالها و چپگرایان میانه رو اگر در جایی فریب خوردند در ارزیابی نیروی خودشان ‏بود وگرنه خوب می دانستند كه رهبری مذهبی انقلاب و پشتیبانان رادیكال آن در ‏درون و بیرون ایران هیچ توجهی به آرمانهای آنان ندارند.  از میان این لیبرالها  آنانكه  ‏از پیش با رهبران مذهبی  دمخور  بودند دشوارتر می توانند ادعا كنند كه مقاصد و ‏جهت فكری آنان را نمی شناخته اند. مسئله همه آنها فرصت طلبی بود نه اشتباه و ‏فریب خوردن. می خواستند در طرف برنده باشند، هركه بود. امروز هم كه از مذهب ‏رزمجو سرخورده اند و از سوی آن به دور افكنده شده اند به یك گرایش افراطی دیگر ‏‏– اسلام در قالب ماركسیسم – روی می آورند. یك یوغ را با یوغ دیگری جانشین می ‏كنند. این بار هم فریب و اشتباهی در كار نیست. غنیمت شمردن فرصت است. این بار ‏البته بسیار بعید است كه میوه تلخ گزینش فرصت طلبانه خود را بچشند زیرا بخت ‏پیروزی ندارند. ولی اگر پیروز و باز سرخورده و به كناری افكنده شدند چه خواهند ‏گفت؟

استناد این گروهها به انقلاب پایه های ایدئولوژیك آنان را سست می كند. زیرا انقلاب ‏با رهبری و هدفهای اعلام شده اش هیچ ربطی به آنها و بتهایی كه می سازند ندارد. ‏چسباندن انقلاب به مصدق كوشش دردناكی است. مصدق یك روشنفكر غیرمذهبی ‏‏(لائیك) و طرفدار قانون اساسی و مشروطیت بود و از این انقلاب و رهبران آن شهر ‏به شهر می گریخت. نمی توان هم از مصدق اعتبار گرفت و هم از انقلابی كه از ‏روز اول، از نخستین مرحله خود در‎ ‎‏١٣٤۲‏‎ ‎، گفته بود خواهان بازگرداندن جامعه به ‏قرون وسطی به یاری شیوه ها و تكنیك های نوین مغزشویی و سركوبی است. اگر ‏انحرافی در میان بود از سوی لیبرالها و میانه روان بود كه تا دیدند به یاری مذهب ‏رزمجو می توان مردم را به خیابانها ریخت همه اصول خود را زیر پا نهادند.‏

كوری و فلج ذهنی در برابر انقلاب منحصر به لیبرالها نبود كه بهرحال از سال ‏نخست انقلاب خود را بدان گره زده بودند. گردانندگان و سران رژیم و طبقه حاكمی ‏كه آنگونه بدست خودش كشوری را به دشمنانش سپرده بود گمراه تر بودند. تسلیم ‏كردن خود به آسانی؛ آماده بودن برای محاكمه «زیرا من كه كاری نكرده ام»؛ امید ‏بستن به ترحم و انصاف حاكمان شرع؛ انتظار اینكه به زودی همه چیز آرام و اوضاع ‏عادی خواهد شد؛ پشتگرم بودن به پشتیبانی افكار عمومی در خارج؛ پیوستن شتاب ‏آمیز به انقلابیان پیروزمند و اعلامهای وفاداری؛ ظاهرسازی های پارسایانه و چنگ ‏زدن به فرمولهای مذهبی؛ از هر سو دیده می شد. هركس به دلیلی در رژیم گذشته ‏كنار گذاشته یا به بازی گرفته نشده بود سهمی از انقلاب خواست. آنها كه پایگاه پایین ‏تری در نظام گذشته داشتند اكنون پایگاه بلند تری در نظام انقلابی می خواستند. ‏جستجو برای یافتن یك رشته خویشاوندی به ملایان به سختی در خانواده ها آغاز شد. ‏آنها كه پولی به ملایی داده یا به ساختن مسجدی كمك كرده بودند گردن خود را ‏افراشته تر می گرفتند.‏

به زودی معیار تازه ای برای طبقه بندی خود یافتند. اگر در خانواده ای كسی را اعدام ‏یا مالی را مصادره نكرده بودند آن خانواده به چشم برتری و فخر بر قربانیان می ‏نگریست. این خود رژیم انقلابی بود كه زود فاصله ها را از میان وابستگان رژیم ‏پیشین – سران حكومت و كسب و كار، استادان دانشگاه و روشنفكران و روزنامه ‏نگاران، صاحبان مشاغل و هركس در چهارچوب تنگ جامعه «مستضعف» نمی ‏گنجید – برداشت و آنان را در یك صف، در صف آسیب دیدگان و محروم شدگان، با ‏یكدیگر همراه كرد. اما هركس تا آن لحظه كه آتش انقلاب دامن خودش را نگرفت ‏غافل ماند و دیگران را محكوم دانست.‏

رهبران مذهبی بویژه هیچ رعایت حق شناسی را نكردند. جز معدودی از همكاران ‏رژیم پیشین كه همچنان لازم م ی شمردند یا آنها كه پیوندهاشان با پاره ای رهبران ‏بسیار نزدیك بود، بر دیگران مراعاتی روا نداشتند. كسانی كه به ریشه های خود ‏خیانت ورزیدند یا رنگ عوض كردند اعدام شدند یا دارایی شان به غارت رفت. آنها ‏كه به رژیم آخوندی خوش خدمتی نمودند یا به چاپلوسی از آن پرداختند پاداشی ‏نگرفتند و بركناری از كار كمترین كیفرشان بود. بازار بارها تهدید و زیر فشار ‏حكومت فلج شد. ملی كردن بازرگانی خارجی در دستور قرار گرفت. دو تن از ‏بازاریان را اعدام كردند، یكی از آنها از سازمان دهندگان اصلی كمكهای مالی بازار ‏به انقلاب. مغازه داران را حتی چندگاهی به چوب بستند و موجودیشان را حراج ‏كردند. دانشگاهها را بستند و دانشجویان را بیرون راندند و استادان را دور انداختند. ‏دهها هزار معلم را پاكسازی و بیكار كردند. قلمهایی را كه به اقتضای موقع چرخیده ‏بود و منافع صنفی را بالاتر از سرنوشت ملت گرفته بود شكستند. ‏

و توده های مردم كه هرچه را دلشان خواسته بود باور كرده بودند، كه آتشسوزی ‏سینما ركس آبادان را كار ساواك می دانستند و تصویر خمینی را بر ماه می دیدند، و ‏در خیابانها فریاد مرگ بر شاه سر داده بودند و آماده بودند تن به هر رنجی برای ‏روی كار آمدن ملاها بدهند، میوه های گزنده یك انقلاب زهراگین را پیاپی می چشند: ‏بیكاری و گرانی و كمیابی به ابعادی كه سه سال پیش از این باور نكردنی بود، ویران ‏شدن كشور در جنگ داخلی و خارجی، اشغال سرزمینهای ملی، هر سال دهها هزار ‏كشته و زخمی و صدها هزار آواره، ناامنی و تسلط اوباش برجان و مال مردم، از ‏میان رفتن سرمایه مادی و معنوی كشور.‏

آنها كه از اندیشیدن و سنجیدن، از شناخت واقعیات سرباز زدند و دیوانه آسا و ‏گوسفندوار عمل كردند اكنون می بینند كه با آنان چون محجوران و چهارپایان رفتار ‏می شود.‏

از آن افراد و جماعات بیشمار كه به انقلاب پیوستند كمتر كسانی آسیب ندیده بدر رفته ‏اند. افسران و سران رژیم كه مردانه در برابر «دادگاهها» و جوخه های اعدام ‏ایستادند یا زندان خود را تحمل كردند و می كنند، كسانی كه تا پایان با انقلابیان ‏جنگیدند و جان یا هستی خود را از دست دادند، آنها كه به ارزشها و اصول خود ‏وفادار ماندند، كسانی كه به هیستری همگانی دچار نشدند و نخواستند در شمار ‏‏«برندگان» باشند سرنوشتی بدتر از سازشكارانی كه تا لحظه آخر اعدام یا مصادره ‏اموال خود را باور نمی كردند و به خود وعده مقامات بالا در جمهوری اسلامی می ‏دادند نداشتند. این بار از حسابگری یا نامردمی یا ترس و سست عنصری چیزی ‏بدست نیامد. آنان كه از خود پایداری نشان داده اند دست كم برای آیندگان سرمایه ای ‏اخلاقی گذاشته اند كه برای نگهداری و ساختن ملت بكار خواهد آمد.‏

این بار خوب آشكار شد كه گاهی هم «حكمت» تسلیم و سازش بهر قیمت و نان به نرخ ‏روز خوردن درست از آب در نمی آید. آنها كه همه عمر آموخته بودند باید همراه باد ‏رفت زندگی های خود را بر آتش دیدند. شاید ایرانیان در آینده به این انقلاب و سهم ‏خود در آن و بهره خود از آن بنگرند و به استواری اخلاقی ارزشی بیش از ‏‏«زرنگی» یا كینه جویی بدهند. زرنگی و كینه جویی آنان چیزی بیش از قربانی كردن ‏مصالح بزرگ در پای منافع كوچك نبوده است. آنها به مصداق آن ضرب المثل ‏معروف خود «برای دستمالی قیصریه را آتش زده اند.»‏
‏ شاید زمینه اخلاقی انقلاب چندان كمتر از زمینه های تاریخی یا سیاسی آن اهمیت ‏نداشته است.‏

خرداد ۱٣٦۰‏

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادداشتها

‎ ‎‏۱ــ اشاراتی به فردوسی و ابن سینا و سهروردی.‏

‏۲ ‏‎ ‎و ٣ – در بررسی نظریات شریعتی و خمینی از پژوهشهای ‏
M.M. J. Fischer: Iran from Religious Dispute to Revolution ‎Harvard University Press 1980.‎
سود جسته ام.‏

‏٤‏‎ ‎ـ جلال آل احمد : در خدمت و خیانت روشنفكران: تهران ۱٣۵٦.‏

‏۵‏‎ ‎ــ برای بررسی فراز و نشیبهای سیاست امریكا در ایران و آشفتگی های آن در ‏دوره پیش از انقلاب، از جمله آثار زیر مراجع با ارزشی هستند:‏
A-‎ H. Leeden and W. Lewis: Dabacle, the American ‎Failure in Iran New York Alfred A. KNOP 1981.‎
B-‎ Barry Rubin: Paved with Good Interntions New York ‎Oxford University Press 1980‎
C-‎ Scott Armstrong:‎
سلسله مقالات در واشنگتن پست، به صورتی كه از ۲٧ اكتبر تا اول نوامبر ‏‏۱٩۸۰ در اینترنشنال هرالدتریبیون نقل شده است.‏
D-‎ W. H. Sulivan: Dateline Iran, The Road Not Taken ‎Foreiqn Policy, Fall 1980.‎

‎ ‎‏٦‏‎ ‎ــ یكی از گیرندگان این گونه كمكها كریم سنجانبی رهبر جبهه ملی بود كه دست كم ‏توسط دانشگاههای ملی و اصفهان و وزارت علوم و آموزش عالی هر ماه مقرری ‏محرمانه از محل بودجه سری نخست وزیری می گرفت.‏

‎ ‎‏٧ــ‎ ‎من شخصاً این پانویس را به تاریخ نویسان مدیونم. مقاله روزنامه اطلاعات، كه ‏نه نخستین و نه آخرین اشتباه در یك سلسله دراز اشتباهات بود، و در آن به خمینی به ‏عنوان نماینده ارتجاع سیاه و دارای اصل و نسب غیرایرانی (هندی) اشاره شده بود به ‏دستور شاه در دفتر مطبوعاتی هویدا، وزیر دربار، كه قبلاً در نخست وزیری بود ‏تهیه گردید كه مرتباً از سالها پیش مقالاتی برای انتشار در مطبوعات تهیه می كرد و ‏به چاپ می رساند. متن اولیه مقاله به دستور خود شاه تغییر یافت و تندتر نوشته شد. ‏مطالب اساسی مقاله همانها بود كه خود شاه چندسالی پیش در مصاحبه ای با یك مجله ‏امریكایی درباره خمینی گفته بود.‏

مقاله از دفتر وزیر دربار پس از مذاكره تلفنی خود او برای من در یك كنگره حزبی ‏فرستاده شد و من در شرایطی كه امكان خواندن مقاله هم نبودن آن را تقریباً بلافاصله ‏به خبرنگار اطلاعات كه اتفاقاً در آن نزدیكیها بود دادم. روزنامه اطلاعات كه نگران ‏موقعیت خود در قم بود پس از تماس گرفتن با وزیر اطلاعات جهانگردی و نخست ‏وزیر و تأیید مطلب (كه با توجه به دستور شخص شاه امری طبیعی و خود بخود بود) ‏دست به انتشار مقاله زد. هیچ فشار خاصی بر روزنامه نیامد و همین حقیقت كه مقاله ‏مانند مقالات بیشمار پیش از آن از سوی وزارت دربار و نخست وزیر پیشین فرستاده ‏شده بود برای چاپ آن كفایت كرد علاوه بر آنكه به تأیید مقامات بالای دولت هم رسیده ‏بود.‏

مقاله در گوشه ای از روزنامه اطلاعات چاپ شد و عده كمی (از جمله خود من) آن ‏را خواندند. بیشتر مطالبی كه درباره آن مقاله بر زبانها افتاد اغراق آمیز است. شرحی ‏كه چند روزی پس از استعفای كابینه آموزگار توسط یكی از نویسندگان روزنامه ‏اطلاعات در آن روزنامه نوشته شد و همه مسئولیت آن مقاله را به گردن وزیر ‏اطلاعات و جهانگردی وقت (این نویسنده) انداخت پر از مطالب غیرواقعی بود. خود ‏آن نویسنده بعداً با توجه به آگاهی دست اول خود و استناد به حقایقی كه از دادرسی ‏های دادگاه انقلاب فاش شده بود مقاله ای در روزنامه جمهوری اسلامی نوشت و ‏واقعیت را كم و بیش چنانكه در اینجا آمده است بیان كرد – علت آن بود كه دشمنانش ‏خود او را مسئول آن مقاله قلمداد كرده بودند. در خود روزنامه اطلاعات نیز چند هفته ‏ای پس از روی كار آمدن حكومت جمهوری اسلامی نویسنده دیگری موضوع مقاله ‏مورد بحث را بهمین صورت كه در اینجا آمده شرح داد.‏

‏ در دوران پیش از سقوط رژیم هرگونه توضیحی از این دست مایه ناتوانی بیشتر ‏رژیم و لطمه خوردن به خود شاه می شد. از این رو من هیچ پاسخی به اتهامات ‏اطلاعات ندادم و به رئیس دفتر مخصوص شاه نیز گفتم كه خاطر شاه را از این بابت ‏مطمئن سازد كه واقعیات مربوط به چاپ آن مقاله محفوظ خواهد ماند.‏
اكنون دیگر آن ملاحظات در میان نیست.‏

‏۸‏‎ ‎ــ‎ ‎گفتگو با خانم فلورا لویس.‏

‏٩‏‎ ‎ــ اطلاع خصوصی.‏

‎ ‎‏۱۰ــ چنانكه معاون ساواك، بنا به اطلاع خصوصی، گفته بود در نخستین ماههای ‏پایه گذاری ساواك گروهی از عوامل حزب توده با بهره گیری از ناآگاهی و شتابزدگی ‏مسئولان به عضویت ساواك درآمده بودند و بعداً پرونده ها را نیز از میان برده بودند. ‏خود مسئولان ساواك نیز از نفوذناپذیری سازمان خود مطمئن نبودند.‏

‏ ۱۱ ــ در آشوبهای مذهبی مصر در تابستان ١٩۸۱ سادات رئیس جمهوری مصر كه ‏با تهدیدی نه چندان متفاوت از ایران سه سال پیش روبرو شده بوده نزدیك ۱٦۰۰ تن ‏را به زندان انداخت. یكی از آنها نیز از هوادارانش نبود.‏

‏ ۱۲ ــ اطلاع خصوصی.‏

‏ ١٣ ــ اطلاع خصوصی.‏

‏١٤ ــ اطلاع خصوصی.‏

نگاهی به گذشته برای ساختن آينده

نگاهی به گذشته برای ساختن آينده

‏‏ پس از نزديك به سه سال كه از انقلاب و جمهوری اسلامی در ايران می گذرد ‏اكثريت بسيار بزرگ ايرانيان بطور قطع از سرنوشت دردناك خود چه در سطح ‏فردی و چه در سطح ملی به تنگ آمده اند. جز افراد و گروههای معدود، همه ايرانيان ‏در وضع بدتری نسبت به گذشته بسر می برند. سطح زندگی شان پايين و كيفيت ‏زندگی شان غيرقابل تحمل و وحشتناك است. مردم نه از آزاديهای سياسی و حقوق ‏مدنی برخوردارند و نه حتی از آزاديهای شخصی. امنيت از كشور رخت بر بسته ‏است و قانون جنگل بر اجتماع حكمروا گرديده است. ارزش جان انسانی با گوسفند ‏برابر است. توسعه فكری و فرهنگی يكسره متوقف شده است و پايه های اقتصاد ‏كشور فرو می ريزد.‏

‏ جماعت توطئه گری كه در پايان ۱٣۵٧ خود را بر دوش ملت ايران سوار كردند ‏وارث يك خزانه سرشار، درآمدهای شگرف نفتی، صنعت و بازرگانی پررونق، ‏دستگاه اداری مجهز، ارتش نيرومند و پشتيبانی بين المللی بودند و خودشان ادعا می ‏كردند ٩۸ درصد مردم را پشت سر دارند، آنها در كمتر از دو سال همه چيز را از ‏دست دادند. نه تنها نتوانسته اند از آنهمه امكانات مادی و معنوی، كه نخستين نخست ‏وزير جمهوری اسلامی با چنان شگفتی و ستايش از آنها سخن می گفت، برای ساختن ‏يك كشور ازاد و آباد استفاده كنند چنان ويرانی در هرجا به بار آورده اند كه ملت بايد ‏ده سال شب و روز بكوشد تا آثار شوم اين دوران كوتاه را جبران كند. حتی نتوانسته ‏اند امنيت خارجی و تماميت ارضی ايران را حفظ كنند و با سياستهای نادرست و ‏غرضهای شخصی خود كار را به جايی رسانده اند كه كشوری مانند عراق جرئت ‏يافت و به ايران هجوم آورد و بخشی از سرزمين ملی را اشغال و شهرهای استانهای ‏مرزی را ويران و يكی دو ميليون تن را بی خانمان كرد.‏

‏ كشور ما در سه ساله گذشته دچار آنچه حكومت جمهوری اسلامی ايران می نامند ‏بوده است. اما اين پديده نه حكومت است، نه جمهوری است، نه اسلامی است و نه ‏ربطی به ايران دارد – هرچند بايد پذيرفت كه مسلماً «جمهوری اسلامي» هست. ‏حكومت نيست زيرا دهها مركز قدرت در گوشه و كنار كشور هركدام ساز خود را می ‏زنند. قوانين، حتی قانون اساسی، هر روز نقض می شود. هيچ كس قدرت تصميم ‏گيری و اجرای تصميم ندارد. هرچه هست مبارزه قدرت ميان جناحهای مختلف، ميان ‏اركان حكومت، ميان مركز و استانها و ميان نهادهای گوناگون نظامی و غيرنظامی ‏است.‏
جمهوری نيست زيرا بدترين صورت ديكتاتوری است، يك نظام توتاليتر كه قانون ‏اساسی آن مردم را رسماً در شمار صغار و محجورين قلمداد كرده است و اختيارات ‏را به يك فرد داده است كه طرفدارانش او را تا حد معصوم و پيغمبر بالا برده اند. اين ‏رژيمی است كه می كوشد يك شيوه زندگی و يك طرز فكر را بر مردم تحميل كند و ‏آنها را حتی در خانه هايشان آزاد نمی گذارد.‏

‏ اسلامی نيست زيرا اسلام ربطی به زورگويی و قتل و خودكامگی و تبعيض دست كم ‏ميان مسلمانان – ندارد. اسلام به هركس عمامه ای سر بگذارد حق نمی دهد مردم را ‏بكشد و اموالشان را غصب كند. اسلام دين يك مشت رياكار و مقام پرست و آدمكش و ‏وسيله مال اندوزی و تجاوز نيست. اين جمهوری اسلامی بد ترين ضربتها را به اسلام ‏در ايران زده است. به نام اسلام صورت خشن تر و زننده تری از فاشيسم را به كشور ‏تحميل كرده است. بيشتر مسلمانان در ايران و بيرون از ايران از آن بيزارند و روی ‏برگردانده اند.‏

‏ و اين رژيم ربطی به ايران ندارد. ملاهای حاكم با هرچه ايران و ايرانی است ‏مخالفند. حتی در گرماگرم جنگ خارجی نمی توانند دشمنی خود را با عنصر ملی و ‏ايرانی پنهان دارند. آرزوی آنها كشوری است كه حتی زبانش هم عربی شود و تاريخ ‏سه هزار ساله اش به عنوان يك ملت متمايز از ديگران فراموش گردد. دشمنی شان با ‏فرهنگ ايرانی بر بيزاريشان از هرچه فرهنگ است افزوده شده است و اگر بيشتر ‏بپايند ايران را به صورت يك بيابان فرهنگی در خواهند آورد.‏

‏ جز در زمانهايی كه كشور ما زير اشغال قبايل عرب و مغول و تاتار بوده هرگز ‏حكومتی در تاريخ ايران اينهمه به منافع ملی و مصالح مردم بی اعتنائی نشان نداده ‏است. علت اينهمه بی پروايی را نبايد صرفاً در شخصيت و روحيات سران رژيم ‏جستجو كرد، با آنكه هر بررسی سطحی در اين زمينه شخص را از درنده خويی و ‏آزمندی و آزادی مطلقشان از هر ملاحظه اخلاقی (جايز دانستن و حتی مشروع ‏شمردن دروغ و نيرنگ و ريا) به هراس می افكند. علت را بيشتر بايد در فلسفه ‏حكومتی آنان جست. ملايان پايه حكومت خود را بر الوهيت گذاشته اند. حكومتهای ‏ديگر پس از قرنها تحول در انديشه سياسی و بدور افكندن نظريه های «حكومت ‏خدايي» و «حق الهی پادشاهان» پايه فلسفی خود را بر منافع عمومی افراد جامعه ‏قرار داده اند. مشروعيت حكومت بر رضايت حكومت شوندگان استوار است و ‏هنگامی كه چنين پايه ای برای حكومت پذيرفته شد دست كم حفظ ظواهر جلب ‏حكومت شوندگان برای بقای حكومت لازم می آيد.‏

‏ ولی وقتی حكومت پايه الهی يافت و كسی يا كسانی دعوی كردند كه از سو و به نام ‏خدا حكومت می كنند؛ و حزبی اعلام كرد كه مخالفت با آن مخالفت با اسلام است؛ و ‏هركس با سياستهای رژيم موافق نبود «محارب با خدا» اعلام شد ديگر حتی لازم ‏نيست وانمود كنند كه مصالح مردم را در نظر دارند. آنگاه به آسانی می توانند بگويند ‏مردم برای آزادی و رفاه و نان … انقلاب نكردند. آنها برای جمهوری اسلامی قيام ‏كردند و در جمهوری اسلامی بايد كشت و كشته شد.‏

‏ زيرا جمهوری اسلامی اساساً برای اين جهان نيست. هدف نهائی آن مرگ و جهان ‏ديگر است و اين يك اشكال بنيادی ديگر مذهب رزمجو (ميليتانت) است: قدری بودن ‏و مرگ پرستی و شهيدپروري؛ بی اهميت دانستن جهان گذران و همه توجه را به ‏آخرت بستن. جهان بينی اسلامی، چنانكه در ايران شناخته شده است، برای جان انسان ‏و فرديت و بهروزی او ارزشی نمی شناسد. انسان مصرف كردنی ترين چيزهاست. ‏آزادی و اراده او قدری ندارد، چنانكه رأی اكثريت به چيزی گرفته نمی شود. حق با ‏انسانها نيست. الوهيت را چنان بكار می برند كه جايی برای انسانيت نيست. با چنين ‏جهان بينی، آسان می توان مردم را پيوسته به كشتن و روانه گورستان كردن بشارت ‏داد. آن «قاضی شرع» كه بی تحقيق حكم به كشتن می دهد و استدلالش آن است كه ‏محكوم اگر گنهكار بوده بحثی نيست و اگر بيگناه بوده به بهشت می رود در واقع ‏نتيجه منطقی را از يك دستگاه فكری می گيرد كه فرد بشری در آن جايی ندارد و بايد ‏زندگيش را در اين جهان گوسفندوار به تقليد و اطاعت بگذراند و همواره در انديشه آن ‏جهان باشد.‏

‏ حكومتی نيز كه در آن چنين آميخته ای از استبداد و هرج و مرج حكمفرماست. نتيجه ‏ناگزير يك فلسفه سياسی است كه سياست را در قلمرو مذهب می شناسد و برای مجتهد ‏يا فقيه حق فرمانروايی بر همه زمينه های زندگی شخصی و اجتماعی قائل است. از ‏آنجا كه هيچ مجتهد و فقيهی كم از ديگری نيست. احكام مستبدانه مراجع گوناگون، ‏هركدام در هرجا بتوانند و هريك چنانكه خود تعبير می كند، جاری خواهد بود. نيز ‏چون مقام مجتهد را صرفاً شمار پيروان و پر بودن خزانه اش تعيين می كند، آن كس ‏كه به هر شيوه و با دست زدن به هر  وسيله  مال و  پيروان و زور بيشتری می يابد ‏ديكتاتوری خود را تحميل خواهد كرد. در چنين نظامی پايه واقعی ولايت فقيه را همان ‏شيوه ها واسباب سياستگران قدرت طلب می سازد و دعوی ميراث بری از پيامبر و ‏امامان بهانه ای خود ساخته بيش نيست. جمهوری اسلامی قمار خطرناكی با اسلام ‏كرده و باخته است. اگر حكومت حق آخوند است و آخوند ثابت كرده است قادر به ‏حكومت نيست پس فلسفه سياسی او بی اعتبار است. ملايان حاكم اسلام را به آزمايشی ‏كشانده اند كه بخت برد نداشته است.‏

‏ نمی توان اجازه داد اين هرج و مرج و وحشيگری بيش از اينها زندگی فردی و ملی ‏ايران را به تباهی كشاند. اين نتيجه ای است كه بيشتر ايرانيان در هرجا بدان رسيده ‏اند. ولی از اين مهمتر ساختن جامعه آينده ايرانی است. جامعه ای بدور از زياده رويها ‏و اشتباهات و كوتاهيهای گذشته، جامعه ای كه بتواند از آخرين فرصتهای بازمانده در ‏دو سه دهه آينده برای گشودن مشكل واپسماندگی استفاده كند. اين  كار را بايد  در همين ‏گير و دار  آغاز  كرد. ما  وضع كنونی را  نمی خواهيم.  بجای  آن چه می خواهيم؟

‏ سرمايه هايی كه برای رهانيدن ايران و باز ساختن آن داريم اينهاست: مردم، تجربه ‏ملی و پس از همه اينها منابع طبيعی و سازمانی كشور. بايد اين سرمايه ها را بسيج ‏كرد و درست بكار برد. در اين ميان بزرگترين سرمايه ما يعنی نسل كنونی ايرانيان ‏است كه بيشترين آسيبها را ديده است. تا اين مردم در شرايط كنونی پركندگی، ‏تلخكامی، بی اعتقادی و سرگشتگی بسر می برند و تا چنين زخمهای ژرف كينه و ‏دشمنی بر پيكر خود دارند نخواهند توانست به جايی رسند كه فرمانروای خود باشند و ‏تا وقتی اين مردم زمام كارهای خود را در دست نگيرند كشوری واپسمانده خواهيم ‏ماند.‏

‏ بازسازی ايران به عنوان يك ملت كه بتواند در يك چهارچوب ملی عمل كند، بساط ‏استبداد آخوندی را برچيند و حركت خود را بسوی بزرگی از سر گيرد بزرگ ترين ‏هدف فعاليت سياسی در اوضاع و احوال كنونی است. واژگونی دستگاه آخوندهای ‏حاكم يك نتيجه فرعی چنان فعاليت سياسی و تنها يكی از انگيزه های آن خواهد بود و
بدور انداختن اين نظر كه ايران مهره بی اراده ای در شطرنج جهانی بيش نيست و ‏سرنوشت آن در امريكا و انگليس و شوروی تعيين می شود نخستين گام است. ذهن ‏ايرانی در طول نسلها عادت كرده است در كارها مشيتی ببيند، نيرويی برتر از اراده ‏او كه سير امور را بهرحال تعيين می كند. در گذشته اين مشيت جنبه مافوق طبيعی ‏داشت، از هنگامی كه اروپاييان، بويژه انگليسها، در ايران نفوذ يافتند به آنان نيز ‏نيرويی برابر با آن مشيت در امور ايران نسبت داده می شود. در يك نسل گذشته ‏امريكاييان نيز برای ايرانی معمولی دارای چنين قدرتی شده اند.‏

‏ ديدن دست انگليس و امريكا در پشت هر رويداد سياسی و قلمداد كردن تاريخ چند ‏سال گذشته ايران به صورت سلسله ای از توطئه ها و نقشه های آن دو كشور، بحث ‏كنونی محافل ايرانيان داخل و خارج كشور را در بخش بزرگتر آن شبيه درامها و ‏تراژديهای يونانی كرده است كه خدايان پيوسته در امور انسانها جهت می گيرند و ‏انسانها بی اراده دستخوش نقشه ها و خواستهای آنانند. برای اين گروه ايرانيان ناتوانی ‏امريكا و انگليس در اداره امور خودشان هيچ ارتباطی به قدرت مشيت وارشان در ‏ايران ندارد. به انگليس، يك قدرت درجه دوی نظامی و اقتصادی و پاره پاره شده در ‏يك جنگ طبقاتی، و امريكا، بويژه امريكای كارتر، سرگردان در ميان سياستها و ‏مراكز قدرت متضاد، چنان طرحهای درازمدت پيچيده ای نسبت داده می شود كه خود ‏انگليسها و امريكاييان را به شگفتی می اندازد.‏

‏ حتی اينكه نتيجه اين توطئه ها به زيان جهان غرب – بيش از دو برابر شدن بهای ‏نفت وارداتی امريكا، آبروريزی و گروگانگيری، از دست رفتن ميلياردها دلار ‏صادرات سالانه، تشديد بحران و ركود و بيكاری در دنيای غرب و تقويت آشكار ‏موقعيت شوروی در حوزه خليج فارس تمام شده است، اهميتی برای نظريه بافان ‏‏«توطئه بزرگ» ندارد. اين حقيقت كه «بی بی سي» جانب مخالفان رژيم گذشته را ‏گرفت – كاری كه رسانه های همگانی خود ايران بسيار بيش از آن كردند – يا ژنرال ‏هويزر در پايان كار رژيم به ايران آمد تا شايد چيزی را از ميان ويرانه ها نجات دهد؛ ‏يا چند روزی پيش از رفتن شاه از ايران – كه تصميم خودش بود و كسی لشكری ‏نكشيد – در گوادالوپ سران غربی درباره ايران پس از شاه گفتگو كردند بس است تا ‏ثابت كند كه امريكا و انگليس از سالهای نامشخص و مورد اختلاف پيش نقشه ای ‏ريخته اند و گام به گام تا اجرای كامل آن – جنگ ايران و عراق يا هر حادثه ديگری ‏كه روی دهد – پيش آمده اند.‏

‏ كسی حتی به اسناد منتشر شده مربوط به سالهای ٩-١٩٧۸ و اظهارات مسؤولان ‏امريكايی كه خبر از يك سردرگمی و ندانم كاری باور نكردنی می دهد توجهی نمی ‏كند. سهم قطعی اشتباهات مسئولان رژيم گذشته و نيز مخالفان آن در روی كارآمدن ‏ملاها در اين نظريه بافيها همان اندازه پايمال می شود كه نقش قطعی ايرانيان در ‏تعيين سرنوشت آينده خودشان. هرچه هست انتظار تحولات سياسی امريكا و رفتن آن ‏و آمدن اين است. همه دست روی دست گذاشته اند تا «آنها كه ما را به اين روز ‏انداختند خودشان هم كارها را درست كنند.» كمتر كسی حاضر است بپذيرد كه اين ‏خود ما بوديم،  هريك در جای خود و  به  شيوه  خود، با  كارهايی  كه كرديم  و  نمی بايست  ‏و  نكرديم  و می بايست، كه خود را به اين روز انداختيم. و اين تنها خود ما هستيم كه ‏می توانيم به آينده ای كه می خواهيم برسيم. درجه مداخله بيگانگان در كارهای ما بيش ‏از همه بستگی به آن دارد كه خودمان چه اندازه چنين امكاناتی برای آنان فراهم آوريم.‏
از همه ايرانيان نمی شود انتظار داشت نارساييها و محدوديتهای جدی ابر قدرتها و ‏قدرتهای درجه دوم ديگر را بشناسند. اما دست كم می توان انتظار داشت فهرست ‏دراز ناكاميها و شكستهای آنان را در عرصه های گوناگون از پيش چشم بگذرانند. ‏اگر آنها معمولاً نمی توانند به آنچه می خواهند برسند دليلی ندارد كه وقتی پای ايران ‏به ميان آيد قادر مطلق باشند. سهم ابرقدرتها در امور جهانی انكار كردنی نيست ولی ‏قدرت آنها را شرايط گوناگون محدود می كند. در اين محدوده وسيع هر ملتی كم و ‏بيش ميدان كافی برای عمل دارد.‏

‏ اما ملتی می تواند اراده خود را اعمال كند كه در ميان خود پاره ای توافقهای اساسی ‏كرده باشد، ملتی كه گروههای گوناگون آن به بهانه های سياسی يا ايدئولوژيك يا تضاد ‏منافع آماده از ميان برداشتن يكديگر از روی زمين نباشند. اختلاف و حتی دشمنی در ‏ميان عناصر و گروههای يك جامعه امری ناگزير است، مگر آنكه دشمنی ها به جايی ‏رسند كه موجوديت ملت را تهديد كنند. در آن شرايط است كه بيگانگان نقش مؤثر در ‏امور ملت خواهند يافت و ديگر رهايی دشوار خواهد بود. اگر ملتی نتواند با اختلافات ‏درونی خود زندگی كند و در ميان خود همزيستی داشته باشد به نابودی تهديد خواهد ‏شد. اينكه بسياری از ايرانيان آگاه نگران آنند كه كشورشان به روزگار لبنان دچار ‏شود مبالغه نيست. در لبنان نيز مخالفان، نابود كردن يكديگر را بهتر از همزيستی با ‏يكديگر يافته اند و بيگانگان به دست اندازی پرداخته اند و كار بدينجا كشيده است.‏

ما اگر نخواهيم سالهای آينده را نيز، مانند گذشته در آشفتگی و سرگردانی و هدر دادن ‏نيروها و خونريزی و برادركشی از دست بدهيم بايد در پی يگانگی ملی باشيم. نه به ‏اين معنی كه همه يكسان بينديشند و عمل كنند. بلكه به اين معنی كه همه بتوانند در يك ‏نظام با هم بسر برند و حق اظهارنظر و فعاليت و رقابت، حق حيات برای يكديگر ‏قائل باشند. هر اختلاف به معنی دشمنی نيست و هر دشمنی نبايد به رويارويی تا ‏آخرين نفس بينجامد. در روحيه ايرانيان كنونی چنين گرايشهای خطرناكی را بسيار ‏می توان يافت و همين است كه ادامه زندگی ملی ما را تهديد می كند.‏

‏ دشمنی با رژيم كنونی ايران زمينه ای كافی برای يگانگی ملی نيست. آنها كه می ‏گويند اول بايد به اين معركه پايان داد و بعد ديد كه هركس چه می كند غافل از آنند كه ‏همين طرز فكر بود كه در ١٣۵٧ گروههای مختلف را در حركتی كه به زيان تقريباً ‏همه آنها بود و ايران را به نابودی تهديد می كند متحد ساخت. يگانگی بايد بر مبنای ‏سازنده تری استوار باشد، يعنی بر تفاهم تاريخی و نقادی و ارزيابی دوباره تجربيات ‏ملی و در آوردن آن به صورت يك زمينه مشترك. آنها كه با هم فراز و نشيبهايی را ‏گذرانده اند و درك كرده اند تفاهم بيشتری می يابند تا كسانی كه صرفاً به يك هدف آنی ‏می انديشند و پس از رسيدن به آن آماده اند احياناً گلوی يكديگر را هم بدرند.‏

‏ عظمت تلاشی كه در پيش است، چه در مرحله براندازی استبداد آخوندی و چه پس ‏از آن برای برقراری نظم و قانون و بازسازی ايران، يك كار تشكيلاتی پردامنه را ‏ايجاب می كند. بايد هزاران و هزاران ايرانی، هريك در حوزه توانايی خود، باهم از ‏نزديك كار كنند. چنين همكاری بی توافقهای گسترده ميان آنها، حداكثر توافق و نه ‏حداقل توافق كه آسانگيران پيشنهاد می كنند، امكان نخواهد داشت. از اين گذشته اگر ‏زمانی برای بحث و رسيدن به يك همرايی (اجماع) باشد اكنون است. در ايرانی كه ‏فاشيستهای مذهبی برجای خواهند گذاشت كسی وقت و يارای بحث نخواهد داشت.‏

‏ بازگشت به ايران و براندازی حكومت ملايان البته برای اكثريت بزرگ مخالفان ‏رژيم كنونی يك رهسپاريگاه طبيعی است، ولی پس از آن چه؟ برای آنكه بتوان ‏اكثريتی را در راه نگهداشت و پس از رسيدن به مقصد نيروی همبسته آنها را حفظ ‏كرد بايد ميانشان يگانگی يا نزديكی فكری و ايدئولوژيك برقرار باشد. در اين صورت ‏نيروها روی سردرگمی يا رقابتهای شخصی يا زير تأثير رويدادهای روز پراكنده ‏نخواهند شد و هدر نخواهند رفت.‏

‏ آنها كه می گويند بايد همه اختلافها را كنار گذاشت و تنها در انديشه پيكار با خمينی ‏بود در صف متحد خود چه جايی برای سران رژيم اسلامی و مسئولان مستقيم ‏ويرانيها و كشتارها و غارتها كه در نبرد درونی قدرت شكست می خورند و يكايك به ‏مخالفت با جمهوری اسلامی رانده می شوند در نظر می گيرند. آيا صف متحد گنجايش ‏قصابان اوين را نيز خواهد داشت؟ يك ائتلاف بزرگ با يك هدف منفی و حداقل توافق، ‏آن سلاح برنده ای نيست كه بتواند خونخواران مكتبی را به زير اندازد و آن نيرويی ‏نيست كه ايران از هم دريده و نيمه ويران پس از آنها را به صورت كشوری در آورد ‏كه به آينده اش اميدی بتوان داشت. جنبشی كه همه را در بر گيرد جنبش نيست، توده ‏بی شكلی است كه در تضادهای درونی خود توان حركت را از دست می دهد. اگر ‏اكثريتی از ايرانيان بتوانند بر سر آنچه از تجربه ملی و خودآگاهی مشتركشان ريشه ‏گرفته همرای شوند تندتر و دورتر خواهند رفت. چنانكه ظريفی گفته است آشتی ملی ‏را با آش ملی نبايد اشتباه گرفت.‏

‏ نمونه هايی كه برای ائتلاف و همراهی سازمانها و گروههای گوناگون در راه هدف ‏يگانه می آورند گمراه كننده است. در دوران اشغال فرانسه احزاب از چپ و راست و ‏ميانه رو با اختلافات سخت ايدئولوژيك بر ضد دشمن بيگانه در جنبش مقاومت ‏همداستان شدند. در سازمان آزاديبخش فلسطين گروههای افراطی چپ و راست با ‏ميانه روان در زير يك چتر گرد آمده اند. تفاوت وضع كنونی ايرانيان با اين نمونه ها ‏در آن است كه در هر دو مورد سخن از احزاب و سازمانهای نيرومند و سازمان يافته ‏است نه افراد و دسته های كوچك بيشمار كه نه استواری سازمانی دارند نه بهم بستگی ‏ايدئولوژيك. اگر هم زمانی بتوان و لازم باشد چنان ائتلافهايی ترتيب داد بايد سازمانها ‏و احزابی داشت كه نيروهای پراكنده را گرد آورده باشند. براين تفاوت بايد اشغال ‏بيگانه را در آن دو مورد افزود كه با همه ماهيت ضدايرانی حكومت كنونی ايران ‏برآن قابل انطباق نيست و پيكار ملی را از يك انگيزه عاطفی نيرومند بی بهره می ‏سازد.‏

‏ در جنبش مقاومت فرانسه يا سازمان آزاديبخش فلسطين، احزاب و سازمانهای شركت ‏كننده هرچه هم در ميان خود اختلاف داشتند يا دارند پيوسته به يكديگر وعده تصفيه و ‏برپا كردن اردوگاههای آموزشی نداده اند و احتمالاً دستشان به خون يكديگر آلوده ‏نبوده است.‏

 آشتی با تاريخ

‏‏ برای رسيدن به يگانگی ملی بايد نخست با يكديگر و تاريخ خود آشتی كنيم و به ‏عبارتی به يكديگر و به تاريخ خود يك عفو عمومی بدهيم. بيشتر افراد ملت از هر ‏طبقه در يك موقعيت هستند. جز چند صدهزار نفری بقيه ايرانيان سرخورده و ‏ناخرسندند. هيچ كدام نمی خواستند سرنوشت خود و كشورشان اين باشد كه هست. آنها ‏در هر موقعيت و هر جبهه ای بودند قصدشان بهبود و اصلاح بود و امروز همه ‏شكست خورده اند. پذيرفتن اين حقيقت می تواند خود پايه ای برای آشتی ملی باشد. ‏همه اشتباه كرده اند و فريب خورده اند. همه سهمی در مسئوليت مشترك ملی داشته اند ‏و همه آسيب و زيان ديده اند. اينكه كسی كمتر يا بيشتر اشتباه كرده يا زيان ديده، يا ‏اشتباهاتش از عمل برخاسته يا بی عملی، يا اشتباهات خود را نشان داده يا فرصت آن ‏را نيافته اهميت ندارد زيرا جز آنها كه دستشان به خون مردم و اموال عمومی آلوده ‏است بقيه نيت خوب داشته اند.‏

‏ نبايد كاری كرد كه پس از پايان يافتن اين كابوس باز ايرانيان بر سر ويرانه های ‏كشور خود بنشينند و خرده حسابهای كهنه را تسويه كنند و هر گروه كه خود را يك آب ‏شسته تر از ديگران می داند به آنها اجازه نفس كشيدن ندهد. در تحليل آخر هيچ كس ‏شسته تر از ديگران نيست. همه ايرانيان مسئول آنچه بر سرشان امده هستند و نبايد ‏بيهوده تقصير را به گردن اين و آن بيندازند. هركس با انصاف به گذشته خودش بنگرد ‏خواهد ديد كه درجايی كوتاه آمده است. اگر چنين نبود ما در وضع كنونی قرار ‏نداشتيم. اگر در ايران همه يا اكثريتی درست رفتار كرده بودند كی همه چيز به خطا ‏می رفت؟

‏ انقلاب اسلامی را يكسره ساخته دست بيگانگان و فراورده توطئه های مرموزی مانند ‏‏«كمربند سبز» انگاشتن برای بيشتر ايرانيان نوعی آسايش خاطر در سرگردانی و ‏تكان روحی سه ساله گذشته فراهم كرده است. پس از شيفتگی مذهبی سه سال پيش كه ‏آنهمه ايرانيان بيشمار – اكثريتی از آنان – را فرا گرفت و خمينی گمنام را در كوتاه ‏مدتی به مقام قهرمانی و نيمه خدايی رساند، اين يك ترياك تازه توده های ايرانی است. ‏اين ايرانيان از خود نمی پرسند كه چرا خودشان خمينی و ملايان را می ستودند؛  چرا ‏روشنفكرانشان  در بيان سرسپردگی  خود به «آقا» از يافتن كلمات پرآب و تاب در می ‏ماندند، چرا رهبران مخالفشان در يك رقص «هفت پرده» همه پوششهای ‏ايدئولوژيكشان را يكايك به دور می افكندند و در برابر ولايت فقيه و جمهوری اسلامی ‏و امت مسلمان برهنه می شدند؟ چرا اكثريت بزرگ نويسندگان در آن شش ماه آخر ‏رژيم جز در ستايش خمينی و انقلاب او ننوشتند و تا ماهها و سالهای بعد تا جايی كه ‏می توانستند و اميدی داشتند همچنان ننوشتند؟ چرا مرفه ترين لايه های اجتماعی ‏ايران، نمايندگان اشرافيت سرمايه و مقام، حتی در آسودگی پناهگاههای خود در ‏امريكا و اروپا از خمينی دفاع می كردند تا هنگامی كه اموالشان در ايران به غارت ‏رفت يا كسانشان به زندان افتادند و به دژخيم سپرده شدند؟

‏ نيروی انقلاب از مردمی برخاست كه ديگر به زحمت می شد كسی را از ميانشان ‏يافت كه هوادار خط امام نباشد – از توده مردم عادی به همان اندازه كه رهبران فكری ‏يا سياسی يا صاحبان صنعت و سرمايه. حتی اگر فرض كنيم كه دگمه انفجار را دستی ‏در خارج ايران فشار داد، ماده منفجره اش ميليونها تنی بودند كه با قلم و قدم و پول ‏خود به ملايان در پيكارشان ياری می دادند. وقتی نويسندگان پرآوازه  چپ و ليبرال – ‏بی آنكه  احتمالاً  نماز بدانند – پشت سر  ملايان  به  آنها  اقتدا می كردند و در راه پيمايی ‏ها با شعار جمهوری اسلامی شركت می جستند، وقتی كارمندان و كارگران در هرجا ‏با اعتصابات خود  حكومت را به زانو  در می آورند،  وقتی تظاهرات ميليونی به راه ‏می افتاد چه نتيجه ديگری می شد انتظار داشت؟ می گويند بيگانگان دگمه را فشردند. ‏اما آيا همه آن چندين ميليون تن هواداران فعال و غيرفعال خمينی عامل بيگانگان ‏بودند؟ می گويند گول خوردند و بی بی سی فريبشان داد و در سخنان كارتر و ‏همكارانش «چراغ سبز» ديدند. آيا كسی كه گول می خورد و چشمش به چراغ سبز ‏ديگران است خود مسئول نيست؟ آيا در خيابانهای شهرهای ايران اتباع بيگانه ميليون ‏ميليون راه پيمايی می كردند و در ادارات و كارگاه های ايران كارمندان و كارگران ‏بيگانه اعتصاب به راه می انداختند؟

‏ و آنهمه اشتباهات كه حكومتها يكی پس از ديگری در برابر مخالفان نشان دادند، ‏آنهمه ناتوانی كه در حفظ خود و نگهداری كشور از آنها ديده شد، آنهمه سستی اراده و ‏ورشكستگی معنوی، كار بيگانگان بود؟ آيا يك حكومت تنها بايد به خواست و اراده ‏خارجی از خود و كشورش دفاع كند و اگر خارجی نخواست، مسئوليت از گردنش می ‏افتد؟ اگر حكومت جمهوری اسلامی را يك ارتش اشغالگر بيگانه بر ايران تحميل كرده ‏بود چه اندازه می شد  بر سهم  خارجيان در  انقلاب ايران – آنگونه  كه بيشتر ما می ‏پنداريم – افزود؟ آنها كه امروز نظريه های گوناگون می سازند به پيرامونشان بنگرند. ‏در ١٣۵٧ دوستان و كسان و آشنايانشان چگونه رفتار می كردند؟ آيا می شد با آنها ‏حتی يك بحث ساده درباره پيامدهای ترسناك فعاليتهايشان بر ضد رژيم كرد؟ آيا ‏عمومشان نمی گفتند اين رژيم (شاه) برود، هرچه می خواهد بشود؟ اگر آنها خودشان ‏بودند كه چنين می خواستند ديگر چرا تقصيرها را به گردن اين و آن می اندازند؟ اگر ‏خيال كرده بودند انگليس و امريكا می خواهند كمربند سبز بكشند چرا خودشان آلت ‏دست بيگانگان و اسباب اجرای طرحهايشان شدند؟

‏ شايد استدلال كنند كه چنان از حكومتهای گذشته به تنگ آمده بودند كه از خود بيخود ‏شدند و از اينرو مسئوليت با آن حكومتهاست. بايد پرسيد مگر راه ديگری جز سر ‏نهادن به خاك در برابر ارتجاع و فاشيسم نبود؟ برای اصلاح يك رژيم، حتی پيكار با ‏آن، كار ديگری جز اطاعت كوركورانه از نيروهای نادانی و توحش نمی توان كرد؟ ‏از اين گذشته ايا آن حكومتها جز با پشتيبانی و شركت فعال يا ضمنی همين ميليونها تن ‏روی كار می ماندند؟ خيابانهای شهرهای ايران را در ماهها و سالهای پيش از انقلاب ‏اسلامی چه كسانی با فريادهای «جاويدشاه» خود می لرزاندند؟ در همان ارديبهشت ‏‏١٣۵٧ مردمانی كه در مشهد – دهها و صدها هزار – به پيشباز شاه رفتند از كجا آمده ‏بودند؟

اينگونه بهانه آوردنها و دليل تراشيدنها پيكار كنونی و آينده ملت ايران را ناممكن می ‏سازد. همه چيز را از چشم بيگانه ديدن جايی برای مشاركت و ابتكار خود مردم نمی ‏گذارد. كسی دليلی برای دست به كاری زدن نمی بيند. اگر مردم بی اثر بوده اند، هنوز ‏هم بی اثرند و در آينده هم بی اثر خواهند بود، پس چه نيازی به تلاش است؟ انقلاب را ‏ساخته و پرداخته ديگران دانستن برای گروههای بی شمار بهانه آسوده نشستن و  ‏انتظار برنده نهائی را كشيدن  است و برای گروههای ديگر دليلی بر اينكه می توان به ‏گذشته در تماميت آن بازگشت و انگار هيچ روی نداده، روشهای نادرست پيشين را از ‏سرگرفت.‏

‏ از هم اكنون بسياری دست دركاران گذشته را می توان يافت كه به پشتگرمی نظريه ‏های گوناگون توطئه، هيچ نقطه سياهی در نظام پيشين نمی بينند. اولاً انقلاب نبود و ‏فتنه بود. بعد هم به سبب شكست های سياسی و اقتصادی و فرهنگی نظام پيشين نبود و ‏برعكس از هراس بيگانگان از برآمدن يك ژاپن دوم در باختر آسيا سرچشمه می ‏گرفت. بنابراين چه جای انتقاد از گذشته است و چه نياز به تلاش برای بهبود و ‏اصلاح و دگرگونی برداشتها و كاركردهای نادرست و ناپسند آن؟ در برابر كسانی كه ‏هيچ نقطه روشنی در گذشته ايران نمی بينند، كسان ديگری را هم می توان يافت كه ‏اگر خيلی بخواهند منصف باشند می گويند عيب گذشته آن بود كه رهبران به اندازه ‏كافی بيرحم و دلسخت و ديكتاتور نبودند.‏

‏ ما با شناختن مسئوليت فردی و ملی خود چه برای گذشته و چه آينده، گذشت بيشتری ‏در برابر يكديگر خواهيم يافت و ارزشهای يكديگر را بهتر خواهيم شناخت زيرا كمتر ‏كسی از قله های خطاناپذيری بر ديگران خواهد نگريست؛ قضاوتهای ما ميانه روتر و ‏واقع گراتر خواهد شد. وقتی همه حق را به جانب خود ندانيم ديد انسانی تری خواهيم ‏يافت كه بيشتر ما سخت بدان نيازمنديم.‏

‏ بهمين گونه تاريخ ايران، تاريخی كه برای نسل كنونی ايرانيان زنده است، بايد ‏بخشوده شود. نمی توان پذيرفت كه هر گروه بخشی از تاريخ را مال خود بداند و بقيه ‏را نفی كند. اين تاريخ مال همه ماست. همه ما در ساختن آن سهمی داشته ايم و يا از ‏آن برخوردار شده ايم، هركس در جای خود. همه كم و بيش در سود و زيان شريك ‏بوده ايم. ما هرچه نسبت به يكديگر و مراحل تاريخ ٧۵ ساله گذشته خود كينه داشته ‏باشيم نمی توانيم تجربه خود را از جهت شدت و تلخی آن با تجربه ملی آلمانها در صد ‏سال و فرانسويان در دويست سال گذشته مقايسه كنيم. اگر آنها به اين «پالايش تاريخ» ‏قادر بوده اند ما نيز خواهيم توانست.‏

‏ بجای محكوم كردن تاريخ خود بايد آن را نقادی كنيم و بهترين عناصر آن را، هرچه ‏كه سازنده و ماندنی است، بگيريم و در ساختن آينده خود بكار بريم. اين كاری است كه ‏همه ملتهای پيشرفته كرده اند و می كنند. آنها تاريخ خود را ميان احزاب و گروهها ‏تقسيم نمی كنند، هركس مدعی دوره ای و منكر دوره های ديگر نمی شود. برای نقادی ‏و ارزيابی تاريخ اخير خود بايد از عادت ايرانی سياه و سفيد ديدن امور دست برداريم. ‏عناصر نيك و بد را بايد در هر دوره باز شناخت و از روی پيشداوری همه چيزها را ‏خوب يا بد نديد. قضاوت ما هرچه باشد هر دوره تاريخ اخير ما نشان نيك و بد خود را ‏بر زندگی ما و نسلهای پس از ما نهاده است و خواهد نهاد.‏

‏ انقلاب مشروطيت، نوسازی دوران رضاشاه اول، پيكار ملی كردن نفت به رهبری ‏مصدق، جنبش اصلاحی محمدرضا شاه و انقلاب ۱٣۵٧ همه از همين جامعه ‏برخاسته اند و همه در حدود تواناييها و كم و كاستی های نسل معاصر خود بوده اند. ‏ما نمی توانيم – فرد فرد ما – منكر اين شويم كه سزاوار تاريخی هستيم كه داريم و ‏نمی توانيم خود را از آن بركنار داريم. علاوه براين در هريك از اين مراحل تاريخی ‏جنبه های سازنده ای هست كه در هر نظام سالم آينده جای خود را خواهد داشت.‏

‏ انقلاب مشروطيت به ما يك قانون اساسی داده است كه نخستين سندی است كه به يك ‏تعبير به امضای ملت ايران رسيد و واقعيتهای جامعه ما را در بر دارد و امروز پس ‏از ٧۵ سال اصول بنيادی آن همان اندازه برای حفظ يكپارچگی و تعادل ملی ايران ‏مقتضی است كه در همه ٧۵ ساله گذشته بوده است. سلطنت مشروطه، تفكيك قوای ‏حكومتی، تضمين حداقلی از حقوق اقليتهای مذهبی و اختيارات داخلی استانها و ‏شهرستانها از جمله اصول بنيادی قانون اساسی است كه نيروی زندگی خود را ‏همچنان حفظ كرده است و می تواند پايه پيشرفتهای آينده در همه اين زمينه ها باشد. ‏در گذشته برای زير پا نهادن اين اصول بهای سنگينی پرداخته ايم و در آينده نبايد ‏خطای خود را تكرار كنيم.‏

‏ نوسازی سالهای ۱٣۲۰-۱٣۰۰ نخستين اقدام جدی و پيگير ايران در سده گذشته ‏برای ساختن يك جامعه امروزی بود. از اين گذشته رضا شاه اول ايران را از تجزيه ‏رهانيد و آن را در تماميت خود نگهداشت. اراده سياسی راسخی كه او و نسل او برای ‏حفظ تماميت ايران نشان دادند در بحران آذربايجان نيز يك بار ديگر ايران را از ‏تجزيه نجات داد. اين هر دو تعهد – كوشش برای امروزی كردن جامعه ايران و حفظ ‏تماميت و يكپارچگی كشور – بايد در آينده نيز دنبال شود.‏

‏ پيكار ملی كردن نفت يك برگ درخشان تاريخ معاصر ايران است. به پيام ‏ضداستعماری اين پيكار بايد همچنان وفادار ماند. ايران بايد سرنوشت خود را و منابع ‏ملی را در كف داشته باشد و به هيچ بيگانه ای اجازه تسلط ندهد. روابط ايران با جهان ‏خارج بايد صرفاً براساس حفظ مصالح ملی ايران و استقلال كشور تنظيم و اداره شود. ‏اين راهی است كه مصدق پيمود و ادامه آن در توانايی و به مصلحت ملت ايران است.‏

جنبش اصلاحی سالهای ۵٦-۱٣٤١ كه به نام انقلاب سفيد شهرت يافت و اصلاحات ‏ارضی و صنعتی كردن ايران و آزادی زنان در آن جای مهمی دارد دستاوردهای ‏شگرفی در هر زمينه اجتماعی و اقتصادی داشت و به ايران برای نخستين بار يك پايه ‏صنعتی و آموزشی داد كه هر حركتی بسوی پيشرفت آينده از آن بهره خواهد گرفت. ‏مفهوم توسعه ملی همه جانبه در اين دوره به بلوغ خود رسيد و نتايج آن با همه ‏ويرانگری های جمهوری اسلامی هنوز با ماست و بنيه ملی ما را تشكيل می دهد. پايه ‏گذاری يك ارتش نيرومند از ميراثهای ماندنی ديگر اين دوره است كه ارزش آن در ‏جنگ با عراق نشان داده شد – حتی در شرايط فلج و زندانی كردن ارتش.‏

‏ موج اعتراض سالهای ۱٣۵۵ تا ۱٣۵٧ تا آنجا كه به فساد و بدی حكومت و بستگی ‏به بيگانه مربوط می شود بايد به عنوان يك درس عبرت پيوسته در نظر باشد. اين ‏موج اعتراض، صرفنظر از مرحله انقلابی مصيبت بار بعدی آن، از چشم پوشيدن بر ‏واقعيتهای ايران و فدا كردن مصالح عمومی برای هدفها و مقاصد خصوصی ‏برخاست. در آينده هدفها و نظرات شخصی است كه بايد فدای مصالح عموم شود. ‏انقلاب ١٣۵٧ ورشكستگی نهائی حكومت خودكامه و فردی را نشان داد.‏

‏ اين انقلاب همچنين طغيانی برضد نابرابريهای آشكار جامعه ايرانی بود. جامعه ما ‏بايد بسوی برابری هرچه بيشتر فرصتها و امكانات – تا حدی كه فرصتها و امكانات ‏را نكشد – برود و از فاصله ميان طبقات و گروهها بكاهد. در هيچ يك از اين مراحل ‏ملت ما به هدفهای خود نرسيد. هر مرحله با اشتباهات و كوتاهيها و سؤ استفاده از ‏قدرت به درجات گوناگون به شكست انجاميد.‏

‏ قانون اساسی بازيچه شد زيرا انقلابيان مشروطه – جز قهرمانان انقلابی آذربايجان – ‏انرژی و عزم كافی برای دگرگونيهای اساسی را نداشتند و در محافظه كاری و ‏مصالحه بيش از اندازه غرق بودند. ايران در ۱٣۲۰ پايمال تجاوز نيروهای بيگانه ‏گرديد زيرا رضاشاه اول در سياست خارجی خود و ارزيابی اوضاع جهان اشتباه ‏كرد. پيكار ملی كردن نفت شكست خورد زيرا مصدق از پذيرفتن بهترين راه حل ‏ممكن برای حل مسأله نفت به سبب ترس بيهوده از دست دادن پشتيبانی عمومی تن زد ‏و مسئله نفت را بيش از اندازه و به زيان ملاحظات و ضرورتهای ديگر در مركز ‏توجهات خود قرار داد تا سرانجام همه چيز از جمله خود پيكار ملی كردن نفت قربانی ‏آن شد. اصلاحات و نوسازی جامعه ايرانی از گشودن گره فقر و واپس ماندگی بر ‏نيامد زيرا حرص و مال اندوزی از بالا تا پايين نظام حكومتی را تباه كرده بود و بدی ‏حكومت و برداشت نادرست از توسعه و وارونگی اولويتها منابع ملی را به هدر داده ‏بود. موج اعتراض سالهای ۱٣۵۵ تا ۱٣۵٧ در گرداب هرج و مرج و ارتجاع پس از ‏آن غرق شد زيرا تا آنجا كه به اكثريت بسيار بزرگ انقلابيان مربوط می شد بيشتر يك ‏حركت منفی و دنباله روانه بود. ايرانيان در شور بی اختيار خود برای كينه جويی ‏نمی ديدند كه خود را در اختيار نيروهايی گذاشته اند كه از اعماق سياه جامعه ‏برخاسته اند و قدرت خود را از نادانی و توحش می گيرند. آنها بر ضداستعبداد و فساد ‏و نابرابری اعتراض می كردند ولی فرمانبر چشم و گوش بسته اقليتی بودند كه ‏اعتراضشان برضد پيشرفت و دانش و فرهنگ، برضد جهان امروز و انسان نوين، ‏بود. آنها آوای وحش را در انقلاب خود نشنيدند.‏

‏ سودی ندارد كه هر گروه بكوشد گناه اين شكستها را به گردن ديگران بيندازد يا منكر ‏كاميابيها يا ناكاميهای هر دوره مورد نظر خود باشد. اعتبار كاميابيها و گناه شكستها ‏بردوش همه ايرانيان است. ظرفيت جامعه ايرانی از عهده بيش از آن بر نيامده است.‏

چنان هم نيست كه اين تاريخ يا هر دوره ای از آن – جز انقلاب اسلامی – مايه ‏سرشكستگی ايرانيان باشد. با همه شكستها كمتر ملتی در ميان كشورهای رشد نيافته ‏تاريخی به پرباری و تحرك ٧۵ ساله گذشته ايران داشته است و از عهده كارهای ‏نمايان تر برآمده است. انقلاب مشروطه نخستين انقلاب دمكراتيك در كشورهای ‏آسيايی – افريقايی بود و پيكار ملی كردن نفت در رديف نخستين جنبشهای ‏ضداستعماری قرار داشت. نوسازی و اصلاحات دوره پهلويها در ميان نخستين ‏تلاشهای همه جانبه برای توسعه در جهان سوم بشمار می رود و از نظر دستاوردها ‏كمتر رقيبی برای خود می شناسد. كشورهای معدودی بوده اند كه در شش دهه گذشته ‏در جنبش خود برای نوسازی از ايران در گذشته اند. ايران تنها كشوری بود كه (در ‏‏۱٣۲۵) از اشغال شوروی دست نخورده بدر آمد. اتريش يك مورد ديگر بود. ولی ‏اتريشيها آزادی سياست خارجی خود را در برابر دادند. ما بارها سرمشق و الهام ‏ديگران قرار گرفته ايم – و نه تنها در زمينه های منفی اعتراض و طغيان. شور و ‏انرژی ملی ايرانيان در يك فوران مداوم، صفحات تاريخ را با پيروزيها و شكست های ‏قابل ملاحظه پر كرده است. اين ملت همواره از خود استعداد و نيروی زندگی ‏استثنايی نشان داده است. تاريخ ٧۵ ساله گذشته ما ناشاد است، اما بزرگ است؛ مانند ‏همه تاريخ ما.‏

‏ اين تجربه مشترك بجای آنكه ما را به جان يكديگر بيندازد می تواند بهم نزديكتر كند ‏‏– اگر يكديگر را بفهميم و اين تجربه را درك كنيم. ما اين راه را با همه اختلافات ‏بهرحال با هم آمده ايم و راه آينده را نيز بهتر است جدا از هم يا بر ضد هم نپيماييم. در ‏تعيين راه آينده نيز اين تاريخ به كار ما خواهد آمد.‏

‏ در آوردن دوره های تاريخی از حالت وابستگی گروهی خود، و به تعبيری ملی ‏كردن تاريخ اخير ايران، به يك عامل اصلی كشمكش ميان گروههای گوناگون پايان ‏خواهد داد. به زبان ديگر ما می توانيم تاريخ خود را بر سر يكديگر بكوبيم يا آن را ‏توشه سفر مشترك خود بسوی بهروزی سازيم. می توانيم تاريخ را امری شخصی و ‏حزبی و گروهی بينگاريم يا مانند تاريخ قديم تر خود بدان رنگ همگانی و ملی بدهيم. ‏در واقع ميان دوره های تاريخی صدسال پيش يا سی سال پيش تفاوتی نيست. آنچه ‏هست در حالت عاطفی ماست. زمانی بود كه بحث بر سر تاريخ اخير ايران بخشی از ‏پيكار قدرت ميان هواداران رژيم و گروههای مخالف آن بود. امروز چنين نيست. همه ‏در يك صف قرار دارند. آنها كه تنها به دوران پيكار ملی كردن نفت و آنچه «واقعيت ‏انقلاب ايران» می نامند و در واقع مرحله اعتراض پيش از  انقلاب است  دلبسته اند، و  ‏آنها كه به  نوسازی و جنبش اصلاحی  دوران پهلوی  اهميت می دهند به يكسان نگران ‏سرنوشت آينده كشور خود هستند. هر دو مكتب فكری بايد جنبه های مثبت اين دوره ‏های تاريخی را بشناسند و بپذيرند. پذيرفتن اينكه قهرمانان محبوب ما دچار اشتباه يا ‏كوته بينی شده اند يا شهامت و روشن نگری كافی نشان نداده اند، يا مردانی كه عادت ‏كرده ايم منفورشان بداريم پاره ای خدمات حياتی و نمايان به كشور كرده اند از قدر ما ‏چيزی نمی كاهد و برعكس نشانه بلوغ فكری ما خواهد بود.‏

‏ در اين ميان انقلاب مشروطه از قبول عام برخوردار شده است و جای خود را در ‏فرهنگ سياسی ايران يافته است. در ميان ايرانيان كمتر كسی است كه از آن انقلاب ‏سربلند نباشد. دوران پهلوی و پيكار ملی كردن نفت در مركز كشاكشهای فكری قرار ‏دارند و انقلاب ١٣۵٧ نيز بدانها پيوسته است. بحث درباره اين دوره ها عموماً ‏يكسويه و ميان تهی و آغشته به شعار و آلوده دروغ و دشنام يا تملق گويی بوده است. ‏برای افرادی بحث درباره هريك از دوره ها رنگ شخصی دارد. می كوشند با نفی ‏يكی يا دعوی ميراث بری ديگری مقاصد خود را پيش ببرند. اما برای بقيه ايرانيان ‏بسيار آسان است كه تاريخ خود را از حالت بيش از اندازه سياسی شده و شخصی در ‏آورند و آن را چنانكه هست يعنی مربوط به همه ببينند. بدين ترتيب بسيار آسان تر ‏خواهد بود كه حوادث و اشخاص در دورنمای مناسب قرار گيرند و اهميت آنها در ‏تاريخ و سرنوشت ايران شناخته تر شود.‏

‏ در فضای تبليغاتی و با روانشناسی كنونی ايران بيش از همه ارزشهای واقعی دوران ‏پهلوی است كه از نظرها دور مانده است. فساد و بدی حكومت و بستگی به بيگانگان، ‏بويژه در دهه آخر اين دوره، چنان تصوير ذهنی از آن ساخته كه سهم حياتی رضاشاه ‏اول و محمدرضاشاه در يكپارچه كردن سرزمين و اقوام ايرانی به صورت يك ملت و ‏ساختن جامعه ايرانی تقريباً از صفر، به زحمت به يادها می آيد. كمتر كسی از خود ‏می پرسد بدون پهلويها اكنون ايران كجا بود و آيا اصلاً كشوری با اين مرزها و با اين ‏منابع و با اين زيرساخت اقتصادی و فرهنگی و با اين نيروی انسانی و قدرت ‏سازمانی می توانست بوجود آيد؟ اينكه ايران در سالهای ميان ١٣٣٤ تا ۱٣۵٧ از ‏درآمد قابل ملاحظه و در چهار سال آخری آن از درآمد سرشار نفتی برخوردار بوده ‏آنهمه كارها را كه در سالهای ميان ١٣۰۰ تا ۱٣۵٧ انجام گرفته توضيح نمی دهد و ‏تازه اگر رضاشاه اول نبود خوزستان برای ايران نمی ماند كه بعدهادرآمد نفت آن به ‏كار توسعه كشور بيايد.‏

‏ برای بسياری از ايرانيان دشوار است اوضاع و احوال ايران را در نخستين دهه های ‏سده بيستم، هنگامی كه رضاشاه اول به بازسازی آن آغاز كرد، يا در سالهای پس از ‏جنگ دوم جهانی كه نيروهای ارتجاع و تجزيه و هرج و مرج باز سر برآورده بودند، ‏تصور كند. آنها كافی است به اوضاع و احوال كنونی كشور، دو سه سالی از ‏فرمانروايی ملايان نگذشته، نظری بيفكنند تا دريابند نادانی و خرافات، و پرستش ‏مرگ و ويرانی، و ستايش پليدی، و دشمنی با پيشرفت و شعور و دانش با ايران چه ‏می كرده است. از هم پاشيدگی و بيكاری و بينوايی و ركود و رواج فساد و همه گونه ‏تباهی ها را در همه جا و همه سطح ها بنگرند تا بدانند در آن ۵٧ سال چه گامهای ‏غول آسايی برای دگرگونی ذهن و روح و پيرامون در اين كشور برداشته شد.‏

‏ قدر آنها كه « نه» گفتند و پيكار كردند و سختی كشيدند و قربانی دادند در نزد همه ‏ايرانيان بايد محفوظ و شناخته بماند. ولی تنها آنان كه آجری روی آجر نهاده اند و ‏ناچار بوده اند همه چيز را از نخستين آجر بسازند و بالا ببرند می توانند در تلاش ‏خستگی ناپذير آن سالها عنصر قهرمانانه ای را بشناسند كه ارزشی حتی والاتر از ‏فراهم آوردن امكانات زندگی امروزی برای دهها ميليون ايرانی دارد. ما از ‏دستاوردهای آن ۵٧ سال نيز سربلند شده ايم. بزرگی ايران در زيربار نرفتن و ‏سرپيچی تظاهر كرده است و نيز در سازندگی و آفرينندگی. گرايش عاطفی و فرهنگی ‏ايرانيان به شهيد و مظلوم پرستی نبايد ما را بر شكوهی كه در ساختن و پيش بردن ‏است نابينا كند. قدر ايرانيان بيشماری را كه زندگانيهای خود را اسباب ساختن ايران ‏كردند نيز بايد شناخت و محفوظ داشت.‏

‏ دشمنی با رژيم گذشته بهردليل باشد نبايد چشمان ما را برانديشه پيشرفت و نوسازی ‏ببندد – امری كه با شگفتی شاهد آن هستيم. در اعلاميه های گروهها و شخصيتهای ‏سياسی كمتر نشانی از تعهد به ترقيخواهی و توسعه است. يكی هم اشاره به بزرگی ‏ايران، ساختن قدرت اقتصادی و نو كردن جامعه آن ندارد. شايد هم پيشرفت را امری ‏مسلم و خود بخود فرض كرده اند كه لزومی ندارد تا حد يك تعهد، حتی يك ايمان بالا ‏برده شود. اگر چنين است بهتر است دو سه سال پس از پهلويها و دويست سيصد سال ‏پيش از آنها به خاطرها آورده شود.‏

‏ تعادلی كه بايد به انديشه ايرانی باز آورد بخشی در همين جاست. آزاديخواهی، ‏همچنانكه اعتقاد به عدالت اجتماعی، يك جزء مسلم هر برنامه سياسی برای ايران ‏است. اما جزء اصلی ديگر آن ترقيخواهی و توسعه است – آنچه كه بايد سنت پهلوی ‏ناميده شود. بدون ترقيخواهی و توسعه نه آزادی پايدار می ماند، نه عدالت اجتماعی ‏بدست می آيد، نه خود ملت حفظ می شود. شكستهای پياپی آزاديخواهان در ٧۵ سال ‏گذشته تاريخ ايران – در انقلاب مشروطه، در سالهای پس از جنگ جهانی دوم، در ‏پيكار ملی كردن نفت و در ۱٣۵٧ – مستقيماً به بی اعتنايی آنان به ضرورت توسعه و ‏بی خبريشان از مقتضيات و مكانيسمهای آن بر می گردد. همچنانكه شكست پهلويها از ‏بی اعتقادی شان به آزادی سرچشمه می گرفت.‏

‏ برای كسانی كه بار توسعه و نوسازی و آباد كردن كشور را بر دوش نداشته اند و ‏سختی كار را احساس نكرده اند و زندگی شان يا در مخالفت و كناره جويی گذشته ‏است يا در آسايش و تنعم بی مسئوليت، شناختن قدر كوشندگان و كسانی كه در مشاغل ‏سياسی و اداری يا در بخش خصوصی، قرن بيستم را به ايران آوردند آسان نيست. ‏ولی اين مردان و زنان بيشمار نيز از ارزش خويش بی خبرند. شكست ۱٣۵٧ كه خود ‏از همين ضعف روانی برخاست آنان را متزلزل و به خود بی اعتقاد برجای گذاشته ‏است. پيكار تبليغاتی حساب شده ای كه از پيش از انقلاب آغاز شده بود و هنوز ادامه ‏دارد و هدف آن شخصيت كشی و بی حيثيت كردن سران رژيم و در نتيجه خود رژيم ‏گذشته است به يك احساس عمومی گناه دامن زده است. زياده رويها و بی پرواييهای ‏آن ده پانزده تن اصلی كه در رژيم پيشين دست خود را بر دارايی های كشور گشوده ‏بودند و پشتيبانی بيدريغ رهبری سياسی از آنان سايه سياهی بر تصويری انداخته است ‏كه بهرحال با معيارهای ايرانی درخشان و بيمانند است.‏

‏ پيش از هرچيز بايد اين پيكار تبليغاتی را دست كم در ميان خود عناصر رژيم گذشته، ‏آن صدها هزار تنی كه هريك در جايی به آرمان ملی خدمت كردند، متوقف ساخت. ‏زيرا متأسفانه بيشتر خود اين عناصر هستند  كه با لذتی بيمارگونه يكديگر را به پلشت ‏اتهام  و  بدگويی  می آلايند.  هيچ كس نمی تواند با محكوم ساختن ديگران خود را تبرئه ‏كند و اصلاً نيازی به تبرئه نيست. چه كسانی ۵٧ سال پهلوی را محكوم می كنند؟ آنها ‏كه در راه جمهوری اسلامی تلاش كردند؟ بهتر است دستاوردهای آن دوره با ‏دستاوردهای مخالفان آن مقايسه شود.‏

‏ احساس گناه را بايد بدور انداخت و خود را از جريان عمومی نبايد بيرون كشيد. ‏كسانی كه ايران را از هرج و مرج و ويرانی پايان سلسله قاجار بدر آوردند و بدان ‏نيرويی بخشيدند كه همه نادانيها و بدخواهيهای جمهوری اسلامی نيز از نابود كردنش ‏برنخواهد آمد، در پيروزيها و شكستهای آن دوران بيمانند تاريخ اخير ايران سهم داشته ‏اند. همه اين مردان و زنان بايد از كرده های خود سربلند باشند؛ اشتباهات آن دوران ‏را بشناسند و از آن پند گيرند. ولی بی اعتقادی به خود و به عصر خود بيجاست.‏

‏ آنها كه همه گناهها را به گردن رژيم گذشته می گذارند بايد بپذيرند كه اگر چنين بود ‏با سرنگون شدنش می بايست همه چيز درست می شد. اينهم كه بگويند كم و كاستی ‏های جامعه كه كشور را به چنين روزی انداخته ساخته و پرداخته آن رژيم بود درست ‏نيست. مگر خود آن رژيم جز كم و كاستی های جامعه را منعكس می كرد؟ كسانی در ‏دشمنی خود تا آنجا پيش می روند كه شور بختی كنونی را ميراث رژيم پيشين می ‏شمرند. ولی خود آن رژيم از كجا آغاز كرده بود و چه ميراثی برده بود؟ هرگذشته ‏گذشتگانی داشته است. همه ميراث بر پيشينيان خويشند. از اين گذشته آن ميليونها تنی ‏كه به هر قيمت می خواستند شاه برود و خمينی بيايد چگونه می توانند شاه را از ‏پذيرفتن خواست خودشان سرزنش كنند؟ اينگونه استدلالها و بينشهای نيمه كاره را ‏دشمنان استقلال و رفاه ايران بسيار بكار برده اند و بايد به همانها نيز واگذاشته شود. ‏آنچه ما نياز داريم شناخت درست رويدادها و نهادن هرچيز در جای خود است.‏

‏ ايدئولوژی عصر پهلوی، آميزه ای از ناسيوناليسم و تعهد به توسعه و ترقيخواهی و ‏عدالت اجتماعی، نزديك به شش دهه ايران را از تجزيه و هرج و مرج رهانيد و بدان ‏يك زير ساخت فرهنگی و اقتصادی و سازمانی بخشيد كه نه پيش از آن داشت و نه ‏پس از آن حتی حفظ شد. اين ايدئولوژی در ۱٣۵٧ بيشتر به سبب همين احساس گناه و ‏روحيه شكست تقريباً بی مبارزه به يك جهان بينی قرون وسطايی تسليم شد. ولی ‏شكست نخورده است زيرا جايگزينان آن نيروی زندگی ندارند. «جامعه توحيدي» ‏ملايان مكتبی دوزخی از ستمگری و پليدی و بيدانشی است و «جامعه بی طبقه» ای ‏كه ماركسيستهای گوناگون و پراكنده وعده می دهند در بخش بزرگتر سياستهای ‏اقتصادی خود هم اكنون با پيامدهای مصيبت بار در ايران اجرا شده است و از افريقا ‏تا اروپای شرقی و دريای كاراييب به نمونه های شكست خورده آن فراوان می توان ‏برخورد.‏

‏ در ايدئولوژی عصر پهلوی، آزاديخواهی جای چندانی نداشت و اين كمبود بزرگ آن ‏بود. از اين استدلال كه جامعه برای آزادی آماده نيست – و جامعه برای آزادی آماده ‏نبود – چنين نتيجه گرفته شد كه بايد تا فراهم شدن همه اسباب آزادی صبر كرد. رابطه ‏ارگانيك توسعه و آزادی از ياد رفت. فراگرد توسعه هنگامی موفق است كه با افزايش ‏تدريجی آزدی همراه باشد. توسعه اقتصادی و اجتماعی را بدون توسعه سياسی نمی ‏توان تصور كرد. همان گونه كه توسعه اقتصادی و اجتماعی مرحله به مرحله است، ‏توسعه سياسی را نيز نمی توان يكباره بدست آورد.‏

‏ با اينهمه درباره سهم سنت آزاديخواهی در ساختن ايران نو نبايد مبالغه كرد. رهبران ‏انقلاب مشروطيت و مصدق – كه در سی ساله گذشته برای ايرانيان بيشمار مظهر اين ‏سنت آزاديخواهی بوده است – در هر مقايسه درست بيطرفانه در برابر كارهای ‏بزرگ و نمايان دوره پهلوی تحت الشعاع قرار می گيرند. مصدق به عنوان كسی كه ‏اجرای قانون اساسی را می خواست، هرچند خود در عمل از  آن  فراتر  رفت، و  كسی ‏كه در  بر ابر  امپراتوری  انگلستان ايستاد،  هر چند شكست  خورد  و  می توانست شكست ‏نخورد، بايد ستايش شود. ولی به مصدق بايد چنانكه بود، يعنی مرحله ای از پيكار ‏طولانی و هزار سويه ملت ايران، نگريست نه نفی آنچه پيش از او و پس از او انجام ‏گرفت. دو سهم عمده مصدق در تكامل سياسی ايران جای خود را همواره حفظ خواهد ‏كرد. او كسی بود كه خطر حكومت مقام سلطنت را يادآور شد: « شاه بايد سلطنت كند ‏نه حكومت »، و او كسی بود كه بی پرواتر از هر رهبر سياسی ديگری در برابر ‏امپرياليسم بيگانه قد علم كرد.‏

‏ شاه مسلماً اشتباه كرد كه بجای آنكه نيروی خود را پشت سر عناصر ترقيخواه قرار ‏دهد كوشيد همه نيروها را پشت سر خود صف آرايی كند. عشق او به رهبری و ‏فرماندهی به ويرانيش انجاميد. همه كسانی نيز كه خواستند در پناه شاه سنگر بگيرند و ‏او را مسئول هر پيشامدی بشمارند به او و كشور خدمت نكردند. اما اگر ناشكيبايانی ‏بودند كه می خواستند به زور سلطنت كشور را پيش ببرند يا سودجويان و فرصت ‏طلبانی بودند كه می خواستند به نام سلطنت به مال و جاه برسند، مصدق و پيروان او ‏نيز پاسخی برای مسايل كشور نداشتند؛ نه برای پيكار ملی شدن نفت، نه برای توسعه ‏اقتصادی و اجتماعی كشور. در همه سی سال از آنها نه برنامه ای برای اداره ايران ‏ديده شد نه يك سازمان سياسی كه بتواند جايگزين متقاعد كننده ای برای حكومت باشد.‏

سنت ناسيوناليسم و ملی گرايی برخلاف ادعای پاره ای از هواداران مصدق منحصر ‏به او نيست و ملی گرايان تنها مصدقی ها نيستند. رضاشاه اول و محمدرضا شاه با ‏نگهداری ايران در برابر دست اندازی بيگانگان و حفظ تماميت ارضی كشور سهمی ‏به مراتب بزرگتر دارند تا مصدق با ملی كردن نفت. ‏

‏ رضاشاه اول در آن چند سال نخستين سردار سپهی خود، كه حقيقتاً تنها دوران ‏قهرمانی تاريخ ايران پس از نادرشاه بشمار می رود و سپاهيانش در شمال و جنوب و ‏خاور و باختر ايران با تجزيه طلبان و عمال روس و انگليس می جنگيدند، ايرانزمين ‏را از «ممالك محروسه ايران» بوجود آورد ــ سهم اندازه نگرفتنی اش در بيدار كردن ‏روحيه و غرور ملی ايرانی به كنار ــ و همان بازگرداندن آذربايجان در ١٣۲۵ به ‏ايران، از نظر اهميت خود و پيروزی قاطعی كه بدست آمد، همه پيكار ملی كردن نفت ‏را منكسف می سازد. البته در ميان ملتی مانند ايرانيان، با افسانه های تاريخی و ‏فولكور مذهبی آنان، مظلوم پرستی و شهيدپروری به آسانی جای بينش درست تاريخی ‏را می گيرد. ما در كجا اندازه ها و نسبت ها را نگه داشته ايم كه در بررسی ‏رويدادهای تاريخی خود انتظار داشته باشيم؟

‏ پافشاری در برجسته تر كردن نقش مصدق و نديده گرفتن سهم بسيار بزرگتر پهلويها ‏از يك سو و كوشش در لگد مال كردن ياد مصدق و سهم قابل ملاحظه او از سوی ‏ديگر شايد زيانبارترين پديده سياسی بيست و پنج سال آخر سلسله پهلوی بود. كشمكش ‏بر سر مصدق و شاه و ٣۰ تير و ۲۸ مرداد بسياری از نيروهای كشور را در آن ‏بيست و پنج سال تلف كرد؛ روشنفكران بيشمار را از شركت فعال در زندگی سياسی ‏بازداشت و حكومت را در يك وضع نالازم دفاعی قرار داد، با همه سياستهای نمايشی ‏ناشی از آن. نيرومند شدن دست بيگانگان يك نتيجه ناگزير ديگر چنان كشمكشی بود. ‏هم شاه و هم پيروان مصدق در آن بيست و پنج سال ديگر چشمان خود را از ‏واشينگتن بر نگرفتند. هريك ويرانی ديگری و رستگاری خود را در تحولات سياسی ‏پايتخت امريكا می جست.‏

‏ بحث بر سر مداخله امريكا در ۲۸ مرداد از هر دو سو با درجات يكسانی از ناراستی ‏و بی دقتی و غرض ورزی در گرفت و تصوير را يكسره مسخ كرد. بررسی، هرچند ‏سريع، آن رويداد كه امروز جزئياتش نيز در اسناد انتشار يافته روشن گرديده است ‏شايد به فيصله يافتن آن كشمكش، كه بهرحال اكنون بيهوده است، كمك كند. چنانكه از ‏سندها، از جمله نوشته كرميت روزولت، عامل اصلی «سيا» در ۲۸ مرداد، بر می ‏آيد، وی با يك ميليون دلار ولی با اطمينان به پشتيبانی ارتش و مردم برای سرنگون ‏كردن مصدق به ايران آمده بود و تنها ده هزار دلار آن را صرف اجرای طرح خود ‏كرده بود (۱). آيا اگر شرايط ايران از هر نظر آماده دگرگونی نبود با ده هزار دلار و ‏يك يا حتی چند ميليون دلار می شد حكومتی را كه دو سال پيش از آن با چنان پشتيبانی ‏عمومی روی كار آمده بود و يك سالی پيش از آن در ٣۰ تير ۱٣٣۱ روی نعش صدها ‏تن از جانبازان خود باز به قدرت رسيده بود سرنگون كرد؟

‏ واقعيات ۲۸ مرداد نشان می دهد كه حكومت به پايان تواناييهای خود رسيده بود و ‏عملاً اشاره ای از سوی امريكا برای زمين زدنش كفايت می كرد. مخالفان نيز با آنكه ‏همه عوامل را به سود خود داشتند تا وقتی آن اشاره نشده بود  جرئت اقدام  در خود نمی ‏يافتند.  دست امريكا را در ۲۸  مرداد ۱٣٣۲ نمی توان نديد. ولی ناتوانی روزافزون ‏حكومت و وخامت وضع اقتصادی و در هم ريختن اعتماد عمومی و خطر مهيب ‏ستون پنجم كمونيست كه، از نظر شرايط داخلی ايران، با كودتای خود و رسيدن به ‏قدرت چندان فاصله ای نداشتند عوامل مؤثرتری بودند. در اوضاع و احوال ۲۸ مرداد ‏‏١٣٣۲ تكرار ٣۰ تير ۱٣٣۱ امكان نيافت و نكته اساسی در همين است. در ۲۸ مرداد ‏از آن صدها هزار تن ٣۰ تير كسی دستی به پشتيبانی مصدق بر نياورد. برعكس ‏وقتی شاه به ايران بازگشت عملاً همه مردم تهران به پيشباز او شتافتند.‏

اين واقعيات حتی از سوی خود رژيم اذعان نشد. كوشيدند سهم امريكا را زير آوار ‏تبليغات ميان تهی پنهان كنند و مصدق را عامل انگلستان بشناسانند. هواداران مصدق ‏نيز آنقدر بر سهم امريكا تأكيد كردند كه از ياد بردند اگر امريكا چنان عامل تعيين ‏كننده ای بوده ديگر گفتگو از نهضت ملی ايرانيان معنی ندارد. اگر امريكا فقط وقتی ‏بخواهد، و بی هيچ نيازی به لشكركشی و مداخله مستقيم، نهضت ملی آب می شود، ‏بهتر خواهد بود ديگر آن را در شمار نياورند. در عمل نيز كسی نهضت ملی را در ‏شمار نياورد. رژيم اميد خود را به امريكا بست و سياستهايش را بيشتر با توجه ‏واكنشهای امريكاييان تنظيم كرد و هر بار نشانی از تغيير سياست در واشينگتن نمودار ‏شد خود را باخت، هرچند بر آن بود كه مردم را در كنار خود دارد. هواداران مصدق ‏نيز بجای يك مبارزه مثبت و بسيج نيروهای مردم، با همه چيز، حتی برنامه ‏اصلاحات و نوسازی، مخالفت ورزيدند و به انتظار «چراغ سبز» نشستند. در اين ‏نديده گرفتن مردم و دل مشغولی به امريكاست كه می توان انقلاب ۱٣۵٧ را، در ‏حدودی، توضيح داد. رژيم آنقدر به امريكا متكی بود كه وقتی، به درست يا نادرست، ‏پنداشت پشتيبانی كارتر را از دست داده گريز را بر پيكار ترجيح داد. ليبرالهای پيرو ‏مصدق نيز كه كوششی برای ريشه گرفتن در مردم نكرده بودند و همه سرگرم بر ‏گرداندن افكار عمومی خارجيان از رژيم بودند به اولين نيرويی كه وعده می داد ‏سررشته های پيروزی را در دست دارد تسليم شدند و همه دعوی رهبری و ‏آزاديخواهی و ملی گرايی را به فراموشی سپردند. بيست و پنج سال پيكار آنها برای ‏آزادی و ناسيوناليسم به انقلاب اسلامی و جمهوری فاجعه آميزی پايان يافت كه همه ‏آرمانهايشان را هم نفی می كرد.‏

‏ اگر در ۲۵ سال پس از ۲۸ مرداد ۱٣٣۲ ناتوانی پيروان سلطنت و مصدق در ‏ارزيابی منصفانه حوادث تاريخی به چنان بن بستی در تحول سياسی ايران انجاميد در ‏شرايط كنونی، ادامه همان روحيه واقع گريز و ديد يكسويه می رود كه پيامدهای ‏بسيار خطرناك تر داشته باشد. در آن بيست و پنج سال، موجوديت ايران مانند امروز ‏تهديد نمی شد. كمتر منظره ای دلگيرتر از كوششهای كسانی است كه هنوز نبردهای ‏بيست و پنج سال پيش و سی سال پيش را می جنگند. هنوز در شرايط و با ‏اصطلاحات ٣۰ تير و ۲۸ مرداد با هم سخن می گويند. سيلی از فراز سر هر دو ‏گروه گذشته است و هنوز آنها گذشته خود را بر فرق يكديگر می كوبند. هريك ديگری ‏را نفی می كند، در حالی كه ديگران هر دو را حذف كرده اند و در كار حذف خود ‏ايران هستند.‏

‏ برای بسياری كسان مصدق به صورت دستاويزی درآمده است تا از بن بست شخصی ‏خود بدر آيند. آنها سالها با شاه مبارزه كرده اند – عموماً در درون خود رژيم و با ‏برخوردار شدن از آن – و سپس به انقلاب اسلامی پيوسته اند. پاره ای از آنان در ‏رژيم جمهوری اسلامی نيز جايی داشته اند و از آن رانده شده اند. اين كسان خود را ‏رها شده  و بی تكليف  می يابند و  در راه  مصدق رهايی خود را می جويند. شعارهايی ‏مانند «نجات انقلاب اصيل ايران» يا كوشش برای منحرف جلوه دادن انقلاب اسلامی ‏از همين روست. حتی كسانی می خواهند بقبولانند كه شعار اصلی انقلاب، كه از نيمه ‏‏١٣۵٧ در همه تظاهرات عمومی و در اعلاميه ها و سخنان رهبران انقلاب تكرار شد ‏‏«استقلال، آزادی، جمهوری ملی اسلامي» بوده است، نه آنچه همه مردم ايران شنيدند ‏و ميليونها تنی كه در راه پيماييها و تظاهرات شركت می جستند تكرار كردند يعنی ‏‏«استقلال، آزادی، جمهوری اسلامي».‏

‏ اينگونه برداشتهای مايوسانه به هيچچكس خدمتی نمی كند. درد بزرگ تاريخی ما ‏ناراستی است. فريب دادن خود و ديگران است. پرده پوشی خطاها و كاستی هاست. ‏گذاشتن دشنام بجای منطق است. سياه و سفيد ديدن همه چيز است. در هفتاد و پنج سال ‏گذشته ما پيوسته تاريخ خود را دستكاری كرده ايم و هرچه را خواسته ايم نديده ايم و ‏هرچه را ميل داشته ايم جای آن گذاشته ايم. اگر كسی در پی آن بوده كه تعادل را به ‏ارزيابی باز آورد و خوب و بدها را با هم ببيند، از دو سو به دشنامهای زشت ناميده ‏شده است.‏

آنها كه با نيت خوب و به قصد خدمت و اصلاح در انقلاب شركت جستند، اكنون كه به ‏اشتباه خود پی برده اند لازم نيست برای تبرئه خود يك تجربه ننگين تاريخ ايران را ‏سفيد كاری و توجيه كنند. اين انقلاب از آغاز خود اسلامی بود، از همان هنگام كه ‏مرحله اعتراض را پشت سر گذاشت؛ و رژيمی كه از آن بدر آمد يك جمهوری ‏اسلامی است با هرچه بتوان از آن انتظار داشت. اگر اسلام را چنين تعبير كنند كه در ‏آن مذهب از سياست جدا نيست و فقيه مرجع حل و عقد و اولی الامر است، حكومت ‏فقيه همين است كه در جمهوری اسلامی ديده ايم، و حكومت اسلامی را با دمكراسی و ‏حقوق بشر و ترقيخواهی و ملی گرايی نمی توان اشتباه كرد. نيروهای اصلی انقلاب ‏در همه اين سالها به آرمانهای خود وفادار مانده اند و از هدفهای اعلام شده خود، ‏هدفهايی كه از ١٣٤۲ دانسته بوده، هيچ منحرف نگرديده اند. انقلاب، رهبران واقعی ‏خود را – نه آنها كه از روی فرصت طلبی، خويشتن را به زور به آن بستند و دير يا ‏زود به حاشيه يا به بيرون پرتاب شدند – نفی نكرده است. كيست كه بتواند خمينی و ‏بهشتی و خلخالی ها را به انحراف از انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی متهم كند؟ ‏مگر آنها از سالها پيش آنچه را كه امروز می كنند موعظه نكرده اند؟ نمی شود هم با ‏خمينی و پيروانش مخالف بود، هم سنگ انقلاب را به سينه زد. انقلاب با آنها يكی ‏است. اشتباهات و مفاسد رژيم پيشين را هم نمی توان دليلی بر درستی عمل كسانی كه ‏جمهوری اسلامی را بر كشور تحميل كردند دانست. اشتباهات و مفاسد گذشته لازم ‏نبود با كابوس انقلاب اسلامی جانشين شود.‏

‏ اقرار به اشتباه روش بسيار سازنده تری خواهد بود تا دست و پا زدن های ‏ايدئولوژيك برای پذيرفتن انقلاب و نفی خمينی و هر چيز ديگری كه انقلاب از آن ‏برخاست و بدان شناخته شد و با آن به پيروزی رسيد و همراه آن به پرتگاه می رود؛ ‏يا از اين سترون تر، جنايات جمهوری اسلامی را محكوم شمردن و دامن خمينی را از ‏آن پاك دانستن و «اطرافيان» را مانند معمول سپر بلا كردن. پيش از همه خود خمينی ‏است كه همه اين تلاشها را نقش برآب می سازد.‏

‏ كسانی كه در ۱٣۵٧ عقايد آزاديخواهانه و ترقيخواهانه و ناسيوناليستی خود را زير پا ‏گذاشتند و به يك جريان ضد ملی، ارتجاعی و استبدادی سياه گردن نهادند و پنداشتند ‏كه پس از انقلاب سررشته ها را در دست خواهند گرفت، بهتر است دست كم اكنون ‏ميان دو مرحله اعتراض و انقلاب تفاوت گذارند و به اشتباه خود در يكی شمردن آن ‏دو مرحله اذعان داشته باشند. گذشته از همه اينها خطای آنان بود كه – يا به سبب ‏دست كم گرفتن نيروی ملايان يا نشناختن مقاصد آنان و يا دست بالا گرفتن تواناييهای ‏ناچيز خودشان – پيروزی ملايان را آسان كرد. آنها اگر رژيم انقلابی را محكوم می ‏كنند، در واقع به اين علت كه به انقلاب خود وفادار مانده، بايد از سهم خود در روی ‏كار آوردن آن پشيمان باشند. چنان احساس پشيمانی – بجای موجه جلوه دادن انقلاب ‏كه هر روز ناممكن تر می شود – به سلامت و نيرومندی جريان اصی سياسی ايران ‏كمك خواهد كرد. پس از تجربه های گذشته، اكنون تقريباً همه ايرانيان می توانند در ‏يك جريان ملی، آزاديخواه، ترقيخواه و طرفدار عدالت اجتماعی همراه گردند.‏

‏ از اين انقلاب كه نه لازم بود و نه اجتناب ناپذير، اكنون كه روی داده، با هزينه های ‏باور نكردنی ملی و رنجهای اندازه نگرفتنی دهها ميليون ايرانی، بايد درسهای لازم و ‏اجتناب ناپذير آن را گرفت. آزاديخواهان بايد محدوديت ديد خود را در دهه های ‏گذشته بشناسند. آزاديخواهی به آن معنی سودمند و عملی است كه به توسعه كمك كند. ‏همكاران و عوامل بيشمار رژيم پيشين نيز بايد نارساييها و زياده رويهای گذشته خود ‏را دريابند. گذشته ايران كه در ١٣۵٧ قطع شد بايد ادامه يابد ولی هيچ كسی نبايد در ‏پی تكرار آن باشد. به گذشته در تماميت آن نبايد بازگشت. هدف بايد بازگرداندن ثبات ‏سياسی باشد، بدون ركود و جمود فكري؛ و توسعه باشد بدون ريخت و پاش و ‏ناهماهنگي؛ و عدالت اجتماعی باشد، نه به صورت رشوه دادن. موضوع، بالاتر از آن ‏است كه گروهی بخواهند بر سر خانه و زندگی شان برگردند يا جبران مافات كنند يا ‏انتقام بكشند.‏

‏ انتقام جستن از كسانی كه در مرحله ای از انقلاب بدان پيوسته اند يا در آن نقشی ‏داشته اند، يا با جنبه هايی از رژيم گذشته مخالفت ورزيده اند ويرانگر است و ‏بازسازی ايران را كه بايد هدف اصلی باشد ناممكن خواهد ساخت. جز كسانی كه به ‏تعدی و جنايت و يا دزدی و غارت پرداخته اند – در هر رژيم – هيچ كس محكوم ‏نيست. حتی پرشورترين مدافعان رژيم پيشين نيز بايد بپذيرند كه اگر حمله كردن بدان ‏رژيم درست نبوده، مبارزه نكردن آن رژيم نيز همان اندازه درست نبوده است – همه ‏استدلالهای ديگر درباره حقانيت دو طرف به كنار. انقلاب ١٣۵٧ كار يك نفر و يك ‏گروه نبود و چنان نبود كه در يك سوی آن بيگناهان گرد آمده باشند و در سوی ديگر ‏گناهكاران. هواداران رژيم مخالفان خود را سرزنش می كنند كه چرا رو در روی آن ‏ايستادند. مخالفانی كه اكنون پشيمانند حق دارند رژيم را سرزنش كنند كه چرا رو در ‏روی دشمن نايستاد و چنان نمايشی از ناتوانی و بی تصميمی داد كه همگان را به ‏صف مقابل راند.‏

‏ مسئوليت انقلاب هم بر عهده رژيم پيشين و هم مردمی است كه درآن شركت جستند. ‏رژيم اشتباه می كرد كه مردم را به حساب نمی آورد و می پنداشت هرچه بخواهد با ‏آنها می تواند بكند. مردم نيز اشتباه كردند كه آنهمه پيشرفت و رفاه را اموری مسلم ‏گرفتند. رژيم البته نمی خواست مردم را ناراضی كند و اطمينان داشت كه با اجرای ‏طرحهای عمرانی اكثريت بزرگ مردم را پشت سر دارد. ميليونها ايرانی نيز كه از ته ‏دل پيروزی انقلاب را آرزو می كردند البته نمی خواستند كشورشان رو به ويرانی ‏برود و می پنداشتند با رفتن رژيم همه چيز بهتر خواهد شد. مشكل در اين بود كه نه ‏رژيم مردم را می فهميد و حتی می كوشيد بفهمد و نه مردم تجربه و بينش سياسی ‏كافی داشتند كه بتوانند محدوديتها و كژطبعی های هراس آور رهبران انقلاب و سير ‏اجتناب ناپذير آن را بسوی ارتجاع، و در نتيجه ويرانی، تشخيص دهند.آن اكثريتی از ‏ايرانيان كه بطور فعال يا غيرفعال به موج انقلابی پيوستند اكنون پشيمان و سرگشته ‏اند. آنها خود را فريب خورده م ی دانند و حق دارند چون نتايج انقلاب را نمی خواسته ‏اند. اما اين خودشان بودند كه خود را فريب دادند. رهبران انقلاب جز چند دروغ ‏تاكتيكی نگفتند. در سر سپردگی شان به اسلامی كه خودشان تعبير كرده بودند و در ‏چگونگی آن اسلام جای ترديد و ابهام نبود.‏

‏ اكنون با نگاه به گذشته بهتر می توان گفت كه واژگون كردن همه چيز ضرورتی ‏نداشت. يك تلاش سازمان يافته – كه ثابت شد دست كم در كوتاه مدت در توانايی مردم ‏هست – برای اصلاح رژيمی كه اراده مقاوت و حتی غريزه زندگی را از دست داده ‏بود سودمند تر می بود تا ويران كردن ماشينی كه ايران را بدانجا رسانيده بود كه ‏هنوز پس از نزديك سه سال غارت و كشتن و سوختن و ويران كردن سرپا ايستاده ‏است و ته مانده ارتشش عراق را سرشكسته كرده است و ته مانده اقتصادش ٣٧ ‏ميليون تن را سير می كند و می پوشاند. ‏

‏ طبقه متوسطی كه به نقش رهبری خود پشت پا زد و رهبری ملاهای بی فرهنگ و ‏شاگرد حجره های بازار و اوباش محلات را پذيرفت و امروز برای زنده ماندن و نفس ‏كشيدن می جنگد از ورطه ميان نيات خود و نتايجی كه بدست آورده گيج شده است. ‏در سياست قضاوت بيشتر روی نتيجه است و در اخلاق بيشتر روی نيت. اما سياست ‏را نبايد از اخلاق تهی كرد. نيت و نتيجه هر دو را بايد در نظر گرفت. نيتها خوب ‏بوده است و نتايج بد، ناخواسته. به نيات خوب نبايد حمله كرد، هرچه هم نتايج بد بوده ‏باشد. اما از نتايج بد هرگز نبايد دفاع كرد. اين به معنی سياسی كردن تاريخ، تهی ‏كردنش از عناصر سازنده ودر آوردنش به صورت عامل پراكندگی ملی خواهد بود.‏

به همه دوره های تاريخ اخير ايران نيز بايد بهمين گونه نگريست. بيشتر اين تاريخ را ‏شكاف بزرگ ميان نيتها و نتيجه ها ساخته است. زيرا اين جامعه هرگز تجربه و ‏سازمان سياسی لازم را نداشته است. همه قربانی اين كمبودهای بنيادی شده اند. مگر ‏با ارزيابی اين گذشته و درس گرفتن از آن، با پالايش تاريخ، بتوان كمبودها را ‏شناخت و برطرف كرد.‏

‏ ملت ايران بايد سرانجام به آن پختگی رسيده باشد كه كشاكشهای، به اندازه كافی ‏دردناك، گذشته را به اكنون و آينده كش ندهد. توانايی از هر دو سو ديدن رويدادها و ‏بدور افكندن دشمنی ها و شيفتگی های بی پايه و اغراق آميز بايد به ياری ما بيايد و ما ‏را برای پيكار بزرگتری كه در پيش است، يعنی ساختن يك جامعه نوين، جايی كه ‏انسان آزاد بتواند در آن بسر برد، آماده سازد.‏

 ‏ دگماتيسم های مذهبی و سياسی


برای ساختن جامعه نوين ايران بايد از تجربه ملی و خودآگاهی سياسی نسل كنونی ‏ايرانيان مايه گرفت. بايد ارزشهايی را كه برای ما و پدران ما در دوره معاصر تاريخ ‏ايران محترم بوده است و برای آنها پيكار كرده ايم پايه توافق ملی تازه قرار داد. اين ‏ارزشهايی هستند كه ايران را در قرن بيستم به صورت جامعه متفاوتی در آوردند و ‏سيری را آغاز كردند كه اگرچه با انقلاب اسلامی قطع شده است ناگزير باز از سر ‏گرفته خواهد شد. آزاديخواهی، ناسيوناليسم، توسعه و نوسازی (ترقيخواهی) و عدالت ‏اجتماعی به ملت ايران در ٧۵ ساله گذشته كمك كردند خود را حفظ كند و نيرومند ‏شود – چنانكه در چند قرن پيش از آن نبوده است.‏

اكثريت بزرگ ايرانيان گذشته از گرايشهای فكری خود در داخل سنت آزاديخواه – ‏ناسيوناليست – ترقيخواه – هوادار عدالت اجتماعی قرار می گيرند. اختلاف ميان آنها ‏بر سر تأكيد بوده است. ترقيخواهان از آزادی غفلت كرده اند، آزاديخواهان به توسعه ‏و نوسازی اهميت لازم را نداده اند. اين دو گروهند كه نقش اساسی را در ساختن ‏ايران در اين قرن داشته اند و می توانند با شناخت درست و منصفانه گذشته بر سر ‏راه آينده توافق كنند. قانون اساسی مشروطيت زمينه طبيعی چنين توافقی است. ‏آزاديخواهان تا ١٣۵٧ دست كم، همواره پشتيبان پرشور قانون اساسی مشروطيت بوده ‏اند و ترقيخواهان را سرزنش می كردند كه احترام آن قانون را نگه نمی دارند. ‏ترقيخواهان نيز هرگز با آن قانون مخالفتی نداشته اند و حتی اگر در عمل به قانون ‏اساسی بی اعتنايی كرده اند دست كم به ظواهر آن پايبند مانده اند. در انقلاب ۱٣۵٧ ‏هر دو گروه كيفر پشت كردن به قانون اساسی مشروطيت را ديدند. ترقيخواهان كه ‏حكومت فردی را ميانبر مؤثر توسعه و آماده كردن كشور برای دمكراسی می دانستند ‏كوتاهيها و زياده رويهای مرگبار آن را به چشم ديدند و آزاديخواهان كه آرمان خود را ‏زير پای جمهوری اسلامی قربانی كرده بودند با ورشكستگی ايدئولوژيك و سياسی ‏روبرو شدند. هردو گرايش فكری آنچنان سالها غرق در كشاكش خود بودند كه نديدند ‏هيولاهايی از ژرفای لجنزارهای اجتماع بر می آيند و همه سنت آزاديخواهی و ‏ترقيخواهی و حتی ناسيوناليسم ايرانی را لگدكوب توحش و ارتجاع می كنند.‏

بازگشت به قانون اساسی مشروطيت برای ترقيخواهان ادامه راه گذشته بدور از ‏انحرافات آن است و برای آزاديخواهان تجديد وفاداری به آرمانهايی كه خود نيز اذعان ‏دارند نمی بايست در هيستری همگانی ١٣۵٧ فراموش می شد. اگر قانون اساسی ‏مشروطيت پايه توافق قرار گيرد آنگاه حتی كشمكشهای خارج از موضوع ٣۰ تير و ‏‏۲۸ مرداد را نيز می توان، نه به فراموشی ولی، به تاريخ سپرد و يك برنامه عمل، ‏نخست برای رهايی ايران از هرج و مرج و استبداد و خونريزی و سپس برای ‏بازسازی كشور ريخت. قانون اساسی مشروطيت البته سند كاملی نيست. تبعيض و ‏تجاوز به حقوق بنيادی افراد در متن آن جای دارد و تعيين حد و قوای حكومتی در ‏جاهايی از آن به ابهام برگذار شده است. اين كمبودها را می توان با تشكيل مجلس ‏مؤسسان، بنا بر خود قانون اساسی برطرف كرد؛ ولی بازگشت به قانون اساسی ‏مشروطيت برای رسيدن به توافق و آشتی آسانتر است تا از اول آغاز كردن.‏

پيش از همه بايد تكليف ملت ايران روشن گردد. اصطلاح مشهور مردم مسلمان شيعه ‏ايران كه با منظورهای عوامفريبانه از سوی كسان گوناگون بكار می رود در واقع ‏نفی ده پانزده درصد جمعيت كشور است كه يا مسلمان نيست و يا شيعه نيست. اين كه ‏مذهب اكثريت مردم كشوری جايی برای اقليت نگذارد و آنها را به شهروندان درجه ‏دوم تنزل دهد تفاوتی با نفی حقوق اقليت سياسی توسط اكثريت سياسی ندارد. اما در ‏يك دمكراسی به ويژه حقوق اقليت است كه بايد نگهداشته شود. مقصود از ملت ‏مسلمان شيعه ايران چيست؟ اگر مسلمانی و شيعيگری ملت می سازد پس شيعيان لبنان ‏و افغانستان و هند و پاكستان و عراق ملت ايران هستند و بقيه كشورهای مسلمان ‏جهان نيز. در عوض بسته به تعبير (مسلمان يا شيعه؟) ايرانيان غيرمسلمان يا غير ‏شيعی ايرانی نيستند. وقتی دين يا مذهب ملاك است، ديگر ملت ايران معنی ندارد و ‏همان امت اسلامی آخوندهای حاكم كفايت می كند، كه تازه خود آن نيز دچار تناقض ‏ميان مسلمان يا شيعه است. اگر هم ميان دو امت مسلمان جنگ در گرفت مشكلی ‏نيست. يكی حتماً اسلام و ديگری كفر است و مشكل تئوريك بدين ترتيب «گشوده» می ‏شود.‏

جای مذهب در جامعه و پژوهش درباره اصول و مبادی آن در ايران به اجمال و ابهام ‏برگذار شده است. در حوزه های علميه تنها به بخشی از اين پژوهشها می پردازند. ‏بخش بسيار بزرگتر بحث با مخالفت حكومتها يا بی ميلی روشنفكران به ورود در ‏مباحث جنجالی يا خطرناك روبرو بوده است. مذهب تنها يك سلسله فرمولها و اوراد ‏نيست و با اهميتی كه در زندگی مردم دارد روا نيست به آن مانند يك «تابو» بنگرند. ‏تصويری كه از مذهب ساخته اند يك سلسله تصويرهای ذهنی (ايماژ) و كليشه ها و ‏فرمولهاست که از نسلی به نسل ديگر انتقال می يابد. اما مذهب هم مانند هر جنبه ‏ديگر زندگی بايد درست شناخته و فهميده شود. بويژه كه از سال ۱٣۵٧ گروهی ‏مذهب را مانند شمشير بر فرق جامعه فرود آورده اند و آن را به جای همه ارزشها ‏گذاشته اند و از آن ديناميتی برای ويران كردن كشور ساخته اند. حكومت اسلامی ‏بسيار چيزها را بر مردم ايران تحميل كرده است، يكی از آنها برخورد جدی و ‏واقعگرايانه با مذهب است، بدور از سانسور حكومت يا تهديد متعصبان. آن حكومتها ‏كه چنان مانع هر پژوهش جدی مذهبی می شدند كجا هستند؟  اكنون كه می بينيم با ‏مذهب و به نام مذهب چها می توان كرد ديگر چاره ای نمانده است مگر روشن كردن ‏جای مذهب در جامعه و آن سهمی از نيروی انسانی و منابع مادی كشور كه بايد در آن ‏صرف شود.‏

اسلام به عنوان بخشی از مجموعه تلاشهای اجتماع اسلامی برای چيره شدن بر ‏واپسماندگی جايی دارد و خواهد داشت. جنبه اخلاقی اسلام در يك كشور اسلامی بی ‏ترديد عاملی سازنده است. ولی اسلام، چنانكه ثابت كرده است، نمی تواند نسخه كاملی ‏برای همه مسايل بدهد. در هيچ كشوری و هيچ دوره ای نتوانسته است. جهان پيش می ‏رود و مسايلی پيش می آورد كه در گذشته هيچ كس از آنها آگاه نبوده است و برايشان ‏هيچ راه حل آسانی نازل نشده است. در خود شيعيگری اجماع (به شرط آنكه منظور ‏از آن را اجماع فقيهان ندانند و اجماع به معنی همرايی مردم يا اكثريت آنان در نظر ‏گرفته شود) و عقل، منابع شريعت هستند – در كنار قرآن و سنت. بدين ترتيب راه بر ‏اصلاح و نوآوری و تطبيق دادن جامعه با شرايط روز گشوده است. همه مفهوم اجتهاد ‏همين است: قضاوت مستقل. برای قضاوت مستقل تنها دانستن فقه و اصول و فلسفه ‏افلاطون و منطق ارسطو كفايت نمی كند. علمای مذهبی با آموزشی كه می بينند از ‏شناختن دنيای امروز نيز بر نمی آيند چه رسد به برطرف ساختن مشكلات آن.‏

اسلام را با سياست و حكومت يكی گرفتن، جامعه و دين هر دو را به بن بست می ‏كشاند. زيرا مذهب با مقولات مطلق سروكار دارد و جامعه در تغيير و تحول هميشگی ‏خود به انعطاف نيازمند است. تحميل معيارهای مطلق و بی چون و چرا برای  اموری ‏كه پاسخهای  مقدس و  آسمانی  برنمی دارند و بايد با آزمون و خطا و از راه مصالحه ‏با آنها روبرو شد، آن معيارها را دير يا زود از اعتبار و جامعه را از كار خواهد ‏انداخت. شركت در انتخابات يا رأی دادن يا ندادن به يك كانديدای معين يا در پيش ‏گرفتن يا نگرفتن يك سياست اموری نيست كه در قالب حرام و حلال و گناه و ثواب و ‏جهنم و بهشت بگنجد. رهبر مذهبی كه بخواهد به زور كلام آسمانی مسايل روزانه ‏سياسی را بگشايد دير يا زود در خواهد يافت كه نه رهبر و نه سياسی است.‏

جاه طلبی سياسی رهبران مذهبی در تاريخ به واكنشهای سخت ضد مذهبی انجاميده ‏است. در غرب، كليسای مسيحی بهای سنگينی برای زياده رويهای پاپهايی پرداخت ‏كه مانند خمينی معتقد بودند دين از دولت جدا نيست و هر روز به بهانه ای انجيل را ‏اسباب دست خود می كردند. كليسا تنها از هنگامی كه مداخله در سياست را متوقف ‏كرده حيثيت خود را باز يافته است. در مكزيك كليسا هفت دهه پس از انقلاب هنوز ‏بهای سنگين آلودگی خود را به سياست می پردازد.‏

منظور از جای مذهب در سياست را بايد روشن كرد. اگر بحث بر سر استفاده سياسی ‏از احساسات مذهبی مردم است كه سياست پيشگان عوامفريب باز به وسوسه آن ‏خواهند افتاد و بايد رسوا شوند. اگر مقاومت توده های مسلمان در برابر پيشرفت است ‏كه سابقه داشته است و پيشرفت بيشتر و آگاه تر كردن توده ها از آن خواهد كاست. ‏اگر راه حلهای اسلامی تازه برای مسايل تازه در جهانی متفاوت است هنوز اصلاح ‏طلبان اسلامی از سيدجمال الدين (افغانی – اسدآبادی) گرفته كه آغازگر بود تا عبده و ‏رشيد رضای مصری و مولانا مودودی پاكستان و محمد ناتسير اندونزی و علال ‏الفاسی مراكشی و شريعتی و صاحب «ولايت فقيه» و مؤلف «اقتصاد توحيدي» چيز ‏اصيل و قانع كننده ای عرضه نکرده اند. در بيشتر موارد اگر انديشه ای اصيل بوده ‏‏(مانند بانك بی بهره) قانع كننده نبوده است و اگر قانع كننده بوده جز رونوشت ناقصی ‏از انديشه ها و كاركردهای ديگران نبوده است.‏

آنها هم كه به انديشه های ماركسيستی و كمونيستی جامه اسلامی می پوشانند بهتر ‏است در شمار چاره انديشان اسلامی آورده نشوند. خود ملايان نيز به درستی آنها را ‏از صف اسلامی خود می رانند. آنها به گفته يك نويسنده (۲) در شمار بهره برداران ‏از اسلامند، تازه ترين بهره برداران از آن.‏

درد كشورهای اسلامی واپسماندگی است. تفاوتشان در اين زمينه با كشورهای ‏واپسمانده ديگر آن است كه با يك مكتب فكری پشتيبانی شده از سوی يك ساختار ‏‏(استروكتور) مذهبی (علمای مذهبی) كه هنوز مدعی است برای همه مسايل و همه ‏زمانها و مكانها پاسخ دارد روبرو هستند؛ در حالی كه ساختارهای مذهبی ديگر در ‏برابر آزمايش زمان به درجات گوناگون از اين دعوی دست برداشته اند. تا وقتی هم ‏اصلاح طلبان بر بينوايی و واپسماندگی و بی فرهنگی جامعه های اسلامی چيره نشوند ‏و از آن فرو مانند تضاد برطرف نخواهد شد. اسلام به عنوان يك نيروی سياسی به ‏دست خمينی ضربتی سخت و شايد كاری در ايران خورده است. ولی نبايد ماجرا را ‏پايان يافته پنداشت. در هر بحران جدی توسعه، اسلام يك مدعی خواهد بود. بدی ‏حكومت باز بدان فرصت خواهد داد. بدترين رويداد آن است كه بدی حكومت با تشويق ‏عوامفريبی و آخوندبازی همراه گردد. و بدترين حكومتها در پنج سده گذشته بيشترين ‏گرايش را به عوامفريبی و آخوند پروری داشته اند.‏

آخوند پروری نشان داده است كه در كم خطرترين هيأت خود شمشير دودمی است. ‏حكومتی كه به عوامفريبی مذهبی و آخوند بازی دست می زند فرض اساسی مذهب ‏رزمجو را پذيرفته است كه دين از سياست جدا نيست. ممكن است چنين حكومتی ‏استدلال كند كه اين سياست است كه دين را می چرخاند ولی دست كم زمينه نظری آن ‏را فراهم كرده است كه زمانی دين سياست را بچرخاند. اگر بخواهيم در آينده ايران ‏برای جمهوری اسلامی جايی نماند بايد فرض اساسی يگانگی دين و سياست را در ‏نظريه و عمل بدور اندازيم، كاری كه يك كشور پيشرفته پس از كشور ديگر كرد، و ‏اگر نمی كرد پيشرفته نمی بود.‏

دگم مذهبی به عنوان پايه سياست، ورشكستگی خود را سرانجام در ايران نيز ثابت ‏كرد. اگر ايرانيان با تاريخ آشنا بودند شايد می شد از تكرار مصيبت كشيش «ساو ‏ونارولا»ی فلورانس و حكومت مذهبی او در فلورانس قرن چهاردهم در ايران سده ‏بيستم جلو گرفت. اكنون بايد از دگم ديگری ترسيد كه بسياری از ويژگيهای مذهب را ‏دارد. كمونيسم (٣) كه دگم مذهبی سده بيستم شده است، برای اداره جامعه هايی كه آن ‏را هدف خود قرار داده اند ناتوانيش را ثابت كرده است. اما بيم آن است كه ايرانيان ‏باز از مصيبتهای ديگران آنقدر پند نگيرند تا ديگران از مصيبتهايشان پند بگيرند. پس ‏از شكست يك جهان بينی توتاليتر نبايد گذاشت جهان بينی توتاليتر ديگری با موجوديت ‏ملی ايرانيان بازی كند. از را ه حل ساده اسلام و به اصطلاح بازگشت به ارزشهای ‏فرهنگی خودمان به راه حل ساده ديگر، كمونيسم، نبايد افتاد.‏

در ميان آرمانهايی كه جامعه های بشری برای رسيدن بدانها تلاش كرده اند – حكومت ‏الهی (و تعبير ايرانی آن، جامعه توحيدی) برابری و جامعه بی طبقه، و دمكراسی – ‏اين آخری نه تنها از آزمايشهای بيشتر و پيروزمندانه تری بدر آمده است، شرط ‏رسيدن به بسياری آرمانهای ديگر هم هست ــ اگر بتوان به چنان آرمانهايی رسيد. ‏دمكراسی به معنی محترم شمردن فرد بشری و قرار دادن او به عنوان آغازگاه عمل ‏سياسی، اين مزيت را دارد كه بازندگی دمساز است.  زيرا تا آنجا كه به انسان مربوط ‏می شود غرض از زندگی خود اوست. بی او زندگی نيست. از مفهوم فرد بشری به ‏اكثريت و به اجتماع به صورتی طبيعی و خود بخود می توان رسيد و ضرورتی به ‏تأكيد بر مفاهيم مجردتر و نامشخص تری مانند دولت يا خلق در برابر فرد (افراد) ‏انسانی نمی ماند. دمكراسی تحقق اراده آزادنه افراد بشری است برای بهروزی هريك ‏و مجموع آنان. ترديدی نيست كه در اين معنی، دمكراسی آرمانی بيش نيست كه هنوز ‏هيچ جامعه ای بدان نرسيده است. اما هيچ آرمان ديگری هم تحقق نيافته است و نتايج ‏اين يكی از آنهای ديگر رضايت بخش تر بوده است. در ميان آزمايشهايی كه با شكل ‏حكومت شده است هنوز حكومتی به خوبی دمكراسی غربی كار نكرده است.‏

رسيدن به دمكراسی از دو مرحله می گذرد. نخست رسيدن به توافق ملی كه همه افراد ‏جامعه حقوقی دارند و دوم برقراری حكومت قانون و برابری همه افراد و گروهها در ‏پيشگاه آن. وقتی كسانی به خود حق دهند كه به نام هرچه باشد – انسانيت، عدالت، ‏سوسياليسم، مذهب، حتی دمكراسی – حق گزينش را از ديگران بگيرند و  آنها را ‏سركوب  كنند و  به استناد اينكه هدف  وسيله  را توجيه می كند جامعه را به زور در ‏قالبی كه خود می خواهند بريزند دمكراسی معنی نخواهد داشت. رقابت در چهارچوب ‏قانون البته راه دشوارتر و بسيار درازتری برای رسيدن به قدرت سياسی است. ولی ‏اگر هدف رسيدن به دمكراسی و حكومت مردم بر خودشان باشد از راههای قهرآميز و ‏خشونت بار به چنين مقصدی نمی توان رسيد. دمكراسی جز با ممارست و تمرين ‏بدست نمی آيد. مگر آنكه هدف را چيز ديگری، مثلاً برابری، قرار دهند. اما تجربه ‏‏٧۰ ساله ماركسيسم – لنينيسم در عمل نشان داده است كه بی دمكراسی به عدالت و ‏برابری، به شكفتن استعدادهای انسانی، حتی به رونق و رفاه نمی توان رسيد.‏

اداره جامعه اگر صرفاً به منظور ابدی كردن فرمانروايی يك گروه سرامدان نباشد و ‏بخواهد بيشترين خوشبختی يا دست كم بيشترين امكانات را برای بيشترين مردم فراهم ‏كند با زور و سركوبی و فرمولهای انعطاف ناپذير ميسر نخواهد بود. دگماتيسم، چه ‏مذهبی چه سياسی، با دمكراسی سازگار نيست. با خود زندگی هم سازگار نيست. زيرا ‏زندگی دگرگونی و تحول و بهتر شدن است. در آن هيچ چيز ابدی يا كامل وجود ‏ندارد. شك سازنده ای كه همه چيز را بهتر می كند با زندگی سازگاری بيشتری ‏دارد.به نام هيچ پيامبری نمی توان افراد و جامعه ها را محكوم به زيستن در گذشته ‏كرد. بيش از همه به دليل آنكه اگر خود آن پيامبران در شرايط كنونی می زيستند ‏پيامی متفاوت می داشتند و از آموزه های خود تعبيراتی جز آن می كردند كه پيروان ‏بعدی شان به خود اجازه داده اند و می دهند.‏

اگر بنا بر تعبير است چرا تعبير آينده نگر نباشد و اسير گذشته بماند؟ دنيا از هزار و ‏چهارصدسال پيش بسيار تفاوت كرده است، چنانكه ملايان اهل دنيا و سياست پيشگان ‏حريص عمامه بسر با تلخی تمام در دولت مستعجل بی درخشش خود دريافته اند. از ‏صدوسی و چهل سال پيش هم بسيار متفاوت است، چنانكه يك تجربه ماركسيستی پس ‏از تجربه ديگر دريافته است.‏

آرمان ماركسيسم (اجتماع انسانهای برابر، آزاد از زنجيرهای نياز و آسوده از بند ‏حكومت) اگر آينده ای داشته باشد، چنانكه ماركس خود گفت، در پايان مراحل تكامل ‏سرمايه داری است؛ يعنی در شرايط توسعه كامل به زبان امروزي؛ در هنگامی كه ‏تكنولوژی مسايل توليد و توزيع را حل كرده باشد كه به هركس بتوان به اندازه نيازش ‏داد، و قدرت اداره و سازماندهی به كمال رسيده باشد، تا جايی كه نياز به دولت نماند ‏‏(يا به تعبير ماركس با محو طبقات نيازی به ابزار زور گفتن نماند). او البته درباره ‏چگونگی تكامل سرمايه داری پيش بينی های نادرستی كرد، ولی اين بحثی ديگر است ‏‏(٤).‏

اسكاروايلد با طنز خشك معمول خود می گفت عيب سوسياليسم آن است كه به ‏شامگاههای بی شمار نياز دارد. منظورش آن بود كه مردم فرصت و توانايی و ‏صلاحيت آن را داشته باشند كه پس از كار سخت روزانه مسايل را بر سر ميز بحث و ‏گفتگو برطرف كنند. او سوسياليسم را در مفهوم پيش از لنينيستی آن می فهميد، يعنی ‏امری كه در شرايط معينی از پيشرفت و تكامل اجتماعی و اقتصادی می تواند روی ‏دهد.‏

كمونيستهای شوروی كه سوسياليسم را به عنوان ماركسيسم – لنينيسم و همچون ‏ميانبری از شرايط واپسمانده پيش از سرمايه داری به كمونيسم عرضه داشتند آن را ‏از مفهوم واقعی اش تهی كردند. پس از جنگ، سوسياليسم نمونه شوروی چاره ‏دردهای اجتماعات جهان سومی معرفی و در كشورهای متفاوتی تجربه شده است. اما ‏مانند نمونه شوروی، سوسياليسم نامی بوده است كه به سرمايه داری دولتی، ديوانی ‏‏(بوروكراتيزه) كردن جامعه و ديكتاتوری يك گروه سرامدان داده اند. يك سرمايه ‏داری دولتی كه ناكارآمد تر و فاس دتر و سركوب كننده تر از سرمايه داری است. يك ‏ديوانسالاری توتاليتر كه همه شئون زندگی را در بر می گيرد و بنا به گفته مبالغه آميز ‏معروف، هرچه را ممنوع نيست اجباری می كند، و يك ديكتاتوری كه اگرچه به نام ‏پرولتارياست از هر حركت آزاد كارگران به هراس مرگ می افتد. يك استراتژی ‏توسعه كه در تعهد آن به توسعه همه جانبه جای ترديد نيست، ولی در هدر دادن منابع ‏و انسانها و فرصتها مرزی نمی شناسد (۵).‏

كمونيسم به يك تعبير، نوعی ديگر از فاشيسم در كشورهای جهان سوم شده است. ‏ماركسيست – لنينستها و چپگرايان افراطی، با همه مبانی انسانگرايانه خود و تفاوتهای ‏آشكار ايدئولوژيشان با فاشيستها، در كشورهای رو به توسعه جهان سومی بيشتر از ‏عهده ساختن يك جامعه فاشيستی بر می آيند تا يك جامعه سوسياليستی. سوسياليسم، ‏آنگونه كه آرزوی ماركس بود، نياز به سطح فرهنگی و مديريت بسيار بالاتری در ‏گستره جامعه دارد. از اينرو آرمان آن دمكراتيك است (نظريه زوال دولت). ولی آنچه ‏اين ماركسيست – لنينيستها در واپس ماندگی و اختلاف سطح شديد فرهنگی جامعه ‏های واپسمانده می توانند ارائه كنند ديكتاتوری يك حزب اقليت و يك گروه كوچك در ‏درون آن حزب است. آنها می خواهند جامعه را به زور و در زمان هرچه كوتاه تر در ‏مسيری كه خود می خواهند برانند. آنچه برايشان می ماند سرآمدگرايی (اليتيسم) و ‏زير تأثير عقب ماندگی جامعه قرار گرفتن و پذيرش ارزشهای پايين طبقه متوسط و ‏دست يازيدن به تاكتيكهای فاشيستی – از سركوب و فشار گرفته تا برانگيختن ‏احساسات عمومی برضد نژادها و ملتها و فرهنگهای ديگر – است. همه شعارهای ‏خلقی  آنها،  همه  طرحهايشان  برای  اداره  شورايی  موسسات،  در برابر  واقعيتهای  ‏ناآگاهی  و بی انضباطی عمومی و كاهش توليد و رواج بازار سياه و فساد بدل به ‏خشونت و سختگيری روزافزون می شود. آنها به ماركس نمی رسند و در نيمه راه به ‏استالين بسنده می كنند.‏

در ايران ماركسيست – لنينيستها مشكل ويژه خود را عرضه می دارند كه از همان ‏نوع افغانستان است. بيشتر روشنفكران ماركسيست به بن بست سياسی و فكری كه ‏حزب توده نماينده آن در ايران است وشوروی نماينده آن در جهان، آگاهند و ‏گرايشهای گوناگون تروتسكيست و مائوئيست و ماركسيست چپ و مستقل و ‏ماركسيست اسلامی كوششهايی برای شكستن اين بن بست است. ولی در شرايط ايران ‏و در همسايگی شوروی راه حل ماركسيست متفاوت امكان پيروزی ندارد و روی كار ‏آمدن ماركسيستها از هر مكتب فكری دير يا زود پای مدافع جهانی «سوسياليسم» را به ‏امور ايران باز خواهد كرد. اختلافهای درونی و دسته بنديها و آنچه خود ماركسيستها ‏‏«سكتاريسم» می نامند و بلای هميشگی آنهاست همواره بهانه ای بدست يك گروه می ‏دهد كه در برابر وسوسه ياری خواستن از اردوگاه «برادر بزرگ» تسليم شود. ‏همواره خطر جدی آن هست كه «انقلاب خلقي» با انقلاب «پرچمي» جانشين شود ‏‏(۸).‏

و حزب توده كه تاكتيك و استراتژی آن كودتاست فرصت را از دست نخواهد داد. اين ‏حزب كوچك مركب از تشكيلاتی (آپاراتچيك)های حرفه ای و پشتگرم به منابع مالی ‏خشك نشدنی در پی رخنه كردن و زير نفوذ آوردن گروهها و سازمانها و نهادهاست ‏كه در حكومت جمهوری اسلامی با كاميابی تمام عملی كرده است. تكرار تكنيك هايی ‏كه در ۱٩١٧ بلشويكها را (اقليتی در حدود ۲۵۰ هزار تن در كشوری كه ۵۰۰ برابر ‏آن جمعيت داشت) به قدرت رساند در برنامه حزب توده است. چپگرايان كنونی ايران ‏برای حزب توده يادآور منشويكها و سوسيال رولوسيونرهای انقلاب روسيه اند، با ‏همان سرنوشت. اين بار حزب كودتا امكانات قدرت جهانی همسايه را هم پشت سر ‏دارد.‏

ايران در رژيم اسلامی، ماركسيسم – لنينيسم را نيز به گونه ای تجربه كرده است؛ هم ‏جنبه توتاليتر آن را كه از هر استبدادی بدتر است، هم برنامه های اقتصادی و پاره ای ‏از برنامه های اجتماعيش را. مردم ايران جيره بندی و كمبودها و بازار سياه و ‏مصادره و تصميم گيری های خودكامه و بی اعتنايی مطلق به حقوق افراد و ‏سختگيری تا حد مرگ به مخالفان و حتی ناموافقان و ناكارايی در سطح كشور را در ‏اين رژيم به خوبی شناخته اند. ماركسيست – لنينيستها در اين زمينه ها چيز تازه ای ‏نخواهند داشت. ماركسيستهای مستقل كه فرمانبری از بيگانگان چشمانشان را كور ‏نكرده می توانند دور نمايی، هرچند پليد تر و منكسرتر، از «جامعه بی طبقه» را هم ‏اكنون در ايران ببينند. ممكن است بگويند آنها از ملايان بيشتر كارآمد و كمتر آلوده اند ‏‏– كاری كه چندان دشوار نيست – ولی تفاوت اساسی نخواهد كرد.‏

در لهستان و رومانی چهار دهه ماركسيسم – لنينيسم چه به مردم داده است و در ‏مجارستان و چكسلواكی بی تانكهای روسی در كجا می بود؟ كوبا حتی با روزی ده ‏ميليون دلار كمك شوروی چه اندازه می تواند بدتر از حالتی باشد كه بيش از دو دهه ‏پس از پيروزی سوسياليسم هنوز اقتصاد تك محصولی است و مردم گرسنه اند و وقتی ‏بوی امكان خروج از بهشت خود را می شنوند در شوق گريز از سر و دستار می ‏گذرند؟ الجزاير سوسياليست با همه درآمد نفت و گاز با بدترين دشواريهای كشاورزی ‏ناكارآمد و شهرهای متورم و بيكاری پردامنه – حتی با وجود صادر كردن صدها ‏هزار كارگر – و برنامه ريزی نارسا روبروست و هيچ دست كم از نمونه های ‏ناموفق تر توسعه در جهان سوم ندارد. از كامبوج و نيز ويتنام پيروزمند ذكری لازم ‏است كه اولی كارآمدترين برنامه استالينيستی انهدام ملی را اجرا كرد و بايد هر ‏هوادار گرايشهای دگماتيك را در ترديد و انديشه فرو برد، و دومی شش سال پس از ‏بيرون راندن امريكاييان درگير نبرد با سوسياليستهای پيرامون خويش است و اقتصاد ‏بخش شمالی را سامان نداده اقتصاد بخش جنوبی را هم ويران كرده است. صدها هزار ‏تن از مردمش هستی خود را به دولت می دهند تا اجازه يابند در درياها به كام مرگ ‏بيفتند و شايد هم به كرانه نجاتی، هرجا و در هر شرايط، برسند. و سوسياليسم ديوار ‏آلمان شرقی، و برمة بيست سال پوسيدگی و ركود سوسياليستی و تانزانيای قحطی زده ‏و به جان آمده از آزمايش تمركز جمعيت در واحدهای سوسياليستی غيرقابل زندگی، ‏هرچند زير رهبری يكی از درستكارترين رهبران جهان سوم (٦).‏

اداره متمركز جامعه، آنگونه كه ماركسيستها از هر رنگ و گرايش می خواهند، تنها ‏با فداكاری و سرسپردگی يك گروه مصمم نمی تواند عملی شود. اينها صفاتی ستودنی ‏هستند و برای هر رهبری سياسی ضرورت دارند. ولی در كشورهايی با سطح پايين ‏فرهنگی و كمبود استعدادهای مديريت و بدون سازمان و تجربه سياسی، تمركز زياد ‏صرفاً به ديكتاتوری و فساد و ناكارايی روزافزون می انجامد. اداره متمركز جامعه و ‏اقتصاد نياز به انضباط و آگاهی گسترده در سطح جامعه و درجات بسيار بالای ‏مديريت دارد (٧) كه می توان گفت اگر فراهم باشد اصلاً نياز به اداره متمركز نيست. ‏اگر كشوری به چنان سطح های بالای فرهنگی و سازمانی برسد آنقدر پيشرفته است ‏كه ديگر برنامه های سوسياليسم دگماتيك را تحمل نخواهد كرد.‏

ماركسيستهای جوان و  رمانتيكهای انقلابی شور و شوق  و   ايدئاليسم  خود  را بجای  همه ‏چيز می گذارند. خواندن چند جزوه تعليماتی و تبليغاتی و شنيدن نام چند انديشمند و ‏آشنايی كلی و سطحی با انديشه های آنان، و تنها آنان، و بستن ذهن خود بر هرچه جز ‏آن، برای اداره، و از آن سخت تر، دگرگون كردن جامعه به معنی بهتر كردن آن، ‏تهيه های ناچيزی است. پل پت و دار و دسته او شور انقلابی و عزم آهنين و ‏سرسپردگی مطلق را جانشين شعور و دانايی كردند و اگر سی چهل درصد مردم ‏كامبوج فدا شدند باكی به خود راه ندادند. مورد آنها نمونه برجسته ای از برتر شمردن ‏مفاهيم مجرد در برابر فرد انسانی است. در حالی كه هدف سياست، فرد انسانی و ‏بهبود و بهروزی و پيشرفت و تكامل اوست، انقلابيان در حرارت تند خود نخست ‏افراد اجتماع را قربانی می كنند و سپس اجتماع افراد را.‏

يك گرفتاری اين انقلابيون سردرگمی درباره هدف و وسيله است. درباره آنكه هدف ‏وسيله را توجيه می كند بسيار گفته اند. تنها در اين اواخر – از چهل پنجاه سالی پيش ‏‏– بوده است كه پاره ای ترديدها درباره دامنه تأثير وسيله ها بر هدف پيدا شده است. ‏تجربه نسلها و كشورهای گوناگون نشان داده است كه وسيله های نادرست بجای آنكه ‏با هدف درست توجيه شوند آن را منحرف و آلوده می كنند و به صورت سرپوشی ‏برای خود در می آورند، چندانكه اندك اندك ديگر آنچه می ماند وسيله های نادرست ‏است نه هدف درست. اما كمتر كسی به اين توجه كرده است كه اگر وسيله ها بايد با ‏هدف بخوانند هدف نيز بايد با وسيله ها متناسب باشد. با وسيله های محدود – هرچند ‏درست و ستودنی – نبايد هدفهای بزرگ و دست نيافتنی در نظر گرفت. هدف بزرگ ‏و مقدس داشتن و برای آن شعار دادن و آنگاه با وسيله های ناچيز به تحقق آن كوشيدن ‏زيانش كمتر نيست.‏

از اينجاست كه در شرايط بشری بايد ديد تدريجی و تحولی داشت. و از اينجاست كه ‏انقلابها بيشتر ناكام مانده اند و ستمگری و نارساييهای تازه را جانشين اوضاع و ‏احوال پيش از انقلاب كرده اند – و گاه همان ستمگری و نارساييها را به صورت ‏شديدتر. آنها كه انقلاب اسلامی ايران را فتنه می خوانند از دو جا اشتباه می كنند. نه ‏تنها از اين جهت كه اين انقلابی به معنی كلمه بوده است – يك دگرگونی كامل و ريشه ‏ای و خشونت بار سياسی و روی كار آوردن گروهها و لايه های اجتماعی تازه، بلكه ‏از اين جهت نيز كه انقلاب هميشه كلمه مقدسی نيست كه بخواهند از انقلاب اسلامی ‏دريغ دارند. انقلاب خشونت بار و راديكال سياسی همين است: يك انفجار نوميدانه و ‏ويرانگر؛ دست بالا بخشيدن به بدترين عواطف انسانی و كورترين و واپسمانده ترين ‏عناصر جامعه؛ بی اثر ماندن نيروهای خردمندی و سازندگی. انقلابهای موفق و ‏سازنده استثنا بوده اند و تعريف خشونت بار و راديكال درباره بيشتر آنها صدق نمی ‏كند.‏

كسانی كه برگرد انقلاب هاله تقدس می گذارند و پيوسته از نيروهای انقلابی سخن می ‏گويند از توانايی خود در اصلاح و تغيير جامعه نااميدند. شايد هم باز برای ايران ‏خواب انقلاب يا انقلابهای تازه ای را می بينند. اما پيشرفت واقعی تنها با تغيير دادن ‏آدمها ممكن است كه نمی تواند ناگهانی باشد. عمل سياسی پيگير و منظم از سوی ‏اكثريت بزرگ افراد جامعه سهم بزرگتری در اصلاح آن خواهد داشت تا يك ‏‏«هيستري» موقتی – حتی اگر چند سال هم در صورتهای گوناگون و پيوسته زشت تر ‏خود بپايد – كه همه چيز را ويران و از هم گسسته برجای می گذارد و دهه ها و نسلها ‏سيرتكاملی يك كشور را به وقفه می اندازد.‏

انقلاب خشونت بار و راديكال به معنی تنگ تر كلمه، يك راه حل شتابزده و از سر بی ‏حوصله گی است. تكبر و گستاخی يك اقليت است كه می خواهد سياستهای خود را بر ‏همگان تحميل كند. آن اكثريتی كه به انقلاب خشونت بار راديكال می پيوندند تقريباً ‏همواره در تاريخ سرگشته و پشيمان شده اند و كيفر فرصت طلبی و سهل انگاری خود ‏را به سختی داده اند. كشورهای پيشرفته جهان در هر نسل يا هر قرن يك انقلاب نمی ‏كنند. آنها گام به گام پيش می روند. مردم خود را می سازند و كيفيت زندگی و قدرت ‏مادی خود را بالا می برند. برای آنها انقلاب امر مقدسی نيست. بلايی است، مانند ‏جنگ، كه می كوشند خود را از آن بدور دارند.‏

يك لعنت انقلاب اسلامی بر جامعه ايرانی در اين است كه پس از تجربه اين انقلاب بيم ‏آن می رود كه بيشتر مردم ايران از هر عمل سياسی دلزده و خسته شده باشند و ‏اقليتی، بيشتر در ميان جوانها، بسوی فعاليت انقلابی و تغيير خشونت بار ريشه ای ‏جامعه (بی شناخت جامعه و دانستن پيامدهای آن تغيير) رانده شده باشند. اين هر دو ‏گرايش فال نيكی برای آينده ايران نيست. آزاديخواهان و ملی گرايان آسوده ای هم كه ‏به رعايت حال اين اقليت، كلمه انقلاب و نيروهای انقلابی را از قلم و زبان خود نمی ‏اندازند – هرچند خود انقلابيان بسيار غيرمحتملی هستند – تنها نشانه های ره ‏گمکردگی را از خود ظاهر می سازند. آن اكثريتی كه از سياست بهم برآمده است و ‏ديگر بهر كه راضی است و تنها رهاننده ای از چنگال جمهوری اسلامی می جويد – ‏هركس كه می خواهد باشد – و روز بروز بيشتر در ژرفای بی اثری و دنيای خيالی ‏قدرتهای بزرگ و مشيت هايشان فرو می رود، زمينه را برای فساد و استبداد، در ‏هيأتی تازه تر، آماده می كند؛ و با بيحركتی خود عمر رژيم كنونی را درازتر می ‏سازد.‏

بهمين اندازه زيانبخش، بالا گرفتن گرايشهای خشونت بار در ميان جوانانی است كه ‏در فضای نيهيليستی كنونی ايران رشد می كنند. پايين بودن پايه فرهنگی آنان، اكثريت ‏بسار بزرگ نسل جوان ايرانی، به آنان نيروی ويرانگر شگرفی می بخشد. محدوديت ‏ديد آنان ترسناك است. جهان بينی آنان در فرمولهای چند خلاصه می شود. در دريايی ‏از خشم و كين شناورند كه نمی گذارد چيز ديگری از دنيای پيرامون خود بگيرند. ‏چشمان و گوشهای خود را بر تأثيرات بيرونی می بندند مبادا عزم انقلابی شان كاستی ‏گيرد. هرچه جز خودشان برايشان دشمن است كه بايد در مراحل گوناگون از ميان ‏برداشت. با انديشه مصالحه و توافق و همكاری و مدارا بيگانه اند. در پاكی و ‏سرسپردگی خود به چنان حق بجانبی رسيده اند كه، جز به دلايل تاكتيكی، ديگر حقی ‏برای كسی نمی شناسند. با آنكه همه چيز را با معيارهای انقلابی خود می سنجند و ‏اينكه چه اندازه به قدرت رسيدنشان را آسان يا دشوار كرده است و می كند، كمتر در ‏انديشه آماده كردن خود برای اعمال قدرت به صورت سازنده هستند. اين جوانان از ‏گذشته كشور خود بيخبرند و تصوری از آنجا كه پدربزرگها و پدرانشان ناگزير بودند ‏آغاز كنند ندارند. آن درجه از پيشرفت را كه ايران تا ١٣۵٧ به آن رسيد يا به حساب ‏نمی آورند يا امری خود بخود و مسلم می گيرند و وارد چند و چون و مسايل آن نمی ‏شوند. چشم انداز تاريخی شان تنگ است.‏

هنگامی كه سخن از ضرورت حياتی يك توافق گسترده و حداكثر درباره آينده ايران ‏می رود هدف منحصر به براندازی مذهبيان رزمجو نيست كه هرچند اسباب سركوبی ‏و فشار را در دست دارند پشتيبانی تقريباً همه ايرانيان را، جز چند صدهزار تنی از ‏كف داده اند. روزهای آنها شمرده است. رژيم آخوندی تنها يك سخن برای گفتن دارد: ‏كشتار. زمانی تاليران به ناپلئون گفته بود كه با سرنيزه همه كار می توان كرد، ولی ‏روی آن نمی توان نشست. ملايان اكنون، در سترونی فكری خود، روی سر نيزه ‏نشسته اند. تاكی باشد كه نوك سرنيزه از عمامه ها بيرون بزند.‏

سرنگونی استبداد و ترور آخوندی تنها مرحله نخستين است. بايد بويژه برای پس از ‏آن آماده بود. اين دوران كابوس كه همه آرزو دارند بتوانند فراموشش كنند گرايشهای ‏مستبدانه و افراطی، بذر نيهيليسم، را در كشور پاشيده است. ايرانی كه هيچگاه همسايه ‏خوبی برای ايرانی نبود اكنون گرگ ايرانی شده است. از هر سو گفتگو از مرگ و ‏كشتار و نابودی می رود. حتی همكاريها و ائتلافها به صراحت برای آن است كه پس ‏از رسيدن به مقصد «مشترك» كار همكار و موتلف يكسره شود. افراد بيشمار آماده اند ‏برای آرمان خود – كه كمترين ترديد در حقانيت آن ندارند – خون هزاران و ‏صدهزاران را بريزند – و در راه منافع خود خونهای بيشتری را. ملت ايران برای ‏آنها خميری است كه بايد بريد و فشرد و برآتش نهاد تا شكل دلخواهشان را بگيرد. در ‏صد سال گذشته هيچگاه توده ايرانی را اينهمه بی قدر و مصرف كردنی نينگاشته ‏بودند. صرف همداستانی در دشمنی با خمينی بس نيست كه چنين فضای فكری ‏خطرناكی را دگرگون سازد.

 ‏ اصول فكری يك جامعه نوين


‌‌جريان اصلی ايدئولوژيك در جامعه ايرانی، تا پيش از غلبه گرايشهای نيهيليستی ‏راست و چپ در سه ساله گذشته، آميزه ای از آزاديخواهی، ناسيوناليسم، ترقيخواهی و ‏عدالت اجتماعی بوده است. از اين اصول فكری می توان انديشه های اصلی را درباره ‏شكل حكومت و اجتماعی كه بايد در راهش پيكار كرد گرفت.‏

آزاديخواهی به معنی سپردن كار مردم به دست مردم و مسئول بودن حكومت در ‏برابر مردم است. يك نظام حكومتی كه در آن رأی اكثريت حكومت كند و حقوق اقليت ‏تضمين شود و تعادل ميان نيروهای سياسی محفوظ بماند و همه افراد در برابر قانون ‏برابر باشند و انتقال قدرت سياسی تنها با رأی مردم امكان يابد و هيچ نهاد يا فرد يا ‏گروه يا سازمانی نتواند قدرتی بيش از آنچه در قانون بدان داده شده اعمال كند. ‏آزاديخواهی برطرف كردن هرگونه تبعيض طبقاتی و جنسی و نژادی و عقيدتی و ‏جلوگيری از تجاوز از هر ناحيه و زير هر عنوان است.‏

ناسيوناليسم تجلی اراده ملت است به حفظ حقوق و هويت خود و پايداری در برابر ‏دست اندازيهای ديگران و دفاع از مصالح ملی. ناسيوناليسم اصل راهنمای سياستهای ‏خارجی و روابط بازرگانی با كشورهای ديگر و سياستهای فرهنگی است.‏

ترقيخواهی به معنی يك تعهد ملی و همه جانبه به امر توسعه اقتصادی و سياسی و ‏اجتماعی و فرهنگی است. تأمين آن درجه از رفاه و بهروزی برای مردم كه در ‏توانايی اقتصاد است و افزايش مداوم ظرفيت اقتصاد برای بهروزی بيشتر مردم و ‏بهبود كيفيت نيروی انسانی و تكميل تأسيسات زيرساختی جامعه. ترقيخواهی، آرزو و ‏تلاش يك ملت برای غلبه بر بينوايی و واپسماندگی و رسيدن به جهان امروزی است و ‏ساختن يك جامعه آباد نيرومند با انسانهای مرفه.‏

عدالت اجتماعی به مجموعه سياستهايی گفته می شود كه هدف آن دادن فرصت برابر ‏به افراد و تعديل نابرابريهای اجتماعی و حمايت از محرومان و تأمين آينده افراد است. ‏

پيش از همه بايد موضوع شكل حكومت روشن گردد. اگر قرار است قانون اساسی ‏مشروطيت آغازگاه توافقها باشد شكل حكومتی مشروطه سلطنتی يك پايه اصلی آن ‏قانون اساسی است. اما پايبندی به قانون اساسی مشروطيت تنها يك استدلال برای ‏مشروطه سلطنتی بشمار می رود. از آن گذشته مسأله شرايط و مقتضيات كشوری ‏مانند ايران است كه يك حكومت پادشاهی مشروطه را مناسب ترين جلوه می دهد. در ‏سرزمينی از اقوام گوناگون با تفاوتهای آشكار در زبان و مذهب و – برای چند ‏درصدی از جمعيت – نژاد، سلطنت همواره يك عامل متحدكننده بوده است. پادشاه به ‏عنوان مظهر اقوام ايرانی عمل می كند و اين نقشی است كه هيچ نهاد ديگری، از ‏جمله يك رئيس جمهوری انتخابی، نمی تواند داشته باشد. اگر در استان يا استانهايی يك ‏رئيس جمهوری رأی اكثريت نياورده باشد نمی توان او را عامل متحدكننده شمرد. چه ‏بسا در آن استان يا استانها او را رئيس جمهوری واقعی ندانند. انتخابات رئيس ‏جمهوری هرچند سال كشور را به مرز بحران خواهد برد. زيرا ايران سازمان سياسی ‏دمكراسی های باختری را ندارد. بر سر رياست جمهوری رقابتها به آسانی از حدود ‏مجاز درخواهد گذشت هيچ كس خود را كمتر از ديگری شايسته آن سمت نخواهد ‏دانست.‏

تازه اينهمه در صورتی است كه رئيس جمهوری به سرعت زمينه را برای رياست ‏مادام العمر آماده نسازد، يا هرچند گاه يك كودتا به عمر رئيس جمهوری «مادام ‏العمر» پايان ندهد و رژيم جمهوری جز پوششی برای مداخله نهادی ارتش در سياست ‏نباشد.‏

كسانی ممكن است علاقه شخصی به رژيم جمهوری در ايران داشته باشند، يا از اينكه ‏در ١٣۵٧ با سلطنت مخالفت ورزيده اند به چنان موقعيتی افتاده باشند كه بهر بها ‏بكوشند جلوی بازگشت پادشاهی مشروطه را بگيرند. آنها مانند همه كسانی كه ‏سرنوشت كشور را در چهارچوب ملاحظات تنگ شخصی خود می نگرند برد ‏محدودی دارند و وقت زيادی نبايد صرفشان كرد. برای اكثريت ايرانيان بايد ‏ملاحظات گسترده تر و عمومی تری مطرح باشد. سرنوشت رژيمهای جمهوری در ‏كشورهای جهان سوم، در كشورهايی همه كم و بيش همانند ايران، كه از نظر رشد ‏فرهنگی در حدود اروپای باختری در سده های هفدهم و هژدهم هستند و از نظر ‏سازمان و پختگی سياسی در اوايل سده نوزدهم بسر می برند، در برابر چشمان ‏ماست.‏

ثابت ترين رژيمهای جمهوری در اينگونه كشورها عموماً مادام العمر و ديكتاتوری ‏هستند. در مكزيك نمونه ديگری موفق بوده است. يك رئيس جمهوری كه تنها برای يك ‏دوره شش ساله برگزيده می شود. ولی در آن كشور يك حزب چندين دهه است قدرت ‏را سراسر بدست دارد و هر رئيس جمهوری جانشين خود را بر می گزيند و عموماً ‏رسم بر آن است كه در آن شش سال قدرت، چيزی را از اغتنام فرصت فرو گذار نمی ‏كند.‏

اگر كسی همه آرزويش اين نباشد كه رئيس جمهوری ايران بشود، بويژه پس از ‏آزمايشی كه با نخستين رئيس جمهوری داده شد – كسی كه تنها می خواست، بهر بها و ‏با هر نتيجه، به آرزوی هميشگی اش برسد – ناچار درباره مناسب بودن اين شكل ‏حكومت ترديدهای جدی خواهد داشت. رئيس جمهوری كه همه عمر قدرت ديكتاتوری ‏داشته باشد رئيس جمهوری نيست. آن كس نيز كه هر روز روی صندلی ناپايدارش از ‏بيم بركناری بر خود بلرزد رئيس جمهوری نيست.‏

ممكن است كسانی نمونه هند را پيشنهاد كنند – يك دمكراسی با رئيس جمهوری ‏تشريفاتی. ولی هند از استثناهای جهان سوم است. با يك سنت دمكراتيك و نهادهای ‏نيرومند كه در كمتر جای ديگر مانندی دارد. و تازه هند را بايد در پرتو واقعيات ‏حكومت خانوادگی كنونی نگريست، با گرايشهای سلسله ای آن. يك حكومت اقتدارگرا ‏‏(اتوريتارين) كه برای هميشگی كردن خود از همه شيوه ها بهره می گيرد، در حدود ‏قانون عمل می كند و از قانون هم فراتر می رود، و اگر «وضع فوق العاده» شكست ‏خورد «اختيارات ويژه» می گيرد و اگر دادگستری مستقل مانع شد از استقلال آن می ‏كاهد و همه قدرت حكومتی و منابع مالی را بی پروا برای بردن انتخابات بسيج می ‏كند. هند يك آميخته ديكتاتوری – دمكراسی و جمهوری – پادشاهی موروثی شده است. ‏نمونه ای است كه قابل تقليد نيست و اگر اصراری براين باشد، می توان نمونه های ‏تقليد ناپذير بسيار بهتری را برگزيد.‏

در برابر، پادشاهی مشروطه از خود در شرايط گوناگون نيروی زندگی و سودمندی ‏استثنائی نشان داده است. نه تنها پاره ای از پيشرفته ترين كشورهای جهان از ژاپن و ‏اروپای شمالی و باختری اين شكل حكومت را برای خود مناسب تر يافته اند، در ‏كشورهايی مانند بلژيك يا اسپانيا يا تايلند سلطنت مهمترين عامل ثبات سياسی و ‏يگانگی ملی است.‏

در بلژيك كه ميان فلامانها و والوانها، با احزاب فراوان هريك از دو قوم، دو پاره شده ‏است پادشاه را «تنها بلژيكي» می نامند. اوست كه نمی گذارد همه رشته ها ميان دو ‏قوم پاره شوند و نفوذ مؤثری است برای آنكه احزاب متعدد از ميان اختلافات سياسی ‏و قومی خود به درجه ای از توافق برای اداره كشور برسند. در اسپانيا، چنانكه پياپی ‏نشان داده شده، پادشاه بزرگترين مدافع دمكراسی و ضامن نگهداری يكپارچگی كشور ‏در برابر نيروهای گريز از مركز است. در كاميابی يكی از موفق ترين آزمايشهای ‏انتقال از ديكتاتوری به دمكراسی، كه پس از فرانكو در اسپانيا روی داد، پادشاهی ‏مشروطه سهم حياتی داشته است. در تايلند كه پادشاه كمترين نقش سياسی را دارد و ‏مقامی صرفاً تشريفاتی است پنجاه سال است كه دوام پادشاهی در ميان كودتاهای پياپی ‏و اقوام گوناگون – و عموماً ناراضی و بی آرام – كشور را نگهداشته است. احترام ‏مقام او در همه واژگونيهای حكومت از خونريزی جلوگيری كرده است و  به تازگی ‏حكومتی را  كه از سوی  فرماندهان ارتشی آزمند تهديد می شد با استفاده از حيثيت خود ‏رهانيده است.‏

ادامه نظام پادشاهی مشروطه كه به صورت طبيعی است، قرار داشتن آن بر فراز ‏كشاكشهای سياسی روزانه، وابسته نبودن آن به يك يا چند نيروی معين و ارتباطش با ‏همه كشور، نداشتن قدرت اجرائی كه آن را از آلايشهای مسئوليت پاك می دارد، به ‏پادشاهی نيرويی بخشيده است كه بيشتر به اصطلاح جمهوريها از آن بی بهره اند. ‏پادشاهی در اين مفهوم از جمهوری، چنانكه در تقريباً همه كشورهای جهان سوم ‏شناخته شده است، هم پايدارتر، هم دمكراتيك تر، هم به صرفه تر است و هم به كشور ‏بيشتر خدمت می كند.‏

سلطنت مطلقه و استبدادی البته از اين مقوله بيرون است و زيانهای جمهوری ‏استبدادی را دارد. در قانون اساسی مشروطيت ايران پادشاه از اختيارات و مسئوليت ‏مبراست و پادشاهی بايد در ايران آينده دقيقاً براين خطوط باشد. حاكميت و حكومت در ‏دست مردم است و توسط مجلس شورا و سنا و دولت مسئول آن اعمال می شود. اگر ‏ابهامهايی قانونی در اين زمينه ها باشد بايد برطرف گردد. همچنانكه پيش بينی های ‏قانونی لازم بايد برای تضمين استقلال قوه قضائی بشود. به دادگستری بايد نقش ناظر ‏بر همه امور كشور ومدافع حقوق افراد و سازمانها را داد. دادگستری وظايفی بسيار ‏گسترده تر از آن دارد كه ما تاكنون در ايران با آن آشنا بوده ايم. دادگستری نگهبان ‏حقوق فرد در برابر نهادها و نهادها در برابر فرد است و از نظر سازمان و گزينش ‏قضات و حقوق و حدود عمل آنها بايد متناسب وظايف گسترش يافته خود گردد. ‏تبعيض ميان افراد كشور و تجاوز به حقوق آنها زير هر عنوان و از سوی هر مقام و ‏قانونی بايد منع قانون اساسی پيدا كند. اينها همه جنبه هايی از قانون اساسی است كه ‏نياز به روشنگری و اصلاح دارد و به موجب خود آن قانون امكان خواهد داشت.‏

به هدف نهائی يك جامعه آزاد با افرادی در حقوق برابر و مصون از تجاوز و ‏تبعيض، اجزای يك ملت به معنی واقعی، و يك حكومت دمكراتيك در ايران با نظام ‏پادشاهی مشروطه زودتر می توان رسيد تا با جمهوريتی كه مشروعيت آن پيوسته ‏مورد سؤال و ادامه آن پيوسته در معرض تهديد است. يك نظام پادشاهی را بيشتر می ‏توان از زياده روی بر حذر داشت، زيرا پادشاهی متعهد ادامه خويش است و بايد ‏مصالح نسلهای آينده خود را نيز پيوسته در نظر داشته باشد و با يك فرد آغاز و پايان ‏نمی گيرد. درسهای گذشته نيز با ماست و نبايد گذاشت زير پرده تملق و پرستش ‏شخصيت يا مصلحت انديشی های كاذب فراموش شود.‏

برای آنكه پادشاهی، مشروطه بماند و دمكراسی در جامعه ای كه هنوز سنتها و طرز ‏تفكر دمكراتيك در آن ريشه دارد پابرجا شود نهادهای دمكراتيك بايد تقويت و پاسداری ‏شوند. از مهمترين آنها احزاب و اتحاديه های كار و رسانه های همگانی هستند. ‏احزاب با هرگونه پايه های فكری و برنامه های سياسی و اقتصادی بايد حق فعاليت ‏آزاد داشته باشند، مگر آنكه در دادگاه وابستگی آنان به كشورهای بيگانه ثابت گردد. ‏

هيچ باكی نبايد از اختلاف نظر و سليقه، حتی اختلافهای اساسی، داشت. تنها شرطی ‏كه بايد با سختگيری رعايت شود آن است كه احزاب، و نيز گروهها و اتحاديه ها، ‏مستقل از قدرتهای بيگانه، دمكراتيك و غيرمسلح باشند. يك دمكراسی می تواند عقايد ‏مخالف را تحمل كند ولی حق ندارد اجازه دهد كه از مدارای آن برضد جامعه و ‏دمكراسی بهره برداری شود. انجمنهايی كه در درون خود به شيوه دمكراتيك عمل نمی ‏كنند، يا برضد نظام دمكراتيك اسلحه در دست می گيرند يا عامل سياستهای بيگانه اند ‏به هيچ روی قابل تحمل نخواهند بود. دادگستری به اتكای قانون اساسی مرجع ‏رسيدگی به هر شكايتی درباره سوء جريانات و شيوه های غيردمكراتيك در انجمنها – ‏احزاب و گروهها و اتحاديه های كار – است و از منافع جامعه دفاع خواهد كرد.‏

به زبان ديگر اين شيوه عمل انجمنهاست كه بايد بر طبق موازين دمكراتيك زير ‏نظارت قرار گيرد. درباره اصول فكر و عقايد هيچ انجمنی – تا آنجا كه وابسته به ‏قدرتهای بيگانه و مسلح و غيردمكراتيك نباشد – كسی حق مداخله نخواهد داشت. هر ‏انجمنی می تواند با هر عقيده ای در چهارچوبهای دمكراتيك فعاليت داشته باشد. اگر ‏فردی يا مقامی با تشكيل انجمنی موافق نباشد و آن را برضد منافع جامعه بداند می ‏تواند به دادگاه برود.‏

اتحاديه های كار (كارگران، كارمندان، پيشه وران، صاحبان مشاغل…) بايد آزاد، ‏غيرانحصاری، غيراجباری و دمكراتيك باشند. دادگستری بايد جلوی هر تجاوزی را ‏به حقوق اتحاديه ها و اعضای آنان، همچنانكه هر سوء استفاده و زياده روی را از ‏سوی اتحاديه های كار بگيرد. منابع مالی و شيوه های عضوگيری اتحاديه ها، مانند ‏همه انجمنهای ديگر، بايد زير نظارت قانونی باشد. نبايد اجازه داد آزمايش اتحاديه ‏های كارگری انگلستان در ايران تكرار شود. تسلط يك گروه حرفه ای بر اتحاديه هايی ‏كه پيوسته از شيوه های دمكراتيك دورتر می افتند (به حدی كه اگر كارگری نخواهد ‏در اتحاديه ای عضو شود كار خود را از دست می دهد) و تمركز قدرت مالی در ‏دست كسانی كه عموماً مشاغل خود را دهها سال نگه می دارند و موقعيت خود را از ‏راههای غيردمكراتيك بدست آورده اند و در راههای غيردمكراتيك بكار می برند، ‏صنعت و جامعه انگلستان را به بن بستی انداخته است كه در آينده قابل پيش بينی ‏گشايشی در آن به نظر نمی رسد.‏

در كشوری مانند ايران بويژه رعايت شيوه های دمكراتيك بايد همواره با ملاحظات ‏امنيت ملی همراه باشد. دمكراسی را نبايد بهانه و وسيله ای برای اعمال نفوذ بيگانگان ‏و رخنه عوامل بيگانه و دشمنان استقلال و تماميت ارضی ايران قرار داد. آزادی نبايد ‏به زيان ناسيوناليسم تمام شود.‏

اعمال چنين سياسی در زمينه فعاليتهای سياسی و رسانه های همگانی البته بسيار دقيق ‏و حساس است. هرگونه زياده ر وی در مراعات آزادی دست خرابكاران را خواهد ‏گشود و هر زياده روی در جلوگيری از خرابكاری و رخنه گری خطر خفگی و ‏يكنواختی انديشه را پيش خواهد آورد. رسانه های همگانی (مطبوعات، انتشارات، ‏سينما) بايد آزاد باشند ولی اين آزادی به معنی آزادی عمل هركس قلمی يا دوربينی ‏بدست گرفت نيست. آزادی رسانه ها را بايد هم در برابر دست اندازيهای دولت و هم ‏بی مسئوليتی و ملاحظات شخصی و فردی دست دركاران رسانه ها حفظ كرد. يك ‏خطر بزرگ كه آزادی رسانه ها را تهديد می كند از خود آنها بر می خيزد. اگر دست ‏دركاران رسانه ها آزادی را چنان تعبير كنند كه رسانه ها در خدمت آنها و منافع ‏آنهاست دير يا زود نشانی از آزادی نخواهد ماند. از هيچ حكومتی نمی توان انتظار ‏داشت كه اگر قرار بر سوءاستفاده از رسانه هاست اجازه دهد كه ديگران، نه خودش، ‏سوءاستفاده كنند. وقتی رسانه ها در خدمت منافع و گروههای فشار قرار گيرند يا به ‏عوامفريبی پردازند آنگاه احترامی برايشان نخواهد ماند و هركه زورش بيشتر است ‏بر آنها چيره خواهد شد ودر كشوری مانند ايران مسلماً اين حكومت است كه زورش ‏خواهد چربيد.‏

شايد تنها مانعی كه بتواند در شرايط ايران جلوی دست اندازی حكومت را بر رسانه ‏ها بگيرد همان مفهوم نه چندان مشخص حيثيت و احترام رسانه هاست؛ چه خود ‏رسانه ها به عنوان نهادهايی با معيارهای بالای حرفه ای و چه دست دركارانشان به ‏عنوان انسانهايی با سطح اخلاقی و حرفه ای قابل ملاحظه. حيثيت و احترام را با ‏ميزان فروش نبايد اشتباه كرد. ممكن است رسانه ها از نظر بازرگانی بسيار سودآور ‏باشند. ولی حيثيت و احترامی كه می تواند آزادی رسانه ها را حفظ كند چيز ديگری ‏است. مردم در تحليل آخر به رسانه هايی كه سطح انتلكتوئل و اخلاقی بالاتری دارند و ‏اصول خود را نگه می دارند و در اوضاع و احوال متغير مانند برگ روی آب به اين ‏سو و آن سو نمی چرخند بيشتر احترام می گذارند تا آنها كه در هر موقعيت می كوشند ‏به هر بها خوشايند گروهها و افراد بيشتری باشند. دليلش آن است كه مردم برای ‏رسانه ها و رهبران خود معيارهای اخلاقی و انتلكتوئل بالاتر و سختگيرانه تری بكار ‏می برند تا برای خودشان و از آنها انتظار دورانديشی و پايداری بيشتری دارند تا از ‏خودشان. رسانه هايی كه همواره دنبال موج غالب حركت می كنند و مواضع خود را ‏به اقتضای زمان پيوسته تغيير می دهند در چشم مردم و حكومتها از حيثيت كمتری ‏برخوردارند تا آنها كه به ملاحظات بالاتری وفادار می مانند. در سياست محبوبيت يا ‏اقبال عمومی را با احترام و اعتماد نبايد لزوماً يكی شمرد.‏

مسئله عمده آن است كه رسانه ها از خود تصوير ذهنی شيئی قابل خريد و قابل اعمال ‏نفوذ نسازند و دست دركارانشان چنان شناخته نشوند كه تنها دنبال سودجويی هستند. ‏از آزادی رسانه ها تنها با قانونها و نهادها، هرچه هم تند و سخت، تا خودشان بدين ‏گونه كمك نكنند، نمی توان دفاع كرد. آنها كه به رسانه ها صرفاً به عنوان يك رشته ‏ديگر كسب و كار می نگرند بهتر است وارد آن نشوند. رسانه ها جنبه های بسيار ‏نيرومند اجتماعی – سياسی نيز دارند كه آنها را در مقوله ای ميان نهادهای اقتصادی ‏‏– مالی و سياسی – اجتماعی قرار می دهد، با وظايف و الزامهايی كه هيچ جنبه كسب ‏و كار ندارند.‏

قوانين مشخص درباره مسئوليت مدنی رسانه ها و جبران زيانهای افراد و نهادها در ‏برابر رسانه ها همان اندازه برای آزادی رسانه ها حياتی خواهد بود كه جلوگيری ‏قانونی از مداخلات سازمانهای دولتی در كار آنها. از آنجا كه از سانسور گريزی ‏نيست – زيرا هر اجتماع در هر زمان معيارهای رفتاری معينی دارد كه تنها به تدريج ‏و آهستگی تحول می يابد – يك هيأت انتخابی از قوای حكومتی و نهادهای اجتماعی ‏می تواند تشكيل يابد كه اعضای آن هرچند سال تغيير يابند و رسانه ها را از نظر ‏اخلاقی كنترل كنند و جلوگيری از انتشار مطالبی را كه با معيارهای رفتاری اكثريت ‏بزرگ جامعه تضاد آشكار دارد از دادگاه بخواهند. اما سانسور سياسی جايز نيست و ‏مطالبی كه جنبه اهانت به مقامات كشور داشته باشد مانند هر جرم ديگری از اين گونه ‏قابل تعقيب در دادگاه خواهد بود.‏

مالكيت راديو – تلويزيون بهتر است از آن دولت باشد. زيرا فراوانی ايستگاهها و ‏تنوع و گزينش در برنامه ها ممكن است به اشباع برسد. افراد و خانواده ها را نمی ‏توان بی دريغ در معرض نفوذ رسانه های الكترونيك قرار داد. اوقات فراغت مردم ‏نبايد همه در برابر تلويزيون سپری شود و تماشای برنامه های تلويزيونی نبايد ‏جانشين تماسهای اجتماعی گردد. از اين گذشته مالكيت دولتی راديو – تلويزيون اجازه ‏خواهد داد بر جنبه آموزشی آنها تأكيد بيشتری بگذارند و از تكيه بيش از اندازه بر ‏تبليغات بازرگانی بكاهند.‏

آزادی رسانه ها آزادی هرگونه فعاليت فرهنگی را – از پژوهش علمی تا آفرينش ‏هنری – به دنبال دارد زيرا اين هر دو از مظاهر آزادی انديشه اند. فعاليت فرهنگی ‏بر روی هم بی كمك دولت، آنهم در كشوری نيمه سواد و واپسمانده، به چيزی نخواهد ‏رسيد. ولی مداخله دولت، حتی به صورت كمك، اين اثر منفی را دارد كه ممكن است ‏جلوی آزادی انديشه را بگيرد. در اينجا نيز بايد منابع مالی را به توصيه هيئتی انتخابی ‏و صلاحيتدار تخصيص داد. علاوه براين به منظور افزودن بر اعتبارات و تنوع ‏بخشيدن به منابع، كمكهای افراد و مؤسسات را به فعاليتهای معتبر فرهنگی مشمول ‏معافيتهای مالياتی ساخت.‏

يك جامعه دمكراتيك و كارآمد را نمی توان به شيوه متمركز اداره كرد. اين ضرورت ‏عدم تمركز را ساخت قومی ايران تقويت می كند. ايران سرزمين اقوامی است كه به ‏زبانهای گوناگون سخن می گويند و در استانهای مربوط به خود – كم و بيش – گرد ‏آمده اند. برای اين اقوام و استانها اختيارات محلی و اختيارات فرهنگی هر دو مطرح ‏است. عدم تمركز در ايران بايد هم جنبه اداری و هم فرهنگی داشته باشد.‏

اداره كشور از تهران در گذشته كارآمد نبود و به بهبود سياستها و روشهای اداره كمك ‏نكرد و بر ناهماهنگی عمومی فراگرد توسعه كشور افزود. عدم تمركز با آنكه بر همه ‏زبانها بود به جايی نرسيد، به سه دليل. نخست، در حالی كه همه نظام سياسی كشور ‏بر حداكثر تمركز قدرت در دست يك مقام استوار بود نمی شد عدم تمركز را حتی در ‏پايتخت عملی كرد چه رسد به استانها و شهرستانها. دوم، در تخصيص منابع مالی هيچ ‏تعهد مشخص و الزام آوری درباره استانها نبود و اعتبارات در چهارچوب برنامه های ‏كلی صرف می شد. سوم، وزارتخانه ها و سازمانهای دولتی اگر هم اختيارات خود را ‏به مأمورانشان در استانها و شهرستانها می دادند در هر زمان می توانستند آنها را پس ‏بگيرند.‏

كليد اصلی عدم تمركز در تخصيص منابع مالی است. بايد براساس جمعيت و با حساب ‏ضريب عقب ماندگی، اعتبارات عمرانی را ميان استانها تقسيم كرد. چنين تعهدی ‏شرايط لازم را برای اداره غيرمتمركز و سياستگزاری غيرمتمركز فراهم خواهد ‏آورد. انجمنهای استان و شهرستان، چنانكه در قانون اساسی مشروطيت نيز پيش بينی ‏شده، بايد بالاترين مراجع تصميم گيری در منطقه های خود باشند. مأموران دولت ‏زيرنظر انجمنها كار خواهند كرد و وزارتخانه ها و سازمانهای دولتی بودجه ها و ‏اختيارات لازم را به آنها خواهند داد. كارهای اجرائی را تا آنجا كه بتوان بايد به ‏شهرداريها و سازمانهای محلی سپرد. روشن است كه عدم تمركز سياسی و اداری، ‏حدود خود را دارد. گذشته از امور خارجی و دفاعی، برنامه ريزی عمومی و ‏طرحهايی كه بيش از يك استان را در بر می گيرند و نيز سياستهای مالی و اقتصادی ‏ملی از شمول عدم تمركز بيرونند. هرچه در قلمرو حاكميت پولی و ملی است بدست ‏حكومت مركزی خواهد بود. نيروهای انتظامی در هر استان زير نظر مقامات محلی ‏قرار خواهند گرفت ولی فرماندهی عالی آنان بايد با مركز باشد.‏

درباره عدم تمركز و خود مختاری و خودگردانی در دوران نابسامانی جمهوری ‏اسلامی سخنان بسيار گفته شده است و گروههايی كار را تا برخوردهای مسلحانه ‏كشانيده اند. اما ملاحظات حاكم بر هر سياست عدم تمركز دو چيز بيشتر نيست: ‏دمكراسی و كارايی. كار مردم را بايد به مردم سپرد و تصميم گيری را بايد به اجزاء ‏آن بخش كرد تا همه دست دركاران نظر بدهند و همه اوضاع و احوال در نظر گرفته ‏شود، و اجرا را بايد از كاغذ بازی و پيچ و خم های اداری هرچه ممكن است آزاد كرد ‏تا بيشترين درجه ابتكار فرد مجال يابد. به عدم تمركز بايد در فضای تهی از احساسات ‏تند انديشيد و بويژه بايد واقعيات ايران را به نظر آورد. ايران يك منبع درآمد اصلی ‏دارد كه بيشتر بودجه ملی و تقريباً همه درآمد خارجی كشور از آن است. اين درآمد از ‏دو استان جنوب باختری كشور بدست می آيد. در هر ترتيبات عدم تمركز بايد اين ‏واقعيت حياتی را در شمار آورد. همه استانها بايد از يك درجه خودگردانی برخوردار ‏شوند و نمی توان به برخی اختيارات بيشتری داد. خودگردانی بايد در حدی باشد كه ‏بتوان به همه استانها از اين سرچشمه درآمد ملی كمك كرد. اين كاروانی است كه بايد ‏به سرعت كندترين اعضای خود حركت كند. سرعت تندروترين اعضا آن را از هم ‏خواهد گسست.‏

منظور از عدم تمركز فرهنگی احترام گذاشتن به زبان و فرهنگ اقوام گوناگون ‏ايرانی است. سخن گفتن و خواندن و نوشتن به زبان مادری حق هركسی است. زبان ‏ملی جای خود را دارد و همه افراد ملت بايد آن را به عنوان زبان ارتباط همگانی و ‏حامل يكی از مهمترين ادبيات جهان بياموزند. تقويت زبان و فرهنگهای محلی هيچ ‏آسيبی به وحدت ملی ايرانيان نخواهد زد، چنانكه نمونه كشورهای بسيار نشان می ‏دهد. ناسيوناليسم ايرانی را با ناسيوناليسم فارسی نبايد اشتباه كرد. آذربايجانيان به ‏تركی سخن می گويند و در ۵۰۰ سال گذشته در صف مقدم ناسيوناليستها و ميهن ‏پرستان ايران قرار داشته اند و چند تنی از بهترين گويندگان و نويسندگان فارسی را ‏هم به كشور داده اند.‏

در اداره اقتصاد اصل عمده كارايی است: چگونه از منابع كشور حداكثر بهره برداری ‏برای توليد بيشترين ثروت بشود و نيروی انسانی به بالاترين حد اشتغال و بهره وری ‏برسد؟ اين زمينه ای است كه كمترين تحمل را در برابر راه حلهای دگماتيك و مكتبی ‏دارد. آنچه مربوط به عدالت اجتماعی می شود پس از مرحله توليد می آيد. اول بايد ‏ظرفيت توليد را به اندازه كافی بالا برد و سپس در پی توزيع عادلانه ميوه های آن – ‏تا آنجا كه می توان – برآمد. به نام عدالت اجتماعی جلوی توليد و بهره وری را ‏گرفتن، ظرفيت توليدی را بيهوده گذاشتن و منابع را تلف كردن، به بينواترين ‏گروههای اجتماعی ستم روا داشتن است و بر شماره بينوايان افزودن.‏

توليد نياز به انگيزه دارد و انگيزه تنها مالی نيست. سود يا مزد تنها بخشی – اگرچه ‏بخش بزرگتری – از تلاش انسان را توضيح می دهد. بخش ديگر آن احساس شركت ‏داشتن و مؤثر بودن است. ابتكار خصوصی به معنی آزاد كردن تواناييهای سازنده ‏انسانها و عرضه داشتن بيشترين انگيزه به آنها، طبيعی ترين و عملی ترين روش ‏برای افزايش توليد و اشتغال است.‏

انحصار، چه دولتی و چه خصوصی، ابتكار و روحيه كارآفرين (آنتروپرونور) را ‏ناتوان می كند. نبايد به نام ملی كردن، اداره موسسات را به دولت سپرد و امری را كه ‏در هر مرحله نياز به ابتكار و تصميم گيری و قبول خطر و نوآوری و از خود مايه ‏گذاشتن افراد بيشمار دارد – يعنی توليد و توزيع – در چنبر يك ديوانسالاری – با ‏گرايشهای چاره ناپذيرش به ناكارايی و فساد – گرفتار كرد. بويژه در كشورهايی مانند ‏ايران ظرفيت مديريت اجازه نمی دهد كه بار دولت را از آنچه هست سنگين تر كنند. ‏دولت اگر بتواند اعمال حاكميت و نظارت را به درستی انجام دهد بايد خشنود بود. ‏اداره توليد و توزيع بايد هرچه غيرمتمركزتر باشد و يكسره به بخش خصوصی و ‏بويژه تعاونيها سپرده شود؛ جز در صنايع استراتژيك مانند نفت و گاز و انرژی و راه ‏آهن و ارتباطات كه به ملاحظات امنيت ملی بايد در دست دولت باشند. بهمين ترتيب ‏انحصارها بايد شكسته شوند و از رشد آنها به زبان ابتكار خصوصی جلوگيری گردد. ‏تمركز صنايع در دستهای معدود، همه زيانهای اداره دولتی صنعت را دارد، مگر آنكه ‏دولت دست كم می تواند ادعا كند كه از سوی جامعه عمل می كند و در خدمت افراد ‏معين نيست.‏

نقش اصلی دولت در اقتصاد (گذشته از اداره بخشهای استراتژيك) آزاد كردن ‏نيروهای توليدی و حمايت آنها در برابر انحصارات و رقابتهای غيرمنصفانه داخلی و ‏خارجی، تشويق سرمايه گذاری و فراهم آوردن شرايط رشد اقتصادی (توسعه ‏زيرساخت، آموزش نيروی انسانی، اعتبارات ارزان و آسان، معافيتهای ماليات ی) و ‏دفاع از منافع توليدكننده و مصرف كننده و جلوگيری از زياده روی و تجاوز از هر ‏ناحيه است.‏

تسلط دولت براقتصاد در اوضاع و احوال ايران يك پيامد ديگر سياسی دارد كه بايد آن ‏را باز شناخت. به بركت درآمد نفت، دولت در ايران يك سرچشمه عملاً مستقل درآمد ‏دارد كه بدان تاكنون نيروی سياسی بيكرانی به زيان دمكراسی داده است. برخلاف ‏حكومتهايی كه بايد هزينه های خود را از فرد فرد مردم بدست آورند، حكومت در ‏ايران درآمدی مستقل از مردم دارد. در غياب نهادهای سياسی و اجتماعی نيرومند، ‏اين درآمد به اضافه تسلط بر اقتصاد به حكومت موضعی در جامعه خواهد داد كه چند ‏گانگی قدرت سياسی را ناممكن خواهد كرد. جامعه چندگانه (پلوراليست ی) را با ‏اقتصاد يك سويه دولتی كه درآمد سرشار نفتی را هم در اختيار دارد نمی توان ساخت. ‏در اين تعبير، ملی كردن صنايع ضربتی بر دمكراسی سياسی خواهد زد و چنانكه ‏تجربه نشان داده به برقراری دمكراسی اقتصادی هم خدمتی شايان نخواهد كرد.‏

سپردن توليد و توزيع به بخش خصوصی و تعاونی – جز در پاره ای زمينه های ‏استثنايی و استراتژيك – نه تنها يك ضرورت كارايی است، ضرورت سياسی به ‏ملاحظات دمكراتيك هم هست. اگر همه تصميم ها را در يك ديوانسالاری بگيرند و ‏وسيله اجرايش را هم بر كنار از جامعه داشته باشند چه نيازی به دمكراسی خواهد ‏بود؟ دمكراسی چگونه ريشه خواهد گرفت و رشد خواهد كرد؟

اگر اقتصاد دولتی در همه جا شكست خورده است و به نام ملی كردن مؤسسات نبايد ‏همه مردم را حقوق بگير دولت كرد، اداره شورائی موسسات نيز شعار ديگری است ‏كه نتايج عملی آن هيچ مناسبتی با ظاهر دمكراتيك آن ندارد. اين شعار پس از شكست ‏سرمايه داری دولتی – زير عنوان ملی كردن – باب روز شده است. اما در سپردن ‏موسسات به كاركنان آنها دو اشكال اساسی هست: نخست، چرا مؤسسه ای كه با ‏سرمايه دولت يا بخش خصوصی با قبول همه مخاطرات آن برپا شده به يك عده معين ‏داده شود؟ هر عده ديگری می توانند گرد آيند و دعوی كنند كه آن مؤسسه را در دست ‏گيرند و بسياری می توانند ثابت كنند كه حتی مؤسسه را بهتر اداره خواهند كرد.‏

مشكل دوم كه بويژه در كشورهای واپس مانده با سطح پايين فرهنگی و سازمانی جنبه ‏حاد می يابد آن است كه چنين شيوه ای معمولاً يك پيامد بيشتر نخواهد داشت – ‏ورشكستگی مؤسسه و افتادن آن بدست دولت. شورای كاركنان برای آنكه دوباره ‏انتخاب شود امتيازات هرچه بيشتری پخش خواهد كرد. اعضای مؤسسه كه حقا به ‏آينده اطمينانی ندارند برای گرفتن پاداشهای بيشتر، تا فرصتی هست، فشار خواهند ‏آورد. در بيشتر موارد گرايش عمومی بر كار كمتر و درآمد بيشتر خواهد بود. ‏دمكراسی هم به تندی جای خود را به دسته بنديها و كاركردهای مشكوك خواهد داد.‏
در آغاز جمهوری اسلامی ايران مؤسسات بسيار به شوراها سپرده شدند و تقريباً در ‏همه جا همين روند تكرار شد و شكست اين راه حل را نمی توان صرفاً به ناكارايی ‏عمومی جمهوری اسلامی نسبت داد.‏

اگر منظور، شركت دادن كاركنان در اداره مؤسسات است راههای ديگری هست. در ‏سوئد اتحاديه های كارگری می توانند سهام مؤسسات را بخرند. در آلمان غربی ‏نمايندگان كارگران در هيأتهای مديره مؤسسات صنعتی عضويت می يابند. در ژاپن ‏كارگران را در تصميم گيری مراحل گوناگون توليد مشاركت می دهند، با نتايجی كه ‏از همه شيوه ها بهتر بوده است. از نظر مادی هم كاركنان و خانواده آنها در مؤسسات ‏ژاپنی از پوششهای رفاهی فزاينده (به همراه رشد مؤسسات) و عملاً از گهواره تا گور ‏برخوردارند.‏

در هرحال به نام دمكراسی اقتصادی نبايد به توليد آسيب رسانيد. دمكراسی و عدالت ‏فرع بر آن است كه چيزی توليد شود. روشن است كه در شرايط فراوانی بهتر می ‏توان به دمكراسی و عدالت رسيد. آنها كه در كشورهای واپسمانده همه ذهنشان در ‏تسخير مبارزه طبقاتی است عملاً مانع توسعه صنعتی و گسترش طبقه كارگر می ‏شوند. اگر «پرولتاريا» و «طبقه كارگر» چيزی بيش از بهانه به قدرت رسيدن ‏گروهی باشد، بهتر خواهد بود كه در نخستين مراحل به گسترش هرچه بيشتر صنعت ‏و نيروی كار كمك كرد.‏

دامن زدن به مبارزه طبقاتی و پيوسته برانگيختن لايه نازك كارگران صنعتی در ‏كشوری كه نخستين مراحل صنعتی شدن را می گذراند و زير پا نهادن رابطه مناسب ‏مزد و بهره وری طبعاً به آنجا خواهد انجاميد كه يا صنايع موجود به زيان مصرف ‏كننده و بی هيچ امكان رقابت در ميدان بين المللی توسعه يابند تا بتوانند هزينه های ‏فزاينده كارگری خود را بپردازند و پايين بودن بهره وری نيروی كار را جبران كنند و ‏يا بر خزانه دولت تحميل خواهند شد. در هر دو صورت گسترش صنعتی به كندی يا ‏توقف خواهد گراييد.‏

البته در كشوری كه گروههای حاكم حدی بر امتيازات خود نمی شناسند و هركس ‏هرچه بتواند آزادانه از خوان يغمای ملی بر می دارد از كارگران و هر گروه متشكل ‏ديگری نمی توان انتظار داشت در غم توسعه صنعتی باشند و از نيروی خود برای ‏گرفتن امتيازات هرچه بيشتر بهره نگيرند. اگر بايد جلوی زياده رويهای پاره ای ‏احزاب يا اتحاديه ها را گرفت، پيش از آن بايد طبيعت غيردمكراتيك جامعه را تغيير ‏داد. يك دمكراسی بايد سختگيرتر باشد، نخست در برابر گروههای حاكم، سپس در ‏برابر هر گروه ديگر.‏

ابزار اصلی برقراری عدالت اجتماعی، نظام مالياتی و تأمين اجتماعی است و بار هر ‏دوی آنها را اساساً توليدكنندگان ثروت بايد بكشند. ماليات، اگر بتوان وصول كرد، می ‏تواند عامل اصلی دمكراسی اقتصادی باشد و نيز مؤثرترين وسيله برای جهت دادن به ‏فعاليتهای اقتصادی و تا حدودی مهاجرت و انتقال جمعيت است. در كشورهای جهان ‏سوم كمتر مهارت سازمانی و اراده سياسی لازم برای گرفتن ماليات بسيج شده است. ‏بايد در ايران هرچه بتوان برای برقراری يك نظام مالياتی عادلانه و كارآمد انجام داد. ‏دسترسی دولت به درآمد نفت نبايد مايه غفلت از ماليات بشود – با همه دشواريها كه ‏در آن هست. اما ماليات را بايد آنقدر گرفت كه انگيزه برای بدست آوردن درآمد بيشتر ‏را از ميان نبرد و ماليات را يك حكومت نادرست نمی تواند بگيرد.‏

هزينه تأمين اجتماعی را نيز بايد كارفرمايان و كاركنان بپردازند نه دولت. ‏ثروتمندترين كشورها زير سنگينی هزينه های تأمين اجتماعی كمر خم كرده اند. اگر ‏كسانی كه خود دست دركار هستند، يعنی كارفرمايان و كاركنان، پشتگرمی به منابع ‏ظاهراً پايان ناپذير دولت نداشته باشند، بيمه های بيكاری و بيماری و بازنشستگی را ‏از طريق قراردادها با مؤسسات بخش خصوصی هم بهتر و هم ارزان تر می توان ‏اداره كرد. اگر بيمه های بيماری چنان نباشد كه به هر كمترين بهانه ای بيشترين ‏هزينه ها را به حساب آورند صندوقهای بيمه تهی نخواهد شد و دولت هرسال سهم ‏بيشتری از بودجه خود را به جبران كسری آنها نخواهد داد. اگر به نام بيمه به بيكاران ‏آنقدر نپردازند كه كار نكردن برآنان چندان گران نيايد آنگاه مانند بسياری از ‏كشورهای اروپای باختری نه نياز به اينهمه كارگران ميهمان يا مهاجر خواهد بود تا ‏كارهايی را كه كارگران خودشان خوار می شمارند انجام دهند، نه صف بيكاران ‏پيوسته انبوه تر خواهد شد، نه صندوقهای بيكاری تهی خواهد ماند، نه كمك دولت به ‏آن صندوقها هرسال افزايش خواهد يافت، نه توليد آسيب خواهد ديد.‏

كمك دولت به تأمين اجتماعی بايد اساساً به صورت تخفيف ها و معافيتهای مالياتی ‏باشد. اداره دولتی بيمه های اجتماعی همواره ناكارآمدتر، پرهزينه تر و دست و ‏پاگيرتر از ترتيبات خصوصی است. دست كم هزينه يك ديوانسالاری پر عرض و ‏طول برآن بار می شود كه ضرورتی در آن نيست. ايران هنوز در آغاز «جامعه ‏رفاه» است و می تواند از تجربه سی چهل ساله كشورهای اروپای باختری و دو دهه ‏گذشته امريكا در اين زمينه پند بگيرد. زياده روی در پوشش تأمين اجتماعی همه جا به ‏كاهش رشد اقتصادی، افزايش بيكاری و تورم و هزينه های نجومی و در موارد بسيار ‏نالازم انجاميده است. از بهره كشی كارگران در قرن نوزدهم به افراط در پوشش ‏رفاهی در نيمه دوم قرن بيستم نبايد افتاد.‏

گسترش صنعت در ايران با جمعيت فزاينده و امكانات كشاورزی محدود آن يك هدف ‏طراز اول اقتصادی است و بايد به عنوان يك ابزار طراز اول نيز در توزيع جمعيت ‏بكار رود. هرسال در ايران حدود يك ميليون تن به بازار كار سرازير می شوند و ‏كشاورزی حتی با بهره برداری حداكثر از منابع آب و زمين نخواهد توانست جز برای ‏بخش كوچكی از آنها اشتغال فراهم آورد. روستاها بهرحال مازاد جمعيتی دارند كه به ‏مراكز شهری سرازير خواهند شد، آنها را برای زندگی نامناسب تر خواهند كرد و بر ‏هزينه های بالاسری (اوورهد) اجتماعی خواهند افزود. اين محدوديت اساسی ‏كشاورزی ايران دليلی بر چشم پوشی از كشاورزی نيست. برای نگهداشتن جمعيت در ‏روستاها كه به حال كشاورزی هم سودمند خواهد بود بايد صنعت را هرچه بتوان به ‏روستاها برد، و نه تنها صنايع وابسته به كشاورزی را. هيچ مانعی ندارد كه مثلاً در ‏روستاها اجزأ يا ابزار صنعتی ساخته و پارچه بافته شود.‏

كشاورزی در ايران بايد بطور عمده كشاورزی واحدهای خانوادگی و متوسط باشد. ‏شركتهای كشت و صنعت و كشاورزی بازرگانی به شيوه امريكا در توانايی مديريت ‏كشاورزی ايران نبوده است و جز در موارد استثنائی مانند دامداری و مرغداری يا ‏كشت نيشكر نبايد تشويق شود. اما از سويی با تغيير قوانين از شكسته شدن و تقسيم ‏بيش از اندازه زمينها بايد جلوگيری كرد و از سويی تعاونيهای نيرومند و ريشه دار ‏كشاورزی بايد كارهای مربوط به ترويج و برنامه ريزی كشت و اعتبارات و ‏بازاريابی و فروش فراورده ها و خريد نيازمنديها را در دست گيرند و پای سلف خر ‏و پيله ور و دست صراف را از روستاها كوتاه كنند. نقش دولت بايد برنامه ريزی و ‏كمك باشد. اداره كشاورزی و روستاها بهتر است يكسره از دست دولت بدرآيد.‏

تراكم جمعيت در شهرهای ايران شايد اكنون بزرگترين مسأله اقتصادی و اجتماعی – ‏و سياسی – كشور باشد. با پخش صنايع در مراكز بيشمار و بردن خدمات رفاهی و ‏شهری به محل های كار و دادن امتيازهای مالياتی بايد به تدريج از جمعيت شهرهای ‏بزرگ كاست و توزيع جمعيت را عقلائی كرد. اقتصاد ايران مطلقاً از عهده اداره ‏جمعيت شهری ايران در صورت متمركز كنونی آن، بر نمی آيد. نسبت افزايش ‏جمعيت در يك شهر با هزينه های شهری يكی نيست و با تصاعد هندسی افزايش می ‏يابد.‏

و بعد، آثار ويران كننده زندگی بی ريشه و سترون شهری را در شرايط كمبود خانه و ‏تسهيلات شهری و امكانات فرهنگی بر توده های انبوه قابل انفجار بايد به حساب ‏آورد؛ نسلهايی كه در زاغه ها و محله های فقيرنشين می پژمرند، ميلياردهايی كه بايد ‏دور ريخت و تنها می توانند وضع را بهمان بدی نگهدارند و فقط نگذارند بدتر شود. ‏زنده كردن روستاها و مراكز جمعيت بيشمار در سراسر كشور، به صورتی كه ‏قطبهای جذب كننده جمعيت شوند، بايد يكی از نخستين اولويتهای هر برنامه ملی باشد. ‏آنگاه شهرها و شهركهايی كه جمعيت شان كارهای توليدی دارند و ولگرد و بيكار يا ‏دستفروش نيستند از عهده نگهداری خود نيز، بهتر بر خواهند آمد و نيازی نيست كه ‏بخش بزرگ منابع ملی را صرف كمك به شهرداريها كنند.‏

همه اين برنامه ها بستگی به يك نظام آموزشی درست و غيرتقليدی و متناسب با ‏امكانات و نيازهای كشور دارد. يك نظام دمكراتيك – كه فرصتهای برابر به استعدادها ‏عرضه دارد – و غيرمتمركز – كه امكانات محلی را بسيج كند و نيازهای محلی را ‏در نظر گيرد – و كارآمد – كه صرفه ملی را رعايت كند. از يك سو توده های بزرگ ‏ديپلمه و ليسانسه بيكار و غيرقابل استخدام پرورش ندهد و از سوی ديگر تخصص ‏هايی را كه ناگزير از مهاجرت به كشورهای پيشرفته غربی باشند. يك نظام آموزشی ‏كه همه ارزش آن به دانشنامه ها نباشد بلكه به مهارتها و دانش فنی باشد كه به ‏شاگردان می دهد.‏

پايه هرم آموزشی را بايد توده جمعيت كشور تشكيل دهند كه سواد خواندن و نوشتن و ‏محاسبه داشته باشند و به مرحله خودآموزی و بالا بردن سطح فرهنگی خود رسيده ‏باشند. بيشتر دانش آموزان بايد از شاگردان رشته های فنی و حرفه ای باشند كه برای ‏كار در بخشهای كشاورزی و صنعتی و خدمات آماده گردند. تحصيلات بالاتر بايد در ‏نوك هرم آموزشی تمركز يابد تا بتوان حقيقتاً از تحصيلات بالا با كيفيت بالا و نتايج ‏بالا سخن گفت. هيچ ضرورتی ندارد كه كشور از شماره دانشگاهها و دانشجويان بر ‏خود ببالد. آنچه بايد بدان باليد سطح آموزشی است. شمار دانشاموزان و دانشجويان در ‏سطح های بالا بستگی به نيازهای بخشهای آموزشی و اقتصادی و نيز توانايی فراهم ‏آوردن آموزش بالا و ممتاز خواهد داشت و بايد به آهستگی افزايش يابد. معيار عالی ‏بودن آموزش درجه دانشنامه آن نيست، ارزشی آموزشی آن است. دانشنامه ها را بايد ‏از ارزش قانونی و حيثيتی آنها تهی كرد. داشتن يك دانشنامه به خودی خود برای ‏پيشرفت در جامعه بس نيست. برای هر كار بايد دانش فنی آن را داشت و آن را با ‏گذراندن آزمايشها ثابت كرد. آزمايشها می توانند ملی يا بسته به مورد باشند. راه ‏پيشرفت در همه زمينه ها، از جمله ارتش، بايد برای هركس دانش فنی لازم را در هر ‏موقعيت بدست آورده باز باشد.‏

آموزش بايد تا سطح معينی برای همه و از آن بالاتر برای كسانی كه استعداد دارند ‏ولی توانايی مالی ندارند رايگان باشد. آموزش فنی و حرفه ای را بايد برای همه ‏دانشاموزان رايگان كرد و نيز برای همه گروههای سنتی آماده كار. بخش بزرگی از ‏آموزش فنی و حرفه ای بايد به صورت كارآموزی و با همكاری صنايع و خدمات ‏سازمان داده شود. بخش خصوصی بايد سهم عمده ای در پرورش نيروی انسانی مورد ‏نياز خود و بازآموزی كارگران به منظور آماده كردنشان برای كارهای تازه برعهده ‏گيرد. دولت در كار آموزش كمتر به كارهای اجرائی خواهد پرداخت – كه بايد به ‏تدريج به نهادها و سازمانها و انجمنهای محلی و بخش خصوصی سپرده شود – و ‏وظيفه آن دادن كمكها و تشويقهای مالی و برنامه ريزی و نظارت و ارزشيبابی و ‏سرپرستی آزمايشها خواهد بود.‏

ايران در يك منطقه حساس جهان يكی از مهمترين كشورهاست. سياست خارجی ايران ‏بايد متوجه حفظ امنيت و استقلال كشور و همه منطقه جغرافيائی پيرامون آن باشد. در ‏اين منطقه جغرافيائی خاص، فراوانی نفوذها و منافع بين المللی و رقابت ابرقدرتها و ‏قدرتهای درجه دوم چنان وضع پيچيده ای پيش آورده است كه در سياست خارجی بايد ‏بدنبال چيزی بيش از فرمولهای معمول «روابط دوستانه براساس منشور ملل متحد» ‏بود.‏

سياست خارجی ايران بايد مستقل و دور از دسته بنديها و رقابتهای بين المللی باشد. ‏ايران بايد روابط برابر با همه كشورها و روابط نزديك با همسايگان خود برای ‏جلوگيری از تسلط بيگانگان و تبديل منطقه به پايگاه آنان برقرار كند. جنگ عراق بايد ‏هرچه زودتر پايان يابد. عراق نمی تواند اين جنگ بی اميد را ادامه دهد و بايد به ‏بازگشت روابط دو كشور به قرارداد ۱٩٧۵ الجزيره رضايت دهد. بزرگترين ‏دستاورد عراق از اين جنگ فرسايشی و ويرانگر سرنگونی رژيم خمينی می بود كه ‏آن را هم ملت ايران بنا به مصالح ملی خود عملی خواهد كرد و اساسا نيازی به ‏مداخله عراق در امور داخلی ايران نبوده است و نخواهد بود. اگر عراقيها اصرار در ‏تسلط بر قلمرو آبی و ارضی ايران داشته باشند بايد بدانند كه ملت بزرگ ايران دير يا ‏زود خود را آزاد خواهد كرد و نيرويش را گرد خواهد آورد و آنگاه روزهای سياهی ‏در انتظار عراق خواهد بود. ناتوان كردن عراق – همچنانكه هيچ يك از همسايگان ‏ايران – به مصلحت ملی ايران نيست و اين بر رژيم عراق است كه واقعيات را ببيند و ‏از اصرار بر دعاوی بی پايه خود بر شط العرب يا خوزستان يا جزاير خليج فارس ‏دست بكشد. ايران در هر شرايط اجازه نخواهد داد به حقوق آن دست درازی شود.‏

در خليج فارس مسئوليت ايران جنبه محلی دارد و صرفاً در چهارچوب همكاری و ‏تفاهم با كشورهای منطقه ای است كه خوشبختانه گامهايی در زمينه همكاری مؤثر ‏ميان خود برداشته اند. جلوگيری از يك مسابقه تسليحاتی در ميان كشورهای خليج ‏فارس به سود همگانی است. قدرت كشورهای كرانه ای خليج فارس در شرايط ‏همكاری آنها به خوبی كافی است كه دست ديگران را از امور منطقه كوتاه كند. در ‏واقع بزرگترين خطری كه خليج فارس را تهديد می كند رقابت و بی اطمينانی ميان ‏كشورهای خود منطقه است. ايران هيچ علاقه ای ندارد ژاندارم كسی يا جايی باشد. ‏امنيت راههای دريايی خليج فارس با همه كشورهای منطقه است و بيرون از دريای ‏عمان بهرحال ربطی به ايران ندارد. هركس نفت می خرد خودش مسئول نگهداری آن ‏است.‏

برای پشتيبانی يك سياست خارجی مستقل بر پايه دوستی با كشورهای همسايه و نزديك ‏و روابط دوستانه و برابر با كشورهای صلح دوست جهان، ارتشی متناسب با امكانات ‏مالی و صنعتی و نيروی انسانی كشور لازم است، به حدی كه جلوی ديوانگی هايی از ‏نوع حمله عراق را بگيرد و در كنار نيروهای مسلح كشورهای خليج فارس تضمينی ‏برای جلوگيری از دست اندازيهای بيگانگان باشد. ولی نه آن اندازه كه اقتصاد ايران ‏را در گرو خود بگيرد؛ يك گروه بزرگ سربازان و كارشناسان و كاركنان فنی بيگانه ‏را بر ارتش و جامعه ايران تحميل كند و سرنوشت ما را به كشورهای ديگر وابسته ‏سازد.‏

توسعه ايران نياز به فروش بخشی از منابع نفت و گاز كشور دارد. بازار طبيعی نفت، ‏اروپای باختری و ژاپن و امريكا و كشورهای نزديك ايران هستند و گاز بايد به ‏شوروی و از آنجا بخشی به اروپای باختری صادر شود. نقش نفت و گاز را در ‏اقتصاد و مناسبات بازرگانی ايران با خارج بايد شناخت و اهميتی را كه دارد – ‏اهميتی صرفاً بازرگانی و اقتصادی و نه بيشتر – بدان داد. روشن است كه همكاری ‏ايران با اوپك بايد تقويت و از جنگ قيمت با همكاران ايران در آن سازمان جلوگيری ‏شود. برای بازسازی و توسعه ايران از فروش نفت و گاز به خارج و نيز خريد از ‏خارج – بويژه كشورهای نزديك و همسايه ايران مانند تركيه و هند – گريزی نيست ‏كه بايد در چهارچوب روابط بازرگانی سودمند متقابل و صرفاً روی صرفه و صلاح ‏كشور انجام گيرد. اينهمه اموری است بيرون از ملاحظات ايدئولوژيك و بايد با ديد ‏عملی بدان نگريست.‏

آرمان يك ايران دمكراتيك و پيشرو با توانايی دفاع از حقوق خود و جامعه ای ‏عادلانه، در اوضاع و احوال آشفته و گاه ياس آور كنونی ممكن است بيش از اندازه ‏آرزويی جلوه كند. چه تضمينی است براينكه ايران پس از خمينی را – كه به احتمال ‏زياد چندگاهی با دستهای آهنين اداره خواهد شد – می توان دوباره بر چنين پايه هايی ‏ساخت؛ از افتادن كشور به ديكتاتوری و تسلط يك گروه آزمند و ناسالم جلوگيری كرد؛ ‏مصالح ملی را از دستبرد بيگانگان نگه داشت؛ كشاكشهای اجتماعی و مبارزات منافع ‏گوناگون را در حدود قانون و انصاف مهار كرد؛ گرايشهای افراطی چپ و راست را ‏رام كرد؛ كينه های شخصی و گروهی را به فراموشی سپرد و يگانگی ملی را باز ‏گرداند؟

پاسخ در خود مردم ايران است. هيچ برنامه عمل و اصول عقايدی در برابر انحراف ‏و فساد، افراط و كوته بينی، غلبه اميال پست تر بر منطق عالی تر تضمين نشده است. ‏هيچ ضمانت ذاتی و ساخته شده در خود، در كار نيست. مردم هستند كه سرنوشت ‏برنامه ها و عقايد را تعيين می كنند. جز نيرومندی جنبشی كه نه تنها استبداد آخوندی ‏را سرنگون می كند بلكه ايران فردا را شكل می دهد به چيزی اميدوار نمی توان بود. ‏تا هنگامی كه اين ميليونها ايرانی رنج كشيده و تحقير شده و سرمايه و هستی و آبروی ‏شخصی و ملی را بر باد داده متقاعد نشوند كه زندگی در فساد و بی نظمی بس است و ‏چنبر نادرستی و خشونت را بايد شكست، و معنی سياست اين نيست كه دوره های ‏زورگويی و فساد از پی دوره های زورگويی و فساد و خونريزی بيايند و تاريخ يك ‏ملت را نبايد تجاوز و برداركشی و انفجارهای هيستريك و دگرگونيهای ناگهانی ‏بسازد، سرنوشت آينده ما تكرار بدتر گذشته خواهد بود.‏

در اين نوشته به تاريخ سه نسل اخير ايرانيان توجه شده است. ولی سراسر تاريخ ما را ‏درسهای تلخ فرا نگرفته پر كرده است. ما بارها در ناتوانی خود برای همزيستی ‏درست با يكديگر و حكومت كردن درست بر خود، ميدان را به بيگانگان سپرده ايم. ‏تقريباً هميشه مغلوب فساد حكومت شده ايم و از آنجا سرتاسر جامعه خود را عرضه ‏نيروهای پوسيدگی و از هم گسيختگی كرده ايم. در اوضاع و احوالی كه با نشان دادن ‏اندكی پايداری و سختگيری می توانسته ايم از زياده روی صاحبان قدرت جلوگيری ‏كنيم نرمی و سازش نشان داده ايم و هنگامی كه زياده رويها از حد می گذشته است ‏آماده بوده ايم خود را از چاله به چاه اندازيم. از هر مژده آور دروغين، حتی از بيگانه ‏آزمند خونخوار استقبال كرده ايم.‏

اگر اميدی بتوان به آينده داشت، در برآمدن يك نسل ايرانی است كه گذشته ملت خود ‏را دريافته باشد، محدوديتهای فرهنگ سياسی ايران را شناخته باشد. براين آگاهی، ‏اراده ساختن يك جامعه آزاده و عادلانه و پيشرو را افزوده باشد. نه آنها كه می خواهند ‏به هر ترتيب باز گردند و بقيه آنچه را هم كه مانده است به خارج ببرند. نه آنها كه مزه ‏زندگی در تنگدستی غربت را چشيده اند و تصميم دارند از هر كوتاه ترين فرصتی كه ‏پيش آيد برای بار بستن و گريز بهره گيرند. نه آنها كه به نام يك آرمان (نامش ‏سوسياليسم باشد يا اسلام يا جامعه دمكراتيك) كمر به كشتن يك طبقه، يك لايه ‏اجتماعی، و هركس و هر گروه ديگری كه در برابر باشد بسته اند.‏

آينده ايران به عنوان سرزمينی كه بتوان در آن زيست و بتوان مرزهايش را نگه ‏داشت و به آيندگان سپرد – آنچه پيشينيان ما با همه كم و كاستی هايشان كرده اند و ما ‏بيم آن می رود كه نتوانيم – به ايرانيان نوع ديگری بستگی دارد. به آنها كه در كوره ‏تاريخ سی ساله گذشته ايران آبديده شده اند. به آنها كه در دوزخ جمهوری اسلامی تاب ‏آورده اند و اميد خود را به ايران و آينده ايران از دست نداده اند. به آنها كه از سالهای ‏زندگی در كشورهای پيشرفته توانايی سازماندهی و روحيه مدنی و انديشه های تازه ‏بدست آورده اند.‏

گرايش اجتماعات بشری به بدی است مگر آنكه به مانع برخورد كند. اگر در ايران ‏امروز و فردا يك جريان نيرومند و متعهد به اصول آزادی، ناسيوناليسم و ترقيخواهی ‏و عدالت اجتماعی باشد می توان گروههای حاكم، نمايندگان منافع و طبقات اجتماعی ‏را هريك بر سر جای خود نشاند و همه آنها را در خدمت مصلحت عمومی قرار داد – ‏و مسئله سياست در همين است.‏

در تحليل آخر اين خود ماييم كه می توانيم سلامت آينده كشور خود را تضمين كنيم. و ‏اگر اين بررسی در سطرهای پايانی خود رنگی از نگرانی می گيرد از آنجاست كه ‏توده بزرگ جمعيت ايران، بويژه در گذشته نزديك خود الگوهای رفتاری و گرايشهای ‏اخلاقی خطرناكی ظاهر كرده است. اگر در آينده چنان رفتار كنيم كه گويی چنين ‏گذشته ای نداشته ايم افق فردای ما روشن تر از ديروز و امروز و زمان نخواهد بود.‏
خطر آينده ای كه ايران را تهديد می كند از اين ظرفيت هراس آور ايرانی برای زياده ‏روی، آسانگيری و بی اصولی بر می خيزد. از اين كه برای بسياری افراد آسانتر ‏است جان خود را در راهی كه مقبول عموم، يا بهرحال عموم پيرامونيانشان، است ‏بدهند تا در برابر آنها از عقايد خود دفاع كنند؛ از اينكه می توانند از جان خود آسان ‏تر بگذرند تا از منافع ناچيز خود.‏

اعتقاد به معجزه و امور غيرقابل توضيح؛ نداشتن ذهن منطقی و در نيافتن رابطه علی ‏امور؛ لوث كردن مسئوليت فردی به نام مذهب و مشيت الهی، و مسئوليت اجتماعی به ‏نام مداخله خارجی و مشيت امريكا و انگليس؛ تنبلی ذهنی، احساساتی بودن به افراط؛ ‏زودباوری از يك سو و بدگمانی به همه چيز و همه كس از سوی ديگر؛ پذيرفتن ‏افسانه ها و تخيلات و باور نكردن محسوسات؛ قضاوت سطحی و فوری و باك نداشتن ‏از تغيير موضع های ناگهاني؛ غرق بودن در خود و در نيافتن و در شمار نياوردن ‏ديگران و منافع و نظريات آنان؛ دشمنی و دوستی بيرون از حد و در بست؛ جهان را ‏سياه و سفيد ديدن؛ كينه جويی بيكرانه – اينهمه صفاتی است كه نمی گذارد ايرانی با ‏ايرانی كار كند و يك مبارزه منظم و دراز آهنگ را از پيش ببرد. چنين صفاتی برای ‏انفجارهای گاهگاهی، برای فراز و نشيبهای سخت و ناگهانی در فضای سياسی، برای ‏آنكه در بيشتر اوقات جامعه را به حالت غيرفعال و پذيرنده (هرچه پيش آيد خوش آيد) ‏نگهدارد بيشتر مناسب است.‏

نياز بيمارگونه ايرانی به امامزاده سازی و بت تراشی، به مقدس و معبود و معصوم؛ ‏سودای (ابسسيون) مانوی ايرانی به اينكه هر برخورد خود را با نظر يا منافع ديگری ‏به صورت رويارويی يزدان و اهريمن ببيند؛ آميختگی شگفت اين نرمش ناپذيری با ‏فرصت طلبی و رنگ به رنگ شدن، نشانه بدی از ناپختگی و نارسيدگی اخلاقی و ‏سياسی ماست. اين حالت پرستش و بيخودی، كه در برابر هرچه و هركه باب روز ‏است نشان داده می شود، سياست ايران را پيوسته به گنديدگی می كشاند.‏

بت سازی و اطاعت كوركورانه، چهل سالی پيش شاه جوان دمكرات را كم كم به ‏شاهنشاه آريامهر و رهبر و فرمانده تبديل كرد و تعظيم را به دستبوس و بعد پابوس ‏پايين آورد. هر سخن معمولی شاه را نشانه نبوغ ذاتی شمرد تا جايی كه موضوع ‏اينهمه ستايش و پرستش، ديگر حاضر نبود با هم ميهنانش وارد بحث جدی شود و ‏اظهارنظر مستقل از سوی آنان را نشانه گستاخی می شمرد. سه سال پيش هم اين ‏توانايی امامزاده سازی، خمينی را از گرد راه نرسيده به امامت و نيابت امام زمان، ‏سهل است خود امام زمان، رساند. مقامش را از پيامبر هم بالاتر برد و عملاً به خدايی ‏تشبيه كرد. چنان شد كه يك انسان نا آگاه كژ انديش به خود حق داد در هر موضوع ‏مداخله كند و مخالفت با خود را كفر و «محاربه با خدا و امام زمان» بشمارد.‏

ما هرچه هم خود را قربانی اين يا آن نيرو و اين يا آن شخص و گروه قلمداد كنيم بايد ‏انصاف دهيم كه اندازه نگه نداشتن و نزديك بينی كه بيشتر ما در بيشتر موارد نشان ‏داده ايم، فرمانبری بی چون و چرايی كه بهترين رهبران را هم فاسد می كند، و ‏دشمنی آشتی ناپذيری كه راه ميانه روی و اصلاح را می بندد و هر برخورد را به ‏رويارويی مرگ و زندگی می كشاند، سهم اساسی در شوربختی ملی ما داشته است. ‏بايد انصاف دهيم. ولی ما معمولاً انصاف نمی دهيم. برخورد ما برخورد همه يا هيچ ‏است. حق هميشه با ماست. ما می توانيم معيارهای گوناگون داشته باشيم. برای ‏خودمان و ديگران، حتی برای خودمان در موقعيتهای گوناگون. اگر اهل سازشيم هيچ ‏كس و هيچ چيز نيست كه نتوان با آن كنار آمد. اگر اصولی هستيم كور و كر می ‏شويم؛ آنگاه ديگر هيچ شيوه و وسيله ای نيست كه بيش از اندازه برای هدف زشت و ‏نامناسب باشد.‏

اشكال اصلی ما آن نيست كه اينهمه به منفعت خود می انديشيم. اين است كه در واقع ‏در پی منافع خود نيستيم. زيرا شناختن منفعت شخصی هوشمندانه و روشنرايانه نياز ‏به درجه ای از پختگی و رسيدگی دارد كه بايد هنوز آرزومند آن باشيم. بجای توصيه ‏اصول والای اخلاقی، آيا می توان دست كم توقع داشت كه مردم ما در پی منافع ‏شخصی هوشمندانه خود باشند – كه همكاری و همياری و گذشتهای كوچك و رعايت ‏ديگران و توانايی نگريستن به دورتر از نوك بينی را طلب می كند؟

نسل كنونی ايرانيان با يكی از آزمايشهای بزرگ تاريخ روبروست و بايد از خود ‏دورنگری و مردانگی و خردمندی استثنائی نشان دهد. آنها كه دست خود را از ايران ‏شسته اند و دل به سرزمينهای ديگر بسته اند بايد نگران شهامت خود باشند كه كجا از ‏كفشان رفته است. آنها كه در ويرانه ميهن دنبال گنج شخصی خود می گردند و به ‏سرنوشت ملی اعتنا ندارند دنيای خود را بيش از اندازه كوچك گرفته اند. آنها كه می ‏پندارند فرصت تاريخی برای آنها و تنها برای آنها پيش آمده است اشتباه می كنند. ‏ايران آينده را بايد با شركت گروههای هرچه بيشتر و بر پايه يك توافق هرچه گسترده ‏تر ساخت. هيچ گروه سياسی يا مكتب فكری آن تسلط بر اوضاع ايران ندارد كه بتواند ‏گليم خودش را هم از توفان بدر برد چه رسد به كشتی ملت. آرام كردن ايران به زبان ‏خوش البته امكان نخواهد داشت. ولی ساختن ايران با آهن و خون، ريختن خونهای ‏بازهم بيشتر و كاشتن تخم برادركشی های بزرگتر آينده را در پی خواهد داشت. بايد ‏احترام ايرانی و خون ايرانی را باز گردانيد. بس است اينهمه كشتن و بيحرمت كردن. ‏بس است اين همه كينه و نفرت. بس است اين همه خوار شمردن خودمان به عنوان يك ‏ملت.‏

شهريور ۱٣٦۰‏

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  يادداشتها:
‎ ‌
‏١-‏ Kermit Roosevelt: Countercoup New York McGraw Hill ‎‎1979.‎

۲-‏ G. H. Jansen: Militant islam (London Pan Books Ltd. 1979)‎

‏٣‏‎ ‎ــ كمونيسم، ماركسيسم و سوسياليسم از بس در تعبيرات و بافتارهای (كانتكس) ‏گوناگون فرسوده شده اند ديگر واژه های دقيقی نيستند. كمونيسم كه در اصل به عنوان ‏مرحله پايانی گذار از سرمايه داری و سوسياليسم شناخته می شد، به هر گرايش فكری ‏متمايل به شوروی يا هوادار ملی كردن وسائل توليد گفته می شود. سوسياليسم، طيف ‏گسترده ای از چپ تا راست و از مسيحی و اسلامی تا دمكرات و فاشيست را در بر ‏می گيرد. ماركسيسم، كه در خود ماركس دو وجهه مشخص و متفاوت تحليلی و ‏پيامبرانه دارد، از سوی گروهها و كشورهای بيشمار مورد سوءاستفاده و سوء تعبير ‏قرار گرفته است.‏

در اين نوشته كمونيسم با ماركسيسم – لنينسم كم و بيش به يك مفهوم گرفته شده است و ‏آن تعبيری است از ماركسيسم كه سوسيال دمكراتهای روسيه (دست كم گروه اكثريت ‏‏«بالشويك» آنها) كردند و آن حذف مرحله تكامل سرمايه داری و فرا يافت سوسياليسم ‏در يك كشور (عقب افتاده) بود. سوسياليسم در اين نوشته به عنوان طرز تفكری بكار ‏رفته است  كه  از  آموزه های ماركس الهام می گيرد و هوادار ملی كردن – يا به ‏اصطلاح تازه تر خلقی كردن – وسائل توليد و صورتهای گوناگونی از ديكتاتوری به ‏نام پرولتاريا يا دمكراسی و مردم يا خلق است.‏

‏٤‏‎ ‎ــ درباره نامناسب بودن راه حلهای سوسياليستی (به تعبيری كه در يادداشت ٣ بكار ‏رفته) برای كشورهای فقير واپسمانده كتابهای زيرمراجع سودمندی هستند:‏
John Kenneth Galbraith: The nature of Mass Poverty (Harvard ‎Univeristy Press: 1979)‎
Edward S. Mason: Economic Planning In Underdeveloped areas: ‎Government And Business New York Fordham University ‎Press: 1958.‎

‏۵‏‎ ‎ــ ماركس با پافشاری و شيوايی بسيار اصرار می ورزيد كه توسعه اقتصادی و ‏سياسی پی هم می آيند. سرمايه داری يك شرط مقدماتی اساسی برای سوسياليسم است. ‏سرمايه داری، به عبارت امروزی، انضباط و  تجربه صنعتی را  پرورش  می دهد  كه  ‏گذار  بعدی به  سوسياليسم  را  ممكن می سازد. سرمايه داری ضمناً چيزهايی را فراهم ‏می آورد كه بتوان «سوسياليزه» كرد. هيچ  كس بيش از ماركس به اين نظر جلب نمی ‏شد كه در كشور فقير، ظرفيت اداری، منبع نايابی است كه بايد توسعه يابد، پيش از ‏آنكه سوسياليسم بتواند موفق شود. پيش از مرگش لنين به عنوان يك مسأله عملی به اين ‏توافق رسيده بود. او پيش از در دست گرفتن قدرت، وظايف اداری سوسياليسم را ‏خوار می شمرد و آنها را بيشتر به عنوان مسائل «حسابداری و كنترل» می ديد. پس ‏از روی كار آمدن، از روی ضرورت، با سياست اقتصادی نوين (نپ) به درجه بالايی ‏از سرمايه داری بازگشت. وظايف اداری سوسياليسم برای ديوانسالاری ابتدائی ‏‏(هرچند پردامنه) شوروی بيش از اندازه بزرگ می بود.‏
Galbraith: P. 94‎

٦‏‎ ‎ــ «سطح معينی از تكنولوژی، فراوانی، تكامل دمكراتيك در ميان توده ها، ظرفيتی ‏برای حكومت برخود، چه در ساختار اقتصادی و چه سياسی، برای سوسياليسم لازم ‏است».‏
به نقل از :‏Galbraith : P. 93‎‏ ‏

‏٧‏‎ ‎ــ «مورد چين، يك كشور بسيار بسيار فقير كه دست به يك توسعه همه جانبه ‏سوسياليستی زده است، و با نشانه های موفقيت زياد، ممكن است به عنوان دليلی ‏برضد اين استدلال بكار رود. ولی … چين در ميان همه كشورهای جهان بيشترين ‏تجربه را در سازمان، اداره و پذيرفتن انضباط مربوط بدان دارد … در نتيجه كاملاً ‏ممكن است كه چين بيش از مثلاً اتحاد شوروی از عهده الزامات اداری سوسياليسم ‏برآيد».‏
Micael Harrington: The Vast Majority: A Journey To The ‎World’s Poor.‎
Galbraith: P. 93‎

‏۸‏‎ ‎ــ اشاره ای به دو جناح جنبش كمونيستی افغانستان و مداخله مستقيم شوروی به ‏سود جناح پرچم دربرابر جناح خلق و کودتای خلقی ها در ۱٩٧۸. ‏

گذار از تاریخ / فهرست

گذار از تاریخ

نوشته داریوش همایون

انتشارات البرز ـ فرانکفورت

طرح روی جلد از فریدون والی پور

چاپ اول ۱۹۹۲  پاریس

چاپ دوم  ۲۰۰۳ کلن

چاپ سوم (الکترونيکی)  2007

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فهرست

پیشگفتار / پس از تیرگی روشنی گیرد آب

‌پیشگفتار چاپ سوم (الکترونیکی)

بخش یک

رهائی از زندان تاریخ

حزبی کردن تاریخ

تمرین شهروندی

درباره دشواری‌های تمرین شهروندی

به آینده بیندیشیم

بخش دو

فراز و نشیب آزادی زنان

شکاف میان نسل‌ها

قانون گرشام در میان مشروطه خواهان

جای رهبران مذهبی در مبارزه

٢۸ مرداد و میراث‌هایش

درس‌هائی از اسپانیا

داستان دو سوسیالیست

بخش سه

اندیشه‌هائی در آنچه هستیم و آنچه نیستیم

پادشاه به عنوان نماد و رهبر پیکار

نجات  “آرمان‌های انقلاب اسلامی”

دفاع از ایرانی بودن

مصاحبه‌ها

باید تاریخمان را ملی کنیم

گرایش به دموکراسی عین مبارزه است

ایران آینده، دموکراسی و تجربه‌های انقلاب

واژه نامه   

PDF

پیشگفتار / پس از تیرگی روشنی گیرد آب

پیشگفتار

 ‌

پس از تیرگی روشنی گیرد آب

 ‌

   چیره شدن بر موقعیت کنونی ایرانیان به معنی شکستن پاره‌ای دیوارها، گشودن پاره‌ای درها و رها شدن از پاره‌ای زندان‌هاست؛ به معنی گذار از تاریخ، از مراحلی است که ما را به اینجا رسانده است. ایرانی یا همان که بوده است می‌ماند و کم و بیش همین خواهد بود که هست؛ یا از خود فراتر می رود و بر موقعیت کنونی تاریخی خود چیره می‌شود. یا آنچه را که بر او گذشته نردبانی برای فراز رفتن می‌کند؛ یا زنجیری بر دست و پای اندیشه و رفتارش. تاریخ را انسان می‌سازد و انسان را روحیات و باورهایش. ما از تاریخ خود و در واقع از خود خوشنود نیستیم. باید از این تاریخ و از خود فراتر رویم. به زبان دیگر باید در روحیات و باورهای خود بازنگریم. چه بسا روحیات و باورهای تازه‌مان باید؛ چه بسا روحیات و باورهای دورانداختنی داریم.

   گفتارهای این کتاب بخشی از تلاشهای ده سال گذشته نسل کنونی ایرانیان برای آزاد شدن از این گذشته و تاریخ و رسیدن به آن روحیات و باورهای تازه است. آزاد شدن نه به معنی گسستن که امکان نیز ندارد ــ زیرا ما همه ساخته آن گذشته و تاریخيم. آن گذشته و تاریخ ما را ساخت، اکنون بر ماست که آینده‌ای و تاریخی دیگر بسازیم ــ همان زنجیرهُ پایان ناپذیر کنش و اندرکنش.

   جهانیان در ما به چشم شکست خوردگان می‌نگرند. ولی ما شکست خود را داریم که همچون مصالح پیروزی‌های آینده به کار خواهیم برد. تیره روزی ملی کنونی ما به ما بیداری داده است و گشادگی ذهن؛ دیوارهائی را شکسته است، درهائی را گشوده است، ما را از زندان‌هائی رهائی داده است.

   در سه بخش نخستین این کتاب ــ که گفتارهایش قبلاً در جاهای دیگر به چاپ رسیده ــ به پاره‌ای مسائل مربوط به رسیدن به همرائی با نگاهی به تاریخ معاصر ایران و پاره‌ای موقعیت‌های همانند ما، و نیز اندیشه‌هائی دربارهُ شرایط پیکار ملی ایرانیان پرداخته شده است. در بخش چهارم سه مصاحبه آمده است که گذشته از مربوط بودن به گفتارهای این کتاب، به پاره‌ای پرسش‌های ناگزیر پاسخ می‌گوید. در پایان کتاب فهرستی از واژه‌های تازه‌ای که به ضرورت در متن آورده شده‌اند با برابرهای انگلیسی آنان ــ گرد آمده است.

د. ه.

۱۹۹۱

پيشگفتار چاپ سوم (الکترونيکی)

پيشگفتار چاپ سوم (الکترونيکی)

 ‌

    از زمان نگارش مقالات و مصاحبه‌های “گذار از تاريخ” که اکنون در تارنما (اينترنت) آماده شده است در حدود دو دهه می‌گذرد و نگاه دوباره‌ای به آنها نشان می‌دهد که مسائل، بيشتری،  هنوز بکلی به گذشته سپرده نشده‌اند. شايد به همين دليل، در نظرات خود من نيز، چنانکه در اين کتاب آمده، مگر در پاره‌ای تاکيد‌های مهم، چندان تغييری راه نيافته است.

   امروز منظره کلی را رويهمرفته همان می‌توان ديد که دو دهه‌ای پيش بود ولی وضع بسيار بدتر شده است. ما بيست سال ديگر از دست داده‌ايم و رو به بد‌تری رفته‌ايم. آينده ايران امروز از زمان جنگ با عراق نيز مبهم‌تر است. جنگ عراق در شش ساله آخريش از نظر جغرافيائی در ابعاد يک زد و خورد مرزی بود و از نظر تلفات در ابعاد جنگ جهانی اول. بحرانی که اکنون ايران را از هر نظر درميان گرفته است می‌تواند ابعاد يک فاجعه را به خود گيرد. اما نيرو‌های مخالف، “جايگزينان” رژيم هنوز در خم کوچه‌های گذشته‌اند.

    در آماده کردن کتاب برای انتشار تازه پاره‌ای اصلاحات عبارتی، تا همان معنی بهتر برسد، داده شده و چند اشتباه در نام‌ها و تاريخ ها تصحيح شده است. از اين گذشته متن‌ها همان است که در صورت اصلی بود.

   از دوست و همرزم عزيزم خانم ونوس لجتی که با پشتکار و سختگيری، اين کتاب را برای تارنما آماده کردند بسيار سپاسگزارم.

   د.ه.

  ژانويه ٢۰۰۷

رهایی از زندان تاریخ

بخش یک

 ‌

رهایی از زندان تاریخ

 ‌

   به خوبی قابل فهم است که ایرانیان بیشمار از جمهوری اسلامی چنان بهم برآمده باشند که در جستجوی رهایی به هر دری بزنند و راهی را که به نظرشان کوتاهترین می‌آید بی اندیشهُ آینده در پیش گیرند و همگان را بدان بخوانند. این ایرانیان بهتر است بدانند که فضای فکری و عاطفی‌شان زمینه را برای زیاده‌روی‌های پشیمانی‌آور سیاسی آماده می‌سازد، بی‌آنکه لزوماً تاثیری بر فراگرد آزادی و رهایی ایران داشته باشد.

   به هر دری زدن ـ این بنیاد مشکل کنونی ماست. هفت هشت سال پیش نیز بود. گروه‌های بزرگ بی اندیشه، به هر در زدند و هر سرابی را چشمهُ آرزو پنداشتند. زیرا، هر کدام به دلایل خود، صرفاً در پی تغییر اوضاع بودند. در آن هنگام نیز افراطیان چپ و راست اسلامی و غیر اسلامی نخست دل‌ها و ذهن‌های مردمان و سپس مواضع قدرت را به چنگ آوردند.

   مردمی که برای خود و کشورشان احساس مسئولیت کنند به هر در نمی‌زنند، هر چه هم از وضع ناموجود ناخرسند باشند. پیامدهای اقدامات خود را در نظر می‌گیرند ـ نه تنها برای آنکه فردایشان بدتر از امروز نشود، بلکه برای آنکه با همرای شدن بر امر درست است که می‌توانند پیروز شوند.

   در اوضاع و احوال کنونی و پراکندگی و پریشیدگی ایرانیان، آنها که می‌کوشند اتحادی بر پایهُ برنامه‌های سیاسی شتابزده و ناپخته پدید آورند اشتباه می‌کنند. هم کوشش آنان به جایی نمی‌رسد، هم اگر رسید آینده‌ای را که شایستهُ مردم ایران باشد به آنها نوید نمی‌دهد. تنگی زمان یا آثار هفت سال حکومت هراس و تباهی بر روان و اندیشهُ ایرانیان، بهانه‌هایی بیش نیستند. کسانی که به این بهانه‌ها می‌کوشند فرمولهای آسان و نسنجیده، ساخته شده بر پیش‌فرض‌های مشکوک، پیشنهاد کنند تنها بر آشفتگی خواهند افزود. با ایرانیان ترسیده از ریسمان سیاه و سفید، تنها می‌توان به زبان راستگویی سخن گفت. اعتماد آنها را باید با اندیشه‌هایی جلب کرد که تاب پژوهش را بیاورند و برای پذیرفتنشان، بستن چشم و گوش، یا گوشه‌هایی از ذهن لازم نباشد. به آنها باید تصویری عملی از آینده‌ای داد که با گذشته تفاوت داشته باشد. کسانی که در پی بسیج نیروهای بزرگی از ایرانیان هستند به چیزی بیش از وعدهُ تجدید گذشته یا درد اشتیاق (نوستالژی) یا انتقامجویی نیازمندند.

***

   چپ تندرو ـ مارکسیست لنینیست ـ در ایران بیش از آن شکست خورده است که در آیندهُ قابل پیش‌بینی بتوان جدیش گرفت. در ایران چپگرایان تندرو از چیزی بیش ازروی کار آوردن خمینی بر نیامدند و بزرگترین تظاهر نیروی زندگیشان در ساختن فرقه‌های بیشمار و جنگهای فرقه‌ای و میان گروهی بوده است. جامعهُ آرمانی آنها نمونه‌هایش را از کامبوج گرفته تا کوبا و شوروی، و از جمهوری‌های دموکراتیک اروپای شرقی گرفته تا سوسیالیسم‌های گوناگون افریقائی، به هر کس بخواهند ببیند نمایش می‌دهد. آنها سخن تازه‌ای برای گفتن ندارند.

   بحث سیاسی آیندهُ ایران به آسانی می‌تواند از آنان چشم بپوشد و آنان را به موشکافی‌هایشان در متن‌های “مقدس” مارکسیستی و لنینیستی رها کند.

   سازمان‌یافته‌ترین نیروی چپ تندرو، سازمان مجاهدین خلق، آلوده به همکاری به دشمن، گرفتار زیارتنامه‌نویسی و فیلم‌سازی و حماسه سرایی دربارهُ ماجرای دو نفری است که هر روز و شب به “اوج کیفی جدیدی بر فراز تمامی حماسه‌های تاریخ مجاهدین” (۱) دست می‌یابند. (جای آنهمه کشتگان خالی است که به این آسانی خود را تحت الشعاع یک رویداد پیش‌پا افتادهُ خصوصی ببینند.) برخورد باورنکردنی آن سازمان با یک ملودرام خانوادگی معمولی نشانهُ فرو رفتن روزافزونش در یک فضای محدود و فرقه‌ای و دور افتادنش از واقعیات جهان بیرون است. این تنگی دید و سقوط در ابتذال، افزون بر اشتباهات سیاسی و استراتژیک مرگبار هشت سالهُ گذشتهُ آن (همکاری با خمینی، به خطر انداختن همه چیز به خاطر بنی‌صدر، در آمدن به خدمت نیروهای متجاوز عراقی) چیز زیادی از حيتیث لازم برای مبارزه برایش نگذاشته است و بهره‌گیری ریاکارانه از خرافات مذهبی، شکست ایدئولوژیک آن را تکمیل می‌کند.

   راست مذهبی به رهبری خمینی تندرو و شریعتمداری میانه‌رو، میخ‌های آخر را بر تابوت مذهب سیاسی و مذهب به عنوان حکومت زده است و جاذبهُ ایدئولوژیکی نیرومندتری از سرنیزهُ پاسداران ندارد. پافشاری پاره‌ای کسان بر نقش آیندهُ رهبران مذهبی به آن بخش از خرد متعارف تعلق دارد که قبول همگان یافتنش مصادف با هنگامی می‌شود که اعتبارش بسرآمده است و دیگر با واقعیات دگرگون‌شونده نمی‌خواند.

   بهره‌گیری از رهبران مذهبی ضد خمینی در پیکار براندازی، امری دیگر است و به عنوان یک مصلحت تاکتیکی همواره باید مورد نظر باشد ـ همچنانکه بهره‌گیری از بسیاری عناصر دیگر، از جمله در درون رژیم اسلامی. اما به عنوان يک طرف بحث سیاسی مربوط به آیندهُ ایران، دیگر از رهبران مذهبی سخنی نمی‌توان گفت. برای ایران آینده‌ای نمی‌توان پیش‌بینی کرد که در آن مسیر و جهت امور را رهبران مذهبی تعیین کنند.

   حتی از متعصبان مذهبی، بسیاری به اینجا رسیده‌اند که مذهب امری شخصی است و کاری به ادارهُ کشوری مانند ایران ندارد. راه حل‌های اسلامی برای مسائل جامعه، اقتصاد توحیدی و اسلامی، عدالت و قسط اسلامی، کشور‌داری و سیاست خارجی اسلامی، بازگشت به “ارزش‌های اصیل فرهنگی” همهُ این اصطلاحات و شعارهایی که در سال‌های پیش از انقلاب مانند کلیدهای جادویی، درهای ذهن‌های مردمان بیشمار را بر روی هر بی‌مایه و لافزون یا نیمه درس‌خواندهُ مردم‌فریب می‌گشودند، در هفت سالهُ حکومت اسلامی به محک تجربه خورده‌اند. دیگر با کتاب‌های خمینی و مطهری و آل احمد و شریعتی و طالقانی و بازرگان و بنی‌صدر نمی‌توان یک جریان فکری به را انداخت.

   بهمین ترتیب خطر کمونیست‌ها و عوامل گوناگون شوروی در ایران که باید به عنوان یک احتمال جدی در نظر گرفته شود، ارتباطی به نقش کمونیست‌ها در یک بحث سیاسی ندارد. آنها در بهترین صورت خود خواهند توانست کودتایی را در زمان مناسب سازمان دهند و تا آن زمان هر چه بیشتر در زیر زمین خواهند ماند.

   تا آنجا که به بیشتر ایرانیان ارتباط می‌یابد، راست‌های غیر مذهبی تندرو و میانه‌روان از راست و چپ، اکنون هماوردان عمدهُ فکری هستند. سرنوشت آیندهُ ایران به مقدار زیاد در بحث‌های آنان تعیین می‌شود. البته روشنفکرانی اصلاً بحث و اندیشیدن را در این مرحله لازم نمی‌دانند و آن را به حال مبارزه زیان آور می‌شمارند. کسانی نیز هستند که پیوسته شعار می‌دهند که بحث کافی است و عمل کنید و دو صد گفته چون نیم کردارنیست. غافل از اینکه برای نیم کردار دو صد گفته لازم است و گروه‌های انسان‌ها تا متقاعد نشوند دست به کاری نمی‌زنند و تا به امر درستی متقاعد نشوند کار درستی از آنان بر‌نمی‌آید. “مبارزه” و “عمل” گفتن با خود مبارزه و عمل تفاوت دارد و مبارزه و عملی نیست که بی‌نیاز از بحث سازنده باشد.

***

   اگر چپ تندرو و راست اسلامی، و فرزند دو رگهُ آنان مجاهدین خلق، خود را بدان گونه از عرصهُ بحث با معنی و با ربط حذف کرده‌اند، در سوی دیگر چه خبر است؟ چپ میانه‌رو چه دارد و راست تندرو چه عرضه می‌کند؟ به این پرسش با اندکی آسان‌گیری می‌توان پاسخ داد که هر دو برای فراهم آوردن مصالح ساختمان ایران آینده دست در استخوان‌های مردگان کرده‌اند. چپ میانه‌رو مصدق را دارد و راست افراطی محمد رضا شاه را. بحث سیاسی در بخش بزرگتر خود یا ساختن تصویرهای آرمانی و بی نقص از این دو شخصیت تاریخی است یا لجن مال کردن بی انصافانهُ آنها ـ بسته به اینکه از چه موضعی باشد.

   یک گرایش سرگرم ساختن راه مصدق است؛ بهره گیری از یک مادهُ خام نسبتاً محدود و افزودن و کش دادن آن تا حد گریز از واقعیات؛ گرایش دیگر سرگرم آراستن و پیراستن دلخواسته یک مادهُ خام بیش از اندازه است، باز تاحد گریز از واقعیات. گرایش نخستین با دشواری کمبود دست و پاگیر روبروست؛ گرایش دوم با دشواری فراوانی دردسرآور.

   از آنجا که این دشواری‌ها را نمی‌توان به صورت متقاعد کننده‌ای برطرف کرد، نشانه‌های فقر اندیشه و سخن از هر جا سربلند می‌کند. بحث سیاسی در هر دو اردوگاه و در میانهُ آنها بینواست. به جای بینش و روشنگری، بیشتر شعار دادن است، و تعبیرات شاعرانه ـ نه چندان بدیع ـ آوردن؛ دریغ و افسوس خوردن است و نفرین و ناسزا پراکندن و با تاریخ بازی کردن.

   تاریخ در هر دو اردوگاه قربانی اصلی یک بازی”سینیک” است که از دستکاری واقعیت‌ها و ندیده گرفتن ناخوشایندها هیچ پروایی ندارد و حتی آماده است برای رسیدن به منظور خود هر جا تاریخ را نابسنده یافت آن را اختراع کند.

   زمان آن رسیده است که بحث سیاسی، و همراه آن بحث تاریخی، را از زیر سایهُ این دو نام بیرون آوریم. اگر کار چپ میانه‌رو همه توجیه مصدق و بر‌کشیدن او به عنوان پیامبر، و کار راست افراطی همه پاک نمودن کارنامهُ محمد رضا شاه و ساختنش به عنوان سرمشقی برای آینده باشد که باید از سر تا بن تقلید و تکرار کرد، اندیشه و عمل سیاسی از بن‌بستی که دچارش شده است بیرون نخواهد آمد. پرستندگان مصدق و محمدرضا شاه (به مردمانی این چنین یکسونگر و متعصب جز این چه نامی می‌توان داد؟) بهتر است یک لحظه به این فرض بیندیشند؛ اگر از مردم ایران در شرایط گزینش آزادانه پرسیده شود که آیا می‌خواهند در آینده حکومتی مانند سال‌های ۱۳٢۹ تا ۱۳۳٢ و یا ۱۳۳٢ تا ۱۳۵۷ داشته باشند، یا در پی آینده‌ای متفاوت هستند چه پاسخی خواهند داد؟ آیا ایرانیان در آرزوی تکرار هر یک از آن گذشته‌ها هستند و جامعهُ ایرانی پس از اینهمه آزمایش‌ها و تجربه‌ها آیا همان‌گونه سنگ شده است که ذهن‌های اسیر گذشته بر قیاس به نفس می‌پندارند؟ ایرانیان مسلماً مصدق را گرامی می‌دارند و بر دوران محمدرضا شاه افسوس می‌خورند. اما امروز خود را با روزگار متفاوتی روبرو می‌یابند و پاسخ‌ها و راه‌حل‌های دیگری می‌جویند.

   مصدق و محمد رضا شاه مردانی فراورده شرایط ویژهُ تاریخی بودند و با آنکه در گفتار و کردار هر دو ـ در محمد رضا شاه بسیار بیشتر ـ عناصری می‌توان یافت که باید در آینده راهنمای عمل قرار داد یا از آنها پرهیز کرد، هیچ کدام جانشین‌پذیر و تکرار شدنی نیستند. آنها نیز به صف دراز شخصیت‌های تاریخی پیوسته‌اند که بررسی روزگار و احوالشان به آیندگان کمک می‌کند که دریابند چه باید و ـ بیشتر ـ چه نباید بکنند. از این نظر هیچ تفاوتی میان مصدق و امیر کبیر یا محمد رضا شاه و شاه عباس یا ناصرالدین شاه نیست. همان‌گونه که بحث سیاسی امروز ما از تسلط امیر کبیر و شاه عباس آزاد است باید از اسارت دوران مصدق یا محمد رضا شاه نیز درآید. آزاد شدن از سودازدگی مصدق و محمد رضا شاه نه به معنی فراموش کردن آنها و خدمات آنهاست نه محکوم کردنشان. پیکار ضد‌استعماری دلیرانهُ مصدق و اصرارش بر اینکه شاه باید سلطنت کند نه حکومت؛ و سیاست خارجی درخشان محمد رضا شاه و تلاش خستگی ناپذیرش برای ساختن یک ایران نیرومند و پیشرو، درآینده نیز می‌تواند الهام‌بخش ایرانیان باشد. اما دست و پا کردن برای یافتن یک پاسخ و پیشینهُ “مصدقی” برای هر مساله و نفی کردن هر چه پادشاهان پهلوی کرده‌اند به همان اندازه بی‌معنی و اختلاف‌برانگیز است که بزرگ‌نمایی دوران محمد رضا شاه و مبالغه در دستاوردهای آن و ندیدن دشواری‌های جدی آن دوران که به هیچ روی نباید گذاشت در آینده تکرار شود.

   تاریخ را نه به عنوان وسیلهُ توجیه، بلکه به عنوان درس عبرت باید تلقی کرد. بیشتر ما با تاریخ رفتاری داریم که گویی یک افزار تبلیغاتی بیش نیست و باید یکسره در خدمت مصلحت‌های سیاسی باشد (کدام مصلحتی از حقیقت بالاتر است؟) چون می‌پنداریم مردم تاب روبرو شدن با واقعیات تاریخی را ندارند برای نگهداشت یگانگی و پیشبرد مبارزه، پرهیزی از فرو‌پوشیدن تاریخ نداریم و درنمی‌یابیم که به هر دو آسیب می‌زنیم. از بس مردم را دست‌کم می‌گیریم نمی‌توانیم تصور کنیم که امکان دارد یک همرایی بر پایهُ راستگویی و درست‌نگری و نه بر نیمه حقیقت و ریاکاری بوجود آورد. یک بار جراُت کنیم و با واقعیات روبرو شویم و به مردم هم راستش را بگوییم. زندانی تاریخ شدن یکی از بدترین زنجیرهایی است که یک ملت می‌تواند بر اندیشه و عمل خود ببندد. جهان را صرفاً از دریچه تنگ یک گذشتهُ تاریخی دیدن؛ آن گذشته را پیوسته تبدیل به امروز کردن و در آن زیستن، توانایی حرکت به پیش را از نسل‌های پیاپی می‌گیرد؛ حتی توانایی نگرش درست به تاریخ را می‌گیرد و انگیزه‌ای برای تاریخ‌سازی و تاریخ‌تراشی می‌شود. بر این پدیده مثالی بهتر از آرژانتین نمی‌توان آورد که چهل سال در یک بن‌بست تاریخی گیر کرد و آموزه‌ها و شعارهای چهل سال پيش را تکرارکرد و چهل سال از زمان واپس ماند. ما نیز مانند آرژانتینی‌ها در تعبیر تاریخ اخیر خود توافقی نداریم. گروهی از ما هر چه را که بی‌دخالت خود یا رهبرشان در ایران در یک دورهُ استثنائی ۵۷ ساله ساخته و پدیده آمده یا از اصل انکار می‌کنند یا بی‌اهمیت و یا ناشی از جبر زمان، یا حتی ویرانگر و زیان‌آور می‌شمارند. گروهی دیگر از چهار دههُ تاریخ پر نشیب و فراز جز یک مشت آمار چیزی نمی‌بینند و سهمشان در بحث سیاست و فلسفهُ تاریخ از ردیف کردن آمار تولید پارچه‌های پشمی فراتر نمی‌رود. آنها با رسانه‌های فراوانشان در خارج با نشریات مجاهدین و چپ تندرو مسابقه‌ای پیروزمندانه برای غنی کردن زبان دشنام فارسی گذاشته‌اند. بررسی‌شان خواننده را از نشیب نفس‌گیری که رسانه‌های تبعیدی فارسی از سنت حبل‌التین و قانون و کاوه و صوراسرافیل پیموده‌اند به سرگیجه خواهد افکند.

   در چنین فضای “انتلکتوئل” پیداست که در موارد بسیار به گفتهُ سعدی “نغمهُ تنبور ازغبلهُ دهل بر‌نیاید و بوی عنبر از گند سیر فرو ماند.” توسل به عواطف و زاری کردن‌ها و نعره کشیدن‌ها نه جایی برای سخن سنجیدهُ پرمایه می‌گذارد، نه زمینه‌ای برای همرای کردن نیروهایی که باید در میان خود سرانجام به یک هم‌نهاد (سنتز) برسند تا نگذارند امروزشان در پراکندگی و بی‌اثری و فردایشان در جنگ برادرکشی سپری شود.

***

   در صف چپ‌های میانه‌رو از بسیاری سوسیالیست‌ها می‌توان نام برد که اگر در پی دولتی کردن منابع کشور (به اصطلاح ابزارتولید) نباشند و نخواهند به نام برابری ” بی‌چیزی و کمبود را اجتماعی، و قدرت سیاسی را اختصاصی کنند”‌(٢) به آسانی می‌توانند در کنار میانه‌روان دیگر قرار گیرند و دست هواداران عدالت اجتماعی را در طیف سیاسی آیندهُ ایران نیرومند گردانند. در میان عناصری که برنامهُ سیاسی ایران را باید بسازند سیاست‌هایی که فرصت‌های برابر به مردمان عرضه دارند و به یاری آنها که واپس‌تر افتاده‌اند بشتابند وجلوی ترکتازی‌های زورمندان و تمرکز بیش از اندازهُ قدرت سیاسی و اقتصادی را در دست‌های معدود بگیرند، جای مهمی دارند. سوسیالیست‌هایی که خود را از جزم مارکسیست ـ لنینیستی آزاد کرده‌اند به آسانی خواهند توانست به یک جریان اصلی میانه‌روی که در زنجیر هیچ تجربهُ تاریخی نیست واز همهُ آنها می‌آموزد و راهش را با سنگ‌های گور نشانه‌گذاری نکرده است بپیوندند.

   راست میانه‌رو، به آن جریان اصلی و هم نهاد ایدئولوژیک نزدیکتر از همه است. شیفتهُ هیچ گذشته‌ای نیست و آرزوی تکرار هیچ گذشته‌ای را ندارد. تاریخ معاصر برایش نه میدان جنگ است نه آرمانی که باید بر سر آن کشت و کشته شد. سربلند از دستاوردهای آن، همهُ دوره‌های آن، کوتاهی‌ها را نیز می‌بینند و می‌خواهد از آن بیاموزد. از این گذشتهُ تاریخی، فرایافت‌های آزادیخواهی و ناسیونالیسم و ترقیخواهی وعدالت اجتماعی را گرفته است و در پی درآوردن آن به یک برنامهُ سیاسی است که اندیشه‌ها و تلاش‌های سه نسل اصلاحگران و نوگرایان ایرانی را از راست و چپ در خود بگنجاند. برای نظام حکومتی، پادشاهی مشروطه را می‌پسندد که هم حاکمیت مردم در آنست، هم نگهداری یک نماد سنتی سازگار شده با نیازهای امروز و آیندهُ ایران. برای نوگری (مدرنیزاسیون) و ترقیخواهی اهمیتی کمتر از آزادیخواهی و عدالت اجتماعی نمی‌شناسد و اساساً این هر سه را در یک فراگرد بهم پیوسته می‌بیند. ناسیونالیسم را در برابر پرستش شخصیت و امامزاده سازی و نیز در برابر جهان‌وطنی مذهبی چپ و راست می‌گذارد؛ و اصل راهنمای خود در سیاست‌های خارجی و فرهنگی قرار می‌دهد.

بر چنین پایه‌های فکری و بر ضرورت پیکار مشترک با فاشیسم مذهبی حاکم و گرایش‌های فاشیستی چپ و راستی که آرزوی جایگزینی‌اش را دارند، هر گرایش میانه‌روی دیگری می‌توانند همرای شود.

اکتبر ۱۹۸۵

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(۱)ـ اطلاعیهُ دفتر سیاسی و کمیتهُ مرکزی سازمان مجاهدین خلق ایران به مناسبت ” انقلاب ایدئولوژیک ” و تعمیم فرخندهُ انقلابی و توحیدی برای ازدواج……

(٢) ـ “نگاه از بیرون”  چاپ ۱۹۸۴

حزبی کردن تاریخ

حزبی کردن تاریخ

 ‌

   گفته‌اند که تاریخ را نویسندگانش می‌سازند. این سخن خالی از حقیقتی نیست. بی‌آنکه بخواهیم وارد بحث معرفت شناسی بشویم باید بپذیریم که آدميان به آسانی می‌توانند زیر تاُثیر عواطف یا غرض‌ها یا منافع خود، واقعیات را چنانکه می‌خواهند ببینند و به زبان دیگر به واقعیات عینی جنبهُ ذهنی بدهند. در مورد تاریخ، ذهنی کردن رویدادها و واقعیات عینی هم آسانتر است و هم سودمند‌تر و هم در نتیجه اجتناب ناپذیرتر. آسانتر است، زیرا تاریخ بازیگران بیشمار دارد و متغیرهای نامحدود. مانند امواج اقیانوس است، هر لحظه به صورتی و در جایی. نگرنده کمتر می‌تواند تصویر را در تمامیتش ببیند و روی‌همرفته تمامیتی نیز در میان نیست. چیزی در جایی بیحرکت نمی‌ماند. امری روی داده است، اما تا همهُ علت‌ها و پیامدهایش را ندانند، تا رابطهُ میان نیت و نتیجهُ یک عمل را نشناسند، از قضاوت درست بر نخواهند آمد. تازه در موارد بسیار نتیجهُ یک عمل ارتباطی با نیت آن ندارد از بسا نیت‌های خوب نتایج مصیبت‌آمیز بر آمده است و بسا بدکاران به حال مردم خود بهتر از نیکوکاران بوده‌اند. از همین رو معاصران نیز از اتفاق نظر دربارهُ رویدادهای تاریخی کمتر بر می‌آیند چه رسد به آیندگان که با واقعیات تازه‌ای روبرو خواهند بود و جزئیات بیشتری را به فراموشی خواهند سپرد.

   ذهنی کردن تاریخ سودمند است، زیرا با تسلط بر گذشته بهتر می‌توان بر اکنون و آینده فرمانروایی کرد. عوامفریبان و خود کامگان نخست از پس و پیش کردن تاریخ، از “بازسازی” آن آغاز می‌کنند. در شوروی تاریخ سازی ـ به جای تاریخ نویسی ـ یک سیاست رسمی و اشتغال همیشگی است. در آن کشور شصت سالی است که تقاوت میان تاریخ و سیاست به مقدار زیاد آشفته شده است. تاریخ، سیاست دیروز نیست؛ سیاست روز است. رویدادهای دیروز بطور منظم و رسمی با روندهای روز جابجا و دگرگون می‌شوند. ساختن تاریخ و ذهنی کردن واقعيات عينی در آن کشور جنبه نهادی يافته است.

   در هر کشاکش سیاسی، تاریخ یک افزار یا سلاح عمده است، بسته به درجهُ تکامل سیاسی ـ فرهنگی جامعهُ مربوط. در جامعه‌های پیشرفته‌تر، هماوردان سیاسی از افزار تاریخ برای پیشبرد استدلال‌های خود بهره می‌گیرند. در جامعه‌های واپس‌مانده‌تر، دشمنان سیاسی ــ چون در چنین جامعه‌هایی از اختلاف تا دشمنی راهی نیست ــ سلاح تاریخ را برای سرکوبی یکدیگر بکار می‌برند. روشن است که وقتی به تاریخ همچون سلاحی بنگرند، آسانتر و آماده‌تر به پس و پيش کردن آن می‌پردازند و واقعیات عینی را جنبهُ ذهنی می‌دهند. عواطف و اغراض و منافع به قول مولوی روی واقعیات را می‌پوشانند و جلوی دیده شدنشان را می‌گیرند؛ و چون حال و هوای سراسر جامعه مساعد است و هدف وسیله را توجیه می‌کند، ناپسندی این رویکرد نیز به چشم نمی‌آید.

   به این شیوه هم نا آگاهان و هم روشنفکران دست می‌یازند. اندک اندک به جایی می‌رسد که اگر کسی دیگران را به بررسی تاریخ در تمامیتش ــ دست کم تا جایی که برای هر نسل امکان دارد ــ و نه به صورت گزینشی (دیدن آنچه سودمند است، ندیدن آنچه مواضع از پیش گرفته شده را سست می‌کند) بخواند؛ یا از زندانی تاریخ شدن بپرهیزاند (به این معنی که به رویدادهای گذشته جنبهُ امروزی ندهند و در گذشته نزیند و گذشته را ــ آنهم تنها پاره‌هایی از آن را ــ به عنوان بخشی از واقعیات کنونی و نه همهُ آن ببینند و خود‌آگاهی‌شان را از اسارت گذشته بدرآورند و به پویایی انسان و جامعه و تاریخ اعتقاد داشته باشند) سیل حملات سرازیر می‌شود.

   یکی فریاد بر می‌آورد که می‌خواهند ایرانی را از تاریخش جدا کنند و گذشته‌اش را به گور بسپارند؛ و آنگاه در ستایش تاریخ نغمه سر می‌دهد (در حالی که هیج کس نمی‌گوید تاریخ را باید فراموش کرد یا نخواند. سخن از احترام گذاشتن به تاریخ است و زنده نگهداشتن آن در خودآگاهی ملی، تا رویدادهای گذشته الهام‌بخش آیندگان و راهنمای آنان باشند نه آنکه همچون سنگ‌های گور یا ضریح مقدسان روی ذهن آنها بیفتند و بال پروازشان را ببندند.) گوشزد کردن اهمیت تاریخ به کسانی که معتقدند هویت ملی بی تاریخ مشترک امکان ندارد زائد است. ما هنگامی که از یک ملت و هویت ملی سخن می‌گوییم بیشتر از تاریخ اوست و آثاری که از گذشته به جای گذاشته است.

   دیگری متهم می‌کند که می‌خواهند تاریخ را تحریف کنند و مقاصد خود را پیش ببرند (در حالی که فراخوان به بررسی همه سویهُ تاریخ، کوشش در تحریف نیست، هر چند ممکن است خرابکاری در فرضیاتی که بر تحریف یا بررسی نیمه کارهُ تاریخ بنا شده است باشد). تاریخ را صرفاً از گوشه‌ای دیدن، یا گوشه‌ای از آن را دیدن، بیشتر به تحریف می‌خورد، تا آن را از هر سو نگریستن و به همه سوی آن نگریستن. دیگری بر می‌آشوبد که می‌خواهند از نقد تاریخ بگریزند و خواست‌های خود را محرک حوادث تاریخی قرار دهند و به تاریخ تهمت می‌زنند (در حالی که بحث از بررسی و نقد همهُ تاریخ و اسناد و مدارک تاریخی در پرتو واقعیات روز، یعنی زمان رویدادن وقایع، و اولویت‌ها و نیازهای نسل معاصر آن روز است؛ و آزاد کردن ذهن از پیشداوری و سیاه و سپید دیدن جهان، و بخش نکردن مردمان به دوزخیان و بهشتیان؛ و تاریخ را در یک یا چند شخصیت خلاصه نکردن.)

   اینهمه از چه بر می‌خیزد؟ اگر از در نیافتن منظور گوینده نباشد، ازخواست سادهُ به خدمت گرفتن تاریخ برای به کرسی نشاندن فرضیه‌ها و پندارهای از پیش ساخته است؛ از عادت به دستچین کردن رویدادهای تاریخی است؛ و از آزادی نامحدودی است که ذهن انسانی در تعبیر تاریخ، همچنانکه در هنر‌سنجی، (نقد هنری) برای خود می‌شناسد ــ تا جایی که اسکار وایلد در بحث درخشانی از هنر‌سنجی به عنوان یک عمل آفرینشگری و از هنر‌سنج به عنوان هنرمند می‌گفت این هنر نیست که از زندگی تقلید می‌کند بلکه زندگی است که از هنر تقلید می‌کند و استدلال می‌کرد که سرخی شامگاه از آن هنگام زیبا شد که نخستین بار روزی انسانی به شفق نگریست و گفت چه زیباست!

   در تاریخ ایران این پدیدهُ بازی کردن با تاریخ، ناشی از ملاحظات عملی و احساساتی بسیار بوده است. از گذشته‌های دور تا نزدیک، همه جا با دستکاری در تاریخ به ساختن واقعیت‌های تازه کمک کرده‌اند. یکی از بزرگترین و دیر‌پای‌ترین نمونه‌های این دستکاری، فرضیات مربوط به اسلام آوردن ایرانیان است. نزدیک به چهارده سده برای سست کردن پایداری ایرانی در برابر تسلط نظامی و فرهنگی بیگانه در گوش ایرانیان خوانده‌اند که چون شاهنشاهی ساسانی ناشایسته و ستمکار بود (که در سدهُ هفتم میلادی بود) و چون جامعهُ ایرانی آن زمان پوسیده و تباه بود، مردم ایران از فشار ساخت طبقاتی “کاست” (طبقات بسته) و بیداد موبدان و اشرف با خرسندی به اسلام به عنوان یک آیین رهاننده روی آوردند.

   در این فرضیه ـ که دیرگاهی است برای بسیاری جنبهُ واقعیت مسلم یافته ــ عمداً یا از روی غلبهُ تعصب مذهبی، واقعیات چندی را ندیده گرفته‌اند:

 *اینکه اسلامی که در دو سدهُ نخستین بر ایران تحمیل شد آیین برابری و آزادگی نبود و اعرابی که به ایران تاختند به یک دست شمشیر و به دست دیگر انبان چپاول داشتند و از قرآن و اسلام جز حلال بودن خون و مال و زنان “مشرکان” چیزی نمی‌دانستند و دو سدهُ تمام کشتند و سوختند و بر مردمی که گویا از نابرابری‌های جامعهُ ساسانی به آیین برابری روی آورده بودند با خشونت تمام سروری کردند تا به ضربت شمشیر یعقوب لیث‌ها و بویه‌ها پست شدند.

*اینکه از ایرانیان آنان که به پیشباز اعراب رفتند بیشتر عرب‌های سرزمین‌های باختری و پیرامون تیسفون (مدائن)، یعنی عراق کنونی بودند نه ایرانیانی که تا ده سال پس از نهاوند و در هم شکستن شاهنشاهی ساسانی با سپاهیان عرب به صورت پراکنده و در هر جا می‌جنگیدند، و در شمال ایران هرگز تسلیم نشدند.

* اینکه نه تنها ایرانیان در آغاز به اسلام روی نیاوردند، اعراب نیز در آغاز اصراری به اسلام آوردن ایرانیان نمی‌ورزیدند و بیشتر به جزیه‌ای که بر شکست خوردگان تحمیل می‌کردند چشم داشتند تـا رستگاری ایرانیان. پس از تسلط نظامی بر ایران بود که فرمانروایان عرب با فشار مالی و به زور شمشیر ایرانیان را مسلمان کردند نـه آنکه ایرانیان پیشاپیش مسلمان شده بوده باشند.

* سرانجام اینکه ایرانیان در هر جا می‌شوریدند و “ردت می‌آوردند” و چون در اسلام کیفر از دین برگشتگان مرگ است، زمین از خونشان گلگون می‌شد تا جایی که “پای اسبان در خون فرو می‌رفت ” و “آسیاب‌ها از خونشان به گردش می‌افتاد” تا به اسلام و فرمانروایی اعراب گردن می‌نهادند.

   همهٌ ایستادگی ایرانیان سرافراز در برابر قومی نیمه وحشی که از همان آغاز خود را برگزیده و برتر می‌دانست (با همهُ جامعهُ بی‌طبقهُ توحیدی به روایت آن روزها) و ایرانیان را “عجم” (گنگ) و “موالی” (نیمه برده) می‌خواند و مردانشان را بنده و زنانشان را کنیز خود می‌دانست و از آنها هزار هزار می‌کشت و دارایی‌شان را تاراج می‌کرد به هیچ گرفته شده است. تنها روی آوردن رعایای عرب نژاد و عرب زبان شاهنشاهی ساسانی به مهاجمان در آن آغاز کار است که برای توجیه دو قرن تبهکاری اعراب در ایران آورده می‌شود. اگر خمینی امروز می‌تواند اینگونه به تاریخ ایران دشنام دهد پیداست که آخوندها و دیگر پوزشگران حملهُ اول اعراب برای گمراه کردن مردم چه بازی‌ها با تاریخ کرده‌اند.

   البته ایرانیان پس از چند نسل گذشتهُ خود را اندک اندک فراموش کردند ــ که در آن روزگار کشتارهای دسته جمعی و سوزاندن کتابخانه‌ها و ویران کردن آثار گذشته آسان بود ــ و اسلام را از آن خود ساختند و آن را در خدمت خود آوردند و به آن چهرهُ انسانی، و بیشتر چیزهایی را که مایهُ نازش مسلمانان است، دادند. اسلام پس از رنگ ایرانی گرفتن برای گسترش خود دیگرنیازی به شمشیر کند شدهُ اعراب نیافت. موج‌های پیاپی قبایل ترک پس از برخورد با ایرانیان اسلام آوردند و مبلغان ایرانی، بیشتر از صوفیان، تا اندونزی مردم را مسلمان کردند، چنانکه پیش از آن چینیان و تورانیان را مسیحی (نسطوری) کرده بودند، با اینهمه حقیقت آنست که اگر پای زور در میان نمی‌بود ایران به صورت یک کشور اسلامی در نمی‌آمد، چنانکه سرزمین‌های باختری دور از دسترس لشکریان عرب در نیامدند.

   چنین تعبیری را از تاریخ، امروز ایرانیان بیشتری می‌پذیرند زیرا انقلاب و جمهوری اسلامی چشم و گوش‌های بیشماری را باز کرده است و نسل کنونی را در موقعیت ایرانیان سدهُ هفتم قرار داده است و پرسش‌هایی را به میان آورده است که سده‌های دراز ترجیح می‌دادیم از کنارشان بگذریم.

   هر چه در تاریخ معاصر پیشتر می‌آییم آزاد کردن بررسی تاریخی از سودهای مستقر و اغراض و عواطف و از گرایش به دیدن تاریخ از نظرگاه پیکار یزدان و اهریمن دشوارتر می‌شود. جای یزدان یا اهریمن بستگی به موضع فکری نگرنده دارد. یزدان یکی اهریمن دیگری است، اما تضاد میان دیدگاه‌ها به یک اندازه آشتی ناپذیر، و کم و بیش مستقل از واقعیات عینی تاریخی است. فراخواندن به رهایی از زندان تاریخ، در واقع فراخواندن به آزاد کردن بررسی تاریخی از سودهای پاگير و گرایش‌های حزبی است. تاریخ و گذشته از گرایش‌های شخصی و سیاسی ما مستقل هستند. این واقعیت را ما دربارهُ گذشته‌های دورتر به آسانی می‌پذیریم و می‌توانیم تاریخ کهن‌ترمان را به عنوان یک یادگار مشترک، بد یا خوب، تلقی کنیم. دربارهُ تاریخ معاصرمان نیز بویژه در آنجا که بازیگرانش زنده نیستند باید بتوانیم از وارد کردن سلیقه‌ها و غرض‌های حزبی بپرهیزیم.

   این نخواهد شد مگر آنکه تاریخ معاصرمان را بخوانیم و همه‌اش را بخوانیم و تا آنجا که می‌توانیم شرایط زمان رویدادها و کرده‌های شخصیت‌های تاریخی را در شمار آوریم. موضوع این نیست که آنچه روی داده اجتناب ناپذیر بوده و راه دیگری نداشته، موضوع آن است که ما در تعبیرها و گمانپروری‌های خود، در اگرهای تاریخی خود، همه سوی قضایا را ببینیم و خود را به جای گذشتگان بگذاریم ــ تا آنجا که بتوان و هر چند این کار دشوار باشد ــ و به تعبیرها و برداشت‌ها یا، درست‌تر، تاکیدهای گوناگون میدان بدهیم. آنانکه پیش از ما با گزینش‌های سخت و تلخ روبرو بودند به آسانی ما نمی‌توانستند از روی مسائل آن روزها بگذرند.

***

   در بحث سیاسی کنونی ما، چنانکه بارها اشاره رفته، انقلاب مشروطیت و مصدق در یک سو و دوران پهلوی در سوی دیگر مایهُ بیشترین اختلاف نظرهای تاریخی است. بحث، از ترجیح دادن یکی بر دیگری گذشته است که امری طبیعی است و هر کس می‌تواند پس از بررسی دوره‌ها و شخصیت‌ها یا رویدادهای تاریخی یکی را بر دیگران ترجیح دهد. آنچه با آن سرو کار داریم تلاش بی پرده‌ای برای ساختن تاریخ و نهادن آن به جای واقعیات گذشته است. بدین منظور از دو تکنیک بهره گیری می‌شود :

   نخست، تکنیک زیاده روی در ستایش یکی و نکوهش دیگری است، یا تکنیک یزدان و اهریمن. یکی را مظهر همهُ ارزش‌های پسندیده می‌شمرند و دیگری را تجلی‌گاه هر چه ناپسند است. شکست‌های یکی را به مظلومیت او حمل می‌کنند؛ دستاوردهای دیگری را یا نمی‌بینند یا به جبر تاریخ و خواست بیگانگان نسبت می‌دهند.

   در یک جبهه از انقلاب و دوران مشروطیت تا سال ۱۳۰۰ شمسی به عنوان یک دوران طلائی آزادی و مردمسالاری یاد می‌کنند که با کودتای سردار سپه به پایان رسید و عصر قلدری جای آن را گرفت (البته سردارسپه یک دهه پس از شکست مجلس دوم کودتا کرد و در آن سال‌ها نه حکومت قانون بر قرار شده بود، نه اثری از مشروطه مانده بود ــ جز کشاکش‌های سیاست‌پیشگان ــ و نه حتی از ماهیتی به نام ایران به معنی واقعی).

   یا مصدق را مظهر تلاش برای استقرار حقوق اکثریت محروم و تاُسیس بنیادهای واقعی قانونی و حکومت قانون می‌انگارند و برای یافتن تعریف “ملی” از او و صفاتش آغاز می‌کنند گویی پیش از او کسی ملی نبوده؛ محمد رضا شاه را نیز مظهر استبداد مطلقه و حکومت فردی و ادامهُ تاریخی استبداد شرقی و آسیائی و حتی آمیختگی دین و دولت به عنوان مشیت الهی می‌دانند ! (حال اگر قاطع‌ترین و خونین‌ترین کشاکش‌های دین و دولت در عصر او روی داده جای یاد آوری ندارد، همچنانکه مسئولیت اصل دوم متمم قانون اساسی و مذهب رسمی مشروطیت نیز بهتر است به گردن او بیفتد). برای آنان مصدق قهرمان ضد امپریالیست است، محمد رضا شاه دست‌نشاندهُ امپریالیسم. زیرا اولی از آیزنهاور در خواست کمک مالی کرد “تا کشور به دامن کمونیسم نیفتد” و آیزنهاور ترجیح داد کمک‌هایی را که می‌توانست، به محمد رضا شاه بکند. اگر برای آمریکا آن حق را می‌شناختند که ایران را از خطر کمونیسم برهاند، می‌باید حق آن را برای برگزیدن کمک گیرنده نیز می‌شناختند. (۱)

   در جبههُ دیگر، انقلاب مشروطه را ساخته و پرداختهُ انگلیس‌ها و مصدق را خائن و ایران بر‌باد‌ده می‌شمارند؛ در برابر، محمد رضا شاه را روح و معنی ایران (تکلیف دو سه هزار سال تاریخ پیش از او چه می‌شود؟) و عصر پهلوی را درخشان‌ترین عصر تاریخ ایران می‌دانند که حداکثر اشتباهاتی در آن روز داد که صلاح نیست به یاد کسی آورده شود.

   تکنیک دوم، دستچین کردن رویدادهای تاریخ یا تکنیک گزینشی است. بر رویدادهای سودمند به حال مقاصد سیاسی تکیه کردن و از رویدادهای دردسر‌آور به تندی گذشتن. یک جا کمترین جنبهُ مثبت را بزرگ نمودن و به ابعاد بیرون از اندازه رساندن؛ جای دیگر بدترین کوتاهی را حداکثر “خالی از اشکال” ندانستن. به نمونه‌های این تکنیک گزینشی بسیار برخورده‌ایم. مشهدی باقر بقال و مجلس اول برای سپیدکاری تمام دوران مشروطه بسنده است. دهان هر کس را بگوید انقلاب مشروطه به هدف‌هایش نرسید زیرا بیش از آن به مصالحه‌ها و اختلافات آلوده شد که بتواند مرزهای کشور را نگهدارد، زندگی مردم را بهبود بخشد و حکومت قانون را برقرار سازد، با داستان‌های دلاوری ستارخان و روشن‌بینی مشهدی باقر بقال می‌بندند. سخنرانی‌های مصدق بر ضد استبداد و بی‌قانونی جایی برای یاد آوری واقعیاتی از این دست نمی‌گذارد که او هم هنگامی که به قدرت رسید دیگر پایین آمدنی نبود و چندان به تاُسیس بنیادهای واقعی قانونی و حکومت قانون پای بندی نشان نداد و او بود که انتخابات مجلس هفدهم را در جاهایی که به سودش نبود متوقف کرد و مجلس نیم‌بندی را نیز که تشکیل شده بود از بیم چند صدای مخالف بر خلاف قانون اساسی منحل کرد و دست به همه‌پرسی زد که خلاف قانون اساسی بود و از آن مجلس به زور تظاهرات چند هزار نفر در جلوی بهارستان و “مجلس آن جایی است که مردم هستند” اختیارات قانونگزاری گرفت که باز بدعت و خلاف قانون اساسی بود و شهربانی و آگاهی او سرمشقی مقدماتی برای سازمان امنیت و اطلاعات و امنیت کشور بود که اتفاقاً قانون تشکیل آن نیز در دورهُ او و با استفاده از اختیارات قانونگزاری نوشته شد، و خواستن توبه‌نامه از زندانیان سیاسی از دورهُ او معمول گردید.(٢) و تقریباً سراسر دوران نخست وزیریش را با حکومت نظامی سر کرد که هر چند از نظر فنی در چهار‌چوب قانون می‌گنجید، ولی برای چنان زمان طولانی جایی برای عملکرد عادی قانون نمی‌گذاشت و ترس همیشگی از بازداشت را در دل هر مخالفی می‌کاشت.

   در برابر، تهیهُ قانون تخصیص دادن بیست درصد بهرهُ مالکانه برای آبادی روستاها از سوی او بس است که در دست تاریخ سازان رنگ و آب را از همهُ کارهای عمرانی که پیش و پس از مصدق در دوران پهلوی انجام گرفت و چهرهُ ایران را پس از چهار سده بیحرکتی و رکود و ویرانی دگرگون ساخت بگیرد. حداکثر اعتباری که به تلاش‌های خستگی ناپذیر محمد رضا شاه برای نوسازی ایران می‌دهند آنست که او را با هیتلر مقایسه کنند زیرا او نیز کشورش را از نظر اقتصادی پیش برد.

   نمونه‌های برخورد تعصب آمیز و یکسویهُ هواداران شاهنشاهی با رویدادهای پنجاه و هفت سالهُ پهلوی فراوانتر از آنست که در اینجا بتوان بر شمرد. دستاوردهای آن دوران برای آنان بی‌مانند و شگرف است، نه تنها در تاریخ ایران بلکه سراسر جهان. بدترین ناکامی‌ها و کم کاستی‌های آن از نظر پاک خطا پوششان می‌افتد چرا که “فساد در همه جا هست.” برای توجیه شکست شاهنشاهی در انقلاب اسلامی از یک سو ایران آن روز را چنان نیرومند می‌دانند که داشت ژاپن دوم می‌شد و جهانیان را به هراس می‌افکند و در همان حال چنان سست و آسیب‌پذیر تصور می‌کنند که همان جهانیان متحد شدند و برای آنکه جلوی سرنگونی‌اش را به دست کمونیست‌ها بگیرند پادشاه را سرنگون کردند و خمینی را آوردند.

   راست و چپ برای ویرانی ایران (که ترکیبی شگفت آور از ژاپن دوم و فیلی‌پین دوم، و هم نیرومند و هراس‌انگیز و هم ناتوان و در آستانهُ شکست در برابر کمونیسم بود) توطئه کردند. بی‌بی‌سی به مردم گفت که به خیابان‌ها بریزند و تظاهرات و اعتصابات راه بیندازند و حکومت را فلج کنند و لژ فراماسون در پشت میز قمار به روُسای اتحادیه‌های صنعتی و بازرگانان دستور داد با جامه‌دان‌های پر پول به زیارت خمینی در پاریس بروند و آمریکا و انگلیس به نخست وزیران پیاپی راهنمایی‌های نادرست کردند تا پشت سر هم تصمیم‌های نادرست بگیرند، و توسط شاه دست نشاندگان خود را به نخست وزیری و فرماندهی رساندند و هایزر به پنجمین ارتش غیر اتمی جهان فرمان داد که تسلیم شود و سرانش بی مقاومت گردن خود را به تیغ دژخیم بسپارند و ژیسکار دستن در گوادلوپ به هم توطئه‌گرانش نگریست و به آنها رساند که خمینی باید بیاید، و سالیوان در تهران به ساعتش نگریست و به شاه فهماند که باید برود (معلوم نیست چه چیز چنان کشور بی‌اساس گوش به فرمانی که مردم و حکومت و از بالا تا پایینش به دستور بیگانگان عمل می‌کردند دنیا را می‌ترساند؟) و انگلستان به بازرگان گفت راه را برای خمینی بگشاید و به خمینی گفت با عراق بجنگد (به عراق نیز همین دستور داده شده بود) و بریتیش پترولیوم آخوندها را واداشت بهای نفت را سه برابر کنند و هفت سال بعد به جای اول برگردانند (ظاهراَ این هر دو به یک اندازه به سود آن کمپانی است) و برژینسکی کمربند سبز را بست تا جلوی کمونیسم را بگیرد، اما اینتلیجنس سرویس به توده نفتی‌ها رهنمود داد که رخنه کنند و انتقام ٢۸ مرداد را از آمریکا بستانند.

   نادرستی چنین برداشت‌هایی از نظر علمی به کنار، اگر ما برآنیم که می‌توانیم با تاریخمان چنین رفتار کنیم و در آینده هم یک جامعهُ آزاد و یک نظام حکومتی دموکراتیک داشته باشیم به خطا می‌رویم. جامعهُ آزاد و نظام حکومتی دموکراتیک از یک روانشناسی و یک رشته توافق‌های بنیادی، و شبکه‌ای از نهادهای سیاسی و اجتماعی برمی‌خیزد؛ از یک فرهنگ و ساختار سیاسی ویژه که در گذشته در حوصله مردم ما نبوده است و با این ترتیب در آینده نیز نخواهد بود. ما چون نمی‌توانیم درباره گذشته خود توافق کنیم راه توافق‌های اساسی دیگر را نیز بر خود خواهیم بست. زیرا این گذشته بخش بزرگی از خود آگاهی ملی ما را می‌سازد و انگیزه مهمی در رفتار سیاسی ماست. به عنوان یک نمونه کوچک، ولی پر اهمیت، هنگامی که کسانی مصدقی را مانند دشنام بکار می‌برند خودبخود هر کس را که به مصدق و راه او دلبستگی و احترامی دارد برمی‌انگیزند؛ یا آنها که در رضا شاه و محمد رضا شاه صرفاً امتداد “استبداد آسیایی” را می‌بینند، نه تنها نا آگاهی خود را از فرایافت استبداد آسیایی یا شرقی و تفاوت‌هایش با سنت دویست و پنجاه ساله دیکتاتوری ترقیخواه نوین به نمایش می‌گذارند، همۀ آن میلیون‌ها تنی را که در دوران پهلوی، نخستین تلاش پیگیر و همه سویۀ جامعۀ ایرانی را برای نوسازی و نوگری و بیرون آمدن از چنبر استبداد آسیائی و از میان دو سنگ آسیای دین و دولت سنتی می‌بینند، از خود بیگانه می‌سازند.

   ما نخواهیم توانست بر یک برداشت نادرست از گذشته با هم به توافق برسیم. آنها که امیدوارند با بررسی‌های نیمه‌کاره و نتیجه گیری‌های خالی از دقت تاریخی و صرفاً به زور تکرار کلی‌گویی یک همرایی پدید آورند به جایی نخواهند رسید. همرایی را باید در روبرو شدن با حقیقت و همۀ حقیقت جستجو کرد. تاریخ گذشتۀ ما بیش از آنکه صحنۀ میدان کربلا باشد داستان یک ملت است برای زنده ماندن و خود را بهبود دادن و به پای پیش افتادگان کاروان ملت‌ها رساندن. در این پیکار که سراسر سدۀ بیستم را در بر می‌گیرد ایرانیان از آنجا آغاز کردند که شرحش را وزیر مختار وقت انگلستان در تهران در ۱۹۰۱ چنین داده است “این کشور در واقع یک ملک متروک و واگذاشته‌ای است که به حراج گذاشته شده و هر قدرت خارجی که قیمت بیشتری بدهد یا تهدید پر سر و صدا‌تری بکار برد می‌تواند آن را از دست زمامداران فاسد و بی‌دفاع آن بیرون آورد.”(۳) شخصیت‌ها و گرایش‌های سیاسی و جنبش‌های گوناگون در این پیکار از پیروزی‌ها و شکست‌ها، از خردمندی‌ها و کجروی‌ها هر کدام سهمی داشتند. در میان آنها اختلاف نظرها و تاکیدها فراوان بود، اما دستاوردهای همۀ آنها ارزنده و ماندنی است و نسل‌های کنونی و آیندۀ ایرانی را به کار خواهد آمد. هر کس آزاد است قهرمانان خود را داشته باشد. ولی نباید با دیدۀ انحصارگری به این تاریخ نگریست. باید بر همۀ آن ساخت و پیش رفت.

   دو مکتب حزبی تاریخ ایران در سدۀ بیستم اگر می‌خواهند فردا بر یک نظام حکومتی توافق کنند امروز بر یک تاریخ، بر یک رشته ارزش‌ها در این تاریخ، به همرایی برسند. ارزش‌های مسلط بر تاریخ هشت دهۀ گذشتۀ ایران اهمیتی بیشتر دارند و زنده ماندنی‌ترند تا شخصیت‌‌هایی که بهر حال هم خودشان و هم دورانشان “خالی از اشکال”نبود و هیچ ایرانی پیشروی نباید آرزوی تکرار آنها را داشته باشد.

   اینکه ما پس از هشت دهه هنوز در اینجاییم و در هیچ یک از زمینه‌های تلاش ملی خود چنانکه می‌خواستیم کامیاب نشده‌ایم چیزی از این ارزش‌ها نمی‌کاهد. مسائل و وظایفی که در سدۀ بیستم با آن روبرو بوده‌ایم هنوز با ما سرو کار دارند. نسل کنونی و آیندۀ ایرانیان همچنان با نگهداری استقلال و تمامیت ایران؛ با توسعه و نوسازی جامعه و اقتصاد و سیاست کشور؛ با برقراری یک نظام دموکراتیک و عادلانه که بر ستون‌هایی بیش از یک قانون اساسی، آنهم پر از مصالحه، استوار باشد؛ و با جدا کردن دین از حکومت و کوتاه کردن دست آخوندها از سیاست روبروست و خواهد بود. ارزشهای ناسیونالیسم و آزادیخوایی و حقوق بشر و ترقیخوایی و عدالت اجتماعی هنوز برای ما اولویت دارند ـ هر اندازه هم انقلاب مشروطیت نا تمام یا پیکار مصدق ناکام یا توسعۀ اقتصادی ـ اجتماعی دوران پهلوی نافرجام بوده باشند.

   این حقیقتی است که در هشتاد و چند سالۀ گذشته، مشروطه خواهان ما به استبداد گرویدند و طرفداران حکومت قانون بی‌قانونی کردند و پیشگامان توسعه دست در دست آخوند گذاشتند و روشنفکران انقلابی چپ زیر علم خمینی سینه زدند. تاریخ ما به هیچ روی کامل نیست و اگر می‌بود ما را اینهمه در میان خود اختلاف نمی‌داشتیم. اما این حقیقت باید ما را فروتن‌تر و به محدودیت‌ها و دشواری‌های پیشینیان آگاهتر سازد. همۀ آنها که پایان کارشان ناپسند یا ناچیز شد با آرزوهای بلند آغاز کردند و هدف‌های بالا داشتند.

   خواب‌آلودگی سنگین و ژرفای اندازه نگرفتنی مرداب فرهنگی یک جامعۀ سنتی هزار و چهارصد ساله، واپس‌ماندگی لایه‌های اجتماعی، حتی روشنفکرانی که صرفاً با نمادها و نام‌ها می‌اندیشیدند و به ژرفای چیزی نمی‌رفتند؛ دستکاری‌ها و دست اندازی‌های قدرت‌های بزرگ و تسلط مثیت گونه‌ای که بر اذهان ایرانیان یافتند؛ و نا آزمودگی صرف سرآمدان سیاسی و فرهنگی، همۀ آنها را در پایان شکست داد. ولی ملت ایران از اینهمه شکست‌ها نیرومندتر بدر آمده است و از این شکست واپسین و بدترین، از انقلاب و جمهوری اسلامی، نیز نیرومندتر از همیشه بدر خواهد آمد ــ به برکت همۀ آن تلاش‌های ناتمام و ناکام و نافرجام هشتاد و چند سال گذشته.

   این گذشته را بهتر بشناسیم و قدر بگزاریم. بخواهیم یا نخواهیم این گذشته بر اکنون و آینده سنگینی می‌کند. نه می‌توان از آن گریخت نه بار آن را بر دوش این و آن انداخت. باید رویاروی آن رفت و آن را پذیرفت و از آن مایه‌هایی برای نوزایی ملت ایران و بازسازی نیروی بی‌پایان آن فراهم آورد.

آوریل  ۱۹۸٦

ـــــــــــــــــــــــــــــ

(۱) ـ   به نامۀ مشهور مصدق در مرداد ۱۳۳٢ به آیزنهاور در بررسی‌های تاریخی حزبی چندان اشاره‌ای نمی‌شود. بر عکس تاکید بر اینست که خطر کمونیسم در ایران پرداختۀ دستگاه تبلیغاتی انگلیس بود. با همۀ شبکۀ نظامی حزب توده و پیروان بیشمار آن در دستگاه حکومتی و نفوذش در کارگران و با همۀ نگرانی واقعی خود مصدق.

(٢) ـ   در ۱۳۳٢ به من و دوستانم که برای بار دوم به موجب مادۀ پنج قانون فرمانداری نظامی به زندان افتاده بودیم (برای من ٢۵ سال بعد بار سومی هم بود!) پس از جمعاً شش ماه بی دلیل در زندان بسر بردن از سوی ادارۀ آگاهی تکلیف کردند که توبه نامه بنویسم. اما به زودی نگرانی دکتر مصدق از حزب توده چنان بالا گرفت که در آن ماه‌های آخر مخالفان دست راستی خود را بی توبه نامه از زندان‌ها آزاد کرد تا در برابر کمونیست‌ها وزنۀ متقابلی باشند.

(۳) ـ   مصدق و نهضت ملی ایران، قیام ایران، شمارۀ ۱۳۹.

 

تمرین شهروندی

تمرین شهروندی

 ‌

   در میان ایرانیان از آن گونه مردمان بسیار می‌توان یافت ــ شاید بیش از اندازه ــ که اگر در اکثریت قرار گیرند؛ اگر احساس کنند گروه‌های بزرگ همراه و پشتیبانشان هستند، عواطفشان لگام می‌گسلد و مرزی نمی‌شناسد. به همان اندازه که در موضع گیری دودلی نشان می‌دهند و این پا و آن پا می‌کنند در همرنگ جماعت شدن و پیوستن به اکثریت بی‌تابند و هنگامی که به اکثریت پیوستند دیگر به میانه‌روی و انصاف بدرود می‌گویند. آنها علاقه‌ای به در دست گرفتن ابتکار، خطر کردن و راهی تازه جستن و پیش افتادن ندارند. به قول مشهور تا قطار به راه نیفتد بر آن سوار نمی‌شوند، ولی هنگامی که به راه افتاد بر آن می‌جهند ــ مقصدش هر جا می‌خواهد باشد.

   این صفات به همراه عوامل دیگر خارجی و داخلی تا کنون نگذاشته است فرايند و نهادهای دموکراتیک در جامعۀ ایران ریشه بگیرد. تلاش‌های اصلاح طلبانه، ایستادگی در برابر کژی‌ها، پیکار با بدکنشان، کمتر از پشتیبانی فعال و پایدار عمومی برخوردار بوده است. بر عکس بت سازی و دیکتاتور تراشی، هر فرد معمولی یا اندکی بالاتر از معمولی را به خدا رساندن، هواداران و شرکت کنندگان بیشمار داشته است. در یک ترکیب ویرانگر، از بی‌تفاوتی و کناره‌گیری و فرصت طلبی، ما گذاشته‌ایم که افراد به زبان نهادها اهمیت بیش از اندازه در تاریخمان پیدا کنند و تقریباً همۀ آن افراد را در زیر بار ستایش‌ها و انتظارات بیش از اندازه در هم شکسته‌ایم.

   تنها در مذهب نیست که کار بیشتر ما بی معجزات و امور خلاف عقل نمی‌گذرد. در سیاست نیز پیوسته چشم به دست نجات دهنده و رهبری نبوغ آمیز “ابر مردان تاریخ” داریم. ممکن است مقدساتمان را جابجا کنیم، ولی باید چیزی را بپرستیم، یا بهتر، به پرسیتدن چیزی وانمود کنیم. منظور از پرستیدن، لزوماَ نذر و نیاز و پیشکش و قربانی کردن و نماز بردن نیست. چشمداشت انجام کارهایی است که در خود همتش را نمی‌بینیم؛ دارا بودن صفاتی است که خودمان اصراری به داشتنشان نداریم یا داشتنشان را به حال خود سودمند نمی‌دانیم، و درست یا نادرست به قهرمانانمان می‌بندیم. به قهرمان و ابرمرد ــ واقعی یا عموماً ساختگی ــ همان اندازه نیازمندیم که به امامزاده. باید به چیزی و جایی بیاویزیم تا از ایستادن و از امر خود دفاع کردن و مسئولیت خود را پذیرفتن برهیم.

   بیشتر ما مبارزۀ منفی را ترجیج می‌دهیم ــ که نکوشیدن است و در خانه ماندن و سر خود را به زیر انداختن و عیب جستن و خرده گرفتن و اگر کار به جایی رسید شرکت کردن و سهم خواستن، و اگر به جایی نرسید ــ که معمولاًً به سبب مشارکت نکردن عموم، به جایی نمی‌رسد ــ از خردمندی خود سربلند بودن. اما اگر اسباب پیروزی همه فراهم و خطر به حداقل بود، آنگاه سر از پا نمی‌شناسیم و سیل‌آسا به هر سو می‌زنیم و هم خود از نفس می‌افتیم و هم در مسیر خود ویرانی بر جای می‌گذاریم.

* * *

   در اجتماع ایرانی خارج نشانه‌های یک اکثریت پدیدار شده است. پادشاه جوان به صورت نماد و نقطۀ گرد آورنده‌ای برای اکثریتی از ایرانیان درآمده است. این کامیابی پر اهمیتی است. باید این اکثریت را نگه داشت و بر آن افزود. به نام بهره گیری از هر نیروی موجود یا به بهانۀ نگذاشتن همۀ تخم مرغها در یک سبد، نباید این در و آن در زد؛ و دور هر آخوند یا مدعی سیاسی یا انقلابی شکست خورده و ورشکسته‌ای را به عنوان جایگزین (آلترناتیو) نباید گرفت که جز پراکندگی و سرگشتگی نخواهد آورد و نیروی مردم را خواهد کاست.

   در عین حال از زیاده‌روی‌های روحیات به هیجان آمده، از بی مدارایی‌های احساس برنده بودن، از یکسویگی‌های حق مداری باید بر حذر بود. مردمی که شش هفت سال پیش آن گونه بی پروا و بی تفکر، باور نکردنی را باور کردند و بدیهی را ندیدند، باز می‌توانند ناشکیبا و زود‌باور و بی‌مدارا شوند. باز می‌توانند افسانه بسازند و به گرایش‌های استبدادی خود میدان بدهند و در هر موقعیت همه چیز را برای طرف خود بخواهند و برای رسیدن به مقاصد خود بهرچه دست بزنند.

   پادشاه از هم اکنون با وظیفه‌ای سنگین روبرو شده است: باید پیوسته هم‌میهنانش را باز دارد و آموزش بدهد. برای کسی که خود هدف اینهمه بت‌تراشی‌هاست، مقاومت در برابر وسوسه‌ها یک دشواری است و بازداشتن مردمان از اینکه او را در مقوله‌ای برتر و دست نیافتنی جای دهند دشواری بزرگتری است.

   این روزها بسیار می‌بینیم کسانی را که سرمست اکثریت تازه یافتۀ خود شده‌اند و از نظر سیاسی و عاطفی به گذشتۀ نزدیک خود، به ده سال پیش بازگشته‌اند. همان گونه سخن می‌گویند، با همان واژه‌ها و عناوین؛ و از همان راه‌ها در پی رسیدن به مقاصد خود هستند. به هر کس با آنها همرنگ نیست به چشم محکوم می‌نگرند، و به تندی در پی بر‌پا داشتن پایگانی هستند که پادشاه بر تارک آن و پیرامونیان و مشاوران و نمایندگانش در پایین‌ترند و به هر ترتیب باید ارتباطی با آنان و از طریق آنان با خود پادشاه برقرار کرد. هر چه هم پادشاه بگوید نمایندگانی ندارد و کارها باید در دست خود مردم باشد سودی ندارد.

   در انتخابات شوراهای مشروطیت به این روحیه و کار‌کرد در اینجا و آنجا می‌توان برخورد. بی توجه به سخنان مکرر پادشاه، یک شبکۀ ارتباطی پدید آمده است و می‌کوشد تصوری از یک دست قویتر و بالاتر را که گردانندۀ کارهاست به دیگران القا کند. دیگران نیز عموماَ باور می‌کنند و یا از میدان بدر می‌روند ــ که بیشتر چنین است ــ و یا به این بازی می‌پیوندند. این احتمال را نمی‌توان یکسره نفی کرد که این آزمایش دموکراسی، عکس‌برگردانی از کارکردهای دهه‌های گذشته از آب در آید و پادشاه در برابر خود نه یک هیات مستقل و خود‌جوش که قدرتش را از مردم می‌گیرد. بلکه گروهی را بیابد که چشم به دست‌های او دارند و هر چه را که بایسته است از او می‌خواهند.

   بیشتر ما نتوانسته‌ایم از تجربۀ شخصی خود درس‌های لازم را بگیریم و بر همان روال می‌رویم که عادت کرده بودیم. تکان سخت ۱۳۵۷ اثر خود را اندک اندک از دست می‌دهد و ورشکستگی کامل انقلاب و حکومت اسلامی آرامش را به روان‌های زخم خوردۀ ما باز می‌آورد. اگر آنچه ما را شکست داد چنین بی آبرو شده است. پس ما هیچ کژی و کاستی که در شمار آید نداشته‌ایم. روان‌های زخم خوردۀ ما به این داروی آرامبخش نیازی حیاتی دارد. ذهن‌های تنبل ما منتظر این بهانه است که هر تلاشی را برای نو اندیشی و سازگاری با واقعیات تازه و شرکت در ساختن واقعیات تازه به کناری نهد و گام در همان راه‌های آشنا و کوبیدۀ گذشته بگذارد، پایان راه هر چه می‌خواهد باشد.

***

   مردم تا هنگامی که نخواهند بر خود حکومت نخواهند کرد. با منفی‌بافی از یک سو و خود را به هر مرکز قدرت بستن از سوی دیگر به مردمسالاری نمی‌توان رسید. قدرت سیاسی باید از مراجع گوناگون برداشته شود و به مردم بیاید و از آنها سرچشمه بگیرد. اما مردمی که حاضر به عمل سیاسی نیستند و عمل سیاسی برایشان فرمانبرداری و خوش‌خدمتی مراجع قدرت است سرچشمۀ قدرت سیاسی نخواهند شد. از یک اقلیت کوچک فعال گذشته، بیشتر ایرانیان مصداق گفتۀ صادق هدایت‌اند در “وغ وغ ساهاب” که “هر که در است ما دالانیم، هر که خر است ما پالانیم.” با هر شرایطی ساختن، تن به زیر هر باری بردن، و از آن سو هر حرکتی را از یک تن انتظار داشتن، هر مشروعیتی را از ناحیۀ او گرفتن، به نزدیکان او همه گونه امتیاز دادن و آنها را به “از ما بهتران” تبدیل کردن؛ اینها که به مردمسالاری نخواهد انجامید.

   کی می‌خواهیم از این سود‌پرستی حقیر آسوده شویم که ما را پروانه‌وار به سوی هر منبع نوری، هر چند کورسویی بیش نباشد، می‌راند؟ هنوز هیچ نشده است و همۀ ما آوارۀ دیارهای بیگانه‌ایم و اصلاَ روشن نیست کی پایمان به سرزمین خود خواهد رسید و باز بساط بت تراشی را پهن کرده‌ایم. اگر اکنون خودمان را اصلاح و این گرایش‌ها را در خودمان و دیگران سرکوب نکنیم، فردا در ایران چگونه خواهیم توانست؟

   نسل کنونی کمتر به یاد دارد که محمد رضا شاه چگونه از آن جوان محبوب دموکرات منش به صورت خدایگان و فرمانده و آریامهر و ابر‌مرد تاریخ درآمد که می‌توانست به سادگی بگوید هر که نمی‌خواهد عضو حزب من باشد گذرنامه‌اش را بگیرد و از کشور برود. امروز فرصتی است که بنگرند پاره‌ای کسان با شاه جوان چه می‌کنند و او چگونه در هر فرصت می‌کوشد هم۷میهنانش را متقاعد کند که او هم یک ایرانی مانند دیگران است و نه اینهمه انتظار و چشمداشت از او باید داشته باشند، نه اینهمه به اصطلاح شیرین خودمان “هندوانه زیر بغلش بگذارند.” با این روحیه‌ها فردا چگونه می‌توان امیدوار بود مشروطه پایدار بماند؟

   همۀ این کژی‌ها و کاستی‌ها به آن فرهنگ سیاسی بر می‌گردد که هنوز ایرانی را شهروند نمی‌شناسد. ایرانی معمولی هنوز در ژرفای روانش خود را سرچشمه و شریک قدرت سیاسی نمی‌داند. رفتارش با قدرت سیاسی بیشتر سوداگرانه است. او عادت ندارد که با قدرت سیاسی جز معامله کند. قدرت سیاسی چیزی بیرون از اوست. از قدرت‌های خارجی سرچشمه می‌گیرد و از آنها به “از ما بهتران” می‌رسد. مردم بسته به ارزش‌ها و توانایی‌هایشان باید با از ما بهتران و، اگر بتوان، با خود قدرتهای خارجی معامله کنند. باید گلیم خود را به هر گونه از آب بدر برند. فرد دارای حقوق سلب نشدنی که هر دگرگونی در جامعه در درجۀ اول، مسئولیت او و در توانایی اوست هنوز از تصویری که ایرانی معمولی از خود دارد دور است.

   این خود باختگی که ما در برابر قدرت نشان می‌دهیم و احترام بیش از اندازه‌ای که به هر مرجع قدرت می‌گذاریم از اینجاست. پذیرفتن هر سخن حتی اگر نادرست باشد؛ ستایش هر گفته، حتی اگر از بدیهیات باشد؛ بزرگداشت کسان، هر چند میان‌مایه (مدیوکر) باشند؛ اینهمه از آن روست که صاحبان قدرت را در مقوله‌ای دیگر می‌گذاریم، از آن روست که با هر قدرتی، دیر یا زود، در اندیشۀ معامله‌ای هستیم که ما را بیش از پیش در برابر آن ناتوان خواهد کرد.

   در بیشتر تاریخ خود، ما چنین بسر برده‌ایم و نتیجه‌اش را دیده‌ایم. با همۀ لاف و گزاف‌ها دربارۀ خودمان باید بپذیریم که با هر معیاری در شمار کشورهای واپس‌ماندۀ جهانیم. امروزمان هیچ با گذشتۀ بزرگمان نمی‌خواند. با چنان سرمایۀ تاریخی و فرهنگی نمی‌باید به چنین روزگاری می‌افتادیم. گناهکار شمردن این و آن نیز سودی ندارد.

   اگر کسانی در میان ما می‌گویند این قدر همه چیز را از چشم بیگانگان نبینید و از خود رفع مسئولیت نکنید غمخوار بیگانگان نیستند. کشورهای بزرگ نیازی به این هواداری‌ها ندارند و می‌دانند چگونه از خود دفاع کنند. از این گذشته سودشان در این است که ملت‌های کوچکتر از آنان بهراسند و برایشان قدرت‌های فوق العاده قائل باشند. کسانی که نقش مردم خود را درتاریخشان نفی می‌کنند دوستان و مبلغان نادانستۀ بیگانه هستند و این باور نادرست را در مردم خود پا بر جا‌تر می‌سازند که سرچشمۀ قدرت سیاسی در بیرون مرزهای ایران است و پیکار ملی و کوشش‌های فردی سودی ندارد و باید با بیگانه بست و بجای بررسی رویدادها و روند‌های جامعۀ خود عمر را به تفسیر و تعبیر خیال پرورانۀ هر سخن و نوشتۀ مقامات و رسانه‌های بیگانه گذراند.

   دویست سال است اینگونه می‌اندیشیم و عمل می‌کنیم و از همین رو بازیچۀ دست این و آن بوده‌ایم و به بیگانگان اجازه داده‌ایم و در کارهایمان دخالت کنند و این را بیاورند و آن را بردارند. کار را به جایی رساندیم که شاید برای نخستین بار در تاریخ، پادشاه یک کشور مستقل به اشارۀ سفیران خارجی تاج و تخت و کشور خود را ترک گفت، و از بیم نداشتن پشتیبانی آنان از خود و کشورش دفاع نکرد، بی آنکه هیچ نیروی نظامی یا حتی تهدید نیروی نظامی در کار باشد. تا هنگامی هم که به خودمان، به فرد فردمان، به عنوان شهروند دارای حقوق و مسئولیت، و موظف به دفاع از حقوق و انجام مسئولیت خود، ننگریم و مفهوم واقعی شهروند را در‌نیابیم باز همان خواهد بود. یا بیگانگان ما را اداره خواهند کرد، یا خود‌کامگان بر ما فرمان خواهند راند ـ و به احتمال بیشتر هر دو.

   آموزش و تمرین شهروندی را از همین جا باید آغاز کرد. این یک دو میلیون آوارۀ ایرانی، از دوران آوارگی خود چه رهاوردی بهتر از این می‌توانند برای جامعۀ ایران ببرند که به خودشان به چشم شهروند بنگرد و هر که را قدرتی دارد یا خیال می‌کنند قدرتی دارد تافتۀ جدا بافته ندانند. ما از نظر حقوق، برابر هستیم. سیاست، پیشه یـا مزیت ویژه‌ای نیست که اقلیتی بدان بپردازد و از آن برخوردار باشد. همۀ ما حق اظهار نظر و فعالیت داریم. درست بودن یا نبودن سخنان و کارهایمان ارتباطی به مقام و جایگاهمان ندارد و نباید داشته باشد. اگر کسی سخنی برای گفتن داشت برای رساندن آن به گوش‌ها نباید نیاز به مقام یا نمایندگی مقامی داشته باشد. اگر کسی در بالاترین مقام‌ها سخن نادرست گفت نباید بی پاسخ بماند.

   این مردم هستند که باید سازمان بدهند و نماینده برگزینند و پیکار کنند و کارها را بگردانند. به این بهانه که ما نمی‌توانیم با یکدیگر توافق کنیم و به این دلیل نیاز به رهبر داریم نباید از کوشش برای ارتباط یافتن و بحث کردن و به توافق رسیدن با یکدیگر دست برداریم. این چه سخنی است که ما برای کوچکترین کارهای سیاسی و اجتماعی خود نیاز به کسی داریم که دستمان را بگیرد و پا به پا ببرد. اینهمه مردمان با‌فرهنگ و کار‌دیده چگونه به این سادگی از خود سلب صلاحیت می‌کنند و عملاَ گردن خود را برای پذیرفتن افسار پیش می‌آوردند؟

   بویژه در این اوضاع و احوال که هیچ مرجع قدرت واقعی هم نیست؛ هیچ شاهنشاه و فرمانده و خدایگانی و درآمدهای سرشار نفت و ارتش بسیجیده‌ای که برود و کشور را آزاد کند نیست. همه چیز را باید از صفر، از پایین ساخت و بوجود آورد. در چنین روزگاری چه کسی باید آن نیروی رهاننده و آزادیبخش را بسازد؟ جز مردم از بیرون و درون ایران به چه مقامی می‌توان روی آورد؟ و اگر همۀ مردم بار مبارزه را بر دوش یک تن بیندازند جز شکستن شانه‌های او چه به دست خواهد آورد؟

   این رویکردها حتی در آن روزگار که قدرت‌های بسیار در دست‌های یک تن گرد آمده بود کشور را به جایی که می‌بایست نرساند. نظام سیاسی بی مشارکت مردم شکست خورد و طرحهای توسعۀ اقتصادی به هدف‌های اعلام شده‌شان نرسیدند. با همۀ پیشرفت شگرف، آن بنیۀ سیاسی و اقتصادی که برای نگهداری کشور از آسیب بنیاد‌گرایان مذهبی و چپگرایان افراطی لازم بود پدید نیامد. امروز که دستمان به هیچ چیز جز نیروی فرد فرد خودمان نمی‌رسد چگونه می‌توانیم تنها به یک تن، هر مقامی داشته باشد، پشتگرم باشیم؟

   نیروی ما پراکنده است زیرا هر یک از ما دیکتاتور کوچکی هستیم. حتی آنها که پیوسته از دیکتاتوری می‌نالند خود، مثلاُ، تحمل نام پادشاهی را در ایران ندارند و آماده‌اند احیاناَ با جمهوری اسلامی هم سازش مصلحتی کنند. از چپ و راست کورکورانه به عقاید و پسندهای خود چسبیده‌ایم. اما در یک دموکراسی هیچ تصمیمی نمی‌توان گرفت مگر آنکه همۀ طرف‌ها درجه‌ای از خودداری و جانب نگهداری را در بحث و استدلال‌های خود وارد کنند. احساس حق‌مداری و هر برخوردی با دیگران را به قلمرو پیکار نیکی (خودمان) با بدی (دیگران) بردن، گرایش‌های ضد دموکراتیک جامعه را نیرو خواهد بخشید.

   در این میان آنها که اکثریت دارند باید به دیگران سرمشق مدارا بدهند. در میان جمع موافقان، و پشتگرم به افکار عمومی مساعد آسان می‌توان رگهای گردن را قوی و صداها را بلند کرد. آسان می‌توان پهلوانی نشان داد. و آسان می‌توان هر بانگ ناموافقی را خاموش یا خفه کرد. این کاری است که ما در گذشته بارها و از هر سو کرده‌ایم. اکنون باید بیاموزیم و بپذیریم که طیف سیاسی همه رنگی دارد و باید داشته باشد. جز آنانکه اسلحه بدست می‌گیرند و با شیوه‌های غیر دموکراتیک در پی برقراری یک نظام توتالیتر هستند، هر کس باید آزادانه فعالیت و اظهار نظر کند.

   حتی آنان که در پی همسان کردن اجباری جامعه و برقراری دیکتاتوری یک طبقه یا حزب خاص هستند اگر اسلحه را به زمین بگذارند و در درون سازمان خود نظامات دموکراسی را رعایت کنند باید به اندازۀ دیگران حق فعالیت و اظهار نظر داشته باشند. آزادی انجمن‌ها درست است، ولی دستگاه قضائی باید از حقوق دموکراتیک افراد در سازمان‌هایشان دفاع کند، اساسنامه و مقررات آن سازمان‌ها هر چه می‌خواهد باشد.

   به دیکتاتوری اکثریت نام دموکراسی نمی‌توان گذاشت. اگر اکثریت بزرگی هم از دیکتاتوری پشتیبانی کنند آن رژیم مدعی مردمسالاری نتواند بود. هیتلر در سالهایی از پشتیبانی اکثریت مردم آلمان برخوردار بود و می‌توانست در یک انتخابات آزاد پیروز شود. ولی رژیم او استبدادی توتالیتر بود و ملت آلمان را تا مرز نابودی برد؛ بقیۀ اروپا را هم.

   ما در آشنایی تازۀ خود با دموکراسی باید بیاموزیم که دموکراسی یا مردمسالاری چیزی بیش از حکومت اکثریت مردم است. حاکمیت مردم (دموکراسی) ــ که نویسندگان و سیاستگران ما به غلط حاکمیت ملی می‌گویند که واژۀ دیگری برای استقلال و مربوط به حاکمیت دولت‌ها بر منابع و قلمرو ملی است و ارتباطی با نوع حکومت و رژیم سیاسی ندارد ــ تنها در انتخابات ازاد و برگزیدن حکومت از سوی مردم خلاصه نمی‌شود.

   در دموکراسی، حکومت قانون مرحلۀ مقدماتی است؛ رای دادن و قانونگزاری از سوی اکثریت مردم، مرحلۀ بعدی است؛ و فرایافت شهروند، یعنی تبعۀ دارای حقوق سلب نشدنی که هیچ قانون یا اکثریت یا ماهیت مقدسی نتواند از او بگیرد، مرحلۀ تکاملی است. جامعه‌های دموکرات از احترام به قانون آغاز کردند و به حکومت اکثریت رسیدند و از قانون اساسی آمریکا ــ که نقطۀ اوج سازمان و فلسفۀ سیاسی و حقوقی انگلیس است ــ شهروند دارای حقوق سلب نشدنی و حمایت شده از سوی یک ماهیت مستقل از حکومت، یعنی دیوان عالی، را نیز وارد نظام سیاسی خود کردند. اما این بحثی دیگر است.

مه   ۱۹۸۵

دربارۀ دشواری‌های تمرین شهروندی *

دربارۀ دشواری‌های تمرین شهروندی *

 ‌

   اگردر مقالۀ “دشواری‌های شهروندی” (ایران و جهان شمارۀ ٢۴۸) تکیۀ استدلال‌ها آنهمه، نه بر فرایافت‌های آمده در مقالۀ “تمرین شهروندی” (ایران و جهان شمارۀ ٢۳۹) بلکه بر روی نویسندۀ آن گذاشته نشده بود، جای آن می‌بود که در این بحث بیشتر به بخشی از “دشواری‌های شهروندی” پرداخته شود که ارزش گفت و شنود دارد و آن موضوع آماده بودن یا نبودن جامعۀ ایرانی برای مردمسالاری است.

   اما نویسندۀ محترم “دشواری‌های شهروندی” ترجیح داده‌اند به جای “دلایل قوی و معنوی” به نیش زدن و خط و نشان کشیدن پردازند که باکی نیست و ناچار بحث را در همان زمینه دنبال می‌کنم. به شرط آنکه خرده‌گیران نگویند دست‌درکاران گذشته نمی‌نویسند و سخن نمی‌گویند و آنها هم که سخنی می‌گویند از خود دفاع می‌کنند. من قصد دفاع از خود ندارم. ولی می‌بینم که دست‌درکاران گذشته اگر بنویسند بیش از نوشته‌هایشان خودشان موضوع گفتار قرار می‌گیرند ـ که باز باکی نیست و از دشواری‌های تمرین شهروندی است.

***

   حتی اگر کسی دربارۀ نظر‌گاه‌های خود دو کتاب نوشته باشد به آسانی در معرض آنست که سخنانش نشنیده بماند یا به نادرست نقل شود؛ حتی در مجله‌ای که خود از نویسندگان آنست. ما ایرانیان از این طرفه‌ها بسیار داریم. از آنجا که من خیال دارم باز هم بنویسم و بگویم، و کسانی وقت خود را به پس و پیش کردن گذشتۀ من خواهند گذراند پاره‌ای توضیحات، هر چند از سر اجبار، بی سودمندی نخواهد بود.

   من از نسلی هستم که خیلی زود فعالیت سیاسی را آغاز کرد. بیشتر افراد این نسل در آغاز به گرایش‌های چپی یا اسلامی یا جبهۀ ملی پیوستند. من از گروه کوچکتری بودم که از همان سال‌های پس از هجوم نیروهای بیگانه به ایران، در آغاز نوجوانی با یک احساس ملی تند به فعالیت‌های سیاسی دست راستی، که هم دست‌نشاندگان انگلیس در هیات حاکمه و هم دنباله‌روان شوروی را هدف خود قرار می‌داد، پرداخت. ما که هرج و مرج سیاسی دوران پس از جنگ را می‌دیدیم از ستایندگان پر‌شور رضا شاه بودیم؛ دموکراسی را تجملی بیش نمی‌شمردیم و بسیاری از همین استدلال‌های “دشواری‌های تمرین شهروندی” را پیش می‌آوردیم؛ و کمونیسم را برای ایران مرگبار می‌دانستیم ـ اعتقادی که گذشت زمان آن را شدت بخشیده است. جوشش احساسات ناسیونالیستی در ما ـ من و گروهی از دوستان و همفکرانم ـ به جایی رسید که در ۱۳۳۰/۱۹۵۱، در سال‌های دانشگاهی، پس از تشکیل حزب سومکا بدان پیوستیم که سازمانی کوچک ولی بسیار پر‌تحرک و رزمجو بود، و تقلیدی تمام عیار از حزب نازی آلمان در دوران جمهوری و ایمار.

   نخستین “عوض کردن سخن خود” در من پس از سی تیر ۱۳۳۱ روی داد. گروه ما تا آن هنگام هوادار مصدق و پیکار او برای ملی کردن نفت بود. ولی پس از آن با ناتوانی روز افزون حکومت جبهۀ ملی در ادارۀ کشور و نیرو گرفتن کمونیست‌ها ناگزیر سخن خود را عوض کرد و رویاروی حکومت ایستاد. در آن یک سالۀ ۳٢ـ۱۳۳۱ برخی از ما را دوبار به زندان افکندند.

   مصدق برای ما همچنان یک رهبر ملی ضد استعماری بود. ولی ما در او کرنسکی ایران را می‌دیدیم (من مقاله‌ای در همین زمینه در ۱۳۳٢ نوشتم). حکومت او ما را به یاد بنش و مازاریک چکسلواکی می‌انداخت که در همان دوره قربانی کمونیست‌ها شده بودند.

   پس از ٢۸ مرداد ما به دنبال گرفتن غنائم نرفتیم و به کارهایی مانند تصحیح چاپی در چاپخانه روزنامه‌ها روی آوردیم. ولی خود را با کشوری روبرو یافتیم که هیات حاکمۀ آن (این اصطلاح در آن دهه‌ها بسیار معمول بود) ایران را از نظر سیاسی و اقتصادی آمادۀ مردمسالاری نمی‌دانست و چندان کاری هم برای آماده کردن زمینه نمی‌کرد. تا اصلاحات ارضی زمستان ۱۳۴۰/۱۹٦٢ جامعۀ ایرانی در بیحرکتی و رکود و فساد بیکرانه از بحرانی به بحران دیگری سکندری می‌خورد.

   بیرون آمدن ما از حزب سومکا با ایدئولوژی ابتدائی و خشونت بار آن ناگزیر بود. آن حزب تنها در شرایطی، به عنوان یک واکنش سخت ضد کمونیستی، می‌توانست علت وجودی داشته باشد و پس از پراکنده شدن حزب توده به دست نخستین حکومت پس از ٢۸ مرداد ۱۳۳٢ دیگر معنایی نداشت. خطر بلافاصله از میان رفته بود و ما میانه‌روی بیشتری به باورهای سیاسی خود آوردیم. گذشته از این آغاز کردیم در اینکه “دموکراسی تجملی بیش نیست” تردید کنیم، زیرا به نظر می‌رسید صرفاَ بهانه‌ای برای نگهداشتن گروهی عموماَ ناشایسته بر سر قدرت است. بررسی تاریخ به ما نشان می‌داد که مردمسالاری کالای ساخته و آماده‌ای نیست که در موعد معین به کشوری تحویل داده شود و باید مانند درخت ریشه بگیرد و ببالد.

   در دوران اصلاحات اقتصادی و اجتماعی که “انقلاب سفید یا انقلاب شاه و ملت” نام گرفت، ما که انتقاد کنندگان سخت دستگاه حکومتی بودیم باز “سخن خود را عوض” کردیم و از مدافعان اصلاحات شدیم. در همۀ سالهای پیش از آن ما نومیدانه به دنبال نشانه‌ای بر بهبود و پیشرفت می‌گشتیم. دوران پایانی پادشاهی پهلوی امید را به ما باز آورد. برای ما سالهای ۵۷ـ۱۳۴۰ یک دوران آرمانی نبود و کم و کاستی‌های فراوانش را بیش از آنچه همگنانمان امکان پذیر می‌دانستند می‌گفتیم و می‌نوشتیم و کیفرش را نیز می‌دیدیم. ولی ما تصمیم خود را گرفته بودیم. ما نمی‌خواستیم سرمان را به زیر اندازیم و پول درآوریم ــ بیشتر ما ثروتمند نشدیم ــ و نمی‌خواستیم به خارج کوچ کنیم و از آنجا به پیکار پردازیم. ما بایست از درون سیستم عمل می‌کردیم و آن را به سهم خود بهبود می‌دادیم. استدلال مان آن بود که باید به تدریج کفۀ بدی‌ها را سبک و کفۀ خوبی‌ها را سنگین کرد. کار کردن از بیرون سیستم بی نتیجه بود و کار کردن بر ضد آن ــ چنانکه مخالفان و منتقدان لیبرال (جبهۀ ملی) و چپگرا و اسلامی برگزیده بودند ــ زیان آور. تاریخ نشان داد که راه ما درست‌تر بود. آن سیستم و آن رژیم را می‌شد از درون، آهسته و پیوسته، اصلاح کرد. اگر در ۱۳۵۷ دست به آن خودکشی ملی نزده بودند امروز ایران کجا می‌بود؟

   استراتژی توسعۀ ایران تا ۱۳۵۷ پر از کاستی‌های بنیادی بود، چنانکه در آن هنگام نیز به هر ترتیب و مجال خاطر نشان می‌کردیم. اما یک استراتژی و ارادۀ توسعه وجود داشت و دست نیرومند پادشاه فرصتی برای کشور فراهم آورده بود که واپس‌ماندگی‌های چند قرنی را جبران کند. این فرصت طلائی چه در داخل و چه بویژه در خارج به بسیاری از کم و کاستی‌ها می‌ارزید، و ما خود را به آن دست‌های نیرومند سپردیم و با ستودن بهترین جنبه‌های رهبری آن پانزده سال کوشیدیم تعهد به پیشرفت و توسعه را نیرومند‌تر سازیم. ما ایران میان ۱۳٢۰ تا ۱۳۴۱ را دیده بودیم. آنچه نمی‌توانستیم تصور کنیم و به بهای نابودی بسیاری از زنان و مردان ارزشمند نسل ما تمام شد، نبودن ارادۀ دفاع در وقت پیچاپیچ و دوخته بودن چشم‌های رهبر به دهان خارجیان بود. ما نمی‌توانستیم پیش‌بینی کنیم که رژیمی که بحران خرداد ۱۳۴٢ را آنگونه پست کرده بود در اوضاع هراس‌آور پاییز و زمستان ۱۳۵۷ برای دفاع از خود و کشور از رئیس جمهوری و وزیر خارجۀ یک دولت خارجی اجازۀ نوشته شده بخواهد و حتی پیام‌های پشتیبانی آنان را بس نداند. نمی‌توانستیم پیش‌بینی کینم که چنان رهبری پر قدرتی از اندیشۀ ــ درست یا نادرست ــ مخالفت بیگانگان با خود به روزی بیفتد که بی ایستادگی و مبارزه، کشور را در سینی زرین به دشمنان ایران و ایرانی تقدیم کند.

   پس از این تجربۀ مرگبار یک بار دیگر سخن خود را عوض کردیم. چارۀ ایران در یک دست نیرومند نبود. ایران دست‌های نیرومند بیشمار می‌خواست. امروز اگر من می‌گویم ایران را باید مردم ایران اداره کنند و سرنوشت ایران را دیگر نباید به دست “ابرمردان” داد از سر جاه‌طلبی نیست (در ته چاه از کدام جاه سخن می‌گوییم!) اهمیتی نیز نمی‌دهم که به هر ترتیب جزء اکثریت باشم. چنانکه هفت سال پیش کسانی از ما نخواستند در اکثریت باشند و لابد در آن زمان نیز عيب‌جويان آن را بر معایب اخلاقی و سیاسی ما بر‌می‌شمرند. از سر خشم شخصی هم نیست. از دلسوختگی است بر آنهمه کارهای نمایان که ناچیز شد و فرصت‌ها که از دست رفت. از آن کشور رو به پیشرفت و شکوفان است که به ویرانه و گورستان درآمد. اگر می‌گویم “این مردم هستند که باید سازمان بدهند و نماینده برگزینند و پیکار کنند و کارها را بگردانند” برای رسیدن به جایی نیست جز بازگشت به یک ایران آزاد و آباد به عنوان یک شهروند ساده. اگر در پی رعایت “ملاحظات زمان” می‌بودم آسانترم می‌بود که به کاروان ستایندگان و مشتاقان “تصویر سنتی” بپیوندم.

   ما پانزده سال از کار خود در درون آن سیستم سربلند بودیم و هنوز هم هستیم و بر خلاف گفتۀ نویسندۀ محترم نه “پیشینه و باورهای گذشتۀ خودمان را به باد می‌دهیم، نه “ریشۀ اعتماد و اطمینان به صحت عمل” را می‌زنیم، نه از “دفاع مشروع” پرهیزی داریم. تنها کاری که نمی‌کنیم آنست که به بهانۀ هیچ ملاحظه‌ای و از بیم هیچ کسی حاضر نیستیم دنیا را تنها به رنگهای سفید و سیاه ایشان ببینیم.

   ملت ما اگر به “احزاب و دسته‌های سیاسی و رهبران و پیشوایان فکری و جریان‌ها و روندهای فرهنگی” اطمینان نمی‌کند از اینروست که کمتر بیداری و شهامت روبرو شدن با حقایق و واقعیت‌ها را دیده است و پیوسته به نام مصالح و موقعیت‌ها، پوزشگری و سپیدکاری و قضاوت‌های ذهنی (سوبژکتیو) و نیمه حقیقت‌ها و دروغ‌ها را تحویل گرفته است. اگر ما به جایی برسیم که اشتباهات را در خودمان و دیگران ببینیم و بگوئیم، اگر دست از نگهداری “حرمت مقدسات” به هر بها بر‌داریم (به نام مقدسات چه بر سر این ملت آورده‌اند و هم اکنون می‌آورند!) آنگاه جامعه‌ای خواهیم داشت که دیگر هر نظریه‌پرداز نیم‌بند، آن را تا نه یک یا دو نسل، بلکه تا صد سال دیگر هم برای مردمسالاری ناشایسته نخواهد شمرد.

   اگر ذهن‌های ما آنقدر زنده و فعال باشند که بتوانند باورها و دریافت‌های تازه داشته باشند (آنچه نویسندۀ محترم به طعنۀ” آخرین باورها و دریافت‌ها” گفته‌اند) و خود را بر آموختن و عبرت گرفتن نبندند، آنگاه در هر نسل یک مصیبت ملی را تجربه نخواهیم کرد. عوض کردن سخن یک چیز است و عوض کردن اصول چیز دیگر. واقعیات عینی و تجربه‌های عملی چیزی نیست که بتوان در برابرشان بیحرکت ایستاد. اگر دوگل به گفتۀ ایشان بر این بود که انسان در سختی نباید سخنش را عوض کند و آنگاه مردم از او پیروی خواهند کرد، منظورش اصول بود. خود او در ۱۹۴۰ رویاروی مارشال پتن ایستاد و او را خائن به فرانسه دانست (که درست نبود و پتن هم می‌خواست به شیوه‌ای دیگر فرانسه را نگهدارد). در آن هنگام لابد در روزنامه‌های ویشی می‌نوشتند که این همان دوگل است که بیش از بیست سال از ستایندگان آن سردار و قهرمان ملی بود و ماهی چند بار در خانه‌اش به شام دعوت داشت. لابد به دوگل هم بسیار طعنه زدند که از سر جاه طلبی یا خشم و سرخوردگی “سخن خود را عوض کرده است” در مثل مناقشه نیست.

   هر چند هم به نقش خارجیان در انقلاب ایران معتقد باشیم (به این موضوع و تفاوت‌های دخالت با توطئه و نیز پدیدۀ دخالت‌پذیری در کشور و رژیم‌های معین خواهیم پرداخت) باز ناگزیریم بپذیریم که شکست ما در ۱۳۵۷ نتیچۀ روندهایی در آن سیستم بود که اگر به موقع دگرگون و چاره می‌شدند کار به اینجا نمی‌رسید. نمی‌توان گفت در آن سال یک جامعۀ آرمانی را دست غیب بر هم زد. دخالت‌های خارجیان در شرایط سستی و ندانم کاری، در شرایط ضعف سیاسی و فرهنگی، بود که به چنان فروریختگی انجامید.

   اگر می‌خواهیم بر آن ضعف سیاسی و فرهنگی چیره آییم باید آن را بشناسیم و برطرف کنیم؛ و اگر بر کسی گران آید مشکل خود اوست. اگر “احساس و شور و شعور” دیگران جریجه دار شد از دلنازکی خود بنالند. شش هفت سال است دارند کشور ما را نابود و پاره پاره می‌کنند و هنوز ما حق نداریم احساس آقایان محترم را ندیده بگیریم و انگشت بر کم و کاستی‌هایی که به نظرمان می‌رسید و می‌رسد و هنوز در ضمیر بیشتر ما زنده است بگذاریم. مبادا متهم به “غر زدن‌های روشنفکرانه و انتقام گیری” شویم. مبادا مدعی بگوید “در اثر فلان سر خوردگی… در نتیجۀ رو در رو شدن با کوچکترین تند خویی و بی‌اعتنایی کل باورها و دستاوردهای پر ارزش خویش را در آب لج بازی” می‌ریزیم.

   “باورها و دستاوردهای پر ارزش” ما را هیچ کس نمی‌تواند از ما بگیرد، با دشنام و طعنه یا بی آن. ما بیش از چهل سال، دشواری زندگی فعال سیاسی در شرایط “همه یا هیچ و هر که نه با من دشمن من” ایران را از نزدیک دیده‌ایم. این “دشواری‌های شهروند” که مزاحمتی بیش نیست. در آزادی سرزمین‌های دموکراسی لیبرال، دیگرنه سانسوری هست نه بگیر و ببندی، و خوشبختانه حق سخن گقتن را از کسی نمی‌توان گرفت. اگر بر اثر این داد و ستدهای فکری، انبان فرهنگ سیاسی ما پربار‌تر شود چه بهتر.

***

   نویسندۀ محترم می‌نویسند “گروهی…پدیدار شده‌اند که ظاهراَ هواخواه و دوستدار پادشاهی مشروطه…هستند، اما برای جانبداری خود از نهاد سلطنت چنان شروط و مقدمانی قائل می‌شوند و چنان منت‌ها بر دیگران می‌گذارند که گویی گردش چرخ گیتی به آری یا نه آنان وابسته است.” این سخنان چیست؟ پادشاهی مشروطه بی شرط نیست. هشتاد سال است “نهاد ریشه‌دار سلطنت در ایران” با محدودیت‌ها و شرط‌ها، با یک قانون اساسی، آمیخته شده است. اگر کسانی هواخواه پادشاهی مشروطه هستند منتی بر دیگران ندارند و “ارتباط معنوی پادشاه و ملت” را از طریق خود نمی‌خواهند. آنها حق دارند که آن گونۀ پادشاهی را که میراث انقلاب مشروطه است برای ایران بخواهند و گونۀ پیش از ان را به مصلحت پادشاهی و ایران ندانند. این چه گناه نابخشودنی است که بر این نویسنده و مانندهای او می‌نویسند؟

   باز نمودن نقاط ضعف رژیم گذشته ــ هر چند همراه با ستودن دستاوردهای شگرف آن بوده باشد ــ برای نویسندۀ محترم در حکم “تاختن به گذشته و محکوم کردن آن” تلقی می‌شود و از این در می‌مانند که “با اینهمه خطرها و هراس‌هایی که در کارشان است و اینهمه تردید و بیمی که از بازگشت اوضاع گذشته… دارند چگونه به راه جانبداری از نظام پادشاهی افتاده‌اند؟” این البته نگرش یک بعدی به قضایاست. انسان می‌تواند چیزی را پیراسته از معایبش بخواهد. می‌تواند تجربه‌ای را بهتر از گذشته انجام دهد. می‌تواند دیروز و فردا را یکی نداند و نخواهد. هیچ درماندنی لازم نیست. پادشاهی پهلوی در ۵۷ سال خود از بسا خدمت‌های بزرگ برآمد و دو بار قربانی تضادهای درونی خود شد. امید ما بر اینست که به یاری آگاهان و بیداران، در دوران تازۀ خود، پس از آزادی ایران، از آن تضادهای درونی برهد و بر پایه‌هایی گسترده‌تر تا اعصار آینده بپاید.

   این یکی کردن امر پادشاهی با کار کرد محمد رضا شاه، خدمتی به پادشاهی نمی‌کند. سی و هفت سال ناهموار و تلخ و شیرین و پر نشیب و فراز محمد رضا شاه گذشته است، چنانکه صدها پادشاهان پیش از او؛ پاره‌ای، از بزرگترین مردان تاریخ، و بیشتری از مردمان میان‌مایه، و پاره‌ای نیز از ناستوده‌ترین کسان. دربارۀ همۀ آنها داوری‌های خوب و بد کرده‌اند. دربارۀ محمد رضا شاه نیز. اگر خرده‌هایی بر پادشاهی او گرفته شود به ارزیابی دورۀ خود او بر می‌گردد و دامن پادشاهی را در ایران نمی‌گیرد. جامعۀ ایرانی، همۀ ما، در آن دوران از بهتر و بیشترش برنیامد. ما می‌خواهیم در آینده از بهتر و بیشتر برآییم و خواهیم توانست ـ یک عاملش آنکه امروز بهتر از گذشته می‌دانیم چه باید کرد. پادشاهی ایران نیز بهتر از آن خواهد شد که در گذشته داشتیم ـ اگر هشیار باشیم و زبان در کام نکشیم و از عمل سیاسی روی نگردانیم.

   وابستن پادشاهی در ایران به کارکرد یک پادشاه ما را با دو دشواری روبرو می‌سازد : یا باید کارهای نادرست دورۀ آن پادشاه را نیز درست و ستودنی بشماریم و ریا کنیم که در آن صورت به گفتۀ نویسندۀ محترم “ریشۀ اعتماد و اطمینان به صحت عمل را” خواهیم زد. یا باید از دفاع پادشاهی دست بکشیم؛ چرا که مثلاُ زمانی به جای آباد کردن روستاهای جنوب ایران جزیرۀ کیش را آراستند و با کالاهای جاندار و بیجان خارجی به هزینۀ دولت در اختیار خوشگذرانان تهرانی گذاشتند.

   پادشاهی ایران به این دلیل خوب نیست که در دورۀ یک پادشاه ۳۵ سد ساختند (که با هر مقایسه‌ای شگفت آور است) و به این دلیل بد نیست که در دورۀ یک پادشاه اولویت‌های وارونه داشتند و در جاهای بسیار وقت و پول کشور را هدر دادند. اگر ما در آن ۳۷ سال هوادار محمد رضا شاه بودیم، هر چند همۀ سیاست‌ها و پیرامونیان و دستیارانش را نمی‌پسندیدیم، از آن بود که محمد رضا شاه از همۀ جایگزینان (آلترناتیو) احتمالی خود، از جبهۀ ملی و فدائیان اسلام و حزب توده و چریک‌های فدائی و مجاهدین خلق و اسلامی‌های راستین و غیر راستین برای ایران بهتر بود. اگر پادشاهی را بر جمهوری ترجیح می‌دادیم از آن بود که می‌ترسیدیم یگانگی و تمامیت ایران از دست برود. هنوز هم بر این عقیده‌ایم و در آینده نیز پادشاهی مشروطه را بر جمهوری از هر گونه ترجیح می‌دهیم.

   به یاد آوردن و عبرت جستن از کم و کاستی‌های گذشته هیچ آسیبی به آیندۀ پادشاهی در ایران نخواهد زد. بر عکس اطمینان مردم را بیشتر خواهد کرد که باز به دست هر آخوند یا روشنفکر انقلابی از هستی نخواهند افتاد. باز از آسمان به زمین نخواهند خورد. اگر هواداران پادشاهی دست از پوزشگری‌هایی از اینگونه بردارند که “واژۀ خدایگان را یکی از امیران دانشمند ارتش و لقب آریامهر را یکی از اساتید… دانشگاه برای افزودن به نام شاه پیشنهاد کرد” (تفاوتش چیست؟) و همه چیز را به گردن مخالفان نیندازند ــ همچنانکه مخالفان به گردن شاه می‌اندازند ــ اعتماد مردم به آنان استوارتر و بحث سیاسی پر‌معنی‌تر خواهد شد.

   یاد آوری احتمال پدید آمدن یک دیکتاتوری در ایران پس از جمهوری اسلامی که باز نویسندۀ محترم مانند داغ گناه بر پیشانی گروهی از دوستان و جانبداران پادشاهی ایران می‌زنند نه از بد‌خواهی است. هنگامی که شخص به نشانه‌های بی مدارائی و آسانگیری و دست به دامن شعار و تهمت شدن در جامعۀ روشنفکری بیرون از ایران برمیخورد، یا بازی قدرت کهنۀ آن سالها را در اینجا می‌بیند، چاره ندارد که هشدار دهد که همانگونه که از ساموئل جانسون، روزنامه نگار و لغت‌نامه نویس سدۀ هژدهم انگلستان نقل کرده‌اند “حکومت دموکراسی تنها در یک جامعۀ دموکراتیک امکان تحقق می‌یابد.” مقصود جانسون بر خلاف نظر ایشان آن نبود که چون مثلاَ ایران یک کشور پیشرفتۀ صنعتی نیست دموکراسی در آن امکان ندارد. مقصودش این بود که افراد یک جامعه باید منش دموکراتیک داشته باشند تا حکومت مردم در آن برقرار شود. مردمسالاری دشوارترین نوع حکومت است زیرا افراد بیشمار مسئولیت آن را بر دوش دارند.

   کسی که می‌گوید از همین جا باید پرورش شهروندی و مردمسالاری را آغاز کرد “غر روشنفکرانه” نمی‌زند. کار دشوار نیاموخته را باید از مقدمات و جاهای آسانتر آغاز کرد. تا پای دوستان به ایران نرسیده است که بساط انتقام گیری و داغ و درفش را راست کنند بد نیست به تمرین شهروندی بپردازند. این چه روحیه است که تا موضوع اندکی پیچیده و نیازمند دقت و سره را از ناسره جدا کردن و تفاوت گذاشتن شد ــ مثلاَ در مورد خوب و بد دوران گذشته، یا سهم مردم و رژیم و خارجیان در انقلاب ــ و از حدود شعارها و احکام کلی بیرون رفت بانگ و فریاد بر می‌آورند و دست به پرونده سازی می‌زنند؟

   در انقلاب آمریکا که در جامعه‌ای واپس‌مانده و روستایی و قرن هژدهمی روی داد، که تا چندی پیش از آن مردم را به اتهام جادوگری بر دار می‌کردند، و کامیاب‌ترین انقلاب جهان بود، دموکراسی از همان نخستین روزهای پیکار انقلابی ریشه گرفت و اساساَ موضوع اصلی انقلاب بود. انقلابیان پیروزمند در همان هنگامۀ مرگ و زندگی و دار و گیر، پاره‌ای از ژرف‌ترین و پردامنه‌ترین بحث‌های نظری کشورداری دموکراتیک را انجام دادند. پایه‌های مردمسالاری پیشرفته‌ای را که در جهان آن روز مانند نداشت گذاشتند (هوشی مین می‌گفت همۀ آرمان‌های سوسیالیسم در قانون اساسی آمریکا آمده است) هیچ چوبۀ داری برای “توری‌ها” که به جماعت بیشمار آمریکاییان هوادار امپراتوری انگلیس گفته می‌شد بر پا نداشتند و با آنان همچون شهروندان دیگر رفتار کردند. اینکه می‌نویسند “جامعۀ ایرانی اکنون در گیر مرگ و زندگی و در تقلای بقاست و در این میان نه حوصله و نه وقت اندیشیدن و پذیرفتن پیشنهاد‌های دموکراتیک ما را دارد “از سوی خودشان است. کسی از مردم ایران که تودۀ همسان و یک شکلی نیستند و در میانشان به گروه‌ها و لایه‌ها و درجه‌های گوناگون پرورش اجتماعی و فرهنگی می‌توان برخورد و مانند هر جامعۀ دیگری آمادگی فراوان برای پیروی سر آمدان آگاه خود دارند، نپرسیده است وقت اندیشیدن به دموکراسی را دارند یا نه. ده‌ها هزار روشنفکران ما در خارج اکنون مثلاَ درگیر کدام مرگ و زندگی، جز دشنام دادن به یکدیگر، هستند که وقت و حوصلۀ اندیشیدن دربارۀ مردمسالاری را ندارند؟

   درست‌تر آنست که روشنفکران و سرامدان سیاسی ما خود را در سطح فلان روستایی یا شهری که ادعا می‌کنند شعور سیاسی ندارد قرار ندهند و در سطح بالای شعور سیاسی خویش عمل کنند. به بهانۀ اینکه کسی در جنوب تهران بیسواد است روشنفکران نباید در پاریس از اعتقاد به مردمسالاری حتی در میان خودشان دست بکشند. ما انتظار غیر ممکن نداریم. از آگاهترین لایه‌های جامعۀ ایرانی در آزادترین کشورهای باختری می‌خواهیم به شیوۀ دموکراتیک بیندیشند و عمل کنند و اینهمه برق نداشتن روستاهای ایران یا بیسواد بودن نیمی از مردم یا نبودن یک “سیلیکون ولی” را در مثلاَ لرستان و “روهر” را در اصفهان به رخ نکشند. همۀ اینها را می‌توان در کرۀ جنوبی داشت و مردمسالاری نداشت.

   دموکراسی برای ایران زود نیست. سویس یا سوئد شدن برای ایران زود است، ولی حکومت قانون و شناختن حقوق ابتدائی اساسی برای هر فرد برای جامعه‌ای مانند ایران زود نیست. مراحل تکامل مردمسالاری در “تمرین شهروندی” به اجمال آمده بود که نشانۀ آنست که نویسنده در پی ساده کردن امور نبوده است.

   دعوی اینکه “برای رسیدن به مردمسالاری و ثبات سیاسی و اجتماعی جامعه نخست باید نیرومند و متکی به نفس، از نظر اقتصادی پیشرفته و از نظر رفاه اجتماعی و فرهنگ فراتر از سطح ویژه‌ای (کدام سطح ویژه؟) باشد” سهم بزرگ سرامدان سیاسی و لایه‌های پیشرفتۀ جامعه را در برقراری دموکراسی ندیده می‌گیرد. جامعه‌های دموکراتیک امروزی مردمسالاری را بسیار پیش از رسیدن به “سطح ویژه” و در مراحل پیاپی، طرح افکندند و اصلاَ مردمسالاری بود که رسیدن به اقتصاد پیشرفته و “سطح ویژۀ” رفاه اجتماعی و فرهنگ را ميسر ساخت. خيال می‌کنند تصادفی بود که پس از ۵۷ سال نوگری (مدرنیزاسیون) و سازندگی در ایران، بیشتر مردم در چنان سطح پایین اقتصادی و فرهنگی می‌زیستند؟

   پیشرفت اقتصادی و اجتماعی و سیاسی، فراگردی بهم پیچیده و در هم پیوسته است. نمی‌توان پیشرفت در یک زمینه را تا دیگری نگهداشت. جامعه باید در همۀ سطح‌ها و زمینه‌ها پیش برود و اگر در یک زمینه جلوی پیشرفت آن را بگیرند در جاهای دیگر به رکود خواهند افتاد. به جامعه‌های سوسیالیستی بنگرید.

   هواداران اندیشۀ آماده نبودن ایران برای مردمسالاری و مشتاقان “ناجیان و رهبران مقتدر سنتی” بر نوشته‌هایی مانند “تمرین شهروندی” خرده می‌گیرند که ایران را با سویس و انگلستان مقایسه می‌کنند. اما خود پروایی از آن ندارند که ایران را از عراق و سوریه و بنگلادش بالاتر نبرند. اگر ایران به پای سویس و انگلستان نمی‌رسد، باری سزاوار حکومتی مردمی‌تر از زئیر و اوگانداست. اما اشارۀ نویسندۀ محترم را به اینکه پادشاهی در ایران به سبک تايلند یا ژاپن مناسب‌تر است تا سوئد و انگلستان در نیافتم. در تایلند یا ژاپن پادشاه حالتی نیمه خدایی دارد و پاک از امور روزانۀ کشور به دور است. ایشان که دنبال سرمشق تیتو و فرانکو و حکومت مقتدر آنها هستند با نمونۀ پادشاهان تایلند و ژاپن چگونه کنار توانند آمد؟ (در تایلند از ۱۹۳٢ تا پایان دهۀ هفتاد هر چه بود حکومت مردان نیرومند نظامی و دیکتاتوری‌های فاسد بود. در ژاپن تا پیش از ۱۹۴۵ نظامی‌ها رشتۀ حکومت را در دست داشتند و کشور را به فاجعه دچار کردند و به زور بمب‌های اتمی بود که مردمسالاری در آن کشور پای گرفت). فهرست حکومت‌های مقتدر و دیکتاتورها را نیز البته می‌توان درازتر از تیتو و فرانکو کرد و مثلاَ از موبوتو و مارکوس و یحیی خان نیز نامی برد. در برابر هر دیکتاتور ستودنی یا قابل دفاع، بیست خود کامۀ نابکار می‌توان شمرد.

***

   نقش بیگانگان در انقلاب ایران در دست هواداران نظام شاهنشاهی (و نه پادشاهی مشروطه که “آقایان وقت و حوصله”‌اش را ندارند) همان شده است که گرز گاو سر در دست سام یل بود؛ هر صدای ناموافقی را با آن چنان خاموش کردن که گوینده دیگر از جای برنخیزد.

   در “تمرین شهروندی” نوشته بودم “اگر کسانی در میان ما می‌گویند اینهمه همه چیز را از چشم بیگانگان نبینید و از خود رفع مسئولیت نکنید، غمخوار بیگانگان نیستند.” روشن است که روی سخن با سازندگان “نظریۀ توطئه” بود که انقلاب ایران را صرفاَ با هایزر و گوادولوپ و بی بی سی توضیح می‌دهند و به آسودگی مدعی می‌شوند که از سی سال پیش کشورها و شرکت‌ها و سازمان‌ها از چپ و راست متحد شدند و طرح سرنگونی ایران و رژیم پادشاهی را ریختند، وگرنه کسی منکر دخالت “سهوی و عمدی” بیگانگان گوناگون در انقلاب ایران و پیش و پس از آن نمی‌تواند بود. دست بیگانگان حتماَ در کار بود و پیش از آن نیز سی و هفت سال در همه جا بود و اکنون نیز هست و تا هر جا که ایرانیان میدان بدهند خواهد بود.

   مسالۀ اصلی اینست که دخالت با توطئه تفاوت دارد؛ و هر جا هم دخالت، یا حتی توطئه بود، به انقلابی مانند ایران نمی‌انجامد. اگر در ایران شش ماه میلیون‌ها نفر مرده باد و زنده باد گفتند و قدرت حکومتی عملاَ بی مقاومت تسلیم رهبران انقلابی شد ناچار باید از “پاره‌ای دانشجویان حقایق رویدادهای اخیر ایران” انتظار داشت که به این سادگی هر کس را که گفت نقش مردم را در تاریخشان نفی نکنید و این باور را پا‌بر‌جاتر نسازید که سرچشمۀ قدرت سیاسی در بیرون مرزهای ایران است و باید با بیگانه ساخت و به دستور آنان رفت و با نظر آنان آمد، محکوم نسازید. چنانکه خود نویسندۀ محترم نوشته‌اند “این باور که خارجیان در افروختن و سپس در دمیدن آتش انقلاب ما سهم و نقشی نداشتند همان قدر ساده‌لوحانه است که همۀ گناهان را به گردن اجنبیان انداختن.” می‌تون افزود که رهبران و کشورهای معینی در برابر دخالت بیگانگان آسیب‌پذیرتر و گوش به فرمان‌تر از دیگرانی چون پینوشۀ شیلی و ژنرال چان کرۀ جنوبی و ملک حسین اردن و اسد سوریه و سادات مصر بوده‌اند.

   من ننوشته‌ام که “شاه را سفیران کشورهایی که متحد خود می‌شناخت به اصرار از مملکت خارج کردند.” این را خود شاه گفته و نوشته است و با عبارتی که من نقل نخواهم کرد زیرا بیش از آن به مقام پادشاهی ایران احترام می‌گذارم. امید من آنست که در آینده سرنوشت پادشاهی و کشور ایران بسته به تلگرام کارتر و سخن پراکنی بی بی سی و توصیۀ سالیوان و سفر رمزی کلارک و گزارش جرج بال و پادرمیانی هایزر و رایزنی در گوادولوپ نباشد. اگر ما پیوسته از مردم می‌خواهیم سرنوشتشان را خودشان در دست گیرند از آن روست که دیده‌ایم با ابر مرد و خدایگان و فرمانده کار پیش نرفته است (هر چند این عنوان‌ها را “دانشمندان و فرهیختگان” داده باشند. ضمناَ منظور از فرمانده، فرماندهی کل قوای قانون اساسی نبود که ایشان پوزشگرانه استناد کرده‌اند و لقبی بود که هویدا بر مجموعۀ لقب‌ها افزود.) سرنوشت ایران با اهمیت‌تر از آنست که به دست‌های یک تن، هر که می‌خواهد باشد، یا چنانکه بیشتر ایرانیان می‌پندارند، به آمریکا و انگلستان سپرده شود. چند بار شنیده‌ایم که گفته‌اند “خودشان آورده‌اند، خودشان هم هر وقت خواستند می‌برند؟” با این باورها که برای بسیاری جنبۀ مذهبی یافته است از چه مبارزه و دگرگونی می‌توان سخن گفت؟

***

   روحیۀ دموکرات منش نویسندۀ محترم در بخش آخر “دشواری‌های شهروندی” به جوشش درآمده است. آنجا که این نویسنده را متهم به داشتن “روحیۀ تحکم و اندیشه در چهار چوب بایدی” کرده‌اند چرا که جمله‌هایی از این دست نوشته است؛ قدرت سیاسی باید از مراجع گوناگون برداشته شود و به مردم بیاید و از آنها سرچشمه بگیرد… تا هنگامی هم که به خودمان، به فرد فردمان، به عنوان شهروند دارای حقوق و مسئولیت و موظف به دفاع از حقوق و انجام مسئولیت خود ننگریم… باز همان خواهد بود… همه چیز را باید از پایین، از صفر، ساخت… در این میان آنها که اکثریت دارند باید به دیگران سرمشق مدارا بدهند. اما چند سطر پایین‌تر “باید”‌های خود را ردیف کرده‌اند : “ما باید در چهار چوب همین که هستیم… عمل کنیم… به هدف‌هایمان باید با سود جستن از همین روانشناسی مردم برسیم…”

   آنکه به دیگران اندرز می‌دهد که اگر می‌خواهند آینده‌شان با گذشته‌شان تفاوت داشته باشد نمی‌توانند همان سروران گرامی همیشگی باقی بمانند و ناچار باید نگاهی بر خود بیندازند و دستی در خود ببرند دچار روحیۀ تحکم است؛ آنکه می‌گوید باید دست به چیزی نزد و گذشته را باز برقرار کرد واقع نگرست و البته هیچ تحکمی هم در طرح سیاسی اقتدار جویانه‌اش نمی‌گنجد. با این ترتیب شگفتی نیست اگر نویسندۀ محترم حکم می‌کنند که “داوری در ارزش‌ها کردن یعنی به دور افتادن از واقعیات.” یک جهان‌بینی ایستا، واقعیاتی جز باورهای خود نمی‌شناسد و به امکان دگرگونی در واقعیات و ارزش‌ها نیز اعتقادی ندارد.

   من “از دیروز خود برای ره سپردن بسوی فردا” این درس را گرفته‌ام که مردم را در برابر “آرمان‌های والا همچون آزادی و مردمسالاری و خرد اجتماعی” کور و کر ندانم و به آنان به چشم حیوانات اقتصادی صرف ننگرم که گله وار دنبال هر کس نانی به آنها رساند می‌افتند. و نیز این درس را گرفته‌ام که بر اشتباه خود پای نفشرم و از گذشت روزگار بیاموزم. باک من از ترکان تیر انداز یا حتی از طعنۀ تیر آوران نیست. از اینست که چیزی را دریابم و خود را به نفهمی بزنم. موضعی بگیرم که نتوانم بی ریا کاری پایش بایستم. اگر باز در زندگی خود در پرتو تجربه ببینم که بر خطا می‌روم و سخن نادرست می‌گویم سخن خود را عوض خواهم کرد، بویژه اگر در سختی باشد. زیرا در سختی‌هاست که درست گفتن و بر راه درست رفتن حیاتی است. اما اصول خود را هرگز عوض نخواهم کرد. گرویدن دیگران هم برای من مطرح نیست. راه است و چاه و دیدۀ بینا و آفتاب.

ژوئیه  ۱۹۸۵

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* به دنبال انتشار “تمرین شهروندی” مقاله‌ای در انتقاد آن زیر عنوان “دشواری‌های تمرین شهروندی” انتشار یافت که این گفتار دربارۀ آن نوشته شده است.

به آینده بیندیشیم

به آینده بیندیشیم


   یک دهه‌ای است که ایرانیان بحث گسترده سیاسی را در میان خود آغاز کرده‌اند. تا پیش از آن چنین بحثی عملاً در نمی‌گرفت. دهه‌ها گذشته بود و بحث سیاسی در ایران از مرز گروه‌های کوچک و محافل فراتر نرفته بود. موضوع‌هائی بود که نمی‌شد دربارۀ آن بحث کرد. هر گروه، حد و مرزهای خود را داشت و سانسور خود را بکار می‌بست. در درون گروه‌ها، چه محافل حاکم و چه مخالفان و ناراضیان، “تابو”‌ها و دست نزدنی‌ها فراوان بود و پیشداوری‌ها فراوان‌تر. نام‌ها و موضوع‌هائی بود که رنگ تقدس گرفته بود. هر ژرف‌نگری یا بازنگری در آن بی‌احترامی خطرناکی بشمار می‌رفت. موضوع‌ها و نام‌هائی نیز بود که لعنت همیشگی بر آن افتاده بود. نیازی نبود که درباره‌شان بحث کنند. چند فرمول یا شعار برای محکوم کردنشان بس بود. انقلاب سفید که بعد انقلاب شاه و مردم نام گرفت نمونۀ برجسته‌ای از این هر دو بود.

   در میان گروه‌ها بحث سیاسی ادامه جنگ بود با وسائل دیگر، هدف و سودمندی بحث سیاسی نه در روشنگری بود و نه، از آن کمتر، در رسیدن به همفکری یا تفاهم. در میان کسانی که هیچ زمینۀ مشترک میان خود نمی‌شناختند، و در یک فضای سیاسی که بر سر مرگ و زندگی مبارزه می‌شد بحث سیاسی وسیله‌ای برای در هم شکستن هماوردان یا دشمنان بشمار می‌رفت. آنها که زور و اسباب سرکوبی را فراهم داشتند حتی نیاز به چنین وسیله را کمتر احساس می‌کردند. به جای بحث سیاسی، تبلیغات را می‌گذاشتند، آنهم نه از گونۀ تکامل یافته‌تر و ظریف‌تر آن. دیگران نیز که از سرکوبی بر‌نمی‌آمدند و بیشتر سرکوب می‌شدند، بحث سیاسی را به صورت تبلیغات در‌می‌آوردند، باز نه از گونۀ تکامل یافته‌تر و ظریف‌تر آن.

   رهبران و دستگاه مذهبی در این میانه از هر دو سو بهره می‌بردند. حالت تقدس آنها هم از سوی محافل رهبری و هم از سوی گروه‌های مخالف و ناراضی نگهداشته می‌شد. حکومت از کنار آنها با احتیاط می‌گذشت و به آنها امتیازات مالی می‌داد. حتی اگر گاه از آنها را به زندان می‌انداخت. برای گروه‌های مخالف و ناراضی نیز دستگاه مذهبی متحدی بود که از هر بررسی و بحث جدی مصون بود و نمی‌شد آن را رنجاند. مذهب و رهبری مذهبی در آن فضای سیاسی، تابوی مطلق بشمار می‌رفت و توانست از همه برای رسیدن به قدرت استفاده کند.

   از انقلاب اسلامی به این سو، بویژه از آن هنگام که گروه‌های بیشمار سرخورده شدند و از انقلاب با‌شکوه برگشتند، بحث سیاسی میان ایرانیان، طبیعت دیگر گونی یافته است. آنها که در خارج از ایران می‌توانند آزادانه سخن بگویند از بسیاری ملاحظات و محدودیت‌های پیش از انقلاب آزادند. گذشته از نبودن یک دستگاه سرکوبی که جلو بحث آزاد را بگیرد، مهمترین ویژگی این دورۀ تازه، نا مستقیم شدن رابطۀ بحث سیاسی با قدرت سیاسی است. ایرانیان خارج دستی به قدرت سیاسی ندارند. حتی خوشبین‌ترین آنها دیر یا زود به این نتیجه می‌رسند که به فرض آنکه دیگران را همه پراکنده و از میدان بدر کنند قدرت سیاسی در هزاران کیلومتری آنهاست. در میان آنها محافل حاکمی نیست. همه نا‌راضی یا مخالف‌اند؛ کسی نمی‌تواند دیگری را حذف کند یا بزیر آورد. همه کم و بیش در یک وضع هستند. برخی همفکران بیشتر دارند برخی کمتر.

   هدف و سودمندی بحث نه آنست که پیش از انقلاب در ایران بود. اگر هم بتوان گروهی را با دشنام و اتهام و تبلیغات از میدان بدرکرد باز چیز مهمی بدست نمی‌آید. اینهمه گروه‌ها و شخصیت‌ها در این ده ساله آمده و رفته‌اند؛ پدیدار و ناپدید شده‌اند. تا آنجا که به مسالۀ اصلی ما یعنی رهائی ایران ارتباط می‌یابد چه تفاوتی کرده است؟ “پیروزی‌ها و شکست‌های” گروه‌ها و شخصیت‌ها در این ده ساله اهمیت چندانی نداشته است. ممکن است کسانی از پاک کردن خرده حساب‌های خود شادمان شوند یا کسانی خشم و سرخوردگی خود را بر سر کسانی دیگر خالی کنند؛ یا کسانی در تبرئه خود بکوشند. ولی این ملاحظات کوچک را نمی‌توان بجای فرايندی به اهمیت بحث سیاسی در یک اجتماع نسبتاَ بزرگ آنهم در چنین دوران شگرفی، گذاشت.

   این دگرگونی‌های بسیار مهم، ناگزیر می‌باید در چگونگی بحث سیاسی ایرانیان خارج تاثیر کند. می‌باید آنرا بازتر و غیر شخصی‌تر و فراگیرنده‌تر سازد. اگر ما هنوز بحث سیاسی خود را بیش از اندازه تبلیغاتی و شخصی، و هنوز آلوده به تابوها و پیشداوری‌ها می‌یابیم سبب آن را باید در اسارت گذشته جستجو کرد. بیشتر ما هنوز به گذشته و در گذشته می‌اندیشیم. بحث ما نیز بحث گذشته نگرست. به زبان دیگر، بیشتر ما هنوز گذشته را در دستگاه گوارش ملی و تاریخی خود نبرده‌ایم و از آن بدر نیامده‌ایم. این گذشته، ما را نه پربارتر، بلکه سنگین‌تر کرده است. جای بیش از اندازه‌ای که بحث پادشاهی و جمهوری در میان ما یافته از همین عارضه بر‌می‌آید.

   هنگامی که به بخش بزرگتر سخنان و نوشته‌های ایرانیان خارج می‌نگریم به شگفتی می‌افتیم : از اینکه هیچ کس به خطا نرفته است. در هیچ گذشته‌ای عیبی نبوده است. اما چنانکه می‌بینیم همه زیان دیده‌اند. اگر همه، چنانکه می‌گویند و می‌نویسند، بر حق بوده‌اند پس چرا ما در اینجائیم؟ هر کس می‌گوید گناه دیگری بوده است ولی این مشکل ما را نمی‌گشاید. در واقع همین است که نمی‌گذارد ما یک بحث سیاسی سزاوار این دوران داشته باشیم. این همان جنگیدن جنگ گذشته است و موثرترین نسخه برای شکست در جنگ آینده.

   کسانی که در گذشته بسر می‌برند به خود اجازه داشتن آینده را نمی‌دهند و به یک دلیل ساده: نسل تازه‌ای که بر می‌آید در عواطف تند شخصی آنها شریک نیست و بیشتر تجربه‌های آنها برایش نامربوط است. بسیار کم می‌توان امید داشت که این نسل به همان گونۀ نسل پیشین احساس کند و بیندیشد. در ایران دگرگونی‌ها بیش از آن تند و ژرف است که با تجربۀ محدود و شکست خوردۀ یک نسل رو به پایان بتوان بس کرد. جوان‌ترها و آنها که از نو جوانی به جوانی می‌رسند با جهانی جدا از مسائل و دل مشغولی‌های گذشته‌اندیشان سر و کار دارند. آنها نسل پیش از خود را از اینهمه سودازدگی گذشته شرمسار می‌سازند.

   اشتباه نشود، رهائی از گذشته به معنی غفلت از گذشته یا بررسی آن نیست. بر‌عکس، هیچ آزادی از گذشته بی چنان بررسی، کامل نخواهد بود. اگر ما گذشته را ژرف نکاویم به دام افسانه‌ها و نیمه‌حقیقت‌های آن خواهیم افتاد. اما بررسی نیز باید آزاد و گشاده بر همه پیامدهای خود باشد. با ذهن بسته و دچار پیشداوری چه بررسی می‌توان کرد؟

   هر چه هم برای ما گذشته‌های خودمان اهمیت داشته باشد، هر چه هم چشمان خود را به جهان دیگری که در برابر چشمان ما ساخته می‌شود ببندیم، باز دشوار است باور کنیم که آن گذشته باز خواهد گشت و ما همان خواهیم بود و همانجا خواهیم بود. یازده سالی گذشته است و زندگی‌های همۀ ما را زیر و زبر کرده است. باید در اندیشۀ سال‌هائی که در برابر است باشیم. سال‌هائی با آنچه بوده است و دیده‌ایم متفاوت؛ با زنان مردانی که بیرحمانه با دردها و کینه‌های فردی ما بیگانه‌اند؛ با اوضاع و احوال دیگرگون، که هر چه را متناسب خود نیابد زیر پا می‌گذارد و می‌گذرد.

   و آنگاه باید نگران سطح بحث سیاسی خود باشیم. اینهمه دشنام به دیگری و ستایش خودی؛ دیگران را گنهکار ابدی شمردن و خود را حق مدار همیشگی دانستن؛ برای کوبیدن دیگران از بلند‌گوهای جمهوری اسلامی نیز یاری جستن و با آن هماواز شدن؛ تاریخ را پس و پیش کردن؛ در نقل مطالب دیگران دست بردن و برداشت نادرست دانسته و ندانسته خود را بجای منظور و معنی آنها قرار دادن؛ این چگونه بحث سیاسی است و با آن کجا می‌خواهیم برسیم؟ جامعه‌ای که فردا باید ساخته شود و ما نیز باید بکوشیم در ساختن آن دستی داشته باشیم با چنین مصالحی چه جای ساختن خواهد داشت؟ همین پارگینی که جمهوری اسلامی کشور ما را در آن فرو برده است بس نیست؟

   بحث سیاسی از آنرو اهمیت دارد که جهت تحولات آینده ما به مقدار زیاد از آن بر‌می‌آید. از چگونگی و جهت بحث سیاسی خود در گذشته چه خوبی دیده‌ایم که آن را دست نخورده تا به امروزمان کشانده‌ایم؟ گویا می‌پنداریم که روزگار به ما اجازه خواهد داد اشتباهات خود را بار دیگر تکرار کنیم.

   دگرگون کردن روحیه و جهت بحث سیاسی و بالا بردن سطح آن لزوماَ به معنی تغییر عقیده نیست. به معنی پذیرفتن یکدیگر به صورت طرف بحث است، و پذیرفتن اینکه همه چیز جای بحث دارد. به معنی وارونه کردن فرايند انسانزدانی است که بسیاری از ما مخالفان خود را موضوع آن قرار داده‌ایم؛ تردید کردن در باورها و یقین‌ها و ایمان‌ها و امور مسلمی است که هر گروه ما برای خود داریم. ما باید تفاوت میان دفاع پر قوت از عقاید خود را با بدیهی و مسلم شمردن عقاید خود دریابیم.

   این انقلاب اگر یک سود داشته از میان بردن تقدس‌ها و شکستن حرمت‌ها بوده است؛ بگذریم که هنوز کسانی را می‌توان یافت که به تقدس‌ها و حرمت‌ها چسبیده‌اند. اما اینکه همۀ موضوعات می‌تواند طرح شود تحول تازه و سالمی در جامعۀ سیاسی ایران است. بر خلاف انتظار، این آزاد‌اندیشی در ایران، از خارج بیشتر است. در خارج، نیاز به گرد آوری پیروان به این پدیده تاسف‌آور انجامیده است که در میان بیشتر گروه‌ها، کاروان اندیشه با سرعت آهسته‌ترین کاروانیان حرکت می‌کند. اندیشه سیاسی در پائین‌ترین سطح گروه جریان دارد؛ مبادا “نئاندرتال”‌ها برنجند و از پیرامون رهبران پراکنده شوند. ایران آینده، هر گونه که بتوان تصورش کرد، جامعه‌ای خواهد بود که جائی برای امامزاده سازی نخواهد داشت. پس از امامی که از خمینی ساختند و بارگاه زرنگاری که چهل روزه بر گورش بر آوردند، دیگر هر کس می‌تواند ببیند که افسانه‌ها را چگونه بر سر هم می‌کنند. خمینی را بت شکن می‌گفتند و خود بت شد. اما این دهه که بت خمینی را نیز شکست، جائی برای هیچ تابوئی نگذاشته است. تنها باید ترس را کنار گذاشت : ترس از پیروان، ترس از متعصبان و از دکانداران. ما، به ادعای خودمان، گلهای سرسبد جامعه ایرانی، که در هوای آزاد جهان غرب ــ با همه دمکراسی “بورژوانی” و “صوری” و یاوه‌های دیگر ــ تنفس می‌کنیم برای آینده ایران چه مایه‌ای از اندیشه سیاسی خواهیم گذاشت؟ از ما کدام سخن نو به یادگار خواهد ماند؟

***

   بیانیه‌ای که به امضای رضا پهلوی، وارث پادشاهی ایران، به تازگی (دی ۱۳٦۸) انتشار یافته یک اقدام جدی برای بر طرف ساختن بسیاری از راه‌بندهای رسیدن به نوعی همرائی در میان گرایش‌های گوناگون سیاسی است. این بیانیه جائی را که رضا پهلوی برای خود در مرحله کنونی پیکار می‌شناسد، و خطوط اصلی جامعه‌ای را که در آینده خواستار آنست به روشنی تعیین می‌کند.

عنوانی که رضا پهلوی خود را بدان می‌نامد وارث پادشاهی ایران است. می‌نویسد “من که به عنوان وارث پادشاهی ایران برای حفظ استقلال و تمامیت ارضی ایران سوگند یاد کرده‌ام و خود را موظف به دفاع از آرمان‌های انقلاب مشروطیت می‌دانم و نظام پادشاهی مشروطه را… بهترین نظام برای تضمین وحدت ملی و گسترش دموکراسی در کشور می‌شناسم” و همانجا می‌افزاید که “به همه هموطنانم می‌گویم بحث دربارۀ شکل و عنوان نظام نباید به صورتی طرح شود که مساله اصلی ما را تحت الشعاع قرار دهد. ما می‌توانیم و باید تصمیم گیری در باب این موضوع را به رای مردم ایران و مجلس موسسان موکول کنیم که نوع نظام و قانون اساسی آینده ایران را تعیین و تدوین خواهند کرد.” و برای آنکه جای تردیدی نماند تاکید می‌کند که “تا نیروی ملت را در داخل و خارج کشور در زیر یک برنامۀ سیاسی روشن که اصول آن برای همگان پذیرفتنی باشد بسیج نکنیم، تا… نظام کنونی را به تسلیم در برابر مردم وانداریم، هرگز فرصتی پیش نخواهد آمد که بتوانند در باب نظام دلخواه خود… آزادانه رای دهند. در غیر این صورت همۀ بحث‌ها بیهوده خواهد بود و هر کس در هر قالبی مدعی هر نام و عنوانی باشد تنها در رویا‌های خویش سرگرم خواهد ماند.”

   با توجه به آنچه در این بیانیه آمده جای تردید نمی‌ماند که رضا پهلوی بیش از همیشه خط روشنی میان ظاهر، و گوهر یا ذات پیکار کشیده است. به اصطلاح، تعارف را کم کرده و بر مبلغ افزوده است. از این پس هر کس به کار جدی در زمینۀ پیکار ملی ما اعتقاد دارد نمی‌تواند بیش از خود وارث پادشاهی در بند عناوین و القاب، و از اصل مساله غافل بماند.

   این مسالۀ اصلی که در بیانیه نیز به آن اشاره شده، و نیز رابطۀ آن با بحث بر سر پادشاهی و جمهوری، از اهمیت زیاد برخوردار است. ما سال‌های درازی را در بحث پادشاهی و جمهوری از دست داده‌ایم، به اندازه‌ای که اکنون برای بسیاری از ما مسالۀ آیندۀ ایران پادشاهی یا جمهوری است. در یک سو کسانی، که بی پادشاهی اصلاَ ایران را جای زندگی نمی‌دانند و درسوی دیگر کسانی، که هر سرنوشتی را برای ایران بر پادشاهی ترجیح می‌دهند. پادشاهی برنگردد هر چه می‌خواهند بشود (دنبالۀ همان روحیۀ دوران انقلاب، که شاه برود هر چه می‌خواهد به جایش بیاید و هر چه می‌خواهد بشود).

   زیان‌های چنین رویکردهائی آشکار است. نخستینش آنست که اینگونه موضع گرفتن‌های افراطی جامعه سیاسی را رادیکال می‌کند و هر امکان تفاهم و همرائی را از میان می‌برد. هنگامی که یک موضوع فرعی چنین جائی در بحث سیاسی می‌یابد دیگر به خرد و میانه‌روی و واقع‌نگری در کسی نمی‌توان متوسل شد. زننده‌ترین نمونه‌های اینگونه چیره شدن امور غیر اساسی بر اذهان و روان‌های برانگیخته را در میان هواداران باشگاه‌های فوتبال انگلستان می‌توان دید. سیاستی که در تسلط چنین روحیه‌هائی درآید جز به تیره روزی ملی نخواهد انجامید.

   دومین زیانش آنست که قرار دادن پادشاهی و جمهوری در پیشاپیش بحث سیاسی، آن را ساده شده و بی‌معنی می‌سازد. به جای آنکه راه‌هائی برای ساختن یک جامعه شایسته زندگی انسان این عصر بیندیشند، در پی یافتن دلائل تاریخی، زبانشناسی، حتی ژنتیکی برای اثبات یا نفی شکل حکومت بر‌می‌آیند. بینوائی بخش بزرگی از بحث سیاسی کنونی ما از همین روست. فاجعۀ کنونی و سرنوشت آیندۀ کشوری به اهمیت ایران تحت الشعاع هواداری‌ها و دشمنی‌هائی می‌شود که بیشتر جنبۀ شخصی دارد تا سودمندی عام.

   مسالۀ اصلی ما که بدین گونه در این سالها زیر سایۀ بحث پادشاهی و جمهوری افتاده چیزی نیست جز پیش بردن کشوری که در پایان سدۀ بیستم، از جهان و تاریخ واپس افتاده است و هر چه زمان می‌گذرد واپس‌تر می‌افتد؛ توسعۀ سیاسی و اقتصادی و اجتماعی آنست؛ رهاندن ملتی است، دچار یک حکومت مصیبت آمیز که جمعیتش بر منابعش به تندی فزونی می‌گیرد و دارد در میان امواج جوشنده نسل‌های جوانی که چندان چیز سودمندی نمی‌آموزند غرق می‌شود.

   در این یازده سال در مقایسه با کاغذهائی که در حمله و دفاع پادشاهی و جمهوری سیاه شده چه اندازه روی مسائل توسعه ایران کار کرده‌ایم؟ فردا اگر به فرض، جمهوری ملی یا پادشاهی مشروطه خود را در ایران برقرار سازیم چه پاسخ برای دشواری‌هائی خواهیم داشت که دیگر حتی به ابعادش نیز نمی‌اندیشیم؟ اگر ندانیم با توده جمعیت کنونی ایران، با منابع روبه پایان، با سرزمین نیمه ویران، با نادانی و نیهیلیسم فراورده ده دوازده سال آخوند‌بازی و کشتار و آلوده شدن سراپای جامعه؛ می‌خواهیم چه بکنیم، چه تفاوت خواهد کرد که رژیم ما چه نام داشته باشد؟

   اگر بحث و چاره اندیشی باید، اولویت‌ها در اینجاهاست. در اینجاها باید اندیشه کرد و به همرائی‌هائی دست یافت که اکنون و آیندۀ ما را به عنوان یک ملت و نه به عنوان مقامات پیشین و یا انقلابیان پیشین، بکار می‌آید. به فرض که گروهی یک نام را محکوم کردند و نام دیگری را بر تارک نشاندند، پاسخشان به اینهمه مسائل فوری و دراز مدت که ملت ما را در خود گرفته است چیست؟ با چند شعار و ردیف کردن چند ماده که نه رهائی‌بخشی می‌توان کرد و نه کشورداری.

   وارث پادشاهی ایران خود می‌گوید که هیچ عنوانی، هیچ صورت ظاهری را جدی نمی‌گیرد و دعوت می‌کند که به مسلۀ اصلی بپردازیم و شکل حکومت را به رای آزادانۀ مردم چه در انتخابات مجلس موسسان و چه در همه پرسی بعدی آن، واگذاریم.

   اگر در میان همه ایرانیان مخالف و ناراضی کسی باشد که می‌باید غم ظواهر و شکل را بخورد اوست. اگر در میان همۀ شخصیت‌های سیاسی کسی باشد که می‌باید از هواداران خود ملاحظه کند و جانب گرایش‌های گوناگون را در میان این هواداران نگهدارد و از پراکنده شدن آنان بترسد باز اوست. اکنون او بیباکانه به تعصبات و عواطف بسیاری از هوادارانش پشت می‌کند و رو به آینده می‌ایستد. چه عیب دارد که همه از تنگنای هواداران و همفکران خود بدرآیند و اندکی به این آینده هراس‌انگیز ولی پر از چالش و نوید بنگرند؟

   بیشتر ما بحث سیاسی را به معنی تنگ واژۀ سیاسی گرفته‌ایم. سیاست همین نیست که گروهی بر سر قدرت با گروهی دیگر در آویزند. سیاست، قلمرو راه بردن جامعه است و کشورداری. نوع حکومت بيش از یک پارۀ کشورداری نیست. تنها نمی‌توان به همین پاره پرداخت. اگر بیشتر دربارۀ دورنمای میهن خود در پرتو واقعیات کنونی بیندیشیم از بسیاری از کشاکش‌های خود چندان سربلند نخواهیم شد. ما حتی واقعیات کنونی کشورمان را هم چندان نمی‌شناسیم. از بس به جمهوری و پادشاهی می‌پردازیم وقت برای بررسی نداریم. در حالی که “دشمن” جمهوریخواه یا مشروطه خواه در برابر است فرصتی برای دشمن دوردست جمهوری اسلامی نداریم. گروهی از ما حتی از نام توسعه می‌گریزند چرا که در دورۀ پهلوی ایران پیشرفت‌های نمایان کرد و توسعه با دوران پهلوی در ایران یکی شده است.

   ما در وضعی هستیم که تنها اعلام هواداری از دمکراسی برایمان بسنده نیست. دمکراسی نیاز به یک نیروی سیاسی آگاه دارد که در کشاکش‌های سیاسی یا ایدئولوژیک تا ویران کردن همه چیز نرود، چنانکه در ۱۳۵۷ دیدیم. نیاز به سیاست‌های درست دارد که ثبات جامعه بر جا بماند و محرومی و نابرابری‌ها رشتۀ کار را به افراطیان نسپارد.

   آنچه امروز می‌توان در افق ایران دید بیشتر پرهیب (يا شبح) زور و خشونت است. همۀ ما باید نگران آن باشیم که جای سر نیزۀ حکومت آخوندی را سر نیزه‌های نوع دیگر نگیرد. فراخوان گرایش‌های گوناگون به اینکه در روندی دمکراتیک متشکل شوند و با هم گفت و شنود کنند تا به درجه‌ای از همکاری و همگامی برسند چه برای امروز و چه برای آیندۀ ایران پایندان یا تضمینی خواهد بود. در برابر این فراخوان چه پیشنهاد متقابلی می‌توان داد؟ باز دیوار برگرد خود کشیدن و دیگران را با دشنام و اتهام از خود راندن؟

   ما باید بیش از نوع رژیم آیندۀ ایران نگران گرداب‌هائی باشیم که پیش روی ماست، گرداب‌هائی که خشونت و تعصب و سینیسم چیره بر جامعۀ ایرانی امروز پدید آورده است.

***

   آنچه در اروپای شرقی در همین چند ماهه روی داده باید برای بدبین‌ترین ناظران نیز احتمال نزدیک بودن پایان کار رژیم اسلامی را پیش آورد. این رژیم کمتر از نظام‌های حاکم رومانی و چکوسلواکی منفور نیست و بیش از آنها بر کشور تسلط ندارد. در واقع جمهوری اسلامی به سبب نداشتن وحدت فرماندهی و قابلیت سازمانی به پای رژیم‌های فراگیر یا توتالیتر اروپای شرقی نیز نمی‌رسد.

   هنگامی که از نزدیک بودن پایان کار این رژیم سخن می‌گوئیم نه تاریخ و نه “سناریو” معینی را در نظر داریم. در سیاست یک گردۀ محترم و پیش‌بینی پذیر وجود ندارد. کنش و “اندرکنش” گروه‌ها و افراد و عوامل بیشمار، اجازه چنین برداشت‌های قضا و قدری را نمی‌دهد. اما روندهائی هست و احتمالاتی، که می‌توان پیش‌بینی کرد. رژیمی با موقعیت جمهوری اسلامی در کشوری مانند ایران، در چنین دنیائی نمی‌تواند زمان درازی بپاید. دگرگونی‌هائی که شکل و زمان آن را اکنون نمی‌دانیم در این رژیم روی خواهد داد و با توجه به ناتوانی درونی و بحران مشروعیت رژیم هر دگرگونی، بیشتر به زبانش خواهد بود.

   با این احتمالات باید روبرو و برای آن آماده گردید. حتی جمهوری اسلامی نیز صرفاَ زیر وزن خودش خرد نمی‌شود و نیاز به تکانی دارد. و آنگاه باید در اندیشه نوع جامعه‌ای بود که به جای آن خواهد آمد. هیچ ایرانی آگاه علاقه‌مند به کشورش نمی‌تواند اجازه دهد که رویدادها سیر خود را داشته باشد و از آنچه می‌تواند بدتر شود ــ چنانکه در گذشته ما همواره شده است.

   اینهمه ایرانیان که در خارج هستند، اگر بخواهند و توانائیش را در خود پدید آورند به سیر رویدادها شکل دلخواه‌تری خواهند داد. این ایرانیان به سبب ویژگی‌های انتلکتونلی و شمار فراوان خود نیروئی هستند که نمی‌توان در کار ایران کنار گذاشت. آنها نیز بخشی از ذخیره محدود استعدادهای جامعه ایرانی‌اند.

   شرایط ویژه زندگی این ایرانیان، آزادی گفتار و انجمن کردن، که در ایران مردم از آن بی بهره‌اند می‌تواند سبب شود که با هم گفت و شنود بیشتر داشته باشند و، اگر نه از نظر فکری، دست کم از نظر اصولی بهم نزدیک‌تر شوند. منظور از اصول در اینجا قواعد رفتار سیاسی در یک نظام مردم سالاری است و پایه‌های فکری که گرایش‌های سیاسی گوناگون را در برگیرد و همزیستی و همگامی و همکاری آنان را میسر سازد.

   از این فرايند، مرحله گفت و شنود آن آغاز شده است.

   رضا پهلوی، وارث پادشاهی پهلوی، در اعلامیه‌های گوناگون گروه‌ها و گرایش‌ها را به همکاری دعوت کرده است، و در منشوری که ذکر آن رفت این همکاری را پیشنهاد کرده است. یکی دو گروه از سال پیش در زمینه همبستگی و ائتلاف ملی دفترها و نشریه‌هائی فراهم کرده‌اند. اما این گفت و شنود دست کم از سوی یک مکتب فکری با تعرض و دشنام و قراردادن شرایط غریب برای همکاری انجام می‌گیرد. بیشتر سخنگویان و نمایندگان این مکتب فکری، گفت و شنود را بهانه اعلام محکومیت و دیکته کردن شرایط کرده‌اند. به عنوان نمونه از رهبران و مسئولان این مکتب:

نقل قول یک:

   ـ”آقای رضا پهلوی و طرفداران ایشان… نمی‌توانند جائی برای یک تشکل ائتلافی برای همگامی و همسوئی داشته باشند مگر آنکه بر این حقیقت انکار ناپذیر گردن نهاده قبول کنند که انقلاب ملی بوده نه اسلامی… که انقلاب از فردای ٢۸ مرداد شروع شده… و یک رویداد مهم تاریخی در ایران، منهای جمهوری اسلامی و خمینی، نظیر انقلاب‌های بزرگ جهانی است… که سقوط رژیم ولایت فقیه برای عموم آرزوی بزرگی است ولی توقع واپس‌گرائی را نمی‌توان از ملت… ایران انتظار داشت.”

نقل قول دو:

   ـ”اگر افراد و گروه‌های فاقد اعتبار در افکار عمومی مانند سلطنت طلبان و مارکسیست‌ها به خیانت‌ها و انحرافات گذشته خود اعتراف کنند… آنوقت می‌توان صحبت از همکاری و اتحاد کرد. این امر اگر مورد چپ سنتی و مارکسیست‌های ما صادق باشد قطعاَ در مورد آقای رضا پهلوی و سلطنت طلبان کافی نیست.”

نقل قول سه:

   ـ” بنده عقیده ندارم که ملت ایران پس از یک بار رای دادن به تاسیس جمهوری باید به بخشی از مردم اجازه دهد که به اتکای دموکراسی و آزادی حق رای، به بازگشت سلطنت پهلوی در مجلس موسسان رای دهند.”

   این اعلام محکومیت‌ها و دیکته کردن‌های شرایط همکاری تا حد انکار دموکراسی، به بهانه اینکه “مردم شعور ندارند و جامعه آماده نیست” حتی درهای گفت و شنود را نیز می‌بندد. یک جوان بیست ساله، مثلاَ، اگر از موضع طرفداری پادشاهی مشروطه بخواهد با گرایش‌های دیگر گفت و شنود کند باید از نظر این آقایان نخست یک سلسله برداشت‌های غیر واقعی ازتاریخ معاصر ایران را بپذیرد ــ برداشت‌هائی که صرفاَ برای تبرئه یک یا چند شخص معین سر هم بندی شده‌اند. باید از پیش بگوید که از ملت ایران توقع “واپس گرائی” که به عقیدۀ این آقایان با هواداری مشروطه یکی است ندارد. باید پیشاپیش مخالفت خود را با رضا پهلوی اعلام کند باید به خیانت‌ها و انحرافات گذشته خود اعتراف کند. باید بپذیرد که به حکم مشروطه خواهی سارق اموال عمومی است. باز باید به این گردن نهد که به دلیل مشروطه خواهی، حق شرکت در همه پرسی آینده مردم ایران برای تعیین نوع رژیم را ندارد؛ زیرا مردم ایران، از جمله عموم همین آقایان، با رای دادن به قانون اساسی جمهوری اسلامی یک بار و برای همیشه به پادشاهی در ایران پایان داده‌اند و دیگر کسی حق ندارد رای بدهد، مگر به آنچه این آقایان صلاح بدانند.

   تازه پس از همه این آزمون‌های عقیدتی و توبه‌نامه‌ها و تنفرنامه‌ها باید به این خرسند باشد که پس از برقراری حکومت مورد نظر آقایان، آنهم نه از راه همه پرسی که به نظر ایشان “ایدئال پرورانه” است، بتواند با همفکران خود تنها “زیر عنوان حزب محافظه کار و با عنوان کردن خواسته‌های اشرافیت و یا یک طبقه مرفه اجتماعی عرض اندام کند.” در واقع برنامۀ سیاسی آینده‌اش هم باید به دستور آقایان باشد.

   اگر یک نیروی سیاسی واقعی پشت سر چنین روحیه‌هائی می‌بود می‌شد آن را از نظر منطق و اصول رد کرد، ولی دست کم نمی‌شد معنی سیاسی آن را ندیده گرفت. در چنان صورتی اینگونه رویکرد‌ها مایۀ نگرانی می‌گردید زیرا ضعف منطق و زیر پا گذاشتن اصول اگر بتواند از پشتوانه قدرت سیاسی و سازمانی برخوردار باشد دهان‌های بسیار را می‌بندد. اما در موقعیت کنونی، این سخنان انسان را به یاد شعر سنائی می‌اندازد:

“زشت باشد روی نازیبا و ناز                سخت باشد چشم نابینا و درد”

   چنان نیست که اگر گروه یا گروه‌هائی درها را بر دیگران ببندند و برگرد خود حصار بکشند گفت و شنود و حتی همگامی و همکاری در میان ایرانیان امکان پذیر نخواهد شد. جامعه و سیاست ایران در همان حال که به سبب این انقلاب و دهۀ جمهوری اسلامی از گذشته خود به مقدار زیاد بریده است، در کار گذار از نسلی به نسل دیگر نیز هست. همزمان شدن این دو تحول، دگرگونی‌هائی بسیار در بحث سیاسی ایرانیان پیش می‌آورد. هم اکنون این دست سخنان برای اکثریتی از مردم ایران، بویژه آنها که در زیر جمهوری اسلامی بسر می‌برند، نامربوط است.

   این آقایان و همتایانشان در گرایش راست که باز برای خود آزمون‌ها و سرندها دارند که هر کسی نمی‌تواند به آسانی از آن بگذرد و به جامعه آیندۀ ایران راه یابد، بهتر است اندکی نگاه خود را بلندتر بگیرند. همۀ دشنام‌ها و اتهامات آنان به فرض که درست باشد جز چند صدتن یا حداکثر چند هزار تنی را در بر نمی‌گیرد. این برخودشان است که با حفظ اصول اعلام شده‌شان، با نگهداشتن یکپارچگی فکری و اخلاقی‌شان، این چند صد یا چند هزار تن را بی دادرسی، بی تعیین موارد شخصی اتهام، از حقوق سیاسی محروم سازند. ولی یک گرایش سیاسی و فکری را نمی‌توان از حقوق سیاسی بی بهره ساخت. مردم حق دارند هوادار هر گرایش فکری یا برنامه سیاسی یا نوع حکومتی که می‌خواهند باشند. و نه تنها حق دارند، حق خود را نیز اعمال می‌کنند. چانوشسکو و “سکوریتاته” او نیز جلوشان را نمی‌تواند بگیرد چه رسد به چند تبعیدی و پناهنده که از هزاران کیلومتری خاک میهن احکام تندوتیز صادر می‌کنند.

   فروتنی و انصاف به نیرومندان کمک می‌کند، اما ناتوانان را نجات می‌دهد. چگونه است که اندکی به ناتوانی‌های خود بنگریم؟ این گرفتاری‌ها ویژۀ ما نیست. دیگران نیز از این موقعیت‌ها و معماها داشته‌اند و با چنین گزینش‌هائی روبرو بوده‌اند. اما همه آنها چنین واکنش‌ها و برداشت‌های دردناکی که در نفس خود بازنده است نشان نداده‌اند.

   در انتخابات اخیر شیلی، رهبر حزب دمکرات مسیحی، آیلوین، به عنوان نامزد یک اتحادیۀ سیاسی از ۱۷ حزب پیروز شد. در این اتحادیه هواداران و دشمنان پیشین سالوادور آلنده، رئیس جمهوری که ارتش او را برکنار کرد و در کاخش کشته شد، گرد آمده‌اند. حتی کمونیست‌ها نیز به اعضایشان توصیه کردند که به آیلوین رای دهند. آیلوین از دشمنان قدیمی آلنده بود و حزب او با سوسیالیست‌ها و کمونیست‌های هوادار آلنده پیشینه پیکارهای سخت دارد.

   به نوشتۀ خبرنگار نیویورک تایمز، پناهندگان و تبعیدیان پیشین، تجربه تبعید را عاملی قاطع در تغییر موضع پشتیبانان آلنده و نیز دموکرات مسیحی‌ها می‌دانند. “اریک اشناک” یک رهبر سوسیالیست که دو سال پیش از تبعید در اسپانیا بازگشته می‌گوید که حزب او در “بحرانی که ما از آن آسیب دیدیم از بازیگران اصلی بوده است و از این بابت پوزش و توبه‌ای به کشور خود وامدار است.” یک رهبر دیگر سوسیالیست “ریکارد ولاگوس ” استدلال می‌کند که حزب سوسیالیست، قسمتی یه سبب تجربه ۱٦ سال حکومت نظامیان، و نیز به سبب آنکه دنیا دگرگون شده، آموخته است که فروتن‌تر باشد.

شاید ما به کمتر از ۱٦ سال تجربه حکومت آخوندها نیازمند نیستیم.

مارس و آوریل   ۱۹۹۰

فراز و نشیب آزادی زنان

بخش دو

 ‌

فراز و نشیب آزادی زنان

 ‌

   چهل و نهمین ۱۷ دی، پس از آن روز که رضا شاه آزادی زنان را از حجاب اعلام کرد، رسید و گذشت و زنان بیشمار در ایران و بیرون ایران با احساس‌های گوناگون به یاد آن افتادند. در آن روز ۱۷ دی سال ۱۳۱۴ چادر یا حجاب یا پوشش اسلامی به فرمان رئیس کشور از سر زنان برداشته شد و آنان رسماَ اجازه یافتند، و بسیاری‌شان وادار شدند، که بی پوشاندن سر و روی خود در خیابان‌ها و انجمن‌ها ظاهر شوند. پس از آن، فرايند جذب کردن زن ایرانی در زندگی عمومی، در نظام آموزشی و بازار کار اندک اندک شتاب گرفت و تا جایی رسید که در ۱۳۵۷ میلیون‌ها زن در سمت‌های سیاسی و اداری، در بخش دولتی و خصوصی، در همۀ سطح‌ها به کار اشتغال داشتند و نزدیک به نیمی از دانش‌آموزان و دانشجویان را تشکیل می‌دادند. آموزش، موتور پیشرفت زن ایرانی بود و سیاست حکومت در هر جا راه‌ها را بر زنان می‌گشود.

   در ۸ اسفند ۱۳۴۰ به زنان حق رای داده شد و در دهۀ پنجاه قانون حمایت خانواده به یاری زنان آمد و آنان را از بدترین جنبه‌های تبعیض در خانواده (طلاق یک سویه، چند زنی، نداشتن حق نگهداری فرزندان) رهانید. زنان ایران بسوی برابری جنسی می‌تاختند و جامعۀ سنت زده نفس زنان از پی آنها می‌رفت. این پیشرفت‌ها هر چه بود به نیروی پادشاهان پهلوی انجام گرفت و از بالا به زنان داده شد. درست است که از پیش از مشروطه زنان تلاش‌هایی را آغاز کرده بودند و در انقلاب گروهی از آنان شرکت جستند؛ و درست است که مردان پیشرو از آغاز این قرن آزادی و برابری زنان را می‌خواستند و بویژه برای برداشتن حجاب کوشش می‌کردند. ولی دو حرکت اصلی را ـ نخست اجتماعی، و سپس سیاسی ـ پادشاهان پهلوی به جنبش زنان دادند. در این نه شگفتی هست نه، چنانکه عیب جویان دوران پهلوی می‌کوشند نشان دهند، اشکال و کم و کاستی بزرگی. آزادی و برابری زنان در جامعه‌های اسلامی، به هر اندازه و در هر جا، بیشتر به نیروی حکومت‌ها و از بالا تحقق یافته است. مردان و زنان در این پیکار سهم کم یا بیش داشته‌اند، ولی ارادۀ سیاسی حکومت‌ها نقش قطعی داشته است.

   سبب آن بوده است که فرهنگ و اخلاقیات اسلامی بر زنان سنگینی ویژه‌ای دارد. زن و جای او در جامعه و رابطه‌اش با مرد در مرکز جهان‌بینی اجتماعی اسلام جای گرفته است و اسلام را بیش از همه از رویکردش به زن می‌توان شناخت. همۀ فلسفۀ اجتماعی اسلام بر فرمانبرداری زن و برتری مرد پی‌ریزی شده است؛ و در آن به آشکارترین صورتی، زن نه یک انسان مستقل و به خودی خود، بلکه در رابطۀ زیر‌دستانه‌اش با مرد تصور می‌شود. وظیفۀ اصلی زن ازدواج ـ در پایین‌ترین سن ممکن ـ حدود ۹ و ده سال ـ و انجام تکالیف مربوط به آن است که همۀ زندگیش را در بر می‌گیرد. دختران نباید وقت خود را به آموزش تلف کنند و باید به خدمتگزاری و خشنود کردن مرد دلخوش باشند. با همۀ نقل قول‌ها و شاهدهای کمیابی که می‌توان بر خلاف این نظر آورد، سنت جامعه‌های اسلامی بر این بوده است. نفس وجود و به رسمیت شناخته شدن نهاد چند زنی ـ با همۀ پیامدهای آن از طلاق آسان و ازدواج‌های موقت و بی حقی زن بر پرورش و نگهداری فرزندان و دارایی مشترک خانوادگی ـ کفایت می‌کند که همۀ تلاش‌های پوزشگران فلسفۀ اجتماعی اسلام را به کناری زنیم.

   در چهارده سدۀ گذشته حکومت‌های اسلامی یا مسلمان از مالایا تا شمال افریقا زنان را از نظر حقوقی و روانشناسی به پایه‌ای رساندند که جنبشی از میان خودشان برای آزادی و برابری نه تنها امید پیروزی نداشته است، بلکه اصلاَ نمی‌توانسته است آغاز شود. مردانی هم که چهارده سده عادت کرده بودند زن را “کشتزار” خود بشمارند و شهادت و دیه و حق ارث او را یک نیمۀ مرد بدانند و بهر بهانه ــ چه به عنوان شوهر و چه برادر و پسر و حتی خویشاوندان دیگر ــ در خونش بکشند و آزاد و سرافراز در میان همگان بگردند؛ مردانی که، بیشتر برای فریب و دلخوشی زنان، می‌گفتند “بهشت زیر پای مادران است ” ولی زنان را جز در زیر پای خود نمی‌خواستند و در بیشتر اوقات نمی‌دیدند؛ چنین مردانی نیز نمی‌توانستند جنبشی برای آزادی و برابری زنان به راه اندازند. چه در ترکیه و مصر و چه در تونس و عراق و شبه قاره و هر جای دیگر جهان اسلامی، زنان هر چه از آزادی و برابری در سدۀ بیستم به دست آورده‌اند بر اثر سیاست‌های حکومت‌ها و اساساَ از بالا بوده است.

   رضا شاه در بر‌گرفتن حجاب از روی زنان خشونت کرد. او شتابزده و تنگ حوصله بود و از بیحرکتی مرده‌وار ایرانیان به جایی رسیده بود که جز زور برهنه و بی‌چون و چرا به روشی اعتماد نداشت. به جای آنکه گام به گام قانون را اجرا کند، چادرها را بر سر زنان درید. شعار “یا روسری یا توسری” در ایران بیش از یک بار و از هر دو سو به کار رفته است. ولی رضا شاه می‌خواست جامعه را پیش ببرد و پیش برد و حتی بر کناریش به زور سپاهیان روس و انگلیس، فرايند آزادی زنان را واپس نبرد و هر چند زنانی به زیر چادرها رفتند، جریان اصلی در میان زنان ایرانی رو به سوی آزادی و برابری داشت.

   پس از یک دوران عقب نشینی و آهسته کاری و امتیاز دادن به ملاها که نیم بیشتر پادشاهی محمد رضا شاه را در بر گرفت، از دهۀ چهل بار دیگر حکومت بطور فعال به میدان آزادی زنان آمد و باز با همان واکنش روبرو شد که رضا شاه در ۱۳۴۱ ــ قیام بهلول و آخوندها در مشهد ــ روبرو شده بود. در ۱۳۱۴ سربازان رضا شاه، همان سربازان روستایی مذهبی و متعصب، تا آنجا رفتند که صحن امام هشتم به گلوله بستند و گروه بیشماری را کشتند. در ۱۳۴٢ شریعتمداری و خمینی و آخوندهای دیگر ــ از میانه‌رو تا تندرو ــ در قم و تهران و اصفهان و چند شهر دیگر قیام کردند و همان سربازان در چند روز خیابان‌ها را از شورشیان پیراستند. در ۱۳۱۴ برداشتن حجاب علت اصلی بود و در ۱۳۴٢ دادن حق رای به زنان و نیز اصلاحات ارضی. زنان ایران این هر دو رویداد را دیدند و نمی‌توان گفت که از یاد بردند.

***

   از پایان دهۀ ۴۰ خانم‌های روشنفکر اندک اندک به “ارزش‌های اصیل اسلامی” روی آوردند. در سخنرانی‌های علی شریعتی، فاطمه دختر پیامبر به صورت یک نمونۀ آرمانی برای زن روشنفکر انقلابی تصویر می‌شد. زنان آغاز کردند به غربزدگی و تمدن مادی غرب و “ارزش‌های بورژوازی وابستۀ ایران” و “زنان عروسکی” به چشم خرده گیری بنگرند. در برابر بدترین نمونه‌های خودآرایی و زندگی تهی و پر زرق و برق اجتماع بالای ایرانی، آنها نمونه‌های ساختگی و مبالغه‌آمیز و رمانتیک شدۀ زنان قهرمان انگشت شمار تاریخ گذشته و اکنون اسلام را گذاشتند، و چنانکه شیوۀ مردمان کم مایه است به جای ژرف‌اندیشی، با نشانه‌ها و نمادها (سمبل) تفکر کردند. تودۀ زنان ایرانی را که خود از میانشان برخاسته بودند به چیزی نگرفتند و زندگی ناپسند و ستم‌کش و فرمانبردارانۀ زن را در همۀ جامعه‌های اسلامی و در همۀ تاریخ اسلام ندیده انگاشتند و پیشرفت‌های بیسابقۀ زنان ایران را نمایشی و غیر واقعی شمردند.

   چهل سال آزادی زن ایرانی را از مقررات و آداب و رسوم و خرافات و فشارهای معمول جامعه‌های اسلامی ـ تا آن حد که امکان یافته بود ـ با این استدلال ساده و ناشیانه به کناری زدند که “مگر مرد در ایران آزاد است که زن آزاد شده باشد؟” آنها عمداَ به یاد نیاوردند که مسالۀ زن ایرانی تبعیض و نابرابری بود و در دوران پهلوی، زن ایرانی دست کم به اندازۀ مرد آزاد یا ناآزاد بود و به عنوان جنس فرودست‌تر کمتر زیر فشارهای ویژه قرار داشت.

   دختران دانشجو در دانشگاه مقنعه پوشیدند و زنان متجدد به حسینیۀ ارشاد و مسجدهای شمال تهران رفتند. روی آوردن به “مذهب انقلابی” و چادر نشانۀ اعتراض سیاسی شد و چنان زنانی در میان همگنانشان “پیشرو” به شمار آمدند. در یک چرخش باور نکردنی، بخش بزرگی از زنان درس خوانده و امروزی در سراسر ایران آموزه‌های ملایان را به جای ارزش‌های ترقی خواهی دوران پهلوی گذاشتند و همچنانکه رژیم پادشاهی در برابر مخالفان مذهبی‌اش عقب‌نشینی کرد و ستارۀ خمینی بلندتر شد دسته‌های بزرگتری از زنان به تظاهرات خیابانی روی آوردند ـ فرصت طلبی زن و مرد نمی‌شناسد ـ و خیابان‌ها را سیاهپوش کردند. اما در میانشان کم نبودند زنانی که با تازه‌ترین جامه‌های اروپایی در زیر تصویرهای بزرگ همان خمینی ۱۳۴٢ راه پیمایی می‌کردند که شاه را از دادن حق رای به زنان برحذر می‌داشت و پیروانش در همان سال بر روی زنان بی حجاب اسید می‌پاشیدند.

   یک علت این چرخش، سخنان خمینی در پاریس بود که پیوسته وعدۀ آزادی و برابری به همه، از جمله زنان می‌داد. نکته آن بود که کسی توجه نمی‌کرد که خمینی پس از هر وعدۀ خود عبارت بر طبق اسلام و موازین اسلامی یا مانند آن را می‌آورد و هر آزادی و برابری را مشروط بدان می‌کرد. کسی به خود زحمت بررسی نمی‌داد که آزادی و برابری زنان بر طبق موازین اسلامی و به شرط آنکه با مقررات اسلامی منافاتی نداشته باشد چیست؟ او در موضع همیشگی خود هیچ تغییری نداده بود. آنها که می‌گویند فریبش را خورده‌اند، در واقع می‌کوشیده‌اند خود را فریب بدهند و از قافله پس نمانند. خمینی همان را می‌گفت که پس از آن انجام داد. او هنوز هم می‌گوید که هیچ جامعه‌ای آزادتر از ایران ــ بر طبق موازین اسلامی ــ نیست، و اوست و نه پهلوی‌ها، که زنان ایران را آزاد کرده است.

   زنان به پیکار خود برای بازگشت به ارزش‌ها و سنت‌های اصیل فرهنگ ایرانی ـ اسلامی ادامه دادند. آرزوهای آنان در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ برآورده شد. نظام پادشاهی که گویا زنان را در “بندگی مضاعف” گذاشته بود سرنگون شد و نیروهای آزادی و ترقی بر روی کار آمدند و با آنها ارزش‌های اصیل‌شان. هنوز چیزی از پیروزی انقلاب نگذشته خمینی زنان را به رعایت پوشش اسلامی فراخواند. بسیاری از زنان انقلابی یکه خوردند. ولی خمینی چیزی جز بازگشت به ارزش‌های اصیل نمی‌خواست. کیست که بتواند انکار کند که حجاب، جدا کردن زنان از مردان، جلوگیری از آموزش زنان، صیغه و چند زنی و همۀ مقررات دیه و قصاص اسلامی جزء این سنت‌ها و ارزش‌های اصیل هستند؟ هزار و چند صد سال جامعۀ ایرانی این ارزش‌ها و سنت‌ها را نه تنها محترم، بلکه مقدس شمرده بود؛ و سنت تخطی ناپذیر اجتماعی ایران اسلامی زن را زیر دست و محروم نگه داشته بود. تنها پهلوی‌ها بودند که به این ارزش‌های اصیل پشت کرده بودند و در برابر مقاومت‌های خونین آخوندها و همدستان بازاری و صنفی آنان، زنان را به رغم اکثریت جامعه، اکثریت خود زنان، پیش رانده بودند و به آنان امکان داده بودند که به تدریج انسان معمولی بشوند و به جای تعارف‌هایی مانند “زنان را همین بس بود یک هنر ـ نشینند و زایند شیران نر” در پی هنرهای دیگری هم برآیند که شایستۀ هر فرد انسانی از مرد و زن است. (شایستۀ یاد آوری است که شیران نر در مهمترین کار شیران، یعنی شکار تحت الشعاع شیران ماده هستند.)

   خمینی در اردیبهشت ۱۳۵۸ در برابر تظاهرات دلیرانۀ زنان عقب نشست ولی هر روز پیچ‌ها را سفت‌تر کرد. زنان گام به گام از مواضعی که در چهل و سه سال پس از ۱۳۱۴ به دست آورده بودند رانده شدند. در پاکسازی‌های ادارات و دادگستری و در انقلاب فرهنگی (بستن دانشگاه‌ها و باز‌گشودنشان با استادان و دانشجویان مکتبی و متعهد) آنها قربانیان اصلی بودند. چادر و روسری با وحشیانه‌ترین شیوه‌ها بر آنها تحمیل شد. امروز در جمهوری اسلامی، زنان نه تنها به عنوان کارگر و کارمند و فرهنگی، یا اجزای اقلیت‌های سیاسی یا گروه‌های سیاسی زیر فشار و سرکوبی هستند، به عنوان زن نیز جای ویژه‌ای در طبقات دوزخ جمهوری اسلامی دارند. آن “ستم مضاعف” را که روشنفکرانشان در دوران پهلوی می‌گفتند اکنون در معنی درستش تجربه می‌کنند.

   در این میان قانون حمایت خانواده ــ هر چند تنها به صورت ظاهر اجرا می‌شود ــ و حق رای زنان از دستبرد آخوندها در امان مانده است. ژرفای پیشرفت‌های زنان را در دوران پهلوی از اینجا می‌توان اندازه گرفت که آخوندها در این دو زمینۀ اصلی از ارزش‌های مقدس خود کوتاه آمده‌اند و در ادارات و کارخانه‌ها و آموزشگاه‌ها ناگزیرند حضور زنان بیشمار را در کنار مردان تحمل کنند. پس از شش سال سختگیری غیر انسانی، حکومت آخوندی نتوانسته است ارادۀ مقاومت زن ایرانی را در هم شکند و جامعۀ ایرانی را به دوران اصیل اسلامی واپس ببرد و امید آن را نیز از دست داده است. این را باید کسانی که اصلاحات دوران پهلوی را سطحی و ظاهری و بی‌ریشه و عاریتی می‌شمردند دریابند.

   تظاهرات بر ضد حجاب در آن “بهار آزادی” تنها نخستین مرحلۀ مبارزات زنان بر ضد رژیم اسلامی بود. زنان پنج سال است با مقاومت منفی و با پیشگام شدن در اعتراضات و نمایش‌های جمعی از حقوق و موجودیت خود و ملت خود دفاع می‌کنند. نقش آنها در نگهداری خانواده، زبان و ادبیات فارسی، و آیین‌های ملی برجسته‌تر از همیشه بوده است. آنها چه در درون و چه بیرون از ایران بسیار بهتر از مردان از سازگار کردن خود با اوضاع و احوال تازه برآمده‌اند. با در دست گرفتن ابتکار، با شرکت فعال در زندگی اقتصادی خانواده به مردان کمک کرده‌اند که روحیۀ خود را بازیابند و از تکان انقلاب بدرآیند. زنان بسیار، بار گذران خانواده‌ها را از هر نظر بر دوش گرفته‌اند و در برابر فشارهای حکومت یا سختی‌های زندگی در غربت تاب می‌آورند. آنچه از پایداری مردم ایران در برابر فاجعۀ جمهوری اسلامی می‌توان گفت در بخش بزرگتر خود مرهون زنان است.

***

   روبرو شدن با واقعیت حکومت اسلامی، پس از دو نسل حکومت کم و بیش غیر مذهبی، زنان را با چالشی تازه روبرو کرده است. نقش زن در جامعۀ ایرانی پس از این تجربۀ تاریخی نه آنست که در هیچ دورۀ گذشته تصور می‌شده است. زنان جریانات زیرین هراس آوری را که در ژرفای فرهنگ و جامعۀ ایرانی خروشان در گذر است به روشنی دیده‌اند و دیگر از عهدۀ تن‌آسانی و سهل‌انگاری بر نخواهند آمد. آنها برای آنکه انسان درجه دوم نباشند دیگر نمی‌توانند مانند گذشته پیکار را به مردان، و به جبهه‌های اداری و قانونگزاری واگذارند. انقلاب و حکومت اسلامی نشان داد که ایران کشوری از نظر فرهنگی واپس‌مانده‌تر از آنست که بتوان از شمار درس خواندگان یا دانشگاه‌ها یا نهادهای امروزیش آسودگی خاطر گرفت.

   مسالۀ زنان و جای آنان، در قلب جامعه و فرهنگ ایرانی قرار دارد. اهمیت محوری این مساله را زنان باید بیش از همه و همیشه دریابند. پیروزی نهائی در پیکار توسعه به دست نخواهد آمد مگر آنکه زنان جای خود را در جامعه به صورتی بازگشت‌ناپذیر تثبیت کنند. این به معنی حملۀ همه سویه‌ای به فولکلور مذهبی است که سنت فرودستی زن را قرن‌ها و دهه‌ها پس از آنکه زمانش سر آمده بود زنده نگه داشته است.

   منظور از این فولکلور مذهبی همۀ باورها و خرافات و گمان‌پروری‌های حقوقی است که در طول بیش از هزار سال بر گرد اصول اخلاقی عالی دینی تنیده شده‌اند و یک نظام مذهبی به رهبری آخوند‌ها پدید آورده‌اند که نه با اخلاق و نه با خرد سازگاری دارد و هر جامعه‌ای را، در هر دورۀ تاریخی، که به مصیبت آن دچار آمده دیر یا زود سیاه‌روز کرده است. گروه‌های بزرگی از ایرانیان نشان داده‌اند که در ژرفای روانشان از این فولکلور مذهبی آزاد نشده‌اند و در میان آنها زنان بیش از مردان در زدودن این فلکلور مذهبی از فرهنگ و جامعۀ ایرانی سود پاگير دارند. این زنانند که هدف و قربانی اصلی فولکلور مذهبی هستند و، ندانسته و نفهمیده، پشتیبان پرشور آن بوده‌اند.

   این پندار که می‌توان در کنار فولکلور مذهبی زیست و آن را دست آموز کرد، می‌توان هم آن را نگه داشت هم پیش رفت، به انقلاب اسلامی انجامید. ظاهر و باطن را نمی‌توان از هم جدا کرد. نگه داشتن ظواهر و کوشش نیمه کاره در دگرگون کردن باطن امور، همچنانکه نگه داشتن باطن و دلخوش بودن به تغییرات ظاهری، اینهمه، فریب دادن خود و به عقب انداختن زمان روبرویی با حقیقت است. باید از درون و بیرون اصلاح شد وگرنه از درون و بیرون شکست خواهد بود.

   زنان دیده‌اند که فولکلور مذهبی چه می‌تواند با آنها بکند. تا پیش از پهلوی‌ها هم می‌دیدند. اما جهان برایشان همان دنیای اندرونی و حرمسرا و والدۀ آقا مصطفی بود. تا آنجا که می‌شد در تاریخ پس رفت با خدمتکاری و خدمتگزاری مرد ساخته بودند و جز این انتظاری نداشتند. در دوران پهلوی درهای یک جهان نوین روشن‌تر و انسانی‌تر بر آنها گشوده شد. واپس مانده‌ترین آنها با یک تمدن والاتر غیر اسلامی آشنا شدند. (۱) امروز آنها به خوبی می‌توانند دریابند که تا هنگامی که اسیر آن فولکلور مذهبی باشند ــ چه به نام سنت، چه مبارزه و چه انقلاب ــ در برابر واپسگرایانه‌ترین و پست‌ترین گرایش‌های درونی جامعۀ ایرانی آسیب پذیر خواهند بود. از این نظر در میان خواهران زینب یا خواهران مجاهد هیچ تفاوتی نیست. اولی‌ها به نام سنت و انقلاب به فولکور مذهبی چسبیده‌اند، دومی‌ها به نام مبارزه و انقلاب؛ و هر دو در برابر فراگرد توسعه و آزاد کردن جامعۀ ایرانی از آلایش‌های فرهنگی دیرینه ایستاده‌اند.

   روی آوردن به ارزش‌های تازه، به آزادیخواهی و ترقی خواهی، بویژه برای زنان حیاتی است. در یک جامعۀ دربند یا واپسگرا نخست زنان قربانی خواهند شد. جریان‌های زیرین نیرومند واپسگرایی و سنت پرستی که در جامعۀ ایرانی است تا مدت‌های دراز با ما خواهد بود و باید در برابر آن هشیار ماند. هر شکست یا توقفی در جبهه‌های آزادی و ترقی خواهی نخست به زیان زنان عمل خواهد کرد. ما باید بسیار آزادتر و پیشرفته‌تر از آن بشویم که در همۀ تاریخ خود بوده‌ایم. اگر زنان در رده‌های نخستین این پیکار سیاسی ـ فرهنگی قرار نگیرند به زیان خود عمل خواهند کرد و به زیان جامعه بطور کلی. بخش‌های بزرگی از جمعیت مردان منتظر کمترین همکاری یا بیحرکتی زنان هستند تا ارزشهای غیر انسانی یک جامعۀ سنتی را برقرار سازند یا استوارتر کنند. آزادی و برابری زنان یک شعار یا تعارف نیست. امتیازی نیست که به زنان داده شود. بی آن نمی‌توان جامعۀ ایرانی را از چنگال یک فولکلور مذهبی رهایی داد که در آن زن اسیر مرد است و مرد اسیر آخوند. زنان بدین تعبیر باید در مبارزه حتی بر مردان پیشی گیرند. بویژه بیرون از ایران، مردان روحیه باخته و بی اعتقاد نیاز دارند که از زنان سرمشق‌های بیشتری بگیرند. آزاد کردن زن از نظامات حقوقی نابرابر، انسان درجه دو و “کشتزار” مرد باید در سر لوحۀ برنامۀ پیکار ملی باشد. رستگاری زنان در آموزش و در استقلال مالی است، بویژه اکنون که از سویی ضرورت‌های اقتصادی کمک به خانواده، زنان را به بازار کار کشانده است، و از سوی دیگر آگاهی و تکنولوژی لازم برای نظارت زن بر خویشکاری function خود به عنوان وسیلۀ به دنیا آوردن کودک فراهم آمده است و زنان می‌توانند بر این بخش مهم فیزیولوژی خود برای نخستین بار در تاریخ دگرگشت (تحول) نوع انسانی ـ تسلط یابند. چنین پیکاری مردان و جامعه بطور کلی را نیز از بندهای واپس‌گرایی و رکود آزاد خواهد کرد.

   ارزش‌های فرهنگی و سنت‌های ملی ــ تا آنجا که قابلیت زندگی داشته باشند و در خدمت بهروزی و پیشرفت جامعه قرار گیرند ــ به جای خود محترمند. پرورش فرزندان و نگهداری خانواده و سهم زن در آن نیز ــ در کنار و به اندازۀ مرد و نه به تنهایی یا به جای مرد ــ شناخته است. اما زن به عنوان مادر دیگر نباید قربانی هیچ نابرابری و سرکوبی شود. و به عنوان کدبانو نباید فشار کار در بیرون و کار در خانه را یک تنه تحمل کند. زنان به جامعه بدهی ویژه‌ای ندارند. جامعه باید به آنها در برابر خدمتی که انجام می‌دهند پاداش بدهد، چنانکه به مردان. (٢) در همۀ تاریخ و در تقریباَ همۀ جامعه‌ها قابلیت‌های ویژۀ زن به عنوان بهانه‌ای برای به زنجیر کشیدنش بکار رفته است. ایران از این “امتیاز” برخوردار است که در پایان سدۀ بیستم و پس از پنجاه سالی پیشرفت اجتماعی، عرصۀ یکی از بدترین تاخت و تازها به حقوق و شرافت زن شده است.

فوریه   ۱۹۸۵

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ـ باز تمدن درخشان اسلامی سده‌های نخستین را به رخ نکشند. دنیا از آن زمان‌ها هزار سال پیش آمده است و ما هنوز دل خود را خوش می‌کنیم که هزار سال پیش از فرنگی‌های آن روزی پیشتر بوده‌ایم. سه هزار سال پیش از فرنگی‌های آن روزی حتی پیشرفته‌تر بودیم.

٢ـ به موجب بر آورد وزارت کار آمریکا ارزش مالی خدماتی که یک زن آمریکایی در خانه انجام می‌دهد بیش از ۸۰۰ دلار در هفته است.

شکاف میان نسل‌ها

شکاف میان نسل‌ها

 ‌

زندگی جوی روان است و روان خواهد بود

این می‌ کهنه جوان است و جوان خواهد بود

اقبال

 ‌

   در یک اوضاع و احوال بحرانی هر پدیده‌ای به آسانی مایۀ اختلاف می‌شود. شکاف میان نسل‌ها در آرامترین جامعه‌ها نیز خالی از تنش‌هایی نیست، و عجب نخواهد بود اگر در شرایط کنونی ایرانیان، یک موضوع کشمکش تازه ساخته باشید.

   جدا کردن نسل‌ها از هم امری قراردادی است. در جهان واقع، نسل‌ها مانند آب در رودخانه‌اند. سکون و حرکت، جوانی و پیری با هم‌اند و از هم و در هم. با اینهمه برای آسان کردن بحث و بررسی، معمولاَ نسل‌ها را با فاصله‌های بیست و پنج و گاه سی ساله، از هم جدا می‌کنند : مثلاَ پانزده تا چهل ساله، چهل تا شصت و پنج ساله و شصت و پنج به بالا. در میان ایرانیان این فرايند جدا کردن را وجود یک عنصر سیاسی، آسانتر و اجتناب ناپذیرتر می‌کند: سهم نسل‌ها در انقلاب و جایی که هر نسل در روزهای تیرۀ کنونی ملت ایران برای خود می‌شناسد.

   از این نظر نسل میان‌سال ایرانیان ـ چهل تا شصت‌و‌پنج سال ـ در جای ویژه‌ای است. این نسلی است که طبعاَ بیشترین بار مسئولیت را می‌کشد. بیشتر آنچه را که ساخته شد زنان و مردان این نسل ساختند. هنگامی هم که فاجعۀ ملی به نام انقلاب روی داد همان زنان و مردان در مقام‌های اجرائی و تصمیم‌گیری از بالا تا پائین و در بخش‌های گوناگون جامعه بودند. این نسلی است که بیش از هر نسل دیگر زیر سنگینی افتخارات و گناهان و تجربه‌ها خم شده است. با گذشت سال‌ها بر ایران اسلامی، این نسل رو به پایان است.

   نسل جوان ـ پانزده تا چهل ساله ـ از نظر سیاسی ناشادترین عناصر جمعیت است. افراد این نسل بهرۀ خود را از گذشتۀ ایران ـ که اکنون مایۀ آرزو و حسرت همگانی شده است ـ اندک‌تر، و آسیب و زیان خود را از ایران کنونی افزونتر از اندازه می‌بینند. آنها تا به خود آمدند خویشتن را در دوزخ یافتند. در سال‌های آغاز کار در جهانی پر از نویدها می‌زیستند. اگر جزء دستگاه بودند تا رسیدن به بالاترین پله‌ها و ساختن جامعه‌ای در خور دانش و آموزششان فاصله‌ای نمی‌یافتند و اگر در صف نیروهای مخالف بودند جامعۀ آرمانی‌شان را در رویای باور کردنی خود می‌دیدند. بیشتر آنان در دوران انقلاب با سر به نظام حاکم زدند و تقریباَ همۀ آنان ناکامی کنونی خود را از چشم نسل پیشین می‌بینند : کسانی که قدرت داشتند و نتوانستند جلوی برآورده شدن خواست انقلابیان ــ در واقع خود این نسل جوان ــ را بگیرند.

   افراد این نسل، بویژه جوانترهایشان که تازه به آگاهی سیاسی می‌رسند، حق‌مدارترین هستند. دست‌های خود را پاک می‌انگارند، حتی اگر پیاده نظام انقلابی را تشکیل می‌داده‌اند و هنوز صدها هزارانشان تشکیل می‌دهند. آنها “کاره‌ای” نبوده‌اند. اگر هم دبیرستان‌ها و دانشگاه‌ها یا ادارات را با اعتصاب بستند و به خیابان‌ها ریختند گناه بزرگترها بود. اصلاَ کیست که بتواند چیزی را دربارۀ فرد فردشان گواهی دهد. آنها در توده‌هایشان عمل کرده‌اند، قطره‌های بیشمار یک سیل. در هر نسل افراد بسیار را می‌توان یافت که از این قالب‌های کلی بیرون باشند. اما رویکرد این نسل‌ها و برداشت دیگران از آنها بر روی‌هم همین‌هاست.

   این تفاوت‌ها در میان نسل‌ها می‌رود که مانع تازه‌ای بر سر راه همکاری ایرانیان در پیکار ملی بتراشد. بر جدایی‌های شخصی و گروهی و عقیدتی و طبقاتی، جدایی نسل‌ها نیز افزوده شده است. نغمه‌های ناساز را از هر سو می‌توان شنید. جوانان غیر فعال دوست دارند بگویند “به ما ارتباط ندارد و آنها که خودشان خراب کردند خودشان هم بسازند.” فعال‌ترها به آسانی قلم حذف بر میان سالان و پیران می‌کشند و نه تنها آینده، اکنون را نیز صرفاَ از آن خود می‌دانند. سالخورده‌تران یا در برابر این واکنش‌ها خود را کنار می‌گیرند، یا بنده نوازانه به نا آگاهی و محدودیت‌های جوانان اشاره می‌کنند.

   فاصله‌های سیاسی و اجتماعی میان نسل‌ها اندک اندک بیشتر می‌شود. به دشواری می‌توان سازمانی یافت که لایه‌های گوناگون جمعیت ایرانی در آن به نسبت گرد آمده باشند. سازمان‌ها را بی مبالغۀ زیاد می‌توان از نظر گروه‌های سنی نیز از یکدیگر جدا کرد. جوانان از سالخورده‌تران می‌پرهیزند و سالخورده‌تران رغبتی به سخن گفتن با جوانان نشان نمی‌دهند. هر گروه می‌خواهد شبکه‌های خود را داشته باشد و همه در بینوایی سیاسی می‌زیند.

   زیرا نسل‌ها را نمی‌توان از هم جدا کرد. حتی در جامعه‌ای بحران زده و از هم گسیخته مانند ایران، زندگی همان رود روان همیشگی است. عناصر گوناگون باید با هم آمیزش داشته باشند و یکدیگر را تکمیل کنند. حتی در جامعه‌ای مانند ایران نه سالخورده‌تران را می‌توان سوخته و واپس مانده و بی مصرف انگاشت، نه جوانتران را خام و گمراه و بی‌دانش. هر کدام سهم خود را از قوت‌ها و ضعف‌ها دارند و هر کدام را باید در چهار‌چوب کلی جامعۀ ایرانی نگریست. توانایی‌ها و کم و کاستی‌هایشان در حدودی است که مرحلۀ کنونی توسعۀ عمومی ایران ـ رویهمرفته بسیار پایین ـ اجازه می‌دهد. تکیه کردن بر روی صفات واقعی یا فرضی یک نسل به قصد برطرف کردن دیگران، و نیز کوشش در پاک کردن گناه یا مسئولیت هر نسل در انقلاب، ما را به جاهای نامربوط خواهد برد و برقراری تفاهم را در میانمان دشوارتر خواهد کرد. ما همه فراواردۀ یک فرهنگ و یک تاریخ و یک سرزمینیم. هیچ کداممان را جدا نبافته‌اند. هیچ نسلی را در کورۀ ویژۀ آن نگداخته‌اند. در آنچه بر سر خود آورده‌ایم عموماَ و از هر نسل ـ چنانکه از هر جایگاه اجتماعی ـ دست داشته‌ایم. کسی یک سانتیمتر می‌توانسته و آن را بیراهه رفته است؛ دیگری یک فرسنگ می‌توانسته و آن را بیراهه رفته است. فرا آمد یکی نیست ولی بیراهه رفتن یکی است. در هر نسل معدودی می‌دانسته‌اند چه می‌کنند و کشور به کجا می‌رود، ولی اکثریت بسیار بزرگ، آنچه را که باید نکردند و آنچه را که نباید کردند تا بدینجا کشید.

   هر نسل می‌تواند هزار انگشت اتهام بر نسل‌های دیگر دراز کند. سالخورده‌تران “نه” نمی‌گفتند و پا به گریز داشتند و با هم ناسازگارند. جوانتران تنها “نه” می‌گفتند و کور کورانه به پیش می‌تاختند و با هم ناسازگارند. سالخورده‌تران کشور را چنانکه باید پیش نبردند و به خمینی تسلیم کردند. جوانتران کشور را از آنچه که بود واپس‌تر بردند و به خمینی تسلیم کردند. سالخورده‌تران پیچ و مهره‌های ماشین ستمگری و فساد بودند. جوانتران آتش بیاران انقلاب ایران سوز.

   در این کشاکش برهان قاطع با هیچ گروه و نسلی نیست. انقلاب، نزدیکتر و پر دامنه‌تر از آن بوده است که بتوان با افسانه بافتن‌ها و سپر بلا ساختن‌ها واقعیت بیرحمانه و شرم‌آور آن را دگرگون کرد. از پاشیدن گل و لای به یکدیگر چیزی به دست نخواهیم آورد. این بیخردی‌ها را حتی به پیکار بر سر قدرت نمی‌توان تعبیر کرد. زیرا دور نمای پیروزی نیز چندان نزدیک نیست، تا مدت‌های دراز اگر پیکاری هست جز با انقلاب و جمهوری اسلامی نمی‌تواند بود. پیکار قدرت را دست کم باید به هنگامی گذاشت که قدرتی در دسترس باشد. نیروهای پراکنده‌ای که با یک رژیم خونریز و مصمم روبرویند و بیشتر با یکدیگر درافتاده‌اند تا با آن رژیم، چه قدرتی را در دسترس می‌بینند؟ کدام دروازۀ کشور بر رویشان گشاده است؟ بر سر آهوی ناگرفته به نام حزب یا رهبر یا نسل، چه بر سر و روی هم می‌زنند؟

***

   تفاوت میان نسل‌ها بی‌تردید تفاوت سن است. نسل‌های جوانتر جای پیشینیان خود را می‌گیرند و جای خود را به نسل‌های بعدی خود می‌گذارند. زمان از این نظر پیشرونده است. امـا این پیایند (توالی) نسل‌ها لزوماَ به معنی پیشرفت نیست. اگر نسلی به دلیل جوانتر بودن دعوی پیشرو بودن دارد باید آن را نشان دهد. اگر جایی در زیر خورشید برای خود می‌خواهد باید آن را بدست آورد و یا غیر فعالانه انتظار نوبت خود را بکشد. جوانی مانند چک سفید است. ارزش آن بسته به مبلغی است که رویش نوشته شود. خود چک چیزی نمی‌ارزد. جوانان می‌توانند بزرگترین سرمایۀ ملت باشند و می‌توانند به هدر بروند. می‌توانند جهان نوینی بسازند و می‌توانند بازیچۀ نیروهای ویرانگر شوند.

   چه بسا در تاریخ، نسل‌های جوانتر واپس‌نگرتر و ناتوانتر از نسل‌های پیشین خود بوده‌اند. درست است که سیر عمومی تاریخ رو به پیش بوده است. ولی منحنی پیشرفت، فراز و نشیب‌های بیشمار به خود دیده است. جوانی به خودی خود نوآوری و نویدهای بهتر نیست. چنانکه پیری نیز به خودی خود خردمندی و کاردانی معنی نمی‌دهد. در یک جامعۀ نابسامان چه بسا جوانان، نادان و ناتوان باشند و پیران، خشک مغز و پوسیده. باید جوانی و پیری را نه در تفاوت سن، بلکه در بهترین معنی‌های آن جستجو کرد.

   در بهترین صورت خود، جوانی گشادگی ذهن و دست و پای از اندیشه‌های سنگ شده و سود‌های پاگير است. جوانان مسئولیتی در وضع موجود ندارند و با جهان و پدیده‌های آن، در علم و جامعه، تازه تازه روبرو می‌شوند. جوشش ذهنی‌شان نیز بیشتر است. اینهمه به آنان توانایی پروازی می‌دهد که در نسل‌های سالخورده‌تر نیست. جان آپدایک در خطابه‌ای به تازگی گفت جوان کسی است که هر بامداد از خواب بر‌می‌خیزد، به انتظار رویدادهای تازه و روز تازه‌ای؛ بر خلاف کودک (و پیر؟) که هر بامداد در انتظار تکرار دیروز از خواب بر می‌خیزد. اعتقاد به بهبود و پیشرفت بیکران که والت و‌یتمن در آمریکای جوان معاصر خود شاعر آن بود و دوتوکویل در همان آمریکا به عنوان “اعتقاد به کمال‌پذیری نامحدود انسان” می‌ستود، یک اندیشۀ جوانی است. تنها اندیشۀ انقلابی واقعی است، حتی اگر سالخورده‌تران آن را بیان و عمل کرده باشند.

   انرژی، ستودنی‌ترین صفت جوانی نیست ـ انرژی در سیلاب ویرانگر هم هست ـ در دلیری و آزادگی است؛ در توانایی تصور کردن تصور نشده، آزمودن نیازموده و تحقق بخشیدن به تحقق نیافته است. از این دلیری و آزادگی است که انرژی‌های دوران‌ساز در مسیر تاریخ رها شده‌اند. باز بودن بر آموزه‌ها و تجربه‌ها و دانش‌های تازه ــ نه لزوماَ به معنی پذیرفتن همۀ آنها ــ جوان را از پیر به همان اندازه جدا می‌کند که فاصلۀ سنی. آن هفتاد سالۀ گشاده ذهن و نو جو بدین معنی جوانتر از بیست سالۀ کوردلی است که پایش در گل باورهای فرسوده مانده است. اولی موتور پیشرفت است، دومی وزنۀ سنگین واپس‌گرایی.

   سالخوردگی در بهترین صورت خود نگهداری و پاسداری بهترین و ماندنی‌ترین ارزش‌ها و دستاوردهای گذشته است، که بی آن آینده را نمی‌توان بهتر ساخت و حتی نگهداشت. این پاسداری و نگهداری را ادموند برک (BURK) و والتر بیجهوت (BAGEHOT) در سنت سیاسی انگلیس محافظه کاری (سازنده) نامیده‌اند. جهان و جامعۀ انسانی در هر موقعیت مفروض بر فراز بلندترین قلۀ دستاوردهای خود ایستاده است ــ آماده برای فرو افتادن یا به قله‌های بلندتر گام نهادن. آن نسلی که نگهدارندۀ آن قله است ناگزیر نسل سالخورده‌ای است که آن موقعیت تاریخی را زیسته است و در خود فرو گرفته است. تجربه اگر ارزشی داشته باشد بیشتر بدین معنی است، نه صرفاَ سلسله‌ای از اشتباهات (اسکاروایلد به طعنه می‌گفت ما به اشتباهات خود تجربه نام می‌دهیم). هر چند می‌توان احتمال داد که سالخوردگان اشتباهات گذشتۀ خود را تکرار نکنند و آمادۀ اشتباهات تازه‌ای باشند.

   سالخوردگان آن جوشش ذهنی جوانی را ندارند و بیش از آن می‌دانند و می‌بینند و نگاهشان بیش از آن به گوشه‌ها و سطح‌ها و ابعاد بیشمار می‌افتد که بتوانند مانند جوانان، بی پروا راه‌های تازه را بکوبند و دریچه‌های تازه را بگشایند. اما در سالخوردگی، عمق و گستردگی بینش هست و استواری و آبدادگی و اعتمادی که تنها جهاندیدگی به انسان می‌دهد. سالخوردگی می‌تواند نمایندۀ آماده سازی برای جهش بعدی باشد یا دیوارسازی در برابر هر حرکت به پیش. در میان سالخوردگان می‌توان شانه‌هایی را یافت که جوانان پا بر آنها خواهند گذاشت و بالاتر خواهند رفت؛ و می‌توان دست‌هایی را یافت که هر اندیشۀ جوان یا بینش تازه‌ای را خفه خواهند کرد ــ و از همکاری جوانان بسیاری برخوردار خواهند بود.

***

   در این خشکسال سیاسی ما که از یکی دو میلیون ایرانی خارج به دشواری می‌توان چند هزار تنی را یافت که از خود برای پیکار ملی مایه‌ای بگذارند، گله‌های جوانان و تعارفات سالخوردگان بی معنی است. از جوانان بسیار شنیده می‌شود که به آنها راه نمی‌دهند و توجه نمی‌کنند و همان دست‌های گذشته کارها را می‌گردانند. از سالخوردگان بسیار شنیده می‌شود که از آنها گذشته است و آینده از آن جوانان است.

   گله‌های جوانان را نمی‌توان فهمید. چه قدرتی است که بتواند جلوی جوانان یا هر گروه دیگر را بگیرد، و چه کارهایی است که همان دست‌های گذشته می‌گردانند؟ گروه‌های کوچکی اینجا و آنجا فعالیت‌هایی می‌کنند و به جان مشتاق مشارکت هر کس دیگری از پیر و جوان هستند. اگر گروهی قابل ملاحظه از جوانان آماده باشند که با آنها انبازی کنند تردید نیست که کارها را تا آنجا که از عهده برآیند در دست خواهند گرفت. اگر هم کسانی خواسته‌اند به استقلال دست به کاری بزنند کدام پلیس سیاسی یا دستگاه قضائی بوده است که آنان را باز دارد؟ کدام جوان ابتکاری کرده است و بقیه جز با بی اعتنائی معمول ایرانی، که پیر و جوان نمی‌شناسد، در برابر او واکنش نشان داده‌اند؟ کدام نوشتۀ با ارزش یک جوان در نشریات معدود فارسی خارج سانسور و از چاپ آن جلوگیری شده است؟ سالخوردگان کدام جلسۀ جوانان را بر هم زده‌اند؟ شاید جوانان انتظار دارند در هر جا صرفاَ به عنوان جوان بودن راهی داشته باشند؟

   ممکن است در پاره‌ای انتخابات، حق برخی جوانان پامال شده باشد. ولی حق سالخوردگانی نیز پامال شده است. در آن انتخابات اگر بی‌تربیتی‌هایی روی داده جنبۀ کلی داشته است و متوجه گروه سنی ویژه‌ای نبوده است. جوانان در برابر آن بی‌تربیتی‌ها می‌توانسته‌اند واکنش‌های شایسته نشان دهند و اگر نداده‌اند مسالۀ خودشان بوده است.

   صحنۀ پیکار ملی ایران به مقدار زیاد تهی است و منتظر هر کس و هر گروه که خودی نشان دهند. جوانان نیازی به دعوت و تشویق ندارند. اگر از آنها کاری بر می‌آید؛ اگر سخنی دارند، آن اندازه که در حوصلۀ اجتماع ايرانی خارج باشد، ميدان بر آنها گشوده است. بيشتر جمعيت ايرانی خارج، جوانان هستند. در حوصله آنان چه اندازه می‌گنجد؟

   سالخوردگان اگر در تعارفات خود که آینده از آن جوانان است به دنبال بهانۀ زیرکانه‌ای برای گریز نباشند، اکنون را با آینده اشتباه می‌گیرند. اکنون از آن هر کسی است که کاری از او برآید. بدین معنی “از هیچ کس نگذشته است.” از سالخورده و جوان هر کس می‌توانند سهمی ادا کنند. نه جوانان از آگاهی و بینش و کاردانی سالخوردگان بی نیازند نه سالخوردگان از انرژی و نوجویی و بی‌پروایی جوانان. آینده از آن جوانان است، ولی کدام آینده؟ آینده می‌تواند مانند گذشته و بدتر از آن باشد. اگر جوانان برگذشته چیره نشوند محکومند که در آن بزیند. چیرگی بر گذشته به معنی تسلط بر تجربه‌های بد و نیک گذشته است. از نسل پیشین است که جوانان می‌توانند بیاموزند تا ناگزیر نباشند بر همان راه‌ها بروند و همان اشتباهات را بکنند؛ و بتوانند جامعه را بر پایۀ پیشرفت‌های گذشته باز هم پیشتر ببرند.

   جوانان ایرانی در خارج از این نظر با یک دشواری ویژۀ خود روبرویند. ارتباط آنان با جهان ایرانی و ادبیات فارسی نامستقیم و نامنظم و ناکافی است. آنها در کشورهای بیگانه بار می‌آیند و درس می‌خوانند و هر چه جوانتر باشند یا بیشتر در این کشورها بمانند بیشتر در این خطرند که با هم‌میهنان خود زبان و تجربۀ مشترک نداشته باشند. در خود ایران نیز آسیبی که آخوندها به آموزش و فرهنگ زده‌اند در کار آنست که یک نسل را از جریان عمدۀ فرهنگ ایرانی خارج کند.

   بدین ترتیب بسیاری از جوانان ایرانی که در خارج درس می‌خوانند با زبان و فرهنگ خود آشنایی در‌خور نمی‌یابند و آنان که در داخل درس می‌خوانند چیز سودمند کمتر می‌آموزند. خود‌آموزی برای هر دو گروه میسر است و بی تردید هزاران جوانان در درون و بیرون ایران دارند خود را برای بازسازی سرزمین مادری آماده می‌سازند. ولی جوانان بیشمار دراین نسل از نظر فرهنگی در خطر از دست رفتن هستند. اگر در بیرون ایرانند در محیط پیرامون خود جذب خواهند شد و از میهن دور خواهند افتاد. اگر در درون ایرانند در بیشتر رشته‌های درسی، بویژه علوم انسانی و اجتماعی، توشۀ چندانی نخواهند اندوخت.

   پیش از اینکه بهر بهانه، از جمله شکاف میان نسل‌ها، از هم دورتر افتیم به ناچیز بودن سرمایۀ انسانی‌مان بنگریم ـ به سالخوردگانی که گذشت هر روز به زیانشان است و رده‌هایشان پیوسته خالی‌تر می‌شود؛ و جوانانی که هر سال دورتر می‌افتند. پیکار ما برای رهایی و بازسازی ایران به هر استعداد، به هر مغز و بازو، نیاز دارد. ما گنج شایگان در دست نداریم. در بیرون ایران جز چند هزار تنی نیستند که علاقه‌مند و فعال و چیزی جز تماشاگران صحنه باشند. این چند هزار تن کاری سودمند‌تر از این ندارند که خود را با جنگ نسل‌ها بی اثر سازند و یکدیگر را با سخنان نسنجیده و پیش فرض‌های نادرست از میدان فراخ کم جمعیت خارج کنند؟

مارس   ۱۹۸٦