Author's posts
ده ملا
ده ملا
پنجشنبه 12 قوس
قبل از ظهر وارد «دهملا» شديم. راه از «سويره» تا اين قصبه دوفرسخ يا قدري بيشتر است. همه جا جاده بهطرف جنوب سير ميكند و بهامتداد رودخانه.
«هنديجان» كه مهمترين قصبة اين ناحيه است هم رودخانة «زهره» را كه از كنارش عبور ميكند، هم ناحيه جنوب «دهملا» را و هم خليج كوچك دريا را بهنام خود كرده است.
سردار لشكر
منزلي در كنار رودخانه «زهره» تهيه شده بود. هنگامي كه قدم ميزدم و در جريان حركات اين رودخانه خوشاسم وكثيرالاسم تفكر ميكردم اتومبيلهايي نمايان گرديد و سردارلشگر (شيخعبدالكريم) پسرخزعل وارد شد. پس از اداي مراسم مراسلة ذيل را كه جوابش نيز درج ميشود از طرف پدر رسانيد:
قربان حضور مبارك شوم
«خيلي از بدبختي خود متأسفم كه موقعي بهشرف افتخار زيارت دستخط مبارك تلگرافي نائل شدم، كه بهواسطة شدت مرض، بهجهت استعلاج، محمّره رفته بودم. اينك حسبالامر، خانزاد عبدالكريم را بهاستقبال و تشرف حضور مبارك فرستاده، مراتب فدويت بنده را از بذل عطوفت و مرحمتي كه فرمودهايد تقديم عرض مينمايد. اميد است كه از تشريف فرمايي محمّره، چاكر را مفتخر فرموده و از اين مرحمت مزيد بر عوالم فدويت و چاكريم فرمايند.
امر امر مبارك است.»
خزعل
جواب
آقاي سردار اقدس
«سردار لشكر به«دهملا» آمد. مرا ملاقات و مورد توجه و تلطف واقع گرديد. مراسلة شما را هم ارائه داد. ملاحظه كردم. نظر بهمذاكرات شفاهي مشاراليه راجع بهكسالت مزاج شما، و اينكه قادر بهسواري اتومبيل نبوده، و فقط با جهاز ميتوانيد حركت نماييد، براي رفع اين زحمت فوقالطاقه، تصويب ميكنم كه با همان وسيله جهاز بهاهواز عزيمت نماييد. من هم چون خط سيرم از اهواز است، و بدواً بهآنجا خواهم آمد، درهمانجا مرا ملاقات خواهيد نمود.»
رئيسالوزرا و فرمانده كل قوا
اين جواني است بلندقامت و سيهچرده، از رفتار و گفتارش علامت سادگي و صميميت نمايان است. از جانب خزعل عذرخواهيها كرد. گناه را بهمفسدهجويان و مغرضين داخلي و خارجي نسبت داد، و تقاضا كرد از اين نقطه بهمحمّره بروم و از خيال عزيمت بهاهواز صرفنظر نمايم. من ميدانستم قصدش چيست. در تمام صفحه خوزستان دلسوختگان و شاكيان بسيار بودند، كه اغلب در اهواز توقّف داشتند. خزعل ميخواست مرا مستقيماً بهمحمّره ببرد، تا اين اشخاص مجال تظلم نيابند.
از جمله راپرتهايي كه ميرسيد، يكي اين است كه درج ميشود:
«عده كثيري از اهالي محمّره و آبادان و اهواز را شيخ محبوس و تبعيد نموده. سلطانحسينخان نظامي را كه در شوشتر بود بهاتفاق حاجي محمدحسين شوشتري توسط قليخان نام، كه يكي از اعيان شوشتر است دستگير و در اهواز توقيف نموده. شيخعاصي و شيخ عوفي كه از مشايخ بنيطرف و حويزه هستند، و قريب ده سال بود كه از تعديات شيخ، از وطن خود هجرت و تحتالحفظ در حوالي عماره اقامت داشتند، چندي قبل شيخ عاصي را توسط نماينده سياسي عماره جلب بهمحمّره نموده و بدواً او را حبس و ثانياً او را مسموم نمود.»
خلاصه، نظر بهاين قبيل راپرتها، بهپسر شيخ گفتم:
«خير حتماً بايد بهاهواز و ساير شهرهاي خوزستان بروم و مخصوصاً از حال قشون لرستان كه بايد بهدزفول برسد استفسار نمايم.»
در اين وقت نكتهاي بهخاطرم رسيد و آن كشف حقيقت امر بود.
«چون قشون لرستان بهموانعي برخورده، و عشاير لر بهمخالفت و ممانعت آنها قيام كردهاند بايد بهزودي خود را بهدزفول برسانم، و بيشتر قصدم از رفتن از استخبار حال اين ستون است.»
پسر شيخ بلاتأمل گفت:
«پريشب قشون وارد دزفول شده است.»
من از كشف اين حقيقت و اصغاي مژده سلامت اين لشكر بهحدّي مشعوف شدم كه كمتر وقتي آن حالت را در خود ديدهام، زيرا كه چند شبانهروز حواسم را مشغول داشته بود. اما محض حصول اطمينان ظاهراً باور نكردم و پرسيدم:
«از كجا اطلاع يافتهايد؟»
گفت:
«از سيم انگليسيها خبر رسيده است.»
در اينجا بر من محقق گشت كه مطابق راپرتهاي سابق، انگليسيها كاملاً مواظب سير قشون هستند و در سر هر دستگاه، مأمور مخصوصي گماشتهاند كه اخبار را سانسور كند، و آنچه براي خودشان فايده دارد بهمن نرسد. چون دولت ايران سيم ندارد بياطلاعي فرمانده قشون از قسمتهاي مختلف لشكر، معلوم است كه تا چه اندازه اسباب خسران مملكت و سپاه فرمانده آن ممكن است بشود. با تمام فقري كه بودجة قشوني و بودجة مملكت دارد، همان ساعت امركردم بههر قيمتي است، دستگاههاي تلگراف بيسيم وارد كنند، و در مركز مملكت و مراكز عمده نصب كنند كه رفع احتياج از خارجي بشود. اميدوارم در ورود بهتهران بهنصب دستگاههاي تلگراف بيسيم مبادرت كنم.
بالاخره پس از استماع خبر ورود قشون خرمآباد بهدزفول، مشعوف شدم كه محاصرهاي را كه شيخخزعل و متفقين او دربارة من انديشيده بودند، معكوس ساخته و عين آن را در مورد خودشان مجري داشتهام، و با ستونهاي لشكر خود مركز فساد را محصور ساختهام. در اينصورت چارهاي ندارند جز اينكه از خط دريا فرار كنند يا بهاستقبال من قدم بردارند.
پسر شيخ كه ديد در هر صورت من عازم اهواز خواهم شد، ساكت شد. او را بهوزير پستوتلگراف سپردم كه پذيرايي و نوازش كنند.
شب تلگراف ذيل از امير لشكر غرب واصل شد كه خبر ورود بهدزفول را تأييد ميكرد:
مقام منيع بندگان حضرت اشرف اعظم فرمانده كل قوا دامت عظمته
«با كمال احترام بهعرض مبارك ميرساند:
ستون 1 اعزامي بهدزفول يوم 4 در سر «آب زالو»، امروز بهقلعه «زره» خواهند رسيد و ستون 3 چهارم قوس در بالاي «كيالان» و ستون 4 در همان تاريخ در «ميشون» بودهاند واز اين قرار بهطور قطع بعدازظهر هفتم يا ظهر هشتم، قوا وارد دزفول خواهد گرديد و نظر بهتعليماتي كه وسيله جاسوسين و طيارهها بهعمل آمد، از طرف طوايف «جودگي» و«ميرها»، استقبال شاياني در بين راه از اردوي اعزامي بهعمل آمده و مخصوصاً چادرهاي خودشان را نزديك بهجاده عبور اردو زده و بدون وحشت در جاي خودشان باقي، وكاملاً بهمراحم بندگان حضرت اشرف دامت عظمته اميدوار هستند. حسب الامر مبارك (نمره 9641) از طوايف فوقالذكر، امنيه سوار و پياده استخدام و مشغول خدمتگزاري ميباشند. فقط كسي كه وحشت داشته، «ايمانخان» بوده كه آن هم در صدد است بهتأمين ساير ميرها در اردو حاضر شود. تبليغات و ابلاغيههايي كه ميان طوايف بهوسيله طياره ريخته شده، فوقالعاده اسباب تزلزل آنها را فراهم و در مقابل عظمت قشون سر تسليم و انقياد خم كرده، و با توجهات بندگان حضرت اشرف، بدون هيچ سانحهاي، اردو پيشرفت خود را بهاستقامت دزفول تعقيب مينمايد.»
امير لشكر غرب – احمد
نايب ارفعالملك از ديلم بهوسيله تلگراف اطلاع داد كه در نتيجة پرواز طياره معلوم كردهاست، در يك كيلومتري شمال معشور، عدهاي قريب 850 نفر پياده و 450 سوار ديده است. ، كه بهعجله خود را بهساحل ميرسانيدهاند. از اين قرار بقية قواي خزعل در دريا يا دهات ساحلي پناهگاهي ميجويند.
از دهملا بهاهواز
از دهملا بهاهواز
جمعه 13 قوس
صبح در اتومبيلهاي خود كه بنابر دستور سابق از راه «هنديجان» به«دهملا» آورده بودند، نشسته بهطرف اهواز حركت كرديم. پسر شيخخزعل با چهره سيهفام در اتومبيلي نشسته و براي هدايت ما جلو افتاد. بهخاطرم گذشت كه هميشه راهنمايي غراب را مشؤوم ميدانستهاند و من امروز بهمباركي و با فتح و فيروزي طي مسافت ميكنم و يادم آمد كه اگر ناصرالدينشاه حاضر بود، و اين خيال از ذهنش ميگذشت حتماً پسر شيخ را راهنما قرار نميداد. اعتقاد او بهاوهام و تطيّر بهحدّي بود كه روزي در موقع سان يك نفر سوار پيش آمد كه بگذرد. اتفاقاً كلاه ازسرش افتاد. شاه اين را بهفال بد گرفت و از ادامه سان صرفنظر كرد. يقين دارم در اين موقع نه فقط پسر شيخ را راهنما قرار نميداد بلكه از سفر خوزستان ميگذشت. اما من هيچوقت بهاين قبيل موهومات اعتقاد نداشته و شعر عنصري را همواره بهخاطر ميآورم كه ميگويد:
چو مرد بر هنر خويش ايمني دارد رود بهديده دشمن بهجستن پيكار
نه رهنماي بهكار آيدش، نه اختر گر نه فالگير بهكار آيدش، نه فال شمار
مخصوصاً محض مخالفت و بياعتنايي بهخرافات و اوهام در موقع حركت از تهران، هر چند يكي دو نفر از همراهان، مرا بهتأخير يكي دوروزه موعظه كردند، نپذيرفتم و در 13 عقرب حركت كردم. اين روز و اين برج را براي سفر مناسب نميدانستند و من اعتنايي بهموهومات آنها نكردم. امروز هم كه 13 قوس است مخصوصاً بهمن خاطرنشان كردند كه از عزيمت بهشهر اهواز خودداري نمايم.
راه، در يك زمين مسطح بي فرازونشيبي ميگذشت. در اين خاك يك قطعه سنگ بهدست نميآيد و همه جا اثر دست خلاق رودخانهها پيداست كه ذره ذره اين خاك حاصلخيز را از كوهسار شمالي جدا كرده و در قلب خليج فارس فرو برده و سدي ابدي بنا گذاردهاند. بهقسمي كه امروز ديگر خليج فارس مسافتي بعيد، خود را با احترام عقب برده است. قشون فاتح من نيز قدمبهقدم خزعليان را عقب نشانده و اين خاك گرامي را از وجود قشوني كه خزعل بهجبر و تهديد تا «زيدون» فرستاده بود، پاك كرد.
خوزيان
خوزيان
گاهي دهات و چادرهاي ايراني ديده ميشد كه ساكنان آنها ملبس بهلباس عرب و متكلم بهزبان عرب بودند، و دولت بهآنها اعتنايي نكرده و در چنگال خزعل رها كرده تا بهتدريج نه تنها دارايي و حيثيّت خود را از دست بدهند، بلكه بهاصطلاح نسبت بهايران بهكلي بيگانه شوند. زبان خود، مليّت خود، شرافت خود را فراموش كنند و هيچ متذكر نشوند كه آنها يادگار اشخاصي هستند كه يك روزي نخستين دولت متمدن دنيا را در اين خاك تشكيل ميدادند.
پادشاهان ايران از تقويت آنها خودداري كردند و اعراب از خارج مرز قدمبهقدم پيش آمده، آداب و رسوم و زبان خود را پيشرفت دادند، و اين ايرانيان را ظاهراً عرب كردند. ليكن قلب آنها ايراني مانده بود زيرا كه ديديم بهمحض پيدا شدن پرچم سپاه ايران، از خزعل بريده بهدولت ملحق شدند.
عربها تازه بهخوزستان آمدهاند و بهتدريج نژاد اصلي خوزي را بهشهرها راندهاند. در عهد صفويه احوالات سيد مشعشع و عصيان (70) ساله او و اخلافش معروف است. شاه اسمعيل مثل قاجار در خواب نبود. بدون فوت وقت لشكر آورد و آل مشعشع را خاضع و مقهور كرد، و تا اقصاي خوزستان لشكر راند، ولي بعد از انقياد، باز حكومت را در خاندان او باقي گذارد. حدودي كه بهسيد فلاح حاكم خوزستان واگذار كرد عربستان خواندند تا با ايالت خوزستان مشتبه نشود. قاجاريه اين غلط را، از ناداني و سستي توسعه داده و بر تمام ايالت اطلاق كردند. من در مركز، امر كردم اين استقبال زشت را موقوف ساخته و اين ايالت را بهنام حقيقي و شريف خود يعني خوزستان بخوانند. و بهتمام ادارات دستور دادم كه ابداً اين ولايت را عربستان ننويسند. شاهاسمعيل، اگر چه فاتح بزرگي بود و دلي بيدار داشت، اما طرفداري از اشخاصي كه اظهار تشيع ميكردند نقطه ضعف قلب او را تشكيل ميداد. آل مشعشع را كه بهكلي مقهور بودند، بهواسطه تشيع دوباره قدرت بخشيد. اين طايفه تا صفويه را ضعيف ميديدند، سر برميداشتند و هر وقت قوتي در آنها مييافتند در چادرهاي خود ميخزيدند. علاوه بر سركشيهايي كه ميكردند و قتل و غارتي كه در خوزستان مرتكب ميشدند، در زمان حمله افغانها نيز خيانتهايي بهقشون ايران، كه بهمقابلة افغان ميرفت، نمودند كه بهعلت آن بهكلي اساس دولت صفويه منهدم شد.
جنايات
جنايات
در اول محرم 1314، هنگام مغرب، همين خزعل جمعي تروريست را وادار كرد كه بهخانه برادر رفته و او را بكشند. خود نير رفت و در گوشهاي پنهان شد. جانيان وارد گشتند و او را و 14 نفر از اقوام را در خون كشيدند. بعد براي اينكه هيچ يك از دودمان جابر نتواند با او مخالفت كند، يك يك برادرزادگان را بهسختترين عقوبات كشت. سنبه تفنگ در آتش نهاد و سرخ كرد و در چشم دو نفر از برادرزادگان خود فرو برد. كور شدند و كله شان آماس كرد. ولي نمردند. تا اين اواخر زنده بودند و عمر خود را در گوشة خانه بهتقاضاي مرگ ميگذرانيدند. يكي از اقوام ديگر خود را با وجود كمال مساعدتي كه در مورد قتل مزعل با وي كرده بود باز زهر داد و كشت. برادرزادة ديگر داشت موسوم بهحنظل كه از وي ظنين بود، همواره او را بهمخاطرات ميافكند و بهمحاربات ميان اعراب مأمور ميكرد، اما او برخلاف آرزوي شيخ خزعل كشته نميشد. ناچار وي را مسموم ساخت. مشايخ نصار و ادريس و مقدم را در «فيليه» محبوس و مقتول نمود.
بعد از قتل برادر و برادرزادههاي خود و تصرف تمام منابع ثروت آن حدود، شيخخزعل سه وسيله مهم براي پيشرفت كار خود تهيه ديده بود. يكي پول كه بي محابا رشوت ميداد و صرف ميكرد. ديگر، ترور كه بي دغدغه وجداني بهكار ميبرد و بالاخره تكيه بهاجانب، كه بدون هيچ ندامت و ناموس بهآن متشبث ميشد.
اگر يك مركز قوي و ايرانشناس و ايرانپرستي وجود داشت، البته اين وسايل را درهم ميشكست. ولي چه سود كه دولت ايران از آوازه و شهرت اين وسايل سه گانه چنان مرعوب شده كه اساساً جرئت نميكرد تحقيقي كند و عملاً امتحان نمايد.
عشاير كوچك در مراكز ايالات، و اوباش و الواط در داخله شهرها از دولت باج سبيل ميگرفتند، و مزد غارتگري و قتل و بيناموسي خود را بهنام قراسوراني و غيره ميستاندند. در اين صورت معلوم است خزعل در انتهاي خاك ايران بهچه آسودگي و سرعتي شالوده سلطنت خود را ميريزد. بدواً لقب نصرتالملكي و بعدها سردار ارفع و سردار اقدس و درجه اميرتوماني و اميرنوياني بهدست آورد. حكامي كه از مراكز فرستاده ميشدند، نميدانم چه نامي برايشان بگذارم، نوكر – غلام – مزدور و بالاخره همه دلال خزعل بودند. بهثمن بخس ايالتي را ميفروختند. اي كاش از حق نظارت و حكمراني خود فقط صرفنظر ميكردند. اين عمال دولت وسيله ميشدند كه درباريان تهران رشوه بگيرند و شاه را بترسانند و ضربت مهلكي بهقلب اقتدارات دولت فرو ببرند. شاه ايران بر حسب عادت خود كه با يك تعظيم و قربانت شوم وچند اشرفي مملكت بخشي ميكرد، اقتدار و مالكيت خزعل را بر يك قطعه زميني كه قريب2000 فرسخ مربع مساحت دارد شناخت و فرمان همايوني صادر فرمود كه «از كنار شطالعرب تا فلاحيه و از آبادان تا حوالي شوشتر، ملك آقاي شيخ باشد!»
اين ايران فروشي در هيچ تاريخي نظير ندارد. دهات خالصه را بهرايگان از دست ميدادند. اما تا حال كسي نشنيده است كه پادشاهي يك ايالت را بهملكيت واگذار كند.
اين فرمانها، بهانه بود. فيالحقيقه بيفرمان و رضايت شاه هم، شيخ، خود را مالك مصر ايران ميدانست. تمام منابع عايدات را بهتصرف درآورد و از عوايد زراعت و نخلستان و تجارت وگمرك گرفته تا پستترين مشاغل مثل حمالي و دلالي و مردهشويي ماليات گرفت، و حرف عاليه و دانيه را بهكنترات داد. اگر شخصي زنبيلي در دست داشت و در سواحل آبادان يا محمّره پياده ميشد، يك نفر حمال خود را معرفي ميكرد كه آن را ببرد. اگر صاحب زنبيل امتناع نموده، ميخواست خود حمل نمايد، عاقبت كار بهمشاجره ميكشيد. حمال قانوناً اعتراض ميكرد كه شيخ از ما ماليات ميگيرد و اين كار را كنترات داده است. ما مجبوريم هر چيزي را حمل كنيم و استفاده نماييم و شما نيز نميتوانيد بدون دادن وجه حمالي اسباب خود را ببريد. يك نفر آخوند حق رسيدگي بهدعاوي را كنترات كرده است. شيخ بايد هر قسم دعاوي را لباس شرعي پوشانده و بهاين محضر منحصر بهفرد بفرستد. معلوم است آخوند كنتراتي و قاضي منحصر و اجباري چگونه احقاق حق خواهد كرد، و چگونه طرفي را كه قسطي از وجه كنترات او را بتواند مستهلك نمايد برطرف ديگر كه جز حقانيت سرماية ندارد ترجيح خواهد داد.
مـردهشويخانه، قمـارخانه و شيرهكشخانه تمـام كنترات است، و مستاجـرين براي استفادة خـود در
توسعه اين قبيل منهيات خودكشي ميكنند. اداره گمرك مالالتجاره را كه بهنام شخص شيخ وارد و صادر ميشود، معاف ميداند و جرئت نگاه كردن ندارد. در اينصورت كدام مالالتجاره است كه مال شيخ نباشد؟
هر روز عدلهاي بسياري با اين طلسم و دهانبند، كه نام «شيخخزعل» باشد، وارد و خارج ميشود و اداره گمرك كه تقويتي از مركز نمييابد با حسرت بهآن مينگرد.
در صفحه خوزستان هر كسي سر بردارد و مخالفت كند يا اسمي از تهران و ايران ببرد فوراً مالش غارت و خودش كشته ميشود. اوباش و الواط را بر نقاط مختلفه تسلط داده و يكي از دزدان معروف را بهرياست طوايف نزديك شوشتر گماشته است.
شاه ايران اصلاً بهامتداد ساوه نگاه نميكرد، مبادا نگاهش بهجانب خوزستان بيفتد. شاه درسفرهايي كه پيدرپي بهاروپا ميكرد، شيخ را از اين قدرت تبريك ميگفت و دوهزار ليره از خزعل گرفته چشم بر هم ميگذاشت. خزعليان آن نواحي هنگام عبور احمدشاه با كمال افتخار ميگفتند «شيخ، شاه ايران را خلعت داد.»
بعد از فراغت از سركوبي اشرار ترك و كرد و لر بهخوزستان توجه كردم. بهماليه امر دادم كه بيدغدغه در صدد تصرف املاك دولت برآيد و ماليات و عايدات آن نواحي را وصول كند. ماليه شروع كرد. شيخ با تعجب تمام، اعتراض نمود و جواب قانوني شنيد. متغير شد و امناي ماليه و ساير مأمورين دولت را تحت فشار آورد. بعضي از آنها كه فرزند ايران بودند بههر سختي تن در داده، مقاومت كردند و از مركز استمداد نمودند و بعضي از آنها مثل ثقةالملك حاكم و رضاقلي خان بهپول خزعل فريفته شدند و از وي تقويت كردند. سرهنگ باقرخان، رئيسساخلوي شوشتر، مجبور بهترك خوزستان شد و بهمركز حركت كرد و رضاقليخان نوكر خزعل شده خزعليان را مشق ميداد و بهنام كميتة «قيام سعادت» احكام و دستوراتي صادر نمود و هواداران خزعل را بهقيام و شورش دعوت كرد.
شيخخزعل بهنواحي و اطراف و ميان قبايل سفر نمود و بهآنها وانمود كرد كه دولت ميخواهد املاك موروثي ما را بگيرد و مالياتهاي گزاف ببندد. پس خود را امير خواند و بنا برشهرت 15000 جمعيت گرد آورد. بهمجمع اتفاق ملل و مجلس شورا، تلگراف كرد و بهعلماي اعلام مقيمين عتبات عريضه نوشت و مرا غاصب خواند و خود را حامي قانون و كيفردهندة گناهكاران و تكيهگاه دين و دولت………
عين مراسلة عربي او بهآقايان علما با ترجمه از اين قرار است:
اهواز 10 صفر 1343
ثقهٌالاسلام حضرت ميرزا عبدالحسين نجل آيهٌاللهالشيرازي دامت بركاته
«بعدالسّلام و تقديم واجب الاحترام غير خفي علي حضرتكم، انّ الامهٌ الايرانيهٌ كانت قد فادت بالنفسالنفيس و ضحتالنفوسالزكيهٌ في سبيلالحصول عليالمشروطيهٌ المقدّسهٌ، و هي شوراءالمقدسهٌ الّتي امرالله بوجوبها فيالقرانالعظيم و علي لسان نبيّهالكريم.
فاعلنتالمشروطيهٌ بمقتضيالاحكامالقانونالاساسي كل ذلك جري وفق اساسالذي امر بهمرحوم آيهٌاللهالخراساني طاب ثراه فاطمئن الخاصّ والعامّ، عليالّدين والشّرف والمال والحياهٌ في جميع الاقطار الايرانيهٌ ولكن اتضّح جليّاً انّ هناك من تغلب علي شأنهاالدّستوري و ارغمه عليالمهاجرهٌ و تسلط علي مقدّراتالامهٌ با سرها و سلبحرّيهٌ المجلس الملّي بالتّهديد والتّوعيد والبطش الشّديد و استبدّ بالسّلطهٌ استبداد، لميسبق له مثيل و لميكنف بذلك، بل تظاهر بالّرعيهٌ في اعلانالجمهوريالّتي لم يقصد منهاالا اخلالالاحكام الدّينيّهٌ و تغيير المذهبالحنيف الي الطّرقالبلشفيهٌ و ماشا بهما ليتّم لهالتفرّد بالحكم و يفتخر بانّه لميكن، قدغلب دولهٌ فقط بل انمّا احدث انقلاباً دينيّاً ايضاً ولكن يابيالله الا ان يتمّ نوره فانّنا معاشر عربستان با جمعنا مع حلفائناالبختياريهٌ و ساير جيراننا من كافهٌالايالات، نعلن طاعتنا لدولهٌ الملكيّهٌالدستوريهٌ الدموكراتيهٌالصحيحهٌ، و انّ كل فردنا مستعد الي اراقهٌ آخر كل قطرهٌ من دمه فيالسبيل عن حياض دينه و مذهبه و مشروطيّهٌ، بلاده و نظراً الي ما ذكر فمن عشاير عربستان، مع حلفائهم، قائمون علي ساق و قدم و علي ظهورالخيل ينادون علناً با علي صوتهم قائلين، تريد حفظالمشروطيّهٌ نطلب اعادهٌالشاه الي مقره و سلطنته الدّستوريهٌ، نطلب تطبيق احكامالقانونالاساسّي تريد انيكون مجلس الامهٌ حرّاً يدير شئونالدولهٌ كما، يوحي اليه ضميره منالعدل والانصاف نطلب بكل قوانا اعلاء كلمهٌ محمّد رسولالله و حفظ احكامالدّين الشّريف والشّريعهٌالمطّهرهٌ تحت رعايهٌ سادات ديننا حججالاسلام و آياتالله فيالانام، تريد انيكون جميعالافراد في ايران، آمنين مطمئنين علي دينهم و مقصرتهم و اعراضهم و اموالهم و انفسهم و لماكانالامر كذلكها انا اعرض علي حضرتكمالحال و المقصد قبل كل عمل و ذلك بصفتي مسلماً و شيعيّاً لتكونوا علي بيّنته منالامر كيلايتمكّن من تشويق انظار كمالسّاميه، اولوالاغراض والفسادكما حصل، اثناءالحربالعامهٌ من سوءالتفاهّم و ذلك انالمرحوم السيّدكاظماليزدي طاب ثراه كان قد ارسل تحريراً بلزومالمحافظهٌ عليحدود فاض اين كان فامتثلت امره و طبقّته و قد بلغكم قبل عني و ما نسبت الي الوقته منجراء ذلك و يمكنالوقوف علي حالهٌالرّوحيهٌ بارسال من تعتمدون عليهم اذا رايتم مناسباً لتطمئنوالحقيقهٌ مقصود ناالمشروعهٌ المارّهٌذكرها التّي ليس لنا من مقصد سواه، فبناء عليه لزما عرض هذالامر، علي حضرتكم لتوسّطوا باخبارالمجلسالملّي علي مقصدنا التّي منجملتها صيانهٌ حرّيتهمالمغصوبهٌ و تطلبوا رجوعالشاه الي مقرّه و سلطنتهٌالمشروعهٌ و اعادهٌ لطبقالاحكامالقانونالاساسي فعلا لتكن غير مسئولين عمّا يحدث من الاحوال فيالمستقبل والسّلام عليكم و رحمهٌالله».
خزعل
ترجمه مكتوب شيخخزعل
ترجمه مكتوب شيخخزعل
اهواز 10 صفر 1343
حضرت ثقهٌالاسلام آقاي ميرزاعبدالحسين نجل آيهٌالله شيرازي دامت بركاته
«پس از تقديم سلام و واجبات احترام، مخفي نماند بهحضرت عالي، پس از آنكه ملت ايران از بذل نمودن نفوس نفيس و قرباني نمودن نفوس زكيه در راه رسيدن بهمشروطيت مقدسه، كه همان شورايي است كه خداوند امر بهموجب آن در قرآن مجيد و در لسان پيغمبر اكرم فرموده، مضايقه ننمودند، مقصودشان حاصل و مشروطيت ايران بهمقتضاي مواد قانون اساسي اعلان و مطابق اساسي را كه مرحوم آيهٌالله خراساني طابثراه امرفرمودند جريان يافت، و عموم مردم از خاص و عام در تمام اقطار ايران بر مال و جان و دين و شرف خود اطمينان حاصل نمودند. ولي چنين واضح و آشكار گرديده كه بر پادشاه مشروطهخواه فشار آورده، بهمهاجرت از ايران مجبورش نمودند. بر مقدرات ملت تسلط و آزادي مجلس شورا را سلب، و بر آراء و افكار وكلاي مجلس، تهديد و توعيد و سختي نموده، در اين تسلط، بر امور بهطوري استبداد بهخرج داده كه نظير آن ديده نشده، بهاين هم اكتفا ننموده بهجمهوريتي كه از آن جز اخلال در احكام دين و تغيير مذهب جعفري بهطرق بلشويكي و امثال آن چيز ديگري مقصود نداشتند، شروع بهمقدمات اعلانش نموده، تا اينكه حكم استبدادي را بهخود منحصر نمايد و افتخار كند نه بهتغيير رژيمي، بلكه بهيك تغيير و انقلاب ديني. ولكن (يا بيالله الا ان يتم نوره) بنابراين ما گروه عربستان با جمعنا، با حلفاء بختياري خود و ساير همسايگان از تمام ايالات، اطاعت خود را نسبت بهدولت مشروطه دموكراسي صحيحه خودمان اعلان ميدهيم، و هر يك از بذل نمودن آخرين قطره خونش در راه حفظ دين و مذهب و مشروطيت بلادش مضايقه ننموده و مستعد و مهيا و بر پشت اسبها ايستادهايم، با صداي بلند فرياد ميكنيم:
«ما حفظ مشروطيت و رجوع شاه را فوراً بهمقر و تخت خود ميخواهيم. تطبيق احكام مواد قانون اساسي را موافق موضوع خواستاريم. آزادي مجلس شوراي ملي كه بتواند شوؤن دولت و ملت را بهموجب خيالات خود از روي عدل و انصاف اجرا نمايد ميخواهيم. با تمام قوا اعلام كلمه محمدرسولالله و حفظ احكام دين شريف و شريعت مطهره را با مراعات سادات دين و حججالاسلام و آياتالله فيالانام خواهانيم. ميخواهيم عموم ايرانيان در ايران بر دين و اعتقاد و اعراض و مال و نفس خود مطمئن باشند.» بنابراين مقدمه، حضورتان عرض ميكنم، كه موافق اسلاميّت و تشيع در اين مقصود داخل شده تا بهخوبي مطلع باشند و چنانچه در اثناي حرب عمومي، سوءتفاهم براي شما فراهم شد، صاحبان اغراض و مفسدين، اذهانتان را مشوب ننمايند. چنانچه مرحوم سيدكاظميزدي در آن ايام مكتوبي كه راجع بود بهحفظ حدود، بهمن نوشته بودند، امتثال امر و تطبيق نمودم و بهعلاوه چيزهايي را كه بهمن نسبت ميدادند در وقت خود استماع، حاليه براي واقف شدن بر حالت روحي ما، كساني كه بر آنها اعتماد داريد گسيل فرماييد تا بهحقيقت مشروعه مقاصد ما مطمئن گرديد، كه ابداً مقصود ديگري جز آن نداريم بنابراين لازم شد كه اين امر را بر حضرت عالي عرضه داشته، تا توسط شما مجلس ملي را، كه منجمله مقاصدمان حفظ آزادي مغضوبه آنها است اطلاع دهند، و رجوع شاه را بهمقر سلطنت و سلطه قانونيّت بطلبند. و احكام قانون اساسي محلي را تطبيق و اعاده دهند. تا اينكه در آينده از واقعات و حادثات مسوؤل نباشيم.
والسلام عليكم و رحمهٌالله و بركاته»
خزعل
و ترجمه يكي از مراسلاتي كه بهانگليسيها نوشته، درج ميشود:
ترجمهٌ مراسلهٌ خزعل بهقونسول انگليس در اهواز.
«ملاحظه ميكنيد كه تمام عشاير و مشايخ، امروزه مقاصد سوء دولت ايران را فهميده و ميدانند كه حكومت حاضره فقط در فكر اين است كه املاك و دارايي آنها را متملك وآنها را بهخاك بنشاند. مسأله فرامين را براي عمليات خود فقط يك نوع بهانه اتخاذ نمودهاند. از من پرسيدند: «آيا براي شركت در حفظ حقوق و مصالح آنها حاضر هستم يا خير؟»
من جواب دادم:
«البته براي اين مسأله حاضر و تا آخرين نفس جدوجهد خواهم نمود.»
از اين جهت تمام روساي عشاير آمده، قرآن مهر كرده و بقيد طلاق قسم خوردند، كهبر قول خود ايستادگي نموده و از اين نقشه روگردان نشوند. جنبش حاليه هواداران من، هيچ شباهتي بهسابق ندارد و فيالحقيقهٌ براي دفع تجاوزات دولت ايران، همگي حاضر و مصمّم شدهاند. من شخصاً هيچ اعتمادي بهتأمينات سردار سپه ندارم، بلكه آنها را براي گولزدن خود يك نوع وسيله ميدانم. زيرا در نتيجهٌ اين همه تأمينات كه بهسفارتانگليس داده كه قشون بهاين سامان نفرستد، ديديم كه قشون براي اين مملكت در راه است. صاحبمنصباني كه از طرف مشاراليه اعزام شدهاند، همه نوع اقدامات مينمايند كه بهمصالح من برميخورد. در صورتيكه از اول وهله يك نوع اطمينان داده شده بود، كه وجود اين صاحبنمصبان براي دولت فقط يك نوع مستحفظ است. هر يك از اين صاحبنمصبان كه بهنقطهاي رفتهاند، افكار و عقايد هواداران مرا نسبت بهشخص من مسموم و در مسائلي مداخله مينمايند كه بهكلي از دايره وظيفه آنها خارج است. يك روز از ارسال يك نفر حاكم براي آبادان سخن ميراند. روز ديگر تعيين كارگزاري را براي آن محل اشاعه ميدهد. يك روز ميخواهد مأمور بلديه براي محمّره بفرستد. ابداً روزي نميگذرد كه بهكار من مداخله نكند. روزنامجاتي كه در تمام اين مدت عليه من و دولت انگليس قيام نموده بودند، هيچ يك از آنها مجازات نشدند و معلوم است اگر پشتگرمي نداشتند بهاين هتاكيها هرگز جرئت نميكردند. من ديگر ممكن نيست عقيده بهسردار سپه داشته باشم، ولواينكه هزار قسم بخورد. فقط از تأمينات كتبي و قطعي دولت انگليس متقاعد ميشوم.
شرط اول من اين است كه يك نفر سرباز ايراني در اينجا نماند. زيرا مادامي كه نظاميان ايراني اينجا باشند، هميشه موجب اغتشاش و اختلال هستند.
ثانياً تمام فرامين من بايد تأييد و تصديق بشود.
ثالثاً مالياتي كه بر من است بايد بههمان ميزان سابق باشد. قراردادي كه با مسترمكرميك بسته بودم فقط بهسبب اين بود كه از پيشنهاداتي كه مقامات انگليس بهمن نموده بودند شك داشتم، وگرنه دولت ايران حق نداشت كه آن مخارج هنگفتي كه در ايام جنگ بر من وارد آورده بود منظور ندارد.
اكنون كه دولت ايران دارد هر روز يكي از تعهدات خود را لغو ميكند، من هم خود را در الغاي آن قرارداد مجحفانه محق ميبينم.
رابعاً بايد بهتمام دوستان و حلفاي من تأمينات داده شده براي تمام آنها عفو عمومي صادر نمايند.
من البته همه نوع اقدامات لازمه براي حفظ سلامت لولههاي نفت اتخاذ و كسي كه بر آنها جسارت حمله كند، سختترين معامله را با او خواهم نمود، و اميدوارم كه بهحفظ آنها موفق بشوم. ولي ممكن است چنانچه ميدانيد دشمنان من بهطور مخفي صدمه بهلولهها برسانند. براي اينكه مرا با دولت انگليس در زحمت بيندازند، و ميان ما بغض و نفرتي ايجاد نمايند.
مكرر ميگويم تا زنده هستم مصالح دولت انگليس را حفظ ميكنم و خدمات من بهآن دولت، كه بهآن افتخار دارم، بر آنها مخفي و پوشيده نيست. در عدالت و حاضر شدن دولت انگليس براي كمك و مساعدت من همه نوع اميدواري دارم. خوزستان در عرضاين ساليان دراز بههرگونه امنيت و آسايش، متنعّم بوده و اين حقيقتي است كه همه بهآن اعتراف دارند. دولت ايران ميل دارد اين مملكت را مختل نمايد من هم بهدولت انگليس متوسل ميشوم كه كمافيالسّابق و بر طبق مواعيد و قرارداد، مرا حفظ نمايند. من متعدي نيستم ولي اگر دولت ايران خواسته باشد نقشهٌ حاليه را تعقيب نمايد، ناچارم كه از حقوق خود حتيالمقدور مدافعه نمايم. ميترسم از اينكه مسأله هرقدر بهعهدهٌ تعويق بيفتد بههمان اندازه وخيم بشود.»
در اين موقع بهكنار رود جراحي، يا كردستان رود رسيديم.
تهديد دلسوزانه
تهديد دلسوزانه
پنج فرسخ بهاهواز مانده اتومبيلي در ميان گردوغبار پيدا شد. از اتومبيل من گذشته بهاميرلشكر جنوب و امير اقتدار رسيد. بعد از چند دقيقه مشارُاليهم بهنقطهاي كه براي اصلاح اتومبيل ايستاده بودم، رسيدند و با نهايت اضطراب، لرزان و در حال رقّت گفتند:
«اين قونسول روس بود كه محض دولتخواهي و محبت ميخواست حضرت اشرف را مطلع سازد كه صلاح نيست در اين موقع بيمحابا وارد اهواز شويد، زيرا كه شيخ قوايي در اهواز جمع آورده و تمام هواداران او مسلحاند و در و بام كوچه و معبر را گرفتهاند، و اگر وارد شويد همگي را دستگير خواهند كرد. زنهار، از ورود بهاهواز خودداري نماييد و از كيد دشمن ايمن مشويد. حال، ما از حضرت اشرف استدعا ميكنيم، صرفنظر فرموده وارد نشويد و ترحمي بفرماييد، كه همه تلف نشويم و آسيبي بهوجود مبارك نرسد.»
در ضمن صحبت، من مواظب احوال اين دو مرد بودم كه با وجود ديدن مخاطرات عظيمه و جنگهاي بسيار، باز از ترس يا براي حفظ جان من، اينطور مضطرب و گريان شدهاند. از طرفي هم بهآنها حق ميدادم كه مرا بهتأمل و تفكر دعوت مينمودند. زيرا كه امر، بسيار خطير بود. وارد شدن بهقلب دشمن و خود و همراهان را تسليم كردن، از تهوّر خالي نبود. اگر قونسول روس ما را براي مصالح سياسي خود و دامن زدن بهآتش هم بيم داده باشد، و چنانكه ميگفت شهر اهواز مسلح هم نباشد، اما براي خزعل حاضر كردن عدّهاي كه مارا دستگير نمايند كاري نداشت، زيرا كه اردويي همراه ما نبود و سهچهار روز وقت لازم داشتيم كه قشون برسد.
در اينجا من قدري بهفكر فرو رفتم. نه از ترس جان خود، زيرا اين متاعي است كه هيچ وقت در مدت عمر قيمتي برايش قائل نبودهام، اما براي همراهان، كه محض متابعت من در مهلكه افتاده بودند. ولي اين تأمّل يك لحظه بيشتر طول نكشيد. توقف يا مراجعت بدترين شكست و نشانهٌ نهايت ترس بود. با خود گفتم كسي كه بهاين كارهاي خطير مبادرت ميورزد نبايد بهاين ملاحظات قدم واپس گذارد.
اين دو نفر هم بهواسطه اضطرابي كه نشان ميدادند مرا فيالحقيقه متغيّر كردند. پس سخن آنها را قطع كردم و بر آنها بانگ زدم و گفتم:
«جان شريف است، اما در ميدان جنگ نبايد آن را تا اين اندازه قيمت نهاد. با وجود تمام اين خطرها، مسلح بودن هواداران خزعل در اهواز، سوءقصد و تجهيزات شيخ، نبودن قشون و غيره چون عزم كردهام بايد بهاهواز بروم و هيچچيز حتي گلوله توپ هم مرا برنميگرداند. ميگوييد بياحتياطي است و تهوّر است؟ باشد! اشخاص كمدل، شجاعت را تهوّر ميخوانند و شهامت را بياحتياطي!
من تنها وارد اين شهر پردشمن ميشوم و با تمام قواي خزعل مقابله ميكنم.»
و بيت فردوسي را بر آنها خواندم:
جهانجوي را، جان بهچنگ اندر است وگرنه، سرش زير سنگ اندر است
اين دو نفر خود را پس كشيده و عقب ماندند. چون ديدم تأخير اسباب توهّم است، بر اتومبيل سوار و با يك نفر نظامي، بهطرف اهواز راندم.
ورود بهاهواز
ورود بهاهواز
جمعه 13 قوس
ساعت پنج بعدازظهر بهاهواز رسيدم. عدّهٌ كثيري با اتومبيل و اسب تا نيمفرسخي بهاستقبال آمده بودند و هرقدر بهشهر نزديك ميشديم، جمعيت مستقبلين افزوده ميشد. از جمله سردار اجل پسر خزعل و هشت نفر از روساي عشاير. خزعل بواسطهٌ كسالت يا ترس هنوز بهاهواز نيامده بود. كوچههاي شهر را آيين بسته و بيرقهاي بسيار نصب كرده بودند. خيلي متأسفم كه نتوانستم بهموقع، از نحر شتري كه در سر راه كشتند جلوگيري كنم. حال اين حيوان بزرگ ترحمانگيز بود. عدهٌ زيادي زير سلاح بودند و در معابر و روي بامها جاي داشتند. ولي عجب است كه يك نفر زن، حتي روبسته هم ديده نميشد. عمارت خزعل كه بهترين ساختمان اينشهر است براي ورود ما مهيا شده بود. هر چه بهعمارت نزديك ميشديم، اشخاص مسلح متراكمتر بودند. زير درختها و كنار ديوارها ايستاده و بر تفنگها تكيه داشتند و گوسفندوار بهيكديگر تنه ميزدند، و از ميان چارقدهاي سرخ مثل گل شقايق صورت سياه خود را نشان ميدادند. قصد خودنمايي ندارم ولي هر كس ديگر بود شايد خود را ميباخت و تحمل اين موقعيت را نميكرد. بهقصر شيخ وارد شدم و در اطاق خاصي كه معيّن شده بود راحت كردم. مردم تا پاسي از شب بهتماشاي همراهان ما كه از عقب ميآمدند مشغول بودند. قريب دو از شب، دبيراعظم با اتومبيلي ديگر رسيد.
شب اول در اهواز
امشب موقعيت من خالي از غرابت نيست. تنها در قصر دشمن نشستهام و ميزبان من با چندهزار نفر مسلح كه دارد، هراسان شده و بهساحل پاي ننهاده، كشتي خود را در وسط كارون نگاه داشته است. مهمان يك نفر است و بايد ميزبان را با وجود قواي بسياري كه دارد امان بدهد. اين ورود بيباكانة من بهقلب دشمن و نترسيدن از يك شهر مسلح، بيش از هزار توپ و صدهزار قشون در مرعوب كردن خصم مؤثر شده است.
خزعل را هر چه دل داده و تحريك كردهاند، حركتي ننموده است. نسيم شب، خروش شكايتآميز كارون را كه از بالاي سد فرو ميريزد بهاطراف پراكنده مينمايد. اين رود كه چون از برداشتن مانع راه خود عاجز است و بيهوده زير لب غرش خفيفي ميكند، خيلي شبيه است بهآن شيخ پيري كه الان در كشتي خود نشسته و از پيدا شدن سدي در مقابل هوس جاهطلبي و امارتجويي خود ميغرد و چارهاي جز سرافكندگي ندارد. صداي آرام رود كارون نميگذارد از ياد شيخ غافل بشوم. اين شيخ كه بهواسطهٌ طول زمان اقتدار، تملّقگويي اطرافيان و رنگآميزي مدعيان خاكها و آبهاي عالم، سابقهٌ خود را فراموش كرده، و بههيچ تنزل و اطاعتي معتاد نيست و اين تموّل و تمكّن را موروثي پنداشته و در اين اواخر ميل تشكيل امارت مستقلّه را در دماغ او ايجاد كردهاند، امشب چه فكر ميكند؟
اين شخص وقتيكه موقعيت يك هفته قبل خود را با امروز ميسنجد، چه حالي پيدا ميكند؟ هفته قبل، متنفذين و مقامات تهران را زرخريد خود ميدانست، تمام قشون هند و نفوذ مستخرجين نفت را پشتسر خود ميپنداشت، صفحه خوزستان را امارتي ميديد از طرفشمال محدود بهكوهستان بختياري (و شايد نواحي اصفهان) و از طرف مشرق بهخاك فارس. يعني رود كارون را نهر كوچكي ميديد كه در ميان خانة شخصي او در حركت است و محض استفادة او از كوهرنگ سرازير ميشود و براي سلام بهاو ميغرد و بهقصد پايبوس او راه را كجكرده بهمحمّره ميرود.
شوشتر و دزفول و رامهرمز و اهواز و حويزه را حجرات (قصر اسپانيايي) خود ميدانست. هروقت ميخواست، اقليت مجلس را برميانگيخت كه قوة مقننه را بر سر قوة مجريه خراب كنند. مديران جرايد را امر ميداد كه عالم مطبوعات را بههيجان آورند و اكناف عالم را از مظلوميّت شيخ پر كنند. سفارتخانهها را اجازه ميفرمود كه نتها و اتمام حجّتها بهدولت بفرستند و بالاخره هواداران خود را ملخوار ميفرستاد كه ما را در ملك سليمان تارومار كنند. اين بود خيالات و آرزوهاي شيخ كه براي او از دايرة آرزو خارج و بهمقام علماليقين و حقيقت رسيده بود. تلگراف نمود، مرا تهديد كرد. قشون فرستاد و قد برافراشت.
من در ظرف يك ماه چندصد فرسنگ را پيموده، كوه و دشت و دريا را درنوشتم و شخصاً بهميدان آمدم و هيچ چيز مرا از ورود بهقلبگاه خصم باز نداشت. اينك من در اهواز هستم و او در ميان رود كارون. عمارت امارتش، فرو ريخت. كارون بهياد مظالم او دشنامش ميدهد. هيچ قوهاي از داخل و خارج بهفرياد او نرسيد. هيچ جريان پلتيكي مجال نفوذ نيافت. مثل شاهين بهسينة او چنگ فروبردم. او را عفو كردم و فردا بايد در خانه غصبي خودش از من رخصت يافته، خاضعانه بخشايش بطلبد و از مقام امارت بهموقعيت يك نفر مرد زارع مطيع متمول تنزّل كند. در مقابل چشمش ماليّه، عوايد دولت را جمع آورد، قشون، ولايت را نظم بدهد، گمرك در واردات و صادرات نظارت كند و عدليّه بهعرايض مردم برسد. من حق دارم در اين باب مبالغه كنم و بسط مقال بدهم زيرا كه هر چند امر خوزستان بهزودي خاتمه يافت، اما كاري خرد نبود. اين تنها شيخ محمّره نيست كه مغلوب ميشود بلكه تمام سركشان ايراناند كه در شخصخزعل معدوم ميگردند. تنها خاك خوزستان نيست كه دوباره با رشتههاي قوي بهايران اتصال مييابد بلكه تمام بنادر جنوب است كه بعد از ساليان دراز ميفهمند صاحبي و مركزي هست و قوهاي وجود دارد. اين شكست تزريقات خارجي است در بنادر خليج فارس، و اين معرفي قدرت دولت است در سركوبي متمردين و حفظ تجارت و مؤسسات خارجي و رعايت استقلال دولت در مقابل ملوكالّطوايف.
تلگرافات تهران
دو تلگرافي كه از وزيرخارجه رسيده بود، قرائت و بهترتيب ذيل جواب دادم. معلوم شد، موضوع خيانت خزعل و قصد توقيف ما در اهواز، حتي در تهران هم شايع بوده است:
پنجشنبه 12 قوس
حضور حضرت اشرف آقاي رئيسالوزرا دامت عظمته
«1- تلگراف محمّره بهتاريخ چهارم دسامبر مطابق امروز پنجشنبه 12 قوس اين طور اطلاع ميدهد كه پسر شيخ ديروز نزد حضرت اشرف رفت. فوراً اطلاع دهيد قبل از آنكه قشون بيايد، بهاهواز و محمّره نيايند. از قراين معلوم ميشود، نيّت بد باشد. وصول اين تلگراف را فوراً اطلاع دهيد.
2- تلگراف مسكو اطلاع ميدهد كه روزنامههاي آنجا انتشاراتي ميدهند، راجع بهاينكه مراسلاتي از انگليسيها رسيده كه خزعل در حمايت انگليسيها است و جنگ بايد حتماً متاركه شود. والاّ براي حفظ منافع جنوب اقدام نظامي خواهند كرد، و سه كشتي جنگي وارد خليج، و ميخواهند بهمحمّره قشون وارد كنند.
اجازه ميفرمائيد تلگراف كنم اين انتشارات را تكذيب نمايند؟ چنانكه در تهران هم آقاي وزير ماليه راجع بهخبر بيسيم مسكو تكذيب نمودند.»
مشارالملك
نمره 3900
شنبه 14 قوس
حضور حضرت اشرف آقاي رئيسالوزرا دامت عظمته
«اولا از محمّره – اين قسم اطلاع ميدهند، از قراري كه مذكور است مقداري اسلحه ديروز از بهمنشير عبور داده، خودش هم ظاهراً براي استقبال، طرف اهواز رفته و بايد خيلي احتياط كرد.
دويم تلگراف بصره – خزعليان و بختياريها توطئه ديدهاند در اهواز بهحضرت اشرف حمله نمايند. خوبست در رفتن بهاهواز عجله نفرمايند. تلگراف ديگر حاكي است شيخ خدعه ميكند اهواز را براي ورود چراغاني، ولي شبانه قشون بهسمت اهواز ميفرستد. محض اطلاع بهعرض رسانيد.»
مشارالملك
جواب
جناب مستطاب اجل آقاي مشارالملك وزير خارجه دام اقباله
«تلگراف جناب مستطاب عالي راجع بهانتشارات خلاف حقيقت در مسكو واصل. همانطور كه پيشنهاد نمودهايد تلگرافاً دستور دهيد تكذيب نمايند.»
وزير جنگ و فرمانده كل قوا
20 قوس – نمره 4238
متعاقب آن دو تلگراف از حكومت نظامي تهران رسيد، كه عين آنها درج ميگردد:
فوري
مقام منيع بندگان حضرت اشرف رئيسالوزرا و فرمانده كل قوا دامت عظمته
«با كمال احترام بهعرض مبارك ميرساند:
شارژ دافر سفارت روس امروز از فدوي وقت ملاقات خواسته و فدوي هم بهاو وقت داد. پس از ملاقات با تمام آنكه سعي مينمود بهملاقات خود يك صورت ويزيت شخصي داده باشد، باز هم با همان عادات ديرينه روسها بيطاقت شده و اظهار نمود كه بعضي مطالب شنيده ميشود كه صحت و سقم آن هنوز براي ما روشن نيست. از جمله ميگويند كه انگليسيها در مقابل يك شرايطي راضي شدهاند قشون ايران وارد خوزستان شود، از قبيل تمديد مدت بانك و نفت جنوب و غيره.
فدوي بهاو جواب دادم:
اولاً خيلي متأسف هستم از اينكه شما بههر صحبت بازاريها اهميت ميدهيد. ثانياً متأسفم شما تا بهحال شخص بندگان حضرت اشرف دامت عظمته را آن طور كه لازم است نشناختهايد. لذا لازم ميدانم بهشما توضيح دهم كه شخص بندگان حضرت اشرف دامتعظمته در همان موقعي كه ميل دارند كه مابين دولت ايران و كليهٌ دول خارجه، يكنوع مناسبات دوستانه باشد، در همان موقع هم راضي نميشوند كه كوچكترين لكه در تاريخ ايران بماند. اين است معرفي شخص معظمله، شما هم بهاين قسم اراجيف يا صحبتهاييكه از دهن هر شخص مفسد عوام بيرون ميآيد، اهميت ندهيد، و تكرار اين صحبت هم در جاي ديگر صلاح شما نيست.»
حكومت نظامي تهران و توابع – سرتيپ مرتضي
نمره 32
مقام منيع بندگان حضرت اشرف رئيسالوزرا و وزير جنگ دامت عظمته
«عين بيسيم مسكو را رمز، حضور مبارك تقديم ميدارد:
ايران – شايعاتي جريان دارد كه وزير امور خارجهٌ ايران دو فقره يادداشت انگليس را دعوت داده و در تعقيب آن يادداشت، نتي متضمّن اعتراض شديد عليه مداخله در امور داخلي ايران بهانگليسيها تسليم شده است. از قراري كه نقل ميكنند استيضاحي كه درمجلس در نظر گرفته بودند، و صورت نگرفت، بعد از مذاكرات مهمّه و جلسات خصوصي، بعضيها ميخواستند براي تغيير كابينه از آنها استفاده كنند. مجلس تصميمگرفت كه مسألهٌ قضاياي جنوب و يادداشتهاي انگليس را تا موقع مراجعت سردار سپه موكول بدارند، و ميگويند وزرا و فراكسيونهاي مجلس و بعضي از وكلا تلگرافي براي رئيسالوزرا فرستاده و بهاطاعت كامل خزعل اشعار داشتهاند، كه مطلقاً هيچگونه مصالحه نبايد انجام گيرد. تلگرافي از رئيسالوزرا اشاعت يافت كه خزعل بواسطة عارضه كسالت متعذّر شده و پسر خود را نزد رئيسالوزرا روانه ميدارد، و نقل ميكنند كه قشون دولت، چهارستون تشكيل داده و خوزستان را ميگيرند. دستهاي از قشون دولت كه در شوشتر محصور بود، طرفداران شيخ را مقهور ساخته و حكومت را تصرف نموده، اطلاع ميدهند كه براي حمل اموال و مهاجرت خانوادة شيخ، دهها اتومبيل در اهواز تهيه شده و جرايد اتحاد جماهير شوروي، توجه مخصوصي بهجزئيات آن معطوف داشته و بهاقدامات، با نظريات همدردي مينگرند. روزنامههاي روسيه راجع بهيادداشتهاي انگليس بهايران ظنين و مينويسند.
«منجر بهاولتيماتوم و پياده شدن قواي انگليس در بنادر جنوب ميگردد و اين رويّة ديرينة انگليس است كه براي فشار بهدولت ايران، بدان مبادرت ميورزد.»
در روزنامه پراودا، حملهٌ انگليسيها را بهمصر با تسليم آن يادداشت بهدولت ايران مقايسهكرده، ميگويند مفهوم و معني اين يادداشتها كه مداخلة بيپرده بهامور داخلة دولت مستقلي ميباشد، اين است كه محافظهكاران انگليس عناصر ارتجاعي ايران را تقويت نموده و ميخواهند قوايي را تحريك كنند كه اقدامات آنها بر عليه مملكت ايران، بلكه برعليه اتحاد جماهير شوروي باشد.» و نيز محترماً عين خبر رويتر را بهرمز معروضميدارد:
تكذيب دولت
«تهران – اين چند روز اخير زمزمهاي در شهر راجع بهدو فقره يادداشت كه دولت انگليس برله سردار اقدس بهدولت ايران تسليم نموده است، جريان داشت. ولي دولت رسماً صحت اين يادداشتها را تكذيب كرده است.»
حكومت نظامي تهران و توابع – سرتيپ مرتضي
قريب بهنصف شب تلگراف كفيل رياست وزرا واصل شد كه گزارشات دو روزة اخير را ذكر كرده، و اقداماتي را كه دولت پس از مسترد داشتن نتهاي انگليس نموده، شرح ميداد.
اصل تلگراف از اين قرار است:
حضور مبارك حضرت اشرف اعظم آقاي رئيسالوزرا دامت عظمته
«چنانكه خاطر مبارك مستحضر است در نتيجة مشورت با بعضي از آقايان وكلا، قرارشد مراسلة دومي سفارت پس داده شود، و پس از چند روز در جواب مراسلة اولي مندرجات و مدلول مراسلة دومي هم بدون اشاره به خود آن مراسله، رد شود. همينطور اقدام شده، راپرت بهعرض ميرسد. ديروز نهم قوس آقاي وزير خارجه در ضمن ملاقات با شارژ دافر انگليس، بدون مشورت قبلي با وزرا، مراسلة اولي و مراسلة حاوي تلگراف وزيرمختار بهحضرت اشرف را نيز پس دادند. پس از اطلاع، اظهار شدكه پسدادن تمام مراسلات موقع بيان نظر دولت را فوت كرده، در آتيه ممكن است توليد خطر و بدنامي براي دولت بنمايد. بهعلاوه چون مطالب منتشر شده ممكن است در مجلس توليد اشكالاتي بكند، بعد از مذاكره با وزرا قرار شد در اين باب مشورتي با آقايان مشيرالدوله و مؤتمنالملك و تقيزاده و علايي بشود. وزرا بهغير از آقاي وزيرخارجه ديشب بهمجلس رفته و با آقايان مذكور مشورت كرده، تمام آنها پسدادن مراسلات اخير را خوب ندانسته و براي اينكه جبراني بشود، قرار شد آقاي وزير خارجه بهسفارت انگليس رفته، يادداشت ذيل را قرائت و نسخة آنرا بهشارژ دافر بدهند. پس از آن وزرا همان ديشب آقاي وزير خارجه را ملاقات و مطالب را بهايشان ابلاغ كرديم. ايشان قبولكردند كه امروز همينطور انجام دهند. متن يادداشت اين است:
«در موقعي كه در هفتم قوس وزيرخارجة ايران مراسله سفارت انگليس را بهآقاي شارژدافر رد كرد، نظر اولياي دولت علّيه از اين اقدام اين بود كه چون مضمون مراسلهها را كاملاً مخالف اصول قانون بينالملل و حق سيادت و استقلال ايران ميدانستند، مراسلة مزبور رد شود تا موجب اعتراضات حقّة دولت ايران، و دنباله تنفّرات و هيجان افكارعامّة اين مملكت و ايجاد مشكلات جديده در طريق حسن افكار و تحكيم روابط دوستانه كه خوشبختانه رو بهازدياد است نگردد، و كاملاً كانلميكن فرض شود. ليكن چون آقاي شارژ دافر انگليس در تاريخ نهم قوس شفاهاً از جانب دولت متبوعة خود راجع بهآن مراسلة ردشده و فاقدالاثر گرديدن، بياناتي نمودند، و عللي ذكر نمودند، عليهذا وزيرخارجه از جانب دولت خود مأموريت دارد كه رسماً اظهارات ذيل را بهآقاي شارژ دافر انگليس بنمايد.
اولياي دولت علّيه ايران تصور نميكردند كه ممكن است دولت فخيمة انگليس اين چنين اقدامي بنمايد، زيرا بههيچوجه براي هيچ دولت خارجي حقي قائل نيستند بهاينكه نسبت بهيك نفر از اتباع مسلّم دولت علّيه، نظير آنچه در مراسلة رد شده مندرج شده بنمايند. لهذا نظر بهمراتب فوق و براي احتراز از هرگونه سوءتفاهمي، مراسلة مزبوره بهآن سفارت رد شده و اميدوار است اين حسن نيّت دولت عليه تقدير گردد. در خاتمه نظريات دولت ايران را در حفظ حقوق حاكميت خود تجديد مينمايد.»
ذكاءالملك
نمره 3872
دستور دادم تلگراف ذيل را تهيه كنند كه فردا صبح مخابره شود:
تهران
جناب مستطاب اجل آقاي ذكاءالملك وزير ماليه داماقباله
«از مدلول رمز نمرة 3872 اطلاع حاصل كردم. با اينكه در رمز نمرة 4188 صريحاً دستور داده بودم كه هر مراسلهاي از هر سفارتخانهاي برسد، بايد قبلاً بهمن مراجعه نماييد تا تكليف جواب آن را تعيين و بعد با نظر هيأت دولت، امر بهارسال شود، هيچ انتظار نداشتم نطقي را كه براي آقاي وزير امور خارجه معين نمودهايد بدون اطلاع و دستور من بروند در سفارت انگليس بخوانند. چه بسا نظرياتي در اين موقع هست كه ممكن است هيأت دولت متوجه نبوده و بعدها توليد مشكلات كند، چنانكه بهجملة اخير همين نطقي را كه تهيه كردهايد من اعتراض دارم. اينجا كه نوشته شده «در خاتمه نظريات دولت ايران را در حفظ حقوق حاكميت خود تجديد مينمايد.» اين جمله را ابداً تصديق ندارم و بيمورد بوده، و براي اينكه ديگر نظاير اين عبارات تجديد نشود همانطور كه نوشتهام تمام مكاتيب وارده يا اين قبيل جوابها را قبلاً بهمن مراجعه نماييد، كه با يكنظر جامعي مبادرت شده و بعدها مورث تأسّف و پشيماني نشود. اگر قدري دقّت شود، خودتان هم تصديق خواهيد كرد كه ذكر اين جمله بدون مطالعه بوده.»
رئيسالوزرا و فرمانده كل قوا
جمعه 13 قوس 1303 – نمرهٌ 4212
روز اول توقف در اهواز
روز اول توقف در اهواز
شنبه 14 قوس
صبح بر حسب عادت زود برخاستم. امر دادم بهبوشهر تلگراف كنند كه كشتي پهلوي را بهمحض ورود بهطرف بندر محمّره بفرستند، و مدتي بهمطالعة تلگرافات واصله گذرانيدم. اين تلگرافات پردة عجيبي در برابرم جلوه داد كه هر چند انتظار آن را داشتم ولي تا اين پايه نميپنداشتم.
اقليت مجلس كه تشكيل ميشود از مدرس، ميرزاحسنخان زعيم، بهبهاني، ملكالشعرا، حائريزاده، كازروني، حاجآقا اسمعيل عراقي، قوامالدّوله، اخگر، آشتياني و غيره، مدتي بود كه صرفة خود را در مخالفت با من ميديدند. بر خود حتم كرده بودند كه در مقابل خدمات و عمليات درخشان من و دولت من و قشون من، چشمها را بههم گذارند و كارهاي مرا وارونه جلوه دهند و ذهن مردم را مشوب سازند. تمام مخالفتهاي اين دسته را كه غالباً منجر بهكندي امور و خرابي نقشههاي دولت و خسران مملكت شده است يادداشت كردهام. واقعاً مضمون يك كتاب ميشود.
من بهقوة بازوي خود و نيّت مقدس خود و استقامت تزلزل ناپذير خود بر رأس دولت قرارگرفتم. مواجه شدم با هزاران بنيان خراب و اصول فاسد كه بايستي همه را با يك مشت سرنگون كنم و طرحي نو بيندازم.
اما ميل داشتم هميشه با مجلس كار بكنم. اين اساس را، هر چند ضعيف و لانة فساد است، حفظ نموده و در اصلاح آن بكوشم. پس محض رعايت قانون اساسي، برخلاف آرزوي خود رفتار كردم و مؤسسات پوسيدة مضره را نگاه داشتم و بهاصلاح سطحي قناعت نمودم و كارها را بهمجراي هيأت مقننه انداختم و بهدست آنها گذاشتم. با تمام قوا و از صميم قلب نگاهبان مجلس شدم و هر سختگيري و كندي و بيكارگي را از جانب مجلس تحمل نمودم. اين چند نفر مفسد را هم ميدان دادم كه هر چه ميخواهند بكنند و بگويند.
اقليت مجلس مغرور شد و خود را چيزي پنداشت. چند دفعه در صدد تحريك اهل شهر و بلواهاي عمده برآمد كه شرح آنها طولاني ميشود. وقتي كه من ناگهان بهطرف خوزستان عزيمت كردم و پايتخت را خالي ديدند سخت بهجنبوجوش افتادند و با تمام قوا برخلاف منكوشيدند. همهمه و جنجال اين دسته، شيخ را از اقصاي خوزستان فريب داد. گمان كرد واقعاً از اين دهلهاي منفيباف چيزي ساخته است. پس توسط زعيم و ديگران پول فرستاد و بهدست مدرس بهمصرف رسانيد. آن حصير پارة مدرس، در حقيقت روي طلاي خزعل پهن شده بود. من همه جا مراقبت داشتم و متأسف بودم كه اهل تهران، با اينكه پروردة انقلاب و سرچشمة سياست ايران هستند و هزار مرتبه غرضراني مدرس و دورويي و بيثباتي ملكالشعرا و سبكسريكازروني و اخگر و حائريزاده و غيره را امتحان كردهاند، چرا راضي ميشوند اين چند نفر بهحمايت خزعل برخاسته و سدّ راه استقلال و ترقّي مملكت بشوند؟
اما من از اقليت خيلي تعجب نداشتم زيرا كه آنها مدتي بود با من مخالفت ميكردند و آشفتة پول شده بودند. حيرت و خشم من از اعمال چند نفر ديگر بود، كه در حضور من موافق و خادم و در غياب منافق و خائن بودند.
سركشيك زاده، ميهن، داور، بههمراهي يك نفر يهودي موسوم بههايم كه مسير ترقّياتش معلوم است، حركاتي كردهاند، كه مستقيماً بر ضرر ايران و بر خلاف من بوده است.
اين اشخاص براي جلب منعفت شخصي و رسيدن بهمقام و خودنمايي، در غياب من وارد سياستي خطرناك شده بودند كه اگر من متحمّل لطمات آن نميشدم پيكر ايران را متلاشي ميساخت. اينها در ظاهر رفيق وكلاي صالح و اكثريت مجلس، و در باطن همراه اقليت و آژان سفارتخانه و مزدور مؤسسة نفت و جلالت شيخ محمّره بودند، اگر راپرتهاي مختلفي كه از اعمال اينها و خصوصيات كارهايشان رسيده درج كنم، همه كس تعجب خواهد كرد كه چگونه ممكن است بشر ايراني، وكيل ملت، مدير روزنامه، بهاين رذالتها و خيانتها تن در دهد و براي جلب مشتي پول و متزلزل ساختن من، بهتجزية وطن و استقرار نفوذ اجانب و از هم گسيختن نظام، رضا بدهد.
اما براي اجتناب از اطناب، و كوچكي قدر اين جنايتكاران، از ذكر تمام راپرتها خودداري ميكنم و تلگراف ذيل را كه از حكومتنظامي رسيده است، در اين شرح ميگنجانم:
فوري
مقام منيع بندگان حضرت اشرف رئيسالوزرا و فرمانده كل قوا دامت عظمته
«محترماً بهعرض آن ذات مقدس ميرساند:
وضعيّات شهر تهران، چنانچه در تلگرافات قبل بهعرض رسانده، فوقالعاده خوب و اميدبخش است. ليكن مطالبي را كه فدوي در مدت تصدّي حكومت نظامي كاملاً كشف كرده، اين است كه اهالي تهران بهطور كلي آرام و علاقهمند بهذات مقدس هستند، ولي مابين آنها عدة ديگري هستند كه براي جلب منافع شخصي و احراز بعضي مقامات كه حقاً هيچوقت لايق رسيدن بهآن نيستند، مشغول انتريك و دسيسه و بيرون آوردن بعضي صداهاي مضحك هستند. گاهي هم يك قسمت از آن مردمان بيچاره را آلت دست خود قرار داده و بهراههاي كجومعوج ميكشانند، بلكه بعضي اوقات آن اشخاص بيگانه را با مرگ دست بهگريبان كرده و خود با يك قلب سختي بهآنها مينگرند، و بدون آنكه ازكردة خود پشيمان شوند، و باز هم بهعمليات زشت خود ادامه ميدهند. لازم دانسته، كه بهعرض مبارك برساند كه آن اشخاص نه فقط مدرس و ملكالشعرا ميباشند، بلكه يك عدة ديگري هستند كه فدوي، مدرس و رفقاي او را در مقابل آنها بهدرجات بهتر ميشمارم و آنها سركشيكزاده و غيره هستند، كه تمام مدت شب و روز مشغول هرگونه عمليات زشت ميباشند، كه عمليات وكلاي مخالف در مقابل آنها هيچ است. اين استكه فدوي آرزومندم روزي را، كه بندگان حضرت اشرف اشاره فرموده تا اين قبيل خائنين را با خاك يكسان، و خود فدوي ايستاده و فرمان آتش بهطرف اين خائنين بدهم. اين است بهعقيدة فدوي مزد اين اشخاص بوقلمون صفت، و اگر بعضي صداها در مجلس پيدا ميشود، فقط از حلقوم اين اشخاص و نتيجة عمليات آنهاست كه بههيچ قسم منتج نتيجه نشده و نميشود، و عقيدة خود آنها از اين عمليات اين است كه در اين موقع مهم حواس بندگان حضرت اشرف را متوجه مركز نمايند.»
حكومت نظامي تهران و توابع – سرتيپ مرتضي
نمره 30
مقام منيع رياست وزراي عظام و فرماندة كل قوا دامت عظمته
«چنانكه در تلگراف سابق معروض افتاد، مجلس فعلي بهواسطة تباني يكي عدّه از وكلا كه اسامي آنها معروض ميگردد:
سركشيك زاده، هايم، ميهن و چند نفر از رفقاي آنها، همان طوري كه بهعرض مبارك رسانيده با وكلاي اقليت منشأ مفسده و جنجال گرديده، از ناحية اين مجلس، كوچكترين استفادهاي مترتب نيست. چنانچه ملاحظه ميفرماييد، بودجههاي دولتي را تا بهحال توقيف نگاهداشته، تصويب نمينمايند. ادارات را بهحال گرو درآوردهاند. در اين صورت انتظار ديگري بجز خرابي كار از اين مجلس نيست.»
حكومت نظامي تهران
جواب
حكومت نظامي تهران و توابع
«نمره 30 را ملاحظه كردم. اين حقايق بر خود من پوشيده نيست و همه را آن طوري كه بايد و شايد ميشناسم. شما مراقب جزئيات باشيد تا چيزي مستور نماند.»
رئيسالوزرا و فرمانده كل قوا
نمره 7103
بعد از آنكه رئيس كابينه من، كه خود جزء منتخبين و نمايندگان آذربايجان است و براي همراهي با من مجلس را ترك گفته است، از تلگرافات و اخبار مجلس اطلاع حاصل كرد و درجة حق كشي و غرضورزي نمايندگان و همكاران را ملاحظه نمود، و مجلس را مركز يك سياست خطرناكي براي سعادت ايران يافت، تلگرافي بهمجلس مخابره نمود و از وكالت استعفا داد.
ميگفت: «من ترجيح ميدهم كه از افتخار نمايندگي ملت نجيب و غيور آذربايجان محروم باشم، و بالطبع شريك در يك سياست ناحق و ايران خراب كني، شناخته نشوم. زيرا اگر وكلاي صالح از حقايق مطلع نيستند و خاموشاند و تحمل ميكنند، من كه از تمام نكات آگاهم، نبايد در ننگ باقي باشم و خود را همكار اين اشخاص معرفيكنم.»
اين اشخاص مذبذب و دورو كه با اقليت مجلس و چند نفر ناراضي يا ترسو دست بههم داده بودند، معلوم ميشود شوري در مركز قانونگذاري ايران برپا كردهاند، اذهان بعضي وكلاي سادهلوح را هم مشوب نمودهاند، و بهقدري فتنه و وسوسه كردهاند كه عدّة بسياري از نمايندگان بهترديد افتادهاند.
خدمات چندين سالة مرا كه در زير گلوله و بهتان و تهديد سياسي انجام دادهام فراموش كرده، و اين حركت بيباكانه مرا كه شخصاً بهميان آتش و جنگ رفته، و نتهاي شديد انگليس را پس داده، و چنگ بهگلوي امير نيمه مستقل محمّره نهادهام، جنگ زرگري و بنا بر موافقت انگليس و خود خزعل دانستهاند. بهآنها وانموده شده است كه مقصود، تطهير خزعل و امضاي استقلال اوست!
پس در جلسات خصوصي، نطقهاي آتشين كرده و نسبتها بهمن داده، و قصد سلب اختيار از من داشتهاند. در مقابل تمام اينها، دولت من و وكلاي آگاه پاكطينت، دفاع كرده بودند. اما تحريك دستة مخالف كار را بهجايي كشانيد كه نزديك بود بزرگترين لطمات از طرف مجلسشوراي ملي بهاستقلال و قدرت مملكت وارد شود. يك لطمة جدي جبران ناپذير، و آن ردكردن بودجة وزارت جنگ بود. وكلاي وطنخواه هيچ تأمل نكردند كه تعويق افتادن، يا رد شدن بودجة وزارت جنگ، يعني ازهم پاشيدن نظام جوان، يعني تجزية ايالات مملكت، يعني استقلال چندين خزعل، يعني از دست رفتن بنادر، و بالاخره از ميان رفتن همه چيز مملكت!
گفتند بودجة وزارت جنگ زياد است و بايد تقليل يابد و چندي در بوتة اجمال بماند و بالاخره بعد از نا اميدشدن من و متزلزل شدن قشون، فكري بشود!
عجب اين است، كه دربار قجر هم با اين رأي كه فناي تاج و تخت لرزان اوست، موافقت دارد، و همين قدر كه از قدرت من كاسته شود، بههرچيز تن در ميدهد. اما چه جاي تعجب است، از روز اول تاجوتخت آنها در مقابل وطن فروشي عباسميرزا استقرار يافته است. اين شاهزادة جاهطلب بود كه بهوعدة بقاي سلطنت در خاندان خود عهدنامة تركمانچاي را بهيادگار گذاشت.
خلاصه وكلاي مجلس جلسه رسمي سرّي تشكيل داده و راجع بهمن و قدمهايي كه برداشتهام، مذاكراتي نمودهاند. صورت يكي از مجالس سرّي كه بهطور خلاصه بهمن تلگراف شده و اكنون از خواندنش فراغت حاصل كردهام، درج ميشود:
«بدواً شيخ جلال اخبار رويتر را مطرح مذاکره قرار داده و اظهار داشت كه اگر اين خبر اصلاح، صحيح باشد، از نقطهنظر اهميت، قابل هرگونه تعقيب خواهد بود. پس از آن آقاي مدرس اين طور بيان كردند كودتاهايي كه در دنيا در هر چند مدت يكمرتبه براي اصلاحات شده است، همهاش مبني بر استقلال فكر كودتا كنندگان بوده، از قبيل نادرشاه، شاهاسمعيل، ناپلئون و غيره، ولي كودتايي كه در چهار سال قبل شده است با تحريك اجانب بوده است. اگر چه آقاي رضاخان سردارسپه استفادههايي نموده و قشوني تنظيمكرده، ولي از نقطه نظر سياست هميشه مورد نگراني بوده است. از سه سال قبل كه ميخواست رئيسالوزرا بشود بههر شكل بود من جلوگيري نمودم، ولي از همان روزيكه بهاين مقام رسيد، منتظر بودم كه اجانب از درختي كه كاشتهاند ميوهاش را بچينند. من اين روز را خوانده بودم. امروز از نقطهنظر خطر مملكتي، ديگر اكثريّت و اقليّت در كار نيست. ولي در اين مسافرت كه كردهاند با من و سيزده نفر از رفقاي من مشورتي نكرده بودند. با ديگران اگر مشورت نمودهاند، من اطلاعي ندارم. اگر با نظر آنها يك قسمت مملكت را داده باشند، من هم حرفي ندارم. بالاخره اگر اقداماتي كه سردارسپه ميكند، با فكر خودش يا اجانب باشد، خلاف مصالح مملكت است.» از اين قبيل اظهارات خيلي كردهاند و از اين سفر خيلي اظهار نگراني نمودند. بعد از آن، يكي از وكلا اظهار نمود كه اين اخبار روزنامههاي ايران نبوده بلكه اخبار رويتر بوده است كه در جرايد نقل شده است.
آقا شيخ محمدعلي طهراني اظهار نمودند كه اگر بهاين شخص كمك بشود، پيشرفت خواهد نمود والاّ موفق نخواهد شد. بعد آقاي آقاسيد يعقوب اظهار نمودند تا امروز من موافق سردارسپه بودم، از آقاي مدرس هم بهواسطة سردارسپه بريدم. فعلاً كه آقاي مدرس خطر را اينطور بيان ميفرمايند بايد فكر چاره كرد و بنا كرد بهگريه كردن و گفت:
«من يك آخوند شپشو بيشتر نيستم!»
صولتالسلطنه پيشنهاد كرد كه وزرا را دعوت بنمايند، براي سه بهغروب مانده، بيايند و توضيح بدهند. آقاسيد يعقوب اظهار كردند كه محتاج نيست، اگر لازم است الساعه بيايند.
تدين اظهار داشت كه از فراكسيونها، عدهاي انتخاب شوند كه در اين مساله راه حل پيدا نمايند، و اساساً با اظهارات مدرس و خطراتي كه رسيده موافقت دارم. بهشتي كه اجانب بهما بدهند، نميخواهيم. موافقت حاصل شد كه وزرا را احضار نمايند. تنفس شد. بعد وزرا آمدند. آقاي ضياءالملك از وزرا توضيح خواسته و اظهار داشتند كه من موافق با دولت بودهام. اميدوارم طوري پيش نيايد كه من هم مخالف باشم. خوب است وزرا توضيح بدهند كه آيا صحيح است كه رئيسالوزرا بهبوشهر براي ملاقات شيخ خواهند رفت؟ خوب است بهايشان تلگراف شود كه بهبوشهر نروند و بهتهران مراجعت نمايند. مجلس هم، چنين تذكري بهايشان بدهد. آقاي وزير ماليه اين طور توضيح دادند كه اخبار رويتر را نمي توانم تصديق كنم، يا تكذيب كنم. رئيسالوزرا از اول در نظر داشتند كه اين كار بهطور مسالمت ختم شود و حركت ايشان بهطور غيرمترقبه بود و شب قبل از حركت ما را احضار فرمودند كه من بهاصفهان، كه مركز عمليات است و شايد بالاترها هم، بروم و تا اين كار را خاتمه ندهم مراجعت نخواهم كرد. انگليسيها هم، در اين مدت اقداماتي نزد رئيسالوزرا و وزير خارجه مينمودند كه كار بهاصلاح خاتمه يابد. بعد از حركت رئيسالوزرا هم نمايندة دولت انگليس همين مذاكرات را تعقيب مينمودند، و در اين زمينه توضيحات دادند. بعد از آن، شاهزاده سليمان ميرزا اظهار داشتند مجلس در هر دوره نسبت بهحفظ استقلال مملكت امتحانات خود را داده است:
دورة اول مقاومت با محمدعليميرزا.
دورة دوم با قشون ارتجاع، و مقاومت در مقابل التيماتوم روس.
دورة سوم موضوع مهاجرت.
دورة چهارم قرارداد.
فعلاً هم موضوعي است كه پيش آمده، البته در كليات و موقع خطر، اختلاف نظر و اختلاف احزاب، نبايد باشد ولي با مابقي اظهارات آقاي مدرس مخالفم. ، زيرا كه فرمودند كه رئيسالوزرا در وقت حركت با رفقاي خودشان مشورت نفرمودهاند. بلي، با آنها كه مشورت نكردهاند، با ديگران هم مشورت نكردهاند، زيرا كه محتاج بهمشورت نبودهاند. در چه مشورت ميكردند؟ مسألة تلگرافات شيخخزعل را آقاي رئيسالوزرا در مجلس خصوصي مطرح كردند و بهاستثناي بعضي از آقايان كه حاضر نشدند، مابقي او را متمرّد تشخيص دادند و تقاضاي سركوبي او را از دولت كردند. شخص رئيس دولت هم براي اجراي امر مجلس، در اين فصل زمستان كه از هيچ رئيس دولتي ديده نشده است، بهفرونت تشريف بردهاند. ما عاشق اشخاص نيستيم، ما عاشق اعمال اشخاصيم، بهخير مملكت. برخلاف آقاي مدرس، رئيسالوزرا را درختي كه اجنبي او را كاشته باشد، نميدانم. در مدت چهاردهماهونيم كه در كابينة ايشان عضويت داشتهام، ايشان را شخصي ثابتالعقيده و داراي استقامت در مقابل خارجه دانسته و ميدانم. ولي بهفرض صحت اظهارات آقاي مدرس، ميدانيد كه اگر ايشان قراردادي هم برخلاف مملكت ببندند يا مذاكراتي نمايند، بدون تصويب مجلس بلااثر خواهد بود. اما بايد در نظر داشت در وقتي كه قشون مشغول اقدامات است، اشخاص سياسي نبايد مداخله بهتاكتيك نظامي نمايند. وزرا بهما مطالبي نگفتهاند، ولي ما آنچه را كه اطلاع داريم، رئيسالوزرا، قواي آذربايجان و قواي بروجرد را خواسته، و فوج پهلوي را از تهران امر بهحركت دادهاند. مقدمات محو خزعل را بهطريق محاصره فراهم نمودهاند. در اين موقع، اين صدايي كه بلند ميشود و بهگوش من كه كهنهكار مجلس هستم، نامطبوع است و نميتوانم ساده تلقي نمايم. رئيسالوزرا جز فداكاري و خدمت، كاري نكرده و نخواهند كرد و اين صحبتهاي امروز مثل مذاكرات مجلس يونان و احضار پدر اسكندر از ايران بود، كه شصت سال فتح يونانيها را عقب انداخت. در اين موقع، آقاي رئيسالوزرا يگانه كسي هستند كه بيرق ايرانيت را بر دوش گرفتهاند. بايد او را كاملاً تقويت كرد و گفت با مشت آهنين خود، اين آخرين سد را هم بكوبيد كه اقتدار حكومت مركزي برقرار و بيشتر از اين، دست شيخها را نبوسيم. پس محتاج بههيچ اقدامي از طرف مجلس نيست. آقايان وزرا البته احساسات مجلس را ابلاغ خواهند فرمود.
وكلا نيز اظهار موافقت نمودند. حاجي عزّالممالك با اظهارات شاهزاده موافقت نموده و اظهار داشت كه اگر مخالفي هست حرف بزند. بعد، آقا شيخ جلال بهنام فراكسيون قيام، نظريات سليمان ميرزا را تقويت و دخالت اجانب را در امور داخله تنقيد نمود. ملك الشعرا اظهارات مدرس را تقويت و بهيك قسمت از اظهارات سليمان ميرزا اعتراف نمود. سردارمعظم اظهار داشت كه رئيسالوزرا مطيع مجلس بوده و احساسات مجلس را بهمعزّياليه ابلاغ مينماييم. وقت تشريف بردن اظهار فرمودند كه «يا بايد شيخ را از بين بردارم و يا خودبرنگردم.»
از آنجايي كه اكثريت نمايندگان بهحقيقت امر مطلع بودند، نقشة دربار و اقليت و چند نفر آژان خارجي كه بهلباس نمايندگي و مديريت جريده درآمدهاند، پيش نرفت. بعضي از صلحا ثابت كردند كه اگر رئيس دولت بهنفسه خود را در آتش مياندازد، اگر جمعي از قشون ايران تلف ميشود، اگر وزارت خارجه يادداشت شديد انگليس را پس ميفرستد، تمام اينها خواب و دروغ و خيال نيست. همه حقيقت دارد و اسناد آن در مقابل چشم است. كسي كه ميخواهد نفوذ انگليس و استقلال شيخ را بپذيرد، چرا جنگ ميكند؟ چرا لشكر بهقلب خوزستان ميكشد؟ چرا با انگليس در ميافتد؟ چه چيز او را مجبور بهاين زحمات ميكرد؟ مگر دولتهاي سابق اين مملكت براي موافقت با خارجه يا اطاعت از امراي داخله چه ميكردند؟
آيا غير از اين بود كه چشم بههم بگذارند و ساكت بنشينند و مبلغي بابت حقالسكوت بگيرند؟
پس كسي كه جداً وارد كار ميشود و در چند سالة خدمت خود قدمي برخلاف مصلحت ايران يا موافق آمال خارجيان برنداشته، در اين سفر هم، بديهي است كه جز صلاح ملك و ملت قصدي ندارد. پس نبايد قشون او را در اين وقت متزلزل كرد.»
اين بود كه بودجه با اكثريت 77 رأي در مقابل 14 رأي تصويب گرديد و مخالفين در اين مرحله هم مغلوب شدند.
وقتي كه بهعاقبت وخيم اين دسايس و جلوگيري از اعطاي اعتبارات فكر ميكنم، يادم ميآيد كه از خسّت و لئامت فتحعليشاه كه در جنگ روس، پسرش را كه در اول خوب كار ميكرد، بيپول، و قشون را بيسلاح و بيمعاش گذاشت و برخود هموار نكرد كه ديناري از طلاهاي انباشتة خود خرج كند. در نتيجه آن شكستها بهايران رسيد و آن خسارتها وارد آمد. همه را ميخواست بهحرف تمام نمايد. بهخيالش قشون روس را با تهديد ميتوان از ميدان برد. در اين مورد ذكر واقعة ذيل بيمزه نيست:
روزي كه خبر گذشتن روس از سرحد رسيد، شاه با لباس غضب و تاج مكلل بهياقوت سرخ بيرون آمد. درباريان تصور كردند بلاي آسماني بر دشمن نازل خواهد شد. شاه فرمود:
«ميگويند روسها قدم بهخاك ايران گذاشتهاند. اگر قراولان خاصه را بهمقابل آنها بفرستيم چه ميكنند؟»
حضار كه حالشان معلوم بود، تعظيم كردند و گفتند:
«قربانت شويم تا مسكو عقب خواهند نشست.»
شاه دستي بهريش بلند كشيده و گفت:
«اگر خود ما بهميدان برويم چه خواهند كرد؟»
همه ساكت شدند. اما بههمين اكتفا نمود و گمان كرد ديگر روسها بهخواب نميروند و ايران را تخليه خواهند كرد!
از گزارشات تهران و همچنين از روي تلگرافات ذيل، تحريكات و تحريصات خارجي و سادهلوحي وكلاي مجلس و خيانت بعضي از نمايندگان تا اندازهاي روشن ميشود:
حضور مبارك حضرت اشرف اعظم آقاي رئيسالوزرا دامت عظمته
«يادداشتي را كه ديروز بهعرض رسانيد، همان ديروز آقاي وزير خارجه براي شارژدافر انگليس قرائت كرده، بهاو دادند. پذيرفت. انشاءالله بههمت اقبال حضرت اشرف، خطر بزرگي از استقلال ايران گذشته است. بيسيم مسكو ديروز راجع بهيادداشتهاي انگليس و مدلول آن خبري منتشر كرده بود. آقايان وكلا باز بهجنبوجوش افتادند. وزرا را بهمجلس خصوصي خواستند. رفتيم و اطمينان لازم داديم و چون ديديم ميخواهند بهمطلب دنباله بدهند و حرفهايي كه براي اصل موضوع مضرّ است بزنند، مطلب را كوتاه كرده بيرون آمديم. بعضي از وكلا پشت سر ما خيلي اظهار حرارت كردند و نميدانيم ديگر چه ميخواهند بكنند.»
ذكاءالملك
جواب
جناب مستطاب اجل آقاي ذكاءالملك وزير ماليه دام اقباله
«از مفاد تلگراف اخيري كه بهوسيلة اركان حرب كل قشون مخابره نموده بوديد، مستحضر گرديدم. لازم است فوراً اقداماتي را كه وكلا در نظر دارند، بهمن اطلاع دهيد تا اگر فيالحقيقة عمليات آنها موجب اختلال نظم و آسايش عمومي و استقلال مملكت باشد، از طرف من فكري در جلوگيري بشود.»
وزير جنگ و فرمانده كل قوا
13 قوس نمرة 4217
حكومتنظامي تهران و توابع
«دو طغرا رمز نمرة 28 و 298 را راجع بهجريان مذاكرات مجلس ملاحظه كرده و از مفهوم آن مطلع شدم. اين نكته بهنظر كاملاً طبيعي است كه اميد مخالفين فقط بهوقعة خوزستان بود و در اين موقعي كه امورات اينجا تصفيه شده آنها عصباني گرديده، ممكن است، بر شدت عمل خود بيفزايند. همينطور كه مراقب بودهايد باز هم مواظبت كامل بهعمل بياوريد، و اگر ديديد دارند رشته را بهجاي باريك ميكشند، اطلاع بدهيد تا تكليفي كه مقتضي است، معين نمايم.»
رئيسالوزرا و فرمانده كل قوا
نمرة 6949
مقام منيع بندگان حضرت اشرف، رئيس الوزرا و وزير جنگ دامت عظمته
«محترماً معروض ميدارد:
جلسة دهم قوس مجلس، قبل از ظهر بعد از ختم جلسة علني، بر حسب پيشنهاد مدرس جلسة خصوصي منعقد، و از طرف اقليت پيشنهاد شد كه آقاي وزرا بهمجلس بيايند و وضعيّات حاضره را در جلسة خصوصي توضيح دهند كه مجلس بياطلاع نباشد. اينپيشنهاد تصويب شد و از طرف رئيس، بهآقاي ذكاءالملك اطلاع داده شد كه عصر بهمعيت وزرا در مجلس حاضر شوند. عصر وزرا و وكلا حاضر شده، چون وزير ماليه تقاضا كرده بود بهفوريت بودجة وزارت جنگ تصويب شود، جلسة علني تشكيل شده، آقاي سهامالسلطان بهجاي رئيس، جلسه را مفتوح و پس از تصويب بودجه و مخالفت شديد مدرس، جلسه خصوصي گرديد. مدرس تعرض نمود كه چرا در اين موقعي كه يادداشت مصممّي از طرف انگليسيها بهدولت داده شده، دولت بهمجلس مراجعه نكرده يا اقلاً بهكميسيون خارجه اطلاع ميداد. خودسرانه چرا يادداشت را رد كردهاند؟ اگر يك عواقب وخيمي ايجاد شود، كه قطع دارم خواهد شد، مسوؤليت بهعهدة كيست؟ دولت ميتواند استعفا بدهد، ولي مجلس نميتواند استعفا دهد، و بايد تا آخرين قدم در مقابل بايستد. از طرف دولت، ذكاءالملك و سردار معظم دفاع كردند كه دولت در بدو امر كه داخل اقدام راجع بهخوزستان شد، پيشبيني كامل نموده با مطالعات دقيقه داخل در اقدام شد. با مقامات خارجه هم بهقدري كه لازم بوده است، مذاكرات شده، ولي دراين اواخر يك سوءتفاهمي حاصل شده بود كه بالاخره منجر بهيادداشت از طرف انگليسيها گرديد، ولي چون دولت قبلاً پيشبينيهاي لازمه را نموده بود، بهفوريت، رفع سوءتفاهم را كرده و تقريباً با رضايت و اطمينان كامل انگليسيها، يادداشت مسترد شدهاست. بهطور كلي هم، عماًقريب قضية خوزستان بهبهترين شكل و ترتيب خاتمه خواهد يافت، و نتيجه را هم آقاي رئيسالوزرا اطلاع خواهند داد. مجدداً از طرف زعيم و ملكالشعرا و حائريزاده اعتراض شد. سيديعقوب جواب داده بود كه در بدو امر خزعل بهمجلس تلگراف كرد. حضرت اشرف بهمجلس حاضر شد و ثابت كرد كه خزعل متمرد شده، مجلس هم بهدولت اختيار داده كه او را دفع يا مطيع كند. در بين عمل لازم نيست كه از دولت سؤال كنيم و توضيح بخواهيم كه حواس دولت مغشوش بشود. بايد تأمل كرد و نتيجه را از دولت خواست. پس از اين مذاكرات ميرزا هاشم نسبت بهدولت توهيني كرده، سيد يعقوب با او مشغول زدوخورد شد. يك مقداري ميرزاهاشم او را كتك زده، سايرين ممانعت كردند. مدرس و بعضي ديگر معترضّانه از جلسه خصوصي خارج شدند، بنا شده فردا آقايان وزرا قبل از ظهر در هيأت رئيسة مجلس حاضر شده و مستقيماً با بندگان حضرت اشرف دامت عظمته بهوسيلة تلگراف مذاكراتي بكنند.»
حكومت نظامي تهران و توابع – سرتيپ مرتضي
خزعل
خزعل
خزعل بالاخره از كشتي بيرون آمد و در منزلي كه براي او تهيه ديده بودند وارد شد. مراسلهاي نوشته بود كه چون در خود لياقت شرفيابي نميبيند، يك نفر از همراهان محترم خود را نزد او بفرستم.
من هم فرجاللهخان بهرامي (دبير اعظم) را، كه از بدو زمامداري با من بوده و در سفر و حضر هميشه ملتزم خدمت و مرجع حفظ اسرار من بوده، و در اين سفر پرخطر نيز عاشقانه و داوطلبانه با من حركت كرده است، امر دادم كه برود و مطالب شيخ را اصغا كند.
اين شخص از بس تعدي كرده است، حتي از اقوام و اطرافيان خود هم ايمن نيست. چه در ايام جنگ و چه در زمان امن و آسايش، اغلب در ميان كشتي مانده هيچوقت بدون چند نفر مسلح حركت نميكند.
در اين موقع، حوالي منزل و حياط خانة او پر از تفنگچي بود، و در اطاقي هم كه از دبيراعظم پذيرايي ميكرده دو نفر مسلح ايستاده بودند.
شرح مذاكرات اين دو نفر در بدو امر بيمزه نيست، و روحيات هر دو را در تلو آن، ميتوان تشخيص داد. پس از اينكه مشاراليه ورود خود را بهعمارت خزعل اعلام ميدارد، و او نيز تا وسط عمارت در بين تفنگچيها از او استقبال مينمايد، وارد اطاق ميشوند. بلافاصله بهترتيب ذيل بين آنها صحبت طرح ميشود:
خزعل – من خيلي متشكر و مسرورم كه بندگان حضرت اشرف شما را براي اصغاي عرايض من مأمور فرمودهاند. اگر چه تا بهحال سعادت ملاقات شما را نداشتهام، ولي نظر بهاينكه سابقاً مراحم حضرت اشرف را بهمن ابلاغ ميكرديد و مرا دعوت بهنوكري و صميميت و صداقت با ايشان مينموديد، يقين دارم حالا هم از مساعدت با من و شفاعت من صرفنظر نخواهيد كرد. فعلاً با آنكه شما را در اطاق خود نشسته ميبينم و ميدانم كه اينجا هم اهواز است، خواهش دارم قطعاً بهمن اطلاع بدهيد كه آيا حقيقتاً حضرت اشرف وارد اهواز شدهاند و شخصاً اينجا تشريف دارند؟ شما با چه جرئت و با كدام پيشبيني اينطور بيباكانه وارد اهواز شدهايد؟ شهري كه تمام مجهّز است، و اهالي آن بر ضد شما مسلح شدهاند. من نميگويم دوستان و سواران خود من، من ميگويم اگر يكي از دشمنان من در ورود بهاين شهر شما را هدف گلوله خود قرار ميداد چه ميكرديد و من چه ميتوانستم بكنم؟!
فيالحقيقه نميتوانم باور بكنم كه حضرت اشرف شخصاً بهاهواز آمده باشند. اگرصحت داشته باشد، چنين متهوّر جسوري در عالم نيست.
دبيراعظم – بر عكس شما كه بهملاقات من اظهار مسرت مينماييد، اگر نه اطاعت مافوق خود را واجب و لازم ميدانستم، من هرگز بهملاقات شما قدمي برنميداشتم، حالا هم درضمن اطاعت امر، فوقالعاده متأسفّمكه بهمنزل كسي ورود مينمايم كه مظهر خيانت بهوطن و آلت تخريب ايران و ايرانپرستي است. صحيح است كه يكي دو مرتبه از تهران كتباً واسطه تبليغ مراحم بودم و براي حفظ رياست خانوادگي شما، رستگاري و بقاي شما را در اطاعت و صداقت و خدمتگزاري تشخيص دادم و تذكر دادم اما گمان داشتم كه با يك نفر ايراني وطنخواه در جواب و سؤالم، نه با يك نفر مزدور اجنبي. شما حق داريد كه از ورود حضرت اشرف بهاهواز اظهار تعجب نماييد. اما خيلي دير ملتفت شدهايد، كه شجاعت سرپرست امروزة ايران در عالم نظير ندارد. اگر شما عنصر باهوشي بوديد، خيلي زودتر از اين، در سواحل بحر خزر (درياي مازندران) و وسط قلعة چهريق و قلب لرستان و مغان بايد اين تهوّر را تشخيص داده باشيد.
اما اينكه اظهار نگراني ميكنيد كه اگر دوستان يا دشمنان شما در ورود بهاهواز ما را هدف گلوله قرار ميدادند، چه ميكرديم، لازم شد واضحتر خاطر شما را سابقه بدهم كه اطلاق لفظ عام «ما» در موضوع ورود بهاهواز معني ندارد. اين فقط حضرت اشرف و پيشخدمت شخصي ايشان بوده است كه بدواً وارد اهواز شدهاند. ساير همراهان و ملتزمين، كه عدة آنها زيادتر از بيست نفر نيست، تمام بهواسطه بدي راه و خرابي اتومبيل عقب مانده و اتفاقاً خود من از اشخاصي هستم كه اتومبيل خراب شدة خود را در وسط بيابان گذارده، و با اتومبيل يك نفر از هوادارانتان دو ساعت از شب گذشته وارد اهواز شدهام، و بالاخره آن كسي كه بدواً بهشهر مجهز و مسلّح شما ورود نموده است فقط سرپرست كنوني مملكت است و بس.
اينكه ميگوئيد، اگر از طرف دوستان يا دشمنان شما گلولهاي بهطرف ما انداخته ميشد، خلاف ترقب شما واقع ميگرديد، از اين بيان اينطور احساس ميكنم كه شما از موجوديت و هويت خود اطلاع كامل نداريد، كه اينطور اظهار نگراني مينماييد. تصور ميكنم، كه اگر شما از معتقدات ما اطلاع و وقوف كامل داشتيد تصديق ميكرديد كه اين نگراني شما دربارة ما اصلاً مفهوم خارجي ندارد. زيرا ما اساساً بهموجوديت شما معتقداتي نداريم كه ورود بهاهواز و غيره موجبات توهّمي را در ما ايجاد نمايد. دليل اقواي آن هم همين ورود حضرت اشرف است بهاهواز با يك نفر پيشخدمت. حقيقتاً شما تصور ميكنيد، كه اگر سرپرست مملكت مختصر معتقداتي بههويت شما داشت، آيا ممكن بود كه يکه و تنها وارد شود در يك شهري كه بهقول شما تمام مجهز و مسلّح هستند؟ من هم ميبينم كه اهواز مجهز و مسلّح است و ميبينم كه شما در وسط گلوله و تفنگ جا گرفتهايد. وسط همينها، كه روبهرو و بالاي سر من ايستاده و با چشم خيره دارند مرا تماشا ميكنند. اما اقرار كنيد كه در اين دستهاي مرتعش، لياقت آن ديده نميشود كه بتوانند يا از راه دوستي و يا از طريق دشمني با شما، ما را هدف قرار دهند، والا اگر غير از اين بود ما هم مثل زمامداران سابق مملكت بهتفرج باغهاي تهران پرداخته و اين طور بيباكانه وارد دريا و خشكي نميشديم. بهاضافه، چنانچه مايل باشيد ممكن است منالساعه يك حقيقتي را بهشما ثابت نمايم و بر شما مدلّل نمايم كه هيچيك از اين سواره و پياده كه فعلاً اطراف شما ايستادهاند، دوست شما و مطيع فرمان شما نيستند. اينها از پول شما ارتزاق ميكنند، اما در موقع خود از هرحكمي كه بهآنها درباره شما بشود روگردان نخواهند بود. آيا الساعه ميل امتحان اين عقيده را داريد؟
خزعل – خير، من خوب اوضاع را مطالعه كرده و سنجيدهام و ترديدي ندارم كه حضرتاشرف، سلطان مملكت است. ديگر شكي برايم باقي نمانده كه با چنين تهوّر و جسارت، به هر مقام و منزلتي ميتوان رسيد. پس دوستانه از شما تقاضايي دارم و جداً انجام آن را خواستارم.
براي سلطان مملكت، هميشه بايد معتقد بهوليعهدي بودكه با اخلاقيات مملكت آشنايي و ارتباط تام داشته باشد.
سردار اجل، پسر بزرگ من، دختري دارد فوقالعاده خوشگل. شما واسطه شويد تا حضرت اشرف او را عقد كنند و قول بدهند كه پسر آنها وليعهد ايران باشد. اگر اين وصلت صورت گرفت، ما هم البته جان و مال خود را در راه تثبيت اين مقام بذل خواهيم كرد و وسائل آن را فراهم مينماييم.
دبير اعظم – اين طرز پيشنهادها براي سلاطين قاجار خوب است، و شايسته مردي استكه تربيت آنها هم در دودمان آلقاجار شده باشد، نه براي عنصري كه تمام اوقات خود را در صحنة جنگ گذرانيده است. بهعلاوه حامل اين پيشنهاد هم بايد كسي باشد كه متخلّق باشد باخلاق دربار پوسيدة قجر.
شما بايد بهطور قطع و يقين بدانيد كه سلطان مملكت و وليعهد مملكت، سرپرست ايران و همهچيز اين سرزمين، همين شمشيري است كه بالاي فرق شما نگاه داشته شده!
بهتر آنست بهاين پيشنهادات سخيف بيمغز خودتان خاتمه بدهيد و اگر مطلبي داريدكه قابل نقل و عرض باشد، بيان كنيد كه تا من هم بتوانم مفتخرانه حامل آن بشوم.
اما چون ميبينم كه فعلاً در مقام مشورت با من هستيد و صلاح خود را از من ميجوييد، محض اينكه بهوجدان خودم در مشورت خيانت نكرده باشم، بهشما نصيحت ميكنم كه قبل از ورود بههر مذاكره و دخول در هر مرحله، لازم است فوراً تلگرافي بهمجلس شوراي ملي مخابره كنيد و انقياد و اطاعت خود را نسبت بهما اظهار و از كردار نامعقولانة خود ابراز ندامت نماييد، تا پس از آن من بتوانم اگر مطلبي داشته باشيد، با پيشاني بلند بهپيشگاه سرپرست مملكت معروض دارم.
خزعل – مثلاً بگوييد چه بنويسم؟ آنچه بايد تلگراف كنم شما عملاً حقيقت آنرا واضح كردهايد.
دبيراعظم- خيلي صريح و ساده. دو كلمه، تلگراف كنيد: «نفهميدم! – خزعل.» همين قدركافيست.
خزعل – تصور نميكنيد كه خيلي درشت با من حرف ميزنيد؟
دبير اعظم – شنيدهايد كه در روي تپة تركمانچاي، نمايندة ايران بهمأمور روسيه چهگفت و او چه جواب داد؟
خزعل – لاوالله.
دبير اعظم – نمايندة ايران گفت «اين مادّه، كه امضاي آن را بهمن تحميل ميكنيد بهكلي بيانصافانه و زور صرف است.» مأمور روسيه جواب داد «اگر نميخواستيم زور بگوييم در اين نقطه چه كار داشتيم؟»
اين راه دور و اين مصارف گزاف و اين خطرهاي بزرگ را تحمل كردهايم، كه امروز يك حقيقت ثابتي را بهشما بگوييم و در برابر چشم شما كه در صحراي خوزستان پيچيده شدهايد، و از هيچ جاي عالم اطلاع نداريد حقايق امور را عريان تجلي بدهيم و بهشما بفهمانيم كه خيال، غير از حقيقت واقع است.
حقيقتاً جناب شيخ! آيا براي شخصي مثل شما كه دعوي سرحدداري و رياست قبيله ميكنيد و بهتمام معني خود را «شيخ» ميخوانيد، قبيح نيست كه ملعبه و مسخره چند نفر معلومالحال از قبيل شكراللهخان قوامالدوله و سيدحسن مدرس و غيره بشويد كه افكار آنهـا آشكار، و تنگي منظر عقلي آنها
پديدار است؟
آيا انديشه نكرديد كه با تقديم چند هزار تومان بهشاه و ريختن مقداري ليره در دست مردماني بي ثبات و بي مسلك نميتوان اساس مملكتي را تغيير داد، و شمشير توانايي را كه در بالاي آن نگاهداشته شده است فرود آورد و در هم شكست؟
هنوزخيال ميكرديد با رئيسالوزراهاي سابق كه در چهارديوار تهران منجمده شدهاند طرف هستيد؟
من مسبوقم كه شكراللهخان صدري قوامالدوله، چندي در خوزستان حكومت داشت و ميدانم كه شما با او خصوصيت تام و تمام داريد، و همة مردم ميگويند كه مفاسد شرمآگين سيدمدرس و اقليت مجلس و دربار ننگآلود شاه، از طريق شكراللهخانصدري و سيدحسينخان زعيم، بهشما تلقين ميشود و پول شما هم از طريق آنها بهمصرف خائنين مملكت ايثار ميگردد. آيا همان طوري كه مردم تهران، شكرالله خان را از بدو صباوت بهمعروفيت تام ميشناسد، شما هم او را ميشناسيد يا خير؟ اگر نميشناسيد چگونه يك عنصري محرم اسرار شما ميشود كه از وضعيت سوابق او اطلاع و سابقه نداريد؟ و اگر ميشناسيد، باز چگونه تكية خود را بهيك موجودي دادهايد كه سالهاست هيچ عرق خجلتي پيشاني او را تر نكرده است؟ در اينصورت، بهعقيدة من همان اسناد و نوشتههايي را كه از طرف اغوا كنندگان و مفسدهجويان بهشما رسيده است، عيناً در دست گرفته و بهحضور برويد و آن اسناد را شفيع اعمال خود قرار بدهيد تا همه بدانند شما يك عنصر ساده لوح، اما بيگناهي بودهايد، و سوءاعمال و نيات ديگران است كه از گريبان شما سر بهدر آورده است.
خزعل – (در اين موقع روي را در كف دستهاي خود پنهان كرده و گفته بود) بهقدركفايت ريشة مرا كنده، و قلب مرا مجروح، و روي مرا سياه كردهاند. شما ديگر نمك بر جراحت نپاشيد. اما من باور نميكردم كه شما اين قدر تندخو باشيد. بنظرم با عفو و اغماضي كه در وجود مقدس حضرت اشرف سراغ دارم، اگر بدواً خدمت خودشان ميرسيدم، تا اين پايه بيمهري، دربارة من روا نميداشتند. در هرحال از شما بيش از يكخواهش ندارم و آن استدعاي تعيين وقت شرفيابي است.
دبير اعظم – «در حالتي كه برخاسته و بيرون ميآمد» استدعا خواهم كرد.
اين بود عين مذاكرات آنها. اما تلگراف خزعل بهمجلس، كه دو روز بعد صورت آن از تهران به من مخابره شد، از اين قرار است:
از اهواز
تهران
ساحت مقدس مجلس شوراي ملي شيدّاللّه اركانه
«با يأس كاملي كه حاصل شده بود، و اميدواري كه فعلاً بهمراحم بندگان حضرتاشرف اعظم آقاي رئيسالوزرا و فرماندة كل قوا دامت عظمته حاصل گشته، مخصوصاً عفو و اغماضي كه از پيشامدهاي گذشته فرمودند، حقيقتاً لازمه بزرگواري و سرپرستي را فرمودند. و بنده قلباً از وقعاتي كه بهواسطة فساد مفسدهجويان پيشامد كرده بود، اظهار ندامت و تأسف مينمايم، و بر عهدة تمام خدمتگزاران واقعي و ايرانيهاي وطن پرست است كه قدر وجود حضرت معظمله را دانسته و سرپرستي ايشان را در تمام مملكت بهجان و دل خريدار باشند. بنده كه اباً عن جدّ، خدمتگزار بهدولت متبوعه بوده و تمام مفاخرت خود را در ايرانپرستي و خدمت بهدولت ميدانم، از مراحم معزياليه فوقالعاده شكرگزار، و خداوند جزا بدهد مفسدين را كه وسايل فتنه و فساد را در مملكت فراهم و اسباب بدنامي اشخاص خدمتگزار ميشوند. مخصوصاً بهعرض نمايندگان محترم ميرسانم كه مرحمت و توجه حضرت اشرف اسباب افتخار بنده را فراهم كرده، و اميدوارم تا زندهام در خدمتگزاري بهشخص شخيص ايشان غفلت نورزم و استظهار دارم كه مملكت هم بهوجود مقدّس حضرت معظماليه متنعّم شوند.»
خزعل
مواجهه با خزعل
مواجهه با خزعل
بالاخره بهخزعل وقت دادم، كه فردا ساعت ده بيايد.
موقعي كه در ايوان جنوبي عمارت قدم ميزدم، وارد شد. فوراً بهپاي من افتاد و بوسيدن گرفت. او را بلند كردم و استمالت نمودم.
سن اين شخص در حدود شصتوپنج، قيافهاش تاريك و چهرهاش پژمرده و لبهايش بارگرفته و چشمانش مايل بهزردي بود. آثار يك نفس پروردة عياش و تنبلي را در لوح چهرة خود منعكس داشت. اما در نطق و مذاكره و چاپلوسي خيلي طليق و زبردست و ماهر بود. شعلة الكل و ضعفي كه از افراط در بعضي اعمال ظهور ميكند، در چينهاي صورتش خطوط ترحمانگيزي رسم كرده بود.
اگر مال و مكنت قاروني و قدرت مستمر فرمانروايي، اين ثمر را ميبخشد، واي بر مال، و آه از تنعم و تعيّش!
نميدانم اشخاصي كه نصف ساعات روز را به ورزش و اعمال سپاهيگري و حركت صرف نميكنند و خون را با سرعتي مافوق سرعت الكل در عروق و شرايين خود حركت نميبخشند، چرا زندهاند و براي چه زندهاند؟
دو ساعت ورزش و سواري و مشقهاي مختلف بدني براي اين شيخ از جمع يك ميليون ديگر مفيدتر است. انسان قدر خود را اگر بداند، بهتنش بيشتر اهميت ميدهد تا بههر چيزي ديگر كه بعد از فناي تن، با افسردگي بدن، باري ميشود بر دوش روح!
خلاصه از ديدن اين روي و اين چشمي كه در ميان عمامه مصنوعي سبز، درخششي شبيه به نور ديدة افعي افسرده از سرما، بيرون ميفرستاد، كاملاً فهميدم كه چرا ما اسير يك كشتي جنگي نشديم؟ چرا در صحراي لنگير بهخاك نيفتاديم، و چرا در اهواز هدف گلوله واقع نگشتيم؟
سابقاً از عكس او هم اين عقايد را استنباط كرده بودم. حال، خودش تأييد كرد و تصديق نمود كه عكس او عين خودش بوده است نه عكس خودش.
مذاكرات او، اگر چه مكرر بود و برهانش ضعيف، اما روي اين اساس جريان داشت كه من مردي پير و مريضم و قدرت جسارت نداشتم. مرا بر اين گماشتند و محرك شدند. اكنون پوزش ميطلبم و عفو ميخواهم. منبعد، نوكر صديق دولتم، و اقرار كرد كه از حقايق اوضاع كور و كر، و جاهلانه آلت دست مفسدين بوده است. اكنون تأسّف دارد كه چرا تشخيص نيك از بد نداده و احمقانه بهدام وساوس و دسايس افتاده، اعتراف كرد كه اوضاع دربار ايران را غير از اين ميدانست كه اكنون بهرأيالعين ميبيند.
نظر بهتلگرافهايي كه از تهران رسيده بود، و نميخواستم جواب آنها را معطل گذارم، بيش از اين مجالي براي اصغاي او نداشتم و گفتم:
«برو مطمئن باش كه نه طمع بهمال و نه قصدي بهجان و آبروي تو دارم. بههيچوجه درصدد افناي تو نيستم. بهيك شرط كه منبعد خود را ايراني بداني و چشمت بهطرف تهران باشد نه جاي ديگر. زيرا كه هر كس بهخارجه تكيه كند، ايراني نيست و كسي كه از نعمت ايران برخوردار است، نميتواند در باطن دشمن ايران باشد و زنده بماند. پس اگر بعدها روية سابق را ادامه بدهي، تنها مجازات تو اعدام است. برو.»
بعد از خروج از ايوان، خود را ملزم ديده بود كه از رئيس كابينه هم بازديدي نمايد. دبيراعظم امتحاناً از او پرسيده بود: «لباس رئيسالوزرا چه برشي داشت و رنگ و دوخت آن چگونه بود؟ آيا قباي بلند در تن داشت يا لباس كوتاه؟»
شيخ از جواب عاجز مانده بود. معلوم شد، طوري خود را باخته كه ملتفت اين نكات نگشته است.
از اين سئوال توجه بهيك وقعة تاريخي كردم و آن چنين است:
چون محمدشاه هندي، پس از مغلوبيت، بهچادر نادرشاه آمد، و بازگشت، مردم از او پرسيدند «رنگ لباس فاتح ايراني چه بود؟» شاه هند از جواب عاجز ماند. اكنون ديدم تاريخ، سربهسر تكرار است و جز يك سلسله وقايعي محدود، بيش نيست كه جريان روزگار آن را در صور مختلفه تجديد مينمايد.
روز بعد، شيخ تقاضا كرد اجازه بدهم مرتضيقليخان بختياري را، كه او هم از اعضاي كميتة قيام بود، نزد من بياورد. بهرئيس كابينه، كه واسطة اين تقاضا قرار داده بودند، گفتم مرتضيقليخان را خودش بپذيرد، ديگر حاجب بهملاقات من نيست.
عجزوالحاح خزعل و استدعاي دبيراعظم عاقبت مرا راضي بهآمدن او كرد.
مرتضيقليخان مردي است قوي هيكل و زرد چهره. تمام علائم بيفكري، عدم فعاليت و فقدان انرژي در ناصية او خوانده ميشود. بدون مقدمه تبّري جست كه داخل كميته نبوده و خيانتي نكرده و در اين پيشامدها كار مضرّي از او سر نزده است. استدعا كرد مورد سخط و مجازات واقع نشود.
من پس از مختصر توجهي بهجبهه و چهرة او، مفهوم قولش را تصديق كردم و گفتم بر من ثابت است كه ترا بيجهت داخل كردهاند. برو آسوده باش.
مشاراليه مدتي از مفاسد اخلاق و دزدي و بي سروپايي يوسفخان امير مجاهد بيان كرد و گناه را بهگردن او بار نمود.
بعد از رخصت انصراف، بهخزعل گفتم:
«منبعد اگر مطلبي داريد بهحكومتنظامي خوزستان مراجعه كنيد.»
شيخ گفت:
«چون كسالتم شدت كرده و ضعف پيري نيز مزيد بر علت شده استدعا دارم اجازه فرماييد در اهواز بمانم و يكي از پسرانم، در نقاطي كه سركشي خواهيد كرد، در خدمت باشد.»
پذيرفتم. از آن بهبعد شب و روز در كشتي بود و پسرش با همراهان موافقت ميكرد.
وصول تلگراف خزعل در مجلس، براي مزدوران او، اثر بمب كرده بود. مثل عمارتي كه ستونش را بكشند پريشان و منقلب شده بودند. نمايندگان آگاه وطنپرست با پيشاني بلند از دفاعهاي خود و حمايت دولت و گذراندن بودجة وزارت جنگ مباهات نموده، و تا اندازهاي معني و نتيجه كار و صميميت نسبت بهوطن را آموخته بودند.
نمايندگان خارجه
نمايندگان خارجه
اعضاي دواير و روساي قبايل و شيوخ و تجار و كسبه و علما و نمايندگان خارجه و غيره بهديدن آمدند.
قونسول انگليس هم وقت ملاقات خواست. پذيرفتم. آمد و در ضمن تذكر داد كه سرپرسی لرن وزيرمختار نيز با طياره بهاهواز رسيدهاند، و بهديدن خواهند آمد.
بعد از رفتن او، قونسول روس نيز از من ملاقات كرد و ابراز نهايت مسرت نمود. روسها طبعاً و قلباً خوشوقت بودند. جرايد و بيسيم آنها مرتباً اوضاع اين صفحه را تحت دقت و مطالعه قرار داده و با اضطراب، يا شوق، از خبر پيشرفت سياست انگليس يا تقدّم عمليات قشون ايران استقبال ميكردند. خيال مينمودند كه اين شكست سياست انگليس، بهنفع پليتيكي آنها تمام خواهد شد و دولت ايران هرقدر با انگليس مخالفت ميكند قهراً بهآنها نزديك ميگردد. در حالتي كه اين عقيده بياساس و سطحي است. در نظر من خارجي، خارجي است و همسايه، همسايه. تا مشفقاند و بيطرف و خيرخواه، دست دوستي ما بهجانب آنها دراز است، و بهمحض اينكه در خانة ما سنگ بيندازند و آتش بريزند، تير تنفر ما بهسوي آنها گشاده خواهد بود.
چقدر اسباب تأسف است كه در ميان سياسيون مجرّب اين دو دولت همسايه، هنوز كسي پيدا نشده است كه ايران را از نقطة نظر خود ايران ببيند، نه از لحاظ دولت ديگر. مثلاً پيشرفت ايران را بهنفع خود مملكت داريوش بشناسد و از اين پيش آمدن دولت همسايه، از اين حيث متغير شود كه در امور يك ملّت نجيب مترقي دخالت مينمايد، نه از آن جهت كه پيش آمدن آن دولت، موجب عقبنشيني خودش خواهد بود!
چه ضرر ميبرد فلان دولت، اگر ايران قوي و آباد باشد و ايراني بهآسودگي در روي افتخارات تاريخي خود زندگي كند؟
من وقتي كه بهقلب خود رجوع ميكنم، هيچ حبّ و بغضي نسبت بهاين دو همسايه ديرين ايران احساس نميكنم. با چشم صميميت بهطرفين مينگرم. طبيعتاً دولت من هم نسبت بهآنها صميمي خواهد بود. اميد است با رويهاي كه تاكنون تعقيب شده كم كم نمايندگان خارجه را معتاد سازم كه مسائل ايران را از نظر خود ايران ببينند، و جز بهچشمي كه بهملل اروپا نگاه ميكنند، بر يك ملت قديم آسيايي ننگرند. تا حال گمانم ميكنم اين نقشه خيلي پيشرفت كرده است و منبعد هم بهكمال خواهد پيوست.
سر پرسي لرن
سر پرسي لرن
چون لازم بود از نمايندگان خارجه بازديد بشود، مراسم را انجام دادم. از جمله در منزل قونسول انگليس، سرپرسي لرن هم ملاقات شد. انتظار داشتم كه وزير مختار با شدت و سختي مذاكره كند و چهرة ناراضي نشان بدهد، يا لااقل از سرگذشت جريانهاي خوزستان مبسوطاً مذاكره نمايد. اما مشاراليه بدون اينكه اظهاري كرده، يا اشاره بهگزارش اين ايام بنمايد، خانم خود را بهمن معرفي نمود، و از ورود من بهاين صفحه ابراز مسرت كرد. پس از صرف چاي و شيريني و كشيدن سيگار موقعي كه ديد خيال حركت دارم پرسيد:
«در مورد خزعل چه نظر و خيالي داريد؟»
سپس با بيان ساده و ملايمي گفت:
«خزعل خبط كرده و تمام راه را بهاشتباه رفته، و اگر چه قابل هرگونه سياست و مجازات است، اما آيا ممكن است كه از تقصيرش صرفنظر كرده او را ببخشيد؟»
جواب دادم:
«همان موقع كه در ديلم تلگراف تسليم او رسيد، و چنانكه امر داده بودم، عملاً بهانقياد و اطاعت خود رفتار كرد، او را عفو نمودم و در قول خود ثابتم. من راضي بهريختن خون احدي نيستم ولو صاحب خون، شخصي مثل خزعل باشد. ميخواستم ثابت كنم كه رعيّت ايران است و بايد مطيع باشد. همين قدر كه فهميد و دانست كه اين عقيده، اسباب سعادت اوست، ديگر نظري ندارم. براي من دلپذيرتر است كه او را از پاي دار خلاصكنم، تا امر بهبالا كشيدن بدهم.»
بعد از اين گفت وگو بيرون آمدم.
اقبال و اراده
اقبال و اراده
امروز صبح در ايوان جلو اطاق قدم ميزدم. همراهان ايستاده بودند. صحبت از ختم غائله و فتح كامل و انجام كار بهميان آمد. عموماً اصرار داشتند كه اين كاميابي را فرع بخت و اقبال من قرار بدهند. تنها رئيس كابينه منكر عقايد آنها بود و خودداري نكرد از اينكه عقايد خود را صريحاً بگويد. پس از آنكه در حقيقت شانس و اقبال مذاكراتي كرد، با دلايل پسنديده موضوع آنها را تقريباً منتفي جلوه داده و تنها اراده و جسارت مرا در انجام امور علت غائي فتح خوزستان شمرد. اين عقيده را از خود من شنيده بود كه بدون داشتن يك ارادة قوي و تزلزل ناپذير، انتظار كاميابي از شانس و اقبال نبايد داشت.
مثلاً در روز ورود بهاهواز كه قونسول روس با آن اضطراب آمد و ما را بهخطر تهديد كرد، و اميرلشكر و ساير همراهان بناي ضجّه و بيقراري گذاردند، اگر بهقوت جسارت و نيروي اراده بهشهر وارد نميشدم، و يكه و تنها در شهري كه شش ماه است بر ضد من مسلّح گشته داخل نميگرديدم، آيا اين توفيق و فيروزي دست ميداد؟ آيا ورود بهاهواز فرع اقبال من است يا جسارت من؟
مثلاً روزي كه بهدريا نشستم، و خبر غرق قريبالوقوع يا اسارت كشتي را از منابع موثقه و مقامات مطمئنه راپرت دادند، اگر ابراز جسارت نكرده و دل بهدريا نميزدم و تسليم مرگ نميشدم و از عزم خود باز ميگشتم، آيا خوزستان بهدست ميآمد و نفوذ ايران مجدداً در سواحل كارون و خليج فارس استقرار مييافت؟
واقعاً امروز كه كارها بهكام و افق روشن شده است، از جسارت خود راضي و خوشنودم و در اين مملكت خموده و افسرده و مسموم چنين موفقيتي را خارقالعاده ميپندارم.
در هر حال، هر چند قطعاً نميتوان بخت و اقبال را كه اساس آن بر اتفاق و پيشامد است انكار كرد، ولي در اين مورد بهخصوص تصور ميكنم ايران بايد خود را فقط مرهون ارادة من بداند و بس. اعتقاد بهاقبال و طالع از ضعف دربارها در اين موارد رسوخ يافته است. اين كلمات نقلي است كه متملقين و خوشامدگويان در مجلس شاه و وزير ميپاشند و جز گمراه كردن زيركان و سست عنصر كردن مستعدان نتيجهاي از آنها گرفته نميشود. من معتقدم كه اساس زندگاني بر عزم و اراده و جسارت و شهامت گذارده شده، منتهي از راه معقول و با پيشبيني دقيق.
در همين محاجّه و گفتوگفتگوي بين رئيس كابينه و ساير همراهان، تصميم گرفتم كه متملقين اطرافي خود را بهچشم حقارت نگاه كنم، و بهوسائل مختلفه اصول تملق و چاپلوسي را كه فرع عدم علم و صنعت و لياقت ذاتي و ضعف نفس است، بركنم. عزم كردم كه دربار مملكت را از وجود متملقين، كه خطرناكترين و گمراه كنندهترين عناصراند، پاك سازم.
وقتي كه در اردوها و در صفوف نظام بودم و در زير دست مستشارهاي خارجي كار ميكردم، موقعي كه طوفان چاپلوسي در اطراف آنان جوشش و غرش داشت، من مقاومت كردم و بهواسطة تهّور و جسارت و صفاي قلب خود نه تنها متملقين را متوحش ساخته بودم، بلكه خود مستشاران و رؤساي قزاقخانه را مرعوب استقامت فكر خود گردانيده بودم. اكثر مردم پيشرفتكار خود را در خوشامدگويي و مداهنه ميدانند. من عملاً و حقيقتاً منافع خويش را در جسارت و شهامت و صراحت اخلاق و استقامت فكر تشخيص دادهام. يقين دارم بعدها نيز نتيجة اين استواري رأي و راستي بيان و انديشه، نصيب و عايد من خواهد گشت.
جنگ رامهرمز
جنگ رامهرمز
دو شنبه 16 قوس
شب تلگرافي از سرتيپ محمدحسين ميرزا فرماندة اردوي اعزامي اصفهان واصل گرديد. معلوم شد در «تنگ كله»، نزديك «سلطان آباد»، امير مجاهد را پس از شش ساعت جنگ شكست داده بهطرف رامهرمز راندهاند، و روز 15 قوس، اردو بهرامهرمز وارد گرديده است.
«سلطانآباد» واقع است در روي خط بهبهان و نزديك شعبة رود جراحي و از آنجا بهرامهرمز راه دو جهت دارد. بدواً، بهامتداد مغرب پيش ميرود و در ششفرسخي نزديك ملتقاي دوشعبه مهم جراحي، «قلعه شيخ»، بهطرف شمال متمايل شده پس از چند پيچ و خم بهرامهرمز ميرسد. اين قسمت شمالي راه نيز هشت فرسنگ مسافت دارد.
تلگراف سابقالذكر بدين مضمون است:
اهواز
مقام امارت جليله لشكر جنوب
«در تاريخ 14 قوس در اول «تنگ كله» يكفرسخ و نيمي «سلطانآباد» كه تنگ مهمي است براي جنگ تدافعي، پيش قراولهاي سوار در ساعت هفتونيم صبح با دشمن مصادف و مشغول زدوخورد گرديدند. كلية ارتفاعات و جنگل و دهات در تصرف سوار و پيادة دشمن بود. ستون اول قواي ما كه مركب بود از يك گردان از فوج سلحشور، يك گردان از فوج نادري، دو گروهان مسلسل، يك رسد كوهستاني و يك گروهان مهندس، شروع بهتعرض نمودند. ستون دوم كه بقيه قوا را تشكيل ميداد در احتياط مانده پس از شش ساعت كه دائماً قواي ما تعرض ميكرد، و سواره و پيادة دشمن هم استقامت ميكرد دشمن مجبور بهعقبنشيني گرديد. كليه مواقع و قراء اطراف و جنگل و قريه سلطانآباد كه مركز قواي دشمن بود بهتصرف قواي ما درآمد. دشمن با حال بينظمي و با تلفات، هزيمت اختيار نمود. توپخانه و مسلسل دشمن در مقابل توپخانه و مسلسلهاي ما فقط چند تيراندازي كرد و مجبور بهخاموش شدن گرديدند. شب را در سلطانآباد توقف نموده، يوم 15 قوس وارد رامهرمز شديم. دشمن در بين راه ابداً توقف ننمود، و از رامهرمز عبور كرد و بهقراي اطراف پراكنده شد. صاحبمنصبان و نظاميان رشيد اردو از هيچگونه فداكاري مضايقه ننموده، با كمال تهوّر دشمن را منكوب و متواري نمودند. قواي دشمن بالغ بر هشتصد الي نهصد نفر بود. امير مجاهد شخصاً سركردگي آنها را دارا بود و خوانين بختياري هم كه اسامي آنها ذيل تلگراف نمره 87 عرض شده جزو قواي مشاراليه بودند.»
رامهرمز مورخة 15 قوس
فرماندة قواي اعزامي اصفهان – سرتيپ محمدحسين ميرزا
نمر 89
اشرار پراكنده شده، در دهات اطراف رامهرمز بناي قتل و غارت و اجراي نيات و عادات خود گذاشته بودند. چند تلگراف از كلانتران و كدخدايان آن نواحي رسيد كه تظلّم و دادخواهي كرده بودند. جواب دادم خود را بهپناه اردو بكشند و اشرار را بيرون بكنند.
بهفرماندة قواي رامهرمز هم امر نمودم در جانبداري اهالي و رعايت حال كلانتران كمال سعي را نموده، نگذارند بههيچ كس آسيبي برسد و بقاياي متمردين را كاملاً قلع و قمع نمايند.
خزعل و مرتضيقليخان شديداً متوحش شدند كه مبادا آتش ديوانگي امير مجاهد دامن آنها را بگيرد و من در صدد تنبيه آنها برآيم، و اين اوضاع اخير را از چشم آنها ببينم. رئيس كابينه را براي رفع سوءظن نزد من فرستادند و شفيع قرار دادند. بهآنها اطمينان بخشيدم كه تا مستقيماً برخلاف تسليم و انقيادي كه اظهار كردهاند رفتاري از آنها سر نزند، در امان خواهند بود. بهعلاوه امير مجاهد شخصي است ديوانه و بيمغز، البته اعمال او را نبايد از همراهان سابقش مؤاخذه نمود. راپرتي كه بعد رسيد مشروحاً قضية مصادمة اردوي رامهرمز را شرح داد. معلوم كرد طرفين، مصاف توپ و توپخانه داده و تجهيزات آنها از بهترين اسلحة سيستم جديد بوده است.
قواي انتظامي، استقامت رشيدانه بهخرج داد. با وجود مشقت اين راه خطير كه حقاً بايد همه را خسته و ناتوان ساخته باشد، در حالت و روحية آنها تزلزل و فتوري راه نيافته، طوري در مقابل دشمن استقامت ورزيده و غيورانه مبادرت بهحملات نمودند، كه بختياريها مجال درنگ در خود نديده، هر دسته از يك طرف متواري و راه عبور قواي انتظامي را از هر طرف باز گذاردند.
امير مجاهد يكي از خوانين بختياري است، و همين شخص است كه پارسال غفلهًٌ در گردنة معروف به«شليل» (خاك بختياري)، بهقواي نظامي اعزامي بهخوزستان هجوم كرده، قريب بههشتاد نفر از آنها را با كمال بيغيرتي و عدم رشادت كشت.
اين شخص در بين خوانين بختياري از متمولين درجة اول و شخصي است فطرتاً دزد و لاابالي و مراتب جنون او نيز ضربالمثل بختياريهاست. با وجود تمول زياد، گدامنش و پستفطرت است، و در عضويت كميتة قيام نيز تمام مهارت و زبردستي خود را بهكار برده تا سوار و پيادة خود را از پول خزعل تجهيز و آماده نمايد. ميشنوم در گرفتن پول از خزعل گاهي طوري رويه افراط را پيموده است كه باعث رنجش خاطر رفيق خود شده، اگر پس از ورود من بهاين صفحه مُلجاء و مضطر نميشدند، ممكن بود كه گزارشات بين آنها بهمراحل باريكتري امتداد يابد. اينشخص داراي علاقه و املاك وسيع و نقدينه گزاف و تمول فراوان است. ليكن عادتاً و فطرتاً طوري است كه هنوز توقف در سر يك گدوك و گردنه و سرقت يكبار جو و يونجه را ترجيح ميدهد بر عايداتي كه شرافتمندانه از مستغلات خود دريافت نمايد.
معروف است كه اگر در داخلة بختياري و در تمام اين ايل بزرگ الاغ و يا گوسفندي مفقود شود، صاحب مال بدون مزاحمت بهاشخاص، يكسره بهمنزل همين خان رفته، گمگشتة خود را از او استفسار مينمايد، او هم اتفاقاً از زير چشمهاي سفيد و موهاي سرخ خود هنوز جواب منفي بهكسي نداده است.
فوقالعاده مضحك است كه چنين شخصي وسيلة انعقاد كميتة قيام سعادت گشته، و از پرتو اين اخلاق و اين آزمايش ميخواهند جامعه را بهترقي و تعالي و بهسعادت ابدي سوق دهند.
با وجود اين احوال، من درجة حماقت و بلاهت و كج سليقگي خزعل را از اين دزد معروف بالاتر ميدانم، كه حاضر شده است پول و نقدينة خود را با دست كسي بهمصرف برساند كه اساساً هنر او در جامعة ايران فقط و فقط بيثباتي و رهزني است.
امير مجاهد، در نتيجة همين يك جنگ، متواري شد. همراهانش در كوهها و دهات فراري ودر ميان اهالي ذوب شدند. خود او از دهي بهدهي گريزان گشت. گفتند قصدش ورود بهخاك بينالنهرين است.
حركت بهشوشتر
حركت بهشوشتر
چون در اهواز كاري باقي نبود، لازم دانستم كه شهرهاي مهم خوزستان را نيز ببينم و اهالي را حساً آگاه سازم كه مركزي جاذب و قشوني منتقم و عدلي شامل و سرپرستي مراقب دارند. فريب اشرار نخورند و بهدسايس آنان طوفان خرابي را بهمولد و منشاء خود جلب نكنند. هميشه بهقواي دولت مستظهر باشند و بدانند كه جزء لايتجزّاي ايران هستند.
بدواً مايل شدم كه بهشوشتر بروم، نه از اين حيث، كه فقط مهمترين شهرهاي خوزستان شمالي است و آثار قديمة حيرتافزا و لذتبخش دارد، بلكه از آن روي كه عدهاي از نظاميان رشيد و وفادار در اين شهر مدتي محصور بودهاند، و با سختيهاي محاصره مقاومت نموده و شرافت قشون ايران را حفظ كردهاند. ميخواستم بهاين عدة قليل كه از ساخلوي سابق خوزستان باقي مانده و از وعده و وعيد خزعل فريب نخورده و در قلعة «سلاسل» خود را محفوظ داشته و با تمام قواي خزعل ايستادگي كرده بودند، سركشي نموده، آنها را تبريك بگويم و پاداش دهم.
از اهواز بهشوشتر دو راه است. يكي از آب و يكي از خشكي. از طريق اول كه در كشتي بخار يا شراعي برخلاف مجراي رودخانه بايد طي شود قريب 27 فرسنگ مسافت است، و راه دوم كه از خشكي و در كنار رودخانه سير ميكند و از پيچ و خمهاي بسيار رود كارون احتراز ميجويد قريب 20 فرسنگ است و از هر حيث ترجيح دارد.
اين راه تا «ويس» كه قريب چهارفرسخ بالاتر از اهواز است، در امتداد لولههاي نفت سير ميكند. رود كارون نيز، كه هم در «ويس» و هم در اهواز با حواشي اين راه مصادف است، در فاصلة ميان دو نقطة مزبور چند بار حلقههاي اژدهاآساي خود را تا نزديكي جاده ميرساند.
اين لولههاي قطور را كه از كوهستان مسجدسليمان تا آبادان در كنار خليج فارس كشيده شده است، يكي از شاهكارهاي تمدن بايد محسوب داشت. در واقع اين لولهها كه بهامتداد شط كارون سير ميكند و هميشه نفت در آن جاري است، يك رودخانة كوچك و مفيدي است كه با كارون رقابت و مسابقه دارد. در «ويس» خط فرعي لوله منشعب ميشود و در مسافت كمي بهچشمهاي ميرسد كه گويا امروز متروك است. لولة اصلي از «ويس» تا بند «قير» در كنار جاده و به امتداد كارون كه در اين فاصله پيچ و خمش خيلي كم است تقريباً بهخط مستقيم سير مينمايد. در نزديكي بند «قير» متدرجاً متمايل بهمشرق شده و بهميدان «نفتون» واصل ميگردد.
نظاميان محصور
نظاميان محصور
بعد از عبور از شهر يكسر بهقلعة «سلاسل» رفتيم، كه نظاميان در آنجا بودند. دكتر سلطان سيداحمدخان پيش آمد و قضية محاصرة خود و اين سيصد نفر را با بياني مؤثر شرح داد، و راپرت ذيل را كه خلاصه وقايع است بهرئيس كابينه سپرد. عين آن را كه جنبة تاريخي دارد در اينجا درج ميكنيم:
راپرت
«در تاريخ 23 سنبله سنة ماضيه در تحت رياست سرهنگ باقرخان مويان عدهاي قريب بهسيصد نفر، حسبالامر حركت نموده و در تاريخ 18 ميزان وارد شوشتر، حاكمنشين و مركز خوزستان شديم.
سرهنگ باقرخان و ساير صاحبنمصبان و افراد كاملاً شروع بهانجام وظايف مرجوعه نموده و همه نوع احترامات و شوؤنات نظامي و سياست دولت را در آن نقطه حفظ نموده، پس از هشت ماه سرهنگ سابق قشوني رضاقلي خان، با درجة ياوري از قسمت غرب بهرياست امنية خوزستان منصوب و وارد گرديد. از همان بدو ورود بر عكس رويه سرهنگ باقرخان، با كلية طرفداران شيخ خزعل در دزفول بهاسم «سياست امروزة دولت»، بناي دوستي و رفت و آمد را گذارده، و پس از جزئي توقف بهتوسط قطبالسادات دزفولي نمايندة خزعل در دزفول، بهشيخ معرفي شد، و از آن بهبعد باخزعل هم بناي دوستي و رفت و آمد را گذاشت.
خزعل هم نظر بهعمليات سرهنگ باقرخان كه كليتاٌ برخلاف آمال مشاراليه بود (مثلا ًخلع سلاح آدمهاي او و تبعيدشان از شوشتر)، شكايت از سرهنگ باقرخان، بهرضاقليخان نمود و از او تقاضاي دفع ضديت و همراهي سرهنگ باقرخان با خود را كرد. سرهنگ رضاقليخان در بدو ورود كاملاً با سرهنگ باقرخان طرح دوستي انداخته و با هم مكاتبات دوستانه داشتند. پس از آنكه رضاقليخان، پيغام خزعل و مقاصد دوستي خود را بهسرهنگ باقرخان ميگويد، مشاراليه جواباً اشعار ميدارد كه من در حدود وظايف اداري و شرافت مقام و شغل با خزعل ضديتي ندارم، و چون ديده و ميبينم كه مشاراليه برخلاف مقاصد دولت رفتار مينمايد، تا بتوانم جلوگيري نموده و راپرت ميدهم. از آن بهبعد ميان سرهنگهاي مذكور نقاري دست داده، و سرهنگ رضاقليخان از همان تاريخ بناي بدرفتاري با سرهنگ باقرخان گذارده، از جمله تمام قضاياي خوزستان را كه بهترتيب آيين خدمت نظامي بهاميرلشكر غرب راپرت ميداد و امير لشكر غرب هم رجوع بهرضاقليخان ميكرد، او كاملاً برخلاف راپرت ميداد و ضمناً مراتب امر و عمليات سرهنگ باقرخان را بهشيخ خزعل اطلاع ميداد. بالاخره در نتيجة تلگرافي كه دولت در خصوص ضبط اراضي كارون، توسط ادارة ماليه، بهخزعل مخابره نمود، رضاقليخان مجدداً اين پيشامد را در نزد خزعل از وجود سرهنگ باقرخان ناشي دانست، و خزعل را وادار نمودكه بهدولت بگويد كه من با عمليات دولت بهيچوجه مخالف نيستم، فقط با شخص سرهنگ باقرخان طرفيت و مخالفت دارم.
در همين موقع ثقهٌ الملك، حكومت خوزستان، بههمراهي ارفعالممالك نايبالحكومه كه هر دو از طرفداران وثوقالدوله و كاملاً مخالف و بر ضد كابينة حضرتاشرف سردارسپه بودند، بهاهواز وارد شدند. ثقهٌ الملك پس از اخذ دوهزار ليره و معاون او هزار ليره، كاملاً بر ضد سرهنگ باقرخان قيام نموده و درحقيقت اساس خيانت و تمرد خزعل در مقابل اوامر دولت و مخالفت رضاقليخان، نتيجة ورود و تحريك اين دو نفر بود. در هر صورت سرهنگ باقرخان عزل، و سرهنگ رضاقليخان بهرياست قوا منصوب، و روز بيستم برج سنبله بهشوشتر وارد و پس از بازديد قشون چنين اظهارداشت:
«نظر بهاينكه سرهنگ باقرخان نتوانست حفظ سياست دولت را در اين قسمت بنمايد به مركز احضار و من بهرياست شما منصوب گرديدم.»
بعد بلاواسطه بهطرف اهواز حركت و هنوز مراجعت ننموده، در آنجا با خزعلمشغول بعضي اقدامات شد. عمليات سرهنگ رضاقليخان رفته رفته كاملاً مشهود گرديدكه علناً بر ضد سياست دولت بوده و ميباشد. بدين واسطه عموماً رأي داديم كه برخلاف احكام مشاراليه رفتار نموده و علناً علم مخالفت برافرازيم. اين بود كه قرار شد در تحت رياست سلطان حسين آقاخان عظيمي شروع بهتصرف كلية شوشتر نموده، و طرفداران خزعل را نيز كه در آنجا ضد دولت تبليغ مينمودند، دستگير نماييم. طرفداران خزعل از شوشتر فرار نموده و بهاهواز رفته نزد رضاقليخان شكايت نمودند. مشاراليه هم فوري سلطانحسين آقا را بهاهواز احضار نموده كه پس از چند روز مراجعت كرد. در مراجعت اظهار داشت كه رضاقليخان مداركي بهمن ارائه داد كه معلوم است عمليات مشاراليه، بدون اجازه و اطلاع دولت نيست و حكم نمود كه شوشتر و مواقع متصرفه را تخليه نماييم. بعد از چند روز ديگر، يعني در روز 8 ميزان، مجدداً سلطانحسين آقا را احضار ولي اين دفعه مراجعتش نداد.
در تاريخ 9 ميزان عموم صاحبمنصبان را در تلگرافخانه احضار و سؤال نمود، كه آيا اين اقدامات و تصرف شوشتر بدون اجازة من بهچه علت بوده، در صورتيكه مسؤول قضاياي اخير خوزستان من هستم. از طرف عموم صاحبمنصبان توسط دكترسلطان سيداحمدخان ابراز گرديد كه مقصود ما فقط حفظ شرافت نظام و حفظ درجه و مقام خود است. مشاراليه اظهار داشت كه مسؤول حفظ شوؤنات و اسلحه و جان و مال شما و حتي حفظ مقام سلطنت و مملكت ايران، من هستم. در همين تاريخ طرفداران خزعل از اهواز بهشوشتر مراجعت نموده و عدهاي تفنگچي، قريب سيصد الي چهارصدنفر، بهشوشتر وارد، و جمعي از اهالي هم بهكمك آنها مسلّح شده شوشتر و نظاميان را محاصره نموده، يعني نظامي را از خروج از دروازه شهر ممانعت مينمودند، و علناً اظهار ميداشتند كه يا بايستي اسلحه خود را تسليم نموده و خزعل را بشناسيد، يا آنكه داخل جنگ شويد. اوايل وقوع اين قضايا، غالب اهالي شوشتر طرفدار دولت و نظاميان بودند، ولي پس از مدتي كه ديدند دولت توجهي ننمود و گويا قواي خوزستان را فراموش كرده بود، مردم هم از طرف دولت مأيوس شدند و دسته دسته بعضي از ترس خزعل و بعضي براي تملّق و جمعي هم بهطمع ليرههاي خزعل بناي بدرفتاري را نسبت بهنظاميان گذاشتند. چنانچه در فوق اشاره شد، جمعي از اهالي بهكمك خزعليان، مسلّح شده و مخالف نظاميان بودند. اما با آنكه نظاميان در قلعة «سلاسل» سخت محصور و قادر بهبيرون آمدن نبودند، غير از جملة «زنده باد نجات دهندة ملت و پدر قشون و محيي مملكت ايران»، كلمهاي از نظاميان شنيده نشده است. خلاصه از آن تاريخ تا 10 قوس كه درست سه ماه ميشود اين عده نظامي فداكار در اين قلعه خود را حفظ كرده و شرافت نظامي را از دستبرد خائنان مصون داشتهاند. تمام اطراف محاصره بود. هيچوقت تلگراف يا مكتوبي نميرسيد. هر كاغذي كه مهر سانسور رضاقليخان را نداشت، اگر چه از خود خزعل بود، باز و تفتيش ميشد. اهالي شهر نيز كه رفته رفته ما را فراموش شده و بيچاره ميديدند، دست بهشرارت برآورده بودند. وجه هم بهيچوجه در ميان نظاميان پيدا نميشد. قريب پنج ماه بود كه ديناري نگذاشته بودند بهما برسد. معذلك افراد نظاميان ثابت قدم مانده و فريب تطميع و تهديد فرستادگان شيخ را نخوردند. گاهي قاصدي را با هزار زحمت يافته و به«بهبهان» يا ميان «چهارلنگ» ميفرستاديم كه شايد خبر ما را بهمركز برسانند و از حال ما اطلاع بدهند. اما اگر آن اخبار هم بهمراكز مهمه رسيده باشد، ما از جواب و تصميم مربوط بهآن اطلاعي نميتوانستيم حاصل كنيم. واقعاً در اين قلعه و به آن وضع محاصره سه ماهه، اين افراد معدود در ميان آتش و دشمن، ثبات قدمي بهخرج دادند، كه فقط از ايرانيان قديم و روميان، معهود و مسموع است. چون بعد از مدتي سلطانحسين آقا مراجعت نكرد، از حال او بهوسايلي استفسار كرديم، معلوم شد مشاراليه را هم در اهواز توقيف كرده و تحتالحفظ بهمحبس فيليه (در محمّره) بردهاند و رضاقليخان شب و روز در صدد است كه راهي بهقلعه «سلاسل» يافته و ما را تسليم خزعل نمايد، يا افراد را بتدريج بفريبد و از ما جدا كند. فقط پشتگرمي ما بهاين حصار منيع بود كه فيالحقيقه لايق تعمير و توجه كامل است. و هر وقت فكر ميكرديم كه اين قلعه را چه مردمان با همت و پهلواني ساختهاند و ما از نسل آنها و حافظ نام آنها هستيم خون در بدن همگي بهجوش ميآمد. هر روز در مواقع مختلفه براي افراد نطق ميكرديم و آنها را بهصبر و ثبات تشويق و ترغيب مينموديم. طرفداران خزعل روز بهروز از جنگ «زيدون» اخبار موحش ميدادند و ما را محزون ميكردند. تا اينكه در روز 10 قوس عدهاي از دزفول وارد شدند، و بعد از آنكه آنها را با اشرار و محاصرين در زد و خورد ديديم هورا كشيده نام مبارك را بر زبان رانديم، و از قلعه خارج شده از عقب سر بر آنها تاختيم و شهر را كاملاً تصرف كرديم. سرمنشاءهاي فساد را بعضي مقتول و بعضي دستگير نموديم. جمعي هم متواري شدند. از جمله كاظم داود و اتباعش كه از اشرار معروف بودند، هنوز دستگير هستند و اهالي از اين فتح نظاميان و مغلوبيت اشرار شادماني و تشكر كردند و بر دولت و اقبال حضرت اشرف دامت عظمته دعاگو شدند.»
هر چند كيفيت اين محاصره و مقاومت پهلوانانه را بهاجمال شنيده بودم، ليكن اصغاي آن از زبان شخصي كه خود شاهد تمام وقايع بلكه عامل عمدة اين قضيه بود، هيجان و تأثيري فوقالعاده در من ايجاد كرد. گويي خودم در تمام اين مصائب با آن عده شريك بودهام. پس دكتر را نوازش كردم و از اين ابراز وطنپرستي و مردانگي تمجيد گفتم و بهطريق ذيل نظاميان را مخاطب ساختم:
سربازان فداكار،
من و ايرانيت، از شما خوشنود هستيم. شما مقدمهٌ الجيش قواي ايران بوديد در مركز اشرار. شما نمونة قدرت ايران بوديد در ميان دسايس و تجهيزات دشمن. سه ماه تمام بيآذوقه، بي مونيسيون و بي مخارج، با اشرار مقاومت كرديد. قلعة «سلاسل»، بعد از زمان ساسانيان، چنين سكنه و مستحفظين باشرافتي در خود نديده بود. هزاروپانصد سال بر او گذشت و در و ديوارش از انعكاس فريادهاي وطنپرستانه بهاهتزاز نيامد. پانزده قرن از عمر او سپري شد و يك عده سپاه جدي و جنگجوي وطنپرست را در آغوش نكشيد. ديوارهاي اين حصار پرافتخار سالها بود كه بيرق جنگي ايران را بر فراز خود نميديد. شما در مقابل، عليرغم تمام قواي خصم، اين بيرق را سه ماه تمام بر پاي نگاهداشتيد. در مدتي كه از خيانت تباهكاران، صفحه خوزستان براي سوختن شما و سوختن ايرانيت كانون فروزاني شده بود، شما در اين قلعه، ميخي در چشم دشمن بوديد. شما فهمانديدكه هنوز جوانان ايران در عروق خود، خون همراهان شاپور و سپاهيان بهرام و قشون نادرشاه را ذخيره دارند. شما بهخزعليان خيانتكار، مبرهن كرديد كه ايراني شرافت و استقلال و قدرت مملكت خود را بهپول و نعمت سهل است، بر جان خود هم ترجيح ميدهد. شما مرا بيش از پيش اميدوار كرديد كه زحمات چند سالهام بههدر نرفته و چنانكه مفسدين ميگويند، در زمين شوره تخم سنبل نكاشتهام.
شما قشون ايران را بهتر از هر لشكر عظيمي معرفي كرديد. شما پشت دشمن را بهلرزه درآورديد. اگر شجاعت، نخستين صفت سرباز است، ثبات و پايداري دومين صفت او محسوب ميشود. اكنون مژده ميدهم كه برادران شما نيز در جبهة سلطانآباد و رامهرمز بر بقية اشرار غلبه كردند و امير مجاهد و همراهانش را بهزمين فرو بردند. امروز خوزستان كه زندان شما محسوب ميشد، تفرجگاه قشون جوان است. مخصوصاً شما را بهاهواز احضار ميكنم كه مركز خصم خود را بي سپر نظاميان ببينيد و به جبران سختيهاي صدروزه از لذت فتح برخوردار شويد.
پس از آن بهتماشاي اين قلعه منيع و محبوب كه از عهد افتخار ايران حكايت ميكند، و جان و شرافت نظاميان پهلوان ما را حفظ كرده است، پرداختم. عصر امر دادم ابلاغيه ذيل را براي آگاهي اهل شوشتر تهيه نمايند و چون چاپ نيست، چند نسخة خطي تدارك كنند.
ابلاغيه
عموم اهالي خوزستان، از وضيع و شريف و عشاير، و مخصوصاً ساكنين شوشتر، بايد بدانند كه مقصود من از عزيمت از تهران بهدورترين ايالات اين مملكت براي تصفية امور جارية اين حدود و رفع قضاياي وارده بر آن نبوده و نيست، زيرا اين موضوع اهميت آن را نداشت كه من بهشخصه عزيمت اين صفحه كرده، و كافي بود كه يكي از صاحبمنصبان را مأمور تصفية قضاياي اين خطه نموده و حل معضلات را بهسرنيزة نظاميان فداكار حوالت نمايم، بلكه يگانه منظور من از تحمل زحمات و متاعب و طي اين مسافت بعيد، فقط براي آن است كه شخصاً بهدادخواهي هموطنان خود و آن رعاياي بيچاره كه هر روز در معرض تجاوزات بيموضوع واقع ميگردند، قيام نموده باشم. در اين موقع كه لطف پروردگار و توجّهات ائمه اطهار سلامالله عليهم اجمعين زمام مقدرات اين كشور را بهدست من سپرده است، ناچارم كه بهنام مسوؤليّت مملكتي و مسوؤليّت وجداني، هرگونه زحمت و مشقّت را برخود هموار كرده و شخصاً بهاطراف و اكناف مملكت توجه نموده، مظلومين و ملهوفين را نوازش كرده، داد قلوب آنها را از دست ستمكاران بستانم.
همين اراده و همين عقيده است كه اكنون مرا بهجانب خوزستان رهبري كرده، و در تحت همين منظور و مطلوب است كه بهكلية اهالي اجازه ميدهم كه هرگونه مطلب و شكايتي دارند بهمن مراجعه كرده، و ايفاي حقوق از دست رفتة خود را مطالبه نمايند. اگرچه درشوشتر جماعتي گرد آمده بودند كه شرارت و فضولي را بر آسايش خلق ترجيح داده و بهيك طريق بيرويه قدمهاي شرارتآميزي برداشتند، و حق آن بود كه بهنام حفظ مصالح جماعت تمام آنها را محو و نابود و نصيب چوبه دار نمايم، معهذا چون اين شرارتها را فرع عدم شعور مرتكبين آن دانسته و در اين موقعي كه همه، اوضاع كنوني را با ترتيبات سابق مقايسه كرده و فهميدند كه دولت از كمترين خطايي صرفنظر نخواهد كرد و براي مجازات متجاوزين تا آخرين حدود مملكت تصميم خواهد گرفت، و در اين موقعي كه همه فهميدند اوضاع سابق واژگونه شده و امروز، روز اطاعت و انقياد است، من هم با توجهي كه دولت هميشه نسبت بهرعايا و اهالي مبذول داشته، بهاهالي شهر عفو عمومي ميدهم و مايلم كه بدون خوف و خشيّت در آرامگاه خود زيست نمايند. ولي در ضمن بدانند كه اين حس رأفت و عطوفت و عفو و اغماض براي گذشته است و تصور نكنندكه باز ميتوانند از عواطف دولت استفاده نمايند. صريحاً ميگويم كه از اين بهبعد هركس برخلاف مصالح مملكتي قدمي بردارد، با شديدترين اقسام، مجازات خواهد شد و از احدي صرفنظر نخواهم نمود. چون روزگار شرارت و تجاوز و جسارت سپري شده، مردم بايد آزادانه بهكار زراعت و فلاحت خود پرداخته و در صدد ترقّي تجارت و صنايع باشند، كه هم خود بهفيض دسترنج خود رسيده و هم مملكت آباد و از وجود آنها استفاده نمايد.
اينك براي حفظ همين ترقّي و تعالي و آسايش خيال مردم است كه سوق مقداري قواي نظامي را بهپشتيباني اهالي امر ميدهم، و همانطور كه حفظ حدود اهالي بهآنها توصيه شده و ميشود، عموم اهالي نيز بايد وجود آنها را مغتنم دانسته و بدانند كه قشون براي حفظ رعيت و آباداني مملكت و آسايش اهالي است. بهپشتيباني قشون تمام مردم ميتوانند بهفراغت خاطر بهمصالح امور خود بپردازند، و با كمال اطمينان و امنيت در اماكن خويش بيارامند و نظر بهاينكه قشون ايران براي ايران و براي رفاه حال ايراني تأسيس يافته، بديهي است وسايل آسايش اهالي بهدست قشون فراهم خواهد گرديد، و مردم هم بايد در پرتو اين امنيت و عدالت، پيوسته نظر خود را بهمركز مملكت دوخته، اوامر دولت را مطيع و منقاد باشند. براي تكميل آسايش اهالي بههمة مردم آزادي و اختيار ميدهم، كه مطالب خود را مربوط بههر كس و هر نقطه باشد، مستقيماً بهخود من مراجعه نمايند، تا با وسايل لازمه موجبات ترفيه حال آنها، آن طوري كه مقتضي حقانيت است، تمهيد گردد.»
رئيسالوزرا و فرماندة كل قوا
از جمله تلگرافات متعددي كه در اين دو شب اقامت شوشتر واصل گرديد مشروحة ذيل است كه حكومت نظامي تهران مخابره نموده است.
معلوم ميشود وكلاي خائن از شنيدن خبر تسليم خزعل و تصفية كار خوزستان بههيجان آمده و خودنمايي و دستوپايي ميكنند. قصد دارند افكار مرا بهجانب مركز متوجه سازند كه كاملاً امر خوزستان تصفيه نيايد. اين است خلاصة مذاكرات جلسة سري در عصر 15قوس:
«داور نطقي كه پايه آن بر مخالفت بود ايراد كرد. از جمله گفت كه بايستي كلية عمليات خود را از صلح و جنگ در خوزستان بهتصويب مجلس برسانند. اشخاص ديگر از قبيل ميهن، سركشيكزاده، و غيره مخالفتهاي شديدي كردند. معلوم نيست خيال آنها چيست؟ ظاهراً جز مشوش كردن افكار حضرت اشرف منظوري ندارند. اين اقدامات هم دنبالة تحريك انگليسيها است.»
حكومت نظامي تهران
نفت
نفت
رئيس كمپاني نفت ايران و انگليس دعوت كرده بود كه از معدن بازديدي كنم.
در سال 1901 (شهر صفر 1319)، امتياز نفت تمام ولايات ايران بهاستثناي خراسان و استرآباد و مازندران و گيلان و آذربايجان، بهمستر ويليام ناكس دارسي داده شده است كه تا شصت سال بهاستخراج مبادرت ورزد و از عوايد، صدي شانزده بهدولت ايران، سهم بدهد.
دارسي، بدواً در قصرشيرين شروع بهاستخراج معدن كرد، ولي بهواسطة دوري راه و مصارف لوله كشي، دست، باز داشت و در صدد فروش حق خود بهسرمايهداران آلمانی برآمد. بحريه دولت انگليس كه كاملاً بهاهميت نفت ايران براي جهازات خود پيبرده بود، مانع از فروش شد و وسايل خريد سهام و تشكيل كمپاني را فراهم آورد، و دولت انگليس خود نصف سهام را برداشت. سپس در خوزستان مشغول كار شدند. هنگامي كه باز ميرفتند نا اميد شوند، يكي ازچاهها فوران عجيبي كرد، و دريايي از نفت بيرون ريخت بهقسمي كه آلات و اشياء غرق نفت و عملهجات مشرف بههلاكت شدند. از آن وقت بهبعد توسعه غريبي در كار دادهاند. اين امتياز نيز از عجايب كارهاي قاجاريه است. هيچ نكتة جدي و عميقي در امتيازنامه ديده نميشود كه دلالت بر تعمّق و تفكر درباريان ايران داشته باشد، مگر يك نكته كه خندهآور است. شاه و وزراي ايران بعد از گم كردن مركوب بهفكر پالانش افتاده و بهكمپاني گفتهاند، چون دولت عليه از نفت «قصرشيرين» و «دالكي» و «شوشتر» سالي دوهزار تومان استفاده ميكرده، و پس از اين امتياز، از آن محروم خواهد ماند، بايد مبلغ مزبور را كمپاني جبران نمايد. مسيو دارسي هم حاتمبخشي كرده، و دوهزار تومان را علاوه بر حقالشركه، بر عهده گرفته است بهخزانه عامره تقديم دارد.
نفت اين سرزمين بهقدري زياد و خوب است كه نظيري برايش معلوم نيست. بعد از تماشاي معدن، كثرت نفت ثابت ميگردد. اغلب چاهها را مُهر كرده و علامت زده و بسته بودند، زيرا كه پس از فراهم آوردن مقدمات استخراج، معلوم كردهاند كه ميزان نفت بهقدري است كه صدور آن امكان پذير نيست، و مجبور خواهند بود بالاخره آتش بزنند. پس مسدود بودن را بهتر ديدهاند. چاههاي اين محوطه را بايد بهسه نوع تقسيم نمود:
اول – چاههايي كه حفر شده و موجبات خروج نفت از آنها فراهم گرديده ولي عجالتاً ذخيره نگاهداشتهاند.
دوم – چاههايي كه نفتش در حالت خروج و مورد انتفاع كمپاني است.
سوم – نقاطي كه هنوز حفرش تمام نشده و بهكار آنها مشغولاند.
كمپاني تاكنون موفق بهحفر 43 حلقه چاه گرديده و يقين بهوجود نفت آن نموده است، اما كلية عايدات امروزه، فقط از سه چاه است و نفت همين سه چاه هم بهقدري زياد است كه مجبور شدهاند از قسمتي استفاده ننمايند. رئيس كمپاني گفت:
«تا حال از يك چاه معروف به(ف هفت)، شش ميليون تن (تقريباً بيست ميليون خروار)، استفاده كردهايم و هنوز هم نقصاني در آن ديده نميشود.»
در ثلث فرسخ دورتر، چاه ديگري هست موسوم به (ب هفده)، كه روزي 5670 خروار از آن استخراج ميشود. اين قبيل چاه، بسيار است كه در نقاط دور و مختلف واقعاند و مخصوصاً آنها را بستهاند، زيرا كه نه لولة كافي و نه كارخانة تصفيه و كشتي نقّاله براي حمل آن موجود دارند. هرجا را حفر ميكنند، همينطور بهچاههاي پرنفت مصادف ميشوند.
اگر تمام چاهها را باز كرده و بهكار بيندازند، ميزان محصول در سال بهده ميليون تن (تقريباً35 ميليون خروار)، خواهد رسيد و اين، با وسايل موجوده، دور از عقل و اسباب اتلاف و بههم خوردن بازارهاي نفت دنيا خواهد شد. بنابراين بههمين ميزان قناعت كرده و بتدريج پيشرفت ميدهند.




















