Author's posts
حركت از قم
حركت از قم
پنجشنبه14 عقرب
پس از تجديد زيارت، از راه «نيزار» بهطرف اصفهان حركت كردم. قسمتي از اين راه جديدالاحداث كه قابل سير اتومبيل است و برخلاف راه قديم از شهر كاشان نميگذرد، از كنار رودخانه قم يعني از قسمتي عبور ميكند كه بههمين اسم «كنار رودخانه» موسوم است و چون در پنجفرسخي جنوب قم از كنار دهكده «نيزار» ميگذرد آن را راه «نيزار» هم ميگويند.
اول شب بهميمه رسيدم. در اينجا سردار اسعد وزير پستوتلگراف و امير اقتدار وزير داخله كه از چندي قبل آنها را براي تصفيه امر بختياري بهاصفهان فرستاده بودم بهاتفاق غلامرضاخان حاكم اصفهان و صارمالدوله و محمودخان آيرم اميرلشگر جنوب و چند نفر از صاحبمنصبان كه بهاستقبال آمده بودند بهما رسيدند. شب را بهواسطه سردرد شديد و نخوابيدن شب قبل در قم تصميم گرفتم همينجا بمانم.
جمعه 15 عقرب
ساعت هشت از ميمه حركت كردم و كمي بعد بهآبادي «ونداده» كه چشمه آب درخشاني پر از ماهي دارد و در كنار جاده اتفاق افتاده رسيدم. از اين جا بهبعد تا اول خاك اصفهان آبادي معتبري نيست.
بعد از عبور از گردنة كوچكي جلگة تاريخي هموار مورچهخوار كه ابتداي خاك اصفهان است، پيش ميآيد از اين جلگه بهبعد ديگر بايد با وضع لباس و معيشت و لهجه اصفهاني آشنا شد و در هر قدم با زارعين و مردمان زحمتكش اين ولايت كه از جمله كاركنترين مردم ايراناند تصادف كرد.
ورود بهجلگة مورچهخوار بياختيار نظرم را بهوقايع 201 سال قبل (وقايع سال 1142هجري) معطوف ساخت. مثل آنكه اين موقع افاغنه و همراهان اشرف را ميبينم، كه در قسمتجنوبي جلگه با عجله و تزلزل در حال فرار، خيال دفاع دارند و قشون ايراني قزلباش بهسركردگي سردار رشيد خود نادر از جانب شمال شرقي جلگه از راه نطنز با شتاب بسيار رسيده، سيلوار از بالاي گردنه بهاراضي هموار سرازير ميشوند و هلاكت و هزيمت را بر سرمشتي افغان كه بر مركب فرار سوارند ميريزند. تصميم گرفتم ناهار را در همين آبادي صرف كنم و صفحهاي از صفحات تاريخ پرافتخار وطن عزيز خود را از جلو نظر بگذرانم و اندكي با ياد گذشته خاطر را گشايشي فراهم كنم.
راستي كه تاريخ درس عبرت عجيبي است. غالب وقايع آن تكرار ميشود. بههمين جهت از مطالعه و دقّت وقايع گذشته ميتوان پارهاي از اتفاقات آينده را پيشگويي كرد.
سرنوشت ايران بيشباهت بهسرگذشت سمندر، آن مرغ افسانهاي قدما نيست كه ميگفتند هرروز مقارن غروب بالهاي خود را برهم ميزند و از آن توليد شعلة آتشي كرده خود را ميسوزد و بهخاكستر تبديل ميشود، سپس صبح باز از ميان آن توده خاكستر تازه و شاداب و جوان و بانشاط برميخيزد و بهادامه حيات مشغول ميشود.
تاريخ ايران اين داستان را چندين بار تكرار كرده و بهوضع غريبي نظر و توجه مطلعين را بهخود معطوف ساخته است.
مردم ايران چنانكه تاريخ عريض و طويل ايشان ميفهماند، بهوضع حكومت مقتدرانة عادلانه، از هر نوع حكومت ديگر بيشتر علاقه دارند و يقين است كه تا اين مردم در سايه بسط تعليمات و معارف و تعميم ورزش و تربيت استقلالي، صاحب حس اعتماد بهنفس نشوند، هيچ طرز حكومتي غير از اين طرز هم نميتواند آنها را بهسر منزل سعادت برساند و بهمصلحت آنها ختم شود.
بههمين علت اگر در جريان تاريخ گذشتة ايشان دقّت كنيد، ميبينيد ايراني هر وقت رأس و رئيسي قادر و توانا يا سرداري مصلحت شناس و صاحب عزم داشته، در تحت اراده و اوامر و در سايه تشويقات او بهاعمال عظيمي مبادرت جسته، و يادگارهاي بزرگ و آثار سترگ از خود بهجا گذاشته و در خلاف اين صورت بهگودال پستي و انحطاط فرو شده است.
واقعه ظهور نادر بهترين شاهد اين مدّعا است. ده سال قبل از ظهور او مردم ايران كه محكوم سبكسري تهي مغزي، مثل شاهسلطان حسين و درباريان سفيه او بودند بهقدري دچار ضعف و ناتواني شده و بهحدي فاقد شرايط حيات و قدرت بوده، كه ده نفر ده نفر آنها را يك نفر افغاني بهطنابي ميبست و سر ميبريد و از كسي جنبشي بروز نميكرد. ظهور نادر، همين مردم مردهدل ناتوان را، يكمرتبه چنان توانا و قادر كرد كه در زير پرچم اقتدار او مملكت تاريخي هند را بهيك يورش مردانه گرفتند و آنهمه جواهر و افتخارات را بهايران آوردند.
مثل اين است كه ايران هر وقت در ساية بيكفايتي سلاطين عياش و نالايق خود بهحضيض مذلت ميافتد و بهسرحد ناتواني و لب پرتگاه زوال ميرسد، دست قدرت از آستين غيب، فرزندي از تواناترين فرزندان او را بهعرصة ظهور ميرساند و وظيفة سنگين نجات مملكت و ملت را بر دوش هوش و كفايت او ميگذارد تا ننگ اين مذلت را از رخسارة مادر محبوب وطن بزدايد و بار ديگر او را بهجامة افتخار و زيور جلال ملّبس و مجلّل سازد.
قريب يكصدوپنجاه سال است كه مملكت ما دچار ضعف و ناتواني و ناامني شده و ميتوان گفت بعد از فوت كريمخان زند و استيلاي قاجاريه روز راحت و آرامي بهخود نديده است.
قاجاريه بهجاي بسط دامنة عـدالت و آبادي مملكت، اوقات خود را فقط صرف خوشگذراني يا كشتار
مردم كرده، و ايامي را هم بهغافل كردن رعايا گذراندهاند.
از ميان ايشان، فقط آغامحمدخان توانسته است قليل مدتي ايران را آرام نگاهدارد و مردم را ساكت كند. اما بهچه وضع؟
يك نفر مسافر اروپايي خوب اين قضيه را تشريح ميكند و ميگويد:
«آرامشي كه آغامحمدخان بر ايران تحميل كرد، از نوع همان آرامشهايي است كه درقبرستان وجود دارد. يعني او بهقدري مردم اين مملكت را كشت، كه ديگر كسي باقي نماند تا سروصدايي داشته باشد و بهعرض وجود بپردازد.»
در مدت اين صدوپنجاه سال ناامني و خرابي و ذلت، گاهي بهخصوص اين اواخر، مردمان مصلح و متفكري پيدا شدهاند كه بهفكر اصلاح حال ملك و ملت افتاده و راههايي هم پيشخود انديشيدهاند و از آن جمله يكي سيدجمالالدين اسدآبادي همداني است كه بزرگترين دانشمند دورة اخير ايران است. او كه پيوسته از ظلم و آزار قاجاريه دربهدر و در اذيت و عذاب بوده و ناصرالدينشاه زشتترين رفتارها را نسبت بهاو مرتكب شده ميگويد:
«اصلاح حال مردم مشرقزمين فقط بهدست يك نفر مقتدر عادل ميسر خواهد شد.»
تاريخ نيز همين نظر را تأييد ميكند. و من نيز با اين عقيده كه هزار شاهد و دليل عقلي و تاريخي با خود همراه دارد، موافقم. تا بتوان در ساية اقتدار، بهتوسعة معارف و تعليمات، كه يگانه نجات دهنده جامعهها و رشد دهندة اقوام است پرداخت و بهاين طريق مردم را بهحدود وظايف و سعادت حقيقي خود آشنا نمود.
اينجا ديگر اين سوآل قطعاً بهخاطر خطور ميكند كه آيا موقع آن نرسيده است كه دست قدرت، روز عمر بدبختي يكصدوپنجاهسالة ايران را بهآخر برساند، و براي ختم اين دوره بيتكليفي و سرشكستگي و كشيدن انتقام قدمهاي بلندي بردارد؟
حركت از مورچهخوار
حركت از مورچهخوار
بعد از عبور از مورچهخوار بهكاروانسراي مستحكم مادر شاه رسيدم كه بهقول مشهور از بناهاي مادر شاهعباس كبير است.
مقارن غروب بهجلگه «برخوار» و حومة شهر تاريخي اصفهان يعني پايتخت باشكوه صفويه و مشهورترين بلاد ايران رسيدم.
ورود بهاصفهان
ورود بهاصفهان
كم كم سواد شهر اصفهان كه در ميان گردوغبار نمايان بود، ظاهر شد و اول نشانهاي كه از آنشهر بهنظر رسيد گنبد و منارهاي مسجدشاه بود.
از يكفرسخي شهر بهبعد چادرهايي كه عامة طبقات اهالي اصفهان براي استقبال و پذيرايي من برپا داشته بودند نمودار گرديد. همه جا مردم با وجد و مسرت فوقالعاده، رسيدن مرا تلقي ميكردند. براي اظهار قدرداني از احساسات آنها پياده شدم. از طرف وجوه و رؤساي ايشان، نطقها وخطابههاي متعدد راجع بهخدمات من در اعادة امنيت و دفع سركشان و توسعه و تكميل قشون ايراد شد، بههر كدام جواب مناسبي داده و در ميان هلهله و شادي اهالي كه حالت سرور و شادماني طبيعي از چهره آنها نمايان و از زير طاقهاي نصرت كه تهيه شده بود، وارد شهر گرديدم و يكسره بهعمارت چهلستون رفتم.
اخبار تهران
اخبار تهران
روز ورود بهاصفهان بهتلگرافخانه براي مخابرات حضوري با تهران رفتم. اين مخابرة حضوري بر حسب تقاضاي خود هيأت وزرا بود كه ميخواستند در رؤس مطالب با من مذاكره نمايند. تلگراف ذيل بدواً از وزير خارجه رسيد و جواب داده شد:
«امروز سه ساعت بعد از حركت حضرت اشرف، شارژ دافر انگليس بهوزارت خارجه آمده، اظهار تاسف از مسافرت ناگهاني نموده، ميگفت: در مذاكراتي كه ديروز شده تقاضا نموده بوديم كه مقرر شده، قشون دولتي از زيدون بهسمت محمّره پيش نرفته، تا سه روز ديگر سر پرسي لرن وارد بغداد شده، شايد ملاقاتي با شيخ محمّره نموده اين قضايا بهنحو خوشي مطابق ميل دولت خاتمه يابد. پس از مراجعت بهسفارت، تلگرافي رسيده بود كه سر پرسي لرن براي هشت روز ديگر وارد بغداد ميشود، و خيال داشتيم كه در ملاقات امروز چهارشنبه متذكر شويم كه تا هشت روز ديگر امر بهتوقف قشون بفرمايند و امروز دفعة شنيديم تصميم مسافرت نموده، حركت فرمودهاند. اين است تقاضاي خودمان را در تعقيب مذاكرات شفاهي كه با خودشان نمودهايم تجديد نموده، خواهش ميكنيم كه متجاوز از دو ماه در اين قضيه صبر فرمودهاند، حالا هم اين هشت روز را تأمل فرمايند تا سر پرسي لرن وارد بغداد شود. اميدواريم اقداماتي بنماييم كه خاطرحضرت اشرف از اين نگراني راحت شود و ديگر محتاج بهاعزام قوا و عملياتي نشوند. همين قسم هم بهقونسول خودمان در اصفهان تلگراف خواهيم كرد، كه بهاطلاع حضرت اشرف برسانند. مقصود اصلي آنها كه در مذاكرات تكرار مينمودند، فقط اين است كه قشون از زيدون، جلوتر نرود تا سرپرسي لرن وارد بغداد شود. بنده در ضمن مذاكره تمام نظريات حضرت اشرف را خاطر نشان نموده و تذكر دادهام كه در نتيجة اين اغفال كه نظر بهوعدههاي مصلحانة سفارت كه براي دولت در مدت دو ماه حاصل شده، اين است كه شيخ موفق بهجمعآوري اسلحه و وارد كردن مهمات و ساير لوازم دفاعيه شده است. افكار عامّه را چگونه ميتوان بهاين اظهارات تسكين داد كه متوالياً شنيده ميشود شيخ اسلحه و مونيسيون توسط كشتيهايي كه از طرف هند ميآيند وارد مينمايد؟ در صورتيكه براي دولت انگليس راه همه قسم تفتيش و جلوگيري از اين كشتيهايي كه اسلحه وارد مينمايند بوده است. البته در جواب اين اظهارات جز سكوت و اظهار بياطلاعي جواب ديگر نميتوانستند بدهند، چنانچه ندادند. اينك مراتب را بهعرض رسانيده و اخباري هم كه رسيده بود بهاركان حرب فرستادم كه بهعرض حضرت اشرف برسانند.»
وزير خارجه
3450
جواب
جناب مستطاب اجل آقاي مشارالملك وزير امور خارجه داماقباله
«شارژ دافر انگليس را ملاقات نموده، بگوييد چون نميخواهم، اسباب رنجش سفارت فراهم آيد، اين است كه تا ورود سر پرسي لرن و مشاهدة نتيجة اقدامات او بهكلية قوا امر دادم تا دو هفته تعرض را بهتأخير بيندازند، ولي اين در صورتي است كه از طرف خزعليان و بختياري شروع بهجنگ نشود. چه آن وقت قشون مجبور بهعمليات خواهد شد.»
وزير جنگ و فرمانده كل قوا
4007
ملاقات با قونسول نگليس
ملاقات با قونسول نگليس
در اين اثنا قونسول انگليس نيز در همان تلگرافخانه تقاضاي ملاقات كرد. او را پذيرفتم. پس از مقدماتي راجع بهامر خوزستان، ورود مرا بهاصفهان با نگراني و احتياط تلقي كرد، و تا يك درجه اظهار خوف و هراس نمود، كه از اصفهان جلوتر نروم، و فوقالعاده سعي كرد مسافرت را بههمين نقطه خاتمه داده، بهتهران بازگردم. نوشتن تمام مذاكرات بهتفصيل ميانجامد. چون زمينة مطلب روشن است شرح آن را زايد ميبينم. بهطور خلاصه تصميم قبل خود را بهاو خاطر نشان كرده و قطعاً تذكر دادم كه انصرافم از اين سفر غيرممكن و گوشمال دادن بهاشرار حتمي است.
احساسات اهالي اصفهان
احساسات اهالي اصفهان
چيزي كه موجب مسرت بود، اين است كه اهالي اصفهان از ورود من اظهار نهايت شعف و سرور ميكردند. اما اين سفر بيسابقه را با احتياط ديده و در مجالس و محافل بهتعجب از آن سخن ميراندند. در بدو امر كه نميدانستند چه قصدي از اين سفر دارم صحبتها ميكردند، و چون از تجهيزات و عمليات من واقف شدند و فهميدند خود نيز عازم ميدان هستم، احتياطشان شدت گرفت.
بعضي از نظر محبت و دوستي نميخواستند، شخصاً بهمهلكه قدم بگذارم. اين ابراز صميميت و علاقهمندي را كه مبني بر كمال خلوص بود، تقديس كردم. ليكن آنها غفلت داشتند كه اين مسافرت چه از لحاظ ديپلوماسي و چه از نظر نظامي مهمتر از آن است كه انجام آن را بهديگري واگذارم، و يقين داشتم كه انجام آن براي ديگري غير ميسور خواهد بود.
باز در روز بعد قونسولهاي خارجه و علماي اصفهان كه معروفين ايشان حاجيآقا نورالله و فشاركي و سيدالعراقين باشند، بهديدن من آمدند و همه از ملاقات من اظهار خوشوقتي و تصميم حركتم را بهطرف جنوب تقديس و تشويق كردند. حتي حاجيآقا نورالله بعد مراسلهاي بهمن نوشت كه مضمون بر اين شعر بود:
«من حاضرم خود و عموم كسان و عشيرهام با شما حركت كنم و در اين جنگ مقدسكه حكم جهاد بر ضد دشمنان استقلال مملكت را دارد، شراكت نمايم.»
من در جواب اينگونه احساسات وطنپرستانه و استقلالخواهانه اظهار تشكر و امتنان كردم.
تجهيز قشون
تجهيز قشون
از شنبة 16 تا چهارشنبة عقرب در اصفهان ماندم، تا كاملاً سوق قشون بهطرف خوزستان را از اينجا كه مركز لشكر جنوب است ترتيب دهم، و خود شخصاً بهجميع جزئيات كارهاي لشكري سركشي كنم. چنانكه در همين مدت قليل يك قسمت از قواي اصفهان را با فوج نادري، اعزامي تهران از تيپ عراق، از راه قمشه و سميرم بهطرف بهبهان حركت دادم و بهاركان حرب لشكر و مريضخانه و سربازخانهها رسيدگي كردم و كار بختياري و قضية اختلافات آنها را راجع بهايلخاني و ايلبيگي رفع نمودم.
قبل از حركتم خوانين عمدة بختياري مقيم تهران يعني صمصامالسلطنه و اميرمفخم و سردارجنگ همينكه قضية طغيان عدهاي از ايل را بهتحريك شيخخزعل بر ضد دولت شنيدند، بهمنزل من آمده بست نشستند، و با عجز و الحاح بسيار گفتند اين حركت عدة قليلي از بختياريها، اسباب بدنامي و رسوايي ماست و حركتي است كه ما را در پيشگاه دولت روسياه و مقصر قلم ميدهد و بهاين جهت زندگاني ما در خطر ميافتد. من آنها را بهمراحم دولت دلگرم كرده، بهايشان تأمين و در رفع غائله اطمينان كامل دادم. در تعقيب همين پيشامد وزير داخله و وزير پستوتلگراف را مأمور نمودم بهاصفهان حركت كنند و بهكار تصفيه آن اختلافات مشغول شوند.
در چهار روز اقامت اصفهان لاينقطع از اطراف، مكاتيب و تلگراف راجع بهقضية جنوب و تشويق بهحركت و اقدام جدي در رفع طغيان شيخ و متمردين ديگر ميرسيد. غالباً دستور جواب آنها را ميدادم.
شب هفدهم عقرب تلگراف ذيل از وزير امور خارجه واصل گرديد:
تلگراف وزير خارجه
«در تعقيب مذاكرات روز چهارشنبه13 عقرب كه راپرت آن بهوسيله اركان حرب بهعرض رسيده است، امروز دو ساعت و ربع بعدازظهر، شارژ دافر انگليس بهملاقات بنده آمده اظهار داشت:
با وجود اهتمامات فوقالعادة اين جانب، اخبار خيلي خوب نيست، زيرا قونسول از اصفهان تلگراف كرده است كه ديروز عصر، حضرت اشرف آقاي رئيس الوزرا را ملاقات نمود و ايشان فرمودهاند كه بهملاحظات نظامي و نظر بهاينكه هر دقيقه خطر آمدن برف هست نميتوانم ديگر قشون را در چهارمحال نگاه دارم و ناچار قشون بايد از چهارمحال تجاوز نمايد. شارژ دافر اظهار داشت كه حضرت اشرف آقاي رئيسالوزرا در اين مدت خيلي حوصله نشان دادند و البته اگر در اين موقع عجله بشود اثر خوبي در لندن ندارد. دراينصورت بيش از مهلت اوليه كه هشت روز باشد تقاضا نميكنم. البته حضرت اشرف بهطوريكه تاكنون صبر و حوصله نشان دادهاند حالا نيز اين چند روزه را تأمل خواهند فرمود. بنده بهاو وعده دادم كه مراتب را با تلگراف حضوري بهعرض حضرت اشرف برسانم و نتيجه را بهاو اطلاع دهم.»
مشارالملك
من چون بهآهنگ اين صحبتها و مواعيد آشنايي كامل داشتم، تكليف خود را در اين تشخيص دادم كه اصلاً بهاين تلگراف جواب ندهم و بهجاي هر صحبتي فقط عقايد خود را تعقيب نمايم و عمليتر سازم.
يك تلگراف مسرتبخش
يك تلگراف مسرتبخش
يكي از جملة تلگرافها كه بهجهاتي نظر مرا جلب كرد. تلگراف سرهنگ ساعدالدوله آجودان من بود.
ساعدالدوله در موقعي كه از لرستان بهتهران برميگشتم، داوطلب شد كه اگر قضية جنوب بهقشونكشي محتاج شود، شخصاً براي ختم آن عزيمت كند. من هم بهاو قول دادم. اتفاقاً بعد از رسيدن بهتهران براي سركشي املاك خود مرخصي گرفت و بهطرف تنكابن عازم شد. همينكه شنيد من بهسمت جنوب عزيمت كردهام، بهعجله خود را بهتهران رسانده، از آنجا براي شركت در عمليات نظامي تلگرافي مشعر بر حركت خود بهمن مخابره كرد، و بدون استمزاج از منحركت نمود و يقين دارم از اينكه چرا در موقع حركت او را خبر نكردهام متألّم نيز بود.
وصول اين تلگراف در اصفهان باعث مسرت فوقالعاده من شد. زيرا كه بهرأيالعين ديدم صاحبمنصبان قشون من، امروز صاحب اينگونه احساسات سپاهيگري و رشادت نظامي هستند كه در موقع بروز مشكلات و انجام وظايف سربازي بريكديگر سبقت ميگيرند و سر ازپا نميشناسند. مشاهده اينگونه پيشامدها براي يك نفر علاقهمند بهمملكت و قشون بينهايت وجدآور و مسرتانگيز است. زيرا وقتي كه انسان اوضاع سابق قشون را بهنظر ميآورد و روحية فاسد صاحبمنصبان عهد ناصرالدينشاه را كه در موقع گرفتن جيره و مواجب ازصاحبمنصبان هر قشوني بيشتر و عاليمقامتر، و در موقع جنگ فراري و مخفي بودند از خاطر ميگذراند، از تذكر احوال آن ايام سرافكنده و خجل و از ديدن اوضاع كنوني خرسند و شادمان ميگردد.
شايعة كنارهگيري
شايعة كنارهگيري
در نتيجه انتشارات خارجيان و تلقينات اقليت مجلس در تهران، مشهور شده بود كه من از آمدن بهاصفهان قصدم كنارهگيري است و چون در مركز نميتوانستم از كار دوري بگيرم خود را بهاصفهان رسانيدهام كه در اينجا از عمل كنارهجويي نمايم. اين شايعه بهقدري رواج گرفته بود كه حتي در هيأت وزرا هم مؤثر واقع شده و يك نفر از وزرا بهخيال اشغال مقام رياست افتاده و بعضي بهواسطه محبت من و تذكر فعاليت من مضطرب و متاسف شده بودند. در همين باب تلگراف رمزي از سردارمعظم خراساني وزير فوايد عامه رسيد كه تمنّا كرده بود من از استعفا صرفنظر كرده و راضي بهاختلال امور مملكت و پريشاني دوستان خود نگردم.
جوابي اطمينانبخش دادم و تعجب خود را از تأثير و شيوع اين اخبار ابراز داشتم و نوشتم كه من عازم خوزستان و سركوبي اشرارم و از هرزهدرايي چند نفر مفسدهجو، از خدمت مملكت و اكمال سعادت ايران صرفنظر نخواهم كرد.
قبل از حركت اخباري از فرونت ميرسيد. از جمله مطالب ذيل بود:
«در چهاردهم عقرب 300 صندوق اسلحه نو، با دو توپ وارد هنديجان شده و ميان قواي خزعل تقسيم گرديده، دو كشتي بادي آذوقه آورده است. سه سفينه جنگي اروپايي بهشطالعرب آمده و در مقابل آبادان لنگر انداخته است.»
با توجه بدين اخبار چون فشنگ در اصفهان بهقدر كفايت موجود نبود، بهتهران امر دادم50000 فشنگ فوراً ارسال دارند.
راپرت تلگرافخانة اردوي زيدون
«بر حسب حكم فرمانده محترم قواي فارس و بنادر دستگاه تلگراف را كنار رودخانة زيدون آورده كه راپرتهاي قشوني داده شود. صبح نهم عليالطلوع فرمانده با عده بهطرف زيدون آمدند از ساعت يازده صبح جنگ شروع شد تا پنج بعدازظهر در طرف جنوبي رودخانه از «شاهبهرام» تا قلعة «خاكستري» كه چندين قلعه و برج بود بهتصرف قواينظامي درآمد. عصر نيز طرف دشمن حمله نمودند شب هم بهشهر زيدون خراب، شبيخون زده از ساعت پنج صبح الي ساعت دوازده، جنگ دوام داشته، در نتيجه خزعليان تمام فراري، تلفات زياد، و چند نفر اسير و چند باب چادر و چند رأس قاطر و اسب و اثاثيه بهتصرف نظاميها درآمد يك نفر نظامي و يك نفر چريك هم زخمي شده.»
ابراهيم
راپرت اردوي زيدون
از قرار خبر واصله و رؤيت هم كه كردهاند برادر عبداللهخان و چند نفر ديگر و چهارپنج رأس اسب غير از تلفات ديگر از طرف دشمن بهگلوله توپ مقتول شدهاند.
حركت از اصفهان
حركت از اصفهان
چهارشنبه 20 عقرب
صبح با همراهان از خيابان تاريخي چهارباغ و پل اللهورديخان گذشته بهطرف قمشه حركتكردم.
در «مهيار» نه فرسخي جنوب اصفهان بهاردويي كه عازم خوزستان بودند برخوردم. اردوي مزبور را سان ديدم و مصمم شدم ميزان جنگاوري و درجه لياقت نظامي آنها را امتحان كنم. بهايننظر خودم شخصاً پيش رفته، يك نفر از نظاميان را كه بهظاهر آثار كفايتي از او نمايان نبود، انتخاب و براي هدف قراردادن، نشانهاي اختيار كردم. احساس ميكردم كه صاحبمنصبان اردو را وحشت باطني فراگرفته و از آن ترس دارند كه نظامي مزبور از عهده اين امتحان بهخوبي برنيايد و اسباب سرشكستگي و مسؤوليت جهت ايشان فراهم شود. يقيناً پيش خود ميگفتند چرا من انتخاب را بهخود ايشان وانگذاشتهام تا يكي از بهترين افراد را اختيار كنند و فرد مطمئن را بهميدان امتحان بفرستند.
در حاليكه دلهاي ايشان از اين انتخاب من در تپش بود، نظامي مزبور با مهارت عجيبي از عهده امتحان برآمد و با كمال خوبي نشانه را هدف قرار داد. چهره صاحبمنصبان از شادي برافروخته شد، و قلب من نيز بيش از پيش قرين اطمينان و اميدواري گرديده، اين پيشامد را بهفال نيك گرفتم و كاملاً دل در فتح بستم.
مقارن ظهر بهقمشه وارد شدم. حاكم قمشه بهاستقبال آمده بود و اهالي طاق نصرتهايي برپا داشته بودند.
بعد از ظهر از قمشه بهطرف خاك فارس حركت كردم و نزديك غروب بهاول آبادي «ايزدخواست» رسيديم. در اينجا ناامني پنج سال قبل و حملة دزدان را بهارفعالدوله نماينده ايران در مجمع اتفاق ملل و قتل پسر ارباب كيخسرو را بهخاطر آوردم و از امنيتي كه حاليه در ساية قدرت قشون ايجاد شده اميدواري كامل حاصل كردم. شب را در «ايزدخواست» بهمطالعه نقشجات نظامي و مذاكرات تاريخي گذراندم.
بهطرف آباده
بهطرف آباده
پنجشنبه21 عقرب
از «ايزدخواست» حركت كرديم و از روي پلي كه در مقابل كاروانسراي شاهعباسي است وكتيبهاي هم بهاسم آن پادشاه آبادكننده دارد، و از گردنه صعبالعبوري كه خود اهالي آنرا «چكايزدخواست» ميگويند گذشتيم عبور از اين گردنه در موقع عزيمت بهطرف شيراز براي اتومبيل خيلي مشكل است و غالباً جماعتي از اهالي در آن حدود مواظباند كه اتومبيلها را بهزور بازو بالا برند و آنها را از سر گردنه رد كنند.
بعد از ظهر از آباده حركت كرديم و بعد از عبور از آبادي «سورمق» و كاروانسراي «خانخوره» گردنه صعبالعبور «كوليكش» را پشت سر گذاشتيم، و وارد دشت مسطح و همواري شديم و شب را در آبادي «دهبيد» گذرانديم.
جمعه 22 عقرب
صبح زود برخاسته از بالاي بلندي «دهبيد» سرازير شديم. جاده امروزي غير از جاده كارواني قديم است و اين جاده را پليس جنوب در ايام اقتدار خود براي حفظ روابط با اصفهان و راندن اتومبيل تسطيح و درست كرده است. هوا بينهايت سرد بود و بدون بالاپوش صحيح حركت خيلي اشكال داشت.
مقارن غروب بهآبادي «سيوند»، چهارفرسنگي شيراز رسيديم و شب را در آنجا مانديم.
شنبه23 عقرب
از سيوند حركت كرديم و بعد از عبور از پيچوخمهايي چند، بهچاپارخانه «يوزه»، سهفرسنگي «سيوند» و يازده فرسنگي شيراز رسيديم.
در نزديكي «پوزه» ميرزا ابراهيمخان قوامالملك رئيس يكي از ايلات فارس كه از شيراز بهاستقبال من آمده بود رسيد و از او احوالپرسي شد.
ناهار را در «زرقان» پنجفرسنگي شمال شيراز صرف كردم. در «زرقان» از طرف وثوقالسلطنه والي فارس استقبال شاياني از من شد و بعد از ظهر از آنجا بهطرف شيراز حركت كردم.
يكشنبه24 عقرب
فرداي ورود بهشيراز عامه علما و اعيان شيراز بهملاقات من آمدند و از يكانيكان احوالپرسي بهعمل آمده و با دو نفر از ايشان يكي آقا جعفر يكي هم آقاي شيخ مرتضي مقداري صحبت شد.
بهموجب تلگراف واصله در 19 عقرب، عشاير «حويزه» و «بنيطرف» قصر خزعل را آتش زدهاند و در اطراف دزفول ايل «قلاوند» با يك حمله، متمردين را شكست داده و مقداري احشام غنيمت گرفتهاند.
تلگراف ذيل نيز كه از فرمانده قواي خوزستان واصل شد مرا بهفتح قطعي بيش از پيش اميدوار ساخت:
مقام منيع بندگان حضرت اشرف فرمانده كل قوا دامت عظمته
«عده بختياري كه بهكمك هواداران خزعل آمده بودند، امروز يك حمله مختصري كردند و از طرف ستون، شكست خورده عقب رفتند.
موقعيت دشمن و قواي نظامي بهقرار ذيل است:
«چمكرته چشمه شيخ لنگري» موقعيت نظامي آسياب «سويره»، «دهملا» دشمن عدّة قليلي در هنديجان دارد براي پراكنده كردن دشمن دو روز قبل عدّهاي مركب از نظامي و چريك بهطرف هنديجان فرستاده شده بود، الساعه راپرت رسيد كه هنديجان را تصرف نمودهاند.»
از لنگير- سرتيپ فضلالله
عصر 21 عقرب نمره 206
بعد از ملاقاتهاي رسمي تصميم گرفتم بهزيارت شاهچراغ و ابنيه وكيلي بروم بهاين جهت با جمعي از همراهان بهتماشا و زيارت آن اماكن رفتيم.
عامه كه از كمي گندم و قحطي نان در زحمت بودند، ازدحام كرده بهدادخواهي و استغاثه پيش من آمدند. فوري امر دادم براي ترتيب امر نان شيراز كميسيوني بهرياست والي و عضويت قوامالملك و روساي ادارات تشكيل شده رفع اين غائله را بنمايند.
در همين روز يك دستگاه از ايروپلانهاي جنگي را كه در شيراز براي عزيمت بهخوزستان حاضر بود، امر بهپرواز دادم و خودم هم سوار شده براي تعليم عمليات جنگي و اينكه از چه راه و بهچه طريقي بايد عمليات نظامي را تعقيب كرد قدري گردش كردم و آشيانه طيارات را در حدود «باغتخت» معيّن نمودم.
چون از «باغتخت» تا شيراز راه اتومبيلرو صحيح ندارد پياده حركت كردم ولي چكمه سخت پايم را زده بود و بهزحمت اين راه را پيمودم و شخصاً بهنظاميان دستور دادم كه براي عبورومرور، روي نهرهاي عرض راه را پل بزنند و اين امر بهسرعت اجرا شد.
قضيه خوزستان كه تا اين تاريخ چندان مشكل نشده بود، در مرحلة جدي داخل شد. از يكطرف دارالشورا و نمايندگان ملت و عامه اهالي پايتخت و هيأت وزرا بهواسطه بياطلاعي و دوري از مركز عمليات، در وحشت افتاده بودند تلگراف ذيل در همين موضوع از تهران رسيد:
«حضور مبارك حضرت اشرف اعظم آقاي رئيس الوزرا دامت عظمته
حسب الوظيفه بايد بهعرض برسانم از مسافرت حضرت اشرف بهشيراز افكار مشوش شده مغرضين القاي شبهه ميكنند كه با دخالت خارجي، آشتي كنان بهضرر مملكت واقع خواهد شد. بعضي حدس ميزنند بهبهبهان براي جنگ تشريف خواهيد برد. در مجلس هم ممكن است مذاكره و سوآل شود. در هر حال تسكين و روشن ساختن افكار بهنظر لازم ميآيد. مستدعي است دستور كافي در اين باب مرحمت فرمايند.»
ذكاءالملك
22 عقرب
از طرف ديگر، عمال سياسي انگليس در صفحات جنوب بهجنبش افتاده و بهخيال اغفال من و تحصيل تأمين جهت شيخ خزعل، سخت دست و پا ميكردند.
تلگراف خزعل
تلگراف خزعل
در همين روز تلگراف ذيل از طرف شيخخزعل بهمن رسيد:
آستان مبارك حضرت اشرف اعظم آقاي رئيس الوزرا دامت عظمته
«بعضيها فدوي را معتقد ساخته بودند كه حضرت اشرف نسبت بهبنده احساسات بيمهري و بيلطفي داريد، ولي بحمدالله در اين اواخر مطلع گرديدم كه حقيقت حال چنين نيست و اين مسأله موجب اميدواري شد. البته برخاطر مبارك معلوم است كه آنسوءتفاهم از دسايس و آنتريكهاي بعضي مغرضين و مفسدين، غير از بختياريها، كه البته نسبت بهوجود ذيجود حضرت اشرف عداوت داشتند و ميخواستند فدوي را آلت اغراض شخصيه و مقاصد دنيّه خود سازند تقويت و فزوني يافت. ولي بالاخره از كجي و اعوجاج اين مسلك مطلع شده اينك بهعرض تأسف مبادرت نموده و از اعمال ناشايستهاي كه از طرف اين بنده نسبت بهدولت عليه سر زده معذرت ميخواهم و در آينده نيز كمافيالسابق نهايت آمال فدوي اين است، نسبت بهدولت متبوعه كمال خدمتگزاري بهعمل آورده و تا آخرين درجه امكان با نهايت اخلاص نيّت و حسن عقيدت بهاجراي اوامر مطاعه اقدام كنم. اميدواري كامل دارم كه حضرت اشرف نيز اين عرض تأسف را پذيرفته و باز هم فدوي را مورد اعتماد قرار داده و از دولتخواهي فدوي اطمينان خواهند داشت. از قرار معلوم موكب سامي اين روزها بهجنوب تشريف فرما ميشوند و اگر اين مسأله صحيح است خيلي شايق هستم كه بهشرف ملاقات نائل شده و شخصاً بهآن وجود محترم كه رياست دولت متبوعه را دارا هستند، تأسف خود را از مامضي و تأمينات خدمتگزاري و خلوص نيّت در آينده عرض كنم. منتظر اظهار مرحمت و تعيين محل و موعد شرفيابي هستم.»
خزعل
يك كپيه هم توسط قونسول انگليس از همين تلگراف رسيد.
از اينكه قونسول انگليس واسطه مخابره آن بود سخت متغير شدم.
تلگراف ذيل را بهقونسول بوشهر مخابره كردم و جواب شيخ را هم مستقيماً دادم.
بوشهر
آقاي ژنرال قونسول دولت فخيمة انگليس
«اينكه خزعل تلگراف خود را بهوسيلة شما براي اين جانب ارسال داشته است خالي از غرابت نيست زيرا اتباع داخلي نبايد، در امورات مربوط بهخود، موجبات زحمت نمايندگان محترم خارجه را كه قانوناً ممنوع از مداخلات هستند، فراهم آورند. دراينصورت بديهي است كه اين قصور مربوط بهعدم اطلاع مشاراليه ميباشد و جوابي همكه لازم بوده قبلاً بهتلگراف مستقيم بهمشاراليه دادهام.»
جواب ذيل را هم امر دادم مستقيماً بهشيخ مخابره كنند:
آقاي سردار اقدس
«معذرت و ندامت شما را ميپذيرم بهشرط تسليم قطعي.»
تلگرافات تهران
تلگرافات تهران
شب را قوامالملك در باغ «محمديه» از ما ميهماني شاياني كرد. از همراهان، دبير اعظم، چون سخت مريض شده بود، نتوانست بيايد.
در اين موقع دو تلگراف بهمن رسيد، كه يكي اسباب اميدواري و مسرت من شد و ديگري بهعكس، سخت مرا غمگين و متأثر ساخت.
تلگراف اول از طرف علماي تهران بود كه در مسأله جمهوريت با من مخالفت كرده و در اين موقع اظهار كمال موافقت نموده و پيشرفت و موفقيت كامل را خواسته بودند. از اين موقعشناسي و علاقه علماي اعلام بهمصالح ملك و ملت بسي شادمان و خورسند شدم.
تلگراف ديگر از طرف هيأت دولت بود راجع بهاينكه نمايندگان مجلس جلسه سري و خصوصي تشكيل داده و در باب خوزستان صحبتهايي كردهاند كه حاكي از يأس و سوءظن است و در تهران نيز شهرت داده و آژانس رويتر اين خبر را منتشر نموده، كه سفير انگليس سر پرسيلرن از جانب دولت متبوعه خود مأموريت دارد، كه در بوشهر فيمابين من و خزعل ترتيب ملاقاتي فراهم كند و بين او را با من صلح دهد.
اين خبر سخت مرا متعجب و متأثر ساخت كه چرا با وجود اينهمه خدمات و زحمات و تحمل انواع مصيبت، در عرض چهارسال هنوز وكلاي مجلس مرا نشناخته و تصور كردهاند ممكن است خارجيان در اراده و عزم من نفوذي داشته و بهميل خود مرا بههر طريقي كه ميخواهند سوق دهند.
با كمال تأثر و تغّير اين خبر را تكذيب كردم و امر دادم وزير ماليه كه در غياب من متصدي كفالت مقام رياست وزرا بود، خبر مزبور را رسماً در جرايد پايتخت تكذيب نمايد. تلگراف ذيل را مخابره نمودم:
جناب مستطاب اجل آقاي ذكاءالملك وزير ماليه دام اقباله
«از شرح تلگراف جنابعالي راجع بهانتشارات مغرضين و تلقينات آنها مسبوق و مستحضر شدم، اين خائنين را كه جنابعالي بهاسم مغرض ناميدهايد، همانها هستند كه سوء كردار و زشتي رفتار و عمليات آنها در سه سال قبل مملكت را بهخطرناكترين پرتگاهي پرتاب نموده بود و در پايان آنهمه خرابي و خيانت، فقط فضل خداوند و عمليات من آن خطرات را محو و نابود كرده. ، حالا مجال آن را پيدا كردهاند كه باز زمزمههاي خائنانة خود را تجديد نمايند. اين مغرضين همان خائنين وطنفروش هستندكه دست توسل بهسوي هر نامشروعي دراز كرده فقط براي اجراي اعمال خائنانه از هيچ تخريبي صرفنظر نمينمايند. من نيات باطني و هويّت هر يك از آنها را بهطوري كه بايدوشايد تشخيص داده، اجازه نخواهم داد كه مملكت و مردم بيچاره اين سرزمين آلت خيانت و اغراض زشت و آلوده آنها واقع گردند. من بهصفحه جنوب آمده كه اول گردنگردنكشان را كوبيده و مملكت را از لوث وجود و خودسري آنها پاك و منزه نمايم و در پايان آن، بهنام استقلال مملكت و بيچارگي مردم، سزای هر خائن را بهپاداش حق و حقيقت محول دارم. چند نفر خائن تهران از فرسودگي طاقت مردم اطلاع ندارند و آنها فقط بهمزد خيانت از هر طريقي برسد قانع هستند. چون من خداوند را در همه حال شاهد گزارشات خود دانستهام، بالاخره يا بايد شخصاً در راه اين مملكت محو شده و يا طريقي را بسپارم كه ديگر كسي بر خلاف امنيت و انتظامات مملكت و بر خلاف استقلال و عظمت ايران قادر بر اجراي خيانت نباشد. حالا مغرضين، معاندين و خائنين هر چه ميخواهند، بگويند تا مدلول حق و حقيقت از پرتو خداوندي روشن و آشكار شود. درخاتمه اضافه مينمايم كه چون هيچوقت اقدامات و عمليات من از انظار جامعه مستور و مكتوم نبوده و با آنكه من و همه كس اطلاع دارند كه اين انتشارات از چه ناحيه ساخته ميشود و تلقين ميگردد، معهذا براي اينكه عامه مردم از تمام گزارشات اين حدود مطلع باشند، دستور دادهام كه جزء و كل امور، اعم از عمليات جنگي و يا صلح و نظاير آن را بهطور ابلاغيه گوشزد عموم نمايند كه بالاخره عامه از گزارشات مملكتي خود هر چه هست مستحضر و مسبوق باشند.»
رئيس الوزرا و فرمانده كل قوا
ملاقات با قونسول انگلس
ملاقات با قونسول انگلس
ژنرال قونسول انگليس از من وقت ملاقات خواست. پذيرفتم. وارد شد. از طرز دخول او بهاطاق دريافتم كه ديگر كار را از رويههاي معمولي خارج ديده و عصباني شدهاند. چون اين حالت را مشاهده كردم، بر دقّت افزودم. زيرا كه معلوم بود در چنين حالتي اعماق قلب و نيات خفيّة خود را مكشوف خواهد داشت. بعد از نشستن، بلافاصله مراسلهاي بهدست منداد و گفت «وزير مختار انگليس از بغداد مخابره كرده، و مأموريت داده است كه در شيراز تبليغ كنم.» در ضمن مطالعه اظهار نمود كه »علاوه بر رسانيدن اين مراسله مأموريت ديگري نيز بهمن دادهاند، بهاين قرار كه اگر مدلول اين مراسله را پذيرفتيد، رسميتي نخواهد داشت والا چون خزعل رسماً تحتالحماية دولت انگليس است و ما مجبوريم از تحتالحماية خود قويّاً مواظبت و محارست كنيم، ناچاريم كه با شما نيز بهطور رسمي وارد مذاكره شده و از ورود شما جلوگيري و از ورود قواي نظامي شما بهخاك خوزستان ممانعت كنيم. انگليس در خوزستان علاوه بر موقعيت سياسي، وضعيت خاصي دارد. لولههاي كمپاني نفت كه در طول كارون كشيده شده، ممكن است در اين لشگركشي و منازعات صدمه ببيند. بنابراين هر پيشامدي كه رخ بدهد، مسؤوليّت مستقيم آن متوجّه دولت ايران و شخص شما خواهد گرديد و ما مجبور بهمدافعه و مداخله خواهيم شد.»
تلگراف نيز تقريباً حاكي از همين مطالب بود. فقط مطالب قدري نرمتر نوشته گشته و سعيشده بود كه با نصيحت و اندرز قضيه خاتمه بيابد.
تلگراف را خواستم نگاه بدارم. قونسول اصرار كرد كه من مأمورم فقط ارائه بدهم و شفاهاً مطلب را بگويم. مجاز نيستم تلگراف را بگذارم.
چون گوش من نظير اين صحبت را نشنيده است و عادت ندارم از هيچ كس اين قبيل مداخلات را ببينم، حالتم تغيير كرد. آن نشاط و فرحي كه در اول مجلس از ديدن احوال ديگرگون و عصبانيت قونسول بهمن دست داده بود، يكباره مبدل شد بهيك تلخكامي و غضب فوقالعاده كه دنيا را در نظرم تاريك كرد. گويي از صداي اين نماينده اجنبي تمام دستورها و اوامري كه در ظرف يكصدسال از طرف بيگانگان بهزمامداران اين مملكت داده شده در گوشم طنين انداخت، و سياهكاريهاي اولياي امور گذشته، يكي پس از ديگري، در برابرچشمم گسترده شد، و پرده ضخيم كثيفي تشكيل داد. اين بار نوبت عصباني شدن بهمن رسيد.
بدواً بهقونسول گفتم:
«اما در خصوص لولههاي نفت كه بهانه اين قبيل مداخلات عجيبة كودكانه قرار دادهاند، من شخصاً ملتزم و متعّهد ميشوم، هرگاه از حركت قشون و جنگ، بدان صفحات صدمه وارد شود شخصاً غرامت بدهم.
راجع بهمذاكراتي كه كرديد، من جداً اعتراض ميكنم و تذكر ميدهم كه اگر من بعد بهاين لهجه و بهاين طرز با من طرف گفتگو بشويد، ترجيح خواهم داد كه رشته مناسبات خود را با تمام مأمورين دولت انگليس پاره كنم. خوزستان يكي از ايالات ايران است و خزعل يك نفر رعيت ايران. اگر او خود را تحتالحمايه معرفي كرده، خائن است و من نميتوانم در اين قبيل موارد لاقيد باشم. لهذا اجازه نميدهم كه در حضور من اين طورصحبت بشود.» و اين كلمات را با تمسخر و استهزا گفتم.
قونسول بيشتر از جا در رفت. تمام متانتي كه در نژاد اين قوم ضربالمثل است از دستش رفته، كاملاً عصباني گرديد.
من براي اينكه بهاو حالي كرده باشم كه تندي و عصبانيت و تمام مأموريتها و يادداشتهايي كه او حامل است بهقدر بال مگسي مرا واپس نمينشاند، در حضور خود قونسول، اميرلشگر را احضار كردم و با اينكه خيال داشتم سه روز ديگر در شيراز مانده و استراحتي بكنم، امر بهحركت دادم و گفتم تمام همراهان را مسبوق نمايند كه فردا صبح بهطرف خوزستان خواهيم رفت.
نميخواهم بگويم كه اين امر و تصميم من در اين موقع در قونسول عصباني انگليس چه تأثيري كرد. ابداً انتظار نداشت كه از يك رئيسالوزراي ايراني اين طور مكالمه و اين قسم تمرد بشنود و ببيند. در مدت صدوپنجاه سال عمّال انگليس عادت كرده بودند كه هر سري را در مقابل خود خم شده بيابند، بلكه نقشههايي را كه اصلاً جرئت تعقيب آن نميرفت، از طرف اولياي امور ايران فراهم شده و استقبال شده ببينند، تا چه رسد بهيك حكم قطعي و امرصريح.
قونسول انگليس گمان ميكرد با يكي از ضعيفالقلبهاي دربار قاجاريه سروكار دارد، كه هروقت يكي از نايبهاي سفارت، ملازمش را بفرستد و تهديدي بكند، آن شب بهخواب نرود و فردا هر امري را بهموقع اجرا گذارد.
بـا اينكه رئيس كـابينـه سخت مريض بـود و چهل درجـه تب داشت، كسالت او را اهمـيت نـداده و
بهحركت مصمم شدم. او نيز شائقانه با مرض سخت بهراه افتاد، زيرا كه حفظ وطن براي من اهميتش بيش از كسالت اطرافيان من است.
بهوالي فارس امر دادم از طرف من از علماي شيراز بازديد كند و تلگراف ذيل را بهتهران مخابره نمودم:
اركان حرب كل قشون
«بهطوريكه اطلاع داريد تصميم من از تهران اين بود كه مستقيماً بهجانب خوزستان عزيمت نمايم. در ورود بهشيراز كه تصادف با وصول تلگراف انقياد خزعل شد، مقصود من از صدور جواب دائر بهتسليم قطعي مشاراليه اين بود كه او را روانة تهران نموده، خود بدون جنگ و عدم اتلاف نفوس بهمركز خوزستان رهسپار شوم. اينك نظر بهاينكه عدم وصول جواب اعلاميه مزبور زياده بر اين توقف مرا در شيراز متضمن نتواند شد، لهذا امروز از شيراز بهطرف فرونت حركت مينمايم، كه از آنجا با اردو رهسپار محمّره شوم.»
فرمانده كل قوا
4145
قبل از حركت از شيراز ورود يك دستگاه طياره بمبانداز كه بهميدان جنگ «زيدون» اعزامشده بود، رسيد و موجب مسرت شد. همچنين اطلاع رسيد كه در ساعت 7 صبح 23 عقرب قريب دوهزار نفر مسلح از محمّره بهبندر معشور اعزام گرديده است.
تلگرافاً امر دادم دو طياره بهغرب اعزام شود.
بر حسب خبري كه رسيد عشيرة بنيطرف در ساحل كرخه جمع شده و با اتباع شيخ مشغول زدوخوردند و در «حميديه» جنگ سختي شده است.
تلگراف ذيل نيز از تهران رسيده بود و جواب داده شد:
مقام منيع بندگان حضرت اشرف اعظم فرمانده كل قوا دامت عظمته
«راپرتاً بهعرض مبارك ميرساند كه امروز صبح آتاشه نظامي روس بهاركان حرب كل آمد. و از اظهارات او چنين استنباط ميشد كه اولياي دولت شوروي از مسافرت بندگان حضرت اشرف بهجنوب فوقالعاده نگران هستند و چنانچه مسافرت وجود مقدس بهبوشهر امتداد يابد، اين مطلب را قطعاً در تحت تأثير و نفوذ سياست انگليس تلقي و براي سياست خود لطمة بزرگي تصور خواهند كرد و مطابق اظهار او براي رفتن بهبوشهر، اتخاذ تصميم هم فرمودهاند. گرچه در مقابل نظر ثاقب و فكر منور بندگان حضرت اشرف كه بر جهات امور احاطه دارند، اظهار عقيده جسارت محض است ولي در عالم خدمتگزاري و علاقه مفرطي كه بهحفظ حيثيات و عظمت آن وجود مقدس دارد، از عرض اين ناگزير است كه چون مسافرت بندگان حضرت اشرف بهبوشهر در اذهان عامه اهالي و از نقطه نظر سياست خارجي تأثيرات سوء خواهد بخشيد، چنانچه رأي مبارك اقتضا و مقرر فرمايند خزعل در همان شهر شيراز شرفياب آستان مبارك شود. براي رفع سوءتفاهمات و اين قبيل انتشارات خلاف حقيقت فوقالعاده مؤثر خواهد بود. امر امرمبارك است.»
رئيس اركان حرب كل قشون – سرتيپ امان الله
نمرة 3699
جواب
رياست اركان حرب كل قشون
«تلگراف رمز نمره 3699 ملاحظه شد. لازم است براي قطع انتشارات و اراجيف كه در ميان مردم شيوع دارد ملاقات من را در بوشهر با شيخ تكذيب و متذكر شويد، كه اگر بهبوشهر ميروم فقط براي رفتن بهفرونت بوده و شيخ را در نقطه ديگري غير از شيراز نخواهم پذيرفت. در صورتي كه آمدن بهشيراز را نپذيرد، ملاقات من و او در ميدان جنگ خواهد بود.
وزير جنگ و فرمانده كل قوا
نمره 4125
احزاب سياسي فارس كه بر اثر وقعة خوزستان مثل ملّيون ساير نقاط بههيجان آمده بودند، غالباً حاضر شدند كه با من براي دفاع خوزستان و دفع ياغيان حركت كنند. من آنها را بهسكوت و بردباري امر داده، گفتم چون بهتوفيق خدا و ارادة قوي خود و قدرت مغلوب نشدني قشون اطمينان دارم، بهحركت شما احتياجي نيست. من و قشونم بهزودي غائله را خاتمه خواهيم داد.
حركت از شيراز
حركت از شيراز
يكشنبه24 عقرب
از شيراز حركت كردم و بهقوامالملك كه اجازه خواسته بود در اين مسافرت با من همراه باشد، اجازه عزيمت دادم. چون دبير اعظم سخت ناخوش بود، بهدكترها در پرستاري او، امر اكيد دادم. مخصوصاً دكتركريم هدايت را كه دكتر مخصوص قشون و جوان تحصيل كردة مجّرب است، از شيراز همراه بردم و دستور دادم كه بهكار صحيّة همراهان بپردازد.
بعدازظهر را بهكازرون كه معتبرترين منازل بين شيراز و بوشهر است وارد شدم و تصميمگرفتم شب را هم در همانجا بمانم.
در كازرون چند دستگاه از تانكهاي جديدالاختراع را كه براي قشون امر بهخريد آنها داده بودم، بهعمليات واداشتم و آنها در خراب كردن ديوار و عبور از اراضي ناهموار و تپه و گودال نمايشهاي عجيبي دادند. اسباب خوشوقتي شد و هزارتومان بهفرمانده آنها براي قدرشناسي از اين عمليات انعام دادم.
شب تلگرافي از تهران رسيد. اينك عين آن با جوابي كه داده شد مندرج ميگردد:
مقام منيع رياست وزرا دامت شوكته
«خبر رويتر راجع بهقضية خوزستان در جرايد امروز منتشر شد كه آقاي رئيسالوزرا و شيخخزعل بهميانجيگري وزير مختار انگليس در بوشهر ملاقات خواهند فرمود و در آن مجلس عمل خوزستان تصفيه خواهد شد. اين روزهاي اخير هم انتشارات در همين زمينه در شهر بود كه آقاي وزير ماليه در تلگراف اخير خود اشاره بهآن كرده بودند. وكلاي مجلس از اين خبر رويتر پريشان شده، مجلس را سرّي كردند و هيأت دولت را احضار نموده، در خصوص اين مجلس و اين ملاقات توضيح خواستند و اظهار تشويش از مداخله خارجي در كار داخلي مملكت نمودند كه مبادا امري منافي مصلحت واقع شود و آقاي رئيسالوزرا كه رئيس دولت ايران هستند، نبايد با يك نفر رعيت ياغي ملاقات كنند و قراردادي بهمباشرت نماينده يك دولت خارجي در امر مملكت ببندند، و فرضاً كه قراردادي بسته شود، البته مجلس آن را نخواهد شناخت. هيأت دولت چون از طرف حضرت اشرف اطلاعي دريافت نكرده بودند فقط اظهار كردند آنچه ما اطلاع داريم اين است كه آقاي رئيس الوزرا بهعزم قلع و قمع شيخ تشريف بردند و در موقع حركت فرمودند ممكن است لازم بشود از اصفهان هم دورتر بروم و البته شيخ را از ميان بردارم و يقين دارم حضرت اشرف كاري كه خلاف مصلحت باشد نخواهند كرد. بالاخره مذاكرات مجلس منتهي شد بهاينكه اين مطالب را بهعرض حضرت اشرف برسانيم و خلاصه اين مطلب اين است كه اولاً در اين قضيه در مجلس اختلاف نظر بين موافق و مخالف نيست و همه متفقاند. ثانياً مجلس راضي نيست حضرت اشرف براي ملاقات شيخ بهبوشهر تشريف ببرند و اين امر را توهين بهحضرت اشرف و منافي با حيثيّت دولت و مملكت ميدانند. ثالثاً مجلس اساساً با مداخله خارجي در اين قضيه مخالف است و اين امر را مضرّ بهحال مملكت ميدانند. رابعاً عقيده مجلس اين است كه همانطور كه قبلاً گفتهاند و خود حضرت اشرف هم عزم داشتند، شيخ بايد مقهور و منكوب شود، صلح و صفا معني ندارد. خامساً اگر قراردادي با مداخله اجنبي بسته شود، مجلس نخواهد شناخت.
مستدعي هستيم بهفوريت جواب اين تلگراف و حقيقت امر و نظريات خود حضرت اشرف و دستورالعمل هيأت دولت را در جواب مجلس شوراي ملي باز سرّي منعقد خواهد شد، بفرمايند.»
ذكاءالملك – مشارالملك – سردار معظم – اديبالسلطنه – مشارالدوله
نمره 3636
جواب
هيأت محترمة وزراي عظام دام اقبالهم
«از شرح تلگراف نمره 3636 دائر بهمذاكرات مجلس شوراي ملي راجع بهقضية خوزستان مسبوق شدم. اين نكته را همه آقايان بايد متذكر باشند كه اگر تاكنون من ميخواستم، مداخلة اجنبي را شرط پيشرفت كارهاي خود بدانم، البته در مدت چند سال نميتوانستم استقلال تام و تمام مملكت را حفظ نموده، قشون را از شرق و غرب و از شمال بهجنوب توسعه دهم. با توجه بهاين قضايا، مجلس شوراي ملي بايد مطمئن باشند كه من هيچوقت برخلاف مصالح مملكت و تماميت استقلال آن اقدامي نخواهم نمود، بهاضافه مخصوصاً لازم ميدانم با آقايان نمايندگان مذاكره كرده، آنها را متوجه سازيد كه من سياست مملكت را هيچوقت از نظر دور نداشته و البته رؤس مسائل هميشه با موافقت مجلس شوراي ملي حل و تصفيه خواهد شد. انتشارات رويتر هميشه مربوط بهمنافع خود اوست و نبايد طرف اهميت واقع شود. مدرك امور پيوسته نتيجة عمليات اين جانب است كه بهمعرض افكار عمومي گذارده خواهد شد. چيزي كه اهميّت دارد و توجّه بهآن بايستي مركوز خاطر باشد اين است كه اگر آقايان وكلا قدري در اصل اين قبيل قضايا و ظهور اينگونه پيشامدها و مسببين آنها دقت و تعمق فرمايند، تصديق خواهند فرمود كه چنانكه كوچكترين توافق نظر، در كارهاي مملكتي بود، بههيچوجه دولت و مملكت دچار چنين مشكلات و در نتيجه متحمّل اين قبيل خسارات و زحمات نميشد. در خاتمه متذكر ميشوم كه اگرچه از مندرجات رويتر كاملاً مسبوق نيستم معذلك ممكن است وزارت خارجه رسماً خبر مزبور را تكذيب نمايد.»
وزير جنگ و فرمانده كل قوا
صبح روز دوشنبه از كازرون حركت كردم. غروب بهبرازجان رسيدم. شب را در برازجان توقف كردم و صبح سهشنبه از آنجا بهطرف بوشهر حركت نمودم. افق مقابل كه بهدرياي عظيم بوشهر يعني خليج فارس تكيه داشت منظرة زيبايي نشان ميداد.
از ميان افق يكمرتبهگردوغبار بسيار نمودار شد. معلوم شد اثر اتومبيلهاي كساني است كه از بوشهر بهاستقبال ميآيند.
ورود بهبوشهر
ورود بهبوشهر
سهشنبه26 عقرب
بالاخره در ميان اين گردوغبار و پذيرايي با ملاطفت مردم قبل از ظهر بهبندر بوشهر وارد گرديدم. اهالي با شادي و شعف، تمام شهر را آيين بسته بودند. لديالورود بهدارالحكومه كه بهفاصله پنج شش ذرع در كنار دريا ساخته شده، رفتم و در آنجا منزل گرفتم. اعيان و تجار و نمايندگان خارجه براي عرض تبريك ورود بهدارالحكومه آمده، از آنها ملاقات و اظهار قدرداني شد.
چون دارالحكومه بهقدر كفايت گنجايش نداشت، امر دادم همراهان در منازل مختلفه منزل بگيرند و در هر موقع كه لازم شد عازم حركت باشند.
ملاقات با نايب شرقي سفارت
ملاقات با نايب شرقي سفارت
روز بعد از ورود، ژنرال قونسول انگليس مقيم بوشهر و مستر هاوارد نايب شرقي سفارت انگليس بهديدن من آمدند.
شنيده بودم كه بعد از عزيمت من مستر هاوارد نايب شرقي سفارت انگليس نيز حركت كرده و خود را بهبوشهر رسانيده است.
ميدانستم كه قدمبهقدم مواظب و در صدد هستند كه هر قسم هست مرا از رفتن بهخوزستان مانع شوند و در راه پيشرفت من عوايقي ايجاد نمايند.
شايد در نتيجة عزيمت اين شخص بوده كه در مركز شايع گشت من در بوشهر با نمايندگان انگليس وارد مذاكره خواهم شد، و بهوساطت آنها قضيه را ختم خواهم نمود.
اين انتشارات در تهران موجب بعضي زمزمهها شده وحتي در مجلس شوراي ملي هم انعكاس يافت و موقعي بهدست مخالفين افتاد تا آغاز بعضي صحبتها بكنند كه فقط اخلاق خودشان مجوز قبول آن است. شايد هم حق داشتند چه ميدانستند من در چه تصميمي هستم و چه عقيده دارم؟ چه ميدانستند كه لهجه مذاكرات من با مأمورين خارجي چگونه است و در مقابل نمايندگان جسور بيگانه چه سيمايي بهخود ميگيرم و چه لحني اتخاذ ميكنم؟
مفتريان من ساليان درازي است اخلاقاً مسموم شدهاند و نميتوانند حقايق را تشخيص بدهند و با عقلي سليم بهقضايا نظر كنند.
اين انتشارات طوري بهسرعت سير كرده بود كه بهمحض ورود بهبوشهر دريافتم كه انعكاسخبر مصالحه و وساطت و دخالت انگليس قبلاً شهر را پركرده است. من از خنده خودداري نداشتم. متعجب بودم كه اين مردم چقدر دستخوش تلقينات هستند و چگونه آفتاب را در نتيجة وساوس خارجي ممكن است ستاره بشناسند و روز را شب بگويند.
حقيقتاً گويي اين بيت سعدي ريشة اخلاق اين مردم است و اساس اطلاعات و عقايد آنها درمقابل تلقينات و وانمودهاي داخلي و خارجي:
اگر خود روز را گويد شب است اين
ببـايـد گفـت اينـك مـاه و پـرويـن
نميدانم چه وقت اين ملت عمقاً عوض خواهد شد! كي ميشود كه افراد اهالي در مقابل تهديدات، در برابر اتهامات، با يك ميزان منطقي ايستاده و سقم را از صحيح تجزيه كنند! چهارسال است جان در كف نهاده شبانه روزي 15 ساعت كار كرده و تحمّل همه قسم سختي نموده و بالاخره مملكت را بهاين حالت امروزي رساندهام. قشون خارجي را طرد، دست مداخله آنها را كوتاه و استقلال سياسي مملكت را تثبيت كردهام. هنوز جمعي پيدا ميشوند كه از يك خبر واهي بهجنبش آمده و تصور ميكنند من، بعد از اينهمه زحمات و تجارب، تازه دخالت اجنبي را در امر مملكت خود پذيرفته و كار يك قطعه از ايران را با ميانجيگري بيگانگان فيصله خواهم داد!
خارجي چه حقي درخاك ما دارد؟ توسط در مصالحه، وقتي براي دولت بيگانه صورتي دارد كه دو مملكت با هم جدالي داشته باشند و او را ميانجي قرار دهند. خزعل يك نفر رعيت ايران است فقط زمامداران ايراني بايد او را تنبيه كنند يا ببخشند.
اگر او خود را تحتالحمايه خارجي ميخواند، يا ديگران چنين تصور كردهاند، جز اباطيل و اوهام چيزي نيست. خلاصه من لغت مصالحه و وساطت خارجي را جز بهاستهزا نميتوانم تلقي كنم.
بهقونسول، وقت ملاقات دادم. انتظار داشتم كه اين بار نمايندگان بوشهر خيلي سختتر از مأمورين شيراز و اصفهان صحبت بكنند و باز مرا متغير سازند.
بهعكس، قونسول بوشهر و مستر هاوارد با چهرة خندان و گشاده و ملايمت فوقالعاده آمدند و نشستند. بدواً از ملاقات من و از ورود من كمال مسرت را اظهار داشتند و دوستي و يگانگي خود را خاطر نشان نمودند، و خير و كاميابي مرا در اين سفر آرزو نمودند.
سپس مثل اينكه هيچ اتّفاقي نيفتاده و از خيال من و مقدمات امر و مذاكرات همكاران خود ابداً اطلاعي ندارند و شايد اصلاً نميدانند من عازم كجا هستم، در ضمن صحبتگفتند:
«مسترلرن وزير مختار هم كه اين اوقات در بغداد است، بسيار اشتياق ملاقات دارد و مايل است قبل از مراجعت بهتهران شما را ببيند.»
من هم با خونسردي تمام گفتم:
«ممكن است بهملاقات من بيايند، اما نه در بوشهر.»
گفتند:
«پس در كجا اجازه ميدهيد؟»
گفتم:
« در زيدون يا اهواز يا محمّره، منتظر ايشان خواهم بود. خلاصه اينكه جز در اردوگاه يا ساير مراكز رسمي خوزستان از پذيرفتن ايشان معذورم.»
مشاراليهم دريافتند كه اين كلام من چقدر دامنه دارد، و اشاره بهچه نكاتي ميخواهم بكنم. ولي هيچ بهروي خود نياوردند. چون سختي و استقامت ديدند، سست و محتاط شدند. اينجا بهخاطرم آمد كه با نمايندگان خارجي چه قسم بايد معامله كرد؟ شخصي كه مسؤول امور مملكت خود است چرا بايد تقاضاهاي بيگانگان را بپذيرد؟ چه اجباري دارد؟ چه محّركي دارد؟ جز ضعف نفس.
زمامدار وطنپرست بايد قبلاً موضوع را مطالعه كند. قوانين و حدود اختيارات خود و آن نمايندة خارجي را كاملاً تشخيص بدهد و آن وقت بهاتكاي حق و انصاف با جرئت و استظهار كامل سربلند كرده و بگويد:
«آقاي ايلچي، جناب نمايندة يك دولت عالم متمدن، چه ميفرمايي؟ بهچه حق، بهچه سبب، با من كه مسؤول حقوق يك مشت مردم آسيايي هستم اين طور صحبت مينمايي؟ از من كه نماينده يك قوم شرقي كهن و تازه از درياي خونين انقلاب بيرون آمده، هستم، چرا اين تقاضاهاي نامشروع و بي انصافانه را ميكني؟ از چه رو مايل بهاختلال امور و درهم شكستن قواي مملكتي هستي كه تازه ميرود نضجي بگيرد؟»
اگر زمامدار امور مملکت قبلاً با دماغ باز و شهامت كامل حدود و اطراف قضيه را ديده و سنجيده باشد و تسليم آداب زنانه و شرم حضور و تملّق نشود، و حقانيت و حجت خود را مثل آفتابي در مقابل چشم مأمور گستاخ و فريبندة خارجي نگاه دارد، آن شخص چه جواب خواهدداد؟
من كه در ميدان جنگ تربيت شدهام، همه چيز حتي سياست را مثل گلوله توپ ميدانم كه بهطرف شخص مبارز ميآيد اگر ترس در دل راه دادي و عقب نشستي و بهپناهي گريختي، كار تمام است و اگر با پيشاني باز و سر پرشور جلو رفتي، گوي از ميدان ربودهاي.
ترس هميشه برادر مرگ است، بلكه پدر مرگ زيرا كه مرگ از ترس بهوجود ميآيد. مأيوس و مرعوب يعني مرده!
خارجيان هميشه اين خلق مرا امتحان كردهاند، و در قضيّة خوزستان نيز كاملاً بهتحقيق رسانيدند. ملتفت شدند كه من حقوق و وظايف خود و تكليف و سياست آنها را ميدانم. اين بود كه در بوشهر نمايندگان انگليس كه هميشه در مقابل وزرا و پادشاهان ايران چهره يك نفر معلم و فرمانده بهخود ميگيرند، در اين مجلس شبيه شده بودند به دو نفر سياح كه فقط تماشاچي اوضاع هستند و هيچ نظري را تعقيب نميكنند.
من براي اينكه اگر شكي هم در دل دارند كاملاً برطرف شود، در حضور خودشان اميرلشگرجنوب را خواسته و امر دادم در حركت بهفرونت تسريع نمايد.
خوشبختانه براي اكمال دلگرمي من، خبر وصول مقدمة قواي غرب بهقشلاقات عشايرلرستان نيز در همين اوقات رسيد و تا اندازهاي بهپيشرفت قطعي اطمينان حاصل كردم. هر چند تا اين عده از خاك لرستان كاملاً خارج نشوند و بهدزفول نرسند خاطرم آسوده نخواهد شد.




















