Author's posts

بخش 1 / حزبی برای دگرگونی / بستن دفتر جنگ صليبی هشتاد ساله

بخش 1

            حزبی برای دگرگونی

 

بستن دفتر جنگ صليبی هشتاد ساله

‏‏‏از فضای سياست ايران بوهای تازه‌ای بر می‌آید، از هر سو سخن از جبهه و ائتلاف و همکاری است. ‏بار ديگر پس از يک رکود چندين ساله بازار سازمان سازی گرم شده است. پيداست که نسيم تغييرات بر همه ‏وزيده است و همه را به جنبش ‌انداخته‎ ‎است. در اين روحيه تازه، فرصت‌طلبی سهم خود را دارد و بيشترين ‏سهم را دارد. ولی می‌بايد کوشيد که نيروی برانگيزنده اصلی نباشد. در درون، صداهای دلاوری صلای ائتلاف ‏همه‌گير نيروهای آزادي‌خواه را سر داده‌اند و در بيرون تابش آفتاب امريکا سردترين دل‌ها را نيز گرم کرده است. ‏دورنمای سرنگونی رژيم نمودار شده است و شمار روز افزونی در‌انديشه آن‌ند که جائی در زير آفتاب برای خو دست و پا کنند.

‏گروه‌هائی اين مقصود اصلی را پوشيده‌تر بيان می‌کنند. بسياری هم که بيست و چند سال “مبارزه” کرده‌اند ــ به اين معنی که به موقعيت شخصی، چه در تبعيد و چه در آينده ايران، ‌انديشيده‌اند و کوشيده‌اند جلو ‏ديگران را بگيرند ــ باکی از آن ندارند که همه تاکيد خود را بر مسابقه‌ای که نمی‌بايد در آن عقب افتاد بگذارند. ‏سخنانی که از کمک امريکا به مخالفان در ميان است مسابقه را تندتر کرده است و اينجاست که می‌بايد از ‏بهترين عناصر مخالف رژيم خواست که اجازه ندهند پيکار با جمهوری اسلامی، تجربه نخستين سال‌های پس از ‏انقلاب را تکرار کند. زمينه دارد آماده می‌شود و بی ترديد هر که بهتر و بيشتر بکوشد در وضع بهتری خواهد ‏بود ولی می‌توان از اين فرصت بهره‌های گوناگون گرفت.‏

سطح سياسی و فرهنگی جامعه ما هنوز چندان نيست که فرصت و آزادی برایمان بی‌خطر باشد. ما البته در ‏وضع عراق و افغانستان نيستیم و بهتر از مردمان جمهوری‌های قفقاز و آسيای مرکزی ــ که لابد بنا بر تعريف، با ‏اختيار نظام جمهوری به دمکراسی و آزادی رسيدند ــ از فرصت و آزادی که در پيش است بهره خواهيم گرفت. ‏با اينهمه تجربه اروپای خاوری را نيز دربرابر داريم. در آن جامعه‌های استبداد زده، ناسزاوارترين کسان ‏زودتر دست به کار شدند و صحنه را چنان آشفته و فضا را چنان آلوده کردند که پاک کردن سياست مدت‌ها به ‏درازا کشيد و در بيشتر آنها هنوز به آنچه بايد نرسيده است. جامعه ايرانی هر چه هم به آن بنازيم به درجه‌ای ‏از نيهيليسم افتاده است که می‌بايد برای همه گونه احتمالات آماده بود. در برابر افراد بي‌شماری که به اميد ‏غنيمت يا در آرزوی جبران مافات به هر بها، به ميدان می‌آيند بايد صف نيرومندی هم آراسته باشد که همه به پول ‏و مقام و انتقام نينديشد و نگاه بلندتری به اوضاع و احوال ايران و موقعيتی که نه تنها برای گروه‌های دست ‏درکار بلکه ملت ما دارد پيش می‌آيد بيندازد. (نيهيليسم به معنی ناپديد شدن هر ملاحظه اخلاقی در‌انديشه و ‏رفتار است و در شعار “هدف وسيله را تبرئه می‌کند” و ضرب‌المثل آتش زدن قيصريه برای يک دستمال بهتر ‏از همه بيان می‌شود).

ما نياز داريم که دست‌کم رگه‌ای از آرمانگرائی را وارد سياست خود کنيم. در کشوری که بيست و پنج سال ‏حکومت مافيای اسلامی، آن را از هم گسيخته است و پيش از آن هم نمونه سلامت و صلاح نمی‌بود، سياستی که ‏سود شخصی، تنها ملاحظه و نيروی برانگيزاننده‌اش باشد شيرازه اجتماعی را بیشتر از هم خواهد گسست. ما ‏با پند دادن و موعظه کردن به بهبود فضای ناسالم سياست ايران نخواهيم رسيد. می‌بايد نيروئی را در خدمت ‏مبارزه گذاشت که از مهار کردن گرايش‌های ناسالم در اين ميدانی که به تندی دارد پر می‌شود برآيد. امروز تا چشم کار می‌کند در اين ميدان به عناصر و گرايش‌هائی می‌توان برخورد که می‌توانند پاره‌ای از ناپسندترين ‏جنبه‌های گذشته ما را به آينده نيز بکشند. خطر به همان بزرگی است که فرصت، و بايد به پای آن رسيد. ‏گورزادان سياسی که اين بيست و چند ساله را به کشاکش‌های گذشته خود گذرانده‌اند هنوز می‌توانند به نسل تازه‌ای که می‌خواهد خود را بالا ببرد بپيوندند. حق بجانبی آنان بيرون از محافل خودشان معنائی ندارد. می‌توانند ‏آن را تا پايان با خود ببرند ولی بهتر است اجازه ندهند که بيش از اين کمرشان را خم کند. سياست ايران بيش از ‏کوله بار و مرده ريگ به نگاه‌های تيز و گام‌های چالاک نياز دارد. ‏

اين سودازدگی گذشته، هر خلعتی بر آن ‏بپوشانند، از بيش از آنچه در دو سه دهه ‏پايانی دوران پهلوی کرد بر نخواهد آمد. در ‏آن دهه‌ها بيشتر استعدادهايی که می‌توانست ‏به گسترش جامعه مدنی و توسعه سياسی ‏ايران خدمت کند در ترکيبی از انتقام جويی و ‏تلخکامی، کناره‌گيری و خرابکاری هدر ‏رفت و به خدمت نيهيليسم در بدترين صورت ‏آن درآمد. در آن زمان‌ها با همه سرکوبگری ‏و فساد، امکان مبارزه سازنده، حتا اصلاح ‏از درون، می‌بود. در شرايط بسيار بدتر ‏جمهوری اسلامی ‌نيز امکان مبارزه بوده ‏است و هست، چنانکه می‌بينيم. همچنان ‏بسر بردن در فضای آن سال‌ها انرژی ملی ما ‏را برای نوسازندگی سياست ايران ضعيف، ‏و دست گرايش‌هايی را نيرومند می‌کند که ‏هيچ سودی در اين نوسازندگی ندارند، ‏درست همان گونه که در آن دهه‌ها می‌بود. ‏بسا زنان و مردان، با بهترين نيت‌‏ها، پنج دهه به اين دلخوش بوده‌اند که حق ‏دارند، و هر اشتباه و کژروی را بر خود روا ‏دانسته‌اند و امروز خود و ملت خود را از ‏هر حقی بی‌بهره می‌بينند. اکنون از اين ‏حق بجانبان هميشگی که همواره در جبهه ‏يزدان با اهريمنان جنگيده‌اند و هر که ‏روياروی‌شان بوده خودبخود در صف ‏محکومان جا می‌گرفته است می‌توان انتظار ‏داشت که پس از پنجاه سال اولويت‌ها را ‏درست‌تر بشناسند ــ يا شايد هنوز چشمداشت ‏نا ممکنی است.

‎***

می‌توان از تکرار چند واقعيت که اميد ‏است از سوی بيشتری از آزادي خواهان ‏پذيرفته باشد آغاز کرد:

ــ جمهوری اسلامی ‌به پايان راه رسيده است ‏و سرنگونی آن به هر صورت موضوع ‏زمان است. نمی‌توان پنداشت که چنين ‏رژيمی ‌در چنان اوضاعی همچنان بپايد مردم جسارت بيشتری می‌يابند؛ رهبری ‏محلی پديدار می‌شود و افراد فراوانی رژيم ‏را آشکارا چالش می‌کنند؛ خطر از بيرون ‏رو به افزايش است و حکومت government و نه غلط ‏مشهور حاکميتsovereignty ‎ جز‎ ‎بگير ‏و ببند پاسخی برای هيچ مشکل خود ندارد. ‏اما بگير و ببند چيزی است که رهبری محلی ‏پديدار شونده از آن استقبال می‌کند. در ‏زندان جمهوری اسلامی ‌بودن، امروز از ‏بزرگ‌ترين سرمايه‌های سياسی است که خود ‏نشانه‌ای بر آفتاب لب بام بودن رژيم است.‏

ــ از درون ايران هيچ نشانه‌ای در دست ‏نداريم که مردم مشکل هشتاد سال يا پنجاه ‏سال يا سی سال پيش را داشته باشند، و آن ‏رهبری محلی که زندان رژيم را پذيره می‌‏شود هرگز پروای مسايل چپ و راست ‏تاريخی، بلکه باستانی و نئاندرتال، ايران را ‏نمی‌کند. دلمشغولی مردم، مسايلی است که ‏ده‌ها ميليون زندگي‌های سوخته در آتش ‏اسلام سياسی و حکومتی با آن روبروست. ‏

ــ آينده ايران هيچ مسلم نيست که با ‏انتظارات هر گروهی سازگار درآيد. ‏کشوری از هم گسيخته است، که اگر کمترین شباهتی به اجتماع کوچک‌تر بيرون داشته ‏باشد جای نگرانی‌های بسيار در آن است. ‏جامعه‌ای است با نيروهائي ناشناخته ‏که همواره آماده خواهند بود تا هر جا بروند و ‏هر تعادلی را برهم زنند. برقراری ‏دمکراسی تنها يکی از سناريوهاست.

ــ نيروهای آزاديخواه در پراکندگی کنونی ‏خود نه برای رهايی ايران کفايت می‌کنند و ‏نه دفاع از ارزش‌ها و نهادهای دمکراتيک. ‏آنها اگر باهم نايستند تک تک فرو خواهند ‏افتاد؛ اگر با هم کار نکنند يکايک قربانی يا ‏تسليم ديکتاتوری خواهند شد.‏

ــ زمان جمهوری اسلامی ‌تنگ شده است و ‏با اين ابرهای آتشزايی که در افق گرد می‌‏آيد امکانش هست که فرصت چندانی برای آن و ‏برای نيروهای مخالف پراکنده نمانده باشد.

از اينهمه يک نتيجه منطقی می‌توان ‏گرفت: اگر افراد و گروه‌هايی در پی رهايی ‏ايران و جلوگيری از تکرار اشتباهات و ‏کژروی‌های گذشته‌اند می‌بايد پيش از همه ‏نيرويی شوند که در گردباد دگرگونی‌هايی ‏که درپيش است ناچيز نشود و چنان قدرت ‏سياسی و به ويژه اخلاقی را بسيج کند که از ‏افتادن جامعه به پرتگاه‌های هرج و مرج و ‏تباهی، و استبداد و سرکوبگری جلوگيرد. ‏مانند هر کشور ديگری، ما، هم به احزاب و ‏گروه بندی‌های نيرومند و هم به همرايی آن ‏احزاب و گروهبندی‌ها بر سر اصول و ‏قواعد بازی نياز داريم. اهميت اين هر دو به ‏اندازه‌ای است که کنفرانس کنونی حزب اگر ‏بيش از همه به آن پردازد بيجا نخواهد بود. ‏تلاش‌هايی که در چند ماهه گذشته برای ‏همکاری و همبستگی شده است اهميت نگاه ‏تازه و روشنی را بر موضوع آشکارتر می‌‏سازد. حزب مشروطه ايران با تعهدی که به ‏نوسازندگی سياست و جامعه ايران بطور ‏کلی دارد از آغاز اين هدف دوگانه را دنبال ‏کرده است. در ميان احزاب جهان تنها ما ‏هستيم که اساسنامه خود را با جمله‌ای آغاز ‏کرده‌ايم که به خوبی ضرورت همرايی ‏احزاب و گروه‌ها را تاکيد می‌کند. فراموش ‏نبايد کرد که اين جمله در آغاز اساسنامه آمده ‏است که ربطی به اصول عقايد و برنامه ‏سياسی ندارد و يک سلسله مقرراتی است که ‏مناسبات درون سازمانی را تعيين می‌کند؛ نه در منشور حزب که خود پر از اشاره به يک ‏نظام سياسی کثرت گرا پلوراليستی) است:‏

‏ “ماده ۱ ــ حزب مشروطه ايران که در ‏اين اساسنامه حزب ناميده می‌شود از ‏هواداران پادشاهی مشروطه به منظور ‏سازماندهی پيکار رهايی و بازسازی ايران ‏بر پايه يگانگی ملی و تماميت ارضی و ‏استقلال ايران و برقراری مردمسالاری و ‏احترام به حقوق بشر تشکيل می‌شود و در ‏مبارزه مشترک آماده همکاری همه ‏نيروهای ملی و آزادي خواه است که به اصول ‏ياد شده تعهد داشته باشند.”‏

کم و کاستی سياسی ما از نداشتن سنت ‏نيرومند حزبی بر می‌خيزد. احزاب جدی ‏سرانجام راه بر ديکتاتوری می‌بندند زيرا نه ‏تنها فضای عمومی ‌را با نيروهای جامعه ‏مدنی پر می‌کنند بلکه ناگزير به همرايی، به ‏توافق بر سر اصول و قواعد بازی کشيده می‌‏شوند. آنها يا می‌بايد يکديگر را از ميان ‏ببرند، که به دليل نيرومندی‌شان نمی‌توانند، ‏و يا در برابر مخاطراتی که دمکراسی را در ‏هر جامعه‌ای تهديد می‌کند در عين مخالفت ‏با يکديگر همکاری کنند. از اينجاست که با ‏همه باورمندی خود به همبستگی و همکاری ‏با دگرانديشان می‌بايد سخت در استواری ‏سازمانی حزب و نگهداری خود بکوشيم. ‏يک حزب سياسی در چنين فضايی از هر ‏سو در سايش و فرسايش است. حتا همبستگی ‏نيز اگر درست فهميده و عمل نشود می‌تواند ‏يکی از عوامل سايش و فرسايش بشود.‏

اين سخن را نمی‌بايد نشانه مخالفت با ‏تلاش‌ها در راه همبستگی از سوی حزبی ‏شمرد که اساسنامه‌اش را با آن جمله آغاز ‏کرده است. تاکيد بر نقش احزاب و تمرکز ‏بر نيرومندی سازمانی حزب از جمله به دليل ‏نقشی است که در همبستگی دارد. نشست و ‏برخاست و همکاری با دگرانديشان با همه ‏سودمندی، نمی‌بايد جای کار منظم تشکيلاتی ‏را بگيرد. به نام همبستگی نمی‌بايد به ‏ترتيبات سست و موقتی خرسند بود. نشستن ‏و گفتن و برخاستن بس نيست. ‏

فضای سياست ايران حتا بيش از آنکه ‏جنگلی باشد کويری است. جنگل نشانه از ‏ميانه برخاستن قواعد است؛ کوير نشانه ‏بيقراری مزمنی است که نمی‌گذارد قواعد پا ‏بگيرد. مردمان مانند شن به هر بادی از ‏اينجا به آنجا می‌روند؛ امروز در جايی کپه ‏می‌شوند فردا در جای ديگر؛ و چون انسان ‏از شن انعطاف پذيرتر است، گاه در يک ‏زمان در دو جا هستند. همبستگی می‌تواند ‏بهترين ريگ روان باشد. بهانه‌ای ‏آبرومندتر برای گريز از تعهد و انضباط نمی‌‏توان آورد. هم بودن و هم نبودن، به همه جا ‏سر زدن و به هيچ جا دل نبستن؛ برای هر ‏فرصتی آماده بودن، و همه فرصت‌های واقعی ‏را از دست دادن. ‏

* * *‎

‏همبستگی را می‌بايد درست فهميد. ‏معنای اصلی همبستگی در شرايط ايران ‏پايان دادن به جنگ صليبی چپ و راست و ‏هوادار پادشاهی و جمهوری است. جامعه ‏ايرانی هشت دهه را در اين جنگ از دست ‏داده است. دو طرف جنگ به‌اندازه‌ای ‏روحيه بی‌گذشت مذهبی را وارد کشاکش ‏مرگ و زندگی خود کردند که سرانجام ‏مذهب بی گذشت، سراسر سياست و جامعه ‏ايرانی را به اين تباهی ‌انداخت. اين جنگ ‏را می‌بايد ميان سازمان‌های سياسی و ‏احزاب، و ميان سرامدان سياسی و فرهنگی ‏پايان داد. نسلی که دنباله اين جنگ را از ‏انقلاب اسلامی ‌به اين سو ادامه داده است اين ‏بدهی را به مردم ايران دارد که در واپسين ‏سال‌های خود، دفتر جنگ صليبی هشتاد ساله ‏را ببندد. بازماندگان اين نسل با چيره شدن ‏بر گذشته خويش می‌توانند خدمت آخری به ‏مردم ايران بکنند. برای بسياری از آنان اين ‏بزرگ‌ترين دستاورد زندگی‌هايی خواهد بود ‏که تاکنون دستاوردی بزرگ‌تر از انقلاب ‏‏”بهمن”شان و جمهوری اسلامی ‌ناگزيرش ‏نداشته است. ‏

دريافتن اين نکته اصلی است که تلاش‌ها برای ‏همبستگی را از دسته‌بندی و ائتلاف‌های ‏تاکتيکی، يا سرگرمی ‌و وقت گذرانی آميخته ‏با احساس اهميت و سهمی‌ داشتن، جدا خواهد ‏کرد. موضوع اين نيست که کسانی که ‏عموما مشکل مهمی ‌در ميان خود ندارند با ‏هم در هر ترتيباتی گردآيند و هر نام بزرگ ‏پرمدعايی بر خود بگذرند. کسان آزادند هر ‏چه می‌خواهند بکنند. اعضای سازمان‌های ‏سياسی و احزاب نيز می‌توانند و بايد در هر ‏جا با دگرانديشان بر اصولی توافق، و ‏نشست و برخاست و همکاری کنند ــ به ‏شرط اينکه به عضويت در گروه‌های ناپايدار تازه و ‏سست کردن پيوندهای تشکيلاتی نينجامد. ‏اينها همه به پيشبرد همبستگی ياری خواهد ‏داد. ولی تا وقتی چپ و راست تاريخی ‏ايران با هم به همرايی، يعنی توافق بر قواعد ‏بازی دمکراتيک، نرسند و هشتاد سال گذشته ‏را پشت سر نگذارند همبستگی از بند و بست ‏يا ائتلاف تاکتيکی فراتر نخواهد رفت.‏

پشت سر گذاشتن گذشته نه به معنی گريز ‏از آن است و نه فراموش کردن آن، و هيچ ‏مسئوليتی را پاک نمی‌کند. تنها می‌بايد ‏گذشته را از صورت مسئله سياسی روز بدر ‏آورد. در يک فضای دمکراتيک می‌توان ‏انتظار هر اختلاف نظری را از جمله بر سر ‏گذشته داشت. اين خود دمکراسی و حقوق ‏بشر است که اختلاف بر نمی‌دارد. گذشته ‏هر چه هم آن را به اکنون بکشانند دير يا ‏زود به تاريخ خواهد پيوست؛ ما رقيبان خود ‏را در گرايش‌های ديگر فرا می‌خوانيم که آن ‏را از حالت مانعی در راه توسعه و ‏نوسازندگی سياست بدرآورند. مسايل امروز ‏و آينده ايران به‌اندازه کافی بزرگ هست که ‏همه نيروی ما را به خود صرف کند. نبرد ‏سياسی در ايران پس از جمهوری اسلامی ‌‏ميان نيروهای ميانه‌رو و استبدادی، ميان ‏آنها که به بازسازی کشور می‌انديشند و آنها ‏که بر سر تقسيم غنايم می‌جنگند خواهد بود. در مقايسه با چنان نبردی اختلاف بر سر ‏تاريخ، ارزش ساعتی صرف وقت را نيز ‏نخواهد داشت. چگونه می‌توان دمکراسی ‏را در ايران برقرار، و از آن مهم‌تر، ‏نگهداری کرد؟

‏سير رويدادها چنان است که نيروهای ‏آزادی و ترقی در چپ و راست شايد به ‏زودی خود را ناگزير از گزينش خواهند ‏يافت. زمان دارد بر همه تنگ می‌گيرد. ‏اين گزينش در جاهايی آغاز شده است. ‏بخش مهمی ‌از چپ آزادي‌خواه، بسياری از ‏همان‌ها که در آغاز حکومت اسلامی‌ نيز ‏گزيدار همکاری با رژيم انقلابی را پذيرفتند، ‏به ‌نظر می‌رسد تصميم گرفته است خود را ‏بيشتر به جناح اصلاحگر حکومت اسلامی ‌‏ببندد و تا پايان تلخ نوميدی، از اصلاحات ‏قانونی در درون نظام دفاع کند. برای اين ‏بخش چپ، مبارزه‌ای که در درون و بيرون ‏ايران با هدف سرنگونی جمهوری اسلامی‌‏ درگرفته است همان ‌اندازه غيردمکراتيک ‏می‌نمايد که هر گرايشی به پادشاهی ‏مشروطه و پارلمانی. بيشتر اعضای اين ‏گروه از چپگرايان با چشمی ‌که به بخشی از ‏حکومت اسلامی‌ و به اصطلاح “جمهوريت ‏نظام” دارند، و موضع گذشت ناپذيرشان در ‏برابر مشروطه‌خواهان، از دايره همکاری ‏با بقيه بيرون رفته‌اند. ديگران بی آنکه در ‏نکوهش آنان اختيار از دست بدهند می‌بايد ‏کوشش کنند که پايبندی‌شان را به دمکراسی، ‏زمينه‌ای برای همرايی در آينده نگهدارند ‏که خواهد آمد و هر نيرويی برای دفاع از ‏دمکراسی مغتنم خواهد بود.‏

ديگران، آنها که به رهايی ايران از ‏نيهيليسم و ويرانی می‌انديشند چاره‌ای جز ‏کار کردن با يکديگر ندارند. سياست نيز ‏مانند طبيعت از خلاء بيزار است. ‏مردم ايران و همه نيروهايی که سودی در ‏براندازی جمهوری اسلامی‌ دارند منتظر ‏کسی نخواهند ماند. اگر ميدان تهی باشد ‏آزمندترين کسان آن را پر خواهند کرد و ‏آزمندترين، لزوما شايسته‌ترين نيستند. ما ‏هم اکنون گروه‌هايی را می‌بينيم که برای ‏نشستن بر خوان غنايم به تندی سرهم‌بندی ‏می‌شوند. ائتلاف‌های فرصت‌طلبانه با هر که ‏پيش آيد به منظور آنکه نامی‌ در فهرست ‏منتظران رهبری بيايد اعلام می‌شود؛ فشار ‏تحولات، فرصت سخت‌گيری و گزينش را ‏محدود می‌سازد. در غياب سکه‌های خوب، ‏سکه‌های بد بازار را پر می‌کنند. اين ‏منظره را با پا پيش نهادن می‌توان پاک ‏دگرگون کرد. حتا در آشفته بازاری مانند ‏سياست ايران، سره از ناسره به تندی باز ‏شناخته می‌شود.

همفکری شماری از احزاب و ‏سازمان‌های با اعتبار و سرامدان سياسی و ‏فرهنگی می‌تواند مسابقه ترحم‌انگيز کسانی ‏را که برای نشستن روی صندلی‌های محدود ‏به يکديگر تنه می‌زنند به نمايش اميد بخش ‏همرايی ‏consensus‏ ملی بگرداند. ‏بازتاب چنان رويدادی چنان گسترده و ‏نيروبخش خواهد بود که به آسانی می‌توان ‏ابعاد ملی به آن داد. برای نخستين‌بار ‏نمايندگان برجسته گرايش‌هايی که در سراسر ‏يک دوران هشتاد ساله، از برآمدن سردار ‏سپه تا آغاز جنگ با تروريسم اسلامی، جز ‏فاصله‌های چند ساله، با يکديگر در کشاکش ‏بوده‌اند به آن جنگ داخلی پايان خواهند داد. ‏در آن جنگ همه بازنده بودند؛ در اين ‏همرايی تقريبا همه برنده خواهند شد. ميدان ‏بر همه گشاده است ولی هر کس حق گزينش ‏دارد. هر کس می‌تواند گروه‌ بندی و ‏ترتيبات خود را داشته باشد ولی وظيفه ‏ماست که بهترين چهره يک جايگزين ‏alternative‏ را به مردم ايران عرضه کنيم ‏اين جايی است که ملاحظات شخصی را ‏می‌بايد به کمترينه رساند؛ جايی است که ‏می‌بايد ايستادگی کرد. ولی پيش از همه ‏اينها آمادگی برای زيستن در جهان نوينی که ‏ربطی به گذشته‌های ما ندارد و ايران ‏بازساخته‌ای که نمی‌بايد ربطی به بدترِين ‏دوران‌های صد ساله گذشته ما داشته باشد ‏لازم است.‏

کجايند روان‌های آزاده‌ای که خود را از ‏همراهان پای در گل جدا کنند و اگر ‏نمی‌توانند آنها را به پای خود برسانند پيش ‏بيفتند؟ يک بخش مهم‌تر چپ، و همه راست ‏ميانه‌رو و غير نوستالژيک در بيرون، دست ‏خود را هم اکنون به موج نيرومندی که از ‏دوم خرداد گذشته است و سرنگونی ‏جمهوری اسلامی‌ را می‌خواهد دراز کرده ‏است. آينده ايران پيش روی ما و در برابر ‏چشمان‌مان دارد ساخته می‌شود. تنها ‏کسانی می‌توانند در اين آينده سهمی‌ داشته ‏باشند که گذشته، چشمان‌شان را از ديدار و ‏گام‌های‌شان را از رفتار باز نداشته باشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کنفرانس امریکائی، لوس آنجلس، ژوئن 2003

بخش 1 / حزبی برای دگرگونی / حزب به عنوان وجدان جامعه سياسی

بخش 1

            حزبی برای دگرگونی

 

حزب به عنوان وجدان جامعه سياسی

ما هيچ‌گاه هوشنگ وزيری را به عنوان عضو حزب در ميان خود نداشتيم. او روزنامه‌نگاری بود چنان ‏وفادار به پيشه خود که به زمينه‌های ديگر نپرداخت و تا پايان پربار‌ش تنها در آن رشته ماند. اما به ‏عنوان يک نويسنده‌ انديشه‌مند، او از برجسته‌ترين سخنگويان مشروطه‌خواهی بود. مشروطه‌خواهی نه ‏در معنای محدودی که موافق و مخالف نا آگاه و مخالف مغرض به يک ‌شکل معين حکومت می‌دهند، بلکه ‏يک جريان فکری آزادي‌خواه و ‌ترقي‌خواه که بستر اصلی مدرنيته يا تجدد ايرانی را در ‌انديشه و عمل بيان ‏می‌کند. او مشروطه‌خواهی را در تعهد‌ش به دمکراسی ليبرال، به جامعه باز چندگرا (پلورال) به بيرون ‏راندن دين از سياست و حکومت، و نوسازندگی جامعه در همه ‌شئون زندگی ملی، و در پابیندي‌اش به ‏پادشاهی پارلمانی، با نوشته‌هاي‌ش و در مقام سردبيری پاره‌ای از مهم‌ترين روزنامه‌های فارسی پيشتر برد ‏و به توده‌های بزرگ‌تری معرفی کرد. نبرد او با رژيم اسلامی ‌و همه تبهکاری‌ها و پليدی‌ها که يادآور اين ‏نام است؛ و با ايدئولوژی‌ زدگانی که نمی‌خواهند ‌اندکی از گذشته‌هاشان آسوده ‌شوند از بهترين ‏دستاوردهای اجتماع ايرانی تبعيدی است.‏

اميد‎ ‎‏ ما اين بود که هوشنگ وزيری را امروز به عنوان سخنران ميهمان در ميان خود داشته باشيم و ‏اکنون ناميدن اين کنفرانس به ياد او کمترين قدر‌شناسی از سهمی ‌است که در پيشبرد امر مشترک ما داشته ‏است.

امروز می‌خواهم درباره حزب مشروطه ايران باز از نظرگاه ديگری گفتگو کنم. ما اين حزب را در اين ‏ده ساله از نظرگاه‌ها يا پرسپکتيوهای گوناگون ديده‌ايم‎: به عنوان سلاحی در پيکار رهائی و بازسازی ‏ايران که بی سرنگونی رژيم اسلامی ‌به جائی نخواهد رسيد؛ به عنوان نيروئی برای دگرگونی فرهنگ ‏سياسی ايران؛ به عنوان جنگاور جبهه نبرد فرهنگی، به عنوان يک جايگزين بالقوه حکومت اسلامی، و به ‏عنوان يکی از پيشبرندگان همرائی ملی (توافق بر سر اصول و ارزش‌ها و قواعد بازی دمکراتيک.) اين ‏دستور کاری به ‌اندازه کافی بلندپروازانه است ولی در اين تنگی و کمبود همه سويه که جامعه نوپای ما را ‏فراگرفته، بس نيست. می‌بايد بيشتر خواست و پيش‌تر رفت. نقشی که حزب در زمينه‌های ياد‌شده بر ‏عهده گرفته است آن را ناگزير به نوعی وجدان جامعه سياسی در می‌آورد.

در‌شرايط معمولی، روزنامه‌ها و نويسندگان هستند که به عنوان نگرنده، و نه بازيگر دارای اغراض و ‏منافع، چنين نقشی دارند يا می‌بايد داشته باشند. ولی ما در‌شرايط معمولی بسر نمی‌بريم. حزب درگير ‏پيکار قدرت نيست و می‌تواند چندان پروای محبوب ماندن نزد آخرين رای دهنده را هم نداشته باشد. ‏پرداختن به کار عمومی ‌در چنين‌ شرايطی در چنين جامعه‌ای ــ که خواهد آمد ــ از يک عنصر نيرومند ‏آموزشی خالی نيست. آن قدر همه چيز می‌تواند از دست در برود و خراب ‌شود که هر‌اندازه نگرنده و ‏هشدار دهنده در هر جامه و به هر نام داشته باشيم بسيار نيست. يک حزب سياسی هم می‌تواند سهمی ‌‏برعهده گيرد. ‏

وجدان به معنی نگهدارنده ارزش‌ها و اصول است. ‌شرم و احساس گناه و سربلندی يا خشنودی از گفتار و ‏کردار انسان را تعيين می‌کند. در جامعه نيز همين‌ گونه است. جامعه، و در اين معنی جامعه سياسی،‎ نيز از وجدان بی بهره نيست؛ مگر آنکه کار به نفی ارزش‌ها و چشم بستن بر نيک و بد برسد که نيهيليسم ‏است و با نيستی حتا در ريشه واژه يکی است. انسان برای گريختن از سختگيری‌های وجدان، ريا می‌‏کند که دوگانگی گفتار و کردار است. می‌خواهد در چشم ديگران خوب بنمايد و در عين حال، خودش، ‏خود ناپسندش بماند. هرچه ديگران بيشتر باشند گرايش به رياکاری بيشتر می‌شود.‏‎ ‎‏جامعه سياسی ‏polity‏ به اين دليل ميدان بيشترين رياکاری‌هاست و اگر وجدان‌های جامعه کار خود را نکنند از دروغ ‏پوشيده می‌شود. جامعه به زندگی در دروغ (عنوان کتاب زلزله افکن واکلاو‌هاول چک) می‌افتد.

در اينجا به کسانی که ممکن است بگويند حزب کلاس اخلاق نيست بايد يادآور ‌شد که يک، ما در مبارزه ‏با رژيم اسلامی ‌از هيچ گروهی کوتاه نمی‌آئيم و می‌توانيم به امور اساسی ديگری هم برسيم؛ و دو، اگر ‏افراد انسانی هم بتوانند بی اصول و با زير پا گذاشتن ارزش‌های جهانروای اخلاقی، به هر نحو و به هر بها ‏برای خود و ديگران سر کنند، گروه‌های بزرگ و جماعات نمی‌توانند؛ و اثر متقابل و برهم انباشته بدی و ‏پليدی‌ها آنها را ناچيز خواهد کرد. ما ديديم که امپراتوری‌های بزرگ زير سنگينی دروغ از زندگی بيرون ‏رفتند. دروغ را، چنانکه داريوش در سنگ نبشته‌اش گفت، می‌بايد خاستگاه و دربر گيرنده همه پليدی‌ها ‏شمرد. اگر يک عده بخواهند به نام کار سياسی از هر راه‌ شده به قدرت برسند و کاری به بقيه‌اش نداشته ‏باشند در بهترين صورت‌ش موتلفه بازار و حجره خواهند ‌شد و در بدترين صورت‌ش مجاهدين خلق. اما اگر ‏خيال نداريم پيروزی‌مان در مقوله موتلفه حوزه و بازار باشد و‌ شکست‌مان در مقوله مجاهدين خلق، می‌‏بايد نگاهی هم به معنی درازمدت‌تر و ژرف‌تر کار سياسی بيندازيم‎:‎‏ آيا همه‌اش قدرت‌طلبی و نام و نان ‏است؟ در سياست هم کمترينه‌ای از سلامت اخلاقی و درستکاری لازم است. سازماندهی مردم يا با ‏بدست آوردن اعتمادشان می‌شود يا با فريب دادنشان و يا با‌ترساندنشان. پيامدهای مصيبت‌بار سازماندهی ‏با فريب يا ‌ترساندن را همين جمهوری اسلامی‌ و انقلابيان باشکوه ٢٢ بهمن، برهنه‌تر از آن به نمايش ‏گذاشته‌اند که بيش از آن بتوان گفت. سازماندهی و بسيج مردم با بدست آوردن اعتماد است که به دليل ‏کميابی نمونه‌هايش در ايران نياز به تاکيد دارد. ‏

مردم بسا چيزها هستند و از بسا کارها بر می‌آيند، از جمله فريب خوردن و ‌ترسيدن. ولی هر دستاورد ‏بزرگ تاريخی، نقش ‌شخصيت‌ها در آن هر چه باشد ــ که بسيار و گاه تعيين کننده است ــ به مشارکت مردم ‏نياز دارد، به نهاده ‏input‏‌ای که توده‌های بزرگ گمنام می‌گذارند. با آنکه در تاريخ نمونه‌هائی هست که ‏مردم از ‌ترس يا به فريب کارهای بزرگ کردند ــ اهرام مصر را‌ ترکيبی از اين دو ساختند ــ دستاوردهای ‏حقيقتا بزرگ، مانند سرمايه‌داری، تنها با مشارکت داوطلبانه مردم در صدها هزار و ميليونها‌شان فرا آمده ‏است. مارکس در بيان ‌شگرفی دستاوردهای سرمايه‌داری، آن را با اهرام مصر و مانندهاشان مقايسه ‏می‌کرد. ‏بدست آوردن اعتماد مردم است که ما را به کلاس درس اخلاق می‌رساند. آری، ما، از هر رنگ و ‏گرايش می‌بايد در پی بدست آوردن اعتماد مردم باشيم؛ و با دروغ و نيمه حقيقت و همه چيز برای همه ‏کس بودن و در هر مجلس مطابق سليقه اهل مجلس گفتن و مواضع مجلس پيشين را کنار گذاشتن، اعتماد ‏بدست نمی‌آيد. اگر يک حزب يا ‌شخصيت سياسی برای بدست آوردن دل يک عده آماده زيرپا گذاشتن ‏اصول خود باشد سرمايه بزرگ‌تری را از دست خواهد داد که گرويدن آن عده جبران‌ش نخواهد کرد. آن ‏گروه سياسی که تنها با دروغ پردازی يا نديده گرفتن حقيقت می‌کوشد امتيازی از رقيب بدست آورد به ‏جائی نخواهد رسيد ــ نمونه‌اش اينهمه سازمان‌های درجا زن دهه‌ها. ‏

***

‏به عنوان يک نيروی ديگر برای نگهبانی اصول و ارزش‌ها، نقش ما کمک به گزاردن و جا‌انداختن ‏ملاک‌های رفتار و گفتار و تذکر دادن در جاهائی است که ملاحظات کوتاه به مصالح بلند آسيب می‌زند. ما ‏می‌بايد در سخن و در کردار چنان رفتار کنيم که گوئی به گفته کانت يک قاعده همگانی است؛ همه چنان ‏خواهند کرد. (بی اخلاق‌ترين مردمان نيز اگر تصور کنند که همه مانند خودشان خواهند بود به‌ترديد ‏خواهند افتاد.) اين وظيفه پيش از همه خود ما را ناگزير می‌سازد که با ديد انتقادی به خويشتن بنگريم. ما ‏احتمالا بيش از بسياری نياز به يک نگاه از بيرون داريم که ياد آور زياده‌روی‌ها و کوتاهی‌هاي‌مان باشد. ‏

اگر بخواهيم موقتا از ستايش ملت خود دست برداريم و نگاهی به صد ساله ناکامی‌هامان بيندازيم ــ ‏از پس‌تر رفتن در تاريخ می‌گذريم که هم کمتر باربط است و هم روان را تيره می‌کند ــ در ميان انبوه معايب ‏و نافهمی‌هائی که ما را به اين تيره روزی افکنده است (از جمله دست زدن به احمقانه‌ترين انقلاب تاريخ ‏جهان) يک ويژگی گردن می‌افرازد: ضعف کاراکتر. ضعف کاراکتر يک تعريف ندارد. خود کاراکتر را ‏دست کم دو معنی می‌توان کرد، نخست ويژگی‌های يک ‌شخص که گاه به موقعيت‌ها نيز کشانده می‌شود، ‏مانند انقلاب اسلامی ‌که ويژگی برجسته‌اش همان بود که ‌اشاره ‌شد، و دوم استواری منش، با اساس بودن، ‏داشتن ژرفای استراتژيک، پا برجا ماندن، زود از اين حال به آن حال نشدن، در برابر تهديد و وسوسه ‏ايستادن. کاراکتر در اين معنی با خودش نگاه بلند می‌آورد و مصونيت بيشتر در برابر فريب.

در همه اين صد ساله اگر ما استوار ايستاديم و به وسوسه تسليم نشديم، از جمله وجاهت عمومی ‌که بدترين وسوسه‌هاست، مبارزه را برديم ــ رضا‌شاه در يکپارچه کردن و نوسازندگی ايران؛ مصدق در ‏يک سال اول پيکار ملی کردن نفت، محمد رضا‌شاه در برنامه اصلاحات اجتماعی ١–١٣٤٠ / ٣–‏‏١۹٦٢. هر گاه هم‎ ‎که زرنگی و “سياست” به خرج داديم ــ در بيشتر آن دوره ــ يا درجا زديم، يا پس ‏رفتيم و يا به ‌شکست و سرانجام نکبت افتاديم. سياست همه فرصت‌طلبی و معامله نيست. منظور سياست ‏خيرعمومی ‌است؛ زرنگی و “سياست” به خرج ندادن اگر به خيرعمومی ‌خدمت کند بر ‌شيوه رفتار عموم ‏سياستگران ما در اين سال‌ها برتری دارد. در آن احمقانه‌ترين انقلاب تاريخ، از توده‌های انقلابی و ‏رهبران ليبرال و مترقی و دمکراتيک آنها هر چه بود خود فريبی و بی اصولی بود؛ از رهبری سياسی و ‏دستگاه حکومتی هر چه بود سست عنصری و بی اصولی بود. در هر دو سر معادله، ضعف کاراکتر نقش اساسی را داشت. هردو در آزمايش دشوار خود ــ و آزمايشی از هر نظر بسيار دشوار بود ــ خود را باختند ‏و به موج رها کردند. هر دو، هرکدام در جهتی، بی مبارزه تسليم ‌شدند.‏

اينهمه در پهنه ملی است، سياستی است که در زندگی روزانه يک ملت ورزيده می‌شود، يا می‌بايد بشود. ‏در خرده جهان تبعيديان که پيروزی و ناکامی‌ در‌ شمار نمی‌آيد و رويدادها هرچه بزرگ، جز دايره‌هائی ‏بر سطح آب پديد نمی‌آورد می‌توان از تنگدستی عمل به سود توانگری‌ انديشه و رفتار بهره گرفت. در ‏اين خرده جهان می‌توان سختگيرتر و اصولی‌تر بود و پيشينه‌ای گذاشت که در سطح ملی نيز به کار ‏خواهد آمد. ‏

‏با چنين طرز تفکری، ما حتا بيش از گذشته در سازگار کردن گفتار و کردارمان خواهيم کوشيد. اگر ‏اصول ما با همفکران و پشتيبانان امر ما در کشاکش افتد با همه تاسف، به آنها اولويت نخواهيم داد. اگر از ‏نزديکان خود سخن يا رفتار غيراصولی ديديم خاموش نخواهيم ماند. اگر دست به کاری بزنيم اعلام ‏خواهيم کرد و اگر نشود اعلام کرد انجام نخواهيم داد (فعاليت‌های درونمرز استثناست.) سرو صدای ‏عيب‌جويان حرفه‌ای، ما را از کار درست خود باز نخواهد داشت. هرجا لازم باشد خرد متعارف را ‏چالش خواهيم کرد. در بيشتر موارد آنچه تصور می‌رود عقيده عمومی ‌يا خرد متعارف است نه خرد است ‏نه چندان متعارف. ده‌ها سال تصور می‌شد که مردم ايران جز فلسطين غمی‌ ندارند. از وقتی خود را ‏شناختيم گفتند اسلام نيروی تعيين کننده جامعه ايرانی است. از سال بيرون رفتن رضا‌شاه از ايران آخوند پروری را نشانه سياستمداری ‌شمردند.‏

***

‏تجربه دراز نشان داده است که مردم، اگر با آنها سرراست سخن گفته و رو راست رفتار ‌شود، درست و ‏نادرست امور و منافع ملی خود را در می‌يابند. مواضع نامحبوب در بسياری اوقات، مواضع خوب باز ‏نشده‌اند. پنهان‌کاری برای حزبی که با مردم سر و کار دارد بی معنی است. برای آنها که برای ‏ماندگاری صرف می‌جنگند و از حلقه همفکران نمی‌توانند بيرون بزنند سياستی که ما تبليغ می‌کنيم ممکن ‏است کشنده باشد. رفتن روياروی حقيقت، اگر چه در نخستين نگاه خطرناک بنمايد، تنها از کسانی برمی‌آيد ‏که از مردم نمی‌ترسند و قدرت خود را از آنها می‌جويند. ما از همان آغاز نشان داديم که از گفتن حقيقت ‏باکی نداريم و نمی‌خواهيم با سوء‌تفاهم، با وانمود کردن و در خلوت چيز ديگری بودن، کار را به هر ‏صورت از پيش ببريم. در جائی که ما افتاده‌ايم کار را به هر صورت نمی‌توان از پيش برد.‌ شکست صد ‏سناريو دارد؛ پيروزی يکی بيشتر ندارد. برای پيروزی می‌بايد با ‌شکست‌خوردگان و درجازدگان جدائی ‏گرفت. لازم نيست همه با ما باشند؛ همان ‌اندازه از بهترين و آزاد‌انديش‌ترين‌شان که بتوانيم برای ما بس ‏است.

بسيار به ما می‌گويند چرا با همه سلطنت‌طلبان متحد نمی‌شويد؟ نخستين دليل‌ش آن است که بسياری از ‏هواداران پادشاهی يک ربع قرن برای متحد‌ شدن وقت داشته‌اند و نخواسته‌اند، و تصور نمی‌رود که ‏سبب‌ش بود و نبود ماست. در يک گروهبندی سياسی ‌شمار مقامات از حدودی بيرون نمی‌رود و بهترين راه‌حل، وجود سازمان‌های بسيار است که بتوانند به هر عضو مقامی ‌بدهند. اين دليل ديگرش است. خود ما چند ‏شاخه را روی دعوای رياست از دست داده‌ايم. هواداری از پادشاهی به عنوان‌ شکل نظام حکومتی برای ‏اتحاد لازم است ولی بس نيست. مشکل جامعه ما از‌ شکل و صورت ظاهر ژرف‌تر است. ما در کنار خود ‏هواداران پادشاهی را که با دمکراسی آشنائی و به آن باور داشته باشند می‌خواهيم. نوشته‌ها و سخنان‎ ‎و ‏رفتار بسياری از هواداران پادشاهی هيچ اعتمادی بر نمی‌انگيزد. بيشتر اين سروران سلطنت‌طلب تنها ‏بلدند جاويد ‌شاه بکشند ولی چه مبارزه با رژيم و چه اداره ايران به بسيار چيزهای ديگر نياز دارد، از جمله ‏به خودی‌ شمردن دگرانديشان. مسئله ما و مردم چيز ديگری است. ميدان سياست ما به احزاب واقعی، با ‏برنامه روشن و دربر گيرنده موقعيت ايران، با انضباطی که بيش از هرچيز تاب گذشت زمان و به درازا ‏کشيدن مبارزه و انتظار را بياورد؛ و به اعتبار اخلاقی که اعتماد انگيز باشد نياز دارد. در اجتماع ايرانی ‏بيرون اين ويژگی‌ها در اکثريتی جمع نمی‌شود. می‌بايد گزينشی و سختگيرانه عمل کرد.

طيف هوادار پادشاهی که پابرجا‌ترين مبارزان سرنگونی رژيم اسلامی ‌است، با پديدارتر‌ شدن دورنمای ‏فروپاشی يا از هم‌پاشی آن، در معرض انحرافاتی است که از نظر‌ شدت با انحرافات جمهوريخواهان دنباله ‏رو دوم خرداد قابل مقايسه است. آن بخش جمهوريخواهان در دوم خرداد دورنمای بازگشت خود را به ‏حاشيه‌های قدرت در جمهوری اسلامی ‌ديد. هنوز هم در تماس‌های منظمی ‌که با دوم خرداديان دارد اين ‏اميد در آن زنده نگهداشته می‌شود: انحصارگران زير فشار امريکا ناگزير از امتياز دادن هستند؛ اين ‏امتيازها را بهتر از همه دوم خرداديان می‌توانند بدهند زيرا برای امريکائيان پذيرفتنی‌ترند. در برابر ‏خدمتی که بدين‌ گونه به ماندگاری رژيم می‌شود گشايشی در نظام سياسی، تا آنجا که وفاداران به انقلاب و ‏هواداران اصلاحاتِ گام به گامِ تا هرچند سال و هر چه بيشتر بهتر، را هم در حلقه خودی‌ها راه دهند پيش ‏خواهد آمد. اين استراتژی يا، بهتر، آرزوئی است که پشت ذهن باورمندان آئينی جمهوری قرار دارد که ‏می‌کوشند از يک ‌شکل حکومت که بدترين جنايات را هم به نام آن کرده‌اند و می‌کنند، يک حقيقت ‏محض، يک ايدئولوژی با هرچه خوبی در دنياست، بيرون بکشند.

هواداران آئينی پادشاهی، استراتژی ـ آرزوی ديگری دارند: فشار امريکا رژيم را رو به سرنگونی خواهد ‏برد. بخت پادشاهی برای جانشينی جمهوری اسلامی ‌از همه بيشتر است. در بيرون بايد هر که را می‌‏شود گرد آورد و در درون می‌بايد درپی متحدينی برآمد. قوی‌ترين عناصر، روحانيان هستند که از رژيم ‏رو گردانده‌اند و اگر نظرشان برآورده ‌شود به پشتيبانی سنتی از پادشاهی برخواهند گشت. در نتيجه می‌‏بايد موضوع عرفيگرائی را به ابهام برگزار کرد. امروز زمان اين سخنان نيست؛ اينها را زمان‌هائی می‌‏شد گفت که خرمای قدرت بر نخيل می‌بود. اکنون زمان واقعگرائی است. موشکافی بيش از حد در ‏وابسته کردن مشروعيت پادشاهی به رای مردم هم لزومی ‌ندارد زيرا سلطنت‌طلبان افراطی را مشکوک ‏می‌کند. ‌شعارها بايد به حداکثر کلی باشد که کسی را نرنجاند. پادشاهی اکثريت دارد و از اين بحث‌های ‏اصولی می‌توان چشم پوشيد. مردم دنبال رهاننده‌اند و بس. کسانی از اين نيز پيشتر می‌روند: دمکراسی ‏و مشروطه وقت گذرانی است؛ ‌شاه را پيش بيندازيد و ديگر کار تمام است. اصلا چيزی جز سلطنت ‏اهميت ندارد.‏

در هردو طيف آنچه مشترک است فراموش کردن مردم ايران است. آيا آن مردم حاضرند باز منتظر دوم ‏خرداد و ملی مذهبی‌های جمهوريخواه بمانند؟ و آيا چنان درمانده‌اند که ديگر براي‌شان فرق نمی‌کند که ‏چگونه رهائی خواهند يافت. آيا همه آنچه درباره نيرو گرفتن روحيه و گفتمان دموکراتيک در مردم می‌‏شنويم بی پايه است و مردم همين‌ها هستند که هر گروه از طرف آنها نتايج خودش را می‌گيرد؟ آيا مشکل ما ‏گردآوردن بازمانده‌های يک دوره‌ شکست خورده و رو به زوال تاريخ ايران يا راضی کردن ملی مذهبيان ‏و روحانيان است؟ روزگار بر ما چنان تنگ آورده است که می‌بايد رهائی خود را در دست‌های واپسمانده‌ترين عناصر در جامعه سياسی بجوئيم؟ کارکرد وجدان جامعه سياسی برای چنين موقعيت‌هائی است که ‏آدميان در برابر فرصت واقعی يا تصوری، خود را می‌بازند و از بندبازی تا افتادن در هر ورطه‌ای که ‏پيش آيد می‌توانند بروند.‏

دگرگونی در جمهوری اسلامی، دگرگونی تا فروپاشی رژيم، تنها مسئله زمان است و در اين ‌ترديد نمی‌‏توان کرد. يک فرصت تاريخی پيدا‌ شده است که جامعه ايرانی را بر راه تازه‌ای بيندازيم. اين راه تازه را ‏نه با بقايای انقلاب ‌شکوهمند زير چتر جمهوريخواهی می‌توان ساخت، نه با بقايای طرز تفکری که در ‏اوج قدرت‌ش هم به پايان رسيده بود و امروز با هيچ جادوئی در موميائی‌اش جان تازه نمی‌توان دميد. ‏آرزومندان می‌توانند با جهان تصوری‌شان دلخوش باشند و ديگران را به ميل خودشان تقسيم بندی کنند. ‏ولی ما با يک توده عظيم ناشناخته به نام مردم ايران روبروئيم که در گوناگونی و سرگشتگی‌اش، و در ‏بدگمانی‌اش که به بی اعتقادی رسيده است، اجازه نمی‌دهد هيچ گروهی به نام او سخن بگويد و برای او ‏تصميم بگيرد. ما همه ارتباط‌هائی با درون داريم ولی اين ارتباط‌ها امتداد ماست در بخشی از آن جامعه ‏بزرگ‌تر. نفس دور افتادگی ما از آن دريای موج زن و ناپايدار می‌بايد ما را به احتياط بخواند.‏

مطمئن‌ترين وسيله برای راه يافتن به ذهن مردم ايران، عرضه کردن بهترين برنامه‌ها و گرفتن بهترين ‏مواضع و نشان دادن صميميت است. چشم پوشيدن بر سازشکاری‌های فرصت‌طلبانه بر پايه حساب‌های ‏سطحی در ‌شرايط سيال و نا روشن از نظر مصلحت صرف نيز بهتر است. ما اين را در خود تجربه کرده‌ايم. هرچه دورتر را ديديم و پابرجا‌تر مانديم وضع‌مان بهتر‌ شد. فرصت سازشکاری برای ساکت کردن ‏عيب جويان، برای گرفتن دوستان تازه، برای ما نيز پيش آمد ولی چنانکه در عمل ديديم چنان “مزايائی” به ‏خدشه‌دار ‌شدن عامل حياتی اطمينان نمی‌ارزيد. ‏

***

همايش‌های حزبی از کنگره و کنفرانس، مجالی است برای بازنگری در خودمان و در موقعيت کلی مبارزه ‏که در اين دو روز بدان خواهيم پرداخت. تا آنجا که به خودمان ارتباط می‌يابد می‌بايد بيش از پيش در ‏نگهداری ويژگی‌های اين ماهيت مشخصی که در سياست ايران پديدار ‌شده است، اين پيام و ‌شيوه عمل که ‏می‌کوشد از کم و کاستی‌های رايج فعالِيت سياسی دور باشد تاکيد کنيم. می‌توان در سياست همان گونه ‏رفتار کرد که در زندگی خصوصی. تفاوت اساسی ميان اين دو نيست. ما هيچ ‌اشکالی در اين نمی‌بينيم ‏که آنچه را در زندگی‌ شخصی پسنديده است در پهنه سياست نيز عمل کنيم. سياست لازم نيست پدر و مادر ‏نداشته باشد. می‌شود اصول را در بده بستان‌ها و برخوردهای سياسی نيز نگهداشت. اين ‌شيوه و نگرش ‏تازه‌ای است ولی آسيبی به ما نزده است. ‏

تا آنجا هم که به موقعيت کلی مبارزه ارتباط می‌يابد ما با هيچ چالش جدی جز قدرت جمهوری اسلامی ‌‏روبرو نيستيم که خود رو به سراشيب دارد. مردم از آن برگشته‌اند، از هر سو با تهديدها و مخاطرات ‏روبروست؛ و می‌بايد سخت‌تر از هميشه در نابودي‌اش کوشيد. دشمنان ديگر ما جز تهمت و دروغ و ‏تحريف سلاحی بر ضد ما ندارند. ديگران نيز بيهوده می‌کوشند ما را نبينند و نشنوند. در آنجا‌ها که ‏درشمار می‌آيد چشم و گوش‌های زيادی هستند که می‌بينند و می‌شنوند و تفاوت‌ها را در می‌يابند. اردوی ‏ما بزرگ است و بزرگ‌تر می‌شود. در درون و بيرون ايران در کنار هر کسی هستيم که برای حکومت ‏غير دينی؛ جامعه باز؛ دمکراسی ليبرال ــ دمکراسی بر پايه حقوق بشر و نه تنها رای اکثريت ــ برای ‏سرنگونی اين رژيم مبارزه می‌کند. نه از نافرمانی مدنی ‌ترسی داريم نه از همه‌پرسی آزادانه برای ‏تعيين نظام حکومتی ايران. به هيچ نامی ‌از ادامه جمهوری اسلامی، از جمهوريت‌ش، از اصلاح‌ طلبي‌اش و ‏از ملی مذهبی‌اش دفاع نمی‌کنيم. زمان گسست نهائی از هر استبداد، از هر مداخله دين در امور عمومی ‌‏رسيده است.‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

‏کنفرانس اروپائی حزب مشروطه ‌ایران، پاریس، سپتامبر ۲٠٠٣‏‏

بخش 1 / حزبی برای دگرگونی / بايد برای چالش‌های بزرگ آينده آماده بود

بخش 1

            حزبی برای دگرگونی

 

بايد برای چالش‌های بزرگ آينده آماده بود

کنگره‌های حزبی گذشته از رسيدگی به کار و بار حزب، يا صحنه خودستائی جمعی‌اند يا روياروئی با يک حالت بحرانی. کنگره پنجم ما‌ ترکيبی از هر دوست. نخست، خود ستائی جمعی.

ما امروز به گروهی از مسئولان حزبی (و نه صرفا اعضای حزب، مانند عموم کنگره‌های ديگر) که توانسته‌اند خود را به امريکا، و از گوشه‌های اين سرزمين پهناور به لوس آنجلس، برسانند می‌نگريم و از توجه به چند ويژگی ناگزيريم. اين مسئولان که اعضای کنگره را تشکيل می‌دهند (نه صرفا ‌شرکت کنندگان را) همه، چنانکه معمول زندگی حزبی ما در هر گام است، به هزينه خود بدينجا آمده‌اند؛ و به نمايندگی اعضائی که آنها را برای اداره ‌شاخه حزبی خود برگزيده‌اند حضور دارند. ده سال است در فرصت‌های مشابه، خود يا مانند‌هاشان همچنان آمده‌اند و از هم جدا نشده‌اند و هر بار حزب را بزرگ‌تر يافته‌اند و خوشبينی‌شان به آينده‌ای که در ساختنش‌ شرکت دارند افزون ‌شده است. در موارد بسیار با سر به مسائل مهمی‌ که مايه اختلافات بزرگ بوده است زده‌اند و آنها را به نام حفظ يگانگی زير فرش پنهان نکرده‌اند، و در فضای دمکراتيک و بی زير پا نهادن اصول خود به توافق رسيده‌اند. از انشعاب نترسيده‌اند و بيشترين ‌ترس را از زيرپا گذاشتن بنيادهای فکری خود داشته‌اند. اين ويژگی‌ها در انحصار ما نيست و ديگران نيز سهم خود را کمتر و بيشتر دارند ولی بی دشواری زياد می‌توان گفت که هيچ کدام همه اين ويژگی‌ها را، و به ‌اندازه ما، ندارند.

حزب مشروطه ايران پديده قابل ملاحظه‌ای در تاريخ سازمان‌های سياسی ايران است. حزبی است که از بالا يا از خارج (به دست حکومت يا قدرت‌های خارجی) اداره نمی‌شود و به منابع مالی جز خود پشتگرم نيست و قدرت ماندگاری دارد و بحران‌ها آن را نيرومند‌تر به جای می‌گذارند؛ جوان می‌شود و پيوسته رشد می‌کند. حزبی است که هم در عرصه نظری و هم قدرت تشکيلاتی بزرگ است و می‌تواند بدون نياز به چرخش‌های صد و هشتاد درجه با هر موقعيت تازه روبرو‌ شود. حزبی است که ناگزير نيست از گذشته‌اش پوزش بخواهد يا آن را از نو اختراع کند، هم بدان افتخار کند و هم از آن روگردان ‌شود؛ حزبی است که نياز به توجيه خود ندارد و می‌تواند سخن آخرش را اول بگويد و هيچ پرده پوشی لازم ندارد. تازه کار بودنش بدان اجازه می‌دهد که کوله بار گذشته را بر دوش نداشته باشد؛ گذشته با آن است ولی به صورت مايه الهام و عبرت. کار خود را با نقد سرتاسر موقعيت ايران آغاز کرده است، نقد به معنای گذاشتن هر چيز در جای سزاوار خود، و نه پوزشگری و سپيد‌ شوئی خودی و سياه کردن غيرخودی. بلند پروازيش به آسمان می‌سايد و تا دگرگونی سياست و فرهنگ جامعه ايرانی می‌رسد. تنها حزبی است که اعضايش را از روزی که خود به قدرت بی منازع برسد می‌ترساند.

اين نگاه ويژه به نقش خويش و به قدرت سياسی از رويکرد حزب به خودش برخاسته است. اصلا چرا بايد اين حزب را تشکيل می‌داديم؟ برای هر مخالف جمهوری اسلامی ‌پاسخ اين پرسش ساده است: بايد ايران را از اين حکومت قرون وسطائی به دست گروهی تبهکار رهانيد و قدرت را دردست گرفت و کشور را به جاهائی که درست معلوم نيست رساند. ما پاسخی وارونه به پرسش داديم. اول فکر کرديم‌ اشکال ايران در کجاست؛ چرا در پايان سده بيستم مردم در کشوری که خود را به رديف بيست کشور پيشرفته و رو به پيشرفت جهان رسانيده بود می‌توانستند کورکورانه از چنين گروه واپسمانده تبهکاری پيروی کنند. آيا مشکل ايران در جمهوری اسلامی ‌است يا جمهوری اسلامی‌ تبلور مشکلات جامعه‌ای است که می‌تواند چنين بلاهائی برسر خودش بياورد؟ ده پانزده سالی تجربه در ميان گل‌های سرسبد جامعه تبعيدی، بخش بزرگی از سرامدان سياسی و فرهنگی و طبقه متوسط بالنده ايران، اين باور را در ما استوار‌تر گردانيد که جمهوری اسلامی ‌دمل سر بازکردة عفونتی است که فرهنگ و سياست و اخلاق و ارزش‌ها و قالب ذهنی mindset ما را فرو گرفته است. هنگامی‌ که لايه‌های اجتماعی و فرهنگی در سطح جامعه روش‌ها و رويکردهائی را به نمايش می‌گذارند که واپس می‌برد بجای آن که پيش براند، و مانع می‌تراشد بجای آنکه هموار کند؛ هنگامی ‌که گروه‌های بزرگی از مردم اگر بی‌تفاوت بمانند کمتر زيان می‌رسانند، مسئله را می‌بايد هم جدی‌تر گرفت و هم به چشم ديگری نگاه کرد.

از اينجا بود که “ايده” در پايه‌گذاری حزب پيش از هدف آمد. ما بايست برای ساختن جامعه و فرهنگی بهتر از اينکه داريم پيکار کنيم و بدين منظور لازم می‌بود که نخست بدانيم چه بد است و چه می‌بايد بجايش بيايد، و آنگاه به جنگ بزرگ‌ترين دشمن ايرانی که هست، و بزرگ‌ترين مانع بر سر راه ايرانی که بايد ساخته‌ شود، يعنی جمهوری اسلامی، برويم. اين برخورد به موضوع با خود الزاماتی آورده است، راه آهنی است که نمی‌گذارد قطار حزب از خط خارج‌ شود. اگر قرار است سياست و فرهنگی بهتر داشته باشيم از رفتن به ژرفای نظام ارزش‌ها و فرهنگ سياسی جامعه خود، از ‌شناخت تاريخ همزمان خود و روبرو ‌شدن با کم و کاستی‌های آن ناگزيريم. عواطف ‌شخصی ما به کنار، چاره‌ای نداريم که ‌اشکالات را بشناسيم تا از تکرارشان جلو گيريم. اگر رسيدن به قدرت نه هدف بلکه وسيله‌ای در خدمت آرمانی باشد آنگاه يکپارچگی اخلاقی، ‌شهامت در باورها و ‌آشتی‌ناپذيری درمبارزه به دنبال‌ش می‌آيد. يکپارچگی integrity در همخوانی گفتار و کردار، و دوری از سازشکاری به معنی زيرپا گذاشتن اصول است؛ چشم پوشيدن از سود آنی به بهای آسيب زدن به سرمايه اخلاقی است. ‌شهامت در باورها، در نترسيدن از موافق و مخالف است، آماده بودن برای آن چيزی است که در فرهنگ سياسی امروز بدان خلاف سياست politically incorrect می‌گويند. ‌آشتی‌ناپذيری در مبارزه به معنی پابرجائی در استراتژی است که با انعطاف‌پذيری در تاکتيک‌ها هيچ منافاتی ندارد. همه اينها البته بی‌هشياری، بی‌چالاکی فکری، و تحليل هميشگی داده‌هائی که می‌بايد همواره در جستجوي‌شان بود، به جائی که می‌بايد نخواهد رسيد.

تصادفی نيست که بحث‌های ما در هيچ گردهمائی بزرگ حزبی از کنگره‌های دو سال يکبار و کنفرانس‌های اروپائی و امريکائی سالی يکی دو بار بی يک مولفه مهم اخلاقی نيست. بزرگ‌ترين بخش پيکار فرهنگی ما با خودمان و در درون خودمان است. به عنوان پروردگان فضای سياسی و فرهنگی که ملت ما را به چنين گودالی ‌انداخته است می‌بايد پيوسته نگران سلامت و بهبود خود باشيم. اگر اين حزب نتواند به آنچه می‌گويد عمل کند ‌شايستگی به قدرت رسيدن ندارد. اگر بهر وسيله بکوشد دستی به‌جائی بند کند همان بهتر که ميدان را به اينهمه کسان که به هر وسيله می‌کوشند دستی به جائی بند کنند بسپارد. ما می‌بايد تفاوت داشته باشيم و ديگران را به‌راه متفاوت بيندازيم. رهروان راه‌های‌ آشنا و کوبيده ‌شده فراوان‌ند و بيش از‌ اندازه‌اند و پيوستن بدانها ارزش اين همه کار که در اين حزب می‌رود ندارد. اين درست است که گفتگوی حزبی ما گاه و بيگاه رنگ موعظه می‌گيرد ولی موعظه در خدمت مقاصدی است که چشمان بينائی به روشنی می‌بينند و گام‌های محکمی ‌بی تزلزل می‌پويند. سياست پيشگان ما بيش از‌ اندازه از عامل اخلاقی در سياست بي‌خبر مانده‌اند و زيان کرده‌اند. سياست موتورهای زياد دارد، يکی هم عامل اخلاقی است. تجربه ما می‌تواند به کسانی کمک کند. ما از اولويت دادن به ملاحظات اخلاقی تناور‌تر‌ شده‌ايم. اين اولويت دادن تا آنجاست که مخالف ارزنده و با اصول را بر موافق و هوادار و حتا هموند بيخبر از اين عوالم ‌ترجيح می‌دهيم. تجربه به ما آموخته است که ارزش انسانی افراد بيش از عقايد آنها اهميت دارد. عقايد را می‌توان تغيير داد.

مانند هر کار تازه‌ای می‌بايد زمان بيشتری بر اين تلاش ما بگذرد و هنوز بسيار مانده است که کاميابی خود را ارزيابی کنيم. تا اينجا می‌توانيم انگشت بر پاره‌ای پيشرفت‌ها بگذاريم. در خود حزب روي هم رفته يک روحيه مساعد برای روش‌ها و طرز تفکر دمکرات، حتا ليبرال دموکرات، هر چه بيشتر قوت می‌گيرد. رقابت‌های ‌شخصی و سياسی که از‌ شرايط بشری جدائی‌ناپذير است در ميان ما نيز به همان ‌شدت هر جای ديگر در کار است ولی نه تا آن ‌اندازه که فرايند دمکراتيک را به خطر ‌اندازد. مانند بيشتر ايرانيان ما نيز داريم قواعد بازی دمکراسی را می‌آموزيم. آزادی از گذشته به ما فرصت داده است در آنچه امروز و آينده را دربر می‌گيرد نگرش روشن‌تری داشته باشيم تا آنجا که هيچ گروه ديگری از نظر ‌انديشيدن راه‌حل‌ها به پای ما نمی‌رسد. برنامه سياسی حزب که آن را در اين سال‌ها پيش‌تر برده‌ايم همه پهنه کشورداری را برای نخستين‌بار در تاريخ احزاب ايران در قالب يک جهان‌بينی راست ميانه، و ليبرال به تعبير اروپائی دربر می‌گيرد. رفتار ما با دگرانديشان، احترام به حق آنها و آمادگی برای جستجوی زمينه‌های مشترک است تا سرانجام به همکاری‌هائی برای برقراری و دفاع از نهادهای دمکراتيک بينجامد؛ و با دشمنان بی اعتنائی است، تا سطح بحث سياسی پائين‌تر نيفتد. اين هردو نمونه‌ای از فضای سالمی ‌است که می‌بايد بر سياست ايران حکمروا‌ شود. صراحت ما در نقد منصفانه گذشته (نقد در معنی درست خود نمی‌تواند منصفانه نباشد) دوسوی افراطی طيف سياسی را خوش نمی‌آيد ولی در اين ميان چه کسی بايد تغيير کند؟ تا آنجا که به مبارزه با رژيم مربوط است ما به لطف پابرجائی بر اصول، و انعطاف در تاکتيک‌ها نه از تحولات عقب افتاده‌ايم و نه در جائی کوتاه آمده‌ايم.

***

حالت بحرانی که در آغاز بدان ‌اشاره کردم به جمهوری اسلامی‌ برمی‌گردد. رژيم با سياست خارجی ماجراجويانه خود که آن را بزرگ‌ترين پشتيبان‌ تروريسم اسلامی‌ گردانيده است و دنبال کردن برنامه تسليحات اتمی، و با روياروئی ‌اشکار با امريکا در عراق و افغانستان، بر راهی افتاده است که درگيری نظامی ‌پايان آن است. پويائی رويدادها چنان است که می‌رود تا اختيار را از دست سران رژيم نيز بدر برد. آنها همه استراتژی و اميد خود را به گرفتار کردن امريکا در عراق و دست يافتن به سلاح اتمی ‌بسته‌اند و اگر همچنان به سياست‌های ديوانه‌وارشان بچسبند امريکا را ناگزير از پاسخی درخور خواهند ساخت که پيامدهای‌ اندازه نگرفتنی برای ايران خواهد داشت. در چنين موقعيت پرخطر، حزب ما می‌بايد آنچه می‌تواند برای جلوگيری از حمله به ايران، و آمادگی برای پيامدهای چنان احتمالی بکند. اين کنگره يک گردهمائی معمولی دوسال يک بار ما نيست. ما در دو سال آينده با آزمايش‌های دشوار‌تر از هميشه روبرو خواهيم بود. يک ماموريت بزرگ حزب در دوره آينده فشار آوردن بر جامعه اروپائی خواهد بود تا با هماهنگی کامل با امريکا جمهوری اسلامی ‌را به دست برداشتن از برنامه سلاح اتمی‌ وادارد و گزينه حمله نظامی ‌را از ميان ببرد.

ما با تکيه بر “حق” جمهوری اسلامی ‌به داشتن سلاح اتمی ‌(نام‌ش را حق ايران بگذارند يا هر چيز ديگر) و ‌اشگريزی بر کشتگان جنگی آينده نمی‌توانيم کاری برای مردم ايران بکنيم. می‌بايد مسئله را به روشنی ديد و اولويت‌های خود را مرتب کرد. اولويت ما مقايسه رژيمی ‌مانند ايران با کشورهای عضو باشگاه اتمی، يا خلع سلاح اتمی‌ جهان يا خاورميانه نيست که حتا اگر عملی باشد به سال‌ها خواهد کشيد. اولويت ما مبارزه با امريکا و نابودی اسرائيل و “آزاد کردن قدس” هم نيست. ما صرفا به منافع مردم ايران، به دور کردن خطر برخورد نظامی ‌با ايران، و به سرنگون کردن جمهوری اسلامی‌ می‌انديشيم. ادامه تلاش رژيم در زمينه تسليحات اتمی، خطر برخورد نظامی ‌را افزايش خواهد داد و اگر به جائی برسد تسلط آخوندها را بر ايران استوار‌تر خواهد کرد و هيچ يک از اين دو به سود مردم ايران نخواهد بود. هر نشانه پشتيبانی از مقاصد رژيم در موقعيت کنونی خطرناک است. محافلی در رهبری جمهوری اسلامی ‌بدشان نمی‌آيد که ورق جنگ را بازی کنند و با منحرف کردن اذهان به تهديدات خارجی از فشار داخل بکاهند. اما مردم لازم است جای‌ ترديد نگذارند که در بحران خود ساخته اتمی ‌پشت سر رژيم نخواهند ايستاد و ‌ترفند راه‌ انداختن جنگ اين بار نخواهد گرفت. ويرانی‌های هشت سال” نعمت الهی” که خمينی براه ‌انداخت هنوز برجاست و مردم نيازی به حمله ديگری که مسلما به هدف‌های اتمی ‌محدود نخواهد ماند ندارند. برطرف کردن اين توهم کمک ديگری است که می‌توان به جلوگيری از حمله به ايران کرد.

با آنکه نتيجه‌گيری ‌شتابزده درست نيست، با وضع ايران چنين که پيش می‌رود، ‌انديشيدن درباره آينده پس از رژيم اسلامی ‌بي‌جا نخواهد بود. اين نخستين‌بار است که حزب ما آمادگی برای ايران پس از جمهوری اسلامی ‌را در دستور کار خود قرار می‌دهد و می‌بايد از همين کنگره آغاز کرد. منظور من از آمادگی، تشکيل دولت موقت يا‌ شورای رهبری نيست که نخستين و تنها جايگزين جمهوری اسلامی ‌برای آرزومندان است. ما اعتقادی به چنين‌ ترتيبات پر آوازه و ميان‌تهی نداريم. منظور، سالم‌تر کردن فضا از راه طرح و چاره‌جوئی مهم‌ترين مسائل مورد اختلاف است و فراخواندن نيروهای سياسی مسئول‌تر به زمينه‌سازی برای همرائی consensus و توافق‌های کلی. من اميدوارم که در اين کنگره در سه موضوع مهم، همه‌پرسی برای نظام سياسی آينده ايران، عدم‌تمرکز و حقوق اقوام، و مسئله تسليحات اتمی‌ تصميم‌هائی گرفته ‌شود که مبنای توافق با سازمان‌های سياسی ديگر بشود و به افزايش اعتماد ميان نيروها کمک کند. ما در هر موضوعی از جمله اين سه، به گفت و ‌شنود و تفاهم اعتقاد داريم. به نظر ما هيچ کس نبايد درپی بيشترينه خواست‌های خود باشد. همواره حد بهينه‌ای هست که خواست‌های معقول ديگران را نيز در نظر می‌گيرد.

يکی از بزرگ‌ترين پيشرفت‌های بيست و چند ساله گذشته توافق کلی است که درباره نظام سياسی ايران پس از جمهوری اسلامی ‌پيدا‌ شده است. ديگر کمتر کسی را می‌توان يافت که يک دمکراسی عرفيگرا (سکولار) را که همه در آن حقوق برابر داشته باشند برای ايران نخواهد و از حقوق فرهنگی اقوام ايران، و عدم تمرکز به عناوين گوناگون، دفاع نکند.‌ شکل حکومت البته به غلط جای بيش از ‌اندازه‌ای در بحث‌ها يافته است ولی می‌توان اميدوار بود که با نزديک‌تر ‌شدن دورنمای سرنگونی رژيم اسلامی ‌بيشتر توجه به محتوای دمکراتيک و ليبرال قانون اساسی باشد تا ‌شکل حکومت جمهوری يا پادشاهی. زيرا هر دو‌شکل حکومت می‌توانند دمکراتيک يا استبدادی باشند. در ايران آينده عنوان رئيس کشور، و نه رئيس حکومت، هر چه باشد مسئله عمده دفاع از نهادها و راسخ کردن کارکردهای دمکراتيک است نه کسی که وظايف تشريفاتی رئيس کشور را انجام می‌دهد. فرايند تدوين قانون اساسی دمکراسی ليبرال آينده ايران، به معنی حکومت اکثريت در چهارچوب و محدود به اعلاميه حقوق بشر، می‌بايد به گونه‌ای باشد که هيچ‌ ترديدی در آزاد و منصفانه بودنش راه نيابد و هيچ‌کس از آن کنار گذاشته نشود و همه بتوانند نتيجه رای مردم را بپذيرند. ما در اين موضوع ‌شيوه انتخابات مجلس موسسان و همه‌پرسی قانون اساسی را، همه با نظارت سازمان ملل متحد پيشنهاد کرده‌ايم و اين کنگره می‌تواند نظر قطعی حزب را در اين باره اعلام دارد.

سال گذشته در کنفرانس امريکائی حزب در همين‌ شهر قطعنامه حقوق اقوام و عدم تمرکز به تصويب رسيد و در کنفرانس اروپائی پاريس در همان سال توصيه ‌شد که قطعنامه به منشور حزب پيوست ‌شود. اين توصيه در دستور کار کنگره هست و من اطمينان دارم که قطعنامه حقوق اقوام و عدم تمرکز در کنار قطعنامه حقوق زنان و کودکان که در کنگره چهارم به منشور حزب پيوست ‌شد از جمله پيشرو‌ترين اسناد سياسی اين سال‌ها خواهند ماند. حزب با مواضع واقعگرايانه و آزادمنشانه‌ای که در اين زمينه‌ها می‌گيرد بحث سياسی را در مسيری می‌اندازد که ‌شايسته يک جامعه امروزی است و نه قبايل دشمنی که در عوالم گذشته بسر می‌برند. بهمين ‌ترتيب اگر کنگره سياست حزب را در بحران اتمی ‌ايران به روشنی اعلام دارد ما بهتر خواهيم توانست با همکاری گروه‌های هرچه بيشتری برای برطرف کردن خطر حمله به ايران اقدام کنيم.

جمهوری اسلامی ‌اگر دست از ماجراجوئی بر ندارد ايران و خود را به مخاطره خواهد افکند. همه ايران دوستان می‌بايد برای چنان احتمالی آماده باشند. ما بار ديگر مخالفان خود را در اردوی پيکار با رژيم اسلامی‌ فرا می‌خوانيم که از 28 مرداد درس بگيرند و بگذارند نيروهای سياسی ايران مسائل کشور را در ميان خود حل کنند ــ پيش از آنکه ديگران ناچار بجای آنها تصميم بگيرند.

***

پس از هدر دادن يک نسل در جنگ برسر گذشته‌ها، سير رويدادها دارد همه گرايش‌های سياسی را وادار به ارزيابی موقعيت خود می‌کند. ما سبکبار‌تر از همه، رو به آينده پر از خطرها و نويدها روانه‌ايم. يک جنبش فکری که می‌خواست در هرچه به انقلاب و حکومت اسلامی ‌انجاميده بود بازنگری کند؛ و پيش از انقلاب را به همان چشم نقادانه می‌نگريست که دوران انقلابی را؛ و سهم دوست و هوادار را به زيان دشمن و مخالف فراموش نمی‌کرد طرف گفتگوی طبيعی نسلی است که در درون و بيرون ايران بر می‌آيد و نمی‌گذارد گذشته دست‌و پاي‌ش را ببندد؛ نسلی که پاسداری امامزاده‌های سياسی را وظيفه خود نمی‌شناسد و از “پارادايم” کربلا فاصله می‌گيرد. جامعه ايرانی آماده‌ شنيدن سخنان تازه‌ای است و می‌خواهد بر تاريخ ناشاد خود چيره‌ شود. نسلی که ‌شاهکارش انقلاب اسلامی ‌بود ‌اندک‌ اندک جاي‌ش را به نسل تازه‌ای می‌دهد که خود را در مخالفت با هرچه در انقلاب اسلامی ‌است می‌يابد و تعريف می‌کند. فراخوان‌های ما به سخنگويان آن نسل که به گفتمان تازه بپيوندند تا کنون در بخش مهمی ‌بی‌پاسخ مانده است و باکی نيست. کاروان در گذر است و نمی‌توان راه‌ش را بست.

جامعه سياسی ايران نمی‌تواند به صورت قبيله‌های در جنگ با يکديگر با موقعيتی که سرنوشت ملی را تعيين خواهد کرد روبرو ‌شود. مسئله ما جنبه ملی دارد و بسی بالا‌تر از مهر و کين و ملاحظات سياسی و گروهی است. ما در عين کثرت‌گرائی به همبستگی ملی نياز داريم و می‌بايد با طرح همه مسائل عمده مورد اختلاف در يک چهارچوب اصولی بدان برسيم. رويکرد حزب مشروطه ايران به همکاری نيروهای سياسی گوناگون، بحث عمومی ‌درباره تند‌ترين و حساس‌ترين موارد اختلاف است. در بسياری از آن مسائل می‌توان در فضای آزاد از انفجار عواطف به توافق‌های اصولی رسيد و بقيه را می‌توان به رای مردم گذاشت که همه از موافق و مخالف آماده پذيرفتن آن خواهند بود. ما نمی‌خواهيم تنها در مبارزه با جمهوری اسلامی ‌با هم باشيم. مهمتر آن است که در ساختن ايران ليبرال دمکرات آينده که جا برای سخت‌ترين اختلاف نظرها داشته باشد با هم کار کنيم. پاره‌ای از مهم‌ترين مسائل را مانند عدم‌تمرکز و حقوق اقوام ايران و فرايند تعيين نظام سياسی آينده ايران می‌توان در همين کنگره طرح کرد و من اطمينان دارم که با توجه به روحيه آزادمنشانه حزب، مواضعی که اعلام خواهد ‌شد به افزايش تفاهم کمک خواهد کرد. همه ما بايد عادت کنيم از درخواست‌های حداکثر خود دست برداريم. هميشه درخواست‌های بهينه‌ای هست که تنها با در نظر گرفتن نظرات معقول ديگران می‌توان بدانها رسيد.

حزبی که ما به رنج سال‌ها ساخته‌ايم اکنون يک نيروی سازنده در سياست ايران‌ شده است. اين حزب بسيار بيش از مجموع اعضای خويش است و بايد آن را جدی بگيريم. هموندان حزب می‌بايد با آن رشد کنند. همه ما بايد ماهيان دريای بزرگ ‌شويم ــ بر خلاف بيشتر ايرانيان که‌ ترجيح می‌دهند در آبگيرهای کوچک خود جلوه‌ای داشته باشند. رقابت‌های ‌شخصی و سياسی در طبيعت کار جمعی است ولی دسته‌بندی و بهره‌گيری از هر وسيله برای پيش افتادن، به فساد هيئت سياسی می‌انجامد. همواره می‌بايد به اصل موضوع ‌انديشيد. کار ما را نوجوئی تا بدين پايه رسانيده است؛ از آن نترسيم. پيشرفت ما در توانائی سوار‌ شدن بر موج پيشرفت و آينده است. نبايد فراموش کرد که اين حزب با نه گفتن و‌ شعار مرگ بر اين و آن آغاز نشد. ما نخست به جامعه‌ای که می‌بايد بر اين رژيم و اين فرهنگ ویران ساخته ‌شود آری گفتيم و از آنجا به نه گفتن‌های ناگزير، “نه” به تفکر مذهبی در برابر تفکر علمی، به خرافات، به دين در سياست و حکومت، و به استبداد از هر گونه؛ “نه” به خشونت و انتقام جوئی رسيديم. اين رويکرد متفاوت به ما اجازه داد که مخالف و دگر‌انديش را هم در طرح بزرگ‌تر خود‌ شريک کنيم و بر خلاف بسياری از کوته‌نظران، ارزش مبارزان درون را بشناسيم و آنها را از‌ ترس اينکه مبادا بزرگ‌ شوند و از کاری برآيند نکوبيم. همين رويکرد متفاوت برای نخستين‌بار يک حزب راست ميانه، حزب ليبرال به معنی اروپائی و نه امريکائی، به سياست ايران داده است و تسلط چپ را از ميان برده است.

ما ديگر نخواهيم گذاشت ايران به گذشته برگردد. فرصتی پيش آمده است و بايد بهترين‌ها را برای آينده ايران خواست. حزب ما آماده خواهد بود که آزاد از هر گذشته دست و پا گير به پيشواز چالش‌هائی که در برابر است برود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

کنگره پنجم، لوس آنجلس، 2004

بخش 1 / حزبی برای دگرگونی / لحظه حقیقت ما فرا رسیده است

بخش 1

            حزبی برای دگرگونی

 

لحظه حقیقت ما فرا رسیده است

با اینکه “حالت بحرانی” به صورت یک کلیشه در آمده است ما حقیقتا کنگره هشتم، کنگره سبز، خود را در شرایطی از هر نظر بحرانی، هم خطیر و هم خطرناک، برگزار می‌کنیم. هر اتفاقی می‌تواند برای میهن ما بیفتد و ما به عنوان یک حزب سیاسی، هم مسئولیت بزرگ و هم امکانات نه چندان اندکی برای جلوگیری از بدترین سناریوها داریم. اما این کنگره از نظر خود ما نیز در شرایطی برگزار می‌شود که می‌تواند در سرنوشت حزب تاثیر قاطع داشته باشد. من در نامه سرگشاده‌ای چندی پیش به دوستان حزبی نوشتم که ما با لحظه حقیقت روبرو شده‌ایم. امروز می‌خواهم این سخن را هم باز کنم.

حزب در معنی درست خود نهادی است مانند جامعه‌ای که در آن شکل گرفته است و می‌گیرد. گمان می‌کنم اگر همین عبارت شکل گرفته است و می‌گیرد را بشکافیم نقش یا بهتر از آن، خویشکاری حزب را بیان کرده‌ایم. (نقش آن است که ما به خود می‌گیریم؛ خویشکاری آن است که از هستی ما بر می‌آید). حزب، هم جامعه را چنان که هست باز می‌تاباند ــ مسائل و محدودیت ها و امکانات آن را می‌شناسد ــ و هم جامعه را آن گونه که می‌تواند بشود تصور می‌کند و در آن می‌کوشد. بزرگی یک حزب در این است که این هر دو را خوب ببیند و از عهده برآید؛ و در این است که نخست محدودیت ها و امکانات خود را خوب ببیند و از عهده برآید.

حزب، هم نگهبان سنت‌های سودمند جامعه است، هم شکننده آنچه زمان‌ش به سر رسیده؛ هم پابرجاست، هم به ویژه آماده دگرگونی. جامعه‌هائی که نمی‌توانند خود را دگرگون کنند واپس می‌مانند؛ آنها بیش از آن به گذشته خو کرده‌اند که سودمندی پیش آمدن با زمان را دریابند. حزب‌هائی که نمی‌توانند خود را دگرگون کنند از میان می‌روند. یک خویشکاری حزب پیش افتادن از رویدادها و دگرگشت‌هاست. درست است که حزب مانند جامعه خویش است ولی اگر چالاک‌تر و هشیارتر از جامعه رفتار نکند بی‌ربط می‌شود. جامعه نیاز به موتورهائی برای پیش راندن دارد. حزب مانند رسانه همگانی یکی از آن‌هاست.

ما این حزب را پس از انقلاب و در بیرون ایران پایه‌گذاری کردیم؛ به زبان دیگر، حزب از فضای جامعه‌ای هنوز غوته‌ور در بازمانده‌های روحیه انقلاب، و از آلودگی یک دوران به پایان رسیده، هر دو، آزاد بود. مشروطه‌خواهی‌اش بازگشت به ریشه‌های نخستین دوره روشنگری ایران بود که همچنان می‌توان به آن بازگشت، و پادشاهی‌اش سراسر بازسازی شده در سنت لیبرال دمکرات مشروطه سده هفدهم انگلستان. خواست بهکرد و دگرگونی، در تقریبا هرچه به امور عمومی ‌ما مربوط می‌شد، علت وجودی و نیروی برانگیزاننده ما بود و من امیدوارم همچنان بماند.

ما در این حزب بسیار کوشیده‌ایم که پیشاپیش رویدادها و روندها حرکت کنیم. پیشاپیش رویدادها و روندها به معنی بی‌اعتنائی به واقعیات اجتماعی و افکار عمومی ‌نیست. ولی واقعیات اجتماعی و افکار عمومی ‌را می‌باید چنانکه هست دید ــ پدیده‌هائی سیال و گشاده بر تعبیرهای گوناگون. احتمال اشتباه همیشه هست و تعبیرات می‌تواند در راستای بهبود و پیشرفت اشتباه کند یا درجا زدن. به مراتب ترجیح دارد که اشتباه در راستای بهبود و پیشرفت باشد تا درجا زدن. بهبود و پیشرفت سرانجام خواهد آمد؛ درجا زدن فرد و گروه و جامعه را از نیروی زندگی خواهد انداخت.

از چند سالی پیش یک روند امید بخش و یک روند شوم توجه روز افزون ما را جلب کرد. روند امید بخش را سال‌های دراز منتظر بودیم و اصلا این حزب برای خدمت به آن پا به میدان نهاد. جابجائی فرهنگی، و فرهنگ سیاسی ایران؛ در آمدن‌ش از حال و هوای بیمار و زهراگین نسل انقلاب، و جای گرفتن‌ش در خانواده پیشرفته‌ترین ملت‌های جهان آرزوئی بود که به صورت یک هدف در آمد ــ در دست حزبی با برنامه روشن و انرژی لازم. دو سال پیش در هفتمین کنگره‌ی حزبی که لیبرال دمکرات بود، یعنی ویژگی همان خانواده پیشرفته‌ترین ملت‌ها، ولی یا نمی‌دانست یا در بخش‌هائی در نمی‌یافت و زیر بار نمی‌رفت، با اصلاحی در منشور آن بر این تکه هویت حزب اشاره‌ای شد.

میان اصلاح منشور و آنچه در سال پس از کنگره در ایران روی داد، هیچ ارتباطی نیست. جنبش سبزی که با گفتمان سراسر لیبرال دمکرات خود درازا و پهنای جامعه ایرانی را فرا گرفت فراورده یک تجربه بیش از صد ساله جامعه‌ای است که همه راه‌های خطا را رفته است و اکنون به خود می‌آید. اما این هست که کسانی در میان ما از فردای انقلاب اسلامی ‌در انتظار یک جابجائی تاریخی می‌بودیم. زیرا آن انقلاب، اگر نیک بنگریم، ملتی را با لحظه حقیقت روبرو گردانید. امروز سه دهه بعد می‌بینیم که آن حقیقت، آن کرم خوردگی فرهنگی و سیاسی، بر جامعه، هر گروه اجتماعی در خور خود، آشکار شده است.

روند بالا گیرنده تسلط مافیای سپاهی ـ امنیتی بر همه شئون کشور، آن دگرگشت شومی ‌است که از پنج سال پیش هر روز نگرانی آورتر می‌شود و اگر ادامه یابد ایران را به چنگال یک رژیم صدامی ‌و اعماق چاه‌های جمکرانی خواهد انداخت. ما این خطر را در قطعنامه کنگره ششم حزب (آخن 2006) به این صورت پیش بینی کردیم:

“در این مرحله … که از سال گذشته آغاز شده است ما با طرح گسترده و همه سویه‌ای برای زیر و رو کردن جامعه ایرانی، چنانکه می‌شناسیم، روبروئیم. کوشش آگاهانه‌ای در راه است که ایران را سراسر در قالب تنگ یک جهان‌بینی ارتجاعی بریزند و هر کانون مقاومتی را در هر جای جامعه از ریشه بکنند. گروه تازه‌ای با ماموریت همیشگی کردن حکومت خود و بلندپروازی‌های خطرناک تسلط منطقه‌ای و فرا‌تر از آن روی کار آمده است که هر نشانه سرزندگی جامعه ایرانی را تهدیدی برای موجودیت‌ش می‌داند. انقلابی که روشنفکران و طبقه متوسط ایران به راه انداختند اکنون در یک چرخش کامل، با همه قدرتی که کشوری با توانائی‌های ایران به هر حکومتی می‌دهد کمر به درهم شکستن طبقه متوسط و آنچه از جنبش روشنفکری بتوان گفت بسته است …

انقلاب دیگری در جریان است که نه تنها بر واپسمانده‌ترین عناصر و لایه‌های اجتماعی تکیه دارد بلکه مصمم است همه جامعه را به سطح آنها پائین بیاورد. یک “طبقه جدید” تکنوکرات و نظامی ‌با موافقت کامل خطرناک‌ترین جناح “روحانیت” فرمانروا، می‌خواهد رسما مالک همه منابع دارائی اصلی کشور شود و با به خدمت گرفتن تکنیک‌های دیکتاتوری‌های توتالیتر مدرن، میهن ما را به قرون وسطای خرافات و تاریک‌اندیشی بر گرداند… بمب اتمی، نگهدارنده نهائی”نظم نوین”ی خواهد بود که این تازه‌ترین شاگردان هیتلر خیال دارند بر ایران تحمیل کنند. سیاست‌های خارجی رژیم پس از یک دوره عادی کردن روابط با خانواده بین‌المللی، بار دیگر پا به مرحله رویاروئی با بزرگ‌ترین قدرت جهانی و قدرت منطقه‌ای گذاشته است و امنیت ملی و حتا یکپارچگی ایران را بطور جدی به خطر می‌‌اندازد.”

سه سال پس از آن کنگره، حزب نشان داد که هم خطر را درست دیده بوده است هم تنها راهی که بر ملت ایران گشوده شد ــ در انتخابات سال 2009 / 1388.

***

یک دستاورد حزب که خواهد ماند پشتیبانی بی دریغ از جنبش آزادی‌خواهانه مردم ایران بوده است که از پیش از انتخابات 22 خرداد گذشته آغاز شد. برما آشکار بود که فضای گشاده بی‌سابقه پیش از رای‌گیری، و از آن مهم‌تر لحن و محتوای عمومی ‌بحثی که در جامعه جریان می‌یافت نشان از همان دگرگشت بنیادی دارد که این حزب اصلا برای پیشبرد آن شکل گرفت. ما کمتر از دیگران از گردش اوضاع شگفت زده نشدیم ولی بیش از هر کس دیگری انتظارش را می‌داشتیم: از ایرانِ اسلام رادیکال به اصطلاح شیعه علوی، اسلام بنیادگرای انقلابی، چپ مارکسیست لنینیست، چپ شیک جهان سوم گرا، “لیبرالیسم” بی خبر از آزادی، روشنفکری تاریک‌اندیش، ترقی خواهی و بلندپروازی میان تهی، از ایرانی که دیگر هیچ چیزش درست نمی‌بود، جامعه تازه‌ای بدر می‌آید. ایرانی که سده بیستم خود را با قرون وسطا به پایان رساند سده بیست و یکم خود را به روشنگری سده هژدهم به اضافه دویست سال پیشرفت و تجربه می‌پیوندد.

ما از همان آغاز به این نتیجه رسیدیم که همه چیز در مبارزه ما بستگی به پیروزی جنبش سبز دارد ــ چه رسیدن به دمکراسی لیبرال نهفته در پیام حزب، و چه پیکار آشکار ما با دیکتاتوری صدامی ‌که دارند از چاه‌های فزاینده جمکران برای ملت ما بیرون می‌آورند. جنبش سبز بر خلاف تجربه‌های پیشین جامعه ایرانی به سنت انقلاب مشروطه برگشته است و بر گرد یک گفتمان و نه شخصیت‌ها و رهبران می‌گردد. آن گفتمان، دمکراسی لیبرال یا لیبرال دمکراسی است ــ بسته به اینکه به تلفظ فرانسه یا انگلیسی باشد ــ و بیش از پیش به همین نام خوانده می‌شود. پیکار امروز و باز سازی آینده ایران در چنین چهارچوبی می‌باید بررسی شود نه در قالب پادشاهی و جمهوری. می‌توان به هریک از این شکل‌های نظام سیاسی پابند بود و به دیکتاتوری یا دمکراسی رسید. عامل تعیین کننده شکل نظام نیست که همه چیز از ان می‌توان درآورد.

از این جاست که بخش قابل ملاحظه‌ای از حزب می‌خواهد در این کنگره گام آخری در راه مدرن کردن حزب و رفع پاره‌ای بدفهمی‌ها برداشته شود. به عنوان (احتمالا) تنها حزب لیبرال دمکرات ایران هیچ‌چیز طبیعی‌تر از این نیست که نام حزب با افزودن عبارت لیبرال دمکرات در زیر آن کامل شود.

اما موضوع، ژرف‌تر از نام و صورت ظاهر است. پس از شانزده سال فعالیت به عنوان حزب مشروطه ایران که با پادشاهی مشروطه، در بسیاری جاها و پادشاهی، در بیشتر جاها یکی شناخته می‌شود این حزب به بیشترینه گسترشی که می‌تواند رسیده است. دیگر پادشاهی مشروطه نیز میدان پیشرفت آن نیست. سلطنت طلبان جز دشمنی با آن ندارند و لیبرال دمکرات ها که موج اصلی جامعه ایران هستند (به اجتماعات بیرونیان زیاد توجه نکنید) با آن آسوده نیستند. اکنون زمان آن است که موتور دوم این هواپیما را نیز به آن ببندیم تا دورتر و بالاتر پرواز کند.

شناخته شدن رسمی ‌و آشکار حزب به عنوان لیبرال دمکرات تنها از نظر افکار عمومی ‌به سود ما نیست، خود ما را نیز همراه زمان پیش خواهد برد. ما همچنان از پادشاهی مشروطه دفاع خواهیم کرد ولی دیگر لازم نخواهد بود برنامه دمکراسی لیبرال را از پادشاهی مشروطه بدرآوریم. آسان‌تر و طبیعی‌تر آن خواهد بود که پادشاهی مشروطه در بافتار دمکراسی لیبرال تعریف شود. در همه سرزمین های لیبرال دمکراسی که پادشاهی دوام آورده است به این گونه بوده است.

آن لحظه حقیقت که اشاره کردم این جاست. یا این کنگره می‌تواند گام آخری را نیز در آماده شدن برای آینده ایران، آینده‌ای که کمتر همانند گذشته‌های ماست بردارد، یا به ملاحظاتی که همه ریشه در عادت‌های ذهنی ده‌ها ساله و نا آسودگی با چنین فرایافت ناآشنائی دارد این فرصت را نیز از دست خواهد داد و در آن صورت شاید کسانی از ما که ضرورت پیش آمدن با جامعه را در می‌یابند ناگزیر از چاره‌جوئی‌های دیگری شوند.

در این تردید نیست که جامعه ایرانی خود را مشروطه‌خواه نمی‌داند ولی دارد لیبرال دمکرات می‌شود. مشروطه برای ایرانیان یک تجربه بزرگ تاریخی و آغازگاه جنبش ملی به سوی آزادی و ترقی است. ولی راه آینده ملت ما را یک فلسفه سیاسی و نظام حکومتی روشن می‌کند که بسیار از مشروطه‌خواهی صد سال پیش تکامل یافته‌تر است و می‌باید چنین باشد. مشروطه‌خواهی خود ما نیز چنین است. ما برنامه سیاسی حزب مشروطه ایران را بر پایه ارزش‌هائی که از آن جنبش گرفته‌ایم و در پرتو تجربه‌ها و دانسته‌های صد ساله گذشته نوشتیم ،که بسیار از قانون اساسی مشروطه پیشرفته‌تر و تکامل یافته‌تر است. چند سالی بیش نیست که در می‌یاببم آن برنامه سیاسی درست در دمکراسی لیبرال می‌گنجد.

در بحث‌های پیش از کنگره به دوستان گفتم که موضوع میانه گرفتن نیست. برای خود من روند آینده به اندازه‌ای روشن است و تعهدم به لیبرال دمکراسی به درجه‌ای رسیده است که نمی‌توانم در همان چهارچوب گذشته بمانم. از سوی دیگر می‌دانم و بسیاری دوستان نیز به زودی خواهند دانست که افزودن این صفت بر نام حزب شاید در لحظاتی مهم‌ترین نقش را در نگهداری این حزب خواهد داشت. یک حزب لیبرال دمکرات بی‌تردید نیروی زندگی بیشتری به یک حزب مشروطه‌خواه خواهد بخشید.

برای من تصور این هم که کمترین آسیبی به حزب مشروطه ایران وارد شود ناخوشایند است. ولی در آزمون‌هائی که در پیش است بیم هر آسیبی می‌تواند برود. من در این کنگره به همراه همفکران، بیشترین کوشش خود را خواهیم کرد که حزب را همچنان استوار و پیشاپیش رویدادها و روندها نگهداریم. قدرت ما همواره در چالش کردن روال معمول و باورهای جاافتاده بوده است. از دگرگونی، هرجا سودمند بوده است استقبال کرده‌ایم. برای فرهنگ سیاسی معیوب ما نیز چنین روحیه‌ای سودمند بوده است. پنجره‌هائی که بر هوای تازه گشوده‌ایم به دیگرانی نیز یاری داده است که از آن هواهای خفه بیرون بیایند. آیا حزب هنوز توانائی پرواز به سوی افق‌های تازه‌تر را دارد؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*سخنرانی در کنگره هشتم حزب مشروطه ایران (کنگره سبز)

بخش 2 / بازنگری‌ها / يك روز تاريخى و يك روز ياد ماندنى

بخش 2

            بازنگری‌ها

 

يك روز تاريخى و يك روز ياد ماندنى

روزهاى تاريخى مانند زيبائى، در چشم بيننده‌اند. كسان مى‌توانند نظر‌هاى متفاوت خود را در باره روزهاى تاريخى داشته باشند و در پايان، تاريخ داورى خواهد كرد. ماه مرداد براى ايرانيان يادآور دو روز مهم است، چهاردهم و بيست و هشتم. از پنجاه سال پيش رقابتى ميان اين دو روز برسر جائى كه در خودآگاهى ملى ايرانيان دارند درگرفته است كه معانى سياسى و فرهنگى مهم دارد. تا ۱۳۳۲ هرچه در مرداد بود به روز پيروزى (مرحله نخستين) انقلاب مشروطه بر مى‌گشت؛ روزى كه ‌شاه قاجار، در آستانه مرگ به توصيه صدراعظم خود به پيكار مردمى گردن نهاد و فرمان مشروطيت را امضاء كرد. تا ۱۳۳۲/۱۹۵۳ چهارده مرداد در نگرش تاريخى سراسر سياسى ‌شده ايران تنها روزى بود كه همه در بزرگداشت آن همداستان بودند. از چپ و راست گروهى نبود كه آن را مهم‌ترين روز تاريخ همروزگار ما نشمارد. اما از آن پس ۲۸ مرداد براى گروه‌هاى مخالف پادشاهى اهميت روزافزون يافته است و از انقلاب اسلامى به بعد عملاً جا را بر ۱۴ مرداد تنگ كرده است.

امروز اسلاميان مشروطه را دشمن بزرگ خود مى‌شمارند؛ چپگرايان آن را با پادشاهى يكى مى‌دانند و از تقويم خود پاك كرده‌اند؛ و مصدقى‌ها اگر هم به ياد ۱۴ مرداد بيفتند با بى‌ميلى است. براى همه آنها بيست و هشتمين روز است كه درماه مرداد اهميت دارد. دربرابر آنان مشروطه‌خواهان و ديگر هواداران پادشاهى‌اند كه ۱۴ مرداد را بزرگ مى‌دارند و به چهارده روز پس از آن در تقويم كارى ندارند. پذيرفتن يا نپذيرفتن ۱۴ مرداد، يك جدا كننده بزرگ گرايش‌هاى سياسى از يكديگر ‌شده است. در فضائى كه اختلاف، آن را برداشته است ما كشاكش برسر روزهاى تاريخى را كم داشته‌ايم ولى چاره‌اى نيست. روزهاى تاريخى مانند‌ شخصيت‌هائى كه نقشى در رويدادها داشته‌اند موضوع ارزيابى هميشگى هستند تا گذر زمان و درگذشتن هماوردان، نقش هموار كننده‌اش را بازى كند. اين كارى است كه در همه جامعه‌ها پيش مى‌آيد.

براى مقايسه روزهاى تاريخى مى‌بايد به عواملى مانند اهميت آنها در زمان خود، تاثيرى كه بر آينده گذاشته‌اند و سودمندي‌شان براى آيندگان توجه كرد. چهارده مرداد ياد آور نخستين انقلاب آزادي‌خواهانه در آسيا و كشورهاى مستعمره و نيمه‌مستعمره است كه الهام بخش ملت‌هاى بسيار‌ شد. در خود ايران انقلاب به جنبش تجدد و مرحله عملى آن، نوسازندگى در همه زمينه‌ها، انجاميد كه در بيشتر سده بيستم كم و بيش و در جاهائى بهتر و جاهائى بد‌تر ادامه يافت و ايران را كشور ديگرى كرد. پيام آن انقلاب امروز نيز بازتاب دارد زيرا جامعه ايرانى هنوز درگير پيكار مدرنيته است و طرفه آنكه در آغاز سده بيست و يكم به حالى قابل مقايسه با صد سال پيش خود افتاده است: يك نظام فاسد قرون وسطائى، تركيبى از تازه‌ترين تكنيك‌هاى سركوبگرى در خدمت واپس مانده‌ترين ‌انديشه‌ها، دربرابر جمعيتى بيدار و به حد مرگ بيزار از حكومت؛ يك حكومت قاجارگونه در بلبشو و تكه پارگى خود، رويارو با يك توده بيگانه ‌شده و خواستار دگرگونى ريشه‌اى، و هر دو طرف معادله بسيار نيرومند‌تر از صد سال پيش.

چهاردهم مرداد ممكن است يادآورى نشود ولى آثار آن برطرف نشدنى است زيرا از آن انقلاب هيچ بدى به ايران نرسيده است. هر چه در آن است ‌شوق آزادى و پيشرفت و بزرگى است؛ نگاه به آينده است با گوشه چشمى به بهترين‌هاى گذشته. انقلابى است كه هر كه امروز سخنى براى آينده ايران دارد در طرف برندگان آن است. هر دو سوى طيف سياسى ايران كه در برابر رژيم اسلامى صف آراسته در ‌شمار آن برندگان است و مى‌تواند در ميراث آن انباز‌ شود، حتا اگر آن را انكار كند يا ناديده بگيرد، چنانكه چپگرايان و پاره‌اى از مصدقى‌ها مى‌كنند. هر گوشه آن انقلاب مايه سربلندى ملى است، از جنبش فكرى كه پيشگام پيكار سياسى ‌شد؛ از كيفيت رهبرى كه بسيارى از ستارگان درخشان سياست و فرهنگ زمان را دربر گرفت؛ از پيكار مسلحانه قهرمانانه تا رفتار بلندنظرانه با عموم‌ شكست‌خوردگانى كه جائى براى ‌آشتى نگذاشته بودند. سالروز انقلاب مشروطه مى‌تواند ايرانى را به ياد همه چيزهائى كه با جنبش مشروطه به ايران آمد بيندازد. نخستين آموزشگاه‌هاى نوين به ‌شيوه اروپائى (در تبريز و با پيشگامى حسن رشديه) كه آموزگاران آذربايجانى اصرار داشتند درس‌ها به فارسى باشد و آخوندها آنها را آتش مى‌زدند. روزنامه مردمى (نه وقايع اتفاقيه دولتى) و حزب سياسى و اتحاديه كارگرى؛ رمان و تئاتر و داستان كوتاه و ‌شعر نو، بيدارى زنان و آغاز جنبش رهائى زن؛ عرفيگرائى؛ (سكولاريسم) انتخابات و مجلس و جامعه مدنى. او مى‌تواند ايران سال ۱۹۰۵ را با ايران سال ۱۹۷۹ مقايسه كند (يك نگاه به عكس‌ها بس است) و ببيند كشورش به بركت آن انقلاب از كجا به كجا رسيد. ديد و انرژى كه آن انقلاب به جامعه‌اى نيم مرده داد حتا با انقلاب اسلامى نيز از ميان نرفت و صد سال است كه گاه با‌شتاب و گاه افتان و خيزان، گاه در ژرفا و بيشتر در سطح، ايران را بر راه مدرنيته پيش‌تر مى‌برد. ايرانى اگر از نزديك‌تر بنگرد از خود خواهد پرسيد كه اصلا ما در تاريخ نزديك‌مان روزى مهم‌تر از چهارده مرداد داريم؟

براى بخشى كاهنده از طيف سياسى ايران چنان پرسشى بيجاست. مسلما روز مهم‌ترى هست كه نبايد گذاشت از برابر چشمان محو ‌شود. روزى هست كه نه سالى يكبار، بلكه اگر ‌شد هر روز، مى‌بايد ياد آورى‌اش كرد. روزى هست، درست در سنت صحيح عاشورا، با معصومين و ‌شهيدان و ‌اشقیا با گريه و عزادارى و نفرين و آرزوى انتقام. روزى است در حكم پايان جهان. از آن روز بود كه درهاى خرمى و خوشبختى، ميهن دوستى و خدمت، انسانيت و دمكراسى و ليبراليسم، خردگرائى و استقلال، اصالت و نه تقليد از غرب منحط، بر ايران بسته ‌شد. تاريكى اهريمن بر روشنائى اهورا مزدا ظفر يافت. آن روز كه در اهميت از همه روزهاى تاريخى ايران مى‌گذرد ۲۸ مرداد است.

***

درباره ۲۸ مرداد و به ويژه اسباب و عوامل آن اختلاف به ‌انداره‌اى زياد و عقايد چنان پابرجاست كه تكرار سخنان پنجاه ساله به هيچ جا نمى‌رسد. از آن موارد است كه مى‌بايد بر موافقت نداشتن موافقت كنيم (اين يكى از فضيلت‌هاى مدنى است كه مى‌بايد از فرهنگ سياسى آنگلو ساكسون بياموزيم.) ولى مى‌توان دست‌كم بي طرفانه به پاره‌اى آثار زيان‌آور آن رويداد بر تاريخ نيم قرن گذشته نگاهى ‌انداخت و درسى براى امروز گرفت. برخلاف ۱۴ مرداد كه همه نيروهاى سياسى ايران را برضد استبداد سلطنتى و ارتجاع مذهبى متحد كرد، ۲۸ مرداد يادگار‌ شكاف سياسى پر نشدنى است كه جامعه سياسى ايران را دو پاره كرد و در يك جنگ بيهوده فرسود، و دربرابر استبداد سلطنتى و ارتجاع مذهبى هردو، بيدفاع گذاشت تا يكى سرانجام جاى ديگرى را گرفت. سودازدگى آن رويداد كه بخش مهمى از طبقه سياسى ايران را از نظر سياسى و فكرى منجمد كرد و از پيشرفت بازداشت، سياست ايران را، ضعيف‌تر از آنچه پيش از آن بود، تا خودكشى ملى، رسانيد. رويداد تأسف‌آورى بود براى همه طرف‌هاى آن. حتا كسانى كه ۲۸ مرداد را پيشدستى بر يك كودتاى كمونيستى مى‌دانند، ترجيح مى‌دهند كه كار رهانيدن ايران از تسلط حزبى كه تا دهه هشتاد (ميلادى) دنبال كودتاى هوادار ‌شوروى بود به آنجا نمى‌كشيد. (آسانى سقوط مصدق و ابعاد قدرت نظامى حزب توده كه بعداً ‌اشكار ‌شد، چنان احتمالى را بسيار زياد جلوه مى‌دهد.‌ ششصد هفتصد افسر ‌شبكه نظامى تنها بخشى از رخنه آن حزب در ارتش بودند و‌ شبكه درجه‌داران وابسته به حزب هرگز كشف نشد.) ۲۸ مرداد روزى بود كه به عنوان يك نماد بيمارى پيكره سياسى ايران خواهد ماند. كشورى كه يك سال پيش از آن امپراتورى بريتانيا را ‌شكست داده بود، بى‌مداخله امريكا نمى‌توانست مشكل سياسى درونى خود را حل كند. پادشاه‌ش براى صدور فرمانى كه در اختيار قانونى او بود صد گونه فشار و اطمينان دولت‌هاى بيگانه را لازم مى‌داشت و از يك مأمور آمريكائى براى بازگرفتن تاج‌شاهى سپاسگزارى مى‌كرد و پيشواى ملى‌اش (در پاسخ دكتر غلامحسين صديقى) از اينكه به دست دشمنان‌ش سرنگون ‌شده است ‌شادى مى‌نمود.

هر چه هم صاحبان عزاى ۲۸ مرداد اصرار به نديده گرفتن داشته باشند، ۱۴ مرداد همان‌ اندازه مال آنهاست كه مال اردوى مقابل، «اردوى اهريمن» كه انتقام پيروزيش را در ۲۲ بهمن پس داد (آن انتقام بر كدام گروه‌ها گران‌تر افتاده است؟) اين جائى است كه ما مى‌توانيم از آن آغاز كنيم. هيچ يك از ما در هر جاى طيف سياسى كم‌ترين دعوى مالكيت بر انقلاب صدسال پيش نمى‌تواند داشت. نياکان همه ما در آن ‌شركت داشتند و بد و خوب انقلاب و هر چه از آن برآمد با همه ماست. مى‌توانيم دست كم ارجگزارى آن را نقطه ‌اشتراك خود سازيم و در اين ‌اشتراك هيچ كس چيزى از دست نمى‌دهد. هر كس آزادى و ترقى مشروطه را بخواهد و تجدد را مسأله مركزى ايران بداند میراث‌دار انقلاب مشروطه است، هر برنامه سياسى داشته باشد و هر‌شكل حكومتى براى ايران بخواهد. آن انقلاب مايه سربلندى همه ما به عنوان مردم ايران است. هيچ كس هيچ‌گاه لزومى بر توجيه آن نداشته است يا به هر دليل از بابت آن پوزشى نخواسته است. همه آنها كه امروز از آن دورى مى‌جويند سال‌هاى دراز ستاينده و مدافعش بوده‌اند.

دربرابر، اگر از ۲۸ مرداد وسيله حمله به محمدرضا ‌شاه و گريه بر مظلوميت دكتر مصدق را بگيرند چه از آن خواهد ماند كه به يادآورى هر روزه و هر ساله بيرزد؟ در ۲۸ مرداد جز يك سلاح سياسى گروهى، چيست كه آن را يك روز بزرگ تاريخى كند؟ و ‌شكافى را كه در طبقه سياسى ايران‌ انداخت تا كى مى‌شود ادامه داد؟ اهميت ۲۸ مرداد براى آينده ايران در آن است كه به هر بها از تكرار وضعى كه، درمانده از گشودن مسائل خودمان، به ديگران فرصت مداخله بدهيم جلوگيرى كنيم؛ به ويژه در اوضاع و احوالى كه جمهورى اسلامى با سياست‌هاى نابخردانه‌اش ايران را در چشم توفان گذاشته است و ممكن است قدرت‌هاى بزرگى در دشمنى با رژيم و براى حفظ امنيت خود تا جاهاى خطرناكى بروند. اما اگر مى‌خواهيم از ۲۸ مرداد درس درست‌ش را بگيريم مى‌بايد آن را از يك اسلحه سياسى صرف بدر آوريم. پنجاه سال جنگ در دو سوى ۲۸ مرداد بس است. امروز مى‌بايد بجاى گذشته دور به آينده نزديك و مخاطرات بزرگى كه در پيش است بينديشيم. بقاياى نسلى كه هنوز مى‌تواند خدمتى (و جبران بي خدمتى‌هائى را) به مردم خود بكند اگر امروز هم نتواند به مصلحت بزرگ‌تر ملى بينديشد و جنگ بر سر روزهاى تاريخى را از دست بگذارد ديگر چه فرصتى خواهد بود؟ كسى انتظار ندارد كه اصحاب ۲۸ مرداد از آن «مهمترين روز تاريخ ايران» يا نظر خود چشم بپوشند. اما اين‌ اندازه مى‌توان انتظار داشت كه آن را در مركز استراتژى خود نگذارند. مبارزه آنها با ۲۸ مردادي‌ها بى معنى است زيرا با چنان كسانى سروكار ندارند. چند نشانه لازم است تا اين كسان را به خود آورد كه اگر به كشمكش‌هاى بى معنى و بى نتيجه‌شان پايان ندهند ديگران براي‌شان تصميم خواهند گرفت؟

ما اين بحث‌ها را بيشتر در بيرون داريم. در خود ايران سيلاب پر زور رويدادها، صد سال و پنجاه سال پيش را از ياد مردم زدوده است. كيست كه در زير واقعيت زشت زندگى هر روزه در دامن اسلام عزيز آخوندها، و در برابر دورنماى هراس‌آور پايانى كه سياست‌هاى رژيم براى آن تدارك مى‌بيند، هر روز پاس ۱۴ مرداد را بدارد يا در سوگ ۲۸ مرداد بنشيند؟ اگر ما مى‌خواهيم‌ اندكى حس ‌اندازه به بحث سياسى ـ تاريخى بياوريم به اميد آن است كه بقاياى يك نسل به پايان رسيده، خود را از زندان گذشته‌اش برهاند و همزمان مردمى ‌شود كه كارهائى لازم‌تر از ستايش و نكوهش پيشينيان دارند. تاريخى كه سرانجام مال همه مى‌شود و نیک و بد‌ش بر ملتى كه آن را ساخته و زيسته است مى‌افتد چه بهتر كه زود‌تر از ميدان نبرد‌ اشخاص و گروه‌ها بدر آيد.

***

 تفاوت پختگى سياسى و رشد فرهنگى جامعه‌ها از رفتارى كه با روزها و‌ شخصيت‌هاى تاريخى دارند بهتر از همه ‌اشكار مى‌شود. چرچيل نه تنها به دليل نقش حياتى خود در رهائى جهان از فاشيسم، بلكه از نظر ابعاد‌ شخصيت خود يك مرد استثنائى براى همه زمان‌ها بشمار مى‌آيد. مردم انگلستان همان چرچيل را در فرداى پيروزى بر هيتلر به ‌شكست انتخاباتى دچار كردند و با افتخار به خانه‌اش فرستادند. نه حزب محافظه‌كار هيچ‌گاه داشتن چرچيل را به رخ حزب مخالف كشيد و از پيروزى بزرگ او سرمايه سياسى ساخت نه حزب كارگر از نداشتن ‌شخصيتى مانند چرچيل احساس كمبود كرد. انقلاب فرانسه يا انقلاب امريكا روزهاى بزرگى هستند ولى كسى با چسباندن خودش به آنها در پى كسب مشروعيت نيست.‌ شخصيت‌ها و روزهاى تاريخى اگر هم سودمندى سياسى داشته باشند از نظر ارتباطى است كه با مسائل روز مى‌يابند. حزب جمهوريخواه امريكا به داشتن رونالد ريگان سربلند است ولى جرج بوش كه بسيار مى‌خواهد كلاه او را بر سر گذارد هرگز نمى‌گويد به من رأى بدهيد چون ريگان چنان و چنين بود و كارتر دمكرات چنين و چنان. تبليغات جمهوريخواهان، آن هم غير مستقيم به سودمندى سياست مالياتى ريگان و قدرت نمائى او در برابر دشمنان امريكا ‌اشاره‌هائى مى‌كند ولى بوش نام ريگان را نيز در سخنرانى‌هاى انتخاباتى خود نمى‌برد. اگر سياستگران آمريكائى آن گونه بهره‌بردارى سياسى را به جاهائى برسانند كه ما مسلم مى‌گيريم و اصلا امرمان بى آنها نمى‌گذرد كمترين فرصتى از سوى رأى دهندگان نمى‌يابند.

ما تنها ملتى نيستيم كه در تاريخ خود روزهاى خوب و بد و ‌شخصيت‌هاى بزرگ و نه چندان بزرگ داريم ولى مردمان پيشرفته مانند گروه‌هائى از ما كار روزانه خود را براى كشمكش بر سر آنها نمى‌گذارند. نه تنها يك حزب سياسى با رهبر خود زنده نمى‌ماند و به مرگ محكوم نمى‌شود؛ انرژى ملى نيز در جنگ بر سر روزها و كسان برباد نمى‌رود. مردم از رهبران و احزاب، فاضل بودن پدرشان را نمى‌پرسند. در خود ايران نيز مردم مى‌خواهند بدانند هر كس چه در انبان دارد؛ تكيه بر افتخارات پيشينيان بس نيست. مى‌توان اتتظار داشت كه سرمايه‌هاى سياسى منفى نيز ديگر چندان بكار نيايد. ديگر فاصله گرفتن از خمينى، محكوم كردن او و بد‌ترين حملات به او نيز گروه‌ها را‌ شايسته حكومت كردن نمى‌سازد؛ محمد رضا‌شاه كه جاى خود دارد. آنها كه دنبال بهره بردارى‌هاى آسان‌اند بازى را از هم اكنون باخته‌اند. دعوى اداره يك كشور به صلاحيت‌هاى بسيار بيشترى نياز دارد و بد بودن ديگرى، اگر واقعیت هم داشته باشد دلی خوبی خود نیست.

يك سازمان سياسى كه پيش از همه و با روشنى بيش از همه، خود را به پادشاهى مشروطه متعهد ساخته در رفتار با گذشته خويش و ديگران، با تاريخى كه موضوع اصلى كشمكش‌ها ‌شده، سرمشقى گذاشته است كه جاى توجه دارد. براى حزب مشروطه ايران آسان‌تر از آن نمى‌بود كه تكيه خود را بر مقايسه بگذارد. ما خوبيم و بقيه بدند چون در زمان ما بهتر بود و در زمان بقيه بد‌تر‌ شد. حزب مى‌توانست هر ‌شخصيت و هر روزى را كه چون سلاحى بر ضد آن بكار مى‌بردند با ‌شخصيت و روزى بهتر، يا دست‌كم به رخ كشيدن‌ شخصيت و روزى بدتر از سوى مقابل، از اثر بيندازد. مى‌توانست وارد هر مسابقه زيبائى (در واقع لجن پراكنى) بشود و زشتى خود را پشت زشتى ديگران بپوشاند. چنان رفتارى سرهاى تهى بسيارى را گرم و دل‌هاى سوخته بسيارى را خنك مى‌كرد؛ و البته آن مقدار مبارزه‌اى را هم كه مى‌توان با جمهورى اسلامى كرد به پستى و بى آبروئى همه دست در كاران مسابقه مى‌كشيد. از آن بد‌تر هيچ نتيجه‌اى جز ادامه بيمارى و ضعف سياسى گذشته براى آينده ايران نمى‌داشت.

آنچه در رويكرد اين حزب قابل ملاحظه است اكراهى است كه با همه بستگى بنيادى به جنبش مشروطه، در بهره‌بردارى سياسى از آن دارد. بهره‌اى كه حزب مشروطه ايران از آن جنبش مى‌برد ژرف‌تر رفتن در پيام آن، سازگار كردن‌ش با اوضاع و احوال امروز، و فراخواندن گرايش‌هاى سياسى ديگر است كه آن جنبش را از آن خود بدانند و كمك كنند كه زمينه مشترك ديگرى براى همرائى علاوه بر مجلس مؤسسان و همه پرسى براى نظام آينده ايران پيدا ‌شود. روزها و ‌شخصيت‌هاى تاريخى هستند، نه براى بدست آوردن اعتبار سياسى؛ اعتبار را مى‌بايد از خود گرفت. ما خوبيم چون فلان خوب يا بد بوده است به كار تهيدستان مى‌خورد و از تهى‌دستى تا ورشكستگى راهى نيست. ما اگر هم بخواهيم مدعى ميراث دوره‌ها و ‌شخصيت‌هائى باشيم بايد ميان ميراث با ارث تفاوت بگذاريم. ميراث مال همه است، هر كه بخواهد. در حزب مشروطه ايران دنبال ارث گذشته نيستند چون نمى‌خواهند مانند گذشته باشند. وارث، كسى كه مى‌خواهد ارث گذشته ببرد، مى‌بايد مانند آن رفتار كند. همه ما بهتر است ارث گذشته را فراموش كنيم. نبايد بخواهيم هيچ گذشته‌اى تكرار ‌شود.

اين اسطوره زدائى از رويدادها و ‌شخصيت‌هاى تاريخى كه براى مردمى پرورش يافته با روحيه عاشورائى آسان نيست يك دگرگونى لازم در منش ملى ماست. نياز حياتى به مردگان، تناقضى است كه ايستائى و واپس‌ماندگى را در خود دارد. حتا جنبش مشروطه سراسر افتخارات و درخشش‌ها نبود. يك اقليت كوچك، ناآزموده و نيمه‌سواد، در جامعه‌اى كه يك دوره دراز تاريخى در خرافات و بى نظمى فرو رفته بود، ارابه ‌شكسته به گل نشسته‌اى را هر چه توانست حركت داد و زود از نفس افتاد، و بيش از آن هم نمى‌شد. ما حق داريم از اينكه توانستيم بمانيم و از همگنان درگذريم (از بيشترشان در بسيارى جاها) خرسند باشيم. ولى در بافتار context جهانى هنرى نكرده‌ايم. ماندن در آن گذشته‌ها همت‌مان را پست و پاى رفتارمان را سست مى‌كند. صد سال گذشته به بيهوده بر اين ملت نگذشته است و به آن توانائى داده است كه صدسال بسيار بزرگ‌ترى داشته باشد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سالروز مشروطيت، واشينگتن، ۳۱ ژوئيه ۲۰۰۴

بخش 2 / بازنگری‌ها / یکصدمین سالگرد انقلاب مشروطه

بخش 2

بازنگری‌ها

 

یکصدمین سالگرد انقلاب مشروطه

دوستان سخنرانی آقای رئیسی را‌ شنیدند که نگاه تازه‌ای بود به تاریخ مشروطیت، و ‌این نگاه تازه بسیار لازم است برای ‌اینکه ما تاریخ مشروطیت را در چند اسم مانند باقرخان و ستارخان خلاصه می‌کنیم و ‌اینکه مجلس را به توپ بستند و… و یا اگر بخواهیم از توسعه و تجدد صحبت بکنیم در ارتباط با انقلاب مشروطه، از امیرکبیر و مصدق می‌گوئیم.

آقای رئیسی ما را متوجه کردند که از کجاها ‌شروع کردیم، مسائل چه بوده و سرگذشت ‌این ملت در عرض ‌این صد ساله ـ بطور خلاصه ـ چه ‌شده است.

  من می‌خواهم عرایضم را از آنجایی که آقای رئیسی تمام کرده‌اند‌ شروع کنم. به‌ این معنا که ببینیم چرا موفق نشدیم در همان آغاز؛ و وقتی ‌این انقلاب‌ شد چرا به نتیجه‌ای که می‌بایست برسد، نرسید و حالا جامعه ‌ایرانی چه امکاناتی دارد برای ‌اینکه به ‌این آرزوها، آرزوهای صدساله، برسد و همین طور به حل مشکلاتی که امروز با آن روبرو هستیم.

ما به هیچ وجه خیال نداریم که دفتر پیشرفت، تجدد، آزادی و توسعه را ببندیم. ما یک انقلاب کردیم و آن انقلاب به جاهایی که باید، نرسید و بعد هم انقلاب اسلامی ‌کردیم و انقلاب اسلامی ‌به آنجا‌ها که می‌بایست رسید و ظاهرا دارد ما را بر می‌گرداند به قرون وسطا و ‌این ملت فاتحه‌اش خوانده ‌شده است. اما به هیچ وجه بر ‌این نظر نیستیم.

ما چرا به جایی نرسیدیم که می‌باید، و حالا چه امکاناتی داریم که به آنجا برسیم. و در نتیجه به خودمان‌ این دلگرمی ‌را بدهیم که با همه ناکامی‌ها،‌ شکست‌ها و انحرافات که آقای رئیسی بدانها ‌اشاره کردند،‌ این توانایی را داریم که روی ‌این صد ساله بنا کنیم و برویم جلو. در ما‌ این بنیه و توانایی برای ‌این کار هست و از هیچ‌کس در ‌این دنیا عقب نیستیم. ما الان در رده‌های بسیار پایین بشریت هستیم ولی می‌توانیم در رده‌های بسیار بالای بشریت قرار بگیریم. ما محکوم به‌ این زندگی و تاریخ نیستیم. یکی از کارهای عمده‌ای که باید بکنیم ‌این است که تاریخ را‌ شکست بدهیم. معنی ‌شکست دادن تاریخ ‌این است که از اسارت‌ش بدر آئیم.‌ این تاریخ بر ما حکومت نکند. تاریخ را باید به صورت دینامیک و پویا نگاه کنیم سرگذشت کشاکش ما با تجدد سرگذشت در افتادن و کشاکش ماست با سرنوشت ناگزیر ما. سرنوشت ناگزیر ما پیشرفت و تجدد است.

اگر در 100 سال به آن نرسیدیم، در 120 یا 130 سالگی‌اش به آن خواهیم رسید. یک وقت در جایی نوشتم که مشروطیت ‌شکست خورد. ولی‌شکست دو جور است. یک ‌شکست سیاسی داریم و یک ‌شکست تاریخی.‌ شکستی که به حساب می‌آید ‌شکست تاریخی است نه ‌شکست سیاسی. برای ‌اینکه‌ شکست تاریخی بی موضوع‌ شدن است و ‌شکست سیاسی مغلوب ‌شدن در برابر اوضاع و احوال است که با تغییر آنها ممکن است به پیروزی بینجامد. مثلاً در ‌ایران‌ این صدسال، اوضاع و احوالی که بیش از همه در ‌شکست ما سهم داشت تسلط نیروهای برتر خارجی بوده است. فکر نکنید که ما عرضه ‌اینکه مسائل‌مان را حل کنیم، نداشتیم. داشتیم و کمتر از کشورهای دیگر نبودیم. ولی هیچ کشور دیگری را در ‌شرایط ما نمی‌توانید تصور کنید که به ‌این درجه دولت‌های بسیار نیرومندتر خارجی در احوال داخلی‌اش دخالت و مسیر حرکت‌ها را متوقف و منحرف کرده باشند.

حالا ‌این مسئله ماست و ما با همه ‌این مسائل ‌اشنا‌ شده‌ایم. خوشبختانه‌ این صدسال خودش را به جایی رسانده که آقای رئیسی صحبت‌شان را تمام کردند. یعنی اکنون می‌توانیم نگاهی تازه بیندازیم به سرگذشت خودمان، به‌ اندیشه‌هایی که داشتیم، فعالیت‌هایی که کردیم و آنچه که بوده‌ایم و با یک روحیه ناراضی از ‌این سفر نا خجسته بیرون می‌آییم، از خودمان ناراضی می‌شویم، از آنچه که بودیم ناراضی می‌شویم و سعی می‌کنیم یک چیز تازه‌ای بشویم.‌ این معنی ‌شکست دادن تاریخ است. ناراضی ‌شدن از گذشته، گذشته‌ای که ما را به هر حال به ‌این روز‌ انداخته است، و یافتن توانایی‌ اینکه بر ‌این گذشته پیروز بشویم و مسیر دیگری را که دنبال گذشته نباشد، در پیش بگیریم.

برای یافتن ریشه‌های آنچه ما را در صدسال پیش و در طول ‌این صدسال‌ شکست داد ببینیم که ما اصلاً در چه حال و هوایی بودیم. یک ملتی انقلاب می‌کند و ‌شعار تظاهراتی که مردم می‌کنند (البته تعداد مردم زیاد نبود و جامعه بسیار کوچک و محدودی بود در صدسال گذشته)‌ این ‌شعاری که مردم می‌دهند زنده باد ملت ‌ایران است.

برای اولین بار در تاریخ ‌ایران ملت‌ ایران مطرح می‌شود و «زنده باد ملت‌ایران» زبان ملت ‌ایران می‌شود. ‌این ملت انقلاب می‌کند و در چنان ‌شرایطی فرمان مشروطیت صادر می‌شود که نویسندگان (دو برادر پیرنیا) جرئت ندارند در آن فرمان اسم ملت ‌ایران و اسم مشروطه را بیاورند. ولی صحبت ‌این را می‌کنند که مجلس‌ شورای ملی تشکیل بشود. مجلس‌ شورای ملی دیگر همه چیز است. ‌شما مجلس‌ شورا را دارید، ملی هم هست. یعنی بطور غیرمستقیم تاکید بر هدف انقلابی که دیگر به پیروزی رسیده است. هدف انقلاب ‌این بود که مظفرالدین ‌شاه تسلیم بشود در مقابل ملت. ‌این هدف را اعلام نمی‌کنند. پیروزی را به رخ ‌شاه نمی‌کشند. نمی‌گویند ملت ‌ایران پیروز‌شده و انقلاب مشروطه به جایی رسیده است، نه. حالا مظفرالدین ‌شاهی آمده و گفته است که ‌این کار را باید بکنیم. و در‌ شرایطی که سرتاسر ‌این جامعه دین ‌اندیش و به قول آقای دوستدار دین خوست. هیچ چیزی خارج از دین مطرح نمی‌شود. یک نفر هم مثل آخوندزاده که صحبت‌های بی دینی می‌کند، آثارش تا همین الآن ممنوع از انتشار است، در تمام‌ این دوره. در چنان جامعه‌ای که قدرت نظامی‌اش در عشایر مسلح متمرکز است و مرحله دوم انقلاب، حرکت نظامی‌ مشروطه‌خواهان، تصرف تهران است به کمک عشایر از‌ شمال و جنوب ‌ایران.

دو گروه عشایری مسلح می‌آیند که تهران را بگیرند و مشروطه و مجلس را تصرف می‌کنند. به مشروطه‌شان می‌رسند. مشروطه تمام می‌شود. مشروطه واقعاً در 1909 (یعنی 1288) تمام‌ شد. آن ‌شور انقلابی، آن تأثیری که عامل مردمی ‌داشت ‌اینها دیگر تمام ‌شد. افتاد دست خان‌های عشایر و نمایندگان مجلسی که نمایندگان زمین‌داران بودند چون هر مرد ‌ایرانی یک رأی پیدا کرده بود و بیشترشان هم در روستاها زندگی می‌کردند و روستاها هم مالِ زمینداران بود. در نتیجه یک عده ملاک صاحب مملکت ‌شدند.‌ این گونه بود که مشروطه ‌شکست خورد.

* * *

این که می‌گویند رضاشاه یک مشروطه را از بین برد اتفاقا او قسمت مهمی ‌از مشروطه را نجات داد. برای ‌اینکه دست ملاکین و عشایر و آخوند‌ها را کوتاه کرد. با چنان ‌شروعی ‌شما نمی‌توانید انتظار داشته باشید که یک ملتی بتواند وظیفه‌ای به دشواری رسیدن به پای کشورهای پیشرفته جهان را که ‌شعار مشروطه بود با آن مقدمات، با آن افکار، به پیروزی برساند. در آن‌ شرایط ممکن نبود. وقتی انقلاب مشروطه در گرفت، ‌ایران ‌شش هزار دانش آموز ابتدایی داشت، چند صد دانشجوی مدارس عالی داشت، یک مدرسه فلاحت داشت و یک مدرسه علوم سیاسی برای تربیت دیپلمات‌ها و یک مدرسه دارالمعلیمن. ‌این سه دانشگاه‌های ‌ایران بودند. آن دانش آموزان ابتدایی قدرت عمده تظاهرات بودند. ‌اینها راه می‌افتادند و مشروطه‌خواه بودند. چند صد خانم هم با آن چادر چاقچورها ‌ششلول‌های‌شان را بدست گرفته بودند زیر چادرهای‌شان و تظاهرات و از مشروطه دفاع می‌کردند. ‌این بنیه مشروطه‌خواهی و بنیه فرهنگی‌ ایرانی بود. نه صنعت داشتیم، نه مالیه داشتیم، نه ارتباطات داشتیم… هیچ. کسانی که دم از ‌شکست مشروطه می‌زنند چون گویا ملت ‌ایران به درد آزادی نمی‌خورد، به درد دمکراسی نمی‌خورد، نمی‌دانند مشروطه در چه اوضاع و احوالی سرگرفت.

من سه سال پس از روی کار آمدن پادشاهی پهلوی به دنیا آمده‌ام. همه دوره پادشاهی پهلوی را تقریباً تجربه کرده‌ام. هرجا نشسته‌ام‌ این قصه بر سر زبان‌ها بوده است که ملت ‌ایران به درد دموکراسی نمی‌خورد. ما‌ شایسته آزادی نیستیم.‌ این طور نیست. ما ‌شایسته هستیم. تمام کشورهای دمکراتیک دنیا از پائین‌ها‌ شروع کرده‌اند. در طول ‌این صد سال، آنچه که ما از عهده‌اش بر آمده‌ایم ‌این بود که مقدماتی که لازم بود برای انقلاب مشروطه تا به جایی برسد، آن را فراهم کردیم. ‌این مقدمات حالا هست. امروز تنها یک میلیون معلم داریم. قدرت صنعتی امروز در ‌ایران در کارگاه‌هاست نه در کارخانه‌ها. و‌ اینها چیزهایی می‌سازند که باور نکردنی است. در کارگاه‌های‌ ایران کارخانه سیمان می‌سازند.‌ این است قدرت صنعتی. اما نکته اصلی دو جاست: نسبت به صد سال پیش. یکی تغییری که در ذهن ما بوجود آمده و دیگری تغییری است که در ژئوپلیتیک ‌ایران بوجود آمده. تغییری که در ذهن ‌ایرانی بوجود آمده است آزادی از بند مذهب در امر سیاست است. امروز کمتر گروه سیاسی را می‌بینید که روز عاشورا و تاسوعا تظاهراتی انجام دهند و مثلاً مجلس برپا کنند و بخواهند از حسین مظلوم نماد مبارزه بسازند. در‌ ایران ‌شاید ‌این کار را بکنند ولی در‌ شرایط آزاد، ‌ایرانی برای کار سیاسی دنبال کربلا و نماد مذهبی نمی‌رود. قبلاً ‌این طور نبود. قبلاً برای حزب توده‌اش هم عاشورا و تاسوعا مهم بود. دستگاه پادشاهی که جای خود داشت. نمی‌توانستیم خودمان را از ‌این‌ها برکنار کنیم. نه تنها جزو سُنّت بود، جزو محاسبه سیاسی بود. مردم مسلمان هستند، عاشورایی و کربلایی و حسینی هستند. باید استفاده کرد از‌ اینها. نظر‌ها هرچه بود، لامذهب هم اگر بودند‌ این کار را می‌کردند. امروز تسلط مذهب بر ذهن و ‌اندیشه ‌ایرانی از بین رفته است. ممکن است همه مسلمان باشیم و ممکن است که به جای آورنده آداب مذهبی هم باشیم، و آن هم به نظرم خیلی سُست ‌شده است ولی ربطی ندارد.

یک چیز دیگر، که همه گیر است، یعنی مسلمان و غیرمسلمان و لامذهب و طبیعت گرا و… همه در یک چیز‌ شریک هستند و آن‌ اینکه آخوند در جامعه بکلی بی اعتبار ‌شده است حتا در نزد مسلمان‌ها و ‌این بسیار تحول بزرگی است. برای اولین بار در پانصد سال ما آبروی آخوند را در جامعه برده‌ایم. پانصد سال آخوند در‌ این کشور به نام مذهب بی مسئولیت حکومت می‌کرد. اما در‌ این دو سه دهه واقعیت خودش را به خود‌ش هم نشان داد.

این یک تحول است و تحول دوم، که گفتم مربوط به ژئواستراتژیک ‌ایران است، تأثیر جغرافیا بر سیاست است. آلمان در مرکز اروپاست. در مرکز اروپا بودن، تاریخ آلمان را تعیین می‌کند و‌ شکل می‌دهد. از قرون وسطا که دوران برتری آلمان است و امپراتوری مقدس رومی‌ ـ ژرمنی،‌ این مرکز اروپا بودن، ‌این ملت را به ماجراهایی کشانده است که هیچ کشوری نداشته است. چون ما مرکز اروپاییم باید‌ شرق را درست کنیم، باید غرب و ‌ایتالیا را اداره کنیم. انگلیس یک جزیره است و هیچ ربطی به مشکلات قاره اروپا ندارد. خرج‌ش سواست. قدرت نظامی‌اش در کشتی‌های‌ش است نه لشگر‌های‌ش. لشگر در خاک انگلیس به درد نمی‌خورد. آن وقت‌ها که کشتی‌ها بادبانی بود انگلیس کشتی‌های بادبانی داشت که 3500 تن ظرفیت‌ش بوده است ــ همان کشتی که لرد نلسون بر آن کشته ‌شد. و قدرت آتشی که نیروی دریایی انگلیس در آن نبرد مشهور داشت، یعنی کشتی‌ها و تعداد توپ‌های آنها بیش از توپ‌هایی بود که ناپلئون در نبرد واترلو داشت. یک چنان قدرتی بود. ‌این را چه تعیین می‌کند؟ جزیره بودن.

پس ‌این ژئوپولیتیک تعیین کننده سرنوشت است. در صد سال گذشته نگاه بکنید، ژئوپلیتیک ما تعیین کننده سرنوشت مان بوده است. نه تنها در صد سال گذشته، بلکه از 1800 به بعد. پیش از 1800 هم همین ژئوپولیتیک باعث ‌شد ‌ایران دائماً از‌ شمال و ‌شرق زیر حمله قرار بگیرد. مرغزار‌های آسیای مرکزی جمعیت خیز بودند و هر از چند گاه مازاد جمعیت به هر سو راه می‌افتاد. آسیای مرکزی تا قرن چهاردهم یک همچین وضعی داشت. اولین هجوم‌ها از آن منطقه به ‌ایران توسط قبایل آریایی بود. همان که باعث افتخار بعضی‌هاست به عنوان آریایی نژاد. بعد قبایل آریایی دیگر آمدند. مثلاً کوروش که صد‌ها سال پس از مهاجرت قبایل آریایی به پادشاهی رسید در جنگ با قبایل آریایی دیگر کشته ‌شد.

تا دوره ساسانی ‌این هجوم‌ها از ‌شرق و ‌شمال ‌شرقی توسط قبایلی بود که به آنها هون‌های سفید می‌گفتند. هون‌های سفید، باز هم خویشاوندان خودمان بودند. بعد نوبت هون‌های زرد رسید. بعد از هون‌های زرد نوبت به ترکان غز رسید، بعد به مغولان رسید و‌ اینها دیگر تنها ویران می‌کردند و می‌کشتند. ولی در تاریخ صد ساله‌ای که به ما مربوط است و ما فعلاً با آن سر و کار داریم، ژئوپولیتیک ‌ایران عبارت بوده است از یک ابر قدرت به نام روسیه در آن بالا و یک ابر قدرت در جنوب به نام انگلیس. روسیه از قرن هژدهم ‌شروع کرده بود به آمدن به پایین، پیشروی در قفقاز، پیشروی در آسیای مرکزی و انگلیس در همان قرن هژدهم‌ شروع کرده بود به پیشروی در هند. و بالاخره در اوایل قرن نوزدهم روس‌ها قفقاز و انگلیس‌ها هندوستان را گرفتند. و‌ شروع کردند به فشار آوردن به باقی مانده ‌ایران. از آن به بعد تاریخ ما زیر تأثیر مداخله‌ها و رقابت‌های ‌این دو ست. در جریان انقلاب مشروطه در 1907، ‌اندکی پس از ‌اینکه قانون اساسی تصویب ‌شد، انگلیس و روس نشستند با هم‌ ایران را بین خودشان تقسیم کردند. در سال 1912-1911 روس‌ها وارد ‌ایران ‌شدند و گفتند حق ندارید امور مالی‌تان را انتظام بدهید. به همین صراحت. در سال 1914 روس و انگلیس حمله کردند به ‌ایران. جنگ تمام‌ شد و نیروهای انگلیس رفتند تا بالاهای ‌ایران را گرفتند. بعد خواستند از‌ ایران خارج بشوند. امکان مالی‌اش را نداشتند که بمانند چون ورشکسته ‌شده بودند. در جستجو بودند که بتوانند کشور را به نیروئی بسپارند که دست بلشویک‌ها نیفتند، خوشبختانه کسی را مثل رضاخان سردار سپه پیدا کردند. او هم به تندی‌ شروع کرد به ساختن ‌ایران از تقریبا صفر و در همه زمینه‌ها و تا سال 1320 به قدری کار کرده بود که مشروطه‌خواهان به خواب نمی‌دیدند.

* * *

به عنوان معترضه، رضاشاه در مجلسی که مصدق هم بود گفته بود انگلیس مرا آورد ولی ندانست با کی طرف است. مانند ما که خمینی و آخوند‌های‌ش را آوردیم ولی ندانستیم با کی طرفیم. همین طور که مسئله ژئو استراتژی را دنبال بگیریم، در سال 1320 دوباره ‌این نیروها به ‌ایران حمله کردند. پیشرفت‌ ایران بکلی متوقف ‌شد. 12 سال، آن حرکتی که رضاشاه به جامعه ‌ایرانی داده بود متوقف ‌شد. درست است، آزادی بود، انتخابات بود و… اما باز ‌این انتخابات چه بود، جز در تهران و یکی دو‌شهر بزرگ، بقیه‌اش را همان خان‌ها و زمین‌دارهای بزرگ تعیین می‌کردند. مجلس دست آنها بود. در سال 1326 افراد جبهه ملی آمدند و متحصن ‌شدند در دربار. در تهران انتخابات به خوبی انجام ‌شد. ولی در بقیه کشور همان بساط بود. بعد در سال 1332 باز وحشت از تسلط روس‌ها بر ‌ایران (آقای رئیسی بهتر می‌دانند) عامل تعیین کننده‌ شد. مصدق حقیقتاً مثل مرغ بی بال و پر افتاده بود آن وسط و بر سرش دعوا بود که روس می‌آید یا آمریکا می‌آید. تردید نبود، یکی از ‌اینها می‌آمدند. ‌شنیدید که برای مصدق روز 28 مرداد یک نفر از خانه‌اش بیرون نیامد. دعوا بین مخالفین مصدق بود و خود او جز گارد محافظ‌ش هیچ کس را نداشت. وحشت از روس‌ها همه را گرفته بود ـ چون خودم ‌شاهد بودم. ما تردید نداشتیم که روس‌ها می‌آیند. می‌دانستیم که ‌ایران قدرت پایداری در مقابل کودتای کمونیستی نداشت.

چندی پیش در یکی از‌ این سامانه‌ها، مصاحبه‌ای کرده بودند با افسری به نام خسروپناه و دیگری که نامش یادم نیست و محافظ مصدق بودند، و پرسیده بودند که چه ‌شد و چرا مصدق ‌شکست خورد؟ همان حرف‌های تکراری را می‌گفتند که تمام افسران توده‌ای تانک داشتند و وسیله داشتند و نیامدند از مصدق دفاع بکنند. تمام حرف‌شان همین بود که اگر توده‌ای‌ها آمده بودند، مصدق سقوط نمی‌کرد. یعنی مصدق با نیروی نظامی‌ حزب توده می‌توانست ادامه بدهد. گفتند حزب توده ناراحت ‌شده بود و دلسرد ‌شده بود و در ‌شوروی هم خوشبختانه استالین مرده بود و گرفتار مسائل داخلی‌شان بودند. خوب با آن ترتیب ماندن مصدق چه سودی برای ‌ایران و خودش می‌داشت؟ تانک‌های افسران توده‌ای دیگر به حرکت در نمی‌آمدند؟

امروز با ‌این اتفاقاتی روبروئیم که بعد از انقلاب اسلامی ‌افتاده است.‌ شوروی‌ها به افغانستان حمله کردند و آمریکایی‌ها دمار از روزگارشان در آوردند به دست همین افرادی که امروز آمریکا را تهدید می‌کنند، و ‌اینهاست نتایج پیش‌بینی نشده اقداماتی که آدم فکر می‌کند صد در صد درست است و بعد دامن‌ش را می‌گیرد. اتحاد ‌شوروی بر اثر جنگ افغانستان، بر اثر مسابقه تسلیحاتی با آمریکا که تمام اقتصاد ‌شوروی را به ورشکستی کشاند از میان رفت. ما برای اولین بار بعد از 200 سال هم مرز یک ابر قدرت ‌شمالی نیستیم. در جنوب، انگلیس‌ها در سال 1967 سیاست ‌شرق سوئز را اجرا کردند و گفتند ما در‌ شرق سوئز نمی‌مانیم. از خلیج فارس رفتند بیرون و ‌ایران آن خلاء را پر کرد. البته بعداً آمریکا آن خلاء را پر کرد. و تا پیس از آن سراسر خلیج فارس دریاچه‌ ایرانی بود. انگلیس‌ها که رفتند. روس‌ها خطر اصلی بودند. انگلیس‌ها دنبال تسلط فیزیکی بر ‌ایران نبودند چون در ‌شرایطی نبودند که بتوانند ‌این کار را بکنند ولی روس‌ها دنبال تسلط فیزیکی بودند و آن هم رسیدن به آبهای گرم در خلیج فارس. ‌ایران را لازم داشتند. در 1990 روسیه و یا‌ شوروی رفتند و دیگر هم مرز ما نیستند. حالا کشورهای دیگری مثل ارمنستان، جمهوری آذربایجان و قرقیزستان با ما هم مرزند و کاری نمی‌توانند بکنند.

در غرب ‌ایران عراق از قرن ‌شانزدهم میدان جنگ بوده است بین ‌ایران و عثمانی، و سرپل حمله به ‌ایران بوده از قرن هفتم. سپاهیان اسلام از آنجا به ا یران تاختند. بعداً عثمانی‌ها از آن طرف مرتب به ‌ایران حمله ور می‌شدند. با رومی‌ها ما هفتصد سال در منطقه سوریه و عراق جنگیده‌ایم. عراق میدان جنگ و گذرگاه حمله به ‌ایران بوده است. در سال 1320 هم از جمله از عراق به ‌ایران حمله کردند. عراق، از وقتی مستقل ‌شد، خاری بود در پهلوی ‌ایران بر سر موضوع‌ شط‌العرب. و ما در دوره محمدرضا شاه در حدود دو دهه در جنگ غیررسمی ‌و گاه گرم با آن بسر می‌بردیم. تا سرانجام در سال 1975 مسئله‌ شط‌العرب حل ‌شد ولی عراق همیشه مترصد بود که ‌ایران را تکه تکه بکند و خوزستان را که به قول آنها سرزمین عربی است، بگیرد. دیدیم در سال 1980 از اولین فرصت استفاده کردند و 8 سال با ‌ایران جنگیدند. پس در غرب هم ‌ایران زیر یک تهدید دائمی ‌از دوره ‌اشکانی تا کنون بوده است، تا آمریکایی‌ها آمدند و به ترتیبی آن تهدید را بر طرف کردند. فعلاً عراق ‌شده است میدان نفوذ ‌ایران بجای ‌اینکه مشکل امنیتی ما باشد. پس مسئله ژئواستراتژیک ما حل‌شد.

آن تاریخ دراز مداخلات خارجی سبب ‌شده بود که طبقه سیاسی ‌ایران میان قطب‌های بیگانه در نوسان باشد. همواره عده زیادی، اکثریتی از آنها یا به اجبار و یا برای سود ‌شخصی به یکی از قطب‌ها گرایش داشته‌اند. دست نشانده خارجی رایج‌ترین دشنام‌های سیاسی بوده است و در آن فضا هیچ امیدی به نزدیک‌تر کردن نیرو‌ها و رسیدن به همرائی نبود. امروز مسائل میان نیرو‌های سیاسی به آن‌اندازه حاد نیست زیرا خارجی در امور روزانه ما مداخله نمی‌کند. دیگر سفارت‌های خارجی لیست حقوق بگیران ندارند. عوامل مهم دیگری هم زمینه را برای رسیدن به تفاهم فراهم‌تر کرده‌اند. حالا صحبت از گفت و‌شنود است که برای اولین بار در کنار یک اصطلاح دیگر وارد زبان سیاسی فارسی‌ شده است که دگراندیش باشد. ما دگراندیش در زبان فارسی نداشتیم. اگر کسی غیر از ما فکر می‌کرد خائن، وطن فروش، جاسوس و امثال آن بود. در حالی که همه ما ‌اینجا دگر‌اندیش هستیم.‌ شما فکر کنید ما چه ‌اندازه دگراندیش در کشورمان داریم؟

* * *

چرا به‌اینجا رسیدیم. چرا‌ این واژه‌ها درست ‌شده است؟ برای‌ اینکه ذهنیت عوض ‌شده. زبان انعکاس دهنده ‌اندیشه است. چرا ذهنیت ما عوض ‌شده برای ‌اینکه دین خوئی را از ذهنیت‌مان دور کرده‌ایم. حال ‌این چه اثری دارد در ارتباط و برخورد سیاسی؟ اثرش ‌این است که وقتی عنصر ‌ایمان را وارد رفتار سیاسی‌مان می‌کنیم. توده‌ای‌اش هم ‌ایمانی صحبت می‌کند، ‌شاهی‌اش هم‌ ایمانی صحبت می‌کند و وقتی ‌شما با‌ ایمان سر و کار دارید، دیگر عقل معنی ندارد. عقل از پنجره فرار می‌کند. پس وقتی ما عنصر ‌ایمان و ‌ایدئولوژی را از بحث سیاسی خالی کردیم، ناگزیر چه باید جایش بگذاریم. خرد می‌آید. حرف افراد تا کجایش درست است؟ و‌ این مسیری است که جامعه‌ها آن را طی کرده که به ‌اینجا رسیده‌اند. همین آلمان که از ما خیلی وحشی‌تر بودند. وحشی‌تر و آدم کش‌تر از‌ اینها کمتر سراغ داریم. ما از‌ این مراحل، خوشبختانه داریم می‌گذریم. موانع عمده برطرف ‌شده‌اند. ما داریم راجع به سیر پیشرفت در جامعه خودمان صحبت می‌کنیم. داریم می‌گوییم که چرا ما «حالا» می‌توانیم.

یک اعلامیه‌ای حزب مشروطه ‌ایران منتشر کرد که فکر می‌کنم در میان اعلامیه‌های حزبی برجسته است. به مناسبت صدمین سال مشروطه. عنوان‌ش ‌این بود که «ما صدسال پیش آمده‌ایم و ‌این بار می‌توانیم».‌ این اعلامیه نیست، ‌این تحلیل تاریخی ـ سیاسی است. چرا حالا می‌توانیم، چرا‌ این بار می‌توانیم؟ ‌شما اگر به دقت به اعلامیه نگاه بکنید، در ‌این اعلامیه ما موانع پیشرفت جامعه‌ ایرانی را در ‌این صدسال گفته‌ایم و گفته‌ایم که ‌این موانع برطرف ‌شده است. البته به موضوع ژئواستراتژیکی توجه نکرده‌ایم. ولی تضادهایی که مشروطه‌خواهان در طول ‌این صدسال با آنها روبرو بوده‌اند آمده است. مشروطه‌خواهان را من تعمیم می‌دهم. ما تنها مشروطه‌خواهان نیستیم. هر کس به قانون، به حکومت قانون، به آزادی و دمکراسی اعتقاد داشته باشد و به ضرورت قانون اساسی که مردم گذاشته‌اند، نه قانون اساسی که ‌شاه امضاء بکند و تمام بشود برود، نه، مردم گذاشته باشند، مشروطه‌خواه است. مشروطه‌خواه هم ترجمه فرنگی‌اش می‌شود Consititutionalist. در نتیجه من نمی‌توانم ادعا کنم که صرفاً ما دوستان عضو حزب مشروطه فقط مشروطه‌خواه هستیم، نه. ‌ایشان هم مشروطه خواه هستند، جمهوری‌خواه‌ها هم مشروطه‌خواه‌اند. از معمول‌ترین دشنام‌هایی که دوستان سلطنت‌طلب به من می‌دهند همین است که ما می‌گوییم جمهوری خواهان هم مشروطه‌خواه هستند. پس ‌این ضد سلطنت است. نیست ‌این طور. جمهوری‌خواه هم اگر دمکرات باشد مشروطه‌خواه است. منتها در‌ شکل حکومت با من اختلاف دارند. ‌شما کافی است پایتان را از آلمان بگذارید به هلند. آنجا پادشاهی است، ‌اینجا جمهوری. می‌بینید هیچ فرقی با هم ندارند. عین همین ‌شرایط آنجا هم هست.

ما تضادهایی را که مشروطه خواهان، یعنی نیروهای آزادی و ترقی در ‌ایران، با آن روبرو بودند گشوده‌ایم. ‌این تضادها مثلاً عبارت بودند از: تضاد ‌اندیشه آزادی و توسعه. در تاریخ معاصر‌ ایران چند دهه، حقیقتاً نمی‌شد توسعه را همراه آزادی داشت. با آن همه واپس‌ماندگی نمی‌شد. آخوندها نمی‌گذاشتند. آخوندها اکثریت را با خود داشتند. مثلاً از دادن حق رأی به زنان جلوگیری می‌کردند.

یک مثالی آقای رئیسی زدند که بسیار خوب بود. در سال 1342 دولت علم لایحه‌ای را به مجلس فرستاد که زنان می‌توانند در انتخابات انجمن ‌شهر ‌شرکت کنند. ‌ایت الله بروجردی موضع مخالف گرفت. آقای علم پس گرفت. بعد که آن لوایح‌ ششگانه مطرح ‌شد، خمینی با آن مخالفت کرد که یکی از آنها دادن حق رأی کامل به زنان بود. نمی‌شد در‌ شرایط آزادی به توسعه رسید. برای ‌اینکه توسعه مستلزم‌ این بود که ‌شما چند اصل قانون اساسی را زیر پا بگذارید و با چنان مجلس‌هائی بسازید. با وجود 5 مجتهد که قانونگزاری را کنترل بکنند که خارج از اسلام نباشد، خیلی کارها را در ‌ایران نمی‌شد کرد. اصلاحات ارضی نمی‌شد کرد. حالا فراوان از‌ این موضوع سوءاستفاده ‌شده است. یعنی دست کم از دهه 40، لزومی ‌نداشت که ما آزادی را فدای توسعه کنیم. ‌ایران می‌توانست هم آزاد باشد و هم توسعه پیدا کند. و اتفاقاً اگر بیشتر آزاد می‌شد، بیشتر توسعه پیدا می‌کرد. اگر ما در دهه 40 به دمکراسی رسیده بودیم امروز نه به انقلاب دچار ‌شده بودیم و نه عقب‌مانده بودیم.

آزادی به خودی خود بس نیست. از آزادی هم می‌شود سوءاستفاده کرد. در انقلاب مشروطه به قدری از آزادی سوءاستفاده ‌شد که بالاخره مشروطه‌ شکست خورد. یعنی به نام آزادی نمایندگان به‌اندازه‌ای بی مسئولیت عمل می‌کردند؛ روزنامه‌های مبارز چنان افتضاحی ببار آوردند؛ انجمن‌هایی که تشکیل می‌شد مثل کمیته‌های دوران انقلاب، آن قدر دست به هر کاری دلشان می‌خواست زدند که عموم مردم رو به دست‌های نیرومند سردار سپه آوردند. ‌این سوءاستفاده از آزادی سبب می‌شد که خود آزادی به خطر بیفتد.

داستانی برای تان بگویم.‌ این محمدعلی‌ شاه که مجسمه استبداد است در‌ ایران، در اوایل سلطنت‌ش ــ البته مخالفت‌هایی با مجلس داشت ــ روزنامه‌های مبارز به جای‌ اینکه از سیاست‌ها و نظریات‌ش انتقاد کنند زشت‌ترین توهین‌ها را به مادرش کردند. همان روزنامه‌های مشروطه خواه! او به دادگستری‌ شکایت کرد. مظهر استبداد در ‌ایران، از روزنامه‌ای که به مادرش توهین کرده بود، به جای ‌اینکه به عنوان مستبد روزنامه‌نگار را بکشد، به دادگستری ‌شکایت کرد. البته دادگستری هم هیچ‌کاری نتوانست بکند. بعد روزنامه‌نویس‌ها را گرفتند و خفه کردند. سوءاستفاده از آزادی کار را به‌ اینجاها می‌کشاند. اگر مثل آدم رفتار کرده بودند، او ناچار مثل آدم رفتار می‌کرد. من نمی‌خواهم محمدعلی‌شاه را تبرئه کنم ولی می‌خواهم ارتباط مسائل را باهم درک کنیم. تاریخ را یک سویه نبینیم.‌ شما در آثار مشروطه‌خواهان چه ‌اندازه اتهام به سران مشروطه می‌بینید، آن قدر بد گفته‌اند از مشروطه‌خواهان، از روزنامه‌نگاران، از نمایندگان مجلس. عشقی و عارف، فحش‌هایی که به مجلس و نمایندگان مجلس می‌دادند، پیش از رضاشاه است. به هر حال،‌ این تضادها برطرف‌ شده.

اختلافات میان چپ و راست دیگر اختلاف مذهبی و ‌ایمانی نیست. اختلاف بر سر راهکارهاست. الآن جریان مسلط در سیاست ‌ایران، نه در حکومت، جریان لیبرال دمکراسی و سوسیال دموکراسی است. دمکراسی لیبرال و دمکراسی سوسیال. اختلاف‌ اینها هم بر سر ترکیب است. ما که لیبرال ـ دمکرات هستیم، معتقدیم به هر کس که فقیر و ناتوان ولی مایل به کار است؛ میل به کار دارد ولی کار پیدا نمی‌کند، باید کمک کرد. ولی کسانی که پول دارند، کسانی که امکانات دارند، کسانی که نمی‌خواهند کار کنند، هیچ پولی نباید داد. دوستان سوسیال ـ دمکرات می‌گویند، باید ‌این چتر حمایت روی همه پهن باشد. اختلاف سر ‌این است. در اروپا هم همین طور است. در انگلیس هم همین طور است. یکی می‌گوید باید به آنکه نیازمند است داد و آن دیگری می‌گوید نه باید به همه داد. در فرانسه می‌گویند کارگر باید 35 ساعت کار کند. در آمریکا می‌گویند کارگر 50 ساعت هم اگر خواست می‌تواند کار بکند. دعوا سر ‌اینهاست، نه سر ‌اینکه کارگر را باید توی سرش زد، یا کارگر را باید در زرورق پوشاند. اختلافات به ‌این سطح‌ها پایین آمده است. سطح عملی نه سطح مارکس و استالین. نه سطح ‌ایمانی. بعد می‌بینید که ما ‌این تضادها را ‌شکسته‌ایم. وقتی امکانات مادی کشور به هر حال فراهم ‌شد، وقتی مشکل استراتژیک حل ‌شد، ‌شما با یک مشکل جمهوری اسلامی ‌سر و کار دارید. مشکل جمهوری اسلامی ‌با مبارزه حل می‌شود ولی ابدی نیست. مثل مشکل مذهب نیست. پانصد سال حکومت مذهب مثل یک ابدیت است برای ‌ایران. ‌این یک مشکل موضعی و امروزی است. ما از‌ این ببعد وقتی به‌ آینده نگاه می‌کنیم منظورمان آینده پس از ‌این رژیم است. در ‌آینده پس از ‌این رژیم امکان‌ اینکه ‌ایران دوباره بیفتد در مسیر آزادی و ترقی، بیش از صد سال گذشته است. نکته صحبت من ‌این است. ما بیش از دوره انقلاب مشروطه امکان رسیدن به آن آزادی‌ها را داریم. ولی امروز در بدترین ‌شرایط جمهوری اسلامی ‌هستیم. با ‌این همه عرایضم را می‌توانم با‌ این جمله خوشبینانه خاتمه بدهم:

ما صد سال پیش آمده‌ایم و ‌این بار می‌توانیم.

بخش 2 / بازنگری‌ها / نگاهی صد ساله به میراث انقلاب مشروطه

بخش 2

بازنگری‌ها

 

نگاهی صد ساله به میراث انقلاب مشروطه

امروز‌ شنیدم که سالروز خاوران را در همه جا گرفته‌اند. درباره ‌این کشتار. به نظرم اگر بخواهید جمهوری اسلامی‌‌ را در واقعیت خودش ببینید و هر صفت بدی را در موردش بکار ببرید،‌ این کشتار بیان کننده ‌آن است. در ‌این رژیم خیلی کارهای زشتی کرده‌اند و حالا هم مشغولند. ولی هیچ رویدادی و هیچ جنایتی به ‌این ‌اندازه طبیعت ‌این رژیم را‌ اشکار نمی‌کند. به ‌این درجه، به ‌این عمق فسادی را که در ‌این جهان‌بینی و در چنین حکومتی هست جای دیگر نمی‌توان سراغ گرفت.

ولی درعین حال،‌ این جنایت نشان دهنده فاجعه کلی است در جامعه که گمان می‌کنم هنوز کاملاً از ‌این عوالم بیرون نیامده باشد. یعنی جامعه‌ای که خشونت و خون متن اصلی هستی‌اش ‌شده ‌است و راه‌حل هر چیزی را در‌ شدیدترین، افراطی‌ترین وسایل جستجو می‌کند. راه‌حل جامعه‌ای که با مفهوم مخالفت بیگانه ‌است. فقط دشمن می‌شناسد. جامعه‌ای که نمی‌تواند تصور کند می‌شود مخالفت کرد و موافقت کرد که موافقت نکرد؛ و به محض ‌اینکه موضوعی پیش می‌آید که نمی‌پسندد کار را به دشمنی و حذف ـ حال به هر صورت ـ طرف مقابل می‌کشاند. ما وقتی با کسی روبرو می‌شویم که با ما مخالفت می‌کند، فرایند انسان زدایی را ‌شروع می‌کنیم. اگر مخالف است، او را از تمام صفات انسانی عاری می‌دانیم. او را تبدیل می‌کنیم به یک نماینده ‌اهریمن. و وقتی ‌این طور می‌شود، طبعاً تا هر جا می‌رویم.

متأسفم که ‌این فاجعه بر سر پاره‌ای از بهترین جوانان مملکت آمد. ما از گروهی از بهترین استعدادها محروم‌ شدیم. من باقیمانده ‌این سازمان‌ها را در اطراف جامعه خود می‌بینیم و افسوسم بیشتر می‌شود. بسیار دریغ است که ما کار را به جایی در آن کشور کشاندیم که مثل علف هرز ‌اینها را به درو دادیم و رفتند. از ‌این رویداد می‌شود کربلا ساخت و در پی بهره‌برداری سیاسی بود. من پیشنهادم ‌این است که ‌از آن عبرت بگیریم. عبرتی که نتیجه‌اش خشونت زدایی از سیاست‌ ایران باشد. با تلافی کردن مسئله حل نخواهد ‌شد. چون هیچ‌ چیز تلافی نمی‌کند. حالا 4-5 هزار نفر از‌ اینها را هم اعدام کنیم. هیچ چیز به دست نمی‌آید فقط خشونت را دائمی ‌‌کرده‌ایم. بهره برداری سیاسی با توجه به فضای سیاست خود آن قربانیان عملی نیست و اصلاً سودی ندارد. مسئله گذشته‌ از ‌این حرفهاست. اما عبرت گرفتن به کار امروز و ‌آینده‌مان می‌خورد. کاری بکنیم که دیگر در ‌این جامعه به ‌این سادگی نشود عده‌ای را کُشت.‌ این اتفاق کوچکی نیست که به همین سادگی 4-5 هزار نفر را در عرض چند هفته کشتند. هیچ طوری هم نشد و هیچ اعتراضی هم نشنیدیم. ‌این غیرممکن است در یک جامعه آدم‌ها. در یک جامعه متمدن چنین چیزی امکان ندارد. همین الآن در جمهوری اسلامی‌‌ هم مردم دیگر اجازه ‌این کارها را نمی‌دهند. به هر حال متأسفم که صحبت‌مان را با یادآوری چنین روزی آغاز می‌کنیم.

ولی از آنجایی که در امور انسانی و بشری و اجتماعی، هیچ چیز هدر نمی‌رود و مثل طبیعت است و بقول لاووازیه که می‌گفت: «هیچ چیز در طبیعت به هدر نمی‌رود»، در جامعه هم همین طور، هیچ چیز هدر نمی‌رود. امیدوارم که یادآوری چنین روزهایی به ما کمک کند که سرانجام جامعه و کشوری بسازیم که ‌افراد بتوانند در مخالفت هم با یکدیگر مانند آدم رفتار کنند. ما با مردم متمدن دنیا فرق نداریم. ما محکوم نیستیم که متفاوت باشیم. فقط باید نگرش خود را عوض کنیم. چنین رویدادهایی که ‌آن ضربه کاری را به ما وارد کند، مشت‌هایی است که تاریخ به دهان ما کوبیده تا چشم و گوش‌ها را باز کند.

اما عرایضی که می‌خواستم امروز بکنم، به مناسبت صدمین سال انقلاب مشروطه ‌است. ‌این هفتمین صحبتی است که در ‌این باره کرده‌ام. امروز از‌ اینجا‌ شروع می‌کنم که‌ انقلاب مشروطه و 14 مرداد تا حدود سال‌های 20‌شمسی (40 میلادی)، رویدادی بود که مورد قبول و احترام همه گرایش‌های سیاسی ‌ایران بود. همه ‌افتخار می‌کردند به ‌آن. دلیل‌ش هم‌ این بود که همه تقریباً در آن‌ شرکت داشتند. پدرانشان، پدران معنوی‌شان، پدران زیست‌شناسی‌شان، فرق نمی‌کند. از دهه 20/40، جامعه‌ای که در همه زمینه‌ها دچار اختلاف بوده ‌است و هست، و هر کمترین چیز را سعی می‌کند موضوع کشاکش تازه بسازد، درباره ‌انقلاب مشروطه هم‌ شروع کرد به ‌اختلاف پیدا کردن و جدا ‌شدن. ‌شکاف پر نشدنی از همان مجلس چهاردهم باز‌ شد. من در جریان مجلس چهاردهم و بحث‌هایی که در مورد اعتبارنامه سید ضیاءالدین در گرفت بودم، بیرون مجلس با همسالانم، با بزرگ‌تر از خود‌های‌مان بحث‌های پرشور، بیشترش بر سر رضاشاه که مصدق او را خائن می‌شمرد داشتیم. آدم وقتی فکرش را می‌کند خنده‌اش می‌گیرد که یک عده بچه ‌از همان وقت مشغول مبارزه هستند. من در جریان‌ش بودم و از نزدیک حس کردم.

اختلاف بر سر مشروطه آغاز ‌شد. موضوع ‌این بود که در انقلاب مشروطه ما چندین هدف را در کنار هم در ارتباط ارگانیک با هم دنبال می‌کردیم و همان طور که زمان می‌گذشت عناصر مختلف جنبش مشروطه یعنی آزادی‌خواهی و حکومت قانون و ناسیونالیسم ‌ایرانی و ‌اشتیاق پیشرفت و ترقی ‌شروع کردند از هم جدا‌ شدن و تک تک از طرف گروه‌های مختلف یا پذیرفته یا رد‌ شدند. تاریخ نگاری مشروطه هم در آن زمان‌ها تاریخ‌نگاری تحلیلی نبود. آنچه در تاریخ‌نگاری به درد می‌خورد، تحلیل است. تاریخ‌نگاران اروپائی از عصر روشنگری تاریخ‌های تحلیلی درجه یکی نوشتند که روی تحلیل بیشتر تکیه می‌کرد. آنها تاریخ را نه به عنوان سرگذشت، بلکه به عنوان روح و معنای زندگی بشری نگاه کردند. و رویداد‌ها برای‌شان از لحاظ تأثیری که بر‌اینده داشتند و ارتباطی که با سرتاسر تصویر داشتند اهمیت داشت.

تاریخ‌نگاری زمان مشروطه ‌از ‌این عنصر تحلیلی خالی بود. در نتیجه فقط رویدادهایی که جنبه دراماتیک بیشتری داشتند پس از دوران مشروطه در خودآگاهی ‌ایرانیان جای گرفت. در چنین ‌شرایطی با توجه به ‌اینکه ‌این به ‌اصطلاح تاریخ‌نگاری وسیله‌ای ‌شده بود که هر گروهی تکیه را بر روی عنصری بگذارند و پاره‌ای از ‌این عناصر را اصولاً نادیده بگیرند، نگاه به جنبش مشروطه ‌از نقص و انحراف پوشیده ‌شد. ما بعداً در آثار فریدون آدمیت دیدیم که جنبش مشروطه در صدور فرمان مشروطه توسط مظفرالدین‌شاه و به توپ بستن مجلس و فتح تهران توسط نیروهای عشایری خلاصه نمی‌شود. برخلاف تصور عمومی، فتح تهران‌ شکست جنبش مشروطه‌ است. ما فکر می‌کردیم که فتح تهران اوج موفقیت جنبش مشروطیت بود.

تاریخ‌نگاری تحلیلی که‌ از آدمیت آغاز‌ شد بسیار به زمینه‌های فکری جنبش مشروطیت می‌پردازد.‌ شورش و تظاهرات و زنده باد، مرده باد، آن اهمیت را ندارد که گفتمان دارد. بعد از ‌این بررسی‌های تازه توانستیم به ‌‌این نتیجه برسیم که داستان عمیق‌تر از آن بوده ‌است که ما خیال می‌کردیم. آن جنبش یک فرایند است و یک سلسله رویدادها نیست. فرایندی است که تا امروز ادامه دارد و یک پروژه‌ای است. امروزه می‌شنوید که درباره پروژه ناتمام مشروطیت صحبت می‌شود. چون حیف است که ما چنین جنبشی را در چهار رویداد دراماتیک خلاصه کنیم.

***

این پروژه چیست؟‌ این موضوعی است که می‌خواهم امروز به ‌آن برسم؛ به تأثیری که آن دوران در امروز ما دارد و سودی که می‌توانیم امروز از آن ببریم.‌ این پروژه عبارت بود از دفاع و نگهداری ‌ایران. مردم می‌دیدند که کشور در برابر چشمان‌شان دارد به دست ‌شاه و دربار و توسط دولت‌های خارجی تکه پاره می‌شود. استقلال ‌ایران بکلی از میان رفته بود. مثلاً صدراعظم ناصرالدین ‌شاه ‌اگر می‌خواست از خانه برود به دفترش، بایست روس‌ها که با او مخالف بودند اجازه می‌دادند. روس‌ها سفارت‌شان در آن خیابان بود و قزاق‌ها جلو کالسکه ‌او را می‌گرفتند و آن صدراعظم به ‌این دلیل مجبور به ‌استعفا ‌شد.‌ این درجه مداخله می‌کردند. روشنان جامعه گفتند که کشورمان را از تجزیه و پاره پاره‌ شدن و افتادن به دست روس و انگلیس نجات بدهیم. ‌این اصل مسئله بود در جنبش مشروطه. کسانی که با ‌اندیشه‌های اروپایی در سده نوزدهم ‌اشنا ‌شده بودند، آن ‌اندیشه‌ها را اول در خدمت ‌این هدف قرار دادند. به فکر افتادند که چه بکنیم که مملکت را حفظ کنیم. اول باید دست پادشاه را از امور کشور کوتاه کنیم. پادشاهان صاحب ‌این کشور بودند. پول می‌گرفتند و به خارجیان امتیاز می‌دادند. کتابی نوشته ‌شده به نام «عصر امتیازات.» باید خواند و دید که با ‌این کشور چه می‌کردند.

اما کوتاه کردن دست‌ شاه و برقراری حکومت قانونی و مشروطه باشد و پادشاهی که بیشتر سلطنت کند تا حکومت لازمه‌اش مجلس ملی است و مجلس احتیاج به وسائل و امکانات دارد. وسائل و امکاناتی که هیچ نداشتیم.‌ شما مذاکرات مجلس اول را بخوانید. مجلس اول بهترین مجلس دوران مشروطه بود. نمایندگان وزرا را استیضاح می‌کنند چون نمایندگان قوانین خیلی پیشرفته‌ای داشتند. من تازگی با‌ این موضوع ‌آشنا ‌شده‌ام. باور نمی‌کردم در مجلس اول 20-10 قانون بنیادی از جمله متمم قانون اساسی نوشته‌اند. قانون انجمن‌ها را نوشته‌اند، قوانین اداری را نوشته‌اند بعد ‌اینها وزرا را استیضاح می‌کردند که چرا فلان قانون اجرا نشده؟ وزیر می‌آمد می‌گفت با کدام وسیله و با کدام پول. نمایندگان هم می‌گفتند راست می‌گوید و دیگر پیگیری نمی‌کردند.

به ‌اینجا رسیدند که برای فراهم کردن وسائل اجرای قانون اساسی می‌باید کار‌هائی کرد.‌ شما می‌بینید چه در مذاکرات مجلس و چه در برنامه ‌احزاب طبقه سیاسی یا هیئت سیاسی زمان‌ شروع می‌کنند به برنامه‌ریزی برای ‌آینده ‌‌ایران که ما چه لازم داریم. از قانون کار درش هست، تا قانون کشیدن راه‌آهن، قانون اصلاحات ارضی، برپا کردن صنایع از جمله ذوب آهن و پیش‌بینی منابع مالی آن؛ همه‌ اینها هست. من نمی‌گویم که بهترین برنامه دوران بود ولی برای آن فضا چنان چیزهائی تازگی و حتا حالت انقلابی داشت. بیشترش هم تأثیر سوسیال ـ دمکرات‌های قفقاز بود. ‌اینها ‌اندیشه‌های تازه سوسیال ـ دمکرات را آورده بودند که‌ از روسیه تأثیر گرفته بود. گفتند‌ این کارها باید انجام بشود که بعد برخورد به توپ بستن مجلس و مملکت به دست سران بختیاری افتاد. خان هم هر چه خوب با مشروطه جور در نمی‌آید.

پس از فتح تهران مرحله‌ اداره کشور پیش می‌آید و ‌اینجاست که نه فقط سران بختیاری بلکه نمایندگان مجلس و طبقه سیاسی بر روی هم بدترین نمایش را می‌دهند. به‌ اندازه‌ای که به نظر من پایان انقلاب مشروطه ‌از فتح تهران آغاز می‌شود. تنها کار نمایان مجلس آوردن‌ شوستر امریکائی برای انتظام مالی ‌ایران و مقاومت در مقابل اولتیماتوم روس‌هاست در همان قضیه ‌شوستر که مجلس منحل‌ شد و مشروطه در واقع تمام‌ شد. بعد هم که جنگ اول جهانی بود و ‌ایران را‌ اشغال کردند. تقریباً 9 سال از فاصله 15 ساله صدور فرمان مشروطه تا کودتای سوم اسفند مجلسی نبود. منظور ‌این است که ‌انها چنان برنامه‌هائی را پیش‌بینی کردند ولی نتوانستند اجرا کنند و مشروطه‌خواهان از مشروطه مأیوس ‌شدند.‌ اینها را ما فراموش کردیم. ‌این واقعیات اصلاً در نگرش تاریخی ما نیامده ‌است، در میدان تحقیق ما نیامده و بررسی نشده ‌است.

به دلیل ‌شکست مشروطه، بسیاری از مشروطه‌خواهان رفتند دنبال راه‌حل امیرکبیر، امیرکبیر که هنوز قهرمان ماست و بعضی‌ها تمام توسعه و نوسازندگی‌ ایران را در او خلاصه می‌کنند. ولی امیرکبیر چه کسی است؟ او یک اوتوکرات اصلاح طلب است ــ استبداد منور به آن می‌گفتند ــ از روی نمونه‌های اروپایی قرن 17 و 18.

کشورهای پیشرفته دنیا در یک فرایند چند صد ساله رسیدند به آنجایی که رسیده‌اند. بعضی کشورهای اروپائی دیرتر به مرحله توسعه رسیدند و با اصلاحات از بالا و گاهی به زور میانبر زدند. از میان‌شان روسیه ‌از اواخر قرن 17 برای اولین بار ‌شروع کرد به ‌اصطلاح وارد فرایند توسعه ‌شدن. که سراسر زور بود و به ‌امر تزار (پتر کبیر،) و کسی نه کمتر از ولتر پدر روشنگری فرانسه ستایشگر پتر کبیر است. تاریخ پتر کبیر او را خوانده‌ام. ولتر، آزادیخواه لیبرال، ستایشگر پتر کبیر مستبد است که‌ از آدمکشی هم باکی نداشت. برای‌ اینکه به زور می‌خواست آن کشور را به سرعت بیاورد بالا. و آزادی‌خواهان و دمکرات‌ها و لیبرال‌های آن زمان هم ستایشگران‌ش بودند. فردریک دوم (کبیر) هم اوتوکرات ولی اصلاح‌طلب بود و بسیاری پادشاهان دیگر اروپا در سده هژدهم.

باری، مشروطه‌خواهان بسیاری رفتند دنبال راه‌حل امیرکبیر. و اول از همه ‌آوردن امنیت به ‌ایران. امنیت که نباشد، هیچ کاری نمی‌شود کرد. مردم دیدند که کارشان با مجلس پیش نمی‌رود. یک دوره بیست ساله دگرگونی‌های بزرگ آغاز ‌شد که در واقع اجرای برنامه‌های مشروطه‌خواهان بود، منهای عنصر آزادیخواهانه‌اش. جنبش مشروطه یک عنصر آزادیخواهانه، یک عنصر ناسیونالیستی و یک عنصر ترقی‌خواهانه داشت. و فقط عنصر آزادی‌خواهانه و عنصر ناسیونالیستی توانسته بود در مشروطه خودی بنماید و عنصر ترقی‌خواهانه تا دهه 20 سده بیستم بکلی تعطیل بود. پس از سقوط رضا‌شاه تبلیغات جای تاریخ را گرفت و اول گفتند اصلاحات همه فرمایشی بوده و انگلیسی‌ها دستور دادند و بعد اصلا منکر اصلاحات ‌شدند و دیگر‌ شکاف پر نشد و سیاست‌ شکست خورد.

* * *

آنچه من سال‌هاست با آن درگیر هستم ‌این است که چرا ما در ‌این دوران 70-60 سال گذشته نتوانسته‌ایم روحیه همرائی consensus را در ‌ایران پرورش بدهیم. نتوانستیم یک جامعه سیاسی بوجود بیاوریم که در ضمن داشتن اختلافات و جدایی‌های ناگزیر در عرصه سیاست توان کار کردن با هم در یک چهارچوب ملی و کلی را داشته باشیم.‌ این دلمشغولی همیشگی من بوده‌ است و به‌‌ اینجا رسیدم که همین بدفهمی ‌‌یا سوءاستفاده ‌از انقلاب و دوره مشروطه، ریشه و هسته ‌اصلی ناتوانی ماست. چرا؟ چون دوران هفتاد ساله نوسازندگی مشروطه نه تنها بهترین اتفاق‌ها بوده در زندگی ما و آنچه به ما رسیده ‌است بلکه، نسب‌نامه همه ماست. همه گرایش‌های سیاسی ‌ایران نسبشان به جنبش مشروطه می‌خورد. ما به راحتی می‌توانیم پدران معنوی گرایش فکری خودمان را در جنبش مشروطه جستجو کنیم. از چپ، راست، لیبرال، سوسیال ـ دمکرات و مذهبی و غیرمذهبی… هر چه هست، همه ‌آنجا هستند. خوب، ‌این یک زمینه طبیعی مشترک، یک میراثی است که بقول اهل کامپیوتر یک Temperate واقعی سیاست ‌ایران است. دیگر بیشتر از ‌این چیزی نداریم. هم مسائل‌مان آنجاست، هم برنامه‌های‌مان برمی‌گردد به ‌آنجا و هم ‌شروع‌مان از آنجاست.

از اوایل جنگ جهانی دوم ‌شروع کردیم عناصر جنبش مشروطه را از هم جدا کنیم. آنچه که زمینه طبیعی ‌اشتراک و همکاری‌مان بود، ‌شد بزرگ‌ترین مایه ‌اختلاف ما. و ‌این کار را البته ‌از دوره رضاشاه‌ شروع کردیم. او وقتی آمد گفت من باید اول نظمی ‌‌را برقرار کنم. ولی همین‌طور که با مسئولیت‌ها ‌آشنا‌ شد دید وسیع‌تری پیدا کرد و انصافاً دید وسیعی داشت. آدم وقتی سفرنامه‌های‌ش را می‌خواند و کارها و حرف‌هایی که ‌از او مانده ‌است، می‌بیند در آن زمان چه ذهن روشنی داشت. ‌این مرد آمد و ‌آشنا ‌شد با برنامه‌های مشروطه‌خواهان و بهترین مشروطه‌خواهان هم دورش را گرفتند. ولی حسادت ورزید. خواست هر کاری که می‌کند به نام خودش باشد. کسر‌شأن خودش دانست که پیشینه ‌این برنامه‌ها را ببرد به ‌انجایی که می‌بایست. با مشروطه که خودش فرزند آن بود، از در رقابت درآمد. از دوره ‌او بود که ما مشروطه را در جشن تشریفاتی 14 مرداد که روز صدور فرمان است، خلاصه کردیم. یک کلمه ‌از ماهیت و پیام آن انقلاب نبود. فقط همان، یک جشن خشک و خالی.

واکنش ‌این روحیه و رفتار رضا‌شاه ــ اجرای برنامه‌ها بدون ‌اینکه ‌اعتبارش را به ‌شروع کنندگان بدهد ــ از همان بحث مجلس چهاردهم نمودار‌ شد. مصدق گفت وقتی استقلال و آزادی نباشد، راه به چه دردی می‌خورد… زنها را به زور آزاد کردند و مگر مردها آزاد بودند که زن‌ها را آزاد کردند و از‌ این حرف‌ها. خدمت، خیانت و همه چیز نفی ‌شد. نتیجه ‌این بود که سیاست ‌ایران از عنصر واقع‌گرایی و انصاف خالی‌شد. وقتی سیاست از عنصر واقع‌گرایی و انصاف خالی بشود چه جای‌ش می‌آید؟ زور. هر کس زور دارد حرف خودش را می‌زند. حال ارتباط با حقیقت هرچه می‌خواهد باشد. وقتی حزب توده قدرت به دست‌ش می‌آید می‌گوید اصلاً رضاشاه وجود نداشت. هر کاری که کرد، ضرر زد.

ما وقتی عناصر جنبش مشروطه را جدا کردیم، رضاشاه ناسیونالیسم و ترقیخواهی‌اش را گرفت، مخالفان رضاشاه فقط آزادیخواهی‌اش را گرفتند و وقتی جنبش مشروطه در صورت همه گیر خودش تبدیل به میدان جنگ ‌شد به جای میدان همکاری، ‌این جنگ صلیبی چپ و راست ــ جنگ صلیبی به عنوان نماد اختلاف غیر قابل حل و راه‌حل از راه‌ شمشیر ــ در گرفت. ما بر سر بدیهی‌ترین اموری که می‌توانستیم به توافق برسیم، به ‌اختلاف افتادیم. چنین جامعه‌ای محکوم به ‌این است که به بدترین خشونت کشیده ‌شود و آخرش هم 16‌شهریور 67 است.

امروز صد سال از انقلاب مشروطه می‌گذرد. در‌ این صد سال اتفاقات زیادی افتاده ‌است؛ از جمله واقعیت جنبش مشروطه بر ما ‌آشکار ‌شده و بیشتر هم ‌آشکار ‌شده ‌است. دیگر مشروطه را با آن کلیشه‌ها برگزار نمی‌کنیم ــ فتح تهران، به توپ بستن مجلس و ستارخان و باقرخان. سهم هر یک از ما که به ‌این جنبش متعلق هستیم در آن جنبش مشخص ‌شده ‌است. چپ ‌ایران می‌تواند ــ اگر نه بیش از ما، به ‌اندازه ما ــ از سهمی ‌که در انقلاب مشروطه داشته برخوردار‌ شود. آخوندها و جبهه ملی و ملی مذهبی‌ها می‌توانند از آن برخوردار باشند. مشروطه‌خواهان از سهمی ‌که دارند سربلند باشند.

این توافق در ما پیدا‌ شده ‌است. برگشته‌ایم به ‌آن زمینه ‌اصلی. بسیار خوب، ما همه ‌از آنجا‌ شروع کردیم. حالا یک چیز دیگر مانده که وصل کردن 20 ساله بعد از 1299 به ‌انقلاب مشروطه ‌است. یعنی باید بپذیریم که آن هم با همه ‌استبداد و فشار و سرکوبگری، از لحاظ آماده کردن زیرساخت‌ها برای دمکراسی و حکومت مشروطه، از لحاظ اجرای برنامه‌های مشروطه‌خواهان، از جمله سوسیال ـ دمکرات‌ها، سهم داشته‌ است. حتا جمهوری اسلامی ‌‌در پاره‌ای موارد دنبال کننده ‌این پروژه ناتمام است. در بسیاری موارد هم بر ضدش کار می‌کند و می‌خواهد آثارش را از بین ببرد. مثلاً راه یافتن خانم‌های ‌ایران به همه عرصه‌های اجتماعی. البته نه سیاسی. مقدار زیادی در همین رژیم حاصل ‌شده ‌است. نه ‌اینکه رژیم قبلی مخالف بوده، ولی‌ اینها ناخواسته کمک کرده‌اند خیلی بیشتر از ‌اینکه ‌آن رژیم می‌توانست. مثلاً حجاب را تحمیل کردند، ولی زنان از حجاب استفاده کردند رفتند راننده تاکسی و کامیون و استاد دانشگاه و کارمند اداره و دانشجوی دانشگاه ‌شدند. الآن بیشتر دانشجویان دخترند. در دوره ما، پدران مسلمان سنتی که خیلی زیاد ‌شده بودند نمی‌گذاشتند دختران‌شان به دانشگاه بروند. ما قانونی از مجلس گذراندیم و پدرانی که جلو درس خواندن دخترانشان را می‌گرفتند مجازات می‌شدند. مجبورشان می‌کردیم که بچه را بگذارند درس بخواند. الآن سنتی‌ترین پدر، به بچه‌اش و به دخترش می‌گوید برو دانشگاه. راه هم کشیده‌اند، برق کشیده‌اند و امثال آن و پروژه مشروطه‌خواهی را به تمام نفی نکردند. ‌این پروژه چیست؟ حال می‌توانیم ‌این پروژه را خلاصه کنیم.

این پروژه وارد کردن ‌ایران است به سده بیستمی ‌‌که‌ از دست دادیم و امیدواریم که به کمک دوستان سده بیست و یکم را هم از دست ندهیم. ‌این پروژه ماهیت جنبش مشروطیت است. و امروز پس از صد سال می‌توانیم ‌این کار را بکنیم. در‌ این اثنا چند اتفاق خوب دیگر هم افتاده‌ است. یکی از‌ این اتفاقات ‌این است که ما از لعنت همسایگی با روسیه ‌آزاد‌ شدیم. برای اولین بار بعد از 200 سال ما هم مرز با یک همسایه بسیار نیرومندتر که نقشه‌های ‌آشکار برای کشور ما داشته باشد نیستیم. تأثیر روسیه بر سیاست ‌ایران ‌اندازه نگرفتنی بوده ‌است. ‌شما نگاه کنید ببینید، از وقتی که سپاهیان نیکلای اول آمدند از دربند قفقاز گذشتند، سیاست خارجی ‌ایران توسل به هر قدرت خارجی است که می‌توانست جلو روس‌ها را بگیرد. اول رفتند سراغ ناپلئون. بعد ناپلئون با روس‌ها قرارداد بست و پشت ‌ایران خالی ‌شد. رفتند سراغ انگلیس‌ها. انگلیس‌ها هم در جنگ با ناپلئون با روس‌ها کنار آمدند باز پشت ‌ایران خالی ‌شد. آنگاه ‌ایران بعد از آن جنگ‌های دوگانه با روسیه که بخش بزرگی از ‌ایران از دست رفت، دست و پا زد بین روسیه و انگلیس. در تمام آن دوران ‌این دو قدرت هر چه توانستند امتیاز از‌ ایران گرفتند. در انقلاب مشروطه جریان اصلی را منحرف و ‌ایران را عملا میان خود تقسیم کردند. تا دهه 80 و 90 که روسیه ‌شوروی فروپاشید و نیاز به بستگی به قدرت خارجی از میان رفت.

ما در سراسر جنگ سرد، چه بپذیریم، چه نپذیریم، چه بپسندیم، چه نپسندیم، بایست به ‌امریکایی‌ها نزدیک می‌شدیم. بایست استقلال‌مان را فدای تمامیت کشورمان می‌کردیم. و ‌این کار را کردیم. ما بخشی از استقلال‌مان را به ‌امریکایی‌ها دادیم ولی یکپارچگی ‌ایران را حفظ کردیم. بدون پشتیبانی آمریکایی‌ها، در همان 1324، دو تکه ‌اصلی ‌ایران از دست رفته بود و بقیه‌اش هم در ‌شرف رفتن بود. همه حرف‌هایی که گفته می‌شود به جای خود، ولی در آن موقع چاره‌ای جز ‌این نبود. چنین ضرورتی دیگر در بین نیست. اختلاف اصلی ما با گرایش چپ بر سر بستگی به ‌امریکا و ‌شوروی بود ولی حالا همه ‌اینها منتفی ‌شده‌ است. ما امروز نه بستگی به‌ امریکا نداریم، بلکه جلو طرح‌های آمریکا تا جائی که به زیان تمامیت ارضی ‌ایران است، می‌ایستیم و ‌ایستاده‌ایم. سیاست خارجی عوض می‌شود و موضوع احساسات نیست.

یک مشکل دیگر ما، مشکل آزادی بود و توسعه، یعنی تا دهه 40/ 60 مطلقا ‌این دو با هم جمع‌ شدنی نمی‌بودند. ما معتقد بودیم که باید با دست آهنین اول ‌این کشور را ساخت بعد رفت دنبال دمکراسی. هم تاریخ اروپا به ما نشان داده بود و هم تاریخ خود ‌ایران. ما مجلس‌های آزاد مشروطه را تا 1332 تجربه کرده‌ایم. حکومت‌هایی که با بند و بست‌های مجلسیان و حکومت‌های خارجی بروی کار می‌آمدند و می‌افتادند، تجربه کرده بودیم. بعد از زیر ساخت‌ها خواه ناخواه دمکراسی می‌آمد. طرف مقابل ما توسعه را نفی می‌کرد، اصلاً منکر بود. حداکثری که ‌از توسعه می‌فهمید چند اصلاح اداری امیر کبیر بود و چند لایحه که مصدق با گرفتن اختیار قانونگزاری نوشته بود و مانند اصلاحات امیر کبیر به جائی نرسید (تنها یکی از آنها با تشکیل ساواک اجرا ‌شد.) برای طرف مقابل ارزش تبلیغاتی آزادی مهم بود نه ‌ارزش سیاسی آن که در هیچ جا وجود نداشت.

* * *

امروز ‌این مسئله برای ما حل‌ شده. چون آن مقدار توسعه که برای برقراری آزادی و رسیدن به دمکراسی لازم است، در ‌ایران فراهم ‌شده. ‌اینها تاریخ است و بر سر آنها دیگر لازم نیست با هم دعوا کنیم که چرا به زور فلان کار را کردند؟ حالا هر چه بوده فعلاً در ‌ایران در خدمت جامعه ‌است. همان راهی که همه می‌گفتند به چه درد می‌خورد، حالا از همان راه می‌گذرند. مدرسه هست، دستگاه ‌اداری هست، ارتش هست، و… ‌اینها همه لوازم دمکراسی است. فراموش نکنیم، دمکراسی در خلاء بوجود نمی‌آید. در هرج و مرج بوجود نمی‌آید. دمکراسی نظم و قدرت می‌خواهد. بیشتر از هرج و مرج قدرت می‌خواهد. بیشتر از حتی دیکتاتوری قدرت می‌خواهد. برای ‌اینکه در دیکتاتوری تنها در گوشه‌هایی از کشور می‌توانید فشار وارد کنید و تمام می‌شود. در دمکراسی ‌این انحصار زور و فشار باید در سطح جامعه پخش بشود. یعنی همه جا یک کنترلی باشد که تنها با همکاری مردم امکان دارد. به هر حال ‌این تضاد و‌ شکافی که ما را از هم جدا می‌کرد،‌ شکاف میان آزادی‌خواهی از یک سو و ترقی‌خواهی از سوی دیگر هم خواه ناخواه میان ما تمام ‌شده ‌است. ما روی هر دو تاکید می‌کنیم.

در عرصه عدالت اجتماعی در ‌این صد سال طرف مقابل ما سخنان بسیار می‌گفت، و ما کارهای زیادی در‌ این زمینه ‌شروع کردیم که ‌امروز به خصوص حسرت یکی از آنها را که برنامه تغذیه رایگان باشد در ‌ایران می‌خورند. ولی بین هم نتوانستیم در ‌این زمینه به توافقی برسیم. برای ‌اینکه ما کمتر از آنچه بایست و می‌توانستیم، انجام دادیم و طرف مقابل خیلی بیش از آنچه لازم بود می‌خواست. زیر تأثیر برنامه‌های حداکثری سیوسیالیستی.

امروز بعد از تجربه جمهوری اسلامی، بعد از تجربه دوره ‌شاه، بعد از، بخصوص، تجربه ‌اروپای ‌شرقی 70 سال، من می‌بینم که در این زمینه هم اختلافات به حداقل رسیده ‌است. نه ناکجا آباد سوسیالیستی دیگر اعتبار دارد، نه سرمایه‌داری بی بند و بار و بی مسئولیت. ‌اینها را ما همه تجربه کرده‌ایم. و می‌توانیم بر سر یک اصولی توافق کنیم و مسائل دیگر را بگذاریم برای جنگ سیاسی ‌اینده. مثل‌ این کشورها.‌ شما در برنامه چپ و راست فرانسه، آلمان و انگلیس، چنان تفاوت‌های ‌آشکاری نمی‌بینید که کار را به جنگ و ‌شکاف بکشاند.

یک ‌اشکال دیگر در میان ما، مسئله قومی ‌است. مسئله قومی ‌به‌ این صورت است که ‌از دهه گرفتاری زای 20/40، چپ مؤثر ‌ایران در آن دهه، که بسیار زیر تأثیر‌ شوروی بود، و ‌این واقعیتی است، مسئله ‌ایران را از نگاه ‌شوروی‌ها می‌دید که ‌ایران یک ملت نیست و چند ملتی است و با نگاهی که به‌شوروی داشت، خیلی برایش مهم نبود که تکه پاره‌هایی از‌ این سرزمین بروند جزو میهن سوسیالیستی بشوند. یعنی دمکراسی برای ‌اینها به عنوان تعیین حق سرنوشت تعبیر ‌شد. کسی دمکرات است که ‌از تعیین حق سرنوشت خلق با هدف نهائی جدائی دفاع کند.

خلق مفهوم غیرمشخصی است. همه چیز از آن می‌توان در آورد. در همان حال، از دهه 20/40، حزب قومی ‌برای نخستین بار در ‌ایران پا گرفت و از سوی ‌شوروی فعالانه پشتیبانی ‌شد.‌ شما می‌دانید که در خود شوروی که خاستگاه ‌این تبلیعات بود، احزاب قومی ‌وجود نداشتند. ولی در‌ ایران رفتند روی احزاب قومی. احزاب قومی ‌در ‌شرایط آن روز‌ ایران گاهی بیش از قبایلی نبودند که عنوان حزب داشتند.‌ این احزاب قومی ‌نفوذ بیش از‌ اندازه بر سازمان‌های چپ ‌ایران در طول ‌این 60-50 سال اعمال کردند. برای بدست آوردن دل ‌اینها امتیازات زبانی بسیار داده ‌شد.

ما صد سال زحمت کشیدیم و دوباره پاره‌های از هم دور افتاده ‌این ملت تاریخی را یکپارچه کردیم. ملت ـ دولت ما هنوز کامل نشده‌ است و تازه داریم با حقوق ‌شهروندی ‌آشنا می‌شویم. حقوق ‌شهروندی ‌این حرف‌ها سرش نمی‌شود. حق تعیین سرنوشت و جدائی خلق‌ها ربطی به حقوق ‌شهروندی ندارد که روی فرصت‌طلبی با آن سنت ناپسند حزب توده، و تجربه فرقه دمکرات، و حزب دمکرات کردستان، در بخشی از گرایش چپ ‌ایران جا افتاده‌اند.

من امیدوارم که گرایش‌های چپ، متوجه مسئولیت تاریخی و مشکل ملی بشوند. مشکل ملی ما از دست دادن ‌این صد سال است. مشکل ملی ما تاریخ است، تاریخ ‌این صد سال. ما باید به ‌این تاریخ، به ‌این واپس‌ماندگی و به‌ این صد سال غلبه کنیم. و ‌این کار را با هم می‌کنیم. حالا که بعد از صد سال متوجه می‌شویم از کجاها ‌شروع کردیم، تا کجاها مخالف همدیگر هستیم، حالا که بسیاری از تضادهای گذشته به دست روزگار و به دست از ما بهتران حل‌ شده ‌است، می‌توانیم بدون ‌اینکه با هم ائتلاف کنیم در ‌این جهت با هم پیش برویم. جهت را باید درست انتخاب کرد. راه یکی است. راه‌حل درست بیش از یکی نیست. و‌ این راه‌حل در آوردن ‌ایران است از ‌این وضعیت. غلبه بر تاریخ و صد سال مصیبت‌بار و در عین حال بهترین صد سال گذشته.

 

کلن، سپتامبر 2006

بخش 3 / ملت ایران و اقوام ایرانی / مسئله قومی ایران؛ دو روشنگری و دو هشدار

بخش 3

 

ملت ایران و اقوام ایرانی

 

مسئله قومی ایران؛ دو روشنگری و دو هشدار

بحث دربارة اقوام ایرانی یا به اصطلاح مسئله قومی ‌ایران را باید با دو روشنگری آغاز کرد: نخست دربارة تاریخ و دوم درباره اصطلاحات (ترمینولوژی.)

از نظر تاریخی موقعیت ایران بکلی با هر کشور دیگری که در دنیای کنونی با مسئله قومی ‌روبروست تفاوت دارد. ایران نه مانند عراق بطور مصنوعی از اقوام گوناگون در یک سرزمین قراردادی بوجود آمده است؛ نه مانند روسیه یا ترکیه با تصرف سرزمین‌های دیگران به حدود کنونی خود رسیده؛ نه مانند سویس از یک میثاق میان چند قوم تشکیل شده است؛ و نه مانند یوگسلاوی آن را از سرِ ناچاری سر هم بندی کرده‌اند.

 ایران یک ملت تاریخی است. اگر با هگل (در بافتار دیگری) هم آواز نشویم که ایران نخستین ملت تاریخی است، باری از قدیم‌ترین ملت‌های تاریخ است. اقوام ایرانی که امروز در خاک ایران می‌زیند از آغاز تاریخ ایران در همین جا و زیر همین نام (در صورت‌های گوناگون آن) با هم زیسته‌اند. خواهران و برادران آنها اکنون در سرزمین‌های فرارود (ماوراءالنهر) و میانرودان (بین‌النهرین) یا ترکیه یا قفقاز یا پاکستان و افغانستان به سر می‌برند. اینان در پنج سده گذشته به شمشیر مهاجمان خارجی از ایران جدا شده‌اند. ما امروز بر آنها ادعائی نداریم و تنها می‌خواهیم نزدیک‌ترین روابط را با آنها داشته باشیم. اقوام عرب و ترکمان نیز که در خاک ایران به سر می‌برند باز با پیشینه دو هزارساله و هزار ساله خود در ایران در این ماهیت تاریخی که ایران است انباز شده‌اند. آنها دیگر کمتر از هیچ یک از ما ایرانی نیستند. ایران مجموعه‌ای از سرزمین‌ها و اقوام فتح شده نیست. بسیاری از اصطلاحات و تعبیراتی که در این گونه بحث‌ها بکار می‌رود ارتباطی به ایران ندارد. ستم ملی در کشوری که ستم‌کشان مدت‌ها حکومت را در دست داشته‌اند و مردمان‌ش در هزار و سیصد سال گذشته بیشتر در زیر حکومت بیگانگانی بوده‌اند که سرانجام در این ملت حل شدند یک اصطلاح وارداتی بی‌ربط است. تُرکمانان و اعراب ایرانی بازماندگان فاتحان گذشته این سرزمین هستند و امروز هم با آنان رفتار مغلوب نمی‌شود.

ملت، قوم، خلق و ملیت را نمی‌توان به همین شیوه سهل‌انگارانه و دلبخواه گروهی از کُردان و چپگرایان افراطی و پان‌ترکیست‌ها بکار برد. از ملت تعریف‌های گوناگون کرده‌اند. اما مهم‌ترین عنصر در هر تعریفی تاریخ است، یک گذشته و خاطره مشترک که مردمان را با رشته‌های مادی و معنوی به هم می‌پیوندد. قوم آن عنصر تاریخی را که در ملت هست ندارد. اقوام ایرانی هیچ کدام تاریخ مشترکی جدا از ایران ندارند، تاریخ اقوام ایرانی همان تاریخ ایران است ـ از اشتراک در فرهنگ و خون و سود می‌گذریم. فرهنگ و خون همه ما کم و بیش آمیخته است و سود واقعی همة ما در یکپارچه نگهداشتن این کشور و بالا بردن این ملت است.

این اقوام سهم خود را در حکومت بر ایران داشته‌اند. تبعیض سیاسی در میان‌شان کمتر بوده است. افراد به دلیل وابستگی قومی‌ به شغلی نمی‌رسیده‌اند یا کنار گذاشته نمی‌شدند. قدرت سیاسی مدت‌هاست در ایران جنبه قومی ‌ندارد. در ایران کسی به این نمی‌اندیشد که فلان مقام بالای سیاسی یا نظامی ‌خراسانی یا کُرد یا آذربایجانی است. این مردم در کنار هم از این سرزمین دفاع کرده‌اند. کُردها در پادشاهی اردشیر هخامنشی با سپاه ده هزار نفری یونانیان جنگیدند (آناباز). فرزندان‌شان در زمان شاه عباس برای دفاع از خراسان کوچ کردند و بیش از دویست سال مرزبانان شمال خاوری ایران بودند. آذربایجانیان بیشترین قربانیان را در جنگ‌های دویست ساله با تُرکان همزبان دادند. ایرانیان هر چه هم از یکدیگر دور افتاده یا با یکدیگر در کشاکش باشند بهم نزدیک‌ند و با رشته‌های تاریخ و فرهنگ خود بخود بسوی هم کشیده می‌شوند. ملت‌سازان و تاریخ‌سازان در برابر این پدیده زبون مانده‌اند.

خلق معادل عربی مردم است و مردم چنان واژه کلی نامشخصی است که بهره‌ای در این بحث از آن نمی‌توان گرفت. تصادفی نیست که محافل و نویسندگان معینی از خلق دست کشیده‌اند و در برابر قوم واژة ملیت را عَلـَم کرده‌اند. ملیت‌های ایرانی اصطلاح مؤدبانه و نه چندان پوشیده‌ای است که بجای ملت‌های سرزمین ایران که گویا چند ملتی یا به گفته آنان کثیرالملّه است بکار می‌رود.

ما بیش از صد سال است ملت و ملیت را در مفهوم امروزی و اروپائی آن بکار می‌بریم و پس از اینهمه مدت باید تصور درستی از آن داشته باشیم. ملیت مفهومی ‌در برابر ملت نیست، صفتی است که ملت به افرادش می‌دهد. ما ملیت ایرانی داریم؛ تا وقتی که این سرزمین با این مردم برجاست افرادش ملیتی جز ایرانی ندارند. از ملیت‌های ایرانی سخن نمی‌توان گفت. آنجا که اصطلاح چند ملتی و چند ملیتی رواجی تمام داشت اتحاد جماهیر شوروی بود که جانشین سخت گیرتر و مطلق‌تری از “زندان ملت‌ها و اقوام” یعنی امپراتوری روسیه گردید.

«مسئله ملی» که استالین نوشت و عمل کرد هیچ ارتباطی به وضع ایران ندارد که هنوز راهنما و دستور عمل چپگرایان افراطی است. استالین می‌خواست نظام تازه را بر سر سرزمین‌هایی که برای بار دوم در صد سال فتح می‌شدند تحمیل کند. استدلال‌های او مصرف محدود در آن زمان و مکان معین داشتند و برهان قاطع‌ش هم نه آن نظریه سازی‌ها بلکه سرنیزه ارتش سرخ بود.

آنها که از قوم می‌پرهیزند و جامه ناساز ملیت را بر آن می‌پوشانند از نظر واژگانی نیز پایه استدلال خود را سُست می‌کنند. ما هنگامی ‌که از ملیت سخن می‌گوئیم مقصودمان «از ملتی بودن» است. دست کم برای آنها که این فرایافت‌ها را در زبان خود بطور دقیق بکار بردند ملیت چنین دلالتی دارد: Nationality, Nationalité. ما در فارسی تابعیت را نیز مترادف ملیت بکار می‌بریم، چنانکه در فرانسه یا انگلیسی. تابعیت تعبیر رسمی ‌و اداری ملیت است.

به همین ترتیب «ملت فارس» و «فارس‌ها» و «ناسیونالیسم فارسی» اصطلاحات گمراه کننده‌ای هستند که گاه با مقاصد زهرآگین بکار می‌روند. ما هرگز ملت فارس نداشته‌ایم. پارس و فارس را دیگران برای نامیدن ما (ایرانیا) بکار برده‌اند، چنانکه در مورد آلمانیها و یونانیان و لهستانیان شده است. مردم استان فارس خود را ملت فارس نمی‌نامند و حداکثر از فارسی‌ها و نه فارس‌ها سخن می‌گویند. حتی فارسی نام اصلی زبان ملی ایران نیست و از سوی همه مردم ایران بر زبان دری گذاشته شده است. در ناسیونالیسم فارسی بسیاری از کُردان و آذربایجانیان و گیلک‌ها، مازندرانیان و بلوچان که زبان مادری هیچ کدام‌شان فارسی نیست از فارسی زبانان در می‌گذرند. زیرا این زبان از تهران و فارس برنخاسته است. هزار و دویست سال همه مردم این سرزمین آن را پیش برده‌اند، از نظامی ‌شاعر ترک جمهوری باکو (همه عالم تن است و ایران دل) تا لوکری که به دربار سامانی آمده بود و با آنکه «بخارا خوش تر از لوکر، خداوندا تو می‌دانی» به زادگاه‌ش بازگشت که «ولیکن کُرد نشکیبید از دوغ بیابانی.»

ناسیونالیسم فارسی مانند ناسیونالیسم ایرانی به طور کلی، یک روحیه دفاعی و نگهدارنده است. ناسیونالیسم فارسی خود را رو در روی کُردی یا تُرکی آذری نمی‌بیند. آنچه این زبان را تهدید می‌کند حتا عربی نیست، انگلیسی است. سخن گفتن بخش‌هایی از مردم ایران به زبان‌های غیرفارسی یا غیرایرانی در چهارچوب یک کشور واحد مشکلی نیست و نخواهد بود. هجوم انگلیسی به فارسی مسئله ماست و ناسیونالیسم فارسی در برابر آن لازم است.

***

بحث قومی ‌یا بحث ملیت‌ها بیشتر از سوی حزب دمکرات کردستان پیش کشیده می‌شود، و چپگرایان افراطی که دیگر ظاهراً موضع و موضوعی ندارند و به فدرالیسم و ستم قومی ‌پناه برده‌اند. در اینجا و آنجا به آذربایجانیانی نیز می‌توان برخورد که یا می‌گویند تُرک هستند و ایرانی نیستند و یا ظریف‌تر عمل می‌کنند و در واقع دنبال همان برنامه‌ای هستند که در بیرون مرزهای ایران طرح ریخته می‌شود. آنها بیشتر با کُردان همگام می‌شوند و از آنها نیرو می‌گیرند زیرا در توده‌های آذربایجانی چنین مسائلی کمتر در میان است. با آنکه آذربایجانیان تفاوت زبانی بیشتری با گروه‌های زبانی ایرانی دارند از نظر احساس ملی ایرانی همواره در صف مقدم ایرانیان بوده‌اند. تاریخ ایران چند سده‌ای، در همین سده‌های اخیر، اساساً تاریخ آذربایجان بوده است، که در آغاز تاریخ نیز بود.

جز آنها که آشکارا درپی جدا کردن کُردستان یا آذربایجان از ایران هستند، دیگران مسئله قومی‌ را از نظر فرهنگی و اداری و سیاسی پیش می‌کشند: زبان محلی در برابر زبان ملی در آموزش، رسانه‌ها و در اداره چه جائی باید داشته باشند؟ اختیارات اداری مردم در هر محلی چه اندازه باشد و نوع رابطه واحد محلی (کُردستان) با حکومت مرکزی چه باشد ـ خودمختاری، فدرالیسم؟

سخنگویان حزب دمکرات کردستان از تأکید بر این موضوع خسته نمی‌شوند که مسئله قومی ‌یا به قول خودشان مسئله ملیت کُرد در ایران با بقیه استان‌ها و مناطق تفاوت دارد. پاره‌ای از آنان تا آنجا می‌روند که ضمن دفاع از رجوع مسئله به همه پرسی می‌گویند در هر محلی از خود مردم محلی باید مستقلاً همه پرسی شود. یک همه پرسی سراسری نیز برای‌شان بس نیست. هر دِهی باید در یک همه پرسی مستقل تصمیم بگیرد که آیا ملیتی است و می‌خواهد جدا شود یا نه؟

برای بقیه ایرانیان مسئله قومی ‌اگر طرح شود ارتباطی به یک استان یا منطقه ویژه ندارد. مسئله فرهنگی و اداری در همه جا هست و در همه جا باید یک راه حل داشته باشد. مشکل این بقیه ایرانیان با حزبی چون دمکرات کُردستان در همین «حالت ویژه» است. چرا کردستان «مورد ویژه»ای است؟ زیرا پشت فرمان حزب دمکرات کردستان رهبری‌های کُردان عراق و ترکیه نشسته‌اند. حزب دمکرات کردستان با سرعت آنها حرکت می‌کند.

کُردهای ترکیه و عراق در سده شانزدهم از ایران جدا شدند. تا خلافت عثمانی بود، اقوام گوناگون مسلمان در آن سرزمین، جز شیعیان، بیشتر به چشم همکیش نگریسته می‌شدند تا گروه قومی. پس از جنگ جهانی اول، کُردهای پیرامون منابع نفت کرکوک را به عراق نوساخته دادند که ارتباط چندانی با عراقی‌های دیگر نداشتند. در خود ترکیه نیز دولت ـ ملت ترک جای خلافت اسلامی ‌را گرفت و کُردها تُرک‌های کوهستانی خوانده شدند تا مشکل نظری ماهیت سیاسی تازه «حل» شده باشد.

امروز آنچه در عراق یا ترکیه می‌گذرد بازتاب خود را در حزب دمکرات کردستان می‌یابد. ما تنها با این حزب سر و کار نداریم و باید پیوسته خواست‌ها و برنامه‌ها و طرح‌های گروه‌های کُرد را در عراق یا ترکیه نیز در نظر آوریم. در این حزب بسیار عناصر هستند که جز یک دولت کردستان از چهار کردستان ترکیه و عراق و ایران و سوریه آرزوئی ندارند. آرزوی آنها هیچ ارتباطی به واقعیات جهانی و منطقه‌ای ندارد. خودشان نیز هیچ ارتباطی به واقعیت وضع ایران و منافع ملی ایران ندارند.

آنها از ملیت کُرد دم می‌زنند و در همان حال فرایافت ملت ایران را همزبان با پاره‌ای سخنگویان چپ استهزا می‌کنند. می‌گویند در یک نظام فئودالی چگونه ملت ایران می‌توانسته است پدید آید؟ پاسخ‌ش این است که همان گونه که ملیت کُرد می‌توانسته در کردستانی که هنوز بیشتر فئودالی است پدید آید، کسانی که سه هزار سال تاریخ و سرنوشت مشترک را برای تشکیل یک ملت بس نمی‌دانند به آسانی خلق‌ها و ملیت‌ها و چند ملیتی و چند ملت می‌سازند.

***

اگر مسئله قومی‌ را در چهارچوب مسائل فرهنگی و اداری و سیاسی و آزاد از تأثیرات خارجی ـ خواست‌های کُردان ترکیه و عراق یا طرح‌های پان ترکیستی بررسی کنیم چندان مسئله‌ای نمی‌ماند. جامعه ایرانی صد سالی در راه نوگری و تجدد پیش رفته است. ما بسیاری تجربه‌های گرانبها اندوخته‌ایم. از تحولات صد ساله گذشته جهان که با هزار سال پیش از آن برابری می‌کند درس گرفته‌ایم و پاره‌ای از حساسیت‌های پیشین را از دست داده‌ایم. بسیاری از ضرورت‌ها و محدودیت‌های دهه‌های پیش دیگر در میان نیست. ایران به یگانگی ملی، به تشکیل یک دولت ـ ملت رسیده است و با آنکه در همسایگی ایران هنوز هستند دولت‌هایی که چشم به بخش‌هایی از خاک ایران دارند، امپراتوری روسیه که دو سده بزرگترین خطر برای تمامیت ایران بود از هم پاشیده است. ما دیگر بر سر نگهداری خود با یک ابرقدرت روبرو نیستیم.

تعهد به اعلامیه جهانی حقوق بشر که در میان ایرانیان دارد پیوسته نیرومندتر می‌شود موضوع را به مقدار زیاد حل کرده است. نیازهای یک استراتژی کارآمد توسعه نیز بقیه‌اش را حل می‌کند. ما نمی‌توانیم از حقوق بشر دم بزنیم و جمهوری اسلامی‌ را از این نظر محکوم بدانیم و با حق اقوام ایرانی در سخن گفتن و آموزش دیدن به زبان مادری‌شان مخالف باشیم. همچنین نمی‌توانیم به پیشرفت سریع اقتصادی و اجتماعی ایران در یک چهارچوب دمکراتیک بیندیشیم و عدم تمرکز و خودگردانی استان‌ها را کارآمدترین شیوة اداره کشور نشماریم. حکومت باید غیرمتمرکز باشد و اختیارات اداری میان حکومت مرکزی و حکومت‌های محلی پخش شود. منظور از حکومت‌های محلی، انجمن‌ها و مجلس‌های انتخابی و مقامات اجرائی مسئول در برابر آنهاست.

پدران انقلاب مشروطیت منطق عدم تمرکز و خودگردانی را در بستر کلی تعهد به آزادی و ترقی از همان آغاز پذیرفتند. انجمن‌های ایالتی و ولایتی که در قانون اساسی مشروطیت آمد از شناخت مشکل اداری و سیاسی کشور سرچشمه می‌گرفت. اگر آن بخش قانون اساسی، مانند پاره‌ای بخش‌های حیاتی دیگر اجرا نشد بخشی از گناه‌ش به گردن نیروهای مخالفی است که به براندازی حکومت ازهر راه و به هر بها کوشیدند و از دهة بیست این سده برای برای تجزیه ایران در خدمت شوروی قرار گرفتند. ما گناه حکومت‌ها را ندیده نمی‌گیریم ولی باید اوضاع و احوالی را که آن حکومت‌ها در آن عمل می‌کردند نیز در نظر آوریم. امروز برای نسل جوان ما دشوار است که سنگینی وظیفه‌ای را که دو نسل ایرانی از اوایل این سده برای نگهداری یکپارچگی ایران و استواری وحدت ملی ما در شرایط غیرممکن کشیدند احساس کند. آن دو نسل بسیار اشتباه کردند و در بسا جاها کوتاه آمدند ولی این کشور را یکپارچه نگه داشتند.

اما برخلاف حکومت، حاکمیت بخش بردار نیست. در ایران حاکمیت یکی خواهد بود. حاکمیت از سوی مردم ایران به مجلس و “دولت” (در واقع قوه اجرائی) مسئول در برابر آن واگذار می‌شود و این برای کشوری در شرایط ایران پس از جمهوری اسلامی‌ جنبه حیاتی خواهد داشت. تمامیت و یگانگی ملی ایران و توانائی‌اش برای بازسازی و جبران زیان‌ها و ویرانی‌های رژیم آخوندی با بهره‌گیری از منابع کشور برای توسعه و پیشرفت همه مناطق در گرو یک حکومت مرکزی نیرومند دمکراتیک است. اگر منظور از خودمختاری و فدرالیسم تقسیم حاکمیت باشد به هیچ توافقی نمی‌توان رسید. اما اگر خودگردانی و حکومت‌های محلی بخواهند؛ اگر بخواهند در چهارچوب ایران اختیار اداره کارهای خودشان را داشته باشند کمتر کسی در برابرشان خواهد ایستاد.

کسانی که از سویس و آلمان مثال می‌آورند که هیچ با ایران قابل مقایسه نیستند می‌توانند از فرانسه و انگلستان نیز یاد کنند. در فرانسه و انگلستان رژیم‌های واحد، نه فدرال، توانسته‌اند به درجات بالای خودگردانی و حکومت‌های محلی برسند. فدرالیسم نه در همه جا لازم است نه سودمند. در ایران با توجه به گرایش‌های تجزیه طلبانه‌ای که از آغاز این قرن از پشتیبانی خارجیان برخوردار بوده به هیچ وجه نمی‌توان با حاکمیت ملی بازی کرد. و بعد هم موضوع نفت و گاز در میان است. دو سه استان ایران باید جور بقیه را بکشند. ساختار فدرال که «مورد ویژه» نمی‌شناسد در این باره دشواری‌های نالازم پیش خواهد آورد. تا جائی که پای تجزیه کشور و طرح‌های دور و دراز و نه چندان نهانی در میان نباشد هیچ کس اولویت‌های برکشیدن ایران را از حاشیه جهان سومی‌ آن فدای سرکوبی زبان‌های دیگر نخواهد کرد. این اولویت‌ها البته ایجاب می‌کند که همه مردم ایران یک زبان مشترک داشته باشند و این زبان بتواند نیازهای آموزشی و علمی ‌آنان را بر آورد. در امر آموزش نیز مانند اقتصاد نباید مکتبی و ایدئولوژیک بود. باید به انرژی و هزینه‌هایی که یک کشور می‌تواند از آن برآید توجه کرد. یک زبان مشترک از نظر گسترش آموزش، رسانه‌ها و صنعت نشر کارآمدتر است.

دشورای‌هایی که آموزش فارسی در آذربایجان ببار آورده و با آن روبرو بوده از «ستم ملی» برنخاسته است. منابع ناچیز در برابر نیازهای شگرف و شیوه‌های نادرست آموزشی سهم بزرگ‌تری در آن داشته است. آموزش دادن کودکان به دو زبان آن چنان مسئله ناگشودنی با ابعاد تراژیک نیست که جلوه می‌دهند. اگر دوزبانه بودن کودکان کُرد یا آذربایجانی گناهی نباشد با شیوه‌های درست آموزشی و منابع کافی به آن می‌توان رسید.

درباره واپس‌ماندگی استان‌های آذربایجان و کردستان نسبت به تهران نیز همین برداشت‌های نادرست تبلیغاتی را می‌بینیم. صرفنظر از آنکه استراتژی توسعه ایران در آینده باید از اشتباهات گذشته درس بگیرد و ما خواهیم توانست در آینده به رشد هماهنگ‌تر اقتصادی دست یابیم. باید واقعیاتی را درباره آذربایجان و کردستان روشن کنیم. آذربایجان تا نیمه‌های دهه 1920 شاهراه بزرگ بازرگانی ایران بود. رونق اقتصادی آن از اینجا بر می‌خاست، و از مبادلات گسترده‌ای که با قفقاز داشت. از آن پس به ملاحظات سیاسی و ترس روزافزون ایران از مقاصد شوروی، روند بازرگانی ایران تغییر کرد و راه بازرگانی از طریق شوروی اهمیت خود را از دست داد. مبادلات با قفقاز نیز به دلیل سیاست‌های اقتصادی استالین محدود شد. این سیاست‌ها به اندازه‌ای برای ایران تهدیدآمیز بود که رضاشاه برای رویاروئی با آن بازرگانی خارجی را در انحصار دولت قرار داد.

ولی از همه مهم‌تر غیراقتصادی بودن راه بازرگانی از خشکی بود. با گسترش روزافزون حجم مبادلات خارجی ایران به ناگزیر راه دریا اهمیت روزافزون پیدا کرد. بندرهای جنوب گسترش یافتند و راه‌آهن سراسری که از ترس لشکرکشی شوروی تا مرز آن کشور امتداد نیافت اهمیت بازرگانی آذربایجان را پاک از میان برد.

سیاست‌های آگاهانه حکومت مرکزی نبود که آذربایجان را فقیر کرد. همه استان‌های ایران به سود تهران بطور نسبی فقیر شدند یا چنانکه باید پیش نرفتند. این روندی است که در همه کشورهای جهان سومی ‌می‌بینیم. اما سیاست‌های آگاهانه حکومت مرکزی بود که در دهه‌های شصت و هفتاد تبریز را مرکز صنعت سنگین ایران ساخت. در کردستان نیز تا آنجا که می‌شد صنعت را گسترش دادند. اما کردستان نیاز به سرمایه‌گذاری‌های سنگین‌تر دارد زیرا ظرفیت اقتصادی آن محدودتر است.

این بحث مسئله قومی ‌ایران را باید با دو هشدار به پایان برد. ما باید در همین جا به روشنی هر چه بیشتر بدانیم که فرا آمدهای این بحث، اگر اندیشه جدائی پشت سرش باشد چه تواند بود؛ چه احتمالاتی بیشتر است؟

نخستین هشدار آن است که اکثریتی، اکثریت بسیار بزرگی از ایرانیان تا پای هر چه، در دفاع از یکپارچگی و یگانگی ملی خواهد ایستاد. بر این موضوع باید تأکید کرد که جای تردید برای کسی نماند، تا پای هر چه. این را تاریخ و روانشناسی این ملت می‌گوید. هر چه هم ملت ایران را قبول نداشته باشند تفاوت نمی‌کند. بارها در تاریخ ما روی داده است، تا همین اواخر، و باز روی خواهد داد. در برابر خطر تجریه ـ نام‌ش را فدرالیسم بگذارند یا خودمختاری ـ همه اجزای این اکثریت با هم یکی خواهند شد. اختلاف‌های سیاسی و گروهی را کنار خواهند گذاشت.

دومین هشدار آنست که اگر کار به جدا کردن اقوام ایرانی از هم بکشد نمونه چکسلاوکی تکرار نخواهد شد. آنچه روی خواهد داد تکرار یوگسلاوی خواهد بود، با ابعاد بسیار بزرگ‌تر. در ایران اقوام به روشنی و سرراستی چک‌ها و اسلواک‌ها با هم فاصله ندارند و بسیار بیش از یوگسلاوی در هم تنیده‌اند. جدا کردنشان پاکشوئی‌های قومی‌ گسترده‌تر و خونین‌تر خواهد خواست. پیش از هر چیز باید پان ترکیست‌های جمهوری آذربایجان تکلیف نقشه آذربایجان خود را با نقشه کردستان بزرگ آینده روشن گردانند. این گونه که دو طرف ادعا دارند بر سر این نقشه‌ها در حدود همدان بایست نبردهای خونین روی دهد.

در اینجا نیازی به تفصیل درباره ابعاد بین‌المللی مسئله نیست. ترکیه در جمهوری آذربایجان نه تنها با ایران بلکه روسیه و آمریکا نیز (پشت سر ارمنستان) روبروست. شکست پان ترکیست‌ها در باکو باید ضربه‌ای هشیار کننده بوده باشد. پان ترکیسم پایه‌های لرزانی دارد. ترکیه زیر فشار واقعیات ناگزیر خواهد بود رؤیاهای پرهزینه تورگوت اوزال را رها کند. در سرزمین‌های امپراتوری رؤیایی ترک مرداب‌ها وسرداب‌ها فراوانند.

کردانی که خواب کردستان بزرگ می‌بینند نباید از پشتیبانی نیم‌بند کنونی غرب از کُردان عراقی بیش از اندازه غره شوند. ترک‌ها در آن بالا نخواهند گذاشت که رشته کار از دست برود. دولت‌های غربی کُردان را در برابر حکومت بغداد نگهداشته‌اند، اما برای همین عملیات به ترکیه نیاز دارند ــ همچنانکه کُردان عراقی برای دریافت خواربار و ملزوماتی که از راه ترکیه می‌رسد. برای باز نگهداشتن این راه آنها هم اکنون در کنار واحدهای ارتش ترکیه با حزب کارگران کُرد جنگیده‌اند ــ دنباله سُنّت پنجاه ساله گذشته که پیادگان شطرنج قدرت‌های منطقه‌ای و ابرقدرت‌ها بوده‌اند. برای کُردان ایران خانه‌ای آسوده‌تر از ایران نیست. جدا افتادن کُردان از یکدیگر یک واقعیت پانصدساله است. بسا اقوام دیگر در وضع آنها هستند. کوشش برای تشکیل دولت واحد کُردستان به بهبود وضع اجتماعی و فرهنگی کُردان در عراق و ترکیه کمک نخواهد کرد و در ایران مردم را، حتا سرسخت‌ترین مخالفان را، درپشت رژیم جمهوری اسلامی ‌متحد خواهد گرداند. برای نگهداری این رژیم بهتر از این راهی نخواهد بود که مردم متقاعد شوند گزینشی جز میان جمهوری اسلامی‌ و تجزیه ایران نخواهد داشت.

ما در این روزگار، روبرو با اینهمه چالش در بیرون و درون، بیش از همیشه نیاز به یگانگی و بر روی هم ریختن نیروهای‌مان داریم. سخنگویان حزب دمکرات کردستان اعلام می‌کنند که حاضر به گفتگو و روبرو شدن با مشروطه خواهان نیستند. این یک اعلان جنگ است. ما به این اعلان جنگ‌ها عادت داریم و باکی نیست. اما آیا این است آن ایرانی که می‌خواهیم در آینده بر روی ویرانه‌های جمهوری اسلامی ‌بسازیم؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هامبورگ، کمیته همبستگی، اگوست 1993

بخش 3 / ملت ایران و اقوام ایرانی / ملت سازی‌های نافرجام

بخش 3

ملت ایران و اقوام ایرانی

 

ملت سازی‌های نافرجام

علت اینکه من به این موضوع علاقمند شده‌ام و مدت‌هاست در این باره کار می‌کنم، این است که ما داریم یک میراث زهرآگین تاریخ معاصر ایران را به جاهای خیلی بدی می‌کشانیم. این میراث زهرآگین، در یک کلمه اگر خلاصه کنم، ناتوانی ما از توافق با یکدیگر و شکاف پر نشدنی میان گرایش‌های مختلف سیاسی و گروه‌های مختلف است. موضوع خودی و غیرخودی است. به بهترین صورت در این دو واژه خلاصه می‌شود و این واژه منحصر و مخصوص جمهوری اسلامی‌ نیست، گرچه مثل همه مفاسد در جامعه ما به صورت یک دُمل در جمهوری اسلامی ‌تظاهر کرده است. ولی ما این را از دوران مشروطه شروع کرده‌ایم و تا اینجا رسانده‌ایم.

در دوران مشروطه ما برای اولین بار نبرد سیاسی در تاریخ مان داشتیم ــ بجای نبرد مذهبی و یا نبرد سلسله‌ای و قبیله‌ای. نبرد سیاسی به معنای امروزی از دوران مشروطه شروع شد. دو طرف بر سر گرایش‌های سیاسی یکدیگر را تا حد کشتن زیر حمله گرفتند.

در دوره رضاشاه ما با مفهوم جرم سیاسی آشنا شدیم. تا آن موقع جرم، جنبه مذهبی داشت، و جنبه جنایی که در هر جامعه‌ای هست. رضاشاه روی مبارزه با کمونیست‌ها جرم سیاسی را وارد فرهنگ سیاسی ایران کرد. کسانی که به مرام اشتراکی و کمونیستی اعتقاد داشتند دستگیر و محکوم می‌شدند. آنها را نمی‌کشتند ولی در زندان می‌انداختند.

در دوره مصدق ما مفهوم مخالفت یعنی خیانت را وارد فرهنگ سیاسی‌مان کردیم. هر کس مخالف بود، خائن و مزدور بیگانگان بود. در دوران محمدرضا شاه خودی و غیرخودی را پیش‌تر بردیم: هر کس که نمی‌خواهد، می‌تواند برود. همین است که هست. البته اظهار نظر خیلی بدی بود و نتایج بدی هم به بار آورد. این پیشینه در کشور ما، در جامعه ما و در فرهنگ سیاسی ما بوده است.

امروز با 28 سال سابقه جمهوری اسلامی ‌و با آن انقلاب، این مفهوم خودی و غیرخودی به آخرین درجه‌اش رسیده است. این دُمل در جمهوری اسلامی ‌مثل بقیه دُمل‌ها سر باز کرده. ما الآن جامعه‌ای داریم که از هر نظر به خودی و غیرخودی تقسیم شده است. یکی از این خودی‌ها و غیرخودی‌ها که به مقدار زیاد باز محصول جمهوری اسلامی ‌است، موضوع اقوام است.

تا جمهوری اسلامی ‌ما گرایش‌های تجزیه‌طلبی گاه گاه این سو و آن سوی ایران داشتیم ولی اینها موضعی بود و محلی و کوچک و در جامعه ایران انعکاسی نداشت. در دوران جمهوری اسلامی، به سبب اینکه تبعیض اساس حکومت را تشکیل می‌دهد، به ویژه مذهبی، خودی و غیرخودی شدیدتر از همیشه بر فرهنگ سیاسی و بر فرهنگ جامعه تسلط پیدا کرده است.

یکی از جلوه‌های‌ش که به عرایض امروز من مربوط می‌شود، موضوع قوم بجای ملت و در برابر ملت است. ما تاکنون اگر هم در میان کسانی که غیرفارسی صحبت می‌کردند مخالفت‌هایی می‌دیدیم، جنبش‌هایی می‌دیدیم، این در مقابله با ملت ایران نبود. می‌گفتند: ما ایرانی هستیم ولی این خواست‌ها و این شکایت‌ها را داریم. امروز ما یک ملت ایران داریم که برای بسیاری از ما واقعیت دارد و یک سلسله ملل ایران داریم. برای بسیاری از سازمان‌هایی که در میان اقوام ایران فعالیت می‌کنند، ملت ایران برای آنها جای خودش را به ملت‌های ایران داده است.

در آغاز، کلمه خلق و قوم را بکار می‌بردند؛ خلق عرب، قوم عرب، خلق کُرد، قوم کُرد و امثال آنها. بعد، ملیت کُرد، ملیت عرب، ملیت بلوچ، ملیت تُرک. امروز صحبت از ملت عرب است، ملت تُرک است، ملت کُرد است، ملت بلوچ است و برای بقیه که بیشتر، من و شما باشیم، یک ملت دیگری اختراع شده است: ما ملت فارس هستیم. ما نمی‌دانستیم که تابحال نام ما فارسی زبانان ملت فارس است. ما ملت ایران نیستیم، ما ایرانی نیستیم، ما فارس هستیم. این بازی با واژه‌ها، البته به هیچ وجه تصادفی نبوده است بلکه یک طرح پیش اندیشیده خیلی پردامنه‌ای است و نتیجه اول‌ش، چنانکه کاملاً آشکار است، از همان آغاز، از میان بردن ملت ایران است.

ما اگر روی ملت‌های ایران تکیه بکنیم، ملت تُرک در ایران یا ملت کُرد در ایران، ملت ایران را حذف کرده‌ایم. وقتی شما ملت ایران را حذف کردید، راه برای حذف کشور ایران باز می‌شود. ملت‌ها با کشور شناخته می‌شوند. این مطلبی است که این دوستان جعل کننده این واژه‌ها ممکن است که از نظر تاریخی ندانند، ولی از نظر سیاسی به آن آگاه هستند. یک گوشه ای بزنم به پیشینه این موضوع.

شما Nation State شنیده‌اید در انگلیسی و Etats Nation در فرانسه. Nation State همیشه وجود داشته و خود ما در دوران ساسانی به صورت ابتدائی آن داشته‌ایم. ولی از قرن هفدهم در حقوق سیاسی وارد شد. منظور، مردمانی هستند که در یک محدوده جغرافیایی با مرزهای معین زیر یک حکومت و قانون زندگی می‌کنند. و دیگران حق تجاوز به مرزهای آن را ندارند. در قرن هفدهم، در آلمان، در شهر مونستر که یک شهر وستفالی است در سالنی نمایندگان شماری کشور‌های اروپائی جمع شدند و عهدنامه وستفالی را بستند که به موجب آن، ملت دولت‌ها رسما موجودیت تاریخی ـ سیاسی و حاکمیت ملی پیدا کردند و از زیر نفوذ کلیسا خارج شدند ــ شما می‌دانید که کلیسا حاکمیت برین داشت بر همه حکومت‌های اروپا ــ و دولت‌ها از تجاوز به همدیگر منع شدند. البته دست‌شان آزاد بود خارج از قاره اروپا هر کاری دل‌شان خواست بکنند و کردند.

این روزها هم با تکیه بر ملت، ملتی که با این تعریف ملت ـ دولت سازگار نیست برای اینکه هیچ یک از این اقوام هیچ وقت حکومتی و یا مرزهای شناخته شده‌ای نداشتند. ولی با تکیه بر ملت اختراعی، وقتی شما جزء ملت را قبول کردید و به کُرسی نشاندید، جزء دولت‌ش هم باید بیاید. ملت به تنهایی وجود ندارد. ملت، عرض کردم، مربوط است به سرزمین و حکومت. و ملتی که سرزمین و حکومت مشخص ندارد، ملت نیست. ولی اینها دارند ملت‌هایی را که سرزمین و حکومت مشخصی ندارند سر زبان‌ها می‌اندازند تا بعد سرزمین و حکومت‌ش هم مشخص بشود. این کاری است که دنبال‌ش هستند.

ارتباط این موضوع با خودی و غیرخودی، حالا آشکارتر می‌شود. ما دیگر به عنوان ایرانیان با هم ارتباط نداریم. در گذشته همه ایرانی بودیم و آذربایجانی و کُرد پهلوی هم می‌نشستند و تهرانی با مازندرانی. امروز شما به دلیل زبان مادری‌تان ناگزیر باید از بقیه جدا باشید. ممکن است با همدیگر دوست باشید و زندگی کنید، اما تا وقتی دعوای تقسیم پیش نیامده است. فعلاً در این مورد بحثی نداریم. این خودی و غیرخودی، تا این درجه که می‌رسد به چه آسیب می‌زند؟ به دو چیز: یکی استقلال و تمامیت ارضی ما و یکپارچگی کشور ایران، یکی به دمکراسی. خیلی جالب است که تمام تکیه ملت‌سازان و این سازمان‌های قومی‌ که این تفکر را نمایندگی می‌کنند، بر ارتباط حیاتی و تنگاتنگ شناخت حقوق ملت‌ها با دمکراسی است. می‌گویند، برای اینکه دمکراسی در ایران برقرار بشود باید حقوق ملت‌ها شناخته بشود. که آخرین حرف ملت‌ها چیست؟ حق تعیین سرنوشت. یعنی جدایی.

اگر ملت کُرد یک روزی تصمیم گرفت، حق دارد از ایران جدا بشود. ولی وقتی شما به عنوان کُرد، به عنوان عرب و به عنوان ملت فارس شناخته می‌شوید، ناگزیر یک سیستم واحد برای همه کشور که مبتنی بر حق همه افراد آن ملت، در هر جا که زندگی می‌کنند و با هر زبان که صحبت می‌کنند و با هر مذهبی که هستند، آن را از بین می‌برید.

شما فقط در یک ملت و در یک کشور یکپارچه می‌توانید از حق فردی صحبت بکنید. فرد ایرانی در هر جای ایران که باشد، با بقیه افراد ایرانی هیچ تفاوتی نباید داشته باشد. این اصل دمکراسی است. ولی وقتی دیوار کشیدند و گفتند این فرد ایرانی حقی ندارد مگر اینکه عضو یک ملتی باشد، حق این فرد ایرانی وقتی تحقق پیدا می‌کند که عضو ملت کُرد و فارس باشد، اولاً دارند راه را برای جدایی و یا به قول خودشان حق تعیین سرنوشت باز می‌کنند و دوم، دمکراسی را در ایران بی معنی می‌کنند. برای اینکه من، به عنوان فارسی زبان، در آن کشوری که بعداً ملت کُرد تشکیل خواهد داد، حق سخن گفتن به فارسی نخواهم داشت. هم اکنون در عراق که می‌دانید یک حکومت کُرد هست، و اگر شما دمکراسی را می‌خواهید ببینید، بهتر است یک سفری به آن منطقه کردستان بکنید. ببینید یعنی چه؟ دمکراسی در جامعه قبیله‌ای چه صورتی پیدا می‌کند؟ یا می‌توانید به پاکستان بروید و ببینید خان خانی و دمکراسی و فئودالیته، چه ترکیبی است و چه آش در هم جوشی است.

به هر حال، در کردستان عراق، که حکومتی را تشکیل داده و رئیس جمهوری‌اش هم آقای بارزانی است. می‌دانید که طالبانی و بارزانی رهبران دو قبیله کُردستان عراق هستند که قدرت را همیشه در آنجا در دست داشتند. یکی‌شان الآن رئیس جمهوری عراق است و دیگری رئیس جمهوری کردستان عراق که پسرش هم رئیس سازمان امنیت کردستان عراق است؛ و چه به روز روزنامه‌نگاران و آزادی بیان می‌آورند، قابل بررسی است. من این اواخر چند گزارش تکان دهنده خوانده‌ام از این وضع. به هر حال، در این کشور و به اصطلاح در این حکومت، قانون گذرانده‌اند در مجلس محلی‌شان که سخن گفتن به فارسی قدغن شده است. این اتفاقی است که فردا در سنندج خواهد افتاد، اگر قرار باشد که آن ملت کردستان، ملت کُرد، حکومت کردستان را تشکیل بدهند. و فردا در خوزستان اتفاق خواهد افتاد.

آقای امینی که ذکر خیرشان را کردم، ایشان یک نظر بسیار جالبی آن روز ارائه کرد. گفت که، همه گرایش‌های قومی ‌و پان و همة اینها، هم یک رگة فاشیستی دارند و هم به فاشیسم ختم می‌شوند، و کاملاً نکته درستی گفت. برای اینکه اینها روی خودی و غیرخودی تنظیم می‌شوند. وقتی شما جامعه را به خودی و غیرخودی تقسیم کردید، یعنی فاشیسم. هر که زورش بیشتر است، به بقیه زور خواهد گفت. ما با دامن زدن به گرایش‌های تجزیه‌طلبانه قومی ‌در ایران هم دمکراسی را از لحاظ نظری بی پایه خواهیم کرد هم از نظر عملی. و اینجاست که من به دو خطری که در این زمینه متوجه ماست، یعنی در این بحث متوجه ماست، وارد می‌شوم.

یکی از این خطرها همین است که ما دمکراسی را کنار خواهیم گذاشت. اگر کار به مبارزه برای احقاق حقوق ملت‌ها در ایران برسد و قرار باشد «ملت‌های» ایران به جان هم بیفتند، ملت‌های ایران در همه جا پراکنده اند و اگر قرار باشد ماهیت‌های متفاوت و مستقلی باشند، غیر خودی‌هائی را هم که در آن منطقه ملی‌های هستند، باید بیرون کرد. یکی از اولین رزمگاه‌های این آش ملی که برایمان دارند می‌پزند، آذربایجان غربی است. آنجا آذربایجانی‌ها و کُردها که باهم زندگی می‌کنند، البته آذربایجانی‌ها زورشان بیشتر است، همه کُردها را یا بیرون خواهند کرد یا خواهند کُشت. و این تهدیدها از حالا شروع شده است. وقتی قرار شد کار به اینجاها برسد ما عملاً دمکراسی را خواهیم بوسید. من و شما همه با هم. برای اینکه مسئله مهم‌تری در میان خواهد آمد. خواهیم گفت، فعلاً ما جلوی این جنگ داخلی و برادرکشی و چند پارچه شدن ایران را بگیریم، تا بعد به دمکراسی برسیم.

دوم اینکه، الآن در این شرایط بسیار حساس، ما فقط این را کم داریم که در مبارزه برای آزادی و دمکراسی در ایران، برای حقوق بشر در ایران، موضوع دعوای مان جنگ میان ملت‌های کُرد و فارس باشد. باز طبیعی است که اگر کار به اینجا بکشد و مسئله جنگ بین اقوام مختلف باشد، ما مبارزه با جمهوری اسلامی ‌را فراموش خواهیم کرد. موقتاً، این را هم می‌گذاریم کنار. برای اینکه باز یک مصلحت بزرگ‌تری در میان است. ما نمی‌توانیم به نام دمکراسی یا به نام مبارزه با جمهوری اسلامی، شرایطی را تحمل کنیم که نتیجه‌اش تکه پاره شدن ایران است و از آن بدتر، افتادن ایرانی‌ها به جان یکدیگر.

شما دیده‌اید همسایه‌ها چه در عراق ـ در عراق همچو خبری نبود ـ و چه در یوگسلاوی که نمونه زننده‌تر آن بود، شروع کردند همدیگر را کُشتن (در یوگسلاوی میان صرب‌ها و کروات‌ها صد هزار تن کشته شدند.) همسایه‌هایی که سال‌ها با هم زندگی کرده بودند. خانواده‌های مرکب که مثلاً صرب و کرُوات با هم ازدواج کرده بودند از هم پاشیدند چون شروع کردند به کشتن همدیگر. کار به آنجاها خواهد کشید. ما نخواهیم گذاشت این اتفاق بیفتد. به نام مبارزه با جمهوری اسلامی ‌یا به نام دفاع از دمکراسی.

این مخاطرات است که عرض کردم و با توجه به وضعی که ایران پیدا کرده است باید ما را شدیداً به فکر بیندازد. در بیرون ایران نیروهایی هستند که از فرط دشمنی با جمهوری اسلامی، هر وسیله‌ای را الآن دارند بررسی می‌کنند برای اینکه ضربه‌ای به این رژیم بزنند. و یکی از این وسایل دامن زدن به این اختلافات قومی‌ است. به هیچ وجه تصادفی نیست که از وقتی در کردستانِ عراقِ یک واحد حکومتی تشکیل شد زیر سایه هواپیماهای آمریکایی در آغاز و بعد ارتش آمریکا از سال 2002، ما می‌بینیم که حزب دمکرات کردستان که در گذشته می‌گفت: خودمختاری برای کردستان، دمکراسی برای ایران، امروز می‌گوید فدرالیسم برای کردستان و همه ایران، و رهبرش و دبیرکل و معاون‌ش صحبت از استقلال کردستان می‌کنند در فرصتی که مناسب باشد. این را در کنگره ملل ایران گفته‌اند. دیگر صحبت از استقلال ملل ایران است تا فرصت مناسب.

چون اوضاع بین‌المللی طوری است که ممکن است نادانانی در همین کشور یا درکشورهای خاورمیانه روی دشمنی با جمهوری اسلامی ‌دست به کاری بزنند که بعد به زیان خودشان تمام بشود، ما باید جلوی این کار را چه در میان خودمان و چه در کشوری که بخصوص در آن زندگی می‌کنیم، بگیریم. این آمریکایی‌ها، بدون آشنایی با وضع عراق، روی صحبت چند سیاست پیشه ناپاک و نادرست، امثال چلبی، خودشان را در ماجرایی انداختند روی دشمنی با صدام حسین که نتیجه‌اش را می‌بینیم. ایران به مراتب وضع‌ش از عراق بدتر است. اگر آمریکایی‌ها روی صلاح اندیشی این افرادی که الآن این سازمان‌ها را تشکیل داده‌اند و با این ور و آن ور دارند تماس می‌گیرند، در فکر استفاده از گرایش‌های قومی ‌برای ضعیف کردن جمهوری اسلامی ‌بیفتند، یک بازی با آتش شروع خواهد شد که دامنگیر خودشان خواهد شد. برای اینکه ایران اگر منفجر بشود، عراق نیست که حداکثر با شعاع 500 کیلومتری، تأثیر بکنند. ما تا همه دنیا این تأثیر را خواهیم دید. تأثیر از هم‌پاشیدگی ایران و انفجار ایران را. و به هیچ وجه نباید اجازه بدهیم که کار به آنجاها بکشد. ما می‌توانیم دوستان خودمان را در کشورهای دیگر آگاه کنیم که راه مبارزه با جمهوری اسلامی ‌تقویت این عناصر نیست و این عناصر به هیچ وجه نماینده مردم ایران نیستند سهل است، نماینده اقوامی ‌که مدعی عضو آن هستند نیز نیستند. بیشتر این سازمان‌های قومی، از طرف ایلات تقویت می‌شوند و می‌دانیم هنوز هم در خوزستان، هم در کردستان و هم در بلوچستان، روحیه ایلی به شدت غلبه دارد و اینها اختیار این کار را در دست دارند. و خان زادگانی هستند که از همه چیز افتاده‌اند و می‌خواهند از این طریق مسلط بشوند بر تکه‌هائی از آن کشور. و نباید اجازه بدهیم که به نام دمکراسی چنین بازی‌هایی در ایران بشود.

من تا اینجا همه از نباید صحبت کردم. ولی با نباید کار تمام نمی‌شود. ما به هرحال یک مسئله قومی ‌داریم. مسلماً در ایران مردمانی زندگی می‌کنند و در پاره‌ای از نقاط ایران اکثریت دارند که به زبان دیگری صحبت می‌کنند. و این حق آنهاست که به این زبان صحبت بکنند، آموزش ببینند، انتشارات داشته باشند و دانشگاه درست بکنند و هر کار که خواستند بکنند. این حق همه آنهاست و حق هر کسی که در آنجاها زندگی می‌کند ولی به آن زبان صحبت نمی‌کند. گفتم، ما دنبال حقوق بشریم نه حقوق طوایف، نه حقوق اقوام، نه حقوق ملل در داخل ایران. جامعه ایرانی را نمی‌خواهیم گروه، گروه بکنیم. ما از این مراحل گذشته‌ایم. صد سال است این کشور دارد صنعتی می‌شود، دارد باسواد می‌شود، طبقه متوسط می‌سازد. صد سال. شوخی نیست. از خیلی کشورها در این زمینه‌ها جلوتریم. ما دیگر لازم نیست، البته قادر هم نخواهیم بود، برگردیم به دوران ملوک‌الطوایفی. فلان ایل اینجا، فلان خان آنجا. حالا زیر اسم مدرن حزب دمکرات فلان جا. ولی به هر حال این حق هست و باید آنرا شناخت. موضوع اکثریت و اقلیت هم نیست چون یکی از اولین چیزهایی که ما در یک جامعه دمکرات باید کنار بگذاریم، اقلیت است. اقلیت معنی ندارد در یک جامعه. اقلیت اجتماعی، اقلیت مذهبی، اقلیت قومی‌… معنی ندارد. ما همه اکثریت هستیم به عنوان ایرانی. در بحث سیاسی بله، در یک رأی گیری من اقلیت هستم شما اکثریت. فردا ممکن است من اکثریت باشم. ولی اقلیت به عنوان تبعیض حقوقی باید از این فرهنگ برداشته بشود. و در نتیجه، هیچ کس به دلیل سخن گفتن به زبان غیرفارسی نباید محروم بشود از اِعمال این حق. اینها در جای خود محفوظ است.

یا در مسئله عدم تمرکز. گلة بسیاری از این سازمان‌ها، و گلة بحق، این است که همه چیز ایران، در تهران متمرکز است. و به نحو روزافزون این طور شده است. از دوره رضاشاه بخصوص. و چاره‌ای هم نداشتیم. برای ساختن دولت ـ ملت برای اینکه اول چیزی بوجود بیاوریم در ایران که بشود بعداً درش یک کارهایی کرد، باید این قدرت مرکزی را درست می‌کردیم که وجود نداشت. ولی اینها در این مسئله حق دارند که قدرت حکومت مرکزی بیش از اندازه است و باید شکسته بشود. ولی شکسته شدن حکومت به معنی شکسته شدن حاکمیت نیست. شما بسیار شنیدید در ایران حاکمیت را بجای حکومت بکار می‌برند. منظور من این است که حکومت را که Government باشد، باید تقسیم کرد. ولی حاکمیت یا sovereignty قابل شکستن نیست. یا یک قدرت مرکزی حق حاکمیت بر یک سرزمین را دارد یا ندارد. اگر ندارد، دیگر یک سرزمین نیست. دیگر یک کشور نیست. یک کشور، یک ملت، به این معناست. حاکمیت یگانه دست نمی‌خورد. ولی حکومت شکسته می‌شود و به نظرم باید هم شکسته بشود.

در این زمینه، هر چه ما بکنیم، در جهت دمکراسی لیبرال است. یک کلمه راجع به دمکراسی لیبرال بگویم و عرضم را تمام بکنم. شما اگر یک نظامی ‌داشته باشید که اکثریت حکومت بکند، اکثریت قانون بگذارد و مجریان را انتخاب بکند و این اکثریت حق نداشته باشد که از چهارچوب اعلامیه حقوق بشر یک قدم پا آن طرف‌تر بگذارد، یعنی حق یک نفر را هم پامال بکند، چه برسد یک قوم را یا یک گروه زبانی یا مذهبی را، آن وقت دمکراسی لیبرال برقرار است.

ما باید به دنبال دمکراسی لیبرال برویم که تمام این مسائل درش حل خواهد شد. در این کشور که شما زندگی می‌کنید، بهترین نمونه است. شما Ethnic Groups دارید. گروه‌های قومی. مکزیکی، کره‌ای، ژاپنی، ایرانی. شما به خودتان ملت ایران نمی‌گویید در اینجا. هیچ کس شما را ملت ایران نمی‌داند. و این است داستان. دوستانی که در ایران دارند زبان را دستاویز می‌کنند برای جدایی و ملت‌سازی، توجه نمی‌کنند که ملت تعریف دیگری دارد. و نمونه آمریکا و نمونه سویس در برابرشان است و نمی‌بینند. در سویس که من زندگی می‌کنم هیچ کس نمی‌گوید من آلمانی هستم، من فرانسوی هستم یا ایتالیایی هستم. به سه زبان هم صحبت می‌کنند. می‌گوید من سویس آلمانی هستم، سویس فرانسوی هستم، سویس ایتالیائی هستم. در آن صورت ما هیچ مشکلی نخواهیم داشت.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

روتاری کلاب لوس آنجلس 2006

بخش 3 / ملت ایران و اقوام ایرانی / ما تا پایان تعهد ملی خود می‌رویم

بخش 3

ملت ایران و اقوام ایرانی

 

ما تا پایان تعهد ملی خود می‌رویم

در زندگی حزبی ما هیچ کنفرانس یا کنگره‌ای مانند این کنفرانس زیر سایه رویداد‌های بیرون از کنترل ما، بیرون از کنترل مردم ایران، نبوده است. تا کنون ما سرتاسر دلمشغول درآویختن با جمهوری اسلامی ‌بوده‌ایم، که از مبارزه با کم و کاستی‌های خودمان آغاز می‌شود و به فرهنگ سیاسی ایران می‌رسد که چنین رژيم و گروه فرمانروائی را در کشور ما امکان‌پذیر ساخته است، و آنگاه به آنچه وظیفه یک حزب سیاسی است ــ عرضه داشتن یک جایگزین باورپذیر credible و پیکار برای تغییر وضع موجود. امروز ما همه آن دلمشغولی‌ها را داریم ولی پرهیبی (شبحی) بر این کنفرانس افتاده است که از پنج سال پیش میهن ما را تهدید می‌کند.

من خودستائی را که در کنار بدگوئی از دیگران یک عیب ملی ماست دوست ندارم. اما در توضیح موضع‌گیری خود به عنوان حزبی مسئول اکنون و آینده ایران ناگزیر از یادآوری هشداری هستم. این هشدار از هنگامی‌ که برنامه تسلیحات اتمی ‌جمهوری اسلامی ‌از پرده بیرون افتاد برای نخستین‌بار از سوی ما داده شد. ما پنج سالی است هربار با تاکید بیشتر گفته‌ایم که این برنامه تحمل نخواهد شد و به هر وسیله جلو آن را خواهند گرفت و رژیم اسلامی ‌با ادامه آن موجودیت ایران را به خطر خواهد افکند. اگر ما به این شدت نگران آینده ایران هستیم از اینجاست که می‌بینیم بدترین پیش‌بینی‌های ما دارد درست در می‌آید.

اینکه داشتن بمب اتمی ‌حق مسلم جمهوری اسلامی ‌و جلوگیری از آن به هر وسیله حق مسلم دیگران است یا نه، می‌تواند موضوع مقاله نویسی‌های بی پایان باشد. ما با واقعیتی، با اوضاع و احوالی اندک اندک اضطراری، روبرو هستیم و دیگر فرصتی برای این سخنان نداریم. رژیم آخوندی ـ سپاهی به اعتراف خودش هژده سال برنامه اتمی‌اش را از چشم جهانیان پنهان کرده بود. از چند سال پیش هم با ترفند‌های گوناگون آن را به سرعتی که می‌تواند در زیر چشمان سازمان بین‌المللی انرژی اتمی ‌پیش می‌برد و قطعنامه‌های شورای امنیت را با بی‌اعتنائی رد می‌کند و تا اینجا مصمم است به بهای بدترین مخاطرات برای ایران به بمب اتمی ‌دست یابد. امریکائیان نیز با یک دیپلماسی شکیبایانه و بهره‌گیری از اقدامات و سخنان سران رژیم دارند زمینه را برای رویاروئی نهائی آماده می‌کنند. دیگر کمتر کسی تردید دارد که اگر رهبر و رئیس جمهوری باور نکردنی ایران (آیا در خواب هم می‌دیدیم که ملت‌مان به این پستی‌ها بیفتد؟) تن به سازشی ندهند و تحریم‌ها کار نکند جنگ، هم کاملا امکان پذیر و هم اجتناب ناپذیر خواهد بود.

درباره این جنگ که احتمال‌ش پیوسته بیشتر شده است نمی‌باید هیچ توهمی ‌داشت. اگر کار به حمله به ایران برسد نخواهند گذاشت یک رژيم تروریست و تروریست‌پرور، از ضربات هزاران بمب هشیار کمر راست کند و توان انتقام گرفتن داشته باشد. موضوع تنها ویران کردن تاسیسات اتمی ‌نیست. ما می‌باید خود را برای بدترین شرایط آماده کنیم. ــ برای هنگامی‌ که در هم شکستن ماشین قدرت در میان تلفات و ویرانی‌های فلج کننده زمینه را برای نیرو‌های هرج و مرج و تجزیه‌طلبی آماده خواهد ساخت. اگر پس از پیروزی انقلاب اسلامی ‌تقریبا بلافاصله جنگ داخلی ــ هرچند با ابعاد کوچک ــ در دو استان مرزی ایران درگرفت این بار در اوضاع و احوالی هزار بار آشقته‌تر می‌توان بدترین انتظار‌ها را داشت.

پیشینه مخالفت ما با جنگ به دهه گذشته بر می‌گردد. بدنبال حملات تروریستی جمهوری اسلامی‌ برضد تاسیسات امریکائی در کنیا و عربستان سعودی گفتگوی جنگ و مجازات رژیم بالا گرفت. ما در 1996 در تظاهراتی که شاخه واشینگتن در برابر کاخ سفید ترتیب داده بود اعلام کردیم که هیچ دولتی حق حمله به خاک ایران ندارد. در عین حال ما تنها سازمان سیاسی بودیم که از تحریم اقتصادی جمهوری اسلامی ‌دفاع کردیم. در آن هنگام دیگران به عنوان اینکه دود تحریم‌ها به چشم مردم ایران خواهد رفت از ما انتقاد کردند. حکومت وقت امریکا البته تنها به اقدامات نمایشی می‌اندیشید و از تحریم‌هائی که برقرار کرد دودی برنخاست که به چشم کسی برود. امروز ییشتری طرفدار تحریم شده‌اند.

چهار سال پیش در کنفرانس اروپائی، کنفرانس هوشنگ وزیری، (27 سپتامبر 2003) حزب مستقیما به بحران اتمی‌ پرداخت. در بخشی از قطعنامه آن کنفرانس که سراسر به بحران اتمی‌ می‌پرداخت آمده است:

“ما هرگونه ماجراجوئی اتمی‌ جمهوری اسلامی ‌را محکوم می‌کنیم و مسئولیت هر آسیبی را که سیاست‌های کنونی رژیم به کشور وارد کند مستقیما متوجه زمامدارانی می‌دانیم که برای سود کوتاه مدت شخصی با سرنوشت مردم بازی می‌کنند.

“کنفرانس ضمن ابراز نگرانی سخت از پیامدهای ناگزیر اقدامات غیرمسئولانه رژیم،

1 ــ همه ایرانیان دلسوز را فرا می‌خواند که یک صدا با مسلح شدن رژیم ضد مردمی ‌اسلامی ‌با سلاح هسته‌ای مخالفت ورزند. این مبارزه‌ای که رژیم با جامعه بین‌المللی آغاز کرده مبارزه مردم ایران نیست و سران حکومت از هر جناح می‌باید از این پندار باطل بدر آیند که مردم را مانند سال‌های جنگ با عراق پشت سر خود خواهند داشت.

2 ــ دولت‌های خارجی را به مسئولیت بزرگی که در حفط صلح و امنیت بین‌المللی دارند توجه می‌دهد و انتظار دارد با وارد کردن فشار مداوم و هماهنگ بر رژیم آخوندی، مانع درگیر شدن مردم ایران با پیامدهای اعمال ماجراجویانه سران رژیم شوند.”

پس از چهار سال رژیم اسلامی ‌نه تنها توانسته است بحران را به مرحله وارد شدن ضربات کشنده بر ایران بکشاند بلکه با سیاست‌های همیشگی تبعیض‌آمیز و سرکوبگرانه‌اش در میان اقلیت‌های مذهبی و اقوام ایران درجه‌ای از نارضائی و دشمنی برانگیخته است که به آسانی می‌تواند از سوی قدرت‌های بیگانه بهره‌برداری شود. گروه‌هائی که از دیرباز با نیروهای بیگانه در ارتباط بوده‌اند با آغوش باز به فعالیت‌هائی پیوسته‌اند که هدف‌ش گشودن جبهه تازه‌ای برضد جمهوری اسلامی ‌در استان‌های مرزی ایران است. در این رابطه گزارش‌هائی از تهیه‌های نظامی‌ در بیرون مرز‌ها می‌رسد که موجب نگرانی هر دوستدار ایران است.

* * *

پیش از همه اینها (1992) در تدارک‌های نظری و تشکیلاتی برای پایه‌گذاری سازمانی از مشروطه‌خواهان سندی تنظیم شد که در کنفرانس موسس سال 1994 به عنوان منشور آن سازمان (از یک دهه پیش حزب مشروطه ایران) به تصویب رسید. این سند از نظر موضع گیری ما در برابر جنگ و تجزیه ایران و اساسا نگاه ما به کل مسئله مبارزه بسیار مهم است. در مقدمه منشور چنین می‌آید:

“تلاش ما برای آزادی ميهن، رهايی از فاشيسم مذهبی و پايه‌گذاری يک نظام ملی، مردمی ‌و پيشرو در ايران است.

“به عقيده ما سرنگونی رژيم جمهوری اسلامی‌ نخستين مرحله پيکار است. مرحله دوم که به همان اندازه اهميت دارد ساختن يک جامعه نوين ايرانی است که تنها با مشارکت همه مردم و گرايش‌های گوناگون ميسر خواهد بود.”

“آنگاه نخستین بند برنامه سیاسی حزب چنین تصریح می‌کند:

“1 ــ استقلال و تماميت ارضی و يگانگی ملی ايران برای ما از همه بالاتر است و به هر قيمت و در هر وضعی از آن دفاع می‌کنيم.”

از این روشن‌تر در آن زمان که هیچ از این خبر‌ها نبود نمی‌شد گفت ولی بدبختانه شرایط به گونه‌ای است که احتمال دارد ناگزیر به آن تعهد عمل کنیم. در آن صورت، و تنها در آن صورت، همه گزینه‌ها روی میز خواهد بود و برای دفاع از استقلال و یکپارچگی و یگانگی ملی ایران از جمله با بدترین دشمنان خود نیز موقتا همکاری خواهیم کرد. در زندگی هر فرد و اجتماعی لحظاتی پیش می‌آید که چنانکه سعدی گفت “دست بگیرد سر شمشیر تیز.” ما سرکشیدن کاسه زهر را بر تماشاگر ازهم‌پاشی ایران بودن ترجیح خواهیم داد. دیگران را نمی‌دانم ولی ما همان لحظه که به حزب پیوسته‌ایم موضع خود را در برابر چنان خطری روشن ساخته‌ایم.

من می‌دانم که این پیام سخت و تلخ چه تکانی به بسیاری داده است و خواهد داد ولی به نظر من لازم است به همه گوش‌ها برسد. ما نقشی در سیاستگزاری‌ها نداریم ولی می‌توانیم با برطرف کردن پاره‌ای اشتباه حساب‌ها، در جلوگیری از جنگ، که در‌های دوزخ تازه‌ای را بر ایران باز خواهد کرد، نقشی داشته باشیم. پیام سخت ما به رفع پاره‌ای اشتباه حساب‌ها کمک خواهد کرد:

1 ــ “خطر جنگ جدی نیست و امریکا نمی‌تواند جبهه تازه‌ای را بگشاید.”

امریکا در افغانستان و عراق نشان داد که اراده و توان جنگ دارد و فرو باریدن هزاران بمب هشیار و بتن‌شکن بر ایران برایش مسئله چند روز است.

2 ــ “امریکا از هزینه‌های حمله به ایران آگاه‌تر از آن است که دست به دیوانگی بزند.”

با همه مخالفتی که در افکار عمومی ‌امریکا با جنگ و آگاهی از پیامد‌های فاجعه بار آن، هست کمتر مقام مسئولی است که گزینه جمهوری اسلامی‌ اتمی‌ را بدتر از هر گزینه دیگر نداند.

3 ــ “بمب اتمی ‌غرور ملی و حق مسلم ماست؛ چرا دیگران داشته باشند و ما نداشته باشیم؟”

دیگران بسیاری چیز‌های حیاتی‌تر دارند که ایران ندارد؛ آخوند‌ها هم بمب را برای غرور ملی نمی‌خواهند. اگر قرار است برنامه اتمی‌ به بهای جنگ پیش برود بهتر است در این مورد از غرور ملی پائین بیائیم و مثلا به دریای خزر و خلیج فارس بیندیشیم.

4 ــ “ایرانیان از حمله امریکا استقبال می‌کنند.”

همین اندازه کافی است به ما بنگرند که با همه پشتیبانی از امریکا در جنگ با تروریسم اسلامی ‌به درجه‌ای با حمله نظامی ‌به ایران مخالفیم که کاسه زهر را هم سرخواهیم کشید.

یک اشتباه حساب دیگر هم هست که موضع گیری رادیکال ما در برطرف ساختن آن از هر زمینه دیگر موثرتر خواهد بود. نیرو‌های تجزیه‌طلب از پیامد‌های حمله نظامی‌ امریکا چشمداشت‌های فراوان دارند. اکنون می‌بینند که اگر بخواهند با بهره‌گیری از مداخله نظامی ‌بیگانه، ایران را به جائی ببرند که خاطر خواه‌شان است چه مقاومتی در برابرشان سازمان خواهد گرفت و ایرانیان چه اندازه آماده خواهند بود بدترین دشمنی‌ها را موقتا برای نگهداری میهن خود فراموش کنند. چنین هشداری بی‌تردید عناصر روشن‌تر و مسئول‌تر را در سازمان‌های قومی ‌به دوباره اندیشی خواهد انداخت ــ آنها حتا با حمله نظامی ‌امریکا نیز نخواهند توانست.

نکته بسیار مهم در همین جاست. حزب می‌باید برای پیامد‌های جنگ، و برای پس از جمهوری اسلامی، آماده باشد. ما با موضع‌گیری امروزمان در بهترین موقعیت برای کاستن از هزینه‌های جنگ و برطرف کردن بدترین پیامد‌های آن خواهیم بود. هم اکنون حزب در این بزرگ‌ترین بحث ملی ما چنان موقعیتی را پیدا کرده است.

به گمان من تا همین جا فضا بسیار از چند ماه پیش روشن‌تر است. در امریکا کمتر کسی درباره استقبال مردم ایران از حمله سخن می‌گوید؛ چلبی‌هائی که نمی‌توانستند شادمانی خود را از احتمال درگرفتن جنگ پنهان کنند خاموش شده‌اند و اعتباری نزد دوستان محافظه‌کار خود ندارند. مخالفت با جنگ و رویاروئی با گروه‌های تجزیه‌طلب، گفتمان غالب ایرانیان شده است. خطر جنگ نزدیک‌تر است ولی به همان درجه تلاش برای حل مشکل بالا گرفته است. همه می‌دانند که هیچ جای خوشبینی برای هیچ طرفی نیست. من نمی‌دانم سهم ما چه اندازه است ولی خوشحالم که به وظیفه خود عمل می‌کنیم.

حزب سیاسی کارش همین است. گریز از برابر مسائل دشوار و تکرار سخنان کلی همه‌پسند و بی اثر که به کسی برنخورد، دنباله رو بودن بجای پیشتاز بودن نه شایسته حزبی سیاسی است نه به هیچ امری خدمت خواهد کرد. حزب می‌باید انگشت بر حساس‌ترین جا‌ها و مهم‌ترین مسائل بگذارد و راه‌حل‌های درست را صرفنظر از پسند و ناپسند دیگران به مردم عرضه دارد. رهبری افکار عمومی ‌وظیفه احزاب سیاسی به ویژه در اوضاع بحرانی است؛ آنها هستند که می‌باید از امر درست دفاع کنند، و مسلم است که درست‌ترین موضع گیری‌ها نیز مخالفانی خواهد داشت.

***

سخنرانی امروز بی آوردن یک سند دیگر کامل نخواهد شد. این سند را که تفصیل بیشتر اصل هفتم منشور حزب است ما به عنوان قطعنامه کنفرانس امریکائی (7-8 ژوئن 2003) تصویب کردیم و در کنگره پنجم، کنگره همبستگی ملی (2-3 اکتبر 2004) به عنوان سند پیوست به منشور حزب افزوده شد. برای نشان دادن حسن‌نیت کسانی که در این سال‌ها به ما از موضع دمکراسی و “حقوق ملیت‌ها” می‌تازند هیچ چیز بهتر از این نمی‌توان گفت که در چهار سال گذشته یک اشاره به این سند که موضع رسمی ‌حزب مشروطه ایران است ندیده و نشنیده‌ایم. با آنکه آن را رسما برای یکی دو سازمان قومی ‌فرستاده‌ایم؛ با آنکه مدت‌ها آن را در صفحه نخست سامانه حزب گذاشته‌ایم؛ با آنکه در مقالات و سخنرانی‌های بی‌شمار در این سال‌ها به آن استناد کرده‌ایم هیچ‌کس حتا در خرده‌گیری، از آن سخنی نگفته است. با چنین روحیه‌هائی آیا می‌توان ما را ملامت کرد که چرا دیگر حاضر نیستیم در نشست‌های بیهوده، در گفتگوی کران، شرکت جوئیم؟

این سند را در تمامیتش بار دیگر در اینجا می‌آورم که به اندازه کافی روشن هست و جای تردید در آنچه ما برای اقوام ایرانی می‌خواهیم و آنچه برای یک نظام حکومتی غیرمتمرکز و دمکراتیک، نه قبیله‌ای، می‌خواهیم نمی‌گذارد. درست است که ما برای نگهداری و دفاع از این ملت و این سرزمین همه چیز را فدا خواهیم کرد و از هر مرزی خواهیم گذشت ولی در عین حال در ارتباط با دمکراسی و حقوق بشر ذره‌ای کوتاه نمی‌آئیم:

“از آنجا که دمکراسی يا مردمسالاری و حقوق بشر به يکديگر بسته‌اند و يکی بی‌ديگری معنی ندارد؛

از آنجا که رعايت حقوق مدنی و فرهنگی اقوام و مذاهب گوناگون، در مقوله دمکراسی و حقوق‌بشر هردو می‌گنجد؛

و از آنجا که حزب مشروطه ايران مردمسالاری و اعلاميه جهانی حقوق‌ بشر و ميثاق‌های حقوق اقوام و مذاهب پيوست آن را (که در سال‌های پيش از انقلاب به امضای دولت ايران رسيد) پايه برنامه سياسی خود قرار داده است، کنگره پنجم، کنگره همبستگی ملی، اصول زير را به عنوان پيوست منشور حزب تصويب می‌کند:

1 ــ ما مردمسالاری را به معنی حق برابر همه ايرانيان در حکومت بر خود توسط نهادهای انتخابی آنان می‌دانيم. هيچ تبعيض جنسيتی يا مذهبی يا قومی ‌در ميان ايرانيان نيست. همه ساختار حکومتی و سازمان‌بندی اجتماعی بايد به اراده و در خدمت مردم و برای دفاع از حقوق افراد جامعه باشد. ما هيچ اقليتی جز در رای‌گيری نمی‌شناسيم. اقليت به معنی تمايز و تبعيض می‌بايد از قاموس سياسی ايران حذف شود.

2 ــ ملت ايران از اقوام و مذاهب گوناگون تشکيل شده است که در طول هزاره‌ها با هم زيسته و از سرزمين ملی با خون خود نگهداری کرده‌اند. نيرومندی ملی و غنای فرهنگی ايران از اين تنوع قومی ‌و مذهبی بوده است و نگهداری ويژگی‌های اقوام و مذاهب گوناگون جامعه ايرانی نه تنها يک حق دمکراتيک بلکه يک ضرورت ملی است. ملت ايران به هر بها و مانند هميشه در يک تاريخ هزاران ساله، از استقلال و يکپارچگی سرزمين ملی دفاع خواهد کرد و سياست ايران بر پايه احترام به حقوق مدنی و فرهنگی شهروندان يک جامعه دمکراتيک خواهد بود.

3 ــ حقوق اقوام و مذاهب در يک نظام مردمسالار مبتنی بر اعلاميه جهانی حقوق ‌بشر و ميثاق‌های آن با اصل يک کشور، يک ملت منافاتی ندارد و همه اقوام و مذاهب ايران می‌توانند زير يک حکومت مرکزی با يک قانون غيرمذهبی و عرفيگرا بسر برند و فرهنگ و هويت ويژه خود را نيز در پناه همان قانون نگهداری کنند. زبان رسمی ‌ايران زبان ملی يعنی فارسی است ولی مردم در هرجا می‌توانند به زبان مادری خود آموزش ببينند و سخن بگويند و رسانه‌های همگانی داشته باشند؛ رسوم خود را نگهدارند و از هر مذهبی پيروی کنند.

4 ــ عدم تمرکز به معنی تقسيم اختيارات ميان حکومت مرکزی و حکومت‌های محلی برای کارايی و دمکراسی بيشتر ضرورت دارد. تصميم‌گيری امور محلی در هر محل بايد تا پايين‌ترين واحد تقسيمات کشوری توسط مردم محل انجام گيرد. حزب ما در ادامه سنت انجمن‌های ايالتی و ولايتی قانون اساسی مشروطه، حکومت‌های محلی را در سطح استان و شهرستان و دهستان و روستا پيشنهاد می‌کند. حکومت‌های محلی بر اصل تجزيه‌ناپذير بودن حاکميت sovereignty و تقسيم‌پذير بودن حکومت government استوار است. کشور ايران يکپارچه خواهد ماند و مردم ايران زير يک قانون خواهند زيست. اما ايران از يک مرکز اداره نخواهد شد و واحدهای تقسيمات کشوری، امور محلی را از اجرای قانون تا خدمات اجتماعی مانند آموزش و بهداری و امور شهری و اجرای طرح‌های توسعه و مانندهای آن که در صلاحيت حکومت مرکزی نيست با ارگان‌های انتخابی خود اداره خواهند کرد.

5 ــ در تقسيم‌بندی استان‌های ايران که بطور سنتی جنبه جغرافيايی داشته است علاوه بر نظر مردم هر محل، ملاحظات مربوط به توسعه اقتصادی بايد در نظر گرفته شود. ايرانيان و کسانی که اجازه اقامت در ايران دارند می‌توانند آزادانه در هر جای کشور سکونت کنند. در تخصيص منابع ملی ميان استان‌ها به آنها که از امکانات کمتری برخوردارند بايد بيشتر داده شود تا به ميانگين ملی برسند. در ادامه سياست عدم تمرکز، يک مجلس سنا با نمايندگان برابر از همه استان‌ها در کنار مجلس ملی در قانونگزاری شريک خواهد بود.

يگانگی ملی در يک جامعه آزاد و همسود، با نظام دمکراتيک و غيرمتمرکز، به ما امکان خواهد داد که با بهره‌گيری از ظرفيت اقتصادی و فرهنگی بزرگ ايران بهترين سطح زندگی را برای همه مردم ايران فراهم آوريم.”

***

اگر قرار است ایران یک آینده آزاد و سربلند با رفاه روزافزون داشته باشد در چهارچوب یک کشور یک ملت، و نظام سیاسی دمکراسی لیبرال و حکومت غیرمتمرکز به همه آنها می‌توان رسید. کسانی که در میان مردم ایران بجای تاکید بر نقاط مشترک به دنبال شکاف انداختن هستند نمی‌دانند چه آسیبی به همه ایرانیان از جمله خودشان می‌زنند. ما به همه آنان اطمینان می‌دهیم که در حزب مشروطه ایران بزرگ‌ترین دوستان و همکاران خود را برای ساختن یک جامعه دمکراتیک و غیرمتمرکز، یک جامعه شهروندان برابر خواهند یافت. ایران، در مرکز یکی از مهم‌ترین مناطق جهان، با منابع شگرف و جمعیت جوان درس خوانده و بازار داخلی هفتاد میلیونی، تنها نیاز به هماهنگی و آشتی دادن نظرات و منافع گوناگون لایه‌ها و بخش‌های اجتماعی دارد تا جای برجسته خود را در جامعه جهانی بازیابد. این نخستین حقیتی است که می‌باید دریابیم: هیچ گروهی به همه آنچه می‌خواهد نمی‌تواند برسد. دومین حقیقت را از زبان دکارت باید شنید: چندگونگی که به یگانگی نینجامد آشفتگی است و یگانگی که از چندگونگی نباشد ستمگری است.

اکتبر 2007

بخش 4 / به سوی جنبش سبز / پرواز با بال های آزاد و در هوای تازه

بخش 4

به سوی جنبش سبز

 

پرواز با بال های آزاد و در هوای تازه

دو سال پيش ما در كنفرانس اروپائی اخیر حزب در برمن، با جدائی افرادی كه به اشتباه به ما پيوسته بودند، خود را از بقايای روحيه و كارکردهائی كه در بيست سال گذشته نگذاشت مبارزات هواداران پادشاهی به جائی برسد آزاد كرديم. يك سال پيش در دومين كنگره حزب در برلين با تغيير نام، گامی ‌در اين راه پيش‌تر رفتيم و خود را در مقوله‌ای جدا از سازمان‌های متعدد هوادار پادشاهی قرار داديم. امسال در چهارمين كنفرانس امريكائی در لوس آنجلس اين روند را با گسترش دادن افق مبارزات خود و افزودن يك بعد فرهنگی و فلسفی بر آن باز هم فراتر برديم ـ به گونه‌اي كه ديگر هيچ‌كس ما را از آن سازمان‌های بيشماری كه در بيست سال گذشته آمدند و رفتند و پاره‌اي از آنان هنوز هستند نمی‌شمارد.

از آن سه گردهمائی بزرگ حزبی، عملا يك گروهبندی تازه بدرآمده است ــ بی آنكه تغييری در اصول عقايد و شيوه‌های دمكراتيك ما داده شده باشد. ما جامه تازه‌ای بر سازمان پيشين مشروطه‌خواهان ايران پوشانده‌ایم كه با ماموريت بزرگ‌تری كه برای خود نهاده‌ايم سازگاری بيشتری دارد. افراد نيز برای كارهاي گوناگون جامه‌های متفاوت می‌پوشند. هويت آنها تغييری نمی‌كند ولی ازكارهای بيشتری بر می‌آيند.

اكنون در اين كنفرانس ــ سومين كنفرانس اروپائي پس از كنفرانس موسس كلن (1994) ــ می‌توانيم تكان ديگری نه تنها به حزب بدهيم بلكه بطور موثر به بهبود فضای مبارزه ايرانيان در بيرون كمك كنيم. كنفرانس رتردام به خوبی در موقعيتی است كه يك راهشمار landmark مهم در اين راه دراز دشواری كه اجتماع ايرانی بيرون در پيش گرفته است باشد. پس از گذشتن تقريبا يك نسل از انقلاب اسلامی، ما نشانه‌های بهبود را در بسياری جاها می‌توانيم ببينيم وخودمان اين خوشبختی را داشته‌ايم كه بخشی از اين بهبود باشيم.

به ويژه در اين دو سه ساله كه آخرين سنگ‌های آسياب، خودشان را ازگردن‌مان بازكرده‌اند با سبكبالی بيشتری به پرواز در هوای تازه سياست‌های ايران در می‌آئيم.

در اينجا نگاهی به اين بهبود و هوای تازه بي مناسبت نيست:

1 – جنبش جامعه مدني در ايران

جامعه مدنی را اگر بخواهيم در يك واژه خلاصه كنيم چندگرائی يا پلوراليسم است. جامعه مدنی آن است كه همه چيز در اختيار يك كنترل مركزی نباشد و فعاليت اقتصادی و سياسی و زندگی اجتماعی مستقل از دولت امكان يابد و سازمان‌های مدنی يعنی سازمان‌هائی كه فضای ميان عرصه‌های خصوصی و حكومتی را پرمی‌كنند، بتوانند رشدكنند. در ايران امروزكه هيچ چيز در جاي‌ش نيست و تناقض و ناهماهنگی، روال عادی است البته از جامعه مدنی به مفهوم جامعه‌های دمكراتيك ــ كه بهترين شرايط رشد جامعه مدنی در آنها فراهم است ــ نمی‌توان سخن گفت. آنچه از جامعه مدنی در ايران می‌توان سراغ گرفت در چهارچوب يك نظام سياسی است كه می‌كوشد توتاليتر باشد ولی نه خودش استعداد كافی برای آن داشته است و نه زورش به جامعه پيچيده و زيربار نرو ايرانی رسيده است.

نهادهای مستقل و نيمه مستقلی كه جامعه مدنی گسترنده ايران را می‌سازند همه بنابر تعريف، و صرف نظر از باورهای درونی اجزائشان، در نظامی‌ كار می‌كنند كه جز خودی‌ها كسی در آن نمی‌تواند نفس بكشد. ولی جمهوری اسلامی ‌با ناتوانی ذاتی كه در سيستم سازی دارد در جداكردن خودی از غيرخودی نيز با تناقض هر روزی روبروست؛ گروهی، از گروه‌های ديگری كه هر روز بر انبوه‌شان می‌افزايد خودی ترند، و باز اين گروه‌ها خود به درجات كمتر و بيشتر، خودی شمرده می‌شوند (خودی‌های غيرخودی، غيرخودی‌های خودی ــ تا هرجا تابش‌ها يا نوانس‌های واژه اجازه دهد.)

در اين جامعه مدنی، روزنامه‌های بسيار را می‌توان ديدكه به سبب استقلال رای نسبی خود و چالش كردن “دستگاه ” establishment، تسلط برگشت ناپذير بر افكار عمومی ‌يافته‌اند (همين كه در ايران از افكار عمومی، يعنی مردمی‌ كه نظرشان به شمار مي آيد، می‌توان سخن گفت از نشانه‌های مهم رشد جامعه مدنی است)؛ سازمان‌های صنفی فراوان هستند كه در نبردی هر روزی دامنه استقلال و آزادی گفتار خود را فراتر می‌برند؛ احزاب و گروه‌های شبه حزبی، همه از سردمداران حكومتی و در نبرد واقعی سياسی و ايدئولوژيك، تشكيل شده‌اند. دانشگاه‌ها به ويژه از ميان رفتن روزافزون تسلط جمهوری اسلامی ‌را بر نسل جوان ايران، بر توده جمعيت ايران، به نمايش مي گذارند.

حكومت اقتدارگرا چه رسد به توتاليتر، با جامعه مدنی ناسازگار است و از آنجا كه نيروهای سركوبگر و انحصارجوی رژيم همه كوشش خود را در دو سال و نيمه گذشته برای خفه كردن جامعه مدنی كرده‌اند و نتوانسته‌اند، بی‌دشواری زياد می‌توان پيشاپيش ديد كه جامعه مدنی نوپای ايران است كه نيروهای سركوبگر و انحصارجو را همچنان واپس خواهد نشاند؛ معناي‌ش آن است كه مردم سهم روز افزونی در اداره كشور می‌يابند و پيكار با جمهوری اسلامی ‌از يك مولفه مهم مردمی ‌برخوردار می‌شود. نيروهای مخالف می‌توانند و می‌بايد از نزديك با مردم كار كنند.

انتخابات يكی از برجسته‌ترين مواردی است كه تغيير بنيادی سياسی را در ايران، و تغيير استراتژی را از سوی نيروهای مخالف، نمودار می‌سازد. تا دو سال و نيمی ‌پيش، انتخابات در جمهوری اسلامی ‌يك صحنه‌سازی بی‌اعتبار، و بی‌اعتبار كننده بود.

بی‌اعتبار بود، چون در آن جناح‌های حكومتی، كرسی‌ها را در ميان خود پخش مي‌كردند. با آنکه در دو انتخابات مجلس ــ 1988و 1996 / 1375 ــ 1367 كار آنها به جائی رسيد كه يك جناح، ديگری را تقريبا از مجلس بيرون راند باز كشمكش در پشت درهای بسته بود و در حلقه‌های درونی قدرت و به گفته خودشان در “گروه‌های محفلی” فيصله می‌يافت.

بی‌اعتباركننده بود، چون بيشتر كسانی كه به دلخواه رای می‌دادند شمال شهری‌ها و لايه‌های مرفه اجتماعی بودند كه برای جلب حسن‌نيت مقامات و رفع مزاحمت‌های احتمالی، جامه احترام بر نمايش انتخاباتی می‌پوشاندند. برای يك گروه ديگر نيز بی‌اعتباركننده بود ــ برای وفاداران كنار گذاشته جمهوری اسلامی، مانند نهضت آزادی، و همراهان‌ش در بيرون كه در هر انتخابات مردم را به مشاركت فرا می‌خواندند و اندكی نگذشته، رو در رو با بي‌اعتنائی منجمد كننده عمومی ‌و بی‌مهری ياران سوار بركار، رنجيده پس می‌زدند و دست‌كم حرمت مخالفت را دست نخورده نمي‌گذاشتند.

در انتخابات رياست جمهوری 1997/ 1376 ، آنها برهمان روال و بی‌هيچ بينش يا تحليل تازه‌ای باز به ميان پريدند. ولی اين بار سخن‌شان درست درآمد. (ما در آن انتخابات هيچ موضوع را درنيافتيم ولی بی‌فاصله خود را تصحيح كرديم). از آن انتخابات بينش و تحليل تازه‌ای به همه نيروهای مخالف راه يافته است. انتخابات بزرگ‌ترين عامل دگرگونی در سياست ايران شده است؛ و استراتژی درست برای همه نه تحريم سرتاسری، بلكه تشويق به موقع مردم به شركت در انتخابات خواهد بود. اين يكي از زمينه‌هائی است كه می‌توان مبارزه را با مردم همراه كرد؛ پشتيبانی فعال از دانشجويان و روزنامه‌نگاران آزاده ايرانی يكی از زمينه‌های ديگر است.

2 – بهبودگفتمان سياسی مخالفان

پس از بيست سال جنگ لفظی دل بهمزن برسر تاريخ همروزگار (معاصر) ايران ــ بيشتر، پادشاهی پهلوی ــ كه هر پيكار موثر برای آزادی و رهائی ايران را محدود می‌كرد، نيروهای مخالف در سرتاسر طيف سياسی، نشانه‌هائی از خستگي يا پختگی، هر كس به فراخور خودش، بروز می‌دهند. طبعا هنوز گروه‌هائی مانده‌اند كه عامل زيست‌شناسی بزرگ‌ترين سهم را در هستی سياسي‌شان دارد: در گروه سنی معينی هستند، كه چندان با فراموشی گذشته زندان آسا، و فراگيری برای اكنون و آينده ديگرگون، ميانه‌ای ندارد؛ و در مرحله‌ای از زندگی‌اند كه رشد در هيچ جلوه خود در كار نيست و هرچه هست كاستی است.

ولي دربخش قابل ملاحظه‌ای از طيف سياسی، نگاه‌ها از گذشته بر آنچه به امروز و آينده ارتباط دارد افتاده است. عوامل گوناگون، هريك در بخشی از گروه‌های مخالف بيرون، در اين دگرگشت اثر داشته‌اند.

در توده بزرگ هواداران پادشاهی مهم‌ترين عامل، فرونشستن اميد پيروزی و بازگشت نزديك بوده است. ده‌ها هزارتنی كه در چهارچوب چند ماه و چند سال ديگر می‌انديشيدند و در بی‌صبری خود نيازی نه به رفتن به ژرفای مسائل می‌ديدند و نه دادن كم‌ترين امتياز استراتژيك به دگرانديشان؛ با گذشت زمان بيشترشان دست كشيدند؛ معدودی نيز آغاز كردند جدی‌تر به مسائل بنگرند و كوتاهی‌ها و كاستی‌های بزرگ گذشته و اكنون خود را ببينند و كمتر مانند بقيه ايرانيان همه گناهان را به گردن اين و آن بيندازند. نه در هيچ گوشه‌ای چراغي سبز مي‌شد و نه شهسواری بر اسب سپيد بود كه پشت سرش پيروزمندانه گام بر فرش سرخ بگذارند. پيكار سختی بود از پائين‌ترين جاها بي‌هيچ پشتيبانی از بيرون يا از بالا و آغشته به همه گرفتاری‌های پيكار در تبعيد، با پاداش غيرمسلم و مخاطرات و زيان‌های مسلم. موقعيتی بطور خلاصه مانند ديگر مبارزان دگرانديش.

چپگرايان كه تراژيك‌ترين گروهای سياسی ايران‌اند از شكست خونين به دست آخوندها بدر نيامده به چاهی كه فروپاشی كمونيسم در زير پايشان كند افتادند. بحران سياسی و اخلاقی‌شان اندازه گرفتنی نيست؛ و از آنجا كه عمري به موشكافی‌های اسكولاستيك خوكرده بودند می‌توانستند چندی هم به شكافتن واقعيات بپردازند و خود را چنانكه بوده‌اند ببينند و به ديگران نيز شايد كمی ‌بيشتر چنانكه در واقع هستند بنگرند. احساس برتری آنان كه نام‌ش را اراده‌گرائی گذاشته بودند در اقليتی رو به افزايش جايش را به آمادگی بيشتری برای پذيرفتن محدوديت‌های خواست فردی و گروهی، و ضرورت حياتی همرائی در كار سياست داد.

حتا در هواداران جبهه ملی نه چندان تعريف‌پذير نيز اميد هست كه کسانی پرستش و دشمني كور را جانشين اندك مايه‌ای برای سياستگری، چه رسد به كشورداری ببينند و بتوانند بر موانع عاطفی باستانی چيره شوند.

ما در اينجا از سازمان‌ها می‌گذريم كه با سرعت كندترين اعضای خود حركت می‌كنند ولی مبارزان، بيشتر در بيرون سازمان‌هايند و در ارتباط با آنهاست كه می‌توان روی مسائل اصلی ايران، روی حقوق بشر و جامعه مدني تاكيد گذاشت (در اعلاميه جهانی حقوق بشر و ميثاق‌های آن آنچه كه در زمينه عدالت اجتماعی و حقوق اقوام برای همرای شدن گرايش‌های سياسی لازم است درج شده.

* * *

برای حزبی مانند ما كه از آغاز دنبال رسيدن به توافق‌های اصولی و كار كردن با دگرانديشان بوده است، و شيوه پيكار سياسی مردمی ‌را استراتژی خود كرده است، در اين اوضاع و احوالی كه مبارزه در ايران تا جائی كه بتوان انتظار داشت شدت گرفته است و هم سياسی و هم مردمی ‌است، و بيشتر مبارزان جدی‌تر بيرون دست‌كم از نظر ايدئولوژيك، اگرنه هنوز عاطفی، آماده‌اند ميدان‌های جنگ بيهوده گذشته را واگذارند و به مردم بپيوندند، چه می‌ماند؟ (البته جز گسترش و بهبود كمی ‌و كيفی كه كاركرد هر ارگانيسم سالمی ‌است).

ما درحدودی داريم برآورده شدن بسياری از خواست‌های اصلی خود را به چشم می‌بينيم. آنچه كه همين سه سال پيش دور می‌نمود اندکی نزديک‌تر شده است و می‌بايد باز نزديك‌تر و بيشترش كنيم. اگر پيوستن مردم به پيكار سياسي فعال است، يا گسترش دادن فضای همكاری با دگرانديشان، ما می‌بايد بيشترين كوشش خود را بكنيم. هفت سال طول كشيد كه ما يك حزب به معنی واقعی آن شديم؛ و بيست سال طول كشيد كه نيروهای مخالف در خارج، آغاز کردند از فضای خفه كننده كين‌خواهی پنجاه و شصت ساله بدر آيند و همين مدت طول كشيد كه جامعه ايرانی نخست از خوابگردی انقلابي‌اش به بيداری دردناك رسيد، و سپس بر دلمردگی، و آنگاه بر بيم خود چيره آمد؛ و اليگارشی آخوندی به دو اردوی متخاصم ايدئولوژيك بخش شد و بخشی از آن، رستگاری خود و رژيم را در تكيه كردن به مردم جست ــ مردمی ‌كه از اين حساب‌ها فراتر می‌روند. در همه اين سال‌ها ما اين دگرگونی‌ها را در افق‌های دوردست می‌ديديم و گاه بيشتر از آنچه می‌بايد خوشبين بوديم ولی اطمينان داشتيم كه زمان به سود آزادی و ترقی برای ايران و پختگی سياسی برای نيروهای مخالف است.

اگر ما زمانی برای خوشبينی می‌داشته‌ايم اكنون آن زمان است، نه آن سال‌ها كه هركسی از ظن خود به امر پادشاهي به عنوان قاليچه پرنده‌ای كه ما را به ايران خواهد برد می‌نگريست و اگر پس از سه جلسه و دو تظاهرات، قاليچه‌ای نمی‌ديد زبان به نكوهش “اپوزيسيون” می‌گشود و به ياد نادر و شاه اسماعيل مي‌افتاد؛ يا حكم می‌داد كه بيرون هيچ است و درون اهميت دارد. پافشاري، و آری روشن‌بينی، ما به نتيجه‌هائی می‌رسد و ما را به مرحله‌ای، ونه هدفی، كه می‌خواستيم می‌رساند. استراتژي ما در همه اجزايش درست‌تر از ديگران درآمده است، و هرچند به کندی، حرکتی دارد. بقيه‌اش نيز اگر پافشار و روشن‌بين بمانيم در راه است.

اين مختصركه به خود اجازه تشويق خويشتن داده‌ايم از آن روست كه ساليان دراز تلاش، كسانی را خسته نكند يا به فكر نيندازد كه نياز بيشتری به مبارزه نمانده است. مراحل بسيار ديگر هست كه مي‌بايد برسد و پيموده شود تا ايران از حكومت آخوندی رهائی يابد.

بر پايه اين كاميابی‌ها ــ كاميابی‌های مردم ايران كه ما نيز سهم خود را از آن داريم ــ دو جبهه اصلی ما همچنان كمك به سرعت گرفتن دگرگشت دمكراتيك در ايران و پيشبرد همكاری نيروهای دمكرات در بيرون ايران خواهد بود.

پشتيبانی با همه نيرو از مبارزان جامعه مدنی در ايران، به گفته خود آن مبارزان بسيار ثمربخش است. هر يك از آنها كه توانسته است سخن خود را به بيرون برساند بر اين تاكيد كرده است. يك دليل آن موقعيت بين‌المللي است. چه امريكا و چه جامعه اروپائی می‌خواهند به حقوق بشر و جامعه مدنی ايران کمک کنند. امريكا استراتژی چماق را در پيش گرفته است و جامعه اروپائی، هويج را. به عنوان نمونه دستگيری يهوديان و تهديد به اعدام آنها به اتهام خنده‌آور جاسوسی، يا صدور حكم اعدام دانشجويان، مستقيما بر سياست‌های آن كشور‌ها اثر می‌گذارد.

كسانی از رهبران رژيم كه می‌دانند بر قله آتشفشان نشسته‌اند و حس می‌كنند كه چه انفجاری در راه است به آسانی بيشتری اين استدلال را می‌توانند بپذيرند كه برداشتن محدوديت‌های خارجی از اقتصاد بيمار ايران چه اهميت حياتی دارد و چه ارتباط مستقيمی ‌ميان سياست‌های داخلی ايران و آسان كردن اين محدوديت‌ها هست. برای آن دسته آخوندها و عناصرحزب‌اللهی كه از لجنزارهای زيرين جامعه ايرانی ــ كه بدبختانه هنوز ژرف و پهناور است ــ بدرآمده‌اند اين ملاحظات در ميان نيست، ولي آنها كه مسئوليت اداره روزبروز كشور را دارند می‌دانندكه با روحيه حزب‌الله درهای دوزخ بر رژيم و بركشور گشوده خواهد بود.

ممكن است كسانی از ما بگويند چه بهتركه با ادامه سياست‌های حزب‌اللهی، با زدن و كشتن و اعدام دانشجويان و يهوديان، وضع خارجی رژيم بدتر شود و اقتصاد به ويرانی بيشتر بيفتد تا مردم برخيزند و خون و آتش بر جمهوری اسلامی ‌ببارند. اينان كسانی هستند كه موضع غيردشمنانه مخالفان بيرون، به نيروهای دمكراتيك‌تر را ــ در ايران اين مفاهيم به شدت نسبی است ــ تا حد نسبت دادن خيانت محكوم كرده‌اند. در پاسخ بايد گفت كه يك، هرچه هم وضع اقتصاد بدتر شود، رژيمی‌ كه هزاران تن را در چند هفته اعدام كرد و برای‌ش تفاوت ندارد كه هزاران تن را به سياهچال‌ها بيندازد، همچنان با تكيه بر منابع نفت و گاز ايران خواهد توانست مدت نا معلومی ‌هر خيزش مردمی ‌را در خون و آتش خفه كند.

دو، اگر ما تنها به انتقام‌جوئی و كشتار نمی‌انديشيم و از اصل اخلاقی و حقوقی پنج هزار سال پيش “چشم در برابر چشم و دندان در برابر دندان” اندكی پيش‌تر آمده‌ايم و بهروزی ملی خود را نيز در نظر داريم، يك پيروزی “پيريك” بر جمهوری اسلامی، پيروزيی كه لاشه جامعه و اقتصاد ايران از خون و آتش آن بدرآيد، چه سود خواهد داشت؟ از يك نبرد خونين با حزب‌الله حتا چيز قابلي نخواهد ماند كه بتوان فروخت و پولش را بيرون آورد. حزب‌الله به بسياري چيزها گفته می‌شود ولی معنی واقعي‌اش همه آن توده بزرگی است كه به لطف حكومت اسلامی، هركدام به سهم خود، بر دارائی‌های ايران و گروه‌های بزرگ ايرانيان ديگر افتاده‌اند و در يك روياروئی قهرآميز از “حق” خود تا آخرين قطره خون ايرانيان ديگر دفاع خواهندكرد.

سه، در امن و آسايش نسبی بيرون، به آسانی می‌توان از مردم خواست كه بكشند و كشته شوند. ولی كسی از مردم پرسيده است كه خودشان كدام راه چاره را بيشتر می‌پسندند؟ اگر مردم از انقلاب قهرآميز، و از راه‌حل آتش و خون بيزار شده باشند، و از انقلاب اسلامي درس‌هائی متفاوت از انقلابيان اروپا و امريكا نشين گرفته باشند چه بايد كرد ــ زيرا بيرونيان كه دوست ندارند گام به چنان ميدان‌هائی بگذارند؟

اكنون كه نيروهای جامعه مدنی بدترين هجوم‌ها و توطئه‌های سركوبگران انحصارجو را از آدمكشی‌های زنجيره‌ای، و نيز از 18 خرداد، به اين سو دوام آورده‌اند و به نظر نمی‌رسد ديگر بتوان پيشرفت گام بگام آنان را متوقف كرد، يك زمينه استوار برای بيرون راندن نهائی خشونت از سياست در ايران پديد آمده است. ريشه خشونت در سياست، فرايافت جرم سياسی است؛ سياست را عرصه حق و ناحق دانستن است، و اينكه می‌توان كسان را به دليل مواضع يا تصميم‌های سياسي كه می‌گيرند كيفر داد. ما می‌بايد به جنبش پايان دادن به اين روحيه سياسی و رويه قضائي بپيونديم. سياست ربطی به حق و نا حق ندارد و هيچ مطلقی را در آن راه نبايد داد (حق را در اين بافتار context نمی‌بايد با حقوق بشر اشتباه گرفت). حق كسی ناحق ديگری است و تنها به زور می‌توان يك حق را برديگری چيره گردانيد. سياست، چنانكه خود خميني هم اذعان كرد و شورای تشخيص مصلحت را بالای فقيهان شورای نگهبان گذاشت، عرصه مصلحت است؛ و آدميان از پيش از تاريخ دانستند كه زور و خشونت كاربرد محدودی دارد، و مصلحت در همرائی است؛ در توانائی سازش دادن نظرها و منافع متضاد است. در روزگار ما كه برتری دمكراسی ليبرال، يعني احترام به اراده آزاد انسانی و حقوق سلب نشدنی او، بر همه نظام‌های حكومتی ديگر و در همه زمينه‌ها پياپی به اثبات رسيده بسيار نابجاست كه ما هنوز به جرم سياسی باور داشته باشيم.

كسان، مواضع و تصميم‌های سياسی می‌گيرند و تنها در ميدان عمل سياسی است كه درستی و نادرستی آنها ثابت می‌شود. پاداش و كيفر آنها نيز در همان ميدان عمل سياسی داده مي‌شود. مردم با رای دادن يا ندادن، با پذيرفتن يا نپذيرفتن خود نظر می‌دهند و همان خواهد بود و بس. ترديد نيست كه سوءاستفاده مقامات سياسی و دزدی و سركوبگری، جناياتی قابل پيگرد هستند. پينوشه را امروز در انگلستان می‌گيرند تا به اتهام جناياتي كه بيست سال پيش در زمان فرمانروائي‌اش در شيلي برضد بشريت روی داده است در اسپانيا به دادگاه ببرند. ولی يك، گفتگو از جنايت برضد بشريت است و نه صاحب مقامي بودن؛ و دو، موضوع در دادگاه طرح می‌شود و هر قربانی واقعی يا ادعائی به خود حق نمي‌دهدكه انتقامش را بگيرد.

پايان دادن به مقوله‌ای به نام جرائم سياسی و بويژه كيفر اعدام برای چنان “جرائمی” نخستين اطمينانی است كه نيروهای مخالف مي‌توانند به مردم ايران بدهند كه دوران خونريزی به هر نام از نظر آنها پايان يافته است. ايران را می‌بايد باز ساخت، و نه بر خون و ويرانی. احساس تلخ قربانيان بي‌شمار جمهوري اسلامی ‌ــ و همه ما از قربانيان هستيم ــ قابل فهم است ولی ما بيش از همه قربانی تعصب و حقمداری خود هستيم. هنگامی‌ كه حق را به جانب خود می‌دانيم يا اكثريت داريم مرزی نمي شناسيم. اين يك بليه ملی ما بوده است و می‌بايد خود را از آن درمان كنيم.

در جبهه ديگر، افزايش تفاهم و همكاری ميان نيروهای دگرانديش، نه تنها براي پايان دادن به حكومت آخوندي و دينسالاری، بلكه برقراری دمكراسي ليبرال در ايران، شاخه‌ها و هسته‌های حزب و هواداران آن در هرجا می‌بايد با دگرانديشانی كه آمادگی دارند در چهارچوب و با روحيه فراحزبی كميته‌هاي مشتركی بسازند تا در يك شبكه جهانی بهم بپيوندند. دركنار ادامه كوشش‌ها برای پيشبرد كمی ‌و كيفی حزب، و سازمان دادن يا پيوستن به اقدام‌های جمعی برای پشتيبانی از نيروهای جامعه مدنی در ايران، اين بخش فعاليت‌های حزب در يك سالی كه به كنگره سوم حزب مانده است اولويت خواهد داشت.

مشكلات فراوانی كه در پيش است براي ما كه روبرو شدن با دشواری را پيشه خود ساخته‌ايم به زحمت حس خواهد شد.

اکتبر 1999

بخش 4 / به سوی جنبش سبز / مرحله ناگزيری در مبارزه

بخش 4

به سوی جنبش سبز

 

مرحله ناگزيری در مبارزه

سيزده سال پيش در نوشته‌ای زير عنوان استراتژی پيکار سياسی مردمی ‌امری بديهی را بررسی کردم که به زودی به عنوان استراتژی پيکار حزب مشروطه ايران با جمهوری اسلامی‌ پذيرفته شد. بديهی از اين نظر، که استراتژی‌های ديگر ــ ضربت نظامی ‌يا حمله خارجی ــ يکی تخيلی و ديگری با منافع ملی ناسازگار بودند. پيکار سياسی مردمی ‌چنانکه از عنوان‌ش بر می‌آيد بر بسيج نيرو‌های اجتماعی برای رسيدن به منظور‌های معين و استوار بر زمينه زندگی روزانه در زير يک نظام فاسد سرکوبگر؛ و گسترش دادن تدريجی مبارزات صنفی و محلی به پهنه سياسی و عمومی ‌استوار است. در اين استراتژی، نافرمانی مدنی و اعتراضات و تظاهرات و اعتصابات و بهره‌گيری از اختلافات درونی گروه فرمانروا و شرايط مساعد خارجی، سلاح‌های اصلی هستند. نيرو گرفتن مخالفان، يک سر اين استراتژی است، ناتوان شدن حکومت سر ديگر آن. خاستگاه هردو نيز بی‌تناسب بودن رژيم حکومتی با خواست مردم و نياز‌های جامعه است.

در آن هنگام استراتژی پيکار سياسی مردمی ‌به جائی نمی‌رسيد، با آنکه اساسا درست بود. چند سالی پس از پايان جنگ و در گرماگرم يک دوران “سازندگی” به معنی ثروت‌اندوزی بی‌بند و بار آخوند و بازاری و “طبقه جديد” دلالان و بساز و بفروشان، کمتر می‌شد انتظار جنبش عمومی ‌را داشت. از درامد فزاينده نفت چيزی هم به پائين‌تر‌ها نشت می‌کرد و دست آزادی که رئيس جمهوری “ميانه رو و عملگرا” در کشتار مخالفان در هر جا، و به گلوله بستن تظاهر کنندگان از زمين و هوا، داشت گروه‌های اجتماعی را از نظر سياسی کم اثر می‌ساخت. مردم فرسوده از انقلاب و جنگ، راه سلامت می‌جستند و اگر هم تظاهراتی در می‌گرفت از عنصر سياسی بی‌بهره بود. روشنفکران به کار فکری بسنده می‌کردند و همگان درپی آسان‌ترين و کم هزينه‌ترين راه‌های بهبود نسبی و تعديل فشار‌ها بودند. ته مانده‌های گفتمان انقلابی و گرايش ملی مذهبی هنوز بر جامعه چيرگی داشت و توده‌های مردم پاک از عوالم انقلابی نبريده بودند. دانشجويان که پيشتاز خيزش‌های سياسی ضد ديکتاتوری هستند از انجمن‌های اسلامی پا فراتر نمی‌گذاشتند.

چهار سالی بعد منظره تغيير يافت. کار فرهنگی چند ساله روشنفکران و بيرون آمدن نسل تازه دانشجويان و دانش آموختگان دانشگاه، مرحله تازه‌ای را در مبارزه سياسی مردمی‌ آغاز کرد که بزرگ‌ترين ويژگی آن گشادگی نسبی سياست و بالا گرفتن کشاکش درونی رژيم بود. از پرده بيرون افتادن راز آدمکشی‌های زنجيره‌ای و نقش سران رژيم در ترور رهبران حزب دمکرات کردستان ایران؛ و رسوائی خودکشی کارگردان اصلی کشتار مخالفان رژيم، بيم مرگ در هر لحظه را برطرف کرد. روزنامه‌هائی که به آزادی و فراوانی بی‌سابقه انتشار می‌يافتند با افشاگری‌های خود مردم را دليرتر کردند و به بحث‌هائی دامن زدند که در تغيير گفتمان سياسی موثر افتاد. جنبش دانشجوئی که فراورده مستقيم دوم خرداد بود با نخستين تظاهرات سراپا سياسی تاريخ جمهوری اسلامی‌ که در 18 تير برضد رژيم درگرفت خط سير آينده مبارزه را کشيد. بی‌مبالغه می‌توان گفت که پيکار سياسی مردمی ‌از دوره گشادگی دوم خردادی نخستين فرصت خود را يافت.

در آن دوران اصلاح از درون که هشت سال را دربر گرفت آرزوی مبارزه آسان و کم هزينه بر واقعيت بيرنگی اصلاحات و فساد و سازشکاری اصلاح‌طلبانی که مانند رقيبان انحصارگر خود جامعه را به خودی و غيرخودی بخش می‌کردند چيره بود. بيشتر مردم ترجيح می‌دادند ظاهر سازی‌ها و اصلاحات زبانی دوم خرداديان را تا می‌توانستند باور کنند و لحظه حقيقت را عقب بيندازند. خستگی انقلاب و جنگ هنوز گروه‌های بزرگی را از پذيرفتن ناممکن بودن اصلاحات از درون يک حکومت هيولاوش که همه پليدی نظام‌های ايدئولوژيک و مافيائی را دارد و فساد و بی اخلاقی محض را در جامه ايمان مذهبی پوشانده است، باز می‌داشت. پايان دوران دوم خرداد که مانند آغازش در انتخابات صورت گرفت، مرحله تازه‌ای در جمهوری اسلامی‌ و پيکار سياسی مردمی ‌شد.

اين مرحله تازه را می‌توان از جمله با واژه ناگزيری بيان کرد. مردم را ناگزير کرده‌اند با واقعيت رژيم روبرو شوند و رژيم ناگزير شده است هر ظاهرسازی و مصالحه را کنار بگذارد و به طبيعت سراسر ارتجاعی و آخرالزمانی خود برگردد. روياروئی گروه‌های اجتماعی با رژيم نيز ناگزير شده است زيرا حکومت اسلامی ‌در صورت خالص‌تر انقلابی خود به چنان روياروئی در هر گام دامن می‌زند. حکومتی که خود را نه در برابر مردم بلکه امام زمان و چاه جمکران مسئول می‌داند کار کشور را به مقدار زياد گذاشته است و به اداره بحران می‌رسد؛ و بحران به سبب اين شيوه و روحيه کشورداری، هر روزه و فزاينده است. ما نمی‌بايد توانائی‌های رژيم را در اداره بحران دست‌کم بگيريم ولی اين “سندان اهريمنی،” به قول فردوسی، رژيم‌های نيرومندتر از جمهوری اسلامی‌ را سائيده است. با زندگی در بحران نمی‌توان عمر دراز داشت. سياست‌های رژيم همه را از بيرون و درون از آن بيگانه می‌کند، و بی‌ميل‌ترين را نيز به جبهه گرفتن وا می‌دارد. پيوستن سه کشور اروپائی به پيکار ضد برنامه اتمی ‌جمهوری اسلامی، و رای‌های موافق روسيه و چين به قطعنامه‌های مخالف ميل بمب سازان نطنز نمونه‌هائی از اين ناگزيری به شمار می‌رود. در درون نيز نوميد شدن مردم از اصلاحات بی‌هزينه، و گستاخی و زياده‌روی سران حکومت، به شدت گرفتن اعتراضات انجاميده که اعتصابات صنفی و بازتاب‌های سياسی آنها نمونه‌ای از آن است. ما بطور قطع وارد سخت‌ترين دوران برای جمهوری اسلامی ‌شده‌ايم. در هشت ساله جنگ با عراق، ايران با دشمنی کوچک‌تر از خود می‌جنگيد و مردم در کنار حکومت می‌بودند. چه کسی جز مجاهدين خلق می‌خواست عراق پيروز بدر آيد؟

***

تغيير رژيم در ايران امروز ديگر نه يک شعار است و نه، تنها از سوی کشور‌هائی که با دورنمای يک رژيم تروريست دارای بمب اتمی ‌روبرويند و بهترين راه جلوگيری از برخورد نظامی ‌را در روی کار آمدن يک نظام دمکراتيک می‌بينند پيش کشيده می‌شود. نيرو‌های سياسی ايران پس از بحث‌های دراز درباره دگرگشت تدريجی رژيم آخوندی، اکنون به اين واقعيت سر فرود آورده‌اند که دگرگشت رژيم به سوی ريشه‌های اسلامی ‌و انقلابی آن است و اين در طبيعت نظام مافيائی ـ مذهبی است که هر چه فاسدتر و زورگوتر شود. دگرگشت اصلی در جامعه ايرانی است که از کوردلی اسلام انقلابی به سرهم بندی ملی مذهبی، و از آن به دمکراسی ليبرال گذر کرده است. خواست تغيير رژيم، ديگر از سوی سازشکارترين عناصر مخالف نيز به عنوان انتقامجوئی و خشونت و قدرت‌طلبی رد نمی‌شود. ديگر به دشواری کسی را جز در هواداران نظام می‌توان يافت که پاسخ مشکل ايران را در جانشين کردن جمهوری اسلامی ‌با يک رژيم مردمی‌ نداند.

همزمانی خواست تغيير رژيم در محافل خارجی و مخالفان اصلی جمهوری‌اسلامی ‌نبايد به عنوان پشتگرمی ‌به بيگانگان رد شود. به مردم ايران ارتباطی ندارد که حکومت آخوندی ـ سپاهی ـ بسيجی کار خود را به جائی می‌رساند که ديگران چاره‌اش را تغيير نظام سياسی می‌دانند. اين نخستين‌بار نيست، حتا در تاريخ خود ما، که خواست مردم با منافع ملی پاره‌ای قدرت‌های ديگر می‌خواند. ما نمی‌توانيم از مبارزه خود چشم بپوشيم چون ديگران نيز همان نتيجه را می‌خواهند. مسئله عمده رابطه اين دوست: نه آن اندازه بهم پيوسته که عنصر ملی را کمرنگ کند و به خدمت بيگانه ببرد و نه آن اندازه دور که از نقش گاه تعيين کننده فشار خارجی، بی‌بهره شود. زيرا اين واقعيت را می‌بايد پذيرفت که ديکتاتوری‌های مدرن، تکنيک‌های تسلط، و دفاع از خود در برابر فشار‌های اجتماعی و مخالفان سياسی را تکميل کرده‌اند، بويژه اگر از منابع مالی برخوردار باشند که موازنه را پاک به زيان مردم برهم می‌زند.

مردم در برابر چنين حکومت‌هائی هر پشتيبانی را که بتوانند لازم دارند. ما می‌بينيم که جمهوری اسلامی ‌تا کنون توانسته است از برآمدن هر نيروئی که رژيم را چالش جدی کند برآيد. جنبش دانشجوئی را اگر نتوانند پراکنده و چند پاره کنند با زندانی کردن گسترده و گريزاندن فعالان آن به بيرون بی‌سر می‌سازند. در زندان‌هائی که دالان‌های مرگ است رهبران سياسی مانند اکبر گنجی را به حال نيمه جان در می‌آورند يا چنان می‌ترسانند که در بيرون زندان آوازی از آنها بر نيايد. در برابر جنبش کارگری پاسخ آنها به زندان انداختن دسته جمعی و شکنجه رهبر اعتصاب و بيکار کردن کارگران است تا در ترکيبی از فشار مالی و بيم جان از پا درآيند. در بيرون با گشودن درهای ايران بر پناهندگانی که گويا “در بازگشت به ايران اعدام می‌شدند” اکثريت بزرگی را غير فعال کرده‌اند. بقيه کارشان را نيز کسانی انجام می‌دهند که فضای سياسی را در عدم اعتماد و ابتذالی فرو برده‌اند که کمتر کسی رغبت درگير شدن با آن را می‌يابد.

چشمداشت اينکه مبارزان جدی‌تر رژيم ــ آنها که مشکل‌شان نه مبارزان ديگر بلکه سرنوشت تباه ايران است ــ خود را از پشتيبانی سياسی و ديپلماتيک و اخلاقی قدرت‌های بيگانه بی‌بهره سازند دور از واقع و بی‌پايه است. ما می‌بايد اين پشتيبانی را به بيشترينه برسانيم. تجربه اروپای خاوری در دوران جنگ سرد پشت سر ماست. امپراتوری شوروی را امواج آزاديخواهی از بيرون و درون غرق کرد و هيچ جنبش آزاديخواهانه از پشتيبانی بيرون زيان نديد. در بيشتر جا‌ها پشتگرمی ‌به نيرو‌های بيرون بود که مبارزان را دلير کرد. در اين عصر جهانگرائی، راه‌های نفوذ از بيرون بسيار شده است و می‌بايد از امکانات تازه‌ای که فراهم آمده به سود ملی بهره گرفت. هيچ اشکالی در اين نيست که دربرابر سوريه و چين و روسيه، امريکا و جامعه اروپائی هم باشند که در کارزار با بنيادگرائی اسلامی ‌و خطر دستيابی تروريست‌های جمکرانی به سلاح اتمی‌ در کنار ملت ايران قرار گيرند.

***

اکنون که زمينه‌های بالا گرفتن پيکار سياسی مردمی ‌بيش از هميشه آماده شده است رساندن کمک به گروه‌های مبارز بالاترين جا را می‌يابد. چنان کمکی سياسی، تبليغاتی و مالی است. کمک سياسی، موضع‌گيری‌های صريح مقامات و مراجع بين‌المللی از موارد مشخص است مانند آنچه درباره اکبر گنجی يا اعتصاب رانندگان شرکت واحد اتوبوسرانی شد. مردم ايران می‌بايد احساس کنند که جهان در هر گام همراه آنهاست و جمهوری اسلامی ‌زير نگاه و فشار جامعه بين‌المللی است. نمی‌توان انتظار داشت که شورای امنيت سازمان ملل متحد همان واکنش را به زير پاگذاشتن حقوق بشر در ايران نشان دهد که در افريقای جنوبی نشان داد. ولی مجازات اقتصادی رژيم به دلائل ديگر احتمال دارد و مردم بی‌ترديد ناراحتی‌های آن را با سودمندی درازمدتش در ترازو خواهند نهاد.

کمک تبليغاتی، رساندن پيام مردم به بيرون و رساندن پيام مبارزه به درون است. مبارزه تبليغاتی با رژيم، آن را در چشم مردم بی‌آبروتر می‌کند و در وضع ضعيف‌تری می‌گذارد. راديو‌ها و تلويزيون‌هائی هستتد که منظره‌ای متفاوت با آنچه از منابع رسمی ‌حکومت اسلامی‌ می‌رسد به مردم عرضه می‌کنند ولی آنچه نياز داريم رسانه‌های دسترس‌پذير نيرومند در خدمت تغيير دمکراتيک رژيم است. رسانه‌های فارسی که اکنون در مبارزه‌اند نتوانسته‌اند نيروی انسانی و امکانات فنی و مالی لازم را بسيج کنند. در دهه‌های پس از جنگ جهانی در اروپای خاوری نقش چنان رسانه‌هائی از بيرون در دراز مدت تعيين کننده بود.

کمک مالی به مبارزه در درون، حياتی‌ترين و حساس‌ترين است و تنها می‌تواند به ياری شبکه گسترده‌ای از بيرون بسيج و اداره شود. در اينجاست که گروه‌های مخالف هر کدام به فراخور خود تاثيرگذار خواهند بود. همکاری کلی آنها، هم منابع بيشتری را بسيج خواهد کرد هم دوباره کاری و انحراف را به کمترينه خواهد رساند. ادامه دشمنی و دوری در صف مخالفان نتيجه‌ای جز از ميان بردن بخت تغيير رژيم به دست ايرانی و با کمترين هرج و مرج و خونريزی نخواهد داشت. گروه‌های مخالف غافل‌اند که چشم بستن‌شان بر مصلحت ملی، سهل است، بر منافع خودشان، چه اثر ويرانگری در تصوير بزرگ‌تر، تصويری که از نگاه تنگ محفلی و گروهی بيرون است گذاشته است و بيش از اين‌ها خواهد گذاشت. مردمانی که شب و روز سرگرم کوبيدن ديگران و “افشاگری” و خرده‌گيری هستند و مانند “زاهد خودبين” حافظ “جز عيب نمی‌بينند” در نمی‌يابند که خود نيز در هوائی که به آلودن‌ش می‌کوشند به تنگ نفس افتاده‌اند.

ما با اعتقاد به ضرورت گسترش دادن پهنه مبارزه و تغيير صورت مسئله بود که خود را از نخستين ماه‌ها در خدمت جنبش فراخوان رفراندم گذاشتيم. در اين جنبش است که همه اسباب توافق بر سر اصول يک جامعه دمکراسی ليبرال و تفاهم درباره فرايند انتقال قدرت از جمهوری اسلامی ‌و همکاری برای کمک به مبارزه در درون فراهم است. برای مرحله انتقالی و پس از جمهوری اسلامی ‌چه کسی راه‌حل بهتری پيشنهاد کرده است و جز سپردن حق تعيين نظام سياسی به مردم چه می‌توان کرد؟ در آنجا هم که به مبارزه با رژيم و بوجود آوردن شرايط انتخابات و همه‌پرسی آزاد مربوط می‌شود فراخوان رفراندم نه تنها مانع مبارزه نيست بلکه زمينه‌ای طبيعی برای همکاری نيرو‌های مخالف فراهم می‌کند. جنبش رفراندم همه هواداران‌ش را سازمان نمی‌دهد و هيچ جنبشی سازمان بردار نيست ولی هر بخش جنبش حق دارد ترتيباتی ميان خود بدهد. عمده آن است که متن و روح فراخوان رفراندم پابرجا بماند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

کنفرانس امریکائی، سياتل 2006

بخش 4 / به سوی جنبش سبز / کنگره جهانی جنبش فراخوان رفراندوم

بخش 4

به سوی جنبش سبز

 

کنگره جهانی جنبش فراخوان رفراندوم

امروز دو موضوع برای صحبت دارم. یکی اینکه این جنبش فراخوان رفراندوم چیست و دیگر یک جمع‌بندی در مورد بحثی که تاکنون شده است و چون نکته‌های مهمی ‌در آنها هست بهتر است نگذاریم فراموش شوند. اینکه رفراندوم چه هست و چه نیست، به نظر من مسئله اصلی ماست. برای اینکه مثل همه موارد دیگر اگر شما در تعریف دچار اشکال بشوید، تا آخر دچار اشکال خواهید شد. ایرانیان ضعف اساسی در تعریف دارند. کاری که بدست می‌گیرند، عقیده‌ای که ابراز می‌کنند و مطلبی را که بیان می‌کنند، برای خودشان تعریف نشده. مهمترین چیز در دنیا در امر تفکر، اندیشه و عمل، تعریف کردن است. از همه چیز مهم‌تر است.

ارسطو کسی بود که اهمیت تعریف را دریافت و برای همه چیز تعریف داشت و بیهوده نبود که 2300 سال بر اندیشه بشری حکومت کرد. حالا، بنده ارسطو نیستم اما، این جنبش رفراندوم را باید تعریف کرد. تعریف‌ش هم آن است که چه هست و چه نیست. برای این جنبش رفراندوم آن قدر تعریف‌های مختلف شده است که ما نمی‌دانیم حقیقتاً منظور چیست. اگر در مورد بدیهیات صحبت می‌کنم، تعریف وقتی انجام می‌گیرد یک چیز بدیهی است. من اول شروع می‌کنم از چی هست.

جنبش فراخوان رفراندوم پیش از هر چیز یک گفتمان، جنبشی بر سر یک گفتمان است. گفتمان یعنی چه؟ ما این کلمه گفتمان را برابر واژه discours به فرانسه یا انگلیسی، بکار می‌بریم. گفتمان مذاکره بین چند نفر نیست. آن اسم‌ش گفتگوست. مذاکره دو طرف مخالف هم نیست. به آن می‌گویند dialogue گفت و شنود. گفتمان عبارت است از بحث جاری یا مسلط بر یک جامعه یا گروه یا دوره. موضوعی است که همه سر آن بحث می‌کنند و یک مسئله عمومی ‌است. این جنبش فراخوان رفراندوم پیش از هر چیز یک گفتمان است. در متن این فراخوان هم این موضوع تصریح شده است که ما می‌خواهیم این گفتمان گسترش پیدا بکند در سطح جامعه و عمیق‌تر بشود. حال منظور از این گفتمان چیست؟ منظور، تغییر صورت مسئله سیاسی ایران است. مسئله سیاسی ایران در طول 27 سال گذشته، اساساً ادامه جنگ سیاسی و مسلکی دوران پیش از انقلاب و دوران انقلاب بوده است. شما مجموع مطالبی را که در این مدت نوشته شده است نگاه کنید می‌بینید که این اقیانوس مرکبی که روی صحرای کاغذ‌ها ریخته و صرف این نوشته‌ها شده، ادامه بحث‌ها و دعواهای گذشته است. و وقتی شما مبارزه را چنین تعریف کنید که ادامه آن چیزی است که ما در گذشته سرمان با آن گرم بود، مبارزه به جایی نمی‌رسد. اصلاً مبارزه چیست؟ تعریف مبارزه در این 27 سال ادامه گذشته‌های شکست خورده بود و تمام این‌هایی که درگیر این بحث شده‌اند، شکست خورده‌اند. آن آخوندها دارند کار خودشان را می‌کنند. این بقیه از دم و بتدریج شکست خورده‌اند. و همان دعواها ادامه دارد.

این گفتمان تازه بحث تازه‌ای را پیش کشیده، یک صورت مسئله جدید آورده است. این صورت مسئله چیست؟ این صورت مسئله اعلامیه جهانی حقوق بشر با میثاق‌های‌ش است و این بحث را عوض کرده. پس اولین چیزی که این فراخوان رفراندوم هست، این است که گفتمان تازه‌ای آورده، صورت مسئله مبارزه را عوض کرده و یک زمینه‌ای برای همکاری بین گروه‌ها و گرایش‌هایی بوجود آورده که قبلا حاضر نبودند با هم کار بکنند. حتی وقتی با هم گفتگو می‌کردند. می‌آمدند در جلسه برای اینکه همدیگر را بکوبند.

دومین چیزی که در این جنبش رفراندوم هست، یک نقشه راهی است برای مرحله گذار از جمهوری اسلامی. یعنی چه؟ یعنی شما سرانجام به یک جایی خواهید رسید که جمهوری اسلامی ‌جای‌ش را به یک نظام دیگر می‌دهد. حالا در اثر نافرمانی مدنی است، مبارزه سیاسی است، فشار خارج است و… حالا فرض کنید حالتی است که عراق بود. عراق دیگر بدترین موقعیت است. نیروی خارجی آمده یک کشوری را در هم کوبیده و نظام آن را به زور اسلحه سرنگون کرده، حالا می‌خواهد بجای‌ش یک چیز دیگری بیاورد. چه بیاورد؟ انتخابات آزاد در شرایط عراق، مجلس مؤسسان که قانون اساسی را تنظیم می‌کند و همه پرسی و انتخابات مجلس. منظورم این است که راه دیگری حتا در بدترین شرایط، برای سرنگونی جمهوری اسلامی ‌نیست. بدترین شرایط تغییر نظام جمهوری اسلامی، با مداخله خارجی است. این سناریویی است که همه ما باید بر ضدش متحد بشویم. حتا آنهایی که در این جلسه نیستند.

ولی منظورم این است که حتا در آن صورت، یک راهکاری برای گذار از جمهوری اسلامی، پیشنهاد شده است. و این راهکار چیست؟ که بر اساس اعلامیه جهانی حقوق بشر زیر نظارت بین‌المللی قانون اساسی از طرف یک مجلس مؤسسان که در یک انتخابات آزاد تأسیس شده است، تدوین بشود و این قانون اساسی به همه پرسی گذاشته شود. بیش از این نیست.

حال چه نیست؟ جنبش فراخوان اولاً یک سازمان سیاسی جدید نیست. یک حزب تازه نیست. جنبش است و گفتمان. معنی‌اش این است که دارای حداقل ساختار تشکیلاتی است که هر کس مطابق امکانات خودش بتواند کار کند. پس هر کوششی برای اینکه این جنبش رفراندوم را تبدیل به یک ساختار منسجم، با انضباط، سختگیر بکند، طبیعت این جنبش را از بین می‌برد. مخالف طبیعت جنبش رفراندوم است. جنبش رفراندوم با تأکیدش روی گفتمان، خودش را از سازمان‌یابی به صورت حزبی، عملاً کنار کشیده. پس آنچه که نیست، اول این است که سازمان سیاسی نیست، دوم اینکه استراتژی مبارزه نیست.

باز این یک اشکالی است که بسیاری متوجه‌ش نشدند. خیال کردند با انتشار فراخوان رفراندوم در ایران، دیگر مسئله حل است. ما کار دیگری نباید بکنیم. نه، این مال بعد است. عرض کردم، برای مرحله گذار است. تا مرحله گذار هیچ چیز تغییر نکرده. یعنی اگر این فراخوان انتشار پیدا نمی‌کرد، ما داشتیم یک کارهایی می‌کردیم. حالا عیناً باید همان کارها را بکنیم. البته یک تفاوت‌هایی دارد که عرض می‌کنم.

اول باید به این نکته توجه کرد که ما چه هستیم و چه نیستیم و در نتیجه انتظارات‌مان از دیگران روشن خواهد شد. ما امروز در اینجا جمع شده‌ایم تا ببینیم بعد از این می‌خواهیم چه بکنیم. یکی از دوستان از من پرسید که اگر این کنفرانس سه روزه به چه نتایجی برسد، شما به عنوان شرکت کننده راضی خواهید بود. من گفتم که اگر به دو نتیجه برسد راضی خواهم بود. یکی اینکه ابهاماتی که در فراخوان رفراندوم هست و باعث ایرادات بسیار شده است و این ابهامات عمدی بوده است یا ناگزیر بوده است برای اینکه یک سرش در ایران باشد. توجه بفرمایید که این جنبش اساساً از ایران سرچشمه گرفته است و ناچار می‌بایست دچار ابهاماتی می‌بود. ولی این ابهامات به هیچ وجه صدمه‌ای به اصل کار نمی‌زند. یکی این ابهامات در این سه روز روشن شود و تأکید شود روی نکته‌های مهم فراخوان. دوم اینکه، یک ساختار حداقل تشکیلاتی از این جمع در بیاید که بتواند این مرحله جدید از مبارزه را چه مبارزه رفراندوم و چه مبارزه با جمهوری اسلامی ‌را به صورت مؤثرتری پیش ببرد. اگر این دو کار را در این دو سه روزه انجام بدهیم من یکی راضی خواهم بود.

منظور از این مرحله تازه مبارزه با جمهوری اسلامی‌ چیست؟

یکی از قدرت‌های این جنبش این بوده است و خواهد بود که به این متن وفادار باشد. یک متن یک صفحه‌ای که پر از معناست، بنده هیچ سهمی‌ در تهیه‌اش نداشتم. کسی که بیشترین سهم را در آن داشته در این جمع نیست. و یک سند فوق‌العاده است. به این سند باید وفادار باشیم. هر جا کمیته‌ای تشکیل می‌شود، پشتیبانی می‌شود باید روی این باشد. بخواهید تغییرش بدهید، راه را باز کردید برای اینکه صد جریان رفراندوم درست بشود و اصل موضوع از میان برد.

ما گفتیم که ممکن است جریانات مختلفی باشند و خیلی هم خوشحال می‌شویم که با هم کار کنند. ولی نه اینکه هر کدام کار خودش را بکند. فقط با وفاداری به متن می‌شود این وحدت را حفظ کرد و این جمع پراکنده را دور هم آورد.

بحث در باره مطالب سخنرانان را از سخنان آقای آهی شروع می‌کنم. جمهوری اسلامی، همان طور که آقای آهی اشاره کردند، وارد این مرحله شده است که سرنوشت تمام نظام‌های به بن رسیده دیکتاتوری است. یعنی نظامی‌ ـ امنیتی شدن. علاوه براین، همان طور که ایشان اشاره کردند، اینها برگشته‌اند به ریشه‌های انقلاب. نسل دوم انقلابی در پی بازگشت به خمینی است خمینی کی بود؟ کسی بود که می‌گفت این روشنفکران، این مغزهای پوسیده را بریزید دور. منظورش آن توده‌ای بود که به قول خودش در گذشته با چوبک ظرف می‌شست یعنی پایین‌ترین طبقات فرهنگی جامعه. انقلاب مستضعفان درست است که به کمک طبقه مرفه جامعه بود، ولی واقعاً اینها هم از نظر فرهنگ و روحیه به مستضعفان تسلیم شده بودند. اکنون می‌خواهند برگردند به همان جا. طبقات با فرهنگ جامعه را گذاشته‌اند کنار، می‌خواهند با پایین‌ترین قشرهای جامعه زندگی کنند. این حرف‌هایی که می‌زنند دقیقاً حساب شده است.‌ هاله نور بر چهره کسی چون احمدی‌نژاد، بمب اتمی‌ برای محو کردن اسرائیل، چاه جمکران و امام غایب و… همه اینها حساب شده است. می‌دانند دارند چکار می‌کنند. می‌خواهند به هدف مشخص‌شان برسند که بی دفاع کردن کامل جامعه است ــ چیزی شبیه جامعه لیبی.

در این مرحله مبارزه ما بهترین شرایط را داریم به عنوان مخالفین جمهوری اسلامی. برای اینکه تمام آن طبقه متوسط فرهنگی، تمام قشرهای میانی آن جامعه و تمام آدم‌های روشن در آن کشور اگر هم با ما نبودند دیگر از این به بعد با ما خواهند بود. این بسیار مهم است. یعنی حقیقتاً یک تغییر اقیانوسی روی داده است و از این وضع باید با هشیاری استفاده کنیم. اینها شعار نیست. این‌ها واقعیت‌های روز هستند. دانشگاه تهران یکپارچه آشوب شده برای اینکه یک آخوند بی سوادی را رئیس آن کرده‌اند.

همه ناراضی و همه بکلی از این رژیم بریده‌اند. تاکنون ما گرفتار این بودیم که چیزی از درون خودِ این رژیم در بیاید که درست‌ش کند. راه‌حل آسان و کم خرج. این تمام شد. یا باید همه با این وضع بسازند و هر روز پایین‌تر بروند یا باید فکر کنند. و این فکر جنبش فراخوان رفراندوم است. ما متحدین بی‌شمار و میلیون‌ها ایرانی هست آنها باشیم، باید باصطلاح لابی اینها باشیم در خارج. خانم مدرس روی یک نکته اساسی تکیه کردند . پابرجایی و سخت‌گیری بر روی اصول اصلاً شوخی بردار نباید باشد. ولی گشادگی بر اصول برای پذیرفتن همگان. هرکس، اگر دشمن خونی شما این حرف را قبول کند، او با شماست. حالا اگر زورش رسید، سر شما را می‌بُرد. ولی فکر می‌کنم اگر همه بر سر این اصول با هم توافق کنیم، دیگر کسی سر کسی را نخواهد بُرید.

ما به‌هیچ وجه نباید کوتاه بیاییم بر سر اصول و گشادگی بر سر پذیرفتن همگان. ولی همه این را نمی‌دانند. شما باید در را باز بگذارید. چاره‌ای نیست برای اینکه از داخل فشار شروع شده است. وقتی اتحاد دمکراسی خواهان ـ دیگر از این صریح‌تر نمی‌شود ـ می‌گویند خلاصه باید همه بیایند و فرقی نمی‌کند کی طرفدار کیست، دیگر این سد را شکسته‌اند. حالا فلان سازمان سیاسی هی اصرار کند که نه، مسئله پادشاهی و جمهوری است. نیست این طور.

آقای دکتر فاطمی ‌تمثیل تونل بکار بردند و این تمثیل خوبی بود. تونل یعنی بیرون آمدن از تاریکی و رسیدن به روشنایی. تیرگی این 27 سال گذشته بود. در این 27 سال ما در قرون وسطای سیاسی زندگی کردیم. حالا داریم می‌آییم بیرون از تونل. غیر از این نیست و جمهوری اسلامی‌ هم تکلیف‌ش روشن خواهد شد. این گسترشی که اندیشه آزادی خواهی پیدا کرده، یا حقوق بشر پیدا کرده خارق‌العاده است و این را کم نگیرید. این یک نمونه دیگری است از جهش‌های رفتاری Mutation به معنی زیست شناسی آن. این ملت ما هر چند سالی یک بار ناگهان می‌زند به سرش مثل ویروس انفولآنزا و دچار Mutation می‌شود. این پیوستن به جامعه حقوق بشر یکی از آن Mutation‌هاست. یک دفعه می‌بینید تمام شد و همه‌جا را گرفت. و این بارها در جامعه ما پیش آمده. یک نمونه‌اش انقلاب اسلامی ‌بود. ایشان انگشت گذاشتند روی حرکت پیروزمندانه دمکراسی و حقوق بشر در ایران.

آقای آهی، بر ضرورت ائتلاف چپ و راست میانه در برابر گرایش‌های افراطی اشاره کردند. اینها دارد می‌شود. شکستی در تمام گرایش‌های سیاسیِ گذشته‌زی روی داده است. حقیقتاً کار به گریه و زاری رسیده. کار به جایی کشیده است که صریحاً می‌گویند که اینها دارند اشتباه می‌کنند. نظام سیاسی ایران را نباید به عهده مردم گذاشت. ببینید بن‌بست تا به کجاست! دو سخنگوی نام آور چپ، تکیه مطلب‌شان این است که مردم نباید نظام سیاسی را تعیین کنند چون اشتباه خواهند کرد، نمونه‌اش هم نظام جمهوری اسلامی ‌است!

کسی نیست بپرسد، شما چرا اشتباه کردید؟ چرا خودتان را نمی‌گویید؟! چرا مردم را می‌گویید؟! معتقدند؛ ما اشتباه نکردیم، مردم اشتباه کردند.

آقای دوشوکی مطلبی را گفتند که خیلی قابل توجه است. و آن این است که جنبش فراخوان رفراندوم نباید با یک جریان سیاسی معین یکی شناخته شود. این بسیار درست و مهم است.

من الآن اجازه می‌خواهم به عنوان یک عضو حزب مشروطه ایران صحبت کنم چون به ما مربوط می‌شود. این یک واقعیتی است: ما در طول یک سال گذشته این جنبش رفراندوم سهم زیادی در این کار داشته‌ایم. نه اینکه همه کار را ما کردیم، ولی سهم زیادی داشته‌ایم. و این سهم ما سبب گریز خیلی‌ها از این جریان شد. این را هم قبول داریم. ولی اولاً، ما نمی‌توانیم، چون دیگران از ما می‌گریزند، وارد یک مبارزه‌ای که درست می‌دانیم نشویم. این بی‌انصافی است. دوم اینکه، حتی اگر ما چنین سهمی ‌را در این جنبش به خود اختصاص نمی‌دادیم، به شما اطمینان می‌دهم که اینها پس از یکسال به هر حال، دنبال قضیه را رها می‌کردند. برای اینکه ما در هموطنان‌مان آن پافشاری و اصرار را کمتر سراغ داریم. ما همچنان در خدمت این جنبش فراخوان رفراندوم خواهیم بود. چه برنجند، چه نرنجند. چرا؟ چون به هیچ کس حق نمی‌دهیم دیگری را از مبارزه کنار بگذارد. هیچ کس حق ندارد بگوید که یا من، یا تو. دیگر آن جامعه، هم من هستم، هم تو. چون هم من، هم توست، همه در بازی هستیم و باید تا آخرش رفت.

آخرین نکته این که، ما سهم مبارزمان با جمهوری اسلامی‌ را می‌ریزیم در قالب جنبش فراخوان رفراندوم. از این پس، ما زیر چتر جنبش رفراندوم با جمهوری اسلامی‌ مبارزه خواهیم کرد.

بخش 4 / به سوی جنبش سبز / دمکراسی و نقش رهبری*

بخش 4

به سوی جنبش سبز

 

دمکراسی و نقش رهبری*

 

 

در ميان سوء تفاهم‌های مردمانی تازه آشنا با مردمسالاری، مسئله رهبری از پيچيده‌ترين است. آنها می‌توانند اعتبار رای اکثريت و حق مردم را بر حکومت کردن برخود، با نفی هر پايگانی (سلسله مراتب) اشتباه کنند و منکر نقش رهبری شوند و هنگامی‌ که بی‌نظمی ‌و توقف کار‌ها روی نمود از آن سر بيفتند و رمه‌وار به جستجوی چوپان برآيند. دمکراسی حق برابر مردمان بر اداره کارهای عمومی ‌درهر سطح است؛ و از آنجا که همگان نمی‌توانند يک رای (متفق‌الرای) شوند رای اکثريت به عنوان نظر عموم اعتبار می‌يابد. اما برابری همگان در حق تصميم‌گيری به معنی آن نيست که همه به بهترين صورتی که می‌بايد و حتا در توانائی خودشان است رفتار می‌کنند؛ و در اينجاست که پای رهبری پيش می‌آيد و پيچيدگی‌هائی که در هر موقعيت بشری، کمتر و بيشتر هست.

رهبری در چهارچوب دمکراسی، حق نيست ــ چنانکه در فرهنگ غيردمکراتيک هست. هيچ‌کس به دليل آنکه نسبتی با ديگری دارد يا در طبقه اجتماعی معينی است يا لباس ويژه‌ای می‌پوشد حق رهبری به دست نمی‌آورد. رهبری دمکراتيک با مزيت شخصی به دست می‌آيد؛ پاداشی است که ديگران تاوقتی ميل داشته باشند به افرادی که چنان مزيت‌هائی دارند و بهر حال از پذيرش ديگران برخوردارند می‌دهند. در گذشته‌های غيردمکراتيک و جامعه‌های واپسمانده امتيازات خانوادگی يا طبقاتی چنان “حق”ی را به افراد و گروه‌های معينی می‌داد و می‌دهد. اين البته بدان معنی نيست که نسبت خانوادگی يا امتيازات مالی، مانع پذيرفته شدن از سوی ديگران شود و برضد افراد بکار رود. هر چه باشد کسان می‌بايد موقعيت رهبری را از مردم، از افرادی که با آنها سر و کار دارند، بگيرند.

 با آنکه در برتری آشکار دمکراسی بر هر شيوه ديگر اجتماعات جای ترديد نيست زيرا با طبيعت امور سازگار است (چگونه می‌توان به مردم گفت حق مداخله در زندگی سياسی خود را ندارند و ديگران بهر نام می‌بايد برای آنها تصميم بگيرند؟) از کم و کاستی‌های ترتيبات دمکراتيک، بويژه در مراحل کارآموزی آن، نمی‌توان گذشت و اينجاست که نقش رهبری دموکراتيک، رهبری در چهارچوب دمکراسی، آشکار می‌شود.

جامعه پيش از دموکراسی، که ما هنوز هستيم، يک ويژگی عمده دارد که مستقيما به زيان دموکراسی است. ضعف روحيه و سازمان‌های مدنی سبب می‌شود که مردم در چنين جامعه‌هائی ياد نگرفته باشند با هم کار کنند؛ تا آنجا که همکار بودن برايشان بهترين فرصت بروز اختلاف و حتا دشمن تراشی می‌شود. بدون يک رهبری شايسته تقريبا هر کار جمعی در اين جامعه‌ها به شکست می‌انجامد و فرايند دمکراتيک را عقب‌تر می‌برد. عامل رهبری در جامعه‌های پيشرفته‌تر نيز، نه به همان اندازه، اهميت دارد. تفاوت در اين است که در آن جامعه‌ها رهبر بيشتر به هماهنگ کردن فعاليت جمعی می‌پردازد؛ در فرهنگ‌های غيردمکراتيک بيشتر انرژيش را می‌بايد در برطرف کردن اختلافات بگذارد.

نقش رهبر در بهترين تعبيرش همان بيرون کشيدن بهترين‌های گروهی است که او را در چنان پايگاهی گذاشته است. اما رهبر بسا می‌شود که بدترين‌ها را در فرد يا گروه تقويت می‌کند. تفاوت در نگرش به نقش رهبری است. تکيه بيش از اندازه به رهبر مانع رشد فضيلت‌های مدنی يا دمکراتيک ــ قضاوت مستقل، احساس مسئوليت، و بزرگ‌تر کردن “خود” در گروه ــ می‌شود. بهترين رهبری کمترين رهبری است. اينهمه رهبر رهبر کردن ايرانيان، هم نشانه و هم عامل بی اثری سياسی انان است؛ اعترافی است به اينکه رشد کافی نکرده‌اند و نياز به دستی دارند که آنان را پا به پا ببرد، و از آن بدتر، معجزه وار، راه‌ها را برايشان هموار کند و در‌ها را بگشايد. بهانه‌ای هم هست که دست به کار‌هائی که از خودشان بر می‌آيد نزنند.

رهبری دلخواه اين ايرانيان از نوع دمکراتيک نيست، يعنی کسی که کوشش‌های جمعی را به بهترين صورت بسيج کند و به مقصود برساند. آرزوی آنان رهبری فرهمند charismatic به قول “ماکس وبر” است، کسی که جاذبه نامش توده‌ها را به خيابان بريزد. آنها يک رضا شاه سده بيست و يکمی ‌يا خمينی غيرآخوند لازم دارند تا حرکت کنند؛ رهبری که نه تنها بجای آنان تصميم بگيرد بلکه عمل کند. علاوه بر اين چنان رهبری بايد پس از پيروزی به گوشه‌ای بنشيند و در امری مداخله نکند و مثلا در قم مجاور شود. ايرانی به اصطلاح زرنگ است و همه چيز را با هم می‌خواهد. اصل کار آن است که بهترين نتيجه با هزينه نزديک به صفر به دست آيد و از پيش هم مسلم باشد. اين آرزو البته برآوردنی نيست و همه رويکرد ما به مسئله رهبری نياز به دگرگونی کلی دارد.

***

چنانکه گفته شد نخست می‌بايد ببينيم که رهبری را در يک بافتار context دمکراتيک بررسی می‌کنيم يا پيش از دمکراسی. در بافتار دمکراتيک رهبری فرهمند هم پيش می‌آيد اما نه چنان نياز حياتی به آن احساس می‌شود و نه سهم آن در بسيج عمومی ‌به اندازه نظام‌ها و فرهنگ‌های غيردمکراتيک است. در يک چهارچوب دمکراتيک تکيه بر رهبران است، بر رهبری در سطح محلی. جامعه دمکراتيک، جامعه مدنی است، ترکيبی از گروه بندی‌های مستقل از حکومت، که اگر هم به عنوان حزب يا ائتلافی از احزاب به حکومت برسند زندگی‌شان بستگی به حکومت ندارد و به عنوان مخالف نيز آزادی عمل دارند. جامعه مدنی به معنی مشارکت مردم در امور عمومی ‌است که البته همه افراد را در همه موارد در بر نمی‌گيرد ولی امکان آن را فراهم می‌آورد که هر تعداد افراد بخواهند در امور عمومی ‌مداخله کنند. در اين سازمان‌های مدنی يا گروهبندی‌های داوطلبانه (به زبان ديگر گروهبندی‌های برخاسته از روحيه مدنی) در هر سطح است که رهبری دمکراتيک با توانائی‌اش در جلب اعتماد، نقش خود را بازی می‌کند.

اينها بدست آمده از تجربه دهه‌ها کار سياسی و اجتماعی در ميان ايرانيان است و تنها دو مورد استثنائی بر آن می‌توان شمرد: در مواردی که پای سود آنی يا مسلم، يا دشمنی سخت شخصی با کسانی در ميان باشد که چندگاهی انگيزه‌ای به همان نيرومندی روحيه مدنی است و می‌تواند جايش را بگيرد. در اينجا‌هاست که “شور مدنی” به جوش می‌آيد و البته با برطرف شدن اصل موضوع فروکش می‌کند. ما در صد سالی که از انقلاب مشروطه می‌گذرد نتوانسته‌ايم روحيه مدنی را به اندازه کافی وارد فرهنگ سياسی خود کنيم و احساس نياز به رهبری فرهمند از همين‌ روست. ولی اگر چنان رهبريی در ميان نيست مسئله ملی ما ــ واپسماندگی، و حکومت اسلامی ‌ــ هست و هر روز تند و تيزتر می‌شود. ايرانيان آگاه‌تر نمی‌توانند دست روی دست انتظار بگذارند. جامعه ايرانی در خود ايران نيز پراکنده است و بسيج نيرو‌های سياسی و اجتماعی تنها با رهبران محلی، رهبرانی در هرسطح، ممکن خواهد بود.

ما امروز برای بزرگداشت آقای نريمان صابر، يکی از اين رهبران، گرد آمده‌ايم و برگن در نروژ، شهری از صد‌ها شهر جهان با يک اجتماع ايرانی قابل ملاحظه، نمونه خوبی است. برگن را بيشتر ايرانيان نمی‌شناسند و ايرانيان برگن می‌توانستند تا ابد انتظار ظهور رهبری را بکشند که از وجود آنان آگاه شود و آنان را با دميدن در شيپور خود مانند ايرانيان ديگر در هر جا به حرکت در آورد و متحد سازد. گروه کوچکی از آنان ترجيح دادند خودشان دست به کار شوند. از برگن نمی‌شد جمهوری اسلامی‌ را سرنگون کرد؛ از لوس آنجلس هم نمی‌شود. اما در هر جا می‌توان کارهائی برای زنده نگهداشتن ايران و زنده نگهداشتن مبارزه انجام داد. می‌توان به روشن شدن افکار عمومی ‌کمک کرد و ضربه‌هائی به جمهوری اسلامی ‌زد. آقای صابر توانست اين گروه را نگهدارد و تاثير فعاليت‌های گروه را با هماهنگ کردن آن چندين برابر سازد. رسوا کردن رشوه‌گيری پسر رفسنجانی از شرکت نفتی دولتی نروژ يکی از نمايان‌ترين اين اقدامات بود.

برگن می‌تواند در صد‌ها شهر ديگر تکرار شود و آنگاه خلائی که ايرانيان از آن می‌نالند و بيگانگان به رخ می‌کشند، ديگر حس نخواهد شد.

ــــــــــــــــــــــ

* سخنرانی در بزرگداشت نريمان صابر، برگن، 26 مه 2006

بخش 4 / به سوی جنبش سبز / نگاه فراگيرنده‌تری به همگرائی نيرو‌ها

بخش 4

به سوی جنبش سبز

 

نگاه فراگيرنده‌تری به همگرائی نيرو‌ها

روزگار ايران چنان است که هر کنگره حزب در شرايط دشوار و دشوارتری برای ميهن ما برگزار می‌شود. بويژه اکنون که وخامت اوضاع و دورنمای هراس‌آور آينده‌ای نه چندان دور، خوشبين‌ترين ناظران را به نگرانی می‌اندازد و اميد است کسان بيشتری را به چاره‌جوئی بيندازد.

رديف کردن مسائلی که ما با آن روبروئيم زحمتی ندارد. بهر سو چشم بيندازيم ازهم گسيختگی و فروتر رفتن در بحران‌هائی است که دهان باز کرده‌اند و نه تنها رژيم اسلامی ‌بلکه موجوديت ملی ما را تهديد می‌کنند: حکومتی که زورگوئی و تاراج را بجای کشورداری گذاشته است؛ اقتصادی غيرتوليدی، که هر نوسان بهای نفت ارکان‌ش را به لرزه می‌اندازد؛ جامعه‌ای که در جنايت و اعتياد و، تن فروشی در همه کاربرد‌هاي‌ش، غوته‌ور است؛ توده جمعيت جوانی که آينده‌اش را از او گرفته‌اند؛ فرهنگی که می‌کوشند سراسر به لجنزار فولکلوری که به نام دين به خورد مردم می‌دهند بيفتد و از هر نشانه روشنرائی و آفرينندگی بی‌بهره شود. سرزمينی که از هر سو برای تجزيه‌اش دندان تيز کرده‌اند؛ سياست خارجی ماجراجويانه‌ای که يادآور تجربه‌های هيتلر دور و صدام حسين نزديک‌تر است.

من از نگرانی سخن گفتم و نه نوميدی، زيرا در همين جامعه و در زير همين حکومت به چهره‌های بي‌شمار از زنان و مردانی که هر ملتی به آنها زنده است و به لايه‌های ستبر اجتماعی، که ايران را در شرايطی بدتر از اين هم نگه خواهند داشت پشتگرم هستيم ــ زنان و مردانی که از جاها و پيشزمينه‌ها و دوره‌های گوناگون آمده‌اند، هر کدام در جايگاه خود، و با اينهمه همداستان در طرح کلی انداختن ايران بر راه برگشت ناپذير مدرنيته، تجدد همه سويه، آزادی و پيشرفت و حقوق بشر. رژيم اسلامی ‌هرچه بتواند می‌کند که انقلاب خمينی، انقلاب ارزش‌های اجتماعی، را به پيروزی برساند و تا اينجا سياست و اقتصاد را سرتاسر از ارزش‌هاي‌ش پر، و از خرد و انسانيت تهی گردانيده است. ولی تمدن ايرانی با ريشه‌هائی سه هزار ساله و جامعه‌ای که لايه‌های پيشرفته‌اش خود را به کاروان تمدن بشری رسانده‌اند جان سخت‌تر از اينهاست. ملتی با چنين تاريخ و فرهنگ هرگز مغلوب ناسزاوارترين عناصر خود نخواهد شد.

اما نشستن به اميد تاب آوردن فرهنگ ايرانی بس نيست. ما همه سهمی ‌در پيکاری که بر سر اکنون و آينده ايران پيوسته است داريم. اين سهم چيست؟ در نخستين نگاه چنين پرسشی بيهوده می‌نمايد. روشن است که ما می‌بايد جمهوری اسلامی ‌را رسوا و از مبارزات مردم ايران پشتيبانی کنيم. ولی آيا کار ما به همين پايان می‌يابد؟ تازگی يکی از آزاديخواهان در ايران به طعنه گفته بود که مبارزه به معنی پشتيبانی از مبارزان در درون است و مخالفان بيرون، به ويژه، بيشتر کار فرهنگی می‌کنند. من اتفاقا می‌خواهم روی همين کار فرهنگی تاکيد بگذارم. کسانی که قلم‌هاشان شکسته می‌شود يا به گناه دفاع از آزادی به زندان می‌افتند مگر چه می‌کنند؟ آنها در برابر يک نظام حکومتی و يک فرهنگ سياسی که اجازه سرکوبگری می‌دهد بر می‌خيزند و ما همه می‌بايد از آنها به هر وسيله پشتيبانی کنيم. در اينجا به روشنی می‌توان ديد که مسئله از دفاع از افراد و گروه‌ها در می‌گذرد و به کل نظام سياسی و فرهنگی که هزار هزار مردان و زنان آماده پذيرش بدترين تباهی‌ها و تجاوزات و خرافات می‌پروراند بر می‌گردد. پشتيبانی از مبارزان در بستر يک کارزار سياسی و فرهنگی قرار دارد که در رسوا کردن رژيم و توسل به مراجع بين‌المللی خلاصه نمی‌شود.

بسيار شنيده و خواندهايم که رژيم اسلامی‌ برپا مانده است چون جايگزين ندارد، و از جايگزين فورا به رهبر وشورای رهبری می‌رسند و افسوس می‌خورند. ولی جايگزين نيز تنها رهبر و شورای رهبری معنی نمی‌دهد ــ گذشته از اينکه فضای مبارزه ما دست کم تا مدت‌ها با چنان ترتيباتی سازگاری ندارد. نقش ديگر نيرو‌های مخالف، علاوه بر رسوا کردن رژيم و پشتيبانی مبارزان، سازوار articulate کردن به معنی تدوين و بيان روشن و متقاعد کننده يک نظام و فرهنگ سياسی جايگزين جمهوری اسلامی ‌است. شعار دمکراسی و حقوق بشر و عرفيگرائی دادن بس نيست. هم می‌بايد تا ژرفای اين اصطلاحات رفت و هم آنها را در نظر و عمل زيست. سيسرو، بزرگ‌ترين وکيل دعاوی تاريخ و يک فيلسوف و سياستگر دمکرات (در آستانه فرو پاشيدن دمکراسی رم و آغاز عصر امپراتوران) که کارش متقاعد کردن مردمان بود می‌گفت برای متقاعد کردن اعتقاد لازم است.

وظيفه ديرپای ما، اگر از آن برآئيم، نشان دادن اين است که ايرانيان دست کم در شرايط آزادی و نه به اين سبب که زورشان به يکديگر نمی‌رسد می‌توانند سياست ديگری بورزند و نمونه زنده‌ای از يک فرهنگ سياسی سراپا متفاوت از جمهوری اسلامی ‌که جز زشت‌ترين جلوه فرهنگ عمومی ‌و سنتی ما نيست نشان دهند. در آن صورت است که از جايگزين می‌توان سخن گفت و آن جايگزين تاثيرش را در رسوا کردن رژيم و پشتيبانی از مبارزان و پيوستن به جريان اصلی مبارزه در درون نشان خواهد داد. ما هر چه از اهميت و ارزش فرصتی که در جهان آزاد به ما داده شده است بگوئيم کم گفته‌ايم. ايران می‌بايد بر راه دمکراسی‌های ليبرال غربی برود و ما خواه ناخواه از پيشگامان اين حرکت هستيم.

در اينجا می‌خواهم مانند پاره‌ای کنگره‌ها و کنفرانس‌های ديگرمان يکبار ديگر به ضرورت بازانديشی هدف مبارزه اشاره کنم. ما نيامده‌ايم که صرفا جمهوری اسلامی ‌را براندازيم. بگذاريد موضوع را به گونه ديگری باز کنم. برانداختن جمهوری اسلامی‌ که البته در مبارزه ما جای بسيار بالائی دارد صورت‌های گوناگون، از بهترين‌ش مسالمت آميز و تدريجی تا بدترين‌ش به کمک نيرو‌های خارجی، به خود خواهد گرفت. اينکه ايران چگونه از اين رژيم رها شود به اندازه خود رهائی اهميت دارد و جز گروه‌هائی که سر در جا‌های ديگر دارند هيج کس نمی‌خواهد ايران نيز همراه جمهوری اسلامی ‌برافتد. پس می‌بينيم که برانداختن جمهوری اسلامی ‌هدف اصلی کمتر کسی است؛ هدف اصلی، بهروزی ملت ماست که البته بی برافتادن رژيم به آن نخواهيم رسيد. اما بهروزی ما تنها در يکپارچه ماندن ايران به عنوان يک کشور و يک ملت نمی‌تواند باشد. اينهمه کشور‌های شوربخت يکپارچه در جهان هستند.

اکنون به وظيفه‌ای که اشاره کردم می‌رسيم: جا انداختن نظام و فرهنگ سياسی پيشرفته‌تری در گفتار و کردار. “پيشرفته‌تر” نه تنها از نظام و فرهنگ سياسی ايران جمهوری اسلامی ‌بلکه از گذشته و شايد اکنون خود ما. بر اين جمله می‌بايد درنگ کرد که اصل موضوع است. هزاران ايرانی تبعيدی با خودآگاهی و انگيزه سياسی بالا از همين جا به اشتباهی افتادند که بيشتر سال‌های اقامت اجباری ما را در اين آموزشگاه شگرفی که تمدن باختری است بيهوده گذاشته است. ادامه و بازتوليد گذشته، “بستن پرانتز” جمهوری اسلامی، نه عملی بود نه ارزش داشت. عملی نبود چون همان اختلاف برسر پيش و پس از پرانتز، گل‌های سر سبد جامعه را از ميهن رانده بود. آن گل‌های سر سبد بيش از خطر جهان بينی آخوندی نگران سود و زيان تصوری خودشان بودند؛ کسی نمی‌توانست با ديگری کار کند و نيروی بزرگ‌تری برای مبارزه پديد آيد. ارزش نداشت چون اگر پيش از پرانتز هر کس به آن خوبی بود که می‌پنداشت ايران چگونه ممکن بود در چنگال چنين رژيم باورنکردنی بيفتد؟

تبعيديان از اين معما پاک بی‌خبر نبودند و بيشتر وقت خود را به انداختن گناه به گردن يکديگر و به قدرت‌های خارجی و توجيه و تبرئه خويش گذراندند و بي‌شماری هنوز می‌گذرانند. بخش عمده ادبيات نوشتاری و الکترونيک طيف چپ در اين سال‌ها در خدمت اسطوره سازی تاريخ همروزگار ما بوده است. راست هوادار پادشاهی چند سالی است خاموش‌تر شده است زيرا از مايه اميد خود پشتيبانی نمی‌بيند ولی نزديک به دو دهه پس از انقلاب، کار اصلی‌اش اسطوره سازی از گونه ديگر بود. در ايران، مذهبی را که سياست و حکومت هر دوست تا حد دوران صفوی فولکلوريک کرده‌اند، ما در بيرون تاريخ را ميتولوژی می‌کنيم، و نمی‌بايد در شگفت باشيم اگر سياست ما نيز آميخته‌ای از فولکلور و ميتولوژی شده باشد.

اکنون اگر از گذشته‌ها درسی گرفته باشيم زمان آن است که به خود نگاهی ازنو بيندازيم. دلمشغولی‌های گذشته ما کسی را به قدرت نزديک نکرد و در حالی که توده جمعيت ايران هر سال فاصله بيشتری از اين عوالم می‌يابد هرگز به قدرت نخواهد رساند. دلخوشی پذيرفته بودن در حلقه‌های همفکران همدرد، بيش از همان دلخوشی نيست و سوگنامه‌هائی که برای هم می‌نويسيم در واقع برای دوران خودمان است. سی سال در اين تلاش‌ها رفته است و بس است. ما نمی‌بايد با يک جهان پايان يافته به آخر خط‌هايمان برسيم. از ما کار‌های بزرگ‌تری برمی‌آيد به شرط آنکه اندکی به خود آئيم و از خود بدرآئيم.

* * *

رفتار سياسی ما، آنها که در ميدان مبارزه با جمهوری اسلامی ‌مانده‌اند، در دو زمينه نيازمند بازنگری است. نخست، در همان نگاه به نقش خودمان در اين جهانی که سراپا دگرگون شده است و به ويژه در ايرانی که ديگر نه ارتباط به يادمانده‌های ما دارد نه اندک اندک به خود ما. می‌بايد بپذيريم که پويش قدرت در اين فاصله‌های جغرافيائی و زمانی اگر هم برای کسانی اهميت داشته باشد فوريتی ندارد و بهتر است نيروی خود را در ساختن سياست بهتری بکار اندازيم که اتفاقا بيشتر احتمال دارد به پويش قدرت کمک کند. مردم در ايران اگر هم صرفا به تغيير چهره‌ها در فرمانروايان بينديشند از آن چهره‌ها فراوان در دسترس دارند. جامعه ايرانی نيازمند يک روحيه و فرهنگ و سياست تازه است.

دومين زمينه، و از آن مهم‌تر، رويکرد به دگرانديشان است ــ همان دشمنان پيشين که برای شکست دادنشان از حقوق بشر تا خود انسانيت، و از مصلحت ملی تا سود شخصی را می‌شد فدا کرد. رويکرد تازه‌ای که زمان‌ش رسيده پذيرفتن و گزاردن حق ديگران به اندازه حق خويش است ــ اختلاف عقيده را به عنوان واقعيت زندگی پذيرفتن، ارج گفتار درست و کردار بجا را از هر سو باشد دانستن، و ادب سياسی را رعايت کردن ــ در يک کلام از فضای قبيله‌ای به سپهر شهروندی درآمدن.

آنچه گروه‌های بزرگی از ايرانيان فرهيخته و با انگيزه در بيرون ايران می‌کنند نموداری از نظامی ‌است که به جای جمهوری اسلامی‌ می‌خواهند. ما فردا در ايران خيال داريم در چه نظام سياسی (که با شکل حکومت فرق دارد) بسر بريم؟ آيا کسان را به سبب گذشته سياسی‌شان به زندان می‌اندازيم؟ آيا سازمان‌های سياسی مخالف خود را غيرقانونی می‌کنيم و راه فعاليت سياسی را بر آنها می‌بنديم يا به مخالفان خود به اندازه خودمان آزادی سخن می‌دهيم؟ آيا به “هرکس يک رای يک بار” اعتقاد داريم يا می‌پذيريم که مردم می‌توانند نظر خود را تغيير دهند و آنکه امروز اکثريت دارد می‌تواند فردا در اقليت بيفتد و اقليت می‌بايد امکان آن را بيابد که اکثريت شود؟ آيا فردا می‌خواهيم 28 مرداد يا 22 بهمن را همچون سند محکوميت بکار بريم و بهانه بی‌بهره ساختن کسان از حقوق مدنی سازيم؟ (فراموش نمی‌بايد کرد که 22 بهمن هم هست، اگرچه به اندازه رويداد ديگر به رخ کشيده نمی‌شود.)

نياز به تذکر ندارد که در آزادمنش‌ترين کشور‌ها نيز گروه‌های فاشيستی و تروريستی که درکنار دشمن با ميهن خود جنگيده‌اند و از اين ارباب بيگانه به خدمت آن ارباب بيگانه در می‌آيند، همچنانکه گروه‌های مسلح، اجازه فعاليت سياسی ندارند و از مقوله ما بيرون‌اند.

اينکه پاره‌ای از ما از شکل حکومتی (پادشاهی در صورت تازه پارلمانی آن) دفاع می‌کنند که تا انقلاب برسر کار بود؛ و ديگران دست درکاران يا وارثان سازمان‌ها و سنت‌های سياسی هستند که به پيروزی انقلاب اسلامی‌ کمک کرد اموری است که اگر خواستند می‌توانند فردا در پيکار‌های سياسی و انتخاباتی برضد يکديگر بکار برند. اگر در آن زمان 28 مرداد و 22 بهمن برای مردم همان اندازه مهم باشد که امروز برای پاره‌ای دست درکاران هست البته در فرا آمد انتخابات اثر خواهد بخشيد ولی امروز با چنان شعار‌هائی جز زهراگين کردن يک فضای سياسی به خود مشغول چه می‌خواهيم بکنيم؟

مردمسالاری و حقوق بشر را از هم اکنون می‌بايد در گفتار و رفتار بجای آورد. اگر می‌خواهيم در ايران آينده با هم در يک جامعه شهروندی و مدنی در عين مخالفت با يکديگر کار کنيم و فرايند دمکراتيک و موجوديت کشور را از دشمنان‌ش نگه داريم، از هم اکنون بايد رويکرد به مخالفان را در قالب‌های دمکراتيک بريزيم و راه‌هائی برای همکاری در زمينه‌های مشترک بيابيم؛ به يکديگر نه به چشم دشمن، بلکه رقيب و هماورد (حريف) و مخالف بنگريم؛ و از آنجا که امروز مخالفت ورزيدن ما با هم بيهوده است، به همان رقيب و هماورد بودن بسنده کنيم و مخالفت را به فردای ايران واگذاريم که همه اينها معنی داشته باشد. بر سر اموری مانند شکل حکومت و اداره کشور و سازمان دادن اقتصاد و مسئوليت فرد و جامعه، در انتزاع از قدرت و توانائی سياستگزاری می‌توان بحث کرد ولی لازم نيست کار را به گسست و رنجش رساند.

مشکل واقعی ما با هم در استراتژی و تاکتيک‌های پيکار (و نه سازش به عناوين ديگر) با جمهوری اسلامی، و مواضع ما در مسئله قومی، (که با “ملت”‌ها و “مليت”‌های ايران تفاوت دارد) و در کارزار جهانی ضدتروريسم اسلامی ‌است. بر خلاف پايبندی به قواعد بازی، يا فرايند دمکراسی ليبرال که همداستان شدن بر آن ضرورت دارد، در اين مسائل می‌توان اختلاف نظر را چه برای پيش افتادن از رقيبان و چه وفاداری به اصول عقايد نگهداشت؛ و گاهی هم توافق کرد که به توافق نرسيد.

اما برای رسيدن به چنان پختگی سياسی می‌بايد گره گذشته را گشود. نيرو‌های سياسی کنونی ايران ــ آنها که به کار باز ساختن کشور می‌آيند و نه فاشيست‌های چپ و راست و مذهبی ــ وارثان مستقيم کشمکش مسلکی دو نسل گذشته هستند که با روحيه جنگ صليبی جنگيده شد. دو نسل زير برچسب‌های شاهی و مصدقی و کمونيست در جنگی که تعصب شبه مذهبی و کينه‌کشی شبه ایلياتی، دست زدن به هر وسيله را پسنديده می‌شمرد در حذف يکديگر کوشيدند. دو طرف طيف سياسی با شکنجه و ترور، با گشودن پای قدرت‌های بزرگ و کوچک بيگانه، با دروغ و تاريخ سازی، با هم درآويختند و سرانجام همه در انقلاب اسلامی ‌به دشمن مشترک‌شان باختند. اين جنگ نسل و سن نمی‌شناسد و اکنون به موضوعات ديگری نيز مانند جای مذهب در جامعه که تا پيش از انقلاب نمودی نداشت کشيده شده است.

هر تفاهم ملی بر ضد حکومت مذهبی می‌بايد ميان نيرو‌های سياسی اصلی ايران بويژه بخش سازمانيافته آن صورت گيرد. نه می‌توان آن نيروها را به يک اشاره دست بی‌ربط شمرد، نه می‌توان منتظر مرگ هر کسی ماند که دوران انقلاب و جمهوری اسلامی ‌را زيسته است. بايد اين گذشته را با نگاه انتقادی از نو بنگريم و به يک تعبير از دستگاه گوارش ملی خود بگذرانيم؛ بايد “از کابوسی که تاريخ ماست بيدار” شويم. نگرش انتقادی فارغ از يقين مذهبی و وابستگی ايلياتی به گذشته نه پوزش‌خواهی است، نه فراموش کردن و نه دادوستد.

پوزش‌خواهی نيست زيرا از دست درکاران دونسل دوران انقلاب و حکومت اسلامی ‌کسی به کسی بدهکاری ندارد و در ميان ما کيست که نامه‌اش از خطا يا بی عملی پاک باشد؟ پوزش را کسانی می‌خواهند که به کيفر نرسيده باشند. در اين سه دهه چه کسی مانده است که کيفر نديده باشد؟ اين انقلاب حتی بسياری از پيروزمندان‌ش را پايمال کرده است. اينکه جريان‌های اصلی چپ و راست و مذهبی عرفيگرا (سکولار و ليبرال) اکنون با هم گفت و شنود مستقيم و غيرمستقيم دارند، و دور نيست روزی که بر پايه اصول و ارزش‌های مشترک همکاری‌هائی نيز بکنند، بزرگ‌ترين پوزشی است که از گذشته پر از دشمنی می‌خواهند. عبرت گرفتن از هر پوزشی بالاتر است.

فراموش کردن نيست زيرا تاريخ را اگر فراموش کنيم افسانه را جايگزين آن خواهيم کرد. تاريخ بايگانی و بخشی از وجدان ملی ماست؛ زشت و زيبا‌ها و پسند و ناپسند‌های آن می‌بايد در خودآگاهی ملی زنده بمانند و راهنمای نسل‌های آينده باشند. از تاريخ غفلت کردن و تاريخ را بازيچه کردن بازی خطرناکی با سرنوشت ملت است. تاريخی که در راه برانگيختن شور و تعصبات توده‌ها از آن سوء استفاده شود کشنده است. ما خود اين را تجربه کرده‌ايم. دو نسل ايرانيان تاريخ را، چنانکه مذهب، به چنان منظور‌هائی بکار بردند. به قول يک نويسنده امريکائی توافق کردند که تاريخ خود را به نادرستی تعبير کنند. اکنون نوبت موج تازه تاريخ‌سازی را برای سوءاستفاده سياسی در گرايش‌های تجزيه طلبانه می‌بينيم.

سرانجام، دادوستد نيست. زيرا در ميان بازندگان، در يک ملت بازنده، پس از اينهمه سال‌های پائين و پائين‌تر رفتن، چه تفاوت می‌کند که چه کسی زودتر يا بيشتر باخته است؟ مردم ايران نياز به روي هم ريختن انرژی و منابع خود برای جبران ويرانی‌های سه دهه گذشته دارند. ما بهتر است بجای تصفيه حساب با يکديگر با تاريخ همروزگار خود تصفيه حساب کنيم.

هر چه بيشتر به گذشته‌های خود به ديده انصاف بنگريم و آنچه که ايران را به اين روز افکنده در گفتار و کردار از خود دور کنيم به پديد آوردن فضای اطمينان و ساختن پايه‌های آن فرهنگ سياسی نوين بيشتر کمک خواهيم کرد. بازنگری و نقادی گذشته هيچ با احساس گناه و گرفتن موضع دفاعی نبايد اشتباه شود. حتا جامعه‌هائی که هنگامه‌های تاريخ صد ساله گذشته ما را نگذرانده‌اند خود را نيازمند چنين بازنگری و نقادی می‌بينند.

***

مشروطه خواهان که مسئول شش دهه تاريخ ايران شمرده می‌شوند ــ بهترين دهه‌هائی که دست‌کم در چهارصد سال پيش از آن داشته‌ايم ــ سهم بالاتری در اين بازنگری دارند. گذشته تاریخی آنها بسيار پربارتر و سنگين‌تر از ديگران است و مسئوليتی که در ساختن آينده احساس می‌کنند از همه بيشتر. ما لازم نيست با جابجائی نسل‌ها خود را امروزی کنيم. همين نسل دوران انقلاب با همين پيشينه و درست به دليل همين پيشينه است که بيشترين توانائی را در دگرگون ساختن ايران دارند. يک ملت و کشور را با بی‌خبری يا چشم بستن بر گذشته نمی‌توان باز سازی کرد. جامعه نه لوح سپيد است نه می‌شود نوشته‌های روی آن را پاک کرد.

حزب ما در چهارده سالی که برای پايه‌گذاری و ساختن آن رفته راه درازی را از يک گروه اساسا سلطنت طلب که با هردو چشم به گذشته می‌نگريست به يک جنبش مشروطه‌خواه ــ هوادار نوسازندگی فرهنگ و سياست و اقتصاد جامعه ايرانی از جمله نهاد پادشاهی ــ آمده است ولی هنوز تا سراسر در خدمت مدرنيته (تجدد همه سويه) درآيد بسيار کار داريم. نگاه‌ها هنوز چندان که می‌بايد نو نشده است. اما تفاوت اصلی مشروطه‌خواهان با بسياری ديگر در سرتاسر طيف سياسی، آينده نگری و آزاد شدن از گذشته است ــ آزاد شدن نه فراموش کردن. قدرت ما در نوستالژی و نازيدن به اين و آن نبوده است، به پيشگامی ‌است که آن آينده‌نگری به ما می‌دهد.

در بحث‌های عمده‌ای که حزب در دو ساله گذشته درگيرش بوده است پيشگامی ‌ما بهتر از هميشه ارزش خود را نشان داد. در پشتيبانی از جنبش رفراندم، که بسيار بيش از توافق بر همه پرسی برای تعيين نظام سياسی آينده است؛ در تاکيد بر استقلال حزب و تسليم نشدن به گرايش‌های فرصت‌طلبانه؛ در مبارزه با مداخله بيگانگان در امور ايران و دفاع از يگانگی ملی و يکپارچگی ارضی که ما پيشتازش بوده‌ايم، همه جا حزب مشروطه ايران دژ استوار دفاع از اصول، و بالاترين مصالح ملی بوده است؛ از هيچ کس و از هيچ مد روز پيروی نکرده است، و همچنان نخواهد کرد. امروز ما با نگاهی گسترده‌تر و خوشبينانه‌تر از هميشه به مبارزه و آينده ايران می‌نگريم. از سوئی دريافته‌ايم که بايد هواداران حقوق بشر و دمکراسی را در هر جامه و با هر پيشينه به عنوان همراهان خود بپذيريم و از سوی ديگر نيرو‌های دمکراسی ليبرال (بيشترشان سلطنت‌طلبان و کمونيست‌ها و اسلامگرايان پيشين) را می‌بينيم که سرانجام دارند به ضرورت همگرائی پی می‌برند.

ما هيچ راه ديگری برای جلوگيری از سقوط ايران در‌هاويه‌ای بدتر از انقلاب اسلامی ‌نمی‌شناسيم.

ــــــــــــــــــ

کنگره ششم حزب مشروطه ايران، نوامبر 2006

بخش 4 / به سوی جنبش سبز / میدان‌های نبرد سیاسی و ایدئولوژیک ما*

بخش 4

به سوی جنبش سبز

 

میدان‌های نبرد سیاسی و ایدئولوژیک ما*

سه هفته‌ای پیش از کنگره ما انتخابات امریکا چنان تکانی به تقریبا همه جهان داد که بسیار احتمال دارد آغاز دوران تازه و بهتری باشد. از این رویداد نمی‌توان بی‌احساس خوشبینی تازه‌ای به طبیعت بشری و توانائی اجتماع انسانی گذشت. امید در نا‌محتمل‌ترین جا‌ها و زمان‌ها نیز بر نومیدی و ترس چیره می‌آید؛ دگرگونی‌های ژرف امکان دارد؛ و بحران سخت پیشدرامد نوسازی و پیشرفت است. چنین لحظه‌های تاریخی، به انسان گرایش و توانائی تازه‌ای می‌دهد که از قالب‌های متعارف و عادت شده بیرون آید و به افق‌های تازه‌ای بنگرد.

ما امروز از افتخار میزبانی شاهزاده گرامی‌ و شنیدن سخنان تامل‌برانگیز دوستان برجسته‌ای از طیف جمهوریخواه برخوردار بودیم. من می‌خواهم توجه دوستان و سروران را به نکته‌هائی که به نظرم مهم‌تر می‌آیند جلب کنم. آنچه شاهزاده در باره تفاوت شکل نظام سیاسی با محتوای آن گفتند به ویژه از سوی کسی مانند ایشان بسیار پر‌اهمیت است. شکل نظام به معنی پادشاهی یا جمهوری در برابر دمکراتیک بودن یا نبودن محتوای نظام اهمیتی ندارد و می‌باید چنانکه گفتند آن را از موضوع کشمکش بیرون برد. شاهزاده چنانکه هر شنونده ایشان می‌توانست ببیند از مزیتی برخوردارند که نمی‌باید در مبارزه‌ای که در پیش داریم از آن چشم پوشید. شناخته بودن و دسترس داشتن به مراجع بین‌المللی سرمایه‌هائی هستند که در رساندن صدای ایرانیان به جهان به کار می‌آیند.

آقای دکتر گنج‌بخش که یک دانشمند فیزیکدان برجسته‌اند و من در چندین سال گذشته از نزدیک کار‌های ایشان را دنبال کرده‌ام انگشت روی پاره‌ای مسائل اساسی ما گذاشتند، نخستینش اینکه مبنای دمکراسی توافق داشتن نیست، همرائی و همکاری در عین حفظ اختلافات است. در اینجا باید اضافه کنم که برای رسیدن به چنان پختگی سیاسی می‌باید چند اصل بنیادی که ما آن را در زیر عنوان دمکراسی لیبرال می‌آوریم پایه‌های نظام سیاسی باشد و جامعه سیاسی بر آنها همرای شده باشد. آقای گنج‌بخش همچنین با شهامتی که هنوز در بسیاری سیاستگران ما کمیاب است ضرورت اسطوره‌زدائی از تاریخ و آمادگی پذیرفتن مسئولیت را در هر گوشه طیف سیاسی یادآور شدند. من در سخنان ایشان مانند نوشته‌ها و سخنان همفکران دیگر‌شان در فراکسیونی که تشکیل داده‌اند نشانه‌های نوزائی اندیشه در صف جمهوریخواهان را می‌بینم. این سروران هم‌اکنون مشکل ایدئولوژیک جمهوریخواهان را حل کرده‌اند، آنها جمهوریخواهی را از حالت یک ایدئولوژی بدر ‌آورده‌اند.

اقای دکتر خوبروی پاک یک مرجع مسلم در مسئله تمرکز‌زدائی و از کارشناسان حقوق اساسی هستند و ما بسیار از اینکه نظرات‌مان در موضوع حقوق مدنی اقوام ایرانی و یکپارچگی ایران در عین عدم تمرکز، به ایشان نزدیک است خوشحال هستیم. یاد‌آوی اینکه ما قوم ایرانی نداریم و مشکلات کنونی کشور در موضوع اقوام نیز مانند دیگر مشکلات اساسا به جمهوری اسلامی ‌بر‌می‌گردد در عین بدیهی به نظر آمدن بسیار مهم است. همه ما هر نامی ‌روی خود بگذاریم و هر خطی میان خود بکشیم همیشه، دست کم از دو هزار سال پیش، ایرانی شناخته شده‌ایم. نام کشور ما همان وقت نیز ایرانشهر بود به معنی دولت یا کشور ایران و دو هزار سال پیش هم آن نام از آسمان نیفتاد و پیشینه داشت و برای ساکنان این سرزمین نا‌آشنا نبود. بدون جمهوری اسلامی، ایران در سی ساله گذشته با دمکراتیزه شدن ناگزیر جامعه‌ای که با شتاب امروزی می‌شد، به عدم تمرکز و حقوق مدنی و فرهنگی اقوام نیز می‌رسید.

آقای دکتر نوری علا نه از موضع یک موافق بلکه یک نگرنده خیرخواه به ما نگریستند و دو مشکلی را که به نظرشان در کار ما هست خاطر‌نشان کردند. نخست ما که خود را مشروطه‌خواه می‌نامیم چه مشروطه‌ای را در نظر داریم؟ من تصور می‌کنم این مشکل در جای دیگر است، در این است که هنوز مشروطه به مقدار زیاد مترادف با پادشاهی گرفته می‌شود. ما باید از این فرصتی که ایشان برای ما در چنین موقعیتی پیش آورده‌اند استقبال کنیم. مشروطه‌ای که ما در نظر داریم نوسازی شده و گسترش یافته جنبشی است که در کمتر از یک نسل، جامعه ایرانی را از قرون وسطا به نوزائی یا رنسانس سده شانزدهم و روشنگری سده نوزدهم و ناسیونالیسم سده نوزدهم اروپا وارد کرد. پادشاهی بخش کوچکی از پروژه کشورگیر مشروطه خواهی است و هواداران و مخالفان‌ش در آن بسیار مبالغه کرده‌اند. یک تفاوت ما با سلطنت‌طلبان نیز در همین است. ما بالا‌ترین جا را به پادشاه یا شکل حکومت نمی‌دهیم، چنانکه خود شاهزاده نیز امروز تاکید کردند.

یک جلوه این رویکرد به مشروطه‌خواهی در همراهی ما با آقای دکتر نوری علا در پیشبرد عرفیگرائی یا سکولاریسم است که بخش مهمی ‌از طرح مشروطه‌خواهی بود و مانند بسا دیگر نا‌تمام ماند. جلوه دیگرش در پشتیبانی از تلاش‌های خستگی‌ناپذیر خانم شکوه میرزادگی در نگهداری میراث ملی ایران است. ما از اینکه در این پیکار مشارکت داریم سربلندیم. به عنوان مشروطه‌خواهان، این پشتیبانی بخشی از هدف‌های ما نیز هست که اکنون خانم میرزادگی بیش از هر کس دیگری دنبال می‌کنند.

مشکل دومی ‌که ایشان به ما هشدار دادند اشتباه نگرفتن برنامه سیاسی با ایدئولوژی است و گمراهی‌هائی که در ایدئولوژیک شدن حزب هست. در توضیح باید اضافه کنم که از فروپاشی امپراتوری شوروی اصطلاح پایان ایدئولوژی بر سر زبان‌ها افتاد ولی نه به معنی لفظی کلمه. منظور از پایان در اینجا ایدئولوژی با “ای” بزرگ است یعنی یک دستگاه فکری منسجم که مدعی توضیح دادن جهان است و برای همه چیز پاسخی دارد ــ چنانکه مارکسیست‌ها ادعا می‌کردند. در برابر، یک ایدئولوژی با “ای” کوچک نیز هست که مجموعه‌ای از ایده‌ها و گرایش‌های فکری است که لزوما ارتباط ارگانیکی با هم ندارند و دامنه محدود‌تری از ایدئولوژی با ای بزرگ را می‌پوشند. مثلا اقتصاد بازار یک ایدئولوژی است ولی کاربرد‌ها و تعریف‌های متفاوتی بسته به اوضاع و احوال دارد. در همین بحران سیستم بانکی جهانی، دولت‌ها بیشترین مداخله را در اقتصاد می‌کنند ولی همچنان در چهارچوب اقتصاد بازار مانده‌اند. احزاب سیاسی جدی همه ایدئولوژی به معنی طرح کلی و روحیه چیره بر برنامه سیاسی دارند و برنامه‌های سیاسی‌شان در واقع مکانیسم اجرائی ایدئولوژی‌های آنان است. ما حزب ایدئولوژیک نیستیم ولی مشروطه ایدئولوژی ماست و مشروطه به گفته فریدون آدمیت ایدئولوژی آزادی و ترقی است.

آقای دکتر حمید علی‌زاده که پیام‌های شادباش بخشی از جبهه ملی در خارج و بخش دانشجوئی آن در ایران و پیام آقای حشمت‌الله طبرزدی را ابلاغ کردند به خوبی آگاهند که حزب مشروطه ایران همواره در پی فراهم کردن زمینه برای همرائی اصولی گرایش‌های سیاسی گوناگون در عین اختلاف بر سر تاریخ یا سیاست‌ها بوده است. ما تنها حزبی هستیم که اساسنامه خود را که ربطی به مسائل عقیدتی ندارد با اعلام چنین آمادگی آغاز کرده‌ایم. من امیدوارم که آقای طبرزدی با همه بی‌پروائی در برابر خطر، از بابت پیام شادباشی که برای کنگره ما فرستاده‌اند دچار محدودیت‌های بیشتر نشوند.

* * *

ما چهارده سال است در چنین همایش‌ها نگاهی، نه همیشه تعارف‌آمیز، به خویشتن، به جامعه ایرانی، به جهان دگرگون شونده پیرامون‌مان می‌اندازیم. دستاورد‌های ما با مقیاس‌های کوچک جهان کوچک تبعیدیان کم نبوده است ولی خود بهتر می‌دانیم که کجا‌ها هنوز کوتاه می‌آئیم و کجا‌ها می‌باید شیوه‌های‌مان را دگرگون کنیم.

دوری از میهن که تقریبا همه چیز در آنجا روی می‌دهد دست و پای ما را نیز مانند دیگران می‌بندد ولی ما می‌کوشیم از این محدودیت فضیلتی بسازیم و فراغت از مبارزه قدرت را صرف مبارزه برای ایران و اندیشیدن در باره مسائل بنیادی جامعه و دگرگون کردن فرهنگ سیاسی کنیم. امروز می‌خواهم بیشتر به سه مقوله که در چند سال گذشته و به ويژه از کنگره ششم جای بالا‌تری در گفتار و اندیشه ما داشته است، و جائی که همچنان در دو سال آینده می‌باید داشته باشد بپردازم. به نظر من در اهمیت این مقولات برای آینده ایران مبالغه نمی‌توان کرد.

نخست عرفیگرائی یا سکولاریسم است، بیرون بردن سیاست و حکومت از قلمرو تقدس؛ جلوگیری از بهره برداری سیاسی از مذهب، و تبعیض به نام مذهب. ما با خشنودی شاهد بالا گرفتن این تفکر در درون و بیرون ایران هستیم ولی نمی‌توانیم مطمئن باشیم. فرصت‌طلبی همیشه هست و همه چیز را بهم می‌زند. در همان حال که جامعه روشنفکری ایران برای نخستین بار دارد عرفیگرائی را باز‌ می‌یابد و آینده ایران را دور از بختک سیاست کربلائی می‌جوید، سودای همدستی با مذهبیان و “بوسیدن دستی که به دندان نتوان برد” بسیار کسان را رها نمی‌کند. باز بهانه‌تراشی است که ما با منافع کارگران سرو کار داریم نه عقاید آنها؛ و متعرض مذهب در حکومت یا سیاست نمی‌باید شد. انگار که در یک نظام مذهبی بی‌خبر از توسعه و عدالت اجتماعی می‌توان منافع کارگران را تامین کرد. ما در کارزار خود با جمهوری اسلامی‌ کمتر سلاحی کارساز‌تر از عرفیگرائی داریم که به علت وجودی نظام ولایت فقیه می‌زند. رسوخ مذهب در فرهنگ و سیاست، مشکلی است که ما در هر گام با آن روبرو شده‌ایم. نمی‌توان ایران را از ارتجاع و حکومت مافیائی و واپسماندگی فزاینده رهائی بخشید و به عرفیگرائی اولویت نداد.

سیاست مذهب‌زده اکنون موجودیت این سرزمین ناشاد را نیز به خطر انداخته و گروه‌های روزافزونی از ایرانیان را از ملت خود بیگانه کرده است. حزب به عنوان یکی از پیشروان عرفیگرائی در ایران وظیفه دارد که در برابر گرایش‌های سازشکارانه بایستد و نگذارد کسانی بار دیگر با دست‌کم گرفتن مسئله، خود و کشور را به آخوند‌ها بسپارند. ما در اینجا نیز اصول را بالا‌تر از حساب‌های سیاسی (آن هم نادرست) می‌گذاریم. بیم از حساسیت‌های مذهبی مردم نمی‌باید جلو روشنگری در باره بهره‌برداری جنایت‌آمیز آخوند‌ها را از آن حساسیت‌ها بگیرد. پس از سی سال زیستن با ریاکاری و فساد و بی‌اعتقادی آخوند‌ها و همدستان‌شان ایرانیان به جائی رسیده‌اند که میان باور‌های مذهبی و حکومت مذهبی تفاوت بگذارند. یک بار دیگر روشنفکران ما (این بار نه اکثریتی از آنها) خود را به جای توده مردم می‌گذارند، از سوی آنها تصمیم می‌گیرند و به سطح تصوری که از آنها دارند پائین می‌آورند. اما این بار حتا بیش از سی سال پیش فرو افتادن به پائین‌ترین مخرج مشترک، هم اشتباه و هم نا‌لازم است. مردم حتی در آن زمان آماده شنیدن پیام ترقیخواهانه‌تری از روشنفکران خود می‌بودند.

* * *

دوم، نگهداری ایران است، آنچه پس از سی سال تاراج و ویرانی و ندانم‌کاری از این سرزمین و دارائی‌های‌ش مانده است. من در سراسر طیف سیاسی ایران هیچ گروهی را نمی‌شناسم که بیش از ما در این سال‌ها برای دفاع از این کشور و ملت، سینه سپر کرده باشد. مسئله برای ما بیش از بستگی عاطفی است که دیگرانی ممکن است احساس نکنند. در پشت سر نگرانی‌های ما یک محاسبه سرد و تردید‌ناپذیر قرار دارد. ما بیش از امکانات ایران یکپارچه چیزی برای رساندن مردم خود به سطح زندگی و تمدن بالای جهانی نداریم. جنگ و گرایش‌های تجزیه‌طلبانه نه تنها به کشوری که فداکاری‌های صد نسل ایرانیان آن را تا اینجا کشانده است پایان خواهد داد بلکه تکه پاره‌های ایران را نیز از رسیدن به چنان آینده‌ای باز خواهد داشت. آنها اگر هم بتوانند اراده ملت ایران را، آن اکثریتی که برای دفاع از این سرزمین تا هر جا می‌رود، در هم شکنند باز به ناکجا آباد‌شان نخواهند رسید. تکه پاره‌هائی که از پاک‌شوئی‌ها و خونریزی‌های برادر‌کشی بدر آیند، هر سرنوشتی بیابند ــ چه جدا جدا و چه چسبیده به همسایگان ــ زیان خواهند کرد. امروز آن همسایگان گویای فردای‌شان است ــ با این نمایشی که هم اکنون از دمکراسی و حقوق بشر و استقلال می‌دهند. رستگاری ملت ما در افتادن به جان یکدیگر به نام فدرالیسم یا هویت‌طلبی و چسبیدن به دیگران و باز کردن پای امریکا و روسیه و پاکستان و جهان عرب و همسایگان دیگر به امور داخلی‌مان نیست. ما می‌باید مسائل خود را با رعایت اصول جهانروای حقوق بشر در یک جامعه شهروندی با یکدیگر حل کنیم. ملت‌های دیگر در سده‌هائی که هنوز از شب دراز قرون وسطائی بیرون نیامده بود توانستند، ما نیز می‌توانیم.

از این گذشته پیکار ما با جمهوری اسلامی ‌است که به تلاش هماهنگ همگانی ما بستگی دارد. به امید حمله امریکا نشستن، و قومی ‌کردن مبارزه ملی ــ هر گروه زبانی تنها نگران حال خودش ــ در دو سه ساله گذشته آسیب‌های سخت بر این پیکار زده است. فرمانروایان اسلامی ‌با خشنودی به منظره‌ای می‌نگرند که هر روز شکسته‌تر می‌شود و به کشاکش‌هائی می‌نگرند که تیزی حملات به رژیم آنها را می‌گیرد. آنها با آزادی عمل بیشتر، پشتگرم به موافقت نهانی گروه‌هائی که به تندی لحن ضد ایرانی می‌گیرند به ویرانی نشانه‌های فرهنگ و تاریخ ایران سرگرم شده‌اند. سود مشترک در ایران ستیزی، مبارزه با جمهوری اسلامی‌ را می‌تواند زیر سایه بگیرد؛ و ایرانیان بیش از آن با یکدیگر درگیر شوند که به دشمن ملی بپردازند. اصلا خود تعریف دشمن ملی در پرده ابهام رفته است.

حزب ما چهارده سال پیش، گوئی با پیش‌بینی چنین موقعیت‌هائی، در اصل یکم منشور خود چنین تعهد کرده است: “استقلال و تماميت ارضی و يگانگی ملی ايران برای ما از همه بالاتر است و به هر قيمت و در هر وضعی از آن دفاع می‌‌کنيم.” آزمایش این تعهد هر بار که گفتگو از حمله به تاسیسات اتمی ‌ایران بالا گرفت پیش آمد. ما به جای آنکه در موضوعی بدین اهمیت “سلامت را در کنار” بدانیم و خاموش بنشینیم؛ یا بد‌تر از آن، چلبی‌وار، با سر هم کردن گروهبندی‌ها جایگزین‌سازی کنیم و خود را به رخ امریکائیان بکشیم؛ یا شعار‌های میان‌تهی و برای لای پرونده بدهیم به آنچه پیش از آن “اندیشیدن درباره نیندیشیدنی” اصطلاح کرده بودیم بازگشتیم؛ در میان اتهامات ظاهر‌بینان و بدخواهان با صراحت اعلام کردیم که در صورت حمله به ایران جای ما موقتا در کنار جمهوری اسلامی‌ خواهد بود که از نظر ما با دنبال کردن برنامه تسلیحات اتمی، تنها مسئول چنان رویدادی است. برای ما آسان نمی‌بود که چنین موضع نا‌خوشایندی که با همه اصول دیگر منشور حزب در تضاد است بگیریم. ولی امری هست که از هر چیز دیگری از جمله جان‌های خود‌مان بالا‌تر می‌آید: استقلال و تمامیت ارضی و یگانگی ملی ایران، که در جنگی چنان ویرانگر بر باد خواهد رفت.

موضع‌گیری حزب در مخالفت با سیاست تغییر رژیم از سوی دیگران، در عین پشتیبانی از کارساز‌ترین تحریم‌ها بر ضد رژیم اسلامی ‌دنباله همین نگرش اصولی است. ما می‌خواهیم دیگران تنها جلو برنامه اتمی‌ جمهوری اسلامی ‌را بی جنگ بگیرند. بقیه‌اش مسئله خود ماست. برای ما یادآوری حملاتی که ١۲ سال پیش از سوی همین ظاهر‌بینان و بدخواهان به حزب می‌شد مایه سرگرمی ‌است. در آن هنگام تنها ما از تحریم رژیم دفاع می‌کردیم و گروه‌های دیگر، اگر خاموشی نگزیده بودند می‌گفتند که دود تحریم به چشم مردم خواهد رفت. امروز خوشبختانه دود توهم و عوامفریبی تصوری از بسیاری چشمان بیرون رفته است. در برابر دور نمای ضرب‌شصت نظامی، گزینه تحریم کمرشکن اقتصادی پذیرفتنی‌تر است. هر چه باشد دود بر شعله سوزنده برتری دارد.

***

سرانجام گشاده کردن چشم‌انداز حزب که سه چهار سالی است در سخنان و نوشته‌های ما جائی هر چه بالا‌تر می‌یابد. حزب مشروطه ایران، سازمان مشروطه‌خواهان ایران پیشین، با تعبیر تازه و گسترده‌تری از مشروطیت پایه‌گذاری شد. این تعبیر تازه و گسترده با همه جای مهمی‌ که به پادشاهی مشروطه برای آینده ایران می‌داد اساسا برنامه‌ای برای به انجام رسانیدن طرح تجدد‌خواهی انقلاب مشروطه بود که دامنه‌اش از شکل حکومت، پادشاهی یا جمهوری، بسیار فراتر می‌رفت. برنامه سیاسی و ادبیات حزبی که بر گرد آن در شانزده ساله مراحل مقدماتی و پایه‌گذاری رسمی ‌حزب شکل گرفت از نظام سیاسی دمکراسی لیبرال و از اقتصاد سیاسی راست میانه دفاع می‌کرد. در آن سال‌ها و تا همین اواخر این مفاهیم در ایران چندان شناخته نبودند و اصطلاحات چپ و راست و لیبرال به سهل‌انگاری به کار می‌رفتند. لیبرال و لیبرالیسم به ویژه موضوع بد‌ترین سوءتفاهم‌ها بود؛ یا اسلامی‌ها و چپگرایان همچون دشنام نثار مخالفان سیاسی خود می‌کردند و یا ناظران نا‌آگاه خارجی چون حلقه گل بر گردن گروهی یک‌سو‌نگر که مخالف باور‌های جزمی‌ خود را از هر فضیلتی بی‌بهره می‌داند می‌آویختند.

در خود حزب احتمالا هستند کسانی که یا لیبرال را مشکوک و در نهان ضد پادشاهی می‌شمرند و یا در کاربرد امریکائی آن به سوسیالیسم نزدیک می‌دانند. ما در کارزار فرهنگی و آموزشی خود از این آزمون‌ها بسیار داشته‌ایم. شاید هیچ حزبی را در این سی ساله نتوان نشان داد که به اندازه ما درگیر شکافتن مسائل و روشنگری در باره خود بوده باشد. این فرایند از همان مشروطه آغاز شد. بسیاری هموندان و هواداران ما از همان جا اشکال داشتند. لیبرال دمکرات نیز مانند مشروطیتی که پادشاهی تنها جزء کوچکی از آن به شمار می‌رود در گوش ایرانی تازه و نا‌آشناست ولی سرتاسر نظام حکومتی مورد نظر ما تنها در آن قالب می‌گنجد. حکومت اکثریت مردم در چهارچوب اعلامیه جهانی حقوق بشر نامش دمکراسی لیبرال است ــ دمکراسی که دیکتاتوری اکثریت را نیز بر نمی‌تابد و حقوق سلب نشدنی فرد انسانی را در یک جامعه شهروندی تضمین می‌کند و هم در شکل پادشاهی و هم جمهوری با موفقیت کار کرده است. ما مانند شخصیت نمایشنامه مولیر که نمی‌دانست همه عمر نثر می‌گفته است از نام فلسفه سیاسی خود بی‌خبر بودیم. اکنون پی برده‌ایم که به پیشرو‌ترین و آزادمنش‌ترین خانواده سیاسی جهان تعلق داریم و به جای آنکه بگذاریم دیگران ما را به میل خود تعریف کنند خود پیشگام شده‌ایم.

لیبرال دمکراسی چهار پنج دهه است در حزبی به همین نام در ژاپن، همچنانکه هم‌اکنون در اسپانیا به رهبری حزب سوسیالیست و در بریتانیا به رهبری حزب کارگر (هر دو عضو خانواده سوسیال دمکرات، چپ میانه و از نظر سیاسی در اردوی دمکراسی لیبرال، و هر دو مانند ژاپن دارای شکل حکومت پادشاهی مشروطه) حکومت می‌کند. هر کشور دیگری نیز، که حکومت به رای اکثریت انتخاب می‌شود و افراد در پناه اعلامیه جهانی حقوق بشر هستند دارای نظام دمکراسی لیبرال است، اقتصاد سیاسی آن هر چه می‌خواهد باشد.

میدان نبرد ایدئولوژیک ما با بقایای سوسیالیسم مارکسیستی و کمونیسم، از یک سو و اسلامیان و فاشیست‌های گوناگون از سوی دیگر جز فلسفه سیاسی دمکراسی لیبرال و اقتصاد سیاسی راست میانه نیست. ما ویژگی‌های این اقتصاد سیاسی را در منشور خود چنین آورده‌ایم:

* نظام اقتصاد بازار و ابتکار فردی، ولی زیر نظارت دمکراتیک دولت مسئول حفظ حقوق کارگر و کارفرما و مصرف‌کننده.

* تعبیر عدالت اجتماعی به صورت مسئولیت جامعه در دادن فرصت برابر به افراد جامعه و کمک به کسانی که نمی‌توانند ــ نه اینکه نمی‌خواهند ــ با کار خود زندگی‌شان را تامین کنند.

نبرد ایدئولوژیک اکنون در ایران و در بیرون ایران در این جبهه‌ها جریان دارد نه بر سر شکل حکومت که امروز برای اکثریت ایرانیان در‌گیر مبارزه بقا، از اولویتی برخوردار نیست؛ و پاسخ ما به چنین چالشی نمی‌تواند تنها تاکید بر بخش کوچکی از برنامه سیاسی حزب باشد. اگر ما به طور روز‌افزون بر آن نود و چند درصدی از منشور خود تاکید می‌کنیم که با موجودیت ایران و بیشترین خوشبختی برای بیشترین ایرانیان سر و کار دارد از همین روست. برقراری یک جامعه شهروندی، به عبارت دیگر نظام دمکراسی لیبرال، و یک برنامه اقتصادی راست میانه در ایران اولویتی بزرگ‌تر است تا ادامه بحث‌های خسته کننده‌ای که اکنون زمان‌شان نیست. ما در هنگام خود، زمانی که مردم ایران بتوانند تصمیم بگیرند مانند همیشه موثر‌ترین پشتیبانی را از پادشاهی مشروطه خواهیم کرد ولی امروز با مسائل فوری‌تری روبروئیم. در برابر تجزیه‌طلبانی که از حقوق مدنی به حق تعیین سرنوشت می‌جهند؛ و آنها که از عدالت اجتماعی به نبرد طبقاتی می‌رسند ما سلاحی برنده‌تر از جامعه شهروندی و اقتصاد بازار با مسئولیت اجتماعی نداریم. در یک جامعه شهروندی کشاکش‌های ناگزیر اجتماعی در یک فضای دمکراتیک و با در نظر گرفتن حقوق فرد و جامعه فیصله می‌یابد؛ و عدالت اجتماعی اگر با مسئولیت شخصی همراه شود هم فرد و هم جامعه را پیش می‌برد. اینها مسائلی است که پاسخ‌شان را در پادشاهی خوب است و جمهوری بد است نمی‌توان یافت.

آنچه به حزب ما شکوفائی داده و نگذاشته است به همراه اعضای خود پا به سن بگذارد همین پابرجائی بر اصول و آمادگی برای گشودن افق‌های تازه در چهار چوب همان اصول بوده است. کنگره هفتم می‌تواند این سرزندگی را نگهدارد و به آن نیروی تازه‌ای ببخشد. من امیدوارم که دوستان و همرزمان نگاه خود را به آینده و به آنچه در جامعه‌ی ایرانی دستخوش همه گونه دگرگونی‌ها می‌گذرد نیز بیفکنند. حزب ما همواره قدرت خود را از جای برجسته‌ای که در بحث سیاسی داشته گرفته است. ما همچنان می‌باید سوار بر موج نو‌اندیشی پیش برانیم.

* گسترش یافته سخنرانی در کنگره هفتم

شنبه ۲ آذر ١٣٨٧ November 22, 2008

بخش 4 / به سوی جنبش سبز / جهان (مبارزه) ما در درون است

بخش 4

به سوی جنبش سبز

 

جهان (مبارزه) ما در درون است

امروز می‌خواهم از اين جمع خودمان، گروهی ايرانی ساکن و گاه تابع کشور‌های ديگر که برای ساختن يک ايران متفاوت، و در نتيجه پايان دادن به وضع فعلی، مبارزه می‌کنند، آغاز کنم. به نظر من همه معما و نويدی را که در تلاش ماست می‌توان و می‌بايد در طبيعت همين جمع يافت. چيست که می‌تواند نقش کسانی مانند ما را بي‌ربط کند يا در جاهائی به ما نقش کليدی بدهد؟

هر چه بگويند همه‌چيز در درون می‌گذرد، و ايران است که اهميت دارد باز نمی‌توان تمرکز هزاران تن ايرانی درس خوانده و جهان ديده و کارآزموده را در مراکز ارتباطی جهان، در کشورهای آزاد غربی، و با برخورداری از آن آزادی که مانند هوا جريان دارد، بی‌اثر شمرد. اين ترکيبی است که به سبب نبود آزادی عمل، به اين کمال در ايران دست نمی‌دهد. در نشان دادن اهميت تبعيديان در مبارزه، من از سهم‌شان در گفتمان سياسی که اصلا راه تازه‌ای بر جامعه ايرانی گشوده است می‌گذرم. همين بس که در بيرون ايران بوده است که گفتمان ليبرال دمکرات، بازگشت به آرمان‌های جنبش مشروطه، و بريدن کامل از تفکر مذهبی در سياست شکل گرفته است. انديشه سياسی در درون، مشکلات بيشتری داشت تا خود را از مفاهيم سپری شده‌ای مانند اصلاح مذهبی، يا تناقضات عبارتی مانند روشنفکری اسلامی ‌آزاد کند. (روشنفکر مسلمان می‌توان داشت بدين معنی که روشنفکر، دين‌ش را برای وجدان‌ش بگذارد؛ ولی نمی‌توان جزم يا دگم دينی را مبنای روشنفکری قرار داد و از آنجا به يک نظام فکری شايسته روشنفکری رسيد).

همچنين از اين می‌گذرم که در خود ايران تا مدت‌ها نمی‌شد رهائی از حکومت مذهبی را بی چنگ زدن در عامل مذهب تصور کرد؛ و در بيرون بود که از همان آغاز بيهودگی اين رويکرد نشان داده شد و “چاره کژدم زده را نه در خود کژدم” بلکه در بريدن از مذهب در سياست و عرفيگرا (سکولار) کردن مبارزه يافتند. (من از سهم خودمان هم در اين زمينه‌ها می‌گذرم).

مبارزه عملی با جمهوری اسلامی‌ که بر خلاف نظر ساده‌انديشان بسيارگوی، دست بردن به اسلحه (خيالی) معنی نمی‌دهد، در يکی دو سال اول پس از انقلاب در بيرون از سوی نخستين موج تبعيديان آغاز شد. آن سال‌هائی بود که مردم در ايران هنوز از ماهزدگی خمينی و تب انقلابی بيرون نيامده بودند. و هر چه از مخالفت با رژيم بود در بيرون جريان داشت. پس از شکست خونين سازمان‌های چريکی در پيکار قدرت اغاز دهه هشتاد/شصت، مخالفان در ايران بيم خورده و روحيه باخته از ناکامی‌های همه سويه و خود کرده، به فعاليت‌های فرهنگی و مقاومت منفی روی آوردند و مبارزه اساسا به بيرون انتقال يافت، بويژه که انقلابيان پيشين گروه گروه از ايران گريختند و با نخستين موج ايرانيان تبعيدی، نخستين قربانيان انقلاب و بازماندگان رژيم پادشاهی، پهلو به پهلو زدند و در کنار مبارزه با رژيم، نبرد‌های گذشته را از سر گرفتند.

تا اواخر دوره بساز و بفروشی کارگزاران سازندگی، گرانيگاه فعاليت برای تغيير وضع موجود در بيرون ايران بود. ترور چه در صورت پوشيده و مشئوم آن (سر به نيست شدن‌ها) و چه آشکار (آدمکشی‌های فجيع در درون و بيرون ايران که صد‌ها قربانی گرفت؛) و سرکوب خشن شورش‌های محلی غيرسياسی (تا تيراندازی از هوا به تظاهر کنندگان و بازداشت‌های سراسری همراه با ناپديد شدن عناصر فعال) چنان فضای خون‌آلود ترسناکی پديد آورد که جز در امنيت نسبی و لرزان بيرون نمی‌شد دست به مبارزه آشکار با رژيم زد. در درون مبارزان بيشتر به پيکار فرهنگی روی آوردند يا همراه بسياری در بيرون به عملگرائی و ميانه‌روی مردی که ترور را سياست رسمی ‌دولت خود در هر جا کرده بود دل بستند. پس از دوم خرداد نقش‌ها وارونه شد و نيرو‌های اصلاح‌طلب درون که کم هزينه‌ترين استراتژی تغيير را موعظه می‌کردند ابتکار مبارزه را در دست گرفتند و چند گاهی نيز به نظر می‌رسيد حق با آنهاست. اکنون با بی‌اعتبار شدن دوم خرداد و سختگيری‌هائی که از حکومت بسيج و حوزه انتظار می‌رود، بار ديگر مبارزه بيرون می‌تواند در جلوگيری از انحرافاتی که در کمين است سهمی ‌بسزا داشته باشد.

***

اصلاح‌طلبی بی‌بنياد و نمايشی، انحراف اصلی هر پيکار آزادي‌خواهانه است. اصلاح‌طلبان جمهوری اسلامی ‌بويژه دستخوش انحراف‌اند. طبيعت درنده رژيم اسلامی‌ که می‌تواند هر ناروائی را در ردای تقدس مذهبی بپيچد؛ نوع آدم‌هائی که قدرت را در دست دارند و تا سرحد مرگ، مرگ ديگران، آن را نگه می‌دارند؛ فلسفه سياسی اسلام، به ويژه اسلام شيعی که به امام غايب و حسين مظلوم، بسته و از هنجار‌های دمکراسی ليبرال بيرون است؛ و درامد روزافزون نفت که اگر مسائل را نگشايد مشکلات فوری را برطرف می‌کند برضد اصلاحات دمکراتيک‌اند. تصادفی نيست که اصلاح‌طلبان ايران و خودی‌های دوم خردادی يا “مشروط خواهان” حکومت ولايت فقيه، خود بزرگ‌ترين دشمنان جامعه باز و نظام سياسی بريده از مذهب هستند.

تازه‌ترين ابتکار اطلاح‌طلبان پيش کشيدن شعار جبهه دمکراسی‌خواهی است. اين شعاری است که می‌تواند عناصر گوناگونی را از شکست خوردگان در انتخابات تا مبارزان راستين، در درون و بيرون جلب کند. با آنکه مبارزه برای دمکراسی چيزی نيست که بتوان با آن مخالفت کرد دربرابر اين جبهه دمکراسی‌خواهی می‌بايد به دلايل زير ايستاد:

ــ ورود مخالفان وفادار رژيم به چنان جبهه‌ای، آن را جبهه مشارکت ديگری خواهد گردانيد که مبارزه اصلی را، با سرتاسر رژيم سست خواهد کرد. از ورود مشارکتی‌های پيشين و عوامل نزديک به آخوندهای حکومتی و شهيدان زندة ماشين ترور خودساخته به چنان جبهه‌ای نمی‌توان جلوگيری کرد.

ــ دمکراسی واژه‌ای کشدار است و اگر در چهارچوب حقوق بشر نباشد هر معنی را می‌توان از آن بدر آورد، از جمله دمکراسی اسلامی. هم اکنون بسياری از دمکراسی‌خواهان دارند حدود دمکراسی خود را تعيين می‌کنند و پيشاپيش ديوار‌ها را برای کنار گذاشتن کسانی که نمی‌پسندند بالا می‌برند.

ــ جبهه دمکراسی‌خواهی چالش مستقيمی ‌به فراخوان ملی رفراندم است که سازنده‌ترين و با معنی‌ترين حرکت آزاديخواهان ايران در اين بيست و چند ساله بوده است. کسانی در محافل حکومتی می‌خواهند با راه انداختن جبهه دمکراسی‌خواهی ضربتی به جنبش رفراندم بزنند و ديگرانی به دلائل شخصی و گروهی به آن می‌پيوندند.

در اين ميان چنانکه همواره شاهدش هستيم مبارزان راستينی، چون خودشان در بالا نيستند يا چون جنبشی در انداخته‌اند و در کوتاه‌مدت به نتيجه نرسيده‌اند دارند به اين شعار تازه روی می‌نهند و باز آشفتگی و پراکندگی. شش ماهی پيش اميد بيشتر اين مبارزان به فراخوان ملی رفراندم بود. ولی هنگامی ‌که در ايران دسترسی به سامانه (وب سايت) رسمی ‌رفراندم ناممکن شد و دست‌هائی در بيرون آن سامانه را عملا از کار انداختند و موجی را که راه افتاده بود متوقف کردند، ذهن‌های بی‌حوصله و روان‌های بي‌قرار در پی فرمول ديگر برای گردآوردن نيرو‌ها برآمدند و اکنون به دمکراسی‌خواهی رسيده‌اند، گوئی فراخوان با آن زبان روشن و چاره‌جوئی قاطع خود از دمکراسی بي‌خبر بوده است.

انحرافی که می‌بايد در برابرش ايستاد کمرنگ کردن و کنار زدن تنها راهکاری است که مخرج مشترک بهينه (اپتيموم) نيروهای دمکراسی در چهار چوب حقوق بشر، و ايران برای همه و نه تنها برای اصلاح‌طلبان و جمهوري‌خواهان، به شمار می‌رود؛ راهکاری که کار کردن از درون نظام و اصلاح آن را بی‌ثمر می‌شمارد و می‌خواهد مردم در شرايط آزاد از سرکوبگری رژيم به مجلس موسسان و قانون اساسی دلخواه‌شان رای بدهند. تنها فراآمد دمکراسی‌خواهی گروه‌هائی که می‌کوشند آن حرکت بيسابقه را دور بزنند شکاف انداختن در صف يگانه مبارزه برای ايران ليبرال دمکرات پس از جمهوری اسلامی ‌است. از نگاه دربرگرفتن همه موضوعات اساسی و همه طيف‌های سياسی و اجتماعی ايران نيز، جبهه دمکراسی‌خواهی به گرد فراخوان ملی رفراندم نمی‌رسد. دمکراسی‌خواهان حتا آن درجه پشتيبانی فراخوان رفراندم را هم جلب نخواهند کرد و به بيش از خشنود کردن مراجعی که هر نشانه کشاکش مخالفان، لبخند بر لبان‌شان می‌آورد، بويژه اگر رايگان و بی هزينه باشد، برنخواهند آمد.

هستند کسانی که تا اينجا‌ها نمی‌روند و به سبب نارضائی از کار پشتيبانان جنبش رفراندم و برای بهتر کردن آن، در جستجوی شيوه‌های ديگر بر می‌آيند. اما راه بر اين اصلاحگران گشوده است و در کنگره‌ای که در‌هاي‌ش بر هيچ‌کس بسته نخواهد بود می‌توانند نظر خود را عرضه کنند و در فضائی دمکراتيک و، اميد است، همرايانه، به چاره‌جوئی پردازند. هيچ نيازی به تعدد مراجع و ترتيبات هماهنگی نيست.

ما در حزب مشروطه ايران بسيار متاسفيم که با پشتيبانی بيدريغ و بی توقع خود از فراخوان رفراندم کسانی را از پشتيبانی آن بازداشته‌ايم. اين “مشکل” در کل مبارزه با رژيم نيز هست و کسانی در گذشته و هم اکنون نيز به دليل حضور ما، از آن هم چشم پوشيده‌اند و می‌پوشند؛ و هر نمايش اصلاح‌طلبی، و ادامه وضع موجود را بر مبارزه‌ای که طيف ما نيز در آن نقشی داشته باشد ترجيح می‌دهند. ولی ما مشکل مبارزه نيستيم؛ روحيه قبيله‌ای و ملاحظات کوتاه گروهی است که می‌بايد بدور انداخته شود. حزب ما مخالفان ديگر رژيم اسلامی ‌را بی توجه به احساسات‌شان به ما برای ساختن ايران دمکراتيک آينده لازم می‌داند. ما اميدواريم همه آنها به پيام و معنی فراخوان برگردند و پشتيبانی خود را از سر گيرند. فراخوان، تبلور يک همگرائی convergence استراتژيک نيرو‌هائی است که نظرشان به هم هرچه باشد از تحولات و تجربه‌های دو سه دهه گذشته اين درس‌ها را گرفته‌اند: يک، ما چاره‌ای نداريم که برای جايگزين اين رژيم پيکار کنيم؛ دو، ما به معنی همه است و هيچ ايرانی را به هيچ بهانه نمی‌توان از فرايند جانشين کردن قانون اساسی جمهوری اسلامی ‌با قانون اساسی بر پايه اعلاميه جهانی حقوق بشر حذف کرد؛ سه، جايگزين اين رژيم يک ديکتاتوری ديگر، بهر نام جمهوری يا پادشاهی نخواهد بود؛ چهار، بستر سياست ايران از اين پس جز اعلاميه جهانی حقوق بشر نيست؛ بر آن می‌بايد ساخت و پيشتر رفت ولی از آن دور نمی‌توان افتاد.

***

با آغاز کار کابينه‌ای که به گفته ای هشت تن از اعضايش سپاهی و امنيتی هستند و به رياست کسی که رجائی فرومايه را سرمشق خود قرار داده است، يک دور تازه تاخت و تاز ارتجاع و سرکوبگری فرا می‌رسد. رژيم اسلامی‌ باز هم معيار‌ها را پائين آورده است و مردم می‌بايد برای مبتذل‌تر و بدتر و غيرانسانی‌تر آماده باشند. در چنين شرايطی مبارزه به همان درجه راديکال‌تر می‌شود و از سازش و راه آمدن با رژيم دورتر می‌افتد. قهرمانان چنان مبارزه‌ای ديگر نه متوليان جبهه دمکراسی‌خواهی نهضت آزادی بلکه گنجی‌ها هستند که سخن آخر را به بهای زندگی خود بر زبان می‌آورند: خامنه‌ای و رژيم‌ش بايد بروند. در برابر يک نظام حکومتی و فکری که پس از بيست و هفت سال نمايش ناسزاواری، رستگاری خود را در فرو رفتن هر چه بيشتر به ژرفا‌های تيره نادانی و تبهکاری می‌بيند سخن گفتن از اصلاح تدريجی رژيم و راه‌حل‌های بی‌هزينه شوخی زشتی بيش نيست. هزينه هست و تا همين جا به سنگينی پرداخت شده است و می‌شود.

امروز بيش از هميشه نبض مبارزه در درون می‌زند و نقش ما به عنوان پشتيبان و کمک‌رسان، اهميت می‌يابد. شرايط مبارزه در درون سخت‌تر و نياز مبارزان به پشتيبانی بين‌المللی و هر کمک ديگری بيشتر خواهد بود. می‌بايد نه تنها از نظر تشکيلاتی، بلکه از آن مهم‌تر روانی، برای اين مرحله مبارزه آماده شويم؛ به اين معنی که هر چند فضای فيزيکی مبارزه ما به ناچار در بيرون است، فضای روانی آن را بايد به درون ببريم.

يک گرفتاری بزرگ نيرو‌های مخالف که در امواج پياپی از هر رنگ سياسی و به نوبت از ايران جانی بدر بردند، زيستن در فضای پيش از انقلاب بود ــ همان کشاکش‌ها و دشمنی‌ها را دنبال گرفتن، انگار هيچ امر تازه‌ای پيش نيامده است که بازانديشی باور‌ها و موضع‌گيری‌های گذشته را لازم سازد. آن تبعيديان نه تنها گناه شکست و شوربختی خود را به گردن يکديگر انداختند بلکه نخست بر سر رسيدن خودشان به قدرت و سپس برای جلوگيری از به قدرت رسيدن ديگران وارد نبرد بيهوده ترحم‌انگيزی شدند که کارنامه پس از انقلاب‌شان را از شکست‌های تازه پوشانده است. گرفتاری ديگر آنها زيستن در فضای تبعيديان بوده است: دور افتادن از مردم و خو کردن به زندگی تنگ حلقه‌ها و محافل هم مشرب که افق‌های نگاه را تنگ می‌کند. اين گرفتاری‌هائی است که ما کمتر از بسياری ديگر داريم زيرا از آغاز کوشيده‌ايم دچارش نشويم، يا از آن بيرون بيائيم. ولی بيش از اينها لازم است.

مبارزه ما اساسا در درون است، بخشی از مبارزه‌ای است که صميمی‌ترين و جدی‌ترين و پاکبازترين مبارزان درگير آن هستند. ما کاری به جناح‌های رقيب در جمهوری اسلامی‌ نداريم و پاسخ مسئله را در جابجائی افراد نمی‌دانيم (آن نيز رو به بدتری دارد.) رژيم را می‌بايد جابجا کرد، و به نيروی گروه بزرگی از بهترين فرزندان ايران که آزادی و جان خود را در گرو اين هدف گذاشته‌اند. زيستن در جهان مبارزه درون به معنی پشتيبانی بيدريغ از اين شخصيت‌ها و نيروهای سياسی است که با ما در همه زمينه‌ها هم نظر نيستند و چه بسا اختلافات زياد دارند. اما نکته اصلی در آنچه بدان مبارزه می‌گوئيم در همين جاست. حزب ما از آغاز گفته است که نه صرفا برای رسيدن به قدرت و نه حتا صرفا برای زمين زدن جمهوری اسلامی ‌مبارزه می‌کند. ما از فرهنگ و جامعه خود خشنود نيستيم و می‌خواهيم آن را امروزی و نزديک به استاندارد‌های دمکراسی ليبرال غربی کنيم و برای شکل حکومت نيز پادشاهی مشروطه را می‌پسنديم. به اين منظور می‌بايد جمهوری اسلامی ‌را که بزرگ‌ترين مانع رسيدن به چنان جامعه‌ای است سرنگون کنيم. ولی اين تنها هدف ما نيست و راهکار‌های ما را آن آرمان اصلی يعنی رسيدن به بالاترين استاندارد‌ها تعيين می‌کند.

با چنين رويکردی پاره‌ای از پابرجاترين مخالفان جمهوری اسلامی ‌در صف مقابل ما قرار می‌گيرند. گروه‌های فاشيستی مذهبی و غيرمذهبی برای ما تفاوت بنيادی با جمهوری اسلامی ‌ندارند، اما جمهوري‌خواهانی که برای دمکراسی و حقوق بشر پيکار می‌کنند از بيشترين پشتيبانی ما برخوردار می‌شوند. هنگامی ‌که من دو ماهی پيش آقای اکبر گنجی را به عنوان مظهر مقاومت مردم ايران ستودم محافلی از سلطنت‌طلبان خرده گرفتند که او منشور‌های جمهوري‌خواهی نوشته است. ولی آقای گنجی اگر در شکل حکومت با ما اختلاف داشته باشد در موضوعاتی حياتی‌تر مانند دمکراسی و حقوق بشر با ما يکی است. مايه خوشحالی ماست که کسی با پيشينه او چنين سلوکی داشته است و به اينجا‌ها رسيده است و اميدواريم چنين ريزش‌هائی از پيکر رژيم هرچه فراوان‌تر شود. آينده ايران را به عنوان يک کشور سده بيست و يکمی ‌(سده آرزوئی ما عقب‌تر می‌افتد) شکل حکومت پادشاهی يا جمهوری تعيين نخواهد کرد؛ کسانی مانند آقای گنجی پايندان (ضامن) پيروزی نهائی آرمان‌های دمکراسی و حقوق بشرند که از بيش از يک سده پيش سرنوشت ملت ما شده است، تا کی به آنها برسيم.

زيستن در جهان مبارزه درون به معنی کنار گذاشتن تنگ نظری‌های جناحی و گروهی، و نگريستن به دوردست جامعه آزادمنش و پيشروی است که می‌بايد با هم بسازيم. امروز در اين هنگامه بيداد، در اين توفان نا اهلان به قول سنائی، از چه رقابتی می‌توان سخن گفت و چگونه می‌توان مبارزانی که تا نود در صد راه را با مايند ناديده گرفت يا تا هنگامی‌ که نمرده يا در زندان نپوسيده‌اند به مزدوری رژيم متهم کرد؟

* * *

کنفرانس‌های حزبی مرجع تصميم‌گيری نيستند ولی می‌توان مباحثی را برای پيشنهاد به کنگره در آنها پيش کشيد. من اميدوارم در يک دو روز آينده بتوانيم در دو موضوع مهم، علاوه بر آنچه که هموندان لازم می‌دانند، زمينه را برای تصميم‌گيری کنگره سال آينده آماده کنيم. نخست تاکيد صريح‌تر بر کاراکتر ليبرال دمکرات حزب. اين حزبی است که از نظر اصول عقايد و نيز رفتار، مهم‌ترين نماينده گرايش دمکراسی ليبرال در ايران بشمار می‌رود. تعريف دمکراسی ليبرال را بارها از من شنيده‌ايد و باز تکرار می‌کنم. دمکراسی ليبرال اعتقاد به رای اکثريت است که به اعلاميه جهانی حقوق بشر محدود باشد. اين ويژگی ما نياز دارد که از لابلای اصول منشور و ادبيات حزبی بيرون کشيده شود و به صراحت بيشتر در منشور حزب بيايد. سودمندی چنين اصلاح عبارتی تنها در اين نيست که ما را مانند هميشه چند گامی ‌پيشتر از جريانات روز قرار می‌دهد. در اين هم هست که نگاه دمکرات‌های نيمه‌کاره را گشاده‌تر می‌کند تا نپندارند که با دفاع از جمهوری “ناب” يا لائيک، مشکل سياسی ايران را خواهند گشود. دومين موضوع، برطرف کردن پاره‌ای تناقضات ميان منشور و اساسنامه است که اعتبار سخن مارا زير پرسش می‌برد و باز با اصلاح عبارتی و نه تغيير در اصول بدست خواهد آمد.

کنفرانس ما دستور کار پر وپيمانی دارد و همرزمان با انبانی پر از انتقادات و نظرات، و اميدوارم پيشنهاد‌های عملی، از هر جای اروپا آمده‌اند. اين پرورش عملی دمکراسی مسلما به هزينه و انرژی فراوانی که برای آن می‌گذاريم، بيش از همه شاخه‌های هلند در اين کنفرانس، می‌ارزد.

هر گرد همائی ما با اعلام آمادگی برای همکاری با مخالفان دمکرات و آزادمنش ما پايان می‌يابد، و هر چند اميد چندانی به شنيده شدن آن نداريم می‌بايد با اقدام‌هائی مانند گشودن دريچه‌های حزب بر دگرانديشان، که از مدت‌ها پيش در سامانه‌های حزبی اغاز شده است ادامه دهيم. مشکل ايران درازمدت است و تنها به جمهوری اسلامی‌ ختم نمی‌شود. تغييرات ذهنی، و اگر نشد نسلی، لازم است که آن نيز پيش می‌آيد. بايد پابرجا ايستاد، بی انحراف از اصول، و از استراتژيی که هنوز بهترش پيشنهاد نشده است؛ و با انعطاف‌پذيری در روش‌ها و تاکتيک‌ها. مبارزه اگر دشوار و هدف اگر بلند و مقصد اگر دور است جای هر روز به راهی افتادن و از تاکتيک‌ها تا استراتژی و حتا اصول را عوض کردن نخواهد بود. جای رفتن و در خانه نشستن نيز نخواهد بود. چنانکه در آغاز گفتم ما می‌توانيم بي‌ربط باشيم يا نقش کليدی داشته باشيم. اما کيست که بخواهد بيربط باشد، آن هم در حالی که زنان و مردانی در ايران و رو در روی گروه خون‌آشام اطلاعاتی ـ بسيجی برای ما و آينده ما جان بر کف گرفته‌اند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سخنرانی در کنفرانس اروپائی، لاهه، 2005