Category: رضاشاه کبیر / سفرنامة خوزستان

اقبال‌ و اراده‌

‌‌

اقبال‌ و اراده‌

 ‌

   امروز صبح‌ در ايوان‌ جلو اطاق‌ قدم‌ مي‌زدم‌. همراهان‌ ايستاده‌ بودند. صحبت‌ از ختم‌ غائله‌ و فتح‌ كامل‌ و انجام‌ كار به‌ميان‌ آمد. عموماً اصرار داشتند كه‌ اين‌ كاميابي‌ را فرع‌ بخت‌ و اقبال‌ من‌ قرار بدهند. تنها رئيس‌ كابينه‌ منكر عقايد آنها بود و خودداري‌ نكرد از اينكه‌ عقايد خود را صريحاً بگويد. پس‌ از آنكه‌ در حقيقت‌ شانس‌ و اقبال‌ مذاكراتي‌ كرد، با دلايل‌ پسنديده‌ موضوع‌ آنها را تقريباً منتفي‌ جلوه‌ داده‌ و تنها اراده‌ و جسارت‌ مرا در انجام‌ امور علت‌ غائي‌ فتح‌ خوزستان‌ شمرد. اين‌ عقيده‌ را از خود من‌ شنيده‌ بود كه‌ بدون‌ داشتن‌ يك‌ ارادة‌ قوي‌ و تزلزل‌ ناپذير، انتظار كاميابي‌ از شانس‌ و اقبال‌ نبايد داشت‌.

   مثلاً در روز ورود به‌اهواز كه‌ قونسول‌ روس‌ با آن‌ اضطراب‌ آمد و ما را به‌خطر تهديد كرد، و اميرلشكر و ساير همراهان‌ بناي‌ ضجّه‌ و بيقراري‌ گذاردند، اگر به‌قوت‌ جسارت‌ و نيروي‌ اراده‌ به‌شهر وارد نمي‌شدم‌، و يكه‌ و تنها در شهري‌ كه‌ شش‌ ماه‌ است‌ بر ضد من‌ مسلّح‌ گشته‌ داخل‌ نمي‌گرديدم‌، آيا اين‌ توفيق‌ و فيروزي‌ دست‌ مي‌داد؟ آيا ورود به‌اهواز فرع‌ اقبال‌ من‌ است‌ يا جسارت‌ من‌؟

   مثلاً روزي‌ كه‌ به‌دريا نشستم‌، و خبر غرق‌ قريب‌الوقوع‌ يا اسارت‌ كشتي‌ را از منابع‌ موثقه‌ و مقامات‌ مطمئنه‌ راپرت‌ دادند، اگر ابراز جسارت‌ نكرده‌ و دل‌ به‌دريا نمي‌زدم‌ و تسليم‌ مرگ‌ نمي‌شدم‌ و از عزم‌ خود باز مي‌گشتم‌، آيا خوزستان‌ به‌دست‌ مي‌آمد و نفوذ ايران‌ مجدداً در سواحل‌ كارون‌ و خليج‌ فارس‌ استقرار مي‌يافت‌؟

   واقعاً امروز كه‌ كارها به‌كام‌ و افق‌ روشن‌ شده‌ است‌، از جسارت‌ خود راضي‌ و خوشنودم‌ و در اين‌ مملكت‌ خموده‌ و افسرده‌ و مسموم‌ چنين‌ موفقيتي‌ را خارق‌العاده‌ مي‌پندارم‌.

   در هر حال‌، هر چند قطعاً نمي‌توان‌ بخت‌ و اقبال‌ را كه‌ اساس‌ آن‌ بر اتفاق‌ و پيشامد است‌ انكار كرد، ولي‌ در اين‌ مورد به‌خصوص‌ تصور مي‌كنم‌ ايران‌ بايد خود را فقط‌ مرهون‌ ارادة‌ من‌ بداند و بس‌. اعتقاد به‌اقبال‌ و طالع‌ از ضعف‌ دربارها در اين‌ موارد رسوخ‌ يافته‌ است‌. اين‌ كلمات‌ نقلي‌ است‌ كه‌ متملقين‌ و خوشامدگويان‌ در مجلس‌ شاه‌ و وزير مي‌پاشند و جز گمراه‌ كردن‌ زيركان‌ و سست‌ عنصر كردن‌ مستعدان‌ نتيجه‌اي‌ از آنها گرفته‌ نمي‌شود. من‌ معتقدم‌ كه‌ اساس‌ زندگاني‌ بر عزم و اراده‌ و جسارت‌ و شهامت‌ گذارده‌ شده‌، منتهي‌ از راه‌ معقول‌ و با پيش‌بيني‌ دقيق‌.

   در همين‌ محاجّه‌ و گفت‌وگفتگوي‌ بين رئيس‌ كابينه‌ و ساير همراهان‌، تصميم‌ گرفتم‌ كه‌ متملقين‌ اطرافي‌ خود را به‌چشم‌ حقارت‌ نگاه‌ كنم‌، و به‌وسائل‌ مختلفه‌ اصول‌ تملق‌ و چاپلوسي‌ را كه‌ فرع‌ عدم‌ علم‌ و صنعت‌ و لياقت‌ ذاتي‌ و ضعف‌ نفس‌ است‌، بركنم‌. عزم‌ كردم‌ كه‌ دربار مملكت‌ را از وجود متملقين‌، كه‌ خطرناكترين‌ و گمراه‌ كننده‌ترين‌ عناصراند، پاك‌ سازم‌.

   وقتي‌ كه‌ در اردوها و در صفوف‌ نظام‌ بودم‌ و در زير دست‌ مستشارهاي‌ خارجي‌ كار مي‌كردم‌، موقعي‌ كه‌ طوفان‌ چاپلوسي‌ در اطراف‌ آنان‌ جوشش‌ و غرش‌ داشت‌، من‌ مقاومت‌ كردم‌ و به‌واسطة‌ تهّور و جسارت‌ و صفاي‌ قلب‌ خود نه‌ تنها متملقين‌ را متوحش‌ ساخته‌ بودم‌، بلكه‌ خود مستشاران‌ و رؤساي‌ قزاقخانه‌ را مرعوب‌ استقامت‌ فكر خود گردانيده‌ بودم‌. اكثر مردم‌ پيشرفت‌كار خود را در خوشامدگويي‌ و مداهنه‌ مي‌دانند. من‌ عملاً و حقيقتاً منافع‌ خويش‌ را در جسارت‌ و شهامت‌ و صراحت‌ اخلاق‌ و استقامت‌ فكر تشخيص‌ داده‌ام‌. يقين‌ دارم‌ بعدها نيز نتيجة‌ اين‌ استواري‌ رأي‌ و راستي‌ بيان‌ و انديشه‌، نصيب‌ و عايد من‌ خواهد گشت‌.

جنگ‌ رامهرمز

‌‌

جنگ‌ رامهرمز

 ‌

   دو شنبه‌ 16 قوس‌

   شب‌ تلگرافي‌ از سرتيپ‌ محمدحسين‌ ميرزا فرماندة‌ اردوي‌ اعزامي‌ اصفهان‌ واصل‌ گرديد. معلوم‌ شد در «تنگ‌ كله‌»، نزديك‌ «سلطان‌ آباد»، امير مجاهد را پس‌ از شش‌ ساعت‌ جنگ‌ شكست‌ داده‌ به‌طرف‌ رامهرمز رانده‌اند، و روز 15 قوس‌، اردو به‌رامهرمز وارد گرديده‌ است‌.

   «سلطان‌آباد» واقع‌ است‌ در روي‌ خط‌ بهبهان‌ و نزديك‌ شعبة‌ رود جراحي‌ و از آنجا به‌رامهرمز راه‌ دو جهت‌ دارد. بدواً، به‌امتداد مغرب‌ پيش‌ مي‌رود و در شش‌فرسخي‌ نزديك‌ ملتقاي‌ دوشعبه‌ مهم‌ جراحي‌، «قلعه‌ شيخ‌»، به‌طرف‌ شمال‌ متمايل‌ شده‌ پس‌ از چند پيچ‌ و خم‌ به‌رامهرمز مي‌رسد. اين‌ قسمت‌ شمالي‌ راه‌ نيز هشت‌ فرسنگ‌ مسافت‌ دارد.

   تلگراف‌ سابق‌الذكر بدين‌ مضمون‌ است‌:

 ‌

اهواز

 ‌

   مقام‌ امارت‌ جليله‌ لشكر جنوب‌

   «در تاريخ‌ 14 قوس‌ در اول‌ «تنگ‌ كله‌» يك‌فرسخ‌ و نيمي‌ «سلطان‌آباد» كه‌ تنگ‌ مهمي‌ است‌ براي‌ جنگ‌ تدافعي‌، پيش‌ قراولهاي‌ سوار در ساعت‌ هفت‌ونيم‌ صبح‌ با دشمن‌ مصادف‌ و مشغول‌ زدوخورد گرديدند. كلية‌ ارتفاعات‌ و جنگل‌ و دهات‌ در تصرف‌ سوار و پيادة‌ دشمن‌ بود. ستون‌ اول‌ قواي‌ ما كه‌ مركب‌ بود از يك‌ گردان‌ از فوج‌ سلحشور، يك‌ گردان‌ از فوج‌ نادري‌، دو گروهان‌ مسلسل‌، يك‌ رسد كوهستاني‌ و يك‌ گروهان‌ مهندس‌، شروع‌ به‌تعرض‌ نمودند. ستون‌ دوم‌ كه‌ بقيه‌ قوا را تشكيل‌ مي‌داد در احتياط‌ مانده‌ پس‌ از شش‌ ساعت‌ كه‌ دائماً قواي‌ ما تعرض‌ مي‌كرد، و سواره‌ و پيادة‌ دشمن‌ هم‌ استقامت‌ مي‌كرد دشمن‌ مجبور به‌عقب‌نشيني‌ گرديد. كليه‌ مواقع‌ و قراء اطراف‌ و جنگل‌ و قريه‌ سلطان‌آباد كه‌ مركز قواي‌ دشمن‌ بود به‌تصرف‌ قواي‌ ما درآمد. دشمن‌ با حال‌ بي‌نظمي‌ و با تلفات‌، هزيمت‌ اختيار نمود. توپخانه‌ و مسلسل‌ دشمن‌ در مقابل‌ توپخانه‌ و مسلسل‌هاي‌ ما فقط‌ چند تيراندازي‌ كرد و مجبور به‌خاموش‌ شدن‌ گرديدند. شب‌ را در سلطان‌آباد توقف‌ نموده‌، يوم‌ 15 قوس‌ وارد رامهرمز شديم‌. دشمن‌ در بين‌ راه‌ ابداً توقف‌ ننمود، و از رامهرمز عبور كرد و به‌قراي‌ اطراف‌ پراكنده‌ شد. صاحبمنصبان‌ و نظاميان‌ رشيد اردو از هيچگونه‌ فداكاري‌ مضايقه‌ ننموده‌، با كمال‌ تهوّر دشمن‌ را منكوب‌ و متواري‌ نمودند. قواي‌ دشمن‌ بالغ‌ بر هشتصد الي‌ نهصد نفر بود. امير مجاهد شخصاً سركردگي‌ آنها را دارا بود و خوانين‌ بختياري‌ هم‌ كه‌ اسامي‌ آنها ذيل‌ تلگراف‌ نمره‌ 87 عرض‌ شده‌ جزو قواي‌ مشاراليه‌ بودند.»

                                                  رامهرمز مورخة‌ 15 قوس‌

  فرماندة‌ قواي‌ اعزامي‌ اصفهان‌ – سرتيپ‌ محمدحسين‌ ميرزا

                                                      نمر 89

   اشرار پراكنده‌ شده‌، در دهات‌ اطراف‌ رامهرمز بناي‌ قتل‌ و غارت‌ و اجراي‌ نيات‌ و عادات‌ خود گذاشته‌ بودند. چند تلگراف‌ از كلانتران‌ و كدخدايان‌ آن‌ نواحي‌ رسيد كه‌ تظلّم‌ و دادخواهي‌ كرده‌ بودند. جواب‌ دادم‌ خود را به‌پناه‌ اردو بكشند و اشرار را بيرون‌ بكنند.

   به‌فرماندة‌ قواي‌ رامهرمز هم‌ امر نمودم‌ در جانبداري‌ اهالي‌ و رعايت‌ حال‌ كلانتران‌ كمال‌ سعي‌ را نموده‌، نگذارند به‌هيچ‌ كس‌ آسيبي‌ برسد و بقاياي‌ متمردين‌ را كاملاً قلع‌ و قمع‌ نمايند.

   خزعل‌ و مرتضي‌قلي‌خان‌ شديداً متوحش‌ شدند كه‌ مبادا آتش‌ ديوانگي‌ امير مجاهد دامن‌ آن‌ها را بگيرد و من‌ در صدد تنبيه‌ آنها برآيم‌، و اين‌ اوضاع‌ اخير را از چشم‌ آنها ببينم‌. رئيس‌ كابينه‌ را براي‌ رفع‌ سوءظن‌ نزد من‌ فرستادند و شفيع‌ قرار دادند. به‌آنها اطمينان‌ بخشيدم‌ كه‌ تا مستقيماً برخلاف‌ تسليم‌ و انقيادي‌ كه‌ اظهار كرده‌اند رفتاري‌ از آنها سر نزند، در امان‌ خواهند بود. به‌علاوه‌ امير مجاهد شخصي‌ است‌ ديوانه‌ و بي‌مغز، البته‌ اعمال‌ او را نبايد از همراهان‌ سابقش‌ مؤاخذه‌ نمود. راپرتي‌ كه‌ بعد رسيد مشروحاً  قضية‌ مصادمة‌ اردوي‌ رامهرمز را شرح‌ داد. معلوم‌ كرد طرفين‌، مصاف‌ توپ‌ و توپخانه‌ داده‌ و تجهيزات‌ آنها از بهترين‌ اسلحة‌ سيستم‌ جديد بوده ‌است‌.

   قواي‌ انتظامي‌، استقامت‌ رشيدانه‌ به‌خرج‌ داد. با وجود مشقت‌ اين‌ راه‌ خطير كه‌ حقاً بايد همه ‌را خسته‌ و ناتوان‌ ساخته‌ باشد، در حالت‌ و روحية‌ آنها تزلزل‌ و فتوري‌ راه‌ نيافته‌، طوري‌ در مقابل‌ دشمن‌ استقامت‌ ورزيده‌ و غيورانه‌ مبادرت‌ به‌حملات‌ نمودند، كه‌ بختياريها مجال‌ درنگ‌ در خود نديده‌، هر دسته‌ از يك‌ طرف‌ متواري‌ و راه‌ عبور قواي‌ انتظامي‌ را از هر طرف‌ باز گذاردند.

   امير مجاهد يكي‌ از خوانين‌ بختياري‌ است‌، و همين‌ شخص‌ است‌ كه‌ پارسال‌ غفلهًٌ در گردنة‌ معروف‌ به‌«شليل‌» (خاك‌ بختياري‌)، به‌قواي‌ نظامي‌ اعزامي‌ به‌خوزستان‌ هجوم‌ كرده‌، قريب‌ به‌هشتاد نفر از آنها را با كمال‌ بيغيرتي‌ و عدم‌ رشادت‌ كشت‌.

   اين‌ شخص‌ در بين‌ خوانين‌ بختياري‌ از متمولين‌ درجة‌ اول‌ و شخصي‌ است‌ فطرتاً دزد و لاابالي‌ و مراتب‌ جنون‌ او نيز ضرب‌المثل‌ بختياريهاست‌. با وجود تمول‌ زياد، گدامنش‌ و پست‌فطرت‌ است‌، و در عضويت‌ كميتة‌ قيام‌ نيز تمام‌ مهارت‌ و زبردستي‌ خود را به‌كار برده‌ تا سوار و پيادة‌ خود را از پول‌ خزعل‌ تجهيز و آماده‌ نمايد. مي‌شنوم‌ در گرفتن‌ پول‌ از خزعل‌ گاهي‌ طوري‌ رويه‌ افراط‌ را پيموده‌ است‌ كه‌ باعث‌ رنجش‌ خاطر رفيق‌ خود شده‌، اگر پس‌ از ورود من‌ به‌اين‌ صفحه‌ مُلجاء و مضطر نمي‌شدند، ممكن‌ بود كه‌ گزارشات‌ بين‌ آنها به‌مراحل‌ باريكتري‌ امتداد يابد. اين‌شخص‌ داراي‌ علاقه‌ و املاك‌ وسيع‌ و نقدينه‌ گزاف‌ و تمول‌ فراوان‌ است‌. ليكن‌ عادتاً و فطرتاً طوري‌ است‌ كه‌ هنوز توقف‌ در سر يك‌ گدوك‌ و گردنه‌ و سرقت‌ يك‌بار جو و يونجه‌ را ترجيح‌ مي‌دهد بر عايداتي‌ كه‌ شرافتمندانه‌ از مستغلات‌ خود دريافت‌ نمايد.

   معروف‌ است‌ كه‌ اگر در داخلة‌ بختياري‌ و در تمام‌ اين‌ ايل‌ بزرگ‌ الاغ‌ و يا گوسفندي‌ مفقود شود، صاحب‌ مال‌ بدون‌ مزاحمت‌ به‌اشخاص‌، يكسره‌ به‌منزل‌ همين‌ خان‌ رفته‌، گمگشتة‌ خود را از او استفسار مي‌نمايد، او هم‌ اتفاقاً از زير چشمهاي‌ سفيد و موهاي‌ سرخ‌ خود هنوز جواب‌ منفي‌ به‌كسي‌ نداده‌ است‌.

   فوق‌العاده‌ مضحك‌ است‌ كه‌ چنين‌ شخصي‌ وسيلة‌ انعقاد كميتة‌ قيام‌ سعادت‌ گشته‌، و از پرتو اين‌ اخلاق‌ و اين‌ آزمايش‌ مي‌خواهند جامعه‌ را به‌ترقي‌ و تعالي‌ و به‌سعادت‌ ابدي‌ سوق‌ دهند.

   با وجود اين‌ احوال‌، من‌ درجة‌ حماقت‌ و بلاهت‌ و كج‌ سليقگي‌ خزعل‌ را از اين‌ دزد معروف‌ بالاتر مي‌دانم‌، كه‌ حاضر شده‌ است‌ پول‌ و نقدينة‌ خود را با دست‌ كسي‌ به‌مصرف‌ برساند كه‌ اساساً هنر او در جامعة‌ ايران‌ فقط‌ و فقط‌ بي‌ثباتي‌ و رهزني‌ است‌.

   امير مجاهد، در نتيجة‌ همين‌ يك‌ جنگ‌، متواري‌ شد. همراهانش‌ در كوهها و دهات‌ فراري‌ ودر ميان‌ اهالي‌ ذوب‌ شدند. خود او از دهي‌ به‌دهي‌ گريزان‌ گشت‌. گفتند قصدش‌ ورود به‌خاك‌ بين‌النهرين‌ است‌.

حركت‌ به‌شوشتر

‌‌

حركت‌ به‌شوشتر

 ‌

   چون‌ در اهواز كاري‌ باقي‌ نبود، لازم‌ دانستم‌ كه‌ شهرهاي‌ مهم‌ خوزستان‌ را نيز ببينم‌ و اهالي‌ را حساً آگاه‌ سازم‌ كه‌ مركزي‌ جاذب‌ و قشوني‌ منتقم‌ و عدلي‌ شامل‌ و سرپرستي‌ مراقب‌ دارند. فريب‌ اشرار نخورند و به‌دسايس‌ آنان‌ طوفان‌ خرابي‌ را به‌مولد و منشاء خود جلب‌ نكنند. هميشه‌ به‌قواي‌ دولت‌ مستظهر باشند و بدانند كه‌ جزء لايتجزّاي‌ ايران‌ هستند.

   بدواً مايل‌ شدم‌ كه‌ به‌شوشتر بروم‌، نه‌ از اين‌ حيث‌، كه‌ فقط‌ مهمترين‌ شهرهاي‌ خوزستان‌ شمالي‌ است‌ و آثار قديمة‌ حيرت‌افزا و لذت‌بخش‌ دارد، بلكه‌ از آن‌ روي‌ كه‌ عده‌اي‌ از نظاميان‌ رشيد و وفادار در اين‌ شهر مدتي‌ محصور بوده‌اند، و با سختيهاي‌ محاصره‌ مقاومت‌ نموده‌ و شرافت‌ قشون‌ ايران‌ را حفظ‌ كرده‌اند. مي‌خواستم‌ به‌اين‌ عدة‌ قليل‌ كه‌ از ساخلوي‌ سابق‌ خوزستان‌ باقي‌ مانده‌ و از وعده‌ و وعيد خزعل‌ فريب‌ نخورده‌ و در قلعة‌ «سلاسل‌» خود را محفوظ‌ داشته‌ و با تمام‌ قواي‌ خزعل‌ ايستادگي‌ كرده‌ بودند، سركشي‌ نموده‌، آنها را تبريك‌ بگويم‌ و پاداش‌ دهم‌.

   از اهواز به‌شوشتر دو راه‌ است‌. يكي‌ از آب‌ و يكي‌ از خشكي‌. از طريق‌ اول‌ كه‌ در كشتي‌ بخار يا شراعي‌ برخلاف‌ مجراي‌ رودخانه‌ بايد طي‌ شود قريب‌ 27 فرسنگ‌ مسافت‌ است‌، و راه‌ دوم‌ كه‌ از خشكي‌ و در كنار رودخانه‌ سير مي‌كند و از پيچ‌ و خمهاي‌ بسيار رود كارون‌ احتراز مي‌جويد قريب‌ 20 فرسنگ‌ است‌ و از هر حيث‌ ترجيح‌ دارد.

   اين‌ راه‌ تا «ويس‌» كه‌ قريب‌ چهارفرسخ‌ بالاتر از اهواز است‌، در امتداد لوله‌هاي‌ نفت‌ سير مي‌كند. رود كارون‌ نيز، كه‌ هم‌ در «ويس‌» و هم‌ در اهواز با حواشي‌ اين‌ راه‌ مصادف‌ است‌، در فاصلة‌ ميان‌ دو نقطة‌ مزبور چند بار حلقه‌هاي‌ اژدهاآساي‌ خود را تا نزديكي‌ جاده‌ مي‌رساند.

   اين‌ لوله‌هاي‌ قطور را كه‌ از كوهستان‌ مسجدسليمان‌ تا آبادان‌ در كنار خليج‌ فارس‌ كشيده‌ شده‌ است‌، يكي‌ از شاهكارهاي‌ تمدن‌ بايد محسوب‌ داشت‌. در واقع‌ اين‌ لوله‌ها كه‌ به‌امتداد شط‌ كارون‌ سير مي‌كند و هميشه‌ نفت‌ در آن‌ جاري‌ است‌، يك‌ رودخانة‌ كوچك‌ و مفيدي‌ است‌ كه‌ با كارون‌ رقابت‌ و مسابقه‌ دارد. در «ويس‌» خط‌ فرعي‌ لوله‌ منشعب‌ مي‌شود و در مسافت‌ كمي‌ به‌چشمه‌اي‌ مي‌رسد كه‌ گويا امروز متروك‌ است‌. لولة‌ اصلي‌ از «ويس‌» تا بند «قير» در كنار جاده‌ و به‌ امتداد كارون‌ كه‌ در اين‌ فاصله‌ پيچ‌ و خمش‌ خيلي‌ كم‌ است‌ تقريباً به‌خط‌ مستقيم‌ سير مي‌نمايد. در نزديكي‌ بند «قير» متدرجاً متمايل‌ به‌مشرق‌ شده‌ و به‌ميدان‌ «نفتون‌» واصل‌ مي‌گردد.

نظاميان‌ محصور

‌‌

نظاميان‌ محصور

 ‌

   بعد از عبور از شهر يكسر به‌قلعة‌ «سلاسل‌» رفتيم‌، كه‌ نظاميان‌ در آنجا بودند. دكتر سلطان‌ سيداحمدخان‌ پيش‌ آمد و قضية‌ محاصرة‌ خود و اين‌ سيصد نفر را با بياني‌ مؤثر شرح‌ داد، و راپرت‌ ذيل‌ را كه‌ خلاصه‌ وقايع‌ است‌ به‌رئيس‌ كابينه‌ سپرد. عين‌ آن‌ را كه‌ جنبة‌ تاريخي‌ دارد در اينجا درج‌ مي‌كنيم‌:

راپرت

   «در تاريخ‌ 23 سنبله‌ سنة‌ ماضيه‌ در تحت‌ رياست‌ سرهنگ‌ باقرخان‌ مويان‌ عده‌اي‌ قريب‌ به‌سيصد نفر، حسب‌الامر حركت‌ نموده‌ و در تاريخ‌ 18 ميزان‌ وارد شوشتر، حاكم‌نشين‌ و مركز خوزستان‌ شديم‌.

   سرهنگ‌ باقرخان‌ و ساير صاحبنمصبان‌ و افراد كاملاً شروع‌ به‌انجام‌ وظايف‌ مرجوعه‌ نموده‌ و همه‌ نوع‌ احترامات‌ و شوؤنات‌ نظامي‌ و سياست‌ دولت‌ را در آن‌ نقطه‌ حفظ‌ نموده‌، پس‌ از هشت‌ ماه‌ سرهنگ‌ سابق‌ قشوني‌ رضاقلي‌ خان‌، با درجة‌ ياوري‌ از قسمت‌ غرب‌ به‌رياست‌ امنية‌ خوزستان‌ منصوب‌ و وارد گرديد. از همان‌ بدو ورود بر عكس‌ رويه‌ سرهنگ‌ باقرخان‌، با كلية‌ طرفداران‌ شيخ‌ خزعل‌ در دزفول‌ به‌اسم‌ «سياست‌ امروزة‌ دولت‌»، بناي‌ دوستي‌ و رفت‌ و آمد را گذارده‌، و پس‌ از جزئي‌ توقف‌ به‌توسط‌ قطب‌السادات‌ دزفولي‌ نمايندة‌ خزعل‌ در دزفول‌، به‌شيخ‌ معرفي‌ شد، و از آن‌ به‌بعد باخزعل‌ هم‌ بناي‌ دوستي‌ و رفت‌ و آمد را گذاشت‌.

   خزعل‌ هم‌ نظر به‌عمليات‌ سرهنگ‌ باقرخان‌ كه‌ كليتاٌ برخلاف‌ آمال‌ مشاراليه‌ بود (مثلا ًخلع‌ سلاح‌ آدمهاي‌ او و تبعيدشان‌ از شوشتر)، شكايت‌ از سرهنگ‌ باقرخان‌، به‌رضاقلي‌خان‌ نمود و از او تقاضاي‌ دفع‌ ضديت‌ و همراهي‌ سرهنگ‌ باقرخان‌ با خود را كرد. سرهنگ‌ رضاقلي‌خان‌ در بدو ورود كاملاً با سرهنگ‌ باقرخان‌ طرح‌ دوستي‌ انداخته‌ و با هم‌ مكاتبات‌ دوستانه‌ داشتند. پس‌ از آنكه‌ رضاقلي‌خان‌، پيغام‌ خزعل‌ و مقاصد دوستي‌ خود را به‌سرهنگ‌ باقرخان‌ مي‌گويد، مشاراليه‌ جواباً اشعار مي‌دارد كه‌ من‌ در حدود وظايف‌ اداري‌ و شرافت‌ مقام‌ و شغل‌ با خزعل‌ ضديتي‌ ندارم‌، و چون‌ ديده‌ و مي‌بينم‌ كه‌ مشاراليه‌ برخلاف‌ مقاصد دولت‌ رفتار مي‌نمايد، تا بتوانم‌ جلوگيري‌ نموده‌ و راپرت‌ مي‌دهم‌. از آن‌ به‌بعد ميان سرهنگهاي‌ مذكور نقاري‌ دست‌ داده‌، و سرهنگ‌ رضاقلي‌خان‌ از همان‌ تاريخ‌ بناي‌ بدرفتاري‌ با سرهنگ‌ باقرخان‌ گذارده‌، از جمله‌ تمام‌ قضاياي‌ خوزستان‌ را كه‌ به‌ترتيب‌ آيين‌ خدمت‌ نظامي‌ به‌اميرلشكر غرب راپرت‌ مي‌داد و امير لشكر غرب‌ هم‌ رجوع‌ به‌رضاقلي‌خان‌ مي‌كرد، او كاملاً برخلاف‌ راپرت‌ مي‌داد و ضمناً مراتب‌ امر و عمليات‌ سرهنگ‌ باقرخان‌ را به‌شيخ‌ خزعل‌ اطلاع‌ مي‌داد. بالاخره‌ در نتيجة‌ تلگرافي‌ كه‌ دولت‌ در خصوص ضبط‌ اراضي‌ كارون‌، توسط‌ ادارة‌ ماليه‌، به‌خزعل‌ مخابره‌ نمود، رضاقلي‌خان‌ مجدداً اين‌ پيشامد را در نزد خزعل‌ از وجود سرهنگ‌ باقرخان‌ ناشي‌ دانست‌، و خزعل‌ را وادار نمودكه‌ به‌دولت‌ بگويد كه‌ من‌ با عمليات‌ دولت‌ بهيچوجه‌ مخالف‌ نيستم‌، فقط‌ با شخص‌ سرهنگ‌ باقرخان‌ طرفيت‌ و مخالفت‌ دارم‌.

   در همين‌ موقع‌ ثقهٌ الملك‌، حكومت‌ خوزستان‌، به‌همراهي‌ ارفع‌الممالك‌ نايب‌الحكومه كه‌ هر دو از طرفداران‌ وثوق‌الدوله‌ و كاملاً مخالف‌ و بر ضد كابينة‌ حضرت‌اشرف‌ سردارسپه‌ بودند، به‌اهواز وارد شدند. ثقهٌ الملك‌ پس‌ از اخذ دوهزار ليره‌ و معاون‌ او هزار ليره‌، كاملاً بر ضد سرهنگ‌ باقرخان‌ قيام‌ نموده‌ و درحقيقت‌ اساس‌ خيانت‌ و تمرد خزعل‌ در مقابل‌ اوامر دولت‌ و مخالفت‌ رضاقلي‌خان‌، نتيجة‌ ورود و تحريك‌ اين‌ دو نفر بود. در هر صورت‌ سرهنگ‌ باقرخان‌ عزل‌، و سرهنگ‌ رضاقلي‌خان‌ به‌رياست‌ قوا منصوب‌، و روز بيستم‌ برج‌ سنبله‌ به‌شوشتر وارد و پس‌ از بازديد قشون‌ چنين‌ اظهارداشت‌:

   «نظر به‌اينكه‌ سرهنگ‌ باقرخان‌ نتوانست‌ حفظ‌ سياست‌ دولت‌ را در اين‌ قسمت‌ بنمايد به‌ مركز احضار و من‌ به‌رياست‌ شما منصوب‌ گرديدم‌.»

   بعد بلاواسطه‌ به‌طرف‌ اهواز حركت‌ و هنوز مراجعت‌ ننموده‌، در آنجا با خزعل‌مشغول‌ بعضي‌ اقدامات‌ شد. عمليات‌ سرهنگ‌ رضاقلي‌خان‌ رفته‌ رفته‌ كاملاً مشهود گرديدكه‌ علناً بر ضد سياست‌ دولت‌ بوده‌ و مي‌باشد. بدين‌ واسطه‌ عموماً رأي‌ داديم‌ كه‌ برخلاف‌ احكام‌ مشاراليه‌ رفتار نموده‌ و علناً علم‌ مخالفت‌ برافرازيم‌. اين‌ بود كه‌ قرار شد در تحت‌ رياست‌ سلطان‌ حسين‌ آقاخان‌ عظيمي‌ شروع‌ به‌تصرف‌ كلية‌ شوشتر نموده‌، و طرفداران‌ خزعل‌ را نيز كه‌ در آنجا ضد دولت‌ تبليغ‌ مي‌نمودند، دستگير نماييم‌. طرفداران‌ خزعل‌ از شوشتر فرار نموده‌ و به‌اهواز رفته‌ نزد رضاقلي‌خان‌ شكايت‌ نمودند. مشاراليه‌ هم‌ فوري‌ سلطان‌حسين‌ آقا را به‌اهواز احضار نموده‌ كه‌ پس‌ از چند روز مراجعت‌ كرد. در مراجعت‌ اظهار داشت‌ كه‌ رضاقلي‌خان‌ مداركي‌ به‌من‌ ارائه‌ داد كه‌ معلوم‌ است‌ عمليات‌ مشاراليه‌، بدون‌ اجازه‌ و اطلاع‌ دولت‌ نيست‌ و حكم‌ نمود كه‌ شوشتر و مواقع‌ متصرفه‌ را تخليه‌ نماييم‌. بعد از چند روز ديگر، يعني‌ در روز 8 ميزان‌، مجدداً سلطان‌حسين‌ آقا را احضار ولي‌ اين‌ دفعه‌ مراجعتش‌ نداد.

   در تاريخ‌ 9 ميزان‌ عموم‌ صاحبمنصبان‌ را در تلگرافخانه‌ احضار و سؤال‌ نمود، كه‌ آيا اين‌ اقدامات‌ و تصرف‌ شوشتر بدون‌ اجازة‌ من‌ به‌چه‌ علت‌ بوده‌، در صورتيكه‌ مسؤول‌ قضاياي‌ اخير خوزستان‌ من‌ هستم‌. از طرف‌ عموم‌ صاحبمنصبان‌ توسط‌ دكترسلطان‌ سيداحمدخان‌ ابراز گرديد كه‌ مقصود ما فقط‌ حفظ‌ شرافت‌ نظام‌ و حفظ‌ درجه‌ و مقام‌ خود است‌. مشاراليه‌ اظهار داشت‌ كه‌ مسؤول‌ حفظ‌ شوؤنات‌ و اسلحه‌ و جان‌ و مال‌ شما و حتي‌ حفظ‌ مقام‌ سلطنت‌ و مملكت‌ ايران‌، من‌ هستم‌. در همين‌ تاريخ‌ طرفداران‌ خزعل‌ از اهواز به‌شوشتر مراجعت‌ نموده‌ و عده‌اي‌ تفنگچي‌، قريب‌ سيصد الي‌ چهارصدنفر، به‌شوشتر وارد، و جمعي‌ از اهالي‌ هم‌ به‌كمك‌ آنها مسلّح‌ شده‌ شوشتر و نظاميان‌ را محاصره‌ نموده‌، يعني‌ نظامي‌ را از خروج‌ از دروازه‌ شهر ممانعت‌ مي‌نمودند، و علناً اظهار مي‌داشتند كه‌ يا بايستي‌ اسلحه‌ خود را تسليم‌ نموده‌ و خزعل‌ را بشناسيد، يا آنكه‌ داخل‌ جنگ‌ شويد. اوايل‌ وقوع‌ اين‌ قضايا، غالب‌ اهالي‌ شوشتر طرفدار دولت‌ و نظاميان‌ بودند، ولي‌ پس‌ از مدتي‌ كه‌ ديدند دولت‌ توجهي‌ ننمود و گويا قواي‌ خوزستان‌ را فراموش‌ كرده‌ بود، مردم‌ هم‌ از طرف‌ دولت‌ مأيوس‌ شدند و دسته‌ دسته‌ بعضي‌ از ترس‌ خزعل‌ و بعضي‌ براي‌ تملّق‌ و جمعي‌ هم‌ به‌طمع‌ ليره‌هاي‌ خزعل‌ بناي‌ بدرفتاري‌ را نسبت‌ به‌نظاميان‌ گذاشتند. چنانچه‌ در فوق‌ اشاره‌ شد، جمعي‌ از اهالي‌ به‌كمك‌ خزعليان‌، مسلّح‌ شده‌ و مخالف‌ نظاميان‌ بودند. اما با آنكه‌ نظاميان‌ در قلعة‌ «سلاسل‌» سخت‌ محصور و قادر به‌بيرون‌ آمدن‌ نبودند، غير از جملة‌ «زنده‌ باد نجات‌ دهندة‌ ملت‌ و پدر قشون‌ و محيي‌ مملكت‌ ايران‌»، كلمه‌اي‌ از نظاميان‌ شنيده‌ نشده‌ است‌. خلاصه‌ از آن‌ تاريخ‌ تا 10 قوس‌ كه‌ درست‌ سه‌ ماه‌ مي‌شود اين‌ عده‌ نظامي‌ فداكار در اين‌ قلعه‌ خود را حفظ‌ كرده‌ و شرافت‌ نظامي‌ را از دستبرد خائنان‌ مصون‌ داشته‌اند. تمام‌ اطراف‌ محاصره‌ بود. هيچ‌وقت‌ تلگراف‌ يا مكتوبي‌ نمي‌رسيد. هر كاغذي‌ كه‌ مهر سانسور رضاقلي‌خان‌ را نداشت‌، اگر چه‌ از خود خزعل‌ بود، باز و تفتيش‌ مي‌شد. اهالي‌ شهر نيز كه‌ رفته‌ رفته‌ ما را فراموش‌ شده‌ و بيچاره‌ مي‌ديدند، دست‌ به‌شرارت‌ برآورده‌ بودند. وجه‌ هم‌ بهيچوجه‌ در ميان‌ نظاميان‌ پيدا نمي‌شد. قريب‌ پنج‌ ماه‌ بود كه‌ ديناري‌ نگذاشته‌ بودند به‌ما برسد. معذلك‌ افراد نظاميان‌ ثابت‌ قدم‌ مانده‌ و فريب‌ تطميع‌ و تهديد فرستادگان‌ شيخ‌ را نخوردند. گاهي‌ قاصدي‌ را با هزار زحمت‌ يافته‌ و به‌«بهبهان‌» يا ميان‌ «چهارلنگ‌» مي‌فرستاديم‌ كه‌ شايد خبر ما را به‌مركز برسانند و از حال‌ ما اطلاع‌ بدهند. اما اگر آن‌ اخبار هم‌ به‌مراكز مهمه‌ رسيده‌ باشد، ما از جواب‌ و تصميم‌ مربوط‌ به‌آن‌ اطلاعي‌ نمي‌توانستيم‌ حاصل‌ كنيم‌. واقعاً در اين‌ قلعه‌ و به‌ آن‌ وضع‌ محاصره‌ سه‌ ماهه‌، اين‌ افراد معدود در ميان‌ آتش‌ و دشمن‌، ثبات‌ قدمي‌ به‌خرج‌ دادند، كه‌ فقط‌ از ايرانيان‌ قديم‌ و روميان‌، معهود و مسموع‌ است‌. چون‌ بعد از مدتي‌ سلطان‌حسين‌ آقا مراجعت‌ نكرد، از حال‌ او به‌وسايلي‌ استفسار كرديم‌، معلوم‌ شد مشاراليه‌ را هم‌ در اهواز توقيف‌ كرده‌ و تحت‌الحفظ‌ به‌محبس‌ فيليه‌ (در محمّره‌) برده‌اند و رضاقلي‌خان‌ شب‌ و روز در صدد است‌ كه‌ راهي‌ به‌قلعه‌ «سلاسل‌» يافته‌ و ما را تسليم‌ خزعل‌ نمايد، يا افراد را بتدريج‌ بفريبد و از ما جدا كند. فقط‌ پشت‌گرمي‌ ما به‌اين‌ حصار منيع‌ بود كه‌ في‌الحقيقه‌ لايق‌ تعمير و توجه‌ كامل‌ است‌. و هر وقت‌ فكر مي‌كرديم‌ كه‌ اين‌ قلعه‌ را چه‌ مردمان‌ با همت‌ و پهلواني‌ ساخته‌اند و ما از نسل‌ آنها و حافظ‌ نام‌ آنها هستيم‌ خون‌ در بدن‌ همگي‌ به‌جوش‌ مي‌آمد. هر روز در مواقع‌ مختلفه‌ براي‌ افراد نطق‌ مي‌كرديم‌ و آنها را به‌صبر و ثبات‌ تشويق‌ و ترغيب‌ مي‌نموديم‌. طرفداران‌ خزعل‌ روز به‌روز از جنگ‌ «زيدون‌» اخبار موحش‌ مي‌دادند و ما را محزون‌ مي‌كردند. تا اينكه‌ در روز 10 قوس‌ عده‌اي‌ از دزفول‌ وارد شدند، و بعد از آنكه‌ آنها را با اشرار و محاصرين‌ در زد و خورد ديديم‌ هورا كشيده‌ نام‌ مبارك‌ را بر زبان‌ رانديم‌، و از قلعه‌ خارج‌ شده‌ از عقب‌ سر بر آنها تاختيم‌ و شهر را كاملاً تصرف‌ كرديم‌. سرمنشاءهاي‌ فساد را بعضي‌ مقتول‌ و بعضي‌ دستگير نموديم‌. جمعي‌ هم‌ متواري‌ شدند. از جمله‌ كاظم‌ داود و اتباعش‌ كه‌ از اشرار معروف‌ بودند، هنوز دستگير هستند و اهالي‌ از اين‌ فتح‌ نظاميان‌ و مغلوبيت‌ اشرار شادماني‌ و تشكر كردند و بر دولت‌ و اقبال‌ حضرت‌ اشرف‌ دامت‌ عظمته‌ دعاگو شدند.»

   هر چند كيفيت‌ اين‌ محاصره‌ و مقاومت‌ پهلوانانه‌ را به‌اجمال‌ شنيده‌ بودم‌، ليكن‌ اصغاي‌ آن‌ از زبان‌ شخصي‌ كه‌ خود شاهد تمام‌ وقايع‌ بلكه‌ عامل‌ عمدة‌ اين‌ قضيه‌ بود، هيجان‌ و تأثيري‌ فوق‌العاده‌ در من‌ ايجاد كرد. گويي‌ خودم‌ در تمام‌ اين‌ مصائب‌ با آن‌ عده‌ شريك‌ بوده‌ام‌. پس‌ دكتر را نوازش‌ كردم‌ و از اين‌ ابراز وطن‌پرستي‌ و مردانگي‌ تمجيد گفتم‌ و به‌طريق‌ ذيل‌ نظاميان‌ را مخاطب‌ ساختم‌:

سربازان‌ فداكار،

من‌ و ايرانيت‌، از شما خوشنود هستيم‌. شما مقدمهٌ الجيش قواي‌ ايران‌ بوديد در مركز اشرار. شما نمونة‌ قدرت‌ ايران‌ بوديد در ميان‌ دسايس‌ و تجهيزات‌ دشمن‌. سه‌ ماه‌ تمام‌ بي‌آذوقه‌، بي‌ مونيسيون‌ و بي‌ مخارج‌، با اشرار مقاومت‌ كرديد. قلعة‌ «سلاسل‌»، بعد از زمان‌ ساسانيان‌، چنين‌ سكنه‌ و مستحفظين‌ باشرافتي‌ در خود نديده‌ بود. هزاروپانصد سال‌ بر او گذشت‌ و در و ديوارش‌ از انعكاس‌ فريادهاي‌ وطن‌پرستانه‌ به‌اهتزاز نيامد. پانزده‌ قرن‌ از عمر او سپري‌ شد و يك‌ عده‌ سپاه‌ جدي‌ و جنگجوي‌ وطن‌پرست‌ را در آغوش‌ نكشيد. ديوارهاي‌ اين‌ حصار پرافتخار سالها بود كه‌ بيرق‌ جنگي‌ ايران‌ را بر فراز خود نمي‌ديد. شما در مقابل‌، علي‌رغم‌ تمام‌ قواي‌ خصم‌، اين‌ بيرق‌ را سه‌ ماه‌ تمام‌ بر پاي‌ نگاهداشتيد. در مدتي‌ كه‌ از خيانت‌ تباهكاران‌، صفحه‌ خوزستان‌ براي‌ سوختن‌ شما و سوختن‌ ايرانيت‌ كانون‌ فروزاني‌ شده‌ بود، شما در اين‌ قلعه‌، ميخي‌ در چشم‌ دشمن‌ بوديد. شما فهمانديدكه‌ هنوز جوانان‌ ايران‌ در عروق‌ خود، خون‌ همراهان‌ شاپور و سپاهيان‌ بهرام‌ و قشون‌ نادرشاه‌ را ذخيره‌ دارند. شما به‌خزعليان‌ خيانتكار، مبرهن‌ كرديد كه‌ ايراني‌ شرافت‌ و استقلال‌ و قدرت‌ مملكت‌ خود را به‌پول‌ و نعمت‌ سهل‌ است‌، بر جان‌ خود هم‌ ترجيح‌ مي‌دهد. شما مرا بيش‌ از پيش‌ اميدوار كرديد كه‌ زحمات‌ چند ساله‌ام‌ به‌هدر نرفته‌ و چنانكه‌ مفسدين‌ مي‌گويند، در زمين‌ شوره‌ تخم‌ سنبل‌ نكاشته‌ام‌.

شما قشون‌ ايران‌ را بهتر از هر لشكر عظيمي‌ معرفي‌ كرديد. شما پشت‌ دشمن‌ را به‌لرزه‌ درآورديد. اگر شجاعت‌، نخستين‌ صفت‌ سرباز است‌، ثبات‌ و پايداري‌ دومين‌ صفت‌ او محسوب‌ مي‌شود. اكنون‌ مژده‌ مي‌دهم‌ كه‌ برادران‌ شما نيز در جبهة‌ سلطان‌آباد و رامهرمز بر بقية‌ اشرار غلبه‌ كردند و امير مجاهد و همراهانش‌ را به‌زمين‌ فرو بردند. امروز خوزستان‌ كه‌ زندان‌ شما محسوب‌ مي‌شد، تفرجگاه‌ قشون‌ جوان‌ است‌. مخصوصاً شما را به‌اهواز احضار مي‌كنم‌ كه‌ مركز خصم‌ خود را بي‌ سپر نظاميان‌ ببينيد و به جبران‌ سختيهاي‌ صدروزه‌ از لذت‌ فتح‌ برخوردار شويد.

پس‌ از آن‌ به‌تماشاي‌ اين‌ قلعه‌ منيع‌ و محبوب‌ كه‌ از عهد افتخار ايران‌ حكايت‌ مي‌كند، و جان‌ و شرافت نظاميان‌ پهلوان‌ ما را حفظ‌ كرده‌ است‌، پرداختم‌. عصر امر دادم‌ ابلاغيه‌ ذيل‌ را براي‌ آگاهي‌ اهل‌ شوشتر تهيه‌ نمايند و چون‌ چاپ‌ نيست‌، چند نسخة‌ خطي‌ تدارك‌ كنند.

 ‌

ابلاغيه

 ‌

   عموم‌ اهالي‌ خوزستان‌، از وضيع‌ و شريف‌ و عشاير، و مخصوصاً ساكنين‌ شوشتر، بايد بدانند كه‌ مقصود من‌ از عزيمت‌ از تهران‌ به‌دورترين‌ ايالات‌ اين‌ مملكت‌ براي‌ تصفية‌ امور جارية‌ اين‌ حدود و رفع‌ قضاياي‌ وارده‌ بر آن‌ نبوده‌ و نيست‌، زيرا اين‌ موضوع‌ اهميت‌ آن‌ را نداشت‌ كه‌ من‌ به‌شخصه‌ عزيمت‌ اين‌ صفحه‌ كرده‌، و كافي‌ بود كه‌ يكي‌ از صاحبمنصبان‌ را مأمور تصفية‌ قضاياي‌ اين‌ خطه‌ نموده‌ و حل‌ معضلات‌ را به‌سرنيزة‌ نظاميان‌ فداكار حوالت‌ نمايم‌، بلكه‌ يگانه‌ منظور من‌ از تحمل‌ زحمات‌ و متاعب‌ و طي‌ اين‌ مسافت‌ بعيد، فقط‌ براي‌ آن‌ است‌ كه‌ شخصاً به‌دادخواهي‌ هموطنان‌ خود و آن‌ رعاياي‌ بيچاره‌ كه‌ هر روز در معرض‌ تجاوزات‌ بي‌موضوع‌ واقع‌ مي‌گردند، قيام‌ نموده‌ باشم‌. در اين‌ موقع‌ كه‌ لطف‌ پروردگار و توجّهات‌ ائمه‌ اطهار سلام‌الله‌ عليهم‌ اجمعين‌ زمام‌ مقدرات‌ اين‌ كشور را به‌دست‌ من‌ سپرده‌ است‌، ناچارم‌ كه‌ به‌نام‌ مسوؤليّت‌ مملكتي‌ و مسوؤليّت‌ وجداني‌، هرگونه‌ زحمت‌ و مشقّت‌ را برخود هموار كرده‌ و شخصاً به‌اطراف‌ و اكناف‌ مملكت‌ توجه‌ نموده‌، مظلومين‌ و ملهوفين‌ را نوازش‌ كرده‌، داد قلوب‌ آنها را از دست‌ ستمكاران‌ بستانم‌.

همين‌ اراده‌ و همين‌ عقيده‌ است‌ كه‌ اكنون‌ مرا به‌جانب‌ خوزستان‌ رهبري‌ كرده‌، و در تحت‌ همين‌ منظور و مطلوب‌ است‌ كه‌ به‌كلية‌ اهالي‌ اجازه‌ مي‌دهم‌ كه‌ هرگونه‌ مطلب‌ و شكايتي‌ دارند به‌من‌ مراجعه‌ كرده‌، و ايفاي‌ حقوق‌ از دست‌ رفتة‌ خود را مطالبه‌ نمايند. اگرچه‌ درشوشتر جماعتي‌ گرد آمده‌ بودند كه‌ شرارت‌ و فضولي‌ را بر آسايش‌ خلق‌ ترجيح‌ داده‌ و به‌يك‌ طريق‌ بي‌رويه‌ قدمهاي‌ شرارت‌آميزي‌ برداشتند، و حق‌ آن‌ بود كه‌ به‌نام‌ حفظ‌ مصالح‌ جماعت‌ تمام‌ آنها را محو و نابود و نصيب‌ چوبه‌ دار نمايم‌، معهذا چون‌ اين‌ شرارتها را فرع‌ عدم‌ شعور مرتكبين‌ آن‌ دانسته‌ و در اين‌ موقعي‌ كه‌ همه‌، اوضاع‌ كنوني‌ را با ترتيبات‌ سابق‌ مقايسه‌ كرده‌ و فهميدند كه‌ دولت‌ از كمترين‌ خطايي‌ صرفنظر نخواهد كرد و براي‌ مجازات‌ متجاوزين‌ تا آخرين‌ حدود مملكت‌ تصميم‌ خواهد گرفت‌، و در اين‌ موقعي‌ كه‌ همه‌ فهميدند اوضاع‌ سابق‌ واژگونه‌ شده‌ و امروز، روز اطاعت‌ و انقياد است‌، من‌ هم‌ با توجهي كه‌ دولت‌ هميشه‌ نسبت‌ به‌رعايا و اهالي‌ مبذول‌ داشته‌، به‌اهالي‌ شهر عفو عمومي‌ مي‌دهم‌ و مايلم‌ كه‌ بدون‌ خوف‌ و خشيّت‌ در آرامگاه‌ خود زيست‌ نمايند.  ولي‌ در ضمن‌ بدانند كه‌ اين‌ حس‌ رأفت‌ و عطوفت‌ و عفو و اغماض‌ براي‌ گذشته‌ است‌ و تصور نكنندكه‌ باز مي‌توانند از عواطف‌ دولت‌ استفاده‌ نمايند. صريحاً مي‌گويم‌ كه‌ از اين‌ به‌بعد هركس‌ برخلاف‌ مصالح‌ مملكتي‌ قدمي‌ بردارد، با شديدترين‌ اقسام‌، مجازات‌ خواهد شد و از احدي‌ صرفنظر نخواهم‌ نمود. چون‌ روزگار شرارت‌ و تجاوز و جسارت‌ سپري‌ شده‌، مردم‌ بايد آزادانه‌ به‌كار زراعت‌ و فلاحت‌ خود پرداخته‌ و در صدد ترقّي‌ تجارت‌ و صنايع‌ باشند، كه‌ هم‌ خود به‌فيض‌ دسترنج‌ خود رسيده‌ و هم‌ مملكت‌ آباد و از وجود آنها استفاده‌ نمايد.

اينك‌ براي‌ حفظ‌ همين‌ ترقّي‌ و تعالي‌ و آسايش‌ خيال‌ مردم‌ است‌ كه‌ سوق‌ مقداري‌ قواي‌ نظامي‌ را به‌پشتيباني‌ اهالي‌ امر مي‌دهم‌، و همانطور كه‌ حفظ‌ حدود اهالي‌ به‌آنها توصيه‌ شده‌ و مي‌شود، عموم‌ اهالي‌ نيز بايد وجود آنها را مغتنم‌ دانسته‌ و بدانند كه‌ قشون‌ براي‌ حفظ‌ رعيت‌ و آباداني‌ مملكت‌ و آسايش‌ اهالي‌ است‌. به‌پشتيباني‌ قشون‌ تمام‌ مردم‌ مي‌توانند به‌فراغت‌ خاطر به‌مصالح‌ امور خود بپردازند، و با كمال‌ اطمينان‌ و امنيت‌ در اماكن‌ خويش‌ بيارامند و نظر به‌اينكه‌ قشون‌ ايران‌ براي‌ ايران‌ و براي‌ رفاه‌ حال‌ ايراني‌ تأسيس‌ يافته‌، بديهي‌ است‌ وسايل‌ آسايش‌ اهالي‌ به‌دست‌ قشون‌ فراهم‌ خواهد گرديد، و مردم‌ هم‌ بايد در پرتو اين‌ امنيت‌ و عدالت‌، پيوسته‌ نظر خود را به‌مركز مملكت‌ دوخته‌، اوامر دولت‌ را مطيع‌ و منقاد باشند. براي‌ تكميل‌ آسايش‌ اهالي‌ به‌همة‌ مردم‌ آزادي‌ و اختيار مي‌دهم‌، كه‌ مطالب‌ خود را مربوط‌ به‌هر كس‌ و هر نقطه‌ باشد، مستقيماً به‌خود من‌ مراجعه‌ نمايند، تا با وسايل‌ لازمه‌ موجبات‌ ترفيه‌ حال‌ آنها، آن‌ طوري‌ كه‌ مقتضي‌ حقانيت‌ است‌، تمهيد گردد.»

                                       رئيس‌الوزرا و فرماندة‌ كل‌ قوا

   از جمله‌ تلگرافات‌ متعددي‌ كه‌ در اين‌ دو شب‌ اقامت‌ شوشتر واصل‌ گرديد مشروحة‌ ذيل‌ است‌ كه‌ حكومت‌ نظامي‌ تهران‌ مخابره‌ نموده‌ است‌.

   معلوم‌ مي‌شود وكلاي‌ خائن‌ از شنيدن‌ خبر تسليم‌ خزعل‌ و تصفية‌ كار خوزستان‌ به‌هيجان‌ آمده‌ و خودنمايي‌ و دست‌وپايي‌ مي‌كنند. قصد دارند افكار مرا به‌جانب‌ مركز متوجه‌ سازند كه‌ كاملاً  امر خوزستان‌ تصفيه‌ نيايد. اين‌ است‌ خلاصة‌ مذاكرات‌ جلسة‌ سري‌ در عصر 15قوس‌:

   «داور نطقي‌ كه‌ پايه‌ آن‌ بر مخالفت‌ بود ايراد كرد. از جمله‌ گفت‌ كه‌ بايستي‌ كلية‌ عمليات‌ خود را از صلح‌ و جنگ‌ در خوزستان‌ به‌تصويب‌ مجلس‌ برسانند. اشخاص‌ ديگر از قبيل‌ ميهن‌، سركشيك‌زاده‌، و غيره‌ مخالفتهاي‌ شديدي‌ كردند. معلوم‌ نيست‌ خيال‌ آنها چيست‌؟ ظاهراً جز مشوش‌ كردن‌ افكار حضرت‌ اشرف‌ منظوري‌ ندارند. اين‌ اقدامات‌ هم‌ دنبالة‌ تحريك‌ انگليسيها است‌.»

                                                     حكومت‌ نظامي‌ تهران‌

نفت‌

‌‌

نفت

 ‌

   رئيس‌ كمپاني‌ نفت‌ ايران‌ و انگليس‌ دعوت‌ كرده‌ بود كه‌ از معدن‌ بازديدي‌ كنم‌.

   در سال‌ 1901 (شهر صفر 1319)، امتياز نفت‌ تمام‌ ولايات‌ ايران‌ به‌استثناي‌ خراسان‌ و استرآباد و مازندران‌ و گيلان‌ و آذربايجان‌، به‌مستر ويليام‌ ناكس‌ دارسي‌ داده‌ شده‌ است‌ كه‌ تا شصت سال‌ به‌استخراج‌ مبادرت‌ ورزد و از عوايد، صدي‌ شانزده‌ به‌دولت‌ ايران‌، سهم‌ بدهد.

   دارسي‌، بدواً در قصرشيرين‌ شروع‌ به‌استخراج‌ معدن‌ كرد، ولي‌ به‌واسطة‌ دوري‌ راه‌ و مصارف‌ لوله‌ كشي‌، دست‌، باز داشت‌ و در صدد فروش‌ حق‌ خود به‌سرمايه‌داران‌ آلمانی برآمد. بحريه‌ دولت‌ انگليس‌ كه‌ كاملاً به‌اهميت‌ نفت‌ ايران‌ براي‌ جهازات‌ خود پي‌برده‌ بود، مانع‌ از فروش‌ شد و وسايل‌ خريد سهام‌ و تشكيل‌ كمپاني‌ را فراهم‌ آورد، و دولت‌ انگليس‌ خود نصف‌ سهام‌ را برداشت‌. سپس‌ در خوزستان‌ مشغول‌ كار شدند. هنگامي‌ كه‌ باز مي‌رفتند نا اميد شوند، يكي‌ ازچاهها فوران‌ عجيبي‌ كرد، و دريايي‌ از نفت‌ بيرون‌ ريخت‌ به‌قسمي‌ كه‌ آلات‌ و اشياء غرق‌ نفت‌ و عمله‌جات مشرف‌ به‌هلاكت‌ شدند. از آن‌ وقت‌ به‌بعد توسعه‌ غريبي‌ در كار داده‌اند. اين‌ امتياز نيز از عجايب‌ كارهاي‌ قاجاريه‌ است‌. هيچ‌ نكتة‌ جدي‌ و عميقي‌ در امتيازنامه‌ ديده‌ نمي‌شود كه‌ دلالت‌ بر تعمّق‌ و تفكر درباريان‌ ايران‌ داشته‌ باشد، مگر يك‌ نكته‌ كه‌ خنده‌آور است‌. شاه‌ و وزراي‌ ايران‌ بعد از گم‌ كردن‌ مركوب‌ به‌فكر پالانش‌ افتاده‌ و به‌كمپاني‌ گفته‌اند، چون‌ دولت‌ عليه‌ از نفت‌ «قصرشيرين‌» و «دالكي‌» و «شوشتر» سالي‌ دوهزار تومان‌ استفاده‌ مي‌كرده‌، و پس‌ از اين‌ امتياز، از آن‌ محروم‌ خواهد ماند، بايد مبلغ‌ مزبور را كمپاني‌ جبران‌ نمايد. مسيو دارسي‌ هم‌ حاتم‌بخشي‌ كرده‌، و دوهزار تومان‌ را علاوه‌ بر حق‌الشركه‌، بر عهده‌ گرفته‌ است‌ به‌خزانه‌ عامره‌ تقديم‌ دارد.

   نفت‌ اين‌ سرزمين‌ به‌قدري‌ زياد و خوب‌ است‌ كه‌ نظيري‌ برايش‌ معلوم‌ نيست‌. بعد از تماشاي‌ معدن‌، كثرت‌ نفت‌ ثابت‌ مي‌گردد. اغلب‌ چاهها را مُهر كرده‌ و علامت‌ زده‌ و بسته‌ بودند، زيرا كه‌ پس‌ از فراهم‌ آوردن‌ مقدمات‌ استخراج‌، معلوم‌ كرده‌اند كه‌ ميزان‌ نفت‌ به‌قدري‌ است‌ كه‌ صدور آن‌ امكان‌ پذير نيست‌، و مجبور خواهند بود بالاخره‌ آتش‌ بزنند. پس‌ مسدود بودن‌ را بهتر ديده‌اند. چاههاي‌ اين‌ محوطه‌ را بايد به‌سه‌ نوع‌ تقسيم‌ نمود:

   اول‌ – چاههايي‌ كه‌ حفر شده‌ و موجبات‌ خروج‌ نفت‌ از آنها فراهم‌ گرديده‌ ولي‌ عجالتاً ذخيره‌ نگاهداشته‌اند.

   دوم‌ – چاههايي‌ كه‌ نفتش‌ در حالت‌ خروج‌ و مورد انتفاع‌ كمپاني‌ است‌.

   سوم‌ – نقاطي‌ كه‌ هنوز حفرش‌ تمام‌ نشده‌ و به‌كار آنها مشغول‌اند.

   كمپاني‌ تاكنون‌ موفق‌ به‌حفر 43 حلقه‌ چاه‌ گرديده‌ و يقين‌ به‌وجود نفت‌ آن‌ نموده‌ است‌، اما كلية‌ عايدات‌ امروزه‌، فقط‌ از سه‌ چاه‌ است‌ و نفت‌ همين‌ سه‌ چاه‌ هم‌ به‌قدري‌ زياد است‌ كه‌ مجبور شده‌اند از قسمتي‌ استفاده‌ ننمايند. رئيس‌ كمپاني‌ گفت‌:

   «تا حال‌ از يك‌ چاه‌ معروف‌ به‌(ف‌ هفت‌)، شش‌ ميليون‌ تن‌ (تقريباً بيست‌ ميليون‌ خروار)، استفاده‌ كرده‌ايم‌ و هنوز هم‌ نقصاني‌ در آن‌ ديده‌ نمي‌شود.»

در ثلث‌ فرسخ‌ دورتر، چاه‌ ديگري‌ هست‌ موسوم‌ به‌ (ب‌ هفده‌)، كه‌ روزي‌ 5670 خروار از آن‌ استخراج‌ مي‌شود. اين‌ قبيل‌ چاه‌، بسيار است‌ كه‌ در نقاط‌ دور و مختلف‌ واقع‌اند و مخصوصاً آنها را بسته‌اند، زيرا كه‌ نه لولة‌ كافي‌ و نه‌ كارخانة‌ تصفيه‌ و كشتي‌ نقّاله‌ براي‌ حمل‌ آن‌ موجود دارند. هرجا را حفر مي‌كنند، همين‌طور به‌چاههاي‌ پرنفت‌ مصادف‌ مي‌شوند.

   اگر تمام‌ چاهها را باز كرده‌ و به‌كار بيندازند، ميزان‌ محصول‌ در سال‌ به‌ده‌ ميليون‌ تن‌ (تقريباً35 ميليون‌ خروار)، خواهد رسيد و اين‌، با وسايل‌ موجوده‌، دور از عقل‌ و اسباب‌ اتلاف‌ و به‌هم‌ خوردن‌ بازارهاي‌ نفت‌ دنيا خواهد شد. بنابراين‌ به‌همين‌ ميزان‌ قناعت‌ كرده‌ و بتدريج پيشرفت‌ مي‌دهند.

عزيمت‌ به‌دزفول‌

‌‌

عزيمت‌ به‌دزفول‌

 ‌

   يكشنبه‌ 22 قوس‌

   صبح‌ اتوموبيلها را به‌وسيلة‌ قايق‌ از كارون‌ عبور دادند، و تقريباً سه‌ ساعت‌ به‌ظهر از ساحل‌ يمين‌ رودخانه‌ به‌طرف‌ شمال‌ عازم‌ گرديديم‌.

   دزفول‌ شهر دورافتاده‌اي‌ است‌ كه‌ تا خط‌ آهن‌ كشيده‌ نشود و راه‌ خرم‌آباد كاملاً مفتوح‌ و مأمون‌ نگردد اميد ترقّي‌ براي‌ آن‌ نيست‌.

   در منزلي‌ كه‌ مهيا شده‌ بود، فرود آمدم‌. شب‌، ابر تيره‌ آسمان‌ را فرو پوشيد. چون‌ مي‌دانستم‌ كه‌ بارانهاي‌ اين‌ حدود چقدر زياد و تند است‌ و اراضي‌ به‌واسطة‌ نرمي‌ چگونه‌ در اثر باران‌ به‌باتلاق‌ مبدل‌ مي‌شود، عزم‌ كردم‌ حتي‌الامكان‌ قبل‌ از شروع‌ باران‌ حركت‌ نمايم‌، زيرا كه‌ اگر مي‌باريد، ديگر اتومبيل‌راني‌ امكان‌ نداشت‌ و مجبور مي‌شديم‌ چند روزي‌ به‌انتظار خشكي‌ زمين‌ در دزفول‌ بمانيم‌ و اين‌ پيشامد هم‌ با عجله‌اي‌ كه‌ من‌ به‌بازگشت‌ به‌تهران‌ داشتم‌، وفق‌ نمي‌داد. پس ‌برخلاف‌ نقشة‌ خود كه‌ مي‌خواستم‌ يك‌ روز ديگر در دزفول‌ توقف‌ كنم‌، شبانه‌ به‌همراهان‌ امركردم‌ حاضر شوند، كه‌ صبح‌ زود حركت‌ كنيم‌. سرهنگ‌ عبدالعلي‌خان‌ اعتمادمقدم‌ رئيس‌ قشون‌، چون‌ در نظر داشت‌ جشني‌ در اردو بدهد، خيلي‌ اصرار كرد كه‌ يك‌ روز توقف‌ كنم‌، ولي‌ به‌جهات‌ مذكور نپذيرفتم‌. به‌رئيس‌ كابينه‌ امر دادم‌ بيانية‌ ذيل‌ را تهيه‌ نمايد كه‌ بعد انتشار داده‌ شود:

ابلاغية‌ رياست‌ وزرا و فرماندهي‌ كل‌ قوا

   «چنانكه‌ به‌همه‌ تذكر داده‌ شد، اهالي‌ دزفول‌ نيز بايد بدانند كه‌ مقصود من‌ از عزيمت‌ از تهران‌ به‌دورترين‌ ايالت‌ اين‌ مملكت‌، براي‌ تصفية‌ امور جاريه‌ و رفع‌ قضاياي‌ وارده‌ نبوده‌، و اين‌ موضوع‌ اهميت‌ آن‌ را نداشت‌ كه‌ من‌ شخصاً عزيمت‌ در اين‌ صفحه‌ نمايم‌، وكافي‌ بود كه‌ يكي‌ از صاحبمنصبان‌ را مأمور تصفيه‌ قضاياي‌ اين‌ خطه‌ نموده‌ و حل‌معضلات‌ را به‌سرنيزة‌ نظاميان‌ فداكار حوالت‌ نمايم‌، بلكه‌ يگانه‌ منظور من‌ از تحمل‌ زحمات‌ و متاعب‌، فقط‌ براي‌ آن‌ بود كه‌ شخصاً به‌دادخواهي‌ هموطنان‌ خود، و آن‌ رعاياي‌ بيچاره‌اي‌ كه‌ هر روز در معرض‌ تجاوزات‌ بي‌موضوع‌ واقع‌ مي‌گردند، قيام‌ نموده‌ باشم‌.

   در اين‌ موقع‌ كه‌ لطف‌ خداوند، و توجهات‌ ائمة‌ اطهار سلام‌الّله‌ عليهم‌ اجمعين‌، زمام‌ مقدرات‌ اين‌ كشور را به‌دست‌ من‌ سپرده‌ است‌، ناچارم‌ كه‌ به‌نام‌ مسوؤليّت‌ مملكتي‌ و مسوؤليّت‌ وجداني‌، هرگونه‌ زحمت‌ و مشقّت‌ را بر خود هموار كرده‌ و شخصاً به‌اطراف‌ و اکناف مملكت‌ توجه‌ نموده‌، مظلومين‌ را نوازش‌ كرده‌ و داد قلوب‌ آنها را از دست‌ ستمكاران‌ بستانم‌. همين‌ اراده‌ و همين‌ عقيده‌ است‌ كه‌ اكنون‌ مرا به‌جانب‌ خوزستان‌ رهبري‌ كرده‌، و در تحت‌ همين‌ منظور و مطلوب‌ است‌ كه‌ به‌كلية‌ اهالي‌ اجازه‌ مي‌دهم‌ هرگونه‌ مطلب‌ و شكايتي‌ دارند، به‌من‌ مراجعه‌ كرده‌ و ايفاي‌ حقوق‌ از دست‌ رفتة‌ خود را مطالبه‌ نمايند.

اگرچه‌ تجاوزاتي‌ كه‌ اخيراً بر ضد امنيت‌ و آسايش‌ خلق‌ شده‌ بود، بايستي‌ به‌شديدترين‌ مجازات‌ محوّل‌ و مفوّض‌ مي‌گشت‌، ليكن‌ چون‌ بحرانهاي‌ مزبور غالباً فرع‌ عدم‌ شعور مرتكبين‌ بوده‌، و در اين‌ موقع‌ كه‌ عموم‌ مردم‌، اوضاع‌ كنوني‌ را با ترتيبات‌ سابق‌ مقايسه‌كرده‌ و فهميدند كه‌ دولت‌ از كمترين‌ خطايي‌ صرفنظر نخواهد كرد، و براي‌ مجازات‌ متجاوزين‌ تا آخرين‌ حدود مملكت‌ تصميم‌ خواهد گرفت‌، و در اين‌ موقعي‌ كه‌ همه‌، قوياً ادراك‌ كردند وضعيّات‌ سابق‌ واژگونه‌ شده‌ و امروز روز اطاعت‌ و انقياد است‌، من‌ هم‌ با توجهي‌ كه‌ دولت‌ هميشه‌ نسبت‌ به‌رعايا و اهالي‌ مبذول‌ داشته‌، از گذشته‌ها صرفنظر مي‌كنم‌ و ميل‌ دارم‌ همه‌ بدون‌ خوف‌ و وحشت‌ در آرامگاه‌ خود زيست‌ نمايند.

در ضمن‌، شديداً به‌همه‌ تذكر مي‌دهم‌ كه‌ اين‌ حس‌ رأفت‌ و عطوفت‌ و عفو و اغماض‌ براي‌ تقصيرات‌ گذشته‌ است‌، و تصور نكنند كه‌ باز مي‌توانند از عواطف‌ دولت‌ استفاده‌ نمايند.

صريحاً مي‌گويم‌ كه‌ از اين‌ به‌بعد، از ابتداي‌ خوزستان‌ گرفته‌ تا انتهاي‌ لرستان‌، هر كس‌، در تحت‌ هر عنوان‌، قدمي‌ بر ضد مصالح‌ مملكتي‌ بردارد، بلاترديد تعقيب‌ و دستگير و با شديدترين‌ اقسام‌ مجازات‌ خواهد شد، و از احدي‌ صرفنظر نخواهم‌ نمود. چون‌ روزگار شرارت‌ و فضولي‌ و تجاوز و جسارت‌ سپري‌ شده‌، لهذا مردم‌ بايد آزادانه‌ به‌كار زراعت‌ و فلاحت‌ و كسب‌ و كار خود پرداخته‌ و در صدد ترقّي‌ تجارت‌ باشند، كه‌ هم‌ خود مستفيض‌ شده‌ و هم‌ مملكت‌ از وجود آنها استفاده‌ نمايد و آباد گردد.

در اين‌ موقع‌، زايد نمي‌دانم‌ عطف‌ توجهي‌ به‌جانب‌ ساكنين‌ لرستان‌ كرده‌، اعم‌ از طوايفي‌ كه‌ در حوالي‌ دزفول‌ سكني‌ دارند، و يا عشاير و قبايلي‌ كه‌ در دوردست‌ متوقف‌ هستند، و در ضمن‌ نصيحت‌ و اندرز، به‌همة‌ آنها عموماً خطاب‌ مي‌كنم‌ كه‌ قشون‌ دولت‌، نه‌ تنها آنها را رعاياي‌ اين‌ مملكت‌ و جزو اين‌ مملكت‌ دانسته‌ و با هيچيك‌ از آنها طرفيت‌ ندارد، بلكه‌ بايد چشم‌ و گوش‌ خود را باز كرده‌، بدانند و بفهمند و دقّت‌ كنند كه‌ مقصود من‌ و تمام‌ زحمتي‌ كه‌ در اين‌ راه‌ مي‌كشم‌، و تمام‌ مقاومتي‌ كه‌ در انتظام‌ لرستان‌ به‌عمل‌ مي‌آورم‌ صرفة‌ آن‌ عايد خود آنهاست‌، و براي‌ آن‌ است‌ كه‌ آنها بهره‌مند شده‌ لذت‌ امنيت‌ و عدالت‌ را چشيده‌، و از اين‌ زندگي‌ وحشيانه‌ و اين‌ اسلوب‌ زشت‌ و نامطبوع‌ خلاصي‌ و رهايي‌ يابند.

اگر لرها به‌اين‌ طرز و اسلوب‌ بي‌ موضوع‌ خو گرفته‌ و نفهمند كه‌ در چه‌ مرحلة‌ زشتي‌ امرار حيات‌ مي‌كنند، من‌ با نهايت‌ دلسوختگي‌ مجبورم‌ كه‌ آنها را از اين سرگرداني‌ هميشگي‌ خلاص‌ كنم‌ و برادران‌ خود را به‌طرف‌ تمدن‌ و انسانيت‌ سوق‌ دهم‌. همين‌قدر كه‌ مختصر آسايش‌ و سكوني‌ براي‌ آنها حاصل‌ شد، آن‌وقت‌ همه‌ خواهند فهميد كه‌ من‌ هميشه‌ با نظر پدرانه‌ به‌آنها نگاه‌ كرده‌ و همه‌ آنها را از خود و بستة‌ خود دانسته‌ام‌. دزدي‌ و ولگردي‌ و غارت‌ و چپاول‌ و بيابان‌ پيمايي‌، كار انسان‌ نيست‌. لرستانيها عموماً، از اول‌ تا آخر بايد روية‌ انسانها را پيش‌ بگيرند. بايد بتدريج‌ قراء و قصباتي‌ از خود درست‌ كرده‌ باكمال‌ فراغت‌ خاطر و آسايش‌ خيال‌ با عيالات‌ خود به‌كار زندگي‌ و تعالي‌ و ترقّي‌ بپردازند. اين‌ رويّة‌ حاليه‌، همة‌ آنها را نابود خواهد ساخت‌. به‌همين‌ لحاظ‌ و از روي‌ كمال‌دلسوزي‌ مجبور از افتتاح‌ راه‌ خرم‌آباد به‌خوزستان‌ شدم‌، و تمام‌ طوايف‌ بايد از موقعيت‌ خود استفاده‌ كرده‌ در عوض‌ سرگرداني‌ در بيابانها، شروع‌ به‌مراوده‌ با خوزستان‌ و بروجرد و اطراف‌ نموده‌ از راه‌ تجارت‌ و مراوده‌، قدر زندگاني‌ را بفهمند.

چون‌ اين‌ نظريه‌ در وجود من‌ ترديد پذير نخواهد بود و مجبور از حفاظت‌ و امنيت‌ هستم‌، اين‌ نكته‌ را نيز به‌ناچار خاطرنشان‌ عموم‌ مي‌نمايم‌، كه‌ همان‌طور كه‌ حس‌ رأفت‌ دولت‌ متوجه‌ اهالي‌ است‌، همان‌طور هم‌ از اين‌ به‌بعد اگر از كسي‌ اقدام‌ بيرويه‌اي‌ ناشي‌ شود، يا يك‌ طايفه‌ و عشيره‌اي‌ در مقام‌ تجاوز نسبت‌ به‌هم‌ برآيند، امر خواهم‌ داد كه‌ آن‌ طايفه‌ را از صغير و كبير محو و نابود ساخته‌، و همه‌ را به‌سزاي‌ اعمال‌ خود برسانند. از اين‌ به‌بعد گناه‌ احدي‌ عفو و اغماض‌ نخواهد شد، و اين‌ آخرين‌ عفوي‌ است‌ كه‌ به‌متجاوزين‌ خوزستان‌ و اشرار لرستان‌ داده‌ مي‌شود. همه‌ بايد بدانند قشون‌ به‌هر طرفي‌ اعزام‌ مي‌شود، براي‌ آسايش‌ اهالي‌ است‌. اهالي‌ بايد به‌وجود قشون‌ دلگرم‌ باشند و با كمال‌ اطمينان‌ در اماكن‌ خويش‌ بيارامند.

براي‌ تكميل‌ توجه‌ دولت‌، به‌همه‌ مردم‌ و ساكنين‌ اين‌ حدود، آزادي‌ و اختيار مي‌دهم‌ كه‌ حقوق‌ حقة‌ خويش‌ را تشخيص‌ داده‌، قدر آن‌ را بدانند و نگاهداري‌ كنند، و اگر تجاوزي‌ از طرف‌ هر كس‌ شد به‌من‌ اطلاع‌ بدهند، تا وسائل‌ آسايش‌ آنها به‌طوري‌ كه‌ مقتضي‌ حقّانيت‌ و عدالت‌ است‌ تهيه‌ گردد.

نظر به‌اينكه‌ موقع‌ اقامت‌ در دزفول‌ به‌واسطة‌ گرفتاري‌ و اشتغالات‌ مهمه‌ مجال‌ انتشار اين‌ بيانيه‌ نشد، اين‌ است‌ كه‌ براي‌ تذكر اهالي‌ و عموم‌ طوايف‌ تلگرافاً از اهواز ابلاغ‌ و اعلام‌ مي‌گردد.»

                                     رئيس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا

                                            23 قوس‌ – نمره‌ 7131

   صبح‌ زود به‌راه‌ افتاديم‌. در محاذات‌ خرابه‌هاي‌ شوش‌، باراني‌ كه‌ پيش‌بيني‌ كرده‌ بودم‌، شروع‌ به‌باريدن‌ كرد و با كمال‌ اشتياقي‌ كه‌ بار ديگر به‌ديدن‌ آثار شوش‌ داشتم‌، مرا از پياده‌ شدن‌ در آن‌ مكان‌ تاريخي‌ مانع‌ آمد. در اين‌ نواحي‌ با جزيي‌ بارندگي‌ رودخانه‌ها مي‌جوشند و دشتها به‌درياي‌ گِل‌ مبدل‌ مي‌گردند، به‌قسمي‌ كه‌ براي‌ اتومبيل‌، ديگر حركت‌ سريع‌ امكان‌ ندارد.

   ظهر در كلبة‌ يكي‌ از افراد، كه‌ علي‌الظاهر مباشر خزعل‌ بود، ولي‌ از ظلم‌ و شقاوت‌ او ناله‌ و زاري‌ داشت‌، پياده‌ شدم‌. با كمال‌ ميل‌ گوسفندي‌ قرباني‌ كرد. از پذيرايي‌ صميمانه‌اي‌ كه‌ در خور حوصله‌ و استطاعت‌ خود نمود، بسيار محظوظ‌ شدم‌. واقعاً از بذل‌ مقدور مضايقه‌ نكرد.

   در اين‌ حدود، هيچ‌ اثري‌ از تمدن‌ ديده‌ نمي‌شود. طرز زندگي‌ اهالي‌ به‌بهايم‌ بيشتر شباهت‌ دارد تا انسان‌. محض‌ اينكه‌ انعامي‌ به‌او داده‌ باشم‌، به‌رئيس‌ كابينه‌ امر كردم‌ هفت‌تيري‌ را كه‌ با خود دارد به‌او بدهد. بعد از صرف‌ ناهار حركت‌ كرديم‌. حوالي‌ غروب‌ به‌اهواز رسيديم‌.

اسناد مهم‌

‌‌

اسناد مهم‌

 ‌

   شب‌ 24 قوس‌، دوسية‌ مهمي‌، مشتمل‌ بر چند سند مختلف‌، از طرف‌ يك‌ نفر از علاقه‌مندان‌ به‌وطن‌ براي‌ من‌ فرستاده‌ شد. در حقيقت‌ با سوابقي‌ كه‌ داشتم‌ اين‌ اسناد چيز تازه‌اي‌ بر اطلاعات‌ من‌ نيفزود، ولي‌ مورث‌ حيرت‌ و تلخكامي‌ و تأسف‌ فوق‌العاده‌ شده‌، به‌قسمي‌ كه‌ آن‌ شب‌ تا نزديك‌ صبح‌ به‌خواب‌ نرفتم‌. راپرتهايي‌ كه‌ در همين‌ زمينه‌ها سابقاً  مي‌رسيد، مرا از نيات‌ خارجيان‌ و احوال‌ عشاير داخلي‌ كاملاً مستحضر مي‌گردانيد. ليكن‌ ديدن‌ خطوط‌ و امضاهايي‌ كه‌ حقيقتاً و عمداً براي‌ خرابي‌ ايران‌ و تزلزل‌ افكندن‌ به‌اساس‌ قدرت‌ مملكت‌، و تجزية‌ ايالات‌ و برانگيختن‌ عشاير آن‌، بر كاغذ رسم‌ شده‌، مرا مبهوت‌ و بار ديگر ثابت‌ كرد كه‌ «شنيدن‌ مانند ديدن‌ نيست‌.»

   بهت‌ من‌ از اين‌ بود كه‌ يك‌ ايل‌ قديمي‌ و نجيبي‌، مثل‌ بختياری‌، كه‌ در مركز ايران‌ قرنهاست‌ بساط‌ تنعّمش‌ گسترده‌ بود، و حقيقتاً از نظر تاريخ‌ و از لحاظ‌ موقعيت‌ جغرافيايي‌، ايراني‌ حقيقي‌ بايد تصورش‌ كرد، با خارجيان‌ قرارداد داشته‌، از آنها پول‌ و تفنگ‌ مي‌گرفته‌ و براي‌ درهم‌ شكستن‌ قواي‌ ايران‌، مانند چرخي‌ از چرخهاي‌ معدن‌ نفت‌، متحرك‌ بلااراده‌ بوده‌ است‌.

   تأسّفم‌ از اين‌ بود كه‌ يك‌ دولت‌ معظم‌ و ثروتمند و متمدني‌ مثل‌ انگليس‌، با وجود محبت‌ هميشگي‌ ملت‌ ايران‌، و با وجود سياست‌ متين‌ و موافق‌ و ملايم‌ دولت‌ من‌، مأموريني‌ به‌نقاط‌ مهمه‌ ايران‌ فرستاده‌ است‌ كه‌ شب‌ و روز كارشان‌ طرح‌ نقشة‌ برانگيختن‌ قبايل‌، وارد كردن‌ قشون‌، تاديه وجه‌، تسليم‌ اسلحه‌ به‌طوايف‌، منع‌ جريانهاي‌ اداري‌ ايران‌، ضعيف‌ ساختن‌ قواي‌ دولتي‌ و وارد كردن‌ خسارت‌ و تلفات‌ به‌خزانة‌ مملكت‌ و به‌قشون‌ مملكت‌ است‌.

   اين‌ مأمورين‌ في‌الحقيقة‌ سپاه‌ و قدرت‌ دولت‌ خود را، مهرة‌ شطرنج‌، و سرزمين‌ ايران‌ را صفحة‌ شطرنج‌ محسوب‌ داشته‌، و براي‌ سرگرمي‌ يا شهرت‌ خود، كودكانه‌ در صدد پيش‌ آوردن‌ بازيهايي‌ هستند كه‌ ابداً  لزومي‌ نداشته‌، و بدون‌ مبادرت‌ به‌آنها هم‌ هميشه‌ اوضاع‌ به‌اين‌ حال‌ باقي‌ مي‌مانده‌، بلكه‌ بهبودي‌ و حسن‌ جريان‌ مي‌يافته‌ است‌.

   عجب‌ اين‌ است‌ كه‌ در هر مورد، نفت‌ و حفظ‌ معادن‌ نفت‌ را دستاويز كرده‌ به‌آن‌ بهانه‌ مايل‌اند قشوني‌ و پولي‌ به‌اختيار خود درآورند. در صورتيكه‌ اگر يك‌ سال‌ مأمورين‌ انگليس‌ از دسايس‌ و تحريكات‌ خودداري‌ مي‌نمودند، و مي‌گذاشتند بدون‌ كشمكش‌ و اتلاف‌ قوا، دولت‌ ايران‌ درخوزستان‌ و لرستان‌ ادارات‌ خود را دائركند، و به‌جزئيات‌ كارها مسلط‌ شود، و اشرار و قبايل‌ را خلع‌ سلاح‌ نمايد، و قشونش‌ در نقاط‌ لازمه‌ مستقر گردد، معدن‌ نفت‌ از آفات‌ موهومي‌ وخطرات‌ مصنوعي‌ محفوظ‌ مي‌ماند. نمايندگان‌ انگليس‌ براي‌ اينكه‌ پولي‌ به‌اختيارشان‌ گذاشته‌ شود، كه‌ هرطور ميل‌ دارند بپاشند و صرف‌ كنند، و قشوني‌ به‌ايران‌ وارد كرده‌ كه‌ قدرت‌ آنها بي‌مانع‌ و استبدادشان‌ بي‌عايق‌ باشد، علي‌الاتّصال‌ به‌مراكز مهمه‌ خود راپرتهايي‌ داده‌، و اوضاع‌ را قابل‌ ورود قشون‌ و مستلزم‌ صرف‌ وجه‌ و بذل‌ اسلحه‌ جلوه‌گر ساخته‌اند، و براي‌ اينكه‌ به‌هوش‌ و لياقت‌ آنها تحسين‌ بگويند، گره‌ دست‌ را به‌دندان‌ مي‌اندازند. اگر تلخكامي‌ مانع‌ نبود، از خواندن‌ اين‌ تلگراف‌ رمز و اين‌ مراسلات‌ مختلفه‌ جاي‌ آن‌ بود كه‌ مدتي‌ بخندم‌.

   اين‌ نمايندگان‌ كار كرده‌ و با علم‌ و اطلاع‌ مثل‌ اينكه‌ در مملكت‌ دشمن‌ ايلچي‌ هستند، و سرنوشت‌ حياتي‌ مملكتشان‌ به‌پيشرفت‌ فلان‌ ستون‌ قشون‌، يا تصرف‌ فلان‌ قلعه‌ منوط‌ است‌، بدواً اساسي‌ موهوم‌ طرح‌ ريخته‌اند، سپس‌ روي‌ آن‌ بنيان‌، قصر خيالي‌ ساخته‌ و در جزئياتش‌ بحثها كرده‌اند.

   در ابتدا اين‌ قضية‌ باطله‌ را، مسلم‌ گرفته‌اند كه‌ دولت‌ ايران‌ خيال‌ دارد معادن‌ نفت‌ خود را خراب‌ كند، يا اگر دولت‌ در اين‌ نواحي‌ قوي‌ باشد، معدن‌ نفت‌ منافعي‌ نخواهد داشت‌ و دچارخساراتي‌ خواهد شد، و شايد چيزهاي‌ ديگر، كه‌ خدا و مغزهاي‌ بي‌عمق‌ و بي‌رحم‌ خود آن‌ مأمورين‌ از آن‌ آگاه‌ است‌. بعد از طرح‌ريزي‌ اين‌ اساس‌، آن‌وقت‌ در صدد برآمده‌اند كه‌ چگونه‌ جلوگيري‌ از اين‌ آفت‌ و خسارت‌ نمايند. گاهي‌ بختياري‌ را مهمترين‌ عامل‌ جلوگيري‌ از قشون‌ ايران‌ شمرده‌، وقتي‌، خزعل‌ را مناسبترين‌ مسحفظ‌ معادن‌ نفت‌ خوانده‌، و موقعي‌ ورود قشون‌ را به‌ اهواز و مسجدسليمان‌ لازم‌ دانسته‌اند.

   تمام‌ اين‌ زحمات‌ و اين‌ راپرتها براي‌ چه‌؟

   براي‌ اينكه‌ دولت‌ انگليس‌ مضطرب‌ و نسبت‌ به‌ايران‌ عصباني‌ شود، و عده‌اي‌ را بگمارد كه‌ با دست‌ عشاير و قبايل‌ ايران‌ شط‌خوني‌ در اين‌ مملكت‌ راه‌ انداخته‌، و جمعي‌ بيگناه‌ را در طوفان‌ انقلابات‌ مستاصل‌ و نابود سازند.

   دولت‌ انگليس‌ خرجي‌ را متحمل‌ شود، و مملكت‌ ايران‌ ضررهاي‌ جاني‌ و مالي‌ هنگفتي‌ بنمايد، و در نتيجه‌ خودشان‌ در محافل‌ سياسي‌ لندن‌ و بغداد و كلكته‌ يك‌ ناپلئون‌ كوچكي‌ خوانده‌ شوند، و به‌ از پيش‌ بردن‌ نقشه‌هاي‌ جنگي‌ و سياسي‌ خود مباهات‌ كنند!

   واقعاً در اين‌ باب‌ چه‌ بنويسم‌ كه‌ هيچ‌ منطقي‌ در كار نيست‌ و اساساً موجبي‌ نمي‌بينم‌ كه‌ در رد آن‌ بحثي‌ بكنم‌. تمام‌ از غرور و بي‌انصافي‌ و شهرت‌طلبي‌ است‌ و بس‌.

   بهتر اين‌ است‌ كه‌ عين‌ اسناد را كه‌ با امضاي‌ نمايندگان‌ رسمي‌ و خوانين‌ بختياري‌ و شيخ‌خزعل‌ در دست‌ است‌، درج‌ نمايم‌، و ترجمه‌ تحت‌اللفظي‌ آنها را هم‌ اضافه‌ كنم‌، تا ثابت‌ شود كه‌ چه‌ دسايس‌ دركار بوده‌ و من‌ در اين‌ سفر با چه‌ عوائقي‌ مقابله‌ كرده‌ام‌، و از آن‌ طرف‌ چند نفر خائن‌ و دربار قجر، چگونه‌ فداكاريهاي‌ مرا به‌عكس‌ جلوه‌ دادند و در تهران‌ چه‌ شايعه‌هاي‌ بي‌مغزي‌ منتشر ساختند؟

اقتباس‌ از كتاب‌ سري‌

صفحه‌ 190، سند 1916

 ‌

كي‌ هست‌ كي‌؟

متنفذين‌ در ايران‌

 ‌

   «خزعل‌ خان‌ (شيخ‌) كي‌. سي‌. آي‌. ئي‌ و كي‌. جي‌. سي‌. آي‌. ئي‌ * ., شيخ‌ محمره‌، «سردار ارفع ‌» در سنه‌ 1861 متولد گرديده‌، در سنه‌ 1897 جانشين‌ برادر خود شد.

   در ايران‌ از هر حيث‌ مستقل‌ مطلق‌ است‌ و پيوسته‌ با دولت‌ انگليس‌ به‌طور صميمانه‌ و صادقانه‌ دوستي‌ نموده‌ و اكنون‌ در كبر سن‌، بيش‌ از پيش‌ نسبت‌ به‌دولت‌ بريتانيا علاقه‌مند و مطيع‌ و موافق‌ است‌. مشاراليه‌ مردي‌ است‌ لايق‌ و باهوش‌. نفوذش‌ تا دزفول‌ مي‌رسد، حتي‌ لرها هم‌ او را محترم‌ مي‌دارند. املاك‌ زيادي‌ در خاك‌ ترك‌ دارد. در سنه‌1915 با تركها مخالفت‌ كرده‌ است‌.»

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 *علائم اختصاری نشانهای: «شواليه امپراطوری هند» و «فرماندهی امپراطوری هند» که بترتيب در 15 اکتبر 1910 و 10 دسامبر 1917 از طرف دولت انگلستان به‌شيخ خزعل داده شد.

 ‌

نمره‌ 15

مورخه‌ 16 اپريل‌ 1923

در تاريخ‌ 17 آپريل‌ 1923 واصل‌ شد

از طرف‌ لرن‌ تهران‌

به‌ پيل‌ در اهواز

 ‌

تلگراف‌ محرمانه‌

 ‌

«اخيراً فيمابين‌ وزير جنگ‌ و خوانين‌ بختياري‌ مشاجره‌ و بحراني‌ حادث‌ شده‌ كه‌ مبداء آن‌ قضيه‌ «شليل‌» است‌ كه‌ سال‌ گذشته‌ واقع‌ گرديد. وزير جنگ‌ مشغول‌ تهيه‌ و اعزام‌ قواست‌ به‌بختياري‌، زيرا كه‌ خوانين‌ ايل‌ مزبور در اداي‌ مبلغ‌ غرامت‌ اظهار عدم‌ استطاعت‌ و بي‌ميلي‌ مي‌كنند. من‌، شاه‌ و رئيس‌الوزرا و خوانين‌ را از مخاطره‌ جدي‌، كه‌ به‌علت‌ تصادف‌ قواي‌ مسلحة‌ بختياري‌ و قشون‌ دولت‌ ايران‌ ظهور خواهد كرد، آگاه‌ ساخته‌ام‌ و خاطرنشان‌ كرده‌ام‌ كه‌ دولت‌ انگليس‌ نمي‌تواند خطرات‌ و تهديداتي‌ را كه‌ متوجه‌ معادن‌نفت‌ خواهد شد، با بي‌اعتنايي‌ بنگرد. هر سه‌ طرف‌ مذكور به‌وخامت‌  اوضاع‌ و سختي‌ موقع‌ برخورده‌، و تصديق‌ دارند، ليكن وزير جنگ‌ هنوز اصرار و ابرام‌ خود را ترك‌ نگفته‌ است‌.

اميدوارم‌ نفوذي‌ كه‌ من‌ مجهز و مجري‌ كرده‌ام‌، قضيه‌ را حل‌ كند و مداخله‌ قوايي‌ را ايجاب‌ ننمايد.

خوانين‌ را متقاعد كرده‌ام‌ كه‌ اختلافات‌ داخلي‌ خود را تصفيه‌ نمايند. البته‌ موقعيت‌ آنها، به‌واسطة‌ انتصاب‌ حكومت‌ طايفگي‌ جديدي‌، بلاتأخير استحكام‌ خواهد گرفت‌.»

                                           قونسولگري‌ دولت‌ بريتانيا در خوزستان‌

                                                       اهواز مورخه‌ 18 اپريل‌ 1923

سواد جهت‌ اطلاع‌ نايب‌ قونسول محمّره‌ ارسال‌ مي‌شود.

                                                 امضاء: ئي‌ جي‌ پي‌پيل‌ – قونسول‌ خوزستان‌ مقيم‌ اهواز

 ‌

‌ ‌‌

سرّي‌ است‌

تلگراف‌ رمز نمره‌ 123/ 27 مورخه‌ 8 مي‌1923

از طرف‌ پيل‌ در اهواز

به‌ لرن‌ در تهران‌ تحت‌ نمره‌ 27 و ناكس‌ در بوشهر تحت‌ نمره‌ 123

 ‌

خيلي‌ محرمانه‌

 ‌

«خواهشمندم‌ به‌تلگراف‌ تهران‌ نمره‌ 72 مورخه‌ 4 مي‌1923 مراجعه‌ فرماييد.

كليه‌ اطلاعات‌ واصله‌ حاكي‌ است‌، كه‌ قشون‌ ايران‌ از خط‌ بهبهان‌ وارد خوزستان‌ گرديده‌ است‌. از منابع‌ موثقه‌ راپرت‌ رسيده‌ كه‌ 450 نفر نظامي‌ از قمشه‌ به‌امتداد بهبهان‌ حركت‌ كرده‌ و مقصد نهايي‌ آنها رامهرمز است‌. علي‌الظاهر، مقصود وزير جنگ‌ اين‌ است‌ كه‌ با اعزام‌ اين‌ قشون‌ به‌رامهرمز، اراضي‌ و بلوكي‌ را از قبيل‌ چهارمحال‌، جانكي‌ و رامهرمز كه‌ سابقاً تحت‌ اداره‌ دولت‌ ايران‌ بوده‌ و در اين‌ اواخر بختياريها به‌آن‌ دست‌ انداخته‌اند، منتزع نمايد، و سپس‌ پيش‌ آمدن‌ به‌جانب‌ ميادين‌ نفت‌ و اهواز سهل‌ خواهد بود.

در اين‌ موارد لازم‌ و اصلي‌ به‌نظر مي‌رسد، كه‌ بدواً نسبت‌ به‌مراسلة‌ ضمانت‌نامه‌ كه‌ درتلگراف‌ نمره‌ 108 مورخه‌ 18 اپريل‌ 1922 به‌آن‌ اشاره‌ فرموديد تصميم‌ قطعي‌ اتخاذ شود.

شيخ‌ اعزام‌ هريك‌ از قواي‌ ذيل‌ را به‌منزلة‌ تجاوز به‌منطقه‌ و اراضي‌ خود خواهد نگريست‌:

1- قشون‌.

2- پليس‌.

3- حاكم‌.

4- مأمور عدليه‌.

5- تحصيلدار مالياتهاي‌ غيرمستقيم‌.

دولت‌ ايران‌ چندي‌ است‌ كه‌ قصد خود را راجع‌ به‌اعزام‌ (2)، (3) و (5) ابراز داشته‌ است‌. موضوع‌ بحث‌ اين‌ است‌ كه‌ آيا ما هم‌ بايد مثل‌ شيخ‌ تعبير و تأويل‌ كنيم‌، و اگر بكنيم‌ با دولت‌ ايران‌ چه‌ معامله‌ بايد نمود؟ طبعاً شيخ‌ محمّره‌ از حضور قشون‌ ايران‌ درحدود منطقة‌ خود بيم‌ دارد، زيرا اگر ما ضمانت‌ ننماييم‌ كه‌ از طرف‌ آنها مداخله‌ نخواهد شد، اين‌ قوا براي‌ شيخ‌، يك‌ تهديد دائمي‌ خواهد بود.

ممكن‌ است‌ راجع‌ به‌اراضي‌ و قلمرو شيخ‌ با دولت‌ ايران وارد عقد قراردادهاي‌ الزام‌آوري‌ شد، و يا بدون‌ تعريضاتي‌ ترتيب‌ صحيحي‌ برقرار نمود.»

 ‌

به‌ عنوان‌ بوشهر تحت‌ نمره‌ 123

سواد به‌تهران‌ تحت‌ نمره‌ 27

                                      قونسولگري‌ دولت‌ فخيمه‌ انگليس‌ در خوزستان‌ اهواز

                                      مورخه‌ 18 مي‌ 1923 – نمره‌ 46  Sـ 8/22

با كمال‌ احترام‌ سواد تلگراف‌ فوق‌ جهت‌ اشخاص‌ ذيل‌ ارسال‌ مي‌گردد:

1- منشي‌ كميسر عالي‌ بريتانيا در عراق‌ – بغداد.

2- نايب‌ قونسول‌ بريتانيا در:

– محمره‌.

– بصره‌.

3- صاحبمنصب‌ سرويس‌ اطلاعاتي‌.

 ‌

‌ ‌

تلگراف‌ رمز نمره‌ 126/29 مورخه‌ 4 مي‌1923

 ‌

خيلي‌ محرمانه‌

   از طرف‌ كاپيتان‌ پيل‌ – اهواز

   به‌سر پرسي‌ لرن‌ در تهران‌ 29 و ناكس‌ در بوشهر 126

 ‌

«خواهشمندم‌ به‌تلگراف‌ نمره‌ 25 خودتان‌ رجوع‌ كنيد.

به‌ عقيده من‌ وارد نمودن‌ قشون‌ منوط‌ به‌وقت‌ و فرصت‌ خواهد بود، و اطمينانات‌ وزيرجنگ‌ كه‌ در آخرين‌ قسمت‌ تلگراف‌ خود به‌آن‌ اشاره‌ فرموده‌ايد، با اساس‌ و قابل‌ تصديق‌ است‌. نقشه‌هاي‌ وزير جنگ‌ در نهايت‌ خوبي‌ طرح‌ شده‌ و در عين‌ حال‌ هيچ‌ موجب‌ و بهانة‌ رضايت‌بخشي‌ در مداخلة‌ ما براي‌ كمك‌ به‌خوانين‌ بختياري‌ به‌دست‌ نمي‌دهد. همچنين‌ من‌ گمان‌ نمي‌كنم‌ خوانين‌ مزبور مستحق‌ و شايسته‌ بيش‌ از اين‌ محبت‌ باشند. امروز من‌ قواي‌ بختياري‌ را از اثر سه‌ پيشامد ذيل‌ در هم‌ شكسته‌ و ضعيف‌ مي‌بينم‌:

1- وضعيّت‌ حاضره‌ آنها به‌مناسبت‌ گروهائي‌ كه‌ در تهران‌ دارند.

2- مواقع‌ مستحكمه‌ كه‌ قواي‌ دولت‌ در چهارمحال‌ اشغال‌ نموده‌ است‌.

3- اختلاف‌ و تباعدنظر عشاير چهارلنگ‌ و كهكيلويه‌.

در صورتي‌ هم‌ كه‌ خوانين‌ غرامت‌ مطلوبه‌ را بپردازند بهيچوجه‌ قابل‌ قبول‌ نيست‌ كه‌ قشون‌ از چهارمحال‌ عودت‌ نمايد، زيرا كه‌ قشون‌ همه‌ قسم‌ حقي‌ براي‌ توقف‌ در اين‌ نواحي‌ دارد. پس‌، خوانين‌ بايستي‌ از دو كار، يكي‌ را اختيار كنند، يا به‌دولت‌ ايران‌ تسليم‌ شوند، يا فاشافاش‌ طغيان‌ نمايند. در صورت‌ اول‌، قشون‌ ايران‌ عاقبت‌ وارد معادن‌ نفت‌ خواهد شد و گمان‌ نمي‌كنم‌ بدتر از اين‌ موقعيتي‌ براي‌ كمپاني‌ باشد. در صورت‌ اجراي‌ شق‌ ثاني‌، به‌ اعتقاد من‌ نظر به‌علل‌ فوق‌ خوانين‌ مغلوب‌ خواهند گرديد. عاقبت‌الامر خود آنها حاضر مي‌شوند كه‌ خسارت‌ عمده‌ به‌معادن‌ نفت‌ وارد آوردند تا ما را مجبور به‌مداخله‌ علني‌ و جدي‌ نمايند.

چون‌ فقط‌ از طرف‌ طوايف‌ بختياري‌ ممكن‌ است‌ خساراتي‌ به‌اراضي‌ نفت‌خيز وارد آيد، من‌ پيشنهاد مي‌كنم‌ كه‌ در ابتداي‌ ظهور مقدمات‌ اغتشاش‌، يك‌ دسته‌ از قشون‌ ما وارد ميادين‌ نفت‌ شود. اين‌ دسته‌ قشون‌، دارايي‌ كمپاني‌ را حفظ‌ مي‌نمايد و حضور آنها را مي‌توان‌ هم‌ براي‌ مساعدت‌ بختياريها و هم‌ براي‌ امداد قشون‌ ايران‌، به‌حساب‌ آورد.

اين‌ عده‌ را مي‌توان‌ به‌منزلة‌ يك‌ قوة‌ ميانجي‌ قرار داد كه‌ از طرف‌ دولت‌ فخيمه‌ بريتانيا شيخ‌ محمّره‌ را در مقابل‌ دولت‌ ايران‌ صيانت‌ نمايد. اگر بهانه‌ براي‌ اعزام‌ قشون‌ به‌دست‌ نيايد، و سپاهيان‌ دولت‌ ايران‌ براي‌ اشغال‌ اراضي‌ و قلمرو شيخ‌ ابراز عزم‌ راسخ‌ نمايند آن‌وقت‌ ما بايستي‌ شورشي‌ در ميانه‌ هواداران‌ خزعل‌ توليد كنيم‌ تا از طغيان‌ آنها خطراتي‌ براي‌ لوله‌هاي‌ نفت‌ پيش‌ بيني‌ بشود. سپس‌ با پياده‌ كردن‌ قشوني‌ در اهواز، نقشه‌ وزيرجنگ‌ را باطل‌ نموده‌ و بر او سبقت‌ بجوييم‌.»

به‌ تهران‌ تحت‌ نمره‌ 29

سواد به‌بوشهر تحت‌ نمره‌ 126

قونسولگري‌ خوزستان‌ در اهواز

مورخه‌ 14 مي‌1923 – نمره‌ 51- 8/22

سواد تلگراف‌ فوق‌ با كمال‌ احترام‌ تقديم‌ اشخاص‌ ذيل‌ ميشود:

1- منشي‌ كميسر عالي‌ بريتانيا در عراق‌ – بغداد

2- نايب‌ قونسول‌ دولت‌ فخيمه‌ در:

– محمره‌.

– بصره‌.

3- صاحبمنصب‌ سرويس‌ اطلاعاتي‌.

                                                              امضاء: ئي‌جي‌پي‌پيل‌

                                     قونسول‌ دولت‌ فخيمه‌ بريتانيا در خوزستان‌ مقيم‌ اهواز

‌ ‌

‌‌

يادداشت‌ قونسول‌ اهواز در خصوص‌ موجباتي‌ كه‌ باعث‌ مي‌شود مشاراليه‌ اعزام‌ قوايي‌ را تقاضا كند.

 ‌

«كليات‌ 1- كاملاً موافق‌ عقل‌ و احتياط‌ است‌ كه‌ حضور يك‌ قشون‌ انگليسي‌ را در خوزستان‌ يا در بختياري‌ نه‌ تنها موجب‌ آرامش‌ و سكون‌ ندانيم‌، بلكه‌ اسباب‌ تهييج‌ بشناسيم‌. مگر اينكه‌ قشون‌ مزبور به‌قدري‌ قوي‌ باشد كه‌ كاملاً بتواند پيشرفت‌ سياستي‌ را تأمين‌ نمايد كه‌ محض‌ تقويت‌ آن‌ اعزام‌ گرديده‌ است‌.

2- قوّه‌اي‌ كه‌ در طرح‌ (الف‌) پيش‌بيني‌ شده‌، به‌عقيده‌ من‌ براي‌ حصول‌ كاميابي‌ كافي‌ نيست‌ و در نتيحه‌، حفظ‌ دارايي‌ و اعضاي‌ كمپاني‌ نفت‌ ايران‌ و انگليس‌ چه‌ در سر معادن‌ و چه‌ روي‌ خط‌ لوله‌ها بهتر ميسر مي‌شود، هرگاه‌، اسلحه‌ و مهمات‌ و وجوه‌ به‌رؤسا و قبايل‌ متفق‌ و دوست‌ خودمان‌ برسانيم‌. در صورتيكه‌ اين‌ دو طريقه‌ به‌كلي‌ بي‌نتيجه‌ و بلااثر شود، هيچ‌ چاره‌ به‌نظر نمي‌رسد، جز اينكه‌ اهالي‌ و جمعيت‌ غيرنظامي‌ را خارج‌ كرده‌، و به‌ جاي‌ آنها در صورت‌ لزوم‌ قشوني‌ را كه‌ در طرح‌ نمره‌ (الف‌) پيش‌بيني‌ شده‌ بگنجانيم‌.

3- معادن‌ نفت‌ – گمان‌ نمي‌رود كه‌ حفظ‌ اراضي‌ نفت‌خيز در مقابل‌ تهاجم‌ قواي‌ متخاصم‌ بختياري‌ به‌خوبي‌ ميسر شود، مگر اينكه‌ لااقل‌ يك‌ ديويزيون‌ از همه‌ قسم‌ قوايي‌ به‌انضمام‌ دستجاتي‌ كه‌ براي‌ خطوط‌ ارتباطيه‌ لازم‌ است‌، اعزام‌ گردد و چون‌ تهيه‌ چنين‌ قوه‌اي‌ در عراق‌ انتظار نمي‌رود، پس‌ طريقه‌اي‌ را كه‌ در قسمت‌ (2) فوق‌ مذكور شد، بايستي‌ به‌مقام‌ عمل‌ گذاشت‌، از اين‌ قرار طرح‌ نمره‌ (ب‌) هم‌ بايستي‌ كنار گذارده‌ شود، زيرا هر خسارتي‌ كه‌ بايد به‌معادن‌ نفت‌ وارد شود، قبل‌ از آنكه‌ تمركز قواي‌ مصرحه‌ در طرح (ب‌) انجام‌ بگيرد، بالطبيعه‌ واقع‌ خواهد گرديد.

4- يك‌ پيشامد ديگر نيز ممكن‌ است‌ واقع‌ شود كه‌ با اوضاع‌ مذكوره‌ در قسمت‌ (3) فوق‌ مباين‌ و مختلف‌ باشد، و آن‌ چنين‌ است‌ كه‌ ممكن‌ است‌ بختياريهاي‌ هفت‌ لنگ‌، يا درتحت‌ فشار قشون‌ ايران‌ كه‌ از طرف‌ اصفهان‌ بر آنها فشار خواهد آورد، يا در تحت‌ تأثير عشاير چهارلنگ‌، كه‌ قشون‌ ايران‌ از بهبهان‌ و طرف‌ جنوب‌ شرقي‌ به‌آنها مساعدت‌ و كمك‌ خواهد كرد، سوق‌ داده‌ شوند و خود را به‌معادن‌ نفت‌ رسانده‌ و آن‌ مؤسسه‌ را تهديد به‌خرابي‌ و خسارت‌ نمايند، تا شايد دولت‌ انگليس‌ مداخله نموده‌ و عملاً به‌مساعدت‌ آنها برخيزد.

   در اين ‌وقت‌ اعزام‌ يك‌ عدة‌ كوچكي‌ كه‌ ابداً مهيا و آماده‌ جنگ‌ نباشند، تهديدات‌ مزبوره‌ را مرتفع‌ و برطرف‌ خواهد ساخت‌، مشروط‌ بر اينكه‌ خود بختياريها تقاضاي‌ اعزام‌ عدة‌ مذكور را بنمايند. اما از طرف‌ قونسول‌ اهواز ارسال‌ اين‌ عده‌ تقاضا نمي‌شود مگر آنكه‌ قبلاً وزير مختار انگليس‌ در تهران‌ آن‌ را تصويب‌ نموده‌ باشد، زيرا كه‌ ايشان‌ فقط‌ مي‌توانند بگويند كه‌ آيا ممكن‌ است‌ به‌واسطه‌ فشار بر دولت‌ مركزي‌ تهران‌، رفع‌ غائله‌ را نمود يا نه‌؟

5- لوله‌ و نقاط‌ كشيدن‌ نفت‌ – تنها خطري‌ كه‌ توجه‌ به‌آن‌ لازم‌ است‌، هرج‌ومرج‌ است‌. اين‌ هرج‌ومرج‌ از يكي‌ از سه‌ علت‌ ذيل‌ ممكن‌ الحدوث‌ خواهد بود:

(الف‌) وفات‌ شيخ‌ محمّره‌.

(ب‌) يك‌ قيام‌ و شورش‌ بر ضد شيخ‌ محمّره‌.

(ج‌) مناقشه‌ و منازعه‌ قشون‌ دولت‌ ايران‌ و قواي‌ شيخ‌ محمّره‌.

اينك‌ راجع‌ به‌علل‌ مذكوره‌، يكان‌ يكان‌ سخن‌ مي‌رانم‌:

(الف‌) هيچ‌ تهديد نزديكي‌ به‌لوله‌ها و به‌نقاطي‌ كه‌ نفت‌ را با تلمبه‌ مي‌كشند نزديكتر از اين‌ تهديد نخواهد بود. در اين‌ موقع‌ بايد به‌طوري‌ كه‌ در قسمت‌ (2) فوق‌ اشاره‌ گشت‌ شروع‌ به‌ اقدام‌ شود، و اگر لازم‌ باشد قضيه‌ تخليه‌ افراد نيز عملي‌ گردد.

   بايد به‌خاطر آورد كه‌ مداخله‌ قشون‌ انگليسي‌ به‌كمك‌ شيخ‌، يك‌ جنبه‌ تعصبي‌ هم‌ به‌قضيه‌ خواهد افزود و موجب‌ تكثير عده‌ و افزايش‌ حس‌ مقاومت‌ مخالفين‌ خواهدگرديد.

(ب‌) متمني‌ است‌ به‌ضميمة‌ نمره‌ ثاني‌ مراجعه‌ فرماييد.

(ج‌) از مخاطرات‌ لوله‌هاي‌ نفت‌ و نقاطي‌ كه‌ نفت‌ كشيده‌ مي‌گردد، لازم‌ نيست‌ پيشگيري‌ قبل‌الوقوع‌ بشود. علل‌ بسيار مهم‌ سياسي‌ برخلاف‌ دخالت‌ قشون‌ انگليس پيش‌ خواهد آمد و مسأله‌ حفظ‌ دارايي كمپاني‌ در واقع‌، فرع‌ قضيه‌ بزرگتري‌ خواهد شد و آن‌ اين‌ است‌ كه‌ تا چه‌ درجه‌ دولت‌ بريتانيا حاضر است‌ از عهدة‌ تعهدات‌ خود برآمده‌ و هنگام‌ تجاوز دولت‌ ايران‌ نسبت‌ به‌شيخ‌، مشاراليه‌ را حفاظت‌ و تقويت‌ كند.

6- آبادان‌ – اما راجع‌ به‌صيانت‌ دستگاههاي‌ تصفيه‌ كمپاني‌ آبادان‌، اگر مقتضيات‌ نظامي‌ فقط‌ ايجاب‌ نمايد، به‌هر عامل‌ و وسيله‌ پلتيکی مي‌شود دست‌ زد.»

                                                               ئي‌جي‌پي‌ پيل‌

                                          قونسول‌ دولت‌ فخيمه‌ بريتانيا در خوزستان‌ – اهواز

                                                               مورخه‌ 11 جون‌ 1923

 ‌‌‌

‌‌

قونسولگري‌ بريتانيا مقيم‌ اهواز

نمره‌ 116 ـ 4/22

به‌ تاريخ‌ 20 جون‌ 1923

 ‌

خيلي‌ محرمانه‌

 ‌

   به‌كميسر سياسي‌ محترم‌ دولت‌ فخيمه‌ مقيم‌ بوشهر

   دفاع‌ از معادن‌ نفت‌ جنوب‌

 ‌

   «1- افتخاراً توجهات‌ حضرتت‌ را به‌مدلول‌ مراسله‌ نمره‌ ‌918 . s . o مورخه‌ 30 ماه‌ مي‌1923 و ملفوفات‌ كميسر بغداد به‌عنوان‌ وزير مختار انگليس‌ مقيم‌ تهران‌، مشعر بر حفاظت معادن‌ نفت‌ جنوب‌ ايران‌ معطوف‌ مي‌دارد.

   2- در موقع‌ ملاقات‌ گروپ‌ كاپيتان‌ بريكس‌ در اهواز، بر حسب‌ تقاضاي‌ مشاراليه‌، راپرتي‌ تهيه‌ نمودم‌ راجع‌ به‌وضعياتي‌ كه‌ باعث‌ گردد قونسولگري‌ اهواز تقاضايي‌ راجع‌ به‌اعزام‌ قشون‌ به‌خوزستان‌ نمايد.

اينك‌ محض‌ استحضار خاطر مبارك‌ سواد راپرت‌ مزبور را ايفا مي‌دارم‌.

   3- راست‌ است‌ كه‌ در تلگرام‌ نمره‌ 29 مورخه‌ 15 مي‌1923 كه‌ به‌وزير مختار دولت‌ انگليس‌ مقيم‌ تهران‌ مخابره‌ كرده‌ام‌ شمّه‌اي‌ از طرق‌ اعمال‌ و فوائد اعزام‌ قشون‌ را در بعضي‌ مواقع‌ و حوادث‌ شرح‌ داده‌ام‌، اما آن‌ وقت‌، من‌ محدوديت‌ قواي‌ هوايي‌ را كه‌ اركان‌ حرب‌ عراق‌ مي‌تواند گسيل‌ نمايد، در نظر نگرفته‌ بودم‌. ممكن‌ است‌ اكنون‌ ميزان‌ قوايي‌ را كه‌ فوراً براي‌ حفظ‌ معادن‌ و لوله‌هاي‌ نفت‌ لازم‌ خواهد بود كمتر از اندازه‌ برآورد كرده‌ باشم‌، اما در اين‌ مورد توجه‌ جناب‌عالي‌ را به‌تلگراف‌ نمره‌ 8/11 مورخه‌ 28 اكتبر1920 سر آرنولد ويلسن‌ از بوشهر، و تلگراف‌ خودتان‌، نمره‌ 438 مورخه‌ 13 مي‌1923خطاب‌ به‌وزير مختار تهران‌ جلب‌ مي‌نمايم‌.

در تلگراف‌ اول‌ سر آرنولد ويلسن‌ مي‌گويد:

«به‌ نظر من‌ يك‌ بريگاد پياده‌ نظام‌ و يك‌ رژيمان‌ سوار و يك‌ باطري‌ توپ‌ كوهستاني‌ براي‌ اعزام‌ به‌خوزستان‌ در مواقع‌ اغتشاش‌ كفايت‌ خواهد كرد.»

در تلگراف‌ دوم‌، شما چنين‌ اظهار عقيده‌ كرده‌ايد كه‌ يك‌ باتاليون‌ در اهواز و يك‌ باتاليون‌ در ميدان‌ «نفتون‌» كافي‌ است‌، در صورتي‌ كه‌ بختياريها و مشايخ‌ عشاير نيز به‌ما كمك‌ نمايند. اما من‌ معتقدم‌ كه‌ در مواقع‌ سخت‌ ما با قواي‌ معتنابهي‌ از مشايخ‌ عشاير مخالف‌ سروكار خواهيم‌ داشت‌، به‌اين‌ لحاظ‌ من‌ طرفدار اين‌ عقيده‌ هستم‌ كه‌ بايستي‌ ذخيره‌ كافي‌ از اسلحه‌ و مهمات‌ و وجوه‌ به‌رؤساي‌ قبايل‌ موافق‌ خود بدهيم‌ تا به‌اعمال‌ هوائي‌ كه‌ اركان‌ حرب‌ عراق‌ مي‌تواند به‌اختيار ما بگذارد و از محدوديت‌ آن‌ نيز مطلعيم‌، محتاج‌ نشويم‌.

   4- اگر ادلة‌ من‌ صحيح‌ باشد، در نتيجه‌ لازم‌ بلكه‌ حياتي‌ به‌نظر مي‌آيد كه‌ معادل 5000 الي ‌10000  تفنگ‌ و مقدار متناسبي‌ مهمـات‌ در بصره‌ ذخيره‌ نماييم‌، تا در موقع‌ ظهور حوادث مهمه‌ به‌اختيار شيخ‌

محمّره‌ گذارده‌ شود. به‌نظر من‌ اكنون‌ 5000 تفنگ‌ حاضراست‌.»

                                                                        با كمال‌ افتخار ملازم‌ بسيار مطيع‌ شما

                                                                            ئي‌جي‌پي‌ پيل‌

                                     قونسول‌ دولت‌ بريتانيا در خوزستان‌ مقيم‌ اهواز

سواد مراسله‌ فوق‌ با عرض‌ ارادت‌:

1- به‌حضرت اجل‌ كميسر عالي‌ عراق‌ (بغداد)

2- به‌وزير مختار و ايلچي‌ فخيمه‌ انگليس‌ در تهران‌ تقديم‌ مي‌گردد.

پيام‌ تلگرافي‌ وزير مختار انگليس‌ به‌شيخ‌خزعل‌

 ‌

خيلي‌ محرمانه‌

   تلگراف‌ رمز نمره‌ 1301 مورخه‌ 23 جولاي‌ 1922

   از طرف‌ ترور از بوشهر به‌عنوان‌ واليس‌ – اهواز

 ‌

   «در تعقيب تلگراف‌ نمره‌ 1290 حسب‌الامر تلگرافي‌ وزير مختار، مورخه‌ 22 جولاي‌1922 خيلي‌ فوري‌ پيغام‌ محرمانه‌ ذيل‌ را به‌شيخ‌ محمّره‌ ابلاغ‌ نماييد:

   «ميل‌ دائمي‌ اين‌ جانب‌ به‌شرافت‌ و سلامتي‌ آن‌ حضرت‌ از پيغام‌ ذيل‌ مستفاد مي‌گردد. چندي‌ پيش‌ با نهايت‌ تعجّب‌ و تألم‌ گسيل‌ شدن‌ قشون‌ ايران‌ را از اصفهان‌ از طريق‌ بختياري‌ به‌عزم‌ خوزستان‌ استماع‌ كردم‌. از قرار راپرت‌، عدة‌ آنها پانصد نفر و داراي‌ چند توپ‌ مي‌باشند. رئيس‌الوزرا تاكنون‌ اطمينان‌ مي‌دهد كه‌ فقط‌ 200 نفر نظامي‌ اعزام‌ شده‌. بدواً به‌وزير جنگ‌ و رئيس‌الوزرا اعتراضات‌ جدي‌ نموده‌ اظهار داشتم‌، ارسال‌ قشون‌ به‌خوزستان‌ غيرلازم‌ بلكه‌ خطرناك‌ است‌. خاصه‌ كه‌ امنيت‌ كامل‌ در خوزستان‌ حكمفرماست‌ و قشون‌ به‌جهت‌ اطفاي‌ اغتشاش‌ و هرج‌ومرج‌ آذربايجان‌ و گيلان‌ و لرستان‌ و سركوبي‌ دستجات‌ سارقين‌ كه‌ سر راههاي‌ تجارتي‌ را گرفته‌اند واجب‌تر مي‌باشد، در نتيجه دولت‌ ايران‌ اظهار موافقت‌ نمود كه‌ از پيشرفت‌ قشون‌ ممانعت‌ به‌عمل‌ آورد. رئيس‌الوزرا ديروز شخصاً مرا ملاقات‌ و خواست‌ كه‌ در……. خود تجديدنظري‌ بكنم‌، ولي‌ من‌ استنكاف‌ ورزيدم‌. مشاراليه‌ بيان‌ داشت‌، چنانچه‌ مستحضر بوديم‌ كه‌ اعزام‌ قشون‌ موجب‌ اعتراض‌ شما مي‌شود، اقدام‌ نمي‌نموديم‌. فعلاً هم‌ رجعت‌ آن‌ اشكال‌ دارد، زيرا كه‌ حيثيّات‌ دولت‌ كاسته‌ مي‌شود و در مجلس‌ مشكلاتي‌ توليد خواهد گشت‌. من‌ پاسخ‌ دادم‌ هرگاه‌ نخست‌ با من‌ مشورت‌ مي‌كرديد، نظريات‌ مرا درك‌ مي‌نموديد. تقريباً دو ماه‌ قبل‌ نظريات‌ خود را وضوحاً به‌سردار سپه‌ گفته‌ بودم‌. در اين‌ مورد هم‌ اضافه‌ كردم‌ كه‌ من‌ با اين‌ نقشه‌ كاملاً مخالف‌ و از آن‌ متنفرم‌، و مي‌ترسم‌ دخول‌ قوای جديد در ولايتي‌ كه‌ انتظام‌ و امنيت‌ در آن‌ برقرار بوده‌ فقط‌ مورث‌ و موجد اغتشاشات‌ و مشكلات‌ شود، و مايلم كه‌ اين‌ نقشه‌ متروك‌ بماند. حضرت‌ اشرف‌ گفتند كه‌ خودشان‌ و وزير جنگ‌ حاضرند رسماً به‌جنابعالي‌ (سردار اقدس‌) اطمينان‌ بدهند كه‌ اين‌ دستجات‌ فقط‌ محض ‌خدمت و نگاهباني‌ حكومت‌ شوشتر اعزام‌ شده‌اند، و ابداً مداخله‌ در كارهاي‌ شما و منطقه‌ شما نخواهند نمود. گويا در همين‌ زمينه‌ مشاراليهم‌ به‌جناب‌‌عالي‌ تلگرافي‌ خواهند كرد، و جناب‌عالي‌ نيز بلاشبهه‌ به‌نحوي‌ كه‌ مطابق‌ مصالح‌ خودتان‌ باشد جواب‌ خواهيد داد.

در اين‌ باب‌ من‌ و صمصام‌السلطنه‌ و سردار جنگ‌ كاملاً مذاكره‌ كرده‌ و در اين‌ نكته‌ اتفاق‌ كرده‌ايم‌ كه‌ شما و ايشان‌ بايد به‌دولت‌ ايران‌ فشار وارد آوريد، تا بداند كه‌ اعزام‌ قشون‌ خطرناك‌ و از لحاظ‌ اوضاع‌ محل‌ غير لازم‌ و بيهوده‌ است‌، و تمام‌ وسايل‌ ممكنه‌ را بايستي‌ به‌كار برد كه‌ دولت‌ ايران‌ اين‌ تصميم‌ را ترك‌ بگويد، و شما و خوانين‌ سابق‌الذكر دنباله‌ اقداماتي‌ را كه‌ من‌ كرده‌ام‌ و كاملاً به‌منافع‌ شماست‌ گرفته‌، مجري‌ آن‌ بشويد. خوانين‌ مي‌توانند به‌قوه‌ قهريّه‌، قشون‌ را مانع‌ شوند، اما اگر ما و شما و آنها بالاتفاق‌ كار بكنيم‌ اين‌ اقدام‌ لزومي‌ نخواهد داشت‌.

اميد است‌ مزاج‌ جناب‌عالي‌ خوب‌ باشد مرا از طرف‌ خودتان‌ بي‌اطلاع‌ نگذاريد.»

خواهشمندم‌ پيغام‌ محرمانه‌ فوق‌ را به‌شيخ‌ محمّره‌ بدهيد. اگر خودتان‌ بدون‌ استعانت‌ منشي‌ نمي‌توانيد به‌خوبي‌ از عهده‌ ترجمه‌ برآييد ممكن‌ است‌ اين‌ نسخه‌ را به‌خط‌ انگليسي‌ ماشين‌ كرده‌ و به‌حاجي‌ مشير بدهيد كه‌ براي‌ شيخ‌ ترجمه‌ نمايد.»

 ‌‌

وزير مختار دولت‌ فخيمه‌ انگليس‌ – تهران‌

   «احتراماً اطلاع‌ مي‌دهد وكلايي‌ كه‌ در ايالت‌ خوزستان‌ انتخاب‌ شده‌اند از قرار ذيل‌ است‌:

1- شوشتر و اهواز – ميرزا سيدحسين‌خان‌.

2- دزفول‌ – حاجي‌ عزالممالك‌.

3- محمّره‌ – انتخابات‌ به‌اتمام‌ نرسيده‌.

4- بني‌طرف‌ – انتخابات‌ به‌اتمام‌ نرسيده‌.

ميرزا سيدحسين‌خان‌ اخيراً رئيس ماليه‌ خوزستان‌ بوده‌ و در اسرار شيخ‌ همه‌ قسم‌ دخالت‌ داشته‌، و فعلاً هم‌ عامل‌ مخصوص‌ شيخ‌ در تهران‌ است‌. نظريات‌ او سالم‌ و او را نسبت‌ به‌خودمان‌ قابل‌ اعتماد مي‌دانيم‌.

   حاج‌ عزالممالك‌، عضو ماليه‌ فارس‌ بوده‌ است‌، از سوابق‌ او اطلاعاتي‌ در دست‌ نيست‌.

   محتمل‌ است‌ كه‌ مشارالدوله‌، حكومت‌ اخير خوزستان‌، از طرف‌ محمّره‌ وكيل‌ شود، و سردار اجل‌ پسر دومي‌ سردار اقدس‌ از طرف‌ بني‌طرف‌ منتخب‌ گردد.»

                                       امضاء ك‌ ئي‌جي‌پي‌ پيل‌

                                          22 اكتبر 1923

 ‌

 ‌

 

 ‌

اقتباس‌ از كتاب‌ آدميت‌ عراق ص 39

 ‌

   «خزعل‌خان‌، شيخ‌ محمّره‌، كي‌. سي‌. آي‌. ئي‌ و كي‌. جي‌. سي‌. آي‌. ئي‌. رئيس‌ قبيله‌ محيسن‌ و حكمران‌ قسمت‌ جنوبي‌ خوزستان‌ مرتبه‌اي‌ را كه‌ حائز است‌ اسماً از شاه‌ و في‌الحقيقه‌ موروثي‌ مي‌باشد.

   مشاراليه‌ جانشين‌ برادر خود، مزعل‌ كه‌ در سنه‌ 1897 كشته‌ شد، گرديد. قبل‌ از اشغال‌ مسند رياست‌، ما را سرّاً مطمئن‌ ساخت‌ از تصميمات‌ خودش‌ در پيشرفت‌ و ترويج‌ مقاصد بريتانيا. وقتي‌ كه‌ به‌رياست‌ نائل‌ شد، به‌وعده‌هاي‌ خود كاملاً وفا كرده‌، و از زمان‌ درازدستي‌ خود هميشه‌، نسبت‌ به‌ما فرمانبرداري‌ و به‌طور شايستگي‌ خدمت‌ كرده‌ وهيچگاه‌ جزئي‌ اشكالي‌ براي‌ ما فراهم‌ ننموده‌ است‌. در سنه‌ 1909 به‌لقب‌ K.C.I.E مفتخرگشته‌، و در آن‌ وقت‌ به‌دولت‌ ايران‌ ابلاغ‌ شد كه‌ ما مناسبات‌ خصوصي‌ با مشاراليه‌ داريم‌، و در موقعي‌ كه‌ نسبت‌ به‌او دست‌درازي‌ شود، اتّكاء او بر ما خواهد بود، و او را حمايت‌ خواهيم‌ كرد.

   در سنه‌ 1915 به‌توسط‌ حضرت‌ اجل‌ فرمانفرماي‌ هندوستان‌ در محمّره‌، به‌رتبة‌ K.G.C.I.E سرافراز شد. شيخ‌ خزعل‌ بهترين‌ شرايط‌ دوستي‌ و اتحاد را با شيخ‌ مبارك‌ كويت‌ داشت‌ و از قبل‌ از 1890 شيخين‌، به‌سيدطالب‌ نصراوي‌ مساعدت‌ و كمك‌ نقدي‌كردند. Q-V مشايخ‌ گردنكش‌ كه‌ در طول‌ دجله‌ واقع‌ اند كه‌ مشهور آنها غضبان‌ ابنيه‌ از بني‌لام‌ و فالح‌ ابن‌يهود از آل‌بومحمد عادت‌ كرده‌ بودند به‌پناه‌ بردن‌ به‌طور موقت‌ در خاك‌ ايشان‌. شيخ‌ خزعل‌ نفوذ طايفگي‌ زيادي‌ در جايي‌ كه‌ ملك‌ ترك‌ بود و فعلاً متصرفي‌ بريتانيا مي‌باشد، دارد. به‌واسطه‌ كثرت‌ طوايف‌ كه‌ در طول‌ شط‌العرب‌ واقع‌اند و در همة‌ مهمات‌ به‌مشاراليه‌ متوجه‌ هستند و املاك‌ وسيعي‌ كه‌ در ولايت‌ بصره‌ داراست‌، از زمان‌ بروز جنگ‌ نسبت‌ به‌حال‌ خودش‌ همه‌ گونه‌ مساعدت‌هاي‌ ممكنه‌ كرده‌، معزّي‌ اليه‌ عمارت‌ عالي‌ بر حسب‌ دستور خودمان‌ در نزديكي‌ بصره‌ جهت‌ مريضخانه‌ بنا نموده‌است‌ كه‌ به‌ما واگذار کرده‌.

     در بهار 1915 طوايفي‌ كه‌ در خاك‌ او هستند به‌تحريك‌ تركها و به‌ذريعة‌ واعظين‌ جهاد، فتنه‌ و شورشي‌ برپا ساخته‌ به‌تركها حمايت‌ مي‌نمودند كه‌ به‌قشون‌ ساخلوي‌ اهواز ما حمله‌ آورند و خط‌ لوله‌هاي‌ نفت‌ را قطع‌ كنند، ولي‌ از ثبوت‌ قدم‌ و اعتقاد تغييرناپذير كه‌ به‌ما دارد، با كاميابي‌ ما در شعيبيه‌ متفق‌ گرديده‌ از بسياري‌ از انقلابات‌ جلوگيري‌ نمود و در تسريع‌ اعاده‌ انتظام‌ و اعتبار نظارت‌ ما در خوزستان‌ كمك‌ كرده‌، به‌طوري‌ كه‌ به‌زودي‌ تركها به‌وسيله‌ ديويزيون‌ قسمت‌ 12 ما از رود كرخه‌ رانده‌ شدند.

   تا كنون‌ در حفظ‌ انتظام‌، اتفاق‌ ايشان‌ با ما باقي‌ است‌. اما بني‌طرف‌ گاهگاهي‌ خود را جوابده‌ و مطلق‌العنان‌ نسبت‌ به‌اقتدار او معرفي‌ كرده‌ و انتظام‌ شمال‌ خوزستان‌ محتمل‌التهديد است‌. از آنجايي‌ كه‌ شيخ‌ رئيس‌ بزرگي‌ است‌، در نزد همة‌ طوايف‌ جنوب‌ عراق‌ محترم‌ مي‌باشد. او در سنه‌ 1864 متولد گرديده‌، شخصي‌ است‌ طويل‌القامه‌، صاحب‌مرتبه‌، وليكن‌ احتمال‌ دارد مزاج‌ خوشي‌ نداشته‌ باشد. در تمام‌ امورات‌ مملكتي‌ با وزير مستقل خويش‌ حاجي‌ محمدعلي‌ بهبهاني‌ رئيس‌التجّار مشورت‌ مي‌نمايد. پسر بزرگش‌ جاسب‌ در سنه‌ 1891متولد شده‌، مشاراليه‌ ناپسند است‌، و در نزد طوايف‌ وجهة‌ جانشيني‌ او خوش‌نما به‌نظر نمي‌رسد. اولاد جوانترش‌ در مدرسه‌ امريكايي‌ بصره‌ تحصيل‌ كرده‌ است‌. بزرگتر آنها عبدالحميد در سنه‌ 1901 متولد شده‌، پسري‌ است‌ باهوش‌ و خوش‌مزاج‌. شيخ‌خزعل‌ در فيليه‌ زندگاني‌ مي‌كند، و در محلي‌ كه‌ در دوميلي‌ محمّره‌ است‌ قصر ممتازي‌ بنا نموده‌ است‌.»

انتظام‌ امور

‌‌

انتظام‌ امور

 ‌

   بعد از رفع‌ خستگي‌، لازم‌ دانستم‌ هرچه‌ زودتر ترتيبي‌ در امور اين‌ صفحه‌ داده‌، و مأمورجدي‌ و عاقلي‌ بگمارم‌ كه‌ اهالي‌ را بعد از آنهمه‌ صدمات‌ و اجحافات‌ شيخ‌ خزعل‌، چندي‌ به‌نعمت‌ آسايش‌ متنعّم‌ دارد. پس‌ سرتيپ‌ فضل‌الله‌خان‌ رئيس‌ اولين‌ اردوي‌ اعزامي‌ را كه‌ در شكست‌ دادن‌ هواداران‌ خزعل‌ و گرفتن‌ مواقع‌ مهمة‌ آنان‌ ابراز كمال‌ رشادت‌ و فداكاري‌ كرده‌ بود، خواستم‌ و در تعقيب‌ امري‌ كه‌ قبل‌ از رفتن‌ به‌شوشتر داده‌ بودم‌، حكومت‌نظامي‌ خوزستان‌ را به‌طور قطع‌ به‌وي‌ مفوّض‌ نمودم‌. اين‌ تيري‌ بود به‌چشم‌ خزعل‌. شنيدم‌ پسر خزعل‌ كه‌ نامزد حكمراني اهواز بود از اصغاي‌ اين‌ خبر مريض‌ شده‌ بود. به‌فرماندهان‌ قشوني‌ نيز امر كردم‌ كه‌ درمورد اين‌ ايالت‌ دستور سرتيپ‌ فضل‌الله‌خان‌ را بپذيرند و اطاعت‌ كنند. به‌حاكم نيز احكام‌ لازمه‌ دادم‌، كه‌ به‌چه‌ نقاطي‌ لازم‌ است‌ نمايندة‌ نظامي‌ اعزام‌ دارد، و در چه‌ محلهايي‌ ساخلو بگمارد، وچگونه‌ رفتار و اطوار خود را كاملاً مطابق‌ ميل‌ من‌ قرار دهد، و اين‌ ايالت‌ را بر وفق‌ آرزوي‌ من‌ نيكبخت‌ سازد، و قوايي‌ كه‌ در تحت‌ فرماندهي‌ اوست‌ تدريجاً در اهواز متمركز كند، و حكّام‌ نظامي‌ به‌بنادر و شهرهاي‌ خوزستان‌ اعزام‌ دارد.

   به‌سرهنگ‌ عبدالعلي‌خان‌ نيز تلگراف‌ كردم‌ كه‌ با قواي‌ ابواب‌جمعي‌ خود در دزفول‌ براي‌ خلع‌سلاح‌ عمومي‌ آن‌ حدود بماند.

   به‌سرتيپ‌ محمدحسين‌ميرزا نيز امر دادم‌ كه‌ قواي‌ خود را حدود كهكيلويه‌ و بختياري‌ نگاه‌ دارد، تا دستور ثانوي‌ برسد و در اين‌ ضمن‌ امنيت‌ و انتظام‌ را كاملاً برقرار سازد.

   به‌سرتيپ‌ ابوالحسن‌خان‌ نيز امر دادم‌ كه‌ تا وصول‌ من‌ به‌خاك‌ كرمانشاهان‌، قواي‌ خود را در مقابل‌ والي‌ پشتكوه‌ كماكان‌ نگاه‌ داشته‌ و متوقف‌ باشد.

   سپس‌ قدغن‌ كردم‌ كه‌ ابلاغية‌ ذيل‌ را صادر و به‌تهران‌ مخابره‌ نمودند:

 ‌

ابلاغيه

 ‌

«1- امروز كه‌ روز دوشنبه‌ 23 است از بازديد قواي‌ اعزامي‌ عموماً، و معاينة‌ شهرها و معادن نفت‌ و ديدن‌ طوايف‌ و عشاير فراغت‌ حاصل‌ كرده‌، مجدداً به‌اهواز مراجعت‌ و بحمدالله‌ تعالي‌ كار خوزستان‌ را خاتمه‌ يافته‌ مي‌بينم‌.

2- تحكيم‌ انتظامات‌ آتيه‌ خوزستان‌ را به‌طريق‌ ذيل‌ امر دادم‌:

تا زماني‌ كه‌ انتظامات‌ عمومي‌ اساساً استوار گردد، قواي‌ اعزامي‌ مأموريت‌ خود را در اين‌ صفحه‌ ادامه‌ دهد.

سرتيپ‌ فضل‌الله‌خان‌ به‌حكومت‌ كل‌ خوزستان‌ منصوب‌ و حكومتهاي‌ نظامي‌ از طرف‌ مشاراليه‌ به‌شهرها تعيين‌ و حكومت‌ عشايري‌ نيز از جانب‌ او معين‌ و منصوب‌ خواهند شد.

3- راه‌ خرم‌آباد به‌خوزستان‌ مطابق‌ مشهوداتي‌ كه‌ شخصاً به‌عمل‌ آورده‌ام‌، افتتاح‌ قطعي‌ يافته‌ و قوافل از طريق‌ شروع‌ به‌عبور و مرور نموده‌اند.

4- چون‌ در اين صفحه‌ ديگر كاري‌ ندارم‌ و انتظامات‌ كامله‌ مقرر گشته‌ به‌شكرانة‌ آسايش‌ و رفاهيت‌ تامّه‌ كه‌ براي‌ عموم‌ اهالي‌ تحصيل‌ شده‌ است‌، پس‌ فردا روز چهارشنبه‌ 25 قوس‌، از طريق‌ عتبات‌ عاليات‌ عرش‌ درجات‌، عزيمت‌ تهران‌ خواهم‌ نمود. فقط‌ يك‌ هفته‌ در آنجا به‌زيارت‌ مشاهد متبرّكه‌ و اقناع‌ آمال‌ ديرينه‌ خود پرداخته‌ و بعد عزيمت‌ مركز مي‌نمايم‌.

بديهي‌ است‌ مسافرت‌ از راه‌ بين‌النهرين‌ به‌كلي‌ غير رسمي‌ خواهد بود.»

                                          رئيس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا

تلگرافات‌ تبريك‌

 ‌

   در مدت‌ مسافرت‌ به‌دزفول‌، و شب‌ مراجعت‌ به‌اهواز، تلگرافات‌ بسيار از نقاط‌ مختلفة‌ ايران‌، خاصه‌ نمايندگان‌ مجلس‌ رسيد، كه‌ جواب‌ دادن‌ به‌آنها خود مدتي‌ وقت‌ مرا مشغول‌ داشت‌. وكلاي‌ مذبذب‌ مجلس‌ نيز تلگرافات‌ بالابلند و با حرارت‌ كرده‌ و بعد از آن‌ كه‌ خزعل‌ را بر زمين‌ افتاده‌ ديدند، از لگد كوفتن‌ بر سر او هيچ‌ مضايقه‌ ننموده‌ بودند. واقعاً اين‌ دورويي‌ و خيانت‌ كه‌ سياسيون‌ خودروي‌ تهران‌ آنرا پلتيك‌ مي‌گويند، از جمله‌ زشت‌ترين‌ كارهاي‌ انسان‌ است‌ و بهيچوجه‌ شايسته‌ يك‌ نفر ايراني‌ نيست‌. ايراني‌، كه‌ در دنيا معروف‌ است‌ دروغگويي‌ را معصيت‌ كبير و ذنب‌ لايغفر مي‌شمرده‌ و حتي‌ از خيال‌ دروغ‌ هم‌ اجتناب‌ مي‌كرد، البته‌ از اين‌قسم‌ اشخاصي‌ كه‌ فكراً و قولاً و فعلاً دروغ‌ مي‌گويند و فريب‌ مي‌دهند بيزار و متنفر است‌.

   در نظر من‌ اين‌ مردمان‌ پلتيكي‌ يا سياسيون‌ دروغي‌ پست‌ترين‌ افراد انساني‌اند، زيرا كه‌ به‌اسم‌ سياست‌ و تعقيب‌ نظريات‌ عميق‌ پلتيكي‌ مثل‌ شريرترين‌ و دزدترين‌ مردم‌ دروغ‌ مي‌گويند و دزدي‌ مي‌كنند. دزدي‌ در اعتماد و حسن‌ نظر مردم‌ خيلي‌ خطرناكتر از سرقت‌ مال‌ خلق‌ است‌. كسي‌ كه‌ دوست‌ و رفيق‌ خود را بدون‌ هيچ‌گناهي‌ به‌چاهسار بلا افكنده‌ و خنده‌ زنان‌ پشت‌ به‌او كرده‌ و پيش‌ مي‌رود و چون‌ از او بپرسند مي‌گويد پلتيك‌ پدر و مادر ندارد، يا سياست‌ برادري‌ و رفاقت‌ نمي‌فهمد، از حيوان‌ هم‌ پست‌تر است‌. اين‌ بدبختها حتي‌ به‌خودشان‌ هم‌ بدي‌ مي‌كنند، زيرا كه‌ بعد از مدتي‌ نه‌ دوست‌ و نه‌ دشمن‌، به‌قول‌ آنها اعتماد نمي‌كند و هيچ‌ نقشه‌اي‌ را تا آخر نمي‌توانند پيشرفت‌ بدهند. اين‌ پناه‌ بردن‌ به‌پلتيك‌ و دروغ‌ و خيانت‌ را سياست‌ نام‌گذاردن از ضعف‌ نفس‌ است‌، كسي‌ كه‌ جرئت‌ ندارد در مقابل‌ دشمن‌ يا در برابر خطر بايستد، و بگويد اين‌ است‌ عقيدة‌ من‌، اين‌ است‌ تكليف‌ تو، هميشه‌ به‌اين‌ قسم‌ دورويي‌ و خيانت‌ مبادرت‌ مي‌ورزد و زود است‌ كه‌ خداوند راستي‌ و پروردگار درستي‌، او را به‌كيفر خياناتش‌ مي‌رساند.

   از جملة‌ تلگرافات‌ تهران‌ خلاصة‌ مذاكرات‌ مجلس‌ بود. در حالي‌ كه‌ من‌ با مشت‌ پولادين‌ خود گردن‌ اشرار را نرم‌ كرده‌ و خوزستان‌ را قرين‌ امن‌ و آسايش‌ نموده‌ام‌، باز وكلاي‌ مجلس‌ اميد دارند كه‌ كار را به‌مجراي‌ مجلس‌ انداخته‌، و كمسيونها بكنند و موضوع‌ را مثل‌ نفت‌ شمال‌ يك‌ دوسالي‌ به‌اين‌ طرف‌ و آن‌ طرف‌ بكشند و طول‌ بدهند و استفاده‌هايي‌ بكنند، و عاقبت‌ يك‌ رأي‌ سست‌ و عليلي‌ بدهند كه‌ نه‌ تكليف‌ دولت‌ معلوم‌ باشد و نه‌ وظيفه‌ اشرار. نمايندگان‌ صالح‌ ساكت‌ نمانده‌، مدافعه‌ كرده‌اند. مذاكرات‌ آنها مختصراً از اين‌ تلگراف‌ مفهوم‌ مي‌شود:

 ‌

مقام‌ منيع‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ رئيس‌الوزرا و وزير جنگ‌ دامت‌ عظمته‌

   «محترماً معروض‌ مي‌دارد در تاريخ‌ 21 برج‌ قوس‌ جاري‌، مجلس‌ دو ساعت‌ به‌غروب‌ مانده‌ به‌طور سرّي‌ تشكيل‌، از قرار اطلاع‌ حاصله‌ تلگرافي‌ از خزعل‌ رسيده‌ مبني‌ بر اينكه‌ مفسدين‌ مرا محرك‌ شده‌ بودند كه‌ مبادرت‌ به‌اين‌ اقدام‌ خلاف‌ كرده‌ و حاليه‌ كه‌ حضرت‌اشرف‌ تشريف‌ آوردند و مرا عفو فرمودند، من‌ از گناهان‌ گذشته‌ خود معذرت‌ مي‌خواهم‌. پس‌ از قرائت‌ تلگراف‌ مزبور مدتي‌ وكلا سكوت‌ نموده‌ سپس‌ شيخ‌محمدعلي‌ پشت‌ تريبون‌ رفته‌ اظهار داشت‌:

از آنجايي‌ كه‌ عادت‌ مشرق‌زمين‌ بر عفو و اغماض‌ و جلوگيري‌ از خونريزي‌ است‌، ما هم‌ اين‌ معذرت‌ را مي‌پذيريم‌. كازروني‌ در اين‌ موقع‌ اظهار داشت‌ كه‌ همچو اختياري‌ از طرف‌ مجلس‌ به‌رئيس‌ دولت‌ داده‌ نشده‌ بود. بعضي‌ از وكلا، به‌خصوص‌ اقليت‌ گفتند صحيح‌ است‌.

طهراني‌ اظهار داشت‌ روزي‌ كه‌ تلگراف‌ رئيس‌ دولت‌ در صورت‌ تسليم‌ قطعي‌ آمد و شما هم‌ موافقت‌ كرديد، همان‌ اختيار بوده‌ است‌. جواب‌ تلگراف‌ را هم‌ كه‌ آقاي‌ رئيس‌ مجلس‌ بنويسد و يا جلب‌ نظر دولت‌ در اين‌ باب‌ بشود، مسكوت‌ مانده‌ است‌.»

                                            حكومت‌نظامي‌ تهران‌ و توابع‌ – سرتيپ‌ مرتضي‌

                                                                     مورخه‌ 22 برج‌ 1303 – نمره‌ 44

 ‌

   در اين‌ چندروزه‌ اوضاع‌ اهواز تغييرات‌ كلي‌ يافته‌ بود. رؤساي‌ قبايل‌ كه‌ به‌واسطه‌ تسلط‌ شيخ‌ از اين‌ شهر جداً بيزاري‌ داشتند، همگي‌ جمع‌ شده‌ و نزد من‌ آمده‌ بودند. از آنها دلجويي‌ نمودم‌ و به‌ سرپرستي‌ خود اميدواري‌ دادم‌. شكايات‌ مختلف‌ نيز از شيخ‌خزعل‌ مي‌رسيد و اعمال‌ گذشته‌ يادآوري‌ مي‌شد ليكن‌ نظر به‌قولي‌ كه‌ داده‌ بودم‌، سزاوار نمي‌ديدم‌ فوراً اين‌ شخص‌ را به‌محاكمه‌ جلب‌ كرده‌، پاداش‌ كلية‌ خيانات‌ و اجحافات‌ او را به‌كنارش‌ بگذارم‌. همه‌ را به‌سرپرستي‌ حاكم‌ جديد مستظهر ساختم‌ و دلداري‌ دادم‌.

   ناصرلشكر كازروني‌ را كه‌ با جمعيت‌ خود همراه‌ اردوي‌ ما شده‌ و همه‌ جا ابراز خدمت‌ و وطن‌پرستي‌ كرده‌ بود، تمجيد و به‌توجه‌ دولت‌ اميدوار گردانيدم‌.

   خيلي‌ مسرور شدم‌ كه‌ در مراجعت‌ دزفول‌ ديگر صداي‌ نامطبوع‌ موزيك‌ خزعل‌ را نمي‌ شنوم‌. در روزهاي‌ اول‌ توقف‌ در اهواز، هر صبح‌ و عصر يك‌ دسته‌ موزيك‌ با لباس‌ مخصوص‌ مي‌ديدم‌ كه‌ آمده‌ در مقابل‌ عمارت‌ خزعل‌ مترنم‌ مي‌شدند. در موقع‌ حركت‌ به‌شوشتر امر دادم‌ اين‌ موزيك‌ را پراكنده‌ كنند، زيرا كه‌ براي‌ من‌ ناگوار بود يك‌ نفر رعيت‌ ايران‌ دستة‌ موزيك‌ با لباس‌ مخصوص‌ داشته‌ باشد. اين‌ جلال‌ خاص‌ دولت‌ است‌ و شيخ ‌خزعل در موقعي‌ كه‌ سلطنت‌ موهوم‌ خوزستان‌ را از آن‌ خود مي‌دانست‌ به‌تهية‌ اين‌ دسته‌ موزيك‌ مبادرت‌ كرده‌ بود.

از اهواز به‌محمّره‌

‌‌

از اهواز به‌محمّره‌

 ‌

سه‌ شنبه‌ 24 قوس‌

   صبح‌ به‌كشتي‌ سوار شديم‌. اين‌ كشتي‌ كوچك‌ بخاري‌ است‌ داراي‌ اطاقهاي‌ پاكيزه‌ و اثاثية‌ نو، خزعل‌ و پسرانش‌ نيز در كشتي‌ ديگر همراه‌ بودند.

 ‌

چهارشنبه‌ 25 قوس‌

   شب‌ در كشتي‌ توقف‌ كرديم‌. فردا هنگام‌ عصر به‌نواحي‌ محمّره‌ رسيديم‌. كشتيها و قايقهاي‌ بسيار پر از جمعيت‌ كه‌ اغلب‌ بيرقهاي‌ الوان‌ در دست‌ داشتند به‌ما رسيدند صداي‌ «هورا» هوا را به‌تموّج‌ انداخته‌ بود.

   خزعل‌ و بستگانش‌ هم‌ براي‌ آنكه‌ از ديگران‌ عقب‌ نمانند تصنعاً ابراز مسرت‌ كرده‌ و با ديگران‌ شركت‌ مي‌جستند.

فيليه‌

‌‌

فيليه‌

 ‌

   اهالي‌ محمّره‌ در ساحل‌ رودخانه‌ اجتماع‌ كرده‌ و از هر طرف‌ بانگ‌ شادي‌ بلند بود. فيليه‌ قدري‌ بالاتر از شهر واقع‌ شده‌ و از بناهاي‌ شيخ‌ جابر و محل‌ خوشگذراني‌ و جنايات‌ خزعل‌ است‌، چندي‌ قبل‌ نظاميان‌ و مأموريني‌ را كه‌ از شوشتر و اهواز گرفته‌ و تحت‌الحفظ‌ به‌محمّره‌ آورد، در اين‌ عمارت‌ محبوس‌ كرده‌ بود.

   در ميان‌ اظهار شادماني‌ و غوغاي‌ تبريك‌ و تهنيت‌ قدم‌ به‌ساحل‌ گذارديم‌. جمعيت‌ فراوان‌ در سر راه‌ ايستاده‌ و ازدحام‌ مي‌كردند. بعدها معلوم‌ شد كه‌ در تمام‌ اين‌ خط‌ چند نفر تروريست به‌رياست‌ جليل‌الملك‌ شيباني‌ برادر وحيدالملك‌ وزير سابق‌ معارف‌، با لباس‌ مبدل‌ از دنبال‌ ما مي‌آمده‌اند. اين‌ جانيان‌ را اقليت‌ مجلس‌ به‌پول‌ دربار مجهز و عازم‌ ساخته‌ بود كه‌ در موقع‌ فرصت‌، مقصود آنها را به‌عمل‌ آورند.

   اين مردمان‌ خائن‌ كه‌ هيچ‌وقت‌ نمي‌خواهند مملکت‌ را امن‌ و متمركز ببينند و مركز را قوي‌ و آباد بيابند، دائماً به‌اين‌ فكر هستند كه‌ با هر قوّة‌ تازه‌ كه‌ براي‌ مملكت‌ حياتبخش‌ باشد مقاومت‌ و مخالفت‌ نمايند. زيرا كه‌ مي‌دانند رئيس‌الوزراي‌ نيرومند و دولت‌ بي‌احتياج‌ و بي‌تزلزل‌ به‌حرف‌ آنها گوش‌ نداده‌ و به‌توصيه‌ و نقشة‌ آنها رفتار نخواهد كرد، مي‌خواهند دولت‌ ضعيف‌ و افتاده‌ باشد، تا هر موقع‌، معالجة‌ مزاج‌ خود را از اين‌ اطباي‌ خبيث‌ طلب‌ كنند، و آنها هم‌ فقط‌ به‌سدّ رمق‌ او مبادرت‌ ورزند، و از تقويت‌ كاملش‌ مضايقه‌ كنند، تا هميشه‌ مريض‌ در مطب آنها مقيم‌ باشد، و از نسخه‌ و تجويزشان‌ سرپيچي‌ نكند. البته‌ نمي‌توانستند ببينند كه‌ من‌ ريشة‌ ملوك‌الطوايفي‌ را كه‌ بازيچه‌ يا معدن‌ طلاي‌ آنهاست‌ از ميان‌ برداشته‌، و هر قوّه‌ را در مقابل‌ قوّة‌ مركزي‌ خاضع‌ ساخته‌ام‌. چون‌ مشاهده‌ كردند كه‌ از تهديدات‌ اجانب‌، لشكركشي‌ خزعل‌ و بختياري‌ و انسداد راه‌ لرستان‌ در عزم‌ من‌ تزلزلي‌ رخ‌ نداد، اين‌ چند نفر بيمايه‌ و جاني‌ را فرستادند، تا مرا درخوزستان‌ به‌قتل‌ رسانند و نتيجة‌ كار را معكوس‌ سازند. دورويي‌ و خيانتكاري‌ اين‌ مردم‌ را از اين‌ مثل‌ مي‌توان‌ دريافت‌. هنگام‌ قشون‌كشي‌ به‌صولت‌الدوله‌ تلگراف‌ كردم‌، قواي‌ خود را حاضركرده‌ به‌كمك‌ اردوي‌ بهبهان‌ بفرستد. شنيدم‌ فوراً اطاعت‌ كرد و عده‌اي‌ گرد آورد. اما در نقاط‌ معيّنه‌ و معابر صعب‌العبور گذاشت‌ كه‌ پس‌ از شكست‌ خوردن‌ اردو، سر راه‌ بر آنها گرفته‌، بقيهٌ السيف را معدوم‌ سازند. اين‌ هم‌ يك‌ عشيرة‌ قديم‌ و نجيب‌ كه‌ محبت‌ من‌ نسبت‌ به‌رئيس‌ آن‌ معروف‌ و اسباب‌ رنجش‌ رقباي‌ او گرديده‌ بود!

   خلاصه‌ هر وقت‌ به‌صفاي‌ قلب‌ و خلوص‌ نيت‌ خود مي‌نگرم‌، كه‌ با چه‌ روح‌ مطمئن‌ و عشق‌ بي‌آلايشي‌ به‌اين‌ صفحه آمده‌ام‌ و ديگران‌ تا چه‌ پايه‌ در صدد ايذاي‌ من‌ و تخريب‌ كارهاي‌ من‌ هستند متأثر مي‌شوم‌. در حالتي‌ كه‌ من‌ از احساسات‌ مردم‌ در بحبوحة‌ شادماني‌ مسرور بودم‌ و لذت‌ مي‌بردم‌، چند نفر هم‌ در ميان‌ تماشاييان‌ جاي‌ داشتند كه‌ براي‌ انجام‌ مأموريت‌ خود انتظار فرصت‌ مي‌كشيدند، في‌الحقيقه شخص‌ چقدر غافل‌ و دست‌ ناپاكان‌ تا كجا گسترده‌ است‌؟

   خزعل‌ هر چه‌ در قوه‌ داشت‌ پذيرايي‌ نمود، و در آيين بندي‌ شهر و منازل‌ شخصي‌ خود و آتشبازي‌ كامل‌ و تهيه‌ اطاق‌ و مستخدم‌ جداگانه‌ چيزي‌ فروگذار نكرده‌ بود.

   عمارت‌ او شكل‌ عجيبي‌ است‌. با اسلوب‌ ابنية‌ تهران‌ شباهتي‌ ندارد هر چه‌ در آيينه‌كاري‌ و شيشه‌گذاري‌ مصارف‌ زياد شده‌ است‌، و يا اينكه‌ درهاي‌ اطاق‌ به‌روي‌ صفحة‌ بي‌نظير شط‌ّ باز مي‌شود، معهذا به‌واسطة‌ قدمت‌ بنا چندان‌ جالب‌نظر نشد. ديوارهاي‌ بلند و فضاي‌ تنگ‌ حياطها و اطاق‌ها، اين‌ عمارت‌ را به‌«لابي‌ رينت‌» (سردابه‌ و دهليز)هاي‌ قديم‌ بيشتر شبيه‌ كرده‌ است‌ تا به‌قصر يك‌ متمول‌ درجه‌ اولي‌ كه‌ نسبت‌ به‌ايران‌ در دروازة‌ اروپا جاي‌ دارد.

   اطاقهاي‌ اين‌ عمارت‌ به‌حياطهاي‌ متعدد باز مي‌شود. از قرار مسموع‌، در اين‌ عمارت‌ خزعل‌ شصت‌ زن‌ دارد، و براي‌ هر يك‌ از آنها دستگاهي‌ فراهم‌ كرده‌ است‌، با وجود اين‌ همه‌ عيال‌ و جلال‌ و عمارات‌ مختلف‌، خزعل‌ شبها را عموماً از ترس‌ در كشتي‌ و ميان‌ شط‌ّ بسر مي‌برد. مي‌ترسد كه‌ بستگان‌ يا اولاد خودش‌، در خشكي‌ موفق‌ شده‌ صدمه‌ به‌او برسانند و در سرنوشت‌ برادر مقتول‌ خود شريكش‌ سازند. امشب‌ نيز روية‌ معمولي‌ را از دست‌ نداد و هنگام‌ خواب‌ به‌كشتي‌ رفت‌.

   واقعاً اگر من‌ مي‌خواستم‌، به‌هجوم‌ متظلمين‌ اعتنايي‌ كرده‌ و يكي‌ از هزاران‌ جرائم‌ و جنايات‌ او را مورد توجه‌ و محاكمه‌ قرار دهم‌، از ساعت‌ اول‌ بايد اين‌ مرد به‌كيفر مي‌رسيد. اما مصلحت‌ نبود و من‌ خيالات‌ ديگر در سر داشتم‌ و مسالمت‌ و اغماض‌ را بهتر مي‌دانستم‌.

   معلوم‌ شد، كار اين‌ شخص‌ روزها كشيدن‌ ترياك‌، و شبها تعيّش‌ و معاشرت‌ با مطربهايي‌ است‌ كه‌ از مصر و شامات‌ و بين‌النهرين‌ با مبالغ‌ گزاف‌ مي‌طلبد. به‌قسمي‌ كه‌ اين‌ حالت‌، طبيعت‌ ثانويه‌ او شده‌ و هيچ‌ شبي‌ را و روزي‌ را بدون‌ اين‌ مكيفيّات‌ آسوده‌ نيست‌. چون‌ مضار اين‌ نوع‌ زندگاني‌ براي‌ من‌ روشن‌ است‌ هر وقت‌ فكر مي‌كنم‌، خنده‌ بر من‌ مستولي‌ مي‌شود كه‌ دست‌ تحريك‌ خارجي‌ چقدر نيرومند بوده‌، كه‌ چنين‌ عنصر خمودة‌ عيّاش‌ را بلند كرده‌ به‌ميدان‌ آورده‌ است‌!

خنجر مرصع‌

‌‌

خنجر مرصع‌

 ‌

   امروز صبح‌ چهار نفر از رؤساي‌ طوايف‌ ساوجبلاغ‌ مكري‌ آذربايجان‌، نزد من‌ آمدند.

   اين‌ خوانين‌ راه‌ دور آذربايجان‌ تا بوشهر را طي‌ كرده‌ و از آنجا با كشتي‌ خود را به‌محمّره‌ رسانيده‌ بودند. در موقعي‌ كه‌ خزعل‌ و پسرانش‌ در مقابل‌ من‌ ايستاده‌ بودند، اين‌ چهار نفر واردشده‌ و خنجر مرصعي‌ را كه‌ به‌عنوان‌ قدرشناسي‌ از زحمات‌ من‌ در انتظام‌ صفحة‌ پرآشوب‌ آذربايجان‌ تهيه‌ كرده‌ بودند به‌من‌ دادند. درجة‌ مسرت‌ من‌ از اين‌ قدرداني‌، درست‌ به‌اندازة‌ تحيّر و تلخكامي‌ خزعل‌ بود، كه‌ اين‌ قبيل‌ احساسات‌ را از عشاير ايران‌ باور نداشت‌.

   دخول‌ اين‌ اشخاص‌ با لباس‌ مخصوص‌ خود كه‌ تا حال‌ اهالي‌ محمّره‌ نظيرش‌ را نديده‌ بودند، و تقديم‌ خنجر جواهر نشاني‌ كه‌ علامت‌ كمال‌ قدرداني‌ اين‌ عشاير جنگجو و شجاع‌ است‌، در دماغ‌ خزعل‌ اثر عميقي‌ كرد. تحيّر و اضطراب‌ او در چهره‌اش‌ خوانده‌ مي‌شد. فهميد كه‌ كارهاي‌ من‌ منحصر به‌خوزستان‌ نيست‌. در آذربايجان‌ و ساير ايالات‌ نيز خزعلهايي‌ بوده‌اند كه‌ مدتي‌ با سازوسرناي‌ اجانب‌ رقصيده‌ و امروز بر زمين‌ سرد نشسته‌اند.

   چون‌ ديد من‌ به‌جانب‌ او مي‌نگرم‌، سر پيش‌ انداخت‌ و فوراً تجلّدي‌ كرد و تبريك‌ گويان‌ جلو آمد، و به‌قدري‌ اظهار مسرت‌ و شادماني‌ نمود كه‌ مجلس‌ به‌طور طبيعي‌ خاتمه‌ يافت‌.

   من‌ نيز از خوانين‌ دلجويي‌ و نوازش‌ كردم‌. واقعاً اين‌ تحفه‌ كه‌ براي‌ من‌ آورده‌ بودند، خيلي‌ مناسب‌ و مؤثر بود. عشاير آن‌ صفحه‌ خنجر را حربة‌ عزيز و منتخب‌ خود ساخته‌اند. در بكار بردن‌ آن‌ مهارت‌ و در حمل‌ و نگاهداري‌ آن‌ اصرار و احترام‌ به‌خرج‌ مي‌دهند. غالب‌ جنگهاي‌ سابق‌ آنها با اين‌ حربه‌ بوده‌ است‌، و امروز هم‌ كه‌ سلاح‌ آتشين‌ دارند از اين‌ حربة‌ قديم‌ و عزيز صرفنظر نكرده‌اند. خنجر يعني‌ كليد عشاير كردستان‌ و آذربايجان‌. من‌ عملاً اين‌ كليد را سال‌ گذشته‌ به‌دست‌ آورده‌ بودم‌ و امروز اين‌ خنجر را به‌علامت‌ آن‌ مي‌پذيرم‌ و به‌يادگار نگاه‌ مي‌دارم‌.

   خزعل‌ فوراً به‌پذيرايي‌ واردين‌ پرداخت‌ و وسايل‌ راحتي‌ آنها را فراهم‌ ساخت‌.

   علما و كسبه‌ و تجار و اصناف‌ بديدن‌ آمدند و پذيرايي‌ شدند. شاگردان‌ مدارس‌ با خطب‌ مبسوط‌ در زير بيرقهاي‌ ايران‌ آمدند و گذشتند. سرودهايي‌ كه‌ مي‌خواندند، در بيان‌ اوضاع‌ گذشتة‌ ايران‌ و فجايع‌ قاجار و اعمال‌ اين‌ چند سالة‌ من‌ خاصه‌ اوضاع‌ اين‌ صفحه‌ بود كه‌ در دهان‌ اين‌ اطفال‌ معصوم‌ و نسل‌ مظلوم‌ آهنگ‌ مؤثري‌ به‌خود مي‌گرفت‌.

     براي‌ استظهار و دلگرمي‌ عموم‌ اهالي‌ ابلاغيه‌اي‌ به‌مضمون‌ لوايح‌ منتشره‌ در شوشتر و دزفول‌ صادر و امر به‌الصاق‌ به‌ديوار شهر نمودم‌.

بصره‌

‌‌

بصره

   حكمران‌ نظامي‌ را خواستم‌، و آخرين‌ دستور قطعي‌ راجع‌ به‌ اوضاع‌ اين‌ صفحه‌ و حوادث‌ آينده‌ آن‌ را داده‌ و امر نمودم‌ كه‌ تدارك‌ حركت‌ به‌ بصره‌ را ببيند.

   كشتي‌ خزعل‌ با زينت‌ و آرايش‌ كامل‌ به‌ حركت‌ آمد. شيخ‌ نيز تا بصره‌ مشايعت‌ كرد، شط‌العرب‌ تقريباً منظره‌ روز پيش‌ را تجديد نمود. جز اينكه‌ اين‌بار تير باران‌ باران‌ بر صفحة‌ آب‌ ديده‌ نمي‌شد و شط‌ّ با طمأنينه‌ و وقاري‌ كه‌ از توانگران‌ و بازرگانان‌ عراق‌ قديم‌ معهود است‌، امواج‌ بزرگ‌ و سريع‌ خود را به‌سوي‌ خوابگاه‌ ابدي‌ پيش‌ مي‌راند. كشتيها و قايقهاي‌ فراوان‌ به‌بدرقه‌ و استقبال‌ ما آمده‌، يا مسير تجارتي‌ خود را طي‌ مي‌كردند. هر چه‌ به‌بصره‌ نزديك‌ مي‌شديم‌ در كنار شط‌ّ جداول‌ و نهرهاي‌ فرعي‌ زيادتر ديده‌ مي‌شد. بلمها با سرعت‌ و چابكي‌ در روي‌ آب‌ پرواز مي‌كردند.

   منظرة‌ بصره‌ با سفاين‌ بيشماري‌ كه‌ در ميان‌ شط‌ّ لنگر انداخته‌ و به‌ بارگيري‌ يا باراندازي‌ اشتغال‌ داشتند، بسيار با شكوه‌ بود. جنگلي‌ از دكل‌ در كنار شط‌ّ گسترده‌ و گروهي‌ عظيم‌ از حمّالان‌ و دلاّلان‌ و عمّال‌ و تجّار در كنار ايستاده‌ و با چشمي‌ حريص‌ و با چهرة‌ دژم‌ به‌ اين‌ ذخاير و نفايس‌ كه‌ بر سينه‌ شط‌ّ قرار دارند نگريسته‌، و با اضطراب‌ تمام‌ انتظار داشتند كه‌ بالاخره‌ طعمه‌ خود را دريابند. كشتي‌ تا نقطة‌ مناسبي‌ پيش‌ رفت‌ و لنگر انداخت‌. هر چند قونسولخانه‌ از طرف‌ تجّار و اتباع‌ ايران‌ با تكلفي‌ تمام‌ تزيين‌ شده‌ و مهياي‌ ورود ما گشته‌ بود، ولي‌ من‌ عزم‌ داشتم‌ در اين‌ نقاط‌ پياده‌ نشده‌ و حتي‌المقدور به‌ خاك‌ خارج‌ قدم‌ نگذارم‌ به‌ اين‌ لحاظ‌ از رفتن‌ به‌ شهر خودداري‌ نمودم‌ وزير پست‌ و تلگراف‌ را با چند نفر از همراهان‌ به‌ شهر فرستادم‌ كه‌ در قونسولخانه‌ از تجّار و اتباع‌ اظهار رضايت‌ و قدرداني‌ كنند.

   ميرزاحسين‌خان‌ موقرالملك‌، كه‌ از اعيان‌ محمّره‌ است‌، يك‌ كشتي‌ جنگي‌ كوچكي‌ به‌ من‌ تقديم‌ نمود. من‌ نيز آن‌ را به‌قشون‌ جنوب‌ سپردم‌ و از موقرالملك‌ قدرداني‌ كردم‌.

   وزير پست‌ و تلگراف‌ و اشخاص‌ ديگر كه‌ به‌ شهر رفته‌ بودند مراجعت‌ نمودند، و از كوچه‌هاي‌ شهر چندان‌ تمجيد نمي‌كردند.

   در قونسولخانة‌ ايران‌ از آنها پذيرايي‌ شايان‌ به‌ عمل‌ آورده‌ و لايحه‌اي‌ قرائت‌ كرده‌ بودند كه‌ عين ‌آن درج‌ مي‌شود:

 

لايحه‌

   آقاي‌ سردار سپه‌،

   «از تشريف‌ فرمايي‌ حضرت‌ اشرف‌ يك‌ روح‌ جديدي‌ در قالب‌ افسرده‌ ايالت‌ خوزستان‌ دميده‌ شده‌، امروز روح‌ كيخسرو و داريوش‌ بزرگ‌ از شما شادمان‌ است‌ كه‌ بذل‌ توجهي‌ به‌پايتخت‌ تاريخي‌ آنها شوش‌ فرموده‌ايد. همان‌ پايتخت‌ با افتخاري‌ كه آثار نفيسة‌ آن‌، موزه‌خانه‌هاي‌ پاريس‌ را زينت‌ و آرايش‌ داده‌ و تمدن‌ و عظمت‌ اين‌ مملكت‌ باستاني‌ را به‌زبان‌ بي‌زباني‌ بيان‌ مي‌كند. ورود حضرت‌ اشرف‌ به‌ اين‌ ايالت‌ به‌ منزله‌ فرج‌ بعد از شدّت‌ بود.

اي‌ قهرمان‌ ايران‌

دوره‌ زمامداري‌ حضرت‌ اشرف‌ صفحات‌ مشعشعي‌ بر تاريخ‌ نهضت‌ ايران‌ افزوده‌ و سفر مبارك‌ حضرتت‌ به‌خوزستان‌، مبداء تاريخ‌ تجدّد و ترقّي‌ اين‌ ايالت‌ خواهد بود. هيچ‌وقت‌ خاطره‌هاي‌ فرحبخش‌ آن‌ از لوح خاطرها سترده‌ نخواهد شد. عموم‌ اهالي‌ خوزستان‌ از تشريف‌ فرمايي‌ حضرت‌ اشرف‌ امروز مفتخر و شادكام‌ هستند، و ما ايرانيان‌ بصره‌ با مسرت‌ و سعادت‌ برادران‌ خوزستاني‌ خود شريك‌ و با قلبي‌ سرشار از شعف‌ و افتخار عرض‌ تبريك‌ و تهنيت‌ و ابراز علاقه‌مندي‌ به‌ ترقّي‌ و تعالي‌ ايران‌ نموده‌ و مزيد موفقيت‌ و نصرت‌ حضرت‌ اشرف‌ را از صميم‌ قلب‌ از خداوند خواهانيم‌.

فرزند رشيد ايران‌،

همه‌ ايرانيان‌ عراق‌ عرب‌، و علي‌الخصوص‌ قسمتي‌ كه‌ در بصره‌ هستند، عمليات‌ برجسته‌ و خدمات‌ نمايان‌ حضرت‌ اشرف‌ را به‌ نظام‌ و قشون‌ مظفّر ايران‌ كه‌ روح‌ حيات‌ و استقلال‌ مملكت‌ است‌ تقدير و تمجيد مي‌نماييم‌. چون‌ به‌ شهادت‌ تاريخ‌، ايران‌ هميشه‌ يك‌ دولت‌ نظامي‌ بوده‌ و در سايه‌ برق‌ شمشير فرزندان‌ دلير خود به‌ اوج‌ ترقّي‌ و سعادت‌ رسيده‌، مجسمه‌ مباركت‌ را از طلا تهيه‌ نموده‌ كه‌ هنگام‌ تشرّف‌ به‌ حضور مبارك‌، آن‌ را به‌ دست‌ اخلاص‌ و احترام‌ تقديم‌ نماييم‌، ولي‌ چون‌ به‌ واسطه‌ ضيق‌ وقت‌ و فقدان‌ وسايل‌، تهيه‌ مجسمه‌ ممكن‌ نشد، نظر به‌ مفاد «مالايدرك‌ كله‌ لايترك‌ كله‌»، عكس‌ مبارك‌ را در قاب‌طلا گرفته‌ آن‌ را به‌ عنوان‌ يادگار سفر مبارك‌ خوزستان‌ با كمال‌ فروتني‌ و تعظيم‌ تقديم‌ مي‌كنيم‌.

   چون‌ مراتب‌ معارف‌پروري‌ و دانش‌پژوهي‌ حضرت‌ اشرف‌ مشهود و مبرهن‌ و مساعدتهاي‌ مادي‌ و معنوي‌ كه‌ در ترقّي‌ و تربيت‌ روحي‌ نوباوگان‌ وطن‌ مبذول‌ فرموده‌ايد ملحوظ‌ خاص‌ و عام‌ است‌، ما ايرانيان‌ مقيمين‌ بصره‌ نيز به‌ نوبت‌ خود انتظار داريم‌ مشمول‌ عواطف‌ عرفان‌خواهي‌ آن‌ ذات‌ مقدس‌ واقع‌ و مكرمتي‌ درباره‌ معارف‌ ما نيز مبذول‌، و مقرر فرمايند به‌ كمك‌ دولت‌ يك‌ باب‌ مدرسه‌ ايراني‌ در بصره‌ مفتوح‌ شود. متأسفانه‌ به‌واسطة‌ فقدان‌ مدرسه‌ ملي‌ كه‌ بتواند زبان‌ فارسي‌ را ترويج‌ و مفاخرات‌ اسلاف‌ را تذكار، و عرق‌ مليّت‌ را توليد نمايد گروه‌ گروه‌ از ما دارند در ميان‌ اعراب‌ مستهلك‌ مي‌شوند.

به‌ انتظار بذل‌ توجه‌ در اين‌ مسأله‌ و به‌ پاس‌ احترام‌ موفقيتهاي‌ مشعشع‌ آن‌ زنده‌ كنندة‌ ايران‌ از صميم‌ قلب‌ متفقاً مي‌سراييم‌:

زنده‌ باد سردار سپه‌.

پاينده‌ باد ايران‌.

پاينده‌ باد نظام‌ ايران‌.

از طرف‌ عموم‌ ايرانيان‌ مقيمين‌ بصره‌

بصره‌ – 25 برج‌ قوس‌ سيچقان‌ ئيل‌ سنه‌ 1303

حركت‌ به‌ كربلا

‌‌

حركت‌ به‌ كربلا

 ‌

   يكشنبه‌ 29 قوس‌

   اول‌ طلوع‌ از كشتي‌ پياده‌ و به‌ قطار سوار شديم‌. معمولاً قطار در سه‌فرسخي‌ مي‌ماند و به‌ساحل‌ آب‌ نمي‌رسد، ولي‌ محض‌ سهولت‌ مسافرت‌ ما استثنائاً قطار مخصوص‌ را به‌ كنار شط‌ فرستاده‌ بودند.

كربلا

‌‌

كربلا

 ‌

   دوشنبه‌ 30 قوس‌

   ساعت‌ هشت‌ صبح‌ قطار ما به‌ ايستگاه‌ كربلا رسيد. جمعي‌ كثير از آقايان‌ علما و تجّار و اصناف‌ ايراني‌ مقيم‌ كربلا در نزديك‌ ايستگاه‌ چادر زده‌ بودند. حكمران‌ و رؤساي‌ دواير محلي‌ و اعيان‌ و اشراف‌ و شاگردان‌ مدارس‌ نيز انتظار ما را داشتند. شاگردان‌ مدارس‌ در جلو، صف‌ كشيده‌ بودند به‌ محض‌ پياده‌شدن‌ ما خطابه‌ قرائت‌ كردند.

   قونسول‌ كربلا مستقبلين‌ را يكان‌يكان‌ معرفي‌ نمود. بدواً به‌ چادر علما رفته‌ و صرف‌ چاي‌ شد سپس‌ به‌ چادر تجّار و اصناف‌ رفتم‌، لايحه‌ ذيل‌ را خواندند:

   پس‌ از عرض‌ مراتب‌ احترام‌ و تعظيم‌، با يك‌ جهان‌ شادماني‌ و سرور در پيشگاه‌ حشمت‌ و جلالت‌ اكتناه‌ بندگان‌ عظيم‌الشأن‌، حضرت‌ اشرف‌ آقاي‌ رئيس‌الوزرا دامت‌عظمته‌، براي‌ تأديه‌ و تقديم‌ تشكرات‌ نهايي‌ و تبريكات‌ صميمانه‌ حاضر، و مراسم‌ خلوص‌ و فدويت‌ را معروض‌ حضور مبارك‌ مي‌داريم‌. بزرگترين‌ آرزو و آمال‌ فدويان‌ هيأت‌ تجّار و كسبه‌ و اصناف‌ ايراني‌ كه‌ در اين‌ آستان‌ قدس‌، مجاور و همواره‌ به‌ دعاي‌ ازدياد شوكت‌ و عظمت‌ دولت‌ عليّه‌ متبوعه‌ خود اشتغال‌ دارند، همانا زيارت‌ جمال‌ محبوب‌ و طلعت‌ محمود آن‌ يگانه‌ نجات‌ دهندة‌ كعبه‌ آمال‌ ما ايران‌ بود، كه‌ بحمدالله‌ تعالي‌ با نهايت‌ ظفر و فيروزي‌ موكب‌ شرافت‌ بخش‌، چون‌ شمس‌ تابناك‌ از افق‌ سعادت‌ و اقبال‌ طالع‌ و اين‌ محيط‌ را به‌ فروغ‌ ميمنت‌ و جلال‌، منوّر و درخشان‌ فرمود. امروزه‌ عموم‌ ايرانيان‌ سرافتخار بلند نموده‌ به‌ وجود مبارك‌ مسعود يك‌ رادمرد بزرگواري‌، چون‌ ذات‌ اشرف دامت عظمته‌ كه‌ وجودش‌ ماية‌ نجات‌ وطن‌ و تحكيم‌ استقلال‌ و ترقيّات‌ مملكت‌ ما ايران‌ گرديده‌ فخر و مباهات‌ بر عموم‌ عالميان‌ مي‌نمايند.

و اينك‌ به‌ مناسبت‌ اين‌ فتح‌ و فيروزي‌ عظيم‌ كه‌ قواي‌ نيرومند نظاميان‌ ايراني‌ در مقابل‌ اشرار و متمرّدين‌ احراز كرده‌اند، مراسم‌ تبريك‌ را عرضه‌ داشته‌، و همچنين‌ موكب‌ سعادت‌ نمود را به‌اين‌ ديار قدسيت‌ آثار خيرمقدم‌ گفته‌، و دوام‌ تأييدات‌ و توفيقات‌ روزافزون‌ را از حضرت‌ يزدان‌ مسألت‌ و خواستاريم‌.

زنده‌باد يگانه‌ نجات‌دهنده وطن‌ و حياتبخش‌ ايران‌ حضرت‌ سردار سپه‌.

پاينده‌ باد حضرت‌ اشرف‌ رئيس‌الوزرا و وزير جنگ‌ و فرمانده‌ كل‌ قواي‌ نظامي‌.

                                  فدويان‌، هيأت‌ تجّار و كسبه‌ و اصناف‌ ايراني‌ كربلاي‌ معلّي‌.

   بعد از اداي‌ اين‌ مراسم‌ به‌اتومبيل‌ نشسته‌، و وارد شهر شده‌، در مقابل‌ در قبله‌ پياده‌ گشتيم‌. دكانهاي‌ اين‌ قسمت‌ را آذين‌ بسته‌، و زمين‌ را مفروش‌ ساخته‌ بودند. بعد از ورود به‌ حرم‌ درهای صحن‌ را بستند و زوّار را به‌من‌ و همراهان‌ مختصر ساختند. اين‌ خلوت‌، هر چند محض‌ احترام‌ بود، اما براي‌ من‌ اين‌ فايدة‌ فوق‌العاده‌ را داشت‌ كه‌ با حضور قلب‌ و فراغت‌ بال‌ زيارت‌ كامل‌ كردم‌ و آرزوي‌ ديرينة‌ خود را در تقبيل‌ ضريح‌ مطهّر برآوردم‌.

   در اين‌ وقت‌ شخصي‌ از جانب‌ آقايان‌ علما آمد و تقاضا كرد كه‌ قبل‌ از خروج‌ از صحن‌ مطهّره‌، به‌مقبرة‌ مرحوم‌ ميرزاي‌ شيرازي‌ كه‌ در زاوية‌ صحن‌ واقع‌ و علما در آنجا اجتماع‌ دارند رفته‌، و فاتحه‌ بخوانم‌. با كمال‌ ميل‌ پذيرفتم‌. آقايان‌ بياناتي‌ راجع‌ به‌ تشكر و قدرداني‌ از اقدامات‌ من‌ عموماً، و ختم‌ غائله‌ خوزستان‌ خصوصاً، نمودند. آقاي‌ سيدحسين‌ مجتهد قزويني‌ از طرف‌ سايرين‌ به‌ طريق‌ ذيل‌ پيشنهاد كردند:

   در اين‌ فتح‌ نمايان‌ (خوزستان‌) خاطر عاطر عالي‌ حضرت‌ اشرف‌ دامت‌ شوكته‌ را حسب‌التكليفي‌ كه‌ جماعتي‌ از علماي‌ اعلام‌ اين‌ عتبة‌ مقدسه‌ به‌ اين‌ ضعيف‌ كرده‌اند، مسبوق‌ مي‌دارد. در اين‌ اوقات‌ كه‌ اجانب‌ از هر جهت‌ مشغول‌ كشمكشهاي‌ داخلي‌ و خارجي هستند و تا اندازه‌اي‌ دولت‌ عليه‌ صانهاالله‌ عن‌ كل‌ّ بليّه‌ به‌ واسطه‌ اقدامات‌ جدّيه‌ اسلاميّه‌ آن‌ وجود مقدس‌، آب‌ و خاك‌ ايران‌ مينونشان‌ را تا اين‌ درجه‌ و مرتبه‌ رونق‌ بخشوده‌ چنين‌ پيشنهاد مي‌نمايند:

   اولاً – بعد از تقرّر و تمركز قواي‌ دولتي‌ در صفحة‌ خوزستان‌، مبادرت‌ به‌ بستن‌ سدّ اهواز نمايند و قبل‌ از هر اصلاحي‌ از اين‌ منبع‌ ثروت‌، دولت‌ را استفاده‌ بخشند.

   ثانياً- براي‌ قوّت‌ و سطوت‌ دولت‌، تا آنكه‌ بتواند حقوق‌ داخله‌ و خارجه‌ خود را از تعرضّات‌ بيگانگان‌ محافظت‌ نمايد، مبادرت‌ به‌ خريدن‌ دو دستگاه‌ بزرگ‌ از كشتيهاي‌ دريايي‌، در جنوب‌ براي‌ خليج‌ فارس‌، و در شمال‌ براي‌ بحر خزر كنند.

   تهيّة‌ وجه‌ ابتياع‌، اگر چه‌ با بودجه‌ كنوني‌ دولت‌ عليه‌ موافقت‌ ندارد، ولي‌ ممكن‌ است‌ كه‌ اين‌ وجه‌ را به‌ طريق‌ اعانه‌ از اهالي‌ داخله‌ به‌طور معقول‌ و بدون‌ تحميل‌ اجباري‌ مهيا نمود. بدين‌ طريق‌ كه‌ هيأت‌ دولت‌ عليه‌ با نمايندگان‌ محترم‌، متفقاً هيأتي‌ مركب‌ از علما و صاحبمنصبان‌ نظامي‌ و تجّار و جمعي‌ از نمايندگان‌، به‌ مصارف‌ دولت‌ از مركز به‌ ايالات‌ ايران‌ مسافرت‌ نموده‌، از هر ايالتي‌ از ايالات‌ دوازده‌گانه‌، مبلغ‌ يك‌ ميليون‌ ليرة‌ طلا اعانه‌ بخواهند. اگر چه‌ در مدت‌ يك‌ سال‌ يا دوسال‌ يا سه‌سال‌ جمع‌آوري‌ شود، و نوعي‌ قرار دهند كه‌ در عرض‌ آن‌ مدت‌ مزبوره‌ كه‌ به‌نظر قراردهندگان‌ است‌ اين‌ مبلغ‌ متدرجّاً دريافت‌ شود و متدرّجاً به‌اقساط‌ به‌ خارجه‌ براي‌ خريدن‌ دو دستگاه‌ كشتي‌ دريايي‌ پرداخته‌ آيد. آنچه‌ به‌ نظر اين دعاگويان‌ مي‌رسد اين‌ است‌ كه‌ براي‌ اين‌ مهمة‌ جليله‌، حضرت‌ آية‌الله‌خالصي‌، كه‌ خدمات‌ جليله‌اش‌ در محو انانيت ‌، خود معروف‌ عالميان‌ است‌، بهترين‌ نمايندگان‌ است‌. باقي‌ منوط‌ به‌ رأي‌ منير حضرت‌ اشرف‌ است‌.

                                                 والسّلام‌ عليكم‌ و رحمة‌الله‌ وبركاته‌

 ‌

در جواب‌ اظهار داشتم‌:

   نهايت‌ تشكر را دارم‌ از اينكه‌ آقايان‌ علماي‌  محترم‌ به‌ اين‌ قبيل‌ مسائل‌ عطف‌ توجهي‌ فرموده‌، و از راههاي‌ جديد اقتصادي‌ و تجاري‌ و جنگي‌ براي‌ مساعدت‌ به‌دولت‌ حاضر گشته‌اند. البته‌ تأثير اين‌ توجّه‌ آقايان‌ به‌ حكم‌ نفوذ و رسوخي‌ كه‌ در قلوب‌ ملت‌ دارند، بسيار مهم‌ و مفيد است‌. اما راجع‌ به‌ عملي‌  كردن‌ آن‌، هميشه‌ در نظر داشته‌ و دارم‌ و پس‌ از فراهم‌ آمدن مقدمات‌، وزارت‌جنگ‌ و ماليه و فوايد عامه‌ البته‌ به‌ موقع‌ اجرا خواهند گذارد.

   بعد از چند دقيقه‌ توقف‌ به‌ بازار بين‌الحرمين‌ آمديم‌. اين‌ راسته‌ بازاري‌ طولاني‌ است‌ كه‌ حرم‌ امام‌ حسين‌ «ع‌» را به‌ حرم‌ حضرت‌ عباس‌ «ع‌» متصل‌ مي‌كند. اين‌ مسافت‌ دور را با قالي‌ مفروش‌ كرده‌ و تمام‌ دكانهاي‌ جنبين‌ را آيين‌بندي‌ و تزيين‌ نموده‌ بودند. در مدت‌ عبور، غريو هلهله‌ و شادي‌ و صداي‌ كف‌ زدن‌ اهالي‌ و باران‌ دسته‌هاي‌ گل‌ قطع‌ نمي‌شد. در پنجاه‌ نقطه‌ گوسفند قرباني‌ كردند. در وسط‌ بازار يك‌ نفر عطار ايراني‌ پسر و دختر خود را خوابانده‌ و فرياد مي‌زد:

   چون‌ احيا كنندة‌ ملت‌ ايران‌ هستيد هركس‌ بايد از بذل‌ موجود مضايقه‌ نكند، چون‌ من‌ جز اين‌ دو فرزند، چيز قابلي‌ ندارم‌، بايد آنها را تصدّق‌ كنم‌.

   اين‌ شخص‌ در جوش‌ حرارتي‌ كه‌ داشت‌، كاردي‌ برآورده‌ و بر گلوي يكي‌ از اطفال‌ نهاد و من‌ عجله‌ كردم‌ و او را مانع‌ شده‌، طفل‌ را از جاي‌ بلند كردم‌ و بوسيدم‌ و نوازش‌ نمودم‌ و عطار مزبور را پرسشي‌ گرم‌ كردم‌.

   ضريح‌ حضرت‌ عباس‌ را با خلوص‌ و توجهي‌ فوق‌العاده‌ طواف‌ كردم‌. فداكاري‌ و شجاعت‌ اين‌ بزرگوار، با وضوحي‌ تمام‌ در برابرم‌ تجسم‌ يافت‌ و مرا زايدالوصف‌ متأثر كرد.

   بعد از ختم‌ زيارت‌ از در قبله‌ خارج‌ شديم‌ و در اتومبيلهايي‌ كه‌ مهيا كرده‌ بودند سوار گشته‌ به‌بلديه‌ رفتيم‌. حكمران‌ و رؤساي‌ دواير و اعيان‌ و اشراف‌ در آنجا وسايل‌ پذيرايي‌ فراهم‌ كرده‌ و براي‌ اظهار تبريك‌ اجتماع‌ نموده‌ بودند.

   در ضمن‌ صرف‌ چاي‌ و شيريني‌، از رئيس‌ بلديه‌ تقاضا كردم‌ متحدالمآلي‌ طبع‌ نموده‌ و از جانب من‌ به‌ اهالي‌ كربلا از پذيرايي‌ مفرط‌ و شاياني‌ كه‌ كرده‌اند اظهار امتنان‌ نمايد. اين‌ تقاضا را فوراً انجام‌ دادند، ولي‌ قدرداني‌ كه‌ در قلب‌ من‌ ثبت‌ است‌ هزاربار مفصلتر و عميقتر از عبارات‌ آن‌ اعلان‌ است‌. زيرا كه‌ اين‌ قسم‌ پذيرايي‌ نسبت‌ به‌ هيچ‌ ايراني‌، حتي‌ پادشاهان‌ سلف‌، به‌ عمل‌ نيامده‌ بود. بر من‌ مسلّم‌ شد كه‌ ايرانيان‌ مقيم‌ بين‌النهرين‌، كه‌ بيشتر از اوضاع‌ اخير خوزستان‌ و جريانهاي‌ سياسي‌ آنجا مستحضرند، بهتر از ساكنين‌ خاك‌ ايران‌ قدر زحمات‌ و قيمت‌ اين‌ مسافرت‌ مرا دانسته‌اند.

   از بلديه‌، به‌ قونسولخانه‌ ايران‌ رفتم‌. اين‌ محل‌ را كه‌ خانه‌ نسبتاً مجللي‌ است‌، تزيين‌ و آماده‌ پذيرايي‌ من‌ و همراهان‌ كرده‌ بودند. عموم‌ ملتزمين‌ كه‌ عده‌شان‌ به‌ هشتاد نفر مي‌رسيد در همين‌ عمارت‌ منزل‌ گرفتند، و در نهايت‌ آسايش‌ بودند. امير اقتدار و اميرلشگر جنوب‌، در عمارت‌ ملحق‌ به‌ قونسولخانه‌ كه‌ متعلق‌ به‌ يكي‌ از محترمين‌ استرآبادي‌ است‌، منزل‌ گزيدند. ناهار را در اطاقي‌ كه‌ مخصوص‌ استراحت‌ من‌ ساخته‌ بودند، صرف‌ كردم‌. عصر به‌ سالون‌ بزرگ‌ آمدم‌. شاگردان‌ مدرسه‌ حسينيه‌ در خيابان‌ جلو عمارت‌ صف‌ كشيده‌، سرود و خطابة‌ ذيل‌ را خواندند:

اي‌ پدر عظمت‌مدار ما،

   امروز ذات‌ شوكت‌ و جلالت‌ سمات‌ حضرت‌ اشرف‌ كه‌ به‌ منزله‌ قبله‌ آمال‌ پانزده‌ ميليوني‌ ايراني‌ است‌، نه‌ تنها ماية‌ فخر و مباهات‌ ما، بلكه‌ بايد به‌ مقام‌ ولينعمت‌ حقيقي‌ كليه‌ طبقات‌ جامعه‌ ايراني‌ شناخته‌ شود، زيرا وجود حضرت‌ اشرف‌ به‌مثابه‌ آفتاب‌ جهانتابي‌ است‌ كه‌ پس‌ از يك‌ قرن‌ از افق‌ سعادت‌، جلوة‌ نوراني‌ خود را به‌ عالميان‌ ظاهر و موطن‌ كيخسرو و اردشير بابكان‌ را شعشعه‌ پاش‌ گردانيد.

اي‌ پدر عظمت‌مدار ما،

امروز جهانگيري‌ دارا و عدل‌ نوشيروان‌ و كوكبة‌ شاه‌عباس‌ ماضي‌ و رشادت‌ و جلادت‌ شهريار افشار، كه‌ فقط‌ در صحايف‌ تاريخ‌ عرض‌ اندام‌ مي‌نمود، تجديد، و بر جهانيان‌ مدلّل‌ شد كه‌ تربت‌ پاك‌ ايران‌ كه‌ در آن‌ واحد داراي‌ اين‌ همه‌ اولاد رشيد است‌، علاوه‌ بر آنان مي‌تواند در اين‌ قرن‌ بيستم‌ براي‌ تجديد نام‌ شريف‌ خود، وجود معظم‌ حضرت‌ اشرف‌ سردار سپه‌ رئيس‌الوزرا و وزير جنگ‌ و فرمانده‌ كل‌ قواي‌ كشور هخامنشيان را به‌ ميدان‌ شهود جلوه‌گر سازد.

عجالتاً ما شاگردان‌ مدرسه‌ مباركه‌ حسيني‌ ايرانيان‌ كه‌ خود را از فدويان‌ صميمي‌ حضرت‌ اشرف ‌مي‌شماريم‌، در پيشگاه‌ محضر باجلال‌ سامي‌ براي‌ تبريك‌ هموطنان‌ خود به‌داشتن‌ يك‌ چنين‌ سردار عظمت‌ دثار حاضر شده‌ايم‌، و از صميم‌ قلب‌ موفقيتهاي‌ درخشان‌ حضرت‌ اشرف‌ را تبريك‌ گفته‌ و در تحت‌ قبّة‌ اين‌ بزرگوار ادعيه‌ معصومانه‌ را نثار وجود فايض‌الجود سامي‌ مي‌سازيم‌ و توجّهات‌ عاليه‌ را به‌ اين‌ مناسبت‌ دربارة‌ مدرسه‌ حسيني‌ جلب‌ مي‌نماييم‌.

پاينده‌ باد كشور ايران‌.

زنده‌باد رئيس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قواي‌ كشور ايران‌.

 ‌

از آنها اظهار امتنان‌ كردم.

   جمعي‌ از اعيان‌ و اشراف‌ و اتباع‌ عراق‌ آمدند. اول‌ شب‌، با وجود باران‌ شديدي‌ كه‌ مي‌باريد پياده‌ به‌زيارت‌ حرمين‌ رفتم‌. در تمام‌ كوچه‌ها و بازار بين‌الحرمين‌، چراغان‌ و تزيينات‌ برجاي‌ بود. شام‌ نيز در قونسولخانه‌ صرف‌ شد.

   فردا صبح‌ زود، چهارده‌ اتومبيل‌ كوچك‌ و بزرگ‌ تهيه‌ شده‌ بود. سوار شده‌ به‌ جانب‌ نجف‌اشرف‌ رهسپار گرديديم‌.

   در خارج‌ شهر مستقبلين‌ چادر زده‌ بودند، و چون‌ اهل‌ نجف‌ و شاگردان‌ مدارس‌ در آنجا انتظار داشتند، پياده‌ شده‌، به‌ تبريك‌ و سرود و خطابة‌ آنها گوش‌ دادم‌ و اظهار امتنان‌ نمودم‌.

   بازار را آيين‌ بسته‌، چندين‌ گوسفند قرباني‌ كرده‌ بودند. مستقيماً به‌ حرم‌ مطهّر رفتم‌.

   بعد از زيارت‌ به‌ منزلي‌ كه‌ در خانة‌ يكي‌ از خدّام‌ ترتيب‌ داده‌ شده‌ بود، وارد شدم‌. ايرانيان‌ مقيم‌ نجف‌، نهايت‌ شادماني‌ ابراز داشتند. بعد از صرف‌ ناهار به‌ زيارت‌ مسجد كوفه‌ رفتيم‌، اين‌ مسجد از آثار قديم‌ و مخصوص‌ اسلام‌ است‌. در همان‌ نظر اول‌ كه‌ شخص‌ بر صحن‌ پرريگ‌ و ديوارهاي‌ كوتاه‌ آن‌ مي‌افكند، به‌ ياد سادگي‌ بدوي‌ اسلام‌ مي‌افتد، و مخصوصاً به‌ خاطرش‌ مي‌آيد كه‌ در اين‌ مقام‌ مبارك‌، چه‌ مرد بزرگواري‌ به‌نماز مي‌ايستاده‌، و در صفّه‌هاي‌ اين‌ مسجد چه‌ وجود مقدسي‌ به‌حل‌ و عقد امور مي‌پرداخته‌ است‌، و در همين‌ محراب‌ ساده‌، چه‌ دست‌ جنايتكاري‌ اسلام‌ را از وجودي‌ كه‌ عديل‌ كتاب‌ و كَنَنده‌ در خيبر بود، محروم‌ گذارد.

   در تمام‌ مدت‌، حاكم‌ كوفه‌ همراه‌ بود و پذيرايي‌ و رهنمايي‌ مي‌كرد. ساير نقاط‌ طوافگاه‌ و مناظر ديدني‌ كوفه‌ را، خاصه‌ ساحل‌ رودخانه‌ و جسر و غيره‌ را مختصر تماشايي‌ نموده‌ و به‌نجف‌ مراجعت‌ كرديم‌. مقارن‌ غروب‌ مجدداً به‌ صحن‌ مطهر رفتم‌. آقايان‌ علماي‌ اعلام‌ آقاي‌ سيدابوالحسن‌ اصفهاني‌، آقاي‌ عراقي‌، آقاي‌ فيروزآبادي‌، آقاي‌ نائيني‌ و ساير اجلّة‌ مجتهدين‌ و علما را در صحن‌ ملاقات‌ نمودم‌. بالاتفاق‌ به‌ حرم‌ مطهّر رفتيم‌. در آنجا مدتي‌ راجع‌ به‌ مهام‌ مملكتي‌ مذاكره‌ به‌ عمل‌ آمد. بسيار مشعوف‌ شدم‌ كه‌ عقايد علماي‌ اعلام‌ را با نظريات‌ خود موافق‌ و مطابق‌ يافتم‌. سپس‌ مشغول‌ زيارت‌ شدم‌. در موقعي‌ كه‌ با حضور قلب‌ كامل‌ به‌ خواندن‌ زيارتنامه‌ مشغول‌ بودم‌، ناگاه‌ احساس‌ كردم‌ شخصي‌ در پاي‌ ضريح‌ به‌پاي‌ من‌ افتاد. متوجه‌ شده‌، شناختم‌ كه‌ سردار رشيد كردستاني‌ است‌. قرآني‌ در دست‌ گرفته‌ و استغاثه‌ مي‌نمايد. اين‌ شخص‌ بعد از آنهمه‌ يغماگري‌ و تاخت‌ و تاز و طرفيت‌ با قشون‌ و منكوب‌ شدن‌ و فرار به‌ بين‌النهرين‌، چون‌ خزعل‌ و والي‌ پشتكوه‌ را در اين‌ حالت‌ ديد، به‌ نجف‌ آمده‌ و علماي‌ اعلام‌ را شفيع‌ قرارداده‌، و در اين‌ مقام‌ مقدس‌ طلب‌ عفو مي‌نمود. هر چند قصة‌ جنايات‌ و غارتگريهاي‌ اين‌ شخص‌ نيز داستاني‌ مفصل‌ دارد، و كمترين‌ مجازات‌ او اعدام‌ است‌، البته‌ درين‌ مقام‌ شريف‌ بايستي‌ بخشيده‌ مي‌شد. پس‌ در حضور آقايان‌ علما به‌ او تذكر دادم‌ كه‌ او را مي‌بخشم‌ و اگر من‌بعد مصدر شرارتي‌ بشود، قطعاً خود را بر دار خواهد ديد.

   بعد به‌ تماشاي‌ اثاثيه‌ و جواهر و اشياي‌ گرانبهايي‌ كه‌ از ايران‌ و هند به‌ خزانة‌ حضرت‌ تقديم‌ شده‌، پرداختم‌. قاليها و شمشيرها و قنديلهايي‌ كه‌ در اين‌ نقطه‌ گرد آمده‌ است‌، به‌ قول‌ قدما، هريك‌ خراج‌ مملكتي‌ است‌.

   تا پاسي‌ از شب‌ گذشته‌ صداي‌ سازوسرنا در اغلب‌ كوچه‌ها شنيده‌ مي‌شد. اين‌ پيشامد در نجف‌ از وقايع‌ برجسته‌ و نادر به‌شمار مي‌رفت‌. زيرا كه‌ وقار و ادب‌ اهل‌ شهر، فرسودگي‌ مردم‌ از گرما و بي‌آبي‌، مجاورت‌ با قبرستاني‌ كه‌ وسعتش‌ از شهر هم‌ بيشتر است‌ و وجود علماي‌ اعلام‌ كه‌ كاملاً مراقب‌ رفتار مردم‌ هستند، و عدة‌ كثير طلاّب‌ كه‌ جز به‌ تحصيل‌، به‌فكر ديگر نمي‌افتند، نجف‌ اشرف‌ را متين‌ترين‌ و بي‌صداترين‌ شهرها ساخته‌ است‌. غالباً ساعات‌ روز در كوچه‌ها جز فرياد مردي‌ كه‌ آب‌ فرات‌ مي‌فروشد، و صداي‌ خفيف‌ پاي‌ مردمي‌ كه‌ عبا بر سر كشيده‌ در كمال‌ آهستگي‌ عبور مي‌كنند، شنيده‌ نمي‌شود.

   محض‌ ابراز احساسات‌، خود شهر نجف‌ از سكوت‌ هميشگي‌ بيرون‌ آمده‌، و غوغايي‌ در آن‌ برپا بود. ايرانيان‌ به‌ انواع‌ و طرق‌ مختلفه‌ اظهار شادماني‌ مي‌كردند.

   هر چند لوايح‌ مفصل‌ نيز در تبريك‌ ورود به‌من‌ رسيد، ولي‌ محض‌ اختصار و براي‌ نمودن‌ نمونه‌، مختصرترين‌ آنها را درج‌ مي‌كنم‌:

 ‌

هلاشخص‌ وطن‌ خواه‌،

«در اين‌ موقع‌ كه‌ موكب‌ يگانه‌ محبوب‌ ما ايرانيان‌، حضرت‌ اشرف‌ آقاي‌ سردار سپه‌ كه‌ در حقيقت يك‌ جهان‌ جان‌ است‌ و از قهرمانيش‌ بساط‌ عدل‌ در تمام‌ كشور ايران‌ گسترده‌ شده‌ است‌، قدم‌ به‌ اين‌ آستان‌ ملك‌ پاسبان‌ علوي‌، كه‌ در معني‌ برتر است‌ از عرش‌ برين‌، گذارده‌اند، تمام‌ ايرانيان‌ اين‌ سامان‌ از وضيع‌ و شريف‌، خاصه‌ تجّار محترم‌، مقدم‌ حضرتت را محترم‌ و مغتنم‌ مي‌شمارند و در ختام به‌ لسان‌ حال‌ و مقال‌ فرياد مي‌زنند:

زنده‌ باد محيي‌ مملكت‌ ايران‌.

پاينده‌ باد حضرت‌ اشرف‌ آقاي‌ سردار سپه‌.»

ايرانيان‌ مقيم‌ نجف‌

   در مدرسه‌ علوي‌ جشن‌ باشكوهي‌ گرفته‌ و مرا دعوت‌ كردند. فرط‌ خستگي‌ مجال‌ نداد. دبيراعظم‌ را مأمور كردم‌ كه‌ از طرف‌ من‌ به‌ مدرسه‌ رفته‌ و اظهار امتنان‌ نمايد. او نيز نطق‌ مبسوطي‌ كرد. موضوع‌ كلامش‌ تصوير من‌ بود كه‌ اخيراً منتشر ساخته‌ بودند.

   در اين‌ صورت‌، به‌ ياد خدماتي‌ كه‌ من‌ به‌ مملكت‌ كرده‌ام‌، مادر وطن‌ را رسم‌ نموده‌اند كه‌ بر من‌ تكيه‌ دارد و از شمشير من‌ استعانت‌ مي‌جويد.

   از قرار مسموع‌، حكومت‌ بين‌النهرين‌ امر داده‌ بود، كه‌ اين‌ صورت‌ را هر جا بيابند جمع‌آوري‌ كنند و داشتن‌ آنرا اكيداً منع‌ نموده‌ بود. اما ايرانيان‌ نجف‌ نسخه‌اي‌ از آن‌ را به‌ دست‌ آورده‌ و در مدرسه آويخته‌ و به‌ اين‌ ترتيب‌ ابراز وطن‌پرستي‌ نموده‌ بودند. دبيراعظم‌ همين‌ تصوير ممنوع‌ و مفهوم‌ آن‌ را موضوع‌ سخن‌ قرار داده‌، و مدتي‌ براي‌ اين‌ جمعيت‌ پنج‌هزار نفري‌ نطق‌ كرده‌ بود. براي‌ من‌ نقل‌ كردند كه‌ حضار از تذكّر مفاخر وطن‌ خود، و بيانات‌ دبيراعظم‌ چنان‌ متأثر شدند كه‌ اغلب‌ گريستن‌ آغاز نهاده‌ بودند. در ضمن‌ نطق‌ تكليف‌ هر ايراني‌ را خواه‌ در داخل‌ و خواه‌ در خارج خاطر نشان‌ كرده‌ و ثابت‌ كرده‌ بود، كه‌ وطن‌، اولاد خود را هر جا باشند به‌ يك‌ نظر نگريسته‌ و دوست‌ دارد، و اولاد او هم‌ هر جا هستند بايد روز براي‌ وطن‌ كار بكنند و شب‌ رو به‌سوي‌ وطن‌ بخوابند.

   شب‌ را به‌سر آورديم‌. فردا صبح‌ عازم‌ كربلا شديم‌.

مراجعت‌ از نجف‌

‌‌

مراجعت‌ از نجف‌

 ‌

   سرماي‌ راه‌ به‌ درجات‌ شديدتر از روز گذشته‌ بود به‌حدي‌ كه‌ تمام‌ همراهان‌ از حس‌ و حركت‌ افتاده‌ بودند. پسر خزعل‌ كه‌ تمام‌ عمر را در گرماي‌ خوزستان‌ گذرانيده‌ و شايد تا اين‌ وقت‌ سرمايي‌ نديده‌ بود، يكمرتبه‌ دچار سخت‌ترين‌ سرماها شد. ديدم‌ بالاي‌ لباسهاي‌ زياد پشمين‌ خود دو پوستين‌ هم‌ پيچيده‌ بود. چهره‌اش‌ سياه‌ شد و از شدت‌ سرما نزديك‌ به‌ زبان‌ بستن‌ بود.

   در نزديكي‌ كربلا، تگرگ‌ شديدي‌ باريد. پسر خزعل‌ اولين‌ باري‌ بود كه‌ تگرگ‌ مي‌ديد. شنيدم‌ به‌آدم‌ خود گفته‌ بود مقداري‌ جمع‌ كند و از همراهان‌ مي‌پرسيد آيا برفي‌ كه‌ مي‌گويند همين‌ است‌.

   اهالي‌ كربلا مجدداً در ابراز شادماني‌ و مسرت‌ بر يكديگر سبقت‌ مي‌جستند. من‌ خدا را شكر مي‌كردم‌ كه‌ به‌واسطه‌ خدمات‌ مخلصانه‌ كه‌ به‌ وطن‌ خود و اين‌ مردمان‌ نموده‌ام‌، در خور اين‌ تهنيتها و مسرتها شده‌ام‌.

   خيلي‌ ميل‌ داشتم‌ باز هم‌ در كربلا كه‌ به‌واسطه‌ نهرها و جدولهاي‌ منشعبه‌ از فرات‌ كه‌ اعظم‌ آنها نهر حسينيه‌ است‌، و نخلستانهاي‌ بسيار كه‌ در عين‌ غمناكي‌ زيبا و قشنگ‌ است‌ توقف‌ نمايم‌. اما از طرفي‌ لازم‌ مي‌دانستم‌ كه‌ زودتر به‌ تهران مراجعت‌ كنم‌، تا در جريان‌ امور وفقه‌ رخ‌ ندهد. پس‌ بار ديگر به‌زيارت‌ رفتم‌ و بعد از ناهار به‌طرف‌ قطاري‌ كه‌ مخصوص‌ حركت‌ ما معين‌ بود، حركت‌ نمودم‌.

پنجشنبه‌ 3 جدي‌

   صبح‌ حركت‌ كرديم‌. بعدازظهر به‌ ايستگاه‌ بغداد وارد گشتيم‌. بغداد اينك‌ پايتخت‌ عراق‌ است‌ و در سنوات‌ اخيره‌ اهل‌ عراق‌ اميرفيصل‌ را به‌ سلطنت‌ پذيرفتند. اكنون‌ مشاراليه‌ در موصل‌ است‌. چون‌ من كاملاً غيررسمي‌ حركت‌ مي‌كنم‌ مايلم‌ زودتر عبور نمايم‌ كه‌ براي‌ ملاقات‌ وزرا و اعيان‌ بغداد تأخيري‌ در مسافرت‌ رخ‌ ندهد.

   شاگردان‌ مدرسة‌ ايرانيان‌ و عدة‌ كثيري‌ از كسبه‌ و اصناف‌ حاضر بودند.

بعد از پياده‌ شدن‌، شاگردان‌ خطبة‌ ذيل‌ را قرائت‌ كردند:

حضرت‌ اشرفا،

يگانه‌ فرزند شرافتمند ايران‌،

اي‌ خادم‌ پاكدامن‌ اسلام‌،

اي‌ حافظ‌ آب‌ و خاك‌ ساسان‌،

اي‌ زنده‌ كننده‌ نام‌ نيك‌ نياكان‌،

اي‌ مايه‌ افتخار و اميدواري‌ ايرانيان‌،

نوباوگان‌ مدرسة‌ شرافت‌ ايرانيان‌، با عموم‌ برادران‌ ايراني‌ هم‌ آواز، ورود مسعود و مقدم‌ مباركت‌ را گرامي‌ دانسته‌، از صميم‌ قلب‌ تبريكات‌ خالصانه‌ خود را تقديم‌ و خداوند را شكر گزارند كه‌ به‌زيارت‌ آن‌ سردار نامي‌ موفق‌ شده‌اند. اين‌ روز فيروز براي‌ ايرانيان‌ بين‌النهرين‌ بزرگترين‌ عيد مقدسي‌ است‌ كه‌ سالهاي‌ سال‌ به‌ يادگار چنين‌ روزي‌ مسرور خواهند بود.

حضرت‌ اشرفا،

ما ايرانيان‌ به‌ مقتضاي‌ قوميّت‌ و ديانت‌، در جوار عرش‌ آثار ائمة‌ اطهار عليهم‌الصلوهٌ‌والسلام‌، دعاگوي‌ فتح‌ و فيروزيت‌ بوده‌ و خواهيم‌ بود. حضرت‌ اشرفا، اي يگانه‌ دلير ايراني‌ پاك‌نژاد و اي فرزند رشيد ايران‌! بشارتهاي‌ مظفّريت‌ و پيشرفت‌ و نصرتت‌ همواره‌ فرحبخش‌ قلوب‌ دعاگويان‌ فداييت‌ بوده‌ و موجب‌ سربلندي‌ و افتخار عموم‌ هموطنان‌ عزيز است‌ و نه‌ تنها ما، بل‌ مسلمين‌ دنيا را روسفيد نموده‌ است‌. از درگاه‌ حضرت‌ يزدان‌ مسألت‌ نموده‌، خواهانيم‌ كه‌ روزبه‌روز بر طول‌ عمر و دوام‌ شوكت‌ و اقبالت‌ افزوده‌، هميشه‌ به‌ تأييد و نصرتش‌ مؤيد و منصورت‌ داشته‌ اعدايت‌ را پيوسته‌ ذليل‌ و منكوب‌ گرداند، و نيز اميدواريم‌، در اين‌ موقع‌ كه‌ از پرتو مساعي‌ عاليه‌ در تحت‌حمايت‌ شخص‌ حضرت‌ اشرف‌، سرتاسر ايران‌ را عدل‌ و نعمت‌ امن‌ فراگرفته‌ فارغ‌البال‌ به‌اصلاح‌ معايب‌ و نواقص‌ مملكت‌ و ترقّي‌ معارف‌ كوشيده‌، بذل‌ توجهي‌ به‌ اين‌ فداييان‌ فرموده‌ مخصوصاً نسبت‌ به‌ مدارس‌ و مؤسسات‌ ايراني‌ در خارجه‌، بالاخص‌ در بين‌النهرين، توجّهات‌ كامله‌ خود را معطوف‌ فرمايند، كه‌ برخلاف‌ سابق‌، با داشتن‌ وسائل‌، كاركنان‌ آن‌ بتوانند تمام‌ حواس‌ خود را صرف‌ ترقّي‌ مدارس‌ نموده‌، نتايج‌ مطلوبه‌ در ترويج‌ زبان‌ فارسي‌ به‌دست‌ آيد.

سامره‌

‌‌

سامره‌

 ‌

   از ايستگاه‌ خط‌ كربلا مستقيماً به‌ ابتداي‌ راه‌آهن‌ سامره‌ رفتم‌، كه‌ نزديك‌ شهر كاظمين‌ است‌. از اينجا خط‌ آهن‌ آلمانها تا ولايت‌ موصل‌ امتداد دارد. خطی وسيع‌ و محكم‌ است‌. شب‌ در ماشين‌ مانديم‌. صبح‌ زود در ايستگاه‌ سامره‌ پياده‌ شديم‌. اين‌ نقطه‌ ايست‌ كه‌ در يك‌ فرسخي‌ مغرب‌ شهر بنا شده‌ و قرارگاه‌ متعدد براي‌ فرود آمدن‌ زوّار دارد، و از اينجا تا كنار شط‌ّ بايد به‌ وسايل‌ مختلفه‌ از قبيل‌ اتومبيل‌ و الاغ‌ و ارابه‌ و غيره‌ حركت‌ كرد.

   بعد از زيارت‌ حرم‌ مطهر عسگريين‌ (ع‌) و سردابي‌ كه‌ محل‌ غيبت‌ حضرت‌ قائم‌ است‌ در سال‌264 هجري‌ قمري‌، و تماشاي‌ اطراف‌ شهر و كنار شط‌ّ و تزيينات‌ و آيين‌بندي‌ كه‌ كرده‌ بودند، چاي‌ در منزل‌ يكي‌ از آقايان‌ علما صرف‌ شد، و قبل‌ از ظهر مجدداً به‌ راه‌آهن‌ مراجعت‌ نموديم‌.

كاظمين‌

‌‌

كاظمين

 ‌

   جمعه‌ 5 جدي‌

   عصر وارد كاظمين‌ شديم‌. بعد از زيارت‌ و يك‌ربع‌ توقف‌ در منزل‌ يكي‌ از ايرانيان‌ مقيم‌ كاظمين‌، كه‌ مصارفي‌ كرده‌ و تكلّفي‌ نموده‌ بود، و ملاقات‌ با محترميني‌ كه‌ در آنجا جمع‌ بودند، با اتومبيل‌ به‌ بغداد حركت‌ نمودم‌. اهالي‌ كاظمين‌ نيز در ابراز شادماني‌ و تزيينات‌ خيلي‌ اهتمام‌ كرده‌ بودند.

   غروب‌، وارد ژنرال‌ قونسولگري‌ ايران‌ در بغداد شديم‌. چون‌ مايل‌ بودم‌ هر چه‌ زودتر به‌ خاك‌ ايران‌ برسم‌، امر دادم‌ قطاري‌ را كه‌ مخصوص‌ حركت‌ ماست‌ حاضر كنند، كه‌ بعد از صرف‌ شام‌ بدون‌ معطلي‌ حركت‌ نماييم‌. از غروب‌ تا سه‌ از شب‌ كه‌ غذايي‌ صرف‌ شد و حركت‌ كرديم‌، وقت‌ به‌پذيرايي‌ بعضي‌ از محترمين‌ و تماشاي‌ جسر و شط‌ّ گذشت‌. بيشتر مذاكرات‌، تبريك‌ ورود و تهنيت‌ فتح‌ بود. همه‌ مي‌گفتند ايرانيان‌ بغداد در مدت‌ قيام‌ خزعل‌ سرشكسته‌ بودند، و به‌واسطه‌ اقدامات‌ سابقه‌ دولت‌ و سلطنت‌ ايران‌ روي‌ تكذيب‌ شايعات‌ خزعل‌ را در عراق‌ نداشتند. حمد خداي‌ را كه‌ بر عالميان‌ ثابت‌ گشت‌ كه‌ هيچ‌يك‌ از رعاياي‌ ايران‌ نمي‌تواند قسمتي‌ از آن‌ خاك‌ مقدس‌ را مال‌ خود دانسته‌، و بر جان‌ و مال‌ مردم‌ فرمانروايي‌ كند، و با دول‌ بيگانه‌ مستقلاً عهد و پيمان‌ ببندد.

   سپس‌ شرح‌ مفصل‌ از تبليغات‌ خزعل‌ در عراق‌ و نزد علماي‌ اعلام‌ و موفق‌ نشدن او بيان‌ مي‌كردند.

   اطراف‌ ژنرال‌ قونسولگري‌ ايران‌ را آيين‌ بسته‌ بودند. اين‌ خيابان‌ كه‌ محل‌ قونسولخانه‌ است‌، ظاهراً بهترين‌ معابر بغداد مي‌باشد. همراهان‌ از ساير خيابانها شكايت‌ و مذمت‌ مي‌كردند.

   ايرانيان‌ مقيم‌ بغداد به‌ ديدن‌ آمدند، پذيرفتم‌. آقا سيد عبدالحسين‌ (حجت‌) با يكي‌ از پسران‌ والي‌ پشتكوه‌ در بغداد منتظر ما بود. در اين‌ شب‌ نزد من‌ آمده‌ و شفاعت‌ كرده‌، تأمين‌ براي والی خواست‌. توسط‌ او مراسله‌اي‌ به‌ والي‌ فرستادم‌ و اطاعت‌ او را پذيرفتم‌.

   سردار رشيد كردستاني‌ كه‌ در نجف‌ اشرف‌ عفو شده‌ بود، اجازه‌ خواست‌ كه‌ به‌ ايران‌ بازگردد. او را رخصت‌ دادم‌، ولي‌ به‌ آن‌ شرط‌ که از غارتگري‌ و شرارت‌ دست‌ برداشته‌ مطيع‌ و منقاد باشد، و مجدداً به‌ او خاطر نشان‌ كردم‌ كه‌ اگر تجديد شرارت‌ كند كمترين‌ مجازاتش‌ اعدام‌ خواهدبود.

   چون‌ كاملاً غيررسمي‌ حركت‌ مي‌كردم‌، هيچ‌ يك‌ از سياستمداران‌ بين‌النهرين‌ را ملاقات‌ ننمودم‌. يكي‌ از آقايان‌ وزراي‌ عراق‌ را هم‌ كه‌ تقاضا كرده‌ بود از من‌ ديدن‌ كند، نپذيرفتم‌. خود اميرفيصل‌ نيز در اين‌ موقع‌ به‌موصل‌ رفته‌ بود كه‌ راجع‌ به‌ الحاق‌ آن‌ ولايت‌ به‌ بين‌النهرين‌ تبليغاتي‌ نموده‌ و اهالي‌ را با خود همداستان‌ نمايد.

   شب‌ را تمام‌ به‌ حركت‌ گذرانديم‌. از مناظر ميان‌ بغداد و سرحد، جز شهرهاي‌ يعقوبه‌ (يعقوبيه‌) و شهربان‌ و قزل‌ رباط‌ و خانقين‌، كه‌ ترن‌ در كنار آنها مختصر توقفي‌ مي‌كند، ساير نقاطش‌ صحرايي‌ است‌ مسطح‌ و بي‌ تغيير، چيزي‌ نوشته‌ نمي‌شود.

 ‌

شنبه‌ 6 جدي‌

   صبح‌ به‌ خانقين‌ رسيده‌ بوديم‌. فوراً امر دادم‌ اتومبيلها را از ترن‌ باز كرده‌ راه‌ بيندازند، اما شدت‌ سرما به‌ حدي‌ بود كه‌ اتومبيلها مشتعل‌ نمي‌گشتند شوفرها مدتي‌ مشغول‌ اين‌ كار بي‌حاصل‌شدند. من‌ چون‌ عجله‌ داشتم‌ كه‌ زودتر قدم‌ به‌ خاك‌ ايران‌ گذارم‌، گفتم‌ بروند اتومبيل‌ كرايه‌اي‌ تهيه‌ كنند. اما هيچ‌ ماشيني‌ قادر به‌ حركت‌ نبود. ناچار درشكة‌ كرايه‌اي‌ يافته‌ و با يك‌ نفر پيشخدمت‌ راه‌ را پيش‌ گرفته‌ همراهان‌ را به‌ جاي‌ گذاردم‌.

   در سرحد به‌ قشله‌ رسيديم‌. اين‌ برجهايي‌ است‌ كه‌ عثمانيها در فاصله‌هاي‌ مختلف‌ به‌طول‌ سرحد ساخته‌ بودند. از حدود پشتكوه‌ تا ثغور كردستان‌ هشت‌ برج‌ برپاي‌ است‌. اهالي‌ اين‌ نقاط‌ آنها را قله‌ رومي‌ نيز مي‌گويند.

   در اين‌ وقت‌ مأمورين‌ گمرك‌ عراق‌ در قشله‌ بودند. چون‌ درشكه‌ ما نزديك‌ شد، پيش‌ آمده‌ و تذكره‌ خواستند. اما تدكره‌ همراه‌ نداشتيم‌. آنها هم‌ چون‌ نمي‌شناختند به‌ سختي‌ و ابرام‌ افزوده‌ ما را از رفتن‌ مانع‌ گشتند. من‌ هم‌ شناسايي‌ ندادم‌ و به‌موجب‌ تقاضاي‌ آنها به‌ گمركخانه‌ رفته‌، نشستم‌ و پيشخدمت‌ را با درشكه‌ بازگردانيدم‌ كه‌ به‌ خانقين‌ رفته‌ تذكره‌ را از رئيس‌ كابينه‌ گرفته‌ بياورد.

   مدتي‌ طول‌ كشيد تا درشكه‌ بازگشت‌ و تذكره‌ به‌ دست‌ مأمورين‌ رسيد. بعد از خواندن‌، چون‌ مرا شناختند، فوق‌العاده‌ اظهار معذرت‌ كردند و گفتند تكليف‌ و وظيفة‌ ما اين‌ بود و گناهي‌ نداريم‌. من‌ هم‌ ابراز رضايت‌ كرده‌ و تصديق‌ نمودم‌ كه‌ مطابق‌ وظيفة‌ خودشان‌ رفتار نموده‌اند و برآنها بحثي‌ نيست‌، بلكه‌ مستوجب‌ تحسين‌ هستند.

   همراهان‌ در اين‌ وقت‌ رسيدند و از قشله‌ حركت‌ كرديم‌. بعد از يك‌ربع‌ ساعت‌ طي‌ّ طريق‌، به‌مقدمة‌ قشون‌ سرحدي‌ رسيديم‌ كه براي‌ استقبال‌ به‌ آخر خاك‌ ايران‌ آمده‌ بودند، و از شنيدن‌ خبرتوقف‌ من‌ در گمركخانه‌ به‌هيجان‌ آمده‌ و در صدد تجاوز از سرحد افتاده‌ بودند. خوشبختانه‌، زودتر مانع‌ رفع‌ گرديد و الا از تجاوز آنها ممكن‌ بود اسباب‌ زحمت‌ فراهم‌ شود.