Author's posts
پایان “اسکاندال” ـ آیندگان شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۴۸
لبنان از آن کشورهاست که در دوستیش سودی نیست و در دشمنیش زیانی. نه زهر بهر دشمن و نه مهر بهر دوست.
پیشگفتار
پیشگفتار
هزاره دوم بر ایرانی چشم گشود که از شب تیره فرمانروائی عرب بر بامداد سه سده زرین ایران و رنسانس کوچکی که تا اروپا رسید بیدار میشد. هزاره سوم، ایران را در کارزاری هر روزه با روایت دیگری از همان شب تیره مییابد. مانند هزار سال پیش باز همان نشانههای ناهمساز نومیدی تا خوشبینی، روشنبینی نو یافته تا تاریکاندیشی دیرپای از سراسر جامعه میرسد. هزار سال پیش، آنها که روشنائی را در پایان تونل میدیدند حق داشتند. امروز نیز ما حق داریم اگر با کسانی از روشنان جامعه، که ایران را بیشتر کشوری از دست شده و در سیاهچاله black hole نیهیلیسم افتاده، میشمرند همراهی نکنیم ــ هر چند به خوبی میتوانیم آنان را بفهمیم و همدردشان باشیم. هر کوشش نمایندگان جامعه مدنی ایران در هر جا ما را در نگه داشتن امید حتا بر ضد امید، و برطرف کردن بد فهمیهائی که ملت ما را به این کژراههها انداخت دلگرمتر میسازد.
رسالههائی که در این کتاب گرد آمدهاند با چنین روحیهای نوشته شدهاند؛ با نگاهی به موقعیت تازهای که خود را در آن مییابیم و جهان آیندهای که پیش چشمان ما ساخته میشود؛ و نگاه آخری (امید است دیگر لازم نباشد) به گذشتهای که دیگر نمیباید گذاشت دست و پای ملت ما را ببندد. این بس نیست که ما نیمه پر لیوان را ببینیم. میباید آن نیمه خالی را هم پر کنیم.
در گفتارهای بخش اول پارهای رویدادها که باز شناسی آنها میتواند به تحولات سودمند آینده کمک کند آمده است. بخش دوم به جنبش مشروطه میپردازد که دلمشغولی عمده من است و همچنان نشان میدهد که بررسی یک سلسله رویدادهای گذشته دور چه اندازه به آینده ما ربط دارد. بخش سوم به نکتههائی برای نوسازندگی پارهای رویکردها و نهادهای سنتی اشاره دارد و بخش چهارم چالش روحیهها و باورهائی است که در کام بسیار کسان مزه تلخی به جا خواهد نهاد. بخش پنجم را دو رساله بلندتر فراگرفته است که به مسئله حیاتی سازگار کردن اسلام با عرفیگرائی، و نه عکس آن که رویه صد ساله ما بوده است؛ و نیز دگرگونیهای تازه در فرایند دمکراسی میپردازد.
یک سالی پیش از این در نوشته کوتاهی زیر عنوان ”معجزهای که ممکن است” به آنچه به نظرم اصل مسئله در برخورد ما با موقعیت ناشادمان است پرداختهام که آوردنش در پیشگفتار این کتاب بیمناسبت نخواهد بود:
ما اگر در بیرون صلای خوشبینی و امیدواری در میدهیم دستی از دور بر آتش نداریم. خوشبینی و امیدواری ما تنها بر مقایسههای تاریخی فراوان استوار نیست ــ بدتر از ما نیز به رهائی و رستگاری رسیدهاند ــ و یک پایه فلسفی نیز دارد که شاید نخستینبار غزالی با نظریه ممکن شمردن معجزه بیان داشت. برای جلوگیری از هر بدفهمی میباید افزود که غزالی شیعه آخوندی نبود و معجزهای که در نظر داشت در مقوله برآوردن حاجت با زیارت و دعا و سفره انداختن و باز کردن سرکتاب و، اکنون، فرستادن ایمیل به چاههای زنانه و مردانه نمیگنجید. ما در اینجا با تعبیر آزاد نظریه او میتوانیم پاسخی برای مسئله خود بیابیم. آیا کار ایران به جائی نرسیده است که مگر معجزهای روی دهد؟
معجزه پدیدهای است که به سبب ناممکن بودن دگرگونی عناصری که آن را میسازند دست به آن نمیتوان زد و همان است که هست. غزالی میگفت که عناصری که هر موقعیتی را میسازند ناگزیر از دگرگونی هستند، و هنگامی که دگرگونی در آن عناصر پیدا شود معجزه روی میدهد. ما میدانیم که دگرگونی در ذات اشیاء و امور، و تنها واقعیت تغییر ناپذیر است. در رمان پلنگ که مشهورترین رمان ادبیات مدرن ایتالیاست، ”لامپه دوزا” جملهای بسیار پر مغز در این معنی آورده است: برای آنکه پدیدهها همان که هســتند بمانند میباید آنها را تغییر داد. اگر آنها را به حال خود بگذاریم چیز دیگری
میشوند.
هشت سدهای پس از غزالی یک جامعهشناس امریکائی نظریه ”نقطه جابجائی” tipping point را پیش آورده است که مکانیسم دگرگونیهای معجزآسا را باز میگوید. او این فرایند را به انفجار یک بیماری واگیردار مانند میکند: افراد انسانی مانند ویروس عمل میکنند. ویروسها پراکندهاند و بسیار میشوند. زمانی که شمار ویروسها به اندازهای که میباید برسد انفجار واگیردار روی میدهد. نمونههای چنین فرایندی را ما در زندگانی روزانه هم میبینیم. ناگهان یک عادت اجتماعی، یک باور عمومی جایش را به دیگری میدهد ولی در واقع ناگهان نیست؛ جابجائی به نقطه خود رسیده است.
ما ”سبکباران ساحلها” آن گونه هم که میپندارند از سر آسانگیری نیست که آینده بی جمهوری اسلامی را به روشنی میبینیم و برای رسیدن به آن میکوشیم. برای نومید شدن از آینده ایران چنانکه در بالا دیدیم میباید به پارهای درخشانترین ذهنها بیاعتنا ماند. نومید شدن از مردم ایران تنها در یک صورت ممکن است ــ اینکه مردم ما نتوانند دگرگون شوند. ما میپذیریم که در حال حاضر مردم ایران بر روی هم در بهترین صورت خود نیستند. هرچه هم به دیده خطا پوش بر احوال بسیاری از هم میهنان بنگریم آنان را نمونه شهروندان مسئول و مردمان روشنبین نمیبینیم. گناه آنچه بر ایران میرود همه به گردن خامنهایها و احمدی نژادها نیست و مانندهای وزیر پیشین کشور، را در هر جا به فراوانی میتوان یافت.
اما یک ملت تنها معتادان و روسپیان و میلیونهای زیر خط فقر و نامهنگاران چاه نیست. یک ملت، تنها، نسل حاضر آن نیز نیست، به ویژه ملتی که قطار تاریخش به درازای سه هزار سال است؛ و غنا و پیچیدگی آن تاریخ، دامنه و حجم کارهائی که در آن سه هزاره شده است، کمر هر ملتی را خم میکند و سرش را پیوسته بالا میگیرد. این تاریخ یک عنصر زنده همیشه حاضر است و دستکم اهمیتی به اندازه بزرگترین جمعیت معتاد در جهان دارد.
ایران چیزی بیش از آن تودهای است که اینهمه از کاستیهایش میگویند؛ و آن توده ظرفیتی بسیار بیش از موقعیت تاسفآور کنونیش دارد. قطار دراز آهنگ تاریخ شگرف ایران این مردم را آگاهانه و نیاگاه در خود میکشد و از آنها مردمان دیگری بدر میآورد. ما در اینجا از صدها هزارانی نمیگوئیم که سرکشانه در چالش هر روزه رژیماند؛ روزنامهنگارانی که زیر تهدید همیشگی توقیف پیوسته از سر میگیرند؛ دانشجویان و کارگران و زنانی که زندان و بیکاری و محرومیت از تحصیل را به چیزی نمیشمرند؛ نویسندگان و روشنفکرانی که سانسور خفه کننده هم نمیتواند صدای آنها را ببرد. ایرانی نمیتواند خود را از سرمشقهای بزرگ گذشتهاش جدا کند. در ژرفای سیاهچالهای که افتاده نگاهش به ستارگانی است که آسمانهای دوردست را نیز روشن کردهاند.
“گفتاوردی از امرسون زبان حال ما نیز هست: برای من (ما) همه چیز توضیح پذیر و عملی است. من (ما) شکست خوردهام (ایم) ولی در پیروزی زاده شدهام (ایم.)”
معجزهای که روی خواهد داد در همین مردم است، در شما مردم. مردم! شما از آنچه هستید بهترید.
د.ه.
ژنو
(این پیشگفتار در فوریه 2009 و پیش از جنبش شگرف سبز نوشته شد. بهتر دیدم که آن را، یادآور اینکه هیچگاه نمیباید امید را از دل کند، بیتغییر بیاورم.)
از سده بیست به هزاره نو
از سده بیست به هزاره نو
در این نخستین روزهای سالی كه آغاز سده و هزارهای نیز هست انسان به دشواری میتواند به آینده نیندیشد؛ و آیندهبینی چیزی جز فرافكنی projection گذشته نیست. ما آینده را تنها در پرتو گذشته میتوانیم ببینیم ــ حتا هنگامی كه داستان علمی تخیلی مینویسیم. در این همزمانی تاریخی، سدهای كه پشت سرنهادهایم اندیشه و تخیل ما را رها نمیكند. تنها یكبار در هزار سال پیش چنین همزمانی روی داده است ولی آنبار بیشتر مردمان در سرزمینهای مسیحی تقویمی نداشتند كه حساب صد سال و هزار سال میلاد مسیح را نگهدارند. در تمدنهائی كه زمان، گردش ادواری دارد هزاره بیمعنی است؛ و در جهان اسلامی، فرا رسیدن سدههای تازه هجری را با بیاعتنائی میگذرانند و هزاره دوم هجری را كمتر كسی رویدادی درخور توجه دانست. آن احساس تاریخی كه ایرانیان پیش از اسلام داشتند ویژگی تمدن قضا قدری اسلامی نبوده است. منظور از احساس تاریخی ایرانیان فرایافت زمان كرانمند زرتشتی و سه هزارههای آن؛ و سوشیانت؛ (رهاننده) در پایان هر سه هزار سال و سیر زمان به سوی یك مقصد معین كه پیروزی نیروهای نیكی بر نیروهای بدی است و توسط یهودیان به مسیحیت نیز راه یافت و اروپائیان از رنسانس به بعد (پس از گزاردن تقویم گریگوری كه خود برگرفته از تقویم یزدگردی و جلالی ایرانیان است) به جهانیان دادهاند. امروز تقریبا همه دنیا هزاره نو را جشن میگیرد. ولی این بس نیست. میباید توانائی گذار به سده بیست و یكم و هزاره سوم را یافت.
تنها با تند شدن آهنگ زندگی مسلمانان، كه از پیوستن هستیشان به غرب آمد، و گرفتن تقویم میلادی از سوی تقریبا همه كشورهای اسلامی، بوده كه در این مردمان یك حس تاریخی پیدا شده است. تاریخ و سده و هزاره واقعی و عملی مسلمانان، حتا اگر مانند ایرانیان و معدودی دیگر به تقویم هجری چسبیده باشند، سده و هزاره میلادی است. تاریخ كشورهای مسلمان بی تقویم میلادی معنی نمییابد. بكار بردن تقویم میلادی چیزی بیش از فرنگیمآبی یا ضرورت زندگی در غرب است. نوروز ما بهترین و بامعنیترین آغاز سال در جهان است و نام ماههای ما از زیباترین نامها در هر زبانی است (به عنوان نمونه با نام ماههای قمری كه به درد تقویم هم نمیخورد، یا سریانی مقایسه شود) اما قرن چهاردهم شمسی یا پانزدهم قمری چه دلالت تاریخی دارد؟ در یك بحث تاریخی به چه كار میآید؟ با این تقویم به پیش از سال 621 نمیتوان رفت و پس از آن را نیز در متن تاریخی معنیدار، توضیح نمیتوان داد. (1914 هزار معنی دارد ولی از 1293 هجری، تازه به صورت دقیقتر شمسی آن، چه برمیآید؟) دو سال پیش از انقلاب اسلامی، تقویم شاهنشاهی را با پس و پیش كردن و ندیده گرفتن تفاوت چند سال در مبداء ــ شاهنشاهی كورش، كه نام بلندآوازهتری از دیااكوی مادی، نخستین بنیادگزار شاهنشاهی ایران، داشت ــ اختیار، و دو سدهای از تاریخ شاهنشاهی را مانند هر چه دیگر قربانی تبلیغات كردند و ما نیز در شور ناسیونالیستی و برخلاف قضاوت بهتر خود، این بازی سرهم بندی شده روابط عمومی را ستودیم. ولی آن نیز تنها ارزش نمادین ملی داشت؛ میتوانست همچون یادآوری بكار رود ولی تقویم تاریخی نمیبود.
كسانی هستند كه واپسین روز سال 1999 را پایان سده و هزاره نمیدانند و 2001 را آغاز سده میشمارند ــ دنیا هرچه جشن بگیرد. ولی حسابهای آنان سیصد چهارصد سالی كهنه است. اروپائیان تا سده شانزدهم فرایافت concept صفر را نمیشناختند و بكار نمیبردند كه از هندیان با واسطه كتابهای به زبان عربی و نوشته دانشمندان ایرانی مانند ابوریحان بیرونی و خوارزمی به اروپا رسید و پیشرفت ریاضیات را ممكن ساخت؛ و بزرگترین كشف انتزاعی abstract انسان پس از خداست. اروپائیان هنوز اعداد تازه و غیررومی خود را اعداد عربی مینامند. اعداد رومی I V X L C D M یك كابوس محاسباتی بود و مردم فرزندان خود را برای فرا گرفتن چهار عمل اصلی به ایتالیا میفرستادند. پیش از شناختن صفر هر شمارشی از یك آغاز میشد؛ اما امروز ساعت 24 را در محاسبات دقیق ”00” مینویسند و تا به ساعت یك برسد 60 دقیقه درنگ میكنند؛ و سال 2000 هم برای رایانه (كامپیوتر)ها سال 00 است ــ صفر پایان دهنده و صفر آغاز کننده، که همه زیبائی صفر به آن است، به اینکه پایان و آغاز هر چیزی است. جهانشناسی ودائی ادواری است؛ دورانها به پایان خود میرسند و باز از سر گرفته میشوند. تنها در چنان جهانشناسی چنان انتزاع (ابسترکت) شگرفی میتوانست اندیشیده شود. دلیل آغاز کردن سده بیست و یک با 2000 پیش پا افتاده است. بیست و یک در نظام دهدهی است که معنی دارد و دهگان نه با یازده كه با ده، نخستین عدد دو رقمی، آغاز میشود؛ صدگان و هزارگان نیز به همین گونه. اگر جز این باشد چه نیازی به كاربرد صفر خواهد بود ــ به عینیت بخشیدن آنچه هم هست و هم نیست؟ مشكل آنها كه 2000 را قبول ندارند این است كه سیستم دهدهی را بیصفر كه پایه این سیستم است بكار میبرند.
***
سده بیستم سده دگرگونیهای شتابنده نفسگیر بود. در هر سال این سده به اندازه پنجاه و صد سال پیش از آن، روی میداد. در اینجا تنها به مهمترین رویداد سیاسی قرن، فروپاشی كمونیسم و امپراتوری شوروی، پرداخته میشود كه پایان فرخندهای بر تاریخ سیاسی شرمآور و مصیبتبار سده بیستم شد. اگر ما امروز سده گذشته خود را محكوم نمیكنیم بخشی به این دلیل است كه به تسلط یكی از تباهترین نظامهای سیاسی با بیشترین جاذبه برای واپسماندهترین مردمان از یكسو و پارهای آرمانگراترین مردمان از سوی دیگر (چه تركیبی خطرناكتر از این برای ساختن یك نظام توتالیتر؟) پایان داد. ماركسیسم ـ لنینیسم، با ریشههایش در سده نوزدهم، یك پدیده سده بیستمی بود. تنها پیشرفتهای مادی و تكنولوژی سده بیستم میتوانست آن درجه سازماندهی و هنگآسا كردن regimentation را میسر سازد كه بیآن نه كمونیستها میتوانستند قدرت را نگهدارند نه مقلدین بدویتر فاشیست و بنیادگرای اسلامی آنها.
آرمان انسانگرایانه كمونیسم ــ برابری آدمیان و پایان دادن به هرگونه تسلط، تا حد زوال دولت ــ مانند هر آرمان دست نیافتنی دیگر، تنها با بیشترین درجه نابرابری و تسلط، و با بیشترین درجه تعصب و حقمداری، میتوانست خود را در برابر هجوم واقعیتهای جامعه و زندگی نگهدارد. كمونیسم، مذهب را كه در آغاز این سده در عرصههای سیاست و فرهنگ رو به پسرفت داشت به میانه میدان آورد؛ هم خود یك مذهب ”علمی” شد با همه آئینها و مقدسات و خدایان و دیوانش، و هم مذهب را به عنوان پادزهری برای آن، نیروی تازه بخشید. در سدهای كه به نظر میرسید خردگرائی عصر روشنگری به پیروزی نهائی خود رسیده است، یك جهانبینی جزمی، یك ایمان تازه و زورمند، بر تازهترین دستاوردهای خردگرائی سده هژدهمی چنگ انداخت و راه را بر زیادهرویهای ددمنشانه آن سده گشود (جنگ بزرگ 18 ـ 1914 در واقع در یك جهان سیاسی سده نوزدهمی روی داد و ”نویدبخش” پگاه سده بیستم بود).
کمونیسم یك ایمان مذهبی بود كه حتا آسانتر از ایمانهای دیگر میتوانست فاسد كند و فاسد شود. آرمانگرایان در یك سراشیب سیاسی و اخلاقی توقف ناپذیر، با دست زدن به روشها و وسائلی كه هدف والا را برای تبرئه خود لازم میداشتند ــ زیرا هدف والا با روشها و وسائل والا دست یافتنی نمیبود ــ به ”آپاراتچیك”های بیرحم، ”نومانكلاتورا”ی (”طبقه جدید” سرامدان و فرمانروایان) آزمند و قدرت طلبان ”سینیك” تبدیل میشدند. پایه ایمان آنها ”علم” بود؛ نه علم ایمانی و در زنجیر متفكران اسلامی از اهل شریعت تا طریقت، بلكه علم مادی سده نوزدهمی كه ثابت كرده بود موتور پیشرفتهای مادی همیشگی است ــ و سده بیستم ثابت کرد که در پهنه کشورداری چنان کاربردی ندارد. چنان ایمانی جای چون و چرا درباره زنان و مردانی ”مسلح به ایدئولوژی علمی” كه شناسندگان و پویندگان ”راه رشد غیرسرمایهداری” میبودند باقی نمیگذاشت. راه رشد آنها كارامدترین مكانیسم تسلط بر همه شئون زندگی یك جامعه بود كه برای بیشترین رشد با بیشترین عدالت، میتوانست هرچه را از جمله رشد و عدالت قربانی كند؛ زیرا نخستین مانع رشد غیرسرمایهداری، كه فرد مستقل انسانی و خواستها و محدودیتهای او بود، زودتر از همه بایست برطرف میشد؛ و هنگامی كه ملاحظه فرد انسانی در میان نباشد در عرصه سیاست همه كار مجاز خواهد بود. (مائو به یك بالا انداختن شانه میگفت در جنگ هستهای با امریكا چین سیصد میلیون تلفات خواهد داد و باز چند صد میلیون چینی خواهند بود. هیتلر پیش از او كشتار جمعی یهودیان را برای جـبران عدم تعادل نـژادی در اروپا به سـبب تلفات جـنگی آلمان لازم
میشمرد.)
قدرت بیسابقهای كه این ایدئولوژی ”علمی” در عصر پیروزی علوم طبیعی به پیشتازان ــ به رهبر خردمند خلقها یا، در صورت دمكراتیكترش، الیگارشی حزب پیشتاز طبقه پیشتاز ــ میداد جهان را با پدیده دولت توتالیتر آشنا كرد. ایدئولوژی علمی اگر از رشد غیرسرمایهداری بر نمیآمد، فرمول بینقصی برای رسیدن به قدرت و نگهداری آن میبود ــ پیچیدهترین و تكامل یافتهترین كاربرد سرنیزه در سیاست، كه به خودكامگی ابعاد و معنای تازهای بخشید. این قدرتی بود كه میتوانست از هیولاها تا زبالههای انسانی را به خود بكشد و برای ماندگاریش ناگزیر میبود آدمیان را به هیولا یا زباله تبدیل كند. بدترین جنبه كمونیسم در زورگوئی و تباهی و نارسائیهای آن نبود كه در همه دیكتاتوریها به درجات گوناگون هست. در این بود كه بسیار بیشتر و كاملتر از دیكتاتوریهای دیگر میتوانست ورشكستگی اخلاقی را همگانی سازد. مردم نه در اعتقادات بلكه در احساس گناه، و زیستن در دروغ اشتراك مییافتند. دروغ چنان جائی در زندگی عمومی مییافت كه جدی گرفته شدن ایدئولوژی رسمی از سوی افراد جامعه، بزرگترین خطر برای رژیم میبود. بیاعتقادی و بیتفاوتی مردمان تشویق میشد اما معتقدان صمیمی و اصولی از میان برداشته میشدند. داستایوسكی كه در ”دیوگرفتگان” چهره انقلابیان و ”تیپ” توتالیتر نوین را پرداخته بود، در برادران كارامازف این پدیده را با فرافكنی گذشته پیشگوئی كرد: انكیزیتور بزرگ، عیسی را پیش از همه بر دار آتش میكرد. (برای خواننده ایرانی اینهمه هیچ تازگی ندارد.)
میلیاردها انسان در آنچه یك روزنامهنگار فرانسوی در دهه پنجاه ”جهان سوم” اصطلاح كرد (به تقلید از ”طبقه سوم” Tiers Etat جامعه فرانسوی تا انقلاب، پیش از آنكه در سده نوزدهم طبقه جای اتا را بگیرد) شكارآسان این ایدئولوژی و جامعه آرمانی در صورتهای مسخ شده آن بودند كه در آغاز به عنوان مرحله تكاملی پیشرفتهترین جامعههای ”جهان اول” تصور شده بود. نمونهای كه برای نخستینبار در روسیه به اجرا گذاشته شد دهها كشور را از اندونزی تا مصر و از كوبا تا تانزانیا و از كره شمالی تا آلمان شرقی محكوم به ركود، و در بینوائی غرق كرد. بجای عدالت اجتماعی، فقر اجتماعی آمد؛ و اقتصاد دولتی به معنی فساد و ناكارائی و زورگوئی و بدترین رفتار با محیط زیست، در ردای سوسیالیسم پیچیده شد كه گاه مرحله پیش از كمونیسم و گاه خود آن به قلم میرفت.
برای مردمانی كه نیازهای حیاتی آنان، شكیبائی برایشان نمیگذاشت، سرمشق شوروی ــ اقتصاد فرماندهی، حزب یگانة مرکز واقعی قدرت، پلیس سیاسی همه توان و همهجا حاضر، و ارتشی كه باز به گفته مائو ”قدرت از لوله توپ آن بدر میآمد” و سهم شیر اقتصاد بدان داده میشد ــ مطمئنترین راه پیشرفت بود: مگر كمونیستها از روسیه واپسمانده یك ابر قدرت نساخته بودند؟ (هیچكس به یاد نمیآورد كه روسیه تا جنگ جهانی اول بالاترین نرخ رشد اقتصادی را در جهان داشت و از سده هژدهم یك ابر قدرت بود و بسیار احتمال دارد كه با چنان وسعت و جمعیت و منابع بیقیاس، یك نظام غیركمونیستی زودتر و بهتر میتوانست آن كشور را به پای بزرگترین قدرتهای صنعتی جهان برساند و با هزینه بسیار كمتر). كشورهای واپسمانده ضدكمونیست به همان اندازه حكومتهای چپ از هر رنگ به فرمول شوروی گرایش داشتند: برقرار كردن و نگهداشتن تسلط بر هرچه بیشتر در جامعه، از میان بردن تفاوت میان خصوصی و عمومی، خفه كردن هر نشانه فردیت. و از میان آنها معدودی كه به چنگال بنیادگرائی اسلامی افتادند وفادارترین مقلدانش شدند.
تا آن نمونه پاك بیاعتبار نشده بود امیدی به بهبود زندگی تودههای میلیاردی در سرزمینهای شوربختتر نمیرفت. تنها در دهه نود بود كه جهان دوم و سوم بازتر شدند؛ و از آن هنگام است كه بیشتر این كشورها پویش دشوار دمكراسی و توسعه را آغاز كردهاند. نظام سیاسی دمكراتیكی كه با پیشرفتهای مادی امروز سازگاری بیشتری دارد، و اقتصادی كه كمتر و كمتر دولتی و در خود بسته است، اندك اندك در جامعههای جهان سومی جا میافتد ــ بهترین نمونه سیاسی و اقتصادی آن لهستان و مجارستان و چك، و بزرگترین نمونه اقتصادی آن چین که جز نام هرچه از ایدئولوژی مانده بود بدور انداخته است؛ و هند كه از آن به عنوان ببر آینده نام میبرند ــ اگر بتواند اقتصادش را از تارعنکبوت دیوانسالاری آزاد کند. (ببر، چنانكه دانسته است، به كشورهای تازه صنعتی شده آسیای جنوب شرقی گفته میشود كه در 1998 به بحرانهای سخت افتادند و مایه شادی زودگذر تحلیلگران سوسیالیست شدند؛ زودگذر از آنرو، كه بحرانها به زودی با اصلاحات ساختاری در زمینه دمكراتیك كردن و شفاف كردن فرایند اقتصادی در آن كشورها، به استثنای مالزی، برطرف شد و همه آنها جهش ببرآسای خود را از سرگرفتهاند.)
پایان جنگ سرد كه فروپاشی كمونیسم سببساز آن بود تكان دیگری به كشورهای جهان سوم داد كه سیاستهایشان در میان پتك و سندان رقابت جهانی امریكا و شوروی تباه میشد و از دگرگشت عادی خود به دور میافتاد. دیگر نیازی به نگهداری رژیمهای بیاعتبار در برابر مردمشان نمیبود. امروز شمار این گونه رژیمهای وابسته به انگشتان دست نمیرسد و بقیه رها شدهاند تا دیر یا زود در اقتصاد جهانی جذب شوند.
در این مرحله تازه ”الدورادو”ئی در انتظار آنها نیست. دمكراسی لیبرال، و اقتصاد بازار كه فرا آمد و لازمه آن است به بیعدالتی و ستم پایان نخواهد داد. حتا ماندگاری آن در اوضاع و احوال دیگرگون مسلم نخواهد بود، ولی این شیوه نظم دادن به جامعه انسانی ثابت كرده است كه بهتر از دیگران میتواند جهشهای انقلابی تكنولوژی را به خدمت برآوردن نیازهای بیشترین مردمان بگیرد. سده بیستم علاوه برجنگهای جهانی و نژادكشی و پاكشوئیهای قومی، آن تكنولوژی را به انسان داد كه در عین نگهداری محیط زیست، همه چیز برای تودههای میلیاردی فراهم آورد. اما این تكنولوژی چه در تكوین و چه در كاربردش نیاز به آزادی دارد.
***
زوال شوروی به خودی خود برای جهان خجسته بود؛ چگونگی زوال آن نیز فصل تیرهای را كه دویست سال پیش از آن با انقلاب فرانسه آغاز شده بود بست. كمونیستها انقلاب خود را به حق دنباله انقلاب فرانسه میدانستند و ماركس تحلیلگر بزرگ آن انقلاب بود. از فرانسه پایان سده هژدهم بود كه ایدئولوژی ”علمی” (پاسخگوی همه مسائل جامعه انسانی و حتا كیهان بزرگ) و ارادهگرائی (توانائی یك گروه سرامدان elite به دگرگون كردن دلخواسته روابط اجتماعی و طبیعت بشری) و راههای ”میانبر” ترور و كنترل همه جانبه، بر روانهای آرمانگرا و اذهان متعصب چیره شد. زشتیها و بیعدالتیهای تحمل ناپذیر نخستین مراحل انقلاب صنعتی چندان بود كه به نظر میرسید جز به رادیكالترین راهحلها نمیتوان امیدی داشت: خشونت را با خشونت بیشتر پاسخ گفتن، بیعدالتی را با خونریزی جبران كردن، فقر را با نابودی ثروتمندان پایان دادن.
در كشورهای واپسماندهتر كه پیاپی قربانی امپریالیسم صنعتی نوین میشدند شرمساری تسلط بیگانه بر زشتیها و بیعدالتیهای تحملناپذیر جامعه فئودالی میافزود و گرایش به راهحلهای هرچه رادیكالتر را تندتر میساخت. جهان تازهای كه با سده نوزدهم طلوع میكرد به آرمانگرائی و تعصب، هردو، دامن میزد. انقلاب فرانسه راه را نشان داده بود؛ جامعه سنتی را به خون كشیده بود و از آن نظم تازهای بیرون آورده بود. اگر این نظم تازه در معنی و در صورت نیز، پیوسته به پیش از خود همانندی مییافت جز انحرافی جزئی برطرحی اساسا درست شمرده نمیشد. و آنگاه دستاوردهای بزرگ انقلاب نیز بود: اعلامیه حقوق بشر، آموزش همگانی، پایان امتیازات فئودالی، سیستم متریك…. هلند و انگلستان در سده هفدهم، نخستین جامعههای بورژوای شهروندی و اقتصادهای نوین بازرگانی و، بزودی، صنعتی را بیخونریزی و بر پایههای استوارتر ساخته بودند. اما درمیدان روابط عمومی، برد با سرمشق (پارادایم) انقلاب فرانسه میبود. در چشم آرمانگرایان، قهوهای هلند و خاكستری انگلستان در برابر سرخی فرانسه رنگ میباخت.
ماركس و پس از او لنین، سنت انقلاب فرانسه را جاگیرتر ساختند. اولی یك زرادخانه تئوریك به آن سنت داد كه تریاك تازه روشنفكران شد، و دومی ترور و كنترل را چنان فرمولبندی كرد كه هر فرد و گروه تشنه قدرتی را بكار آمد. بر زمینه مساعدی كه صاحبان تازه و كهنه امتیازات در همه جا فراهم میآوردند، دنبالهروان سنت انقلابی فرانسه در جامه ماركسیست لنینیستی آن، با بهترین نیتها ــ در بیشتر موارد ــ و بهمراه تبهكاران و فرصتطلبان بیشمار، راه دوزخ را فرش كردند.
صد سالی پیش، نبوغ عملی ادوارد برنشتاین، تجدیدنظر كننده و اصلاحگر، منتقد بزرگ ماركس و لنین، و پدر سوسیال دمكراسی سده بیستم كه قدرش بیشتر و بیشتر آشكار میشود مشكل اصلی را دریافت: ”هدف هیچ است، جنبش همه چیز است.” جدا كردن هدفها از وسیلهها نشدنی است. روشهایند كه فراآمد (نتیجه outcome) را تعیین میكنند. میراث ژزوئیتها ــ ”هدف وسیله را تبرئه میكند” ــ در سده بیستم بود كه نشان داد چه اندازه برای فرهنگ سیاسی شوم بوده است. (از طرفهها آنكه تجدید نظرطلب كه از خطرناكترین دشنامها در فرهنگ سیاسی كمونیستی بود به واژگان بنیادگرایان در تهران نیز راه یافته است.)
انقلابیان اروپای مركزی كه در 1989 امپراتوری بیرونی روسیه شوروی را فرو ریختند (امپراتوری درونی اندكی پس از آن آغاز به فرو ریختن كرد و تازهترین پردهاش در چچنستان بازی میشود) نه از ماركس و لنین بلكه از برنشتاین الهام گرفتند: در اصالت و والائی وسائل میباید كوشید. هاول كه كتابش، زیستن در حقیقت، مانیفست انقلاب مخملین اروپای مركزی است نشان داده بود كه با دست زدن به دروغ نمیتوان به حقیقت رسید.
اندیشه بزرگی كه از آن انقلاب بدر آمد، چنانكه ”تیموتی گوردوناش” روزنامهنگار و تاریخنگار انگلیسی در ”ده سال بعد” اشاره كرده، خود انقلاب بود؛ نه ”چه” بلكه ”چگونه،” نه هدف بلكه وسیله.
اندیشه تازه، انقلاب غیر”انقلابی” بود. رهبران جنبش مردمی در كشورهای اروپای مركزی، از آغاز، آگاهانه راه و روش متفاوت از نمونه كلاسیك انقلاب را، چنانكه از 1789 به بعد پرورانده شد، در پیش گرفتند. در آن سرزمینها تا خیزش مجارستان در 1956، خشونت انقلابی جزء اساسی انقلاب شمرده میشد؛ در این انقلاب تلاش بر پرهیز از آن بود. آدام میچنیك، از رهبران جنبش مردمی لهستان، میگفت آنها كه از حمله به باستیل آغاز میكنند با ساختن باستیل به پایان میرسانند.*
بدینسان سده بیستم با ردكردن سرمشقهائی به پایان آمد كه بزرگترین پیروزیهایشان را با خود آورده بود. برای ایرانیان كه سرانجام به آنجا رسیدهاند كه همراه پیشرفتهترین جامعهها ــ هرچند با فاصله زیاد ــ به سده بیست و یكم پا بگذارند، به این معنی كه خود را با سنجههای جهان امروز بسنجند و به نام هویت و اصالت فرهنگی، در پستوهای تاریخ نمانند، این بزرگترین درس سده گذشته است: دمكراتیك كردن همه جنبههای زندگی اجتماعی، از جمله انقلاب. دركنار پندارهائی كه دهههای پایانی سده بیستم بدان پایان داد ــ عدالت اجتماعی به بهای آزادی، رشد اقتصادی با سرمایهداری دولتی، پیشرفت همراه با سركوبی، عوامگرائی populism بجای مردمسالاری ــ انقلاب مقدس نمونه فرانسوی و روسی و ایمان به یك ایدئولوژی خطا ناپذیر نیز بیاعتبار شد. ایرانیان هنوز نیاز به یك خانهتكانی بزرگ از آن خود دارند ولی دیگران بخش بزرگتر كار را برایشان انجام دادهاند.
میتوان بر میراثهای زهراگین سده بیستم انگشت نهاد و بدبینانه به آینده نگریست: جمعیت شش میلیاردی كه تنها در واپسماندهترین كشورها رشد میكند. فاصله روز افزون دارا و ندار (بیست درصد جمعیت جهان شصت درصد ثروت را در اختیار دارند ــ سی سال پیش چهل در صد را داشتند؛) از میان رفتن محیط زیست (سوراخ اوزون، جنگلهای بریده و سوخته، آبهای آلوده، دریاهای تهی شونده ازماهیان…) اما سدهای كه این مسائل را پدیدآورد، توانائی گشودن آنها را نیز به انسان داده است. تكنولوژی میتواند محیط زیست را پاك و منابع رو به پایان را جانشین یا باز تولیدكند؛ كنترل جمعیت از نظر فنی و فرهنگی اصلا مشكلی نیست؛ و انقلاب ارتباطات، آموزش دادن تودههای میلیونی و رساندنشان را به دیگران با كمترین هزینه میسر ساخته است.
استراتژی سیاسی كاربرد تكنولوژی در خدمت انسانیت، و نه تنها صاحبان قدرت و سرمایه، نیز در دسترس است: قدرت بخشی به مردم. سازمانهای مدنی و احزاب با امكانات تازهای كه تكنولوژی ارتباطی بدانها میدهد بیش از همیشه از بسیج عمومی برمیآیند. موضوع این است كه آیا سرامدان سیاسی و فرهنگی، سیاستگران و روشنفكران و انتلكتوئل ها به قواره وظیفهای كه در پیش دارند رسیدهاند؟
ژانویه 2000
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* After Ten Years , New York Review , Nov. 18.99
بخش اول ـ دگرگونی اجتماعی صحنهسازی نیست
بخش اول ـ دگرگونی اجتماعی صحنهسازی نیست
از همان فردای انقلاب اسلامی، یك مساله مركزی بر اجتماع ایرانی برونمرزی كه هزار هزار بر آن میافزود، سایه انداخت: نظریه توطئه. از آن پس هرچه از اندیشه و عمل اكثریت این اجتماع بوده به صورتی، از این نظریه تاثیر پذیرفته است. چیرگی توطئه اندیشی بر ذهن بسیاری از ایرانیان چنان است كه از آن میباید به عنوان یك شیوه نگرش به جهان یاد كرد (جهانبینی والاتر از آن است كه برای توطئه بكار رود.)
نظریه توطئه را در این مصرع میتوان خلاصه كرد: صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی. اما آنچه در این مصرع از”صورت زیر” دانسته میشود نه روابط علت و معلولی در سیاست و اجتماع است؛ نه قانونمندیهای علوم انسانی است ــ از روانشناسی تا سیاست و اقتصاد و جامعه شناسی ــ بلكه دست ناپیدائی است كه همه چیز را در سیر تاریخ میچرخاند. باز در اینجا منظور، ”دست ناپیدا”ی بازار آدام اسمیت نیست كه تعادل عرضه و تقاضا را تعیین میكند، بلكه یك ماهیت برترین در معنی صوفیانه آن است: ابرقدرتها، غرب، هفت خواهران، شركتهای چند ملیتی ــ كه پس از شكسته شدن انحصار بازار نفت جای هفت خواهران را در ”پانتئون” نظریهسازان توطئه گرفتهاند. برای جامعههای بدوی دیگر مانند عربها، دستهای ناپیدای دیگری هم هست، هركدام به فراخور سوداهای (ابسسیون) خودشان. این دستهای پنهان تودههای مردم را همانگونه برسر انگشتان خود میگردانند كه گروهها و افراد را، هركه و هرچه باشند؛ میتوانند به همان آسانی مردمان را بر لبه پرتگاه بیاورند و سرنگون كنند كه آن نی زن افسانه با كودكان افسون شده كرد. دست توطئه جانشین دست خداست ــ هركه را بخواهد بالا میبرد و هركه را بخواهد واژگون میكند و حتا گاه به دست خود او میکند.
با چنین قدرت خدایگونه روشن است كه شناختن توطئه آسان نیست، و همچنانكه آیات مشیت خداوندی را پس از رویدادها میتوان شناخت ــ خداشناسان هنگامی كه بیمار رو به مرگ بر اثر مداخله بهنگام یك پزشك آگاه درمان یافت حكم میكنندكه مشیت خداوند بر زنده ماندنش بوده است ــ توطئهشناسان نیز توطئه را در جامه ارغوانی پیروزی میشناسند. (فرماندهان رومی را در جشنهای پیروزی، ”توگا”ی ارغوانی میپوشاندند). توطئه نیز مانند انقلاب پدیدهای به قول همان رومیهاipso facto به دلیل خودش) است؛ پس از رویدادنش معلوم میشود كه نامش چه بوده است. (در باره استثنائی و اجتنابپذیر بودن انقلاب، در گذشته بحث شده است.) چنین نیست كه در ”علم توطئه” هیچ رابطه علت ومعلول نباشد. بر عكس میان منافع توطئهگران و سرنوشت قربانیان، آنچنان رابطه تمامی است كه نیازی به یافتن هیچ دلیل دیگری بر پیچیدهترین درامهای تاریخی نمیگذارد. (توطئه در درامهای پیچیده تاریخی، در شكست و پیروزی كشورها و دگرگونیهای دورانساز سیاسی و اجتماعی، صورت میگیرد؛ امور سادهتر كه عوامل موثر در رویداد و كاركردشان آشكارتر است و جائی برای گمانپروری نمیگذارد به توطئه نمیكشند.) علم توطئه در اینجا به ایمان همانند میشود. ایمان در اموری است كه قابل اندازهگیری، و از راه تجربی اثبات پذیر نیستند؛ به امری كه قابل اثبات باشد ایمان نمیتوان آورد. (علم توطئه به قیاس علم عرفان یك ”اندیشهمند” اسلامی ساخته شده است). كافی است كه منافعی در یك توطئه برای دست پنهان صاحب مشیت تصور شود، و آنگاه توطئه به همان آسانی و قاطعیت كه در سینما میتوان دید، فارغ از مشكلات عملی كه كوچكترین طرحها را نیز میتواند به شكست بكشاند، عملی میشود.
هنگامی كه اطاق فرمان توطئه علامت را میدهد ناگهان همه چیز با دقت مكانیكی ساعت كار میكند. رویدادهای روزانه كه در جهان واقع دستخوش هر كمترین تغییر اوضاع و احوالاند و سیر تحولات را تغییر میدهند، همه از روی نقشه پیش اندیشیده جلو میآیند و بخشهای تجزیهناپذیر طرحهائی میشوند كه از سالها و دههها پیش ”در آب نمك خوابیده” بودهاند. توطئه از این اصل بركنار است كه هرچه موقعیتی پیچیدهتر باشد به این معنی كه عوامل بیشتری دست دركار آن باشند، در برابر تغییرات كوچكتری حساسیت پیدا میكند. مثالش این است كه اگر زاویه قوری با فنجانی در چند سانتیمتری آن، یك سانتیمتر پس و پیش شود چای باز هم در فنجان می ریزد؛ اما همین بس است كه زاویه پرتاب موشكی از مدار تعیین شده آن یك میلیمتر و كمتر تفاوت داشته باشد و موشك هزارها كیلومتر آن سوتر برود، یا یك پیچ آن شل باشد و در اقیانوس بیفتد. بیتناسب بودن منافع تصوری توطئه با پیامدهای زیر و رو كننده آن، بهمان اندازه بیاهمیت است كه سست بودن شواهد و دلایل ــ كه همه جنبه ”پسینی ـ بعدی “ a priori دارند. كارآگاهان توطئه در برابر آشكارترین دلائل بی پایه بودن فرضیات خود، گوئی با آن هنرپیشه كمدی هماوازند كه میگفت ”مرا باور میكنی یا چشمان دروغگوی خودت را؟”
انقلاب اسلامی بلائی بود كه مصیبتزدگانش را به علتیابی و ”روشنگری” وا میداشت. پیش از همه، آنها كه سهم بیشتری از مسئولیت را چه پیش از انقلاب و چه در زمان آن میداشتند با توضیحات خود به میدان آمدند. کسی كه بزرگترین مسئولیت را داشت زیرا بیشترین قدرت را در درازترین مدت در خود متمركز كرده بود زودتر از همه لحن و جهت گفتمان پس از انقلاب را تعیین كرد: امریكا و انگلیس و كنسرسیوم نفت رژیم پادشاهی را برچیدند. سه صاحب مشیت، ابرقدرت و غرب و هفت خواهران، دست یكی شدند و یكی از قدرتهای بزرگ جهان ــ پنجمین قدرت ــ را از ترس و نیز به دلیل اختلاف بر سر بهای نفت به یك تكان دادن دست سرنگون كردند ــ چنانكه حتا با ”جمهوریهای موز” (بانانا ریپابلیك) نتوانسته بودند. پس از او هر ایرانی ماهزده كه از انقلاب برگشت در این نظریه راحتبخش كه نه سنگینی مسئولیت در آن بود؛ و نه نیازی به اندیشیدن، چه رسد به تلاش كردن، میگذاشت، آویخت و پیرایهای در حد سواد و سلیقه خود بر آن بست. توطئهگران و انگیزههای آنان هرچه فراوانتر و باهم ناسازتر شدند؛ لگام خیال رها شد.
اگر ایرانیان توطئهاندیش یعنی احتمالا بیـش از نود در صدی از مردم، دسـتكم پارهای عوامل جامعه شناختی را هم دركنار نظریه توطئه راه میدادند باز میشد به آنها امتیازی داد. زیرا در جهان نیروهائی هستند كه هرجا بتوانند در كار كشورهای دیگر انگشت میكنند و آنها را فرمانبر خود میخواهند و ایران آن زمان در شكنندگی و آسیبپذیری شگفتش، بسیاری را به این وسوسه میانداخت؛ تا اندازهای كه لیبی و فلسطینیان نیز در ایران نفوذی بهم رسانده بودند ــ امریكا و انگلیس كه جای خود داشتند. ولی در توطئهاندیشی به عنوان ”وودو”ی سیاست، جای هیچ اندیشه دیگری نیست. در لحظه توطئه، افراد و گروهها و حكومتها از شمول قوانینی كه در بقیه زمانها و بقیه جاها بر رفتار بشری و رفتار جماعات و نهادها جاری است ــ از جمله جستجوی سود شخصی و غریزه ماندگاری ــ بیرون میروند.
مهمترین رویداد تاریخ همروزگار ایران و یكی از رویدادهای مهم سده بیستم بدین ترتیب با توطئه توضیح داده شد. و اگر چنان رویدادی توطئه میبود، بدین معنی كه میلیونها ایرانی از حكومت و مخالفان و فرمانروایان و فرمانبران، ابزار توطئه دست ناپیدائی بودند كه با اینهمه مردم كوچه و خیابان نیز آن را میدیدند و ضمیر صاحبش را میخواندند و حدس میزدند، دیگر هر آنچه را كه به ایران ارتباط میداشت میبایست به همان قلمرو برد و به انتظار پایان خیمه شببازی نشست. این كاری است كه ایرانیان، مگر اندكی، كردهاند، و برای گریز از هر ملامت، مبارزه را به درون ایران واگذاشتهاند.
اكنون نظریه توطئه، مبارزه درون را نیز در بر میگیرد. باز از عامل مردم، نیروهای اجتماعی، فشارهائی كه برحكومت میآید و آن را اندك اندك از هم میگسلاند، نگاه نكرده میگذرند. هرچه هست خودشاناند؛ مردم را بازی میدهند. هیچ چیز تغییر نكرده است و هیچ تغییری نمیباید در تاكتیكها داد.
بیست سالی پیش چیرگی نظریه توطئه، مبارزه برای سرنگون كردن جمهوری اسلامی را فلج كرد و به قلمرو ناممكن راند: مگر عروسكهای خیمه شببازی كه به اشاره ابرقدرتها و هفت خواهران ریخته بودند و زندگیهای خود و آینده كشورشان را آتش زده بودند، توانائی آن را میداشتند كه با قدرتهائی كه رژیم اسلامی را آورده و سرپا نگه داشته بودند در بیفتند؟ مگر تصوف به ما نمیآموزد كه در برابر مشیت میباید به همان مشیت توكل كرد و در كوشش و كشش سودی نیست؟ طرفه آن بود كه همان دانشمندان توطئه كه هزاران صفحه را در اثبات ناچیز بودن ایرانیان و قدرت نامحدود و جادوئی غرب سیاه كرده بودند به هم میهنان خود دربیرون سركوفت میزدند كه چرا سر كیسههای خود را در جیب آنان شل نمیكنند؛ چرا در پشت رهبری آنان گرد نمیآیند؛ چرا مانند ویتنامیها و افغانها نیستند؟
امروز نیز ادامه همان روحیه، مبارزه را در خطر سردرگمی قرار میدهد. اگرعامل مردمی در تحولات ایران نقشی ندارد و هرچه هست بازیهای درونی گروهی است كه آگاه و دورنگر و بهم پیوسته است، هیچ راهی برای مردم نیست. دربرابر رژیم سركوبگر و خونریزی اینچنین هشیار و چارهگر، مردمی كه بیست سال پیش هم چیزی نبودند و امروز هم چیزی نیستند، همان بهتر كه به رویای انقلاب خونین دلخوش باشند، یا مانند نیاکان زرتشتی خود در آن دو قرن سكوت، انتظار ”آمدن پیك شاه بهرام از هندوستان و فراز آمدن سپاه او را با پیلان و سوارانش” بكشند.
***
در اثبات نظریههای توطئه هر اندازه هم دلائل استوار بیاورند، هیچ كس ناگزیر نیست تنها از پشت منشور طرحهای شیطانی دستهای پنهان به كارهای جهان بنگرد. دستهای ناپیدا و طرحهای شیطانی تنها نیروهای برانگیزاننده تاریخ نیستند، هرچند همواره میكوشند سیر رویدادها را به سود خود گردانند. به ویژه هنگامی كه با دگرگونیهای بزرگ اجتماعی روبروئیم بهتر است هرچه بیشتر بر آن دگرگونیها باریك شویم. به عنوان مثال، روندهای جمعیت شناسی ایران ــ رشد شتابان افزایش جمعیت و جوانی روز افزون آن در هفت دهه گذشته و بویژه دو دهه نخستین جمهوری اسلامی؛ یا شهرنشین شدن ایرانیان (دوسوم جمعیت در همان مدت) و ریشهكنی عملی بیسوادی، در جهت دادن سیر تاریخ ایران عواملی بسیار با اهمیتترند تا طرحهای هفت خواهران یا محافل درونی الیگارشی آخوندی. یك جامعه روستائی و ایلیاتی هنگامی كه در كمتر از سه نسل از ریشه دگرگون میشود دستخوش جریانات انقلابی از همه گونه خواهد بود، بسته به اینكه رفتار طبقه سیاسی آن چه باشد. (خود رفتار طبقه سیاسی، برآیند بسیاری عوامل كوچك و بزرگ فرهنگی و تاریخی و سیاسی است و با برچسب زدنهای سادهانگارانه نمیتوان از آن گذشت) .
ده سالی پس از انقلاب و فرو نشستن گردباد انقلابی، و با پایان جنگ نومیدانه هشت ساله با عراق، سه روند را در حكومت و جامعه میشد بازشناخت: تكنوكراتیك شدن دستگاه اداری، برآمدن جامعه مدنی ایران به صورت یك نیروی سیاسی، روی آوردن بخشهائی از دستگاه حكومتی به مردم. این هرسه در مقیاسی كوچك بود ولی مسیر آینده را نشان میداد. گوشههائی از این دگرگونی پردامنه را از همان زمانها میشد دید و اكنون كه این هر سه روند بسیار نیرو گرفته است، آوردن گوشههائی از آنچه در آن سالها نوشته بودم دستكم امیدواری به آینده را میتواند افزایش دهد:
”آرزومندان دگرگونی تدریجی رژیم دیرگاهی است دیگر امیدی به رفسنجانی ندارند و اشارههای روز افزون آنان به صداهای مخالف و مستقلی است كه در مطبوعات و مجلس و دستگاه اداری و … بلند است؛ به سازمانها وگروهها و محفلهای كوچك ولی بیشماری است كه دمكراسی و حقوق بشر و جدائی دین از حكومت را میخواهند و دارند یك ”جامعه مدنی” civil society در ایران میسازند ــ سازمانهائی بیرون از كنترل حكومت كه هرچند غیرسیاسی هستند ولی یك جریان نیرومند سیاسی غیررسمی، یك فرهنگ سیاسی مستقل، از آنها برمیآید و به سراسر جامعه پخش میشود.
”این جامعه مدنی در شوروی و اروپای شرقی با همه كوچكی و ناپیدائی خود، موریانهوار به فروپاشی نظام كمونیستی كمك كرد و رژیمهای قویتر از جمهوری اسلامی را یكی پس از دیگری بیخشونت و خونریزی سرنگون كرد یا برانداخت یا دگرگون ساخت، چنانكه در بیشتر جاها نشانی از دستگاه قدرت پیشین نماند. این صداهای مستقل را دستكم نباید گرفت. ایران در میان كشورهای همپایه خود یكی از بالاترین نسبتهای درس خواندگان را دارد و طبقه متوسطی كه در ۵٧ ساله دوران پهلوی بالید دستكم از نظر اجتماعی بسیار نیرومند است و هیچ حكومتی از آن برنیامده است و نخواهد آمد. طبقه متوسط و ارتشی از دانشاموختگان دانشگاههای داخل و خارج، هم اكنون خود را به مقدار زیاد بر رژیم اسلامی تحمیل كرده است و آن را به شیوه خود درجاهائی كمتر و جاهائی بیشتر دگرگون میكند (اینها داوطلبانه حكومت را ترك نخواهندكرد، كیهان ١۴ بهمن ١٣٧۲/ 1993)
”ایرانیان در صد ساله گذشته و در همین دو دهه یكی از پر فراز و نشیبترین تاریخها را در میان همه ملتهای جهان داشتهاند و این تاریخ، این تجربه ملی، به آنان درجهای از پختگی سیاسی داده است كه نمونههایش را در فعالیت گسترده فرهنگی ـ سیاسی جامعه ایرانی چه در درون و چه بیرون میتوان دید. آنها دیگر نه كارگزاران (تكنوكراتها) و ”كاریریستها” و سردمداران بیست سال پیش هستند كه سرمست از رشد شتابان اقتصادی، چشم بر زمینههای اجتماعی و سیاسی آن رشد شتابان بسته باشند و نه جنگندگان خشمگین و كینه توز آن ”آرمانشهر” كه كسانی امپراتوری اهریمنیاش نام نهادهاند و بی راه نرفتهاند.
”این طبقه متوسط ازكوره تاریخ بدرآمده ــ دست كم در كوره تاریخ رفته ــ نیز بخشی از آن مردمی است كه دمكراتها و لیبرالها اینهمه ما را از كوری و بی خبریش میترسانند. این مردمی كه در دوزخ جمهوری اسلامی، با ناداریها و كمبودهایش برای اكثریتی از ایرانیان، این گونه زندگیهای خود و كشور خود را سرپا نگهداشتهاند در حسابها و استراتژیهای سازشکار به چیزی گرفته نمیشوند. گوئی همین مردم نیستند كه صد ساله گذشته را زیستهاند و از آن آموختهاند و شكستها را پشت شكستها دیدهاند: شكست آزادیخواهی بی پشتوانه قدرت نظامی و اقتصادی را، و شكست اصلاحطلبی بی پشتوانه مشاركت مردمی را؛ و شكست تودهگرائی populism بی پشتوانه تعهد به توسعه را؛ و شكست آرمانگرائی بی پشتوانه دانش و آگاهی را؛ و شكست اسلام سیاسی بی پشتوانه هیچ چیز را … مسلم این است كه ایرانیان هرچه هم واپسمانده باشند دیگر آن مردم بیست سال و ده سال پیش نیز نیستند. مردم ایران مانند همیشه شگفتیها در آستین دارند. (ایران محكوم به تحمل آخوند یا دیكتاتوری نیست، نیمروز ١١ خرداد ١٣٧۵/ 1996) ”
نقشهها و توطئههای گروه فرمانروا را هرچه هست میباید بر زمینه سیاسی ـ اجتماعی، بر پویائیهای dynamicsجامعه ایرانی گذاشت و بدان اهمیت سزاوارش را داد ــ عاملی تاكتیكی در یك پهنه شگرف با بازیگران بیشمار، و نیروهائی كه برخودشان نیز كاملا شناخته نیستند و در جریان رویدادها شكل میگیرند چنین جامعه پیچیدهای را نمـیتوان به یك صحنهسـازی فروكاسـت. تفاوت مـیان جامعهشـناسی و داسـتانهای
كارآگاهی در همین است.
”جامعه مدنی” تنها یك شعار انتخاباتی یا اختراع یك نفر نبود و بیش از صد سال است كه ایران جامعه مدنی به معنی امروزیش را دارد میسازد . روی آوردن بخشهائی از حكومت اسلامی به مردم، تنها در ذهن خیال اندیش پارهای مخالفان رژیم صورت نمیگرفت. اگر در بیرون كسانی ده سال پیش میگفتند كه ”همه تبلیغات رژیم از مغزشوئی كودكان دبستانی نیز بر نمیآید” در خود ایران كسان بیشتری را میشد انتظار داشت، حتی در محافل حكومتی، كه دریابند مردم را از دست دادهاند. این احساس از دست دادن مردم را تا كسی از آن بالا تجربه نكرده باشد نمیتواند دریابد كه چه مهابتی دارد. بسیار اندكاند كسانی كه پس از چنان احساسی همان بمانند كه بودهاند. روانهای شكنندهتر خرد میشوند ــ چنانكه بیست و دو سالی پیش روی داد. كوردلانی نیز تا پایان تلخ میروند ــ چنانكه مافیای آخوندی آماده است برود.
بیست و یك سال پیش جامعه ایرانی، از گروه فرمانروا تا نیروهای مخالف، از سرامدان سیاسی تا طبقه متوسط آمادگی داشت كه یا به موج انقلاب تسلیم شود و یا با سر به گرداب انقلاب اسلامی بیفتد. امروز گروه فرمانروا در برابر موج انقلابی دیگر، انقلاب جامعه مدنی، به دوپاره شده است؛ حركت انقلابی آن را فرو میگیرد؛ و طبقه متوسط با استراتژی و هدفهائی شایسته سده بیست و یكم این حركت را گام به گام پیش میبرد.
فوریه 2000
بخش اول ـ پیشبرد آنچه در 17 دی آغاز شد
بخش اول ـ پیشبرد آنچه در 17 دی آغاز شد
این روزها با هفده دی همزمان شده است. هفده دی روزی بود (در ١٣١۴/1936) كه زنان ایرانی بطور رسمی و به دستور دولت از پوشیدن روی خود در بیرون خانه منع شدند. نام رسمی آن رویداد كشف حجاب بود، اما بسیار بیش از برافتادن پرده از روی زنان معنی میداد. بخش هوادار پادشاهی پهلوی، كه در بیشتر هفت، هشت دهه گذشته در اكثریت بوده است، هفده دی را روز آزادی زنان شمرد. مخالفان آن پادشاهی كه با تنگ كردن چشمانداز تاریخی خود، از سرتاسر آن دوران با سه برچسب استبداد و فساد و وابستگی میگذرند، یا اصلا هفده دی را مانند بسا دگرگشتهای تاریخی و ملتساز آن دوران ندیده میگیرند، و یا كشف حجاب را جلوه دیگری از استبداد رضاشاهی می شمرند .
برگرفتن اجباری حجاب بیتردید با آزادی زنان فاصله بسیار داشت و برابری زن و مرد را به دنبال نیاورد. چهل و چند سال پس از آن، انقلاب اسلامی با توده زن آزاد شده ایرانی روبرو نشد. برعكس صفهای انبوه زنان چادرپوش كه از دانشگاهها و ادارات و موسسات و خانههای طبقات گوناگون اجتماعی میآمدند تظاهرات بنیادگرایان اسلامی را میلیونی میكردند. با اینهمه نمیتوان اهمیت آن اصلاح بزرگ اجتماعی، و اصلاحاتی را كه پس از آن آمد، در جنبش آزادی و برابری زنان ایران كه هنوز ادامه دارد نادیده گرفت. هر چه پس از آن شد و خواهد شد از همان روز آغاز گردید كه زنان شهرها و روستاها، با جامههائی كه بر تنشان زار میزد و كلاههای خندهآوری كه سالها در گوشه صندوقخانهها خاك خورد، در مراسمی كه برپا شده بود دركنار مردان شركت جستند.
(سخنی كه رضاشاه در آن زمان به یكی از نزدیكانش گفت دشواری نزدیك به غیرممكن آن تصمیم دلاورانه را میرساند. منبع این گفتاورد فراموشم شده است و شاید از خوانندگان كسی به لطف، آن را به یادم بیاورد. رضاشاه از دردی كه دیدن چهرههای بی پرده همسران و دخترانش در جمع كشیده بود گفت. اما ”خود” او به عنوان یك ”خودكامه اصلاحگر روشنرای” بر مرد سنتی متعصب ”ناموس پرستی” كه او بود چیره شد و گامی برداشت كه امروز غیرممكن است مهابت آن را احساس كنیم).
در کنار انقلاب آموزش همگانی دهه 1930 /1320، برگرفتن حجاب، و اصلاحات ارضی سال ۴١-١٣۴٠ / 1962 را به آسانی میتوان بزرگترین انقلابات اجتماعی تاریخ ایران شمرد، زیرا جامعه مردسالار بیسواد فئودالی را در بنیاد آن زیر و رو كردند. زن ایرانی كه چنان با انسان درجه دوم بودن خویش و امتیازات حقوقی مردانه خوكرده بود كه خود برای شوهرش همسری جوانتر دست بالا میكرد؛ و حتا نامش پس از شوهر كردن فراموش میشد (شوهران باسوادتر نام دیگری بر ملك تازه خود مینهادند؛ شوهران معمولی او را منزل و عیال و مادر فرزند نرینه، و نه هرگز فرزند مادینه، میخواندند) آغاز كرد خود را به عنوان انسان و نه زن بیابد. زنان در گروههای هرچه بزرگتر به آموزش و كار روی آوردند و با مردان به عنوان آدمهائی دیگر و چون خودشان برخورد یافتند.
اندك اندك آن دگرگشت اصلی در ارزشهای اجتماعی، كه تا كامل نشود برابری زن و مرد نخواهد آمد، شکل گرفت ــ نگرش به زن نه به عنوان ناموس مرد بلكه به عنوان همتراز و شریك او. در جامعه سنتی ارزش برتر در رابطه زن و مردی ”ناموس” بود كه معنایش در ادبیات تكبر است (گوید خاقانیا اینهمه ناموس چیست؟) و با نام و ننگ به آسانی در میآمیزد. زن یك مایه ننگ بالقوه بود و ”شرف” مرد به رفتارش با زن بستگی داشت و هرچه آن رفتار یك سویهتر و خشونتآمیزتر، ناموس، محفوظتر و شرف، بیشتر. مردمی كه در زندگی شخصی و ملی میتوانستند تن به بیشترین پستیها بدهند، همواره بالاترین خرسندی و جبران روانشناسی خود را داشتند كه همسر و خواهر و دختر و مادر و هر چه خویشاوند مادینه دیگر خویش را در پستوها نگهداشتهاند و احیانا كشتهاند. آدمكشی ناموسی به ویژه چنان كار قهرمانانهای میبود كه هر ننگ شخصی و ملی را از یادها میبرد و اصلا نمیگذاشت احساس شود. در فرهنگ اسلامی، ناموس برترین ارزش اخلاقی شد و سراسر مذهب را زیر سایه خود گرفت. در حكومت اسلامی، آخوندهای فرمانروا از اسلام بیش از همه به نگهداری ظواهر ناموسی دلخوشند؛ هر چه اسلامی دیگر را در حكومت آماده بودهاند فدای قدرت كنند.
برگرفتن حجاب، پس از بیست سی سالی بازایستادن چرخ اصلاحات، با یك سلسله قانونگزاریها در حقوق زنان و كودكان دنبال شد (این بسیار پر معنی است و برابری زنان را امری ضروریتر میسازد كه حقوق كودكان با زنان میآید و نه مردان). دادن حق رای، محدود كردن حق مردان در چند زنی و طلاق و نگهداری كودكان گامهای بلندی در برطرف كردن تبعیض قانونی بود كه نظام سیاسی بیتردید به سوی آن میرفت. گشوده شدن روزافزون مشاغل اداری و سیاسی بر روی زنان (غیراسلامیترینش قضاوت) كه دستاورد كشف حجاب و انقلاب آموزش همگانی بود این روند را تندتر میكرد.
ولی خصلت آمرانه این اصلاحات، چنانكه همه اصلاحات دیگر، بهایی را بر جامعه و نظام سیاسی تحمیل كرد كه در واكنش واپسگرایانه روشنفكران و زنان ــ بهرهبرندگان اصلی اصلاحات دوره پهلوی ــ در انقلاب اسلامی پدیدار شد. انكار اصلاحات، با رادیكال شدن سیاست، تا انكار ضرورت اصلاحات كشید. در موضوع آزادی زنان نخست استدلال كردند ــ و همچنان تا سالها پس از انقلاب ــ كه وقتی مردان آزادی نداشتند چه آزادی برای زنان؟ كسانی كه در بافتاری contextدیگر به نادرست ”ستم مضاعف” از زبانشان نمیافتاد در اینجا از آزادی نداشتن مضاعف بیخبری مینمودند .آنگاه تب بازگشت به ارزشهای اصیل و ریشههای اسلامی چنان پیكر بیمار جامعه سیاسی را گرفت كه جنبش بازگشت به چادر براه افتاد. زنان میوههای یك پیكار بیش از نیم قرن را كه با همه آمرانه بودن، خودشان در آن سهمی نه چندان اندك داشتند، به آسانی در پای آخوندهای واپسگرا ریختند. واكنش، ناگزیر میبود، ولی آیا حتما بایست واپسگرایانه هم باشد؟
از همان فردای انقلاب زنان به خود آمدند و دریافتند كه با خود چه كردهاند. پیكار تلخ آنان بیست و دو ساله جمهوری اسلامی را فرو گرفته است و سهم بسیار در خوردن حكومت اسلامی از درون جامعه داشته است. برابری زنان اكنون یك عنصر اصلی گفتمان سیاسی جامعه، و پیكار همه سویه با جهانبینی و سیاست آخوندی است. دیگر اصلاحات آمرانه دركار نخواهد بود. برعكس، مانند همه فرایند توسعه همه سویه، اصلاحات دارد از پائین به بالا تحمیل میشود. زنان ایران در ذهن خودشان دارند به آزادی میرسند كه ژرفتر و كارسازتر از هر پیشرفت آمرانهای است. اما بی آن پیشرفتها نمیشد به اینجاها رسید.
درمسئله آزادی یا برابری زنان (این دو را بجای هم میتوان بكار برد) نگرش محافظهكارانه و پیشرو هست. همین تفاوت را در برخورد با همه مسئله تجدد ــ به معنی امروزی یا روزآمد up to date كردن فرهنگ و جامعه ــ داریم. صد سال پیش، این روزآمد كردن، معنی پیش آمدن با جهان صد سال پیش را میداد؛ اكنون معنای پیش آمدن با جهان امروز را میدهد. محافظهكاران كه به سلاح نسبیگرائی نیز دست یافتهاند برابری را در چهارچوب فرهنگ جامعههای مورد نظر (در واقع قدرت سیاسی موجود) میخواهند. به نظر آنان دامنه خواستها میباید عملا به درجه آمادگی حكومتها مشروط شود (آنها برای بهتر جلوه دادن خود، اصطلاحات جامعه و فرهنگ را بكار میگیرند).
چنین رهیافتی approach برابری زنان را از پایه نظریش بیبهره میسازد و امتیاز بیش از اندازه به قدرت سیاسی میدهد. اگر ”فرهنگ” جامعه چند زنی را اجازه میدهد و میباید با آن كنار آمد، اصل برابری بی معنی میشود. بحث این نیست كه یك شبه نمیتوان رفتارهای كهنه و ارزشهای سنتی را دگرگون ساخت. كسی چنین ادعائی ندارد. ولی پذیرفتن اعتبار آن رفتارها و سنتها به هر بهانه، بیپایه كردن همه پیكار آزادی زن است. نگرش پیشرو بر آن است كه در خواستن میباید تا آنجا رفت كه اصول ــ انسانگرائی، حقوق بشر، تجددخواهی ــ اجازه میدهد. ولی در اجرا میتوان موقتا به پیشرفت مرحله به مرحله تن در داد.
* * *
در ایران بیداری عمومی و پسزنش ترقیخواهانه به واپسگرائی مذهبی، مسئله نظری را گشوده است. امروز كسی نمیتواند به نام ”فرهنگ” از برتری حقوقی مردان دفاع كند و جز گروههای فرمانروا كسی را متقاعد سازد. مشكل، سیاسی است و حتا در آن جبهه نیز زنان هر روز میدان عمل خود را گشادهتر میسازند. از سخنگویان حكومتی و آنها كه در هر سخن میباید پیرامون خود را نگاه كنند گذشته، گفتمان سیاسی و اجتماعی در دست ترقیخواهان است. طرحریزی برای برابری زنان و مردان خیالپردازی و آرزو پروری نیست. برابری در دستوركار جامعه است و حكومت اسلامی تنها میتواند رسیدن آن را به عقب اندازد. این یك زمینه دیگر فشاری است كه جامعه بر حكومت در حال از همپاشی وارد میكند.
تازهترین طرح در باره برابری زنان از كنگره چندی پیش حزب مشروطه ایران بدر آمد (ارنج كانتی كالیفرنیا، نوامبر ۲٠٠٠). به پیشنهاد یكی از خانمهای عضو حزب كمیتهای بدین منظور برپا شدكه در آن آقایان نیز داوطلب شدند. در بحث كوتاهی كه در باره پیشنهاد درگرفت یك نظر این بود كه جدا كردن موضوع زن، خود یك حركت تبعیضآمیز است . ولی به نظر تقریبا همه اعضای كنگره جاگیری و ژرفای تبعیض به زن در جامعه ایرانی چندان است كه میباید توجه ویژهای به مسئله بشود. سند كوتاهی كه به عنوان قطعنامه كنگره درباره حقوق زنان و كودكان صادر شده به جنبههای اجرائی و تفصیلی موضوع میپردارد و نگاهی به بخشهای آن بیمورد نیست.
قطعنامه در مقدمه میگوید با آنكه در منشور حزب، برابری كامل حقوق زن و مرد پیشبینی شده است فشارهای حقوقی و فرهنگی بر زن ایرانی به اندازهای سنگین و دیرپاست كه برابری نیاز به شكافتن دارد. در اینجا نكته ظریفی آمده است (یكی از دو نكته ظریف پوشیده در این متن) كه میباید بر آن انگشت نهاد : ”زن در این متن دربر گیرنده دختران بالاتر از سن كودكی نیز هست .” این اشاره از سر تصادف نیست. یك دلالت واژه دختر در كاربرد روزانه كه هر سال به بهای بدنامی و حتا جان زنان بیشمار تمام میشود دست نخوردگی است. مردان كه هرگونه آزادی در روابط جنسی برای خود میشناسند از همسران خود توقع دارند كه تا هرگاه كه ”بخت” به صورت خود آن مردان به سراغشان نیامده است، هیچ آزادی برای خود نشناخته باشند. قطعنامه این دلالت واژه دختر را رد میكند. دختر به فرزند مادینه گفته میشود (دربرابر پسر) و در كاربرد حقوقی یا زن وجود دارد و یا كودك و نوجوانی كه به بلوغ نرسیده باشد.
این نكته و نكته ظریف دیگر: ”همه فرزندان صرفنظر از جنسیت یا جایگاه حقوقی آنان در حقوق فرزندی از نگهداری تا ارث برابرند” كه آشكارا به فرزندان بیرون از زناشوئی میپردازد، پذیرفتن واقعیتهائی است كه به بهای رنجهای اندازه نگرفتنی زنان به آنها جنبه تابو دادهایم و میباید بیباكانه با آنها روبرو شویم. روابط جنسی پیش از ازدواج اگر برای مردان میسر بوده باشد به ناچار برای زنان نیز بوده است و اگر مردان نمیپسندند میباید از آن دوری جویند. كیفر دادن زن برای آنچه با شركت مرد روی داده است تنها از مردمی بر میآید كه سالی دو ماه كنارهگیری فعال از خرد و اخلاق، آنان را به چنان كنارهگیریها آمخته كرده است. ولی یك جامعه آدمهای آزاد را نمیتوان با ارزشهای اخلاقی مردسالارانی ساخت كه تكبر مردانه خود را تا ریختن خون زن میبرند. بهمچنین، فرزندان ”نامشروع” یك واقعیت اجتماعی هستند و هیچ گناهی ندارند؛ پدر و مادرانشان را نیز نمیتوان آزار كرد و میباید در پی حمایت از آن فرزندان بود. آزادفكری در مسائل ”ناموسی” البته هنوز بر ذهنهای بسیار گران میآید ولی جامعههای فراوان از این مراحل گذشتهاند و وفاداری متقابل را بجای ”ناموس” گذاشتهاند. ما نیز خواه ناخواه داریم میگذریم.
از سه بخش قطعنامه، نخستین به خانواده میپردازد و اشارات مستقیم به رسم و رفتارهای باستانی دارد كه رها كردنشان به برابری زن و مرد یاری خواهد داد: اختیار برابر زن و مرد در همسر گزینی و طلاق؛ و اختیار و تكلیف برابر آنها در سرپرستی خانواده، پرورش و نگهداری فرزندان و امور خانه و خانواده؛ ممنوع شدن صیغه و چند همسری و مهریه و جهیزیه و شیربها؛ و مالكیت برابر اموالی كه در طول ازدواج بدست آمده است در همه حال. گزاردن قوانین ویژه برای تامین مالی فرزندان پس از طلاق و نیز جلوگیری از خشونت به كودكان، و زنان در محیط خانه و كار مواد دیگر این بخش است.
در بحش دوم، آموزش و كار، بر رفع هرگونه تبعیض، از جمله در دستمزد، میان زن و مرد و گشاده بودن همه رشتههای آموزشی و نیز مشاغل بر زنان؛ و برپائی یك شبكه ملی مهدهای كودك و كودكستانها برای نگهداری كودكانی كه مادرانشان كار میكنند با مشـاركت مالی كاركنان و كارفرمایان و دولت؛ و نیـز تسهـیلات لازم از نظر
مرخصی با حقوق برای زنان باردار و مادران نوزادان تاكید شده است.
آخرین بخش، امور شخصی، به آزادی زنان در انتخاب پوشش خود و اختیار آنها در مسافرت میپردازد. آزادی پوشش به ویژه برای برطرف كردن هر نوع تحمیل بر زن حتا به نام پیشرفت لازم است؛ در عین حال یكی از آزادیهای نخستین زن ــ و مرد ــ را غیرسیاسی میكند.
این برنامه عمل برای محافظهكاران سنتیاندیش، بی بندوبار و برای فمینستهای افراطی، احتمالا محافظهكارانه مینماید ــ مانند هر برنامه ترقیخواهانه دیگری. در ترقیخواهی عواملی از پیشتازی و محافظهكاری هر دو هست. پیشتازی برای شكستن قالبهای موجود؛ محافظهكاری برای جدا نیفتادن از ضرورتهای عمل. قطعنامه حزب مشروطه ایران درباره حقوق زنان و كودكان هر دو شرط را دارد. برنامهای است كه برای خوشایند گروهها و منافع ویژه و در پرواز بر روی بالهای سبك خیال تنظیم نشده است؛ میتواند نیازهای كل جامعه را برآورد و در نتیجه كاركند (كار كردن یك برنامه به اندازه درست و بر حق بودنش اهمیت دارد). اجرای این برنامه نابرابری حقوقی را از میان خواهد برد و به زنان فرصت برابر خواهد داد. از آنجا به بعد با خود زنان خواهد بود كه از فرصتها بهره گیرند. ولی آیا در عمل میتوان اطمینان داشت كه چنان خواهد شد؟
اگر به ژرفای فرهنگی نابرابری زن و مرد در جامعه واپسماندهای چون ایران بنگریم چنان اطمینانی نخواهد بود. زن ایرانی بیش از برابری حقوقی و حتا فرصتهای برابر در كار و آموزش كه كلید آزادی اوست، لازم دارد. اقلیت واقعی جامعه ما زناناند ــ شمارشان هر چند باشد. در امریكا برای آنكه اقلیت سیاه پوست بتواند از فرصتهای برابری كه قانون به آن داده است بهرهمند شود لازم دیدند به اقدامات اضافی دست زنند. واپسماندگی سیاهان و نبود شوق پیشرفت و بهبود خود در اكثریتی از آنان چندان است كه قانونگزار فرصتهای ترجیحی و بیش از اكثریت در آموزش و كار به آنها داده است.
در ارزیابی پیامدهای اجتماعی این قانونگزاری كه بدانaffirmative action (پیش اندازی) میگویند، از جمله برای خود اجتماع امریكائیان سیاه، به نظرهای گوناگون برمیخوریم. از سوئی كسی مانند كالین پاول وزیر خارجه منصوب امریكا میگوید به یاری آن اقدامات به چنین جاهائی رسیده است. از سوی دیگر موسسات و دانشگاهها از پائین بودن سطح بسیاری از ”سهمیهایها” گله دارند، و سیاستگران و جامعهشناسان فراوان آن را مایه كاهش یافتن انگیزه بهبود و پیشرفت در سیاهان میدانند.
زنان ایران از این نظرها با سیاهان امریكا تفاوتهای فراوان دارند. آنها با همه تبعیضهای تاریخی، خود را به چنان درجهای قربانی نمیدانند و دستكم نمیگیرند كه مانند توده سیاهپوست امریكائی احساس مظلومیت و قربانی بودن، به بی عملی و انتظار دست یاری دهنده خارج بینجامد. مشكل روانشناسی آنها از سیاهان بسیار كمتر است. آنها در احساس مظلومیت ملی و نشستن به امید دستی كه از غیب برون آید و كاری بكند با مردان به همان اندازه انبازند ولی بیش از آن نیست؛ و در زمینههای ویژه خود روحیه جنگنده و بلند پرواز قابل ستایشی را در همه صد سال گذشته نشان دادهاند.
ما میباید بطور جدی بررسی اقداماتی را برای تضمین عملی برابری زنان آغاز كنیم. شاید تا مدتی میباید برابری زنان را با وام گرفتن از Orwel (در مزرعه حیوانات) بیان داشت: زنان و مردان برابرند ولی زنان برابرترند.
ژوئیه 2001
بخش اول ـ 28 مرداد مهمترین رویداد جهانی
بخش اول ـ 28 مرداد مهمترین رویداد جهانی
پنجاهمین سالگرد 28 مرداد در یک فوران تبلیغاتی و سیاسی، با چنان سر و صدائی گذشت که خود یکی از مهمترین رویدادهای سال شد. پنجاه سال برای سپردن هر رویدادی به تاریخ میباید بس باشد. آلمان و فرانسه پس از سه جنگ در چهار نسل پیاپی که هنوز جلگههای خاوری فرانسه از استخوانهای کشتگان آنها انباشته است امروز که پنجاه سالی از واپسین جنگشان میگذرد چنان با هم بسر میبرند که گوئی همان اتباع 1200سال پیش امپراتوری شارلمانی هستند. آن تاریخ همچنان زمینه بررسیها و تاویلها و نتیجهگیریها و موضوع رمانها و فیلمهاست ولی فرانسوی و آلمانی که با هم دست به گریبان آن تاریخ باشند نمیتوان یافت.
در ایران به این مناسبت مقالاتی نوشتند و یادی کردند ولی انفجار سیاسی ـ تبلیغاتی در بیرون روی داد. مردمی که بیش از هر چیز ایرانی ماندهاند به این معنی که با گرایش سیاسیشان تعریف نمیشوند از 28 مرداد با ذکر شایستهای گذشتند. برای آنها هیچ روزی در تاریخ ایران با ارتباطتر و ملموستر از 22 بهمن نیست. آنچه پنجاه سال پیش روی داد دامنشان را نگرفته است؛ بیست و پنج ساله گذشته است که ”دست از آنها نمیدارد و پشتشان را به زور پنجه میشکند.” 28 مرداد در میان آن گروه ایرانیان بیرون که هویت سیاسیشان هر چه دیگر را زیر سایه گرفته است، بود که به جای بلندش، بلندتر از هر رویداد تاریخی بویژه 22 بهمن، رسانده شد. شادی نویسندگان و سیاسیکارانی را که در زمینههای دیگر چندان چیزی که به کار امروز و آینده بیاید ندارند میشد از هر سطر نوشتهها و گفتههاشان دید. آنها که دلشان میخواهد هر هفته و هر ماه گریزی به 28 مرداد بزنند فرصت گرانبهائی را که پیش آمده بود غنیمت شمردند.
چنان توجه پردامنهای این انتظار را پیش میآورد که پس از پنجاه سال که همه کلیشهها هزار بار تکرار شده است و شعارها را تا حد درنگذشتنی رسانیدهاند؛ و پس از انتشار اسناد دست اول وزارت خارجه امریکا و بریتانیا و سی. آی. آ. که در این اثنا انتشار یافته است، بررسیها با پختگی و اعتدال بیشتری همراه باشد و اندکی، از پوزشگری محض خطاپوش، تا ردیف کردن شعارها و کلیشههای فرسوده، فراتر رود. دستکم انتظار میرفت مراجع و ارجاعات، تنوع بیشتری بیابد و رگهای از تازگی در نوشتهها و سخنان راه یابد. پنجاه سال زمان کمی نیست و مغز انسانی مگر به استحکام صخره باشد که به هیچ تجدید نظری جائی ندهد. بررسی بیشتر پژوهشها، در واقع تراکتها و اوراق تبلیغاتی، نشان داد که نه کاهنان پرستشگاه مصدق حاضرند اندکی از جهان سیاه و سپید خود بیرون بیایند؛ نه آن بخش هرچه بی ربطتر سیاسیکاران مهاجر ـ تبعیدی که چنان در 28 مرداد فرو رفته است که هیچ دستی در آن نمیتواند ببرد. 28 مرداد سلاح دفاعی او، حتا هویت و علت وجودی اوست. اگر 28 مرداد دیگران نباشد خود او را به چه دستاوردی بشناسند، به 22 بهمن؟ او هر چه بدی را، در 28 مرداد خلاصه میکند و با بزرگنمائی آن و کشاندنش به مرکز بحث سیاسی، میکوشد مردم را در نظرگاه (پرسپکتیو) 28 مردادی چنان محدود کند که نه اهمیت رویدادهای دیگر را در یابند نه به تصویر بسیار بزرگتر و باربطتر بنگرند. انتشار کتابی از یک نویسنده امریکائی که 28 مرداد را در مرکز تحولات جهانی مینهد دلائل باز هم بیشتری در اختیار او میگذارد.
در این بخش سیاسیکاران است که بیشتر مخالفان سرنگونی رژیم اسلامی گرد آمدهاند. هم اینان بودند که خشنودی خود را از پایان گرفتن تظاهرات مردمی ماه ژوئن و سر نگرفتن خیزش 18 تیر امسال به دشواری توانستند پنهان کنند و تنها پس از سرکوبیها دست از انتقاد و عیبجوئی برداشتند و در ستایش تظاهرات و دفاع از تظاهرکنندگان با دیگران انباز شدند. همانهایند که از هر اشاره به نافرمانی مدنی و همهپرسی برای رژیم آینده، از هر چه پایان این رژیم را درخود داشته باشد، بهم بر میآیند. بهترین گرماسنج سیاسی این بخش را در تهران در اصلاحگران حکومتی میتوان یافت. نظر آنان تعیین کننده راه اینان است. میباید امیدوار بود که کار این گروه به امید بستن به رفسنجانی پس از نا امیدی از جبهه مشارکت و شرکا نرسد. نشانههای ”گذار از دوم خرداد ” در این معنی چندی است در نوشتههای پارهای ”سازندگان” درون و خوشنشینان بیرون دیده میشود.
اگر قهرمانان مبارزه با 28 مرداد میتوانستند از احساس ملال مردم در ایران، حتا بسیاری در بیرون، به تعزیه 28 مرداد چشمپوشی کنند و دستکم از آن بیخبر بمانند چه خوب میبود! اگر جهان در واقع نیز، و نه تنها در حلقه تنگ شونده همفکران، بر مراد آنان میگشت! اگر تنها 28 مرداد میبود و مقادیری هم شرح بدکاریها و ستمگریهائی که مسئول همه شاهکارهای زندگیهای سروران پاک و خردمند، در گذشته و اکنون و آینده است، چه خوب میشد این چند صباح دیگر را هم بیمسئولیت و با لجنمالی بسر برد! چه میشد اگر هیچ واقعیت مزاحمی سر بلند نمیکرد و کسی به یاد مختصر اشتباهات سروران که ”نشانه سرزندگی” آنهاست نمیافتاد و در پی جبران آنها بر نمیآمد؟ (الحق چشم بد از چنین ”سرزندگی”هائی دور باد.)
مشکل آن است که جهان چنان نمیگردد و نشانههای سر بلند کردن واقعیتهای مزاحم همهجا هست، بدتر از همه واقعیت جمهوری اسلامی که هر برگش هزار برگ سیاه شده در محکوم کردن 28 مرداد را از رونق میاندازد. ولی نشانههائی از آن نزدیکتر در همین یادواره 28 مرداد که سروران به صورت ”جشنواره 28 مرداد” در آوردند رخ نمود. انبوه ”فیلیپیک*”های تقبیح و محکومیت، از استثناهای پر معنی خالی نماند. کسانی بیرون از خیل امامزادهداران با نگاه گشاده امروزی و گوشه چشمی به آگاهیهای تازهتر به آن رویداد نگریستند و به روشنی روند آینده بررسی گذشتهای را که بخواهند یا نخواهند به تاریخ میپیوندد نشان دادند. این روند را در یک کلام به غیرسیاسی شدن بحث تاریخی میتوان توصیف کرد که اجازه میدهد از نظرگاه درستتری به موقعیت اکنون و نیازهای آینده بنگریم ــ آنچه در جاهای دیگر به عنوان آزاد شدن از گذشته آورده شده است. برای سودازدگان 28 مرداد اگر کم اعتنائی مردم در ایران بس نبوده باشد نگاه نزدیکتری به این استثناها بیفایده نخواهد بود. نگرش غیرحزبی به تاریخ همروزگار ایران دارد جا میافتد. آنها پنجاه سال را در سودای خود از کف دادهاند و جز مظلمه انقلاب و حکومت اسلامی چیزی در دست ندارند. اکنون شاید زمانش رسیده باشد که پا به پای مردم راه بیایند و به امروز و آینده آنان بیندیشند.
***
اشاره به پیوند میان چنگ زدن در 28 مرداد، با روحیه و طرز تفکر و سیاستهائی که یا چندان کاری به آنچه بر مردم ایران میگذرد ندارند و به پاک کردن حسابهای پنجاه ساله سرگرماند و یا ادامه وضع موجود را ترجیح میدهند، از مقوله جدل polemic نیست. چپگرایان و مصدقیهائی که بیست و پنج سال پیش زیر عکسهای خمینی و شعار حکومت اسلامی تظاهرات کردند ”خودی” نبودند و به زودی نوبتشان رسید که با جوخه اعدام و دیوارهای زندان سر و کار یابند یا در تبعید به گریزندگان رژیم پیشین بپیوندند؛ یا در حاشیههای رژیم عمری به سرآرند. آنها میخواستند انتقام 28 مرداد را بگیرند و بسیاریشان با همه لطمههائی که از رهبر و امام خود و پیروان خودیترش دیدند دستکم از پانزده سال پیش عملا هوادار کش دادن حکومت اسلامی، نخست به بهانه فرصت دادن به ”ترمیدور” انقلاب اسلامی، به عملگرایان و میانهروان بساز و بفروشی، و سپس در پوشش کمک به اصلاحگران زبانی، و اکنون به نام مسالمت و دگرگشت گام به گام، بودهاند ـ اگر اصلا به مسئلهای مهمتر از 28 مرداد میپرداختهاند.
این سودازدگی یک بیماری سیاسی است که پیامدهای سنگین برای ملت ما داشته است و دارد. این بیماریی است که پنجاه سال گروههای بزرگی از مردمان با ارزش را سترون کرد، و نگذاشت از کاری جز جوشیدن در تلخکامی خود برآیند. دیگرانی سترونی را خوش نداشتند و به مبارزه فعال روی آوردند ولی از چنان موضع حقمداری self-righteous که جز با وارونه کردن واقعیات و زیستن در جهان تصوری خود نمیتوانستند به مبارزه ادامه دهند. رژیم پادشاهی را مظهر همه بدیها شمردند ولی خود از دست زدن به هیچ ناروائی، مهمتر از همه زندگی در دروغ، ابا نکردند. انتقام 28 مرداد بیش از اینها ارزش میداشت. برای گرفتن آن میشد تا مرز خودکشی هم رفت: ”شاه برود هرچه میخواهد بشود.” سرسپردن به انقلاب اسلامی یک پیامد این بیماری بوده است، وام گرفتن از کربلا و روحیه عاشورائی، و کشاندنش از فولکلور مذهبی به فولکلور سیاسی، یک پیامد دیگر آن، و ناسالم و کم اثر کردن مبارزه برضد رژیم در بیرون باز یک پیامد دیگر آن است.
پاسخ این پرسش را که چگونه میتوان هنوز آینده ایران را در گرو اصلاحگرانی گذاشت که خودشان هر روز آیه یاس میخوانند، در همین بیماری میتوان یافت ــ میترسند مبادا جمهوری اسلامی برود و احتمالا پادشاهی مشروطه به جایش بیاید. تصادفی نیست که از تظاهرات ده روزه خرداد/ژوئن، تمرکز آتش بر جبهه 28 مرداد بیش از همیشه بوده است، زیرا در آن تظاهرات بود که هواداران پادشاهی به صورت نیروی مشخصی در ایران ظاهر شدند. چنین دورنمائی برای جنگاوران 28 مردادی از منظره هر روزی از هم گسیختن جامعه ایرانی ترسناکتر است. آنها آمادهاند تا پای جان بزنند که صفی یگانه از نیروهای مدافع ارزشها و نهادهای دمکراتیک تشکیل نشود. دشمن اصلی برایشان جمهوری اسلامی نیست. آنها سود پاگیر دارند که بحث سیاسی در ایران با روحیه و حتا زبان امامزاده و زیارتنامهخوان، و در تنگترین چهارچوبها بماند. بسیار میشنویم که انقلاب اسلامی نتیجه اجتناب ناپذیر 28 مرداد بوده است. کسان دیگری پیشتر میروند و مسئولیت جنایات هر روزی جمهوری اسلامی را نیز به 28 مرداد میاندازند. این دور افتادن از واقعیت تا حد فروکاستن تاریخ به تقدیر و سناریوی از پیش نوشته، یک جلوه دیگر سودازدگی obssession 28 مرداد است. حتا اشتباهات بدتر از جنایت، در پرتو آن رویداد توجیه میشود؛ کم نیستند کسانی که با همه اینها از گرفتن آن انتقام شادمانند. از خود نمیپرسند که چرا انقلاب اسلامی درست بیست و پنج سال پس از 28 مرداد روی داد و مثلا پانزده سال زودتر در 15 خرداد به رهبری همان خمینی و آخوندها و رویهم رفته با همان شعارها به پیروزی نرسید؟ در 28 مرداد چه بود که حتما بایست به انقلابی از نوع اسلامی، و حکومتی از نوع آخوندی بینجامد؟ جنایتها و غارتهای آخوندها و مافیای حزباللهی ـ بازاری بدون 28 مرداد پنجاه سال پیش قابل تکرار نمیبود؟
در این تردید نیست که چپگرایان و مصدقیهای شکست خورده و به بنبست رسیده، که از کینه 28 مرداد به انقلاب پیوستند از نظر سهم خودشان حق دارند. 22 بهمن برای آنها فرا آمد 28 مرداد بود. ولی انقلاب دینامیسم خود را داشت و سهم ایشان در آن از آتش بیار و نیروی کمکی یکبار مصرف بیشتر نشد. اگر آنها، و خشم مقدسشان، علت انقلاب اسلامی بود چرا از همان آغاز به چنان خواری افتادند؟ چرا در ستایش و پرستش کسی که خود از پشتیبانان 28 مرداد بود بر یکدیگر پیشی گرفتند؟ چگونه میشود ــ حتا در سرزمین شگفت زای ما ــ که انقلابی به جبران و در نتیجه 28 مرداد باشد، و رهبری مسلمش را از همان آغاز به یکی از پیروان کاشانی، به کسی بدهند که دمی هم در اندیشه 28 مرداد نبود؟ عیب سیاسی و حزبی کردن تاریخ آن است که نادانی و نگرش محدود را ریشهدار میکند و نگرش مذهبی را به قلمرو سیاست میبرد؛ نمیگذارد یک ملت از تاریخ خود درسهای درست بگیرد و آن را در دام فولکلور سیاسی میاندازد.
***
در اینجا قصد دفاع از 28 مرداد، حتا روشنگری در آن، نیست. در این باره آنقدر اسناد و نوشتههای کارشناسان و چشمدیدگان هست که اگر کسی بخواهد پژوهشی کند کم نخواهد آورد. ما اصلا هرچه را که عاشورائیان سیاسی در آن باره میگویند، صرفنظر از اسناد و نوشتههای کارشناسان و چشمدیدگان، میپذیریم. همه ادعاهایشان درست، پس از آن چه؟ به 28 مرداد چه اندازه باید اجازه داد که مواضع ما را در پیکار سرنگونی جمهوری اسلامی، در رابطه با امریکا، در بهرهگیری از عوامل مساعد بینالمللی به سود مبارزه مردم ایران، در جنگ برای برانداختن طالبان و صدام حسین تعیین کند؟ از همه مهمتر، چه کنیم که ایرانیان بهتر و مردم بهتری شویم و اینهمه قربانی سرنوشت حتمی و قضای آسمانی نباشیم؟ ما زنندهترین نمونه یک سونگری را در جهانبینی و کشورداری ”اسلام ناب” میبینیم و همین تجربه میباید ما را بر نقش کلیدی این رویکرد، این عادت ذهنی، در همه نامردمیها در روابط انسانی، و کژرویها در اندیشه و عمل، آگاه کرده باشد.
نخست میباید جهان را صرفا در پرتو سود و زیان شخصی و باورها و پسند و ناپسندهای گروهی ندید. تقریبا غیرممکن است که در یک موقعیت، هر چه درست در یک سو و هرچه نادرست در سوی دیگر باشد. نگرش یک سویه ویژگی کودکی انسان و جماعات انسانی است. انسان خردسال و جامعه مذهبیاندیش یا ایلیاتی، یک سونگر است و میتواند تا حماقتها و جنایاتی که زندگیهای افراد، و تاریخ جماعات را پوشانیده است برود. در میان ما این عیب در اسلامیان و در قبایل سیاسی مصدقی و آریامهری و چپ انقلابی بیش از همه است.
اکنون اگر میخواهند با اسلامیانی که یک سونگری را به مرز جنایت رساندهاند ــ که به خوبی میتواند برسد و مولوی، سختگیری و تعصب را بلافاصله به خون آشامی میپیوست ــ مبارزه کنند، میباید خود از آن قالب بدرآیند. معنایش کنار گذاشتن قبیله است. جامعه ایرانی از دهه بیست سده پیش آغاز کرد از زندگی قبیلهای گام در زندگی شهری مدرن بگذارد. طبقه سیاسی ایران نیز میتواند رسوبات قبیلهای را از خود بزداید و پای در سیاست مدرن بگذارد. در چنان صورتی دیگر تلاشهای نه چندان کامیاب برای همکاری و اتحاد را اساسا به منظور مبارزه با مشروطهخواهان و پادشاهی پارلمانی شاهد نخواهیم بود و این سرزنش را از زبان پهلوانان جمهوریخواهی به جمهوریخواهان آزادیخواه نخواهیم شنید که اگر جمهوریخواه هستید دیگر پذیرفتن همه پرسی و رای مردم چیست؟ (رابطه این سروران با دمکراسی، خطیب یا واعظ عبید زاکانی را به یاد میآورد که از او ”پرسیدند مسلمانی چیست؟ گفت من مردی خطیبم مرا با مسلمانی چه کار؟”
اگر به 28 مرداد چنین جای مرکزی در بحث سیاسی داده نشود آنگاه شکل حکومت آینده ایران و کارکرد بازیگران سیاسی در دو سوی طیف پنجاه سال و هشتاد سال گذشته، میدان نبرد بیهوده اینهمه نویسنده و پژوهشگر و کوشنده سیاسی و روشنفکر و انتلکتوئل نخواهد بود (فراوانی عناوین در بیرون ایران انسان را از ناهمخوانی نامها و فراوردهها به شگفتی میاندازد.) اگر کسی مشکل 28 مرداد نداشته باشد به آسانی درخواهد یافت که دمکراسی در جامعه ما نهال سستی است که به نگهبانی همیشگی نیاز دارد و نگهبانیاش کار یک گروه و یک گرایش نیست و اگر به کشاکش و دشمنی برسر تاریخ یا شکل حکومت یا فدرالیسم و ”ملیت”های ایران و حق تعیین سرنوشت (جدائی) کشانده شود بزودی قربانی نیروهائی خواهد شد که در نهان و آشکار معتقدند ایران سرزمین دمکراسی نیست و دست نیرومند و مشت آهنین میخواهد. در برابر هر جنگاور 28 مردادی دست کم یک مقلد ”ژیرینوفسکی**” کمین کرده است.
آنها که در هر تحول جدی به زیان جمهوری اسلامی، شبح 28 مرداد را نمیبینند بهتر میتوانند خود را با مبارزه مردمی پیوند دهند و اینهمه از هر برگشت اوضاع به زیان رژیم به نگرانی آینده خودشان نیفتند. بیش از توجیه شرکت در انقلاب به دلیل 28 مرداد میباید از گذشته نادرست برید ــ چنانکه گروههای بزرگی کردهاند و میکنند و هیچ خودشکنی هم در آن نیست ــ و به آیندهای که میتواند پر از مخاطرات و سرشار از فرصتهای کمیاب تاریخی باشد اندیشید؛ 28 مرداد را هم میتوان هر روز به یاد داشت و هر موقعیتی پیش آمد یادآوری کرد.
کور نشدن از 28 مرداد اجازه میدهد که ارزش استراتژیک اندازه نگرفتنی تحولات پس از یازده سپتامبر را دریابیم. سرنگونی طالبان مرز خاوری ما را امنتر کرد، و درهم شکستن عراق صدام حسین سبب شد که برای نخستینبار در دوهزار و دویست سال از مرز باختری نیز آسوده خاطر شویم (آخرین جنگ بزرگ تاریخ ما 15 سال پیش با عراق به آتشبس رسید.) این تحولات، افزون بر فروپاشی شوروی است که ما را از لعنت همسایگی با روسیه رهانید و سایه دویست سالهای که بر سرتاسر زندگی ملی ما افتاده بود برداشته شد. این نیرومندی بیسابقه موقعیت استراتژیک ایران با همه اهمیت تاریخی که دارد اصلا در بحثها راهی نیافته است، بگذریم از قربانیان و ویرانیهای جنگی که عراقیان بر ایران تحمیل کردند. در گفتگو از جنگ عراق هرچه هست از نظرگاه خاورمیانهای و حداکثر اروپای باختری است. نظرگاه ایرانی به چشم نمیخورد؛ اگر هم هست آرزوی این است که سربازان امریکائی به ایران سرازیر شوند.
اینهمه احتمالا در کسانی که تصمیم تغییر ناپذیرشان را پیشاپیش گرفتهاند و اجازه مداخله به واقعیت دست و پاگیر نمیدهند نمیگیرد. ولی، چنانکه استثناها در یادواره 28 مرداد نشان دادند، تغییر و فرسایش و نابودی، که نامهای دیگر گذشت زمان است، دارد کار خودش را میکند. کسانی تغییر میکنند، دیگرانی از تکرار و سترونی خسته میشوند، بقیه هم دیر یا زود جایشان را به نوآمدگانی میدهند که تازهتر از آنند که بستگی ویژهای به هیچ گذشتهای داشته باشند.
اگوست 2003
* ــ سخـنرانیهای آتشـین دموسـتن سـخنران بزرگ آتنی بر ضد فیلیپ مقدونی پدر
اسکندر؛ در این مورد با پوزشخواهی از یاد او.
**ــ رهبر عوامفریب یک حزب نوفاشیستی در دومای روسیه پس از کمونیسم که با جمهوری اسلامی نیز در یهود ستیزیش مناسبات بسیار نزدیک داشت و زود مشتش باز شد.
بخش اول ـ چهل سال پس از یک انقلاب اجتماعی
بخش اول ـ چهل سال پس از یک انقلاب اجتماعی
ششم بهمن را اگر دوستی به یاد نیاورده بود از این خاطر نیز میگریخت ــ با همه اهمیتی که در زندگی من داشت و مرا به امکان اصلاح آن نظام و ضرورت کارکردن از درون نظام برای اصلاح آن متقاعد کرد. ششم بهمن روزی بود در ١٣۴١/فوریه 1963 که محمدرضا شاه یک برنامه اصلاحات شش مادهای را به همهپرسی گذاشت و با آنکه در آن همهپرسی، شیوه ناستوده صندوقهای موافق و مخالف را که در ١٣٣۲ گذاشته شد تکرار کردند ولی شمار رای دهندگان بسیار از آن نخستین همهپرسی (برای انحلال مجلس) درگذشت .ادعای رسمی رای موافق 99 در صد را میباید از دروغها و اغراقهای متداول آن روزگار، بیشتر روزگار ما، شمرد).
همهپرسی ششم بهمن یکی از موارد بسیار کمیاب همرائی بخش بزرگتر جامعه ایران بر یک امر مثبت ــ “برای“ و نه “ برضد“ بود. آن برنامه اصلاحات، شوری واقعی در مردم برانگیخت که دشمنان “پاتولوژیک“ پادشاهی پهلوی نادیدهاش گرفتند (سیاست به عنوان پاتولوژی نتیجهاش همین وضعی است که در آن افتادهایم) و تکانی به سرتاسر جامعه داد که یک دوره استثنائی رشد اقتصادی و اجتماعی را ممکن ساخت. در دوازده ساله پس از آن درامد نفت ایران از ۵۵۵ میلیون دلار در ١٣۴۲/1963 به ۵ میلیارد در٧۴-١٩٧٣ رسید و ٩ برابر شد. ولی رشد اقتصادی ایران در همان دوره بسیار از افزایش درامد نفت در گذشت. در سالهای ۴٩-١٣۴١ تولید ناخالص ملی سالانه ۸ درصد افزایش یافت؛ در ۵۲-١٣۵١ به ١۴ درصد رسید و در سال بعد درست پیش از چهاربرابر شدن بهای نفت تا ٣۸ درصد بالا رفت که با هر معیاری شگفتاوراست. همان دوازده سال بود که بهترین دوره پادشاهی سی و هفت ساله محمدرضا شاه به شمار میرود. تنها از ١٣۵٣/1975 بود که سیل دلار نفتی و رشد تورمی و فسادانگیز آن آغاز کرد همهچیز را از سر راه بردارد و کبریای قدرت را به کوری و بیخردی برساند؛ و همان بود که عامل مهمی در سرنگونی پادشاهی پهلوی گردید. (1)
در ششم بهمن چهل سال پیش از مردم خواسته شد که به برنامهای که مواد شش گانهاش تقسیم اراضی یا اصلاحات ارضی، ملی کردن جنگلها و مراتع(مرغزارها،) فروش کارخانههای دولتی (برای تامین مالی finance اصلاحات ارضی) سهیم کردن کارگران در سود کارخانهها، دادن حق رای به زنان، و سپاه دانش بود رای بدهند. اصلاحات ارضی، با هدف از میان بردن قدرت سیاسی خانها و آخوندها (موقوفهخواران سنتی) بود و انتظار میرفت در کنار برنامههای سپاه دانش (وسپاههای بهداشت و ترویج بعدی) برتولید کشاورزی بیفزاید. ملی کردن جنگلها و مرغزارها نخستین اقدام جدی در زمینه حفظ محیط زیست در سطح ملی بود. با سهیم شدن کارگران در سود کارخانهها (۲٠ درصد) قدرت خرید آنها در راستای عدالت اجتماعی بالا رفت. حق رای زنان فرایند آزادی و برابری حقوق زن را پیش برد. “سپاه دانش“ که ارتش را به عنوان یکی از مهمترین و بزرگترین نهادهای ملی و با سهم شیری که از بودجه کشور داشت در خدمت توسعه میگذاشت، همراه دو سپاه دیگر چنان نقش سازنده و اجتنابناپذیری یافتند که در جمهوری اسلامی نیز به صورت جهاد سازندگی دنبال شدند. در آن میان اصلاحات ارضی، در جامعهای روستائی و یخزده در سنتها و روابط قدرت هزاران ساله، با از میان بردن پایگاه قدرت اقتصادی و سیاسی طبقهای بسیار بانفوذ، ابعاد یک انقلاب اجتماعی را میداشت. درآمدن ایران به یک جامعه طبقه متوسط، با اصلاحات سال ۴١/63 بود که گام بزرگ آخری را به پیش نهاد.
اصلاحات ارضی با ۶ بهمن آغاز نشد و در نخستین مرحلهاش، در یک ساله اول از برنامهریزی تا اجرا در آذربایجان غربی (زمستان 1961/١٣۴0) شاه نقشی نداشت. حسن ارسنجانی وزیر کشاورزی و یک روشنفکر ـ روزنامهنگار ـ سیاستگر که از دهه ۲٠/40 اصلاحات ارضی و درهم شکستن قدرت “هیئت حاکمه“ سنتی را تبلیغ میکرد؛ و علی امینی، سیاست پیشهای پیرو مکتب قوام و هوادار بستن امنیت ملی ایران به امریکا و گشودن پای آن کشور به هزینه انگلیس و شوروی، را میباید پدران آن انقلاب اجتماعی شمرد که در ١۴٠/1961 سرگرفت. در واقع شاه با آنکه در دوره مصدق قصد داشت زمینهای فراوان خود را تقسیم کند و نتوانست، پس از ۲۸ مرداد در همه زمینهها به سیاست محافظه کارانه سالهای پیش خود روی آورد و پایههای قدرتش را بر ارتش، رهبری مذهبی، و زمینداران بزرگ گذاشت. اگر فشار کندی که نگرانی آینده ایران را در غیاب یک برنامه اصلاحی و بویژه اصلاحات ارضی داشت نمیبود، و اگر بحران اقتصادی ـ سیاسی دو ساله ١٣۴٠-١٣۲٩/61-1960 شاه را به چنان درجه ضعیف نکرده بود، او احتمالا به چنان اندیشهای نمیافتاد. امینی را امریکائیان به شاه تحمیل کردند؛ و او جز اصلاحات ارضی از کار چندانی بر نیامد. کندی که یک جنگاور صلیبی جنگ سرد بود برنامه “اتحاد برای پیشرفت“ را با تکیهاش بر اصلاحات ارضی و سپاه صلح با ماموریت خدمت در جهان سوم دنبال میکرد. اما شاه هنگامی که پذیرفت به نبرد زمینداران و خانهای فئودال برود مواد حیاتی دیگری را مانند حق رای زنان و سهیم کردن کارگران در سود کارخانهها و ملی کردن جنگلها و مرغزارها و سپاه دانش بر اصلاح ارضی افزود و یک برنامه پردامنه اصلاحات اجتماعی به مردم عرضه کرد که پادشاهیاش را ١۵ سال بیآسیب نگه داشت، و اگر با وام گیری از بیهقی، استبداد در او چنان قوی نشده بود و آن همه خطاها(ی گیج کننده) در تدبیرها نمیرفت تا پایان زندگیاش نگه میداشت. در سالهای بعد او اسیر سخن سرائی (رتوریک) خود شد و پیاپی ١٣ ماده دیگر به عنوان اصول انقلابی بر آنها افزود ــ بیشترشان میان تهی و در حد شعار، مانند انقلاب اداری.
در سهم ارسنجانی در آن حرکتی که به ژرفای جامعه و سیاست ایران داده شد مبالغه نمیتوان کرد. او روح برانگیزنده و موتور اصلاحات ارضی بود و میانبرهای درخشانش (حداکثر یک ده برای مالکان، قیمتگزاری روستاها بر پایه مالیاتی که زمینداران پرداخته بودند، و پرداخت بهای آنها به اقساط ده ساله که اسنادش را به زودی در بازار فروختند و بخشی از آن در صنعت بکار افتاد) دشواریهائی را که به نظر برطرف کردنی نمیآمد به آسانی به کناری انداخت. با همه انحرافات بعدی از طرح جسورانه و دوربرد ارسنجانی برای روستاها و کشاورزی ایران، او به پارهای از مهمترین مقاصد خود رسید. زمیــنداران بزرگ و خانهای فــئودال از آن پس نیروئی در ســیاسـت و جامعه ایران
نمیبودند (در مجلسهای پس از جنگ سهم نمایدگان زمینداران و خانها در مجلس از
۴٩ تا ۵١ در صد کرسیها میبود).
اصلاحات ۶ بهمن تا سالها آثار ۲۸ مرداد را مگر در لایه کوچکی از سیاسیکاران از میان برد. آن سیاسیکاران در اهمیت خود بسیار مبالغه میکردند، اما در لحظه بزرگترین دستاورد و پیروزیشان، در انقلاب اسلامی بود که میتوانستند، اگر میخواستند، به نقش حاشیهای خویش در همه آن دوران پیبرند. عقده ۲۸ مرداد که هم آنها و هم خود شاه بیش از اندازه جدی میگرفتند ــ مانند اعتقاد به نقش برتر مذهب، و در نتیجه آخوندها ــ در سیاست ایران واقعیتی بود که هر دو طرف خود به تحقق آن کمک میکردند. ۲۲ بهمن، بسیار بیش از آنکه پیروزی بر ۲۸ مرداد باشد تلافی انقلاب مشروطه و مسجد گوهرشاد و شورش برگرفتن حجاب بود. شاه تا نیمه دهه پنجاه/هفتاد ــ تا اختیار خودش را پاک از دست نداد ــ با بحران مشروعیتی که در شمار آید روبرو نبود. در استقبال سازمان نیافته و خودجوش عمومی در سفرهایش به هرجا، و بیش از آن در روحیه مثبتی که جامعه را سراپا گرفته بود، به خوبی میشد دید که توده مردم آمادهاند تا جایی که میشد با موج اصلاحی شاه پیش بروند و زندگیهای خود را بسازند. نمونهای از آن روحیه را در رویکرد مردم به دوم خرداد میتوان دید. با آنکه اصلاحات دوم خردادی حتا سایهای هم از جنبش اصلاحی شاه نبوده است و با آنکه جمهوری اسلامی در چشم مردم از رژیم پادشاهی دو سه ساله پایانی بسیار منفورتر است باز میبینیم مردم تا آنجا که توانستهاند، حتا در نومیدی، با آن راه آمدهاند. ایران آن سالها به لطف تکانی که ۶ بهمن داده بود یک نیروگاه سازندگی گردید. انقلاب صنعتی، ظرفیت صنعتی را در آن اواخر با رشد ۲٠ درصد در سال افزایش میداد و گوناگونی و پیچیدگیاش میرفت که ما را یک صادرکننده صنعتی گرداند. رفاه روزافزون و سیاستهای حکومت ــ که نه در جلوگیریها و سانسور مزاحم خود کارآمد بود و نه در تشویقهای روز افزونش ــ با اینهمه به یک فوران آفرینش فرهنگی دامن زد. آن سالهائی بود که هر گوشه ایران، مرزآباد frontier town پر جنب و جوشی بود که چهرهاش روز بروز دگرگون میشد. سیاست خارجی ایران یک دوران کم مانند کامیابی در همه جبههها را تجربه کرد. اندک اندک کشوری که یک دهه پیش از آن مالیهاش را رسیدن یا نرسیدن پنجاه میلیون دلار وام یا کمک خارجی زیر و رو میکرد و سرنوشت ملیاش بستگی به پیروزی کدام ابر قدرت میداشت، یکی از شکوفاترین اقتصادهای جهان و یک بازیگر عمده منطقهای شد که دشمنان را میترساند و دوستان را نیازمند خود میکرد.
***
برنامه اصلاحات شاه که انقلاب سفید و سپس انقلاب شاه و مردم نام گرفت از همان آغاز زیر حمله رفت و حملهها تا سالها پس از انقلاب اسلامی قطع نشد تا به فراموشی سپردن اصلاحات، راهحل بهتری به نظر رسید. (آن اصلاحات یک انقلاب اجتماعی در خود داشت، ولی انقلاب شاه و مردم نبود که لقبی از هر نظر برازنده انقلاب اسلامی 22 بهمن است که سهم قاطع رژیم پادشاهی در آن با عامل مردمی پهلو میزد). معقولترین شعار مخالفان در آن زمان که به تندی زیر سایه آن رویداد میافتادند، تا پانزده سال دگر باز سربلند کنند،“اصلاحات آری دیکتاتوری نه“ بود که بخشی از هواداران جبهه ملی دادند ولی به زودی در فریاد مخالفت همه سویه گروههای مخالف به رهبری خمینی خفه شد. خمینی زودتر از همه خطر اصلاحات و نیرومند شدن دست شاه را برای “روحانیت“ دریافت. اصلاحات ارضی، گنج شایگان اوقاف بزرگ را از دست کسانی که نان کار نکردن خود را میخورند بدر میبرد؛ و حق رای زنان راه را برای کوتاه کردن دست شریعت از زندگی و خوشبختی زنان میگشود، ولی او نمیتوانست در میان پذیرش پرشور عمومی به برنامه اصلاحات، مگر حق رای زنان که به ریشه سنت میزد، حمله کند و منتظر بهانههای تازه نشست. (در مرحله دوم اصلاحات ارضی راهی برای نگهداشتن اوقاف در دست آخوندها یافتند).
به اصلاحات ارضی از جبهه اقتصادی و سیاسی هردو حمله شده است. منتقدان، انگشت بر کاهش تولید فراوردههای کشاورزی و افزایش مهاجرت روستائیان به شهر گذاشتهاند. ولی رشد بخش کشاورزی در آن سالها نزدیک پنج در صد بود که کمتر کشوری از آن در میگذشت. زمینداران بزرگ ایران که عموما مالکان غیابی بودند آن چنان نقشی در تولید نداشتند که نبودشان چندان اثر منفی ببخشد و روستائیان طبعا بر زمینهای خود با شوق بیشتری کار میکردند. مهاجرت روستائیان به شهر نیز که نه تنها ویژگی ایران آن سالها نبود و همه جامعهها آن را تجربه کردهاند و میکنند، با نرخ یک درصد در سال از هیچ کشور رو به پیشرفت دیگری ییشتر نشد. اگر اصلاحات ارضی به کشاورزی ایران چنان شکوفائی نداد که انتظارش میرفت به دلیل اولویتهای وارونه رهبری سیاسی بود. کنترل بهای فراوردههای کشاورزی و یارانه دادن به مصرف کنندگان شهری ــ که با وارد کردن فراوردههای کشاورزی و فروش آنها به بهای پائینتر تکمیل شد ــ روستاها را به زیان شهر فقیر میکرد. نابرابری زننده تسهیلات زندگی در شهر و روستا نیز دلیل دیگری میبود. بر خلاف کره جنوبی که اولویت را به روستاها داد در ایران، آرام نگه داشتن شهرها را به بهای یارانههای ویرانگر مقدم شمردند. اما روستاها پیشرفت چندان نکردند زیرا شهرها صنعتی میشدند و گسترش بخش صنعت و خدمات، روستائیان را به اشتغالات پرسودتری میکشید. گسترش بخشهای صنعت و خدمات که فرا آمد مستقیم 6 بهمن بود داشت ایران را از مدار واپسماندگی بیرون میبرد.
آن مخالفان “پاتولوژیک“ در جبهه سیاسی، اصلاحات ارضی را نفی میکردند که به دستور امریکا صورت گرفته است. ولی چنان گام غول آسائی که در نوسازندگی جامعه ایران بر داشته شد ارزش خودش را میداشت. اصلاحات ارضی، زیر هر فشاری روی داد، جامعه ایران را سیالتر و شکل گرفتن یک طبقه متوسط را آسانتر کرد، یک نسل تازه تکنوکراتها جای سیاست پیشگان سنتی را گرفتند که در ١۵ ساله بعدی سطح زندگی ایرانیان را به جائی که هرگز نه پیش از آن رسیده بودند نه پس از آن رسید، بالا بردند. ایران آن سالها محکوم ژئوپولیتیک خود بود و میان امریکا و شوروی، استقلال محدود و تجزیه، میبایست یکی را برگزیند. اگر قدرت نگهبان یکپارچگی ایران به جای حفظ وضع موجود در پی اصلاحات اجتماعی میبود چه بهتر.
یک حمله آخری به اصلاحات ارضی از نظرگاه پس از انقلابی صورت میگیرد. میگویند شاه با از میان بردن بزرگ مالکان، خود را از پشتیبانی حیاتی آنان بیبهره کرد. میتوان پاسخ داد که دربرابر، پشتیبانی روستائیان را به دست آورد. ولی هنگامی که او خود را در نخستین تکانه انقلابی، باخت نه پشتیبانی بزرگ مالکان میتوانست به یاریاش بیاید و نه پشتیبانی روستائیان که در انقلاب شرکتی نکردند. ریختن روستائیان به شهرها بیتردید بر قدرت آخوندها افزود ولی رشد شهرنشینی در ایران به عوامل گوناگون و زیرو رو شدن جامعه ایرانی در آن پانزده سال بستگی داشت. شکست، هزار پدر و هزار توضیح دارد.
نکته عمده در اصلاحات ۶ بهمن که گروههای قدرت سنتی را ضعیف میکرد و به طبقه متوسط نوخاسته میدان میداد ــ هردو پیشزمینههائی برای دمکراسی ــ آن است که بجای پیشبرد مردمسالاری به رشد خودکامگی کمک کرد. در این تحول هم شاه و هم مخالفان او سهم داشتند. شاه طبعا از برنامه اصلاحات، برای نیرومندتر کردن خودش بهره گرفت و طبعا به مخالفانی که یک سال پیش از آن پیشنهادش را برای در دست گرفتن قدرت، به شرط احترام گذاشتن به پادشاهی (او قانون اساسی بکار میبرد) و مبارزه با کمونیستها، با بیاعتنائی رد کردند نمیاندیشید. هر کس به آسانی میتوانست موازنه یک سویه میان شاه سوار بر موج بازسازی اجتماعی و گروه مخالفان خستهای را که چیزی برای گفتن نداشتند دریابد. ولی آن مخالفان نیز کمکی به امر خود و به امر ملی نکردند؛ بجای دنبال کردن شعار اصلاحات آری دیکتاتوری نه، و بهره گیری از پویائی تازه جامعه در پیشبرد دمکراسی، یا در برابر اصلاحات ایستادند و به زودی به خمینی پیوستند، یا همچنان به بیاعتنائی و مخالفت غیر فعال پناه بردند. آنها با نفی اصلاحات، چه با بیاعتنائی و چه مخالفت فعال، خود را بکلی به حاشیه راندند تا آخوندها موقتا برایشان مصرفی یافتند. اصلاحات از انرژی لازم برای آنکه به ظرفیت کامل خود برسد بیبهره ماند و شاه و مخالفان، یک فرصت بینقص را برای گشادن سیاست در پی گشادن جامعه از دست دادند.
***
ریشهیابی ۲۲ بهمن در ۶ بهمن ابروهای بسیاری را بالا خواهد برد. ولی آن اندازهها هم نابجا نیست. ششم بهمن تنها چهار ماه با پانزده خرداد فاصله داشت و پانزده خرداد، ١٩٠۵ انقلاب ایران بود. خمینی در آن نخستین شورش خود برضد اصلاحات شاه، پایه ائتلافی را که پانزده سال بعد به پیروزیاش رساند گذاشت: اصناف، بازاریان، و جبهه ملی.(۲) او در ۲۲ بهمن، همان استراتژی ١۵ خرداد را با مهارت تاکتیکی بیشتر بکار گرفت. حتا شعارهایش رویهمرفته همانها بود که در 15 خرداد هزاران تن را در تهران و تودههای بیشماری را در قم و اصفهان و شیراز و مشهد و تبریز به خیابانها سرازیر کرد: شعارهائی برضد آنچه او فساد رژیم، زیر پا گذاشتن قانون اساسی، تقلب در انتخابات، خفقان، زیرپا گذاشتن استقلال دانشگاهها، بیاعتنائی به رفاه مردم، غربزدگی و بی احترامی به اسلام، فروش نفت به اسرائیل، وام گرفتن از غرب، و کارت برندهاش، “کاپیتولاسیون“ یا حقوق برونمرزی مشاوران امریکائی ارتش ایران مینامید.(3) او توانست مخالفان اصلاحات را زیر پرچم خود بیاورد و اگر آن بار شکست خورد به این علت بود که با روحیه متفاوتی در دستگاه حکومتی روبرو بود.
۶ بهمن که طبعا بایست به همرائی بیشتری در روشنفکران مخالف و حکومتی، در طبقه متوسطی که مستقیما از آن اصلاحات سود میبرد و آیندهاش در آن میبود، بینجامد برعکس سیاست ایران را رادیکالتر کرد. شاه پس از ١۵ خرداد دیگر در حال آشتی و گذشت نبود و سرکوب سریع و خونین شورشیان خون آشام را با دستگیریهای گسترده مخالفانی که با آن شورش همراه شده بودند یا میخواستند همراه شوند و برخلاف ١۵ سال بعد به آنان فرصت داده نشد کامل کرد. از آن پس هر مخالفی دشمن تلقی میشد. مصدقیها دم در کشیدند ولی اسلامیان به کار سازمانی گیاریشهgrass roots روی آوردند و چپگرایان به پیکار مسلحانه گرایش یافتند.
استراتژهای چپ در عین کوچک شمردن و نفی اصلاحات با چالش آن روبرو شده بودند. شاه با آنها در جلب دو لایه اجتماعی مهم، پیاده نظام انقلابات سوسیالیستی، سخت در رقابت بود. استالینیستها نگران “جاذبه (نه چندان) پوشیده بورژوازی“ برای طبقه کارگر میبودند و مائوئیستها میترسیدند طبقه کشاورز از محاصره شهرها توسط روستاها منصرف شود. هفت سال پس از آن روز یک نمایش کودکانه، در دلاوری و ساده دلیاش، در سیاهکل، آغاز دوران پیکار چریکی را در ایران اعلام داشت که در هر جامعهای به خشکیدن نهال دمکراسی، هرچه هم باریک و نورس، و به نیرو گرفتن بدترین گرایشها از استبداد تا نیهیلیسم، میانجامد. از یکسو خمینی و از سوی دیگر گروههای چریکی، یکی از آنها در قالب مذهب و دیگری آماده دربرکشیدن ردای مذهب، و هردو به کمترین اشاره او آماده به سر دویدن، جایگزینان (آلترناتیو) اصلاحات شاه شدند، که هرچه هم ناهماهنگ و کژ ومژ و پر نقص، داشت اسباب یک نظام دمکراتیک را با شیوههای استبدادی فراهم میکرد. (در همه جامعهها نخستین اسباب دمکراسی در شرایط غیردمکراتیک فراهم شده است ولی نباید گذاشت آن شرایط بیش از اندازه بکشد).
از شاه نمیشد در برابر چنان واکنشهائی به اصلاحات، انتظار داشت که نیروهای مخالف را به دشمنی و تحقیر ننگرد و در خودکامگیاش سر سختتر نشود. آنان تا افتادن به دامن ارتجاع مذهبی در زنندهترین صورتش رفته بودند (شورشیان ١۵ خرداد، که سه روز طول کشید، کتابخانه عمومی را در پارک سنگلج سوزاندند و بر چهره زنان بیحجاب اسید پاشیدند.) ولی حتا چنان نمایشهائی مانع نشد که کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در اروپا و امریکا (یک پایگاه مصدقیها و گروههای چریکی) نمایندگانش را در نخستین فرصت به نشانه بیعت به تبعیدگاه خمینی در نجف نفرستد ــ از بهترین دانشگاههای غرب و مراکز روشنگری. مشکل شاه آن بود که با رفتار برابر با هرکه نشانهای از استقلال نشان میداد ــ از خواندن یک کتاب تا دست بردن به اسلحه ــ بی شمارانی را بیهوده به مخالفتهای سخت راند و طبقه متوسط را از خود ترساند و رماند. اگر مخالفان مذهبی و چپ و مصدقی در او بجز عیب نمیدیدند او نیز آنها را از هر فضیلتی عاری میشمرد و تا اعلام میان تهی و ویرانگر “هر که نمیخواهد گذرنامهاش را بگیرد“ پیش رفت.
بازگشت به آن رویدادها، به یک انقلاب اجتماعی روشنرایانه، که طرفه روزگار، زمینه یک انقلاب ارتجاعی شد، مسیری را که جامعه ایرانی از ۶ بهمن تا ۲۲ بهمن پیمود روشنتر میسازد. شاه با تکان بزرگی که به اصلاحات داد به پدیدار شدن نیروئی که سرانجام او، و اصلاحات را (موقتا) شکست داد کمک کرد. این چیزها ــ مانند جامعه مدنی که در زیر سنگینی حکومت اسلامی همچون یک کوه مرجانی، هم سخت و هم شکننده، به زیبائی بالا میآید ــ تنها در ایران روی میدهند.
فوریه 2003
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* 1تا 3 برگرفته از
Ervand Abrahamian, Iran Between two Revolutions Princton University Press
بخش اول ـ دمکراسی خم رنگرزی نیست
بخش اول ـ دمکراسی خم رنگرزی نیست
درباره دمکراسی در ایران و دورههای کوتاه آن در سده گذشته، به اندازه کافی کلیشههای تکراری شنیدهایم. برداشت روزنامهای و تبلیغاتی از دمکراسی و مشروطه که دیرزمانی بر جستارهای ”علمی” نیز چیره بود (علمیکه با پیشداوری آغاز شود پیشاپیش خود را نفی میکند) تصویر محو شکستهای از یک دوران استثنائی تاریخ ایران میداد که راه بزرگی آینده ملت ما را در دستاوردها و درسها وعبرتهایش تعیین کرده است. دوران مشروطه، حتی جنبش مشروطه، که هیچ گرایش فکری نمیتواند منکر اهمیت دورانساز آن باشد، دههها به بیاعتنائی افتاد. آنها هم که به یادش افتادند باز به ندرت از همان برداشت روزنامهای و تبلیغاتی و تکرارکلیشهها فراتر رفتند.
اما باکی از بیاعتنائیها و برداشتهای کلیشهای نیست (برای خود چنان کسانی میباید باشد.) اگر در بیرون ایران بیشتر گروههای سیاسی به جنبش مشروطه بیاعتنایند در ایران گروههای روزافزونی، آرمانهای مشـروطه را بهترین و کارامدترین جایگزین ولایت فقیه، و انقلاب مشروطه را پادزهر انقلاب اسلامی میبینند. اگر حکومت آخوند و از سوی خدا به چنین پارگینی فرو رفته است ملت ما یک فلسفه سیاسی و حکومتی پیشرو و امروزی با توانائی نوکردن خویش داشته است که یا به آن تجاوز شد یا غفلت، و یا برضدش دست به انقلاب زدند. اگر نسل پیشین ایرانیان خود را به بدنامی انقلاب اسلامی آلود، چهار نسل پیش، ایرانیان نخستین انقلاب آزادی و ترقی، انقلاب تجدد، را در سراسر منطقهای که بعدها جهان سوم نام گرفت به پیروزی رساندند. انقلاب مشروطه به فرایند پالایش جامعه ایرانی از گناه انقلاب اسلامیکمک میکند.
تظاهرات و مراسم روزافزونی که هر سال در ایران به مناسبت انقلاب مشروطه در ایران صورت میگیرد و مقالاتی که روزنامههای ایران در ستایش و نکوهش آن مینویسند گواهی بر زنده شدن دوباره خودآگاهی مشروطهخواهی در ایران است. قدر آن بیش از پیش گزارده میشود و سال آینده خیال دارند صدمین سالش را بگیرند. جوانانی که هیچ از دوران مشروطه ندیدهاند در نگاه آرزومندانه به دستاوردهای آن دستکمی از بازماندگان و نسل سالخوردهتر ندارند.
دوران مشروطه را میتوان تعریفهای گوناگون کرد. در اینجا منظور، هفت دههای است که حکومت در ایران به درجات کمتر و بیشتر در جهانبینی و سیاستهایش زیر تاثیر جنبش مشروطه بوده است، به ویژه در نوسازندگی اقتصاد و جامعه؛ و اگر هم پارهای مولفههای اساسی آن را زیرپا گذاشته و به آینده نامعلوم واگذاشته شده به اندازه چپ انقلابی و اسلامی بنیادگرا منکر ارزش آنها نبوده است. در این دوران پایههائی برای دمکراسی در ایران گذاشته شد که برخی از آنها در حکومت اسلامی نیز، به رغم دشمنی وجودی این رژیم با آزادی و ترقی استوار تر شده است. ما به جای شمردن دستاوردهای جامعهایرانی میتوانیم پیشزمینههای دموکراسی را در یک جامعه، هر جامعهای، بررسی کنیم. آنگاه هرکس میتواند نتایج خود را بگیرد. برای سالمتر کردن سیاست ما در این مرحله، همین اندازه که درباره پیشزمینههای دموکراسی به توافق برسیم خوب است. دستکم هرکس به دلخواهش صفتهای بد و خوب را بیحساب به گردن این و آن دوره و شخصیت نیاویزد.
دمکراسی یکی از مهمترین جنبههای فرایند پیچیده و همه سویهای است که به سدههای دراز در اروپا شکل گرفت و جامعه سنتی را از بن زیرورو کرد و آن را مدرنیته، یا تجدد به زبان ما (آن تصوری از مدرنیته که برای ما امکان داشته است) میخوانند. دمکراسی نه با یک انقلاب فراهم میآید و نه با یک حزب یا یک شخصیت فرهمند. مانند همه تحولات با دگرگونی در اندیشه و نگاه به جهان آغاز میشود ولی برای تحقق یافتن به شرایط عینی یا پیشزمینههائی نیاز دارد که در اروپا، پس از زمینه سازیهای پراکنده و نه چندان اساسی سدههای دوازده تا پانزده، از سده شانزدهم بطور پیگیر آماده شد و ما نیز با سرعت خودمان، در صد و سی چهل ساله گذشته به آماده کردنشان پرداختهایم. آنها که انتظار داشتهاند دمکراسی از خم رنگرزی تنها یک انقلاب بدر آید نه دمکراسی را میشناسند نه جامعه و تاریخ را. آن پیشزمینههای دمکراسی را به ترتیب، و همراه با دگرگونیها در جهانبینی، چنین میتوان آورد:
1 ــ تشکیل دولت ـ ملت
برای آنکه مردم بتوانند حقوق و مسئولیتهای خود را ــ و دمکراسی یعنی حقوق و مسئولیتهای بهم پیوسته افراد انسانی در اجتماع آدمیان ــ نگهدارند و بجای آورند میباید نظمی برقرار باشد؛ و نظم در یک اجتماع بزرگ تودههای انسانی، با اقتدار مرکزی و یک دستگاه اداری حکمروا برقرار میشود. اگر قانونی درکار است حکومتی میباید که آن را اجرا کند. فرانسه و انگلستان و سوئد و پروس از پایان قرون وسطا به سوی دولت ـ ملت رفتند، که قلمرو تعیین شدهای (با ”مرزهای طبیعی” در صورت امکان) زیر یک حکومت مرکزی و آزاد از فرمانروائی sovereigntyفئودالها و کلیسا میبود و قانونهای حکومت مرکزی در آن اجرا میشد.* کشورهای دیگر اروپائی یکایک همان راه را پیمودند. حکومت قانون در یک کشور از آن هنگام معنی یافت چون پیش از آن مانند افغانستان کنونی هرگوشهای قانون خودش را میداشت.
از حکومت قانون، و نه پیش از آن، حکومت قانونی میآید ــ حکومتی که نه بر دلخواه خود، بلکه بر رضایت حکومت شوندگان بنا شده است. در اهمیت مرحله حکومت قانون میباید تاکید کرد. هر پیشرفت ژرف پایدار در جامعههای مدرن از آنجا آغاز شده است: حکومتهائی بودهاند که قانونهای خودگزاشته را اجرا کردهاند و به کشور ثباتی بخشیدهاند که زیرساختهای ارتباطی و اقتصادی و آموزشی را میسر میسازد، و امنیت قضائی و اطمینانی بخشیدهاند که به گفته یک نویسنده امریکائی در بافتار (کانتکست)ی دیگر، ”نرم افزار” سرمایهداری در برابر سخت افزار کارخانهها و موسسات مالی است.
جامعههای اروپائی پیش از آنکه به مردمسالاری برسند در پادشاهیهای استبدادی، ولی پایبند به درجهای از احترام به قانون و در نتیجه نگهدارنده نظم و امنیت، سدهها فرصت یافتند زیرساختهای جامعه مدرن را فراهم آورند. اصلاحات ارضی، آموزش ”همگانی” که لایههای هرچه گستردهتر اجتماعی را دربر میگرفت و دستگاههای حکومتی در خدمت توسعه، در بیشتر آنها کار شاهانی بود که enlightened despot خودکامگان روشنرای نام گرفتند (نخستینشان شاه نبود و کرامول، یک دیکتاتور نظامی، بود که انگلستان را در پنج سال کوتاه دگرگون کرد) روشنرائی البته صفت کشورداریشان بود و نه لزوما نشان دهنده پایگاه انتلکتوئلیشان ــ چنانکه یک منتقد رضاشاه پنداشته است. فردریک دوم پروس (کبیر) یک نابغه تاریخی بود ولی ژوزف دوم اتریش به شنیدن اپراهای موتزارت خوابش میبرد، و رضاشاه با آن بینش و دید خیره کننده که مایه رشگ بسیاری روشنفکران همین زمان میتواند باشد احتمالا نام اپرا را نیز نشنید.
قانون اساسی، قالب حکومت قانونی است. پس از جا افتادن حکومت قانون، ضرورت قانونی کردن خود حکومت پیش میآید. مردمیکه قانون را اطاعت کردهاند میخواهند اراده خودشان خاستگاه قانون باشد. در جنگ استقلال امریکا شعار انقلابیان، عبارتی بود که هنوز در بسیاری موقعیتها میتوان بکار برد و یکی از تعریفهای دمکراسی است: no taxation without representation مالیات بینمایندگی نمیشود. خود قانون اساسی اهمیتی بیش از کاغذی که بر آن نوشته شده است ندارد ــ اگر پیشزمینههائی که اشاره شد نبوده باشد. جمهوریهای افریقائی قانون اساسی دارند و پادشاهی انگلستان قانون اساسی که در کتابچهای نوشته باشند ندارد. اجرای قانون اساسی تنها در بخش کوچکی به وجود قانون مربوط است. بخش بزرگترش را آمادگی جامعه برای تحمیل قانون بر خودکامگان بوجود میآورد. اما در بسیاری جاها این خودکامگان بودهاند که به مقدار زیاد به آمادگی جامعه کمک کردهاند.
2 ــ حق فرد انسانی
فرد انسـانی همـیشه بوده اسـت (تاریخ پدیدار شـدنش ــ در صورتهای گوناگون تکاملیاش ــ برروی زمین با هر فسیل تازه واپستر برده میشود و تازگی یک اسکلت چهار میلیون ساله کشف کردهاند) ولی فرد انسانی که به حساب آید، یعنی حقوق طبیعی جدا نشدنیاش شناخته شود، پدیده تازهای است و به سه سدهای بیشتر نمیکشد (اگر میگوئیم سده هژدهم با ربطترین سده تاریخ به ”وضعیت” جامعه ایران امروزی است و در پهنه اندیشه و فلسفه سیاسی میباید نخست آن را خوب دریابیم و در دستگاه گوارش ملی خود ببریم و آنگاه اگر خواستیم با گمراهی و ارتجاع پسامدرنیسم، بازی روشنفکرانه کنیم، بیسببی نیست.)
از هنگامیکه روشنفکران سیاسی و فرهنگی اروپا، و امریکائی که به تندی سایه پهن خود را بر جهان غرب میگسترد، حقوق بشر، برابری افراد را در حقوق طبیعی و فطری آدمیان، در مرکز گفتمان سیاسی آوردند، برقراری popular sovereigntyحاکمیت یا فرمانروائی مردم، یا مردمسالاری و دمکراسی، دیگر تنها مسئله زمان بود. جهان پیشرفته بر راهی گام نهاد که بقیه جهان خواه نا خواه پیمود و میپیماید. با شناخت حق برابر آدمیان فرایافت conceptهای دیگری آمد همچون پویش خوشبختی (بجای رستگاری آن جهانی) که تا آن زمان حق انحصاری روحانیان و اشراف و متحدان ثروتمندشان میبود؛ عرفیگرائی secularism به معنی بیرون بردن دین از کشورداری (قانونگزاری و اداره امور) و بریدن رابطه روحانیت با خشونت؛ و برطرف شدن تبعیضهای نژادی و قومی و مذهبی و جنسیتی؛ و آزادی اندیشه و گفتار، که امر مقدس و فراتر از اندیشه و گفتار آزاد باقی نگذاشت، و راه را برای هر پیشرفتی باز کرد.
مردمان آغاز کردند اقتدار و امتیازات کلیسا و دربار و اشرافیت و دیوانسالاری را چالش کنند؛ کار این جهان را در اولویت بگذارند؛ در بدیهیات و احکام بیچون و چرا شک کنند و حق خودشان را بگیرند. فضا برای ادامه قرون وسطا و جامعه سنتی نامناسب شد و بر زمینههای مادی و حقوقی فراورده پیشرفتهای سدههای گذشته، نیروهائی پا به میدان گذاشتند که سه سده است جهان را میگردانند و پیش میبرند؛ و شیوههای کشورداریی تکامل یافت که از آنها گزیری نیست، و ما همه جهان سومیها در ایستادگی خود در برابرشان رستگاری خویش را عقب انداختهایم.
3 ــ اعتبار رای اکثریت
مردمان در هر جامعه چنان با فرمانروائی یک تن، یک گروه کوچک حکومت کنندگان، یک لایه اجتماعی معین، خو میگرفتهاند که اندیشه و کاربرد حکومت اکثریت نه به آسانی پذیرفته میشد نه به آسانی کار میکرد. اعتبار رای اکثریت به تدریج و در درازمدت شناخته شد و نخست به مرد بودن و مالک بودن، به مردانی که چیزی داشتند، اعطا گردید که باز اقلیتی را در جامعه تشکیل میدادند. این نظام ناکامل انتخاباتی، با همه تناقضی که در نظر اول میآید، به جا انداختن دمکراسی در نخستین مراحل توفانی خود در جامعههائی که هیچ یک از پیشزمینههای دمکراسی را به اندازه نداشتند ــ انگلستان و امریکای سده هژدهم ــ کمک کرد. توده رای دهنده محافظهکار به آسانی بازیچه دست عوامفریبان و تندروان نمیشد و حکومتی که به هرحال انتخابات آزاد و اعتبار رای ”اکثریت” را پذیرفته بود، دیر یا زود به اصلاح نظام انتخاباتی تن در داد. نخست همه مردان و سپس زنان نیز حق رای یافتند.
رای مردم، به شرط آنکه آزاد باشد، تنها پایهای است که میتوان برای مشروعیت یک نظام حکومتی تصور کرد. پایهای است که برخلاف حق پادشاهان و آخوندها، یا دیکتاتوری حزب پیشتاز پرولتاریا و اصل پیشوائی و امامت، نیاز به اختراعات تحلیلی و بندبازیهای استدلالی ندارد. از آن حقیقتهای آشکار است که به آسانی از سوی مردمیکه همه کشاکشها برسر آنهاست پذیرفته میشود. زیبائیش هم در این است که مکانیسم اصلاح، برخلاف همه آنهای دیگر، در خودش است. اعتبار رای اکثریت، خود بخود از هر انتخاباتی بدر میآید و به اندازهای اهمیت دارد که برای بسیاری هنوز رای اکثریت، اگرچه بی توجه به حق اقلیت، به معنی دمکراسی است.
حق اقلیت به نوبه خود زائیده چندگرائی (پلورالیسم) و جامعه مدنی است. در یک نظام سیاسی بنا شده بر رایگیری، گوناگونیها و اختلاف نظرها تا هر درجه بروز میکند و مجال فعالیت مییابد (اختلاف نظر به هر درجه آشتیناپذیری برسد با دشمنی، و جنائی کردن سیاست و باریدن نسبتهای خیانت و جنایت تفاوت دارد.) این همان است که چندگرائی یا پلورالیسم نامیدهاند و در جامعه مدنی کار میکند، یعنی فضای میان مردم و حکومت که مردم به استقلال از حکومت میتوانند نهادهای خود را بسازند و برای اکثریت آوردن یا متقاعد کردن پیکره سیاسیbody politics فعالیت کنند.
حق اقلیت برای ادامه آزادانه فعالیت خود گوهر دمکراسی لیبرال، در برابر دمکراسی رادیکال روسوئی است، که بعدها در کمونیسم و فاشیسم به فساد مقدر خود کشیده شد. دمکراسی لیبرال بر دو فرایافت حق و مسئولیت، در بهترین تعریف انگلوساکسون خود، پایهگذاری شده است ــ حقی که با مسئولیت محدود میشود و مسئولیتی که حق خود را میخواهد، و هر دو آزادانه، به معنی گردن نهادن به قانون. برای نگهداری حق اقلیت، اصل تفکیک قوا از سدة هفدهم در فلسفه و کارکرد سیاست جای هرچه مهمتری یافت تا در پایان سدة هژدهم در فرایافت ”مهار و توازن check and balanc قانون اساسی امریکا تکامل یافت و منظور از آن درهم بافتن قوای حکومتی (قانونگزاری، اجرائی، قضائی) به صورتی است که هیچ قوهای بر دستگاه حکومت چیرگی نیابد؛ و هدف نهائی آن نگهداری حقوق بشر در جامعه، حق فرد انسانی، است که از سه سده پیش جای خدا را در فلسفه سیاسی و حکومت گرفت. اعلامیه استقلال امریکا که بجای نام خدا با عبارت ما مردم آغاز شد اعلام پیروزی دوران تازه تاریخ بشریت بود.
4 ــ زیرساخت اقتصادی و اجتماعی
کارکردن دمکراسی در جامعهای که به سطح معینی از توسعه نرسیده باشد (و این سطح در هرجا طبعا تفاوت میکند) یا ناقص و یا زودگذر و عموما هر دوست. جامعههای غربی در سیر چند صد ساله خود به مردمسالاری با هماهنگی بیش از جامعههای سنتی که از دویست سال پیش بر راه آنها میروند، به توسعه اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و سیاسی رسیدند و زیرساختهای اقتصادی و اجتماعی، به زبان دیگر، مادی و فرهنگی لازم (یا با وام گرفتن از اصطلاح آن نویسندة امریکائی، سخت افزار و نرم افزار توسعه) را فراهم آوردند.
این زیر ساختها را، نه لزوما به ترتیب، چنین میتوان آورد:
ــ رشد اقتصادی، به درجهای که دستکم بخش قابل ملاحظهای از جمعیت از حالت بخور و نمیر بیرون بیاید.
ــ شبکه ارتباطی و بازرگانی گستردهای که بی آن رشد اقتصادی به چنان درجهای نخواهد رسید.
ــ طبقه متوسطی که بار نوسازندگی همه سویه جامعه بیشتر بر دوش اوست و بی او، بی یک لایه نیرومند اجتماعی که از نظر اقتصادی یا فرهنگی بتواند روی پایش بایستد، مردمسالاری پا نخواهد گرفت.
ــ شهرنشینی که تودههای بزرگ جمعیت را کنار هم بگذارد و اندرکنش interaction پیگیر آنان را میسر سازد. در اروپا طبقه متوسط (بیشتر اعضای گیلدها یا اصناف) ”شهرهای آزاد” بود که جنبش آزادیخواهانه را از قرون وسطا آغاز کرد.
ــ آموزش همگانی به معنی درآمدن از انحصار طبقات ممتاز و گسترش یافتن تدریجیش به همه لایههای اجتماعی و آزاد شدنش از روحانیت.
ــ جنبش صنعتی و بیرون آمدن از اقتصاد روستائی، نه لزوما اقتصاد کشاورزی که میتواند سراسر صنعتی باشد. انقلاب صنعتی به رشد طبقه متوسط، شهرنشینی، جامعه مدنی، آموزش همگانی و گسترش زیرساخت اجتماعی و اقتصادی، کمک کرد و موتور هر دگرگشت دویست سیصد ساله گذشته جهان بوده است. مردمسالاری به معنی عام خود ــ وارد شدن تودههای انبوه انسانی در پهنه سیاست ــ همراه آن عملی شده است.
***
این راهی است که غرب (اروپای غربی و شمالی و امریکا) در چند صد سال رفت و پس از آن هیچ جامعهای نه توانسته است در یکی دو نسل و با یکی دو جنبش یا انقلاب برود، و نه ناچار بوده است چند صد سال در آن درنگ کند. ایران در دهههای پایانی سدة نوزدهم در پارهای زمینهها و نه از جمله در زمینه حیاتی پیروزی عرفیگرائی، در جهان اروپای نیمه سده شانزدهم بسر میبرد؛ و با انقلاب مشروطه باد زندگیبخش سده هژدهم بر آن خورد و روکش براق اسباب مادی سده بیستم بر گوشههائی از آن کشیده شد. ما در صدو سی چهل ساله گذشته تکههائی از تجربه چهارصد ساله اروپا را، به شیوه درهم و سرسری خود آزمودهایم و امروز، به پائینترین جائی که توانستهایم رسیدهایم. ولی شگفتی اینکه، همه پیشزمینههای دمکراسی در این تاریخ پر دستانداز و سراسر کم و کاستی فراهم آمده است. حتا انقلاب و جمهوری اسلامی با همه ایستادگیهایش، در جاهائی ــ در آموزش، ارتباطات، گشودن مشکل عرفیگرائی از راه ادب آموختن از بیادبان ــ در آن سهمگزاری contribution قابل ملاحظه داشته است.
اکنون هر کس با هر درجه بیطرفی یا پیشداوری میتواند دوران جنبش مشروطه خواهی و حکومت مشروطهگرای پس از آن را که تا دهه هشتم سده گذشته کشید ارزیابی کند (تفاوت میان حکومت مشروطهگرا با مشروطه قابل توجه است.) آیا چنین تاریخ پربار پیچیدهای را میتوان در سه چهار جمله سراپا دشنام و پرستش، و با چند رویداد دستچین و پرداخت شده توضیح داد ــ در هر دو سوی طیف سیاسی به یک اندازه؟ آیا میتوان هفت هشت دهه پس از انقلاب مشروطه را، مگر در دورههای کوتاه معین، به سبب آنکه در جاهائی هرچند مهم، از انقلاب فاصله گرفت از صفت مشروطه جدا کرد؟ آیا میشود انتظار داشت که جامعه ایرانی میتوانست برخلاف همه دیگران به چند پرش از روی درههای ژرفی که دو هزار سال تاریخ پدید آورده بود بجهد و چون نتوانست ــ هرچند بسیار بیشتر میتوانست ــ چاره را در انقلاب شکوهمند اسلامی ببیند که هرچه پلشتی در ژرفای تالاب جامعه مانده بود روی آب آورد ــ با آن رهبری و جهانبینی که ”خود از زانوی او پیدا“ میبود؟
دستاوردهای دوران مشروطه ـ هر قضاوتی دربارة دورهها و شخصیتهای آن داشته باشیم ـ جامعه ما را در زیر همین حکومت و ”محصولات فرعی” فرا آمده انقلاب باشکوه نیز، بر راه بازگشت ناپذیر تجدد انداخته است و ما بسیار زودتر از تقریبا همه کشورهای پیرامونمان به دمکراسی خواهیم رسید. با یک طبقه متوسط بیشتر فرهنگی تا اقتصادی، یک جمعیت عموما شهری که جوانترهایش باسوادند؛ یک زیرساخت صنعتی که قدرتش بیشتر از پائین جامعه میجوشد؛ یک جامعه مدنی جنگنده؛ همه زیرساختهای ارتباطی و اقتصادی، تنها برکندن این رژیم مانده است که واپسین گامها را نیز برداریم و یک جامعه امروزی داشته باشیم.
اگوست 2005
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
* با هجومیکه به واژه حاکمیت میشود شاید میباید دربرابر sovereignty واژه دیگری یافت. تا انقـلاب اسـلامی، حاکمیـت در آن معـنی بـکار مـیرفت و برای government حکومت بکار میبردند. امروز گویا از فرایافت sovereignty چشم پوشیدهاند و حاکمیت را بجای حکومت گذاشتهاند. از انقلاب و حکومتی که ”فلهای” رفتار میکند (بههمین گوشنوازی) کدام چشم زیباشناسی، و نازکبینی که لازمه آن است، میتوان داشت؟
تفسیر پدیدارشناسی روح ـ جلسه چهارم بخش دوم
هگل در پدیدارشناسی روح از نظریه اولیه خود درباره آرمانی بودن وضع یونان فاصله میگیرد. پیشتر هگل گمان میکرد که راه پایان دادن به وجدان نگون بختی که مسیحیت برای انسان اروپایی ایجاد کرده بازگشت به هماهنگی و وحدت زیبای یونانی و تکرار آن تجربه است.
تفسیر پدیدارشناسی روح ـ جلسه چهارم بخش نخست
آن چه در جلسات قبل درباره پدیدارشناسی روح گفتم بیشتر مقدمات با تاکید بر مقدمه و پیشگفتار این کتاب بود و بحث به این جا رسید که دوعنوان فرعی پدیدارشناسی روح هر دو به یک مطلب اصلی برمیگردند. نظر مفسران پیشین – بویژه مفسران سده نوزده و اوایل سده بیستم – نیز که اعتقاد داشتند تعارضی میان دوعنوان فرعی وجود دارد، با توجه به تفسیرهای جدید درست به نظر نمی رسد.
تفسیر پدیدارشناسی روح ـ جلسه سوم بخش چهارم
هگل از این حیث تعبیر راه را به کار می گیرد که تجربه آگاهی یا آگاهی آگاهی از خود در این رفتن – به تعبیر دیگری در این سلوکی که مسیر تجربه آگاهی و خودآگاهی از آن می گذرد که تکرار می کنم معنای دیالکتیک در نزد هگل جز این نیست – تحقق پیدا می کند.
در سراشيب ـ داریوش همایون
عبدالناصر نه میتواند صلح را به ملت خود عرضه دارد و نه پيروزی در جنگ را. توسعه اقتصادی و بهروزی مردم مصر نيز در شرايط کنونی داستانهای فراموش شده است.
لفظ مشروطه و يادی از اوايل مشروطيت: حسن تقیزاده
به نظر من مشروطيت ايران اگر چه با مجاهدت صادقانه و بيغرضانه و جانفشانی پرشور و فدارکاری و کوشش مستمر قسمت بزرگی از طبقات متوسط ملت و علماء و تجار و اصناف پيشرفت نمود، در درجه اول مديون يازده يا دوازده نفر پيشروان و قوائم مشروطيت و آزادی سياسی بود.
تفسیر پدیدارشناسی روح ـ جلسه سوم بخش سوم
این جا این سوال پیش مطرح می شود : چرا فلسفه از این جا شروع میشود؟ چرا این راه در نهایت به علم مطلق منجرمیشود؟ و بالاخره این که علم مطلق به این معنی چیست؟
تفسیر پدیدارشناسی روح ـ جلسۀ سوم بخش دوم
سخن هگل این است که فیلسوفان دیگر ــ از دکارت تا کانت که در همین مقدمه از آن ها انتقاد میکند ــ در محدوده نوعی واقع گرایی یا رئالیسم فلسفه تأسیس کرده اند، در حالی که اولین گام فلسفه پشت کردن به همین رئالیسم فلسفی است.
جنگ در دو جبهه ـ داریوش همایون
علائم فروریختگی سیاست اروپای شرقی شوروی ـ سرکشی رومانی و بیگانگی یوگوسلاوی و مقاومت منفی شگفتآور چکسلواکی و بالا گرفتن شبح ناسیونالیسم در بالکان و اروپای مرکزی ـ در همه جا آشکار است. دکترین حاکمیت محدود برژنف در کار آنست که خود شوروی را بیش از پیش در منطقه تسلط خود محدود سازد
در حاشیه نوشته داریوش آشوری / فرخنده مدرس
نگارش این اشاره… تنها سخنی با خودمان و با خوانندگان آثار بزرگانمان در حوزهی نظر و اندیشه است، آن هم به منظور یادآوری و تقویت روحیهی جدیدی در خوانندگان ـ یعنی خودمان ـ که دیگر در برابر «پرخاش» و «تشر» و «تهدید» و…. مصون شده است و در پس غوغا و همه این پردهها گوهرها را میبینند و از وجود همه آنها شاد است و از محتوای فکری جنگ و جدال اهل اندیشه به«شمشیر قلم» در حوزهی نظر شکرگزار!




















