Author's posts

حزبی برای اکنون و آینده / فهرست

‌‌

‌‌

‌حزبی برای اکنون و آینده

پیشگفتار

فصل یک

مشروطه و مشروطه‌خواهی

فصل دو

ناسیونالیسم

               الف ـ سیاست خارجی

               ب ـ سیاست فرهنگی

فصل سه

آزادی‌خواهی

               طرح تمرکز‌زدائی و حکومت‌های محلی

فصل چهار

توسعه

          الف ـ اقتصاد

          ب ـ جامعه مدنی

          پ ـ آموزش

فصل پنج ‏‏

عدالت ‏اجتماعی

فصل شش ‏‏

استراتژی پیکار‏

فصل هفت‏

یک جهان‌بینی متفاوت ‏

فصل هشت

حزب راست میانه

‌‌

PDF

انتشارات حزب مشروطه ایران

اوت ۲۰۱۰

پیشگفتار

پیشگفتار

‏نخستین چاپ حزبی برای اکنون و آینده ایران در سال ۲۰۰۰ انتشار یافت و با افزودن فصل تازه‌ای به چاپ دوم رسید. امسال چند نشست دفتر پژوهش حزب مشروطه ایران به بررسی منشور حزب گذشت و تصمیم بر آن شد که چکیده‌ای از آن گفتگو‌ها به مناسبت، در بازنگری تازه‌ای از حزبی برای اکنون و آینده ایران بیاید که اکنون در دست خوانندگان است. این روایت تازه کتاب، اگرچه به نام من، برآمده از آن گفتگو‌هاست.

یک بخش مهم این بازنگری نگاهی کلی بر سرتاسر برنامه و فلسفه سیاسی حزب مشروطه ایران است ــ آغازگاه ما چه بوده است؟ ح. م.‌ای. یک حزب ایدئولوژیک نیست ولی برپایه ارزش‌هائی پایه‌گذاری شده است که شاید برای نخستین بار در ادبیات حزبی ما به‌عنوان یک کل بهم‌پیوسته نگریسته می‌شوند.

ما چهار ارزش اساسی داریم که بر پایه آن‌ها برنامه سیاسی خود را تنظیم کرده‌ایم، این چهار ارزش را از جنبش مشروطه و تجربیات صد ساله جامعه ایرانی که البته عموم آن‌ها ریشه در اندیشه غربی‌ها دارد گرفته‌ایم و بنیاد بسیار استواری برای برنامه سیاسی حزب شده است.

ناسیونالیسم: به معنی دفاعی و نگهدارنده؛ نه نظری به قلمرو هیچ‌کس، نه گذشتی از قلمرو و منافع ملی خود به سود هیچ‌کس؛ و نگهداشتن هویت ملی، نگهداشتن ایرانی بودن خود.

آزادیخواهی: آزادیخواهی ما بر لیبرالیسم تکیه دارد نه بر دموکراسی. زیرا در لیبرالیسم دیکتاتوری غیر ممکن است؛ در دموکراسی بسیار ممکن است. در لیبرالیسم تبعیض نخواهد بود؛ در دموکراسی همه گونه تبعیض می‌تواند به رای اکثریت تحمیل شود. آزادیخواهی برای ما دموکراسی لیبرال است. گذاشتن فرد و نه حتا اکثریت در مرکز جامعه، در مرکز زندگی اجتماعی؛ و این جلوی سوء‌استفاده از بستگی‌های قومی به نام هویت‌طلبی را می‌گیرد. فرد به دلیل تعلق به قوم نیست که حق دارد؛ از همان‌زاده شدن به خودی خود و در خودش دارای حقوقی است. این حقوق را اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق‌های آن در چهارچوب دولت-ملت تعریف کرده است.

ترقی‌خواهی: اصل گرفتاری ما واپس‌ماندگی است؛ ما چند سده حیاتی بشریت را از دست داده‌ایم. جامعه‌ای که از کاروان جهانی عقب نیفتد، نه ناآگاه است، نه دچار دیکتاتوری می‌شود، نه به دام مذهب افراطی می‌افتد؛ سرانجام بر کم و کاستی‌هایش چیره می‌شود. ناسیونالیسم یعنی حفظ کشور بستگی به ترقی دارد. دفاع از آزادی، که وظیفه شبانروزی نظام سیاسی است، بستگی به ترقی دارد. در جامعه فقیر و بدبخت نمی‌شود دمکراسی به معنی واقعی به‌پا کرد.

عدالت اجتماعی: عدالت اجتماعی یکی از ظریف‌ترین ارزش‌هاست. همه چیز از آن می‌‌توان درآورد. می‌شود دولت رفاه درآورد ــ دولت مسئول افراد از گهواره تا گور که باعث رکود و عقب ماندگی می‌شود. می‌شود از آن تور امنیتی گرفت، یعنی مردم مسئول خودشان باشند. ولی اگر به هر دلیلی به زمین افتادند، دست دولت به نمایندگی جامعه آنان را از زمین بلند کند. فرایافت تازه انصاف بجای عدالت از نظر ما بهتر به عدالت اجتماعی کمک می‌کند.

ما در مقوله عدالت اجتماعی تکیه را نه بر تیمارداری، بلکه بر دادن فرصت برابر به همه افراد جامعه می‌گذاریم که پس از آن در مسئولیت خود افراد است؛ فرصت برابر به جای سطح زندگی برابر. امکان ندارد مردم را از نظر پاداشی که می‌گیرند برابر کرد. زیرا استعداد‌ها فرق می‌کند و همه فرصت‌هائی که در زندگی پیش می‌‌آید برابر نیست. زاده‌شدن در یک خانواده مرفه با فرهنگ، کودک را جلو‌تر می‌اندازد. نمی‌شود آن خانواده را مجازات و محروم کرد. ولی هیچ‌کس نمی‌باید به دلیل نداشتن امکانات مالی از پرورش استعداد‌های خود محروم شود.

این ارزش‌ها با‌‌ همان اولویت که آمده است نه تنها زمینه محکمی برای یک برنامه سیاسی شایسته یک جامعه مدرن بوده؛ بلکه در زندگی شانزده ساله حزب اعتبار خود را بیش از پیش نشان داده است. چراغی فرا راه ما شده که از گمراهی جلوگیری کرده است.

د. ه.

ژنو، اگوست ۲۰۱۰

فصل یک ‏/ مشروطه و مشروطه‌خواهی

فصل یک ‏

مشروطه و مشروطه‌خواهی

 ‌

‏از پایه‌گذاری رسمی حزب مشروطه ایران در سال ١٣٧٣/۱۹۹۴ (سازمان مشروطه‌خواهان آن‌‏ زمان) منشور و اساسنامه و برنامه سیاسی حزب موضوع بحث‌های فراوان بوده است. این کتابچه ‏دربرگیرنده مهم‌ترین موضوعات درباره جهان‌بینی حزب و برنامه‌های آن است، با توجه به پیشرفت‌هائی ‏که در این سال‌ها در اندیشه ما پیدا شده است، و پس از یک بررسی تحلیلی کوتاه دوران مشروطه، به برنامه ‏سیاسی مشروطه نوین و استراتژی حزب در فصل‌های بعدی می‌پردازد. ‏

‏در مباحث این کتاب کوچک، فلسفه سیاسی و چاره‌جوئی‌های عملی درهم آمیخته‌اند و از آن گریزی ‏نیست. یک حزب سیاسی می‌باید پاسخ‌های روشن برای کشورداری داشته باشد و این پاسخ‌ها می‌باید بر یک ‏جهان‌بینی، بر یک فلسفه سیاسی، بنیاد شود. شعار دادن و راه‌کارهای متناقض، عرضه داشتن نزد ما ‏جائی ندارد. ایدئولوژی با «الف بزرگ» (یا ‏I‏ در زبان‌های اروپائی) به معنی سیستم فکری که همه پدیده‌‏های جهان را به رشته یک اندیشه بنیادی درآورد سپری شده است و در جامعه و اقتصاد می‌باید عمل‌گرا و ‏غیر‌مکتبی بود. انعطاف‌پذیری و گردن‌نهادن به واقعیات زندگی و تجربه عملی نشانه هر برنامه سیاسی ‏کامیابی است. ولی به‌جای یک برنامه سیاسی نمی‌توان کشکولی از شعار‌ها فراهم آورد که یکدیگر را نفی ‏کنند؛ و در هر برنامه سیاسی، ارزش‌های معینی دست بالا را می‌یابند. ‏

‏امروز طبعا در شرایطی نیستیم که برای همه مسائل جامعه برنامه عمل تفصیلی داشته باشیم و ‏لزومی هم نیست. اما به عنوان نمونه‌ای از آنچه برای آینده ایران می‌خواهیم و تاکید بر پاره‌ای ارزش‌های ‏چیره بر برنامه سیاسی حزب در اینجا و آنجا وارد جزئیات عملی شده‌ایم. ‏

‎***

‏واژه مشروطه در فارسی با شرط اشتباه گرفته شده است و در نخستین نگاه به معنی حکومت مشروط ‏که اختیارات نامحدود ندارد می‌آید. ولی هر حکومتی به این معنی مشروط است. حتا خودکامهترین ‏حکومت‌ها نیز مشروط به قانون‌های نوشته و نانوشته و رسم‌هائی است که اختیارات فرمانروا را محدود می‌‏کند (مانند قانون «سالیک» که پادشاهی را از پدر به پسر بزرگ‌تر پادشاه می‌رساند). در تحلیل آخر، ‏بزرگ‌ترین مستبدان تاریخ نیز تابع موازنه نیرو‌ها بوده‌اند و نمی‌توانسته‌اند هرچه می‌خواهند بکنند.

‏مشروطه در نیمه دوم سده نوزدهم از راه عثمانی به واژگان فارسی راه یافت و ترک‌ها آن را از روی ‏واژه «شار‌تر» فرانسه یا «کارتا» و کارتولای لاتین ساختند که در آغاز به معنی لوحی بود که فرمان‌ها را ‏روی آن می‌نوشتند و بعد به قانون اطلاق گردید. ماگناکارتا که اختیارات پادشاه را محدود می‌کرد و ‏نخستین «قانون اساسی» جهان به‌شمار می‌رود و فرمانی بود که در آغاز سده سیزدهم از سوی پادشاه ‏انگلیس به مجلس لردان صادر شد به معنی لغوی لوح بزرگ است.) قانون اساسی به معنی امروزی با ‏انقلاب امریکا آغاز شد و امروز همه کشورهای جهان دارای قانون اساسی هستند (در انگلستان قوانین ‏موجود و عرف یا رسوم، کار قانون اساسی را انجام می‌دهد و آن کشور یکی از قانونی‌ترین حکومت‌ها را ‏دارد.) حکومت مشروطه را روشنفکران زمان در برابر ‏‎ constitutional government‎‏ اصطلاح کردند به معنی ‏حکومت قانونی و دارای مشروعیت برخاسته از اراده عمومی، در برابر حکومت استبدادی سلطنتی. در ‏ادبیات دوره مشروطه تا مدتی مشروطه و «کنسطیطوسیون» با هم بکار می‌رفتند. در حکومت قانونی یا ‏کنستیتوسیونل، شکل حکومت پادشاهی یا جمهوری اهمیت ندارد زیرا هردو پارلمانی هستند.

‏آن روشنفکران نخستین نسل ایرانیانی بودند که با آشناشدن با اندیشه‌های غربی در پی دگرگونی بنیادی ‏جامعه برآمدند و چاره را در حکومت قانونی و درآوردن اختیار کشور از دست پادشاه خودکامه ‏و شاهزادگان دیدند. ایران آن زمان کشوری ازهم‌گسیخته بود که بیشتر روی نقشه جغرافیا وجود داشت ــ نه ‏ارتشی، نه مالیه‌ای، نه زیرساخت ارتباطی یا آموزشی که بتوان از آن سخن گفت. با یک اقتصاد روستائی ‏بدوی و یک توده جمعیت بی‌سواد و بی‌بهره از بهداشت. نقش و اهمیت طبقه متوسط کوچک آن روز ایران ‏که یک‌تنه پیکار نوسازندگی جامعه ایرانی را بر عهده گرفت در تاریخ ما بی‌مانند است. ‏

‏طرح یا پروژه روشنفکران که به نام مشروطه‌خواهان شناخته می‌شدند از شکل حکومت و نوع نظام ‏سیاسی فرا‌تر می‌رفت. آن‌ها به درستی اولویت را به مساله سیاسی ایران می‌دادند، ولی اصلاح حکومت ‏گام نخستین یک برنامه فراگیر برای نگهداری استقلال و یکپارچگی (تمامیت) ایران و رساندن جامعه ‏ایرانی به پیشرفته‌ترین کشورهای غرب می‌بود. از اینجاست که جنبش مشروطه نه تنها یک انقلاب ‏دمکراتیک بلکه آغازگر جنبش تجدد یا نوگری (مدرنیته) ایران شناخته شده است. برای مشروطه‌خواهان ‏میان دمکراسی یا مردم‌سالاری و تجدد تفاوتی نبود و مردم‌سالاری، مانند ناسیونالیسم و توسعه اقتصادی و ‏اجتماعی و عدالت اجتماعی، یکی از اجزاء طرح نوسازندگی جامعه بشمار می‌آمد. آن‌ها در همه زمینه‌های طرح خود دست به تلاشی زدند که جامعه ایرانی تا آن زمان در چنان ابعادی مانندش را ندیده بود. ‏هر چه ما امروز، در حد خودمان، از اسباب تجدد داریم آغازش به آن دوره باز‌می‌گردد ـ از آموزش ‏همگانی تا حزب سیاسی؛ از روزنامه تا رمان و تئا‌تر؛ از راه آهن سرتاسری تا صنعت سنگین، از پوشش ‏درمانی تا برابری زن ومرد؛ از حقوق مدنی اقلیت‌های مذهبی تا عدم تمرکز و حکومت‌های انتخابی محلی. ‏درست است که طرح مشروطه‌خواهان بیشتر روی کاغذ ماند و درست است که امروز ایران از جهاتی به ‏عصر پیش از مشروطه بازگشته است. ولی جنبش مشروطه نیروی بر انگیزاننده جامعه ایرانی در راه پر دست‌‏انداز پیشرفت بود و همچنان هست. ‏

امروز هم ما در اصل با‌‌ همان مسئله مرکزی جامعه ایرانی یعنی تجدد و معنی و کاربردهای آن، و ‏راه‌های رسیدن به پیشرفته‌ترین کشورهای غرب روبروئیم. امروز هم برای جامعه ما مردم‌سالاری و ‏عدم تمرکز در برابر حکومت آخوندی و نظام متمرکز؛ ناسیونالیسم ایرانی در برابر تجزیه‌طلبی از یک سو ‏و جهانگرائی ‏globalization‏ از سوی دیگر؛ توسعه اقتصادی در برابر تسلط بازار؛ توسعه اجتماعی در ‏برابر نابرابری زن ومرد و شیعه و غیر شیعه و مسلمان و غیر مسلمان؛ و عدالت اجتماعی در برابر فاصله ‏روز افزون طبقاتی قرار دارد. امکانات ایران برای گشودن مساله تجدد و رسیدن به آرمان مشروطه‌‏خواهان و بالا‌تر از آن بسیار بیشتر شده است، ولی در اصل مسئله تفاوت چندانی نیست. هنوز مشروطه‌‏خواهی در بنیاد خود بهترین طرح یا پروژه برای ایران به‌شمار می‌رود. ‏

‏از ۱۳۲۰/۱۹۴۱ بسیاری از نویسندگان، جنبش مشروطه را روی ملاحظات حزبی و ایدئولوژیک به ‏سه دوره بخش کرده‌اند: مشروطه اول از ۱۲۸۵/۱۹۰۶ تا ۱۲۸۶/۱۹۰۷ و گلوله‌باران مجلس؛ مشروطه ‏دوم از ۱۲۸۸/۱۹۰۹ تا ۱۲۹۹/۱۹۲۱ و کودتای سوم اسفند؛ و مشروطه سوم از ۱۳۲۰/۱۹۴۱ تا ‏‏۱۳۳۲/۱۹۵۳ و سرنگونی مصدق. این نویسندگان تمام جنبش مشروطه را در مجلس خلاصه می‌کنند. ‏هر وقت مجلس صاحب اختیار بود مشروطه هم بود. این فروکاستن جنبش نوگری و تجدد ایران به یکی از ‏اجزاء آن، با ابعاد واقعی جنبش مشروطه و همچنین با واقعیت نقش مجلس در بیشتر سال‌های معدود برتری ‏آن، نمی‌خواند. با توجه به این واقعیت‌هاست که می‌باید سرتاسر تاریخ ایران را از دهه پایانی سده نوزدهم ‏تا دهه هفتم سده بیستم به عنوان دوره مشروطه شناخت. آن دورانی بود که گفتمان (دیسکور) تجدد و ‏نوسازندگی و توسعه بر جامعه ایرانی چیره شد و جامعه سنتی را چنان از راه‌های هزار ساله‌اش بیرون ‏برد که ارتجاع حکومت اسلامی نیز جز انحرافی از آن به‌شمار نمی‌رود و در پاره‌ای زمینه‌های اصلی در ‏خدمت آرمان‌های مشروطه‌خواهان در آمده است.

‏مجلس دستاورد بزرگ مشروطه‌خواهان بود ولی در دوره‌های برتری خود از کار مهمی جز ‏ایستادگی آبرومندانه یا پیروزمندانه در برابر دست اندازی‌های امپریالیستی بر‌نیامد. از دوره دوم به بعد پس از اصلاح ‏قانون انتخابات، زمینداران بزرگ در شهرستان‌های کوچک‌تر، فرایند انتخاباتی را کنترل می‌کردند مجلس ‏نماینده اکثریت مردم ایران بشمار نمی‌آمد و در بیشتر دوران چیرگی‌اش یک عامل بازدارنده پیشرفت به‌شمار می‌رفت. ‏گذشته از این در سال‌های پیش از رضا شاه، ایران در یک نظام فئودالی، کشوری تکه تکه و بخش‌هائی از آن ‏در اشغال بیگانگان بود و حتا بانک و گمرکاتش از سوی آن دولت‌ها اداره می‌شد. در بیشتر پانزده سال اول ‏مشروطه اصلا مجلسی در کار نمی‌بود و میانگین عمر کابینه‌ها از دو ماه و بیست و سه روز نمی‌گذشت. ‏در سال‌های پس از شهریور هم مجلس نمایش بهتری نداد. بیشتر کابینه‌ها عمری کوتاه داشتند و نمایندگان ‏مجلس به اندازه‌ای دنبال منافع شخصی خود و بازیچه مراجع قدرت از درون و بیرون بودند که حتا ‏مصدق با همه انتقاداتش از رضا شاه که مجلس را در اختیار خود در‌آورده بود گفت مجلس دزدگاه است و ‏در دشمنی با مجلس تا زیر پا نهادن قانون اساسی رفت و پارلمانی را که در حکومت خودش انتخاب شده ‏بود منحل کرد. ‏

‏برای آنکه دمکراسی در کشوری کار کند یک دستگاه اداری، ازجمله یک دادگستری، که از نگهداری ‏نظم برآید؛ و سطحی از توسعه اقتصادی و اجتماعی لازم است. در جهان سوم تنها کشورهائی که حکومت ‏مرکزی نیرومند داشتند توانستند به درجه‌ای از مردم‌سالاری برسند. حتی پاره‌ای مستعمرات پیشین به‌ویژه ‏در امپراتوری انگلیس از این نظر در وضعی بهتر از ایران آن روز‌ها قرار داشتند. در باره دمکراسی هند ‏بسیار می‌گویند. ولی هند در هنگام استقلال خود زیر‌ساخت اداری و آموزشی قابل ملاحظه‌ای داشت و ‏دادگستری آن مایه رشگ هر کشوری در جهان سوم بود و هیچ ربطی به وضع ایران هشت دهه پیش ‏نداشت که در هر گوشه‌اش یک آخوند یا دیوانی هرکار می‌خواست با مردم می‌کرد؛ و پایگاه آموزشی‌اش مکتب‌خانه بود. ‏

‏این مشکل برقراری مردم‌سالاری در کشور واپس‌مانده را مشروط‌خواهان در‌‌ همان چند سال اول ‏دریافتند و تقریبا همه آنان به راه حل دست نیرومند روی آوردند. رضا‌ شاه با پشتیبانی همگانی ـ جز یک ‏اقلیت کوچک ـ به قدرت رسید و چنانکه در عمل ثابت شد در اجرای بیشتر برنامه مشروطه‌خواهان بسیار ‏کامیاب‌تر بود. آنچه رضا شاه در بیست ساله بعدی توانست، در برنامه احزاب مشروطه و در بحث‌های ‏مجلس‌ها و کتاب‌ها و مقالات نویسندگان زمان آمده بود.

‏موضوع در آن زمان این بود که کدام یک اولویت دارد: یک ایران یکپارچه با حکومت مرکزی پرقدرت، ‏و برنامه گسترده توسعه اجتماعی و اقتصادی یا دمکراسی به معنی آزادی بی‌مسئولیت برای یک لایه نازک سیاستگران و روشنفکران ‏که بیشتر در تهران تمرکز یافته بودند و مجلس و مطبوعات در اختیارشان بود؛ و بی‌نظمی و بی‌قانونی و ‏رکود در همه جامعه؟ پس از سوم اسفند ۱۲۹۹/۱۹۲۱ بسیاری از خود آن روزنامه‌نگاران و سیاست‌گران ‏نیز در گزینش حکومت نیرومند تردیدی به خود راه ندادند. جنبش مشروطه‌خواهی پیروز شده بود زیرا ‏جامعه می‌خواست نو شود ولی حکومت مشروطه شکست خورده بود زیرا نمی‌توانست آرمان‌های خود را ‏تحقق بخشد. ‏

‏رضا شاه نیز به آنچه می‌خواست نرسید ــ هم به دلیل منابع اندکی که در اختیار داشت، و هم به دلیل ‏تکیه بیش از اندازه به زور در اداره مردمی که پس از قرن‌ها سرکوفتگی، تشنه بر‌عهده‌گرفتن مسئولیت‌های ‏خود و مشارکت بودند. ولی او توانسته بود یکی از بزرگ‌ترین چرخش‌ها را به تاریخ ایران بدهد. میهن خود ‏را از تجزیه حتمی رهانده بود؛ با پایه‌گذاری یک دستگاه اداری و ارتش نیرومند، از پاره‌های سرزمین ‏ایران و اقوام گوناگون آن یک دولت-ملت امروزی ساخته بود؛ دولت را به صورت عامل توسعه و ‏پیشرفت جامعه در‌آورده بود؛ یک زیرساخت ارتباطی و آموزشی و اقتصادی امروزی به ایران داده بود؛ ‏زنان را آزاد کرده بود، که در کنار اصلاحات ارضی محمد رضا شاه و انقلاب آموزشی پهلوی بزرگ‌ترین ‏انقلاب اجتماعی تاریخ ایران بشمار می‌آید؛ به تسلط آخوند‌ها بر آموزش و دادگستری چنان ضربه‌ای زده ‏بود که حتا حکومت اسلامی نتوانسته است آثار آن را بکلی برطرف کند. ‏

‏پادشاهی سی و هفت ساله محمد رضا شاه بیشترش در کشاکش‌ها و بحران‌هائی گذشت که مجال چندانی ‏برای دنبال کردن طرح نوسازی مشروطه نگذاشت. در پانزده ساله پایانی پادشاهی او آن طرح با توجه به ‏امکانات بسیار بیشتر ایران با آهنگ شتابان و در ابعاد بی‌سابقه‌ای از سرگرفته شد که نقاط قوت و ضعف ‏آن را آشکار‌تر ساخت. یک بار دیگر همه قدرت در تهران و در شخص پادشاه تمرکز یافت و برنامه‌ای ‏برای توسعه همه‌سویه اجتماعی و اقتصادی به اجرا در آمد که ایران را برای نخستین بار در نیمه دوم ‏هزاره دوم ــ از اوج زود گذر دوران صفوی ــ به مرحله «زمین کند» off) ‏take در اصطلاح توسعه اقتصادی، مانند ‏هواپیما در لحظه‌ای که از زمین کنده می‌شود و می‌تواند به نیروی خودش پرواز کند) رساند. اما به سبب ‏ه‌مان تمرکز قدرت‌ها و محدودیت نظرگاه یا پرسپکتیو طرح توسعه، نه تنها به فساد و اتلاف منابع و ‏اولویت‌های نادرست انجامید، بلکه ضعف و آسیب‌پذیری سیاسی جامعه ایرانی را به درجات خطرناکی ‏رساند که در انقلاب اسلامی نمودار شد.

‏تمرکز همه تصمیم‌گیری‌ها در دست‌های یک تن، با کم و کاستی‌هائی که هر انسان معمولی دارد، سبب شد ‏که راه بر هرگونه زیاده‌روی و اشتباه در قضاوت، و دوست‌بازی و خویشاوند‌پروری در امور عمومی، ‏به حدی که یک حلقه کوچک پیرامون پادشاه بر فراز یک گروه سرمایه‌داران بانفوذ سیاسی سهم شیر را از ‏دارائی ملی داشت، گشوده شود. یک نفر را که در روز می‌باید ده‌ها تصمیم کوچک و بزرگ بگیرد بهتر ‏می‌توان زیر همه‌ گونه تاثیرات قرار داد. تاکید بر پیشرفت کمی و آماری، سبب شد که طرح توسعه کمتر ‏به ژرفای جامعه برود و بهره‌گیری درست از منابع شگرفی که با مقیاس‌های ایران در اختیار بود نشود. ‏توسعه ایران در آن سال‌ها حتا از نظر صرف اقتصادی ناقص و ناهماهنگ بود. نقص و ناهماهنگی ‏بزرگ‌تر در زمینه سیاسی بروز کرد.

‏یکی از بزرگ‌ترین خدمات پادشاهان پهلوی، پروراندن یک طبقه متوسط امروزی نیرومند بود که برای ‏نخستین بار در جامعه ایرانی پدیدار شد. جامعه صنعتی و دمکراتیک بی‌این طبقه متوسط شدنی نیست. در ‏سال‌های محمد رضا شاه این طبقه به درجه‌ای از قدرت رسیده بود که می‌توانست دست در دست یک پادشاه ‏اصلاحگر ـ که محمد رضا شاه می‌بود ـ جامعه صنعتی دمکراتیک ایران را بسازد. اما طبقه متوسط بالاگیرنده ‏ایران بجای آنکه مقام شایسته‌اش را در اداره جامعه بگیرد، پیوسته نه تنها با موانع سیاسی گوناگون روبرو ‏می‌بود بلکه آشکارا از سوی رهبری سیاسی تحقیر می‌شد. دست‌کم از دهه چهل/شصت دیگر نمی‌شد ‏مردم ایران را متهم کرد که هنوز شایستگی حکومت بر خود ندارند و می‌باید اختیارشان به دست یک رهبر ‏و خدایگان و پیشوا باشد که همه چیز را می‌داند و از همه کس بهتر می‌تواند. ‏

‏دوره مشروطه در میان دستاوردهای بزرگ و کاستی‌های کمرشکن با انقلاب اسلامی، که تبلور همه ‏گره‌های فرهنگ و جامعه و سیاست ایران بود، به پایان رسید ولی به ایرانیان درجه‌ای از مدرنیته یا تجدد ‏چشاند که پس از آن دیگر به هیچ نام و با هیچ وسیله‌ای نمی‌شد از چشائی آنان بیرون آورد. بیدار شدن ‏ناسیونالیسم به خواب‌رفته ایرانی و احساس سربلندی بر‌حقی به تاریخ سه هزار ساله این سرزمین درنام ‏کنونیش ایران، یک جلوه این تجدد بود؛ برچیدن خان‌خانی و آزادی زنان و روستائیان و پیدایش طبقه ‏متوسط ایران جلوه دیگر آن. مردم ایران هیچ‌گاه پیش و پس از آن به چنان سطح زندگی نرسیده بودند ‏ونرسیدند. جامعه ایرانی همه اسباب زندگی امروزی را، هرچند ناکافی، بدست آورد، و دولت ایران جای ‏خود را در جامعه بین‌المللی بازیافت. مشروطه‌خواهان از هر گرایش، با همه کژروی‌ها و کوتاهی‌هایشان، ‏خدمتی به کشور خود کردند که هرچه می‌گذرد نمایان‌تر می‌شود. ‏

‏با این‌همه شکست انکارناپذیر طرح مشروطه در نخستین دوران آن تا پیش از انقلاب اسلامی، بازنگری ‏گسترده‌ای را در فلسفه و شیوه‌های مشروطه‌خواهان می‌طلبید. این بازنگری از‌‌ همان نخستین سال‌های ‏انقلاب آغاز، و به عنوان مشروطه نوین، پایه برنامه سیاسی حزب مشروطه ایران شد. مشروطه نوین در ‏واقع باز‌گشتی به پیام و معنای اصلی جنبش مشروطه‌خواهی یعنی تجدد بود که دهه‌ها در غوغای حزبی ‏کردن تاریخ همروزگار ایران و دادن تصویری یک‌بعدی از جنبش مشروطه گم شده بود. مشروطه ‏مفهومی بسیار ژرف‌تر و پردامنه‌تر از آن داشت که به‌ویژه از سال‌های جنگ دوم به ایرانیان تلقین می‌شد و ‏اندک اندک آن را به حد یک شکل حکومت، آن‌هم استبدادی، (در دست مخالفان گوناگون رژیم پادشاهی) یا ‏نمایشی زورکی (در دست رژیم) پائین آورده بودند. این از کوتاهی‌های بزرگ پادشاهی پهلوی بود که به ‏عنوان‌زاده جنبش مشروطه و برآورنده بیشتر آرزوهای دیرباور مشروطه‌خواهان، آن همه کوشش در ‏ندیده گرفتن مشروطه داشت. ‏

‏چنانکه دیدیم ناسیونالیسم و آزادیخواهی و توسعه و عدالت اجتماعی در یک مجموعه بهم پیوسته، طرح ‏مشروطه را می‌ساختند. تجدد در آغاز سده گذشته برای رهبران فکری و سیاسی مشروطه در هر چهار ‏صورت آن جلوه می‌کرد. مشروطه‌خواهان نوین این طرح را در تمامیت‌ش گرفته‌اند و آن را پیراسته از ‏تناقضات و کم و کاستی‌های فلسفی و سیاسی دوران هفتاد ساله مشروطه به جامه پایان سده بیستمی‌اش در‌‏آورده‌اند. ‏

فصل دو ‏ / ناسیونالیسم

فصل دو ‏

ناسیونالیسم

 ‌

‏‏مهم‌ترین ویژگی جنبش مشروطه و نخستین انگیزه آن ناسیونالیسم بود، یک ناسیونالیسم نگهدارنده و ‏دفاعی در جهانی آزمند، و درکشوری که هرکس می‌کوشید دستی در آن داشته باشد. مشروطه‌خواهان از ‏آنجا آغازکردند که برای درآوردن ایران از چیرگی نیروهای بیگانه و یکپارچه کردن سرزمینی در حال ‏ازهم‌پاشی چه چاره‌هائی می‌باید اندیشید. مردم‌سالاری و توسعه اقتصادی و اجتماعی، آنچه بعد‌ها ‏تاریخنگاران جنبش مشروطه اندیشه آزادی و ترقی اصطلاح کردند، هدف‌هائی بودند برای رسیدن به هدف ‏بالا‌تر نگهداری استقلال و یکپارچگی ایران. گذشته از انفجار احساسات ملی که در آثار آن دوران می‌توان ‏یافت، این حس ناسیونالیستی تنها توضیحی است که بر پدیده نه چندان عادی پیوستن گروه بزرگی از ‏روحانیون ـ دست‌کم در نخستین مراحل ـ به آن جنبش می‌توان یافت. روحانیون در دوره قاجار صاحب ‏اختیار کشور بودند و دست در دست دربار و شاهزادگان سرنوشت مردم را تعیین می‌کردند. آن‌ها هیچ دلیل ‏شخصی و گروهی برای پیوستن به جنبشی که دربار و شاه را ضعیف می‌کرد نمی‌داشتند. روشنفکران ‏مشروطه آن‌ها را با انگشت نهادن بر سرشکستگی ملت مسلمان در زیر چکمه امپراتوری‌های مسیحی به ‏پیکار خود کشیدند. ‏

‏احساس ملی ایرانیان عصر مشروطه، قرار دادن ایران، نه بالا‌تر، بلکه پیش از هرچیز دیگر، از یک ‏نیاز و عاطفه طبیعی برمی‌خاست و هنوز برای تقریبا همه ایرانیان به‌‌ همان صورت احساس می‌شود. ایران ‏همه آن چیزی است که ما به عنوان ایرانی داریم. نبرد‌ها و فداکاری‌ها و دستاوردهای استثنائی یکصد نسل ‏ایرانیان است که ایران را می‌سازد. بزرگ‌ترین این دستاورد‌ها سرزمین و مردمی است که ایران بی‌آن ‏بیش از یک نام تاریخی نخواهد بود. این سرزمین مرز پرگهر نیست و این مردم بالا‌ترین مردمان روی ‏زمین نیستند. ولی کار شگرفی بود که در سه هزار سال و در چنین گذرگاهی، سرزمین پهناور گوناگونی ‏میان دو دریا و جمعیت بزرگ مردمان تاب‌آور (پرطاقت) و پرمایه آن نگهداشته شدند و هنوز می‌توانند ‏سرهای خود را بالا بگیرند. چه وظیفه‌ای بالا‌تر و به طبیعت زندگی نزدیک‌تر که این تکه خاک درکوره ‏تاریخ رفته همچنان نگهداشته شود و این مردم از امواج بلا بدر آمده باز به بلندی‌هائی که شایستگی‌اش را دارد برسد.

از ناسیونالیسم همه‌گونه سوء‌استفاده شده است، از این رو می‌باید آن را تعریف کرد. (بزرگ‌ترین سوء‌استفاده از سوسیالیسم و مرحله تکاملی آن کمونیسم شد که آن را بزرگ‌ترین اشتباه بشریت خوانده‌اند). ناسیونالیسم احساس تعلق است به دولت – ملت و احساس تعهد به دفاع از آن و پیشبرد آن. ملت-دولت پدیده مدرنی است به این معنی که در قرن هفدهم تعریف شد و در عهدنامه‌ای رسمیت پیدا کرد ولی اختراع آن زمان نیست. چین بسیاری از ویژگی‌های یک دولت-ملت پیشا‌مدرن را از ۲۳۰۰ سال پیش داشته است؛ یا ژاپن، کره، ایران. این کشورهای تاریخی همیشه دارای عناصری از دولت-ملت بوده‌اند که گاهی ضعیف‌تر و گاهی قوی‌تر شده است.

عناصر دولت-ملت عبارتند از یک: مردم، مردمی که به مرحله ملت شدن رسیده‌اند. مردم آبی هستند که در بستر رودخانه‌ای که ملت است جریان دارد و در آن بستر شکل می‌گیرد. مردم عوض می‌شوند؛ آب رود‌خانه هیچ‌گاه یکی نیست ولی بستر رودخانه دائما جابجا نمی‌شود. ملت بستر رودخانه و آن ظرفی است که مردم در آن ریخته شده‌اند ــ ظرف تاریخی، فرهنگی و معنوی و منافع مشترک، ظرف بستگی‌ها و ارتباطا‌تی که به خودآگاهی افراد این مردم راه می‌یابد و به یکدیگر و به آن بستر که آب و خاک باشد ولی فقط آب و خاک هم نیست تعلق می‌یابند.

عنصر دوم حکومت است. مردم پراکنده بی‌یک حکومت، یی یک اقتدار autority، که آن‌ها را زیر یک سقف، در یک چهارچوب حقوقی بیاورد، دارای ویژگی‌های ملت نمی‌شوند. ان چهارچوب حقوقی نامش حکومت است. آنگاه مردم، سرزمینی را که آن حکومت یا چهارچوب حقوقی بر آن حاکمیت دارد از خودشان می‌دانند و‌گرنه سه هزار سال پیش در کشور ما مردمانی در هر جا زندگی می‌کردند و ربطی به هم نداشتند. این سرزمین هم بود، کوه‌ها بود و آب و خاک بود ولی ربطی به ایران نداشت. آن‌ها هم ایرانی نبودند. تا هنگامی که دولتی که از‌‌ همان آعاز نخستین امپراتوری «جهانی» شد به آنان خودآگاهی ملی داد. مردمانی با ویژگی‌های گوناگون زبانی، نژادی، مذهبی که با همه تفاوت‌ها در طول تاریخ دراز همزیستی و احساس و منافع مشترک ملت ایران را ساختند.

پس آن ظرف، آن بستر که ملت باشد، یک جزء مردمی دارد؛ یک جزء حقوقی دارد، که جزء مردمی را به هم پیوسته است و یک جزء جغرافیایی دارد یعنی حد و مرزی که آن مردم را از دیگران چدا می‌کند. برای تشکیل دولت-ملت گرد آمدن سه عنصر ــ مردم، حکومت و جغرافیا ــ در یک فرایند تاریخی لازم است و نمی‌توان یک‌شبه ملت شد. با این ترتیب دولت-ملت ربطی به قرن هفده یا نوزده و انقلاب فرانسه ندارد. همیشه به صورتی بوده، همیشه یک ظرف جغرافیایی، یک بستر ملی، یک عنصر مردمی، و تاریخی بوده که مدت‌های دراز آن مردم سرنوشت مشترک داشته‌اند، با هم بوده‌اند.‌‌ همان فرانسه، و انگلستان نیز، در جنگ‌های صد ساله (سده‌های چهارده و پانزده یک شور ناسیونالیستی را تجربه کرد که در شخصیت ژاندارک تجسم یافت. هر دو کشور به عنوان ملت‌های دارای خودآگاهی ملی به ترتیب به حدود هزار سال پیش بر‌می‌گردند.

عنصر تاریخی در ملت و در ناسیونالیسم فوق‌العاده مهم است. یعنی بلافاصله بعد از عنصر مردمی می‌آید. زیرا تاریخ شامل جغرافیا و حکومت هم هست و در آن‌ها جریان دارد. تاریخ ایران یکی از بزرگ‌ترین سرمایه‌های ملی ماست، از تمام منابع نفت و گاز ما مهم‌تر است که البته این تاریخ شامل فرهنگ ما هم هست. موتوری است که دائما می‌تواند جامعه ما را پیش ببرد. جنبش سبز هم موتورش این تاریخ است: ما فرزندان آن پدران و مادران هستیم.

برای ما ناسیونالیسم، در صورت نگهدارنده نه تجاوزکارانه؛ و دمکراتیک، نه فاشیستی، ارزش دارد. ‏با آنکه «ملی» و دمکراتیک لزوما یک مقوله نیستند پیوند ارگانیک آن‌ها را نباید نادیده گرفت. می‌توان ‏ناسیونالیست بود و منش و باورهای دمکراتیک داشت و برعکس بسیار رهبران بوده‌اند که شیوه‌‌های ‏دمکراتیک را با وظیفه دفاع و پیشبرد کشور ناسازگار دانسته‌اند. ناسیونالیسم در اروپای عصر جدید ــ از ‏سده هفدهم ــ هم در سنت دمکراتیک و هم در سنت غیر‌دمکراتیک پرورش یافت و زمان‌هائی بود که ‏ناسیونالیسم غیر‌دمکراتیک دست بالا‌تر را داشت. اما پیروزی سرانجام با سنت دمکراتیک بوده است. ‏ناسیونالیسم غیر‌دمکراتیک در اروپای مرکزی، دو جنگ جهانی و «هولوکاست» را برپا کرد و امروز هم ‏در اروپای خاوری بزرگ‌ترین دشمن ملت‌ها و اقوام است. ‏

‏درکشور خود ما ناسیونالیسم غیر‌دمکراتیک با همه دستاوردهای شگرف خویش از رسیدن به هدف‌هایش ‏برنیامد و پیاپی به شکست‌های مصیبت‌بار دچار شد. نشاندن یک فرد یا گروه کوچک (الیگارشی) بر تارک ‏ملت و اندک اندک بجای ملت، در بهترین شرایط نمی‌گذارد نیروهای مردم به تمامی بسیج شود و در ‏بد‌ترین شرایط به تباهی سیاسی و اخلاقی می‌انجامد. حتا افراطی‌ترین ملی‌گرایان و ملت‌پرستان نیز نمی‌‏توانند بی‌متزلزل ساختن پایه‌های فکری خود حق افرادی که ملت را ـ در کنار تاریخ و فرهنگ، یعنی ‏حافظه و میراث ملی ـ می‌سازند انکار کنند. این‌که ملت بیش از حاصل‌جمع افراد خویش است درست؛ ولی ‏آیا ضد حاصل‌جمع افراد خویش نیز هست؟ آیا افراد هیچ سهمی در این کلیت ندارند؟ آیا می‌توان افراد ‏ملت را که واقعیت دارند دربرابر مفهوم مجرد دولت به هیچ شمرد و حد‌اکثر برایشان حق فدا شدن در راه ‏هدفی که رهبری می‌گذارد شناخت؟

‏سیاست‌پیشگان و آن‌ها که در تبلیغات کار می‌کنند گرایش بدان دارند که در هر دوره تاریخی، بهترین ‏رویداد‌ها و خوش‌ترین روز‌ها را بگیرند و عمومیت دهند: مگر داریوش و انوشیروان دمکرات بودند؟ این هنر محدود کردن چشم‌انداز تاریخی ‏به کار فریب‌دادن خود و دیگران می‌آید. خطرناک‌ترین نمونه‌اش را در اسلام‌گرایان، اسلامی‌های رادیکال، ‏می‌توان یافت که از هزار و چهار صد سال واقعیت اسلامی در اندیشه و عمل یک دوره کمتر از دو نسل ‏اول را می‌گیرند و به نام یک «آرمانشهر تحقق یافته،» یک عصر زرین که باز می‌تواند بیاید، ایران و ‏افغانستان و الجزایر و پاکستان‌های جهان را پدید می‌آورند. اما اگر چشم‌انداز تاریخی در گستره ‏شایسته نامش گرفته شود، کیش شخصیت یا ایدئولوژی همواره دربرابر مردم‌سالاری رنگ می‌بازد. (آن ‏عصر چندان نیز زرین نبود و از چهار خلیفه راشدین جز ابوبکر که زود درگذشت همه به دست مسلمانان ‏کشته شدند و فساد و جنگ خانگی، دوران دو خلیفه آخری را پوشانید. عصر زرین تنها با جهان‌گشائی‌ها و ‏تاراج‌های استثنائی امکان‌پذیر گردید.)

دمکراسی به معنی مشارکت توده‌های بی‌شمار مردم در کشور‌داری در دراز‌مدت از بهترین دوره‌‏های دیکتاتوری بر‌تر بوده، از کارهای بزرگ‌تری بر‌آمده است. در جهان امروز، ما شاهد پیروزی ‏جهان‌گیر و احتمالا نهائی مردم‌سالاری بر نظام‌هائی هستیم که در آن مردم را به نام یک کلیت مجرد (ملت، ‏طبقه، امت، خلق) و یا به نام یک حق برین ‏transcendental‏ (حق «ابرمردی» به نام امام، پیشوا، پادشاه، رهبر) ‏از حاکمیت خود بی‌بهره کرده‌اند. جامعه‌هائی که مردم،‌‌ همان مردم کم‌سواد نا‌آگاه و سرگرم امور ‏روزانه خودشان، تعیین کننده و ترازوی مصالح ملی بوده‌اند ثبات و قدرت بیشتر و دستاوردهای بزرگتری ‏داشته‌اند. چنانکه آن فیلسوف یونانی دو هزار پانصد سال پیش می‌گفت مردم قاضیان خوبی نیستند ولی ‏قاضیان خوب را بر‌می‌گزینند.

‏پدران انقلاب مشروطه از آبشخور اندیشه‌های ترقی‌خواهانه اروپا نوشیده بودند ــ پیش از آنکه زهر ‏فاشیسم و نژاد‌پرستی و مارکسیسم ـ لنینیسم آن را بیالاید. آن‌ها از جنبه نظری، سنت‌گرائی مذهبی و ‏نخستین خیزاب‌های بنیادگرائی را تا پنجاه ساله بعدی مغلوب کردند. ما فرزندانشان با فاصله چهار نسل، آن ‏سرچشمه‌های زندگی بخش را داریم و تجربه‌های شیرین و بیشتر تلخ آنچهار نسل را؛ و امروز می‌توانیم با گام‌های استوار‌تر و دیدگان بینا‌تر بر راهی برویم که از دو هزار و پانصد سال پیش روشن‌ترین ‏ذهن‌ها و جامعه‌ها بر انسانیت گشوده‌اند. ‏

‎***

‏ناسیونالیسم، آن گونه که ما در‌می‌یابیم، در زمینه‌های سیاست خارجی و فرهنگی بر برنامه سیاسی ‏حزب تاثیر می‌گذارد. ‏

الف ـ سیاست خارجی

‏دنیای سده بیست و یکم دنیای پیوستن همه‌چیز به همه چیز است؛ نفوذ کردن اندیشه‌ها و الگو‌های رفتاری بر یکدیگر، و همسانی و یکسانی است که در پاره‌ای زمینه‌ها ناگزیر است. بر این پدیده ‏جهانگرائی ‏globalism‏ یا ‏‎ globalization‎‏ نام نهاده‌اند. ناگفته پیداست که جهانگرائی به سود فرهنگ‌های غنی‌‏‌تر و تمدن‌های نیرومند‌تر عمل می‌کند و در برابر آن می‌توان سه واکنش نشان داد: یا با همه نیرو بدان ‏پیوست، مانند امریکای شمالی و کشورهای اروپائی و ژاپن و کره جنوبی و استرالیا و زلاند نو که دست ‏بالا‌تر را در این فرایند دارند؛ یا خود را با آن سازگار کرد، مانند چین و هند و مالزی و یکی دو کشور ‏دیگر آسیا و امریکای لاتین؛ یا از آن برکنار ماند مانند بقیه دنیا. در این میان کشورهای اسلامی این ‏ویژگی را دارند که نه تنها برکنارند بلکه با همه نیرو در برابر جهانگرائی ایستادگی می‌کنند و اسلام را ‏همچون سپری بر سر همه نیروهای محافظه‌کاری و ارتجاع کشیده‌اند.

‏اما جهانگرائی صورت دیگر و کامل‌تر فرایند تجدد (مدرنیته) است که از شش سده پیش آغاز شد و ‏جهان اسلامی از سیصد سال پیش در نبردی بازنده با آن درگیر است. «اسلام در برابر تجدد یا جایگزین ‏تجدد» استراتژی شکست و واپسماندگی بوده است. محافظه‌کاران اسلامی تنها توانسته‌اند روند تجدد را به ‏زیان توده‌های مردم خود کند‌تر کنند (نمونه‌اش عربستان سعودی و نمونه فاجعه فاجعه‌بارش افغانستان)؛ ‏و بنیاد‌گرایان اسلامی که از اسلام خواستند یک نیروی انقلابی در برابر تجدد بسازند در ایران و الجزایر و هر جای دیگر به اسلام آسیبی زده‌اند که اسلام سیاسی از آن کمر راست نخواهد کرد. هیچ ‏فرهنگی نتوانسته است در برابر تجدد ایستادگی کند.

‏در برابر جهانگرائی نیز نفی کردن و کنار کشیدن و دیوار‌ها را بالابردن سودی نخواهد داشت. این ‏روند مقاومت‌ناپذیر اقتصاد و فرهنگ جهانی است زیرا با نفس پیشرفت یکی است. نفی کردن آن نه عملی ‏و نه به سود ملت‌هاست و پیوستن بدان هویت و منافع ملی ایران را به خطر نخواهد انداخت. دویست سال ‏پیش و صد سال پیش نیز ما در برابر تجدد همین حالت را داشتیم. محافظه کاران از نوسازی و اصلاحات ‏جلوگیری می‌کردند زیرا گویا با هویت «ایرانی -اسلامی» ما، یعنی آن ویژگی‌های جامعه ایرانی که ‏گروه‌های فرمانروا از آن برای زورگوئی خود بهره‌برداری می‌کردند، در تضاد می‌بود. (ما یک هویت ‏مشترک بیشتر نداریم و آن هم هویت ایرانی است.) امروز با همه انقلاب و حکومت اسلامی، ما، هم ایرانی‌تریم؛ هم ‏در وضعی بهتر از آن زمان بسر می‌بریم. به جهانگرائی می‌باید پیوست و بر آن سوار شد، بدین معنی که ‏در شمار بازیگران و نه بازیچه‌های آن در آمد و به تعدیل زیاده روی‌های آن یاری داد. حلقه برندگان در این ‏اقتصاد نوین جهانی گشاده‌تر می‌شود؛ می‌خواهیم در این حلقه جای گیریم و به دیگران در پیرامون خود ‏نیز کمک کنیم. ‏

‏ما در عین آنکه از هرنظر با جریان اصلی اقتصاد و فرهنگ جهانی پیش خواهیم رفت، به افزودن ‏بر سهم ایران و نیرومند کردن حضور آن در این جریان خواهیم کوشید و هویت مشخص ایرانی را در ‏جهانی که رو به یک شکلی می‌رود حفظ خواهیم کرد. در برابر این خیزاب بالاگیرنده با دیوارکشیدن ‏برگرد خود و دشمنی ورزیدن نمی‌توان ایستاد. واپس‌ماندگانی که دشنام به سرمایه‌داری و شرکت‌های چند ‏ملیتی از زبانشان نمی‌افتد وقتشان را تلف می‌کنند. آن‌ها بی‌هیچ مشارکتی در سیر شتابنده پیشرفت، جز ‏ریزه‌خواران و خرده مصرف‌کنندگان‌‌ همان شرکت‌ها و‌‌ همان سرمایه نیستند که بی‌آن ادامه زندگیشان نیز ‏ممکن نیست. بجای هرزه‌گردی‌ها بر ساحل می‌باید «به دریا آمد و با موجش درآویخت.» ما شرکت‌های چند ‏ملیتی را نمی‌توانیم از میان ببریم و شمار آن‌ها هرچه بگذرد بیشتر خواهد شد؛ ولی می‌توانیم خودمان ‏شرکت‌های چند ملیتی داشته باشیم. سرمایه رو به افزایش و تمرکز دارد و به شرط آنکه به سود ملی ما باشد ‏و به انحصار نینجامد هیچ چیز بدی نیست. می‌باید ایران را پذیرای بیشترینه سرمایه و تکنولوژی و ‏مدیریت در بالا‌ترین حد ممکن ساخت، تا نوبت بازیگری در صحنه به ما نیز برسد. ‏

در عصر جهانگرائی و پایان رویاروئی مسلحانه ابرقدرت‌ها و اردوگاه (بلوک)‌های نظامی فرایافت استقلال نیز نیاز به بازنگری دارد. ایرانیان به دلیل تاریخ ناشاد دوران دراز استعماری به ویژه در موضوع استقلال حساسیت دارند ولی امپریالیسم به معنائی که از سده پانزدهم تا بیستم تاریخ و جغرافیای جهان را دگرگون کرد پایان یافته است و بهمراه آن تصوری که از استقلال داریم. امروز اشغال و حتا اداره کشور‌ها دیگر صرف نمی‌کند. مسئله اصلی در استقلال، آن است که چه اندازه منابع یک کشور صرف خودش می‌شود. کشوری مانند آلمان با حضور سربازان امریکائی و پیچیده در همه گونه پیوند‌های نظامی و سیاسی و اقتصادی فرامرزی با ماهیت‌های بسیار نیرومند که دارائی‌های مادی و انسانی‌اش بهره دیگران نمی‌شود و بیشتر برای خودش می‌ماند مستقل‌تر است تا مثلا جمهوری اسلامی که از قطر تا چین دست تاراج بر اقتصادش گشوده‌اند، و سهم هر لبنانی یا فلسطینی از درامد نفتی آن بیش از میانگین ایرانیان است، و سیاست خارجی‌اش در فرمانبری از این و آن و دشنام دادن به آن و آین خلاصه می‌شود و درس‌خواندگانش هر سال تا دویست هزار تن از میهن می‌گریزند. جمهوری اسلامی لاف استقلال می‌زند. زیرا با زوال شوروی که نیازی به پیمان‌های نظامی با دیگران نمی‌گذاشت همزمان گردید. اما آیا منابع ایران صرف مردم‌ش می‌شود؟ به استقلال باید این گونه نگاه کرد وگرنه از نظر آموزش، تکنولوژی و صنعت و بازرگانی، جهانیان به هم وابسته‌تر، و مردمان با آشنائی ژرف‌تر با فرهنگ‌های دیگر چند هویتی می‌شوند که چه بهتر.

چنان وابستگی‌ها به جهان پیشرفته، به‌‌ همان قدرت‌های استعماری کلاسیک دیروز، برای استقلال یک کشور کم زیان‌تر است تا به حال پاریای بین‌المللی مانند‌های کره شمالی و برمه و جمهوری اسلامی درآمدن.

سیاست خارجی ایران یک «ایدئولوژی» (با الف کوچک) بیشتر ندارد: پیشبرد منافع ملی ایران. ولی ‏منافع ملی را به صدگونه می‌توان دید. کسانی می‌توانند حتا به سرزمین‌های دیگران نیز به این نام لشگر ‏بکشند. ایران در منطقه‌ای قرار گرفته است بسیار بی‌ثبات و آشفته؛ و از نظر سیاسی و فرهنگی بر روی هم ‏سخت واپس‌مانده. در همسایگی ایران، ترکیه و عراق دچار بحران ملی هستند و عراق تا مدت‌ها یک کانون ‏خطر بزرگ برای همه خواهد بود. افغانستان نکبتی است که بدان نام کشور داده‌اند. جمهوری آذربایجان ‏در چنبر بازماندگان مافیای کمونیست پیشین آماده فرو رفتن در هر منجلابی است که پیش آید. پاکستان در ‏چنگال اسلامیگری رادیکال، دستخوش بحران همیشگی سیاسی است و هر لحظه می‌تواند در کنار ‏افغانستان یک مرکز تروریسم جهانی شود و صد‌ها هزارتن را به ایرانی که اقتصاد خود را به راه انداخته باشد سرازیر کند. در خلیج فارس ‏که تا دهه هشتاد بیشتر یک دریاچه ایرانی شده بود، به سبب سیاست‌های ناپخته و تجاوزکارانه جمهوری ‏اسلامی و عراق، حضور نمادین امریکا تا پیش از انقلاب اسلامی به استقرار یک ناوگروه رزمی کامل ‏هواپیمابر (ناوگان پنجم که برای این منظور سازمان داده شد) انجامیده است که کشورهای همسایه جنوبی ‏ایران در زیر سایه آن می‌توانند آسوده بسربرند. در دریاهای جنوب ایران هرچه هست نیروی نظامی ‏امریکاست و تقریبا هیچ چیز دیگر. در آسیای مرکزی و قفقاز هرجا نقطه خطری است؛ و ما هنوز با ‏روسیه و بلندپروازی‌هایش سر وکار داریم ـ هرچند خوشبختانه برای نخستین بار در سیصد سال با آن هم‌مرز نیستیم و این خطر همیشگی از ایران برداشته شده است. ‏

‏ در چنین منطقه جغرافیائی نمی‌توان با تکرار فرمول‌هائی مانند داشتن روابط دوستانه متقابل با همه ‏همسایگان و وفاداری به اصول سازمان ملل متحد و داشتن روابط دوستانه با کشورهای دیگر به شرط ‏رعایت آن اصول، گریبان خود را از بحث سیاست خارجی‌‌ رها کرد. ما نه تعهد و بدهی به کسی داریم نه ‏چشمداشتی به منافع دیگران. دفاع از حقوق فلسطین یا شیعیان لبنان یا شیعیان و مسلمانان هر کشور دیگر ‏وظیفه ما نیست. برای ما تفاوتی ندارد که چند در صد جمعیت کشور‌های پیرامونمان شیعه هستند یا در ‏بسنی چند نفر مسلمانند. پیشبرد شیعی‌گری (آن‌هم به بهای پرداخت حقوق ماهانه به افراد) برایمان اهمیتی ندارد. منابع ایران می‌باید گذشته از کمک‌های بشردوستانه، برای بهروزی ایرانیان در داخل ‏و برای پیشبرد بازرگانی و فرهنگ ایران در خارج، بویژه در پیرامون ما، هزینه شود. در آسیای باختری ‏و مرکزی و خاور میانه ما به دلیل اینکه مانند بسیاری کشورهای دیگر تجدید‌نظر‌طلب نیستیم یعنی نمی‌خواهیم مرزهای بین‌المللی دست بخورند، می‌توانیم و می‌باید عاملی برای تثبیت منطقه باشیم. مانند پیش ‏از انقلاب اسلامی، حضور ما می‌تواند برای جلوگیری از حرکات تجاوزگرانه دیگران نسبت به یکدیگر ‏بس باشد. برای این منظور می‌باید از خودمان آغاز کنیم. اگر کشورهای منطقه ایرانی را ببینند که بی‌هیچ ‏طمع ارضی یا آرزوی تسلط بر دیگران و دور از بلندپروازی‌های اتمی با کمال قدرت از یکپارچگی و منافع ملی خود دفاع می‌کند و مثلا ‏در خلیج فارس یک سانتی‌متر از قلمرو ملی را به هیچ نیروئی وانمی‌گذارد، بسیار به تعدیل رفتار رژیم‌های ‏بی‌مسئولیتی مانند عراق صدام حسین (آن روز‌ها) کمک خواهد شد. ما طبعا تجاوز هیچ کشوری را در منطقه خود تحمل نخواهیم ‏کرد. ‏

ایران قرارگرفته در یکی از خطرناک‌ترین مناطق جهان، نیاز به نیروی دفاعی برقدرتی دارد که از ‏هیچ هماورد احتمالی کمتر نباشد. هرج و مرج نظامی کنونی و نیروهای مسلح تقسیم شده میان ارتش ‏و پاسداران، کشور ما را از قدرت دفاعی شایسته آن بی‌بهره ساخته است. ارتش تحقیرشده ایران می‌باید ‏به جایگاه والای خود باز گردانده و سهم سزاوارش از منابع ملی به آن داده شود. سپاه پاسداران می‌باید در ‏ارتش ملی ایران ادغام گردد و بجای نقش سرکوبگری که برای آن درنظر گرفته‌اند، مانند دوران جنگ با ‏عراق، وظیفه دفاع از یکبارچگی و حاکمیت ملی را برعهده گیرد.

موقعیت استراتژیک یگانه ایران در منطقه ــ دسترسی به دو دریا؛ چهار راه ارتباطی آسیای مرکزی، ‏خاورمیانه، اروپا، شبه قاره؛ مسیر یک راه ابریشم تازه؛ همسایگی بیشتر منابع گاز و نفت جهان؛ مرکز یک ‏بازار یک میلیارد و چند صد میلیون نفری ــ یکی از برنده‌ترین برگ‌های ماست. ایران با بهره گیری از این ‏موقعیت، که مستلزم سیاست خارجی هوشمندانه، وگسترش شبکه ارتباطی و زیرساخت صنعتی و مالی ‏مدرن است خواهد توانست یک بازیگر عمده در صحنه جهانی شود. ‏

تا آنجا که به قدرت‌های جهانی مربوط می‌شود ـ امریکا، جامعه اروپائی، روسیه، ژاپن و بزودی چین ‏و هند ـ همه آن‌ها می‌توانند به ما برای پیشرفتمان کمک کنند. کشورهای غربی بویژه بسیار چیزهای سودمند ‏دارند که به ما بیاموزند و بدهند، از فنلاند کوچک گرفته تا امریکای ابر قدرت. ایران هیچ دلیلی برای دشمنی با کشوری ثروتمند و ‏ پیشرفته مانند اسرائیل که متحد طبیعی ما در آن منطقه است و بیشترین کمک‌ها را می‌تواند به ما بکند ندارد. روسیه در قفقاز و آسیای مرکزی رقیب ماست. ولی با ما در پیکار برضد تروریسم سود مشترک دارد و به ‏سبب نزدیکی جغرافیائی، در آینده یکی از بزرگ‌ترین منابع انتقال تکنولوژی و طرف‌های بازرگانی ایران می‌‏تواند باشد.

 ‏

ب ـ سیاست فرهنگی

‏فرهنگ دو تعبیر دارد در زبان‌های فرنگی، یکی «فرهنگ بالا» ست مانند هنر‌ها، فلسفه، مطالعات دانشگاهی. فرهنگ بالا مربوط به آدم‌هائی است که فرهیخته و با‌فرهنگ نامیده می‌شوند. ولی فرهنگ یک معنی وسیع و عمومی دارد. همهٔ فرآورده‌های ذهن انسانی در حوزه فرهنگ می‌گنجد. در جهان ما فرهنگ در معنای گسترده و اعم خود، گسترش نامحدود و سریعی می‌یابد و نمی‌شود یک جامعه دور خودش ــ مثل ج. ا. ــ دیوار بکشد که جلوی «هجوم فرهنگی» را بگیرد. بیشتر کشور‌های اسلامی با این روی‌کرد‌ها از جامعه‌های خود مرداب درست کرده‌اند. در زمینه فرهنگ می‌باید بجای دفاع از پشت دیوارهای فروریخته، به میدان تاخت و ‏میدانداری کرد. هر روز دم از فرهنگ خود زدن و به آن دوردست‌ها نازیدن ـ در جهانی که فراورده‌های ‏فرهنگی‌اش، بیشتر در تکنولوژی، هر ده سال دو برابر می‌شود ـ تنها بکار این می‌آید که ما را در خواب ‏هشتصد ساله نگهدارد. در ایرانی همه توانائی‌ها هست که باز در صف‌های نخستین فرهنگ‌سازان جهان در‌‏آید. ما تنها در همین دو سه نسل گذشته برای نخستین بار فرصت یافته‌ایم که درجه‌ای از دسترسی به ‏فرهنگ امروزی (علوم، هنر‌ها، شیوه زندگی) را برای توده‌های بزرگ ایرانیان فراهم سازیم. در ‏عرصه فرهنگ جهانی نوبت ملت ما تازه فرا رسیده است. ‏

‏پرورش استعدادهای توده مردم، مجهزکردن کشور به تکنولوژی نوین، گسترش زیرساخت فرهنگی ‏به سراسر کشور، و گشودن در‌ها بر روی بهترین فراورده‌های فرهنگی و صنعتی جهان پاسخ ما به ‏مسئله هویت ملی خواهد بود. ملت ما با درامدن به صورت یک قدرت فرهنگی و اقتصادی است که به ‏عنوان ملت ایران آینده‌ای خواهد داشت. بهترین دوره‌های شکفتگی فرهنگی و اقتصادی ما در زمان‌هائی ‏بود که رهرو شاه‌راه دادوستد دنیای پیرامونمان بودیم. فرهنگ‌پذیری ما در دو سده گذشته با آنکه به اندازه ‏درخور نبوده، زندگی شخصی و ملی ایرانیان را عوض کرده است ولی هویت ملی ما آسیبی ندیده است. ‏برعکس امروز، هم ما به ایرانی بودن خود آگاهتریم و هم دنیا ما را به عنوان ایرانی، بهتر می‌شناسد. ‏منظور از هویت ملی نیز همین است نه عادتهای ذهنی یک گروه یا نسل معین در یک زمان معین ـ هر چند ‏هم آن زمان طولانی بوده باشد. ‏

فصل سه / آزادی‌خواهی

فصل سه

آزادی‌خواهی

 ‌

‏اندیشه آزادی، امروز چنان جهانگیر شده است که تاکید بر دمکراسی نالازم می‌نماید. نمونه حکومت‌های ‏کامیاب دمکراتیک در هر جا فراوان است و به آسانی می‌توان از آن‌ها اقتباس کرد. حکومت اکثریت؛ حقوق ‏اقلیت که بتواند اکثریت بشود؛ چندگرائی (پلورالیسم؛) جدائی دین از حکومت؛ برابری همه افراد از نظر ‏حقوق؛ آزادی گفتار و انجمن‌ها؛ این همه الفبای حکومت امروزی است و جامعه‌هائی که چنان حکومتی ‏ندارند همواره دستخوش بحران و در تلاش رسیدن به آن هستند. آزادی نه تنها از نظر ارزش بخودی خودش بلکه تاثیر آن بر ارزش‌های دیگر برنامه سیاسی ما نیز اهمیت دارد. در یک جامعه باز آزاد مردم انگیزه بیشتر برای دفاع و نگهداری کشور و پیشبرد آن دارند. نیروی همه افراد به کار گرفته می‌شود.

آزادی‌خواهی بیش از دموکراسی‌خواهی اختراعی این سال‌هاست. بنیاد یک جامعه آزاد بر نبود تبعیض است ولی در دموکراسی اکثریت می‌تواند قانونا تبعیض را بر هرکس و هر‌گروه تحمیل کند. دمکراسی یک شیوه حکومت است، آزادی یک چهان‌بینی است که شیوه حکومت را نیز دمکراتیک می‌کند. اکنون که داریم با این فرایافت‌های تازه آشنا می‌شویم از وارد کردن سلیقه‌های شخصی خودداری کنیم. تکیه آزادی‌خواهی بر اعلامیه جهانی حقوق بشر است که فتحنامه لیبرالیسم است. از دو هزار و پانصد سال پیش اندیشه‌مندان و فیلسوفان و سیاست‌گران و کوشندگان برای نشاندن حقوق فرد انسانی در مرکز اندیشه و نظام سیاسی پیکار کردند وسرانجام در ۱۹۴۶ با صدور اعلامیه‌ای که به امضای عموم دولت‌های جهان رسیده است به پیروزی رسیدند.

اعلامیه جهانی حقوق بشر حقوق جدانشدنی و فطری فرد انسانی را که عنصر اصلی اندیشه لیبرال است در یک جامعه شهروندی در جهانی از دولت-ملت‌ها بیان می‌کند. خاستگاه این حقوق بستگی به زبان و مذهب و باور‌های سیاسی و پایگاه اجتماعی افراد ندارد. دمکراسی لیبرال نظام سیاسی جامعه شهروندی بنا بر اعلامیه جهانی حقوق بشر است. جامعه شهروندی با جنگ طبقاتی یا قومی یا مذهبی در جامعه سازگاری ندارد و افراد را به خودی و غیر خودی بخش نمی‌کند که یک پدیده اساسا فاشیستی است. زیرا فاشیسم جز خودی و غیر خودی و حذف غیر خودی معنائی ندارد. در جامعه شهروندی اختلافات در چهار‌چوب دمکراسی لیبرال فیصله می‌یابد.

‏آنچه روند تازه در آزادی‌خواهی است تاثیر روزافزون حقوق بشر در حکومت و در حاکمیت ‏است. مقصود از حکومت ‏government ‎‏ اقتداری است که به نمایندگان مردم داده می‌شود یا دستگاه حکومتی ‏می‌گیرد تا بر امور عمومی و روابط اجتماعی اعمال کنند. حاکمیت خق حکومت کردن است. از نظر تاریخی، اقتدار، تعرض‌ناپذیر بوده است. همه حکومت‌ها، حتا حکومت‌های دمکراتیک ‏محدود در چهار چوب قانون، اختیارات زیادی داشته‌اند که امروز هرچه بیشتر از دیدگاه حقوق بشر زیر ‏حمله است. مالکیت دولت بر رسانه‌های همگانی یا صدور جواز برای آن‌ها، و اختیارات پلیس در کنترل ‏شهروندان (مثلا شنود گفتگوهای تلفنی) تا همین اواخر در بسیاری کشور‌ها اموری ضروری و بدیهی شمرده می‌شد. امروز ‏اختیارات حکومت‌ها در هرجا که به حقوق بشر مربوط می‌شود رو به کاهش است. انحصار حکومت‌ها بر ‏رسانه‌های دیداری- شنیداری در کشورهای دمکراتیک از میان رفته است و دادگاه‌ها نقش مهمی به عنوان ‏نگهبانان حقوق شهروندان یافته‌اند. بسیاری از مقرراتی که حکومت‌ها برای تنظیم روابط اقتصادی و ‏اجتماعی گذاشته بوده‌اند یا آسان‌تر و یا برداشته می‌شود. ‏

‏تاثیر حقوق بشر در حاکمیت بهمین اندازه قابل توجه است. حاکمیت ‏‎ sovreignty ‎یک مفهوم انتزاعی ‏است مانند مالکیت؛ و دو مصداق دارد: نخست، به عنوان حق حکومت کردن، مثلا حق حکومت مردم یا ‏حاکمیت مردم و مردم‌سالاری؛ یا حق الهی پادشاهان، دین‌سالاری، یا الیگارشی (حق حکومت یک گروه ‏محدود مانند ایران و چین.) دوم، حق یک دولت یا کشور بر قلمرو و مردم خود، یاحاکمیت ملی. حاکمیت ‏ملی که برای بسیاری نویسندگان در این سال‌ها جای حاکمیت مردم را گرفته است ربطی به مردم‌سالاری ‏ندارد. حاکمیت ملی، استقلال و تمامیت ارضی است و حتا دیکتاتور‌ترین دولت‌ها نیز می‌توانند دارای حاکمیت ‏ملی باشند. (فرق دولت با حکومت از نظر حقوقی آن است که دولت مجموعه حکومت و مردم یک سرزمین ‏مرز بندی شده است؛ در حالی که حکومت بخشی از دولت است و مردم یا سرزمین را در بر نمی‌گیرد.) ‏دولت به موجب حقوق بین‌الملل درقلمرو خود آزادی عمل دارد. اما با اعلامیه جهانی حقوق بشرکه دولت‌های عضو سازمان ملل متحد امضا کرده‌اند و به‌ویژه پس از گذشتن میثاق جنایات برضد بشریت ‏از سوی سازمان ملل متحد که به تصویب پارلمان‌های شمار زیادی از کشورهای عضو رسیده است؛ و برپا ‏شدن دادگاه‌های بین‌المللی، حاکمیت ملی نیز محدود شده است. جامعه بین‌المللی به خود حق می‌دهد ‏حکومت‌هائی را که دست به جنایاتی برضد مردم خودشان می‌زنند به زور باز‌دارد و مجازات کند. سران ‏چنین حکومت‌هائی در قلمرو کشورهائی که میثاق از تصویب پارلمان‌هایشان گذشته است می‌توانند دستگیر و ‏دادرسی شوند. ‏ ما با همه بستگی خود به حاکمیت ملی، از حق مداخله ‏سازمان‌های جهانی در امور داخلی کشور‌ها به سود حقوق بشر دفاع می‌کنیم و آن را نشانه پیشرفت بشریت ‏می‌دانیم. ‏

دمکراسی لیبرال به صورتی که در کشورهای غربی از دویست سال پیش تحول یافته است و هنوز ‏تحول می‌یابد نمونه حکومتی است که برای ایران در نظر داریم. مهم‌ترین نهاد در چنان دمکراسی، مجلس ‏است، که رای اکثریت مردم در تصمیم‌های آن بازتاب می‌یابد و دستگاه اداری و اجرائی پاسخگوی آن است. برای ‏آنکه یک دمکراسی خوب کار کند می‌باید پیش از همه مجلسی داشت که هم نماینده مردم و هم کارامد باشد. ‏اختیار نظام انتخاباتی مناسب، برای چنین منظوری بسیار اهمیت دارد. نظامهای انتخاباتی یا مطلق است یا ‏نسبی. در نظام مطلق هر نامزدی نصف به علاوه یک رای را آورد برنده است. در نظامهای نسبی، کرسی‌ها ‏به نسبت آرا تقسیم می‌شود. نظام انتخاباتی نسبی برای جامعه‌هائی که تنوع و احتمالا برخورد آرا در آن‌ها ‏بیشتر و شدید‌تر است بهتر خواهد بود. ولی ترکیبی از نظام‌های آلمانی و فرانسوی برای کشور ما مناسب‌تر خواهد بود. از سوئی گذاشتن یک سقف حداقل (پنج در صد) آراء که کمتر از آن به‌شمار نخواهد آمد و گرفتن وثیقه و ضبط ان در صورتی که کاندیدا‌ها از در صد معینی کمتر بیاورند؛ و از سوئی دو مرحله‌ای کردن انتخابات که تنها میان دو برنده اول و دوم صورت خواهد گرفت. با این ترتیب از شکسته شدن نظام حزبی میان ده‌ها گروه‌بندی که دمکراسی را از کار خواهد انداخت جلوگیری خواهد شد. همچنین می‌باید ‏سپرده‌ای از نامزد‌ها گرفت که اگر از درصد معینی کمتر رای آوردند ضبط شود تا برای هر کرسی ‏صد‌ها تن نامزد نشوند. برای ازمیان بردن نفوذ پول و منافع ویژه در سیاست می‌باید ‏وقت آزاد رادیو و تلویزیون به تناسب در اختیار احزاب قرار گیرد و از خزانه عمومی به احزاب به نسبت ‏آرای آنان کمک مالی داده شود. ‏ چنان نظام انتخاباتی سودمندی‌های سیستم آلمانی و فرانسوی هر دو را خواهد داشت.

‏روشن است که در یک دمکراسی لیبرال شکل حکومت پادشاهی یا جمهوری اهمیتی ندارد (اسپانیا با ‏پرتغال؛) چنانکه در یک نظام دیکتاتوری نیز تفاوت چندانی میان پادشاهی یا جکهوری (عربستان سعودی یا سوریه) نمی‌توان یافت. با این همه برای ما شکل پادشاهی مشروطه یا پارلمانی بر جمهوری ‏برتری دارد زیرا با سنت‌های ماندگار و ماندنی ملی سازگار‌تر است. ایرانیان احتمالا با چنان پادشاهی، ‏از یک دمکراسی که تا مدت‌ها نیاز به تیمارداری دارد بهتر می‌توانند نگهداری کنند. در پاسخ این ایراد که ‏پادشاهی دمکرات در ایران آزمایش کامیابی نداشته است، همین بس که همه گرایش‌های سیاسی ایران حتا ‏آن‌ها که تنها مظهر مردم‌سالاری و قانونمداری در تاریخ ایران قلمداد می‌شوند به شدت اقتدارگرا ‏authoritarian‏ و بی‌مدارا بوده‌اند. آنچه آینده دمکراسی را در ایران مطمئن‌تر می‌نماید زیرساخت ‏اجتماعی قابل ملاحظه و رشد سیاسی جامعه ایرانی و تجربه گرانبهائی است که از صد ساله گذشته برای ‏ما مانده است ـ بیش از همه طبقه متوسط سی چهل میلیونی ایران شامل زنان و مردان درس خوانده‌ای که ‏اگر هم نه از نظر اقتصادی، از نظر فرهنگی، در این لایه اجتماعی قرار می‌گیرند. ‏

‏کسانی که باور داشتن به پادشاهی مشروطه را با تاکید بر ارزش‌های سنتی پادشاهی در ایران در ‏تناقض می‌یابند ازنظر منطقی صرف، جدا از واقعیات زندگی که‌گاه بازاندیشی در منطق را لازم می‌‏سازد، حق دارند. پادشاهی مشروطه یک فرایافت (کانسپت) تازه و تقریبا نیازموده در ایران است و نمی‌‏توان به نام سنت‌های ماندگار ایران از آن دفاع کرد. در سنت پادشاهی ایران چندان مشروطه‌ای ‏نمی‌توان یافت. ولی این کار را همه کشورهائی که پادشاهی مشروطه دارند در اروپا و جاهای دیگر کرده‌‏اند. آن‌ها در یک لحظه تاریخی، که چند سال یا چند نسل می‌تواند باشد، یک نهاد سنتی را که با همه دیرینگی ‏خود توانائی همراه شدن با زمانه را یافته بود با شرایطی سراپا متفاوت سازگار کردند و از سنت و تجدد ‏هردو برخوردار شدند. مردم ما در گذشته نتوانستند مشروطه را نگهدارند ولی چه بسا که در آینده بتوانند. ‏با آنکه ممکن است منطقی به نظر نیاید، اگر چیزی در زمان و اوضاع و احوالی نشده است لازم نیست تا ‏ابد نشود. ما وارث پادشاهی پهلوی را به عنوان پادشاه مشروطه آینده ایران می‌خواهیم ولی این ایرانیان‌‏اند که می‌باید با رای آزادانه خود، نظام و شکل حکومت آینده ایران را تعیین کنند. ما در این مورد نیز ‏مانند همه موارد تابع رای مردم ایران هستیم. ‏

***

‏آزادی گفتار، و انجمن‌ها از هر‌گونه سیاسی و صنفی و اجتماعی و فرهنگی، از لوازم بدیهی ‏مردم‌سالاری است. ولی آزادی گفتار با مسئولیت مدنی که دادگاه‌ها اجرا کننده آن هستند محدود می‌شود؛ و ‏آزادی انجمن‌ها به این معنی است که هیچ‌کس را نمی‌توان وادار به عضویت در حزب یا اتحادیه یا ‏شورائی کرد.

مردم‌سالاری با تمرکز نمی‌خواند. معنی مردم‌سالاری، واگذاری قدرت به شمار هرچه بیشتر مردمان ‏است. نهادهای دمکراتیک در رویاروئی با قدرت تمرکز‌یافته حکومت‌ها شکل گرفتند. این تمرکز‌زدائی ‏همچنین به کارائی بیشتر انجامید زیرا نیروی بیشتری در هر سطح بسیج شد. حکومت متمرکز را با مرکزیت و حکومت مرکزی نمی‌‏باید اشتباه گرفت؛ در یک فرایند دمکراتیک مرکزیت ــ با قدرت لازم ــ به معنی هماهنگ کردن یا روی‌هم ریختن نیروهاست تا کار‌ها به بهترین صورت انجام گیرد. ‏اما تمرکز به معنی عاری کردن اجزاء یک کلیت، از توانائی عمل فردی و داوطلبانه است. ضرورت ‏مردم‌سالاری و توسعه کشور ایجاب می‌کند که قدرت حکومتی در ایران هر چه بیشتر تقسیم شود. این ‏ضرورت را ملاحظه دیگری نیز تفویت می‌کند. ‏

‏چنانکه گفته شد منطقه جغرافیائی ما از بی‌ثباتی تاریخی رنج می‌برد. مرزهای آن به دست قدرت‌های ‏استعماری یا در نتیجه تجاوزات خارجی رسم شده است و از هر سو دستخوش تحریکات بیگانگان و ‏نیروهای گریز از مرکز است. خود ایران از سده شانزدهم تا نوزدهم دائما از چهار سو تراشیده شد ــ از ‏نبرد چالدران که عثمانی بخش بزرگ‌تر کردستان را از ایران جدا کرد، تا پیشروی روس‌ها در سرزمین‌های ‏ایرانی قفقاز و آسیای مرکزی؛ و تحمیل مرز‌های خاوری و جنوب خاوری، و مرز رودخانه‌ای شط ‏العرب و تجزیه جزائر خلیج فارس از سوی انگلستان ـ بطوری که در همه مناطق مرزی ما اقوامی زندگی ‏می‌کنند که خویشاوندانی در آن سوی مرز دارند. این موقعیت حساسی است چون هم می‌تواند مایه ‏گسترش روابط فرهنگی و بازرگانی با همسایگان بشود و هم مایه تنش همیشگی و احیانا کشمکش با پاره‌‏ای از آن‌ها. در گذشته حکومت‌های ایران برای خنثی کردن تحریکات و جلوگیری از تجاوز، چاره را در ‏تمرکز هرچه بیشتر کار‌ها در پایتخت می‌دیدند. مشروطه‌خواهان از محدودیت‌های بزرگ چنین راه حلی ‏آگاه بودند و انجمن‌های انتخابی استان‌ها و شهرستان‌ها را پیشنهاد کردند. امروز می‌باید آن سیاست را فرا‌تر ‏برد و با تقسیم قدرت حکومتی ـ و نه حاکمیت ـ میان حکومت مرکزی و حکومت‌های محلی، و دادن اختیارات ‏کافی و سهم عادلانه از منابع ملی به نمایندگان مردم هر منطقه، به استواری پیوندهای ملی و نیروگرفتن ‏فرایند دمکراتی، هر دو کمک کرد. تعیین حدود هر استان می‌باید ضمن رعایت پیشینه تاریخی و مسائل مربوط به توسعه ‏اقتصادی با نظر مردم آن انجام گیرد.

ما طرح تمرکز‌زدائی و حکومت‌های محلی خود را بر سه اصل استوار کرده‌ایم:

‏۱ ــ اصل یک کشور، یک ملت. ایران چند ملیتی نیست. هیچ «ملتی» به زور به ایران نپیوسته است؛ ‏کشوری است با اقوامی با زبان‌های گوناگون و پا پیروان مذهب‌های گوناگون که از پگاه تاریخ با یکدیگر در آن زیسته‌اند و ‏پشت به پشت هم این اندازه از نیاخاک را تا اینجا نگهداشته‌اند و ما با هر وسیله و به هر بها دیگر اجازه ‏نخواهیم داد از این کوچک‌تر شود. ایران در مرزهای کنونی‌اش هسته اصلی هر دولتی بوده که بر ایران ‏فرمانروائی کرده است ـ از ماد‌ها تا امروز. نامش هم از دوهزار سال پیش همین بوده است. چنین کشوری ‏را چند ملیتی نمی‌توان نامید و در حالی‌که بیشتر اقوام ایران هرکدام به نوبه خود‌گاه تا سده‌ها حکومت را ‏در دست داشته‌اند از ستم ملی یا قومی نیز نمی‌توان سخن گفت.

۲ ــ اصل تجزیه‌ناپذیر بودن حاکمیت و تقسیم‌پذیر بودن حکومت. معنی این اصل آن است که سرزمین ‏ایران یکپارچه خواهد ماند و مردم ایران زیر یک قانون خواهند زیست و بیگانگان در ارتباطات خود با ‏ایران با یک دولت سروکار خواهند داشت که نماینده همه ایران خواهد بود و زبان رسمی همه ایرانیان زبان ‏ملی یعنی زبان فارسی خواهد بود. اما ایران از یک مرکز اداره نخواهد شد و استان‌ها و شهر‌ها و روستاهای ‏ایران امور محلی خود را با ارگانه‌ای انتخابی خود اداره خواهند کرد؛ و یک مجلس سنا با نمایندگان برابر ‏از همه استان‌ها در کنار مجلس ملی در قانون‌گزاری شریک خواهد بود. در طرح‌های توسعه به آن‌ها که ‏واپسمانده‌ترند اولویت داده خواهد شد تا به بقیه برسند. ‏

‏ ٣ ـ اصل حقوق فرهنگی و مدنی اقوام و مذاهب. ما با پذیرفتن میثاق‌های حقوق فرهنگی و مدنی پیوست ‏اعلامیه جهانی حقوق بشر، همه گونه اختیار برای ایرانیان می‌شناسیم که به هر زبان که می‌خواهند آموزش ‏ببینند و سخن بگویند و رسانه‌های همگانی داشته باشند؛ رسوم خود را نگهدارند و از هر مذهبی پیروی ‏کنند. ما اقلیت قومی یا مذهبی در ایران نمی‌شناسیم زیرا هیچ حق ویژه‌ای برای اکثریت، جز اکثریت رای‌‏دهندگان ـ آنهم به مدت معین و با حفظ حقوق اقلیت ـ قائل نیستیم. به نظر ما ماموران دولت حق ندارند در ‏باره مذهب یا گروه قومی افراد پرسش کنند. ‏

‏ فدرالیسم برای کشوری با پیشینه دولت واحد مانند ایران یک راه حل مصنوعی است و یگانگی ملی را ‏به خطر خواهد افکند. برای فدرال کردن ایران یکپارچه کنونی و همیشگی نخست می‌باید کشور را به مرز‌های زبانی تجزیه کرد ــ از‌‌ همان نخستین گام. آنگاه پس از جنگ‌ها و پاکشوئی‌ها بر سر مرز‌های «ملت»‌های تازه و با مداخله گروه‌های مسلح از کشور‌های همزبان همسایه، اگر آن «ملت» ‌ها در وضعی بودند که بخو اهند، حکومت فدرالی برپا کنند. (پس از آن همه برادر کشی‌ها و کوچاندن‌ها و راندن‌ها چگونه ایران یوگوسلاوی نخواهد شد؟)

آن‌ها که غیر مسئولانه گزینه فدرالیسم را در برابر حکومت متمرکز قرار می‌دهند و از ایرانیان می‌خواهند به یکی از این دو و تنها این دو رای بدهند البته اعتنائی به این «جزئیات» ندارند. گوئی نمی‌توان هم حکومت مرکزی در یک کشور واحد و سرزمین یک ملت واحد داشت و هم اداره امور محلی هر واحد تقسیمات کشوری را به رای مردم‌‌ همان جا واگذاشت. برای برطرف کردن تمرکز که همه به آن بد می‌گویند تنها فدرالیسم وجود دارد نه مرکزیت در عین اختیارات محلی ــ مانند این همه کشور‌های دمکراتیک غیر فدرال.

خودمختاری که تا ده سالی پیش و اشغال عراق از سوی امریکا بر سر زبان سازمان‌های قومی بود و اکنون به سود فدرالیسم بکلی کنار گذاشته شده است تا به نوبه خود و به‌‌ همان سادگی جایش را به استقلال بدهد) از هنگام جنگ جهانی دوم در ایران با تجزیه‌طلبی به زور خارج یکی ‏بوده است و خاطرات ناخوشایند ایرانستان را که محمدرضا شاه پیش‌بینی می‌کرد و اکنون از همه‌سو در فرا آوردن آن می‌کوشند زنده می‌کند. اصرار بر این اصطلاحات، با بار سنگینشان، ‏پیشرفت در اصل مسئله یعنی تمرکز‌زدائی و رعایت حقوق فرهنگی و مدنی اقوام ایران را که هیچ با ایران یک کشور یک ملت و یک جامعه شهروندی در ستیز نیست پیچیده‌تر ‏خواهد ساخت. ‏

***

در دفاع از آزادی، گرایش‌های سیاسی مخالف ایرانی در سده گذشته لبه تیز حمله را بر پادشاهی و اقتدار حکومتی گرفته‌اند. پادشاهی به عنوان یک نظام ذاتا استبدادی، و نه صرفا شکل حکومتی که به یک‌سان می‌تواند در نظام‌های دمکراتیک و استبدادی جائی داشته باشد وانمود شده است. حکومت پر‌قدرت نیز در دست دمکرات‌های ایرانی تفاوت چندانی با زورگوئی نداشته است. تازه‌ترین حملات به قدرت حکومتی از جبهه ملت‌سازان فدرالیست می‌آید که چنانکه رفت بخش کردن کشور را به مرز‌های زبانی «ملت‌های شش‌گانه ایران» با برقراری دمکراسی در ایران یکی می‌شمرند.

یکی شمردن هواداری از پادشاهی با دیکتاتوری که بیشتر ادبیات سیاسی سده بیستم را پر کرد در عمل درست بوده است. پادشاهی ایران در آن سده حتا ادعای دمکراسی نیز نمی‌داشت. ولی کمتر توجهی به اینکه سنت و تعهد دمکراسی عملا در هیچ گرایش سیاسی ایران آن زمان دیده نمی‌شد کرده‌اند. در سده بیستم در هیچ‌گوشه سیاست ایران نه از دمکراسی چندان خبری بوده و نه اصلا فهمیده شده است. دمکراسی ایرانی آزادی مثبت ــ نه آزادی از تبعیض و فشار بلکه هر چه هر‌کس بخواهد (بنژامن کنستان، آیزیا برلین) معنی می‌داد و از لیبرالیسم تهی بود. نویسندگان اروپائی با نگاهی سطحی، به مصدقی‌ها لیبرال می‌گفتند که از بی‌تحمل‌ترین و یک‌سو‌نگر‌ترین گرایش‌های سیاسی ایران، و در مقوله شبه‌مذهبی هستند؛ و ملی مذهبی‌های بازرگان را لیبرال اعلام کردند که مذهبیشان جائی برای چیز دیگری نگذاشت تا در اعترافات تلویزیونی با حقیقت خود روبرو شدند.

از پادشاهی دمکراسی در‌نمی‌آید ولی از کدام شکل نظام سیاسی در‌می‌آید؟ نویسندگان مسلکی و تاریخنگاران سیاست‌باز هیچ به ژرفای مسئله، به اهمیت فرهگ و نظام سیاسی که دمکراسی و دیکتاتوری از آن می‌زاید، نرفتند. پادشاهی یا جمهوری شکل‌های رژیم سیاسی و ساخته نظام سیاسی بر بستر فرهنگ سیاسی جامعه، بیش از همه طبقه سیاسی آن هستند. با طبقه سیاسی که ما داشته‌ایم دمکراسی و لیبرال‌هایمان هم از‌‌ همان قماش بودند که خوب می‌شناسیم.

پادشاهی تنها در بافتار دمکراسی لیبرال معنی دارد. در گرایش به پادشاهی در میان ما بستگی عاطفی نقشی دارد ولی بیش از آن باور داشتن به سهمی است که پادشاهی می‌تواند در نگهداری یگانگی ملی ایران در برابر ادعاهای هویت‌طلبان «ایران فدرال چند ملیتی» داشته باشد که در ایران آینده مهم‌ترین علت وجودی این نهاد خواهد بود. پادشاهی همچنین در موارد معدودی مانند اسپانیای دهه هشتاد به دفاع از نهاد‌های دمکراتیک کمک کرده است.

در موضوع حکومت مرکزی پرقدرت این درست است که آزادی افراد با قدرت حکومتی محدود می‌شود. از هنگامی که ارسطو به رابطه میان فرد آزاد و حکومت پرداخت همه فلسفه سیاسی برگرد همین مسئله و آشتی دادن آزادی با ضرورت دست نیرومندی برای اداره جامعه و دور نگه‌داشتنش از هرج و مرج دور زده است. چرخه ارسطوئی‌ی از دمکراسی به هرج و مرج و دیکتاتوری و از دیکتاتوری به دمکراسی و هرج مرج هنوز اعتبار دارد. پیشرفت اصلی در گشودن گره آزادی در برابر قدرت حکومتی از هنگامی روی داد که عنصر لیبرال وارد پویش دمکراسی شد. در یک نظام دمکراسی لیبرال که حقوق جدانشدنی فرد انسانی رعایت شود. قدرت حکومت پشت سر حقوق قرار می‌گیرد نه رویاروی آن؛ و حقوق فرد انسانی محدود به حقوق دیگران است نه حق حکومت. داشتن رفاه و آسایش حق همه افراد است و تنها حکومتی که نماینده افراد است می‌تواند شرایط رسیدن به رفاه و آسایش عمومی را آماده سازد. نمی‌باید فراموش کرد که خطر تجاوز افراد و گروه‌ها به دیگران دست‌کمی از تجاوز حکومت‌ها ندارد و‌گاه به اندازه‌ای تحمل‌ناپذیر می‌شود که مردم از هرج و مرج به دیکتاتوری روی می‌آورند.

به نام آزادی افراد نمی‌توان حکومت را چنان بی‌قدرت کرد که از پیش‌بردن جامعه و بسیج نیرو‌های آن برای رسیدن به هدف‌های ملی بر‌نیاید. در جائی می‌باید خطی کشید. این خط را حکومت اکثریت در چهارچوب اعلامیه جهانی حقوق بشر کشیده است. به ویژه در جامعه‌ای مانند ایران که، بیرون آمده از زیر آوار رژیم اسلامی، نیاز به قدرت اجرائی لازم برای باز‌سازی سریع کشور خواهد داشت. نمی‌باید از آن سوی بام افتاد و دست حکومت را بست.

فصل چهار ‏ / توسعه

فصل چهار ‏

توسعه

 ‌

‏توسعه یک اصطلاح نسبتا تازه و مربوط به پس از جنگ جهانی دوم است. ایرانیان پیش از آن ترقی و ‏پیشرفت بکار می‌بردند. منظور از توسعه رساندن یک کشور به مرحله «زمین کند» است (take off مانند هواپیما در لحظه‌ای که از زمین کنده می‌شود.) مرحله‌ای که ‏خودش بتواند مسائلش را حل کند و به سطح امروزی پیشرفت برسد. توسعه یک فرایند همه‌سویه است و ‏فرهنگ و سیاست و اقتصاد را در بر می‌گیرد. توسعه فرایندی چند بعدی است؛ حتا هنگامی که از توسعه اقتصادی سخن می‌گوئیم به تنهائ معنی ندارد. این اشتباهی است که در دوره گذشته کردیم و رفتیم روی به اصطلاح سخت‌افزار توسعه. سخت‌افزار‌های توسعه، کارخانه و موسسه مالی و تولیدی و زیر‌ساخت‌هاست. توسعه همچنین نرم‌افزارهائی دارد که به‌‌ همان اندازه نرم‌افزارهای کامپیو‌تر مهم است. یک دادگستری مستقل را که قضاتش رشوه نگیرند یا زیر نفوذ سیاسی نباشند می‌توان با هر مقدار سرمایه‌گذاری مقایسه کرد. یا امنیت مالکیت که اگر به هر دلیل به خطر افتد پیشرفت اقتصاد را از اثر خواهد انداخت.

یک نرم افزار دیگر توسعه آموزش است که حقیقتا شاه‌رگ حیاتی یک جامعه به‌شمار می‌رود. ولی آموزش با تولید دیپلمه تفاوت دارد. آموزشی که به کار استخدام در یک اقتصاد پیشرفته ــ با همه ابعاد اداری و فرهنگی آن ــ نخورد دور ریختن وقت و پول است. آموزش باید در خدمت توسعه باشد؛ باید در برنامه‌ریزی توسعه جا بگیرد.

در نظر گرفتن همه ابعاد توسعه جلو زیاده‌روی در جاهائی و غفلت در جا‌های دیگری را می‌گیرد. ساختن یک شاه‌راه میان دو نقطه لازم است ولی تاثیراتش بر محیط زیست یا آثار تاریخی یا ویرانی اموال مردم نیز به‌‌ همان اندازه اهمیت دارد. به زبان دیگر حتا راه را نیز نمی‌باید بولدوزری ساخت.

با این مقدمات بحث توسعه از نظر ما سه موضوع زیر را دربر می‌گیرد: ‏

 ‌

الف ـ اقتصاد

 ‌

‏نخستین اولویت ما در اقتصاد سیاسی، ایدئولوژی‌زدائی از اقتصاد و روی آوردن به عملگرائی است. ‏ایران اکنون هفتاد میلیون جمعیت دارد که نیمی از آن‌ها پیرامون یا زیر خط فقر ـ با مقیاس‌های پائین ایران ـ ‏قرار دارند و یکی از ضعیف‌ترین اقتصادهای دنیاست که به زور صادرات نفت می‌تواند دوام آورد. چنین ‏اقتصادی را تنها با بکارگیری هوشمندانه و ابتکارآمیز استراتژی‌ها و سیاست‌هائی که در کشورهای مشابه ‏به نتایج حوب دست یافته‌اند می‌توان به راه انداخت و در آن، جائی برای آزمودن دوباره تجربه‌های ‏شکست خورده نیست. یک سیاست اقتصادی عملگرا ویژگی‌های زیر را دارد: ‏

١ ـ تشویق ابتکار خصوصی و بیرون بردن دولت از فعالیت‌های اقتصادی، و رساندن مقررات به ‏کمترینه لازم. می‌باید نیروهای تولیدی جامعه را به تمامی آزاد کرد و میدان را برای رقابت باز گذاشت و ‏افراد را به عنوان عدالت یا مصالح ملی از ثمره تلاش و ابتکاراتشان بی‌بهره نساخت. ‏

‏در عین حال با گسترش مالکیت موسسات به توده‌های مردم بویژه کارگران، از راه تشکیل شرکت‌های ‏سهامی عام، می‌باید سرمایه ملی را در سطح جامعه پخش کرد. اگر بازار سرمایه جای اعتبارات بانکی یا ‏سرمایه‌گذاری بانک‌ها را به عنوان منبع اصلی افزایش سرمایه بگیرد، سرمایه‌گذاران هرچه بیشتر به ‏صدور سهام خواهند پرداخت و به شرکت‌های سهامی عام روی خواهند آورد. ‏

‏۲ ـ نقش حکومت در اقتصاد اساسا به سرمایه‌گذاری در سرویس‌های عمومی، تنظیم بازار سرمایه با ‏همکاری بخش خصوصی، دفاع ازحقوق تولید و مصرف‌کنندگان و نگهداری محیط زیست محدود می‌‏شود. در ایران با توجه به سهم حیاتی درامد نفت، تا هنگامی که درامدهای مالیاتی نتواند هزینه‌های ‏عمومی یا بخش عمده آن را تامین کند از کنترل دولت بر صنعت نفت گریزی نیست. همچنین تا مدتی ‏دولت بهتر است صنایعی مانند انرژی و راه‌آهن و خدماتی مانند پست را اداره کند. ولی هرجا بتوان می‌‏باید موسسات دولتی را خصوصی کرد (البته نه به شیوه روسی و جمهوری اسلامی.) برای پاگرفتن صنعت داخلی با هدف رقابت در بازارهای بین‌‏المللی، دولت از راه گسترش زیر‌ساخت آموزشی و پژوهشی و مادی اقتصاد و سرمایه‌گذاری در پژوهش و توسعه (در اصطلاح اقتصادی ‏R&D) چه مستقیم و چه توسط خود موسسات و به‌ویژه با همکاری دانشگاه‌ها و ‏موسسات پژوهشی سهم عمده‌ای دارد.

سیاستهای حمایتی تنها به مدت محدود و در صنایعی که بخت ‏رقابت دارند سودمند است. صنعتی که با چوب زیر بغل حمایت گمرکی و یارانه دولتی بر سر پا بماند به ‏کار نخواهد آمد. استراتژی جانشینی واردات می‌باید بطور محدود بکار رود زیرا هزینه‌هایش در تحلیل ‏آخر سنگین خواهد بود. در اقتصاد امروز اتارکی (بی‌نیازی از تولیدات بیرون) جائی ندارد و از تقسیم ‏کار و تمرکز بر صنایعی که کشور‌ها در آن‌ها از مزایای ساختاری (منابع طبیعی، نزدیکی به بازار ‏مصرف، نیروی کار…) برخوردارند گزیری نیست. هیچ ضرورتی ندارد که هرکشور همه ‏نیازمندیهای خود را تولید کند. چند نرخی و دستکاری در نرخ ارز و سهمیه‌بندی و کنترل‌هائی که به بازار ‏سیاه دامن می‌زند می‌باید از اقتصاد بیرون برود.

‏با آنکه بخش خدمات در اقتصاد کشور‌ها سهم روزافزونی دارد ـ از دادوستد الکترونیک و بانک و بیمه ‏گرفته تا قهوه‌خانه ــ ایران می‌باید یک ملت کالاساز ‏manufacturing‏ شود. بزرگی بازار داخلی ایران و ‏کشورهای پیرامون آن و نیروی کار آموزش‌دیده و آموزش‌پذیر، و منابع و زیر‌ساخت اقتصادی ایران، ‏از جمله فراوانی کارگاه‌های ابزار‌سازی، مزیت‌هائی است که برای ساختن یک پایه بزرگ صنعتی برای ‏منطقه بسنده خواهد بود.

کلید صنعتی شدن ایران در دوجاست. نخست، پروراندن یک نیروی کار مجهز به ‏دانش و تکنولوژی امروزی و باربط، یعنی مهارت‌هائی که کارگر را قابل استخدام سودمند سازد. دوم، ‏وارد کردن تکنولوژی و مدیریت نوین است که بخشی از آن همراه سرمایه‌گذاری خارجی می‌آید و ایران ‏به آن نیز به مقادیر هنگفت نیازمند است. از سودی که سرمایه‌داران خارجی خواهند برد نمی‌باید بهم ‏برآمد. کشوری که وارد‌کننده صرف کالا‌ها و خدمات باشد فقیر‌تر است تا کشوری که به کمک سرمایه ‏خارجی به صادر کننده تبدیل خواهد شد. مقایسه کره جنوبی و تایلند و مالزی و بیش از همه چین با کشورهای سوسیالیست یا ‏سرمایه‌داری دولتی گذشته و اکنون به خوبی تفاوت‌ها را نشان می‌دهد. ‏

۳ ـ وظیفه دولت گرفتن مالیات است نه پرداخت یارانه (سوبسید). افراد جامعه می‌باید روی پای خود ‏بایستند و دولت می‌باید از روزی‌رسان به پاسخگوی مردم تبدیل شود. به مردم می‌باید امکان کار داد و ‏از آن‌ها مالیات گرفت. مالیات نقشی بیش از تامین هزینه‌های ملی و تعدیل نوسانات اقتصادی یا حتا کاستن ‏فاصله طبقاتی دارد. دمکراتیک کردن نطام سیاسی بی‌یک نظام کارامد مالیاتی ممکن نیست. جامعه‌ای که ‏مالیات به اندازه نمی‌دهد «بهره‌خوار» است، با حکومتی که برای نگهداری خود نیاز چندان به سهم‌گزاری ‏contribution‏ عمومی ندارد. دولتی که می‌تواند بی‌مالیات کافی بر سر پای خود بایستد پاسخگوی ‏مردم نیست و به عوامل یا نیروهای دیگری جز مردم (منابع کانی سرشار، پشتیبانان بیگانه، شرکت‌های چند ‏ملیتی) پشتگرم است. مالیات با خودش حسابرسی و پاسخگوئی می‌آورد. اما سیاست‌های مالیاتی را صرفا ‏به ملاحظات تامین درامد یا تعدیل ثروت نمی‌باید وابسته کرد و ملاحظات مربوط به تشویق سرمایه‌گذاری در خدمت ‏تولید ثروت باشد، مانند تشویق سرمایه‌گذاری و پس‌انداز، و امور عام‌المنفعه می‌باید در آنجائی داشته باشد. به نام حمایت از محرومان ‏جامعه نمی‌باید تولید‌کنندگان ثروت را چنان دوشید که سرمایه و کار‌شناسی و دانش فنی خود را ‏به جاهای دیگر ببرند. امروز با هیچ پرده آهنینی نمی‌توان جلو گریز مغز و سرمایه را گرفت. ‏‏

 ‌

ب ـ جامعه مدنی

 ‌

‏جامعه مدنی به معنی گروه‌بندی‌های داوطلبانه، از جمله احزاب سیاسی، و وجود فضاهائی است که ‏مردم بتوانند بی‌مداخله دولت در اموری که میل دارند با هم کار کنند. جامعه مدنی همچنین به معنی حقوق ‏و مسئولیت‌های شهروندی؛ و مناسبات اجتماعی متمدنانه است. جامعه‌ای است باز و دربرگیرنده بر پایه ‏مسئولیت‌ها و نیز حقوق افراد. جامعه مدنی به چندگرائی (پلورالیسم) که به اندازه رای اکثریت برای ‏مردم‌سالاری اهمیت دارد پشتوانه لازم را می‌بخشد؛ و تقویت نهادهای آن برای جلوگیری از زیاده‌‏روی‌های حکومت و نیرو‌های بازار لازم است. در چنان جامعه‌ای فعالیت برای هر امر و هر مکتب فکری ‏تا آنجا که از خشونت و تبعیض دفاع نکند، ومذهب را با سیاست درنیامیزد، و به اسلحه دست نبرد مانعی ‏نخواهد داشت. ‏

در ایران با توجه به فرهنگ خشونت دیرپائی که سیاست را تباه و مناسبات اجتماعی و حتا خانوادگی ‏را زهراگین کرده است، و بویژه به دنبال انقلاب و جمهوری اسلامی که جامعه را به پائین‌ترین طبقات ‏دوزخ خشونت فروکشیده است، پیشبرد جامعه مدنی به تصمیم‌های ملی رادیکال و استثنائی نیاز دارد. ما ‏از لغو مجازات اعدام دفاع می‌کنیم و برای ریشه‌کن کردن خشونت از سیاست ایران به مقوله جرم سیاسی ‏پایان می‌دهیم. به نظر ما جرم سیاسی معنی ندارد و اشخاص را به صرف اعتقاداتشان یا داشتن مقامات ‏سیاسی یا تصمیم‌ها و و مواضعی که می‌گیرند نمی‌توان پیگرد و مجازات کرد ـ مگر از مقام خود سوء‌‏استفاده کرده یا دست به جنایت برضد بشریت زده باشند. سیاست و جامعه ایرانی را می‌باید از دور ‏دوزخی خونریزی و کینه‌کشی و از میراث مرگبار انقلاب و حکومت اسلامی بیرون کشید. بدین منظور ‏یکبار و برای همیشه، تشکیل دادگاه حقیقت یا دادگاه محکومیت بی‌کیفر، برای رسیدگی به جرائم سران و ‏کارگزارن و عوامل رژیم اسلامی را پیشنهاد می‌کنیم. البته اموال غارت شده ملی می‌باید به دارندگان ‏اصلی یعنی مردم ایران پس داده شود. این داروی تلخی است که برای سلامت ملی اکنون و آینده خود می‌‏باید بنوشیم.

‏نابرابری در توانائی‌ها، یک واقعیت زندگی است و برطرف کردن آن با سرکوبگری و ترور رژیم‌های ‏توتالیتر نیز ممکن نبوده است. ولی برابری در حقوق را می‌توان برقرار کرد. ایران مساله نژادی ندارد ‏ولی تفاوت‌های مذهبی و جنسیتی نیزکه زننده‌ترین بهانه‌های تبعیض برای ما بوده است در جامعه ایرانی ‏نمی‌باید جائی داشته باشد. انسان ایرانی اول انسان ایرانی است و بعد هرچیز دیگر. جامعه ما اکنون به ‏درجه‌ای از رشد رسیده است که آزادی مذاهب و حفظ احترام و حقوق آن‌ها ـ از جمله آزادی پوشش ـ و ‏دورکردن مذهب از زمینه‌های قانونگزاری و آموزش رسمی همگانی، می‌تواند در آن برقرار گردد.

‏به همین ترتیب برابری حقوق زن و مرد یک هدف دست یافتنی است که از هم‌اکنون زنان ایرانی پیکار ‏برای آن را آغاز کرده‌اند. کار در بیرون خانه حق زنان و همکاری در خانه وظیفه مردان است. زنان باید ‏به‌‌ همان سطح آموزش مردان دسترسی داشته باشند و بازار کار برروی آنان به همان‌گونه که برای ‏مردان، باز باشد. تفاوت میان دستمزد زن و مرد باید از میان برود و دولت با مشارکت کارفرمایان و ‏کارکنان هر دو می‌باید در همه کشور شبکه‌ای از کودک‌ستان‌ها برای نگهداری کودکانی که مادرانشان ‏کار می‌کنند آماده سازد. حقوق کودکان در صورت برهم خوردن خانواده باید حفظ شود و زن و شوهر بر ‏اموال مشترک خانواده حق مشترک داشته باشند. ‏ برابری حقوق زنان ــ که حفظ حقوق کودکان نیز از‌‌ همان می‌آید ــ سنجه اصلی مدرن شدن یک جامعه است.

 ‌

پ ــ آموزش

 ‌

‏آموزش، بزرگ‌ترین برابرساز، و بزرگ‌ترین عامل نابرابری در جهان امروز است، چه در سطح ملی و ‏چه در سطح بین‌المللی. در عصر تکنولوژی بالا، واپس‌ماندگی را با هیچ وسیله دیگری جز دست‌یافتن به ‏آن تکنولوژی نمی‌توان جبران کرد. این تکنولوژی را می‌توان خرید ولی مانند صنعت تا هنگامی که بومی ‏نشود واپس‌ماندگی از میان نخواهد رفت. چاره در آموزش است؛ رساندن آموزش به سطحی که پیشرفته‌‏‌ترین کشور‌ها به آن رسیده‌اند و برای ما به خوبی امکان دارد. بیشترین سهم بودجه می‌باید برای آموزش ‏همگانی رایگان تا دبیرستان و هنرستان و دانشگاه برای هرکس استعدادش را داشته و توانائی ملی‌اش را نداشته باشد، کنار گذاشته ‏شود و بخش خصوصی نیز اجازه یابد که در این زمینه هر چه می‌تواند سرمایه‌گذاری کند. برنامه ‏آموزشی می‌باید در عین یکپارچگی خود انعطاف‌پذیر باشد و نیازهای گروه‌های گوناگون اجتماعی و ‏مناطق مختلف کشور را در نظر بگیرد. به برنامه گسترده کارآموزی با همکاری صنایع از روی نمونه ‏آلمانی جای مهمی در پرورش نیروی کار ماهر می‌باید داد. ‏

آموزش رسمی یا همراه کار، تنها یک بخش برنامه آموزشی است. ورزش و نیز پرورش هنری ‏جامعه و بالا بردن سطح فرهنگی آن از راه آشناکردن توده مردم با بهترین دستاوردهای فرهنگی جهان، از ‏جمله ایران، بخش‌های دیگری است که کمتر از آن اهمیت ندارد. ما که زمانی از فرهنگ‌سازان تراز اول ‏جهان بودیم امروز درگیر مسابقه‌ای با کهنه‌گرائی و ابتذال هستیم. دولت بی‌آنکه کنترل کننده آفرینش ‏فرهنگی باشد می‌باید با یک برنامه گسترده آموزشی و برپاکردن شبکه‌ای از تاسیسات فرهنگی ــ کتابخانه، ‏موزه، نمایشگاه، تالار کنسرت و اپرا و نمایش، فیلمخانه، فرهنگسرا و مانند آن ــ وبرگزاری مسابقات و ‏برقراری جایزه‌ها، به استعداد توده مردم ایران مجال رشد بدهد. در این زمینه نیز می‌باید از سیاست‌هائی ‏که آفرینش فرهنگی را وابسته به کمک دولت می‌سازد پرهیزکرد. تنها به آنان که کارهای با ارزش عرضه ‏می‌کنند، پس از آفرینش فرهنگی، می‌باید پاداش و کمک داد؛ و این کمک‌ها نیز می‌باید توسط هیئت‌های ‏مستقل و مورد اعتماد داده شود. ‏

***

اقتصاد ایران اساسا تک‌محصولی است و از جمله دستگاه حکومتی بی‌در‌امد نفت یک ماه هم دوام نخواهد آورد. نفت را مایه بدبختی ایران شمرده‌اند و بدا به حال ملتی که موهبت‌های طبیعی‌اش را نیز اسباب شور بختی خود می‌سازد. درامد نفت (و گاز)‌‌ همان گنج بادآوردی است که در یک کشتی رومی به یاری باد مخالف به دست لشگریان خسرو پرویز افتاد ــ فراوان و ناگهانی و از بیرون اقتصاد. جز در امریکا که سرازیر شدن درامد‌های نفتی در دهه‌های میان سده نوزدهم و بیستم نیز جندان به‌شمار نمی‌آمد و اصلا به صادرات نرسید، همه کشور‌های صادر‌کننده هیدروکربور به درجاتی به بحران افتادند. حتا کشور استخوان‌داری مانند هلند با سرازیر شدن درامد‌های گاز چنان برهم خورد که اصطلاح بیماری هلندی را به اقتصاد داد. ولی هلندی و پس از آن نروژ که پیشاپیش درس خود را گرفت توانستند درامد نفت را مهار کنند و در خدمت جامعه و نسل‌های آینده بگذارند.

ایران به ویژه در جمهوری اسلامی بد‌ترین نمونه بیماری هلندی است. آخوند‌های سیری‌ناپذیر و اکنون چماعت سینه زنان احمدی نژادی دست در دست آنان با نفت و گاز ایران رفتاری دیوانه‌وار دارند. درامد نفت برای نابود کردن اقتصاد و نابود کردن خود منبع درامد نفتی بکار می‌رود. تنها تاراج نیست (هر سال ده‌ها میلیارد خروج ارز،) ویرانگری جنون‌آمیز نیز هست ــ صنعت و کشاورزی که جای خود را به واردات و قاچاق و دلالی می‌دهد، چاه‌های نفتی که زود‌هنگام می‌خشکند، منابع گازی که به دست بیگانگان می‌افتند. درامد نفتی که در بیرون کشور و برای دوستی‌های خریدنی، و حتا دشمنانی که پول و سلاح ایران را بی‌هیچ احساس قدر‌شناسی می‌گیرند ولخرجی می‌شود.

کسانی راه حل خصوصی‌سازی صنعت هیدروکربور و گرفتن مالیات مناسب از شرکت‌های صاحب امتیاز را برای پایان دادن به تکیه حکومت بر درامد‌های باد آورد پیشنهاد می‌کنند. ولی در یک کشور جهان‌سومی چنان راه حلی تنها ظاهر مسئله را تغییر خواهد داد. صنعت هیدروکربور دولت را خواهد خرید. چاره بهتر بیرون بردن بخش قابل ملاحظه‌ای از درامد نفت و گاز از اختیار دستگاه حکومتی و سپردن آن به یک صندوق سرمایه‌گزاری و پس‌انداز ملی زیر نظر یک هیئت مختلط از کار‌شناسان و شخصیت‌های با اعتبار است. چنان صندوقی از روی نمونه نروژ و تا حدودی کویت، مستقل از مقامات دولتی وظیفه خواهد داشت که درامد نفت و گاز را برای نسل‌های آینده نگه دارد.

فرمول هیئت‌های مستقل در جا‌های دیگری نیز سودمند است. «بنگاه سخن پراکنی بریتانیا» که اداره تلویزیون‌های ملی، نه خصوصی، را در دست دارد نمونه خوبی است. در بریتانیا توانسته‌اند هم انحصار سرمایه و بازار را بر مهم‌ترین رسانه همگانی بشکنند که با توجه به تجربه ناشاد امریکا بسیار لازم است و هم درجه‌ای از آزادی عمل به آن بدهند که مثلا در فرانسه وجود ندارد. تصادفی نیست که بی‌بی سی به چنین اعتبار بین‌المللی رسیده است.

در بررسی‌های توسعه تاکید در آغاز بر عامل اقتصاد بود ولی عامل فرهنگی در گستره‌ترین تعبیر آن سهم هرچه بیشتری یافته است. به توسعه می‌باید همچون فرایندی که همه زندگی درونی و بیرونی جامعه را دربر می‌گیرد و کم یا بیش دگرگون می‌سازد نگریست. برای توسعه یافتن می‌باید مدرن شد. مدرن‌شدن به معنی دور‌انداختن هر چه کهنه است نخواهد بود ولی هیچ چیز را نمی‌باید از نگاه شکافنده انتقادی از پشت عینک تجربه مدرن دور داشت. همه پدیده‌ها در جامعه‌ای که می‌خواهد توسعه یابد باید بازنگری و نه لزوما جابجا شود. شتابزدگی و پیروی از مد روز و تقلید کورکورانه و مکانیکی‌گاه از همان‌گونه ماندن دست‌کمی ندارد.

فصل پنج‏ / عدالت ‏اجتماعی

فصل پنج‏

عدالت ‏اجتماعی

 ‌

‏در زمینه عدالت اجتماعی، سخن آخر را بنتام انگلیسی در سده هژدهم گفته است: بیشترین خوشبختی ‏برای بیشترین مردم. در عصر ما تکنولوژی به درجه‌ای رسیده است که می‌تواند همه مردم را به پایه‌ای ‏از آسایش و بهروزی برساند که در گذشته قابل تصور نمی‌بود. مسئله اکنون سیاسی و فرهنگی است: ‏حکومت‌ها می‌باید برای مردم کار کنند و مردم می‌باید برای زندگی در این «جهان نوین دلاور» تربیت ‏شوند. حتا بینوا‌ترین کشورهای جهان اگر در هزینه کردن منابع ملی، اولویت را به برآوردن نیازهای ‏مردم و بالابردن ظرفیت اقتصادی خود بدهند می‌توانند به سطح زندگی خوبی برسند. بیشترین خوشبختی ‏برای بیشترین مردم دو شرط دارد: نخست، امکانات تولید بیشترین ثروت فراهم گردد؛ دوم، جامعه ‏دربرابر افراد مسئولیت داشته باشد. ‏

ایران همه امکانات را برای آنکه یکی از ثروتمند‌ترین کشورهای جهان باشد و سطح زندگی توده مردم ‏خود را به بالاترین‌ها در جهان برساند دارد: سرزمین پهناور در میان دو دریا و شاه‌راه آسیای جنوب ‏غربی و مرکزی و خاور میانه؛ جمعیت انبوه مردمان سخت‌کوش و هوشمند؛ یک بازار داخلی قابل ملاحظه ‏و دسترسی از راه زمین به بازاری که از شبه قاره تا خاور میانه و از آسیای مرکزی تا خلیج فارس را ‏دربر می‌گیرد؛ زیر‌ساخت فرهنگی و اقتصادی لازم، که اگرچه در سطح بالائی نیست ولی می‌توان آن ‏را بی‌دشواری زیاد بهبود بخشید؛ و منابع طبیعی که آرزوی بیشتر کشورهاست. ‏

‏به این امکانات، مردمی می‌توانند تحقق بخشند که: یک ــ در امور عمومی یعنی سیاست دخالت کنند و ‏سرنوشت خود را به دست دیگران و به دست هیچ مقامی از رهبر و پیشوا و شاه و امام نسپارند تا ‏اولویت‌های سیاستگزاری در جهت منافع بیشترین تعداد افراد باشد. دو ـ خود را به درجه بالای آموزش و ‏مهارت‌های فنی که جهان امروز روی آن‌ها می‌چرخد مجهز سازند که بی‌آن هیچ نظام سیاسی نخواهد ‏توانست کشور ما را به جائی که شایسته آن است برساند. سه ــ به انتظار این ننشینند که دولت هزینه زندگی‌‏شان را بپردازد و نیاز‌هایشان را برآورد؛ و تا می‌توانند و می‌باید، کار کنند و پاداش و تامین مناسب نیز ‏انتظار داشته باشند.

‏دولت نماینده و امین مردم است نه دایه و سرپرست از گهواره تا گور آن‌ها. کسانی هستند و خواهند بود ‏که خود نمی‌توانند زندگیشان را بچرخانند. جامعه و دولت به نمایندگی آن، وظیفه دارد که به یاری آنان ‏بشتابد. ولی بقیه می‌باید با کار خود، هم زندگی خویش و هم هزینه‌های رفاه اجتماعی گسترده را فراهم ‏سازند. یک جامعه بهره‌خوار (رانتیه) حتا با چهارمین ذخیره نفتی و دومین ذخیره گاز جهان نمی‌تواند ‏زندگی کند. نفت و گاز یک عامل اضافی برای توسعه ایران است؛ «سهم نفت» افراد و منبع هزینه‌های ‏روزانه دولت نیست ـ چنانکه از پس از رضا شاه بوده است. سیاست‌های تامین اجتماعی اگر تفاوت میان ‏کارکردن و کارنکردن و بهتر و بد‌تر بودن را از میان ببرد به رکود اقتصاد، گریز مغز‌ها و سرمایه‌ها از ‏کشور، و رواج بیکارگی خواهد انجامید. ‏

‏از نظر ما عدالت اجتماعی می‌باید همراه رشد اقتصادی و تولید ثروت حرکت کند و هیچ یک فدای ‏دیگری نشود. ما از راه‌های زیر به این منظور خواهیم رسید:

١ ــ دادن فرصت‌های برابر به همه افراد جامعه تا هرکدام به فراخور استعداد و همت خود تا آنجا که می‌توانند پیش بروند؛ آموزش و کارآموزی برای همه تا هر درجه که استعداش را داشته باشند؛ و پوشش ‏یکسان و منصفانه قانونی چه برای کارکنان و کارفرمایان، و چه تولید کننده و مصرف کننده؛ و گشودن ‏میدان فعالیت اقتصادی بدون مقررات دست و پاگیر و مالیات‌های جلوگیرنده تولید ثروت. حکومت می‌باید به ‏همه افراد جامعه توجه داشته باشد و به ناتوانان و واپسماندگان، بیشتر. ‏

۲ ـ بیمه بیکاری و از کار‌افتادگی و بازنشستگی برای همه و به هزینه کارکنان و کار‌فرمایان و با ‏کمک قابل ملاحظه دولت در جاهائی که لازم می‌آید. موسسات می‌باید در استخدام کارکنان خود از نظر مدت استخدام و ساعات کار ‏آزادی داشته باشند. تعیین حد‌اقل دستمزد و حد‌اکثر ساعات کار با حکومت است و کارکنانی که به دلایل ‏اقتصادی یا هر دلیل دیگر کار خود را از دست می‌دهند می‌باید زیر پوشش برنامه‌های کارآموزی و ‏بازآموزی دولتی و زیر نظارت دولت قرار گیرند و تا هنگامی که کاری پیدا نکرده‌اند از صندوق بیکاری، ‏کمک هزینه متناسب با دستمزد قبلی خود بگیرند. روشن است که اگر پیشنهاد کارهای متناسب تازه یا ‏شرکت در برنامه‌های باز‌آموزی یا خدمات اجتماعی را نپذیرند کمک هزینه آنان کاهش خواهد یافت. ‏منظور از این سیاست‌ها آن است که کارفرمایان از استخدام کارکنان تازه نترسند و افراد بتوانند در ساعت‌های ‏متناسب با وقت و نیازهای خود کار کنند و تنبلی و گریز از کار تشویق نشود. اقتصاد نوین شرایط کار را ‏تغییر داده است. بسیاری کسان کارهای نیمه‌وقت یا موقت دارند یا از خانه‌هایشان کار می‌کنند. ‏

ما نمی‌خواهیم به نام حفظ حقوق کارگران شرایطی بوجود آوریم که تنها صف بیکاران را دراز‌تر کند ‏و سودش تنها به اقلیتی از نیروی کار که یک اشرافیت کارگری را خواهد ساخت برسد. در جهان پر رقابت ‏امروز، تولیدکنندگان و کارآفرینان ‏entrepreneures‏ نیاز به آزادی عمل دارند و همه باید تا حد توانائی خود ‏کار کنند.

‏٣ ـ بیمه درمانی اجباری برای همه کسانی که در ایران بسر می‌برند. بدین منظور کار بیمه به ‏موسسات خصوصی سپرده خواهد شد و افراد با آن شرکت‌ها قرارداد خواهند داشت که موظفند هر کسی را ‏بیمه کنند. دولت همه یا بخشی از حق بیمه کسانی را که نمی‌توانند خواهد پرداخت. نقش وزارت بهداری، ‏مانند همه دستگاه‌های اجرائی، نظارت بر کار شرکت‌های بیمه و موسسات پزشکی و درمانی و دفاع از ‏حقوق بیماران خواهد بود نه تاسیس و اداره این موسسات. ‏

***

امروز بحث عدالت کم رنگ‌تر می‌شود و بحث انصاف مطرح است، که از دو دهه‌ای پیش جان رالز John Rawls که یک فیلسوف سیاسی لیبرال است پیش آورد. او از رفاه اجتماعی دفاع می‌کند ولی فرایافت انصاف را به جای عدالت اجتماعی گذاشته است. جامعه باید منصفانه باشد که از یک لحاظ شاید تعریف بهتری است ولی اساسا‌‌ همان است و بر مسئولیت جامعه تاکید دارد. در توضیح برتری فرایافت انصاف بر عدالت در جامعه می‌توان گفت که عدالت در تحلیل آخر عادلانه نیست. اگر کسی که سهم بزرگ‌تری در پیشبرد جامعه دارد، پاداش مناسبی که ممکن است بسیار بیشتر از میانگین باشد نگیرد به او و جامعه در ‌‌نهایت امر بی‌عدالتی شده است، از سوئی حق افراد، و از سوی دیگر یک انگیزه بزرگ پویش والائی گرفته شده است.

در رابطه با عدالت اجتماعی قطعنامه حقوق زنان و کودکان که به منشور حزب پیوست شده اهمیت ویژه‌ای دارد. بزرگ‌ترین بی‌عدالتی در همه تاریخ بشر از پایان دوران مادر‌سالاری، به زنان و همراه آنان به کودکان شده است زیرا حقوق کودکان و حمایت از کودکان یک مقوله زنانه است. جامعه ما از دوره اسلامی به بعد سهم نه چندان آبرومند خود را در ستمی که بر زنان رفته داشته است.

فصل شش ‏ / استراتژی پيكار

فصل شش ‏

استراتژی پيكار

‏جمهوری اسلامی با جهان‌بينی حوزه و آخوند و با قانون اساسی ناساز و استبدادی، و ساخت قدرت ‏مافيائی آن، برسر راه هر برنامه سياسی است كه هدف خود را رساندن ايران به جهان پيشرو قرار داده ‏باشد. پيكار با جمهوری اسلامی در تماميت ايدئولوژيك و سياسی‌اش، و قدرت‌بخشی به مردم تا سرنوشت ‏خود را در دست گيرند اولويت هر نيروی مخالفی است كه از حدود سودها و ملاحظات شخصی فراتر می‌‏رود. ما خود را در اين پيكار از هر نظر سهيم می‌دانيم ـ نه اينكه برای باز آوردن آب رفته به جوی تلاش ‏كنيم و در آرزوی بازگشت به گذشته باشيم، بلكه از آن رو كه هدف پيكار با جمهوری اسلامی در اصل همان ‏پيكار مشروطه است يعنی جنگيدن با استبداد سياسی و واپسماندگی فرهنگی كه دست در دست هم ايران را ‏سده‌ها به سراشيب انداخته‌اند. ما در اصل همان مشروطه‌خواهانيم، منتها می‌كوشيم مشروطه‌خواهان ‏بيدارتر و بهتری باشيم و با زمان بيش بيائيم.‏

‏استراتژی پيكار ما را هدف ما تعيين می‌كند. از آنجا كه ميان هدف و وسيله پيوندی ارگانيك هست و ‏افراد و گروه‌ها را كاركردها و شيوه‌های عمل‌شان می‌سازد، هر شيوه پيكاری كه نشان از استبداد ‏سياسی و واپس‌ماندگی فرهنگی داشته باشد در واقع تقويت جهان‌بينی و نظام حكومتی است كه با آن در ‏پيكاريم. با اين ترتيب از همان آغاز دو شيوه يا ره‌يافت aproach مبارزه كنار گذاشته می‌شود كه درگذشته، ‏بويژه ده پانزده ساله نخستين پس از انقلاب، رواج تمام داشته است. نخست، استفاده از باورها يا نمادهای ‏مذهبی؛ و دوم دست زدن به خشونت يا اسلحه در پيكار سياسی. اين برنامه و اعلاميه و سخنرانی نيست كه ‏ماهيت افراد و سازمان‌ها را نشان می‌دهد و تعيين می‌كند. كردار آنهاست كه هر روز به آن‌ها شكل می‌دهد ‏و سرشت آنها می‌شود. آنها ممكن است صميمانه به آنچه می‌گويند باور داشته باشند ولی تناقضی كه ‏هر روز در ميان گفتار و كردارشان هست به بی‌اعتقادی و دوروئی می‌انجامد و سرانجام چيزی از ‏باورهای اصلی نمی‌گذارد. هيچ نمونه پيكار مسلحانه يا خشونت‌آميز را ــ كه اساسا به معنی حق زندگی ‏يك گروه يا ايدئولوژی به زيان همه ديگران است ــ نمی‌توان نشان داد كه به مردم‌سالاری و چندگرائی ‏انجاميده باشد. تجربه كشورهای بی‌شمار نشان می‌دهد كه شيوه پيكار با فرا آمد (نتيجه) آن پيوند مستقيم ‏دارد. هدف وسيله را توجيه نمی‌كند بلكه رنگ وسيله را می‌گيرد و در خدمت آن در می‌آيد.‏

‏اگر گروهی می‌خواهد مردم‌سالاری و چندگرائی (پلوراليسم) به ايران بياورد با سنگ و چوب و ‏عربده‌جوئی با مخالفان خود روبرو نمی‌شود. حق دفاع در برابر خشونت البته برای همه هست. ولی نمی‌‏توان به اين بهانه كه در جای ديگر و زمان ديگری خشونتی شده است به تلافی از شيوه‌های غير دمكراتيك در مبارزه ‏هواداری كرد. پيكار سياسی مردمی نيازی به شيوه‌های فاشيستی يا حزب‌اللهی ندارد. بهمين ترتيب اگر ‏كسانی می‌خواهند با حربه اسلام و كربلا به جنگ آخوندها بروند، يا حقيقتا به اين امور در كار سياست و ‏كشورداری معتقدند و تنها می‌خواهند به قول خودشان “اسلام خود را پياده كنند” كه تفاوتی با حكومت ‏اسلامی ندارند و ناگزير رفتارشان با مردم و مذهب بر همين مجاری خواهد افتاد؛ و يا ريا می‌كنند و ‏مردم را فريب می‌دهند كه می‌بايد از آنها بيشتر برحذر بود زيرا حكومت اسلامی دست‌كم همان را كه ‏می‌خواهد می‌گويد.‏

‏استراتژی ما پيكار سياسی مردمی است، يعنی تنها به نيروی مردم پشتگرم است و در كنار مردم می‌تواند به هدف برسد. خود پيداست كه وقتی پای توده‌های بزرگ انسانی در ميان باشد نخستين شرط ‏كاميابی، جلب اعتماد مردم است. اين اعتماد از عوامل اخلاقی و سياسی تركيب می‌شود و همه آنها لازم ‏است. درستكاری و گفتن حقيقت و گذاشتن همه چيز روی ميز يك عامل است؛ متقاعد كردن مردم به ‏شايستگی و درست بودن سخنان و روش‌ها و برنامه‌ها يك عامل ديگر است؛ باز‌تاباندن خواست مردم و ‏همراهی با جنبش آنان عاملی ديگر است ـ اما در اينجا هم می‌بايد برتری را به درستكاری داد. موارد ‏معدودی پيش می‌آيد كه اكثريتی از مردم به كژراهه پا می‌گذارند. اگر كسی يا گروهی كه دعوی خدمت ‏به مردم را دارد، به درستی و از روی آگاهی، خواست آنان را به مصلحت خودشان و كشور نداند با دفاع ‏از نظرات خود بيشتر اعتماد عموم را بر می‌انگيزد تا با رياكاری يا چشم پوشی از اصول. می‌بايد ‏شهامت آن را داشت كه در برابر “مد”‌ها و محبوبيت‌های گذرا نيز ايستاد. بويژه در شرايط تاريخی كه ‏نياز به بسيج همه نيروی مردم و فداكاری برای خير عمومی است، مانند امروز ايران، اگر همه حقيقت به ‏مردم گفته شود بيشتر آماده مبارزه و فداكاری خواهند بود.‏

‏برنامه سياسی و مواضعی كه يك حزب يا سازمان يا فرد می‌گيرد می‌بايد بهترين و عملی‌ترين ‏پاسخ‌ها را به مشكلات مردم و كشور بدهد. ادعاهای دور و دراز و وعده‌های رايگان، و سخنان كلی و ‏تكرار كليشه‌ها وگذاشتن همه تاكيد بر تحريك احساسات عمومی، زمانهائی در جامعه ايرانی كارساز بود. ‏ولی مردم ما پخته‌تر شده‌اند و تفاوت گفتار كردار مسئولانه را با عوامفريبی يا سخنان بی‌پايه در‌می‌‏يابند.

ما می‌كوشيم در برنامه سياسی و در اقدامات مبارزاتی و سخنان خود و مواضعی كه می‌گيريم ‏مسئولانه رفتاركنيم و اين مستلزم رفتن به ژرفای مسائل و حركت كردن همراه تحولات سياسی و فكری ‏زمان است. تلاش ما بوجود آوردن مجموعه بهم‌پيوسته‌ای است كه همه گوشه‌هايش با هم بخواند. به اين ‏دليل وارد مسابقه زيبائی با ديگران نمی‌شويم و چوب حراج بر سر مبارزه سياسی نمی‌زنيم كه هركه ‏چيزی گفت بالا‌ترش را بگوئيم و هركه وعده‌ای داد بالاترش را بدهيم. هيچ‌كس نمی‌تواند از خمينی ‏بيشتر برود كه وعده داد هر ماهه سهم ايرانيان را از درآمد نفت به آن‌ها خواهد داد. ما پيشاپيش به مردم می‌گوئيم كه رسيدن به هدف‌ها و اجرای برنامه سياسی ما نياز به ازخودگذشتگی همگانی دارد و نه تنها در ‏پايان يك پيكار سخت و طولانی و پر از ناكامی خواهد آمد بلكه تا سال‌ها پس از پيروزی بر جمهوری ‏اسلامی برای برطرف كردن ويرانگری‌های رژيم، همه ما می‌بايد بيش از حد كار كنيم و كمتر از آنچه ‏سزاواريم بگيريم.‏

‏در پيكار سياسی مردمی، آنچه اهميت دارد بسيج مردم برای تحليل بردن و درهم شكستن رژيم با ‏استفاده از تحولات داخل و خارج است. پايه‌های نظری اين استراتژی را اعتقاد به يك آينده دمكراتيك ‏برای ايران، آسيب‌پذيری روزافزون رژيم اسلامی، و ناكافی بودن سركوبگری برای نگهداری حكومت‌های ‏فاسد واستبدادی تشكيل می‌دهد. جامعه ايرانی امروز هيچ ارتباطی به بيست سال و چهل سال گذشته ندارد ‏و دگرگونی‌های ژرف جامعه‌شناختی و آموزش سياسی بی‌سابقه توده‌های بزرگ مردم، در كار آن است كه ‏ضعف سياسی تاريخی جامعه ايرانی را به مقدار قابل ملاحظه برطرف كند. پيروزی مردم بر رژيم ‏آخوندی، اجتناب‌ناپذير و تنها مسئله زمان است.

تاكتيك‌های استراتژی پيكار سياسی مردمی را به ترتيب زير می‌توان آورد:‏

۱ ـ برجسته كردن نقاط ضعف و ناكامی‌ها و تبهكاری‌های رژيم بويژه در زمينه تروريسم و حقوق بشر ‏كه از نظر بسيج افكار عمومی جهانيان برای فشار آوردن بر جمهوری اسلامی و وابستن گسترش مناسبات ‏به پيشرفت حقوق بشر اهميت دارد.‏

۲ ـ برجسته كردن فعاليت‌های مخالفان آزادی‌خواه و ترقی‌خواه آن در هر جا.

۳ ـ پشتيبانی از جنبش مردم ايران به رهبری روشنفكران و بهره‌گيری از تضادهای درونی گروه ‏حاكم؛ تمركز حملات بر سران مافيای سياسی ـ مالی و عوامل سركوبگر در رژيم؛ و در نظر گرفتن ‏گرايش‌های گوناگونی كه چه در جامعه ايرانی و چه در حكومت اسلامی پديد آمده است و آن را بكلی از ‏حالت يك ساختار بهم پيوسته بدرآورده است. اين تحولی است كه از سوی بسياری در ايران شناخته و عملا ‏به حساب آورده می‌شود.‏

۴ ـ گسترش زمينه همكاری و اقدامات مشترك گروه‌ها و سازمان‌های دگرانديش برای دفاع از حقوق ‏بشر و مردم‌سالاری در يك ايران يكپارچه و مستقل.‏

۵ ـ افزايش گفت‌و‌شنود غير‌مستقيم با نيروهای آزادی و ترقی در درون ايران و پيشبرد پيكار آنان در ‏زمينه‌های عملی و نظری با استفاده از آزادی عمل بيشر ما در بيرون.‏

‏ما از هر تحولی در جمهوری اسلامی كه به سود مردم و قدرت‌بخشی به آن‌ها باشد استقبال می‌كنيم. ‏تفاوت جناح‌های رژيم از نظر عملی بدين معنی است كه جناح سركوبگر، يعنی مافيای سران حزب‌الله، ‏هر منظوری دارند به حال مردم زيان‌آور است؛ ولی پاره‌ای منظورهای جناح اصلاحگر را می‌توان به ‏سود مردم شمرد. با اين‌همه ميان مبارزه در بيرون و درون يك تفاوت بنيادی هست. ما در بيرون ناگزير ‏نيستيم از قواعد بازی در جمهوری اسلامی پيروی كنيم. ما می‌توانيم آن درجه از مخالفت را كه بيشتر ‏مردم با رژيم دارند ولی ابراز نمی‌شود اظهار كنيم؛ و به هيچ‌روی نمی‌بايد در سياست‌های روزانه ‏جمهوری اسلامی و مبارزات جناحی درگير شويم چون اعتبار مخالفت و مبارزه را از ميان خواهد برد. ‏اكنون با برآمدن نيروی سومی كه از هردو جناح دوری می‌جويد پيكار آزادی‌خواهی در ايران به مرحله تازه‌‏ای پا می‌نهد كه آينده دمكراسی بسته بدان است.‏

‏با آنكه بازگشت به ايران و شركت در پيكار مردمی از نزديك، آرزوی هر نيروی مخالفی است ما تنها ‏با شرايط خود به ايران باز‌خواهيم گشت؛ يعنی هنگامی كه دستگاه‌های سركوبگری در جريان مبارزه ‏از كار بيفتد و مردم بتوانند از آزادی و امنيت خود دفاع كنند و ما بتوانيم با همه گرايش‌های ديگر در شرايط ‏آزاد و برابر، پيكار سياسی كنيم.‏

‏تلاش ما بر آن است كه سرنگونی رژيم آخوندی بی خونريزی و هرج و مرج و در يك فرايند گام به ‏گام صورت گيرد؛ ولی نيروهای مخالف به تنهائی نمی‌توانند فرايند سرنگونی را كه هم‌اكنون آغاز شده ‏است به حال مسالمت‌آميز نگهدارند. اگر حزب‌الله همچنان درپی نگهداری پايگاه‌های قدرت و منافع خود ‏بهر بها باشد و خشم و سرخوردگی مردم را به انفجار برساند هيچ‌كس نخواهد توانست دربرابر آن بايستد. ‏ما با همه پرهيز از خشونت، از حق مردم برای دفاع از خود در برابر تجاوزات حزب‌الله پشتيبانی می‌‏كنيم.‏

***

این استراتژی به دو دهه پیش بر‌می‌گردد و پیکاری که آن روز‌ها تصور می‌شد در خواهد گرفت پیش چشمان ما دارد با همان عناصر روی می‌دهد. جنبش سبز بهترین صورت پیکار سیاسی مردمی است که با یک همرائی consensus ملی بر سر دمکراسی لیبرال کامل‌تر شده است. مردم و رژیم هر دو با همه نیرو به میدان آمده‌اند. نیروی رژیم دستگاه سرکوبگری با هزینه‌های مالی میلیاردی آن است؛ نیروی مردم وزنه ده‌ها میلیون مردمان آگاه و به جان‌آمده است که هیچ چیز جز پایان دادن به رژیم اسلامی آرام‌شان نخواهد کرد.

فصل هفت‏ / يك جهان‌بينی متفاوت ‏

فصل هفت‏

يك جهان‌بينی متفاوت ‏

‏همه برنامه‌های سياسی و تهيه‌های قانونی، بی يك دگرگونی ژرف فرهنگی، بی تغييری در نگرش ما ‏به جهان، نابسنده خواهد بود. ايران يك كشور جهان سومی، اسلامی، و خاورميانه‌ای است و مسئله ايران ‏را در همين سه صفت می‌بايد جستجو كرد. ما در چنين وضع تاسف‌آوريم زيرا با روحيه جهان سومی ‏می‌انديشيم، با معيارهای خاورميانه‌ای زندگی می‌كنيم، و اجازه داده‌ايم كه جامعه ما با صفت اسلامی ‏تعريف شود. نگرش و ارزش‌های ما جهان سومی و اسلامی و خاورميانه‌ای است و همينيم كه بوده‌ايم. اگر ‏می‌خواهيم از اين سرنوشت ناشاد بدر‌آئيم می‌بايد حتا اگر جغرافيای‌مان را نمی‌توانيم دست بزنيم از ‏جهان معنوی خود مهاجرت كنيم.

‏جهان سومی بودن واژه ديگری برای واپسماندگی است. جهان سومی‌ها ماندگان از كاروان‌اند، جامعه‌‏هائی كه در صورت، به پيشرفته‌تران ماننده‌اند و در معنی در مرداب قرون وسطائی خود فرومانده‌اند؛ ‏سرزمين‌هائی زندانی سنت‌ها و گذشته‌های دست برداشتنی كه خشونت، خميرمايه هستی آن‌هاست: خشونت ‏مرد به زن، حكومت‌كننده به حكومت‌شونده، ارباب به نوكر. جهان سومی قربانی و ستمديده است، بی ‏هيچ كوتاهی و گناه. ستمديدگی‌اش به آشنائی‌اش با غرب برمی‌گردد — همان غرب كه او را به ابعاد ‏تباهی و درماندگی صدها ساله‌اش آگاه گردانيده بود. او دمی از سرزنش غرب باز نمی‌ايستد ولی حتا در ‏پيروزی‌اش بر غرب در پيكار ضد استعماری، باز به قدرت مشيت‌آسای غرب می‌چسبد و خود را عروسك ‏خيمه‌شب‌بازی آن می‌داند و می‌سازد.‏

‏جامعه اسلامی پيشاپيش به معنی داشتن تصور بسيار محدودی از آزادی و مسئوليت فردی است، كه با ‏يكديگر می‌آيند. به عنوان يك جامعه اسلامی و نه جامعه‌ای از مردمانی كه بيشترشان مسلمان‌اند، ‏مسلمانان در فضائی خود‌بخود بسته‌تر بسر می‌برند. جامعه مذهبی جامعه تقديس شده است ــ فساد در آن ‏به هر درجه معمول چنين جامعه‌هائی برسد. (اردوغان ترکیه از عمر بشیر رئیس جمهوری سودان که به جنایت بر ضد بشریت محکوم شده است و در هر کشور غربی دستگیر خواهد شد دعوت رسمی کرد و گفت مسلمان جنایت نمی‌کند!) نظام ارزش‌ها و نهادهای ريشه‌دار آن‌ها را زير نور انديشه آزاد ‏نمی‌توان برد. جامعه اسلامی در هر مرحله‌ای باشد بالقوه يك عنصر آخرالزمانی ‏millennial‏ نيرومند در ‏آن هست. سرنوشت از پيش تعيين‌شده‌ای دارد. رستگاريش در بهشت آن جهان است و آينده‌اش در ‏بازگشت به گذشته‌ای که بالاتر از هرچه بوده است و خواهد بود. همواره يك جايگزين فرضی با‌اعتبار، ‏برتر از همه، برای هر جهان‌بينی و سياست شكست‌خورده در ژرفای جامعه هست.‏

در جهان سومی بودن خود، جامعه اسلامی پابرجاتر از ديگران است. اگر در يك جامعه جهان سومی، ‏نظام ارزش‌ها و باورها راه بر پيشرفت می‌گيرند، جامعه اسلامی مقررات تقديس شده‌اش را نيز به‌ويژه در تجاوز به حقوق بشر بر آن می‌افزايد. اداره جامعه بر پايه شريعت، آن را به هر جا می‌تواند بكشد ولی ‏به مدرنيته نخواهد رسانيد. از دهه هشتاد سده نوزدهم كوشش انديشه‌وران اسلامی از هر رنگ برای آشتی ‏دادن مدرنيته و شريعت بيهوده مانده است. هيچ كس نتوانسته است يك پايه تئوريك برای مدرنيته در اسلام ‏بيابد. مدرن كردن اسلام آرزوی محال كسانی كه بن‌بست را می‌بينند و باز همان‌جا می‌ايستند مانده است.‏ از میان این اندیشمندان آن‌ها که تضاد را شناخته و بیان کرده‌اند بخت بیشتری برای گشودن معما خواهند داشت و می‌باید در کنارشان بود.

‏خاور ميانه بيش از يك تعريف نامشخص جغرافيائی است. خاور ميانه هم مانند جهان سوم يك حالت ‏ذهنی است؛ جهان سومی است كه عرب و مسلمان باشد. ولی خاور ميانه‌ای در فضای فرهنگی و سياسی ‏ويژه خود، اگر هم مسلمان و عرب نباشد به غرب‌ستيزی، بويژه امريكا‌ستيزی، شناخته است. او از تاريخ ‏خود ــ تاريخی كه مانند همه جهان‌بينی او “سوبژكتيو” و گزينشی است ــ احساس دشمنی به غرب را ‏آموخته است. كشاكش فلسطين و اسرائيل كه پيچيده‌ترين و كهن‌ترين كشاكش جهان است او را يك سويه و ‏يكپارچه ضد‌اسرائيلی و تقريبا بنا‌بر تعريف، ضد‌يهودی كرده است.

‏ما بر روی هم در اين سه جهان زيست می‌كنيم و همراه هر سه به پايان راه رسيده‌ايم. جهان سوم كه در ‏افريقای سياه كامل‌ترين تعريفش را می‌يابد با نا اميدی هراس‌آور موقعيت خود روبروست. جهان اسلامی ‏در واپسين ايستادگی خود در برابر مدرنيته كارش به ولايت فقيه و طالبان و بن‌لادن كشيده است. در ‏خاورميانه تركيب محافظه‌كاری، سودازدگی (ابسسيون) فلسطين، و اسلام به عنوان هويت ملی، جامعه‌های هر چه بيشتری را دارد به بنيادگرائی محكوم می‌كند.‏

‏ايران از اين سه جهان بيگانه است. جامعه ما به پايه‌ای از پيشرفت رسيده است كه بايد بتواند معنی ‏مسئوليت را بفهمد؛ خشونت را از روابط اجتماعی و سياسی بردارد؛ اسلام را در سياست و اداره جامعه ‏راه ندهد؛ و از گير سياست‌های خاور ميانه‌ای رها شود ـ چنانكه تركيه با مردمی بسيار مذهبی‌تر از ‏ايرانيان کمابیش شده است. ما سزاوار زندگی بهتری هستيم و اجباری نداريم خود را در حد اين مردمان نگهداريم ‏و در سطح‌های پائين‌تر تمدن جهانی بمانيم. جهان سوم می‌تواند همچنان در سنت‌هايش دست و پا بزند و ‏رستگاری‌اش را عقب بيندازد. جهان اسلام می‌تواند به اسلام به عنوان هويت خود و جايگزين ‏استراتژی‌های شكست‌خورده‌اش بنگرد و واپس‌ماندگی‌اش را ژرف‌تر سازد. خاور ميانه می‌تواند هرچه ‏بخواهد مسئوليت كاستی‌های سياست و فرهنگ خويش را به گردن امريكا و اسرائيل بيندازد و آينده خود را ‏گروگان مسئله فلسطين كند.‏

ما ديگر نمی‌خواهيم با اين ملت‌ها يكی شناخته شويم؛ نمی‌خواهيم جهان سوم معيار پيشرفت ما، جهان ‏اسلام تعريف كننده فرهنگ ما، و خاور ميانه چهارچوب سياسی ما باشد. هويت ملی ما جز در تاريخ و ‏زبان فارسی‎ ‎به هيچ بخشی از فرهنگ ما بستگی ندارد. ما در اين فرهنگ می‌توانيم دست ببريم و هويت ‏ما دست نخواهد خورد. جهان پر از كشاكش و مصيبت است و هيچ دليلی ندارد كه در اين ميان فلسطين ‏مهمترين مسئله ما باشد. آينده ملت‌ ما اگر قرار است بهتر از اكنونش باشد در بيرون آمدن از اين ‏دنياهاست: پشت كردن به جهان سوم، بيرون زدن از خاورميانه، فراموش كردن اسلام به عنوان يك شيوه ‏زندگی و نه يك رابطه شخصی با آفريدگار جهان. ما می‌بايد جهان اولی بشويم زيرا در اصل چيزی از ‏جهان اولی‌ها كم نداريم. ايرانی هرجا باشد به محض آنكه به ابزارهای فرهنگی غرب دست می‌يابد خود را ‏به غربيان می‌رساند. ما از بسياری جهان سومی‌ها سبكبارتريم. دنيای اسلامی هيچ‌گاه جهان ما نبوده است، ‏آن گونه كه برای عرب‌هاست. ما همواره ايرانی مانده‌ايم و نه آن دويست سال تاراج و كشتار و ويرانی را ‏فراموش كرده‌ايم و نه هزار و پانصد سال پيش از آن را. اسلام دين بسياری از ما هست ولی موجوديت ما ‏نيست. ما با عرب‌ها بيش از آن تفاوت داريم. موضوع برتری و فروتری نيست؛ موضوع تفاوتی است كه ‏‏١۴٠٠ سال اسلام نتوانسته است آن را بزدايد. خاور ميانه را می‌بايد به شكست خوردگانی واگذاشت كه ‏هر بار دلائل تازه‌ای برای چسبيدن به عوامل اصلی شكست‌های خود می‌يابند. خاور ميانه وزنه‌ای بر ‏بال پرواز ماست. يك گلزار ‏quagmire‏ واقعی فرهنگی و سياسی است كه بايد پايمان را از آن بيرون بكشيم. ‏خاور ميانه را، چنانكه بقيه جهان سوم را، می‌بايد شناخت و با آن بهترين مناسبات را داشت ولی راه ما از ‏همه آنها جداست.‏

‏ايران فردا را از هم‌امروز می‌بايد ساخت. پيكار فرهنگی را كه ما به عنوان يك حزب سياسی بدان ‏اولويت داده‌ايم در همين فضاهای آزادتر می‌توان دنبال كرد و به ايران كشاند. ما در اين پيكار تنها نيستيم. ‏از حكومت اسلامی و حزب‌الله گذشته، مردم ايران هرچه بيشتر از اين فرهنگ و سياستی كه خشونت و ‏خفقان و خرافات از آن می‌زايد دوری می‌جويند. پرده تابوها را می‌بايد دريد و از اتهام و حمله كهنه‌‏انديشان نهراسيد.

فصل هشت ‏/ حزب راست ميانه

فصل هشت ‏

حزب راست ميانه

‏حزب مشروطه ايران در ميان سازمان‌های سياسی بيرون كشور اين ويژگی را دارد كه از صفر در ‏شرايط تبعيد پايه‌گذاری شده است. ديگران همه يا از ايران به بيرون آمده‌اند يا انشعابی از سازمان‌هائی ‏هستند كه در ايران پايه‌گذاری شده‌اند. ويژگی ديگر حزب آن است كه صرفا حزب كادر نيست و كمبود ‏كادر، كاستی بزرگ آن است. حزبی است ازهمه لايه‌های اجتماعی ايرانيان تبعيدی. سومين ويژگی حزب را در شفافيت كامل آن ‏بايد جستجو كرد. نام و نشان همه مسئولان حزب و بحث‌ها و اختلافات درون حزبی همه آشكار و بی‌پرده، و ‏درهای گردهمائی‌های حزبی بر روی دگرانديشان گشوده است.

‏سازماندهی حزب به پيروی از اصول عقايد آن، دمكراتيك و غير‌متمركز است. اعضای حزب در هر ‏شهر در شاخه يا هسته شهر گرد می‌آيند. هسته واحد كوچك تر حزب است و هسته‌ها می‌‏توانند با پيوستن به نزديك‌ترين شاخه خود جنبه رسمی پيدا كنند. اداره شاخه‌ها با شوراهائی است كه بسته ‏به تعداد اعضای شاخه هر سال می‌بايد از سوی اعضا برگزيده شوند. شاخه‌ها در چهارچوب منشور و ‏اساسنامه حزب در امور خود آزادی عمل دارند و فعاليت‌های حزبی اساسا در شاخه‌ها و هسته‌ها صورت می‌گيرد. ‏پنج عضو شورای مرکزی ‏كه ارگان اداره و رهبری حزب است هر دو سال یک بار از سوی کنگره انتخاب می‌شوند. كنگره بالاترين ارگان حزبی است و سياستگزاری عمومی حزب و ‏تغيير منشور و اساسنامه در حوزه وظايف آن است. هر سال کم و بیش يك بار كنفرانسی از شاخه‌های ‏اروپا يا امريكا برگزار می‌شود كه علاوه بر استوارتر كردن همبستگی حزبی و كارهای تشكيلاتی، ميدانی ‏برای بحث درباره انديشه‌های تازه است. شاخه‌ها تشويق می‌شوند كه با دگرانديشان همكاری كنند و دست ‏به اقدامات مشترك بزنند.‏

‏سنت مشروطه در ايران هيچگاه فرصت آن را نيافته بود كه حزب خود را داشته باشد.حزب‌های دوران ‏انقلاب مشروطه در اوضاع و احوال نامناسب نپائيدند. پادشاهی پهلوی هيچ مركز قدرت مستقلی را بر‌نمی‌تابيد و حزب برايش يا دشمن بود يا مزاحم و يا آرايش صحنه و آسان‌كننده انتخابات كنترل شده. حتا حزبی ‏مشروطه‌خواه (در بافتار يا ‏context‏ غير دمكراتيك‌تر و محدودتر آن روزها) كه خود محمد رضا شاه بنياد ‏گذاشت، چون برای مشاركت و به ميدان آوردن مردم می‌كوشيد زود‌تر از همه از چشمش افتاد. در ‏رژيمی كه وارث انقلاب مشروطه بود يك حزب مشروطه جائی نمی‌داشت. مخالفان رژيم نيز كه از ‏موضع مشروطه و قانون اساسی به پادشاهان پهلوی می‌تاختند دنبال حزب مشروطه نمی‌بودند. (اين ‏دوپارگی طرفه‌آميز هنوز در سياست‌های بيرون هست: در سوئی حمله به پادشاهی به دليل انحرافش از ‏اصول مشروطه و پرهيز تا حد گريز از مشروطه؛ در سوی ديگر ادعای مالكيت انحصاری مشروطه و ‏بی اعتنائی به بسياری معانی آن، همچنانكه در دوران پادشاهی بود)‏

‏حزب مشروطه ايران با زنده‌كردن پيام جنبش مشروطه‌خواهی در همه گستره آن با يك برنامه سياسی ‏كه در تعريف راست ميانه می‌گنجد می‌كوشد كمبود بزرگی را كه در سياست ايران بوده است برطرف ‏سازد. اين حزبی است كه ازنظر اراده شكست‌ناپذير به نگهداری نياخاك؛ سپردن اختيار كشور به دست ‏مردم ايران؛ و نواحی كشور به دست باشندگان آن‌ها در يك پادشاهی مشروطه؛ جدا كردن دين از حكومت ‏كه پيشروترين مشروطه‌خواهان آرزو داشتند؛ و همپا‌شدن با دنيای امروز در توسعه و رفاه و عدالت ‏اجتماعی، دنباله مستقيم جنبشی است كه از صد سال پيش نيروی برانگيزنده دگرگونی در جامعه ايرانی ‏بوده است و نخستين سازماندهی خود را در حزب دمكرات انقلاب مشروطه يافت. نگاه به غرب و ‏فراگرفتن شيوه‌های تفكر و زندگی از تمدنی كه وحشيگری را از رابطه مذهبی و خارج از مذهب، حكومت‌كننده و حكومت‌شونده، ‏مرد و زن، كارفرما و كارگر برداشته است تقريبا همان اندازه به ما می‌پرازد كه به ايران صد سال پيش ‏ما.‏

اصول تاريخی مشروطه را در سده بيست و يكم تا آنجا كه بتوان ديد می‌شود برد، و پايه‌ای برای ‏برنامه‌های سياسی متناسب با زمان ساخت. برنامه سياسی حزب از نظر تاكيد بر يگانگی ملی و ‏يكپارچگی ايران، از نظر نقش حكومت به عنوان نماينده جامعه در اقتصاد و تنظيم روابط اجتماعی، از ‏جهت تعادل ميان توسعه اقتصادی و عدالت اجتماعی، يك برنامه راست ميانه است و می‌تواند با چپ ميانه ‏تفاوت‌های مهم داشته باشد. تفاوت‌های آن باگرايش‌های افراطی راست، با هواداران پادشاهی استبدادی و آريا‌‏پرستان و اسلامگرايان (مذهب سياسی) و افراطيان چپ ــ لنينيست‌ها و آنارشيست‌ها و همه گرايش‌های تجزيه‌‏طلبانه ــ آشكارتر و برطرف‌نشدنی‌تر از آن است كه نياز به گفتن داشته باشد.

‏اين برنامه به هيچ روی كامل نيست و ما با علاقه بحث‌ها و تجربه‌های كشورهای پيشرفته را در زمينه ‏سياست‌های اقتصادی و رفاهی دنبال می‌كنيم. فاصله ما با مسئوليت‌های كشورداری بيش از آن است كه به ‏جزئيات عملی بپردازيم ولی به عنوان يك اصل راهنما معتقديم كه هر جا بخش خصوصی و ابتكارات ‏فردی كوتاه می‌آيد یا به سوء‌استفاده می‌افتد وظيفه حكومت آغاز می‌شود، و معيار در اينجا خير عمومی است. تجربه امريكا كه ‏بهترين فضای ابتكار فردی است و پويا‌ترين جامعه و اقتصاد تاريخ را بوجود آورده نشان می‌دهد كه ‏بخش خصوصی، هم بسيار كوتاهی می‌كند و هم بسيار زياده می‌رود. از سوی ديگر زياده‌روی‌های دولت ‏رفاه اروپای باختری فرمولی برای سوء‌استفاده گسترده از منابع ملی، تشويق بيكارگی و وابستگی، ‏جلوگيری از روحيه كارآفرين ‏entrepreneur‏ بوده است. مقررات سخت كار، از بهره‌وری كاسته و بر ‏بيكاری افزوده است؛ بستن ماليات‌های سنگين به گريز سرمايه و مغزها كمك كرده است؛ و بار كمرشكن ‏هزينه‌های رفاهی در همه جا به تجديد‌نظرهای كلی در برنامه‌های رفاهی انجاميده است.‏

هيچ كس ناگزير از گزينش ميان اين دو نمونه نيست؛ به‌ويژه كه در خود امريكا و اروپای باختری نيز از ‏هفت دهه پيش در پی تعديل سياست‌های‌شان بر‌آمده‌اند ــ گرائيدن حزب دمكرات امريكا به چپ در برنامه‌‏های “نيوديل” و “جامعه بزرگ” وگرائيدن سوسيال دمكراسی اروپای باختری به راست میانه در دو دهه ‏گذشته نشانه‌هائی از تلاش دنباله‌گيری است كه برای آشتی دادن برتری ابتكار خصوصی، با مسئوليت ‏اجتماعی حكومت صورت می‌گيرد.

ما حزبی برای اكنون و آينده ايران ساخته‌ايم.‏

در جستجوی پاسخ / فهرست

در جستجوی پاسخ

گفتگو با داریوش همایون

فرخنده مدرس

نشر بنیاد داریوش همایون

bonyadhomayoun / Sand 13

21073 Hamburg

Germany

bonyadhomayoun@hotmail.com

 

ISMB 978-3-00-03589-0

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

PDFــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فهرست:

پیشگفتار

بخش 1

            ایران ماهیت برتر

                        تحمیل خود به جغرافیای سیاسی ـ برآمدن اندیشه‌ای نو

                        حفظ تمامیت و یکپارچگی ایران پیمانی با خود از نوجوانی تا…..

                        صلحی در خدمت دمکراسی

                        خطر حمله نظامی ‌به‌ایران و وظائف ما

                        علت و پیامد جنگ را نباید دور زد

                        جنگ دیگر درمیان گزیدار‌ها نیست

                        بازگشت به شرایط پیش از گزارش سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا

                        مسئله جلوگیری از جنگ است، روابط عمومی‌نیست

                        ایران یک هسته سخت دارد

                        هسته سختی هست که نخواهد گذاشت

بخش 2

            یکپارجگی ملی و مسئله اقوام ایرانی

                        دمکراسی و حقوق بشر، این است معنی حق تعیین سرنوشت

                        ملت شدن روی کاغذ نیست

                        چپ ایران و حساب‌های غلط ملت‌سازان

                        ایران یک کشور و یک ملت

بخش 3

            جنبش سبز ـ جنبش دگرگونی

                        برای پایان دادن به بن بست سه دهه

                        مبارزه و مبارزان را‌‌ رها نباید کرد

                        جبهه مخالفی از یک ائتلاف نیرومند در پیش است

                        دیگر نوشته، بر دیوار است

                        قدرت و زیبائی پدیده‌ای بی‌مانند

                        اجزاء جنبش سبز همه به هم نیاز دارند

                        پاسخ‌هائی به اعتراضات یک هوادار رژیم

                        زمان گسترش شعارهای مبارزه است

                        هنوز برای راه مسالمت‌آمیز دیر نشده است

                        ۳۱ سال برای کندن گوری به این بزرگی

                        راهی جز واژگون کردن ولایت فقیه نمانده است

                        ما جز جنبش سبز چه داریم؟

                        فاصله از کنترل تا تسلط

                        سخنان تازه‌ای از درون جنبش سبز

                        ما در رنج‌های مشترک خود یگانه‌ایم

                        جنبش سبز کوتاه نمی‌آید

                        می‌باید به کاروان پیوست

                        آن‌ها تنها آزادی ما را ندارند

                        بلوغ و جسارت در درون، سیاستبازی در بیرون

                        یک چشم ما باید به منظره کلی باشد

بخش 4

            نگاهی دیگر به تاریخ دو انقلاب

                        آنگاه که رودخانة تاریخ به دریای پیشرفت برسد! نقد‌ها و پاسخ‌ها

                        اهمیت وظائف تاریخی و بزرگی رضاشاه

                        انقلاب مشروطه سرمشق زنده‌ای که باید از آن پیش‌تر رفت

                        مسئولیت شخصی و شرایط سیاسی و اجتماعی در انقلاب اسلامی

                        امروز هم اسباب و هم اراده‌اش را داریم

بخش 5

            اوضاع ایران و کشورهای همسایه

                        تروریسم، بنیادگرائی اسلامی، جنگ افغانستان و چشم اندازها

                        پیش‌شرط‌ها و رابطه میان ایران و آمریکا

                        تأثیر انتخابات عراق برهمسایگان

                        اوباما، غزه، و درس‌هائی که رژیم اسلامی می‌گیرد

                        شکست در غزه و چشم انداز سیاست عربی رژیم اسلامی

بخش 6

            سیاست و احزاب

                        نخستین گفتگو

                        ۲۸مرداد: «پیروزی» قهرمان ملّی و۵۰ سال زیستِ پیروان در ناکامی

                        منفردین و سیاست اتمیزه نسخه‌ای برای بی‌اثری و رشد نظامهای…

                        انتخابات در جمهوری اسلامی ‌و استراتژی مبارزه از بیرون

                        آخوند‌ها دیر به وعده‌گاه با تاریخ رسیده‌اند

                        انتخابات و نقش‌های متفاوت مخالفان درون و بیرون

                        بحران اتمی، تحریم و جنگ

پیشگفتار

‌‌‌

پیشگفتار

مجموعه گردآمده در اين دفتر شامل پنجاه و يک گفتگو، يعنی همه گفتگوهای من، با داريوش همايون است که نخستين آن حدود دو دهه پيش يک مصاحبه حضوری بود که همچون نخستين سنگِ بنای يک همکاری پيگير گذاشته شد و تا آخرين روزهای زندگی وی بدون توقف ادامه يافت.

در ادامه انتشار آثار داريوش همايون به وسيله‌ی نشر تلاش قرار بود اين گفتگوها، همراه با گفتگوهای ديگران با وی، در يک جلد منتشر گردد. پيرو نظر ايشان ـ انتشار سالی يک اثرـ بلافاصله پس از چاپ پنجمين کتاب، مجموعه سخنرانی‌ها زيرعنوان مشروطه نوين نوآوری‌ها و پيکارها، کار تنظيم اثر ششم را آغاز کرديم. پس از گردآوری گفتگوهای پراکنده‌ی گفتاری و نوشتاری در رسانه‌های گوناگون و تنظيم و فراهم ساختن مقدمات چاپ، آنها را برای «گلچين» و سپس نوشتن پيشگفتار و تعيين عنوان کتاب به دست آقای همايون سپرديم. و خود شادمان منتظر دريافت نسخه‌ی نهائی و ارسال آن به چاپخانه شديم؛ شادمانی از اثری که آفريده می‌شود، تأثير خود را بر پالايش روان فرهنگی و فکری خوانندگان امروز و فردای ايران می‌گذارد، راه پيش‌تر رفتن را گشوده و هموارتر می‌کند و سپس در گنجينه تاريخ فرهنگی ميهنمان جای می‌گيرد و به سهم خود به آنچه در اين ظرف هزاران ساله آمده است می‌افزايد و ماندگار می‌شود.

با درگذشت داريوش همايون، در نيمه راهِ انتشار مجموعه گفتگوهای وی، روزی رسيد که ما همواره

از آن تشويشی در دل داشتيم، اين که کار گردآوری و انتشار مجموعه آثار داريوش همايون زير نظر وی هنوز به سرانجام قطعی نرسيده باشد و ايشان ديگر در ميان ما نباشند.

برای ما عهدی که بسته بوديم ناگسستنی بود و توقف کار ناشدنی. آنچه می‌ماند، دشواری بر عهده گرفتن سهم ايشان در انتشار آثار بود که جسارتی می‌خواست. پايبندی به اصل امانتداری، کار «گلچين» مصاحبه‌ها از سوی ما را منتفی می‌کرد. از همين رو گفتگوهائی را که احتمالاً بدست ايشان به يک جلد می‌رسيد، به مجموعه‌ای چند جلدی بدل نمود و ناگزير تقسيم‌بندئی را لازم می‌ساخت. برآن شديم نخستين جلد اين کتاب را به مجموعه گفتگوهای من اختصاص دهيم و جلدهای بعدی را به گفتگوهای ديگران.

و اما برای گزينش عنوان کتاب و نوشتن پيشگفتار، که کليد گشودن و راهيابی به روحی است که بر اثر سايه افکنده، در نبود داريوش همايون صاحب اصلی کتاب، مناسب‌ترين راه را بازگشت و بيان آن روان ناآرام و نفس برانگيخته‌ی بيست ساله‌ای دانستيم که قطره قطره با ريختن خود در کام پرسش‌های خويش در برابر پاسخگوی فرزانه، سهمی در برافراشتن بنای اين اثر داشته است.

 با علم به اين که در گزينش عنوان و نوشتن پيشگفتار بر اثری که در اصل حاصل کار و همکاری دراز مدت است و سهم پاسخگو و پرسشگر را در برآمدنش نمی‌توان ناديده‌گرفت؛ و همين دست نگارنده‌ را در ارائه آزادانه اين پيشگفتار به مثابه کليد ورود به کُنه افکار خويش می‌بندد، به رغم اين و با همه‌ی قيد و بندها، پرسشگر اين گفتگوها و نگارنده‌ی اين پيشگفتار نتوانسته است به اين اثر به عنوان بازگو کننده‌ی يک تجربه فردی دراز دامن ننگرد؛ تجربه فردی خود و همسرش، علی کشگر ـ چه در ژرفا و چه در گستره‌ی زندگی اجتماعی و حتا شخصی خويش ـ در روبرو شدن با مهمترين پرسش زندگی اجتماعی خود، پرسشی که هر چند بی‌ترديد امروز، پس از تجربه شکست بزرگ جامعه ايرانی، ديگر از محدوده دلمشغولی دو تن بسيار فراتر رفته و دل‌های فراوانی را به خود مشغول داشته است، اما شايد بتوان ادعا نمود، کمتر کسانی همچون اين دو زندگی در گلاويز شدن با آن پرسش و تلاش برای يافتن پاسخ، جنبه‌های ديگر يک زندگی «عادی» را از دست داده‌اند. اين که؛ چگونه انسان‌هائی می‌توانند، با پاک‌ترين انگيزه‌ها، با شورانگيزترين آرمان‌های انسانی و به نام بيشترين دلبستگی به خدمت به سرزمين و مردمان خود، هم مسلک و همگام بدترين بی‌راهه‌های نگونبختی شوند؟

روبرو شدن با اين پرسش، در عين حال، از بخت بلند اين دو زندگانی بوده است و شادمانی و نيکبختی فراهم شدن امکان انداختن نگاهی به ژرفا و در اجزای آن و درس‌هائی که می‌شد از آن گرفت، در گام نخست، وامدار آشنائی سرنوشت‌وار خود با داريوش همايون پاسخگوی فرزانه‌ی پرسش‌ها.

 آن چه در گذر اين پاسخ‌ها رخ می نمايد، نه دست کم گرفتن دلبستگی به ملت و مملکت و نه کنار گذاشتن آرمان‌های پاک و نه به خاموشی کشاندن انگيزه‌های شورانگيز انسانی، بلکه سلسله‌ای از درس‌ها، الزامات و اصول دخالت در حوزه‌‌ی عمومی و مشارکت در سياست و بکار بستن آنها در عمل است. و بزرگترين درس اين که: عمل، به معنای سياستگری روزانه در هر سطحی، از جمله حتا در بی‌عملی، به سهم خود مسئوليت‌آور است. سياست که ميدان عمل است، با همه‌ی پيوند ناگسستنی و بستگی که با آرمان و غايت و دستگاه فکری و نگرش فلسفی دارد، اما سنجش مسئوليت آن، در بند نيک و بد پيامدها و تأثيرهاست. آنجا که آرمان و غايت و جهان‌بينی در توجيه بدترين نتيجه‌ها در عمل، به کار آيند، بی‌ترديد پای پاک کردن دامن از ناپاکی‌های دامنگيراست که خود نشانه‌ی بی‌مسئوليتی است.

پنجاه يک گفتگوی گرد آمده در اين اثر که نخستين کتاب از انتشارات «بنياد داريوش همايون ـ برای مطالعات مشروطه‌خواهی» است و عنوان «در جستجوی پاسخ» را برخود دارد، درشش بخش ارائه شده است. تقسيم‌بندی بخش‌ها و گزينش عنوان‌ها برخاسته از برجسته‌ترين موضوع مورد بحث و بررسی در هر بخش است که نه تنها به مثابه حلقه‌ای گفتگوهای آن بخش را به يکديگر مرتبط می‌سازد، بلکه هر گفتگو زمينه‌‌ايست برای گشايش زاويه‌ای‌ تازه‌ و نگاهی عميق‌تر بر آن موضوع. موضوعات صيقل خورده در بخش‌ها نيز در کنار هم و در پيوند با يکديگر مکان بروز مجموعه‌ی پيوسته و يکدستی‌ست از انديشه‌های داريوش همايون. نظام فکری که بر پايه حفظ ايران و مهر به مردمان آن و در دلمشغولی توقف‌ناپذير در بهکرد سياست و روزگار آنان خود را ساخت، قوام داد و تا آخرين لحظه زندگی از پای ننشست؛ آخرين لحظه‌ای که اکنون سالی از آن گذشته است و اين کتاب به ياد زنده آن زندگانی تقديم می‌شود.

فرخنده مدرس ژانویه 2012

تحمیل خود به جغرافیای سیاسی ـ برآمدن اندیشه‌ای نو

بخش 1

             ایران ماهیت برتر

 ‌

تحمیل خود به جغرافیای سیاسی

برآمدن اندیشه‌ای نو

 ‌

ــ پس از گذشت دو دهه و نیم از انقلاب اسلامی‌ و پس از نشیب‌های فراوان در سیاست خارجی ‌ایران، چندی است از سوی مشاورین و مدافعین دور و نزدیک حکومت اسلامی‌، بویژه در صف اصلاح‌طلبان حکومتی تلاشهای پیگیری در ترسیم خطوط اصلی سیاست درهم ریخته و آشفته خارجی صورت می‌گیرد.

 از نظر برخی محافل غربی حکومت اسلامی ‌ایران اکنون بنا را بر پایه «منافع ملی» می‌نهد که در سیاست خارجی‌ایران رویکردی نو بشمار می‌آید. نظر شما در مورد برداشت ‌این محافل چیست؟ ‌ آیا منافع حکومت اسلامی ‌و منافع ملی ‌ایران در مراودات و مناسبات بین‌المللی همسو و همگون هستند؟

 ‌

داریوش همایون ــ سیاست اسلامی‌، مانند حکومت اسلامی‌، بنا بر تعریف یک عنصر غیر ‌ایرانی دارد که می‌تواند ضد ‌ایرانی هم باشد. در دویست سالی که عربان، ‌ایران را تا توانستند خشکاندند، ‌ایران، اسلامی‌ بود ولی ‌ایرانی نبود. در بیست و چهار ساله گذشته هم بیشتر سیاستهای اسلامی‌ ضد‌ ایرانی بوده است. از افغانستان به بعد ما شاهد چرخشی در راستای شناخت واقعیات جهانی در جمهوری اسلامی‌ هستیم که آن را ناگزیر به غیراسلامی ‌کردن محدود سیاست خارجی‌اش کرده است. ولی تناقض میان نگرش اسلامی ‌و منافع ملی برجاست. ‌این تناقض که میان واقعیات جهان، و اسلامی ‌بودن هست البته تنها در حوزه سیاست خارجی نیست و می‌باید جای مرکزی را در بحثهائی که برسر جایگاه دین در جامعه درگرفته است داشته باشد. مسئله درست در همین جاست: یا باید در جهان امروز و با سطح جهان امروز زندگی کنیم یا اسلامی ‌باشیم (اسلامی‌ بودن به معنی باور مذهبی، در‌این مورد، اسلام داشتن نیست؛ به معنی تعریف شدن با اسلام و اندیشیدن در قالبهائی است که هرگونه جزم مذهبی بر ذهن آزاد ــ ذهنی که می‌باید آزاد باشد ــ تحمیل می‌کند.)

افغانستان آنچنان درسی بود که حتا در ذهن رده‌های بالای حکومت اسلامی‌ راه یافت. (جمهوری اسلامی ‌باز به دلیل پسوند خود آنچنان حکومتی است که هر چه رده‌ها بالا‌تر می‌رود ذهن‌ها نفوذ ناپذیر‌تر می‌شود. ‌این در همه رژیمهای دیکتاتوری کم و بیش صدق می‌کند ولی دیکتاتوری ‌ایدئولوژیک، آنهم ‌ایدئولوژی ۱۴۰۰ ساله، جانور دیگری است. آخوند‌ها با ‌این گزینه سرراست (choice که با option یا گزیدار تفاوتی در تابش دارد) روبرو شدند: یا تن دادن به واقعیت و همکاری، یا اصرار بر‌ایدئولوژی و رویاروئی با دشمنی هراس‌انگیز یک امریکای کار‌تر زدائی شده. اما در چنان موقعیتی نیز ملاحظات اسلامی ‌ــ که از ۱۳۵۶/۱۹۷۷ با آتش زدن سینما رکس در آبادان، با ملاحظات تروریستی پیوند تنگاتنگی، نه تنها در ‌ایران یافته است ــ اجازه نداد سیاستی به سود دراز مدت‌ ایران پیش گرفته شود. جمهوری اسلامی ‌از ‌این نظر با معمای عربستان سعودی روبروست. نه تاب دشمنی امریکا را دارد، نه می‌تواند کمک‌هایش را به تروریسم اسلامی ‌قطع کند.

 رژیم چند امتیاز که بیشتر نمادین بود به امریکا داد ولی هرچه از بقایای القاعده را که توانست پناه داد یا بدر برد. اگر اسلامی‌ها در آن موقعیت بیش از آن به ‌ایران آسیب نزدند از نخواستن نبود. امروز هم روبرو با احتمال نزدیک جنگ دوم عراق، گزینه‌های جمهوری اسلامی ‌چنان محدود است که جای گزینش نمی‌گذارد. رژیم یا می‌باید به دشمن ملی، که تصادفا دشمن خودش نیز هست، روی آورد و پیامدهای سنگین آن را بپذیرد یا به سود خود که ‌ایران جائی در آن ندارد امتیازاتی به امریکا بدهد. ‌این بار نیز مانند جنگ اول خلیج فارس، موضوع واقع‌نگری و میانه‌روی رژیم در میان نیست که ستایندگان سردار دزد سالاری سرودش را سر دادند. راه دیگری نمانده؛ مگر می‌شود در سوی صدام حسین بود که خودش هم به امتیاز دادن افتاده است؟ حتا عراقی‌های دست نشانده جمهوری اسلامی ‌بسوی امریکا رفتند و روزی رسانانشان هیچ کاری نمی‌توانستند بکنند.

 ‌

ــ اصلاح‌طلبان سعی می‌کنند در ترسیم خطوط مورد نظر خود به طرح برخی ‌ایرادات در سیاست خارجی رسمی ‌حکومت پرداخته و از جنبه‌هائی از آن فاصله گیرند. از جمله یکی از انتقادات آن‌ها «ناکام ماندن ‌ایران در تبیین سیاست خارجی و تفکیک آن از سیاست داخلی و هنجارهای حاکم برآن» است. از نظر اصلاح‌طلبان، حکومت اسلامی ‌در مناسبات خارجی همچون سیاست داخلی بدنبال متحدین ‌ایدئولوژیک خود می‌باشد، یعنی‌‌ همان سیاست «خودی و غیرخودی» را در عرصه مناسبات بین‌المللی ادامه می‌دهد.

 اساساً تفکیک میان سیاست داخلی (سرکوب و اختناق) و سیاست خارجی (سیاست باز) که اصلاح طلبان کمبود آنرا در سیاست رسمی‌ حکومت مورد انتقاد قرار می‌دهند، چگونه و تا چه حد می‌تواند در حل مشکلات حکومت کارساز باشد؟

 ‌

داریوش همایون ــ سرکوبگری در درون با یک سیاست واقعگرایانه در بیرون منافاتی ندارد و مسلما مشکلات هر رژیم سرکوبگری را کمتر می‌کند. مسئله در جمهوری اسلامی ‌این است که محافل نیرومندی در جمهوری اسلامی‌، سود پاگیر در ادامه کمک به تروریسم بین‌المللی دارند. از ‌این گذشته واقع‌نگری در بیرون بیش از همه به معنی نزدیک شدن به امریکا و باز‌تر کردن پای آمریکا به‌ ایران است؛ و آخوند‌ها خوب می‌دانند که اگر در آن مدار بیفتند نابود خواهند شد. امریکا آن شمعی است که ‌این حشره تاب نزدیک شدنش را ندارد. بستگی سیاستهای داخلی و خارجی رژیم اسلامی‌ در ‌اینجاست. بی‌سرکوبی در درون نمی‌توان گشایشی در بیرون داشت و گشایش در بیرون، سرکوبی در درون را دشوار‌تر خواهد کرد.

 ‌

ــ «سیاست باز بین‌المللی» در مقابل کشورهای اروپائی از زمان ریاست جمهوری ‌هاشمی‌رفسنجانی، منجر به شکل‌گیری دکترین «دیالوگ انتقادی» در اروپا و بویژه آلمان گردید. آیا آن گونه که سیاستمداران اروپائی معتقدند، ‌این گونه نظریه‌ها و عمل بدان‌ها می‌توانند در تعدیل فشار و گشایش فضای سیاسی و فرهنگی و رعایت حقوق بشر در داخل کشور مؤثر واقع شوند؟

 ‌

داریوش همایون  ــ گفت و شنود انتقادی اروپا پوششی اخلاقی برای سیاستی آزاد از ملاحظات اخلاقی بود، و تاثیری که بتوان از آن سخن گفت در پیشبرد حقوق بشر در ‌ایران نکرد. اما دست کم جلو گسترش مناسبات را به اندازه‌ای که جمهوری اسلامی ‌می‌خواهد گرفته است. ‌اینگونه رژیم‌ها تنها زبان زور را می‌فهمند. فشار می‌باید از طاقتشان در گذرد. اروپا حداکثر می‌تواند با پا در میانی خود به یاری افرادی بیاید و از ‌این امکان نیز تا می‌توان باید به سود قربانیان رژیم بهره گرفت.

 ‌

ــ اصلاح‌طلبان می‌گویند؛ حکومت اسلامی ‌به غلط تا کنون سعی نموده «با برخوردی ‌ایدئولوژیک نیروهای داخلی کشورهائی را که با آن‌ها احساس نزدیکی بیشتری می‌کند از هم تفکیک سازد و ‌این امر موجب شده پاره‌ای از نیروهای منطقه‌ای به درون معادلات ‌ایران راه یابند که می‌تواند مخاطرات بالقوه برای‌ ایران داشته باشد.» (با توجه به اینکه طرفداری از بنیادگرائی و تروریسم اسلامی ‌در کشورهای منطقه از سوی حکومت عملاً سالهاست که لطمات سنگین و جبران ناپذیری به منافع‌ ایران در مناسبات بین‌المللی وارد آورده است، «بالقوه» دانستن خطر، آن گونه که اصلاح‌طلبان می‌گویند، سرپوش گذاشتن بر واقعیت است.) ‌آیا ‌این گونه انتقادات نشانه‌های تن دادن به شرایط کشورهای غربی مبنی بر دست شستن از حمایت تروریسم و همچنین تجدید نظر در موضع‌گیری‌ها و سیاست‌های مخرب علیه پروسة صلح میان اسرائیل و فلسطین می‌باشد؟

اخیراً اتحادیه اروپا گسترش روابط دیپلماتیک، اقتصادی و فرهنگی خود با‌ ایران را موکول به پذیرش شروط فوق از سوی ‌ایران نموده است.

 ‌

داریوش همایون ــ سیاست خارجی جمهوری اسلامی ‌زیر سایه فلسطین است و سرمایه‌گذاری هنگفت در لبنان نیز از آن جدا نیست. جمهوری اسلامی‌ در فلسطین به بن‌بست رسیده است زیرا خود فلسطینی‌ها به بن‌بست رسیده‌اند. «انتفاضه سوم» که سومین سال خود را می‌گذراند و تاکنون به کشته شدن بیش از ششصد اسرائیلی و دو هزار و چند صد فلسطینی انجامیده (بیشترشان کودکان و زنان و غیرنظامیان) از چیزی بیش از ‌این برنخواهد آمد که یک دولت فلسطینی در سرزمینی کوچک‌تر از آنچه بَرَک نخست وزیر پیشین در پایان ریاست جمهوری کلینتون و نخست وزیری خود عرضه کرد؛ و در مناطقی که دیوارهای بلند بتونی و الکترونیکی آن‌ها را از یکدیگر و از اسرائیل جدا می‌کند تشکیل شود. خیزش کوری که با چشمان خون گرفته‌اش جامعه فلسطینی را از هم درانده و جامعه اسرائیلی را رادیکال کرده است حداکثر می‌تواند چند آبادی غیر قابل دفاع دور افتاده را بویژه در غزه از اسرائیلیان پس بگیرد. افکار عمومی‌اسرائیل در وضعی است که چنان امتیازی بالا‌ترین درجه میانه‌روی شمرده می‌شود. افکار عمومی‌ غرب نیز خسته و بیزار است و برای فلسطینیان امید چندانی نمی‌گذارد.

 در چنین اوضاع و احوالی اگر جمهوری اسلامی‌، هردو جناح آن، همچنان به تروریستهای فلسطینی کمک مالی و لوژیستیکی می‌دهد و یک سخنگوی آن می‌گوید هر اسرائیلی را باید کشت و سخنگوی دیگرش می‌گوید تصمیم سازمان ملل متحد را باید گردن نهاد شگفتی نیست. ترس از آمریکا با تعهد به فلسطین در جنگ است و هیچ کدام هم در حسابهای رژیم به ‌ایران ربط ندارد. برای ‌ایرانی کردن سیاست خارجی می‌باید حکومت و سیاست را غیر اسلامی ‌کرد.

 ‌

ــ سیاست غرب یا بهتر بگوئیم آمریکا از سوی جناح دیگر حکومت بگونه‌ای متفاوت تعبیر می‌شود.

از جمله یکی از افراد مؤثر وزارت امورخارجه وابسته به جریان رفسنجانی، گفته است:

«غرب در همکاری خود با اصلاح‌طلبان دچار اشتباه بزرگی می‌شود، زیرا‌ این ما، و نه رادیکال‌ها و سوسیالیستهای وابسته به جنبش اصلاح‌طلبی، هستیم که منافع خود را در چیزی می‌یابیم که غرب در پی آن است، که منظور اقتصاد بازار آزاد است.»

رقابتی که میان جناحهای مختلف حکومت اسلامی ‌برای جلب «نظرِ لطف» غربی‌ها در گرفته است و ‌اینکه برخلاف سالهای نخست انقلاب، نگاه آن‌ها در حل مشکلاتشان ‌این چنین معطوف به بیرون است، ‌آیا می‌تواند در حل بحران خردکننده‌ای که بر سراسر کشور سایه افکنده، یاری دهنده باشد؟

 ‌

داریوش همایون ــ چنانکه اشاره شد جمهوری اسلامی ‌رابطه با آمریکا را شیشه عمر خود کرده است. رژیمی ‌با چنین آلودگی به تروریسم و درد سرآفرینی، کاملا حق دارد که ‌اینگونه از آمریکائی که «انگشت در جهان کرده است و تروریست می‌جوید» بهراسد؛ جناحهای رژیم نیزکه یا از پشتیبانی مردم بی‌بهره‌اند یا از آن می‌ترسند برای تقویت و نگهداری خود آمریکا را لازم دارند؛ و البته ملاحظه برطرف کردن خطر ابرقدرتی هم هست که بهر فرصت از تغییر رژیم در ‌ایران و قدرت در دست مردم دم می‌زند. از ‌این میان جناحی در رژیم بیشتر نگران کاستن از خطر رویاروئی با آمریکاست و به اندازه جناح در خدمت رژیم آماده پذیرفتن شرایط غرب نیست. برای جناح از نفس افتاده دوم خرداد برقراری رابطه با آمریکا حیاتی است و  بهمین دلیل آماده‌تر است که جمهوری اسلامی ‌را از باتلاق ترور بیرون بکشد.

 ‌

ــ بحث بر سر چارچوبهای سیاست خارجی و مناسبات بین‌المللی ما را به پرسش دیگری در زمینه شالودة فکری و اهـداف استراتژیکی داخلی می‌کشاند که برتصمیم گیری‌ها در گزینش روابط بین‌المللی و چشم‌انداز ‌

ایران در برقراری اتحادهای استراتژیک اقتصادی، سیاسی و فرهنگی تأثیر می‌گذارند.

 در چند ماه گذشته در میان مقالات متعدد و بیاناتی که ‌ایراد داشته‌اید به سه مطلب بر می‌خوریم که اگر بخواهیم در توصیف آن‌ها از کلام خود شما یاری گیریم باید بگوئیم ‌این مطالب در حقیقت تبیین بستر اصلی «پیکار فلسفی ـ فرهنگی» طرفداران اندیشه ترقی‌خواهی در ‌ایران هستند. منظور ما از سه مطلب فوق عبارتند از:

۱ ـ بیرون آمدن از سه جهان ما (نیمروز شماره ۶۶۸)

۲ ـ ‌ایرانیان و مسئله اسرائیل و فلسطین (نیمروز شماره ۶۸۵)

۳ ـ ما یک ‌ایده برانگیزنده می‌خواهیم (راه‌اینده شماره ۵۶)

 شما در مجموعه ‌این مطالب در حالیکه ‌ایرانی را که مردم آن «با روحیه جهان سومی‌ می‌اندیشند»، «با معیار خاورمیانه‌ای زندگی سیاسی خود را شکل می‌دهند» و «اجازه می‌دهند با صفت اسلامی ‌تعریفشان کنند» بشدت مورد انتقاد قرار می‌دهید و دستیابی به آرمانهای ترقی‌خواهی و تجدد را در گرو خروج از ‌این سه جهان می‌دانید.

در مقابل، «متفکرین» وابسته به حکومت اسلامی ‌در جبهة اصلاح‌طلبان ‌این صفت‌ها را در اصل «امتیازی» اساسی می‌دانند که موقعیت ‌ایران را که از نظر آن‌ها برحکم «تصادفی مبارک» در میان دو حوزة «تمدن اسلامی‌» ـ در شمال (کشورهای تازه استقلال یافته از شوروی سابق) و جنوب (خاورمیانة عربی) ـ قرار گرفته است، تقویت می‌نماید.

‌این دو تحلیل و برداشت کاملاً متضاد از یک واقعیت یگانه (موقعیت جغرافیای سیاسی ـ فرهنگی ‌ایران) را شما چگونه توضیح می‌دهید؟

 ‌

داریوش همایون ــ من در نگهداری وضع موجود هیچ سودی برای ‌ایران نمی‌بینم. وضع موجود به معنی آن است که ما صد ساله‌ آینده را نیز با واپسماندگی و بینوائی و خشونتی که در سه جهان ماست بسر بریم. ‌ایران درست به سبب پابرجائی در روحیه و روشهای جهان سومی، نگاه تنگ و کوتاه خاورمیانه‌ای، و خشونت و کوردلی جهان اسلامی ‌در ‌این وضع تاسف‌بار است. آرزوی من‌ ایرانی است که جامعه بجای کیفر دادن والائی excellence به فرد انسانی یاری دهد که خود را به بالا‌ترین جائی که می‌تواند برساند؛ جامعه‌ای که انسان ناگزیر نباشد مانند جامعه‌های جهان سومی‌ و اسلامی ‌به یاری معایب خود (تقیه و ریاکاری و کنار نهادن خرد و اخلاق) پیش برود و دست‌کم از مخاطره دور بماند (خاورمیانه، جهان سومی ‌است که هم اسلامی ‌است و هم اساسا عرب و عربزده و عرب مانند.)

ما با شناخت ویژگیهای‌ این سه جهان بهتر ضرورت حیاتی بیرون آمدن از آن‌ها را درک می‌کنیم. جهان سوم، حتا آنچه روشنفکران فرانسوی دهه شصت سده گذشته و مقلدان ‌ایرانیشان تا ستایش و پرستش بالا کشیدند، پائین‌ترین درجه تمدن بشری در زمان کنونی است و هرچه پائین‌تر، جهان سومی‌تر. افریقا نمونه کامل جهان سوم است. انسانیت در آنجا تا حد بیرون رفتن از خود پائین رفته است. در قاره‌ای که یکی از غنی‌ترین مناطق جهان است آفریقائیان توانسته‌اند بیشترین بینوائی و بی‌بهرگی را برای خود فراهم کنند. توده‌های بزرگ انسانی به رهبری سرامدان elite سیاسی و فرهنگی خود، سیاست را به جنایت، و اقتصاد را به تاراج مردم و نابودی سرزمین فروکاسته‌اند. ‌این جهان سومی‌ است که به عنوان آنچه نمی‌باید باشیم در برابر چشمان ماست. آفریقائیان نمی‌توانند خود را بالا ببرند زیرا مسئولیت بینوانی failure خود را به گردن دیگران می‌اندازند و چاره خود را به دست دیگران،‌‌ همان دیگران، می‌دانند. از لجنزاری که در آن گرفتارند خرسند نیستند، ولی نه آن اندازه که دستی برای رهائی خود برآورند. همه چیز باید بی‌آنکه دست بخورد درست شود.

 بیرون آمدن از سه جهان رویهمرفته در مقوله مسئولیت خلاصه می‌شود. ما باید مسئول خودمان باشیم. آنچه از نیک و بد به ما رسیده است و می‌رسد مسئولیتش با خود ماست. حتا بیگانگان به یاری خود ما ــ با آنچه کردیم و آنچه نکردیم ــ به ما آسیب زدند. ما اجازه دادیم درجا بزنیم، و در تکرار سده‌ها پوسیدیم، و مائیم که دیگر نباید اجازه دهیم. خاورمیانه‌ای با صفت اسلامی‌ خود، جهان سومی‌ بدتری است زیرا در ته آن پارگین احساس برتری هم می‌کند. قهرمانان تاریخی‌اش انگشت شمارند و قهرمانان همروزگارش آدمکشان و هیولاهای انسانی؛ فلسفه سیاسی‌اش نظریه‌های توطئه است ــ زیرا او که عیبی ندارد ــ و سرنوشتش در دست مشیت الهی که رستگاری دو جهان را برای او ختم کرده است. خاور میانه‌ای «تیپیک» فرمانبری است که تن به زیر بار هیچ قانونی نمی‌دهد. بنده‌ای است در کف مشیتی که نیاز به اندیشیدن برایش نمی‌گذارد. همه چیز را از پیش برای او روشن کرده‌اند. در بندگی‌اش از خدا آغاز می‌کند و تا هر که زورش برسد پائین می‌آید. جهانش در فلسطین خلاصه شده است. فرهنگ بسته سترون که آفرینشگری را می‌کشد؛ سیاست استبداد زده که همیشه می‌باید یک پیشوا، یک دیکتاتور، یک سلطان، و اگر خیلی پیشرفت کرد، یک امام بر تارکش باشد؛ و اقتصادی که باید به یک گروه سیاسی ـ مالی خدمت کند مشکل او نیست. یهودیان کشته شوند یا به دریا بریزند و او دیگر مشکلی نخواهد داشت.

 جهان اسلامی‌، جهان گریز از واقعیتهاست. سربلندی در ژرفا‌ها، پیشروی بسوی گذشته، چسبیدن به فرایافت‌ها و عادتهای ذهنی شکست خورده و باطل، و دراز کردن عمر آن‌ها به یاری تاویل. «ارول» در ۱۹۸۴ خود از گفتار نو جامعه «برادر بزرگ» سخن می‌گفت که دروغ در آن به معنی حقیقت است. جهان اسلامی ‌از لحظه آشنائی با فلسفه یونانی به گفتار نو سخن گفت؛ عقل را از عنصر نقادش تهی کرد، به جبر نام اختیار داد، و به مشیت صفت اراده آزاد بخشید. جهان اسلامی ‌جهان تقدیس شده‌ای است که دست به ستون‌هایش نمی‌شود زد. جهانی است محکوم به وضع موجود. آن‌ها که در ‌این جهان به جائی رسیده‌اند در معنی، و در صورت هم تا توانسته‌اند، آن ستون‌ها را از زیر جامعه برداشته‌اند. اسلام را به عنوان یک شیوه زندگی، یک طرح سازمان دادن جامعه نمی‌توان با تمدنی که بشریت بدان رسیده است و در کار هرچه پیش بردن آن است، آشتی داد. نمونه‌های پیشرفته‌تر جامعه‌های موسوم به اسلامی‌، یا عرفیگرا شده‌اند یا اسلام را در بخش بسیار بزرگ خود نادیده می‌گیرند. نمی‌توان با اسلام تعریف شد و آزاد اندیشید و به گستره توانائی‌های خود رسید. رهائی از جزم، هر جزمی‌، پیش شرط آزادی است و آزادی، بزرگ‌ترین ارزش‌ها پس از زندگی است.

آمرزش، به معنی رستگاری آن جهانی که ارزش بر‌ترین جامعه اسلامی ‌است، با همه تمدن جهانگیر امروزی در جنگ است. انسان امروزی رستگاری‌اش را در همین جهان می‌جوید و بجای آمرزش، پویش خوشبختی را گذاشته است. خوشبختی دیگر قلمرو انحصاری روحانیت و اشراف و شاهان نیست؛ توده‌های مردم نیز می‌خواهند سر میز بنشینند. دیگر نمی‌توان به نام ملکوت آسمانی، مردم را در دوزخ زمینی نگهداشت. تمدن اسلامی ‌دوره خودش را داشته است و در تن هیچ مرده‌ای نمی‌توان روح تازه دمید.

‌اینکه روشنفکران اسلامی ‌نمی‌توانند از آرمانی کردن «تمدن اسلامی» دست بشویند و فرصت تاریخی یگانه‌ای را که «تصادف مبارک» اصطلاح کرده‌اند باز در زمینه آن تمدن جستجو می‌کنند دنباله‌‌ همان گریز از واقعیت است. تمدن اسلامی ‌دویست سال است درحال عقب نشینی و وام گرفتن و تقلید از موضع ضعف از تمدن جهانی است که‌‌ همان تمدن غربی است. از تمدن اسلامی ‌تا سده نوزدهم به صورت کم و بیش خالص آن می‌شد سخن گفت. امروز چه از آن تمدن باقی مانده است که تاب همین سده‌ای را که وارد آن شده‌ایم بیاورد؟ ممکن است بگویند منظور از تمدن اسلامی ‌باور داشتن به اسلام است. ولی از کدام اسلام سخن می‌گویند؟ از دشمنی خونین اجتماعات سنی و شیعه گذشته که سرسخت‌ترین مدافعان تمدن اسلامی ‌بدان دامن می‌زنند، اسلام نیز مانند مسیحیت برای هرکس معنای خودش را یافته است. اسلام نیز در راه آن است که دیگر صفت جامعه‌هائی که بیشتر مردمشان خود را مسلمان می‌دانند یا می‌نامند نباشد. ‌این تمدن اسلامی‌جز نفت و تروریسم ــ به برکت انقلاب و جمهوری اسلامی ‌ــ و بسیاری از بهترین مغزهای خود، که زندگی و توسعه استعدادهای خویش را در فضای آن تمدن ناممکن می‌یابند، چه دارد که به جهان بدهد؟

 در‌‌ همان سرزمین‌های امپراتوری آسیای مرکزی شوروی پیشین، جز در بخش‌های کوچک و واپسمانده‌ترین، از اسلام به عنوان موتور جامعه، به عنوان ویژگی آن‌ها، نمی‌توان سخن گفت. اسلام مانند هرجای دیگر زیر سایه سرمایه‌داری آزمند و بی‌بندوباری است که ویژگی نظام‌های بی‌قانون از ‌این دست است. تحولات اجتماعی و سیاسی آن‌ها را با صفت‌های متعدد، بسیاری ناپسند، می‌توان تعریف کرد که اسلام جائی در آن ندارد. در‌این سرزمین‌های «شرق بی‌لگام» (به قرینه wild west امریکای آن دوره‌ها) اگر هم اسلامی‌ هست «اسلام ودکا» ست. در شهری به بزرگی آلماتی در قزاقستان برای یافتن یک مسجد می‌باید ساعت‌ها گشت.

 ‌

ــ دکتر جواد طباطبائی در آخرین اثر خود ـ «دیباچه‌ای بر نظریة انحطاط‌ایران» ـ در مورد پیامدهای یورش‌های اقوام بیگانه به‌ایران می‌گویند: «تحول تاریخی هیچ قومی ‌در شرایط آزمایشگاهی صورت نمی‌گیرد.. و هیچ قومی ‌نمی‌تواند به پیامدهای جایگاه جغرافیای سیاسی سرزمین خود تن در ندهد، امّـا می‌تواند با شـناخت درسـت داده‌ها و آگاهی از منطق آن خـود را بر وضعـیت جغرافیای سیاسی تحمیل کند.»

 و شما در مقاله «بیرون آمدن از سه جهان ما» بطور مشخص و در دو مقاله بعدی به نوعی دیگر می‌گوئید: «اگر می‌خواهیم از ‌این سرنوشت ناشاد بدر آئیم می‌باید حتی اگر جغرافیامان را نمی‌توانیم دست بزنیم از جهان معنوی خود مهاجرت کنیم.» یعنی: «به جهان سوم پشت کنیم، از خاورمیانه بیرون بزنیم و اسلام را بعنوان یک شیوه زندگی ـ نه یک رابطة مشخصی با آفریننده جهان ـ فراموش کنیم.»

 هر چه‌ این دو نمونه گفتار بیانگر اراده تغییر شرایط ‌ایران برپایه تغییر ذهنیت و اندیشه است، امّا برعکس اصلاح‌طلبان خواست درجا زدن داشته و به ماندن در‌ این «جغرافیای سیاسی» و تن دادن به پیامدهای آن توصیه می‌کنند. تکیه آن‌ها بر «واقعیت»هاست و معتقدند باید امکان تحقق دمکراسی و آزادی در‌ ایران را در مقایسه با «معدل دمکراسی» در منطقه محک زد. منطقه‌ای با وجود حکومت‌های عشیره‌ای عرب، ترکیه به لحاظ هویتی و فرهنگی معلق، کشورهای بحران زده، تازه استقلال یافته از شوروی، افغانستان جنگ زده که حفظ آرامش در آن تنها با حضور نیروهای نظامی‌غربی امکان پذیر است، پاکستان با جنبش بنیادگرائی اسلامی‌ قوی و حکومت نظامی‌ و عراق با دیکتاتوری خونخوار و تجاوزگر. از نظر اصلاح‌طلبان ‌ایران در مقایسه با‌ این کشور‌ها «مهد دمکراسی» است! خیلی هم از «معدل دمکراسی» در چنین منطقه‌ای فرا‌تر نمی‌تواند برود. (نقل به معنی از گفته‌های شمس‌الواعظین در سخنرانیهای دورِ اروپائی وی در سال جاری به دعوت سازمان‌ها و نهادهای طرفدار دوم خرداد در اپوزیسیون خارج) آیا دیدگاهی که شما و دکتر طباطبائی ارائه می‌دهید از «واقع‌بینی» دوم خردادی‌ها بدور نیست؟

 ‌

داریوش همایون ــ  واقعگرائی سپری است که همه سودبرندگان وضع موجود در پشت آن پنهان می‌شوند. ولی دگرگونی هم یک واقعیت است؛ مسلم‌ترین واقعیت‌هاست. واقعگرائی حکم می‌کند که اگر یک جهان‌بینی، یک تمدن، شکست پشت شکست در جامعه پس از جامعه خورده؛ هیچ درجه اقتدار و توانگری به دادش نرسیده، نه میلیاردهای دلار نفتی، نه کشتارهای جمعی، نه زندان‌هائی که دیگر جا ندارند؛ جز بدبختی و واپسماندگی و بد‌ترین تباهی‌ها دستاوردی نداشته، پس از صد‌ها سال تجربه درپی دگرگونی‌اش باشند. اگر من ‌اینهمه بر عوض کردن نظرگاه یا پرسپکتیو ملی‌مان تاکید می‌کنم برای همین است که پاکستان و عربستان‌های جهان معیار ما نباشند. همت مدافعان جمهوری اسلامی ‌البته به بالا‌تر از ‌این‌ها نمی‌رسد، وگرنه نخست از دفاع چنین رژیمی‌ دست بر می‌داشتند. ولی‌ آیا مایه شرمندگی نیست که ملتی مانند ‌ایران را با معدل خاورمیانه‌ای بسنجند و از ‌اینکه هنوز نتوانسته‌اند آن را به سطح سودان یا سومالی برسانند احساس سربلندی کنند؟

خاورمیانه منطقه ماست و کاری با آن نمی‌توانیم بکنیم. ولی ‌ایران در ‌این منطقه یک استثناست، همواره استثنا بوده است. ما از دویست سال پیش هم اگر خود را با خاورمیانه‌ای‌های دیگر، با شوربختان دیگر جهان اسلامی ‌خودمان، می‌سنجیدیم برای بهتر شدن و درگذشتن از آن‌ها بود. از همانگاه اساسا به اروپا به عنوان سرمشق می‌نگریستیم. نگاه خاورمیانه‌ای، که در دوره‌های کوتاهی ما را کوته‌بین کرد، جز مایه واپس‌ماندگی نبوده است. خاورمیانه‌ای‌های دیگر هیچگاه مانند ما نشدند، ما نیز هیچگاه یکسره خود را به خاورمیانه نسپردیم. در ‌اینجا موضوع برتری نیست، موضوع تفاوت است. ما از ‌این تفاوت داشتن‌هاست که به والائی رسیده‌ایم و باز خواهیم رسید. خاورمیانه را باید به مسائل خودش گذاشت که به ما ربط ندارد. مردم‌ ایران بیزاری خود را از درگیری با مسئله فلسطین به چه بلندی باید فریاد کنند که به گوش روشنفکران محترم برسد؟ ‌این سنگ آسیا‌‌ همان به گردن جمهوری اسلامی ‌می‌برازد.

 ‌

ــ شما در نظریه «بیرون آمدن از سه جهان ما» از یک سو برضرورت استقلال سیاسی ‌ایران از جهان عرب و عدم پیوند منافع ‌ایران به مسئله فلسطین و از سوی دیگر براهمیت نزدیکی بیشتر ‌ایران به جهان مدرن و مجهز شدن ‌ایرانیان به تفکر و ابزارهای مدرنیته و تمدن غربی تکیه داشته و در‌ این راستا تکیه‌تان «بر ظرفیت اجتماعی بالای‌ایرانیان در پذیرش افکار مدرن» است. امّا اصلاح‌طلبان در نقد ‌این دیدگاه معتقدند:

۱ ـ بر روی ظرفیت ‌ایران در پذیرش افکار مدرن نسبت به سایر کشورهای منطقه بویژه عرب‌ها مبالغه می‌شود.

۲ ـ چون اساس استراتژی بر حمایت آمریکا و غرب و نزدیکی به آن‌ها گذاشته می‌شود، هیچ معلوم نیست که در ‌این صفبندی آمریکا کشورهای عربی را برنگزیند.

۳ ـ علاوه بر همه ‌این‌ها، «‌ایران نمی‌تواند از عمق خاورمیانه‌ای خود علیرغم رشته بحران‌های موجود در ‌این منطقه صرف نظرکند… زیرا با خاورمیانه عربی رشته پیوندهائی دارد که در شناسنامه ‌ایران پس از اسلام ثبت شده است.» (شمس الواعظین آفتاب شماره ۱۳)

از نظرتحلیل‌گران طرفداران حکومت اسلامی‌ (از چپ، ملی، مذهبی و بی‌دین) و با زبان اصلاح‌طلبان، «سیاست نظام گذشته، موجب قطع رابطه و خروج ایران از مدار اصلی خود در منطقه و جهان اسلام شده بود که‌ این برخلاف هویت تاریخی و فرهنگی ما بود و به سرنگونی آن نظام انجامید.»

‌آیا چنین انتقادهائی را موجب خلل در نظریه خود مبنی بر «بیرون آمدن از سه جهان ما» می‌دانید یا ‌اینکه تأئیدی بر صحت آن؟

چنانچه درجهت تأئید استدلال‌هایتان می‌دانید؛ پس تکلیف با چنین نیروی مقاومتی که بصورت سدی بر سر راه تحقق عملی دیدگاه‌هائی نظیر دیدگاه شما، قرار گرفته و قرار خواهد گرفت، چه خواهد بود؟ فراموش نکنیم اجزاء مهمی ‌از نظرات، استدلال‌های اصلاح‌طلبان میان جامعه روشنفکری‌ ایرانی ـ حتی در میان طیفی از مخالفان حکومت اسلامی‌ـ طرفداران بسیاری دارد.

 ‌

داریوش همایون ــ بسیاری از ‌این پیش فرض‌ها بیش از هر چیز پیشداوری‌های ملی مذهبیان را نشان می‌دهد. واقعگرائی ‌این دسته نگهبانان وضع موجود، هنگامی‌ که پای واقعیات به میان می‌آید، ناپدید می‌شود.

ما برای آنکه به تفاوت ظرفیت فرهنگ پذیری جامعه ‌ایرانی در برابر جامعه‌های عرب اسلامی ‌پی بریم لازم نیست به سال‌های پیش از انقلاب برگردیم که مسافر هنگامی‌ که حتا از ترکیه پا به خاک ‌ایران می‌گذاشت با جهان دیگر و بهتری روبرو می‌شد. ‌این ظرفیت اتفاقا در همین جمهوری اسلامی ‌با پیکار خستگی ناپذیر و شکست خورده‌اش با «هجوم فرهنگی» نشان داده شده است. از زنان ‌ایرانی تا جوانان، از روشنفکران تا طبقه متوسط، کدام جامعه را در خاورمیانه می‌توان به سرزندگی و آگاهی و سطح بالای گفتمان ‌این لایه‌های کمابیش غربی شده جمعیت‌ ایران نشان داد؟ ‌آیا در همه کشورهای عربی در سال به اندازه ‌ایران کتاب چاپ می‌شود ــ عموما ترجمه آثار با ارزش غرب. کتاب‌های تازه به زبان‌های مهم اروپائی به فارسی زود‌تر در می‌آیند تا روسی! آن‌ها که دم از مبالغه در ظرفیت فرهنگی ‌ایران می‌زنند سری به نمایشگاه‌های هنرهای تجسمی‌ در تهران زده‌اند و کارهای هنرمندان ‌ایرانی بویژه زنان را دیده‌اند؟ تئا‌تر و شعر و داستان‌نویسی فارسی و سینمای ‌ایران از نظر سطح و جوشش آفرینشگری با که در آن منطقه قابل مقایسه است؟ و ‌این نسل تازه روزنامه نگاران ‌ایرانی که در آن شرایط هراس‌انگیز به پایه‌ای رسیده است که هر روزنامه عربی باید غبطه‌اش را بخورد. ما همین بس است که مقالات و کتابهای نویسندگان و روزنامه نگاران غربی را بخوانیم که سراسر شگفتی از جامعه‌ای است که ‌این‌همه از حکومتش پیش افتاده است. ‌این نویسندگان در برخورد نزدیک با‌ ایران بهتر می‌توانند همانندی بنیادی روحیه و دید‌ ایرانی را با خود دریابند. در ایران مردم غربگرایند و حکومت غرب ستیز. در کشورهای عرب، و امثال پاکستان، حکومت‌ها غربگرایند و مردم غرب ستیز.

رویکرد ‌ایرانی به مذهب یک زمینه دیگر دور افتادگی آشکار‌ ایرانی از عرب و حتا ترک است. ‌ اینکه در شهرهای بزرگ‌ ایران، یافتن نمازخوانان در مسجد، دارد‌‌ همان اندازه دشوار می‌شود که یافتن مسجد در آلماتی، و ‌اینکه ‌ایرانی بجای آورنده (نماز خوان و روزه گیر) هر روز کمیاب‌تر می‌شود، به اندازه کافی تفاوت‌ ایرانیان را با ترکان و عرب‌های سختگیر در آداب مذهبی نشان می‌دهد. ولی از آن مهم‌تر عرفیگرا شدن جامعه ‌ایرانی است ــ حکومت تحمیلی نا‌مربوطش هر چه می‌خواهد بگوید. ملی مذهبیان هوادار سازندگی می‌توانند از مادر بزرگان خود بپرسند. در همه خاورمیانه از جمله ترکیه قانونا عرفیگرا هیچ جامعه‌ای را نمی‌توان یافت که به اندازه ‌ایران عرفیگرا شده باشد و از ته دل کنار گذاشتن مذهب را از امور عمومی‌ بخواهد.

 برخلاف فرض مدعیان، تکیه استراتژی بیرون رفتن از سه جهان بر حمایت آمریکا و غرب نیست. ‌این خود آنان هستند که هر حرکتشان، از تغییر ظاهر سیاست خارجی تا اصلاحات اداری، به امید و متکی به پشتیبانی آمریکاست. دگرگونگی در جهان‌بینی ‌ایرانی یک جابجائی تاریخی است؛ نتیجه یک فرایند دویست ساله است. جامعه ما پس از دو سده کشاکش با تجدد سرانجام راه خود را می‌یابد و ‌این مقاومت‌ها به جائی نخواهد رسید. اعدام و زندان هم نمی‌تواند جلو دگرگونی را که در ذهن مردمان صورت گرفته است بگیرد. «عمق خاور میانه‌ای» که از آن دم می‌زنند درست گودال پلیدی است که‌ این ملت می‌خواهد خود را از آن بیرون بکشد. در عمق خاورمیانه‌ای جز خرافات و تعصبات و خشونت تا حد جنایت در اندیشه و عمل، جز بی‌حقی تقدیس شده و زورگوئی جواز یافته، چه می‌توان یافت؟ ما تا کی محکوم به آن هستیم که در یک تالاب سیاسی و فرهنگی به نام شناسنامه‌ای که از فرط پوسیدگی و آلودگی دست به آن نمی‌توان زد فرو برویم؟ در شناسنامه خاورمیانه‌ای ما هزار و چهار صد سال ستیز و رویاروئی با‌ این جهان رو به پایان نیز ثبت شده است. از قادسیه اول تا قادسیه دوم، روابط ما با اعراب داستان تجاوز از یک سو و ‌ایستادگی به صورت‌های گوناگون از سوی دیگر است.

 ‌

ــ درگفته‌های خود به‌این تجربة تاریخی اشاره داشته‌اید که «عرب‌ها جز با دشمنی با دیگران از در اتحاد با هم در نخواهند آمد.» ‌ ایران نیز همواره یکی از «تصاویر» دشمنان متعدد عرب‌ها بوده است. حتی در تمام طول مدتی که دشمنی با اسرائیل و تأئید عرب‌ها و بویژه حمایت بی‌خدشه از فلسطین در میان رهبران جامعه ‌ایران و قشر روشنفکری آن نیز بقول شما «فضیلتی» محسوب می‌شد.

در کنه نظرات طرح شده در سه مقالة فوق چنین بنظر می‌رسد که شما به طور کل نگاه خود را از کشورهای عربی برگرفته‌اید. چه در عرصه مناسبات اقتصادی و چه در روابط سیاسی و فرهنگی هیچ زمینه مشترکی میان‌ایران و کشورهای عربی خاورمیانه نمی‌بینید. و بالاخره تکیه شما بر ضرورت دست شستن از دفاع یک جانبه از فلسطین و اهمیت برقراری رابطه با اسرائیل، در بسیاری از جبهه‌های سیاسی، روشنفکری ‌ایرانی به منزله گشایش جبهه دشمنی و ستیز علیه عرب‌ها از همین امروز، بازتاب می‌یابد. پاسخ شما به چنین برداشت‌هائی چیست؟

داریوش همایون ــ بیرون آمدن از خاور میانه به معنی جنگیدن با اعراب نیست. جنگ را همیشه آن‌ها آغاز کرد‌ه‌اند و هنوز در خوزستان و خلیج فارس دست بردار نیستند و در ‌اینجا نیازی به دراز کردن ‌این فهرست دشمنی‌های «عمق خاور میانه» نیست. ما می‌توا نیم از ترکیه بیاموزیم که خود را از‌این گودال بیرون آورد؛ و عرب‌ها با آن دوست ترند تا با ما که ‌این گونه گمراهانه، در پی حفظ وضع موجود، می‌کوشند در آن نگاه‌مان دارند. رشته پیوندهائی که به نظر پاره‌ای کسان ناگسستنی می‌آید در عمل هیچ است. به مبادلات فرهنگی، حتا بازرگانی ‌ایران با جهان عرب بنگرند. به مقصد مسافران ‌ایرانی که هر هفته هزار هزار رهسپار کشورهای غرب هستند نگاهی بیندازند. از کدام رشته‌ها سخن می‌گویند؟

‌این درست است که از دهه چهل / شصت روشنفکران تاریک‌اندیش، اسلام و خاورمیانه و جهان سوم را در مرکز گفتمان سیاسی ما قرار دادند؛ و ‌این درست است که پادشاهی پهلوی تاوان طرح نوسازندگی نیمه کاره خود را داد ــ نیمه کاره در قسمتی به دلیل‌‌ همان جهان سومی‌اندیشی در رنگ اسلامی ـ خاورمیانه‌ای آن ــ ولی مدعیان بیش از اندازه در فضای بیست تا چهل سال پیش مانده‌اند. آن روشنفکران یا مرده‌اند یا دگرگون شده‌اند و پاره‌ای از بهترین اثر‌ها در ضرورت بیرون آمدن از ‌این سه جهان نوشته همین روشنفکران است که در ‌ایران جمهوری اسلامی‌ نیز به آسانی می‌توان خواند و در هیچ کشور عربی به آن آسانی نمی‌توان خواند. هویت فرهنگی و ملی‌ایران اکنون برای توده‌های چند ده میلیونی ‌ایرانیانی که پیوندی با هواداران وضع موجود ندارند، با ناسیونالیسم‌ ایرانی تعریف می‌شود و اسلام و خاور‌میانه جائی در آن ندارند. برای خاورمیانه در گفتمان ملی ما سهمی ‌نمانده است و اسلام می‌باید به قلمرو خصوصی برود ــ مانند مذهبی‌ترین جامه‌های غربی که مردم به میل خود و نه به زور یا به طمع جهانگردی و خرید، فرائض را بجا می‌آورند. مذهبی‌ها و همپالکی‌های ملی مذهبیشان ظاهرا غافلند که در گشودن ‌این گره از دل جامعه ‌ایرانی چه خدمت بی‌پاداشی کرده‌اند ــ آن‌ها پاداش خود را از بی‌خدمتی‌هاشان گرفته‌اند و می‌گیرند.

 مقاومتی که در بیرون و درون در برابر نوسازندگی جهان بینی‌ ایرانی می‌شود‌‌ همان اندازه کارساز است که تلاش‌هاشان برای نگهداری ‌این رژیم. زمان که چند دهه‌ای برای آن‌ها کار می‌کرد سال‌هاست به زیان آن‌ها گردیده است؛ توده‌های جوانی که پیاده نظام سرکوبگری، و گوشت‌های دم توپ جنگ برای ماندگاری رژیم می‌بودند امروز توپ‌های باره‌کوبی هستند که ولایت فقیه را درهم فرو می‌ریزند. ‌این اندیشه‌ای است که زمانش رسیده است.

 ‌

تلاش ـ آقای همایون از فرصتی که بازهم در اختیار ما قرار دادید سپاسگزاریم.

دی ماه 1381

حفظ تمامیت و یکپارچگی ایران پیمانی با خود از نوجوانی تا…..

بخش 1

              ایران ماهیت برتر

 ‌

حفظ تمامیت و یکپارچگی ایران پیمانی با خود از نوجوانی تا…..

 ‌

ــ مواضع صریح شما در برابر تحریکات و ناآرامی‌های اخیر منطقه‌ای و همچنین موضع‌گیری روشن در برابر خطر تجاوز نظامی به خاک کشور، نه تنها چون همیشه سیلی از دشنام و حمله را به سویتان روان ساخت، بلکه حتی برخی از دوستداران نظرات شما را نیز به شگفتی واداشت. شاید آن‌ها در این مواضع انتظار عباراتی را داشتند که فرصت بهره‌برداری به حکومت اسلامی ندهد. مگر نه اینکه رژیم عامل اصلی و موجب این خطرات است؟ و در طول عمر رژیم تضاد میان امنیت مردم و مملکت از یکسو و بقای آن از سوی دیگر دائماً افزایش یافته است؟

چه باید کرد تا مخالفین هرگونه تجاوز نظامی به خاک ایران و طرفداران استوار تمامیت و یکپارچگی کشور هرگز مجبور به هم صف شدن با رژیم اسلامی نگردند؟

 ‌

داریوش همایون ــ وضعی که پیش آمده است و عامل اصلی آن سیاست‌های غیرانسانی و غیرملی جمهوری اسلامی است سخت مایه نگرانی من است. هر اقدام نسنجیده می‌تواند شالوده ملی ما را از هم بگسلاند. در بیست و هشت سال گذشته رژیم اسلامی چنان آسیب‌هائی بر کشور ما زده است که چه بسا تاب تغییرات شدید و ناگهانی و خشونت‌بار را نخواهد آورد. دشمنان ایران از هر سو در درون و بیرون دندان تیز کرده‌اند. سازمان‌هائی که همه سر در خارج ایران دارند حمله نیروهای بیگانه را فرصت طلائی خود می‌شمرند و انتظار می‌کشند. پاره‌ای از آنان در کمتر از دو سال چنان گستاخ شده‌اند که از خواست خودمختاری به دم زدن از استقلال بخش‌هائی از خاک ایران می‌رسند. اولویت نخستین من در همه زندگی نگهداری این آب و خاک بوده است. من از‌‌ همان آغاز نوجوانی با خود پیمان بستم که در پایان عمر ایران را در‌‌ همان مرز‌ها که از نیاگانم به من رسید به آیندگانم واگذارم. هر ملاحظه دیگری برای من در درجه دوم اهمیت است و در این راه تا همه جا خواهم رفت و هیچ باکی از هیچ کس نخواهم داشت. جمهوری اسلامی پدیده‌ای گذراست و ما دیر یا زود از آن برخواهیم آمد. ولی کمترین لطمه‌ای به یکپارچگی ایران در شرایط کنونی برگشت‌ناپذیر خواهد بود.

این درست است که هر چه رژیم بیشتر بپاید بقای ایران بیشتر تهدید خواهد شد و دشمنی ما و جمهوری اسلامی چیزی نیست که نیاز به تاکید داشته باشد ولی خطر درازمدت‌تر را می‌توان موقتا زیر سایه خطر فوری‌تر آورد. در تاریخ جهان نمونه‌ها از کنار گذاشتن موقت دشمنی در برابر مخاطرات بزرگ‌تر کم نیست. کمونیست‌های چین چند سال پس از کشتار بخش بزرگ‌تر افراد خود به دست کومین تانگ و راه پیمائی مشهور مائو، با حکومت چیانگ کایشک در برابر ژاپنی‌های مهاجم همکاری کردند و چندی پس از شکست ژاپن رژیم کومین تانگ را برانداختند. چین برای آن‌ها از همه چیز مهم‌تر بود. ایران برای ما از خودمان نیز مهم‌تر است. اگر ایرانیان نمی‌خواهند کار دفاع از استقلال و یکپارچگی کشور به اندیشیدن درباره نیندیشیدنی، یعنی فراموش کردن موقت مبارزه با رژیم برسد می‌باید در صفی یگانه برای رویاروئی با هر تلاش برای تجزیه‌طلبی و پاره پاره کردن ایران متحد شوند و جای تردید برای تجزیه‌طلبانی نگذارند که ملت ایران را با تقسیم آن به ملت‌های ایران از میان می‌برند تا نوبت به تکه تکه کردن سرزمین ایران به نام حق تعیین سرنوشت و حقوق سیاسی اقوام (ملت‌ها به گفته مدعیان) برسد.

یک مشکل سر و صداهائی که پیرامون «ملت»‌های ایران و فدرالیسم قومی و حق تعیین سرنوشت بلند شده همین است که مبارزه با جمهوری اسلامی را دچار اختلال می‌کند و میان مبارزان شکاف می‌اندازد. هم اکنون همکاری جریان اصلی نیروهای سیاسی ملی و آزادیخواه با سازمان‌هائی که از ملت‌های ایران و حق تعیین سرنوشت آن‌ها سخن می‌گویند عملا ناممکن شده است. اصرار آن سازمان‌ها بر اینکه فدرالیسم زبانی و قومی و شناخت حق جدائی همزبانان از سرزمین و میهن ملی همه ایرانیان با دمکراسی یکی است همه معنی دمکراسی را برای مردمی که هنوز تصور روشنی از آن ندارند غبارآلود می‌کند. پس از بیست و هشت سال تلاش برای جا انداختن حقوق بشر در فرهنگ سیاسی ایران ما تازه با حقوق افراد به عنوان وابستگان به یک قوم معین و نه به عنوان ایرانی روبروئیم. خودی و غیر خودی جمهوری اسلامی بس نیست می‌باید خودی و غیر خودی قومی و زبانی را نیز بر آن بیفزائیم. هر چه می‌گوئیم ایرانیان صرفا به عنوان افراد بشر می‌باید بطور برابر از همه حقوق برخوردار باشند و تفاوت‌های جنسیتی و مذهبی و قومی از میان برخیزد و اقلیت به معنی تبعیض از فرهنگ سیاسی ایران حذف شود دیوارهای زبانی را تا حد اختراع ملت‌های ایران و «ملت فارس» بالا‌تر می‌برند. آن‌ها رسیدن به هر تفاهمی را چنان دشوار کرده‌اند که حاضر نیستند پیشرفته‌ترین و آزاد منشانه‌ترین طرح‌ها را برای حل مشکل تمرکز و تبعیض حتا بررسی کنند. پاسخشان‌‌ همان گونه که اشاره کردید اتهام و دشنام است.

ولی من بر خلاف انتظار با انتقاد‌ها و حملات ناچیزی روبرو شده‌ام. جز چند تنی اعضای یک سازمان قومی کمتر کسی به مواضع من تاخته و پشتیبانی‌ها بسیار بوده است. این واکنش‌ها بیشتر مرا متقاعد می‌کند که ملت‌سازان و تجزیه‌طلبان در انزوایند و توده ایرانیان مانند همیشه در تاریخ خود به ایران، به آن افسونی که در این نام نهفته است، پشت نخواهند کرد و اجازه نخواهند داد مرزهائی که با خون صد نسل ایرانیان تا همین اندازه‌اش نگهداری شده است دست بخورد. از پایان جنگ ایران و عراق و دویست و پنجاه هزار ایرانی که استخوان‌هایشان مرزهای کردستان تا خوزستان را پوشانده است هنوز دو دهه نمی‌گذرد. آیا می‌پندارند که آن مردان همه مرده‌اند و ما دست روی دست خواهیم گذاشت و اجازه خواهیم داد هر کس هر جا را خواست بردارد و به نام حق تعیین سرنوشت ببرد؟

 ‌

ــ اخیراً در کنگره جهانی جنبش رفراندوم در بروکسل در تعبیری از بدیهیات گفتید؛ بدیهی امری است که بازگشت، استناد و بنا کردن بر آن به ما در توضیح بغرنجی‌ها یاری می‌رساند.

می‌خواستیم مصداق و معیار این تعبیر شما را در مورد تمامیت و یکپارچگی سرزمین و وطن خود بسنجیم. با توجه به وضعیت امروز جهان، یعنی وجود قدرت‌ها و دولت‌هائی که منافع خود را تنها در چارچوب‌های مرزی خویش تعریف نمی‌کنند و با توجه به بخش‌های قابل توجهی از افکار عمومی جهان و نهاد‌ها بین‌المللی که با تکیه بر میثاق‌ها بین‌المللی هیچ مرز و استقلال ملی را مانع دفاع از حقوق فردی و جمعی ملت‌ها و اقلیت‌ها نمی‌بینند، تا چه میزان و به چه تعبیری بدیهی بودن تمامیت ارضی یک واحد جغرافیای سیاسی و یکپارچگی حاکمیت ملت که در این واحد زندگی می‌کند، پذیرفته شده و عدول ناپذیر است؟

 ‌

داریوش همایون ــ در آن سخنرانی من از اهمیت تعریف در روشن کردن و بازگشت و استناد بدان گفتم و اشاره کردم که تعریف از امور بدیهی، از آنچه موضوعی هست و آنچه نیست آغاز می‌شود. احترام مرزهای بین‌المللی و حاکمیت sovereignty دولت state‌ها (ترکیب سرزمین، و مردم یا ملت، و حکومت government) در حقوق بین‌الملل از سده هفدهم شناخته شده است. این فرایافت تازه را در اروپا دولت ـ ملت etat-nation نامیدند و ما صورت نخستینی آن را از دوره ساسانی در سرزمینی زیر یک حکومت با مرزهائی که با ستون‌های کوتاه نشانه گذاری شده بود و جز به فرمان شاهنشاه کسی نمی‌توانست از آن‌ها بگذرد داشته‌ایم. در منشور سازمان ملل متحد احترام مرزهای بین‌المللی تاکید شده است و در سرتاسر منشور و میثاق‌های پیوست آن نه اشاره‌ای به فدرالیسم است نه حقوق سیاسی اقوام نه حق تعیین سرنوشت برای گروه‌های قومی یا مذهبی. در بیانیه مربوط به حقوق افراد متعلق به اقوام و مذاهب نیز همه حقوق برای افراد متعلق به اقوام و مذاهب شناخته شده است نه برای مذاهب یا اقوام. حق تعیین سرنوشت از آن ملت‌هاست، ملت‌هائی که در اشغال خارجی یا مستعمره‌اند.

در جهان ما که واحدهای کوچک‌تر گرایش به گروه بندی‌های بزرگ‌تر دارند تا منابع و امکانات خود را روی هم بریزند، و در اروپا که پیشرفته‌ترین قاره جهان است جامعه اروپائی هر چه بهم پیوسته‌تر می‌شود، جدا شدن بخش‌هائی از سرزمین ملی حتا از نگاه عملی و سودگرائی صرف نیز محکوم است. ما با این سرزمین و دسترسی به دو دریا و سیزده کشور در همسایگی؛ و قرار داشتن در کانون یک منطقه جغرافیانی از آسیای مرکزی تا خلیج فارس و راه ابریشم باستانی، که اکنون دارد با شاهراه‌ها و راه‌آهن‌ها و خط لوله‌ها بازسازی می‌شود؛ و نشسته بر برخی از بزرگ‌ترین منابع زیر زمینی، با برخورداری از یک بازار داخلی نزدیک هفتاد میلیونی افزون‌خواه و تشنه مصرف، و نیروی کار جوان و باسواد هیچ سودی در کوچک‌تر شدن نداریم. این شرایط استثنائی به ما یاری خواهد داد که به آسانی یک جامعه تولیدی با بالا‌ترین سطح زندگی برای همه ایرانیان بویژه در مناطق محروم‌تر فراهم سازیم.

اجرای اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق‌های پیوست آن و دادن حق اداره تقسیمات جغرافیائی به ارگان‌های انتخابی مردم در هر جا هیچ منافاتی با دفاع از یکپارچگی ملی ندارد و در ایرانی که یک کشور و یک ملت است هر ایرانی می‌تواند با دیگران از نظر حقوق برابر باشد و بهر زبان که خواست سخن بگوید و آموزش ببیند و انتشار دهد و در امور سیاسی و اجتماعی مداخله کند.

 ‌

ــ در‌‌ همان کنگره بروکسل شما به دست توانای ما در ارائه تعریف‌های غلط و مخدوش از مفاهیم ـ هرقدر هم بدیهی و روشن! ـ اشاره داشتید. با وجود آنکه به نظر می‌رسد در درازای تاریخ پر تلاطم تعریف دقیق و روشنی از تمامیت ارضی و یکپارچگی حاکمیت ملی در ذهنیت ایرانی شکل گرفته و بار‌ها و بار‌ها به آزمون گذاشته شده است، اما امروز با طرح مسائل جدید در مناسبات بین‌المللی‌ و ضرورت‌های زندگی در چارچوب خانواده جهانی، التزام به دمکراسی و اعلامیه جهانی حقوق بشر و… ما را دچار آشفتگی در تعریف این مفاهیم نموده و زمینه‌ساز تداخل مضمونی آن‌ها شده است. از جمله تداخل مفهومی و معنائی حاکمیت و ضرورت یکپارچگی آن با حکومت و قدرت قابل تقسیم مرکزی و یا عدم درک تقسیم‌ناپذیری حاکمیت در عین تقسیم‌پذیری قدرت در چارچوب مرزهای یک کشور و… لطفاً در درجه نخست بفرمائید؛ آیا پای‌بندی به دمکراسی و التزام به اعلامیه جهانی حقوق بشر ملت ایران را وادار می‌کند که از این اولویت‌ خود که حفظ تمامیت ارضی و یکپارچگی ملی، به عنوان یکی از مهم‌ترین معیار‌ها و‌گاه یگانه معیار سنجش کارنامه حکومت‌ها، دست بردارد؟

 ‌

داریوش همایون ــ بکار بردن اصطلاحات در جای خود بخشی از تعریف درست است. کسانی که اصطلاحات را به عمد یا اشتباه بکار می‌برند راه به سرگردانی می‌برند. ما هیچگاه به دقت در گفتار و اندیشه مشهور نبوده‌ایم ولی در دوران جمهوری اسلامی شلختگی و سوء‌استفاده در این باره بیشتر شده است. حاکمیت را که حق حکومت کردن و مفهومی انتزاعی مانند مالکیت است به اندازه‌ای بجای حکومت بکار می‌برند که دیگر معادلی برای sovereignty نداریم. من حتا در نوشته‌ای «حاکمیت راست» دیدم که بجای جناح راست حکومت آخوندی بکار رفته بود. اشتباه گرفتن حاکمیت ملی که به معنی استقلال است بجای حاکمیت مردم که واژه دیگری برای دمکراسی است پیشینه‌ای از این هم دراز‌تر دارد. اما ملت را بجای قوم گذاشتن از رنگ دیگری است. در گذشته نویسندگان چپگرا از خلق‌های ایران سخن می‌گفتند. سپس قوم در تعریف گروه بزرگی از یک ملت که زبان مادریشان با زبان اکثریت تفاوت داشت بکار رفت که اصطلاح درستی بود. از چند سال پیش ملیت جای قوم را گرفت و امروز سخن از ملت است و قوم مانند خلق به فراموشی سپرده شده است. در زبان‌های اروپائی که این اصطلاحات را از آن‌ها گرفته‌ایم چنین آزادی عملی وجود ندارد. گروه قومی را که بیش از همه با همزبانی تعریف می‌شود هرگز با ملت اشتباه نمی‌کنند. ملت یک مفهوم تاریخی است و مهم‌ترین ویژگی آن زیستن در سرزمین معین و در زیر یک حکومت به مدت‌های دراز است که به اشتراک فرهنگی و همسودی می‌انجامد. یک قوم نمی‌تواند از زبان‌های گوناگون تشکیل شود ولی ملت‌های با زبان‌های گوناگون بسیارند و گویندگان آن زبان‌ها خود را با ملت تعریف نمی‌کنند. سویسی‌های آلمانی یا فرانسه یا ایتالیائی زبان، خود را سویسی آلمانی و فرانسوی یا ایتالیائی می‌نامند نه ملت آلمان و فرانسه و ایتالیا؛ همین گونه است در بلژیک. به همین ترتیب اسپانیولی زبانان امریکا گروه قومی نامیده می‌شوند نه ملت.

 ملت سازان تازه به همین جا بس نکرده‌اند و عدم تمرکز و حتا دمکراسی را نیز با فدرالیسم یکی می‌گیرند. اکنون دمکرات کسی است که هر گروه قومی را ملتی مجزا بداند و به جمهوری‌های فدراتیو زبانی در کشور ایران با حق جدا شدن از سرزمین ملی باور داشته باشد. اگر کسی در بکار بردن اصطلاحات درست سختگیری کند یا ایران را ملک مشاع همه مردمان این سرزمین بداند بنا بر این تعریفات، فاشیست و نژادپرست است. ما برای دمکرات بودن می‌باید بپذیریم که هرگروهی در هر جا هست بی‌توجه به نظر بقیه ایرانیان می‌تواند تکه‌ای از میهن را بردارد و به دیگران بدهد.

 ــ برخی از نیرو‌ها و چهره‌های سیاسی و روشنفکری ـ که آن‌ها نیز بدیهی بودن حفظ تمامیت ارضی و یکپارچگی ملی را قبول دارند ـ معتقدند، بدلیل همین بدیهی بودن امر، هیچ ضرورتی به تکرار آن‌ها در هر قطعنامه، منشور و بیانیه نیست، که به عنوان نتایج و نقطه نظرات نشست‌ها و مبنای اتحاد‌ها و ائتلاف‌ها انتشار بیرونی می‌یابند. نظر شما در این باره چیست؟

 ‌

داریوش همایون ــ یکپارچگی ایران به عنوان یک کشور و یک ملت موضوعی خطیر‌تر از آن است که در آشفته بازار کنونی بتوان مسلم گرفت. گروه‌هائی با همه توان در پی متقاعد کردن بیگانگان‌اند که برای ضربه زدن به رژیم اسلامی از سلاح ناآرام کردن استان‌های مرزی ایران استفاده کنند. در دست کم سه حکومت همسایه ایران سیاست تجزیه بخش‌هائی از سرزمین ما کمتر و بیشتر دنبال می‌شود. اگر واکنش لازم نشان ندهیم تبلیغات دروغین تجزیه‌طلبان در محافلی در بیرون پذیرفته خواهد شد. پس از جنگ اول جهانی و در هنگامی که ایران هیچ وسیله دفاع از خود نداشت غلیان احساسات ملی ایرانیان بویژه آذربایجانیان تنها عاملی بود که ایران را از پاره پاره شدن نجات داد. در شرایطی که خطر حمله خارجی با پیامدهای پیش‌بینی ناپذیر آن ایران را تهدید می‌کند می‌باید بیشترین هشیاری را نشان دهیم و تا پایان راه برویم تا اندیشه تجزیه ایران از سر‌ها پاک شود.

 ‌

ــ از سوی دیگر برخی از نیرو‌ها از جمله حزب دمکرات کردستان که با واقعیت خدشه‌ناپذیری تمامیت ارضی ایران و احترام قوانین بین‌المللی به استقلال و تمامیت ارضی کشور‌ها مواجه‌اند، با اینکه ظاهراً سعی می‌کنند طرح‌های جدید خود را برای دفاع از حقوق اقوام در چارچوب ایران موجه سازند، اما از ادعای خود مبنی بر «حق تعیین سرنوشت خود تا مرز جدائی» ـ و در مورد حزب دمکرات کردستان تشکیل «کردستان بزرگ» ـ کوتاهی نمی‌کنند و آن را به مثابه شمشیر داموکلسی بر سر بقیه نیرو‌ها در بده بستان‌های سیاسی نگاه می‌دارند. به عنوان مثال امروز آن‌ها تلاش می‌کنند و از سایر نیرو‌ها نیز می‌خواهند که فدرالیسم در ایران را معادل دمکراسی قرار دهند. یا دادن «حقوق سیاسی به اقوام» را عین پای‌بندی به اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق‌های پیوست بدانند. پایه‌های چنین ادعا‌ها، تعابیر و مطالباتی تا چه اندازه استوار است؟

 ‌

داریوش همایون ــ حزب دمکرات کردستان حق دارد هر چه بگوید و بخواهد و حتا از یک حزب ایرانی کناره بجوید. تا این اواخر آن حزب حاضر نبود هیچ موضعی جز در مسائل مربوط به کردستان بگیرد. ما حساب کردهای ایرانی را از آن حزب جدا می‌دانیم و تنها ما نیستیم. اکنون صداهای روز افزونی از کردستان ایران شنیده می‌شود که ادعاهای آن حزب را چالش می‌کنند. دو سازمان چپگرائی هم که حق تعیین سرنوشت تا جدائی را پذیرفته‌اند (حق تعیین سرنوشت مانند حقوق سیاسی اقوام، «تا جدائی» را هم در خود دارد) بنا به سنت خود عمل می‌کنند. آن‌ها هیچگاه به یکپارچگی ایران تعهدی نداشته‌اند و ظاهرا به عنوان نیروئی موثر در جامعه، آینده دیگری برای خود نمی‌بینند ولی احزاب و سازمان‌های سیاسی دیگر، همه جریان اصلی سیاست ایران، از این بده بستان‌های سیاسی بدورند. قدرت سیاسی امروز در ایران از ناسیونالیسم دمکرات و ترقیخواه، ناسیونالیسم نگهدارنده و دفاعی، چنانکه صد سال پیش بود، بر می‌خیزد. ملت ایرانی هست که پاسخ ملت سازان تجزیه‌طلب را خواهد داد.

 ‌

ــ دکتر خوبرو پاک در ادامه تحقیقات خود در زمینه نظام‌های فدرالیستی کتابی در دست انتشار دارند، که در آن نشان می‌دهند، که چگونه کشورهای جهان سومی که فدرالیسم را برای حل مسائل قومی یا نژادی و… خود برگزیده‌اند، عملاً به راهی افتاده‌اند که در آن‌ها نه تنها نظام سیاسی دمکراتیک مستقر نشده است، بلکه مرزهای فدرال آن‌ها را جویباری از خون تعیین می‌کند. آیا با وجود «رهبران سیاسی» که «از تجربه‌های نو» مانند حقوق سیاسی اقوام سخن می‌گویند و به نام اتحاد عمل در میان گروه‌ها و در بده بستان‌های سیاسی در راه تحقق آن‌ها تلاش می‌کنند، می‌توان به آینده ایران و استقرار دمکراسی در میهنمان امیدوار بود؟

 ‌

داریوش همایون ــ ما تجربه یوگوسلاوی را در کشیدن خطی از خون و ویرانی و پاکشوئی قومی در مرزهای فدرال داریم و اکنون عراق را نیز، که تنها حضور ارتش امریکا مانع تکرار چنان تجربه‌ای شده است. واحدهای فدرال در بلوچستان پاکستان و کردستان عراق همسایگی ما نیز نمونه‌های گویائی از «دمکراسی» قبیله‌ای و خانخانی هستند که کسانی خوابشان را برای «ملت»‌های ایران می‌بینند. هنوز چیزی نشده افراطیان یک قوم برای قوم دیگر در آذربایجان غربی خط و نشان می‌کشند و بر سر مرزهای قومی تا همدان و قزوین کشمکش بالا گرفته است. «ملت»هائی که جمعی تبعیدی می‌کوشند به یاری قدرت‌های بیرون ایران بسازند اساسا در ضدیت با دیگران تعریف می‌شوند و بی‌تردید زندگی خود را، اگر مردم ایران بگذارند، با جنگ و خونریزی و بی‌خانمانی‌های گسترده آغاز خواهند کرد. میهن ما در هنگامه کنونی همین را کم دارد که گرفتار دشمنی‌های زبانی شود. اگر بحث بر سر دمکراسی و عدم تمرکز و حقوق بشر است راه حل‌های بسیار مطمئن‌تری اندیشیده و در کشورهای بیشمار عمل شده است. ما برای دادن حقوق سیاسی به ایرانیان هیچ ضرورتی ندارد که آن‌ها را نخست به اقوام، بخش کنیم.

 ‌

ــ شما از سال‌ها پیش در اسناد حزبی خود، ضمن التزام حزب به اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق‌های پیوست به عنوان راه حل مسائل فرهنگی، اجتماعی و حقوق شهروندی آحاد ملت ایران و از جمله افراد وابسته به اقوام ایرانی، در زمینه جلوگیری از تمرکز قدرت در آینده، اصل عدم تمرکز و تقسیم قدرت را برگزیده‌اید و آن را با عنوان «حکومت‌های محلی» طرح نموده‌اید. اما تا کنون این طرح و برنامه شما در میان نیروهای سیاسی دیگر بازتاب چندانی نیافته است. بر عکس فدرالی کردن ایران فعلا «نقل» مجالس است و بسیاری از آن آشکارا و با قاطعیت و عده‌ای نیز پوشیده و با تردید دفاع می‌کنند! طرح عدم تمرکز و حکومت‌های محلی حزب مشروطه ایران چه ویژگی‌ و امتیازی نسبت به فدرال کردن ایران دارد، که می‌تواند مسیر استقرار دمکراسی را هموار‌تر نماید؟

 ‌

داریوش همایون ــ بد نیست که نخست قطعنامه در عدم تمرکز و حقوق اقوام و مذاهب ایران را که در کنگره ۲۰۰۴ حزب مشروطه ایران به منشور حزب پیوست شد بیاورم:

 «از آنجا که دمکراسی یا مردمسالاری و حقوق بشر به یکدیگر بسته‌اند و یکی بی‌دیگری معنی ندارد؛

از آنجا که رعایت حقوق مدنی و فرهنگی اقوام و مذاهب گوناگون، در مقوله دمکراسی و حقوق بشر هردو می‌گنجد؛

و از آنجا که حزب مشروطه ایران مردمسالاری و اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق‌های حقوق اقوام و مذاهب پیوست آن را (که در سال‌های پیش از انقلاب به امضای دولت ایران رسید) پایه برنامه سیاسی خود قرار داده است، کنگره پنجم، کنگره همبستگی ملی، اصول زیر را به عنوان پیوست منشور حزب تصویب می‌کند:

 ‌

۱ ــ ما مردمسالاری را به معنی حق برابر همه ایرانیان در حکومت برخود توسط نهادهای انتخابی آنان می‌دانیم. هیچ تبعیض جنسیتی یا مذهبی یا قومی در میان ایرانیان نیست. همه ساختار حکومتی و سازمان بندی اجتماعی باید به اراده و در خدمت مردم و برای دفاع از حقوق افراد جامعه باشد. ما هیچ اقلیتی جز در رای گیری نمی‌شناسیم. اقلیت به معنی تمایز و تبعیض می‌باید از قاموس سیاسی ایران حذف شود.

 ‌

۲ ــ ملت ایران از اقوام و مذاهب گوناگون تشکیل شده است که در طول هزاره‌ها با هم زیسته و از سرزمین ملی با خون خود نگهداری کرده‌اند. نیرومندی ملی و غنای فرهنگی ایران از این تنوع قومی و مذهبی بوده است و نگهداری ویژگی‌های اقوام و مذاهب گوناگون جامعه ایرانی نه تنها یک حق دمکراتیک بلکه یک ضرورت ملی است. ملت ایران بهر بها و مانند همیشه در یک تاریخ هزاران ساله، از استقلال و یکپارچگی سرزمین ملی دفاع خواهد کرد و سیاست ایران بر پایه احترام به حقوق مدنی و فرهنگی شهروندان یک جامعه دمکراتیک خواهد بود.

۳ ــ حقوق اقوام و مذاهب در یک نظام مردمسالار مبتنی بر اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق‌های آن با اصل یک کشور، یک ملت منافاتی ندارد و همه اقوام و مذاهب ایران می‌توانند زیر یک حکومت مرکزی با یک قانون غیر مذهبی و عرفیگرا بسر برند و فرهنگ و هویت ویژه خود را نیز در پناه‌‌ همان قانون نگهداری کنند. زبان رسمی ایران زبان ملی یعنی فارسی است ولی مردم در هرجا می‌توانند به زبان مادری خود آموزش ببینند و سخن بگویند و رسانه‌های همگانی داشته باشند؛ رسوم خود را نگهدارند و از هر مذهبی پیروی کنند.

 ‌

۴ ــ عدم تمرکز به معنی تقسیم اختیارات میان حکومت مرکزی و حکومت‌های محلی برای کارائی و دمکراسی بیشتر ضرورت دارد. تصمیم‌گیری امور محلی در هر محل باید تا پائین‌ترین واحد تقسیمات کشوری توسط مردم محل انجام گیرد. حزب ما در ادامه سنت انجمن‌های ایالتی و ولایتی قانون اساسی مشروطه، حکومت‌های محلی را در سطح استان و شهرستان و دهستان و روستا پیشنهاد می‌کند. حکومتهای محلی بر اصل تجزیه ناپذیر بودن حاکمیت sovereignty و تقسیم پذیر بودن حکومت government استوار است. کشور ایران یکپارچه خواهد ماند و مردم ایران زیر یک قانون خواهند زیست. اما ایران از یک مرکز اداره نخواهد شد و واحدهای تقسیمات کشوری، امور محلی را از اجرای قانون تا خدمات اجتماعی مانند آموزش و بهداری و امور شهری و اجرای طرحهای توسعه و مانندهای آنکه در صلاحیت حکومت مرکـزی نیسـت با ارگانهای انتخابی خود اداره خواهند کرد.

 ‌

۵ ــ در تقسیم بندی استانهای ایران که بطور سنتی جنبه جغرافیائی داشته است علاوه بر نظر مردم هر محل، ملاحظات مربوط به توسعه اقتصادی باید در نظر گرفته شود. ایرانیان و کسانی که اجازه اقامت در ایران دارند می‌توانند آزادانه در هر جای کشور سکونت کنند. در تخصیص منابع ملی میان استان‌ها به آن‌ها که از امکانات کمتری برخوردارند باید بیشتر داده شود تا به میانگین ملی برسند. در ادامه سیاست عدم تمرکز، یک مجلس سنا با نمایندگان برابر از همه استان‌ها در کنار مجلس ملی در قانونگزاری شریک خواهد بود.

یگانگی ملی در یک جامعه آزاد و همسود، با نظام دمکراتیک و غیر متمرکز، به ما امکان خواهد داد که با بهره‌گیری از ظرفیت اقتصادی و فرهنگی بزرگ ایران بهترین سطح زندگی را برای همه مردم ایران فراهم آوریم.»

 ‌

این قطعنامه به تصویب کنگره پنجم حزب مشروطه ایران به منشور حزب پیوست شد.

چنانکه اشاره کردید به‌این طرح پاسخی داده نشده است زیرا جدائی و فدرالیسم در آن نیست؛ هرچند به نظر نمی‌رسد برای هواداران دمکراسی لیبرال، یا حکومت اکثریت در چهارچوب اعلامیه جهانی حقوق بشر، جائی برای بیشتر خواستن بگذارد. ما در طرح حکومت‌های محلی به زبان و مذهب نپرداخته‌ایم زیرا برای رسیدن به دمکراسی در ایران به اندازه کافی با موانع سخت روبرو هستیم و دیوارهای اضافی میان ایرانیان لازم نداریم. حقوق برای ما حقوق بشر است نه چیز دیگر. در طرح ما هر ایرانی در عین حفظ ویژگی‌های خود، ویژگی‌هائی که خودش بخواهد و نه بر او به هر نام تعلق گیرد، مانند همه ایرانیان شمرده می‌شود و می‌تواند در هر جای سرزمین مادری بود و باش کند. زبان یگانه‌ای (مانند قانون یگانه) همه ایرانیان را بهم می‌پیوندد ولی رسم‌ها و زبان‌های دیگر در کنار آن حق زندگی و بالندگی دارند. طرح ما کشمکش را به کمترینه می‌رساند زیرا پیش بینی‌های لازم برای دفاع از حقوق و منافع همگان در آن شده است. و از همه این‌ها گذشته قدرت ملی ما را که در یکپارچگی ماست نگه می‌دارد. در چنان کشوری استان‌های مرزی ایران سرپل‌های ارتباطی با همسایگان خواهند بود نه مناطق نفوذی قدرت‌هائی که می‌خواهند ایران نیرومند موتور فرهنگی و اقتصادی بالقوه منطقه را از سر راه خود بردارند.

بی‌توجهی به این طرح البته ما را از دنبال کردنش باز نخواهد داشت. ما در زمینه‌های دیگر نیز چاره جوئی‌هائی کرده‌ایم که در زمانش به قلمرو گفتمان ملی راه خواهد یافت. جهان کوچک تبعیدیان دیر یا زود مانند حبابی خواهد ترکید. توده‌های مردم، آزاد از تنگ نظری‌های گروهی و شخصی، با ملاحظات پرمعنی‌تری سرو کار خواهند یافت.

 ‌

تلاش ـ آقای همایون با سپاس فراوان از شما.

اسفند ماه 1384

صلحی در خدمت دمکراسی

بخش 1

               ایران ماهیت برتر

صلحی در خدمت دمکراسی

 ‌

ــ آقای همایون توضیحات شما را در باره ناوگروه‌های ایالات متحده ‌آمریکا که در آبهای جنوب ایران مستقر شده‌اند در مصاحبه‌ای با آقای مهری شنیدیم. اما به نظر می‌رسد چنین نیروی هولناکی تأثیری بر حکومت اسلامی ‌نداشته ‌است و دائماً برطبل تحریک می‌کوبد. تاکنون وضعیت وخیم عراق و گرفتاری‌های فزاینده ‌آمریکا و همچنین خطر از دست رفتن کامل شیرازه‌ امور در منطقه ــ در صورت به وجود آمدن یک کانون آتش دیگر ــ تصور وقوع حمله به ‌ایران را کمرنگ می‌کرد. آیا نشانه‌هائی وجود دارد که حمله به ‌ایران را امری محتمل بنمایند؟

 ‌

داریوش همایون ــ در این تردید نیست که ‌آمریکا دستیابی جمهوری اسلامی ‌را به بمب اتمی ‌تحمل نخواهد کرد و هشدار معاون رئیس جمهوری آمریکا را که همه گزیدار option‌ها روی میز است می‌باید جدی گرفت. آمریکائیان یک جنگ روانی به راه ‌انداخته‌اند و امیدوارند که عامل ترس در کنار وسائل فشار دیگر، رژیم اسلامی‌ را وادار به پذیرش قطعنامه شورای امنیت سازد. ولی آنها بلوف نمی‌زنند. گرفتاری آمریکا در عراق هرچه باشد با بمب اتمی ‌آخوند‌ها به مراتب بیشتر خواهد شد. دست آنها نیز چندان تهی نیست. حمله به‌ ایران اساساً با نیرو‌های هوائی و دریائی صورت خواهد گرفت و گماشتن یک دریاسالار به فرماندهی نیرو‌های آمریکائی در خلیچ فارس درست به همین دلیل بوده‌ است. از نظر سیاسی نیز آمریکائیان قوی‌تر از گذشته‌اند و قدرت‌های اروپائی و جهان عرب را در مخالفت با جمهوری اسلامی ‌با خود دارند.

اگر قطار ترمز بریده برنامه سلاح اتمی‌ همچنان در مسیر دیوانگی پیش برود احتمال حملات گستره به ‌آماج‌های مهم در ایران افزایش خواهد یافت. با اینهمه خوشبختانه هنوز وقت باقی است. سخت‌تر شدن تحریم‌ها و پا درمیانی اروپائیان، با امتیازاتی که عرضه می‌کنند و هراسی که در پاره‌ای محافل حکومتی احساس می‌شود شاید بتواند بالا‌ترین مقامات را برسر عقل آورد که ‌اگر غم کشور را ندارند دست کم در غم خود باشند.

 ‌

ــ حکومت اسلامی ‌در پی چیست؟ به زانو درآوردن آمریکا در منطقه، دستیابی به سلاح اتمی ‌و از این طریق «مصونیت» دائمی ‌خود؟ و یا هردو اینها به منظور ترفیع مقام به رهبری نیروهای اسلامی‌ در منطقه و جهان؟

 ‌

داریوش همایون ــ از مردانی با سطح فرهنگی روضه خوانان و سینه زنان به خوبی بر می‌آید که بخواهند آمریکا را به زانو در آورند یا با مذهبی که سرتاسرش را با بد‌ترین خرافات پوشانده‌اند در اندیشه تسلط بر جهان اسلام باشند. همه جنبش‌های اسلامگرا Islamist از جمله سنیان درپی فرمانروائی بر جهان اسلام و سپس سراسر جهان بهر وسیله هستند. رویای تجدید ۱۴۰۰ سال پیش آنها را گرفته ‌است و آخوند‌ها در ایران و بن‌لادن در کوه‌های مرز افغانستان و پاکستان راه را نشان داده‌اند. بمب اتمی ‌مسلما به ماندگاری یک دیکتاتوری کمک می‌کند ولی برای نگهداشتن رژیمی ‌که با آرزو‌های بلند و گذران روزانه یک جمعیت هفتاد میلیونی در جنگ است بس نیست. بر همه ملاحظاتی که شمردید می‌باید نیاز به نشان دادن یک دستاورد را افزود. آنها جز بمب چه دارند که در نامه سیاه خود ثبت کنند؟

 ‌

ــ نیروهای حکومتی که باکی از حمله نظامی ‌به خاک ایران ندارند، از چه پیامدهائی ـ در صورت وقوع آن ـ غافلند؟

 ‌

داریوش همایون ــ باک از حمله نظامی‌ هست و از بسیاری پیامد‌هایش نیز غافل نیستند ولی در ارزیابی قدرت خود و ضعف آمریکا اشتباه می‌کنند. اگر به سخنان مسئولان رژیم توجه کنیم تکیه‌ آنها همه بر آسیب‌هائی است که به‌آمریکا خواهد خورد در حالی که وظیفه ما رساندن خودمان به بالا‌ترین سطح جهانی است و نه‌ آسیب زدن به دیگران. گیریم آمریکا هزاران کشته و میلیارد‌ها دلار از دست داد، ما چه به دست خواهیم آورد؟

 ‌

ــ اخیراً لیستی از سوی نیروهای مبارز داخلی منتشر شده که در آن پیش بینی می‌شود؛ در صورت حمله به ‌ایران، کدام مناطق استراتژیک، کدام تأسیسات نظامی‌، صنعتی، راه‌های ارتباطی و… هدف قرار می‌گیرند. بی‌تردید در صورت وقوع چنین حمله‌ای تلفات انسانی نیز بسیار دهشتناک خواهد بود. و گذشته‌ از همه‌ این‌ها، آیا اساساً بقای کشور و ادامه حیات ملتی به نام ملت ایران دستخوش نابودی نخواهد شد؟ آیا برای نیروهائی که در چهارگوشه ‌ایران درکمین نشسته‌اند تا در خلأ قدرت ـ یا تضعیف آن ـ تکه‌هائی از این خاک را به یغما برند، این فرصتی «طلائی» نخواهد بود؟

 ‌

داریوش همایون ــ جبران ویرانی ساختار‌های صنعتی و نظامی ‌و ارتباطی دست کم بیست سال ما را واپس خواهد برد. شمار کشتگان جنگ، هر چه هم بالا، در برابر کشتگان پس از آن در آشوب‌های سرتاسری؛ در پاکشوئی‌های قومی‌ که ‌از هم اکنون خط و نشان‌هایش را می‌کشند و در ترور‌های گسترده که ‌اسباب دست هر روزی افراد و گروه‌های مسلح بیشمار خواهد بود؛ و در جنگ‌های کوچک و بزرگ مرزی و احتمالا فرامرزی در شمار نخواهد آمد. بیست و هشت سال حکومت آخوند و اوباش و بازاری (از بد‌ترین گونه‌)، شیرازه کشور را از هم گسسته ‌است. در فضای نیهیلیستی انباشته ‌از کینه و بیزاری و انتقامجوئی، آلوده به بینوائی پردامنه توده‌های بی‌بهره‌ای که ریخت و پاش‌های نوکیسگان را می‌بینند همه چیز می‌تواند روی دهد. نمی‌توان انتظار تکرار انقلاب اسلامی‌ را داشت. این بار ازهم پاشیدن دستگاه حکومتی حتا در کوتاه مدت باغارت و کشتن و سوختن همراه خواهد بود.

حکومت اسلامی، ایران را به حال شیری زخمی ‌انداخته ‌است که کرکسان بسیار در پیرامونش به پروازند. آن‌ها کارگزاران سیاسی و فرهنگی و اندک اندک نظامی‌خود را هم دارند. با آنکه هیچگاه نمی‌باید نیرومندی درونی ملتی را که تاب بد‌تر از این‌ها را هم آورده دست کم بگیریم نگرانی ژرف هست و بجا هم هست.

 ‌

ــ نیروهائی در میان مخالفین حکومت اسلامی‌ با نگاه به جدی بودن خطر حمله نظامی‌ به ‌ایران و با تصور درستی از پیامدهای آن، بر این نظرند؛ که‌ اپوزیسیون نه تأثیری روی سیاست‌های آمریکا دارد و نه بر سیاست‌های حکومت اسلامی، بنابراین نمی‌تواند جلوی حمله ‌احتمالی به ‌ایران را سد نماید. اما برای اینکه‌ ایران از دست نرود، باید آماده شد و خلأئی را که با در هم شکستن حکومت اسلامی ‌ایجاد می‌شود، بلافاصله پر نمود. چنین نگاهی ظاهراً بسیار منطقی به نظر می‌رسد. نظر شما در این باره چیست؟

 ‌

داریوش همایون ــ پر کردن خلاء، آرزوی بیست و چند ساله بوده ‌است ولی با چه؟ اینکه هر چند ده نفر یا چند صد نفری گرد هم آیند و بیانیه بدهند خلائی را پر نمی‌کند. ما درست نمی‌دانیم در درون ایران چه نیرو‌هائی برای گرفتن جای رژیم اسلامی ‌دارند آماده می‌شوند و طبعا هر که به صحنه نزدیک‌تر باشد جای خالی را زود‌تر پر خواهد کرد. آن‌ها که در بیرون خواب پر کردن جای خالی رژیم را می‌بینند با توجه به دور افتادگیشان تنها در یک صورت ــ با هواپیمای جنگی آمریکائی ــ می‌توانند فورا و با قدرت کافی به تهران برسند و توصیه من آن است که حتما از آن بپرهیزند. مخالفان بیرون می‌باید نخست گره جنگ صلیبی چهل پنجاه ساله خود را بگشایند. از اینروست که به نظر من اولویت را می‌باید به همرائی بر اصول جهانروای دمکراسی و حقوق بشر داد و از چنبر مبارزات بیهوده برسر تعبیر تاریخ همروزگار یا شکل حکومت بیرون آمد. هر کس هم می‌تواند دیدگاه خود را داشته باشد و با همه وجود به‌ آن بچسبد. این بر مهم‌ترین نیرو‌های چپ و راست است که به ‌آن جنگ پایان دهند؛ دست و پای خود را از گذشته‌زیان، از یخزدگان تاریخ، آزاد کنند؛ و نه خلاء حکومتی بلافاصله پس از جنگ، جنگی که جلوگیری از آن نخستین وظیفه همه ماست، بلکه خلاء سیاسی ایران را پر کنند.

 ‌

ــ نیروهای مورد بحث توافق میان حکومت اسلامی ‌و کشورهای غربی و در رأس آن آمریکائی‌ها را در جهت تثبیت حکومت، و شکستی برای مبارزات دمکراتیک ایران تلقی می‌کنند. اما خلأ قدرتی که در پی حمله نظامی ‌به خاک ایران پر شود، تا چه میزان شانس پذیرش از سوی نیروهای دیگر و ادامه بقای دمکراتیک را دارد؟ آیا تجربه عراق در این زمینه چنین تصوراتی در مورد ایران را از پیش مردود نمی‌سازد؟

 ‌

داریوش همایون ــ رسیدن به توافق‌هائی میان دو کشور ناممکن نیست و بهترین وسیله جلوگیری از جنگ خواهد بود که ‌اولویت ملی کنونی ماست. مبارزات دمکراتیک ملت ایران نه‌ از افزایش دشمنی آمریکا پیروز شده ‌است و نه ‌از کاهش دشمنی شکست خواهد خورد. حکومت ایران تثبیت شدنی، به معنی برطرف کردن مشکلات ساختاری، نیست و مبارزات دمکراتیک مردم ایران ادامه خواهد یافت ــ رابطه با آمریکا هرچه باشد با وضعی که ‌ایران دارد هیچ نمی‌توان به نیرو‌هائی که بلافاصله به دنبال جنگ در قدرت بمانند یا به قدرت برسند خوشبین بود. جنگ بهترین جایگزین یک رژیم بد نیست. پس از جنگ دوم استثنائا آلمان و ایتالیا و ژاپن رستگار شدند ولی هر جا پای روس‌ها رسید دیکتاتوری توتالیتر برقرار شد. چلبی‌های وطنی از هم اکنون بی‌اعتبار شده‌اند. اما نیرو‌های سالم‌تر نیز هنوز نتوانسته‌اند شایستگی خود را نشان دهند؛ و با ماندن در حال و هوای گذشته هرگز به آن شایستگی نخواهند رسید.

 ‌

ــ برخلاف نیروهای فوق بخش دیگری از نیروهای سیاسی ایران هنوز امیدوار است که به گونه‌ای جلو حمله به ‌ایران گرفته شود. این نیرو‌ها خود به دو بخش تقسیم می‌شوند. کسانی که صورت سازش حکومت اسلامی ‌با آمریکا را تنها شکل تحقق صلح در منطقه می‌بینند. دامنه ‌این نیرو‌ها از درون حکومت اسلامی ‌تا بخشی از اپوزیسیون کشیده می‌شود. این نیرو‌ها گشوده شدن جبهه نیروهای صلح در آمریکا و اروپا را تقویت مواضع خود دانسته و همه ‌ایرانیان خارج کشور را به شرکت در چنین جبهه‌ای فرا می‌خوانند. وزنه فشار چنین «صلح جوئی» بر حکومت اسلامی ‌به چه میزان است؟

 ‌

داریوش همایون ــ اگر می‌شد با زبان خوش و با تظاهرات ضد جنگ و شعر گفتن برای صلح و هم این بد است و هم آن بد است جلو حمله به ‌ایران را گرفت همه چیز چه ‌اندازه ‌آسان می‌شد! اصلا می‌توانستیم خود این رژیم را عوض کنیم. مگر اینهمه ‌از آن نخواسته‌اند که لطف کند و کنار برود؟ سازش حکومت اسلامی‌ با آمریکا نه به زور تظاهرات صلح جویان بلکه زیر فشار‌های کمرشکن امکان پذیر خواهد بود. پاره‌ای هم‌میهنان ما حاضرند به هر قیمت، هیچ بهائی برای رسیدن به خواست‌های خود نپردازند. من «به هر قیمت» را به عمد آورده‌ام. هیچ بهائی نپرداختن، هزینه‌های سنگین دارد. اما برای آنها که تنها می‌خواهند خوب جلوه کنند چه ‌اهمیت دارد؟

 ‌

ــ اما بخش دیگر نیروهای مخالف حکومت اسلامی‌ــ از جمله خود شما ــ در حالی که به شدت مخالف هر گونه حمله نظامی‌ به خاک ایران است، از فشار بر حکومت اسلامی ‌نمی‌خواهد غفلت ورزد. آیا چنین سیاستی هنوز ممکن است به راستی بتواند مانع جنگ شود، بدون آنکه به خدمتگزار حکومت اسلامی‌ بدل گردد؟ این نیرو از چه‌امکانات درونی ــ امکانات خود ایرانیان ــ و امکانات بین‌المللی برخوردار است؟

 ‌

داریوش همایون ــ این دنباله‌‌ همان روحیه خدا و خرما را باهم خواستن است. بلی، مطمئن‌ترین راه جلوگیری از جنگ رسیدن به توافق است ــ هرچه هم موقتا رژیم را نیرومند‌تر برجای گذارد. اگر کسی توافق را در بافتار context کنونی به مصلحت ملی بداند هوادار رژیم نشده ‌است. چنانکه ‌اشاره کردم ما می‌باید اولویت‌های خود را مرتب کنیم. ما نمی‌باید از بیم اتهامات کسانی که می‌دانم به‌ آنها نظر دارید آرمان‌های خود را برای ایران ــ یک کشور، یک ملت و در یک دمکراسی لیبرال ــ فدای محبوبیت در میان واماندگان تاریخ کنیم.

 امکانات بین‌المللی کسانی که می‌خواهند جمهوری اسلامی‌ مانند کره شمالی، زیر سخت‌ترین فشار‌ها به توافقی با آمریکا تن در دهد دانسته نیست و نیازی هم به‌ آن ندارند. ولی اطمینان دارم که برای مردم ایران نیز برطرف شدن بحران اتمی‌ بی‌جنگ حتا اگر به بهای تحریم باشد بهترین گزینه choice است.

‌‌

ــ اخیراً از سوی یکی از کادرهای سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) ـ آقای سهراب مبشری ـ در زمینه دفاع از صلح و توضیح چگونه صلحی، طرحی پیشنهاد شده‌است، که در آن علاوه بر مخالفت با حمله نظامی ‌به ‌ایران، همچنین بر ضروت مقابله با سیاست‌های تحریک آمیز جمهوری اسلامی ‌و ماجراجوئی‌های اتمی ‌ایران و ادامه فشار براین حکومت، تکیه دارد. در این طرح پیشنهادی، تشکیل وسیع‌ترین جبهه صلح خواهی از سوی همه‌ایرانیان ـ از هر گرایش سیاسی که هم مخالف جمهوری اسلامی‌اند و هم مخالف حمله نظامی‌ـ پیش بینی شده ‌است. ایشان بر این باور است که ‌امروز ایرانیان دمکرات و صلح‌جو باید صدایشان را بلند کنند و بگویند که بالاخره می‌خواهند صلحی را در کنار جمهوری اسلامی ‌و برعلیه غرب جستجو کنند، یا در کنار جهان غرب و بر علیه حکومت اسلامی. نظر شما در باره چنین طرح پیشنهادی چیست؟ آیا فکر می‌کنید شرایط  عینی تحقق عملی چنین طرحی فراهم باشد؟

 ‌‌

داریوش همایون ــ این پیشنهاد یکی دیگر از نشانه‌های سرزندگی و شهامت در سازمان فدائیان ایران (اکثریت) است. هم اولویت‌ها در آن به درستی آمده ‌است، هم گشاده نظری لازم در آن دیده می‌شود. این دشمنی با آمریکا و اسرائیل بسیاری از چپگرایان را بی‌آنکه بخواهند به رو بیاورند همچنان مانند سه دهه پیش دنباله‌روان حزب‌اللهی‌ها نگهداشته ‌است. ما به عنوان ایرانی چه گرفتاری با اسرائیل یا آمریکا داریم؟ تا پیش از این انقلاب اسرائیل بهترین دوست ما در منطقه و آمریکا کارآمد‌ترین سپر ما در برابر تهدید همیشگی شوروی بود ــ هردو هم البته به ملاحظات مربوط به خودشان که حق و وظیفه هر دولتی است. فلسطینی‌ها چه گلی به سر ما زده‌اند که می‌باید مصالح ملی خود را فدایشان کنیم؟ با جبهه جمهوری اسلامی‌ و حماس و حزب الله و حافظ اسد و مقتدا صدر و هوگو چاوز به کجا می‌توان رسید؟

در میان پیشنهاد‌هائی که راه درستی پیش پای مخالفان مسئول و جدی رژیم اسلامی‌ می‌گذارند نظر آقای سهراب مبشری از همه بهنگام‌تر و نتیجه بخش‌تر است زیرا ضمنا بسیاری تابو‌های دست و پا گیر پیشرفت و بهروزی ایران را می‌شکند.

 ‌

ــ آیا چنین طرح صلحی از سوی حزب مشروطه ‌ایران و سایر نیروهای طرفدار نظام پادشاهی حمایت خواهد شد، حتا اگر ابتکار عمل آن در دست نیروهای سازمان فدائیان باشد؟

 ‌

داریوش همایون ــ حزب مشروطه ‌ایران تا کنون هیچ مشکلی در پذیرفتن و پشتیبانی طرح‌ها و پیشنهاد‌های روشنرایانه ‌از هر سو بوده‌اند نداشته ‌است و مسلما این نظر را نیز تایید می‌کند و به سهم خود پیش می‌برد. ما در مرحله کنونی با هیچ گروهی در رقابت نیستیم و خوشنود خواهیم شد که دیگران در راه درست پیشگام ما باشند زیرا چنانکه در کنگره ششم حزب نیز به تازگی اعلام کردم اولویت ما اکنون قدرت سیاسی نیست، بازسازی و اصلاح سیاست است که همه‌ایرانیان از آن برخوردار خواهند شد. بازسازی و اصلاح سیاست ایران نیاز به ‌ابتکارات از هر سو دارد و کار یک دو گروه نیست، هرچند اگر دیگران نکردند‌‌ همان یک دو گروه نیز نمی‌باید دست بردارند.

نیرو‌های هوادار پادشاهی مانند هر گرایش سیاسی دیگر بسیار گوناگون و ناهمگن هستند و من نمی‌دانم چه خواهند کرد. بیشترشان تا کنون اصلا پروای چنین مسائلی را نداشته‌اند.

 ‌

ــ آقای همایون با تشکر فراوان از شما.

اسفند ماه 1385

خطر حمله نظامی ‌به‌ایران و وظائف ما

بخش 1

            ایران ماهیت برتر

 ‌

خطر حمله نظامی ‌به‌ایران و وظائف ما

 ‌

ــ پس از چند ماهی سکوت بار دیگر حمله بر علیه موضعگیری سال گذشته شما و عبارت معروف ـ در صورت حمله نظامی ‌به ‌ایران نیاندیشیدنی‌ها را نیز باید اندیشید، اوج تازه‌ای گرفته است. با اینکه در این فاصله مبارزه علیه رژیم اسلامی ‌و روشنگری گفتاری و نوشتاریتان بر علیه این آفتی که به جان ملت ایران افتاده است، اگر از همگان بیشتر نبوده، حتماً کمتر نیز نبوده است، پس این اوج تازه حمله به شما از چیست؟

 ‌

داریوش همایون ــ حملات به ‌مرا نمی‌باید جدی گرفت. از این سخنان بسیار بوده است و باز خواهد بود. یکی دو نفر شایعه‌ای ساخته‌اند و ان را به این و آن می‌گویند. یکی دو نفر هم باور کرده‌اند و ناراحت شده‌اند و واکنش‌هائی نشان داده‌اند. آن یکی دو نفر اصلی به نظرم احتمالا از این سو وآن سو شنیده‌اند که حمله به ‌ایران قطعی است و به شتاب می‌خواهند برای در دست گرفتن اوضاع پس از برهم ریختن جمهوری اسلامی‌ــ چون اگر حمله‌ای صورت گیرد به قصد فلج کردن کامل رژیم خواهد بود و به هدف‌های اتمی، حتا نظامی، محدود نخواهد ماند ــ دست به کار شوند. من ظاهراً به عنوان مانع عمده سرهم کردن چنان ترتیباتی شناخته شده‌ام. گذشته از این اگر این همه امید‌ها را به جنگ بسته‌اند می‌باید مخالفان جنگ را بی‌اعتبار و افکار عمومی ‌را به پذیرفتن و ترجیح دادن راه‌حل مداخله خارجی برای برطرف کردن مشکل جمهوری اسلامی ‌آماده کرد.

من بنا به عادت، بی‌پرده‌ترین موضعگیری‌ها را کرده‌ام و در بیش از یک مورد و از مدت‌ها پیش اعلام داشته‌ام که در صورت حمله به ‌ایران یا تجزیه کشور موقتا در کنار جمهوری اسلامی‌ قرار خواهم گرفت. در همه زندگی اولویت اصلی من موجودیت ایران بوده است، هر چیز دیگری از جمله خودم پس از آن. سه دهه حکومت اسلامی ‌چیز زیادی از کشور ما نگذاشته است که بتواند تحمل جنگ با آمریکا و تحریکات گروه‌های تجزیه‌طلب را به پشتیبانی کشور‌های بیگانه بیاورد. به‌این معنی من یک ناسیونالیست هستم که کسانی از آن به طعنه سخن می‌گویند ــ و دلم می‌خواست آنان را نیز در این احساس همراه خود می‌یافتم.

 ‌

ــ بیشتر این حمله‌ها از سوی کسانی است که استراتژی رهبری و الترناتیوسازی از خارج را دنبال می‌کنند. آیا رابطه‌ای میان این استراتژی و حمله نظامی ‌وجود دارد؟

 ‌

داریوش همایون ــ درست است. اما استراتژی جایگزین سازی که با امتیاز دادن به سازمان‌های قومی ‌به هزینه ملت ایران همراه باشد حتا با کوشش برای کشیدن پای شخصیت‌های مشهور و دارای محبوبیت، به شورا‌های رهبری به جائی نمی‌رسد. اساسا اندیشه رهبری از بیرون سترون است. با نیرو و حیثیت شگرفی که جنبش درونی مبارزه با جمهوری اسلامی‌ دارد چنین ادعا‌هائی جز افزودن بر فاصله‌ها نتیجه‌ای نخواهد داشت. ما یاور مبارزه در درون هستیم؛ و این بار مبارزه رهائی و بازسازی ایران زیر سایه یک یا چند تن نخواهد رفت. در حسن نیت این سروران تردید ندارم. ولی استراتژی و به ویژه تاکتیک‌های آنان در چند ماهه گذشته تنها فضا را خراب‌تر کرده است. برای اثر گذاشتن بر مبارزه با رژیم آخوندی ـ سپاهی می‌باید هر چه می‌توانیم برای بهتر کردن فضای مبارزه بکوشیم. تا کی تاکتیک‌هائی که در پنجاه ساله گذشته شکست را بر سرخوردگی بار کرده است؟

 من ارتباطی میان جایگزین سازی و حمله نظامی ‌نمی‌بینم. مدت‌های دراز است که بسیاری تصور می‌کنند می‌توان در هزاران کیلومتری ایران قدرتی بوجود آورد که بتواند جای جمهوری اسلامی ‌را بگیرد. بالا گرفتن بحران اتمی ‌جمهوری اسلامی‌ که تنها علت جنگ احتمالی می‌تواند باشد پدیده تازه‌تری است و طبعا انگیزه بیشتری برای جایگزین سازی شده است. اشکال در این خواهد بود که جایگزین سازی انگیزه‌ای برای توجیه جنگ بشود.

 ‌‌

ــ برخی از فعالین تبعیدی زیر نام مستعار ولی با بیانی روشن و آشکار و عده‌ای دیگر با نام خود اما با زبانی پوشیده از حمله نظامی ‌به ایران دفاع می‌کنند. در این میان عده گسترده‌تری از تبعیدیان ایرانی، حتا در میان سرآمدان سیاسی ـ فرهنگی در ناامیدی خود نسبت به فراهم بودن شرایط اقدامات مؤثر در داخل برای مقابله با حکومت اسلامی‌ و با اوج گیری ابعاد سرکوب، به تدریج پذیرای این حمله به عنوان تنها امکان از سرِ راه برداشتن رژیم اسلامی ‌می‌شوند. آیا ما به خط پایان توان خود در مبارزه بر علیه حکومت اسلامی ‌رسیده‌ایم؟

داریوش همایون ــ کم نبوده‌اند و نیستند آن‌ها که از خودشان ناامیدند و نا‌امیدی خود را ضرب در میلیون‌ها ایرانی می‌کنند. جای شگفتی است که تجربه انقلاب اسلامی ‌به‌این زودی از یاد کسانی رفته است. در آن زمان هم گفتند آن رژیم برود هر چه بیاید بهتر است. حمله نظامی ‌به‌ ایران، حمله‌ای که به خواست آرزومندان، جمهوری اسلامی‌ را درهم شکند، ایران را مسلما در وضعی بد‌تر از آنچه هست خواهد گذاشت. کشور ما از آن حمله کمر راست نخواهد کرد. توجیه کنندگان و مدافعان جنگ در بیرون البته قدم رنجه نخواهند فرمود. اما آنان که می‌باید در ویرانه‌های جنگ دنبال آنچه از ایران و از زندگی‌هاشان می‌ماند بگردند بهتر است یکبار دیگر بیندیشند. اگر گوشه‌ای از پیش‌بینی‌های ما که هشدار می‌دهیم درست دربیاید چه؟

موضوع ترجیح دادن جمهوری اسلامی‌ یا مذاکره با آن نیست. موضوع این است که با این گفتن‌ها و نوشتن‌ها نمی‌باید جنگی را که هنوز می‌توان جلوش را گرفت پیش بیندازیم. نمی‌باید سخنانی بگوئیم که شکست خوردگان طرح حمله به عراق را به ماجراجوئی تازه‌ای تشویق کند: «ببینید خود ایرانی‌ها مشتاق حمله آمریکا هستند!»

آمریکا هنوز در زرادخانه اقتصادی و دیپلماتیک خود سلاح‌هائی دارد که جمهوری اسلامی ‌را وادار به چشم پوشی از برنامه تسلیحات اتمی‌کند؛ و در جمهوری اسلامی ‌کسی را نمی‌بینم که بخواهد تا جنگ با آمریکا پیش برود و بساط فرمانروائی خود را برچیند. خطر در این است که آخوند‌ها و فرماندهان سپاه همچنان خودشان را درباره ناتوانی و گرفتاری آمریکا دلخوش کنند. خطر دیگر آن است که داستان چلبی تکرار شود و ایرانیان این تصور را به باز‌های امریکائی بدهند که‌‌ همان بس که بمب‌های آمریکا فرو ریزند و همه چیز در جایش قرار خواهد گرفت. «قانون مرفی» در جنگ از همه جا درست‌تر در می‌آید: هرچه بتواند خراب شود خراب می‌شود

وضع در ایران خوب نیست، از فشار و سرکوب و قدرت گرفتن روز افزون سپاهی ـ اطلاعاتی‌ها؛ ولی این دلیل نمی‌شود که مشکلی را که اساسا می‌باید به دست خود ما برطرف شود به بمب افکن‌های آمریکا واگذاریم و دلیل بیاوریم که اگر امروز بمب معمولی بکار نبرند فردا بمب اتمی ‌خواهد انداخت. این استدلال را حتا از جنگ طلب‌ترین نئوکان‌های آمریکا نشنیده‌ام.

 ‌

ــ یکی از پیامدهای ناگوار تجربه تلخ انقلاب و حکومت اسلامی ‌منزوی شدن ایران در صحنه بین‌المللی و یافتن تک سیمای ضدیت با غرب و ضدیت با آمریکا و اسرائیل بوده است. امروز در پی آموختن از این تجربه، هر روز به تعداد کسانی که در مواضع ضد اسرائیلی وغرب ستیزی و آمریکا ستیزی گذشته خود تجدید نظرمی‌کنند، افزوده می‌شود. اما با توجه به اینکه اگر حمله‌ای صورت گیرد، عملاً در پوشش حمایتی کشورهای غربی ـ اگر مخالفتی هم باشد در حرف خواهد بود ـ و به سرکردگی آمریکا و به تشویق اسرائیل صورت خواهد گرفت، نگرانی از درغلطیدن دوباره در دام مواضع ضد غرب و هراس از هم سیما شدن با جمهوری اسلامی، تجدید نظر کنندگان در برابر خطر حمله را به بلاتکلیفی در غلطانده است.

 ‌

داریوش همایون ــ دشمنی کور طیف چپ و مذهبی ایران با آمریکا و اسرائیل بزرگ‌ترین عامل ائتلاف شومی‌ بود که انقلاب اسلامی ‌را به پیروزی رساند. ما هر مخالفتی با جنگ و حمله به‌ ایران داشته باشیم نمی‌باید در اردوی ارتجاع و فاشیسم و تروریسم اسلامی ‌قرار گیریم. جنگ با تروریسم اسلامی ‌جنگ ما نیز هست. این جنگی است که نخستین گلوله آن نه در مرکز بازرگانی جهانی نیویورک بلکه در سینما رکس آبادان شلیک شد. شعار‌های ضد امریکائی و ضد اسرائیلی، ما را هماوا با احمدی نژاد‌ها و بن‌لادن‌ها خواهد کرد و در هیچ شرایطی نمی‌باید به چنان دامی ‌بیفتیم. یک سخن ما با آن کشور‌ها می‌باید همین باشد که کاری نکنید که تنها ملتی که در خاورمیانه و میان مسلمانان دوست شماست به دشمنان بپیوندد.

 ‌

ــ آیا راه جدی جلو گیری از هر گونه راه‌حل نظامی علیه ایران از مسیر مبارزه با حکومت اسلامی‌ نمی‌گذرد؟

 ‌

داریوش همایون ــ مبارزه با جمهوری اسلامی‌ همواره و مستقل از هر دلیلی لازم است زیرا مشکل ما با آن مشکل وجودی است. سراپای این حکومت و جهان‌بینی با مردمی‌ که می‌خواهند در جهان آدمیان بسربرند در جنگ است. مخالفت با برنامه اتمی ‌رژیم و روشن کردن افکار عمومی ‌که آن‌ها بمب را نه برای ایران ـ که هیچ نیازی به آن ندارد ـ بلکه برای تضمین ماندگاری خود می‌خواهند، وظیفه ماست و در جلوگیری از جنگ نیز بی‌اثر نخواهد بود زیرا پشتیبانی مردم از این برنامه آخوند‌ها و فرماندهان سپاه را دلگرم‌تر می‌سازد. شک نیست که تا این رژیم هست هر روز خطر تازه‌ای ایران را تهدید خواهد کرد.

 ‌

ــ نگرانی جهان از وجود حکومت اسلامی ‌و تلاش‌های هسته‌ای آن را که بستر اصلی پیگیری «استراتژی جنگ» و توجیه‌گر آن است چقدر باید جدی گرفت؟ پاسخ نیروهای مخالف جمهوری اسلامی ‌و مخالف حمله نظامی‌ نسبت به این نگرانی افکار عمومی ‌جهان چه باید باشد؟ آیا گفتن اینکه ما هم با داشتن سلاح اتمی ‌جمهوری اسلامی ‌مخالفیم، رفع نگرانی می‌کند؟

 ‌

داریوش همایون ــ دنیا حق دارد نگران حکومت اسلامی‌ ونقش خرابکارانه آن باشد. ما به سهم خود می‌باید در کنار همه نیرو‌هائی که در پی جلوگیری از ماجراجوئی رژیم هستند باشیم. پشتیبانی از تحریم اقتصادی رژیم ــ که ظاهرا قرار است به سپاه پاسداران نیز گسترش یابد ــ لازم است، زیرا کارساز‌ترین جایگزین جنگ نیز بشمار می‌رود. این سخنان که دود تحریم به چشم مردم می‌رود گریز از واقعیت است. زیرا دیگر چه دودی مانده که به چشم مردم برود. با همه تحریم‌ها در دو ساله گذشته ۱۴۰ میلیارد به دست این رژیم مصرف شده است و به زندگی مردم بنگرید. از آن گذشته مگر می‌شود چنین بحران خطرناکی را بی‌هیچ هزینه‌ای فیصله داد؟ من از سهم شاخه‌های حزب مشروطه ‌ایران در کالیفرنیا در گذراندن لایحه منع سرمایه‌گزاری صندوق بازنشستگی کارکنان حکومت محلی آن ایالت در طرح‌های مربوط به جمهوری اسلامی ‌خوشحالم. در هر ایالت دیگر آمریکا که چنین ابتکاری صورت گیرد همرزمان ما آنچه بتوانند خواهند کرد.

 ‌

ــ هر قدر هم خطر حمله به ایران جدی باشد، ما هنوز در لحظه وقوع حمله نیستیم و جنگی هم درگیر نشده است. وظائف این لحظه را چه می‌دانید؟ منظور وظائف نیروهای ایرانی است که از یک سو با حل مشکل حکومت اسلامی‌ از طریق جنگ مخالفند و از سوی دیگر ریشه همه بحران را نزد این رژیم دانسته خواهان خلل و توقف مبارزه علیه آن نیستند.

 ‌

داریوش همایون ــ تشدید مبارزه با رژیم، بطوری که بخش روز افزونی از انرژی آن صرف نگهداری خودش شود از شدت ماجراجوئی‌های خارجی آن خواهد کاست و آن را در برابر فشار‌ها آسیب پذیر‌تر و برای مصالحه در بحران اتمی ‌آماده‌تر خواهد کرد. جنگ به‌ این نزدیکی‌ها نیست و فرصت برای وارد کردن همه گونه فشار بر جمهوری اسلامی‌ هست. برعکس دامن زدن به جریانات انحرافی مانند دشمنی انداختن میان «ملت» ‌های ایران با «ملت فارس» و حق تعیین سرنوشت و فدرالیسم زبانی و فراخواندن آمریکا به مداخله در ایران و زهرآگین کردن فضای مبارزه‌ای که هم اکنون بیش از اندازه زهرآگین هست بر اطمینان حکومت اسلامی ‌به بی‌اثری مخالفان و غرور دروغین سرآن رژیم خواهد افزود و ایرانیان بیدار را از آینده بیمناک خواهد کرد.

یک جبهه ضد جنگ، ضد برنامه هسته‌ای جمهوری اسلامی، و ضد تجزیه ‌ایران ــ که مانند دانه‌های زنجیر بهم پیوسته‌اند و برای دفاع از ملت ایران، آن گونه که در فراخوان تازه «تلاش» آمده، اکنون بهترین کاری است که می‌توانیم. خوشوقتم که می‌بینم فراخوان دفاع از ملت ایران بی‌پاسخ نمانده است و کوشش هماهنگ پاره‌ای شخصیت‌های سیاسی و فرهنگی کمک خواهد کرد که ابرهای تنفر قومی ‌و دروغبافی و جعل تاریخ و زبان‌شناسی از آسمان یگانگی ملی و مبارزه برای صلح و آزادی پراکنده شود.

 ‌

ــ آقای همایون با سپاس از شما

شهریور ماه 1386

علت و پیامد جنگ را نباید دور زد

بخش 1

             ایران ماهیت برتر

 ‌

علت و پیامد جنگ را نباید دور زد

 ‌

ــ در برخورد به خطر حمله نظامی ‌به ایران ما شاهد برجسته شدن دو شعار مختلف در درون مخالفین حکومت اسلامی‌ هستیم. آیا این مسئله نمودی از ادامه‌‌ همان پراکندگی مزمن در عمل است، یا اینکه شعار‌های «پیوستن به جبهه صلح و دمکراسی» و شعار «نه جنگ، نه جمهوری اسلامی، نه تجزیه ایران» زبان‌های گوناگونی در مخالفت با یک خطر یگانه‌اند؟ اگر نشانه پراکندگی است، بازتاب آن در ارزیابی از مخالفین حکومت اسلامی‌ و صفبندیشان بر علیه حمله نظامی ‌چه خواهد بود؟

 ‌

داریوش همایون ــ از نظر مخالفت با جنگ و آگاهی از مخاطرات بزرگ آن هردو شعار سودمندند. ایرانیان هوادار جنگ کم نیستند. در میان سازمان‌های قومی، پاره‌ای آشکارا و پاره‌ای نه چندان آشکارا آمریکائیان را تشویق می‌کنند و اطمینان می‌دهند که میلیون‌ها تن از اقوام «زیر ستم ملی» به پیشباز آنان خواهند رفت. بسیاری ایرانیان در ناامیدی و درماندگی خود چاره‌ای جز مداخله مسلحانه آمریکا نمی‌بینند ــ مگر آن‌ها بتوانند کشور را از حکومت آخوندی – سپاهی آزاد کنند. یک دسته سیاستگران ایرانی نیز از دو سه سالی پیش فعالانه برای کشاندن پای ارتش آمریکا به‌ایران می‌کوشند. رهائی ملی با مداخله نظامی ‌بیگانه پیشینه دراز دارد. در کامبوج سرانجام نیرو‌های ویتنام حکومت ترور «خمر سرخ» را سرنگون کردند. در آفریقا نیز بار‌ها هجوم سربازان همسایه به حکومت‌هائی مانند ایدی امین یا به هرج و مرج مطلق پایان داده است. ایران البته تفاوت‌های بزرگ دارد.

بیدارکردن افکار عمومی ‌ایرانیان بر پیامدهای مرگبار حمله‌ای که بجای رهائی ملی، نابودی ایران را می‌تواند با خود بیاورد خدمتی است ــ زیر هر شعاری باشد. اما اگر چنانکه تاکنون بوده است، ملاحظات سیاسی دست بالا را پیدا کند و امری مانند دفاع از ملت ایران نیز به ژرف‌تر کردن شکاف میان مخالفان رژیم بینجامد ناچار بی‌اعتبار‌تر ساختن عمومی ‌مخالفان را بدنبال خواهد آورد. هیچ چیز در دنیا نیست که بتواند آن‌ها را در کنار هم نگهدارد؟

این ملاحظات سیاسی از هر گوشه پدیدار و بسیج افکار عمومی‌ از همین آغاز کار دشوار‌تر شده است. گروه‌هائی در مخالفت با جنگ فرصتی برای به رشته درآوردن هواداران پراکنده خود جستجو می‌کنند که اشکالی در آن نیست. اشکال در این است که اگر ما تاکید را به امید گردآوردن شمار هرچه بیشتر بر جاهای درست نگذاریم نه می‌توانیم پیام ضد جنگ را چنانکه می‌باید پیش ببریم، نه با خطرات واقعی که ملت ما را تهدید می‌کند روبرو شویم، و نه آن بی‌شماران پراکنده به رشته در خواهند آمد. مسئله اصلی این است که موقعیت را می‌باید به درستی شناخت و به بیان آورد. آنگاه ‌اندیشه روشن و زبان درست کار خودش را خواهد کرد. کم و کاستی مانند همیشه از تعریف آغاز می‌شود. می‌باید نخست موقعیت را چنانکه هست و‌‌ رها از ملاحظات سیاسی تعریف کنیم. (در جهان سیاست‌های تبعیدی، در هزاران فرسنگی میدان اصلی سیاست و قدرت، این گونه «ملاحظات سیاسی» را می‌باید بیشتر به معنی سیاستبازی گرفت. هنگامی‌که نبرد‌ها توفان‌هائی در فنجان چای، و پیروزی‌ها و شکست‌ها «ترافالگار»‌هائی در‌‌ همان فنجان‌ها هستند از چه سیاستی سخن می‌گویند؟)

 ‌‌

ــ شما در سخنان خود در میزگرد تلاش از برجسته ساختن شعار «نه جنگ، نه جمهوری اسلامی، نه تجزیه ایران» حمایت کردید. چرا فکر می‌کنید؛ ارائه سیمای واقعی اپوزیسیون ایرانی مخالف حمله نظامی ‌در شرایط کنونی و در مخالفت با خطراتی که کشور را تهدید می‌کنند، نه در طرح شعار صلح خواهی و دمکراسی خواهی، بلکه در «نه جنگ، نه جمهوری اسلامی ‌و نه تجزیه ایران» قرار دارد؟

 ‌

داریوش همایون ــ پاسخ به‌‌ همان تعریف درست موقعیت بر می‌گردد. چرا ما با بحرانی روبرو شده‌ایم که در ایران بیشتر و در بیرون کمتر مردم را در نگرانی روزافزون انداخته است؟ بحران از پنج سال پیش بالا گرفت، از هنگامی ‌که اسرائیلیان به ابعاد برنامه بمب اتمی‌ جمهوری اسلامی ‌زیر سرپوش «حق مسلم انرژی اتمی» پی‌بردند و خواستند آن را توسط خود ایرانیان انتشار دهند و داوطلبان همیشگی هر خدمت را در مجاهدین خلق یافتند. آن آگاهی سپس بار‌ها از سوی خود مقامات رژیم تایید شد که در مسابقه‌ای برای پیش افتادن از یکدیگر لاف زدند که هژده سال جهان را فریب داده‌اند. در این سال‌ها سران رژیم هیچ فرصتی را برای ترساندن بیشتر جهانیان از مقاصد واقعی خود از دست نگذاشته‌اند و آمریکا و اسرائیل را که‌ اندک اندک از تنهائی درمی‌آیند به ضرورت جلوگیری از این برنامه به هر وسیله متقاعد ساخته‌اند.

تا برنامه بمب اتمی ‌از پرده بدر نیفتاده بود اقدامات تروریستی روزافزون جمهوری اسلامی، از لبنان تا کنیا و یمن و عربستان سعودی، برضد آمریکا محافلی را در آن کشور به ‌اندیشه گوشمال دادن رژیم اسلامی ‌می‌انداخت ولی حکومت کلینتون در مسائل امنیت ملی از اقدامات نمادین و گریز از برابر هر دشواری جدی فرا‌تر نمی‌رفت. حکومت بوش دوم نیز از‌‌ همان آغاز کارش با طالبان و صدام حسین درافتاد و حتا از فرصتی که سرنگونی آسان طالبان برای رسیدن به تفاهم با جمهوری اسلامی‌ به لرزه هراس افتاده، پیش آورد بهره‌ای نگرفت. فرو رفتن پای آمریکا در عراق و تا اندازه‌ای در افغانستان نه تنها هراس حکومت آخوند ـ سپاهی را ریخت بلکه فرصتی داد که ضربات سخت‌تری به نیروهای آمریکائی بزند. اکنون کار به جائی رسیده است که آمریکائیان دولت ایران را دشمن خونین خود می‌شمارند و اسرائیلیان به آن به دیده دشمن وجودی خود می‌نگرند و در اروپا به درجات گوناگون جمهوری اسلامی ‌اتمی ‌را ناپذیرفتنی می‌شمارند.

گزینه جنگ را سیاست‌های حکومت اسلامی ‌و به ویژه برنامه بمب اتمی ‌روی میز‌ها گذاشته است و سرسختی در آن سیاست‌ها اجتناب ناپذیر خواهد کرد. ما نمی‌توانیم با جنگ مخالفت کنیم و به جمهوری اسلامی‌ عامل اصلی جنگ کاری نداشته باشیم. هیچ مقام مسئولی را در واشینگتن نمی‌توان یافت که از هزینه‌های سنگین درهم کوبیدن ایران برای آمریکا ناآگاه باشد. از نئوکان‌ها گذشته هر مقام بالای حکومتی در آن کشور ترجیح می‌دهد که مشکل از راه دیپلماسی برطرف شود. آمریکای هم اکنون درگیر دو جنگ، با آمریکای نخستین سال‌های پس از یازده سپتامبر تفاوت کرده است. ولی نه به‌ این معنی که توانائی و حتا اراده دست زدن به جنگ دیگری را ندارد. آخوند‌ها و سرکردگان سپاه اگر این را نفهمند و همچنان خود را فریب دهند روزهای سیاهی در پیش خواهند داشت. ملت ایران که برایشان اهمیتی ندارد.

پس از علت جنگ به پیامد‌هایش می‌رسیم که انگیزه اصلی ما در مخالفت با جنگ است. با جنگی که پیامد‌های بدی نداشته باشد به دشواری می‌توان مخالفت ورزید. پیامد مسلم جنگ درهم شکستن ماشین حکومتی ــ اگر چه موقتی ــ در بد‌ترین حالت‌ها برای کشور به معنی ویرانی‌ها و تلفات هولناک خواهد بود. در چنان شرایطی یکی از نخستین احتمالات، سرازیر شدن نیروهائی است که در این چند ساله در همسایگی ایران آماده شده‌اند و بنا بر پاره‌ای گزارش‌ها هم اکنون به آن‌ها پول و سلاح و آموزش می‌دهند. همراه آن‌ها گروه‌های مسلح بیرون از شماری خواهند بود که از هر گوشه سربلند خواهند کرد و تکه‌ای از پیکر میهن را برای خود خواهند خواست و با دیگران به زدوخورد برخواهند خاست.

خطر تجزیه ‌ایران در صورت جنگ، خیال‌پردازی نیست. هر نیروی خارجی که به ‌ایران بتازد از همکاری گروه‌های بزرگی که می‌خواهند در خدمتش باشند استقبال خواهد کرد و بهره برداری از «نقاط ضعف جمهوری اسلامی‌ در استان‌های مرزی ایران» بار‌ها در طرح‌هائی که برای جنگ می‌ریزند و به رسانه‌ها نشت می‌کند آمده است. خود آن گروه‌ها نیز با نزدیک‌تر شدن دورنمای جنگ از آنچه در دل دارند بی‌پروا‌تر سخن می‌گویند. جمهوری اسلامی ‌همان گونه که علت اصلی جنگ است، مسئول پیامدهای آن نیز هست. در سی سال گذشته چنان شیرازه ‌این کشور را از هم گسسته‌اند و چنان آتشفشانی از خشم و کین و بیزاری راست کرده‌اند که منتظر کمترین فرصت برای انفجار است.

ما صرفا با صلح و دمکراسی نه به علت و نه به پیامد جنگ می‌توانیم بپردازیم. مبارزه با جمهوری اسلامی ‌و برنامه اتمی ‌آن و برپاساختن صفی استوار در دفاع از یکپارچگی ملی و سرزمینی ایران (یک کشور یک ملت) در مخالفت با جنگ به صلح و دمکراسی کمک می‌کند. صلح و دمکراسی مسئله اصلی فوری را دور می‌زند.

 ‌

ــ اجازه دهید بخش دوم پرسش اول را با تمرکز بر عامل اصلی گزینه نظامی، یعنی تلاش‌های حکومت اسلامی ‌در دستیابی به تسلیحات هسته‌ای، از زاویه دیگری مطرح کنیم: اگر برنامه تحریم‌ها بتواند مقاومت رژیم اسلامی ‌در تلاش‌های اتمی ‌آن را درهم شکسته و مانع حمله به ایران و درگیر شدن جنگ دیگری در منطقه شود، یا اگر سازشی میان روسیه و آمریکا و دادن امتیازاتی به ایران با پادرمیانی روسیه بتواند، موضوع حمله به ایران را منتفی سازد، پس چه فرقی می‌کند که مخالفین حکومت اسلامی، موافق حمله به ایران باشند یا نه، و در مخالفت با حمله نظامی‌ موافق این یا آن راهکار باشند؟ در همه این معادلات و معاملات در سطح بین‌المللی و در دست نیروهای قدرتمند جهانی چه جای نقش آفرینی ماست، که با این آشفتگی در شعار و در درون صفوف خود از عهده آن نیز در عمل برنمی‌آئیم؟

 ‌

داریوش همایون ــ اگر امور انسانی چنانکه مسلمانان باورمند می‌گویند در دست تقدیر و قضا می‌بود البته هیچ چیز تفاوت نمی‌کرد چنانکه در جامعه‌های اسلامی ‌هزار سالی نکرد و در بیشتر آن‌ها اگر زور مدرنیته نباشد همچنان نخواهد کرد. اما هیچ جبر و تقدیری، سرنوشت از پیش رقم زده‌ای، چه در تاریخ و چه در زندگی انسان راه ندارد. انسان موجودی آفرینشگر است، می‌تواند خود و پیرامونش را چنان دگرگون سازد که بازشناخته نشود. این آرزوی ماست که باز ایستادن برنامه بمب اتمی ‌هر چند با میانجیگری روسیه ــ‌‌ همان روسیه که دویست سال می‌شناختیم ــ به خطر جنگ پایان دهد؛ ولی هیچ مسلم نیست. کار سیاسی به معنی واقعی آن و نه مسابقه‌های میان تهی برای پیش افتادن در میدانی که نیست، رفتن به دل مسائل جامعه است، روشن کردن تیرگی‌هائی است که، از روی عادت، مانند نورافکن نابینا کننده بر چشمان، کار می‌کند ــ مردمان آن تیرگی‌ها را روشنی می‌بینند.

جنگ درگیرد یا نگیرد ما می‌باید آنچه را که به مصلحت این سرزمین و مردم آن است، از جمله مردمی ‌که هنوز به جهان نیامده‌اند، انجام دهیم. این بحث‌ها دست کم نشان می‌دهد که مسئله چیست و افراد کیستند. اما کوشش‌های ما بیهوده نخواهد بود. ما می‌توانیم ایرانیانی را که از گمراهی، ناسیونالیسم را در ارتباط با بمب اتمی ‌ایرانی می‌شناسند یا از درماندگی، چشم به سربازان آمریکائی دوخته‌اند بر مخاطرات چنین طرز تفکر‌هائی بیدار کنیم؛ می‌توانیم دست چلبی‌هائی را که در وسوسه آمریکائیان خام طمع می‌کوشند باز کنیم؛ می‌توانیم دیوار بلندی را که ‌این ملت در برابر تجزیه‌طلبان خواهد کشید به آنان نشان دهیم. می‌توانیم بر پیامد‌های هر اشتباه حساب در هر جا انگشت بگذاریم.

 ‌

ــ زمان زیادی صرف گردید تا از طریق نوشته‌ها و گفته‌های فراوان افراد اندکی، از جمله و بیشتر از همه توسط شما، توجه ایرانیان به ابعاد خطر یک حمله نظامی ‌به ایران و پیامد‌های اجتناب ناپذیر آن جلب و ضرورت مخالفت با این حمله برجسته شود. در این تلاش ما شاهد فشار‌ها و حملات وسیعی علیه این افراد، بویژه علیه شما، بوده‌ایم. البته از سوی کسانی که پنهان و آشکار دستیابی به اهداف خود را از طریق یک حمله نظامی ‌به ایران نزدیک‌تر می‌دیدند. اما امروز که ظاهراً صف گسترده‌ای در میان مخالفین حکومت اسلامی‌ علیه حمله به ایران وجود دارد، آن فشار‌ها و حملات نه تنها همچنان ادامه دارد، بلکه به یاری نیروهائی در درون صف مخالفت با حمله نظامی ‌افزایش نیز یافته است. علت را خود شما چگونه ارزیابی می‌کنید؟

 ‌

داریوش همایون ــ اینهمه از‌‌ همان روحیه ‌ایلی و خودی و غیر خودی است که هنوز مدرن‌ترین بخش‌های جامعه را‌‌ رها نکرده است. جامعه ایلی دنبال تفاوت‌هاست، جامعه مدرن دنبال همرائی ــ توافق بر سر آنچه مشترک است و تفاهم درباره آنچه نیست. برای بسیاری سیاسیکاران وطنی هیچ همفکری به‌اندازه کافی خوب نیست و پس از هر توافقی می‌باید راهی برای جدا شدن یافت. من هیچ نگران کوشش‌هائی که برای قرار دادن شعار و برپاداشتن جبهه صلح و دمکراسی می‌شود نیستم. تا اندازه معینی همه ‌این کوشش‌ها سودمند است؛ هر جا هم به اصل موضوع آسیب بزند ــ در آنجا که به هشیاری بر خطر برنامه اتمی ‌و بر گرایش‌های تجزیه‌طلبانه ارتباط دارد به دلیل نابسنده بودن آن شعار به آسانی می‌توان با روشنگری دوستانه فضا را درست کرد.

اگر بد‌ترین کابوس ما روی دهد اکثریت بزرگ این سروران نه تنها به ما خواهند پیوست احتمالا دعوی پیشگامی ‌نیز خواهند کرد که مسئله‌ای نیست و از عوارض‌‌ همان فنجان چای است. اطمینان دارم هنگامی‌ که لحظه گزینش تلخ نهائی برسد ــ که هر چه می‌کنیم برای آن است که هرگز نرسد ــ کمتر کسی تردید خواهد کرد که در جبهه دفاع از استقلال و یکپارچگی ایران، صرفنظر از آنکه چه نیروهائی در آن جبهه‌اند، بایستد. درباب حملات به من، دوستان و نیکخواهان در پنج دهه گذشته به ‌اندازه‌ای مرا به سبب گفتن زودهنگام (پیش از موقع) خلاف سیاست و مد روز، نواخته‌اند که چندان حس نمی‌کنم و گاهی نیاز به‌این یادآوری‌ها دارم.

 ‌

ــ بسیاری از مخالفین حمله نظامی ‌به ایران، تجزیه خاک کشور را از پیامدهای تردید‌ناپذیر این حمله می‌دانند. با وجود این با نیروهای سیاسی که در انتظار حمله و بهره‌برداری از پیامد‌های آن نشسته‌اند، برخورد قاطعی نمی‌شود. آیا به این دلیل است که اگر حمله‌ای به ایران صورت نگیرد، خطر تلاش‌های جدائی‌خواهانه منتفی خواهد بود؟

 ‌

داریوش همایون ــ یکی از تجملات فضای کوچک و نامربوط تبعیدی ــ نامربوط به آن توده عظیم انسانی درگیر هر روزه ــ آن است که می‌شود معیار‌های مضاعف داشت. می‌شود در جاهائی بزرگ‌ترین را ندیده گرفت و در جاهائی خرد‌ترین را بزرگ کرد. سبب آن است که تبعیدیان با کمترین بازتاب سروکار دارند و بهای چندانی نیز نمی‌پردازند. اما تلاش‌های جدائی افکنانه را در همه حال می‌باید جدی گرفت و امیدوار بود که کوشندگان هرچه بیشتری جدی بگیرند. گروه‌هائی هستند که قدرت خود را در همراهی با نیروهای جدائی‌خواه می‌بینند ولی با گذشت زمان خواهند دید که چه بهای سنگینی در افکار عمومی ‌ایرانیان می‌پردازند. آن‌ها هم که می‌پندارند با چشم‌پوشی و آسانگیری خواهند توانست سازمان‌های قومگرا و ملت‌ساز را تعدیل کنند به بیهودگی این رویکرد پی خواهند برد. این سازمان‌ها هم اکنون عملا بخش بزرگی از بیرونیان را از میدان مبارزه با رژیم بیرون برده‌اند و شکافی در صفوف آنان انداخته‌اند که دستگاه‌های امنیتی رژیم نتوانسته بودند. ما در این دریای مشکلات، مبارزه با کینه زبانی و قومی، و کشاکش برسر جعلیات تاریخی و برهم ریختن مفاهیم را (مثلا این ادعا که ملیت nationality صفت نیست و اسم است ــ «ملیت‌های فدرال» ــ و مفهومی ‌جز تعلق به یک ملت nation دارد،) کم نداریم.

 ‌

ــ کسانی که از نظرگاه دفاع از ملت ایران و ضرورت حفظ یکپارچگی کشور به خطر حمله نظامی ‌و تجزیه ایران می‌نگرند، امروز به آماج اصلی پیکانهای حمله نیروهای مختلفی بدل شده‌اند. برای گروه‌هائی ایستادن بر این پایگاه به منزله مخالفت با مبارزات دمکراتیک بر علیه حکومت اسلامی‌ است. آیا بازهم جبهه دمکراسی و جبهه دفاع از یکپارچگی و تمامیت کشور رودرروی یکدیگر ایستاده‌اند؟

داریوش همایون ــ دفاع از یگانگی ملت ویکپارچگی سرزمین، و از آن‌سو گرایش‌های جدائی‌خواهانه در مقوله دمکراسی نیستند. دفاع از ملت و سرزمین همواره و در هر رژیمی ‌بوده و هست، و جدائی‌خواهی در بیشتر مواقع در خدمت استبداد و جنگ بوده است. دمکراسی را ما در اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق‌های آن و در قانون اساسی و کارکرد هر روزه دمکراسی‌های لیبرالی می‌شناسیم که دهه‌هاست در آن‌ها زندگی می‌کنیم ــ اگر تعصبات اجازه دیدنشان را بدهند. اگر سازمان‌های قومی ‌و مدافعان چپگرایشان تعریف‌های خود را دارند امر دیگری است. مبارزات دمکراتیک برضد جمهوری اسلامی ‌تا کنون از پیش کشیدن ملت‌ها یا ملیت‌های زیر ستم ملت فارس و حق تعیین سرنوشت و تکه تکه کردن ایران به نام نظام فدرال بیشتر آسیب دیده است. آن‌ها که گروه‌های قومی ‌را به همرائی بر اسناد با اعتبار جهانی فرا می‌خوانند از باور استوارشان بر دمکراسی و حقوق بشر و تعهدشان بر مبارزه با رژیم است.

ما در جبهه یک کشور یک ملت، مشکلی با جبهه دمکراسی نداریم. در ایران یکپارچه بهتر می‌توان دور از جنگ داخلی و پاکشوئی زبانی به دمکراسی رسید. در پیکار با جمهوری اسلامی ‌نیز اگر این هردو را در کنار هم بگذاریم نیروی بزرگ‌تری بسیج خواهد شد. آنهائی را که اصرار بر جدا کردن جبهه‌ها دارند می‌باید به گذر زمان گذاشت. از آنچه از درون می‌رسد زود درخواهند یافت که اولویت‌ها کدام است. پیش از آن هم فرصت کشنده دیگری ممکن است خود را عرضه دارد. ترس هر روزی من این است که دیوانگی رژیم برای بیشتر ما نیز از هر جبهه، کاسه زهر ماری را آماده کند.

ــ آقای همایون با سپاس از شما

آبان ماه 1386