«

»

Print this نوشته

بساط کهنه و طرح نو / دکتر سید جواد طباطبایى / قسمت اول

(دکتر سید جواد طباطبایى در ادامه تحقیقات خویش به زودى جلد دوم کتاب تأملى درباره ایران را منتشر مى کند.این جلد به نظریه حکومت قانون در ایران ،مکتب تبریز و مبانى تجددخواهى در ایران مى پردازد.طباطبایى بخشى از این نوشته منتشر نشده را در اختیار سیاست نامه شرق قرار داده که از ایشان تشکر مى کنیم.)

‌****

ما جز در آستانه نمى توانیم ایستاد!

آن جا ایستادن نیز خود کار سترگى است .۱

منبعد بساط کهنه برچینید و طرح نو دراندازید!۲

سده هایى از تاریخ ایران که پیشتر «دوره گذار» نامیده ایم، با چیره شدن آقامحمدخان بر بخش بزرگى از این کشور به پایان رسید. جانشین او، فتحعلى شاه در سال ۱۲۱۳ هجرى، فرزند خود، عباس میرزا را به عنوان ولیعهد به دارالسلطنه تبریز اعزام کرد و شش سال پس از آن نخستین دوره جنگ هاى ایران و روس به فرماندهى نایب السلطنه آغاز شد. این جنگ از نخستین رویارویى هاى ایران و نظام اجتماعى و سیاسى آن با وجهى از پیامدهاى دوران جدید بود که روسیه بهره اى از آن یافته بود. نظام سیاسى ایران مبتنى بر فرمانروایى ایلى و متکى بر ایلات و عشایر بود و در این جنگ، ارتش از شیوه هاى کهن و منسوخ لشکرکشى سنتى سود مى جست و جنگ افزارهاى آن به طور عمده شمشیر، تیر و کمان یا تفنگ هاى فتیله اى بود، در حالى که ارتش روسیه به جنگ افزارهاى جدید از جمله توپخانه سنگین مجهز بود و با شیوه هاى جدید اروپایى به جنگ مى پرداخت . در این جنگ، ارتش ایران شکست سختى متحمل شد و دور نخست جنگ هاى ایران و روس با معاهده صلح گلستان (۲۹ شوال ۲۱/۱۲۲۸ اکتبر ۱۸۱۳) به پایان رسید و ایالت هاى شمالى ایران تا گرجستان به تسلط روسیه درآمد. شکست ایران موجب شد که عباس میرزا و کارگزاران حکومتى دارالسلطنه تبریز به فکر اصلاحات بیفتند که از پیامدهاى مهم آن بازسازى ارتش با شیوه هاى نو راهبرد نظامى و جنگاورى بود. ابهام هایى که در متن عهدنامه معاهده گلستان وجود داشت، اختلاف هاى ارضى جدیدى میان ایران و روسیه را به دنبال آورد و بر اثر همین اختلاف ها دور دیگرى از جنگ میان دو کشور آغاز شد. در ۱۸۲۶/۱۲۴۱ دوره دوم جنگ هاى ایران و روس شروع شد و در آغاز، ارتش ایران که به دنبال اصلاحات عباس میرزا سامانى نو یافته بود، توانست برخى از سرزمین هایى را که در دور نخست جنگ ها به تصرف سپاهیان روسى درآمده بود، متصرف شود، اما با ورود ارتش منظم روسیه به جنگ، تبریز به دست سپاهیان روسى افتاد و آذربایجان سقوط کرد. با شورش مردم تبریز، میرزا ابوالقاسم قائم مقام، از کارگزاران برجسته دارالسلطنه تبریز، به اصلاح و ترمیم دستگاه حکومتى دست زد و مقدمات امضاى عهدنامه ترکمان چاى را فراهم آورد.

با معاهده ترکمان چاى، که در پنجم شعبان /۱۲۴۲دهم فوریه ۱۸۳۸ به امضا رسید، دفتر جنگ هاى ایران و روس بسته شد و دوره اى از تاریخ ایران، با فروپاشى ایران زمین، به پایان رسید. محمدحسین فروغى، در عبارتى کوتاه به درستى، معاهده ترکمان چاى و پیامدهاى آن را وهن بزرگ به ملت ایران خوانده و با اشاره اى به علل و اسباب آن نوشته است که «این وهن بزرگ که براى ایران حاصل شد، اول، از نادانى بود، دوم، از نفاق و تباهى اخلاق بزرگان ایران .»۳ با سود جستن از سخن فروغى مى توان گفت که انتقال از دوره گذار به دوران جدید تاریخ ایران و بیشتر از آن از نیمه دوم فرمانروایى صفویان تا شکست ایران در جنگ هاى ایران و روس، گردونه تاریخ بر محور «نادانى، نفاق و تباهى » مى چرخید، اما اختلاف اساسى میان «دوره گذار» و «مکتب تبریز»، به رغم تداوم نادانى مردم، نفاق و تباهى اخلاق بزرگان، آن بود که ایران، که در «دوره گذار» فرصت آشنایى با منطق دوران جدید و الزامات آن را از دست داده بود، در «مکتب تبریز» مى بایست به اجبار به آن تن در مى داد. چنین مى نماید که، نخست، در دارالسلطنه تبریز، حس «این وهن بزرگ » به آگاهى از «نادانى، نفاق و تباهى » تبدیل شد و این آگاهى، به تدریج، در همه سطوح جامعه ایرانى رسوخ پیدا کرد. قرینه اى در دست نیست که نشان دهد در «دوره گذار»، حس وهن بزرگ فروپاشى ایران زمین در پایان فرمانروایى صفویان به آگاهى از نادانى، نفاق و تباهى تبدیل شده باشد، اما در «مکتب تبریز»، این آگاهى، نخست، در ذهن عباس میرزا و اطرافیان او و آنگاه در همه «تبریزیان » – به تعبیرى که پیشتر آورده ایم – پدیدار شد و سده اى پس از آن همه عرصه هاى حیات اجتماعى، سیاسى و فرهنگى ایران را در برگرفت . در نوشته هاى «دوره گذار»، عبارتى همسان با آنچه عباس میرزا خطاب به فرستاده ناپلئون آمده ژوبر، گفت، نمى توان یافت .

بیگانه ! تو این ارتش، این دربار و تمام دستگاه قدرت را مى بینى . مبادا گمان کنى که من مرد خوشبختى باشم … بسان موج هاى خروشان دریا که در برابر صخره هاى بى حرکت ساحل در هم مى شکنند، دلاورى هاى من در برابر سپاه روس شکست خورده است . مردم کارهاى مرا مى ستایند، اما تنها خود من از ضعف هاى خود خبر دارم … آوازه پیروزى هاى ارتش فرانسه به گوش من رسیده است و نیز دانسته ام که دلاورى روس ها در برابر آنان جز یک پایدارى بیهوده نمى تواند باشد. با این همه مشتى سرباز اروپایى همه دسته هاى سپاه مرا با ناکامى روبه رو کرده و با پیشرفت هاى دیگر خود ما را تهدید مى کند. سرچشمه ارس، که پیشتر همه آن در ایالت هاى ایران جریان داشت، اینک، در خاک بیگانه قرار دارد و به دریایى مى ریزد که پر از ناوهاى دشمنان ماست .۴

عباس میرزا، که در آن زمان بیش از نوزده سال نداشت و به دنبال شکست ایران در نخستین دور جنگ هاى ایران و روس۵، در جست وجوى رمز و راز انحطاط ایران و چاره اى براى «احیاى ایرانیان » بود۶، در دنباله سخنان خود خطاب به همان ژوبر مى گوید:

چه قدرتى این چنین شما را بر ما برترى داده است ؟ سبب پیشرفت هاى شما و ضعف همیشگى ما چیست ؟ شما با فن فرمانروایى، فن پیروزى و هنر به کار گرفتن همه تواناهاى انسانى آشنایى دارید، در حالى که ما در جهلى شرمناک محکوم به زندگى گیاهى هستیم و کمتر به آینده مى اندیشیم . آیا قابلیت سکونت، بارورى و ثروت خاک مشرق زمین از اروپاى شما کمتر است ؟ آیا شعاع هاى آفتاب که پیش از آن که به شما برسد، نخست، بر روى کشور ما پرتو مى افکند، خیر کمترى به ما مى رساند تا آن گاه که بالاى سر شما قرار دارد؟ آیا اراده آفریدگار نیکى ده، که مائده هاى گوناگونى خلق کرده است، بر این قرار گرفته است که لطفش به شما بیش از ما شامل شود؟ من که چنین گمان نمى کنم !۷

در این عبارات ولیعهد ایران مى توان ژرفاى بحرانى را که در وجدان ایرانى، یا دست کم در میان گروه هایى از کارگزاران و نخبگان، ایجاد شده بود، دریافت . بدیهى است که واژه بحران، به عنوان مفهومى ناظر بر وضعى اجتماعى، در تداول زبان فارسى به کار نمى رفت و عباس میرزا و اهل نظرى که در دارالسلطنه تبریز در خدمت او بودند، نمى توانستند آگاهى از تمایز میان ایران و فرانسه را در مضمون مفهوم «بحران » تمدن ایرانى توضیح دهند. نشانه هاى این آگاهى، چنان که از تاملى در منابع دوره گذار مى توان دریافت، نخست، در افق دارالسلطنه تبریز پدیدار شد. شکست ایران در جنگ هاى ایران و روس، نخستین شکست فاجعه بار ایران نبود: تنها شهر تبریز در فرمانروایى صفویان چندین بار به دست سپاهیان عثمانى افتاد؛ فروپاشى ایران زمین به دنبال یورش افغانان از بسیارى جهات شکست اساسى ترى بود و افزون بر این برخى پیروزى هاى ارتش ایران را نیز از دیدگاه مصالح ملى و مردم ایران مى توان در شمار همین شکست ها آورد، چنان که پیامدهاى نامطلوب پیروزى هاى نادر شاه کمتر از پپیامدهاى یورش افغانان نبود، اما به نظر نمى رسد که ژرفاى بحرانى که در وجدان ایرانى به دنبال شکست ایران در جنگ هاى ایران و روس ایجاد شد، سابقه اى در تاریخ ایران داشته باشد. این بحران آغاز دوره اى نو در تاریخ ایران بود، اما در واقع، با توجه به پیامدهاى پراهمیتى که به دنبال داشت، مى توان این بحران ژرف در وجدان ایرانى و تکوین آگاهى از آن را سپیده دم – یا، چنان که پیشتر نیز گفته ایم، «آستانه » – دوران جدید ایران دانست . با «مکتب تبریز»، «سده هاى میانه » ایران به پایان رسید و سده اى آغاز شد که دو وجه عمده آن نوسازى مادى کشور و تجددخواهى در قلمرو اندیشه بود، سده اى که تا پیروزى جنبش مشروطه خواهى و پس از آن ادامه پیدا کرد. آگاهى از بحرانى که به دنبال شکست ایران در جنگ هاى ایران و روس در وجدان ایرانى پدید آمد، پرسش هایى را به دنبال آورد که در تاریخ اندیشه ایرانى سابقه اى نداشت و در درون دستگاه مفاهیم اندیشه دوران قدیم نمى توانست مطرح شود. تا زمانى که وجدان ایرانى، در مکان جغرافیایى دارالسلطنه تبریز و در زمان تاریخى شکست ایران در جنگ هاى ایران و روس، در «آستانه » دوران جدید قرار گرفت، با واژگان جدیدى که پیشتر به کار گرفته ایم، زمان کند و طولانى سنت بر همه قلمروهاى حیات آن فرمان مى راند، اما در دارالسلطنه تبریز، دست کم، در عمل، نطفه آگاهى از تمایزهاى «بساط کهنه » نظام سنتى و «طرح نو» تجدد بسته شد. پیشتر نیز گفته ایم که جدال قدیم و جدید در میان اهل نظر در نگرفت، اما با تشکیل دارالسلطنه تبریز، نخست، در بیرون «بساط کهنه » دربار تهران، در عمل، «طرح نو» دارالسلطنه تبریز افکنده شد که به لحاظ دگرگونى هایى که به دنبال داشت، مى توان آن را «آستانه دوران » جدید ایران خواند. این نکته را باید به اجمال یادآورى کنیم که سلطنت قاجاران، در ادامه فرمانروایى غلامان ترک دستگاه خلافت که با غزنویان بر ایران فرمان راندند، نظامى قبیله اى بود. اگرچه در دوره اسلامى نوعى از وحدت ملى در ایران به وجود آمده بود، اما این وحدت ملى جز در دوره هایى کوتاه نتوانست دولت مرکزى مقتدر خود را ایجاد کند و از این رو، با فروپاشى هر یک از سلسله ها سران قبایل و ملوک طوایف جداسرى آغاز مى کردند و تا برآمدن «فرزند شمشیر» دیگرى ایران به میدان نبردهاى داخلى تبدیل مى شد.

برآمدن آقامحمدخان قاجار آغاز پایان دوره اى از خلاء قدرت مرکزى بود و او توانست حکومت واحدى در بخش هایى از ایران بزرگ ایجاد کند. افزون بر این آقامحمدخان، که خواجه اى ابتر بود، زمینه انتقال قدرت به جانشین خود را فراهم آورد و با بر تخت نشستن فتحعلى شاه قدرت مرکزى کمابیش مقتدرى تجدید شد. در دوره هایى از تاریخ ایران، تا زمان برآمدن قاجاران، حرمسراى شاهى بخشى مهم از در خانه حکومتى به شمار مى آمد و فرزندان پرشمار شاه در حرمسرا در میان عجایز زنان و خواجه سرایان مى بالیدند، اما، چنان که اشاره کردیم، با فتحعلى شاه، دارالسلطنه ولیعهد، به عنوان دربار دومى، در تبریز تشکیل شد و سومین فرزند ارشد شاه، عباس میرزا، به عنوان نایب السلطنه، در آن دربار استقرار پیدا کرد. از دیدگاه تاریخ حکومت و نیز تاریخ اندیشه سیاسى در ایران، انتقال ولیعهد به دارالسلطنه تبریز از اهمیت بسیارى برخوردار است، اما به نظر نمى رسد که نظر تاریخ نویسان را به خود جلب کرده باشد: نخست، در دارالسلطنه تبریز بود که ولیعهد از محبس حرمسراى شاهى و آموزش و پرورش عجایز و مخنثان رهایى یافت . زمانى که در سال ۱۲۱۳ دارالسلطنه تبریز تاسیس شد، عباس میرزا، ده سال بیشتر نداشت و از این رو، کارهاى دارالسلطنه با تدبیر میرزا عیسى، ملقب به قائم مقام و معروف به میرزا بزرگ، اداره مى شد. دو سال پیش از آن که عباس میرزا به عنوان ولیعهد در دارالسلطنه تبریز مستقر شود، میرزا عیسى پیشکار ولیعهد بود و فتحعلى شاه فرزند خود را به او سپرده بود تا در تعلیم و تربیت او بکوشد. این میرزا عیسى، که به خاندانى از رجال سیاسى ایران وابسته بود، توانست دارالسلطنه تبریز را، در بیرون میدان جاذبه «بساط کهنه » دربار تهران، به کانونى براى «طرح نو» تبدیل کند: هم او افزون بر تربیت ولیعهد و البته دو فرزند خود، میرزا ابوالقاسم و میرزا موسى، برخى از اطرافیان خود را براى تحصیل به انگلستان گسیل داشت و نخستین بار اصلاحاتى را در نظام ایالت آذربایجان وارد کرد. در همین دوره، دارالسلطنه تبریز، به ویژه از این حیث که وزیرى کاردان و گروه هایى از کارگزاران کارآمد تدبیر امور را بر عهده داشتند، به دربارى در خلاف جهت دربار تهران تبدیل شد. اینکه گفتیم جدال میان قدما و متاخرین، نخست در دارالسلطنه تبریز و در عمل درگرفت، نظر به این واقعیت تاریخ ایران داریم که اندیشه برچیدن «بساط کهنه » و درافکندن «طرح نو»، نخست، در عمل به دنبال تکوین نطفه آگاهى از ضرورت اصلاحات در تبریز پیدا شد و پیامدهایى بى سابقه داشت . از خلاف آمد عادت تاریخ ایران بود که در حالى که پشتوانه «بساط کهنه » دربار تهران اندیشه سنتى بود، براى «طرح نو» دارالسلطنه تبریز هنوز نظریه اى تدوین نشده بود. اندیشه دوران قدیم ایران، در قلمرو فلسفه، به طور عمده، با فارابى، موسس فلسفه در دوره اسلامى، آغاز و با صدرالدین شیرازى به پایان رسیده بود. همین سنت اندیشه، در «دوره گذار» با توجه به الزامات رکورد آن دوره تداوم پیدا کرد و همین تداوم بى تذکر سنت نیز شرایطى براى ایجاد آگاهى از بحران هایى که به وجدان ایرانى تحمیل مى شد، فراهم نیاورد. به گونه اى که در فصل هاى آتى توضیح خواهیم داد، بحران آگاهى به دنبال شکست ایران در جنگ هاى ایران و روس، راه هاى ناهموار دیگرى را نیز دنبال مى کرد و از همان آغاز، نویسندگان، روشنفکران و رجالى که پایى در نظام سنتى اندیشیدن داشتند، کوشش کردند به گستره تجربه هاى متفاوتى گام بگذارند. سفرنامه نویسان اروپایى که مقارن جنگ هاى ایران و روس در دارالسلطنه تبریز با عباس میرزا دیدار کرده اند، گزارش هایى درباره برخى از دلمشغولى هاى تجددخواهانه نایب السلطنه آورده و گفته اند که او دریافت خردورزانه اى از منطق مناسبات جدید و الزامات تجدد پیدا کرده بود. در نوشته هاى تاریخ نویسان ایرانى که اسلوب و شیوه هاى تاریخ نویسى سده هاى متاخر دوره اسلامى را دنبال مى کردند، درباره عباس میرزا مطلب مهمى نیامده است، اما با توجه به گزارش هایى که از دارالسلطنه تبریز در برخى نوشته هاى تاریخى و نیز سفرنامه هاى بیگانگان آمده، مى دانیم که دربار نایب السلطنه کانون رجالى بود که همه آنان از مهم ترین تجددخواهان ایران آغاز دوران جدید بودند.

در واقع، التفات به آن چه ملکم خان «آیین ترقى » خوانده است، که پیشتر به آن اشاره کردیم، به دنبال شکست ایران در جنگ هاى ایران و روس و با پدیدار شدن بحران در آگاهى ایرانیان، نخست در این کانون تجدد و ترقى خواهى آغاز شد، هم چنان که نطفه آگاهى از دوران جدید نیز در میان اطرافیان عباس میرزا تکوین پیدا کرد. در دارالسلطنه تبریز تدبیر امور حکومت به دست میرزا عیسى قائم مقام اول و فرزند او، میرزا ابوالقاسم قائم مقام دوم بود و با اهتمامى که آن دو در پرورش رجال کاردان داشتند، در ارتقاى مرتبه آگاهى برخى از اطرافیان خود کوشش هایى جدى و بى سابقه به عمل آوردند. چند تن از نخستین دانشجویان را آنان به خارج از کشور اعزام کردند که از آن میان میرزا صالح شیرازى و میرزا جعفر مهندس باشى ۸ منشاء خدمات مهمى شدند و میرزا تقى خان نیز که نخستین طرح گسترده اصلاحات را به اجرا درآورد، از برکشیدگان خاندان قائم مقام بود. میرزا بزرگ، قائم مقام اول، خود رجلى هوشمند، نویسنده اى بزرگ و وزیرى کاردان بود و توانست فرزندى را تربیت کند که یکى از کارآمدترین وزیران سده هاى متاخر، نخستین رجل سیاسى دوران جدید و ادیبى نوآور بود. درباره برخى از رجال دارالسلطنه تبریز، به مناسبت هاى دیگرى توضیحى آورده ایم، اما در این فرصت به برخى از سوانح احوال و به ویژه اندیشه سیاسى میرزا ابوالقاسم، قائم مقام دوم، اشاره مى کنیم که از بنیادگذاران ایران جدید بود و در برخى از قلمروهاى حیات ایران توانست، چنان که خود او مى گفت، «آن بساط کهنه » را برچیند و «طرح نو» دراندازد. در نوشته هاى تاریخى رسمى ایران درباره میرزا ابوالقاسم سخنان فراوانى گفته شده است . از سوانح احوال قائم مقام مى دانیم که او به دنبال مرگ فتحعلى شاه مقدمات انتقال ولیعهد، محمد میرزا به پایتخت را فراهم آورد و با تدبیرهاى خود توانست دیگر مدعیان سلطنت را از میان بردارد. در سال نخست سلطنت محمدشاه، او در مقام وزارت عظمى ابقا شد و آن گاه به صدارت عظمى رسید، اما هشت ماهى برنیامده بود که شاه او را به قتل آورد و میرزا آقاسى را به جاى او نشاند. بدیهى است که در نظر عامه درباریان میرزا ابوالقاسم مجرم شمرده مى شد و از آن جا که عمده نوشته هاى تاریخى ایران دوره قاجار به دست منشیان دربارى تدوین شده است و آنان نمى توانستند از مذهب مختار تاریخ نویسى عدول کنند، تردیدى نیست که آن چه در این نوشته ها آمده، از صافى نظر رسمى دربار گذشته و براى اینکه بتوان هسته معقول سخن آنان را از پوسته باورهاى تاریخ نویسان جدا کرد، به کوششى اساسى نیاز داریم . جدا کردن آن هسته معقول از پوسته سخنان منشیانه اى که نظرات رسمى را بازتاب مى دهد، جز با فهم منطق شیوه هاى تاریخ نویسى ممکن نیست، چنان که به عنوان مثال براى تمییز سره از ناسره در آن چه اعتمادالسلطنه، در صدرالتواریخ درباره قتل امیرکبیر مى گوید، باید این نکته را به خاطر داشت که عامل قتل میرزا تقى خان، میرزا على حاجب السلطنه پدر اعتمادالسلطنه بود و تردیدى نیست که به گزارش اعتمادالسلطنه از قتل امیر، بى آن که به محک منابع دیگر خورده باشد، نمى توان اعتماد کرد. البته امروزه همگان این نکته را مى دانند و نیازى به تکرار آن نیست، اما ما این نکته بدیهى را از این حیث مى آوریم که از مجراى آن پرتوى بر موردى پیچیده تر انداخته باشیم . اگر دامنه مسئولیت قتل امیرکبیر تنها به اثرات آن در گزارشى که اعتمادالسلطنه از آن مى آورد، محدود مى شد، با توجه به اطلاعاتى که از تاریخ سده هاى اخیر داریم، تمییز سره از ناسره امر مشکلى نمى بود، اما بازتاب هاى نه چندان روشن آن مسئولیت قتل امیر در گزارش از ماجراى قتل قائم مقام را نیز نباید از نظر دور داشت . قتل امیرکبیر، در وراى مورد امیر، به عنوان وزیرى «خطاکار»، زمانى مى تواند توجیه کاملى پیدا کند که آن قتل حلقه اى کم اهمیت در زنجیر وزیرکشى هاى بى حساب باشد. با دقت در میان سطرهاى گزارش اعتمادالسلطنه از قتل قائم مقام مى توان سایه بلند و سنگین قتل امیر را دید. آن دو قتل از منطق واحدى تبعیت مى کنند و با گشودن راز و رمز یکى دیگرى را نیز مى توان توضیح داد.

کلید گشودن راز برخى از وزیرکشى هاى دوره قاجار را اعتمادالسلطنه، در فقراتى از فصلى از صدرالتواریخ، که در آن شرح حال میرزا ابوالقاسم را آورده، به دست داده است . او با توضیح این نکته که قائم مقام «در ایام صدارت تند مى رفت » و خود را «موسس این سلطنت مى دانست » مى گوید که میرزا «پاره اى احکام به دلخواه خود مى گذرانید» و مى نویسد:

و چنان مى خواست که سلطان به دلخواه خود نتواند فلان پست را بلند کند و فلان عزیز را نژند نماید.۹

در این عبارت هاى کوتاه که از صدرالتواریخ آوردیم، اعتمادالسلطنه تار واقعیتى تاریخى را در پود چند نکته متعارض ناشى از مذهب مختار دربارى تنیده و هسته معقول واقعیت را در پوسته باورهاى رسمى دربارى پنهان کرده است . در این که قائم مقام مى بایست خود را موسس آن سلطنت دانسته باشد، تردیدى نداریم، اما معناى این سخن اعتمادالسلطنه که مى گوید قائم مقام پاره اى احکام به دلخواه خود مى گذرانید، باید به درستى فهمیده شود. این اتهام، در صورت درست بودن، مى توانست عذرخواه قتل میرزا ابوالقاسم باشد و اعتمادالسلطنه نیز آن عبارت کوتاه را از سر بازیچه نیاورده، بلکه او خواسته است واقعیتى تاریخى را میان شعار و دثار عبارت هاى منشیانه اى که نظر درباریان رسمى را بازتاب مى دهد، پنهان کند. نظر سیاسى قائم مقام در این عبارت بیان شده است که گویا او «مى خواست سلطان به دلخواه خود نتواند فلان پست را بلند کند». اگر این سخن درست باشد و خواهیم دید که تردیدى در درستى آن نیست، در این صورت مى توان معناى آن عبارت دیگر را مبنى بر این که قائم مقام «پاره اى احکام به دلخواه مى گذرانید» فهمید. اصل اساسى در اندیشه سیاسى قائم مقام این اعتقاد او بود که «شاه باید سلطنت کند نه حکومت ». اگر این استدلال درست باشد، باید گفت که قائم مقام نخستین رجل سیاسى تاریخ جدید ایران بوده است که تمایزى میان سلطنت و وزارت عظمى – به گفته اعتمادالسلطنه، «مجلس وزارت » – و به تعبیرى جدیدتر، دولت و حکومت(state and government)وارد کرده است . اعتمادالسلطنه از هواداران سلطنت مستقل ایران بود و با توجه به نوشته هاى تاریخى و سیاسى او مى دانیم که دانش او در سیاست جدید اندک بود، اما هم او، در فقره اى که به دنبال همان مطلب آمده، به یکى از اساسى ترین نکته هاى اندیشه سیاسى قائم مقام اشاره کرده است .

اعتمادالسلطنه مى نویسد که میرزا ابوالقاسم قائم مقام : آقایى و احترام و تاج و تخت و ضرب سکه را خاص سلطنت کرده، ولى نصب و عزل و قطع و فصل کار و اجراى امور دولت و دادن و گرفتن مواجب را مى خواست منحصر به تصویب خود نماید و مجلس وزارت صورت دهد.۱۰

این کوشش براى تاسیس «مجلس وزارت »، در واقع بیان دیگرى از «خیال » امیرکبیر براى برقرارى «کنس طى طوسیون » بود که پایین تر به آن اشاره خواهیم کرد، اما اعتمادالسلطنه، در دنباله همان مطلب، دیدگاه خود و نظر رایج درباریان را درباره سلطنت مستقل و «لابشرط» بودن آن مانند «تفضلات و احسانات ذى ظل »، مى آورد و مى نویسد:

بى خبر از این که آب و گل ایرانیان و عادت ایشان سرشته ارادت پادشاه است و به این امید هستند که اختیار و اقتدار سلطانى اگر نباشد، اکثر از بیچارگان باید همیشه از منصب و عزت و نعمت محروم باشند و همواره یک سلسله مشغول ریاست باشند و ظل الله باید مثل ذى ظل خود بعضى تفضلات و احساناتش لابشرط باشد که گاهى ذلیلى را عزیز کند و فقیرى را غنى سازد تا همه به این امید به درگاه او شتابند و بر جاى ریاست خدمت کنند و براى این کار همیشه سلطان را باید اختیار و اقتدار کلى باشد که وزرا سد فیض و قطع امید مردم را ننمایند و مرحوم قائم مقام بر خلاف این عقیده بود.۱۱

آنچه اعتمادالسلطنه، در دنباله همین مطلب و در توضیح نظر قائم مقام در مخالفت با نظریه سلطنت مستقل مى آورد، اشاره اى به نخستین دریافتى است که ایرانیان از نسبت حکومت و سلطنت پیدا کرده اند و در واقع، نخستین اشاره به یکى از اصول سلطنت مشروطه است .

وقتى اتفاق افتاد که شاهنشاه غازى بیست تومان به مردى باغبان عطا فرمود. قائم مقام کس فرستاد آن زر را استرداد کرد و به خدمت شاهنشاه پیغام داد که این عطا، در این مورد، موقع و جهتى نداشت و گفت : «ما هر دو در خدمت دولت ایران خواجه تاشان ایم و بیش از صد هزار تومان از مال رعایا حق نداریم که خرج کنیم و شما در خدمت دولت بزرگ تر هستید. اگر خواهید مهماندارى مملکت ایران را خود کن (کذا) و هشتاد هزار تومان این زر تو را باشد و من با بیست هزار تومان کوچ دهم و اگر نه مهماندار شوم و شما با بیست هزار تومان قناعت فرمایید.۱۲

البته اعتمادالسلطنه در جاى دیگرى از صدرالتواریخ، قائم مقام را از اتهام خیانت به سلطنت مبرا دانسته، اما چنین مى نماید که در این مورد نیز او از طریق مفهوم مخالف مى خواست نسبت خیانت به امیرکبیر را اثبات کرده باشد. اعتمادالسلطنه در بیان سبب قتل قائم مقام مى نویسد که «هر یک از صدور که به بلیتى رسیدند، جهاتى عدیده داشته است و جهت عمده بعضى خیانت به سلطنت بوده است .» این اشاره ناظر بر مورد میرزا تقى خان است، اما اعتمادالسلطنه، در دنباله همین مطلب مى گوید که «ولى قائم مقام قصد خیانت نداشت » و این عبارت را نیز مى افزاید که «اقوال و افعال و بى اعتنایى و اهمال و درشتى ها و تندى ها و جسارت ها از او ناشى شد که نازل منزل خیانت بود؛ و عفو ملوکانه خیلى شامل او گشت، ولى او خوددارى نتوانست بکند.» ۱۳ اعتمادالسلطنه در نوشته خود به نکته هاى دیگرى از سوانح احوال میرزا ابوالقاسم نیز اشاره کرده است که برخى از آنها خالى از تناقض نیست . خاستگاه این تناقض ها را باید اعتقاد راسخ نویسنده صدرالتواریخ به نظریه سلطنت «لابشرط» دانست، زیرا هوادارى از «سلطنت مستقل » – به تعبیرى که در آن زمان رایج بود – موجب شده است که اعتمادالسلطنه نتواند توضیح معقولى از تعارض دیدگاه سیاسى قائم مقام مبنى بر تمایز میان حکومت و سلطنت عرضه کند. اعتمادالسلطنه به پیروى از نظریه سلطنت مستقل، شاه را ظل الله مى داند که «از جنس بشر برترى و امتیاز دارد» و شاهان «به هیچ وجه با ما مردم طرف نسبت نیستند.» او آن گاه، درباره مقام و مرتبه شاه مى نویسد که «این رتبه مخصوصاً بسته به افاضه الهى است که در میان چندین کرور نفوس یک نفر برانگیخته مى شود، و این نکته را نیز از باب نتیجه سخن خود مى افزاید که «ستیزه با سلطان، مثل ستیزه با قهر و غضب الهى است . در این صورت، هر کس از مقام بشریت خود تجاوز کند، به مکافات خواهد رسید.»۱۴ تندى هاى قائم مقام به مقام سلطنت و بى اعتنایى او به مردم به عنوان سبب قتل او، که اعتمادالسلطنه آنها را «نازل منزل خیانت » مى داند، به گونه اى که اعتمادالسلطنه گفته است، ناشى از «کثرت فضل و دانایى » و «افراط در کمالات و تدابیر» بود. اعتمادالسلطنه در توضیح سبب قتل قائم مقام مى نویسد که :

عمده معایب کار او، که او را به بلیت رسانید، کثرت فضل و دانایى و شدت سواد بود و چون در کمالات و تدابیر افراط کرده بود و سزاوار هر گونه برترى هم [بود]، لذا خودبینى را به جایى رسانید که خود را خداوند مردم مى شناخت و اکثر از مخلوق را بهایم مى پنداشت و هرگز به خاطرش خطور نمى کرد که بتوان او را مسلوب الاختیار کرد.۱۵

برخى از این «معایب کار» قائم مقام که در صدرالتواریخ و نیز در دیگر نوشته هاى تاریخى اشاره هایى به آنها آمده است، یکى از عوامل قتل او بود، اما بر پایه اشاره هایى که در همان صدرالتواریخ آمده، مى توان این فرض را مطرح کرد که میرزا ابوالقاسم دریافتى از تمایز میان «مجلس وزارت » و سلطنت، که یکسره با نظریه رایج سلطنت در ایران تعارض داشت، پیدا کرده بود. در نیم سده سلطنت ناصرالدین شاه دگرگونى هاى عمده اى در دریافت هاى ایرانیان از سیاست صورت گرفته بود، اما دیدگاه قائم مقام درباره تمایز سلطنت و «مجلس وزارت »، به عنوان صورتى از مشروطیت سلطنت، حتى در آن زمان نیز با باورهاى گروه هاى بزرگى از کارگزاران حکومتى ایران تعارض داشت . اعتمادالسلطنه، به مناسبت دیگرى نیز در صدرالتواریخ نوشته است که «قائم مقام خیلى میل داشت که در عالم وزارت خود نوعى مختار باشد که سلطان، بى رضاى او، به کسى کارى ندهد و عطایى ننماید.»۱۶

برخى از فقرات صدرالتواریخ اعتمادالسلطنه درباره سوانح احوال میرزا ابوالقاسم قائم مقام را که به رغم بى اهمیت بودن آن به نکته هایى اشاره کرده است، آوردیم تا نمونه اى از تاریخ نویسى رسمى دربارى را به دست داده باشیم . تاریخ نویسان دیگر نیز مطالب فراوانى درباره سوانح احوال و مقام او در ادب، سیاست و وزارت دوره قاجار آورده اند، اما آنچه در این نوشته ها ناگفته مانده، این نکته اساسى است که شخص قائم مقام و مقام او در سیاست سده هاى متاخر دوره اسلامى ایران از محدوده معیارهاى وزارت و سیاست این سده ها فراتر مى رفت و هیچ یک از تاریخ نویسان این دوره را نمى شناسیم که سخنى معقول درباره او گفته باشد. در واقع به گونه اى که در فصل دیگرى اشاره کرده ایم، تاریخ نویسى این دوره به «جوى حقیرى » تبدیل شده بود که «صید مروارید» در آن امکان نداشت و به عبارت دیگر، مردابى بود که تنها موجوداتى از جنس میرزا آقاسى و میرزا آقاخان نورى در آن مى لولیدند. در سده هاى متاخر، در میان صدراعظم هاى دوره قاجار تنها میرزا تقى خان امیرکبیر را مى شناسیم که بتوان قائم مقام را از او قیاس گرفت . او از تبار وزیرانى بود که در دوره اسلامى ایران با سامانیان و آل بویه پدیدار شدند و با یورش مغولان نسل آنان منقرض شد. قائم مقام رجلى نبود که تاریخ نویسى زمانه بتواند «آیینه اى در برابر او بگذارد تا از او ابدیتى بسازد» بلکه بر عکس، او که – به گفته خود در منشآت – «دلى دیوانه در سینه » و «دردى دیرینه » داشت، به خوبى مى دانست که تاریخ نویسى منحط زمان توان آیینه دارى او را نخواهد داشت و از این رو در خلال منشآت، به مناسبت هایى به شمه اى از سوانح احوال، خلجان ها، وسوسه ها و «خیالات » خود اشاره کرده است . قائم مقام در عین حال نویسنده اى است که با بهره گرفتن از نوعى شیوه نوشتن، در جاهایى از نوشته خود، رمز درون و کلید شخصیت خود را در دسترس خواننده مى گذارد، اما این رمزها و کلیدها در جاهایى از نوشته تعبیه شده است که او انتظار آن را ندارد و تنها خواننده اى مى تواند به آن رمز دست یابد که توان درک معناى آن را داشته باشد. میرزا ابوالقاسم، در مقدمه رساله جهادیه میرزا بزرگ، با اشاره به این که طرق به سوى حق به عدد نفوس خلق است از شمارى از طبقات خلق، از عابد و زاهد، قاعد و مجاهد، اهل ظاهر و باطن، نام مى برد و مى نویسد:

این بنده، چندان که در خود بیند، نه در حلقه هیچ یک از آنها راهى دارد، نه از مسلک هیچ کدام آگاهى؛ نه قابل کفر است نه ایمان ؛ نه مقبول کافر است نه مسلمان ؛ نه توفیق زهد یافته نه جانب جهد شتافته؛ نه تاب قعود آرد نه طاقت شهود.۱۷

او آن گاه درباره خود مى افزاید:

دلى در سینه دارد و از آن دردى دیرینه، که نه آن از بند پند گیرد نه دارویى در این سودمند افتد. هر لحظه به جایى کشد، هر بار هوایى کند؛ نه جهدى که کامى جوید نه تابى که کامى پوید؛ نه بختى که به حق سازد نه هوسى که به خود پردازد؛ نه فرمان خرد برد نه در قید نیک و بد باشد. کار جان از دست آن مشکل است و پاى عقل از جهل آن در گل .۱۸

بدیهى است که مقدمه رساله جهادیه کبیر که این فقره ها درباره احوال قائم مقام از آن گرفته شده و دیباچه اى بر رساله هاى شرعى در وجوب جهاد با کفار روس بود، جایى نبوده است که خواننده در جست وجوى رمزى از سوانح احوال قائم مقام بوده باشد. میرزا ابوالقاسم اشاره به خلجان هاى درونى خود را از این حیث در این مقدمه آورده که آن نوشته در شمار نامه هاى خصوصى او نبوده است . مقدمه اى بر رساله هایى شرعى درباره جهاد، جاى حدیث نفس نیست، اما قائم مقام به مناسبت سخنى از خود نیز به میان آورده است تا رمزى از اسرار خویشتن خویش را در اختیار برخى از خوانندگان قرار داده باشد. این جامع قلم و شمشیر، به عنوان ادیب سخنور جایى که مقتضى موجود بود قلم را در جاى شمشیر به کار مى برد، هم چنان که به مناسبت دیگرى شمشیر در دست او نقش قلم را ایفا مى کرد. تاریخ نویسان آورده اند که آن گاه که به فرمان محمدشاه قائم مقام را در کوشکى از قصر شاهى به قصد از میان برداشتن او محبوس کردند، شاه دستور داده بود که نخست قلم از دست میرزا ابوالقاسم بگیرند تا نتواند نامه اى به او بنویسد و از زبان محمدشاه نیز نوشته اند که «سحر و اعجازى در بیان اوست ». اعتمادالسلطنه در صدرالتواریخ مى نویسد:

شاهنشاه غازى فرمودند که اول قلم و قرطاس را از دست او بگیرند و اگر خواهد عریضه اى به من بنویسد، نگذارید که سحرى در بیان و اعجازى در بیان اوست که اگر خط او را ببینم، باز فریفته عبارات او شوم و او را رها کنم .۱۹

این اعتراف محمدشاه به سحر و اعجاز در بیان قائم مقام به معناى آن است که وزیر او «قلم و قرطاس » را هم چون شمشیر به کار مى برد و آن گاه که زبان او از کام بیرون مى آمد، کار ذوالفقار از نیام برآمده را انجام مى داد و این نکته اى نیست که تاریخ نویسى سده هاى متاخر توان توضیح آن را داشته باشد. اشاره کردیم که میرزا ابوالقاسم از تبار میرزا تقى خان بود و به جرات مى توان گفت که سوانح احوال، کارها و حتى سرنوشت دو وزیر از سنخ واحدى است و هر توضیحى درباره یکى مى تواند هم چون پرتوى بر کار و بار دیگرى باشد. جاى تاسف است که تاکنون درباره شخصیت پیچیده و بغرنج قائم مقام پژوهشى جدى صورت نگرفته و از خلال نوشته هاى تاریخى نیز به درستى نمى توان به نقشى که او در تاریخ جدید ایران ایفا کرده است، پى برد. در حالى که برعکس، درباره خلف او پژوهش هاى اساسى کم نیست و اسناد و مدارک مهمى نیز در دسترس است . همسانى هاى میان دو شخصیت قائم مقام و امیرکبیر اگر چنین ادعایى موجه بوده باشد، مى تواند ما را در شناخت شخصیت قائم مقام و بازنمودن پیچیدگى هاى روان او به عنوان اهل ادبى از سنخ جدید و رجل سیاسى، که «جهان را نوآیین » و با «طرح نو» مى خواست، اما نمى دانست که «از پرده غیب چه در خواهد آمد»۲۰ یارى رساند. به نظر مى رسد که کلید فهم یکى از مهم ترین پیچیدگى هاى شخصیت هر دو وزیر را باید در سبب قتل آنان جست وجو کرد. جالب توجه است که اعتمادالسلطنه در بحث از سبب قتل قائم مقام، او را از اتهام خیانت به شاه مبرا مى دارد در حالى که همان نویسنده تردیدى درباره متهم بودن میرزا تقى خان ندارد. اتهام خیانت به سلطنت را صرف نظر از این که درست یا نادرست بوده باشد، باید نخستین وجه همسانى در سوانح احوال میرزا ابوالقاسم و میرزا تقى خان دانست: در آن چه تاریخ نویسى رسمى دربارى ایران درباره اتهام خیانت به سلطنت آورده، در واقع بیشتر از آن که اشاره اى تاریخى وجود داشته باشد، مى توان رمزى از به پایان رسیدن دوره تاریخ نویسى رسمى را یافت .۲۱ در میان رجال سیاسى ایران دوره قاجار، نخست قائم مقام و امیرکبیر بودند که نشانه هاى به پایان رسیدن مشروعیت سلطنت «مستقل » را دیدند و نیز آن دو نخستین وزیرانى بودند که درباره اصلاح نظام حکومتى ایران به تامل پرداختند. اگر اتهام به خیانت به سلطنت را خیانت به «سلطنت مستقل » بدانیم و ما این اتهام را درست مى دانیم، باید گفت که تاریخ نویسى ایرانى درباره قائم مقام و امیرکبیر به خطا نرفته است .۲۲

آن چه اعتمادالسلطنه درباره قائم مقام مى گوید و این که گویا او مى خواسته است سلطنت را از «مجلس وزارت » جدا و خود وزارت کند، چنان که اشاره کردیم، به معناى اصلاحى در نظام سلطنت مستقل بود که باید آن را از مقدمات مشروطه خواهى به شمار آورد. آنچه میرزا یعقوب خان از امیر درباره قصد او در برقرارى «قانون اساسى » نقل کرده است، مى تواند پرتوى بر عبارتى بیفکند که اعتمادالسلطنه درباره تمایز حکومت و سلطنت نقل کرده است .

میرزا یعقوب خان، پدر میرزا ملکم خان، که میرزا تقى خان را مى شناخت و زمانى نیز در شمار نزدیکان او بود، در رساله منتشر نشده اى که پس از قتل امیر به رشته تحریر کشیده، نکته هایى از سخنان او را آورده است . او در آن رساله با اشاره اى به نیم سده میان مرگ نابهنگام عباس میرزا و قتل امیرکبیر، به درستى گفته است که :

ایران، به فاصله پنجاه سال، سه دفعه از روش ترقى بازماند: دفعه اول از وفات مرحوم نایب السلطنه ؛ دفعه دوم از قضیه مرحوم قائم مقام ؛ دفعه سوم از قضیه مرحوم میرزا تقى خان .۲۳

آنگاه میرزا یعقوب خان با اشاره اى به این که از محرمان راز امیر مى بوده، این سخن شگفت انگیز را از او نقل مى کند که در فکر برقرارى کنس طیطوسیون – constitution یا «قانون اساسى » – و منتظر موقع مناسب بوده، اما سیاست روسیه مجال نداده است . میرزا یعقوب مى نویسد:

میرزا تقى خان را همه وقت محرم و هواخواه اش بودم ؛ خاصه در روزهاى پریشانى و اضطرارش . دستخط هاى همایون [را] که غالباً اعتمادانگیز بود، به من نشان مى داد. بعد از زیارت گفتم که «اگر ده یک اینها صدق داشته باشد، جاى این همه اندیشه نیست که شما دارید.» گفت : «راست مى گویى، اما حرف در این است که بندگان شاهنشاهى با یک وجود تنها در مقابل این همه رخنه دردمندان سپر خواهند انداخت و لابداً به جهت آسودگى خودشان مرا قربانى خواهند کرد.» گفتم : «چرا چاره تنهایى شاهنشاه را پیش از وقت ندیدى ؟» گفت : «مجالم ندادند و الا خیال کنس طیطوسیون داشتم . مانع بزرگم روس هاى تو بودند. انگلیس کمال همراهى را در باطن وعده مى داد. منتظر موقع بودم .»۲۴

فریدون آدمیت در توضیح اصطلاح کنس طیطوسیون، که در بیان امیر آمده، با اشاره اى به تجربه رشید پاشا، صدر اعظم عثمانى، که با اعلام «خط شریف گلخانه » به سال ۱۲۵۵ «پایه دولت منتظم » را ریخت و این که سخن امیر را باید با توجه به آن سابقه فهمید، درباره معناى گفته میرزا تقى خان مى نویسد که آن را باید «با توجه به شرایط تاریخى زمان » فهمید و اصطلاح کنس طیطوسیون «به ظن قوى » به «نوعى «دولت منتظم»» اطلاق شده است . «یعنى اداره مملکت را بر پایه قواعد مشخصى استوار ساختن و حقوق و جان و مال افراد را از اعمال خودسرانه مصون داشتن .» آدمیت مى افزاید: «به تعبیرى دیگر، نفى سنت مالک الرقابى و این که هرگاه یکى از ارکان دولت مورد اتهامى قرار گیرد، بدون رسیدگى حکمى صادر نگردد.»۲۵

در پرتو اقدامات امیرکبیر از امیرنظامى تا پایان صدارت و انفصال از خدمت و نیز آن چه از نامه هاى او در دست است، مى توان از این فقره از رساله میرزا یعقوب خان تفسیر دیگرى عرضه کرد و «خیال کنس طیطوسیون » را به معناى برقرارى «قانون اساسى » گرفت . فریدون آدمیت، در امیرکبیر و ایران، به بهترین وجهى پیچیدگى هاى شخصیت امیر را بازنمایانده است .۲۶ به نظر نمى رسد که در نخستین سال هاى سلطنت ناصرالدین شاه صرف برقرارى «نوعى «دولت منتظم »» مى توانست به مانع عمده اى برخورد کند.۲۷ پیشرفت هاى اقدامات اصلاحى امیر در زمانى اندک، شگفت انگیز بود اما بدیهى است که آن اقدامات مى بایست در محدوده اصلاحاتى در درون سلطنت مستقل باقى مى ماند. اقدامات امیرکبیر با اصلاحاتى در محدوده سلطنت مستقل آغاز شد، اما آن اصلاحات در صورتى به نتیجه مى رسید که قانون اساسى استقلال سلطنت را محدود مى کرد. هیچ اصلاح سیاسى نمى تواند از ظاهر مناسبات اجتماعى، اقتصادى و سیاسى به باطن ساختار قدرت میل نکند. تردیدى نیست که امیرکبیر به عنوان اصلاح طلبى راستین و پیگیر به این نکته التفات پیدا کرده بود. همه منابعى که فریدون آدمیت، در امیرکبیر و ایران، به دست داده است، مبین این نکته اساسى است که اصلاحات امیر تا جایى پیش رفته بود که مى بایست در مناسبات قدرت میان او و ناصرالدین شاه تجدید نظر عمده اى مى شد؛ در نامه هاى میرزا تقى خان به شاه نیز اشاره هایى به این امر آمده است و از مضمون آن نامه ها مى توان به این نکته پى برد که به هر حال اگرچه امیرکبیر در عالم نظر، سخنى از مشروطیت سلطنت و انتقال حکومت به صدارت به میان نمى آورد و رعایت مقام شاه را مى کند اما در عمل او مستقل بودن سلطنت را نمى پذیرد.۲۸ اگرچه امیر درباره مبلغى که براى «صرف جیب مبارک » تعیین کرده بود، به شاه مى نوشت که «معلوم است که جمیع این وجه و وجوه ایران مال و ملک پادشاه … و همه براى مصرف وجود همایون است » اما او با تعیین «صرف جیب شاه » دست او را در تصرف در بیت المال بسته بود.۲۹ در جاى دیگرى در پاسخ به نامه شاه که گویا درباره «وجه شاهى » مطلبى به امیر نوشته بود، مى نویسد که «گاه هست که خاک پاى همایون معلوم شده باشد فدوى در وجوه مخارج اتفاقى قبله عالم … مضایقه و خوددارى مى کند» و آن گاه با طفره رفتن از اصل مطلب، نظر شاه را به حسن نیت خود جلب مى کند، اما واپسین کلام خود را نیز بى پرده مى گوید: اینقدر بر راى همایون آشکار باشد که به خدا من جمیع عالم را براى راحتى وجود مبارک مى خواهم . اگر گاهى جسارتى شود، از آن روست که مى خواهد که خدمت شما از جهت پول مخارج لازمه معطل نماند و الا مال کلاً از خودتان است … اما خود فدوى دینارى به احدى نخواهد داد.۳۰

قواعدى که امیر برقرار کرده بود، با آن چه پیشتر از صدرالتواریخ درباره قائم مقام و اهتمام او بر استقرار نظام مالى درست آوردیم، مطابقت دارد. آن هر دو اصلاح قشون و نظام مالى را شالوده اصلاحات مى دانستند و تاکید میرزا ابوالقاسم و میرزا تقى خان بر این که «صرف جیب مبارک » باید معلوم باشد و حتى شاه را نمى رسد که پاى از گلیم خود بیرون بگذارد، گام نخست در محدود کردن قدرت شاه بود. در نوشته هاى قائم مقام، از این رو اشاره هاى چندانى به اصلاحات او نیامده است که میان او و عباس میرزا در ضرورت اصلاحات اختلافى وجود نداشت و در مناسبات آنان تنشى پدیدار نمى شد. با جلوس محمدشاه بر تخت سلطنت، صدارت قائم مقام هشت ماه بیشتر دوام نیاورد اما در همان چند ماه تعارض نظر و عمل او با منافع سلطنت مستقل و هیات حاکم و دربار آشکار شد. در این مورد نیز برخى از نکته هایى که در نامه نگارى هاى روزانه میان ناصرالدین شاه و امیرکبیر درباره «نظم میرزا تقى خانى » آمده۳۱، مى تواند پرتوى بر نظمى که قائم مقام قصد برقرارى آن را داشت، بیفکند. مى دانیم که ناصرالدین شاه مردى تن آسان، اهل حرمسرا و بزم و شکار بود، در حالى که «نظم میرزا تقى خانى » به شاهى مدیر و مدبر و اهل رزم نیاز داشت . امیرکبیر در پاسخ یادداشت شاه مبنى بر این که نمى تواند براى دیدن سان سواره به میدان برود، بر او عتاب مى کند و با شیوه خطابى ویژه خود مى نویسد که «اگر آجودان باشى عرض کرده یا خود اختیار فرموده اند، امر با قبله عالم است » و آن گاه عتاب به شاه را یک پرده بالاتر مى گیرد و مى افزاید:

با این طفره رفتن ها و امروز و فردا کردن ها و از کار گریختن، در ایران به این هرزگى، حکماً نمى توان سلطنت کرد. گیرم من ناخوش [شدم ] یا مردم، فداى خاک پاى همایون ! شما باید سلطنت بکنید یا نه ؟ اگر شما باید سلطنت بکنید، بسم الله! چرا طفره مى زنید؟۳۲

اشاره این نامه عتاب آلود به مورد سان سواره محدود نمى شود، بلکه میرزا تقى خان، با استفاده از فرصت، شاه را به خاطر بى توجهى او به امور و بى التفاتى به کار کشوردارى مورد سرزنش قرار مى دهد و مى نویسد:

هر روز چرا از حال شهر خبردار نمى شوید که چه واقع مى شود و بعد از استحضار چه حکم مى فرمایند. از در خانه و مردم و اوضاع ولایات چه خبر مى شود و چه حکم مى فرمایند. قورخانه و توپى که بایست به استرآباد برود، رفت یا نه ؟ این همه قشون، که در این شهر است، از خوب و بد و سرکرده هاى آنها چه وقت خواسته و از حال هر فوج دائم خبردار شدند و هم چنین بنده ناخوشم و گیرم هیچ خوب نشدم، شما نباید دست از کار بردارید یا دائم محتاج به وجود یک بنده اى باشید. اگرچه جسارت است، اما ناچار عرض کردم .۳۳

تردیدى نیست که «نظم میرزا تقى خانى » از محدوده تنگ صرف برقرارى «نوعى «دولت منتظم »» بسى فراتر مى رفت و «خیال کنس طیطوسیون » در واقع صورتى از سلطنت مشروطه بوده است .۳۴ در این امر نیز تردیدى نمى توان کرد که خود ناصرالدین شاه به رغم دلبستگى شخصى به امیر، قبیله شاه، درباریان و نیز نماینده دولت روسیه برقرار شدن آن نظم را آغاز پایان سلطنت مستقل فهمیده و براى از میان برداشتن آن به وحدت کلمه رسیده اند. از دیدگاه تاریخ اندیشه سیاسى در ایران، این نکته در مناسبات میان شاه و وزیر در سده هاى متاخر داراى اهمیت است که با صفویان غفلت و تغافلى بى سابقه در آموزش و پرورش ولیعهد پدیدار شد. تا آغاز دوران جدید تاریخ ایران که آهنگ انحطاط تاریخى ایران شتاب بیشترى پیدا کرد و به ویژه به دنبال شکست ایران در جنگ هاى ایران و روس نیز رخنه اى در ارکان باورهاى کهن ایرانیان افتاد، اصلاحات به وسوسه اى عمده تبدیل شد و از آن جا که گستره فرمانروایى بسیارى از شاهان از محدوده حرمسراى شاهى فراتر نمى رفت، نقش وزیران در تدبیر امور، بیش از پیش، اهمیت پیدا کرد. تبدیل تبریز به دارالسلطنه نایب السلطنه از این حیث جالب توجه است که ولیعهد را از بندهاى خواجه سرایان و خاتون هاى حرمسراى شاهى آزاد مى کرد و آموزش و پرورش او را به دست وزیران مى سپرد. وانگهى، ولیعهد در عمل فرصتى مى یافت تا در اداره مهم ترین ایالت کشور نقشى داشته باشد و این امر او را براى تصدى امور آماده مى کرد. با عباس میرزا و دو قائم مقام دگرگونى عمده اى در شیوه اداره کشور پدیدار شد و میرزا ابوالقاسم، پیش از برقرار شدن «نظم میرزا تقى خانى » برچیدن «بساط کهنه » و درافکندن «طرح نو» را راهنماى عمل خویش قرار داد. خاندان قائم مقام توانستند عباس میرزا و نخستین بار، گروه هایى از کارگزاران حکومتى جدید را در همان دارالسلطنه تبریز تربیت کنند که از پیامدهاى آن نیم سده اصلاحات تا قتل میرزا تقى خان بود، اما چنان که از سخن میرزا یعقوب خان آوردیم، در این دهه ها نیز ایران «سه دفعه از روش ترقى بازماند» و نتیجه مطلوبى عاید نشد.

کوشش هاى دو قائم مقام در تربیت عباس میرزا اساسى بود و میرزا تقى خان نیز که خود از برکشیدگان و تربیت یافتگان مکتب آن دو بود، با انتقال ناصرالدین میرزا به تبریز آموزش و پرورش او را وجهه همت خویش قرار داد و با مرگ محمدشاه مقدمات بر تخت نشستن او را فراهم کرد. شیوه هاى وزارت قائم مقام و امیرکبیر، از دیدگاه تاریخ وزارت در سده هاى متاخر، به ویژه به دنبال یورش مغولان و با انقراض نسل وزیرانى مانند خواجه نصیر طوسى و خواجه رشیدالدین فضل الله همدانى، تمایزى بنیادین با آداب وزارت دوره قاجار داشت . سبب این که در نوشته هاى تاریخى، اگر از افسانه پردازى هاى هواداران میرزاابوالقاسم و میرزاتقى خان یا ترهات برخى از منشیان دربارى بگذریم، سخن معقولى درباره مقام آن دو در وزارت و سیاست و دگرگونى هایى که آنان ایجاد کردند، گفته نشده، این واقعیت است که به دنبال زوال اندیشه سیاسى و انحطاط تاریخ نویسى در ایران، اصل در وزارت، «نوکرى » شاه بود و نه نمایندگى مصالح ملى . با قتل امیرکبیر، که مانع عمده اى بر سر راه خوشباشى هاى شاه و بى رسمى هاى هیات حاکم بود، وزارت به مجراى طبیعى خود بازگشت و در چاه ویل خواجه سرایى سقوط کرد. تمایز میان دو شیوه وزارت را مى توان از مقایسه مضمون نامه اى که میرزا آقاخان نورى به ناصرالدین شاه نوشته است، با آنچه پیشتر از میرزا تقى خان آوردیم، دریافت . خان ملک ساسانى نامه زیر را از اسناد کتابخانه سلطنتى آورده است . روزى که قرار بوده است شاه براى دیدن سان از قشون به میدان برود، میرزا آقاخان در یادداشتى به او نوشت: «هوا سرد است؛ ممکن است به وجود مبارک صدمه اى برسد… ارغوانیه عیش کنید!»۳۵ همان «شخص اول ایران »، به تعبیر خود میرزا آقاخان، آنجا که شرایط ایجاب مى کرد، در ادامه شعبده بازى هاى عارفانه میرزا آقاسى، دستور مى داد ساعت سعد و نحس خوشباشى هاى شاه را تعیین کنند و آن را به او اطلاع مى داد. خان ملک ساسانى از اسناد بایگانى سلطنتى نظر منجم باشى را به قرار زیر آورده است .

در باب ساعت زفاف، چون راى مبارک قرار گرفته که شب طالع وقت تعیین و به خاک پاى مبارک عرض شود، شب جمعه، بهترین شب ها است، قمر در برج حوت در حدود برج زهره، که کوکب غرض و بهجت و شادى است و به خصوصه این کوکب در طالع مبارک مدخلیت زیاد دارد و قمر در نظر دوستى او مقبول از وى و درجه طالع مبارک اختیارى برج انتها از طالع مبارک اصلى و خانه یازدهم هم از طالع مبارک تحویلى، که قوس باشد و درجه طلوع زحل قنطورس، که از کواکب ثابته سعد در قدر اول است و مزاج زهره را دارد، ان شاءالله تعالى، سعادتى عظیم متحد با درجه طالع دهد و شعاع و جرم مشترى در درجه طالع مبارک و سهم التزویج در درجه طالع مشترى و سهم الاولاد در وتد عاشر و نیرین در وتد، یعنى پنج ساعت و بیست دقیقه از غروب آفتاب شب جمعه رفته در ساعت زهره، ان شاءالله تعالى، مبارک و میمون است .۳۶

بدین سان، با تدبیرهاى «شخص اول ایران » «نظم میرزا تقى خانى » به تعبیر خان ملک ساسانى به درجه اى از «تملق و چاپلوسى و سبک مغزى و ناکسى و فرومایگى » هبوط کرد که «مافوق آن متصور» نبود.۳۷ میرزا آقاخان نورى در پنبه کردن رشته هاى امیر تا جایى پیش رفت که، با سوءاستفاده از باورهاى خرافى شاه، روز دیگرى که او مى بایست به بازدید از قورخانه برود از قول منجم باشى نوشت «تحت الشعاع است » و به گفته خان ملک ساسانى، «حدیثى ذکر مى کند که در موقع تحت الشعاع از همه کارى باید دست کشید» و در مناسبت دیگرى نیز که شاه، پس از مراسم سلام عید قربان، تصمیم گرفت شب را در داوودیه بگذراند، نوشت : «آنجا پشت کوه قاف است؛ سه شب متوالى عیش بفرمایید!»۳۸ مهم ترین هدف این شیوه وزارت، که در دوره قاجار به ویژه با صدارت میرزا آقاسى آغاز شد و میرزا آقاخان نورى نیز آن را به کمال رساند، بر هم زدن «نظم میرزا تقى خانى » بود.۳۹ نورى در همه عرصه هاى حکومت، نقیض قائم مقام و امیرکبیر بود و سامانى را که آن دو براى تبدیل سلطنت قاجاران از نظامى قبیله اى به دولت جدید برقرار کرده بودند، یکسره از میان برد. آموزش و پرورش شاه بخشى از کوشش هاى گسترده میرزا ابوالقاسم و میرزا تقى خان براى ایجاد دولت جدید به شمار مى آمد. میرزا آقاسى با خرافات عرفان زده و میرزا آقاخان با هرزه درایى هاى خود پایه هاى آن دولت جدید در حال ایجاد را از میان بردند و به ویژه نظام نخبه گراى قائم مقام و امیرکبیر را که از مهم ترین ابزارهاى ایجاد دولت جدید بود، یکسره تعطیل کردند و بدین سان، پیرایه نظام قبیله اى نوریان به نظام قبیله اى قاجاران بسته شد. محمدجعفر خورموجى در ضمن شرح وقایع سال ۱۲۷۵ مى نویسد:

چون در رعایت خویش و تبار بى اختیار بود، کافه منسوبان و متعلقان تا همسایگان ایشان، بل اهالى بى شعور نور و کجور را حتى المقدور حاکم بلاد گرداند و مالک الرقاب عباد. هر جا احمقى بود، از شراب هوش رباى دولت مست آمد و هر کجا ابلهى، با عیش و نعمت همدست گردید… بعضى از مالک سیرتان آن قوم، چون لقب مقلوب خود را بر ملک اضافه دیدند، به ذیل تنزیل «کلوا ما فى الارض مالا» تمسک جسته، رقم تملیک بر مایملک اهالى ممالک کشیده، تعدى را در مملکت لازم و تملک و تصرف در ما و رما مظلومین را ملازم شدند. اگر، نعوذ بالله، سخنى نه بر وفق خاطرخواه مسموعشان افتادى، جانى، بل خاندانى را بر باد دادندى . هر ناحیتى از ایران که به تصرف آن بى دینان بود، ویران شد و خزانه سلطان،چون دل عاشقان، از صبر و قرار، [خالى ] و کف کریمان و کیسه مفلسان بى درهم و دینار گردید.۴۰

در پرتو این دگرگونى هاى عمده در شیوه وزارت، که اشاره هایى اجمالى به آن آوردیم، مى توان معناى «خیال کنس طیطوسیون » و برقرارى «نظم میرزاتقى خانى » براى گذار از نظام قبیله اى به دولت جدید و کوشش قائم مقام براى برچیدن «این بساط کهنه » و درافکندن «طرح نو» را فهمید. اشاره اجمالى اعتمادالسلطنه به دریافتى که میرزا ابوالقاسم از تمایز میان «مجلس وزارت » و سلطنت پیدا کرده بود، از این حیث از نظر تاریخ اندیشه سیاسى داراى اهمیت است که چنین دریافتى از نظام حکومتى، هم چون مفهومى عمده در دگرگونى هایى بود که در آگاهى کارگزاران حکومتى دارالسلطنه تبریز، به دنبال شکست ایران در جنگ هاى ایران و روس، پدیدار شد. میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانى و خاندان او و البته انجمنى از نخبگان که او در دارالسلطنه تبریز گرد آورده بود، از بیرون درون حکومت، نخستین تلاش براى برقرارى حکومت مشروطه را آغاز کردند که اگرچه به نتیجه اى نرسید اما به هر حال راه را براى اصلاحات امیرکبیر، میرزاحسین خان مشیرالدوله، سپهسالار اعظم بعدى و رجال اصلاح طلبى مانند محمدخان مجدالملک و میرزا على خان امین الدوله هموار کرد.

در فصل دیگرى درباره جایگاه گزارش هاى سفرنامه نویسان ایرانى که با تشکیل دارالسلطنه تبریز به کشورهاى بیگانه رفتند و در نوشته هاى خود گزارشى از سامان نوآیین نهادهاى جدید عرضه کردند، بحث خواهیم کرد، اما این نکته را به مناسبت یادآور مى شویم که قائم مقام از مجراى برخى از همان گزارش ها دریافتى از نظام مشروطه، به ویژه در انگلستان، پیدا کرده بود و چنین مى نماید که میرزا نخستین رجل سیاسى ایران بود که کوشش کرد دگرگونى هایى بنیادین در سلطنت مستقل ایران ایجاد کند. این آشنایى با شیوه هاى تدبیر امور در کشورهاى بیگانه در دوره اى از تاریخ ایران که مقدمات اندیشه سیاسى سنتى مانعى مهم براى فهمیدن سامان سیاسى نوآیین اروپایى به شمار مى آمد، کارى سترگ بود، اما دانش سیاسى میرزاتقى خان و میرزا ابوالقاسم – و البته بینش سیاسى آن دو – از محدوده اطلاعاتى که در سفرنامه ها آمده بود، فراتر مى رفت . اگر دانش سیاسى آن دو تنها به آموخته هاى آنان محدود مى شد، از دیدگاه تاریخ اندیشه سیاسى، امروز اهمیتى نمى داشتند. میرزاتقى خان و میرزا ابوالقاسم به رغم تفاوت هایى که در شخصیت و نیز آموزش و پرورش آنان وجود داشت چنان که پیشتر نیز اشاره کردیم، از تبار وزیران مدیر و مدبر عصر زرین فرهنگ ایران بودند و دانش سیاسى زمان خود را با بینش سیاسى وزیرانى مانند خواجه نظام الملک طوسى و رشیدالدین فضل الله همدانى درآمیخته بودند. قائم مقام و امیرکبیر با دریافتى که از سرشت دوران جدید و الزامات آن پیدا کرده بودند، کوشش کردند در شرایطى که دیرى بود تا نهاد سلطنت از نمایندگى مصالح ملى بازایستاده بود، وزارت را به نهادى تبدیل کنند که بتواند پاسدار حوزه مصالحى باشد که از قلمرو نهاد سلطنت بیرون رفته بود. این تعارض میان دو حوزه وزارت و سلطنت از ویژگى هاى سده هاى متاخر دوره اسلامى نبود: چنان که در جاى دیگرى نیز اشاره کرده ایم، با پایان فرمانروایى خاندان هاى ایرانى، به ویژه با غزنویان و سلجوقیان، تعارضى بى سابقه میان دو نهاد سلطنت و وزارت پدیدار شده بود اما با آغاز دوران جدید تاریخ ایران دگرگونى هایى عمده در سرشت نهاد سلطنت و دربار پدید آمد و تامین مصالح ملى جز در حوزه «مجلس وزارت » امکان پذیر نمى شد. بدیهى است که در این دوره وزیرانى مانند قائم مقام و امیرکبیر استثناهایى بیش نبودند و عاقبت نامیمون آن دو نیز نشان داد که تعارض میان دو نهاد سلطنت و وزارت به درجه اى رسیده است که تامین مصالح ملى جز در حوزه نهاد وزارت ممکن نخواهد شد. معناى این که تاریخ نویسان به کوشش هاى قائم مقام در استقلال مجلس وزارت و «خیال » امیرکبیر براى برقرارى «کنس طیطوسیون » اشاره کرده اند، جز این نیست که تعارض دو نهاد وزارت و سلطنت به جایى رسیده بود که تامین مصالح ملى در حوزه سلطنت ممکن نبود. میرزا ابوالقاسم و میرزاتقى خان با تکیه بر بینش سیاسى خود دریافتى از وضع نوآیین ایران آغاز دوران جدید پیدا کرده بودند و با اقدام بى سابقه خود کوشش کردند دگرگونى عمده اى در نهاد سلطنت براى سازگار کردن آن با وضع جدید ایجاد کنند.

قائم مقام چنان که خود او در مقدمه رساله جهادیه کبیر گفته است، بیشتر به ادب تمایل داشت اما به عنوان اهل سیاست نیز با الزامات قدرت سیاسى آشنایى ژرفى به هم رسانده بود. قائم مقام در آن مقدمه مى نویسد که اگر او تابع «میل طبایع مى شد، امکان داشت که از جمیع فواید فضلاى عصر به ضبط فراید نظم و نثر رغبت کند» اما اینک «مخالف اغلب طباع »، آنچه «گوید و جوید» جز «مسائل جهاد و دفاع » نیست .۴۱ قائم مقام در پاسخ به میرزا ابوالقاسم، وزیر کرمانشاهان، که مشورتى با او درباره وزارت خود کرده و از او «جواب بى پرده خواسته » بود، به برخى از الزامات «عمل دیوان » اشاره کرده است که با حال خود او نیز بى مناسبت نیست . قائم مقام مى نویسد که از آنجا که «من خود از این کار خونخوار بسیار ضرب خورده و ضرب بسیار دیده ام و از خونخوارى این کار ترسیده ام »، پیش از آن که میرزا ابوالقاسم وارد عمل دیوان شود، نسبت به دخالت او در آن «بى راه گریز و سپر بلا» نظر مساعدى نداشته ام، اما:

بعد از آن که در حلقه خودمان داخل و به خدمت دیوان دخیل و به کلى کافى و کفیل شدید، این اقاله و انکار و اعاده و استغفار… را به هیچ وجه موافق صلاح و منتج خیر و صلاح نمى دانم .۴۲

آن میرزا ابوالقاسم نخست در زى عالمان دین بود و با خلع کسوت دیانت در خلعت سیاست درآمده بود، یعنى به گفته قائم مقام آخرت را با دنیا سودا کرده بود. قائم مقام که آشنایى ژرفى با طبیعت «عمل دیوان » و سرشت قدرت به هم رسانده بود، مى دانست که ورود در عمل دیوان امرى ممکن و خروج از آن ممتنع است؛ آن «بى راه گریز» را پایانى نیست، پس باید مردانه در آن گام نهاد. قائم مقام با اشاره اى به سابقه میرزا ابوالقاسم، وزیر کرمانشاهان، مى نویسد که «ملاها در لباس آخرت اند و میرزاها با اساس کار دنیا. کار شما بالفعل، از آن لباس گذشته است و اگر خداى نکرده با این اساس نگذرد، العیاذ بالله از آن جا رانده و از این جا مانده خواهید بود… نه کار آخرت کردى نه دنیا. هوسناکى تا کى ؟ عبث کارى تا چند؟ مرد مردانه باش ! پاى دوام و ثبات بفشار، کار خود را به خدا بگذار!» قائم مقام این تمایز دنیا و آخرت را از باب بیان نظر رایج مى آورد وگرنه در نظر او که به سیاست تامین مصالح عالى اعتقاد داشت، از دیدگاه قدرت سیاسى و عمل دیوان، پیوند دنیا و آخرت پیچیده تر از آن بود که به صورت چنین تمایزهایى بتوان بیان کرد و میرزا بر آن بود که کار آخرت را با دنیا مى توان ساخت، چنان که در ادامه همان مطلب مى نویسد که «امر عقبى را از راه دنیا بساز!»۴۳ قدرت سیاسى و مناسبات قدرت، پیوسته، میدانى ایجاد مى کند که نه توضیح آن با منطق فهم عمومى ممکن مى شود و نه بیان آن به زبان رایج اندیشه سیاسى سنتى، بلکه عمل دیوان پیامدها و قدرت سیاسى الزاماتى دارد که باید به آن تن در داد. در همان پاسخ به نامه

وزیر کرمانشاهان، که به فقراتى از آن اشاره کردیم، قائم مقام به یک نکته دیگر در الزامات عمل دیوان اشاره کرده است . وزیر کرمانشاهان «مصلحتى دیگر» از میرزا ابوالقاسم کرده و «مشتبه نبودن جواب را به قید قسم شرط نموده » بود، که البته چون سواد نامه او در دست نیست، از مضمون آن اطلاعى نداریم، اما از فحواى پاسخ قائم مقام مى دانیم که گویا میرزا ابوالقاسم از او درباره پرداخت وجوهاتى به اطرافیان شاه در تهران پرسیده بوده است . قائم مقام در ادامه استدلال پیشین خود مبنى بر این که ورود در هر کارى الزاماتى دارد و نمى توان به آن تن در نداد، این بار نیز مى نویسد «که حالیا مصلحت وقت در آن مى بینم » که «تن به قضا در داده و بند از گلوى همیان گشاده با کمال جلال وارد دارالخلافه شوید» و از مخاطب خود مى خواهد که از آن جا که «بچه هاى تهران را خودتان بهتر مى شناسید»، که «به زر و سیم سر فرود آرند»، به «هر که هر چه خواهد بدهید». آن گاه قائم مقام مثل عربى را مى آورد که «این نخستین شیشه اى نیست که در اسلام شکست !» و نظر به سابقه مخاطب، که بر ما معلوم نیست، مى افزاید که «اگر خواهید خس تملایى را در کسوت میرزایى خرج دهید، از پیش نمى رود و کار عیب مى کند.»۴۴

در بینش سیاسى قائم مقام، قلمرو قدرت سیاسى، حوزه مصالح عمومى است و او این ضابطه اساسى را به هر مناسبتى وارد مى کند و آن را راهنماى عمل دیوان مى داند، اما این حوزه مصالح عالى، با مختصاتى که در دوران جدید پیدا کرده است، قلمرو اخلاق خصوصى نیست . قائم مقام، چنان که از منشآت او برمى آید، در دیانت خود بسیار استوار بود، اما او دیانت و بیشتر از آن اخلاق خصوصى خود را به هر مناسبتى وارد نمى کند. در برخى از نامه هاى خصوصى میرزا اشاره هایى به اخلاق خصوصى او آمده است و بر پایه آن اشاره ها مى توان گفت که قائم مقام مردى داراى اصول، سخت گیر نسبت به خود و اطرافیان خود و سخت کوش بوده و هیچ امر جزیى از نظر باریک بین او فوت نمى شده است . قائم مقام همین اعتقاد به اصول، سخت گیرى و سخت کوشى را در حوزه مصالح عمومى نیز به طریق اولى به کار مى گرفت، اما بدیهى است که حدود و ثغور آن دو را خلط نمى کرده است . غایت حوزه مصالح عالى، تامین مصالح است و این جز با توجه به منطق ویژه آن ممکن نیست . در نامه اى که فقراتى از آن را آوردیم، قائم مقام «تن به قضا در دادن » و «بند از گلوى همیان گشادن » را از الزامات «با کمال جلال وارد دارالخلافه شدن » دانست، اگرچه، از دیدگاه اخلاق خصوصى، به اشاره به مخاطب خود نوشت که این «نخستین شیشه اى نیست که در اسلام شکست » و معناى این اشاره آن بود که گام نخست در مناسبات قدرت فهمیدن حدود و ثغور قلمروهایى است که رجل سیاسى نمى تواند در نسبت میان آنها نیندیشیده باشد. در حوزه مصالح عمومى هیچ نسبت ساده اى وجود ندارد، هم چنان که نسبت مختصات حوزه مصالح عمومى و قلمرو اخلاق خصوصى امرى پیچیده و بغرنج است و بازتاب این بغرنجى ها را حتى در واژه هایى که در دو قلمرو به کار گرفته مى شود، مى توان دید. اگرچه قائم مقام، به تواضع، به میرزا صادق وقایع نگار نوشته بود که «بنده مخلص را با حرف و صحبت ملک و دولت چه کار است »۴۵ اما زبان در کام او از ذوالفقار آخته بیشتر کارگر بود و چنان نسبتى با زبان داشت که هیچ یک از ظرافت هاى زبان از او فوت نمى شد. در نامه اى به فاضل خان گروسى، قائم مقام دو بیت از سعدى نقل مى کند که:

مرا پیر داناى مرشدشهاب

دواندرز فرمود بر روى آب

یکى آن که بر خویش خودبین مباش

دگر آن که بر غیر بدبین مباش

«غیرى » که مى توان به او بدبین نبود، در شعر سعدى، در معناى اخلاقى آن به کار رفته، اما «غیر» سیاست، به ضرورت، «غیر» اخلاق خصوصى نیست . اگر در اخلاق خصوصى بدبین بودن بى دلیل به غیر جایز نیست، در قلمرو مناسبات قدرت خوشبین بودن بى رویه به غیرگناهى بزرگ و نابخشودنى است، زیرا «غیر» اخلاق، به اسم، با غیر سیاست یکى است و نه به رسم . قائم مقام در توضیح «غیرى » که در قطعه سعدى آمده، مى نویسد که «مراد از این غیر بره ها و گوسفندها است، نه سگ ها و گرگ ها.»۴۶ قلمرو قدرت سیاسى، بیشه گرگ هاى گرسنه است، باید آن بیشه و گرگ هاى آن را شناخت و آن گاه که ضرورت ایجاب کند، «برهان قاطع … سیف و سنان » آشکار کرد. قائم مقام در نامه اى به همان وقایع نگار، که پس از شکست سردار ترک چوپان اوغلى و فتح دولت ایران عازم بغداد بود، نوشته، به برخى از ظرافت هاى بینش سیاسى خود اشاره کرده است .

در این نامه به میرزا صادق وقایع نگار، قائم مقام، مانند برخى دیگر از نامه هایى که در منشآت آمده، واژه ها را هم چون شمشیر به کار مى گیرد و حتى ضرباهنگ واژه ها و ترکیب آنها به گونه اى است که هر عبارتى گویى ضربه شمشیرى است که فرود مى آید. وانگهى قائم مقام به عنوان رجل سیاسى آگاه از مصالح و سردار جنگى که همه زوایاى میدان را مى شناسد، زبان مصالحه و برهان قاطع تیغ را در کنار هم مى آورد و بیان او به گونه اى است که صداى چکاچاک تیغ هاى آبداده آخته را مى توان از ضرباهنگ واژه ها شنید. قائم مقام مى نویسد ما اهل جنگ نیستیم و «امید هست که به وضع خوب، بى جنگ و آشوب، مقاصد این دولت در آن دولت ساخته شود». دولت او علاقه اى ندارد که «بار دیگر، تیغ جدال بین المسلمین آخته » گردد و بر آن است که «خواهش هاى این دولت همه امور جزیى هم سلمه است و شریعت ما سهله سمحه »، اما بلافاصله به وقایع نگار خاطرنشان مى کند که این طور نیست که ما علاقه اى به جنگ نداشته باشیم، بلکه ما از این رو صلح مى خواهیم که دشمن «به تایید شاه مردان، ضربى خورده و حسابى برده » است . صلح طلبى ما از جنگاورى است براى تامین مصالح ملى و پشتوانه صلح طلبى ما نیز «سپاه مستعدى » است که باید برود و «قلاع مسترد شود». میرزا با این استدلال اظهار امیدوارى مى کند که «ان شاءالله، آرامى خواهند گرفت .» امیدوارى قائم مقام به امکان صلح پایدار ناشى از شناخت او از دشمن و مرتبه خردمندى اوست که مردمانى «سنگین و متین »اند و «این قدر سبک و تنگ و جاهل نیستند که دنبال گرد صحرا بیفتند و از پى مرغ در هوا روند». قائم مقام درباره «ایلات بابان » نیز مى نویسد که آنان «از آفتاب روشن تر است که نوکر قدیم این دولت قویم اند» و بنابراین نباید سر از چنبر اطاعت دولت ایران خارج کنند، اما این نکته نیز باید معلوم وقایع نگار باشد که پشتوانه صلح طلبى جنگاورى است . پس «اگر منکر و مشاجرى باشد، برهانى قاطع، مثل همراهان سرتیپ، با نظم و ترتیب و سیف و سنان، طوع العنان در دست دارند.» واژه هاى نامه قائم مقام نیام ذوالفقار اوست و میرزا ابوالقاسم هیچ واژه اى را نمى نویسد که تیغى آبداده در آن تعبیه نکرده باشد، اما آنچه در بینش سیاسى قائم مقام نه تنها بر واژه ها که بر تیغ هاى آبداده فرمان مى راند و در واقع، فصل الخطاب و برهان قاطع نهایى است، جز «صلاح دولت » نیست، تنها ضابطه اى که به یکسان مى تواند به جنگ و صلح خصلت عادلانه بدهد. از این رو قائم مقام وظایف سفیر، مسئولیت ها و حقوق او و البته، ضابطه عمل را یادآورى مى کند و مى نویسد: «خاطرتان جمع باشد و به قلب ثابت و ساکن و حواس مجموع مطمئن حرف بزنید» و جان کلام را در این عبارت کوتاه، اما شگفت انگیز، مى آورد که «و هرچه دلتان مى خواهد بگویید و صلاح دولت تان است، همان را بکنید و انصاف بدهید».۴۷ بدیهى است که واپسین کلام قائم مقام، در این عبارت و همه نامه هاى دیگر، «صلاح دولت » است، اما این که گفتیم در آن عبارت کوتاه نکته شگفت انگیزى نیز وجود دارد، از این روست که در نخستین نگاه به نظر مى رسد که تضادى میان دو جزء «دلتان بخواهد» و «صلاح دولت تان » وجود دارد.

قسمت دوم