Category: رضاشاه کبیر / سفرنامة خوزستان

احوال‌ اردوي‌ بهبهان‌

‌‌‌

احوال‌ اردوي‌ بهبهان‌

 ‌

   براي‌ اينكه‌ از حالت‌ و علميات‌ ستوني‌ كه‌ از اصفهان‌ تجهيز شده‌ بود و بايستي‌ از بحبوحة‌ بختياري‌ گذشته‌ به‌بهبهان‌ بيايد، اطلاع‌ كامل‌ حاصل‌ گردد، طياره‌ را مأمور كردم‌ به‌بهبهان‌ برود و خبر بياورد. شهر بهبهان‌ در سيزده‌ فرسخي‌ شمال‌ «زيدون‌» واقع‌ است‌. اين‌ عده‌ تحت‌ فرماندهي‌ سرتيپ‌ محمدحسين‌ ميرزا رئيس‌ اركان‌ حرب‌ لشكر جنوب‌ تجهيز شده‌ بود و معلوم‌ شد با وجود تمام‌ موانع‌ و زحماتي‌ كه‌ براي‌ عبور اين‌ عده‌ از داخله‌ بختياري‌ و گذشتن‌ از جبال‌ صعب‌العبور فراهم‌ بوده‌، برف و كوه‌ و دره‌هاي‌ سخت‌ را طي‌ كرده‌ و به‌بهبهان‌ وارد شده‌اند. عبور از كوهستان‌ بختياري‌، به‌نظر خيلي‌ خطير مي‌آمد، زيرا كه‌ سال‌ گذشته‌ كه‌ عدة‌ مختصري‌ به‌طرف‌ خوزستان‌ اعزام‌ داشته‌ بودم‌، در داخله‌ بختياري‌ به‌مشكلاتي‌ برخورده‌ و غفلتاً مورد حمله‌ واقع‌ شدند، و چون‌ ابداً مهياي‌ جنگ‌ نبودند، جمعي‌ از آنها را گرفتار و قطعه‌ قطعه‌ ساختند.

   البته‌ احتمال‌ مي‌رفت‌ كه‌ اين‌ اردو هم‌ كه از هر حيث‌ موقعيت‌ بختياري‌ را تهديد مي‌كرد مجدداً دچار خطر شود. خاصه‌ با نقشه‌اي‌ كه‌ ميان‌ خزعل‌ و بعضي‌ از خوانين‌ بختياري‌ ترسيم‌ شده‌ بود. البته‌ براي‌ اينكه‌ عده‌ مزبور به‌اردوي‌ جنوب‌ ملحق‌ نشود، يا حتي‌الامكان‌ ديرتر به‌بهبهان‌ برسد، تصور مي‌رفت‌ كه‌ ايل‌ مزبور از هيچ‌ اقدامي‌ خودداري‌ ننمايد. اين‌ همان‌ اردويي‌ است‌ كه‌ شخصاً در اصفهان‌ مجهز كرده‌ و سان‌ ديده‌ و در هفدهم‌ عقرب‌ روانه‌ كرده‌ بودم‌. چنانكه‌ ذكر شد يكي‌ از نظاميان‌ را در اصفهان‌ به‌مشق‌ تيراندازي‌ آزمودم‌ و بر من‌ مسلم‌ شد كه‌ تربيت‌ شدگان‌ من‌ مافوق‌ بعضي‌ توهمّات‌ و تصورّات‌ اند و يقين‌ داشتم‌ مي‌توانند در آن‌ واحد، هم‌ بختياري‌ را سركوب‌ كنند، و هم‌ خود را به‌محل‌ مأموريت‌ برسانند.

   اردوهاي‌ من‌ نيز با سرعت‌ عملي‌ فوق‌العاده‌ پيش‌ مي‌آيند و بيشتر اسباب‌ اضطراب‌ دشمن‌ شده‌اند. مي‌خواهم‌ كه‌ به‌مركز خوزستان‌ بروم‌. چه‌ مانعي‌ مي‌تواند از من‌ ممانعت‌ كند؟ عهد كرده‌ام‌ كه‌ شخصاً به‌سركوبي‌ اشرار و متجاسرين‌ بپردازم‌. جز مرگ‌ چه‌ عايقي‌ قادر به‌جلوگيري‌ من‌ خواهد بود؟

   بعد از سان‌ اردو، به‌چادري‌ كه‌ به‌من‌ اختصاص‌ داده‌ بودند، رفتم‌. بعد از قدري‌ صحبت‌ با اطرافيان‌ و مشغول‌ داشتن‌ آنها به‌مذاكرات‌ متفرقه‌ و افزودن‌ قوت‌ قلب‌ و صبر و طاقت‌ آنها، اجازه‌ دادم‌ به‌چادرهاي‌ خود بروند. تنها ماندم‌ كه‌ بيشتر از سكوت‌ لذت‌ ببرم‌، زيرا كه‌ مدتهاست‌ شب‌ در اردوگاه‌ نخفته‌ام‌. اين‌ خاموشي‌ را فقط‌ گاهگاه‌ شيهه اسبان‌ و بانگ‌ قراولان‌ برهم‌ مي‌زند. اقرار مي‌كنم‌ كه‌ اين‌ دو صدا از هر آواز لطيفي‌ در گوش‌ من‌ مطبوعتر مي‌افتد و در قلبم‌ خاطره‌ هايي‌ را بيدار مي‌كند كه‌ هيچ‌ زمزمه‌ طرب‌انگيزي‌ قادر به‌ايجاد آن‌ نيست‌ و نخواهدبود.

ابلاغيه‌ ذيل‌ را امر دادم‌ به‌تهران‌ مخابره‌ كنند كه‌ منتشر شود:

 ‌

ابلاغيه‌ وزارت‌ جنگ‌

 ‌

اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌

كپيه‌ حكومت‌ نظامي‌

   «امروز كه‌ غره‌ جمادي‌الاولی است‌، وارد فرونت‌ شدم‌. طيارات‌ ما كه‌ صبح‌ براي‌ اكتشافات‌ پرواز كرده‌ بودند، عمليات‌ خود را انجام‌ دادند. قسمت‌بندي‌ اردوي‌ زيدون‌، تمام‌ رضايت‌بخش‌ مي‌باشد. ستون‌ مقدم‌ قواي‌ اصفهان‌ به‌بهبهان‌ وارد شدند. قواي‌ اعزامي‌ آذربايجان‌، سه‌ قسمت‌ اولي‌ وارد كرمانشاه‌ شدند. امروز مجدداً از خزعل‌ تلگرافي‌ رسيده‌كه‌ بدواً به‌واسطه‌ مستقيم‌ نبودن‌ خطوط‌ تلگرافي‌ و نبودن‌ سيم‌، و اينكه‌ مجبوراً بايد باكشتي‌ بادي‌ تلگراف‌ مرا به‌او برسانند، و از اين‌ تأخيري‌ كه‌ طبيعتاً پيش‌ آمده‌ است‌ و نتوانسته‌ است‌ فوري‌ مبادرت‌ به‌تقديم‌ جواب‌ نمايد، اظهار تأسف‌ و انفعال‌ كرده‌، سپس‌ در ضمن‌ تجديد اطاعت‌ و انقياد متذكر شده‌ است‌ كه‌ مدلول‌ تلگراف‌ اوليه‌ او در حكم‌ تسليم‌ قطعي‌ بوده‌ و همان‌ است‌ كه‌ من‌ قبلاً متذكر شده‌ بودم‌ و ضمناً مصرّانه‌ طلب‌ تأمين‌ و عفو و اغماض‌ نموده‌ است‌.

در جواب‌ به‌او نوشتم‌ كه‌ چون‌ مشاراليه‌ يك‌ نفر ايراني‌ و منم‌ به‌اضمحلال‌ آحاد و افراد ايراني‌ راضي‌ نيستم‌، و جز حفظ‌ اصول‌ مركزيت‌ مملكت‌، كه‌ هميشه‌ خاطر نشان‌ عموم‌ كرده‌ام‌ هيچ‌ قصد و منظوري‌ ندارم‌ لازم‌ است‌ به‌فرونت‌ مقدم‌ آمده‌، حضوراً تأمين‌ خود را درخواست و مراتب‌ اطاعت‌ و انقياد خود را تجديد نمايد.

                       رئيس‌ الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا – رضا

                                                                                   5 قوس‌ 1303 – نمره‌ 4194

 ‌

تلگراف‌ ذيل‌ هم‌ از كفيل‌ رياست‌ وزرا رسيد. و جواب‌ داده‌ شد‌:

 ‌

مقام‌ منيع‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ اعظم‌ فرمانده‌ كل‌ قوا دامت‌ عظمته‌

   «عين‌ تلگراف‌ آقاي‌ ذكاءالملك‌ ذيلاً به‌عرض‌ مبارك‌ مي‌رسد. دو فقره‌ مراسله‌ كه‌ ديشب‌ از سفارت‌ انگليس‌ رسيده‌ متن‌ كامل‌ آن‌ را آقاي‌ وزير امور خارجه‌ به‌توسط‌ اركان‌ حرب‌، شبانه‌ به‌عرض‌ مبارك‌ رساند. امروز صبح‌ پنجشنبه‌، مراسلات‌ در هيأت‌ وزرا قرائت‌ و جوابي‌ كه‌ به‌نظر رسيده‌، ضميمة‌ اين‌ تلگراف‌ به‌عرض‌ مي‌رسد. استدعا مي‌شود نسبت‌ به‌معروضات‌ ذيل‌ عقايد حضرت‌ اشرف‌ اظهار شود:

1 ـ اين‌ كه‌ مراسله‌ جوابيه‌ را تصويب‌ مي‌فرمايند يا خير؟

2- چون‌ اين‌ مراسله‌ و مراسله‌اي‌ كه‌ هفته‌ قبل‌ رسيد متضمن‌ تلگراف‌ سر پرسي‌ لرن‌ به‌حضرت‌ اشرف‌ كه‌ به‌شيراز مخابره‌ شده‌ بود، هنوز به‌مجلس‌ ارائه‌ نشده‌، آيا تصويب‌ مي‌فرمايند مراسلات‌ وارده‌ و جوابي‌ كه‌ به‌عرض‌ مي‌رسد قبلاً به‌اطلاع‌ مجلس‌ يا بعضي‌ از وكلاي‌ مخصوص‌ برسد يا خير؟

3- با وجود اين‌ مراسلات‌، عزم‌ حضرت‌ اشرف‌ در جلو رفتن‌ قوا ثابت‌ خواهد بود، يا موقتاً متوقّف‌ خواهند شد؟ زيرا هر يك‌ از اين‌ شقوق‌ ممكن‌ است‌ تأثيرات‌ مهمه‌ را متضمن‌ باشد.

منتظر دستورالعمل‌ عاجل‌ هستيم‌.

صورت‌ جوابي‌ كه‌ براي‌ مراسله، تهيه‌ شده‌، اين‌ است‌:

دو مراسلة‌ شريفه‌ مورخه‌ 4 قوس‌ نمره‌ 314 و نمره‌ 315 واصل‌ شد، و از استحضار از قرار منعقده‌ بين‌ دولت‌ انگلستان‌ و شيخ‌خزعل‌، كه‌ اكنون‌ اول‌ دفعه‌ است‌ به‌اطلاع‌ دولت‌ دوستدار مي‌رسد، نهايت‌ تعجب‌ حاصل‌ گرديد، كه‌ آن‌ دولت‌ فخيمه‌، با وجود مناسبات‌ حسنه‌ فيمابين‌ و بر خلاف‌ رسوم‌ و مقررات‌ بين‌المللي‌ چگونه‌ چنين‌ قراردادي‌ را كه‌ منافي‌ حق‌ حاكميت‌ دولت‌ ايران‌ مي‌باشد، با يك‌ نفر تبعة‌ مسلّمة‌ ايران‌ جايز دانسته‌ و حوزه‌ اقتداراتي‌ براي‌ مشاراليه‌ و اعقاب‌ او در خاك‌ ايران‌ قائل‌ شده‌اند. دولت‌ ايران‌ قرارداد مزبور را به‌هيچوجه‌ نمي‌تواند به‌رسميت‌ بشناسد و خود را محق‌ّ مي‌داند كه ‌نسبت‌ به‌چنين‌ اقدامي‌ پرتست‌ نمايد و نيز زحمت‌ افزا مي‌شود، كه‌ دولت‌ ايران‌ هيچ‌وقت‌ وساطت‌ و دخالت‌ هيچ‌ دولت‌ خارجي‌ را در عمل‌ خوزستان‌ و شيخ‌خزعل‌ كه‌ از امور داخلي‌ مملکت‌ ايران‌ است‌ نمي‌پذيرد. اما اين‌ كه‌ در مراسلة‌ خود، دولت‌ ايران‌ را مسؤول‌ وقوع‌ خسارات‌ دانسته‌اند، لازم‌ است‌ خاطر شريف‌ را متوجه‌ سازم‌ كه‌ بايد تصديق‌ بفرمايند، كه‌ پس‌ از آنكه‌ يك‌ نفر تبعه‌ و گماشتة‌ دولت‌ ايران‌ در يك‌ قسمت‌ از خاك‌ اين‌ مملكت‌ كه‌ با ساير قطعات‌ آن‌ از حيث‌ واقع‌ بودن‌ تحت‌ اقتدار و اختيار دولت‌ ايران‌ هيچ‌ تفاوت‌ و مزيّت‌ ندارد، بناي‌ تمرّد و طغيان‌ گذارد، و با اينكه‌ دولت‌ براي‌ مصلحت‌ با او منتهاي‌ مدارا و مماشات‌ را نموده‌، و بالاخره‌ آن‌ متمرّد اظهار ندامت‌ و معذرت‌ كرده‌ و دولت‌ به‌همان‌ نظر مصلحت‌، معذرت‌ او را پذيرفته‌ و معذلك‌ مشاراليه‌ به‌وظايف‌ تبعيت‌ و اطاعت‌ خود عمل‌ ننمايد، چگونه‌ دولت‌ مي‌تواند تحمل‌ اين‌ نافرماني‌ و ياغيگري‌ را بنمايد، و در صدد مطيع‌ ساختن‌ او برنيايد؟ در انجام‌ اين‌ وظيفه‌ كه‌ قهراً مستلزم‌ سوق‌ قشون‌ و عمليات‌ جنگي است‌، چگونه‌ مسؤوليّت متوجه‌ دولت‌ مي‌شود؟ در اينجا ناگزيرم‌كه‌ خاطر محترم‌ را متوجه‌ سازم‌ كه‌ با وجود قراردادي‌ كه‌ در مراسله‌ دوم‌ به‌اطلاع‌ دولت‌ رسانده‌اند، واضح‌ و مبرهن‌ مي‌شود كه‌ تمرّد و خودسري‌ شيخ‌خزعل‌ نسبت‌ به‌دولت‌ متبوع‌ خود به‌استظهار همين‌ قرارداد و اطميناني‌ است‌ كه‌ از طرف‌ دولت‌ فخيمه‌ انگلستان‌ داشته‌ است‌، والاّ مشاراليه‌ مسلمّا چنين‌ جسارتي‌ نمي‌كرد. بنابراين‌ نه‌ تنها دولت‌ ايران‌ هيچگونه‌ مسؤوليّت‌، در خصوص‌ نتايج‌ اين‌ قضيّه‌ ندارد، بلكه‌ مسؤوليّت‌ متوجه‌ مسببين‌ واقعه‌ خواهد بود.

در خاتمه‌ زحمت‌ افزا مي‌شود اينكه‌ مرقوم‌ داشته‌اند دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ براي‌ خود اين‌ حق‌ را حفظ‌ مي‌كند، كه‌ به‌هر نحو و طريقي‌ صلاح‌ و مقتضي‌ بدانند از طرف‌ خود اقداماتي‌ براي‌ حفظ‌ و حراست‌ جان‌ و مال‌ رعاياي‌ انگليس‌ به‌عمل‌ آورند، لزوماً متذكر مي‌شوم‌، كه‌ در اين‌ موضوع‌ دولت‌ ايران‌ هيچگونه‌ حقي‌ را كه‌ اعمال‌ آن‌ منافي‌ استقلال‌ حاكميت‌ ايران‌ نسبت‌ به‌خاك‌ و اهالي‌ او باشد قائل‌ نيست‌.»

                                                                                 ذكاءالملك‌

                                        رئيس‌ اركان‌ حرب‌ كل‌  سرتيپ‌ امان‌الله‌

                                                                                 نمره‌ 4800

 ‌

جواب

 ‌

رياست‌ اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌

   «با استحضار از مفاد رمز نمرة‌ 4800 به‌آقاي‌ وزير امور خارجه‌ جواباً تذكردهيد:

اولاً – اگر بنا باشد دو مراسله‌ اخير پذيرفته‌ شود، جوابي‌ كه‌ تهيه‌ شده‌ بد نيست‌.

ثانياً- راجع‌ به‌مراسلة‌ هفتة‌ قبل‌ متذكر مي‌شوم‌ كه‌ مراسله‌ نبوده‌، بلكه‌ فقط‌ تلگرافي‌ از سرپرسي‌ لرن‌ توسط‌ قونسول‌ شيراز به‌عنوان‌ من‌ و مشعر بر صلح‌ و عدم‌ تعقيب‌ خزعل‌ بوده‌ كه‌ جواب‌ سخت‌ داده‌ شد. آن‌ هم‌ فقط‌ تلگراف‌ حضوراً قرائت‌ گرديد ولي‌ عين‌ آن‌ تسليم‌ من‌ نشده‌ است‌.

ثالثاً- البته‌ تصويب‌ مي‌كنم‌ مراسلات‌ وارده‌ و جوابيه‌ را با يك‌ عدّه‌ از وكلا، تحت‌ شور و مداقّه‌ در آوريد.

رابعاً- در موضوع‌ جلو رفتن‌ قوا و يا توقّف‌ آن‌ اطلاعاً  اشعار مي‌دارم‌ كه‌ البته‌ پيش‌ رفته‌، هيچ‌ مانعي‌ مرا از اين‌ عزم‌ باز نخواهد داشت‌.»

                                             وزير جنگ‌ و فرمانده‌ كل‌ قوا

                                                                                              7 قوس‌ – نمره‌ 4181

حركت‌ به‌«لنگير»

‌‌

حركت‌ به‌«لنگير»

 ‌

يكشنبه‌ 8 قوس‌

   بعد از دو شب‌ توقّف‌ در اردوگاه‌ اوليه‌ «زيدون‌»، صبح‌ امروز، مطابق‌ امري‌ كه‌ داده‌ شده‌ بود به‌طرف‌ مركز اردو كه‌ در «لنگير» است‌ حركت‌ كرديم‌. بياباني‌ خشك‌ پيش‌ آمد كه‌ از هيچ‌ طرف‌، علائم‌ خرمي‌ و شادابي‌ در آن‌ به‌نظر نمي‌رسيد. فقط‌ رودخانه‌ «زهره‌» كه‌ به‌طور مارپيچ‌ آب‌ گل‌آلود خود را از اين‌ بيابان‌ مي‌گذراند نشان‌ زندگي‌ محسوب‌ مي‌شد.

تشويش‌ اردوي‌ غرب‌

‌‌

تشويش‌ اردوي‌ غرب‌

 ‌

   در طول‌ طريق‌ من‌ متفكر و واقعاً ناراحت‌ بودم‌ و كمتر با كسي‌ صحبت‌ مي‌داشتم‌. تمام‌ توجّهم‌ به‌طرف‌ قشوني‌ بود كه‌ از طرف‌ لشگر غرب‌ امر به‌تجهيز داده‌، و بايستي‌ از خط‌ خرم‌آباد و لرستان‌ عبور كرده‌، و از مناطق‌ صعب‌العبور و جبال‌ شامخه‌ سفر نموده‌ و از ميان‌ طوايف‌ لر بگذرد.

   لرستان‌ قطعه‌ايست‌ كوهستاني‌ و پوشيده‌ از جنگلهاي‌ انبوه‌. جلگه‌ها و دشتهاي‌ خرم‌ آن‌ را، سلاسل‌ جبالي‌ احاطه‌ كرده‌ است‌، كه‌ جز تنگه‌هاي‌ باريك‌ و گردنه‌هاي‌ خطرناك‌ لغزنده‌ معبري‌ ندارند. سالها است‌ كه‌ طوايف‌ چادرنشين‌ اين‌ ولايت‌ از موقع‌ استثنايي‌ مستحكم‌ خود و از ضعف مركز استفاده‌ كرده‌ و لرستان‌ را حصاري‌ فتح‌ نشدني‌ ساخته‌ بودند. دولت‌ ايران‌ هم‌ اگر قشوني‌ مي‌فرستاد، و يا مخارجي‌ مي‌كرد، فقط‌ بنا بر تقاضاي‌ حكام‌ و مأموريني‌ بود كه‌ از مركز مي‌رفتند، و قصدي‌ جز گرفتن‌ پول‌ و ظاهرسازي‌ نداشتند. اين‌ سياست‌ خائنانه‌ حكام‌ از طرفي‌ لرها را خودسر و بيباك‌ كرده‌، و از طرفي‌ دولت‌ را مرعوب‌ ساخته‌ بود. زيرا كه‌ طوايف‌ لر مطمئن‌ شده‌ بودند كه‌ تمام‌ مساعي‌ دولت‌ در مقابل‌ يك‌ حمله‌ آنها با يك‌ تقديمي‌ كه‌ به‌حكام‌ بروجرد مي‌دهند هباوهدر است‌. و دولت‌ هم‌ معتقد گشته‌ بود كه‌ لرها به‌قدري‌ قوي‌ هستند كه‌ قلع‌ و قمع‌ آنها از محالات‌ است‌.

   قشون‌ من‌ بود كه‌ لرها را مطيع‌ و لرستان‌ را فتح‌ كرد.

   از اين‌ خاك‌ بود كه‌ بايستي‌ ستون‌ لشكر غرب‌ گذشته‌، وارد شهرهاي‌ شمالي‌ خوزستان‌ بشود. چون‌ نه‌ تلگرافي‌ داشتم‌ و نه‌ وسيلة‌ استخباري‌، در انديشه‌ بودم‌ كه‌ آيا اين‌ قشون‌ از لرستان‌ گذشته‌، يا به‌حملة‌ لرها دچار گشته‌ است‌؟ والي‌ پشتكوه‌ و خزعل‌ و بعضي‌ از خوانين‌ بختياري‌ كه‌ معاهده‌ بسته‌ بودند و لرها را تحريك‌ مي‌كردند، قصدشان‌ اين‌ بود كه‌ از هر طرف‌ راه‌ را برقشون‌ من‌ مسدود سازند.

   باري‌ حيران‌ بودم‌ كه‌ چگونه‌ از حال‌ اين‌ اردو خبر بيابم‌! فقط‌ انگليسيها تلگراف‌ داشتند. نمي‌شد هم‌ كه‌ از آنها كسب‌ خبر نمايم‌. به‌علاوه‌ با سابقه‌اي‌ كه‌ در اين‌ امر داشتند، ممكن‌ بود راست‌ نگويند و حقايق‌ را نوع‌ ديگر جلوه‌ دهند.

ورود به‌«لنگير»

‌‌

ورود به‌«لنگير»

 ‌

   عصر وارد «لنگير» شديم‌. اين‌ نقطه‌ هم‌ جزء ناحيه‌ زيدون‌ است‌ و با منزل‌ شب‌ گذشته‌، شش‌ فرسخ‌ فاصله‌ دارد. نظاميها طاق ‌نصرتي‌ بسته‌ بودند. به‌محض‌ ورود از عدّة‌ متمركز در «لنگير» ساني‌ ديدم‌ و ابلاغيه‌ ذيل‌ را صادر نمودم‌:

 ‌

ابلاغيه

 ‌

اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌

     «1- 8 قوس‌ وارد لنگير، مركز فعلي‌ اردوگاه‌ شدم‌. در ساعت‌ 8 عصر همين‌ روز مطابق‌ راپرتي‌ كه‌ به‌واسطة‌ پستهاي‌ ارتباطيه‌ رسيد، معلوم‌ شد خزعليان‌ مواقع‌ خود را تخليه‌ كرده ‌و رفته‌اند.

2- ستونهاي‌ قسمتهاي‌ عمده‌ قواي‌ اصفهان‌ ما متناوباً وارد بهبهان‌ شده‌ و مي‌شوند.

3- قواي‌ تجهيزية‌ شمال‌ غرب‌، از كرمانشاه‌ به‌طرف‌ پشتكوه‌ و از خط‌ پشتكوه‌ به‌جانب‌ دزفول‌ رهسپار و عازم‌ مي‌شوند.

4- تا دو روز ديگر از قرارگاه‌ كنوني‌ لنگير به‌طرف‌ مركز خوزستان‌ حركت‌ مي‌نمايم‌.»

                                رئيس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا – رضا

                                                                              نمره‌ 4201

 ‌

   بعد از سان‌ در چادرهايي‌ كه‌ زير درختان‌ سدر برپا كرده‌ بودند، استراحتي‌ شد. آفتاب‌ در ميان‌ گردوغبار اردو و بخار افق‌ غايب‌ يا مفقود شد.

مواقع‌ اشرار

‌‌

مواقع‌ اشرار

 ‌

   از اول‌ خاك‌ «زيدون‌» تا اين‌ نقطه‌ كه‌ قرارگاه‌ اردو است‌، تمام‌ در قلمرو قواي‌ هواداران‌ خزعل‌ و خزعل‌ بود. برادر ميرعبدالله‌ پدرزن‌ خزعل‌ بر اين‌ عدّه‌ رياست‌ داشت‌. حسين‌خان‌ بهمه‌اي‌ نيز در «قلعه ‌اعلي‌» و سالار ارفع‌ بختياري‌ در ميان‌ بهبهان‌ و رامهرمز بودند. امير مجاهد رياست‌ کل قشون را داشت‌ و سيار بود.

   ولي‌ بعد از ورود لشكر جنوب‌، قدم‌به‌قدم‌ با جنگهاي‌ شديد عقب‌ نشسته‌اند، و برادر ميرعبدالله‌ كشته‌ شد. فعلاً هم‌ مسافت‌ بين‌ من‌ و قواي‌ دشمن‌ زياده‌ از چند فرسخ‌ نيست‌.

   خزعليان‌ و ساير معاهدين‌ كميتة‌ «قيام‌ سعادت‌»، تصور ورود مرا به‌اين‌ نقطه‌ نكرده‌ بودند، و اصلاً باور نداشتند كه‌ در اثر تجربيات‌ يكصدوپنجاه‌ سالة‌ دورة‌ قاجاريه‌، براي‌ رئيس‌الوزرا همت‌ و مجالي‌ باشد كه‌ بر خوشگذرانيهاي‌ تهران‌ پشت‌ پا زده‌ و با اين‌ مشقّت‌ خود را به‌صحنة‌ كارزار برساند.

   چنانكه‌ مكرر گفته‌ام‌، گزارشات‌ دورة‌ قاجاريه‌ و رخوتي‌ كه‌ به‌تبعيت‌ سلاطين‌، در ادارة‌ مردم‌ پيدا شده‌ بود، در هيچ‌ عهدي‌ نظير ندارد. دولت‌ ايران‌ قبل‌ از من‌ اسمي‌ بلامسمي‌ بود. حتي‌ از حيث‌ نفرات‌ قشوني‌ هم‌ مركز، همواره‌ تحت‌الشعاع‌ و مقهور ملوك‌الطوايف‌ و فرمانفرمايان‌ عشاير محسوب‌ مي‌شد. خوانين‌ اطراف‌ كمترين‌ خراجي‌ نداده‌، بلكه‌ همه‌ساله‌ مبالغ‌ هنگفتي‌ به‌عنوان‌ حراست‌ راهها و عدم‌ تجاوز به‌شهرها، خود را دستي ‌بگير قلمداد مي‌كردند. همين‌ خزعل‌ و والي‌ پشتكوه‌ و خوانين‌ بختياري‌، و همين‌ ايلات‌ جنوب‌ و غرب‌ كه‌ امروز نقشة‌ خود را براي‌ تزلزل‌ من‌ طرح‌ريزي‌ كرده‌ و به‌نام‌ «قيام‌ سعادت‌»، به‌شرارت‌ و فساد و كندن‌ ريشة‌ مملكت‌ مشغول‌اند، ساليان‌ دراز است‌ كه‌ حق‌ حاكميت‌ خود را نسبت‌ به‌دولت‌ ايران‌ محفوظ‌ داشته‌، اكنون‌ كه‌ مرا در مقابل‌ خود مي‌بينند جز به‌كار بردن‌ تمام‌ قوا و دفاع‌ از مالكيت‌ مطلقة‌ خود چاره‌اي‌ ندارند. آيا تقصير زمامداران‌ يكصدوپنجاه‌ سالة‌ اخير چه‌ نوع‌ خذلاني‌ درپي‌ خواهد داشت‌؟ آنها تمام‌ اوقات‌ را به‌شقاوت‌ و سفاكي‌ و بي‌اعتباري‌ گذرانيده‌ و از اثر بي‌اعتباري‌ خود ايالتي‌ مثل‌ خوزستان‌ را فراموش‌ كرده‌ و اجازه‌ داده‌اند چهارنفر خودسر بي‌ هنر، عنوان‌ تجزيه‌ و تفكيك آن‌ را در دماغ‌ خود بپرورانند، تا جايي‌ كه‌ شروع‌ به‌تجهيزات‌ مسلح‌ نموده‌ و بر ضد مركزيت‌ مملكت‌ قيام‌ و اقدام‌ نمايند.

   شاه‌ در پاريس‌ نشسته‌ و به‌لهوولعب‌ مشغول‌ است‌ و به‌تصور اينكه‌ كوچكترين‌ و يا بزرگترين‌ صدمه‌اي‌ را به‌من‌ متوجه‌ سازند، اجازه‌ مي‌دهد كه‌ خزعل‌ و خزعليان‌ برضد مركزيت‌ مملكت‌ قيام‌ مسلح‌ نمايند. در كوچكترين‌ سلولهاي‌ دماغي‌ خود خطور نمي‌دهد، كه‌ اگر اين‌ قيام‌ عاقبت‌ به‌منفعت‌ اشرار خاتمه‌ يابد، ديگر مركزي‌ وجود نخواهد داشت‌ كه‌ او زمامداري‌ آن‌ را براي خود مسجل‌ ديده‌ باشد. مگر نمي‌بيند كه‌ خارجيها تا چه‌اندازه‌ مرا تعقيب‌ كرده‌ و چه‌ اولتيماتومها و نتهايي‌ است‌ كه‌ پي‌درپي‌ و گاه‌وبيگاه‌ حضوراً و غياباً و كتباً و شفاهاً به‌بدرقة‌ مسافرت‌ من‌ ايثار مي‌نمايند؟

   مگر خوزستانيان‌ امروزه‌، با داشتن‌ وطن‌فروشان‌ مستقلي‌، مثل‌ خزعل‌، خود را مطيع‌ اوامر و رعيت‌ شاه‌ مي‌دانند كه‌ او در تحريك‌ باطني‌ آنها خود را دلخوش‌ كرده‌ و از زواياي‌ قهوه‌خانه‌هاي‌ پاريس‌، سيم‌ تحريك‌ و آشوب‌ را به‌جانب‌ آنها امتداد داده‌ است‌؟ از اين‌ تحريك‌ و القاي‌ فساد چه‌ فايده‌ و حظي‌ خواهد برد؟ چه‌ لذتي‌ به‌او عايد خواهد شد كه‌ ببيند قشون‌ ايران‌ با رعاياي‌ ايران‌ دست‌ به‌گريبان‌ گشته‌، خون‌ يكديگر را جاري‌ و آرزوي‌ خارجيان‌ را اقناع‌ مي‌كنند؟

   مگر تصور كرده‌ است‌ كه‌ كميتة‌ قيام‌، همين‌ قدر كه‌ مقاوله‌نامه‌ و يا قسم‌نامة‌ خود را به‌پاريس‌ نزد شاه‌ فرستاد و عمليات‌ خود را فرع‌ اجازة‌ او قرار داد، حقيقتاً بعد از فتح‌ و بعد از تخريب‌ اساس‌ مملكت‌، باز در تجزية‌ ايالات‌ و تحكيم‌ امارات‌ و استقلال‌ موقعيت‌ خود از او اجازه‌ خواهند خواست‌ كه‌ هركدام‌ بساط‌ پادشاهي‌ خود را در يك‌ گوشه‌ از مملكت‌ بگسترند؟

   خزعل‌ خود را فعلاً «اميرخوزستان‌» معرفي‌ مي‌كند. جرايد بين‌النهرين‌ و امارات‌ جزيرهٌ‌العرب‌ نيز بشاشت‌ قلب‌ و خرمي‌ چهرة‌ خود را به ‌او اهدا مي‌كنند. سياستمداران‌ حقيقي‌ نيز باطناً باد درآستين‌ آنها انداخته‌ و كلاه‌ گوشة‌ آنان‌ را به‌مواعيد آتيه‌ خود برق‌ مصنوعي‌ مي‌دهند!

   آيا در تمام‌ اين‌ مواعيد فريبنده‌، و در اعماق‌ هر يك‌ از اين‌ وعدووعيدها كمترين‌ روزنة‌ نوري‌ هم‌ براي‌ شاه‌ بازگذارده‌اند ؟

   مسافرتهاي‌ شاه‌ به‌اروپا، غالباً از راه‌ بين‌النهرين‌ و بالاخص‌ از راه‌ محمّره‌ بوده‌ است‌ و در اياب‌وذهاب‌، مختصر وجهي‌ از طرف‌ خزعل‌ به‌ايشان‌ تقديم‌ مي‌شد. تقديم‌ اين‌ وجوه‌ حسيات‌ مودت‌آميزي‌ را فيمابين‌ توليد كرده‌ و اجازة‌ انعقاد كميتة‌ قيام‌ نيز مربوط‌ به‌همين‌ حسيات ‌است‌.

   چون‌ اتومبيلها در بوشهر مانده‌ بودند و طي‌ مسافات‌ بعيده‌ با اسب‌ تأخيري‌ بي‌هنگام‌ بود، تلگراف‌ كردم‌ اتومبيلها را به‌وسيلة‌ كشتي‌ به‌«هنديجان‌» بياورند، كه‌ از آن‌جا به‌«ده‌ملا» آمده‌ ما را به‌اهواز برسانند.

   دبير اعظم‌ رئيس‌ تحريرات‌ من‌، تلگرافات‌ و راپرتهاي‌ واصله‌ را از نظرم‌ گذرانيد. از جمله‌ تلگرافي‌ از خزعل‌ بود كه‌ پس‌ از وصل تلگرافي‌ كه‌ از ديلم‌ به‌او مخابره‌ كرده‌ بودم‌ و اميدوار شدن‌ از عفو من‌، مخابره‌ كرده‌ و عين‌ آن‌ به‌قرار زير است‌:

 ‌

تلگراف‌ خزعل‌

 ‌

مقام‌ منيع‌ حضرت‌ اشرف‌ اعظم‌ آقاي‌ رئيس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا دامت‌ عظمته‌

   «زيارت‌ تلگراف‌ مبارك‌ كه‌ مبني‌ بر اظهار مرحمت‌ نسبت‌ به‌اين‌ فدوي‌ واقعي‌ بود، بردرجات‌ استظهار و اميدواريم‌ افزوده‌، با كمال‌ اميدواري‌ مراحم‌ مبذوله‌ را عرض ‌شكرگزاري‌ تقديم‌، و بقاي‌ آن‌ وجود مبارك‌ را براي‌ سرپرستي‌ ايران‌ و ايرانيان‌ از خداوند خواستارم‌.

   فدوي‌ را به‌«هنديجان‌» احضار فرموده‌ بوديد. هر چند علت‌ مزاج‌ و ضعف‌ قوه‌ كه‌ چندي‌ است‌ شدت‌ كرده‌ مانع‌ وصول‌ اين‌ نعمت‌ بوده‌، معذلك‌ از فرط‌ اشتياق‌ به‌شرفيابي‌ حضور مبارك‌ با نهايت‌ آرزومندي‌ به‌زيارت‌، هر صوب‌ را امر و مقرر فرمايند به‌قصد زيارت‌ حضور مبارك‌ حركت‌ مي‌كنم‌. اميدوارم‌ به‌مساعدت‌ بخت‌ و اقبال‌ هر چه‌ زودتر به‌شرف‌ حضور مبارك‌ نائل‌ گردم‌. براي‌ هدايت‌ راه‌، يكي‌ از فدويزادگان‌ را به‌حضور مبارك‌ مي‌فرستم‌، كه‌ براي‌ تعيين‌ شرفيابي‌ از بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ عالي‌ اخذ دستورات‌ بنمايد.»

                                               فدوي‌ – خزعل‌

 ‌

در جواب‌ به‌او نوشتم‌:

 ‌

   تلگراف‌ شما را در «لنگير» قرارگاه‌ اردو، ديدم‌. چون‌ من‌ به‌طرف‌ «ده‌ملا» حركت‌ مي‌كنم‌، به‌طوريكه‌ درخواست‌ كرده‌ايد، يكي‌ از پسرهاي‌ خود را به‌«ده‌ملا» نزد من‌ بفرستيد.

                                             لنگير – قرارگاه‌ اردو

                                                                                                      دهم‌ قوس‌

 ‌

تلگرافات‌ تهران‌

 ‌

   دو تلگراف‌ ذيل‌ را هم‌ وزير خارجه‌ مخابره‌ نموده‌ بود:

 ‌

   «حضور مبارك‌ حضرت‌ اشرف‌ آقاي‌ رئيس‌الوزرا دامت‌ عظمته‌

   پس‌ از وصول‌ دو مراسلة‌ اخير سفارت‌ در شب‌ پنجشنبه‌، همان‌ ساعت‌ صورت‌ آن‌ را به‌اركان‌ حرب‌ كل‌ فرستادم‌، حضور مبارك‌ مخابره‌ شود، و صبح‌ روز بعد هم‌ بر حسب‌ مسؤوليّت‌ مشتركه‌ و اينكه‌ آقاي‌ ذكاءالملك‌ سمت‌ كفالت‌ رياست‌ وزرا را دارند، به‌منزل‌ ايشان‌ رفته‌ مراسلات‌ را ارائه‌ و چنين‌ اظهار عقيده‌ نمودم‌:

بهتر است‌ كه‌ اين‌ مسأله‌ مابين‌ دو نفر مكتوم‌ مانده‌ تا نظريات‌ حضرت‌ اشرف‌ برسد. ايشان‌ صلاح‌ ديدند ساير آقايان‌ وزرا هم‌ مطلع‌ شوند. تلفن‌ شد. آمدند و تصميم‌ گرفتند كه‌ وزارت‌ خارجه‌ جوابي‌ حاضر نمايد. عصري‌ منزل‌ بنده‌ بيايند كه‌ آن‌ مراسله‌ جوابيه‌ را ديده‌ به‌عرض‌ برسد. اگر تصويب‌ فرموديد با اطلاع‌ مجلس‌ يا بدون‌ اطلاع‌ مجلس‌ به‌سفارت‌ نوشته‌ شود. وزارت‌ خارجه‌ مراسله‌ را خيلي‌ ساده‌ فقط‌ پرتست‌ به‌مسأله‌ قرارداد با شيخ‌ و اينكه‌ معلوم‌ مي‌شود مخالفت‌ او كه‌ يك‌ نفر نوكر و تبعة‌ ايران‌ است‌ با دولت‌، به‌اتكاي‌ چنان‌ قراردادي‌ بوده‌ كه‌ مخالف‌ قانون‌ بين‌الملل‌ و هر اصولي‌ است‌. ولي‌ آقايان‌ چنان‌ صلاح‌ ديدند، كه‌ نسبت‌ به‌ساير مسائل‌ و مداخلات‌ سفارت‌ در كارهاي‌ شيخ‌ اسم‌ برده‌ شود. در صورتيكه‌ عقيده‌ بنده‌ و وزارت‌ خارجه‌ اين‌ بود كه‌ اصلاً نبايد مذاكرات‌ شفاهي‌ و وساطت‌ آنها را كه‌ خالي‌ روي‌ كاغذ برده‌اند، متعرض‌ جواب‌ شده‌ و تصديق‌ نماييم‌ كه‌ مذاكراتي‌ در بين‌ بوده‌، به‌هر حال‌ مراسلة‌ جوابيه‌ به‌عرض‌ رسيده‌ است‌. البته‌ تصديق‌ مي‌فرمايند كه‌ بنده‌ با مسؤوليّت‌ مشتركه‌، يك‌ مسؤوليّت‌ شخصي‌ هم‌ نسبت‌ به‌مصالح‌ خود كه‌ مربوط‌ به‌امور وزرا نيست‌، دارم‌. به‌اين‌ لحاظ‌ عقيده‌ام‌ اين‌ شدكه‌ با مذاكرات‌ ديپلماسي‌، سفارت‌ را حاضر به‌استرداد اين‌ مراسلات‌ نموده‌. از اين‌ نقطه‌نظر ملاقاتي‌ با سفارت‌ نموده‌، مذاكراتي‌ شد كه‌ به‌وزارت‌ خارجه‌ لندن‌ و سر پرسي‌ لرن‌ اطلاع‌ بدهند. خلاصة‌ مذاكرات‌ اين‌ بود كه‌ ارسال‌ اين‌ مراسلات‌ و انتشار آن‌ در مجلس‌ و مواقع‌ عامه‌ يك‌ تنفر عمومي‌ را تجديد خواهد نمود كه‌ سه‌ سال‌ قبل‌ روزافزون‌ بود و سرپرسي‌ لرن‌ در مدت‌ اقامت‌ خود در تهران‌، با مساعدت‌ رئيس‌الوزرا موفق‌ به‌بازگشت‌ آن‌ شده‌، و مناسبات‌ حسنه‌ تاحدي‌ مستقر گرديده‌ بود. در اينصورت‌ چون‌ دولت‌ ايران‌ نمي‌خواهد در اين‌ حسن‌ روابط‌ خللي‌ وارد آمده‌، تنفر عمومي‌ تجديد شود و اهالي‌ ايران‌ دولت‌ انگليس‌ را دولت‌ جابري‌ تصور كنند، نه‌ فقط‌ برخلاف‌ مناسبات‌ آنها، بلكه‌ برخلاف‌ حقوقي‌ كه‌ در تمام‌ دنيا جاري‌ است‌ بشناسند. البته‌ مذاكرات‌ خيلي‌ مفصلتر بود، لهذا خاطر نشان‌ مي‌نمايد صلاح‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ مراسله‌ را عيناً به‌سفارت‌ مسترد داشته‌، وگمان‌ مي‌كنم‌ نسبت‌ به‌عمل‌ خوزستان‌ هم‌ در صورتيكه‌ شيخ‌ تسليم‌ قطعي‌ خود را ابراز نمايد، جواب‌ داده‌ شود، به‌قسمي كه‌ دولت‌ با هر رعيت‌ و نوكر مطيع‌ خود رفتار مي‌نمايد.

قرار شد كه‌ تلگرافاتي‌ به‌لندن‌ و لرن‌ نموده‌ موافقت‌ آنها را با اين‌ اظهاراتي‌ كه‌ ابلاغ‌ خواهد نمود به‌استرداد اين‌ مراسلات‌ جلب‌ كند. عقيدة‌ بنده‌ اين‌ است‌ اگر به‌اين‌ ترتيب‌ موفق‌ شويم‌، مشكلات‌ و كشمكشها تخفيف‌ حاصل‌ نمايد.

چنان‌ استنباط‌ كردم‌ كه‌ خودشان‌ هم‌ ملتفت‌ سوء اثر فرستادن‌ چنين‌ مراسله‌اي‌ به‌دولت‌ ايران‌ شده‌ باشند. زيرا مي‌گفت‌ تعليماتي‌ رسيده‌ كه‌ مراسلة‌ راجع‌ به‌قرارداد با شيخ‌ را، قونسول‌ بوشهر به‌آقاي‌ رئيس‌الوزرا فعلاً ابلاغ‌ ننمايند. اگر چه‌ عدم‌ ابلاغ‌ مراسله‌ به‌حضرت‌ اشرف‌، مراسلة‌ واصله‌ به‌وزارت‌ خارجه‌ را بي‌اثر نمي‌نمايد، به‌هر حال‌ اگر اين‌ نظر بوده‌ و اقداماتي‌ كه‌ نموده‌ام‌ صحيح‌ مي‌دانند، اگر مقتضي‌ باشد قوا در فرونتها به‌حال‌ توقّف‌ بماند، تا نتيجة‌ اين‌ مذاكرات‌ معلوم‌ شود.

در خاتمه‌ جسارت‌ مي‌نمايد كه‌ بنده‌ از يك‌ قسمت‌ از همقطارها كه‌ سياست‌ دوشاخه‌بازي‌ نموده‌، صلاح‌ نظريات‌ خود را بر صلاح‌ مملكت‌ و شخص‌ حضرت‌ اشرف‌ در باطن‌ مقدّم‌ مي‌دارند و عملياتي‌ مي‌كنند، خوشوقت‌ نيستم‌. و مسائلي‌ در غيبت‌ حضرت‌ اشرف‌ ملاحظه‌ نموده‌ام‌، كه‌ اگر  به همين ‌حال‌ باقي‌ بماند ترجيح‌ مي‌دهم‌ كه‌ در مراجعت استدعاي‌ معافيت‌ خود را بخواهم‌.»

                                                    مشارالملك‌

 ‌

حضور مبارك‌ حضرت‌ اشرف‌ آقاي‌ رئيس‌الوزرا دامت‌ عظمته‌

   «در تعقيب‌ تلگراف‌ مفصل‌ ديروز، جمعه‌، به‌استحضار خاطر مبارك‌ مي‌رسانم‌. امروز شنبه‌ رسماً شارژ دافر انگليس‌ را به‌وزارت‌ خارجه‌ خواستم‌. هرطور بود مراسلة‌ راجعه‌ به‌قرارداد را پس‌ داده‌، تفصيل‌ را به‌هيأت‌ وزرا اظهار كردم‌. بعد مفصلاً به‌عرض‌ خواهدرسيد.»

                                                  مشارالملك‌

 ‌

همچنين‌ در زمينة‌ تلگرافهاي‌ فوق‌، حكومت‌نظامي‌ تهران‌ نيز چنين‌ راپرت‌ داد:

 ‌

مقام‌ منيع‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ رئيس‌الوزرا وزير جنگ‌ دامت‌ عظمته‌

   «محترماً معروض‌ مي‌دارد عين‌ خبري‌ را كه‌ رويتر اطلاع‌ داده‌ است‌، رمزاً حضور مبارك‌ معروض‌، و خاطر مبارك‌ را مستحضر مي‌دارد:

 ‌

تهران‌

   از قراري‌ كه‌ نقل‌ مي‌كنند انگليس‌ دو فقره‌ يادداشت‌ به‌دولت‌ ايران‌ داده‌. در يادداشت‌ اولي‌ چنين‌ اشعار مي‌شود كه‌ سردار سپه‌ در جنوب‌ ايران‌ شروع‌ به‌عمليات‌ نظامي‌ نموده‌. و در يادداشت‌ ثانوي‌ انگليس‌ تقاضا مي‌كند كه‌ پيشرفت‌ قواي‌ دولت‌ به‌طرف‌ محمّره‌ به‌فوريت‌ موقوف‌ بشود، و اظهار مي‌دارد كه‌ خزعل‌ تحت‌الحماية‌ انگليس‌ مي‌باشد، و با تصدّي‌ به‌اتخاذ اقدامات‌ جدّي‌ برخلاف‌ منافع‌ انگليس‌ و ايران‌، تمام‌ مسؤوليّت‌ خسارتي‌كه‌ ممكن‌ است‌ در نتيجة‌ عمليات‌ به‌اراضي‌ خوزستان‌ و معادن‌ نفت‌ انگليس‌ وارد آيد، به‌عهدة‌ دولت‌ ايران‌ واگذار مي‌كنند. محافل‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ از مداخلة‌ انگليس‌ در امور داخلي ‌ ايران‌ و حمايت‌ علني‌ انگليس‌ از شيخ‌خزعل‌ بسيار مشوش‌ شده‌اند.»

                                     حكومت‌نظامي‌ تهران‌ و توابع‌ – سرتيپ‌ مرتضي‌

                                                                                     نمره‌ 36

 ‌

اين‌ تلگراف‌ را از لنگير به‌كفيل‌ رياست‌ وزرا مخابره‌ كردم‌:

 ‌

جناب‌ مستطاب‌ اجل‌ آقاي‌ ذكاءالملك‌ وزير ماليه‌ دام‌ اقباله‌

   «تلگرافي‌ كه‌ با رمز اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌ راجع‌ به‌مراسلات‌ وارده‌ از سفارت‌ انگليس‌ مخابره‌ كرده‌ بوديد در قرارگاه‌ اردو ملاحظه‌ شد. من‌ همانطور كه‌ هميشه‌ طرفدار استشارة‌ امور بوده‌ام‌، فوق‌العاده‌ متأسفم‌ كه‌ در اين‌ مملكت‌ حقايق‌ امور خيلي‌ زود فراموش‌ مي‌شود، و در ضمن‌ مشاوره‌ كه‌ قاعدة‌ كليه‌ قضايا، سابقه‌ و لاحقه‌اش‌، بايد روشن‌ و آشكارگردد، متأسفانه‌ تمام‌ به‌مرحلة‌ استتار و فراموشي‌ محول‌ و منجر مي‌گردد. در اينصورت‌ با مسؤوليّتي كه‌ من‌ در پيشگاه‌ اين‌ مملكت‌ عهده‌دار هستم‌، از اين‌ به‌بعد هر مراسله‌اي‌ كه‌ از هر سفارتخانه‌اي‌ در هر باب‌ برسد، هيأت‌ دولت‌ مكلف‌ هستند كه‌ عين‌ آن‌ را به‌من‌ مراجعه‌ داده‌، كسب‌ تكليف‌ نمايند تا هر جوابي‌ لازم‌ داشته‌ باشد، تعيين‌ و با نظر دولت‌ به‌مقام‌ اجرا و عمل‌ گذارده‌ شود. با اين‌ ترتيب‌ و در مقابل‌ مسؤوليّت‌ قانوني‌ و وجداني‌ و اخلاقي‌خود صرفه‌ و صلاح‌ مملكت‌ زياده‌ از حد انتظار منظور نظر واقع‌ خواهدگرديد.»

                                 رئيس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا

 ‌

   چون‌ در جرايد تهران‌ ظاهراً خبر اسيرشدن‌ سي‌ نفر انگليسي‌ انتشار يافته‌، تلگراف‌ ذيل‌ را درتكذيب‌ آن‌ به‌حكومت‌نظامي‌ مخابره‌ كردم‌:

 ‌

حكومت‌ نظامي‌ تهران‌ و توابع‌

   «از قراري‌ كه‌ به‌من‌ اطلاع‌ مي‌دهند در جرايد تهران‌ يا در يك‌ جريده‌، خبري‌ انتشار يافته‌ به‌اين‌ عنوان‌ كه‌ در جنگهاي‌ خوزستان‌ سي‌نفر هم‌ انگليسي‌ اسير شده‌ و به‌واسطة‌ اسارت‌ آنها مذاكراتي‌ بين‌ من‌ و نمايندة‌ انگليس‌ جريان‌ پيدا كرده‌ است‌. اگر چه‌ از طرف‌ شما تاكنون‌ راپرتي‌ نرسيده‌، معهذا تحقيق‌ كنيد ببينيد منشاء اين‌ خبر چه‌ بوده‌ و از كجاست‌؟ در چه‌ روزنامه‌اي‌ انتشار پيدا كرده‌ است‌؟ مراتب‌ را توضيحاً راپرت بدهيد.»

                                 رئيس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا

ده‌ ملا

‌‌

ده‌ ملا

 ‌

پنجشنبه‌ 12 قوس‌

   قبل‌ از ظهر وارد «ده‌ملا» شديم‌. راه‌ از «سويره‌» تا اين‌ قصبه‌ دوفرسخ‌ يا قدري‌ بيشتر است‌. همه‌ جا جاده‌ به‌طرف‌ جنوب‌ سير مي‌كند و به‌امتداد رودخانه‌.

   «هنديجان‌» كه‌ مهمترين‌ قصبة‌ اين‌ ناحيه‌ است‌ هم‌ رودخانة‌ «زهره‌» را كه‌ از كنارش‌ عبور مي‌كند، هم‌ ناحيه‌ جنوب‌ «ده‌ملا» را و هم‌ خليج‌ كوچك‌ دريا را به‌نام‌ خود كرده‌ است‌.

 ‌

سردار لشكر

   منزلي‌ در كنار رودخانه‌ «زهره‌» تهيه‌ شده‌ بود. هنگامي‌ كه‌ قدم‌ مي‌زدم‌ و در جريان‌ حركات‌ اين‌ رودخانه‌ خوش‌اسم‌ وكثيرالاسم‌ تفكر مي‌كردم‌ اتومبيلهايي‌ نمايان‌ گرديد و سردارلشگر (شيخ‌عبدالكريم‌) پسرخزعل‌ وارد شد. پس‌ از اداي‌ مراسم‌ مراسلة‌ ذيل‌ را كه‌ جوابش‌ نيز درج‌ ميشود از طرف‌ پدر رسانيد:

 ‌

قربان‌ حضور مبارك‌ شوم‌

   «خيلي‌ از بدبختي‌ خود متأسفم‌ كه‌ موقعي‌ به‌شرف‌ افتخار زيارت‌ دست‌خط‌ مبارك‌ تلگرافي‌ نائل‌ شدم‌، كه‌ به‌واسطة‌ شدت‌ مرض‌، به‌جهت‌ استعلاج‌، محمّره‌ رفته‌ بودم‌. اينك‌ حسب‌الامر، خانزاد عبدالكريم‌ را به‌استقبال‌ و تشرف‌ حضور مبارك‌ فرستاده‌، مراتب‌ فدويت‌ بنده‌ را از بذل‌ عطوفت‌ و مرحمتي‌ كه‌ فرموده‌ايد تقديم‌ عرض‌ مي‌نمايد. اميد است‌ كه‌ از تشريف‌ فرمايي‌ محمّره‌، چاكر را مفتخر فرموده‌ و از اين‌ مرحمت‌ مزيد بر عوالم‌ فدويت‌ و چاكريم‌ فرمايند.

امر امر مبارك‌ است‌.»

                                                        خزعل‌

 ‌

جواب

 ‌

آقاي‌ سردار اقدس‌

   «سردار لشكر به‌«ده‌ملا» آمد. مرا ملاقات‌ و مورد توجه‌ و تلطف‌ واقع‌ گرديد. مراسلة‌ شما را هم‌ ارائه‌ داد. ملاحظه‌ كردم‌. نظر به‌مذاكرات‌ شفاهي‌ مشاراليه‌ راجع‌ به‌كسالت‌ مزاج‌ شما، و اينكه‌ قادر به‌سواري‌ اتومبيل‌ نبوده‌، و فقط‌ با جهاز مي‌توانيد حركت‌ نماييد، براي‌ رفع‌ اين‌ زحمت‌ فوق‌الطاقه‌، تصويب‌ مي‌كنم‌ كه‌ با همان‌ وسيله‌ جهاز به‌اهواز عزيمت‌ نماييد. من‌ هم‌ چون‌ خط‌ سيرم‌ از اهواز است‌، و بدواً به‌آنجا خواهم‌ آمد، درهمانجا مرا ملاقات‌ خواهيد نمود.»

                                        رئيس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا

 ‌

   اين‌ جواني‌ است‌ بلندقامت‌ و سيه‌چرده‌، از رفتار و گفتارش‌ علامت‌ سادگي‌ و صميميت‌ نمايان‌ است‌. از جانب‌ خزعل‌ عذرخواهيها كرد. گناه‌ را به‌مفسده‌جويان‌ و مغرضين‌ داخلي‌ و خارجي‌ نسبت‌ داد، و تقاضا كرد از اين‌ نقطه‌ به‌محمّره‌ بروم‌ و از خيال‌ عزيمت‌ به‌اهواز صرفنظر نمايم‌. من‌ مي‌دانستم‌ قصدش‌ چيست‌. در تمام‌ صفحه‌ خوزستان‌ دلسوختگان‌ و شاكيان‌ بسيار بودند، كه‌ اغلب‌ در اهواز توقّف‌ داشتند. خزعل‌ مي‌خواست‌ مرا مستقيماً به‌محمّره‌ ببرد، تا اين‌ اشخاص‌ مجال‌ تظلم‌ نيابند.

   از جمله‌ راپرتهايي‌ كه‌ مي‌رسيد، يكي‌ اين‌ است‌ كه‌ درج‌ مي‌شود:

   «عده‌ كثيري‌ از اهالي‌ محمّره‌ و آبادان‌ و اهواز را شيخ‌ محبوس‌ و تبعيد نموده‌. سلطان‌حسين‌خان‌ نظامي‌ را كه‌ در شوشتر بود به‌اتفاق‌ حاجي‌ محمدحسين‌ شوشتري‌ توسط ‌قلي‌خان‌ نام‌، كه‌ يكي‌ از اعيان‌ شوشتر است‌ دستگير و در اهواز توقيف‌ نموده‌. شيخ‌عاصي‌ و شيخ‌ عوفي‌ كه‌ از مشايخ‌ بني‌طرف‌ و حويزه‌ هستند، و قريب‌ ده‌ سال‌ بود كه‌ از تعديات‌ شيخ‌، از وطن‌ خود هجرت‌ و تحت‌الحفظ‌ در حوالي‌ عماره‌ اقامت‌ داشتند، چندي‌ قبل‌ شيخ‌ عاصي‌ را توسط‌ نماينده‌ سياسي‌ عماره‌ جلب‌ به‌محمّره‌ نموده‌ و بدواً او را حبس‌ و ثانياً او را مسموم‌ نمود.»

   خلاصه‌، نظر به‌اين‌ قبيل‌ راپرتها، به‌پسر شيخ‌ گفتم‌:

   «خير حتماً بايد به‌اهواز و ساير شهرهاي‌ خوزستان‌ بروم‌ و مخصوصاً از حال‌ قشون‌ لرستان‌ كه‌ بايد به‌دزفول‌ برسد استفسار نمايم‌.»

   در اين‌ وقت‌ نكته‌اي‌ به‌خاطرم‌ رسيد و آن‌ كشف‌ حقيقت‌ امر بود.

   «چون‌ قشون‌ لرستان‌ به‌موانعي‌ برخورده‌، و عشاير لر به‌مخالفت‌ و ممانعت‌ آنها قيام‌ كرده‌اند بايد به‌زودي‌ خود را به‌دزفول‌ برسانم‌، و بيشتر قصدم‌ از رفتن‌ از استخبار حال‌‌ اين‌ ستون‌ است‌.»

   پسر شيخ‌ بلاتأمل‌ گفت‌:

   «پريشب‌ قشون‌ وارد دزفول‌ شده‌ است‌.»

   من‌ از كشف‌ اين‌ حقيقت‌ و اصغاي‌ مژده‌ سلامت‌ اين‌ لشكر به‌حدّي‌ مشعوف‌ شدم‌ كه‌ كمتر وقتي‌ آن‌ حالت‌ را در خود ديده‌ام‌، زيرا كه‌ چند شبانه‌روز حواسم‌ را مشغول‌ داشته‌ بود. اما محض‌ حصول‌ اطمينان‌ ظاهراً باور نكردم‌ و پرسيدم‌:

   «از كجا اطلاع‌ يافته‌ايد؟»

گفت‌:

   «از سيم‌ انگليسي‌ها خبر رسيده‌ است‌.»

   در اينجا بر من‌ محقق‌ گشت‌ كه‌ مطابق‌ راپرتهاي‌ سابق‌، انگليسيها كاملاً مواظب‌ سير قشون‌ هستند و در سر هر دستگاه‌، مأمور مخصوصي‌ گماشته‌اند كه‌ اخبار را سانسور كند، و آنچه‌ براي‌ خودشان‌ فايده‌ دارد به‌من‌ نرسد. چون‌ دولت‌ ايران‌ سيم‌ ندارد بي‌اطلاعي‌ فرمانده‌ قشون‌ از قسمتهاي‌ مختلف‌ لشكر، معلوم‌ است‌ كه‌ تا چه ‌اندازه‌ اسباب‌ خسران‌ مملكت‌ و سپاه‌ فرمانده‌ آن‌ ممكن‌ است‌ بشود. با تمام‌ فقري‌ كه‌ بودجة‌ قشوني‌ و بودجة‌ مملكت‌ دارد، همان‌ ساعت‌ امركردم‌ به‌هر قيمتي‌ است‌، دستگاههاي‌ تلگراف‌ بي‌سيم‌ وارد كنند، و در مركز مملكت‌ و مراكز عمده‌ نصب‌ كنند كه‌ رفع‌ احتياج‌ از خارجي‌ بشود. اميدوارم‌ در ورود به‌تهران‌ به‌نصب‌ دستگاههاي‌ تلگراف‌ بي‌سيم‌ مبادرت‌ كنم‌.

   بالاخره‌ پس‌ از استماع‌ خبر ورود قشون‌ خرم‌آباد به‌دزفول‌، مشعوف‌ شدم‌ كه‌ محاصره‌اي‌ را كه‌ شيخ‌خزعل‌ و متفقين‌ او دربارة‌ من‌ انديشيده‌ بودند، معكوس‌ ساخته‌ و عين‌ آن‌ را در مورد خودشان‌ مجري‌ داشته‌ام‌، و با ستونهاي‌ لشكر خود مركز فساد را محصور ساخته‌ام‌. در اينصورت‌ چاره‌اي‌ ندارند جز اينكه‌ از خط‌ دريا فرار كنند يا به‌استقبال‌ من‌ قدم‌ بردارند.

   پسر شيخ‌ كه‌ ديد در هر صورت‌ من‌ عازم‌ اهواز خواهم‌ شد، ساكت‌ شد. او را به‌وزير پست‌وتلگراف‌ سپردم‌ كه‌ پذيرايي‌ و نوازش‌ كنند.

   شب‌ تلگراف‌ ذيل‌ از امير لشكر غرب واصل‌ شد كه‌ خبر ورود به‌دزفول‌ را تأييد مي‌كرد:

 ‌

مقام‌ منيع‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ اعظم‌ فرمانده‌ كل‌ قوا دامت‌ عظمته‌

   «با كمال‌ احترام‌ به‌عرض‌ مبارك‌ مي‌رساند:

   ستون‌ 1 اعزامي‌ به‌دزفول‌ يوم‌ 4 در سر «آب‌ زالو»، امروز به‌قلعه‌ «زره‌» خواهند رسيد و ستون‌ 3 چهارم‌ قوس‌ در بالاي‌ «كيالان‌» و ستون‌ 4 در همان‌ تاريخ‌ در «ميشون‌» بوده‌اند واز اين‌ قرار به‌طور قطع‌ بعدازظهر هفتم‌ يا ظهر هشتم‌، قوا وارد دزفول‌ خواهد گرديد و نظر به‌تعليماتي‌ كه‌ وسيله‌ جاسوسين‌ و طياره‌ها به‌عمل‌ آمد، از طرف‌ طوايف‌ «جودگي‌» و«ميرها»، استقبال‌ شاياني‌ در بين‌ راه‌ از اردوي‌ اعزامي‌ به‌عمل‌ آمده‌ و مخصوصاً چادرهاي‌ خودشان‌ را نزديك‌ به‌جاده‌ عبور اردو زده‌ و بدون‌ وحشت‌ در جاي‌ خودشان‌ باقي‌، وكاملاً به‌مراحم‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ دامت‌ عظمته‌ اميدوار هستند. حسب‌ الامر مبارك‌ (نمره‌ 9641) از طوايف‌ فوق‌الذكر، امنيه‌ سوار و پياده‌ استخدام‌ و مشغول‌ خدمتگزاري‌ مي‌باشند. فقط‌ كسي‌ كه‌ وحشت‌ داشته‌، «ايمان‌خان‌» بوده‌ كه‌ آن‌ هم‌ در صدد است‌ به‌تأمين‌ ساير ميرها در اردو حاضر شود. تبليغات‌ و ابلاغيه‌هايي‌ كه‌ ميان‌ طوايف‌ به‌وسيله‌ طياره‌ ريخته‌ شده‌، فوق‌العاده‌ اسباب‌ تزلزل‌ آنها را فراهم‌ و در مقابل‌ عظمت‌ قشون‌ سر تسليم‌ و انقياد خم‌ كرده‌، و با توجهات‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌، بدون‌ هيچ‌ سانحه‌اي‌، اردو پيشرفت‌ خود را به‌استقامت‌ دزفول‌ تعقيب‌ مي‌نمايد.»

                                                    امير لشكر غرب‌ – احمد

 ‌

    نايب‌ ارفع‌الملك‌ از ديلم‌ به‌وسيله‌ تلگراف‌ اطلاع‌ داد كه‌ در نتيجة‌ پرواز طياره‌ معلوم‌ كرده‌است‌، در يك‌ كيلومتري‌ شمال‌ معشور، عده‌اي‌ قريب‌ 850 نفر پياده‌ و 450 سوار ديده‌ است‌. ، كه‌ به‌عجله‌ خود را به‌ساحل‌ مي‌رسانيده‌اند. از اين‌ قرار بقية‌ قواي‌ خزعل‌ در دريا يا دهات‌ ساحلي‌ پناهگاهي‌ مي‌جويند.

از ده‌ملا به‌اهواز

‌‌

از ده‌ملا به‌اهواز

 ‌

جمعه‌ 13 قوس‌

   صبح‌ در اتومبيل‌هاي‌ خود كه‌ بنابر دستور سابق‌ از راه‌ «هنديجان‌» به‌«ده‌ملا» آورده‌ بودند، نشسته‌ به‌طرف‌ اهواز حركت‌ كرديم‌. پسر شيخ‌خزعل‌ با چهره‌ سيه‌فام‌ در اتومبيلي‌ نشسته‌ و براي‌ هدايت‌ ما جلو افتاد. به‌خاطرم‌ گذشت‌ كه‌ هميشه‌ راهنمايي‌ غراب‌ را مشؤوم‌ مي‌دانسته‌اند و من‌ امروز به‌مباركي‌ و با فتح‌ و فيروزي‌ طي‌ مسافت‌ مي‌كنم‌ و يادم‌ آمد كه‌ اگر ناصرالدين‌شاه‌ حاضر بود، و اين‌ خيال‌ از ذهنش‌ مي‌گذشت‌ حتماً پسر شيخ‌ را راهنما قرار نمي‌داد. اعتقاد او به‌اوهام‌ و تطيّر به‌حدّي‌ بود كه‌ روزي‌ در موقع‌ سان‌ يك‌ نفر سوار پيش‌ آمد كه‌ بگذرد. اتفاقاً كلاه‌ ازسرش‌ افتاد. شاه‌ اين‌ را به‌فال‌ بد گرفت‌ و از ادامه‌ سان‌ صرفنظر كرد. يقين‌ دارم‌ در اين‌ موقع‌ نه‌ فقط‌ پسر شيخ‌ را راهنما قرار نمي‌داد بلكه‌ از سفر خوزستان‌ مي‌گذشت‌. اما من‌ هيچ‌وقت‌ به‌اين‌ قبيل‌ موهومات‌ اعتقاد نداشته‌ و شعر عنصري‌ را همواره‌ به‌خاطر مي‌آورم‌ كه‌ مي‌گويد:

 ‌

چو مرد بر هنر خويش‌ ايمني‌ دارد                         رود به‌ديده‌ دشمن‌ به‌جستن‌ پيكار

نه‌ رهنماي‌ به‌كار آيدش‌، نه‌ اختر گر                     نه‌ فال‌گير به‌كار آيدش‌، نه‌ فال‌ شمار

 ‌

   مخصوصاً محض‌ مخالفت‌ و بي‌اعتنايي‌ به‌خرافات‌ و اوهام‌ در موقع‌ حركت‌ از تهران‌، هر چند يكي‌ دو نفر از همراهان‌، مرا به‌تأخير يكي‌ دوروزه‌ موعظه‌ كردند، نپذيرفتم‌ و در 13 عقرب‌ حركت‌ كردم‌. اين‌ روز و اين‌ برج‌ را براي‌ سفر مناسب‌ نمي‌دانستند و من‌ اعتنايي‌ به‌موهومات‌ آنها نكردم‌. امروز هم‌ كه‌ 13 قوس‌ است‌ مخصوصاً به‌من‌ خاطرنشان‌ كردند كه‌ از عزيمت‌ به‌شهر اهواز خودداري‌ نمايم‌.

   راه‌، در يك‌ زمين‌ مسطح‌ بي‌ فرازونشيبي‌ مي‌گذشت‌. در اين‌ خاك‌ يك‌ قطعه‌ سنگ‌ به‌دست‌ نمي‌آيد و همه‌ جا اثر دست‌ خلاق‌ رودخانه‌ها پيداست‌ كه‌ ذره‌ ذره‌ اين‌ خاك‌ حاصلخيز را از كوهسار شمالي‌ جدا كرده‌ و در قلب‌ خليج‌ فارس‌ فرو برده‌ و سدي‌ ابدي‌ بنا گذارده‌اند. به‌قسمي‌ كه‌ امروز ديگر خليج‌ فارس‌ مسافتي‌ بعيد، خود را با احترام‌ عقب‌ برده‌ است‌. قشون‌ فاتح‌ من‌ نيز قدم‌به‌قدم‌ خزعليان‌ را عقب‌ نشانده‌ و اين‌ خاك‌ گرامي‌ را از وجود قشوني‌ كه‌ خزعل‌ به‌جبر و تهديد تا «زيدون‌» فرستاده‌ بود، پاك‌ كرد.

خوزيان‌

‌‌

خوزيان

 ‌

   گاهي‌ دهات‌ و چادرهاي‌ ايراني‌ ديده‌ مي‌شد كه‌ ساكنان‌ آنها ملبس‌ به‌لباس‌ عرب‌ و متكلم‌ به‌زبان‌ عرب‌ بودند، و دولت‌ به‌آنها اعتنايي‌ نكرده‌ و در چنگال‌ خزعل‌ رها كرده‌ تا به‌تدريج‌ نه‌ تنها دارايي‌ و حيثيّت‌ خود را از دست‌ بدهند، بلكه‌ به‌اصطلاح‌ نسبت‌ به‌ايران‌ به‌كلي‌ بيگانه‌ شوند. زبان‌ خود، مليّت‌ خود، شرافت‌ خود را فراموش‌ كنند و هيچ‌ متذكر نشوند كه‌ آنها يادگار اشخاصي‌ هستند كه‌ يك‌ روزي‌ نخستين‌ دولت‌ متمدن‌ دنيا را در اين‌ خاك‌ تشكيل‌ مي‌دادند.

   پادشاهان‌ ايران‌ از تقويت‌ آنها خودداري‌ كردند و اعراب‌ از خارج‌ مرز قدم‌به‌قدم‌ پيش‌ آمده‌، آداب‌ و رسوم‌ و زبان‌ خود را پيشرفت‌ دادند، و اين‌ ايرانيان‌ را ظاهراً عرب‌ كردند. ليكن‌ قلب‌ آنها ايراني‌ مانده‌ بود زيرا كه‌ ديديم‌ به‌محض‌ پيدا شدن‌ پرچم‌ سپاه‌ ايران‌، از خزعل‌ بريده به‌دولت‌ ملحق‌ شدند.

   عربها تازه‌ به‌خوزستان‌ آمده‌اند و به‌تدريج‌ نژاد اصلي‌ خوزي‌ را به‌شهرها رانده‌اند. در عهد صفويه‌ احوالات‌ سيد مشعشع‌ و عصيان‌ (70) ساله‌ او و اخلافش‌ معروف‌ است‌. شاه ‌اسمعيل‌ مثل‌ قاجار در خواب‌ نبود. بدون‌ فوت‌ وقت‌ لشكر آورد و آل‌ مشعشع‌ را خاضع‌ و مقهور كرد، و تا اقصاي‌ خوزستان‌ لشكر راند، ولي‌ بعد از انقياد، باز حكومت‌ را در خاندان‌ او باقي‌ گذارد. حدودي‌ كه‌ به‌سيد فلاح‌ حاكم‌ خوزستان‌ واگذار كرد عربستان‌ خواندند تا با ايالت‌ خوزستان‌ مشتبه‌ نشود. قاجاريه‌ اين‌ غلط‌ را، از ناداني‌ و سستي‌ توسعه‌ داده‌ و بر تمام‌ ايالت‌ اطلاق‌ كردند. من‌ در مركز، امر كردم‌ اين‌ استقبال‌ زشت‌ را موقوف‌ ساخته‌ و اين‌ ايالت‌ را به‌نام‌ حقيقي‌ و شريف‌ خود يعني‌ خوزستان‌ بخوانند. و به‌تمام‌ ادارات‌ دستور دادم‌ كه‌ ابداً اين‌ ولايت‌ را عربستان‌ ننويسند. شاه‌اسمعيل‌، اگر چه‌ فاتح‌ بزرگي‌ بود و دلي‌ بيدار داشت‌، اما طرفداري‌ از اشخاصي‌ كه‌ اظهار تشيع‌ مي‌كردند نقطه‌ ضعف‌ قلب‌ او را تشكيل‌ مي‌داد. آل‌ مشعشع‌ را كه‌ به‌كلي‌ مقهور بودند، به‌واسطه‌ تشيع‌ دوباره‌ قدرت‌ بخشيد. اين‌ طايفه‌ تا صفويه‌ را ضعيف‌ مي‌ديدند، سر برمي‌داشتند و هر وقت‌ قوتي‌ در آنها مي‌يافتند در چادرهاي‌ خود مي‌خزيدند. علاوه‌ بر سركشيهايي كه‌ مي‌كردند و قتل‌ و غارتي‌ كه‌ در خوزستان‌ مرتكب‌ مي‌شدند، در زمان‌ حمله‌ افغانها نيز خيانتهايي‌ به‌قشون‌ ايران‌، كه‌ به‌مقابلة‌ افغان‌ مي‌رفت‌، نمودند كه‌ به‌علت‌ آن‌ به‌كلي‌ اساس‌ دولت‌ صفويه‌ منهدم‌ شد.

جنايات‌

‌‌

جنايات‌

 ‌

   در اول‌ محرم‌ 1314، هنگام‌ مغرب‌، همين خزعل‌ جمعي‌ تروريست‌ را وادار كرد كه‌ به‌خانه‌ برادر رفته‌ و او را بكشند. خود نير رفت‌ و در گوشه‌اي‌ پنهان‌ شد. جانيان‌ وارد گشتند و او را و 14 نفر از اقوام‌ را در خون‌ كشيدند. بعد براي‌ اينكه‌ هيچ‌ يك‌ از دودمان‌ جابر نتواند با او مخالفت ‌كند، يك‌ يك‌ برادرزادگان‌ را به‌سختترين‌ عقوبات‌ كشت‌. سنبه‌ تفنگ‌ در آتش‌ نهاد و سرخ‌ كرد و در چشم‌ دو نفر از برادرزادگان‌ خود فرو برد. كور شدند و كله‌ شان‌ آماس‌ كرد. ولي‌ نمردند. تا اين‌ اواخر زنده‌ بودند و عمر خود را در گوشة‌ خانه‌ به‌تقاضاي‌ مرگ‌ مي‌گذرانيدند. يكي‌ از اقوام‌ ديگر خود را با وجود كمال‌ مساعدتي‌ كه‌ در مورد قتل‌ مزعل‌ با وي‌ كرده‌ بود باز زهر داد و كشت‌. برادرزادة‌ ديگر داشت‌ موسوم‌ به‌حنظل‌ كه‌ از وي‌ ظنين‌ بود، همواره‌ او را به‌مخاطرات‌ مي‌افكند و به‌محاربات‌ ميان‌ اعراب‌ مأمور مي‌كرد، اما او برخلاف‌ آرزوي‌ شيخ‌ خزعل‌ كشته‌ نمي‌شد. ناچار وي‌ را مسموم‌ ساخت‌. مشايخ‌ نصار و ادريس‌ و مقدم‌ را در «فيليه‌» محبوس‌ و مقتول ‌نمود.

   بعد از قتل‌ برادر و برادرزاده‌هاي‌ خود و تصرف‌ تمام‌ منابع‌ ثروت‌ آن‌ حدود، شيخ‌خزعل‌ سه ‌وسيله‌ مهم‌ براي‌ پيشرفت‌ كار خود تهيه‌ ديده‌ بود. يكي‌ پول‌ كه‌ بي‌ محابا رشوت‌ مي‌داد و صرف‌ مي‌كرد. ديگر، ترور كه‌ بي‌ دغدغه‌ وجداني‌ به‌كار مي‌برد و بالاخره‌ تكيه‌ به‌اجانب‌، كه‌ بدون‌ هيچ‌ ندامت‌ و ناموس‌ به‌آن‌ متشبث‌ مي‌شد.

   اگر يك‌ مركز قوي‌ و ايران‌شناس‌ و ايران‌پرستي‌ وجود داشت‌، البته‌ اين‌ وسايل‌ را درهم‌ مي‌شكست‌. ولي‌ چه‌ سود كه‌ دولت‌ ايران‌ از آوازه‌ و شهرت‌ اين‌ وسايل‌ سه‌ گانه‌ چنان‌ مرعوب‌ شده‌ كه‌ اساساً جرئت‌ نمي‌كرد تحقيقي‌ كند و عملاً امتحان‌ نمايد.

   عشاير كوچك‌ در مراكز ايالات‌، و اوباش‌ و الواط‌ در داخله‌ شهرها از دولت‌ باج‌ سبيل‌ مي‌گرفتند، و مزد غارتگري‌ و قتل‌ و بي‌ناموسي‌ خود را به‌نام‌ قراسوراني‌ و غيره‌ مي‌ستاندند. در اين‌ صورت‌ معلوم‌ است‌ خزعل‌ در انتهاي‌ خاك‌ ايران‌ به‌چه‌ آسودگي‌ و سرعتي‌ شالوده‌ سلطنت‌ خود را مي‌ريزد. بدواً  لقب‌ نصرت‌الملكي‌ و بعدها سردار ارفع‌ و سردار اقدس‌ و درجه‌ اميرتوماني‌ و اميرنوياني‌ به‌دست‌ آورد. حكامي‌ كه‌ از مراكز فرستاده‌ مي‌شدند، نمي‌دانم‌ چه‌ نامي‌ برايشان‌ بگذارم‌، نوكر – غلام‌ – مزدور و بالاخره‌ همه‌ دلال‌ خزعل‌ بودند. به‌ثمن‌ بخس‌ ايالتي‌ را مي‌فروختند. اي‌ كاش‌ از حق‌ نظارت‌ و حكمراني‌ خود فقط‌ صرفنظر مي‌كردند. اين‌ عمال‌ دولت‌ وسيله‌ مي‌شدند كه‌ درباريان‌ تهران‌ رشوه‌ بگيرند و شاه‌ را بترسانند و ضربت‌ مهلكي‌ به‌قلب‌ اقتدارات‌ دولت‌ فرو ببرند. شاه‌ ايران‌ بر حسب‌ عادت‌ خود كه‌ با يك‌ تعظيم‌ و قربانت‌ شوم‌ وچند اشرفي‌ مملكت‌ بخشي‌ مي‌كرد، اقتدار و مالكيت‌ خزعل‌ را بر يك‌ قطعه‌ زميني‌ كه‌ قريب‌2000 فرسخ‌ مربع‌ مساحت‌ دارد شناخت‌ و فرمان‌ همايوني‌ صادر فرمود كه‌ «از كنار شط‌العرب‌ تا فلاحيه‌ و از آبادان‌ تا حوالي‌ شوشتر، ملك‌ آقاي‌ شيخ‌ باشد!»

   اين‌ ايران‌ فروشي‌ در هيچ‌ تاريخي‌ نظير ندارد. دهات‌ خالصه‌ را به‌رايگان‌ از دست‌ مي‌دادند. اما تا حال‌ كسي‌ نشنيده‌ است‌ كه‌ پادشاهي‌ يك‌ ايالت‌ را به‌ملكيت‌ واگذار كند.

   اين‌ فرمانها، بهانه‌ بود. في‌الحقيقه‌ بي‌فرمان‌ و رضايت‌ شاه‌ هم‌، شيخ‌، خود را مالك‌ مصر ايران‌ مي‌دانست‌. تمام‌ منابع‌ عايدات‌ را به‌تصرف‌ درآورد و از عوايد زراعت‌ و نخلستان‌ و تجارت‌ وگمرك‌ گرفته‌ تا پست‌ترين‌ مشاغل‌ مثل‌ حمالي‌ و دلالي‌ و مرده‌شويي‌ ماليات‌ گرفت‌، و حرف ‌عاليه و دانيه‌ را به‌كنترات‌ داد. اگر شخصي‌ زنبيلي‌ در دست‌ داشت‌ و در سواحل‌ آبادان‌ يا محمّره‌ پياده‌ مي‌شد، يك‌ نفر حمال‌ خود را معرفي‌ مي‌كرد كه‌ آن‌ را ببرد. اگر صاحب‌ زنبيل‌ امتناع‌ نموده‌، مي‌خواست‌ خود حمل‌ نمايد، عاقبت‌ كار به‌مشاجره‌ مي‌كشيد. حمال‌ قانوناً اعتراض‌ مي‌كرد كه‌ شيخ‌ از ما ماليات‌ مي‌گيرد و اين‌ كار را كنترات‌ داده‌ است‌. ما مجبوريم‌ هر چيزي‌ را حمل‌ كنيم‌ و استفاده‌ نماييم‌ و شما نيز نمي‌توانيد بدون‌ دادن‌ وجه‌ حمالي‌ اسباب‌ خود را ببريد. يك‌ نفر آخوند حق‌ رسيدگي‌ به‌دعاوي‌ را كنترات‌ كرده‌ است‌. شيخ‌ بايد هر قسم‌ دعاوي‌ را لباس‌ شرعي‌ پوشانده‌ و به‌اين‌ محضر منحصر به‌فرد بفرستد. معلوم‌ است‌ آخوند كنتراتي‌ و قاضي‌ منحصر و اجباري‌ چگونه‌ احقاق‌ حق‌ خواهد كرد، و چگونه‌ طرفي‌ را كه‌ قسطي‌ از وجه‌ كنترات‌ او را بتواند مستهلك‌ نمايد برطرف‌ ديگر كه‌ جز حقانيت‌ سرماية‌ ندارد ترجيح‌ خواهد داد.

   مـرده‌شويخانه‌، قمـارخانه‌ و شيره‌كشخانه‌ تمـام‌ كنترات‌ است‌، و مستاجـرين‌ براي‌ استفادة‌ خـود در

توسعه‌ اين‌ قبيل‌ منهيات‌ خودكشي‌ مي‌كنند. اداره‌ گمرك‌ مال‌التجاره‌ را كه‌ به‌نام‌ شخص‌ شيخ‌ وارد و صادر مي‌شود، معاف‌ مي‌داند و جرئت‌ نگاه‌ كردن‌ ندارد. در اينصورت‌ كدام‌ مال‌التجاره‌ است‌ كه‌ مال‌ شيخ‌ نباشد؟

   هر روز عدلهاي‌ بسياري‌ با اين‌ طلسم‌ و دهانبند، كه‌ نام‌ «شيخ‌خزعل‌» باشد، وارد و خارج‌ مي‌شود و اداره‌ گمرك‌ كه‌ تقويتي‌ از مركز نمي‌يابد با حسرت‌ به‌آن‌ مي‌نگرد.

   در صفحه‌ خوزستان‌ هر كسي‌ سر بردارد و مخالفت‌ كند يا اسمي‌ از تهران‌ و ايران‌ ببرد فوراً مالش‌ غارت‌ و خودش‌ كشته‌ مي‌شود. اوباش‌ و الواط‌ را بر نقاط‌ مختلفه‌ تسلط‌ داده‌ و يكي‌ از دزدان‌ معروف‌ را به‌رياست‌ طوايف‌ نزديك‌ شوشتر گماشته‌ است‌.

   شاه‌ ايران‌ اصلاً به‌امتداد ساوه‌ نگاه‌ نمي‌كرد، مبادا نگاهش‌ به‌جانب‌ خوزستان‌ بيفتد. شاه‌ درسفرهايي‌ كه‌ پي‌درپي‌ به‌اروپا مي‌كرد، شيخ‌ را از اين‌ قدرت‌ تبريك‌ مي‌گفت‌ و دوهزار ليره‌ از خزعل‌ گرفته‌ چشم‌ بر هم‌ مي‌گذاشت‌. خزعليان‌ آن‌ نواحي‌ هنگام‌ عبور احمدشاه‌ با كمال‌ افتخار مي‌گفتند «شيخ‌، شاه‌ ايران‌ را خلعت‌ داد.»

   بعد از فراغت‌ از سركوبي‌ اشرار ترك‌ و كرد و لر به‌خوزستان‌ توجه‌ كردم‌. به‌ماليه‌ امر دادم‌ كه‌ بي‌دغدغه‌ در صدد تصرف‌ املاك‌ دولت‌ برآيد و ماليات‌ و عايدات‌ آن‌ نواحي‌ را وصول‌ كند. ماليه‌ شروع‌ كرد. شيخ‌ با تعجب‌ تمام‌، اعتراض‌ نمود و جواب‌ قانوني‌ شنيد. متغير شد و امناي‌ ماليه‌ و ساير مأمورين‌ دولت‌ را تحت‌ فشار آورد. بعضي‌ از آنها كه‌ فرزند ايران‌ بودند به‌هر سختي‌ تن‌ در داده‌، مقاومت‌ كردند و از مركز استمداد نمودند و بعضي‌ از آنها مثل‌ ثقة‌الملك‌ حاكم‌ و رضاقلي‌ خان‌ به‌پول‌ خزعل‌ فريفته‌ شدند و از وي‌ تقويت‌ كردند. سرهنگ‌ باقرخان‌، رئيس‌ساخلوي‌ شوشتر، مجبور به‌ترك‌ خوزستان‌ شد و به‌مركز حركت‌ كرد و رضاقلي‌خان‌ نوكر خزعل شده‌ خزعليان‌ را مشق‌ مي‌داد و به‌نام‌ كميتة‌ «قيام‌ سعادت‌» احكام‌ و دستوراتي‌ صادر نمود و هواداران‌ خزعل‌ را به‌قيام‌ و شورش‌ دعوت‌ كرد.

   شيخ‌خزعل‌ به‌نواحي‌ و اطراف‌ و ميان‌ قبايل‌ سفر نمود و به‌آنها وانمود كرد كه‌ دولت‌ مي‌خواهد املاك‌ موروثي‌ ما را بگيرد و مالياتهاي‌ گزاف‌ ببندد. پس‌ خود را امير خواند و بنا برشهرت‌ 15000 جمعيت‌ گرد آورد. به‌مجمع‌ اتفاق‌ ملل‌ و مجلس‌ شورا، تلگراف‌ كرد و به‌علماي‌ اعلام‌ مقيمين‌ عتبات‌ عريضه‌ نوشت‌ و مرا غاصب‌ خواند و خود را حامي‌ قانون‌ و كيفردهندة‌ گناهكاران‌ و تكيه‌گاه‌ دين‌ و دولت‌………

 ‌

    عين‌ مراسلة‌ عربي‌ او به‌آقايان‌ علما با ترجمه‌ از اين‌ قرار است‌:

اهواز 10 صفر 1343

   ثقهٌ‌الاسلام‌ حضرت‌ ميرزا عبدالحسين‌ نجل‌ آيهٌ‌الله‌الشيرازي‌ دامت‌ بركاته‌

     «بعدالسّلام‌ و تقديم‌ واجب ‌الاحترام‌ غير خفي‌ علي‌ حضرتكم‌، انّ الامهٌ الايرانيهٌ‌ كانت ‌قد فادت‌ بالنفس‌النفيس‌ و ضحت‌النفوس‌الزكيهٌ‌ في‌ سبيل‌الحصول‌ علي‌المشروطيهٌ ‌المقدّسهٌ‌، و هي‌ شوراءالمقدسهٌ‌ الّتي‌ امرالله‌ بوجوبها في‌القران‌العظيم‌ و علي‌ لسان ‌نبيّه‌الكريم‌.

    فاعلنت‌المشروطيهٌ‌ بمقتضي‌الاحكام‌القانون‌الاساسي‌ كل‌ ذلك‌ جري‌ وفق‌ اساس‌الذي ‌امر به‌مرحوم‌ آيهٌ‌الله‌الخراساني‌ طاب‌ ثراه‌ فاطمئن‌ الخاص‌ّ والعام‌ّ، علي‌الّدين‌ والشّرف ‌والمال‌ والحياهٌ‌ في‌ جميع‌ الاقطار الايرانيهٌ‌ ولكن‌ اتضّح‌ جليّاً ان‌ّ هناك‌ من‌ تغلب‌ علي ‌شأنهاالدّستوري‌ و ارغمه‌ علي‌المهاجرهٌ‌ و‌ تسلط علي‌ مقدّرات‌الامهٌ‌ با سرها و سلب‌حرّيهٌ ‌المجلس‌ الملّي‌ بالتّهديد والتّوعيد والبطش‌ الشّديد و استبدّ بالسّلطهٌ‌ استبداد، لم‌يسبق‌ له‌ مثيل‌ و لم‌يكنف‌ بذلك‌، بل‌ تظاهر بالّرعيهٌ‌ في‌ اعلان‌الجمهوري‌الّتي‌ لم‌ يقصد منهاالا اخلال‌الاحكام‌ الدّينيّهٌ‌ و تغيير المذهب‌الحنيف‌ الي ‌‌الطّرق‌البلشفيهٌ‌ و ماشا بهما ليتّم له‌التفرّد بالحكم‌ و يفتخر بانّه‌ لم‌يكن‌، قدغلب‌ دولهٌ‌ فقط‌ بل‌ انمّا احدث‌ انقلاباً دينيّاً ايضاً ولكن‌ يابي‌الله‌ الا ان‌ يتم‌ّ نوره‌ فانّنا معاشر عربستان‌ با جمعنا مع حلفائناالبختياريهٌ‌ و ساير جيراننا من‌ كافهٌ‌الايالات‌، نعلن‌ طاعتنا لدولهٌ ‌الملكيّهٌ‌الدستوريهٌ ‌‌‌الدموكراتيهٌ‌الصحيحهٌ‌، و ان‌ّ كل‌ فردنا مستعد الي‌ اراقهٌ‌ آخر كل‌ قطرهٌ‌ من‌ دمه‌ في‌السبيل‌ عن‌ حياض‌ دينه‌ و مذهبه‌ و مشروطيّهٌ‌، بلاده‌ و نظراً الي‌ ما ذكر فمن‌ عشاير عربستان‌، مع‌ حلفائهم‌، قائمون‌ علي‌ ساق‌ و قدم‌ و علي‌ ظهورالخيل‌ ينادون‌ علناً با علي صوتهم‌ قائلين‌، تريد حفظ‌المشروطيّهٌ‌ نطلب ‌اعادهٌ‌الشاه‌ الي‌ مقره‌ و سلطنته‌ الدّستوريهٌ‌، نطلب‌ تطبيق‌ احكام‌القانون‌الاساسّي‌ تريد ان‌يكون‌ مجلس‌ الامهٌ‌ حرّاً يدير شئون‌الدولهٌ‌ كما، يوحي‌ اليه‌ ضميره‌ من‌العدل‌ والانصاف ‌نطلب‌ بكل‌ قوانا اعلاء كلمهٌ‌ محمّد رسول‌الله‌ و حفظ‌ احكام‌الدّين الشّريف‌ والشّريعهٌ‌المطّهرهٌ تحت‌ رعايهٌ‌ سادات‌ ديننا حجج‌الاسلام‌ و آيات‌الله‌ في‌الانام‌، تريد ان‌يكون‌ جميع‌الافراد في‌ ايران‌، آمنين‌ مطمئنين‌ علي‌ دينهم‌ و مقصرتهم‌ و اعراضهم‌ و اموالهم و انفسهم‌ و لماكان‌الامر كذلك‌ها انا اعرض‌ علي‌ حضرتكم‌الحال‌ و المقصد قبل‌ كل ‌عمل و ذلك‌ بصفتي‌ مسلماً و شيعيّاً لتكونوا علي‌ بيّنته‌ من‌الامر كيلايتمكّن‌ من‌ تشويق ‌انظار كم‌السّاميه‌، اولوالاغراض‌ والفسادكما حصل‌، اثناءالحرب‌العامهٌ‌ من‌ سوءالتفاهّم‌ و ذلك‌ ان‌المرحوم ‌السيّدكاظم‌اليزدي‌ طاب‌ ثراه‌ كان‌ قد ارسل‌ تحريراً بلزوم‌المحافظهٌ‌ علي‌حدود فاض‌ اين‌ كان‌ فامتثلت‌ امره‌ و طبقّته‌ و قد بلغكم‌ قبل‌ عني‌ و ما نسبت‌ الي‌ الوقته‌ من‌جراء ذلك‌ و يمكن‌الوقوف‌ علي‌ حالهٌ‌الرّوحيهٌ‌ بارسال‌ من‌ تعتمدون‌ عليهم‌ اذا رايتم‌ مناسباً لتطمئنوالحقيقهٌ‌ مقصود ناالمشروعهٌ‌ المارّهٌ‌ذكرها التّي‌ ليس‌ لنا من‌ مقصد سواه‌، فبناء عليه ‌لزما عرض‌ هذالامر، علي‌ حضرتكم‌ لتوسّطوا باخبارالمجلس‌الملّي‌ علي‌ مقصدنا التّي‌ من‌جملتها صيانهٌ‌ حرّيتهم‌المغصوبهٌ‌ و تطلبوا رجوع‌الشاه‌ الي‌ مقرّه‌ و سلطنتهٌ‌المشروعهٌ‌ و اعادهٌ‌ لطبق‌الاحكام‌القانون‌الاساسي‌ فعلا لتكن‌ غير مسئولين‌ عمّا يحدث‌ من ‌الاحوال‌ في‌المستقبل‌ والسّلام‌ عليكم‌ و رحمهٌ‌الله‌».

                                                              خزعل‌

ترجمه‌ مكتوب‌ شيخ‌خزعل‌

‌‌

ترجمه‌ مكتوب‌ شيخ‌خزعل‌

 ‌

اهواز 10 صفر 1343

حضرت‌ ثقهٌ‌الاسلام‌ آقاي‌ ميرزاعبدالحسين‌ نجل‌ آيهٌ‌الله‌ شيرازي‌ دامت‌ بركاته‌

 ‌

   «پس‌ از تقديم‌ سلام‌ و واجبات‌ احترام‌، مخفي‌ نماند به‌حضرت‌ عالي‌، پس‌ از آنكه‌ ملت‌ ايران‌ از بذل‌ نمودن‌ نفوس‌ نفيس‌ و قرباني‌ نمودن‌ نفوس‌ زكيه‌ در راه‌ رسيدن‌ به‌مشروطيت‌ مقدسه‌، كه‌ همان‌ شورايي‌ است‌ كه‌ خداوند امر به‌موجب‌ آن‌ در قرآن‌ مجيد و در لسان‌ پيغمبر اكرم‌ فرموده‌، مضايقه‌ ننمودند، مقصودشان‌ حاصل‌ و مشروطيت‌ ايران‌ به‌مقتضاي‌ مواد قانون‌ اساسي‌ اعلان‌ و مطابق‌ اساسي‌ را كه‌ مرحوم‌ آيهٌ‌الله‌ خراساني‌ طاب‌ثراه‌ امرفرمودند جريان‌ يافت‌، و عموم‌ مردم‌ از خاص‌ و عام‌ در تمام‌ اقطار ايران‌ بر مال‌ و جان‌ و دين‌ و شرف‌ خود اطمينان‌ حاصل‌ نمودند. ولي‌ چنين‌ واضح‌ و آشكار گرديده‌ كه‌ بر پادشاه‌ مشروطه‌خواه‌ فشار آورده‌، به‌مهاجرت‌ از ايران‌ مجبورش‌ نمودند. بر مقدرات‌ ملت‌ تسلط‌ و آزادي‌ مجلس‌ شورا را سلب‌، و بر آراء و افكار وكلاي‌ مجلس‌، تهديد و توعيد و سختي‌ نموده‌، در اين‌ تسلط‌، بر امور به‌طوري‌ استبداد به‌خرج‌ داده‌ كه‌ نظير آن‌ ديده‌ نشده‌، به‌اين‌ هم‌ اكتفا ننموده‌ به‌جمهوريتي‌ كه‌ از آن‌ جز اخلال‌ در احكام‌ دين‌ و تغيير مذهب‌ جعفري‌ به‌طرق‌ بلشويكي‌ و امثال‌ آن‌ چيز ديگري‌ مقصود نداشتند، شروع‌ به‌مقدمات‌ اعلانش‌ نموده‌، تا اينكه‌ حكم‌ استبدادي‌ را به‌خود منحصر نمايد و افتخار كند نه‌ به‌تغيير رژيمي‌، بلكه‌ به‌يك‌ تغيير و انقلاب‌ ديني‌. ولكن‌ (يا بي‌الله‌ الا ان‌ يتم‌ نوره‌) بنابراين‌ ما گروه‌ عربستان‌ با جمعنا، با حلفاء بختياري‌ خود و ساير همسايگان‌ از تمام‌ ايالات‌، اطاعت‌ خود را نسبت‌ به‌دولت‌ مشروطه‌ دموكراسي‌ صحيحه‌ خودمان‌ اعلان‌ مي‌دهيم‌، و هر يك‌ از بذل‌ نمودن‌ آخرين‌ قطره‌ خونش‌ در راه‌ حفظ‌ دين‌ و مذهب‌ و مشروطيت‌ بلادش‌ مضايقه‌ ننموده‌ و مستعد و مهيا و بر پشت‌ اسبها ايستاده‌ايم‌، با صداي‌ بلند فرياد مي‌كنيم‌:

   «ما حفظ‌ مشروطيت‌ و رجوع‌ شاه‌ را فوراً به‌مقر و تخت‌ خود مي‌خواهيم‌. تطبيق‌ احكام‌ مواد قانون‌ اساسي‌ را موافق‌ موضوع‌ خواستاريم‌. آزادي‌ مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ كه‌ بتواند شوؤن‌ دولت‌ و ملت‌ را به‌موجب‌ خيالات‌ خود از روي‌ عدل‌ و انصاف‌ اجرا نمايد مي‌خواهيم‌. با تمام‌ قوا اعلام‌ كلمه‌ محمدرسول‌الله‌ و حفظ‌ احكام‌ دين‌ شريف‌ و شريعت‌ مطهره‌ را با مراعات‌ سادات‌ دين‌ و حجج‌الاسلام‌ و آيات‌الله‌ في‌الانام‌ خواهانيم‌. مي‌خواهيم‌ عموم‌ ايرانيان‌ در ايران‌ بر دين‌ و اعتقاد و اعراض‌ و مال‌ و نفس‌ خود مطمئن ‌باشند.» بنابراين‌ مقدمه‌، حضورتان‌ عرض‌ مي‌كنم‌، كه‌ موافق‌ اسلاميّت‌ و تشيع‌ در اين ‌مقصود داخل‌ شده‌ تا به‌خوبي‌ مطلع‌ باشند و چنانچه‌ در اثناي‌ حرب‌ عمومي‌، سوءتفاهم‌ براي‌ شما فراهم‌ شد، صاحبان‌ اغراض‌ و مفسدين‌، اذهانتان‌ را مشوب‌ ننمايند. چنانچه ‌مرحوم‌ سيدكاظم‌يزدي‌ در آن‌ ايام‌ مكتوبي‌ كه‌ راجع‌ بود به‌حفظ‌ حدود، به‌من‌ نوشته‌ بودند، امتثال‌ امر و تطبيق‌ نمودم‌ و به‌علاوه‌ چيزهايي‌ را كه‌ به‌من‌ نسبت‌ مي‌دادند در وقت‌ خود استماع‌، حاليه‌ براي‌ واقف‌ شدن‌ بر حالت‌ روحي‌ ما، كساني‌ كه‌ بر آنها اعتماد داريد گسيل‌ فرماييد تا به‌حقيقت‌ مشروعه‌ مقاصد ما مطمئن‌ گرديد، كه‌ ابداً مقصود ديگري‌ جز آن‌ نداريم‌ بنابراين‌ لازم‌ شد كه‌ اين‌ امر را بر حضرت‌ عالي‌ عرضه‌ داشته‌، تا توسط‌ شما مجلس‌ ملي‌ را، كه‌ منجمله‌ مقاصدمان‌ حفظ‌ آزادي‌ مغضوبه‌ آنها است‌ اطلاع‌ دهند، و رجوع‌ شاه‌ را به‌مقر سلطنت‌ و سلطه قانونيّت‌ بطلبند. و احكام‌ قانون‌ اساسي ‌محلي‌ را تطبيق‌ و اعاده‌ دهند. تا اينكه‌ در آينده‌ از واقعات‌ و حادثات‌ مسوؤل‌ نباشيم‌.

والسلام‌ عليكم‌ و رحمهٌ‌الله‌ و بركاته‌»

                                                          خزعل‌

 ‌

و ترجمه‌ يكي‌ از مراسلاتي‌ كه‌ به‌انگليسيها نوشته‌، درج‌ مي‌شود:

 ‌

ترجمهٌ‌ مراسلهٌ‌ خزعل‌ به‌قونسول‌ انگليس در اهواز.

   «ملاحظه‌ مي‌كنيد كه‌ تمام‌ عشاير و مشايخ‌، امروزه‌ مقاصد سوء دولت‌ ايران‌ را فهميده‌ و مي‌دانند كه‌ حكومت‌ حاضره‌ فقط‌ در فكر اين‌ است‌ كه‌ املاك‌ و دارايي‌ آنها را متملك‌ وآنها را به‌خاك‌ بنشاند. مسأله‌ فرامين‌ را براي‌ عمليات‌ خود فقط‌ يك‌ نوع‌ بهانه‌ اتخاذ نموده‌اند. از من‌ پرسيدند: «آيا براي‌ شركت‌ در حفظ‌ حقوق‌ و مصالح‌ آنها حاضر هستم‌ يا خير؟»

من‌ جواب‌ دادم‌:

   «البته‌ براي‌ اين‌ مسأله‌ حاضر و تا آخرين‌ نفس‌ جدوجهد خواهم‌ نمود.»

   از اين‌ جهت‌ تمام‌ روساي‌ عشاير آمده‌، قرآن‌ مهر كرده‌ و بقيد طلاق‌ قسم‌ خوردند، كه‌بر قول‌ خود ايستادگي‌ نموده‌ و از اين‌ نقشه‌ روگردان‌ نشوند. جنبش‌ حاليه‌ هواداران‌ من‌، هيچ‌ شباهتي‌ به‌سابق‌ ندارد و في‌الحقيقهٌ‌ براي‌ دفع‌ تجاوزات‌ دولت‌ ايران‌، همگي‌ حاضر و مصمّم‌ شده‌اند. من‌ شخصاً هيچ‌ اعتمادي‌ به‌تأمينات‌ سردار سپه‌ ندارم‌، بلكه‌ آنها را براي‌ گول‌زدن‌ خود يك‌ نوع‌ وسيله‌ مي‌دانم‌. زيرا در نتيجهٌ‌ اين‌ همه‌ تأمينات‌ كه‌ به‌سفارت‌انگليس‌ داده‌ كه‌ قشون‌ به‌اين‌ سامان‌ نفرستد، ديديم‌ كه‌ قشون‌ براي‌ اين‌ مملكت‌ در راه‌ است‌. صاحبمنصباني‌ كه‌ از طرف مشاراليه‌ اعزام‌ شده‌اند، همه‌ نوع‌ اقدامات‌ مي‌نمايند كه‌ به‌مصالح‌ من‌ برمي‌خورد. در صورتيكه‌ از اول‌ وهله‌ يك‌ نوع‌ اطمينان‌ داده‌ شده‌ بود، كه‌ وجود اين‌ صاحبنمصبان‌ براي‌ دولت‌ فقط‌ يك‌ نوع‌ مستحفظ‌ است‌. هر يك‌ از اين‌ صاحبنمصبان‌ كه‌ به‌نقطه‌اي‌ رفته‌اند، افكار و عقايد هواداران‌ مرا نسبت‌ به‌شخص‌ من‌ مسموم‌ و در مسائلي‌ مداخله‌ مي‌نمايند كه‌ به‌كلي‌ از دايره‌ وظيفه‌ آنها خارج‌ است‌. يك‌ روز از ارسال‌ يك‌ نفر حاكم‌ براي‌ آبادان‌ سخن‌ مي‌راند. روز ديگر تعيين‌ كارگزاري‌ را براي‌ آن‌ محل‌ اشاعه‌ مي‌دهد. يك‌ روز مي‌خواهد مأمور بلديه‌ براي‌ محمّره‌ بفرستد. ابداً روزي‌ نمي‌گذرد كه‌ به‌كار من‌ مداخله‌ نكند. روزنامجاتي‌ كه‌ در تمام‌ اين‌ مدت‌ عليه‌ من‌ و دولت‌ انگليس‌ قيام‌ نموده‌ بودند، هيچ‌ يك‌ از آنها مجازات‌ نشدند و معلوم‌ است‌ اگر پشت‌گرمي‌ نداشتند به‌اين‌ هتاكيها هرگز جرئت‌ نمي‌كردند. من‌ ديگر ممكن‌ نيست‌ عقيده‌ به‌سردار سپه‌ داشته‌ باشم‌، ولواينكه‌ هزار قسم‌ بخورد. فقط‌ از تأمينات‌ كتبي‌ و قطعي‌ دولت‌ انگليس‌ متقاعد مي‌شوم‌.

   شرط‌ اول‌ من‌ اين‌ است‌ كه‌ يك‌ نفر سرباز ايراني‌ در اينجا نماند. زيرا مادامي‌ كه‌ نظاميان‌ ايراني‌ اينجا باشند، هميشه‌ موجب‌ اغتشاش‌ و اختلال‌ هستند.

   ثانياً تمام‌ فرامين‌ من‌ بايد تأييد و تصديق‌ بشود.

   ثالثاً مالياتي‌ كه‌ بر من‌ است‌ بايد به‌همان‌ ميزان‌ سابق‌ باشد. قراردادي‌ كه‌ با مسترمكرميك‌ بسته‌ بودم‌ فقط‌ به‌سبب‌ اين‌ بود كه‌ از پيشنهاداتي‌ كه‌ مقامات‌ انگليس‌ به‌من‌ نموده‌ بودند شك‌ داشتم‌، وگرنه‌ دولت‌ ايران‌ حق‌ نداشت‌ كه‌ آن‌ مخارج‌ هنگفتي‌ كه‌ در ايام‌ جنگ‌ بر من‌ وارد آورده‌ بود منظور ندارد.

اكنون‌ كه‌ دولت‌ ايران‌ دارد هر روز يكي‌ از تعهدات‌ خود را لغو مي‌كند، من‌ هم‌ خود را در الغاي‌ آن‌ قرارداد مجحفانه‌ محق‌ مي‌بينم‌.

   رابعاً بايد به‌تمام‌ دوستان‌ و حلفاي‌ من‌ تأمينات‌ داده‌ شده‌ براي‌ تمام‌ آنها عفو عمومي‌ صادر نمايند.

   من‌ البته‌ همه‌ نوع‌ اقدامات‌ لازمه‌ براي‌ حفظ‌ سلامت‌ لوله‌هاي‌ نفت‌ اتخاذ و كسي‌ كه بر آنها جسارت‌ حمله‌ كند، سخت‌ترين‌ معامله‌ را با او خواهم‌ نمود، و اميدوارم‌ كه‌ به‌حفظ‌ آنها موفق‌ بشوم‌. ولي‌ ممكن‌ است‌ چنانچه‌ مي‌دانيد دشمنان‌ من‌ به‌طور مخفي‌ صدمه‌ به‌لوله‌ها برسانند. براي‌ اينكه‌ مرا با دولت‌ انگليس‌ در زحمت‌ بيندازند، و ميان‌ ما بغض‌ و نفرتي‌ ايجاد نمايند.

   مكرر مي‌گويم‌ تا زنده‌ هستم‌ مصالح‌ دولت‌ انگليس‌ را حفظ‌ مي‌كنم‌ و خدمات‌ من‌ به‌آن‌ دولت‌، كه‌ به‌آن‌ افتخار دارم‌، بر آنها مخفي‌ و پوشيده‌ نيست‌. در عدالت‌ و حاضر شدن‌ دولت‌ انگليس‌ براي‌ كمك‌ و مساعدت‌ من‌ همه‌ نوع‌ اميدواري‌ دارم‌. خوزستان‌ در عرض‌اين‌ ساليان‌ دراز به‌هرگونه‌ امنيت‌ و آسايش‌، متنعّم‌ بوده‌ و اين‌ حقيقتي‌ است‌ كه‌ همه‌ به‌آن‌ اعتراف‌ دارند. دولت‌ ايران‌ ميل‌ دارد اين‌ مملكت‌ را مختل‌ نمايد من‌ هم‌ به‌دولت‌ انگليس‌ متوسل‌ مي‌شوم‌ كه‌ كمافي‌السّابق‌ و بر طبق‌ مواعيد و قرارداد، مرا حفظ‌ نمايند. من‌ متعدي‌ نيستم‌ ولي‌ اگر دولت‌ ايران‌ خواسته‌ باشد نقشهٌ‌ حاليه‌ را تعقيب‌ نمايد، ناچارم‌ كه‌ از حقوق‌ خود حتي‌المقدور مدافعه‌ نمايم‌. مي‌ترسم‌ از اينكه‌ مسأله‌ هرقدر به‌عهدهٌ‌ تعويق‌ بيفتد به‌همان‌ اندازه‌ وخيم‌ بشود.»

 ‌

   در اين‌ موقع‌ به‌كنار رود جراحي‌، يا كردستان‌ رود رسيديم‌.

تهديد دلسوزانه‌

تهديد دلسوزانه‌

 ‌

   پنج‌ فرسخ‌ به‌اهواز مانده‌ اتومبيلي‌ در ميان گردوغبار پيدا شد. از اتومبيل‌ من‌ گذشته‌ به‌اميرلشكر جنوب‌ و امير اقتدار رسيد. بعد از چند دقيقه‌ مشارُاليهم‌ به‌نقطه‌اي‌ كه‌ براي‌ اصلاح‌ اتومبيل‌ ايستاده‌ بودم‌، رسيدند و با نهايت‌ اضطراب‌، لرزان‌ و در حال‌ رقّت‌ گفتند:

   «اين‌ قونسول‌ روس‌ بود كه‌ محض‌ دولتخواهي‌ و محبت‌ مي‌خواست‌ حضرت‌ اشرف‌ را مطلع‌ سازد كه‌ صلاح‌ نيست‌ در اين‌ موقع‌ بي‌محابا وارد اهواز شويد، زيرا كه‌ شيخ‌ قوايي‌ در اهواز جمع‌ آورده‌ و تمام‌ هواداران‌ او مسلح‌اند و در و بام كوچه‌ و معبر را گرفته‌اند، و اگر وارد شويد همگي‌ را دستگير خواهند كرد. زنهار، از ورود به‌اهواز خودداري‌ نماييد و از كيد دشمن‌ ايمن‌ مشويد. حال‌، ما از حضرت‌ اشرف‌ استدعا مي‌كنيم‌، صرفنظر فرموده‌ وارد نشويد و ترحمي‌ بفرماييد، كه‌ همه‌ تلف‌ نشويم‌ و آسيبي‌ به‌وجود مبارك‌ نرسد.»

   در ضمن‌ صحبت‌، من‌ مواظب‌ احوال‌ اين‌ دو مرد بودم‌ كه‌ با وجود ديدن‌ مخاطرات‌ عظيمه‌ و جنگهاي بسيار، باز از ترس‌ يا براي‌ حفظ‌ جان‌ من‌، اينطور مضطرب‌ و گريان‌ شده‌اند. از طرفي‌ هم‌ به‌آنها حق‌ مي‌دادم‌ كه‌ مرا به‌تأمل و تفكر دعوت‌ مي‌نمودند. زيرا كه‌ امر، بسيار خطير بود. وارد شدن‌ به‌قلب‌ دشمن‌ و خود و همراهان‌ را تسليم‌ كردن‌، از تهوّر خالي‌ نبود. اگر قونسول‌ روس‌ ما را براي‌ مصالح‌ سياسي‌ خود و دامن‌ زدن‌ به‌آتش‌ هم‌ بيم‌ داده‌ باشد، و چنانكه‌ مي‌گفت‌ شهر اهواز مسلح‌ هم‌ نباشد، اما براي‌ خزعل‌ حاضر كردن‌ عدّه‌اي‌ كه‌ مارا دستگير نمايند كاري‌ نداشت‌، زيرا كه‌ اردويي‌ همراه‌ ما نبود و سه‌چهار روز وقت‌ لازم‌ داشتيم‌ كه‌ قشون‌ برسد.

   در اينجا من‌ قدري‌ به‌فكر فرو رفتم‌. نه‌ از ترس‌ جان‌ خود، زيرا اين‌ متاعي‌ است‌ كه‌ هيچ‌ وقت‌ در مدت‌ عمر قيمتي‌ برايش‌ قائل‌ نبوده‌ام‌، اما براي‌ همراهان‌، كه‌ محض‌ متابعت‌ من‌ در مهلكه‌ افتاده‌ بودند. ولي‌ اين‌ تأمّل‌ يك‌ لحظه‌ بيشتر طول‌ نكشيد. توقف‌ يا مراجعت‌ بدترين‌ شكست‌ و نشانهٌ‌ نهايت‌ ترس‌ بود. با خود گفتم‌ كسي‌ كه‌ به‌اين‌ كارهاي‌ خطير مبادرت‌ مي‌ورزد نبايد به‌اين‌ ملاحظات‌ قدم‌ واپس‌ گذارد.

   اين‌ دو نفر هم‌ به‌واسطه‌ اضطرابي‌ كه‌ نشان‌ مي‌دادند مرا في‌الحقيقه‌ متغيّر كردند. پس‌ سخن‌ آنها را قطع‌ كردم‌ و بر آنها بانگ‌ زدم‌ و گفتم‌:

   «جان‌ شريف‌ است‌، اما در ميدان‌ جنگ‌ نبايد آن‌ را تا اين‌ اندازه‌ قيمت‌ نهاد. با وجود تمام‌ اين‌ خطرها، مسلح‌ بودن‌ هواداران‌ خزعل در اهواز، سوءقصد و تجهيزات‌ شيخ‌، نبودن‌ قشون‌ و غيره‌ چون‌ عزم‌ كرده‌ام‌ بايد به‌اهواز بروم‌ و هيچ‌‌چيز حتي‌ گلوله‌ توپ‌ هم‌ مرا برنمي‌گرداند. ميگوييد بي‌احتياطي‌ است‌ و تهوّر است‌؟ باشد! اشخاص‌ كم‌دل‌، شجاعت‌ را تهوّر مي‌خوانند و شهامت‌ را بي‌احتياطي‌!

   من‌ تنها وارد اين‌ شهر پردشمن‌ مي‌شوم‌ و با تمام‌ قواي‌ خزعل‌ مقابله‌ مي‌كنم‌.»

   و بيت‌ فردوسي‌ را بر آنها خواندم‌:

 ‌

جهانجوي‌ را، جان‌ به‌چنگ‌ اندر است‌                   وگرنه‌، سرش‌ زير سنگ‌ اندر است‌

   ‌

   اين‌ دو نفر خود را پس‌ كشيده‌ و عقب‌ ماندند. چون‌ ديدم‌ تأخير اسباب‌ توهّم‌ است‌، بر اتومبيل سوار و با يك‌ نفر نظامي‌، به‌طرف‌ اهواز راندم‌.

ورود به‌اهواز

‌‌

ورود به‌اهواز

‌ ‌

جمعه‌ 13 قوس‌

   ساعت‌ پنج‌ بعدازظهر به‌اهواز رسيدم‌. عدّهٌ‌ كثيري‌ با اتومبيل‌ و اسب‌ تا نيم‌فرسخي‌ به‌استقبال‌ آمده‌ بودند و هرقدر به‌شهر نزديك‌ مي‌شديم‌، جمعيت‌ مستقبلين‌ افزوده‌ مي‌شد. از جمله‌ سردار اجل‌ پسر خزعل‌ و هشت‌ نفر از روساي‌ عشاير. خزعل‌ بواسطهٌ‌ كسالت‌ يا ترس‌ هنوز به‌اهواز نيامده‌ بود. كوچه‌هاي‌ شهر را آيين‌ بسته‌ و بيرقهاي‌ بسيار نصب‌ كرده‌ بودند. خيلي‌ متأسفم‌ كه‌ نتوانستم‌ به‌موقع‌، از نحر شتري‌ كه‌ در سر راه‌ كشتند جلوگيري‌ كنم‌. حال‌ اين‌ حيوان‌ بزرگ‌ ترحم‌انگيز بود. عدهٌ‌ زيادي‌ زير سلاح‌ بودند و در معابر و روي‌ بامها جاي‌ داشتند. ولي‌ عجب‌ است‌ كه‌ يك‌ نفر زن‌، حتي‌ روبسته‌ هم‌ ديده‌ نمي‌شد. عمارت‌ خزعل‌ كه‌ بهترين‌ ساختمان‌ اين‌شهر است‌ براي‌ ورود ما مهيا شده‌ بود. هر چه‌ به‌عمارت‌ نزديك‌ مي‌شديم‌، اشخاص‌ مسلح‌ متراكم‌تر بودند. زير درختها و كنار ديوارها ايستاده‌ و بر تفنگها تكيه‌ داشتند و گوسفندوار به‌يكديگر تنه مي‌زدند، و از ميان‌ چارقدهاي‌ سرخ‌ مثل‌ گل‌ شقايق‌ صورت‌ سياه‌ خود را نشان‌ مي‌دادند. قصد خودنمايي‌ ندارم‌ ولي‌ هر كس‌ ديگر بود شايد خود را مي‌باخت‌ و تحمل‌ اين‌ موقعيت‌ را نمي‌كرد. به‌قصر شيخ‌ وارد شدم‌ و در اطاق‌ خاصي‌ كه‌ معيّن‌ شده‌ بود راحت‌ كردم‌. مردم‌ تا پاسي‌ از شب‌ به‌تماشاي‌ همراهان‌ ما كه‌ از عقب‌ مي‌آمدند مشغول‌ بودند. قريب‌ دو از شب‌، دبيراعظم‌ با اتومبيلي‌ ديگر رسيد.

 ‌

شب‌ اول‌ در اهواز

   امشب‌ موقعيت‌ من‌ خالي‌ از غرابت‌ نيست‌. تنها در قصر دشمن‌ نشسته‌ام‌ و ميزبان‌ من‌ با چندهزار نفر مسلح‌ كه‌ دارد، هراسان‌ شده‌ و به‌ساحل‌ پاي‌ ننهاده‌، كشتي‌ خود را در وسط‌ كارون‌ نگاه‌ داشته‌ است‌. مهمان‌ يك‌ نفر است‌ و بايد ميزبان‌ را با وجود قواي‌ بسياري‌ كه‌ دارد امان بدهد. اين‌ ورود بيباكانة من‌ به‌قلب‌ دشمن‌ و نترسيدن‌ از يك‌ شهر مسلح‌، بيش‌ از هزار توپ و صدهزار قشون‌ در مرعوب‌ كردن‌ خصم‌ مؤثر شده‌ است‌.

   خزعل‌ را هر چه‌ دل‌ داده‌ و تحريك‌ كرده‌اند، حركتي‌ ننموده‌ است‌. نسيم‌ شب‌، خروش‌ شكايت‌آميز كارون‌ را كه‌ از بالاي‌ سد فرو مي‌ريزد به‌اطراف‌ پراكنده‌ مي‌نمايد. اين‌ رود كه‌ چون‌ از برداشتن‌ مانع‌ راه‌ خود عاجز است‌ و بيهوده‌ زير لب‌ غرش‌ خفيفي‌ مي‌كند، خيلي‌ شبيه‌ است‌ به‌آن شيخ پيري‌ كه‌ الان‌ در كشتي‌ خود نشسته‌ و از پيدا شدن‌ سدي‌ در مقابل‌ هوس‌ جاه‌طلبي‌ و امارت‌جويي‌ خود مي‌غرد و چاره‌اي‌ جز سرافكندگي‌ ندارد. صداي‌ آرام‌ رود كارون‌ نمي‌گذارد از ياد شيخ‌ غافل‌ بشوم‌. اين‌ شيخ‌ كه‌ به‌واسطهٌ‌ طول‌ زمان‌ اقتدار، تملّق‌گويي‌ اطرافيان‌ و رنگ‌آميزي‌ مدعيان‌ خاكها و آبهاي‌ عالم‌، سابقهٌ‌ خود را فراموش‌ كرده‌، و به‌هيچ‌ تنزل‌ و اطاعتي‌ معتاد نيست‌ و اين‌ تموّل‌ و تمكّن‌ را موروثي‌ پنداشته‌ و در اين‌ اواخر ميل‌ تشكيل‌ امارت‌ مستقلّه‌ را در دماغ‌ او ايجاد كرده‌اند، امشب‌ چه‌ فكر مي‌كند؟

   اين‌ شخص‌ وقتيكه‌ موقعيت‌ يك‌ هفته‌ قبل‌ خود را با امروز مي‌سنجد، چه‌ حالي‌ پيدا مي‌كند؟ هفته‌ قبل‌، متنفذين‌ و مقامات‌ تهران‌ را زرخريد خود مي‌دانست‌، تمام‌ قشون‌ هند و نفوذ مستخرجين‌ نفت‌ را پشت‌سر خود مي‌پنداشت‌، صفحه‌ خوزستان‌ را امارتي‌ مي‌ديد از طرف‌شمال‌ محدود به‌كوهستان‌ بختياري‌ (و شايد نواحي‌ اصفهان‌) و از طرف‌ مشرق‌ به‌خاك‌ فارس‌. يعني‌ رود كارون‌ را نهر كوچكي‌ مي‌ديد كه‌ در ميان‌ خانة شخصي‌ او در حركت‌ است‌ و محض ‌استفادة او از كوهرنگ‌ سرازير مي‌شود و براي‌ سلام‌ به‌او مي‌غرد و به‌قصد پايبوس‌ او راه را كج‌كرده‌ به‌محمّره‌ مي‌رود.

   شوشتر و دزفول‌ و رامهرمز و اهواز و حويزه‌ را حجرات‌ (قصر اسپانيايي‌) خود مي‌دانست‌. هروقت‌ مي‌خواست‌، اقليت‌ مجلس‌ را برمي‌انگيخت‌ كه‌ قوة مقننه‌ را بر سر قوة مجريه‌ خراب‌ كنند. مديران‌ جرايد را امر مي‌داد كه‌ عالم‌ مطبوعات‌ را به‌هيجان‌ آورند و اكناف‌ عالم‌ را از مظلوميّت‌ شيخ‌ پر كنند. سفارتخانه‌ها را اجازه‌ مي‌فرمود كه‌ نتها و اتمام‌ حجّتها به‌دولت‌ بفرستند و بالاخره‌ هواداران‌ خود را ملخ‌وار مي‌فرستاد كه‌ ما را در ملك‌ سليمان‌ تارومار كنند. اين‌ بود خيالات‌ و آرزوهاي‌ شيخ‌ كه‌ براي‌ او از دايرة آرزو خارج‌ و به‌مقام‌ علم‌اليقين‌ و حقيقت‌ رسيده‌ بود. تلگراف‌ نمود، مرا تهديد كرد. قشون‌ فرستاد و قد برافراشت‌.

   من‌ در ظرف‌ يك‌ ماه‌ چندصد فرسنگ‌ را پيموده‌، كوه‌ و دشت‌ و دريا را درنوشتم‌ و شخصاً به‌ميدان‌ آمدم‌ و هيچ‌ چيز مرا از ورود به‌قلبگاه‌ خصم‌ باز نداشت‌. اينك‌ من‌ در اهواز هستم‌ و او در ميان‌ رود كارون‌. عمارت‌ امارتش‌، فرو ريخت‌. كارون‌ به‌ياد مظالم‌ او دشنامش‌ مي‌دهد. هيچ‌ قوه‌اي‌ از داخل‌ و خارج‌ به‌فرياد او نرسيد. هيچ‌ جريان‌ پلتيكي‌ مجال‌ نفوذ نيافت‌. مثل‌ شاهين‌ به‌سينة او چنگ‌ فروبردم‌. او را عفو كردم‌ و فردا بايد در خانه‌ غصبي‌ خودش‌ از من‌ رخصت‌ يافته‌، خاضعانه‌ بخشايش‌ بطلبد و از مقام‌ امارت‌ به‌موقعيت‌ يك‌ نفر مرد زارع‌ مطيع‌ متمول‌ تنزّل‌ كند. در مقابل‌ چشمش‌ ماليّه‌، عوايد دولت‌ را جمع‌ آورد، قشون‌، ولايت‌ را نظم‌ بدهد، گمرك‌ در واردات‌ و صادرات‌ نظارت‌ كند و عدليّه‌ به‌عرايض‌ مردم‌ برسد. من‌ حق‌ دارم‌ در اين‌ باب‌ مبالغه‌ كنم‌ و بسط‌ مقال‌ بدهم‌ زيرا كه‌ هر چند امر خوزستان‌ به‌زودي‌ خاتمه‌ يافت‌، اما كاري‌ خرد نبود. اين‌ تنها شيخ‌ محمّره‌ نيست‌ كه‌ مغلوب‌ مي‌شود بلكه‌ تمام‌ سركشان‌ ايران‌اند كه‌ در شخص‌خزعل‌ معدوم‌ مي‌گردند. تنها خاك‌ خوزستان‌ نيست‌ كه‌ دوباره‌ با رشته‌هاي‌ قوي‌ به‌ايران‌ اتصال‌ مي‌يابد بلكه‌ تمام‌ بنادر جنوب‌ است‌ كه‌ بعد از ساليان‌ دراز مي‌فهمند صاحبي‌ و مركزي‌ هست‌ و قوه‌اي‌ وجود دارد. اين‌ شكست‌ تزريقات‌ خارجي‌ است‌ در بنادر خليج‌ فارس‌، و اين‌ معرفي‌ قدرت‌ دولت‌ است‌ در سركوبي‌ متمردين‌ و حفظ‌ تجارت‌ و مؤسسات‌ خارجي‌ و رعايت‌ استقلال‌ دولت‌ در مقابل‌ ملوك‌الّطوايف‌.

 ‌

تلگرافات‌ تهران‌

   دو تلگرافي‌ كه‌ از وزيرخارجه‌ رسيده‌ بود، قرائت‌ و به‌ترتيب‌ ذيل‌ جواب‌ دادم‌. معلوم‌ شد، موضوع‌ خيانت‌ خزعل‌ و قصد توقيف‌ ما در اهواز، حتي‌ در تهران‌ هم‌ شايع‌ بوده‌ است‌:

 ‌

پنجشنبه‌ 12 قوس‌

   حضور حضرت‌ اشرف‌ آقاي‌ رئيس‌الوزرا دامت‌ عظمته‌

   «1- تلگراف‌ محمّره‌ به‌تاريخ‌ چهارم‌ دسامبر مطابق‌ امروز پنجشنبه‌ 12 قوس‌ اين‌ طور اطلاع‌ مي‌دهد كه‌ پسر شيخ‌ ديروز نزد حضرت‌ اشرف‌ رفت‌. فوراً اطلاع‌ دهيد قبل‌ از آنكه‌ قشون‌ بيايد، به‌اهواز و محمّره‌ نيايند. از قراين‌ معلوم‌ مي‌شود، نيّت‌ بد باشد. وصول‌ اين‌ تلگراف‌ را فوراً اطلاع‌ دهيد.

2- تلگراف‌ مسكو اطلاع‌ مي‌دهد كه‌ روزنامه‌هاي‌ آنجا انتشاراتي‌ مي‌دهند، راجع‌ به‌اينكه‌ مراسلاتي‌ از انگليسيها رسيده‌ كه‌ خزعل‌ در حمايت‌ انگليسيها است‌ و جنگ‌ بايد حتماً متاركه‌ شود. والاّ براي‌ حفظ‌ منافع‌ جنوب‌ اقدام‌ نظامي‌ خواهند كرد، و سه‌ كشتي‌ جنگي‌ وارد خليج‌، و مي‌خواهند به‌محمّره‌ قشون‌ وارد كنند.

اجازه‌ مي‌فرمائيد تلگراف‌ كنم‌ اين‌ انتشارات‌ را تكذيب‌ نمايند؟ چنانكه‌ در تهران‌ هم‌ آقاي‌ وزير ماليه‌ راجع‌ به‌خبر بي‌سيم‌ مسكو تكذيب‌ نمودند.»

                                                 مشارالملك‌

نمره‌ 3900

شنبه‌ 14 قوس‌

   حضور حضرت‌ اشرف‌ آقاي‌ رئيس‌الوزرا دامت‌ عظمته‌

   «اولا از محمّره‌ – اين‌ قسم‌ اطلاع‌ مي‌دهند، از قراري‌ كه‌ مذكور است‌ مقداري‌ اسلحه‌ ديروز از بهمنشير عبور داده‌، خودش‌ هم‌ ظاهراً براي‌ استقبال‌، طرف‌ اهواز رفته‌ و بايد خيلي‌ احتياط‌ كرد.

دويم‌ تلگراف‌ بصره‌ – خزعليان‌ و بختياريها توطئه‌ ديده‌اند در اهواز به‌حضرت‌ اشرف‌ حمله‌ نمايند. خوبست‌ در رفتن‌ به‌اهواز عجله‌ نفرمايند. تلگراف‌ ديگر حاكي‌ است‌ شيخ‌ خدعه‌ ميكند اهواز را براي‌ ورود چراغاني‌، ولي‌ شبانه‌ قشون‌ به‌سمت‌ اهواز مي‌فرستد. محض‌ اطلاع‌ به‌عرض‌ رسانيد.»

                                                    مشارالملك‌

 ‌

جواب

جناب‌ مستطاب‌ اجل‌ آقاي‌ مشارالملك‌ وزير خارجه‌ دام‌ اقباله‌

   «تلگراف جناب‌ مستطاب‌ عالي‌ راجع‌ به‌انتشارات‌ خلاف‌ حقيقت‌ در مسكو واصل‌. همان‌طور كه‌ پيشنهاد نموده‌ايد تلگرافاً دستور دهيد تكذيب‌ نمايند.»

                                         وزير جنگ‌ و فرمانده‌ كل‌ قوا

                                                                                           20 قوس‌ – نمره‌ 4238

 ‌

متعاقب‌ آن‌ دو تلگراف‌ از حكومت ‌نظامي تهران‌ رسيد، كه‌ عين‌ آنها درج‌ مي‌گردد:

 ‌‌

فوري‌

   مقام‌ منيع‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ رئيس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا دامت‌ عظمته‌

   «با كمال‌ احترام‌ به‌عرض‌ مبارك‌ مي‌رساند:

   شارژ دافر سفارت‌ روس‌ امروز از فدوي‌ وقت‌ ملاقات‌ خواسته‌ و فدوي‌ هم‌ به‌او وقت‌ داد. پس‌ از ملاقات‌ با تمام‌ آنكه‌ سعي‌ مي‌نمود به‌ملاقات‌ خود يك‌ صورت‌ ويزيت‌ شخصي‌ داده‌ باشد، باز هم‌ با همان‌ عادات‌ ديرينه‌ روسها بيطاقت‌ شده‌ و اظهار نمود كه‌ بعضي‌ مطالب‌ شنيده مي‌شود كه‌ صحت‌ و سقم‌ آن‌ هنوز براي‌ ما روشن‌ نيست‌. از جمله‌ مي‌گويند كه‌ انگليسيها در مقابل‌ يك‌ شرايطي‌ راضي‌ شده‌اند قشون‌ ايران‌ وارد خوزستان‌ شود، از قبيل‌ تمديد مدت‌ بانك‌ و نفت‌ جنوب‌ و غيره‌.

فدوي‌ به‌او جواب‌ دادم‌:

   اولاً خيلي‌ متأسف‌ هستم‌ از اينكه‌ شما به‌هر صحبت‌ بازاريها اهميت‌ مي‌دهيد. ثانياً متأسفم‌ شما تا به‌حال‌ شخص‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ دامت‌ عظمته‌ را آن‌ طور كه‌ لازم‌ است‌ نشناخته‌ايد. لذا لازم مي‌دانم‌ به‌شما توضيح‌ دهم‌ كه‌ شخص‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ دامت‌عظمته‌ در همان‌ موقعي‌ كه‌ ميل‌ دارند كه‌ مابين‌ دولت‌ ايران‌ و كليهٌ‌ دول‌ خارجه‌، يك‌نوع‌ مناسبات‌ دوستانه‌ باشد، در همان‌ موقع‌ هم‌ راضي‌ نمي‌شوند كه‌ كوچكترين‌ لكه‌ در تاريخ‌ ايران‌ بماند. اين‌ است‌ معرفي‌ شخص‌ معظم‌له‌، شما هم‌ به‌اين‌ قسم‌ اراجيف‌ يا صحبتهايي‌كه‌ از دهن‌ هر شخص‌ مفسد عوام‌ بيرون‌ مي‌آيد، اهميت‌ ندهيد، و تكرار اين‌ صحبت‌ هم‌ در جاي‌ ديگر صلاح‌ شما نيست‌.»

                                   حكومت ‌نظامي تهران‌ و توابع‌ – سرتيپ‌ مرتضي‌

                                                                         نمره‌ 32

 ‌

مقام‌ منيع‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ رئيس‌الوزرا و وزير جنگ‌ دامت‌ عظمته‌

   «عين‌ بي‌سيم‌ مسكو را رمز، حضور مبارك‌ تقديم‌ مي‌دارد:

   ايران‌ – شايعاتي‌ جريان‌ دارد كه‌ وزير امور خارجهٌ‌ ايران‌ دو فقره‌ يادداشت‌ انگليس‌ را دعوت‌ داده‌ و در تعقيب‌ آن‌ يادداشت‌، نتي‌ متضمّن‌ اعتراض‌ شديد عليه‌ مداخله‌ در امور داخلي‌ ايران‌ به‌انگليسيها تسليم‌ شده‌ است‌. از قراري‌ كه‌ نقل‌ مي‌كنند استيضاحي‌ كه‌ درمجلس‌ در نظر گرفته‌ بودند، و صورت‌ نگرفت‌، بعد از مذاكرات‌ مهمّه‌ و جلسات‌ خصوصي‌، بعضيها مي‌خواستند براي‌ تغيير كابينه‌ از آنها استفاده‌ كنند. مجلس‌ تصميم‌گرفت‌ كه‌ مسألهٌ‌ قضاياي‌ جنوب‌ و يادداشتهاي‌ انگليس‌ را تا موقع‌ مراجعت‌ سردار سپه‌ موكول‌ بدارند، و مي‌گويند وزرا و فراكسيونهاي‌ مجلس‌ و بعضي‌ از وكلا تلگرافي‌ براي‌ رئيس‌الوزرا فرستاده‌ و به‌اطاعت‌ كامل‌ خزعل‌ اشعار داشته‌اند، كه‌ مطلقاً هيچگونه‌ مصالحه‌ نبايد انجام‌ گيرد. تلگرافي‌ از رئيس‌الوزرا اشاعت‌ يافت‌ كه‌ خزعل‌ بواسطة عارضه‌ كسالت‌ متعذّر شده‌ و پسر خود را نزد رئيس‌الوزرا روانه‌ مي‌دارد، و نقل‌ مي‌كنند كه‌ قشون‌ دولت‌، چهارستون‌ تشكيل‌ داده‌ و خوزستان‌ را مي‌گيرند. دسته‌اي‌ از قشون‌ دولت‌ كه‌ در شوشتر محصور بود، طرفداران‌ شيخ‌ را مقهور ساخته‌ و حكومت‌ را تصرف‌ نموده‌، اطلاع‌ مي‌دهند كه‌ براي‌ حمل‌ اموال‌ و مهاجرت‌ خانوادة شيخ‌، ده‌ها اتومبيل‌ در اهواز تهيه‌ شده‌ و جرايد اتحاد جماهير شوروي‌، توجه‌ مخصوصي‌ به‌جزئيات‌ آن‌ معطوف‌ داشته‌ و به‌اقدامات‌، با نظريات‌ همدردي‌ مي‌نگرند. روزنامه‌هاي‌ روسيه‌ راجع‌ به‌يادداشتهاي‌ انگليس‌ به‌ايران‌ ظنين‌ و مي‌نويسند. ‌

«منجر به‌اولتيماتوم‌ و پياده‌ شدن‌ قواي‌ انگليس‌ در بنادر جنوب‌ مي‌گردد و اين‌ رويّة ديرينة انگليس‌ است‌ كه‌ براي‌ فشار به‌دولت‌ ايران‌، بدان‌ مبادرت‌ مي‌ورزد.»

در روزنامه‌ پراودا، حملهٌ‌ انگليسيها را به‌مصر با تسليم‌ آن‌ يادداشت‌ به‌دولت‌ ايران‌ مقايسه‌كرده‌، مي‌گويند مفهوم‌ و معني‌ اين‌ يادداشتها كه‌ مداخلة بي‌پرده‌ به‌امور داخلة دولت‌ مستقلي‌ مي‌باشد، اين‌ است‌ كه‌ محافظه‌كاران‌ انگليس‌ عناصر ارتجاعي‌ ايران‌ را تقويت نموده‌ و مي‌خواهند قوايي‌ را تحريك‌ كنند كه‌ اقدامات‌ آنها بر عليه‌ مملكت‌ ايران‌، بلكه‌ برعليه‌ اتحاد جماهير شوروي‌ باشد.» و نيز محترماً عين‌ خبر رويتر را به‌رمز معروض‌مي‌دارد:

تكذيب‌ دولت‌

«تهران‌ – اين‌ چند روز اخير زمزمه‌اي‌ در شهر راجع‌ به‌دو فقره‌ يادداشت‌ كه‌ دولت‌ انگليس‌ برله‌ سردار اقدس‌ به‌دولت‌ ايران‌ تسليم‌ نموده‌ است‌، جريان‌ داشت‌. ولي‌ دولت‌ رسماً صحت‌ اين‌ يادداشتها را تكذيب‌ كرده‌ است‌.»

                                  حكومت ‌نظامي ‌ تهران‌ و توابع‌ – سرتيپ‌ مرتضي‌

 ‌

   قريب‌ به‌نصف‌ شب‌ تلگراف‌ كفيل‌ رياست‌ وزرا واصل‌ شد كه‌ گزارشات‌ دو روزة اخير را ذكر كرده‌، و اقداماتي‌ را كه‌ دولت‌ پس‌ از مسترد داشتن‌ نتهاي‌ انگليس‌ نموده‌، شرح‌ مي‌داد.

   اصل‌ تلگراف‌ از اين‌ قرار است‌:

 ‌

حضور مبارك‌ حضرت‌ اشرف‌ اعظم‌ آقاي‌ رئيس‌الوزرا دامت‌ عظمته‌

   «چنانكه‌ خاطر مبارك‌ مستحضر است‌ در نتيجة مشورت‌ با بعضي‌ از آقايان‌ وكلا، قرارشد مراسلة دومي‌ سفارت‌ پس‌ داده‌ شود، و پس‌ از چند روز در جواب‌ مراسلة اولي‌ مندرجات‌ و مدلول‌ مراسلة دومي‌ هم‌ بدون‌ اشاره‌ به خود آن‌ مراسله‌، رد شود. همين‌طور اقدام‌ شده‌، راپرت‌ به‌عرض‌ مي‌رسد. ديروز نهم‌ قوس‌ آقاي‌ وزير خارجه‌ در ضمن ملاقات‌ با شارژ دافر انگليس‌، بدون‌ مشورت‌ قبلي‌ با وزرا، مراسلة اولي‌ و مراسلة حاوي‌ تلگراف‌ وزيرمختار به‌حضرت‌ اشرف‌ را نيز پس‌ دادند. پس‌ از اطلاع‌، اظهار شدكه‌ پس‌دادن‌ تمام‌ مراسلات‌ موقع‌ بيان‌ نظر دولت‌ را فوت‌ كرده‌، در آتيه‌ ممكن‌ است‌ توليد خطر و بدنامي‌ براي‌ دولت‌ بنمايد. به‌علاوه‌ چون‌ مطالب‌ منتشر شده‌ ممكن‌ است‌ در مجلس توليد اشكالاتي‌ بكند، بعد از مذاكره‌ با وزرا قرار شد در اين‌ باب‌ مشورتي‌ با آقايان‌ مشيرالدوله‌ و مؤتمن‌الملك‌ و تقي‌زاده‌ و علايي‌ بشود. وزرا به‌غير از آقاي‌ وزيرخارجه‌ ديشب‌ به‌مجلس‌ رفته‌ و با آقايان‌ مذكور مشورت‌ كرده‌، تمام‌ آنها پس‌دادن‌ مراسلات‌ اخير را خوب‌ ندانسته‌ و براي‌ اينكه‌ جبراني‌ بشود، قرار شد آقاي‌ وزير خارجه‌ به‌سفارت‌ انگليس‌ رفته‌، يادداشت‌ ذيل‌ را قرائت‌ و نسخة آنرا به‌شارژ دافر بدهند. پس‌ از آن‌ وزرا همان‌ ديشب‌ آقاي‌ وزير خارجه‌ را ملاقات‌ و مطالب‌ را به‌ايشان‌ ابلاغ‌ كرديم‌. ايشان‌ قبول‌كردند كه‌ امروز همينطور انجام‌ دهند. متن‌ يادداشت‌ اين‌ است‌:

«در موقعي‌ كه‌ در هفتم‌ قوس‌ وزيرخارجة ايران‌ مراسله‌ سفارت‌ انگليس‌ را به‌آقاي‌ شارژدافر رد كرد، نظر اولياي‌ دولت‌ علّيه‌ از اين‌ اقدام‌ اين‌ بود كه‌ چون‌ مضمون‌ مراسله‌ها را كاملاً مخالف‌ اصول‌ قانون‌ بين‌الملل‌ و حق‌ سيادت‌ و استقلال‌ ايران‌ مي‌دانستند، مراسلة مزبور رد شود تا موجب‌ اعتراضات‌ حقّة دولت‌ ايران‌، و دنباله‌ تنفّرات‌ و هيجان‌ افكارعامّة اين‌ مملكت‌ و ايجاد مشكلات‌ جديده‌ در طريق‌ حسن‌ افكار و تحكيم‌ روابط‌ دوستانه‌ كه‌ خوشبختانه‌ رو به‌ازدياد است‌ نگردد، و كاملاً كان‌لم‌يكن‌ فرض‌ شود. ليكن‌ چون‌ آقاي‌ شارژ دافر انگليس‌ در تاريخ‌ نهم‌ قوس‌ شفاهاً از جانب‌ دولت‌ متبوعة خود راجع‌ به‌آن‌ مراسلة ردشده‌ و فاقدالاثر گرديدن‌، بياناتي‌ نمودند، و عللي‌ ذكر نمودند، عليهذا وزيرخارجه‌ از جانب‌ دولت‌ خود مأموريت‌ دارد كه‌ رسماً اظهارات‌ ذيل‌ را به‌آقاي ‌شارژ دافر انگليس‌ بنمايد.

اولياي‌ دولت‌ علّيه‌ ايران‌ تصور نمي‌كردند كه‌ ممكن‌ است‌ دولت‌ فخيمة انگليس‌ اين‌ چنين‌ اقدامي‌ بنمايد، زيرا به‌هيچوجه‌ براي‌ هيچ‌ دولت‌ خارجي‌ حقي‌ قائل‌ نيستند به‌اينكه‌ نسبت‌ به‌يك‌ نفر از اتباع‌ مسلّم‌ دولت‌ علّيه‌، نظير آنچه‌ در مراسلة رد شده‌ مندرج‌ شده‌ بنمايند. لهذا نظر به‌مراتب‌ فوق‌ و براي‌ احتراز از هرگونه‌ سوءتفاهمي‌، مراسلة مزبوره‌ به‌آن‌ سفارت‌ رد شده‌ و اميدوار است‌ اين‌ حسن‌ نيّت‌ دولت‌ عليه‌ تقدير گردد. در خاتمه‌ نظريات‌ دولت‌ ايران‌ را در حفظ‌ حقوق‌ حاكميت‌ خود تجديد مي‌نمايد.»

                                                      ذكاءالملك‌

                                                      نمره‌ 3872

دستور دادم‌ تلگراف‌ ذيل‌ را تهيه‌ كنند كه‌ فردا صبح‌ مخابره‌ شود:

 ‌

تهران‌

جناب‌ مستطاب‌ اجل‌ آقاي‌ ذكاءالملك‌ وزير ماليه‌ دام‌اقباله‌

   «از مدلول‌ رمز نمرة 3872 اطلاع‌ حاصل‌ كردم‌. با اينكه‌ در رمز نمرة 4188 صريحاً دستور داده‌ بودم‌ كه‌ هر مراسله‌اي‌ از هر سفارتخانه‌اي‌ برسد، بايد قبلاً به‌من‌ مراجعه‌ نماييد تا تكليف‌ جواب‌ آن‌ را تعيين‌ و بعد با نظر هيأت‌ دولت‌، امر به‌ارسال‌ شود، هيچ‌ انتظار نداشتم‌ نطقي‌ را كه‌ براي‌ آقاي‌ وزير امور خارجه‌ معين‌ نموده‌ايد بدون‌ اطلاع‌ و دستور من‌ بروند در سفارت‌ انگليس‌ بخوانند. چه‌ بسا نظرياتي‌ در اين‌ موقع‌ هست‌ كه‌ ممكن‌ است‌ هيأت‌ دولت‌ متوجه‌ نبوده‌ و بعدها توليد مشكلات‌ كند، چنانكه‌ به‌جملة اخير همين‌ نطقي‌ را كه‌ تهيه‌ كرده‌ايد من‌ اعتراض‌ دارم‌. اينجا كه‌ نوشته شده‌ «در خاتمه‌ نظريات‌ دولت‌ ايران‌ را در حفظ‌ حقوق‌ حاكميت‌ خود تجديد مي‌نمايد.» اين‌ جمله‌ را ابداً تصديق‌ ندارم‌ و بيمورد بوده‌، و براي‌ اينكه‌ ديگر نظاير اين‌ عبارات‌ تجديد نشود همان‌طور كه‌ نوشته‌ام‌ تمام‌ مكاتيب‌ وارده‌ يا اين‌ قبيل‌ جوابها را قبلاً به‌من‌ مراجعه‌ نماييد، كه‌ با يك‌نظر جامعي‌ مبادرت‌ شده‌ و بعدها مورث‌ تأسّف‌ و پشيماني‌ نشود. اگر قدري‌ دقّت‌ شود، خودتان‌ هم‌ تصديق‌ خواهيد كرد كه‌ ذكر اين‌ جمله‌ بدون‌ مطالعه‌ بوده‌.»

                                                                                 رئيس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا

                                              جمعه‌ 13 قوس‌ 1303 – نمرهٌ‌ 4212

روز اول‌ توقف‌ در اهواز

‌‌

روز اول‌ توقف‌ در اهواز

 ‌

شنبه‌ 14 قوس‌

   صبح‌ بر حسب‌ عادت‌ زود برخاستم‌. امر دادم‌ به‌بوشهر تلگراف‌ كنند كه‌ كشتي‌ پهلوي‌ را به‌محض‌ ورود به‌طرف‌ بندر محمّره‌ بفرستند، و مدتي‌ به‌مطالعة تلگرافات‌ واصله‌ گذرانيدم‌. اين‌ تلگرافات‌ پردة عجيبي‌ در برابرم‌ جلوه‌ داد كه‌ هر چند انتظار آن‌ را داشتم‌ ولي‌ تا اين‌ پايه‌ نمي‌پنداشتم‌.

   اقليت‌ مجلس‌ كه‌ تشكيل‌ مي‌شود از مدرس‌، ميرزاحسن‌خان‌ زعيم‌، بهبهاني‌، ملك‌الشعرا، حائري‌زاده‌، كازروني‌، حاج‌آقا اسمعيل‌ عراقي‌، قوام‌الدّوله‌، اخگر، آشتياني‌ و غيره‌، مدتي‌ بود كه‌ صرفة خود را در مخالفت‌ با من‌ مي‌ديدند. بر خود حتم‌ كرده‌ بودند كه‌ در مقابل‌ خدمات‌ و عمليات درخشان‌ من‌ و دولت‌ من‌ و قشون‌ من‌، چشمها را به‌هم‌ گذارند و كارهاي‌ مرا وارونه‌ جلوه‌ دهند و ذهن‌ مردم‌ را مشوب‌ سازند. تمام‌ مخالفتهاي‌ اين‌ دسته‌ را كه‌ غالباً منجر به‌كندي‌ امور و خرابي‌ نقشه‌هاي‌ دولت‌ و خسران‌ مملكت‌ شده‌ است‌ يادداشت‌ كرده‌ام‌. واقعاً مضمون‌ يك‌ كتاب‌ مي‌شود.

   من به‌قوة بازوي‌ خود و نيّت‌ مقدس‌ خود و استقامت‌ تزلزل‌ ناپذير خود بر رأس‌ دولت‌ قرارگرفتم‌. مواجه‌ شدم‌ با هزاران‌ بنيان‌ خراب‌ و اصول‌ فاسد كه‌ بايستي‌ همه‌ را با يك‌ مشت‌ سرنگون‌ كنم‌ و طرحي‌ نو بيندازم‌.

   اما ميل‌ داشتم‌ هميشه‌ با مجلس‌ كار بكنم‌. اين‌ اساس‌ را، هر چند ضعيف‌ و لانة فساد است‌، حفظ‌ نموده‌ و در اصلاح‌ آن‌ بكوشم‌. پس‌ محض‌ رعايت‌ قانون‌ اساسي‌، برخلاف‌ آرزوي‌ خود رفتار كردم‌ و مؤسسات‌ پوسيدة مضره‌ را نگاه‌ داشتم‌ و به‌اصلاح‌ سطحي‌ قناعت‌ نمودم‌ و كارها را به‌مجراي‌ هيأت‌ مقننه‌ انداختم‌ و به‌دست‌ آنها گذاشتم‌. با تمام‌ قوا و از صميم‌ قلب‌ نگاهبان‌ مجلس‌ شدم‌ و هر سختگيري‌ و كندي‌ و بيكارگي‌ را از جانب‌ مجلس‌ تحمل‌ نمودم‌. اين‌ چند نفر مفسد را هم‌ ميدان‌ دادم‌ كه‌ هر چه‌ مي‌خواهند بكنند و بگويند.

   اقليت‌ مجلس‌ مغرور شد و خود را چيزي‌ پنداشت‌. چند دفعه‌ در صدد تحريك‌ اهل‌ شهر و بلواهاي عمده‌ برآمد كه‌ شرح‌ آنها طولاني‌ مي‌شود. وقتي‌ كه‌ من‌ ناگهان‌ به‌طرف‌ خوزستان‌ عزيمت‌ كردم‌ و پايتخت‌ را خالي‌ ديدند سخت‌ به‌جنب‌وجوش‌ افتادند و با تمام‌ قوا برخلاف‌ من‌كوشيدند. همهمه‌ و جنجال‌ اين‌ دسته‌، شيخ‌ را از اقصاي‌ خوزستان‌ فريب‌ داد. گمان‌ كرد واقعاً از اين‌ دهلهاي‌ منفي‌باف‌ چيزي‌ ساخته‌ است‌. پس‌ توسط‌ زعيم‌ و ديگران‌ پول‌ فرستاد و به‌دست‌ مدرس‌ به‌مصرف‌ رسانيد. آن‌ حصير پارة مدرس‌، در حقيقت‌ روي‌ طلاي‌ خزعل‌ پهن‌ شده‌ بود. من‌ همه‌ جا مراقبت‌ داشتم‌ و متأسف‌ بودم‌ كه‌ اهل‌ تهران‌، با اينكه‌ پروردة انقلاب‌ و سرچشمة سياست‌ ايران‌ هستند و هزار مرتبه‌ غرض‌راني‌ مدرس‌ و دورويي‌ و بي‌ثباتي‌ ملك‌الشعرا و سبكسري‌كازروني‌ و اخگر و حائري‌زاده‌ و غيره‌ را امتحان‌ كرده‌اند، چرا راضي‌ مي‌شوند اين‌ چند نفر به‌حمايت‌ خزعل‌ برخاسته‌ و سدّ راه‌ استقلال‌ و ترقّي‌ مملكت‌ بشوند؟

   اما من‌ از اقليت‌ خيلي‌ تعجب‌ نداشتم‌ زيرا كه‌ آن‌ها مدتي‌ بود با من‌ مخالفت‌ مي‌كردند و آشفتة پول‌ شده‌ بودند. حيرت‌ و خشم‌ من‌ از اعمال‌ چند نفر ديگر بود، كه‌ در حضور من‌ موافق‌ و خادم‌ و در غياب‌ منافق‌ و خائن‌ بودند.

   سركشيك‌ زاده‌، ميهن‌، داور، به‌همراهي‌ يك‌ نفر يهودي‌ موسوم‌ به‌هايم‌ كه‌ مسير ترقّياتش‌ معلوم‌ است‌، حركاتي‌ كرده‌اند، كه‌ مستقيماً بر ضرر ايران‌ و بر خلاف‌ من‌ بوده‌ است‌.

   اين‌ اشخاص‌ براي‌ جلب‌ منعفت‌ شخصي‌ و رسيدن‌ به‌مقام‌ و خودنمايي‌، در غياب‌ من‌ وارد سياستي‌ خطرناك‌ شده‌ بودند كه‌ اگر من‌ متحمّل‌ لطمات‌ آن‌ نمي‌شدم‌ پيكر ايران‌ را متلاشي‌ مي‌ساخت‌. اينها در ظاهر رفيق‌ وكلاي‌ صالح‌ و اكثريت‌ مجلس‌، و در باطن‌ همراه‌ اقليت‌ و آژان‌ سفارتخانه‌ و مزدور مؤسسة نفت‌ و جلالت‌ شيخ‌ محمّره‌ بودند، اگر راپرتهاي‌ مختلفي‌ كه‌ از اعمال‌ اينها و خصوصيات‌ كارهايشان‌ رسيده‌ درج‌ كنم‌، همه‌ كس‌ تعجب‌ خواهد كرد كه‌ چگونه‌ ممكن‌ است‌ بشر ايراني‌، وكيل‌ ملت‌، مدير روزنامه‌، به‌اين‌ رذالتها و خيانتها تن‌ در دهد و براي‌ جلب‌ مشتي‌ پول‌ و متزلزل‌ ساختن‌ من‌، به‌تجزية وطن‌ و استقرار نفوذ اجانب‌ و از هم‌ گسيختن‌ نظام‌، رضا بدهد.

   اما براي‌ اجتناب‌ از اطناب‌، و كوچكي‌ قدر اين‌ جنايتكاران‌، از ذكر تمام‌ راپرتها خودداري‌ مي‌كنم‌ و تلگراف‌ ذيل‌ را كه‌ از حكومت‌نظامي‌ رسيده‌ است‌، در اين‌ شرح‌ مي‌گنجانم‌:

فوري

مقام‌ منيع‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ رئيس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا دامت‌ عظمته‌

   «محترماً به‌عرض‌ آن‌ ذات‌ مقدس‌ مي‌رساند:

وضعيّات‌ شهر تهران‌، چنانچه‌ در تلگرافات‌ قبل‌ به‌عرض‌ رسانده‌، فوق‌العاده‌ خوب‌ و اميدبخش‌ است‌. ليكن‌ مطالبي‌ را كه‌ فدوي‌ در مدت‌ تصدّي‌ حكومت‌ نظامي‌ كاملاً كشف‌ كرده‌، اين‌ است‌ كه‌ اهالي‌ تهران‌ به‌طور كلي‌ آرام‌ و علاقه‌مند به‌ذات‌ مقدس‌ هستند، ولي ‌مابين‌ آنها عدة‌ ديگري‌ هستند كه‌ براي‌ جلب‌ منافع‌ شخصي‌ و احراز بعضي‌ مقامات‌ كه‌ حقاً هيچ‌وقت‌ لايق‌ رسيدن‌ به‌آن‌ نيستند، مشغول‌ انتريك‌ و دسيسه‌ و بيرون‌ آوردن‌ بعضي‌ صداهاي‌ مضحك‌ هستند. گاهي‌ هم‌ يك‌ قسمت‌ از آن‌ مردمان‌ بيچاره‌ را آلت‌ دست‌ خود قرار داده‌ و به‌راههاي‌ كج‌ومعوج‌ مي‌كشانند، بلكه‌ بعضي‌ اوقات‌ آن‌ اشخاص‌ بيگانه‌ را با مرگ‌ دست‌ به‌گريبان‌ كرده‌ و خود با يك‌ قلب‌ سختي‌ به‌آنها مي‌نگرند، و بدون‌ آنكه‌ ازكردة‌ خود پشيمان‌ شوند، و باز هم‌ به‌عمليات‌ زشت‌ خود ادامه‌ مي‌دهند. لازم‌ دانسته‌، كه‌ به‌عرض‌ مبارك‌ برساند كه‌ آن‌ اشخاص‌ نه‌ فقط‌ مدرس‌ و ملك‌الشعرا مي‌باشند، بلكه‌ يك‌ عدة‌ ديگري‌ هستند كه‌ فدوي‌، مدرس‌ و رفقاي‌ او را در مقابل‌ آنها به‌درجات‌ بهتر مي‌شمارم‌ و آنها سركشيك‌زاده‌ و غيره‌ هستند، كه‌ تمام‌ مدت‌ شب‌ و روز مشغول‌ هرگونه‌ عمليات‌ زشت‌ مي‌باشند، كه‌ عمليات‌ وكلاي‌ مخالف‌ در مقابل‌ آنها هيچ‌ است‌. اين‌ است‌كه‌ فدوي‌ آرزومندم‌ روزي‌ را، كه‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ اشاره‌ فرموده‌ تا اين‌ قبيل‌ خائنين‌ را با خاك‌ يكسان‌، و خود فدوي‌ ايستاده‌ و فرمان‌ آتش‌ به‌طرف‌ اين‌ خائنين‌ بدهم‌. اين‌ است‌ به‌عقيدة‌ فدوي‌ مزد اين‌ اشخاص‌ بوقلمون‌ صفت‌، و اگر بعضي‌ صداها در مجلس‌ پيدا مي‌شود، فقط‌ از حلقوم‌ اين‌ اشخاص‌ و نتيجة‌ عمليات‌ آنهاست‌ كه‌ به‌هيچ‌ قسم‌ منتج‌ نتيجه‌ نشده‌ و نمي‌شود، و عقيدة‌ خود آنها از اين‌ عمليات‌ اين‌ است‌ كه‌ در اين‌ موقع‌ مهم‌ حواس‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ را متوجه‌ مركز نمايند.»

                                   حكومت ‌نظامي ‌ تهران‌ و توابع‌ – سرتيپ‌ مرتضي‌

                                                                               نمره‌ 30

 ‌

مقام‌ منيع‌ رياست‌ وزراي‌ عظام‌ و فرماندة‌ كل‌ قوا دامت‌ عظمته‌

   «چنانكه‌ در تلگراف‌ سابق‌ معروض‌ افتاد، مجلس‌ فعلي‌ به‌واسطة‌ تباني‌ يكي‌ عدّه‌ از وكلا كه‌ اسامي‌ آنها معروض‌ مي‌گردد:

     سركشيك‌ زاده‌، هايم‌، ميهن‌ و چند نفر از رفقاي‌ آنها، همان‌ طوري‌ كه‌ به‌عرض‌ مبارك‌ رسانيده‌ با وكلاي‌ اقليت‌ منشأ مفسده‌ و جنجال‌ گرديده‌، از ناحية‌ اين‌ مجلس‌، كوچكترين‌ استفاده‌اي‌ مترتب‌ نيست‌. چنانچه‌ ملاحظه‌ مي‌فرماييد، بودجه‌هاي‌ دولتي‌ را تا به‌حال‌ توقيف‌ نگاهداشته‌، تصويب‌ نمي‌نمايند. ادارات‌ را به‌حال‌ گرو درآورده‌اند. در اين ‌صورت‌ انتظار ديگري‌ بجز خرابي‌ كار از اين‌ مجلس‌ نيست‌.»

                                                                                    حكومت‌ نظامي‌ تهران‌

 ‌

جواب

حكومت‌ نظامي‌ تهران‌ و توابع‌

   «نمره‌ 30 را ملاحظه‌ كردم‌. اين‌ حقايق‌ بر خود من‌ پوشيده‌ نيست‌ و همه‌ را آن‌ طوري‌ كه‌ بايد و شايد مي‌شناسم‌. شما مراقب‌ جزئيات‌ باشيد تا چيزي‌ مستور نماند.»

                                       رئيس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا

                                                                                                  نمره‌ 7103

 ‌

   بعد از آنكه‌ رئيس‌ كابينه‌ من‌، كه‌ خود جزء منتخبين‌ و نمايندگان‌ آذربايجان‌ است‌ و براي‌ همراهي‌ با من‌ مجلس‌ را ترك‌ گفته‌ است‌، از تلگرافات‌ و اخبار مجلس‌ اطلاع‌ حاصل‌ كرد و درجة‌ حق‌ كشي‌ و غرض‌ورزي‌ نمايندگان‌ و همكاران‌ را ملاحظه‌ نمود، و مجلس‌ را مركز يك‌ سياست‌ خطرناكي‌ براي‌ سعادت‌ ايران‌ يافت‌، تلگرافي‌ به‌مجلس‌ مخابره‌ نمود و از وكالت‌ استعفا داد.

   مي‌گفت‌: «من‌ ترجيح‌ مي‌دهم‌ كه‌ از افتخار نمايندگي‌ ملت‌ نجيب‌ و غيور آذربايجان‌ محروم‌ باشم‌، و بالطبع‌ شريك‌ در يك‌ سياست‌ ناحق‌ و ايران‌ خراب‌ كني‌، شناخته‌ نشوم‌. زيرا اگر وكلاي‌ صالح‌ از حقايق‌ مطلع‌ نيستند و خاموش‌اند و تحمل‌ مي‌كنند، من‌ كه‌ از تمام‌ نكات‌ آگاهم‌، نبايد در ننگ‌ باقي‌ باشم‌ و خود را همكار اين‌ اشخاص‌ معرفي‌كنم‌.»

   اين‌ اشخاص‌ مذبذب‌ و دورو كه‌ با اقليت‌ مجلس‌ و چند نفر ناراضي‌ يا ترسو دست‌ به‌هم‌ داده‌ بودند، معلوم‌ مي‌شود شوري‌ در مركز قانونگذاري‌ ايران‌ برپا كرده‌اند، اذهان‌ بعضي‌ وكلاي‌ ساده‌لوح‌ را هم‌ مشوب‌ نموده‌اند، و به‌قدري‌ فتنه‌ و وسوسه‌ كرده‌اند كه‌ عدّة‌ بسياري‌ از نمايندگان‌ به‌ترديد افتاده‌اند.

   خدمات‌ چندين‌ سالة‌ مرا كه‌ در زير گلوله‌ و بهتان‌ و تهديد سياسي‌ انجام‌ داده‌ام‌ فراموش‌ كرده‌، و اين‌ حركت‌ بيباكانه‌ مرا كه‌ شخصاً به‌ميان‌ آتش‌ و جنگ‌ رفته‌، و نتهاي‌ شديد انگليس‌ را پس‌ داده‌، و چنگ‌ به‌گلوي‌ امير نيمه‌ مستقل‌ محمّره‌ نهاده‌ام‌، جنگ‌ زرگري‌ و بنا بر موافقت‌ انگليس‌ و خود خزعل‌ دانسته‌اند. به‌آنها وانموده‌ شده‌ است‌ كه‌ مقصود، تطهير خزعل‌ و امضاي‌ استقلال‌ اوست‌!

   پس‌ در جلسات‌ خصوصي‌، نطقهاي‌ آتشين‌ كرده‌ و نسبتها به‌من‌ داده‌، و قصد سلب‌ اختيار از من‌ داشته‌اند. در مقابل‌ تمام‌ اينها، دولت‌ من‌ و وكلاي‌ آگاه‌ پاك‌طينت‌، دفاع‌ كرده‌ بودند. اما تحريك‌ دستة‌ مخالف‌ كار را به‌جايي‌ كشانيد كه‌ نزديك‌ بود بزرگترين‌ لطمات‌ از طرف‌ مجلس‌شوراي‌ ملي‌ به‌استقلال‌ و قدرت‌ مملكت‌ وارد شود. يك‌ لطمة‌ جدي‌ جبران‌ ناپذير، و آن‌ ردكردن‌ بودجة‌ وزارت‌ جنگ‌ بود. وكلاي‌ وطنخواه‌ هيچ‌ تأمل‌ نكردند كه‌ تعويق‌ افتادن‌، يا رد شدن‌ بودجة‌ وزارت‌ جنگ‌، يعني‌ ازهم‌ پاشيدن‌ نظام‌ جوان‌، يعني‌ تجزية‌ ايالات‌ مملكت‌، يعني‌ استقلال‌ چندين‌ خزعل‌، يعني‌ از دست‌ رفتن‌ بنادر، و بالاخره‌ از ميان‌ رفتن‌ همه‌ چيز مملكت‌!

   گفتند بودجة‌ وزارت‌ جنگ‌ زياد است‌ و بايد تقليل‌ يابد و چندي‌ در بوتة‌ اجمال‌ بماند و بالاخره‌ بعد از نا اميدشدن‌ من‌ و متزلزل‌ شدن‌ قشون‌، فكري‌ بشود!

   عجب‌ اين‌ است‌، كه‌ دربار قجر هم‌ با اين‌ رأي‌ كه‌ فناي‌ تاج‌ و تخت‌ لرزان‌ اوست‌، موافقت‌ دارد، و همين‌ قدر كه‌ از قدرت‌ من‌ كاسته‌ شود، به‌هرچيز تن‌ در مي‌دهد. اما چه‌ جاي‌ تعجب‌ است‌، از روز اول‌ تاج‌وتخت‌ آنها در مقابل‌ وطن‌ فروشي‌ عباس‌ميرزا استقرار يافته‌ است‌. اين‌ شاهزادة‌ جاه‌طلب‌ بود كه‌ به‌وعدة‌ بقاي‌ سلطنت‌ در خاندان‌ خود عهدنامة‌ تركمانچاي‌ را به‌يادگار گذاشت‌.

   خلاصه‌ وكلاي‌ مجلس‌ جلسه‌ رسمي‌ سرّي‌ تشكيل‌ داده و راجع‌ به‌من‌ و قدمهايي‌ كه‌ برداشته‌ام‌، مذاكراتي‌ نموده‌اند. صورت‌ يكي‌ از مجالس‌ سرّي‌ كه‌ به‌طور خلاصه‌ به‌من‌ تلگراف‌ شده‌ و اكنون‌ از خواندنش‌ فراغت‌ حاصل‌ كرده‌ام‌، درج‌ مي‌شود:

 ‌

   «بدواً شيخ‌ جلال‌ اخبار رويتر را مطرح‌ مذاکره قرار داده‌ و اظهار داشت‌ كه‌ اگر اين‌ خبر اصلاح‌، صحيح‌ باشد، از نقطه‌نظر اهميت‌، قابل‌ هرگونه‌ تعقيب‌ خواهد بود. پس‌ از آن‌ آقاي‌ مدرس‌ اين‌ طور بيان‌ كردند كودتاهايي‌ كه‌ در دنيا در هر چند مدت‌ يك‌مرتبه‌ براي‌ اصلاحات‌ شده‌ است‌، همه‌اش‌ مبني‌ بر استقلال‌ فكر كودتا كنندگان‌ بوده‌، از قبيل‌ نادرشاه‌، شاه‌اسمعيل‌، ناپلئون‌ و غيره‌، ولي‌ كودتايي‌ كه‌ در چهار سال‌ قبل‌ شده‌ است‌ با تحريك‌ اجانب‌ بوده‌ است‌. اگر چه‌ آقاي‌ رضاخان‌ سردارسپه‌ استفاده‌هايي‌ نموده‌ و قشوني‌ تنظيم‌كرده‌، ولي‌ از نقطه‌ نظر سياست‌ هميشه‌ مورد نگراني‌ بوده‌ است‌. از سه‌ سال‌ قبل‌ كه‌ مي‌خواست‌ رئيس‌الوزرا بشود به‌هر شكل‌ بود من‌ جلوگيري‌ نمودم‌، ولي‌ از همان‌ روزي‌كه‌ به‌اين‌ مقام‌ رسيد، منتظر بودم‌ كه‌ اجانب‌ از درختي‌ كه‌ كاشته‌اند ميوه‌اش‌ را بچينند. من‌ اين‌ روز را خوانده‌ بودم‌. امروز از نقطه‌نظر خطر مملكتي‌، ديگر اكثريّت‌ و اقليّت‌ در كار نيست‌. ولي‌ در اين‌ مسافرت‌ كه‌ كرده‌اند با من‌ و سيزده‌ نفر از رفقاي‌ من‌ مشورتي‌ نكرده‌ بودند. با ديگران‌ اگر مشورت‌ نموده‌اند، من‌ اطلاعي‌ ندارم‌. اگر با نظر آنها يك‌ قسمت‌ مملكت‌ را داده‌ باشند، من‌ هم‌ حرفي‌ ندارم‌. بالاخره‌ اگر اقداماتي‌ كه‌ سردارسپه‌ مي‌كند، با فكر خودش‌ يا اجانب‌ باشد، خلاف‌ مصالح‌ مملكت‌ است‌.» از اين‌ قبيل‌ اظهارات‌ خيلي‌ كرده‌اند و از اين‌ سفر خيلي‌ اظهار نگراني‌ نمودند. بعد از آن‌، يكي‌ از وكلا اظهار نمود كه‌ اين‌ اخبار روزنامه‌هاي‌ ايران‌ نبوده‌ بلكه‌ اخبار رويتر بوده‌ است‌ كه‌ در جرايد نقل‌ شده‌ است‌.

   آقا شيخ‌ محمدعلي‌ طهراني‌ اظهار نمودند كه‌ اگر به‌اين‌ شخص‌ كمك‌ بشود، پيشرفت‌ خواهد نمود والاّ موفق‌ نخواهد شد. بعد آقاي‌ آقاسيد يعقوب‌ اظهار نمودند تا امروز من‌ موافق‌ سردارسپه‌ بودم‌، از آقاي‌ مدرس‌ هم‌ به‌واسطة‌ سردارسپه‌ بريدم‌. فعلاً كه‌ آقاي‌ مدرس‌ خطر را اين‌طور بيان‌ مي‌فرمايند بايد فكر چاره‌ كرد و بنا كرد به‌گريه‌ كردن‌ و گفت‌:

   «من‌ يك‌ آخوند شپشو بيشتر نيستم‌!»

   صولت‌السلطنه‌ پيشنهاد كرد كه‌ وزرا را دعوت‌ بنمايند، براي‌ سه‌ به‌غروب‌ مانده‌، بيايند و توضيح‌ بدهند. آقاسيد يعقوب‌ اظهار كردند كه‌ محتاج‌ نيست‌، اگر لازم‌ است‌ الساعه‌ بيايند.

   تدين‌ اظهار داشت‌ كه‌ از فراكسيونها، عده‌اي‌ انتخاب‌ شوند كه‌ در اين‌ مساله‌ راه‌ حل‌ پيدا نمايند، و اساساً با اظهارات‌ مدرس‌ و خطراتي‌ كه‌ رسيده‌ موافقت‌ دارم‌. بهشتي‌ كه‌ اجانب‌ به‌ما بدهند، نمي‌خواهيم‌. موافقت ‌حاصل‌ شد كه‌ وزرا را احضار نمايند. تنفس‌ شد. بعد وزرا آمدند. آقاي‌ ضياءالملك‌ از وزرا توضيح‌ خواسته‌ و اظهار داشتند كه‌ من‌ موافق‌ با دولت‌ بوده‌ام‌. اميدوارم‌ طوري‌ پيش‌ نيايد كه‌ من‌ هم‌ مخالف‌ باشم‌. خوب‌ است‌ وزرا توضيح‌ بدهند كه‌ آيا صحيح‌ است‌ كه‌ رئيس‌الوزرا به‌بوشهر براي‌ ملاقات‌ شيخ‌ خواهند رفت‌؟ خوب‌ است‌ به‌ايشان‌ تلگراف‌ شود كه‌ به‌بوشهر نروند و به‌تهران‌ مراجعت‌ نمايند. مجلس‌ هم‌، چنين‌ تذكري‌ به‌ايشان‌ بدهد. آقاي‌ وزير ماليه‌ اين‌ طور توضيح دادند كه‌ اخبار رويتر را نمي‌ توانم‌ تصديق‌ كنم‌، يا تكذيب‌ كنم‌. رئيس‌الوزرا از اول‌ در نظر داشتند كه‌  اين‌ كار به‌طور مسالمت‌ ختم‌ شود و حركت‌ ايشان‌ به‌طور غيرمترقبه‌ بود و شب‌ قبل‌ از حركت‌ ما را احضار فرمودند كه‌ من‌ به‌اصفهان‌، كه‌ مركز عمليات‌ است‌ و شايد بالاترها هم‌، بروم‌ و تا اين‌ كار را خاتمه‌ ندهم‌ مراجعت‌ نخواهم‌ كرد. انگليسيها هم‌، در اين‌ مدت‌ اقداماتي‌ نزد رئيس‌الوزرا و وزير خارجه‌ مي‌نمودند كه‌ كار به‌اصلاح‌ خاتمه‌ يابد. بعد از حركت‌ رئيس‌الوزرا هم‌ نمايندة‌ دولت‌ انگليس‌ همين‌ مذاكرات‌ را تعقيب‌ مي‌نمودند، و در اين‌ زمينه‌ توضيحات‌ دادند. بعد از آن‌، شاهزاده‌ سليمان ميرزا اظهار داشتند مجلس‌ در هر دوره‌ نسبت‌ به‌حفظ‌ استقلال‌ مملكت‌ امتحانات‌ خود را داده‌ است‌:

     دورة‌ اول‌ مقاومت‌ با محمدعلي‌ميرزا.

     دورة‌ دوم‌ با قشون‌ ارتجاع‌، و مقاومت‌ در مقابل‌ التيماتوم‌ روس‌.

     دورة‌ سوم‌ موضوع‌ مهاجرت‌.

     دورة‌ چهارم‌ قرارداد.

     فعلاً هم‌ موضوعي‌ است‌ كه‌ پيش‌ آمده‌، البته‌ در كليات‌ و موقع‌ خطر، اختلاف‌ نظر و اختلاف‌ احزاب‌، نبايد باشد ولي‌ با مابقي‌ اظهارات‌ آقاي‌ مدرس‌ مخالفم.‌ ، زيرا كه‌ فرمودند كه‌ رئيس‌الوزرا در وقت‌ حركت‌ با رفقاي‌ خودشان‌ مشورت‌ نفرموده‌اند. بلي‌، با آنها كه‌ مشورت‌ نكرده‌اند، با ديگران‌ هم‌ مشورت‌ نكرده‌اند، زيرا كه‌ محتاج‌ به‌مشورت‌ نبوده‌اند. در چه‌ مشورت‌ مي‌كردند؟ مسألة‌ تلگرافات‌ شيخ‌خزعل‌ را آقاي‌ رئيس‌الوزرا در مجلس‌ خصوصي‌ مطرح‌ كردند و به‌استثناي‌ بعضي‌ از آقايان‌ كه‌ حاضر نشدند، مابقي‌ او را متمرّد تشخيص‌ دادند و تقاضاي‌ سركوبي‌ او را از دولت‌ كردند. شخص‌ رئيس‌ دولت‌ هم‌ براي‌ اجراي‌ امر مجلس‌، در اين‌ فصل‌ زمستان‌ كه‌ از هيچ‌ رئيس‌ دولتي‌ ديده‌ نشده‌ است‌، به‌فرونت‌ تشريف‌ برده‌اند. ما عاشق‌ اشخاص‌ نيستيم‌، ما عاشق‌ اعمال‌ اشخاصيم‌، به‌خير مملكت‌. برخلاف‌ آقاي‌ مدرس‌، رئيس‌الوزرا را درختي‌ كه‌ اجنبي‌ او را كاشته‌ باشد، نمي‌دانم‌. در مدت‌ چهارده‌ماه‌ونيم‌ كه‌ در كابينة‌ ايشان‌ عضويت‌ داشته‌ام‌، ايشان‌ را شخصي‌ ثابت‌العقيده‌ و داراي‌ استقامت‌ در مقابل‌ خارجه‌ دانسته‌ و مي‌دانم‌. ولي‌ به‌فرض‌ صحت‌ اظهارات‌ آقاي‌ مدرس‌، مي‌دانيد كه‌ اگر ايشان‌ قراردادي‌ هم‌ برخلاف‌ مملكت‌ ببندند يا مذاكراتي‌ نمايند، بدون‌ تصويب‌ مجلس‌ بلااثر خواهد بود. اما بايد در نظر داشت‌ در وقتي‌ كه‌ قشون‌ مشغول‌ اقدامات‌ است‌، اشخاص‌ سياسي‌ نبايد مداخله‌ به‌تاكتيك‌ نظامي‌ نمايند. وزرا به‌ما مطالبي‌ نگفته‌اند، ولي‌ ما آنچه‌ را كه‌ اطلاع‌ داريم‌، رئيس‌الوزرا، قواي‌ آذربايجان‌ و قواي‌ بروجرد را خواسته‌، و فوج‌ پهلوي‌ را از تهران‌ امر به‌حركت‌ داده‌اند. مقدمات‌ محو خزعل‌ را به‌طريق‌ محاصره‌ فراهم‌ نموده‌اند. در اين‌ موقع‌، اين‌ صدايي‌ كه‌ بلند مي‌شود و به‌گوش‌ من‌ كه‌ كهنه‌كار مجلس‌ هستم‌، نامطبوع‌ است‌ و نمي‌توانم‌ ساده‌ تلقي‌ نمايم‌. رئيس‌الوزرا جز فداكاري‌ و خدمت‌، كاري‌ نكرده‌ و نخواهند كرد و اين‌ صحبتهاي‌ امروز مثل‌ مذاكرات‌ مجلس‌ يونان‌ و احضار پدر اسكندر از ايران‌ بود، كه‌ شصت‌ سال‌ فتح‌ يونانيها را عقب‌ انداخت‌. در اين‌ موقع‌، آقاي‌ رئيس‌الوزرا يگانه‌ كسي‌ هستند كه‌ بيرق‌ ايرانيت‌ را بر دوش‌ گرفته‌اند. بايد او را كاملاً تقويت‌ كرد و گفت‌ با مشت آهنين‌ خود، اين‌ آخرين‌ سد را هم‌ بكوبيد كه‌ اقتدار حكومت‌ مركزي‌ برقرار و بيشتر از اين‌، دست‌ شيخها را نبوسيم‌. پس‌ محتاج‌ به‌هيچ‌ اقدامي‌ از طرف‌ مجلس‌ نيست‌. آقايان وزرا البته ‌احساسات‌ مجلس‌ را ابلاغ‌ خواهند فرمود.

     وكلا نيز اظهار موافقت‌ نمودند. حاجي‌ عزّالممالك‌ با اظهارات‌ شاهزاده‌ موافقت‌ نموده‌ و اظهار داشت‌ كه‌ اگر مخالفي‌ هست‌ حرف‌ بزند. بعد، آقا شيخ‌ جلال‌ به‌نام‌ فراكسيون‌ قيام‌، نظريات‌ سليمان‌ ميرزا را تقويت‌ و دخالت‌ اجانب‌ را در امور داخله‌ تنقيد نمود. ملك‌ الشعرا اظهارات‌ مدرس‌ را تقويت‌ و به‌يك‌ قسمت‌ از اظهارات‌ سليمان‌ ميرزا اعتراف‌ نمود. سردارمعظم‌ اظهار داشت‌ كه‌ رئيس‌الوزرا مطيع‌ مجلس‌ بوده‌ و احساسات‌ مجلس‌ را به‌معزّي‌اليه‌ ابلاغ‌ مي‌نماييم‌. وقت‌ تشريف‌ بردن‌ اظهار فرمودند كه‌ «يا بايد شيخ‌ را از بين‌ بردارم‌ و يا خودبرنگردم‌.»

   از آنجايي‌ كه‌ اكثريت‌ نمايندگان‌ به‌حقيقت‌ امر مطلع‌ بودند، نقشة‌ دربار و اقليت‌ و چند نفر آژان‌ خارجي‌ كه‌ به‌لباس‌ نمايندگي‌ و مديريت‌ جريده‌ درآمده‌اند، پيش‌ نرفت‌. بعضي‌ از صلحا ثابت‌ كردند كه‌ اگر رئيس‌ دولت‌ به‌نفسه‌ خود را در آتش‌ مي‌اندازد، اگر جمعي‌ از قشون‌ ايران‌ تلف‌ مي‌شود، اگر وزارت‌ خارجه‌ يادداشت‌ شديد انگليس‌ را پس‌ مي‌فرستد، تمام‌ اينها خواب‌ و دروغ‌ و خيال‌ نيست‌. همه‌ حقيقت‌ دارد و اسناد آن‌ در مقابل‌ چشم‌ است‌. كسي‌ كه‌ مي‌خواهد نفوذ انگليس‌ و استقلال‌ شيخ‌ را بپذيرد، چرا جنگ‌ مي‌كند؟ چرا لشكر به‌قلب‌ خوزستان‌ مي‌كشد؟ چرا با انگليس‌ در مي‌افتد؟ چه‌ چيز او را مجبور به‌اين‌ زحمات‌ مي‌كرد؟ مگر دولتهاي‌ سابق‌ اين‌ مملكت‌ براي‌ موافقت‌ با خارجه‌ يا اطاعت‌ از امراي‌ داخله‌ چه‌ مي‌كردند؟

   آيا غير از اين‌ بود كه‌ چشم‌ به‌هم‌ بگذارند و ساكت‌ بنشينند و مبلغي‌ بابت‌ حق‌السكوت‌ بگيرند؟

   پس‌ كسي‌ كه‌ جداً وارد كار مي‌شود و در چند سالة‌ خدمت‌ خود قدمي‌ برخلاف‌ مصلحت‌ ايران‌ يا موافق‌ آمال‌ خارجيان‌ برنداشته‌، در اين‌ سفر هم‌، بديهي‌ است‌ كه‌ جز صلاح‌ ملك‌ و ملت‌ قصدي‌ ندارد. پس‌ نبايد قشون‌ او را در اين‌ وقت‌ متزلزل‌ كرد.»

   اين‌ بود كه‌ بودجه‌ با اكثريت‌ 77 رأي‌ در مقابل‌ 14 رأي‌ تصويب‌ گرديد و مخالفين‌ در اين ‌مرحله هم‌ مغلوب‌ شدند.

   وقتي‌ كه‌ به‌عاقبت‌ وخيم‌ اين‌ دسايس‌ و جلوگيري‌ از اعطاي‌ اعتبارات‌ فكر مي‌كنم‌، يادم‌ مي‌آيد كه‌ از خسّت‌ و لئامت‌ فتحعلي‌شاه‌ كه‌ در جنگ‌ روس‌، پسرش‌ را كه‌ در اول‌ خوب‌ كار مي‌كرد، بي‌پول‌، و قشون‌ را بي‌سلاح‌ و بي‌معاش‌ گذاشت‌ و برخود هموار نكرد كه‌ ديناري‌ از طلاهاي‌ انباشتة‌ خود خرج‌ كند. در نتيجه‌ آن‌ شكستها به‌ايران‌ رسيد و آن‌ خسارتها وارد آمد. همه‌ را مي‌خواست‌ به‌حرف‌ تمام‌ نمايد. به‌خيالش‌ قشون‌ روس‌ را با تهديد مي‌توان‌ از ميدان‌ برد. در اين‌ مورد ذكر واقعة‌ ذيل‌ بيمزه‌ نيست‌:

   روزي‌ كه‌ خبر گذشتن‌ روس‌ از سرحد رسيد، شاه‌ با لباس‌ غضب‌ و تاج‌ مكلل‌ به‌ياقوت‌ سرخ‌ بيرون‌ آمد. درباريان‌ تصور كردند بلاي‌ آسماني‌ بر دشمن‌ نازل‌ خواهد شد. شاه‌ فرمود:

   «مي‌گويند روسها قدم‌ به‌خاك‌ ايران‌ گذاشته‌اند. اگر قراولان‌ خاصه‌ را به‌مقابل‌ آنها بفرستيم‌ چه‌ مي‌كنند؟»

   حضار كه‌ حالشان‌ معلوم‌ بود، تعظيم‌ كردند و گفتند:

   «قربانت‌ شويم‌ تا مسكو عقب‌ خواهند نشست‌.»

   شاه‌ دستي‌ به‌ريش‌ بلند كشيده‌ و گفت‌:

   «اگر خود ما به‌ميدان‌ برويم‌ چه‌ خواهند كرد؟»

   همه‌ ساكت‌ شدند. اما به‌همين‌ اكتفا نمود و گمان‌ كرد ديگر روسها به‌خواب‌ نمي‌روند و ايران‌ را تخليه‌ خواهند كرد!

   از گزارشات‌ تهران‌ و همچنين‌ از روي‌ تلگرافات‌ ذيل‌، تحريكات‌ و تحريصات‌ خارجي‌ و ساده‌لوحي‌ وكلاي‌ مجلس‌ و خيانت‌ بعضي‌ از نمايندگان‌ تا اندازه‌اي‌ روشن‌ مي‌شود:

 ‌

حضور مبارك‌ حضرت‌ اشرف‌ اعظم‌ آقاي‌ رئيس‌الوزرا دامت‌ عظمته‌

   «يادداشتي‌ را كه‌ ديروز به‌عرض‌ رسانيد، همان‌ ديروز آقاي‌ وزير خارجه‌ براي‌ شارژدافر انگليس‌ قرائت‌ كرده‌، به‌او دادند. پذيرفت‌. انشاءالله‌ به‌همت‌ اقبال‌ حضرت‌ اشرف‌، خطر بزرگي‌ از استقلال‌ ايران‌ گذشته‌ است‌. بي‌سيم‌ مسكو ديروز راجع‌ به‌يادداشتهاي‌ انگليس‌ و مدلول‌ آن‌ خبري‌ منتشر كرده‌ بود. آقايان‌ وكلا باز به‌جنب‌وجوش‌ افتادند. وزرا را به‌مجلس‌ خصوصي‌ خواستند. رفتيم‌ و اطمينان‌ لازم‌ داديم‌ و چون‌ ديديم‌ مي‌خواهند به‌مطلب‌ دنباله‌ بدهند و حرفهايي‌ كه‌ براي‌ اصل‌ موضوع‌ مضرّ است‌ بزنند، مطلب‌ را كوتاه‌ كرده‌ بيرون‌ آمديم‌. بعضي‌ از وكلا پشت‌ سر ما خيلي‌ اظهار حرارت‌ كردند و نمي‌دانيم‌ ديگر چه‌ مي‌خواهند بكنند.»

                                             ذكاءالملك‌

 ‌

جواب‌

جناب‌ مستطاب‌ اجل‌ آقاي‌ ذكاءالملك‌ وزير ماليه‌ دام‌ اقباله‌

   «از مفاد تلگراف‌ اخيري‌ كه‌ به‌وسيلة‌ اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌ مخابره‌ نموده‌ بوديد، مستحضر گرديدم‌. لازم‌ است‌ فوراً اقداماتي‌ را كه‌ وكلا در نظر دارند، به‌من‌ اطلاع‌ دهيد تا اگر في‌الحقيقة‌ عمليات‌ آنها موجب‌ اختلال‌ نظم‌ و آسايش‌ عمومي‌ و استقلال‌ مملكت‌ باشد، از طرف‌ من‌ فكري‌ در جلوگيري‌ بشود.»

                                                   وزير جنگ‌ و فرمانده‌ كل‌ قوا

                                                          13 قوس‌ نمرة‌ 4217

حكومت‌نظامي‌  تهران‌ و توابع‌

   «دو طغرا رمز نمرة‌ 28 و 298 را راجع‌ به‌جريان‌ مذاكرات‌ مجلس‌ ملاحظه‌ كرده‌ و از مفهوم‌ آن‌ مطلع‌ شدم‌. اين‌ نكته‌ به‌نظر كاملاً طبيعي‌ است‌ كه‌ اميد مخالفين‌ فقط‌ به‌وقعة‌ خوزستان‌ بود و در اين‌ موقعي‌ كه‌ امورات‌ اين‌جا تصفيه‌ شده‌ آنها عصباني‌ گرديده‌، ممكن‌ است‌، بر شدت‌ عمل‌ خود بيفزايند. همين‌طور كه‌ مراقب‌ بوده‌ايد باز هم‌ مواظبت‌ كامل‌ به‌عمل‌ بياوريد، و اگر ديديد دارند رشته‌ را به‌جاي‌ باريك‌ مي‌كشند، اطلاع‌ بدهيد تا تكليفي‌ كه‌ مقتضي‌ است‌، معين‌ نمايم‌.»

                                       رئيس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا

                                                                                               نمرة‌ 6949

 ‌

مقام‌ منيع‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌، رئيس‌ الوزرا و وزير جنگ‌ دامت‌ عظمته‌

   «محترماً معروض‌ مي‌دارد:

جلسة‌ دهم‌ قوس‌ مجلس‌، قبل‌ از ظهر بعد از ختم‌ جلسة‌ علني‌، بر حسب‌ پيشنهاد مدرس‌ جلسة‌ خصوصي‌ منعقد، و از طرف‌ اقليت‌ پيشنهاد شد كه‌ آقاي‌ وزرا به‌مجلس‌ بيايند و وضعيّات‌ حاضره‌ را در جلسة‌ خصوصي‌ توضيح‌ دهند كه‌ مجلس‌ بي‌اطلاع‌ نباشد. اين‌پيشنهاد تصويب‌ شد و از طرف‌ رئيس‌، به‌آقاي‌ ذكاءالملك‌ اطلاع‌ داده‌ شد كه‌ عصر به‌معيت‌ وزرا در مجلس‌ حاضر شوند. عصر وزرا و وكلا حاضر شده‌، چون‌ وزير ماليه‌ تقاضا كرده‌ بود به‌فوريت‌ بودجة‌ وزارت‌ جنگ‌ تصويب‌ شود، جلسة‌ علني‌ تشكيل‌ شده‌، آقاي‌ سهام‌السلطان‌ به‌جاي‌ رئيس‌، جلسه‌ را مفتوح‌ و پس‌ از تصويب‌ بودجه‌ و مخالفت‌ شديد مدرس‌، جلسه‌ خصوصي‌ گرديد. مدرس‌ تعرض‌ نمود كه‌ چرا در  اين‌ موقعي‌ كه‌ يادداشت‌ مصممّي‌ از طرف‌ انگليسيها به‌دولت‌ داده‌ شده‌، دولت‌ به‌مجلس‌ مراجعه‌ نكرده‌ يا اقلاً به‌كميسيون‌ خارجه‌ اطلاع‌ مي‌داد. خودسرانه‌ چرا يادداشت‌ را رد كرده‌اند؟ اگر يك‌ عواقب‌ وخيمي‌ ايجاد شود، كه‌ قطع‌ دارم‌ خواهد شد، مسوؤليت‌ به‌عهدة‌ كيست‌؟ دولت‌ مي‌تواند استعفا بدهد، ولي‌ مجلس‌ نمي‌تواند استعفا دهد، و بايد تا آخرين‌ قدم‌ در مقابل‌ بايستد. از طرف‌ دولت‌، ذكاءالملك‌ و سردار معظم‌ دفاع‌ كردند كه‌ دولت‌ در بدو امر كه‌ داخل‌ اقدام‌ راجع‌ به‌خوزستان‌ شد، پيش‌بيني‌ كامل‌ نموده‌ با مطالعات‌ دقيقه‌ داخل‌ در اقدام‌ شد. با مقامات‌ خارجه‌ هم‌ به‌قدري‌ كه‌ لازم‌ بوده‌ است‌، مذاكرات‌ شده‌، ولي‌ دراين‌ اواخر يك‌ سوءتفاهمي‌ حاصل‌ شده‌ بود كه‌ بالاخره‌ منجر به‌يادداشت‌ از طرف‌ انگليسيها گرديد، ولي‌ چون‌ دولت‌ قبلاً پيش‌بيني‌هاي‌ لازمه‌ را نموده‌ بود، به‌فوريت‌، رفع‌ سوءتفاهم‌ را كرده‌ و تقريباً با رضايت‌ و اطمينان‌ كامل‌ انگليسيها، يادداشت‌ مسترد شده‌است‌. به‌طور كلي‌ هم‌، عماًقريب‌ قضية‌ خوزستان‌ به‌بهترين‌ شكل‌ و ترتيب‌ خاتمه‌ خواهد يافت‌، و نتيجه‌ را هم‌ آقاي‌ رئيس‌الوزرا اطلاع‌ خواهند داد. مجدداً از طرف‌ زعيم‌ و ملك‌الشعرا و حائري‌زاده‌ اعتراض‌ شد. سيديعقوب‌ جواب‌ داده‌ بود كه‌ در بدو امر خزعل‌ به‌مجلس‌ تلگراف‌ كرد. حضرت‌ اشرف‌ به‌مجلس‌ حاضر شد و ثابت‌ كرد كه‌ خزعل‌ متمرد شده‌، مجلس‌ هم‌ به‌دولت‌ اختيار داده‌ كه‌ او را دفع‌ يا مطيع‌ كند. در بين‌ عمل‌ لازم‌ نيست‌ كه‌ از دولت‌ سؤال‌ كنيم‌ و توضيح‌ بخواهيم‌ كه‌ حواس‌ دولت‌ مغشوش‌ بشود. بايد تأمل‌ كرد و نتيجه‌ را از دولت‌ خواست‌. پس‌ از اين‌ مذاكرات‌ ميرزا هاشم‌ نسبت‌ به‌دولت‌ توهيني‌ كرده‌، سيد يعقوب‌ با او مشغول‌ زدوخورد شد. يك‌ مقداري‌ ميرزاهاشم‌ او را كتك‌ زده‌، سايرين‌ ممانعت‌ كردند. مدرس‌ و بعضي‌ ديگر معترضّانه‌ از جلسه‌ خصوصي‌ خارج‌ شدند، بنا شده‌ فردا آقايان‌ وزرا قبل‌ از ظهر در هيأت‌ رئيسة‌ مجلس‌ حاضر شده‌ و مستقيماً با بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ دامت‌ عظمته‌ به‌وسيلة‌ تلگراف‌ مذاكراتي‌ بكنند.»

                                        حكومت‌ نظامي‌ تهران‌ و توابع‌ – سرتيپ‌ مرتضي‌

خزعل‌

‌‌

خزعل

 ‌

   خزعل‌ بالاخره‌ از كشتي‌ بيرون‌ آمد و در منزلي‌ كه‌ براي‌ او تهيه‌ ديده‌ بودند وارد شد. مراسله‌اي‌ نوشته‌ بود كه‌ چون‌ در خود لياقت‌ شرفيابي‌ نمي‌بيند، يك‌ نفر از همراهان‌ محترم‌ خود را نزد او بفرستم‌.

   من‌ هم‌ فرج‌الله‌خان‌ بهرامي‌ (دبير اعظم‌) را،  كه‌ از بدو زمامداري‌ با من‌ بوده‌ و در سفر و حضر هميشه‌ ملتزم‌ خدمت‌ و مرجع‌ حفظ‌ اسرار من‌ بوده‌، و در اين‌ سفر پرخطر نيز عاشقانه‌ و داوطلبانه‌ با من‌ حركت‌ كرده‌ است‌، امر دادم‌ كه‌ برود و مطالب‌ شيخ‌ را اصغا كند.

   اين‌ شخص‌ از بس‌ تعدي‌ كرده‌ است‌، حتي‌ از اقوام‌ و اطرافيان‌ خود هم‌ ايمن‌ نيست‌. چه‌ در ايام‌ جنگ‌ و چه‌ در زمان‌ امن‌ و آسايش‌، اغلب‌ در ميان‌ كشتي‌ مانده‌ هيچ‌وقت‌ بدون‌ چند نفر مسلح‌ حركت‌ نمي‌كند.

  در اين‌ موقع‌، حوالي‌ منزل‌ و حياط‌ خانة‌ او پر از تفنگچي‌ بود، و در اطاقي‌ هم‌ كه‌ از دبيراعظم‌ پذيرايي‌ مي‌كرده‌ دو نفر مسلح‌ ايستاده‌ بودند.

   شرح‌ مذاكرات‌ اين‌ دو نفر در بدو امر بيمزه‌ نيست‌، و روحيات‌ هر دو را در تلو آن‌، مي‌توان‌ تشخيص‌ داد. پس‌ از اينكه‌ مشاراليه‌ ورود خود را به‌عمارت‌ خزعل‌ اعلام‌ مي‌دارد، و او نيز تا وسط‌ عمارت‌ در بين‌ تفنگچي‌ها از او استقبال‌ مي‌نمايد، وارد اطاق‌ مي‌شوند. بلافاصله‌ به‌ترتيب‌ ذيل‌ بين‌ آنها صحبت‌ طرح‌ مي‌شود:

   خزعل‌ – من‌ خيلي‌ متشكر و مسرورم‌ كه‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ شما را براي‌ اصغاي‌ عرايض‌ من‌ مأمور فرموده‌اند. اگر چه‌ تا به‌حال‌ سعادت‌ ملاقات‌ شما را نداشته‌ام‌، ولي‌ نظر به‌اينكه‌ سابقاً مراحم‌ حضرت‌ اشرف‌ را به‌من‌ ابلاغ‌ مي‌كرديد و مرا دعوت‌ به‌نوكري‌ و صميميت‌ و صداقت‌ با ايشان‌ مي‌نموديد، يقين‌ دارم‌ حالا هم‌ از مساعدت‌ با من‌ و شفاعت‌ من‌ صرفنظر نخواهيد كرد. فعلاً با آنكه‌ شما را در اطاق‌ خود نشسته‌ مي‌بينم‌ و مي‌دانم‌ كه‌ اينجا هم‌ اهواز است‌، خواهش‌ دارم‌ قطعاً به‌من‌ اطلاع‌ بدهيد كه‌ آيا حقيقتاً حضرت‌ اشرف‌ وارد اهواز شده‌اند و شخصاً اين‌جا تشريف‌ دارند؟ شما با چه‌ جرئت‌ و با كدام‌ پيش‌بيني‌ اين‌طور بيباكانه‌ وارد اهواز شده‌ايد؟ شهري‌ كه‌ تمام مجهّز است‌، و اهالي‌ آن‌ بر ضد شما مسلح‌ شده‌اند. من‌ نمي‌گويم‌ دوستان‌ و سواران‌ خود من‌، من‌ مي‌گويم‌ اگر يكي‌ از دشمنان‌ من‌ در ورود به‌اين‌ شهر شما را هدف‌ گلوله‌ خود قرار مي‌داد چه‌ مي‌كرديد و من‌ چه‌ مي‌توانستم‌ بكنم‌؟!

   في‌الحقيقه‌ نمي‌توانم‌ باور بكنم‌ كه‌ حضرت‌ اشرف‌ شخصاً به‌اهواز آمده‌ باشند. اگرصحت‌ داشته‌ باشد، چنين‌ متهوّر جسوري‌ در عالم‌ نيست‌.

دبيراعظم‌ – بر عكس‌ شما كه‌ به‌ملاقات‌ من‌ اظهار مسرت‌ مي‌نماييد، اگر نه‌ اطاعت‌ مافوق‌ خود را واجب‌ و لازم‌ مي‌دانستم‌، من‌ هرگز به‌ملاقات‌ شما قدمي‌ برنمي‌داشتم‌، حالا هم‌ درضمن‌ اطاعت‌ امر، فوق‌العاده‌ متأسفّم‌كه‌ به‌منزل‌ كسي‌ ورود مي‌نمايم‌ كه‌ مظهر خيانت‌ به‌وطن‌ و آلت‌ تخريب‌ ايران‌ و ايران‌پرستي‌ است‌. صحيح‌ است‌ كه‌ يكي‌ دو مرتبه‌ از تهران‌ كتباً واسطه‌ تبليغ‌ مراحم‌ بودم‌ و براي‌ حفظ‌ رياست‌ خانوادگي‌ شما، رستگاري‌ و بقاي‌ شما را در اطاعت‌ و صداقت‌ و خدمتگزاري‌ تشخيص‌ دادم‌ و تذكر دادم‌ اما گمان‌ داشتم‌ كه‌ با يك‌ نفر ايراني‌ وطن‌خواه‌ در جواب‌ و سؤالم‌، نه‌ با يك‌ نفر مزدور اجنبي‌. شما حق ‌داريد كه‌ از ورود حضرت‌ اشرف‌ به‌اهواز اظهار تعجب‌ نماييد. اما خيلي‌ دير ملتفت شده‌ايد، كه‌ شجاعت‌ سرپرست‌ امروزة‌ ايران‌ در عالم‌ نظير ندارد. اگر شما عنصر باهوشي‌ بوديد، خيلي‌ زودتر از اين‌، در سواحل‌ بحر خزر (درياي‌ مازندران‌) و وسط‌ قلعة‌ چهريق‌ و قلب‌ لرستان‌ و مغان‌ بايد اين‌ تهوّر را تشخيص‌ داده‌ باشيد.

   اما اينكه‌ اظهار نگراني‌ مي‌كنيد كه‌ اگر دوستان‌ يا دشمنان‌ شما در ورود به‌اهواز ما را هدف‌ گلوله‌ قرار مي‌دادند، چه‌ مي‌كرديم‌، لازم‌ شد واضحتر خاطر شما را سابقه‌ بدهم‌ كه‌ اطلاق‌ لفظ‌ عام‌ «ما» در موضوع‌ ورود به‌اهواز معني‌ ندارد. اين‌ فقط‌ حضرت‌ اشرف‌ و پيشخدمت‌ شخصي‌ ايشان‌ بوده‌ است‌ كه‌ بدواً وارد اهواز شده‌اند. ساير همراهان‌ و ملتزمين‌، كه‌ عدة‌ آنها زيادتر از بيست‌ نفر نيست‌، تمام‌ به‌واسطه‌ بدي‌ راه‌ و خرابي‌ اتومبيل‌ عقب‌ مانده‌ و اتفاقاً خود من‌ از اشخاصي‌ هستم‌ كه‌ اتومبيل‌ خراب‌ شدة‌ خود را در وسط‌ بيابان‌ گذارده‌، و با اتومبيل‌ يك‌ نفر از هوادارانتان‌ دو ساعت‌ از شب‌ گذشته‌ وارد اهواز شده‌ام‌، و بالاخره‌ آن‌ كسي‌ كه‌ بدواً به‌شهر مجهز و مسلّح‌ شما ورود نموده‌ است‌ فقط ‌سرپرست‌ كنوني‌ مملكت‌ است‌ و بس‌.

   اينكه‌ مي‌گوئيد، اگر از طرف‌ دوستان‌ يا دشمنان‌ شما گلوله‌اي‌ به‌طرف‌ ما انداخته‌ مي‌شد، خلاف‌ ترقب‌ شما واقع‌ مي‌گرديد، از اين‌ بيان‌ اين‌طور احساس‌ مي‌كنم‌ كه‌ شما از موجوديت و هويت‌ خود اطلاع‌ كامل‌ نداريد، كه‌ اين‌طور اظهار نگراني‌ مي‌نماييد. تصور مي‌كنم‌، كه‌ اگر شما از معتقدات‌ ما اطلاع‌ و وقوف‌ كامل‌ داشتيد تصديق‌ مي‌كرديد كه‌ اين‌ نگراني‌ شما دربارة‌ ما اصلاً مفهوم‌ خارجي‌ ندارد. زيرا ما اساساً به‌موجوديت‌ شما معتقداتي‌ نداريم‌ كه‌ ورود به‌اهواز و غيره‌ موجبات‌ توهّمي‌ را در ما ايجاد نمايد. دليل‌ اقواي‌ آن‌ هم‌ همين‌ ورود حضرت‌ اشرف‌ است‌ به‌اهواز با يك‌ نفر پيشخدمت‌. حقيقتاً شما تصور مي‌كنيد، كه‌ اگر سرپرست‌ مملكت‌ مختصر معتقداتي‌ به‌هويت‌ شما داشت‌، آيا ممكن‌ بود كه‌ يکه و تنها وارد شود در يك‌ شهري‌ كه‌ به‌قول‌ شما تمام‌ مجهز و مسلّح ‌هستند؟ من‌ هم‌ مي‌بينم‌ كه‌ اهواز مجهز و مسلّح‌ است‌ و مي‌بينم‌ كه‌ شما در وسط‌ گلوله‌ و تفنگ‌ جا گرفته‌ايد. وسط‌ همينها، كه‌ روبه‌رو و بالاي‌ سر من‌ ايستاده‌ و با چشم‌ خيره‌ دارند مرا تماشا مي‌كنند. اما اقرار كنيد كه‌ در اين‌ دستهاي‌ مرتعش‌، لياقت‌ آن‌ ديده‌ نمي‌شود كه‌ بتوانند يا از راه‌ دوستي‌ و يا از طريق‌ دشمني‌ با شما، ما را هدف‌ قرار دهند، والا اگر غير از اين‌ بود ما هم‌ مثل‌ زمامداران‌ سابق‌ مملكت‌ به‌تفرج‌ باغهاي‌ تهران‌ پرداخته‌ و اين‌ طور بيباكانه‌ وارد دريا و خشكي‌ نمي‌شديم‌. به‌اضافه‌، چنانچه‌ مايل‌ باشيد ممكن‌ است‌ من‌الساعه‌ يك‌ حقيقتي‌ را به‌شما ثابت‌ نمايم‌ و بر شما مدلّل‌ نمايم‌ كه‌ هيچ‌يك‌ از اين‌ سواره‌ و پياده‌ كه‌ فعلاً اطراف‌ شما ايستاده‌اند، دوست‌ شما و مطيع‌ فرمان‌ شما نيستند. اينها از پول‌ شما ارتزاق‌ مي‌كنند، اما در موقع‌ خود از هرحكمي‌ كه‌ به‌آنها درباره‌ شما بشود روگردان‌ نخواهند بود. آيا الساعه‌ ميل‌ امتحان‌ اين‌ عقيده‌ را داريد؟

خزعل‌ – خير، من‌ خوب‌ اوضاع‌ را مطالعه‌ كرده‌ و سنجيده‌ام‌ و ترديدي‌ ندارم‌ كه‌ حضرت‌اشرف‌، سلطان‌ مملكت‌ است‌. ديگر شكي‌ برايم‌ باقي‌ نمانده‌ كه‌ با چنين‌ تهوّر و جسارت‌، به‌ هر مقام‌ و منزلتي‌ مي‌توان‌ رسيد. پس‌ دوستانه‌ از شما تقاضايي‌ دارم‌ و جداً انجام‌ آن‌ را خواستارم‌.

   براي‌ سلطان‌ مملكت‌، هميشه‌ بايد معتقد به‌وليعهدي‌ بودكه‌ با اخلاقيات‌ مملكت‌ آشنايي‌ و ارتباط‌ تام‌ داشته‌ باشد.

   سردار اجل‌، پسر بزرگ‌ من‌، دختري‌ دارد فوق‌العاده‌ خوشگل‌. شما واسطه‌ شويد تا حضرت‌ اشرف‌ او را عقد كنند و قول‌ بدهند كه‌ پسر آنها وليعهد ايران‌ باشد. اگر اين‌ وصلت‌ صورت‌ گرفت‌، ما هم‌ البته‌ جان‌ و مال‌ خود را در راه‌ تثبيت‌ اين‌ مقام‌ بذل‌ خواهيم‌ كرد و وسائل‌ آن‌ را فراهم‌ مي‌نماييم‌.

دبير اعظم‌ – اين‌ طرز پيشنهادها براي‌ سلاطين‌ قاجار خوب‌ است‌، و شايسته‌ مردي‌ است‌كه‌ تربيت‌ آنها هم‌ در دودمان‌ آل‌قاجار شده‌ باشد، نه‌ براي‌ عنصري‌ كه‌ تمام‌ اوقات‌ خود را در صحنة‌ جنگ‌ گذرانيده‌ است‌. به‌علاوه‌ حامل‌ اين‌ پيشنهاد هم‌ بايد كسي‌ باشد كه‌ متخلّق‌ باشد باخلاق‌ دربار پوسيدة‌ قجر.

   شما بايد به‌طور قطع‌ و يقين‌ بدانيد كه‌ سلطان‌ مملكت‌ و وليعهد مملكت‌، سرپرست‌ ايران‌ و همه‌چيز اين‌ سرزمين‌، همين‌ شمشيري‌ است‌ كه‌ بالاي‌ فرق‌ شما نگاه‌ داشته‌ شده‌!

   بهتر آنست‌ به‌اين‌ پيشنهادات‌ سخيف‌ بي‌مغز خودتان‌ خاتمه‌ بدهيد و اگر مطلبي‌ داريدكه‌ قابل‌ نقل‌ و عرض‌ باشد، بيان‌ كنيد كه‌ تا من‌ هم‌ بتوانم‌ مفتخرانه‌ حامل‌ آن‌ بشوم‌.

   اما چون‌ مي‌بينم‌ كه‌ فعلاً در مقام‌ مشورت‌ با من‌ هستيد و صلاح‌ خود را از من‌ مي‌جوييد، محض‌ اينكه‌ به‌وجدان‌ خودم‌ در مشورت‌ خيانت‌ نكرده‌ باشم‌، به‌شما نصيحت‌ مي‌كنم‌ كه‌ قبل‌ از ورود به‌هر مذاكره‌ و دخول‌ در هر مرحله‌، لازم‌ است‌ فوراً تلگرافي‌ به‌مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ مخابره‌ كنيد و انقياد و اطاعت‌ خود را نسبت‌ به‌ما اظهار و از كردار نامعقولانة‌ خود ابراز ندامت‌ نماييد، تا پس‌ از آن‌ من‌ بتوانم‌ اگر مطلبي‌ داشته‌ باشيد، با پيشاني‌ بلند به‌پيشگاه‌ سرپرست‌ مملكت‌ معروض‌ دارم‌.

خزعل‌ – مثلاً بگوييد چه‌ بنويسم‌؟ آنچه‌ بايد تلگراف‌ كنم‌ شما عملاً حقيقت‌ آنرا واضح‌ كرده‌ايد.

دبيراعظم‌- خيلي‌ صريح‌ و ساده‌. دو كلمه‌، تلگراف‌ كنيد: «نفهميدم‌! – خزعل‌.» همين‌ قدركافيست‌.

خزعل‌ – تصور نمي‌كنيد كه‌ خيلي‌ درشت‌ با من‌ حرف‌ مي‌زنيد؟

دبير اعظم‌ – شنيده‌ايد كه‌ در روي‌ تپة‌ تركمانچاي‌، نمايندة‌ ايران‌ به‌مأمور روسيه‌ چه‌گفت‌ و او چه‌ جواب‌ داد؟

خزعل‌ – لاوالله‌.

دبير اعظم‌ – نمايندة‌ ايران‌ گفت‌ «اين‌ مادّه‌، كه‌ امضاي‌ آن‌ را به‌من‌ تحميل‌ مي‌كنيد به‌كلي‌ بي‌انصافانه‌ و زور صرف‌ است‌.» مأمور روسيه‌ جواب‌ داد «اگر نمي‌خواستيم‌ زور بگوييم‌ در اين‌ نقطه‌ چه‌ كار داشتيم‌؟»

   اين‌ راه‌ دور و اين‌ مصارف‌ گزاف‌ و اين‌ خطرهاي‌ بزرگ‌ را تحمل‌ كرده‌ايم‌، كه‌ امروز يك‌ حقيقت‌ ثابتي‌ را به‌شما بگوييم‌ و در برابر چشم‌ شما كه‌ در صحراي‌ خوزستان‌ پيچيده‌ شده‌ايد، و از هيچ‌ جاي‌ عالم‌ اطلاع‌ نداريد حقايق‌ امور را عريان‌ تجلي‌ بدهيم‌ و به‌شما بفهمانيم‌ كه‌ خيال‌، غير از حقيقت‌ واقع‌ است‌.

   حقيقتاً جناب‌ شيخ‌! آيا براي‌ شخصي‌ مثل‌ شما كه‌ دعوي‌ سرحدداري‌ و رياست‌ قبيله‌ مي‌كنيد و به‌تمام‌ معني‌ خود را «شيخ‌» مي‌خوانيد، قبيح‌ نيست‌ كه‌ ملعبه‌ و مسخره‌ چند نفر معلوم‌الحال‌ از قبيل‌ شكرالله‌خان‌ قوام‌الدوله‌ و سيدحسن‌ مدرس‌ و غيره‌ بشويد كه‌ افكار آنهـا آشكار، و تنگي‌ منظر عقلي‌ آنها

پديدار است‌؟

   آيا انديشه‌ نكرديد كه‌ با تقديم‌ چند هزار تومان‌ به‌شاه‌ و ريختن‌ مقداري‌ ليره‌ در دست‌ مردماني‌ بي‌ ثبات‌ و بي‌ مسلك‌ نمي‌توان‌ اساس‌ مملكتي‌ را تغيير داد، و شمشير توانايي‌ را كه‌ در بالاي‌ آن‌ نگاهداشته‌ شده‌ است‌ فرود آورد و در هم‌ شكست‌؟

   هنوزخيال‌ مي‌كرديد با رئيس‌الوزراهاي‌ سابق‌ كه‌ در چهارديوار تهران‌ منجمده‌ شده‌اند طرف‌ هستيد؟

   من‌ مسبوقم‌ كه‌ شكرالله‌خان‌ صدري‌ قوام‌الدوله‌، چندي‌ در خوزستان‌ حكومت‌ داشت‌ و مي‌دانم‌ كه‌ شما با او خصوصيت‌ تام‌ و تمام‌ داريد، و همة‌ مردم‌ مي‌گويند كه‌ مفاسد شرم‌آگين‌ سيدمدرس‌ و اقليت‌ مجلس‌ و دربار ننگ‌آلود شاه‌، از طريق‌ شكرالله‌خان‌صدري‌ و سيدحسين‌خان‌ زعيم‌، به‌شما تلقين‌ مي‌شود و پول‌ شما هم‌ از طريق‌ آنها به‌مصرف‌ خائنين‌ مملكت‌ ايثار مي‌گردد. آيا همان‌ طوري‌ كه‌ مردم‌ تهران‌، شكرالله‌ خان‌ را از بدو صباوت‌ به‌معروفيت‌ تام‌ مي‌شناسد، شما هم‌ او را مي‌شناسيد يا خير؟ اگر نمي‌شناسيد چگونه‌ يك‌ عنصري‌ محرم‌ اسرار شما مي‌شود كه‌ از وضعيت‌ سوابق‌ او اطلاع‌ و سابقه‌ نداريد؟ و اگر مي‌شناسيد، باز چگونه‌ تكية‌ خود را به‌يك‌ موجودي‌ داده‌ايد كه‌ سالهاست‌ هيچ‌ عرق‌ خجلتي‌ پيشاني‌ او را تر نكرده‌ است‌؟ در اينصورت‌، به‌عقيدة‌ من‌ همان‌ اسناد و نوشته‌هايي‌ را كه‌ از طرف‌ اغوا كنندگان‌ و مفسده‌جويان‌ به‌شما رسيده‌ است‌، عيناً در دست‌ گرفته‌ و به‌حضور برويد و آن‌ اسناد را شفيع‌ اعمال‌ خود قرار بدهيد تا همه‌ بدانند شما يك‌ عنصر ساده‌ لوح‌، اما بيگناهي‌ بوده‌ايد، و سوءاعمال‌ و نيات‌ ديگران‌ است‌ كه‌ از گريبان‌ شما سر به‌در آورده‌ است‌.

   خزعل‌ – (در اين‌ موقع‌ روي‌ را در كف‌ دستهاي‌ خود پنهان‌ كرده‌ و گفته‌ بود) به‌قدركفايت‌ ريشة‌ مرا كنده‌، و قلب‌ مرا مجروح‌، و روي‌ مرا سياه‌ كرده‌اند. شما ديگر نمك‌ بر جراحت نپاشيد. اما من‌ باور نمي‌كردم‌ كه‌ شما اين‌ قدر تندخو باشيد. بنظرم‌ با عفو و اغماضي‌ كه‌ در وجود مقدس‌ حضرت‌ اشرف‌ سراغ‌ دارم‌، اگر بدواً خدمت‌ خودشان‌ مي‌رسيدم‌، تا اين‌ پايه‌ بيمهري‌، دربارة‌ من‌ روا نمي‌داشتند. در هرحال‌ از شما بيش‌ از يك‌خواهش‌ ندارم‌ و آن‌ استدعاي‌ تعيين‌ وقت‌ شرفيابي‌ است‌.

   دبير اعظم‌ – «در حالتي‌ كه‌ برخاسته‌ و بيرون‌ مي‌آمد» استدعا خواهم‌ كرد.

   اين‌ بود عين‌ مذاكرات‌ آنها. اما تلگراف‌ خزعل‌ به‌مجلس‌، كه‌ دو روز بعد صورت‌ آن‌ از تهران‌ به‌ من‌ مخابره‌ شد، از اين‌ قرار است‌:

 ‌

از اهواز

 ‌

تهران‌

ساحت‌ مقدس‌ مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ شيدّاللّه‌ اركانه‌

   «با يأس‌ كاملي‌ كه‌ حاصل‌ شده‌ بود، و اميدواري‌ كه‌ فعلاً به‌مراحم‌ بندگان‌ حضرت‌اشرف‌ اعظم‌ آقاي‌ رئيس‌الوزرا و فرماندة‌ كل‌ قوا دامت‌ عظمته‌ حاصل‌ گشته‌، مخصوصاً عفو و اغماضي‌ كه‌ از پيشامدهاي‌ گذشته‌ فرمودند، حقيقتاً لازمه بزرگواري‌ و سرپرستي‌ را فرمودند. و بنده‌ قلباً از وقعاتي‌ كه‌ به‌واسطة‌ فساد مفسده‌جويان‌ پيشامد كرده‌ بود، اظهار ندامت‌ و تأسف‌ مي‌نمايم‌، و بر عهدة‌ تمام‌ خدمتگزاران‌ واقعي‌ و ايرانيهاي‌ وطن‌ پرست‌ است‌ كه‌ قدر وجود حضرت‌ معظم‌له‌ را دانسته‌ و سرپرستي‌ ايشان‌ را در تمام‌ مملكت‌ به‌جان‌ و دل‌ خريدار باشند. بنده‌ كه‌ اباً عن‌ جدّ، خدمتگزار به‌دولت‌ متبوعه‌ بوده‌ و تمام‌ مفاخرت‌ خود را در ايران‌پرستي‌ و خدمت‌ به‌دولت‌ مي‌دانم‌، از مراحم‌ معزي‌اليه‌ فوق‌العاده‌ شكرگزار، و خداوند جزا بدهد مفسدين‌ را كه‌ وسايل‌ فتنه‌ و فساد را در مملكت‌ فراهم‌ و اسباب‌ بدنامي‌ اشخاص‌ خدمتگزار مي‌شوند. مخصوصاً به‌عرض‌ نمايندگان‌ محترم‌ مي‌رسانم‌ كه‌ مرحمت‌ و توجه‌ حضرت‌ اشرف‌ اسباب‌ افتخار بنده‌ را فراهم‌ كرده‌، و اميدوارم‌ تا زنده‌ام‌ در خدمتگزاري‌ به‌شخص‌ شخيص‌ ايشان‌ غفلت‌ نورزم‌ و استظهار دارم ‌كه‌ مملكت‌ هم‌ به‌وجود مقدّس‌ حضرت‌ معظم‌اليه‌ متنعّم‌ شوند.»

                                                                  خزعل‌

مواجهه‌ با خزعل‌

مواجهه‌ با خزعل‌

   بالاخره‌ به‌خزعل‌ وقت‌ دادم، كه‌ فردا ساعت‌ ده‌ بيايد.

   موقعي‌ كه‌ در ايوان‌ جنوبي‌ عمارت‌ قدم‌ مي‌زدم‌، وارد شد. فوراً به‌پاي‌ من‌ افتاد و بوسيدن ‌گرفت‌. او را بلند كردم‌ و استمالت‌ نمودم‌.

   سن‌ اين‌ شخص‌ در حدود شصت‌وپنج‌، قيافه‌اش‌ تاريك‌ و چهره‌اش‌ پژمرده‌ و لبهايش‌ بارگرفته‌ و چشمانش‌ مايل‌ به‌زردي‌ بود. آثار يك‌ نفس‌ پروردة‌ عياش‌ و تنبلي‌ را در لوح‌ چهرة‌ خود منعكس‌ داشت‌. اما در نطق‌ و مذاكره‌ و چاپلوسي‌ خيلي‌ طليق‌ و زبردست‌ و ماهر بود. شعلة‌ الكل‌ و ضعفي‌ كه‌ از افراط‌ در بعضي‌ اعمال‌ ظهور مي‌كند، در چينهاي‌ صورتش‌ خطوط‌ ترحم‌انگيزي‌ رسم‌ كرده‌ بود.

   اگر مال‌ و مكنت‌ قاروني‌ و قدرت‌ مستمر فرمانروايي‌، اين‌ ثمر را مي‌بخشد، واي‌ بر مال‌، و آه‌ از تنعم‌ و تعيّش‌!

   نمي‌دانم‌ اشخاصي‌ كه‌ نصف‌ ساعات‌ روز را به‌ ورزش‌ و اعمال‌ سپاهيگري‌ و حركت‌ صرف‌ نمي‌كنند و خون‌ را با سرعتي‌ مافوق‌ سرعت‌ الكل‌ در عروق‌ و شرايين‌ خود حركت‌ نمي‌بخشند، چرا زنده‌اند و براي‌ چه‌ زنده‌اند؟

   دو ساعت‌ ورزش‌ و سواري‌ و مشقهاي‌ مختلف‌ بدني‌ براي‌ اين‌ شيخ‌ از جمع‌ يك‌ ميليون‌ ديگر مفيدتر است‌. انسان‌ قدر خود را اگر بداند، به‌تنش‌ بيشتر اهميت‌ مي‌دهد تا به‌هر چيزي‌ ديگر كه‌ بعد از فناي‌ تن‌، با افسردگي‌ بدن‌، باري‌ مي‌شود بر دوش‌ روح‌!

   خلاصه‌ از ديدن‌ اين‌ روي‌ و اين‌ چشمي‌ كه‌ در ميان‌ عمامه‌ مصنوعي‌ سبز، درخششي‌ شبيه‌ به‌ نور ديدة‌ افعي‌ افسرده‌ از سرما، بيرون‌ مي‌فرستاد، كاملاً فهميدم‌ كه‌ چرا ما اسير يك‌ كشتي‌ جنگي‌ نشديم‌؟ چرا در صحراي‌ لنگير به‌خاك‌ نيفتاديم‌، و چرا در اهواز هدف‌ گلوله‌ واقع‌ نگشتيم‌؟

   سابقاً از عكس‌ او هم‌ اين‌ عقايد را استنباط‌ كرده‌ بودم‌. حال‌، خودش‌ تأييد كرد و تصديق‌ نمود كه‌ عكس‌ او عين‌ خودش‌ بوده‌ است‌ نه‌ عكس‌ خودش‌.

   مذاكرات‌ او، اگر چه‌ مكرر بود و برهانش‌ ضعيف‌، اما روي‌ اين‌ اساس‌ جريان‌ داشت‌ كه‌ من‌ مردي‌ پير و مريضم‌ و قدرت‌ جسارت‌ نداشتم‌. مرا بر اين‌ گماشتند و محرك‌ شدند. اكنون‌ پوزش‌ مي‌طلبم‌ و عفو مي‌خواهم‌. من‌بعد، نوكر صديق‌ دولتم‌، و اقرار كرد كه‌ از حقايق‌ اوضاع‌ كور و كر، و جاهلانه‌ آلت‌ دست‌ مفسدين‌ بوده‌ است‌. اكنون‌ تأسّف‌ دارد كه‌ چرا تشخيص‌ نيك‌ از بد نداده‌ و احمقانه‌ به‌دام‌ وساوس‌ و دسايس‌ افتاده‌، اعتراف‌ كرد كه‌ اوضاع‌ دربار ايران‌ را غير از اين‌ مي‌دانست‌ كه‌ اكنون‌ به‌رأي‌العين‌ مي‌بيند.

   نظر به‌تلگرافهايي‌ كه‌ از تهران‌ رسيده‌ بود، و نمي‌خواستم‌ جواب‌ آنها را معطل‌ گذارم‌، بيش‌ از اين‌ مجالي‌ براي‌ اصغاي‌ او نداشتم‌ و گفتم‌:

   «برو مطمئن‌ باش‌ كه‌ نه‌ طمع‌ به‌مال‌ و نه‌ قصدي‌ به‌جان‌ و آبروي‌ تو دارم‌. به‌هيچوجه‌ درصدد افناي‌ تو نيستم‌. به‌يك‌ شرط‌ كه‌ من‌بعد خود را ايراني‌ بداني‌ و چشمت‌ به‌طرف‌ تهران‌ باشد نه‌ جاي‌ ديگر. زيرا كه‌ هر كس‌ به‌خارجه‌ تكيه‌ كند، ايراني‌ نيست‌ و كسي‌ كه‌ از نعمت‌ ايران‌ برخوردار است‌، نمي‌تواند در باطن‌ دشمن‌ ايران‌ باشد و زنده‌ بماند. پس‌ اگر بعدها روية‌ سابق‌ را ادامه‌ بدهي‌، تنها مجازات‌ تو اعدام‌ است‌. برو.»

   بعد از خروج‌ از ايوان‌، خود را ملزم‌ ديده‌ بود كه‌ از رئيس‌ كابينه‌ هم‌ بازديدي‌ نمايد. دبيراعظم‌ امتحاناً از او پرسيده‌ بود: «لباس‌ رئيس‌الوزرا چه‌ برشي‌ داشت‌ و رنگ‌ و دوخت‌ آن‌ چگونه ‌بود؟ آيا قباي‌ بلند در تن‌ داشت‌ يا لباس‌ كوتاه‌؟»

   شيخ‌ از جواب‌ عاجز مانده‌ بود. معلوم‌ شد، طوري‌ خود را باخته‌ كه‌ ملتفت‌ اين‌ نكات‌ نگشته‌ است‌.

   از اين‌ سئوال‌ توجه‌ به‌يك‌ وقعة‌ تاريخي‌ كردم‌ و آن‌ چنين‌ است‌:

   چون‌ محمدشاه‌ هندي‌، پس‌ از مغلوبيت‌، به‌چادر نادرشاه‌ آمد، و بازگشت‌، مردم‌ از او پرسيدند «رنگ‌ لباس‌ فاتح‌ ايراني‌ چه‌ بود؟» شاه‌ هند از جواب‌ عاجز ماند. اكنون‌ ديدم‌ تاريخ‌، سربه‌سر تكرار است‌ و جز يك‌ سلسله‌ وقايعي‌ محدود، بيش‌ نيست‌ كه‌ جريان روزگار آن‌ را در صور مختلفه‌ تجديد مي‌نمايد.

   روز بعد، شيخ‌ تقاضا كرد اجازه‌ بدهم‌ مرتضي‌قلي‌خان‌ بختياري‌ را، كه‌ او هم‌ از اعضاي‌ كميتة‌ قيام‌ بود، نزد من‌ بياورد. به‌رئيس‌ كابينه‌، كه‌ واسطة‌ اين‌ تقاضا قرار داده‌ بودند، گفتم‌ مرتضي‌قلي‌خان‌ را خودش‌ بپذيرد، ديگر حاجب‌ به‌ملاقات‌ من‌ نيست‌.

   عجزوالحاح‌ خزعل‌ و استدعاي‌ دبيراعظم‌ عاقبت‌ مرا راضي‌ به‌آمدن‌ او كرد.

   مرتضي‌قلي‌خان‌ مردي‌ است‌ قوي‌ هيكل‌ و زرد چهره‌. تمام‌ علائم‌ بيفكري‌، عدم‌ فعاليت‌ و فقدان‌ انرژي‌ در ناصية‌ او خوانده‌ مي‌شود. بدون‌ مقدمه‌ تبّري‌ جست‌ كه‌ داخل‌ كميته‌ نبوده‌ و خيانتي‌ نكرده‌ و در اين‌ پيشامدها  كار مضرّي‌ از او سر نزده‌ است‌. استدعا كرد مورد سخط‌ و مجازات‌ واقع‌ نشود.

   من‌ پس‌ از مختصر توجهي‌ به‌جبهه‌ و چهرة‌ او، مفهوم‌ قولش‌ را تصديق‌ كردم‌ و گفتم‌ بر من ‌ثابت‌ است‌ كه‌ ترا بي‌جهت‌ داخل‌ كرده‌اند. برو آسوده‌ باش‌.

   مشاراليه‌ مدتي‌ از مفاسد اخلاق‌ و دزدي‌ و بي‌ سروپايي‌ يوسف‌خان‌ امير مجاهد بيان‌ كرد و گناه را به‌گردن‌ او بار نمود.

   بعد از رخصت‌ انصراف‌، به‌خزعل‌ گفتم‌:

   «من‌بعد اگر مطلبي‌ داريد به‌حكومت‌نظامي‌ خوزستان‌ مراجعه‌ كنيد.»

   شيخ‌ گفت‌:

     «چون‌ كسالتم‌ شدت‌ كرده‌ و ضعف‌ پيري‌ نيز مزيد بر علت‌ شده‌ استدعا دارم‌ اجازه‌ فرماييد در اهواز بمانم‌ و يكي‌ از پسرانم‌، در نقاطي‌ كه‌ سركشي‌ خواهيد كرد، در خدمت‌ باشد.»

   پذيرفتم‌. از آن‌ به‌بعد شب‌ و روز در كشتي‌ بود و پسرش‌ با همراهان‌ موافقت‌ مي‌كرد.

   وصول تلگراف‌ خزعل‌ در مجلس‌، براي‌ مزدوران‌ او، اثر بمب‌ كرده‌ بود. مثل‌ عمارتي‌ كه‌ ستونش‌ را بكشند پريشان‌ و منقلب‌ شده‌ بودند. نمايندگان‌ آگاه‌ وطن‌پرست‌ با پيشاني‌ بلند از دفاعهاي‌ خود و حمايت‌ دولت‌ و گذراندن‌ بودجة‌ وزارت‌ جنگ‌ مباهات‌ نموده‌، و تا اندازه‌اي‌ معني‌ و نتيجه‌ كار و صميميت‌ نسبت‌ به‌وطن‌ را آموخته‌ بودند.

نمايندگان‌ خارجه‌

‌‌

نمايندگان‌ خارجه‌

 ‌

   اعضاي‌ دواير و روساي‌ قبايل‌ و شيوخ‌ و تجار و كسبه‌ و علما و نمايندگان‌ خارجه‌ و غيره‌ به‌ديدن‌ آمدند.

   قونسول‌ انگليس‌ هم‌ وقت‌ ملاقات‌ خواست‌. پذيرفتم‌. آمد و در ضمن‌ تذكر داد كه‌ سرپرسی لرن وزيرمختار نيز با طياره‌ به‌اهواز رسيده‌اند، و به‌ديدن‌ خواهند آمد.

   بعد از رفتن‌ او، قونسول‌ روس‌ نيز از من‌ ملاقات‌ كرد و ابراز نهايت‌ مسرت‌ نمود. روس‌ها طبعاً و قلباً خوشوقت‌ بودند. جرايد و بيسيم‌ آنها مرتباً اوضاع‌ اين‌ صفحه‌ را تحت‌ دقت‌ و مطالعه‌ قرار داده‌ و با اضطراب‌، يا شوق‌، از خبر پيشرفت‌ سياست‌ انگليس‌ يا تقدّم‌ عمليات‌ قشون‌ ايران‌ استقبال‌ مي‌كردند. خيال‌ مي‌نمودند كه‌ اين‌ شكست‌ سياست‌ انگليس‌، به‌نفع‌ پليتيكي‌ آنها تمام‌ خواهد شد و دولت‌ ايران‌ هرقدر با انگليس‌ مخالفت‌ مي‌كند قهراً به‌آنها نزديك‌ مي‌گردد. در حالتي كه‌ اين‌ عقيده‌ بي‌اساس‌ و سطحي‌ است‌. در نظر من‌ خارجي‌، خارجي‌ است‌ و همسايه‌، همسايه‌. تا مشفق‌اند و بيطرف‌ و خيرخواه‌، دست‌ دوستي‌ ما به‌جانب‌ آنها دراز است‌، و به‌محض‌ اينكه‌ در خانة‌ ما سنگ‌ بيندازند و آتش‌ بريزند، تير تنفر ما به‌سوي‌ آنها گشاده‌ خواهد بود.

   چقدر اسباب‌ تأسف‌ است‌ كه‌ در ميان‌ سياسيون‌ مجرّب‌ اين‌ دو دولت‌ همسايه‌، هنوز كسي‌ پيدا نشده‌ است‌ كه‌ ايران‌ را از نقطة‌ نظر خود ايران‌ ببيند، نه‌ از لحاظ‌ دولت‌ ديگر. مثلاً پيشرفت‌ ايران‌ را به‌نفع‌ خود مملكت‌ داريوش‌ بشناسد و از اين‌ پيش‌ آمدن‌ دولت‌ همسايه‌، از اين‌ حيث‌ متغير شود كه‌ در امور يك‌ ملّت‌ نجيب‌ مترقي‌ دخالت‌ مي‌نمايد، نه‌ از آن‌ جهت‌ كه‌ پيش‌ آمدن‌ آن‌ دولت‌، موجب‌ عقب‌نشيني‌ خودش‌ خواهد بود!

   چه‌ ضرر مي‌برد فلان‌ دولت‌، اگر ايران‌ قوي‌ و آباد باشد و ايراني‌ به‌آسودگي‌ در روي‌ افتخارات‌ تاريخي‌ خود زندگي‌ كند؟

   من‌ وقتي‌ كه‌ به‌قلب‌ خود رجوع‌ مي‌كنم‌، هيچ‌ حب‌ّ و بغضي‌ نسبت‌ به‌اين‌ دو همسايه‌ ديرين‌ ايران‌ احساس‌ نمي‌كنم‌. با چشم‌ صميميت‌ به‌طرفين‌ مي‌نگرم‌. طبيعتاً دولت‌ من‌ هم‌ نسبت‌ به‌آنها صميمي‌ خواهد بود. اميد است‌ با رويه‌اي‌ كه‌ تاكنون‌ تعقيب‌ شده‌ كم‌ كم‌ نمايندگان‌ خارجه‌ را معتاد سازم‌ كه‌ مسائل‌ ايران‌ را از نظر خود ايران‌ ببينند، و جز به‌چشمي‌ كه‌ به‌ملل‌ اروپا نگاه‌ مي‌كنند، بر يك‌ ملت‌ قديم‌ آسيايي‌ ننگرند. تا حال‌ گمانم‌ مي‌كنم‌ اين‌ نقشه‌ خيلي‌ پيشرفت‌ كرده‌ است‌ و من‌بعد هم‌ به‌كمال‌ خواهد پيوست‌.

سر پرسي‌ لرن‌

‌‌

سر پرسي‌ لرن‌

 ‌

   چون‌ لازم‌ بود از نمايندگان‌ خارجه‌ بازديد بشود، مراسم‌ را انجام‌ دادم‌. از جمله‌ در منزل‌ قونسول‌ انگليس‌، سرپرسي‌ لرن‌ هم‌ ملاقات‌ شد. انتظار داشتم‌ كه‌ وزير مختار با شدت‌ و سختي‌ مذاكره‌ كند و چهرة‌ ناراضي‌ نشان‌ بدهد، يا لااقل‌ از سرگذشت‌ جريانهاي‌ خوزستان‌ مبسوطاً مذاكره‌ نمايد. اما مشاراليه‌ بدون‌ اينكه‌ اظهاري‌ كرده‌، يا اشاره‌ به‌گزارش‌ اين‌ ايام‌ بنمايد، خانم‌ خود را به‌من‌ معرفي‌ نمود، و از ورود من‌ به‌اين‌ صفحه‌ ابراز مسرت‌ كرد. پس‌ از صرف‌ چاي‌ و شيريني‌ و كشيدن‌ سيگار موقعي‌ كه‌ ديد خيال‌ حركت‌ دارم‌ پرسيد:

   «در مورد خزعل‌ چه‌ نظر و خيالي‌ داريد؟»

   سپس‌ با بيان‌ ساده‌ و ملايمي‌ گفت‌:

   «خزعل‌ خبط‌ كرده‌ و تمام‌ راه‌ را به‌اشتباه‌ رفته‌، و اگر چه‌ قابل‌ هرگونه‌ سياست‌ و مجازات‌ است‌، اما آيا ممكن‌ است‌ كه‌ از تقصيرش‌ صرفنظر كرده‌ او را ببخشيد؟»

   جواب‌ دادم‌:

   «همان‌ موقع‌ كه‌ در ديلم‌ تلگراف‌ تسليم‌ او رسيد، و چنانكه‌ امر داده‌ بودم‌، عملاً به‌انقياد و اطاعت‌ خود رفتار كرد، او را عفو نمودم‌ و در قول‌ خود ثابتم‌. من‌ راضي‌ به‌ريختن‌ خون‌ احدي‌ نيستم‌ ولو صاحب‌ خون‌، شخصي‌ مثل‌ خزعل‌ باشد. مي‌خواستم‌ ثابت‌ كنم‌ كه‌ رعيّت‌ ايران‌ است‌ و بايد مطيع‌ باشد. همين‌ قدر كه‌ فهميد و دانست‌ كه‌ اين‌ عقيده‌، اسباب‌ سعادت‌ اوست‌، ديگر نظري‌ ندارم‌. براي‌ من‌ دلپذيرتر است‌ كه‌ او را از پاي‌ دار خلاص‌كنم‌، تا امر به‌بالا كشيدن‌ بدهم‌.»

   بعد از اين‌ گفت‌ وگو بيرون‌ آمدم‌.