Author's posts
همچنان “برگ زرین تاریخ ایران“
بخش 6
گفتگو با نسل چهارمِ صدساله تاریخ مدرن ایران
همچنان “برگ زرین تاریخ ایران“
(گفت و شنودی تازه با یک گروه بیست نفری از خانمها و آقایان جوان از شهرهای ایران)
مقدمه ــ بازپس گرفتن فراخوان راهپیمایی بیست و دوم خرداد از سوی سران راه سبز امید و حضور محدود مردم در چند تجمع پراکنده در مکانهای مختلف کشور و بهویژه تهران، جنبش سبز، یا دستکم نقدها و نظرهای پیرامون این جنبش را وارد مرحله تازهای کرد که پرداختن به آن برای همه ما ـ کوشندگان بدنه جنبش، راه سبز امید و سران و سخنگویان آن، و تحلیلگران و سیاستگران درون و برون ایران ـ مهم و ضروری است.
بسیاری با تکیه بیشتر بر نقدهایی که بر سخنگویان جنبش سبز به ویژه آقای موسوی داشتند، برخورد ایشان را دور از استواری و نیرومندی لازم برای راهبری پیکار با رژیمی که در حفظ خود از هیچ فرو نمیگذارد، برشمردند و برای چندمین بار ایشان را شخصیتی فرهنگی با نگاهی انسانی و فلسفی، بلکه شاعرانه نامیدند که جنبش یکساله سبز را جنبشی فرهنگی میبیند و ستیز ما را ستیزی اخلاقی؛ و نتیجه گرفتند که سبزها زمین خوردهاند و تمام شدهاند.
به نظر ما همین که بعد از یک سال دو تن از سران راه سبز امید تقاضای قانونی راهپیمایی بدون شعار، بدون سخنرانی و بدون صدور بیانیه میکنند و رژیم جرأت نمیکند اجازه دهد، نشانه ضعف رژیم و پویایی جنبش و آگاهی جمهوری اسلامی به این هر دو ست؛ به ویژه اگر تصویر خیابانهای پیشاپیش آماده تهران را با آن تعداد نیروهای سرکوبگر و دستگیریهای گسترده شب بیست و دوم خرداد را به این چشمانداز بیفزاییم.
اکنون پرسشها:
۱ ــ آیا جنبش سبز ـ که در گفت و شنودهای پیشین آن را جنبشی اجتماعی با پیامی سیاسی تعریف کردیم ـ در عمر یکساله خود بار سیاسیاش را سبکتر کرده و به سوی یک جنبش صرفاً اجتماعی با پیامهای فرهنگی رفته است؟ و آیا پافشاری جنبش سبز و راه سبز امید بر پالایش اخلاق و فرهنگ سیاسی جامعه ایرانی در شرایط کنونی همان “درآوردن ضرورت به فضیلت“ که شما توضیح دادید نیست؟
داریوش همایون ـ جنبش سبز تنها با خشونت حکومتی روبرو نیست که در هر نظام سیاسی دیکتاتوری میتوان دید. حکومت اسلامی مدتهاست که از مرزهای جنایت گذشته است و شیوههای دستههای آدمکشان ــ مافیا و گانگسترها ــ را به کار میگیرد. در چنین رژیمی زندان و مرگ کمترین هزینه مبارزه است. هیچ کس به ویژه در آسایش بیرون نمیتواند انتظار داشته باشد که مردم هر روز به خیابان بریزند. از این گذشته تظاهرات خیابانی به خودی خود آن جایگاهی را که در تحولات سیاسی بدان میدهند ندارد. در سالهای رفسنجانی تظاهرات خیابانی بسیار بود و در ۱۸ تیر بزرگترین تظاهرات سیاسی صورت گرفت. در همین سالها چند بار مسابقات فوتبال صحنه چنان تظاهراتی گردید که حکومت احمدینژاد را به اندیشه نابود کردن فوتبال ایران انداخته است.
ما در ایران با یک دگرگونی بنیادی روبرو هستیم که تظاهرات خیابانی با همه اهمیت حیاتی خود تنها بخشی از آن به شمار میرود. نبرد فرهنگی جنبش سبز (همان پالایش اخلاق و فرهنگ سیاسی) بیش از درآوردن ضرورت به فضیلت است. فضیلتیست که ضرورتش احساس شده است. دریافتن اینکه سودی در جابجائی صرف رژیمهای حکومتی و گروههای فرمانروایان نیست و متن و زمینه سیاست را میباید دگرگون کرد در کارنامه این نسل ایرانیان به عنوان یک سهم گزاری contribution تاریخی خواهد ماند. بار سیاسی جنبش سبز در یک ساله گذشته سنگینتر هم شده است: از اعتراض به تقلب انتخابی تا خواست پایان دادن به ولایت فقیه؛ از اصلاحطلبی اصولگرای راه سبز امید تا مانیفستهای سیاسی دمکراسی لیبرال ــ هر بار پررنگتر.
۲ ــ شما از نخستین سیاستگرانی بودید که در همان روزها و هفتههای نخست پس از خیزش شهروندی ایران، روشن و صریح به تعریف این جنبش اجتماعی و رنگ سبز آن پرداختید؛ پس از یک سال تعریف شما از جنبش سبز ایران چگونه است؟ نقش و توانایی این جنبش را در ساختن ایرانی که در چند دهه نوشتههای شما توصیف شده است چگونه میبینید؟ آیا ما در مسیری که شما “رساندن جامعه ایرانی به بالاترین سطح انسانیت زمانه ما“ تعریف میکنید خوب پیش آمدهایم؟
همایون ـ ما همچنان میتوانیم جنبش سبز را مانند آن نخستین روزها در خرداد سال پیش “برگ زرین تاریخ ایران“ بنامیم که هر چه گذشته بر جلای آن افزوده شده است. کمتر از یک هفته پس از انتخابات میشد نوشت که “یک امر را مسلم میتوان گرفت. جمهوری اسلامی از جمله ولایت فقیه، چنان که در سی سال گذشته بود، پایان یافته است. روند مقاومتناپذیر لیبرال شدن فرهنگ و دمکراتمنش شدن جامعه و حکومت ایران تکان اصلی را خورده است.“
ما در بدترین پیشبینیهای خود در آن روزها نیز (“ما میباید انتظار بدترینها را داشته باشیم. هزینههای این کارزار برای مردم سنگین خواهد بود. هر چه در روزها و هفتههای آینده بتوان دید فداکاری و قهرمانی است ــ به گفته چرچیل اشگ و عرق و خون“) نمیتوانستیم ژرفای ددمنشی حکومت و خویشتنداری و پابرجائی مردم را که در یک ساله پس از انتخابات دیده شد تصور کنیم. با این همه حکومت نتوانسته است جنبش را متوقف کند یا زیر فشار به مسیرهای انحرافی بیندازد. پیام جنبش سبز ژرفتر و گستردهتر میشود و لایههای اجتماعی بیشتری را فرا میگیرد. اندیشه سیاسی ایران در این یک ساله جنبش سبز بیش از هر زمان دیگری در این سی ساله از فضای مهآلود ملی مذهبی دور افتاده است. لایههای اجتماعی هر چه بیشتری دارند به آن سطح بالای انسانیت روزگار ما که در غزه و لبنان و ونزوئلا نیست و از هیچ چاهی بدر نمیآید میرسند.
۳ ــ سرکوبگران رژیم میکوشند جنبش سبز را سراسر زاییده و شکلگرفته در دست “بیگانگان“ و “سلطنتطلبها“ ـ با هر معنایی که میخواهند به این واژهها تحمیل کنند ـ نشان دهند و به جوانان بگویند ناخواسته و نادانسته تحت تأثیر سخنان “دشمن“اند و جنبش سبز “فتنه“ای است که در هیچ مرحلهای خودجوش و ملی نبوده است.
به نظر میرسد رژیم گستره و ژرفای مبارزه فرهنگی ما را دریافته است و میداند ما خواست ویران کردن در سر نداریم، در پی “انقلاب کلاسیک“ نیستیم و جز به سازندگی و نوسازندگی ایران، و برقراری دمکراسی و احترام به اعلامیه حقوق بشر نمیاندیشیم، و تمام تلاشش در درهم شکستن گفتمان جنبش و به کژراهه انداختن مسیر آن به سوی خشونت و ویرانگری است.
نخست، آیا مبارزه فرهنگی جنبش اجتماعی ما با مخالفانی چنین دور از اخلاق و ادب ـ نمونهاش را در شعارهای هواداران احمدینژاد جلوی ساختمان مجلس دیدیم ـ میتواند در مسیر خود به بالا کشانیدن سطح اخلاق و فرهنگ در هر دو سوی پیکار کمک کند و ما را به ساختن جامعهای بهتر برای همه ایرانیان برساند؟
دوم، چگونه است که رژیم درست بر خلاف اپوزیسیون بر پارههای تند پیامهای سیاسی جنبش سبز دست نمیگذارد و مثلا از شعارهای ضد خامنهای و ضد نظام و قانون اساسی نمیهراسد، و پیامهای فرهنگی و اخلاقی جنبش را بیرون میکشد و “دشمن“ معرفی میکند ـ به بیان دیگر رژیم از مبارزه مسلحانه و خشونتآمیز و انقلاب کلاسیک کمتر میترسد تا جنبش اجتماعیای که کمترین آسیب را به کشور و مردم، از جمله دست درکاران نظام کنونی، میزند؟
همایون ـ کوشندگان و سخنگویان سبز، یاری دهندگانی بهتر از دستگاه حکومتی ندارند. این رژیمی است که رئیس جمهوریاش کشمکش بر سر کنترل یک دانشگاه را تا تهدید به توپ بستن مجلس میکشاند و هوادارن اوباشش شعار “مرگ بر برادر زن جاسبی!“ میدهند (آیا در تاریخ تظاهرات سیاسی به چنین درجه ابتذال میتوان برخورد؟) کیست که سخنرانیهای احمدینژاد را در کنار بیانیههای اخیر موسوی بگذارد و روند آینده را نبیند؟ این دار و دسته سینهزنان “ساده زیست“ در سقوط اخلاقی و فرهنگی خود که مانند آن را در عراق صدام حسین هم ندیدهایم خواب رفتهترین ذهنها را نیز بر ضرورت همان “جنبش فرهنگی و ستیز اخلاقی“ بیدار میکنند. چگونه میتوان جامعه را از چنین رژیمی رهانید بیآنکه جایگزینی سراپا متفاوت به مردم عرضه داشت؟
برای دگرگون کردن سیاست و حکومت در ایران میباید مردمانی را که سی سال وحشیگری و فرومایگی و بیسوادی دیدهاند با روحیه و زبان و رفتار متمدن آشنا کرد. جنبش سبز به ویژه با نگهداشتن ویژگیهای انسانی و فرهنگ والای خود در سختترین شرایط، این خدمت را کرده است. اگر سرکوبگران دریافتهاند که پیامهای فرهنگی و اخلاقی جنبش خطر بزرگتری است تا پارهای شعارهای دهان پرکن، امتیازی برای آنهاست و درسی برای آن نیروهای مخالف که به سه دهه عقبماندن از روشنگری نوین ایرانی هم خرسند نیستند و پیوسته بر فاصله خود با گرایش اصلی روشنفکری امروز ایران میافزایند.
رژیم میداند که هر دست زدن جنبش سبز به خشونت و همانند شدن آن با حزب اللهیها پایان جایگزینی خواهد بود که اشاره شد. گذشته از اینکه هیچ نیروئی در ایران حریف میدان خشونت و آدمکشی حکومت اسلامی نخواهد بود. تا آنجا هم که به انقلاب کلاسیک برمیگردد مقامات رژیم بهتر از همه میدانند که مردم ایران هیچ تحمل یک بار دیگر فرو رفتن در چنان هاویهای را ندارند.
۴ ــ جنبش سبز بارها از مخالفت با مجازات اعدام سخن گفته و نوشته است. خانم رهنورد در برخورد با حکم اعدام زینب جلالیان برای نخستین بار گفتهاند: “امروز بیش از دو سوم کشورهای جهان بامجازات اعدام وداع کرده و مجازاتهای دیگری جایگزین کردهاند.“ و در بخشی از سخنانشان اصل حکم اعدام را تلویحاً به پرسش کشیدهاند.
رژیم اسلامی با اعلام حکم اعدام ـ به زبان خودشان “قصاص“ ـ دو تن از مسئولین فاجعه کهریزک ـ بیذکر نام آن دو ـ در پی کسب اندکی آبرو برای خود و شاید دادن امتیاز به سبزهاست؛
ما خواستار محاکمه علنی آمران و عاملان فجایع یک سال گذشته و سی سال پیش از آن هستیم، ولی اعدام را برای هیچ کس ـ آنان نیز ـ نمیخواهیم. سال گذشته ما ایرانیان بیشترین همراهی و همرأیی را در اعتراض به اعدامهای سیاسی دستگاه نشان دادیم، وظیفه ما در چنین شرایطی چیست؟
همایون ـ کهریزک، حکومت اسلامی و شخص خامنهای را رها نخواهد کرد، هر چه برای پوشاندن جنایت به نام اسلام، این در و آن در بزنند. از آن نامهائی است که سراسر یک پدیده را ــ در این مورد جمهوری اسلامی ــ بیان میکند. درماندگی احمدی نژادها را بهتر از این نمیتوان نشان داد که دو تن را به کیفر جنایاتی که خودشان ناگزیر به اقرار رسمی آن شدند میخواهند با سر و صدا بکشند ــ اگر بکشند ــ و نمیتوانند از آنان نام ببرند. اینها جز در چنین حکومتی نمیتواند روی دهد.
اعدام و از آن وحشیانهتر، قصاص (زیرا هر فرد عادی را دژخیم بالقوهای میگرداند) از سیاسی و غیرسیاسیاش محکوم است و نظر خانم رهنورد را میباید تا پایانش برد. مجازات اعدام خشونت هر روزه جامعهای است که خونریزی را پذیرفتنی میشمارد. جنبش سبز در پیکار ضد مجازات اعدام نخستین گام را برای دادگاههای حقیقت آینده، دادگاههای محکومیت بیکیفر سران و عوامل و کارگزاران رژیم اسلامی، برخواهد داشت. میباید مردم را از هماکنون متقاعد کرد که یک بار برای همیشه پرونده خشونت و انتقام جوئی را در ایران ببندیم؛ ببخشائیم و فراموش نکنیم ــ هیچ چیز را فراموش نکنیم.
۵ ــ گسترش ارتباط لایههای گوناگون بدنه جنبش و گسترش آگاهیرسانی به لایههایی از جامعه که چندان درگیر جنبش سبز نبودهاند، همراه حفظ و بالابردن امید و باور به پیروزی در روحیه جمعی ایرانیان، از وظائف مهمی است که ما بسیار از آن گفتهایم؛ عقب ماندن برخوردها و سخنان آقایان کدیور و مهاجرانی ـ که به دلیل همفکری و نزدیکی با جناح اصلاحطلب یا به هر دلیل دیگر خود را در هیات سخنگوی جنبش سبز ارائه میدهند ـ از سخنان و نظرات سران راه سبز امید در داخل کشور، به رغم فشارها و خطرات بسیاری که در داخل است؛ بخشهای بزرگی از بدنه جنبش را در داخل و خارج از ایران از آنان رویگردان کرده است و نقش مثبتی را که میتوانستند در برقراری و گسترش ارتباطهای ما در شبکههای اجتماعی ایفا کنند پاک از بین برده است.
همایون ـ واکنشهای سختی که به آن اظهارات نشان داده شد در عین حال پایان سودمندی گرایش اصلاحطلبی را اعلام داشت. در نخستین مراحل جنبش سبز اصلاحطلبان جای مهمی داشتند زیرا به سبب ارتباط با دستگاه حکومتی و آزادی عمل نسبی میتوانستند فضای میان حکومت و مردم را تا اندازهای پر کنند و به یافتن راه حلی یاری برسانند. دستگیری و محاکمه صد تنی از عناصر اصلاحطلب و نمایشهای تلویزیونی و رفتار شرمآوری که در زندان با بسیاری از آنان شد امیدی به نقش احتمالی آنان به عنوان میانهگیر نگذاشت. رژیم اسلامی در سیر “تکاملی“ خود هیچ تفاوتی را چه رسد به مخالفت تحمل نمیکند و جائی برای اصلاحطلبی نمیگذارد. از آن سو جنبش سبز نیز به اندازهای به ژرفا رفته است که تناقضها و کوتاهیها و ضعف کشنده نظری اصلاحطلبان را بهتر از همیشه در مییابد و کمتر از همیشه بر میتابد.
اکنون جای آن دارد که اصلاحطلبان در معمای ناگشودنی خود باریکتر شوند. آنها اگر آیندهای داشته باشند در پیوستن به جنبش سبز است. سیاستبازی و هم این و هم آن و نگاه ابزاری به مردم در بهترین روزهای اصلاحطلبان نیز سود نکرد.
۶ ــ بدنه جنبش سبز عملا در همان شرایط “هر شهروند، یک رسانه“ به سر میبرد و با لطف گروهی از دوستان و کوشندگان خارج از ایران که با احترام به چندصدایی ما (شعارهای “مرگ بر هیچ کس“ و “زنده باد مخالف من“ را ساده به دست نیاوردیم که ساده از دست بدهیم.) و با آرمان سربلندی ایران ـ و نه توهم تصاحب جنبش سبز ـ کنارمان ایستادهاند خود را ادامه میدهد؛ در چنین شرایطی بهترین راه گسترش موثر شبکههای اجتماعی و گسترش آگاهی میان ایرانیان درون و بیرون از کشور چیست؟ (به نظر میرسد ایرانیان برون مرز با خستگی و نومیدی به جنبش سبز مینگرند و همین لزوم گسترش ارتباطهای ما را بیشتر میکند. ما هیچ خسته نیستیم، تمامقد ایستادهایم و هر چه میگذرد استوارتر و بلند قامتتر میشویم و به گفته شما “هیچ کوتاه نمیآییم“)
همایون ـ نمیتوان شعارهائی مانند هر شهروند یک رسانه و مرگ بر هیچ کس و زنده باد مخالف من را شنید و به آسانی از تاثیر زیبائی آنان بدر آمد. سرانجام به قول سعدی “این مقام، ایران را نیز میسر شده“ است. مردمی که میتوانند به چنین درجاتی برسند دیگر چه غم از خسته شدن بیرونیانی دارند که در جایگاه تماشاگران مسابقه نشستهاند و هر لحظه هیجان تازهای لازم دارند. کوشندگان جنبش سبز بیش از همه میباید در پی گسترش همان شبکه اجتماعی باشند که در پیکار انتخاباتی اوباما تکنیکهای آن به بهترین صورت کامل شد و توانمندیهایش آشکار گردید. دشواریهای کار در ایران البته بر کسی پوشیده نیست ولی ایرانیان به ویژه در این تکنولوژی تازه انفرماتیک زبردستی استثنائی از خود نشان دادهاند. کمک به برقراری ارتباط امن اینترنبی در ایران یکی از سودمندترین زمینههای همکاری ایرانیان درون و بیرون خواهد بود.
ما در آستانه یک جابجائی تاریخی هستیم. جامعهای که جرئت نمیکرد از پارههائی از گذشته تاریک
خود ببرد اکنون سینه خود را بر خورشید گشوده است؛ رو به آینده روشن نهاده است.
ژوئیه ۲۰۱۰
در گفتگوئی با دوستان جوان از درون
یک گروه ۱۲ نفری از جمعی از روشنفکران جوان شهرهای گوناگون در ایران در نشستی به ارزیابی جنبش سبز پرداختهاند. آنچه در زیر میآید پرسشهائی است که برایشان پیش آمده است و پاسخهائی که به نظر من رسیده است.
بخش 6
گفتگو با نسل چهارمِ صدساله تاریخ مدرن ایران
در گفتگوئی با دوستان جوان از درون
۱ ـ با جنبش سبز بسیاری تابوها شکسته شده است. ما سرفرازیم که از آقای موسوی تا شاهزاده را محترمانه و مسئولانه نقد میکنیم و نقدها را میخوانیم و پاسخ میدهیم. نه عمامهای بر زمین کوبیده میشود نه دفتر روزنامهای آتش زده میشود.
داریوش همایون ـ لحظههائی پیش میآید که یک ملت احساس میکند دگرگونی ممکن و لازم است و آنگاه دورانی آغاز میشود که مردمان، تک تک آنان، به زندگانی خود به عنوان یک ماموریت مینگرند. برای خود میکوشند ولی این خودی است که بزرگتر شده است. ما در آلمان یا ژاپن یا چین این حالت را به درجات کم و بیش دیدهایم و میبینیم. در همه این جامعهها ــ آلمان از همه بیشتر ــ یک بازنگری گذشته و ارزیابی دوباره پارهای ارزشها مقدمه جهش بوده است. در آلمان و ژاپن به دهها سال برتری راست افراطی پایان داده شد؛ در چین همه راست آئینی orthodoxy مارکسیستی و ماتریالیسم تاریخی را به دور افکندند. در ایران تابوها، آنچه نزدیکشان نمیشد رفت، فراوان بوده است و ما بیش از اندازه اجازه دادهایم دست و پای پیشرفتمان را ببندند. نسل کنونی ایرانیان که بار دیگر فضای دوران روشنگری و بازسازی دهههای پایانی سده نوزدهم و آغازین سده بیستم را در ابعاد بزرگتری زنده کرده، ناگزیر از بازاندیشیها و ارزیابیهای دوباره است. این بازاندیشی لازم نیست با انکار و نفی یکی گرفته شود. اما هر چیز را میباید سر جای خودش گذاشت.
۲ ـ یکی از بحثهایی که این روزها در درون ــ دستکم میان جوانانی که گرد ما هستند ــ دست بالاتر را دارد، لیبرالیسم و دمکراسی و تأویل حقوق فردی و مسئولیت اجتماعی است.
شما از جمله گفتهاید: “دمکراسی و حقوق بشر در همهجا به یکسان دانسته و عمل نمیشود. ما محدودیتها و بایستهای خود را داریم. در ایران نیاز به تاکید بر مسئولیت اجتماعی بیشتر است. بدین منظور روشن بودن قانون اساسی و کنترل پرزور دمکراتیک ضرورت دارد. چنان کنترلی نه تنها برای ثبات و پیشرفت، بلکه نگهداشت خود حقوق بشر دارای اهمیت اساسی است.“
آیا نقش حکومت یا نقش بخش الیت جامعه در دستیابی و پاسداری از حقوق شهروندی ما ایرانیان نیرومندتر از نقش فرد انسانی به معنای هر فرد از تودۀ مردمان است، یا تاکید شما بر احساس مسئولیت اجتماعی به معنای درک مسئولیت فردی در به دست آوردن و پاسداری حقوق شهروندی است؟
همایون ـ در یک نظام سیاسی سالم میان حکومت و سرامدان (الیت) جامعه با توده مردم تفاوتی نیست. حکومت در یک دمکراسی لیبرال نماینده مردم است و میتواند دست به دست شود. سرامدان (که تعریف دقیقی از آنان نیست) بخشی از همان افراد توده مردمان هستند. درجه تاثیر افراد و گروههای اجتماعی بر امور عمومی تفاوت میکند و اسباب قدرت البته به یک اندازه به همه گروهها داده نشده است. ولی این سبب نمیشود که در چنان نظامی مثلا ارتشیان را که اسلحه و زور بیش از همه دارند از توده مردمان جدا کنند. موضوع تقسیم کار است و بس. همه گروههای اجتماعی در به دست آوردن و پاسداری حقوق شهروندی مسئولیت دارند؛ و توده مردم در تحلیل آخر بیش از حکومت یا سرامدان. زیرا حکومت و سرامدان فراورده جامعهای هستند که به آنان چنان موقعیتی داده است. از اینجاست که ما این اندازه به آینده ایران امیدواریم. جامعه چیز دیگری شده است و دارد خاستگاه و بستر یک نظام دمکراسی لیبرال میشود.
در آن گفتاورد از من تاکید بر حدود آزادیهای فردی به ویژه در یک دمکراسی نوباوه و آسیبپذیر است. برای روشنتر شدن، به آنچه در جامعههای غربی در رابطه با تودههای بزرگ مهاجران از کشورهای اسلامی میگذرد میتوان اشاره کرد. اکثریت بزرگ آن مهاجران امکانات و آزادیهائی را که در رویاهاشان نیز نمیگنجید مسلم گرفتهاند و از همسان کردن شیوه زندگی خود با جامعههای میزبان سرباز زدهاند. از نظر آنها آزادیها و امکانات جامعههای غربی پدیدهای مستقل است و ربطی به یک جهانبینی متفاوت ندارد. نسل دوم آن مهاجران، به ویژه (و تازهرسیدگان روزافزونی نیز به پیروی آنان) مانند سرامدان سی سال پیش خود ما در اندیشه بازگشت به هویت و ارزشهای اصیل و آنچه خود داشت، و بازسازی همان جامعههائی افتادهاند که از آنها گریخته بودند (اگر حافظ میدانست با شعر او چه خواهند کرد.) باز همان حجاب و برقع و مقنعه تا پوشش کامل چهره؛ همان ناقص کردن دختران و ازدواجهای اجباری و کشتنهای ناموسی.
(ناموس در لغت به معنی تکبر است و ناموسپرستی یعنی مرد چنان احساس غرور از مالکیتی بر اموال خود، در اینجا به معنی همه زنان خانواده تا تبار، دارد که میتواند در میان هلهله ستایش اجتماع و اجازه قانونی هرچه را تجاوز به آن اموال و توهین به خود میشمارد به خون بکشد. ناموس و “غیرت“ جنسی هیچ توجیه دیگری جز غرور مالکیت ندارد.)
ولی کار به اینجاها پایان نیافت. رویکرد آزادمنشانه غربیان و آنچه به نام چند فرهنگی روا داشته میشد اسلامیان (مسلمانان بنیادگرا و جهادی) روز افزون را به اندیشه بازسازی جامعههائی انداخت که از نظر فیزیکی ترک کرده بودند. آنها در واقع تنها گذرنامههای پیشین خود را نمیخواستند و در سودای غیرممکن اسلامی کردن فضاهای تازه زندگانی خود برآمدند. حتا نادانترین این اسلامیان میدانند که از نظر فرهنگی هرگز نخواهند توانست از جامعههای غربی بر آیند. سلاح آنان مانند بقیه برادران اسلامی از بالی تا سومالی، تروریسم است. کشتن فیلمساز هلندی، کوشش برای کشتن کاریکاتوریست دانمارکی، شب و روز در پی ساختن بمب و پروراندن بمبهای انسانی برای تکرار صحنههای هر روزه عراق و پاکستان و افغانستان (و اکنون چابهار) و هر جای دیگر دنیا که بتوانند. مردم احساس کردند که در کشور خودشان از آزادی گفتار بیبهره شدهاند.
امروز پس از یک دوران دراز به رو نیاوردن و چشمپوشی و بیحرکتی جنبش تازهای در همه جامعههای غربی برای دفاع از ارزشهای دمکراسی لیبرال میبینیم که ناگزیر با محدود کردن آزادیهای سوءاستفاده شده همراه است. در سویس مردم رای به اخراج مهاجران مجرم از کشور دادند. مقامات سویسی از انتشار این خبر خوشحال نیستند ولی در استرالیا نخست وزیر تازه که بانوی بسیار برجستهای است بیتعارف آنچه که بسیاری را در دلهاست خطاب به مهاجران مسلمانی که شریعت اسلامی را بجای قانون استرالیا میخواهند بر زبان آورد: اینجا استرالیاست و کسی شما را وادار به آمدن به این کشور نکرد. یا استرالیائی بشوید یا از حق رفتن از این کشور استفاده کنید. “نمیخواهید، بروید.“ او از زیر نظر گرفتن مخفی مساجد دفاع کرد که در یک دمکراسی لیبرال روا نیست. منظور از “کنترل پر زور دمکراتیک“ همین است. تحمل تبعیض و خشونت و تجاوز به حقوق سرانجام به درهم شکستن نهادهای دمکراتیک میانجامد. این درست مانند حق دمکراسی به باز داشتن جانیان از جنایت و کیفر دادن آنهاست. تکیه در اینجا بر کنترل دمکراتیک است. ما در ایران تا مدتها به آسانی کنترل را با زورگوئی اشتباه خواهیم کرد.
۳ ـ در ادامۀ پرسش نخست، یکی از ایرادهایی که به ویژه هموطنان برونمرز از ما میگیرند، این است که بیش از اندازه درگیر بحثهای نظری هستیم، بحثهایی که بیشتر مورد توجه بخش الیت جامعه و کمتر به افکار عمومی تودۀ مردم نزدیک است.
گروهی از هموطنان برونمرز میگویند این بحثها را باید به آینده و همهپرسی واگذارد. در درونمرز مشکل ما درباره لیبرالیسم است. هنوز خیلیها دمکراسیخواهی را کافی میدانند و میگویند چرا وزن “لیبرالیسم“ در بحثهای ما بیشتر از “دمکراسی“ است. نقد دیگری که بر جنبش میکنند این است که کوشندگان درون ایران و بیشتر کوشندگان جوان برونمرز نویسندگان، روزنامهنگاران، هنرمندان و کوشندگان حقوق بشرند تا سیاسیون، که در تعبیر آنان در خواستاران قدرت خلاصه میشود، و همین سطح و خواست مبارزه را بیشتر به بحثهایی که گفتیم و به حوزۀ لیبرالیسم میکشاند تا مبارزه برای جا به جایی قدرت.
شما سطح و مضمون نوشتهها و بحثهای درون را چگونه میبینید؟ آیا دگرگون کردن عملی فرهنگ سیاسی جامعه به هر روی از اندیشهورزی و بحثهای نظری آغاز نمیشود؟
همایون ـ مشکل جنبش سبز اینها نیست. مشکل، نوآوریها و خلاف عادتهای جنبش است که از طبیعت آن بر میخیزد و پیروزیاش نیز از همان خواهد بود. آنها که از این اشکالات میگیرند با معیارهای گذشته میسنجند. ما از دور شاید بهتر میتوانیم اختلاف سطح نویسندگان و سخنگویان جنبش سبز را با منتقدان آن در هر جا دریابیم. همین اندازه بس که به جایگاه آنان در درام خونینی که لحظهای آرام نمیگیرد بنگریم: درگیری از نزدیک و دمادم با تحولات؛ نیاز همیشگی به اندیشیدن و شناخت مسائل و یافتن چارهها؛ ابعاد شوربختی عمومی که مبارزان را خواه ناخواه به تفاهم و گذشتهائی بیش از انتظار منتقدان قادر میسازد؛ درآمیختگی اکنون و آینده، و خرد و بزرگ؛ و خطری که سایهوار همراه است…
همه انتقاداتی که اشاره شده در ظاهر بر جنبش سبز وارد است ولی اگر اندکی به ژرفا برویم منظره تفاوت میکند.
یک حرکت بزرگ اجتماعی با هدفهای سیاسی ناگزیر از بحثهای نظری است. هنر کوشندگان و اندیشهمندان آن است که بحثهای نظری را مسئله روزانه مردم گردانند. نبود آزادی و دمکراسی و تجاوز به حقوق بشر است که زندگی مردم را هر روز به سختیهای تازه میاندازد. هیچ بحث کلی در مسائل سیاسی و اجتماعی نیست که سرانجام به جابجائی قدرت نکشد. لازم نیست خواست قدرت هدف اعلام شده یک جنبش باشد تا آن جنبش “جدی“ گرفته شود. باید ببینیم هدف فعالیت سیاسی چیست؟ اگر موضوع سیاستبازی باشد آنگاه بدست آوردن قدرت انگیزه کافی خواهد بود و سخنان پر آب و تاب و نویدهای بلند تنها به کار استتار خواهد آمد. اما در برابر موقعیتی مانند ایران و شرایط جامعه ایرانی جابجائی قدرت بیش از وسیله و مرحلهای در مبارزه نمیتواند بود. آیا ایران خرافاتزده با تاریخی که در استبداد و خشونت و پرستش بتها غرق شده است با رفتن این گروه و آمدن آن گروه اصلاح خواهد شد؟ آیا قرون وسطاتی که تازه در جمکران به شکفتگی تازه خود میرسد میدان به سده بیست و یکم خواهد سپرد؟
از این گذشته قدرت سیاسی را میباید در بافتار context گذاشت ــ چه کسانی در چه جایگاهی میخواهند به قدرت سیاسی برسند؟ ما در حزب مشروطه ایران چند سال پیش اعلام داشتیم که در پی دگرگونی فرهنگ به ویژه فرهنگ سیاسی ایران هستیم نه رسیدن به قدرت. در این اعلام بیسابقه از یک حزب سیاسی منطق سادهای نهفته بود. ما دریافته بودیم که دست به دست شدن حکومتها گرهی از کار ایران نمیگشاید و دگرگونیهای بنیادی فرهنگی لازم است. پرسش بدیهی برای ما این بود ـ گروهی پراکنده در چهار گوشه جهان و در هزاران کیلومتری ایران چگونه میتوانست به حکومت کردن بیندیشد؟ ما “هنر“ میکردیم و از آنچه در دسترسمان نمیبود چشم میپوشیدیم. به گفتار فردوسی آهوی ناگرفته به دشت را نمیبخشیدیم. ولی پارهای سیاستبازان بیرون چنان پرت بودند که حکم به خودکشی سیاسی ما دادند. من نمیدانم آنها که مانند ما “خودکشی سیاسی“ نکردند اکنون در کجا هستند.
جنبشی که کوشندگانش برای ارتباط الکترونیک با یکدیگر هر روز میباید فیلتر شکنی کنند بسیار کارهای لازمتر از سودای حکومت کردن دارد. کوششی که جنبش سبز برای ساختن شبکه ارتباطی خود، برای رساندن پیام به تودههای بزرگ جمعیت، برای گسترش آگاهیها و گشایش ذهنها ــ همین روشن کردن مفاهیم ــ میکند بهترین کاری است که در امکانات کنونی آن میگنجد. شرایط مبارزه به یک صورت نخواهد ماند و فرصتهای بهتری پیش خواهد آمد. ولی میباید برای آنها آماده شد.
گذاشتن لیبرالیسم در برابر دمکراسی باز یکی از کوتاهیهای نگاه شکسته ماست. خیال میکنیم همین اندازه که مجلسی و انتخابانی باشد و احزاب و روزنامههائی دمکراسی برقرار شده است. انتخابات ریاست جمهوری در ساحل عاج در همین روزها نابسندگی دمکراسی غیرلیبرال را آشکار میکند. ونزوئلا نمونه دیگری است. جنبش سبز حق دارد اگر تکیه را بر لیبرالسم سیاسی غفلت شده در سراسر تاریخ ایران بگذارد. بسیاری از همان خردهگیران نیز، لیبرالیسم را میخواهند اما نامش را نمیبرند.
۴ ـ شما در ارزیابی جنبش سبز تاکید کردهاید که یک چشم ما باید به منظرۀ کلی باشد.
ما دردرون ایران بیشتر و به ناچار درگیر جزئیات نیز هستیم. تصویر درست منظرۀ کلی برای ما همان اندازه مهم است که تصویر دقیق وقایع روزانۀ درون جامعه.
در نگاه شما منظرۀ کلی جنبش سبز پس از یک سال و نیم چگونه است؟ گستره و ژرفای خیزش ما از اعتراض به دزدیده شدن رأیمان تا خواست دگرگونی فرهنگ سیاسی جامعه چه اندازه درست پیش رفته است؟ خطاها و بیراهههای پیش روی ما در این زمان کدام است؟
همایون ـ همان گونه که دیدیم منظره کلی از جزئیات جدا نیست. منظره کلی، در اینجا موقعیت جنبش سبز است در میان مردم و در برابر رژیم. چشمی که میباید مدام نگران آن موقعیت باشد روندها و رویدادها را نیز میبیند که تعیین کننده آن موقعیت هستند.
منظره کلی تا اینجا بیهیچ مبالغه چنان است که تا همین دو سال پیش باورکردنی نمیبود. من خود همواره امیدوار به دیدن چنین منظرهای بودم ولی کمتر از دیگران از آنچه روی داده است در شگفت نشدهام. از آن جابجائیهاست که برای دست درکاران نیز غریب مینماید. مانند شکوفههای بهار بر درخت به ظاهر مرده زمستانی است. همین پرسشها و مسائلی که برای دوستان اهمیت یافته بس است که ابعاد پیشرفت را دریابیم. این پرسشها نه از خواندن تراکتها و جزوههای آموزشی و تبلیغاتی بلکه از زیستن در فضای دیگرگونی میآید. ما میرویم که به آن مردمانی بپیوندیم که زندگی برایشان ماموریتی نیز هست؛ ماموریت پیش افتادن و به فراز رفتن.
۵ ـ تضاد وجودی نسل ما و حکومت جمهوری اسلامی به اندازهای نمایان شده است که هیچ کدام نمیتوانیم بر آن چشم بپوشیم. آقای صفار هرندی گفته است: “مردم اگر نظام را نمیخواهند و خواهان تغییر هستند، باید زندان بروند و کشته شوند!“ آقای یوسفیان، نمایندۀ مجلس شورای اسلامی، خواستار صدور حکم اعدام برای مخالفین طرح حذف یارانهها شده است.
نسل ما، یک سال و نیم است با هرچه در دست دارد، از شعارهای محوری تظاهرات خیابانی تا نوشتهها و شعرها و ترانهها و نقاشیهایی که شمارشان باور نکردنی است، بر پرهیز از خشونت، حذف مقولۀ جرم سیاسی (و نه تعریف آن به دست باورهای سیاسی متفاوت،) حذف مجازات اعدام، برابری حقوق زن و مرد، احترام به حقوق شهروندی و احترام به دگراندیشی سخن میگوید و به سادگی میبینیم که این رژیم از اساس بر ضد چنین خواستهایی است. تا آنجا که آقای تاجزاده را در زندان برای “دفاع ازحقوق شهروندی“ و خواست “داخل نمودن عنصر “ناسازگار“،“غربی“ و “بیرونی“ به نام دموکراسی در ولایت فقیه“ بازجویی میکنند و رسما میگویند ایشان میخواهد “خلوص و اصالت اسلامی ـ شیعی را به حقوق شهروندی و دموکراسی آلوده کند.“
البته تلاش ما در این باره به عقبنشینی نسبی استبداد منجر شده است و دیگر لااقل در ظاهر سخن از خوبیهای دمکراسی و حقوق شهروندی به میان میآید؛ پرسش اینجاست که ما چگونه باید از این مرحله بگذریم، و بحثها را روشنتر و رساتر کنیم بیآنکه هزینههای بزرگ و جبران ناپذیری برای کشور ایران داشته باشد؟
همایون ـ گفتاوردهای آن اشخاص از سر نومیدی است. مردم را از دست دادهاند؛ مذهبی را که میتوانست وسیله روی کار آمدن چنین عناصری شود، در بدترین وضع قرار دادهاند و وسیلهای برضد خود گردانیدهاند. تنها بستن و کشتن برایشان مانده است. اما مگر میشود ملتی را اعدام کرد و به زندان انداخت؟ این سخنان بیش از آنکه بترساند بیزاری و کینه میپراکند و اراده تغییر را استوارتر میکند.
پاسخ مردم به چنین رژیمی همان بیزاری و اراده است ــ بیزاری برای دگرگون کردن و اراده برای دشواریها را تاب آوردن. کینه را از این میانه میباید بیرون برد. همه قدرت جنبش در این است که نقطه مقابل رژیم اسلامی است؛ سبز زندگی و شادابی در برابر سیاه ارتجاع و سرخ خون؛ ارتجاعی که به ته هر چاهی فرو میرود و خونی که به هر نام و بهانهای ریخته میشود. گذار از این مرحله تنها به جنبش سبز بستگی ندارد. بسیار عوامل به سود جنبش در کارند. فشار از بیرون که بیشتر هم خواهد شد توانائی رژیم را در دفاع از خود کاهش خواهد داد. از آن مهمتر وزن سنگین تباهی و پوسیدگی سراسری دستگاه حکومت است که دارد آن را فرو میریزد. چه در پیام و گفتمان جنبش سبز و سخنگویان آن و چه در تاکتیکهای مبارزه آن چیزی نمیبینیم که “هزینههای بزرگ و جبرانناپذیری برای کشور ایران داشته باشد.“
۶ ـ با آغاز اجرای طرح هدفمند کردن یارانهها، بحران اقتصادی کشور پیچیدهتر و سختتر شده است. بهای این نادانیها و اشتباهات را البته ما به سختی میپردازیم، ولی میشود از همین شرایط سخت استفادههای سیاسی نیز کرد. نارضایتیها رو به افزایش است و نوشتهها و سخنان هموطنان آگاه به مسائل اقتصادی در درون و برونمرز به اندازهای به جامعه آگاهی داده است که رژیم در نهایت استیصال به دستگیری استادان اقتصاد دست میزند و از اعزام ۳۷ هزار مبلغ سازمان تبلیغات اسلامی برای به اصطلاح “شفافسازی و آمادهسازی مردم درزمینه آمادهسازی برای هدفمندی یارانهها“ به استانهای کشور خبر میدهد. ضمن تشکر از اساتیدی که در ماههای گذشته در این زمینه بسیار به ما آگاهی دادند، درستترین شیوۀ بهرهبرداری متمدن از چنین وضعیتی به سود جنبش سبز چیست؟
همایون ـ هر نامی بر طرح بگذارند هدف آن فقیرتر کردن مردم، وابستهتر کردنشان به حکومت، فشار آوردن بر خانوادههای مخالفان و افزودن مجازاتهای اقتصادی است. ولی تورم و بیکاری به مقیاس گسترده نیز پیامدهای ناگزیر آن خواهد بود و به جائی خواهد رسید که نه ارتش مبلغان و نه سپاه پاسداران بس خواهد بود. هر بهرهبرداری از طرح برچیدن یارانهها و پیامدهای آن برای گستراندن دامنه نارضائی عمومی و دامن زدن به مقاومتی که در برابر احمدینژاد و سپاه شکل میگیرد بجا و متمدنانه است. از خبرهای گرانی و بیکاری و اعتراضات واعتصابات نمیباید گذشت. طرح هدفمند کردن… یک زلزله واقعی اقتصادی و اجتماعی است. چنین زلزلهای میتواند تکانهای بنیانکن سیاسی به دنبال داشته باشد.
۷ ـ پس از کشاکش بزرگی که باز بیشتر در برون مرز بر سر احتمال حملۀ نظامی به کشور ایران و نیز خطر تجزیۀ کشور درگرفت، برخی اسناد ویکی لیکس روشن کرده است که احتمال حملۀ نظامی به ایران و خطراتی که متوجه یکپارچگی کشور ایران است چندان هم “توهم“ یا غیرممکن نبود.
جنبش سبز یک حرکت ملی است که خواستار ساختن ایرانی بهتر برای هر انسان ایرانی است، ما، و چنانکه بارها گفته شده است، راهبران جنبش سبز نیز، پاسداری از یکپارچگی کشور ایران و ساختن جامعهای با حقوق برابر برای زنان و مردان، و اقوام، ادیان، مذاهب و باورهای سیاسی گوناگون را وظیفه و تعهد خود میدانیم.
شما نوشتهاید: “بزرگترین دستاورد ما در این ماههای به یادماندنی، دریافتن و به خود گرفتن گوهر پیام جنبش سبز بوده است که از آنها سرامدان بسیار بهتری ساخته است ــ یک پیروزی دیگر برای جنبش سبز.“
این سخن بسیار درستی است. ما خود میدانیم که هرچه میگذرد به درک سطح والاتری از آنچه برایش میکوشیم میرسیم و به ارزشهای هزارۀ سوم باورمندتر میشویم و آنچه میگوییم حقیقتا به زندگیمان راه مییابد و همین خواستمان را قویتر میکند.
کوشندگان جنبش و سران و راهبران آنچه نقشی میتوانند در رساندن این پیام به اذهان جهانی داشته باشند؟
همایون ـ ویکی لیکس اسناد رسوا کنندهتری نیز دارد که دوستان کارشناس من میگویند در هفتههای اخیر پاک شده است ولی همین اندازه هم بسیار بر بیاعتباری ملتسازان و فدرالیستها افزوده و خطر از آن سو را کاهش داده است. آنچه تا کنون از سران جنبش سبز در تعهد به یگانگی و یکپارچگی ایران و حفظ حقوق اقوام ایران خوانده و شنیدهایم جای ارجگزاری دارد. آنها دارند در چنین اوضاعی نشان میدهند که تعهد به دمکراسی و حقوق بشر با ناسیونالیسم به معنی دفاع از موجودیت و مصالح ملی در جنگ نیست.
اما دستاورد در آن گفتاورد به سران جنبش سبز بر میگردد. این بزرگترین دستاورد آنان است که توانستهاند هرچه به جنبش سبز همانندتر شوند. این نمیشد اگر کوشندگان جنبش سبز باورهای خود را زندگی نمیکردند و در راه آنها از آزادی و جان خود نمیگذشتند. جنبش سبز همه ما را آدمهای بهتری کرده است زیرا میکوشیم چنان که دوستان نوشتهاند “به درک سطح والاتری از آنجه برایش میکوشیم“ برسیم و “به ارزشهای هزاره سوم باورمندتر“ شویم و “آنچه میگوئیم“ حقیقتا به زندگیمان راه مییابد.“
دسامبر ۲۰۱۰
سیاست، پویش قدرت، فرهنگ سازی
بخش 6
گفتگو با نسل چهارمِ صدساله تاریخ مدرن ایران
سیاست، پویش قدرت، فرهنگ سازی
دوستی با نام مهتاب از ایران پرسشی کردهاند که به سرتاسر موقعیت کنونی ایران و رویکرد روشنان جامعه به آن موقعیت میپردازد. پاسخ بسیار پرسشها در آن است. نمیدانم آنچه در زیر میآید چه اندازه روشنی بر چنین موضوع پیچیدهای میاندازد. پرسش این است:
“آیا بین سیاستگری و مبارزه سیاسی تفاوت هست؟ آیا مبارزه سیاسی هم باید به ممکنها فکر کند و واقعبینانه پیش رود یا خواست حداکثر را آن قدر ابراز و تکرار کند تا در ذهن جامعه جا بیفتد؟ آیا درست است که یک مبارز سیاسی بگوید به قدرت کاری ندارد؟ آیا مبارزه در عرصه فرهنگ سیاسی و فرهنگ سازی سیاسی یک مبارزه سیاسی است یا مبارزه فرهنگی؟“
هر اقدام در عرصه سیاست به معنی امور عمومی، حتا نوشتن و اندیشیدن در امور سیاسی زیر عنوان سیاستگری میآید. مبارزه سیاسی عین سیاستگری است. مبارزه برای رسیدن به جائی یا نگهداری جائی است و سیاستگری، از جمله نوشتن و اندیشیدن در مبارزه دائمی است. ولی طبیعت و کارکرد آن اقدامات البته یکی نیست و بستگی به سطح اخلاقی و فکری جامعهها (و اوضاع و احوال) دارد. ما این سطح اخلاقی و فکری را فرهنگ سیاسی مینامیم ــ یک جامعه چه رفتارهائی را روا میدارد و چه رفتارهائی را بر نمیتابد.
سیاست را هنر ممکن توصیف کردهاند و در آن خلاف نیست زیرا سیاست با نتایج عملی سر و کار دارد. حتا اندیشهمندان و نویسندگان سیاسی برای دگرگونی و جابجائی میکوشند. مساله در تعریف “ممکن“ است که میتواند کوتاه بین یا بلند نگاه باشد. بسیار چیزها به نظر ناممکن میآیند ولی با بسیج نیروهای بیشتر و با روانشناسی بهتر و نگاه فراگیرتر ممکن خواهند یود. تفاوتها و اختلافها از آنجا بر میخیزد. بلی، مبارزه سیاسی میباید به ممکنها فکر کند و واقعبینانه جلو برود، ولی با چه نگاه و روحیهای.
در اینجا آوردن نمونهای از سیاست ایران در همین ده دوازده سال گذشته روشنگر است. اصلاحطلبان در ۱۳۷۶/۱۹۹۷ به یک پیروزی انتخاباتی دست یافتند که از نظر رویکرد مردم مانند انتخابات ۱۳۸۸/ ۲۰۰۹ بود و چنان رفتاری هم با برندگانش نشد. ولی اصلاحطلبان واقع بین که همه به ممکنها فکر میکردند از همان فردای پیروزی به هر چه خامنهای گفت گردن گذاشتند. از آن بدتر در ۱۸ تیر دو سال بعد به دانشجویانی که پیشاهنگان جنبش سبز کنونی بودند پشت کردند و از پشت و رو به آنها خنجر زدند. پس از بدست آوردن رای مردم آنان را رها کردند و از آنها گریختند.
درانتخابات سال گذشته بسیاری از آن اصلاحطلبان به جبران اشتباه، ممکن و واقعیت را با آنکه هردو به زیان آنان سختتر شده بود به گونه دیگری دیدند؛ به مردم پشت نکردند، در برابر احمدینژاد ایستادند، و به خامنهای نه گفتند. این دسته اصلاحطلبان مانند آن هشت سالة بیشتر مایه شرمندگی، دیگر در قدرت نیستند و بسیاری از آنان زندان و بدتر از آن (از جمله محاکمات تلویزونی) را تجربه کردهاند؛ ولی مردم را با خود دارند، و از زندان و خانه بند (حصر خانگی) هم شده، سخن خود را به گوشهای مشتاق میرسانند. دسترس آنان به مردم از همه بیشتر است و اگر مبارزه را خوب اداره کنند و بیش از اندازه واقعبینی به خرج ندهند دست کم در نخستین مراحل بخت بزرگتری نیز دارند. آنها ظرفیت بیمانند جنبش مردمی که خود را در انتخاباتشان داده بود باز شناختند.
برای آنکه واقعگرائی به کوتهبینی نکشد درجهای از آرمانگرائی لازم است. انسان دست به هر کار بزند میباید به بالاتر از آن بیندیشد؛ هدفی بزرگتر از منظور خود داشته باشد. همه به برد و باخت روزانه اندیشیدن، نگاه را کدر میکند. خواستهای حداکثر میتواند چنین نقشی داشته باشد و از خرسند شدن به امتیازات آسان باز دارد. ولی در اینجا نیز آمیزه لازم واقعگرائی و آرمانگرائی را میباید درنظر داشت ــ کدام خواست حداکثری عمل سیاسی را بالا میبرد و شتاباهنگ momentum آن را نگه میدارد و چه خواست حداکثری جلو رسیدن به هدف را میگیرد. بیهوده نیست که سیاست را دشوارترین پیشهها دانستهاند.
***
سران جنبش سبز با نگاه به اوضاع ناممکن کنونی اعلام داشتهاند که در پی رسیدن به قدرت نیستند و میخواهند با گسترش پیام جنبش سبز به مبارزه ادامه دهند. این شناخت واقعیت موجود به هیچ روی رسالت سیاستگری را که دگرگون کردن و جابجائی باشد نفی نمیکند. پیام جنبش، انداختن طرحی نوست که چگونگی آن در فرایند سازندة بحثی که در جامعه درگرفته است روشن میشود. اما امروز بیش از این ممکن نیست و ادعاهای بالاتر از اینها را جدی نمیتوان گرفت. آنچه سخنگویان جنبش سبز لازم دارند همراهی بیشتر با مردمی است که هر روزشان تحمل ناپذیرتر میشود؛ و بیان خواستهای مردمی است که رژیم میکوشد زبانشان را ببندد (ما مخاطرات همین اندازه فعالیت را نیز میدانیم). رابطه سیاستگری و دگرگون کردن فرهنگ سیاسی از همان سطح اخلاقی و فکری جامعه بر میخیزد. در یک جامعه پیشرفته جهان اولی، فرهنگ سیاسی به مقدار زیاد کار نگهداری معیارهای بالای رفتاری را انجام میدهد و سیاستگران میباید نگران پا ننهادن در آلودگیهائی باشند که سراسر فرهنگ سیاسی جهان سومی است. در سیاست جهان سومی اگر سیاستگری بیش از سودای نام و نان و برای بهبود و پیشرفت مردم نیز باشد نمیتوان فرهگ سیاسی را دست نخورده گذاشت. در چنین جامعههائی اگر کسانی تا آنجا بروند که دست از پویش قدرت به هر بها، بردارند و با گفتار و کردار خود نمونههای بهتر عمل سیاسی را در پیش چشم بگذارند، به رسالت سیاستگری وفادارتر و سیاست ورزانی کامیابتر خواهند بود ــ اگر بپایند.
هنگامی که واقعیات سیاسی جامعههائی در شرایط ایران را در نظر میگیریم ناچاریم اصطلاح دیگری نیز بر واژگان سیاسی خود بیفزائیم. در این جامعهها سیاستبازان اکثریت دارند. سیاستباز کسی است که کار و کسب او سیاست است. سیاستگری است که به سودای نام و نان به پهنه امور عمومی گام نهاده. این سخنان در باره دگرگونی فرهنگ سیاسی و معیارهای رفتار، و پیشرفت جامعه نه تنها بیگانه از او، بلکه دشمن اوست. او با معایب خود پیش میرود و میکوشد که هر نشانه پاکیزگی و والائی را پایمال کند. بیشتر جهان در تصرف مانندهای اوست ــ حتا در پیشرفتهترین کشورها مانندهایش فراواناند
ما ناگزیراز اولویت دادن به مبارزه فرهنگی هستیم. دشمن همیشگی این ملت سیاستی است که تا هر جا ممکن بوده آلوده و وارونه شده است. سیاستی است که درست بر عکس آنچه ارسطو برای همه زمانها گفت، یعنی زندگی کردن در فضیلت، عمل میکند. سیاستی است که بدی را پاداش میدهد و نیکی را کیفر. در این اولویت دادن، یک محاسبه ناب سیاسی نیز نهفته است. بخت پیروزی ما در این است که هرچه از این رژیم متفاوتتر باشیم. در یک همگرائی فرخنده، مصلحت و اصول کنار هم افتادهاند.
***
فرهنگ سیاسی، به اصطلاح خرده فرهنگ است، فرهنگ جامعه همة شئون زندگی را در بر میگیرد از جمله فرهنگ سیاسی را. ولی برای تغییر فرهنگ سیاسی لازم نیست مثلا آداب غذا خوردن مردم را عوض کنید. تودة مردم با همة کم اطلاعی که ممکن است داشته باشد همه جا نشان داده است که تفاوت خوب و بد را میفهمد. کسانی که درست حرف میزنند و درست عمل میکنند و اعتماد جلب میکنند برندهاند حتی در جامعههای جهان سومی. به شرطی که البته موقعیت به آنها داده شود. برای اینکه فرهنگ سیاسی را عوض کنیم ناگزیریم از عوامل فرهنگی خودمان کمک بگیریم و عوامل دیگری هم بکمک آنها بفرستیم. از اینجاست که اگر پیشنهاد تغییرات ناگهانی در نظام ارزشهای مردم بکنیم به جایی نخواهیم رسید. باید با استفاده از امکاناتی که خود آن فرهنگ به ما میدهد فرهنگ سیاسی را عوض کنیم. مثال، همین داستان امام زمان و یارانههای هدفمند. بله، خامنهای و احمدینژاد این را میگویند، روزنامهها هم آزاد نیستند که مسخرهشان کنند ولی با رسانههای دیگر میشود آبروی اینها را برد. به مذهبیها هم میشود گفت امام زمان بجای خود ولی باید امام زمان را به اینجاها بکشند؟ به هر منجلابی امام زمان را میشود کشید؟ لازم نیست مردم اعتقادشان از امام زمان برداشته شود. میشود از این راه وارد شد که به مردم بگوییم درست است هر کس بیاید بگوید این کار را میخواهم بکنم چون امام زمان به من گفته است؟ در همین جامعه فرهنگ سیاسی همین الان دارد تغییر میکند. فرهنگ مردم هم تغییر میکند ولی فرهنگ سیاسی به تندی در حال تغییر است. کسانی آبرومند شدهاند در این جامعه که حرفهای بکلی مخالف این رژیم میزنند. در زندان یا بیروناند ولی آبرومند شدهاند. همان مردمی که در عاشورا ممکن است خودشان را گل مالی کنند. بگذارید گل مالی بکنند. اینها را نباید مسخره کرد. متاسفانه سیاست ریاضی نیست که یک راه مشخص داشته باشد و همه به یک نتیجه برسند
اینها مقدار زیادی احساسی است و آدم حس میکند این طوری است. به نظرم میتوان، با استفاده از عوامل موجود در فرهنگ خودمان (مثلا یکی از دوستان دیدم اینجا نوشتند ملیگرایی) بله، با استفاده از ناسیونالیسم ایرانی هم. خیلی چیزها هست که میشود کمک گرفت و فرهنگ سیاسی را عوض کرد. وقتی فرهنگ سیاسی را عوض کردید فرهنگ جامعه خیلی سریع عوض میشود.
***
اگر بخواهیم خیلی موشکافی بکنیم و اصطلاحات را از هم جدا و تعریف بکنیم. کار عملیمان پیش نخواهد رفت و عرض کردم اگر جنبه آکادمیک پیدا کند، حوصلهها سر میرود. من به طور کلی تعریف سیاستگر و مبارز سیاسی را از هم جدا نمیبینم. سیاستگر یک روز میتواند در اپوزیسیون باشد یک روز میتواند در حکومت. مبارز سیاسی امروز در اپوزیسیون است فردا در حکومت. ولی دائما کار سیاسی میکنند در نتیجه باید اینها را از روی تعریف کار سیاسی شناخت، نه از موقعیتی که در هر لحظه دارند و کار سیاسی عبارت است از پرداختن به امور عمومی. حالا این پرداختن به امور عمومی برای پر کردن جیب است یا برای پیشبرد جامعه است. کار کردشان همان طور که عرض کردم جداست ولی نفس فعالیت یکی است یعنی همان دزد و همان خدمتگزار هر دو دارند به امور عمومی میپردازند. هر کدام بر طینت خودشان. اما جنبش سبز، همانطور که فرمودید که خیلی تعریف درستی است و باید از آن استفاده بکنیم شاید برای اولین بار، شاید برای دومین بار ولی به صورت کاملتر، بعد از انقلاب مشروطه سیاست را در خدمت جامعه گذاشته، نه جامعه را مثل امروز در خدمت سیاست و آن تحولی که شما میفرمائید و انتظار دارید درست همین است و دارد صورت میگیرد با استفاده از تکنولوژی با استفاده از تمام امکانات. برای اولین بار این مردم متوجه گرفتاری اصلیشان شدند که گرفتاری اصلی این بود که جامعه و فرد انسانی (جنبش سبز لطفش این است که به فرد انسانی پرداخت و فراتر از جامعه رفت) موضوع سیاست نیست و هیچ وقت نبوده، حتی در دوره مشروطه شیعه اثنی عشری بیشتر بود تا فرد انسانی. الان فرد انسانی موضوع سیاست است. سیاست برگرد فرد انسانی باید دور بزند. نه قوم، نه ملت، نه حکومت، نه ولایت و نه پادشاهی و نه هیچ چیز، فرد انسانی. خوب این پیشرفت خیلی بزرگی است که در فرهنگ ما روی داده است حالا قدرت سیاسی چیز دیگری است ولی جامعه درست همین است. بله، خیر عمومی، ولی خیر عمومی ابهام خطرناکی دارد. وقتی میگوئید خیر عمومی معلوم نیست چی را در نظر دارید. اما اگر اول از فرد انسانی شروع کنیم آن وقت به اکثریت میرسیم و آن وقت باید ببینیم اکثریت چه میخواهد به شرطی که حقوق اقلیت هم پایمال نشود.
خلاصه، اقدام در عرصه سیاست که به معنی امور عمومی است حتی نوشتن، اندیشیدن، همین کاری که ما الان داریم میکنیم، مبارزه سیاسی است، اگر خوب عمل کنیم و اگر روزگار مساعد باشد حزب ممکن است به قدرت برسد. آن وقت این عمل سیاسی، این سیاستگری که امروز به این صورت است فردا به صورت اداره کشور در میآید.
اما نکته آقای مختاری این است که ما میگوئیم جنبش سبز باید آرمانگرا باشد اما موسوی و کروبی در حدود امکانات عمل میکنند. آنچه راجع به آرمانگرایی گفتم مربوط میشود به اینکه چگونه ممکن را واقعگرایانه باز شناسیم. چگونه بفهمیم که حد ممکن این است، بیشتر و کمتر نیست. برای این کار یک چاره عملی بیشتر نیست. ما دائما مجبوریم به آن چارهها فکر کنیم چون حرف کلی زدن فایده ندارد. باید راه نشان بدهیم. به خودمان. خوب، گفتیم که قدری آرمانگرایی وارد رویکردمان، اندیشهمان، طرز تفکرمان بکنیم و آن آرمانگرائی همان خواستهای حداکثر جامعه است. ما نمیخواهیم موسوی و کروبی از آن حداکثر صرف نظر کنند و نمیخواهیم جنبش سبز از حدود غیر ممکن موجود خیلی فراتر برود. یعنی فردا شعار دمکراسی لیبرال بدهد برای اینکه ممکن است برای کل جنبش الان خطرناک باشد. منتها یک نکته هست جنبش سبز بیشکل است. آدم معینی نیست، بخواهند جنبش سبز را بگیرند محاکمه کنند. نمیدانم چند میلیون را باید بگیرند. ولی این دو نفر مشخصاند. ما انتظارمان از این دو نفر این است که ضمنا خودشان را هم حفظ کنند. هر کسی این انتظار را باید داشته باشد والا اینها هم بروند زندان فایدهاش چیست. تفاوت از این جهت است. جنبش سبز میتواند در بحثهایش از موسوی و کروبی پیشتر برود و این کار را کردهاند. موسوی و کروبی هم در این یک سال و نیم قدم به قدم سعی کردهاند نزدیک بشوند به مواضع جنبش سبز. اصل قضیه این است. بله، اینها روز اول همهاش صحبت خمینی و قانون اساسی کردند ولی بعد متوجه شدند امروز خمینی دیگر عملی نیست، راه خمینی امروز رفتنی نیست، قانون اساسی از آسمان نیفتاده است، این را جنبش سبز تحمیل کرده است. جنبش سبز اینها را متوجه کرده نه، عصر طلایی هم نبوده، منظورم از آرمانگرایی آن بود. نه اینکه تفاوت بین آن دوتا بگذاریم.
***
شما با یک مثال نمیتوانید کل یک مسئله را رد یا اثبات کنید، کسی چیزی نوشته است. بسیار خوب. دیگری هم ننوشته است. گروهی هم به نام اصلاحطلبان کُرد چیز دیگری میگویند. جامعه ما، جامعهای شده است که حرفهای مختلفی را میشود زد و به گوش افراد میرسد و افراد قضاوت خودشان را میکنند. در سوئد هم افرادی هستند سخنان نادرست مینویسند در روزنامهها و چهار نفر میخوانند و بقیه نمیخوانند و تمام میشود. در آمریکا که من آشناترم کار از اینها گذشته است و رسانهها سخنان باور نکردنی در سطح میلیونی میگویند. این مهم نیست. مصدق بکلی استثنائی بود. فضایی بود مثل فضای خمینی. یک نفر هر چیز میگفت همه قبول میکردند یا اکثریت قبول میکردند. گذشته است آن زمان و دیگر امروز این طور نیست. مردم هزار ایراد میگیرند و هزار توضیح میخواهند. در رژیم گذشته هم فرهنگ سیاسی را تغییر ندادند که کار به آنجاها کشید. تنها اسبابش را فراهمتر کردند.
اینهاست که نشان میدهد فرهنگ سیاسی دارد عوض میشود ولی اینکه عرض کردم فرهنگ خود جامعه هم عوض میشود از این نظر بود که وقتی شما در یک جامعهای شروع میکنید به تغییر فرهنگ سیاسی، معلوم میشود این جامعه رسیده به جایی که فرهنگ عمومیاش را هم عوض کند والا اصلا اجازه نمیدهد به این حرفها. شما ببینید چه قدر مطالب راجع به دین بطور آزاد منتشر میشود گاهی در خود ایران. البته با احترام ولی بالاخره منتشر میشود، یا در بیرون ایران. نمیشد سی سال پیش از این حرفها زد. یا در مسائل سیاسی، یا در فلسفه سیاسی ببینید چه بحثهائی در ایران میکنند که قبلا اصلا روحشان خبر نداشت. جامعه دارد تغییر میکند و ما باید با فشار آوردن روی فرهنگ سیاسی بتوانیم این تغییر را سریعتر بکنیم.
***
یکی از کارهایی که ما کردیم این بود که بحث را از ظواهر و اشکال آوردیم بیرون و وارد ماهیت قضیه شدیم. شاید نقش ما در این کار بیش از همه بوده است برای اینکه در دوره پس از انقلاب چه در ایران چه در بیرون ایران اقلا بیست سال صرف مسائلی شد که ربطی به موضوع اصلی این جامعه نداشت و هر کس تصورات و عواطف و پیشداوریهای خودش را موضوع مرکزی میکرد. آنها کم کم همه از بین رفت. اثرش تمام شد. تازهترینش هم دست و پایی بود که این سازمانهای قومی زدند برای اینکه موضوع تبعیض قومی و تبعیض باصطلاح ملی را در مرکز بحث بنشانند که این هم بسیار ضعیف شده است. امروز زمینه برای آنچه که آقای احسانیپور میفرمایند بسیار آماده است یعنی بحث دیگر سر این نیست که این باید جلو بیفتد آن جلو بیفتد، این یا آن گروه باید بیایند، نه، بحث برسر این است که چی باید جانشین چی بشود. بحث بر سر این است که این نظام و این طرز تفکر باید بکلی کنار گذاشته بشود و یک نظام و طرز تفکر دیگری جایش بیاید و آن طرز تفکر و نظام اساسا چیزی است که در بهترین جامعههای جهان جاری است و ما باید این را بگیریم و آنجایی که لازم باشد تطبیق بدهیم با شرایط خودمان و همین و اختراع هم نکنیم. بله، این پیشرفت بسیار بزرگ حاصل شده، کوشش این حزب برای اینکه دموکراسی و حقوق بشر ـ دموکراسی لیبرال ـ را به کرسی بنشاند و بگذارد در مرکز بحث سیاسی کوشش خیلی ارزنده بوده است و به نظر من خیلی هم موفق شده است حتی اگر نام دموکراسی لیبرال را نبرند پیام عمومی همین است. ما باید این را دنبال بکنیم بحثهای دیگر انحرافی است و مسئله مرکزی نیست، حتا بحث توسعه که ما پیشروش هستیم و هنوز هم هستیم، امروز با شرایط ایران در چهارچوب دموکراسی لیبرال میگنجد. پنجاه صد سال پیش نمیگنجید. آقای بهمن زاهدی جزوة کوچکی بدست آوردهاند و در سامانه گذاشتهاند. ببینید در هشت سال اول رضا شاه از ۱۳۰۰ تا ۱۳۰۸ اصلا مغز آدم حقیقتا به دوران میافتد که چه انرژی در این کشور در کار بوده. یک روز نبوده است که اتفاق خوبی در این کشور نیافتد. خوب این با دموکراسی لیبرال در آن زمان نمیشد. همه چیز با تقریبا صفر، درست شد و بالاخره به جاهایی هم رسید. امروز حتی بحث توسعه در شکم دموکراسی لیبرال و بالعکس قرار دارد و این کاری است که ما باید بیشتر برای آن بکوشیم و آنها را به عنوان یک مقوله مطرح کنیم و این آخرین خدمت ما گمان میکنم به فلسفه سیاسی در ایران خواهد بود که از حشو و زواید آزادش بکنیم و برود به اصل قضیه و انرژی این کشور متوجه این هدفها بشود. متوجه جامعهای که از طریق دموکراسی لیبرال به توسعه میرسد و از طریق توسعه سیاسی به توسعه اجتماعی و اقتصادی میرسد. اینها بحثهایی نیست که خیلی تازگی داشته باشد منتها برای ایرانیان تازگی دارد و ما امیدواریم سهم خودمان را در این زمینه ادا بکنیم.
***
ما خوشبختانه توانستیم از همان اوایل کار حزب نگاه خود را از مسایل کوچک نزدیکمان بالاتر بگیریم. به ویژه سعی کردیم که فضای درون کشور را، فضای مردم را بفهمیم و با آن کنار بیائیم و به نظرم میرسد روش درستی بوده است و امیدوارم که بتوانیم آن را دنبال کنیم. در زمینه هنر ممکن که آقای دکتر تاکید میکنند که انسان یک چشمش همیشه به منظره کلی باشد. منظره کلی البته از مناظر جزیی تشکیل میشود ولی این طور پیش نمیرود. وقتی سوار هواپیما هستید هر قدر هواپیما بالاتر میرود چشم انداز وسیعتری زیر چشم شما میآید. دیگر تک تک آن درختها را با اینکه آنها منظره کلی را ساختهاند نمیبینید و داستان همین است. ما دیگر اهمیتی به حملاتی که میکنند نمیدهیم. بعضی را میخوانیم. اگر هم گوشه زدند منتشر میکنیم ولی همین و تمام شد و اهمیت چندانی نمیدهیم. برای اینکه منظره کلی را میبینیم که ملاحظات کوتاه فرقهای هم بخشی از آن را میسازند.
سخنرانی در دفتر پژوهش ح. م. ای. / ژانویه 2011
انتخاباتی نه آزاد نه بی معنی
بخش 7
در خدمت استراتژیِ پیکار سیاسیِ مردمی
انتخاباتی نه آزاد نه بی معنی
کمتر رويدادی مانند انتخابات سه گانه ۲۴ آذر موقعيت غير ممکن رژيم اسلامی را نشان میدهد. آخوندها توانستهاند هرج و مرج سازمانيافته حوزه را دست در دست يک فلسفه حکومتی که سراسر بهرهجوئی و غنيمت است بر کشوری به دشواری ايران تحميل کنند. پس از بيستوهشت سال رژيمی “جا افتاده“ است که تنها میتواند روز به روز بپايد و هيچ نقطه روشنی در افق تيره آن نمیتوان نشانه کرد. رژيمی است که نه میتواند يکدست شود و تا جائی که خاطرخواه جهان بينی ناهنگام anachronistic آن است برود؛ و نه اصلاح را در خود اجازه میدهد، زيرا اصلاحگرانش تنها با همرنگ شدن با نيروهای “ماند“ اميد زندگی دارند. يک ديکتاتوری است، از بدترين نمونههای آن، که گرفتاری جدی انتخابات دارد؛ و يک نظام رهبری است از کاملترين نمونههای آن ــ با اختيارات عملا نامحدود رهبر ــ که هر تکهاش در دست يک پدرخوانده و سرکرده است و هيچ کس زورش به هيچ کس نمیرسد.
دربرابر چنين رژيمی میتوان رويکردهای گوناگون داشت. بجز تن دردادن و روزگار را در آرزوپروری سپری کردن که بيشتری میکنند، يا میتوان نگرنده علاقهمند بود و يا مبارز چارهجو. نگرندگان علاقهمند سودمندی خود را دارند و افکار عمومی را شکل میدهند ولی اگر بيش از آن بخواهند، دستوپاگير میشوند. نگرندهای که دستش در کار نيست آزادی عملی دارد که با گرفتاریهای مبارزه نمیخواند. مبارز چارهجو ناگزير است محدوديتهای موقعيت را پيوسته درنظر داشته باشد و هرچه به موقعيت نزديکتر، کارش دشوارتر. از اينجاست که بيشترينه تفاهم و همدردی را میبايد برای مبارزان درون داشت، و در خلوت آسوده محافل برای آنان نسخه نپيچيد. در دريای توفانی سياست ايران حد اکثری که از مبارزان در هرجا میتوان انتظار داشت آن است که دست خود را از سکان و چشم خود را از قطب نما برندارند.
در انتخابات سه گانة شوراهای شهر، مياندوره مجلس، و خبرگان رهبری همه آن موقعيت غيرممکن نشان داده شد. سه انتخابات، گذشته از حذف کردنهای معمول، اصلا به قصد آشفتگی و بینظمی و سوء استفاده از آن رویهم ريخته شده بودند و همان ماشين تقلب و رای سازی که شهردار نادرست و ناشايسته پيشين تهران را به رياست جمهوری رسانيد درکار بود که رقيبان چپ و راست را (هر طيفی در سياست چپ و راست خود را دارد و در خود اصطلاحات معنای ثابتی نيست) شکست دهد و ناشايستهسالاری و جمود فکری محض را قدرت برتر در شوراها و خبرگان رهبری گرداند تا زمينه برای دراختيار گرفتن مواضع بيشتری در انتخابات مهمتر آينده فراهم آيد. در انتخابات شورای شهر تهران و خبرگان رهبری که ميدانهای اصلی نبرد قدرت بودند صف نامزدان هيچ شوقی در مردم بر نمیانگيخت. يکبار ديگر توده رای دهنده اگر هم میتوانست بر بیاعتقادی برحق خود به همه فرايند انتخاباتی چيره شود، با گزينه بدتر و بدتر روبرو میبود.
اما آيا اصلا چيره شدن بر آن بیاعتقادی لزومی میداشت؟ بحث بزرگ انتخابات در درون و بيرون برگرد همين پرسش بود. اساسا چرا در يک انتخابات غير آزاد که طرف کمتر بدش همان طرف بدتر انتخابات رياست جمهوری يک دو سال پيش بود شرکت جويند؟ مگر نه آنکه تفاوتی ميان جناحهائی همه متعهد نگهداری اين نظام، نيست؟ و مگر نه اينکه با تقلبات پردامنه نتيجه هر رائی را مخدوش میکنند؟ اين نظر بسياری، شايد بيشتر افکار عمومی بيرون بود و اکثريتی از رای دهندگان را نيز (هر چند ادعای شرکت شصت درصد را کردند) بيرون از حوزههای رای گيری نگهداشت. با اينهمه ميليونها تن بويژه در ساعات آخر به پای صندوقها رفتند و يکی از طرفهای بدتر، ولی خطرناکتر را شکست دادند. پس از اين انتخابات، ماشينی که با شتاب در سرازيری پيش میراند ترمزی خورده است و به نظر نمیرسد بتواند شتاباهنگ momentum پيشين را از سرگيرد.
کليد دریافتن جای انتخابات در جمهوری اسلامی در همين تاثير محدود ولی مهمی است که بر فرايند سياسی دارد. تا انتخابات مشهور دوم خرداد، انتخابات در رژيم اسلامی تفاوت زيادی با ديکتاتوریهای ديگر نداشت. در آن انتخابات، هم شکافی ايدئولوژيک در گروه فرمانروا افتاد و هم مردم توانستند به نظام اسلامی و رهبر آن يک “نه“ دندانشکن بگويند. آن شکاف ايدئولوژيک اندک اندک به اختلاف نظر در سياستها و منافع گروهی فروکاست. ولی عامل“خيابان“ ــ حضور سازمان نيافته و گاهگاهی مردم در صحنه ــ بکلی پايان نيافت. مردم احساس کردند که با رای دادن و ندادن میتوانند تاثيری بر روند اوضاع داشته باشند. از آن پس نقش مردم چيزی ميان انتخابات و نظر خواهی بوده است.
انتخابات در يک نظام دمکراتيک تعيين کننده شخصيتها و سياستها در يک دوره معين است؛ نظر خواهی poll گرماسنج افکار عمومی است. انتخابات دمکراتيک گزينش ميان احزاب و گروهبندیهائی است گاه در دو نقطه مقابل. در جمهوری ايران از پس از ۱۸ تير که مهمترين خيزش سياسی ناب در تاريخچه جمهوری اسلامی است، مردم با چنان گزينشی روبرو نبودهاند. از اين گذشته آزادی عملی که فرمانروايان در همه مراحل فرايند انتخاباتی دارند آن را از معنی واقعیاش تهی میکند. رای مردم به تمام درشمار نمیآيد اما عامل تعيين کنندهای در بده بستانهای درونی رژيم است؛ و اين همان است که انتخابات را در جمهوری اسلامی به نظرخواهی نزديک میکند. در انتخابات ۲۴ آذر آنقدر صندوقها را جابجا و ارقام را کم و زياد کردهاند که هيچ کس ندانست چند ميليون رای دادهاند و برندگان و بازندگان چه درصدی از رایها را داشتهاند. ولی در درون دستگاه حکومتی، انتخابات تصوير روشنی از پايگاه هر گروه و شخصيت در افکار عمومی به دست داد و چانهزنیها بر پايه رایهائی که به صندوقها ريخته شده بود و نه آنچه اعلام کردند صورت گرفت.
***
اکنون میتوان به اين پرسش پاسخ داد که مردم در چنين نظامی، هم ديکتاتوری، هم پر از رخنهها و سوراخها، با انتخاباتی که نه آزاد است نه بی معنی، چه میتوانند بکنند؟ ما در اينجا از موضع مخالف تبعيدی که به سرتاسر نظام نه میگويد سخن نمیگوئيم. چنان مخالفی اصلا نمیتواند رای بدهد؛ انتخابات بکلی بيرون از او روی میدهد و تحريم يا تشويق او بی معنی است مگر آن که بخواهد برگی در پروندهای بگذارد يا وسيله تقرب بيشتری به گروههائی در درون حکومت بجويد. آن مردمی که تفاوتهای ناگزير ميان شخصيتها و دسته بندیهای درون رژيم را میبينند و گاه چنان از يکی بيزار میشوند که به هرکه دربرابر اوست اگر چه همچنان بيزارکننده، رای میدهند آيا چاره ديگری دارند؟
در غياب يک خيزش انبوه، چه نافرمانی مدنی به صورت اعتصاب و تعطيل عمومی، و چه انقلاب نارنجی (يا هر رنگ ديگر) مهمترين ابزار مبارزه مردم در دهه گذشته انتخابات بوده است. تا وقتی مردم با خامنهای مانند احمدی نژاد در دانشگاه اميرکبير، يا چائوشسکو در بخارست (در بازگشتش از تهران) رفتار نکنند نمیتوان آنان را از شرکت در انتخاباتی که گاه رفسنجانی و گاه احمدی نژاد را سرشکسته میکند و گاه خاتمی را از نقش تصوری جايگزين به نقش واقعی مامور روابط عمومی در میآورد سرزنش کرد. آنها که در چنين انتخابات پر مداخلهای شرکت میجويند نه رای به مشروعيت رژيم میدهند نه حق دمکراتيک خود را میگزارند. آنها از تنها روزنهای که فکر میکنند بر رويشان گشوده است وارد میشوند تا اندکی از بدتر شدن اوضاع جلوگيرند.
از نظرگاه مبارزه نيز در کنار کشيدن کامل مردم و تحريم انتخابات سودی نمیتوان يافت. اينهمه تودههای دلمرده که روسای جمهوری هميشگی يا موروثیشان را با 90 در صد و بيشتر “انتخاب“ میکنند چه اثری در مبارزه داشتهاند؟ (در آخرين انتخابات صدام به صد درصد رسيد.) زنده ماندن انتخابات در جمهوری اسلامی از دوم خرداد به بعد نه تنها به ريشهدار شدن اين سنت در فرهنگ و سياست ايران کمک میکند بر شدت مبارزات درونی رژيم میافزايد و نمیگذارد يک گروه اختيار کشور را دردست گيرد. حتی رای ندادن نيز در چنين صورتی است که معنی میيابد. رائی که مردم در انتخابات پيشين شوراها و مجلس به دوم خردادیها ندادند دفتر اصلاح طلبی ناممکن را در جمهوری اسلامی بست. امروز نيز “بازگشت“ اصلاح طلبان، چنانکه سامانه site “اخبار روز“ در تحليل دقيق خود به درستی اشاره کرده با حل شدن آنها در اردوی کروبی و رفسنجانی حاصل شده است. اصلاح طلب کسی است که از بدترين کمتر خطرناک باشد.
ما در بيرون کسانی داشتيم که تحريم کردند و معدودی که دامن اختيار از کف دادند و کارشان به توسل به فرشتگان کشيد. ولی رويکرد عمومی خاموش ماندن بود و حق گزينش مردم را شناختن. حتی واکنشها دربرابر کسی که مرغ خيالش در ثنای انتخابات به جهان برين پرواز کرد برخلاف گذشته ــ جز استثنای بيمايگانی که جز دشنام و “افشاگری“ در چنته ندارند ــ متمدنانه بود. ما اندک اندک داريم به سياست چنانکه هست ــ و به همان اهميت، تا جائی که میتوان بهبودش داد ــ نگاه میکنيم. معنايش اين است که گوناگونی گيج کننده عوامل، و شخصيتها و احتمالات را میشناسيم و با چند فرمول ساده مسائل را از سر باز نمیکنيم.
در يک استراتژی پيکار که تناسبی با موقعيت بسيار پيچيده ما داشته باشد ممکن است پارهای عوامل که ما هيچ نمیپسنديم نيز جا و زمان خود را داشته باشند. بسا روابط و دوستیها که ما نمیخواهيم ولی سودمندی خود را در لحظههای تعيين کنندهای که پيش خواهد آمد خواهند داشت. عمده آن است که فضای مبارزه را سالم نگه داريم. جنگيدن با هرزه درائی و مخالفت با زهراگين کردن فضا تفاوت دارد. بويژه در بيرون و دور از پهنه سياست قدرت که داوها چندان بزرگ نيست میتوان خويشتنداری و تعادل در رفتار را تمرين کرد. عمده آن است که در همه حال دست را از سکان و چشم را از قطب نما برنداريم.
ژانويه ۲۰۰۷
مبارزه بجای سرنگونی
بخش 7
در خدمت استراتژیِ پیکار سیاسیِ مردمی
مبارزه بجای سرنگونی
اجتماعات ايرانی در بيرون با همه دوری از ايران و ديرپائی رژيم اسلامی، دلمشغول ايراناند و مردمان سياستانديش در ميانشان فراوان میتوان يافت. فرورفتن هر روزه جامعه ايرانی در پليدی و بينوائی جهانبينی آخوندی، و ابتذال جنايتآميز گروههای فرمانروای ايران آنان را آسوده نمیگذارد. نخستين پرسشها از مسافر جوينده در هر شهر به مسئله بيست و چند ساله اکثريتی از ايرانيان برمیگردد: چگونه میتوان اين رژيم را سرنگون کرد؟
هواداران اصلاحطلبان هرچه بگويند، و سودهای پاگير بخشهائی از جمعيت ايران و پارههائی از “مخالفان رژيم“ در نگهداری جمهوری اسلامی به اين يا آن صورت، و اختلاف در روشها هر چه باشد در يک چيز ترديد نيست: بيشتر ايرانيان در هر جا خواستار به زير کشيدن اين جهانبينی و اين گروههای فرمانروا هستند و ادامه فاجعه سه دهه گذشته را به حال ايران خطرناک میدانند. در بيرون حتی در امريکا که کار، بخش بزرگتری از زندگی را میگيرد و پاداشهايش بيشتر است، نگرانی از آينده ايران و دلسوزی به حال همميهنان در ايران را به همان شدت میتوان احساس کرد که در خود ايران ــ چنانکه میخوانيم و میشنويم. عموم اين ايرانيان از هر گرايش سياسی باشند طبعا چاره را جز در تغيير رژيم نمیبينند. (تغيير رژيم را چون نخست با اين عبارت از واشينگتن آمده است از واژگان سياست نمیبايد حذف کرد. ايرانيان حق دارند به دلائل خودشان، تغيير رژيم را بخواهند و بازسازی ايران را از آنجا آغاز کنند.)
آن پرسش نخستينی، مادر پرسشها، بيست و چند سال در اجتماعات ايرانی بيرون تکرار شده است و هنوز پاسخی که اکثريتی را متقاعد کند نيافته است. کسانی، روزافزون، سرخورده و نوميد میشوند و شدهاند. اگر به اين پرسش نمیتوان پاسخ داد و خواست سرنگونی همچنان دور از دسترس است پس راهی نيست و میبايد رها کرد. اما شايد مشکل در خود پرسش بوده است؛ در تعريف بوده است. در اين گفتار، ناگزير به ايرانيان بيرون مینگريم که سرمايه شگرف غفلت شدهای، حتی در مبارزه با رژيم هستند. چرا اين جماعات بزرگ، در ميانشان بسياری از بهترين ايرانيان، پاسخی نيافتهاند؟ (عوامل ديگر از جمله نقش مهم بسياری از رسانهها را در کم اثر شدن اجتماعات تبعيدی، میبايد به آينده گذاشت.)
اشتباه در تعريف از روز نخست و در تعريف نقش تبعيديان روی داد. آنها نمیتوانستند رژيم را سرنگون کنند و بيهوده اين رسالت را به خود بستند. به دليل سادة دوری هزاران کيلومتری از ايران و فاصله فزاينده با همميهنان اصلا نمیشد انتظار داشت که يک جماعت چند ميليونی هم بتواند با کنترل از راه دور چراغ عمر چنين رژيمی را خاموش کند. بگذريم از اينکه چند ميليون مهاجر محتاط و گريخته از سختی و در جستجوی آسايش، و يک پای هميشگی در زنجير دلبستگیهای گوناگون در ايران، بيشتر دست و پا گير مبارزهاند. آنها هر انگيزهای را از آن اقليت کوشنده میگيرند؛ در آنان به چشم تمسخر و ترحم مینگرند و با رفتار و گفتار هر روزهشان تبعيديان را در اين دريای انسانی ازخود بيگانه میسازند. تبعيدی ايرانی (که با مهاجر تفاوت دارد و البته حق مهاجرت و گريختن از دردسرهای ايرانی بودن را از هيچ کس نمیتوان گرفت) در بيرون نيز دور افتاده است. او در واقع دوبار تبعيد شده است.
***
پرسش درست با توجه به مشکلات ساختاری در موقعيت مبارزان اين نيست که چگونه رژيم را سرنگون کنند؛ اين است که چگونه مبارزه کنند؟ زيرا مبارزه در صورتهای بيشمار دگرگون شوندهاش تنها کار موثری است که از ما در بيرون برمیآيد. اگر نخست به اين پاسخ، در واقع به تعريف نقش خودمان، بپردازيم، آنگاه به ناکامیهای ناگزير طرحهای غير عملی، آرزوهای بالاتر از توانائیها و رقابتها بر سر ميوههای درختی که چنان ميوههائی نمیآورد دچار نخواهيم شد؛ لشگرکشیهای خيالی به ايران نخواهيم کرد و شوراهای رهبری بیپيرو و نهادهای جايگزين بیپايه نخواهيم ساخت. اگر رقابتها نه برسر جانشينی رژيم که هدف اعلام نشده بسياری طرحها (روياها)ی سرنگونی است، بلکه موثر بودن در مبارزه باشد شکاف ميان دگرانديشان نيز کمتر خواهد شد. چنانکه بارها نشان داده شده است بسياری از آنها بی دشواری زياد به ابتکاراتی خواهند پيوست که میتواند به مبارزه مردم ايران برای سرنگونی رژيم کمک کند.
کمک به مبارزه مردم ايران بالاترين هدف ما میتواند باشد. ما نه جايگزين رژيم هستيم نه توانائی سرنگون کردنش را از راه دور داريم ولی مردم ايران، آن دهها ميليون تن دست درکار هر روزه، بازوان و مغزها و زبانهای ما را لازم دارند و بی آن کار خود را دشوارتر خواهند کرد.
نگريستن به مسئله از نظرگاه مبارزه بجای سرنگونی دو سودمندی دارد: نخست کوشندگان سياسی در هر جا به آنچه در همان جا و موقعيت میتوان برای نيرو بخشيدن به مبارزه و ضعيف کردن رژيم انجام داد خواهند پرداخت و طرحهای بلندبانگ ميانتهی را که اسبابش فراهم نيست رها خواهند کرد. دوم موفقيت در طرحها و تلاشهای عملی، اگرچه کوچک، بر امکانات آنها خواهد افزود و از سرخوردگیشان جلوگيری خواهد کرد. ما با دشمنی روبرو هستيم که به اين سادگیها از قدرت دست نخواهد کشيد. اوضاع و احوال ۱۳۵۷ و انقلاب اسلامی تکرار شدنی نيست؛ و تازه در آن انقلاب نيز آخوندها بيش از سه دهه فعالانه برای گسترش شبکه خود در درون و بيرون ايران تلاش کرده بودند و از همه امکانات حکومتی و بينالمللی سود جسته بودند.
دربرابر دشمنی اين چنين و دورنمای مبارزهای که به سه دهه میرسد کمتر کسی تاب میآورد. اگر کاميابیهای گاهگاهی در ميان نباشد نااميدی خواهد آمد، و نااميدی بيش از همه با نشان دادن اينکه کوششها میتوانند به نتيجه برسند برطرف میشود. از اين روست که میبايد نگاه را از آسمان به زمين دوخت و از هر تظاهرات يا گردهمائی انتظار سرنگون شدن رژيم را نداشت و درعين حال ارزش هر کوشش کوچک را شناخت. کوه بلندی پيشاپيش ماست و ناگزيريم آن را با گامهای کوتاه بپيمائيم. چنانکه چينيان میگويند راه پيمائی هزار فرسنگی با يک گام آغاز میشود.
منظور اين نيست که سرنگونی رژيم را میبايد به عنوان بخشی از طرح بزرگتر رهائی ايران از بخش بزرگ اين فرهنگ، و بازسازی ايران از روی بهترين الگوهای غربی کنار گذاشت. سرنگونی در جای خودش هست ولی سرنگونی بی مبارزه نمیشود و مبارزه يعنی هزاران کار کوچک و بزرگ در هزاران گوشه اين جامعه بزرگ ايرانی در هرجا و در هر موقعيت که اجازه دهد. زنان و دانشجويان و کارگران و روشنفکران ما درگير چنين مبارزهای هستند. آنان نيز مانند تظاهر کنندگان در شهرهای گوناگون ايران انتظار ندارند با هر چالش رژيم و اعتصاب يا سرکشی و نشان دادن مخالفت خود، جمهوری اسلامی را سرنگون کنند. ولی مبارزه آنان موريانهای است که مانند صدها نمونه کامياب ديگر، آهسته و پيوسته يک نظام فاسد استبدادی را میخورد.
چند سال پيش گروهی از ايرانيان در برگن نروژ، رشوهگيری پسر رفسنجانی را از شرکت نفت دولتی نروژ برملا کردند و رسوائی بزرگی برای رژيم شد. در اين روزها گروهی از ايرانيان در کاليفرنيا با کمک حياتی “لابی“ نيرومند يهوديان امريکائی درکار گذراندن قانونی از مجلس استاناند که معاملات مستقيم و غير مستقيم صندوق بازنشستگی ۲۴ ميليارد دلاری کارمندان حکومت محلی را در ايران ممنوع میسازد. در هردو ابتکار، هموندان حزب مشروطه ايران سهم بزرگ و کوچکی داشتند و اين مايه قدرشناسی، سزاوار آنهاست. هيچ کدام از اين ضربهها جمهوری اسلامی را سرنگون نخواهد کرد و هيچ توهمی نمیبايد داشت. ولی میبايد در تدارک صدها و هزاران ديگر باشيم.
ژوئن ۲۰۰۷
در تعريف مبارزه و سرنگونی
بخش 7
در خدمت استراتژیِ پیکار سیاسیِ مردمی
در تعريف مبارزه و سرنگونی
جهان تبعيد هيچ نيست اگر آشفتگی و سرگردانی نباشد: زيستن در بيرون و زندگی کردن در درون؛ تنگی نوميد کننده دست و فراخی بيزار کننده دهان؛ انرژی فراوان و ميدان عمل ناچيز. پيداست که در اوضاع و احوالی که اساسا تحميلی است و کمتر گزينشی در آن رفته است، و سروکار داشتن کسانی که در يک فضای بزرگتر احتمالا از وجود هم بیخبر میماندند انتظار چندانی نمیتوان داشت. مهاجر، زندگی در ايران را خوش ندارد ولی به صورتی يک پايش در ايران است و بهر حال پلها را پشت سر خود خراب نکرده است. تبعيدی برخلاف مهاجرِِِ به اختيار، با نظامی که او را ريشهکن کرده ازبن مخالف است. فعاليت سياسی را ــ اگر هم چندان به آن نپردازد ــ وظيفه خود میداند و مانند عادات روزانه مسلم میگيرد و اشکال کارش به همين برمیگردد. زيرا مخالفت و فعاليت سياسی امر پيش پا افتاده نيست. پيامدهايش میتواند گران تمام شود؛ کمترينش مبتذل کردن هرچه مبارزه، و آلوده کردن فضای عمومی است.
ما، چند هزاری در ميان اين ميليونها که به درجات گوناگون به عنوان مخالف شناخته میشويم، پس از سه دههای فعاليت سياسی در تبعيد هنوز خود را در وضعی میيابيم که میبايد پارهای مقدمات و چيزهائی را که بديهی میشمرديم تعريف کنيم: مبارزه، سرنگونی، خود مخالفت و مخالف. آيا هر برگزاری جلسه و نوشتن مقاله مبارزه است؟ آيا با اين کارها میتوان رژيمی را در ده پانزده هزار کيلومتری سرنگون کرد؟ آيا هرکس در نشستی حضور يافت و دستی به قلم برد مخالف است؟ هنگامی که به آشفتگی گيج کننده در پهنه مبارزات و فعاليتهای اين گروه چند هزار نفری ــ در خوشبينانهترين تخمينها ــ مینگريم ضرورت تعريف مفاهيم “بديهی“ را ناگزير میيابيم. فراوانی جلساتی که“کميته اختاپوس“ معروف را به ياد میآورند؛ نشستهائی که اگرچه آبرومند و سودمند، هرگز به سرنگونی رژيم نرسيدهاند، مخالفانی که بيشتر نيرويشان در جنگ با يکديگر سپری میشود، بحثهائی که زير عنوان مبارزه با رژيم، موضوعشان بيشتر تکرار گذشتهها و پيشبرد نظرات شخصی است؛ اينهمه نشان میدهد که میبايد روشنتر به مسائل نگاه کنيم و هيچ چيز را مسلم نگيريم.
از مخالف آغاز کنيم. مخالف کسی است که رژيمی مانند جمهوری اسلامی را نمیتواند تحمل کند. اين يک مخالفت سياسی نيست، چنانکه با حکومتهای معمولی، حتی غير دمکراتيک، پيش میآيد. رژيم اسلامی نه تنها ايران را اندک اندک به نابودی میکشاند میخواهد ايرانی را از ايرانيت و انسان را از انسانيت بيندازد. مخالفت با آن وجودی است؛ به عنوان مخالف نه همزيستی با آن میتوان داشت نه به ادامه آن میتوان کمک کرد. با اين تعريف کسی که گرفتاری عمدهاش تبعيديان ديگرند، يا پيوسته راهی به درون محافل حاکم میجويد، هر چه باشد مخالف نيست. او را میبايد نديده گرفت و اگر پاسخی هم به او لازم بود به موضوع پرداخت و نه خود او، زيرا بزرگترين آفت فضای تبعيديان، شخصی شدن “مبارزه“ بوده است ــ جماعت بزرگی درهم افتاده که چنان فضا را پائين آوردهاند که جز تابآور (پر طاقت)ترين روانها کسی رغبت به مشارکت ندارد.
مبارزه امر بديهی تعريف نشده ديگری است. ما در بيرون به فرض که بدانيم برای چه مبارزه میکنيم از چه مبارزهای برمیآئيم؟ نخست و از همه مهمتر به هدف مبارزه میبايد پرداخت. هر هدف نهائی جز تغيير رژيم و جانشين کردن آن با يک نظام انسانی، با دمکراسی ليبرال، دمکراسی محدود به حقوق بشر، بيرون از تعريفی است که ما به عنوان چنان مخالفانی میتوانيم داشته باشيم. بهتر کردن حکومت اسلامی و جابجا شدن رهبران آن، يا بازگشت به گذشتههای سپری شدهای که اگر نيروی زندگی میداشتند ما در تبعيد نمیبوديم، يا جانشين کردن اين رژيم با ديکتاتوری ديگر، اگر چه بهتر، هدف مخالف در معنی ما نيست. در ميان ما سازشکاران (سازشکاری با سازش کردن، نه بر سر اصول تفاوت دارد؛ تفاوتش در همان اصول است؛) و عوامل رژيم، بسياریشان بی جيره و مواجب و بیخبر، که با بیآبرو کردن سرتاسری مبارزه و رساندن ابتذال بيرون به معيارهای حکومتی، همان خاطرخواه دستگاه امنيتی رژيم را میکنند فراوانند. قدرتطلبان بهر بها و با هر وسيله نيز که با شنيدن بوهای خوش به جنبوجوش میافتند بسيار میتوان يافت، چنان کسانی را میبايد در مقوله خودشان گذاشت و در شمار مخالفان نياورد.
مخالفانی با چنين تعريف (و هر کس میتواند تعريف خود را داشته باشد) برای رسيدن به آن هدف نهائی چه میتوانند؟ روشن بودن استراتژی مبارزه در اينجا بسيار اهميت دارد. نبرد مسلحانه و از آن بدتر دعوت امريکا به حمله به ايران را که آرزوی آشکار و نهائی بسياری درماندگان و تجزيه طلبان و تشنگان بیاعتقاد (سينيک) قدرت است پيشاپيش میبايد رد کرد. مخالفان رژيم، کسانی که از ايران آغاز میکنند و از آنجا به مبارزه میرسند ــ و اين يک نکته کليدی است و بر آن میبايد درنگ کرد ــ جز پيکار سياسی مردمی، پيکاری با وسائل سياسی و به نيروی مردم، در واقع پيشروترين عناصر جامعه، و هر نيروئی که در خدمت استراتژی درآيد و به هدف نهائی آسيبی نزند، راهی نمیشناسند. مبارزه میبايد هماهنگ با آن عناصر و در چهارچوب اين استراتژی و با شناخت ابعاد گوناگون آن و بهره گيری از هر فرصت باشد.
آن بخش استراتژی پيکار سياسی مردمی را که به مخالفان بيرون برمیگردد میتوان زير پنج عنوان آورد: سالم کردن فضای بيرون تا بتوان از کاری برآمد؛ سختتر کردن اوضاع بر رژيم در جهان خارج؛ آگاه کردن مردمی که به آنچه در کشور میگذرد دسترسی محدودتری دارند؛ پيشبرد گفتمان مدرن و جايگزين جهانبينی آخوندی و گفتمانهای ارتجاعی و مطلقگرای ديگر؛ و سرانجام گستردن شبکه ارتباطی مبارزه در درون و بيرون و در نهايت آماده شدن برای مرحله پايانی مبارزه، و در بدترين صورت، برای “پس از پس از“ جمهوری اسلامی.
هيچيک از اين فعاليتها به خودی خود به تغيير رژيم نخواهد انجاميد و نمیبايد نااميد شد و از مبارزه دست برداشت. تغيير رژيم اسلامی (برای رعايت آنها که از واژه سرنگونی میگريزند) برآيند مبارزات بيشمار، بيشتر در درون ايران، و فشارهای بيرون و بيش از همه ناهنگامیanachronism و تباهی و ناشايستگی روزافزون حکومت آخوندی خواهد بود. دادن شعار سرنگونی، مبارزه نيست و مبارزه لزوما به سرنگونی نخواهد انجاميد و هيج مشکلی هم در اين نيست. ما هدفی روشن داريم ولی دامنه محدود کار در بيرون و گسسته از مبارزات درون را نيز ــ مگر غير مستقيم ــ میدانيم و بیآنکه چشمداشت بيش از اندازه داشته باشيم تا آنجا که در توان ماست بر مبارزه تاکيد خواهيم گذاشت. چنانکه ظريفی گفته است، نخست جامه دان آنگاه سفر.
تغيير رژيم در ايران روی خواهد داد و ما بناچار دستی از دور بر آن خواهيم داشت. ولی مبارزه در هر جا هست و گاه در بيرون بيشتر کار میکند. اين معنای “مبارزه، نه سرنگونی“ است که هنوز پس از بيست و چند سال ابروهائی را بالا میبرد. ولی چه بهتر که همان در آغاز به اين میرسيديم که بجای دادن شعار سرنگونی، به مبارزه برای سرنگونی ــ مبارزهای که بيشتر فعاليتهای تبعيديان ربطی به آن ندارد ــ میرسيديم.
ژوئيه ۲۰۰۷
نخست ببینیم هدف ما چیست؟
بخش 7
در خدمت استراتژیِ پیکار سیاسیِ مردمی
نخست ببینیم هدف ما چیست؟
بر خلاف آنچه تصور میشود امر بدیهی به معنی بی نیاز از موشکافی و روشنگری در جهان وجود ندارد (علم از باریک شدن بر امور بدیهی آغاز شد.) مبارزه با جمهوری اسلامی که سه دههای دلمشغولی عموم ایرانیان فعال تبعیدی بوده از همان بدیهیهاست که از سوی همگان مسلم گرفته شده است. به خوبی میتوان ادعا کرد که اگر پس از نزدیک سی سال هنوز اینهمه آشفتگی و پراکندگی در این جماعت کاهنده دیده میشود از آن است که نخست درباره تکلیفی که بیدرنگ پس از رهائی از رژيم برخود گرفتند اندیشه نکردند. مبارزه لازم بود ولی برای آنکه به جائی برسد هدفهای روشن و استراتژی متناسب با آن میخواست.
تغییر رژیم، یا به زبان دیگر سرنگونی آن، دست کم در نخستین سالها چنان هدف آسانی به شمار میرفت که اگر کسی میخواست اندکی ژرفتر به آن بنگرد از هر سو به رخش میکشیدند که “دوصد گفته چون نیم کردار نیست.“ (امروز برایش شایعه میسازند که با رژیم تماس گرفته است!) جماعات بیشماری با انگیزههای گوناگون ــ از انتقامجوئی تا جبران زیانها تا برقراری نظام سياسی و شکل حکومت دلخواه ــ همه سخن از سرنگونی رژیم میراندند و با بیاثر کردن یکدیگر، در عمل به ماندگاریش کمک میکردند.
با گذشت سالها و پابرجائی رژیم و تحولات پراهمیت در ایران و در موقعیت بینالمللی مسئله پیچیدهتر شد. اشکال از آنجا برخاست که صرف تغییر رژیم نه هدف روشنی بود که بتواند گروههای بزرگی را بسیج کند، به این معنی که در مبارزه منظم نگهدارد، و نه به آن آسانیها بود که میپنداشتند. اختلافات که از همان نخستین روزها برسر آنچه میباید بجای این رژيم بیاید بروز کرد، در نبود کوشش جدی برای رسیدن به يک همرائی بر امر ملی و نه گروهی، پیوسته بیشتر شد؛ و پایداری دستگاه حکومتی آخوندی و اندک اندک سپاهی ـ اطلاعاتی، دربرابر دشواریهای از هر گونه، شمار فزایندهای را از سرنگونیخواهان به کنارهگيری رساند و میرساند.
اکنون با این تجربه در پشت سر، زمان آن است که از امر بدیهی آغاز کنیم و نخست بپرسیم که هدف ما چیست؟ سرنگونی رژیم هدفی است که برای بیشتر ما که این سرنوشت شوم را برای ایران نمیپسندیم اهمیت تمام دارد، ولی به همان اندازه اهميت، جایگزینی است که برای جمهوری اسلامی میخواهیم و بهائی است که آمادهایم ملت ایران برای سرنگونی آن بپردازد ــ به ویژه اکنون که کسانی از ایرانی و بیگانه گزینه حمله ویرانگر نظامی را دربرابر مردم ایران مینهند. ما میخواهیم مانند مجاهدین آن زمان در پشت زنجیر تانکهای عراقی، یا امروز در زیر سایه بمبافکنهای آمریکائی به قدرت برسیم یا برای هدف بزرگتری مبارزه میکنیم؟ در اینجا روی سخن با کسانی نیست که تنها به انتقامجوئی میاندیشند، یا “ایستادهاند که پادشاهی به ایران برنگردد،“ یا پادشاهی و ديگر هیچ، یا تنها مصدق است و بس. آنها در واقع از مبارزه بیرون هستند زیرا مسئله ملی را به اندازه هدفهای کوچک خود رساندهاند؛ هدفهای آنان ارتباطی با موقعیت مرگ و زندگی ما به عنوان یک ملت ندارد.
آوردن نمونه آن گروهها و گرایشها از این رو سودمند است که موضوع “پس از جمهوری اسلامی“ را به جای شایستهاش در مبارزه بالا میبرد. برچیدن رژیم اسلامی هدف نهائی نیست؛ هدف مرحله اول و وسیله لازم و صرفنظر نکردنی برای رسیدن به هدف نهائی است ــ ایرانی که بجای این پارگین اخلاقی و سیاسی میخواهیم. اکنون که دانستهایم پریشیدگی در اندیشه به چه بهائی تمام شده است میباید مسئله را در همه سویههایش روشنتر کنیم. هدف نهائی خود را از مبارزه چنان قرار دهیم که نخست، بتواند بیشترین و بهترین را (کسانی که به همه ایران و ایرانیان میاندیشند،) از آنها که در میدان ماندهاند، به همرائی برساند؛ و دوم، با هر فراز و نشیب در احوال رژیم دگرگون نشود؛ و سوم، ارزش مبارزه و گذاشتن نیرو، جانفشانی به کنار، را داشته باشد. استراتژی و تاکتیکهای مناسب مبارزه برای چنان هدفهائی پس از آن میآید و طبعا میباید چنان باشد که نه به هدف نهائی و نه به هدف مرحله اول یعنی تغییر رژیم آسیبی برساند.
***
این گونه نگریستن به تکلیفی که بر خود قرار دادهایم سبب میشود که مبارزه را چنانکه بایست جدی بگیریم. جدی گرفتن مبارزه به معنی آن است که در هر گام به هدف نهائی و هدف مرحله اول خود بیندیشیم و کاری نکنیم و سخنی نگوئیم که در خدمت آنها نباشد. جدی گرفتن همچنین به این معنی است که شعار سرنگونی دادن را جانشین مبارزه نکنیم. اگر با نوشتن و گفتن سرنگونی اتفاقی نیفتاد نا امید نشویم و از آن بدتر چپ و راست را مسئول بیهوده ماندن شعارهای خود نشماریم. مبارزه با سرنگونی یکی نیست. هر مبارزه به سرنگونی نمیانجامد و بسا “مبارزه“ها به ضد خود عمل میکند. تنها مبارزات درست و موثر به یاری عوامل دیگر، مهمتر از همه اقدامات خود رژیمها، به سرنگونی انجامیده است. حالت دیگر، و بدترینی نیز هست و آن سرنگونی با مداخله بيگانگان و همکاری دستنشاندگان داخلی آنهاست. چنانکه میبینیم سرنگونی هم شرایط دارد.
اینکه مبارزه لزوما به سرنگونی، به ويژه دربرابر يک رژيم مجهز و بی هيچ ملاحظه، نخواهد انجامید یک نکته کلیدی است و پافشاری از یک سو، و انعطافپذیری در تاکتیکها را از سوی دیگر میطلبد. ما میباید گاه برضد امید، خوشبینی خود را به پیروزی نگهداریم. همین که ما پس از بیست و هشت سال لازم است در باره هدفها و استراتژی و تاکتیکهای مبارزه بیندیشیم و از مقدمات آغاز کنیم پیچیدگی موقعیتی را که درگیر آنیم نشان میدهد. این بیست و هشت ساله بیهودگی و بیربطی و آسیبرسانی بیشتر کارهائی را که به نام مبارزه شده است نشان میدهد. دهها هزار تن در چنان مدت طولانی و با صرف شاید صدها میلیون دلار نه رژیم را سرنگون کردهاند نه مبارزهشان در شرایط خوبی است. از آن همه تلاشها امروز بقایائی این سو و آن سو مانده است که اگر درست عمل کند اتفاقا در دو زمینه مهم اوضاع و احوالش مساعدتر از هر زمان است.
نزدیک شدن به همرائی برسر هدف نهائی مبارزه يکی از این زمینههاست. برقراری یک دمکراسی عرفیگرا برپایه اعلامیه جهانی حقوق بشر در کشوری یکپارچه و مال همه ایرانیان و به دست ایرانیان هدفی است که در چپ و راست طیف سیاسی بیشترین جاذبه را دارد. کوشش بیست و چند ساله برای یافتن یک گفتمان ملی و فراتر از ملاحظات گروهی بیهوده نمانده است. ما سرانجام به يک گفتمان مشترک رسیدهایم که مانند رشتهای ناپیدا مبارزان را در درون و بیرون ایران بهم میپیوندد ــ اختلافاتشان باهم هر اندازه باشد. خرده گفتمانهائی مانند پادشاهی و جمهوری، یا فدرالیسم زبانی تا حد دشمنی و جدائی، همچنانکه جنگ برسر رویدادها و شخصیتهای تاریخی از نیروی زندگی بیبهرهاند. مسئله مردم حکومتی است که برگزیده و در خدمت آنها باشد و همین است که در قلب گفتمان ملی قرار دارد.
ورشکستگی همه سویه جمهوری اسلامی، و بیگانگی مردم حتی توده مذهبی از گروههای فرمانروا ــ از آخوند و سپاهی ـ امنیتی ــ زمینه دیگر است. از خط امام تا عملگرا و از اصلاحطلب دوم خردادی تا اصولگرا همه رنگهای رژيم آزموده شده است. دیگر کسی امید رهائی را در جمهوری اسلامی نمیبیند. ممکن است مردم از ناگزیری تحمل کنند ولی مانند دورههائی در گذشته ــ پس از جنگ و پس از دوم خرداد ــ گول نخواهند خورد. جمهوری اسلامی سیر “تکاملی“ خود را کرده است، همه گونه فرصت در اختیارش بوده است ــ تازهترینش درامدهای افسانهای نفتی که اجازه داد در دو سال صد و چهل میلیارد دلار مصرف کنند. مذهب به عنوان کشورداری، فلسفه فراگیر زندگی، و ابزار پیشبرد جامعه و بهروزی مردمان همین است که پس از بیست و هشت سال تجربه میبینیم. از فولکلور آخوندی با روضهخوانی و رسالهها و کتاب دعاهایش همین فاجعهای در میآید که هر روز در سطح و ژرفای جامعه جریان دارد.
در پایان تونل دراز، کورسوئی اگر نه نوری پدیدار شده است. پایان ناگزیر رژیم نزدیکتر مینماید. اکنون میتوان در آرزوی قدرت کشور را هم فدا کرد. میتوان هرچه بیشتر و بیملاحظهتر خواست، و راه را بر هر همرائی بست. میتوان بند و بست را بجای همبستگی، حتی جایگزینی رژیم اسلامی گذاشت و در ضرورت حمله نظامی به ایران استدلال بافت. میتوان مانند بسیاری از واماندگان ترحمانگیز تاریخ، روز تا شب “سقط گفت و نفرین و دشنام داد.“ همچنین میتوان از فرصتی که یکبار دیگر در این صد ساله برای انسانی کردن جامعه و حکومت ایران پیدا شده است بهره گرفت و طرحی دیگر درانداخت که برای بسیاری از ما میباید از خودمان و رویکردهامان آغاز شود. زمان بزرگترین دشمن و خدمتگزار ماست، بسته به اینکه با خودمان چه کنیم.
سپتامبر ۲۰۰۷
مکتب تازه “مبارزه“
بخش 7
در خدمت استراتژیِ پیکار سیاسیِ مردمی
مکتب تازه “مبارزه“
هنگامی که در بررسی انحرافات مبارزه دراز پر از مشکلات ما در بیرون، به ضرورت تعریف مبارزه و سرنگونی برخوردم نمیدانستم که چه اندازه بهنگام است. اکنون با توجه به پشتیبانی پارهای کوشندگان از ضرورت حمله آمریکا به ایران، ما با یک مکتب تازه مبارزه روبرو شدهایم. پس میباید موضوع را بیشتر شکافت، و در اینجا نخست خلاصهای از نتایجی را که گرفته بودم میآورم:
۱ ــ مبارزه با سرنگونی یکی نیست. هر مبارزهای به سرنگونی نمیانجامد و نمیباید دلسرد شد و رها کرد. به هر فعالیتی نمیباید نام مبارزه داد. چه بسا فعالیتها که به مبارزه آسیب میزنند. سرنگونی فراآمد يک سلسله عوامل است که مبارزات ما، اگر درست باشد، بخشی از آن است.
۲ ــ ما در بیرون میباید بجای شعار سرنگونی دادن به مبارزهای که بتواند به سرنگونی انجامد بپردازیم. شعار دادن و به مبارزه موثر نپرداختن بسیاری فعالیتها را در همان حد نگهداشته است و به دلیل پابرجائی رژيم در بیست و هشت سال گذشته، گروههای بیشماری نا امید شدهاند. بقیه نیز چند سالی را در بحث از سرنگونی گذراندند که سودی به حال مبارزه نداشت.
۳ ــ سرنگونی رژیم برای موجودیت ایران لازم است و شرایطی دارد. نخست، رژیم بناچار میباید در ایران در جائی که هست سرنگون شود، در حالی که مبارزه را همه جا میتوان و میباید انجام داد. از این امر بدیهی که کسانی میکوشند به عنوان مخالفت با سرنگونی رژیم جلوه دهند ( نمونه دیگری از “مبارزه“ای که به سرنگونی کمک نمیکند) دو نتیجه میتوان گرفت.
نخست، اگر قرار است رژيم در ایران و به دست مردم ایران سرنگون شود میباید در برابر حمله به ایران و تغییر رژیم به دست بیگانگان، اگرچه با مشارکت پارهای ایرانیان، بایستیم. سرنگون کردن از بیرون تنها در صورت مداخله نظامی آمریکا امکان پذیر است.
دوم، سرنگونی صرفا برای سرنگونی و بی توجه به چگونگی آن بیمسئولیتی محض است. ما آن سرنگونی را باید بخواهیم که بجای رژیم اسلامی یک نظام دمکراسی بر پایه حقوق بشر بیاید. سرنگونی به بهای تکه پاره شدن ایران یا جنگ داخلی یا تکرار وضع عراق امری نیست که بیشتر ایرانیان آرزویش را داشته باشند. به قول فرنگیها ما خیال نداریم بچه را هم با آب حمام دور بریزیم.
انتظار من از گشودن بحث آن بود که به مبارزه با رژيم ــ مبارزه به قصد سرنگونی ــ جدیتر بیندیشیم و در گفتگو از سرنگونی، آن اندازه اسیر شعار دادن نشویم که مبارزه از یاد برود؛ و نیز در امر سرنگونی، دربرابر کشور خود، مردم و سرزمین ایران، با مسئولیت عمل کنیم و با هیچ استدلالی در خدمت طرحهای بیگانگان یا گرایشهای جدائیخواهانه قرار نگیریم. اکنون کسانی از این بحث لازم میکوشند سلاحی برای از میدان بدر کردن بسازند که باکی نیست و بدتر از اینها نیز به جائی نمیرسد. شایعهسازی و اتهام و ترور شخصیت صد سال زمینه اصلی سیاست ورشکسته ایران بوده است؛ سلاحی است پوشیده از زنگار بدنامی و شکست پشت شکست. هربار کسی در مبارزه به دروغپراکنی و تحریف دست مییازد حاصل جمع ابتذال را در سیاست ما ــ که هیچ پائین نیست ــ بالاتر میبرد.
به ویژه کسانی که در بیرون سودای رهبری و جایگزینی حکومت اسلامی دارند بهتر است در مبارزات خود از سخنگویان آن تقلید نکنند. این سر و صداها در راستای همان “مبارزات“ است که بخشی از دلائل پابرجائی رژیم را توضیح میدهد. (سخن گفتن از جایگزین یا آلترناتیو و شورای رهبری در بیرون دلخوشی دیگری است. ما میباید نقش خود را در یاری دادن به پیکار مدنی و سیاسی مردم ایران تعریف کنیم. از ادعای رهبریش دست برداریم و در خدمت آن باشیم.)
***
بهنگام بودن بحث، منتظر مکتب تازهای در مبارزه بود که اکنون یک دو تن با احتیاط و زیر پوشش نام مستعار گشودهاند. شیره سخن آنها این است که جمهوری اسلامی در پی ساختن بمب اتمی است، و آن را بر اسرائیل خواهد افکند؛ آنگاه نوبت ایران خواهد بود که بمباران اتمی را تحمل کند. از این مقدمه نتیجه میگیرند که طرحهای آمریکا برای بمباران ایران که به نظر آنان قطعا اجرا خواهد شد و اجتنابناپذیر است در واقع از خطر بزرگتری جلوگیری خواهد کرد. با این استدلالها طبعا ما میباید به پیشباز بمباران ایران برویم، چون در ضمن جمهوری اسلامی را نیز برخواهد انداخت و ما دارای رهبرانی از روی نمونه دوگل خواهیم شد که آماده همکاری با بیگانگان بودند و در اشاره آشکاری آوردهاند.
از این گزارهها تنها یکی درست است. جمهوری اسلامی دنبال بمب اتمی است و آمریکا و شماری دیگر از کشور ها مصمماند بهر ترتیب از آن جلوگیری کنند. اما انگیزه جمهوری اسلامی دست زدن به یک جنگ اتمی نیست که میداند به زندگیاش پایان خواهد داد. غربیان به درستی از آن میترسند که جمهوری اسلامی در پیکار تروریستی خود تکنولوژی هستهای را نیز به خدمت گیرد، یا به این و آن بدهد؛ و نیز آن را برای گسترش قدرت خود بکار برد. دورنمای یک جنگ اتمی با ایران از آن فرضهاست که صرفا برای رسیدن به نتیجه دلخواه پیش آورده میشود. بمباران ایران نیز هنوز گزینه آخرین چاره است و گزینههای دیگر و کمهزینهتری برای همه طرفها هست. ما لازم نیست در شور و شوق خود تا اینجاها درغلتیم.
اما درباره دوگل میباید گفت که او با مهاجمان آلمانی متحد نشد و در پیوستنش به متحدان جنگ جهانی بر ضد آلمان هیچ عنصری از همکاری با بیگانگان نبود. سیاست، چنانکه اشاره کردهاند عرصه کمبود است، ولی سیاست بینوای ما حتی به پتن هم که نام بردهاند نمیرسد و اگر بختشان یاری کند به چلبی ختم میشود. بهتر آن است که بجای این در و آن در زدن به واقعیات ایران و همسایگیاش از نزدیکتر بنگریم و ببینیم این کشور از همگسیخته با اینهمه مدعیان از هر رنگ از درون و بیرون آیا تحمل بمبهای “کم خطرتر“ آمریکا را خواهد آورد؟ سرنگونی جمهوری اسلامی خواستی برحق و ضرورتی حیاتی برای ملت ایران و موجودیت ماست، ولی بهر بها و هر بهانه از این گونهها که آوردهاند؟
ما دهههاست برای دمکراسی و حقوق بشر در ایران مبارزه میکنیم. (حقوق بشری که به موجب اعلامیه جهانی، افراد فارغ از هر تقسیمبندی و به عنوان فرد انسانی از آن به یکسان برخوردارند و نه چون به زبان معینی سخن میگویند یا مذهب معینی دارند…) آیا میتوان تصور کرد که جنگ ویرانگر، چنان نظامی را حتی به رهبری سروران جایگزینساز، به ایران خواهد آورد و همین را هم که از کشور ما مانده است به باد نخواهد داد؟ در گفتار و کردار کدام سازمان سیاسی که حاضر به گفتگو با این سروران شده است کمترین دلبستگی به ملت ایران (نه به “ملت“های ایران) دیده میشود و اگر آنها فرصت دست بردن به سلاح پیدا کنند زندگی و امنیت مردم در هر کوی و برزن تهدید نخواهد شد؟ کسی با سازمانهای قومی، چه رسد به اقوام ایران که ربطی به آن سازمانها ندارند مخالف نیست ولی سرنوشت ایران را نمیباید به دستهائی، در بیرون و درون آن سازمانها، سپرد که بی مداخله مسلحانه بیگانه بختی برای خود نمیشناسند. ایران عراق نیست ولی میتوان آن را به روز عراق انداخت.
به آن بحث بهنگام برگردیم. هر کار به عنوان مبارزه میکنیم لزوما مبارزه نیست. مبارزه میباید در يک چهارچوب معین برای هدف (های) معین و در خدمت آن باشد؛ و هیچ سرنگونی که ایران را بدتر از آنچه هست بجای گذارد به کار مبارزان نخواهد آمد.
اکتبر ۲۰۰۷
از ما چه بر میآید؟
بخش 7
در خدمت استراتژیِ پیکار سیاسیِ مردمی
از ما چه بر میآید؟
اکنون که مدافعان حمله آمریکا به ایران به توجیه انکارآمیز افتادهاند و آنها که استقبال از نیروهای آمریکائی را وعده میدادند دم درکشیدهاند، میتوان به پارهای بدفهمیها ــ همه از بدیهیات بد جلوه داده شده ــ پرداخت. نخستین در موضوع سرنگونی رژیم اسلامی، که بیش از همه دستاویز شده است. ما اگر سرنگونی رژیم را با مداخله خارجی رد کنیم یک راه بیشتر نمیماند ــ کمک به مبارزه مردم ایران و استفاده از همه عوامل، ازجمله پشتیبانی افکار عمومی جهانی، تا حکومت اسلامی نه در بیرون، نه به رهبری ما، نه صرفا براثر مبارزات ما، جایش را به یک نظام دمکراتیک مدرن بدهد. در فضای مهآلود سادهنگری و غرضها، پی بردن به این حقیقت بدیهی ظاهرا چنان دشوار است که هنوز و بارها نیاز به روشنگری دارد. میلیونها از بهترین فرزندان ایرانزمین در کار نبرد همه سویه با نظام آخوندی هستند؛ زندانها از آنها پر است، هزاران تنشان به این علت زیر خاکها خفتهاند و آنگاه کسانی نمیتوانند بپذیرند که جمهوری اسلامی را مثلا در پاریس یا واشینگتن نمیتوان سرنگون کرد؛ جای سرنگونی، و نه مبارزه، در ایران است و نیروهایش اساسا در درون ایران.
يک حقیقت بدیهی دیگر که از دریافت روشنترین فکرها بیرون مینماید، ارتباط میان مباررزه و سرنگونی است. مبارزه برای مبارزه نیست ــ مگر نزد پهلوانان نستوهی که به هر چه میکنند چنان نامی میدهند. مبارزه اگر معنی داشته باشد برای دگرگونی و جابجائی است. انسان تا هدفی نداشته با امری مخالف نباشد و چیز دیگری بجای آن نخواهد مبارزه نمیکند. اما هدف دوردستتر، مبارزه درازتر و دشوارتر میخواهد و چه بسا به زندگانی انسان نیز نرسد و از یک نسل به نسل دیگر بکشد ــ هم اکنون یک نسل از مبارزه با جمهوری اسلامی گذشته است. جدا کردن مبارزه از اینروست که اگر سرنگونی روی نداد ناامیدی پیش نیاید و مبارزه ادامه یابد. اگر پیوسته در مبارزه به انگیزه سرنگونی بیندیشند مانند بیشتر نسل اول مبارزان خواهند شد که دل خود را به وعدههای دو ماه و دو سال دیگر خوش میداشتند و به زور امیدهای دروغین در میدان میماندند.
چنانکه در جائی دیگر اشاره کردهام ما گاه میباید برضد امید امیدوار باشیم و ادامه دهیم. آنان که همه در اندیشه جایگزینی هستند به این معنی که شتاب دارند هر چه زودتر سوار شوند چنین سخنانی را در حکم دست برداشتن از هدف سرنگونی رژیم وانمود میکنند. ولی در مبارزه ما مسئله این نیست که سوار شویم یا زودتر از دیگران سوار شویم یا به هر بها سوار شویم. در اینجا پای موجودیت ملتی در میان است. مشکل ایران در این نیست که گروهی جای گروه دیگر را به هر ترتیب بگیرند. ما برای دگرگون کردن و بهبود دادن همه “وضعیت“ ایران، از فرهنگش گرفته تا سیاست و حکومتش، مبارزه میکنیم و طبعا دربرابر پارهای مدعیان جایگزینی میایستیم. هیچ جای شگفتی نیست که کسانی از مخالفان رژیم اسلامی با ما همان اندازه دشمنی میورزند که رژیم. به ویژه آنها که صرفا به سرنگونی میاندیشند و به پیامدهای استراتژیهای خطرناک خود توجهی ندارند و آنها که میخواهند گوشهای از این سرزمین را بردارند و با آن هر چه میخواهند بکنند ما را همان اندازه مزاحم خود میشمارند که حکومت اسلامی.
***
اگر ما در بیرون، مگر به زور بمبهای آمریکا و لشگرکشی از کشورهای همسایه، نمیتوانیم رژیم اسلامی را دست کم در یکی دو استان مرزی سرنگون کنیم از چه برخواهیم آمد؟ سودمندی تاکید بر مبارزه در بیرون آن است که به چنین بحثهائی مجال میدهد. چه بهتر میبود که همان بیست و چند سال پیش بجای هر روز شعار سرنگونی سردادن و برسر گرفتن جای سران حکومت با هم درپیچیدن ــ که با نزدیک شدن خطر جنگ در میان جایگزینسازان بالا گرفته است ــ نگاه خود را به آنچه در خدمت اکنون و آینده ایران است میانداختیم.
درافتادن با جمهوری اسلامی از دور، پیش از هر چیز نیاز به راه انداختن یک نیروی موثر دارد ــ نیروئی که در کشاکش میان گروهها هدر نشود. پس از بیست و هشت سال ما تازه داریم به نزدیکیهای یک گفتمان مشترک، یک همرائی ضمنی برسر اصول، میرسیم که میرود در دمکراتمنشترین بخش نیرو های مخالف جائی برای کشاکش بیهوده نگذارد. واپسماندگان کاروان هنوز بسیارند و مسئله خودشان است. دیگران هنوز در مبارزه میباید اولویتی به این جبهه بسیار مهم برای اکنون و آینده ایران بدهند. درافتادن با رژيم از کشورهای دمکراسی لیبرال با خود یک ویژگی نیز میآورد: ضرورت آموختن شیوههای سیاست ورزی از مردمانی که سیصد سالی از ما زودتر آغاز کردهاند. در این جبهه هم اندک پیشرفتهائی را میتوانیم ببینیم؛ ولی هنوز تا رخت بربستن شیوههای تحریف و آوردن گفتاورد بیرون از متن و دروغبافی آشکار و تهمت از گفتار سیاسی، بسیار فاصله داریم. در نزد یخزدگان تاریخ، کار از اینها به هیستری کشیده است که البته بر ایشان حرجی نیست. سالم کردن فضای بیرون، انداختن انرژیها در مسیر سازندهای که هم به مبارزات همسوئی دهد و هم تمرینی برای دمکراسی در این فرصت مغتنم باشد یکی از نخستین کارهائی است که در مبارزه از ما برمیآید. ما هیچ نمیباید از کمکی که بیاعتباری نیروهای مخالف بیرون به ماندگاری جمهوری اسلامی میکند غافل باشیم. در همه جای جهان و در ایران به ویژه، تصویر برجستهتر بیرونیان، منظره جماعتی است درهم افتاده که کارشان بیآبرو کردن یکدیگر است. پیش از جنگ بر سر اینکه چه کسی بیشتر رژیم را سرنگون میکند بد نمیبود به بهبود این منظره میپرداختیم. از این نظر بیرونیان جایگزینان منفی رژيم بودهاند ــ “ببینید چه کسانی میخواهند جای ما را بگیرند!“
پیشبرد گفتمان مدرن و جایگزین جهانبینی جمهوری اسلامی بخش دیگری از سالم سازی فضای مبارزه است و به همسوئی نیروها کمک میکند. ما پس از سالها و دههها زندگی در زیر آفتاب مدرنیته میباید آسانتر خود را از جهان قبیلهای و خودی و غیر خودی آزاد کنیم. جامعه ایرانی برخلاف تصور بسیاری مبارزان، آمادگی پذیرفتن پیشروترین برنامههای سیاسی را دارد. هیچ ملتی در پیرامون ما تا چشم کار میکند از کوره صد ساله ایران بدر نیامده است. يک برنامه سیاسی ملی ــ به این معنی که به همه ایرانیان بیندیشد و گستردهترین مخرج مشترک را در چهارچوب دمکراسی لیبرال (محدود به اعلامیه جهانی حقوق بشر) درنظر بگیرد ــ به خوبی در ظرفیت ملی ما هست و ما در بیرون دست گشادهتری برای پروراندن آن داریم. آنها که مسائل انحرافی و ملت سازی و کینه زبانی را پیش میکشند، مانند آنها که در این هنگامه، همه ویژگیهای یک مبارزه آلوده سیاسی را به بحث تاریخ میدهند از مبارزه برای سرنگونی بیروناند.
آگاه کردن مردم در هر جا از آنچه در ایران میگذرد؛ پشتیبانی از مبارزات مردمی؛ گستردن شبکه ارتباطی درون و بیرون؛ سختتر کردن زندگی بر رژیم در هر جا امکان دارد؛ و بطور کلی آماده شدن برای مرحله نهائی مبارزه؛ برای پس از جمهوری اسلامی؛ و ــ در بدترین سناریوها ــ برای پس از پس از جمهوری اسلامی اجزاء دیگر طرح کلی مبارزه برای سرنگونی است. در این زمینه عموم مبارزان آنچه توانستهاند کردهاند و میکنند و تنها عیب کارشان ناتوانی از رویهم ریختن و دست کم همسو کردن مبارزات بوده است.
اکتبر ۲۰۰۷
رهبری و مبارزه مدنی
بخش 7
در خدمت استراتژیِ پیکار سیاسیِ مردمی
رهبری و مبارزه مدنی
از جامعه مدنی سازمان نیافته ولی درپیوسته ایران خبرهای امیدبخش میرسد. دو ابتکار تازه گروهی از آزاداندیشان به ویژه سزاوار توجه است. شورای ملی صلح، در پاسخ به بحران اتمی و خطر جنگ برخاسته از آن؛ و کمیته انتخابات آزاد، در تدارک انتخابات اسفند مجلس، به خودی خود و گذشته از اینکه به کجا برسند میباید پشتیبانی شوند.
از این دو، شورای ملی صلح پشتیبانانی در درون حکومت و زمینهای به مناسبت نزدیکی خطر، در جامعه بطور کلی دارد. کمیته انتخابات آزاد پیامی در مخالفت با همه کارکرد انتخاباتی حکومت اسلامی میفرستد که بیشتر آرزوی الهامبخش حرکتهائی در گوشه و کنار جامعه خواهد بود. شورای ملی صلح انگشتی احترامآمیز بر روی مسئله اصلی ــ برنامه تسلیحات اتمی رژیم ــ میگذارد و انگشت دیگری، اتهامآمیز، رو به آمریکا میگیرد و آزادی عمل و گسترش خود را در فضای پر از کشاکش دستگاه حکومتی تامین میکند. کمیته انتخابات آزاد سخن آخر را شجاعانه میگوید و بی انتظارات بیش از اندازه، پیامی میفرستد که طنین آن خاموش نخواهد شد. اعضای کمیته نه تنها از تنگنای شورای نگهبان بلکه از حلقه خودی و غیر خودی ملی مذهبی نیز بیرون آمدهاند. آنها به درستی دریافتهاند که مصلحت ملی مذهبیها نیز در به رسمیت شناختن حق همگان است.
برای ما در بیرون، اگر از خود بدر آئیم و به آزاداندیشان درون نزدیکتر شویم، آنچه کمیته انتخابات آزاد میگوید جائی برای افزودن نمیگذارد، آنچه هم که شورای ملی صلح میخواهد تنها در واژگان و تاکید، اندک تفاوتهائی با سخن ما دارد. ما به سبب آزادی عمل بیشتر میتوانیم بگوئیم که مسئولیت بحران کنونی و خطر جنگ آینده اساسا به گردن جمهوری اسلامی است و اگر بمب اتمی رژیم در میان نباشد تهدید جنگ هم نخواهد بود. ما همچنین میتوانیم تاکید کنیم که خواست صلح و محکوم کردن مداخله نظامی خارجی نمیباید به قصد پشتیبانی از طرف دیگر کشاکش یعنی جمهوری اسلامی باشد، و صلح نمیباید اصل موضوع را از یادها ببرد.
اینکه پشت سر شورای ملی صلح عناصری از درون حکومت باشند یا نه تاثیری ندارد و نمیباید مصلحت ملی را زیر سایه ملاحظات سیاسی، حتی ملاحظات مبارزه، ببرد. اکنون پیشگیری جنک و بازایستادن برنامه اتمی جمهوری اسلامی اولویت دارد. وقت برای ملاحظات دیگر بوده است و خواهد بود. اهمیت شورای ملی صلح در این است که با نزدیک کردن مواضع خود به بخش فعالتر جامعه مدنی و برطرف کردن بدگمانی نیروهائی که از ملی مذهبی و دوم خردادیها نارو خوردهاند از پراکندگی کنونی آزادیخواهان خواهد کاست. مخالفت با جنگ و برنامه تسلیحات اتمی، مانند پیکار برای انتخابات آزاد زمینهای طبیعی برای همفکری نیروهای گوناگون است.
کمیته انتخابات آزاد دنباله کاری را که فراخوان ملی رفراندم آغاز کرد گرفته است و خواست رهائی ملی را در قالب گفتمانی ریخته که جز حکومت و مخالفان وفادارش کسی نمیتواند با آن در افتد. فراخوان ملی رفراندم دچار این اشتباه بود که میخواست یک جنبش را در قالب سازمانی بریزد. آن قالب سازمانی به ناچار بسیار کوچک تر از گستره یک جنبش بود و به سرعت در گرداب ناسازگاریهای سیاسی و شخصی اجتنابناپذیر افتاد. پیکار برای انتخابات آزاد و جلوگیری از جنگ اگر حالت رسمی به خود نگیرد و جنبشی دربرگیرنده افراد و گروههای گوناگون بماند از بیرون با فشارهای حکومت و از درون با ناسازگاریهای اجتنابناپذیر روبرو نخواهد شد.
سی سال کشیده است تا اکنون بتوان از جا افتادن یک گفتمان ملی، گفتمان دمکراسی و حقوق بشر، در جامعه ایرانی سخن گفت. پیشروترین لایههای اجتماعی به این گفتمان پیوستهاند. اما دمکراسی و حقوق بشر فرایافتهائی کلی، و بسترهائی برای اقدام و عمل سیاسی هستند، و برای آنکه بتوانند مسیر رویدادها را تغییر دهند نیاز به شعارها و کارزار (کمپین)هائی نزدیک به مسائل روز دارند. “دموکراسی خواهی“ و حقوق بشر که از چند سال پیش برسر زبانها افتاد در همان حد ماند. امروز محسوس بودن خطر برنامه اتمی رژيم و نزدیک بودن انتخاباتی که غیر آزادترین و شاید مهمترین انتخابات جمهوری اسلامی خواهد بود به آزادیخواهان ایرانی میدان مناسبی میدهد.
آزادی و باز سازی ایران فرایندی دشوار و طولانی و پیچیده، و سراسر آغشته به تلخی و تراژدی است و راهحلهای فوری و میانبر، هر چه هم خوشظاهر، ندارد. پیکاری است در جبهههای بسیار و با پیکارگران بیشمار که گاه باهم و گاه رویاروی هماند. پیکار مردم است برای دگرگون کردن حکومت و برای دگرگون کردن همان مردم؛ زیرا درد و درمان ما در همان مردم است. سی ساله گذشته در همین پیکار گذشت. مردم دیگر همان تودههای سه دهه پیش نیستند ــ هرچند هنوز راه درازی دارند. رژیم نیز همان نیست؛ نیرومندتر و برای موجودیت ایران خطرناکتر شده است. پس از سی سال دارد راه و رسم نظامهای توتالیتر ایدئولوژیک را از زبالهدان تاریخ بدر میآورد تا در جامه اسلامیاش به کار گیرد.
فرمولهای آسانی که این روزها کسانی برای “نجات ایران“ پیش میکشند نه به جائی میرسند، زیرا طبقه سیاسی ایران در بیرون و جامعه سیاسی ایران در درون گوشی برای شنیدن پیام آنان ندارد؛ و نه اجرا شدنی هستند، زیرا صورت مسئله را درست نگرفتهاند. ما هر پیشرفتی تاکنون در مبارزه کردهایم در دگرگون ساختن عنصر مردمی بوده است که عنصر اصلی است. اگر میتوانیم از جامعه مدنی، جنبشهای اجتماعی، گفتمان ملی و همرائی بر دمکراسی و حقوق بشر در ایران بگوئیم از آن دگرگونی برخاسته است و آینده ایران در این مسیرها و با این نیروها ساخته خواهد شد. هزاران و هزاران در اینجا و آنجا و هر جا، حتی اندک شماری در راهرو های قدرت، در باززائی سیاسی جامعه ایرانی سهم داشتهاند.
نمیتوان از زنان و مردانی که جان و آزادی خود را سی سال ارزانی چنین پیکار سیاسی و فرهنگی کردهاند انتظار داشت که برای رهائی خود به نیروئی جز خودشان پشت بدهند. جامعه بزرگ ایرانی درون و اجتماع کوچکتر ایرانی بیرون صدها و هزاران رهبر در سطح محلی، از پائین، در گوشه و کنار این توده بزرگ انسانی، پرورده است. ما سرانجام استخوان بندی یک جامعه سیاسی مدرن را پیدا میکنیم. جامعه سیاسی نوپای ایران هنوز نمیتواند شبکه سازمانی خود را داشته باشد ــ در ایران به سبب محدودیت آزادی، در بیرون به سبب آزادی از محدودیت، که بحثی دیگر است ــ ولی سازماندهی نیز مانند رهبری از پائین و طبعا بیشتر در جائی که مردمند، خود ایران، خواهد بود. (این از طرفههای سیاست است که چنانکه ارسطو نشان داد از محدودیت به آزادی میتوان رسید و از بی بند و باری به محدودیت ــ در مورد ما بیرونیان به کم اثری.) پیکار سیاسی مردمی که استراتژی بهتر از آن هنوز نشان داده نشده همین است که در ایران میبینیم. در همین طیف صد رنگ از مبارز سر سپرده تا سازشکار بیاعتقاد که نقش خود را در سست کردن مبانی رژيم دارد؛ همین فراخوانها و کارزارها و تظاهرات و اعتصابها و کمیتهها و بیانیههاست، همین زندانیان سیاسی و مبارزان سرکوب شدهاند، همین گردنهائی است که با اینهمه افراشته میمانند.
دسامبر ۲۰۰۷
پادشاهی و رهبری
بخش 7
در خدمت استراتژیِ پیکار سیاسیِ مردمی
پادشاهی و رهبری
بحث در باره نقش شاهزاده وارث پادشاهی پهلوی بار دیگر بالا گرفته است، و نه صرفا از سوی بخشی از هواداران پادشاهی.
آن هواداران استدلال میکنند که مبارزه بی رهبری نمیشود و برای این “کشتی کژ و مژ“ سکانداری لازم است.. مردم در ایران نمیدانند و کسی را میخواهند که به آنها بگوید چه کنند. در بیرون گروههای سیاسی اثر چندانی ندارند. در خود ایران نیز چنان کسی نیست. ده سال پیش خاتمی بود ولی او بیاعتبار شده است پس میباید جایش را با شاهزاده پر کرد. اینان با همه تکیه خود بر نیاز مردم در ایران به رهبری، در ته دل میدانند که دوری از خاک میهن با خود محدودیتهائی میآورد؛ و تکیه را بر نقش رهبر در بسیج کمک اخلاقی غرب برای پیکار آزادی و حقوق بشر مردم ایران میگذارند. در این استدلالها مسلما واقعیتی هست. اگر کسی باشد که اکثریتی از او پیروی کنند نیروی بزرگی شکل خواهد گرفت و از جمله بهتر خواهد توانست نظر جهانیان را به مردم ایران و مشکلات و آرزوهایشان برگرداند. ولی رهبری با نامزدی برای یک مقام سیاسی تفاوت دارد. این استدلالها مال زمانی است که رایگیری در میان باشد. مردم به رهبر رای نمیدهند؛ به رهبر روی میآورند. به یک تعبیر رهبر ظاهر میشود؛ به نقطهای میرسد که مردمان احساس میکنند کارشان بی حضور الهامبخش و فرهمند او نمیگذرد.
یک گونه دیگر رهبری نیز هست ــ رهبری بر پایه همرائی consensus گروه یا شخصیتی با نیروهای سیاسی دیگر در یک داد و ستد سیاسی. در بحثهای کنونی به نظر میرسد که این گونه رهبری بیشتر در نظر است. زیرا از رهبری فرهمند charismatic دست کم هنوز سخن نمیتوان گفت. اما یک نگاه به منظره سیاسی ایران دشواریها را نشان میدهد.
چنانکه در فرصتهای دیگر اشاره شده است نیروهای سیاسی مخالف حکومت انقلابی در ایران را با هیچ انقلاب دیگری نمیتوان مقایسه کرد. در انقلابهای دیگر شکستخوردگان بودند که با پیروزمندان به مبارزه میپرداختند. در انقلاب اسلامی نه تنها شکستخوردگان، بقایای رژیم کهن، بلکه بیش از آنها پیروزمندان انقلاب به تندی به صف مخالفان پیوستند. در انقلابهای دیگر نیز چنان پیروزمندانی بودند که نبرد قدرت را باختند ولی رژیم انقلابی، اگر ماند، توانست آنها را به عنوان نیروی سیاسی نابود کند. در انقلاب اسلامی آن عناصر به اندازهای پر شمار و گوناگون بودند که خوشبختانه با همه دد منشی حکومت انقلابی و کشتارهای هولناک، تقریبا دستنخورده ماندند. طیف مخالفان رژیم در بیرون ایران بیشتر انقلابیان پیشینی هستند که گاه نمیدانند بیشتر میخواهند با رژیم پادشاهی بجنگند یا جمهوری اسلامی. از درون ایران هیچ کس آگاهی درستی ندارد. این اندازه هست که هیچ جنبشی را نمیتوان نشان داد که ادعاهای کسان را تایید کند.
اینکه پادشاهی هنوز به عنوان یک نیروی سیاسی هست، واقعیتی است که نشانهای بیش از شدت مخالفتی که بسیاری از مخالفان جدی جمهوری اسلامی با آن میورزند لازم ندارد. در سه دهه گذشته از همه کوششها بیش از این بر نیامدهایم که بخش کوچکی از این دشمنیها و ناسازگاریها را تخفیف دهیم. بیست و پنج سال روشنگری در اینکه شکل حکومت پادشاهی یا جمهوری اهمیتی ندارد و تکیه را بر نظام سیاسی دمکراتیک میباید گذاشت تازه دارد به نتیجهای میرسد. اندک اندک گروههائی را میتوان یافت که جمهوریخواهی را با دمکراسی مترادف نمیگیرند و میپذیرند که پادشاهی نیز میتواند در یک دمکراسی لیبرال، باشد. ولی آنان نیز به آینده پادشاهی لیبرال دمکرات در ایران بدگمان هستند و میترسند هواداران پادشاهی به تندی تسلیم غرائز استبدادی خود شوند و دمکراسی را قربانی شاهپرستی کنند. میباید انصاف داد که رفتار سلطنتطلبان، حتی مشروطهخواهانی که در تعهدشان به دمکراسی و حقوق بشر تردید نمیتوان داشت هیچ کمکی به برطرف کردن این بدگمانی نمیکند. واکنش خشمگین و گاه کینهتوزانه آنها به هر انتقاد؛ و شیفتگی و از خود بیخودی که در موقعیتهائی از آنان دیده میشود ویژگیهای یک طبقه سیاسی مسئول نیست. همانندهای آنان در گرایشهای دیگر نیز به همچنین.
ما ناگزیریم این واقعیت را بپذیریم که بیشتر فعالان سیاسی در بیرون، و بخش نامعلومی از مخالفان رژیم در درون ــ به ویژه کسانی که سی سال پیش در دشمنی با پادشاهی زندگانیهای خود را نیز به آتش کشیدند ــ از دسترس هواداران رهبری شاهزاده بیروناند و نمیخواهند وارد ترتیباتی شوند که دورادور هم به سود امر پادشاهی باشد. علت همان واقعیت پادشاهی به عنوان نیروی سیاسی است که انقلابیان پیشین را میرماند. اصرار هواداران پادشاهی و خود شاهزاده به اینکه امروز موضوع پادشاهی در میان نیست ــ که حقیقتا هم نیست و به رای آینده مردم بستگی دارد ــ ممکن است اعتماد کسانی را جلب کند ولی بیمیلیها را چاره نخواهد کرد ــ چرا بازگشت پادشاهی را برای مردم پذیرفتنیتر سازند؟ هواداران پادشاهی این ملاحظات را میدانند و به این نتیجه رسیدهاند که نمیباید وقت خود را صرف مخالفان رژیم پیشین کنند. این نظر البته درست نیست؛ و کوششهای ما برای دگرگون کردن فرهنگ سیاسی ایران، و بدر آمدن از فضای دشمنی و کشاکش، بی هیچ توهمی درباره همکاری، میباید دنبال شود. اما نسل تازه ایرانیان پس از سی سال، دور از آن عوالم سیر میکنند و منطقا میباید پذیرفت که نگاهشان به خودشان دوخته است.
در این تصویر نامساعد یک عامل تازه پیدا شده است که میتواند به طرح کلی شاهزاده کمک کند. پارهای از مهمترین سازمانهای قومی در “کنگره ملیتها“ در کنار استراتژی چپ خود، از یک سالی پیش به استراتژی راست روی آوردهاند. این سازمانها آمادهاند دشمنی سنتی خود را با پادشاهی در برابر شناخته شدن فدرالیسم، دست کم به عنوان یک گزینه، به فراموشی بسپارند و به اقداماتی که در سویه رهبری و شورای رهبری در جریان است روی خوشی دهند. اما بیش از آن بستگی به گردن نهادن به خواست “ملیتهای ایران“ برای اداره مناطق خود مختار تا حد حق تعیین سرنوشت خواهد داشت. البته آنها امتیازات را یک جا نمیخواهند و آمادهاند ارفاق کنند ولی پایان راه آشکار است. همچنانکه در گفتار پیشینی نشان داده شد هر رهبری که برگرد چنین سازشهائی شکل گیرد هم گفتمان ملیتهای ایران فدرال را در میان سلطنتطلبان چه فرمان یزدان چه فرمان شاه جا خواهد انداخت، و هم مشکل پادشاهی خیل انبوه مخالفان را پیش از اینکه به رایگیری برسد برای آنان حل خواهد کرد.
آنچه میماند افرادی از این سو و آن سو، چند تنی از انقلابیان پیشین، ولی اساسا از میان هواداران پادشاهی، هستند که اشتیاق فراوان برای رهبری و شورای رهبری نشان میدهند و در اینجاست که گرفتاری دیگر رخ مینماید: در برابر هر هموند خوشحال شورای رهبری صد ناراضی و مخالف تراشیده خواهد شد. اگر شاهپرستان در سی سال گذشته از سازماندهی خود بر نیامدند یکی از اینجا بوده است که زیر بار پایگان (سلسله مراتب) نمیروند و ارتباط مستقیم با مرکز قدرت را میخواهند. حق هم با آنهاست. اگر بنا بر رهبری و فرمانبری است بیش از یک رهبر نمیتوان داشت. از این گذشته مشکل سازماندهی هواداران و ارتباط با اجزای پراکنده پیش میآید ــ آن هم در بسیار موارد از چند هزار کیلو متری.
یک گروه آخری هم هست ــ سخنگویان و نویسندگانی که شاهزاده را به رهبری نیز میپذیرند ولی برای برطرف کردن تناقض پادشاه ـ رهبر شرط میگذارند که هر کمترین نشانه ارتباط با پادشاهی را از خود و پیرامون خود بزداید، تا بتواند مخالفان پادشاهی را نیز در برگیرد. اما خود در تناقضی دیگر افتادهاند که میباید بدان پرداخت.
دسامبر ٢٠٠٨
در محدودیتها و امکانات
بخش 7
در خدمت استراتژیِ پیکار سیاسیِ مردمی
در محدودیتها و امکانات
شاید هیچ چیز تفاوت میان کوشندگان درون و بیرون را بیش از این پرسش نشان ندهد که چه باید کرد؟ تفاوت در آن است که در درون جز در سالهای انتخابات ــ آن هم در ده دوازده سال گذشته ــ چنین پرسشی کمتر شنیده میشود. در درون، آنها که به دگرگونی یا تغییر رژیم میاندیشند سخت در کارند. جامعه مدنی ایران زیر فشار، و با از خود گذشتگی میدانهای تازهای بر مبارزه میگشاید. کوشندگان زمین میخورند و باز برمیخیزند. اگر هم به انتخابات میپردازند از آن روست که انتخابات در نظام سیاسی غیر قابل تعریف جمهوری اسلامی بخشی از کارزار مدنی شده است ــ یک میدان تازه که سران جمهوری اسلامی، خود گشودهاند و در آن ماندهاند. این بار البته ضرورت آسوده شدن از نکبت احمدینژاد را نیز میباید در نظر گرفت که انگیزهای نیرومند برای شرکت در فرایند انتخاباتی است.
تاثیر انتخابات بر پیکار مدنی چندان است که در بیرون نیز کوشندگان بسیاری را در طیف چپ و جمهوریخواه دنبالهرو نیروهای درون کرده است. اینان به اندازهای انتخابات را جدی گرفتهاند که گوئی طرفهای بازی هستند و این را مزیتی برای خود میشمرند. پاسخ “چه باید کرد“ برایشان در همین افزایش درگیر بودن با کشاکشهای درونی نظام است ــ علاوه بر پشتیبانی و شرکت در پیکار آزادیخواهانه مردم ایران که همه نیروهای مخالف بر آن موافقت دارند.
ولی بسیار کسان هستند که برکناری از آلایشهای حکومت اسلامی را مزیتی برای زندگانی تبعیدی میدانند. ما در بیرون می توانیم خواست نهائی مردم ایران را به دگرگونی رژیم و جانشین کردنش با یک نظام دمکراسی لیبرال آزادانهتر بیان و دنبال کنیم. برای ما معرفی کاندیدای انتخاباتی یا پشتیبانی از این در برابر آن، پاسخ پرسش چه باید کرد نیست.
اکنون اگر راه مبارزه ما از درون رژیم نمیگذرد و پشتیبانی از پیکار مدنی در ایران، با همه اهمیت خود و حتی به یاری جامعه بینالمللی، به دگرگونی رژیمی بی خبر از نام و ننگ نخواهد انجامید، از ما چه برای این کشور ساخته خواهد بود؟ ما در اینجا میکوشیم پاسخ را از شناخت محدودیتها آغاز کنیم. انسان اگر محدودیتها را بشناسد امکانات خود را افزایش خواهد داد. ما در محدودیتها زندگی میکنیم و از آنها نردبام امکانات میسازیم ــ بهترین مثالش نادانی است، نخستین پله آموزش.
محدودیتهای اجتماع سیاسی تبعیدی یکی دو تا نیست و ناچار میباید به مهمترینها پرداخت:
- تا یک جابجائی کامل نسلی، از این جامعه سیاسی انتظار همکاری نمیتوان داشت مگر تحولاتی روی دهد که بوی پیروزی همه جا را بگیرد و چارهای برای بیشتر زندانیان گذشته (باز هم نه همه) نماند. مخالفت با رژیم چنانکه سی سال به بیهوده تکرار کردهاند برای هماندیشی بسنده نیست. گروههای بزرگی از مخالفان در نهان و حتی اندک اندک آشکار ترجیح میدهند جمهوری اسلامی بماند تا زمان مناسب خودشان در رسد و بیش آن، زمان مناسب دیگران در نرسد. بجای همکاری و هماندیشی میتوان برای بر پارهای مفاهیم اصولی و پایهای همرای شد.
- دگرگونی، از جمله به صورت سرنگونی، رژیم کار بیرونیان نیست؛ کار آمریکا نیز نیست. بجای شعار سرنگونی بهتر است مبارزه با رژیم را بر مبارزه با یکدیگر مقدم دارند. (سرنگونی که یکی از صورتهای دگرگونی است بر خلاف تبلیغات پارهای جمهوریخواهان لزوما خشونت معنی نمیدهد و میتوانند از اروپای شرقیها بپرسند. آن سروران برای فاصله انداختن نیازی به این دست و پا زدنها ندارند.)
- با رهبری و شورای رهبری در شرایط کنونی کاری از پیش نخواهد رفت. افراد و گروههائی که سی سال است نبردهای گذشته را میجنگند و مشکلشان اساسا یکدیگرند برای افزایش چنددستگی و آشتیناپذیری همین را کم دارند که کسی یا کسانی ادعای رهبری مبارزه، در واقع آنها، را نیز بکنند. بعد هم، از رهبری و شورای رهبری در این زمانه تنگی چندان ساخته نخواهد بود که زهراگینتر شدن فضای بیرون را توجیه و جبران کند. آنها که شاهزاده پهلوی را به عنوان رهبر پیش میاندازند بهتر است نخست به توانائی خود در مبارزه بنگرند. آیا بی او از چیزی بر میآیند؟ اگر نه، وزنهای بر گردن خواهند بود. کسانی هم که او را به بهای روی گردانیدن از میراث خود نامزد هماهنگ کردن نیروهای مخالف کردهاند در واقع رای به بیاثر کردنش حتی به عنوان رهبر میدهند.
شاهزاده اگر فرزند و نوه پادشاهان پهلوی نمی بود چه تفاوتی با کوشندگان سیاسی دیگر میداشت؟ دفاع از حقوق بشر و دمکراسی متن اصلی گفتمان سیاسی شده است و هیچ کس از بابت آن برجستگی نمییابد. تناقضی که متوجه نیستند در همین جاست. نقش متفاوتی که شاهزاده دارد، از جمله دسترسی بیشتر، به دلیل همین شاهزادگی است؛ و در صورتی که احتمال پذیرفته شدن به پادشاهی ایران را از سوی مردم نفی کند همین اندازه تاثیر کنونی را نیز نخواهد داشت. بخت برقراری یک پادشاهی مشروطه را نیز از میان خواهد برد که شاید در پشت ذهنهائی باشد. از میان همه گزیدارoption های شاهزاده، نگهداری موقعیت خود به عنوان یک نماد و سخنگوی دمکراسی و حقوق بشر، یگانگی ملی ایران و دگرگونی رژیم ولایت فقیه، هم عملیتر و هم سودمندتر به نظر میرسد. سازمانهای قومی و جمهوریخواهان دستور کار خود را دارند و بر آنها سرزنشی نیست.
- پویش قدرت در بیرون، سراب و از آن بدتر بازیچه کودکان است. قدرتی در میان نیست که این گونه میکوشند خود را پیش اندازند و دیگران را خراب کنند. سه دهه بجای سیاستورزی به معنی بهبود سیاست، در سیاستبازی گذشته است. چگونه است که دستی در متمدن کردن و مدرن کردن سیاست ایران برآوریم که در تبعید بهتر به آن میتوان رسید. ما بر خلاف مردم در ایران با بهترین نمونههای سیاستورزی تماس هر روزه داریم. مردمانی را میبینیم که هیچ تفاوتی با ما ندارند ولی یک دنیا از ما فاصله گرفتهاند. نظامهای سیاسی را میبینیم که همین آدمهای دست بسته عواطف غیر اجتماعی را در خدمت جامعه، در واقع خودشان، میگذارند؛ آنها را به مسیر بهتر شدن میرانند ــ تا آنجا که کم و بیش میتوانند. این میتواند خدمتی بزرگ به مردم در ایران و بازآوردن احساس اطمینان و خوشبینی در آنان باشد. آنها با دلزدگی به مثلا گلهای سر سبد جامعه خود در پیشرفتهترین کشورهای جهان مینگرند. آیا آینده ایران آزاد شده از جمهوری اسلامی همین خواهد بود؟
ژانويه ٢٠٠٩
“گفتمان“ مطالبه محور
بخش 7
در خدمت استراتژیِ پیکار سیاسیِ مردمی
“گفتمان“ مطالبه محور
انتخابات ریاست جمهوری اسلامی در خرداد آینده در شرایطی غیر آزاد که گزینشی برای رایدهندگان نمیگذارد، با اینهمه چنان جنب و جوشی در میان طبقه سیاسی ایران به پا کرده است که هیچ با یک انتخابات فرمایشی ــ که بی هیچ پردهپوشی برای نگهداری رژیم سازماندهی شده است ــ نمیخواند. در باره تفاوتهای انتخابات غیرآزاد در جمهوری اسلامی با مانندهای سوریه بیش از آن در همین ستون گفته شده است که نیاز به یادآوری باشد. در اینجا همین بس که طبقه سیاسی ایران، از فرمانروایان گرفته تا مخالفان گوناگون رژیم، با همه موانع قانونی و فراقانونی که بر سر راه آزادی انتخابات گذاشته شده، خود را درگیر پیکاری میبیند که فرصتهائی در آن هست. مواد قانون اساسی یا اختیارات خامنهای یا طرحهای سپاه پاسداران را به رخ مردمانی کشیدن که شب و روز با آن محدودیتها و بدتر از آن سر و کار دارند بیهوده است ــ اگر اهانت به شعور آنان نباشد. آن طبقه سیاسی اگر مطمئن نباشد که در همین چهارچوب تنگ میتوان کارهائی کرد اینهمه سر و صدا و جنب و جوش نخواهد داشت و مانند بیشتر دو دهه اول رژیم اسلامی، تا خود را مجبور نبیند پروای انتخابات را نخواهد کرد.
تا آنجا که به محافل حکومتی و حاشیههای آن ارتباط دارد مسئله در انتخابات خرداد امسال احمدینژاد یا هرکس دیگر است. پس از آنکه نامزدهای جدیتر یکی پس از دیگری به سبب نداشتن زمینه در دستگاه رهبری کنار رفتند اکنون مهمترین رقیب احمدینژاد، ذوب شده در ولایت دیگری است که خامنهای میتواند از فرمانبری آزمایش شدهاش اطمینان داشته باشد. با پدیدار شدن دایناسوری مانند موسوی در میدان و کنار رفتن خاتمی به سود او، دفتر اصلاحطلبی پس از دوازده سال بسته شده است. اینک حداکثر میتوان از تعمیرکاری در برابر خرابکاری سخن گفت. افراد و گروههای بیشماری امیدوارند که با پشتیبانی از نامزدی که خامنهای بپسندد جلو تکرار این چهار ساله باور نکردنی را بگیرند ــ اگر ماشین انتخاباتی رئیس جمهوری و منابع مالی بیدریغ، و میلیونها رایهای تقلبی، و صفوف انبوه پاسداران و بسیج بگذارد. از آن مردمان کمتر کسی را میتوان نشان داد که برای موسوی امتیازی بیش از این بشناسد که احمدینژاد نیست.
ما در بیرون البته هرگز نخواهیم توانست خود را بجای مردمی بگذاریم که هر تغییری در شخصیتها و سیاستها بر زندگیشان اثر میگذارد. از این رو بهترین رویکرد آن است که دستور برای کسی صادر نکنیم. انتخابات رژیم بازی ما نیست مگر آنکه کسانی در روز انتخابات خیال صف کشیدن در برابر نمایندگیهای جمهوری اسلامی را داشته باشند.
***
انتشار “گفتمان مطالبه محور“ با امضاهای فراوانی از کوشندگان جامعه مدنی و پارهای نمایندگان مجلس اسلامی در ایران که از سوی گروهی از کوشندگان بیرون نیز پشتیبانی شده نقطه روشنی در این منظره تیره است. (اعلامیه “گفتمان“ در مسئله قومی از اعلامیه پشتیبانی بیرون، هم دقیقتر و درستتر و هم مسئولانهتر رفتار کرده است زیرا مسئله را در پرتو مصلحت ملی میبیند و نه چانهزدنهای گروهی). برای امضاکنندگان اعلامیه، انتخابات بیش از هر چیز فرصتی برای پیشبرد یک گفتمان است که همچون پرهیبی (شبح) بر جمهوری اسلامی افتاده است ــ گفتمان دمکراسی لیبرال. آنان بجای پرداختن به چون و چند نامزدها، که اگر به آنان میبود هیچ کدام را نمیخواستند؛ و مداخلات و تقلبات در هر مرحله فرایند انتخاباتی، که از اختیارشان بیرون است، از پیش کشیدن خواستهای خود آغاز کردهاند. انتخابات در جمهوری اسلامی بر گرد برنامههای سیاسی نبوده است و نامزدها حداکثر وعدههای دهانپرکن (آوردن نفت بر سفره مردم، حکومت قانون) میدادهاند. “گفتمان“ برعکس نامی از کسی نمیبرد ولی سندی بسیار تفصیلی است مانند پلاتفرمهائی که احزاب در انتخابات آزاد دمکراسیهای غربی میدهند.
“سه زمینه عمده و پنج لایه اصلی“ اعلامیه، همه سیاستگزاریهای اصلی و لایههای مهم اجتماعی را میپوشاند و از نخستین کوششهائی است که در جمهوری اسلامی برای درهم پیوستن انتخابات با تغییرات مشخص سیاسی و اقتصادی و خواستهای گروههای اجتماعی صورت میگیرد. میتوان انتظار داشت که هر چه شمار کاندیداهای جدی افزایش یابد این روند شتاب بیشتر بگیرد و نامزدان انتخاباتی، خود را ناگزیر به جلب پشتیبانی گروههای مشخص اجتماعی ببینند که نتیجهاش افزایش فشار از پائین خواهد بود ــ به زبان دیگر سنگین شدن وزنه رایدهندگان. تا اینجا همین اندازه که فرایند انتخاباتی در رژیم اسلامی از روال همیشگی بیرون رفته است اهمیت دارد. اعلامیه تاثیر عملی بر انتخابات نخواهد گذاشت و امضا کنندگان ناگزیر از گزینش میان شرکت نکردن یا رای دادن به کاندیدای بد در برابر بدتر خواهند بود. ولی این عامل تازهای است که بر تابش nuanceهای یک نظام انتخاباتی فرمایشی ولی نه “چهار میخ“ خواهد افزود و کنترل آخوندها را سستتر خواهد کرد. جامعه مدنی ایران دارد زیر همه فشارها و محدودیتها و به رغم فروبستگی قانونی و نهادینهinstitutional و عملی نظام ولایت فقیه، راههای گریز و میدانهای تازه پیکار سیاسی میگشاید و از خود پختگی و پیچیدگی و ظرافتی نشان میدهد که امیدبخش است.
امضا کنندگان اعلامیه دستکم اکنون از خود انتخابات انتظار چندانی ندارند و آشکارا از آن برای رسیدن به منظوری مهمتر ــ همان پیشبرد گفتمان دمکراسی لیبرال ــ بهره جستهاند که ناگزیر زمینهساز یک جنبش سیاسی نیز خواهد بود. جا افتادن گفتمان دمکراسی لیبرال در ایران که نشانههای آن را روزافزون میبینیم پادزهر جمهوری اسلامی است و هماکنون در عرصه ایدئولوژی جانشین گفتمان آخوندی شده است. آن جنبش سیاسی که بر چنین زمینهای پا بگیرد بخت بیشتری، هم برای پیروزی نهائی بر نظام آخوندی و هم درآوردن ایران به یک جامعه مدرن خواهد داشت. “گفتمان“ در عین حال یک پیروزی دیگر بر محافل “مترقی ضد امپریالیستی“ است که نومیدانه میکوشند گذشتههای خود را باززائی کنند.
میباید امیدوار بود که با پایان انتخابات، امضاکنندگان “گفتمان“ بسیج هواداران خود را به هر شیوه ممکن رها نکنند. انتخابات بهانه این اعلامیه است و هدف آن نیست. خواستهای اصلی، به ویژه در زمینههای حقوق بشر و سیاست خارجی و اقتصاد که در تضاد با سرتاسر سیاستهای رژیم به چنان روشنی و روشنبینی در اعلامیه آمده است با آینده ایران سر و کار دارد و موضوع بحث روز نیست. امضاکنندگان، مسیر آینده ایران را ترسیم کردهاند ــ اگر قرار است ما از لبه پرتگاه جهان سوم طالبانی ـ آخوندی دور، و از چنبر واپسماندگی خاورمیانهای آزاد شویم.
همه ما لازم نیست در جزئیات با امضا کنندگان هم عقیده باشیم و مرزها و خط قرمزهای ناگزیر آنان را رعایت کنیم. ولی هیچ ایرانی امروزین و از کوره این صد ساله بدر آمده را نمیتوان یافت که با اعلامیه مشکل بزرگی داشته باشد.
آن گروههای مخالفان تبعیدی که جدا افتادگی سیاسی و عاطفی از جامعه جوشان ایران را بر تبعید جغرافیائی افزودهاند بهتر است به این نشانه دیگر فاصله روز افزون خود با این مردمی که ستوه نمیآیند بنگرند. ما هیچ بهانهای نداریم که جهان را از نظرگاهی جز پیشروترین کوشندگان جامعه مدنی میهن خود ننگریم.
آوريل ٢٠٠٩
پیکار سیاسی مردمی
بخش 7
در خدمت استراتژیِ پیکار سیاسیِ مردمی
پیکار سیاسی مردمی
زمانی بود که مخالفان رژیم اسلامی را میشد به دو گروه کلی هواداران سرنگونی و اصلاحطلبی یا دگرگونگی (استحاله) بخش کرد. آن سالهائی بود که اصلاحطلبان از پشتیبانی انتخاباتی بیسابقهای برخوردار میبودند و چند سالی قوای اجرائی و قانونگزاری را با هم در دست داشتند. استراتژی مبارزه نیز، یا در پی سرنگونی رژیم میبود یا به خواست اصلاحات تدریجی محدود میشد. اما از استراتژی نخستین چیزی بیش از دادن شعار سرنگونی، آن هم از هزاران کیلومتری ایران، بدر نیامد و استراتژی اصلاحات، هر چه بیشتر، نمایشی از بیهودگی و وقتگذرانی گردید. بر سر این دو استراتژی میانتهی هر چه توانستند به هم پریدند و تهمتها بر هم بستند ــ بیشتر از سوی سرنگونیخواهان ــ و سرانجام بحث به آنجا کشید که، پنهان و آشکار، گروههائی، از راه دشمنی با رژیم خواستار حمله آمریکا به ایران شدند و گروههای بزرگتری، از راه اصلاحطلبی عملا به تقویت رژیم پرداختند.
امروز از آن بحثها نشانی نیست و دو استراتژی دیگر جای آنها را گرفته است. یک استراتژی در آرزوی قیام عمومی به پشتیبانی جامه بینالمللی ــ اساسا اروپا ــ ست و دیگری پس از یک دوره کارهای مقدماتی از سوی سازمانهای مدنی و لایههای فعالتر اجتماعی، دارد از میان فعالیتهای پیرامون انتخابات ریاست جمهوری پدیدار میشود. استراتژی اول دنباله همان سرنگونی است ولی دومی روندی تازه است، ژرفتر از اصلاحطلبی، و مستقل از بازیهای درونی جناحهای رژیم.
در جریان انتخابات، منطق تحریم و در نتیجه آسانتر کردن پیروزی احمدی نژاد، این بود که هر چه فساد و بیلیاقتی در حکومت بیشتر شود قیام عمومی احتمال بیشتری خواهد یافت. هواداران قیام عمومی اساسا میپذیرند که چنان رویدادی، هزینه سنگین برای کشور و مردم خواهد داشت. با اینهمه امید آنها به رهائی ملت ایران عملا به خرابی بیشتر اوضاع، در وقع ویرانی پردامنهتر کشور، بسته است. استدلال آنها این است که مردم هر روز دارند بیشتر رنج میکشند و اگر قیام کنند قربانیهائی که خواهند داد یک بار و برای همیشه خواهد بود.
استراتژی دیگر (همان“استراتژی پیکار سیاسی مردمی“) که در ایران به آن مطالبه محور میگویند و در اصطلاح پارهای سخنگویان برجسته جمهوریخواهان محاصره مدنی نام گرفته است خواهان پیشبرد مبارزه مدنی و رویاروئی آشکارتر و هدفمندتر با حکومت است. سازمانهای مدنی و حرکتهای اجتماعی با پیش کشیدن خواستهای خود تبدیل به نیروی مخالف فعالی میشوند که در عین حال به آسانی قابل تعرض نخواهد بود. چه کسی میتواند اتحادیه ناشران را، مثلا، آزار و پیگرد کند که در گرماگرم انتخابات از کاندیداها خواستند موضع خود را در امر سانسور کتاب روشن سازند؟ در انتخابات اخیر هواداران این استراتژی از فرصتی که پیش آمده است به تمام بهره گرفتهاند و خواستها و پرسشهای خود را پیاپی عنوان کردند ــ از برنامه تفصیلی اساسا لیبرال دموکرات “گفتمان مطالبه محور“ گرفته تا کوبیدن کشتار سال ۸۸/۶۷ برسر موسوی که نخست وزیر آن زمان بود.
***
گفتگو درباره استراتژیهای “تغییر رژیم“ پس از اینهمه سالها از مقوله وقتگذرانی و گمانپروری speculation نیست. پس از سی سال تحمل ویرانگری و تبهکاری، و با جابجائی نسلی که در راه است، مردم ایران در این بزنگاه تاریخی با دورنمای آینده بهتری روبرویند و نمیباید گذاشت مبارزه در مسیرهای نادرست بیفتد. حکومت و جهانبینی آخوندی که میکوشد ایران را به یک قرون وسطای دیگر بیندازد شکست خورده است؛ و نسل انقلاب که گرفتاری عمده تاریخ ایران در پایان سده بیستم بود یا خود را با جهان تازه همروزگار میکند یا روزگارش سر میآید. سی سال تجربه پیکار رهائی و بازسازی ایران اکنون راهها را روشنتر از همیشه کرده است: راه دامن زدن به یک انقلاب دیگر به یاری اروپای مدافع حقوق بشر در ایران؛ و راه یگانگی ایدئولوژیک نیروهای جامعه مدنی در هر جا، و تمرکز پیکار بر چالش هر روزه رژیم بر زمینه یک برنامه سیاسی لیبرال دمکرات (دمکراسی در چهارچوب اعلامیه جهانی حقوق بشر.) یک راه تکیه خود را اساسا بر بیرون گذاشته است که قلمرو اوست و از آنجا میخواهد تودههای مردم را برانگیزد؛ دیگری همه به جنبش مدنی و سازمان دادن حرکتهای اجتماعی درون ــ که ناچار به جنبشهای گستردهتر فرا خواهند روئید ــ میاندیشد و نیروهای بیرون را در خدمت و نه بر فراز یا رقابت با آن قرار میدهد.
یک انقلاب دیگر از سوی مردمی به جان آمده ناممکن نیست و پشتیبانی جهان بیرون، از حقوق بشر در ایران را همواره به درجاتی میباید بسیج کرد و سودمند است. ولی نه اولی مسلم است نه دومی کارساز. مردم ایران در هر فرصت این سی ساله نشان دادهاند که ترجیح میدهند تغییر در ایران با کمترین هزینه برای خودشان و به ویژه میهنشان همراه باشد. از این گذشته تجربه تاریخی در خود ایران نیز نشان داده است که انقلابات و تغییرات ناگهانی معمولا در زمانهائی روی میدهد که اوضاع رو به بهبود است و انتظارات بالا میگیرد ــ به اصطلاح انقلاب انتظارات بالا گیرنده. در کشوری فرو رفته در سختترین بحرانها، و در یک نظام سیاسی از همگسیخته، پیامد مسلمتر بدتر شدن اوضاع (بدتر شدن تا کجا؟) ضرب شصت نظامی و حکومت ارتشیان خواهد بود. در ایران پاسداران که از چند سال پیش برای کنار زدن نسل اول و آخوندی حکومت اسلامی، با چنگ انداختن بر منابع مالی و پایگاههای قدرت سیاسی، دورخیز کردهاند انگیزه و توانائی سازمانی کافی دارند و خود را بیش از دیگران وارث انقلاب میدانند. آنها منتظر فرصتاند که با بهانههای خوشظاهر به میانه میدان آیند، و به دیگران مجال نخواهند داد.
پشتیبانی جهانی از حقوق بشر، چنانکه دیدهایم و هر روز میبینیم، به اندازهای دستخوش منافع ملی و تحولات سیاسی گوناگون است که جز یک عامل کمکی نخواهد بود، و گذاشتن آن در مرکز استراتژی پیکار جز آرزوپروری wishful thinking نامی نخواهد داشت. همین بس که از میانمار (برمه) تا سودان نگاهی بیندازند. آن استراتژی که بر این فرضیات استوار باشد کمتر کسی را متقاعد خواهد کرد.
استراتژی تاکید بر جامعه مدنی ایران نیز به هیچ روی مسلم نیست و فرایندی درازآهنگ و پرهزینه (هر چند نه از گونه هزینههای انقلاب) است. ولی از آنجا که از دل جامعه میجوشد و رهبریش نه با یک فرد یا گروه کوچک و در واقع با یک گفتمان است ــ چنانکه در بیشتر تغییر رژیمهای بیست ساله گذشته و در انقلاب مشروطه خود ما دیدهایم ــ احتمال پیروزیش بیشتر خواهد بود. مهم آن است که گفتمانی پیشرو بر اندیشه و بحث سیاسی جامعه تسلط یابد و سازمانهای مدنی، اگر چه به صورت جنبشها (زنان، کارگران، دانشجویان، روشنفکران…) در سطح جامعه پدیدار شوند و برای خود یک فضای گفتگو و اعتراض به وجود آورند و سخنشان از فراز دیوار سانسور و سرکوبگری به گوشها برسد و آماده باشند از فرصتهائی که بیش از پیش روی خواهد نمود بهره گیرند.
ما اکنون همه اینها را در ایران میبینیم. سازمانهای مدنی، به هر صورت ممکن، هستند و گفتار اجتماعی، و نه پچ پچ میهمانیها و شوخک (جوک)های تسلی بخش، چنان بیپروا شده است که فرصتطلبان خود رژیم از جمله کاندیداهای ریاست جمهوری نیز صدای خود را بدان میپیوندند، و آمادگی بهرهبرداری از فرصتها در همین انتخابات ریاست جمهوری پیش آمد و باز پیش خواهد آمد. از همه مهمتر، آن یگانگی ایدئولوژیک است که گرایشهای تا دیروز مخالف، بلکه دشمن یکدیگر، را در یک مسیر قرار میدهد بیآنکه حتی نیاز به آن باشد که در کنار هم باشند. در آن یگانگی ایدئولوژیک است که بزرگترین امید ما به آینده ایران نهفته است. برای نخستین بار پس از دوران مشروطه ما یک جامعه روشنفکری داریم که در بستر گرایش لیبرال دمکرات، هم ناسیونالیست و هم ترقیخواه است. تفاوت در این است که این جامعه روشنفکری، خاستگاه جامعه شهروندی آینده ایران، بسیار بزرگتر و بسیار آگاهتر از صد سال پیش است و با اندوخته تجربههای صد ساله گذشته خود ما و جهان بزرگتر میتواند از تکرار اشتباهات پیشین برکنار بماند.
مه ٢٠٠٩
بحران اتمی، تحریم و جنگ
بخش 7
در خدمت استراتژیِ پیکار سیاسیِ مردمی
بحران اتمی، تحریم و جنگ*
آغاز تحریمهای گزنده مالی و اقتصادی رژیم اسلامی که اثراتش هر روز آشکارتر میشود به حالت بحرانی در درون حکومت اسلامی دامن زده است و تا آنجا رفته که داستان قدیمی جنگ عراق را زنده کرده است. بیست و دو سال پیش خمینی کاسه زهر نمادین را سرکشید و پرونده جنگی که دست کم تنها دویست و پنجاه هزار کشته داشت و دهها هزار تن را برای همه عمر عملا از کار انداخت چنان بسته شد که گوئی چنان فاجعهای از نادانی و ناشایستگی و بیاعتنائی جنایتآمیز و دشمنانه به جان و سلامت فرزندان ایران روی نداده بوده است.
اکنون بیم درگیری نظامی با آمریکا در ایران بالا میگیرد و در چنین فضائی بسیاری کسان طبعا به یاد ماههای پایانی جنگ با عراق و کاسه زهر معروف افتادهاند. اگر خمینی به واقعیت شکست تسلیم شد و رژیم اسلامی را نجات داد، خامنهای نیز میتواند کوتاه بیاید و منافع سرداران و آیتاللهها و آقازادگان را حفظ کند. در برابر، مسئولان شکست بیست و دو سال پیش فرصت را غنیمت شمردهاند و میخواهند ضمن انداختن مسئولیت به دوش موسوی راه را بر مصالحه ببندند. پیش کشیدن موضوع آتشبس با عراق از سوی دو بارفروش پیشین که در آن جنگ مصیبتبار به سپهسالاری رسیدند، از این روست. اگر موسوی جلو نبوغ استراتژیک آن بارفروشان را نگرفته بود بسیجیان یک بار مصرف اکنون در بغداد ــ اگر نه “قدس“ ــ میبودند. این حمله البته به رسوائی بیشتر آنها انجامید و پاسخ موسوی پای خامنهای رئیس جمهوری وقت را به میان کشید. اما در بحثهای کنونی علاوه بر زدوخوردهای سیاسی یک نگرانی واقعی به سرنوشت ایران هست که میباید از سوی مردم پشتیبانی شود.
تنها فشار تحریمهای روزافزون نیست که اگر بطور جدی اجرا شود در شرایط اقتصادی کنونی ایران میتواند فلج کننده باشد. تهدید جنگ نیز برطرف نشده است. سخنان رئیس پیشین سی آی ا یا رایزن امنیت ملی اوباما اگر صرفا بخشی از جنگ روانی نیز باشد نگران کننده است و میباید جدی گرفته شود. “آماده بودن طرحهای حمله به ایران“ به هیچ روی بلوف نیست و اگر جلو ماجراجوئیهای گروه تازه سینهزنان (فرومایگان به اصطلاح رئیس مجلس) که جانشین مانندهای آن بارفروشان شدهاند گرفته نشود از روی میز به اطاقهای فرمان فرستاده خواهد شد. هر توهمی در باره درجه مخالفت آمریکا و اسرائیل با بمب اتمی جمهوری اسلامی استقبال از خطر مسلم خواهد بود.
لاف و گزافهای رئیس جمهوری و سردارانی که او را وسیله چنگ انداختن بر سرتاسر کشورکردهاند کسی را نمیترساند. آمریکائیان این اندازهها از واقعیت نیروهای نظامی ایران آگاهاند. این ارتشی است که نیروی هوائی ندارد و نیروی دریائیاش از ناوچهها تجاوز نمیکند و دفاع موشکیاش از امواج موشکهای دورپرواز برنمیآید. همچنین هیچکس یک نیروی نظامی را که انرژیاش یا در سرکوب جنبش مردمی و یا از آن بیشتر در کار و کسب و قاچاق و خرید و فروش صرف میشود جدی نمیگیرد. مسئله برای طراحان پنتاگون بیشتر پیامدهای یک ضربشصت نظامی بر ضد کشوری مانند ایران است. هیچ نمیتوان آن پیامدها را پیشبینی کرد ولی کمترین تردیدی نیست که بسیار وخیم خواهد بود.
در خود محافل حکومتی نیز نگرانی از آینده، بیش از همه برای آنان آینده خود رژیم اسلامی روزافزون است. همه میدانند که رژیم چه اندازه منفور و متزلزل شده است. پیوستن روسیه (با همه بازیهای دوگانه آن به قصد بیشترین بهرهکشی از هر دو طرف) به آمریکا در تلاشهای جلوگیری از رژیم ضربه آخری را بر سیاست خارجی احمدی نژاد وارد کرده است و کنار کشیدن (گذاشتن) خفت بار ترکیه و برزیل که از خوان یغمای رژیم بهرهای میجستند هیچ گزینهای باقی نگذاشته است. تاکتیکهای تاخیری دیگر به جائی نمیرسد و پیچ تحریمها در این احوال سفتتر میشود. دست منتقدان چندان نیز تهی نیست و اکنون میتوان انتظار داشت که سپاه نیز به جبهه مصالحه و کنار گذاشتن برنامه بمب بپیوندد. فرماندههای فربه سپاه کمترین علاقهای به خطر انداختن میلیاردهای خود ندارند.
بیش از همه سران جنبش سبز و لیبرالهائی که شمارشان روزافزون شده است جرئت کردهاند و برنامهای را که به جان خامنهای و احمدی نژاد بسته است زیر پرسش میبرند. آنها که بر خلاف دار و دسته احمدی نژاد مردمانی میهن دوست و دلسوزند به پیامدهای ماجراجوئی اتمی رژیم هشدار میدهند: ایران چه اندازه میباید به خاطر استوار کردن پایههای حکومت خامنهای هزینه بپرازد؟ تا کجا میتوان به پشتگرمی دلارهای کاهنده نفتی (از بس ناچارند ارزان بفروشند و گران بخرند) که مانند برف در آفتاب تابستان، به زمین نرسیده بخار میشوند با دنیا در افتاد؟
***
پدیدار شدن احتمال جنگ در افق سیاسی بار دیگر کسانی را حتا در درون ایران به سرنگونی این رژیم اگرچه با بمبهای هشیار آمریکائی امیدوار ساخته است. در شرایطی که کمترین مخالفت با زندان پاسخ داده میشود و جوانان بیشمار به بیرون گریختهاند یا راه گریزی میجویند، و در برابر رژیمی که از هر جا میزند و بسیجی استخدام میکند، بسیار کسان از مبارزهای که هر روز دشوارتر میشود دل کندهاند و چشم به آسمان دوختهاند، و به موشکها و بمبهائی که هر چه هم دقیق و هشیار، باران مرگ و ویرانی خواهند بارید. این انتظار را در بسیاری میتوان حس کرد اگرچه جرئت بازگوئیاش را نداشته باشند.
سرخوردگی تا حد درماندگی چنان کسانی را میتوان فهمید. آنچه توجه ندارند دستکم گرفتن پیامدهای جنگ، اگرچه محدود، برای کشور است. از نظر نظامی صرف، بمبهای هشیار میتوانند آماجها را با کمترین صدمات جانبی نابود کنند و سلاحهائی با صرفه هستند که نیازی به “فرش بمب“ جنگ دوم تا جنگهای کره و ویتنام نمیگذارند. ولی برای بمباران آماجهای اتمی در ایران میباید زیرساخت ارتباطی، و هرچه به دفاع ضد هوائی و دریائی ارتباط مییابد، از جمله نیروگاهها و بندرها نابود و ویران شود. از آن گذشته نیروی مهاجم میباید توان تلافی برای دشمن زخمخورده نگذارد. از بمباران هشیار و دقیق ایران که با همه کوششها کاملا هشیار و دقیق نخواهد ماند کشوری بدر خواهد آمد که باز سازیش به سالها خواهد کشید.
اما چنان آسیبهائی کمترین بهائی است که ملت ایران ناگزیر خواهد بود. هرینه سنگینتر به موجودیت ایران برمیگردد. اشغال ایران پس از عراق و (دو بار) افغانستان هیچ در برنامه آمریکائیان نیست و اصلا دور است که دیگر اشغال هیچ کشوری در هیچ برنامهای باشد. ایران با این جمعیت و وسعت اصلا قابل اشغال نیست. ولی لازم نخواهد بود کار به اشغال ایران بکشد. سه دهه جمهوری اسلامی چنان شیرازه کشور را از هم گسیخته است که با نخستین برهم خوردگی اوضاع از هر سو نیروهای تجزیه و هرج و مرج سر بر خواهند آورد و هیچ معلوم نیست از میان مه جنگ چه ایرانی بدر آید.
کسان دیگری هستند که دلسوزانه از آمریکا و غرب میخواهند به جای حمله نظامی و حتا تحریم، به جنبش سبز و انقلاب مخملی کمک کنند تا با تغییر رژیم مشکل اتمی نیز گشوده شود. آنها همین بس که لحظهای گوش به تیک تیک ساعت بمب اتمی رژیم داشته باشند که هیچ منتظر انقلاب مخملی نمیماند و برخلاف برنامه اتمی پیشبینیپذیر نیست. این راهحلها با همه پروندهپسندی هیچ سودی ندارد.
دستدرازی به قلمرو ایران یک نتیجه مسلم دیگر نیز خواهد داشت. مردم را (جز آرزومندان بهمریختگی و هرج و مرج پس از جنگ) پشت سر رژیم اسلامی خواهد آورد. ایرانیان البته از فضای کلیدهای پلاستیکی بهشت ساخت تایوان و امواج مینروبهای انسانی بیرون آمدهاند ولی اراده دفاع از سرزمین به همان نیرومندی است. در واقع یکی از عوامل بازدارنده آمریکائیان، دورنمای گرد آمدن مردم در پشت جمهوری اسلامی در صورت حمله نظامی است. نارضائی در جای خود هست؛ تجاوز به ایران بکلی موضوع دیگری است.
در این میان نقش جنبش سبز میتواند بسیار مهم باشد. خود پدیدار شدن چنین جنبشی همه حسابهای غرب و احتمالا روسیه را در باره ایران تغییر داده است. آنها به رژیمی در سراشیب سقوط و فروپاشی ناگزیر مینگرند و آیندهای را برای ایران میبینند که به خوبی امکان دارد و کمتر کسی باور میکرد. از سوئی رژیمی که به گفته یک نگرنده تیزبین خارجی درکار خودکشی است و نیازی به کشتنش نیست و از سوی دیگر ملتی که همه نشانههای ورود به عصر روشنگری در گفتار و کردارش هست. اکنون جنبش سبز میتواند با انگشت گذاشتن بر زیانهای رویاروئی با جهان غرب و باجهای بیحسابی که یک سیاست خارجی ورشکسته ناگزیر است به این و آن بدهد زمینه را برای مبارزه گستردهای با برنامه تسلیحات اتمی آمادهتر خواهد ساخت. آنها که در خود حکومت با دیدگان بازتری به منظره مینگرند چنان پشتیبانیها را لازم دارند.
وجود یک جریان نیرومند ضد برنامه بمب اتمی رژیم دست مخالفان اقدام نظامی آمریکا را نیرومند میکند و عامل مثبتی در محاسبات آمریکائیان است که تا تحریمها اجرا و اثراتشان آشکار نشود دست به اقدام نظامی نخواهند زد.
پرشورترین هواداران جمهوری اسلامی نیز اگر به سود شخصی خویش بیندیشند با بدترین مخالفان رژیم در کشیدن فیوز بمب اتمی همداستان خواهند شد. در این جا پای مصلحت ملی در میان است. ما از هرکسی در رژیم که در پی برطرف کردن بحران اتمی باشد پشتیبانی میکنیم.
اوت ۲۰۱۰
ــــــــــــ
* گسترش یافته مصاحبه با تلاش
همکاری بر اصول، نه با کسان
بخش 7
در خدمت استراتژیِ پیکار سیاسیِ مردمی
همکاری بر اصول، نه با کسان
سه دههای است که همکاری، جبهه متحد، همبستگی، یگانگی گرایشها و کوشندگان سیاسی، ترجیعبند گفتمان سیاسی بیرون بوده است. آن قدر برای چنان ترتیباتی کوشیدهاند که شماره نمیتوان کرد. این کوششها به جائی نرسیده است و نمیتوانسته برسد به دو علت: نخست دور بودن از میدان اصلی مبارزه، و دوم ترکیب نیروهای سیاسی بیرون. فعالیتهای بیرونیان به جای لمسپذیری نمیرسید، نه در ایران جنبشی پدید میآورد نه در گوش زمامداران آمریکائی و اروپائی، که به امیدهای واهی، مخاطبان اصلی شمرده میشدند طنینی مییافت. آنها جماعت تبعیدی را بیربط میشمرند و همه درپی یافتن راهی با عناصری از خود رژیم هستند. ترکیب سیاسی تبعیدیان نیز همکاری را ناممکن میساخت و هنوز میسازد. در بیشتر آنها پیشینه دهها سال دوری و دشمنی چنان زنده است که هر چه بتوانند از بیاثر و حتی ویران کردن یکدیگر کوتاهی ندارند.
اما بیش از اینها، همکاری از اصل غیرعملی بود زیرا در خود ایران تا مدتها کار زیادی نمیشد کرد. بخش بزرگتر جمعیت، از جمله روشنفکران، با همه مخالفت روزافزون با رژیم اسلامی هنوز از حال و هوای انقلاب و نظام برخاسته از آن بیرون نیامده بودند و کارسازترین سلاح خود را در رویکردهای گوناگون به مذهب جستجو میکردند. در اندیشهشان نمیگنجید که نخست میباید از قالب ذهنی دهههای چهل و پنجاه/ شصت و هفتاد بیرون آمد (این سودازدگی ــ که به عنوان “راحت کژدم زده کشته کژدم بود“ نیز به رخ کشیده میشد ــ بیشتری از بیرونیان را نیز تا مدتها رها نکرد.) بر اینها البته ناهمترازی نیروی سرکوبگری حکومت و نیروی مقاومت مردمی را نیز میباید افزود که مایه امیدواری نمیبود.
با این همه آرزوی همکاری نیروها به همان روال گذشته بیرونیان را رها نکرده است و اگر عملا به تنها مبارزه موثری که از ما برمیآید آسیبی نمیزد، نیازی به پرداختن به آن نمیبود. در این جا پیشاپیش میباید روشن کرد که همکاری نیروها و کوشندگان (آن بخش نه چندان بزرگی که کمترین آمادگی در آنها هست) هیچ عیبی ندارد. عیب در روال گذشته است. میباید از این سه دهه آموخت و دنبال آنچه عملی است رفت. اینک فهرستی از مهمترین فرضهای بیپایه (در عمل) این سه دهه:
۱ ــ ایرانیان در بیرون دشمنان طبیعی جمهوری اسلامی هستند پس ناچار میتوانند تا سرنگونی این رژیم با هم کار کنند و بعد به فیصله دادن اختلافهای خود پردازند. تقسیمبندی جز این نیست: یا هوادار یا مخالف رژیم اسلامی. این ساده کردن و فروکاستن مساله تا همه را دربر گیرد یک عامل مهم را در حسابهای سیاسی ایرانیان در نظر نمیآورد ــ پس از جمهوری اسلامی چه؟ برای چه مبارزه کنیم؟ برای برگرداندن پادشاهی، یا برقراری جمهوری؛ برای سرمایهداری یا سوسیالیسم و کمونیسم؛ برای تکه تکه کردن ایران؛ برای پیشافتادن فلان شخص یا گروه…؟ هر کس میتواند در پیرامون خود این ملاحظات را حس کند. همرای کردن، چه رسد به همکاری مخالفانی با چنین نگرانیها خیال اندیشی است.
۲ ــ مشکل اصلی در نبود رهبری است. اگر یک خمینی دیگر میبود! اما نقش و سهم خمینی چه بود؟ خمینی در ۱۳۴۲ و هنگامی که در ایران بود دست به شورشی زد که با آنکه سه روزی تهران و شهرهای دیگری را نیز فرا گرفت از کاری برنیامد. حکومت با قدرت ایستادگی کرد و فرصت نداد که نیروهای ملی و مترقی بیشتری به پشتیبانی او برخیزند. شبکه هواداران او نیز چندان زوری نداشت نه از نظر مالی نه سازمانی. پانزده سال بعد او با رژیمی روبرو شد که برای فروریختن منتظر تلنگری میبود. در فاصله آن پانزده سال هوادارانش شمار مسجدها را که بیشتری مراکز تبليغاتی شده بودند در سراسر ایران به دستیاری مقامات رژیم پادشاهی به هزاران رساندند و زیر بینی ساواک که لابد خیلی هم به خود میبالید با سیل پولهای بازاریان و دیگران صندوقهای قرضالحسنه برپا داشتند و هیئتهای مذهبی و تکیههای گوناگون در هر جا راه انداختند و دهها هزار تن را در شبکه کوشندگان امر خمینی بسیج کردند.
خمینی در بیرون ایران تنها نیفتاده بود. نیروهای سیاسی مخالف رژیم اگر هم یکدیگر را نمیپسندیدند در پشتیبانی او همداستان میشدند و به هر صورت میتوانستند با او در تماس میبودند و به زیارتش میرفتند. کاست پیامهای آتشینش هزار هزار در ایران دست به دست میگشتند.
امروز چه کسی را میتوان تصور کرد که بتواند به چنان جایگاهی برسد. آیا مردم و نیروهای سیاسی ایران اصلا تحمل آن درجه سرسپردگی را دارند و اگر چنان میبود آیا نمیبایست از ملتی که رشد نمیکند و همواره درجا میزند ناامید شد؟
۳ ــ گوناگونی عقاید و برنامههای سیاسی مانع اصلی تمرکز مبارزه بر جمهوری اسلامی است. میباید پیامی یافت که بیشترینه نقاط اشتراک را دربر گیرد. چنین رویکردی یک اشکال بزرگ دارد. با پیچیدهتر شدن مسائل و پدیدار شدن نیروهای تازه در میدان، گوناگونیها افزایش یافتهاند و رسیدن به نقطههای اشتراک دشوارتر شده است. اگر قرار بر خشنود کردن همگان باشد یا میباید اعلامیههای بیروح و خاصیت صادر کرد و یا تناقضات را برهم انباشت که همه را خواهد رماند. در حالی که ایرانیان با گزینشهای دشوار زورآور روبرویند نه کلیات به خورد آنان میتوان داد؛ نه از برابر آن گزینشها میتوان گریخت.
***
“پس از این رژیم چه،“ برای ایرانیان درون همان اندازه اهمیت دارد که برداشتن این رژیم. آنها برخلاف بیرونیان موقعیت ایران را پرانتزهائی (هر گروه برای خودش) نمیبینند که میباید بست. منظره برای آنان سراسر پرتگاههاست. نمیخواهند به پرتگاه بدتری بیفتند و چاره این رژیم را در شرایط بد و بدتری نمیجویند. راههای خردمندانهتری هم هست. در چنین احوالی میباید با دوری از اشتباهاتی که در بالا اشاره شد در مهمترین مسائل مورد اختلاف، مواضع روشن در خدمت خیر عمومی گرفت و آنگاه به نیروی کاراکتر و انتلکت (دو واژهای که نبود معادل رسای آنها به فارسی بیش از یک کمبود زبانی را میرساند) دیگرانِ هر چه بیشتری را متقاعد ساخت.
در ایران بخش تودهگیر جنبش سبز مواضعی را که سی سالی کم و بیش تابو شمرده میشدند، هرچند در بیرون بدیهی شدهاند ــ که هنری نیست ــ گرفت و در روریاروئی خونین قهرمانانهاش با رژیم درافتاد. راه سبز امید نیز کوشید بسیاری از آن مواضع را در جامههای متعارف قانون اساسی و پیشینه و روّیه سیاسی خود رژیم بپوشاند و از درون در دگرگونی اوضاع بکوشد.
تا آنجا که بتوان بیتعصب قضاوت کرد آنچه در ایران برای در آوردن کشور از این وضع فاجعهبار میکنند بر همه استراتژیهای بیرونیان برتری دارد. بر هر گوشه مبارزه سران جنیش سبز انتقادها وارد است، از نیمه راه رفتنها، گامهائی به پیش و گامهائی به پس. خود جنبش سبز هم به سطحهای زیرین جامعه رفته است و نمود چندان ندارد. این همه درست، ولی گذشته از شرایط نزدیک به غیرممکن، جنبش سبز درستترین راه را برای آینده ایران برگزیده است ــ در ترکیبی از مبارزه توقفناپذیر و آمادگی برای مصالحه به سود پیشرفت تدریجی در سویه آزادی و کاستن از شدت رویاروئی، آنچه را که ممکن و به مصلحت عمومی است انجام میدهد. میتوان از سران و سخنگویان آن انتظار داشت که در دفاع از زندانیان یا طبقات محروم جامعه فعالتر شوند و به ویژه جبهه اقتصادی را از یاد نبرند.
مردم ایران سرانجام هم میدانند چه میخواهند و هم چه نمیخواهند و در هر دو به جاهای درست رسیدهاند. ما نیز بجای رقابت آشکار و نهان با جنبش سبز که تنها اثرش ضعیف کردن روحیه مردم است بهتر است بدانیم چه میخواهیم و چه نمیخواهیم. نخست دست برداشتن از ادعاهای نامربوط؛ و رها کردن استراتژی همه در یک جبهه میآید. باید بهترین آیندهای را که برای ایران میخواهیم پایه همکاریها قرار دهیم. بجای سرهم کردن ائتلافی بر اصول متناقض و سخن گفتن با زبانهای گوناگون، در همرای کردن گرایشهای پذیرندهتر، بر اصول همگانی ــ بهترین دستاوردهای بشریت ــ بکوشیم. اگر در این میان کسانی بیرون ماندند چه باک. آنها فرصت خواهند داشت که چه امروز در بیرون و چه در فردای آزاد ایران سخنشان را با مردم در میان بگذارند. اصولی فکر کردن بجای مصلحت اندیشی و بده بستانهای شخصی و گروهی شیوه موثرتری است. ساختن یک جامعه ایرانی مدرن و مبارزه با رژیم اسلامی را از موضوع سیاستبازی میباید بیرون برد.
دسامبر ۲۰۱۰
پيامی به کنگره سازمان فدائيان ايران (اکثريت)
بخش 8
کارزار دمکراسی، راهها و ابزارها
پيامی به کنگره سازمان فدائيان ايران (اکثريت)
برگزاری کنگره سازمان فدائيان ايران (اکثريت) فرصتی برای من است که به عنوان يک دوست به سازمانی که آرزو دارم در يک ايران دمکراتيک هماورد، (رقيب) و چنانکه در همه نظامهای دمکراتيک پذيرفته است، همراه گرايش فکری که به آن وابستهام باشد، درودی بفرستم. فدائيان در تاريخ دراز خود بيش از بسياری ديگر سهم خويش را از تراژدی و رنج داشتهاند و رنج و تراژدی چنانکه مولوی میگفت (میتواند) “نخستين منزل هر کمالی باشد.“
آن تاريخ دراز، و قربانیهای بيشمار چهار دهه مبارزه فدائيان با خود قدرتها و مسئوليتهايش را میآورد. اين سازمانی است، اميدبخشترين، برای آنکه نخستين بار يک حزب چپ سالم و سازنده به سياست ايران بدهد و دگرگشتی را که در چپ اروپا از دهه هشتاد سده نوزدهم آغاز شد و در سده بيستم سرانجام از کمونيسم جزمی و توتاليتر به سوسيال دمکراسی رسيد به ميهن ما بياورد. از سوی ديگر پيشينه دراز مبارزه و گشاده بودن درهای آن بر همه گونه افراد، و نه در عادیترين اوضاع و احوال، سازمان فدائيان ايران را يکی از آسيبپذيرترين سازمانهای سياسی مهم مخالف جمهوری اسلامی میسازد. فدائيان میتوانند راه تازهای نه تنها پيش پای نيروهای چپ بگذارند بلکه به سهم خود سرتاسر سياست ايران را برای رفتن به پيشباز هزاره تازه ملت ما آماده سازند. در عين حال میتوانند پا در گل کشاکشهای سياسی و ايدئولوژيک يادگار دوران تراژيک تاريخ ما نيروی خود را بفرسايند تا در پايان از آن همه سرمايه انسانی که در چهل ساله گذشته در پای سازمان ريخته شده است چيزی به دست نماند.
تکليفی که تاريخ سازمان فدائيان ايران بر دوش آن نهاده است به هيچ روی آسان نيست. سنگينی آن چهار دهه، آزادی رفتار را میگيرد. ولی مسئوليت سازمان از بار تاريخ ناشاد آن نيز سنگينتر است. پيروزی در اين تازهترين پيکار سازمان که من در کنار همه دوستان فدائيان آرزومند آن هستم و به خوبی امکان دارد، پاداشی درخور خواهد بود. بازسازی سازمان فدائيان ايران برای آنکه سهم خود را در ساختن ايرانی متفاوت از گذشته ادا کند به هر گزينش دشوار و تلخی که من از نزديک میشناسم میارزد. آن ايران متفاوت جامعهای خواهد بود که مبارزه سياسی در آن از خشونت عاری باشد و منافع ملی بالای منافع گروهی، با همه اولويت و اهميتی که بايد به آنها داد، نهاده شود؛ ايرانی که در کنار مبارزه و رقابت، همرائی و مصالحه را نيز به عنوان اجزاء فرايند سياسی بشناسد.
بوية قدرت سياسی و بهرهگيری از منابع قدرت و دلنگرانی واپس ماندن در مسابقه در همه هست ولی اينهمه هنوز بيشتر در تصورات مايند و اگر هم واقعيت داشته باشند در جاهای ديگری هستند که میبايد به جستجوشان رفت. قدرت سياسی در پيشروترين و آگاهترين لايههای اجتماعی ايران است که سه دهه گذشته را به بيهوده نگذراندهاند و با فضاهای ايستای بسياری از بيرونيان فاصلهای روز افزون میگيرند. منبع قدرت توده جوانی است که سخنان و رويکردهای تازهای میخواهد و از انديشهها و شعارهای واگردانی و از نو بسته بندی شده پنجاه سال پيش خسته شده است. مسابقه واقعی در رسيدن به آن لايههای پيشرفته است که سر به ميليونها میزنند. بخت سازمان فدائيان ايران در چنان مسابقهای از هيچ گرايشی کمتر نيست ولی مانند همه شرکت کنندگان جدی مسابقه میبايد امروزی شود.
يک جريان عمومی سياسی در ايران هست که از زياده روی در هر صورت آن، راست و چپ، سرخورده است و از هيچ خواست حداکثری، از هيچ آرمانی که جنگهای تازهای را در جامعه راه اندازد، پشتيبانی نخواهد کرد. اميدوارم سازمان فدائيان ايران از اين جريان اصلی دور نشود.
با بهترين آرزوها برای کنگره سازمان فدائيان ايران (اکثريت)
۳ فوريه ۲۰۰۷




















