Author's posts
پس از نخستین مرحله
بخش 5
وقار سبز زیر فشار سیاه؛ تابآوری یک جنبش اجتماعی
پس از نخستین مرحله
رژیم اسلامی با شیوههائی که به طبیعت آن نزدیکتر است، با انداختن اوباش و آدمکشان به پشتیبانی پاسداران به جان مردم، خیزش مردمی را با چنان خشونتی سرکوب کرده است که میباید مرحله نخست آن را عملا پایان یافته دانست. اکنون مرحله تازه در راه است. نمیباید پنداشت که جمهوری اسلامی از این بحران سالم بدر آمده است و میتواند به آسودگی به سر برد. عواملی که مردم را در صفوف صدها هزار تن به خیابانها کشاند همچنان هست: بیزاری عمومی ایرانیان از رژیمی که هیچ سزاوار چنین جامعهای نیست؛ بی اعتباری سراسری حکومت اسلامی که اصرار دارد مردم را هم کوچک و هم زخمی کند؛ خشم مردم نه تنها از انتخاباتی که از آنان دزدیده شد، بلکه از حکومتی نیز که میخواست با گستاخی تمام به آنها ثابت کند که هیچ نیستند.
با درهم کوبیدن وحشیانه تظاهرات اعتراضی، اکنون کینهای در نرمترین دلها زبانه میکشد که گذشت زمان بر آن دامن خواهد زد زیرا رژیمی که آدمکشی را تا مرز “تیا نانمن“ چینی رساند دست از شیوههای جنایتکارانه، ربودن و شکنجه و گاه سر به نیست کردن ناراضیان، و خفه کردن هر صدای مخالف برنخواهد داشت ــ شیوههائی که پاسخ جمهوری اسلامی به هر مسئله سیاسی و اجتماعی بوده است. اما مسائل، برطرف شدنی نیست و مردم در جنبش ۲۲ خرداد نشان دادند که ایران یک بیابان سیاسی نیست. این بار زور برهنه، لحظه را برای رژیم نجات داد ولی مردم نیز به نیروی خود پی بردند. دیگر کیست که بتواند از دلمردگی مردم و تن دادن آنها به قضا سخن بگوید یا شمار معتادان را در کشوری که مردم گویا زیر فشار زندگی فرصت اندیشه کردن نیز ندارند چه رسد به عمل، به رخ بکشد و نتیجه بگیرد که سودی ندارد و اینها ماندنی هستند؟ دنیا نیز دانست که این مردم در زیر یکی از تباهترین حکومتها به چه درجهای از آگاهی و پختگی اجتماعی رسیدهاند.
مرحله تازه پیکار مردمی دنباله همان مرحله نخست با تاکتیکهای متفاوت خواهد بود ــ نافرمانی مدنی تودهای که اعتمادش به خود و احترامش در چشم همگان افزون شده است با بهرهگیری از شبکهسازی اجتماعی که چیره دستی طبقه متوسط ایران در آن به سطح جهانی رسیده است؛ و اینهمه بر زمینه شکاف روزافزون در دستگاه حکومتی که دشواریهای اقتصادیش با مشکلات سیاست خارجی پهلو میزند و ناگزیر است بیش از پیش سرمایه مذهبی خود را برای ماندن بر سر قدرت بر باد دهد. دیگر خود آخوندها نیز میدانند که در قمار با قدرت چه باخت سنگینی کردهاند و چگونه یک نسل ایرانیان ــ بهترین نسلی که در دوران تجدد ایران داشتهایم ــ دارد از جهان آنان بیگانه میشود.
***
نافرمانی مدنی مجموعه تاکتیکها و رفتارهای اجتماعی است که برای تغییر مسالمتآمیز نظام سیاسی از سوی مردم بکار میرود و از گردهمائیها و تظاهرات و اعتصابات و آگاهیدادنها و چالش هر روزه اقتدار حکومتی، هر اقدامی را که به سود مردم و در مخالفت با رژیم باشد در بر میگیرد ــ همه در چهارچوب دوری از خشونت. جنبش بیست و دو خرداد پس از تظاهرات بزرگ میلیونی، اکنون تاکتیک گردهمائیهای محلی و غیر متمرکز را برگزیده است که نیروهای سرکوبگری را پراکنده و هزینه نگهداری آنان را در خیابانها سنگینتر میکند. این بسیار اهمیت دارد که ارتباط فیزیکی مبارزان نیز در کنار ارتباط الکترونیک حفظ شود. تماس نزدیکتر با هماندیشان بیش از همه برای نگهداری روحیهها لازم است.
اما میدان اصلی نبرد ارتباطات، سپهر سایبر cyber است با پیشرفتهای هر روزهاش که در دست جوانان ایرانی، به ویژه، سلاحی برا شده است. در این جنگ تکنولوژی میان رژیم و طبقه متوسط ایران، چینیها و مانندهای زیمنس پیوسته تکنولوژی کنترل جمهوری سلامی را روزآمد میکنند و چارهگری جوانان ایران شاید به تنهائی از آن بر نیاید. اگر مردم ایران در پیکار آزادیخواهانه خود نیازی به جهان آزاد داشته باشند گذشته از پشتیبانی اخلاقی و سیاسی، بیشتر در همین زمینه است. راههای ارتباط الکترونیکی را در ایران میباید باز نگهداشت. کشورهای دمکرات غربی میتوانند به ما در اینجا کمک کنند و در بیرون میباید به طور فعال در پی آن باشیم.
امروز در جامعههای بستهای مانند ایران که برپا داشتن سازمانهای مدنی، دشوار و سازمانهای سیاسی بزرگ عملا ناممکن است شبکهسازی اجتماعی به یاری اینترنت جایگزین شیوههای بسیج سنتی میشود. در خود جامعههای پیشرفته نیز چنانکه اوباما نشان داده است احزاب نمیتوانند از امکانات بزرگتر تکنولوژی تازه در برقراری ارتباط دو سویه با توده رایدهندگان غافل باشند. آمریکا نخستین پیکار انتخاباتی اینترنتی را در سال گذشته تجربه کرد و حکومت اوباما دارد نخستین گامهای یک حکومت اندرکنشی interactive را بر میدارد ــ ارتباط مستقیم حکومت با افراد مردم و آگاهی دادن از یک سو و آگاهی یافتن از نظر افراد مردم و جلب پشتیبانی آنان از سوی دیگر.
رقابتهای درونی حکومت اسلامی تا انتخابات ریاست جمهوری بر روی هم به درجات عادی هر حکومتی بود که زندگی را بر خود و مردم پیوسته سختتر میکند. از این پس مسئله نه رقابت، بلکه نبرد قدرتی است میان نسل تازهای که نفوذ خود را در کلیدیترین بخشها، در نیروهای مسلح، در دستگاه اداری و در اقتصاد، گسترده است، و نسل خسته بیاعتباری که پیوسته مواضع خود را از دست میدهد و سرانش حتی نمیتوانند به امنیت خود اطمینان داشته باشند. (ناظران روس که به همه جای جمهوری اسلامی رخنه کردهاند خبر از گریز انبوه سرمایه از ایران توسط بانکها میدهند.) مبارزان جامعه مدنی تنها به بهای شکست سنگین خود میتوانند از چنین فرصتی چشم بپوشند. در بیرون البته کسانی در سودای برکناری از هر چه جمهوری اسلامی است رنگ سبز را هم ممکن است انحراف از اصول بدانند. ولی در درون، برای کسانی که دست در آتش دارند اصل، برقراری جامعه شهروندی است، و با رژیمی یک دست و دارای همه امکانات خرید و سرکوب نخواهد شد.
چه مصلحت مبارزه و چه مصلحت ملی ایران در واپسنشاندن دیکتاتوری سپاهی ـ امنیتی ـ مافیائی است که پیوسته مواضع خود را استوارتر میکند. نیروهای جامعه مدنی ایران چارهای ندارند که در عین نگهداشتن فاصله، و آلوده نشدن به افراد، و مصالحه نکردن هدف نهائی خود، از اتحادهای تاکتیکی و موضعی روی نگردانند. همین ملاحظه در سوی دیگر نیز، در آن جناحهائی از حکومت که بهتر از بسیاری از ما واقعیت نیروی پشت سر احمدی نژاد را درمییابند در کار است. آنها اگر سود شخصی خود را بشناسند و اندکی هم در اندیشه میهن باشند از روی آوردن به مردم، و دفاع از حقوق آنها گزیری نخواهند داشت.
رژیم اسلامی دستخوش بزرگترین بحران داخلی و روبرو با فروپاشی اقتصادی و انزوای بینالمللی و خطر روزافزون حمله نظامی، کارش آشکارا به پارانویا رسیده است. هر پیشبینی در ماههای آینده، سراسر آکنده از مخاطره و تحولات ناگوار برای جمهوری اسلامی است. دانههای نادانی و ناشایستگی و تبهکاری که در سه دهه و به ویژه چهار ساله گذشته بر زمین ایران نشاندهاند اکنون به بار زهرآگین خود مینشیند. رژیم اسلامی در سراشیب گریزناپذیرش رو به چاههای خودکنده ــ در جمکران و دیگر جاها ــ سرازیر است. مگر نه آنکه گفتند ماموریتشان ظهور حضرت است ــ به معنی آنکه جهان را پر از فساد کنند؟
ژوئيه ٢٠٠٩
هنر “ممکن“ و قدرت موهوم
بخش 5
وقار سبز زیر فشار سیاه؛ تابآوری یک جنبش اجتماعی
هنر “ممکن“ و قدرت موهوم
اگر کمترین تردیدی در این میبود که کوشندگان جامعه شهروندی ایران پیکار را با همه سرکوب جنایتکارانه رژیم رها نکردهاند تظاهرات دهمین سالگرد ۱۸ تیر به آن پایان داد. آنچه پس از آن روزهای خونین تغییر کرده شیوههای پیکار مدنی است که هم لازم و هم سازنده است ــ سازنده برای امروز و آینده ایران.
برای ما همه کسانی که نه تنها به پیروزی، بلکه به چگونه پیروزی و چه پیروزی نیز میاندیشیم دیدن اینهمه پختگی از سوی مردمی که در آن دوزخ سی ساله پرورش یافتهاند شادیآور است. آنها در مقایسه با بیرونافتادگانی که به بهای فداکاریهای مردم در ایران خود را در آستانه رسیدن به آرزوهایشان میبینند سرها را بالاتر و نگاهها را دورتر گرفتهاند. هر پیشرفتی در این راه دشوار سراسر مرهون آنهاست ــ دیگران در بیرون تنها با یاری دادن به آنهاست که میتوانند سهمی داشته باشند ــ اگر افکار عمومی جهان و حکومتهای دمکراسیهای غربی را به پشتیبانی از مردم ایران و تنگ کردن روزگار رژیم برانگیزند.
آن ویژگیهای شادیآور کدام است؟ پیش از همه شناختن محدودیتهای مبارزه در ایران که از بیشتر بحثهای بیرون پاک ناپدید است. مردم میدانند که تنها با بهرهگیری از رخنههائی که در خود نظام هست و ورود در راههای باریکی که خود رژیم اجازه میدهد توانستهاند میدان عمل را اینچنین بگشایند. آنها در انتخابات با همه آگاهی از مواد قانون اساسی و تهیههای سپاه و بسیج و وزارت کشور در امواج میلیونی پای صندوقها رفتند. اکنون نیز بی توجه به یادآوریهای دانایان بیرون در چهارچوب همان قانون اساسی برای زیر و رو کردن نظام ولایت فقیه در تلاش همه سویهاند. هیچکس در ایران از این که چرا موسوی دمی از وفاداری به جمهوری اسللامی و قانون اساسی آن کوتاه نمیآید شکایتی ندارد. همه اعتراض به خامنهای و احمدی نژاد از آنجاست که قانون خودشان را زیر پا گذاشتهاند و هیچ عقل سلیمی نمیگوید که خود اعتراضکنندگان از قانون بیرون بیایند.
در درون کسی برای دگرگون کردن سیاست در جمهوری اسلامی به نبرد مسلحانه یا جنبش انقلابی نمیاندیشد، و تنها در آن صورت است که میتوان پاک از تنگناهای نظام موجود بدر آمد. از سوی دیگر مقتضیات گشودن یک نظام بسته که ناگزیر از درون آن و مرحله به مرحله خواهد بود آشکارتر از آن است که به دیده “استراتژ“های سرگردان مبارزه بیاید. مبارزان درون بر خلاف آن استراتژها از امن و آسایش اروپای باختری و آمریکای شمالی برای پیکار در درون ایران طرحریزی نمیکنند؛ و آن اندازه انصاف دارند که از بیرونیان نخواهند گامی رنجه کنند و چهره تازه سرکوبگری را از نزدیک ببینند که دیگر هیچ مرزی نمیشناسد. اما به خوبی میتوان واکنش آنها را به رفتار و سخنان کسانی که اصرار دارند بیربط شدن خود و بخش بزرگ مبارزه بیرون را به رخ بکشند حدس زد. ما لازم نیست درباره مقاصد جنبش جامعه شهروندی ایران ــ جامعه شهروندان آزادی که خواستهای خود را در بیانیهها و شعارها بیان کردهاند ــ گمانپروری کنیم. جان بر کفان درون در گیر و دار “هنر ممکن“ هستند، خیالپروران بیرون در مسابقهای با یکدیگرند ــ مسابقهای که مردم در ایران برای آنان گشودهاند.
دومین ویژگی پیکار که تا کنون به سود هدفهای نهائی آن ــ برقراری یک نظام دمکراسی لیبرال ــ کمک کرده است خویشتنداری، اگر چه در برابر بیشترین خشونت است. اگر یک تصویر به یاد ماندنی جنبش ۲۳ خرداد، “ندا“ی خفته در خون است تصویر دیگر خانمی است که در برابر جمعیت خشمگین، تن خود را سپر بسیجی زمین خورده ساخته است ــ هر دو تصویر زنانی که قلب و روح این مبارزه شدهاند. نسل تازه ایرانیان گوئی سی ساله گذشته را به آموختن درسهای نه تنها صد سال پیکار ملی برای دمکراسی و تجدد به سر آورده بلکه تاریخ همروزگار جهان را از برابر چشم گذرانیده است و به پیوند ارگانیک شیوهها و فرا آمد مبارزه آگاه شده است: هدف وسیله را توجیه نمیکند، وسیله هدف را تعیین میکند.
و سرانجام سومین ویژگی است که بیش از همه به کار نیروهای مخالف بیرون میآید و آن کنار گذاشتن تفاوتها و اختلافهای فرعی برای رسیدن به همکاری در اصل موضوع است. ما از ایران هیچ نشنیدیم که مردم در تظاهرات هر کدام دلخواه خود را فریاد بزنند و بر سر رنگ و نشانه پرچمها به جان یکدیگر بیفتند. هیچ کس در ایران از بابت پوشیدن نشانه سبز یا اهانت به هویت ملی دیگری دچار شکار جادوگران نشد و دشنام نشنید. هیچ گروه تظاهر کنندگان شعار مرگ بر گروه دیگر نداد. مردم در صفها و جاهای جدا از هم سخن یگانه خود را نگفتند و ثابت نکردند که دمکراسی و رواداری متقابل برایشان شعاری میانتهی بیش نیست. کسی در آن هنگامه که آینده و سرنوشت ملتی در میان است به اندیشه خودنمائی و پیش افتادن از همسایه نیفتاد. آنها در ایران جان و آزادیشان را برای خیر عمومی به خطر انداخته بودند نه آنکه در هزاران کیلومتری، خود را در سودای موهوم قدرت نابوده پیش اندازند.
***
به خوبی میتوان نگرانی کسانی را که میترسند جنبش جامعه شهروندی ایران در سازشهای ناگزیر خود به صورتی تجربه سی سال پیش را تکرار کند دریافت. پذیرفتن کسی مانند موسوی به رهبری مبارزه؛ رنگ مذهبی شعارها و تاکتیکها؛ و بیرون نیامدن از چهارچوب جمهوری اسلامی مایه خشنودی کسانی نیست که ایران را جامعهای آزاد از مذهب سیاسی و حکومت آخوندی میخواهند. اگر میشد به یک ضربت بند و زنجیرهای یک نظام حکومتی را که سه دهه ریشهها و شاخههایش را به سراسر جامعه گسترده است گسست بسیار بهتر میبود. ولی گذشته از اینکه در جهان واقع از این معجزات خبری نیست، اصلا هیچ نمیتوان اطمینان داشت که دگرگونیهای یک شبه به هدف اصلی خدمت کنند یا بپایند. هنگامی که پای دگرگون کردن سیاست و فرهنگ و حکومت یک جامعه فرو رفته در زیانآورترین سنتها و عادتهای ذهنی در میان است، با دست بردنی در شعر حافظ میباید گفت “دولت آن است که با خون دل آید به کنار. “
ما تنها در سنگلاخ یک پیکار دراز پیچیدهی پر از تناقضها میتوانیم آن طبقه سیاسی را پرورش دهیم که تاب شکستها و از آن دشوارتر پیروزیها را بیاورد و دستخوش آسانگیریهای عوامانه روشنفکرانش نشود. در یک ارزیابی واقعگرایانه به نظر نمیرسد که هیچ دگرگونی معنیداری در نظام جمهوری اسلامی جز با مصالحهها از سوی همه دست درکاران ــ از جنبش جامعه شهروندی گرفته تا محافظهکارترین رهبران مذهبی، و گونههائی از همرائی امکان پذیرد. ما میباید منتظر ائتلافهای کوتاه و دراز مدت از هر سو باشیم ــ البته اگر سرمستان دیوانهوار قدرت، کشاکش را به رویاروئی مرگ و زندگی نکشانند که مرگ مسلم خودشان را همراه ویرانی کشوری که به هر حال کشور آنها نیز هست خواهد آورد.
چالش و مسئولیت بزرگ جنبش مردم ایران جلوگیری از انفجار، در عین نگهداری دستاوردهای پیکار و پیشبرد جنبش است. ما تا اینجا از آزمایش دشوار خود بر آمدهایم. بهترینهای ما در درون و بیرون، ظرفیتهای تازه ملتی را که نه مغلوب تاریخ خود شده است نه زندانی آن، نشان دادهاند. همین ظرفیتهاست که موقعیت کنونی را از دوران انقلاب اسلامی در تقریبا همه اجزاء آن متفاوت کرده است و چنانکه در جای دیگری اشاره شد نمیشود عناصر تشکیل دهنده دو فرایند تفاوت داشته باشند و نتیجه آنها یکی در آید. کجای همین مردمی که به خیابانها ریختهاند و گاه الله اکبر هم میگویند به آن جماعت مهتابزدهای که فریاد میکشم میکشم بر میآورد شباهت دارد؟ خمینی این پیکار کجاست، بازگشت به ارزشهای اصیلش کجا؟ کیست که در این دریای موج زن چشمان پر فروغ به بازگشتی بنگرد؟
ژوئيه ٢٠٠٩
واقعیات میدان و واقعیات تاریخ
بخش 5
وقار سبز زیر فشار سیاه؛ تابآوری یک جنبش اجتماعی
واقعیات میدان و واقعیات تاریخ
۱۳ آبان به گفته یک ناظر غربی دو امر را نشان داد. جنبش مردمی ایران، جنبش سبز ما، فروکش نمیکند؛ و رژیم [هنوز] توانائی ایستادگی در برابر آن را دارد.
آن تودههای جوانی که در تهران و تبریز و شیراز به خیابانها ریختند، و در بسیاری جاها همراه مادرانی که خود را سپر فرزندانشان میساختند، میدانستند که با چه ارتش بزرگی از سرکوبگران روبرو خواهند شد. (ابعاد گوناگون این جنبش سبز، همچنانکه رنگ انسانی آن تکان دهنده است و در یادها خواهد ماند و دیگر نخواهد گذاشت این جامعه در تاریخ سراسر خون و خشونت ۱۴ سده گذشته بزید). آنها توهمی دراین باره نداشتند که با یک دو تظاهرات کار این رژیم را خواهند ساخت. همچنین به تجربه دریافته بودند که چه بهای سنگینی برای سرکشی خود خواهند پرداخت؛ و با اینهمه آمدند و شعارهای خود را که تندتر و تندتر میشود دادند و تصویر بزرگ خامنهای را، که راه دیگری برایشان نگذاشته است، کندند و لگدمال کردند. خامنهای هنوز در پناه روزبانان خود (واژهای که فردوسی، در کنار مردمکشان، برای بسیجیها و حزباللهیهای آن زمانها به کار برده) هست ولی ولایت فقیه در آن روز مرد، دیگر مرد.
در این مرحله فرسایشی پیکار مردمی، که ظرفیت مردم برای تاب آوردن، ظرفیت رژیم را برای زدن و بستن و زندانی کردن چالش میکند، جای تردید نیست که کدام ظرفیت زودتر پر خواهد شد. رودخانه انسانی نسل جوانی که هیچ رشتهای هیچگاه آن را با انقلاب و حکومت اسلامی و ولایت و فقه نپیوسته، سرازیر است؛ و منابع حکومت برای بسیج نیروهای سرکوبگری، همان روزبانان و مردمکشان، هر چه هم بزرگ، محدود است. آن پایانیافتنی نیست، این همچنان ادامه دادنی. چه اندازه میتوان کلانتریهای کوچکتر و کوچکتر ساخت و همه جا را از خبرچین و چماق به دست پر کرد؟ چه اندازه میتوان با گداپروری هوادار ساخت و نگهداشت؟
قدرت جنبش سبز تنها در یک تصادف جمعیتشناسی نیست که هر سال هفتصد هزار جوان را به بازار بیکاری میفرستد. رژیم اسلامی در آن نخستین سالها مردم را به فرزند آوردن خواند و اینک فراوردههای برومند آن سیاست. در یک جابجائی همه سویه ارزشها و نگرشها اکنون هر چه امروزین و پسندیدنی است سبز نامیده میشود. یک نیروی درونی از این جنبش میجوشد که کمتر از رودخانه انسانی پایانناپذیر آن نیست. جوانی و تازگی و روشنگری enlightenment و سبز یکی شدهاند. همین بس که به آفرینندگی هنری جنبش سبز بنگریم. مانند هر انقلاب اجتماعی مردمی، جنبش سبز نیز با یک جوشش هنری همراه شده است که نخستین بار خود موسوی بدان توجه کرد. (انقلاب اسلامی از نظر جوشش “هنری“ خود نیز ورشکسته بود؛ انقلاب فرانسه مارسییز را ساخت، انقلاب اسلامی انجزه و انجزه چندشآور را).
پوسته حکومتی که از هر مشروعیتی تهی شده است و هیچ پایگاه اخلاقی ندارد و تنها میتواند وفاداریهای ناپایدار را بخرد چه اندازه تاب ضربات جامعهای را خواهد آورد که هر چه در آن آلوده و فرو رفته در نادانی نیست با آن دشمن است؟ و با این اقتصاد وارداتی، یک پمپ بنزین بزرگ که هر روز پمپ بنزینتر میشود، چگونه میتوان هفتاد میلیون تن را در این سرزمین پهناور زیر فشار و در زندان، بیکار و خشمگین، بی آینده و سرکش، نگهداشت؟ احمدی نژاد در چهار سال اول خود، در به اصطلاح “دولت نهم،“ ۲۲۰ میلیارد دلار واردات داشته است که به معنی ناپدید شدن ساخت ایران از بازارها بوده است. آیا میتوان تصور کرد که چه فاجعهای در انتظار ایران و “دولت دهم“ خود اوست؟ (ما پس از آنکه در ولنگاری خود حاکمیت را به حد حکومت پائین آوردیم اکنون، ریاست جمهوری و کابینه را به حد دولت بالا میبریم: دولتهای اروپائی، دولتهای نهم و دهم صدام حسین آینده ایران ــ اگر بپاید).
***
جنبش سبز با واقعیات میدان روبروست ــ هزاران و هزاران مامور انتظامی از همه رنگ و با همه گونه سلاحهای ضد شورش؛ با دستور بزنید و شوخی هم نکنید ولی روی جمعیت آتش نگشائید. تا اینجا، مگر در ۲۵ خرداد که هیچ چیز نمیتوانست جلو سیل را بگیرد و خود سیل ایستاد، مردم نتوانستهاند آن هزاران و هزاران مامور انتظامی را در خود غرق کنند. اما ظرفیتش را دارند و روزی آن ظرفیت نهفته در زیر سطح جامعه مانند آتشفشانی سر باز خواهد کرد. اما حکومت (و نه حاکمیت، نه دولت دهم) نیز با واقعیات جامعهشناسی روبروست. جمکرانیهائی که خیال دست انداختن بر همه چیز را دارند هرگز نخواهند توانست شعور را از این مردم بگیرند، میل به زندگی بهتر را در آنها بکشند، آزادی را در چشمشان ناپسند بنمایند.
برای آنها اعتماد به یکدیگر در این فضای ترسناک توطئه و کارشکنی و سراسر دروغ و نارو زدن که نامش حکومت اسلامی است مهمترین است و ناگزیرند با حلقه هر چه کوچکتری کار کنند و آن حلقه تاکنون هیچ استعدادی جز تدابیر امنیتی به هزینه هر چه دیگر، از خود نشان نداده است. میانمایگی mediocrity که صفت غالب حکومتهای دوران انقلاب شکوهمند بوده است دیگر در توصیف فرمانروایان کنونی کاربرد ندارد و ناشایستهسالاری جمهوری اسلامی را باز هم میباید با استانداردهای پائینتری تعریف کرد. احمدی نژاد در این حلقه ناشایستهتران آسوده است و نمیداند و اهمیتی نمیدهد که برکشیدن افرادی که کوشیده است خودش برجستهترین آنان باشد برای کشوری که اشغال کرده چه خواهد آورد. (او هیچ استعدادی را نمیتواند در پیرامون خود تحمل کند و با تیپهای بچهمحل از همه خوشتر است). آنچه نمیداند و میباید اهمیت دهد پیامدهای چنین ترکیبی برای حکومت خود او و رژیم اسلامی است.
بر اینهمه میباید طاعون فساد را افزود که بر پیکر حکومت افتاده است و خیال میکنند که هزینهاش را تنها مردم خواهند پرداخت. اما هیچ پیکر طاعون زدهای جان به سلامت نخواهد برد. فرماندهان پاسدار اشتهائی سیریناپذیر دارند و هرچه را بتوانند میبلعند. من خود کسانی را به نام و نشان شنیدهام ــ از ایرانیان گمنام مهاجر ــ که از آشنایان خود سراغ خریداران نفت میگیرند. صدها دست در کیسه نفت، دارد سهمی هر چه بزرگتر را میبرد و دستها در هر جا در کارند.
ما با اندک آشنائی به تاریخ، به جامعهشناسی، به جهانی که در آن زیست میکنیم، به روحیات و استعدادهای ملت خود، آن جنبش را در برابر این حکومت میگذاریم. هرچه از آن سو بالندگی است، از این سو گندیدگی است؛ هر چه از این سو فشار است از آن سو پایداری. اگر در پایان این تونل روشنائی را میبینیم از آرزوپروری بیپایه، حتی از خوشبینی لازمه سیاستگری نیست. در هیچ جا پایان چنین موقعیتهائی به زیان مردم نبوده است.
یک مایه قدرت دیگر جنبش سبز را هم نمیباید از نظر دور داشت. از آنجا که این “انقلاب آگاهی“ اساسا به آگاهی و ارتباط و نه به رهبری و سازمان بسته است، این نزدیک به دو میلیون ایرانی بیرون همین بس که دسترسی آشنایان خود را در ایران به آگاهی، و ارتباط آنان را با یکدیگر بیشتر سازند. ما اگر تنها چندگاهی دست از گریبان یکدیگر و تاریخ پنجاه شصت ساله گذشته برداریم و به آن خدمت بیخطر و بیهزینه پردازیم بسیاری از بیخدمتیهای خود را جبران خواهیم کرد.
نوامبر ٢٠٠٩
جنبش سبز به عنوان مخالف و جایگزین
بخش 5
وقار سبز زیر فشار سیاه؛ تابآوری یک جنبش اجتماعی
جنبش سبز به عنوان مخالف و جایگزین
در ششمین ماه جنبش سبز، با پیروزیها و هزینههایش پشت سر، کوشندگان جنبش طبعا به مراحل پیش رو میاندیشند و پرسشها بر زبانهاست ــ آیا یک برنامه مشخص بر پایه خواستهای مشترک جنبش (به تقریب، زیرا جنبش و خواستهایش را دقیقا نمیتوان تعریف کرد) لازم است و در نبود آن مردم سردرگم نمیشوند؟ آیا میباید اولویت این مرحله مبارزه شکست دادن احمدی نژاد و رسیدگی به جنایات رژیم در این شش ماهه باشد؟ آیا درست است که همچنان از روزهای به اصطلاح مقدس رژیم برای تظاهرات بهره گرفته شود؟ آیا اکنون که رژیم توانسته است کنترل خیابان را در دست گیرد بجای ادامه تظاهرات، مرحله نافرمانی مدنی و اعتصابات فرا نرسیده است؟ آیا کسانی که، بیشتر از بیرونیان، میگویند این کارها سودی ندارد و رژیم را میباید با انقلاب برانداخت؛ یا آنها که هر روز بیشتر به خشونت رانده میشوند حق ندارند؟ آیا پخش خبرها و تصویرهای سرکوبگری رژیم مایه ترسانیدن مردم نمیشود؟
این پرسشها و مانندهای آنها بجاست و بر زبان بسیاری از کوشندگان بیرون نیز میآید ــ همین بس که انسان دمی خود را در ایران تصور کند. شاید بد نباشد همچنان خود را در ایران بگذاریم و پاسخهائی بیابیم.
نخست برنامه و خواست مشخص در این مرحله. در نگاه اول هیچ چیز منطقیتر از این نمینماید که هر جنبشی برای رسیدن به هدف روشنی است. روشن بودن هدف، بسیج همگانی را میسر میسازد و انرژی مبارزه را تمرکز میدهد. میگویند انتخابات در ۲۲ خرداد چنین نقشی داشت. اکنون که مردم خواستهای مشخصی ندارند جنبش از آن شور و عظمت افتاده است.
این درست است که جنبش سبز دست گشادهتر شش ماه پیش را ندارد ولی بر ژرفای آن افزوده شده است. در آن نخستین هفتهها نیز انتخابات مرحلهای از دگرگونی اساسی تلقی میشد؛ به نظر مردم میرسید که با پیروزی انتخاباتی خواهند توانست دگرگونیهای روزافزونی را بر رژیم تحمیل کنند. اکنون انتخابات به پس زمینه رفته است ولی اعتراض به وضع موجود و خواست دگرگونی بنیادی بر جای خود هست. انتخابات آزاد، با هدف تغییر سراسری روحیه و فلسفه سیاسی و گروه فرمانروای جمهوری اسلامی جانشین میشود. شش ماه پیش هنوز اندیشه و عمل سیاسی در چهارچوبهای همین رژیم جریان داشت. امروز کمتر کسی امیدی به اصلاح از درون نظام جمهوری اسلامی دارد. این رژیم همین است و دیگر جائی برای خودفریبی نمانده است. شک نیست که مبارزه را میباید در محدوده همین نظام سیاسی و از راههائی که در همین شرایط گشوده است یا گشودنی است ادامه داد. ولی هدف مبارزه امروز از شش ماه پیش، هم به سطح بالاتری رفته است و هم بر گروههای بزرگتری روشنتر شده است.
اگر جنبش اعتراضی نمیتواند صحنههای نخستین هفتهها را تکرار کند بیش از نداشتن هدف معین به دلیل بسیج همگانی رژیم و ابعاد سرکوبگری است. این بسیج همگانی از استخدام هزاران بسیجی تا دستگیری و شکنجه و کشتن و اعدامهای گسترده تا محرومیت از تحصیل و محاکمات تلویزیونی را در بر میگیرد غافلگیری نخستین حکومت جایش را به آمادگی داده است. اما جنبشی که انتخابات و آن تقلب تاریخی نیز برایش بهانههائی بود؛ و رهبری نداشت که اراده عمومی را در خود متبلور سازد لزوما به دلیل اعلام نکردن خواستهای مشخص از هم نخواهد پاشید. برنامه تفصیلی؛ مثلا انتخابات آزاد، آزاد کردن زندانیان سیاسی، رسیدگی به جنایات و دزدیهای مقامات، بسیار خواستهای با اعتباری هستند ولی بیشتر به کار یک مبارزه سیاسی در یک مرحله معین، مثلا یک پیکار (کمپین) یا انتخابات، میخورند. جنبشی بیمرز و درازمدت که در حال شکل گرفتن از سوی مردمان بیشمار است و هم خودش پختهتر میشود و هم آن مردم را برای زیستن در یک جامعه شهروندی آمادهتر میسازد بیش از خواستهای محدود لازم دارد.
مانیفستی برای جنبش
برای چنین جنبشی بیمرز که تا آینده امتداد دارد یک بیانیه کلی، یک مانیفست که فلسفه آن را بیان کند مناسبتر خواهد بود ــ مانیفستی که نه دستور کار روزانه بلکه الهام بخش همه کسانی باشد که خواستهای ویژه خود را نیز دارند یا ممکن است پیدا کنند. فردا که شرایط اقتصادی برای گروههای بزرگ اجتماعی طاقتفرسا گردد شعارها ناچار عوض خواهد شد ولی آن مانیفست خواهد ماند ــ حتی پس از پیروزی، و بهویژه پس از پیروزی. چنان مانیفستی همان بهتر که در خود ایران نوشته و امضا شود، و دربر گیرنده کلیترین خواستهای یک جامعه شهروندی، و نه گروهها و لایههای اجتماعی، یعنی حقوق سلب نشدنی برابر همه افراد، و حق مردم بر حکومت بر خود، و دور از هر مصالحه و چانهزنی بر اصول و ابهام در آرمان باشد.
اگر هر روز خواست معینی مانند انتخابات مردم را بسیج نکند ناامید نباید شد. نمیباید فراموش کرد که گفتمان مطالبهمحور و نه مسائل انتخاباتی، آغازگر جنبش سبز بود که بهانهاش انتخابات شد. انتخابات همیشه در جمهوری اسلامی بوده است. این بار آرزوی سوزان حقوق بشر و دمکراسی بود که تودههائی را نخست به حوزههای رایگیری و سپس به خیابانها کشاند. امروز آن آرزوها هر چه شده باشد سوزانتر است و خشمی خاموش و فروننشستنی بر آن افزوده شده است. یک جنبش ملی در زیر یک رژیم فاشیستی به هر نام، بیش از این لازم ندارد. بقیهاش را گندیدگی گریزناپذیر نظام سپاهی ـ امنیتی ـ جمکرانی فراهم خواهد کرد.
از نظر عملی و شرایط خیابان نیز وضع با خواستهای مشخص یا بی آن تفاوتی نخواهد داشت. اگر مردم مثلا برای آزادی زندانیان سیاسی یا محاکمه آدمکشان و شکنجهگران به خیابان بریزند آیا رفتار آن آدمکشان و شکنجهگران عوض خواهد شد؟ آیا از گفتن الله اکبر و شرکت در نماز جمعه یا خواندن دعای کمیل کمتر میتوان کرد؟ رژیمی که هر روز بیشتر به سرنیزه متکی میشود هر روز تحمل مخالفت را بیشتر از دست میدهد و مخالفت را در معنای تنگتری تعریف میکند. در چنین رژیمهائی، اگر دیر ماندند، هر چه ممنوع نبود اجباری میشد و هر چه خوشایند هر صاحب قدرتی نبود کار گناهکار را به گولاگ میکشاند. رژیم اسلامی بر همان راه میرود ــ ساختن جامعهای هنگ آسا regimented که در آن خرافات جای آگاهی و شعور اجتماعی را بگیرد، و دست روزیرسان حکومت اراده و کوشش فردی را خفه کند. (جمهوری اسلامی گولاگ خود را نیز با زندانهائی که هماکنون شهرت جهانی یافتهاند ساخته است.) پس از تجربه شش ماهه گذشته دیگر نمیتوان انتظار داشت هیچ گرایشی به ملایمت در دستگاه سرکوبگری مانده باشد. خامنهای بیش از همه و احمدی نژاد نه کمتر از او هر مخالفتی را میخواهند ریشهکن کنند.
قدرت جنبش در خواستها، بهتر است بگوئیم، آرزوهائی است که زمان برنمیدارند و سدهها را ــ در مورد ما پنج سده ــ در بر میگیرند؛ نسل پس از نسل و تودههای بزرگ را به حرکت در میآورند. ما خود تازه به این حرکت نیفتادهایم. چهار نسل ایرانیان بیش از صد سال است کورکورانه و افتان و خیزان بر همان مسیر گام زدهاند. میراث و بار این صد ساله اکنون در دست و بر دوش این نسل آخری است از همه پیشینیان خود آگاهتر ــ به لطف همان میراث و بار ــ و دریغ است که باز پایمال کمظرفیتی و ناشکیبائی و فرصتطلبی شود.
شکست دادن احمدی نژاد با همه فوریت و اهمیتی که دارد عملا قابل تعریف نیست. مجموعه کنشهای جنبش سبز، همان ادامه جنبش، موقعیت او را ضعیف و به شکست دادن او کمک میکند. کمخطرتر نیز هست. راه سبز امید نیز که از رویاروئی با خامنهای پرهیز دارد آسانتر میتواند سیاستها و اقدامات احمدی نژاد را زیر انتقاد و حمله ببرد و بجای سخنرانی در کلیات، مبارزه را زندهتر و به رویدادهای روز نزدیکتر سازد. جنبش سبز از اینکه نقش یک نیروی مخالف و جایگزین alternative را بگیرد و زبان اعتراض گروههای گوناگون اجتماعی باشد زیان نخواهد کرد.
حتی چنان نقشی نیز از شدت سرکوبگری رژیم نخواهد کاست زیرا مسئله نشان دادن واکنش متناسب نیست. رژیم میخواهد به بیشترین حد بترساند. با اینهمه جائی هست که آن بیشترینه خشونت را که هنوز نشان ندادهاند زیرا از پیامدهایش اندیشناکاند به کار خواهند برد: پیش کشیدن شعارهای سرنگونی و شیوههای خشونتآمیز، و فاجعهبارتر از همه تروریستی، که میباید در فرصتی دیگر بدان پرداخت. با وامگیری از سعدی، درٍ پرسشها از خودمان باز است و سلسله سخن دراز.
دسامبر ٢٠٠٩
جنبشهای نافرجام ما
بخش 5
وقار سبز زیر فشار سیاه؛ تابآوری یک جنبش اجتماعی
جنبشهای نافرجام ما
در جریان یک سخنرانی درباره جنبش سبز این پرسش پیش آمد که چرا همه جنبشها در جامعه ایرانی ناکام ماندهاند و آیا جنبش سبز نیز چنان سرنوشتی خواهد داشت؟ این پرسش که یکی از مشکلات اصلی سیاسی ما را در خود دارد به بحثی انجامید که شاید نوری بر راه آینده ما بتاباند. ویژگی جنبشهای ملی ما چه بوده که آنها را نافرجام کرده است؟
بجز جنبش مشروطهخواهی که قربانی موقعیت بیامید بینالمللی و ناآمادگی همه سویه جامعه ایرانی گردید، آنچه از جنبش اجتماعی و نه مذهبی در تاریخ ایران داریم در یک تن، در یک رهبر، پیشوا، خدایگان، خلاصه میشده است. اصلا همه نگرش تاریخی ما فردمحور است ــ پیروز میشدیم چون آن یک تن، که تا نیمه سده بیستم افسر پادشاهی بر سر داشت، ابرمرد تاریخ بود؛ و شکست میخوردیم چون او نادرست یا خوشگذران یا ناشایسته بود.
این درست است که شخصیتها نقشی انکارناپذیر در تاریخ دارند (بهترین نشانهاش آنکه مارکسیستها که منکر نقش شخصیت در تاریخ هستند به بیشترین و زنندهترین جلوههای کیش شخصیت آلوده شدهاند.) ولی شخصیتها چنانکه مارکس میگفت ابزار تحولات اجتماعی هستند. شخصیتها را از جامعهای که میدان نقشآفرینی آنهاست جدا نمیتوان کرد. ما میبینیم که پیروزمندترین شخصیتهای تاریخی رهبرانی بودهاند که بهترین ویژگیها و بالاترین آرمانهای جامعه خود را در وجود خویش تجسم بخشیدهاند. به همین گونه بیزار کنندهترین شخصیتهای تاریخی، برجستهترین نمایندگان بیماریهای جامعه خویش بودهاند. کورش، جهان ایرانی زمان خویش را در برتری اخلاقی و شکفتاری آفرینندگیاش به بالاترین سطح انسانیت آن دوران رسانید. ناصرالدین شاه فرو رفته در گنداب سیاسی و فرهنگی ایران سده نوزدهم از مردمانی که بر آنها سلطنت میراند بازشناختنی نمیبود. آیا کورش یا ناصرالدین شاه میتوانستند جای خود را با هم عوض کنند؟
جنبشهای بزرگ جامعه ایرانی برخاسته از همین جامعه بودهاند و شخصیتهائی به رهبری آن جنبشها میرسیدند که بهتر میتوانستند مردم را گرد خود بیاورند زیرا طبیعت و آرزوهای جامعه را بهتر باز میتاباندند. اگر جنبشها شکست میخوردند ــ با همه نقش بسیار مهم بیگانگان در سدههای نوزدهم و بیستم ــ از نارسائی جامعه برمیخاست که وابستگی به رهبر و پیشوا یکی از جلوههای آن میبود. (آن بیگانگان نیز به دستیاری یا رضایت خود ایرانیان چنان فرمانروائی بر ما مییافتند). ما در اصراری که به تعارف کردن با خودمان داریم یا شاید از نداشتن شهامت روبرو شدن با خودمان، پیوسته مسئولیت را از دوش مردم بر میداریم. ولی خود ما مردم، در تحلیل آخر مسئول هر بد و نیک زندگانی شخصی و ملی خود هستیم. هر ملتی که نمونههای زندگانی شایسته را ببیند و زیر بار الزامات آن نرود مسئول شوربختی خویش است و این حال ما در این دو هزارهی بیشتر آلودهی نکبت بوده است.
در همه تاریخ ما هیچ چیز برای تودههای مردم و سرامدان طبیعیتر از این نمینمود که انتظار برآمدن رهبر یا فرماندهی را بکشند که به نیروی خود آنان گرهگاهها را بگشاید و راهها را هموار سازد. حتی جنبش مشروطه که بی یک رهبری مشخص و بیشتر بر گرد یک گفتمان تازه سر گرفت به زودی با برسازی ستار خان نیاز خود را به پیچیده شدن در یک شخصیت نامآور برآورد؛ تا همین اواخر، مشروطیت با ستار خان شناخته میشد. ستار خان یک چهره قهرمانی بود و نقشی بزرگ در پیروزی جنبش مشروطه و برجسته کردن ناسیونالیسم ایرانی دارد ولی مسلما همه لایههای پیچیده پدیدهای را که به جنبش مشروطه میشناسیم نمایندگی نمیکند. با اینهمه جنبش مشروطهخواهی که آغاز بیداری ایرانیان از خواب هزارهای است نشان داد که جنبش اجتماعی که خود نخستین آن در تاریخ ما بود، نه تنها میتواند، بلکه ناگزیر و به طبیعت خود میباید، اجتماعی باشد و از افراد حتی نامهای مشهور میگذرد.
***
جنبشی که نیروی برانگیزندهاش یک تن باشد با دو کاستی بنیادی روبروست. نخست، با تکیه بر او خود را از بهرهگیری از بیشترینه انرژی تودههائی که جنبش را میسازند بیبهره میکند. مردمی که میخواهند رهبری شوند، نه آنگونه که میتوانند بلکه آنچنان که رهبر میخواهد حرکت میکنند. دوم، رهبر که اساسا از جنس همان مردمان است زیر باران ستایش و پرستش به تباهی ناگزیر میافتد. امکان ندارد موضوع پرستش، هر کس میخواهد باشد، همه چیز را در خود خلاصه نکند و خود و امری را که پیشتاز آن است به ویرانی نکشد. هیچ نیروئی در برابرش نیست که جلو اشتباهات ناگزیر را بگیرد و تنها تصحیح کنندهای که برایش میماند شکست است. تفاوت نمیکند که رهبر حقیقتا موضوع ستایش یا پرستش باشد، چنانکه مصدق و خمینی (و رضا شاه و محمد رضا شاه در دورههائی) بودند یا آن را تصور کند، چنانکه محمد رضا شاه در سالهای پایانیاش میپنداشت. پیش از عصر بیداری ایرانیان نیز پادشاهان بزرگ اگر خودشان زنده نماندند تا روند انحطاط را ببینند جانشینانشان بی استثنا با آن روبرو شدند.
اکنون به پاسخ آن پرسش میرسیم. جنبشهای اجتماعی تاریخ ایران پس از انقلاب مشروطه که زودهنگام و دستخوش ابر قدرتهای استعماری بود و کامیاب نشد، به جائی که بایست نرسیدند زیرا به عنوان جنبش اجتماعی ناقص بودند. جنبش نوسازندگی دوران پهلوی و جنبش ملی کردن نفت به اندازهای زیر سایه شخصیتها افتادند که کمترین کاستی اخلاقی یا انتلکتوئل آن شخصیتها ابعاد ویرانگر مییافت؛ و انقلاب خمینی اصلا جنبش اجتماعی نبود، عاشورائی بود که یک دهه طول کشید ــ با همان هیستری و از خود بیخودی که مردان را به قمهزنی و زنجیرزنی، تا زخمی کردن کودکان خود و زنان را تا “دیوانگان رقیه“ میرساند. انقلابی که رهبرش امام بود و اساسا هر جنبش مذهبی را حتی اگر رنگ سیاسی داشته باشد میباید از مقوله جنبش اجتماعی بیرون برد.
جنبش سبز حتی اگر در کوتاهمدت به پیروزی نرسد نافرجام نخواهد ماند زیرا یک جنبش اجتماعی است به معنای لفظی اصطلاح؛ نقش عامل اجتماعی در آن به ریختن به خیابان و زنده باد و مرده باد گفتن جمعیت پایان نمییابد. این توده میاندیشد (شعارهای تظاهرات از بالا داده نمیشوند، خود مردماند که به مناسبت شعارها را میسازند.) اجتماعی است که جنبش را از همان آغاز از آن خود داشته است (و این عامل تعیین کنندهای است)؛ نه در یک تن آب شده است، نه رهبر دارد نه هیچ نشانهای از زیر بار رفتن در آن دیده میشود؛ گذشته از باورهای مذهبی بیشمارانی که جنبش را میسازند سراسر سیاسی است، هرچند با توجه به ضرورتها از نمادهای مذهبی و انقلاب اسلامی به فراوانی و به رغم رژیم بهره میگیرد. با آنکه ابعاد آن از انقلاب اسلامی بزرگتر است روانشناسی مشهور تودهها (چنانکه ای گاست و کانه تی نشان دادهاند) بر آن چیرگی ندارد. سایهای هم از هیستری و خشونت در آن نیست. همین بس که سوگواران منتظری را با خمینی مقایسه کنیم. پدیدهای است ناشناخته برای همه و ناآسوده برای زندانیان گذشته. جامعه تازهای که دارد ساخته میشود جنبش خود را نیز در یک فرایند آموزشی ـ آفرینندگی (همان پراکسیس یونانی) شکل میدهد. تنها نگرانی از آیندهاش آن است که آیا این ویژگیها را نگه خواهد داشت و نه تنها پیروزی نهائی آن بلکه پگاه تازهای را در تاریخ ما تضمین خواهد کرد؟
دسامبر ٢٠٠٩
بیانیه برونرفت از بحران
بخش 5
وقار سبز زیر فشار سیاه؛ تابآوری یک جنبش اجتماعی
بیانیه برونرفت از بحران
رژیم ولایت فقیه در بحرانی افتاده است که دیگر هیچ کس حتی در خود رژیم ادامه آن را امکانپذیر نمیداند. با تودههای مردمی که بیاعتنا به همه قربانیها و آسیبها از یک فرصت تظاهرات، آماده بهرهبرداری از فرصت بعدی میشوند و حکومتی که همه کارش را گذاشته است و به تاکتیکهای ضد شورش و شیوههای تازه سرکوبگری با هزینههای کمرشکن آن میپردازد چگونه میتوان دوام آورد. درست است که سپاه پاسداران رهبری را در دست گرفته است ولی دیگران هم هستند که بر آینده خود و کشور بیمناکاند و به صدها میلیارد فرماندهان سپاه نیز دسترس ندارند. حکومت ایران دیکتاتوری هست ولی یک لخت monolith نیست و صداهای نارضائی و ناآرامی از محافل گوناگون حکومتی برمیخیزد. جنبش سبز با ساخت و ترکیب یگانه خود و در فرایند شکلگیری هر روزه که به معنی انعطافپذیری نیروبخش آن است عامل پرقدرتی در این معادله به شمار میآید و میتواند هم با پابرجائی خود بر بحران رژیم بیفزاید و هم به دست “راه سبز امید“ راه برونرفتی از بحران را نشان دهد ــ راه گفتگو و سازش و چارهجوئی که بی دادن امتیازهای بامعنی از سوی خامنهای و شرکا گشوده نخواهد شد. بیانیه تازه موسوی بازتابنده همه این واقعیتهاست و از آن میتوان تعبیرهای گوناگون داشت. نگاه در اینجا به دو ویژگی برجسته بیانیه است که هیچ مخالف مسئول جمهوری اسلامی با آنها مشکلی ندارد.
نخست ژرفای دگرگشت جنبش سبز در شش ماهه گذشته که بیش از همه در خود موسوی نمایان میشود. شش ماه پیش او یک نامزد انتخاباتیی همه در پی اکثریت دزدیده شده خود میبود و چنان در چهارچوب رژیم میزیست که وقتی جنبش سبز بالا گرفت فورا شال سبزش را در برابر آن به کمر بست. امروز او چنان از آن محدوده بیرون رفته است که دیگر اشارهای به غیرقانونی بودن رئیس جمهوری غاصب نمیکند زیرا دیگر آن جایگاه را در خواستهای جنبش سبز ندارد. برنامه پنجگانه او دگرگونیهای پردامنهای را در اداره کشور دربر میگیرد که هر کدامشان وضع کنونی را دیر یا زود پاک بر هم خواهد زد و دست گروههای بزرگی را از تاراج و زورگوئی کوتاه خواهد کرد. این بیانیه سندی در راستای گفتمان دمکراسی لیبرال جنبش سبز است؛ و در تنگنای سیاسی قابل فهم او بیش از این نمیتوان خواست.
اشارات و برگشتهای او به امامان شیعه و قانون اساسی جمهوری اسلامی برای گوشهای عرفیگرا و آنها که به درستی مشکل را اساسا برخاسته از همان قانون میدانند خوش نمیآید. در آن اشارات باورهای دیرپای او سهمی به همان اندازه امتیاز دادنهای لازم تاکتیکی دارند. معمای فلسفی او معمای بخش بزرگی از این جامعه نیز در این مرحله گذار از تناقضهای فرهنگ ما هست.
موسوی راه درازی را پیموده است ولی همه شخصیت او در آن فضای سراسر غیرواقعی، حتی تقلبی چهار پنج دهه پیش ساخته شد ــ فضائی که مدرنیته در صورت کج و معوج نوسازندگی ناقص در یک ساختار قرون وسطائی قدرت مطلقه (هر گونه قدرت مطلقه، اگرچه نمونه موفقتر چینی آن، قرون وسطائی است) و دشمنی با هر نشانه آزاداندیشی (که گوهر مدرنیته است) فهمیده میشد؛ و مترقی بودن، آلودگی به دروغها و نیمه حقیقتهائی بود که نامهای گشوده بر هر تعبیر بر آنها گذاشته بودند: اسلام راستین، ملی مذهبی، چپ انقلابی. او یک نماینده دیگر ایرانیانی است که، جز لایههای نازکی، در آن فضا نفس میکشیدند. موضوع مهم آن است که موسوی موضوع مهم نیست. میباید نگاه را بر جنبشی انداخت که او را شاید به رغم خویش تا اینجا بالا برده است، حتی خاتمی را تکان داده است. آیا جنبش سبز خواهد توانست قدرت سیاسی و اخلاقی خود را که پیروزی و شکست آینده جامعه ایرانی در آن است نگاه دارد؟
دوم چیرگی عنصر سیاستورزی (و نه سیاستبازی که چه در جمهوری اسلامی و چه در عموم مخالفانش همان است که از سیاست فهمیده میشود) در بیانیه است. نویسنده ناگزیر بوده است میان آنچه مردم میخواهند و آنچه در شرایط موجود میتواند بگوید و بخواهد تعادلی برقرار سازد و این بیشترینهای است که برایش ممکن بوده است. یک سیاستباز به آسانی به یکی از دو سوی تعادل میافتاد. مانند بندبازی که روی ریسمان باریک حرکت میکند و تعادلش از دست میرود. کسانی در میان مخالفان این اندازه را بس نمیدانند و انتظار دارند که او نه گام به گام که مانند آنها چند پله یکی برود. تفاوت در آن است آن مخالفان در گریز خود از خطر هر چه از ایران دورتر میشوند بر آن چند پله یکی میافزایند. شرایط بیانیه برای دارو دسته خامنهای ناپذیرفتنی است ولی یک، به آن بهانهها نمیتوان سران راه سبز امید را از میان برداشت؛ و دو، صداهای اعتراض و نارضائی در درون رژیم در بیانیه میتوانند گشایشی برای خود و کشور ببینند.
آن صداهای اعتراض هر چه هم تنها به سود خود بیندیشند با دورنمای مسلم زیان و آسیب شخصی ــ ملی به کنار ــ رو در رویند. اگر بحران ادامه یابد یا ناگزیرند به جبهه سرکوب بپیوندند و در حاشیههای آن (زیرا گروه سپاهی ـ امنیتی همه چیز را برای خود میخواهد) منتظر سرنوشت بمانند و یا سرگردان و بیتصمیم همراه همه چیز حتی خود کشور ما در آن سرنوشت تیره غرق شوند. رهبران مذهبی به ویژه میباید آماده پرداخت بهای سنگین خاموشی و مخالفت بیاثر باشند. آنها نگرانی آینده دین را در سرزمینی که بدترین سیاهکاریها در آن به نام دین و بر پایه فتوا صورت میگیرد دارند. پیوستن بخش قابل ملاحظهای از رهبران مذهبی به خواستهای کسانی که به اندازه آنان در پی یک ایران اسلامی هستند معادله کنونی را به زیان دارو دسته سرکوبگر خواهد گرداند.
استراتژی مشت آهنین که خامنهای و گردانندگان او (زیرا او دیگر تکیهگاهی جز آنها ندارد) به عنوان چاره نهائی بحران در پیش گرفتهاند آیندهای ندارد. زیرا این استراتژی تنها میتواند خیابان را کنترل و نه آرام کند.
***
مشکل رژیم در این است که جامعه و حکومت تنها به گفته یک ناظر آمریکائی در دو سوی مخالف حرکت نمیکنند؛ آنها دست بر گلوی یکدیگر فشردهاند و دیگر از رژیم فریاد جنگ با مردم بلند است و از مردم بانک مرگ بر خامنهای و دیکتاتور، یعنی رژیم. هراس یک درنده زخمی و خشم آتشین یک توده به جانآمده در برابر یکدیگرند و آینده چنین رویاروئیها هیچگاه روشن نبوده است. جمهوری اسلامی میتواند آرزوی تکرار میدان تیانان من را داشته باشد ــ یک ضربه کاری به هر بها و یک دوران آرامش و استوار کردن قدرت الیگارشی. اما تنها چیزی که درس چین برای رژیم ولایت فقیه دارد زرهپوشهای ضد شورش است که چینیان به شتاب به جمهوری اسلامی دادهاند تا گاو شیرده خود را نگهدارند. از آن گذشته هیچ یک از سلاحهای سیاسی و اقتصادی که حزب کمونیست چین را در عین فساد و زورگوئی آن (که قابل مقایسه با جمهوری اسلامی نیست) برپا داشته است ندارد. یک نمونهاش حکومت چین از ته دل در پی بازگرداندن عظمت باستانی ملت خویش است؛ در جمهوری اسلامی شب و روز در ویرانی آثار بزرگی گذشته ایران و انکار ایران به عنوان یک ملتاند. همین بس که به بخش تاریخ ایران کتاب درسی دوره راهنمائی بنگریم.
دانشآموزان ایرانی اکنون داستان کشوری را میخوانند که پیش از اسلام در آن دختران را زنده به گور میکردند و آنگاه اسلام آوردند و عربهای مهربان برای آنکه زنان ایرانی بیشوهر نمانند ــ زیرا مردان به سبب جنگهای همیشگی قبایل در آن سرزمین کشته میشدند ــ هر کدام هفت هشت زن گرفتند و زنان زیادی را به عربستان فرستادند و بعد عمر که دشمن اسلام بود به ایران لشگر کشید و ایرانیان برای گرفتن انتقام اسلام او را کشتند، و تخت جمشید و چهل ستون در خلافت علی ساخته شد. (سودا زدگی جنسی اهل حوزه و مدرسه در این داستان قابل توجه است.)
چنین عناصری میخواهند با مشت آهنین به خود بسته، در برابر یکی از روشنترین و با استعدادترین مردمان جهان دوام آورند!
ژانويه ۲۰۱۰
جنبش سبز در خیابان خلاصه نمیشود
بخش 5
وقار سبز زیر فشار سیاه؛ تابآوری یک جنبش اجتماعی
جنبش سبز در خیابان خلاصه نمیشود
روز ۲۲ بهمن، آنگونه که بسیاری دستهای از دور بر آتش به خود وعده میدادند نگذشت. رژیم با بسیج همهی توان خود توانست میدانها را پیشاپیش بر مردم ببندد و تظاهرات نمایشی خود را با گروههائی که از هر جا و با هر پاداش و تهدید گردآورده بودند و خط زنجیر هزار اتوبوس، آنان را به میدان آزادی میرساند، پر کند. با این همه دستههای بزرگی از مردم این ۲۲ بهمن را با پیام متفاوتی به پایان رساندند. روزی که یادآور یک پیروزی مردمی بود شاهد روی گرداندن آن مردم از انقلاب و حکومت انقلابی، از سراسر فلسفه و جهانبینی آن، شد. از این پس ۲۲ بهمن نمایش بیروح پول و زور حکومت در برابر سرکشی فزاینده مردم خواهد بود. مانند بقیه روزهای رسمی رژیم اسلامی ۲۲ بهمن نیز برای اکثریتی فزاینده از مردم یادآور کینه و بیزاری عمومی خواهد شد ــ نمادی از بزرگترین اشتباه تاریخی ایرانیان تا هر جا که بتوان به گذشتهها رفت.
واکنشها به ۲۲ بهمن بر روی هم بدبینانه ولی شتابزده بوده است. سلسله امیدآفرین تظاهرات سبزی که در عاشورا به تندترین برخورد با نیروهای سرکوبگری انجامید بسیاری را به سرمستی پیروزی نزدیک انداخته بود. اما به خود آمدن از آن سرمستی لازم نیست با نومیدی و حتی بدبینی همراه باشد. ۲۲ بهمن برعکس میتواند ما را به بازنگری واقعبینانه موقعیت جنبش سبز بیندازد. آیا این جنبش را همه میباید در تظاهرات گاهگاهی، در حدودی که برگهای تقویم اجازه میدهد، خلاصه کرد؛ و آیا رژیم اسلامی به اندازهای ناتوان شده است که کنترل خیابان را سراسر از دست داده باشد؟ در اینجا روی کنترل میباید تکیه کرد. رژیم هنوز میتواند خیابان را کنترل کند ولی تسلط بر آن را از دست داده است. خیابان دیگر تنها برای رفت و آمد نیست؛ سلاحی زیر پاهای مردم در مبارزه است.
اگر جنبش سبز را در منظره کلی “موقعیت“ ایران بنگریم، تظاهرات و خیابان دیگر نقش منحصری را که به آن میدهند نخواهد داشت. خیابان سهمی بسیار بزرگ در براه انداختن جنبش داشت ولی یک جنبش بزرگ اجتماعی تنها در تظاهرات و نمایشهای بیرونیاش نیست. بزرگترین نشانه جنبش اجتماعی را میباید در مغزها و قلبها جست. آنچه ایران در پگاه سده بیست و یکم مانند پگاه سده بیستم بدان نیاز داشت یک جابجائی پارادایم بود، نگاه تازهای به انسان، به ایرانی بودن، به امروزین بودن. ما زود از یاد میبریم ولی همین چند سال پیش تودههای مردم از هر لایه اجتماعی چه نگاهی میداشتند؟ برای دهها میلیون ایرانی تن در دادن به وضع موجود تنها گزینه قابل تصور میبود: فایدهای ندارد؛ همانها که آوردهاند هر وقت بخواهند میبرند. “فعال“ترینشان بیش از این انتظاری نداشتند که این نیز بگذرد. اگر هم گروههائی برای آن وضع موجود جایگزینی در نظر میداشتند باز صورتهای دیگری از حکومت مذهبی بود ــ یک آب شستهتر در اینجا و آنجا به دست این جناح یا آن جناح. نگرش سیاسی عمومی هنوز زیر سایه یهودستیزی، فلسطینپرستی، جهان را نه در پیشرفته و واپسمانده بلکه در ظالم و مظلوم خلاصه کردن، رویکرد تناقضآمیز با غرب ــ هم شیفتگی هم دشمنی ــ میوههای درخت باشکوه مدرنیته را آرزو داشتن و از ریشههای آن بیزار بودن قرار داشت.
***
ما همه میخواهیم ملت خود را از موقعیتی که برای کشوری مانند ایران با آن گذشته و در این زمانه باور نکردنی است و تا چهل سال پیش کسی در کابوسهای خود نیز نمیدید بدر آوریم. آیا میتوان چنین کار بزرگی را تنها با چند نمایش خیابانی به انجام رساند؟ همین که چنین رژیم باور نکردنی بر سرنوشت ما حکومت میکند بس است که دشواری مبارزهای را که در پیش داریم نشان دهد. اگر درد به این سختی است درمان نمیتواند آسان باشد. کوشندگان جنبش سبز با تاکتیکهای تکاملیافته رژیم برای کنترل خیابان آشناتر شدهاند و درسهای لازم را برای آینده خواهند گرفت. ولی درسهای ۲۲ بهمن امسال بیش از اینهاست.
نخست، رفتن به ژرفای بیشتر است که به معنی گسترش دادن پیام جنبش به همه لایههای اجتماعی و نزدیک شدن به مسائل و مشکلات روزانه تودههاست. جنبش سبز با بردن پیام دمکراسی لیبرال ــ دمکراسی در چهارچوب اعلامیه جهانی حقوق بشر ــ به تودههای مردم بر قدرت خود خواهد افزود و با گره زدن آن به نیازها و مشکلات تودهها پیام خود را فهمیدنیتر و پذیرفتنیتر خواهد کرد. آزادی و عرفیگرائی و انتخابات درست و گشوده بر همه، آزادی زندانیان سیاسی، مبارزه با دیکتاتوری و ولایت فقیه، دادن شعارهای هرچه بنیادیتر همه لازم است ولی بس نیست. تورم دو رقمی، تمرکز منابع دارائی کشور در دستهای معدود، دستمزدهای ناکافی که ماهها پرداخت نمیشوند، بیکاری روزافزون و ورشکستگی واحدهای تولیدی به سود واردات از چین، دور ریختن پول نفت و دریغ داشتنش از محرومان، شکاف طبقاتی که هر روز بیشتر دهان باز میکند، زورگوئی و خودسری به حدی که رنگ سبز پرچم ایران را آبی میکنند که سرسپردگیشان به روسیه نیز برجسته شود ــ همه مسائلی که مردم روزانه دست به گریبان آن هستند شایسته توجه کوشندگان جنبشاند.
به همان اندازه و بیش از آن سران راه سبز امید میباید جای خالی یک نیروی مخالف و جایگزین را پر کنند. نوشتن رسالههای طولانی بجای بیانیههای متمرکز بر مسائل معین بیش از اثر محدودی نخواهد داشت. ریاست جمهوری و همکاران ناپاک ناشایستهاش هر روز افتضاحی برپا میکنند که در جاهای دیگر بحران حکومتی خواهد آورد.
***
شتابزدهترین واکنشها به تظاهرات ۲۲ بهمن از سرگرفتن نغمه رهبری بود. ۲۲ بهمن به آنچه میباید نرسید زیرا رهبر ندارد. ما در اینجا به خوبی کارکرد رهبری را در روانشناسی بسیاری هممیهنان میبینیم. یک رهبر میگویند و نیروهای ذهن خود را از کار میاندازند. دیگر تفکر و چارهجوئی لازم نیست. پاسخ نهائی داده شده است. اما گذشته از اینکه با رهبر رهبر گفتن نه مشکلی برطرف میشود نه رهبری ظهور میکند، هیچکس از خود نمیپرسد که اگر جنبش رهبر میداشت از او در ۲۲ بهمن چه بر میآمد؟ آیا او میتوانست فرمان حرکت به میدان آزادی بدهد یا به اعتصابات سراسری دعوت کند یا عوامل رژیم را زیر فرمان خود بیاورد؟ این البته پیشرفتی است که در فولکلور سیاسی ایران رهبر بجای دست پنهان بریتانیا نشسته است و دیگر نمیگویند اگر انگلیسها بخواهند. ولی رهبر نیز همان است. اشکال کار رهبرجویان آن است که هنوز جامعه ایرانی را با توده بیشکل بیلنگر، با mob اشتباه میگیرند.
این نوشته را با نوشته کوتاه بسیار روشنگری که از سوی آقای مهدی خانبابا تهرانی به دستم رسیده است پایان میدهم:
چرا ما بیشماریم؟
بر اساس آمار رسمی
- در کشور ما سه و نیم میلیون دانشجو وجود دارد. آیا فضای عمومی دانشگاهها و غالب دانشجویان موافق رژیماند؟ پس حوادثی نظیر کوی دانشگاه و ستارهدار شدن و کمیتههای انضباطی و بازداشت دانشجویان به چه دلیل است؟
- فقط در تهران ۵ میلیون دیش ماهواره وجود دارد که با احتساب دو نفر بیننده به ازای هر دیش، در تهران ده میلیون بیننده ماهواره وجود دارد. آیا عموم بینندگان ماهواره موافق رژیماند؟ پس ارسال پارازیتها به چه دلیل است؟
- در کشور ما سی و هفت میلیون کاربر اینترنت وجود دارد. آیا فضای عمومی اینترنت موافق رژیم است؟ پس فیلترینگ برای چیست؟
- چهل و پنج میلیون ایرانی موبایل دارند. فضای غالب اس ام اسها، بلوتوثها و دوربینهای موبایل با کدام طرف است؟ پس قطع اس ام اسها در مواقع حساس برای چیست؟
چرا باید بدانیم که بیشماریم؟
- چون رژیم با ابزارهای جنگ رسانهای که در اختیار دارد سعی میکند تا صدای اکثریت شنیده نشود و اقلیتی ۲۰ تا ۳۰ هزار نفری [در صدی؟] را اکثریت معرفی کند. در چنین شرایطی هستند کسانی که تحت تاثیر فضای جنگ روانی رژیم، باور میکنند که در اقلیتاند.
فوريه ۲۰۱۰
پیشمرگان پیکار مردم
بخش 5
وقار سبز زیر فشار سیاه؛ تابآوری یک جنبش اجتماعی
پیشمرگان پیکار مردم
به یک حساب در ده ماهه پس از بیست و دو خرداد ۱۳۰ جوان در ایران اعدام شدهاند و این گذشته از دهها جوان دیگری است که در تظاهرات یا در زندان در زیر شکنجه کشته یا به صورتهای دیگر سر به نیست شدهاند. در همان مدت چیزی در حدور ۱۸۰۰۰ تن، عموما از جوانان به زندان افتادهاند.
این آمارها در هر جامعهای هراسانگیز است و در ایران درست به قصد ترساندن بالا نگه داشته میشود. حکومت اسلامی هر روز به بهانهای گروهی را میگیرد، کسانی را به اعدام محکوم میکند و برای آنکه در یادها بماند گاه و بیگاه زنان و مردانی را به چوبه دار میسپرد. ولی الگوی اعدامها و کشتنها به شیوههای گوناگون، از یک سو و سیاستهای دیگر رژیم، از جمله فرهنگی، از سوی دیگر خبر از بالا گرفتن یک جنگ تمام عیار میدهد که در جهان ملتهای پیشرفته تصورناپذیر است و در سرزمینهای جهان سومی نیز مانندهای اندکی دارد. رویاروئی در ایران در همه جبههها ولی به ویژه نسلی است. نسل جوانی که بیم مرگ را به چشم نسل انقلاب آورده است دارد با جان و آزادی خود بهای بیرونزدن از جهانبینی و ارزشهای آن نسل رو به نابودی را میپردازد.
رقابت میان آنها که نمیخواهند جایگاه خود را رها کنند؛ و باورها و جهان خوکرده خود را دگرگون ببینند با نوجویانی که همراه زمان آمدهاند در هر جامعهای پیش میآید؛ و هر چه فضای جامعه تنگتر و فرصتها کمیابتر باشد شدت بیشتر میگیرد. نسلها به آسانی منزل به یکدیگر نمیپردازند. در ایران با گروه فرمانروائی که سی سال پیاپی از هر عنصر روشنی و انسانیت و زیبائی تهی شده است و در پستترین غرائز خود میبالد، این رقابت ابعاد آنچه را که فریدون هویدا “عقده رستم“ نامید گرفته است.
هویدا چند دهه پیش با باریک شدن در “داستان پر آب چشم“ رستم و سهراب آن را بیان عقدهای در نقطه مقابل عقده اودیپوس میتولوژی یونان یافت. اودیپوس پدر خود را به تقدیر خدایان نادانسته میکشد. رستم فرزند خود را نادانسته میکشد. فروید از داستان اودیپوس به رقابت جنسی کودکان با پدر و مادر رسید و نتایجی گرفت که از بحث ما بیرون است. ولی هویدا در رستم و سهراب ریشههای ژرف برخورد نسلی را یافت و گرایشی که نسل سالمندتر به جلوگیری از بر آمدن فرزندان خویش دارد و تا نابود کردن آنان میتواند برسد. فردوسی خود در داستانی که “دل نازک از رستم آید به خشم“ دامن قهرمان بزرگ شاهنامه را سراسر از جنایت پاک نمیکند. درخودداری او از آشکار کردن نامش بر سهراب با همه مهربانی و اصرار الحاحآمیز او، رگههای زشتی هست که آن فرجام تلخ را ناگزیر ساخت و فریدون هویدا را به شناخت آن عقده و گرایش فرزند کشی در فرهنگ ما رسانید. (میتولوژی آئینه فرهنگها پیش از تاریخ است).
فرمانروایان اسلامی ایران که در سقوط آزاد خود از همه طبقات دوزخ کمدی الهی گذشتهاند (دانته گناهکاران را به ترتیب زشتی گناهانشان در طبقات پائینتر و پائینتر جای میدهد) در شامگاه رژیمی که وصف آن همان فصاحت دانته را میخواهد تصمیم خود را گرفتهاند. آنها میخواهند با کشتن، شکستن و راندن این جوانان، با بستن درهای دانش و آگاهی بر روی آنان، نسل سهرابها را از سر راه خود ــ راهی که خواه ناخواه به پایان رسیده است ــ بردارند. (یکی از نخستین کشتگان جنبش سبز سهراب نام داشت).
***
دیکتاتوریهای فاسد در جهان فراواناند؛ رژیمهائی نیز که از باز شدن ذهن مردمان خود میترسند کم نیستند. در همین جهان اسلامیی در خشونت و پلیدی (از جمله بدترین سیاستها) فرورفته، نمونههای بسیار از سرکوبگری فیزیکی و فرهنگی میتوان نشان داد. ولی شاید هیچ جستجوئی نتواند رژیم دیگری را با این درجه درگیری مرگ و زندگی با جوانان خود نشان دهد. نسل جوانتر جامعه ایرانی برای یافتن جائی در زیر آفتاب تلاش نمیکند ــ چنان که در هر جامعه دیگری هست. جوانان با همه بیشماری خود که تا دو سوم جمعیت را در بر میگیرد با خطر نیستی روبرویند. این نیستی برای گروهی تا همان سرنوشت سهرابها میکشد ولی برای آن دهها میلیون به معنی خاموشی و رکود و ماندن در گنداب بسیجی ـ جمکرانی است؛ در سطح فیضیه برای توده و مکتب حقانی برای “سرامدان“ احمدی نژادها و رادانها و کردانها سرمشقهای والائی، و سردار محصولیها قلههای دستاورد انسانی.
جوان ایرانی اگر به درستی آیندهای را که سادهزیستان احمدی نژادی به راهنمائی مصباح یزدیها برایش تدارک دیدهاند درنیابد و فراتر از کشاکشهای ناگزیر روزانه را نبیند جنگ تمام عیاری را که بر او تحمیل کردهاند نخواهد برد. رژیم این جنگ را بسیار جدی گرفته است. جنبش سبز با تکانی بزرگتر از دوم خرداد و هژده تیر بر جمهوری اسلامی، به برآمدن روحیه و گروهی یاری داده است که از چین دنگ شیائو پپنگ (فشار سیاسی در عین گشایش اقتصادی) به عنوان آرمانشهر خود، به عراق صدام حسین گذر کردهاند. باز صدام حسین از چاه جمکران الهام نمیگرفت و از آن آیتالله که مردم به او تمساح لقب دادهاند درس نمیآموخت. (آن آیتالله نیز نمیداند که برای او و مانندهایش چه خوابها دیدهاند).
لبه تیز ماشین آدمکشی جمهوری اسلامی اکنون رو به کردستان گشته است. پس از اعدام پنج جوان کرد ایرانی، اکنون حکم اعدام بیست و هفت جوان دیگر ایران، شانزده تن از آنان فرزندان کردستان، صادر شده است. خامنه ای و احمدی نژاد با این موج اعدامها به پیشباز نخستین سالروز رسوائی انتخاباتی خود میروند و باکی از پیامدهای سیاستهای دشمنانه خود به یک پاره حیاتی ملت ما ندارند. آنها از اینکه جهان را بر مردم کردستان چنان تنگ کنند که چاره را جز در جدائی نبینند پروا نمیکنند. پایداری دلیرانه کردان (یک گوشهاش مرگ قهرمانانه و سرکشانه آن پنج جوان که روان هر جوان ایرانی را شعلهور میکند) و اعتصابی که شهرهای کردستان را برداشته است، پیش از همه میباید پشتیبانی همهسویه جنبش سبز را برانگیزد. کردها دارند پیشمرگ مبارزه همه مردم ایران میشوند ــ همچنان که بارها بودهاند. آنها بیاثری ترور رژیم را با “پذیره شدن دشمن به جستن پیکار“ نشان میدهند. مردم را در تحلیل آخر نمیتوان ترساند.
در این ماههای غرق در خون و اندوه که سطح دریای جامعه به نظر از جوشش افتاده است شاید سخن گفتن از جنبش سبز چندان با ارتباط به نظر نیاید. ولی جوشش در همه جا هست و به هر کمترین بهانه از ژرفا به سطح میآید. ایستادگی در میدان اگر با روحیه همبستگی ملی و فراگیرنده جنبش سبز در هم آمیخته شود قدرت اخلاقی و عملی بیشتری به پیکار ملی خواهد داد که دیگر هیچ تردیدی در هدف آن نمانده است: برچیدن جمهوری اسلامی و سپردن ایران به ایرانیان.
مردم در هر جای ایران اکنون به کردستان مینگرند. در آنجاست که جمهوری اسلامی به گردابی خودساخته در افتاده است، و اگر در یک استان میتوان چنان اعتصابی به راه انداخت در جاهای دیگر نیز میتوان. هرکس تا نوبتش برسد، نسخه شکست است. عربهای مهاجم در سده هفتم به همین ترتیب قدرت ایران را در هم شکستند. گرگ جمهوری اسلامی بر سراسر این سرزمین و مردمانش دهان گشوده است.
مه ۲۰۱۰
جنبش آگاهی و رهائی
بخش 5
وقار سبز زیر فشار سیاه؛ تابآوری یک جنبش اجتماعی
جنبش آگاهی و رهائی
اعلامیه سران راه سبز امید و لغو راهپیمائی بیست و دو خرداد در دست منتقدان بیرونی جنبش سبز مایه حملات تازهای به آنها و خود جنبش شده است. در یک جا تا مقایسه امسال و سال گذشته رفتند و علت تفاوت آشکار را در ضعف رهبری دانستند.
ما در سی ساله گذشته دورافتادن روزافزون سیاسیکاران بیرون را از جامعه ایرانی شاهد بودهایم و یک سال گذشته اگر کمترین اثری در این زمینه داشته برجستهتر کردن تفاوتها بوده است. اجتماع بزرگ ایرانی بیرون بر خلاف آن سیاسیکاران بسیار بیشتر توانسته است با فضاها و محفلهای آشنای خود در درون همانند شود (هر دو تحول به کماثرتر کردن این توده انبوه انسانی انجامیده است.) با اینهمه در ستایش آن سیاسیکاران میتوان گفت که هر چه توانستند در تظاهرات پشتیبانی از مردم کردند. تجربه این مدت به ما نشان داده است که در اندیشیدن به جنبش سبز میباید خود را هر چه میتوانیم در فضای ایران و روبرو با واقعیاتی مانند رد شدن اتومبیل بسیجی از روی تنها، اعدامها و دستگیریها و شکنجهها، محرومشدنها از تحصیل، بگذاریم (این فهرست هراسانگیز را میتوان درازتر کرد.) هنگامی که با رایانه یا تلفنهای خود کار میکنیم به یاد کسانی باشیم که پیوسته نگران چشم و گوشهای پنهان رژیم هستند. وقتی به سران تنها و در تنگنای راه سبز امید خرده میگیریم زندانهائی را نیز ببینیم که از همکاران و دستیاران آنان پر شدهاند.
اما به لیوان آب ضربالمثل، میتوان به گونه دیگری هم نگریست. جنبش سبز یک دور بازی را در بیست و دو خرداد امسال باخت. دو سخنگوی جنبش که هر روز از ابعاد تهیههای رژیم برای درهم شکستن تظاهرات به هر ترتیب آگاهتر میشدند ترجیح دادند از مردم بخواهند که خود را به خطر نیندازند. آنها روبرو با احتمال یک میدان تیان آنمن کوچکتر فراخوان پیشین خود را پس گرفتند و زنان و مردان بیشتری را از آسیب دور نگهداشتند. چنان تصمیم دشواری را بسا چیزها میتوان نامید ولی ضعف در میان آنها نیست. بارها گفتهایم که هر چند خیابان را رها نمیباید کرد جنبش سبز در خیابان خلاصه نمیشود.
طرفهای که از دیده منتقدان دور میماند آن است که هر فرصت از دسترفتة تظاهرات بزرگ خیابانی بیش از هراس و ضعف بیرونی طرف بیسلاح و بیوسیله (مردم) هراس و ضعف درونی طرف مسلح و بسیجیده (حکومت) را نشان میدهد. مردم به هر وسیله، از جمله تظاهرات به شمار کمتر، مخالفت خود را با نظام اسلامی نشان میدهند که اصل موضوع است؛ و رژیم خود را ناگزیر میبیند که به هر اشاره جنبش سبز همه نیروهای خود را به میدان بیاورد و گستره و ژرفای مخالفت و بیزاری عمومی را از خود به نمایش بگذارد. نکته اصلی در تحولات یک ساله گذشته، در این پدیده سرافرازی که جنبش سبز است، جز همین نیست ــ جامعه ایرانی از انقلاب و حکومت اسلامی گذر کرده است و با خشم و بیزاری به این سه دههای مینگرد که تاریخ، هر چه بگذرد، آن را محکومتر خواهد کرد.
آنها که از جنبش سبز انتظار براندازی این رژیم را داشتند خیالات خویش را در سر میپختند. جنبش سبز با تاکید خود بر عنصر آگاهی، بر گفتمان، بیش و پیش از همه، جنبش رهائی است. ما تنها امروز میتوانیم با اطمینان بگوئیم که جامعه ایرانی در بخش بزرگتر خود از جهان و جهانبینی نسل پیشین رها شده است. این رهائی به یک تعبیر از براندازی رژیم مهمتر است. اگر از این فاصله و با حساسیت کسی که آن روزگاران را به تمامی در ابعاد گوناگونش زیسته است، به آن دهههای گمراهی و خونآشامی، دهههای ایمان و یقینی که به آسانی ره به جنایت میبرد؛ و خودنمائی و کبریائی که بر هر فساد و اشتباه گشوده بود بنگریم در خواهیم یافت که جنبش سبز نماینده چه دگرگونی خجستهای در مردم، به ویژه لایههای پیشروتر اجتماعی است. پس از همه اینها، برانداختن جمهوری اسلامی به دست عناصری، همه بازماندگان آن نسل زیانکار، که نمونههایش را به فراوانی در اجتماع ایرانی بیرون میبینیم (به فرض محال که از کمترین کاری بر میآمدند) چه سودی میداشت؟ ایران دگرگون خواهد شد، نه از این رو که جا برای گروهی دیگر باز شده است؛ به این سبب که مردم دیگر شدهاند، دارند آنچه برای این زمانه لازم است میشوند، و ناچار نظام سیاسی شایسته خود را بر پا خواهند کرد.
***
این چالش پرهزینه یک ساله که تازه دوران شکلگیری خود را میگذراند پدیدهای ژرفتر از آن است که با تظاهرات خیابانی اندازه گرفته شود. این جنبشی است که نامزد ریاست جمهوریاش همصدا با خانم جوانی در ایران و با تاخیری یک ساله از این که رایهای او را دزدیدهاند ناخشنود نیست. اگر از آن دزدی وقاحتآمیز چنین جنبشی شکفت، چه بهتر که ریاست جمهوری اسلامی از دست رفت. (یک نشانه پیروزمندی جنبش سبز تحول، میتوان گفت متولد شدن، نخست وزیر محبوب خمینی در جنبش است. به نظر میرسد اکسیر مردم بر موسوی خورده است و او را سیاستگر بهتری کرده است). باز میتوان از امن و آسایش بیرون هزار توقع پیش آورد و هزار خرده گرفت.
و تحول تنها در موسوی نیست. برابر نهادن بیست و پنج خرداد پارسال با بیست و دو خرداد امسال بلوغ روزافزون جنبش را نشان میدهد. پارسال بزرگترین تظاهرات پس از انقلاب صورت گرفت. امسال گروههائی در هر جا توانستند تظاهرات کردند. ولی مردم پارسال رای دزدیده شده خود را میخواستند. امسال میهن دزدیده شده خود را میخواهند. پارسال به امتیازی از سوی خامنهای خرسند میشدند امسال خواست آنان برای دگرکونی بنیادی خامنهای را نیز در بر میگیرد. پارسال رژیم غافلگیر، و کار بر مردم آسان میبود. امسال یک گفتگوی تلفنی یا پیام اینترنتی بی احتیاط میتواند خطرناک باشد. مردم پارسال در خیابان با اسلحه بیرحم بسیجی مزدور روبرو بودند، امسال آگاهی رسانی و نگهداری شبکه اجتماعی در هر لحظه همان دلاوریها را لازم دارد. میدانهای مبارزه جابجا شده است؛ خود مبارزه برجاست و به یک تعبیر پرزورتر مینماید. ایرانیان در هر جای آن جامعه به هر گونه که میسر باشد در زنده نگهداشتن جنبش سبز میکوشند و آماده پرداخت هزینه آن هستند.
اگر مدعیان به همان هشیاری عوامل رژیم میبودند روند آینده را بهتر از اینها پیشبینی میکردند. عوامل رژیم با همه کامیابی تاکتیک اشغال نظامی، در پابرجائی کوشندگان جنبش سبز پایان خود را میبینند و مایوسانه میکوشند هر نقطه ضعف خود را بپوشانند. ولی روزهای دشوار آنان، روزهای دشوار همه ما، تازه فرا میرسد. تا هر جا به آینده میتوان نگریست سخت شدن کارهاست؛ و درست در چنین لحظه تاریخی جنبشی هست که سرکوب میشود ولی سر خم نمیکند و انتظار فرصتی را میکشد که به آن داده خواهد شد تا با همه نیرو به میدان بیاید.
ژوئن ۲۰۱۰
خیزش جامعه شهروندی ایران
بخش 6
گفتگو با نسل چهارمِ صدساله تاریخ مدرن ایران
خیزش جامعه شهروندی ایران
ماندانا زندیان ـ شما همیشه از امکان شکلگرفتن یک “جریان اصلی“ در میان ایرانیان سخنگفتهاید و آن “نیرومند شدن اندیشۀ دمکراسی“ است، فارغ از اختلافنظرهایی که پیرامون نام و فرم اجرایی سیستم مورد نظرِ سازمانها و تشکلهای سیاسی، در داخل یا خارج از کشور، وجود دارد.
به رغم شکست بسیاری از این سازمانها، و نتیجهگیری برخی، مبنی بر اینکه گردهم آمدن ایرانیان مختلف به جایی نمیرسد، و با وجودی که ساموئل جانسون ــ روزنامهنگار انگلیسی ــ میگوید: “حکومت دمکراسی تنها در یک جامعۀ دمکراتیک امکان تحقق مییابد.“؛ خیزش کنونی جوانان ایران نشان میدهد که نسلی که زیر سایۀ یک حکومت فاشیست بهدنیا آمده، رشد کرده، درس خوانده و هر اندازه هم که با دنیای آزاد بیرون در ارتباط بوده، امکان تمرین “شهروندی“ و “مردمسالاری“ را به معنای واقعی آن نداشته است؛ با اندیشۀ دمکراسی قیام کرده، و برخورد متمدن و نوگرایش، حتی شعارهایی که میدهد؛ به آرمانهای جنبش مشروطه میماند: آزادی، ناسیونالیسم و تجدد و نیز عدالت اجتماعی.
شما در چند نوشته و مصاحبۀ مختلف تکرار کردهاید که معتقدید در ساختن یک نظام، مخالفانش سهمی دارند نه چندان کمتر از خودِ آن نظام. بخشی از سخنان شما را در مصاحبهای که بیست سال پیش در کیهان لندن، چاپ شده است، بازخوانی میکنم: “ماهیت یک جریان مخالف را در یک مملکت، به مقدار زیادی رژیم آن مملکت تعیین میکند، و بالعکس ماهیت رژیم را هم به مقدار زیادتر یا کمتر، ماهیت مخالفانش تعیین میکند. این دو با هم در یک تعارض یا ارتباط دیالکتیک هستند از یک جهت. در ایران سنت سیاسی، همیشه سنت استبدادی بوده است. گرایشهای دموکراتیک و آزادمنش خیلی تازه است و ریشۀ استواری هم نه در نظام سیاسی پیدا کرد و نه در دستگاه فکری جامعه.“
نخست: آیا میتوان گفت به رغم ناموفق بودن گردهم آمدن تشکلهای خواستار دمکراسی، “اندیشۀ دمکراسی“ هرگز در ایران شکست نخورده است؟ برای شفافتر شدن این بحث، امکان دارد شما دمکراسی را تعریف کنید تا ما بتوانیم خیزش کنونی ایران را با نگاهی درست و واقعگرایانه بررسی کنیم.
دیگر اینکه: ارتباط دیالکتیک بین جلوداران خیزش کنونی ایران ـ جوانان و زنان ـ با حکومت اسلامی، چگونه تعریف میشود؟
داریوش همایون ـ “اندیشه“ دمکراسی را در ایران میباید در بیشتر صد ساله گذشته با “بویه“ دمکراسی جانشین کرد. بیشتر ایرانیان در بیشتر آن دوران خواستار دمکراسی بودند ولی نه تصور روشن، نه روانشناسی، و نه اسباب آن را داشتند. دمکراسی اساساً حق مردم بر اداره جامعه است؛ در سازمانهای حکومتی، نهادینه میشود و در فرهنگ جا میافتد؛ به گفته امروزیها دمکراسی هم سختافزار دارد و هم نرمافزار. سختافزار، نهادهائی است که این حق را نگه میدارد. نرمافزار روحیه و کارکردهائی است که آن نهادها را از قالب بیروح شدن درمیآورد. قانون و مجلس و دادگستری سختافزارند ولی تا احترام به قانون نباشد بهکاری نمیآیند. انتخابات و رأیگیریهای منظم و مجلس، سختافزار دمکراسیاند ولی رأیدهندهای که رأیش را میفروشد و به هر وعده میانتهی فریب میخورد، و نمایندهای که عملاً در استخدام دیگران است، و مجلسی که اکثریت و اقلیتش مانند توده شن در گردباد، جابهجا میشوند و هنر عمدهاش آوردن و بردن کابینههاست به کارکرد نهادهای دمکراسی خدمتی نمیکنند. رسانههای همگانی آزاد از دمکراسی جدائی ناپذیرند ولی اگر کارشان باجگیری و خدمت به ارباب زر و زور باشد و به جای آگاهی گمراهی بپراکنند همه دستگاه دمکراسی، و آزادی خود را نیز از میان خواهند برد. جامعه مدنی، سازمانهای مدنی “دوتوکویل،“ نگهبانان دمکراسی و تعدیلکننده اقتدار حکومتی هستند ولی اگر در درون خود به شیوه دمکراتیک اداره نشوند (عضویت اجباری، انحصار، و محدودیت عددی) و به صورت ماشینهای سیاسی صرف برای مقاصد گروهی درآیند بیشتر به کار تباهی دمکراسی خواهند آمد.
مهمتر از همه اگر حکومتها به شیوه مسالمتآمیز و قانونی جابهجا نشوند؛ اگر به قدرت رسیدن و ماندن به جان فرمانروایان بسته باشد، اگر سیاست “صفر، مجموع“ zero sum باشد (یک طرف همه بازنده و یک طرف همه برنده) جامعه اصلاً بخت دمکراسی نخواهد داشت. دمکراسی که سیاست در آن تنها با مخالفت و دشمنی تعریف شود و سازش و همرأیی consensus جائی نیابد همان خواهد بود که ما چه در دورههای دیکتاتوری و چه به اصطلاح دمکراسی صد ساله گذشته داشتهایم. بیشترینهای که در این دوران دراز از دمکراسی فهمیدیم برتری مجلس زیر تسلط زمینداران بر قوای حکومتی دیگر بود و بیمدارائی محض بزرگترین دمکراتها و آزادی عمل بیمسئولیت یک طبقه سیاسی کوچک که ناگزیر زمینهساز دیکتاتوری میشد.
بحث کشاکش دمکراسی و هرج و مرج به ارسطو و سده چهارم پیش از میلاد میرسد و امروز به همان تازگی است. آزادی به خوبی و نه چندان به دشواری میتواند بر ضد خود عمل کند. من خود از نزدیک شاهد دوران به اصطلاح “مشروطه دوم“ (۱۳۲۰/۱۹۴۱تا ۱۳۳۲/۱۹۵۳) بودم و آگاهی کافی از آنچه از مجلس دوم تا مجلس چهارم یا “مشروطه اول“ خوانده شده است دارم. همچنین چند ماهه واپسین پادشاهی پهلوی را که دوران منشور آزادی مطبوعات و از بند جستن نمایندگان مجلس بود از نزدیک دیدم. در آن زمانها قانون اساسی و مجلس و رسانهها و دادگستری و سازمانهای مدنی همه بودند ولی هر کس زورش میچربید هر چه میخواست میکرد. این بود که در یک چرخه ارسطوئی، دمکراسی برآمده از استبداد در هرج و مرج (و در ۱۳۵۷/۱۹۷۹ در انقلاب) فرو میرفت و راه به استبداد میداد.
با اینهمه منظره سراسر نومیدیآور نیست. دمکراسی را میباید از جائی آغاز کرد و ما آغاز کردهایم و بسیار هم پیش آمدهایم. داشتن قانون اساسی، حتا قانون اساسی ابهامآمیز مشروطه و قانون اساسی سراسر تناقض جمهوری اسلامی، گام اول و مهمترین است. زیرا هر قانون اساسی در خود شناسائی دو اصل بنیادی حکومت دمکراتیک را دارد: نخست، حق مردم بر حکومت و دوم، مهار کردن قوه اجرائی، که هرچه هم محدود و صوری باشد دیر یا زود و به هر ترتیب گسترش مییابد. اگر این دو نباشد اصلاً نیازی به گذراندن قانون اساسی نمیماند. بقیهاش را صد سال توسعه جامعه ایرانی که در سه دهه رژیم آخوندی نیز نتوانستند متوقف سازند فراهم کرده است ــ از آموزش همگانی و زیرساختهای اجتماعی و اقتصادی، همه در کشوری یکپارچه. تا آنجا نیز که به تجربه دمکراسی برمیگردد زمین تاریخ جوشان همروزگار ما پاک بیحاصل نیست و درسها و عبرتهای فراوان دارد. (درس آن است که میگیریم تا به کار بریم؛ عبرت آن است که میآموزیم تا تکرار نکنیم. برای بسیاری گرایشهای سیاسی ما عبرت با درس یکی است؛ همهاش تکرار). یاد و تجربه انقلاب مشروطه که بار دیگر پس از غفلت دهها ساله به مرکز توجه ایرانیان بازمیگردد بهویژه سازنده بوده است. اندک شماری از ملتهای جهان میتوانند تاریخ خویش را مانند ما همچون اهرمی برای تکان دادن خود بهکار برند. رژیم اسلامی با کوشش برای زدودن ایران به سود اسلام به یک فوران بیداری و سربلندی ملی دامنزده که تا نیرو دادن به گرایشهای مردمسالارانه کشیده است. مردمی اینگونه سربلند حکومت بر خود را نیز مطالبه میکنند. از همه اینها گذشته جمهوری اسلامی خود را با یکی از بزرگترین دورههای پیروزی دمکراسی لیبرال در جهان (از فیلیپین تا آلمان شرقی و البته به فراخور هر جامعه) روبهرو دید. ایرانیان که به زودی از کابوس انقلاب بیدار میشدند طبعاً ناهنگامی anachronism یک نظام توتالیتر قرون وسطائی را به رهبری واپسماندهترین لایههای اجتماعی در چنان فضائی تحمل ناپذیرتر یافتند.
اندرکنش یا تأثیر متقابل interaction حکومت و نیروهای مخالف صورتهای گوناگون بهخود میگیرد و همیشه یکدیگر را بدتر نمیکنند ــ چنانکه در پادشاهی پهلوی کردند. چگونگی و درجه اندرکنش بستگی به پختگی اجتماع دارد. در بهترین جامعهها حکومت و نیروهای مخالف یکدیگر را بهتر میکنند. جامعه ایرانی صد سال درگیر نوساختن خود بوده است و اگر در اوضاع و احوالی توضیح ناپذیر بدترین چهره خود را به جهانیان نمود از بدترین جامعهها نیست. (ناظران تیزبینتر بیگانه از “چشمهای خالی“ تظاهرکنندگان میلیونی سخنمیگفتند). انقلاب اسلامی از پشتیبانی عمومی برخوردار بود و حکومت اسلامی همواره اینچنین منفور نبوده است. ولی آخوندها یکی دو سده دیر به فرمانروائی رسیدند و نتوانستند در پایان سده بیستم و پس از هفت هشت دهه توسعه در همه زمینهها، مانند پیشینیان صفوی و قاجار خود شکاف سیاسی و فرهنگیشان را با توده ایرانی به ضرب شمشیر از یک سو و خرافات از سوی دیگر پر کنند. مردم ایران به رهبری طبقه متوسط فرهنگی بزرگ خود که سررشتهدار زندگی و فعالیت اجتماعی است، نمیتوانستند جهانبینی و حکومتگرانی اینچنین بیگانه با خود و جهان امروز را برتابند و به زودی بیش از آنکه از جهانبینی آخوندی تأثیر پذیرند در کار دگرگون کردن همه چیز از جمله گفتمان مذهبی افتادند. اگر چهل سال پیش روشنفکران رنگ حسینیه به خویشتن میگرفتند امروز مذهبیان هستند که جامه روشنفکری میپوشند. خود حکومت اسلامی اگر بپاید چارهای جز آن نخواهد داشت که به جامه مردمی درآید. آن “جریان اصلی“ که همیشه میخواستهام عملاً پدید آمده است ــ برگرد گفتمان دمکراسی لیبرال. اگر این جریان اصلی شمار هر چه بیشتری را از درون دستگاه قدرت establishment جمهوری اسلامی نیز در خود بکشد نه در شگفت میباید بود نه آنها را از خود راند. “جریان اصلی“ در لایه پس از لایه اجتماعی و گرایش پس از گرایش سیاسی راه یافته است. نوبت بسیاری دیگر هم خواهد رسید. آزادی در حرکت معنی مییابد و مانند حرکت از زندگی میآید. این سخن هگل که سیر تاریخ رو به آزادی دارد اساساً درست است. آدمیان پیوسته بیشتر میدانند و بیشتر میخواهند و ناچار میدان عمل خود را فراختر میسازند. میتوان چند گاهی به زور مردمان را در بند نگهداشت. ولی منطق زندگی نیرومندتر از زور است.
م. زندیان ـ یکی دیگر از اندیشههایی که شما از دیرباز از آن سخن گفتهاید، اندیشۀ “اصلاحات“ است: “ایران را با انقلاب و خون نمیشود اصلاح کرد. باید از درون سیستم اصلاحکرد.“ / “… یعنی همه رأی را به جای گلوله بگذارند. همه خشونت را از فراگرد سیاسی خارجکنند.“
در حقیقت شما این اندیشه را مثل یک اعتقاد یا ایمان زندگی کردهاید. در “گذار از تاریخ“ توضیح میدهید که شما به رژیم سابق ایران اعتقاد داشتید و هنوز هم مدافع رژیم پادشاهی هستید. اما همیشه برخی سیاستهای آن رژیم را نقد کردهاید، بدان امید که اصلاح شوند و اساساً فلسفۀ حضورتان را در آن سیستم، تا آنجا که من درک کردهام، اعتقاد به “اصلاحات“ میدانید. پیشتر از آن نیز، با تأسیس شرکت کتابهای جیبی، انتشار روزنامۀ آیندگان که به قول مسعود بهنود، مکتب آیندگان بود و فصل تازهای در روزنامهنگاری آن روز ایران، و نیز با حضور اثرگذارتان در حزب رستاخیز، نشان دادید که انسانی با اندیشۀ “اصلاح طلب“ هستید. اندیشهای که خوشبختانه اندیشۀ غالب در ایران امروز است.
در “من و روزگارم“ میگویید: “از هر نظر که بنگریم، دوم خرداد و رستاخیز همانندیهای بزرگی دارند. هر دو از درون نظامهای بسته بهدر آمدند و اعتبار دمکراتیکشان جای بحث زیاد داشت. هر دو قرار بود بنبست سیاسی رژیم را با رضایت خود آن بگشایند، ولی هر دو رژیم در واقع چنان گشایشی را نمیخواستند و نگرشی تاکتیکی به مسئله داشتند. هر دو شاهد برخورد سخت دو طرز فکر اصلاحگر و محافظهکار بودند. (دوم خرداد به مراتب بیشتر). هر دو به همان دلائل شکست خوردند و هر دو تا مدتی کمتر و بیشتر از پشتیبانی عمومی برخوردار شدند. انتخابات مجلس رستاخیز از نظر مشارکت، هیچ دستکمی از اولین انتخابات مجلس دوم خرداد نداشت و انتخابات انجمنهای محلی رستاخیز با همان بیاعتنایی عمومی در انتخابات شوراهای دوم خرداد روبهرو شد. هر دو نشان دادند که اصلاح از درون امکان نمیداشت، منتها رژیم پادشاهی در پایان حاضر بود به اصلاحات تسلیم شود و جمهوری اسلامی هیچ در این عوالم نیست.“
برای من دقیقاً قابل درک نیست چگونه مردم ایران، از جمله و بهویژه به اصطلاح روشنفکران، در آن زمان و با آن سیستم که به دلیل گرایشش به تجدد و تلاشش برای دستیابی به یک ایران متجدد، قابلیت “اصلاح شدن“ را در ذات خود داشت، این ذهنیت را برنمیتافتند و در برابر پدیدههایی نظیر “حزب رستاخیز“ یا حتی “انقلاب سفید“ که به زن ایرانی حق رأی میداد، یا اصلاحات ارضی را مطرح میکرد؛ مقاومت میکردند، یا لااقل تلاشی برای نهادینه کردنشان در جامعه نمیکردند، حال آنکه آنچه در دوم خرداد هفتاد و شش رخ داد، و بعد از آن اعتراضهای هجدهم تیر هفتاد و هشت؛ بحثهایی را در مطبوعات آن دوران باز کرد، که با همراهی کتابهایی که منتشر شد، حتی فیلمهای سینمایی و ترانههایی که ساخته شد، کمک کرد ذهنیتی اصلاحطلب در جامعه نهادینه شود، که دستاورد آن را در خیزش سبز ایران میبینیم. در بسیاری پایگهای اینترنتی، به طور مرتب توصیهها و مقالات باارزشی دربارۀ مبارزات آرام و صلحجویانه و عدم تسلیم به خشونت، منتشر میشود و تلاشی بزرگ صورت میگیرد که مخالفت و مبارزۀ کنونی مردم، با آهنگ و روشی مناسب شرایط امروز ایران پیش رود و کشور با آهنگ و روش مناسب خودش به آزادی و دمکراسی دست یابد. برخی از این نوشتهها و گفتگوها، به مقالات و سخنان شما اشاره میکنند و از آن بهره میگیرند.
چگونه بود که اندیشۀ اصلاحات در سیستمی نوگرا، با وجود روشنفکرانی که آثارشان، بخش بزرگی از حافظۀ فرهنگ معاصر ما را پر کرده است، نتوانست در جامعه نهادینه شود؟ حال آنکه میتوان با احتیاط گفت اندیشۀ اصلاحات اخیر ـ که من آغازش را دوم خرداد هفتاد و شش نمیدانم، برعکس، حادثۀ دوم خرداد را حاصل اندیشۀ اصلاحات میدانم ـ هرگز شکست نخورد؟
همایون ـ من سه دهه است درباره انقلاب اسلامی و زمینههای آن، درباره استراتژیها، سیاستها، رویکردهائی که آن انقلاب را ممکن گردانید بررسی میکنم و هنوز آن را اساساً توضیحناپذیر میبینم. میدانم که ما تناقض را به جهانیان شناساندهایم؛ هستی هر پدیدهای را در ضد آن باز نمودهایم. با اینهمه نمیتوانم رفتار این مردم را در آن لحظه تاریخی (و لحظهای بیش نپائید) دریابم: آن استاد دانشگاه که چهره آخوند را در ماه میدید؛ خانمی که روزها به آسانی، پیراهن شب میهمانی را با چادر سیاه “ارزش اصیل“ عوض میکرد تا از دفتر کار خود به تظاهرات کسانی بپیوندد که پانزده سال پیش از آن بر چهره زنان بیحجاب اسید میپاشیدند؛ “ملیون“ی که از استبداد مذهبی و “حکومت اسلامی نه یک کلمه کمتر نه بیشتر“ در تلویزیون دفاع میکردند؛ دانشجویانی که بر ضد اصلاحات ارضی و حق رأی زنان و سپاههای دانش و بهداشت دست به قیام میزدند؛ مارکسیستهائی که به مبارزه با اصلاحات ارضی و سهیمکردن کارگران در سود کارخانهها برمیخاستند. مردمانی که بهترین سخنان و اقدامات را از سوی مخالف (دشمن) نمیپذیرفتند و بدترین سخنان و اقدامات را از سوی موافق (دوست) میپذیرفتند یا حداکثر نادیده میگرفتند. با چنان روانشناسی ــ زیرا پدیدههائی از آن دست در سیاست نمیگنجند ــ جای شگفتی نیست که مخالفان رژیم پادشاهی هر فرصتی را چه در ۴۱ ـ۱۳۴۰ و چه در ۱۳۵۷ برای اصلاح بهجای انقلاب از دست دادند.
اصلاحطلبی را میباید تعریف کرد. اگر منظور اصلاحات اداری و جلوگیری از اشتباهات و ناروائیها باشد میباید نامش را تعمیرکاری گذاشت. منظور از اصلاحطلبی دگرگون کردن رژیمی است که زمانش سر آمده است با کمترین آسیب و “آثار فرعی.“ بدین معنی اصلاحات با ماهیت تجددطلبانه رژیم پادشاهی سازگاری میداشت که بهویژه در ده پانزده ساله پایانی خود به اصلاحاتی کهگاه ابعاد انقلاب اجتماعی یافت رسید. با آنکه شاه دو سه سال پیش از انقلاب را در فضائی غیر واقعی میزیست و گنج بادآورد نفتی او را از خود بیخود کرده بود باز در چند ماه واپسین چنان آماده اصلاح بود که تا تسلیم و بدتر از آن هم رفت. اینکه میگویند دیر بود و اطمینان نمیشد کرد بهانه است زیرا همانها بعداً تا مراحل ورشکستگی اصلاحطلبی اسلامی و در حالی که در خود ایران مردم به اصلاحطلبان پشت کردند و هیچ اعتمادی به سلامتشان نبود دست از دفاع از آنها برنداشتند. اگر اصلاحطلبی شاه دیر بود اصلاحطلبی اینان اصلاً زمانش نرسید زیرا همه نگران حفظ وضع موجود، و از عنصر مردمی اصلاحات برکنار و حتا ترسان بودند.
یک عنصر دیگر اصلاحطلبی به این معنی پشتیبانی مؤثر طبقه سیاسی از اصلاحات است. این درست است که اصلاحطلبی، کار کردن در نظام موجود معنی میدهد ولی اگر دگرگون کردن آن را در نظر نداشته باشد بیشتر رقابت سیاسی و گروهی خواهد بود. برای اصلاح رژیمی که کارش به بنبست رسیده است پشتیبانی مردمی ضرورت دارد. اصلاحات شاه اگرچه تا مدتها از پشتیبانی مردمی برخوردار شد ولی دشمنی سخت و شگفتآور فعالترین لایههای طبقه سیاسی ایران با برنامههای اصلاحی، که با شور مذهبی دنبال سرنگون کردن پادشاهی بودند، هم سرانجام به برگشتن افکار عمومی کمک کرد و هم شاه را بیشتر در گرایشهای استبدادیاش فرو برد. امروز برای ما قابل تصور نیست که ۱۵ خرداد خمینی تنها چهار ماه پس از همهپرسی ششم بهمن روی داد ــ یک شورش ارتجاعی در پاسخ یک برنامه پیشرو که اگر مداخله قاطع و شجاعانه علم نمیبود همانگاه میتوانست به انقلاب اسلامی با شرکت همان ائتلاف ۷ ـ۱۳۵۶بینجامد. آنها که پیوسته از دیکتاتوری شاه مینالند هیچ به یاد رویکرد خودشان در ۲ ـ۱۳۴۱ و نقش آن در تباه کردن سیاست در ایران و زمینهسازی انقلاب اسلامی نمیافتند. ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ بسیار بیش از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در انقلاب ۲۲ بهمن ۱۳۵۷سهم داشت.
ما پانزده سال انتظار پشتیبانی لایههای فعالتر جامعه برای دگرگون کردن نظام سیاسی ایران را در مسیر دمکراسی و حقوق بشر بی آنکه ضرورتی به تغییر شکل حکومت باشد کشیدیم. دستهای ما تهی نبود و بخش بزرگ درسخواندگان ایران به عنوان کارآفرین entrepreneur و تکنوکرات به جنبش نوسازی اقتصادی و اجتماعی پیوسته بودند. ولی اصلاح رژیم به نیروی سیاسی جامعه نیاز میداشت که انرژی بزرگ خود را به جای منفیبافی و خرابکاری در خدمت دگرگون کردن فرهنگ و نهادهای سیاسی بگذارد. کوششهای ما که جز لایه نازکی از آن نیروی سیاسی نبودیم بی پشتیبانی بیشتر از سوی آن نیرو در برابر مدافعان پر قدرت وضع موجود به جائی نمیرسید. اگر آنها دورتر و ژرفتر میدیدند مشکل جدی بر سر راهشان نمیبود. رژیم پادشاهی همیشه در تهدید، در آمیختهای از عقده حقارت و دشمنی، از هیچ کوششی برای همراه کردن روشنفکران فروگذار نمیکرد و آنها به خوبی میتوانستند در سیاستها تاثیر گذارند ــ اگر شمارشان به اندازهای میرسید که یک توده تعیینکننده critical mass از آن بهدرآید. ولی آن روشنفکران ما را متهم به وابستگی میکردند و خود در سودای بیمارگونه انقلاب، یا فلسطین را بر ایران مقدم داشتند یا به جستجوی پیامبران دروغین از مسکو تا هاوانا و از بیجینگ تا تیرانا در تکاپو افتادند و سرانجام در نجف سر بر آستانه زدند.
امروز تجربه آن سالها برای بازماندگان نسل انقلاب و تجربه سی ساله گذشته برای جوانتران نمیگذارد تن به انقلاب و راهحلهای رادیکال بدهند. ترس از تکرار آن تجربه ویرانگر به اندازهای بوده است که بیشتری از آنان در پشتیبانی از رهبران جنبش اصلاحطلبی و جریان انحرافی ملی مذهبی به زیادهرویهائی نیز افتادند. اما چنان که در خیزش ۲۲ خرداد و جنبش سبز میبینیم با دگرگونی گفتمان و تکیه بر پشتیبانی پایدار مردمی به ویژه کوشندگان سیاسی میتوان گفت که اصلاحطلبی در ایران سرانجام معنی و جهت درست خود را یافته است ــ اصلاح به قصد تغییر دمکراتیک و به شیوههای مسالمت آمیز و با پشتیبانی فعال مردم ــ اصل این است که مردم برای ساختن بهپا خاستهاند نه ویرانکردن حتا به قصد ساختن. نگرشها دیگر همان نیست که ما میشناختیم و بر حال ایران نگران میشدیم. هیچگاه نمیباید اجازه داد کینه و دشمنی راهنمای عمل باشد ــ کمترین آسیبش آنکه انسان را به درجاتی در سطح موضوع کینه و دشمنی میگذارد. بیشترینش آنکه به نیهیلیسم تا انکار خود میرسد.
م. زندیان ـ جایی گفتهاید: “نظامهای اقتدارگرایانه ـ هرچه نامش میخواهد باشد ـ در خودشان عوامل نابودی خودشان را دارند… باید برویم دنبال نظامی که در خودش توانایی تصحیح خودش را داشته باشد. لازم نباشد یا با ارتش خارجی، یا با انقلاب و غیره سرنگون بشود.“
با این وصف، اصلاحات، یا اعتراضهای مدنی نظیر خیزش سبز، چگونه و تا چه اندازه میتوانند بر نظام اقتدارگر و مرتجع کنونی ایران تأثیر بگذارند؟
از سوی دیگر منتقدان و مخالفان محمدرضا شاه پهلوی و حکومت اسلامی، با وجودی که اصل گفتمانشان این بوده است که کشور باید با آزادی اداره شود، در واقعیتِ رفتارشان، قدری متفاوت بودهاند. در هر دو مورد، در رژیم گذشته و بعد از انقلاب نیز، یک گروه اپوزیسیون لیبرال و معتقد به دمکراسی واقعی وجود نداشته است. چپیها، مذهبیون، و ملّیون، نقد نظریات و بهویژه نقد رهبرانشان را برنمیتابند. انسانهایی بودهاند که همیشه از دمکراسی گفتهاند و به آن باور داشتهاند، ولی یک جریان برجسته وجود نداشته است. امروز هم تقریباً همین گونه است. دغدغۀ اصلی ملّیون و طرفداران پادشاهی، هنوز و همچنان نزاع بر سر محمدرضا شاه پهلوی و دکتر محمد مصدق است. چپیها و مجاهدین خلق هم که مانند مذهبیون حاکم، درگیر ایدئولوژیاند.
باز هم برمیگردم به گفتۀ خود شما که یک سیستم و مخالفانش، در ساختن همدیگر نقش دارند. این حلقه چگونه شکسته میشود؟
همایون ـ دمکراسی از لیبرالیسم جدائیناپذیر است وگرنه ناقص میماند و به آسانی برچیده میشود. دمکراسی حق اکثریت بر حکومت است؛ لیبرالیسم حقوق فرد انسانی است ــ همان حقوق طبیعی رواقیان و حقوق سلبنشدنی قانون اساسی آمریکا. ما، مانند همه نوگروندگان، از دمکراسی حق اکثریت را گرفتیم ولی به حقوق فرد انسانی توجه ننمودیم. فرد انسانی میتوانست زن باشد یا بیرون از مذهب فرمانروا یا مخالف وضع موجود. فایده دمکراسی که چنان کسانی را در عرض ما قرار میداد چه میبود؟ در سرزمینهای دمکراسی لیبرال این دو فرایافت کمابیش، و با تأخیر در عنصر لیبرال، با هم رشد کردند. حساسیت لیبرال در جامعه ایرانی تازه است و در سالهای تبعید نخست در “دیاسپورا“ پیدا شد و از بیرون به جامعهای که به دشواری و به تدریج از تفکر مذهبی جدا میشد راه پیدا کرد. سی سال کشید تا اسلام به عنوان فلسفه زندگی و حکومت نخست به ملی مذهبی تحول یافت و از روشنفکری مذهبی تا همین اواخر، به عرفیگرائی لیبرال رسید که امروز در بیانیههای “گفتمان مطالبهمحور“ و “شهروند آزاد“ مانیفستهای جنبش جامعه شهروندی شدهاند. واژه دگراندیش که مخالفت را از دشمنی جدا میکند؛ و اصطلاح جامعه شهروندی که دمکراسی لیبرال را بهجای حکومت خدا بر زمین و خلافت اسلامی و امت واحد و جامعه بیطبقه و دمکراسی شورائی (همه به فریب گوینده و شنونده هر دو آغشته) میگذارند در بیرون به فارسی افزوده شدند (نخست میباید زبان را تغییر داد تا گفتمان یا بحث چیره فلسفی و سیاسی، و به دنبال آن رفتار اجتماعی تغییر کند). تأکید بر هویت ایرانی و سربلندی ملی در برابر هویت اسلامی نیز عامل دیگری بود که چنانکه اشاره کردم به یاری این فضای تازه فکری آمد. ما ایرانی هستیم ــ چنان ایرانیانی ــ و هیچ لازم نیست خود را در سرنوشت بیگانگانی در کشاکش و دشمنی هزار ساله با ما، انباز کنیم و با آنها در یک صف قرار گیریم. به یک تعبیر هرچه رژیم اسلامی بیشتر بر ایرانزدائی اصرار ورزد به رستاخیز ناسیونالیسم ایرانی (ناسیونالیسم نگهدارنده و نه جهانجوی) نیروی بیشتری خواهد داد و هر چه ایرانیان به ایرانی بودن خود دلبستهتر شوند در فرهنگ دمکراسی لیبرال پیشتر خواهند رفت. حالت امروزی ما به اروپای ۱۸۴۸ و جنبش ناسیونالیستی لیبرال دمکرات بیشباهت نیست.
هیچ دیکتاتوری به میل خود راه به دمکراسی نمیدهد؛ همواره فشارهائی در کار است. رژیم اسلامی کمتر از هر دیکتاتوری دیگر مقاومت نخواهد کرد ولی فشاری هم که بر آن میآید کمتر مانند دارد. در یک سو نظام فرسوده بیاعتباری است سراسر در دروغ و پلیدی فرو رفته، و از سوی دیگر یک جمعیت چهلو چند میلیونی جوان که نه تنها هیچ سود پاگیری در وضع موجود ندارد، آن را با هستی خود در جنگ میبیند و به یک فلسفه سیاسی مجهز شده است که به اندازه خود زندگی طبیعی است ــ هم تغییر نسلی، هم تغییر گفتمان. اگر هیچ چیز دیگر به سود این اکثریت بزرگ جامعه نباشد زمان هست. نمیتوان تصور کرد که صرف زورگوئی و سرکوبگری به این ناهنجاری ادامه دهد. بحران کنونی فرصتی برای رژیم است که یا بیش از پیش بر سرنیزههائی بنشیند که دیر یا زود از نوک عمامهها بیرون خواهد زد و یا تن به اصلاحاتی بدهد که دست مردم را بر حکومت گشادهتر خواهد کرد.
عوالم سیاستگران تبعیدی در این سالها کمتر از جهان روشنفکران درون تفاوت کرده است. تلاش بیهزینه، محدودیت نگاه، کوچکی محیط و فشار همگنان که در این محیطهای کوچک محسوستر است پای رفتارشان را میبندد. هر جا میروند به هم میخورند. کمتر در میانشان کسانی را میتوان یافت که تاب تنها ماندن بیاورند. نیروهای سیاسی بیرون بیشتر کارشان را به انجام رساندهاند و از این پس اگر نتوانند کمکی به درون بکنند بیربط خواهند شد. من زیاد مشکلاتی را که شمردید جدی نمیگیرم چون پدیده بیربط شدن را مدتهاست در اینجا و آنجا میبینم. سلطنتطلبان میتوانند همه چیز را در پادشاهی خلاصهکنند و غرق تئوریهای توطئه، با خشم و کین و دیدگان انتقامجو در هر گوشه دشمنی را کمینکرده ببینند. ملیون (همه ما دیگران به قول شاعر “خود در این شمار نهایم؟“) که مصدقی نام دقیقترشان است میتوانند در همان پرستشگاه دو سال و هشت ماه و بیست و چند روز بمانند و روزگار و آینده و گذشته و اکنون خود را گروگان یکی دو تاریخ و چند نام گردانند و هر کفرگوئی و بیرون آمدن از راست آئینی را با سختترین اتهامات کیفر دهند. چپگرایان اصلاح نشده میتوانند همچنان با پادشاهی بجنگند و رسالت چپ را در تجزیه ایران، در دشمنی با ناسیونالیسم ایرانی و در مبارزه با پرچم شیر و خورشید که پرچم ستارخان و حیدر عمواغلی و مدرس و مصدق بود و بعد پرچم پهلوی هم شد بدانند؛ و بحث کنند و بحث کنند. همه آنها میتوانند پشت دیوار گذشتههای شکستخورده سنگر بگیرند و تا واپسین نفس نظارهگر امواج دگرگشت و پیشرفت که اصلاً هیچ پروای آنان را ندارد باشند.
آنچه به عقل سلیم میتوان دریافت و گفتگو و آشنائی با جوانان در ایران و در بیرون نیز آن را تأیید میکند، بیگانگی نسل تازه چهل پنجاه میلیونی ایرانیان از دلمشغولیهای نسل انقلاب است که در هر فرصت از آنها میپرسند آخر چرا انقلاب کردید؟ اگر بسیاری از ما نیز با شگفتی و آمیختهای از ترحم و استهزا به این کشمکشهای نامربوط و تکراری در هنگامه بزرگترین جابجائی تاریخی ایران مینگریم از آن است که نمیخواهیم زنان و مردانی که زندگیهای خود را در پای آرمانهاشان ریختهاند در این لحظه تاریخی انباز نشوند.. ما سرانجام در آستانه مدرنیته قرار داریم. جهان نوین درهای خود را بر ما ــ از میان همه سرزمینهای ناشاد جهان سومی و خاورمیانهای و اسلامی ــ گشوده است. دریغ است که آسیبدیدهترین و آسیبزدهترین نسلی که بتوان به یاد داشت همچنان در تار عنکبوت گذشتههایش دستوپا بزند و در این پیکار سخت و دراز برای دگرگونی فرهنگ و سیاست سهمی نداشته باشد. اما آن حلقه که گفتید شکسته شده است. ما میتوانیم دیگر پروای در حلقهماندگان را نداشته باشیم.
م. زندیان ـ در یکی از مقالههای اخیرتان نوشتهاید:
“رهانیدن ایران از گفتمان اسلام انقلابی یا چپ برابریخواه توتالیتر یا گرایشهای گوناگون فاشیستی راست، چاره نهائی جامعهای است که صد سال خود را محکوم به افتادن از چاه به چاله و از چاله به چاه گردانید. از این گذشته همرأی شدن بر این گفتمان تازه، آن نیروی سیاسی را پدید خواهد آورد که نظام آخوندی را به نابودی تهدید کند. چنان همرأیی به مراتب کارسازتر از کوششهای بیهوده برای کنار هم نشاندن گروهها و گرایشهائی است که در نبود یک زمینه فکری مشترک هیچ انگیزهای برای همکاری ندارند و مخالفت با رژیم یا اوضاع نابسامان و حتی فاجعهبار کشور برای نزدیک کردنشان بسنده نبوده است.“
تصور من این است که این کار به آموزش و روشنگری وسیعی نیاز دارد. آموزشی که نه فقط تهران یا شهرهای بزرگ، که همه جای ایران را پوشش دهد، چرا که “اسلام انقلابی“ و “چپ برابری خواه“ و اصولاً تقسیم شدن یا تقسیم کردن انسانها به خودی و غیر خودی، پس از گذشت این همه سال وارد بافتار و ساختار فکری و فرهنگی بخشی از جامعه شده است. بخشی که قسمت بزرگی از آن، امکان دسترسی مرتب به ماهواره یا اینترنت، و در نتیجه به جهان امروز را ندارد و آنچه میبیند و میآموزد، همان است که مطبوعات و رسانههای رسمی حکومت اسلامی تبلیغ و تلقین میکنند.
مسیح علی نژاد ـ روزنامهنگار هم نسل من ـ که درحال حاضر در نیویورک آواره است، میگوید:
“من از پدرم الان دورم. به خاطر اینکه نه توی آن کشور اجازه تحصیل داشتم که بمانم ورِ دلش و بتوانم با او حرف بزنم، نه میتوانستم توی مجلس بروم کار خبری بکنم… در واقع من اصلاً جایی حتی ندارم که توی خانه خودم بمانم. اطلاعاتی که پدرم از من میتواند بگیرد، چه بسا باید از همان فیلترهای صدا و سیما و احمدینژاد رد بشود… یعنی برای پدر من و امثال او که دسترسی به اینترنت و ماهواره ندارند و از سویی تنها مرجع اخبار همین کیهان قصهساز و رسانه ملی دروغپرداز است خبرهای مربوط به خود من هم از فیلتر این حضرات میگذرد.“
و تأکیدمیکند: “اصلاحطلبها نتوانستهاند با اقشار پایین و ضعیفتر و نیز با قشر روستایی ارتباط برقرار کنند و ما از همین ضربه خوردیم.“
در بررسی خیزش کنونی ایران، برخی از حامیان محمود احمدینژاد، این بحث را پیش میکشند که توجه منتقدان و مخالفان رژیم، متمرکز بر قشر خاصی از مردم تهران است که در شرایط اجتماعی، سنی، تحصیلی و مالی ویژهای قرار دارند، و خواستهها و تلاشهایشان الزاماً بیانگر و نمایندۀ خواستههای همۀ مردم ایران یا حتی در راستای آن نیست.
در چنین شرایطی، چگونه میشود به طریقی، با قشر وسیعتری ارتباط برقرارکرد ـ ارتباط در هر حدی ـ تا مفاهیمی نظیر “اسلام انقلابی“ و “گرایشهای گوناگون فاشیستی“ و نیز “اصلاحات“ و “دمکراسی“ تا هر اندازهای که ممکن است، از زاویهای دیگر هم دستکم دیده شوند، و آرمان و تلاش آن نیروی سیاسی که شما مطرح میکنید، به صورت تصویر و زبانی کاملاً بیگانه به آن قشری که علینژاد از آن سخن میگوید، تحمیل نشود و نظام یک بار دیگر کاری نکند که مانند گذشته، گروهی از مردم به سادگی باور کنند که مثلاً آتشسوزی سینما رکس آبادان کار ساواک بودهاست.
شاید پرسش اصلی من از خودم این است که آیا من واقعاً دارم تمام تصویر را میبینم، یا ناخواسته و نادانسته، نگاهم را به آن سمتی دوختهام، که دوست دارم.
اندیشۀ یک خیزش پیشرو، چه اندازه باید با عموم مردم ارتباط برقرار کند، تا پیروز شود و از آن مهمتر، فردای پیروزی، استبدادی دیگر به دنیا نیاید؟
همایون ـ همه دشواریهائی که برشمردید هست و شاید بدتر هم باشد. مشکل عمده را نیز همان ارتباط تشکیل میدهد که در اینجا به معنی رساندن اندیشه نو به مردمان است. ولی در همان حال ما با جامعه پویائی سر و کار داریم که عوامل نوزائی را در خود دارد و بارها در تاریخش، در همین تاریخ نزدیکتر خود نیز، دگرگونیهای ژرف داشته است. این پویائی اساساً به دو ویژگی ملت ما برمیگردد که یکی از پانزده شانزده ملت بزرگ تاریخ جهان است ــ از نظر تأثیری که گذاشته است. نخست دوام آوردن در جغرافیائی که هیچ ملت دیگری تاب آن را نمیداشت؛ و روزگارهای بسیار متفاوتی که هر ملت دیگری را نابود میکرد؛ و با سرگذشتی که سه هزار سال زیر و زبر شده است ولی سرگذشت همان ملت است. دوم زیستن در تضاد که چنان برای ما عادی است که به صورتی باور نکردنی میتواند ملت ما را از یک فضای فکری به فضای دیگر بیندازد. چنین ملت مستعد جا به جائیهای بزرگ درست در نمونهای که یک جامعهشناس آمریکائی، Morton Grodzins، در نظریه نقطه جا به جائی آورده است میگنجد. او این فرایند را به ویروسی مانند میکند که از یکی به دیگری، از یک فرد جامعه به دیگری، انتقال مییابد. آنگاه ناگهان لحظه انفجار واگیردار فرا میرسد که نقطه جا به جائی است.
تجربههای گذشته و اندیشههای نو در این سی سال به همین صورت در جمعیتی که دیگر مردمان گذشته نیستند، در این هفتاد در صد زیر چهل سالگی، (که آن دریای زنان و مردان جوان تظاهرات این چند هفته یک گوشهاش را نشان داد) پخش شده است و در نسل پیشینی که از بزرگترین دستاورد زندگیاش، انقلاب شکوهمند آن سالها، سربلند نیست و به جان در پی جبران است. اکثریت جوان درسخواندهای که در تاریخ ایران مانندش (نه چنین درصد جوانان، نه اینهمه درسخوانده) نبوده است. این نسل از خوشبختی به انقلاب اطلاعاتی و تکنولوژی اینترنت برخورده است که مانند تیشرتهایش بر تن خود میکشد؛ میتواند با انگشتانش در ثانیهای مرزهای آگاهیها را درنوردد و از دیوارهای سانسور، اگر هم برپا شده نوکیا یا زیمنس، بگذرد. با آنکه درد همکار جوان آواره را میتوان دریافت تا آنجا که به بحث ما ارتباط دارد فرزندان از پدران نیرومندترند. اما جهان بر آنها نیز که پا به عرصه تکنولوژی بالا نگذاشتهاند تنگ نشده؛ جمهوری اسلامی نبرد ماهوارهها را نبرده است.
هنگامی که از گشودن فضای فکری یک جامعه، از دگرگونی پارادایم سخن میگوئیم اساساً به سرامدان elite نظر داریم. آنها هستند که گفتمانها را شکل میدهند، و از آنجا به سطحهای فرهنگی دیگر میرسد؛ همان سر و دم ماهی مولوی. در اینجاست که نشانههای امیدبخش پدیدار شده است. جامعه روشنفکری ایران امروز کجاست و چهار دهه پیش در کجا میبود؟ من در ایران بهسر نمیبرم ولی به جای دشت و کوه دریغ محافل روشنفکری آن را میخورم. در آن توده بزرگ، ویروس جامعهشناس آمریکائی به واگیرداری رسیده است و آنگاه میبینیم که با ره افتادن سیل، رود خروشان جمعیت نیز بدان میپیوندد.
انتخابات ریاست جمهوری یکی از آن نقطههای جابجائی را نشان داد و اهمیت تاریخیاش در همین است. آن هفتههای پر تبوتاب که شبها میدانهای شهرهای ایران پر از جمعیتی میشد که آزادانه سخن میگفتند و بحث میکردند؛ اعلامیههائی که برای نخستینبار تکیه انتخابات را از روی کاندیداها بر خواستهای مشخص رأیدهندگان انداختند؛ همان رنگ سبز که رنگ زیبای مناسبی به عنوان نماد یک جنش اجتماعی است (در این فضای مدرن شال سبز سیدی موسوی به زودی فراموش شد.) فضای جشنگونه روز رأیگیری و توده عظیم چهل میلیونی که بیشترشان رأی دادند که تغییر دهند؛ و سپس خشم و سرخوردگی ملتی که ۲۲ خرداد را چون توفانی بر سیاست ایران افکند.
من مطمئن نیستم که اصلاحطلبان مسئله ارتباطی با هر لایه اجتماعی میداشتند. آنها از مردم رأی دادنشان را میخواستند و دیگر تقریباً هیچ. اصلاحات را هم در اندازههای تنگ و تنگتری میدیدند که ولایت فقیه برایشان میگذاشت. بیشترشان نیز به یک زندگی آسوده و در رفاه خرسند بودند و از برابر مخالفتها به آسانی کنار رفتند. این بار تغییر جای اصلاحطلبی را گرفته است و خود ولایت فقیه را چالش میکند و بهجای سرنهادن در دامن ولی فقیه ــ که هیچکدامش نیست و اولی اصلاً بیمعنی و خندهآور است ــ در برابرش ایستادهاند و بهجای آنکه مردم را به پیروی خود بخوانند از مردم پیروی کردهاند. اصل موضوع آن است که ما در جامعه خود اکنون با گفتمان یعنی بحث مسلط دیگری سروکار داریم که نه تنها اسلامگرا بلکه ملی مذهبی و اصلاحطلب را پشتسر گذاشته است. امروز زمان گفتمان مطالبهمحور و بیانیه شهروند آزاد است.
شکاف فرهنگی میان لایههای سنتی و متجدد جامعه واقعیتی است و دار و دسته احمدینژاد میکوشند این شکاف را به هر وسیله ژرفتر سازند. ما در دو سوی خط فاصل فرهنگی و سیاسی ــ که البته از هر دو سو استثناهای زیاد دارد طبقه متوسطی را میبینیم که در فضای غربی زندگی میکند و یک طبقه زیر متوسط lower middle class را که جهانش هنوز چندان بزرگتر از حسینیه و امامزاده نشده است. در چهار ساله گذشته احمدینژاد به بهای ویرانی اقتصاد کشور (و البته توسل به خرافات به درجهای که اواخر دوره صفوی را بهیاد میآورد) کوشیده است این لایه اجتماعی را بخرد. با اینهمه او در انتخابات باخت. طبقه متوسط ایران که با این وضع اقتصاد دیگر بیشتر فرهنگی است تا اقتصادی، او را رد کرد و این طبقهای است که اکثریت یافته است. شهرنشینی (اکنون بیشتر جمعیت ایران در شهرها هستند) و آموزش همگانی ایران را جامعه طبقه متوسطی کرده است که پذیرای دگرگشت گفتمانی است.
سی سال پیش روستائیانی که تازه به شهرها ریخته بودند پیاده نظام انقلاب اسلامی شدند. امروز فرزندان آنها که جز فضای شهر را نمیشناسند آزادی، و نه حکومت اسلامی، میخواهند و استقلال را در مرگ بر روسیه و چین شعار میدهند. پاسخ این پرسش که آیا نمیباید از تجربه ۱۳۵۷/۱۹۷۹ نگران بود در همین تفاوتهاست. خطر افتادن به کژراهه همیشه هست و پایان پیکاری که در گیر آنیم هیچ آشکار نیست. ولی تکرار سه دهه پیش امکان ندارد. هیچ یک از عوامل آن موجود نیست.
م. زندیان ـ در “صد سال کشاکش با تجدد“ میگویید:
“ایران یک کشور جهان سومی، خاورمیانهای، و اسلامی است… آینده ملت ما اگر قرار است بهتر از اکنونش باشد در بیرون آمدن از این دنیاهاست: پشتکردن به جهان سوم، بیرونزدن از خاورمیانه، فراموشکردن اسلام به عنوان یک شیوه زندگی و نه یک رابطه شخصی با آفریننده جهان. ما میباید اروپائی و جهان اولی بشویم زیرا در اصل چیزی از آنها کم نداریم“ ــ اندیشهای که استقلال، ناسیونالیسم و تجدد را در ذات خود دارد. به نظر شما چنین اندیشهای در ایران امروز، چه اندازه با مقاومت روبهرو خواهد شد؟
همایون ـ زمینههای بیرون آمدن ایران از آن سه جهان در تاریخ و فرهنگ ما به فراوانی هست.
ما اگرچه به برکت حکومت اسلامی در خانواده ملتها به پائینترین درجات رسیدهایم، با گشوده شدن مسئله سیاسی خود بار دیگر به عنصر ایرانی خویش باز خواهیم گشت. آن عنصر ایرانی که همچون رشته گردنبند، تاریخ پر از جابهجائیها و پایانها و دوباره آغازها و افتادنها و برخاستنهای ما را به هم پیوسته نه جهان سومی، نه اسلامی و نه خاورمیانهای است که ترکیبی از دو صفت پیشین است. فرهنگی که ملت ما را سدههای دراز و یک دوره تاریخی پس از دوره دیگر پیشتاز یا از پیشتازان تمدن بشری گردانید از بنیاد با روحیه و جهانبینی جهان سومی تفاوت دارد. در این فرهنگ دانههای بالندگی و باززائی در سختترین خشکسالیها نیز زنده میمانند و ماندهاند. من همیشه از همسایگیمان با اروپا گفتهام زیرا هرچه نگاه میکنم با همه خویشاوندی و نزدیکی جغرافیائی، ما کمتر نگاه خود را از غرب، اروپا، به خاور و همسایه هندی خود انداختهایم. این دلمشغولی به اروپا در پنج سده گذشته بیش از همیشه شده است ــ اروپای ترساننده افسونگر که اگر به آن برسیم دیگر در چاه جهان سومی و خاور میانهای خود نخواهیم پوسید.
ایران کشوری است با یک اکثریت بسیار بزرگ مسلمان، ولی ایران یک کشور اسلامی مانند مصر نیست که با اسلام تعریف میشود. ما به اسلام نیز یک تعریف ایرانی دادهایم، از همان هزار و سیصد سال پیش شروع کردیم. ایران با بسا چیزها تعریف میشود که یا ربطی به اسلام ندارند یا اسلام را نیز به صورتهای دیگر تعریف میکنند. این ترجیعبند ایران یک کشور اسلامی است چندگاهی پیش و پس از انقلاب مصرف سیاسی داشت. امروز آنها که دنبال بهرهبرداری سیاسی از این کلیشه هستند بهتر است احتیاطکنند. جامعه، و نه حکومتی، را که به تندی عرفیگرا (سکولار) شده است نمیتوان به صفت مذهبی نامید. فرانسه را مدتها دختر بزرگ کلیسا مینامیدند ولی فرانسه یک کشور مسیحی خوانده نمیشود. خاورمیانهای که هر کس تعریف خود را از آن دارد و مرزهایش هیچگاه کشیده نشده است سرزمین جغرافیائی ماست ولی سرزمین فرهنگی ما؟ هرگز. خاورمیانهای خود را محکوم به رکود، و زندگی در بیبهرگی و خشونت کرده است. مذهب، هویت و سرنوشت مقدر اوست و توطئهبافی زمینه تفکر سیاسی او. فلسطین (کشمیر در پاکستان) را بهانه کرده تا دست به هیچچیز نزند و شصت سال است زمان را متوقف کرده است و هر چند سال یک جنگ عقب میافتد. در خاورمیانه هیچچیز نیست که به کار ما بیاید و خاورمیانه عربی هرگز ما را از آن خود ندانسته است. ایرانی حتا در چنین رژیمی که عضویت در اتحادیه عرب را دریوزگی میکند و هر سال صدها میلیون دلار در پاکستان دور میریزد نه برای گردش به آنجاها میرود نه داد و ستدی از هر گونه با آنها دارد. اما منتظر است تا کتابی به یک زبان اروپائی به دستش رسید بخواند و اگر شد ترجمه کند. تا چند دلاری فراهم میکند روانه اروپا میشود و اگر به علت حکومت منفورش او را راه ندهند دستکم به ترکیه میرود که نسیمی از اروپا بدان خورده است. (ترکیه با همه همسایگی جغرافیائی و تاریخ دراز فراگرفتن و آموختن، از ما به اروپا بیگانهتر است)
پیش از ما دیگرانی خود را از این منطقه جغرافیائی بیرون انداختند و فرسنگها بهپیش تاختند ــ ترکیه و بهویژه اسرائیل که همیشه دوست ما بوده است و میباید امیدوار بود این بار جمهوری اسلامی کار را به رویاروئی نظامی نکشاند و سرمایه سه هزاره تاریخ همزیستی و همکاری و همیاری را برباد ندهد. ما نیز چه از نظر منش و جهانبینی و چه مصالح ملی میباید از این جغرافیای شوربختی و جهان واپسماندهای که هر روز بیشتر پائین میرود مهاجرت کنیم. جمهوری اسلامی در شمار خدمات منفی خود این را هم دارد که ایرانیان را به ایران سربلندتر و به ایرانی بودن خود آگاهتر میسازد. دمکراسی و حقوق بشر و ناسیونالیسم ایرانی در یک دیالکتیک مزدائی با جهانبینی آخوندی، نیروئی یافته است که جامعه ما را از آن هر سه جهان و از این نظام مرگبار پیچیده در خون و سیاهی آزاد خواهد کرد.
م. زندیان ـ در “دیروز و فردا“ دربارۀ انقلاب ۵۷ توضیح میدهید که با وجودی که اسباب فرو ریختن رژیم ایران چه در زمینۀ سیاسی و چه اجتماعی، فراهم نبود، این رژیم بود که شکست خورد، نه اینکه انقلابیون پیروز بشوند.
در یکی از مقالات اخیرتان میگویید: “رژیم اسلامی دستخوش بزرگترین بحران داخلی و روبهرو با فروپاشی اقتصادی و انزوای بینالمللی و خطر روزافزون حمله نظامی، کارش آشکارا به پارانویا رسیده است. هر پیشبینی در ماههای آینده، سراسر آکنده از مخاطره و تحولات ناگوار برای جمهوری اسلامی است.“
یعنی اسباب فرو ریختن سیاسی و اجتماعیاش فراهم است.
درست است که خیزش کنونی ایران، اعتراضی مدنی و مسالمتآمیز است، با خواستهایی مشخص و در چهارچوب قانون اساسی. با اینهمه، اعتراضی است که در مسیر خود، با استفاده از شکافی که در درون نظام افتاده است، بسیاری از ارزشهای بنیادین رژیم را، در چهارچوب قوانین موجود در همان نظام، زیر سؤال برده و خواستار تغییر شده است.
این خیزش میکوشد با روشهای مسالمتآمیز بر چنین رژیمی ـ در جایگاه ضعیف کنونی که برشمردید ـ پیروز شود، با درنظر داشتن این واقعیت که سران رژیم اسلامی، همانند محمدرضا شاه پهلوی، به سیاستِ تسلیم نخواهد اندیشید، شما مسیر حرکت این مبارزه را تا رسیدن به آنچه میخواهد، چگونه میبینید؟
همایون ـ سران حکومت اسلامی بر خلاف شاه از همان آغاز کارزار سیاست تسلیم در پیش نگرفتهاند و تا پایان تلخ خواهند رفت. از همان روزهای نخست نشان دادند که میخواهند مردم را به هر وسیله، مگر کشتار در خیابان بترسانند، و از میدان بهدر کنند. ولی جمهوری اسلامی در بنیاد از نظام پادشاهی سستتر است. مشکل پادشاهی، سیاسی بود. شاه هرگز نتوانست نه خود چارهای برای آن بیندیشد و نه به دیگران اجازه دهد. مشکل جمهوری اسلامی وجودی است. هر لحظه زندگی اکثریتی از مردم ایران با آن در تضاد است. مردم با آن رژیم مخالف شده بودند؛ از این رژیم حالشان بههم میخورد. اکثریتی از مردم ایران، مگر در آن چند ماهه زیر و رو شدن همه چیز، با توسعه اقتصادی، رفاه اجتماعی و نوسازندگی کشور، با فلسفه عمومی تجددخواه رژیم مشکلی نداشتند و اگر مسئله سیاسی حل میشد دگرگونی اساسی لازم نمیآمد. در جمهوری اسلامی بیدگرگونی اساسی، مشکلات اداری را نیز نمیتوان برطرف کرد. اصلاً چگونه میتوان نظامی را که به گفته خودشان هم جمهوری است هم اسلامی؛ یک سویش رأی مردم است سوی دیگرش امام زمان، ادامه داد؟ در کجای جهان فلسفه سیاسی را از ته چاه هزار و صد ساله سامره یا چاههای تازهتر جمکران در میآورند؟
پیروزی انقلاب اسلامی اجتنابناپذیر نبود زیرا پایههای کشور و حتا نظام سیاسی به اندازه کافی استوار بودند که با یک رهبری نیرومند با کمترین آسیب، موقعیت انقلابی را مهار کنند. جمهوری اسلامی با اقتصاد ویران و موقعیت بینالمللی “پاریا“ و در تهدید تحریمهای سخت، و احتمالاً حمله نظامی، با شکاف ژرف درونی نیز روبهروست که زندگیاش را دستکم در صورت کنونی کوتاه خواهدکرد.
اختلافات درونی رژیم پادشاهی شخصی بود نه مانند آنچه که در جمهوری اسلامی میبینیم از کوچکترین مسائل تا قلب ایدئولوژیک رژیم را دربر گیرد. تا پایان رژیم پادشاهی هیچکس خود شاه را در دستگاه حکومتی چالش نکرد. امروز خامنهای هر دم با بیاعتنائی و مخالفت آشکار دیگری روبهرو میشود. با آنکه شاه در تصورات نادرست خود میپنداشت آمریکا و بریتانیا در اندیشه برداشتنش هستند دولتهای غربی تا آخرین هفتهها پشتیبان او بودند. ایران خطری برای کسی نمیبود و افزایش بهای نفت قابل مقایسه با بمب اتمی رژیم اسلامی بهشمار نمیآید. امروز چنین نیست و دشمنی و بیزاری جهانی به حکومت آخوندی پر دامنه است. هر یک از این عوامل طبعاً جنبش دمکراسی و حقوق بشر را تقویت میکند.
همهچیز بستگی به دوام مبارزه و استواری بر استراتژی و انعطاف در تاکتیکهای جامعه شهروندی ایران دارد. تا اینجا بهنظر میرسد که همه این عوامل در کار است. رژیم مردم را ترسانده است زیرا به شیوه جنایتکاران و نه دولتها عمل میکند. ولی از میدان بهدر نکرده است. شبکه اجتماعی که در دو سه ماهه گذشته کارائی خود را ثابت کرد همچنان گروههای بیشمار را هماهنگ میکند. سران جنبش بر جای خود ایستادهاند و آماده ورود در ائتلافهای لازم هستند. در درون حکومت یک جناح نیرومند که میتواند بزرگتر هم بشود بیپروا در برابر خامنهای و رئیس جمهوری او قد علم کرده است. در بیرون حکومت نیروی سیاسی بزرگی پدیدار شده است که آمادگی همکاری با آن جناح را دارد. برای نخستین بار از یک جایگزین (آلترناتیو) برای حکومت اسلامی میتوان سخن گفت که هیچ شباهتی به اصلاحطلبان سست عنصر ندارد. ما ممکن است با این جایگزین موافق نباشیم ولی تنها جایگزین ممکن در شرایط کنونی است.
م. زندیان ـ همراهی گستردۀ ایرانیان برون مرز با مبارزات درون، آشکارا بیش از گذشته است. انگار درون و برون ایران یکباره از یک رخوت و انفعال سیاسی بیرون آمدهاند. حفظ ارتباط درونی ما ـ همۀ ما ـ در این خیزش مهم و عامل اصلی پیشبرندۀ حرکت است.
اگر بپذیریم که آگاهی گرفتن و آگاهی دادن، در هر شکلی، نوعی نافرمانی مدنی از سیستمی است که اساسش ارتجاع، زور، خشونت، ناآگاهی و تعصب است؛ میتوانیم بگوییم آموختن و رشدکردن، مبارزهای مسالمتآمیز است که همۀ ما میتوانیم در آن شرکت کنیم. چنان که بسیاری از پایگاههای اینترنتی ایرانی در گرد جهان، از روز انتخابات تا کنون، جز در این باره منتشر نکردهاند و احتمالاً بسیاری از ما خوانندگان مطالب اینترنتی هم کمتر در یک بازۀ زمانی یکماهه این حجم مقاله و مصاحبه و بحث و تبادلنظر خوانده بودیم. به روز نگاهداشتن یکدیگر و گردش اخبار و اطلاعات، در داخل و خارج ایران به زیبایی انجام میگیرد. یکی از راههایی که ما مقالهها و گفتگوهای سامانههای فیلتر شده در داخل ایران را به دوستانمان میرسانیم، گذاشتن مطلب مورد نظر بر روی یک “فایل وُرد“ و ارسالش به صورت پیوست همراه با ایمیل است. در حقیقت مأموران فشار و سانسور “عرض خود میبرند و زحمت ما میدارند.“
در خارج از دنیای کامپیوتر اما، برخی معتقدند حضور بعضی احزاب در گردهماییها و اعتراضها، و اصرار آنها بر نمایشدادن نمادی که دارند، میتواند به مبارزۀ درون ایران آسیب برساند. در مقابل گروهی میگویند دمکراسی چند صدایی است و ما در خارج از ایران مجبور نیستیم، خود را به محدودیتهای قابل درک درون محدود کنیم و شعارهای آنان را تکرار نماییم و آنچه را که احتیاطاً خواستۀ نهایی درون هم هست، فریاد نزنیم.
اینان استدلال میکنند که رژیم اسلامی به هرروی این مبارزه را با به اصطلاح براندازها و نیز با آمریکا و اسرائیل مرتبط میکند و رعایت اصولی چند از سوی ما خارج نشینها تغییری در این رفتار همیشگی حکومت ایجاد نخواهد کرد. هرچه هست، گردهماییها، راهپیماییها، بیانیهها و ابتکارهایی نظیر امضا کردن بلندترین طومار جهان برای به رسمیت نشناختن محمود احمدینژاد به عنوان رئیس جمهور ایران، یا تحصن و اعتصاب غذا جلوی سازمان ملل متحد، میتواند توجه مجامع بینالمللی را نه به ما، که به مبارزۀ مردم درون، جلب کند.
با اینهمه، فاصله این ابهام را باقی میگذارد که ایرانیان برونمرز کجای این مبارزه قرار میگیرند، و بهترین و مفیدترین نقشی که میتوانند در این حرکت ایفا کنند کدام است؟ خواست دقیق ما از مجامع بینالمللی چه باید باشد تا مردم ایران کمترین آسیب را در این مسیر متحمل شوند؟
همایون ـ خیزش ۲۲ خرداد ایرانیان دیاسپورا را نیز تکان داده است. هر روز تظاهرات است و اعلام همبستگی و نامهنگاری به مقامات سیاسی و مراجع بینالمللی. این جنبش کوچکتر در بیرون مردم را در ایران دلگرم و افکار عمومی جهانی را بسیج میکند. فضای بیرون را هم گرمائی میبخشد که برای همه ما غنیمتی است. چنانکه انتظار میرفت در این جنبش کوچکتر همچنین نشانههای کمیابی از همکاری و کنار گذاشتن اختلافات به سود امر بزرگتر دیده شد که چندان امیدی بدان نمیتوان داشت. با فروکش کردن شور نخستین حسابهای کهنه و تازه دارند دست بالاتر را مییابند.
از سوئی بیمیلی مخالفان پادشاهی به همکاری با آنهاست به هر منظور بزرگی هم که باشد. این بیمیلی به ویژه در شهرهائی که گرایش مخالفت با پادشاهی در ایرانیان بیشتر است در همان گرماگرم برانگیختگی عمومی نیز به تظاهرت جداگانه گروهها انجامید. از سوی دیگر جمهوریخواهان در بیرون بیش از پیش رشتههای ارتباطی خود را با جبهه جمهوریت در برابر اسلامیت نظام (که در انتخابات ریاست جمهوری به نقطه گسست و “علت جنگ“ فرا روئید) استوار میکنند و از هواداران پادشاهی میگریزند.
در ائتلاف بزرگ غیررسمی که برای دفاع از جمهوریت نظام در برابر اسلامیت آن شکل میگیرد درها بر روی بسیاری جمهوریخواهان بیرون گشوده است. همکاری نداشتن با هواداران پادشاهی اگر چه از جناح مشروطهخواه شرط اصلی است. همه کسانی که آرزوی یک جبهه گسترده نیروهای مخالف را دارند میباید این واقعیت را که تازگی هم ندارد در نظر بگیرند. از ریاست جمهوری رفسنجانی، وسوسه برقراری ارتباط با بخشهائی از رژیم اسلامی در میان چپگرایان و مصدقیها و پارهای هواداران پادشاهی نیز پیدا شد؛ تا دوم خرداد که نقطه پایان بر هرگونه همکاری دگراندیشان در دیاسپورا نهاد. امروز این وسوسه بسیار نیرومندتر و قابل دفاعتر است. اگر در گذشته بیشتر تماسها با بیرونیان از مجاری نزدیک به حکومت بود، امروز بخشی از جامعه مدنی به گونه فعال به ساختن حلقههای ارتباطی با گرایشهای جمهوریخواهی در بیرون برآمده است و میتوان انتظار داشت که عمده مبارزات بیرونیان در چهارچوب مبارزات درون، همان جنبش سبز، صورت گیرد.
چنین تحولی را نه میباید محکوم کرد نه بر آن افسوس خورد. مشروطهخواهان نیز که همواره تأکید را بر پشتیبانی از جنبش جامعه شهروندی نهادهاند، از هیچ مبارزه هماهنگی، در بیرون و درون، که در سویه پیشبرد آن جنبش باشد، کنار نخواهند کشید ــ دیگران بخواهند یا نخواهند. در عین حال آنها مراقبند که هدف اصلی در گیر و دار بده بستانها و سازشهای روزانه مصالحه نشود. این توصیه را به گروههائی که میدان فعالیت سیاسی خود را سراسر به درون میبرند نیز میباید کرد. ما نمیباید آزادی عمل خود را در این سرزمینهای آزاد فراموش کنیم. هر چه هم بخواهیم پابهپای مردم برویم در تفکر و گفتار از آنها آزادتریم.
اینکه فاصله شعارها و خواستهای ما با جنبش درون چه اندازه باشد بستگی به اوضاع و احوال دارد. در خود ایران نیز در تظاهرات ــ حتا در یک تظاهرات ــ شعارها تفاوت دارد و پارهای تندتر میروند. در همه حال نمیباید فراموشکرد که مسئله افراد نیستند و اصول است. تا هنگامی که خواستهای مردم در همین بافتار context کلی دمکراسی لیبرال میگنجد و سران جنبش از امتیاز دادنهای تاکتیکی به انحراف اصولی نیفتادهاند میتوانیم از مبارزه آنان پشتیبانی کنیم؛ رفسنجانی هم میتواند. در زمینه همکاری گرایشهای گوناگون نیز همرأیی بر یک گفتمان بسیار بیشتر اهمیت دارد. هر چه میخواهند خود را از یکدیگر دور بگیرند ولی همه برای جامعهای مبارزه کنند که خودی و غیر خودی نداشته باشد و برای همگان، برای دوست و دشمن، باز باشد. موضع گیریهای ما به دلیل بودن این و نبودن آن نیست. نمیباید گذاشت آرزوهای ما برای پس از جمهوری اسلامی چنان بر ما چیره شود که از حسادت و دشمنی، از مردم دور بیفتیم یا در برابرشان قرار گیریم یا از آنها در زیر آن درجه سرکوب ــ تنها همان یادآوری آنچه بر سر ترانه آوردهاند بس است ــ بخواهیم که معیارهای خدشهناپذیر ما را بهکار برند.
یک خدمت ما در بیرون گذاشتن هنجارهای درست، دستکم رعایت آن هنجارها خواهد بود.
م. زندیان ـ شما در یکی از مقالههایی که در هفتههای اخیر در پایگاه اینترنتیتان منتشرکردهاید گفتهاید: “مسئلۀ ما نه اشخاص است نه انتخابات، بلکه پیشبرد پیکار مدنی است که به رهبری طبقه متوسط و پیشتازی نسل جوان ایرانیان جریان دارد. ما در بیرون نمیباید چنان رفتار کنیم که گوئی در درون بهسر میبریم. آزادی عمل ما مزیتی است که شرکت در انتخابات رژیم و مانندهای آن از ما میگیرد. نیروهای درون با همه روشنبینی خود که از بیشتر ما درگذشته است نمیتوانند و نمیباید در این مرحله سخن آخری را بگویند. ولی آن سخن میباید گفته شود و ما در بیرون میتوانیم.“
اپوزیسیون خارج از کشور، با رفتار نه چندان دمکراتیکی که دارد، چگونه میتواند به خیزش کنونی ایران بپیوندد، که بیآنکه این حرکت را به خشونت برساند، و به ذات پیشرو و آزادیخواه آن آسیب بزند؛ “سخن آخر“ را بیاندارد؟
شما گفتهاید: “انتخابات و موسوی موضوع اصلی این جنبش نیستند و موسوی برای تغییر رژیم نیامده است؛ او همان است که گفته است: اصولگرای اصلاحطلب. با اینهمه هر تغییر شعار، و برداشتن تکیه از انتخابات، هر محکوم کردن موسوی به دلیل کسی که هست و کسی که بوده است، هر تسلیم شدن به خشونت و تلافی کردن و انتقامجوئی به بیراهه خواهد رسید.“
و نیز: “نکته بعدی هراس از تکرار تجربه انقلاب اسلامی است. ولی آن انقلاب هرگز در هیچ جای جهان تکرار نخواهد شد؛ تصویر هیچکس دیگری در ماه نخواهد افتاد. این جنبش در همه چیز با انقلابی که خود را محو خمینی کرده بود تفاوت دارد.»
چگونه یقین داریم این حادثه با تمام شکوه و بالندگیاش، و با وجودی که پیشروترین و جوانترین بخش میهن به پیش میراندش؛ در همصدایی با آنچه باور حقیقی آنان نیست ــ مانند فریاد الله اکبر افرادی که سیاست را نه فقط از دین که از خدا هم جدا میخواهند؛ یا همراهی خیزش و تکرار شعارهای آنان توسط گروهی که در انتخابات شرکت نکردهاند ولی با دستبند سبز و با فریاد از آقای موسوی میخواهند رأیشان یا پرچم ایران را پس بگیرد ـ به بیراهه نرود؟
همایون ـ بسیاری از ما از بس به فضای بیرون ایران عادت کردهاند احساس درستی از تفاوتهای بیرون و درون ندارند. تفاوتها نه تنها در فرق میان مردن و زنده ماندن و آزاد و زندانی بودن بلکه در نگاه به مسائل است. در همین انتخابات ریاست جمهوری و سلسله رویدادها و تحولاتی که سیاست ایران را دگرگون کرده است از یکسو کسانی را میبینیم که با معیارهای خود، از جایگاه آشتیناپذیری و منزهطلبی، بیتوجه به شرایط میدانی، احکامی صادر کردهاند و میکنند که هیچ کم و کاستی ندارد، مگر آنکه به کار مبارزان درون نمیآید. این بیرونیان مسائل را سادهتر و سیاه و سفید میبینند. بسیار میخوانیم که دو سوی مبارزه انتخاباتی از یک جنس هستند و فرقی نمیکند؛ یا پیشینه اشخاص را به رخ میکشند؛ یا شعارهای اسلامی مبارزان درون و اظهار وفاداری رهبران مخالف را به جمهوری اسلامی و انقلاب خمینی نشانه جنگ زرگری سران رژیم و بیهوده بودن مبارزه میشمرند. مبارزه درست از نظر آنان همان است که در خیابانهای شهرهای اروپا و آمریکا جریان دارد، با خواستهای حداکثر و شعارهای کوبنده، و آنگاه بازگشت به سر میز شام خانوادگی. به مردمی که میتوانند تظاهرات منظم و طولانی صدها هزار و میلیونی ترتیب دهند و با چنین درجه خویشتنداری و روشنبینی در چهارچوب استراتژی پیکار سیاسی مردمی بمانند، خرده میگیرند که چرا به رهبری منصوب بیرونیان گردن نمیگذارند که از بیرون با صدور فرمانهای اعتصاب و تظاهرات کار رژیم اسلامی را یکسره کند.
آسایش و امنیت کشورهای خارج آزادی عمل بیشتری به ما میدهد و لازم نیست پا به پای مردم برویم. خود آنها نیز در هر فرصت از خودشان پیش میافتند. رفتن زیر پرچم جمهوری اسلامی و صف کشیدن در برابر کنسولگریهای جمهوری اسلامی، اگر چه برای رأی دادن، زیبنده کسانی نیست که خواهان برچیدن همه این بساط نیرنگ و تباهی هستند. مردم در ایران ناگزیرند امتیازاتی بدهند و پیوسته به مقتضیات روز بیندیشند؛ برای ما آسانتر است که هدف نهائی را همواره پیش چشم داشته باشیم. مبارزان در درون ممکن است به روزمرهگی یا امتیازدادن بیش از اندازه بیفتند. ما احتمالاً میتوانیم با یادآوریهای درست از پارهای انحرافات جلوگیری کنیم. اما پس از نمایشی که مردم ایران در انتخابات و پس از آن دادهاند هیچ موردی برای احساس برتری و رهبری در بیرون نمیماند. اکنون زمانی است که مخالفان بیرون اندکی از مردم بیاموزند. پیش از همه این درس که دوران رهبر و رهبری، آنگونه که در یک فرهنگ استبداد و فرمانبری فهمیده میشد گذشته است. اکنون زمان رهبران است، در هر جا و هر سطح. جامعه ایرانی به خودمختاری رسیده است به این معنی که زنان و مردان بیشمار به جای چشم دوختن به یک دهان، میتوانند خود موقعیتها را در هر جا و زمان بسنجند و تصمیم بگیرند، و برای کار هماهنگ نیازی به زنجیره فرماندهی نداشته باشند. آنها که هنوز خیال میکنند میتوان از بیرون مبارزات را اداره کرد یا با صدور فرمان از سوی هر کس که میخواهد باشد رژیم را با تظاهرات و اعتصابها بهستوه آورد جامعه زنده بیدار شده امروزین را نمیشناسند. انقلاب اسلامی مال سی سال پیش بود که مردمان به نام وحدت کلمه گفتمانی بیگانه از خود، بلکه دشمن خود را به اعتبار یک رهبر فرهمند و به زودی افسانهای، طوطیوار تکرار کردند. امروز وحدت بر سر کلمه (بر سر گفتمان دمکراسی لیبرال که در آن هزار گل معنی میتواند بشکفد) جای وحدت کلمه و رهبری هر دو را گرفته است. میلیونهائی که به خیابانها میریزند و میلیونهای دیگری که اگر میتوانستند به خیابانها میریختند بر گفتمان دمکراسی لیبرال توافق کردهاند، نه به دلیل آنکه رهبر میگوید. اکنون سران و رهبرانند که به مردم میپیوندند و سخنانی بیگانه از خود ولی نه دشمن خود را میپذیرند. آن زنان و مردانی که مبارزه به این بزرگی را سازمان میدهند از چه کسی در بیرون کمترند و کدام رهبر در بیرون میتواند راه و روشهای آنان را تعیین کند؟
فاصلهای که مخالفان بیرون میان خود و مردم انداختهاند آنها را حتا از توانائی آسیب زدن به پیکار جامعه شهروندی انداخته است. زمانی بود که مقامات اطلاعاتی رژیم (به هر دو معنای امنیت و آگاهی) پارهای برنامههای تلویزیونی بیرون را در ایران پخش میکردند تا مردم ناامیدتر شوند. اکنون دیگر کسی به چنان سخنانی آن اندازه نیز اعتنا ندارد که ناامید شود. بهترین کاری که در بیرون میتوان کرد بسیج افکار عمومی دمکراسیهای غربی است که با حیثیت بزرگی که مردم ایران یافتهاند آسانتر از گذشته خواهد بود. فشار از بیرون بر رژیمی که آسیبپذیرتر از همیشه شده به کاستن از فشار بر مردم کمک خواهد کرد. از این گذشته یادآوری مطالبی که مردم در ایران هر روز با آنها بهسر میبرند اهانتی به آنهاست. آن چند ده هزار تن به خاطر رفسنجانی یا برای نماز خواندن به دانشگاه تهران رفتند؟
کمتر کسی در ایران به موسویها و کروبیها به چشم رهاننده مینگرد. آنان فراورده و نه پدیدآورنده جنبشی هستند که تنها یک بار در تاریخ ایران همانندی یافته است و آن هم نه در چنین ابعادی. ولی با حذف کردن آنها، با انگشت نهادن بر پیشینه آنان یا سخنانی که در چهارچوب نظام، اگر هم از روی اعتقاد، میگویند چه به دست خواهد آمد؟ آن چهل میلیون تنی که به رغم تحریمهای “سره گرایان“ در بیرون رأی دادند مگر بهتر از ما این افراد را نمیشناسند؟ مگر کمتر از ما میفهمند؟ آیا هیچکس در بیرون میتوانست ۲۲ خرداد را به راه اندازد؛ و آیا میتوان ۲۲ خرداد را از مقدماتش جدا کرد؟ تظاهرات خوب بود، ولی انتخاباتی که سببساز آن شد بد است؛ سهراب و ندا و دهها بلکه صدها کشته دیگر را باید قهرمان و شهید نامید، ولی اینکه رأیشان را میخواستند باید انتقاد یا فراموش کرد؟ آن استراتژی جانشین که از همین اندازهها برآید و در چند روز سیسال جمهوری اسلامی را نفی کند کدام است؟ باز ترجیع بند خسته کننده رهبری که با چنین جنبشی هر روز بیموضوعتر میشود؟ چه کسی جز مردمی که به همین کسان رأی دادند رژیم را چنان از بنیادش لرزاند که هفتههاست از سرگیجه بهدر نیامده است و اشتباه بر اشتباه بار میکند و دیگر آنچه بود نخواهد شد و دگرگونیهای ناگزیر، بهتر یا بدتر، در انتظار آن است.
مردم در تظاهرات و اعتراضهای خود تاکتیکهای گوناگون بهکار میبرند و هر جا بتوانند تا تندترین شعارها میروند. هیچ نشانی در دست نیست که جنبش رنگ مذهبی یا ملی مذهبی گرفته باشد. سخنگویان آن در شمار پیشروترین سرامدان فرهنگی ایران، و پیکره جنبش، مردمی با هشیاری شگفت هستند که کمترین فرصت را به سود خود و زیان رژیم برمیگردانند. به نماز جمعه میروند که ستون رژیم خوانده شده است و آنگاه نیروهای انتظامی رژیم را با سخنان و همان حضور خود وامیدارند که گاز اشگآور بر صف نمازخوانان رها کند (دیگر از نماز جمعه چه مانده است؟) آیا میتوان تصور کرد چنین مردمانی با چنین مبارزهای از موسوی خمینی دیگر بسازند و در گرماگرم جابهجائی قطعی پارادایم به نمونه اسلام راستین و سیاست جمکرانی برگردند؟
بهجای رویکردهای به بنبست رسیده پارهای بیرونیان بایست نگران سست شدن گفتمانی که قلب و روح و نیروی برانگیزاننده جنبش ملی است، و سستی گرفتن روحیه مردم به دست رژیمی باشیم که سرکوبگری حکومت فاشیستی را با شیوههای دار و دسته جنایتکاران همراه کرده است. هنوز زود است که این جنبش اصلاً به مراحلی برسد که خطر تکرار تجربه انقلاب اسلامی پیشآید ــ اگر چنان تجربهای دیگر در ایران امکان پذیرد. پیکاری تلخ و فرساینده در برابر است که ده سال بعد آن را آسانتر میتوان پیشبینی کرد تا یک ماه بعدش را. ما با روندی سروکار داریم که پیشینهای ندارد و هیچکس به درستی نمیشناسد؛ ولی یک امر مسلم است. آنچه امروز در ایران میگذرد دنباله و سنتز همه گذشتههای صد ساله اخیر جامعه ایرانی است و در نتیجه تکرار هیچیک از آن گذشتهها نخواهد بود. ترکیب تازهای از همه عناصری پدید آمده است که هیچکدام دوام نکردند و نمیتوانستند ولی جامعه ما را ساختهاند. این ترکیب تازه دارد به دست همه ما شکل میگیرد و میتوانیم آن را بهتر و بدتر کنیم. از آن زمانهاست که هشیاری استثنائی لازم داریم ولی از آن مهمتر سرزندگی élan آفرینندگی را. چه شادی از این بیشتر که در این چرخشگاه تاریخی حضور داریم؟
گفتگوی ماندانا زندیان (فصلنامه رهآورد) با داریوش همایون، تیر ۱۳۸۸ ـ ـ ژوئیه ٢٠٠٩
بیرون از جهان سوم در تهران
بخش 6
گفتگو با نسل چهارمِ صدساله تاریخ مدرن ایران
بیرون از جهان سوم در تهران
سه دههای است که من نیز مانند بیشتر، شاید همهی؛ دیگران غرق در نوشتهها و اندیشههای کوشندگان تبعیدی و پاسخها و واکنشها بودهام. مانند هر داد و ستد فکری دیگر بیتردید بهرههای بسیار از نظر دیگران یا دست کم واکنش به دیگران بردهام.
از یک دو ماهی پیش به برکت اینترنت (تارنما) اندک دسترسی به بلاگهای فارسی و جهان زندهی جوشان نسل جوانتر ایرانیان که آنان را نسل چهارم صد ساله دوران مدرن تاریخ ایران مینامم یافتهام و حال من چنان است که تشنهای به چشمه روشنی برسد. در بیرون فراوان نیستند کسانی که به حقیقت آنچه دگرگونی نسلی مینامیم پی برده باشند. میدانند که جمعیت ایران به گونهای که هرگز ندیده بودیم جوان شده است ولی همچنان سخنانی را تکرار میکنند که نسل خودشان در چنبر آنها بوده است. میپندارند آن جمعیت جوان چون در آن جامعه که میشناسند (؟) میزید ناچار به همانگونه نیز میاندیشد ــ چگونه ممکن است باور ها و دلنگرانی (دغدغه)ها و مقدسات آنان از سوی ایرانیان دیگر جدی گرفته نشود؟
دگرگونی نسلی خودبخود است و لزوما پیامدهای دورانساز ندارد. نسلها در پی هم میآیند و نه تنها به معنای زیست شناسانه. از نظر فرهنگی نیز، معمولا دنباله یکدیگرند. در زمانهای معینی زیر ضربه دگرگونیهای تاریخی و آشنائی با اندیشههای تازه، این دنباله بریده میشود. دگرگونی نسلی معانی بیشتری مییابد که دگرگونی گفتمان یا پارادایم مینامیم. آدمهای تازه با رویکردها، گاه با نظام ارزشهای تازه. بر فضای فکری جامعه تسلط مییابند. این پدیده هست و کاریش نمیتوان کرد و گاه نمیباید از آن ناخشنود بود. اکنون یکی از آن زمانهاست.
این دگرگونی ژرف، به قول انگیسیها اقیانوسی، جامعه ایرانی را یک پژوهشگر و اندیشمند برجسته که به بیرون نیز رفت و آمد دارد تایید میکند. رویکرد هزار ساله، دین به عنوان بستر اندیشه و فرهنگ و سیاست و سرانجام حکومت، در جامعه ایرانی زوال مییابد. به گفته او دیگر کسی توهمی در این باره ندارد که از دین بتوان پاسخی برای مسائل اقتصادی و سیاسی یافت. پاسخ دینی همین است که میبینیم. مسئله افراد نیستند، هر که باشد سرانجام و ناگزیر به همین جاها میکشد.
***
یک نمونه از بلاگستان فارسی، کار نویسندهای با نام اول احسان در ایران، به یاری دوستی به دستم رسیده است که این روزها از اندیشهاش بیرون نمیروم و به تدریج در این ستون با خوانندگان در میان میگذارم. نویسنده با شیوائیای که نمونهاش را در این نسل بسیار میبینم از خودش و نسلی که از آن است در آن فضای جهان سومی آغاز میکند:
بعضی سوختنها جوری هستند که تو امروز میسوزی، فردا دردش را حس میکنی…. داستان کیفیت زندگی و “رشد“ آدمها در جاهایی که “جهان سوم“ نامیده میشوند، مثل همین جور سوزشهاست… از هر دوره که میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی…
شادیها و دغدغههای کودکی ما:
در همان گوشه دنیا که “جهان سوم“ نامیده میشود، شادیهای کودکی ما درجه سه است، ولی دغدغههای ما جدی و درجه یک… شادی کودکیمان این است که کلکسیون “پوست آدامس“ جمع کنیم… یا بگردیم و چرخ دوچرخهای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم… توپ پلاستیکی دو پوستهای داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و در کوچههای خاکی فوتبال بازی کنیم… اما دغدغههایمان ترسناکتر است… اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگیمان خط بزند… اینکه نکند “دفاعی مقدس“، منجر به مرگ نامقدس ما بشود یا ما را یتیم کند…
شادیها و دغدغههای نوجوانی ما:
دورهای که ذاتا بحرانی است و بحران “جهان سوم“ بودن هم به آن اضافه میشود… در این دوره، شادیهایمان جنس “ممنوعه“ دارند… اینکه عاشق شوی… یا دوست داشته باشی…. اینکه دست کسی را بگیری و لبت را با لبی آشنا کنی، مثل همه آدمهای دنیا، اینها ممنوعه است. ما همه این شادیها را در ذهنمان برگزار میکنیم… در خیالمان عاشق میشویم…. میبوسیم… عشق میورزیم. کلا زندگی یک نفرهای داریم با فکر دو نفره…. این است که یاد میگیریم “جهان سومی“ شادی کنیم… و هیچ وقت به کسی نگوییم “دوستت دارم. “
در عوض دغدغههایمان جدی هستند… اینکه از امروز که ۱۵ سال داری، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسهات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی… بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات “چهار گزینهای“، آینده تو، شغل تو، همسر تو و لقب تو را تعیین کند…. تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری…
شادیها و دغدغههای جوانی ما:
شادیها کمرنگتر میشود و دغدغهها پررنگتر… نه، اصلا شادیهایت هم، شکل دغدغه به خودشان میگیرند… مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری… اما رسیدن به این شادیها برایت دغدغه میشود… رسیدن به آنها برای تو هدف میشود… هدفی که حتما باید “جهان سومی“ باشی که آن را داشته باشی… و هیج جای دیگر برای کسی هدف نیستند…
معیارهای “آدم خوب بودن“ جهان سومی هم دغدغه تو میشود، دغدغهای که همهاش این است: میترسی از اینکه نکند کسی قبل از خدا، تو را در این دنیا محاکمه کند… این ترس تو را کمی غیر انسانی میکند.
اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاسهای تمام اجزای زندگی تو، جهان سومی میشود… اینکه در سال چند بار لبخند میزنی… در روز چند بار گریه میکنی… راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند… و حتی جنس خدای تو هم جهان سومی ست…
در این دنیای عجیب، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند به راحتی تو را خطاکار کند و قلبت را به تپش وادارد… در این دنیا “سلام“ به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگی ست… لبخند بیجای زن دلیل فاحشگی اوست…
در این جهان سوم ، کسی را نداری که به تو بگوید مسواک و خمیردندان، واکسن، کاندوم، بوسیدن، خندیدن، رقصیدن خوب هستند… اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند…. اینکه همیشه جهان اول، طاعون جهان سوم نیست…
***
نویسنده جوان بهتر از هر که میشناسم فضای خاورمیانهای را تصویر کرده است که جهان سوم اسلامی است ــ واپسماندگی به اضافه سختگیری و تبعیضهای مذهبی. جهان سومیهای دیگر عموما از آزادیهای اجتماعی بسیار بیشتری بهرهمندند. او به اینجا بسنده نمیکند و بخش پایانی نوشتهاش به ویژه از اهمیت برخوردار است و باید در فرصت بعدی بدان پرداخت. همین اندازه مقایسه او و نسل او با گفتمان خاورمیانهای یک نسل پیش (جهان سوم، فلسطین، انقلاب خونین خلقی، اسلام راستین، پارادایم کربلا که در کربلای ۲۸ مرداد تکرار میشد، آنچه خود داشت) و روحیهای که واپسماندگی به رنگ اسلامی آن را بزرگترین ارزشها میشمرد، و غول (در واقع لیلی پوت)های روشنفکری زمان در پای محراب آن ملتی را قربانی کردند گویاست.
مردمی که از دو هزار و پانصد سال پیش گرایش “طبیعی“ شان به غرب بوده است ــ به بهای غفلت ناسزاوار از همسایه بزرگ هندی ــ باز به آن سرچشمه خشک نشدنی پیشرفت و نوآوری روی آوردهاند. جهان هزار و چهار صد سال پیش دیگر با سرنیزه پاسدار و بسیجی نیز دوام نخواهد آورد. سیلی آرام آرام میجوشد و جامعه را فرو میگیرد. یک گروه فرمانروای خردمند که سود شخصی خود را درست بشناسد سیل را خواهد گذاشت که در همان بستر آرام جریان یابد. بیست و دو خرداد نشان داد که نه خردمندی هست نه شناختن درست سود شخصی.
سپتامبر ٢٠٠٩
گفت و شنودی با یک هوادار رژیم اسلامی
بخش 6
گفتگو با نسل چهارمِ صدساله تاریخ مدرن ایران
گفت و شنودی با یک هوادار رژیم اسلامی
ما نخست میباید به این تفاهم برسیم که همه ایرانی هستیم،
تلاش ـ به دنبال گفتگو میان آقای رضا از هواداران رژیم جمهوری اسلامی از ایران و آقای داریوش همایون (تلاش، آگوست 2009) آقای رضا نامهای نوشتهاند که با توضیحات آقای همایون در زیر میآید
“مصاحبه شما [تلاش] را با آقای داریوش همایون خواندم. من رضا نویسنده آن سوالها هستم که بعد از هفت بار دریافت ایمیل و توضیح درباره این که ما هموطنیم و همه میتوانیم با هم حرف بزنیم و گفتگو بهترین و متمدنانهترین راهحل اختلافنظرهایی است که وجودشان طبیعی است و از این حرفها و نوشتهها از طرف خانم ماندانا زندیان آن متن را با کمک خود این خانم تنظیم کردیم و من هم برایشان نوشتم که مطمئنم این فکر به جایی نمیرسد چون ما از اصل با هم مخالفیم و هر کسی هم به این سوالها پاسخ دهد از جبهه مخالف به آنها نگاه خواهدکرد و جوابهایش حالت دفاعیه جنبش سبز خواهد بود تازه اگر اصلا جواب دهد.
شما خودتان ببینید حق با من بود. آقای همایون در واقع به هیچ کدام از سوالها جواب ندادهاند. فقط از اعتراضها دفاع کردهاند. البته من بعد از خواندن این مصاحبه دو نتیجه گرفتم که نمیدانستم و در این دو مورد حق با خانم زندیان بود اولا آقای همایون واقعا ایران را دوست دارند و بیشتر از نوع نظام و رژیم به فکر مصالح و منافع ملیاند و دوما بسیار آدم با فرهنگ و محترمی هستند که از مخالف خودشان قدردانی هم میکنند. همین دو مورد خوب است و من خوشحالم در این کار شرکت کردم چون پیش از این دشمن همه سلطنت طلبها بودم.
یک سوال برای من پیش میآید. شاید شما بدانید یا آقای همایون بتوانند جوابگو باشند که چطور ایشان درباره انقلاب اسلامی که انقلابی مردمی بود و روشنفکر و فقیر و غنی در آن شرکت داشتند معتقدند میبایست مردم را سرکوب کرد و حکومت نظامی داد و جلوی انقلاب را گرفت ولی حالا که خودشان در نظام نیستند و مقامی ندارند از سرکوب مردم شاکیاند و معتقدند جلوی این حرکت را نباید گرفت. موقعیت ایشان در آن نظام مثل موقعیت خیلیها در این نظام است و دیدگاهشان مثل هم با دو ایدئولوژی مختلف است. در همان روزها هم هزاران نفر کشته شدند و زندان افتادند و خیلیها هم اعتراض کردند و مقاله نوشتند مثل حالا.
ولی آقای همایون حتی درباره این که چرا سبزها پرچم ایران را حمل نمیکنند جواب درستی ندادند. و من آن موقع یادم رفته بود بنویسم چرا یکی از شعارهایشان این بود که موسوی موسوی پرچم ایران منو پس بگیر! یعنی این پرچم را قبول ندارند و کلیت نظام را زیر سوال میبرند. مگر میشود یک دفعه همه خودجوش تصمیم بگیرند پرچم ایران نیاورند. اینها برنامهریزی شده و هدفدار است.
از این که شما سوالهای مرا بدون سانسور چاپ کردید متشکرم. تجربه اول من در برخورد با همه شما خیلی غیر منتظره بود. خانم زندیان و شما و آقای همایون آدمهای قابل احترامی هستید. من تا به حال با مخالفین نظراتم رسما حرف نزده بودم.
رضا
سی و دو ساله از تهران“
***
ما ایرانیان چنان از فضای یک جامعه عادی دوریم، از جامعهای که مردمان یا دشمن و یا شکار یکدیگر نیستند و میان مخالفت آشتیناپذیر و موافقت بی چون و چرا فاصلهای هست، که برخوردی از این گونه میان من و نویسنده محترم نامهای که آمد از رویدادهای کمیاب اگر نه باور کردنی است. من پیشاپیش خوشحالم که آقای رضا، جوانی سراسر هوادار تندروترین گرایش سیاسی در جامعه ایرانی، با آگاهی که از مواضع سراسر مخالف کسی مانند من داشتهاند حاضر شدهاند اگرچه پس از هفت بار تلاش خانم زندیان در چنین گفتگوئی وارد شوند. از حسن ظن ایشان سپاسگزارم و فرصت را باز غنیمت میشمارم.
اگر من در نوشته پیشین به نظر ایشان به هیچ یک از پرسشها پاسخ ندادهام مشکلی نیست. لطف کنند و هر پرسشی به نظرشان بیپاسخ مانده بنویسند باز توضیح خواهم داد. هیچ گریزی از برابر هیچ موضوعی درست نیست وگر نه گفت و شنود بیمعنی خواهد بود من تصور میکردم پرسشهای ایشان همان اعتراضات ایشان است چون در ضمن یکدیگر آمده بودند. از این گذشته نمیباید فکر کرد که پاسخ دادن به معنی پذیرفتن است. من با اعتراض ایشان موافق نبودهام و دلائلش را نوشتهام. اگر موافق میبودم نیز مینوشتم و در هر دو صورت پاسخ داده بودم.
این درست است که من از جلوگیری از انقلاب اسلامی هواداری کردهام. به نظر من رژیم پیشین با تسلیم شدن به نخستین حرکتهای اعتراضی که مرحله به مرحله و با سرعتی باورنکردنی به انقلاب و هزیمت کشیده شد بزرگترین آسیب را به کشور زد. این را بسیاری کسان که به سه دهه گذشته ایران و وضعی که اکنون در آن افتادهایم مینگرند تایید میکنند. جلوگیری از گروهی که در خیابانها راه افتاده بودند و بانکها و موسسات عمومی و مغازهها را آتش میزدند و ویران میکردند لازم میبود و اگر ادامه مییافت انقلاب هم نمیشد و تغییرات سیاسی لازم در کشور روی میداد که مسلما نیازی به کشتارها و جنگ و بحرانهای پرهزینه سی ساله گذشته نمیگذاشت. (در مرداد ۱۳۵۷ ما در اصفهان حکومت نظامی اعلام کردیم و خون از بینی کسی نیامد و شهر هم تا ماهها آرام ماند و فرماندار نظامی قابل ستایش اصفهان نیز به همین گناه بعدا اعدام شد.)
این بار تظاهرات آرام مردم که در آن هیچ شعار ضد جمهوری اسلامی نمیدادند به خشونتبارترین وضعی سرکوب شد و هفتهها پس از آن افراد را از خانه و محل کار یا در حال گذر از خیابان دستگیر کردند و بسیاری از آنها یا کشته یا سر بهنیست یا در زندانها شکنجه و بدتر از آن شدند. اما در باره هزاران کشته، شمار گشتگان شش ماهه دوران انقلاب را از ۲۲۰۰ تا ۷۰۰ تن گفتهاند که مقدمهای بود برای کشتارهای بیکران بعدی. (همه اینها ما را به این میرساند که جامعهای بسازیم که هیچکس در آن به دلائل سیاسی کشته نشود). باز باید تاکید کنم که من از جلوگیری دفاع کردهام نه کشتار. اما در نتیجه سیاستهای آن شش ماهه، هم جلوگیری نشد و هم تلفات سنگین وارد آمد.
مینویسند “ولی آقای همایون حتی درباره این که چرا سبزها پرچم ایران را حمل نمیکنند جواب درستی ندادند. و من آن موقع یادم رفته بود بنویسم چرا یکی از شعارهایشان این بود که موسوی موسوی پرچم ایران منو پس بگیر! یعنی این پرچم را قبول ندارند و کلیت نظام را زیر سوال میبرند. مگر میشود یکدفعه همه خودجوش تصمیم بگیرند پرچم ایران نیاورند. اینها برنامهریزی شده و هدفدار است. “
در توضیح باید عرض کنم که شعار پرچم منو پس بگیر “شعار تظاهرات نبود و اگر عدهای آن شعار را دادند نه تکرار، و نه از سوی آن جمعیت عظیم میلیونی پذیرفته شد. تصدیق میفرمایند که در چنان جمعیتی همه گونه افراد میآیند و ممکن است سخنان خود را بگویند و بقیه مسئول نیستند. شعارهای جمعیت اساسا برگرد رای و انتخابات دور میزد ــ پس از سرکوبگریهای وحشیانه بسیجیها البته شعارها در جاهائی رادیکالتر شد. من امیدوارم دوستانی از جنبش سبز در ایران در این بحث شرکت جویند و در باره چگونگی حرکتی که به نظر من خودجوش بود، و در این باره که چرا پرچم جمهوری اسلامی را همراه نداشتند توضیح دهند. آنچه به نظر من میرسد این است که تظاهرات جنبه اعتراض به نظام حکومتیای داشت که خودش احترام قوانینش را نگه نداشته بود و افراد بیشماری که هیچ ارتباطی با هم نداشتند رنگی را برای مشخص شدن برگزیدند. در کشورهای دیگر هم مردم در تظاهرات اعتراضی پرچم رسمی را نمیآورند. شاید مردم پس از بیست و دو خرداد احساس میکردند نمیتوانند در اعتراض به نظام حکومتی، پرچم همان نظام حکومتی را بلند کنند. باز در این جا میباید دنبال مسئول اصلی گشت.
در باره خودجوش بودن جنبش نیز باید تاکید کنم که نمیتوان در عرض یک یا دو روز با برنامه و سازماندهی جمعیتی تا دو سه میلیون تن را که در حزب و سازمانی هم نیستند بسیج کرد و به خیابان فرستاد. تنها با تلفن همراه و فیس بوک و تویتر در یک فضای آماده، چنان حرکت خودجوشی امکان دارد. من داستانها از حرکت خودجوش مردم شنیدهام. در خیابانی ساکنان خانهای شبها بر سر بام اللهاکبر میگفتند (که در حکومت اسلامی مجازات دارد.) از بسیج آمدهاند و بر در آن خانه ضربدری کشیدهاند. بلافاصله ساکنان روی همه درها ضربدر کشیدهاند. ما در اوکراین و مولداوا نیز تظاهراتی از گونه جنبش سبز دیدیم.
توضیح همه آنچه را که در دو سه ماهه پیش و پس از انتخابات، گذشته است میباید در همان فضای آماده جستجو کرد. امروز نیز مانند سه دهه پیش جامعه خواهان تغییر است. اگر رژیم اسلامی با مردم راه بیاید و در چهارچوب خودش تن به اصلاحاتی بدهد تغییر، گام به گام و برای مردم و کشور عملا بیهزینه خواهد بود. خشونت و کشتن و شکنجه کردن و سرکوبگری جلو تغییر را در نهایت امر نخواهد گرفت ولی هزینه را برای همه سنگین خواهد کرد.
***
این گفت و شنود مرا به مسئله ژرفتری در فرهنگ سیاسی ما میبرد. بحث برای ما موضوع برد و باخت است؛ یک طرف میباید طرف دیگر را متقاعد یا مغلوب کند. پیشترها اگر کسی میپنداشت که در بحث دست بالاتر یافته است میگفت محکومش کردم. در فرهنگهای پیشرفته اصل، بحث و گفت و شنود است. برای برد و باخت بحث نمیکنند، بحث متمدنانه لازمه فرایند سیاسی است. میخواهند یک، رابطه برقرار بماند و جدائی و دشمنی پیش نیاید و دو، تا آنجا که بشود به تفاهمی، به درجهای از همرائی برسند. محکوم کردن که اصلا جائی ندارد، مگر در محافلی که به زیادهروی و انحراف افتادهاند ــ مانند آنچه در بحثهای پیرامون نظام بیمه درمانی آمریکا میبینیم.
امروز جامعه ایرانی دچار چنان شکاف عمیقی است که هرگز ندیده بودیم. حتی سه دهه پیش در این گستره و ژرفا نبود. بهترینها در دو سوی این شکاف (زیرا هیچ گاه نمیباید همه را به یک چوب راند) نگران آینده این ملت هستند. گروه فرمانروائی که جهان را از پشت منشور با ما یا دشمن ما میبیند میخواهد هر کوچکترین گوشه زندگی ایرانیان را زیر کنترل خود بیاورد و هر چه را بیرون از کنترل خود نابود کند. ولی غافل است که تنها شکاف را ژرفتر و پایان خود را هراسانگیزتر خواهد ساخت. چنان کنترلی برقرار نخواهد شد. این هفتاد میلیون تن را نمیتوان در چاههای جمکران فرو کرد. چارهای جز گفت و شنود در سطحهای بسیار گستردهتر نیست. اما چنان گفت و شنودی را نمیتوان با روحیه محکوم کردن انجام داد ــ حتی لازم نیست دو طرف به تفاهم برسند. ما لازم است نخست به این تفاهم برسیم که یک ملت هستیم. ما ایرانی هستیم، همه ما.
سپتامبر ٢٠٠٩
تلاش انلاین
گلی که نشان بهار میشود
بخش 6
گفتگو با نسل چهارمِ صدساله تاریخ مدرن ایران
گلی که نشان بهار میشود
نامه آقای جوانی به نام احسان از تهران که زیر عنوان “بیرون از جهان سوم در تهران“ انتشار یافت (کیهان ۱۷ سپتامبر ۲۰۰۹) یک پاراگراف پایانی دارد که به نظرم از بزرگترین نشانههای آنچه جابجائی پارادایم در جامعه ایرانی مینامیم به شمار میرود. در آن نامه نویسنده پس از توصیف شیوائی از وضعیت جهان سومی در واقع خاور میانهای (جهان سومی اسلامی) که در آن بزرگ شده است و بسر میبرد از جوانی خود پس از یک کودکی بیبهره چنین یاد میکند:
شادیها و دغدغههای جوانی ما: شادیها کمرنگتر میشود و دغدغهها پررنگتر… نه، اصلا شادیهایت هم، شکل دغدغه به خودشان میگیرند… مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری… اما رسیدن به این شادیها برایت دغدغه میشود… رسیدن به آنها برای تو هدف میشود… هدفی که حتما باید “جهان سومی“ باشی که آن را داشته باشی… و هیج جای دیگر برای کسی هدف نیستند…
معیارهای “آدم خوب بودن“ جهان سومی هم دغدغه تو میشود، دغدغهای که همهاش این است: میترسی از اینکه نکند کسی قبل از خدا، تو را در این دنیا محاکمه کند… این ترس تو را کمی غیر انسانی میکند.
اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاسهای تمام اجزای زندگی تو، جهان سومی میشود… اینکه در سال چند بار لبخند میزنی… در روز چند بار گریه میکنی… راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند… و حتی جنس خدای تو هم جهان سومی ست…
آن بخش پایانی مورد نظراین است:
[پس از برخورد و آشنائی با نگاهی نو] تو مسئولیت کیفیت خودت را قبول میکنی و میخواهی و میکوشی به جای این که خودت به جهان اول مهاجرت کنی کشورت را به جهان اول برسانی. این است که سبز میشوی. تازه آن وقت است که از خودت خجالت می کشی.
این درددل را برای آن نوشتهام [که بگویم] ایران دارد از کشور اسلامی و خاورمیانهای و جهان سومی بودن رد میشود. برای همین سبز شده است.
***
من نمیدانم این یک نامه گویای نظرات چه در صدی از ایرانیان است. ولی احتمالا همان گلی است که نشان بهار میشود. بیزاری از فرهنگی که تا چند سال پیش مایه سربلندی بالا و پائین ملتی بود؛ بجای مهاجرت کردن به جهان اول کوشش برای رساندن کشور به جهان اول؛ و سبز شدن به معنای هر چیز خوبی شدن. شنیدن این سخنان از ایران که صحنه نخستین انقلاب ارتجاعی و قرون وسطائی بود خبر از دگرگونیای میدهد که پنجاه سال کوشش شکست خورده پشت سر آن است. اکنون نسلی که بر فراز آن شکستها نشسته است و هر چه بیشتر از آن پنجاه سال فاصله میگیرد دارد درست سخنانی را تکرار می کند که کلید گشایش است و سرانجام ملت ما را از آخوندبازی در سیاست، از فرو رفتن در چاه جمکران، از فلسطین و لبنان و روسیه، از خشونت و تبعیض به عنوان نخستین درسهای زندگی، از نگرش جنسیتی به اخلاق و روابط اجتماعی، از بینوائی همه سویهی نشسته بر دارائیهای استثنائی، آزاد خواهد کرد.
جوانانی که در بیشتر این سی سال هدف یا دستکم آرزویشان مهاجرت به اروپا و آمریکا، بود ــ به هر جا میشد رفت یا گریخت ــ اکنون به اندیشه آوردن اروپا و آمریکا به ایران افتادهاند. همه نمیتوانند از ایران بگریزند ولی همه میتوانند از جهان سوم، جهان اسلامی (نه به معنی مسلمان بودن که امری شخصی و داوطلبانه است،) و جهان خاور میانهای (که ترکیب هر دو آنها و بدترین است) مهاجرت کنند. جنبش سبز و پیروزیهای پیاپی آن ــ تازهترینش روز قدس ــ به آنان و به همه ایرانیانی که دل از یک آینده بهتر در میهن خود کنده بودند اعتماد تازهای به قدرتشان میدهد. زور این رژیم به این ملت نخواهد رسید.
***
جهان سومی بودن واژه ديگری برای واپسماندگی است. آنان که در دهه پنجاه اصطلاح سه جهان را سکه زدند حق داشتند. جهان غرب، جهان اول بود که پيشرفت در آن نه يک امر اکتسابی، نه نتيجه سياستها و تصميمهای يک گروه يا دوره معين، بلکه امری ذاتی بود که از کارکرد عادی جامعه بر میخاست. جهانبينی مردمان، سازمان اجتماعی، و نظام سياسی در خدمت آن بود. جهان دوم قلمرو کمونیسم بود که بزرگترین اشتباه بشریت نام گرفته است.
جهان اسلامی به جامعههائی گفته میشود که در جهان سومی بودنشان پابرجاتر از همگناناند. در آن همگنان نظام ارزشها راه بر پيشرفت میگيرند. جامعههای اسلامی مقررات تقديس شدهشان را نيز بويژه در زمينه حياتی حقوق بشر بر آن میافزايند. اداره جامعه بر پايه شريعت، آن را به همه جاهائی که در عربستان و ايران و افغانستانهای جهان ديدهايم میتواند برساند ولی به مدرنيته نخواهد رساند.
جهان سومی و جزئی از جهان اسلامی بودن را خاور ميانهای بودن چنان تکميل میکند که ديگر، در بيرون از افريقا، پائينتر از آن نمیتوان رفت. خاورميانهای اگر مسلمان و عرب هم نباشد به غربستيزی، به ويژه امريکاستيزی و يهودستيزی که بر آن سرپوش ضد صهيونيسم میگذارند شناخته است. او اگر هم انگشتی برضد غرب تکان ندهد از تاريخ خود ــ تاريخی که مانند همه جهانبينی او “سوبژکتيو“ و گزينشی است ــ احساس دشمنی با غرب را آموخته است. کشاکش فلسطين و اسرائيل که کهنترين و پيچيدهترين کشاکش جهان است او را يکسويه و يکپارچه ضد اسرائيلی و تقريبا بنابر تعريف، ضد يهودی کرده است. حالت مظلوم و قربانی جهان سومیاش با احساس مظلوميت و قربانی بودن اسلامی و خاورميانهای تقويت شده است. او هيچ مسئوليتی ندارد و از بابت شوربختی خود طلبکار ديگران است. اروپا، غرب، امريکا، شرکتهای چند مليتی، امپرياليسم، سرمايهداری و اکنون جهانگرائی، مسئول گرفتاریهای اويند ــ اگر چه آن گرفتاریها و ريشههایشان به سدههای پيش برگردد. هر رويدادی در جهان، بويژه اگر فاجعهآميز باشد، به دست و اشاره آنهاست.
ذهنی که نمیتواند در باره دين با همه پنجهای که بر زندگی مادی و معنوی جامعه انداخته است به آزادی بينديشد؛ و سياستی که همهاش توطئه و مظلوميت است؛ و فضای “انتلکتوئلی“ که با شعار و دروغ و نيمه حقيقت آغشته است چه برای والائی انديشه و عمل میگذارد؟ برای رسيدن به والائی میبايد توانائی برونرفت از عادتهای ذهنی و خرد متعارف و مدهای روز را يافت. ولی فرهنگی که شهادت را بالاترين ارزشها کرده است از شهامت بیبهره است و از بيرون شدن از متعارف میهراسد. روشنفکر در اين فرهنگ با حکومتش آسانتر در میافتد تا با همگنانش. اگر مال اندوزی، انحراف سياستگران چنين جامعههائی است عوامزدگی، انحراف روشنفکران آنهاست (هر دو گروه میتوانند به آسانی از يکديگر تقليد هم بکنند.)
هیچ یک از آن سه جهان بیرون آمدنی، حتی خاورمیانه، جغرافیای مشخصی ندارد. آنها بیشتر حالات ذهنی state of mind هستند ــ پدیدههائی فرهنگی که در عادتها و رسمها، و نهادها، جاگیر شدهاند. میتوان از آنها بیرون زد، و کامیابترین ملتها چنین کردهاند. (فرایند معکوس آن نیز روی داده است؛ خاور میانه عربی و جهان اسلام به طور کلی در شش دهه گذشته از جامعههائی که داشتند مدرن میشدند به جامعههائی که هر چه اسلامیتر میشوند در میآیند. در ایران ما با یک چرخ فلک واقعی سرو کار داریم ــ از واپسماندگی محض به نوسازندگی مدرنیته و از آن به واپسماندگی محض و اکنون باز ــ و این بار ــ به گوهر مدرنیته). زمانهائی همه دنیا جهان سوم بود؛ سدههای دراز بخش بزرگی از آسیا و افریقا جهان اسلامی بوده ــ جز زیستن و اندیشیدن به شیوههای نامشخصی که رنگ اسلامی داشتند و اسلامی خوانده میشدند در تصور تودهها نمیگنجیده است. از هنگامی که نویسندگان بریتانیائی و آمریکائی در سده گذشته اصطلاح خاور میانه را که هیچگاه مرزهای روشنی نیافت رواج دادند، آن خاورمیانهایها، جهان سومیهای اسلامی، ترکیب ناخجسته خود را سرنوشت ناشاد خویش گردانیدند.
***
در تاریخ و فرهنگ ما، در نگرش بلندپروازانهای که به خود داریم، هیچ ناگزیری از ماندن در آن جهانها نیست. اکنون احسانهای بیشمار نام آنچه را هم که میخواهند یافتهاند ــ بیرون زدن از جهانهای شوربختی ما، آوردن جهان اول به میهنی که در بیشتر تاریخ خود نگاهش به آن منطقه جغرافیائی بوده است ــ یونان، رم، اروپا، آمریکا.
سپتامبر ٢٠٠٩
سخنی دیگر با هوادار رژیم
بخش 6
گفتگو با نسل چهارمِ صدساله تاریخ مدرن ایران
سخنی دیگر با هوادار رژیم
در چند هفته گذشته به یاری دوستان گفت و شنودهائی با نمایندگانی از نسل جوان ایرانیان داشتهام که انتشار یافتهاند. یکی از آن نمایندگان از هواداران رژیم است که آخرین نامهاش را به تلاش انلاین (جایگاه اصلی این گفت و شنودها که دو بار پیش از این ادامه یافت) در پائین میآورم به امید اینکه چنین برخورد دیدگاهها در هر جا بیشتر شود:
***
به سایت اینترنتی تلاش آن لاین
رضا از ایران
بعضی وقتها در زندگی اتفاقهایی میافتد که میتوانستند هرگز اتفاق نیفتند و زندگی هم همانطور که داشت میگذشت ادامه پیدا میکرد و آدم هرگز متوجه نمیشد میشود بعضی چیزها و بعضی آدمها را طور دیگری هم دید و کاملا متفاوت دربارهشان قضاوت کرد.
یکی از این اتفاقها چند هفته پیش برای من افتاد و من را متوجه خیلی چیزها و آدمهایی کرد که تا قبل از آن یا اصلا متوجهشان نبودم یا نمیخواستم متوجهشان بشوم.
مهمترین آنها این حرف آقای داریوش همایون است:
“ما لازم است نخست به این تفاهم برسیم که یک ملت هستیم. ما ایرانی هستیم، همه ما.“
برای من تازگی دارد که نوشتههای آقای همایون و بعضی همفکران ایشان را میخوانم و با این که با خیلی حرفهایشان کاملا مخالفم خشمگین نمیشوم و سوالاتم را درباره این نوشتهها بر زبان میآورم و با نویسندگانی که باورهای سیاسیشان را قبول ندارم گفتگو میکنم و در طول گفتگو هم میدانم نه من مانند آنها فکرخواهم کرد نه آنها مانند من چون پایه فکریمان خلاف هم است. آنها در یک کلام اپوزیسیون نظامی هستند که من طرفدارش هستم.
پس چرا من چنین میکنم و چرا آنها در چنین گفتگویی شرکت میکنند؟ تنها جوابش گفته آقای همایون است. ما یک ملتیم. و نکته مهم دیگر که بسیار خوشحالم از آقای همایون شنیدم این است “بهترینها در دو سوی این شکاف (زیرا هیچ گاه نمیباید همه را به یک چوب راند) نگران آینده این ملت هستند.“
به عبارت دیگر طرف مقابل من اصلا “آنها“ نیست و من هم برای بعضی از فعالان آن طرف“از آنها“ نیستم. ما همه یک ملتیم و بر اساس باورهای سیاسیمان اعتقاد داریم فکر ما برای ایران و ملت ایران درستتر است.
من با نظام جمهوری اسلامی موافقم و به آقای احمدی نژاد رای دادهام و از رایم دفاع میکنم ولی از گفتگو با آقای داریوش همایون که طرفدار نظام پادشاهی است و از جنبش سبز حمایت میکند و خواستار از میان برداشته شدن دولت آقای احمدی نژاد است و با تمام اعتراضها و انتقادهای من به جنبش سبز مخالف است بسیار یاد گرفتم و این درس به شناخت آقای همایون و این گفتگو خلاصه نمیشود. امروز من میتوانم این حرف آقای همایون را بپذیرم که هدف گفتگو رسیدن به یک نظر مشترک یا قانع کردن یا قانع شدن نیست. هرچند در بعضی قسمتها مثل توضیحی که درباره پرچم و اعتراض گروه معترض به حاکمیت دارند قانع شدم با این که با حرکتشان مخالفم.
به نظر من اصلاح هر نظامی خوب است و هر نظامی همیشه جا برای اصلاح شدن دارد ولی اصلاحطلبان ایران و همفکرانشان در جناح اپوزیسیون خارج از کشور تند و حتی دست راستی شدهاند. آن قدر دست راستی شدهاند که نظام را فاشیست میخوانند، با تحریم کشور موافق هستند تا نظام را به زانو درآورند و با مذاکره با دول غرب مخالفند چون این دولت را قبول ندارند. ضرر همه اینها بیشتر به ملت ایران که همه ما هستیم وارد میشود و من با آن مخالفم و با کلمات تندی مثل فاشیست هم مخالفم ولی قبول دارم ما نباید خودی و غیر خودی بشویم. ولی بحث من این است که خوب است این مخالفتها از هر دو سو مطرح شود و این اعتماد وجود داشته باشد که در هر دو سو آدمهای دلسوز برای ایران و ملت ایران وجود دارند که دنبال راه حلاند نه انتقامجویی و سود شخصی بردن.
از سایت تلاش تشکرمیکنم که فضای سالم و آزاد این ارتباط را با امانتداری فراهم کردند. از خانم ماندانا زندیان که شروع کننده این ارتباط بودند تشکر میکنم که در طول این مدت بدون این که سعی در تحمیل نظری به من داشته باشند با من در ارتباط ماندند و هرگز امضای “محمود احمدی نژاد رئیس جمهور ایران نیست“ را از پایین ایمیلشان برنداشتند و مرا به این فکر انداختند که چرا ایشان که با صراحت از جنبش سبز حمایت میکنند با خیال راحت با من طرفدار آقای احمدی نژاد در ارتباط است و نام کاملش را هم میآورد و همفکرانش مشکلی با او ندارند ولی من از ذکر نامم در جبهه مخالف پرهیز میکنم.
من این اعتقاد را که از این اتفاق به دست آوردم پاس خواهم داشت و برای همفکرانم تعریف خواهم کرد: ما باید با احترام به آزادی و حقوق همدیگر در چارچوب قوانین کشورمان با هم گفتگو کنیم چون ما یک ملتیم و گفتگو بهترین راه رسیدن به راه حل است برای کسانی که علاقهای مشترک هدفشان است و پیوندشان میدهد و این علاقه کشور ما و ملیت ما است. ما همه ایرانی هستیم.
***
ما در دو سوی میدان کارزاری بر سر آینده ایران، به عنوان یک ملت و آن هم شایسته زندگی در سده بیست و یکم، عادت به برخورد دیدگاهها نداریم. برخورد ما دشمنانه است ــ یا او یا ما. سخن گفتن کمابیش مستقیم با جوانی پاک بیرون از جهان من با فاصله سنی پنجاه سال، و فاصله جغرافیائی از اروپا تا ایران و فاصله اصلی و پر نشدنی دو سوی آن میدان، برای من تجربه خوشایندی بود. تغییر لحن و روحیهای که پس از هر نامهنگاری روی داد پیش از همه، فرض پر نشدنی بودن آن فاصلهها را باطل کرد. فاصلهها پر شدنی است زیرا کسانی در دو سوی میدان کارزار میتوانند بپذیرند که هر دو ایرانی هستند و ایرانی بودن پایه و اصل است و همه چیز، از جمله باورهای هرچه هم زورمند، پس از آن میآید و در نتیجه میباید به محک آن بخورد.
نگرش ما، آرمانهای ما، جهانبینیهای ما گاه از این سر تا آن سر جهان با هم تفاوت دارند ولی بنابر آن اصل همه ایرانی هستیم، نمیتوانیم یا او یا ما باشیم زیرا هیچ کدام بیشتر ایرانی نیستیم. ما هر دو باید باشیم ولی با گسترش نیهیلیسم در جامعه سرانجام هیچ کدام سالم از میدان بیرون نخواهیم رفت ــ کشور که جای خود دارد. این نیهیلیسم را در رفتاری که هم اکنون در ایران با دگراندیشان میکنند و در نگرشی که اکثریتی از مخالفان رژیم در بیرون، از جمله به یکدیگر دارند، در ناپدید شدن تدریجی بردباری و رواداری از فرآیند سیاسی، میتوان دید.
برای برگرداندن جامعه از نیهیلیسم، به زبان دیگر از فراموش شدن ارزشهای زندگیبخش و رنگ خشونت گرفتن امور عمومی، میباید به گفت و شنود پرداخت و میباید از هیچ هدفی به قیمت ضعیف شدن یا از میان رفتن ایران دفاع نکرد. گفتهای که آقای رضا در نامه تازه خود از من آوردهاند گام نخستین است: گفتگو لزوما برای متقاعد کردن نیست. در درجه اول برای آن است که رابطه برقرار بماند و جدائی و دشمنی پیش نیاید و نیز، تا آنجا که بشود به تفاهمی، به درجهای از همرائی برسند. از گفت و شنود نمیباید ترسید و از پیامدهای آن نیز ــ حتی اگر همراه شدن با طرف مقابل باشد. میشود که گاه دیگران حق داشته باشند.
اما گفت و شنود گام اول است. ما در دو سوی این میدان کارزار میباید این را برای خود روشن کنیم: آیا رژیم جمهوری اسلامی را به هر قیمت میباید برانداخت و آیا به هر قیمت میباید نگهداشت؟ این گفت و شنود هنوز دنباله دارد.
اکتبر ٢٠٠٩
“انقلاب سبز، انقلاب آگاهی“
بخش 6
گفتگو با نسل چهارمِ صدساله تاریخ مدرن ایران
“انقلاب سبز، انقلاب آگاهی“
بسیار از جامعه تازهای که ایران دارد میشود و شده است نوشتهاند ولی شاید هیچکدام گویاتر از آنچه در زیر میآید نبوده باشد. پیش از این، گزارشهای راجر کوئن نیویورک تایمز بود که تا بیرونش نکردند از تهران فضای تازه، و مردمی را که ایران و ایرانی شده است در گزارشهائی امپرسیونیستی که در رسائی (بلاغت) به رمان نزدیک میشد گرفته بود و تصویر میکرد. این بار یک ایرانی ناشناس، باز در سطح بالای روزنامهنگاری، آنچه را که این روزها از زبان من نمیافتد، آن روح زمان هگلی را، به ما میشناساند؛ ما را به درون پدیدهای میبرد که بیش از همه خود ایرانیان را به شگفتی انداخته است ــ یکی دیگر از شگفتیهائی که این ملت نمردنی (امردادی) همواره در آستین دارد.
گفتهاند که رماننویسان (و نقاشان) ناکام منتقد میشوند، اما بیشتری روزنامهنگار میشوند. برتری روزنامهنگار که همچون رماننویس، جزئی و کلی هر دو را میبیند و کلی را در جزئیات نشان میدهد، در حضور و فوریت اوست؛ او گواه است؛ در روندها گاه پیش از آنکه احساس شوند حضور دارد و به آنها تکانی میدهد که گاه بی آن نمیشوند. او، هم روند گزار است (به معنی تعبیر و باز نمودن) و هم میتواند روند گذار باشد. رماننویس بعدها دور از مبالغهها و سرمستیهای لحظههای بزرگ، حقیقت و معنای آنچه را که گذشته است در تضادها، طرفه irony ها، پیروزیها و تراژدیهایش نشان میدهد.
آن نوشته که امضای جنبش سبز ایران را دارد از ایران توسط دوستی در آمریکا به دست من رسیده است و بی تغییر در زیر میآید و از هرچه ما گفتهایم گواه بهتری است. آن معجزهای که غزالی میگفت امکان دارد ــ به علت تغییر ناگزیر در عناصری که یک پدیده را میسازند ــ دارد روی میدهد.
***
تاريخ اين قرن را که بنويسند، فصل اولش را با ما شروع خواهند کرد. لابد جايی در مقدمه کتاب هم خواهند نوشت که پيش از جنبش ما هم در اين قرن وقايعی رخ داده است، يازدهم سپتامبر ، جنگ افغانستان و جنگ عراق. اما همهشان بازمانده از قرن قبل بودند، با گفتمانی مانده از آن قرن و با ابزار قرن بيستمی، هواپيما و موشک و گلوله. و آن وقت خواهند نوشت که فصل اول را به ما دادهاند برای اينکه فرزند راستين زمان خودمان بوديم و گفتمانمان، گفتمان آغاز هزاره سوم بود.
همان اوايل کتاب خواهند نوشت که جنبشهای اجتماعی فرزند فناوریهای ارتباطی هستند و همان جا خواهند نوشت که ما نخستين جنبشی بوديم که به تمامی، مسيرهای ارتباطی نوينی که از آغاز اين قرن گسترش يافته بود را به کار بستيم.
شايد همان جا مدخلی باز کنند به اينکه اين ابزارها چگونه ساختار جوامع را تغيير دادند و چطور نگرش دنيا را به طبقات اجتماعي، گردش کار ، توليد و توزيع ثروت، رهبری و مديريت اجتماعی و حتی نگرش دنيا به ارزشهای پايدار انسانی را تغيير دادند.
در همان صفحه شايد، عکسی باشد از مخترع اولين نمونه گوشیهای تلفن همراه و عکسی باشد از بنيانگذاران ويکی پديا، فيس بوک، بلاگر، يوتيوب، پادکست و يا شايد از مجسمه آنها در ميدانهای اصلی شهرهای پيشرو جهان، و لابد زيرنويس عکس هم خواهد بود: “چهرههايی که جهان قرن بيست و يکم را ساختند“.
همانجا خواهند نوشت که تا پيش از اين، مسيرها يک طرفه بود: کسی مینوشت و روزنامهها چاپ میکردند و الباقی مردمان میخواندند؛ يک نفر حرف میزد و الباقی مردمان میشنيدند؛ يک نفر در صفحه تلويزيون بود و الباقی نگاهش میکردند؛ کسی فرمان میداد و رهبری میکرد و تودههای بیشکل در پشت سرش به راه میافتادند. خواهند نوشت که ساختار جامعه و توزيع اطلاعات و ثروت و قدرت هرمی بود، و بعد خواهند نوشت و لابد پررنگ هم خواهند کرد که فناوریهای نوين ارتباطي، جامعه را مسطح کرد. آنقدر به پايههای هرم توانايی بخشيد که آنها را تا راس بالا کشيد. اين امکان را فراهم کرد که با هم در ارتباط باشند، خبر بگيرند و خبر بدهند، اطلاعات رد و بدل کنند، بگويند و بشنوند، ببينند و ديده شوند و مسيرهای تازهای پيدا کنند که همکاری کنند، توليد فکر کنند، نقد کنند و پيشرفت کنند.
بعد آن وقت بالای همان صفحه عکس ما را خواهند گذاشت. خواهند نوشت که ما اولين جنبش اجتماعیای بوديم که رهبرش همهمان بوديم، برنامهريزش هم همهمان و آن کسی هم که نامش را صدا می زديم، حداکثر سخنگوی بخشی از مطالبات ما بود. شايد همان جا کادری هم باز کنند و داخلش بيانيه ميرحسين را که نوشته با توجه به اينکه مردم در نماز جمعه شرکت میکنند، دعوتشان را میپذيرد و میآيد به عنوان نمونه بگذارند و لابد برای خوانندگان آن دوره توضيح هم بدهند که تا پيش از آن مرسوم بوده است که رهبر يک جنبش اعلام کند که میرود و مردم را دعوت به آمدن کند.
بعد لابد زير آن فصلی باز میکنند که چطور جنبشی که مرکز فرماندهی نداشت، آنقدر هماهنگ عمل میکرد، آنقدر خوب ايدهها، خواستها و شعارهايش مطرح میشد، نقد میشد، کامل میشد و بعد يک روز آن قدر خوب بيان میشد که انگار همه اين ميليونها نفر، سالها با هم تمرين کردهاند. شايد همانجا، در نسخه الکترونيکی اين کتاب تاريخ لااقل، لينکی هم باشد به فيلمی از ما که بلندگو فرياد میزند مرگ بر آمريکا و ما اين همه آدم جواب میدهيم مرگ بر روسيه بیآنکه کسیمان از قبل به اين پاسخ فکر کرده باشد، بیآنکه هماهنگ کرده باشيم چنان فرياد میزنيم که انگار يک دهانيم و يک حنجره.
همانجا خواهند نوشت که ما اولين حزبی بوديم که شورای مرکزی نداشت، دبير کل نداشت، شاخه سياسی نداشت. خواهند نوشت حزبی بود با آنارشی کامل که رفتاری کاملا نظاممند داشت. لابد طعنهای هم خواهند زد به احزاب آنارشيست دهههای قبل از ما که وجودشان نظاممند بود و رفتارشان آنارشيستی. خواهند نوشت که حزب ما ارگان حزبی نداشت ، اما با اين همه مواضعش روشن بود، برنامههايش هم درست تنظيم میشد. خواستهايمان هم جمعبندی میشد، نقد میشد ، کامل میشد و به واضحترين شکلی بيان میشد.
در همين فصل خواهند نوشت که ما آخرين روزهای تفنگ و گلوله را زندگی کرديم و نشان داديم که هر کجا که آگاهی و اطلاعات و مسيرهای کافی برای ارتباط انسانی وجود داشته باشد، گلوله بیمعنی است. لابد عکسی هم خواهند گذاشت از تکگلولهای در جايی از موزه آزادی ما و زيرنويسش خواهند نوشت “آخرين گلولهای که از خشاب در آمد“.
روش ظريفی هم لابد پيدا خواهد شد که حساب کند وزن کل الکترونهای سازنده وبلاگها و وبسايتهای ما، چقدر است و حساب خواهد کرد که همهشان باهم يک هزارم وزن يک گلوله هم نمیشدند. شايد وزن همه مولکولهای هوای شعارهای ما را هم حساب کند، تمام مرگ بر ديکتاتورهایمان، تمام زندانی سياسی آزاد بايد گرددهایمان و آخرش نشان دهد که وزن همهشان با هم، وزن يکی از ديوارهای زندان اوين هم نمیشده است.
بعد خواهند نوشت که ما تعريف دوبارهای کرديم از جامعه انساني، از روابط انسانی، از جهانی بودن و از زندگی در دهکده جهانی. بعد هرکدام اين تاريخنويسها هم لابد نامی به ما خواهد داد، سادهترينشان لابد خواهد نوشت انقلاب سبز، ديگریشان خواهد نوشت انقلاب سکوت، آن يکی خواهد گفت انقلاب لبخند و لابد کسی اين وسط پيدا خواهد شد که بنويسد انقلاب آگاهی.
اوت ٢٠٠٩
جنبش سبز ما را از قفس درونیمان رهانید
بخش 6
گفتگو با نسل چهارمِ صدساله تاریخ مدرن ایران
جنبش سبز ما را از قفس درونیمان رهانید
پرسشهائی از درون ایران آپریل ۲۰۱۰
پرسشهای زیر را یک گروه ۱۵ نفری از خانمها و آقایان این نسل سبز از شهرهای گوناگون ایران با هم تنظیم کردهاند و فرستادهاند.
پرسش یک ـ از آغاز خیزش سبز تا امروز، این حرکت با عناوین متعدد و متفاوتی مورد خطاب و ارزیابی لایههای مختلف جامعه ایرانی درون و بیشتر بیرون کشور قرار گرفته است ـ جنبش اعتراضی، جنبش آزادیخواهی، جنبش حقوق بشری، جنبش شهروندی، جنبش دمکراسیخواهی ـ که ما، بهعنوان بخش کوچکی از بدنه کوشندۀ جنبش سبز ـ بیداعیۀ نمایندگی آن ــ همه را زیر عنوان جنبش سبز گردمیآوریم. به رغم این نامگذاریهای متفاوت که در دورههای متفاوت این جنبش روی داد و بیانگر آن بخش از خواست مردم بوده که در آن دوره با صدای بلندتری در تظاهرات خیابانی فریاد شده است، تقریبا همگان بر یک عنوان که تعریفی تاریخی در پس آن است متفق بودهاند و آن برشمردن جنبش سبز به عنوان یک “جنبش اجتماعی“ است.
خصوصیات یک جنبش اجتماعی چیست؟ اگر یک جنبش اجتماعی خواستار تغییرات اساسی و ساختاری در نظام حکومتی باشد، یعنی تغییر و تحول انقلابی، تفاوت آن با انقلاب کلاسیک چگونه تعریف میشود؟
داریوش همایون ـ جنبش اجتماعی مفهومی عام است، از جنبش سبز نیز عامتر. میتوان جنبش اجتماعی سرخ و سیاه نیز داشت. جنبشهای انقلابی نیز میتوانند از آن سر برآورند. جنبش سبز یک جنبش اجتماعی است با یک پیام سیاسی که هدف آن رساندن جامعه ایرانی به بالاترین سطح انسانیت زمانه ماست. این سطح انسانیت را پنج سده تلاش مداوم پویاترین جامعههای بشری در نیمکره شمالی فرا آورده است و ما اکنون پس از صد و سی سالی تکاپوی پر از افت و خیز و در سختترین شرایط میتوانیم همچون آرزوئی دستیافتنی بدان بنگریم. از آن عناوین که در بالا آمد ــ جنبش آزادیخواهی، جنبش حقوق بشری، جنبش شهروندی ــ این آخری از همه بیشتر گویای تمامیت جنبش سبز است. جامعه ایرانی برای درآمدن از یک جامعه جهان سومی و اسلامی و خاورمیانهای که نامهای امروزی ویژگیهای ما در همان پنج سده شکوفائی غرب بودهاند به پا خاسته است. جامعه شهروندی درست نقطه مقابل آنگونه جامعههاست.
اما دمکراسیخواهی از غلطهای مشهوری است که در میان نیمهسوادان به فراوانی تولید میشود. دمکراسی به شیوه حکومتی میگویند که در آن رای آزادانه اکثریت تعیینکننده است. ولی اکثریت میتواند به هیتلر و خمینی هم رای بدهد و این نه حکومت اکثریتی است که جنبش سبز تاکنون برای آن صدها کشته و هزاران زندانی و شکنجه شده داده است. در دمکراسی آتنی با همه پریکلسها و ارسطوها سقراط را به مرگ محکوم کردند. تاکید بر حقوق بشر در کنار دمکراسی که باز خود یونانیان پیشگام آن بودند از جمله برای جلوگیری از بیداد اکثریت است. از این رو فروکاستن جنبش سبز به دمکراسیخواهی را میباید انحرافی شمرد، مانند آنچه با خود دمکراسی در دوران مشروطه ــ همه آن دوران از ۱۲۸۵ تا ۱۳۵۷ / ۱۹۰۶ تا ۱۹۷۸ ــ کردیم و در همان اوان مشروطیت به آن مشروطه ایرانی گفتند. آزادیخواهی و از آن بهتر جامعه شهروندی همة پیام و رسالت جنبش سبز را میپوشاند.
انقلاب کلاسیک انرژی خود را از دشمنی و کینه میگیرد؛ “برضد“ و برای ویرانکردن و ساختن بر روی ویرانه است. جنبش اجتماعی در معنای تنگتر آن انقلابی در ارزشها و رویکردهاست؛ برای ساختن جهان تازهای میکوشد نه بر ویرانههای جهان پیشین. جنبش سبز یک جنبش اجتماعی ناب است که دگرگونی میخواهد برای آنکه بسیجی نیز بهتر زندگی کند؛ انقلاب اسلامی (کلاسیک به معنای کامل) برای تودههای میلیونیاش هیچ تعریف روشنی نداشت مگر آنکه همه دشمن بودند ــ با رژیم پادشاهی، با آمریکا، با اسرائیل، و به ویژه با یکدیگر.
پرسش دو ـ جنبش سبز را با دو اتفاق بزرگ دیگر در سرزمینمان مقایسه میکنند، انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی، در یکی به همرایی و همسویی بسیار خواستها و راههای رفته میرسند و در دیگری به تفاوتهای بنیادی و بیربطی کامل.
بسیاری از ما سبزها معتقدیم جنبش مشروطه گرد یک گفتمان والای انسانی شکل گرفته بود که خواست تشکیل جامعة مدنی و نهادینه کردن دمکراسی و آزادی همراه در ساختار فرهنگی ـ سیاسی کشور بود، یعنی جنبش مشروطه جنبشی پیشرو و مدرن بود که میخواست ایران را به جهان نزدیک کند، جنبشی که نه رهبر کاریزماتیک داشت نه خواست به زیر کشاندن حکومت موجود را برای انتقال قدرت به یک گروه سیاسی دیگر، مسئلهاش مسئلة فرهنگ سیاسی ایران بود نه شکل نظام نه قدرت نه هیچ نفع شخصی یا گروهی؛ این جنبش چگونه به انقلاب مشروطه منجر شد و چگونه آنچه را میخواست بدون فروریختن کشور از نظام آن زمان گرفت؟ (بحث بر سر نگهداری دستاورد مشروطه نیست.)
همایون ـ قدرت جنبش مشروطه که همه آن ویژگیها را داشت در آن بود که بهترین آرزوهای جامعهای را که از خواب سدهها بیدار میشد در شعارها و برنامه سیاسیاش بازتاباند. قدرت دیگرش در چندگرائی و ویژگی پلورال آن بود. در خود جنبش همه عناصر مهم جامعه ایرانی به درجاتی از تفاهم، حتا همرائی، رسیده بودند و از جمله در دستگاه حکومتی شخصیتهای پرقدرتی، نه کمتر از همه صدر اعظم، با مشروطهخواهان همراهی مینمودند. مظفرالدین شاه که گوی ضعف و پوسیدگی را از شاه سلطان حسین نیز ربود در بستر مرگ توان ایستادگی نداشت و صدر اعظم، پدر مشیرالدوله و موتمن الملک آزادیخواه و درس خوانده فرنگ او را تشویق کرد که با امضای فرمان مشهور نام نیکی از خود بگذارد. پس از آن پیروزی، جامعه ایرانی از چنان نیروی زندگی برخوردار شد که دشمنان مشروطه حتا با پشتیبانی روسیه از کاری برنیامدند. در چنان شرایطی دوری مشروطهخواهان از خشونت هنری نمیبود. اما آنها در برابر محمدعلی شاه و ضد انقلاب دست به خشونت بردند و با حملات تروریستی و اعدام شیخ فضلالله نوری نه تنها به تباهی انقلاب کمک کردند، جامعه سیاسی مدرن ایران را نیز از همان آغاز تجدد به آشتیناپذیری خودی و غیر خودی انداختند که در صد ساله بعدی از رضاشاه و محمدرضا شاه تا مصدق و خمینی “هر کس بر آن مزید کرد تا بدین غایت رسید.“
چالش بزرگ جنبش سبز آن است که خود را در برابر جمهوری اسلامی از خشونت و انتقامجوئی پاک نگهدارد ــ هزار بار دشوارتر از دوران انقلاب مشروطه.
پرسش سه ـ ده ماه از عمر پربار جنبش سبز ایران میگذرد، به نظر ما که از درون این حرکت، شکلپذیری و شکلگیری هر روزة آن را شاهدیم و تا حدی هم در آن دست داریم، این حرکت تا همینجا توانسته است فرهنگ سیاسی خشن و آکنده از تبعیض و دشمنی ما را که سی سال گذشته به بدترین جای خود رسیده بود بسیار اصلاح کند، جامعة منفعل و ناامید ایران را به خودباوری و سربلندی ایرانی بازگرداند و به عبارتی ناسیونالیسم ایرانی را زنده کند، فاصلة میان مردم و رژیم را زیاد کند و بین جناحهای رژیم نیز فاصله بیندازد، و ایرانیان را چنان به هم نزدیک کند که فاصلههای زمانی و مکانی و سیاسی بین ایرانیان داخل و خارج از کشور پیموده شود و ما دوباره یک ملت سربلند شویم که میتوانیم به همدیگر اعتماد کنیم.
ما این موارد را مهمترین دستاوردهای خود میدانیم. به نظر شما که از بیرون از فضای درگیریهای روزانۀ ما میتوانید نگاه درستتر و دقیقتری به روند حرکت ما داشته باشید، بلندیها و کاستیهای ده ماهة گذشتة جنبش سبز چگوته بوده است؟
همایون ـ جنبش سبز از همه آنچه دوستان بر شمردهاند برآمده است هرچند شاید نه همهجا در چنان ابعادی. یک دستاورد آن تردیدپذیر نیست. ایران را در چشم جهانیان و از آن مهمتر ایرانیان سربلند کرده است. مردم دانستند که از آنچه هستند بهترند؛ تاریخی در آنها زنده است؛ نسلهای گمشدهای در کنار و همراه آنان هستند که گاه بیآنکه آگاه باشند آنان را پیشتر و بالاتر میبرند. و این گفتمان جنبش سبز، که فشرده بیست و شش سده پرواز آزاد روان و اندیشه بهترینها در جامعه بشری است. دستاوردها بیش از اینهاست: پشت کردن ایرانیان به جهانبینی چپ انقلابی و اسلام بنیادگرا، به دینی که با سیاست یکی است، به حکومت آخوندی، به اسلام بالاتر از ایران، که در جنبش سبز به کمال رسید؛ شکاف پر نشدنی میان مردم با رژیم، و جناحهای درون دستگاه حکومت؛ برهنه کردن حکومت اسلامی از هر دعوی مشروعیت؛ آوردن افکار عمومی جهانی در پشتسر مبارزه ملت ایران. اگر بخواهیم این همه را در یک جمله بیاوریم میتوانیم بگوئیم جنبش سبز ایرانیان را از قفس بدتر درونیشان آزاد کرده است تا کی به قفس بیرونی برسد.
ده ماه کوتاه از آن است، آن هم در شرایط وحشتناک ایران، که از ناکامی و کوتاهیها بگوئیم. آتش از دستهای منتقدان فراوان بیرون دور، و به دستهای دوستانی مانند شما بیش از اندازه نزدیک است. همین اندازه میتوان گفت که جنبش سبز میباید از تکیه بیش از اندازه به تظاهرات خیابانی بدر آید و میدانهای تازهای را در شبکهسازی و بسیج اجتماعی جستجو کند. توده دانشآموزان پیش از همه به ذهن میآیند که از هر نظر دنبالههای طبیعی نسل جنبش سبز هستند و همه طبقات اجتماعی، از جمله کارگران را در بر میگیرند. از آنها به پدر و مادرانشان نیز میتوان رسید.
مبارزه جدی جنبش سبز با حکومت هنوز در پیش است. اوضاع و احوال در ایران به سوئی میرود که خواب از چشم سران رژیم خواهد ربود. دلسردی را میباید به بیرونیان گذاشت. جنبش سبز با آنچه در این ده ماهه ساخته است بر فراز موج تازه اعتراضات قرار خواهد گرفت.
پرسش چهار ـ تازهترین بحثها دربارة جنبش سبز، بحث بر سر گسترش و تعمیق این حرکت است. ما نوشتهها و صحبتهای پیرامون این موضوع مهم را در دو دستة کلی میگذاریم:
یک، لازم است خواست، شعار و استراتژی مشخص واحدی پیدا کرد تا جنبش سبز و حامیان آن گرد آن آیند تا مانند ماههای نخست که گرد خواست و شعار “رأی من کو“ جمع میبودیم، حضور چشمگیرتری به رخ رژیم بکشیم.
دو، جنبش سبز میباید به تشکیل شبکههای اجتماعی بپردازد و با لایههای مختلف جامعه ارتباط برقرار کند و بیشترین مردمان را همسوی خود کند.
به نظر میرسد مورد نخست بیشتر مورد توجه هموطنان خارج از کشور است و مورد دوم بیشتر در داخل ایران هوادار دارد، حتی آقای موسوی در نوشتۀ چند روز پیش خود آوردهاند: “جنبش سبز باید با همه قشرهای اجتماعی پیوند خورد و مسائل آنها را مطرح کند. کارگران و معلمان و … هدف جنبش سبز ایجاد زندگی بهتر برای همه و به ویژه اقشار فرودست و آسیبپذیر اجتماعی است. ما باید در جامعه از کارگران و کارآفرینان بطور توامان دفاع کنیم و اینکه منافع این دو قشر بهم گره خورده و در تعامل مثبت با یکدیگر قرار دارد و اینکه تعامل سازنده این دو باعث پیشرفت و توسعه جامعه میشود.“
با توجه به چند صدا بودن جنبش سبز چه اندازه لازم، مهم و امکانپذیر است که ما یک خواست مشترک داشته باشیم و گرد آن بمانیم؟ (بدون در نظر گرفتن اینکه آن خواست چیست.)
همایون ـ هر دو کار را با هم میتوان انجام داد. تا آنجا که به شعار ارتباط دارد در هر زمان مناسبترین شعارها داده خواهد شد و تنوع شعارها به شرط آنکه با پیام و استراتژی جنبش در تضاد نیفتد مشکلی نخواهد بود. در همین ده ماه از رای من کو به مرگ بر دیکتاتور رسیدیم. چشمگیر بودن آن حضور در ماههای نخستین به سبب شعارها نمیبود خود حضور چشمگیرش میکرد. اما پیام جنبش از استراتژی هم مهمتر است و اکنون که به این درجه تکامل، به خواست برقراری جامعه شهروندی، رسیده است نمیباید تغییر کند. بیش از هر چیز این پیام است که جنبش چند صدائی را برگرد هم نگه خواهد داشت. اینکه راه سبز امید از صرف صدور بیانیه گذشته است و میخواهد به عنوان جایگزین (آلترناتیو) حکومت را چالش کند تحول مثبتی است. جنبش سبز نیز میتواند به این نقش کمک کند.
استراتژی جنبش را میتوان چنین تعریف کرد: کار کردن در کنار، ولی مستقل از راه سبز امید؛ مراقبت بر اینکه راه سبز امید در درگیری روزانهاش با دستگاه حکومتی پاک از آن سو نغلتد. بالا نگه داشتن داوها تا حکومت اسلامی انگیزهای برای دادن امتیاز به راه سبز امید داشته باشد. کوتاه نیامدن در مبارزه از هر راه که بتوان گشود. انگشت گذاشتن روزافزون بر فساد و ناکارائی رژیم و بهرهبرداری از دشواریهای روزافزون آن. “اداره“ این استراتژی بر خلاف نظر بسیاری کسان لزوما یک رهبری متمرکز نمیخواهد که به هر حال در میان نیست. در “آگورا“ ی جنبش سبز، در آن فضای انگاری virtual و بحث پردامنه لایههای آگاه و فعال اجتماعی میتوان هماهنگی لازم را برقرار داشت. (ترجمه virtual ــ “بجای حقیقت ولی عملا عین آن“ ــ به مجازی نادرست است؛ مجاز ضد حقیقت است. ما به اندازهای با دروغ آسودهایم که حقیقتمان نیز مجاز میشود).
پرسش پنچ ـ با توجه به محدودیتهایی که در زمینۀ ایجاد ارتباط با لایههای مختلف مردم وجود دارد، سیر رسیدن جنبش سبز از سرامدان جامعه به لایههای دیگر، به نظر ما، چندان موفق نبوده است. یکی از دوستان ما معتقد است جنبش سبز با کمک فضای سایبری شکل گرفت و ادامه یافت و این فضا بیشتر به نخبگان و انتلکتوئلها محدود است که البته حسنهای خود را هم دارد چون سطح خرد جنبش را بالا میکشند اما “نمیتواند به خوبی جامعة کمتوان مالی، روستایی و کارگری را نمایندگی کند.“
برمیگریم به گفتگویی با شما در نخستین هفتههای پس از این خیزش:
“اندیشۀ یک خیزش پیشرو، چه اندازه باید با عموم مردم ارتباط برقرارکند، تا پیروز شود؟» امروز و در این مرحله ما فکر میکنیم بسیار.
شما در پاسخ آن پرسش گفته بودید: “هنگامی که از گشودن فضای فکری یک جامعه، از دگرگونی پارادایم سخنمیگوئیم اساساً به سرامدان elite نظر داریم. آنها هستند که گفتمانها را شکل میدهند، و از آنجا به سطحهای فرهنگی دیگر میرسد؛ همان سر و دم ماهی مولوی. گسترش و تعمیق جنبش سبز را چگونه پیش بریم تا به گفتة شما “با راه افتادن سیل، رود خروشان جمعیت نیز بدان بپیوندد.“؟
با در نظر داشتن این واقعیت که یک دغدغه و ملاحظة دیگر خود ما در این رابطه، که آن هم نخستین بار توسط یکی از نویسندگان همنسلمان در خارج از کشور مطرح شد، کم شدن آفرینش هنری توسط و دربارة جنبش سبز در داخل و خارج از کشور است. آیا ما نه تنها رود خروشان را جذب نکردهایم، از حجم و توان خود نیز عقب ماندهایم؛ یا این یک امر طبیعی است و نشان میدهد که ما از عرصة نظری کمی فاصله گرفتهایم و بیشتر وارد فضای عملی شدهایم؟
همایون ـ آن گفتاورد از من به نظرم هنوز اعتبار دارد. گفتمان دارد به سطحهای گوناگون نشت میکند و همچنان خواهد کرد. جمعیت ایران بیشتر شهرنشین است و سرنوشت ملی در روستاها تعیین نمیشود که اینهمه به رخ میکشند. در جائی اشاره کردهام که تهران در سیاست ایران همان جایگاه را یافته است که پاریس به ویژه در نیمه اول سده نوزدهم. تهران با توده عظیم جمعیت خود نماینده همه مردمان ایران است و در تهران بسیار کارها مانده است. ژرف کردن جنبش هنوز کار دارد و ما روشنگری در باره گفتمان دمکراسی لیبرال را تمام نکردهایم. باز لازم به یادآوری است که اهمیت دانشآموزان را نمیباید فراموش کرد. معلمان هماکنون بخشی از ستون فقرات جنبش را میسازند.
این درست است که روحیه ده ماه پیش در آفرینش هنری نیست ولی بجای آن شوخک (جوک) سازی رونق گرفته است. دوگل مسخره شدن را مرگ سیاستگر میشمرد. اما مردم ما نیز هنوز آن نیرومندی درونی را به اندازه ندارند.
پرسش شش ـ یکی از معیارهایی که تحلیلگران سیاسی در ارزیابی جنبش سبز به کار میبرند تعداد تظاهرات خیابانی و میزان حضور مردم در آنهاست. به نظر ما بعد از ۲۲ بهمن و استقرار خیابانی نیروهای رژیم مانند یک ارتش اشغالگر به ویژه در تهران، مسائل شکل دیگری به خود گرفتند. گرچه مثلا روز ۱۲ فروردین همان تصویر حضور نیروهای نظامی بیگانه در بهشت زهرا تکرارشد اما دغدغة اصلی ما از حضور در خیابانها رد شده است و این به معنای ضعیف شدن یا کوتاه آمدن جنبش نیست. مسئله این است که ما و رژیم به همدیگر نشان دادیم میتوانیم در خیابان مقابل هم بایستیم و از هم شکست نخوریم، یعنی رژیم هنوز میتواند برنده باشد و ما هم میتوانیم. و هر دو طرف هم این را میدانیم.
اما موج ناامیدی و خستگی به خصوص از سوی کسانی که اصلا دستی در هیچ حرکتی نداشتهاند بسیار زیاد شده است. چه کنیم تا ضمن برداشتن گامهای منطقی و واقعبینانه امید و انگیزه را در هموطنان خود زنده نگاه داریم؟
همایون ـ نمیتوان تودههای بزرگی را به مدتهای زیاد در یک حالت نگهداشت. گاه همین که گروههائی به هر ترتیب رها نکنند بس خواهد بود. من آخرین کسی هستم که از این فاصلهها کسی را به پیشباز خطر بفرستم ولی خیابان را پاک رها نمیباید کرد. روزهای رژیم فراوان است و هر یک از آنها فرصتی است. با این اداره و اقتصاد و سیاست خارجی بهانههای دیگر نیز در راه خواهد بود. آنها که هیچ نکردهاند با بزرگ نمودن ناکامیها خود را تبرئه میکنند. آنها “میدانستند.“
پرسش هفت ـ شمار زیادی از هموطنان ما در ده ماه گذشته بازداشت، شکنجه، تجاوز یا اعدام شدهاند. ترس رژیم به اندازهای است که آقای عبدالله مؤمنی را پس از دیدار عید آقای موسوی از ایشان، دوباره بازداشت کرد. حکم اعدام یک هموطن دیگر به جرم شرکت در تظاهرات روز عاشورا در دست بررسی است و شمار قابل توجهی از روزنامهنگاران جوان ما بیکار یا مجبور به ترک کشور شدهاند، با مشکلات سخت اقتصادی و اجتماعی برای خانوادههایشان که بیشتر و به اجبار در این کشور ماندهاند.
آیا میتوان به تشکیل شبکههایی اجتماعی در داخل و خارج از کشور برای کمک به خانوادههای زندانیان سیاسی پرداخت تا با یاد کردن از آنان، نوشتن دربارۀ آنان، کمکهای اقتصادی به آنان، و در معنای وسیع در ارتباط ماندن با آنان؛ ضمن دلگرم کردن این هموطنان چند گام دیگر به هم نزدیک شویم؟
همایون ـ حتا برقراری تماس مرتب و خبر گرفتن و دلجوئی از قربانیان و خانوادههای آنان بسیار لازم است. من امید چندانی به بسیج مالی در بیرون ندارم. در درون هم مردم عموما در تنگنایند؛ با هر چه بتوان کرد حیاتی است. این رژیم در جنگی تمام عیار با مخالفان خویش است و میکوشد همه راهها را ببندد ولی جامعه را نیز تقریبا سراسر برضد خود برانگیخته است. سرکوبگری و طغیان دست در دست هم میروند. هممیهنانی که دلگرمی میخواهند دمی به این واقعیتها بیندیشند: ارتش اشغالگری از نیروهای مزدور که هزینههایش پیوسته بالاتر میروند؛ دارائیهایش هر چه بیشتر راه بیرون میگیرند و درامدهایش به سبب فضای نامساعد و دژم بینالمللی رو به پائین دارند ــ رو در رو با تودههای چند ده میلیونی به جان آمده، غرق در دریای کینه و بیزاری.
آپریل ۲۰۱۰
گفت و شنودی با جوانانی از درون
بخش 6
گفتگو با نسل چهارمِ صدساله تاریخ مدرن ایران
گفت و شنودی با جوانانی از درون
* ـ ایستادگی آقایان موسوی و کروبی در کنار بدنة جنبش سبز؛ سخنان اخیر آقای موسوی در رابطه با گسترش مطالبات جنبش سبز، حمایت از چندصدایی این حرکت و تاکید بر اینکه: “قانون اساسی وحی منزل نیست و در آینده مردم به تناسب وضعیت خود و تغییراتی که در جهان رخ میدهد، حق تغییرش را دارند.“؛ سخنان آقای کروبی در بارۀ زنده و پویا بودن جنبش سبز ایران؛ درخواست آقایان موسوی و کروبی برای دریافت مجوز و برپایی تظاهرات در سالگرد ۲۲ خرداد؛ شور تازهای در فضای جنبش سبز در داخل کشور ایجاد کرده است و شماری از هواداران و شبکههای اجتماعی حامی جنبش سبز آمادگی خود را برای برگزاری مراسمی در این روز اعلام کردهاند و رسانههای دولتی نیز از خیزش موج دوم “فتنه“ خبر دادهاند. به این ترتیب فضای سیاسی و اجتماعی کشور علائمی مبنی بر بروز یک التهاب و تنش سیاسی ـ نظامی را از خود نشان میدهد.
ما تقریبا تردید نداریم که بیست و دوم خرداد فضای کشور بستهتر و نظامیتر از بیست و دوم بهمن خواهد شد. در چنین شرایطی آیا جنبش سبز میباید نیرومندتر به میدان آمدن خود را در گزینه یا گزینههایی خارج از سلاح خیابان ــ که میتواند مانند بیست و دوم بهمن امسال توان برابری با کنترل رژیم داشته باشد ــ بیابد؟ استراتژی جنبش سبز در چنین مرحلهای چه میتواند باشد؟
داریوش همایون ـ میباید دید که جنبش سبز در شرایط تهدیدآمیز کنونی چه میتواند بکند؟ با تهیههائی که رژیم دیده است و هزینههای بیحسابی که میکند نمیتوان انتظار معجزه داشت. همین اندازه که جنبش سبز به هر ترتیب نشان دهد که زنده است و ضربات حکومت را تاب آورده پیروزی بزرگی خواهد بود. اعلامهای سران راه سبز امید و دلگرمی دادنها به مردمی که تیع تیز رژیم را بر گردن خود احساس میکنند در همین جهت است. جنبش از پای درآمدنی نیست.
درست است که همه چیز را نمیباید در تظاهرات خیابانی خلاصه کرد ولی رها کردن خیابان در چنان روزی شکستی خواهد بود و همه نشانهها خبر از عزم استوار کوشندگان جنبش سبز میدهد. مردم در روز ۲۲ خرداد و به قول رسانههای دولتی، خیزش موج دوم فتنه، آنچه بتوانند خواهند کرد. اگر هم ۲۳ خرداد ۱۳۸۸ تکرار کردنی نباشد که نیست، نمیباید دلسرد شد. آن روز جنبش مردمی در اندازههای خود بزرگ بود و قدرتش را از صفوف میلیونی گرفت. امروز جنبش سبز در ژرفای خود بزرگ است و قدرتش را از آرمان و جهانبینی و راه حل جایگزین سرتاسر این رژیم و فرهنگی که پشت سر آنست میگیرد.
یک سال پیش چنین خط نمایانی میان ایران دیروز و ایران فردا کشیده نشده بود. سی ساله جمهوری اسلامی و صد ساله پیش از آن میدان یک پیکار همه سویه فرهنگی بود که در نبردهای بیشمار در همه جبههها جنگیده شد. این پیکار هنوز به پایان نرسیده است و در این مراحل پایانی سختتر از همیشه است ولی به لطف جنبش سبز هم، در مسیر درست افتاده است و هم مقاومتناپذیرتر شده. جنبش میتواند به خود ببالد که سرانجام جامعهای سرگردان میان یک فرهنگ مرگ اندیش ولی غرق در پلیدی یک زندگانی حیوانی، و یک فرهنگ سرزندة نوجو را دارد به راهی میاندازد که دیگران پنج سده است برای مانندهای ما کوبیدهاند. هیچ دورهای مانند این یک ساله حقیقت رژیم اسلامی را به تودههای مردم نشان نداده است. دار و دسته خامنهای و احمدینژاد در برابر چالش سبز ناگزیر شدند هر ظاهرسازی را کنار بگذارند. (یک تصویر باریکبینانه، اگرچه اندکی کاریکاتوروار روحیه و فرهنگ غالب این تیپ انسانی را که با جمهوری اسلامی برآمده است در “حاجی آقا“ی صادق هدایت میتوان یافت؛ میباید این داستان فراموش شده را باز انتشار داد).
* ـ اعدام پنج هموطن جوان کرد در آستانۀ ماه خرداد، مانند اعدام دو هموطن جوان در آستانۀ بیست و دوم بهمن، با تایید برخی مقامات دولتی و اعتراض کلیة احزاب و گروههای سیاسی، فرهنگی، حقوق بشری ایران و جهان رو به رو شد. آقای موسوی نیز مانند بار پیش اعدام این هموطنان را محکوم کردند و دادستان تهران ضمن دفاع از احکام اعدام، حمایت آقای موسوی از اعدامشدگان را “جرم“ خواند.
آقای موسوی میگویند: “باید قدرت سازندگی ما از تخریب دشمن پیشی بگیرد.“ / “در جنبش سبز بحث تصاحب قدرت، فرع بر هدف اصلی است؛ هدف جنبش سبز، متحول کردن جامعه و رسیدن به جامعهای مطلوب و در خور ایرانیان است. / ما به فکر مصالح و منافع ملی هستیم. / باید ایجاد جامعۀ مدنی به هم پیوسته با استفاده از تمامی امکانات موجود در کشور را پی گرفت.“ / “ما نه اسلحه داریم و نه میخواهیم اسلحه داشته باشیم. ما نه شمشیر داریم و نه میخواهیم شمشیر داشته باشیم. کار تروریستی را نیز محکوم میکنیم. ما با کلام به میدان آمدهایم. با این جملة “رای من کجاست؟“
برخی تحلیلگران سیاسی خارج از کشور معتقدند آقای موسوی بیشتر به یک راهگشا یا سخنگوی اخلاقی ـ فلسفی میمانند تا یک راهبر سیاسی؛ میگویند سیاست در نهایت برای دستیابی به قدرت است و آقای موسوی و راه سبز امید بیشتر به یک مخالف و معترض مطالبه محور همانند بدنة جنبش سبز میمانند تا یک راهبر سیاستگر.
شما فکر میکنید یا انتظار دارید راه سبز امید چگونه از جامۀ مخالف و معترض در آید و به مسئولیت تاریخی خود برای جایگزینی آنچه در حکومت اسلامی میگذرد بپردازد؟
همایون ـ این کلیشة سیاست برای دستیابی به قدرت است، برازنده همین جمهوری اسلامی است. مگر برای این دار و دسته سیاست جز قدرت معنی دیگری دارد؟ هدف سیاست به قول ارسطو که نخستین بار به موضوع پرداخت و هنوز بهتر از او نمیتوان نشان داد، زندگی در فضیلت است، به زبان امروزی، ساختن جامعه چنانکه مردمان نه به یاری معایب بلکه فضیلتهای خود زندگی کنند. اگر موسوی در سلوک خود به آن گفتاوردها رسیده است میباید بار دیگر کلاهها را برای جنبش سبر از سر برداشت. سلوک موسوی سلوک جامعه ایرانی است، آن بخش فزاینده جامعه که دارد این کشور را از گلزار فرهنگ و سیاستی که تنها به قدرت و ثروت، آن هم به صورت زورگوئی و فساد میاندیشد، بدر میآورد. (اگر درست یادم باشد جنتی بود که در یک لحظه راستگوئی، اعلام داشت “روحانیت به دو چیز علاقه دارد، حاکمیت و اقتصاد“).
اما از این دگرگونی فرخنده در رهبر راه سبز امید، که کم کم میتواند راهبر جنبش سبز نیز بشود گذشته ــ راهبر که دوستان بجای رهبر بکار بردهاند بسیار پر معنی و هوشمندانه است ــ یک ملاحظه عملی هم هست. موسوی ضرورت را به فضیلت در آورده است. او تا این رژیم هست نمیتواند به قدرت بیندیشد. سراسر دستگاه جمهوری اسلامی برای جلوگیری از دستیابی او به قدرت بسیج شده است. چه بهتر که به کار بهتری که از او بر میآید بپردازد. خانم مهشید از ایران چند ماه پیش گوئی به این روزها نظر داشتند. اشارهام به نوشتهای است در این باره که اگر احمدینژاد انتخابات را نمیدزدید و موسوی رئیس جمهوری شده بود ما کجا میبودیم: موسوی یک خاتمی دیگر شاید کمی بهتر، در خدمت رژیم میشد و جنبش سبزی در کار نمیبود.
راه سبز امید به ویژه این گونه که با جنبش همزبانتر میشود جایگزین جمهوری اسلامی و نه تنها ساختار قدرت آن شده است. فراموش نباید کرد که نفس جایگزینی، مطالبه است ــ خواستن و دنبال کردن آنچه بهتر از وضع موجود انگاشته میشود.
* ـ لیست محکومین به اعدام نام ۱۶ هموطن کرد دیگر را درخود دارد. آیا دولت جمهوری اسلامی میخواهد برای انحراف اذهان عمومی به مسائل قومی دامن بزند و ستیز مدنی کنونی را به سویی دیگر بکشاند؟
همایون ـ این رژیم اگر از جنگ نمیترسید برای انحراف افکار عمومی تا آنجا هم میرفت. تردید نیست که عمدا میکوشند کردها را برانگیزند و چنان به ناآرامیها دامن بزنند که مردم به سائقه میهندوستی و دفاع از ایران به این جماعت دشمن ایران و ایرانی روی آورند. انگشت خونین رژیم بیهوده کردها را نشانه نگرفته است. کردان سی سال است از جوشش نایستادهاند و در آنجا بر خلاف بلوچستان نمیتوان سرکوبگری رژیم را به نام مبارزه با قاچاق جلوه داد. مردم کردستان یک مبارزه سیاسی تمام عیار را بر رژیم تحمیل کردهاند و اکنون بهای آن را با دلاوری استثنائی، بیشتر و بیشتر میپردازند.
حکومت اسلامی میخواست با اعدام پنج جوان کرد به یک تیر دو نشانه بزند و در آستانه نخستین سالگرد ۲۲ خرداد مردم را در هر جا بترساند اما آن تیر پسآتش backfire کرده است. مرگ دلیرانه جوانانی که حاضر نشدند از خامنهای بخشایش بخواهند به مردم بیشتر جرئت داده است. اعدامی دیگری، باز یک جوان کرد، اعلام کرد که میخواهد ششمین باشد. از این مهمتر آن آدمکشی دیوارهای میان جنبش سبز با بخش دیگری از جامعه ایرانی را فرو ریخت. پس از روز کارگر که چرخشگاه دیگری در فرایند در آوردن جنبش سبز به یک مخالف جدی و جایگزین نظام سیاسی مذهبی بود اکنون مردم کردستان در پشتیبانی و همدردی ایرانیان دیگر یکدلی و صمیمیتی احساس میکنند که در گذشته هم بود و همیشه بود (انسان مگر میتواند ایرانی ناسیونالیست باشد و کردان یا آذریها را با آن همه حق که به گردن ایران دارند دوست نداشته باشد؟) ولی ابراز نمیشد. یک دگرگونی استراتژیک ــ تا آنجا که به نقش کردان و بسیاری اقوام ایرانی دیگر در جنبش سبز ارتباط دارد ــ دارد روی میدهد که میباید دنبالش را در چهارچوبی گشادهتر از منافع و ملاحظات حزبی گرفت.
* ـ شما در تازهترین نوشتهتان میگویید: “نسل جوانتر جامعه ایرانی برای یافتن جائی در زیر آفتاب تلاش نمیکند ــ چنان که در هر جامعه دیگری هست. جوانان با همه بیشماری خود که تا دو سوم جمعیت را در بر میگیرد با خطر نیستی روبرویند. این نیستی برای گروهی تا همان سرنوشت سهرابها میکشد ولی برای آن دهها میلیون به معنی خاموشی و رکود و ماندن در گنداب بسیجی ـ جمکرانی است؛ در سطح فیضیه برای توده و مکتب حقانی برای “سرامدان.“ احمدی نژادها و رادانها و کردانها سرمشقهای والائی، و سردار محصولیها قلههای دستاورد انسانی.
جوان ایرانی اگر به درستی آیندهای را که سادهزیستان احمدی نژادی به راهنمائی مصباح یزدیها برایش تدارک دیدهاند درنیابد و فراتر از کشاکشهای ناگزیر روزانه را نبیند جنگ تمام عیاری را که بر او تحمیل کردهاند نخواهد برد. رژیم این جنگ را بسیار جدی گرفته است.“
بسیاری از ما جوانان ساکن ایران، دچار چنان گسست فرهنگی بنیادینی از سیستم حاکم بر ایران شدهایم که بحثها و نوشتهها و گفتگوهایمان را کاملا از آنان جدا و در سطحی دیگر نگاه داشتهایم، یعنی امکان تبادل اندیشه، گفتگو، و حتی مبارزة فرهنگی با آنان نمانده است.
این از دست رفتن ارتباط و بیتوجهی کامل به مخالف از سوی ما که بیشتر ناشی از عدم امکان تحمل حضور این رژیم به معنایی بسیار عمیقتر از مخالفت یا مبارزة سیاسی است، چگونه باید “فراتر از کشاکشهای ناگزیر روزانه“ رود و جنگ جدی و تمام عیار رژیم را ببرد؟
همایون ـ جوانان ایران در تجربه دیاسپورای ایرانی ــ بخش بسار بزرگتر آن ــ انباز شدهاند. ما نیز به بیزاری از این نوع انسانی، از این شیوه زندگی، از این نگاه به جهان رسیدهایم. چگونه میتوان در چنین عصری که یک نمونه، یاخته زنده را در آزمایشگاه ترکیب کردهاند ــ نخستین گام در آفرینش سنتتیک ــ بیچندشی از بیزاری به مانندهای رحیم مشائی تا همان جنتی نگریست؟ ما نیز هیچ همانندی با آنها حس نمیکنیم ولی مبارزه و مخالفت حتا مبارزه فرهنگی با آنان (در عین اینکه نمیخواهیم خون از بینیشان بیاید) بر جای خود هست و نمیباید فرو گذاشته شود.
کشاکشهای ناگزیر روزانه در اوضاع و احوالگاه ناممکن ایران نیز هست و بیشتر هم خواهد شد ولی به ویژه جوانان در ایران نمیتوانند منظره بزرگتر را فراموش کنند. منظره بزرگتر همانا “جنگ جدی و تمام عیار“ی است که رژیم بر آنان تحمیل کرده است و آگاهی نخستین و مهمترین جبهه آن به شمار میرود. جوانان نمیباید نسل پس از خود را به ماشین نادانی و بیخبری رژیم تسلیم کنند. آن گسست فرهنگی میباید منتقل شود و جوانان بیش از هر گروه سنی دیگر میتوانند بر نوجوانان تاثیر بگذارند. چنانکه موسوی گفت ما سلاحی جز آگاهی نداریم ـ همان آگاهی که خانم مهتاب از ایران در همان نخستین هفتهها نامش را بر جنبش سبز گذاشتند: انقلاب آگاهی.
* ـ بیثباتی اقتصادی و سیاسی حاصل از تحریمهای اقتصادی سنگین و درازمدت همچنان که به از هم پاشیدن حکومت کمک میکند، میتواند به از هم گسیختن کشور نیز بینجامند.
جنبش سبز در یک پیکار متمدن ده ماهه توانسته است در برابر یک رژیم سرکوبگر بایستد، به خشونت آلوده نشود و اندیشۀ پایداری کشور ایران و سربلندی ملت ایران را برتر از خواست فروکشاندن حکومت بنشاند.
برخورد درست با مسئلۀ تحریم اقتصادی ـ که روز به روز جدیتر میشود ـ چگونه باید باشد تا به چندپاره شدن جنبش نینجامد، آسیبهای متوجه کشور را به کمترین ممکن برساند و همزمان از وضع موجود ناخواسته بیشترین بهرهبرداری را بر ضد رژیم بکند؟
همایون ـ تحریم اقتصادی و برنامه اتمی جمهوری اسلامی بزرگترین نمایشگاه عوامفریبی و سیاستبازی نیروهای مخالف در بیرون بوده است. عموم اظهار نظرها آشکارا برای ثبت در پرونده است و بس. پارهای نیز بقایای غربستیزی و آمریکاستیزی بیچون و چرای روشنفکران چپ به تعبیر اروپائی و لیبرال به تعریف آمریکائی را در خود دارد که دههها به شیفتگی کمونیسم انجامید و سی سالی است پوشیده و نه چندان پوشیده به همدلی با تروریسم جهادی، همان اسلامی، رسیده است.
در این مسئله، ما ــ صرفنظر از احساسات و باورهای خود ــ با سه گزینه روبروئیم و بس. یا پذیرفتن جمهوری اسلامی با بمب اتمی، یا حمله نظامی به ایران، و یا تحریمهای اقتصادی کمرشکن. باز صرفنظر از آنچه ما بخواهیم یا نخواهیم زیرا کسی از ما نمیپرسد، گزینه اول برای دست کم غرب، و روسیه نیز، منتفی است ــ نخواهند گذاشت. حالا حق دارند یا ندارند و چرا دیگران دارند و ما نمیباید داشته باشیم سخنانی است که برای دل خود میگوئیم. (به نظر میرسد شمار هر چه بیشتری از ایرانیان درمییابند که پویش سلاحهای اتمی تنها برای نیرومند و ماندگار کردن رژیم است). گزینش ما، اگر صرفا نخواهیم اعلامیهای داده یا مصاحبهای کرده باشیم، میان بمبهای بتنبشکن و تحریمهای کمرشکن است. من تحریمها را ترجیح میدهم، نه برای آنکه رژیم را از هم بپاشاند بلکه درست برای آنکه کشور ما با گزینه دیگر از هم نگسلد. از این گذشته بسیار احتمال دارد که تحریم جمهوری اسلامی را بر سر عقل بیاورد. هماکنون نیز رژیم به دست و پا افتاده است و شاید پس از معامله بیپایه با ترکیه و برزیل وارد مذاکره جدی با طرفهای اصلی شود. اما موضوع دود تصور نمیکنم برای مردمی که حاضرند سر خود را بدهند چندان تازگی داشته باشد. مدتهاست که چشمان هممیهنان ما اگر زیر پرده اشک نباشد پشت پرده دود است.
یک “گزینه“ دیگر که از همه پرونده پسندتر است پیشنهاد به غرب است که با کمک به مبارزه مردم ایران و تغییر رژیم مسئله را حل کنند (فوریت مشکل اتمی چندان است که از آن با اصطلاح تیک تیک ساعت یاد میکنند.)
سخنان بیرونیان اگر دل رژیم اسلامی را به پشتیبانی حتا مخالفان، از موضع آشتیناپذیر خود گرم نکند؛ و اگر با قرار دادن تحریم پیش از بمب، مسئولیت بحران و مخاطرات احتمالی را از جمهوری اسلامی (تحریم شده) به آمریکا و غرب (تحریم کننده) نیندازد اهمیتی ندارد. اما اگر میخواهیم جلو آسیب را بگیریم میباید مردم را از واقعیتها بیاگاهانیم نه آنکه به توهمها دامن بزنیم.
ـــــــــــــــــــ
پرسشها از گروهی دوستان جوان است که جز یکی همه در شهرهای گوناگون ایران زندگی میکنند.
مه ۲۰۱۰




















