Author's posts

شعر عصر مشروطه،تغییر در فرم و تحول در محتوا

با جنبش مشروطه که قرار شد آدم‌ها ارزشی پیدا کنند و شناسنامه داشته باشند و سرنوشت‌شان را خودشان تعیین کنند و در واقع آدم به حساب بیایند،

ادامه‌ی مطلب

پارادوکس مشروطه خواهی روحانیون ـ حکومت عرفی با اذن فقها

می دانیم که هیچ حادثه تاریخی بدون زمینه ها و مقدمات بوجود نمی آید و اگر آن حادثه در حد یک انقلاب و یا حتی جنبش اجتماعی باشد، این قاعده دربارة آن صادق تر است.

ادامه‌ی مطلب

مجلس اول و اهمیت قانون انجمن‌ها و تشکیلات ایالات و ولایات و دستورالعمل حکام

پس از تنش و کشاکشی که میان مردم و دستگاه حکومتی رخ داد؛ مظفرالدین شاه، فرمان اول مورخ دی ماه ۱۲٨۴ (۱۹۰۵) را صادر کرد که در آن ایجاد عدالتخانه دولتی برای اجرای احکام شرع… و تعیین حدود و اجرای احکام شریعت پیش‌بینی شده بود.

ادامه‌ی مطلب

روحانیون سیاسی یا اسلام سیاسی ـ چند نكته پیرامون نقش روحانیون در انقلاب مشروطه

هرگاه تمركز قدرت سیاسی را یكی از شاخص‌ترین وجوه یك دولت مدرن بدانیم، آنگاه بدیهی است كه تمركز قدرت سیاسی بدون مقابله با دیگر انواع اتوریته در ایران ممكن نبوده است.

ادامه‌ی مطلب

مقدمه کتاب تقی زاده و نهضت مشروطه

حکایت تاریخ و روایت‌های چندگانۀ تجدد و مؤلفة برجسته و محرک آن ــ شرح کارنامة روشنفکری ایران ــ همواره با غرض‌ورزی، تحریف، و خصومت شگفت‌انگیزی روبه‌رو بوده است.

ادامه‌ی مطلب

نقش انقلاب مشروطه در تحول تعلیم و تربیت ایران

آخوندها از این که دولت در امر تعلیم و تربیت دخالت کرده است و در دارالفنون علوم جدید به توسط معلمان خارجی تدریس می شود سخت برآشفتند.

ادامه‌ی مطلب

انگيزه‌ی انقلاب مشروطه

اهميت انقلاب مشروطه برای ايران نوين، بيش از آن است که صفات و طرز عمل رهبران مشروطه، آن را ناچيز سازد.

  ادامه‌ی مطلب

رفتن به ژرفای جنبش مشروطه

امروز نيز پس از اينهمه که درباره جنبش مشروطه نوشته شده است هنوز نمی‌توان گفت که به تاريخ پيوسته يعنی به ملکيت همه گرايش‌های سياسی ايران آمده است و سياسيکاران در جايگاه و پيام‌های آن به همرائی رسيده‌اند.

ادامه‌ی مطلب

سالشمار انقلاب مشروطه

پس از صدور فرمان مشروطيت روز شنبه بيست و ششم مرداد در سرای «مدرسة نظام» نشست باشکوهی با حضور همه علما، سران تلاشگران، درباريان و وزيران به منظور گشايش مجلس موقتی تشکيل شد.

ادامه‌ی مطلب

Muster Umschlagتلاش شماره ۳۵

بمناسبت دومین سالگرد جنبش سبز

سال نهم ـ خرداد  1390 برابر با 2011 June

***

فهرست

  • شعر

احمد  شاملو / هنگامه هویدا امیر / ایران / سارا محمدی اردهالی/ ایران/ روجا چمنکار/ فرانسه / سارا محمدی اردهالی/ ایران / آرش نصرت اللهی/ ایران / سپیده جدیری/ ایران احسان عابدی / ایران / مهری جعفری / ایران / ناما جعفری/ ایران / ماندانا مشایخی / فرهاد سپیدکار/ ایران / ماندانا زندیان

PDF

در این شماره

سردبیر تلاش ـ فرخنده مدرس

در این شماره

«جمع نشدن در سطح خیابان‌ها به معنای تمام شدن جنبش نیست.»
پذیرش این گفتة مهندس میرحسین موسوی، از جانب بخشی از نظاره‌گران بیرون و به ویژه برکناران از آنچه در درون کشور می‌گذرد، چندان آسان نمی‌نماید. زیرا قضاوت بخش بزرگی از انسان‌ها بر پایة آنچه به عینه ـ و بیشتردر لحظه ـ می‌بینند شکل می‌گیرد آن هم در شرایطی که:

در کشورهائی در خاورمیانة عربی ـ اسلامی، کشورهائی که دهه‌ها ایستائی آن‌ها را به رنگ «ثبات» می‌فروختند و نه چندان دیرزمانی پیش، «گوشه بیزار کنندة جهان ما» نامیده می‌شدند، زمین لرزه‌های سیاسی در حال فروانداختن رژیم‌ها یکی پس از دیگری‌اند و خروش و خشم مردمانشان هر روز در تجمع‌ها و زد و خوردهای خیابانی با نیروهای امنیتی و نظامی به نمایش گذاشته می‌شوند. در حالی که ادامه حضور مردم این سرزمین‌ها در خیابان‌ها و بی‌باکیشان در برابر بالا رفتن آمار کشته‌شدگان و قربانیان، نه تنها سیل توجه و حمایت‌های جهانی را به سوی آن‌ها کشیده است، بلکه از سوی همانان به محک «استواری»، «تداوم» و نمونه‌های «پیروز» در منطقه از جمله در مقایسه با کشور ما بدل شده‌اند.

اما کشور ما هنوز مانده در دست ته مانده‌ای به نام جمهوری اسلامی، با سرانی با افکاری بغایت کهنه و پوسیده و مملو از خرافات که به کانون‌های رقابتی سخت و سراسر غیراخلاقی برای انحصار قدرت حکومتی تقسیم شده‌اند. فریاد اصلاح‌طلبی سرکوب شده و سران و سخنگویان جنبش سبز و حتا بسیاری از فرزندان آن انقلابی که چنین رژیمی را برپا ساخت، در حبس خانگی یا در زندانند، به همراه روزنامه‌نگاران، فعالین سیاسی جوان و پیر همه در کنار هم به یک اتهام ـ آزادیخواهی و دفاع از حق برابر هر ایرانی در مشارکت سیاسی. موج جدید تبعیدیان تازه و حضور پناهندگان سیاسی ایرانی آواره در عراق و ترکیه و… دوباره اوج تازه‌ای گرفته است. و در بیرون: ناامنی و ناآرامی در مرزهای ایران که در محاصره دولت‌های مخالف و هراسناک از حکومت اسلامی و نیروهای نظامی ماجراجوی آن قرار دارند، گرایش تجزیه‌طلبی نیز به موازات رشد دشمنی خارجی، بازار تازه‌ای یافته است. و بخشی از نیروهای سیاسی بدور از میهن تاب و شکیبائی همگامی و پشتیبانی از جنبشی که می‌خواهد همه کار‌ها را بدور از خشونت و گام به گام پیش برد را نداشته و اصلاً سهمی از خود در آن نمی‌بینند، هردم «طرح تازه‌ای» را با الهام از نمونه‌های افغانستان، عراق و لیبی پیشنهاد و تبلیغ می‌کنند.

در چنین شرایطی به دومین سالگرد جنبش سبز رسیده‌ایم و بسیاری می‌پرسند: آیا «جنبش سبز» شکست نخورده است، آیا تمام نشده است؟ با چشم دوختن به تصویر کلی فوق، هم‌صدا شدن با مهندس میرحسین موسوی مبنی بر «تمام نشدن جنبش سبز» برای کسانی که در دوردست‌ها نشسته‌اند، آسان نیست. اما برای خود ما ایرانیان در تبعید چطور، ما نیز، که هر چند دوریم، آیا از شمار برکنارانیم؟

صرف نظر از روحیه‌ شکنندة ناپایداران و یا انگیز‌های سیاسی‌کاران، کسانی که پاسخ «آری» را سهل و «سبکبار» از آستین بیرون می‌کشند و در برابر این پرسش‌ها تبلیغ می‌کنند، نه تعریفی از «پیروزی» در ایران دارند و نه معیاری برای «استواری» و نه تصوری از «تداوم» و نه شناخت روشنی از آنچه در این سه دهه در متن جامعه دگرگون شدة ایران رخ داده و نه درکی از مضمون تاریخی که جنبش سبز از درون آن سر برآورده است، نه آشنائی با آن «ایران تازه‌ای» که «در دل سرد زمستان سی سالة خود» جنبش سبز را «همچون غنچه‌ای» پرورید و در خرداد ۸۸ به نمایش گذاشت و همة ما را «در تماشای قیام قامت باغش» به شگفتی و شور کشاند. بدیهی است برای کسانی که عمق تحولات درونی جامعه ایرانی را دهه‌هاست زیر نظر دارند و دگرگونی‌های همه سویة نگرشی، ارزشی، الگوئی و گرایشی آن را دیده و در نمودار ساختن، گستردن و ستودن آن‌ها دستی داشته‌اند، چنین پاسخ‌های «سهل» و سبُِکی نمی‌توانند مکان درنگی، هر قدر کوتاه، باشند. به نظر ما بررسی ریشه‌ها و بستر تاریخی شکل‌گیری جنبش سبز در ایران در دهه‌های گذشته، تنها سرچشمه یافتن پاسخی درست به پرسش‌ از تداوم و سرزندگی این جنبش است.

با این باور است که بار دیگر عزم را جزم کردیم و با پرسش‌های خود به حوزه‌های مختلف زندگی و فعالیت‌های اجتماعی در سه دهه گذشته، نمونه‌وار، سرزدیم و با یاری گرفتن از قدرت تحلیل دست‌درکاران و تحلیل‌گران رویش و پویش در آن حوزه‌های مختلف زندگی فرهنگی و اجتماعی میهنمان، به بررسی آنچه که پیش از خرداد ۱۳۸۸ رخ داده و در جنبش سبز به نمایش گذاشته شده بود، پرداختیم.

این شماره ـ دومین دفتر سبز تلاش ـ گرد آمده، از دل این پرس و جو‌ها و گفتگوهاست و به مناسبت فرا رسیدن دومین سالگرد جنبش سبز، با نگاهی قدر‌شناسانه و ستایشگرانه به همة تلاش‌ها و تمامی کسانی که در راه سربلندی و والائی اخلاقی، فرهنگی و سیاسی ایران و استقرار نظام آزادی می‌کوشند و همچنان در راه تداوم و تقویت جنبش سبز گام برمی‌دارند. از همه همکاران در این شمارة تلاش که ما را در گردآمدن مطالب دفتر سبز دوم یاری دادند، سپاسگزاریم، به ویژه از خانم ماندانا زندیان که برخی از مقاله‌ها و همچنین بخشی از مصاحبه‌ها به همت و لطف و همکاری ایشان فراهم گردیده است.

نخستین شماره بدون حضور داریوش همایون / فرخنده مدرس

Farkhode Homayoun

نخستین شماره بدون حضور داریوش همایون

فرخنده مدرس

به عادت همیشه هنگامی که طرح و محور مضمونی هر شمارة فصلنامه تلاش آماده و مقدمات اولیه کار‌ها یعنی در تماس و جلب نظر افراد برای نوشتن مقاله یا انجام مصاحبه به نتیجه‌ای می‌رسید، تصمیم و نتیجه را به اطلاع آقای همایون می‌رساندیم؛ هنگامی که می‌پرسیدند «کار‌ها چطور پیش می‌رود؟» آنگاه در بیشتر اوقات، نه، همیشه، می‌گفتند: «بسیار خوب است، آفرین، آفرین»

طرح تلاش ۳۵ که قرار بود به مناسبت دومین سالگرد جنبش سبز و به عنوان دومین دفتر سبز تدارک دیده شود، از مدت‌ها پیش یعنی از اواخر سال میلادی گذشته فراهم و با ایشان در میان گذاشته شده بود. طبق معمول نیز قصد انجام یک مصاحبه اساسی با خودشان را برای آن شماره اعلام کردم، برای دیدن ژرفای ریشه‌های این جنبش در حوزه‌های مختلف اجتماعی از نگاه ایشان که در عمق و گستردگی دید زبانزد، همگان بودند. نگاه به نقطه‌های آغاز ریشه‌گیری حرکتی که داریوش همایون همواره از آن به عنوان یک جنبش عظیم اجتماعی یاد می‌کرد و بدان چنان سخت دلبسته بود که باز هم زبانزد همگان شده بود. در پاسخ درخواستم باز هم مطابق معمول گفتند: «در خدمتم»!

اما این زبان همراهی و در اصل پشتیبانی بی‌قید و شرط از تلاش را، وقتی به گذشته فکر می‌کنم، نمی‌توانم بگویم آسان بدست آورده‌ بودیم. صدور این جواز و دادن پاسخ مثبت به هر درخواست مصاحبه یا نوشتن مطلبی برای تلاش با چنین واژه‌های فروتنانه‌ای، وقتی به انتشار تلاش رسید، از فراز و نشیب‌های کار و همکاری‌های یک دهه‌ای گذشته بود.

روزی (اواخر دهه ۱۹۹۰و اوائل سال ۲۰۰۰)، زمانی که یکی دو شمارة تلاش را به عنوان دستگرمی منتشر کرده بودیم، در یکی از ملاقات‌های سالانه در هامبورگ، هنگامی که دو نفری در خیابان قدم می‌زدیم و نزدیکی‌های جداشدن و خداحافظی، پرسیدند: «کار‌ها چطور پیش می‌رود؟» این جمله بر من در برابر ایشان حکم فشار تکمه گزارش دهی خودکار را داشت، بلافاصله همه آنچه را که در فاصله دو ملاقات انجام داده بودیم برایشان بازگو کردم. هنوز در آن زمان به ندرت تماسمان از راه تلفن و ایمیل منظم و در فاصله‌های کوتاه شده بود. شروع کردم به شرح مفصلی از دو شماره «تلاش‌های دستگرمی»، از افرادی که تا آن موقع کاری در تلاش انجام داده بودند و یا مصاحبه‌ با چهره‌هائی که صورت گرفته بود. در انتهای گزارشم هیچ نگفتند. سکوت! سکوت ایشان همواره معنا داشت. این بار فهمیدم کار در مجموع چندان چنگی به دلشان نزده است. با این احساسِ که برخاسته از تجربه نزدیک به دهسال آشنائی و فعالیت در کنارشان بود، درخواستم را برای جلب همکاریشان فرو خوردم. صحبت عوض شد و ما در انتهای خیابان، با نزديک شدن فردی که طبق قرار به دنبالشان آمده بود، از هم خداحافظی کردیم.

کارمان را ادامه دادیم. بدون تداوم کار، کاری که در آن خود بهتر از هر کس می‌دانستیم، حتا با نوباوگی فاصله داریم، چگونه می‌توانستیم خود را ارتقا دهیم و نظر‌ها را به خود جلب و اعتمادی در میان فعالین، درون که سهل است، بیرون برانگیزیم! در این فاصله، تا ملاقات بعدی، چند شماره دیگر داده بودیم از‌‌ همان نمونه‌های کپی پیشین و در ادامه‌‌ همان سلسله شماره‌ها، اما بی‌قرار برای دگرگون کردن و اصلاح اساسی. در این فاصله به مناسبت هشتم مارس شماره‌ای ویژه تدارک دیده و منتشر ساخته بودیم که خود دستگرمی برای تغییر بود. همه‌اش مربوط به مبارزات زنان و بر محور مطالبات آنان. اولین جلد رنگی و براق تلاش و نه مقوائی، اوراق درون نه کپی شده بلکه چاپی، با عکسی فراموش نشدنی بر جلد آن. عکسی در ثبت لحظه‌ای از تاریخ افتخارآفرین زنان دلاور ایران با زبان تمثیل و اشاره و نماد‌ها، از خبرنگار عکاس مجله آلمانی اشترن که چندین بار به همراه همکارانش به ایران سفر کرده بود و نطفه‌های پرقدرت و رشد یابندة جنبش زنان ایران را در خلال دهة دوم خردادیش از نزدیک دیده و گزارش‌هائی از آن تهیه و منتشر کرده بود، با اجازه و امضا و تشویق خود وی، وقتی از منظور ما در استفاده از عکسش بر روی جلد یک شماره ویژه مجله‌ای فارسی زبان اطلاع حاصل نمود. تا جائی که به خاطر دارم، این شماره را برای آقای همایون هم فرستاده بودیم.

در ملاقات بعدی، اینبار در یک رستوران در هامبورگ و در حضور و همراهی همسرم، تقاضای همکاری ایشان را بدون هر مقدمه‌چینی مطرح کردم. ایشان باز هم سکوت کردند و من کلافه چند لحظه‌ای سر به زیر فکر کردم و سپس در حالی که به نیم‌رخشان چشم دوخته بودم گفتم: «در پاسخ مثبت به درخواست ما از شما می‌خواهم نه بر اساس آنچه که امروز در تلاش می‌بینید، بلکه بر پایه امید‌ها و آرزوهای ما و آنچه در ذهنمان برای آینده تلاش می‌گذرد، قضاوت کنید.» و دیگر هیچ نگفتم. ایشان باز هم سکوت کردند، اما این بار سکوتشان معنای دیگری داشت؛ لحظه‌هائی نه چندان طولانی‌تر از چند ثانیه به فکر فرو رفتند. موضوع عوض شد و بحث بر سر معنای مدرنیته پیش آمد و اینکه پست مدرن‌های ایران از انتقاد و مشکلات عظیم جهان مدرن سخن می‌گویند، ایشان گفتند؛ اولاً پست‌مدرن‌های ایران که‌‌ همان چپ‌های شرمگین گذشته‌ یا بومی‌گرایان همیشگی هستند، فرق میان مدرنیزاسیون و مدرنیته را نمی‌دانند. ثانیاً چارة مشکلات مدرنیته در مدرنیتة بیشتر است، نه کنار گذاشتن آن و رفتن به کجراهه‌های تازه. پاسخ کوتاه بود و مثل همیشه قاطع، اما کار ما را برای پی‌گیری و دامن زدن به بحث و گفتگو در باره معنای آن به سان کوهی عبور ناپذیر می‌کرد. اما به تلاش و زحمتش خیلی می‌ارزید.

از این سفر و بازگشت ایشان به سوئیس هفته‌ای گذشت. روزی بعد از ظهر وقتی از کار به خانه برگشتم، روی میز چشمم به یک پاکت پستی نارنجی رنگ در قطع آ. ۴ افتاد با دست خطی آشنا. خطشان، نه به فارسی و نه به لاتین، به نظرم هیچ زیبا نبود، اما بسیار خوانا بود. با عجله و اشتیاقی وصف ناشدنی پاکت را با فرو بردن انگشت اشاره در درز آن تقریباً از هم دریدم: فصل اول کتابی در حال ‌زاده شدن، با عنوان «صدسال گذشته ایران و پیکار جامعه ایرانی با مدرنیته (تجدد)» با تیتر «انقلاب نوگری و استبداد روشنرای» به قلم داریوش همایون.

برای ما و برای تلاش آن لحظه فرصت و آغاز تازه‌ای بود، به معنای کار دقیق‌تر و تمیز‌تر، بحث‌های فکر شده‌تر، فرصتی نو برای دگرگونی که در پی‌اش بودیم بدون آنکه بخواهیم از آنچه که تا آن زمان کرده بودیم ببُریم و راهی را که گشوده بودیم ببندیم، فرصتی برای اصلاح بیشتر. این آغاز نو را با نو کردن سلسله شماره‌های تلاش و آوردن شعری از اقبال لاهوری بر روی جلد تلاش ـ در مقایسه با آنچه امروز شده چقدر خام و ناپخته به نظر می‌رسد! ـ جشن گرفتیم. بر پیشانی صفحات و جلد تلاش نوشتیم «دور جدید – شماره۱» عکس روی جلد آن هم شد تصویر بسترمرمرینی مزین به شعر لاهوری:

«ساحل افتاده گفت / گرچه بسی زیستم
هیچ نه معلوم شد / آه که من چیستم
موج ز خود رفته‌ای / تیز خرامید و گفت:
هستم اگر می‌روم / گر نروم نیستم»

دور جدید تلاش ـ شماره ۱ ـ با آن دست‌نوشته در صفحه سیزده اوراقش، با این توضیح از سوی سردبیر چاپ شد:

«مطلب زیر فصل اول کتابی است در باره‌:

صدسال گذشته ایران و پیکار جامعه ایرانی با مدرنیته (تجدد)

که توسط آقای داریوش همایون در دست نگارش می‌باشد. هر فصل این کتاب به استقلال می‌تواند رساله‌ای بشمار آید. نشریه تلاش ضمن قدردانی از آقای همایون بابت اجازه نشر این بخش از کتابشان برای نخستین‌بار، امیدوار است بتواند با ارائه این مجموعه، رابطه‌ای پربار میان خوانندگان علاقمند و مؤلف کتاب و زوایای نوینی که در بررسی و بازبینی تاریخ صد ساله گذشته ایران باز می‌کند برقرار نماید.»

ضرب‌ آهنگ نوشتن‌های آقای همایون بسیار تند‌تر از زمان انتشار شماره‌های تلاش بود که هر چه می‌گذشت در سختی کار دقیق، تمیز و حساب شده، این فاصله‌ها بیشتر می‌شد، به طوری که پس از ۲۵ شماره ـ در میانه فصل‌های میانی کتاب ـ مجموعه اثر آماده چاپ گردیده بود. تصمیم گرفتیم؛ همزمان در استقبال فرا رسیدن صدمین سالگرد انقلاب مشروطه و در گرامی‌داشت آن، اثر را که پس از چند فصل نخست عنوان «صدسال کشاکش با تجدد» را یافته بود، همراه با تدارک شمارة ویژه تلاش (۲۶) به مناسبت صدمین سالگرد انقلاب مشروطه منتشر کنیم. هم آن اثر که در معرفی‌اش نوشتم «مانیفست پنجاه سال آینده ایران» و هم آن شماره ویژه، هرگاه نگاهی به آن‌ها می‌اندازم، نم اشک شوق و غرور چشمانم را می‌پوشاند.

حال که مراحل پایانی تدارک تلاش شماره ۳۵ را پشت سر می‌گذارم، آن شوق و غرور همچنان باقی است، اما اندوه و حسرتی وصف ناکردنی قلبم را سنگین می‌کند. شماره ۳۵، نخستین شماره بدون حضور داریوش همایون!

در انجام طرح ریخته شده توقفی طولانی افتاد. درگذشت ناگهانی داریوش همایون واقعه‌ای نبود که دست درکاران تلاش و تلاش که روان نظرات و سخنان وی روح‌بخش آن بود و در جای جای آن لانه داشت، بتوانند بدون مات شدن به کار ادامه دهند. پس از توقفی مطلق اما کوتاه، کار دنبال کردن اجرای طرح دفتر دوم سبز را به امان همکار نازنیم ماندانا زندیان که همچون در دفتر سبز نخست قول همه گونه همکاری را داده بود، گذاشتیم و خود را غرق در برگزاری مراسم یاد بود کردیم. مراسمی که بی‌هیچ گزافه‌ای دمیدن روح و امید دوباره‌ای بود، و گوشزدی بر ضرورت ادامه کار. همگان می‌گفتند؛ و روی سخنشان بیشتر از هر کس بر «اهل تلاش» بود، که باید دوصد چندان کار کند تا شاید خلائی که با رفتن ایشان برجای مانده است این چنین بزرگ نماند. پیام‌آوری از ایران که خود در بزرگی‌اش در خدمت به ایران از راه قلم، جائی، حتا به قدر درز و روزنه‌ئی دستیاب، برای گرفتن اندازه نمی‌گذارد، در نخستین سخن تسلا بخش خود می‌گفت: «خبر درگذشتشان در ایران خیلی سریع پیچید. در شگفتم و اصلاً باورم نمی‌شود که این همه افراد ایشان را در ایران می‌شناختند و از درگذشت و خلاء حضورشان در این لحظه‌های مهم سرنوشت کشور ابراز تأسف می‌کردند.»

راه را باید ادامه داد. این نه تنها گفته دیگران و دوستداران، بل نجوای آرام آن «موج» بلند در گوشمان بود: «گرنروم نیستم»!

با همه این‌ گوشزد‌ها و تشویق‌ها و دلداری‌ها، و علیرغم اراده‌گرائی سخت که از آموزش‌ و تربیت «مائوئیستی» دوران نوجوانی و جوانی در جانمان مانده است، همراه با عشق «مجنون‌وار» به کار و فکر ایران، با وجود همة این‌ها، اما بازگشت به کار دادن شمارة نخست بدون حضور داریوش همایون برایمان به هیچ روی ساده نبود.

برای تداوم این حضور، و بیشتر برای تسکین خودمان، چاره‌ای اندیشیدم که خوشبختانه به بار نشست، متین و زیبا. فکر انجام مصاحبه‌ای با یکی از روزنامه‌نگارانی که می‌گوید ـ و در گفته‌ها و نوشته‌هایش نشان داده بود که راست می‌گوید ـ داریوش همایون را شناخته است و ارزشش را خوب می‌داند. روزنامه نگاری که زبانی آرام دارد و در مقابل دیگران به ویژه در برابر اندیشه، فروتن است و گردن احترام خم می‌کند، چه موافق و چه مخالف. درست به‌‌ همان روش داریوش همایون. در تقاضای خود برای انجام مصاحبه‌ای با وی نوشتم:

«…. در تدارک شماره ۳۵ فصلنامه تلاش هستیم. این شماره قرار است نگاهی عمیق‌تر به برخی از حوزه‌های فعالیت اجتماعی که بر روی هم در برآمد جنبش سبز نقش داشته‌ است، بی‌اندازد. روزنامه نگاری یکی از آنهاست.
از نظر خودمان دو دلیل محکم داریم که باید به سراغ شما می‌آمدیم:
۱ ـ خود شما و سابقه‌ی روزنامه نگاریتان که دانسته‌های نهفته در آن برای ما شایسته احترام زیادی است.
۲ ـ هیچ شماره‌ای از تلاش تا کنون بدون مقاله‌ای و به ویژه مصاحبه‌ای با آقای همایون نبوده است.
به عنوان کسی که اساساً مصاحبه‌های تلاش را صورت می‌داد، ایشان تنها کسی بودند که همواره پرسش‌هایم را با اطمینان و خاطری جمع یک جا برایشان می‌فرستادم. ایشان، علاوه بر اینکه سلسله مراتب پرسش‌ها را رعایت می‌کردند و در هیچ پاسخی پرسش بعدی را بی‌ربط نمی‌نمودند، و همیشه در ارزشی که پاسخ‌هایشان داشت، بهائی نیز به پرسش می‌بخشیدند، همچنین در سخن گفتن مثبت و به احترام در بارة دیگران ـ اگر ذکر نامی اجتناب ناپذیر بود ـ دست گشاده و نظری بلند داشتند. و دلایل متعدد دیگری که نمی‌خواهم وقتتان را با شمارش آن‌ها بگیرم.
به هر دلیلی احساس می‌کنم، دادن این شماره با جای خالی ایشان ناممکن است، بیش از هر کس برای خود من. حال مایلم از شما درخواست کنم با پاسخ به پرسشهای زیر علاوه بر حضور خود در این شماره، برای پر کردن جای ایشان به صورتی که در زیر آمده و از سخنان و مقام خود ایشان یاری گرفته شده است، یاریم دهید. در میان بسیاری از دوستداران ایشان و آن هم در این سطح، هیچ کس را نیافتم که چنین فروتنانه، صمیمانه و یکدست، و با‌شناختی عمیق در وجوه مختلف شخصیتیشان، چون شما در باره‌شان سخن گوید. و کمتر کسی را یافته‌ام که چنین صمیمی و فروتنانه چون شما ـ همچون او ـ به احترام و بلندنظرانه در بارة سرآمدان جامعه سخن گوید. جای ایشان را بیش و پیش از هر چیز چنین روحیه‌هائی پر می‌کنند.

امیدوارم درخواست ما را رد نکنید. سپاسگزار خواهم شد، با ایمیلی ما را از تصمیم خود مطلع سازید.

با احترام مدرس
۲۹ مارس ۲۰۱۱»

ايشان قول همکاری دادند و بارها، در برابر پی‌جوئی‌ها، در پيام‌های دو سه کلمه‌ای خود بر آن تأکيد کردند. اما انجام به تعويق افتاد و با قرار گرفتن مشکلات بسيار بر سر راه، که از برخی ما مطلع بوديم و از بسياری نه، به طول انجاميد و من هر روز بی‌تاب‌تر و ناشکيباتر می‌شدم. اما همين دانستن مرا، که در پافشاری برای پيشبرد کار گاه از حريم و حرمت آرام ديگران هم درمی‌گذرم، چنان شرم‌زده می‌کرد و پوزش‌خواه که ديگر روی فرستادن ايميلی را هم نداشتم. ما ناگزير به مراحل پايانی کار رسيده بوديم و مجله بايد به مناسبت دومين سالگرد، روز تاريخی 25 خرداد، حداقل روی سايت تلاش قرار می‌گرفت ـ و اين را به دوستانی که در اين شماره با ما همکاری کرده‌اند، قول داده بوديم ـ بايد به عهد خود وفا می کرديم و انتظار هم بيش از آن جايز نمی‌بود. با دلی سنگين خواستم با نگارش گزارش شکل‌گيری رابطه‌ی داريوش همايون با تلاش جای خالی ايشان و آن مصاحبه را ـ شايد ـ پر کنم.

در خاتمه این سطور، پاسخ‌ها همراه با نامه‌ای کوتاه آمد. بار اندوه سبک‌تر و بر خجالت افزوده شد. اما در مورد جای خالی؟

در پاسخ به پرسش‌های ما که نوعی از روزنامه‌نگاری ـ مکان تلاقی عمل و انديشه ـ را مورد نظر دارد، و داريوش همايون اگر ادعا نکنيم سازنده و حيات بخش آن، بی‌ترديد ستون برپائی و موجب جان گيری و الگوی آن است، مسعود بهنود نمی گويد؛ نبودِ «دردناکتر» همايون خلائی پرناشدنی است. او به جای به دهان گرفتن اين حرف، جای خالی را ترسيم، تبيين و تصوير و مشخصات آن را روشن می‌کند، به قول معروف بدان عينيت قابل رويت و قابل لمس می‌بخشد، آن هم با ظرافتی روزنامه‌نگارانه. او بر فراز پاسخ‌های خود روشن می‌کند؛ برای انجام وظائف روزنامه‌نگاری، گام نخست، ديدن درست هر مسئله از جمله ديدن درست «جای خالی» است.

اين کاريست که کار را بر نسل روزنامه‌نگاران امروز و آينده ايران، در ديدن جاهای خالی آسانتر می‌کند ـ و مسير پر بلای روزنامه‌نگاری ايران، مسافتی ديگر «کوبيده» می‌شود.

تقدیم به همة روزنامه‌نگاران آزادیخواه در بند / گفتگوی فرخنده مدرس با مسعود بهنود

105 Behnoud

فرخنده خانم عزیز

من در این فاصله به خاطر جراحی دوباره رفتم بیمارستان و متاسفم که کار شما را با همه تعهدی که احساس می‌کردم ناتمام ماند.

برای اینکه بدانید هیچ خلاف نبود وقتی گفتم که نوشته‌ام و می‌نویسم. در اینجا پاسخ خود را به شش تا از سئوالات شما ضمیمه می‌کنم. البته که یادداشت‌هایم برای بقیه سئوال‌ها ماند. بماند برای فرصتی دیگر.

گربماندیم بازپس دوزیم جامه‌ها کز فراق چاک شده…

با عذر تمام

سلام به علی جان

******

تقدیم به همة روزنامه‌نگاران آزادیخواه در بند

گفتگوی فرخنده مدرس با مسعود بهنود

تلاش ـ «سیاستگری روزانه از نگرش استراتژیک، بلکه فلسفی جدا نیست، همه با هم می‌آیند و به هم بسته‌اند. در میدان عمل این بسته بودن مسائل نمی‌باید ما را به معمای مرغ و تخم‌مرغ بیندازد؛ ولی در اندیشه نمی‌توانیم از یکی به دیگری نرسیم و نپردازیم.»

مایلیم در گام نخست این گفتگو، تعبیر شما را از این گفتة آقای همایون بدانیم. به نظر شما داریوش همایون در این گفته رو به چه کسانی دارد؟ کسانی که مرزهای پررنگی میان کار فکری و فعالیت عملی می‌بینند؟

 ‌

بهنود: اصولا نوشته‌های آقای همایون، برآمده از تجربیات شخصی اوست و خطاب به نسل‌ها. این مشخصه را از‌‌ همان اوایل نویسندگی داشت. اینجا هم دستاورد خود می‌گوید. اگر جز این بگوید همایون نیست و اگر جز این بگوید راست نگفته است. او در چهارده سالگی با شتابی باور نکردنی وارد صحنه عمل شد، به قول خودش قبل از آنکه کاملا اندیشیده باشد، و خیلی زود روزگار چنان سیلی به او زد که هم روحش را معذب کرد و هم جسمش را ناتوان. پس دیر زمانی برای پرورش اندیشه خود گذاشت و آن‌گاه بیست سال بعد وارد عرصه عمل شد. آن هم عمل به روزنامه‌نگاری که هنوز پیدا نیست ادامه تفکر فلسفی است یا آغاز به عمل. اما زمانی که قائم مقام حزب شد و وارد کابینه گشت، چنان مردی پخته عمل کرد انگار نه انگار که از جمع دولت تکنوکرات‌ها تنها او بود که حتی یک روز هم کار دولتی نکرده بود. گرچه روزگار در گلدان اصلی مجال آن نداد که این اندیشه به عمل انجامیده لمحه‌ای میدان گیرد. به هزیمت پادشاه و به هم ریختن خیمه‌گاه فرماندهی همه چیز به هم ریخت. اما دیگر وارد عمل شده بود. از آن پس و در خارج از کشور نوشت، اما پنهان نمی‌توانست کرد که ننوشت که نوشته باشد بلکه نوشت تا از آن عمل بزاید. من خود معتقدم به کسانی که مرزهای پررنگی بین کار فکری و فعالیت عملی می‌بینند. اما نمی‌توانم از تجربه‌ای که کسی مانند همایون به دست آورده آسان بگذرم. باید کار کرد هنوز.

 ‌

تلاش ـ در میان سخنانی که در یادبود و گرامی‌داشت داریوش همایون گفته شد، روشنفکری آشنا به سیاست و فرهنگ ـ داریوش آشوری ـ که به ویژه در سالهای پس از انقلاب میدان عمل را تا حدود زیادی به روی خود بست و برکنار از سیاست روز کار تحقیق و «صِرف نظر» را برگزید و دیریست که از خدمت گزاران شایستة فکر و فرهنگ این مرز و بوم شده‌ است، آقای همایون را روزنامه‌نگاری می‌خواند که «اهل فلسفه و مسائل فکری در ساحتِ نظریِ صرف نبود.» سخن ارزیابانة چنین فردی را نمی‌توان به آسانی کنار نهاد و بدون نگاهی ژرف‌تر از کنار آن گذشت. البته نه در بارة آقای همایون بلکه هستة عمیق‌تر آن یعنی رابطه عمل و فکر.

برای ما نیوشندگان میان این دو گفتة دو تن از فرزانگان میهنمان رابطه‌ای برقرار است. شما به عنوان یک روزنامه نگار با سابقه که به قاعده هر دو حوزة فعالیت، عمل و فکر، را باید زیر نظر داشته باشید، این رابطه را به چه صورت می‌بینید؟ آیا جدالی است میان سیاستگری و انتلکتوئلی که هنوز حل نشده است؟

 ‌

بهنود: جدالی که نه، اما چالشی می‌تواند بود. و این چالش نیکوست. کسانی که زندان رفته‌اند می‌دانند که در زندان ماجرائی است که بیرون از آنجا قابل تصور نیست به خصوص اگر بند عمومی باشد. قرار گرفتن با یک عده آدمیان به اجبار و الزام و بیرون زدن خصلت هائی که معمولا در اجتماع بزک می‌شوند و پوشیده می‌آیند، تجربه غریبی است که از دور قابل تصور نیست نه داستایوسکی می‌توانست چنین خوب ترسیمشان کند نه ژان ژنه. این یک نمونه خیلی خیلی نادرست و افراطی و بزرگ نمائی و کاریکاتور شده است اما می‌توان گفت در زمینه‌های دیگر به درجات چنین است. نمی‌توان برای اداره جامعه‌ای نسخه پیچید و برای درد‌هایش درمان نوشت بدون دانستن ضوابط عمل. عمل برای خودش ضابطه دارد، میدان دارد، محدودیت دارد.

اینکه می‌بینید از میان کنشگران سیاسی خارج از کشور نه آقای همایون و نه هیچ یک از دولتمردان سابق بدان تندی نیستند که به اصطلاح مبارزان دو نظام، سیاستگرایانی که بسیار هم صدمه دیده‌اند، دلیلش این است که مارگزیده می‌داند قیمت پادزهر را. میدان عمل بسیار میدان دشواری است و‌ گاه به نظر می‌رسد دو صد گفته چون نیم کردار نیست، پس باید چالش میان سیاستگری و روشنفکری را غنیمت شمرد و راه حل جامعه را – چندان که جامعه بشری را – در تفاهم و تعامل این دو دید.

اما در عین حال هنوز بر این باورم که لازم نیست حتما سیاست گران روشنفکری کنند و یا روشنفکران وارد عرصه عمل شوند، اما گفتگویشان بی‌شک لازم است و وحدتشان هم می‌تواند راهگشا باشد. چنان که در مورد فروغی، قوام السلطنه، تیمورتاش، علی اکبر داور، نصرت الدوله فیروز، مستشارالدوله، منصورالسلطنه عدل، علی اصغر خان حکمت، وثوق الدوله، امیرعباس هویدا، فخرالدین شادمان، علینقی عالیخانی و داریوش همایون بسیاری دیگر به گمانم فایده بخش بود. اگر می‌بینید بیشترشان خوش عاقبت نبودند برای اینکه جامعه هنوز عقب افتاده است و کار دارد.

تلاش ـ پیش از طرح پرسش بعدی ذکر این نکته شاید لازم باشد که امیدواریم نه خوانندگان و نه آن فرزانه ارجمند، این پرسش و قیاس ما را به گرفتاری در بند پیوند عاطفی ما با داریوش همایون تعبیر نکنند. مسئله ما همانگونه که قید شد، گشودن میدان بحث و هوشیاری در از دست ندادن دستاورد‌ها و بنا نمودن درست بر آنهاست، از جمله فهم بهتر نقش «عمل» در دگرگون ساختن فرهنگ و فکر و پیش بردن جامعه است.

اجازه دهید به منظور تاباندن نور بیشتری بر این بحث نقل دیگری از چهرة برجسته‌ای از جمع فرزانگان میهنمان بیاوریم؛ دکتر جواد طباطبائی در کتاب مکتب تبریز ـ فصل نخست «سنت قدمائی و نظریه سنت» در بررسی «مختصات میدانی که دارالسلطنه تبریز و تأمل در پیامدهای «آن وهن بزرگ» ایجاد کرد…» همچنین در نگاه به «اصلاحات میرزا ابوالقاسم قائم مقام در تجدید اندیشه سیاسی» می‌گوید:

«در تاریخ تجدد خواهی ایرانیان، سهم نظریه‌های عمل از صِرفِ نظریه‌پردازی‌های اهل نظر بیشتر بوده است.» از این گفته ما بیشتر این را می‌فهمیم که در سیاست که ظاهراً بیشتر حوزة عمل است، نباید از روی «عمل» به راحتی عبور کرد. فهم سیاست و اقداماتی که می‌شود، آنقدر مهم است که ـ در گفته ـ ضرورت نظریه‌پردازی در بارة آن مطرح می‌شود.

با نگاهی به این سه دهة گذشته و تحولات عظیمی که در بطن جامعه فرهنگی و سرآمدی ایران رخ داده است، رابطه «عمل» و «نظر» را در بستر این دگرگونی‌ها چگونه می‌بینید؟

بهنود: آدمی وقتی وارد عوامل نظری و روشنفکری می‌شود خود به خود به مقام تحول طلب ارتقا می‌یابد، می‌خواهد جامعه ارتقا بگیرد، از هر جهت. این خواست قطعی است. اما آیا نظریه‌پردازی کفایتش می‌کند یا اینکه ناگزیر می‌شود لباسش را بکند و مانند آشیخ هادی خودش بنائی کند تا دیگران شرافت بنائی بیاموزند، سخنی دیگر است و بستگی به این دارد که آن اهل نظر چنین الزامی را حس می‌کند یا نه. چه بسیارند که به این نقطه رسیدند که باید وارد عرصه عمل شد. و چه بسیارند – شاید هم بیشتر اهل نظر چنین‌اند – که هرگز وارد وادی کنش نشدند. عمل را به اهلش وانهادند اما برای آنان حد و مرز و اندازه و شرافت معین کردند. به نظر حکم کلی نمی‌توان داد.

 ‌

تلاش ـ به عنوان یک روزنامه نگار باسابقه‌ای که داریوش همایون روزنامه‌نگار روشنفکر و اهل سیاست‌ورزی را از نزدیک‌تر می‌شناسد ـ با نگاه به این نوع روزنامه نگاری و این روزنامه نگار ـ روزنامه نگاری به عنوان یک عرصه تأثیرگزاری را کجا قرار می‌دهید؟

 ‌

بهنود: این درست است که داریوش همایون یگانه بود، زمانی کشور صاحب دو موسسه بزرگ مطبوعاتی اثرگذار بود و یکی هم اضافه شد. آیندگان نسبت به غول‌های مطبوعاتی زمان لاغر بود اما پرمدعا، چرا که همایون را داشت. همایون چیزی داشت که مرحومان مسعودی و مصباح‌زاده نداشتند، او نظریه‌پرداز بود. نشریه را در خدمت آن نظر می‌خواست. مرحوم مسعودی که اصلا چنین نبود و فقط عشق روزنامه نگاری داشت و مرحوم مصباح‌زاده هم به نظرم نمی‌آید که اهل نظر بودند با همه سواد و دانش خود. اما همایون روشنفکری بود که نظر داشت. روزنامه آیندگان، وی را و نظرش را آینه گردانی کرد و به پادشاه و به مردم نشانش داد. وقتی همایون قلم برمی گرفت کلامش تنها سخن مردم نبود بلکه از چشم حکومت هم می‌نگریست و محدودیت‌های حاکم را هم می‌دید. این تفاوت عمده‌اش بود با روشنفکران الزاما چپ زمان که همانند آل احمد و ساعدی و شاملو روشنفکری را اعتراض به قدرت حاکم می‌دانستند، همایون نمی‌دانست، او قائل به اصلاح بود. خیلی پراگماتیست، خیلی واقع بین، مخالف ایده الیسم، مخالف مطلق زدگی. کاش دیر نبود و فرصت بود تا کسانی مانند همایون اثر بگذارند در گردش امور. اما دریغا که دیر شده بود. در‌‌ همان دوران و در حالی که جناح چپ روشنفکری متهمش می‌داشت که از حکومت است و زبان حکومت است چیز‌ها نوشت که از دیگران برنمی آید نوشتنش.

همایون وسعت داد حیطه تاثیرگذاری روزنامه نگاری ایران. پیش از او نامداران آن‌ها بودند که دشنام‌های بلند‌تر و برانگیزاننده‌تر به حکومتگران داده و خود را بیشتر به خطر انداخته باشند. بزرگوارانی مانند میرزا جهانگیر خان، فرخی یزدی و دکتر فاطمی‌ها هم حتی. چه رسد به کریمپور شیرازی و محمد مسعود… پیش از اینکه همایون بدرخشد دکتر مصباح‌زاده، عبدالرحمن فرامرزی، جهانگیر تفضلی و اسماعیل پوروالی در تغییر فضای مطبوعات حرکتی کرده بودند، همزمان با وی کسانی مانند زنده یاد مهدی سمسار و دکتر رحمت مصطفوی هم نقشی نهاده بودند. همایون با همه این‌ها کار کرد.

در این سال‌های اخیر وقتی نسل نو دید که همایون صنعتی‌زاده می‌تواند از دل کویر تفتیده گلاب و اسانس گل چنان بیرون بکشد، به طفیل علمی که داشت و به همت و پشتکارش، گلابی که جهان صف ببندند به خریداریش. وقتی دانستیم که مردی چون او و یا دکتر محمود خان افشار و فرزندش ایرج افشار چقدر در رشد و حرکت فرهنگ این سرزمین موثر شدند، تازه شاید وقت درکش بود که چه خطا‌ها کردیم یک عمر در شناخت قهرمانان. قهرمانان اصلی کشور از لشکر سازندگان می‌آیند اگر کتابی هم در دست داشتند چه بهتر.

تلاش: تقریباً دو سده روزنامه نگاری در ایران، تاریخ نسبتاً قابل توجه‌ایست. روزنامه نگاری با مقدمات و فراهم شدن زمینه‌های جنبش مشروطه آمد، جنبشی که «هرچه نوگری (تجدد) ایرانی بدان باز می‌گردد…. از میان همه راه‌های سیاست در ایران سدة بیستم، روزنامه‌نگاری پویا‌تر بوده و بر اهمیت آن پیوسته افزوده شده است.»

اهمیت در چه چیز؟ مکانیسم تأثیر بر سیاست ایران از طریق «صرف» قلم و ورق سپید در دست و پیش روی افرادی که ظاهراً هیچ پیوندی یا قول و قراری از پیش جز فراهم آوردن اوراق روزنامه یا مجله میانشان نیست، چگونه است؟

 ‌

بهنود: روزنامه نگاری با همه پست و بلندش، با هم گم کرده راهیش گاهی، جاده ساز پیشرفتی است که در ایران رخ داده است. روزنامه نگاری ایران در ساختن جامعه‌ای که مطلق‌زدگی‌های خود را – برخلاف آنچه حکومت‌ها می‌خواستند – دور بریزد سهمش کمتر از متفکران نبوده است. متفکران مهم‌تر می‌بودند اگر تیراژشان این همه کم نبود. روزنامه نگاری در زمانی حتی حامل مدرنیزم بوده است، در کشوری که‌ گاه سیاستمدارانش هم برای جذب توده‌ها، همچون توده‌ها پوشیدند و نوشیدند و گفتند و شنیدند. ملک الشعرای بهارست که وقتی رضا پهلوی خاک بر سر می‌ریزد و دسته عزاداری به راه می‌اندازد و تمثال دروغین امام می‌گرداند و مردم را دسته دسته به خود می‌خواند، در شعر افشاگر می‌شود. فرخی است که مقاله می‌نویسد. این تازه حکایت بزرگ‌ترین مصلح تاریخساز ایران است. ورنه بقیه به سنت‌گرائی و تحجر خود‌ گاه مفتخر بوده‌اند. روزنامه‌نگاری در گذر از این مرحله بسیار سهم دارد. وقتی تاریخ بی‌دروغ، تاریخ بی‌مجامله و فریب و بی‌بزرگ نمائی ایران معاصر نوشته شود، خواهیم خواند که چگونه کشوری که در اوایل قرن به قانون و تفکیک قوا و تضمین آزادی انتخابات و احزاب رسید و سلطنتش مشروطه شد –‌‌ همان که امروز بعضی دنبالش می‌گردند و می‌خواهند و خوش آرزوئی است – چگونه هفتاد سال بعدش مردم به کمتر و کمتر از آنکه بودند رضایت داشتند. باید روشن شود چگونه این سیر طی شد. چگونه آزادی امنیت را برد و امنیت آزادی را بلعید. راز این گردش را وقتی بدون داوری درباره افراد پی گیری کنیم مشهود می‌شود که هیچ عقب گردی بدون سرکوب پیشا پیشی آزادی مطبوعات به دست نیامده. پس با وجود مطبوعات چنان مغلطه‌ای و چنین خسرانی عملی نبوده است. و همین برای روزنامه نگاران زمان که گاهی جان هم دادند کافی است. و کافی است تا نشان دهد که مطبوعات پویا بوده‌اند یا به قول استاد من پویا‌تر.

 ‌

تلاش ـ اجازه دهید پرسش آخر خود را هم با گفته‌ای ازداریوش همایون طرح کنیم و نظر شما را دربارة آن بپرسیم:

 «عصر روشنفکر- روزنامه نگار- سیاستگر در ایران تازه آغاز شده است. چهارمین نسل پس از انقلاب مشروطه، که انتخابات ۲ خرداد ۷۶ گوشه‌ای از ضرب شصت‌های آن بود، بر این راه کوفته از صد سال گام زدن‌های نافرجام، هموار‌تر خواهد رفت.»

با نگاه به این گذشته‌ای که شما نیز بر آن اشراف دارید باید پرسید؛ کدام نافرجامی!؟ عصری که تازه آغاز شده است ـ این آغاز، گذشته از تازگی، می‌بینیم با خود رونق فراوان هم دارد ـ و راهی را که آغاز می‌شود کوبیده و هموار‌تر شده است، چگونه می‌توان به «نافرجامی» گذشته‌اش باور داشت؟ لطفاً این جمله استادتان را برایمان ترجمه کنید!

 ‌

بهنود: به گمانم و با‌شناختی که از آقای همایون دارم قید «نافرجام» در اینجا تنها به معنای هنوز نرسیده به فرجام است. نه به معنای متداول بی‌حاصل. بی‌حاصل نبود آنچه در صد سال رخ داد. شما به منطقه‌ای که ایران در وسط آن قرار دارد نگاه کنید. بیشه دیکتاتوری‌ها و نامردمی هاست. زادگاه تبعیض و استعمار اروپاست اما جائی که سنت شده و ریشه گرفته آسیای ماست. راهی که کوبیدند روشنفکران ایرانی همانند همایون که نقشش بزرگ بود ما را می‌توانست در دهه هفتاد میلادی به بیرون از چنبره عقب افتادگی فکری پرتاب کند و حتی در سرنوشت منطقه و قاره اثر بگذارد. اما نشد. چرایش بسیار گفته شده اضافه کنم ماسیدن خودکامگی در ذهن‌ها، از پادشاه تا تمام مردم. روزی که آخرین پادشاه از ایران رفت، آن‌گاه که زمستان تازه رخ نموده بود در صفحه اول آیندگان یادداشتی هست کوتاه به قلم من «اینک او رفته است ما مانده‌ایم و ایران» در آنجا نوشته‌ام خودکامه را راندن کاری نداشت اما باید خودکامگی را در خود بکشیم. اولین باری که بعد از انقلاب تماسی میسر شد همایون از لای کتابچه‌اش بریده این نوشته را بیرون کشید و دیدم نگاه داشته و کنارش مثل همیشه ضربدر و علامت‌های تصحیح زده. نگاه مهربانی کرد و با‌‌ همان نشان دادن و نگاهش خواست تصور می‌کنم [کاش چنین باشد] که گفت بد نبود آنچه آموختمت. نمی‌دانم شاید از خودخواهی من است که چنین می‌اندیشم اما به هر حال می‌دانم که موافق بود با سخنم.

آری به گمانم چند عامل یکی اهمیت نفت و دیگر خودکامگی نگذاشت که ایران از مرز فرجام عبور کند اما چنین نبود که قافله ایستاد. چنین که می‌بینید و همایون به درست تشخیص داد اهمیتش را ربع قرن بعد چیزی در درون ایران جوانه زد که این بار نه تنها حکومت و قدرت حامی‌اش نبود بلکه برایش زندان و داغ و درفش آماده کرده بود. سرکوب شد اما دیدید که به فاصله چند سال دوباره سر زد، این بار سبز شد.

این از آن قید نافرجام. اما آری این سخن چنان درست است و سنجیده است که می‌گوید بر بستر‌‌ همان نافرجامی‌ها عصر تازه شکل خواهد گرفت. درست است که در این فاصله ایران پیشگامی را از دست داده و چه بسا به ترکیه رقیب قدیمی تقدیم کرده اما این ایران است که وقتی به قله رسید دیگران را هم در منطقه با خود خواهد برد.

همین جا بگویم. تفاوت عمده همایون استاد من با دیگران در این است که عمق و صلابت آن خودکامگی سنت شده را می‌شناخت، سائیدن آن را در وظیفه می‌دید. امیدوار بود، کینه نگرفت، و همین افق دیدش را روشن می‌کرد. و همین است که نبودش را دردناک‌تر می‌کند.

آه اگر آزادی سرودی میخواند / احمد شاملو

109 Shamloo

آه اگر آزادی سرودی می‌خواند

احمد  شاملو

 ‌‌

آی آزادی!

اگر روزی دوباره به سرزمین من آمدی

در قالب پیرمردی سیاه پوش

با ریش سپید و عبای سیاه

با لهجه ای غریب و فرهنگی غریب‌تر

و چشم‌هایی سرد و ترسناک نیا

برای‌مان از مرگ نگو

به گورستان نرو

گورستان پایان است

نباید آغاز باشد.

این بار توی دهان هیچ کس نزن

وعده ی توخالی نده

نفت را بر سر سفره ها نیار

نان‌مان را بر سر سفره های‌مان باقی بگذار.

از آب و برق مجانی نگو

از تلاش انسانی بگو

از سازندگی و آبادانی بگو

از تعهدِ کور نگو

از تخصص و دانش و شور بگو.

آی آزادی!

اگر روزی دوباره به سرزمین من آمدی

با شادی بیا

با چادر سیاه و تَحَجّر و ریش نیا

با مارش نظامی و جنگ نیا

با آواز و موسیقی و رنگ بیا

با تفنگ‌های بزرگ در دست‌های کودکان کوچک نیا

با گل و بوسه و کتاب بیا

از تقوا و جنگ و شهادت نگو

از انسانیت و صلح و شهامت بگو

برای‌مان از زندگی بگو

از پنجره های باز بگو

دل‌های ما را با نسیم آشتی بده

با دوستی و عشق آشنای‌مان کن

به ما بیاموز که چگونه زندگی کنیم

چگونه مردن را به وقت خود خواهیم آموخت

به ما شان انسان بودن را بیاموز

به خدا، «خود» خواهیم رسید.

آی آزادی!

اگر روزی دوباره به سرزمین من آمدی

بر قلب‌های عاشق ما قدم بگذار

مهرت را در دل‌های ما بیفکن

تا آزادگی در درون ما بجوشد

و تو را با هیچ چیز دیگری تاخت نزنیم

با هر نفس یادمان بماند

که تو از نفس عزیزتری

بدانیم که آزادی یک نعمت نیست

یک مسئولیت است

به ما بیاموز که داشتن و نگهداشتن تو سخت است

ما را با خودت آشنا کن

ما از تو چیز زیادی نمی‌دانیم

ما فقط نامت را زمزمه کرده ایم

ما به وسعت یک تاریخ از تو محروم مانده ایم

ای نادیده ترین!

اگر آمدی با نشانی بیا که تو را بشناسیم.

هان، آی آزادی!

اگر به سرزمین ما آمدی

با آگاهی بیا

تا بر دروازه های شهر

تو را با شمشیر گردن نزنیم

تا در حافظه ی کُند تاریخ نگذاریم که تو را از ما بدزدند

تا تو را با بی بند و باری و هیچ بَدلِ دیگری اشتباه نگیریم.

آخر می دانی؟

بهای قدم‌های تو بر این خاک

خون‌های خوب‌ترین فرزندان این سرزمین بوده است

برای ما

بهای تو

سنگین ترین بهای دنیا بوده است

پس، این بار با آگاهی بیا!

با آگاهی!

با آگاهی!

با آگاهی!

روزنامه نگاری و سیاست / گفت‌و‌گوی ماندانا زندیان با علیرضا بهنام

136 Behnam Alirezaروزنامه نگاری و سیاست

گفت‌و‌گوی ماندانا زندیان با علیرضا بهنام

 علیرضا بهنام، شاعر، روزنامه نگار، و مترجم، زادۀ سال یکهزار و سیصد و پنجاه و دو خورشیدی در تهران و دانش آموختۀ مترجمی زبان انگلیسی، کارگردانی سینما و مهندسی عمران در ایران است. وی در درازای حرفۀ روزنامه نگاری خود، مسئولیت و دبیری فصل‌های ادبی ـ فرهنگی نشریات متعددی را در درون کشور به عهده داشته است.

آقای بهنام در حال حاضر ساکن تهران است.

 ***

‌ ‌

ماندانا زندیان ـ در تاریخ همروزگار ما، سیاست و روزنامه نگاری ـ به معنای امروزی و فراگیر آن: بحث و نقد و مقاله و شعر، و نه تنها گزارش نویسی و خبرنگاری؛ در خدمت یکدیگر بوده‌اند؛ از حسن تقی‌زاده تا دکتر حسین فاطمی ـ روزنامه نگار تأثیرگذار در دوران ملی شدن نفت ـ و این اواخر، آقای علی ابطحی، مشاور آقای خاتمی، سیاستگری روزنامه نویس در فضاهای انگاری  ـ می‌توان مسیر روزنامه نگاری را تا سیاست و وزارت یا برعکس دید.

به نظر شما نبود امکان فعالیت آزاد احزاب سیاسی، یا تعداد بسیار کمتر مخاطبان جدی دیگر رسانه‌ها، روزنامه نگار ایرانی را از دهه‌ها پیش به چنین مسیری رسانده است؟

 ‌

علیرضا بهنام ـ به باور من تلفیق سیاست با دیگر شوون زیست انسان ایرانی ذاتی شرایطی است که او در آن زندگی می‌کند. بدیهی ست که روزنامه نگاری نیز از این واقعیت برکنار نیست. کافی است شرایط امروز ایران را با هر مقطعی از تاریخ کشورهای دیگر که در آن نقض حقوق اساسی انسان مساله اصلی جامعه بوده است مقایسه کنید. از دیدرو گرفته تا امیل زولا و از مایاکوفسکی تا نرودا هر کدام به رغم هویت دیگرشان به عنوان شاعر و فیلسوف و رمان نویس و در مقام یک روشنفکر عرصه عمومی به نوعی به جبر زمانه درگیر روز و روزنامه بوده‌اند. در روزگار ما نیز فعالان عرصه اجتماع و فرهنگ، روزنامه نگاری را مجالی برای پیش بردن اهداف بشردوستانه خواسته‌اند که در کشوری مانند ایران ناگزیر با سیاست پیوند می‌خورد. البته در این میانه حساب بازیگران سیاسی مانند اقای ابطحی از دیگر کنش‌گران عرصه فرهنگ جداست. چرا که ایشان با روزنامه نگاری به مفهومی که در دنیا از آن استفاده می‌شود نسبتی ندارند. این قبیل سیاست‌مداران از روزنامه یا هر رسانه دیگر برای انتقال ایده‌ها و عقاید خود استفاده می‌کنند و این موجب می‌شود که نتوانیم عنوان روزنامه نگار را بر ایشان اطلاق کنیم. اولین اصل روزنامه نگاری انتقال بی‌طرفانه اطلاعات است و این چیزی است که برای یک کنش‌گر سیاسی اصولا مفهوم ندارد چرا که کنش‌گر سیاسی با حضور خود سویه گیری را نمایندگی می‌کند.

از این نوع خاص روزنامه نگاران سیاستمدار که بگذریم در فضای حقیقی اطلاع رسانی نیز در یکی ــ دو دهه اخیر به دلایل مختلفی روزنامه نگاری ایران بیش از پیش با سیاست پیوند خورده است. اولین چیزی که درون مرزهای ایران روزنامه را با سیاستمداران پیوند می‌دهد نوعی تلاش برای پیدا کردن حاشیه امن است. در نبود قانونی که جریان آزاد اطلاعات را در داخل کشور تضمین کند و با وجود پاره‌ای مقررات که عملا با مسدود کردن راه‌های عرفی کسب آزاد اطلاعات دست روزنامه نگار را می‌بندد به نظر می‌رسد نزدیک شدن به قدرت سیاسی و کسب مصونیت حاصل از آن برای کسب اطلاعات دست اول و ارائه آن به جامعه انتخابی ناگزیر برای بسیاری از روزنامه نگاران است. به جرات می‌توانم بگویم عمده روزنامه نگاران حرفه‌ای که در این سال‌ها به رغم اختلاف عقیده با مطبوعات حزبی همکاری کرده‌اند بیشتر چنین دغدغه‌ای داشته‌اند.

نکته دیگر اینکه روزنامه نگاری در ایران جز در پاره‌ای شاخه‌های اجتماعی که اینجا موضوع بحث ما نیست فعالیتی به لحاظ اقتصادی زیان ده است. در نتیجه روزنامه نگار داخل کشور برای بقای فعالیت خود در اکثر موارد نیازمند بهره‌گیری از یک کانون اقتصادی به عنوان پشتوانه مالی است. این کانون اقتصادی به طور معمول نمی‌تواند نزد فعالان اقتصادی جامعه جست‌و‌جو شود چرا که با توجه به بی‌ثباتی قانون در مواجهه با مطبوعات و برخورد سلیقه‌ای و حذفی با فعالان مطبوعاتی این نوع فعالیت عموما به لحاظ اقتصادی خطرپذیری بالایی را می‌طلبد که فعالان عرصه اقتصاد را از سرمایه‌گذاری در آن منصرف می‌کند. منابع مالی فراهم شده برای یک تشکل سیاسی تبعا گزینه بعدی برای تامین سرمایه لازم است و می‌بینیم که در اکثر موارد گزینه مطلوب ممکن برای روزنامه نگاران حرفه‌ای نیز چیزی جز همین نیست.

در ‌‌نهایت باید گفت جریان اصیل روزنامه نگاری کشور در سال‌های بین ۷۶ تا ۸۴ مجال رشد را در سایه سیاست جذب حداکثری اصلاح‌طلبان یافته بود و این خود دلیلی برای جمایت منتقدانه روزنامه نگاران حرفه‌ای از جریان اصلاحات بوده است.

م. ز ـ از نگاه شما در جایگاه یک روزنامه نگار، با سابقۀ مسئولیت دبیری بخش‌های فرهنگی نشریات گوناگون در درون کشور، نقش کوشندگان فرهنگی و سیاسی جامعه ایرانی درون و برون مرز ــ از جمله نویسندگان و روزنامه نگاران فضاهای انگاری ــ در پالایش فرهنگ بر‌تر، و فرهنگ عمومی جامعه ایرانی و بالاکشاندن سطح اخلاق در جامعه، هر دسته در گسترۀ امکانات و توانایی‌های ممکن، چه اندازه بوده است؟

 ‌

علیرضا بهنام ـ بی‌تردید کنش‌گران فرهنگی درون و بیرون مرز در ایحاد حساسیت در جامعه نسبت به مقولاتی اساسی نظیر حقوق شهروندی نقش عمده‌ای داشته‌اند. در این میان نویسندگان تارنماهای خصوصی یا وبلاگ‌ها با عمومی کردن تجربه خصوصی خود توانسته‌اند درک جدیدی از فردیت را به نمایش بگذارند که به سرعت از میان مخاطبان تحصیل کرده و آشنا با رایانه آن‌ها عبور کرده و به سطوح میانی و کم سواد جامعه منتقل می‌شود. از سوی دیگر ارتباط دوسویه کنش‌گران فرهنکی داخل و خارج از کشور در بسیاری از موارد به ایجاد روحیه رواداری و تحمل غیر منجر شده است که سنگ بنای تبدیل دموکراسی به مطالبه اصلی جامعه را می‌گذارد.

باید اضافه کنم که با ایدئولوژیک کردن حوزه فرهنگ و اطلاق صفاتی مانند بر‌تر به آن موافق نیستم. آنچه در این سال‌ها جامعه ما به دنبال آن بوده است همانا گذار از اخلاق کانتی و رسیدن به درکی نسبی از امر اخلاقی است که تفاوت‌ها را ارج می‌نهد و فرهنگ را به انواع بر‌تر و فرو‌تر نمی‌کاهد. نقش کوشندگان فرهنگی داخل و خارج از کشور در فرهنگ عمومی نیز به باور من درست همین است که مقابل ایدئولوژیک شدن امر اخلاقی بایستند و بیش از پیش به جامعه نشان دهند که اخلاق امری فردی است و مسوولیت فرد در قبال جامعه تنها با توافق جمعی و در قالب میثاق‌های ملی و بین‌المللی قابل تعریف است.

م. ز ـ پیش از برگزاری انتخابات اخیر ریاست جمهوری اسلامی در ایران، جمعی از فعالین سیاسی، اجتماعی و دانشجویی با امضای بیانیه‌ای خواست‌های خود را از انتخابات و نیز از رئیس جمهور آینده مطرح کردند و تاکید نمودند که «تجربه مشارکت بی‌قید و شرط و غیربرنامه‌ای در انتخابات و نیز تحریم مطلق و از ابتدای فرایند فضای انتخاباتی، هیچکدام نتوانسته است به رشد جنبش‌های اجتماعی و یا حل معضلات کشور و مردم منجر شود… در نتیجه ما برخورد کنشگرانة مطالبه محور، با فرایند و فضای انتخاباتی خواهیم داشت تا به تدریج «گفتمان مطالبه محور» را (به‌جای مشارکت بی‌قید و شرط و نیز تحریم از ابتدای فرایند انتخابات) مطرح کنیم.» بخش قابل توجهی از این بیانیه به آزادی و حقوق بشر می‌پردازد.

به نظر شما سهم گزاری روزنامه نگاران درون یا برون، در نزدیک کردن جریان‌ها و خانواده‌های سیاسی گوناگون،‌گاه مخالف، به یکدیگر و رسیدن به همرایی بر احترام به کرامت حق فردی و آزادی در چهارچوب اعلامیۀ جهانی حقوق بشر، از چه زمان و در کدام مسیر شکل گرفت؟

 ‌

علیرضا بهنام ـ به باور من پس از دوران کوتاه بهار ۵۸ که می‌توان از آن به بهشت روزنامه نگاری ایران تعبیر کرد مقطع سال‌های ۷۶ تا ۸۰ نقطه عطفی بود که توانست موقعیت از دست رفته روزنامه نگاران را به عنوان زبان گویای مطالبات مردمی به ان‌ها بازگرداند. همینشان بازیافته روزنامه نگاری است که در دو مقطع ۸۴ و ۸۸ به روزنامه نگاران این قابلیت را می‌بخشد که اقشار گوناگون کنش گران فرهنگی، سیاسی و اجتماعی در داخل و خارج از کشور را بر سر حداقل‌هایی از مطالبات به توافق و اجماع برسانند. بیانیه‌ای که از آن یاد می‌کنید با عنوان «یک ضرورت» به نوعی الهام گرفته از پیش‌نویس منشور کانون نویسندگان ایران است که در دوران سرکوب قیام‌های مسلحانه سال ۴۹ و علیه خفقان ایجاد شده در کشور نوشته و منتشر شد و سندی است بر مطالبات جامعه روشنفکری ایران که در قالب‌های مرسوم سیاسی نمی‌گنجد و تنها چیزی را که به رسمیت می‌شناسد حقوق انسانی افراد جامعه است.

 ‌

م. ز ـ اگر بپذیریم اصلاحات، به معنای دگرگون کردن آنچه زمانش سرآمده است، می‌باید بهکرد گستره‌های فرهنگی و سیاسی، و نیرومند کردن نهادهای گوناگون مدنی را همراه همدیگر به پویش نوسازندگی جامعه تبدیل کند؛ و اگر روزنامه نگاری را راهی برای آشناکردن طبقۀ متوسط جامعه با امر همگانی بدانیم، (در جامعه‌ای مانند ما، شاید موثر‌ترین راه) سهم روزنامه نگاری ایران، پس از خرداد هفتاد و شش، با دست بالا‌تر استعدادهای جوان در بحث و نقد و بررسی سیاست، ادبیات، نقاشی، موسیقی، فیلم ـ فرهنگ در معنی فراگیر ـ در گشاده کردن ذهنیت جامعه و هموارکردن راه فراروییدن جنبش اجتماعی سبز چگونه و چه اندازه بوده است؟

علیرضا بهنام ـ آنچه می‌توان در پاسخ به این سوال گفت در خود سوال نهفته است. در سال‌های پس از خرداد ۷۶ و در پی باز‌تر شدن فضای فرهنگی کشور امکان مشارکت روزنامه نگاران مستقل در فعالیت‌های فراگیر روزنامه نگاری مهیا شد. با استفاده از این امکان به وجود امده بود که این عده از روزنامه نگاران به ایجاد فضایی برای همه‌گیر شدن مطالبات مدنی و آشناسازی جامعه با دستاوردهای جدید اندیشه بشری در مقولات فرهنگی، اجتماعی و سیاسی روی آوردند. تلاش برای ایجاد نهادهای مردم نهاد در حوزه اجتماعی و ایجاد و گسترش جمعیت‌های هنری  ـ ادبی مختلف درون مرز‌ها با پیگیری روزنامه نگاران این دوره زمانی بود که ممکن شد. در عین جال نباید نقش هنرمندانی که در این دوره به روزنامه نگاری روی آوردند را در گسترش تلقی عمومی نسبت به هنر نادیده گرفت.

جنبش سبز به عنوان تلاشی برای به رسمیت شناخته شدن حقوق فردی و نمودی از کارامدی ایده جامعه مدنی به اعتقاد من از دل همین تلاش‌ها و آگاهی رسانی هاست که بنا می‌شود.

برای فرزاد کمانگر و تمام شهیدان راه آزادی / هنگامه هویدا

111 Kamangar farzad

برای فرزاد کمانگر و تمام شهیدان راه آزادی

هنگامه هویدا

من با مرگم

ماشه را کشیدم

و تو هنوز

فکر می کنی زنده ای

درها را ببند

پرده را بکش

چراغ را خاموش کن

باد سردی می آید

این بار هم تو آخرین نفر هستی

که از مردن خودت با خبر می شوی

شب بخیر دیکتاتور

برای احمد زیدآبادی و خانواده اش / امیر / ایران

112 Zeidabadi Ahmadبرای احمد زیدآبادی و خانواده اش

امیر / ایران

 ‌

نمي‌دانم مادر،

آيا او هم با من مثلِ وقتي دارم مي‌خوابم از «چقدر دلتنگم»  مي‌گويد؟

نمي‌دانم مادر،

آيا او هم روزهاي «حتی صدايش را نشنيده‌ام»  را مي‌شمارد؟

نمي‌دانم مادر

آيا او هم مانند تو،

هر شب صدا مي‌كند تو را

و از خواب با گريه  مي‌پرد؟

نمي‌دانم مادر

آيا او هم به يواشكي رفتن به جايي كه فقط دوباره ببينمش

فكر مي‌كند؟

نمي‌دانم مادر

آيا او هم

مثل دختر همسايه

كه در خیابان های سبز گم شد

و تو  مي‌گويي ديگر نمي آيد،

ديگر نمي‌آيد؟…