Author's posts

چالش اسلامی اينهمه نيست

 

فصل دهم

                    چالش اسلامی اينهمه نيست

 

   دور تازه و دراماتيک حملات تروريستي که از 11 سپتامبر 2001 در نيويورک و واشينگتن سرگرفت و سده بيست و يکم را آغاز کرد و مرحله تازه‌اي در تروريسم به شمار مي‌رود انسان را بيدرنگ به ‏سال 1376/1977 باز مي‌برد. در آن سال دو سه اسلامي مومن در راستاي تکليف شرعي امر به معروف و نهي از منکر و در ‏اجراي فتواي رهبران مذهبي که همه غم رستگاري مردم گمراه را مي‌خورند،470 تن را در يک مظهر ‏ديگر فساد غرب (آن بار سينمائي در آبادان) به آتش کشيدند و زنده زنده سوختند ــ پيش چشيدني از آتش دوزخ ‏که بسياري کودکان بي‌گناه را نيز بي‌نصيب نگذاشت. اما آنجا که پاي شريعت به ميان مي‌آيد بي‌گناه و گناهکار ‏و مرده و زنده چه تفاوت دارد؟ انسان بي‌ارزش بي‌حق مي‌بايد تنها در انديشه آن جهان باشد وگرنه بايد به ‏ضرب شمشير به راه آورده شود. مگر نه آن است که “من براي درو کردن آمده‌ام نه براي کاشتن؟“‏ آتش‌زدن سينما رکس آبادان را به خوبي مي‌توان سرآغاز تروريسمي ناميد که به تروريسم اسلامي شناخته شده است.

   ويژگي اين دور تازه تروريسم رنگ تند اسلامي آن، اسلام بنيادگراي غسل داده شده در سنت انقلابي از ربسپير تا لنين و سنت آنارشيستي از باکونين تا بادر ماينهوف، است. القاعده و گروه‌هاي اسلامي از اندونزي تا اروپاي باختري مسلح به اسباب کشتاري که تمدن غربي، همانند آزادي گفتار و فعاليت، در اختيارشان مي‌گذارد با همان رسالت نوشده هزار و چهار صد ساله، رهانيدن مردمان به ضرب شمشير، به پراکندن آيات رحمت خود به صورت هواپيماهاي مسافري که بر آسمانخراش‌ها مي‌خورد و بمب‌هاي انساني و اتومبيل‌هاي انفجاري که در جاهاي هرچه پر جمعيت‌تر مرگ کور را بهره هر که به تصادف، نزديک‌تر باشد، مي‌پردازند. اين مسلمانان پاک بهشتي قهر خداوندي را به کافر و مسلمان، همه به تشخيص‌هاي فردي و گروهي و محلي خودشان، نشان مي‌دهند؛ مي‌کشند و ويران مي‌کنند و اگر بتوانند به تاراج مي‌برند، که غنيمت و صواب را به سنت صحيح مسلمانان صدر اسلام ‏با هم دارد. به پيروي از سنت صحيح حزب‌الله خميني، گنهکاران را در گناهکده‌هاشان مي‌سوزانند و تکه تکه مي‌کنند. آثار هجوم فرهنگي غرب را از ريشه درمي‌آورند و اسلام راستين را در بشردوستانه‌‏ترين جلوه‌هايش نمايش مي‌دهند؛ تا آنها که ايمان نمي‌آورند بترسند و آنها که نمي‌ترسند بميرند.‏

   تروريسم اسلامي در بخش بزرگي از خود يک جلوه “مدرن“ شدن جهان اسلامي است و ضرورت بيرون رفتن از اين جهان را برجسته‌تر مي‌کند. ريشه مشکل به چنان ژرفائي رسيده است که نوسازندگي هم، نه همه‌جا، در چنين هيئتي، نمود مي‌کند. نمونه اندونزي گوياست. اندونزي را لشگريان عرب نگشوده بودند. صوفيان ايراني که آرامگاه يکي‌شان را در شهر سورابايا در ‏گوشه خاوري جاوه ديده‌ام که زيارتگاه شده است، مسلماني را به آن سرزمين جزيره‌ها آوردند. مسلمانان ‏اندونزي هزار سالي در آن سرزمين بهشت‌آسا که فساد و ناداني و سياست ناسالم، از آن پارگين ديگري ــ ‏مانند اينهمه در جهان اسلامي ــ ساخته است، با پيروان هندوئيسم بسيار کهن‌تر و مسيحيت (که از سده هفدهم به اندونزي آمد) در همزيستي آسوده به سر برده بودند و از اسلام راستين به بيراهه رواداري و آزادمنشي افتاده بودند. ‏اسلام آمده بود ولي زورش به پاک کردن لکه کفر (حضور نامسلمانان، اگر چه اهل کتاب) از مجمع‌الجزايري ‏که هر گوشه‌اش پادشاهي داشت و نزديک سه سده بخشي از امپراتوري بازرگاني هلند بود نمي‌رسيد. اندونزي ‏براي آنکه يک جامعه درست‌آئين اسلامي بشود بايست بسيار منتظر مي‌ماند تا دست‌کم ظواهري از ‏دمکراسي غربي و انتخابات و نمايندگي در مجلس جا بيفتد؛ و دلارهاي نفتي تا آن جزاير دوردست برسد و اسلاميان بتوانند با مشت آهنين به بهشتي کردن جامعه بپردازند. بالي تا کنون نمايان‌ترين قدرت‌نمائي شمشير اسلام در اندونزي بوده است که اگر به خود گذاشته ‏شود مي‌تواند از خدمات بيشتري به امر آسماني برآيد. (در اچه ــ سوماتر ــ که جزيره متعصب‌ترين مسلمانان اندونزي است مسيحيان با همان گزينش روبرويند که ايرانيان زرتشتي يا سني، يا يهودي يا بهائي در هزار و چهار صد ساله گذشته روبرو بوده‌اند: يا بيم جان، يا “ايمان“).  ‏

   اين موج تازه خونريزي به نام مذهب به دوران انقلاب و حکومت اسلامي برمي‌گردد. پيروزي انقلاب اسلامي در ايران با اسلام بنيادگرا همان ‏را کرد که پيروزي سعد وقاص در نبردگاه‌هاي ايران باختري با خود اسلام کرده بود. در باره جاذبه جهاني ‏اسلام و جاذبه ويژه بنيادگرائي بسيار نوشته‌اند. اما نقش پيروزي‏ را در اين جاذبه کمتر به ديده گرفته‌اند. ‏اسلام اگر در سده هفتم از ايران و رم شکست خورده بود در خود عربستان نيز قدرتش را از دست مي‌داد. ‏اگر سرمستي بزرگ‌ترين جهانگشائي‌ها پس از اسکندر با پاداش‌هاي باور نکردني آن، و دورنماي پيروزي‌هاي ‏ديگر نمي‌بود بسياري عربان به دوران پيش از دعوت محمد بازمي‌گشتند. انقلاب اسلامي ايران نيز براي ‏بنيادگرايان همان جوشش انگيزه را فراهم آورد که يک دهه بعد با پيروزي در افغانستان نيروي تازه يافت. ‏اگر مي‌شد شاه ايران را که نيمه افسانه‌اي در ميان جهان سومي‌ها شده بود، به دست معجزه اسلامي چنان ‏به خاک انداخت؛ و اگر مي‌شد (با پشتيباني حياتي امريکا که هيچ به رو نياوردند) جهاد ضدشوروي را برد، ‏يکبار ديگر ساعت اسلام فرا رسيده بود.‏

   بنيادگرائي اسلامي که به نام‌هاي احياگري اسلامي و اسلام سياسي و راديکال نيز خوانده مي‌شود و همه در ‏اصل يکي است، در پايان سده هژدهم از بيابان‌هاي عربستان برخاسته بود. عبدالوهاب با تعبير يا ‏خوانش (قرائت) حنبلي از اسلام، فرقه وهابي را بنياد گذاشت و در پي بازآفريني محمد به عنوان دعوت کننده و ‏فاتح برآمد ولي در اوايل سده نوزدهم خديو مصر به درخواست خليفه‌اش سلطان عثماني به کشورگشائي او ‏پايان داد. پيام او به جائي نرسيد زيرا شمشيرش برا نبود. در پايان آن سده احياگر ديگري، المهدي در سودان ‏شوريد و پس از پيروزي‌هاي نخستين و برپا داشتن يک حکومت اسلامي به سنت کامل قرون وسطائي آن، ‏شکست خورد و برافتاد. در تاريخ اسلام سهم زور و، از دوران ثروت‌هاي نفتي، پول را به اندازه کافي بررسي ‏نکرده‌اند. پيام بي پشتوانه معلوم نيست به کجا مي‌رسيد.

***

   پيکر پائولوس(بولس) قديس را در کاتدرال‌ها همواره با شمشيري در دست مي‌تراشند. واعظان بنيادگرا نيز ‏در هر جا با شمشير (درجمهوري اسلامي با تفنگ) ميانه‌اي دارند. اما پائولوس به شمشير کشته شد و واعظان ‏به شمشير مي‌کشند يا آرزو دارند بکشند. تفاوت اسلام و نگرش اسلامي به امر دعوت در همين بوده است. ‏مسيحيت چهار سده و به عنوان دين فرودستان، و از پائين نيرو گرفت و با همه انحرافات و زياده‌روي‌هاي ‏کليسا در هزار ساله قرون وسطا پيوند ساختاري و فلسفي با خشونت ندارد. نقش تعيين کننده شمشير ‏در اسلام به همان ده ساله نخستين حکومت در مدينه برمي‌گردد و کوشش‌ها براي نرم کردن دين به رهبري صوفيان جز ‏انحرافي نبوده است. فرقه‌هاي صوفي از اسلام نرمخوي روادار آغاز کردند ولي تقريبا در هر جامعه ‏اسلامي از افريقا تا آسياي دور به بنيادگرائي اسلامي راه داده‌اند. صفويان زننده‌ترين نمونه‌ها بودند ولي ‏نقش تصوف در هموار کردن راه اسلام سختگير بيش از آن تکرار شده است که تصادفي باشد. (تصوف را ‏البته با عرفان که هيچ رابطه بندگي انساني را برنمي‌تابد و تنها روان‌هاي اندکي به پايگاه آن مي‌رسند نمي‌‏بايد اشتباه کرد.) بنيادگرائي، نام ديگر اسلام راستين، از شمشير جدائي نمي‌شناسد. ‏

   شمشير اسلام از سدة هفدهم کند شد (از شکسته شدن محاصره دوم وين) و هلال اسلام از آن پس به زير ‏خورشيد “عصر جديد“ي که در اروپا برمي‌آمد افتاد. در اتريش پس از رهائي، “کرواسان“ يا نان هلال‌آسا ‏را ساختند و از آن پس غربيان هلال را به بيش از يک تعبير خورده‌اند و مي‌خورند. اما آرزوي بازگشت به ‏اسلام جهانگير، و ريشه‌هاي احياگري در جامعه‌هاي پوياتر اسلامي، ايران و مصر، زنده ماند و با نفوذترين ‏جنبش در اسلام شد و به کژراهه کشيدن و ناکام کردن جامعه‌هاي اسلامي در تلاش‌هاشان براي نوسازندگي ‏کمک کرد؛ توهم برتري ذاتی اسلام را بر تمدن غربي زنده نگهداشت؛ و با جلوگيري از انديشه آزاد ــ ‏اسلام به عنوان تابو ــ گرايش‌هاي اقتدارگرا را نيرو بخشيد. پارادايم عصر زرين اسلام همه ‏کوشش‌هاي نوگرانه را در اين جامعه‌ها محکوم به اقدامات نيمه‌کاره و سازش‌هاي پرمخاطره گردانيد.‏

   دو ويژگي اسلام بنيادگرا بجز بازگشت به دين ناب صدر اسلام، دشمني با غرب و سرسپردگي به خشونت ‏است. اسلاميان در اوضاع و احوال گوناگون بر هر يک از اين ويژگي‌ها تاکيد گذاشته‌اند ولي رابطه‌شان با ‏غرب هيچگاه از روياروئي تهي نبوده است. هر چه برتري غرب خردکننده‌تر شده بر روياروئي افزوده ‏است. غرب سرچشمه شرارت در جهان تصور شده است که برمسلمانان تسلط مي‌يابد و آنها را فاسد مي‌‏کند. قدرت آن را مي‌بايد به هر وسيله، از جمله تروريسم و کشتار جمعي درهم شکست. در حکومت و به ‏عنوان فلسفه سياسي، اسلام از همان پگاه قدرت خود نابسندگي‌اش را آشکار کرد. جامعه‌هاي اسلامي ‏هرگز يک امت نشدند و به زندگي در فضاي جابرانه بهره‌کشي و ناامني ادامه دادند. دين عربي، عرب‌ها را ‏بي‌ترديد يکي از کامياب‌ترين استعمارگران تاريخ گردانيد ولي پس از آنکه سرزندگي نخستين سده‌ها ــ فراآمد جهانگشائي‌هاي نظامي ــ فرومرد، اسلام با دعويش بر همه جنبه‌هاي زندگي بشري، و جزم‌ها و انعطاف ناپذيري ‏خود بزرگترين علت واپسماندگي شد.

   سرسپردگي به خشونت به جز جاي مرکزي آن در آئين و تاريخ، از درنيافتن علت شکست‌هاي روزافزون ‏مسلمانان از غرب برمي‌خاست. عثمانيان و ايرانيان، عبدالوهاب و المهدي، و هر سرکرده و پادشاه مسلمان ‏ديگر، نه از ناهنگامي (آناکرونيسم) خود بلکه از نيروي آتش برتر غرب فرومانده بودند. پس مي‌بايست ‏ابزارهاي نوين را به دست آورند تا هم پاکي ناب اسلام و هم جاي والاتر آن بازآورده شود. اين نگرش مکانيکي ‏به مسئلة واپس‌ماندگي و توسعه از نيمه سدة بيستم زير نفوذ جهان سوم‌گرائي و مارکسيسم درآمد و ‏ايدئولوژي جريان اصلي روشنفکران (اينتليجنتسيا)ي اسلامي ــ ارتش انبوه نيمه‌سوادان و استخدام ناپذيران ــ ‏گرديد. اينان آنچه از بيزاري به ارزش‌هاي غربي آزادي و حقوق‌بشر کم داشتند از آن ايدئولوژي‌هاي ‏ورشکسته گرفتند. ‏ 

   انقلاب اسلامي ايران هم گشتاور ‏impetus‏ لازم را پس از يک تاريخ دراز ناکامي‌ها به بنيادگرائي داد و هم ‏استراتژي و ابزارهاي آن را. صدور انقلاب به معني تسخير مواضع قدرت، تبليغات زهراگين ضدغربي ‏براي بسيج توده‌ها، و تروريسم همچون سلاح نهائي بينوايان، سهم‌گزاري ‏contribution‏ بزرگ انقلابيان ‏ايران به احياگري اسلامي بود. افغانستان به نوبه خود به افسانه شکست‌پذيري غرب در برابر اسلام ‏پيروزمند جان تازه‌اي بخشيد. چنانکه عبدالعزيز عزام، يکي از استادان بن‌لادن در دانشگاه ملک عبدالعزيز ‏به شاگردان خود مي‌آموخت، اگر يک کافر را مي‌شد شکست داد ديگران را نيز به همان‌گونه مي‌شد. در اينجا ‏به سرچشمه ديگر جنبش بازخاسته بنيادگرائي برمي‌خوريم: پول نفت (بيشتر از عربستان سعودي.) با همه ‏سياست رسمي هوادار غرب اين کشورکه همچون يک پمپ بنزين خانوادگي (15000 اعضاي تبار و به تندي‌رو به افزايش) اداره مي‌شود، ‏سعودي‌ها بزرگترين بندادگر ‏sponsor‏ گروه‌هاي افراطي اسلامي در سراسر جهان به شمار مي‌روند. ‏آنها موسسات مذهبي بي‌شماري را کمک مي‌کنند که پيام‌شان ــ همچنانکه بيشتر مطبوعات و موسسات ‏آموزشي در جهان عرب ــ دشمني با غرب و ضديت با دمکراسي، آزادي سخن و برابري زنان است. گفتاورد ‏عزام تنها يک نمونه است.‏

   ريشه‌هاي استوار اسلام راديکال در خود اسلام است، چه به عنوان نظام اعتقادي و چه به عنوان دولت. ‏اسلام با خشونت محض در برابر دگرانديشان و مخالفان پايه حکومت خود را گذاشت و بزودي يک ‏امپراتوري گرديد و هيچگاه بوية امپراتوري ـ استعمار را رها نکرده است. مسئله جامعه‌هاي اسلامي بر ‏رويهم، تضاد چشم‌زن ميان واقعيت واماندگي failure‏ تاريخي در تقريبا همه جنبه‌هاي مجاهده بشري، با ‏بلندپروازي است که به معني باورداشتن به ظرفيت و امکاني است. راه‌حل بينوائي، زورگوئي و چيرگي ‏بيگانه در کشورهاي اسلامي، دست‌کم براي احياگران، در بازگشت به آنچه سرچشمة والائي‌شان بوده، ‏است؛ يعني اسلام ناب محمد و جانشينان بلافاصله‌اش. هيچ ضرورتي به تغيير رويکردها و ارزش‌ها نيست؛ ‏پيروي از قرآن و سنت پيامبر (وامامان) بس است. نسل پس از نسل مسلمانان با اين باورها که از سوي طبقات ‏حاکم فاسد و انتخاب نشده‌شان تحمل، اگر نه تشويق، شده است بارآمده‌اند.‏

   بسيار درباره مسئله فلسطين که گويا در قلب تروريسم بين‌المللي ــ نام ديگر تروريسم اسلامي ــ است گفته‌اند. ‏با آنکه اين مسئله دستاويز خوبي براي احياگران است و رسيدن به راه‌حل منصفانه‌اي براي آن ضرورت ‏حياتي دارد، رابطه علت و معلولي ميان اين دو نيست. احياگري مدت‌ها پيش از مسئله خاورميانه آمد و هيچ ‌راه‌حل عملي آن مسئله براي بنيادگرايان بس نخواهد بود. انور سادات به دست اسلاميان راديکال کشته شد زيرا همه ‏سرزمين‌هاي از دست رفته مصر را در توافقي با اسرائيل برگرداند. هر راه‌حلي براي مسئله فلسطين منهاي نابودي ‏اسرائيل خيانت شمرده خواهد شد.‏

   اين واقعيت که خاورميانه يکي از پرتنش‌ترين و بحران‌زاترين مناطق جهان است نشان مي‌دهد که عوامل ‏خارجي در برابر تضادهاي تمدني که به رغم همه منابع طبيعي و انساني، بي‌توان مانده است، نقش فرعي دارد. ‏اين بي‌ثباتي به خاورميانه محدود نمي‌ماند، چنانکه در افريقاست؛ بلکه به دليل اهميت ژئواستراتژيک خاور‏ميانه به جاهاي ديگر سرريز مي‌کند. از اينرو گذشته از کاهش تنش‌ها در منطقه، رهيافت همه ‏جانبه‌اي براي پيکار با تروريسم بين‌المللي يا اسلامي لازم است ــ تروريسمي که از اوضاع و احوال خاورميانه ‏اسلامي برمي‌خيزد.‏

   چنين رهيافتي را در پاسخ پرزور غرب به القاعده و طالبان مي‌توان ديد. احياگران اسلامي در وضع ياس‌آور ‏خود براي زنده ماندن نياز به موفقيت دارند. هنوز بزرگ‌ترين استدلال واعظان بنيادگرائي از لندن تا جاکارتا ‏لاف زدن در باره دوران جهانگيري اسلام است. تا پيش از 11 سپتامبر به نظر مي‌رسيد که اسلام بنيادگرا ‏متوقف کردني نيست. تروريست‌هاي اسلامي مي‌توانستند گروگان بگيرند، امريکائيان را در بيروت و خبار ‏گروه گروه بکشند، در مرکز بازرگاني جهاني نيويورک بمب بگذارند، رزمناو امريکائي را سوراخ کنند و بي ‏آسيب به در آيند. اکنون حتا در پاکستان و فيليپين و اندونزي جهان بر گروه‌هاي تروريست تنگ شده است. پس ‏از آنچه در افغانستان (که پوزشگران تروريست‌ها آن را از نظر کشتار مردم ــ  کمتر از 2000 غيرنظامي ــ ‏با آشويتز، و از نظر “بن‌بست و شکست“ نظامي با ويتنام مقايسه مي‌کنند) با طالبان و القاعده شکسته ‏شد، اسلام رزمجو اکنون در وضع دفاعي است و چاره خود را در دستيابي به سلاح‌هاي کشتار جمعي مي‌جويد.‏ بنيادگرائي اسلامي که از نظر انتلکتوئل ورشکسته است و بيشتر از بسيج نادانترين عناصر در بحران زده‌‏ترين جامعه‌ها برمي‌آيد در ايران با واترلوي سياسي و در افغانستان با واترلوي نظامي خود روبرو شده است. ‏در ايران مردمي که اسلام را با انقلاب خود به حکومت رساندند بزرگترين دشمن حکومت اسلامي‌اند و در ‏افغانستان شرري از تکنولوژي غربي ــ فراورده يک تمدن “فاسد رو به زوال“ ــ خرمن هستي سربازان ‏اسلام را غبار کرد. با توجه به اهميتي که مسلمانان به قدرت مادي مي‌دهند هزيمت نظامي افغانستان بويژه ‏ضربه مرگباري بود.‏

 

***

   11سپتامبر و دنباله‌هاي آن تا بالی و سينا سه گزاره ‏proposition‏ را ثابت مي‌کند:‏

يکم ــ چيزي به نام تروريسم بين‌المللي هست و از هر نظر به احياگري يا بنيادگرائي اسلامي بستگي ‏دارد. ‏

دوم ــ کشاکشي ميان تمدن‌هاي غربي و اسلامي هست به اين معني که بخش مهمي از دومي نه تنها اولي ‏را نفي مي‌کند بلکه فعالانه در پي ويران کردنش با سلاح تروريسم است. تمدن‌هاي ديگر هر موضعي ‏در برابر تمدن غربي داشته باشند با آن در جنگ نيستند.‏

سوم ــ زمان آن است که همه و بويژه در خود جامعه‌هاي اسلامي با اين مشکل در همه ابعادش روبرو ‏شوند و به ناديده گرفتن و سرپوش گذاشتن آن پايان دهند. عمليات نظامي و تدابير ضدتروريستي مهم است ‏ولي جنگ با تروريسم جنبه‌هاي بسياري دارد. ‏

   غرب به عنوان آماج اصلي تروريسم مي‌بايد براي گشودن مسائل سياسي و اقتصادي که به تروريسم ‏خوراک مي‌رساند بکوشد. ريشه‌کني هسته‌ها و درهم شکستن سازمان‌هاي تروريستي مي‌بايد بي‌امان به هر ‏وسيله و تا جائي که لازم است ادامه يابد. ولي گنداب سياسي و اجتماعي را که پرورشگاه اين گونة خاص ‏تروريسم است مي‌بايد خشکاند. با آنکه موضوع فلسطين، صرفنظر از ارتباطش به مسئله، پيش از همه به چشم مي‌‏آيد و بايد برطرف شود، ريشه‌هاي ژرف‌تر جامعه‌شناختي در کار است که زمان پرداختن به آنها رسيده ‏است. پس از ايران و الجزاير و سودان و افغانستان مي‌توان انتظار داشت که ضربه‌اي کشنده بر سوداي ‏بلندپروازي نظامي و مادي بنيادگرايان خورده باشد. سريدن جمهوري اسلامي در سراشيب فنا چندگاهي ديگر ‏نيز خواهد کشيد. گروه‌هاي گوناگون بنيادگرا اينجا و آنجا در آتش ناکامي‌هاي بالاگيرنده‌شان خواهند گداخت، و ‏روياي بازآوردن عصر زرين، رودررو با بحران هرچه ژرف‌تر اسلام به عنوان راهي براي سازمان دادن ‏امور انساني، رنگ خواهد باخت. ولي تا مدت‌ها تلخکامي و بي‌تواني جامعه‌هاي اسلامي بويژه در خاورميانه عربي زمين بارور تروريسم و بنيادگرائي خواهد بود. مي‌بايد از فرصتي که براي چاره کردن بيماري مزمن جهان اسلامي ـ عربي پيدا مي‌شود فعالانه‌تر بهره گرفت.

   آنچه غرب به خوبي مي‌تواند، پشتيباني از نيروها و تشويق روندهاي دمکراتيک در اين جامعه‌ها، ‏فشار آوردن بر فرمانروايان خودکامه، و دفاع از حقوق بشر است. “رئال پليتيک“ حدود خود را دارد و به ‏تقويت حکومت‌هاي هيولاوشي مانند عراق و جمهوري اسلامي انجاميده است. نفت با همه اهميت خود نمي‌بايد ‏نيروي محرک سياست خارجي باشد. غرب صرفا راننده‌اي علاقه‌مند به پمپ بنزين نيست. تا هنگامي که ‏جامعه‌هاي اسلامي به جهان روشنگري enlightenment گام نگذارند و از قرون تاريک امتداد يافته خود ‏بيرون نيايند، با خشم و نااميدي اين توده‌هاي جوشان ده‌ها ميليوني که آينده‌اي روشن‌تر از شهيد شدن ‏ندارند هيچ تضميني نيست. رابطه ميان ديکتاتوري و تروريسم اکنون چنان به روشني برقرار شده است که ‏پيکار براي دمکراسي را مي‌توان پادزهر پديده تروريسم دولتي شمرد.

   تروريسم بين‌المللي پايگاه مطمئن مي‌خواهد. واکنش قاطع، و ترکيبي از ديپلماسي، فشار اقتصادي و تهديد ‏نظامي در چند ساله گذشته از شمار کشورهاي تروريست و تروريست‌پرور کاسته است. ليبي خود را از ‏معرکه بيرون کشيد و پاکستان و يمن به مبارزه با تروريسم پيوسته‌اند. جمهوري اسلامي و سوريه ‏هنوز در ميدان‌اند ولي آنها نيز چاره‌اي نخواهند داشت، بويژه اگر کار عراق يکسره شود. مشکل بزرگ، ‏عربستان سعودي است که گونه‌اي متحد امريکاست و گونه‌اي متحد تروريست‌ها. روحانيت وهابي که دستش در امور مذهبي آن کشور گشاده است به همراه شاهزادگان مبالغ هنگفتي براي کمک به تروريست‌ها و ‏نگهداري شبکه‌اي از ده‌ها هزار مدرسه و مسجد در سراسر جهان در اختيار دارد که پايگاه‌هاي ايدئولوژيک ‏تروريسم هستد. عربستان سعودي از اين نظر نقشي مهمتر از همه پشتيبانان ديگر تروريسم در “دولت‌هاي ‏نابکار“ rogue states دارد.‏

   پائين آوردن اهميت نفت عربستان سعودي با گشايش ميدان‌هاي حوزه درياي خزر ــ هر چند متاسفانه به ‏زيان ايران ــ و در آمدن روسيه از دوران جنگ سرد نزديک‌تر شده است. نخستين لوله نفت قفقاز راه افتاده است و لوله‌هاي ديگر مي‌تواند در پي باشد. روس‌ها ‏سخت دنبال آنند که يک قدرت نفتي بزرگ جهان شوند و اوپک را بشکنند و ده پانزده در صدي از نياز نفتي ‏امريکا را برآورند. بندر مورمانسک را به تندي براي اين منظور آماده مي‌کنند. منبع بعدي، نفت عراق خواهد بود که سرانجام سرازير خواهد شد؛ و آنگاه منابع “نوشونده“ انرژي (اتانول، نيروي باد و خورشيد) است که دارد از مرحله آزمايشي به در مي‌آيد. زغال‌سنگ نيز که به فراواني در بسياري جاها، از جمله امريکا، يافت مي‌شود به لطف پيشرفت‌هاي تکنولوژي و بالا رفتن بهاي نفت دارد يک رقيب جدي نفت مي‌شود. زغال مايع از نظر آلوده کردن هوا نزديک به گاز طبيعي است. اينهمه از اهميت عربستان خواهد کاست. امريکائيان با همه ‏ظواهر دوستي و اطمينان‌هاي زباني، به تجديدنظر در سياست خود پرداخته‌اند و سرانجام بر سياست‌هاي کوته‌‏بينانه خود در عراق، افغانستان، و اکنون عربستان بيدار مي‌شوند. سال‌هاي وضع موجود در عربستان به ‏شماره افتاده است. پمپ بنزين خانوادگي نمي‌تواند تا ابد پشتيباني امريکا را بخرد و حتا جامعه بيکاره و ‏آموزش نيافته عربستان به جائي رسيده است که ريخت و پاش‌هاي خاندان سعودي را تحمل نخواهد کرد. ‏دورانديش‌ترين شاهزادگان دارند پول‌هاي خود را ــ ارقام شگرفي که مايه رشگ آقازاده‌هاي جمهوري اسلامي ‏است ــ بيرون مي‌‌کشند. ‏اکنون بار پشتيباني از تروريسم اسلامي به طور عمده بر دوش جمهوري اسلامي مي‌افتد که وارد جنگي نابرابر و سراسر به زيان ملت ايران با جهان عرب شده است. در پيکار با تروريسم اسلامي کار اصلي با خود جامعه‌هاي اسلامي يا کشورهاي داراي جمعيت مسلمان است ‏‏(اين دو يکي نيستند و ما داريم از يکي به ديگري گذار مي‌کنيم.) اين جامعه‌ها مي‌بايد خود را از بند ‏رژيم‌هاي فاسد استبدادي و دستگاه‌هاي ارتجاعی مذهبی آزاد کنند. تنها مردم و روشنفکران پيشاپيش آنها ‏مي‌توانند تنگ اهريمني سرکوبگری سياسي و مذهبي را که به يکديگر نيرو مي‌دهند و جامعه را ناتوان ‏مي‌کنند بگشايند. اين نبرد بهتر از حمله به تابوها، بحث آزاد درباره آنچه در لفاف تقدس پوشانده شده، ‏آغازي نخواهد داشت.

   بحث عرفيگرائي در جامعه‌هاي اسلامي رواجي تمام يافته است و همراه با دگرگشت‌هاي اجتماعي ناگزير، ‏جاي بحث اصلاح مذهبي را به عنوان چاره واپسماندگي مي‌گيرد. در اين بحث از کليشه‌ها مي‌بايد برحذر ‏بود. با همه اهميتي که قانون حتا به عنوان يک سند دارد با يک قانون اساسي عرفيگرا نمي‌توان به جدا کردن ‏سياست و حکومت از دين دست يافت. ترکيه چنان قانون اساسي را هشت دهه داشته است و هنوز در نبرد ‏براي رسيدن به يک جامعه عرفيگراست. قدرت تابوي اسلامي در آن کشور در ميان توده مردم تنها اندکي ‏کمتر از مثلا پاکستان است که در کنار مصر و عربستان مرداب‌هاي فکري زاينده بدترين جنبه‌هاي احياگري ‏اسلامي به شمار مي‌رود. عرفيگرائي از آزادي گفتار آغاز مي‌شود که نويسندگان و انديشه‌وراني آماده ‏پذيرفتن خطر، براي آن بجنگند و مردمي به تنگ آمده از آنچه به خوردشان مي‌دهند، از آنان پشتيباني کنند. ‏آموزش و رسانه‌ها دو ميدان نبردي هستند که اگر برده نشود اين جامعه‌ها را از پيوستن به سده بيست و يکم ‏باز خواهد داشت. آزادي زنان کليد پيروزي در آن نبرد گاه‌هاست. دولت ترکيه، در کشاکشي هميشگي با بخش ‏بزرگ جامعه، و زير فشار جامعه اروپائي، تازگي گام بلندي برداشت و زنان را در امور خانوادگي ‏به برابري حقوقي با مردان رسانيد.‏

   لزوم جنگ با بينوائي در رابطه با پيکار ضدتروريستي نياز به استدلال ندارد. ولي اين واقعيت که بسياري ‏سرکردگان و بمب‌گذاران القاعده از عربستان ثروتمند آمدند و پيامشان فرهنگي است نه اقتصادي ــ همچنانکه ‏پيام خميني اساسا فرهنگي بود ــ داستان ديگري مي‌گويد. بي‌دمکراسي و حقوق‌بشر، به نظام سياسي ثابت و ‏توده حکومت شوندة خرسند نمي‌توان رسيد. دو نسل جامعه‌شناسان براي نشان دادن رابطه توسعة ‏اقتصادي و مردم‌سالاري تلاش کردند. يک برنده جايزة اقتصاد نوبل، آمارتياسن، يک امريکائي هندي تبار، ثابت کرده است توسعه اقتصادي، حتا جلوگيري از قحطي، بستگي به درجاتي از دمکراسي و گشادگي ‏نظام سياسي دارد. تروريسم اسلامي فراورده مستقيم فرهنگي است که نه تنها نمي‌خواهد مدرنيته را بپذيرد ‏بلکه (در مورد اقليت مهمي) با آن تا حد دست بردن به سلاح‌هاي کشتار جمعي مي‌جنگد. اسلام در برخورد ‏طولاني خود با مدرنيته، مانند همه جامعه‌هاي سنتي، به بسياري شيوه‌ها واکنش نشان داده است. ولي تندي و تيزي ‏ايستادگي، و طفره رفتن اسلاميان (باز نام ديگري براي پديده احياگري ديني) يگانه بوده است. هيچ تمدن ‏ديگري چنين ديواري بالا نبرده است.

   کمتر کسي مي‌خواهد اسلام را براندازد. هر کس مي‌خواهد باور داشته باشد آزاد است. ولي اسلام مانند هر ‏پديده ديگري نمي‌تواند از بررسي و کارکرد انديشه آزاد بگريزد. تسلط آن بر جامعه‌ها و آثار ناپسندش بيش ‏از آن بوده است که بيش از اين جلو ارزيابي را بگيرد. جاي اسلام در جامعه‌هاي مسلمان (که با جامعه‌هاي ‏اسلامي تفاوت دارند) با همه تفاوت‌هاي بنيادي اسلام و مسيحيت در زمينه دمکراسي، مانند مسيحيت در غرب ‏خواهد شد. به عنوان دين ادامه خواهد يافت، ولي بدون اجبار. ايران در اين ميدان، روندگذار ‏trend setter‏ ‏است. عرفيگرائي، که به درجه‌اي از بيزاري از مداخله دين رسيده، از ژرفاي جامعه جاري است. مردم ‏ممکن است مذهبي باشند يا نباشند. ولي اين در گزينش‌هائي که مي‌کنند ــ از جمله ميان دوست و دشمن ــ عامل ‏تعيين کننده نيست. روند آينده در جهان اسلامي همين است.

***

‏‏  روز ١١سپتامبر از نمونه‌هاي برجسته تاثيرات تاريخ‌ساز يك رويداد نمادين بود. نمادين خواندن فاجعه‌‏اي كه روي داد و جنايت هولناكي كه آن را پديد آورد هيچ به معني كوچك كردن آن فاجعه و آن جنايت ‏نيست. هيچ‌كس نمي‌تواند بي‌لرزشي در پشت، از ياد سه هزار كشته، بيشتري از آنها “در شمار خرد ‏هزاران بيش“، هزاران زخمي، صدها هزار بيكار شده و چهل ميليارد دلار زيان مستقيم و ارقام نجومي ‏زيان‌هاي نامستقيم بگذرد. ولي امريكا دويست و هشتاد ميليون جمعيت دارد و هفته‌اي نيست كه در آن ‏قاره پهناور بيش از اينها در تصادفات رانندگي و به ضرب گلوله جان نسپارند؛ در همان هنگام يك اقتصاد هفت تريليوني ‏داشت (که اکنون به سالي سيزده هزار ميليون دلار توليد ناخالص ملي رسيده است) و درصد بيكارانش از هر كشور اروپائي ‏كمتر است. تروريست‌هاي كاميكاز اسلامي بر جامعه امريكائي جز خراشي نزدند. آثار مادي حمله ‏جنايتكارانه بزودي برطرف شد و درد بازماندگان را فراموشي زندگي‌بخش كاهش داده است. ‏مرگ در پايان برنده است ولي تا زندگي هست مغلوب آن خواهد بود.

   آنچه تا مدت‌هاي دراز آينده برطرف نكردني است آثار روانشناسي و سياسي تكاني است كه نه تنها به ‏امريكا بلكه همه تمدن غربي داده شد. “كشاكش تمدن‌ها“ي “ساموئل هانتينگتون يكي از دراماتيك‌ترين ‏مصداق‌هاي خود را يافت و جهان، ديگر همان نيست كه مي‌بود. هانتينگتون از ‏هوشمندترين و برجسته‌ترين انديشه‌وران سياسي روزگار ماست و از همان درس‌هاي چهل سال ‏پيشش در دانشگاه هاروارد ــ كه از نعمت‌هاي بزرگ اين زندگي بوده است ــ و كتاب‌ها و رساله‌هايي كه از ‏قلم پركارش بيرون مي‌آيد مقام خود را به اين عنوان تثبيت كرده است. او چند سالي پيش در مقاله و ‏سپس كتابي، به جهان پس از فروپاشي كمونيسم نگريست و آنچه را كه بديهي بود ولي به ديده نمي‌آمد ‏پيش‌بيني كرد. با شكست كمونيسم كه برآمده از فرهنگ غربي ولي نيرومندترين دشمن پاره‌اي اصول ‏بنيادي آن بود چه مانده است كه اين فرهنگ را چالش كند؟ (چالش را با سر و صداي گروه‌هاي حاشيه‌اي ‏جامعه‌هاي باختري، ماركسيست ـ لنينيست‌هاي پسامدرن، و تظاهركنندگان برضد جهانگرائي نمي‌بايد اشتباه گرفت.)‏

   در حالي كه در جبهه نظامي و اقتصادي، جايگزين و هماوردي نمانده بود، نگاه تيز هانتينگتون به ‏جبهه فرهنگ افتاد؛ در آنجا بود كه هنوز مي‌شد مقاومتي در برابر خيزاب بالاگيرنده تمدن جهانگير ‏باختري ديد. چنين مقاومتي مانند خود فرهنگ غربي و تمدن برآمده از آن جهانگير است. شيوه زندگي و ‏ارزش‌هاي سه چهارم جمعيت جهان با آنچه ويژگي‌هاي فرهنگ غربي است تفاوت دارد. ولي مقاومت، ‏چيزي و چالش چيز ديگري است. بيشتر آن سه چهارم دربند سنت‌ها مانده‌اند اما ادعائي بر جهان پيشرونده ‏ندارند؛ نه در پي زنده كردن و باز آوردن گذشته‌اي هستند، نه آرمانشهري در آينده ناكجاآباد سراغ كرده‌اند؛ از تفاوت روزافزون خود با جهاني كه هر روز بر فاصله‌اش مي‌افزايد ناخرسندند ولي اگر تلاش ‏جدي براي رساندن خود به آن جهان نمي‌كنند در پي نابوديش نيز نيستند.

   كشاكشي كه هانتينگتون از آن مي‌گويد ميان پيشرفت و واپسماندگي نيست. او به چالشي نظر دارد كه دو ‏فرهنگ جهاني ديگر به فرهنگ غربي عرضه مي‌دارند: فرهنگ كنفوسيوسي و اسلامي. اين هر دو ‏فرهنگ‌هائي هستند با بزرگي‌ها درگذشته و دعوي‌ها بر آينده. فرهنگ كنفوسيوسي، تمدن درخشان چين را به ‏جهان داد كه سراسر آسياي خاوري را فرو گرفت و پاره‌هاي مهمي از آن ايران را توانگرتر كرد و از راه ‏ايران و راه‌هاي مستقيم‌تر به جهان باختر رفت و اروپائيان را در رسيدن به جهان نو و عصر جديد ياري ‏داد. چينيان كه از سده هشتم تا سيزدهم پيشروان تكنولوژي جهان بوده‌اند فرهنگي سراسر متفاوت با ‏فرهنگ‌هاي ديگر را نمايندگي مي‌كنند. جهان كنفوسيوسي پس از سده‌ها ركود، از نيمه‌هاي سده گذشته به جنبش در آمد و چنان به تندی پيش‌تاخت كه كشورهائي چون كره جنوبي، تايوان، سنگاپور، و ‏هنگ كنگ (تا 1997 كه زير اداره چين در نيامده بود) را “ببرهاي آسيائي“ نام دادند. خود چين نيز با ‏بيست سالي تاخير به آنها پيوست و در پي اصلاح طرح نوسازندگي (مدرنيزاسيون) مائو برآمد كه ‏داروئي خطرناك‌تر از خود بيماري مي‌بود. چينيان توانستند پاره‌اي از بدترين موانعي را كه “راه رشد ‏غيرسرمايه‌داري“ پيش پاي ملت‌شان نهاده بود بردارند.

   اينهمه در آسياي جنوب خاوري كه حوزه فرهنگ ‏كنفوسيوسي است به يك احساس برتري دامن مي‌زد. در غرب نيز ظاهربيناني به ترديد افتاده بودند كه ‏‏“ارزش‌هاي آسيائي“ بالاتر از ارزش‌هاي باختري است. ‏اما با همه كاميابي “ببرهاي آسيائي“ و درس‌هائي كه مانندهاي “لي كوان يو“ي سنگاپور به جهان باختر ‏مي‌دادند، فرهنگ كنفوسيوسي برخلاف نظر هانتينگتون در كشاكش با غرب نيست. از ژاپن تا هندوچين، بازماندگان فرهنگ كنفوسيوسي درگير رقابتي با غربند كه آنان را هرچه همرنگ‌تر مي‌كند. در هيچ جاي جهان ‏كنفوسيوسي جنبشي براي نابودكردن تمدن غربي نمي‌توان ديد. هجوم فرهنگي غرب، سنت‌پرستان و ‏گروه‌هاي اقتدارگراي فرمانروا را تهديد مي‌كند ولي هرچه هست تلاش براي تدريجي كردن فرايند تغيير ‏و گذار آرام به مرحله‌اي است كه مي‌دانند ناگزير خواهد بود. شكست بازارهاي آسياي خاوري از ژاپن تا ‏تايلند، و تصوير واقعي چين كه هرچه بيشتر از پرده تبليغات بيرون مي‌افتد، كم و كاستي‌هاي ساختاري ‏جامعه‌ها و اقتصادهائي را كه بر ارزش‌هاي غيردمكراتيك آسيائي پايه‌گذاري شده‌اند و نابسنده بودن ‏فرهنگ كنفوسيوسي را، بر خودشان نيز آشكارتر گردانيده است. آنها به تندي هرچه همانندتر مي‌شوند؛ چه در فرايندي انديشيده و چه ناگزير با دگرگوني‌هاي اقتصادي و اجتماعي. اينهمه چيز زيادي از چالش و كشاكش نمي‌گذارد.

   فرهنگ اسلامي، امري پاك متفاوت است. دوام قدرت و دامنه گسترش آن را تنها با فرهنگ باختري ‏مي‌توان مقايسه كرد؛ و در حالي كه فرهنگ كنفوسيوسي مشروعيتي از يك خداوند همه‌دان و همه‌توان ‏كه قهرش از مهرش دست‌كمي ندارد نمي‌گيرد، فرهنگ اسلامي چنان با الوهيت و حق درآميخته است كه ‏به دشواري جائي براي مدارا مي‌گذارد. اگر ملت‌هاي پرورش‌يافته در سنت كنفوسيوسي به دليل دستاورد‏هاي خود احساس برتري مي‌كنند، براي ملت‌هاي اسلامي همان برحق بودن بس است و دستاوردها كه ‏اصولا به گذشته‌ها برمي‌گردد فرعي است. مقاومت مسلمانان در برابر غربي شدن ــ و بيشترشان درگير ‏اين مقاومت‌اند ــ با درجه‌اي از دشمني همراه است كه در فرهنگ‌هاي ديگر نمي‌‌توان يافت.‏ (نمونه كشاكش ميان فرهنگ‌هاي كنفوسيوسي و اسلامي را در مالزي مي‌توان يافت. محاثير محمد، در راس يك اليگارشي مسلمان، با ظواهر دمكراتيك و با رنگي از سنت كنفوسيوسي پيشرفت آمرانه، ‏جامعه اسلامي را به رغم مقاومت سخت اسلاميان و مسلمانان هر دو، نو كرد ــ با همه فساد و ‏زورگوئي كه در هر پيشرفت آمرانه‌اي هست. او به محمدرضا شاه همچون سرمشق خود مي‌نگريست ولي در مهارت و دورانديشي بسيار از او درگذشت).‏

 

***

   نسبت دادن اين دشمني و مقاومت فعال، به تجربه استعماري يا بينوائي توده‌هاي مردم يا تفاوت ميان ‏دارا و نادار در كشورهاي مسلمان، بس نيست. تجربه استعماري در همه جهان سوم امروزي و در ‏جاهائي بدتر تكرار شده است. بينوائي در بيشتر جهان سوم از كشورهاي عربي و اسلامي، حتا آنان كه ‏نفت و گاز ندارند، زننده‌تر است. آنچه جامعه‌هاي اسلامي را متمايز مي‌سازد احساس برتري است كه ‏همراه با احساس قرباني بودن، در سيصد ساله گذشته نوسازندگي دنياي اسلامي را با ‏دشواري‌هاي اضافي روبرو كرده است. امروز اين تركيب فلج‌آور را احساس نوميدي و سرخوردگي به ‏صورت خطرناكي درآورده است. شكست همه تجربه‌هاي ناسيوناليسم، سوسياليسم، دمكراسي هدايت ‏شده، سرمايه‌داري دولتي؛ و رهبري‌هاي گوناگون سياسي از قهرمان ملي تا عوامگرا (پوپوليست،) توده‌‏هاي مسلمان را پذيراي پيام “تازه“اي كرده است كه عربان بدان سلفي مي‌گويند و غربيان بنيادگرا مي‌‏نامند: بازگشت به همان اسلام مهاجم سده‌هاي نخستين كه بعدها چندي در ‏امپراتوري عثماني زندگي دوباره‌اي يافت.‏

   اين گذشته‌گرايان به آساني مي‌توانند پاره‌اي از تازه‌ترين دستاوردهاي فرهنگي را كه به نابوديش كمر ‏بسته‌اند به چنگ آورند و از آزادي‌ها و امكانات تمدني كه آن را دشمن مي‌دارند برضد خود آن برخوردار ‏شوند. اين تمدن به آنان توانائي‌هائي مي‌دهد كه فرهنگ اسلامي، اگر جامعه‌هاي مسلمان به خود گذاشته ‏شوند، هرگز به مسلمانان نخواهد داد. طرفه آن است كه حتا چنين برتري آشكاري از نظر گذشته‌گرايان، كه ترجمه سلفيه است، نشانه ضعف و انحطاط به شمار مي‌رود. آنها مي‌خواهند جامعه‌هاي مسلمان را ‏از تاثيرات اين فرهنگ پاك كنند و سره نگه دارند، نادان‌ترهايشان آرزوي “صدور انقلاب“ خود را نيز ‏دارند.

   چنانكه ديده مي‌شود جامعه‌هاي مسلمان، و به طبع، حكومت‌ها، نخستين آماج گذشته‌گرايان‌اند. ولي ‏جامعه‌ها به تندي غربي مي‌شوند و حكومت‌ها به درجات گوناگون به غرب وابسته‌اند، و غرب در اين ‏معني اساسا امريكاست. حمله تروريستي به اتباع، پايگاه‌ها، و نمادهاي قدرت امريكا در خاك آن ‏كشور را نخست مي‌بايد در اين پرتو نگريست. تفاوت  مهم ديگر ميان روياروئي فرهنگ كنفوسيوسي و ‏فرهنگ اسلامي با فرهنگ غربي نيز در همين است. در كشورهاي به اصطلاح ‏كنفوسيوسي، حكومت‌ها در رقابت ــ بيشتر دوستانه ــ با غرب هستند. سلاح روياروئي نيز طبعا تروريسم ‏نيست. به دشواري مي‌توان تصور كرد كه در آن جامعه‌ها كساني از موضع فرهنگي به چنين حملاتي ‏دست بزنند. در جامعه‌هاي كنفوسيوسي، روياروئي براي تندتر و پيش‌تر رفتن بر همان راه است.

   جنگي که درگرفته است ريشه در نوميدي و ناداني و تعصب مردماني دارد كه ‏به نام خداوند و از سوي او سخن مي‌گويند و طرح بسيار روشني براي آينده جامعه‌هاي اسلامي دارند: ‏بازگشت به گذشته. هر توافقي كمتر از نابودي اسرائيل براي آنان، خيانت و خود فروختگي خواهد بود  و از آن گذشته تا امريكائيان در كشورهاي اسلامي ‏حضور داشته باشند و تا “هجوم فرهنگي“ غرب ادامه دارد پيكار گذشته‌گرايان پايان نخواهد گرفت. اگر ‏در نيويورك سه هزار تن كشته شدند در الجزاير گلوي صد و بيست هزار تن را بريدند و هيچ ارتباطي نيز به ‏فلسطين نداشته است. در پاكستان ماهي نمي‌گذرد كه گروهي در نبردهاي شيعيان و سنيان متعصب كشته ‏نشوند؛ و اتومبيل‌هاي بمب، سلاح‌هاي كشتار كور، بازيچه هر روزي آنهاست. از نيجريه تا اندونزي، ‏خشونتي كه در اين مردمان است و پرستش شهادت و جهاد، به هر بهانه مي‌تواند شعله‌ور شود. شبكه ‏تروريستي بن‌لادن از مسئله فلسطين بهره‌برداري مي‌كند ولي براي حقوق فلسطينيان نمي‌جنگد. هدف ‏اعلام شده او پاك‌كردن سرزمين مقدس اسلام از نيروهاي امريكائي است و در ميان عرب‌هاي “افغاني“ او ‏فلسطينيان را نمي‌توان يافت.

   تلاش براي تعريف جهاد به معني بهبودنفس، و نه آنچنانكه بر همه مسلمانان شناخته است؛ يا تكيه بر ‏معناي چشمديدگي در شهادت، و جداكردنش از معني تاريخي و همگاني آن بيهوده است. كتاب‌هاي درسي، ‏بيانيه‌هاي سياسي، فولكلور، و حتا ادبيات جدي سرزمين‌هاي عربي پر از ستايش شهادت و جهاد به معناي ‏بن‌لادني آنهاست. حكومت‌هاي اسلامي، بويژه در جهان عرب، همه نظام آموزشي و رسانه‌هاي خود را ‏در خدمت خشونت و دشمني و كينه وحشيانه گذاشته‌اند؛ همرنگي ‏conformity‏ را به پايه‌اي رسانده‌اند كه ‏يك شاعر و نويسنده عرب نمي‌تواند در سرزمين‌هاي عربي، بي‌مزاحمت، از ستايش خشونت و نمادهاي ‏آن سرپيچد. اينها همه را مي‌بينند و آنگاه از اينكه بر آتشفشاني از خشم و نفرت نشسته‌اند گله دارند. در هر كشور عربي به ‏گفته يك ناظر انگليسي، حكومت‌هاي ناتوان با مردم خود در آتش‌بسي بسر مي‌برند كه خشم و خشونت به ‏ديگران نگهش داشته است.‏

   در اينكه غرب مي‌تواند با تعديل سياست‌ها و روش‌هاي خود از اين خشم و نفرت بكاهد، ترديد نيست ولي ‏تروريسم تنها از خشم و نفرت تغذيه نمي‌كند. تروريسم سلاح نهائي درماندگان نيز هست؛ و كشورهاي ‏اسلامي همه شكست خوردگان‌اند. گناه شكست‌ها را به گردن غرب انداخته‌اند و هيچ‌كدام نتوانسته‌اند ‏حكومت با ثبات، حقوق بشر و پايه صنعتي امروزي داشته باشند. از ميان آنها اعراب از اين درماندگي، ‏هم سهم بزرگ‌تري دارند و هم رنج بيشتري مي‌برند زيرا عقده برتري تاريخي و ديني رهايشان نمي‌كند. ‏آنها صاحبان اسلام‌اند و مدت‌ها سروران جهان بوده‌اند و امروز از دفاع خود نيز برنمي‌آيند.‏

   ضرورت تجديدنظر در سياست‌ها و شيوه‌هاي غرب، نمي‌بايد ضرورت بزرگ‌تر دگرگوني كامل ‏فرهنگي و اخلاقي و سياسي جامعه‌هاي اسلامي و بويژه كشورهاي عربي را از نظر دور دارد. تركيه، و ‏ايران ــ بسيار بيشتر ــ دارند خود را از تالاب فرهنگ و روحيه و نظام ارزش‌هائي كه سده‌هاست زمانش ‏سر رسيده است بيرون مي‌كشند. نفوذ سياسي اسلام در تركيه دست‌كمي از مصر ندارد ولي در تركيه ‏عامل اروپا به همان اندازه اهميت است و تعادلي را نگه مي‌دارد. در ايران حكومت مذهبي است ولي جامعه ‏از عوالم حكومت آزاد شده است و دارد حكومت را تحليل مي‌برد. عربان وضع ديگري دارند.‏

    اليگارشي پادشاهي عربستان سعودي ــ گروهي شيخ و شاهزاده و رئيس قبيله ــ و طبقه متوسطي كه با ‏پول خريده شده است، همه در پي صدور مسائل خويش و فاسد كردن بقيه دنياي اسلامي به نيروي پول‌هاي ‏بي‌حساب است؛ بحران مشروعيت خود را مي‌كوشد با پخش كردن دلارهاي نفتي در ميان افراطي‌ترين ‏اسلاميان در هرجا برطرف كند و مي‌بيند كه سلاحي كه براي ناثابت كردن جاهاي ديگر است بومرانگ ‏آسا بسويش برمي‌گردد. “باج امنيت“ي كه سعودي‌ها به اسلاميان متعصب نزديك به وهابيگري خودشان ‏مي‌پردازند آسايش كوتاه‌مدتي فراهم مي‌آورد ولي موجوديت رژيمشان را در درازمدت به خطر مي‏اندازد و در اين ميان گزندش به هر دور و نزديك مي‌رسد. مصر و سوريه از انداختن مسئوليت بينوائي ‏سياسي و فكري و اقتصادي خود به اسرائيل و امريكا خسته نمي‌شوند ولي پيش از اسرائيل و امريكا مگر ‏چه مي‌بودند؟ (حد اکثر از ايران آن زمان پيشرفته‌تر). اعراب به چيزي جز قدرت مادي نمي‌انديشند و هر روز قدرت نسبي خود را كمتر مي‌‏يابند و نمي‌فهمند كه چنين موقعيتي چه اندازه به پروراندن افراطيان كمك مي‌كند: قدرت مادي همه ‏چيز است، و نه با آزاد كردن انسان در انقلابات فكري و فلسفي اروپا، بلكه با تاراج مادي و معنوي ‏جهان اسلام بدست غرب افتاده است؛ امت اسلامي نمي‌تواند نيرومند شود زيرا غرب، امريكا، نمي‌‏گذارد؛ پس چه مي‌توان كرد؟ مي‌بايد به مركز قدرت غرب، به امريكا، زد.‏

   اما روشن است كه چنين پديده‌اي نه به يك گروه و دو گروه محدود مي‌ماند و نه به امريكا. با اهميتي كه ‏قدرت مادي براي چنين طرز تفكری دارد هر ‏‏“كاميابي“‏ ‏به سبز شدن‏ ‏قارچ مانند گروه‌هاي تروريست و آماج‌هايشان ‏مي‌انجامد؛ رژيم‌ها و كشورهاي بيشتري در تيررس مي‌آيند. براي اين گذشته‌گرايان، رسالت ‏جهاني‌كردن باورهايشان تنها چند صد سالي تعطيل شده بوده است و اكنون با امكاناتي كه تروريسم و ‏قاچاق مواد مخدر (جنايت با پول جنايت) در اختيارشان مي‌گذارد، خيال دارند آن را از سر بگيرند. ‏دست‌كم تا آنجا كه به كشورهاي اسلامي يا با اقليت مسلمان، ارتباط دارد تا يك زن بي‌حجاب هست پيكار ‏پايان نيافته است.‏

   کاميابی‌هاي تا كنون اين مجاهدين چندان دشوار نبوده است. تركيب پول، آمادگي براي كشته شدن و ‏كشتن بيحساب، و سهل‌انگاري‌هاي آماج‌هاي تروريستي، فرصت‌هائي بهره آنان گردانيده است. ولي اين ‏پيكار، پيروزي برنمي‌دارد. با كشتن ده‌ها هزار زن و مرد و كودك، با ويران كردن حتا يك شهر، ‏نه مي‌توان غرب را از پيشرفت و نوآوري بازداشت، نه دنياي سنت‌زده و راكد اسلامي را از زنجيرهاي ‏سياسي و فرهنگي‌اش آزاد كرد، نه حتا دل‌ها و مغزهاي اكثريتي از مسلمانان را به كمند آورد.‏ درماندگان، با سلاح تروريسم هم به جائي نمي‌رسند. آنها تا همين جا نيروهائي را برضد خود بسيج كرده‌‏اند و درجه‌اي از هشياري و اراده مبارزه را در غرب پديد آورده‌اند كه ديگر پايگاه مطمئني نخواهند ‏داشت.

   تروريست‌هاي اسلامي با حمله خود به قلب امريکا همه جهان باختري را به كاوش دروني، به رفتن در ژرفاي روان خود ‏واداشته‌اند ــ چنانكه از چنين فرهنگي مي‌توان انتظار داشت. كساني فرصتي يافته‌اند كه حساب‌هاي دور ‏و نزديك را با دشمنان خود در كشورهاي عربي و اسلامي پاك كنند؛ پوزشگران اسلاميان و تروريست‌ها ‏كه از موضع نوماركسيست ـ لنينيستي و پسامدرن، بيست و پنج سالي است هيچ فرصتي را در دفاع و ‏توجيه آنان از دست نمي‌دهند؛ و همه فرايندي را كه با گروگانگيري ديپلمات‌هاي امريكائي آغاز شد و ‏اكنون به برج‌هاي دوگانه نيويورك مي‌رسد گناه خود قربانيان مي‌دانند، بار ديگر با “دليري تمام“ (‏صفتي كه امثال ريچارد فالک به خود ميدهند ولي در واقع هيچ آسيبي حتا در زمينه مالي به آنها نزده است) به ‏شستشوي خون‌ها و پليدي‌ها پرداخته‌اند؛ سياستگران و انتلكتوئل‌هاي جدي‌تر، بازنگري در سياست‌ها و ‏روش‌هاي غرب را در هر زمينه سياست و اقتصاد جهاني و امنيت داخلي لازم مي‌‌دانند.

   در جامعه‌هاي عرب و مسلمان، حتا “دياسپورا“ي چند ده ميليوني اسلامي و عرب ــ اگر چه به ضداسلام و خداستيزي رسيده باشند ــ هنوز از چنين كاوش دروني نشان چنداني نيست. اما برای روشنفكر در جهان اسلامي، هر چند ديگر مسلمان هم نباشد، مسئله اصلي  بدست آوردن آن توانائي است: كاوش ‏دروني و رفتن به درون، به ژرفاي روان خود؛ و مي‌توان اطمينان داد كه يك نفر از اين درون، بي‌هراس و، گاه ‏بيزاري، بيرون نخواهد آمد. در فرهنگ اسلامي ما اين از همه كمياب‌تر بوده است و بيهوده نيست كه ‏ناكام بوده‌ايم ــ هرچه هم گناهش را به گردن اين و آن بيندازيم. ريشه همه تناقضي كه در انديشه و اخلاق ‏ماست در همين است كه تا به خلاف انتظاري بر مي‌خوريم به تندي از آن مي‌گذريم، و تا امر پيچيده‌اي ‏پيش آمد همرنگ جماعت ساده‌انديش و حق بجانب و هميشه قرباني خود مي‌شويم (ما ايرانيان كه ادبيات ‏خود را نيز، با مقام خلاف‌ناپذير كلام موزون برايمان، داريم: همرنگ جماعت شو).

   روشنفكراني كه در آسايش و آزادي غرب نشسته‌اند و حاضر نيستند مگر به صورت جهانگرد در ‏سرزمين‌هاي فرهنگي بزيند كه اينهمه در آن گرفتارند، مي‌توانند بركنار بمانند و سخنان باب طبع همگنان ‏بگويند. ولي توده‌هاي مردمي كه بر اين خاك‌هاي حاصل‌خيز و روي اين منابع نشسته‌اند و “پريشاني بر ‏سر پريشاني مي‌نهند“ از اين تجمل‌ها ندارند. زمان آزاد كردن اين توده‌ها نيز مي‌بايد برسد. پس از ‏اينهمه گمراهي‌هاي مايه سرشكستگي، تازه مي‌بايد بن‌لادن و ملاعمر را به جاي خميني بر “پايگاه“ (نام ‏شبكه بن‌لادن) رهبري جهان اسلام نشانيد؟ شعار “مرگ بر امريكا“ بس نبود اكنون مي‌بايد حكم داد كه ‏هر امريكائي در هر جا مي‌بايد كشته شود؛ و هر امريكائي اگر چه شيرخواره يا فرتوت كه كشته شد در ‏آشكار و نهان شادي كرد يا شانه بالا انداخت؟

   سخن گفتن از پايان عصر“تئوکراسي“ در جهان اسلامي در زماني که بنيادگرايي اسلامي برفراز است، در زماني که ايران را که از جهاتي مهمترين کشور اسلامي است از سه دهه پيش در چنگال خود دارد و دامن به زير سيب‌هاي گنديده جهان اسلامي از خاور تا باختر گرفته است، در زماني که توانسته است در سودان يک رژيم مرگ از گرسنگي را بر ميليون‌ها مسيحي و “آنيميست” تحميل کند و در جهاد پرافتخار خود هر رونده و باشنده اتفاقي را روانه دوزخي که باور دارد سازد، بي‌جا مي‌نمايد. در حالي که هر روز خون تازه‌ترين قربانيان جهاد “في‌سبيل‌الله“ بر زمين مي‌ريزد چگونه مي‌توان از پايان بنيادگرايي، سهل است پايان عصر روحيه “تئوکراسي“ دم زد؟ مگر نه آن است که کارد خون‌چکان رزمندگان مقدس تا همين اواخر بر گردن کودک و زن و مرد روستايي الجزايري آخته بود و جهانگردان خارجي از بيم آتش مسلسل جنگجويان اسلام به مصر نمي‌روند؟ در برابر اين همه قدرت و ايمان چگونه مي‌توان چنين ادعاهايي کرد؟

   بيست سال است که موج بلند چالش اسلام رزمجو غرب غرق در گناه و فساد را که گويا صد سال است در سراشيب انحطاط و زوال افتاده به لرزه افکنده است. چه ديپلمات‌ها که گروگان نگرفتند؛ چه ساختمان‌ها که با جانبازي کاميکازهاي اسلامي ويران نشدند، چه پرچم‌ها که نسوزاندند و لگدمال نکردند! دلاوران نبرد حق و باطل، جنگ را به ميدان‌هاي سرنوشت‌سازي مانند هواپيماهاي مسافري، قطارها و ايستگاه‌هاي راه‌آهن و مترو و فروشگاه‌هاي بزرگ محله‌هاي پرجمعيت فقيرنشين بردند. اگر براي کشتن ده امريکايي دويست افريقايي نيز به هوا مي‌پريدند باکي نمي‌بود.

   غرب بي‌بندوبار که نمي‌فهميد همه رستگاري در حجاب است و جداکردن زنان از مردان و راندن آنان به دنياي اندرون بزرگ‌ترين تکليف حکومت و جامعه است در سقوط آزاد خود همين طور از بالاترين نمونه‌هاي جامعه برحق توحيدي، از سرمشق‌هاي خيره‌کننده‌اي مانند جمهوري اسلامي و عربستان سعودي و افغانستان واپس مي‌افتاد. غربي‌ها سرگرم تلاش‌هاي بيهوده خود براي يافتن رازهاي طبيعت مي‌بودند و درنمي‌يافتند که روخواني متن‌هاي مقدس حتا اگر زبانشان را ندانند بالاتر از همه اينهاست و به جاي رنج بردن در آزمايشگاه‌ها و پاي ماشين‌ها و در برابر رايانه‌ها مي‌توان همه چيز را خريد؛ اگر نفت بود با نفت و اگر نبود با ترياک و هرويين. آنها بي‌خبر از اينکه دارند دنيا و آخرت را به دارندگان انحصاري کليدهاي بهشت مي‌بازند روز و شب در تکاپو بودند که خواربار و دارو و پوشاک و اتومبيل و جنگ افزار ــ و آموزش فرزندان طبقات ممتاز ــ مومنان را فراهم کنند.

   هر دوران تاريخي شخصيت‌هاي خود را دارد؛ نماينده روح زمان، برانگيزنده معاصران و سرمشق آرماني آيندگان. اين دوران رستاخيز تئوکراسي نيز شخصيت‌هاي خود را دارد که همين ذکر نامشان براي نشان دادن بزرگي اين دوران بسنده است: خميني، ملاعمر، بن‌لادن و قهرمانان ديگر جهاد ضدغربي؛ مرداني همچون صدام‌حسين و قذافي در دوره خودشان. با چنين نمادهاي تاريخ‌ساز الهام‌بخش آيا در واقعيت هزاره پيروزمند انقلابي که ايران نخستين و بزرگترين عبرت آن بود ترديد بايد داشت؟

***

   با آنکه کاروان تمدن بشري به سرعت‌هاي گوناگون و بيشتر، آهسته‌ترين عضو خود راه مي‌سپرد در همه حال رو به سوي منزلي دارد که پيشاهنگ با گامهاي نامطمئن خود مي‌کوبد. پيشاهنگ اين کاروان از سده پانزدهم بطور روزافزون اروپا بوده است که با جهاني شدن تمدن آن ــ براي نخستين‌بار در تاريخ تمدن‌ها ــ ديگر يک کشور و قاره نيست و غرب است؛ و غرب به معني جغرافيايي نيز نيست، زيرا ژاپن و استراليا را در بر مي‌گيرد و بخش پيشرفته هر جامعه‌اي را در جهان. حتا عربستان سعودي و افغانستان هم غرب خود را دارند و ايران احتمالا بيش از هر کشور اسلامي ديگري دارد. آنها که بحث کهنه انحطاط غرب را به اتکاي نظريه دلخوشي‌آور پيري فرهنگ‌ها پيش مي‌کشند نمي‌بينند که اين‌بار با يک پديده جهاني سروکار دارند. فرهنگ غرب در پيکر مشخصي خانه نگرفته است که پيري پذيرد. و اين گذشته از بنيادهاي باز زاينده خود اين فرهنگ است که ششصد سال آن را از فوران انرژي نينداخته است و امروز در آستانه جهاني يکسره ديگرگون و در برابر چالش‌هايي که برخلاف فرهنگ‌هاي خسته و سترون پيشين از بيرون بر آن تحميل نشده است و همه ساخته خود اوست، ابزارهاي ساختن آن را مهيا دارد و هيچ نشاني از خستگي در او نيست.

   دنياي اسلامي که پيش از اين نيز زير تاثير روايت شکسته و کدري از اين غرب در نخستين سده‌هاي آشنايي با فرهنگ يوناني شکل گرفته بود با همه مقاومت‌هاي دويست ساله خواه ناخواه و خرچنگ‌آسا بر همان رهگذار مي‌رود و تکه پاره‌هاي تاريخ چند صد ساله گذشته غرب را ناهنگام anachronistic تجربه مي‌کند. معماي آن چندان متفاوت از دنياي مسيحيت که در سده‌هاي اخيرتر اروپا شد نيست. قرون وسطاي اروپا هم اکنون با عصر جديد و روزگار معاصر در کشورهاي اسلامي که ديگر جهان اسلام نيستند شانه به شانه مي‌روند، هرچند قرون وسطا برجستگي بيشتر دارد.

   آنچه فرهنگ قرون‌وسطا را از فرهنگ غربي جدا مي‌کرد چيرگي روحيه و جهان‌بيني مذهبي مي‌بود. از اين نظر بررسي کوتاهي از قرون‌وسطا و عصر جديد اروپا بي‌مناسبت نخواهد بود. اين بررسي به راهنمايي کتاب “اروپا، يک تاريخ“ نوشته نورمان ديويس، صورت مي‌گيرد که شاهکاري از وسعت دامنه و ژرفاي بينش است و زمينه‌هاي فکري و اجتماعي روندها و رويدادهاي تاريخي را در کوتاه‌ترين جملات بيان مي‌کند.

   تمدن قرون‌وسطا را تئوکراتيک مي‌نامند به اين معني که زير سيطره مفهوم همه‌گير خداي مسيحي به تعبير کليسا قرار داشت. اراده خداوند براي توضيح جملگي پديده‌ها بس بود. خدمت در راه خدا غايت منحصر همه کار و کوشش بشري شمرده مي‌شد. تفکر درباره خدا والاترين صورت تلاش انتلکتوئل و آفريننده بود. مردم در يک فضاي روانشناختي ترس و ناامني مي‌زيستند که جلو انديشه مستقل و جسورانه را مي‌گرفت. اعتقاد بر اين بود که انسان ناچيز و خدا بزرگ است. قانون انساني تابعي از قانون الهي بود که کليسا تعريف مي‌کرد. انديشه سياسي برگرد مساله هميشگي تعيين قدرت دولت و کليسا دور مي‌زد.

   از سده چهاردهم بود که انديشه‌وراني چون ويليام اکهام انگليسي عقل را يکباره از ايمان جدا کردند يا مانند مارسيليوس پادوا اقتدار نهايي را از آن مردم داراي حاکميت دانستند که بر يک دولت غيرمذهبي (سکولار) کنترل داشته باشد. اروپاييان از آن هنگام در شرايطي بسيار نا مساعدتر از جامعه‌هاي اسلامي امروزي اقتدار کليسا را درهم شکستند و خود را از چيرگي جهان‌بيني مذهبي آزاد کردند. حرکت قطعي براي درهم شکستن چنبر واپسماندگي، هزار سالي پس از رسمي شدن دين مسيحي در امپراتوري رم صورت گرفت. ساختار طبقاتي و اصنافي جامعه قرون وسطايي و بي‌سوادي همه‌گير مردمي که همه عمر در فضاهاي بسته و بي‌حرکت به سر مي‌بردند هر دگرگوني را در شيوه تفکر و زندگي مردماني سراپا سنت‌زده ناممکن جلوه مي‌داد. آزاد شدن از زنجير يک پايگان جا افتاده کليسايي ــ چيزي که جهان کمتر سازمان‌يافته اسلامي هرگز از آن برنيامد ــ هيچ با تکليفي که مسلمانان در جهان سده بيست و يکمي با آن سروکار دارند قابل مقايسه نمي‌بود.

   سرامدان فرهنگي و “طبقه سياسي“ اروپاي باختري در برابر همه احتمالات منفي توانستند پايگان مذهبي را هر روز پس بنشانند. مذهب در اين فرايند از ميان نرفت ولي انساني‌تر شد. کليسا از اصلاح مذهبي سده شانزدهم پاکيزه‌تر به در آمد. پيش از آن به گفته ماکياولي “مردم هر چه به کليساي رم نزديک‌تر، لامذهب‌تر بودند.“ ژرفاي بدنامي که کليساي قرون وسطا و سرچشمه پيشين اقتدار در آن فرورفته بود بستر اصلي دو جنبش بزرگ اصلاح ‌مذهبي و نوزايش يا رنسانس بود که نخستين از سده پانزدهم و دومين از سده چهاردهم آغاز گرديدند و به نوبه خود در سده هژدهم همراه با جوانه‌هاي انقلاب صنعتي به “روشنگري“ انجاميدند. در اين فرايند دين مسيحي به کناري نيفتاد ولي قدرت کليسا به تدريج در قلمرو وجدان شخصي محدود شد. استقلال ذهن و انساني که بتواند با فراگرفتن رشته‌هاي گوناگون دانش بي‌نياز از هر مرجع خارجي، اعتقادات و سليقه‌هاي خود را تعيين کند به جاي تعبد و تقليد مذهبي نشست. اين باور به گونه‌اي روزافزون راسخ شد که انسان مي‌تواند بر جهاني که در آن مي‌زيد تسلط يابد و هوشمندي خدادادي مي‌تواند و مي‌بايد براي گشودن رازهاي جهان آفرينش به کار رود ــ درست نقطه متقابل روحيه و طرز تفکر قرون وسطايي که در فضاي مذهبي و صوفيانه خود، انسان را مهره بي‌چاره‌اي در يد مشيت باري مي‌ديد که از پي بردن به چگونگي فضاي قاهر پيرامون و حتا طبيعت و ذات خود برنمي‌آيد. رويکردهاي قرون وسطايي از اعتقاد فلج‌کننده به نارسائي و ناداني و ناتواني انسان سرچشمه مي‌گرفت. آنچه پيشرفت‌هاي بعدي را ميسر ساخت احساس آزادي و تازه‌روحي بود، آگاهي روزافزون بر ظرفيت‌هاي بشري و اينکه تفکر و ابتکار و جستجو کاميابي به همراه مي‌آورد. جابجايي بنيادي از جهان‌بيني تئوکراتيک يا خدامدار قرون‌وسطا به ديد انسانمدار رنسانس، تفکر انسانگرايانه ارزش و يکتايي فرد بشري و تاکيد بر شخصيت انساني را سبب شد.

***

   اينهمه تنها گفتاوردي (نقل‌قول) از يک اثر برجسته تاريخ‌نگاري نيست؛ گفتمان امروزي جامعه‌هاي اسلامي است که در پايان سده بيستم مي‌بايد در جاهايي از سده چهاردهم آغاز کنند. بحث ممنوع سرامدان فرهنگي و سياسي است که از بابت آن آزار و پيگرد و تبعيد مي‌شوند. دوري و دشواري راه را مي‌بايد از ايرانيان پرسيد که هنوز از سرگيجه سقوط باور نکردني سه دهه پيش به خود نيامده‌اند. نگرندة منظره بيزارکننده و دلشکن آنچه صدها ميليون انسان هنوز به نام ايمان، به نام هويت و اصالت بر سر خود مي‌آورند به آساني نمي‌تواند بر احساس نوميدي خود چيره شود: ناقص کردن دختران با تيغ دلاکي و سنگسار کردن زنان با سنگ‌هايي که زود به جان کندنشان پايان ندهد؛ زنجيرزني و قمه‌زني؛ بريدن دست و پا؛ قصاص که پيشه دژخيمان را همگاني مي‌کند؛ خشونت و پليدي زندگي خصوصي و عمومي که نه تنها تحمل بلکه تشويق مي‌شود؛ اين تمرکز بيمارگونه و ساديک اخلاق و قانونگزاري بر زن، و ناممکن ساختن تکامل شخصيت او…

   سيصد سال است که از پيروزي و پيشرفت مقاومت‌ناپذير دمکراسي مي‌گذرد ولي عموم کشورهاي اسلامي در کنار عموم کشورهاي افريقايي بيشترين ناآمادگي را براي آن نشان مي‌دهند. در واقع اين کشورها از نظر توسعه اجتماعي به افريقاييان از همه نزديک‌ترند ــ با همه فرهنگ و تاريخ درخشان جهان اسلام. اگر افريقاييان از نداشتن پيشينه تاريخي کافي ــ به معني مرجع و سرچشمه الهام ــ رنج مي‌برند جامعه‌هاي اسلامي در زير سنگيني خردکننده تاريخ خود از جنبش باز مانده‌اند. با اينهمه پيشرفت بر همه اين جامعه‌ها به درجات و شيوه‌هاي گوناگون تحميل شده است و مي‌شود. هر چه هم آنها کار را بر خود دشوار مي‌کنند و با همه خرابکاري‌ها و پس‌زنش‌هايشان دويست سال است که کشان کشان و افتان و خيزان بر شاهراه ترقي مي‌روند. هرچه هم خود را به کوره‌راه‌هاي آشناي هزار ساله مي‌اندازند نيروي بسيار بالاتر به راهشان مي‌آورد. آنها دو چهره دارند و به دو سو مي‌نگرند و در مرز ايستاده‌اند، هر پايشان در دنيايي. هيچ يک از آنها ديگر نمي‌تواند يک جامعه اسلامي باشد. نفوذ غرب اجازه نمي‌دهد. آنها حداکثر مي‌توانند دوران گذار را درازتر و پرهزينه‌تر سازند و بسياري‌شان اولويتي بالاتر از اين نمي‌شناسند.

   اينکه خود جامعه‌هاي اسلامي چنين سهم ناچيزي در توسعه خويش دارند بيش از آنکه مايه تاسف باشد مايه نگراني است. کمينه‌اش آن است که پيشرفت‌شان کند و فاصله‌شان با دنيايي که به حساب مي‌آيد روز افزون خواهد بود. اروپاي آن سده‌ها به موشک غول‌آساي تکنولوژي سده بيستمي بسته نشده بود که آن را به کهکشان‌ها مي‌کشاند. اروپاييان سرمشق‌هاي پيشرفت را به اين آساني در برابر نداشتند و بايست از پايين‌ترين مي‌ساختند. بيم و محافظه‌کاري سرامدان جامعه‌هايي که در چنين عصري هنوز در قرون وسطا دست و پا مي‌زنند هيچ قابل فهم نيست. از آن بدتر سخت‌سري بسياري از روشنفکران اين جامعه‌هاست که با همه گرايش خود به بيرون آمدن از شرايط مادي قرون وسطايي هنوز دست از ابزارهاي انتلکتوئل قرون وسطا برنداشته‌اند؛ با حربه‌هاي هزارسال پيش پيکار امروز را مي‌جنگند. از جمهوري اسلامي و همگنان شکوهمندش در خاورميانه که بگذريم اين روشنفکران از سرکوبگري دولتي کمتر در رنجند. دنباله‌روي از آنچه اکثريت تلقي مي‌شود، ميل به قرارگرفتن در سوي پذيرفتني‌تر افکار عمومي، سهم بزرگ‌تري در محافظه‌کاري‌شان دارد. آنها که در قلمرو خصوصي‌شان عوام را خوار مي‌دارند در انديشه و عمل، عوامفريباني فريفته عوام هستند.

   با آنکه جنگ چريکي با فرهنگ غربي، به کار گرفتن تاکتيک‌هاي تاخيري، اقتباس دودلانه و کج و معوج به نام سازگار کردن با هويت ملي، درآميختن عناصر متضاد به اميد دگرگون شدن و همان ماندن، اختيارکردن رهيافت approach کالايي ــ تهيه فراورده‌هاي صنعت و تکنولوژي غربي و به ژرفاي موضوع نرفتن ــ در بيش از دويست سال گذشته جز عقب‌انداخنن پيشرفت اين جامعه‌ها اثري نداشته است، باز مي‌بينيم که پاره‌اي از برجسته‌ترين سرامدان elite آنها مساله توسعه را چنان با بحث نامربوط هويت ملي در هم مي‌آميزند که جز ادامه واپسماندگي فرجامي نخواهد داشت. گويي هويت نيز مانند جهان ذهني ايستاي آنها با نوساختن و بهتر شدن ويران خواهد شد.

   توجه و حساسيتي که در جامعه‌هاي مسلمان به اعتقادات مذهبي مردم هست نه ويژه آنهاست و نه امر تازه‌اي است. مذهب در فرايند توسعه پايمال نشده است. حتا جنبش روشنگري در خردگرايي افراطي خود مذهب را از توده‌هاي مردم نگرفت. مردم بر خلاف تصور پاره‌اي نظريه‌پردازان نمي‌گذارند مذهب دست و پايشان را ببندد. آنها برخوردي بسيار عملگرايانه و سودگرايانه utilitarian با مذهب دارند. طبيعت فولکلوريک مذهب مردم به آنها اجازه مي‌دهد که از هر تضاد ايدئولوژيک بپرهيزند. آنها به آساني مي‌توانند تناقضات ميان منافع خود و اصول مذهبي را آشتي دهند.

   در همه جامعه‌هاي پيشرفته مذهب در آغاز در تضاد با فرايند توسعه و فضاي فکري سازگار با آن تصور شده است. در همه آن جامعه‌ها حساسيت فراواني به اين موضوع نشان داده شده‌اند. در اوضاع و احوال بهتر، راديکال‌ترين دگرگوني‌ها مي‌توانسته است بي خونريزي روي دهد. هرچه هم کساني بگويند که اسلام دين حکومت است و فرق دارد، واقعيت تاريخي نشان مي‌دهد که مسيحيت درکشورهاي بيشتر و نيرومندتر و در زمان‌هاي درازتر از اسلام دين حکومت بوده است و ديگر خودش هم ادعائي بر آن ندارد. اکنون بويژه در اين بد‌ترين دوره‌هاي بي‌اعتباري مذهب سياسي و مذهب در حکومت هيچ نستالژي و توهمي نيز نمي‌بايد براي مسلمانان مانده باشد ــ مگر در مانندهاي پاکستان فئودالي و بي‌بنياد. تنها در چنان جامعه‌هائي هنوز کساني که اجراي قانون شرع را پاسخ مسئله واپسماندگي، اساسا به معني استبداد و فساد، مي‌دانند، جدي گرفته مي‌شوند.

   آنچه مذهب را با توسعه روياروي مي‌سازد نگرش “دکترينر“ به مذهب است که در زندگي روزانه مردمان جايي ندارد. مذهب را مي‌بايد گذاشت که مانند آنچه در جامعه‌هاي توسعه يافته پيش آمد با زندگي مردم درآميزد و از قلمرو عمومي به کناري رود. جامعه‌هاي اسلامي بويژه ايران که در ژرفا عرفيگراترين کشور مسلمان است مي‌بايد با همان ديد عملگرا و غيردکترينر توده‌هاي مذهبي خود به مسئله رويارويي مذهب و توسعه بنگرند. اين توده‌ها که تاکنون به نامشان بلندترين موانع را پيشاپيش حرکت توسعه افراشته‌اند بيشترين کمک را مي‌توانند به رهروان توسعه بکنند.

   چالش مذهب در ذهن روشنفکران و سياستگراني بزرگ‌تر مي‌نمايد که نگران اعتقادات مذهبي مردمند. اما مردم مي‌توانند با توسعه کنار آيند به شرط آنکه اعتمادشان به دست آيد. مشکل کشورهاي اسلامي نيرومندي باورهاي مذهبي نيست، ناتواني سياسي و فکري است. در پيکار توسعه نيز مانند دوره‌هاي بحراني، عامل کليدي را در درجه اعتماد مردم به کارداني و درستي رهبران مي‌بايد جست. مردم آماده‌اند تن به فداکاري و از آن دشوارتر تغيير عادت‌ها و شيوه‌هاي خود بدهند ــ اگر اعتماد داشته باشند. در ايران که چالش مذهب مقاومت‌ناپذير مي‌نمود و بزرگ‌ترين ميدان پيروزي آن شد ورشکستگي سياسي و انديشگي طبقه سياسي بويژه در محافل فرمانروا نقش بسيار بزرگ‌تري داشت.

   حتا در آن هنگام و پيش از آزمايش مرگبار جمهوري اسلامي نيز چالش مذهب اينهمه نبود.

***

   يک مشکل اصلي مسلمانان، بيش از بسياري دين‌باوران ديگر، نگرش غيراخلاقي آنان به انسانيت است. برادر و خواهر ديني در جاي برتري از بقيه انسانيت گذاشته مي‌شود. نمونه‌هاي آن بي‌شمار است. نسل‌کشي در دارفور (180 هزار کشته و دو ميليون بي‌خانمان تنها در سه سال)  يک واکنش جدي از مسلمانان برنينگيخته است. کشتار هر روزي مردمان از مسلمان و غيرمسلمان به دست جنگندگان اسلام و مجاهدين راه‌خدا با بي‌اعتنائي عمومي و ستايش آشکار و پوشيده بي‌شماراني ديگر، روبرو مي‌شود. اظهار همدردي و ‏محكوم كردن تروريست‌ها هست و بوده است ــ جمهوري اسلامي نيز گاهي تا اينجايش را مي‌آيد ــ ولي به عنوان رفع تكليف و ‏دفع خطر. باز همان پرداختن به ظواهر و نمادهاست كه به تكرار كليشه مي‌‌انجامد، ‏و توجيه، و همصدائی با پوزشگران. واكنش اصلي، در جهان اسلامي، پشتيباني از مانندهاي طالبان و ‏بن‌لادن و زرقاوي، بوده است. پس از فاجعه برج‌هاي دوگانه نيويورک پيام اصلي جهان اسلام به ‏امريكا آن بود كه گناه خودتان است، توبه كنيد و فراموشش كنيد. اما كدام كشور اسلامي حاضر است از ‏تلافي بگذرد و چراغ سبز به حملات كشنده‌تر بدهد؟

   نمونه ديگر هنگامي بود که يک گروه مسلمان از چچني و عرب، به دبستاني در شهر “بسلان“ در “استيا“ي قفقاز شمالي حمله بردند و آن را با نزديک هزارتن به گروگان گرفتند. تروريست‌ها دبستان را با مواد منفجره‌اي که از پيش پنهان کرده بودند پوشاندند و سه روز آب و خوراک را از آن هزار تن از جمله صدها کودک دريغ داشتند تا کسي پائي بر سيمي گذاشت و سربازان روسي (استيا جنوبي‌ترين استان روسيه است) به شنيدن صداي انفجارها به دبستان حمله بردند. آنگاه صحنه‌هائي باورنکردني پيش آمد. تروريست‌ها نه تنها همه مواد منفجره را آتش کردند بلکه کودکاني را که پا به گريز نهاده بودند از پشت به تير بستند. هنگامي که تيراندازي خاموش شد چهارصد تني، بيشتر کودکان، براي هميشه خاموش شده بودند.

   چنان جنايتي که جهان متمدن را تکان داد در جهان اسلامي به زحمت جائي در ميان خبرهاي روز يافت. اينجا و آنجا کساني زير لب آن را محکوم کردند و به تندي گذشتند. تنها دو روشنفکر عرب، از فاصله‌هاي چندين هزار کيلومتري زادگاه‌هاي‌شان، به بي‌اعتنائي هم‌کيشان خود در برابر چنين ددمنشي اشاره کرده‌اند. اما کمتر رويدادي به اين درجه  ورشکستگي اخلاقي جهان اسلام و ژرفاي رياکاري روشنفکران آن را نشان مي‌دهد. مردماني که کشته شدن يک کودک فلسطيني گرفتار در آتش متقابل جنگجويان اسرائيلي و فلسطيني را هفته‌ها از مهمترين رويدادهاي جهان کرده بودند و تا کشتارهاي تاريخي بالا برده بودند دمي هم به ياد آنهمه کودکان گرفتار در آن دوزخ سه روزه نيفتادند. هيچ درسي از آن صحنه هولناک گرفته نشد. هيچ تروريست اسلامي از خود شرم نکرد. هيچ روشنفکر خاورميانه‌اي (خاورميانه ذهن) به انديشه آزاد کردن احساس انساني از ايدئولوژي و مذهب باب بازار و تشنگي قدرت نيفتاد.

   جنايت براي آن جهان بزرگتر اسلامي دين دارد، و نه بر ضد انسانيت، بلکه برضد دين روي مي‌دهد. آنچه جامعه بشري در يک فرايند هزاران ساله به عنوان قانون اخلاقي مبتني بر وجدان بشري برخاسته از نيکي طبيعي انسان و بايستگي‌هاي زندگي اجتماعي فراآورده است ارزشي ندارد. قانون اخلاقي از دين مي‌آيد. اما دين يک پايش در مصلحت است که به معني نسبي‌گرائي اخلاقي است. اگر مسلمان به مصلحتي که خود يا يک رهبر مذهبي در دين مي‌بيند دست به بدترين جنايات نيز بزند خوب کرده است و به هر حال ارزش تفکر ندارد. مسلمان به عنوان يک عمل ديني از تبهکاري‌هائي که هم‌کيشان را به هم آورد و حس اخلاقي‌شان را بيدار کند برنمي‌آيد. سني عراقي در آن سه‌گوش پايگاه تروريست‌ها مي‌بيند که زرقاوي اردني به نام اسلام باکي از آن ندارد که هر روز چند ده عراقي را بکشد، و باز او را محکوم نمي‌کند. زرقاوي نماد مقاومت است و آنچه مي‌کند کشتن رهگذر يا جوان جوياي کار عراقي نيست. او مسلمان است و مي‌بايد با معيار اسلامي و نه انساني، چنانکه بيشتر مردم مي‌شناسند، قضاوت شود. مسلمان چچني و عرب مي‌تواند با سر بلند از قصابي کودکان مسيحي، در هر جامعه اسلامي ظاهر شود. او نه تنها با اشغالگران روسي “جنگيده“ است زمين را از چند صد کافر که به هر حال خونشان ريختني است پاک کرده است. آخوند حکومتگر جمهوري اسلامي فتوا مي‌دهد که کشتن زنان و کودکان يا سر بريدن گروگانان، اگر چه کارگران ساده مسلمان، مانع شرعي ندارد و راست مي‌گويد. سنت هزار و چهار صد ساله از همان نخستين روزها پشت فتواي اوست.

   براي روشنفکر خاورميانه‌اي موضوع البته برتر از اينهاست. او ارزشي بالاتر از قدرت نمي‌شناسد و نيک و بد را تنها در ترازوي محبوبيت و پذيرفتگي مي‌گذارد. مصلحت ديني براي او جايش را به پسند سياست بودن يا نبودن داده است. او مي‌بايد مراقب باشد که خلاف سياست رفتار نکند. پيرامون سياسي‌اش بسيار بيش از آن “قانون اخلاقي“ نهفته در دل کانت اهميت دارد. تروريسم، که نه با نيات بلکه با آماج‌ها و وسائلش تعريف مي‌شود، اگر بر ضد امريکا و اسرائيل و روسيه و هر کس ديگري در جبهه روبرو باشد مبارزه آزاديبخش است، و همين تقدس اصطلاح آزاديبخش هر زشتي را از نفس‌عمل مي‌زدايد. حمله تروريستي در روسيه درست با الگوي مبارزه آزاديبخش او نمي‌خواند. روسيه هفتاد سال در جامه شوروي خود، کعبه آمال و پرچمدار ادعائي چنان مبارزاتی مي‌بود. ولي امروز اسلام پرچمدار شده است و مي‌توان در عين بي‌اعتقادي دنبال افکار عمومي اسلامي رفت. اگر با پرچمداراني از اين دست آزادي در اين سرزمين‌ها به اين حال و روز افتاده است شگفتي نيست.

***

   اسلام همه‌اش بن‌لادن و زرقاوي و خميني نيست و مانند هر دين ديگري که دير پائيده باشد بر تعبيرات گوناگون گشوده است. از اين سخن نمي‌بايد به فقه پويا و قبض و بسط شريعت رسيد که به کار درازکردن تسلط دين بر سياست و حکومت مي‌خورد. چهره‌هاي گوناگون تاريخي اسلام مي‌تواند به مسلمانان براي بيرون آمدن از منجلاب اخلاقي و تمدني‌شان کمک کند. در بيشتر تاريخ کشورهاي اسلامي، با همه تبعيض جاي‌گرفته در اسلام، خشونت به غيرمسلمانان، استثنا و نه قاعده بوده است. خلافت اموي آندلس و امپراتوري عثماني نمونه‌هاي خوب رواداري مذهبي بودند. تروريسم در اسلام سابقه هزار و چهار صد ساله دارد، ولي تروريسم اسلامي پديده‌اي نوين است، برآمده از برخورد اسلام با مدرنيته. پرتو مدرنيته بر آئينه‌هاي گوناگون از ژاپن تا افريقا تابيده است و در جهان اسلامي اين تصوير هولناک را باز مي‌تاباند. روشنفکران اسلامي از آغاز سده گذشته پايه‌هاي نظري پديده‌اي را گذاشتند که نيهيليسم را کامل مي‌کند و بمب‌انداز انتحاري را نيز به آن مي‌دهد.

   اکنون اين روشنفکران اسلامي هستند که مي‌بايد خود و جامعه‌هاي خود را از اين طاعون پاک کنند. آنها به درستي مي‌گويند که همه مسلمانان تروريست نيستند؛ ولي همه تروريست‌ها مسلمان‌اند و مسلمانان ديگر هم به رهبري روشنفکران‌شان يا خاموش مي‌مانند يا تاييد مي‌کنند. نگاه خطاپوش و بنده‌نوازانه غرب به اسلام در کار دگرگوني‌هائي است که هيچ به سود اجتماعات بزرگ اسلامي در اروپا (امريکاي شمالي به نظر مي‌رسد متفاوت است) نخواهد بود. کشته شدن يک فيلمساز هلندي از خانواده وان گوک و همنام برادر نقاش بزرگ به دست يک مراکشي مسلمان در آمستردام و تهديد شدن يک نماينده مجلس هلند از سوي مسلماناني که در آن کشور پناه داده شده‌اند به مرگ، و بمب‌اندازي‌ها در شهر‌هاي بريتانيا زنگ خطري نه تنها براي جامعه‌هاي اروپائي، بلکه مسلمانان اروپا بود که حاضر نيستند از جهان پر خشونت و تباهي خاورميانه بيرون بيايند. کانادا که برجسته‌ترين نمونه جامعه چند فرهنگي است و نزديک بود احکام شرعي احوال شخصي اسلام را براي مسلمانان کانادائي قانوني کند ــ و به کوشش يک خانم ايراني‌تبار از آن جلوگيري شد ــ  تازه‌ترين صحنه بيداري بر اين خطر است. گروه بزرگي از جوانان و نوجوانان خاورميانه‌اي مسلمان سه تن مواد انفجاري حطرناک براي کارهاي تروريستي گردآورده بودند، و سربريدن نخست وزير کانادا در دستور کارشان بود!

   فيلمساز هلندي که فيلمي درباره رفتار مسلمانان هلندي با زنان ساخته بود بهاي جسارت را در کشوري که گفتار آزاد است با جان خود پرداخت. فيلمنامه نويسش نيز که خانمي مسلمان و سومالي‌تبار است خود را از ترس کشته شدن مسلم پنهان کرد. در همان هلند ليبرال نماينده مجلسي ديگر باز به گناه دفاع از آزادي گفتار و ارزش‌هاي تمدن ميهن خود در سرزمينش از سوي مهاجران و پناهجويان مسلمان تهديد به مرگ شد و مي‌خواهد حزبي براي مبارزه با مهاجران و پناهجويان تشکيل دهد. در بريتانيا واعظان مسجدها رسما شنوندگان خود را به نابود کردن تمدني که به آنان امکانات ناشناخته در سرزمين‌هاي خودشان مي‌دهد بر مي‌انگيزند.

   هلند و بريتانيا، نخستين جامعه‌هائي که پا به عصر دمکراسي ليبرال گذاشتند، با يکي از آزادمنش‌ترين رويکردها (اتي تود) به مهاجرت و پناهندگي و حقوق اقليت‌هاي مذهبي، تازه‌ترين ميدان جنگي بودند که از بالي تا مانهاتان و از لاهور تا آمستردام، سرتاسر جهان را فرامي‌گيرد و ترورکور، ترورخودکشي و نابودکردن هزاران و، اگر بتوانند، ميليون‌ها سلاح آن است؛ هيچ درجه مدارا و هيچ امتياز مادي و فرهنگي نمي‌تواند آن را از خشونتي که مانند هوا تنفسش مي‌کند بازدارد. اين تعبير فرازنده اسلام، در زاغه‌هاي حاشيه‌اي کشورهاي دستخوش استبداد و فساد همانگونه رشد مي‌کند که در مانندهاي هلند و بريتانياي گشاده‌دست مرفه و تشنه گفتگوي تمدن‌ها و در چنبر پسامدرنيسم و نسبي‌گرائي فرهنگي که هر تفاوت فرهنگي را پذيرفتني مي‌داند. استبداد همان اندازه پرورشش مي‌دهد که آزادي، و طرفه آنکه آزادي در او کينه‌اي بيشتر برمي‌انگيزد. در واقع آنچه او در غرب دشمن مي‌دارد همان آزادي است. حق مستقل بودن و خود را بيان کردن؛ از ديوار تنگ باورها از هرگونه بيرون آمدن؛ حق ديدن و شنيدن و انديشيدن. اسلام راديکال، بنيادگرا، سنتي، راستين که همه در اين معني يکي است چنين حقي را مرگ تقدس مي‌داند و پاسخش کشتن است. گفتگو که دستاويز ساده‌انديشان “سياست‌پسند“ politically correct در برابر چنين پديده‌اي شده است براي او معني ندارد. سزاي کمترين انکار و حتي ترديد در امور ايماني مرگ است. بحث و گفتگو جائي ندارد. “حق“ هم با اوست. مسئله مرکزي ما به عنوان جامعه‌اي سراپا فرورفته در تقدس ــ از نظر تاريخي ــ درست در همين است: تقدس در برابر آزادي.

   توجه در آن دو کشور، مانند بسياري کشورهاي اروپائي ديگر به نقش مسجدها به عنوان پايگاه تروريستي برگشته است. مسجد در نگاه اسلاميان (بامسلمانان اشتباه نشود) پرورشگاه آدمکشان مقدس، انبار اسلحه، سنگر جنگي (در عراق)، زندان و مرکزپخش هر چيز (در جمهوري اسلامي) است. در واقع اسلاميان نخستين کساني هستند که مسجد را عرفيگرا (سکولار) کرده‌اند. زياده‌روي‌هاي اسلاميان را بهتر از همه در همين نگرش وسيله‌اي به مسجد و به زيارتگاه مي‌توان ديد: جاهائي که بسته به اقتضا، مي‌تواند هم تا پرستش بالا برده شود و هم هدف تروريسم باشد. پاره‌اي از بدترين حملات تروريستي در عراق بر مسجد‌ها و زيارتگاه‌ها و نمازگزاران و زائرانشان بوده است. دمکراسي ليبرال غربي البته پادزهر مار را نيز در آستين دارد و اسلاميان خون‌آشام در آن درياي رواداري و انسانگرائي غرق خواهند شد. آنها در پارگين‌هاي بومي‌شان نيز سرانجامي جز غرق شدن ندارند. تمدن غربي هماوردان نيرومندتر از تروريسم اسلامي را مغلوب کرده است. ولي مسلمانان در آن کشورها و در پاره‌اي سرزمين‌هاي خودشان نيز بايد منتظر واکنش دفاعي جامعه‌هائي باشند که زورشان بسيار بيشتر است. اسلاميان در آن جامعه‌ها از رواداري ذاتي تمدن غربي نيرو مي‌گيرند ولي چنين سوء استفاده‌اي حدي خواهد داشت.

بيرون آمدن از مرداب انديشه و تاريخ

فصل يازدهم

                       بيرون آمدن از مرداب انديشه و تاريخ

   جامعه پويا با سرعت دگرگشت‌هايش شناخته مي‌شود، چه در زمينه‌هاي مادي و چه در گفتمان. گفتمان discourse در اينجا به معني مجموعه ايده‌هاي مسلط بر بحث سياسي آمده است و نيازي به تاکيد بر اهميت آن در شکل دادن به فرهنگ و سياست يک جامعه نيست. ايران که تا دهه‌هاي پاياني سده نوزدهم جامعه‌اي ايستا بود از آن زمان در برخوردهاي روزافزونش با اروپا اندک اندک آغاز کرد از رکود سده‌ها به در آيد. از آن دهه‌ها تا امروز چهار گفتمان را مي‌توان بازشناخت که کمابيش با چهار نسل ايرانيان صد و اند ساله گذشته مطابق است، اگر دوران هر نسل را بيست و پنج تا سي سال بگيريم. (نسل چهارم در کار يافتن گفتمان متفاوت خويش است.) نياز به گفتن ندارد که زندگي فعال افراد معمولا بيش از دوران يک نسل را مي‌پوشاند و در هر دوران، زندگي افرادي از دو يا سه نسل بر هم مي‌افتد.

   نسل اول، نسل جنبش مشروطه‌خواهي بود و گفتمان آن را يک تاريخنگار آن جنبش در “انديشه آزادي و ترقي“ خلاصه کرده است. نسل جنبش مشروطه به جامعه ايراني بويه پيشرفت را از روي نمونه اروپائي داد که ديگر با همه افت و خيزها هرگز رهايش نکرد: ساختن يک دولت مدرن با نهادها و روابط قانوني؛ بهم بستن تکه‌پاره‌هاي ميهن و برانگيختن سربلندي ملي؛ آزاد شدن از استبداد سلطنتي، آشفتگي خانخاني و ارتجاع آخوندي؛ گسستن زنجير سنت‌ها از دست و پاي زنان؛ رهانيدن توده‌ها از شرايط زندگي قرون وسطائي؛ پيوستن به کاروان علم و معرفت امروزي. گفتمان آن نسل اول با آنکه در رعايت مذهب و جايگاه آن در سياست و جامعه دنباله گذشته هزاره‌اي مي‌بود آشکارا با نسل‌هاي پيشين تفاوت داشت؛ گسست نماياني با ابعاد تاريخي و دورانساز بود و جامعه را چنان از پايه‌هايش تکان داد که ديگر برگشت‌پذير نبود. آن نسل در بقايايش تا پادشاهي محمدرضا شاه کشيد و گروه بزرگي از مديران و رهبران را به ملت داد که تاريخ صدها ساله به خود نديده بود.

   نسل دوم در پادشاهي رضاشاه باليد و نخستين نسل ايراني بود که توانست در خود ايران براي زندگي در يک جامعه امروزي و اداره آن پرورش يابد. گفتمان آن اساسا دنباله نسل اول بود ولي در جاهاي مهمي از آن جدا مي‌شد. تاکيد بيشتر بر ناسيوناليسم ايراني، دوري گرفتن از مذهب در سياست، و يک رگه نيرومند اقتدارگرائي، که به بي‌اعتقادي به دمکراسي دست‌کم در شرايط ايران انجاميد، ويژگي‌هاي گفتمان آن نسل بود. انديشه آزادي و ترقي در نزد آن به ترقي به بهاي آزادي دگرگشت يافت. ولي نسل رضاشاهي در همان نخستين مرحله به زلزله جنگ دچار شد که سير عادي جامعه را متوقف کرد و در خود آن نسل شکافي انداخت که گذر هفت دهه نتوانسته است برطرف سازد. سال‌هاي جنگ نه تنها برنامه نوسازندگي modernization جامعه و پايه‌ريزي زيرساخت‌هاي يک کشور امروزي را متوقف کرد و نگذاشت معناي آن اصلاحات، بيشتر و بهتر فهميده شود، ترديدهاي جدي درباره خود آن طرح نوسازندگي پديد آورد و اولويت‌هاي ملي را تغيير داد. شکست سياست خارجي رضاشاه به سرتاسر دوران استثنائي فرمانروائيش افکنده شد و تنگناهاي روزافزون مديريت يک تنه او را بيش از اندازه بزرگ گردانيد. نارنجک جنگ، گفتمان نسل دوم را تکه تکه کرد.؛ ديگر از يک گفتمان نمي‌شد سخن گفت ــ وضعي که به گفتمان نسل سوم نيز کشيد. بخش بزرگي از نسل دوم برضد گفتمان رضاشاهي برخاست، چه در صورت مذهبي ارتجاعي خونخوار خود، و چه در راه ‌رشد غيرسرمايه‌داري با هدف و به بهاي تجزيه ايران و بردنش به پشت پرده‌آهنين، و چه در بهترين صورتش ناسيونال دمکرات‌هاي مصدقي که همه چيز را در مبارزه ضداستعماري و پاک کردن حساب با رضاشاه خلاصه کردند. آنها به تک محصولي شدن اقتصاد ايران (نفت) از پس از سوم شهريور و اشغال ايران مي‌تاختند ولي سياست ايران را تک موضوعي (نفت) ساختند. مصدقي‌ها ضمنا نمونه‌اي از دمکرات‌هاي غيرليبرال بودند.

   ولي آن بخش نسل دوم که به نوسازندگي غيردمکرات گفتمان رضاشاهي وفادار مانده بود آن اندازه کشيد که فرهنگ و زيرساخت اقتصادي و اجتماعي ايران را در گردباد دگرگوني اندازد و آن را به پايه‌اي برساند که چندسالي بيشتر به مرحله زمين کند takeoff فاصله نداشته باشد. ناسيوناليسم و ترقيخواهي عناصر مسلط آن گفتمان ماند و سرانجام به آن درجه از استقلال نيز رسيد که صنعت نفت ايراني شد و امنيت ملي ايران را برپايه همکاري با امريکا و نه به عنوان يک دولت دست نشانده به درجه‌اي که پيش و پس از آن نبود تامين کرد. اما آن استقلالي بود که خود رهبري سياسي حقيقتا باور نداشت و در غلبه پارانويا و شکست‌پذيري، از تصور باطل اينکه امريکا پشت نا آرامي‌هاي سال 1357 / 1978 است به تسليم و هزيمت افتاد.

   گفتمان نسل سوم که به سال‌هاي محمدرضاشاه بر مي‌گردد امتداد نسل دوم بود در صورت افراطي‌تر آن. در جنگلي از مکتب‌هاي فکري، تنها وجه مشترک، سازش‌ناپذيري مي‌بود که در جاهائي به روياروئي مرگ و زندگي مي‌رسيد. اگر در گفتمان نسل دوم هنوز توسعه و رسيدن به اروپا غلبه داشت، نسل سوم در بخش پيروزمند خود از آن روي برتافت و غرب‌ستيزي و انقلابي‌گري جهان سومي و شهادت‌طلبي شيعي ـ مارکسيستي را در ترکيبي که حق اختراعش به همان نسل سوم برمي‌گردد جاي آن گذاشت. بازگشت به مذهب که در نسل دوم و پس از جنگ آغاز شده بود در اين دوره بالا گرفت. اگر پيش از آن بهره‌برداري رياکارنه از مذهب چه در گروه حاکم و چه در مخالفان دست بالا را داشت اکنون شيفتگي روزافزون به نمادهاي مذهبي در نزد سران روشنفکري، ديگر نه خبر از عوامفريبي بلکه عوامزدگي محض مي‌داد. سرامدان فرهنگي در تلاش براي همانندي به توده‌ها، چنانکه آنها را تصور مي‌کردند، نه تنها قدرت سياسي بلکه آينده بهتر ميهن را مي‌جستند. گفتمان نسل سوم در واپسنگري و مرگ‌انديشي و ستروني خود پيروزي بر گفتمان نسل جنبش مشروطه بود و شکستي را که نشانه‌هايش در همان نسل دوم پديدار شده بود کامل کرد.

   آن نسل انقلاب را همان صفت به خوبي بيان مي‌کند. مردمي که دست به چنان انقلابي زدند طبعا نمي‌بايد در بهترين شرايط عقلي و اخلاقي بوده باشند. کدام ملت پيشرفته‌اي برخوردار از کمترينه عقل سليم در دهه‌هاي پاياني سده بيستم براي برقراري “حکومت اسلامي،“ بزودي جمهوري اسلامي، دست به انقلاب شکوهمندي مي‌زند که با آتش‌زدن سينماها و نماز همگروه روشنفکران بي‌نماز در پشت سر روحانيان تشنه پول و مقام و دشمن تجدد آغاز گرديد؟ همه قدرت‌هاي جهان نيز اگر گرد آيند و توطئه کنند نمي‌توانند چنان انقلابي را با چنان رهبري و پيام، بر ملتي که چشم و گوش خود را بر خرد و صلاح‌انديشي نبسته باشد تحميل کنند چه رسد که او را چنان بفريبند که با نفس خود و به مراد هواي خويش چنان شاهکاري را«مرتکب» شود (با وامگيري از نويسنده درگذشته‌اي که بويژه از نظريه توطئه هواداري مي‌کرد).

   انقلاب، و حکومتي که از کوزه آن تراويد تبلور کوردلي و سقوط اخلاقي جامعه‌اي بود ــ از گروه‌هاي فرمانروا تا زاغه‌نشينان ــ که به هيچ ارزش والائي باور نداشت، مگر آن را در شعارهاي ميان‌تهي مي‌پيچيد؛ و اگر فرصت‌طلبي و سودجوئي عموما بدفرجام، انگيزه‌اش نمي‌بود لگامش يکسره در دست احساسات مي‌افتاد و کمترين شراره‌اي، پر کاه وجودش را آتش مي‌زد. انقلاب اسلامي را ائتلافي از يکسونگري روحيه‌هاي توتاليتر، و سينيسم قدرت‌طلبان بي‌ملاحظه و آرمانگرائي سايه مردان ترحم‌انگيز سازمان داد؛ و هيچ دستياري آماده به خدمت‌تر از گروه فرمانروائي که در بي اعتقادي و پوسيدگيش، اشرافيت فرانسه و روسيه را روسپيد کرد نيافت. اگر بزرگيي در آن بود منظره خودکشي جمعي ملتي بود که خود را به اميدهاي واهي از کوره راه اکنوني رو به آينده، به مغاک آينده‌اي رو به گذشته افکند.

   انقلاب اسلامي فرازي بود که آن نسل مي‌جست و به آن رسيد. به رهبري شخصيت‌هاي فوق بشري و مقدسان سزاوار همان نسل، انتقام هفت دهه غربگرائي؛ دور افتادن از اصل؛ و اصلاحات وارداتي گرفته شد. ديگر بالاتر از آن نمي‌شد خواست و چنانکه زود آشکار شد پائين‌تر از آن نمي‌شد رفت. گفتمان سياسي در ايران به چنان ورطه‌اي افتاده بود که ناچار بايست راه بالا مي‌گرفت.

***

   نسل سوم با انقلابي که فرا آورد و قرباني آن شد به ناچار بزرگ‌ترين مسئوليت را در برابر تاريخ و مردم ايران دارد. زنان و مرداني که در بهترين دوران تاريخ چند صد ساله ايران از نظر امکانات پرورش يافتند و بدترين سرنوشت را براي خود و کشور رقم زدند اين بدهي را اگر نه به آيندگان، دست‌کم به خود دارند که دستي به جبران برآورند. موضوع اين نيست که کساني خوب و ديگران بد بوده‌اند. همه خودشان را خوب و بهتر مي‌دانند و ثابت کردن اين که خوب و بد چه کساني بوده‌اند به جائي نخواهد رسيد. موضوع، يک نسل ايرانيان است که داشت بهترين را مي‌ساخت و سر از بدترين درآورد. اين نسل سه دهه‌اي فرصت براي جبران داشته است و با آن چه کرده است؟ پاسخ را مي‌بايد در آثار و فعاليت‌هاي نمايندگاني از اين نسل جستجو کرد که در شمار برندگان انقلاب نيستند و از کمترينه‌اي از آزادي برخوردار بوده‌اند. برندگان، اين سال‌ها را در برسازي نظام ولايت فقيه که ديگر زير نظر مستقيم امام زمان کار مي‌کند سپري کرده‌اند. آنها اگر هم جبراني بدهکار بوده‌اند ناچيز کردن ميوه‌هاي هفت دهه تلاش براي وارد کردن ايران به جهان امروز بوده است که با جديت در کار آن‌اند. اين بازندگان، در توده‌هاي بزرگ خود، هستند که انگيزه هر روزي براي درآوردن چيز با ارزشي از زندگي‌هاي تباه شده خود داشته‌اند. از آنها چه چيز با ارزشي درآمده است؟ آيا نسلي که دهه‌ها و سال‌هاي پاياني خود را مي‌گذراند تنها به اين شناخته خواهد شد که خود را از يک دوره دشوار که با همه بدي‌هايش مي‌توانست بهتر شود به يک فاجعه تاريخي انداخت؟

   يک نگاه به منظره کلي (و استثناها فراوانند) نگرنده را به اين نتيجه تاسف‌آور مي‌رساند که نسل سوم، نسل انقلاب، بررويهم راي به برکناري خود داده است. پس از سه دهه جنگ بر سر گذشته و توجيه و تبرئه خود و محکوم شمردن ديگران، کار نماياني از بيشتر آنچه از اين نسل زنده است، انتظار نمي‌توان داشت. بيشتر نمايندگان اين نسل اشتباهات خود را پيراهني نمي‌دانند که مي‌توان از تن درآورد و عوض کرد. آنان ترجيح مي‌دهند خود را در کفن اشتباهاتشان بپيچند. جهان همان بايد باشد که زماني براي آنان بوده است. مهم‌ترين وظيفه آنها در زندگي نشان دان حقانيت خودشان و محکوميت مخالفان و دشمناني است که ايران و آنها را به چنين هيئت غم‌انگيزي درآورده‌اند. آنها نيز به شيوه خود در پي جبران‌اند ولي جبران به صورت انتقامجوئي از گذشته، گذشته‌اي که گوئي بي هيچ مداخله آنها روي داده است.

   گفتگو درباره نيک و بد آن روزها و نقش‌هاي بازيگرانش به اين سادگي‌ها به جائي نمي‌رسد و کاش بخشي از انرژي ذهني که در بررسي انقلاب صرف مي‌شود در خود آن صرف شده بود. به نظر نمي‌رسد دست‌کم تا نسل انقلابي و رسوباتش در نسل‌هاي بعدي زنده است انتظار رسيدن به يک همرائي از بيشتر آنها را بتوان داشت. ما براي آنکه به نتيجه کارآمدني براي آينده و امروزمان برسيم بهتر است تکيه را نه بر آنچه هر کس کرد بلکه آنچه دست داد بگذاريم. اگر آنچه روي داده به اين بدي است مي‌بايد تکيه را از بازيگران برداشت و به علت‌ها پرداخت، زيرا بازيگران هيچ‌کدام به تنهائي نمي‌توانستند چنين چشم‌انداز گسترده نکبت و شوربختي را در برابر جهانيان بگسترانند. چرا با بهترين نيت‌ها در بيشتر دست درکاران بدترين نتيجه‌ها دست داد؟ چنين نگرشي احتمالا يک پيامد فرعي نيز دارد که کاستن از بددلي‌ها (آنتي پاتي) و آماده کردن زمينه براي همرائي است. انقلاب برنده‌اي نداشته است؛ اينها نيز که برنده شده‌اند و بر خوان يغما افتاده‌اند اسلام عزيزشان را قرباني کرده‌اند. اسلام ديگر در جامعه ايراني به پايگاه سنتي‌اش باز نخواهد گشت و بجاي تعيين کننده روندهاي اجتماعي، تابعي از روندها خواهد بود. اگر در گذشتة پيش از حکومت اسلام، عوامل سياسي و اجتماعي ديگر به اسلام واکنش نشان مي‌دادند، در آينده، اسلام است که مي‌بايد در برابر عوامل ديگر واکنش نشان دهد و خود را سازگار کند. اين روند هم اکنون در جمهوري اسلامي ديده مي‌شود.

   بازندگان اصلي، آنها که از کنار سفره بر کنده شدند؛ و آنها که در گوشه سفره نيز نشيمني نيافتند، اکنون مي‌توانند از بابت شکست مشترک دست از گريبان يکديگر بردارند و به آينده‌اي که مي‌بايد از چنان شکست‌هائي بري باشد بينديشند. ما به اندازه سهم خود و چند نسل بعدي از شکست بهره داشته‌ايم و حتا ملت ما نيز به پايان ظرفيتش رسيده است. طرز تفکرهاي گذشته بود که ما را به اينجا رساند.

   اما مسئله ايران آشکارا موضوعاتي نيست که بيشتر انرژي اين نسل در آن رفته است. آن هشتاد درصد جمعيت که گذشته نسل سوم را نزيسته است نمي‌تواند حساسيت بيمارگونه بسياري از نمايندگان نسل پيش از خود را به نام‌ها و روزها و رويدادهاي دوردست دريابد. هنگامي که در برابر واقعيتي به زنندگي جمهوري اسلامي هنوز بحث بر سر هشتاد سال و پنجاه سال پيش است و اينکه گناه انقلاب به گردن چه گروه و گرايش‌هائي بود؟ چاره‌اي نمانده که نگاه از اين نسل به نسل چهارم، نسلي که دستي در انقلاب و پيش از آن نداشته است يا جوان‌تر از آن بوده است که مسئول آن دوره‌ها باشد، بيفتد. ولي اين تصوير، سراسر نوميدي نيست. بسياري از اين زنان و مردان اگر هم آشکارا نگويند در ميان خودشان به انتقاد از خود پرداخته‌اند و در برابر مخالفشان مدارائي نشان مي‌دهند که هيچ از بهترين مجامع غربي کم ندارد. کساني دوستي در عين مخالفت را کشف کرده‌اند. حتا اگر هم جز موافق طبع خود نخوانند باز زيستن در فضاي ذهني که، برخلاف محافل ديگري در صف مقابلشان، از خواندن و آموختن بيگانه نيست ممکن است سرانجام به ياري‌شان بيايد. شايد آهنرباي نسل چهارم ايران آنان را به خود بکشد و از گفتمان پژمرده خودشان بيرون بياورد. آن گفتمان در جمهوري اسلامي تحقق يافت، نيت انقلابيان هر چه بوده باشد، و ديگر بخت زندگي ندارد. بقاياي نسل انقلاب هر اندازه در آشيانه‌هاي خود احساس آسودگي کنند صداي امواج کوه‌پيکر نسل چهارم ايران نو را مي‌شنوند که بر خاکريزهايشان مي‌خورد.

   اگر تا کنون ميدان در دست نسل انقلاب بود و گزيري از کارکردن با و بر روي آن نمي‌ماند اکنون ده‌ها ميليون ايراني، زمين سياست را بر چند ميليون بازماندگان دوره‌اي که حتا نمي‌تواند سرش را از گريبان خويش بردارد تنگ مي‌کنند. ما لازم نيست خود را در عوالم سترون مردماني که در يک دوره تاريخي يخ زده‌اند گرفتار کنيم. مي‌توان گذشته‌اي را که همه چيزشان است به آنان واگذاشت که هر چه مي‌خواهند با آن بکنند (بررسي گذشته و آموختن از آن چيز ديگري است و بويژه براي نا آشنايان لازم است.) اکنون مي‌توان با آرزوها و انديشه‌ها و مبارزات مردمي دمساز شد که شصت در صد و بيشترشان پس از انقلاب به جهان آمده‌اند و هر روزشان چالشي است.

   اين نسل تازه در ايران در يک فضاي انباشته مذهبي بزرگ شده است و رويکرد attitude به مذهب مهم‌ترين عامل در شکل دادن شخصيت سياسي آن بوده است. جدائي بزرگش از گفتمان نسل سوم به همان برمي‌گردد. پس از يک دوره شستشو در آل‌احمد و شريعتي و بازرگان و مطهري و خميني و اکنون جنتي، واکنش روزافزون اين نسل، گريز است؛ گريز از هرچه مذهب در سياست، و پيچيدن مذهب در آنچه به خواست‌هايش نزديک‌تر است که همان است که خميني هم در جهت ديگري مي‌کرد؛ ولي در نزد بخش‌هائي از اين نسل تازه تا گريز کامل هم کشيده است. چنين واکنش راديکالي به مسئله مذهب در جامعه در تضاد با گفتمان پيشين و باز گشتي به عرفيگرائي نسل اول و دوم است که در زمينه آزادي و ترقي نيز روي داده است. گفتمان نسل چهارم به صورتي روزافزون، آزادي و ترقي در باززائي سده بيست و يکمي آن است. جامعه ايراني پس از چند ده سالي بيراهه رفتن بار ديگر رخ بسوي تجدد مي‌نهد؛ اين بار تجدد در صورت جنبش مشروطه و نه رضاشاهي آن که اسبابش نيز فراهم نيست. در اين بازگشت ضرورتي است. طرح ناتمام مدرن کردن ايران را باز مي‌بايد از سرگرفت، با دستي که تواناتر شده است و چشمي که بلندتر مي‌بيند. بازرگان و شريعتي هنوز در پاره‌اي محافل روشنفکري در ايران به زندگي خود ادامه مي‌دهند ولي هر گروهي کفن‌پوشان اشتباهات خود را دارد. کساني صرفا نمي‌توانند از قالب‌هاي ذهني خود به در آيند. اين روشنفکران چنانکه بسيار پيش مي‌آيد به عقل سليمي که توده‌ها را به راه درست مي‌اندازد اجازه مداخله در نظريه‌بافي‌هاي خود نمي‌دهند. آن توده‌ها به عقل سليم دريافته‌اند که از بازرگان و شريعتي تا مطهري و خميني و مشکيني راه مستقيم کوتاهي بيش نيست. آنها خود مي‌دانند با اسلام چگونه راه بيايند و نيازي به شريعتي و مانندهايش ندارند.

   براي آن محافل روشنفکري آويختن در بازرگان و شريعتي واپسين خط دفاعي است؛ توجيهي است بر اينکه چرا به چنين لجنزاري افتاده‌اند: اسلام همه‌اش خميني و مشکيني نيست. ولي اگر مي‌بايد مانند بازرگان شريعت را “ميزان“ قرار داد و ايران دوستي و پيشرفت و آزادي و حقوق بشر را از دل اسلام بيرون کشيد؛ يا مانند شريعتي با جامعه‌شناسي بر پايه ريشه‌شناسي واژه‌هاي عربي، و بت‌سازي فاطمه، و بر زمين استوار روايات، به نوع غيرآخوندي اسلام انقلابي و فاشيسم اسلامي (نوع شاگردانش مجاهدين خلق) رسيد، نتيجه همين است. گفتگوي اين کسان همه برگرد خوانش‌هاي (قرائت) گوناگون از يک سلسله متن‌هاست و گرفتاري‌شان از همان جا آغاز مي‌شود. اگر خوانش است که اصليت دارد هر خوانشي از قرآن و سنت مي‌توان داشت. مي‌گويند خوانش‌ها را با عقل و مقتضاي زمان مي‌بايد سنجيد. در آن صورت چرا اصلا خود عقل و تجربه را ميزان قرار ندهيم و با زمان تا سده‌اي که در آن زندگي مي‌کنيم پيش نيائيم، همان که اروپائيان کردند و نتيجه‌اش را مي‌بينيم؟ اصلا از “ميزان“ در زنجير جزم مذهبي و خوانش مي‌بايد بيرون رفت. چرا مي‌بايد در هر گام بيهوده مقاومت کرد و رستگاري ملت را عقب انداخت؟ اسلام در سياست ديگر چه نمايشي مانده است بدهد؟ چه اندازه مي‌بايد در ناسخ و منسوخ‌هاي متون مقدس سرگردان ماند و دست به دامن مجتهد و روشنفکر مذهبي شد؟

***

   دمکراسي ليبرال دارد گفتمان سياسي مسلط ايران مي‌شود و نهادهاي خود را لازم دارد و پيش از آن فرهنگ خود را. (از گفتمان گروه فرمانروا مي‌بايد گذشت که به مضحکه کشيده است و اثر درماني آن را بر يک جامعه مذهب‌زده دست‌کم نمي‌بايد گرفت.) فرهنگ دمکراسي ليبرال را در ساده‌ترين صورتش با دو واژه مي‌توان تعريف کرد: سازش، و همرائي. به زبان ديگر همگان مي‌پذيرند که به هيچ کس همه آنچه مي‌خواهد نمي‌رسد؛ و جامعه را سراسر در روياروئي نمي‌توان ساخت. اين دو واژه را سرسري نمي‌بايد گرفت. همه فلسفه اخلاقي روشنگري بريتانيائي و سيصد سال تجربه سياسي پيشرفته‌ترين کشورهاي جهان پشت سر آنها قرار دارد. اگر نسل سوم ايران مي‌خواهد پيش از زوال فيزيکي خود دست‌کم به جبران گذشته‌اش برخيزد چاره‌اي جز آن نيست که گفتمان رو به زوال خود را ترک گويد و از بستگي‌هاي عاطفي‌اش، شامل مهر و کين، به گذشته‌هاي نامربوط بکاهد و در دلمشغولي‌ها و اولويت‌هاي نسلي که جامعه و سياست ايران را فرا مي‌گيرد انباز شود. جدل‌هاي رايج پهلوانان نسل سوم، فراموش شدني‌ترين ميراث آنهاست، چنانکه خود هم اکنون و پيش از آنکه تاريخ قضاوتش را بکند مي‌توانند ببينند.

   چگونه است که آنها را، همه، برنده اعلام کنيم و بخواهيم که پيروزمندانه و از موضع قدرت جبهه مبارزه را تغيير دهند؟ کار شگرفي هست که کمتر بدان پرداخته‌ايم و آن برپائي دمکراسي ليبرال در ايران است. در صد سال گذشته بسياري از زيرساخت‌هاي دمکراسي ليبرال فراهم شد ــ هرچه هم کساني ديدگانشان را ببندند و تجدد و نوسازندگي را در اميرکبير منحصر کنند. در سه دهه پس از انقلاب، نسل سوم توانست ادب سياسي آن را تکامل دهد. اکنون مي‌توان به فرهنگ دمکراسي ليبرال پرداخت که کشف تازه جامعه سياسي ايران و سنتزي از تاريخ سده بيستم ماست. مي‌توان اندکي، همان سخنان را نگفت و از گفتمان محدود دوران انقلاب بيرون زد.

   گفتمان تازه ليبرال دمکرات را که سنتزي از تاريخ و تجربه سده بيستم ايران و جهان است با ظرفيت يگانه‌اش براي توسعه همه سويه، و با رنگ تند ناسيوناليستي خود، يک ناسيوناليسم نگهدارنده و دفاعي، از تاريخ و تجربه سده بيستم ايران و جهان برآمده است. در چنين گفتماني بحث بر سر اين نيست که چه نام‌هائي، روز باشد يا شخص يا رويداد، اهميت تعيين کننده دارند. بحث بر سر اين است که براي برونرفت از لجنزار سياست ايران که جمهوري اسلامي بزرگ‌ترين ولي نه يگانه مظهر آن است چه بايد کرد؟ چگونه مي‌توان سياست را از دست پائين‌ترين لايه‌هاي فرهنگي و بي‌اعتقاد cynic ترين دکانداران سياسي  درآورد؟ چگونه مي‌توان مردمان را از چنبر تقدس و يکسونگري و تعصب رهانيد و به رواداري و عقل سليم و سود شخصي روشنرايانه رهنمون شد؟

   ايراني امروزين اگر نيک به جامعة ايران پيش از جمهوري اسلامي، به آنچه اکنون بر سر مردم ما مي‌آيد، و به دورنماي جامعه‌اي که پس از جمهوري اسلامي خواهد آمد بنگرد آسان‌تر درمي‌يابد که برانداختن رژيم آخوندي تنها يک گوشه پيکار است ــ اگر منظور از فعاليت سياسي، تنها به قدرت رسيدن. سوار شدن و ماندن نباشد. نياز به متفاوت بودن و نوآوري يک ضرورت حياتي ملتي در اوضاع تاسف‌آور ماست. انديشيدن و عمل کردن در زمينه‌هائي نه چندان رايج، چالش کردن عادت‌ها و خرد متعارف conventional wisdom  و شنا کردن برخلاف جريان، هر جا لازم مي‌آيد، اولويت مردمي است که چنين تجربه ناشاد و آينده ناروشني دارند. نوآوري‌هاي ما بيشتر، از آموختن شيوه‌هائي که صدها سال در پيشرفته‌ترين جامعه‌هاي غربي تکميل شده است مي‌آيد. ما کمتر چرخي را لازم است دوباره اختراع کنيم ولي مي‌بايد بکوشيم شاگردان خوب ــ و نوآور ــ غرب باشيم؛ در آنجا نيز گاه چالش کردن عادت‌ها و خرد متعارف لازم است.

   بي‌سختي زياد مي‌توان دريافت که همه چيز در فرهنگ و سياست ايران ــ که مادر همه رويه (جنبه)هاي ديگر زندگي ملي است ــ نياز به خانه تکاني دارد. من در اينجا وارد بحث زنگار گرفته زيربنا و روبنا نمي‌شوم. براي دريافتن طبيعت سياسي انسان، چنانکه ارسطو گفت؛ و برتري و تقدم عامل سياست در اجتماع انساني، همين بس که به رفتار کودکان در هر پيرامون اجتماعي و اقتصادي بنگريم. آنها از نخستين مرحله با هم و با بزرگ‌ترها رابطه‌اي سياسي برقرار مي‌کنند: جاي هريک در پايگان(سلسله مراتب) کجاست؟

   غربگرائي، در فضاي ارزش‌هاي اصيل و نگهداري هويت ملي ـ اسلامي ايران از يک سو، و غرب‌ستيزي روشنفکران تاريک‌انديش چپ و راست ايران که از اين بابت، برادران و خواهران احساسي و فکري حزب‌الله‌اند، از سوي ديگر، هيچگاه آسان نبوده است ولي تجدد و مدرنيته را اگر از غربگرائي جدا کنند، همان مي‌شود که در بيشتر دوران مشروطه در آن کوشيدند و اکنون در جمهوري اسلامي، با اشتباه گرفتن عمدي مشروطه با مشروط، مي‌کوشند. در فرهنگ و سياست ايران، صرفنظر از هر نظام حکومتي، عناصري هست که براي بهروزي ايرانيان زيان آورند و به جاي تکرار اشتباهات گذشتگان که در پي تجدد ايراني و نوشدن در عين کهنه‌ماندن، و نگهداري بسياري ارزش‌هاي اصيل (که نه اصيل بود و نه به دردي مي‌خورد) به نام حفظ هويت ملي، و سازگارکردن مدرنيته با آن ارزش‌ها می‌بودند، مشکل اصلي را در همان ارزش‌هاي اصيل، بسياري از آنها، مي‌توان ديد. آنگاه آسان‌تر مي‌توان به دانستن و آموختن آنچه دو هزار و پانصد سال، برخي از بزرگترين ذهن‌هاي بشري انديشيده بودند، و آنچه پانصد سال در پوياترين تمدن‌هاي جهان آزموده بودند برآمد، و با درس گرفتن از اشتباهات ديگران و درنظر گرفتن ويژگي‌هاي جامعه خود، و برپايه تجربه ملي درازمان به عنوان يک ملت، راه‌حل‌هائي را که اساسا غربي است براي مسائلي که اساسا جهاني هستند تدوين کرد. اين فرايندي است که پايان ندارد و مي‌بايد همچنان در جستجو و آموختن بود، و نه احساس فروتري کرد، نه خود را دربالاپوش برتري‌هاي دروغين و نامربوط پيچيد. زمان‌هائي نوبت ما بود؛ تا ديگران که دچار احساس برتري دروغين ما نبودند و ناداني‌شان را از کار جهان با تکيه بر موقعيت ممتاز خويش از سر نمي‌گذراندند پيش افتادند. ما مي‌توانيم به ديگران برسيم و باز در زمينه‌هائي پيش بيفتيم و جز آموختن از ديگران چاره‌اي نداريم.

   متمدن کردن بحث، درامدي بر متمدن کردن جامعه است. اينکه مي‌گوئيم عقيده فلان کس محترم است منظور، خود عقيده نيست که مي‌تواند بسيار سخيف و حتا جنايتکارانه باشد. اين حق او به داشتن هر عقيده است که محترم است. با عقيده مي‌بايد مبارزه کرد ولي صاحب عقيده را نبايد نابود کرد. رسيدن به توحش يا تمدن، از همين جا سر مي‌گيرد. در دو سوي اختلاف بر سر بزرگترين داوها و ژرف‌ترين تفاوت‌هاست که يا مي‌توان به توحش رسيد ــ چنانکه ما در بخش بزرگ تاريخ همروزگار خود بوده‌ايم ــ يا به يک جامعه امروزي چندگانه که منافع و نظريات گوناگون با هم در رقابت و همزيستي‌اند تحول يافت. نشانه‌هاي بحث در فضاي متمدن چيست؟ پيش از همه شناختن حق برابر همه طرف‌هاست. با اينهمه در بسياري کشورها، با اعتبارنامه خدشه‌ناپذير دمکراتيک، تبليغ دربارة عقايد معيني ــ فاشيسم، نژادپرستي، بنيادگرائي و اصولا مذهب سياسي ــ در قانوني که به شيوه دمکراتيک گزارده شده ممنوع است. ولي اين ممنوعيت براي حفظ آزادي‌ها و حقوقي است که در اعلامية جهاني حقوق بشر آمده است؛ مکانيسم دفاعي دمکراسي در برابر سوء استفاده گرايش‌هاي سياسي و مذهبي توتاليتر از آزادي‌هائي است که کمر به نابودي‌شان بسته‌اند ــ نخستينش داشتن عقيده‌هاي گوناگون و زيستن در چنان فضائي که سرانجام به ناچار باخود روحيه تفاهم را مي‌آورد.

***

   اکنون از درون تيرگي جمهوري اسلامي ندائي رسيده است، تاييد کننده هر اميد و خوشبيني به نسل پس از انقلاب. فراخوان ملي همه پرسي (رفراندم) متني است که بسيار بيش از عنوان خود را دربر مي‌گيرد و مبالغه نخواهد بود اگر آن را سرآغاز دوران پس از انقلاب اسلامي بشماريم. صد سال پويش جامعه ايراني براي توسعه، براي رسيدن به اروپا، براي برپائي يک نظام عادلانه قانوني، در اين فراخوان به پاسخ درست خود مي‌رسد. در اين متن کوتاه ولي پرمعني نه تنها يک شيوه دمکراتيک و دور از خشونت و زورگوئي يا فريبکاري براي پس از جمهوري اسلامي پيشنهاد شده است (حال يا در مرحله پاياني رژيم، يا پس از آن)؛ نه تنها حق مردم به تعيين نظام سياسي آينده ايران نخست به صورت انتخاب نمايندگان مجلس موسسان و سپس نظر دادن درباره پيش‌نويس قانون اساسي در يک همه پرسي شناخته شده است؛ نه تنها همه اين فرايند در شرايط آزادي و زير نظارت نهادهاي بين‌المللي پيش‌بيني شده است، بلکه طبيعت و ويژگي آن نظام نيز به روشني محکوم شده است. فراخوان، يک قانون اساسي نوين برپايه اعلاميه جهاني حقوق بشر و ميثاق‌هاي پيوست آن مي‌خواهد که به معني يک نظام دمکراسي نمايندگي محدود به حقوق افراد جامعه از جمله حقوق اقليت‌هاي مذهبي و گروه‌هاي قومي است، و برابري زن و مرد و جدائي دين از حکومت در آن صراحت دارد. ولي فراخوان فراتر از اينها مي‌رود.

   پيام فراخوان هيچ چيز کمتر از گذار از گفتمان نسل انقلاب به گفتمان تازه نيست. هنگامي که امضا کنندگان از اصل“ شکل‌گيري گفتمان رفراندم ملي در ايران دفاع“ مي‌کنند و انتظار دارند “پس از شکل‌گيري گفتماني مسلط در ميان مردم و نخبگان سياسي آزاديخواه کشور گام‌هاي بعدي برداشته شود“ بطور قطع از کشاکش‌هاي مسلکي و فرقه‌اي و قبيله‌اي، از زدوخورد برسر دوره‌ها و شخصيت‌هاي تاريخي، از حذف کردن کسان، هرکه و هرجا بوده باشند، جدا مي‌شوند، روي سخن آنان با مشروطه‌خواه و جمهوريخواه و مصدقي و شاهي و چپ و راست نيست. مرزبندي آنها بيرون از اين ملاحظات تنگ است. آنها خطي ميان اعلاميه جهاني حقوق بشر و هر که با آن موافق نيست، و بيش از همه جمهوري اسلامي، کشيده‌اند. گفتمان اين نسل تازه دمکراسي و حقوق بشر، گفتمان پيشرفته‌ترين جامعه‌هاي بشري و نه واماندگاني است که پرسش‌هاي امروز را به پاسخ‌هاي کهنه ديروز وا مي‌گذارند. برجسته‌ترين سخنگويان اين نسل در ايران از برگرد هم آمدن نيروهاي آزادانديش و دمکرات دم مي‌زنند و اعلام مي‌دارند که هيچ کس حق حذف کردن ديگران را ندارد. اين پيامي است که در جامعه‌اي به تنگ آمده از جهان تنگ سياسيکاران سنتي، و چشم دوخته به آينده‌اي که بايد متفاوت باشد، وگرنه ارزش کوشيدن نخواهد داشت، همه جا را بر مي‌دارد.

   نسلي که گذشته و اکنونش را از او گرفته‌اند و دارند آينده‌اش را نيز مي‌گيرند بر پيشينيان خود مي‌شورد و قالب‌هاي ذهني زنان و مرداني را که نه هيچ درجه اشتباهي برايشان بس است نه هيچ فرصتي براي از دست دادن، درهم مي‌شکند. آنها که در درون مي‌خواهند اين نسل را در مرداب سياسي و فکري خود نگهدارند بي‌آبروتر مي‌شوند، اگر خود بيست ميليون و بيشتر راي آورده باشند يا گلوله آدمکشان رژيم را در گردن داشته باشند؛ و آنها که در بيرون هر چه بيشتر کليشه‌ها را تکرار مي‌کنند تا هرچه کمتر واقعيات را ببينند پيوسته از آن ده‌ها ميليون بيگانه‌تر مي‌افتند. يک عصر تازه روشنگري و روشنرائي در ايران سر زده است که مي‌بايد دريافت و با آن راه آمد. از دل تيرگي دوران چهل ساله انقلابي (از برآمدن انديشه‌هاي نيهيليستي چه در صورت اسلامي و چه مارکسيست جهان سومي آن) تا انقلاب و حکومت اسلامي، نسل تازه ايرانيان با چشماني روشن، نظري گشاده به سراسر موقعيت خود مي‌اندازد و چاره‌اي مگر دور شدن از دلمشغولي‌ها و دست و پا زدن‌هاي حق به جانب و دروغ‌ها و اغراق‌ها و نيمه حقيقت‌هاي پدران و مادران خود نمي‌بيند. از آن پدران و مادران، کمتري در اين نگاه تازه انبازند. بقيه نيز اگر نخواهند بي‌ربط‌تر از اينها شوند مي‌بايد “چشم‌ها را بشويند.“ مسئله ايران، آن هشتاد درصدي از مردم که در گذشته نسل پيشين شرکتي نداشته‌اند و بار آن را بر دوش دارند، پاک کردن خرده حساب‌هاي سي سال و پنجاه سال پيش نيست. اگر کساني کاري مهم‌تر از آن ندارند مشکل خودشان است.

   واماندگان فضاي ذهني نسل انقلاب در دو سوي افراطي طيف سياست، جهان آشناي خويش را مي‌بينند که در پيرامونشان فرو مي‌ريزد. دشمني‌هائي که معناي زندگي‌شان بود روي به آمادگي براي رواداري، براي گفت و شنود، توافق بر اصول و اختلاف در هر چه ديگر که بخواهند دارد. ذهن‌هائي که آزادمنشي و دمکراسي را مانند جسم خارجي پس مي‌زنند با هراس با پديده‌هاي خطرناک همرائي و سازش روبرو مي‌شوند که دارد سپهر تازه سياست ايران را مي‌سازد.

***

   اهميت ملاحظه اخلاقي در سياست که در اين گفتار بر آن تاکيد مي‌شود از دو جاست. نخست اهميت سياست در جامعه است به اندازه‌اي که عملا دو واژه براي يک مفهوم هستند. جامعه با سياست و سياست با جامعه مي‌آيد. جامعه ناسالم با سياست ناسالم تعريف مي‌شود و برعکس. دوم و به همين دليل، اگر ملاحظه اخلاقي در ميان نباشد انرژي براي اصلاح نمي‌ماند ــ البته نه اصلاحاتي از قبيل انقلاب اداري يا انقلاب آموزشي آن سال‌ها و اصلاحات دوم خردادي اين سال‌ها. يک عامل مهم ديگر نيز هسـت. اگر افراد انساني هم بتوانند بي‌اصول و با پا گذاشتن بر ارزش‌هاي جهانرواي اخلاقي بهر نحو و بهر بها براي خود و ديگران سر کنند، گروه‌هاي بزرگ و اجتماعات نمي‌توانند. اثر متقابل و برهم انباشته بدي و پليدي آن گروه‌ها و جامعه‌ها را از هم خواهد گسيخت. دسته‌هاي راهزنان نيز در ميان خود به يک نظام اخلاقي پابندند. ما ديده‌ايم که امپراتوري‌هاي بزرگ زير سنگيني دروغ از هم پاشيدند. دروغ را، چنانکه داريوش بزرگ در سنگ نبشته‌اش گفت و زرتشت پيش از او تاکيد مي‌کرد مي بايد خاستگاه و دربر گيرنده همه پليدي‌ها شمرد.

   اگر يک عده بخواهند از هر راه شده به قدرت برسند و کاري به بقيه‌اش نداشته باشند در بهترين صورتش موتلفه حوزه و حجره خواهد شد و در بدترين صورتش شوراي ملي مقاومت مجاهدين خلق. اگر ما خيال نداريم پيروزي‌مان در چنان مقوله‌ها باشد و شکست‌مان در چنين مقوله‌هائي مي‌بايد نگاهي به معناي درازمدت‌تر و ژرف‌تر کار سياسي بيندازيم: آيا همه‌اش قدرت طلبي و نام و نان است؟ در سياست هم کمترينه‌اي از سلامت اخلاقي و درستکاري لازم است، زيرا جامعه هم، و در اين معني جامعه سياسي، به وجدان نياز دارد تا خوب بزيد. وجدان به معني نگهدارنده ارزش‌ها و اصول است ــ آن ارزش‌ها و اصول دست نزدني که اگر نباشد جامعه انساني به توحش و هرج و مرج مي‌افتد و شرم و احساس گناه يا خرسندي از گفتار و کردار انسان را تعيين مي‌کند. جامعه بي وجدان که چشم بر نيک و بد مي‌بندد و ارزش‌ها را نفي مي‌کند به نيهيليسم مي‌رسد که با نيستي حتا در ريشه واژه يکي است. آدميان براي گريختن از سختگيري‌هاي وجدان ريا مي‌کنند که دوگانگي گفتار و کردار است. مي‌خواهند در چشم ديگران خوب بنمايند و همچنان خودشان، خود ناپسندشان، بمانند. هر چه ديگران بيشتر باشند گرايش به ريا کاري بيشتر مي‌شود. جامعه سياسي polity به اين دليل، ميدان بيشترين ريا کاري‌هاست و اگر وجدان‌هاي جامعه، رسانه‌ها، سازمان‌هاي مدني، احزاب، نهادهاي دمکراتيک، کار خود را نکنند از دروغ پوشيده مي‌شود.

   مردم بسا چيزها هستند و از بسا کارها بر مي‌آيند، از جمله فريب خوردن و ترسيدن. ولي هر دستاورد ‏بزرگ تاريخي، نقش شخصيت‌ها در آن هر چه باشد ــ که بسيار و گاه تعيين کننده است ــ به مشارکت مردم ‏نياز دارد، به نهاده‌اي ‏input‏ که توده‌هاي بزرگ گمنام مي‌گذارند. با آنکه در تاريخ نمونه‌هائي هست که ‏مردم از ترس يا به فريب کارهاي بزرگ کردند ــ اهرام مصر را ترکيبي از اين دو ساختند ــ دستاوردهاي ‏حقيقتا بزرگ، مانند سرمايه‌داري، تنها با مشارکت داوطلبانه مردم در صدها هزار و ميليون‌هاشان فراآمده ‏است مارکس در بيان شگرفي دستاوردهاي سرمايه‌داري، آن را با اهرام مصر و مانندهاشان مقايسه ‏مي‌کرد. سازماندهي مردم يا با ‏بدست آوردن اعتمادشان مي‌شود يا با فريب دادنشان و يا با ترساندنشان. پيامدهاي مصيبت‌بار سازماندهي ‏با فريب يا ترساندن را همين جمهوري اسلامي و انقلابيان باشکوه ٢٢ بهمن، برهنه‌تر از آن به نمايش ‏گذاشته‌اند که بيش از آن بتوان گفت. سازماندهي و بسيج مردم با بدست آوردن اعتماد است که به دليل ‏کميابي نمونه‌هايش در ايران نياز به تاکيد دارد.

 ‏  بدست آوردن اعتماد مردم است که ما را به کلاس درس اخلاق مي‌رساند. آري، ما، از هر رنگ و ‏گرايش مي‌بايد در پي بدست آوردن اعتماد مردم باشيم؛ و با دروغ و نيمه حقيقت و همه چيز براي همه ‏کس بودن و در هر مجلس مطابق سليقه اهل مجلس گفتن و مواضع مجلس پيشين را کنار گذاشتن، اعتماد ‏بدست نمي‌آيد. اگر يک حزب يا شخصيت سياسي براي بدست آوردن دل يک عده آماده زيرپا گذاشتن ‏اصول خود باشد سرمايه بزرگتري را از دست خواهد داد که گرويدن آن عده جبرانش نخواهد کرد. آن ‏گروه سياسي که تنها با دروغ‌پردازي يا نديده گرفتن حقيقت مي‌کوشد امتيازي از رقيب بدست آورد به ‏جائي نخواهد رسيد ــ نمونه‌اش اينهمه سازمان‌هاي درجازن دهه‌ها.

   نگهباني اصول و ارزش‌ها به گذاردن و جا انداختن ‏ملاک‌هاي رفتار و گفتار و تذکر دادن در جاهائي که ملاحظات کوتاه به مصالح بلند آسيب مي‌زند بستگي دارد. ما ‏مي‌بايد در سخن و در کردار چنان رفتار کنيم که گوئي به گفته کانت يک قاعده همگاني است؛ همه چنان ‏خواهند کرد. (بي اخلاق‌ترين مردمان نيز اگر تصور کنند که همه مانند خودشان خواهند بود به ترديد ‏خواهند افتاد.) اين وظيفه پيش از همه خود ما را ناگزير مي‌سازد که با ديد انتقادي به خويشتن بنگريم. ما ‏احتمالا بيش از بسياري نياز به نگاهي از بيرون داريم که يادآور زياده‌روي‌ها و کوتاهي‌هايمان باشد.

 ‏  اگر بخواهيم موقتا از ستايش ملت خود دست برداريم و نگاهي به صد ساله ناکامي‌هايمان بيندازيم  ــ ‏از پس‌تر رفتن در تايخ مي‌گذريم که هم کمتر با ربط است و هم روان را تيره مي‌کند ــ  در ميان انبوه معايب ‏و نافهمي‌هائي که ما را به اين تيره روزي افکنده است (از جمله دست زدن به احمقانه‌ترين انقلاب تاريخ ‏جهان)  يک ويژگي گردن مي‌افرازد: ضعف کاراکتر. ضعف کاراکتر يک تعريف ندارد. خود کاراکتر را ‏دست‌کم دو معني مي‌توان کرد، نخست ويژگي‌هاي يک شخص که گاه به موقعيت‌ها نيز کشانده مي‌شود، ‏مانند انقلاب اسلامي که ويژگي برجسته‌اش همان بود که اشاره شد، و دوم استواري منش، با اساس بودن، ‏داشتن ژرفاي استراتژيک، پا برجا بودن، زود از اين حال به آن حال نشدن، در برابر تهديد و وسوسه ‏ايستادن. کاراکتر در اين معني با خودش نگاه بلند مي‌آورد و مصونيت بيشتر در برابر فريب.

   در همه اين صد ساله اگر ما استوار ايستاديم و به وسوسه تسليم نشديم، از جمله وجاهت عمومي که بدترين وسوسه‌هاست، مبارزه را برديم. رضاشاه در يکپارچه کردن و نوسازندگي ايران؛ مصدق در يک ساله اول پيکار ملي کردن نفت؛ محمدرضاشاه در برنامه اصلاحات اجتماعي “ششم بهمن“ 1963/1341. هر گاه نيز که زرنگي و “سياست“ به خرج داديم در بيشتر آن دوره، يا درجا زديم، يا پس رفتيم، و يا به شکست و سرانجام نکبت افتاديم. سياست، همه فرصت‌طلبي و معامله نيست. منظور سياست خير عمومي است؛ “زرنگي“ يا سياست به خرج ندادن اگر به خير عمومي خدمت کند بر شيوه رفتار عموم ‏سياستگران ما در اين سال‌ها برتري دارد. در آن انقلاب نالازم اجتناب‌پذير، از توده‌هاي انقلابي و ‏رهبران ليبرال و مترقي و دمکراتيک هر چه بود خودفريبي و بي‌اصولي بود؛ از رهبري سياسي و ‏دستگاه حکومتي هر چه بود سست عنصري و بي‌اصولي بود. در هر دو سر معادله، ضعف کاراکتر نقش ‏اساسي را داشت. هر دو در آزمايش دشوار خود ــ و آزمايشي از هر نظر بسيار دشوار بود ــ خود را باختند ‏و به موج رها کردند. هر دو، هرکدام در جهتي، بي مبارزه تسليم شدند.

   تجربه دراز نشان داده است که مردم، اگر با آنها سرراست سخن گفته و روراست رفتار شود، درست و نادرست امور و منافع ملي خود را در مي‌يابند. مواضع نامحبوب در بسياري اوقات، مواضع خوب توضيح داده نشده است. رفتن روياروي حقيقت در تحليل آخر بيش از دروغ گفتن کار مي‌کند؛ ولي در شرايط ما و در کشوري که مشارکت از ته دل توده‌ها براي بازسازيش لازم است تنها روش کارساز خواهد بود. از تصور اينکه مردم چه مي‌خواهند نمي‌بايد از راه درست يا سخن درست چشم پوشيد. در بيشتر موارد آنچه گمان مي‌رود عقيده عمومي يا خرد متعارف است نه خرد است نه چندان متعارف. ده‌ها سال تصور مي‌شد مردم ايران غم فلسطين دارند. از وقتي خود را شناختيم گفتند اسلام نيروي تعيين کننده جامعه ايراني است. از سال بيرون رفتن رضاشاه از ايران آخوندپروري را نشانه سياستمداري شمردند.

***

   براي درمان بيماري جامعه مي‌بايد به چيز ديگري جز قدرت نيز انديشيد و آن مستلزم برداشت “تازه“ از سياست است. ما، گمشده در غبار کاروان پيش‌افتاده دوردست، تازه‌هاي خودمان را مي‌بايد از دو هزار و چهارصد سالي پيش به در آوريم. سياست به معني اداره جامعه است ولي اداره به چه منظور؟ براي درآوردن مردم به بردگان يک نظام هيولاپرور که زباله‌هاي انساني بيرون مي‌دهد؛ براي برخوردار کردن يک گروه کوچک به بهاي بينوائي و درماندگي توده‌هاي بزرگ؛ يا پروردن آدم‌هائي که در بالاترين سطح تمدن زمان بسر برند؟

   ارسطو ــ از تکرار خسته نمي‌بايد شد ــ غايت سياست را زيستن شهروندان در فضيلت مي‌دانست؛ و فضيلت براي او حقيقت بود و نيکي و زيبائي که هر سه يکي هستند. فضيلت او نه در رسيدن به قدرت و بقيه‌اش تا چه پيش آيد مي‌بود، و نه البته در شهادت و عزاداري آل‌عبا و “گريستن بر گريستن“ که بالاترين فضيلت‌ها در نظر شماري از بزرگترين عرفا به شمار مي‌رفت. در کشور ما سياست، آنگونه که بيشتر ما با آن سر و کار داشته‌ايم، نه به ضرب‌المثل وحشتناک فارسي، “پدر و مادر دارد” و نه شعور فراتر از نوک‌بيني را ديدن؛ و همه‌اش در اين خلاصه مي‌شود که براي من چه دارد؟ بياباني است مستعد روئيدن هر خار و خسي، و جلوه‌گاهي است براي پاره‌اي بدترين صفات اجتماعي و انساني. در يک خلاء اخلاقي ــ به معني برخاستن شرم از ميانه و ناپسند نبودن هيچ چيز ــ اجازه فرو افتادن جامعه را بهر پستي مي‌دهد. نقشه جغرافياي سياسي جهان از کشورهائي که سياستشان با اين روحيه ورزيده مي‌شود پوشيده است و يکي از نمونه‌هايش به چشم ما سخت آشناست.

   آن ملاحظه اخلاقي که مي‌بايد کوشيد به سياست شکل بدهد خير عمومي است که همان زيستن در فضيلت ارسطوئي است در بيان جامعه‌شناسي‌اش. همان است که جامعه را از يک جنگل انساني به يک رقابت جمعي، يک بازي با شرکت همگان، فوتبال در سطح ملي، و به گونه روزافزوني بين‌المللي، در مي‌آورد. اين فوتبالي است که از نظر طبيعت و انگيزه‌هاي سودجويانه چيزي کم ندارد و حداکثر امکانات و تلاش‌ها براي آن بسيج مي‌شود. در اين بازي هم مي‌بايد هرچه ممکن است براي بردن انجام داد ولي قواعد بازييي هم هست و بردن به هر بها و تا آنجا که اصل بازي را پايمال کنند اجازه داده نمي‌شود. تمثيل فوتبال را مي‌توان پيشتر هم برد. رعايت قواعد بازي با داور است ولي اگر بازيکنان به جاي توپ به پاهاي يکديگر ضربه بزنند و همه تماشاگران مانند اوباش مسابقات انگليس به ميدان بريزند و زدوخورد درگيرد از داور کاري برنخواهد آمد. مردمي که به اصل بازي بي‌اعتنائي کنند و بازيگراني که آماده باشند براي دستمال موفقيت شخصي، قيصريه جامعه را آتش بزنند نياز به مداخله بيگانه نيز ندارند.

***

   در سياست، مهر و کين و دوستي و دشمني هم هست. ولي هنگامي که پاي خير عمومي به ميان مي‌آيد ناگزير مي‌بايد بر عواطف و منافع دهنه‌اي زد. در يک فضاي دمکراتيک، يا فضائي که مي‌کوشد دمکراتيک شود، نمي‌توان تا پايان بر مهر و کين رفت. ما امروز يک آزمون بزرگ ملي را از سر مي‌گذرانيم. عمر جمهوري اسلامي به شماره افتاده است؛ تصميم‌ها و رفتار ما مي‌تواند مهر خود را بر آينده بگذارد. اگر ما همان روحيه دهه‌هاي پيش را نگهداريم يا مي‌توانيم جنگل انساني را ــ همه چيز از آن برنده و هيچ ملاحظه‌اي جز بردن ــ  در صورت ديگري ادامه دهيم و يا در حاشيه بمانيم. اينگونه که پيش مي‌رود احتمال در حاشيه ماندن بسيار بيشتر خواهد بود. ايرانيان آغاز کرده‌اند درس‌هائي از انقلاب بگيرند و يکي از مهم‌ترين درس‌ها ضرورت آموختن هنر زيستن و کار کردن با يکديگر، اگرچه با اختلاف نظر است. هر کس بگويد راي اکثريت را نخواهد پذيرفت و هر کس بگويد ديگري به اندازه او حق ندارد ــ آن ديگري هر اندازه در اقليت باشد ــ در انزواي بي شکوه حلقه همفکران خواهد ماند.

   بسيار مي‌شنويم که در ايران مردم به دنبال دست نيرومند رهاننده‌اي هستند. اين درست است و کساني که به گفته خودشان با سه کار تمام وقت در روز هم از عهده بر نمي‌آيند و حتا از مبارزات درون کشور بيخبرند جز آرزو کردن دستي که از غيب برآيد چه مي‌توانند؟ ولي گروه‌هاي بزرگ روشنفکران و مبارزان که سرنوشت اين پيکار به دست آنهاست از سخني که کمترين ادعاي رهانندگي در آن باشد بدگمان مي‌شوند. آنان به زندان و شکنجه نمي‌افتند و بيکار نمي‌شوند که دست نيرومندي باز به صورتي ديگر صاحب اختيار همه شود. درس انقلاب و درس‌هاي همة گذشته نا شاد ما به آنان آموخته است که جز دمکراسي راهي نيست؛ و از اينها همه گذشته کدام دست نيرومند مي‌تواند اين صدها هزار تني را که در مبارزه همه سويه با جمهوري اسلامي هستند کنار بزند؟ توده‌هاي مردم هستند و اهميت دارند ولي رهبري هر حرکتي با اقليت فعال جامعه است.

   آموختن دمکراسي با خود نگرش متفاوتي به انقلاب مي‌آورد. تا انقلاب اسلامي، پارادايم يا سرمشق آرماني انقلابات فرانسه و روسيه بر ذهن‌ها چيره بود: يک ايده رهاننده که چاره همه دردها در اوست بر پايه يک ايدئولوژي همه‌دان که همه پاسخ‌ها از اوست، در دست يک گروه پيشتاز که مي‌تواند از راه‌هاي “ميانبر“ ترور و کنترل همه سويه، روابط اجتماعي و طبيعت بشري را به اراده خود دگرگون سازد. با انقلاب فرانسه انقلاب آرمانشهري (ناکجاآبادي utopian) آمد؛ ساختن جهاني نو بر ويرانه‌هاي جهان کهن، شکافتن سقف فلک و در انداختن طرحي‌نو که تنها با روي آوردن به راديکال‌ترين شيوه‌ها و راه‌حل‌ها امکان مي‌داشت. آرمانشهر را با ميانه‌روي و مدارا و نگهداشتن حقوق فرد انساني نمي‌توان برپا داشت زيرا با طبيعت بشري در جنگ است و مخالفان و دشمنان بي‌شمار آن را مي‌بايد نابود کرد. انقلابيان طراز نو در برابر زشتي‌ها و بي‌عدالتي‌هاي تحمل ناپذير، قهر انقلابي را مي‌گذاشتند، خشونت چيره بر جامعه را با خشونت بيشتر پاسخ مي‌گفتند، بي عدالتي را با خونريزي جبران مي‌کردند، فقر را با نابودي ثروتمندان “پايان“ مي‌دادند. جهان تازه‌اي که با سده نوزدهم طلوع مي‌کرد به آرمانگرائي و تعصب هردو دامن مي‌زد. انقلاب فرانسه راه را نشان داده بود؛ جامعه سنتي را به خون کشيده بود و از آن نظم تازه‌اي بيرون آورده بود. اگر اين نظم تازه در معني، و در صورت نيز، پيوسته به پيش از خود و بدتر از آن شباهت مي‌يافت، جز انحرافي جزئي بر طرحي اساسا درست شمرده نمي‌شد. مارکس و پس از او لنين، سنت انقلاب فرانسه را جاگيرتر ساختند. اولي به آن يک زرادخانه تئوريک داد که ترياک تازه روشنفکران شد، و دومي ترور و کنترل را چنان فرمول‌بندي کرد که هر فرد و گروه تشنه قدرتي را بکار آمد. بر زمينه مساعدي که صاحبان تازه و کهنه امتيازات در همه جا، هر يک به خاطرخواه خود، فراهم مي‌آوردند دنباله‌روان سنت انقلابي فرانسه در جامه مارکسيست ـ لنينيستي آن، با بهترين نيت‌ها در بيشتر موارد، و همراه تبهکاران و فرصت‌طلبان بي‌شمار، راه دوزخ را فرش کردند.

   از دهه هشتاد سده نوزدهم نبوغ عملي ادوارد برنشتاين تجديدنظر کننده و اصلاحگر، منتقد بزرگ مارکس و پس از او لنين، و پدر سوسيال دمکراسي، مشکل اساسي را دريافت: “هدف هيچ است، جنبش همه چيز است.” جدا کردن هدف‌ها از وسيله‌ها نشدني است. روش‌هايند که فرا آمد outcome ها را تعيين مي‌کنند. ميراث ژزوئيت‌ها ــ “هدف وسيله را توجيه مي‌کند“ ــ در سده بيستم بود، سده‌اي که انسان “تيتان“ شد و ديگر خدايان اولمپ نيز از عهده‌اش برنيامدند، که نشان داد چه اندازه براي فرهنگ سياسي شوم بوده است. انقلاب آرمانشهري، صد سال پس از پديدار شدن برنشتاشين در صحنه سياست آلمان با فروريختن امپراتوري بيروني روسيه شوروي به پايان رسيد ــ فر ريختن امپراتوري دروني اندکي پس از آن آمد. انقلابيان اروپاي مرکزي نه از مارکس و لنين بلکه از برنشتاين الهام گرفتند: در اصالت و والائي وسائل مي‌بايد کوشيد. واکلاو هاول که کتابش، زيستن در حقيقت، بيان‌نامه انقلاب مخملين اروپاي مرکزي است نشان داده بود که با دست زدن به دروغ نمي‌توان به حقيقت رسيد.

   انديشه بزرگي که از آن انقلاب به در آمد چنانکه “تيموتي گوردون‌اش“ روزنامه‌نگار و تاريخنگار انگليسي اشاره کرده، خود انقلاب بود؛ نه چيستي انقلاب بلکه چگونگي آن، نه هدف بلکه وسيله. انديشه تازه، انقلاب “غيرانقلابي“ بود. رهبران جنبش مردمي در کشورهاي اروپاي مرکزي آگاهانه از آغاز راه و روشي متفاوت از نمونه کلاسيک انقلاب، چنانکه از 1789 پرورانده شد، در پيش گرفتند. تلاش آنها در پرهيز از خشونت بود. آدام ميچنيک از رهبران جنبش مردمي لهستان مي‌گفت آنها که از حمله به باستيل آغاز مي‌کنند با ساختن باستيل به پايان مي‌رسانند.

   هنگامي که سده بيستـم، سده پيروزي و شکست نهائي پارادايم انقلاب آرمانشهري، به پايان رسيد ايرانيان را از توهم آرمانشهر اسلامي رها شده يافت. جامعه ايراني اگر چه در چنگال ارتجاع و سرکوبگري، به آنجا مي‌رسيد که با فاصله زياد به دنبال پيشرفته‌ترين جامعه‌ها به سده بيست و يکم پا بگذارد، به اين معني که خود را با سنجه‌هاي جهان امروز بسنجد و به نام هويت و اصالت فرهنگي در پستوهاي تاريخ نماند. دمکراتيک کردن همه جنبه‌هاي زندگي اجتماعي، از جمله انقلاب مقدس نمونه فرانسوي و روسي، در کنار پندارهائي که واپسين دهه‌هاي سده بيستم بدان‌ها پايان داد ــ عدالت اجتماعي به بهاي آزادي، رشد اقتصادي با سرمايه‌داري دولتي، پيشرفت همراه با سرکوبي، عوامگرائي به جاي مردم‌سالاري، ايمان به يک ايدئولوژي خطاناپذير ــ درس‌هاي سده بيستم بود که تجربه انقلاب اسلامي  برجسته‌ترش مي‌کرد.

***

   اکنون که پيکار با جمهوري اسلامي انرژي تازه‌اي يافته هنگام بکار بردن درس‌هائي است که به اين فراواني در اختيار ما گذاشته‌اند. دمکراتيک کردن همه جنبه‌هاي زندگي اجتماعي را مي‌بايد همين در مرحله پيکار سرنگوني حکومت آخوندي تمرين کرد ــ از رويکرد attitude به مخالفان تا رفتار با دشمنان، از گرفتن بهانه مسالمت‌جوئي و اصلاح گام به گام از دست کساني که نوميدانه مي‌کوشند سرنگوني رژيم را به عقب اندازند تا جلوگيري پيشاپيش از برآمدن بت‌هاي ساخته درمانده‌ترين و سودجوترين عناصر. موقعيت انقلابي که جمهوري اسلامي گرفتار آن است به اضافه عامل روز افزون فشار خارجي، دورنماي واژگوني مافياي مذهبي را نزديک‌تر و نزديک‌تر مي‌کند. در چنين اوضاع و احوالي کوشش‌هاي واپسين لحظه براي نجات آنچه جمهوريت نظام مي‌خوانند و منظورشان ادامه رژيم است، به بي‌ربط‌تر شدن مدافعان وضع موجود مي‌انجامد که مربوط به خودشان است. اينان اگر در درون‌اند مي‌خواهند همچنان از امتيازات خودي بودن (با درجات آن در جمهوري‌شان) برخوردار باشند و اگر در بيرون‌اند غم پيشينه انقلابي خود را دارند و نمي‌خواهند آوار سرنگوني رژيم بر آنها نيز فرود آيد. اين دسته آخري هنوز از حسرت روزهاي پر افتخاري که خودي مي‌بود و با خلخالي‌ها و رفسنجاني‌ها نشست و برخاست مي‌داشت به در نيامده است. به اينان مي‌بايد توصيه کرد بيش از اين کار خود را خراب نکنند و به جاي حاشيه‌هاي رژيم به  مردم بازگردند و پيشينه‌اي از مبارزه کارساز با رژيم براي خود فراهم آورند.

   اما اين استدلال که سرنگوني به معني خشونت و تکرار آنچه در انقلاب اسلامي بر سر ايران آمد خواهد بود، صرفا براي گمراه کردن صورت مي‌گيرد. همان تجربه انقلاب اسلامي براي بيزار کردن مردم از انقلابي که تنها براي برهم زدن باشد کافي بوده است. از آن گذشته روشنفکران و فعالان سياسي ايران در جريان دگرگوني پارادايم انقلابي و رويدادهاي نويدبخش اروپاي مرکزي و خاوري نيز هستند که پاياني خوش براي سده سهمناک بيستم بود. ما در ايران شاهد يک دگرگوني کلي پارادايم‌ها هستيم. سرمشق‌هاي مقدس ديروز در روشنائي تمدن امروز ناچيز و بي‌معني جلوه مي‌کنند. کدام جامعه مدرن است که با يک شعار، يک کلمه، يک تصوير ذهني چنان به هيجان آيد که خرد و سود شخصي و ملي را فراموش کند؟ آنچه اين جامعه را بيست سي سال پيش به حرکت در مي‌آورد دور انداخته مي‌شود و نگاه تازه‌اي به جهان جايش را مي‌گيرد. ايران ديگر از نظر فرهنگي و سياسي جامعه همساني نيست. مانند هر جامعه پيشرفته و پيشرونده‌اي يک درياي موج‌زن انديشه‌ها و نيروهاي گوناگون شده است که با يکديگر در برخورد هميشگي هستند. پيوندهايش با جهان پيشرفته هرچه استوارتر مي‌شود. نيويورک و لندن و پاريس برايش از کربلا و نجف مهمتر شده است و رستگاري شخصي و ملي را نه در به خاک سپرده شدن در اينها که در زيستن در آنها مي‌جويد ــ و از آن بهتر، در ساختن ايران بر نمونه بهتر آنها. به عوض ترساندن مردم از دگرگوني، اين روند تازه را مي‌بايد تقويت کرد. جمهوري اسلامي از نجات دادن گذشته است، هم جمهوريت و هم اسلاميت آن. چرا به آينده بهتري که در انتظار ماست کمک نمي‌کنند؟

   ناتواني نيروهاي مخالف از رسيدن به توافق بر اصولي که ايران آينده مي‌بايد بر آنها ساخته شود، هم کار مبارزه را دشوارتر مي‌سازد و هم آنچه را که بسياري‌شان را مي‌ترساند برسرشان خواهد آورد. هنگامي که پايه ائتلاف يا همکاري باريک باشد يکي دو گروه پيش خواهند افتاد و سررشته کارها به دست‌هاي معدودي، اگر نه يک تن، خواهد افتاد و بقيه کار را فرايند قهرمان‌سازي و کم کم بت‌سازي انجام خواهد داد. اگر مي‌گويند زير بار ادعاي رهبري کسي نمي‌روند که حق آنهاست، از زندان گذشته و محافل آسوده هم‌انديشان بيرون بزنند؛ از خود روشن‌بيني و پختگي نشان دهند و وارد همکاري اصولي با دگرانديشان آزاديخواه و ترقيخواه شوند تا نيروئي ساخته شود که هر تمرکز قدرتي را ناممکن سازد. آنها که براي توافق بر مبارزه با رژيم و برقراري دمکراسي در ايران آينده از يکديگر تضمين و تعهد مي‌خواهند (براي اينها نيز مي‌بايد تضمين داد؟) در نمي‌يابند که هيچ تعهدي نيرومندتر و پايدارتر از کارکردن در شرايط برابر با يکديگر از همين مرحله که دست هيچ کس به قدرت نمي‌رسد نيست. اگر کسي تعهد نداد و مانند بقيه گفت به دمکراسي اعتقاد دارد و مي‌خواهد در يک ترکيب گسترده، با همه کساني که پاره‌اي اصول بنيادي را مي‌پذيرند، براي برکنار کردن رژيم ايران برباد ده همکاري کند پذيرفته نيست؟ در نبود همرائي، به معني توافق اصولي و حفظ مواضع و برنامه‌هاي گروهي و حزبي، يا کنار زده شدن خواهد آمد يا تسليم به هر کس زورش بچربد که آنهم به معني کنار زده شدن خواهد بود ــ مگر آنکه بپندارند مي‌توان اوضاع کنوني را همچنان نگهداشت.

   بيست و چهار سال پس از انقلاب اسلامي، ملت ايران آماده است باز در راه بزرگي گام بگذارد. صد سال پيش در آغاز سده بيستم، ايرانيان پيشاپيش جهان مستعمره و نيمه‌مستعمره سلوک خود را آغاز کردند. اکنون در آغاز سده بيست و يکم باز در شمار پيشتازانند ــ اين بار از بند تفکر مذهبي آزاد شده، معني و کارکرد حکومت بر خود و مخاطرات هرگونه استبداد راــ حتا استبداد روشنراي اصلاحگر را ــ بهتر دريافته، و در فرهنگ پيشرو جهاني بيشتر فرو رفته. با گنجينه فرهنگي گرانباري که تجربه‌ها و شکست‌ها و دستاوردهاي استثنائي سده گذشته آن را سنگين‌تر کرده است. جاي هيچ فروتني و خودشکني نيست. ما مي‌توانيم بلند پرواز کنيم،  بسيار بلند.

سپهر تازه سياست ايران

فصل دوازدهم

 

                           سپهر تازه سياست ايران

 

 

   قرار گرفتن حقوق بشر در قلب گفتمان سياسي ايرانيان بي‌اعنتائي تاريخي ما را به اين دستاورد حياتي انديشه و سياست غرب جبران مي‌کند و فرايند نوگري (تجدد) ايران را که از سده نوزدهم به راه افتاد به مراحل تازه و سازنده‌اي مي‌رساند. در گذشته ما به سبب بي‌اعتقادي به دمکراسي، حتا در ميان دمکرات‌هايمان، تاکيدي را که بايد بر حقوق بشر نگذاشه‌ايم؛ معمولا حقوق بشر را با حقوق خودمان اشتباه کرده‌ايم؛ يا حداکثر از آن براي مقاصد سياسي حزبي بهره گرفته‌ايم. سازمان ملل‌متحد نيم قرن پيش اعلاميه جهاني حقوق بشر را تصويب کرد و ايران يکي از نخستين امضا کنندگان آن بود. ولي اعلاميه در دست ما، چنانکه صدر اعظم آلمان در آستانه جنگ جهاني اول در باره عهدنامه استقلال بلژيک گفت، ورق پاره‌اي بيش نبود.

   آن سازمان در واقع، حکومت‌هاي غيرمتحد بود و هنوز هست، و خودش نيز مانند اعلاميه‌اش بيش از يک واقعيت، بازتاب آرزوئي بود که مي‌بايد به رسيدنش کوشيد. ولي هر پيشرفتي در جهان از آرزوئي «دست نيافتني» برآمده است و هم سازمان ملل‌متحد و هم اعلاميه جهاني حقوق بشر را مي‌بايد پگاه جهانروائي و جهانگرائي شمرد. از آن هنگام بود که سير باز نايستادني بشريت به سوي جهاني که اصول يگانه‌اي بر آن حاکم باشد آغاز شد. اعلاميه جهاني حقوق بشر تعهدي است براي برقراري يک نظام سياسي و حقوقي دمکرات و ليبرال؛ و جهانگرائي، فرايندي است مانند انقلاب صنعتي، براي پراکندن ثروت در سراسر جهان که يکي از مقدمات و پيامدهاي عمده پراکندن دمکراسي و حقوق بشر است.

   ما هنوز در نخستين مراحل انجام آن تعهد و راه انداختن آن فرايند هستيم و نخستين مراحل، بدترين‌اند زيرا معايب تازه را بر اشکالات پيشين انبار مي‌کنند. نه آن اشکالات هنوز برطرف شده‌اند، نه نظام تازه جا افتاده است و ساز و کارهاي لازم براي تصحيح خود را بوجود آورده است. از هر سو بي‌ترتيبي و سوءاستفاده است، از دمکراسي، از ليبراليسم، از بازرگاني آزاد، که گرانيگاه جهانگرائي است. در سده هژدهم که ماشين بخار اختراع شد، و تا سده نوزدهم که سرمايه‌داري صنعتي، زير فشار تناقضاتي که خود پديد آورده بود نخستين اصلاحات نيـمه‌کاره را در خودش انـجام داد، صنعت نوين، چيزي مانند «مولوخ»، Molocبت ـ خداي کارتاژي‌ها، بود که قربانيان انساني را در شکم آتشين خويش مي‌سوزاند. (کارتاژيان اين رسم را به فرمان داريوش هخامنشي برانداختند؛ دعوي ما بر پيشتازي در حقوق بشر چندان هم بي‌پايه نيست). با اينهمه جيمز وات، به عنوان پدر انقلابي که بزرگترين روزي‌رسان توده‌هاي مردم بوده، مانده است و رهبر پيشه‌وران بيکار شده‌اي که ماشين‌هاي بافندگي و ريسندگي را شکستند در فراموشي سزاوار واپسماندگان رفته است. (صلح‌جويان و عناصر مترقي و بشردوستي که در کنفرانس‌هاي سران کشورهاي بزرگ يا سازمان بازرگاني جهاني، شهرهاي اروپا و امريکا را به آشوب و ويراني مي‌کشند در همان قالب فکري مي‌انديشند.)

   رابطه اعلاميه جهاني حقوق بشر با جهانگرائي براي بسياري ممکن است شگفت‌انگيز بنمايد ولي با اندکي باريک شدن مي‌توان بدان پي‌برد. از جهانروائي است که جهانگرائي برمي‌آيد. هنگامي که جامعه‌هاي بشري فرمانروائي اصول و قواعد رفتار و نهادهائي بالاتر از مرزهاي خدشه‌ناپذير حقوقي و سياسي دولت ـ ملت را، که يک فرايافت سده هفدهمي است، مي‌پذيرند، و در امر حقوق بشر به حاکميت ماهيت‌هاي فراتر از ملت ـ دولت گردن مي‌نهند (برجسته‌ترينش عهدنامه هلسينکي که فروپاشي امپراتوري شوروي را پيش انداخت) خود را از لحاظ نظري نيز بر جريان‌هاي مقاومت‌ناپذير همسان کننده در اقتصاد و فرهنگ مي‌گشايند. اما کار اصلي را تکنولوژي مدرن (از سده هژده به اين سو) انجام داده است که هيچ سقف و ديواري، از جمله فضا، را برنمي‌تابد.

   جهانروائي و جهانگرائي هيچ‌کدام پديده‌هاي تازه‌اي نيستند و به زمان‌هائي برمي‌گردند که آدميان توانستند از غارهاي خود بيرون بيايند و دنياهاي خودشان را فتح کنند. هر تمدني در پي برقراري نظمي«جهاني» بوده است و ايرانيان نخستين نظم جهاني به معناي امروزي را در «جهان»ي که از هر چه تا آن زمان بزرگتر بود برقرار کردن، با اسباب آن از شاهراه و پست و نظام بانکي و پول ثابت و قانوني که “مانند شب و روز تغييرناپذير“ بود، و به پشتوانه يک دستگاه حکومتي نيرومند اجرا مي‌شد (دويست ساله «صلح پارسي» که سرمشق صلح رومي و صلح بريتانيائي بود.) دين‌هاي بزرگ جهاني از بودائي و مسيحي و اسلامي، و بويژه دوتاي آخري، کاملترين تجسم آرزوي برقراري ارزش‌هاي جهانروا و نظام جهانگرا به شمار مي‌روند. تفاوت جهان امروز با روزگاراني که براي رفتن به شهري ديگر تا ماه‌‌ها وقت لازم مي‌بود در تکنولوژي است که همه چيز را زيرو رو کرده است و تازه در آغاز کار است. تفاوت ديگر، چنانکه خواهد آمد، در دگرگشت (تحول) فرايافتي conceptual است که شجره‌نامه‌اش مانند بيشتر چيزهاي خوب در اين تمدن بشري به يونان بيست و پنج سده پيش برمي‌گردد.

***

   انديشيدن جدي در باره حقوق بشر از اينجا پيدا شد که مردم در برابر قدرت سياسي چه وضعي دارند؛ سهم آنها از قدرت سياسي چيست؟ حکومت با جامعه پديدار شده است و جامعه‌هاي بشري در همه‌جا به حکومت‌کنندگان و حکومت‌شوندگان بخش مي‌شده‌اند. در دولت ـ شهرهاي يوناني که از آغاز رابطه «دمکراتيک»تري به درجات گوناگون ميان حکومت‌کنندگان و حکومت‌شوندگان برقرار بوده است اين بحث درگرفت که حکومت چيست و رابطه‌اش با جامعه کدام است. در جامعه‌هاي ديگر نوع حکومت قابل بحث نبود؛ از اموري بود همانگونه که هستند مانند شب و روز. (آن را هم يونانيان آغاز کردند موضوع بحث قرار دهند.)

   نخستين بحث‌هاي حقوق بشر در يونان از اين پرسش درگرفت که بهترين حکومت کدام است؛ در چه نظام سياسي مردم به زندگي بهتري مي‌رسند؟ تر و تازگي اين بحث هنوز ما را به شگفتي مي‌اندازد: نخستين حق بشر، داشتن حکومت خوب است، زيرا فرد انساني تنها در جامعه (دولت) معني مي‌يابد. بهترين بحث‌هاي نظري را در اين باره ارسطو کرده است. او پس از تعريف انواع حکومت‌هاي زمان خود که در اصل همان انواع حکومت‌هاي زمان ما نيز هستند ثابت مي‌کند که دمکراسي، طبيعي‌ترين نوع حکومت است زيرا مردم بنا بر طبيعت برگرد هم آمده‌اند و جامعه سياسي جنبه طبيعي دارد. انسان طبيعتا يک حيوان سياسي و اجتماعي، و در نتيجه اخلاقي است. ارسطو نتيجه مي‌گرفت که شهر (جامعه، يا دولت) تنها براي زيستن نيست براي خوب زندگاني کردن است. براي آن است که انسان به حداکثر ظرفيت خود براي خوشبختي برسد، و خوشبختي در معناي او زندگي کردن بر طبق فضيلت است (رابطه فضيلت ارسطوئي با فرايافت خير عمومي، و هزار و پانصد سالي بعد، قانون اخلاقي کانت، خط مستقيمي است).

   منظور اصلي سياست، منش خوب و زندگي خوب است. ارسطو مي‌گفت فضيلت شهروند خوب در اين است که هم چگونه حکومت کردن را بداند و هم چگونه حکومت شدن را. چنانکه مي‌بينيم بحث حقوق بشر و دمکراسي با اندکي فاصله با هم آمده است، از حقوق بشر بي فاصله زياد به دموکراسي. بي‌ اعتقاد به حقوق بشر به دمکراسي نمي‌توان رسيد و بي دمکراسي حقوق بشر را نمي‌توان نگهداشت. پايه نظري اين هر دو برابري انسان است که در دست رواقيان، مبناي فلسفي خود را يافت. رواقيان که از پايان عصر کلاسيک يونان، يعني پس از اسکندر، چند سده‌اي پيشتاز جهان انديشه سياسي و اخلاقي بودند، از فرايافت قانون طبيعي آغاز کردند و به حقوق طبيعي انسان رسيدند که نظرياتي انقلابي و دورانساز بود. قانون طبيعي، قانون ابدي حق و باطل و درست و نادرست است که براي همه و هميشه يکي است. ساخته دست بشري نيست، بلکه از نفس واقعيت، کشف و برگرفته شده است. جلوه خرد خدائي است که در سرتاسر جهان نهفته است و همه آدميان در آن سهمي دارند. اگر ما توانسته‌ايم قانون طبيعي را درک کنيم به دليل آن است که خرد در همه ما حضور دارد. همه آدميزادگان برابرانه تابع قانون طبيعي هستند. از اين پيش فرض‌ها، انديشه برابري طبيعي و خويشي و همبستگي همه موجودات عقلاني يا داراي خرد پيدا شد که ريشه‌اش را در قانون طبيعي دارد. رواقيان با الهام و زير تاثير آموزه‌هاي زرتشتي، بزرگترين نمايندگان فلسفي انديشه مسئوليت انسان در برابر بشريت و همه جهانيان هستند. آنها فرديت و مسئوليت انسان را که نخستين‌بار در آئين زرتشتي شناخته شد بر پايه فلسفي نهادند و حقوق فرد انساني را نيز بر آن افزودند.

   روميان يک نگرش حقوقي را وارد گفتمان حقوق بشر و دمکراسي کردند و يک نظام حقوقي به جهان دادند که شاهکار بي‌مانندي است و مانند انديشه اخلاقي و سياسي رواقيان نشان خود را تا زمان ما نهاده است. بر خلاف يونانيان که در خاستگاه قدرت سياسي، نگرش معطوف به نتيجه داشتند ــ اينکه کدام شکل حکومت، بهترين نتايج را براي مردم خواهد داشت ــ انديشه‌مندان رومي زير تاثير فلسفه رواقي، نخست پرسيدند که حق مسلم و قانوني هريک از مدعيان قدرت کدام است؟ يونانيان، افراد تشکيل دهنده جامعه سياسي را هدف و غايت آن مي‌دانستند: جامعه براي افراد بوجود آمده است، پس آنها بايد در فعاليت سياسي مشارکت داشته باشند (در شهرها يعني جامعه‌هاي سياسي يوناني پيش‌بيني‌هاي تفصيلي در مورد حقوق برابر سياسي و آزادي گفتار شهروندان که اقليتي از مردم را تشکيل مي‌دادند شده بود). روميان برعکس، داشتن قدرت سياسي را، چون بنا بر طبيعت، حق آنهاست، از آن مردم مي‌دانستند و نه از آن رو که به سود مردم است. قدرت سياسي حقي شمرده مي‌شد مانند حق مالکيت، و بنا بر اين قابل واگذاري. فرايافت حکومت نمايندگي از اينجا پيدا شد. يونانيان حق نمايندگي را بي‌معني مي‌دانستند، مانند آنکه کسي به ديگري نمايندگي دهد که براي سلامت او ورزش کند. روميان از آن سو به افراط مي‌افتادند و نظريه نمايندگي را، تا دادن حق حکومت به يک تن، پيش مي‌بردند.

***

   با ورود مسيحيت به صحنه همه چيز تغيير کرد. تا پيش از مسيحيت، جهان غرب مذهبي نداشت که ادعاي مطلقيت کند. يهوديان اقليتي بودند و وظيفه‌اي براي رستگاري اقوام ديگر بر خود نمي‌شناختند. ولي مسيحيان تا در قدرت سياسي انباز شدند، يعني سده چهارم ميلادي که کنستانتين بزرگ دين مسيح را آئين رسمي امپراتوري رم کرد، انديشه‌هاي يوناني ـ رومي را در قالب مطلق‌گرائي که از صفت الهي و فوق بشري دين‌هاي ابراهيمي بر مي‌آيد ريختند و قانون طبيعي و حقوق طبيعي به دست سنت اگوستين، قانون الهي و حقوق الهي گرديد.

   در سده‌هاي ميانه (از فروپاشي امپراتوري رم تا رنسانس سده شانزده و «عصر جديد» سده هفدهم) انديشه‌مندان به فلسفه اخلاقي يونان و انديشه حقوقي رم بازگشتند زيرا کليسا و تعبيري که از مشيت الهي داشت ستم و تباهي مي‌پراکند. مشيت الهي کشيشان، زورگوئي و بي‌عدالتي را هميشگي و روزافزون مي‌کرد (اين وضع در قرون وسطاي اسلامي که تا سده بيست و يکم کشيده تکرار شده است). حکومت و قدرت منشاء الهي داشت و مشروعيتش را از پايگان (سلسله مراتب) کليسا، و از اصلاح مذهبي تا سده هژدهم، از حق الهي پادشاهان مي‌گرفت. فرد انساني نيز در يک نظام طبقاتي کمابيش بسته (طبقات سه گانه) تنها بايست خدمتگزاري دستگاه سلطنتي و کليسا را مي‌کرد. دنيا به اين فرد انساني، اگر از طبقات بالا نمي‌بود رويهمرفته چيزي جز رنج و بي‌بهرگي هميشگي عرضه نمي‌داشت. هر چه بود در آن جهان بود. به گفته شاعر خودمان: آن را که داده‌اند همين جاش داده‌اند / وان را که نيست وعده به فرداش داده‌اند. فعال‌ترين فلسفه‌هاي کليسائي ــ و آخوندي خودمان ــ حد اکثر به رهاننده‌اي مژده مي‌دادند که روزي خواهد آمد و بي‌عدالتي‌هاي تاريخ را جبران خواهد کرد.

   مدرنيته از بازگشت به ريشه‌هاي يوناني ـ رومي (و تعبير درست مشيت الهي در سنت يهودي ـ مسيحي، که نقطه مقابل سنت اسلامي است) مايه گرفت که کشيشان مسيحي از سده پنجم آن را خوار و دور از دسترس کرده بودند. باززائي (رنسانس) انديشه‌هاي يوناني ـ رومي، جهان‌بيني مسيحي سده‌هاي ميانه را دگرگون کرد و راه را به جهان مدرن گشود. در مرکز اين جهان مدرن، فرد انساني و حقوق او قرار داشت. ما در زير تنها نام‌ها و سرفصل‌هائي را مي‌آوريم زيرا ديگر با اقيانوسي از انديشه و عمل سر و کار داريم:

 

*  شهرهاي آزاد در ايتاليا و آلمان اواخر سده‌هاي ميانه

  • ماگنا کارتا، نخستين قانون اساسي عصر دمکراتيک و حکومت قانون در انگلستان آغار سده سيزدهم.
  • مارسيليوس پادوا (در ايتاليا) که انديشه حاکميت مردم را زنده کرد (سده چهاردهم).
  • اسپينوزا و اراسموس و آزادي مذهبي و عرفيگرائي (هلند سده هفدهم).
  • انقلاب شکوهمند بريتانيا و آغاز حکومت مشروطه ــ بر پايه قانون ــ (1688)
  • جان لاک و حقوق مدني برخاسته از حقوق طبيعي فرد: امنيت و آزادي شخصي؛ حق مالکيت؛ برابري انسان؛ رابطه قانون با آزادي ــ “آنجا که قانون نيست آزادي نيست“.
  • کانت و گذاشتن آزادي فردي و سياسي بر يک پايه اخلاقي، برcategorical Imperative (بايا، يا بايست بيچون و چرا)، همان قانون اخلاقي که مي‌گفت در دل اوست و مانند آسمان پر ستاره در بالاي سرش، واقعي و محتوم است؛ اين فرايافت، که عمل هر فرد جنبه عام و جهاني دارد ــ اگر همه مانند او رفتار کنند؟ (سده هژدهم)
  • اعلاميه استقلال امريکا: همه آدميان برابر آفريده شده‌اند و حق زندگي، آزادي، و پويش خوشبختي دارند؛ فرايافت‌هاي حقوق جدا نشدني فردي و مهار و توازنcheck and balance قواي حکومتي. (سده هژدهم)
  • اعلاميه حقوق بشر و شهروند انقلاب فرانسه با تاثيرات انقلابي‌اش در سراسر جهان، از جمله امريکاي پيشگام؛ قانون حقوق بشر امريکا پس از آن در سده نوزدهم آمد. (سده هژدهم)
  • لغو برده‌داري از سوي بريتانيا (سده هژدهم. در ايران بدست رضاشاه در 1307/1928)
  • جرمي بنتام و فلسفه سودگرائي؛  بيشترين خوشبختي براي بيشترين مردم (سده هژدهم)
  • اصلاحات سياسي و اجتماعي بريتانيا که «دمکراسي» اشرافي را به مردم تعميم داد (سده نوزدهم)
  • اعلاميه جهاني حقوق بشر و ميثاق‌هاي آن (سده بيستم)

   چنانکه ديديم خاستگاه ايده‌هاي حقوق بشر و دمکراسي، اصل برابري است. اگر افراد همه برابر زاده مي‌شوند و برابرند، هيچ‌کس بنا بر طبيعت، حق نابرابر ندارد که زندگي فرد ديگري را بگيرد؛ به آزاديش دست‌اندازي و شيوه زندگي او را تعيين کند. حاکميت  sovereigntyو قدرت سياسي، حق افراد برابر است و راي اکثريت آنها تعيين کننده است. اما اصل برابري مي‌تواند خطرناک باشد. تعبير مارکسيستي يا مطلق برابري ــ از هر کس به اندازه کارش به هر کس به اندازه نيازش ــ نسخه توتاليتاريسم است زيرا حق پويش خوشبختي را جز به زور نمي‌توان از افراد گرفت. تعبير مطلق از حق اکثريت افراد برابر نيز به سلب حقوق اقليت، و هر کس يک راي يکبار، و هيتلر و خميني مي‌انجامد.

   گذشتگان هوشمند در ميان برابري طبيعي و برابري فطري انسان تفاوت مي‌گذاشتند. افراد فطرتا برابر نيستند؛ آنها با حقوق برابر و توانائي‌هاي نابرابر به جهان مي‌آيند، چنانکه هر روز مي‌توان ديد، و همه از جهان نمي‌توانند يک بهره داشته باشند. قانون اساسي امريکا با چاره‌گري‌هاي درخشان خود راه استفاده نادرست از حکومت اکثريت را بست: حقوق جدانشدني افراد که هيچ قانون و اکثريتي نمي‌تواند به آن تجاوز کند؛ و نظام مهار و توازن قوا که هر دست‌اندازي يک قوه را ناممکن مي‌سازد.

   بزرگترين پايندان (ضامن) حقوق بشر و دمکراسي، يک نظام قانوني قوي و مستقل است که روميان و پس از آنان بريتانيائي‌ها به جهان دادند. اما اين نيز بس نيست. علاوه بر عدم تمرکز و مهار و توازن قوا و حکومت‌هاي محلي، يک نظام اقتصادي بازار، که منابع ثروت را از دست حکومت بيرون آورد؛ و جامعه مدني نيرومند، لازم است. جامعه مدني، نهادها و ماهيت‌هاي واسطه‌اي مردم و حکومت هستند، انجمن‌هاي داوطلبانه مردمي که همه پهنه زندگي سياسي و اجتماعي را مي‌پوشانند. به گفته هابرماس «چنين شبکه‌اي از بستگي‌ها، اعتماد و عادت‌هائي پديد مي‌آورند که بخشي از سرمايه اجتماعي است و همکاري براي سود مشترک را امکان‌پذير مي‌کند و چنان همکاري‌هائي جامعه آزاد را سر پا نگه مي‌دارد. اعتماد اجتماعي و درگيري مدني، با يکديگر پيوند نزديک دارند… ما توانمندي‌هاي اخلاقي خود را در يک بافتار context اجتماعي پرورش مي‌دهيم». (همان يکي بودن اخلاق و سياست و جامعه يوناني).    

   حقوق بشر و دمکراسي از فرد انساني برآمده‌اند ولي فردگرائي بي احساس پيوستگي، نه حقوق بشر را نگه خواهد داشت نه دمکراسي را. از اينجاست که مشارکت و علاقه‌مندي مردم به امور عمومي اهميت بنيادي در يک نظام سياسي دمکراتيک دارد. به يک تعبير، عبادت تازه، عمل سياسي است که مانند همتاي مذهبي‌اش فريضه و تکليفي است. مشارکت مردم نتيجه اعتقاد به حقوق بشر است ــ حقوق و مسئوليت‌هاي آن؛ شهروند خوب بودن به تعبير ارسطو. باز به يونانيان بر مي‌گرديم.

***

   سلوک پر دست‌انداز و نشيب و فراز بشريت به جهانروائي ارزش‌هاي دمکراسي ليبرال، حکومت اکثريت در جهارچوب حقوق بشر، پايان نيافته است و پايان يافتني نيست. دشمنان آزادي در همه جا هستند و با همه توان، اين سلوک را دشوارتر مي‌سازند. طبقات ممتازي که حقوق برابر را توهيني به خود مي‌شمارند؛ گروه‌هاي حاکمي که جا خوش کرده‌اند و به زبان خوش پائين نمي‌آيند؛ مذاهب که مدعيان هميشگي حقايق مطلق و نگهدارندگان هميشگي کليدهاي رستگاري هستند؛ و مارکسيست‌هائي که در پسامدرنيسم و غرب‌ستيزي، بيشتر امريکاستيزي، و نسبي‌گرائي فرهنگي پناه گرفته‌اند. ولي دو هزار و پانصد ساله گذشته اگر يک چيز را ثابت کرده باشد آرزوي ناميراي انسان به زيستن در آزادي است. همه پيشرفت‌هاي اين  دوهزار و پانصد سال در دمکراسي و حقوق بشر، از همين آرزو سرچشمه گرفت.

   اکنون جهانگرائي ميدان تازه نبردي است که با بحث درباره جامعه و سياست آغاز شد و تا اين مرحله پيش آمده است. جهانگرائي در چهره خام امروزيش ستايشي برنمي‌انگيزد؛ ولي پيکار براي اصلاح آن پاداش‌هاي بيشتري خواهد داشت تا شکستن شيشه مغازه‌ها و آتش‌زدن ساختمان‌ها و اتومبيل‌ها. چارتيست‌هاي پگاه انقلاب صنعتي بريتانيا که راه را بر انساني‌تر کردن عصر ماشين گشودند بسيار بيش از واماندگاني که تنها بلد بودند بشکنند و بسوزانند از کار برآمدند. براي گسترش دمکراسي و حقوق بشر مي‌بايد توده‌هاي انساني را  در ثروتي که انتظار توليد خود را به دست آنان مي‌کشد شريک گردانيد و کنترل فراملي بر رعايت حقوق بشر برقرار کرد. با نظام‌هاي سياسي و شرايط اجتماعي که بيشتر جهان سومي‌ها دارند راه ديگري جز جهانگرائي ــ گشودن جامعه‌هاي بسته بر جهان و محدود کردن حاکميت ملي در عرصه حقوق بشر ــ با همه فاصله‌اي که با راه‌هاي آرماني دارد، نيست.  

   اعلاميه جهاني حقوق بشر فتحنامه ليبراليسم است. انديشه ليبرال، رويکردي که بشريت را از جهان محدود و ايستاي کهن کند و به اين بلندي‌ها که مي‌بينيم رسانده، در اين اعلاميه به پيروزي پيکار ديرپايش مي‌رسد. ليبراليسم از آزادي مي‌آيد که ويژگي موجود زنده است؛ زندگي در حرکت و آزادي شکل مي‌گيرد. انسان به عنوان موجودي که بيشترين امکان را براي حرکت و آزادي دارد طبعا خواستار آزادي است ولي کمتر به آن رسيده است. براي آزاد بودن مي‌بايد نخست فرديت داشت و سپس به عنوان فرد انساني از حق برخوردار بود. اين فرايند از سه هزاره پيش در ايران و يونان آغاز شد و هنوز به بيشتر مردمان نرسيده است. در اجتماعات ابتدائي، آدميان ناگزير از بيشترين همبستگي و روحيه جمعي بودند. فرد انساني معني نداشت زيرا ناممکن بود. او تنها در وابستگي همه‌سويه به اجتماعش، به صورتي که به ندرت با خود بودن را تجربه مي‌کرد، زنده مي‌ماند.

   در اجتماعات آمازون، در افريقا و استراليا هنوز مي‌توان به نمونه‌هاي بازمانده آن گذشته‌ها برخورد. اين “باهمي“ طبعا در پايگان سخت اجتماعات کوچکتر، به افراد درجه‌اي از مداخله در امور تبارclan  يا قبيله مي‌داد. ولي به تدريج قدرت در دست‌هاي کمتري تمرکز يافت (آغاز اين فرايند را به پيدايش جامعه‌هاي کشاورزي حدود سيزده هزار سال پيش در دامنه‌هاي زاگرس مي‌برند که به افراد توانائي توليد بيش از نيازهاي خود را داد و انگيزه به چنگ آوردن ثمره کار ديگران شد.) در دولت ـ شهرهاي يوناني، که مردمان به دلائلي که هيچ‌کس به درستي نمي‌داند بيش از ديگران بحث و فکر مي‌کردند، فرايافت شهروند citizen پيدا شد: اقليت آزادان (دربرابر اکثريت بردگان) که از حق راي برخوردار بود و در اداره دولت ـ شهر شرکت مي‌کرد. آن اقليت از افراد صاحب حق برابر تشکيل مي‌شد و راي اکثريت آنها حکومت مي‌کرد. در آن دولت ـ شهرها براي نخستين‌بار جوانه‌هاي ليبراليسم و دمکراسي باليدن گرفت، دمکراسي ناقص و غيرليبرالي که اجازه مي‌داد حکم به کشتن کسي مانند سقراط بدهند زيرا عقايدش با نظم موجود نمي‌خواند.

   فرايافت حقوق طبيعي يا فطري انسان يک گام بزرگ در آزادي انسان بود که در کنار رواداري tolerance مذهبي و فرهنگي هخامنشيان پايه‌هاي فلسفه سياسي ليبرال را گذاشت. از سده هفدهم، بالا گرفتن انسانگرائي (انسان معمولي دربرابر مذهب و ميتولوژي) به حقوق بشر که بستر ليبراليسم و دمکراسي هردوست جاي هرچه بالاتري در فلسفه سياسي داد؛ تا اعلاميه استقلال امريکا و قانون اساسي آن کشور که حقوق طبيعي سلب نشدني افراد را به عنوان پايه تشکيل دولت شناخت و حکومت دمکراسي ليبرال تحقق يافت. امريکائيان با نوآوري‌هاي خود در کشورداري، به قول خودشان يک “علم سياستگري“ بنياد گذاشتند که شيوه برقراري و پاسداري حقوق افراد و حاکميت مردم بود. در منشور حقوق بشر انقلاب فرانسه، آزادي و برابري و برادري انسان و پايان امتيازات طبقاتي و مذهبي را اعلام کردند. آن شعار ـ آرمان‌ها در خود انقلاب به خون کشيده شدند ولي باقي ماندند (برادري به صورت عدالت اجتماعي و مسئوليت جامعه.) دويست ساله بعدي ميدان جنگ ايدئولوژيک بر سر آنها بوده است و هر جامعه‌اي به شيوه خود براي رسيدن به آن آرمان‌ها کوشيده است. آرمان‌هاي آزادي و برابري در عين ياري دادن به پيشبرد بشريت به افراط افتادند و بدبختي‌هاي بزرگ بار آوردند. هر کدام از آنها به صورتي فاسد شدند: آزادي به عنوان حق حکومت اکثريت، به ديکتاتوري‌هاي توده‌گراي توتاليتر تا صورت اهريمني آن هيتلريسم؛ و برابري و برادري، به کمونيسم تا حدود استالينيسم و پول پوتيسم.

   چنانکه گفته شد اساس ليبراليسم آزادي فردي است. آزادي به دو گونه است: آزادي منفي و آزادي مثبت. اين تعريفي است که ادموند رستان(Rostand)  فرانسوي در سده نوزدهم و آيزيا برلين انگليسي روسي تبار در سده بيستم کرده‌اند. آزادي منفي به معني آزادي از اجبار و فشار و تهديد است؛ انسان بتواند حق خود را بدون دستور از بالا ــ دولت، پايگان مذهبي، اصناف بسته ــ اعمال کند. آزادي مثبت به اين معني است که انسان بتواند هر کار بخواهد بکند. همه اختلافات از همين دو گونه آزادي بر مي‌خيزد. آزادي منفي، ويژگي نظام‌هاي سياسي دمکراتيکي است با اقتصاد بازار و ابتکار فردي که اکثريت در آنها نمي‌تواند به حقوق اقليت، حتا يک تن، تجاوز کند. آزادي مثبت ويژگي نظام‌هاي سياسي توتاليتر است که به نام اراده‌گرائي بر کشورها تسلط مي‌يابند. از آنجا که همه افراد جامعه در عمل نمي‌توانند هر چه مي‌خواهند بکنند يک تن يا يک گروه کوچک با استفاده از هرج و مرج و ضعف سياسي جامعه به نام مردم و با خلاصه کردن اراده عمومي در يک تن يا گروه کوچک هر چه مي‌خواهد با افراد مي‌کند.

   اختلاف در دو گونه آزادي، به شکاف بزرگ در ميان خود مکتب‌ها و احزاب ليبرال نيز انجاميده است. مکتب libertarian و آزادي عمل هر چه بيشتر افراد در زمينه‌هاي اجتماعي و اقتصادي به نابودي محيط زيست، و از هم پاشي و نابرابري مهلک در جامعه مي‌انجامد. اين مکتب سهم جامعه را به کمترينه مي‌رساند و تنها به حقوق فرد توجه دارد. اما در عمل، توده‌هاي مردم به سبب بي‌بهرگي و پائين بودن قدرت خريد، امکان هر چه کمتري براي اعمال حقوق خود مي‌يابند. مکتب ليبرال اجتماعي، فرد انساني را مستقل از جامعه در نظر نمي‌گيرد و به حقوق او در بافتار اجتماعي توجه دارد. در بستر ليبراليسم اجتماعي، دو گرايش راست و چپ را مي‌توان باز شناخت. احزاب راست ميانه بيشتر بر مسئوليت خود فرد تاکيد مي‌کنند، و احزاب چپ ميانه بيشتر به مسئوليت جامعه (چپ و راست افراطي از اين بحث بيرون‌اند و در جامعه‌هاي متمدن در حاشيه هستند.) امروز صحنه سياسي در کشورهاي پيشرفته در اختيار احزاب راست ميانه و چپ ميانه است که بيشتر به نام‌هاي ليبرال يا سوسيال دمکرات شناخته مي‌شوند ولي نام‌هاي ديگري هم هستند که بر همان گرايش‌هاي فکري گذاشته شده‌اند مثلا حزب کارگر بريتانيا که چپ افراطي بود اکنون با همان نام در رده احزاب راست ميانه است يا حزب سوسيال دمکرات پرتغال خود را يک حزب راست ميانه بشمار مي‌آيد.

***

   سال‌هاي جمهوري اسلامي در جلوه ديگري از تناقضات اين رژيم شاهد رشد بي‌سابقه سازمان‌هاي مدني بوده است ــ بيشتر آنها زير نظر حکومت که به درجات گوناگون آزادي عملي براي خود دست و پا کرده‌اند. اين سازمان‌ها که جامعه مدني نيرومند ايران را مي‌سازند نشانه پرمعني ديگري از پا نهادن ايران به سپهر حقوق بشر هستند. مهم نيست که ماهيت حکومت سراسر با حقوق بشر منافات دارد؛ عمده آن است که در بخش پيشرفته و قابل ملاحظه جامعه، آن دگرگوني هموار کننده مسير مدرنيته ــ روحيه مدني ــ دارد پيدا مي‌شود. مردماني به شمار فزاينده بستگي‌هائي فراتر از خانواده و محيط کار و مسجد و هيئت مذهبي، از دوره‌ها و حلقه‌هاي کوچک دوستان برقرار مي‌کنند. جامعه از حالت اتميزه خود اندکي بيرون مي‌آيد. ايران در همين رژيم اسلامي کشنده ابتکار فردي و مسئوليت مدني و شهروندي، يک جامعه مدني ساخته است که در خاورميانه عربي که به هر حال جايگاه جغرافيائي ماست مانندي ندارد. بحث جامعه مدني وارد فرهنگ سياسي ما شده است و بالا خواهد گرفت. همان‌گونه که صد سال پيش آزادي (حريت) و ناسيوناليسم (مليت، وطنيت) و ترقيخواهي (پروغره) بود ــ و بهمان گونه نيز موضوع اختلاف تعريف‌ها و نظرها و سوء تفاهم‌ها قرار مي‌گيرد و خواهد گرفت.

   اصطلاح جامعه مدني از دهه هشتاد در زبان سياسي رواج يافت و امروز به عنوان يک رويه (جنبه) اساسي دمکراسي ليبرال جاي طراز اولي يافته است. اين تاکيد روز افزون بر جامعه مدني به هنگام آغاز انقلاب آرام اروپاي خاوري بر مي‌گردد. نيروهاي دمکراتيک در اردوگاه شوروي در زير شعارهاي حقوق بشر و جامعه مدني کارزاري را برضد “سوسياليسم واقعا موجود“ و مارکسيسم کمونيستي رهبري کردند که در ده سال به فروپاشي شوروي و سرنگوني ماهواره‌هايش در اروپا انجاميد ــ مشهورترين آنها سنديکاي گارگري همبستگي لهستان.

   امروز که جمهوري اسلامي در گذار از فرايندي است نه چندان بي‌شباهت به نظام‌هاي توتاليتر اروپاي خاوري در دهه پس از “رکود برژنفي،“ تصادفي نيست که بحث در باره جامعه مدني ايران از هرسو بالا گرفته است ــ چند گاهي مقامات حکومتي نيز در آن شرکت جستند. جامعه‌مدني ايران هنوز ناتوان و در نخستين مراحل خويش است، و حکومت آخوندي با درسي که از جهان و ايران در دو دهه پيش گرفته است هرچه بتواند در سرکوب کردن هر نهاد يا گرايش مستقلي مي‌کند. ولي جامعه مدني مي‌تواند بزرگ‌ترين عامل فروپاشي نظام جمهوري اسلامي باشد؛ هم آگاهي آن پيدا و هم ضرورت آن دريافته شده است.

   جامعه مدني تحولي است نسبتا تازه و هيچ لازم نيست در جستجوي آن به ايران باستان يا حتا يونان باستان برويم. خود اصطلاح براي نخستين‌بار در سده هژدهم بطور گسترده به کار رفت، درباره پديده‌اي که از سده هفدهم در بخشي از اروپا شکل مي‌گرفت. نويسندگاني مانند لاک در بحث از “تنش طبيعي ميان منافع خصوصي و عمومي“ و آدام فرگوسن و هيوم در بريتانيا از آن سخن گفتند و در اوايل سده نوزدهم دو توکويل در فرانسه آن را به کار برد. پيش از آن از تکليف مدني و مسئوليت مدني و حکومت مدني و آزادي مدني سخن رفته بود. ولي جامعه مدني از نظر کاربرد واژه در واقع به سده هژدهم باز مي‌گردد.

   ساده‌ترين تعريف جامعه مدني که بيشتر از همه بکار مي‌رود “مجموعه نهادهاي گوناگون و غيرحکومتي است که آن اندازه قدرت دارد که وزنه متقابلي در برابر قدرت دولتي باشد، و در عين آنکه حکومت را از انجام وظيفه نگهداري آرامش در جامعه و داوري در ميان منافع عمده باز نمي‌دارد، نمي‌گذارد دولت بر جامعه تسلط يابد و جامعه را اتميزه کند.“ مجموعه گروه‌هائي است از باشگاه‌هاي ورزشي تا سازمان‌هاي جهاني حقوق بشر که خلاء ميان دولت و مردم را پر مي‌کنند و ما براي آسان‌تر کردن موضوع به آنها سازمان‌هاي مدني مي‌گوئيم. جامعه مدني در جاهائي وسيله‌اي براي مشارکت عمومي پيش از مرحله انتخابات آزاد است؛ و در جاهائي به مردم امکان مي‌دهد که تاثيري فراتر از انتخابات ببخشند.

   گسترش شگرف جامعه مدني (ده سال پيش در کنيا به تنهائي 23 هزار سازمان مدني زنان فعاليت داشتند و در استان تاميل نادوي هند شمار سازمان‌هاي ريشه گيا grass roots ــ ويژگي ديگر سازمان‌هاي مدني ــ  به 25 هزار مي‌رسيد) به مبارزه براي دمکراسي ابعاد تازه‌اي بخشيده است. شمار روزافزوني از دانشمندان سياسي آن را مهم‌ترين گرماسنج دگرگشت دمکراتيک مي‌دانند؛ هر چه سازمان‌هاي مدني در يک جامعه بيشتر و گوناگون‌تر و درگيرتر باشند، چند گانگي (پلوراليسم) ريشه‌دارتر و ماندگارتر خواهد شد. پاره‌اي تا آنجا پيش مي‌روند که مي‌گويند نگهداري دمکراسي به بيش از گشايش نظام سياسي يا باليدن يک طبقه متوسط نياز دارد؛ و مستلزم گشودن فضاي سياسي است براي آنکه به عقايد گوناگون جائي داده شود. آنها جامعه مدني را خانه واقعي دمکراسي مي‌دانند.

   يکي از بهترين مقالات در اين باره “ايده جامعه مدني“ نوشته مايکل والزر از دانشگاه پرينستون است که موضوع را از نظرگاه تازه‌اي بررسي مي‌کند:

   اگر ما به بحث سياسي متداول بنگريم همه، الهام خود را از چهار “ديد“ vision فراگيرنده و آرمانشهري درباره زندگي خوب مي‌گيرند. از اينها دو “ديد“ از چپ مايه گرفته است. نخستين، زندگي خوب را به صورت اجتماع سياسي و دولت دمکراتيک مي‌بيند؛ ما مي‌بايد به بيشترين حد درگير نقش خود به عنوان شهروند باشيم و هرچه مي‌توانيم درباره خير عمومي انديشه کنيم. اگر سياسي و عمومي‌انديش نباشيم و مثلا خانواده يا کار ما را منصرف کند، آنچه را که به حساب مي‌آيد گم خواهيم کرد. دومين “ديد“ چپ، ايده قديمي مارکسيستي است که کار بيش از همه اهميت دارد و لازم است کنترل آنچه را که انجام مي‌دهيم از کارفرمايان بگيريم. اگر تاکيد آرمانشهر دمکراتيک بر حکومت است، آرمانشهر کارگري بر مبارزه در کارگاه تاکيد مي‌کند.

   گرايش راست نيز دو آرمانشهر را پيش مي‌کشد. نخستين، آزادي را در نقش ما به عنوان مصرف کننده در بازار گاه مي‌بيند. بنابراين نظر، آزادي ما با توانائي‌مان به گزينش از ميان بيشترين شمار گزيدار‌ها option تعريف مي‌شود. ستارگان اين آرمانشهر، کارآفرينان، entrepreneure قهرمانان خودگرداني، و “مصرف کنندگان فرصت“اند. از اين نظر هر چه فعاليت‌هاي بشري از حکومت به قلمرو بازار سپرده شود بهتر خواهد بود. سرانجام ناسيوناليسم است که همچون جايگزيني دربرابر “بي اخلاقي و بي وفائي“ بازار تلقي مي‌شود. ناسيوناليسم بر آن است که “خوب زيستن، مشارکت با زنان و مردان ديگر در به ياد سپردن، پرورش دادن، و انتقال دادن ميراث فرهنگ ملي است.

   ولي هيچيک از اين آرمانشهرها کافي نيست. تنها معدودي از ما بيشتر زندگي خود را در قلمرو عموم مي‌گذرانيم و به معني لغوي کلمه در حکومت هم زندگي نمي‌کنيم. همين را در باره تعريف ما به عنوان کارگر مي‌توان گفت. اگر بخت يارمان باشد کارمان را دوست داريم، ولي معمولا از اينکه با کارمان تعريف شويم بهم برمي‌آئيم. ضمنا تعريف مارکسيستي از افراد بشري به عنوان توليدکنندگان در جامعه‌اي که اينهمه افراد در مشاغل خدماتي هستند چندان درست در نمي‌آيد. کم و کاستي‌هاي آنچه والزر “امپرياليسم بازار مي‌نامد آشکار است. بازار بسيار مولد است ولي پشتيباني اندکي از اجتماع مي‌کند ــ کار بازار اين نيست. بازار همچنين افراد را پشت سر مي‌گذارد و بر آن است که روي هر چيزي مي‌شود بهائي گذاشت، فقط تصورش را بکنيد که روي فرزندانتان ارزش بازار بگذاريد. و ما هر چه هم کشور خود را دوست داشته باشيم، ناسيوناليسم ناقص است زيرا به ما نمي‌گويد که کشور را چگونه سازمان دهيم، چگونه با کساني که بخشي از آن نيستند رفتار کنيم، و به شهروندان کشور جه حقوقي بدهيم؟

   در اينجاست که جامعه مدني به ميان مي‌آيد. ناراضيان ضدکمونيست اروپاي خاوري استدلال مي‌کردند که حکومت‌ها ممکن است شهروندان را سرکوب کنند، ولي مردم اين توانائي را دارند که انجمن‌هاي مستقل تشکيل دهند ــ اتحاديه‌ها، باشگاه‌هاي ورزشي، گروه‌هاي محلات ــ و خواست‌هاي خود را براي اظهار نظر و انجام دادن کار جمعي تحقق بخشند. قدرت اين ايده به نظر والز در آن است که چهار توضيح زندگي خوب را تصحيح مي‌کند.

   ما به تمام نه در فضاي سياست زندگي مي‌کنيم، نه در کارمان؛ نه به تمام در بازار، و نه در ملتمان. ما افرادي هستيم که به آزادي خود و نيز به اجتماع خود ارزش مي‌گزاريم.

***

   جامعه مدني در عام‌ترين تعريف خود جامعه‌هاي “چند پاره“ پيش از دوران نو (پيشا مدرن) را نيز دربر مي‌گيرد. براي آنکه تفاوت ميان جامعه مدني نوين و جامعه‌هاي چند پاره پيش از آن را بهتر دريابيم، کتاب “شرايط آزادي“ از ارنست گلنر راهنماي خوبي است. در اينجا به اين تفاوت‌ها اشاره‌اي مي‌شود:

   جامعه مدني البته هم چندگرا (پلورال) و هم دمکرات است و هم از جامعه و مدنيت سرچشمه مي‌گيرد ـ مانند هر پديده مربوط به انسانيت انبوه. اما مي‌توان جامعه چندگرا يا دمکرات داشت که از مفهوم جامعه مدني دور باشد. دولت ـ شهرهاي يوناني هر دو اينها بودند. قدرت سياسي در آنها تقسيم شده بود. ولي چنانکه گلنر با بهره‌گيري از فوستل دو کولانژ (فرانسه سده نوزدهم) نشان مي‌دهد جامعه‌هاي باستاني و سنتي با اصناف و فرقه‌ها و اخوت‌هاي خود در تعريف چندگرا (پلورال) که فرايافتي امروزي است جا نمي‌گيرند. او براي توصيف آنها اصطلاح بخشابخشي segmentary را به کار مي‌برد. اين درست است که در چنين جامعه‌هايي سازمان‌ها و نهادهاي فضاي ميان فرد و قدرت حکومتي را پر مي‌کنند ولي تفاوت عمده در جاي فرد انساني در جامعه است و در جاي مرکزي که دين و آئين‌هايش در چنان جامعه‌اي دارد: فرد به عنوان خودش در شمار نيست تنها به عنوان جزيي از اجتماعي که همه هستيش را در بر مي‌گيرد موجوديت مي‌يابد. هويتي به او داده مي‌شود که همه رفتار و انديشه‌اش را تا سطح روزانه کنترل مي‌کند. پايه جامعه بر دين است و جامعه مدني را در جامعه ديني نمي‌توان يافت (افراد مي‌توانند در جامعه غيرديني ديندار باشند).

   آنها که ريشه جامعه مدني را در مدينه‌النبي مي‌جويند بيش از همه در سوءتفاهم هستند. اسلام در ميان دين‌هاي ابراهيمي از نظر تضاد بنيادي با جامعه مدني در نقطه مقابل مسيحيت قرار دارد. امت اسلامي را از نظر فراگيري خود به خوبي با نظام کمونيستي مي‌توان مقايسه کرد که آنهم در پي ساختن امت ديگري بود. در امت اسلامي ايدئولوژي (ايمان) و قدرت سياسي ــ چنانکه اقتصاد ــ و جامعه درهم آميخته است. فضيلت نه امري شخصي بلکه در انحصار نظم اجتماعي مقدسي است که ظرفيت چنداني براي انجمن‌ها و نهادهاي بيرون از کنترل اقتدار مرکزي ندارد و هيچ وزنه متقابلي را بر نمي‌تابد. جامعه‌اي است اتميزه و نه فردگرا که فرد در آن از نظر سياسي ناتوان شده است. چندگرايي ايدئولوژيک و انتلکتوئل بنيادش را زير و رو مي‌کند.

   در جامعه‌هاي پيشامدرن قبايل و تبارها، اصناف و گروه‌هاي فرعي ديگر قدرت سياسي مرکز را بسيار محدود مي‌کردند ولي به همان اندازه فرد را نيز زير نگين مي‌داشتند. آن پيوندي که جامعه مدني با فرايافت نوين آزادي دارد در جامعه‌هاي چندپاره پيشامدرن نبود. آزادي در آن جامعه‌ها با آزادي امروز تفاوت داشت. عضويت در يک صنف، يا فرقه يا “اخوت“ با آئين‌ها و احساس بستگي دست و پا گيرش همان نيست که گروه‌هاي داوطلبانه و غيرحکومتي نوين نماينده آن هستند. جامعه مدني يک نظم اخلاقي مانند انجمن‌هاي ديني يا صوفيانه و فرقه‌ها نيست؛ و از يک نظام پرستشي پيروي نمي‌کند. آنچه در جامعه مدني بنيادي استف نبود انحصار ايدئولوژيک يا نهادين institutional است؛ هيچ آموزه‌اي به حد تقدس بالا برده نمي‌شود؛ نظم اجتماعي وابسته به هيچ آموزه يکتائي نيست.

   گلنر پس از به دست دادن عام‌ترين تعريف جامعه مدني که در آغاز آمد تعريف خودش را چنين مي‌آورد: جامعه‌اي که در آن هيئت سياسي polity از اقتصاد جداست. هيئت سياسي مي‌تواند زياده‌روي‌هاي منافع شخصي را محدود کند ولي به نوبه خود با نهادهائي که پايه اقتصادي دارند محدود مي‌شود. جامعه مدني، مدرنيته است به اضافه چندگانگي (پلوراليسم) در سياست، در اقتصاد، و بالاتر از همه در ايدئولوژي. (polity يا عموم شهروندان را مي‌توان جامعه سياسي يا هيئت سياسي ترجمه کرد. اين اصطلاح را ارسطو براي صورتي از حکومت اکثريت بکار برده است که به نظر او بطور عموم عملي‌ترين رژيم است.)

   در ميان نظريه‌پردازان جامعه مدني، نومارکسيست‌ها ــ انديشه‌وراني که از مارکس سيستم‌‌ساز بريده‌اند و به مارکس جوان و نظريه کنارافتادگي و از خود بيگانگي او  بازگشته‌اند ــ جاي مهمي دارند. (اين بازگشت به رويه غيرتوتاليتر مارکسيسم، به روحيه انتقاد اجتماعي و نقد ريشه‌اي مارکس به گفته دريدا براي جهان امروز براي ما از هميشه ضروري‌تر است). از گرامشي تا هابرماس، تکيه اين انديشه‌وران بر مسائل هويت و دربرگيري inclusion است؛ و نه منافع طبقاتي (هويت در اين بحث با هويت فرهنگي سنت‌گرايان تفاوت دارد). يورگن هابرماس بويژه در بحث جامعه مدني داراي اهميت زيادي است ــ چنانکه جين کوهن و آرو آرتو در کتاب “جامعه مدني و تئوري سياسي“ نشان مي‌دهند؛ و در اينجا به ياري بررسي که سوزان شل از آن کرده است آورده مي‌شود.

   مارکس سيستم‌ساز سال‌هاي بعدي تمايز ميان دولت و جامعه مدني را، هم نقابي بر تسلط بورژوازي، و هم نشانه‌اي از شکاف ناسالمي مي‌شمرد که بهره‌کشي طبقاتي در زندگي انساني پديد آورده است. به نظر او اين شکاف در آينده کمونيستي، به هنگام زوال دولت و پديد آمدن يک نظم اجتماعي آزاد از هر اجبار برطرف خواهد شد. از اين نظرگاه ويژه، برآمدن جامعه مدني چه در خاور و چه در باختر، نه تنها نفي کارکرد کمونيسم، بلکه پايان تئوري مارکسيستي توتاليتاريسم را دربر دارد. حکومت مطلق حزب يگانه بر همه رويه‌هاي زندگي سياسي، اقتصادي، اجتماعي، و انتلکتوئل، تنها به انحطاط اخلاقي و رکود انجاميده است. اما ضدکمونيست‌هائي که در اروپاي خاوري درفش جامعه مدني را برافراشتند احتمالا از روياي کهن مارکسيستي زندگي اجتماعي آزاد از هر اجبار نيز الهام مي‌گرفتند.

   اکنون که گفتمان دمکراسي با اهميت يافتن ايده جامعه‌مدني به سطح تازه‌اي مي‌رسد اندکي پرداختن به آنچه هابرماس مي‌گويد براي روشنگري پايه‌هاي نظري اين ايده سودمند خواهد بود. هابرماس درپي تجديد حيات “فضاي عمومي“ است، و اين فضاي عمومي را بر پايه يک اخلاقيات ethics ارتباطي يا گفتماني مي‌گذارد. اجتماعي از افراد خودمختار که به قواعد و هنجار norm هاي بحث و گفتمان گردن مي‌نهند (بدين معني که بر عقايد يکديگر گشاده‌اند)، و اجتماعي که شرکت کنندگانش با هم برابرند و مداراي متقابل دارند، سازنده چنان فضاي عمومي هستند که هابرماس در نظر دارد.

   قواعد و آئين کار ارتباط باز و غيراجباري، آن چنان هنجارهاي اخلاقي را فراهم مي‌سازد که از دعوي‌هاي متعالي و ايدئولوژيک و مذهبي آزاد است؛ و هابرماس اين نظريه را تا رسيدن به عدالت اقتصادي ــ هرچند به نام دربرگيري و نه برابري در مصرف اقتصادي ــ نيز پيش مي‌برد.

***

   مانند خود دمکراسي ليبرال، جامعه مدني در ميان ايرانيان تازه‌تر از آن است که بتوان آن را با انديشه‌هاي کساني مانند هابرماس توضيح داد. جامعه مدني، آنگونه که بيشتر ما مي‌فهميم، در قلمرو پيوندهاي شخصي و خوني و عقيدتي جاي دارد. حتا اشتراک منافع، آنچنان انگيزه‌اي نيست که افراد را برگرد هم نگهدارد. اگر کساني با ديگران اشتراک ايدئولوژيک نداشته باشند تحمل يکديگر را در کنار هم ــ اگر چه در سازماني براي دفاع از آزادي گفتار و مبارزه با سانسور ــ ناممکن خواهند يافت. چنان مسئله‌اي در ايران امروز امري فرعي است. مهم آن است که گاوهاي زنده و مرده مقدس بمانند. “اخلاقيات ارتباطي يا گفتماني“ هابرماس براي ما هنوز تازگي دارد. مداراي متقابل تا آنجاست که پاي اختلاف نظر يا اختلاف شخصي پيش نيايد.

   ما براي آنکه به ژرفا و غناي ايده جامعه مدني برسيم مي‌بايد آن را از صورت ساده شده‌اش فراتر ببريم. جامعه مدني هر گروه غيرحکومتي نيست که فضاي ميان مردم و دولت را پر کند. چنانکه اشاره شد اينگونه گروه‌ها در جامعه پيشامدرن به صورت اصناف و انجمن‌هاي اخوت و فرقه‌هاي مذهبي و صوفيانه بوده‌اند در ايران پيش از انقلاب اسلامي هيئت‌هاي مذهبي يا مسجدها و حسينيه‌ها و صندوق‌هاي قرض‌الحسنه‌شان بخش بسيار بزرگ‌تر اين “جامعه مدني“ را مي‌ساختند. گروهبندي‌هائي که چنگال خفه کننده آئين‌ها و هنجارها را از هر رنگ سياسي و مذهبي بر گلوي افراد آزاد تنگ مي‌کنند جامعه مدني بشمار نمي‌آيند.

   دمکراسي به معني يک فرد يک راي و بيش از يکبار؛ و فرمانروايي اکثريت و حکومت نمايندگي عامل مهمي در جامعه مدني است ولي در جامعه مدني آنچه اساسي است نبود هرگونه انحصار ايدئولوژيک يا نهادينه است. هيچ آموزه‌اي (دکترين) به حد تقدس بالا برده نمي‌شود و اساس اجتماع به آن بستگي نمي‌يابد و هيچ نهادي ــ پيشواي سياسي، شاه، رهبر مذهبي ــ قدرت بلامنازع پيدا نمي‌کند. اين تمايز را ما مانند بسا چيزهاي ديگر مرهون هيوم هستيم.

   نخستين‌بار هيوم  به پديده‌اي که  از سده هفدهم در گوشه شمال باختري اروپا شکل مي‌گرفت نگريست و پاره‌اي ويژگي‌هاي آن را بيان و استدلال کرد. اروپاي شمال باختري در سده هفدهم يک ويژگي تاريخي داشت. جامعه‌هاي هلند و بريتانيا دستخوش انقلاب شيدايان مذهبي (enthusiasm شيدايي اصطلاح هيوم) بودند که در آن منطقه جنبش اصلاح مذهبي را در دست گرفته بودند (در انگلستان به آنها پاکدينانpuritan  مي‌گفتند). شيدايان مذهبي کشيشان را به عنوان يک کاست درهم شکسته بودند و وظيفه روشن نگهداشتن آتش ايمان، دمکراتيک شده بود و به دوش فرد فرد مومنان ــ در آن زمان در اوج شور مذهبي ــ افتاده بود. آن شور مذهبي همگاني به ناچار با گذشت زمان سرد شد و دستگاه کشيشي نيرومندي هم نبودکه مردمان را برانگيزد. جامعه چنانکه هميشه پيش مي‌‌آيد به مصالحه‌اي مي‌رسيد زيرا زمان و طبيعت انساني زياده‌روي و تعصب را در هيچ چيز بر نمي‌تابد .مهم‌ترين امور، روزمره مي‌شوند و عناصر متفاوت و حتا متضاد در ترتيباتي نه چندان روشن در کنار هم قرار مي‌گيرند.

   چنانکه هيوم ملاحظه کرد مردمي که در مراحل آغازي هيستري خود بزرگ‌ترين دشمنان آزادي بودند در مرحله بعدي سرد شدن آتش شور ايماني به صورت دوستان آن در آمدند. بويژه که شيدايان و پاکدينان با انقلاب هلند بر ضد پادشاهي مطلقه و کليساي کاتوليک اسپانيا، و انقلاب “گردسران“ roundhead (برگرفته از شکل کلاه خودهايشان) به رهبري کرامول  بر ضد پادشاهي استبدادي چارلز اول تودور و اشرافيت انگليس، به توده هلندي و انگليسي اعتماد نفسي بخشيدند که به پديد آمدن جامعه و تمدن جديد بورژوازي کمک کرد. (انقلاب هلند پيشاهنگ انقلاب امريکا و از نخستين جنبش‌هاي آزاديبخش ــ يکي از معدودي که آزادي بخشيد ــ بود و هلند به عنوان نخستين جامعه شهروندي و طبقه متوسط و سرمايه‌داري نوين جاي مهمي در تاريخ جهان دارد.)

   اما آن آتشي که پاکدينان و شيدايان را به چنان فوران انرژي انداخت يکسره خاموش نشد و آنها با همان حرارت به توليد ثروت پرداختند؛ با اين تفاوت که پارسايي و فضيلت به پهنه اقتصادي نيز راه يافت. ثروت توليد مي‌شد ولي بجاي آن که مانند گذشته در راه خوشي و تجمل و خودنمايي مصرف شود براي توليد ثروت بيشتر به کار رفت. براي نخستين‌بار در تاريخ گروه‌هاي بسيار بزرگ، نسل پس از نسل به توليد ثروت به عنوان فضيلتي خودبخود و در خود و نه به عنوان وسيله برآوردن خواست‌ها و نيازها و هوس‌ها نگريستند. همه نيروي خود را براي انباشتن و افزودن ثروت گذاشتند ولي در خدمت يک شيوه زندگي صرفه جويانه و بي جلال. نفع شخصي به تمام دنبال شد ولي حالتي، به يک تعبير، غيرانتفاعي يافت: آنچه بعدها ماکس وبر اخلاق پروتستان ناميد. پايه‌هاي اقتصاد نوين سرمايه‌داري که به زودي از بازرگاني به صنعتي رسيد ــ همچنانکه دمکراسي نوين ليبرال و جامعه مدني ــ در آن گوشه اروپا به دست مردمي گذاشته شد که در آغاز دشمنان سرسخت بسياري از اينها بودند.

   اين تاکيد بر توليد ثروت و سرمايه‌گزاري به عنوان فضيلت و طاعت، نتيجه فرعي ديگري هم داشت. با برآمدن طبقه تازه توليدکنندگان ثروت ــ در اصطلاح جامعه‌شناسي بورژوازي ــ رابطه ميان قدرت سياسي و اقتصادي نيز دگرگون شد. فعاليت اقتصادي از تسلط قدرت سياسي بدر آمد و خود سرچشمه قدرت مستقلي شدکه چندان پرواي دست‌اندازي هيئت سياسي را نداشت. موازنه ميان قدرت سياسي و اقتصادي تغيير يافت. براي ثروتمند شدن نيازي به قدرت سياسي نمي‌بود ــ استثناها همواره بوده است و هست ــ بر عکس قدرت اقتصادی بود که قدرت سياسي مي‌آورد. فرمانروايان عادت داده شدند که دست‌هاي خود را از گلوي اقتصاد بردارند ــ امري که هنوز در جامعه‌هاي سنتي از جمله اسلامي تحقق نيافته است و رسيدن به جامعه مدني را دشوار مي‌سازد.

   براي رسيدن به جامعه مدني، اقتصاد آزاد (در واقع چندگرا يا پلورال کردن آن) همان اهميت را دارد که درهم شکستن قدرت روحانيان به عنوان يک کاست اجتماعي. در يک نظام سنتي ديني يا نظام غيرديني سکولار کمونيستي، سزار و پاپ و مامون mamon (خداي ثروت در ميتولوژي يوناني) به معني قدرت سياسي و ايدئولوژيک و اقتصادي در يک جا تمرکز مي‌يابد. جامعه مدني با چندگرايي که ذاتي آن است از شکسته شدن تمرکز در آن هر سه زمينه تحول يافت و اگر فضاي پرورشي آن درگوشه شمال باختري اروپا قرارگرفت به سبب گردآمدن عواملي بود که پيدايش شهروندي و سياست غيرمتمرکز بورژوازي و سرمايه داري نوين به عنوان قدرت متقابلي در برابر دولت يا ماهيت سياسي و شخصي شدن ايدئولوژي را در هلند و انگلستان سده هفدهم (و امريکاي سده هژدهم از روي نمونه آنها) ميسر ساخت.

   جامعه مدني را مي‌توان در معناي گسترده‌اش به کار برد ــ جامعه غيرسنتي غيرديني غيراشرافي و غيردهقاني؛ يا در معناي محدودتر، جامعه‌اي که دربرگيرنده جامعه مدني است ــ به اين معني که بخش‌هاي بزرگي از زندگي اجتماعي و بويژه اقتصادي بدور از کنترل هيئت سياسي جريان مي‌يابد. در هر دو صورت به جامعه‌اي گفته مي‌شود که در آن سازمان‌هاي غيرسياسي در زير فرمان سازمان‌هاي سياسي نيستند و در عين حال فرد را هم خفه نمي‌کنند. (دوتوکويل احتمالا براي برطرف کردن ابهام ميان دو معناي گسترده‌تر و محدودتر جامعه مدني، سازمان‌هاي مستقل از هيئت سياسي را به جاي جامعه مدني که براي آن نيز به کار مي‌رود  سازمان‌هاي مدني مي‌ناميد.)

   چنين جامعه‌اي چنانکه اشاره شد به مقدمات فراوان نياز داشت زيرا در تحليل آخر جامعه مدني را نمي‌توان حالت طبيعي زندگي در جامعه شمرد. در درازاي تاريخ بشري مردمان در زير قدرت‌هاي برتري زيسته‌اند که زندگي آنان حتا زندگي دروني آنان را کنترل کرده‌اند. آنها يا جزيي از نظام اعتقادي ـ سياسي مي‌بودند و يا مرتد و بي آيين شمرده مي‌شدند و احترام و احيانا امنيتي نمي‌داشتند. آن درجه آزادي که به فرد داده مي‌شد از مقوله آزادي مثبت بود ــ آزادي تحقق بخشيدن به خود اما در چهارچوب ارزش‌هايي که جامعه براي او تعيين کرده بود. آزادي منفي به معني آزاد بودن از فشارها و اجبارهاي خارجي بايست منتظر جامعه مدني مي‌ماند. با اينهمه اين پديده غيرطبيعي در سه سده گذشته در تنازع بقا بر جامعه‌هاي سنتي پيروز شده است و بزرگ‌ترين پيروزي خود را در همين سده در برابر امت و تئوکراسي مدرن و علمي کمونيستي و نظام استبدادي و اشرافي که به صورت نمانکلاتورا nomanklatura (فهرست سرآمدن سياسی) در سه قاره جهان بر قرار کرده بود به دست آورد و اکنون مي‌رود که در واپسين ميدان نبرد خود با امت و تئوکراسي اسلامي بر آن نيز پيروز شود.

   در پيدايش جامعه مدني از نقش پاکدينان و شيدايان مذهبي سخن رفت. جاي آن داردکه به نقش سازنده دو دشمن ديگر آزادي نيز اشاره شود. نخستين کليسا بود که از سده چهارم تا همين سده بيستم ــ در اروپاي جنوبي و در امريکاي لاتين ــ هرجا توانست پشتيبان نيروهاي سرکوبگري شد. اما کليسا از اصول مسيحيت انحراف مي‌جست. مسيحيت خاستگاه فردگرايي و عرفيگرائي يا جدايي دين از حکومت هردوست. سخن مسيح که به خداوند آنچه از آن خداوند است و به سزار آنچه ازآن سزار است نخستين اعلاميه جدايي دين از هيئت سياسي است و آزادي فردي را از اقتدار مذهبي در خود دارد. يافتن ريشه‌هاي فردگرايي غربي در مسيحيت چندان دشوار نيست. پاکدينان و پروتستان‌ها بطور کلي از فردگرايي و جدايي دين از حکومت آغاز نکردند ولي گوهر پيام آنها قرار دادن فرد انساني در مقام بيواسطه ارتباط با خداوند بود که در آن صورت در همه جا مي‌تواند به حساب آيد. رسيدن اين پيام به همه سطح‌هاي فعاليت جامعه از آن پس مسئله زمان بود و چنانکه آمد با سردي گرفتن آتش نخستين، اسبابش فراهم گرديد.

   دومين نهادي که به جامعه مدني خدمت کرد پادشاهي مطلقه بود. در سده‌هاي شانزدهم و هفدهم پادشاهي در اروپا بر اشرافيت به پيروزي قطعي رسيد. همدستي بورژوازي نوخاسته يک عامل اين پيروزي بود، توپخانه “خاره در (به تشديد) باره افکن“ عامل ديگر و مهمتر آن. اما پادشاهي چندان هم مطلقه نبود و احترام حق مالکيت را که چه براي بورژوازي و چه بويژه براي اشرافيت اهميت داشت ــ دنباله سنت حقوق مدني رم که کليسا آن را به خود پذيرفته بود ــ رعايت مي‌کرد. اين درجه احترام به قانون و حکومت قانون را حتا در پادشاهي‌هايي مانند روسيه که نماد سرکوبگري و استبداد شمرده مي‌شد به درجات بالا مي‌شد ديد. (مقاله‌اي در باره حاج امين‌الضرب از شيرين مهدوي در ايران نامه زمستان 1376 در اين معني بسيار روشنگر است.) اين خدمتي بود که پادشاهي‌هاي استبدادي در کنار برقراري نظم وگسترش بازار داخلي به آماده شدن زمينه جامعه مدني کردند، خدمتي که دولت دمکراتيک نوين به پايان برد. (هيوم با همه دلبستگي خود به حکومت آزاد، با بررسي پادشاهي‌هاي اروپايي زمان خود به اين نتيجه رسيده بود که حتا پادشاهي مطلقه [سده هژدهمي] به اندازه‌اي بهبود يافته است که منظورهاي جامعه مدني را تقريبا به خوبي هر حکومت ديگري برآورده مي‌کند. پادشاهي‌هاي متمدن مدرن نهادها و شيوه‌هاي رفتاري را از حکومت‌هاي آزاد وام گرفته‌اند و به آنها در ملايمت و ثبات و امنيتي که به مالکيت مي‌دهند نزديک شده‌اند.)

   اينهمه نياز به انسان نويني داشت و انسان نويني پروراند. او را به نام‌هاي گوناگون ناميده‌اند: چند هويتي، تبديل پذير، تلفيقي modular. اين انسان نوين با انسان سنتي در اين تفاوت داشت که فردگرا بود بي‌آنکه اتميزه و از نظر سياسي بي‌اثر باشد؛ مي‌توانست با ديگران در نهادهايي وارد همکاري‌هاي پايدار شود بي‌آنکه آن نهادها و همکاري‌ها بخشي از يک تماميت اختناق آور و يک رابطه ناگسستني باشد. او مي‌توانست به همکاري خود پايان دهد و نهاد را ترک گويد بي‌آنکه به خيانت متهم شود. انسان تبديل پذير نوين، بر وفاداري و همبستگي قادر مي‌بود و در نتيجه از نظر سياسي مي‌توانست موثر باشد ولي يک ساختار بهم بسته ايلياتي يا فرقه مذهبي فراگيرنده همه جنبه‌هاي زندگي او را اسير خود نمي‌کرد. در زمينه باورها و معرفت نيز بهمين ترتيب با همه اعتقادات استوار خود مي‌توانست نظرش را تغيير دهد بي‌آنکه پاي کافرکيشي (ارتداد) به ميان آيد. همبستگي‌ها و انجمن‌هاي اين انسان نوين بي‌آنکه اختناق‌آور باشد کارساز بود.

   سده بيستم مي‌توانست شاهد پيروزي نهايي جامعه مدني بر همه طرح‌هاي توتاليتر (تامگرا) و همه جامعه‌هاي بخشابخشي segmentary باشد. ولي نفت به ميان آمد و به يک طرح توتاليتر و تجددستيز سازماندهي اجتماعي که به نظر مي‌رسيد رو به زوال دارد سرزندگي دو باره بخشيد. امت اسلامي به برکت درامدهاي سرشاري که مي‌توانست بي‌رنج، بي‌نياز از روشنرايي و تجدد، از اخلاق پرتستان و سرمايه‌داري نوين، از چندگرايي اقتصادي و ليبراليسم سياسي، بي‌بهره از هر دستمايه تجدد، چرخ‌هاي جامعه را از جمله چرخ واپسگرايي به گردش در آورد، نيمه دوم سده بيستم را صحنه پيروزي‌هايي کرد که همان اندازه ناهنگام است که بي اساس. با درامد نفت بسيار چيزها مي‌توان از غرب خريد ولي جايگزيني در برابر غرب نمي‌توان ساخت. در سده‌اي که در پيش است امت اسلامي صورت ديگري از شکست دولت در برابر جامعه را به نمايش خواهد گذاشت. ما در برابر ديدگان خود اين شکست را در جمهوري اسلامي مي‌بينيم که ميدان بزرگ‌ترين پيروزي آن بوده است. جامعه مدني ايران هنوز بيشتر يک روحيه، يک آرزو، يک فرياد حمله است. ولي در همين صورت جنيني خود حزب‌الله را به حد دسته چماق‌داران پايين آورده است. جنبشي که قرار بود پيشاهنگ بردن انقلاب اسلامي به سراسر جهان باشد اکنون حداکثر مي‌تواند در حرکات دفاعي دست و پا زنانه‌اي، بي‌اعتباري خود را در برابر موج بالا گيرنده جامعه مدني ايران بيشتر به چشم بکشد.

   براي ما در عوالم بينابيني قرون وسطايي و پايان سده بيستمي‌مان درنگ بيشتر بر آنچه در آن گوشه اروپا در آغاز عصر جديد گذشت بي سودمندي نخواهد بود. در آن زمان براي نخستين‌بار مردمان در جماعت‌هاي انبوه عادت کردند که هيچ چيز را بيش از اندازه جدي نگيرند و درجه‌اي از مدارا را وارد همه قلمروها از جمله پرزورترين و برانگيخته‌ترين عواطف کنند و به روزمره‌گي و مصالحه‌اي که در آن است اجازه دهند که آنچه لازم است بر سر آن عواطف بياورد. آنها توانستند سازش‌ها را تا ريشه‌اش ببرند. سازش تنها پذيرفتن واقعيات موازنه نيروها نيست و در کاربرد ژرف‌ترش به توانايي شک کردن مي‌رسد ــ اينکه حقيقت در انحصار هيچکس نيست.

   در هلند و انگلستان سده هفدهم پديده شگفت همزيستي مسالمت‌آميز ايمان با دگرانديشي در سطح جامعه عمل شد. ايمان در آن عصر نيرومند بود ولي ايماني بود روزمره شده که بخشي به دليل ضعف کليسا مي‌توانست مشروعيت و حتي ضرورت يک شک نهايي را بپذيرد.

   در پهنه قدرت و مبارزه سياسي نيز همين روحيه سازش و تا پايان تلخ همه چيز نرفتن چيرگي داشت. بورژواهاي نوخاسته که دارايي خود را به جاي به رخ کشيدن سرمايه‌گذاري مي‌کردند اشرافيت شکست خورده را به گيوتين نسپردند بلکه آن را در خود حل کردند و به کليسا نيز جايي در گوشه‌اي از جامعه بخشيدند. جامعه دمکراتيک نوين در سرزمين‌هاي اصلي خود در هلند و انگلستان به زمين لرزه‌ها و توفان‌هاي سخت نيفتاد. جامعه‌اي که دولت را شکست داده بود در سير تکاملي خود با آرامش نسبي به پختگي رسيد و به کشورهاي ديگر جهان نيز در حرکت به سوي جامعه مدني کمک کرد.

***

   حقوق بشر، فمينيسم، و محيط زيست جنبش‌هائي بوده‌اند که در جامعه‌هاي پيشرفته‌تر به جامعه مدني جاني از نو داده‌اند. در جامعه ايراني نيز مي‌توانند چنان تاثيري داشته باشند. طبيعت چنين امر cause هائي آنها را در برابر انحصار جوئي مقاوم مي‌سازد. فمينيست‌هاي تندرو براي راديکال کردن جنبش زنان کوشيدند ولي به جائي نرسيد. چندگانگي ايدئولوژيک که در قلب جامعه مدني قرار دارد با هر گونه مطلق‌گرائي بيگانه است. در ميان مردمي با سنت دراز استبداد و انحصارجوئي خطر هميشگي و ديگري نيز جامعه مدني را تهديد مي‌کند. سازمان‌هاي داوطلبانه غيردولتي در چنين جاهائي به همان آساني مي‌توانند ابزار برقراري تسلط يک گروه کوچک سرامدان شوند که دستگاه قدرت رسمي. اين سازمان‌ها با هدف دربرگرفتن آغاز مي‌کنند ولي در پايان به کنار گذاشتن و دور کردن مي‌افتند.

   در اينجا مي‌بايد به نقد مارک پلاتنر از گلنر نگاهي افکند. وي با آنکه نظر گلنر را درباره خاستگاه ايده جامعه مدني در دهه هشتاد ــ واکنش برضد کمونيسم و تجربه يک نظام اجتماعي يک لخت monolithic که جلو هر فعاليت اجتماعي و عقيده مستقل را    مي‌گرفت ــ مي‌پذيرد توجه را به جيمز ماديسون، يکي از برجسته‌ترين نظريه‌پردازان اهل عمل در تاريخ (همراه با جان آدامز، و توماس جفرسون و آلکساندر هاميلتون) جلب مي‌کند:

   ماديسون بر آن بود که گروهک faction ها مي‌توانند خطر بزرگي براي حقوق فردي و حکومت مردمي هردو باشند ــ گروهک به معني بخشي از جماعت شهروندان که به اشتراک در منفعت يا عقيده‌اي برگرد هم مي‌آيند. پيشنهاد او براي برطرف کردن اين خطر آن است که طرف‌ها و منافع بيشتري در هيئت سياسي گنجانده شوند تا اکثريت انگيزه کمتري براي تجاوز به حقوق شهروندان ديگر بيابد. درست همچنانکه تعدد فرقه‌ها بهترين پناه در برابر سرکوبگري مذهبي است، وجود گروهک‌هاي فراوان در هيئت سياسي نيز آنها را به صورت متحدان حقوق فردي و حکومت مردمي در مي‌آورد. و البته روشن است که حقوق فردي و حکومت مردمي هدف‌هاي اصلي است و گروهک‌ها وسيله رسيدن به آنها. [ماديسون نمي‌توانست پيش‌بيني کند که در امريکاي او وارد کردن پول در فرايند انتخاباتي به  پديده “لابي“ خواهد انجاميد و گروهک‌ها يا به اصطلاح امروزي آنها، گروه‌هاي منافع، را خطري بزرگ‌تر براي دمکراسي خواهد گردانيد. ولي در دمکراسي‌هاي اروپائي توانسته‌اند به مقدار زياد، پول گروهک‌ها را از فرايند انتخاباتي بيرون ببرند.]

   دمکراسي‌هاي ليبرال نوين با شعار جامعه مدني آغاز نشد (چه “در رساله دوم“ لاک، چه در اعلاميه استقلال امريکا و چه در اعلاميه حقوق انسان و شهروند فرانسه يا در مقالات “فدراليست“ اشاره‌اي بدان نيست. شعار اصلي، حقوق طبيعي و جدانشدني انسان بود. اعتبار اين آموزه به صراحت، جهانروا شمرده مي‌شد و محدود به هيچ قيد و بند فرهنگي يا تاريخي نمي‌بود. امروز هم ايده حقوق بشر کشش پرقدرتي در سراسر جهان دارد و گاه به نظر مي‌رسد که واپسين سنگر جهانروائي اصولي يا اصول جهانروا در جهان کنوني است. براي آزاديخواهاني که معتقدند اصول سياسي جهانروا ديگر قابل دفاع نيست، جامعه مدني مي‌تواند فرايافت گيرائي باشد؛ کاملا داوطلبانه است؛ به نظر مي‌آيد که با بيشترين گوناگوني منافع و حتا اصول، سازگار است؛ از اجباري که ذاتي هر دولتي است نشاني ندارد و براي ماترياليسم و فردگرائي که رويه (جنبه)هاي مشکوک‌تر آزادي نوين هستند مي‌تواند درمان سودمندي باشد. چنانکه دوتوکويل مي‌گفت انجمن‌هاي مدني هم ناتواني و خودبيني افراد را چاره مي‌کند و هم جلو رشد بيش از اندازه دولت را مي‌گيرد.

   با اينهمه به رغم اهميت انکار ناپذير خود، جامعه مدني همه دمکراسي ليبرال نوين و حتا بنياد آن نيست، بلکه فراورده و مکمل دو رويه (جنبه) به راستي بنيادي نظام دمکراسي ليبرال به شمار مي‌رود ــ حکومت مردمي و حفظ حقوق افراد.

***

   حقوق بشر و دمکراسي، که روي ديگر سکه است، در پيکار رهائي و بازسازي ايران سلاح‌هائي برنده‌اند. افکار عمومي را در هر جا به ياري اين دو شعار بهتر مي‌توان بسيج کرد. در سازماندهي سياسي ايران نيز اين دو راهنماي ما خواهند بود. اگر بخواهيم نظامي برقرار کنيم که هر روز دستخوش ديکتاتوري يا هرج و مرج نباشد مي‌بايد راهي را که در بيش از 2500 سال کوبيده شده است در پيش گيريم. در اين باره بيشتر ما داريم همداستان مي‌شويم. همه ما بهاي سنگين بي‌اعتنائي به حقوق بشر و دمکراسي را پرداخته‌ايم ــ چه آنها که توسعه را برتر شمردند و ندانستند که توسعه بي‌حقوق بشر به فساد و در دراز مدت به ناکارائي و بن‌بست و رکود مي‌انجامد؛ و چه آنها که از اين شعارها تنها به عنوان سلاح‌هاي پيکار قدرت بهره گرفتند.

   ولي با همه اهميت حقوق بشر در پيکار امروز و آينده ايران، محدوديت‌هاي آن را به عنوان موضوع فعاليت و برنامه سياسي خود مي‌بايد در نظر بگيريم. ايران تنها از نبود دمکراسي و زير پا گذاشتن حقوق بشر رنج نمي‌برد. درست است که هرچه اين حکومت مي‌کند از سرشت غيردمکراتيک و بي‌اعتقادي رژيم به حقوق بشر بر مي‌خيزد. اما در عرصه شعارها و پيکار سياسي، موضوعات اساسي ديگري مانند امنيت ملي ايران، يگانگي و يکپارچگي ملي، نابودي محيط زيست و منابع ملي، و بي بهرگي عمومي (ناداري و بيکاري و تورم و فاصله روزافزون طبقاتي) نمي‌بايد فراموش شود. مي‌بايد بر منافع ويژه لايه‌هاي گوناگون اجتماع نيز توجه کنيم و بر آنها انگشت بگذاريم. نيروهاي جايگزين جمهوري اسلامي مي‌بايد توانائي اداره کشور و پاسخ دادن به خواست‌هاي مردم را در خود پرورش دهند وگر نه حقوق بشر و دمکراسي را نيز قرباني خواهند کرد. اگر به حقوق بشر در بافتار مسئله کلي ايران، بافتار نوسازندگي و نوگري (تجدد) جامعه ايراني بنگريم، آنگاه شايد به احساس مسئوليتي برسيم که هنوز در بيشتر طبقه سياسي ايران، با علاقه‌اي که به سياست‌پسند بودن دارد ديده نمي‌شود ــ سخني گفتن که باب روز باشد و هواداران را خوش آيد. آنگاه شايد دريابيم که موضوع چه اندازه از جاي ما در ايران آينده مهم‌تر است؛ چه اندازه از پاک کردن خرده‌حساب‌هاي شخصي و سياسي بالاتر است.

   در فرداي رهائي ايران نيز همه به دمکراسي و حقوق بشر انديشيدن نمي‌بايد ما را از فراهم آوردن اسباب نگهداري حقوق بشر و برقراري دمکراسي غافل سازد. در يک کشور جهان سومي، بدر آمده از منجلاب دهه‌ها حکومت آخوندي، بازساختن کشور بي از دست دادن فرصت، همان اندازه حياتي خواهد بود که تعهد به دمکراسي و حقوق بشر که از هم اکنون مي‌بايد در ميان نيروهاي سياسي ايران استوار و آبديده شود. آنها که به شکننده بودن دمکراسي در ايران هشدار مي‌دهند برخطا نيستند. اگر ما همه به رويه‌هاي نظري و حقوقي بپردازيم و از طبيعت سياسي پيکاري که چه امروز و چه در فرداي پس از رژيم اسلامي در پيش داريم بيخبر بمانيم از هيچ برنخواهيم آمد ــ نه از نگهداري نهادها و پيشبرد آرمان‌ها و نه از برآوردن نيازهاي جامعه‌اي که با نيهيليسم فاصله چندان ندارد.     

   ما در ايران بر سر كوهی از مشكلات نشسته‌ايم. هيچ گوشه‌ای را نمي‌توان يافت كه نيازمند اراده استوار و روشن‌بينی و ظرفيت اخلاقی استثنائی گروهی بزرگ نباشد. بحث سياسی در همه زمينه‌ها می‌تواند به درجه‌ای آغشته به نا آگاهی از يك سو و تعصب كور از سوی ديگر شود كه دورنمای رسيدن به همرائی را تيره و تار گرداند؛ و سهم سودهای پاگير، از نقدينه حاضر تا آرزوی مقام آينده، در آن، جا را برای خير عمومی تنگ كند. بر اينهمه می‌بايد جمهوری اسلامی را افزود كه در هر چه می‌كند آسيبی به پيكره ملی نهفته است، و همسايگانی را كه انگشت در هر جا توانسته‌اند كرده‌اند و بار ديگر ايران را شكاری زخمی می‌پندارند كه حتا شغالان را به نوائی خواهد رساند. ايران البته ديگر شكار هيچ قدرتی نيست كه در شمار آيد و حتا در زمان‌هائی كه نيمه جانی از آن نمانده بود در كام شيران نيفتاد. اما نمی‌توان شعله‌ای را كه پيوسته بدان دامن می‌زنند ناديده انگاشت. می‌بايد با مسئله در آويخت، با مسئله و نه با دارندگان باورهای هر چه هم نادرست و خطرناك.

   مسئله، عدم‌تمركز است به معنی ضرورت شكستن حكومت؛ (government) و حقوق قومی است به معنی زيستن در فضای فرهنگی دلخواه توده‌های بزرگی از ايرانيان كه فارسی زبان مادری‌شان نيست؛ و پخش عادلانه‌تر منابع ملی است در مناطقی كه به غفلت (تا دهه پايانی پادشاهی پهلوی) يا تبهكارانه (در سال‌های جمهوری اسلامی) بی‌بهره نگهداشته شده‌اند. اين مسائل اكنون بيش از هميشه ذهن مردمان را در درون و بيرون ايران به خود گرفته‌اند و مانند هر مسئله ديگر ملی ما بر همه گونه سوءتفاهم و كژروی و سوءاستفاده گشوده‌اند؛ نخستينش همين كوششی كه از سر ناآگاهی در ناميدن اين مسائل به عنوان مسئله ملی ايران دارند. جای اقوام در جامعه و سياست ايران يكی از مسائل ملی ماست، مانند سياست خارجی يا نظام حكومتی، ولی مسئله ملی، به معنای كشور چند مليتی و صحنه ستم ملی كه می‌گويند، نيست. ساده‌انگاری و شعاری كردن موضوعات پيچيده در هر زمينه سياسی يا تاريخی شيوه رايج گفتار و تفكر عموم سياسيكاران ايرانی است ولی در هيچ جا به پای مسئله قومی نمی‌رسد. در اينجاست كه نزد محافلي بدترين زياده روی‌ها و عمدی‌ترين تلاش‌ها را برای دستكاری واقعيات و پراكندن نفرت و دشمنی می‌بينيم.

   گفتمان كينه و دشمني را اساسا نزد گروهي مي‌توان ديد كه از هفت استان ايران به عنوان آذربايجان جنوبي نام مي‌برند با دلالت‌هاي آشكار آن، و گروه ديگري که چند استان را، از جمله در آذربايجان جنوبي، به نام کردستان، ملتي جدا از ملت ايران ــ که ديگر قبولش ندارند ــ مي‌شمارند. هردو گروه و ديگراني کم اهميت‌تر، همه از حقوق بشر سخن مي‌گويند. بلوغ سياسي و پا گذاشتن جامعه ما به سپهر حقوق بشر و جامعه مدني در يک پيچش خطرناک، براي ايران و براي حقوق بشر، سلاحي براي از ميان بردن بخت دمکراسي ليبرال در ايران و بيرون آمدنش از فضاي خودي و غير خودي مي‌شود.

   به نظر مي‌رسد براي اين گروه‌ها هيچ بهائي براي درهم شكستن ايران چندان گزاف نيست. آشتي‌ناپذيري استدلال‌هاي پاره‌اي سخنگويان اين گرايش تجزيه‌طلبانه با زياده‌روي در مطالبات ارضي آنان به زيان گروه‌هاي قومي ديگر پهلو مي‌زند. آنها خواست‌هاي برحقي مانند حقوق فرهنگي اقوام را نيز در چنان بافتار خشونت‌آميز و يك‌سو نگرانه‌اي پيش مي‌كشند كه سازش را پيشاپيش نفي مي‌كند. به دست آنان، چه خود بدانند و چه ندانند، برنامه كاري agenda اجرا مي‌شود كه منافع يك حكومت خارجي (جمهوري آذربايجان) و بخش‌هائي از يك حكومت ديگر (تركيه) در آن سهمي نه كمتر از ملاحظات بر حق داخلي دارند. آنها دست به پيكار بي‌اماني زده‌اند كه دشمن اصلي در آن «ملت فارس» است كه در «فارسستان» زندگي مي‌كند و در هشتاد ساله گذشته بهشت هزار سالة ممالك محروسه ايران را زير فرمانروائي سلسله‌هاي ترك به دوزخي از ستم ملي و استبداد و تجاوز و محروميت در آورده است كه با پهلوي‌ها به ايران راه يافت و پيش از آن نبود. سرتاسرگفتمان اين پيكار تأكيد بر شوونيسم “ملت فارس“ است (فارسي زبانان ايران هزار سالي ملت فارس بوده‌اند و نمي‌دانستند) كه گويا هر چه در سده گذشته براي نوسازندگي اين كشور شده در خدمت مقاصد شوم آن و به زيان “ملت“هاي ديگر ايران بوده است.

   سخنگويان يکي از اين گروه‌ها كه نام پان‌تركيست را به آساني مي‌توان بر آنها نهاد تا هرجا حاضرند بروند، از آوردن آمار سي و پنج ميليون ترك در ايران (شمار ترك زبانان ايران را هرچه بالا ببرند ما هيچ مشكلي نداريم) تا كشتار ده‌ها هزار ترك به دست فارس‌ها در 21 آذر 1325 (در آن سال رهبري فرقه دمكرات آذربايجان پيش از گريختن به شوروي پل دختر را در ميانه ويران كرد و واحدهاي ارتش ايران با چند روز تاخير به آذربايجان رسيدند و مردم خود بساط فرقه دمكرات را در هم پيچيده بودند. درآن چند روز حساب‌هاي شخصي و سياسي زيادي ميان خود آذربايجانيان پاك شد كه درباره شمار قربانيانش اغراق‌ها مي‌كنند. از افراد و سران فرقه نيز گروهي بعدا مجازات شدند و يكي از آنها اعدام شد. ولي بالا بردن آن رويداد تاسف‌آور تا يك ديوار خون ميان «دو ملت» زياده‌روي است.) از خود فروخته و خائن شمردن كسروي (كسروي خود را به كه فروخته بود؟) تا انكار كشتار ارمنيان امپراتوري عثماني در ۱۹۱۵ كه بهر حال به «ملت ترك آذربايجان» ارتباطي ندارد ولي در دست آنان بخشي از برنامه مبارزه با ستم ملي شده است. از آن سوي ديگر يک سازمان قومي که در همه شصت و اند سال موجوديتش هيچگاه از وابستگي به يک قدرت خارجي ــ شوروي، عراق، امريکا…) آزاد نبوده است در شکاف انداختن ميان کردان و ايرانيان ديگر از جعل تاريخ و دامن زدن به کينه قومي تا همان جاها مي‌رود و دبير کل آن ادعا مي‌کند که کردستان در نبرد چالدران ميان ايران و عثماني تقسيم شد. (در باکو نيز همين ادعا را، يادگار تاريخ‌سازي حزب کمونيست، مي‌کنند که  ايران و روس در جنگ‌هاي اوايل سده نوزدهم آذربايجان را ميان خود تقسيم کردند.)

   اين دست و پا زدن‌ها البته جز اقليت كوچكي را دربرنمي‌گيرد. ولي مي‌بايد درباره خطرات آن به سخنگويان سازمان‌هاي سياسي اقوام ديگر ايران هشدار داد. آنها نمي‌بايد امر خود را با گروه‌ها و كشورهائي يكي كنند كه اگر دستي بيابند بدشان نمي‌آيد ايران را تا يوگوسلاوي بكشانند. ما در ايران اگر به دمكراسي و حقوق بشر و ميثاق‌هاي پيوست به اعلاميه جهاني حقوق بشر (درباره حقوق اقوام و مذاهب) مي‌انديشيم از راه كينه و دشمني و تاريخ و جغرافيا‌‌سازي به آن نخواهيم رسيد. اگر ما مي‌خواهيم مردم اين كشور در آرامش و آزادي و با برخورداري از حقوق شهروندي مدرن و آن درجه از بهروزي كه منابع طبيعي و انساني ايران اجازه مي‌دهد بزيند نيازي به زبان و تاريخ و جغرافياي مناديان خشم و نفرت نداريم. اقوام ايران براي بهره‌مندي از حقوق فرهنگي خود و اداره امور محلي‌شان لازم نيست از در دشمني‌هاي موهوم در آيند. هرچه هم درباره ملت فارس بگويند هيچ ايراني حتا در استان فارس خود را از چنان ملت ساختگي نمي‌داند. اگر يونانيان و به پيروي آنان اروپائيان ما را به پارس نسبت دادند ربطي به ما ندارد. ما دو سه هزار سال است خود را ايراني (در صورت‌هاي گوناگونش) و همراه آن پارسي و ماد و كرد و لر و اصفهاني و آذري… مي‌ناميم (اين نسبت هم در نزد پان‌تركيست‌ها بار منفي يافته است؛ كسي حق ندارد خود را آذري بنامد و اگر مي‌خواهد به خيانت متهم نشود نمي‌بايد يك پله از ترك بودن و ملت ترك بودن پائين‌تر بيايد.)

***

   پايه بحث‌هاي سازمان‌هاي قومي ايران بر دعوي چند مليتي بودن ايران است (کثيرالمله و چند ملت بودن هم مي‌گويند) و ملت را هم گروهي همزبان كه در منطقه‌اي مي زيند تعريف مي‌كنند. ملت تعريف‌هاي ديگر و معتبرتري دارد و زبان مي‌تواند اصلا در آن تعريف‌ها نيايد. در امريكا ميليون‌ها مكزيكي كه در مناطق ويژه‌اي تمركز يافته‌اند خود را گروه قومي لاتينو مي‌نامند نه ملت مكزيك، در حالي كه بستگي‌شان به مكزيك به مراتب نزديك‌تر و مستقيم‌تر است. ملت سويس از اقوامي تشكيل شده است كه به چهار زبان سخن مي‌گويند و هيچيك از آنها خود را ملت جداگانه‌اي نمي‌داند. آنها خود را حداكثر سويس آلماني يا فرانسوي يا ايتاليائي مي‌نامند (گويندگان زبان رمانش اندك‌اند). نمونه كشورهاي چند زباني كم نيست و نشان مي‌دهد كه زبان به تنهائي و لزوما كشور نمي‌سازد. موضوع مهم همانا كشور است كه در كاربرد مدرن خود و از سده هفدهم ملت ـ دولت ناميده شده است.، يعني مردماني كه در يك دوره طولاني در سرزميني با مرزهاي معين و زير يك حاكميت (با حكومت اشتباه نشود) بسر برده‌اند. ملت در كشور يا ملت ـ دولت، و اساسا تاريخ مشترك تحقق مي‌يابد نه در همزباني. همزبان بودن در قوم شرط اصلي است و بهمين دليل است كه واژه قوم در كنار ملت در علوم اجتماعي بكار مي‌رود. گروه‌هاي قومي يا اقوام در ملت‌هاي بيشمار يافت مي‌شوند و همسود بودن بيش از پيوند زباني مي‌تواند آن ملت‌ها را يكپارچه نگهدارد.

   اصرار سخنگويان اين سازمان‌ها بر کاربرد مليت و ملت بجاي قوم و گروه قومي به هيچ روي از شلختگي زباني معمول ايرانيان برنمي‌خيزد. آنها مي‌خواهند مناطق قومي ايران به عنوان ملت جا بيفتند تا هنگامي که شرايط جهاني فراهم شود ــ که براي آنها در بهترين صورتش هجوم نظامي امريکا و برهم زدن اوضاع ايران است ــ  بتوانند با استناد به حق تعيين سرنوشت ملت‌ها در منشور سازمان ملل متحد، دعوي استقلال و جدائي کنند. آنها امروز از دادن هيچ تعهدي در امر تماميت ارضي ايران کوتاهي ندارند زيرا در هر حال فعلا  دستشان به برهم زدن آن نمي‌رسد. ولي در از ميان بردن ملت ايران و بخش کردنش به ملت‌ها يا مليت‌هاي گوناگون آشتي‌ناپذيرند. با اين استراتژي است که مي‌توان ديگران را خام کرد تا زمان بهره‌برداري از چند مليتي بودن ايران برسد.

   از چند مليتي به آساني مي‌توان به فدراليسم رسيد كه عموم سازمان‌هاي قومي بر آن اصرار دارند. فدراسيون از كشورها تشكيل مي‌شود. در عصر جديد، امريكا از فدراسيون سيزده دولت تشكيل شد و «دولت‌هاي متحد» United States نام گرفت. آلمان در 1871 يك شاهنشاهي از شاهزاده نشين‌ها و پادشاهي‌هاي خود تشكيل داد و جانشينان آنها در جمهوري وايمار 1919 و آلمان فدرال 1949 دولت فدرال آلمان را ساختند. ايران را كه چند مليتي نيست به زور مي‌توان فدراسيون تصور كرد ولي حقيقتا هيچ ضرورتي براي چنان ساختاري كه هيچ مزيت عملي بر جايگزين‌هاي ديگر و طبيعي‌تر ندارد نيست. در ايران بي‌فدراسيون نيز مي‌توان به مسئله قومي، چنانكه سود ملي و سود اقوام در آن باشد، پرداخت. شرطش آن است كه ملت خود را بر پايه‌هاي واقعي‌اش تعريف كنيم، پايه‌هائي كه هستند و مي‌بايد باشند. بزرگترين ويژگي ملت ما تاريخ دراز مشترك مردماني است كه از پگاه تاريخ خود در كنار يكديگر زيسته‌اند و به زور بهم نپيوسته‌اند. اين تاريخ دراز با خود فرهنگ مشترك آورده است و درجه‌اي از همسودي. امروز در عصر پيروزي دمكراسي كه جمهوري اسلامي را در هم خواهد نوشت، آن فرهنگ مشترك را با پروراندن فرهنگ‌هاي قومي بايد ثروتمندتر كرد و همسودي را، به معني برخورداري عادلانه، در مركز طرح بازسازي سياست و اقتصاد بايد نهاد. همه و هريك ما مي‌بايد خود را صاحب اين سرزمين بدانيم و سود خود را در بزرگي آن بجوئيم. سود پاگير همه ما، مگر آنها كه دل از ايران برداشته‌اند، در يكپارچگي اين كشور است، با منابعش، با مردمانش و با جغرافياي كم مانندش.

   هر قوم ايران ملاحظات و جايگاه خود را دارد. آذربايجانيان ترك زبانند ولي نياگان آنها از هنگامي كه تاريخ به ياد دارد درشمال باختري و باختر ايران در كنار نياگان كردها زيسته‌اند. نام هر دو آنها دير زماني مادها بود. ترك زبان شدن آنان از سده دوازدهم آغاز شد و بي‌ترديد تنها بخش كوچكي از آن ريشه خوني و نژادي داشت، همچنانكه در آسياي كوچك نيز پيش آمد. چهار صد سال تاريخ آذربايجان از سده شانزدهم تا سده بيستم در جنگ با ترك‌ها، با امپراتوري عثماني و جنبش پان‌تركيستي ترك‌هاي جوان، شكل گرفت. كسروي نخستين آذربايجاني «خود فروخته» نبود؛ پيش از او ميرزا حسن‌خان رشديه بود كه در جنبش مشروطه دبستانش را به زبان فارسي در تبريز گشود و پدر آموزش نوين ايران است. (اين نكته به ياد آوردني است كه خود آذربايجانيان، مدتها پيش از رضاشاه و انقلاب آموزش همگاني او، اصرار داشتند در مدارس جديد، كودكان آذربايجاني به زبان فارسي آموزش ببينند.) «خائن» بزرگ‌تر نظامي گنجوي بود كه مجسمه‌اش در باكوست و كسي از اشعارش جز به ترجمه سر در نمي‌آورد؛ مانند “مولوي ترك“. از اين خود فروختگي‌ها به اندازه‌اي در ايران اين چند سده بوده است كه معلوم نيست «ملت ترك» چگونه سنگيني آن را تحمل خواهد كرد؟ آذربايجانيان به حق هر سال بابك خرمدين را بزرگ مي‌دارند ولي آيا كسي يا خودش او را قهرمان ملي ترك مي‌دانست؟ يك ذره عنصر ترك در او و انديشه و مبارزه‌اش مي‌توان يافت كه اتفاقا با برتري يافتن تركان در خلافت عباسي در زمان مستعصم همزمان بود؟

   اين بحث‌ها در سده بيست و يكم برازنده نيست و ما همه ادعاهاي شگفت‌انگيز درباره ترك بودن و نه ترك زبان بودن آذربايجان را وا مي‌گذاريم. پرسش اين است كه اينهمه آذربايجاني در هر جاي ايران و چند هزار سال پيوسته در آميزش با بقيه ايرانيان، مگر به عنوان آذربايجاني، احترامي كه حقشان است و سخن گفتن و آموزش ديدن به تركي، كه باز حقشان است نمي‌خواهند؟ و مگر به عنوان ايراني، آزادي و حقوق بشر و زندگي آسوده و شايسته انسان امروزي نمي‌خواهند؟ اگر چنين است چرا مي‌بايد دشمني‌هاي بي‌پايه برانگيخت و به مفاخر ملي مانند كسروي دشنام داد و تا آنجا رفت كه تظاهرات گروهي از ايرانيان را در تهران در سالروز نسل‌كشي ارمنيان تركيه به عنوان ضديت ملت فارس با ملت ترك آذربايجان تقبيح كرد؟ مگر ما مسئول سياهكاري‌هاي امپراتوري عثماني هم هستيم؟ (هم‌ميهنان بايد بطور جدي در شوخي‌ها و لودگي‌هاي خود رعايت احترام اقوام ايران و حساسيت‌هاي به حقشان را که مايه بسياري از رنجش‌هاست بكنند.)

   همين‌ها را به درجات كمتر مي‌توان درباره گروه‌هاي قومي ديگر گفت. كردان كه خود را از هيچ‌كس ديگر كمتر ايراني نمي‌دانند از مقاصد پان‌تركيست‌ها بويژه در آذربايجان غربي انديشناك شده‌اند و در آنها مي‌توان واقع‌نگري تازه‌اي را ديد كه به همبستگي ملي كمك خواهد كرد. اگر پاره‌اي نويسندگان و گويندگانشان دست از يادآوري ناروائي‌هاي پيشين كه ناگزير در چنين بگو مگوهائي به اغراق و يك‌سو نگري آلوده مي‌شود بردارند آسان‌تر مي‌توان زمينه‌هاي مشترك فراوان را برجسته‌تر كرد. اگر بتوان درباره آينده همراي شد ضرورتي به كوبيدن گذشته بر سر روي يكديگر نيست. چنان مشغوليتي را مي‌بايد به بازماندگان كاهنده نسل سوم جامعه نوين ايران، نسل انقلاب، گذاشت كه اكنون و آينده‌اي جز گذشته ندارند و بيست و چند سال است حكم به ستروني خود داده‌اند. يک سازمان قومي عرب‌هاي ايراني كه خود و نياگانشان از آغاز تاريخ ايران در آن استان بوده‌اند و ربطي به حمله اعراب ندارند از تغيير نام‌هاي جغرافيائي گله‌مند است ولي خود بجاي نام باستاني خوزستان احواز بكار مي‌برد و مهاجرت ايرانيان ديگر را به آن استان رو به توسعه كه با شركت نفت ايران و انگليس و از اوايل سده بيستم آغاز شد، به شوونيسم فارس نسبت مي‌دهد و دشنام به پادشاهان پهلوي از زبانش نمي‌افتد.

   اين موضوعات با همه سنگيني‌شان بر عواطف اهميت چندان ندارد و ايران را به صورتي كه همواره بوده است، موزائيكي از اقوام گوناگون كه به خوبي با هم زيسته و آزادانه آميزش داشته‌اند، مي‌بايد پذيرفت. جمعيت ايران خودبخود و به دلائل اجتماعي و اقتصادي جابجا شده است و موارد كوچ اجباري در تاريخ همروزگار ايران چندان نيست كه در شمار آيد. در ايران مردم آزادند هرجا بخواهند زندگي كنند و اين وضع را مي‌بايد نگه داشت. ديوار كشيدن و پاكشوئي قومي در ايران به صلاح نيست و بختي هم ندارد. عموم بلوچ‌ها، از همه محروم‌تر، آسودگي و مدارائي در بحث مسئله قومي نشان مي‌دهند كه مي‌تواند سرمشق افراطي‌تران شود.

***

   هر راه‌حل مسئله قومي ايران مي‌بايد داراي ويژگي‌هاي زير باشد تا به بيشترين خير عمومي خدمت كند:

  1. همبستگي ملي و يكپارپگي ارضي را نگهدارد كه قدرت ملي ما براي بازسازي ايران و رساندنش به سطح بهترين كشورهاي جهان در گرو آن است.
  2. به مناطق قومي محدود نباشد و حكومت و اداره كشور را چنان تقسيم كند كه هر واحد جغرافيائي اموري را كه در صلاحيت و حوزه عمل آن است اداره كند.
  3. در پيشبرد دمكراسي، تمركززدائي را با نهادهاي انتخابي در هر سطح همراه سازد؛ مردم توسط نهادهاي انتخابي در اداره امور محلي شركت كنند.
  4. حدود استانهاي كشور را با نظر ساكنان و توجه به ضرورت‌هاي توسعه اقتصادي تعيين كند.
  5. آزادي مسكن و محل اقامت و آزادي فرهنگي (حق سخن گفتن و آموزش و داشتن رسانه‌ها بهر زباني كه بخواهند) و مذهبي ايرانيان را در هرجا دربر داشته باشد.
  6. ـ در عين تشويق و تقويت زبان‌ها و فرهنگ‌هاي قومي، به فارسي به عنوان بزرگترين ميراث فرهنگي مشترك و زبان ملي جاي لازم را بدهد.
  7. با تشكيل مجلس سنائي كه مردم همه استان‌ها در آن به تعداد برابر نماينده انتخاب كنند تعادل بيشتري در سياستگزاري در سطح ملي در ميان استان‌ها برقرار سازد.
  8. در توزيع منابع مالي سهم بيشتري به استان‌هاي محروم‌تر بدهد تا خود را به پاي بقيه برسانند.

   با تشکيل حكومت‌هاي محلي كه از حقوق سياسي غرب گرفته شده است و بر خودگرداني و خودمختاري چه از نظر دقت و چه شمول برتري دارد و در چهارچوب ميثاق‌هاي پيوست اعلاميه جهاني حقوق بشر به همه اين‌ها مي‌توان رسيد؛ گذشته از اينكه با ويژگي‌هائي كه ياد شده نيازي به ساختار فدرال نيز نمي‌گذارد. حكومت محلي بالاترين مرحله تمركز زدائي است و همراه ويژگي‌هاي ديگرش، جائي براي بيشتر خواستن نمي‌ماند. احترام اصل يك ملت، يك كشور را نيز به تمام نگه مي‌دارد. حتا آنها كه آرزوي بازگشت ممالك محروسه بدنام و قرون وسطائي را مي‌كشند عنوان حكومت‌هاي محلي را داراي كشش خواهند يافت. راه‌حل فدرال نياز به آن دارد که نخست کشور يکپارچه هميشگي را به تکه‌هائي داراي حق حاکميت درآوريم و آنگاه آن تکه‌ها با واگذاري بخشي از حاکميت خود به يک دولت فدرال، با هم فدراسيوني تشکيل دهند. حکومت‌هاي محلي برعکس از تقسيم حکومت و نه حاکميت در تقسيمات جغرافيائي که عموما پيشينه صدها و هزاران ساله دارند تشکيل مي‌شوند. ايران مانند عراق سرهم نشده است و هيچ گروه قومي به زور يا اراده وزارت مستعمرات به ايران نپيوسته است. نظام فدرال در آن کشور پاره پاره شده ناگزير است اما ديگران ناگزير از چنان مراحل و راه‌حل‌هائي نيستند.

   مانند هر گوشه ديگر مسائل ملي ما در مسئله اقوام و عدم‌تمركز نيز مي‌بايد از حقوق بشر و دمکراسي آغاز کرد. ايراني به عنوان فرد انساني داراي حقوق فردي و اجتماعي و سياسي برابر با ايرانيان ديگر است. براي رسانيدن ايراني به حقوق طبيعي خود نبايد نخست او را به طبقات يا مذاهب، يا خلق‌ها يا اقوام يا ملت‌ها و مليت‌ها تقسيم کنيم. ايراني لازم نيست به عنوان شيعه و سني يا فارسي زبان و عربي زبان اختيار امور محلي خود را در دست داشته باشد و از هر مذهبي که خواست پيروي کند و علاوه بر زبان ملي به هر زبان که خواست سخن بگويد. نفس ايراني بودن به او همه اين حقوق را مي‌دهد. به نام دمکراسي و حقوق بشر نمي‌بايد ايران را جامعه‌اي “بخشابخشي“ گرداند. ويژگي دمکراسي و حقوق بشر، همبستگي اجتماعي است نه کشيدن ديوار‌هاي مذهبي و زباني ميان مردم در يک جامعه.

   در مسئله تمرکززدائي و حقوق قومي مي‌بايد درپي راه‌حل‌هاي بهينه بود نه درخواست‌هاي بيشترينه. هيچ گروهي بي جنگ و جدال، اميدي به رسيدن به درخواست‌هاي حداكثرش نخواهد داشت و در جنگ و جدال، برنده‌اي نخواهد بود. در هر موضوعي طرف‌هاي گوناگوني هستند و اگر با زياده‌روي و خشونت و اقدامات يك‌سويه روبرو شوند خواهند ايستاد و مبارزه خواهند كرد. مردم ايران ثابت كرده‌اند كه اگر موجوديت ملي به خطر افتد پا بر سر هر اختلاف دروني خواهند گذاشت. هيچ سازمان سياسي قومي نبايد دچار اين پندار باطل شود كه كساني مي‌توانند در جائي كه نشسته‌اند هر چه مي‌خواهند به نام دمكراسي و حق تعيين سرنوشت بكنند. پس از چند هزار سال در كنار هم زيستن بر اين سرزمين، هر ايراني بر هر گوشه آن حق دارد. ايران مال همه ماست؛ به اصطلاح حقوقي، ملك مشاع است و حق تعيين سرنوشت هر گوشه‌اش با همه مردم ايران است. ولي هر گروهي مي‌تواند انتظار داشته باشد كه درخواست‌هاي معقولش برآورده شود. معقول بودن درخواست‌ها به درجه سازگاري‌شان با خير عمومي بستگي دارد؛ به آنچه به ايران بطور كلي و به شمار هر چه بيشتري از ايرانيان، و در اين مورد به اقوام كمك كند. مردم ايران بويژه از هر طرحي كه دست بيگانه در آن باشد بيزارند.

   اقوام ايران از يك نظر ديگر نيز سرمايه‌هاي كشورند. ميراث چهار سده تراشيده شدن ايران از چهار سو، مرزهائي است كه در آن سويشان اقوام و ملت‌هاي همزبان با اقوام ايران مي‌زيند. آذربايجانيان و كردان و عرب‌ها و بلوچ‌ها و تركمانان ايران هر كدام مانند دستي هستند كه به آن‌سوي مرزهاي ملي دراز شده است. آينده ايران در اين است كه مركز فرهنگي و اقتصادي آسياي مركزي و جنوب باختري باشد. تركيب جمعيتي ايران به اندازه موقعيت جغرافيائيش در خدمت ساختن چنان آينده‌اي است. بقيه‌اش را ظرفيت فرهنگي و اقتصادي ملتي كه چنان گذشته استثنائي داشته است فراهم خواهد كرد. ما پس از جمهوري اسلامي همه اسباب بزرگي را داريم، اگر هنر همرائي و سازش و اصولي بودن را نيز بياموزيم و بتوانيم سود شخصي روشنرايانه خود را ببينيم.

   گرم شدن بحث مسئله قومي و عدم‌تمركز در ايران تحول مثبتي است و به ما فرصت مي‌دهد گوشه‌هاي گوناگون و گاه تاريك آن را از نزديك‌تر ببينيم. از ورود در اين بحث نبايد ترسيد و تا صداي مخالفي بلند شد چماق تكفير و خيانت را بالا نبايد برد. اين بحث گذشته از عواملي كه دانسته و ندانسته طرحهاي يك كشور بيگانه را اجرا مي‌كنند در ميان ايرانياني جريان دارد كه مي‌خواهند مشكلات گذشته را برطرف سازند و اگر هم كارشان به زياده‌روي مي‌كشد بايد دربرابرشان روشنگري كرد و سلسه دشمني را نجنباند. ولي بيشترين حسن‌نيت‌ها نمي‌تواند اين حقيقت را بپوشاند كه موضوع گروه‌هاي قومي از دهه 20/40‎ يك وسيله بهره‌برداري سياسي صرف، فارغ از منافع ملي ايران، نيز بوده است و امروز آخرين رشته‌اي است كه يك گرايش سياسي محتضر، چپ اصلاح نشده، را به زندگي مي‌پيوندد.

   بخشي از چپ ايران تا شوروي بود مأموريت خود مي‌دانست كه مقاصد تاريخي روسيه را در ايران اجرا كند و امپراتوري را به جنوب و رو به آبهاي گرم هر چه بيشتر ببرد. پس از فروپاشي شوروي كه براي نخستين‌بار در دويست سال بختك روسيه را از شمال ايران دور كرد هنوز كساني در آن گرايش هستند كه گوئي در زندگي رسالتي مهم‌تر از تجزيه ايران و درهم شكستنش به عنوان يك ملت نمي‌شناسند. ما در اينجا و آنجا به كساني بر مي‌خوريم، نه وابسته به اقوام ايران، كه به هيچ درخواستي كمتر از استقلال همه مناطق ايران خرسند نيستند و اگر توجيهي را لازم بدانند بيش از اين ادعا نيست كه آزادي و دمكراسي به از هم ‌پاشي ايران و تنها ايران بستگي دارد. با اين كسان نيز كاري نمي‌توان كرد. آنها چيزي بيش از كينه خود نيستند؛ و هنگامي كه ديگر نباشند كارنامه‌اي از آنها نخواهد ماند كه ارزش صرف آنهمه انرژي را داشته باشد. ولي چپ ايران لازم نيست آينده خود را در هماوائي با تندروان قومي بجويد. دفاع بيدريغ از فدرال كردن ايران بي‌توجه به پيشينه فدراليسم در ايران و رويدادهاي 46 ـ 1945 / 25 ـ 1324 ممكن است گروه‌هائي را جلب كند ولي در پايان دربرابر راه‌حل‌هائي كه همه مزايا را دارند و هيچ خطري نيز در آنها نيست بازنده خواهند بود. پيروي از آنچه جريان عمومي سياست ايران مي‌توان ناميد، و دلبستگي به آب و خاك و هويت ايراني و تاريخ و فرهنگ و گذشته‌هاي بهتر ايران بخش عمده‌اي از آن است، به حال چپ سودمندتر خواهد بود تا يكبار ديگر در طرف عوضي تاريخ افتادن به نام آرمان‌هائي كه تاب زمان را نياورده‌اند.

پانوشت‌ها:

 

* Ernest Gelner, Conditions of Liberty

بيرون از جهان هاي ما

فصل سيزدهم

                بيرون از جهان هاي ما

                                                                       

   ايران يک کشور جهان سومي، خاورميانه‌اي، و اسلامی است و مسئله ايران را نيز در همين سه صفت ما مي‌بايد جستجو کرد. ما در چنين وضع تاسف آوريم زيرا با روحيه جهان سومي مي‌انديشيم، با معيارهاي خاورميانه‌اي زندگي مي‌کنيم، و اجازه داده‌ايم جامعه ما با صفت اسلامي تعريف شود. نگرش و ارزش‌هاي ما جهان سومي و خاورميانه‌اي و اسلامي است و همينيم که بوده‌ايم. اگر مي‌خواهيم از اين سرنوشت ناشاد بدرآئيم مي‌بايد حتا اگر جغرافيامان را نمي‌توانيم دست بزنيم از جهان معنوي خود مهاجرت کنيم.

   جهان سومي بودن واژه ديگري براي واپسماندگي است. آنان که در دهه پنجاه اصطلاح سه جهان را سکه زدند حق داشتند. جهان غرب، جهان اول بود که پيشرفت در آن نه يک امر اکتسابي، نه نتيجه سياست‌ها و تصميم‌هاي يک گروه يا دوره معين، بلکه امري ذاتي بود که از کارکرد عادي جامعه برمي‌خاست. جهان‌بيني مردمان، سازمان اجتماعي، و نظام سياسي در خدمت آن بود. جهان دوم، سرزمين‌هاي پشت پرده‌هاي گوناکون ــ آهنين، نئين (براي کشورهاي کمونيست و بامبو خيز آسيائي) ــ کشورهاي کم و بيش پيشرفته‌اي بودند که به رغم خود توسعه مي‌يافتند. سياست‌هاي از بالا و اقتصاد فرماندهي و شبکه سرکوبگري، آنها را در مسيرهاي تعيين شده چنان پيش مي‌راند که همزمان به هر دو جهان بالا و پائين خود شباهت مي‌يافتند. از هزاران تلفات سربازان شوروي در جنگ افغانستان تنها دو درصد به تير دشمن و ديگران از بيماري جان دادند. بهداشت و سطح زندگي در کشوري که شعر مسعود سعد را به ياد اين مسافر مي‌آورد: “زي زهره برده دست و به مه برنهاده پاي“ با هر کشور جهان سومي ديگر پهلو مي‌زد؛ و فساد به پايه‌اي مي‌رسيد که امريکائيان بخشي از سلاحهاي مجاهدين را از ارتش اشغالي شوروي مي‌خريدند ــ رکوردي در حد بدترين جهان سومي‌ها.

   جهان سوم به ماندگان از کاروان گفته مي‌شد؛ جامعه‌هائي که در صورت به پيشرفته‌تران ماننده مي‌شدند و در باطن در تالاب قرون وسطائي خود مانده بودند، و مانند بسياري افريقائيان و خاورميانه‌اي‌ها ــ بدتر از همه خود ما ــ فروتر مي‌رفتند؛ سرزمين‌هائي زنداني گذشته‌هاي دست برداشتني و عادت‌هاي ذهني که تارعنکبوت‌هاي سنت‌هاي نامربوط را برگردشان بيشتر مي‌پيچيد. جهان سومي ستمديده و قرباني بود، بي‌هيچ کوتاهي و گناه. ستمديدگي‌اش به آشنائي‌اش با غرب برمي‌گشت. غرب زورمند زورگو که مي‌خواست شيوه زندگي او را تغيير دهد، و منابعش را بهره‌برداري کند. اما شيوه زندگي او سراسر به زورگوئي و به توازن دقيقي ميان مرگ هميشه حاضر و زندگي بي‌بنياد بستگي مي‌داشت و منابعش بيهوده افتاده بود. غرب آزادي او را مي‌گرفت، که در چنگ اقليت‌هاي فرمانروايش نيز بهره‌اي از آن نمي‌داشت.

   برخورد با قدرت‌هاي استعماري، جهان سوم را متوجه واپسماندگي خود کرد ولي مسئوليت اين واپسماندگي به زودي به گردن همان قدرت‌هائي افتاد که به ملاحظه منافع خود در کار نوسازندگي کشورهاي جهان سومي بودند (انگلستان از ميان قدرت‌هاي استعماري، روشنرايانه‌ترين سياست‌ها را داشت و مستعمرات آن در فرداي استقلال، از زير ساخت‌هاي آموزشي و حقوقي تکامل يافته‌تر و سازمان‌هاي مدني گسترده‌تري برخوردار بودند). واپسماندگي مستعمرات ريشه‌هاي هزار ساله داشت و اصلا به همان دليل مغلوب شده بودند؛ ولي براي جامعه‌هائي که با فرايافت مسئوليت بيگانه بودند آسان‌تر مي‌بود که رابطه را وارونه کنند. از ميان اين کشورها چند تائي هشيارتر بودند و فرصت را براي رسيدن به غرب غنيمت شمردند. ديگران هر چه گذشت به قدرت مشيت‌آساي غرب بيشتر چسبيدند و خود را عروسک هر روزي آن دانستند و ساختند.

   انديشه آزادي، جهان سومي را رها نمي‌کرد: آزادي از قدرت استعماري و آزادي به مفهومي که از غرب مي‌آموخت. اما اين پويش آزادي با اقتدارگرائي سنتي مي‌آميخت. رهبران پيکار آزادي دربرابر توده‌هاي نا آگاه خود همان ناشکيبائي را نشان مي‌دادند و توده‌ها آماده بودند که به آزادي از استعمار بسنده کنند. آزاديخواهي عموما در همان فرداي پيروزي پيکار ضداستعماري پايان مي‌يافت و آن پيکار نشان خود را بر فرايند سياسي پس از پيروزي مي‌گذاشت. سازش ناپذيري و بهره‌گيري از عواطف برانگيخته به بالاترين درجه که در پيکار ضدامپرياليستي سودمند افتاده بود هنجار(نرم) پيکار سياسي پس از امپرياليسم نيز گرديد.

   ما در ايران با صورت اسلامي و خاورميانه‌اي جهان سوم سروکار داريم. اسلامي بودن  پيشاپيش به معناي داشتن تصور بسيار محدودي از آزادي فردي است که با يکديگر مي‌آيند. به عنوان يک جامعه اسلامي و نه جامعه‌اي از مردماني که بيشترشان مسلمان‌اند، ما در فضاي بسته‌تري بسر مي‌بريم. جامعه اسلامي جامعه تقديس شده است ــ فساد در آن به هر درجه معمول چنين جامعه‌هائي برسد. نظام ارزش‌ها و نهادهاي ريشه‌دار آن را زير نور انديشه آزاد نمي‌توان برد. جامعه اسلامي در هر مرحله‌اي باشد بالقوه يک عنصر آخرالزماني نيرومند در آن هست: سرنوشت از پيش تعيين شده‌اي دارد؛ آينده و رستگاري نهائي‌اش در بازگشت به گذشته‌اي است بالاتر از هر چه بوده است و خواهد بود؛ همواره يک جايگزين تصوري با اعتبار، برتر از همه براي هر جهان‌بيني و سياست شکست خورده، در ژرفاي جامعه هست.

   جامعه اسلامي در جهان سومي بودنش پابرجاتر از ديگران است. اگر در يک جامعه جهان سومي، باورها و نظام ارزش‌ها راه بر پيشرفت مي‌گيرند جامعه‌هاي اسلامي مقررات تقديس شده‌اش را نيز بويژه در زمينه حياتي حقوق بشر بر آن مي‌افزايد. اداره جامعه بر پايه شريعت، آن را به همه جاهائي که در عربستان و ايران و افغانستان‌هاي جهان ديده‌ايم مي‌تواند برساند ولي به مدرنيته نخواهد رساند. از دهه هشتاد سده نوزدهم کوشش انديشه‌وران اسلامي از هر رنگ براي آشتي دادن مدرنيته و شريعت بيهوده مانده است. مي‌توان با نديده گرفتن در اينجا و کش دادن در آنجا مشکل لحظه را حل کرد ولي هيچ کس نتوانسته است يک پايه تئوريک براي مدرنيته در اسلام بيابد. (نظريه قبض و بسط شريعت، که يک نمونه نديده گرفتن و کش‌دادني است که از آن سخن رفت، تنها زمينه‌اي براي بررسي‌هاي اسلام‌شناسان فراهم کرد و در دانشگاههاي غربي برد بيشتري از جامعه و سياست ايران يافت). مدرن کردن اسلام آرزوي محال کساني که بن‌بست را مي‌يابند و باز همان را مي‌جويند مانده است.

   رگه نيرومند رقابت با تمدن غربي در خاورميانه از همان نخستين برخوردها جنبش تجدد را مانع شد و به بيراهه افکند. پس از آنکه دريافتند ايستادگي بيهوده است و چاره‌اي جز گرفتن از غرب نيست به اقتباس پرداختند ــ ولي براي آنکه بهتر بتوانند پيش‌روي خيزاب غربي شدن ديواري بکشند و ار “هويت“ و ارزش‌هاي برتر خود دفاع کنند. بحران پايان ناپذير مدرنيته در جامعه‌هاي اسلامي، تلاش محکوم به شکست دگرگون شدن براي همان گونه ماندن بوده است ــ نه همان مي‌مانند، نه دگرگون مي‌شوند.

   همه استدلال‌ها در لزوم اقتباس جنبه‌هاي سودمند تمدن غرب در عين نگهباني سنت‌ها و ارزش‌هاي اصيل و يکي دانستن هويت ملي با آن سنت‌ها و ارزش‌ها از همين احساس برتري بر مي‌خاست. مي‌ديدند که واپس افتاده‌اند و از عهده بر نمي‌آيند ولي دست از آنچه در درجه اول مسئول واپس‌‌‌ماندگي‌شان بود برنمي‌داشتند. از تمدن برتري که از خوار شمردنش خسته نمي‌شدند اسباب مادي‌اش را مي‌گرفتند تا برضد ارزش‌هائي که آن تمدن و اسباب را ممکن ساخته بود بکار برند.

   جهان سومي و جزئي از جهان اسلامي بودن را خاورميانه‌اي بودن چنان تکميل مي‌کند که ديگر، در بيرون از افريقا، پائين‌تر نمي‌توان رفت. خاورميانه بيش از يک اصطلاح مبهم جغرافيائي، و مانند جهان سوم يک حالت ذهني است. خاورميانه‌اي اگر مسلمان و عرب هم نباشد به غرب‌ستيزي، بويژه امريکاستيزي و يهودستيزي که بر آن سرپوش ضدصهيونيسم مي‌گذارند شناخته است. او اگر هم انگشتي برضدغرب تکان ندهد از تاريخ خود ــ تاريخي که مانند همه جهان‌بيني او “سوبژکتيو و گزينشي است ــ احساس دشمني با غرب را آموخته است. کشاکش فلسطين و اسرائيل که کهن‌ترين و پيچيده‌ترين کشاکش جهان است او را يک‌سويه و يک‌پارچه ضداسرائيلي و تقريبا بنا بر تعريف، ضديهودي کرده است. حالت مظلوم و قرباني جهان سومي‌اش با احساس مظلوميت و قرباني بودن اسلامي و خاورميانه‌اي تقويت شده است. او هيچ مسئوليتي ندارد و از بابت شوربختي خود طلبکار ديگران است. اروپا، غرب، امريکا، شرکت‌هاي چند مليتي، امپرياليسم، سرمايه‌داري و اکنون جهانگرائي، مسئول گرفتاري‌هاي اويند ــ اگر چه آن گرفتاري‌ها و ريشه‌هايشان به سده‌هاي پيش برگردد. هر رويدادي در جهان، بويژه اگر فاجعه‌آميز باشد، به دست و اشاره آنهاست. (چند در صد مردم در خاورميانه 11 سپتامبر را توطئه خود امريکا نمي‌دانند و به اصالت نوار فاتحانه بن‌لادن باور دارند؟ در عراق تا زرقاوي در ويديوي خود از کشتن عراقيان همان گونه فاتحانه سخن نگفت بيشتر عراقيان حملات تروريستي را کار خود امريکائيان مي‌دانستند.) طبع آسان‌پسند خاورميانه‌اي رفتن به ژرفا و رسيدن به بلندا را دشوار، اگر نه ناممکن، مي‌سازد.

   ذهني که نمي‌تواند در باره دين با همه پنجه‌اي که بر زندگي مادي و معدوي جامعه انداخته است به آزادي بينديشد؛ و سياستي که همه‌اش توطئه و مظلوميت است؛ و فضاي “انتلکتوئلي“ که با شعار و دروغ و نيمه حقيقت آغشته است چه براي والائي انديشه و عمل مي‌گذارد؟ براي رسيدن به والائي مي‌بايد توانائي برونرفت از عادت‌هاي ذهني و خرد متعارف و مدهاي روز را يافت. ولي فرهنگي که شهادت را بالاترين ارزش‌ها کرده است از شهامت بي‌بهره است و از بيرون شدن از متعارف مي‌هراسد. روشنفکر در اين فرهنگ با حکومتش آسان‌تر در مي‌افتد تا با همگنانش و مي‌تواند با توده مردم در رويا پروري و پشت کردن به واقعيت‌ها همگام شود. اگر مال اندوزي، انحراف سياستگران چنين جامعه‌هائي است عوامزدگي، انحراف روشنفکران آنهاست (هردو گروه مي‌توانند به آساني از يکديگر تقليد هم بکنند).

***

   ما بر رويهم در اين سه جهان زيست مي‌کنيم و همراه هر سه به پايان راه رسيده‌ايم. حال و روز ما نياز به “شرح خون جگر“ ندارد. جهان‌هاي ما نيز در تشنجات بحران “گذار“ند. جهان سوم که در افريقاي سياه کامل‌ترين تعريفش را مي‌يابد با نا اميدي هراس‌آور موقعيت خود روبروست. ادامه شيوه‌ها و روحيه‌هاي جهان سومي، فاجعه‌هائي را مانند سومالي (که چند سال پيش کابينه‌اي هشتاد نفري داشت، پيش از دوران دراز بي‌حکومت بسر بردن) يا کنگو (که حکومتش در غارت منابع ملي با نيروهاي اشغالي خارجي در مسابقه است) يا زيمبابوه (با تورم نهصد در صد و يکي از پايتخت‌هاي ايدز در جهان) گسترده‌تر خواهد کرد. جهان اسلامي در واپسين ايستادگي خود دربرابر مدرنيته، کارش به ولايت فقيه و القاعده و طالبان کشيده است. اسلام به عنوان ديني که با وجدانيات افراد سر و کار دارد آينده خود را خواهد داشت؛ اما ديگر به عنوان يک تمدن نمي‌تواند غرب را چالش کند. اسلام بطور روز افزون پناهگاه رژيم‌هاي فاسد استبدادي است که مار بنيادگرائي را در آستين مي‌پرورند. در خاورميانه ترکيب محافظه‌کاري، سودازدگي(ابسسيون) فلسطين، و اسلام به عنوان هويت ملي، جامعه‌هاي هرچه بيشتري را دارد به بنيادگرائي محکوم مي‌کند.

   ايران در اين سه جهان بيگانه مي‌شود. جامعه ما به پايه‌اي از پيشرفت رسيده است که بايد بتواند معني مسئوليت را بفهمد؛ اسلام را در سياست و اداره جامعه راه ندهد؛ و از گير سياست‌هاي خاورميانه‌اي رها شود. باشنده (ساکن) اين سه جهان بودن به ما جز فروتر رفتن در سطح‌هاي پائين‌تر تمدن جهاني نداده است. ما سزاوار زندگي بهتري هستيم و اجباري نداريم که خود را در سطح اين مردمان نگهداريم. جهان سومي مي‌تواند همچنان در سنت‌هاي خود دست و پا بزند و رستگاري‌اش را دست نيافتني‌تر گرداند؛ جهان اسلامي مي‌تواند به اسلام به عنوان هويت ملي و جايگزين استراتژي‌هاي شکست خورده خود بنگرد و واپسماندگي‌اش را ژرف‌تر سازد. خاورميانه‌اي مي‌تواند هر چه بخواهد مسئوليت شکست‌هاي خواري‌آور سياست و فرهنگ خود را به گردن امريکا و اسرائيل بيندازد و آينده خود را گروگان مسئله فلسطين کند.

   ما ديگر نمي‌خواهيم با اين ملت‌ها يکي شناخته شويم؛ نمي‌خواهيم جهان سوم معيار پيشرفت ما، جهان اسلام تعريف کننده فرهنگ ما و خاورميانه چهار چوب سياسي ما باشد. هويت ملي ما به هيچ بخشي از فرهنگ ما بستگي ندارد. ما در اين فرهنگ مي‌توانيم و مي‌بايد بسيار دست ببريم و کمترين باکي در زمينه هويت نداشته باشيم. آنها که فروماندگان سه جهان ما نيستند پيوسته در بازنگري و نوسازي فرهنگ پوياي خويش‌اند و هويت‌شان آسيبي نمي‌بيند. فلسطين به ما مربوط نيست و ما هيچ بدهي به فلسطيني و عرب نداريم. جهان پر از گرفتاري‌هاي بزرگ‌تر است و دليلي ندارد که در اين ميان فلسطين مهم‌ترين مسئله ما باشد. اصلا ملتي که جوانانش کليه خود را مي‌فروشند و پدران فرزندان شان را؛ و مي‌بايد همه انرژي‌اش را براي توده‌هاي درمانده‌اش صرف کند از کجاي خودش مي‌تواند براي کمک به دشمناني بزند که سپاسي هم نمي‌گزارند؟

   آينده ملت ما اگر قرار است بهتر از اکنونش باشد در بيرون آمدن از اين دنياهاست: پشت کردن به جهان سوم، بيرون زدن از خاورميانه، فراموش کردن اسلام به عنوان يک شيوه زندگي و نه يک رابطه شخصي با آفريننده جهان. ما مي‌بايد اروپائي و جهان اولي بشويم زيرا در اصل چيزي از آنها کم نداريم. ايراني هر جا باشد به محض آنکه به ابزارهاي فرهنگي غرب دست مي‌يابد خود را به غربيان مي‌رساند. ما از جهان سومي‌هاي ديگر سبکبارتريم. تجربه ميليون‌ها ايراني مهاجر و تبعيدي در دو دهه گذشته اين را ثابت کرد.

   جهان اسلامي هيچگاه جهان ما نبوده است، آنگونه که براي عرب‌هاست. ما همواره ايراني مانده‌ايم و نه آن دويست سال تاراج و کشتار و ويراني سيستماتيک را براي نابود کردن عنصر ايراني فراموش کرده‌ايم و نه هزار و پانصد سال بزرگي پيش از آن را. اسلام دين بسياري از ما هست ولي موجوديت ما نيست. ما با عرب‌ها بيش از اينها تفاوت داريم. موضوع برتري و فروتري نيست. موضوع، تفاوتي است که 1400 سال اسلام نتوانسته است آن را بزدايد.

   خاورميانه را مي‌بايد به شکست خوردگاني  واگذاشت که که در هر شکست دلايل تازه‌اي براي چسبيدن به عوامل اصلي شکست‌هاي خود مي‌يابند. خاورميانه وزنه‌اي بر بال پرواز ماست و هيچ‌چيز براي عرضه کردن به ما ندارد. يک گنداب واقعي فرهنگي و سياسي است که بايد پايمان را از آن بيرون بکشيم. خاورميانه را، چنانکه بقيه جهان سوم را، مي‌بايد شناخت و با آن رابطه درست داشت ولي راه ما از همه آنها جداست. ايران فردا را هم امروز مي‌بايد باز ساخت. پيکار فرهنگي را که مي‌بايد بدان اولويت داد در همين فضاهاي آزاد مي‌توان دنبال کرد و به ايران کشاند. ما در اين پيکار تنها نيستيم. از دستگاه حکومت و حزب‌الله گذشته، مردم ايران هر چه بيشتر از اين فرهنگ و سياستي که خشونت و خفقان و خرافات از آن مي‌زايد دوري مي‌جويند. پرده تابوها را مي‌بايد دريد و از حمله کهنه‌انديشان نهراسيد.

***

   خرسند بودن به وضع موجود به معني آن است که ما صد ساله آينده را نيز با واپسماندگي و بينوائي و خشونتي که در سه جهان ماست بسربريم. ايران درست به سبب پابرجائي در روحيه و روش‌هاي جهان سومي، نگاه تنگ و کوتاه خاورميانه‌اي، و خشونت و کوردلي جهان اسلامي در اين وضع تاسف‌بار است. آرزوي من ايراني است که جامعه بجاي کيفر دادن والائي excellence به فرد انساني ياري دهد که خود را به بالاترين جائي که مي‌تواند برساند؛ جامعه‌اي که انسان ناگزير نباشد مانند جامعه‌هاي جهان سومي و اسلامي به ياري معايب خود (تقيه و رياکاري و کنار نهادن خرد و اخلاق) پيش برود و دست‌کم از مخاطره دور بماند (خاورميانه، جهان سومي است که هم اسلامي است و هم اساسا عرب و عربزده و عرب مانند).

   ايرانيان با بهتر شناختن ويژگي‌هاي اين سه جهان ضرورت حياتي بيرون آمدن از آنها را بيشتر درک مي‌کنند. جهان سوم، حتا آنچه روشنفکران فرانسوي دهه شصت سده گذشته و مقلدان ايراني‌شان تا ستايش و پرستش بالا کشيدند، پائين‌ترين درجه تمدن بشري در زمان کنوني است و هرچه پائين‌تر، جهان سومي‌تر. افريقا نمونه کامل جهان سوم است. انسانيت در آنجا تا حد بيرون رفتن از خود پائين رفته است. در قاره‌اي که يکي از ثروتمندترين مناطق جهان است افريقائيان توانسته‌اند بيشترين بينوائي و بي‌بهرگي را براي خود فراهم کنند. توده‌هاي بزرگ انساني به رهبري سرامدان elite سياسي و فرهنگي خود، سياست را به جنايت، و اقتصاد را به تاراج مردم و نابودي سرزمين فروکاسته‌اند. اين جهان سومي است که به عنوان آنچه نمي‌بايد باشيم دربرابر چشمان ماست. افريقائيان نمي‌توانند خود را بالا ببرند زيرا مسئوليت واماندگي failure خود را به گردن ديگران مي‌اندازند و چاره خود را به دست ديگران، همان ديگران، مي‌دانند. به لجنزاري که در آن گرفتارند خرسند نيستند، ولي نه آن اندازه که دستي براي رهائي خود برآورند. همه چيز بايد بي‌آنکه دست بخورد درست شود.

   بيرون آمدن از سه جهان رويهمرفته در مقوله مسئوليت خلاصه مي‌شود. ما بايد مسئول خودمان باشيم. آنچه از نيک و بد به ما رسيده است و مي‌رسد مسئوليتش با خود ماست. حتا بيگانگان به ياري خود ما ــ با آنچه کرديم و آنچه نکرديم ــ به ما آسيب زدند. ما اجازه داديم درجا بزنيم، و در تکرار سده‌ها پوسيديم، و مائيم که ديگر نبايد اجازه دهيم. خاورميانه‌اي با صفت اسلامي خود، جهان سومي بدتري است زيرا در ته آن پارگين احساس برتري هم مي‌کند. قهرمانان تاريخي‌اش انگشت شمارند و قهرمانان همروزگارش آدمکشان و هيولاهاي انساني؛ فلسفه سياسي‌اش نظريه‌هاي توطئه است ــ زيرا او که عيبي ندارد ــ و سرنوشتش در دست مشيت‌الهي که رستگاري دو جهان را براي او ختم کرده است. خاور ميانه‌اي “تيپيک“ فرمانبري است که تن به زير بار هيچ قانوني نمي‌دهد. بنده‌اي است در کف مشيتي که نياز به انديشيدن برايش نمي‌گذارد. همه چيز را از پيش براي او معين کرده‌اند. در بندگي‌اش از خدا آغاز مي‌کند و تا هر که عقلش برسد پائين مي‌آيد. جهانش در فلسطين خلاصه شده است. فرهنگ بسته سترون که آفرينشگري را مي‌کشد؛ سياست استبداد زده که هميشه مي‌بايد يک پيشوا، يک ديکتاتور، يک سلطان، و اگر خيلي پيشرفت کرد، يک امام بر تارکش باشد؛ و اقتصادي که بايد به يک گروه سياسي ـ مالي خدمت کند مشکل او نيست. يهوديان کشته شوند يا به دريا بريزند و او ديگر مشکلي نخواهد داشت.

   جهان اسلامي، جهان انکار واقعيت‌هاست. سربلندي در ژرفاها، پيشروي بسوي گذشته، چسبيدن به فرايافت‌ها و عادت‌هاي ذهني شکست خورده و باطل، و دراز کردن عمر آنها به ياري تاويل. “ارول“ در 1984 خود از گفتار نو جامعه “برادر بزرگ” سخن مي‌گفت که دروغ در آن به معني حقيقت است. جهان اسلامي از لحظه آشنائي با فلسفه يوناني به گفتار نو سخن گفت؛ عقل را از عنصر نقادش تهي کرد، به جبر نام اختيار داد، و به مشيت صفت اراده آزاد بخشيد. جهان اسلامي جهان تقديس شده‌اي است که دست به ستون‌هايش نمي‌شود زد. جهاني است محکوم به وضع موجود. آنها که در اين جهان به جائي رسيده‌اند در معني، و در صورت هم، تا توانسته‌اند، آن ستون‌ها را از زير جامعه برداشته‌اند. اسلام را به عنوان يک شيوه زندگي، يک طرح سازمان دادن جامعه نمي‌توان با تمدني که بشريت بدان رسيده است و در کار هرچه پيش بردن آن است، آشتي داد. نمونه‌هاي پيشرفته‌تر جامعه‌هاي موسوم به اسلامي، يا عرفيگرا شده‌اند يا اسلام را در بخش بسيار بزرگ خود ناديده مي‌گيرند. نمي‌توان با اسلام تعريف شد و آزاد انديشيد و به گستره توانائي‌هاي خود رسيد. رهائي از جزم، هر جزمي، پيش شرط آزادي است و آزادي، بزرگ‌ترين ارزش‌ها پس از زندگي است.

   آمرزش، به معني رستگاري آن جهاني که ارزش برترين جامعه اسلامي است، با همه تمدن جهانگير امروزي در جنگ است. انسان امروزي رستگاري‌اش را در همين جهان مي‌جويد و بجاي آمرزش، پويش خوشبختي را گذاشته است. خوشبختي ديگر قلمرو انحصاري روحانيت و اشراف و شاهان نيست؛ توده‌هاي مردم نيز مي‌خواهند سر ميز بنشينند.  ديگر نمي‌توان به نام ملکوت آسماني، مردم را در دوزخ زميني نگهداشت. تمدن اسلامي دوره خودش را داشته است و در تن هيچ  مرده‌اي نمي‌توان روح تازه دميد.

   اينکه روشنفکران اسلامي نمي‌توانند از آرماني کردن “تمدن اسلامي“ دست بشويند و فرصت تاريخي يگانه‌اي را که “تصادف مبارک” اصطلاح کرده‌اند (ژئوپليتيک تازه منطقه) باز در زمينه آن تمدن جستجو مي‌کنند دنباله همان گريز از واقعيت است. تمدن اسلامي سيصد سال است درحال عقب‌نشيني وام گرفتن و تقليد از موضع ضعف از تمدن جهاني، همان تمدن غربي، است. از تمدن اسلامي تا سده نوزدهم به صورت کم و بيش خالص آن  مي‌شد سخن گفت. امروز چه از آن تمدن باقي مانده است که تاب همين سده‌اي را که وارد آن شده‌ايم بياورد؟ ممکن است بگويند منظور از تمدن اسلامي باور داشتن به اسلام است. ولي از کدام اسلام سخن مي‌گويند؟ دشمني خونين اجتماعات سني و شيعه که سرسخت‌ترين مدافعان تمدن اسلامي بدان دامن مي‌زنند يک تعريف اسلام است، “اسلام ودکا”ي آسياي مرکزي تعريف ديگر آن. اسلام نيز مانند مسيحيت براي هرکس معناي خودش را يافته است. اسلام نيز در راه آن است که ديگر صفت اصلي جامعه‌هائي که بيشتر مردم‌شان خود را مسلمان مي‌دانند يا مي‌نامند نباشد. اين تمدن اسلامي جز نفت و تروريسم ــ به برکت انقلاب و جمهوري اسلامي ــ و بسياري از بهترين مغزهاي خود، که زندگي و توسعه استعدادهاي خويش را در فضاي آن تمدن ناممکن مي‌يابند، چه دارد که به جهان بدهد؟

   در سرزمين‌هاي امپراتوري آسياي مرکزي شوروي پيشين که اسلاميان در ايران فرصت مبارک خود را در آن مي‌جويند، جز در بخش‌هاي کوچک و واپسمانده‌ترين، از اسلام به عنوان موتور جامعه، به عنوان ويژگي آنها، نمي‌توان سخن گفت. اسلام مانند هرجاي ديگر زير سايه سرمايه‌داري آزمند و بي‌بند وباري است که ويژگي نظام‌هاي بي قانون از اين دست است. تحولات اجتماعي و سياسي آنها را با صفت‌هاي متعدد، بسياري ناپسند، مي‌توان تعريف کرد که اسلام سهمي در آن ندارد. در اين سرزمين‌هاي “شرق بي‌لگام“ در شهري به بزرگي آلماتي  براي يافتن يک مسجد مي‌بايد ساعت‌ها گشت.

 

***

    يک نگاه به دامنه و ژرفاي واپسماندگي فرهنگي توده ايراني بويژه در اين دوران بازخيزي خرافات، چنين انديشه‌هائي را دور از واقع جلوه مي‌دهد. واقعگرائي سپري است که همه سود برندگان وضع موجود در پشت آن پنهان مي‌شوند. ولي دگرگوني هم يک واقعيت است؛ مسلم‌ترين واقعيت‌هاست. واقعگرايي حکم مي‌کند که اگر يک جهان‌بيني، يک تمدن، شکست پشت شکست در جامعه پس از جامعه خورده؛ هيچ درجه اقتدار و توانگري به دادش نرسيده ــ نه ميلياردهاي دلار نفتي، نه کشتارهاي جمعي، نه زندان‌هائي که ديگر جا ندارند ــ و بر رويهم جز بدبختي و واپسماندگي و بدترين تباهي‌ها دستاوردي نداشته، پس از صدها سال تجربه درپي دگرگوني‌اش باشند. اگر اينهمه بر عوض کردن نظرگاه يا پرسپکتيو ملي‌مان تاکيد مي‌شود براي همين است که پاکستان و عربستان‌هاي جهان معيار ما نباشند. همت مدافعان جمهوري اسلامي البته به بالاتر از اين مقايسه‌ها نمي‌رسد، و گرنه نخست از دفاع چنين رژيمي دست بر مي‌داشتند. ولي آيا مايه شرمندگي نيست که ملتي مانند ايران را با معدل خاورميانه‌اي بسنجند و از اينکه هنوز نتوانسته‌اند آن را به سطح سودان يا سومالي برسانند احساس سربلندي کنند؟

   خاورميانه منطقه ماست و کاري با آن نمي‌توانيم بکنيم. ولي ايران در اين منطقه يک استثناست، همواره استثنا بوده است. ما از دويست سال پيش هم اگر خود را با خاورميانه‌اي‌هاي ديگر، با شوربختان ديگر جهان اسلامي خودمان، مي‌سنجيديم براي بهتر شدن و درگذشتن از آنها بود. از همانگاه نيز اساسا به اروپا به عنوان سرمشق مي‌نگريستيم. نگاه خاورميانه‌اي، که در دوره‌هائي ما را کوته‌بين کرد، جز مايه واپس‌ماندگي نبوده است. خاورميانه‌اي‌هاي ديگر هيچگاه مانند ما نشدند، ما نيز هيچگاه يکسره خود را به خاورميانه نسپرديم. ما از اين تفاوت داشتن‌هاست که به اندک والائي که مي‌توان از آن سربلند بود رسيده‌ايم و به بيشتر هم خواهيم رسيد. خاورميانه را بايد به مسائل خودش گذاشت که به ما ربط ندارد. مردم ايران بيزاري خود را از درگيري با مسئله فلسطين به چه بلندي بايد فرياد کنند که به گوش‌هاي مترقي برسد؟ اين سنگ آسيا همان به گردن جمهوري اسلامي مي‌برازد.

    براي آنکه به تفاوت ظرفيت فرهنگ‌پذيري جامعه ايراني در برابر جامعه‌هاي عرب و اسلامي پي‌بريم لازم نيست به سال‌هاي پيش از انقلاب برگرديم که مسافر هنگامي که حتا از ترکيه پا به خاک ايران مي‌گذاشت با جهان ديگر و بهتري روبرو مي‌شد. اين ظرفيت اتفاقا در همين جمهوري اسلامي با پيکار خستگي‌ناپذير و شکست خورده‌اش با “هجوم فرهنگي“ نشان داده شده است. از زنان ايراني تا جوانان، از روشنفکران تا طبقه متوسط، کدام جامعه را در خاورميانه مي‌توان به سرزندگي و آگاهي و سطح بالاي گفتمان اين لايه‌هاي کمابيش غربي شده جمعيت ايران نشان داد؟ آيا در همه کشورهاي عربي در سال به اندازه ايران کتاب چاپ مي‌شود ــ عموما ترجمه آثار با ارزش غرب؟ کتاب‌هاي تازه زبان‌هاي مهم اروپائي به فارسي زودتر در مي‌آيند تا روسي! (سياست فرهنگي و آموزشي حکومت تازه “نو بنيادگرايان“ در کار برطرف کردن اين “انحراف“ از اسلام است). آنها که دم از مبالغه در ظرفيت فرهنگي ايران مي‌زنند سري به نمايشگاه‌هاي هنرهاي تجسمي در تهران زده‌اند و کارهاي هنرمندان ايراني بويژه زنان را ديده‌اند؟ تئاتر و شعر و رمان فارسي و سينماي ايران از نظر سطح و جوشش آفرينشگري با که در آن منطقه قابل مقايسه است؟ و آنگاه نسل تازه روزنامه‌نگاران ايراني که در آن شرايط هراس‌انگيز به پايه‌اي رسيده است که هر روزنامه عربي بايد غبطه‌اش را بخورد. ما همين بس است که مقالات و کتاب‌هاي نويسندگان و روزنامه‌نگاران غربي را بخوانيم که سراسر شگفتي از جامعه‌اي است که اينهمه از حکومتش پيش افتاده است. اين نويسندگان در برخورد نزديک با ايران بهتر مي‌توانند همانندي بنيادي روحيه و نگرش ايراني را با خود دريابند. در ايران مردم غربگرايند و حکومت غرب‌ستيز. در کشورهاي عربي ـ اسلامي حکومت‌ها غربگرايند و مردم غرب‌ستيز.

 

***

   رويکرد ايراني به مذهب يک زمينه ديگر دورافتادگي آشکار ايراني از عرب و ترک است. اينکه در شهرهاي بزرگ ايران، يافتن نمازخوانان در مسجد، دارد همان اندازه دشوار مي‌شود که يافتن مسجد در آلماتي قزاقستان، و اينکه ايراني بجاي آورنده (نمازخوان و روزه‌گير) هر روز کمياب‌تر مي‌شود، به اندازه کافي تفاوت ايرانيان را با ترکان و عربان سختگير در آداب مذهبي نشان مي‌دهد. ولي از آن مهمتر عرفيگرا شدن جامعه ايراني است ــ حکومت تحميلي نا مربوطش هر چه مي‌خواهد بگويد. ملي مذهبيان هوادار سازندگي مي‌توانند از مادر بزرگان خود بپرسند. در همه خاورميانه ازجمله ترکية قانونا عرفيگرا هيچ جامعه‌اي را نمي‌توان يافت که به اندازه ايران عرفيگرا شده باشد و از ته دل کنار گذاشتن مذهب را از امور عمومي بخواهد.

   برخلاف فرض مدعيان، تکيه استراتژي بيرون رفتن از سه جهان، بر حمايت امريکا و غرب نيست. دگرگونگي در جهان‌بيني ايراني يک جابجائي تاريخي است؛ نتيجه يک فرايند دويست ساله است. جامعه ما پس از دو سده کشاکش با تجدد سرانجام راه خود را مي‌يابد و مقاومت‌ها دربرابر آن به جائي نخواهد رسيد. اعدام و زندان هم نمي‌تواند جلو دگرگوني را که در ذهن مردمان پيدا شده است بگيرد. “عمق خاورميانه‌اي“ که استراتژهاي اسلامي در ايران از آن دم مي‌زنند درست گودال پليدي است که اين ملت مي‌خواهد خود را از آن بيرون بکشد. در عمق خاورميانه‌اي جز خرافات و تعصبات و خشونت تا حد جنايت در انديشه و عمل، جز بي حقي تقديس شده و زورگوئي جواز يافته، چه مي‌توان يافت؟ ما تا کي محکوم به آن هستيم که در يک تالاب سياسي و فرهنگي به نام شناسنامه‌اي که از فرط پوسيدگي و آلودگي دست به آن نمي‌توان زد فرو برويم؟ در شناسنامه خاورميانه‌اي ما هزار و چهار صد سال روياروئي و ستيز با اين جهان رو به پايان نيز ثبت شده است. از قادسيه اول تا قادسيه دوم، روابط ما با اعراب داستان تجاوز از يک‌سو و ايستادگي به صورت‌هاي گوناگون از سوي ديگر است.

   سياست اسلامي، مانند حکومت اسلامي که مي‌خواهد آن را دنبال کند، بنا بر تعريف يک عنصر غير ايراني دارد که مي‌تواند ضد ايراني هم باشد. در دويست سالي که عربان، ايران را تا توانستند خشکاندند، ايران، اسلامي بود ولي ايراني نبود. در سه دهه گذشته هم بيشتر سياست‌هاي اسلامي ضد ايراني بوده است. تناقض ميان نگرش اسلامي و منافع ملي، ميان واقعيات جهان، و اسلامي بودن مي‌بايد جاي بالائي در بحث‌هائي که برسر جايگاه دين در جامعه درگرفته است داشته باشد. مسئله درست در همين جاست: يا بايد در جهان امروز و با سطح جهان امروز زندگي کنيم يا اسلامي باشيم (اسلامي بودن به معني باور مذهبي، در اين مورد اسلام، داشتن نيست؛ به معني تعريف شدن با اسلام و انديشيدن در قالب‌هائي است که هرگونه جزم مذهبي بر ذهن آزاد ــ ذهني که مي‌بايد آزاد باشد ــ تحميل مي‌کند).

    بيرون آمدن از خاورميانه به معني جنگيدن با اعراب نيست. جنگ را هميشه آنها آغاز کرده‌اند و هنوز در خوزستان و خليج فارس دست بردار نيستند و در اينجا نيازي به دراز کردن اين فهرست دشمني‌هاي “عمق خاورميانه“ نيست. ما مي‌توانيم از ترکيه بياموزيم که خود را از اين گودال بيرون آورد؛ و عرب‌ها با آن دوست‌ترند تا با ما که اينگونه گمراهانه، در پي حفظ وضع موجود، مي‌کوشند در آن نگاهمان دارند. رشته پيوندهائي که به نظر پاره‌اي کسان ناگسستني مي‌آيد در عمل هيچ است. به مبادلات فرهنگي، حتا بازرگاني ايران با جهان عرب بنگرند. به مقصد مسافران ايراني که هر هفته هزار هزار رهسپار کشورهاي غرب هستند نگاهي بيندازند. (دبي که مي‌کوشد لاس وگاس گونه‌اي شود داستان ديگري است). اينان از کدام رشته‌ها سخن مي‌گويند؟

   اين درست است که از دهه چهل/ شصت روشنفکران تاريک‌انديش، اسلام و خاورميانه و جهان سوم را در مرکز گفتمان سياسي ما قرار دادند؛ و اين درست است که پادشاهي پهلوي تاوان طرح نوسازندگي نيمه‌کاره خود را داد ــ نيمه‌کاره در قسمتي به دليل همان جهان سومي‌انديشي در رنگ اسلامي ـ خاورميانه‌اي آن ــ ولي مدعيان بيش از اندازه در فضاي سي چهل سال پيش مانده‌اند. آن روشنفکران يا مرده‌اند، يا عملا وجود ندارند، يا دگرگون شده‌اند؛ و پاره‌اي از بهترين اثرها در ضرورت تغيير پارادايم نوشته همين روشنفکران است که در ايران جمهوري اسلامي نيز کم و بيش به آساني مي‌توان خواند و در هيچ کشور عربي  به آن آساني نمي‌توان خواند. هويت فرهنگي و ملي ايران اکنون براي توده بيشمار ايرانياني که پيوندي با هواداران وضع موجود ندارند، با ناسيوناليسم ايراني تعريف مي‌شود و اسلام و خاورميانه جائي در آن ندارند. براي خاورميانه در گفتمان ملي ما سهمي نمانده است و اسلام مي‌بايد به قلمرو خصوصي برود ــ مانند مذهبي‌ترين جامه‌هاي غربي که مردم به ميل خود و نه به زور يا به طمع جهانگردي و خريد، فرائض را بجا مي‌آورند. مذهبي‌ها و همپالکي‌هاي ملي مذهبي‌شان ظاهرا غافلند که در گشودن اين گره از دل جامعه ايراني چه خدمت بي پاداشي کرده‌اند ــ آنها پاداش خود را از بي‌خدمتي‌هاشان گرفته‌اند و مي‌گيرند.

   مقاومتي که در بيرون و درون دربرابر نوسازندگي جهان‌بيني ايراني مي‌شود همان اندازه کارساز است که تلاش‌هاشان براي نگهداري اين رژيم.  زمان که چند دهه‌اي براي آنها کار مي‌کرد سال‌هاست به زيان آنها گرديده است؛ توده‌هاي جواني که پياده نظام سرکوبگري، و گوشت دم توپ جنگ براي ماندگاري رژيم مي‌بودند امروز توپ‌هاي باره افکني هستند که ولايت فقيه را فرو مي‌ريزند. اين انديشه‌اي است که زمانش رسيده است.

***

   خاورميانه کشدارترين و مبهم‌ترين اصطلاح جغرافياي سياسي است، به اندازه‌اي کشدار و مبهم که بهتر است کاربرد آن ترک شود. تاريخچه اين اصطلاح به خوبي نشان مي‌دهد که به عنوان يک تعريف جغرافيائي چه اندازه از معني تهي است. اين تاريخچه را در نوشته‌اي از «برايان ويتاکر» در گاردين 23 فوريه 2004 مي‌توان يافت:

   او بررسي‌اش را در پاسخ يک تونسي نوشته است که به او اعتراض کرده بود چرا تونس را که يک کشور شمال افريقائي است خاورميانه‌اي قلمداد کرده است (ما در شتاب خود براي شانه خالي کردن از «بار ناداني، نفرت و جنايت ديگران» تنها نيستيم). آنچه در زير مي‌آيد  اندکي کوتاه شده بررسي با ارزش اوست.

   خاورميانه را ژنرال سر توماس گوردون رئيس بانک شاهنشاني ايران (انگليس) اختراع کرد. او که نگران حفظ هندوستان بود در مقاله‌اي در1900 از ايران و افغانستان به اين عنوان نام برد. دو سال بعد ناخدا آلفرد ماهان امريکائي (که از پدران ژئوپليتيک يا سياست جغرافيائي است) در مقاله‌اي زير عنوان خليج فارس و روابط يين‌المللي همان اصطلاح را بکار برد. او يکي از نظريه‌پردازان قدرت دريائي است و خليج فارس و کرانه‌هاي آن را مرکز خاورميانه خود قرار داد. از 1902 تا 1903 سردبير خارجي تايمز لندن، والنتاين چيرول، در بيست مقاله زير عنوان مسئله خاورميانه، فرايافت concept ماهان را پيشتر برد و همه گذرگاه‌هاي زميني و دريائي هندوستان را در تعريف خاورميانه آورد: ايران، خليج فارس، عراق، کرانه خاوري عربستان، افغانستان و تبت. براي همه اين نويسندگان خاورميانه در پرتو کنترل هندوستان نگريسته مي‌شد.

   اين الگو تا امروز مانده است. در خاورميانه چيزي نيست که آن را بهم بپيوندد. اين درست است که خاورميانه نفت و اسلام و زبان عربي دارد؛ ولي نفت و اسلام را در جاهاي ديگر نيز مي‌توان يافت. خاورميانه به خودي خود وجود ندارد بلکه فرايافتي است که به اقتضاي منافع استراتژيک ديگران ساخته شده است. واژه ميانه در اصل، منطقه ميان خاور «دور» ــ هندوستان و فراتر ــ و خاور «نزديک،» سرزمين‌هاي مديترانه شرقي را که به شامات نيز شهرت دارند، متمايز مي‌کرد. در پايان جنگ اول جهاني با از هم پاشيدن امپراتوري عثماني و برآمدن ناسيوناليسم عرب، تفاوت «نزديک» و «ميانه» دست‌کم در ذهن سياستگزاران بريتانيائي تار شد و آگاهي روزافزون از اهميت نفت بر نگراني حفظ هندوستان افزود. انجمن پادشاهي جغرافيائي در لندن پيشنهاد کرد که خاورميانه به باختر و سرزمين‌هاي عرب زبان و ترکيه کشانده شود. در 1921 وينستون چرچيل، وزير مستعمرات، يک اداره خاورميانه براي سرپرستي فلسطين و ماوراء اردن و عراق تشکيل داد.

   در امريکا در اين احوال اصطلاح خاور نزديک جا افتاده بود. در 1909 اداره خاور نزديک در وزارت خارجه تشکيل شد که با تعبير غريبي از جغرافيا، به آلمان، اتريش مجارستان، روسيه، روماني، سربيا، بلغارستان، مونتنگرو، ترکيه، يونان، حبشه، ايران، مصر و مستعمرات آلمان و اتريش مي‌پرداخت. در جنگ دوم جهاني فرايافت‌هاي امريکائيان و بريتانيائي‌ها از اين منطقه بهم نزديک شد. ولي در حالي که رئيس جمهوري آيزنهاور در سال‌هاي 1950 از خاورميانه سخن گفت، دولت امريکا در بکاربردن اين اصطلاح کندي نشان داده است.  وزارت خارجه هنوز يک اداره خاور نزديک دارد که از ايران تا مراکش را دربر مي‌گيرد و ترکيه تا سال‌هاي 1970 و کشاکش ترکيه و يونان بر سر قبرس زير نظر آن بود. در وزارت خارجه امريکا خاورميانه و نزديک بجاي هم بکار مي‌روند. ولي وزارت دفاع، بسته به اوضاع و احوال، از شمال افريقا تا بنگلادش و از افريقاي شرقي تا آسياي مرکزي را زير عنوان خاور نزديک مي‌آورد.

   اکنون فرايافت تازه‌اي پيدا شده است، خاورميانه بزرگ، که رابرت بلاکويل و مايکل استرومر امريکائي در کتابشان در 1997 بکار بردند. آنان خاورميانه را از مراکش و الجزاير تا حوضه درياي خزر و قرقيزستان و قزاقستان و ترکمنستان و ازبکستان مي‌برند که مسائل سياسي جالب توجهي پيش مي‌آورد و به نقش ايران در جهان نيز ارتباط مي‌يابد. حکومت بوش اين فرايافت را پذيرفته است و رئيس جمهوري از پيشبرد دمکراسي در خاورميانه بزرگ دم مي‌زند. ولي واشينگتن به ملاحظه روسيه، ميل ندارد حوضه خزر را بگنجاند و از خاورميانه بزرگ، کشورهاي عربي و پاکستان و افغانستان و ايران و ترکيه و اسرائيل را درنظر دارد. خاورميانه بزرگ دقيقا به ملاحظات امنيتي امريکا پيوسته است.

   بيش از اين در ساختگي و بسته بودن اصطلاح خاورميانه به ملاحظات سياسي ديگران نمي‌توان گفت. هر کس خاورميانه خود را دارد و از اينرو هر کس مي‌تواند در چنان خاور‌ميانه‌هائي بماند يا از آن بيرون آيد. ما نمي‌توانيم ديگراني را که جهان ما را شکل مي‌دهند، در حالي که عموم ما حتا ناظران هشيار آن نيز نيستيم، ملامت کنيم که چرا ما را چنين و چنان مي‌نامند. ولي مي‌توانيم خود تصميم بگيريم که در کدام جغرافياي ذهني و سياسي بسر بريم. اين خود ما بوده‌ايم که خاورميانه‌اي بودن را پذيرفته‌ايم. در ايران تا مدت‌ها پيشرفت خود را با خاورميانه مي‌سنجيديم: «بزرگ‌ترين سد خاورميانه.» عرب‌ها هم اکنون روزنامه‌اي در لندن به اين نام دارند، ما نيز زماني در تهران داشتيم.

   خاورميانه با ابهام در معني، و ناروشني مرزهايش، مانند جهان سوم، بيش از هر چيز يک فرايافت فرهنگي است، يک حالت ذهني، که بهتر از هر اصطلاحي جهان عرب ـ اسلامي را تعريف مي‌کند؛ کشورهائي در سطح جهان سوم با ويژگي‌هاي عرب و اسلامي. اگر حقيقتا ضرورتي براي کاربرد اين اصطلاح باشد مي‌بايد در همين معني و براي کشورهاي عربي بکار رود. در درون اين جهان عرب ـ اسلامي مردماني هستند که اندک اندک از اين نام احساس کوچکي مي‌کنند، چنانکه از آن تونسي آشناي ويتاکر بر مي‌آيد؛ و در بيرون خاورميانه پاکستان غيرعرب است که بيش از هر کشور عربي، معايب خاورميانه‌اي بودن را نمايش مي‌دهد. ولي خاورميانه به تمدني گفته مي‌شود به رکود هزاره‌اي افتاده که، به سبب احساس نامربوط برتري تاريخي، حتا نمي‌تواند کاستي‌هاي خود را بشناسد و هر چه بر سر خودش مي‌آورد به استعمار اروپائيان نسبت مي‌دهد که در واقع بيش از يک نسل ــ فاصله دو جنگ جهاني ــ  نکشيد. تا پيش از جنگ اول جهاني اين سرزمين‌ها جزء امپراتوري عثماني و زير خلافت اسلامي، در بي جنبشي سده‌ها غنوده بودند. پس از جنگ دوم همه مستقل شدند، با ثروتي که اروپائيان از زيرساخت و نهادهاي مدرن براي آنها گذاشتند. (ايرانياني که تا مدت‌ها پس از جنگ به عراق و مصر و لبنان مي‌رفتند خود را در اروپا مي‌پنداشتند.) در ميان آنها مصر بيش از همه ــ از کانال سوئز به بعد ــ با مداخلات استعماري سر و کار يافت، ولي تجربه استعماري آن نيز با کشورهاي آسياي جنوب شرقي و هند و ايران قابل مقايسه نيست.

    يک ويژگي بزرگ ديگر خاورميانه جاي مرکزي مسئله فلسطين (اکنون عراق نيز بر آن افزوده شده است) و اسرائيل و نقش امريکا، در زندگي سياسي و فرهنگي آن است و در اينجاست که احساس مظلوميت و قرباني استعمار بودن به نهايت مي‌رسد و فلج سياسي و فرهنگي را کامل مي‌کند. اين نکته‌اي است که معدودي روشنفکران عرب، بيشتري در آزادي زندگي در اروپا و امريکا به آن رسيده‌اند. گزارش‌هاي چند ساله گذشته سازمان ملل متحد درباره سطح توسعه فرهنگي و اجتماعي خاورميانه (عرب ـ اسلامي) که به ياري گروهي از شهروندان خود آنان تهيه شده، گوشه‌اي از وضع تاسف‌آور منطقه‌اي را با دارائي‌هاي استثنائي نشان مي‌دهد که از نظر سنجه‌هاي توسعه، تنها از افريقاي فراسوي اميد پيشتر است. بهانه استعمار، و سودازدگي فلسطين از سه جا خاورميانه را از پيشرفت باز مي‌دارد.

   نخست، توده‌هاي عرب و روشنفکرانشان، در بخش بزرگ‌تر خود، درباره ريشه‌هاي رکود و فساد و استبدادي که زندگي‌هاشان را درخود گرفته است به اشتباه مي‌افتند و خيلي که به توسن انديشه ميدان مي‌دهند تا سده هژدهم مي‌روند که روشنگري از کنار بستر خواب غفلت‌شان گذشت. اما آنها رنسانس را نيز از دست داده بودند و سده‌هاي پيش از آن را نيز در سرکوب کردن هر انديشه مستقل گذرانده بودند؛ هنوز هم در يخزدگي تاريخي و نشخوار کردن افتخارات گذشته، هر انگيزه تکان دادن خود و بيرون آمدن از چنبر تفکر ديني را از دست مي‌دهند. هنوز در جهان عرب به آسودگي مي‌توان برخورد با غرب را همچون جنگ صليبي تازه‌اي ديد.

   دوم، اين سودازدگي نمي‌گذارد اولويت‌هاي اعراب، حتا در آنجا که به مسئله فلسطين مربوط است، دانسته شود. توده‌ها و روشنفکران عرب دهه‌ها با بستن خود به ياسر عرفات و دستگاه تروريستي سراپا غوته‌ور در فساد او، هم دمکراسي و حقوق بشر و توسعه اقتصادي را معطل گذاشتند، هم شکست و واپس‌نشيني فلسطينيان را با چنان رهبري، پرهيز ناپذير کردند. عرفات به پشتيباني آن حکومت‌ها و توده‌ها «تفلون» سياسي عصر ما شد؛ هيچ اشتباه و ناکامي و شکست جبران ناپذير به او نمي‌چسبد؛ و توده فلسطيني، بيش از همه، با گردن نهادن به يک دستگاه حکومتي که بجاي همه چيز دستگاه‌هاي امنيتي دارد ــ هشت سازمان با چهل هزار مرد مسلح در ميانشان ــ خود را به فرمانروائي امنيتي‌ها محکوم کرده است. فلسطين هم اکنون، در زير حکومت “دمکراتيک“ صرفا به معني برنده انتخابات، يک سازمان تروريستي جولانگاه آن سازمان‌هاي امنيتي و نيروهاي مسلح ديگري است که مانند جنگسالاران افغانستان عمل مي‌کنند. براي تندروان اسرائيلي و دشمنان اسحق رابين‌ها و اهود برک‌ها، عرفات يک تحفه آسماني مي‌بود. از او بهتر چه هماوردي براي توجيه سياست‌هاي يک سويه و ساختن «واقعيت‌هاي عيني» ــ آبادي‌ها در سرزمين‌هاي اشغالي، ديواري که مرز نهائي دو کشور خواهد شد ــ مي‌شد يافت؟ چه کسي مانند عرفات مي‌توانست حتا اروپائيان را به بي‌اعتنائي سرانجام‌شان بيندازد؟

   سوم، بن‌بست مسئله فلسطين که به دهه ششم کشيده بهترين بهانه حکومت‌هاي عرب براي حفظ وضع موجود است. ترکيب تروريسم خودکشي فلسطينيان (هم در خودکشي بمب اندازها، و هم خودکشي سازمان‌هائي که تنها اسلحه ترور برايشان مانده است) و توسعه‌طلبي ارضي تندروان اسرائيلي، از هر نظر به سود رژيم‌هاي عرب از مصر تا سوريه، و تا سال گذشته عراق، بوده است. پس از اعلام مشترک رئيس جمهوري امريکا و صدراعظم آلمان بر تعهد آنها به پيشبرد دمکراسي و حقوق بشر و تقويت جامعه مدني در خاورميانه بزرگ، مصر و عربستان سعودي يک روز را نيز در رد کردن اين طرح از دست ندادند و هر تغييري را موکول به حل مسائل اصلي منطقه، در واقع مسئله فلسطين، دانستند. آن رژيم‌ها و مانندهاي آنها هيچ بدشان نمي‌آيد تا شش دهه ديگر هم منتظر حل مسائل اصلي بمانند. هر کوششي در زمينه پيشبرد حقوق بشر و دمکراسي و جامعه مدني از سوي هر کس و بهر منظور باشد براي جامعه‌هائي که به تنهائي از عهده بر نمي‌آيند مغتنم است؛ و اگر اين صورت تازه استعمار است مي‌بايد آن را بر «استقلال» جهان سومي‌انديشان ترجيح داد.

***

   تحول طبيعي جامعه‌هاي عرب فرورفتن هرچه بيشتر در روحيه‌‏ها و اوضاع و احوالي است که خاورميانه عربي را خطرناک‌ترين، منطقه ‏جهان نگهداشته است. اين تنها منطقه‌اي در جهان است که مذهب و دستگاه آموزش رسمي و رسانه‌هايش، ‏همه زير درجه‌اي از نظارت دولتي، پروراننده و بلندگوي يک “ايدئولوژي“ نفرت و خون آشامي هستند و ‏خشونت، خشونتي که بيش از همه متوجه مردم و کشورهاي خود منطقه است، خميرمايه اجتماعي است. به ‏آساني از ياد برده مي‌شود که پس از جنگ استعماري ايتالياي موسوليني در حبشه سالهاي سي، گازهاي سمي ‏تنها سه‌بار در جهان بکار رفته است: در يمن به دست مصر عبدالناصر، در چاد(مسلمان) به دست ليبي قذافي ‏و در ايران و خود عراق به دست عراق صدام حسين. عرب‌ها از کشتار مردم فلسطين بسيار سخن مي‌گويند ولي ‏منظورشان بزرگ‌ترين کشتار فلسطينيان در سال 1970 بدست نيروهاي اردن نيست. همبستگي عربي نمي‌‏گذارد که اشاره‌اي هم به سوري‌ها و عراقيان و الجزايري‌هائي بکنند که ده‌ها هزار به دست خودي‌ها قصابي شده‌اند.

   اين همبستگي عربي در رياکاري و يکسويگي و بي‌اثري خود از پديده‌هاي ويژه فرهنگي است که به درد ‏از چيزي برنيامدن مي‌خورد. بيست و دو کشور عربي در اتحاديه عرب گرد آمده‌اند، با دبيرخانه مفصل در ‏قاهره و صدها ميليون دلار بودجه سالانه که اشتغال دائم براي مقامات از رده خارج شده مصري و ديگران فراهم ‏مي‌دارد. سازماني است براي همکاري يک بلوک مهم جهاني، با ۲۸۰ ميليون جمعيت، دو سوم منابع نفت ‏جهان. در چهارچوب آن کنفرانس‌هاي سران، وزيران خارجه، کنفرانس‌هاي فوق‌العاده در واکنش به رويداهاي ‏مهم و بحران‌ها پياپي برگزار مي‌شود. نتيجه همه اينها چه بوده است؟ نزديک به هيچ. همبستگي اعراب تنها بر ضد ايران يا اسرائيل از ‏واقعيتي، اگر نه تاثيري، برخوردار مي‌شود. تنها در اينجاهاست که غيرت عربي، به جوش مي‌آيد ولي باز بي‌‏آنکه در واقعيت ناتواني اعراب تغييري بدهد.‏

   خاورميانه مردابي است که در آن هيچ چيز مگر به بدي دگرگون نمي‌شود. رشد عنان گسسته جمعيت ‏‏(مردمان خاورميانه اين بزرگترين دستاورد را از خود دريغ نداشته‌اند)؛ فشار بر منابع کاهنده آب و خاک؛ نظام ‏آموزشي ميان‌تهي که بيکارگان و نيروي کار ميانمايه مي‌پروراند؛ فرهنگي که موتورش تبليغات سياسي و ‏مذهبي است و آفرينندگي را پس مي‌زند؛ و سياستي که به بهاي واپس نگه داشتن جامعه، به پايندگي يک گروه ‏کوچک و موروثي صاحبان امتيازات کمک مي‌کند و جايگزينش از خودش خونريزتر و واپسمانده‌تر است. ‏جامعه‌هاي عربي تقريبا از دم، نا خويشکار ‏dysfunctional اند؛ درست کار نمي‌کنند و تسلط خارجي يا ‏ديکتاتوري را جايگزين آشفتگي يا استبداد مذهبي ساخته‌اند. مقايسه اين توده عظيم انساني با يک کشور ‏متوسط اروپائي جز مايه سرشکستگي کساني که سنگ اتحاد خاورميانه را به سينه مي‌زنند نيست. توليد ‏ناخالص ملي اين 280 ميليون تن هنوز مانده است که به اسپانياي سي و چند ميليوني برسد و اسپانيائيان در روز بيش از يک سال ‏همه کشورهاي عربي کتابي که ارزش خواندن داشته باشد چاپ مي‌کنند. بسياري از کتاب‌هاي عربي بيش از ‏‏“تراکت“هاي تبليغاتي و تکرار ‏دروغپردازي‌ها نيستند.

   درد اصلي اين جامعه‌ها مذهب‌زدگي است. مذهب با تسلطي که بر نظام ارزش‌ها دارد از گسترش يافتن ‏فرهنگ مدني جلوگيري مي‌کند. نوسازندگي‏ در کشورهاي عرب بيشتر کارکرد حکومت‌‏هاست که به ضرورت بدان گردن مي‌نهند. ولي اين نوسازندگي دربرابر محافظه‌کاري و کهنه‌پرستي توده‌هاي ‏مردم مذهبي، سطحي و نيمه‌کاره مي‌ماند. دوپارگي تا ژرفاي جامعه‌ها رفته است و زيستن در دروغ و فساد را ‏مزمن کرده است. رويهمرفته در اين جامعه‌ها کاري نمي‌توان کرد و مي‌بايد به حرکت حلزون (ليسک) آساي ‏عرفيگرائي دولتي خرسند بود. تا وقتي در خاورميانه رستگاري خود را در مذهب بازهم بيشتر جستجو مي‌کنند ‏همين خواهد بود. در اين جهاني که با شتاب دگرگون مي‌شود يا مي‌بايد به سنت چسبيد يا به نوآوري؛ يا سنت ‏را با نوآوري سازگار کرد يا نوآوري را در پاي سنت به قربانگاه فرستاد. خاورميانه‌اي‌ها به الحمدالله و ماشاء‌الله و ‏انشاء‌الله چسبيده‌اند و خود را به تقدير الهي سپرده‌اند و تقدير الهي بيش از اين برايشان ندارد.

***

   تا بيست سالي پس از انقلاب اسلامي، بخش بزرگي از طبقه سياسي ايران در ضد اسرائيلي بودن آشکار و ضد يهودي بودن نهاني گروه‌هائي از ميان خود، به نگرش خاورميانه‌اي نزديک بود، بي‌آنکه هيچ رابطه استواري با جهان عرب داشته باشد. آن طبقه سياسي، خاورميانه‌اي بود، به معني مظلوميت همراه با احساس برتري؛ و انداختن مسئوليت واپسماندگي فرهنگي و سياسي به گردن استعمار غرب؛ و جستجوي چاره واپسماندگي، در مبارزه ضدامپرياليستي، به معني غرب‌ستيزي و بويژه دشمني با امريکا (که پس از فروپاشي کمونيسم براي بسياري چپگرايان به صورت کينه پدر کشتگي درآمده است)؛ و اولويت دادن به مسئله فلسطين. آن خاورميانه‌اي‌ها عموما نه عربي مي‌دانستند نه به کشورهاي عربي مي‌رفتند، نه ترجمه‌هاي معدود آثار عربان را (که به جوشش فرهنگي شهرتي ندارند) مي‌خواندند. آنها عموما يا اسلامي (که با مسلمان تفاوت دارد) بودند که بنا به تعريف ضد يهود است؛ و يا از طريق چپ شيک اروپا و امريکا به آنجا مي‌رسيدند و خود را به ستروني سياسي و فکري محکوم مي‌کردند. اما اگر در غرب مي‌شد به تفنن، خاورميانه‌اي و جهان سومي انديشيد و آن را چاشني زندگي سراسر جهان اولي ساخت، در خود خاورميانه چنين رويکردي جز فروتر رفتن در گلزار معني نمي‌داد. در ايران آن گلزار در ابعاد فيزيکي و ويژگي‌هاي شيميائي خود از بدترين تصورات هشدار دهندگان پيش از انقلاب نيز گذشت.

   پيروزي انقلاب اسلامي (اسلام به دشواري تاب يک انقلاب پيروزمند ديگر را خواهد آورد) بسياري ديدگان را بر واقعيت باورهاي اسلامي راستين و غيرامريکائي و چپ دمکراتيک و مترقي گشود؛ چنانکه مي‌توانست پاره‌اي چشم‌ها را بر واقعيت توسعه فرماندهي نيز بگشايد. ما خواه ناخواه و به صورتي اشتباه ناپذير با نتايج انقلابي که بيش از هر چيز دگرگوني در «پارادايم»ها بود روبروئيم. پيکار با غربزدگي و تحقق آرمان‌هاي انقلاب کربلائي («جنبش ما حسيني است / رهبر ما خميني است») و بريدن «بندهاي استعمار و صهيونيسم از دست و پاي ملت مسلمان شيعه» به چنين اوضاع درخشاني در کشورداري و سياست خارجي رسيده است، همه شايسته انقلاب شکوهمند اسلامي.  گذاشتن «قدس»  در مرکز جهان جغرافيائي ما، که بويژه پس از غروب مسکو و پکن و تيرانا و هاوانا ضروري مي‌نمود، ديد وارونه و محدود آن بخش طبقه سياسي را وارونه‌تر و محدودتر، و بن‌بست سياسي‌شان را ناگشودني‌تر کرده است. اين سياستي است که در بيفرجامي‌اش، جز پشتيباني از تندروترين گرايش‌هاي اعراب و فلسطينيان راهي نمي‌گذارد. تصادفي نيست که «قدس‌انديشان» به اشاره و آشکارا و مستقيم و غيرمستقيم از تروريسم اسلامي دفاع مي‌کنند.

   براي بقيه ايرانيان که مسئله‌شان خود اين ملت است و چندگاهي مي‌بايد تنها به سودملي  بينديشند و دست‌کم خود را به غبار کاروان پيشرفت برسانند، اين سياست‌ها هرچه هم در پوشش انساندوستي و عدالت پيچيده شود بيربط و تحليل برنده انرژي و منابع ملي است؛ از خود زدن  براي کساني است که هيچ قدري نمي‌شناسند و دستي توانا در هدر دادن منافع و موقعيت‌ها دارند. اينکه مردمي در نگرش خود به مسائل خارجي، نخست سود ملي خويش را بشناسند به نظر از ‏بديهيات مي‌آيد. مگر افراد در برابر رويدادهاي زندگي خودشان معمولا جز اين مي‌کنند؟ ولي ‏در جامعه ما به اين سادگي نيست. رويدادهائي هست که نگرش ايراني به آنها، به معني سود و ‏زياني که بيش از همه براي منافع ملي ما دارند، مي‌بايد با احتياط و اندکي شرمساري همراه ‏باشد. بخش بزرگي از جامعه روشنفکري دو نسل اخير ما، که يکي از پديده‌هاي واژگونه عصر ‏تجدد ماست و يک پژوهش روانشناسي ـ سياسي جدي لازم دارد، شصت سالي است که چنان ‏نگرشي را در زمينه‌هاي معيني محکوم مي‌کند و کيفر مي‌دهد.‏

   از برتري چپ در سياست ايران که با حمله ارتش سرخ در ١۳٢۰ /١۹۴١ آغاز و با هر ‏پيروزي آن ارتش تقويت شد، نگرش «اخلاقي» و «مترقي» به رويدادهاي خارجي جاي نگرش ‏منافع ملي را در آن بخش بزرگ جامعه روشنفکري گرفت. مردم ما وظيفه‌دار شدند که اول به ‏فکر ديگران باشند؛ نيروهاي مترقي را در عرصه جهاني تقويت کنند، و نيروهاي امپرياليسم را ‏بکوبند. رسانه‌هاي بيشمار اين گرايش، برخود گرفتند که افکار عمومي را از رنج بازشناسي ‏مترقي از امپرياليست برهانند. به راهنمائي آن رسانه‌ها بسياري مردم عادت کردند در مسائلي ‏که ربطي به آنها نداشت ايستار (موضع)هاي پرشور بگيرند و در آنجاها که ربطي به ايران مي‌‏يافت بجاي رعايت سود خودشان به فکر طرف «مترقي» باشند. ‏
   با فروپاشي اتحاد شوروي (کدام اتحاد، کدام شورا؟) «مترقي» از زبانها افتاد و به ‏پيروي از سنت مجرب عاشورائي، مظلوم بجايش نشست. وظيفه اخلاقي ماست که از ‏مظلومان پشتيباني کنيم. ولي مظلومان درجاتي دارند که جامعه مترقي به ميل خود تعيين ‏مي‌کند و فاصله آنها از ايران، يا ابعاد مظلوميت‌شان ملاک نيست. در اين جدول مظلوميت، مردم بلوچستان که بطور منظم دارند پائين برده مي‌شوند در رديف‌هاي ‏بسيار پس از عراقيان مي‌افتند و خون يک فلسطيني، از صدهزار افريقائي رنگين‌تر است. ‏يک کودک عراقي که در بيمارستان در مي‌گذرد بر وجدان‌هاي بيدار گران‌تر مي‌افتد تا روزي صد کودک ‏خياباني که بر شهرهاي بزرگ ايران افزوده مي‌شوند. يک نگاه به خبرها و مقالات رسانه‌هاي ‏نوشتاري، و الکترونيک (شبکه‌اي، به پيشنهاد يکي از روزنامه‌نگاران) بس است که نشان دهد ‏نبض وجدان و اخلاق و بشر دوستي در کجاها مي‌زند.

   برقراري حکومت اسلامي و بيست و پنج سالي که براي دريدن هر پرده پنداري بس بوده ‏منظره را در خود ايران به مقدار زياد عوض کرده است. در ايران، مردم بي آنکه، دست‌کم در ‏برخورد با رويدادهاي خارجي، غيراخلاقي شده باشند، به حکمت چراغي که به خانه رواست، ‏بويژه در برابر مسجد، پي برده‌اند و مي‌دانند که به گفته ضرب‌المثل انگليسي، نيکوکاري از ‏خانه آغاز مي‌شود. آنها بينوائي عمومي را مي‌بينند و مي‌خواهند منابعشان براي خودشان ‏صرف شود و ديگران را مي‌بينند که لحظه‌اي در انديشه آنچه برسر ايرانيان مي‌آيد نيستند. ‏رفتار طبيعي آن بيگانگان، حتا مردماني که آخوندها از شکم ايرانيان زده‌اند و به آنها داده‌اند، ‏چشم ايرانيان را باز کرده است. بيگانگان براي دستخوشي که مي‌گيرند از کمترين حق‌شناسي ‏نيز دريغ دارند. در ايران ديگر مي‌شود بي شرمساري، از نظرگاه ايراني به رويدادهاي بين‌‏المللي نگريست و تا آنجا رفت که بهم برآمدن خود را از فلسطيني شدن سياست ايران بي پروا ‏اعلام داشت.‏ ‏اندک اندک يک نگرش ايراني هم به رويدادها جائي در افکار عمومي مي‌يابد. با اينهمه سرنگوني طالبان و رژيم بعثي عراق، ‏گذشته از مقاصد امريکا يا ماهيت آن رژيم‌ها، نشان داد که ‏مردماني که در هر چيز، حتا اگر رهانيدن ايران از آخوندها باشد، تنها نگرانند که براي خودشان ‏چه دارد، در برابر فرصت‌هاي تاريخي که براي ملت ايران پيش آمده است به چيزي که نمی‌انديشند سود ملي ايران است. کسي نمي‌گويد ويران کردن يک گودال مار، و تلاش براي ساختن ‏يک کشور معمولي با درجه‌اي از دمکراسي در افغانستان چه اندازه مرز خاوري ما را که چند ‏سال پيش نزديک بود صحنه جنگ شود امن‌تر کرده است؟

   دگرگوني دراماتيک و تاريخي ژئو استراتژي ايران پس از جنگ دوم عراق از آن هم بيشتر به ‏غفلت برگزار شده است. از هنگامي که بيست و دو سده پيش لژيون‌هاي کراسوس در ميانرودان ‏‏(عراق کنوني) پديدار شدند مرز باختري ايران همواره مايه تهديد امنيت ملي بوده است. ما دو ‏هزار و دويست سال از آن سو زير حمله روميان و اعراب و عثمانيان و سرانجام عراقيان بوده‌ايم. ‏امريکائيان بي‌آنکه روحشان خبردار باشد اين مشکل ژئواستراتژيک را براي ما برطرف کرده‌‏اند. به ياري امريکا ما براي نخستين‌بار در دويست سال از مرزهاي امن شمالي برخورداريم ‏‏(پس از فروپاشي «امپراتوري شر» ريگان) و در دو هزار و دويست سال از مرز امن باختري. ‏اما کمتر کسي پيدا مي‌شود که پيامدهاي اين دو رويداد را براي ايران آينده‌اي که ناچار نخواهد بود تا ‏دندان مسلح شود و خود را به دامن هر پشتيباني، از جمله امريکا، بياويزد ارزيابي کند؟

***

   گسست تاريخي بزرگي که با انقلاب و حکومت اسلامي آمده فرصت و ضرورت بازانديشي در جايگاه خود در خانواده ملت‌ها را نيز مانند تقريبا همه زمينه‌هاي زندگي ملي پيش آورده است. ايراني مي‌خواهد در جهان و جهان‌بيني خاورميانه‌اي انباز باشد يا خود را از آن بيرون کشد و به سرمشق‌ها و «پارادايم»هاي ديگر و کامياب‌تر روي کند؟ مي‌بايد سرنوشت خود را در کوچه‌هاي «قدس» يا اردوگاه‌هاي آوارگان که مانند ذهن خاورميانه‌اي، گردآلود و تيره و پيچ در پيچ‌اند جستجو کند يا در شاهراه‌هاي دنياي غرب که به مراکز توليد و آفرينندگي مي‌پيوندند؟

   گزينش ما اکنون بسيار آسان‌تر از آن عصر ناداني سياسي پيش از انقلاب است که از صفت بيگناهي نيز عاري بود. هنگامي که ليبي هم به اتحاديه عرب نه مي‌گويد و آينده‌اش را در منطقه جغرافياي واقعي و نه جغرافياي ذهن، در مديترانه و نه خاورميانه، مي‌جويد ما چگونه مي‌توانيم چشم از اين مردماني که خود را محکوم به واپسماندگي کرده‌اند برنگيريم؟ اينکه ما نيز بيشتر مسلمانيم هيچ معني ويژه‌اي ندارد. گذشته از تفاوت‌هاي مهمي که ايراني بودن با خودش مي‌آورد، همه مسلمانان، خاورميانه‌اي نيستند. ديگران هر چه بگويند ايران يک کشور آسياي غربي و راه ارتباطي و پل آسياي مرکزي و قفقاز است. جغرافياي واقعي ما منطقه‌اي است که در آينده خاورميانه را زير سايه خواهد گرفت، بدين معني که اهميتش در آشفتگي و تروريست پروري آن نخواهد بود؛ و جغرافياي ذهن ما اروپاست، همان که از ازبکستان و قزاقستان تا ارمنستان و گرجستان مي‌کوشند خود را به آن نزديک کنند و ترکيه از هر زمان به آن نزديک‌تر شده است. ما اگر هم نمونه‌اي لازم داشته باشيم آن را نه در سازمان آزاديبخش فلسطين و حماس و سوريه بلکه در ترکيه مي‌يابيم؛ با مردماني بسيار مسلمان‌تر از ما که بيش از پنج سده با عربها از نزديک زندگي کرده‌اند و خود را هر چه دورتر از آنها مي‌گيرند.

   آنچه براي ترکيه ممکن بوده براي ما ناممکن نيست. همين بس است که به روزگار تيره مردمي که نمي‌توانند به خود کمک کنند بنگريم و خود را از آنان ندانيم. غرب براي ما دشمني نيست که به بهاي ويراني خويش در برابر اقتصاد و فرهنگ آن ايستادگي کنيم. دشمن در خود ماست، در احساس قرباني بودن و به انتظار دستي که از آستين همان غرب درآيد بي‌حرکت ايستادن است؛ در تنبلي ذهني و از ابتذال خسته نشدن است؛ در خاورميانه‌اي انديشيدن، و در جهان سوم واپسماندگي، دير ماندن است. اگر ترکيه يک سرمشق با ارزش است، عرب‌ها بهترين آموزگاران براي ادب آموختن‌اند. آنها پنجاه سال است برضدامپرياليسم جهانخوار امريکا و استعمار غرب شعار مي‌دهند و خود را در وضعي انداخته‌اند که اگر نفت و کمک‌هاي همان امپرياليست‌ها و استعمارگران نباشد بيش از اينها به سطح افريقا نزديک خواهند شد. در آنجا نيز کسي خود را از آساني شعار ضداستعماري دادن به دشواري چاره‌جوئي نمي‌اندازد. اما در آن سوي ما، در آسياي شرقي و جنوب شرقي، دهان‌هاي فراخ را بستند و گوش‌ها و چشم‌هاي مشتاق را گشودند و آنچه توانستند از امپرياليست‌هاي جهانخوار آموختند و اکنون به صف همانها پيوسته‌اند و مي‌پيوندند (جهان دوم اکنون در مالزي و تايلند و چين و هند وکشورهائي در امريکاي لاتين قرار دارد که با سرعت‌هاي متفاوت دارند خود را به جهان اول مي‌رسانند).

   اين بر بقاياي گرايش چپ و ملي است که همراه جريان اصلي روشنفکري ايران حرکت کند و بجاي «مترقي و دمکراتيک» فکر کردن، ترقيخواه و آزادانديش بشود. از قالب مدافع مظلومان بدر آيد ــ آن عده معدودي که همه توجه او را بخود گرفته‌اند و نمي‌گذارند بدبختي و ناروائي را در خود ايران نيز ببيند ــ و همراه بقيه ما اندکي به حال خود بينديشد و اصلا از مظلوميت فاصله بگيرد. مظلوم و شهيد و مانندهاي آنها فرايافت‌هاي دوران بيش از اندازه طولاني آخوندبازي تاريخ مايند. جامعه‌ها در مسابقه جهاني  پيش مي‌افتند و پس مي‌روند؛ افراد، خود را به سطح‌هاي بالاي انساني مي‌رسانند يا در توحش و ناداني فروتر مي‌روند؛ تن به ننگ مي‌دهند يا قهرمانان آسا (نه مظلوم و شهيد) از جان و آزادي خود مي‌گذرند؛ و مسئوليت همه اينها اساسا با خودشان و دربرابر خودشان است. آن سيصد اسپارتي در ترموپيل تا پايان با ارتش سهمگين خشايارشا جنگيدند و لئونيداس اين پيام را داشت که به ميهنش بفرستد: «به اسپارت بگو که ما در اطاعت قوانين آن کشته شديم.» نه طلبکاري مظلومانه و شهيدانه از نسل‌هاي آينده، نه بويه جاه، نه اميد بهشت جاويدان، نه سر و سينه کوبيدن و قمه زدن و مويه و زاري. تمدن غربي که به چنين پايگاهي رسيده از اين رويکردها مايه گرفته است؛ در دستگيري بي بهرگان جهان نيز بسيار بيش از کساني که تنها مي‌توانند سنگ مظلومان را به سينه بزنند کار مي‌کند. 

   به هيچ نام، کمتر از همه به نام عادت و سنت و پيشينه، نمي‌بايد در جهاني که هر روز بر ما تنگ‌تر مي‌آيد بمانيم. روحيه و جهان‌بيني و نظام ارزش‌هاي ما مي‌بايد ما را به کجاها برسانند تا بازنگري‌شان کنيم؟ تا کي مي‌توان درهاي انديشه را بر ذهن سنگ شده بست؛ به زمين و زمان دشنام داد و دستي در بهبود خود بر نياورد؟

***

   در اين کشاکش تمدن‌ها که بخشي از جهان را با بخشي ديگر به جنگي در همه جبهه‌ها انداخته است اهميت يک نظام ارزشي، و يک ايده بنيادي که برانگيزنده جامعه باشد آشکارتر مي‌شود. براي ما که در پائين‌ترين پله‌هاي نردبان پيشرفت ايستاده‌ايم اهميت چنان نظام ارزشي، ديگر جاي گفتگو نبايد داشته باشد. ما به عنوان جامعه مي‌خواهيم به کجا برويم و به چه برسيم؟ براي اين پرسش بيش از يک پاسخ هست و هرچه هست در آن پاسخ‌هاست.

   در بيشتر جامعه‌ها در طول تاريخ، ايده برانگيزنده، آن جهاني بوده است. زندگي سراسر رنج شکننده و آسيب‌پذير در اين جهان، دستخوش عناصر طبيعي و ناملايمات اجتماعي و زير سايه هميشگي مرگ، ارزش دلبستگي نمي‌داشته است؛ بويژه که پيشوايان و راهنمايان فکري نيز، عاجز از پاسخ دادن نيازهاي مردمان، آسان‌تر مي‌يافته‌اند که يا پاي مشيت چاره ناپذير را به ميان بکشند و کوشش انساني را بيهوده بشمارند و مسئوليت را از خود و مردم بردارند، و يا جبران اين جهان را به جهان ديگر حواله کنند؛ و يا اين تسلي را بدهند که “بهشت و حورعين خواهد بود“ ــ برخورداري جاويدان از لذت‌هاي حسي ساده و مبالغه‌آميز، جوي‌هائي که بجاي آب گوارا، شير و انگبين در آنها جاري است، فانتزي‌هاي روان‌هاي محروميت کشيده بي‌خبر از جهان. (اگر وصف لذت‌هاي بهشت به آب و درخت و سايه و ميوه و لذت‌هاي جنسي و باز لذت‌هاي جنسي خلاصه مي‌شود، در وصف عذاب‌هاي دوزخ از هيچ تفصيلي فروگذار نکرده‌اند.)

   هراس از مرگ و نيستي، مردمان را آماده کرده است که به آساني اميد زندگي جاويدان پس از اين جهان ناپايدار را (يکي از صفت‌هاي فراواني که از ادبيات فارسي در نکوهش دنيا مي‌توان به وام گرفت) بپذيرند و بيش از بهسازي اين زندگي چشم به راه آن باشند. انساني که پيوسته به گوشش مي‌خوانند که بازيچه بي‌اختياري در دست تقدير بيش نيست و زندگي واقعي‌اش پس از مرگ خواهد بود سودي در بهتر کردن اين جهان ندارد. تا همين دويست سال پيش نفس پيشرفت و بهبود براي بيشتر مردم تصور کردني نمي‌بود. انسان به جهان آمده بود که رنج بکشد. بايست اين زندگي را تحمل مي‌کرد. خوشبختي‌اش نه در رسيدن به جاهاي بالا در زندگي بلکه به عالم بالا در مرگ مي‌بود؛ در اين که “برگ عيشي به گور خويش“ بفرستد. (عيش در گور؟)

   پاسخ غيرمذهبي به اين پرسش را که ما در اين جهان به چه کار آمده‌ايم؟ فيلسوفان از طبيعت بشري گرفتند: انسان طبعا از درد مي‌گريزد و درپي لذت است؛ فرض بر اين بود که مردمان در اين پويش لذت و گريز از درد، جامعه‌اي لذت‌گرا و درد گريز مي‌سازند. اين پاسخ ساده با همه تکيه‌اش به طبيعت بشري در توضيح بيشتر پديده‌هاي تاريخي و اجتماعي در مي‌ماند. طبع بشري همان است که فرض مي‌شد ولي در تعريف لذت و درد است که دشواري رخ مي‌نمايد. لذت يکي درد ديگري است. لذت يکي دردي است که آن ديگري برايش به لذت تعريف کرده است.

   در اينجاست که اهميت نظام ارزشي و ايده برانگيزنده آشکار مي‌شود. تعريف درد و لذت بستگي به آن نظام اررشي دارد. مغز شوئي،indoctrination  يا کاشتن آموزه‌ها در ذهن‌هاي ساده چيزي جز دستکاري در نظام ارزشي نيست.  با اين تکنيک‌هاست که توده‌هاي بزرگ انساني چنان مي‌کنند که سعدي گفت: “دشمن به دشمن آن نپسندد…“ در آنچه کمونيست‌ها و نازي‌ها و اسلامي‌ها توانستند و مي‌توانند با مردمان بيشمار بکنند چه توضيح ديگري هست؟ مردمي که، در ميليون‌هاشان، لذت خود را در نابودي ديگران، در نابودي خودشان، مي‌بينند و به واپسمادگي خود سربلندند درد و لذت را در نظام ارزشي ويژه خويش تعبير کرده‌اند.

   لذت‌جوئي و دردگريزي در فرهنگ‌هاي گوناگون هم‌ارز نيستند. در دين‌هاي ابراهيمي و بودائي، اصل بر گريز از درد است. بودا از لذت مي‌گريخت تا به رنج نياز نيفتد. در آن دين‌هاي ديگر، بيم از عذاب جاويدان دوزخ، همه برنامه زندگي در جهان‌گذران را تعيين مي‌کرد. فرايافت رستگاري در آن دين‌ها، و نيروانا در آئين بودا، برگرد همين گريز از درد دور مي‌زند. “روحانيان“ و راست آئينان آنان، در هر ديني، دست به قدرت يافته‌اند زندگي را بر مردم تحمل ناپذير گردانيده‌اند ــ مردمي که اگر به خودشان گذاشته شوند مي‌خواهند از شادي‌هاي زندگي برخوردار شوند. دو ايراني، زرتشت ميان سده‌هاي دهم تا ششم پيش از ميلاد(؟) و بهاء‌الله در سده نوزدهم، دين‌هائي بنياد نهادند که درد برترين ارزش آنها نيست. ولي تاريخ بشر را دين‌هاي ديگر رقم زده‌اند.

 

***

   خوشبختي، چنانکه توماس کارلايل در نيمه سده نوزدهم مي‌گفت، “به عنوان غايت هستي ما، اگر خوب حساب کنيم، هنوز به دو قرن در جهان ما نمي‌کشد.“ رستگاري آن جهاني تا سده‌هاي هفده و هژده ــ عصر جديد، و عصر روشنگري، فرايافت مسلط بر تمدن‌هائي بود که جهان به آنها شناخته مي‌شد. زندگي “پست کوتاه ددمنشانه“اي که “توماس هابس“ مي‌گفت ارزش آن را نمي‌داشت که آن جهان را فداي اين جهان کنند. البته همواره مردمان هوشمندي بودند که خيام‌آسا هشدار مي‌دادند که اين جهان را مي‌بايد غنيمت شمرد؛ و مردمان زيرکي، بسيار بيشتر، بودند که ديگران را به رستگاري آن جهان مي‌خواندند و خود، کار اين جهان را به هزينه آنان راست مي‌کردند. اما آرمان انساني در جهان‌بيني مرگ‌انديشي جستجو مي‌شد که نمونه‌هاي تکان دهنده‌اي از آن را عطار در تذکره الاوليا آورده است ــ کساني که در جمع مي‌گفتند من مردم و دست در بالين مي‌کردند و سر بر آن مي‌نهادند و در جاي مي‌مردند. شگفتي اصلي در اين داستان‌ها آن است که پاره‌اي از آنها احتمالا راست بوده‌اند.

   از سده هفدهم و چيرگي روزافزون پروتستانتيسم و عرفيگرائي بود که لذت‌جوئي و خوشي در فرهنگ غرب، که همانگاه فرهنگ‌هاي ديگر را به حاشيه مي‌راند، نه تنها اخلاقا پسنيده شمرده شد؛ به زبان ديگر، خوشبختي که در “جهان باقي“ وعده داده مي‌شد به زمين فرود آمد. در همان سده هژدهم يک انگليسي ديگر، جرمي بنتام، در طغيان خود بر زندگي پست کوتاه ددمنشانه‌اي که هابس در توصيف “موقعيت انساني مي‌گفت، غايت جامعه و حکومت را بيشترين خوشبختي براي بيشترين مردمان دانست. سده هژدهم يا عصر روشنرائي، دوراني بود که فرايافت خوشبختي بر اذهان تسلط يافت؛ و سده‌اي بود که آنچه را ما امروز افکار عمومي مي‌ناميم آغاز کرد. روزنامه و کافه و “سالن“ و حزب در اروپاي باختري يک “فضاي عمومي“ بوجود آوردند که در بحث‌هاي آزاد آن، رستگاري از بند تفکر مذهبي رهائي يافت. از آن زمان بود که مردمان هوشمند، در کنار مردمان زيرک جائي براي خود در اذهان عمومي دست و پا کردند. فرايافت خوشبختي جاي رستگاري را در تمدن باختري گرفت.

   زمينه اين جابجائي از سه چهار سده پيش از آن، و نخستين گام‌ها بسوي جامعه مدرن، به برکت فاصله‌اي که بازگشت رنسانسي به يونان، با مذهب انداخته بود، فراهم مي‌شد؛ و يونان درخشان‌ترين و کامياب‌ترين تمدن “غيرديني“ جهان کهن است. يونانيان خدايان بيشمار خود را داشتند و آئين‌ها و کاهنان خود را، ولي فلسفه در زندگي‌شان نخستين‌جا را داشت و چه فلسفه‌اي! در يونان از اصلاح ديني خبري نبود که براي يک تمدن پيشرفته بي‌معني است. هر چه بود گشودن درهاي تازه بر انديشه بشري بود و رسيدن به حقيقت و زيبائي و انسان عادل. خدايان يوناني کاري به زندگي مردم نداشتند. مداخلات آنان در سرنوشت  بشري با عصر ميتولوژي به پايان رسيده بود. هوش و خرد انساني، دست ناپيدا و ثابت نشدني الهي را از جهان کوتاه کرده بود.

   نشستن خوشبختي بجاي رستگاري، مقدم داشتن اين جهان بر آن جهان، يک دگرگوني در نظام ارزشي، و ايده برانگيزنده‌اي بود که غرب لازم داشت تا جهان و طبيعت را از نو بسازد. از نوساختن طبيعت در اينجا استعاره‌اي است. هر موجود زنده‌اي دستي در ساختن طبيعت به معني شناختن و متناسب کردنش با نيازهاي خود دارد. ولي آنچه انسان از سه سده پيش با طبيعت کرده است، و در جاهاي بسيار با پيامدهاي مصيبت‌بار، چنان ابعادي دارد که مي‌توان استعاره از نو ساختن را بکار برد. (به عنوان يک نمونه، تحول طبيعي جانوران اهلي متوقف گرديده است) پس از اعلاميه استقلال امريکا که پويش خوشبختي را در کنار زندگي و آزادي، حق جدا نشدني فرد انساني شناخت؛ و قانون اساسي دوازده سال بعد فرانسه ( 1798) که خوشبختي عمومي را غايت جامعه اعلام کرد، خوشبختي ديگر حق انحصاري اشراف و “روحانيان“ نمي‌بود. (قابل توجه است که تفاوت ميان دمکراسي امريکائي با نظام اقتصاد بازار، و “مهار و توازن“ آن، که مي‌کوشد قدرت دولت را محدود کند، با دمکراسي تمرکزگراتر و اقتدارگراتر اروپائي که در فرانسه بيش از هرجا مي‌توان يافت، از همان دو سند برمي‌آيد. اعلاميه، الهام خود را از لاک مي‌گيرد و پويش خوشبختي را حق جدا نشدني فرد انساني مي‌داند؛ قانون اساسي، با الهام از هابس و بنتام که دنبال راه‌حل “فرماندهي و تکنوکراتيک“ مسئله مي‌بودند، و البته روسو که فرد را در کليت جامعه حل مي‌کرد، خوشبختي عمومي را غايت و در واقع وظيفه جامعه مي‌شمارد. اينکه کدام ديدگاه آينده بزرگتري داشته است نياز به جستجو ندارد.)

***

   در فرايافت خوشبختي، مسئوليت نهفته است و مسئوليت با خودش بلندپروازي مي‌آورد. ولي سقف پروازها متفاوت است. بيشتر جامعه‌ها، مانند بيشتر مردمان، زندگي را همان گونه که هست و پيش آمده است و مي‌آيد مي‌زيند و نيازي به يک ايده برانگيزنده حس نمي‌کنند. نظام ارزشي يک جامعه واپسمانده، يک کشور نوعي جهان سومي، برضد بلندپروازي عمل مي‌کند. مردم در همه جا زندگي آسوده و رفاه مي‌خواهند؛ ولي در جاهائي، بيش از آن را آرزو دارند ــ افتخار، قدرت و نفوذ، سرمشق قرارگرفتن.

   ما در اين چرخشگاه تاريخي که درکار زدودن جمهوري اسلامي و جهان‌بيني آخوندي از پيکر ملي هستيم، پس از اين نمايش دل به همزن ناداني و تبهکاري، آينده‌اي داريم و مي‌بايد به آن بينديشيم. در موقعيت ما ويژگي‌هائي هست که نمي‌گذارد بهر چه پيش آيد خوش باشيم. براي مردمي با پيشينه تاريخي و فرهنگي ما خوشبختي و مسئوليت و بلندپروازي، واژه‌هائي سه هزار ساله‌اند. هنگامي که سه هزاره پيش در جامه ايراني خود پا به تاريخ گذاشتيم، بيشتر رويکردهاي (اتي تود) انسان مدرن را، جز در کنجکاوي انتلکتوئل و شوق راه جستن به حقيقت، مي‌داشتيم. اگر الزامات اداره چنان امپراتوري در آن زمان مجالي به دمکراسي دولت ـ شهر يوناني در نظام سياسي ما نمي‌داد، در آزادمنشي و رواداري و پرهيز از برده ساختن آدميان و جلوگيري از قرباني انسان و احترام به حقوق زنان از يونانيان نيز فرسنگ‌ها پيش مي‌بوديم و از جمله مانند آنها بيگانگان را بربر نمي‌شمرديم. ما تنها ديني را در جهان که انسان را نه تنها مسئول خود بلکه مسئول پيروزي خداوند و نيروهاي اهورائي نيکي مي‌داند آورده بوديم که بالاترين تعبير اخلاقي دين است، با برتري آشکارش بر فرايافت پاداش در عوض نيکي.

   خوشبختي که يک ايده محوري تمدن باختري است در زرتشت نخستين پيام آور خود را يافت. او سرودخوان نيکوئي‌ها و زيبائي‌هاي زندگي اين جهاني بود و مردمان را نه به گردآوري توشه آخرت، که به ساختن بهشت زميني، مي‌خواند. خشايارشاه هخامنشي در شکرگذاري خداوندي که او را شاه آنهمه سرزمين‌هاي دور و نزديک کرده بود از اين بيشتر نيافت: “خداي بزرگ است اهورا مزدا که اين آسمان و زمين را آفريد، که مردم را آفريد، که شادي را براي مردم آفريد…“ (شادي به عنوان شاهکار آفرينش؛) يک شاهکار ادبي، کوتاهترين شاهکار ادبي جهان.

   ما که زماني همه اينها را داشته‌ايم ــ در همين سال‌هاي پيش از انقلاب نيز ايران سرمشق کشورهائي مي‌بود، که راه تند توسعه اقتصادي و اجتماعي را برگزيده بودند ــ در آينده خود چه مي‌خواهيم ببينيم؟ هشتاد سالي پيش، زنده کردن افتخارات باستان آرزوي ايرانيان شده بود؛ سوم شهريور آن خواب را به بيداري سختي انداخت. سي سال پيش مي‌خواستيم پنجمين قدرت غيراتمي جهان بشويم؛ بيست و دوم بهمن آن قدرت را “مثل برف آب“ کرد. بيست سال پيش بلندپروازي گروه‌هاي فرمانرواي ايران در صادر کردن انقلاب اسلامي و رسيدن به قدس از راه کربلا بود که با سرکشيدن جام زهر در شنزارها و تالاب‌هاي مرزي عراق فرو رفت.

   در پيرامون فرهنگي و جغرافيائي غم‌انگيز ما تقريبا هرچه هست گريختني است. بدا به حال ما اگر باز بخواهيم خود را از آنان بشمريم. تنها ترکيه است که يکبار ديگر در صد و پنجاه ساله گذشته سخن بدرد خوري براي ما دارد. بخش مهمي از جامعه ترکيه مي‌کوشد به اروپا بپيوندد و اين از نظر روانشناسي کمک بزرگي براي ماست. جهان اسلامي  ـ خاورميانه‌اي هنوز در مرحله پيش از کشف خوشبختي به عنوان غايت زندگي است. چيرگي مذهب بر تفکر، و افتادن بختک گذشته بر اکنون و آينده، توده‌هاي عرب را در خفقان هزار ساله‌اي نگه مي‌دارد که برخلاف ترکيه و بويژه ايران، پاياني براي آن نمي‌توان ديد (ايران با همه حکومت ارتجاعي مذهبي، تنها جامعه عرفيگراي جهان اسلام است، و همين بس که خود را از جهان اسلام بيرون بکشيم و ديگر خود را با اسلام تعريف نکنيم. معني عرفيگرائي جز اين نيست.)

   بينوائي اين فرهنگ اسلامي ـ عربي را از بسا شاخص‌ها مي‌توان دريافت اما يکي از آنها، آشکارترين، بس است: اندک بودن سرمشق‌هاي بزرگ انساني، مايه‌هاي الهام، نام‌هائي که بويه پيشتر و بالاتر رفتن را در مردمان بويژه در جوانان برانگيزند. مردان و زنان بزرگ در کشورهائي که امروز جهان اسلام شناخته مي‌شوند بسيار بوده‌اند. اما بيشتر آنان در واقع به اين جهان عربي ـ اسلامي وصله شده‌اند و بهمين دليل از ميانشان کساني که بتوانند از صافي راست‌آئيني مذهبي بگذرند و مهر قبول مراجع سياسي و مذهبي را بخورند چندان نيستند. عرصه چنان تنگ است که در يمن به دختران دبستاني مي‌آموزند که ملکه سبا را که نامش در قرآن آمده است به عنوان سرمشق خود بشناسند و در ايران براي نامگزاري اسلامي لشگرها و قرارگاه‌هاي سپاه پاسداران درمانده‌اند و به تکرار افتاده‌اند. صدها ميليون انسان با يکي دو کتاب و چند نام و يک خاطره تاريخي دستکاري شده دوردست، روياروي چالش‌هاي جهاني رفته‌اند که در هر ماه خود بيش از صد سال آنها مي‌آفريند.

   ما يک نسل پيش خواستيم آينده خود را به اين خاطره تاريخي ببنديم و فرهنگ خود را با آن مرده ريگ زنده کنيم، و مرگ آورديم و نه از آن کمتر، ابتذال و بينوائي مادي و معنوي شرم‌آور. ايده برانگيزنده ما در شهادت بيان شد که جواز هر تبهکاري و حماقتي است؛ و نظام ارزشي ما در وانهادن مسئوليت فردي و سپردن سررشته کارها به نيروهاي غيبي خلاصه شد که با انداختن سفره و سينه‌زني و چنگ‌زدن به ضريح و خوردن آجيل، مشکل‌ گشائي مي‌کنند ــ که اگر هم حاجت نيازمندان برنيايد، بهرحال منظور فرمانروايان دستار بسر بر مي‌آيد. استقلالي که در فضاي دگرگون شده جنگ سرد کالائي ريخته بر سر هر بازاري بود و به نامش آنهمه زيان مالي و سياسي به کشور زدند، به گروگان دادن منابع ايران به چين و روسيه انجاميد و ايران را به جائي رساند که مردم نرخ سبزي و ميوه را با دلار مي‌سنجيدند. کشندگان سادات، افتخارات ملي ما بشمار رفتند و نام کشتگان ناشناس و بيهوده يک جنگ تهاجمي شکست‌خورده، کوچه و خيابان‌هاي امت شهيدپرور را آذين کرد. (از امت شهيدپرور جز شهيد شدن چه هنري ساخته است ؟)

   اينهمه حتا در گرماگرم انقلاب و جنگ بر ايراني گران مي‌افتاد. ما نه اين افتخارات را لازم داريم نه دريوزگي از سوريه و سازمان‌هاي تروريستي عرب را ــ دريوزگي که به بهاي پرداخت‌هاي گزاف به آنها مي‌شود ــ نشانه قدرت ملي خود مي‌دانيم، نه زور شنيدن از قدرتمندان را استقلال مي‌شناسيم. اسلام و حکومت اسلامي و آخوند و جهان‌بيني آخوندي آنچه داشته است با قدرت تمام به مردم ما عرضه کرده است و ديگر پاسخي براي اين پرسش که ما در اين دنيا به چه کاريم ندارد.

***

   از ايراني نمي‌توان انتظار داشت که بي‌آرمان، بي‌بلندپروازي، باشد. ما به عنوان يک ملت نمي‌توانيم سرمان را پائين بيندازيم و زندگي خود را بکنيم. تاريخ، و همان اندازه، جغرافياي ايران دست از ما برنمي‌دارد. در سراسر سده نوزدهم و بخش بزرگتر سده بيستم، جغرافيا بود که سرنوشت ما را تعيين مي‌کرد. از هنگامي که توانستيم به برکت سياست خارجي استثنائي محمدرضا شاه از دهه چهل سده گذشته مسئله حياتي سياست خارجي و امنيتي ايران را حل کنيم و خطر هميشگي از شمال عملا برطرف شد، وزن خفه کننده تاريخ، تاريخ بد انتخاب شده، بر سياست و فرهنگ ما افتاد. ما بخش به بن‌بست رسيده تاريخ‌مان را آرمان خود ساختيم و در حالي که پس از صد سال آزمون و خطا و بيراهه و نيمه راهه رفتن داشتيم سرانجام به شاهراه تمدن باختري نزديک مي‌شديم، تصميم گرفتيم باز پاره‌اي از جهان اسلامي بشويم.

   اکنون به حالي افتاده‌ايم که براي پدران صد سال پيش ما چندان ناآشنا نمي‌بود. اما نقش تاريخ و جغرافياي ما بسيار تفاوت کرده است. تاريخ ديگر براي ايران، تنها هزار و چهار صد سالي نيست که گذشته از بخش کوچکتر خود به کار آينده ما نمي‌آيد. با افزايش آگاهي و زير تکان بيدار کننده انقلاب و حکومت اسلامي آخوندي، مردم آموخته‌اند که ديگر در پي زيستن تاريخ نباشند و بهتر مي‌دانند که چه درس‌هائي از آن بگيرند (اسلامي و آخوندي هر دو يکي است؛ جلوه راستين اسلام در قدرت، آخوندي است؛ آخوند است که در حفظ ظواهر شريعت بيشترين سود پاگير را دارد و ظاهر شريعت است که در حکومت اسلامي همه چيز است).

   جغرافياي ما که براي نسل‌هاي پياپي، لعنتي شمرده مي‌شد امروز بزرگترين فرصتي است که داريم. (وضع ما بي‌شباهت به لهستاني‌هاي آن زمان‌ها نبود. ظريفان مي‌گفتند بر تابلو بزرگ آويخته بر دروازه ورشو نوشته است “آماده معاوضه حاکميت استفاده نشده با همسايگي بهتر“). در سرتاسر منطقه پهناوري که يک سرش اورال است و سر ديگرش خليج فارس، جاي يک اقتصاد پويا و يک فرهنگ زاينده خالي است. آسياي مرکزي و ايران يکبار ديگر مي‌توانند در يک فضاي اقتصادي و فرهنگي بهم بپيوندند. ايران بار ديگر مي‌تواند يک شاهراه بين‌المللي بشود و چيزهائي هم براي گذار از آن درميان باشد. توده‌هاي بزرگي که در آسياي مرکزي و قفقاز و افغانستان دارند به يک معني پا به جهان مي‌گذارند، ايران پس از جمهوري اسلامي را که همچون فنري رها شده، سرشار از انرژي خواهد بود براي رسيدن به بقيه دنيا، به زندگي بهتر، لازم خواهند داشت.

   ايران ميان دو دريا با سيزده همسايه، از جمله در آن سوي خليج فارس، بهترين ژئو پوليتيک يا سياست جغرافيائي را از شبه قاره تا مديترانه در اين منطقه دارد. همه راه‌ها مي‌تواند، و در شرايط عادي مي‌بايد، از آن بگذرد. زايندگي فرهنگ و توانائي بالقوه اقتصاد ايران رقيبي در اين گوشه دنيا براي خود نمي‌شناسد. ايران ناگزير است آينده بزرگي داشته باشد. چشمه‌اي است که هزارها سال همچنان جوشيده است. مانند چين و هند است که هر چه بشود، نيروي دروني شگرف آن هست؛ صد سال و پانصد سال رکود تاثيري در آن ندارد و در نخستين فرصت از هرسو سرازير مي‌شود. ايران بسيار کوچک‌تر از چين و هند است و بزرگي آن تنها در همکاري نزديک با ديگران خواهد بود. گردش روزگار بار ديگر ايران را در مرکز منطقه طبيعي ما قرار داده است. آسياي مرکزي و قفقاز باز با ما مي‌توانند مستقيما و از نزديک دادوستد داشته باشند. ما بسياري از آنچه را لازم داريم از يکديگر مي‌توانيم بگيريم و از مجموع ما بازاري پديد خواهد آمد که در شمار مردمان و قدرت خريد و ظرفيت توسعه چيزي کم نخواهد داشت.

   در خاور ما چين و هند، با همه دسترسي جهاني خود، به اين مجموعه اقتصادي که به زور جعرافيا دارد برگرد هم مي‌آيد نيازمندند ــ چه از نظر ارتباطي و چه اقتصادي؛ از بازار داد و ستد تا منبع انرژي. “راه ابريشم“ افسانه‌اي بار ديگر واقعيتي در دسترس است و ايران در قلب آن قرار دارد. امکانات رشد براي همه ما نامحدود، و به قول انگليسي‌ها حدش به آسمان است. آنچه ما به عنوان يک ملت کالاساز manufacturer و بازرگان، نوجو و تشنة آموزش، و نشسته بر منابع اندازه نگرفتني، در چنين فضاي مناسبي لازم داريم، همت شايسته اينهمه موهبت هاست: بلندپروازي همراه با اراده رسيدن و انجام دادن.

   ايراني، مانند هر ملتي که مغلوب تاريخ و جغرافياي خود نشده است، به اين معني که موقعيت‌هاي ناسازگار را دوام آورده است و از آفرينندگي باز نايستاده است، شايستگي بهترين سطح تمدني را دارد که بشريت به آن رسيده است. ما بيش از هر ملتي در تاريخ جهان نماينده پيروزي بر جغرافيا بشمار مي‌رويم. از چهارراه دوهزار ساله هجوم‌ها تا سده پانزدهم؛ تا کشور پوشالي ميان دو امپراتوري اروپائي در سده نوزدهم، و غنيمت جنگ سرد در سده بيستم؛ جغرافياي ما در بيشتر تاريخ در قصد جان اين ملت بوده است. تاريخ ما نقشي مهربان‌تر از اين نداشته است و از هزار و چهارصد سال پيش برضد عنصر ايراني و غيرمذهبي ما عمل کرده است، تا جائي که امروز در سده بيستم، در شکستي ديگر از تاريخ، گرفتار چنين حکومت باور نکردني هستيم.

   ناگفته پيداست که آرزوهاي ملي ما در گذشته تناسبي نه با ظرفيت و توانائي بالقوه ما داشته است و نه حتا نيازهاي فوري ما را برآورده است. از اين ميان “بلندپروازي“ بازسازي جامعه بر الگوهاي اسلامي، و بسيج مسلمانان در زير درفش “انقلاب باشکوه“ يک نکبت تمام عيار بوده است و هر بازانديشي آينده ما مي‌بايد از همين جا آغاز شود. ما با سنجيدن خود با معيارهاي اسلامي ـ خاورميانه‌اي به پائين‌ترين سطحي که مي‌شد فرو غلتيده‌ايم و براي بالا کشيدن خود مي‌بايد از آنچه ما را به اين روز انداخت فاصله بگيريم. يک نگاه به سخنان سياستگران و روشنفکراني که هنوز دلمشغولي‌شان پيش انداختن گرايش ملي مذهبي است و تاخت و تازشان در ميدان سياست و انديشه، به اصلاح ديني ختم مي‌شود نشان مي‌دهد که چه اندازه کار داريم.

   رستگاري ما در بزرگي و تمايز ما خواهد بود، در والائي جامعه و سياست و فرهنگ، و زايندگي اقتصادي که کمک کند و همه مردمان اين منطقه را بالا بکشد. پس از يک دوره طولاني که سطح پائين انديشه و اخلاق در راهنمايان فکري و سياسي، جامعه ايراني را از شناخت والائي، از ميل رسيدن به بالاترين و بهترين، ناتوان کرد و همت ملي ما را به پستي کشانيد، شناخت والائي و رسيدن به آن، ايده برانگيزنده‌اي است که ما را از گذشته و پيرامون نزديک خودمان بدر خواهد آورد. ما ملت قابل ملاحظه‌اي هستيم. از سه هزار سالي پيش بر جهان دور و نزديک تاثير گذاشته‌ايم. در طول همين نسل بسياري، از ما آموختند و بيش از اينها خواهند آموخت؛ و بسياري به دنبال ما خود را به چاه انداختند.

   در ما آن اندازه مايه هست که هنوز بتوانيم به بسا دستاوردها شناخته شويم و بسا سهم‌ها در پيشرفت بشريت بگذاريم. بايد با همه نيرو به بالاترين‌ها برسيم و در جاهائي از بالاترين‌ها نيز درگذريم. اينها روياپروري و لاف بيهوده نيست؛ مايه‌هاي والائي هيچگاه در ايران نمرد. بزرگي‌هاي پيشين در ما زنده است و همچنان مانند دوره‌هاي پستي و رکود ملي در گذشته ما را به پيش خواهد راند. حتا هزار و چهار صد ساله اسلام در ما و تنها ما، به زنده نگه داشتن “ايده ايران“ و سربلندي ايراني بودن، ياري داده است. عنصر ايراني، انيران و دشمن ايران را نيز به خدمت خود گرفت.

   و باز يک نشانه ديگر: چند ملت در زير چنين حکومتي مي‌توانند اينهمه جوشش انرژي و سرزندگي از خود نشان دهند؟

  

***

   با جمهوري اسلامي‌جهان جاي بسيار بدتري شد. يک کشور کليدي که نه تنها در منطقه جغرافيائي خود بلکه در سرزمين‌هاي دوردستي مانند مالزي سرمشقي براي توسعه سريع اقتصادي و اجتماعي به شمار مي‌رفت به قرون وسطا سقوط کرد، و از آن بدتر سرمشقي براي يک گونه ويژه واپسگرائي و توحش شد که به نام بنيادگرائي و تروريسم اسلامي ‌مي‌شناسيم. (بنيادگرائي از تروريسم اسلامي‌ جدا نيست؛ ماموريت آن برقراري حکومت اسلامي ‌از روي سرمشق محمد و خلفاي راشدين در جهان است که از سرنگوني حکومت‌هاي کشور‌هاي اسلامي ‌آغاز مي‌شود و سپس به سراسر جهان مي‌رسد. جهاد، ارزش برتر اين بنيادگرائي و استراتژي پيکار آن است. اما جهاد براي کساني که در يک درگيري مسلحانه بيش از چند روز نمي‌پايند، تنها در تروريسم و کشتار کور مصداق مي‌يابد.)

   ايران که پيش از آن لنگر ثبات در يکي از پرآشوب‌ترين مناطق جهان بود، خود به صورت بزرگ‌ترين عامل بي‌ثباتي درآمد. با برهم خوردن محور ايران ـ امريکا  که سه دهه آرامش را در آسياي جنوب باختري برقرار کرده بود در‌ها بر روي هر ماجراجوئي گشوده شد. پيامدهاي آن بي‌فاصله در کودتاي کمونيستي افعانستان و سرازير شدن نيرو‌هاي شوروي و اندکي بعد در هجوم عراق به ايران و جنگ 1980ـ 1988 پديدار گرديد و تا تجاوز عراق به کويت و جنگ‌هاي اول و دوم خليج فارس کشيد. جهان هنوز و تا مدت‌ها مي‌بايد بهاي انقلاب اسلامي ‌در ايران را بپردازد.

   شايد همين گذار تند و کوتاه بر پيامد‌هاي استراتژيک برآمدن جمهوري اسلامي ‌در ايران، بتواند اهميت ويژه‌اي را که ايران در منطقه خود و از آنجا در جهان دارد نشان دهد. بي‌هيچ مبالغه مي‌توان تصور جهاني را کرد که پس از اين حکومت نابکار، بخشي از مشکلات خود را برطرف شدني خواهد ديد.

   نخست، بنيادگرائي و تروريسم اسلامي. با جمهوري اسلامي‌آنچه به درستي جنگ سوم جهاني نام گرفته است پايان نخواهد يافت. بنيادگرائي پيش از جمهوري اسلامي‌ بود و تروريسم، استراتژي و سلاح ناتوانان است و بنيادگرايان، بي جمهوري اسلامي ‌نيز بدان دست مي‌زدند و خواهند زد. ولي اگر بنيادگرائي در ايران سرنگون شود مردمي‌که با انقلاب خود چنان مايه الهامي‌ به همه بنيادگرايان دادند خواهند توانست سرمشقي از گذار به دمکراسي براي توده‌هائي باشند که ميان ديکتاتوري و بنيادگرائي پا در گل‌اند. اگر رژيمي‌که به عقيده دولت امريکا بزرگ‌ترين پشتيبان تروريسم در جهان است جايش را به دولتي بدهد که فعالانه در کارزار جهاني ضد تروريسم شرکت خواهد جست کفه بسيار بيش از اينها به زيان تروريست‌ها سنگين خواهد شد. در ويژگي ضدتروريستي رژيمي‌ که بجاي جمهوري اسلامي‌ بيايد ترديد نمي‌توان کرد زيرا خود چندگاهي آماج حملات انتقامي ‌بازماندگان حزب‌الله خواهد بود.

   ايران آينده در هماهنگي با جنبش دمکراسي و حقوق بشر جهاني پا به دوران پس از رژيم اسلامي ‌خواهد گذاشت و طبعا يک عامل موثر در پيشبرد چنان ارزش‌هائي خواهد شد. چنان حکومتي، روبرو با دشواري‌هاي کمرشکن بازسازي ويرانه پس از جمهوري اسلامي، کمترين سود را در دنبال کردن برنامه تسليحات اتمي‌ و افزايش تنش‌هاي بين‌المللي و بيشترين سود را در مساعد کردن فضا براي سرمايه‌گذاري و پيوستن ايران به جريان عمومي ‌اقتصاد جهاني در پيشرفته‌ترين سطح آن خواهد داشت. رهبران جنبش مردمي‌که ايران را از جمهوري اسلامي ‌آزاد خواهد کرد زنان و مرداني امروزين‌اند که از همتايان غربي خود باز شناخته نمي‌شوند؛ و جامعه‌اي که دارد اندک اندک خود را از زير اين بار گران بيرون مي‌کشد در آرزو‌هايش غربي است. مردم ايران خواستار پيوستن به جهان فراتر از مرز‌هاي همسايگان خويش‌اند. در ايران به الگوهاي خاورميانه‌اي کمتر و کمتر مي‌توان برخورد. جوانان هرچه بيشتر از رويکردها و رسم‌هاي جامعه‌هاي اسلامي ‌دورتر مي‌افتند. ايران پس از جمهوري اسلامي ‌مانند ترکيه در‌هاي اتحاديه اروپا را نخواهد کوبيد ولي از جامعه ترک به مراتب به شيوه زندگي و تفکر اروپائيان نزديکتر خواهد بود. تفاوت چشمگير را هم اکنون ميان اجتماعات بزرگ ايراني و خاورميانه‌اي‌ها در کشور‌هاي باختري مي‌توان ديد.

   آمادگي بيشتر ايران براي يک نظام دمکراتيک، ساخته بر اعلاميه جهاني حقوق بشر، برجسته‌ترين ويژگي آن و بهترين نشانه نقش سازنده‌اي است که ايران در جهان پس از جمهوري اسلامي‌ خواهد داشت. در سرتا سر جهان اسلامي‌ ــ کشور‌هائي با اکثريت مسلمان، حتي در کشور‌هاي غربي با جمعيت‌هاي بزرگ مسلمان ــ تنها ايران است که نه تنها از بيماري واگيردار بنيادگرائي آزاد است، خود را از پيروي رهبران مذهبي نيز آزاد کرده است؛ و براي روياروئي با خطر بنيادگرائي به مسلمانان ميانه‌رو نيز نيازي ندارد. جدال ميان اسلام توتاليتر و اسلام “مکراتيک” به سود عرفيگرايي پايان يافته است. ديگر ميانجيگري مسجد لازم نيست زيرا کمتر کسي به مسجد مي‌رود.

   برداشته شدن بند مذهب از سياست را جنبش زنان و رشد سازمان‌هاي مدني، باز بيشتر به رهبري زنان، کامل مي‌کند. زنان ايران پديده‌اي يگانه‌اند. در زير يک حکومت متعهد به اجراي شريعت، در نبردي فرسايشي، با مبارزه‌اي نفسگير ــ نفس حکومت ــ جز پوسته ضعيفي از شريعت نگذاشته‌اند. از هر دري گشوده بوده وارد شده‌اند و بسيار در‌ها را گشوده‌اند. در جهان اسلامي، سنت‌هاي غيرانساني به کمک احکام تبعيض‌آميز شريعت مي‌آيند، و توده‌هاي رويهمرفته تن در داده، زنان را قرباني رفتار‌هاي وحشيانه‌اي چون ناقص کردن دختران و جنايات ناموسي و ازدواج‌هاي اجباري مي‌کنند. در ايران پاره‌اي از اين تبهکاري‌ها هنوز زير حمايت حکومت اسلامي‌روي مي‌دهد. ولي اينها پديده‌هائي رو به کاهش‌اند. زن ايراني بر رويهم  از آن مقررات و سنت‌ها روي برگردانده است و طبقه متوسط بزرگ ايران، و پيشاپيش آن نسل جوان‌تر زناني که بيش از شصت درصد گروه انبوه دانشجويان را تشکيل مي‌دهد، در شرايط مساعدتر سياسي و اقتصادي به آساني جامعه را از آثار قرون وسطائي پاک خواهد کرد.

   شمار سازمان‌هاي مدني ايران، سازمان‌هاي داوطلبانه‌اي که هرچند زير نظر وزارت کشورند جائي براي خود در زير آفتاب دست و پا مي‌کنند به هزاران مي‌رسد. بسياري از آنها در روستا‌ها کار مي‌کنند و حوزه فعاليت‌شان پهنه جامعه را دربر مي‌گيرد و به آساني خواهند توانست به زندگي حزبي آينده ايران انرژي لازم را بدهند. از اين نظر نيز ايران در منطقه خود استثنائي است و نمونه و انگيزه‌اي براي ديگران خواهد شد: مردمي‌که بيشترشان مسلمانند ولي با ارزش‌ها و نهاد‌هاي غربي به آسودگي مي‌زيند.

***

   گذشته از عرصه حياتي امنيتي، بيشترين تاثير تغيير رژيم در ايران در اقتصاد جهاني خواهد بود. ايران اکنون يک بازار صادراتي چهل پنجاه ميليارد دلاري است، با اقتصادي که از سرمايه‌گذاري داخلي و خارجي در آن چندان نشاني نيست و هر روز به درآمد نفت و گاز وابسته‌تر مي‌شود. سهم ايران در بازار جهاني ناچيز است. فساد و گريز سرمايه جائي براي توسعه اقتصاد نمي‌گذارد. به گفته مقامات حکومتي در خونروشي که شتاب مي‌گيرد بيش از دويست ميليارد دلار سرمايه ايراني به دبي رفته است و اين تنها آشکارترين است. مافياي اسلامي‌ در دو سه شهر جهان بازار املاک  را به بالا‌ها رانده است. چنين ارقامي ‌هر چه هم براي اقتصاد توسعه نيافته و تشنه سرمايه‌گزاري ايران بزرگ جلوه کند در برابر ظرفيت جامعه و اقتصاد ايران به شمار نمي‌آيد. ايران بازار بالقوه بزرگتري از جمعيت شصت هفتاد ميليوني خويش است زيرا ايرانيان جز به بيشترين و بهترين خشنود نمي‌شوند. در يک نظام دمکراتيک که حکومت پاسخگوي مردم باشد و غم توسعه و رونق کشور را بخورد ايران بار ديگر، و با ابعاد بزرگتر، يک نيروگاه واقعي اقتصادي با اشتهاي سيري ناپذيربراي کالاها و تکنولوژي جهان پيشرفته خواهد شد. آنها که با گستره کالاهائي که هم اکنون در ايران توليد و عرضه مي‌شوند و دستي که ايرانيان در انفورماتيک پيدا کرده‌اند (سه هزار و بيشتر شرکت تکنولوژي رايانه، و فارسي به عنوان يکي از مهم‌ترين زبان‌هاي وبلاگ) آشنائي دارند مي‌دانند که انرژي و بلندپروازي اين ملت اگر فضاي سياسي مناسبي داشته باشد تا کجا‌ها خواهد رفت.

   به عنوان يک شريک بازرگاني، جهان هنوز ايران را به درستي نمي‌شناسد. در قلب منطقه‌اي ميان دو دريا، و حلقه ارتباط زميني و دريائي آسياي مرکزي با غرب، ايران که همواره در تاريخ خود نقش کليدي در اين گوشه آسيا داشته است مي‌تواند بار ديگر سهم شايسته‌اي در توسعه بازاري داشته باشد، از افغانستان تا ارمنستان و از قزاقستان تا خليج فارس، که تازه دارد نياز‌ها و امکانات خود را کشف مي‌کند. نيروي انساني آموزش يافته ايران را در سرتاسر همسايگي آن نمي‌توان يافت و هيچ کدام آنان به اندازه ايرانيان دانش‌اموختگان بهترين دانشگاه‌هاي باختري ندارند. از اينها گذشته سنت پرورش يافته کارآفريني ايرانيان و منابع قابل ملاحظه زيرزميني ايران است و ارتباط سودمندي که اجتماعات بزرگ و موفق ايراني از اسرائيل تا امريکا مي‌توانند ميان سرزمين مادري و کشورهاي ميزبان خود برقرار کنند.

   هيچ سخني درباره آنچه ايران آزاد شده از جمهوري اسلامي‌ مي‌تواند به جهان بدهد بي‌اشاره‌‌اي به ظرفيت فرهنگي اين ملت کامل نخواهد بود. ايران در سه هزاره گذشته کارگاه فرهنگي عمده حوزه ميان هندوستان و اروپا بوده است. در زمان‌هائي نفوذ فرهنگي ايران به حوزه‌هاي ديگر نيز، هندوستان بيشتر و اروپا کمتر، سرريز کرده است. ميراث فرهنگي ايران هنوز مي‌تواند گوشه‌هائي از زندگي را رنگين‌تر يا تحمل پذيرتر سازد. دنيا در سده نوزدهم خيام را کشف کرد و در سده بيستم نوبت مولوي رسيد. طبيعت بيزار کننده جمهوري اسلامي ‌از جاذبه فرهنگي ايران در بيست و چند ساله گذشته کاسته است و پائين افتادن جايگاه ايران در جامعه جهاني به کم اعتنائي به ايران انجاميده است. در خود ايران رونق فرهنگي دو دهه پيش از انقلاب اسلامي ‌به دشواري در اينجا و آنجا به زندگي خود ادامه مي‌دهد و فضا براي شکفتگي فرهنگي مساعد نيست ولي حتي در چنين شرايطي جهانيان با پديده شگفت سينماي ايران روبرو مي‌شوند و رمان فارسي دارد از آب و گل بدر مي‌آيد.

   بالاگرفتن خرافات در جامعه ايراني نمي‌بايد نگرنده را به اشتباه اندازد. اين درست است که  رژيم در صورت تازه بسيجي خود مي‌کوشد به ضرب تبليغات و با صرف پول‌هاي بادآورد بي حساب توده‌هاي مردم را سراپا به صحراي کربلا و چاه جمکران بکشد و اين درست است که بسياري کسان از نوميدي و درماندگي چشم به معجزه دوخته‌اند، ولي بخش‌هاي پيشرفته‌تر جامعه پادزهر خرافات را در آستين خود دارند. تفاوت ميان سرامدان فرهنگي، حتي طبقه متوسط فرهنگي (اينتليجنتسيا) با بخش‌هاي  واپسمانده توده مردم در کمتر کشور جهان به اندازه ايران است. چنين تفاوت فرهنگي، آبستن تنش‌هاست و در مورد ايران آبستن يک باز زائي فرهنگي. رنسانس سده پانزده و شانزده و روشنگري سده هژده در شکم چنان تنشي زاده شدند. زيرا توده‌هاي مردم احترام استثنائي براي اهل قلم، براي روشنفکران و دانايان، حتي اگر برخلاف عقايد خود، داشتند و آماده بودند آموزه‌هاي آنان را با عادت‌هاي ذهني و تعصبات خويش آشتي دهند. در ايران نيز چنين است. چنانکه در صد ساله گذشته بيش از يکبار نشان داده شد بخش‌هاي واپسمانده به تندي مي‌توانند از پيشروان جامعه پيروي کنند.

***

   پس از جمهوري اسلامي، بيش از هر جاي جهان تفاوت‌هايش را در خود ايران آشکار خواهد کرد. ايران سه دهه گذشته گوئي درگير مسابقه‌اي بوده است براي نشان دادن ژرفاهائي که يک جامعه مي‌تواند در آن فرو رود. ايرانيان همه استعداد خود را بسيج کردند تا ابتذال و واپسگرائي را به درجاتي که براي يک نسل پيشتر خودشان باور نکردني مي‌بود برسانند؛ آنها توانستند يکي از غيرانساني‌ترين و ناهنگام‌ترين نظام‌هاي حکومتي جهان را فرمانرواي خود گردانند و از اين شگفتي نيز برآمدند که چند سالي آن نظام حکومتي را از محبوبيت و ستايش نزديک به پرستش مذهبي برخوردار گردانند.

   ما هيچگاه از ستايش خود غافل نمي‌مانيم و در تحليل آخر حق داريم از خودمان نااميد نشويم. ولي تا به آن تحليل آخر برسيم بسيار مي‌شود که نوميدي غلبه مي‌کند. هر يادآوري اين سه دهه گذشته با چنين حکومتي و با جامعه‌اي که در بينوائي و فساد و دروغ، در اعتياد و روسپيگري و خرافات دست و پا مي‌زند و والاترين آرمان مردمانش بدر بردن رخت خود به اروپا و امريکاست روان انسان را تيره مي‌کند. مردمي‌که به روايتي ده هزار امامزاده را مي‌پرستند، و چاه زنانه و مردانه جمکران برايشان بس نيست، و به هر نئون سبزرنگي که در جائي به نامي ‌روشن باشد نماز مي‌برند؛ و در انتخابات به وعده صريح ماهي نيم ميليون ريال بهر ايراني، يا شعار مبهم‌تر آوردن پول نفت به سفره مردم، و توسل به يک زنده پنهان هزار و چند صد ساله راي مي‌دهند، آيا بنا به اصل مشهور، شايسته چنين حکومتي نيستند و آنچه درباره آينده مي‌گوئيم “خيالاتي نيست که دل‌هاي ما مي‌پزند؟”

   امروز پس از همه دگرگوني‌ها، جاي دلسردي بيش از هر زمان است. نظام سياسي تازه‌ترين پوست خود را انداخته است، و ايران را حکومتي اداره مي‌کند که در حوزه‌هاي مذهبي نيز سر‌ها را از جمود و واپسماندگي‌اش به تاسف تکان مي‌دهند. نوميدي از اوضاع مرزي نمي‌شناسد و در اين چاه بي بن هنوز مي‌توان پائين‌تر رفت.

   ما مي‌توانيم در شمردن کاستي‌هاي اخلاقي و فرهنگي هم ميهنان خود بيش از اين‌ها برويم و براي بي حرکتي بهانه‌هاي فراوان‌تر بدست آوريم. ولي اتومبيل جامعه را موتور پيشرو‌ترين لايه‌هاي اجتماعي به جلو مي‌راند نه آشغال‌هاي انباشته در صندوق پشت آن. سه دهه پيش اتومبيل جامعه ايراني با وزن سنگين صندوق پشت آن رو به پس رفت ولي مشکل آن بود که براي نخستين‌بار در تاريخ انقلابات جهان، موتور، همرنگ صندوق پشت شد. انقلاب مشروطه که انقلاب عصر روشنگري ايران بود، و چپگرايان و اسلامياني مي‌خواهند آن را به مشروط کردن پادشاهي فرو کاهند، در جامعه‌اي قرون وسطائي روي داد و نيروي پيش راننده آن طبقه متوسط کوچکي بود که تازه داشت با الفباي مدرنيته آشنا مي‌شد. در عصر خود ما هند با همه مشکلات اجتماعي و فرهنگي که ما در برابرش به حساب نمي‌آئيم به برکت طبقه متوسطش دارد از پائين ــ برخلاف چين که نمونه ديگري با آينده مبهم است ــ ساخته مي‌شود. اين کشوري است با صد‌ها زبان و هزاران خدا و دهها ميليون تن که همه دوران زندگي‌شان در خيابان مي‌گذرد و با اينهمه امروز يکي از پوياترين جامعه‌هاست و مي‌رود که ببر تازه آسيائي شود.

   بيش از همه، خوشبيني ما به ايران پس از جمهوري اسلامي به طبقه متوسطي بر مي‌گردد که هيچ همانندي به سه دهه پيش ندارد و در توانائيش هست که بر مشکلات کوه آساي سياسي، بر جمهوري اسلامي‌ و بر ويراني همه سويه‌اي که از آن بدر خواهد آمد، چيره شود. گذشته ايران، آن بخشي که به دستاورد‌هاي ملي بر مي‌گردد، انگيزه و پشتگرمي ‌هميشگي است که ما را از بسياري ملت‌هاي ديگر متمايز مي‌کند و نمي‌گذارد به مدت طولاني با بدبختي و پستي اکنون بسازيم. در واپسمانده‌ترين لايه‌هاي سنتي جامعه ايراني نيز يک احساس مبهم سربلندي تاريخي هست که سرانجام نمي‌گذارد تن به درماندگي بدهند.

   آنها که اين تصوير ايران پس از جمهوري اسلامي ‌را بيش از اندازه خوشبينانه مي‌يابند نبايد فراموش کنند که رژيم آخوند و بسيجي بزرگ‌ترين مصيبت تاريخي ما نيست. ايران بارها ققنوس‌وار از خاکستر برخاسته است و اين بار نيز برخواهد خاست. جمهوري اسلامي‌ در بدترين جلوه‌هاي خود نيز به پاي حمله اول عرب نمي‌رسد. ما کشوري داريم که بود و نبود و نيک و بدش همواره براي جهان اهميت داشته است. اگر با جمهوري اسلامي ‌جهان جاي بسيار بدتري شد؛ ايران پس از جمهوري اسلامي‌ مي‌تواند جهان را جاي بسيار بهتري کند.

    براي ما آينده اي هست که تاريخ را از ما شرمسار نخواهد کرد.

 

 

نام‌های کسان

نام‌های کسان

آ

آتاترك 27، 28، 169، 176

آجوداني ماشاءالله 318

آخوندزاده 12

آدامز جان 391

آدميت فريدون 8

آدنائر كنراد 250

آرتور آرو 385

آرنت هانا 130

آرون ريمون 80، 294

آژزيلاس 240

آسترومر مايكل 416

آقامحمدخان 24

آل‌احمد جلال 12، 78، 84، 174، 179، 180، 183، 188، 356

آيرونسايد 25

آيزنهاور 100، 415

آيشمن 130

الف

ابتهاج ابوالحسن 51

ابن‌خلدون 223

ابوسعيد 317

احساني كاوه 109

احمدشاه 22، 24، 40، 63

اديب پيشاوري 205

اراسموس 136، 259، 376

ارتگااي گاست 5، 310

اردشير 121

ارسطو 143، 356، 373

ارسنجاني حسن 52، 53، 54، 58، 184

ارول 264

ارهارد لودويگ 250

اسپينوزا 136، 259، 376

استالين 34، 38، 52، 116

اسكندر 240، 326، 374

اسماعيل شاه 24

اسميت آدام 195، 196، 258، 259، 286، 287

اش تيموتي گوردون 368

اشپنگلر 39

افغاني جمال‌الدين 145، 173، 178، 179، 188

افلاطون 7

اقبال لاهوري 188، 319

اقبال منوچهر 59

اكهام ويليام 343

اگوستين سنت 357

المهدي 372، 389

امامي سعيد 98، 113، 157

امين‌الضرب 389

اميركبير 8، 22، 166، 170

اميرمويدسوادكوهي 24

اميني 52

اندرودي 63

اورانژ 6

ب

بادرماينهوف 325

بازرگان مهدي 78، 120، 133، 146، 158 356، 357

بازمن آدا 320

باقرخان 8

باكونين 325

باهنر 162

بايزيد 317

بختيار شاپور 72، 74

برژنف 116

برك اهود 418

برگسون 69

برلين آيزيا 379

برنشتاين ادوارد 367

بروجردي 243

بلاكوي رابرت 416

بلوم لئون 80

بن‌بلا 92

بن‌لادن 221، 241، 257، 329، 340، 347، 348، 406

بنتام جرمی 376، 427، 428

بنديكت پانزدهم 278

بنديكت شانزدهم 149، 278

بورقيبه 141

بهار محمدتقي 225، 226

بهشتي محمد 162

بهنام جمشيد 172، 201

بيدل اسميت 63

پ

پائولوس قديس 235، 327

پاسكويچ ژنرال 169

پاول كالين 264

پتر كبير 28، 168

پري درياسالار 182

پلاتنر مارك 391

پورداود 171

پونياتوفسكي 82

ت

ترومن 39

تقي‌زاده حسن 5، 9، 25، 52، 171، 172، 173، 174، 175، 176، 179، 180،

توتو اسقف 273، 274، 314

توين‌بي آرنولد 69، 133، 134

تيبو آزاده كيان 109

تيمورتاش عبدالحسين 25، 177

ج

جات توني 80، 81

جفرسون توماس 391

جمالزاده محمدعلي 170، 174، 175

جنتي 356

چ

چارلز اول 387

چاسر 213

چرچيل 29، 34، 51، 415

چيرول والنتاين 415

ح

حافظ 138، 281، 317

حجاريان سعيد 159، 160

حسين امام 79، 147

حكيمي ابراهيم 37

حلاج 317، 318

خ

خاتمي محمد 107، 112، 113، 114، 115 133

خاقاني 225

خامنه‌اي علي 94، 112، 114، 115

خانبابا تهراني مهدي 87

خرقاني 317

خروشچف 62

خزعل 43

خشاريارشا 240، 424، 429

خلخالي 369

خميني روح‌الله 12، 42، 58، 70، 72، 73، 74، 77، 79، 91، 92، 93، 94، 95، 98، 99، 100، 116، 120، 121، 123، 145، 158، 171، 185، 187، 221، 247، 257، 333، 340، 341، 348، 356، 357، 420

خيام 240، 275، 281، 436

د

داريوش بزرگ هخامنشي 240، 372

دالاديه ادوارد 81

داور علي‌اكبر 5، 8، 25، 52، 177

دژرژينسكي 206

دستن ژيسكار 82

دكارت 166

دمستن 160

دنگ شيائوپنگ 99، 101، 103

دوتوكويل 310، 381، 388، 392

دوست محمدخان 24

دوستدار آرامش 240

دوگل 28

ديانا 198

ديويس نرمن 342

ر

رابين اسحق 418

راتناو 51

راستو 55

ربسپير 206، 258، 325

رسولزاده امين 171

رشدي سلمان 257

رشديه حسن 398

رضا رشيد 257

رضائي رضا 63

رضاشاه (رضاخان، سردار سپه) 22، 23، 25، 26، 27، 28، 29، 30، 33، 34، 35، 39، 36، 37، 38، 40، 41، 42، 44، 49، 51، 52، 55، 57، 78، 122، 176، 179، 183، 243، 352، 364، 365، 376

رفسنجاني 93، 94، 97، 98، 100، 106، 112، 113، 114، 115، 116، 148، 369

رودكي 212

روزولت (فرانكلين د.) 34، 46، 60

روزولت كيم 46

روستان ادموند 379

روسو 128، 258، 411، 428

ريبن تروپ 37

ريگان 422

ز

زاهدي فضل‌الله 42، 43، 44، 46، 47، 50، 54

زرتشت 303، 428

زرقاوي 347، 348، 406

ژ

ژزف دوم 27

س

سپهسالار 166

ستارخان 7

سركوهي فرج 109

سروش عبدالكريم 133

سزار ژوليوس 39، 40

سعدي 138، 161، 314، 319، 426

سعيد ادوارد 168

سن آمارتيا 333

سنائي 317

سنجابي كريم 63

سوكارنو 40

سهيلي علي 34

سيمتقو اسمعيل‌آقا 24

ش

شاپور اول 121

شادمان فخرالدين 179، 180، 181، 183، 187، 188، 191، 201

شريعت سنگلجي 154

شريعتي 12، 79، 84، 145، 179، 193، 257، 356، 357

شريف‌امامي جعفر 74، 114

شكسپير 212

شل سوزان 385

شوستر 15، 19

شوكت حميد 87

ص

صدام حسين 198، 341، 419

صفوي نواب 188

صنيع‌الدوله 36

ط

طباطبائي سيدضياء 23، 35، 38، 39

‌ظ

ظل‌السلطان 14

ع

عباس ميرزا 19، 166، 168

عبدالوهاب 257، 327، 328

عرفات 198، 418

عطار 317

علا حسين 43

علم اسدالله 52

عمر 236

غ

غني سيروس 31

ف

فارابي 119

فاطمه 357

فاطمي حسين 40، 48، 50، 52

فالك ريچارد 340

فراي ريچارد نلسون 232، 240

فردريك دوم 221

فردريك كبير 27

فردوسي 98، 122، 228

فرگوسن آدام 381

فليپ مقدوني 160

فوكوياما فرانسيس 113، 249، 250

ق

قذافي 341، 418

قزويني محمد 171

قطب سعيد 257

قوام احمد 23، 34، 37، 38، 47، 50، 54

ک

كاترين (بزرگ) 168

كارتر 73، 91

كارلايل توماس 426

كاشاني 243

كاظم زاده 172

كاظمي مشفق 171، 176

كالوين 259

كامشاد حسن 30

كانت 278، 363، 373، 376

كراسوس 418

كرامول 387

كرتير 121

كرنسكي 69

كسروي احمد 395، 398

كشگر علي 9

كلبر 27، 51

كندي 52، 54

كنراد جوزف 312

كورش 166، 307

كولانژ فوستل دو 383

كوهن جين 385

كينگ جيمز 235

كينگ مارتين لوتر 314

گ

گاندي 275

گرامشي آنتونيو 6، 385

گريبايدوف 169

گلنر ارنست 383، 391

گنجي اكبر 123، 156، 160

گوبلز 206

گوبينو 180

گورباچف 99

گوردن سرتوماس 415

ل

لاك جان 376، 381، 428

لئونيداس 424

لنين 66، 69، 206، 258، 275، 325، 367

لوئي چهاردهم 27

لوئي شانزدهم 82

لوئي ناپلئون 40

لوئيس برنارد 205

لوتر مارتين 131، 144، 147، 155، 235

لي كوان يو 335

لينكلن 83

م

مائو 335

ماديسون جميز 391، 392

مارسيليوس پاودا 343، 375

ماركس 25، 363، 367

ماكياولي 343

ماندلا 273، 275، 314

ماندلا ويني 274

ماني 318

ماهان آلفرد 415

متيني جلال 63

محاثير محمد 336

محمد 135، 139، 142، 236، 326، 327، 329

محمدرضاشاه (شاه، پادشاه) 22، 25، 30، 33، 38، 39، 41، 50، 52، 53، 54، 55، 56، 57، 60، 62، 65، 67، 70، 72، 73، 78، 82، 83، 104، 122، 184، 186، 242، 243، 244، 247، 248، 336، 353، 364

محمدعلي پاشاه 168

محمدعلي شاه 19، 27

مدرس فرخنده 9

مستعصم 398

مسيح 142، 143

مشكيني 357

مصدق دكترمحمد 8، 22، 23، 25، 26، 29، 34، 35، 36، 37، 38، 39، 41، 42، 43، 44، 45، 46، 47، 48، 49، 50، 52، 54، 55، 57، 60، 63، 77، 81، 122، 158، 179، 243، 364

مطهري 78، 356، 357

مظفرالدين شاه 14، 19، 255

مظفري مهدي 164

مك‌دونالد وسلي 310

مكي حسين 22، 45

ملاعمر 340

ملك عبدالعزيز 329

ملكي خليل 45، 274

منصور حسنعلي 52

موسوليني 418

مولوتف 37

مولوي 228، 230، 236، 286، 317، 318، 398، 436

مويارادمورانس 63

مهدوي شيرين 389

مي جي 21، 181، 192

ميچنيك آدام 368

ميلاني عباس 201

ميلسپو 15

ن

ناپلئون 25، 40، 133، 168

ناتل خانلري پرويز 244

نادرشاه 22، 24، 55

ناصر خسرو 311

ناصر، عبدالناصر 40، 92، 418

ناصرالدين شاه 14، 60، 170

ناطق نوري 107

نايپال وي. سي. 219، 222

نرمن 25

نظام‌الملك 121

نظامي گنجوي 240، 398

نكرومه 40

نوري فضل‌الله 121، 171

نهرو 40

نيچه 235، 320

و

وات جيمز 372،

والزر مايكل 382، 383

وان‌گوگ 349

وان‌گوگ تنو 257

وايتاكر بريان 416

وايلد اسكار 112

وبر 56

وقاص سعد 326

وودهاوس 46

ويلبر 46

ويليامز برنارد 305

ه

هابرماس 377، 385، 386

هابس 289، 426، 427، 428

هامر شولد 313

هاميلتون آلكساندر 391

هانتينگتون ساموئل 334، 335

هاول واكلاو 98، 158، 367

هرود 133

هرودوت 231

هگل 6، 230، 320

هندرسن 48

هوشنگ مهدوي عبدالرضا 63

هوفمن 90

هويدا اميرعباس 59، 73

هويزر 83

هيتلر 60، 78، 79، 80، 206

هيوم ديويد 258، 259، 278، 381، 386، 387، 389

ی

يوشيج نيما 214

واژه‌نامه

واژه‌نامه

 ‌

آ

آبلرزه

Tsunami

آزرم

Dignity

آخرزمانی

Millenarian

آرمانشهر

Uotopia ‌

آموزه

Doctrine

 ‌ ‌

الف ‌

اجتماع

Community

احيای دينی

Revivalism

اختر

Planet

اقتدارگرا

Authoritarian

اخلاقيات

Ethics

امر

Cause

اندرکنش

Interaction

انسانگرائی

Humanism

انگاری

Virtual

 ‌

ب ‌

باززائی

 Revival

باشنده (ساکن)

Inhabitant

بافتار

Context

بالفعل (شناسائی)

De facto

باور  اندر

Make  believe

بجای آورنده

Observant

باورپذيری

Credibility

بخشابخشی

Segmental

بد دلی

Antipathy

برنامه کار (دستور کار)

Agenda

برنامه ريزی (اقتصاد)

Dirigisme

بسته کاری

Montage

بندادگر

Sponsor

بود و باش (سکونت)

Inhabit

بورسبازی

Speculation

بوميگرائی

Nativism

بی اعتقادی

Cynism

بيان نامه

Manifest

بيانيه

Declaration

بيتوانی

Impotence

بينش

Insight

 ‌

پ ‌

پادشاهی مطلق (شهپدر)

Patrimonial ‌

پاکدين

Puritan

پايگان

Hierarchy

پسزنش

Backlash

پرهيب (شبح)

Specter

پندار

Myth

پسامدرن

Pos-tmodern

پيشامدرن

Pre-modern

پيکره سياسی

Body politics

 ‌

ت

تارنما

Internet

تبار

Clan

تکانه

Shock

تناسخ

incarnation

تناقض عبارتی

Oxymoron

ج

جنائی شدن

Criminalization

جايگزين

Alternative

جامعه

Society

جامعه سياسی

Polity

جهانروائی

Universalism

جهانگرائی

Globalization –ism

جنگ فراگير (کلی)

Total war

جهان هستی

Cosmos

 ‌

چ

چرخشگاه

Turning point

چندگرائی

Pluralism

 ‌

ح

حاکميت

Sovereignty ‌

حاکميت ملی (استقلال)

National sovereignty

حکومت

 Administration – Government ‌

حکومت قانون

Rule of Law (rechtstaat)

حکومت قانونی

Constitutional

 ‌‌

خ

خلاف سياست

Politically incorrect

خرد متعارف

Conventional wisdom

خويشکاری

Function

 ‌

د

دانشوری

Scholarship

دربر گيرنده

Inclusive

درونذاتی کردن

Intriorization

درونمايه

Theme

دستگاه (حکومت)

Establishment

دلخواسته

Arbitrary

دولت-ملت

Nation-State

ديد

Vision

ر

راست آئينی

orthodoxy

رساله

Essay

رسمی (شناسائی)

De jure

روزآمد

Up to date

روشنرای (يانه)

Enlightened

روشنگری

Enlightenment

رنجوری

Malaise

رواداری

Tolerance

روندگزار

Trend setter

رويکرد

Attitude

رهيافت

Approach

 ‌

ز

زمين کند

Take off

زورربائی

Highjack

 ‌

س

سامانه

(Web)site

سپری

Passe

سترگ

Massive

سخن پردازی

Rhetoric

سرآمدان

Elite

سرپوش گذاری

Cover up

سرسپردگی

Dedication

سرمايه سالاری

Plutocracy

سرمشق آرمانی، پارادايم

Paradigm

سودازدگی

Obsession

سهم گزاری

Contribution

سياست

Policy

سياست پسند

Politically correct

سياستگری، سياست ورزی

Politics

سياستگزاری

Policymaking

سياسيکار

politico

سيما

Physiognom

 ‌

ش

شورمندی

Enthusiasm

شتاباهنگ

Momentum

شکست پذيری

defeatism

 ‌

ط

طرفه

Irony

طرفه آميز

Ironic

 ‌

ع

عرفيگرائی

Secularism

عوامگرائی

Populism

عقل سليم

Common sense

 ‌

ف

فرا آمد

Outcome

فرايافت

Concept

فرايند

Process

فرهمندی

Charisma

فرهنگ پذيری

Acculturation

فلسفی

Philosophe

 ‌

ک

کارآفرين

Entrepreneure

کاربرد

Implication

کالاساز

Manufacturer

کبريا

Hubris

کرامت (آزرم)

Dignity

کژومژ

Erratic

 ‌

گ

گروهک

Faction

گزاره

Proposition

گزيدار

Option

گزينه

choice

گشتاور

Impetus

گلزار

Quagmire

گفتمان

Discourse

گمانپروری

Speculation

 ‌

م

مارپيچ

Spiral

مغزشوئی

Indoctrination

منش

Temperament

مهار و توازن

Check and Balance

 ‌

ن

نابکار

Rogue

ناخويشکار (از کار افتاده)

Dysfunctional

نامرادی

Frustration

ناهنگامی

Anachronism

نزاری

Atrophy

نظرگاه

perspective

نماد

Symbol

نوسازی

Renovation

نوسازندگی

Modernization

نوگری (تجدد)

Modernity

نهاده

Input

نهادين (ه)

Institutional

 ‌

و

والائی

Excellence

واماندگی

Failure

واژگان

Vocabulary

 ‌

ه

همرايی

Consensus

همروزگار (معاصر)

Contemporary

همرنگی

Conformity

هنجار

Norm

 ‌

ی

يادمان

Monument

يک لخت

Monolith)ic)

يگانه زيستی

Symbiosis

جنبش سبز، رستاخيز بر ضد زور و دروغ ـ آرش جودکی

انگار در هميشه می‌رفت که بر اين پاشنه بچرخد و اين باور نااميدانه می‌رفت جا بيفتد که جمهوری اسلامی از انسان ايرانی موجودی ساخته پست که با هر ساز او خواهد رقصيد. که ناگهان مردم در برابر دروغ به پا خاستند آن هم درست در لحظه‌ای که گمان می‌رفت چيزی بجز آن را نه می‌جويند  نه می‌گويند. آزرم مشترک درست هنگامی که انتظارش را نمی‌رفت در وعده‌گاه بود و حتا در نزد شماری از فوتباليست‌ها. پلاکارد ساده‌ و ساده‌دلانه‌‌ی «دروغ ممنوع» که در روزهای تبليغات انتخاباتی به چشم می‌خورد حاکی از پديداری دوباره‌اش بود.

ادامه‌ی مطلب

«خاک مهر آیین»

شعر از اسماعیل فرزانه،موسیقی علی‌اکبر قربانی ( موسیقی بدون استفاده از هر ساز، و تنها با حنجره‌ی گروه کر اجرا شده‌است.)،اجرای وحید تاج، عکس از آرش عاشوری‌نیا (عکاس لحظه‌ای از بهار باغ ارم شیراز را با عنوان «کمی دور، اما نزدیک» به تصویر کشیده‌است.)

رساله‌ی تحقيقات سرحديه / يک سند تاريخی و معتبر در باره حقوق حاکميت ايران در شط العرب (به نقل از آيندگان 8 اردیبهشت 1348)

محمد مشيری: گزارش مستندی تحت عنوان “رساله تحقيقات سرحديه” نوشته ميرزا جعفرخان مشيروالدوله سفير ايران در دربار عثمانی ضمن اين مقالات از نظر علاقمندان خواهد گذشت که قبل از درج آن برای روشن شدن موضوع توضيح مختصری را لازم می‌داند.

ادامه‌ی مطلب

مقایسه نامربوط / دست‌نوشته‌های سال ۱۹۸۷ / داریوش همایون

‌رهبری سازمان مجاهدین خلق، همکاری با دشمن در جنگ و مزدوری عراق را با یک مقایسه تاریخی توجیه می‌کند. رهبر مجاهدین از خیلی پیش خودش را لنین ایران می‌دانسته است. هنگامی که جنگ با عراق پیش آمد به نظر خودش شباهتش با لنین بیشتر شد.

ادامه‌ی مطلب

هشتاد سال زندگی و شصت سال مبارزه / گفتگوی رضا فانی یزدی با بابک امیرخسروی

ویژگی احزاب سوسیال دموکراسی اصلاح‌طلب مدرن در مقایسه با قرن نوزدهم، چنانچه در توضیحات قبلی عرض کردم، تبدیل آن از حزب یک طبقه (پرولتاریا) به حزب مردمی بود. لذا سوسیال دموکراسی صرفا حزب طبقه کارگر یا «اقشار فرودست» جامعه نیست. ولی بی گمان لازمه پیکار برای عدالت اجتماعی و ایجاد جامعه متعادل، توجه به مسائل و معضلات اقشار فرودست و یافتن راه حل عاجل به نیازها و خواست‌های آنان است.

ادامه‌ی مطلب

دربارۀ ترجمۀ متن‌های اندیشۀ سیاسی جدید / مورد شهریار ماکیاوللی / هفت/ دکتر جواد طباطبایی

‌تكرار مي‌كنم كه، به خلاف آن‌چه نويسندگان و مترجمان ايراني گفته‌اند، رسالة شهريار ماكياوللي نه تنها هيچ ربطي به «دستورنامه»، «اندرزنامه» و … ندارد، بلكه، برعكس، تدوين مبناي نظري اين انديشة سياسي جديد جز با گسستي از منطق سياستنامه‌ها ممكن نشده است. اگر اين بحث بر خواننده‌اي ــ يا مترجمي ــ روشن نشده باشد، بسياري از نكته‌هاي ظريف رسالة ماكياوللي از او فوت خواهد شد، چنان‌كه از نويسندگان ايراني و مترجمان فارسي فوت شده است.

ادامه‌ی مطلب

به یاد محمد مختاری

محمد مختاری (زاده شده در یکم اردیبهشت یکهزار و سیصد و بیست و یک خورشیدی؛ قربانی قتل های زنجیره ای در دوازدهم آذر هفتاد و هفت…)

ادامه‌ی مطلب

وطن یعنی خلیج تا ابد فارس

وطن یعنی خلیج تا ابد فارس

ادامه‌ی مطلب

عقرب و مار غاشیه / دست‌نوشته‌های سال 1987 / داریوش همایون

اشاره: آنچه تحت عنوان “دست‌نوشته‌ها” در اين بخش منتشر می‌گردد، نوشته‌های دستی داريوش همايون است که به تدريج در اختيار علاقمندان آثار وی قرار خواهند گرفت.

ادامه‌ی مطلب

مفاهیم و مبانی: بررسی فصولی از کتاب «صد سال کشاکش با تجدد» اثر داریوش همایون/بهروز داودیان

نویسنده کتاب در پردازش تمامی مفاهیمی که در آن کتاب معرفی کرده است هم از مشاهدات عینی خود از سیاست بهره برده است و هم از منابع تاریخی ـ هم غربی و هم ایرانی ـ برای بسط و تعمیق از مبانی آن مفاهیمی که ارایه داده است، استفاده نموده است.

ادامه‌ی مطلب

EJIL: Talk

EJIL: Talk!

EJIL: Talk! is the blog of the European Journal of International Law, a forum for debate which allows young academics and researches to rapidly react to current events in the field of international law.