Author's posts
“خط قرمز“ مبارزه
“خط قرمز“ مبارزه
در آستانه بيست و هفتمين سال انقلاب اسلامی، دورنمای همکاری سازمانهای سياسی، و نه نيروهای مخالف، جمهوری اسلامی همچنان دورتر میرود؛ يک موضوع اختلاف برطرف نشده موضوع ديگری در جايش مینشيند. در اين بازار آشفته “قحط پريشانی نيست.“
هنگامی که عناصر غيرحزباللهی لشگريان انقلابی در پيکار قدرت نابرابر با رهبر پيشين خويش شکست خوردند و ناچار به تبعيديان موج اول که از خشم انقلابی خود آنها بيرون زده بودند پيوستند، ميدان جنگ داخلی مخالفان همچنان ميدان دوران انقلاب بود. تبعيديان موج دوم با آنکه زخمهای تازهتر و خونينتری (بويژه پس از کشتار 1367/1988) آنهم از دست رهبران و همپيمانان خود بر تن داشتند، با همه نيرو بيش از يک دهه را در جنگيدن با نظام پادشاهی که ديگر نبود گذراندند. همه فراخوانهای درآمدن از زندان گذشته و آماده شدن برای آيندهای متفاوت از آن ناشنيده ماند و همه دستهای دراز شدهی همرائی برسر اصولی که جامعه آينده ايران را جای زندگی انسان امروزی سازد رها شده ماند.
با فرازآمدن دوران “عملگرائی“ بساز و بفروشی، و بويژه دوران اصلاحات دوم خردای، تکيه “مبارزه“ بر مسئله همکاری با رژيم افتاد. بحث بر سر پادشاهی همچنان با قوت دنبال شد و سيل مرکبی که در سياهنمائی يک دوره تاريخ ايران بر کاغذها روان میکردند بند نيامد. برعکس جنگيدن با پادشاهی توجيه تازهای برای سياست نزديک شدن به دوستان “روزهای قدسی ايثار“ شد. (عبارتی که يکی از چپگرايان در لحظات شاعرانهترش در “شرح درد اشتياق“ بکار برده است.) آرزوی کنار آمدن با صاحبان اصلی انقلاب و تجديد “بهار آزادی“ و ماههای دراز فرو نشاندن تشنگی خون، که در 18 شهريور به پايان اجتناب ناپذيرش رسيد، فضای سينه انقلابيان “بهمن“ را پر کرد. کشمکش اينبار بر سر اصلاحپذيری رژيم بود؛ در عمل به معنی ادامه مبارزه يا سازشکاری.
اکنون پس از يک ربع قرن و پس از آنکه بوی کهنگی بحث پادشاهی و جمهوری تنها به حساسترين بينیها نرسيده است (نمونهاش تجديد مطلع نويسندگانی که میترسند مهمترين اولويت تاريخیشان از يادها برود) و پس از آنکه اصلاحطلبان درون نيز دفتر دوم خرداد را بستهاند و به “مواضع حداقل“ خرسندند و آن هم دريغ میشود، کشتی شکستگان ـ نه يکبار و دوبار، چنگ در تخته پاره تقسيم ايران به واحدهای فدرال بر پايه زبانی زدهاند تا رسيدن به همرائی بازهم دشوارتر شود. امروز شرط اول همکاری با آنها در کارزار مشترک با جمهوری اسلامی، پذيرفتن نظام فدرالی قومی و زبانی، و نه عدم تمرکز منطقهای و جغرافيائی در عين حفظ حقوق فرهنگی و اجتماعی همه ايرانيان با هر زبان و مذهب؛ و پذيرفتن حقوق سياسی اقوام، و نه حقوق سياسی همه مردم ايران، است. در حالی که تبليغات ملتسازان گوناگون هر روز به کينههای قومی (به اصطلاح ملی) و اندک اندک نژادی دامن میزند، کسانی که بر يکپارچگی ايران به عنوان يک کشور و يک ملت پای میفشرند با دروغپردازی و تحريف و دشنام و اتهام روبرو میشوند، هرچند هم بر احترام به اعلاميه جهانی حقوق بشر و ميثاقهای پيوست آن در حفظ حقوق فرهنگی و اجتماعی اقوام و مذاهب، و عدم تمرکز حکومت به عنوان ضرورت دمکراتيک و ضرورت توسعه هردو تاکيد کنند.
فدراليسم به اين ترتيب خط قرمز سازمانهای قومی، و نيز دو سه سازمان چپ سنتی شده است که گذشته از رسالت و پيشينه تاريخی خود در زمينه تماميت ارضی ايران، رگ حياتیشان را در چسبيدن به حق تعيين سرنوشت “مليت“ها میجويند. آنها البته نيکخواهانه اميدوارند که حکومتهای فدرال “مليت“ها در ايران بمانند. اما اين خط قرمز، “روبيکن“ جريان اصلی نيروهای مخالف نيز هست که گذار از آن ممکن نيست. (Rubicon نام باستانی رودکی در کنار شهر رم بود که سپاهيان رومی نمیتوانستند در ورود به شهر با سلاحهای خود از آن بگذرند، و سزار که نخستين ديکتاتور مدرن است مسلحانه از آن گذشت و در ميان هلهله عمومی به دمکراسی اليگارشيک رم پايان داد. در اصطلاح سياسی، گذشتن از روبيکن به معنی زيرپا گذاشتن قواعد بازی دمکراسی، و بطور عام، نقطه بی برگشت است.) رسالت تاريخی که پارهای گروهها برای چند پاره کردن ايران دارند با رسالت تاريخی گروههای بسيار بزرگتری که به هيچ بها اجازه نخواهند داد اين سرزمين بازهم از چهار طرف تراشيده شود در تعارضی افتاده است که آن دورنما را دورتر و دورتر خواهد برد.
اقداماتی مانند برگزاری يک نشست تحريکآميز در واشينگتن به منظور صريح دامن زدن به آشوب در استانهای مرزی ايران جز برانگيختن بدگمانیها نتيجهای نخواهد داشت و جمهوری اسلامی برنده واقعی غوغائی است که برسر فدراليسم قومی، به معنی زبانی، راه انداختهاند. با تعهد استوار تقريبا همه گرايشهای سياسی مخالف به عدم تمرکز و به اعلاميه جهانی حقوق بشر و ميثاقهای آن هيچ نيازی به اقدامات تفرقهاندازانه و ادبيات کينه و نفرت نيست. اقوام ايران ايرانی هستند و همه ايرانيان نه به اعتبار زبان يا مذهب خود، بلکه به عنوان انسان بايد از حقوق بشری، از جمله حقوق سياسی، برخوردار باشند. دادن امتيازات ويژه سياسی به افراد به دليل زبان مادریشان چيزی جز چند پاره کردن ملت و زمينهسازی برای چندپاره کردن سرزمين نخواهد بود.
آنها هم که به تحريف، ميزگرد واشينگتن را همرديف حمله نظامی امريکا به ايران و تسلط بيگانه و تجزيه ايران وانمود میکنند و اتهام حفظ رژيم به ناسيوناليستهای ايرانی میزنند، بهتر است از نزديکتر به واقعيات بنگرند. با شعار نمیتوان سازمانهای سياسی را در کنار هم آورد و در جهان دگرگون شونده امروز با آوردن مثالهای تاريخی نمیتوان از يکپارچگی ايران دفاع کرد. تاريخ ايران اتفاقا شاهد مکرر تکه تکه شدن ايران به دست بيگانگان بوده است. ما زيان نخواهيم کرد که سخن آخر خود را از هم اکنون بگوئيم و جای ترديد برای کسانی که با تاکتيک “سالامی“ ذره ذره مفهوم ملت ايران را از معنی تهی میکنند و پشتيبانان خارجیشان، در هرجا باشند نگذاريم. آری، ما اگر لازم باشد دربرابر مداخله خارجی برای نگهداری اين ملت، اين سرزمين، نينديشيدنی را نيز خواهيم انديشيد.
27 اکتبر 2005
خرافات، سراسر بجای مذهب
خرافات، سراسر بجای مذهب
دين به دو نياز آدميان پاسخ میگويد: اخلاقيات که پايه اصلی است، و معجزه که انسان پرورش نيافته بیآن نمیتواند جهان را بفهمد. منظور از اخلاقيات نه هر نظام رفتاری، مانند آخوندهای ايرانی است که ناپسندی جز در امور “ناموسی“ آنهم نه برای خودشان، نمیشناسند، بلکه ethics است به معنی ارزشهای تغيير ناپذير که انسانيت را به فضيلت اجتماعی برساند. منظور از معجزه توضيح دادن پرسشهائی است که در وهم نمیگنجند تا هنگامی که علم پاسخشان را بيابد. همه دينها بر اين دو ساخته میشوند. حتی دينهائی که پيامشان سراسر اخلاقی است مانند آئينهای زرتشتی، بودائی و بهائی، يا در دست تودههای عوام به رهبری پايگان مذهبی به معجزه آراسته (گاه آلوده) شدهاند يا، با گردن نهادن به نياز روحی توده عوام، نسبنامه خود را به پيشگوئیها و معجزات میرسانند. در اين ميان مذاهبی هستند مانند هندوئيسم و شيعيگری که تعادل ميان اخلاق و معجزه را پاک به سود دومی بر هم زدهاند و بيشتر در قلمرو ميتولوژی و فولکلور قرار میگيرند.
شيعيگری با وارد کردن اصل امامت از جريان اصلی اسلام جدا شد ولی امامت بدون فرايافت (کانسپت) عصمت به معنی خطا ناپذيری، و “علم لدنی“ (نياموخته و کسب نشده، همان فره ايزدی) صرفا مسئله جانشينی است و جاذبه ديرپائی ندارد. از اينجا درخت معجزه شاخ و برگ خود را میگستراند و از هر که نسبتی با امام داشته، صرفنظر از آنچه خود بوده و از آن برآمده است، قبله حاجات میسازد؛ و به امامی که در کودکی در چاه رفت و زندگی جاودان دارد میرسد و از آن هم میگذرد و تا دفترهای چاه جمکران در شهرهای گوناگون امتداد میيابد که تازهترين امامزادهها و جايگاههای پرستش و دريافت نذورات شدهاند. با چنين نظام اعتقادی و در دست پايگان مذهبی که ناچار با هر دينی میآيد، معجزه اندک اندک ميدان را بر اخلاقيات تنگ میکند و نظام رفتاری به پائينترين مخرج مشترک فرو میغلتد. اين سرنوشت همه دينهاست، تا هنگامی که پيشرفت فرهنگی به مردمان احساس برآشفتگی و انزجار بدهد و دينمداران را به انديشه اصلاح اندازد ــ چنانکه در آئين کاتوليک، بی دست زدن به اصلاح مذهبی، پيش آمد. آئين مسيح که خودش نمونه آزادگی و پاکی روان بود به ياری واپسماندگی مردمان و قدرت گرفتن پايگان مذهبی، چند صد سالی بخش بزرگی از جهان را در تيرگی قرون وسطا و فسادی که از واتيکان بهر جا پخش میشد فرو برد. در شيعيگری که نه از اختلاف اصولی بلکه از نبرد قدرت سرچشمه گرفت، سوء استفاده سياسی از دين زمينه اصلی، و سهم پايگان (سلسله مراتب) مذهبی در فاسد کردن آئين و جامعه، بيشتر بوده است و تا دوران ما کشيده شده است.
چنانکه اشاره شد معجزه تا مراحل معينی از تکامل جامعههای بشری نيازی “طبيعی“ است. ولی معجزه که با توضيح دادن پديدهها و پاسخ دادن پرسشهای بيرون از فهم آغاز میشود، همانجا نمیماند و برای توجيه و مشروعيت بخشيدن به گفتار و کرداری به کار میرود که با معيارهای عقلی و اخلاقی سازگار نيست؛ و در نتيجه هرچه نا معقولتر و سخيفتر میشود. تا جائی که هر زيبائی استعاری که در معجزه است ــ آذرخشی که سلاح زئوس است و آتشی که بر ابراهيم گلستان میشود ــ به خرافات مبتذلی میانجامد که بر زندگی روزانه ميليونها ايرانی حکومت میراند (ايران از بدترين نمونههاست.)
جمهوری اسلامی که با پيام برکشيدن اسلام به عنوان سرنوشت و بافت هستی جامعه ايرانی و از آنجا به کشورهای ديگر آمد، بيست و هفت سالی است که دارد فرايند فروکاستن اخلاقيات را به نظام رفتاری پستترين عناصر اجتماعی، و معجزه را به بدترين خرافات، کامل میکند و اکنون در مراحل پايانی اين فرايند، مذهب را سراسر از درونه غير خرافیاش تهی کرده است. امام زمان که نهايت جهانشناسی و الهيات شيعی است سرانجام به دست بی فرهنگترين (فرهنگ با “ف“ بزرگ) مردمان در هر لباس، چنان بالا رفته که همه شخصيتهای مذهبی اسلام و شيعيگری را زير سايه برده است. آخوندها خواستند ايران را به سطح خود پائين آورند ولی بيشتر توانستهاند مذهبی را که همه اسباب کامرانی آنهاست به حد خودشان برسانند.
امروز بی دشواری میتوان گفت که توده مذهبی ايرانی از دين خود تنها چشمداشت عملی دارد ــ برطرف کردن مشکلات روزانه، رسيدن به خواستهای پيش پا افتاده که برای ايرانی معمولی دور از دسترس است. شيعيگری بويژه از دوران صفوی جامعه ايرانی را در مرخصی از خرد و اخلاق انداخت. اکنون آنچه از هزار و چند صد سال پيش به عنوان ابزار کارزار سياسی و فرهنگی، اذهان پارهای مردمان هوشمند را به خود مشغول داشت و از پنج سدهای پيش سير نزولی شتابان خود را به مجموعهای از مبتذلترين خرافات از سر گرفت، به دست فرمانروايان اسلامی خالص و بيواسطه، مردانی نه کمتر از آيتالله و حجتالاسلام، به درجه تازهای از انحطاط میرسد؛ و به دکتر سروش، که در پناهگاه اروپائیاش در سلوک روشنگری خود پيشتر و پيشتر میرود، جرئت داده است پرسش ديرين (علامه) محمد اقبال لاهوری را پيش بکشد: آيا شيعه با آموزه (دکترين) امامت، آموزهی خاتميت پيامبر را نفی نمیکند؟
کسانی در اين بحث ساختارشکن، جوانههای اصلاح مذهبی شيعه را میبينند و ممکن است حق داشته باشند. ولی اصلاح مذهبی در شيعه و اسلام بطور کلی بدون بيرون رفتن از بخش مهمی از جزم (دگم) مذهبی، ممکن نيست ــ چنانکه در همين برابر نهادن امامت و خاتميت میتوان ديد. اگر اصلاح مذهبی شيعه تنها با نفی بنياد فکری آن امکان داشته باشد ديگر از اصلاح مذهبی سخن نمیتوان گفت. اصلاحگران مذهبی هم اکنون با پرسش راست آئينان (ارتدوکس) شيعی روبرويند که با اين ترتيب از مذهب چه خواهد ماند و میخواهند چه برسر آئين بياورند؟
8 نوامبر 2005
اندکی دليری بايد
اندکی دليری بايد
ما در زمانهای زندگی میکنيم که همهچيز ممکن است، به شرط آنکه در راستای بدتری باشد. ديگر میتوان هر سخنی را هر اندازه جنايتکارانه باشد (و به قول تاليران “بدتر از جنايت، اشتباه“) گفت و هر سياستی را هر اندازه اشتباه باشد (در اين مورد بدتر از اشتباه، جنايت) در پيش گرفت. میتوان در تعريف ناشايستگی باز هم پائينتر رفت و بالاترين سمتهای اجرائی را به ناآگاهترين اوباش سپرد. میتوان کار کشور را به استخاره و سرکتاب وانهاد و پول مردم را در فرهنگ امامزاده ريخت. میتوان مداحان را مهمترين شخصيتهای فرهنگی کرد. حتی میتوان تا آنجا رفت که وظيفه هيئت وزيران را فراهم کردن شرايط ظهور قرار داد و خود را حکومت منتظر ناميد؛ میتوان ايران را با سه هزار سالی افتخارات تاريخی، کشور امام زمان شمرد.
اين برهم ريختگی که به حدchaos (خلاء و آشفتگی پيش از آفرينش در ميتولوژی يونانی) میرسد از نشانههای پايان يک دوران است و از آن نمیبايد هراسان شد. جامعههای بشری معمولا پايان نمیيابند، به ويژه ملت جانسختی مانند ايران؛ و میتوانند گاهگاهی باززائی را تجربه کنند، باز به ويژه ملت پرمايهای مانند ايران. ما در پائينترهای اين مارپيچ سقوط میتوانيم اميدوار باشيم. دورههای باززائی در بحران و کائوس نطفه میبندند. هنگامی که همه چيز بهم ريخته، و در نتيجه رواست، روانهای دلاور بهتر میتوانند به ريشههای تباهی بروند؛ و جامعه در عين گردن نهادن به بدترين و پستترينها چنان از “وضعيت“ خود بهم بر میآيد که پيشروترين لايههای اجتماعی آمادگی بيرون رفتن از خرد متعارف conventional wisdom را میيابند. (در هرچه به پيشرفت و بهروزی جامعه مربوط میشود تکيه را میبايد بر آن لايههای اجتماعی گذاشت. آنها که پيوسته دم از واپسماندگی تودهها میزنند، يا تن به هرچه هست میدهند و پردهای بر بیعملی خود میکشند، و يا به بهرهبرداری سياسی از نيروهای واپسماندگی دلخوشاند. هردو آنها نه غم تودهها که غم خود را میخورند. مسئله در بالا بردن تودههاست. با خرسند بودن به پائينترين مخرج مشترک، میبايد درهای پيشرفت را نيز مانند درهای آزادانديشی بست، چنانکه جامعههای اسلامی، چه شيعه و چه سنی، از هشتصد سالی پيش بستند.)
اکنون ما در پيشروترين لايههای اجتماعی ايران نشانههای ترديد ناپذير اين بهم برآمدن را میبينيم. آن توده امام زمانی همچنان گشايش در زندگی روزانه را بجای ميدان انديشه و سياست، در پيرامون ضرايح بزرگ و کوچک، و در ژرفای چاههای تازه و کهنه میجويد؛ ولی آنان که در همه جامعهها گشاينده راههايند زير فشار واقعيات سرانجام دارند به خود میآيند. آشنائی با انديشههای تازه، اساسا غربی، از يک سو و سرخوردگی سياسی ــ عاملی حتی مهمتر ــ از سوی ديگر، به آنان بیپروائی لازم را میدهد که در فضائی که از سنگينی مذهب به خرافات افتاده است بتشکنی کنند. زنان و مردانی که دو دهه و بيشتر، يا از بيم مذهب رايج و يا به اميد بهرهبرداری از آن دنبال سراب اصلاح سياسی و دينی افتادند امروز جرئت آن را يافتهاند که پيش از هر چيز به ورشکستگی خود اذعان کنند که بزرگترين سرمايه خواهد بود.
در لابلای بحثهای آنان يک پيام به روشنی تکرار میشود: ساختن با انديشه دينی در صورت فراگير خود، و راه آمدن با روند مسلط روز به آنها نه آبرو و باورپذيری credibility داده است، نه قدرت، و نه حتا امنيت. آن انديشهمند اسلامی که همه در تکاپوی آشتی دادن جزم دگرگون نشدنی مذهبی با پويائی ناگزير اجتماعی میبود و در قبض و بسط شريعت راهی به ميانه میجست، تا در قم به لت و کوب (اصطلاح دری بجای ضرب و شتم) کسانی که مکانيسم قبض و بسط را بهتر از همه میشناسند دچار نيامد، به مکاشفه خود نرسيد. قبض و بسط بستگی به پرزوری و کمزوری دارد و راه انديشهمندی اسلامی به طلبههای آنچنانی قم میرسد. چاره در انديشهمند مسلمان بودن است ــ برای هر که بخواهد در دين نياگانی پابرجا باشد. در بازی با دين هميشه دست قویتر با آخوندهاست. انديشهمندان اسلامی در يک دوره پانزده ساله، “هرمنيوتيک“ (تاويل شناسی) را برای سازگار کردن جزم مذهبی هزار و چهارصد ساله با جهان امروز تا جائی که میشد پيچاندند و پيوسته به بنبست کتاب و سنتی برخوردند که تاويل بردار نيست و با زباناوری و “مبالغه مستعار“ نمیتوان از آن گذشت. آنها يکايک به نتيجه منطقی پژوهشهای خود میرسند: دين را میبايد از قدرت جدا کرد و از عرصه عمومی به وجدانيات فردی برد وبه زبان ديگر همان رفتار گزينشی را، در راستای ديگر، با دين داشت که آخوندهای دنيادار دارند. در اين هيچ مبالغه نيست که زنجير دين از انديشه سياسی ايران باز شده است و جوانههای دورانی تازه از زمين بارور نيهيليسم و کائوس آخرزمانی سربر زده است (گاه گريزی از دست زدن به لاتين و يونانی نيست.)
از اين پس بر نويسندگان و سردبيران است ــ در هرجا سانسور حکومتی نيست ــ که بيش از اندازه پروای حساسيت پارهای خوانندگان خود را نکنند و بگذارند گلهای معنی در بوستان سخن آزاد بشکفد. کوشندگان و روشنفکران تا نتوانند آزاد بينديشند و آزاد سخن بگويند جامعه از گنداب اخلاقی و سياسی خود بدر نخواهد آمد. ما در دهههای گذشته بسر نمیبريم که از حکومت تا مخالفان، دلمشغولی مهمتر از بهرهبرداری و رعايت آن حساسيتها نمیداشتند و دستشان با زبانشان يکی نمیبود. آنهمه رياکاری و سودجوئی در گنداب اخلاقی و سياسی کنونی افتاد و باورپذيری و امنيت بيشمارانی را از آنها گرفت. آن دهههای زندگی در دروغ که به چنين حقيقت زشتی رسيده است دستکم به ما بويژه در آزادی بيرون میبايد اندک دليری بدهد.
22 نوامبر 2005
بازماندگی و واماندگی
بازماندگی و واماندگی
زمان، خوشبختی و دشمن بزرگ آدمی است. خوشبختی است اگر بتواند با آن پيش آيد؛ دشمن است اگر بگذارد از او درگذرد. کسی که با زمان پيش میآيد به گونهای از نوزاده میشود، سالهای زندگیاش هر چند باشد. آنکه زمان از او در میگذرد بيربط irrelevant میشود، که گونهای درگذشتن است ــ تا آنجا که به حضور موثر ارتباط دارد. بدترين حالت آن است که زمان، هم به معنی لفظی و هم استعاری بگذرد، چنانکه برای يک نسل کامل سياسيکاران ايرانی ــ با استثناهای فراوان ــ پيش آمده است.
از انقلاب مشروطه که هر گفتگوئی در سياست و جامعه نوين ايران از آن آغاز میشود چهار نسل سرنوشت ملی را رقم زدهاند. نسل اول انقلابی، آزادی و ترقی را جستجو میکرد؛ نسل دوم سازنده، ترقی را به بهای آزادی يافت؛ نسل سوم آرمانشهری، به ناکجا آباد لنينيست ـ شيعی افتاد؛ نسل چهارم آزاد شده، به دمکراسی و حقوق بشر روی میآورد. (نسلها و گفتمانهايشان به اين سر راستی از هم جدا نمیشوند و درهم میروند.) ما اکنون پايان يافتن دوران نسل سوم و گفتمان (ديسکور) آن را، ارتجاع مذهبی در صورت لنينيستی و شيعی ــ هردو پسزنشی به روشنگری و دمکراسی ليبرال غربی ــ به چشم میبينيم. زنان و مردان فراوانی نوميدانه به روزگار خود چسبيدهاند و هر روز از جهان تازهای که در پيرامونشان شکل میگيرد دورتر میافتند؛ بيهوده میکوشند آب باريک رفته را به جوی خشک زندگیهائی که نمیخواهند طراوت از سرگيرند برگردانند.
تازهترين صحنه اين جابجائی نسلها را در بحثی که برسر فراخوان رفراندم، و همگرائی نيروهای سياسی گوناگون در گرفته است میتوان ديد و آوردن دو نمونه، هردو از بيرون، و دو نمونه ديگر، هردو از درون، بسيار روشنگر است. خود اين حقيقت که نمونهها از کجا آورده شدهاند موقعيت ياسآور بيرونيان را نشان میدهد. فراخوان رفراندم که سال پيش از سوی شش تن در ايران، يکی از زندان، و دوتن تازه از زندان و پيگرد به بيرون گريخته، امضا شد درکنار منشورهای جمهوريخواهی آقای اکبر گنجی از مهمترين اسنادی است که در ايران قربانی انقلاب و حکومت اسلامی انتشار يافته است. اين اسناد نقطه پايان بر دينانديشی در سياست گذاشتند، گفتمان سياسی را در درون بطور قطع به بستر دمکراسی ليبرال ــ دمکراسی و حقوق بشر ــ انداختند، و به گفتمان پيشرو در بيرون رساندند.
در فراخوان رفراندم از ضرورت تدوين يک قانون اساسی برپايه اعلاميه جهانی حقوق بشر و ميثاقهای پيوست آن توسط مجلس موسسان و تصويب آن در همهپرسی، هردو در شرايط آزاد و زير نظارت نهادهای بينالمللی، دفاع شده است و هيچپيش شرطی برای رای آزادانه همه مردم بجز اعلاميه جهانی و ميثاقهای آن قرار ندادهاند. دربرابر چنين پيام روشن آزاديخواهی و آزادمنشی و احترام به مردم، پر سر و صداترين مخالفتها که سخنگويان رژيم نيز به پايش نرسيدهاند چنين ابراز شده است:
نمونه يک: “رفراندم مطرح در ميان ما و آزاديخواهان درون ايران، انتخاب بين دو موضوع کاملا مشخص است؛ جمهوری اسلامی، و جمهوری واقعی [که تعريف مشخصی ندارد و برای هر کس فرق میکند] و لائيک [سوريه؟] و مطلقا سخن از بازگشت سلطنت نيست.“ نمونه دو: “اگر زمانی خواست رایگيری و رفراندم در مورد شکل نظام به يک مطالبه ملی فرا روئيد، قطعا همه ما، هم نظرخواهی در مورد شکل نظام را خواهيم پذيرفت و هم نتيجه آن را. اما باز هم نبايد نظام دمکراتيک مورد علاقه [چه کسانی؟] را موکول به رای مردم کرد. مردم میتوانند اشتباه کنند، همچنانکه در رفراندم جمهوری اسلامی چنين شد.“
در همين گرماگرم، دو بيانيه ديگر از ايران انتشار يافته است. بيانيه نخست با امضای 674 تن با گرايش مشخص جمهوريخواهی میگويد: “پيشنهاد دهندگان اين اتحاد فراگير، استقرار جمهوری متکی به اراده مردم را مساعدترين راه تامين دمکراسی میدانند اما همزمان بر اين اعتقادند که شيوه حاکميت بر کشور [منظور حکومت است] بايد با مراجعه به آرای همگانی، به گونهای ادواری و تحت نظارت مراجع بيطرف تعيين شود و قانون اساسی متناسب با آن را نيز مجلس موسسان برخاسته از اراده آزاد مردم ميهن ما تدوين کند و سلب اراده مردم به هر طريق و بهانهای در اين راه محکوم و مطرود است.“ بيانيه دوم از اتحاد دمکراسیخواهان ايران، پس از تاکيد بر “ضرورت مبرم اتحاد همه نيروهای ملی و دمکرات… پيرو مبانی دمکراسی و خواهان تحقق آزادیهای… مصرح در اعلاميه جهانی حقوق بشر“ اشاره میکند که “هدف چنين اتحادی نفی استبداد و تامين شرايط برقراری دمکراسی… است. بی ترديد برپا دارندگان چنين اتحادی نبايد از مبانی دمکراسی پا فراتر نهند و قيد و شرط يا پيشفرضی را در مرکز توجه خود قرار دهند که به استقرار دمکراسی خدشه وارد کند. نمیتوان منادی دمکراسی بود و همزمان شعار برتری عامل قومی، آرمانی، مذهبی، تشکيلات سياسی يا جنسيتی معينی را به پيش برد.“
هيچ چيز از اين بهتر جابجائی گفتمان و “پاراديم“ نسلی جامعه ايرانی را نشان نمیدهد. نسل انقلابی، که سياسيکاران (politicos) آن اگر به درجاتی در نظام حکومتی نباشند کنار زده يا در تبعيدند، در بهترين صورت خود بازماندهای از يک دوران بی شکوه است. نسل چهارم رها شده دارد هردو پای خود را استوار بر سده بيست و يکم و سپهر اعلاميه جهانی حقوق بشر میگذارد. يکی دست و پا میزند که پرسش همان بماند که چهل سال و پنجاه سال پيش بود؛ ديگری همه صورت مسئله را تغيير داده است. حتا مشروطهخواهان درپی آن نيستند که “خواست شکل نظام را به يک مطالبه ملی فرا برويانند.“ آنها میخواهند انديشيدن و عمل کردن به اعلاميه جهانی حقوق بشر و بيرون آمدن از جهان سپری شده لنينيست ـ شيعی به خواست ملی فرابرويد، و از قضاوت مردم هراسی ندارند. آنها بازماندگان يک دوران نيستند و میخواهند در زمان بسربرند. از بازماندگی تا واماندگی چندان فاصلهای نيست.
7 دسامبر 2005
اتحاد دانشجو و کارگر
اتحاد دانشجو و کارگر
يک دگرگشت پر معنی که اميد است در ايران از ديدهها پنهان نماند در اعتصاب رانندگان شرکت واحد اتوبوسرانی تهران روی داد. آن اعتصاب يکی از صدها اعتصاب و تظاهراتی بود که در ميان هر لايه اجتماعی ايران روی میدهد. ولی اينبار دانشجويان، و شخصيتها و گروههای ديگری نيز، بيش از هميشه با اعتصابيان اظهار همراهی کردند. اعتصابی که با همه ناراحتیهای ناگزيرش از سوی همشهريان تهرانی نيز بطور ضمنی پشتيبانی شد ابعادی بسيار بزرگتر يافت. نتيجه مادی اعتصاب دربرابر پيامدهای سياسی آن اهميت خود را از دست داد.
اسباب اعتراض و تظاهرات در جامعه ايرانی فراهم است و حکومت تازه جمهوری اسلامی هر روز بر آن میافزايد و خواهد افزود. طبيعت فاشيستی خشنتر رژيم در پوسته تازه حسينيهای و بسيجی آن عموم گروههای اجتماعی را به صف ناراضيان و بسياری را به مقاومت فعالتر و پر سر و صداتر خواهد راند. کار کم است و اگر هم يافت شود درامدش برای ادامه زندگی بس نيست. خفقان هر روز بيشتر میشود و اکنون به تعرض وحشيانه رسيده است. بسيجیها اسيد پاشيدن بر چهره زنان “بد حجاب“ را که نخستين سوغات خمينی برای طبقه متوسطی بود که چهرهاش را بعدها در ماه زيارت کرد (خرداد 1342) از سر گرفتهاند و اين هنوز آغاز کار است. زنان و مردانی در هر موقعيت، زندگی و گذران خود را هر روز بيشتر زير حمله و فشار گروه نادانانی خواهند ديد که ايران را رو به مخاطرات بزرگ میراند. نيروهای مخالف رژيم ــ آنها که از مذهبی و ملی مذهبی و اطلاح طلب بريدهاند و آينده خود را در ادامه رژيم اسلامی در هر صورت زشت آن نمیدانند ــ پيوسته متحدان بيشتری در مردمی که ادامه اين وضع را تحمل ناپذير میبينند خواهند يافت.
رئيس جمهوری تازه هر روز بيشتر از هيتلر تقليد میکند و سخن مشهور مارکس را به ياد میآورد: تاريخ تکرار میشود، بار اول به صورت تراژدی و بار دوم به صورت مضحکه. ولی حتی کسی در حد بينش او درخواهد يافت که نه هيچ يک از اسباب هنگآسا کردن regimentation جامعه را دارد و نه ايرانی را میتوان در چنان قالبهای ذهنی اسير کرد. حتی آن بخش جمکرانی جمعيت که سرش را به وعده آوردن پول نفت به سفره مردم گرم کردهاند ديری نخواهد گذشت که از عوامفريبان حزباللهی سرخورده خواهد شد. پول نفت اکنون بيش از پيش سفره ميليونرهای دبی را رنگينتر میکند؛ و ترويج پائينترين خرافات که بزرگترين دستاورد تا کنون گروه فرمانروای تازه است جمکران و آنچه جمکران بر آن ايستاده است را نيز مبتذل خواهد کرد. جامعه ايرانی را هرچه بکنند نخواهند توانست به سطح دوران صفوی برسانند. آسيبی که حکومت اسلامی به مذهب در جامعه ايرانی زده است دير يا زود دامن خرافاتی را که سلاح تازه حکومت شده است خواهد گرفت. واپسماندهترين خانواده ايرانی نيز درخواهد يافت که برای پذيرفته شدن در دانشگاه، کتاب خواندن از سرکتاب بازکردن سودمندتر است.
اعتصاب اتوبوسرانان و پشتيبانی گسترده از آن نشان داد که دوران سرخوردگی و نوميدی پس از دوم خرداد رو به پايان دارد. ترس از زندان و شکنجه و آزار هست ولی تجاوز هر روزه به زندگیهائی که سختتر میشود ناگزير در توده جمعيتی که اکثريتی از آن جوانند و مسئوليتها و محدوديتهای نسل پيشين دست و پايشان را کمتر میبندد، واکنشهائی برخواهد انگيخت. کوششهای گروه تازه فرمانروا برای بازگشت به خلوص انقلابی دوران خمينی بيهوده است. خود خمينی نيز در کوتاهمدتی از اعتبار افتاد و بقای رژيمش را در جنگی که نعمتالهی میشمرد جستجو کرد. امروز نيز حکومت حسينيه و بسيج رشته زندگیاش را به بمب اتمی بسته است. آن جنگ به کاسه زهر انجاميد زيرا هيچ کس نمیخواست عراق پيروز بدر آيد. اينبار بسياری میخواهند رژيم اسلامی پيش از آنکه به چنان سلاحی دست يابد از ميان برود. اين را روشنترين ايرانيان دريافتهاند و برای رفع خطر از ايران آماده بهرهگيری از تنها سلاحی که برای مردم مانده است ــ مبارزه مدنی ــ میشوند.
شمشير برنده مبارزه اکنون تا نوبت تظاهرات بزرگ برسد، اعتصاب است، اعتراض عملی به شرايط کار و دستمزد نابسنده؛ به مديريتهای ناشايسته و فساد و رفيقبازی دامنگير در هر موسسهای که دست حکومت در آن است. ولی برای آنکه اعتصابات به نتيجه برسند سه شرط لازم است. نخست تشکيل سنديکاها و اتحاديهها اگر چه غيررسمی، که در چند ماهه گذشته بويژه شاهد آغاز مرحله شکوفائی آن بودهايم. دوم، جلب پشتيبانی عمومی که در اعتصاب اتوبوسرانان به درجاتی روی داد. مردم ديدند که همدردی و پشتيبانی هيچ خطری ندارد و کمترينهای است که میتوانند به مبارزان عرضه کنند. سوم، هماهنگ کردن اعتصابات که هنوز هيچ نشانی از آن در دست نيست و مهمترين شرط بشمار میرود. سهم دانشجويان بويژه حياتی است و اگر بتوانند با جنبش کارگری ارتباط نزديکتری برقرار کنند ديگر تنها نخواهند ماند. تا اينجا دانشجويان اين درس را گرفتهاند که دانشگاه به تنهائی نمیتواند بار مبارزه را بر دوش گيرد.
جنبش دانشجوئی از 1999/ 1378 لبه تيز حمله متقابل رژيم را تحمل کرده به اندازه کافی از اصلاح طلبان نارو خورده است که ديگر به هيچ بخشی از حکومت اعتماد نکند. مخالفان وفاداری که در جبهه مشارکت و “مشروط خواهان“ سهم خود را از غنائم میخواهند، همواره آماده بودهاند که از پشت و رو به دانشجويان خنجر بزنند. آن مخالفان وفادار را میبايد به “مخالفان“ بيرون ارزانی داشت که زندگیهای خود را میکنند و آرزوی تجديد “بهار آزادی“ و همه خودیها در کنار هم را میکشند. دانشجويان به دوم خرداد و بازماندگان ورشکستهاش نيازی ندارند. آينده آنها در اتحاد با جنبش کارگری است که مانند جنبش دانشجوئی، و جنبش فمينيستی درخشان ايران خودجوش و خود زاست و خاموش کردنی نيست.
ژانويه 2006
انقلاب پارادايم و زندگی در تناقض
انقلاب پارادايم و زندگی در تناقض
يک پديده مهم که کسانی در بيرون ترجيح میدهند به روی خود نياورند شکاف روز افزون ميان برداشتهای مردم ايران با گروههائی است که زمانی مردم را دنبال خود بهرجا کشيدند. اين تفاوت را درباره جنگ عراق، جايگاه امريکا، فلسطين و اسرائيل و ارزشهای “بورژوازی“ میتوان ديد. تفاوت برداشتها به اندازه است که میتوان فراتر رفت و از يک انقلاب “پاردايم“ paradigm سخن گفت. مردم ايران، حتا در بازماندگان نسل انقلاب اسلامی، يکباره به ارزشها و سرمشقهای آن نسل پشت کردهاند. از اقليت کوچکی که بگذريم ديگران، بويژه آن هشتاد درصد جمعيت که در انقلاب باليده است، از آن عوالم بيرون زدهاند. دليل بزرگش تجربه انقلاب و حکومت اسلامی است. دليل ديگرش برای جوانترها سبک بودن کولبار عادتها و قالبهای ذهنی و بستگیهای عاطفی است. اين دو در مردم ايران آمادگی بيشتری برای نزيستن در تناقض پديد آورده است.
زيستن در تناقض مانند زيستن در فضای تنفسی به اندازهای برای ايرانيان عادی بوده است که آن را حس نمیکنند. ولی هرکه از نزديکتر به خود بنگرد میتواند ببيند که معنايش چيست. کسانی که از اموری به جد دفاع میکنند و خلافش را بی آنکه خم به ابرو آورند میورزند، کسانی که میدانند درست نمیگويند و باز میگويند و کسانی که مینگرند و نمیبينند، به چنان زندگی عادت دارند. در ايران شمار چنين کسانی کم شده است؛ در بيرون، در ميان تبعيديان و نه مهاجران، به آنان بسيار بر میخوريم. طرفه آنکه هرچه آن شکاف بزرگتر میشود اصرار اين کسان به زيستن در تناقض افزايش میيابد. کسانی که در گذشته به نام مردم و پيشگام مردم سخن میگفتند و همين برای درستی سخنشان بس میبود امروز هرچه دورتر از مردم، و دربرابر واقعيت انکار ناپذير افکار عمومی توضيحی بيش از اين ندارند که اگر مردم مانند آنان نمیانديشند چون آنها را فريب دادهاند يا ناچار کردهاند.
با اينهمه رفت و آمد به ايران و گزارشهای خبرنگاران بيگانه و شعارهای تظاهرات و بيانيههای گروههای بيرون از حکومت و بريده از دستهبندیهائی چون جبهه مشارکت جای شگفتی است که کسانی نمیخواهند به اين دگرگونی پارادايمی (پارادايم به معنی ارزش و سرمشق هنجارگزار normative) اذعان کنند و با آن همراه شوند. در اينجا لزوما پيروی از مردم توصيه نمیشود ولی منطق مردم و اوضاع و احوال آنها را میبايد دريافت و در آنچه به گفتار ما ارتباط میيابد برتری آن را بر عادتهای نقش بر سنگ بيرونيان تصديق کرد. میبايد پذيرفت که مردم از ايئولوژیها و شعارهای دهههای چهل و پنجاه/ شصت و هفتاد برگشتهاند. دين به عنوان حکومت، و پاسخ مسائل سياسی و اقتصادی و تنظيم کننده روابط اجتماعی، در دست پرشورترين پاسدارانش به روزی افتاده است که آخوندهای دورتر از خوان يغما بر آينده آن بيمناک شدهاند. غربستيزی جايش را به غربگرائی داده است؛ امريکا ستيزی چنان از روانشناسی جوانان سترده که بهتر از امريکا جائی و پناهگاهی نمیشناسند. به فلسطين با بیاعتنائی مینگرند و نمیتوانند تحمل کنند که دارائی ملیشان به تروريستهای لبنانی و فلسطينی داده شود. شهادت آنها را به خنده میاندازد و هر چه هست به دنبال برخورداری از رفاه و آسايش اين جهانی هستند. آنچه در عاشورای امسال در تهران در ميان جوانان روی داد گوشهای از تصوير آينده دين و فولکلور مذهبی را در جامعه عرفيگرای ايرانی نشان داد که خواهد توانست هر رفتاری با مذهب بکند. عاشورا هنوز در روان ايرانی جای دارد ولی شهادت و مرگانديشی به پايان رسيده است.
دور افتادن از نسل انقلاب و گفتمان آن به گذشتهها محدود نمیشود. در موضوعاتی مانند جنگ عراق و جهانگرائی globalization همين فاصله را با بازماندگان آن گفتمان که بيشتر در بيرون حضور دارند میتوان ديد. اين غوغائی که محافل چپ برسر جنگ عراق راه انداختهاند در گوش مردم در ايران اثر همان غوغا را دارد. عراق صدام حسين همسايه متجاوز درندهای بود و ديگر نخواهد توانست قادسيه براه اندازد. مردم آن قدر غم دارند که دارفور را هم از ياد بردهاند چه رسد فلسطين را که از رهبر درگذشتهاش به نوشته روزنامههای اروپائی تا 1500 ميليون دلار برجای مانده است. بهمين ترتيب جهانگرائی و ارزشهای جهانروای universal حقوق بشرعرصه را همان گونه بر گرايشهای اتاتيستی و سوسياليستی در اقتصاد و نسبیگرائی در فرهنگ تنگ کرده که موسيقی و هنر و جامعه مصرفی و شيوه زندگی غربی بر “زيبا شناسی“ و سبک زندگی بازاری ـ آخوندی.
ريا و تقيه زندگی ايرانی را در آن ويرانسرا برداشته است ولی مردم خود را از زندگی درتناقض رها میکنند. سينيسم عميق ايرانی، امروز از اين نظر به ياريش آمده است که میتواند با فاصله به مسائل بنگرد و بيش از اندازه درگير نشود. با اين نگرش يک دگرگونی سالم ديگر همراه شده که سودجوئی ملی است: برای ملت ما چه دارد؟ بهمين ترتيب کاميابی بجای مظلوميت جای خود را در روانشناسی ايرانی بازيافته است. مردمی که از شکستهای پياپی به جان رسيدهاند و ميهن خود را در سراشيب تاريخی میبينند به ارزش پيشرفت و به نتيجه رسيدن و کارها را از پيش بردن پی میبرند. اين سخن برای کسی که با روانشناسی جهان سومی ـ خاورميانهای آشنا نباشد باورنکردنی مینمايد؛ مگر میتوان قدر موفقيت را ندانست؟ پاسخش را ما در تاريخ خود، همين تاريخ سه چهار دهه گذشته خود، به روشنی دادهايم و اکنون میتوانيم بگوئيم که سرانجام به عقل سليم رسيدهايم. آری، مردم ما ارزش پيشرفت و از عهده برآمدن را دوباره کشف میکنند. اين دگرگونی بويژه مانند ضربتی بر گفتمان نسل انقلاب فرود میآيد. روشنفکران و سياسيکاران نماينده آن گفتمان میتوانند در محافلشان تصميم خود را در موضوعات بگيرند و به واقعيات و سندها و شواهد مزاحم کاری نداشته باشند. ارتباط الکترونيکی به آنان کمک میکند که احساس باهم بودن و کاری صورت دادن کنند. ولی زندگی در فضای بسيار بزرگتر ايران و يک نسل تازه ايرانيان به تصميمها و احکام از پيش صادر شدهشان اعتنائی ندارد. مردم، ديگر شدهاند. همان مردمی که زمانی چشم به دهان آنان دوختند و اکنون زمين و زمان را لعنت میکنند.
ژانويه ۲۰۰۶
پس از ترميدور
پس از ترميدور
انقلاب فرانسه در بيش از يک زمينه بر تفکر سياسی تاثير گذاشت. يکی از آنها تئوری انقلاب بود. تجربه فرانسه انقلابی ــ دوران آرامش و جا افتادگی consolidation پس از دوران ترور، يا به اصطلاح «ترميدور» تقويم انقلابی ــ به عنوان هنجار (نورم) بر تئوریهای انقلاب چيره شد. در انقلاب اسلامی نيز بسياری صاحبنظران، نخست هشتساله رفسنجانی و سپس هشتساله خاتمی را، ترميدور آن انقلاب ناميدند که نام ماهی است که در آن روبسپير و گروه خوناشام ژاکوبنهايش به گيوتين سپرده شدند. اين قياس البته از همان آغاز ناوارد بود. ترور و سرکوبی در رژيمیکه نمیتوانست صفت انقلابیاش را از دست بنهد به صورتهای گوناگون ادامه يافت و ترميدور را همان دستها میگردانيد که ترور پيش از آن را. با اينهمه نمیشد انکار کرد که شور انقلابی از همان مرگ خمينی فروکش کرد و شکست در جنگ، و واقعيتهای جامعه و حکومت به تعديل بسياری سياستها انجاميد.
اکنون نظريهپردازان انقلابی با پديده بازگشت جمهوری اسلامی به دوران شور انقلابی روبرويند. تروری که قرار میبود با ترميدور جانشين شود در جامه فروبستگی (انسداد) در درون و پرخاشگری در بيرون بازگشته است. در درون، حکومت انقلابی درهای سياست را هر چه بيشتر میبندد و قدرت را متمرکزتر میکند؛ در بيرون، استراتژی صدور انقلاب و برتری و چيرگی بر جهان اسلامی خمينی را، بجای سرنگون کردن حکومتها با تروريسم، با رفتن تا لبه پرتگاه جنگ با آمريکا و اسرائيل دنبال میکند. سخنان جنونآميز احمدینژاد و برنامه تسليحات اتمی، دو لبه شمشير استراتژی تازه رژيم در برآوردن آرزوی ديرين خمينی هستند. اگر يک جنبش انقلابی شيعی نتوانست تودههای سنی را به راه آورد برافراشتن پرچم دشمنی با غرب و اسرائيل تا مرز جنگ هستهای چارهای است که سران رژيم اسلامی برای گشودن معمای شکاف هزار و چهار صد ساله شيعه و سنی يافتهاند.
بازگشت به خلوص و سختگيری دوران انقلاب پس از «ترميدور» البته ويژگی جمهوری اسلامی نيست و در انقلابهای کمونيستی روسيه و چين نيز پيشينه دارد. در آن دو کشور نيز رهبران انقلاب پس از چندگاهی فروکش کردن تب انقلاب و در برابر تضادهای بالاگيرنده درون خود به خشونت انقلابی استالين و مائو برگشتند. ترميدور سه انقلاب بزرگ سده بيستم ديری نپائيد زيرا ژاکوبنهايشان بر هر سه دوره، کمتر و بيشتر، رياست کردند. آنها که سخنان احمدینژاد و سياستهای رژيم را پديدهای گذرا و از گونه تازهکاری و نشناختن واقعيات میشمرند تنها در اين حق دارند که گروه فرمانروای کنونی، نه همه واقعيات جامعه ايران را میشناسد، نه جهان را. خلوص انقلابی يک معنايش ارادهگرائی است ــ باورداشتن به اينکه “ما میتوانيم“ که شعار انتخاباتی رئيس جمهوری بسيجی بود. روحيه بسيجی روحيه زورگوست، روحيه گشتاپو و استاتزی و کی جی بی است. همه آنها میتوانستند، ولی تا اندازه معين، در زمينههای معين و با فرجامیکه اکنون تاريخ است.
دوری رژيم اسلامی از واقعيات و مسيری که در راستای خود ويرانگری در پيش گرفته تا همينجا خطرها و فرصتهای بزرگ پيش آورده است. به خطرها میبايد جداگانه پرداخت. در اينجا همين بس که توانائی حکومت اسلامی چه در خريد رایهای موافق به بهای حراج منابع ايران، و چه در تحمل پيامدهای حملهای که محافلی در رژيم استقبال میکنند اندازهای دارد و در تحليل آخر چندان نخواهد بود. اما فرصتها بسيار است. انديشه راه آمدن با رژيم در سرتاسر طيف مخالف جمهوری اسلامی از ايرانيان تا قدرتهای غربی که چشمانشان به رغم خودشان گشوده شده است، برفی در آفتاب تابستان شده است. اکنون زمان تغيير و دستکم مهار کردن رژيم است، برای هرکس بسته به مقاصد خودش. در اين ميان ايرانيان بيش از همه وظيفه دارند که به ملاحظه منافع شخصی و گروهی نيز شده درپی تغيير رژيم از کم خطرترين راهها، با کمترينه بینظمی و خونريزی و ويرانی باشند.
نقش اصلی مخالفان خارج در چنان زمينهای است. از بيرون نمیشود جمهوریاسلامی را برانداخت و بهرهگيری از نيروی نظامی بيگانه بدين منظور دست زدن به خودکشی ملی است. آنچه از بيرون میتوان کرد کمک کردن به جلوگيری از راهحلهای پر خطری است که احتمالشان را نمیتوان نفی کرد. بجای شورای رهبری و دولت موقت و ساختن نهادهای پوشالی در تبعيد و از آن بدتر، آبروريزی بر سر مقامات اکنون در اينجا و موقعيت آينده در آنجا، میبايد درپی بازگرداندن اعتماد به توانائی سياسی اجتماعات ايرانی در شرايطی که میتوانند به آزادی عمل کنند برآمد. چنان اعتمادی برای دلگرمی دادن به مردم ايران و جامعه بينالمللی لازم است. ما از اين غافليم که نمايش تاکنون ما در بيرون چه آسيبی به وجهه مردم ايران بطور کلی زده است و چه خدمتی به رژيم به عنوان تنها واقعيتی که میبايد پذيرفت کردهايم. نويسندگان و سخنگويانی در بيرون گله دارند که چرا مردم بجای تن دادن به خطر به خيابان نمیريزند يا دولتهای خارج بجای فشار آوردن بر رژيم در انديشه سازشاند. اما در برابر میبايد به واقعيت ديگری اشاره کرد.
اگر ايرانيان پس از دو دهه زندگی در دمکراسیهای غربی هنوز بر سر تعريف «همه» يا حقوق برابر، يا اعتبار رای اکثريت مشکل دارند و نمیتوانند به هيچ ترتيبی جز به هرچه خود میخواهند رضايت دهند؛ و اگر هر کار جمعی ميان دگرانديشان و چه بسا همانديشان به انشعاب و تهمت زنیها و «افشاگری“های آن چنانی میانجامد ناچار خوشبينترين ناظران هم روی از آيندهای دستخوش چنين روحيهها برخواهند تافت. مردم در ايران میتوانند بيش از اينها رشد کرده باشند و نشانهها بر همين است. ولی برای پی بردن به ژرفای واپسماندگی و ضعف سياسی جامعه ايرانی چه سنجهای دست به نقدتر از رفتار بخش بزرگتر جامعه سياسی بيرون میتوان يافت؟
ژانويه ۲۰۰۶
در راه جايگزين
در راه جايگزين
در محافل ايرانی، و در امريکا از همهجا بيشتر، اين روزها سخن از ضرورت يک جايگزين برای جمهوری اسلامی بسيار به گوش میرسد. امريکائيان بهترين راه برطرف کردن مشکل اتمی حکومت اسلامی را در تغيير رژيم میدانند و برای ايرانيان بيشمار نيز چنان گزينهای بر تحريم يا از آن بدتر جنگ برتری دارد. سياستگزاران بينالمللی و رسانههای مهم خارجی میگويند و مینويسند که اگرچه روی کار آمدن رژيمی ديگر برای همه و بويژه ايرانيان بهتر است، جايگزينی (آلترناتيو) برای اين رژيم نمیتوان يافت. از اين بديهیتر حقيقتی نيست که اگر جايگزين باورپذيری credible برای رژيم باشد هم مبارزه شدت و تاثير بيشتر خواهد يافت و هم پشتيبانی از آن در هر جا خواهد جوشيد. جايگزين باورپذير نيز جز گروهی از بهترين نمايندگان طيف مخالفان دمکرات و آزادانديش حکومت اسلامی که بر اصولی به توافق رسيده باشند نمیتواند بود.
مانند همه حقيقتهای بديهی در اجتماع و سياست، به عمل درآمدن اين يک نيز به هيچروی آسان نيست و در ميان مردم ما از بسياری جاها دشوارتر است. به محض بيرون رفتن از کليات، رسيدن به هر نتيجهای در پيچيدگی ملاحظات گوناگون و گاه نامربوط میافتد و پافشارترين کسان را منصرف میسازد. بارها برای رسيدن به چنان تفاهمی کوشيدهاند و سودی نداشته است. اينبار فوريتی به موضوع داده شده است و فوريت با خود گونهای اجبار میآورد. ايرانيان که حساسيتی غيرعادی به نقش قدرتها دارند متقاعد شدهاند که زمان تغييرات بزرگ رسيده است. آماده بودن برای تغييرات اکنون ورد زبانهاست. مانند نخستين سالهای پس از انقلاب، تماسها در ميان نامها، و هرجا بتوان، با مقامات موثر در حکومتهای غربی برقرار شده است.
دو دسته بويژه سخت درکار کشاندن امريکا به مداخله در ايران هستند. سازمانهای قومی تجزيهطلب میکوشند آن کشور را متقاعد سازند که میتوان با جدا کردن بخشهائی از ايران جمهوری اسلامی را به زانو در آورد. مجاهدين خلق با صرف پول و فشار آوردن بر کنگره امريکا نخست درپی درآوردن خود از فهرست سازمانهای تروريست هستند تا بعد بتوانند پيشرو لشگر امريکا شوند و تجربه هژده سال پيش را با نيروهای متجاوز عراقی اينبار بهتر تکرار کنند. هردو دسته پشتيبانانی در پارهای محافل حکومتی يا نزديک به حکومتهای خارجی دست و پا کردهاند. از آنها گذشته سلطنتطلباناند که دسترسی کمتر و پراکندگی بيشتر دارند. تا آنجا که بتوان ديد هيچکدام از نظر سياستگزاران خارجی باورپذير نيستند. تجزيه ايران کابوس امريکا نيز هست که همين يک انفجار بزرگتر را در همسايگی عراق کم دارد؛ و در اين عصر دمکراسی به عنوان پادزهر تروريسم، از مجاهدين خلق جايگزين نامناسبتری برای جمهوری اسلامی نمیتوان يافت.
سازمانهای قومی تجزيهطلب با مشکل نداشتن زمينه حتا در ميان “ملت“هاشان روبرويند که خود را ايرانی و پايبند يکپارچگی ملت و سرزمين ايران میدانند؛ و مجاهدين يا به قول يک نويسنده محافظه کار امريکائی “هيولاهای کوچک“ با سوابق تروريستی و مزدوری صدام حسين و روحيه و برنامه سياسی و سازمانبندی توتاليتر خود درست همان چيزی هستند که طرح خاورميانه بزرگ بوش با آن در جنگ است. در عراق به اندازه کافی اسناد به دست نيروهای متفق افتاده است و تلاشهای مجاهدين خلق برای اختراع دوباره خود به جائی نخواهد رسيد. (به قول معروف درباره حزب کمونيست شوروی، هيچچيز پيشبينی ناپذيرتر از گذشته مجاهدين خلق نيست.) امريکائيان هرچه هم نا آشنا به منطقه، آن اندازه از درگيری پر هزينه خود با خاورميانه اسلامی درس گرفتهاند که با کشوری کليدی مانند ايران بازی کنند و عنان خود را به دست رونوشتهای باطلتر از اصل امثال چلبی بدهند. برای آنها همينبس که از هر ايرانی معمولی بپرسند.
در اين آشفته بازار، بخت بيشتر با نيروهائی است که کمتر از همه برای عرضه کردن خود به امريکائيان دست و پا میزنند. نيروهای آزادی و حقوق بشر، گروههای اجتماعی در نبرد سياسی با رژيم اسلامی در درون، و آنها که میکوشند پلی ميان پيکار سراسر خطر در درون و آزادی عمل در بيرون بزنند، چه در چشم مردم ايران و چه در چشم قدرتهای خارجی اعتبار بيشتر دارند. در ايران ما هم اکنون يک نيروی مخالف جمهوری اسلامی داريم که پيوسته قویتر و دمکرات منشتر میشود. مبارزهای که اکنون درگرفته است بر زمينههای استوار زندگی روزانه قرار دارد. گروههای اجتماعی مصممی برای بهبود شرايط خود و رفع ستمی که مانند هوای آلوده تهران تنفس را دشوار میسازد مبارزه میکنند. در هر گوشه رهبرانی پديدار شدهاند که تا بازی کردن با جان خود میروند.
جايگزين جمهوری اسلامی نيروهائی هستند که لشگر کشی امريکا را برای رهانيدن خود از فساد و جنايت آخوند و سردار و بسيجی لازم ندارند. به آنها هر کمکی را که بتوان میبايد رسانيد و اينجاست که نقش مبارزان بيرون میتواند برجسته شود. ما با ادعای رهبری دانشجو و کارگر و معلم ايرانی، و نيروهای اجتماعی ـ سياسی شگرفی که در حال شکل گرفتن هستند چيزی بر اين مبارزه نخواهيم افزود. هر شخص يا گروهی میتواند با پيشانداختن خود در ميدان غوغا چندگاهی سر و صدائی برپا کند ولی با ادعای بی امکانات نه امريکا و غرب را میتوان پشت سر خود آورد، نه مردم ايران را. وسيله اصلی مبارزه در ايران است ــ در صفهای تظاهراتی که سرکوب میشوند و اعتصاباتی که با بازداشتهای جمعی میشکنند. رهبرانی که میبايد در مبارزه و نه در ديدارها و قول و قرارهای ناپايدار سياستبازان پديدار شوند هم اکنون دارند بهای باورپذيری خود را بر تخت بيمارستان و در گوشه زندان با تنهای درهم شکسته و زبانهای بريده میپردازند. کار به مراحل تعيين کننده میرسد ولی اگر قرار باشد به رهائی مردم بينجامد بهتر خواهد بود فرصتطلبان، موقتا هم شده، کمی ميدان را به ياری رسانان بسپارند.
فوريه 2006
مناديان و ادامه دهندگان
مناديان و ادامه دهندگان
سال 2006 در سياستهای مخالفان تبعيدی با تحولی تعيين کننده آغاز شده است. از ميان برآشفتگی رنگها يک خط مشخص پديد میآيد ــ خطی که مناديان آينده را از ادامه دهندگان گذشته جدا میکند. پس از سالها کوشش به ظاهر بيهوده، سرانجام در يکی دو سال گذشته پارهای رويدادهای دراماتيک (با مقياسهای اجتماع ايرانيان بيرون) به شکستن پارهای قالبها انجاميد.
ويژگی و بيماری سياستهای تبعيدی در بيشتر اين سه دهه و در بيشتر طيف سياسی، ادامه گذشته در اکنونی بوده است که در واقع “اکنون“ نمیبود؛ نشان چندانی از گذشت زمان نمیداشت. همان سخنان و روحيهها بود، به تلخی نو به نو آغشته. هيچ ملاحظه و مصلحتی نمیتوانست فضای روانشناسی را به سود تغيير در رويکردها دگرگون کند. صداهای متفاوت بیبازتاب میماند يا به فريبکاری تعبير میشد. يک نسل شکست خورده مصمم بود زندگی خود را در آرزوی بازگشت به بازنگشتنی، بسر آورد.
ولی آن نسل شکست خورده از سه سو زير فشار بوده است: سيل آگاهی و روشنگری که از هر سوی جهان شگفتانگيز غربی سرازير است و در ديوارهای کندترين ذهنها نيز رخنهای میکند؛ سير رويدادها در ايران که موقعيتی سراسر متفاوت از هرچه در گذشته پديد آورده است؛ و برآمدن نسل تازه ايرانيان، با نيازها و نگاه متفاوتشان که گذشته زيان را به مرگ سياسی، پيش از آنکه زمان طبيعیشان سرآيد، میاندازد.
دراماتيکترين رويداد ساختار شکن (به اصطلاح خانم نيلوفر بيضائی) انتشار فراخوان ملی رفراندم از ايران بود که برای نخستينبار پشتيبانی نمايندگان سازمانها و گرايشهای سياسی عمده چپ و راست را بدست آورد. از آن پس بود که مواضع دو سوی اصلی خط فاصل به ناگزير روشن شد: مسئله ايران دمکراسی و حقوق بشر است يا جمهوری و پادشاهی مشروطه؛ رای مردم پذيرفته است يا نيست؟ دومين تحول، گرد هم آمدن نمايندگانی از آن گرايشها در برلين، و با ابعاد بزرگتر، در بروکسل در پايان سال بود. بروکسل اين ويژگی را علاوه بر ابعاد بزرگ خود داشت که برای نشستن و گفتن و برخاستن نبود. بحثهای جهتدار آن به اعلام مواضع روشن و گزينش يک ساختار کوچک و مقدماتی برای زنده نگهداشتن مهمترين جنبش سالهای پس از انقلاب انجاميد.
گزينش هيئت اجرائی هفت نفری جنبش رفراندم و بويژه شورای عالی آن فصل تازهای در سياستهای تبعيدی گشود. برای نخستينبار نه تنها فعالان چپ و راست رسما و با اعلام نام خود در کنار هم نشستند بلکه مسئله پيوند دادن مبارزه درون و بيرون نيز گشوده شد. در شورای عالی پاره ای نمايندگان برجسته چپ و راست ايران به سه تن از فعالان جنبش دانشجوئی در درون پيوستهاند که دلاوریشان را اندازه نمیتوان گرفت. در سياست ايران تا کنون چنين ترکيبی از طيف سياسی و تنوع نسلی (سه نسل) پيشينهای نداشته است. ما در اينجا با يک تابوشکنی تمام عيار روبروئيم. جنبش رفراندم اکنون نه تنها جدیترين چالش را به جمهوری اسلامی عرضه میکند بلکه بويژه چپگرايان را ناگزير به درآمدن از فضای مهآلود سه دهه گذشته خود میسازد. زمان روبرو شدن با گزينشهای مشخصی است که نيمقرن گذشته دربرابر ما گذاشته است. (مشروطه خواهان زودتر خود را از آن فضا بيرون انداختند.)
تحول تعيين کنندهای که از آن سخن رفت چيرگی قطعی پيام فراخوان رفراندم بر بحث سياسی در بيرون است ــ ديگر با اين پيام نمیتوان مگر با انکار حق مردم و گذاشتن سياست بالاتر از حقوق بشر؛ يا برپا داشتن ديوارهای تصوری، مخالفت کرد (در درون به نظر میرسد که جز بحث بیاعتبار اصلاحطلبی چيزی در برابر آن نيست و روشنفکران اسلامی هم بيش از پيش به روشنفکران مسلمان دگرگشت میيابند که مشکلی با دمکراسی ندارند.) پس از کاميابیهای عملی جنبش رفراندم در تکليفی که برای خود مقرر داشته است ــ به عنوان زمينهای برای همکاری نيروهای سياسی دگرانديش ــ ما شاهد روشنترين برخوردها ميان دو اردوی اصلی سياستگران تبعيدی هستيم ــ اردوی دمکراسی و حقوق بشر و يکپارچگی ايران در يک سو، و اردوی سرگشتهای که خود را به زور در طرف عوضی تاريخ قرار میدهد ــ که میبايد از آن استقبال کرد. بيش از همه بحث سازندة رهاننده در اردوگاه چپ درگرفته است. گروههای راست افراطی که تا کنون مشروطهخواهان را به فروختن مواضع خود به چپگرايان متهم میکردند اکنون خود لافی بيش از آن ندارند که توانستهاند چند دگرانديش را هم به همکاری جلب کنند. در ميان نويسندگان چپگراست ــ با گرايشی که به مباحث نظری و جدل سياسی دارند ــ که مباحثاتی دارای اهميت حياتی، نه تنها برای چپ ايران بلکه آينده سياست در کشور ما، درگرفته است.
دست بالا يافتن عنصر دمکراسی ليبرال در اين مباحثات، با همه بی ميلی چپ به ليبراليسم (که در اين بافتار ربطی به سياستهای اقتصادی ندارد و ناظر بر حقوق بشر است،) بويژه با توجه به واکنشهای چپگرايان مانده از کاروان، نويدبخش است. در حالی که نويسندگانی مانند آقايان جمشيد طاهریپور و رضا سياوشی راهی به برونرفت از بنبستی که چپ ايران خود را در آن انداخته است نشان میدهند (ستيزهجوئی سودازده obsessive با پادشاهی مشروطه،) نويسندگان و سياسيکاران ديگری همچنان در ادامه سياستهای شکست خورده به دفاع از جمهوری اسلامی يا از ميان بردن ملت ايران به نام حق تعيين سرنوشت مليتهای ايران (که در چند هفته “يا“ی آن برداشته شد و ملتهای ايران جايش را گرفت) فرو میغلتند.
از اينها که بگذريم گروه ديگری میماند، از همه بيشتر مانده در گذشتهای، که با همه کوششها پيوسته دورتر میشود و قدرتی که پيوسته از آن میکاهد. در آن زمانها که انقلاب جنسی هنوز روی نداده بود، در آن جهان مردسالار، میگفتند خانمها قدرت دارند زيرا میتوانند بگويند نه. در آن ضربالمثل، حد سنی پوشيدهای هم بود که نمیبايد فراموش شود.
6 آوريل 2006
از همرائی تا همه باهم
از همرائی تا همه باهم
زمانی بود، تا همين نزديکیها، که همرای شدن افرادی از گرايشهای گوناگون به تصور نمیگنجيد. اکنون در چرخشی که ناگهانی مینمايد، ولی مانند همه امور ناگهانی تهيههای فراوان در آن رفته است، از هر جا فراخوان است که همه با هم گرد آيند و همکاری کنند. حتا “پاريا“های به حق سياست و جامعه ايران، مجاهدين خلق، نيز به عنوان بخشی از يک گروهبندی بزرگ پيشنهاد میشوند. منطق فراخوان رخنه ناپذير مینمايد: ما همه يک دشمن داريم و تا آن وقت جای پيش کشيدن اختلافات نيست. نيکخواهانی برای آنکه قوت بيشتری به فراخوان خود بدهند توافق بر چند اصل کلی، مانند دمکراسی و حقوق بشر را هم زمينه مثبت، به اصطلاح ايجابی، چنان همکاری پيشنهاد میکنند.
پيش کشيدن موانعی که بر سر چنين ترتيباتی هست به اندازه کافی شخص را منفیباف و اشکالتراش جلوه میدهد. اکنون اگر کسانی نه تنها آن موانع را بشناسند بلکه لازم بدانند دربارهشان چه میتوان گفت؟ ولی در وضعی که ايران است و با تجربهای که خود ما کردهايم و در جاهائی مانند عراق میبينيم، همه چيز بستگی به اين دارد که از کجا آغاز کنيم. اين تجربهها به ما میآموزد که هميشه بدتری هست، و پيش از پايان دادن به يک موقعيت بد میبايد آنچه که بتوان برای بدتر نشدنش انجام داد؛ از همه مهمتر دوری جستن از عناصری است که نشان دادهاند در هيچ طرح سالمی نمیگنجند. به زبان ديگر اولويت ما دشمنی با جمهوری اسلامی نيست؛ ساختن جامعه و نظامی است که از خشونت و استبداد و واپسماندگی آزاد باشد. از ميان برداشتن رژيم بدين ترتيب شرط اولويت است نه خود اولويت.
جمهوری اسلامی دشمن بزرگ ايران است ولی همه نيروهای واپسماندگی و استبداد، به درجات و در زمانهای گوناگون دشمنان ايراناند، هر چند بدترين مبارزه را نيز با جمهوری اسلامی بکنند. نبرد ما با افراد و نامها نيست، با روحيهها و طرز تفکرهاست، در جمهوری اسلامی و بيرون از آن. نمیتوان به نام رهانيدن ايران از چنگال حزباللهی و بسيجی با مجاهدی که روی حزباللهی و بسيجی را از هم اکنون سفيد کرده است، يا با سازمانهای قومی که در پايان راه به تجزيه ايران میانديشند دست همکاری داد؛ و نمیتوان از استبداد آخوندی به استبدادهای راست و چپ ديگر پناه برد. مصلحتگرائی صرف برای کارزاری که درگير آنيم بس نيست زيرا ما برای درانداختن طرح نوی پيکار میکنيم و در چنان طرحی اداره جامعه با موهبتالهی يا از درون مسجد و خانقاه يا به نام پرولتاريا جائی ندارد. نمايندگان چنان روحيهها و طرز تفکرهائی حق دارند مبارزه خود را بکنند ولی میبايد دنبال رسيدن به همرائی consensus و سپس همکاری با افراد و گروههائی بود که از خود توانائی دگرگونی و اصلاح نشان دادهاند و در نتيجه میتوانند کمترينه اعتمادی برانگيزند.
“همه با هم“ شعاری است که بجای “يا من يا ديگری“ عنوان میشود که تا کنون با ما بوده است. چنين شعاری در ظاهر آزادمنشانهترين و آسانترين مینمايد ولی در عمل به مشکل اعتماد بر میخورد، و يا اصلا به جائی نمیرسد و يا اگر به جائی هم رسيد نامرادی و پشيمانی از آن میزايد. ما هر چه بگوئيم، گروههائی با يکديگر همکاری نخواهند کرد زيرا تجربهشان با هم چنين اجازهای نمیدهد. در روابط انسانی عمده اعتماد است و اعتماد تنها با رديف کردن عبارات بدست نمیآيد و میبايد در عمل ثابت شود. شعار درستتر و دمکراتيکتر، “هم من هم ديگری“ است که جا را برای همکاری در عين گزينش باز میگذارد: همکاری کسانی که نه تنها در اصول میتوانند همرای شوند ــ با حفظ مواضع خودشان ــ بلکه به کمترينه اعتماد در ميان خود رسيدهاند.
اين مرحله تازه مبارزه ماست. اگر پيشروترين عناصر مخالف جمهوری اسلامی به چنين همکاری برسند نه تنها پيکار با رژيم به سامانی خواهد رسيد بلکه سلامت آينده سياست ايران نيز به مقدار زياد حاصل خواهد شد. همکاری برای اصلاح نظام سياسی و جامعهای که مسئله اصلیاش بی اصولی و فرصتطلبی و سستعنصری و ناآگاهی است به مراتب بر مسابقه برای سرهم کردن شوراهای رهبری و گرد آوردن هر که در دسترس بود تفاوت دارد. از مبارزان جدی نمیتوان انتظار داشت حتی به نام جنگيدن با رژيم اسلامی در کنار کسانی قرار گيرند که هيچ وجه اشتراکی با آنان ندارند و در فردای پيروزی (که با افرادی همه دنبال پيش انداختن خود، و روحيههائی آماده تن در دادن به هرچه برای سود شخصی، هيچ احتمالش نيست) بايد به جنگ آنها برخيزند. فردای ايران را میبايد با همرائی، و رقابت، ساخت نه نبرد مرگ و زندگی بر سر غنائم، يا برنامههای سياسی که عملا هيج اشتراکی جز مخالفت با حکومت کنونی ندارند.
هر چه هم در سودمندی اتحاد و ائتلاف بگويند چارهای بهتر از رسيدن به يک همرائی ميان مهمترين نمايندگان راست و چپ ترقيخواه ايران (که اکنون دمکراسی را نيز کشف میکنند) نيست. فاجعه جمهوری اسلامی را شکاف پرنشدنی چپ و راست ترقيخواه فرا آورد. حسينيه و مهديه پس از آنکه نيروهای تجدد يکديگر را فرسودند به قدرت رسيدند. فدا شدن تجدد در کشاکش قدرت، ضعف عمده دونسل جامعه سياسی ايران بوده است که از کم و کاستیهای اخلاقی و فرهنگی که اشاره شد بر میخاست. امروز گشادهترين ذهنها اين را در میيابند و جامعه ايران و جامعه بينالمللی به صد زبان چنان همرائی را طلب میکند. سود شخصی و گروهی روشنرايانه enlightened نيروهای مدرنيته، نيروهای آزادی و ترقی، نيز در همرائی برای مبارزه رهائی و بازسازی ايران است. (سود شخصی روشنرايانه به معنی توانائی ديدن بيش از نوکبينی است.) مشکل آن است که چنان سود شخصی و گروهی در اين بافتار context دست بالا را ندارد. در سياست نيز که پس از جنگ بزرگترين مجاهده بشری است مردمان میتوانند به آسانی از سود شخصی روشنرايانه خود بگذرند.
20 آوريل 2006
اينها جايگزين نيستند
اينها جايگزين نيستند
تلاشهای ستودنی برای بر پا کردن جايگزينی برای جمهوری اسلامی بالاتر گرفته است ــ از کنگره و مجمع و نشست ــ تا جائی که بيم کمبود نام میرود. دستکم دو يا سه گروه در تدارک چنين گرد همائیها هستند و هيچ معلوم نيست به همينها پايان يابد. در همه موارد نيز تکيه بر نشاندن عناصر دگرانديش در کنار هم است که جای خوشنودی بيشتر دارد. سرانجام پس از يک ربع قرن، اصرار همگان به اينکه مخالفان رژيم بجای يکديگر به جهموری اسلامی بپردازند با چنين استقبالی روبرو شده است. در ميدان تهی گذاشتة دههها ناگهان چنان ازدحامی است که بازيگران احتمال دارد راه حرکت را بر يکديگر ببندند. هرچه باشد ايرانيان در پيشی گرفتن بر يکديگر، چه در حرکت و چه بی حرکتی کوتاه نمیآيند.
اکنون از هيچکس نمیتوان انتظار داشت که با در شرايطی که دماغها “بوی تغيير ز اوضاع جهان“ میشنوند در بی حرکتی بماند. اما شايد چند يادآوری بد نباشد، بويژه هنگامی که آرزوها برای کسانی تا اميدواری، و اميدها تا قطعيت بالا میرود. پيش از همه درباره سرعت بالا گرفتن انتظارات میبايد هشدار داد. در فضاهای هيجانی مانند اين روزها از اميدواری واقعگرا تا آرزو پروری wishful thinking را میتوان به تندی طی کرد. در اين ترديد نيست که شرايط روانشناسی و سياسی برای افزايش همکاری دگرانديشان، و برقراری ارتباط ميان مبارزان درون و بيرون، بيش از گذشته است. حکومت اسلامی زمام خود را به افرادی سپرده است که ديوانهوار و پشت داده به چاه جمکران به شکستناپذيری خود اطمينان دارند و درگيری نظامی با امريکا را به سود خود دانسته روز به روز اجتناب ناپذيرتر میسازند. بحران پيوسته نزديکتر میشود و همه گونه افراد با همه گونه انگيزهها خود را آماده روياروئی يا بهرهبرداری از احتمالات میکنند.
احتمالات هست و چه بسا در بحرانی که در پيش است بتوان نقشی در کاستن از آسيبهائی که در انتظار ميهن ماست بر عهده گرفت. منتها نمیبايد پنداشت که هر گردهمائی بتواند به اندازه انتظاراتی که از آن دارند برسد و هر گروه متنوعی که در جائی گرد آمد و منشوری نوشت جايگزين يا آلترناتيو جمهوری اسلامی خواهد شد. داوطلبان شرکت در چنين گردهمائیها به اندازهای زيادند ــ تا تامين هزينه سفر و هتل اجازه دهد ــ که شمارهها هيچ معنی خاصی ندارد. اما سختگيری در کيفيت شرکت کنندگان نيز نشانی بر کاميابی نيست. آيا میتوان حضور چند ده يا چند صد تن را در جائی جايگزين رژيم بشمار آورد و کمتر يا بيشتر از آن را در جای ديگر بی اثر خواند؟ در آنچه به بيانيهها يا منشورهای اين گروهبندیها مربوط میشود باز نمیتوان تفاوتهای ميان آنها را دارای نقشی تعيين کننده دانست. (هرچند در مسئله يکپارچگی ايران به عنوان يک کشور و يک ملت مسئله اهميتی حياتی میيابد و میتواند شخصيتها و گروههائی را بکلی بیاعتبار سازد.) در هر دو مورد، چه ترکيب افراد و چه منشورها، بيشترينهای که میتوان گفت برتری يکی بر ديگری است ولی اين برتری چنانکه اشاره شد تعيين کننده نيست.
به آسانی میتوان پذيرفت که نه زودتر و ديرتر بودن، نه ترکيب افراد، و نه محتوای منشورهای کنگرهها و مجمعها و نشستهائی که در پيش است هيچيک را جايگزين رژيم نمیکند ــ ادعا يا انتظار دست در کارانش هرچه باشد. آنها برگزار خواهند شد و “پانزده دقيقه“ ضربالمثلی خود را در زير نورافکن تبليغات خواهند داشت و بعد در گيرودار کارهای اجرائی و برخوردهای افراد و ناسازگاریها و سستیهای ناگزير به روزمرهگی خواهند افتاد، اگر اصلا بپايند. از ميان اين ترتيبات برای همکاری نيروهای سياسی دگرانديش، جنبش رفراندم از همه قديمیتر و باپشتيبانی بسيار گستردهتر بويژه در ايران، که گمان نمیرود جنبش ديگری به پايش برسد، و با پيام روشن و يک ساختار اجرائی است. ولی دست درکاران آن نيز خود را جايگزين رژيم نمیدانند و اگر بتوانند مبارزه برای فراهم کردن شرايط برگزاری انتخابات آزاد مجلس موسسان و همهپرسی قانون اساسی دمکراسی ليبرال آينده را موثرتر سازند و جنبش را زنده نگهدارند خرسند خواهند بود. جنبش رفراندم در بهترين صورت خود زمينه همرائی و احتمالا همکاری نيروهائی است که آينده ايران بی شرکت آنان نمیبايد ساخته شود.
جايگزين جمهوری اسلامی را با دادن القاب و عناوين به خود و گرد آوردن کسانی در يکجا، آنهم با تلاش و اصرارهائی که معمول است نمیتوان ساخت. چنان جايگزينی را برجستهترين نيروهای پشتيبان دمکراسی و حقوق بشر و يکپارچگی ملت و سرزمين ايران بويژه در درون میتوانند بسازند. آن نيروها هنوز نياز به روبرو شدن با جهان سراسر متفاوت امروز و فاصله گرفتن از ديروز خود دارند. آنها میبايد بر پايه برابر و هر يک با درک ضرورت وجود و بهروزی ديگری چه برای سلامت سياسی آينده ايران و چه سلامت خودشان بهم نزديک شوند. تغيير موضع چند تن در اينجا و آنجا بس نيست. ما نياز به يک مهاجرت جمعی دوم داريم؛ اينبار از جهانهای آشنايمان، از چهار دهه گذشتهای که روياروئی و آشتی ناپذيری را صفت اصلی سياست ايران گردانيد. جايگزين از پائين و اساسا از ايران و به دنبال آن مهاجرت، که نخستين نشانههايش در فراخوان رفراندم آشکار شد، خواهد جوشيد.
زحمات کسانی را که در ترتيب دادن گردهمائیها میکوشند و از وقت و پول خود مايه میگذارند میبايد قدر شناخت. ولی اگر میپندارند که حاضران در چنين گردهمائیها در آنجا که ديگران نتوانستند يا اصلا ادعايش را نکردند کامياب خواهند شد، جز چند ماهی دلخوشی نخواهند داشت. شرکت نجستن کسان در گردهمائیهائی که در پيش است از بی علاقهگی يا دشمنی نيست.
4 مه 2006
تماميت ارضی بس نيست
تماميت ارضی بس نيست
“بحران اتمی“ تهران و واشينگتن شتابی به رويدادها داده است که میتواند به هر اشتباه حساب و انحرافی دامن بزند. کسان در زير فشار اوضاع و احوال دست به کارهائی میزنند که در شرايط عادی از آن دوری میجويند. اتحادها و سازماندهیهائی که در اين سو و آن سو تدارک میشود از اين زمره است و نمیتوان به دليل حساسيت اوضاع و لزوم اقدام سريع، پارهای ملاحظات مهم را ناديده گرفت.
يک مورد مهم، نقش سازمانهای قومی در اين اتحادها و سازماندهیهاست و بهای سنگينی که در برابر پيوستن يا دستکم موافقت خود میخواهند. در چند ساله گذشته سه چهار سازمان قومی از چهار گوشه ايران با يکديگر همکاریهائی دارند که تا اينجا به کنگره ملل ايران رسيده است و چندی پيش هم کنفرانس گونهای با شرکت پارهای مقامات مهم آن سازمانها زير نام کنگره “استقلال ملل ايران“ برگزار کردند. ماموريت اين سازمانها جا انداختن اين شعار است که ايران از شش ملت تشکيل شده است و ملت به معنی زبان است: ،ملت فارس، ملت کرد، ملت عرب، ملت ترک، ملت بلوچ و ملت ترکمن. ما در اينجا به تعريف ملت و رابطه زبان و ملت و اختراع ملت يا مليت فارس نمیپردازيم که آهن سرد کوفتن است. ولی پی بردن به قصد نهائی اين ملتسازیها شايد چشمانی را که به ساختن جايگزين رژيم در فردای سرنگونی رژيم دوخته شدهاند بگشايد.
سخنگويان اين سازمانهای ملتساز يک طرح چند مرحلهای دارند. نخست، در آوردن قوم به ملت تمام عيار به ضرب تکرار؛ دوم، تاکيد بر حق تعيين سرنوشت؛ سوم قبولاندن اين اصطلاحات يا نزديک به آنها به نيروهای مخالفی که تب جايگزينی جمهوری اسلامی هر ملاحظهای را دارد برايشان از اهميت میاندازد؛ چهارم، نشستن به انتظار برهم خوردن اوضاع ايران، و سرانجام استفاده از حق تعيين سرنوشت ملتها برای جدائی از ايران و افتادن به دامان حکومتها و دولتهائی که برای چنان روزهائی سرمايهگزاری میکنند. در نشستی چند ماه پيش با عناصری از مخالفان چپ و راست، آنها توانستند با پا در ميانی ديگران و بی آنکه حتا در نشست حضور يابند اصل حقوق سياسی اقوام ايران را در قطعنامه بياورند که “جايگزين“ ملايمتری (به رعايت حال آلترناتيو سازان) برای حق تعيين سرنوشت “ملتهای“ ايران بود.
واکنش سختی که به آن عبارت و هر اشارهای به تجزيه ايران و بازگشتن از اعلاميه جهانی حقوق بشر به عصر فئودالی نشان داده شد امضا کنندگان آن سند را واداشت که خاموش بمانند ولی اکنون دارند از در ديگری وارد میشوند. اينبار تاکتيک ظريفتری بکار گرفته شده است که میتوان آن را جدا کردن مفهوم ملت از کشور نام گذاشت. حاضرند فعلا زير هر سندی را که به تماميت ارضی ايران متعهد باشد امضا کنند ولی آيا چنان تعهدی کافی است؟ پاسخ را میبايد در همان ملت و شناخته شدن حق تعيين سرنوشت جستجو کرد. در منشور ملل متحد اين حق را برای ملتهای مستعمره يا اشغال شده شناختهاند. سروران در سازمانهای قومی متوجه اهميت اين اصطلاحات هستند و هدف استراتژيک خود را از راههای ديپلماتيک و “پراگماتيک“تری دنبال میکنند. اگر به زور تبليعات میشود قوم را ملت کرد، “ملت فارس“ را نيز میتوان قدرت استعماری و اشغالگر اين سرزمينها شناساند ــ زمزمهای که هم اکنون میشنويم. مگر نه آن است که میگويند ايران و عثمانی در سده شانزدهم کردستان را ميان خود تقسيم کردند و ايران و روس در سده نوزدهم آذربايجان را؛ خوزستان هم که مدعی هستند در سده بيستم به زور به ايران پيوست.
امروز سازمانهای قومی عملگراتر يک امتياز زبانی در موضوع تماميت ارضی به کسانی که نوميدانه در پی کشاندن آنان به نشستهای خويشند میدهند؛ زيرا در شرايط کنونی با يکپارچگی سرزمين ايران کاری نمیشود کرد. ولی در آن جای مهمتر، در يکپارچگی ملت ايران، کوتاه نمیآيند زيرا کليد استراتژی درازمدتشان برای جدائی از ايران در تاکيد بر چند ملتی يا مليتی بودن ايران است. ديگران به دعاوی آنها در ملت و مليت بودن کاری نداشته باشند، آنها حاضرند فعلا سخنی بگويند که هر روز میتوان به بهانهای پس گرفت. از اينجاست که چرخش آنان را در موضوع تماميت ارضی و لب فرو بستن از “استقلال ملل ايران“ به هيچروی نمیبايد کافی دانست. برپا دارندگان نشستها میبايد به هوش باشند که تا سازمانهای قومی دست از مليتهای ايران برندارند و تعهد خود را به وحدت ملی ايران نيز به روشنی ابراز نکنند ورود در هر ترتيباتی با آنها برای خودشان نيز زيانآور خواهد بود.
فوريتی که داوطلبان جايگزينی جمهوری اسلامی احساس میکنند واقعيتی است و رويدادها ممکن است به سرعت پيشبينی ناپذير روی دهند. ضرورت يک جايگزين باورپذير نيز برای رژيم اسلامی همواره هست و مستقل از طرحهای ديگران میبايد پی گرفته شود. ولی گذشته از آنکه بخش عمده راهحل در ايران است و تا کسان خود را از هزاران کيلومتری به صحنه برسانند بسا چيزها بیمداخله آنان جابجا شده خواهد بود، هر جايگزين ادعائی میبايد دستکم اوضاع را بدتر از اينکه اکنون هست نگرداند. مشروعيت بخشيدن به تجزيه طلبان، زير هر عبارت و به ياری هر اکروباسی زبانی باشد، پيش از هر چيز “جايگزين“ را مرده به دنيا خواهد آورد. کشاندن سازمانهای تجزيه طلب به نشستهای مشترک و اميد اينکه ديگرانی هم به پيروی آنان حاضر شوند، به حملاتی که از هر سو به آنها خواهد شد ــ در ايران حتی بيش از بيرون ــ نمیارزد.
جايگزين جمهوری اسلامی آن نيروهای دمکرات و آزاديخواهی در طيف چپ و راست در هر جا هستند که نگهداری ايران (که اکنون مسئله مرکزی ايران است) برايشان بيش از رسيدن به قدرت اهميت دارد و به همين دليل بخت پيروزیشان نيز از فرصتطلبان و معاملهگران بيشتر خواهد بود. سازمانهای قومی، تنها در صورتی میتوانند در چنان همکاریها شرکت کنند که تعهدشان به ايران باشد و خواستهای بر حق تمرکز زدائی و حقوق فرهنگی را در چهارچوب ايران يگانه و يکپارچه، يک ملت و يک کشور، و حقوق برابر همه ايرانيان، دنبال کنند. آن سازمانها برخلاف حسابهای شتابزده پارهای دست درکاران چنان وزنی ندارند که جايگزين بسازند ولی به اندازه کافی سنگين هستند که خيالانديشان را غرق کنند.
18 مه 2006
نازنين و ميليونها ديگر
نازنين و ميليونها ديگر
روز 3 ژانويه امسال نازنين در دادگاهی در تهران به اعدام محکوم شد و اگر ديوان عالی حکم را ابرام کند به دار آويخته خواهد شد. به نوشته روزنامه اعتماد، نازنين 17 ساله روزی با خواهرزاده 15 ساله خود در پارکی در غرب تهران بودند و سه مرد به آنها حمله کردند و آنها را به زمين انداختند و قصد تجاوز داشتند. نازنين برای دفاع از خود به يکی از آنها با کاردی که در کيف داشت زخمی زد و دو دختر گريختند ولی مردان آنها را گرفتند و نازنين کاردش را به سينه يکی از آنان زد که از آن درگذشت. اگر نازنين از خود و خواهرزادهاش دفاع نکرده بود آنها را به جرم زنا به صد ضربه شلاق محکوم میکردند. در ايران که دختر 9 ساله را میتوان به اعدام محکوم کرد و زنان در هر صورت محکوماند از اين خبر بیاعتنا گذشتهاند. در امريکا خانمها kristian.hvesser@gmail.com و ليلی مظاهری lmazaheri@gmail.com برای دفاع از او به گردآوری امضا در زير يک دادخواهی (تا کنون بيش از 170 هزار) و پول برای پرداخت به خانواده گناهکار اصلی و گرفتن رضايت آنها) پرداختهاند و از ايرانيان کمک میخواهند. يک خانم ايرانیتبار ديگر، ملکه زيبائی سال گذشته کانادا نيز، به اين پيکار پيوسته است.
بايد اميدوار بود اين کوششها بتواند جان دخترک بيگناه را در آن سرزمين بيداد، و از آن بدتر، بیاعتنا به جان و ارزشهای انسانی، نجات دهد. نازنين يکی از هزارهاست. ولی میبايد از ميليونها، دهها ميليون ديگر در سرتاسر جهان اسلامی و جهان سوم ياد کرد. از اينجا رشته سخن را به “ايان هرسیعلی“ وا میگذارم ــ همان که در هلند فيلمنامهای درباره رفتار با زنان در اسلام نوشت و از بيم جان زير نگهبانی 24 ساعته درآمد، و مهاجری مراکشی بنا بر تکليف شرعی، “تئو وانگوگ“ کارگردان فيلم را به فجيعترين نحو در خيابان کشت. او به استناد گزارش 2004 مرکز کنترل دمکراتيک نيروهای مسلح در ژنو برپايه آمارهای سازمان ملل متحد ارقام زير را میآورد:
هر سال ميان 113 تا 200 ميليون زن در جهان از نظر جمعيتشناسی گم میشوند. چگونه؟
- سالی 5/1 تا 3 ميليون زن به دلائل جنسيتی کشته يا به مرگ واگذاشته میشوند.
- در کشورهائی که نوزاد پسر هديه، و نوزاد دختر لعنت خدايان است دختران سقط يا نابود میشوند.
- زنان میميرند زيرا خوراک و دارو و درمان اول به برادران و پدران و شوهران و پسرانشان میرسد.
- در کشورهائی که زنان ملک مردان شمرده میشوند پدران و برادران، آنها را به دلائل “شرافتی“ و “ناموسی“ میکشند.
- عروسان جوان قربانی “مرگهای کابينی“ میشوند زيرا پدرانشان کابين يا جهيزيه شايسته به شوهرانشان ندادهاند. کشتن بسياری از آنها با سوزاندن انجام میگيرد.
- دختران جوانی که در تجارت بيرحمانه جنسی کشته میشوند بيشمارند.
- خشونت خانگی در هر کشوری علت عمده کشتار زنان است.
- جان زنان چنان بیارزش است که سالی ششصد هزار زن سر زا میروند.
- شش هزار دختر را در هر روز ناقص میکنند. بيشترشان يا میميرند يا در همه زندگی با دردهای فلج کننده دست به گريبانند.
- از هر پنج زن يکی مورد تجاوز يا اقدام به تجاوز قرار میگيرد.
***
ما در اين جهان استثنائی غرب مگر به ياری چنين آمارهائی از آنچه در بيش از دو سوم جهان میگذرد آگاه شويم. اما حتا در اين جهان استثنائی نيز زن بودن خطرناکترين موقعيتهاست (خشونت خانگی، تجارت جنسی، تجاوز….) تفاوت در آنجاست که هنوز، و تا زمانی که مهاجران اسلامی قدرت کافی برای سوء استفاده از آزادیها و حقوق دمکراتيک و گذراندن قوانين اسلامی بدست نياوردهاند، و تا به اندازه کافی مسلمان و غيرمسلمان را در اين سرزمينها نترساندهاند، میتوان در اين بارهها سخن گفت. و از آزادی گفتار است که اصلاح و دگرگونی بیدست يازيدن به زور میآيد. خشونت بر زنان در اين جامعهها رو به کاستی دارد؛ بر خلاف جامعههای اسلامی که با برآمدن بنيادگرايان روز افزون شده است.
چرا جامعههای ميزبان ما در برابر جامعههای شوربختی مانند ايران استثنا هستند؟ يک نشانه ـ دليلش رويکرد به زنان بوده است. در تمدن يونانی ـ رومی ـ اروپائی، ما به پديده حجاب و چندزنی شرعی بر نمیخوريم. روی زن همواره گشاده بوده است؛ و زن با همه شهروند درجه دوم بودن، شهروند درجه دوم بوده است و نه يک دوم مرد و کشتزار او. بدترين زيادهرویها و کژرویهای کليسا نيز به پای احکام صريح و بيچون و چرای آسمانی نرسيد. پديده ناموس در آن فرهنگ هرگز معنی و پذيرش وحشيانهای را که در جامعههای آشنای ما هست نيافت. (ناموس واژه ديگری برای تکبر است، تکبر مردی که نگاه ديگری را بر ملک خود تاب نمیآورد، و به معنی بخشی از وجود زن که به مردان خانواده يا خاندان يا تبارش تعلق دارد بکار میرود.) سيسيلیها، که هنوز به پای ايتاليائيان شمالی نرسيدهاند، اندکی “ناموسی“تر بودند ولی تنه آنان بيش از ديگران به تنه مسلمانان خورده بود.
مستقيمترين راه پيشرفت و امروزی شدن، دگرگونی رويکرد به زن در جامعه است. نگاه برابر به زن به غير جنائی شدن فرهنگ کمک میکند. زنان با ورود در عرصههای گوناگون و شرکت در اداره جامعه روحيه انسانیتری به آن میدهند. در جائی که زنان نيز اختيارش را در دست داشته باشند کودککشی مگر به عنوان جنايت، که هست، نخواهد بود. اما اين تنها مردان نيستند که میبايد راه به زنان بدهند. خود زنان میبايد پيشگام شوند و از پذيرفتن، و حتی مشارکت در، تبعيضها و جناياتی که فرهنگ مردسالار بر آنان روا میدارد سرباز زنند. آن شش هزار دختری که هر روز ناقص میشوند به دست مادران و زنان نزديک خود به چنان روزی میافتند. زنان ايران تا کنون نمايش خوبی دادهاند ولی اين بس نيست. هنوز سنگر اصلی خرافات و تسليم و رضا به فرهنگ مردسالارانهای که نازنينها را میکشد در توده زن ايرانی است.
15 ژوئن 2006
کجا میتوان بهم رسيد؟
کجا میتوان بهم رسيد؟
واکنش متين ولی سخت بسياری شخصيتهای سياسی و فرهنگی ايران به نغمههای تجزيهطلبانه که به آسانی به رنگ فاشيستی و شوونيستی میآلايد و از زنگ کينه و دشمنی به فارسی زبانان پاک نيست، تند و تيزی غوغای چند ماهه گذشته را ندارد. از آن گذشته اعلام آمادگی وزير خارجه امريکا به گفتگو با جمهوری اسلامی بود ــ با شرطی که برای آن گذاشتهاند ــ که سبب فروکش کردن آتش آرزومندانی در اينجا و آنجا شد. با اينهمه نمیبايد موضوع را پايان يافته انگاشت و از هشدار دادنها کوتاه آمد. سازمانها و شخصيتهای سياسی بويژه میبايد در سخنان خود و بکار بردن اصطلاحات هشيار باشند که اکنون در مرحله جنگ بر سر اصطلاحات هستيم ــ تا زمانی که ملتسازان احساس کنند اوضاع جهانی به حالشان مساعد است. سختترين اعتراض به وزير امور خارجه امريکا از سوی يک سازمان عضو “کنگره ملل ايران“ شد که با ديگر نمايندگان آن کنگره به واشينگتن رفته بود. (پس از آن کنفرانس نافرجام بود که يک مجله نظامی امريکا نقشه تازهای از ايران تکه پاره پنج مليتی سروران چاپ کرد.)
در گفتگوها بر سر تمرکززدائی و حقوق فرهنگی و اجنماعی اقوام (“حقوق ملی“ ملتسازان، و “حقوق سياسی اقوام“ جايگزينسازان) ايدهها و راهحلها بسيار و پراکنده بود، به اندازهای که رسيدن به همرائی را دشوار میساخت. در چنين آشفتگی همهسويه از اصطلاحات گرفته تا سياستها و هدفها يک چاره بيشتر نمیماند: ساختن بر واقعيات و مفاهيم پذيرفته شده بينالمللی، بر واقعيات و مفاهيمی که از پسند و ناپسندهای گروهی دور است و همه نظام حقوقی و سياسی بينالمللی بر آن استوار است ــ از سيصد و پنجاه سال پيش.
نخستين واقعيت، وجود ملتی تاريخی و کهنسال به نام ملت ايران است که جز با جنگ و به ياری نيروهای برتری که در اختيار هيچ گروه تجزيهطلبی نيست و نخواهد بود نمیتوان آن را شکست. دهها ميليون مردم، خود را ملت ايران مینامند و میخواهند همان بمانند و شش ميليارد و بيشتر ديگران نيز آنان را به همين نام میشناسند. سه هزار سال دستاورد و مبارزه ــ مبارزه بهر وسيله و بهر بها ــ پشت سر اين ملت است و هيچ دروغپردازی و جعل تاريخی نمیتواند آثار آن سه هزار سال را پاک کند. حقوق بينالملل و سازمان ملل متحد که در بحثهای چندماهه گذشته پاک غايب بوده است، و نه به تصادف، پشت اين ملت است و هيچکدام را نمیتوان ناديده گرفت.
دومين واقعيت، ترکيب متنوع قومی ملت ايران است ــ فراآمد هجومها و مهاجرتهای همان تاريخ سه هزار ساله ــ که با خود و در خود مشکلات و تنشهائی دارد و میبايد بدانها پاسخ گفت. مردمان بيشماری که فارسی زبان تاريخی و فرهنگیشان است ولی زبان مادریشان نيست از ديرباز در اين سرزمين بود و باش کردهاند. اين مردمان حقوقی دارند که از واقعيت سومی برمیخيزد: از اعتبار اعلاميه جهانی حقوق بشر و ميثاقهای پيوست آن. دولتها ممکن است با همه امضائی که پای اين اسناد گذاشتهاند اعتنائی به مفاد آنها نکنند ولی هيچ چارهجوئی جدی برای مشکل تمرکززدائی و حقوق فرهنگی و اجتماعی نمیتوان کرد مگر آنکه در چهارچوب اعلاميه جهانی و ميثاقهای آن باشد.
چهارمين واقعيت، خيرعمومی است. اگر نيروی ايرانيان امروز بجای دفاع از يگانگی و يکپارچگی ملی صرف پيکار با جمهوری اسلامی شود؛ و فردا بجای پاکشوئی قومی و جنگ داخلی با مداخلات خارجی، برای ساختن جامعهای مدرن بکار افتد زندگی فرد فرد مردم ايران بهتر خواهد شد. همه ما در همه اين سرزمين، قدرت بيمانندی در سرتاسر اين منطقه هستيم. دريغ است که انرژی ملی ما در مرز کشیهای خونآلود و جابجائیهای اجباری دسته جمعی يا برای خنثی کردن نيروهائی که به هيچ منطق و مصلحتی گردن نمیگذارند هدر رود. تجربه يوگوسلاوی و عراق و آنچه از نابسامانی و ناروائی در سرزمينهای آرزوئی تجزيهطلبان در شمال و شمال باختری ايران میگذرد، پيش چشم ماست، و اين واقعيت پنجمی است.
***
اکنون در کجا میتوان بهم رسيد ــ البته اگر قصد بهم رسيدن باشد؟ واقعياتی که اشاره شد برای رسيدن به يک همرايی اهميت دارد ولی در سده بيست و يکم و شصت سالی پس از منشور ملل متحد و اعلاميه جهانی، زمينهای بهتر از همان دو سند نمیتوان نشان داد. اگر دو سوی بحث میخواهند در جائی که اختلاف بر نمیدارد بهم برسند بهتر است از آنجا آغاز کنند. نخستين سند به حقوق و تکليفهای ملتها میپردازد و دومين به حقوق افراد و گروهها. ما چه در تعريف ملت و قوم، و چه حقوق و جايگاه آنها و افراد جامعه بطور کلی، بيش از اين دو سند نمیتوانيم بگوئيم و اگر آنها را هم زير پا بگذاريم معنايش اين خواهد بود که جز به تحميل خود نمیانديشيم. منشور ملل متحد و اعلاميه جهانی و ميثاقهای آن متنهائی روشن و همهجا در دسترس است. در هيچ کدام اين متنها جای قوم با ملت عوض نشده است. به گروههای زبانی، قوم و اقليت قومی گفته میشود، نه ملت و مليت؛ و حق تعيين سرنوشت برای اقوام نمیشناسند. حقوق مدنی و فرهنگی اقوام و اقليتهای مذهبی و حقوق سياسی برابر افراد ملت از جمله افراد متعلق به اقوام جای مهمی در اين اسناد دارد ولی هيچ اشارهای به حقوق سياسی اقوام يا فدراليسم نيست.
در منشور ملل متحد سخن از حقوق برابر دولت ـ ملتهاست. لوگزامبورگ چند صد هزار نفری و چين هزار و دويست ميليونی؛ و فرانسه يک زبانی غيرفدرال و سويس سه زبانی فدرال همه زير عنوان دولت ـ ملت میآيند. “مليت“های سويسی در آن سند نيامده است ولی حق اهل هر زبان به سخن گفتن و آموزش ديدن و انتشار دادن به زبان مادری تصريح شده است ــ همچنانکه حق مردم در هر جا به اداره امور خود از طريق مقامات انتخابی. منشور ملل متحد در بيش از يک جا بر حاکميت ملی دولتها به معنی غيرقابل تعرض بودن مرزهای بينالمللی تاکيد ورزيده است.
افراد و گروهها آزادند عقايد و آرزوهای خود را داشته باشند؛ ولی اگر قرار نيست زور و خشونت، مناسبات آنها را انتظام دهد میبايد به هنجار (نرم)های پذيرفته شده تن در دهند. سازمانهای قومی و نويسندگانی که زمين و آسمان را بهم میبافند تا دعاوی خود را به کرسی بنشانند اگر حوصله خواندن تاريخ ندارنند دستکم اسناد بينالمللی را بخوانند و آنگاه ببينند در سوی ديگر بحث آيا جز موافقت بر مفاد آن اسناد چيز ديگری میتوان يافت؟ ما آن هنجارها را میپذيريم و تا آنجا که به حقوق شهروندی با تاکيد بر حقوق افراد متعلق به اقوام ــ همچنان که حقوق زنان و اقليتهای مذهبی ــ و تمرکززدائی ارتباط میيابد هيچ مشکلی با هم نداريم. اما هر حرکتی بسوی درهم شکستن يگانگی ملی ايران و تجزيه ملت به اقوام دارای حقوق سياسی، و مليتهای دارای حق تعيين سرنوشت، که نهايت آن حقوق سياسی است، ناچار با واکنشهای سزاوار چنان حرکتهائی روبرو خواهد شد. ايرانيان بسيار کم و کاستیها دارند ولی در برابر مداخلات بيگانه، و در دفاع از موجوديت ملی کوتاه نمیآيند.
ژوئيه 2006
مصالحه حتا بر اصول؟
مصالحه حتا بر اصول؟
مبارزه با جمهوری اسلامی هيچگاه نمیبايد دنبالهای از روابط خارجی رژيم باشد ولی گاه میشود که بحران در خارج همه چيز را زير سايه میبرد، چنانکه بحران اتمی از يک سال پيش برده است. هنگامی که پای تحولات پردامنهای در ميان است که موجوديت رژيم، بلکه موجوديت کشور را تهديد میکند میتوان از مخالفان جدیتر رژيم انتظار داشت که محاسبات خود را سراسر در پرتو چنان تحولاتی انجام دهند.
در روزهائی که از امريکا پيام جنگ میآمد و ميانهروترين محافل امريکائی هم از تغيير رژيم در ايران دم میزدند، آن مخالفان جدیتر با اين پرسش روبرو بودند که چه واکنشی نشان دهند؟ يک واکنش، مخالفت با جنگ تا مرز فراموش کردن موقت پيکار با جمهوری اسلامی و ايستادن در کنار آن برای دفاع ميهن بود. چنان واکنشی احتمالا در روشن کردن سياستگزاران امريکائی و بیاعتبار کردن ايرانيانی در آن کشور که سخن از پيشباز مردم ايران از سربازان بيگانه به ميان میآوردند بیاثر نبود. واکنش ديگر به حرکت انداختن کسانی بود که میخواهند هرچه زودتر جايگزينی برای جمهوری اسلامی زير عنوانهائی مانند شورای رهبری و کنگره ملی برپا دارند ــ واکنشی مشروع و طبيعی از سوی داوطلبان، که البته بستگی به عوامل بسيار دارد و نزديک شدن احتمال تغيير رژيم تنها يکی از آنهاست.
اکنون با دور شدن خطر جنگ و نشانههائی هر چند نامطمئن از تغيير رويکردها در تهران و واشينگتن، عامل فوريت از محاسبات بيرون رفته است. اوضاع و احوالی که در کسانی چنان موضعگيری دراماتيکی را سبب شد و کسانی ديگر را به اقدامات شتابزده، و در جاهائی تاسفآور، برانگيخت دگرگون شده است. هنوز اگر به ايران حمله شود کسانی وظيفه خود خواهند دانست که پا بر سر هر چيز بگذارند و اول به دفاع از ميهن خود برخيزند و کسان بيشماری میبايد برای سازمان دادن جايگزين باورپذيری credible برای جمهوری اسلامی تلاش کنند. ولی تفاوت زيادی ميان يک موقعيت اضطراری، و موقعيتی است که عادی رژيم اسلامی است ــ از اين بحران به بحران ديگر فرو غلتيدن و مسائل امروز را بر مسائل ديروز انباشتن، و مردم را اندک اندک به طغيان راندن. امروز میتوان با خيال آسودهتر بر مبارزه با رژيم تمرکز داد و با يکپارچگی integrity سياسی بيشتر برای جايگزين باورپذيرتری کوشيد.
باورپذيری در اين مقوله از دو ويژگی میآيد: نخست رسيدن به توافق ميان نيروهای سياسی عمده ايران که ناتوانیشان در همکاری با يکديگر و کشاکشهايشان بر سر مسائل کوچک و بزرگ، عامل اصلی ضعف سياسی جامعه ايرانی است؛ و دوم، همرائی بر اصولی که ايران يکپارچه و آزاد و ترقيخواه و نيرومند آينده را بتوان بر آن ساخت. در اقداماتی که در اين يک ساله برای جايگزينسازی صورت گرفته از اين دو ويژگی نشانی نيست. خوشبينی زياد، انتظارات دور از واقع، و گذاشتن تکيه بر هرچه پيش آيد و با هر که بتوان، از بيش از ساختن گروهبندیهای تازه بر نيامده است. اما اگر هر جايگزِين، گونهای گروهبندی است، هر گروهبندی، جايگزين نيست.
نيروهای سياسی عمده ايران در چپ و راست نشان دادند که حتی در گرماگرم اعلامهای رسمی و اميدبخش رهبران ابرقدرت جهانی به پشتيبانی از گروههای مخالف جمهوری اسلامی و سرگرفتن پارهای اقدامات عملی در تغيير رژيم، از جا تکان نمیخورند. دليل اصلیاش اين است که به مسائل اصولیشان وزنی بيش از انگيزه به قدرت رسيدن میدهند. در اين زمينه تکيه نيروهای چپ بر دو موضوع اصلی است؛ نيروهای راست نيز تاکيد خود را دارند. ما در اينجا از نيروهای سازمان يافته سخن میگوئيم وگرنه افراد چپ و راست بسيارند و رنگهای فراوان دارند.
بخش بزرگتر چپ ايران نمیتواند با احتمال بازگشت پادشاهی، اگر چه به رای مردم و در صورت پارلمانی در يک نظام دمکراسی ليبرال، چنانکه در بيست و هشت کشور از پيشرفتهتران جاری است، آشتی کند. جلوگيری از هر گونه تحولی که سودی از آن به امر پادشاهی هم برسد در استراتژی آن به صورت پنهان و گاه بسيار هم آشکار، دست بالا دارد. اين نگرش دفاعی از تاثير آن نيروها در سياست ايران کاسته است و در گذشته بسياری از آنان را به راههای نادرست و زيانآور به حال خودشان انداخته است. اگر کسانی در دشمنی با پادشاهی تا پشتيبانی از لاشه چند بار به خاک سپرده اصلاح طلبان و ملی مذهبيان وفادار به جمهوری اسلامی بروند يا در مسائل قومی ايران با گرايشهای نهايتا، و حتا صراحتا، تجزيهطلب هماوا شوند مسلما به خود کمکی نخواهند کرد. چنين موضعگيریها از جريان اصلی سياست ايران بيرون است.
برای همتايان آنان در راست، دربرابر يکپارچگی ايران به عنوان ملت و کشور، شکل حکومت مسئله اصولی بشمار نمیآيد؛ چيزی نيست که بتواند جای همرای شدن بر سر دمکراسی ليبرال (حاکميت مردم در چهارچوب اعلاميه جهانی حقوق بشر) را بگيرد. پادشاهی و جمهوری، دو شکل حکومت هستند و هر طبيعتی میتوانند داشته باشند. موضوع اصلی، نوع نظام سياسی است و وجود نيروهائی که بتوانند گرايشهای بسيار نيرومند هرج و مرج و استبداد را در جامعه ايرانی مهار کنند. جدا افتادن نيروهای سياسی عمده ايران از يکديگر و پافشاری آنها بر نقاط اختلاف بجای اشتراکهای بسيار و مهمتر، آينده دمکراسی را در ايران با هر شکل حکومت تيره خواهد کرد.
اکنون که اصلاح طلبان، پابرجاترين هواداران خود را نيز سرخورده کردهاند و ديگر کشمکش بر سر آنان موردی ندارد، مايه جدائی ديگر، مسئله قومی ايران است که در دست پارهای سازمانها هر روز اختلاف انگيزتر میشود. اصرار عناصری در چپ بر “مسئله ملی“ استالينی، و حقوق ملی و چند مليتی بودن ايران، نه تنها خاطره تاريخچه تجزيه طلبی در ايران و نقش گروههای سياسی و قومی نزديک به شوروی را بيدار میکند بلکه زمينهای برای رسيدن به توافقی که سود همگان را دربر داشته باشد نمیگذارد. يک طرف بحث، تسليم بیقيد و شرط به پاره پاره کردن ملت ايران میخواهد و حداکثر امتيازی که میدهد آن است که دربرابر چشم پوشيدن ديگران از تماميت ارضی که گويا حساسيت برانگيز است از حق تعيين سرنوشت يادی نشود. اما با چند مليتی بودن ايران که ديگر قرار نيست به تماميت ارضیاش هم اشارهای شود، و شناخت “حقوق ملی“ افرادی از هر گروه زبانی که ديگران سخنشان را درنيابند، ديگر نيازی به حق تعيين سرنوشت نمیماند. بقيه راه جدائی را با بهرهگيری از تحولات سياسی، در هر زمان که مساعد گردد، و دست يازيدن به منشور ملل متحد، که برای ملتها چنان حقی را شناخته است میتوان رفت.
عمده آن است که اصل همزبانی گروههائی به نام مليت يا ملت به عنوان ماهيتهای سياسی متفاوت شناخته شود، دنبالهاش را آنها خودشان میدانند چگونه بگيرند. چند تنی از سروران جايگزينساز، مشکل را به اين صورت “حل“ کردهاند که مليت يا ملتهای ايران رضايت دهند که به عنوان قوم خوانده شوند ــ که در واقع جز آن نيستند ــ ولی دربرابر، اقوام ايران دارای “حقوق سياسی“ باشند که سهمگزاری contribution نه چندان پوشيدهای به ادبيات تجزيهطلبی است. هنگامی که ملت ايران و شهروندان ايرانی، بسته به زبان مادریشان به ماهيتهای جداگانهای دارای حقوق سياسی تقسيم شوند ــ که بيش از آن ديگر چيزی لازم نيست و تا استقلال میتواند برود ــ چه تفاوت میکند که قوم يا ملت يا مليت بکار برند؟
بررسی گفتهها و نوشتههای راست و چپ در مسئله قومی خبر از هيچ تفاوت اصولی در موضوعات اساسی حقوق فرهنگی و اجتماعی و عدم تمرکز نمیدهد. بجز آنها که اعلاميه جهانی حقوق بشر و ميثاقهای آن و حقوق شهروندی را نيز دربرابر حقوق ملی بیارزش میدانند ديگران همداستانند که ايرانی میبايد در ميهن خودش از حقوق برابر برخوردار باشد و بهر زبان که میخواهد بگويد و بنويسد و آموزش ببيند و نشر دهد؛ کسی در اين اختلاف ندارد که مردم هر محل میبايد امور خود را با ارگانهای انتخابیشان اداره کنند و قدرت حکومتی توزيع يا تقسيم شود. آنچه گفت و شنود را به بنبست میکشاند وارد کردن حق تعيين سرنوشت يا حقوق سياسی برای اقوام بجای تاکيد بر حقوق فرهنگی و اجتماعی و سياسی افراد ايرانی، و اصرار بر بکار بردن دلخواسته arbitrary واژههای علمی و معمول در حقوق و روابط بينالملل است که جلو رسيدن به هر توافقی را بر پايه واقعيات موجود و بيشترين سود بيشترين مردمان میگيرد. در اينجا واژهها و اصطلاحات بجای اصل موضوع مینشينند و گفت و شنود به بنبست میرسد. بحثی که بايست بر حقوق و راههای عملی رسيدن به آن تمرکز يابد به سخنان تکراری درباره اصطلاحاتی فروکاسته میشود که توافق برسر آنها ممکن نيست زيرا هرکس تعريفهای خود را دارد.
کسانی از سر ناآگاهی يا بیحوصلگی میگويند اين بحثها بيهوده است و واژهها اهميتی ندارند. ولی در مسائل حقوقی و سياسی همه دعوی بر سر نامها و واژهها و اصطلاحات است ــ شخصيتهای سياسی بويژه میبايد اهميت نام را بهتر درک کنند. ديگرانی هستند که بوی پيروزی نزديک به دماغهای بيش از اندازه حساسشان خورده است و میخواهند عدهای را بهر ترتيب جمع کنند و سخت نمیگيرند. کسان ديگری نيز هستند، و بسيار هم هستند، که حاضر نيستند امروز به بهای هموار کردن راه تجزيه ايران در آينده، به هيچ موفقيتی دست يابند. آن ناآگاهان و بیحوصلهگان و آسانگيران بهتر است به اين گروه هم گوش فرا دهند.
ژوئيه 2006
سياست زمين سوخته
سياست زمين سوخته
يک دانشجوی پيشين خط امام و از سران گروگانگيری ديپلماتهای امريکائی که در چرخشهای سه دهه گذشته اکنون به سينيسم (بیاعتقادی) کامل رسيده (آقای عبدی) بر اين است که “کار درست را احمدینژاد میکند. او دارد کار را انجام میدهد و کشور را به جائی میرساند که ديگر کاری نمیشود برايش کرد.“
سخن اين ناظر هوشمند را میبايد جدی گرفت. حکومت اسلامی در ترکيبی از استراتژی، و کارکرد خودبخود دستگاه حکومتی، در کار پياده کردن جامعه ايرانی است در معنای درست و کامل آن. از سوئی ناشايسته سالاری دستگاه حکومتی است که يک پرورده راستين حسينيه با سطح فکر و دانشی که از چنان خاستگاهی میتوان انتظار داشت. از سوی ديگر سياست آگاهانهای برای از ميان بردن و دستکم بیاثر کردن طبقه متوسط ايران؛ برای همانند کردن جامعه به گروه حاکم است، فراوردههای يک فولکلور مذهبی که در بی خبريش از خرد و انسانيت در ميان نظامهای اعتقادی کمتر مانندی دارد.
برکشيدگان رئيس جمهوری تازه گروهی به ياد ماندنی در تاريخ همروزگار ايراناند. صد سال است که کشور ما چنين انبوه وزيران و مديران و مسئولانی به خود نديده است. مردانی که تنها صلاحيت اکثريت بزرگشان بستگی نزديک به رئيس جمهوری و تملقگوئی از اوست ــ تملقگوئی از چنين کاراکتری. خود پيداست که اين جماعت نه میخواهد و نه میتواند در انديشه آينده ايران باشد. پر کردن جيبها، بکار گماشتن دوستان و نزديکان و برباد دادن گنج بادآورد درامدهای نفتی به منظورهای کوتاهمدت و عوامفريبانه، دستاورد نزديک به يک ساله گذشته آنان بوده است و هنوز آسيبهای بزرگ در آستين دارند. آنها اگر زمان بيابند زمين سوختهای برای جانشينان خود خواهند گذاشت.
اين سياست زمين سوخته رويه (جنبه)های گوناگون دارد. پائين آوردن سطح آموزشی و پر کردن ساعتهای درسی با ياوههای حوزه و گذاشته آخوند و حزباللهی درمقام رئيس دانشگاه يک رويه آن است؛ تاراندن روشنفکران و واداشتنشان به گريز از ايران رويه ديگر آن. دستگيری دکتر جهانبگلو هشدار روشنی به روشنفکران بود: ايران جای شما نيست. چه در سانسور کتاب و روزنامهها و چه محدود کردن دسترسی به تارنما (اينترنت) حکومت تازه هرچه میتواند برای بستن ذهن ايرانی میکند. از اين گذشته در پهنه اقتصاد است که ضربه اساسی وارد میشود. سياستهای جمهوری اسلامی که اقتصاد را در چهارچوب تنگ حجره و دلالی و بده بستان میبيند و بجای يک اقتصاد توليدی بر خرج کردن ناسالم و نامنصفانه درامد نفتی تکيه دارد، در حکومت تازه میرود که تا پايان ــ تا جائی که بتوان يک جامعه رانتخوار و دولت روزیرسان بوجود آورد ــ پيش برده شود.
تا پيش از انقلاب اسلامی بخش خصوصی رشد شتابانی داشت که منظما در متوقف کردنش کوشيدهاند و اکنون فعالانه در پی هرچه کوچکتر کردن سهم آن در اقتصاد ملی هستند. برچيده شدن کارگاهها و کارخانهها و بيکار شدن کارگران هر روزه است زيرا جواز واردات بيحساب به فراوردههای آنان میدهند. واردکنندگانی که دستشان در دست آخوندهاست با سودهای سرشار بيرنج، کارخانهها را به ورشکستگی میکشانند و صادرکنندگان چينی بيشترين سهم را میبرند. يک آمار از وزير کار خبر از بيکار شدن 320 هزار کارگر در شش ماه گذشته میدهد و به قول يک اقتصاددان شمار بيکاران به 5/4 ميليون تن رسيده است. ولی اين اول کار است.
طرح 100 تريليون تومانی خصوصیسازی صنايع دولتی در راستای همين استراتژی است و بجای دو نشان ضربالمثل، سه چهار نشان را با يک تير میزند. بيشتر اين کارخانهها که بدنه اصلی صنعت ايراناند در دست مديران اداره دولتی يا بنيادی خود زيان میدهند و به سبب کهنگی ماشينها علت وجودی اقتصادیشان از ميان رفته است ولی دو ويژگی دارند که فروششان را به بخش خصوصی فوريت میبخشد. نخست، بر زمينهائی قرار دارند که بهايشان در همين سالها به لطف اقتصاد بساز و بفروشی به آسمان رسيده است. دوم، کارگرانی دارند با دستمزدهای کمتر از بخور و نمير که آن هم مرتب پرداخت نمیشود و ناچار گاهگاه اعتصاب و تظاهراتی میکنند که اگر بالا بگيرد نظام به خطر میافتد. اکنون حکومتی که بيست و هفت هشت سال است هرچه را توانسته به هر وسيله از چنگ صاحبانش بدرآورده ناگهان به انديشه تقويت بخش خصوصی، البته به شيوهای که روسها پس از فروپاشی کمونيسم به رژيمهای اين چنينی ياد داند، افتاده است.
در اين خصوصیسازی، کارخانهها را میتوان به بهای مناسب به نزديکان و خودیهای درجه اول فروخت و بجای مستغلات اسباب دردسر به پول نقد، بازهم پول نقد، رسيد. آنگاه صاحبان تازه میتوانند کارخانهها را به دليل منطقی سودآور نبودن آنها تعطيل کنند و کاری را که برای حکومت آسان نيست برای آن انجام دهند و زمينها را با سودهای افسانهای به فروش رسانند. کارگران بيکار هم ديگر توان اعتصاب نخواهند داشت و به صف دراز شونده “نفرين شدگان زمين“ خواهند پيوست.
***
گشودن دست فرماندهان سپاه پاسداران بر اقتصاد کشور يک جبهه ديگر مبارزه با طبقه متوسط و جامعه مدنی ايران است. سپاه و بسيج به گفته يکی از پايه گذارانش (آقای سازگارا) بيش از ۱۰۰ شرکت به شکل شرکتهای تعاونی و پيمانکاری و بازرگانی و صنعتی، در بيشتر حوزههای اقتصادی کشور دارد: “از ورود لوازم خانگی درتمام سالهايی که ورود آن ممنوع بود گرفته تا شرکتهای خودروسازی نظير گروه بهمن (مزدا)؛ از پيمانکاری خطوط انتقال نفت و گاز گرفته تا انتقال ترانزيتی نفت قزاقستان از ايران؛ از قاچاق نفت عراق در زمان تحريم اقتصادی آن کشور توسط سازمان ملل گرفته تا اسکلههای غيرقانونی و دهها کارخلاف ديگر. بسياری از رقبای تجاری را هم به زور زندان و دستگيری از ميدان به در کردهاند و روزبه روز هم بيشتر و حريصتر به سراغ تمامی ارکان افتصادی کشور و طرحهای اساسی آن میروند.“ طرحهای عمرانی که در حکومت احمدینژاد بیمناقصه و تشريفات به سپاه داده شده به هفت ميليارد دلار میرسد.
در همين حال 29 انجمن و شرکت پيمانکاری و ساختمانی خصوصی که بيش از ده هزار شرکت ساختمانی را در سطح کشور زير پوشش دارند در نامهای به روسای سه قوه حکومتی شکايت کردهاند که چون سازمانهای دولتی مطالبات آنها را نمیپردازند و کارهای بزرگ را به نهادهای نظامی و شبه نظامی میدهند بخش خصوصی در صنعت ساختمان در حال ورشکستگی است. نويسندگان نامه البته میدانند که اين درست نتيجهای است که گروه فرمانروای تازه انتطار دارد و از همان نخستين روزهای جمهوری اسلامی با مصادره موسسات صنعتی و مالی و سپردنشان به نهادهای شبه حکومتی، و خودمانی کردن اقتصاد ملی آغاز گرديد و در رياست جمهوری همه شخصيتهای تماشائی رژيم ادامه يافته است. صدهزار ميليارد تومان طرح “خصوصی سازی“ کنونی، همه آن دارائیهای هنگفت ملی را نيز شامل نمیشود.
ايران را دارند به جائی میرسانند که ديگر کاری برايش نمیتوان کرد. يک وبلاگنويس تصوير کلی را، صرفنظر از دقت آمارها، چنين به دست میدهد: 20 ميليون فقير، 4 ميليون معتاد، 300 هزار زن تنفروش، 14 ميليون بيمار روانی، 600 هزار كودك كارگر، يك و نيم ميليون محروم از تحصيل، 8 ميليون بيسواد، سالی 180 هزار نابغه فراری، يک تريليون و400 ميليارد تومان زيان فرارمغزها، 450 هزار تصادف در سال، 40 هزار بيمار ايدزی، کف سنی فحشا 14 سال، کف سنی بزهکاری 10 سال و کف سنی اعتياد 13 سال.“
اوت 2006
نگاه غير سياسی به مشروطيت
نگاه غير سياسی به مشروطيت
صد سالگی انقلاب مشروطه که در جاها و از سوی گروههای بسيار، بزرگ داشته شد دو روند را آشکار کرد. روند نخست پذيرفته شدن سنت مشروطه از سوی بيشتر گرايشهای سياسی است. پس از سه دهه بیاعتنائی اکنون به نظر میرسد که مشروطيت به عنوان ميراث ملی همه ما پذيرفته میشود. در سه دهه گذشته يک گرايش سياسی به اين ميراث ملی توجه شايستهاش را میکرد بی آنکه حق انحصاری برای خود بشناسد. امروز اکثريتی به صد سال پيش خود با نگاه ستايشی که سزاوار آن است مینگرند و ريشههای خويش را در آن میيابند.
روند دوم جدا کردن مشروطيت از يک شکل معين حکومت است که به بسياری کمک کرده است مشروطه را از آن خود بدانند. پادشاهی مشروطه اکنون در گفتمان سياسی ايرانيان همة جنبش مشروطه را تشکيل نمیدهد، به اين دليل ساده که جنبش مشروطه، پادشاهی را به ايران نداد. پادشاهی بود، و در انقلاب مشروطه نقش دو سه هزار ساله آن دست کم روی کاغذ تغيير يافت. امروز برای عموم جمهوريخواهان و هواداران پادشاهی، حکومت مشروطه معنای درست خود را میيابد ــ حکومت مشروع قانونی، بر پايه قانون اساسی که مردم گزاردهاند. چنان حکومتی میتواند به صورت پادشاهی يا جمهوری باشد که جز در شکل تفاوتی ندارند.
اين دو روند میتواند باز جامعه سياسی ما را به همرائی (کانسنسوس) ملی ببرد ــ هنگامی که تفاوت در برنامههای سياسی، گروههای گوناگون را به اردوهای دشمن بخش نمیکرد زيرا در اصول و اولويتهای پايهای همرای میبودند. اين نگاه تازه را به جنبش مشروطه میبايد ارج گذاشت. نگرش درست تاريخی همواره به درست شدن سياست میانجامد. نگاه تاريخی به سياست همان اندازه سازنده است که نگاه سياسی به تاريخ، گمراه کننده. در اين صدمين سالروز انقلاب مشروطه برای نخستينبار در شصت سال و بيشتر، به خوبی میشد نشانههای زوال نگرش سياسی و “غيرتاريخی“ به تاريخ مشروطه را ديد. چه در ارزيابی اولويتهای مشروطهخواهان و چه شناخت محدوديتهای بزرگ مادی جنبش مشروطه روشنبينی تازهای به جای بهرهبرداری سياسی دو نسل گذشته آمده است.
***
سنت مشروطه خواهی ــ جنبشی آزاديخواهانه، ترقيخواهانه، و ناسيوناليستی که از دهههای پايانی سده نوزدهم درگرفت و صد سال پيش به پيروزی رسيد ــ يک انقلاب سياسی ـ فرهنگی بود که جامعه ايرانی را از زمين قرون وسطائيش کند بی آنکه آن را به استواری در زمين تجدد بنشاند. اين سنت در پيروزیها و ناکامیهايش هنوز بسيار سخنان درباره امروز و آينده ايران دارد. صد ساله گذشته ايران در ساختن بر آرمانهای مشروطه و مبارزه با آن آرمانها گذشت و اکنون ملت ما در پرتو تجربههای سده گذشته، در شرايطی که اساسا مانند دوران انقلاب مشروطيت است، باز درگير کارزاری است که مشکل تاريخی واپسماندگی ايران را خواهد گشود. يکبار ديگر فشار برای دگرگونی و تجدد و رسيدن به جهان مدرن، نه از بالا بلکه از درون جامعه بر رژيمی فرو رفته در ارتجاع مذهبی از بدترين نمونههای صفوی و غير آن، وارد میشود و دير يا زود بر آن پيروز خواهد شد.
ما امروز در پگاه سده تازه مانند آن زمان که ايران از سدهای به سده ديگر پا میگذاشت با همان مسايل بنيادی دفاع از يکپارچگی و يگانگی ملی، مردمسالاری و حقوق بشر (دمکراسی ليبرال،) عدم تمرکز حکومتی، عدالت اجتماعی و توسعه همه سويه جامعه سروکار داريم. تفاوت در اين است که گذشته از بوجود آوردن زيرساختهای اقتصادی و اجتماعی لازم برای تحقق آن آرمانها، تضادهايی که در آن صد سال کار ايران را با همه دستاوردها به شکست کشاند همه يا گشوده شدهاند و يا گشودنشان آسانتر شده است.
تضاد ميان آزادی و توسعه، ميان يک جامعه دمکراسی ليبرال با جامعهای که به شتاب خود را از جهان کهنه آزاد میکند ديگر چنان نيست که در بيشتر صد ساله گذشته بود. استوار شدن پايههای جامعه شناختی مردمسالاری در ايران ــ زير ساختهای اجتماعی و اقتصادی صد ساله گذشته ــ و دگرگونی نظام ارزشها به سود دمکراسی ليبرال، و در روياروئی با رژيمی که نفی آزادی و توسعه هر دوست، ديگر مشکل نظری عمدهای در اين زمينه نگذاشته است؛ میتوان، و میبايد، آزادی و توسعه را با هم داشت.
تضاد ميان ناسيوناليسم نگهدارنده و ضرورت وابستگی استراتژيک به يک ابرقدرت در برابر جهانجوئی ابرقدرت ديگر، با فروپاشی شوروی برطرف شده است. ديگر ابرقدرتی هممرز ايران نيست. از ميان رفتن تهديد هميشگی تقسيم و تجزيه ايران به دست نيروهای برتر بيگانه مسئله عدم تمرکز را نيز گشوده است. تحريکات همسايگان هست ولی آنها دربرابر ايران به شمار نمیآيند. ما ديگر بيمی از برقراری حکومتهای محلی در ايران و سپردن اداره امور محلی به مردم هر محل و رعايت حقوق شهروندی به معنی اعلاميه جهانی حقوق بشر و ميثاقهای آن نداريم.
عدالت اجتماعی ديگر دو سر طيف سياسی را به شدت گذشته از هم جدا نمیکند. زيادهرویهای اقتصاد بازار بیخبر از مسئوليت اجتماعی، و کوتاهیهای اقتصاد فرماندهی بیخبر از مردم، بر جريان اصلی سياست ايران آشکار شده است و چپ و راست به ميانه گرايش يافتهاند. سرانجام، تضاد ميان فرهنگ سنتی و فرهنگ مدرنيته که از چيرگی آخوندها بر تودههای مردم و تا چند گاهی روشنفکران، بر میخاست، به سود فرهنگ مدرنيته از ميان رفته است. بیاعتباری آخوندها و آزادی روز افزون روشنفکران از سيطره تفکر اسلامی، به سود فرهنگ مدرنيته کار میکند. ديگر نمیتوان با “آنچه خود داشت“ جلو آنچه را که میبايد داشت گرفت.
صد سال پيش بهترين ايرانيان برای آزادی و ترقی، و از آن فوریتر، استقلال و پايهگذاری يک حکومت مرکزی نيرومند، پيکار میکردند. امروز خواستهای فوریتر آنان برآورده شده است. ايران مدتهاست حکومت مرکزی نيرومند دارد و کسی نمیتواند استقلال آن را تهديد کند. اکنون میبايد تمرکز را بر دو خواست اصلی ديگر مشروطه خواهان، آزادی و ترقی، بگذاريم. آرمانهای دمکراسی و حقوق بشر و امروزين کردن فرهنگ و سياست ايران و رساندن جامعه ايرانی به پيشرفتهترين کشورهای جهان، پس از صد سال هنوز تازگی و نيروی زندگی خود را نگهداشته است. مردم ايران بيش از هميشه در تکاپوی اين آرمانهايند. کار ما هيچ آسان نيست ولی دستهای ما پرتر است. ملت ما با آنکه در چنگال اوليگارشی آخوندی و جهانبينی قرون وسطائيش دست و پا میزند يک سرچشمه زاينده انرژی است و ما در جهانی بسر میبريم که شاهد پيروزیهای روزافزون دمکراسی و حقوق بشر است. نظامهای استبدادی و واپسمانده در وضع دفاعی هستند و ارتجاع و تروريسم بنيادگرايان اسلامی با همه توحش و خشونت خود در نبردی بازنده است.
سپتامبر 2006




















