Author's posts

افسون‌زدائی از سياست

 

افسونزدائی از سياست

ضعف سياسی که علت ريشه‌ای واپسماندگی تاريخی و شوربختی ملی کنونی ماست جلوه‌های گوناگون دارد؛ و بهترين تحولات نيز از آن عاری نيست. امر درستی هم اگر روی می‌دهد به شيوه و انگيزه‌ای است که پيشرفتی درپی ندارد. اين ضعف سياسی را در خودمختار نبودن ايرانی می‌توان تعريف کرد. او يا قربانی توطئه‌هاست، يا اسير سرنوشت يا بازيچه مشيتی که می‌بايد با نذر و نياز و گريه و زاری مهربان‌ترش گردانيد. يا می‌بايد دستور بگيرد يا مجبور شود. با مسئوليت شخصی بيگانه است. اگر  روشن‌انديش شده است و ديگر نمی‌خواهد دست به دامن پنج تن و امامزاده و پير و مرشد و مراد باشد باز از قدرت‌ها و مقاماتی که می‌بايد بجای او بخوانند و فکر کنند و کارها را راه بيندازند بی‌نياز نيست. چنان کسانی اين سودمندی را نيز دارند که اگر کار پيش نرفت، که يک تنه پيش نمی‌رود، مسئوليت‌ها را می‌توان به گردنشان انداخت و خود پاک و هميشه خطاناپذير باقی ماند. يکی از اين موارد را در فراخوان همه‌پرسی ديديم. کسانی که خبر فراخوان را شنيده و نشنيده کمر به مبارزه با آن بستند و موافقانش را در دادگاههای خيال خود محکوم کردند پس از آنکه وارث پادشاهی پهلوی به آن فراخوان پيوست صد و هشتاد درجه چرخيدند. می‌توان احتمال داد که بيشترشان هنوز جز نگاهی سطحی به متن فراخوان نينداخته‌اند.

اينکه گروه‌های بزرگی در مبارزه با رژيم چشم به وارث پادشاهی پهلوی دوخته‌اند در شرايطی که بسيج عمومی دشوارتر از بسياری زمان‌ها شده تحول مثبتی است. برجسته‌تر شدن نقش او طبعا بخت پيروزی هواداران پادشاهی مشروطه را در فرايند تدوين پيش‌نويس قانون اساسی ايران پس از جمهوری اسلامی و تصويب آن ــ در انتخابات مجلس موسسان و همه‌پرسی پس از آن ــ بيشتر می‌کند که از نظر آنان بسيار خوب است ولی درست در همين‌جاست که می‌بايد نگران بازگشت به عادات ذهنی گذشته بود و به هواداران گوناگون هشدار داد. هشدار، هم برای آنکه با گفتار و کردار خود بخت او را تباه نکنند و هم به بوميگرائی غيرمذهبی، که درکنار بوميگرائی مذهبی، ما را دويست سال از به نتيجه رساندن طرح تجدد بازداشت برنگردند. منظور از بوميگرائی nativism  گرايشی است در تمدن‌های واپسمانده به ويژه آنها که گذشته‌های درخشان دارند به آشتی دادن توسعه نمونه اروپائی با سنت‌هائی که خود بزرگ‌ترين مانع توسعه بوده‌اند.

با بی اعتبار شدن اسلاميان و ملی مذهبيان، بوميگرائی مذهبی در ايران به احتضار افتاده است و جای آن دارد که بوميگرائی خسروانی و فره ايزدی و رابطه عرفانی شاه و مردم را هم به تاريخ و افسانه و حماسه واگذاريم و دست از اختراع چرخ توسعه و تجدد برداريم. پاسداری سنت‌ها و سازگارکردنشان با طرح توسعه (توسعه همه سويه جامعه) البته هم لازم و هم ناگزير است و لی آن نيز می‌بايد در بافتار context توسعه صورت گيرد و نه برضد آن. جامعه‌ها گوناگون‌اند و در پويش توسعه از راه‌های گوناگون و با سرعت‌های گوناگون می‌روند ولی اگر مانند ما و جهان سومی‌های ديگر تعريف‌های گوناگون نيز از آن داشته باشند سر از همين ترکستان‌های ما در می‌آورند. گذشته شاهنشاهی ما در بسياری از دوران‌های خود مايه سربلندی است و نبايد گذاشت فراموش شود. هر کس بازسازی “انگاری“ virtual تخت جمشيد را در تارنما (اينترنت) ديده باشد اين آرزو را در دل خواهد پروراند که روزی آن شهر باشکوه را که بزرگ‌ترين بيان معماری اقتدار سياسی در جهان است به حال نخست در آورند.

اما گذشته‌ها حتا بهترين‌شان به عنوان يک نمونه نوسازندگی جامعه و فرهنگ، چيز زيادی ندارند که به سده بيست و يکم ما عرضه کنند. از هخامنشيان و اشکانيان عرفيگرائی و رواداری مذهبی، و از پهلوی‌ها تعهد به نوسازندگی را می‌توان گرفت و از اشتباه آنان به درنيافتن اهميت توسعه سياسی می‌توان آموخت. ولی توسعه و تجدد يک طرح غربی است که پانصد سال روی آن کار کرده‌اند. به نام هيچ سنتی نمی‌توان در اصول از آن جدا شد. يکی از آن اصول، حقوقی کردن رابطه سياسی است و پاک کردن امر حکومت از مناسبات صوفيانه و شاعرانه.

در آنچه به فرهنگ سياسی مربوط می‌شود سنت ايران باستان درست چيزی است که می‌بايد بيشترين فاصله را با آن نگه داشت. پرستش شاه و ذوب کردن حکومت در او مايه انحطاطی شد که از همان فراز شوکت و قدرت رخ می‌نمود و پياپی به ويرانی و شکست می‌انجاميد. آرمانی کردن دوره‌های استثنائی از راه تمرکز بر يک يا چند شخصيت و رويداد در بهترين حالت‌هايشان، و نديدن زمينه عمومی بيماری و رکود در همان بهترين حالت‌ها، اتفاقا يکی از جنبه‌های فرهنگ سياسی ماست که می‌بايد اصلاح شود. ما مدت‌هاست به بحران فرهنگ سياسی رسيده‌ايم و بازگشت به سياست آرمانی شده جهان پيش از اسلام پاسخ ما نيست. در همان زمان نيز درباره نقش مردم در زندگی عمومی، توده‌ای که می‌بايد بيش از ماليات دهنده و پرکننده صفوف ارتش باشد، به اشتباه افتاديم. کورش به تحقير درباره يونانيان می‌گفت که در بازار (آگورای مشهور که از نوآوری‌های شگرف تمدن يونانی است) گرد می‌آيند و بهم دروغ می‌گويند. او معنی بحث آزاد سياسی را در نيافت و هنوز کسانی درنيافته‌اند.

امروز پس از دو سه هزار سال تجربه عملی دمکراتيک و يک ادبيات سياسی که آن سنت را بر پايه‌هائی گزند ناپذير نهاده است چگونه می‌توان از شاه آرمانی يا آرمان شاهی دم زد؟ پادشاهی در ايران از کهن‌ترين نهادهاست ولی آن را نيز در آغاز سده بيستم ناچار شدند نوسازی دمکراتيک کنند تا هم اجازه پيشرفت به کشور بدهد و هم بپايد. آن نوسازی ناقص ماند و پادشاهی به همان دليل نپائيد، اگرچه پيشرفت‌های بزرگ روی داد. بجای آرمانی کردن شکل حکومت، پادشاهی باشد يا جمهوری، می‌بايد مهارت‌های سياسی را بيشتر کرد و ورزش داد: مدارا و توانائی موافقت کردن بر موافقت نداشتن؛ شناخت سود شخصی روشنرايانه که دورتر از نوک بينی را ببيند؛ سازش بر سياست‌ها و نه اصول؛ دريافتن اهميت امور پيش پا افتاده روزانه در طرح کلی؛ درگير شدن با زندگی جامعه؛ جانشين کردن دشمنی با مخالفت. سياست، انتطار ظهور شخصيت‌های فرهمند و افسونکار نيست و مردم، شهروندان صاحب حق، را با بزرگ‌ترين شخصيت‌ها نمی‌توان جانشين کرد.

ژانويه 2005

دگرگونی صورت مسئله

 

دگرگونی صورت مسئله

تکانی که در چند هفته گذشته به فضای نيروهای مخالف در دو سوی مرز  داده شده چشم‌ها را از دگرگشت آرام‌تری که از دوسه سال پيش می‌شد ديد برگرفته است. اما در واقع می‌بايد آن دگرگشت تدريجی را که خود به سال‌های درازتر می‌رسيد فراهم آورنده زمينه برای اين تکان شديدتر دانست. نشانه‌های اين دگرگشت در جنب و جوش فزاينده‌ای است که در اين سال‌ها در هرجا می‌توان ديد. تالارهای الکترونيکی و گرد همائی‌ها و  رسانه‌های گوناگون، انرژی تازه‌ای را چه در حمله و دفاع و چه در زشت نمائی و توجيه و چه در بازانديشی (چنانکه می‌توان انتظار داشت در اقليتی از ميان آنان) نشان می‌دهد. برچيده شدن بساط اصلاحات که بايست دوره خود را طی می‌کرد با دراز شدن سايه سنگين امريکا بر منطقه و بر جمهوری اسلامی همزمان افتاده است و ديگر هيچ چيز مانند گذشته نيست. هرکس ناگزير نتايج خود را می‌گيرد و خود را برای پسايند eventualityهای تازه‌ای آماده می‌کند. اين از خوشبختی‌های مردم ايران بود که دوران اصلاحی خاتمی نيز مانند دوران انقلابی خمينی در تاريخ جمهوری اسلامی به مرگ پيشرس درنگذشت و تا پايان فرصت يافت که تهی‌دستی‌اش را آشکار کند. اين غبار نوميدی که بر چهره دوم خرداديان بيرون می‌بينيم و از گفته‌ها و نوشته‌های درون ايران نيز آشکار است از آنجاست که هيچ بهانه برايشان نمانده است. هر پشتيبانی که لازم بود از آنها شده است. مردم حتا يکبار ديگر به خاتمی که هيچ اميدی نگذاشته بود رای دادند و اکنون به دوم خرداد  و نه تنها به آن که به هر کس جامه‌ای برای جمهوری اسلامی می‌درد نه گفته‌اند. هواداران وضع موجود از هر رنگ، دورنمای تيره‌ای دربرابر دارند. اين بار ديگر زيست حاشيه‌ای نيز دشوار شده است. مردم ايران وضع موجود را نمی‌خواهند؛ وضع موجود ملی ـ مذهبيان و اصلاحگران را نيز نمی‌خواهند؛ نه جمهوريت نظام نه اسلاميت آن را (اگر هم کسانی جمهوريخواه‌اند از نوع پارلمانی آن است.) زمان بيرون آمدن از اين قالب‌های ذهنی رسيده است. پيامی که از مردم ايران می‌رسد به روشنی در فراخوانی از درون آمده است: “امکان اصلاح کشور در هيچ جهتی متصور نيست.“

تا فرايند انتخاباتی راه گريزی پيش پای مردم می‌گذاشت فراز و نشيب‌های سياست داخلی طبعا وزنه سنگين‌تری در ديده ناظران و دست درکاران می‌داشت. اکنون پس از رسوائی بست‌نشينی و انتخابات مجلس و در آستانه انتخابات رياست جمهوری که گزينش ميان سالار دزدان از يک سو و پای بوسان خامنه‌ای از سوی ديگر است، ديگر از رای دادن مردم سخنی نمی‌توان گفت. سياست در ايران در زير فشار دستگاه سرکوبگری از يک سو و نااميدی از هر بهبودی در اوضاع از سوی ديگر به سکونی افتاده است که نگاه‌ها را بيش از گذشته به بيرون می‌اندازد. بويژه که عامل امريکا نيز هر روز که می‌گذرد نمايان‌تر می‌شود. پايگاه‌های نظامی آن در چهار سوی ايران پشتوانه سياستی هستند که هدفش کوتاه کردن دست جمهوری اسلامی از تروريسم و سلاح‌های کشتار جمعی و هدف درازمدت‌ترش پشتيبانی از مبارزه مردم ايران برای دمکراسی است.

اکنون بحث‌های بيست و پنج ساله مخالفان رژيم در بيرون و درون و تجربه روزانه مردم ايران با واقعيت‌های جمهوری اسلامی و سياست و حکومت مذهبی، به هم و به جائی که می‌بايد رسيده است. سخن آنان که از آغاز درپی برچيدن جمهوری اسلامی می‌بودند و چاره ايران را نه اصلاح بلکه تغيير رژيم می‌دانستند هواداران پوشيده و آشکار ادامه وضع موجود را که همواره در موضع دفاعی بوده‌اند بی‌دفاع گذاشته است. آنها ناگزيرند به بيست و شش هفت سال پيش خود برگردند: جمهوری اسلامی با همه پليدی و ويرانگريش آری، هر راه‌حلی، اگرچه بهترين، که هواداران پادشاهی سهمی درآن داشته باشند نه. تفاوت در آن است که در جامعه انقلاب زده می‌شد از نادانی و تبهکاری با گردن افراشته دفاع کرد و اکنون هرچه هست سرافکندگی کسانی است که در آسودگی بيرون دمی هم به انديشه ملتی نيستند که در آن گنداب دست و پا می‌زند و پيوسته فروتر می‌رود. فضای سياسی ايرانيان رو به دگرگونی دارد و فرصت‌ها برای پيشبرد پيکار آزادی ايران بيشتر می‌شود. خط‌ها، از جمله خط ميان بازندگان پياپی سياست و تاريخ، و آنها که می‌کوشند همراه زمان و تاريخ حرکت کنند، نمايان‌تر شده است. در دو سوی بحثی که جريان دارد به روشنی می‌توان کسانی را ديد که در پی دگرگونی رژيم حکومتی و فرهنگ سياسی و صورت مسئله ايران‌اند؛ و آنها که زمينگير گذشته، از هشتاد سال پيش تا پنجاه سال پيش تا بيست و پنج سال پيش، از اسفند و مرداد و بهمن و خرداد، در وضع موجود جاخوش کرده‌اند و برای توجيه سترونی عمل و انديشه خود دلائل تکراری می‌آورند. ما لازم نيست به آن هشتاد درصدی از جمعيت اشاره کنيم که بی پيشداوری به گذشته می‌نگرد و می‌خواهد با آن آشنا شود و از آن درس بگيرد ولی در گذشته نمی‌زيد. در بيرون نيز هرکس بتواند از محافل خودمانی بيرون بيايد اين آمادگی برای فراتر رفتن از جهان خفقان‌آور تجربه‌های گذشته و آزمودن انديشه‌های تازه را حتا در آن مسئول‌ترين نسل، نسل انقلاب اسلامی، می‌بيند.

روان‌های دلاوری به فراوانی دارند خود را به موج تازه روشنرائی enlightenment در سياست ايران می‌سپرند. پايان يافتن ايدئولوژی و فروگذاشتن زنجير مذهب از دست و پای انديشه به بسياری ذهن‌های گشاده‌تر کمک کرده است که نه تاريخ ايران را ميدان نبرد تاريکی و روشنائی بشمارند، نه سياست ايران را پهنه يک جنگ صليبی برسر نمادها و نشانه‌ها. اکنون و آينده دارد جای هرچه بيشتری در  گفتمان سياسی می‌يابد: چگونه می‌توان به يک جامعه دربرگيرنده که هيچ کس در آن غيرخودی نباشد رسيد؟ چگونه می‌توان اندکی سياست را از پاتولوژی، زبان سياست را از دشنام، و عمل سياسی را از فريبکاری پاک‌تر کرد؛ سطح بحث سياسی را چگونه می‌توان بالاتر برد و دست‌کم در بيرون به پای سرمشق‌هائی که به اين فراوانی در دسترس ماست رسانيد؟

  13 ژانويه 2005

واپسين ايستادگی قبيله‌ها

 

واپسين ايستادگی قبيلهها

مانند همه موضوعات مهم، فراخوان همه‌پرسی به روشن‌تر شدن منظره و جدا‌تر شدن صف‌ها کمک کرده است. کسانی دربرابر غوغائی که درباره فرخوان راه افتاده سر به تاسف تکان می‌دهند: باز موضوعی پيدا شد که به آشفتگی دامن بزند. ولی از پيش آمدن اين بحث‌ها می‌بايد خشنود بود. در سياست نيز مانند زبان، دقت در جداکردن معانی و روشنی در گفتار (روشنی در گفتار به درجه فرهيختگی بستگی دارد) به پيشرفت و پالايش و پختگی، کمک می‌کند؛ به آنچه در زبانهای اروپائی sophistication می‌گويند. زبان و سياستی که از مفاهيم شعارگونه و کلی و تعريف نشده و مواضع چندپهلو انباشته است به درد همين جامعه‌های وامانده خاور‌ميانه‌ای و جهان سومی و قلمزنان و سياستبازان ـ سياستگرانی می‌خورد که اگر دکاندار نيستند فسيل شده‌اند. پيش آمدن بحث‌های جاندار، زيستن در تناقض را بر کسانی که يکپارچگی اخلاقی و انديشگی با هستی‌شان سر جنگ دارد دشوار‌تر می‌سازد ــ چنانکه در همين بحث فراخوان به بارزترين صورت نمايان گرديده است.

در سال‌های پس از انقلاب، اگر بتوان به يک دستاورد ماندنی ايرانيان تبعيدی اشاره کرد برآمدن گفتمانی است که می‌توان بدان ليبرال دمکراسی نام داد. پس از سال‌ها نبردهای مسلکی (بيشتر قبيله‌ای) سرانجام بخش پيشروتر گروه بزرگی که سودای ايران را در سر نگه داشته‌اند بر اين توافق کرده‌اند که ايران را می‌بايد با دمکراسی، با مردمسالاری، با حاکميت مردم اداره کرد (آوردن اين مترادفات لازم است که باز کسانی حاکميت ملی را در اين معنی بکار نبرند) و بر اين توافق کرده‌اند که اعلاميه جهانی حقوق بشر (که فتح‌نامه انديشه ليبرال است) می‌بايد جای مرکزی در سياست ايران پيدا کند. توجه به ميثاق‌های پيوست اعلاميه جهانی نيز که ناظر بر حقوق قومی و مذهبی است و جای بيشتر خواستن برای کسی نمی‌گذارد روزافزون شده است که پيشرفت ديگری است. ترکيب اين دو ــ مردمسالاری و اعلاميه جهانی ــ همان است که دمکراسی ليبرال می‌گويند: حکومت اکثريت محدود به حقوق فردی. اين فرايافت و فلسفه سياسيی است که رنسانس و روشنگری به جهان داد و هلند برای نخستين بار، در سده هفدهم به عمل گذاشت و “عصر جديد“ کتاب‌های تاريخ را آغاز کرد.

نمی‌توان اطمينان داشت که همه گروندگان به ليبرال دمکراسی به آن پايبندی يا از آن تصور درستی دارند. ولی اين اندازه هست که در سخن کوتاه نمی‌آيند و اينجاست که زندگی در تناقض که ورزش ملی، بلکه فضای تنفسی مردم ماست برای بسياری تکرار می‌شود. دمکراسی ليبرال بنا بر تعريف به معنی آمادگی برای پذيرفتن خلاف نظر و منافع خويش است ــ اگر رای اکثريت مردم در چهارچوب حقوق بشر بر آن قرارگرفته باشد. کسی که در فرايند دمکراتيک از نظر يا منافع خود دفاع کرده است اگر در اقليت قرار گيرد (‌تنها اقليتی که در دمکراسی ليبرال وجود دارد) تا رای‌گيری بعدی به قوانينی که به جان با آنها مخالفت کرده است گردن می‌گذارد و اگر بخواهد می‌تواند همچنان برای همراه کردن اکثريت با خود در نوبت بعد بکوشد. در يک نظام دمکراسی ليبرال همه مردم به معنی همه مردم است، نيکان و بدان و پاکدامنان و سياهکاران؛ و حقوق برابر به معنی از ميان برداشتن هر تبعيضی در ميان مردمان است، هرچه هم پاره‌ای لشکريان اهورا مزدا و پاره‌ای ديگر سپاه اهريمن باشند. حقوق برابر به اين معنی است که همه مردم نيز نمی‌توانند حق يک تن را از او بگيرند و او را از همه بودن بيرون برانند.

اينها را کسانی که دم از دمکراسی و حقوق بشر می‌زنند ناچار می‌بايد پذيرفته باشند زيرا يک اعلاميه جهانی حقوق بشر بيشتر نداريم و حکومت اکثريت هم روشن است و تعريف‌های گوناگون برنمی‌دارد. دست‌کم فرض ما ساده‌دلان بر اين است. ولی اين تا هنگامی است که مورد مشخصی پيش آيد که در فراخوان ملی همه‌پرسی برای قانون اساسی نوين ايران بجای جمهوری اسلامی اصلاح ناپذير پيش آمده است. آنگاه اما و اگرها سرازير می‌شود. دمکراسی البته می‌بايد نظام سياسی ايران باشد و رای اکثريت حکومت کند ولی اگر اکثريت به آنچه ما نمی‌پسنديم رای داد که درست نيست. آن اکثريت يا قلابی است يا فريب خورده است يا از ناچاری و درماندگی چنان رايی داده است و نفهميده است که رعايت نظر ما که ترديدی هم در آن نبايد داشت به سود کشور خواهد بود. از اين گذشته اکثريت در “بهار آزادی“ (1358/1979) رايش را به همه آنچه ما آن روز می‌خواستيم داده است و امروز تنها حق دارد به آن بخشی که ديگر نمی‌خواهيم رای بدهد. درست است که رای اکثريت به جمهوری اسلامی نه يک کلمه بيشتر و نه يک کلمه کمتر بود ولی آن رای موقتی است و باز بايد از مردم نظر خواست. آنچه در آن رای هميشگی است و ديگر کسی نمی‌تواند دست به آن بزند پايان يافتن پادشاهی بود. اکنون اگر کسی فراخوان همه پرسی دهد و تاکيد نکند که شکل نظام سياسی تنها بايد جمهوری باشد دمکرات نيست و فريبکار است. زيرا جمهوری و دمکراسی دو واژه برای يک مفهومند (نمونه‌هايش را در سرتاسر جهان سوم می‌توان ديد.)

موضوع به شکل حکومت که دربرابر محتوای نظام سياسی اهميت چندان ندارد پايان نمی‌يابد. همه‌پرسی اگر از سوی کسان معينی هم پشتيبانی شود (چپ و راست افراطی و سلطنت طلب و جمهوريخواه راديکال هر کدام ليست‌های سياه خود را دارند) کاسه‌ای زير نيم کاسه است ــ يک نمونه ديگر تناقض که جسم کوچک‌تر جسم بزرگ‌تر را می‌تواند پنهان کند. بيست و پنج سال است دنبال طرحی که بتواند گرايش‌های گوناگون را از جنگيدن با يکديگر باز دارد يا دست‌کم به نبرد بزرگ‌تری نيز متوجه سازد، و از آن مهم‌تر دست‌ها را از دو سوی مرز بهم برساند گشته‌ايم. اکنون که چنين طرحی از پيشرو‌ترين مبارزان و از درون ايران، از مردانی در زندان و باز در خطر زندانی شدن می‌آيد می‌بايد با آن مبارزه کرد چرا که گرايش‌های گوناگونی که کسانی نمی‌خواهند، بر آن توافق کرده‌اند و دست‌هائی که ديگرانی نمی‌خواهند، از دو سوی مرز بهم رسيده است. سياست جهان سومی، و روحيه قبيله‌ای و مذهب‌زده حتا در بی مذهبان، چنان نيرومند است که بسياری از پشتيبانان بی‌ميل در دفاع از خود دليل می‌آورند که اگر چنين نکنند ابتکار به دست رقيبان خواهد افتاد. اين هم از خوشبينی ما به اينکه سرانجام و پس از بيست و پنح سال بسربردن در زِير نظام‌های دمکراسی ليبرال، سروران چيزی از مدرنيته آموخته‌اند.

 10فوريه ۲٠٠٥

درسی که نگرفته‌اند

درسی که نگرفتهاند

هر 22 بهمن فرصتی برای پرداختن به “انقلاب شکوهمند“ی است که کسانی در شکست و تبعيد آن هنوز بزرگ‌ترين دستاورد خود می‌شناسند و حق هم دارند. بيست و چند ساله پيش از آن را در سراشيب تسليم به خمينی سپری کرده‌اند و بيست و چند ساله پس از آن را در توجيه آن هبوط. امسال می‌شد منتظر ماند و بجای خود انقلاب و حکومت اسلامی فرا آمد آن به پاره‌ای اظهار نظر‌های دست درکاران و “درس“هائی که کسانی از ميان ايشان گرفته‌اند پرداخت. آنچه در بيست و شش سال گذشته برسر ايران آمده است گاه چنان بر کسانی که به سازندگی می‌انديشند گران می‌افتد که يارای بازگفتنش نمی‌ماند. گردش در احوال نسل انقلاب نيز گاه انسان را به همان حال می‌اندازد. اما همان‌گونه که ايران از دست رفتنی نيست آن نسل نيز هنوز فرصت دارد که از زندانی که برای خود ساخته است بدرآورد.

بحث در ضرورت امروزی کردن فرهنگ سياسی ايران اکنون به جائی رسيده است که دامنه‌اش به فراتر از سياست می‌کشد. فرهنگ سياسی به معنی ارزش‌ها و در نتيجه عادت‌های چيره بر گفتمان و رفتار سياسی است و اين ارزش‌ها نمی‌تواند از نظام ارزش‌های جامعه چندان دور باشد. در جامعه‌ای که مردان حق دارند به بهانه ناموس خون زنان را بريزند يا مردمان شرعا مال ديگران را با پرداخت پولی به آخوند بخورند، يا بدترين جنايات را با دعا و عزاداری و زيارت جبران کنند  سياست نيز عرصه زورگوئی و خشونت و تقلب خواهد بود. مردمی که در زندگی شخصی تاب کم‌ترين ترک اولی را ندارند در سياست نيز تا نابودی مخالف، و خود، خواهند رفت. ملتی که با مسئوليت شخصی بيگانه است و چشم به مشيت الهی و معجزه امامزاده و ظهور حضرت بسته است در سياست نيز کارش بی قهرمانان معجزه کار يا امريکای همه‌توان نمی‌گذرد.

بازگشت به گذشته‌های دور لازم نيست: همين انقلاب اسلامی را ــ که نه لازم می‌بود نه اجتناب ناپذير ــ می‌توان نمونه گرفت. کسانی بيست و پنج سال سوار بودند و دست گشاده‌ای داشتند که پيش از آن برای کسی نبود و هنگامی که با پيامدهای کوتاهی‌ها و زياده‌روی‌هايشان روبرو شدند بجای ايستادگی و اصلاح خود دست در دست دشمنان به ويرانی خود و کشور کوشيدند و موقعيت انقلابی چاره‌پذير را به انقلاب ناگزير کشاندند. کسان ديگری همه آن بيست و پنج سال غم آزادی و قانون خوردند؛ يا به دعوی پيشتازی هر چه را ديدند به نام ارتجاع کوبيدند و هنگامی که در يک موقعيت انقلابی، فرصت برقراری آزادی به دستشان آمد دست در دست دشمنان ــ و بدترين مرتجعان ــ به ويرانی خود و کشور کوشيدند. بيست و شش سال پس از شکست همگانی، درسی که عموم بازماندگان گروه اول گرفته‌اند اميد بستن به دستی است که از آن سوی اقيانوس برآيد، و درسی که عموم بازماندگان گروه دوم گرفته‌اند اين است که انقلاب ننگين اسلامی نبود و انقلاب شکوهمند بهمن بود و نتيجه‌اش فاجعه تاريخی نبود و پايان پادشاهی بود که هنوز می‌توان هر بهائی را برايش پرداخت. اولی‌ها گناه نابينائی و ضعف نفس خود را به گردن بيگانگان انداختند و می‌اندازند؛ دومی‌ها گناه کوردلی و فرصت‌طلبی خود را به گردن رژيم سراپا ناستوده پيشين می‌اندازند. اينکه سرورانی چنين برجسته و فرزانه هنوز در چنگال منطق بی انصافی و خردگريزی، که منطق فرهنگ ماست، گرفتارند نيز لابد به گردن همان رژيم است که هيچ نقطه روشنی نداشت.

اين ضعف اخلاقی و سياسی است که ما را بازندگان تاريخ کرده است و تا هنگامی که ايرانی خودمختار نشود همين خواهد بود. معنی خود مختاری آنگونه که خود ما نخست در متافيزيک زرتشتی دريافتيم و انسان را مسئول خود، بلکه مسئول همه جهان هستی و تعيين کننده فرا آمد نبرد ميان نيکی و بدی دانستيم و يونانيان در فلسفه اخلاقی خود دريافتند و اروپائيان بعدها بازيافتند آغاز کردن و پايان دادن امور انسانی از، و، به خويشتن است. انسان هنگامی خود مختار می‌شود که  جگر آن را پيدا کند که مسئول نيک و بد خود باشد. مسئوليت به معنی تسلط کامل بر اوضاع و احوال خود نيست که از توان انسانی بيرون است. ولی در اوضاع و احوال می‌توان رفتار گوناگون داشت ــ از جمله تصميم نگرفتن که خود تصميمی است ــ و درآنجاست که انسان می‌تواند اختيارش را اعمال کند؛ و مسئوليت آنچه پيش می‌آيد از درست و نادرست و برد و باخت با اوست و نه اوضاع و احوالی که به مقدار زياد بيرون از اختيار او آمده است. از آنجاست که  قضاوت و تصميم درست که به خرد و کاراکتر برمی‌گردد ارزش می‌يابد و انسان والا و دانا را از نادان و فرومايه جدا می‌کند. انسان خود مختار از فرمانروائی پيشوا و پدر روحانی و مراد بيرون است و حتی سرنوشت نيز دستی بر او ندارد زيرا از سرنوشت خود آگاه نيست و منتظر فرود آمدن آن نمی‌شود و با قضاوت‌ها و تصميم‌های روزانه‌اش به رقم زدن آن کمک می‌کند. انسان خودمختار می‌داند که هر چه را هست می‌توان بهتر و بدتر کرد و هيچ امر حتمی در امور اجتماعی بيرون از گزينش واختيار انسانی وجود ندارد، مگر پس از روی دادن آنچه برگشت‌پذير و اصلاح کردنی نيست. انسان غربی با چنين نظام ارزش‌هائی بر جهان پيرامونش چيره شده است.

اکنون به آسانی می‌توان ديد که رفتار ايرانی متعارف چه اندازه با اين تعريف خودمختاری ناسازگار است. ايرانی معمولی چنانکه از همين تاريخ نزديکش می‌توان دريافت بيش از رفتار درست، گاه بيش از کاميابی، به رفع مسئوليت، به خوب جلوه کردن، می‌انديشد. اگر از اقليت فعال است می‌خواهد هميشه حق بجانب به نظر آيد (اگرچه در همان حلقه تنگ پيرامونيان.) اگر از اکثريت غير فعال است تصميم نمی‌گيرد و منتظر پيوستن به طرف برنده می‌ماند. هردو با موج می‌روند و موج به همين هاويه‌ای سرازير شده است که از آن بيرون نمی‌آيند.  

24  فوريه  2005

“نسيم دگرگونی“ می‌وزد

 

“نسيم دگرگونی“ میوزد

چهار دهه‌ای پيش مک ميلان، نخست وزير بريتانيا، پايان عصر استعمار را در افريقا با بکار بردن استعاره نسيم دگرگونی اعلام داشت و از خود آغاز کرد. بگذريم که افريقای غربی فرانسة مدافع هر رژيم ديکتاتوری فاسد که زير فشار اصلاحات باشد، هنوز جز تکان خوردن شاخه‌ها را از آن نسيم احساس نکرده است، ولی سخن مک ميلان پيشگويانه بود و آن نسيم آزادی (آزادی ملی و آزادی سياسی که می‌بايد پس از آن بيايد) نه هرگز ايستاد، نه در افريقا ماند. سه سالی پيش جرج بوش رئيس جمهوری امريکا، از گسترش دمکراسی همچون يک استراتژی در پيکار با تروريسم سخن گفت و از آنجا مهم‌ترين سرفصل سياست خارجی امريکا در طرح “خاورميانه بزرگ“ شکل گرفت: قدرت امريکا (از جمله نظامی در افغانستان و عراق) در خدمت پيشبرد دمکراسی در منطقه‌ای که سراسر با تابش (نوانس)های  سياه ديکتاتوری رنگ شده است.

امروز نسيم دگرگونی در فضاهائی غيرمحتمل، از کوهستان‌های ميهمان کش افغانستان تا دشت‌های به خون شسته ميانرودان، تا سرزمين‌های اشغالی فلسطين، و لبنان در چنگال خفه کننده سوريه وزيدن گرفته است، و بيش از شاخه‌های درخت را در جاهای نزديک به غيرممکنی مانند مصر و عربستان سعودی تکان می‌دهد. افغانها و عراقی‌ها و فلسطينی‌ها به رغم اشغال نيروهای خارجی انتخاباتی را انجام دادند که اتحاد اروپا نيز نتوانست عيبی بر آن بگيرد و در عراق مردم گاه از کنار لاشه‌های تکه تکه شده رای دهندگانی که کاميکازهای اسلامی به آنان فرصت نداده بودند گذشتند و رای خود را در صندوق انداختند. در مصر برای نخستين‌بار در پنجاه سال بيش از يک تن نامزد انتخابات رياست جمهوری می‌شود و در عربستان سعودی به مردان حق داده شده است که در انتخابات انجمن‌های شهر شرکت جويند. زنان قرار است در دور ديگری رای بدهند. تحول بسيار مهم و تازه‌تر در “انقلاب سرو“ (نشانه ملی لبنان) است که در بيروت روی می‌دهد. لبنانی‌هائی که از بيم تکرار دهه جنگ داخلی (مسلمان بر ضد مسيحی، شيعی بر ضد سنی، لبنانی بر ضد فلسطينی) و مداخله خارجی تن به فرمانروائی سوريه و فسادی که از دمشق سرتاسر جامعه لبنانی را به گنديدگی می‌کشيد سرانجام نيروی خيابان را کشف کردند (در مصر نيز دارد چنين می‌شود.) مسيحی و دروز و کمتری مسلمان، يک صدا رهائی ميهن خود را از بندگی سوريه می‌خواهند و تا همين جا نخست وزير دست نشانده دمشق را به زير آورده‌اند.

در چنين سرزمين‌هائی البته نمی‌توان امری را مسلم گرفت. در افعانستان جنگ‌سالاران هنوز بيشتر کشور را کنترل می‌کنند و اسلام و سنت به زنان اجازه نمی‌دهد از حقوق قانونی خود بهره تمام ببرند. در عراق، آدمکشی تروريست‌های اسلامی از اندازه، حتا از منطق ترور بيرون رفته است. در فلسطين جهادی‌هائی که پول جمهوری اسلامی را در اين جهان و وعده بهشت لذت‌های پيش پا افتاده زمينی را در آن جهان دارند می‌توانند هر فرصتی را ناچيز کنند. در مصر انتخابات رياست جمهوری را گشوده‌اند ولی رقيبی را که می‌تواند مبارک را چالش کند در بند کشيده‌اند. عربستان سعودی با سرعتی بر آزادمنش کردن سياست می‌رود که تا نسل چهارم ابن سعود دستی به آنها نخورد. لبنانی‌ها در راه بيرون کردن ارتش سوريه‌اند ولی دستگاه امنيتی سوريه بر لبنان کنترل دارد (جمهوری‌های جهان سومی ترکيبی از حکومت ارتشيان و امنيتی‌ها هستند) و می‌تواند با تهديد و تقلب و به ياری گروه‌هائی از شيعيان نتيجه انتخابات را به سود خود گرداند. با اينهمه دريچه فرصتی باز شده است و بر مردم است که با پشتيبانی بين‌المللی از نوميدی و ترس بيرون آيند و امر آزادی را پيشتر ببرند.

اروپائيان پيام را گرفته‌اند. برگشتن فرانسه از سوريه نشانه خوبی است. آنها می‌توانند پيروزی نهائی استراتژی امريکا را ببينند. پشتگرمی به مردم آينده بهتری دارد تا رژيم‌هائی که در پوسيدگی يا تبهکاری خود به پايان راه رسيده‌اند. اميد آنان به عراق بود که سرانجام به خودشان آورد. (جمهوری اسلامی و نفت و بازارهای آن موضوع ديگری است.) تنها عناصر مترقی هم ميهن مانده‌اند که از پرستش عرفات و دفاع ضمنی از صدام حسين و حتی طالبان (زيرا در افغانستان يا طالبان بود يا ارتش امريکا) و “مقاومت“ در عراق دست بردارند و از مردم در آن سرزمين‌ها بپرسند (در کابينه تازه فلسطين به سبب شوريدن نمايندگان مجلس برخاسته از انتخابات آزاد يکی از وزارتخانه‌ها هم در دست ياران عرفات نيست.) اما مترقيان عادت دارند از سوی خلق‌ها حکم صادر کنند.

ما از اين فرصتی که در خاورميانه پيش آمده است نمی‌توانيم خشنود نباشيم و اگر امريکا نيروی قابل ملاحظه و گاه تعيين کننده‌اش را بجای دفاع از وضع موجود و “حرامزاده‌های خودمان“ در پيشبرد مبارزات مردم گذاشته است هيچ‌گله‌ای نداريم. (روزولت در پاسخ کسی که زمامداران امريکای لاتين را حرامزاده‌هائی خوانده بود گفت ولی آنها حرامزاده‌های خودمانند.) در هيچ يک از کشورهائی که نام برده شده است نه امريکائيان بی صدها اشکال‌اند نه دمکراسی برقرار شده است. ولی عيب جوئی در اين مرحله کمکی نمی‌کند بويژه که از سروران خلقی کمتر کلامی در محکوم کردن وضع پيش از موجود شنيده می‌شد. برای ما که جهان را از پشت منشور امريکا ستيزی نمی‌بينيم و در هر موقعيت، بی هيچ کمروئی به آنچه برای ملت ما در آن است می‌نگريم بيش از همه تاثير انکارناپذير طرح خاورميانه بزرگ بر ايران اهميت دارد. مردم ما از هر عقب‌نشينی مانندهای سوريه و هر نابودی مانندهای طالبان و هر انتخابات مانند عراق و فلسطين و افغانستان يک گام به رسيدن مردمسالاری و رهائی از رژيم اسلامی نزديک‌تر می‌شوند. هر سخن صريح رئيس و معاون رياست جمهوری و وزير خارجه امريکا در محکوم کردن رژيم آخوندی و پشتيبانی از پيکار آزاديخواهانه در ايران در گوش هر آزاديخواهی که از انتخابات و همه‌پرسی آزاد نترسد و دمکراسی برايش در شکل حکومت خلاصه نشود نويد آينده بهتری است.

 10 مارس 2005

            

سوگواری و هيستری

 

سوگواری و هيستری

برای بيننده ايرانی غيرکاتوليک و غيرمسيحی، ديدن مراسم سوگواری پاپ همان اندازه تامل‌انگيز بود که انديشيدن درباره جايگاه او در جهان کنونی. ژان پل دوم، نخستين پاپ غير ايتاليائی، بزرگ‌ترين پاپ در چند سده گذشته و شخصيتی به معنی واقعی تاريخی بود. او مسيحيت را به ريشه‌های انسانی نخستينی‌اش بازگرداند و به يک بازخيزیresurgence  مسيحی دامن زد؛ هرچند مواضع ارتجاعيش درباره حق زنان از جمله بر پيکر خود، و محافظه‌کاری عمومی اجتماعيش جهان مسيحيت را به دو پاره کرده است. نقش او در فروپاشی امپراتوری کمونيستی تنها از رونالد ريگان، يک شخصيت تاريخی غيرمحتمل ديگر، پائين‌تر است. هيچ فرد انسانی ديگری در تاريخ به اندازه او با مردمان از هر گونه ديدار نداشته است. ژان پل دوم پاپی سياسی بود اما نه از خميره رهبران مذهبی اسلامی که نقشی در سياست کشورهايشان داشته‌اند. سياست برای او وسيله‌ای برای زدودن خشونت از جامعه انسانی بود نه رسيدن به قدرت و مال؛ نه مانند “روحانيت“ که به گفته جنتی به دو چيز علاقه دارد: حاکميت و اقتصاد. درباره نقش دين، نقش يک متافيزيک، در جهانی که نيچه مرگ خدا را، به معنی همان متافيزيک، اعلام کرد می‌بايد در فرصت‌های ديگر انديشيد. ولی پاپ درگذشته، بی‌ترديد به توده‌های بزرگ، از جمله جوانانی که از ملال و ولنگاری نزديک به وحشيگری زندگی امروزی به نيهيليسم می‌رسيدند خدمت بزرگی کرده است.

سوگواری در واتيکان برای ما همه درس‌های فوری‌تر و نزديک‌تری دارد. برای آن مراسم که يک هفته‌ای کشيد از سراسر جهان چهار ميليون تن به رم سرازير شدند. مردم در صف‌های چند کيلومتری گاه تا ده ساعت و بيشتر زير آفتاب گرم ايستادند تا از برابر تابوت او بگذرند. به گفته مقامات ايتاليائی اگر قرار می‌بود برای چنين سيلابی از پيش برنامه‌ريزی شود يک سال لازم می‌آمد و اگر آن چهار ميليون تن آدم‌هائی از نوع خاورميانه‌ای می‌بودند برنامه‌ريزی يک ساله هم نمی‌توانست از مرگ و زيردست و پا رفتن صدها و هزاران تن و شورش و خونريزی جلوگيری کند. همين بس که مراسم حج هر ساله يا تشييع جنازه خمينی را به ياد آوريم. کسانی که از خستگی يا گرمازدگی از پا افتادند از شمارش گذشتند ولی از شهر مالامال جمعيت صدائی برنخاست. مردم واقعيت ناگزير را با گشاده‌روئی پذيرفتند. با گذران سرهم‌بندی شده در شرايطی که هيچ چيز آماده نبود ساختند. هيچ‌کس ناراحتی و سرخوردگی خود را بهانه طغيان بر همه موقعيت نگردانيد. از کسی فرياد اعتراض يا حتی زمزمه لند لندی شنيده نشد. هيچ‌کس از ديگری، از آن چهار ميليون خارجی و ميليون‌ها رمی، طلبکاری نکرد: چرا من در رنجم؛ چرا اين من گرانبها را بر ديگران مقدم نمی‌دارند؟ چرا همه‌چيز مطابق ميل من نيست؟

آنچه تفاوت را می‌سازد در يک واژه، در خويشتنداری، می‌توان بيان کرد. خويشتنداری، انجام ندادن است، هنگامی که می‌توان انجام داد؛ و بسيار چيزها در آن می‌رود. خشنودی و لذت اکنون را فدای ناخشنودی و رنج آينده گردانيدن؛ مصالح ديگری را برتر از خوشی خود گذاشتن؛ قانون انسانی يا الهی را بجای آوردن؛ حرمت خود را نگهداشتن. خويشتنداری می‌تواند از ترس باشد، يا از ترحم، يا از عشق، يا به اميد پاداش، و يا، بالاتر از همه، از شرم؛ شرم از ديگران و بويژه از خود. در ميان ايرانيان از گردن‌گذاری به قانون سخنی نمی‌توان گفت؛ کدام قانون؟ ترس در اجتماعی که با آن می‌زيد بيش از آنکه بازدارنده باشد به گذشتن از هر مرز اخلاقی تشويق می‌کند. عشق در قحط سال به همان سرنوشت دچار می‌شود که سعدی گفت. ترحم در جماعتی که گرگ‌آسا به جان هم می‌افتند کمتر کار می‌کند. پاداش را در اوضاع و احوال واژگون، از ناروائی‌ها بيشتر می‌توان انتظار داشت. مگر شرم در ما کارگر افتد.

انسان واپسمانده جهان سومی بيش از کم سوادی‌اش به پرورش نيافتگی عاطفی شناخته می‌شود. بيشتر اين مردمان از اين نظر در کودکی و نوجوانی مانده‌اند و معنی تعادل در رفتار را نمی‌دانند که صورت ديگری از خويشتنداری است. ابراز احساسات آنان در شادی و بويژه اندوه چنان از اندازه بيرون است که به آن وجهه‌ای جانور مآب می‌دهد. ما تنها با احساس شرم می‌توانيم فوران احساسات خود را مهار کنيم و جيغ و فرياد و عربده و سر و سينه‌زدن و حرکات ديوانه‌وار را بجای نشان دادن خوشی و ناخوشی نگذاريم. ايرانيان باز از خاورميانه‌ای‌های ديگر بهترند ولی باز می‌توانند بهتر شوند. ايرانی نبايد به تفاوتی که به روشنی در رفتار شخصی و اجتماعی و سياسی‌اش با مردمان پيشرفته جهان می‌بيند عادت کند و آن را مسلم بگيرد. چرا نمی‌بايد مانند آن چهار پنج ميليون تن در رم، نه همه از اروپائيان و امريکائيان، سوگواری کرد؟ چرا عزاداری‌های مذهبی می‌بايد با آن صحنه‌های دلخراش که در جمع متمدن نمی‌توان نشان داد همراه باشد؟ (اينکه رويدادی هزار و چند صد ساله در مرکز تاريخ و سياست ملتی قرار گيرد خود نياز به بازانديشی دارد.) چرا زن ايرانی می‌بايد نگران حفظ ظاهر در مرگ کسانش باشد و اندوه طبيعی را به صورت يک نمايش آئينی ritual درآورد؟

آخوندها از عزاداری، از عادت مردمان به عنان گسيختگی هيستريک احساسات، حتی اگر آلوده تظاهر باشد نان خورده‌اند و به قدرت رسيده‌اند. می‌بايد اين وسيله را از دستشان گرفت ــ آنچه جوانان تهرانی آغاز کرده‌اند با عاشورا بکنند. در فرهنگ‌های ديگر نيز کسانی  هستند که مرگشان صدها ميليون تن را به کليساها و ميدان‌های شهرها می‌کشاند. اگر شيعيان کربلا دارند عيسی و صليب او در مسيحيت سهم محوری‌تری دارد. موضوع آن است که مسيحيت توانسته است هيستری را کنار بگذارد و آخوندبازی به هيستری زنده است. شريعتی می‌گفت “بی حسين شراب و نماز يکی است.“ چنان “معلم“ی سزاوار شاگردانش باد.

آوريل 2005

نياز حياتی به مردگان

 

نياز حياتی به مردگان

بهره‌برداری از مردگان در هر فرهنگ سياسی هست و يک سودمندی يا عارضه تاريخ است. در فرهنگ سياسی بيمار ما اين پديده را می‌بايد به عنوان يک قلمرو مرضی  syndromبررسی کرد. به واسطه و زير تاثير فولکلور مذهبی و چيرگی پديده کربلا بر ذهن ايرانی، حتا در ناباوران، سياست بينوای ما برای زنده ماندن به مردگان وابسته است. تنها حزب‌اللهی و آخوند نيست که بی‌شهيد امرش نمی‌گذرد، سياستگر مترقی و پيشتاز توده‌ها نيز اولويتی بالاتر از دست و پا کردن عاشورا و کربلائی برای خود نمی‌شناسد. زندگان نياز حياتی به مردگان دارند. دعوی يک گرايش سياسی بر رهبری جامعه از کجاست؟ ملموس‌تر از همه، از مظلومان و شکست‌خوردگان و خون شهيدان و کشتگانی که می‌تواند به آنها بازگردد.

بر بازماندگان سياسی قربانيان خشونت، که بسيار موارد، مناديان خشونت نيز بوده‌اند، اين سخن و بازکردن معنی نهفته‌اش گران می‌آيد. معنی نهفته‌اش آن است که خشونت را مانند دژخيمان و بسياری از خود قربانيان، خميرمايه سياست می‌شمارند و از آن توش و توان می‌گيرند. آنها خود خشونت را محکوم نمی‌کنند؛ از خشونتی که بر آنان رفته است بهم بر می‌آيند. فرياد دادخواهی و اعتراض‌شان بر روحيه و طرز تفکری نيست که با خود، هم قربانی و هم دژخيم می‌آورد؛ هردو را در يک فضای فکری و عاطفی می‌پروراند؛ و شهيد و شهادت‌پرستی را بزرگ‌ترين ارزش‌ها می‌سازد. به خوبی می‌توان درد چنين کسانی را دريافت. احترام خون و شهادت، تابوئی است؛ يک “ناموس“ سياسی است. کسی يا گروهی که شهيد داده به خودی خود جايگاه بالائی می‌يابد و به حريمش نبايد بی‌احترامی روا داشت. مانند ناموس در معنی معمولش (تکبر،) ناموس سياسی نيز در خودش نخوتی دارد. وای بر آن کس که تکبر نهفته در ناموس به هر معنی را زير پرسش ببرد؛ “حق“ مالکان ناموس را انکار کند.

ما پانصد سالی سياست را در کفن کربلائی پيچيده‌ايم و آنگاه نيز که صد سالی پيش به مدرن کردن جامعه دست زديم کفن را نو کرديم و شهيد سياسی از شهادت کربلائی بدرآورديم. اکنون غوته زنان در پارگين سياست کربلائی، در بزرگ‌ترين بحرانی که نسل کنونی به ياد دارد، اندکی بت‌شکنی و خلاف سياست politically incorrect، زيانی ندارد و مسلما کار را بدتر از اينجا که با هم رسانده‌ايم نمی‌کند. ديگر می‌توان نه تنها دژخيم، خشونت را نيز محکوم کرد که از خود او قربانی‌ای ساخته است؛ و بر شهيد سوگوار شد ولی او را صرفا به آن دليل بزرگ نداشت چرا که او نه تنها قربانی دژخيم، قربانی خشونت خود نيز بوده است. کيش خشونت بد است زيرا تفاوت اصلی دژخيم و قربانی را از ميان می‌برد و آن را موضوع ارزشداوری می‌کند: کدام طرف “حقانيت“ داشته است؟ اما هر کس حق را به جانب خود می‌داند و نمی‌تواند دريابد که حق به جانبی بس نيست. آن بمب انسانی که خود را در نانوائی يا مسجد بغداد همراه گروهی ديگر می‌کشد به اندازه هر شهيد ديگری برای همگنانش مقدس است.

***

تفاوت گذاشتن ميان مفهوم مذهبی و سياسی شهادت مشکل ما را حل نمی‌کند. اين درست است که شهيدان اسلامی، همه اين تروريست‌ها که بی‌دريغ می‌کشند، بيش از هرچيز پاداش بهشتی را می‌جويند. آنها در معامله‌ای با خدا زندگی کوتاه سرخوردگی را با بهشت جاويدان و ميوه ها و جوی‌ها و درختانش و هفتاد دوشيزه‌ای از آن حوران که وصف مژگان‌شان نيز در قرآن آمده است و در همان لحظه رسيدن به بهشت در انتظار نشسته‌اند تاخت می‌زنند. برای شهيدان سياسی چنان نيست و همان مردن در راه هدف بزرگ‌ترين پاداش است. همچنين چندان اهميت ندارد که شهيدان مذهبی عموما مصرف چندانی ندارند و شهيدان سياسی اگر بمانند ممکن است زنان و مردانی سودمند بشوند؛ ولی  شهادت‌پرستی، همه‌شان را در يک مقوله می‌گذارد: آنها بازنده‌ترين افراد يک “تيپ“ انسانی هستند که افلاطون به نام “tyrant“ ياد کرده است (تيران را می‌توان جبار گفت ولی همه معنی را نمی‌رساند.) اين تيپ انسانی چنان در خود غرق است که برايش هيچ ملاحظه‌ای چندان با ارزش نيست که نتوان زيرپا گذاشت و هيچ حماقت و جنايتی چندان زننده نيست که نتوان کرد. (آدميان همه از تيرانی آغاز می‌کنند؛ کودکان تيران‌های کوچکی هستند.) نخوت و طلبکاری هم که در شهادت هست، بويژه دکانداران شهادت، از همين احساس برتری و حقانيت بيکران تيرانی برمی‌خيزد.

تاختن به فرهنگ شهادت را نبايد چنين تعبير کرد که ازخود گذشتگی و دلاوری مفاهيمی ناپسند و واپسمانده‌اند. بهترين مردمان در هر جا آماده از جان گذشتن بوده‌اند و هر چه امری انسانی‌تر و نجيبانه‌تر، انگيزه فداکاری برای آن بيشتر. ولی ازخودگذشتگی را با شهادت نمی‌بايد يکی گرفت، همچنانکه کشته و اعدام شده با شهيد يکی نيست. شهادت حتی در بافتار context غيرمذهبی‌اش يک فرايافت (کانسپت) مذهبی است. آنچه ضرورت دارد عرفيگرا کردن ازخودگذشتگی است، همانکه در تمدن‌های پيشرفته و سرمشق مانند بريتانيا می‌بينيم. سيصد سالی است که در اين تمدن از تعصباتی که فرقه‌های بنيادگرا و آتش نهاد zealot می‌پروراند نشانی نيست. آنارشيست‌ها و نيهيليست‌های سده نوزدهم و بيستم در آن زمين پرورشی نيافتند. در همان حال هيچ امر ملی نبوده که بريتانيائی را از سرامدان تا مردم معمولی آماده به خطر انداختن خود نيافته است و هيچ امر انسانی نبوده که داوطلبان بريتانيائی را به کام بزرگ‌ترين مخاطرات نينداخته است. ما يک شهيد مدرن بريتانيائی نداريم (توماس مور واپسين شهيد انگلستان بود) ولی به دشواری ملتی را می‌توان يافت که اين همه قهرمانان ازخود گذشته، بيشترشان گمنام، داشته باشد. مدرنيته چنانکه می‌بينيم در سطح‌های گوناگون جريان دارد.

12 مه 2005

بحران نهائی

 

بحران نهائی

در جمهوری اسلامی نشانه‌هائی پر معنی از ورود در بحران نهائی را می‌توان ديد. منظور از بحران نهائی همان آغاز پايان مشهورتر است. آغاز پايان می‌تواند زودتر يا ديرتر به “پايان“ برسد ولی فرايندی است که ديگر توقف برنمی‌دارد. آنچه را که از چند ماهه گذشته روی می‌دهد به تغييرات تاکتيکی برای مقاصد معين نمی‌توان مانند کرد. دستی نيست که آگاهانه دريچه‌هائی را باز و بسته کند؛ بيشتر حالت يک ماشين آتش نشانی را دارد که به شتاب برای فرو نشاندن آتش‌های بزرگ‌تر از اين سو به آن سو روان است و آتش‌های کوچک‌تر را به حال خود می‌گذارد. با آنکه جمهوری اسلامی شاهنشاهی پهلوی ماه‌های پايانی نيست و آخوندها نه خيال تسليم و سفر به بيرون دارند و نه آنهمه خامدستی را در اداره بحران، پاره‌ای شباهت‌های مهم در ميان است. مهم‌ترينش گسترش سرکشی به هر گوشه جامعه؛ جسارت تا حد پذيرش مرگ و شکنجه در ميان رهبران سياسی روزافزون؛ و ناتوانی دستگاه سرکوبگری از ترساندن امواج تظاهرکنندگان و اعتصابيان. ديگر روزی نيست که از اعتصاب و تحصن و تظاهرات، از نامه‌های اعتراض‌آميز، بيانيه‌های صريح در محکوميت رژيم، اعلام‌های تحريم انتخابات و مانندهای آن خبری نباشد.

در اين ميان پديده آقای اکبر گنجی هم گويا و هم تعيين کننده است. سخنان شجاعانه‌اش در مرخصی از زندان و مانيفست جمهوريخواهی او از درون زندان در تاريخ مبارزات آزاديخواهانه مانند‌های زيادی ندارد. در آفتاب برلب بام رژيمی که خوره فساد و جنايت سراپايش را گرفته است او شعله‌ای در جان هزاران تن خواهد انداخت. نويسنده دلاور خانه اشباح و عاليجناب خاکستری، جان بر کف در فاصله دو زندان که می‌تواند گورستان او باشد، انقلاب شکوهمند و حکومت اسلامی و اسلام به عنوان راهنمای زندگی سياسی و اجتماعی را به سخت‌ترين چالش‌ها گرفته است. سخنان او متقاعد کننده‌ترين رديه بر يک فرهنگ سياسی مذهب‌زده است زيرا از دهان کسی چون او و در اوضاع و احوال او بيرون می‌آيد. آقای گنجی چنان با بی‌اعتنائی دل به مرگ نهاده است که در حضور خانمش (او نيز به همان دليری) دانشجويان را فرا می‌خواند تا در مرگش به خيابان‌ها بريزند و نابودی او را وسيله‌ای برای بزير آوردن رژيم گردانند. اگر کار در حکومتی که همه قدرتش در خفه کردن است به چنين جاهائی برسد بايد زمان آن را بسر رسيده شمرد. (به خامنه‌ای می‌بايد هشدار داد که اگر قصد جان آقای گنجی را کند ميخ تابوتش را زودتر کوبيده خواهد بود.)

مردم نه تنها به جان آمده‌اند بلکه آسيب‌پذيری رژيم در بيرون و نيازش به پشتيبانی در درون را خوب حس می‌کنند و طبيعی است اگر در پی بهره‌برداری از فرصت برآيند. ديگر اميد واهی اصلاحات و گزينش ميان بد و بدتر، به انتظار اندکی بهتر، هم مردمان را به کژراهه نمی‌کشاند. شش سال است هر روز روشن‌تر می‌شود که ميان بد و بدتر در عمل تفاوتی نيست؛ بدتر دست بالاتر را پيدا می‌کند، و بد برای رژيم مشروعيتی می‌خرد که در شرايط کنونی، عمر آن را درازتر خواهد گردانيد. برای دستگاه حکومتی که برنامه انتخاباتی جدی‌ترين نامزدان رياست جمهوريش وعده مبهم حل کردن مسائل است و برای هيچ مشکلی راه‌حلی ندارد و رو به زورآزمائی سختی با امريکا می‌رود که به پيروزی آن نخواهد انجاميد، يک سرکوبی پردامنه و ريشه‌کن کردن مخالفان، يک ضرب‌شصت “تيانان من“وار، که اين روزها شانزدهمين سالگرد آن است، آرزوئی برنيامدنی است. آزار و پيگرد برای مبارزان از همه دست همان “خاک گله و توتيای چشم گرگ“ شده است؛ از آن استقبال می‌کنند.

همين فرصت‌شناسی را از سوی امريکائيان نيز می‌توان ديد. آنها در روياروئی خود با جمهوری اسلامی بر سر برنامه تسليحاتی رژيم، مداخلات آن در عراق، و دست کشيدة تروريسم اسلامی‌اش، کمک به نيروهای هوادار دمکراسی و حقوق بشر در ايران را در دستور سياست خارجی خود گذاشته‌اند. هدف اين سياست روشن است و همان است که توده ايرانيان نيز آرزويش را دارند: پايان ديکتاتوری و تجاوز به حقوق بشر در درون ايران، و تروريسم و ماجراجوئی در بيرون. برای رسيدن به چنان هدفی جامعه مدنی به معنی گروهبندی‌ها و سازمان‌های جدا از حکومت، از صنفی تا سياسی، می‌بايد نيرومند و از کمترينه امکانات برخوردار شوند. در ايران که مبارزان دمکراسی و حقوق بشر همه دست به دهان‌اند و رساندن پيام‌ها نيز گاه آسان نيست هر کمکی در اين زمينه را می‌بايد غنيمت شمرد. خون جامعه مدنی و طبقه متوسط ايران از اروپای شرقيان و گرجيان و قرقيزها رنگين‌تر نيست و هدف و طبيعت کمک بسيار بيش از دهنده آن اهميت دارد. ولی در سياست امريکا نيز يک جابجائی استراتژيک به سود گستراندن دمکراسی روی داده است و لکه مداخلات امپرياليستی را نمی‌توان بر کمک به دمکراسی و حقوق‌بشر در رژيم‌هائی مانند جمهوری اسلامی زد. نمی‌توان هم از مردم خواست که مبارزه کنند، هم جامعه بين‌المللی را سرزنش کرد که چرا بی اعتناست، و هم اگر کسی دست کمکی دراز کرد ناله سرداد.

سه ميليون دلاری که حکومت امريکا امسال در اختيار بنيادهای غيردولتی مانند “خانه آزادی“ می‌گذارد تا بدين منظور هزينه کنند ناچيز است و جنبه آزمايشی دارد. می‌بايد در همين نخستين مرحله در سلامت و کارائی اين برنامه کوشيد و شرط اولش اختصاص دادن هر کمکی به مبارزان داخل است. ما در بيرون امکانات بسيج منابع به اندازه خود را داريم و اگر از عهده‌اش برنيائيم مشکل خود ماست. در درون است که گاه کار برای يک تلفن همراه يا رايانه معطل می‌ماند. بحرانی که جمهوری اسلامی را در خود گرفته است به مبارزه مردمی دامن می‌زند و به مبارزه مردمی می‌بايد ياری رساند.

ژوئن 2005

به رژيم کمک نکنيم

 

به رژيم کمک نکنيم

انتخابات رياست جمهوری امسال از مهم‌ترين انتخابات در تاريخ جمهوری اسلامی است. از سوئی می‌توان آن را بين‌المللی‌ترين انتخابات اين رژيم دانست. هيچگاه نقش روابط خارجی در انتخابات و تاثيرات انتخابات بر روابط خارجی به اين اندازه نبوده است. از سوی ديگر مبارزه قدرت در ميان دو جناح اصلی رژيم هرگز به چنين شدتی نرسيده بوده است. اتحادی که با تقسيم منابع و مقامات در 1367/1988 پس از مرگ خمينی، مسئله جانشينی او را حل کرد بکلی بهم خورده است و در انتخابات رياست جمهوری است که آرايش تازه نيروها از ميان کشاکش‌های سخت پديدار خواهد شد. اين دو جناح يکی دزدان و آدمکشانی هستند که دوست دارند آبادگر نيز ناميده شوند و ديگری دزدان و آدمکشانی که چنين آذين‌ بندی‌هائی را لازم نمی‌بينند و همان صفت عمومی و مشترک حزب‌اللهی را می‌توان درباره‌شان بکار برد. جناح نخستين برای فرو کشيدن خامنه‌ای از جايگاهی که در آن معامله به او داده شد کوس بسته است. جناح دومين می‌خواهد دست و پاهای عنکبوتی را که تارهايش به سرتاسر ايران تنيده است کوتاه کند. هردو جناح با اشتهائی که از افزايش انفجاری درامد نفت تيزتر شده به ميدان آمده‌اند. مبارزه برسر کنترل دهها ميليارد است.

در پيکار انتخاباتی “نيرو“های ديگری نيز عرض اندامی کردند. اصلاح‌طلبان همه‌رنگ قفل از زبان‌ها برداشتند و در فضائی که نه می‌شد جلوگيری کرد و نه می‌خواستند جلوگيری کنند بسا ناگفتنی‌ها را گفتند. دستگاه دادگستری که خبرنگار تبعه کانادا را بابت عکسبرداری، در دادگاه می‌کشد و وبلاگ‌نويسان ساده را شکنجه می‌کند همه را نشنيده گرفت. انتظار تعزيه‌گردانان بود که مردم به شنيدن انتقادات گزنده از رژيم به شوری بيايند و “تنور انتخابات“ را گرم کنند که آرزوی هردو جناح است. ولی در جمهوری اسلامی کار از اينها گذشته است. در آنجا که به شمردن کم و کاستی‌ها، حتی بزهکاری‌ها، می‌رسد ما با “بازده کاهنده“ روبروئيم. چشمداشت عمومی چنان از اين رژيم پائين افتاده است که ديگر بدترين پرده دری‌ها نيز تکان چندانی به مرداب غليظ تباهی و تبهکاری نمی‌دهد. شر به نهايت ابتذال خود رسيده است. (هانا آرنت نخستين بار ابتذال شر، حتا در ابعاد “آيشمن“ی آن را، نشان داد.) آن “مرداب غليظ“ از  اصلاحگران نيز فراهم آمده است و به روی خود نمی‌آورند. پس از رد صلاحيت بيش از هزار نامزد رياست جمهوری، تنها مصرف اصلاح‌طلبان آن بود که در تنور سرد بيفتند. (فرايند انتخاباتی که هزار و چند صد تن، از آنها که تصويرهايشان را ديديم، می‌توانند داوطلب رياست جمهوريش شوند همان شايسته شورای نگهبان است. رژيم اسلامی به هيچ درجه ابتذال خرسند نيست.)

اکنون چهره‌هائی که از پيش معلوم بود، يکی از يکی ناستوده‌تر، به مردم ايران عرضه شده‌اند و گزينش از هميشه در اين هشت سال روشن‌تر است: رای دهندگان کدام جيب‌ها را برای پر شدن از منابع ملی و کدام انگشتان را بر ماشه اتمی درحال تکميل ترجيح می‌دهند. موضوع در اين انتخابات نه آنست که محافل بيشماری در ميان جمهوريخواهان ايدئولوژيک در دست و پا زدن‌های غم‌انگيزشان عرضه کردند. اين انتخابات برای آن نيست که امريکا به ايران حمله نکند؛ که مردم سنت رای دادن و اهميت صندوق رای را جا بيندازند؛ که “اصلاحات“ و “سازندگی“ ادامه يابد؛ که هواداران برافتادن اين رژيم که به همين دليل ساده گويا دنبال حمله به ايران و راه‌حل‌های خشونت‌آميزند و با پيش کشيدن شعار مجلس موسسان و همه‌پرسی همان وحدت کلمه خمينی را دنبال می‌کنند، بی‌اعتبار شوند. اين انتخابات برای آنست که زور کدام جناح بچربد و دستگاه غارت و ترور به چه کسانی سپرده شود.

مردم ايران که انتظار دارند افکار عمومی جهان از مبارزه آنان، دست‌کم از آرزوی آنان، برای آزادی و رفاه و امنيت پشتيبانی کنند در اين انتخابات می‌توانند بزرگ‌ترين ضربه را به مبارزه و به آرزوهای خود بزنند. اگر دوربين‌های خبرنگاران، صف‌های دراز پای صندوق‌ها را نشان دهد ديگر مهم نيست که آن رای‌دهنگان چه در صندوق انداخته‌اند. نتيجه‌ای که رژيم می‌خواهد حاصل شده است؛ دنيا به کدام مبارزه در ايران بايد کمک کند؟ آيا می‌توان از مردمی که رژيم خود را چنان دوست می‌دارند که در چنين انتخاباتی به چنين نامزدهائی رای می‌دهند پشتيبانی کرد؟ تردامنانی که نمی‌توانند به يک کشور ازاد سفر کنند و با اقدامات و سخنان خود کمترين زمينه‌ای برای خود نگذاشته‌اند تنها به اعتبار شرکت گسترده مردمی در انتخابات می‌خواهند وارد معامله با ديگران شوند. بهترين راه‌حل برای آنان پنهان شدن در پشت‌پرده مشارکت عمومی و دنبال کردن برنامه دوگانه تمرکز هرچه بيشتر سرکوبگری و دست يافتن به سلاح اتمی است. در آن صورت است که ديگر نمی‌توان از “يک اقليت انتخاب نشده“ سخن گفت. جهانيان در برابر حکومتی که از يک فرايند “دمکراتيک“ بدر آمده است جز کوتاه آمدن و همکاری چه چاره‌ای خواهند داشت، بويژه که تقريبا همه‌شان دنبال کوچک‌ترين بهانه‌اند.

هيچگاه تحريم انتخابات نمی‌توانست به اين اندازه برای رژيم اسلامی گران تمام شود. رای ندادن مردم همه نظام را در بيرون و درون برهنه خواهد گذاشت. حتی اروپا نيز نخواهد توانست دم از ادامه درگيری سازنده بزند. زيرا اين بار، ديگر رئيس جمهوری هم نيست که نماينده يک ظرفيت اصلاحی، اگرچه تحقق ناپذير، در رژيم باشد. رئيس جموری تازه وسيله‌ای برای فريب دادن جهانيان، نيمرخ خندانی برای نشان دادن به رسانه‌ها، نخواهد داشت. جمهوری اسلامی او در چشم فرانسه و آلمان نيز يک ديکتاتوری مافيائی، ترکيبی از بدترين‌های افريقا و آسيای مرکزی، خواهد بود که دست تروريسم آن در همه‌جا کار می‌کند و در هر شرايطی بدنبال سلاح اتمی است. اگر مردم می‌خواهند مبارزان را در هرجا سرخورده کنند و پشتيبانی جهانيان را از دست بدهند راهی بهتر از شرکت در انتخابات ندارند.

2 ژوئن 2005

      

آغاز نبرد واقعی قدرت

 

آغاز نبرد واقعی قدرت

دور اول انتخابات رياست جمهوری سه موضوع را روشن کرد: يک، خامنه‌ای و حوزه و حزب‌الله بهر بها و از هر راه می‌خواهند جامعه را به دوران خلوص طالبانی برگردانند. دو، توده‌های رای‌دهندگان از اصلاح‌طلبان و از کل اين نمايش دل بهمزن انقلاب و جمهوری اسلامی و آخوند و حکومت شرع بيزارند. سه، هر کس در دور دوم پيروز شود جمهوری اسلامی در بحران‌هائی سهمگين‌تر فرو خواهد رفت و نيروهای دمکراسی ليبرال می‌بايد برای مبارزات نهائی آماده شوند. يک نتيجه ديگر را پيش از انتخابات نيز می‌شد گرفت. انتخابات در رژيم ولايت‌فقيه نيز چشم اسفنديار گروه فرمانروا شده است.

پديده بالا آمدن شهردار گمنام تهران را، که اگر هم نامی دارد به عنوان متهم به قتل و عامل اجرای تير خلاص است و يک نگاه به او بس است که نگرنده تا ژرفای پليدی و توحش حزب‌الله را ببيند، می‌بايد جدی گرفت. ائتلاف حوزه و پاسداران و بسيج، با منابع پايان‌ناپذير مالی که امپراتوری مالی رفسنجانی (هاشمی در دگرديسی آرايشی انتخاباتی خود) هم به گردش نمی‌رسد دست به تهيه‌های شگرفی زد که يک قلم فرستادن دويست هزار پاسدار و بسيجی به حوزه‌های انتخابی، مسلح به شناسنامه‌های مردگان بيشمار (“روان‌های مرده*“ گوگول، در روايت ايراني‌شان) و برخوردار از هر آزادی عمل، به قول يک نامزد شکست خورده رای‌سازی کردند. (در ايران گروه‌هائی از مردگان از زمان‌های قديم زندگی دوباره انتخاباتی داشته‌اند؛ در جمهوری اسلامی همه چيز را به ابعاد باور نکردنی می‌رسانند) تقلب انتخاباتی که در جهان پيرامون ما تازگی ندارد احتمالا هرگز چنين دامنه‌ای نداشته است. روشن است که خامنه‌ای دربرابر دورنمای مسلم سائيده شدن اقتدارش چاره را در يکدست کردن حکومت می‌بيند و کسی را در رياست جمهوری می‌خواهد که نماينده راستين نسل انقلاب شکوهمند است.

آمارهای رسمی از شرکت شصت درصدی رای‌دهندگان می‌گويد ولی گزارش‌های از درون حکومت که به بيرون رسيده است شمار رای‌دهنگان واقعی را از 16 ميليون بالاتر نمی‌برد و اندکی کمتر از يک سوم رای‌ها نيز سفيد و باطل بوده است ــ رای‌دهندگانی که به دلائل نامربوط به انتخابات، خود را ناگزير از داشتن مهر بر شناسنامه می‌دانند. حکومت خاتمی که در اين انتخابات مانند دستگاه اجرائی رهبری کار می‌کند بر تقلبات همه سويه مهر تاييد زده است و اصلاحگران و ملی مذهبيان روحيه باخته و طرد شده، همچنان دلخوش از نقش آرايشگر و روابط عمومی رژيم، زمزمه‌ای می‌کنند و در زباله‌دان مشهور تکانی می‌خورند.

در اين لحظه از نتيجه رای گيری دور دوم سخنی نمی‌توان گفت. از سوئی حزب‌الله و حوزه نشان داده‌اند که می‌توانند يک بولدزر انتخاباتی بسيج کنند و با زور و پول و رای‌سازی و همه فوت و فن‌هائی که ايرانيان در آن مهارت سنتی دارند شهردار حزب‌اللهی را از صندوق بدر آورند. از سوی ديگر هاشمی، همان رفسنجانی سال‌های فرماندهی جنگ و بساز و بفروشی پس از جنگ، با يک پيکار انتخاباتی رويائی روبرو شده است. خامنه‌ای هماوردی دربرابرش گذاشته که می‌تواند بی‌ميل‌ترين رای‌دهندگان را به دامن او بيندازد. تا کنون در انتخابات جمهوری اسلامی گزينش ميان بد و بدتر بوده است. اکنون  بدتر دربرابر بدترين است و آمر آدمکشی‌ها دربرابر عامل آدمکشی‌ها. اگر کسانی نخواهند بالاتر رفتن روسری خانم‌ها و خوشرفتاری در فرودگاه و “آزادی“‌ها و آسانگيری‌های از اين دست وارونه نشود، و از ترس دومی روی به اولی نهند نمی‌بايد درشگفت بود.

***

نبرد قدرت در جمهوری اسلامی با اين انتخابات آغاز شده است. تا امروز يا رقابتی دوستانه بود که به صورتی و هميشه به هزينه ملت پايان می‌يافت و يا مسابقه‌ای نابرابر که نتيجه‌اش از پيش آشکار بود. در اين انتخابات هماوردانی جدی و نه از جنس اصلاحگران شرمگين جبهه مشارکت و نهضت آزادی به ميدان آمده‌اند و با هم نه برسر اصلاحات نمايشی در اينجا و سرکوبی با حفظ ظواهر در آنجا، می‌جنگند. نبرد بر سر کنترل درامدهای ورم کرده نفتی و چاره‌جوئی سقوط رژيم است که برای هردو هماورد ــ خامنه‌ای و رفسنجانی ــ دورنمائی نزديک است. اگر خامنه‌ای ببرد، سياست‌های سختگيرانه و ماجراجويانه رئيس جمهوری دلخواه او و چگونگی به قدرت رسيدنش واکنش‌های سخت با پيامدهای خطير برخواهد انگيخت. نيروهائی از درون و بيرون، از موافق و مخالف، در عين جدائی و دوری از يکديگر برای سرنگونی حکومت خواهند کوشيد؛ مردمی که از امتيازات سخت بدست آمده‌ی خود بی‌بهره می‌شوند به مبارزه خواهند پيوست. اگر رفسنجانی ببرد درپی تمرکز همه قدرت دردست خود برخواهد آمد. در هر احتمال، خطرهائی بی‌سابقه برای رژيم نهفته است و فرصت‌هائی برای نجات کشور از گروه فرمانروائی که اميدش يک مامور تير خلاص است و رهاننده‌اش يک محکوم دادگاه در پرونده ترور.

انتخابات رياست جمهوری، پيکار مردمی را بسيار پيشتر برد. اعتصابات و تحصن‌ها، بويژه اعتصاب غذای دليرانه زندانيان سياسی، و همرايی عموم سازمان‌های سياسی در تحريم انتخابات، و برجسته شدن شعار “فراخوان ملی رفراندم“ زمينه را برای همکاری‌های تنگ‌تر در ميان آينده‌ بين‌ترين عناصر مخالف رژيم فراهم کرده است. رشته‌های ناپيدای بيشماری مبارزان را بهم می‌پيوندد. مهم‌تر از همه دگرگشت بخش بسيار پر اهميت جريان اصلاحگر پيشين به جنبش برچيدن بساط حکومت آخوندی ـ حزب اللهی و حاکميت اسلامی است. ستون فقرات گرايش ملی مذهبی و اصلاح طلبی، دانشجويان و روشنفکران، از کژراهه‌ی کارکردن از درون نظام به تنها راهی که در برابر مردم است روی آورده است. در اين نبرد واقعی قدرت که در ميان دو جناح جمهوری اسلامی درگرفته، طرف سومی هم هست: نيروی مخالفی با توانائی فزاينده که بی هيچ پرده‌پوشی و هراس برای تغيير رژيم، برای همه‌پرسی و قانون اساسی دمکراسی ليبرال آينده ايران، پيکار می‌کند و رهبرانش در ايران به آسانی آماده‌اند از جان خود مايه بگذارند.

   30 ژوئن 2005

 

ـــــــــــ

* نام رمان نيکلای گوگول نويسنده روس

گناه اصلی تحريم

 

گناه اصلی تحريم

شکست، چنانکه گفته‌اند، يتيم است ولی متهمان بسيار دارد و پدران اصلی معمولا کمتر از ديگران سرزنش می‌شوند. پس از دور اول انتخابات که نخستين نامزد اصلاحگران به جائی نرسيد و پس از دور دوم که رهاننده آنان بار ديگر با روسياهی سزاوارش از ميدان انتخاباتی بيرون رفت اکنون سازشکاران بيرون و درون، زبان ملامت بر تحريم کنندگان انتخابات گشوده‌اند که مسئول شکست اصلاحات و روی کار آمدن کسی هستند که نماينده راستين نسل دوم انقلاب شکوهمند خودشان است، همان انقلاب “بهمن“ که هنوز تنها دستاورد و مايه خشنودی و سربلندی بسا زندگی‌های تباه است.

در انتخابات رياست جمهوری آنچه روی داد دنباله روندی بود که از انتخابات انجمن‌های شهر آغاز شد و در انتخابات مجلس به هزيمت اصلاحگران انجاميد. توده رای دهندگانی که دوم خرداد را بلند آوازه کرده بودند و مجلس را برای اصلاحگران برده بودند و باز با بی ميلی و “اميدواری برضد اميد“ به يک رهبر سست عنصر و سرسپرده ولايت فقيه به عنوان پرچمدار اصلاحات رای داده بودند از فرايند انتخاباتی بيرون رفتند و ميدان را به جناح ديگر حکومت سپردند که اگر اصلاحگر نيست دست کم ادعايش را نمی‌کند. شکست دوگانه اصلاحگران در اين انتخابات، نخست معين و سپس رفسنجانی، تفاوتی با آن دو بار ندارد و گناهش به گردن کسانی است که اصلاحات را نيز مانند آزاديخواهی از معنايش تهی کرده‌اند.

حتا اگر تحريم گسترده انتخابات نيز در ميان نمی‌بود نتيجه نهائی چندان تفاوتی نمی‌کرد. سازشکاران خود نيز می‌دانند که پس از نمايش شش ساله گذشته اصلاحات و بويژه مجلسی که هواداران رئيس جمهوری در آن اکثريت داشتند کسی چون معين به دشواری می‌توانست ميليون‌ها ايرانی سرخورده را متقاعد کند که چيزی بيش از يک خاتمی ناتوان‌تر است. او تزلزل خود را در همان چند هفتة از معرفی نامزدها تا دور دوم رای گيری نشان داد و مسلم بود که چهار سال را با سخنان ميان تهی خواهد گذراند و اگر هم حداکثر يک دو بار به انديشه استعفا بيفتد دوستان مشارکتی و ملی مذهبی فورا منصرفش خواهند کرد. با چنان کانديدای بيرنگی، تحريم و غيرتحريم تفاوتی نمی‌داشت.

گله و ناراحتی اصلی سوگواران، خرد شدن رفسنجانی است. ولی شکست او نيز بيش از آنکه به تحريم کنندگان مربوط باشد از خودش بود. هنگامی که او و احمدی‌نژاد دربرابر هم قرار گرفتند می‌شد انتظار داشت که بسياری از مردم کنار کشيده، از احمدی‌نژاد به او پناه ببرند. آنچه روی داد ــ و می‌بايد سرانجام دوستداران “خانواده“ و “پدرخوانده“ را به خود آورد ــ پناه بردن رای دهندگان از او به احمدی‌نژاد بود. کارنامه سياه او پشت سرش است؛ کارنامه سياه رئيس جمهوری تازه پيش روی اوست. گناه تحريم کنندگان نيست که آرزومندان پايندگی جمهوری اسلامی بهر صورت، قهرمان آزادی و اصلاحات آبرومندتر از مردی ندارند که بيست و هفت سال دستش در خون و دارائی ايرانيان بوده است.

***

تحريم انتخابات، نه گفتن به کل رژيم بود و بيرون رفتن از کشاکش درونی در بالاترين محافل حکومتی که مسئله اصلی اين انتخابات بشمار می‌رفت. اصلاحگری دربرابر تندروی، برخلاف تصور سازشکاران کمترين جائی در اين انتخابات نداشت و اگر معين را هم به نامزدی منصوب کردند برای کشاندن بقايای ساده‌دلان به صندوق‌های رای بود. نبرد قدرتی ميان دو سهم برنده اصلی ميراث خمينی، از همان دور اول رياست جمهوری رفسنجانی در گرفته بود که اين بار بايست فيصله می‌يافت. ائتلافی از سپاه و حوزه و حجره در پيرامون خامنه‌ای که اداره کشور را در دست دارد، بهتر می‌دانست که زمينه اصلی انتخابات چيست. زمان آن رسيده بود که شبکه فساد و چپاول “خانواده“ به سود شبکه‌های ديگر محدود شود و از آن مهم‌تر مسير جانشينی، جانشينی خامنه‌ای و جانشينی نسلی، تعيين گردد. آنها فرايند انتخاباتی را بجای اقدامات خشن‌تر برگزيدند که هم رژيم را بی ثبات‌تر نمی‌کرد و هم موثرتر می‌بود. رفسنجانی با ورود در انتخابات، هاله دروغينی را که ثروت سرشار او بر گرد سرش کشيده است از دست داد. با همه تقلب‌هائی که شد و ميليون‌ها رايی که ساختند ديگر پرشورترين هواداران و برخوردارانش نيز می‌دانند که جايگاه او به عنوان يکی از منفورترين چهره‌های سياست ايران در کجاست. اوست که توانسته است برای کسی چون احمد‌نژاد اعتباری فراهم کند.

با همه تاثيری که تحريم در کاهش رای دهندگان داشت تهيه‌های دقيقی که برای پيروزی يک کانديدای جوان‌تر و اسلامی‌تر و انقلابی‌تر و به رهبری نزديک‌تر ديده بودند هر نتيجه ديگر رای‌گيری را عملا ناممکن می‌گردانيد. رئيس جمهوری آينده از پيش برگزيده شده بود و بقيه کار را دويست هزار سپاهی و بسيجی و آزادی عمل در حوزه‌های رای‌گيری و منابع مالی نامحدود و تاييد خودبخود شورای نگهبان انجام داد. در انتخاباتی که جدی‌ترين موضوع بحث، مبالغی بود که به رای دهندگان وعده می‌دادند (تا پنجاه هزار تومان به هر ايرانی رسيد) پيام عوامگرايانه (پوپوليستی) احمدی‌نژاد در ميان فقيرترين مردم هواداران فراوانی برايش فراهم کرد. تنها اگر با اعتبارترين آزاديخواهان در ايران، کسانی مانند گنجی و زرافشان و امير انتظام و طبرزدی، پا بر سر آبرو و باورهای خود می‌گذاشتند و از بدترين نامزد در صحنه، از کسی چون سردار آدمکشی و بساز و بفروشی، پشتيبانی می‌کردند و بيست ميليونی ديگر از مردم به آنان گوش فرا می‌دادند و برای تکرار صحنه‌های دل بهم‌زن و جنايت‌بار آن هشت ساله صف‌های کيلومتری می‌بستند؛ تنها در آن شرايط همه غير ممکن آرزوئی سازشکاران يا منتظران پاداش، می‌شد احمدی‌نژاد را شکست داد. 

ما بر حال اصلاحگران بيرون و درون جز تاسف نمی‌توانيم. ولی تحريم انتخابات از سوی عموم نيروهای هوادار دمکراسی و حقوق بشر در هر جا، دست‌کم آبروی آنچه را که گذاشته‌اند از مبارزه مردمی بماند نگهداشت ــ يا شايد گناه اصلی ما اين بوده است و رويشان نمی‌شود بر زبان آورند.

14 ژوئيه 2005

دگرديسی نظامی جمهوری اسلامی

 

دگرديسی نظامی جمهوری اسلامی

انتخابات رياست جمهوری امسال، مانند هشت سال پيش مرحله تازه‌ای در جمهوری اسلامی است و يکی از پيامدهايش کوشش آخری برای برطرف کردن بازمانده آثار آن انتخابات در پهنه اجتماعی خواهد بود. پس از هشت سال سايش و فرسايش آنچه که از نبود اصطلاح بهتر، حرکت اصلاحی نام گرفت، اکنون رهبری رژيم در پی برگرداندن جامعه به خلوص اسلام طالبانی ـ انقلابی است؛ درست مانند شطرنج‌بازی که فرصتی را به غفلت از کف داده است و بيهوده می‌کوشد آن را باز بسازد. هشت سال پيش اگر هم نيتی برای تغيير بود اراده‌اش نبود. جريان ملی مذهبی، و روشنفکری دينی ــ باز از نبود اصطلاح بهتر ــ مانند هميشه در تاريخ همروزگار ايران، سترونی خود را در انديشه و عمل، سترونی که از همه چيز برای همه کس بودن می‌آيد، نشان داد. اين‌بار اراده تغيير هم هست و ناچار برخوردها و واکنش‌ها سخت‌تر خواهد بود. از اين گذشته و مهم‌تر، در اين انتخابات مسير جانشينی و تغيير نسلی در رهبری رژيم، تعيين شد. چه گروهی به رهبری اسمی يا واقعی چه کسی جای خامنه‌ای را بگيرد و نسل کنونی رهبران جای خود را به چه کسانی بسپارد؟

تا اينجا دو امر مسلم شده است. نخست، پدرخوانده مافيای مالی ـ سياسی و مايه شرمساری روشنفکران پشتيبانش در چنان جابجائی سهمی نخواهد داشت. او می‌تواند کار را بر خامنه‌ای دشوار کند ــ اگر پرونده‌های بيشمارش بگذارند. ولی به عنوان چالشگر گروه تازه‌نفس فرمانروا بختی ندارد. خامنه‌ای در راه سلسله‌ای کردن ولايت فقيه است که به خوبی در سنت شيعی می‌گنجد. مگر تنها شرط عصمت (مصون بودن از خطا، “علم لدنی“ بی‌نياز از آموختن) رابطه خونی نيست؟ ولايت فقيه نيز که در خود همان فرايافت خطاناپذيری و امامت به معنی پيشوائی مردمان نارسيده و ناتوان از اداره خويش را دارد می‌تواند با رابطه خونی برقرار شود. اصلا اگر کسی چون خامنه‌ای بتواند ولايت امر داشته باشد پسرش هم می‌تواند. مشکل، تنها سياسی نيست، فلسفه سياسی است. با يک نظام اعتقادی که همه‌اش يا برای همه جاها و زمان‌هاست، يا حديث است يا تعبير (اگرچه در صورت آبرومندانه‌ترش هرمنيوتيک) ملتی که زير بار اين سخنان می‌رود روزگار بهتری نخواهد داشت.

دوم، يک لايه ديگر اجتماعی به تندی مراکز قدرت را می‌گيرد. در جمهوری اسلامی پس از  دوران کوتاه واسطه‌گری و جااندازی (با رعايت ادب) ملی مذهبيان، آخوندها با همه نيرو به اشغال مقامات روی آوردند و همان شايستگی را در اداره کارها نشان دادند که از گروهی با جايگاه اخلاقی و فرهنگی آنان انتظار می‌رفت. در همان نخستين سال‌ها روشن شد که آخوند در بالاترين مقامات نيز همان آخوند است و نسل‌های بيشمار ايرانيان بويژه سرامدان فرهنگی در توصيف اين تيپ اجتماعی هيچ مبالغه‌ای نکرده‌اند. اندک اندک سهم تکنوکرات‌ها و بويژه روزنامه‌نگاران در مقامات اجرائی و سياسی بيشتر شد تا جائی که روزنامه‌نگاری بکلی جای حوزه را در نردبان اجتماعی گرفت. اکنون دگرديسی بيشتر جمهوری‌های جهان سومی در جمهوری اسلامی نيز روی می‌دهد: نظامی شدن حکومت و نشستن نگهدارندگان نظام در مقامات تصميم‌گيری. نظامی شدن حکومت يک فرايند کم و بيش ناگزير در همه جامعه‌هائی است که طبقه متوسط و سازمان‌های مدنی در آنها رشد لازم نيافته است. در پادشاهی‌های جهان سومی مقام پادشاه مانعی بر سر راه نظامی شدن حکومت است که گاهی کار می‌کند. در جمهوری‌ها آن پايگاه تاريخی و “فرهمندی“ که در چنان نهادی است فراهم نمی‌شود و آسان‌تر به چنگ نظاميان می‌افتند.

فرماندهی پاسداران در جمهوری اسلامی بهم پيوسته‌ترين و احتمالا کارامدترين نهاد است و در انتخابات رياست جمهوری از خود کاردانی تاکتيکی و بينش استراتژيک نشان داد. قدرت تشکيلاتی سپاه و منابع نامحدود مالی‌اش که از هيچ خانواده ديگر مافيای حکومتگر کمتر نيست، و نقش روزافزون و بازوی بسيجی‌اش به عنوان تنها سپر دفاعی رژيم در برابر ناخشنودی عمومی چنان بوده است که در انتخابات اخير جز آن گزينشی نمی‌بود. اگر خامنه‌ای می‌خواست وفاداران خود و متحدان وليعهدش را برسر کارها بگذارد، و تکانی به چرخ‌های زنگ‌زده اداری بدهد بهتر از سپاه گروهی را نمی‌داشت. بويژه که در سال‌های اخير فرماندهان پيشين سپاه پيوسته مقامات انتصابی و اتنخابی (تفاوت زيادی ميان آنها نيست) بيشتری را اشغال کرده‌اند و قدرت سياسی‌شان از هيچ گروه ديگری، جز حلقه پيرامونی خامنه‌ای کمتر نيست. رئيس جمهوری تازه، از برجسته‌ترين آن فرماندهان، به اين روند شتابی تازه خواهد بخشيد و خواهد کوشيد قدرت خود و همدستانش را در سپاه و ديوانسالاری، از آن حلقه پيرامونی هم بيشتر سازد. با آبروئی که از  خامنه‌ای و همدستانش رفته است کار سپاه در درازمدت بيشتر خواهد گرفت. خامنه‌ای برای ضعيف کردن رئيس جمهوری دستچينش هم به سپاه نيازمند خواهد بود. اين مار در آستين بهر صورت خواهد باليد.

اما اينهمه در صورتی است که “فلک بگذارد که قراری گيرند.“ در جمهوری اسلامی و در ايران بطور کلی از درازمدت سخن نمی‌توان گفت. ابرهای تيره در همه سوی آسمان جمع می‌شوند. گروه تازه حکومتگر با اطمينان مطلقی که از ندانستن می‌آيد، محدوديت‌هايش را کمتر از همه می‌شناسد و آن محدوديت‌ها می‌تواند کشنده باشد. رژيم اسلامی برای رهانيدن خود از گلزاری که در آن فروتر می‌رود به آخرين چاره دست زده است؛ به امام زمان متوسل شده است، چنانکه آخوند‌ها می‌گويند، و مردمی که گويا چاه جمکران را از پول انباشته‌اند می‌توانند شهادت دهند که جنين توسل‌هائی چه فرجامی خواهد داشت.

رژيم‌های به خطر افتاده يا خود را دگرگون می‌کنند يا، بيشتر، به اصل بر می‌گردند. اما اصل اگر درست می‌بود کار به چنين جاها نمی‌کشيد.

28 ژوئيه 2005

دست ديگر در قمار اتمی

دست ديگر در قمار اتمی

چنانکه می‌شد ديد رهبری جمهوری انتخابات رياست جمهوری را پيشدرامد يک مرحله تازه چالشگری تلقی می‌کرد که از مدت‌ها پيش به عنوان تنها راه درآوردن رژيم از بن‌بست شمرده شده بود، و هيج مانعی از جمله مانع انتخاباتی را نمی‌يارست. چهره درنده‌تر رژيم پيش از به پايان رسيدن دوره رئيس جمهوری پيشين نمايان شد. ماموران انتظامی جوانی را در مهاباد دستگير و در زندان شکنجه و قصابی کردند و از ان پس کشتار و سرکوبی، شهرهای کردستان را فراگرفت. آقای اکبر گنجی را تا پای مرگ کشاندند و معلوم نيست در بيمارستانی که زندان او شده با آنچه از نيروی زندگی در او مانده است چه می‌کنند؟ پشتيبانانش را با ضربات “استخوان شکن“ به گزارش يک روزنامه خارجی، از بيمارستان دور کردند. دانشجويان و روزنامه‌نگاران هنوز از زندان بدر نيامده جای خود را به همگنان مبارزشان می‌دهند.

اکنون به دور تازه پيکارجوئی در جبهه اتمی می‌رسيم که با ترورهای سياسی همزمان شده است (کشتن يکی از همکاران قاضی آدمکش، مرتضوی، و سوء قصد به يکی ديگر.) ازسر گرفتن فراوری اورانيوم  به رغم پيشنهادهای گشاده دستانه سه کشور اروپائی برای کمک به توليد انرژی اتمی، داوها را بالاتر برده است. حکومت آخوندی، مطمئن از پيشرفت برنامه تسليحات اتمی خود، می‌خواهد بيشترين امتيازات را بگيرد و آماده است تا ارجاع موضوع به شورای امنيت را هم خطر کند. به نظر می‌رسد که آنها اميدوارند بقيه ابزار و تکنولوژی لازم برای توليد بمب را فراهم کنند و می‌خواهند با در اختيار داشتن توليد اورانيوم فراوری شده، هرزمان بخواهند بمب اسلامی‌شان را که رفسنجانی مصرفش را تعيين کرد (حل مشکل اسرائيل) بسازند. اگر چنين باشد ديگر هيچ توافقی جلو مسلح شدنشان را نخواهد گرفت؛ و در نبود توافق، يک گزينه ديگر می‌ماند و آن تحريم اقتصادی و پس از آن شايد ضربت نظامی است.

جمهوری اسلامی تا کنون صورت ظاهر را با مانوور دادن در چهارجوب عهدنامه منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای و بهره‌گيری از راه‌های گريز آن نگه داشته است. ولی در پشت اين بازی حقوقی، حقيقت آشکار اراده راسخ به ساختن بمب اتمی نهفته است که کمتر کسی در آن ترديد دارد. چالشگری خطرناک رژيم بر پايه ارزيابی‌هائی است که در يک روزنامه تهران برشمرده‌اند:

1 ــ راه امريکا و اروپا اساسا از هم جداست و امريکائيان دربرابر جمهوری اسلامی تنهايند.

2 ــ تحريم اقتصادی از شورای امنيت نخواهد گذشت و جمهوری اسلامی آنقدر به روس‌ها و چينی‌ها امتياز داده است که می‌تواند دست‌کم از وتو چين اطمينان داشته باشد. (ادامه برنامه اتمی رژيم مانند بسا چيزهای ديگر پيوسته به چين وابسته‌تر می‌شود.)

3 ــ در حالی که بهای نفت به شصت وپنج دلار و بالاتر رسيده است هر تحريم اقتصادی ايران  جهان صنعتی را با بحرانی روبرو خواهد کرد که جرئتش را ندارند.

4ــ امريکا نيروی نظامی برای حمله موثر به ايران در اختيار ندارد و جنگ در عراق هر توانائی و آمادگی برای عمليات نظامی عمده را از ميان برده است. مردم امريکا زير بار يک درگيری مسلحانه گسترده نخواهند رفت.

5ــ به سبب کش دادن مذاکرات، جمهوری اسلامی توانسته است تاسيسات اتمی خود را پراکنده و پنهان کند و با حملات هوائی نمی‌توان توانمندی اتمی جمهوری اسلامی را از ميان برد.

6 ــ اروپائيان و حتی امريکائيان و اسرائيليان از موچ تروريسمی که جمهوری اسلامی به تلافی حمله نظامی راه خواهد انداخت می‌ترسند.

در همه دلائلی که استراتژهای جمهوری اسلامی بر آسيب‌ناپذيری خود می‌شمرند دانه‌ای از حقيقت هست هرچند بر همه آنها می‌توان کمتر و بيشتر اشکالاتی وارد کرد. مثلا هيچ مسلم نيست که در شرايط معينی، همرائی لازم برای تحريم اقتصادی جمهوری اسلامی پيدا نشود. همچنين در باره افزايش ناگهانی بهای نفت نمی‌بايد مبالغه کرد. جهان در 1973 و 1979 بحران‌های نفتی بزرگی را از سر گذراند. بهای نفت در جريان انقلاب اسلامی از شصت دلار کنونی بيشتر بود. موضوع مهم‌تر آن است که عوامل بازدارنده امريکائيان، دربرابر مخاطره ديگر، يعنی يک جمهوری اسلامی دارای بمب اتمی، چه اندازه درشمار آيد. آنچه سران رژيم در سرمستی قدرت  خود، نمی‌توانند ببينند واقعيت نظر و منافع ديگران است، ديگرانی که می‌توانند به هر بها برای خودشان و جهان، ضربه‌ای کشنده به رژيم اسلامی بزنند. در همه جنگ‌هائی که روی داده ملاحظه‌ای بوده است که بر همه مخاطرات و زيان‌های حتمی و احتمالی جنگ غالب آمده است. اگر ارزيابی زيان‌ها و آسيب‌ها عامل قاطعی می‌بود جنگی در جهان در نمی‌گرفت؛ و تقريبا در همه جنگ‌ها دست‌کم يک طرف در ارزيابی  ديگری اشتباه کرده است.

به رهبری يکدست شده و درنده خوتر رژيم می‌بايد هشدار داد که کار را به جائی نرسانند که ديگران کفه بمب اتمی را سنگين‌تر بيابند. قدرت‌هائی که قصد و توانائی بازداشتن رژيم اسلامی را دسترسی به سلاح اتمی دارند، امريکا و اسرائيل، در فرصت‌های مکرر جای ترديد نگذاشته‌اند که جمهوری اسلامی اتمی را تحمل نخواهند کرد. معنی اين سخن آن نيست که چشمان آنان بر پيامدهای خطرناک ضربت نظامی بسته است. معنی‌اش اين است که در آن ترازوی فرضی، کفه همه مخاطرات ديگر، سبک‌تر از مسلح شدن يک دولت تروريست و تروريست پرور به سلاح اتمی خواهد بود. ما همه کسانی که نگران رسيدن کار به آن مراحل هستيم وظيفه داريم افکار عمومی ايرانيان را به مهابت خطری که درپيش است آگاه سازيم. حساب‌های رژيم يک سويه است و تکيه آن بر غرور ملی مردم ايران، گمراه کننده.

دنبال کردن برنامه بمب اتمی، در حالی که پرونده مداخلات رژيم اسلامی در عراق سنگين‌تر می‌شود (بمب‌های نيرومندی که به گفته پنتاگون از خاک ايران به تروريست‌ها در آن کشور می‌رسد) دورنمای تيره‌ای را تصوير می‌کند. سران رژيم ممکن است در ارزيابی آسيب‌پذيری موضع ديگران حق داشته باشند ولی اين تا جائی است که ديگران سران رژيم را بيش از اندازه خطرناک بشمار نياورند.

اگوست 2005

مشروطه و “مشروطه“

مشروطه و “مشروطه“

ما در عصر آشفتگی مفاهيم و اصطلاحات زندگی می‌کنيم. ناهنجاری عمومی زندگی در جامعه‌ای زير فرمانروائی چنين گروهی به همه‌جا سرايت کرده است. همه چيز ممکن است و هيج چيز مسلم نيست. در اين آشفته بازار هرکس هرچه می‌تواند می‌کند. استانداردها چنان پائين افتاده است (هنگامی که خامنه‌ای کسی را سجده کنند و رفسنجانی کسی را مدافع دمکراسی و حقوق بشر بنامند ديگر از چه استانداردی می‌توان سخن گفت؟) که هيچ درجه نا آگاهی و غرض‌ورزی خم به ابروی کسان نمی‌آورد. اصطلاحات سياسی، از جمله به دليل سودمندی‌شان، يکی از آسان‌ترين قربانيان اين آشفته بازار هستند: حاکميتsovereignty  بجای حکومت تا آنجا که از حاکميت راست سخن به ميان آمد؛ ملت با بار تاريخی سنگين آن بجای قوم که بزرگ‌ترين اشتراکش زبان است و اگر صرفا به پيروی مد نباشد، به عنوان مقدمه تجزيه مفهوم ايران تا زمان تجزيه فيزيکی‌اش برسد بکار می‌رود؛ حاکميت ملی (استقلال) بجای حاکميت مردم (دمکراسی) که غلط مشهوری است ولی شناسنامه يک گرايش سياسی شده است؛ و اکنون “مشروط“ بجای مشروطه که تازه‌ترين قربانی ناآگاهی است که تا غرض‌ورزی بالا برده شده است. اين مورد آخری بويژه در آستانه صدمين سال انقلاب مشروطه نياز به اندکی شکافتن دارد.

نود و نه سال پيش با صدور فرمان مظفرالدين شاه جنبشی که از دو سه دهه پيش از آن برای آزادی و ترقی، برای رسيدن به اروپا، جامعه ايرانی را به تکان انداخته بود به پيروزی رسيد. اين جنبش که از يک بيداری فرهنگی آغاز شده بود چهارچوب سياسی متناسب با طرح نوسازندگی همه سويه جامعه ايرانی را که بدان تجدد يا مدرنيته می‌گفتند در قانونمدار کردن حکومت می‌جست. جنبش بازسازی جامعه در زمينه سياست، قانون اساسی می‌خواست که لفظ فرنگی آن کنستيتوسيون در کام فارسی زبان نمی‌گشت. معادلش را از عثمانيان اندکی پيشرفته‌تر وام گرفتند که مشروطه را از chart  (لوحی که فرمان‌ها يا قانون‌های کهن را بر آن می‌نوشتند) در آورده بودند و حکومت مبتنی بر قانون اساسی را مشروطه می‌ناميدند. آن جنبش و پيروزی که نخستين در بيرون از اروپا بود چشمان جهانی را خيره کرد و کتاب‌ها و مقاله‌ها درباره Constitutional Revolution ايران نوشتند. ناگهان ايران پوسيده قرون وسطائی در يک جوشش بی‌سابقه انرژی به نوسازندگی آنچه در توان آن جامعه پوسيده قرون وسطائی بود دست‌زد و جنبش مشروطه به حق سرآغاز بيداری ايرانيان شد تا دوباره تصميم گرفتند به کابوس حکومت اسلامی بيفتند. آن پدران انقلاب سياسی و اجتماعی ايران که نام مشروطه را بر جنبش خود گذاشتند مردمانی سخت‌کوش بودند و هيچ در خيالشان نمی‌گذشت که هنوز دو نسلی از آن انقلاب با شکوه نگذشته هر کس به صورتی آرمان‌های آن را ناقص و تحريف خواهند کرد و به تدريج در شلختگی خود حتی از مشروطه بيش از مشروط در نخواهند يافت.

فرو کاستن مشروطه به مشروط در نزد بسيار کسان پيش از انقلاب اسلامی روی داد ولی در سال‌های حکومت حوزه و حجره بود که يک طرح انديشيده برای مصادره مشروطه و تهی کردنش از معنای واقعی به اجرا در آمد. يک معمار و قربانی ماشين ترور رژيمی که آنتی‌تز مشروطه است در دست و پا زدن‌هايش برای نگهداشتن دستاورد يک زندگی فرو رفته در خون و پليدی به اين انديشه بديع رسيد که جمهوری اسلامی را می‌بايد مشروطه کرد ولی او از مشروطه conditional می‌فهميد؛ همين نظام مذهبی سراپا تبعيض و حق‌کشی و خون‌آشامی، برهنه از تجدد و پيشرفت و نوجوئی، منتها به ولايت فقيهی که اختياراتش مشروط شود. او، و اکنون همکارانش در حکومت و در ميان نيروهای مخالف جمهوريخواه، به “مشروطه‌خواهی“ روی آورده‌اند، به الهام از انقلابی که گويا انقلاب مشروط revolution conditional ايران بوده است. سودمندی سياسی اين تحريف نه چندان زيرکانه در اين است که انقلاب مشروطه را که بزرگ‌ترين چالشگر انقلاب اسلامی است بی‌اثر می‌کند و مشروطه‌خواهی را که در اين هنگامه ارتجاع و تاريک‌انديشی با اعتبارترين جايگزين مذهب سياسی و حکومتی است به ولايت فقيه می‌آلايد. تصادفی نيست که پاره‌ای جمهوريخواهان به همراهی همپالکی دوم خردادی آمده‌اند و مشروطه را می‌کوشند در اين تعبير بکار برند و از قدرت آن بکاهند. آن جمهوريخواهان را که در مخالفت بی‌قيد و شرط خود با ولايت فقيه و حکومت مذهبی بر اين “مشروطه خواهی“ از موضع جمهوريخواهی دمکراتيک می‌تازند البته از زمره تحريف کنندگان می‌بايد بيرون برد. آنها در سياهچال خود درگير نبرد قهرمانانه تا مرگ همين را کم دارند که اتهام مشروطه‌خواهی نيز بر آنها ببندند.

اين کوشش‌ها البته بيهوده است. نه “کشور امام زمان“ را می‌توان با ولايت فقيه اگرچه مشروط از اين مايه سرشکستگی بدر آورد، نه مشروطه را می‌توان به مشروط فروکاست. پيش از اين دست و پا زدن‌ها، آرمان‌های آزادی و ترقی مشروطه نشان داده بود که از مشروطه‌خواهان بی‌اعتنا به دمکراسی، آزاديخواهان بی‌اعتنا به ترقی، و تحريف کنندگان آزادی و ترقی هردو، ديرپای‌تر است و اگرچه در 1357/1979 يک دور را به دشمنان هرچه آزادی و ترقی است باخت امروز خار چشم آنان شده است. در جامعه‌ای که هرچه بيشتر به ايران دوران جنبش مشروطه ماننده می‌شود روشنفکری بيدار شده از خواب خونين دوران انقلاب اسلامی به آن آرمان‌ها بر می‌گردد و رژيمی که مرگ خود را در آن آرمان‌ها می‌بيند با همه نيرو برای نگهداری وضع موجود می‌جنگد. نظريه‌پرداز ورشکسته دوم خردادی می‌تواند بجای فرو رفتن در انقلابی که به گفته خودش از “محصولات فرعی“ آن، اين بيست و هفت سال کشتار و سرکوبگری و تاراج، هيچ پشيمان نيست رستگاری خود را در مشروطه‌ای جستجو کند که محصولات فرعيش تقريبا همه زير ساخت‌های يک جامعه امروزی بود. او با پادشاهی در بهترين صورتش هم ميانه‌ای ندارد ولی دست‌کم می‌تواند به منشور جمهوريخواهی همرزم پيشينش بپيوندد

11 اگوست 2005

يک کشور يک ملت

يک کشور يک ملت

 

در حالی که شعارهای پيکار برای آزادی و حقوق بشر در ايران و جانشين کردن جمهوری اسلامی با يک نظام آزاد و آزادمنش، دمکرات و ليبرال، (اين دو لزوما يکی نيستند) همه را برداشته است گروه‌هائی در بيرون و درون ايران برنامه‌ای را به موازات آن دنبال می‌کنند که جلو همکاری مبارزان آزادی و حقوق بشر را می‌گيرد؛ زندگی رژيم اسلامی را درازتر می‌کند؛ و دورنمای تيره‌ای در برابر ايران می‌گذارد.

سازمان‌های قومی زير شعار حق تعيين سرنوشت دارند به ضرب تکرار و با نديده گرفتن هر سخن مخالف، هرچه هم درست باشد، ملت ايران را حذف، و سياست و تاريخ و جغرافيای ايران را به ترتيب تکه تکه می‌کنند. خواست بر حق حقوق فرهنگی و عدم تمرکز حکومتی در نزد آنها به مليت‌سازی بالا برده شده است و از مليت تا ملت جز همان “ی“ فاصله‌ای نيست. ايران را به مليت‌هائی تقسيم می‌کنند که صرفا با همزبانی و در روياروئی شان با مليت “فارس“ و “ستم ملی“ که بر آنها روا داشته است تعريف می‌شوند. پاره‌ای از آنان با چنان کينه‌ای از “فارس‌ها“ سخن می‌گويند که هر ايرانی را می‌بايد از فردای پس از امروز نگران سازد: آيا همه اين تلاش‌ها برای آن است که “مليت“های ايران هر کدام هر جا را که ادعا دارند بردارند و ببرند و به هر که خواستند بدهند و بر سر تکه پاره‌های کشور به جان يکديگر بيفتند؟

نظام فدرالی که اين سازمان‌ها برای ايران پيش‌بينی می‌کنند فراورده تحولاتی است که بيرون از ايران روی داده است. تا امريکائيان در شمال عراق حکومتی در استان‌های کردنشين برپا نداشته بودند خودمختاری شعار حداکثری بود که از مهم‌ترين سازمان‌های قومی شنيده می‌شد. اکنون خودمختاری با دگرگونی اوضاع و احوال به يک گردش قلم فدراليسم شده است تا فردا به گردش قلم ديگری استقلال شود. حق تعيين سرنوشت مگر جز اختيار جدائی معنی می‌دهد؟ گرفتاری اين سازمان‌ها آن است که چشمان خود را بيش از اندازه به تحولات بين‌المللی می‌دوزند و از سه مشکل اصلی طرح خود غافل می ‌مانند.

نخستين مشکل آن است که برای درآوردن ايران به يک نظام فدرال نخست می‌بايد ايران را پاره پاره کرد. ايران مانند عراق سرهم نشده است و سه هزاره‌ای پيشينه دارد. هيچ گروه قومی در ايران به زور يا به اراده وزارت مستعمرات به ايران نپيوسته است.  و آنگاه مشکل خود اين سازمان‌های قومی با هم است در تعيين سرزمين‌هايشان و خط و نشان پاکشوئی قومی که از هم اکنون برای هم و برای ديگران می‌کشند. دومين مشکل آن است که هيچ دولت خارجی قدرت آن را ندارد که با ايران مانند عراق رفتار کند. محافلی که از دشمنی با جمهوری اسلامی در امريکا يا کشورهای ديگر به اين سازمان‌های قومی دلگرمی می‌دهند نه خواهند توانست ده دوازده سالی چتر هوائی خود را بر سر آنها بگسترانند نه با لشگرکشی به ايران هر تکه ميهن ما را به گروهی واگذارند. سومين مشکل آن است که با همه تاکيدها بر ستم ملی و فارس‌های چنين و چنان، ما يک ملت ايران داريم با پيشينه دراز دفاع از يکپارچگی و استقلال ملی و اين ملت ايران می‌خواهد همچنان بماند و اجازه نخواهد داد.

ما حق دمکراتيک سازمان‌های قومی را به داشتن باورها و آرزوهای خود می‌شناسيم. ولی نمی‌توانيم آسيب‌های آينده و از هم اکنون را يادآور نشويم. ما می‌بينيم که سازمان‌های قومی از مبارزه ملی برکنارند. بدين معنی که به آنچه در مناطق قومی‌شان نمی‌گذرد اعتنای چندان ندارند و تنها هنگامی به مسائل عمومی‌تر می‌پردازند که پيشاپيش برنامه سياسی‌شان پذيرفته شود. همکاری آنها در مبارزه تا جائی است که به پيشبرد ايده فدراليسم کمک کند. اندک اندک در بيرون به ايرانيانی می‌توان برخورد که ديگر خود را ايرانی معرفی نمی‌کنند و نام گروه قومی خود را به زبان می آورند.

آسيب بزرگ‌تر بهره‌برداری جمهوری اسلامی از اين گروه‌هاست. آنها لولوی تجزيه ايران را به دست رژيم داده‌اند. ما تا کنون ايرانيان نگران از سرنگونی اين رژيم کمتر داشتيم. امروز اين نگرانی برای گروه روزافزونی هست و نگرانی برقراری دمکراسی در ايران پس از جمهوری اسلامی را نيز با اين مبارزات انحرفی داريم. با کشوری که برای اکثريت بزرگ مردم از همه چيز گرامی‌تر است نمی‌توان رفتار گوسفند قربانی کرد. سازمان‌های قومی می‌توانند با زياده‌روی‌های خود، اولويت‌های ملی را از بيم اولويت‌های مليتی، زير پرسش جدی ببرند. جمهوری اسلامی با سياست‌های تبعيض‌آميز و تاکتيک‌های جنايت‌کارانه به گرايش‌های تجزيه‌طلبی ياری می‌رساند و سازمان‌های قومی با تلاش خود به حذف کردن ملت ايران (تا نوبت کشور ايران هم برسد) يک خط دفاعی تازه و بسيار استوار برای رژيم فراهم می‌دارند.

کسانی که تا همين اواخر در ته دل آرزو می‌کردند امريکائيان با ضربات هوائی بر مراکز اعصاب رژيم اسلامی، آن را به آستانه سقوط بکشانند، امروز از اينکه چنان انديشه‌ای را به خاطر خود راه داده‌اند در نهان پوزش می‌خواهند. ما از هميشه بيشتر می‌بايد در برابر هر حمله‌ای به خاک ايران ايستادگی کنيم و جای ترديد نگذاريم که در چنان صورتی در پشت همين حکومتی که به خون ما تشنه است خواهيم ايستاد. اگر قرار است آينده ايران را در سليمانيه و تلويزيون الجزيره تعيين کنند و سازمان‌هائی همه‌سر در کشورهای همسايه ايران، جمهوری‌های فدرال عشيره‌ای خود را در غرب و جنوب ايران تشکيل دهند بسياری اولويت‌ها تغيير خواهد کرد. سازمان‌های قومی مسئوليت بزرگی بر عهده گرفته‌اند. هر اشتباه و زياده‌خواهی آنان برای همه ما گران تمام خواهد شد. هيچ کس نمی‌بايد تصور کند که به بيشترينه خواست‌های خود خواهد رسيد. ما همگان را به يافتن يک راه‌حل بهينه که جملگی را به درجه‌ای راضی کند فرا می‌خوانيم.

22/09/2005

زير سنگينی خودشان

زير سنگينی خودشان

 

در دوران ما که حکومت‌های ديکتاتوری به دشواری بيش از هميشه به زير می‌آيند، اگر عامل خارجی نقش قاطع در سرنگونی آنها نداشته باشد (کامبوديای پول پوت و عراق صدام حسين) يک عامل نيرومند ديگر هست که به کمک مبارزه مردم می‌آيد. چنين رژيم‌هائی زير سنگينی طبيعت‌شان خرد می‌شوند ــ هنگامی که به بيشترينه خلوص خودشان می‌رسند. رژيم فاسد زورگوئی که اجازه يابد به حد اکثر، خودش بشود و تا ژرفای فساد و زورگوئی که درطبع اوست برود زندگی‌اش را کوتاه می‌کند. جمهوری اسلامی با انتخاب احمدی نژاد و گروه تازه فرمانروايانی که با او می‌آيند يا بر او تحميل می‌شوند گام در اين وادی نهاده است.

بيست و هفت سال کشيده است تا رژيم اسلامی بتواند خود خالصش را بيابد؛ از زير تاثير گذشته هر چه بيشتر بدر آيد؛ نسل تازه دست پرورده‌اش را به قدرت رساند و به ياری بدترين عناصری از نسل انقلابی که از فاسد کننده‌ترين آزمايش‌های بيست و هفت ساله گذشته بدرآمده‌اند بفرستد.

انقلاب و جمهوری اسلامی به دليل نا لازم و توضيح ناپذير بودنش، به دليل ناهنگامی  (آناکرونيسم)اش ناچار با ناشايسته‌ترين عناصر به پيروزی و قدرت رسيد و ناشايسته‌ترين عناصر را به خود گرفت. (جوانترها در ايران پدر و مادرها را آسوده نمی‌گذارند که آخر چرا انقلاب کرديد؟) يک حکومت درست‌تر که علت وجودی‌اش خرافات و دروغ و سودجوئی نيست نمی‌تواند با چنين عناصری سر کند. هرچه بر اين رژيم گذشت آنها که با طبع يک جمهوری اسلامی ــ در هر کشوری باشد ــ  سازگارتر بودند بيشتر جذب آن شدند و در يک انتخاب طبيعی، کور دل‌ترين و نامردم‌ترين‌شان دست بالاتر يافتند. هر رژيمی نفرات و هواداران خود را لازم دارد. رژيم اسلامی زمان می‌خواست که يکدست شود به اين معنی که خود را از بقاياي روحيه‌ای که حکومت را اساسا و با همه کژروی‌ها و تباهی‌ها، در خدمت توسعه و نوسازندگی می‌خواست بپيرايد. تا وقتی بازماندگان روحيه گذشته، در ميان غوغای طبقه جديد، نوميدانه گونه‌ای توسعه و نوسازندگی را پيش می‌بردند رژيم در پوست خودش آسوده نمی‌بود.

امروز پس از انتخاباتی که بدترين ضربه را به جمهوری اسلامی زده است ميدان هرچه بيشتر به دست اسلامی‌های راستين می‌افتد. رئيس جمهوری تازه حقا نماد اين مرحله در تاريخچه‌ای است که هر سال با مرکب پر رنگ‌تر ابتذال و فساد و توحش نوشته می‌شود. مکتبی‌هائی که دارند در کشاکش فلج کننده جناح‌ها بر سر اعمال نفوذ و سوء استفاده، و چوب‌هائی که از هر سو لای چرخشان می‌رود، به قدرت می‌رسند آرزوهای بلند دارند: فرو بردن جامعه‌ای که نيم بيشترش در دنيای امروز می‌زيد به چاه جمکران و رساندن ايران به مقام رهبری نيروهای تروريسم اسلامی در جهان. تصادفی نيست که نخستين ابتکارات حکومت تازه تامين بودجه مسجد جمکران بود و چالش کردن جامعه بين‌المللی در سخنرانی‌های احمدی‌نژاد در مجمع عمومی ملل متحد. او و پيرامونيان نادان‌ترش البته دير يا زود با واقعياتی که روح مکتب‌شان نيز از آن بيخبر است آشناتر خواهند شد و تکانی که رای شورای کميسيون بين‌المللی انرژی اتمی به او داد مقدمه‌ای بيش نيست. گروه تازه از هم اکنون خود را در تار عنکبوتی گرفتار می‌بيند که عناصری از آن را دير يا زود به انديشه ضرب شصت نظامی خواهد انداخت.    

جمهوری اسلامی در تازه‌ترين دگرديسی خود تکيه را از حوزه به حسينيه و از بازار به سپاه گذاشته است.(بازار در همه حال کار دلالی و جابجا کردن دلارهای نفتی اش را می کند.) يک حکومت بسيجی ـ امنيتی مسلح به بمب اتمی؛ و سرپرست و خزانه‌دار اصلی جنبش‌های تروريستی اسلامی و سردمدار يک اردوگاه تازه جهانی با شرکت “چاوز“ ونزوئلا، رويای تازه‌ترين مدعی جانشينی صلاح‌الدين است که برای جنگ صليبی سده بيست و يکم آماده می‌شود.(صدام حسين مدعی پيشين صلاح الدينی بود.)       

اينهمه در کشوری است که گريز سرمايه از آن با گريز مغزها پهلو می‌زند و به ابعاد خونروش نزديک می‌شود و نه تنها سرمايه‌های چند ده ميليونی، بلکه چند ده هزار دلاری راه خارج را در پيش می‌گيرند (رئيس قوه قضائی دم از سرمايه‌گزاری دويست ميليارد دلاری ايرانيان در دبی می‌زند و ده هزار شرکت ايرانی که در آنجا کار می‌کنند.) در کشوری است که نسبت معتادان به جمعيت در آن رتبه اول را در جهان يافته است (شمار معتادان را پنج ميليون تن تخمين می‌زنند) و در دانشگاه‌هايش “بسيجی‌های فعالی“ را راه می‌دهند که با نمره‌های صفر در زبان خارجی و رياضيات و فيزيک در پی گرفتن درجه مهندسی هستند.

با چنين زيرساخت اقتصادی و فرهنگی و با چنان برنامه چالشگری بين‌المللی، جماعتی که از سينه‌زنی تا گلوله‌زنی آغاز کرده‌اند، به پشتگرمی درامدهای متورم و تورم‌زای نفتی، و آن بخش جمعيت که برايش چاه زنانه و مردانه می‌زنند که دست‌هاشان را به دستی هزار ساله در بن آن چاه برسانند، خود را در بالاترين جاها می‌يابند و حقيقتا خيال می‌کنند که “می‌توانند.“ دستگاه حکومتی که سرمايه اصلی‌اش نادانی است و غروری که از نادانی برخاسته است، دارد خودش و ايران را به چاه بزرگ‌تری رهبری می‌کند که زير پای خويش می‌کند. خامنه‌ای و شرکاء با کاميابی انکارناپذير در کار آنند که جمهوری اسلامی دلخواه خمينی را بسازند و انقلابی را که نخستين صلای تروريسم اسلامی را در آبادان 1978/1357 در داد به سرنوشت گريز ناپذيرش، فرو افتادن در آن بدترين چاه، که تصورش لرزه‌آور است، برسانند. (باز هم چاه، ولی در جائی که ما هستيم از تمثيل چاه چاره‌ای نداريم.)

6 اکتبر 2005

در کلاف سردرگم

در کلاف سردرگم

مهار و توازن (چک اند بالانس در فرهنگ سياسی انگلوساکسون) باقانون اساسی امريکا در يک نظام دمکراتيک وارد شد. منظور از آن برقراری مکانيسمی است که از زياده‌روی قوای حکومتی (قانونگزاری، اجرائی، قضائی) و چيرگی يکی بر ديگری جلوگيری کند. اين مکانيسم در قانون اساسی دويست و سی ساله امريکا تا کنون بهترين نمونه بوده است. اکنون در جمهوری اسلامی که، هر روز بدايع و بدعت‌هايش مايه شگفتی جهانيان می‌شود، مهار و توازن را تا پايانش برده‌اند. ما ديگر حتی از قوای حکومتی نمی‌توانيم سخن بگوئيم و هر چه هست مهار و توازن تا حد توقف است. نه تنها قوای حکومتی با مداخلات هر روزه در کار يکديگر اين وظيفه را انجام می‌دهند بلکه هر قوه پيوسته در جنگ با نهادهای رسمی و غيررسمی و قانونی و فراقانونی است که ناگهان پديدار و ناپديد و نيرومند و ناتوان می‌شوند.

رژيم اسلامی در ايده و ساختار، از لحاظ فلسفی و قانونگزاری هردو، کامل‌ترين حکومت فردی و نظام پيشوائی است و چنين نظامی، بنا بر تعريف، مهار و توازن بر نمی‌دارد. اين نظامی است که هم اراده فقيه به موجب اصل ولايت، از طريق نبوت و امامت، منشاء الهی دارد و جای چون و چرا نمی‌گذارد؛ و هم به موجب قانون اساسی، هيچ مرجع مستقلی جز او نيست و همه قوا از او ناشی می‌شود. در چنين نظامی از قوای حکومتی مستقل سخنی نمی‌توان گفت که يکديگر را مهار و متوازن کنند. خامنه‌ای به عنوان رهبر همه سررشته‌ها را در دست دارد. اختيارات او بيش از يک ديکتاتور معمولی است، که به خود اجازه می‌دهد کارها را از کوچک و بزرگ هماهنگ کند و جريانات گوناگون را در يک مسير اندازد. در عمل آنچه در دست خامنه‌ای است کلاف سردرگمی بيش نيست که با چاره‌انديشی شتاب‌آميز اخير از هميشه بهم ريخته‌تر شده است.

اما با نگاهی از نزديک‌تر، هيچ‌چيز طبيعی‌تر از هرج و مرج سازمانيافته در رژيمی که خمينی بنياد گذاشت نيست و در اينجاست که به ضعف ذاتی پرقدرت‌ترين نظام‌های ديکتاتوری می‌رسيم. هنگامی که قدرت و مشروعيت از يک تن ناشی می‌شود جز در کوتاه‌مدت و شرايط استثنائی ــ شخصيت فرهمند در اوضاع و احوال موقتی ــ نمی‌توان نظم و کارائی به يک نظام سياسی بخشيد. ديکتاتوری‌ها با ظاهر تمرکز قدرت، نماينده بدترين آشفتگی‌ها هستند، بويژه در جهانی که پيوسته پيچيده‌تر می‌شود. مهار و توازن دمکراتيک قانون اساسی امريکا، که بسيار از زمانش پيش بود و درهای جهانی را گشود که هنوز بيشتر جهانيان راهی بدان ندارند، باز در نخستين نگاه، به نظر نسخه‌ای برای فروبستگی (“انسداد“ بی‌سليقه‌ای که در جمهوری اسلامی بکار می‌برند) می‌آيد. در مقايسه با نظامی که اختيارش در دست يک تن يا گروه کوچکی است سيستم سياسی چند مرکزی دمکراتيک با چانه ‌زدن‌ها و بده بستان‌ها و سازش‌های ناگزير و وقت‌گيرش بسيار ناکارامد جلوه می‌کند. چه اندازه آسان‌تر است که پرونده‌ای را يک‌راست نزد ديکتاتور، عنوانش هرچه باشد، ببرند و در چند دقيقه فرايند چند ماهه را طی کنند؟

اين تصادفی نيست که در جمهوری اسلامی با بيشترين تمرکز قدرت ديکتاتوری، بيشترين از هم‌پاشيدگی قدرت را می‌بينيم. آخوندها کوشش خود را کرده‌اند که ايران را به سطح خويشتن پائين بياورند و به رياست جمهوری رساندن کسی همچون تازه‌ترين متصدی اين مقام را، که حقا جانشين شايسته پيشينيان تابناک خويش است، می‌بايد بزرگ‌ترين دستاوردشان شمرد. ولی ايران را تا هر جای لجنزار جهان حوزه و حجره فرو ببرند باز ايران است. جامعه ايرانی آن اندازه دستمايه فرهنگی و زيرساخت اجتماعی و غنای خاطره تاريخی دارد که با اين شيوه‌ها قابل اداره نباشد. دليل اصلی حرکت به پيش دمکراسی در پنج قاره جهان همين است که جامعه‌ها پپچيده‌تر شده‌اند و کشورداری با راه‌حل‌های ساده استبدادی ناممکن است. خمينی خود با همه اوضاع و احوال استثنائي‌اش، در آنچه به کشورداری، و نه ساختن چنين هيولای رقت‌آوری، ارتباط می‌يابد فروماند. نشانه‌های از هم‌پاشيدگی حکومت در همان سال‌های خمينی نمودار شد. اينکه او نيز مانند جانشين سزاوارش، عمدا به هرج و مرج حکومتی دامن می‌زد باز تصادفی نيست. ديکتاتورها، بی‌بهره از مشروعيت دمکراتيک، در جامعه‌های پيچيده امروزی ناگزير از تحمل و باج دادن به مراکز قدرت هستند و برای نگهداری خود، هم بر شمار چنان مراکز می‌افزايند، هم از کشاکش آنها بهره می‌برند، و هم پيوسته مردمان بی قابليت‌تری را “به کارهای گران می‌فرستند.“

***

وصله تازه‌ای که بر اين خرقه آلوده (آلوده به همه چيز) که نامش جمهوری است دوخته‌اند، يک اقدام نوميدانه دفاعی است ــ  دفاع از ولايت فقيه ساختگی که همه مشروعيتش از نفت و سرنيزه است، و دفاع از رژيمی که به تندی رو در سراشيب بحران ويرانگر سياست خارجی دارد. دو سه ماهی از يکدست شدن حکومت به سرکردگی سينه‌زنان حسينيه‌ها و اوباش بسيجی، عموما با “دانشنامه“های مهندسی و دکترا، برنيامده، رهبران جمهوری اسلامی خود را با موقعيتی تحمل ناپذير روبرو يافتند. گروهی خويشاوند و “بچه محل،“ بکلی پرت از واقعيات، با شتابزدگی کرکسان گرسنه، مقامات اجرائی را “يک بدين دست و يک بدان چنگال“ ميان خود تقسيم می‌کردند و چشمان آزمند بر غنيمت‌های اصلی دوخته بودند. در درون، سياستشان چالش کردن دستگاه قدرت نسل اول پيروزمندان انقلاب بود؛ و در بيرون چالش کردن جبهه دولت‌های بزرگ غرب که با يک نگاه به گروه تازه فرمانروايان، متحدتر از هميشه به اين نتيجه رسيدند که ديگر بس است.

افزودن يک لايه ديگر تصميم‌گيری با گسترش اختيارات مجمع تشخيص… به منظور مهار کردن گروه تازه فرمانروايان است؛ و در آشفته بازار حکومت اسلامی، اين تدبير نيز نتيجه‌ای نخواهد داشت. مهار در همه جا ممکن نيست؛ ناشيگری و فساد همچنان کار خود را خواهد کرد. اما توازن مدت‌هاست که در اين رژيم جايش را به ايست و بن‌بست داده است.

  12 اکتبر 2005