Author's posts

بخش 5 / سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای / آزادی خواهی در منشور حزب مشروطه ایران

بخش 5  

سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای

آزادی خواهی در منشور حزب مشروطه ایران

بحث آقای موبدی بحث جامعی بود از این جهت که ارتباط میان این چهار ارزش را تا آنجا که به بحث‌شان مربوط بود نشان دادند. این مفاهیم جدا جدا نیست و باید در ارتباط با هم نگاه کرد والا تکیه روی هر کدام بگذارید به زیان آن یکی است. همیشه تضادهایی هست بین ارزش‌های مختلف. در همه جامعه‌ها هم پیدا می‌شود اگر اینها با هم در نظر گرفته نشوند. مشکل ما در همین صد ساله همین بوده است. وقتی ربط این موضوعات را درنظر نگیریم یک جایی جامعه نمی‌چرخد و از عهده برنمی‌آید و این اتفاقی است که برای ما افتاد. نکته اساسی در نظام سیاسی ما، نگهداری این کشور است. هر چه هم نباشد باز باید از آن آب و خاک دفاع کرد. عقب مانده‌ترین جامعه‌ها هم این کار را می‌کنند پیشرفته‌ترین هم می‌کنند. در دیکتاتوری یا دموکراسی هر دو دفاع از آب و خاک و یکپارچگی کشور و ملت هست.

اما آزادی‌خواهی. وقتی ما تکیه را می‌گذاریم روی آزادی، آزادی هم از جهت ارزش خود به خودش که سخنران بحث مفصلی در این باره کردند و هم اثری که روی ارزش‌های دیگر دارد که باز اشاره کردند مهم است. یعنی اگر شما قصدتان حفظ کشوری باشد در برابر دست‌اندازی‌ها، یک جامعه آزاد بهتر از خودش دفاع می‌کند. چون علاقه به آن سیستمی‌ که امکانات داده و او را آزاد کرده است افزوده می‌شود بر وطن‌پرستی. در امر توسعه هم آزادی‌خواهی ــ و دموکراسی و حقوق بشر و نظام سیاسی باز که از آن می‌آید ــ بسیار موثر است برای اینکه جامعه را تکان بدهد و از زمین بکند و از عقب افتادگی ببرد بیرون. برای اینکه نیروی تولیدی همه‌ی جامعه آزاد می‌شود و فقط دولت نیست که همه کار را می‌کند.

یک وقت‌هایی دولت مجبور است. آن قدر جامعه عقب مانده است که دولت باید ابتکار را در دست گیرد ولی دولت به بن بست می‌رسد و جاهایی است که دیگر جامعه پیش نمی‌رود مگر اینکه آزاد شود و اگر دستگاه اجرایی (این دولت ـ ملت چنان که اشاره کردند گرفتاری تاریخی ما است) زیاد فشار بیاورد ممکن است کار به انقلاب و شورش بکشد. همین‌طور در موضوع عدالت اجتماعی که بحث خواهد شد. منظور این است که این تکیه‌ای که آقای موبدی روی برقراری ارتباط بین اینها کردند بسیار لازم است مثلا بدون دفاع از آب و خاک یک کشور آیا آزادی و توسعه معنی خواهد داشت؟ دیگران می‌آیند و تو سر مردم می‌زنند و هر کاری خواستند می‌کنند جلوی توسعه را هم می‌گیرند. این اتفاقی است که در جنگ دوم جهانی در ایران افتاد.

آزادی که ما از آن صحبت می‌کنیم در اینجا در جامع‌ترین تعریف‌ش گرفته‌ایم. خیلی‌ها صحبت دموکراسی می‌کنند. ما به نظرمان رسید که دموکراسی کافی نیست. این موردی است که شاید ما را جدا می‌کند از به قول خودشان دموکراسی‌خواهان. دموکراسی برای یک جامعه بس نیست برای اینکه دموکراسی یک شیوه‌ی حکومت است و تعریف‌ش هم این است که رای اکثریت اعتبار دارد. ولی چه در تجربه و چه در عرصه نظر می‌بینیم که دموکراسی می‌تواند دیکتاتوری اکثریت باشد، اکثریت یک نظام سیاسی را با رای خودش روی کار بیاورد. که اول حقوق اقلیت را پایمال می‌کند، بعد حقوق همان اکثریت را و این اتفاق در تاریخ افتاده و در ذات خود دموکراسی هم هست. وقتی بگویند اکثریت هرچه گفت همان است اکثریت خیلی چیزها می‌تواند بگوید . پس ما رفتیم روی تاکید بر اعلامیه حقوق بشر. از صدور این اعلامیه حدود 61 سال می‌گذرد و پیشرفت بسیار بزرگی است در تاریخ انسان. من جایی نوشتم این فتحنامه لیبرالیسم است برای اینکه از 2500 سالی پیش متفکران و فیلسوفان و سیاستگران و فعالان سیاسی تلاش کردند برای اینکه حقوق فرد انسانی را به کرسی بنشانند و در مرکز تفکر سیاسی و نظام سیاسی قرار دهند و به صورت جامع‌ش در اعلامیه حقوق بشر آمد ــ نتیجه‌‌ی همه‌ی کوشش‌های 2500 سال ــ و به همین دلیل می‌شود گفت فتحنامه لیبرالیسم. لیبرالیسم ازحقوق طبیعی فرد انسان بر می‌خیزد که جدایی ناپذیر است. ما آزادی‌خواهی را در مفهوم وسیع‌ش که دموکراسی لیبرال باشد و جامعه شهروندی که کشفیات تازه‌تر ما در این مسیر است تکمیل می‌کنیم و خوشبختانه این کشفیات با هیچ کدام از اصولی که 17-18 سال پیش به صورت منشور نوشته شد، تناقض ندارد و دنباله همان‌ها‌ست منتها طرز فکر و بیان ما تکامل پیدا کرد.

تکیه ما بر آزادی و حقوق شهروندی، جامعه را از جنگ طبقاتی مارکسیستی آزاد می‌کند چون معنی ندارد که همه افراد از حقوق برابر برخوردار باشند ولی یک طبقه با طبقه دیگر در جنگ باشد. آن دیگر جامعه نیست اردوهای متخاصم است. بهمین دلیل در بخش عدالت اجتماعی می‌رسیم به راه‌حل‌‌هایی که چنان جنگی اصلا لازم نباشد و همه چیز در چهارچوب حقوق برابر افراد بتواند فیصله پیدا کند. یا این موضوع هویت‌طلبی که بی معنی می‌شود چون هویت‌طلبی مثل جنگ طبقاتی بر این اساس استوار است که افراد به دلیل بستگی به یک ماهیتی، طبقه باشد، زحمتکش بودن باشد، به زبان خاصی صحبت کردن، یا در منطقه خاصی بودن باشد، دارای حقوقی می‌شوند وگر نه به خودی خود حقوقی ندارند. اعتقاد به این جدا کردن‌ها در حد با حق و بی حق کردن افراد در واقع جامعه را مستعد فاشیسم می‌کند. برای اینکه فاشیسم ــ باز این تعریف را تازگی کشف کردیم ــ همین است که جامعه بشری عبارت است از خودی و غیر خودی و غیر خودی را باید حذف کرد.

ما با تکیه بر هویت‌طلبی، یا جنگ طبقاتی این مرزها را بین افراد می‌گذاریم ، می‌گوییم شما یک هویت دارید ، اینها یک هویت دارند با هم اختلاف دارند و بالاخره هم کارشان به حذف همدیگر در جا‌هائی که زورشان بچربد می‌رسد. یا شما طبقه زحمتکش‌ید او طبقه استثمارگر است و باید از بین برود.

ما توانسته‌ایم آزادی‌خواهی را در وسیع‌ترین و گسترده‌ترین صورت‌ش در این منشور بگنجانیم که جای بحث درش نمی‌ماند و همین باعث شده است که در استدلال‌های‌مان در برابر هویت‌طلبان، در برابر چپ‌گرایان دست بالاتر داریم برای اینکه بالاتر این حرف حاصل 2500 سال پیشرفت نمی‌شود گفت. فقط می‌شود خود را به کری زد که می‌زنند. نمی‌شنوند و حرف خودشان را تکرار می‌کنند. ولی دیگر کسی استدلال قوی در برابر این استدلال ندارد.

این جا رسیدیم به موضوع پادشاهی که آقای رحیمی ‌بسیار خوب روی‌ش انگشت گذاشتند. پادشاهی آنقدر جنبه احساسی دارد که اسم‌ش را که بیاورید رگ‌های گردن شروع می‌کند قوی شدن. گوش‌ها شروع می‌کند به کم شنیدن. نه، موضوع خیلی ساده است. آقای رحیمی ‌می‌گویند ما طرفدار پادشاهی هستیم بسیار خوب، ولی اگر بگوئید که پادشاهی از آزادی‌خواهی در می‌آید نه، در نمی‌آید برای اینکه به همان درجه جمهوری از آزادی‌خواهی در می‌آید. هیچ کدام دعوی خاص و بیشتری بر آزادی‌خواهی ندارند. این‌ها اشکال حکومتی هستند که همان‌طور که دوستان می‌فرمایند هردوشان می‌توانند دریک نظام آزادی‌خواهانه دموکراتیک ـ لیبرال بگنجند هر دو هم می‌توانند در نظام غیرانسانی دیکتاتوری توتالیتر بگنجند. اتفاقا در جمهوری بیشتر گنجیده‌اند. شاید هم پادشاهی کمتر مساعد است به دلیل موروثی بودن، به دلیل احترام به مقام بالای پادشاه که گاهی بتواند وزنه اخلاقی خود را بگذارد. این است که صحبت ایشان از این جهت وارد است و ما پادشاهی را در ارتباط با آزادی‌خواهی نباید مطرح کنیم. همان‌قدر جمهوری‌خواهی ارتباط با آزادی‌خواهی دارد که پادشاهی، هیچ‌کدام بیشتر و کمتر ندارند. بسته به این است که اوضاع و احوال یک کشور چیست. اینجاست که صحبت ایشان پیش می‌آید که بله در شرایط ایران، مردم ایران، احساس مردم ایران، پادشاهی وضع بهتری دارد و از کار بیشتر و بهتری برای ایران برمی‌آید به دلیل همان موقعیت خاصی که دارد. به شرط اینکه تمام آن مواد دیگر منشور اجرا بشود که پادشاه فیل‌ش یاد هندوستان نکند و در طول تاریخ هم نه تنها ایران، اکثریت بسیار بزرگ پادشاهان فیل‌شان یاد هندوستان کرده است و باید جلوی‌ش را گرفت. امروز البته به آن آسانی‌ها نیست. نکته این است ما در ترجیح دادن پادشاهی تکیه‌مان بیشتر روی چیست؟

 رویهم رفته سه بستگی به پادشاهی می‌توان داشت. یکی همان عاطفی است که گفتیم. علاقه‌مان به آن بیشتر است. یک کسی هم کینه و دشمنی عاطفی شدید به پادشاهی دارد و به خرج‌ش نمی‌رود که پادشاهی مثلا در اسپانیا و انگلیس و سوئد هم می‌شود. با پادشاهی در ایران کینه طولانی و همیشگی و نسلی و چند نسلی دارد.

اینها از اعتقاد به دموکراسی و آزادی سرچشمه نمی‌گیرد. ما این بستگی عاطفی را داریم؛ ارزشی هم به عنوان همان دفاع از یکپارچگی ایران برای‌ش قائلیم. در این مورد من با آقای رحیمی ‌موافق نیستم. پادشاه مسلما همه‌جا و نه فقط ایران، اثر بیشتری در حفظ وحدت ملی دارد، البته پادشاه سمبلیک. برای اینکه یک احترامی ‌به آن مقام داده می‌شود. مداخله‌ای نمی‌کند و مسئولیتی ندارد و عیبی بر او نمی‌شود گرفت. بخصوص اگر زندگی سالم مرتبی داشته باشد. به علاوه چون وابسته به هیچ استانی و حزبی نیست، دیگر بر سرش دعوا نمی‌شود. به قول آقای رحیمی ‌هر 4-5 سال یک بار، داد و بیدادی بر نمی‌خیزد که از خراسان است و بار آینده باید از اصفهان باشد. مسلم بدانید در ایران به ویژه این دعوا‌ها پیش خواهد آمد.

سوم دفاع از نهاد‌های دموکراتیک. اینجا هم در شرایط ایران بخصوص که ما باید نهادهای دموکراتیک را بعد از جمهوری اسلامی ‌تاسیس کنیم و جا بیندازیم، وجود یک کسی که منافع حزبی نداشته باشد و صرفه‌اش در این باشد که این چهارچوب را همین طور نگه دارد ــ چون به محض اینکه آن چهارچوب بهم بخورد اول خودش خواهد رفت ــ سودمند است. هر کس در ایران آینده پادشاه بشود خود به خود به یاد پنج پادشاه قبلی خواهد افتاد ــ از 1896 یعنی 115 سال. در این 115 سال، اول ناصرالدین شاه کشته شد. بعد مظفرالدین شاه آمد که اگر زود نمی‌مرد بیرون‌ش کرده بودند از بس افتضاح بود. آدم خجالت می‌کشد بعد از صد سال کارهای این مرد و اوضاع دربارش را می‌خواند. بخت با او یار بود که روزهای آخر زندگی‌اش صدراعظم عاقل او پدر موتمن الملک و مشیرالدوله آزادی‌خواه فرمان را به او داد و گفت امضا کن و نیک نامی ‌همیشگی برایت می‌ماند و او همین کار را کرد و نمی‌فهمید دارد چه می‌کند. پسرش محمدعلی شاه با جنگ از ایران اخراج شد. احمد شاه نوه‌اش در پاریس مرد. خلع شده از پادشاهی برای اینکه او هم واقعا موجود نفرت‌آوری بود، به عنوان یک آدم و پادشاه. رضا شاه در تبعید ژوهانسبورگ مرد. در سیاست جهانی اشتباه کرد و نفهمید اوضاع چیست و به رایگان کشور را به اشغال خارجی داد. محمدرضا شاه در تبعید در قاهره مرد. ملاحظه بکنید تخت پادشاهی ایران خیلی لرزان و خطرناک بوده است. در بیش از صد سال فقط یک نفر روی این تخت مرد. او هم به دلیل اینکه زود مرد.

هر کس به پادشاهی ایران برسد این تاریخ پشت سر را نگاه می‌کند. نمی‌تواند خودش را از این تاریخ آزاد بکند و رعایت می‌کند. از این جهت است که وجود یک پادشاه برای حفظ وضع موجود سودمند خواهد بود برای اینکه نفع شخصی خیلی مستقیم در حفظ آن وضع موجودی که او را پادشاه کرده خواهد داشت. مردم آمده‌اند رای داده‌اند آزادانه، او پادشاه شده در چهارچوب یک قانون اساسی که دست‌ش را از همه امور اجرائی کوتاه کرده و با این کار به او خدمت کرده‌اند. به محض اینکه پادشاه پا از گلیم قانون دراز کند رفته است. مملکت طوری شده که هیچ چیزی را تحمل نخواهد کرد. از این جهت پادشاهی می‌تواند جلوی زیاده روی‌های پاره‌ای از افراد را که در صدد غصب قدرت هستند بگیرد نمونه‌های‌ش هم البته هست، در پادشاهی اسپانیا اتفاق افتاد. از این بابت‌هاست که ما از پادشاهی می‌توانیم دفاع کنیم ولی در ارتباط با بحث آقای موبدی، به آن موضوع ربطی ندارد و نظر آقای رحیمی ‌درست است.

پرسش‌هایی که آقای اشکان فرمودند. ما آزادی گفتار داریم. بسیار خوب. در آزادی گفتار، فحش و فصیحت هم هست، حرف‌های هرزه هم هست. تهمت دروغ هم می‌شود زد. اگر آزادی گفتار تا اینجا می‌تواند برسد ناچار باید به مسئولیت مدنی معتقد باشید Civic Responsibility، مسئولیت مدنی یعنی رعایت حق دیگران؛ یعنی محدود شدن آزادی با آزادی دیگران و اگر نباشد اول آزادی گفتار از بین می‌رود بعد خود دموکراسی. کی می‌تواند تحمل کند که روزنامه‌های فحاش، هر روز هزار اتهام به مردم بزنند، ما این‌ها را در ایران داشته‌ایم.

فرمودند با آزادی بیشتر افراد، اقتدارحکومت کمتر می‌شود. درست است و اینها در نقطه مقابل همدیگرند. اگر حکومت فوق‌العاده مقتدر باشد افراد آزادی‌شان محدود است. اگر افراد جامعه خیلی آزادی داشته باشند مسلم است از اقتدار حکومت کم می‌شود ولی این طور نیست که ما بابت آزادتر کردن افراد، حکومت را از بین ببریم و اقتدارش را بگیریم. یک جایی باید خط کشید. آزادی افراد یک حدودی دارد و اقتدار حکومت نیز حدودی دارد. این حدود را دموکراسی در چهارچوب اعلامیه حقوق بشر تعیین می‌کند. حکومت به آن حقوق نباید دست بزند ولی باید حق داشته باشد کار کند والا کشور را نمی‌شود اداره کرد.

راجع به فرآورده‌های فرهنگی ، فرهنگ دو تعبیر دارد در زبان‌های فرنگی، یکی “فرهنگ بالا” است مثل هنرها ـ فلسفه ، حوزه مطالعات دانشگاهی، همه اینها جزو “فرهنگ بالا” است. فرهنگ بالا مربوط به آدم‌های فرهیخته است و با فرهنگ. ولی فرهنگ یک معنی وسیع و عمومی ‌دارد. همه‌ی فرآورده‌های ذهن انسانی در حوزه فرهنگ می‌گنجد. تکنولوژی هم می‌گنجد. در جهان ما این فرهنگ در معنای وسیع و اعم خود، گسترش نامحدود و سریعی می‌یابد و نمی‌شود یک جامعه دور خودش ـ مثل ج.ا. ـ دیوار بکشد که ما جلوی هجوم فرهنگی را می‌گیریم. همین می‌شود که یک مرداب درست می‌شود، یا همه کشورهای عربی. بهترین راه زندگی در این جهانی که جهانگرا دارد می‌شود این است که ما در آن شرکت داشته باشیم، سهیم بشویم و مدام سهم بیشتری بگیریم.

………

آزادی یا ناسیونالیسم یا عدالت اجتماعی یا ترقی‌خواهی ما ارزش‌هائی هستند که به خودی خود و در هر زمان و مکان اهمیت دارند. هم جنبه نظری دارند هم سودگرایانه. پادشاهی بستگی به اوضاع و احوال دارد و بیشتر از جهت سودگرایی مطرح است. استدلال آقای موبدی استدلال سود‌گرایانه است که کاملا” درست است و عرض کردم ما از سه دلیل طرفداری مان از پادشاهی؛ یکی عاطفی است که ربطی به بحث نظری ندارد یکی کمکی که می‌تواند به یکپارچگی ایران بکند یکی کمکی که می‌تواند به حفظ نهادهای دموکراسی بکند. اینها مبنای نظری ندارد. در شرایط ایران ما این نظام را سودمندتر می‌دانیم. ولی از لحاظ نظری محض بین پادشاهی و جمهوریت هیچ اختلافی نیست.

26 می‌2010

بخش 5 / سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای / ناسیونالیسم ایرانی در منشور حزب و تعهد‌های ما

بخش 5  

سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای

 

 ناسیونالیسم ایرانی در منشور حزب و تعهد‌های ما

بحث آقای رحیمی ‌از روال معمول ما خوشبختانه بیرون رفت و گوشه‌هایی از موضوع را برجسته کرد که مایه سوءتفاهم است و لازم بود که به آن بپردازیم. دوستان هم دنبال همین مطلب را گرفتند و ادامه دادند و حالا خیلی بحث ما بهتر خواهد شد. اینکه تاکید فوق‌العاده ما بر ناسیونالیسم ـ نگهداری ایران ـ ممکن است سوءتفاهم بوجود بیاورد کاملا درست است وخوب است که موضع‌مان را روشن‌تر کنیم. اصل گرفتاری در دو جاست. یکی سوءاستفاده‌هایی که از ناسیونالیسم شده است و یکی تضادی که ممکن است میان دموکراسی و یا لیبرالیسم با ناسیونالیسم پیدا بشود که شده است.

راجع به سوءاستفاده ـ سوءاستفاده از همه چیز شده است و نمی‌شود بابت سوءاستفاده‌ای که از چیزی در جائی شده آن را کنار گذاشت؛ باید راه سوءاستفاده را بست. مثلا دوستان چپ خیلی به ما راجع به ناسیونالیسم ایراد می‌گیرند. من عرض می‌کنم که از سوسیالیسم و صورت به اصطلاح کامل‌ترش کمونیسم آیا بیشتر سوءاستفاده نشده است؟ امروز بسیاری از تاریخ‌دانان و ناظران امور بشری معتقد شده‌اند که کمونیسم و سوسیالیسم مارکسیستی بزرگ‌ترین اشتباه بشریت بوده است. یعنی از هنگامی ‌که جامعه بشری تاریخ‌ش شناخته شده تا کنون بشریت اشتباهی بزرگ‌تر از این نکرده است. دیگر انحراف و سوءاستفاده بیشتر از این که نمی‌شود. سوسیالیسم و کمونیسم اساس‌ش جامعه و بشریت و بهروزی و کم کردن بی عدالتی است و حرف‌های خوب. اما به درجه‌ای سوءاستفاده شده است که می‌گویند بزرگ‌ترین اشتباه تاریخی است و راست هم می‌گویند. شما از روسیه، از آلمان شرقی بگیرید تا کامبوج تا چین مائو، ببینید چه بلایی سر مردم آوردند. در نتیجه ما سوءاستفاده را باید کنار بگذاریم. باید آنچه که بیشتر از ناسیونالیسم فهمیده می‌شود و در دنیا عمل شده است آن را بگیریم.

دوم تضادی است که لیبرالیسم ممکن است با ناسیونالیسم پیدا کند، یا دموکراسی. بله اگر شما فقط روی عنصر ناسیونالیسم تکیه کنید ممکن است که به بقیه عناصر صدمه بزند. در نتیجه اول باید ناسیونالیسم را تعریف کنیم. ناسیونالیسم احساس تعلق است به دولت ـ ملت و احساس تعهد به دفاع از آن و پیشبرد آن. این ملت ـ دولت فرمولی است که در قرن 17 پذیرفته شد و رسمیت پیدا کرد ولی وجود داشته است. شما چین را نگاه کنید از اول تاریخ، چین بوده است، یک کشور و یک حکومت، و زیر و بالا البته زیاد شده است ولی به 2300 سال پیش برمی‌گردد یا ژاپن یا ایران. این کشورهای تاریخی همیشه عنصری از دولت ـ ملت داشته‌اند که گاهی ضعیف‌تر و گاهی قوی‌تر بوده است. درست است، پدیده‌ی مدرنی است ولی اختراع نشده است. در قرن هفدهم آنچه که بود تعریف شد و حدودش معین شد و رسمیت پیدا کرد و عهدنامه نوشتند. کتاب نوشتند و مطالعه روی‌‌‌ش صورت گرفت.

اجزای این دولت ـ ملت عبارتند از یک: مردم. ما ملت را در فارسی نه تنها به نادرست بجای مردم بکار می‌بریم. بلکه حتی افراد حاضر در یک سالن را می‌گوییم ملت. مثلا می‌‌گوئیم آتش سوزی شد، ملت پا به فرار گذاشتند. این قدر سهل انگار هستیم. هزار اشکال هم در تعریف‌ها و نتایجی که می‌گیریم پیدا می‌شود. نه؛ ملت، مردم نیست، ملت عبارت است ازچهارچوبی ـ من تشبیه کرده‌ام ملت را به بستر یک رودخانه و مردم در آن چهار چوب شکل می‌گیرند ــ آبی هستند که در آن رودخانه جریان دارد. این مردم عوض می‌شوند. آن آب هیچوقت یکی نیست و هر لحظه عوض می‌شود ولی بستر رودخانه دائما عوض نمی‌شود. ملت بستر رودخانه است، آن ظرفی است که مردم در آن ریخته شده‌اند. نه ظرف فیزیکی، ظرف تاریخی، فرهنگی و معنوی و منافع مشترک، ظرف بستگی‌ها و ارتباطا‌تی که افراد این مردم به خودشان و همدیگر و به آن بستر که آب و خاک باشد ولی فقط آب و خاک هم نیست متعلق می‌شوند. کمی ‌پیچیده است و به سادگی نمی‌توان این مفاهیم را دریافت.

عنصر دوم حکومت است یعنی این مردم اگر پراکنده باشند اگر یک حکومت که به هر ترتیب انتخاب شده باشد یا تحمیل شده باشد، یک اقتداری، یک توانائی اجرائی نباشد که این مردم را زیر یک سقف بیاورد چه به میل خودشان یا حتی به زور (که بسیار بوده است،) ملت تشکیل نمی‌شود. تاریخ پر از این نمونه‌هاست. پس باید یک چهارچوب حقوقی که عبارت است از حکومت، آن هم باشد تا مردم پراکنده بتوانند آن ارتباط را با هم برقرار و بستگی‌ها را به هم پیدا کنند. خاکی را که آن مرجع اداری سیاسی حقوقی بر آن تسلط دارد از خودشان بدانند والا فرض کنید سه هزار سال پیش در کشور ما یک عده این ور و آن ور زندگی می‌کردند و ربطی به هم نداشتند. این سرزمین هم بود، کوه‌ها بود و آب و خاک بود ولی ربطی به ایران نداشت. آنها هم ایرانی نبودند. پس آن ظرف، یک عنصر مردمی ‌دارد؛ یک عنصر حقوقی دارد، که آن عنصر مردمی ‌را به هم پیوسته است و یک عنصر جغرافیایی دارد یعنی یک حد و مرزی دارد که آن مردم را از دیگران جدا می‌کند. نمی‌شود تمام کسانی که بستگی و ارتباط دارند همه را یک ملت تصور کرد. مثلا زبان انگلیسی به درجاتی زبان 50 ملت دنیاست ولی این زبان کافی نبوده برای اینکه دو همساله همزبان هم یک ملت شوند. آن سه عنصر باید با هم جمع شوند که دولت ـ ملت در یک فرایند تاریخی به وجود بیاید زیرا نمی‌شود یک شبه ملت شد. با این ترتیب دولت ـ ملت ربطی به قرن هفده یا نوزده و انقلاب فرانسه ندارد. همیشه به صورتی بوده، همیشه یک ظرف جغرافیایی، یک بستر ملی، یک عنصر مردمی ‌که اصل قضیه است و نظام حقوقی و سیاسی بوده و تاریخی که مدت‌های دراز آن مردم سرنوشت مشترک داشته‌اند، با هم بوده‌اند.

با این تعبیر می‌شود ناسیونالیسم حقوق فردی را گاهی زیر پا بگذارد برای اینکه وقتی شما بر عنصر تاریخی یا بر عنصر حکومت تکیه گذاشتید، آن عنصر فردی و مردمی ‌ضعیف می‌شود، حکومت می‌گوید من همه کاره‌ام و باعث شده‌ام آب و خاک و چهاردیواری محفوظ بماند و مرزها حفظ شود و هر کاری خواستم می‌کنم و بیشتر تاریخ همین کار را کرده‌اند. منتها برای اینکه شما یک نظام سالم داشته باشید یعنی مردم نه به زور، به رضا و رغبت، از حکومتی اطاعت و از آن در برابر دیگران دفاع بکنند، بر ضد آن نشورند باید دموکراسی و لیبرالیسم داشته باشید.

بله این تضاد وجود دارد و ما سعی کرده‌ایم در منشور خودمان با خط کشیدن زیر عنصر آزادی و حقوق بشر و دموکراسی چاره کنیم. همچنین در مورد توسعه ممکن است حکومتی موقتا ــ و موقتا را بخواهند دائمی‌ هم بکنند ــ بگوید به من اختیارات کافی بدهید کارها را جلو ببریم بعد نوبت دمکراسی هم می‌رسد، که خیلی‌ها هم به آن وعده عمل نکردند. بعضی‌ها هم کردند ولی این تضاد نیز ممکن است پیدا شود.

واقعا هم گاهی جز با اقتدار زیاد حکومت، کار پیش نخواهد رفت، اگر قرار باشد برای ساختن یک پل سی مرجع نظر بدهند پل ساخته نمی‌شود. اگر قرار باشد از اسباب دموکراسی فقط یک مجلس باشد که نمایندگان‌ش تازه بیشتر منتخب مالکین باشند ــ مجلس‌های ایران تا اصلاحات ارضی همین بود ــ نمی‌گذارند کاری از پیش برود. ارسنجانی لایحه اصلاحات ارضی را آورد در مجلس رد شد. بعد که مجلس نبود با رفراندم قضیه را حل کردند. مطابق قانون اساسی نبود ولی منظورم این است که می‌بینند گاهی توسعه با دمکراسی در تضاد می‌افتد و چاره‌ای نیست. کره جنوبی دمکراسی را کنار گذاشت رسید به یک مرحله‌ای، حالا هم دمکراسی است و از آن مرحله گذشت این تضاد‌ها پیش می‌آید. ما از این مراحل گذشته‌ایم خوشبختانه. می‌توانیم این چهار ارزشی که گفتیم در کنار هم حفظ کنیم.

اینکه منافع فردی با ناسیونالسیم چه تضادی پیدا می‌کند این هم بحث خوبی است. درست است الان ما در عصر جهانگرایی زندگی می‌کنیم به اصطلاح Globalization (جهانگرائی از جهانی شدن بهتر است؛ لغت خوبی است و خیلی هم گویاست) در عصر جهانگرائی نمی‌شود سرمایه‌ها را حبس کرد. باید فضا برای حفظ سرمایه مناسب باشد. این برنامه‌های سوسیالیستی دوستان و شورائی کردن و این حرف‌ها را باید گذاشت کنار. سرمایه‌گذاری نباشد کاری وجود نخواهد داشت. اگر هم قرار باشد سرمایه‌گذاری را دولت بکند می‌شود اقتصاد فرماندهی شوروی و دیکتاتوری توتالیتر و آن افتضاحات. دوستان کمونیست، از چین می‌توانند بیاموزند. سرمایه باید احساس امنیت کند و شرایط برای سوددهی آماده باشد. اگر نه سرمایه را می‌برند بیرون. هیچ جوری جلوی خروج سرمایه را نمی‌شود گرفت. هزار وسیله هست. پس نظامات و شرایط باید طوری باشد که سرمایه بماند. ولی همه مردم سهم منصفانه‌ای از درامد ملی ببرند.

خلاصه این تضادها وجود دارد. ناسیونالیسم به تنهایی پاسخ این‌ها را نمی‌دهد و ما باید سرتا‌‌سر جامعه را درست کنیم و نو کنیم که بتوانیم به قصدی که از ناسیونالیسم داریم برسیم یعنی این کشور را نگهداریم، نگذاریم بدست دیگران بیفتد که به این منظور نباید از دیگران عقب بیفتد. کشور ضعیف و درمانده مثل امروز جمهوری اسلامی‌ در معرض همه گونه خطر هست. در معرض خطر جنگ هست، تجزیه هست، شورش هست، برهم خوردن هست. این که ما می‌گوئیم ناسیونالیسم نگهدارنده منظورمان فقط نیروی دفاعی نیست، این است که در همه جبهه‌ها به اندازه‌ای نیرومند و پیشرفته باشیم که اصلا هیچ‌گونه تهدیدی متوجه ما نباشد. تهدید هم فقط نظامی ‌نیست، اقتصادی هم هست. عقب افتادن از دنیا یک تهدید است. اگر شرایط جوری باشد که سرمایه‌ها بیرون بروند تهدید است. اگر سطح زندگی مردم پایین باشد که آرزوی جاهای دیگر را بکنند این تهدید است. ناسیونالیسم با اینکه جنبه تهاجمی ‌به آن داده‌اند در اساس دفاعی هم هست. از اول مردم دور هم جمع شدند زندگی کرده‌اند و شده‌اند ماهیت مستقل. بعد دیگران به آنها طمع کردند حمله کردند و تمام تاریخ دنیا جنگ است و تجاوز. گفتند آقای دکتر گفته وطن‌خواهی و ناسیونالیسم فرق دارند. این‌ها بازی با الفاظ است وطن‌خواهی همان ناسیونالیسم است.

راجع به استقلال. استقلال یک معنی ندارد یک امر نسبی است. یک وقت استقلال عبارت بود از اینکه کشوری در اشغال دیگران یا در اداره دیگران نباشد. این هنوز هست ولی اداره خیلی فرق کرده. الان اشغال کشورها دیگر صرف نمی‌کند و کمتر کشوری است که دنبال گرفتن زمین‌های دیگران باشد. آنچه که در استقلال مطرح است این است که چه اندازه منابع یک کشور صرف خودش می‌شود. اگر کشوری بیشتر منابع‌ش صرف مردم خودش بشود مستقل است، اگر بیشتر به جیب دیگران برود، صورت ظاهرش هر چه باشد، مستقل نیست. جمهوری اسلامی ‌لاف استقلال می‌زند. اما وقتی مستقل شدند که شوروی از میان رفت و نیازی به پیمان‌های نظامی ‌با دیگران نبود. اما آیا منابع ایران صرف مردم‌ش می‌شود؟ بیشترش نمی‌شود. حالا یا می‌رود بیرون در بانک‌ها، یا کشورهای دیگر یا مردمان دیگر. استقلال را باید این جور نگاه کرد والا از نظر آموزش، تکنولوژی، صنعت، بازرگانی ما و نه تنها ما، بیشتر به دنیا وابسته می‌شویم. مردم در تماس عمیق‌تر با دنیا چند هویتی می‌شوند. خلاصه کنم. ما با ملت و ناسیونالیسم به عنوان یک پدیده تاریخی ـ فرهنگی، سیاسی جغرافیایی و انسانی روبرو هستیم. همه اینها مهم است در تعریف ناسیونالیسم و در دفاع از ناسیونالیسم. همه اینها را باید مواظب بود و این تعریف پیچیده ما را قادر خواهد کرد به هدف‌هائی که برای ملت خودمان داریم برسیم. یعنی حفظ آب و خاک و مرزها، و پیشبرد این جامعه و رساندن‌ش به بالاترین و صرف کردن منابع‌ش برای مردم خودش.

راجع به عنصر تاریخی کوتاهی کردم. این عنصر تاریخی در ملت و در ناسیونالیسم فوق‌العاده مهم است. یعنی بلافاصله بعد از عنصر مردمی ‌می‌آید. زیرا تاریخ شامل جغرافیا و حکومت هم هست و در آنها جریان دارد. تاریخ ایران یکی از بزرگترین سرمایه‌های ملی ماست، از تمام منابع نفت و گاز ما مهم‌تر است که البته این تاریخ شامل فرهنگ ما هم هست. این موتوری است که دائما می‌تواند جامعه ما را پیش ببرد. جنبش سبز هم موتورش این تاریخ است: ما فرزندان آن پدران و مادران هستیم.

***

وطن پرستی و ناسیونالیسم تفاوتی ندارند. در دوره‌ای که از ناسیونالیسم سوءاستفاده می‌شد پاتریوتیسم معمول شد برای اینکه فرقی بگذارند. ولی اگر شما ناسیونالیسم را از سوءاستفاده‌هایش خالی کنید دیگر فرقی با هم ندارد.

در مورد پاره‌های یک ملت، بله مردم ایران مثل هم نیستند. نمی‌توانیم بگوئیم شیعه‌های ایرانی با ارمنی‌های ایرانی عین هم‌اند، این یک پاره ملت است آن یک پاره دیگر ملت. کسانی که می‌گویند. اگر اقوام ایرانی با هر تعریفی از ملت که آقای رحیمی ‌نقل کردند سازگار هستند حق دارند بگویند ملت هستند. ما می‌گوئیم ملت ایران مرکب است از گویندگان زبان‌ها و باورمندان مذاهب مختلف که از گذشته‌های دور دست با هم زیسته‌اند و به حکم تاریخ و جغرافیا و خودآگاهی ملی یک ملت را می‌سازند.

این جا به یاد سخنرانی شاهزاده می‌افتم گه در متن انگیسی گفته شده است (نقل به مضمون) که نمی‌توان گفت مردم ایران یک لخت monolithic هستند ولی این اقوام و مذاهب گوناگون یکپارچگی integrity ایران را حفظ کرده‌اند. مترجم نوشته است نمی‌توان گفت ملت ایران یکپارچه است. ما البته توضیح داده‌ایم، ولی تجزیه‌طلبان دست بر نمی‌دارند و کار را به فحاشی رسانده‌اند که نشانه درماندگی است. دفتر شاهزاده هم توضیح نمی‌دهد و آن ترجمه غلط جا افتاده است و از آن بهره‌برداری می‌کنند. مونولیتیک یک لخت است که من از بیهقی گرفته‌ام، یعنی مانند تخته سنگی که سراسر یکی است. ترجمه لفظی مونولیتیک می‌شود یک سنگی مانند دوران نوسنگی Neolithic. اما یکپارچه اجزاء متفاوتی دارد که به هم چسبیده‌اند.

12 می‌2010

بخش 5 / سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای / بررسی ناسیونالیسم؛ آزادی؛ ترقی و عدالت اجتماعی

بخش 5  

سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای

بررسی ناسیونالیسم؛ آزادی؛ ترقی و عدالت اجتماعی

ابتدا پرسش آقای فرحی. اوباما برای اینکه کشورهای دارای سلاح اتمی ‌را که 12 کشورند و بیشتر‌شان نمی‌توانند از سلاح‌های خود نگهداری کنند خاطر جمع کند که به این سلاح‌ها نیازی ندارند می‌گوید آن‌هائی که این عهدنامه را امضا کرده‌اند مطمئن باشند که سلاح اتمی ‌برضد‌شان بکار نخواهد رفت. این قصد اصلی بوده است یعنی نتیجه منطقی این عهدنامه همین است که نیاز به داشتن سلاح اتمی‌ را از بین ببرد که بعدا از این هم بیایند و رضایت بدهند کنترل بشود و کم بشود و کم کم از بین برود. ولی مفهوم مخالف‌ش درست همان است که آقای فرحی می‌گویند. دولت‌هائی که در این عهدنامه شرکت ندارند ــ جمهوری اسلامی‌ و کره شمالی و سوریه ــ در مورد آنها چنین تضمینی نیست برای آنکه آنها دنبال اسلحه اتمی ‌هستند و یکی‌شان ساخته است، پس اینها باید حساب کار خودشان را بکنند که اگر نپیوندند به این عهدنامه، چتر اتمی ‌بالای سرشان نیست.

اما بحث امروز راجع به منشور حزب است، ما این چهار ارزش را اول آورده‌ایم و بیست ماده منشور در واقع بیان این چهار اصل است و ترتیبات عملی برای رسیدن به این ارزش‌هاست در نتیجه می‌توان در هر نشست دفتر پژوهش یکی از این ارزش‌ها را در منشور دنبال کرد. بندهای منشور را که مربوط است به آن ارزش در کنار آن بحث کرد. آن بند‌ها توضیح آن ارزش‌هاست و در ضمن این بحث‌ها و ربط دادن این دو به هم ممکن است مطالب تازه‌ای عنوان شود که آن وقت به درد کار دیگر می‌خورد. مثلا” روزآمد کردن کتاب حزبی برای اکنون و آینده ایران که پیشنهاد آقای موبدی است، نشست آینده مثلا بپردازد به ناسیونالیسم ایرانی، و در بند‌های منشور چه جور آمده و چه تعهدی پشت‌ش است و ما چه کرده‌ایم و به همین ترتیب؛ و منظور آقای رحیمی‌ هم برآورده می‌شود.

ما چهار ارزش اساسی داریم که بر مبنای آنها برنامه سیاسی‌مان را تنظیم کرده‌ایم، این چهار ارزش را همان طور که آقای زاهدی گفتند از آسمان نیاورده‌ایم، از جنبش مشروطه و تجربیات صد ساله جامعه ایرانی که البته عموم آنها ریشه در اندیشه غربی‌ها دارد گرفته‌ایم و بنیاد بسیار استواری برای برنامه سیاسی حزب شده است.

ناسیونالیسم را برای اینکه هر گونه سوءتفاهم از بین برود بعدا در منشور گفته‌ایم که دفاعی و نگهدارنده است. ما می‌خواهیم چهار دیواری خودمان را حفظ کنیم. نظری به هیچ کس دیگری نداریم. یک وجب نه از این خاک به کسی می‌دهیم و نه از کسی خاکی طلب داریم. هویت ملی‌مان را هم می‌خواهیم حفظ کنیم یعنی ایرانی باشیم، حالا آذری یا کرد و هر چه باشیم. پس هیچ نکته‌ای در این ناسیونالیسم ما نیست که جنبه تهاجمی ‌داشته باشد، جنبه فاشیستی داشته باشد جهانگیرانه باشد. ابدا. دفاعی است و نگهدارنده.

ترقی خواهی؛ اصل گرفتاری همین است، تمام بدبختی‌ها از عقب‌ماندگی ناشی می‌شود. کشوری یا جامعه‌ای که از کاروان جهانی عقب نیفتد، نه ناآگاه است نه دچار دیکتاتوری می‌شود، نه به دام مذهب افراطی می‌افتد. همه‌ی این گرایش‌ها را در خودش تحلیل می‌برد. ناسیونالیسم یعنی حفظ این کشور به ترقی بستگی دارد. حفظ آزادی بستگی به ترقی دارد. در جامعه فقیر و بدبخت نمی‌شود دمکراسی بپا کرد.

می‌رسیم به عدالت اجتماعی، عدالت اجتماعی یکی از ظریف‌ترین ارزش‌هاست. برای اینکه از عدالت اجتماعی همه چیز می‌شود درآورد. می‌شود دولت رفاه درآورد. از گهواره تا گور دولت مسئول مردم است. در اسکاندیناوی این طور بود. در انگلیس مدت‌ها این طور بود، که باعث رکود و عقب‌ماندگی ‌شد. می‌شود از آن تور امنیتی گرفت یعنی مردم کارشان را بکنند زندگی‌شان را بکنند ولی اگر از آن بالا افتادند به هر دلیلی، زمین نخورند و از بین نروند. یک ده سالی است John Rawls نظریه تازه‌ای آورده است و می‌گوید عدالت اجتماعی مبهم است و قابل تعبیرهای گوناگون است ما به فرایافت انصاف در جامعه باید روی بیاوریم. جامعه باید منصفانه باشد و به همه چیزی برسد. از یک لحاظی شاید این تعریف بهتری است از عدالت اجتماعی ولی اساسا همان است. یعنی مثل مدیران بانک‌ها نباشد که بانک‌های‌شان عملا نابود شده است. 800 میلیارد از کیسه مردم گرفتند و ریختند توی صندوق اینها که ورشکست نشوند. بعد آخر سال بابت این شاهکارهایی که کرده‌اند دویست سیصد میلیون دلار جایزه می‌گیرند. این منصفانه نیست، این دیگر صحبت عدالت نیست. ما در مورد عدالت اجتماعی نظرمان این است که مردم مسئول خودشان هستند. دولت لله مردم نیست. دولت موظف نیست که زندگی مردم را تامین کند، موظف نیست پول افراد را به عنوان مالیات بگیرد و مردم را اداره کند. اجاره مردم را بپردازد، غذای مردم را تا مین کند. این کار دولت نیست. آقای رحیمی ‌در سوئد زندگی می‌کنند. سوئد به پیشتازی این تعبیر از عدالت اجتماعی معروف است و 70 سال تقریبا به این نحو اداره شده است. البته سوئد یک کشور استثنائی است ولی در آنجا هم متوجه معایب این نطام شده‌اند. هر جا دنبال آن رفتند نتایج خیلی بدی دیدند.

آقای رحیمی‌ گفتند این شگرد سوسیال دموکرات‌ها بوده که از مردم مالیات‌های سنگین 70 درصد و بالاتر می‌گیرند. آن وقت بر می‌گردانند به مردم و مردم وابسته به دولت می‌شوند این دولت می‌شود روزی‌رسان مردم و در ضمن این وسیله‌ای برای کنترل سیاسی مردم می‌شود ما این را قبول نداریم. ما می‌گوئیم مردم باید کار خودشان را بکنند ولی جامعه یعنی دولت وظیفه دارد به کمک کسانی برود که نمی‌توانند. می‌خواهند ولی نمی‌توانند. امکان ندارند. حاضر به کار هستند، قبلا کار می‌کرده‌اند ولی بیکار شده‌اند و تقصیر آن‌ها نیست. به این‌ها دولت باید کمک کند ولی به کسی که سالم است، به خرج خانواده‌اش رفته مدرسه درس هم خوانده است، ولی حالا نمی‌خواهد کار کند و می‌خواهد راحت باشد این‌ها دیگر مسئول‌ش جامعه نیست. مسئولیت جامعه فقط در مورد کسانی است که نمی‌توانند. این ترتیب تلقی از عدالت اجتماعی که مردم مسئول خودشان‌اند، ضمنا از حکومت بزرگ جلوگیری می‌کند. یعنی حکومتی که همه کارها دست‌ش است.

چپ‌ها می‌گویند “دولت رفاه” دموکراتیک است چون به همه می‌رسد و برابری برقرار می‌کند این طور نیست، به گفته درست آقای رحیمی، تسلط یک حزب را به خرج مردم برقرار می‌کند. سوسیال دموکرات‌ها بیشتر 70 سال گذشته به همین دلیل سر کار بودند.

در مورد آموزش می‌رسیم به فرصت‌های برابر. این نکته که آقای زاهدی تاکید کردند که فرق ماست با بقیه، حالا خوشبختانه احزاب محافظه کار و راست و راست میانه رسیده‌اند به اینجا، ما جزو اولین‌ها بودیم که به اینجا رسیدیم. ما باید فرصت برابر را به جای سطح برابر زندگی فراهم کنیم. امکان ندارد مردم را از نظر پاداشی که می‌گیرند برابر کرد. برای اینکه استعداد‌ها فرق می‌کند و فرصت‌هائی که در زندگی پیش می‌‌آید مساوی نیست. به هرحال تولد در یک خانواده مرفه با فرهنگ، بچه را جلوتر می‌اندازد، کاری‌ش نمی‌شود کرد. نمی‌شود آن خانواده را مجازات و محروم کرد. مثل کمونیست‌ها که مبادا بچه امکانات بیشتری داشته باشد. این زشت است و همان است که آقای رحیمی‌ گفتند. اجتماعی کردن فقر است. ولی جامعه موظف است بکوشد فرصت‌های برابر فراهم بشود. یعنی اگر بچه‌ای استعداد داشت ولی پولی نداشت برود دانشگاه، آن را باید دولت کمک کند. ولی هر کسی بخواهد برود دانشگاه دولت به او کمک کند مثل دوره‌ای که ما این کارها را می‌کردیم، این فقط تنبل‌خانه درست می‌کند. یک عده‌ای بتوانند خرج خودشان را بدهند ولی دولت به عنوان عدالت اجتماعی این کار را در دست گیرد. فقط آن جاهائی که احتیاج هست باید دولت کمک کند. مطمئنم که این بحث عدالت اجتماعی یکی از پیچیده‌ترین بحث‌ها خواهد بود و دموکراسی لیبرال هم درش وارد خواهد شد که خیلی بحث لازم و خوبی است و اصلا ممکن است تمام فضای بحث سیاسی درون و بیرون ایران را کمی‌ روشن‌تر کند.

آزادی خواهی: آزادی خواهی ما از همان اول بدون این که بگوید تفاوت آزادی با دموکراسی را بیان کرده است، آزادی خواهی ما روی لیبرالیسم متکی است نه روی دموکراسی. برای اینکه در لیبرالیسم دیکتاتوری غیرممکن است، در دموکراسی بسیار ممکن است. در لیبرالیسم بیداد و تبعیض وجود نخواهد داشت در دموکراسی بیداد یا تبعیض به شدت می‌تواند وجود داشته باشد. خوشبختانه ما آزادی خواهی‌مان را در بافتار لیبرالیسم آورده‌ایم و به همین دلیل بود که در کنگره ششم توانستیم این را بقبولانیم که ما از اول لیبرال دموکرات بودیم و نمی‌دانستیم. چون این بند مربوط به آزادی‌خواهی ما عینا یعنی دموکراسی لیبرال. گذاشتن فرد و نه اکثریت در مرکز جامعه، در مرکز زندگی اجتماعی و این جلوی سوءاستفاده از قوم بازی و هویت‌طلبی را می‌گیرد برای این که ما نگفته‌ایم فرد به دلیل تعلق به قوم حق دارد. گفته‌ایم فرد وقتی به دنیا می‌آید به خودی خود و در خودش دارای حقوقی است. حالا این فرد ممکن است زبان‌ش ترکی باشد ولی وقتی بزرگ شد و گفت من نمی‌خواهم ترکی حرف بزنم، مجبورش نمی‌شود کرد که چون تو در خانواده ترک زبان به دنیا آمده‌ای و در فلان جای آذربایجان به دنیا آمده‌ای، باید ترکی صحبت کنی و کردی یا فارسی صحبت نکنی، نه. فرد آزاد است. از این جهت است که آقای زاهدی تعریف کردند از این ارزش‌ها که بعضی‌های‌شان آگاهی امروزی هم درباره‌شان وجود نداشت، همان‌طور به دنبال هم آمد ــ “از اثر صحبت پاک” به قول حافظ، حالا ما روی این ارزش‌ها داریم می‌سازیم و جلو می‌رویم.

***

یکی از کتاب‌های آدمیت عنوان‌ش “اندیشه آزادی و ترقی” است. معتقد بود که ایدئولوژی مشروطه در این دو کلمه جمعبندی می‌شود و درست هم هست. به همین دلیل ما آزادی و ترقی را به این ترتیب آورده‌ایم. ولی نکته‌ای که اشاره شد نکته حساسی است برای اینکه آزادی و ترقی در تاریخ ما و در تاریخ اروپا و تقریبا در همه دنیا، در یک دوره‌ها‌یی در برابر هم قرا گرفته‌اند. اگر دنبال آزادی رفتند، از ترقی ماندند و اگر دنبال ترقی رفتند از آزادی ماندند، اما چون ما معتقد بودیم، پیشاپیش، که جامعه ایرانی از آن مراحل گذشته است که آزادی و ترقی با هم در جنگ باشند چون حقیقتا در ایران 50-60 سال اول قرن بیستم نمی‌شد هم آزادی داشت هم به آن درجه پیشرفت رسید، امکان نداشت، تبلیغات می‌شد که با این حرف‌ها رژیم پادشاهی را بزنند ولی در عمل نمی‌شد. ما فکر می‌کردیم که دیگر آن مسئله حل شده است و به اندازه کافی آمادگی داریم که بدون قربانی کردن آزادی به ترقی برسیم. آزادی ارزش بالاتری است همان‌طور که برای آدمیت در ایدئولوژی مشروطه ارزش بالاتری داشت. برای خود مشروطه خواهان این طور نبود و نشان دادند به وضوح که این طور نیست. ولی به هرحال آن تلقی آدمیت بود و در ذهن من اثر کرده است. دلیل‌ش این بود.

***

ما در همین تاریخ معاصر دنیا بسیار ناسیونالیست‌های افراطی و تجاوز کار و جنایت‌آمیز حتی دیده‌ایم، مثلا ناسیونالیست‌های آلمان. ما برای اینکه با آن‌ها یکی شناخته نشویم. این عنوان ایرانی را باید روی‌ش تاکید کنیم که این ربطی به دیگران ندارد. بعد آن وقت البته تعریف کردیم که در این بحث‌ها منظورمان از ناسیونالیسم ایرانی چیست ولی اصرار داریم که این تفکیک را همه قائل باشند که ما ناسیونالیست‌های دیگری هستیم ولی در اصل همه‌ی ناسیونالیست‌ها می‌خواهند ملت خودشان بهتر بشود

زبان رسمی ‌با زبانی که افراد بین خودشان صحبت می‌کنند یا در مدرسه در کنار زبان رسمی ‌می‌خوانند فرق دارد. زبان رسمی ‌زبان اسناد است و زبان مشترک همه ساکنان یک کشور. اگر قبول داشته باشیم که ساکنان یک کشور باید بتوانند با یکدیگر صحبت کنند. یک زبان لازم دارند. فارسی همیشه زبان مشترک ما بوده است. هزار سال بوده است و اگر دوستان کرد ناراحتند باید از سلسله‌های ترک که هزار سال بر ایران حکومت راندند ناراحت باشند، چون زبان فارسی زبان رسمی‌شان بود. زبان دربار بود. زبان دیوان بود. زبان حکومت بود، زبان تجارت بود، حال مردم هم در خانه خودشان به هر زبانی صحبت می‌کردند، زبان رسمی ‌از قانون اساسی پیدا شد و اندیشه‌مندان آذربایجانی اصرار بر آن داشتند چون نگران هویت‌طلبی ترک‌های جوان و پان‌ترکیست‌ها در عثمانی بودند. قبلا فارسی زبان رسمی ‌بود منتها قانون اساسی نداشتیم و چیزی نوشته نمی‌شد، آن هم تازه تحمیل نشد.

دوستان کرد که اشاره شد به هر زبانی می‌خواهند بین خودشان صحبت کنند و بعد هم اگر در ایران دموکراسی لیبرال برقرار شد در مدارس می‌توانند به کردی بخوانند ولی فارسی را هم باید بخوانند و یاد بگیرند. هم به دردشان می‌خورد هم با بقیه ایرانی‌ها می‌توانند صحبت کنند. اگر شما به تعدد زبان‌ها و نبود یک زبان رسمی ‌رای بدهید در ایران فقط کردی نیست. کردی خودش چهار زبان است و چندین لهجه است، هر کدام اینها باید خرج‌شان را سوا کنند. ایران می‌شود برج بابل. 600 زبان و گویش در ایران صحبت می‌شود، خوب کدام را بگوییم از دیگری کمتر است؟ نباید یک زبان مشترک داشته باشیم؟ آنچه که تا حالا بوده و دوستان کرد هم بلدند. از دانستن زبان فارسی چه زیانی می‌برند؟ یکی از بهترین ادبیات دنیا پشت این زبان است، انسان که با یک زبان به دنیا نمی‌آید، می‌تواند چند زبان صحبت کند. دوستان آمده‌اند مثلا به آلمان، آلمانی یاد گرفته‌اند، آیا گله می‌کنند از اینکه آلمانی بلدند؟ نه، چیزی اضافه شده است.

28 آوریل 2010

بخش 5 / سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای / تعریف برخی مفاهیم بکار رفته در مقدمه منشور

بخش 5  

سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای

 

تعریف برخی مفاهیم بکار رفته در مقدمه منشور

اینکه آقای مختاری تاکیدشان را روی تعریف‌ها گذاشتند کار درستی بود برای اینکه مشکل اصلا از تعریف پیدا می‌شود. ارسطو می‌گفت برای شناسائی یک پدیده باید تعریف‌ش کرد، خاصیت‌ها، تحولات و تاثیرات‌ش بعدا می‌آید. ما مسلم می‌گیریم بسیاری از اصطلاحات را. فکر می‌کنیم همان که شنیده‌ایم معنی‌اش همان است و تعریف‌ش نمی‌کنیم بعد هزار گمراهی پیدا می‌شود. شاید حزب مشروطه ایران در بین سازما‌ن‌های سیاسی پیشقدم شده است که همه چیز را از آغاز تعریف کند و تکلیف مردم با آن روشن شود. اگر هم نمی‌پذیرند بدانند که روی چه مسئله‌ای صحبت می‌شود. از همان مقدمه شروع می‌کنیم.

از مقدمه منشور: ” حزب مشروطه ایران، برای آزادی ميهن، رهايی از فاشيسم مذهبی و پايه‌گذاری يک نظام ملی، مردمی ‌و پيشرو و برقراری یک دمکراسی لیبرال، به معنی اعتبار رای اکثریت در چهارچوب اعلامیه جهانی حقوق بشر، پایه گذاری شده است.”

مشروطه همان است که فرمودند و یکی از دوستان تکمیل کردند. مشروطه را از راه عثمانی گرفتیم. در عثمانی شارت فرانسه را گرفتند. شارت در قرون وسطا ورقه‌ای بود که فرمان پادشاه روی‌ش نوشته می‌شد. جارچی می‌آمد در میدان شهر می‌خواند. کم کم تحول پیدا کرد و شد خود قانون. از انقلاب آمریکا و تشکیل دولت آمریکا قانون اساسی پیدا شد. کشورها قانون اساسی نداشتند تنها چیزی که به عنوان قانون اساسی شناخته شده بود ماگنا کارتای قرن 12 بود. امریکائی‌ها قانون اساسی جامعی برای دولت خود نوشتند و اسمش را گذاشتند Constitutionalism. در لغت یعنی اساس و بنیاد یک چیزی و کانستیتوشنالیسم شد حکومتی که قانون اساسی دارد. یعنی حقوق همه روشن است و وظایف همه روشن است. مسئولیت‌های‌شان روشن است چون قبلا این طور نبود و همه چیز روی سنت و عادت تنظیم می‌شد یا با زور. در عثمانی دوره تنظیمات فکر کردند قانون اساسی داشته باشند. اسمش را گذاشتند مشروطه. شارت را گرفتند و معرب‌ش کردند با طا نوشتند بعد هم به باب مفعول بردند و مشروطه از آن درآمد. مشروط نگفتند چون در همه جا یک شرطی هست. منظور از مشروطه اصلا شرط نیست. منظور از مشروطه حکومت قانون اساسی است. منتها در ایران مشروطه فقط به عنوان کانستیتیوشن مطرح نشد برای اینکه همراه با یک جنبش فلسفی اجتماعی سیاسی بود که جنبش روشنگری ایران است. از آن وقت است که می‌توانیم راجع به جنبش روشنگری ایرانی در ایران صحبت کنیم. همانی که در قرن هژدهم اروپا پیدا شد یعنی نگاه تازه‌ای به دین در برابر خرد؛ به نقش دین در جامعه؛ نقش انسان در جهان، نقش دولت و همه این‌ها. پس مشروطه هم اسم جنبش است هم اسم یک شکل حکومت است که بر اساس کانستیتیوشن باشد. اگر این کانستیتیوشن بر مبنای اراده عمومی ‌نباشد و یک نفر دستور داده باشد این فایده ندارد و کانستیتیوشن نیست این اراده یک نفر و خودکامگی است. هر قانونی مشروطه نمی‌سازد. قانونی که مردم گذاشته‌اند مشروطه می‌سازد.

می‌رسیم به فاشیسم. فاشیسم یعنی اعتقاد به خودی و غیرخودی و حذف کردن غیرخودی. این تعریف ممکن است جای دیگر نباشد ولی اصل قضیه است. هر طرز تفکر و نظام سیاسی و فلسفی که معتقد باشد آدم‌ها جورهای مختلفی هستند که بعضی‌هاشان ممتازند از دیگران و حق دارند دیگران را از بین ببرند فاشیسم است. حالا مذهبی است یا سیاسی است یا هر چه هست.

نظام ملی؛ ترجمه ناسیونالیست به ملی فرق می‌کند و فارسی دقیق نیست در این اصطلاحات، برای اینکه اینها را ما دیر از اروپا آوردیم و معادل برای‌ش پیدا کردیم و دقیقا هنوز جا نیفتاده و هنوز سرش بحث است ولی منظور از نظام ملی این است که در خدمت ملت باشد و به همین دلیل می‌گوئیم سیاست‌های جمهوری اسلامی ‌غیرملی است و ضدملی است و در خدمت ملت ما نیست. در خدمت فلسطین و لبنان و ونزوئلا و هر کسی است که می‌خواهد باجی از ما بگیرد. ملی به این معناست.

مردمی، یعنی با شرکت و اراده مردم و بنابر اراده مردم‌. پیشرو هم progressive است یعنی آماده برای پذیرفتن ایده‌ها و پدیده‌های جدید و در جا نزدن.

می‌رسیم به دموکراسی لیبرال یعنی اعتبار رای اکثریت در چهارچوب اعلامیه جهانی حقوق بشر. یعنی حکومت دست اکثریت است ولی اکثریت محدود است، نمی‌تواند از حدود اعلامیه جهانی حقوق بشر تجاوز کند و حق یک نفر را هم زیر پا بگذارد. اقلیت حق فعالیت برای اکثریت شدن دارد.

در مقدمه منشور آمده است:

“به عقيده ما سرنگونی رژيم جمهوری اسلامی‌ نخستين مرحله پيکار است. مرحله دوم که به همان اندازه اهميت دارد ساختن يک جامعه نوين ايرانی است که تنها با مشارکت همه مردم و گرايش‌های گوناگون ميسر خواهد بود. بدين منظور می‌کوشيم از همان نخستين گام در پی برداشتن موانع سياسی و عاطفی که ايرانيان را از هم جدا کرده است باشيم. ايرانيان به عنوان وارثان تاريخ و فرهنگ مشترک و پر افتخار به هم نزديک‌تر از آنند که با برچسب‌های ساختگی و بی‌اهميت بتوان از هم جداي‌شان کرد. مـا همه گروه‌ها و گرايش‌ها را فرا می‌خوانيم که در فرو ريختن ديوارهای ترس و بدگمانی که يگانگی و بهروزی ملت ما را تهديد می‌کند همکاری کنند.”

ما مبارزه و سرنگونی ج.ا. را هدف اصلی‌مان قرار نمی‌دهیم. این راه ما را جدا می‌کند از کسانی که می‌گویند به هر قیمت باید جمهوری اسلامی ‌برود؛ می‌گوئیم مرحله بعدی ساختن یک جامعه نوین ایرانی است اگر سرنگونی جمهوری اسلامی ‌به ساختن جامعه نوین ایرانی کمک نکند ما نمی‌خواهیم سرنگون کنیم. این را در آن زمان تنها ما گفتیم و جرئت کردیم و فحش و فضیحت و این‌ها هم بود ولی متوجه شدند. بله ما به هر قیمت نمی‌خواهیم این رژیم سرنگون بشود. می‌خواهیم در خدمت ساختن یک جامعه نوین ایرانی سرنگون شود و گفتیم که این جامعه نوین ایرانی فقط با مشارکت همه مردم و گرایش‌های گوناگون امکان‌پذیر است یعنی در برای همه باز است یعنی دموکراسی، یعنی با اینکه ما نظر خودمان و عقاید خودمان را داریم حق برابر برای همه قائل هستیم. این حزب هیچ کس را کنار نمی‌گذارد ــ کمونیست، آخوند طرفدار خمینی، پاسدار، بسیجی، هیچ کس. بدین منظور می‌کوشیم از همان نخستین گام در صدد برداشتن موانع سیاسی که ایرانیان را از هم جدا کرده است برآئیم . اینکه ما این قدر اصرار می‌کنیم همه با هم در موارد اصولی کار کنند ـ که خسته شده‌ایم و دیگر نمی‌گوئیم و کار خودمان را می‌کنیم ـ نشان می‌دهد که آماده‌ایم و دست‌های‌مان همیشه دراز است و نمی‌آیند، برای این است که همه باید شرکت کنند و این کار ما تنها نیست و با اینکه ما اعتقاد‌مان به خودمان بیشتر از بقیه است ولی معتقدیم همه سهم برابر در این مبارزه داشته باشند و همکاری کنند.

می‌رسیم به بحث بعدی که ما یک فرهنگ و تاریخ مشترک و پرافتخاری داریم که ما را به هم نزدیک کرده است که بعدا البته در تعریف دولت ـ ملت و ناسیونالیسم صحبت خواهیم کرد.

باز در مقدمه منشور:

 ” احترام به قانون حکم می‌کند که جنايتکاران و غارتگران در دادگاه دادرسی شوند. اينکه افراد در گذشته چه مواضعی داشته‌اند نبايد مانع همبستگی کنونی و آينده آنها شود. آنچه اهميت دارد احترام گذاشتن به حقوق يکديگر است. مهم‌تر از همه آنکه اشخاص، باورها و نظرهای خود را داشته باشند و هيچ کس به خود حق نابود کردن ديگران را ندهد. بايد به دوران انتقام‌جويی و تصفيه‌حساب‌های شخصی و سياسی و ادامه خونريزی پايان داد.”

بحث این است که با جنایتکاران جمهوری اسلامی ‌با غارتگران و عوامل جمهوری اسلامی ‌چکار باید کرد. چرا این بحث را آورده‌ایم؟ برای اینکه نمی‌خواهیم بعد از این رژیم؛ تازه یک دوره جدید تسویه حساب و انتقام و خونریزی و بمب‌گذاری در ایران پیدا بشود. نمی‌خواهیم پیروزی به قیمت نابودی یک عده‌ای تمام شود. حتا هیچ مقصری نباید احساس کند که همه چیز را از دست داده است. این رویکرد هم در مرحله مبارزه به درد می‌خورد و نمی‌گذارد کسانی تا آخرین رمق ملت ایران برای نگهداری خودشان بجنگند و هم به آرامش و ثبات آینده ایران کمک می‌کند‌. به همین دلیل است که گفته‌ایم به دوران انتقام جوئی و تسویه حساب شخصی و سیاسی و ادامه خشونت باید پایان بدهیم. از هیچ کس انتقام نمی‌گیریم. اگر کسی دزدی یا شکنجه یا آدمکشی کرده است در دادگاه تکلیف‌ش روشن می‌شود ولی بابت اینکه کسی در این رژیم خدمت و به قول دادگاه‌های انقلاب در آن وقت کمک به تحکیم رژیم کرده است ما بابت این؛ مجازات و انتقام جوئی نمی‌کنیم.

در همین زمینه مقدمه منشور ادامه می‌دهد:

” برای برطرف کردن خشونتی که در فرهنگ و سياست ايران است می‌بايد کيفر اعدام، لغو و به مقوله جرم سياسی پايان داده شود. داشتن هيچ عقيده و گرفتن هيچ موضع يا تصميم سياسی و قبول هيچ مقامی ‌جرم نيست و تنها جرايمی ‌که در جامعه‌های دمکراتيک به اين عنوان شناخته و در قانون آمده است می‌تواند مايه پيگرد قانونی افراد شود. هيچ کس را به نام جرايم سياسی در هر رژيمی‌ نمی‌توان آزار يا پاکسازی کرد.”

لغو کیفر اعدام البته سابقه دارد و گفته‌اند و ما هم جزو اولین‌ها هستیم که گفته‌ایم ولی پایان دادن جرم سیاسی اختصاص به حزب مشروطه ایران دارد. ما اول کسانی بودیم که گفته‌ایم جرم سیاسی معنا ندارد. آن وقت که دنبال تعریف جرم سیاسی بودند، چه در مجلس اسلامی‌ چه بیرون در میان اپوزیسیون، گفتیم جرم سیاسی معنائی ندارد. جرم سیاسی یعنی اینکه کسی یک عقیده‌ای داشته یا موضعی گرفته که صاحبان قدرت با آن مخالف‌اند. امروز یک چیز جرم است فردا چیز مقابل آن. این تمام می‌شود. اگر کسی کاری نکرده که در عرف کشورهای دموکراتیک جرم محسوب شود هر چه کرده باشد، وکیل و وزیر یا فرمانده سپاه پاسداران شده یا دادگاه انقلاب تشکیل داده، هر کاری کرده باشد اگر در آن قوانین که دنیای متمدن قبول دارد مجرم شناخته نیست اصلا جرمی ‌مرتکب نشده است. تصمیم سیاسی جرم نیست. این اختصاص به ما دارد و به نظر من قدم بسیار مهمی ‌است در آینده ایران.

از مقدمه منشور:

“يک جامعه آزاد و نيرومند را نمی‌توان ساخت مگر آنکه عموم مردم برسر پاره‌ای اصول بنيادی یک جامعه شهروندی توافق کرده باشند و نظام سياسی نگهدارندة آن اصول باشد.”

جامعه‌ای که در تعریف‌های اولیه بین مردم‌شان اختلاف است یکی می‌گوید قوم یعنی ملت. یکی می‌گوید تمامیت ارضی فاشیستی است. یکی می‌گوید این نقشه… من بسیار شنیده‌ام از این اعضای سازمان‌های قومی. دیگر ایران نمی‌گویند. می‌گویند این نقشه. یا ملت ترک، ملت کرد، ملت فارس که تا حالا نداشتیم و حالا پیدا شده است. چنین سرزمینی را نه می‌شود آزاد کرد و نه می‌شود اداره کرد و نه می‌شود ساخت. باید روی یک مسائلی توافق باشد و روی چه توافق کنیم؟ بر روی آنچه دنیا روی‌ش توافق کرده است. این است اساس بحث ما با این تجزیه‌طلبان و ملت‌سازان و چپ‌های اسیر این حرف‌ها.

ایران امروز شبیه 1848 اروپا شده است. در آن سال مردم در چندین کشور اروپائی برای انقلاب دموکراتیک بپا خاستند. خواستند انقلاب فرانسه را منهای اشکالات و خونریزی‌های‌ش به نتیجه برسانند. گرایش‌های استقلال طلبانه در امپراتوری اتریش و روسیه فرصت دروغین را غنیمت شمردند و باعث شدند محافظه کاران این جنبش انقلابی را در همه جا شکست بدهند. در حالی که با پیروزی آزادیخواهان هر اصلاحی ممکن می‌شد. الان هم ما متاسفانه این وضع را ممکن است پیدا کنیم.

از مقدمه منشور :

” استقلال و تماميت ايران و يگانگی ملی، حاکميت مردم و حقوق بشر، اصولی هستند که عموم ايرانيان بر آنها توافق دارند. گرايش‌های سياسی گوناگون ممکن است برنامه‌های خود را برای سازمان دادن و اداره جامعه داشته باشند. چنين اختلاف‌نظرهايی مايه نيرومندی نظام سياسی است. “

این اصولی است که گفتیم لازم است تا جامعه شهروندی بسازیم. تازگی چندین جا خوانده‌ام که می‌گویند این‌ها دارند درخواست‌های ما را به حد خواست‌های جامعه شهروندی پائین می‌آورند. فکرش را بکنید، جامعه شهروندی شده است دشنام، تحقیر. ما یعنی این قدر پائین آمده‌ایم که جامعه شهروندی بشویم؟ گمراهی و تعصب را می‌بینید؟ این‌ها چیزهائی است که باید تعریف کرد و مبنای تفاهم قرار داد. وقتی نفهمند جامعه شهروندی را یا بفهمند و بگویند این کم است و بد است و حقیر است همین می‌شود.

بنیاد‌هائی که نظام سیاسی آینده ما را می‌سازد استقلال و تمامیت ایران است که معلوم است. یگانگی ملی است که آن حرف‌ها را کنار گذاشته است و یک ملت بیشتر نیست و یک کشور بیشتر نیست. حاکمیت مردم و حقوق بشر است که قبلا گفتیم بر این‌ها باید توافق کرد. پس از آن برنامه‌های سیاسی است که هر کس برای خودش دارد. اما بدون آن اصول بنیادی جامعه شهروندی نمی‌شود ساخت. می‌شود جامعه‌ای ساخت که همه توی سر هم بزنند و هر که زورش برسد بقیه را زیر فرمان خودش در بیاورد. این دوستان فکر می‌کنند زور‌شان می‌رسد؟

از مقدمه منشور :

“اگر ما پايه مبارزه خود را با جمهوری اسلامی ‌بر حاکميت مردم و حقوق بشر می‌گذاريم به اين معنی نيست که در مبارزه کوتاه خواهيم آمد و دمی ‌آشتی کردن با نظام ضد ايرانی و ضد مردمی ‌ولايت فقيه را جايز خواهيم شمرد. انگیزه پيکار ما درست همين اعتقاد به حاکميت مردم و ناسيوناليسم و حقوق بشر است. ما با جمهوری اسلامی ‌نه بر سر موقعيت و خانه و زندگی خود بلکه با آنچه بر سر منافع ملی ايران و حقوق فردی ايرانيان می‌آورد مخالفيم. ما با ارزش‌های اين رژيم در ستيزيم. به عقيده ما بايد هرچه زودتر و تا نشانی از ايران مانده است به عمر جمهوری اسلامی ‌پايان داد.”

آن وقت که این منشور نوشته شد ـ دو دهه پیش ـ می‌گفتند این حرف‌ها برای این است که از مبارزه علیه جمهوری اسلامی ‌فرار کنید و الان وقت این چیزها نیست و فعلا باید مبارزه کرد. ما هم می‌گفتیم نه این دلیل نمی‌شود که از مبارزه کوتاه خواهیم آمد. انگیزه و اعتقاد ما درست همین حاکمیت مردم و ناسیونالیسم و حقوق بشر است که جمهوری اسلامی‌ ندارد و گفتیم ما بر سر موقعیت و خانه و زندگی خود با ج.ا. مبارزه نمی‌کنیم که متاسفانه آن وقت بیشتر مردم به همین علت مبارزه می‌کردند.

14 آوریل 2010

بخش 5 / سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای / هدف “ملت‌سازان” از تحریف مفاهیم ملت؛ دولت و هویت

بخش 5  

سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای

هدف “ملت‌سازان” از تحریف مفاهیم ملت؛ دولت و هویت

از این آخر شروع بکنیم که موضوع مهمی ‌است و گرفتاری عمده ما ناآگاهی است و سوءاستفاده‌ای که از این ناآگاهی می‌شود و کار ما کمی ‌مشکل است برای اینکه تنها هستیم. دیگران کمتر وارد این مباحث می‌شوند می‌ترسند به آنان حمله شود یا طرفداران را از دست بدهند و هزار ملاحظه دیگر. اما اگر کسی از جمهوری اسلامی ‌نمی‌ترسد دیگر دلیلی ندارد از احدی در دنیا بترسد چون اگر قرار باشد بلایی سر آدم بیاید جمهوری اسلامی ‌بیشترین کار را می‌تواند بکند و کرده است. حال فرض کنید یکی هم با ما دشمن شد یا گروهی هم به ما حمله کردند تاثیری ندارد. این است که زمانی گفتیم ما اصلا” دنبال قدرت نیستیم برای اینکه در خارج از ایران قدرتی نیست و باید برویم مسایل را روشن کنیم و این فرصت بسیار خوبی است برای این گونه کارها در خارج ایران. و به نظر می‌رسد وقت‌ش است که یک سلسله بحث‌ها روی منشور حزب و قطعنامه‌های پیوست آن انجام بدهیم مباحثی که در منشور آمده است و پیش برویم. آن وقت انتخابات آزاد، رفراندم و یک کشور یک ملت و همه این‌ها خواهد آمد. سیاست ما در مورد حکومت‌های محلی؛ عدم تمرکز؛ حقوق فرهنگی افراد متعلق به اقوام جایش در این منشور و قطعنامه‌ها روشن شده و می‌توانیم اینها را در طول دو سه ماهی توضیح دهیم و بعد این توضیحات را خلاصه و منظم کنیم و به صورت کتابچه‌ای الکترونیکی یا چاپی انتشار دهیم و خدمتی خواهد بود به خصوص این روزها می‌بینیم که بیانیه‌ها می‌دهند و خواست‌هایی را پیش می‌کشند و عیبی ندارد که ما هم این کار را انجام دهیم. مطالبی را که 15-20 سال پیش نوشته‌ایم امروز توجه به آن‌ها زیاد شده است و اشکالی ندارد که اشاره کنیم که این حرف‌ها پیشینه دارد. منتها فراموش شده است چون کسی نمی‌رود اینها را بخواند و خود ما هم مطالب را مسلم گرفته‌ایم و بد نیست که این بحث‌ها را بکنیم.

این قدر نا‌آگاهی‌ها زیاد است که مثالی بزنم. مقاله‌ای هست 400 ـ 500 کلمه‌ای در سامانه خودمان در باره نوزایی ایران. حالا اگر نوزایی را به معنای رنسانس بگیریم و یا روشنگری بگیریم هر کدام صد‌ها سال پیشینه دارد و میلیون‌ها کلمه درباره‌شان نوشته شده است و هزاران کتاب. این نویسنده محترم در عرض 400 ـ 500 کلمه تکلیف نوزایی ایران را معین کرده است که عبارت است از دو سه سالی که امیرکبیر چند اصلاح اداری کرد در ایران و البته آنها به جایی نرسید. مهم‌ترین آن‌ها دارالفنون هم بزودی از آن رونق افتاد. بعد هم دو سه سال جنبش ملی کردن نفت بود. 57 سال کار روی نوسازندگی این کشور و 120 سال تلاش برای آشنا کردن این ملت با مفاهیم تازه روشنگری یا رنسانس و اصلاح مذهبی این‌ها هیچ کدام وجود نداشته است و نوزایی ایران عبارت شده است از این دو مورد که واقعا این گونه مطالب گسترش ناآگاهی است. ما می‌خواهیم مطالبی که صدها سال ذهن مهمترین افراد بشر را بخودش اختصاص داده همین جوری با چهار کلمه و دو تا اصطلاح تکلیفش را معلوم کنیم و فکر کنیم بلدیم و آن وقت نتیجه بگیریم و به این انحرافاتی که دوستان امشب ملاحظه کردند برسیم که دموکراسی یعنی فدرالیسم، فدرالیسم یعنی زبان، ملت یعنی قوم، همه چیز یعنی همه چیز و هر چه ما بخواهیم و این آشفتگی پیدا می‌شود.
موضوع بحث امشب را از همه جهت می‌شود وارد شد. ولی اصل موضوع این است که ما با جریانی روبرو هستیم که خوب می‌داند که دارد چه کار می‌کند. عین مقامات جمهوری اسلامی‌ با برانگیختن احساسات؛ ندیده گرفتن واقعیات؛ ترور شخصیت بجای استدلال، تهمت زدن؛ با جار و جنجال یک مطلب را پیش بردن؛ تکرار و به کرسی نشاندن و کاری به واقعیات قضیه نداشتن. این یک طرف قضیه است یک طرف دیگر توده بزرگی است که اصلا وارد این مسایل نیست و این تبلیغات روی‌ش اثر می‌گذارد و ما با هر دوی اینها باید روبرو بشویم با دومی‌ باید با اسلحه آگاهی روبرو شویم؛ توضیح دادن، مطالب را روشن کردن، نوشتن و گفتن. اولی را باید جلوش ایستاد. برای اینکه هرگونه سستی این‌ها را تقویت می‌کند و مطالبی که مدعی‌اش هستند جا می‌اندازد. مشکل ما با سازمان‌های چپی است که می‌خواهند رعایت کنند و وسط را بگیرند و هم قومی‌ هم ملی، و این مد عجیبی است که قومی ‌و ملی را دیگر پهلوی هم می‌نویسند و در نظر نمی‌گیرند که به راحتی آن ملی جای آن قومی ‌را خواهد گرفت و ما دیگر ملت ایران نخواهیم داشت برای اینکه امکان ندارد شما یک ملت ایران داشته باشید بعد چندین ملت داخل این ملت باشند. مگر می‌شود؟ ملت‌های مختلف در یک سرزمین ممکن است: آن سرزمین تکه تکه شده است؛ ملت‌های مختلف در آن می‌جنگند.

در باره حق تعیین سرنوشت، بله در منشور سازمان ملل آمده ولی این برای کشورهای مستعمره است و اشاره‌اش هم به کشورهای مستعمره است. منشور در سال 1946 تصویب شد. آن وقت کلی کشورهای مستعمره داشتند آزاد و کشور مستقل می‌شدند. بله آنها حق تعیین سرنوشت داشتند ولی نه اینکه هر کسی به زبانی در کشوری صحبت کرد حق تعیین سرنوشت به او داده باشند. در منشور ملل متحد بیشترین تاکید بر تمامیت و استقلال کشور‌های عضو شده است. منتها آب را گل‌آلود می‌کنند. بله اول حق تعیین سرنوشت را بشناسیم بعد قوم را به ملت تبدیل کنیم بعد هم جدا می‌شویم. این رفقایی که صحبت فدرالیسم می‌کنند دقیقا” می‌داننند چه می‌گویند. فدرالیسم یعنی نابودی ایران، قصد هم همین است و الا هیچ احتیاجی به ساختار فدرال نداریم. اگر موضوع عدم تمرکز است، اگر اختیار داشتن مردم هر محل است به اداره کارهای خودشان، که این فدرالیسم نمی‌خواهد. سوئد مگر کشور فدرال است؟ فرانسه مگر فدرال است؟ هر گوشه مملکت مردم اختیار اداره کار‌های‌شان را دارند و مقامات محلی را انتخاب می‌کنند؛ دولت مرکزی هم هست و خیلی اختیارات وسیعی دارد و باید هم داشته باشد مگر می‌شود با دولت مرکزی ضعیف کشوری را اداره کرد؟ مگر می‌شود زیر ساخت‌های لازم را برای کشوری ساخت؟

نکته اصلی این است که حزب ما به هیچ وجه نباید از احدی باک داشته باشد حرف‌ش را باید بزند، آن هم در جاهائی که با موجودیت ایران سر و کار دارد. حرف حساب را باید بزند. با ترور شخصیت و این سلاح‌های زنگ زده هم از میدان بدر نخواهیم رفت. هیچ کس نمی‌تواند ما را از میدان بدر برد مگر با حرف حساب. اعلام هم کرده‌ایم که طرفدار مذاکره و تفاهم هستیم ولی مذاکره و تفاهم بر اساس مفاهیمی‌ که دنیا قبول دارد والا تعریف‌های آقایان به درد خود آقایان می‌خورد. ما تعریف‌ها‌یی که در دنیا قبول شده است می‌گیریم و روی آن‌ها توافق می‌کنیم. نمی‌خواهند توافق کنند؟ مشکل خودشان است. امروز زور هیچ کس به هیچ کس نمی‌رسد. فردا هم اگر آن کشور به دست مردم‌ش آزاد شد جائی برای این چیزها نخواهد بود. اگر هم قرار است آن کشور نابود بشود و جنگ بشود تا جمهوری اسلامی ‌از بین برود آن بحث دیگری است. تنها راه نجات کشور ما جنبش سبز است. چیز دیگری بهتر از آن نداریم. جنبش سبز نه زیر بار شرط می‌رود نه زیر بار تهدید می‌رود. همگان برای همگان به پا خواسته‌اند. بیشتر از این نمی‌شود از کسی خواست و چیزی طلب داشت. همگان برای همگان است. دیگر چه می‌خواهند؟ نمی‌خواهید کمک‌ش کنید؟ نمی‌خواهید شرکت کنید می‌خواهید شکست بخورد؟ هر کس آزاد است. به هیچ وجه هم موضوع این نیست که جنبش سبز احتیاج به پشتیبانی ندارد. نه، احتیاج به پشتیبانی فرد فرد هر ایرانی دارد ولی لازم نیست پشتیبانی مشروط باشد. این حرف‌ها را باید گذاشت کنار. وقتی همگان برای همگان بپا خواسته‌اند دیگر شرط شخصی و گروهی معنی ندارد.

سوال‌هایی که ما از این دوستان می‌کنیم این است:

1ــ آیا یک ملت می‌تواند چند ملت باشد؟ اصلا” از لحاظ منطقی این حرف درست است؟ بفرمائید تکلیف ملت ایران را روشن کنید تا ببینیم چه می‌شود.

2 ــ حق تعیین سرنوشت مال کیست؟ مال همزبانان است؟ مال هر دهی است؟ مال هر گروهی است که احساس تبعیض می‌کند؟ هر ده ایران باید حق تعیین سرنوشت داشته باشد؟ وقتی مرز نداشته باشد همین است.

3 ــ آیا ملت با قوم یکی است؟ پس چرا دو واژه است؟ چه لزومی ‌دارد که شما ملت را با قوم با هم قرار می‌دهید؟

4 ــ آیا اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق‌های پیوست آن کافی نیست. چی کافیست؟ مبنای آنچه آن‌ها می‌گویند چیست. این اعلامیه را 200 کشور زیرش امضا کرده اند 60 سال هم هست اجرا می‌شود اقلا” روی کاغذ. بابت‌ش هم هر سال جمهوری اسلامی ‌را که اینهمه به مردم فشار می‌آورد محکوم می‌کنند؛ این همه آدم را از کشتن نجات می‌دهند. این کافی نیست؟

5 ــ آیا دموکراسی و فدرالیسم یکی هستند؟ هرجا فدرالیسم نیست دموکراسی نیست؟ پاکستان فدرالی است و دموکراسی ولی سوئد نیست؟ به قول آقای آجرلو می‌گویند اگر فدرالیسم نباشد به دیکتاتوری و تجاوز به حقوق اقوام و ملیت‌ها بقول خودشان منتهی می‌شود. خوب نمی‌توان گفت اگر فدرال بشود جنگ داخلی و تجزیه و پاکشویی قومی ‌می‌شود؟ وقتی شما دموکراسی داشته باشید هیچ کدام از این خطرها را نخواهید داشت.

24 مارس 2010

بخش 5 / سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای / سخنرانی آقای دکتر حسین گنج بخش

بخش 5  

سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای

 

سخنرانی آقای دکتر حسین گنج بخش

با سپاس از آقای دکتر، عرض کردم که همیشه استفاده کرده‌ایم از نظرهای ایشان. آقای دکتر گنج بخش یک ویژگی دارند منحصر به خودشان و اینکه در میان سرآمدان سیاسی ایران، دست کم در بیرون، ایشان تنها عالم، دانشمندی هستند که ضمنا خیلی از نظر سیاسی فعال هستند و روشن. این است که دو استعداد کمابیش متفاوت را باهم جمع کرده‌اند. اما راجع به بحث ” کمپین انتخابات آزاد ” اول خدمت دوستان عرض کنم که منظور آقای دکتر گنج بخش این نیست که ما الان در ایران انتخابات آزاد بکنیم. تا مثلا” بعدا در ایران به دموکراسی برسیم. ایشان هم می‌دانند که الان وقت این حرف‌ها نیست‌، تا آنجا که ما از نوشته‌ها و گفته‌های آقایان استنباط کرده‌ایم و ممکن است اشتباه کرده باشیم دوستان “کمپین انتخابات آزاد” معتقدند برای اینکه ما به مرحله گذار برسیم یعنی مرحله‌ای که ج. ا. یا نباشد یا به صورت کنونی‌اش نباشد و مردم بتوانند حق انتخاب خودشان را اعمال کنند باید کمپین انتخابات آزاد راه بیاندازیم یعنی شعاری بدهیم و مطلبی را عنوان بکنیم که عده‌ای هرچه بیشتر بتوانند برسر آن توافق کنند، نیرویی به وجود بیاید که ج. ا. را یا بردارد یا از صورت کنونی در بیاورد که انتخابات آزاد ممکن شود. این است که این پرسش‌هایی که از ایشان مکرر می‌شود برای زمانی است که جمهوری اسلامی ‌به این صورت نیست‌.

موضوع این است آیا با کمپین انتخابات آزاد می‌شود به آن مرحله گذار برسیم؟ همین کافی است بگوییم انتخابات آزاد باشد و همه جمع می‌شوند و بعد هم جمهوری اسلامی ‌مجبور می‌شود که تن بدهد یا برود کنار؟ آیا شعار انتخابات آزاد و کمپین انتخابات آزاد می‌تواند نیروهای مختلف را گرد هم بیاورد؟ دوم، آیا این انتخابات حد‌اکثری است که مردم باید بخواهند‌؟ چیز دیگری نخواهند‌؟ بقیه چیزها در درون این شعار پوشیده است و لازم نیست گفته شود؟ همان نکته‌ای که آقای موبدی اشاره کردند. این‌ها سئوالات اصلی است متاسفانه به همه باید پاسخ نه بدهیم. ما با کمپین انتخابات آزاد به تنهایی نخواهیم توانست جمهوری اسلامی‌ را به جایی برسانیم که انتخاب آزاد در ایران ممکن باشد. همچنین خود آقای دکتر گنج بخش باید در طول این چند ماه با من هم عقیده شده باشند که نیروهای سیاسی ایران چه در درون و چه در بیرون بیش از آن از هم دور افتاده‌اند که با یک کمپین انتخابات آزاد بشود آنها را در کنار هم قرارداد. درست است در 22 خرداد تقلب انتخاباتی باعث طغیان مردم شد ولی خوب به ویژه در 6 هفته پیش از آن مطالب دیگری جز آزادی انتخابات از سوی مردم عنوان شد. کمپین یک میلیون امضا، گفتمان مطالبه محور، نامه ناشران به کاندیدها که سیاست شما در مقابل خواست‌های ما چیست و امثال اینها یعنی خواست‌هایی پیش کشیده شد که مستقیما به آزادی انتخابات ارتباط نداشت. بعد هم در جریان این 6  ـ 7 ماهه دیگر صحبت انتخابات آزاد نیست. الان صحبت مرگ بر دیکتاتور است، نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران است، جمهوری ایرانی است. حالا ممکن است ما با جمهوری‌اش موافق نباشیم ولی اینکه جمهوری ایرانی گفته می‌شود خیلی معنی دارد و اصلا طبیعت موضوع عوض شده است تا حدی که موسوی با فاصله زیاد دنباله‌رو جنبش سبز است و باید هم باشد و چاره‌ای هم ندارد. او هم کم کم دارد می‌آید جلو و او هم فقط صحبت انتخابات آزاد نکرده که بسیار مهم است و ــ آقای دکتر حق دارند ــ در مسیری گام برمی‌دارد که ما دلمان می‌خواست راه سبز امید قدم بر دارد. آن کاراکتری که ما می‌خواهیم، یعنی چالشگر نظام کنونی می‌شود. ما این چیزها را می‌خواهیم. ما با کسانی که الان کشور را اداره می‌کنند اختلاف فوری داریم و می‌خواهیم فعلا اینها عوض بشوند اینها بی‌عرضه هستند و منافع ایران را نمی‌شناسند. راه سبز امید در نقش جایگزین دارد وارد می‌شود و باید همین کار را بکند و گرنه فایده‌ای ندارد اعلامیه عریض و طویل دادن. صورت مسئله و صورت مبارزه بطور کلی عوض شده است‌.

بله از انتخابات شروع شد. ولی پیش از انتخابات این مبارزه طبیعت دیگری پیدا کرده بود امروز بکلی دگرگون شده است. حالا موسوی انتخابات آزاد می‌گوید برای اینکه مشروعیت‌ش از بین نرود و در کنارش هزار حرف دیگر می‌زند که خیلی پیامد‌ها خواهد داشت. این است که اگر آقای دکتر و دوستان‌شان می‌خواهند از “کمپین انتخابات آزاد ” برای رسیدن به آن مرحله گذار به همراهی بیشتر ایرانیان استفاده کنند متاسفانه نمی‌شود و سیر مبارزه و طبیعت جنبش از انتخابات آزاد یا غیرآزاد گذشته وتصویر کلی‌تری در پیش آورده است. این تصویر کلی‌تر تمام موقعیت ایران را دربر می‌گیرد نه فقط آزاد نبودن انتخابات را.

درست است که برای انتخابات آزاد تمام آن شرایطی که آقای دکتر گفتند باید حاصل شود، یعنی نظام سیاسی دمکراسی لیبرال باشد و ما از اقدامات “کمپین انتخابات آزاد” استقبال می‌کنیم چون با اینکه این مسائل الان بر سر زبان‌هاست حقیقتا درست فهمیده نمی‌شود که معنی انتخابات آزاد چیست و شرایط‌‌‌ش چیست و چه انتظاراتی باید داشت. و این کمپین آقایان کمترین فایده‌اش این است که شرایط انتخابات آزاد را برای ما روشن می‌کند. ولی به هیچ وجه نمی‌شود این موضوع را مسلم گرفت که با توصیف انتخابات آزاد و سودمندی‌ها و شرایط لازم برای آن می‌توانیم اصلا به آن مرحله گذار برسیم.

نکته اساسی که ایشان از ما خواسته‌اند این است که خوب ما چه بکنیم در این مرحله‌ای که الان هستیم و چه باید کرد که شرایطی در ایران پیدا بشود که در آن شرایط انتخابات آزاد میسر باشد و این سوال بسیار درستی است. آنچه که به نظر ما می‌رسد و باز هم باید بحث کنیم این است که ما باید شرایط سیاسی و اجتماعی و اقتصادی ایران را همه باهم در نظر بگیریم چون این مبارزه‌ای که در جریان است یک بعد و یک گوشه ندارد در هزار گوشه؛ این مبارزه الان درگیر است و همه اینها باید به حساب بیاید. ما الان نگاه باید بکنیم حریفان و متحدان ما چه کسانی هستند. متحدان ما تمامی ‌مردمی‌ هستند که به صورتی از این رژیم آسیب می‌بینند. ما همه‌اش روی انتخابات آزاد، حقوق بشر و دموکراسی تکیه کرده‌ایم ولی فراموش می‌کنیم که اکثریت مردم ایران مسایلی دارند که خیلی فوری‌تر و واجب‌تر از همه این حرف‌هایی است که ما می‌زنیم. نه اینکه به آزادی بی اعتقادند ولی موضوع این است که شام فرزندان چه می‌شود. کارگر 5 ماه حقوق نمی‌گیرد، بیکار می‌شود، خط فقر بالاتر می‌رود. این‌ها مسایلی است که باید توجه شود این‌ها همه جزء مبارزه و کمپین و استراتژی ماست و تاکتیک‌هایی را می‌طلبد.

مالکیت فلان بخش صنعتی به نیروی انتظامی ‌واگذار شده چون نیروی انتظامی ‌مردم را نزده، رئیس‌ش عوض شده است و رژیم دیده فایده ندارد، آلوده‌شان کرده‌اند به منافع مالی برای اینکه اینها را طرف خودشان داشته باشند ـ یعنی حکومتی است که این مملکت را چپ و راست می‌بلعد و هیچ به فکر منافع اقتصادی، تولید و ثروت مملکت نیست. فقط پولی به یک عده در داخل و خارج ایران برسد، اینها راضی باشند. تمام شد رفت و هزار نمونه از این کارها و ننگ‌آور است. منظورم این است که این جنبش فقط در “کمپین حقوق بشر دموکراسی و انتخابات آزاد” نباید خلاصه شود و مبارزه ما، باید یک مبارزه تمام عیار سیاسی بشود و تبلیغاتی و فرهنگی، همه‌ی جامعه را در نظر بگیرد. هر روز بسته به شرایط روز تکیه بر موضوعی گذاشته شود که با مردم سر و کار بیشتری دارد. صورت جنبش و ابعادش باید عوض شود. استراتژی‌اش باید عوض بشود. استراتژی جنبش سبز تا کنون این بوده است که تکیه‌اش را بر روی موضوعات معینی بگذارد، خوب این موضوعات معین الان کما بیش جا افتاده هر چند بقول خود موسوی هم ـ ما هم نظرمان همین است ـ باید گسترش پیدا کند. باید این گفتمان جا بیفتد در ایران. باید با این توضیحات و بحث‌ها جای هیچ تردید در این مفاهیم باقی نماند. دموکراسی یعنی چه، حقوق بشر یعنی چه.

 شما نگاه کنید این ملیت‌سازها و ملت‌سازها، می‌گویند حقوق شهروندی کافی نیست، یعنی می‌زنند زیر حقوق بشر. می‌گویند حقوق بشر یعنی حقوق اقوام یا حقوق ملیت‌ها و ملت‌ها بقول خودشان و تمام شد رفت. من به فلان زبان صحبت می‌کنم پس دارای حق هستم، اما من بعنوان خودم، مطرح نیستم. به کدام گروه قومی‌ به کدام گروه زبانی متعلق هستم آنجا معلوم می‌شود حق دارم یا ندارم. می‌بینید چه انحرافاتی هست. این روشنگری‌ها را هم باید بکنیم. مبارزه سیاسی فقط این نیست‌، مبارزه سیاسی با زندگی مردم سروکار دارد، با زندگی روزانه کشور سروکار دارد، با مسایل خارجی مملکت سروکار دارد، با تهدیدی که متوجه ایران است سروکار دارد. ما از همه اینها باید برای رهائی میهن استفاده کنیم. وظیفه ما در بیرون این است که به مبارزه در درون کمک کنیم. در درون الان خوشبختانه این راه سبز امید خودش را در وضعی قرار داده است که نمی‌تواند تسلیم این رژیم بشود. این را باید استفاده کرد. نه اینکه برویم عضو راه سبز امید بشویم ولی منفی بافی درست نیست. دارند کار خوبی می‌کنند تقویت‌شان می‌کنیم. به جنبش سبز، اگر لازم داشتند، توصیه‌های لازم بکنیم. خوشبختانه لازم ندارند. بدین طریق ما می‌توانیم در اختیار این جنبش باشیم و همراه‌‌ش باشیم و کمکی هم از دست‌مان برآمد بکنیم ولی مثل هر مبارزه دیگری با یک رژیم سرکوبگر و فاسد باید از امکانات سیاسی که پیش می‌آید از نارضائی‌های اقتصادی که وجود دارد از بهم خوردگی وضع اجتماعی که هر روز در آن مملکت هست استفاده کنیم بر ضد این رژیم و امیدوار باشیم ــ چون تمام این بحث‌ها یک طرف قضیه است؛ طرف دیگر قضیه اقدامات خود رژیم است ــ امیدوار باشیم این رژیم همین طور کار خودش را سخت‌تر بکند و دارد هم می‌کند و گرفتارهای داخلی‌اش بیشتر می‌شود و منابع‌ش رو به تحلیل می‌رود. اختلافات داخلی‌اش بیشتر می‌شود و در کنار این موضوع فشارهای خارجی هم بیشتر بشود اشکالی ندارد تا بشود این رژیم را به زانو درآورد.

با اصلاح هم نباید مخالفت کرد. ما با اصلاح طلبان مخالفیم؟ نه دیگر. اصلاح طلب وجود ندارد. یا دست‌شان در دست رژیم است، یا به درجات گوناگون مخالف‌اند. هیچ کدام هم بخت به قدرت رسیدن به عنوان اصلاح‌طلب ندارند. بعد از دادگاه‌های نمایشی تلویزیونی دیگر اصلاح‌‌طلبی در ایران وجود ندارد. آن اصلاح‌طلبی که سی سال برای این رژیم زحمت کشیده است و حالا بردندش جلو تلویزیون و آبروی آن رژیم رفته و آبروی اصلاح طلبی‌اش هم رفته است او دیگر اصلاح‌‌طلب نیست و تمام شد دیگر. این است که با اصلاح این رژیم هم نباید مخالفت کرد. بله اگر عده‌ای پیدا شوند و شرایطی بشود و این رژیم را عوض کنند و انتخابات آزاد بر قرار شود چه اشکالی دارد؟ مگر ما دنبال آدم‌کشی و دار زدن هستیم؟ نه از طریق اصلاح هم بشود اشکالی ندارد. این که ما وقتی گفتیم اگر لازم باشد و امکان داشته باشد از خود خامنه‌ای هم باید استفاده کرد گفتند درست نیست. ولی از یک طرف دیگر باید نگاه کنیم و من با نظر آقای رحیمی ‌موافقم و به نظر من هم دیگر خامنه‌ای بازیچه است و بر ضد سپاه انگشت نمی‌تواند بلند کند. چنان همه مواضع را گرفته‌اند که نمی‌تواند و فردا بر می‌دارندش. منفور هم هست و کافی است چند تا فرمانده با هم هم عقیده بشوند. آن حالا بماند. ولی اگر می‌شد از همین فرض که می‌گویم بترسد و ببیند احمدی نژاد دنبال کار خودش است ـ که هست و اگر زمان پیدا کند سر خامنه‌ای را هم می‌برد ـ خوب اشکالی ندارد او هم بر ضد احمدی نژاد بشود. اینها همه فرض است. ما می‌خواهیم روحیه‌ای را تقویت کنیم که از هر امکانی برای ضعیف کردن این رژیم که مملکت از بین نرود استفاده کنیم.

ما از بحث‌هایی که کمپین انتخابات آزاد می‌کند استقبال می‌کنیم ولی آن را کافی نمی‌دانیم معتقدیم که آن جزیی از مبارزه است بقیه‌ی عناصری که در این مبارزه هستند آنها را هم باید در نظر گرفت برای رسیدن به آن مرحله گذار. در مرحله گذار انتخابات آزاد هم یک وسیله ماست یک اسلحه ماست علیه این رژیم ولی فقط آن نیست. سکولاریسم هم یک وسیله ماست. هیچ کدام از اینها همه مبارزه و فرایند را نمی‌پوشاند. ما باید دنبال یک استراتژی فراگیری باشیم که همه‌ی اینها اجزایش باشد. تمام منظره را باید در نظر گرفت و از بقیه غافل نشد اما همان طور که فرمودند این احتیاج به بحث‌های بیشتر دارد و ما سعی می‌کنیم این بحث‌ها را ادامه بدهیم و امیدوار هستیم که باز در خدمت آقای دکتر باشیم و ممنون هستیم که بسیار ما را روشن کردند.                                           10 مارس 2010

بخش 5 / سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای / استراتژی گذار

بخش 5  

سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای

استراتژی گذار

اول باید ببینیم مقصودمان از گذار چیست. در سخنرانی دو هفته پیش، آقای سیاوشی گفتند ما باید فعلاً تلاش کنیم تفاهمی ‌بین همه نیروها به وسیع‌ترین تعریف‌ش، بوجود بیاوریم و برای اینکه همه زیر یک چتر بیایند ما شعار انتخابات آزاد را می‌دهیم که همه کس می‌تواند در آن شرکت کند و مخالفتی با آن ندارد و در نتیجه این همفکری و نزدیکی گروه‌های مختلف حاصل خواهد شد، منظور ایشان از استراتژی گذار این بود که چه بکنیم که میان نیروها و گرایش‌های سیاسی مختلف یک هماهنگی بوجود بیاید که این مبارزه را به یک جایی برساند. منظور از دوران گذار، دورانی است که مبارزه خواهد رسید به جایی که بتوان آن تغییرات مورد نظر را در جامعه و نظام سیاسی ایران داد ــ یعنی از حالا تا برکناری یا تغییر کلی نظام اسلامی. ما در این مدت چه باید بکنیم. این بسیار حرف حسابی است و باید رویش فکر کنیم. برای گروه‌ها‌ی مختلف، صورت‌های مختلف دارد کسانی که درگیر مبارزه خیابانی در ایران هستند، یک جور باید عمل بکنند. کسانی که مثلاً در استکهلم نشسته‌اند آنها یک جور می‌توانند عمل کنند. در عرصه نظری یک کارهایی باید انجام داد. در عرصه عملی موثر خیلی نزدیک به واقعیات موجود و زمین مبارزه، باید کار‌های دیگری کرد. این است که یک پاسخ نمی‌شود داد. استراتژی گذاری که ایشان پیشنهاد می‌کنند، بله در بیرون می‌شود از این حرف‌ها زد ولی در درون که عده زیادی اصلاً جلو هر انتخاباتی را می‌گیرند ــ آزاد یا غیر آزاد ــ این مسئله مطرح نیست. اگر قرار است ما جمهوری اسلامی ‌و کسانی را که با دموکراسی، با انتخابات، با حقوق بشر مخالف‌اند بگذاریم کنار، آن وقت باید گفتمان دیگری را پیشنهاد کنیم. یعنی بجای ابزار، اصل موضوع را بگذاریم؛ چون انتخابات ابزار است، هدف نیست، مردم برای انتخابات مبارزه نمی‌کنند، برای آنچه از انتخابات در می‌آید مبارزه می‌کنند. آیا استراتژی پیکار ما ابزار باشد یا نگاه را خیلی وسیع‌تر بگیریم؛ یک فرصت تاریخی بدست آمده است و از آن فرصت تاریخی استفاده کنیم؟

تفاوت حزب ما با بسیاری از گرایش‌ها در بیرون این است که از روز اول متوجه آن فرصت تاریخی شده است و هیچ اشکالی ندارد این را به خودمان بگوئیم. ما متوجه شدیم که مسئله تغییر کلی کرده است در ایران، یعنی بحث بکلی روی پاشنه دیگری افتاده است. کشوری که 31 سال پیش انقلاب اسلامی ‌کرده است و پیشرو انقلاب اسلامی ‌هم روشنفکران آن جامعه بودند نه مردم عامی، روشنفکران، استادان دانشگاه، خانم‌های متجدد، دانشجویان، گروه‌های سیاسی چپ، دسته به قول خودشان ملی ــ مصدقیان ــ این‌ها بیشتر پشتیبانش بودند و البته رهبری آخوندی که از اول پذیرفتند. این جامعه، حالا بعد از سی و یک سال، مطالبه محور شده است و بیانیه‌هایی می‌دهد که همه در چهارچوب آن دموکراسی لیبرال می‌گنجد. دموکراسی لیبرال هم شاخ و دم ندارد. دموکراسی لیبرال، دموکراسی است به اضافه حقوق بشر ـ محدود به حقوق بشر و از دموکراسی لیبرال جامعه شهروندی در می‌آید. جامعه شهروندی جامعه‌ای است که هر فردی که تبعه آن کشور است حقوق برابر دارد و آزادی دارد در پناه قانونی که خود مردم گذاشته‌اند و باز این قانون به هیچ وجه از اعلامیه جهانی حقوق بشر نمی‌تواند تجاوز کند.

حالا به عنوان معترضه دوستان چپ ما که دنبال سازمان‌های ملیت‌ساز هستند باز شروع کرده‌اند که نه جامعه شهروندی و حقوق بشر کافی نیست. پس چی کافی است؟ اگر اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق‌های‌ش کافی نیست پس دیگر چکار کنیم؟ باید دعوا کنیم با یکدیگر ؟ فقط دعوا می‌ماند. کی زورش به کی می‌رسد. اگر قرار است ما تعریف‌های بین‌المللی و پذیرفته شده جهانی را که 200 کشور زیرش امضا کرده‌اند قبول نداشته باشیم و تعریف‌های دلخواسته خودمان را جای آن بگذاریم پس دیگر یک زمینه مشترک و جائی برای توافق نمی‌ماند. برای مذاکره باید اصولی باشد که همه بپذیرند؛ دنیا گفته باشد؛ 500 سال رنسانس و روشنگری و انقلاب صنعتی و انقلاب انفورماتیک گفته باشد. حالا این معترضه است.

استراتژی گذار در عرصه نظری ــ عرصه عملی را می‌گذاریم برای بعد ــ این است که ، از این فرصت تاریخی استفاده کنیم و گفتمانی که مدت‌هاست وقتش رسیده است و ما فرصت را از دست داده‌ایم در این صد ساله پیش ببریم. اگر از اول رفته بودیم سراغ آن اصل الآن کلی جلو بودیم. نرفتیم و هی مصالحه کردیم و عقب افتادیم. امروز به نظر ما استراتژی گذار باید استفاده ازین فرصت تاریخی باشد. جامعه، نه فقط روشنفکران جامعه، توده‌ی مردم می‌گویند من حق خودم را می‌خواهم. می‌خواهم رای بدهم، آزاد باشم، نمی‌خواهیم آخوند حکومت کند آن هم درست است، انتخابات آزاد هم درست است ولی همه در یک چهار چوب کلی: اول، من یک ایرانی‌ام، دوم، دارای حق هستم. استراتژی گذار در عرصه نظری تکیه روی این دو موضوع است.

ما ایرانی هستیم، اول ایرانی هستیم بعد ممکن است مذهب خاصی داشته باشیم یا نداشته باشیم؛ زبان مادری‌مان فارسی باشد، ترکی باشد هر چه می‌خواهد باشد؛ بعد تقسیمات کشوری‌مان هر چه باشد آنها موضوعات بعدی است. اول این است که ما ایرانی هستیم و یک‌سان، دوم حق داریم به عنوان ایرانی تمام حقوقی را که در اعلامیه جهانی حقوق بشر آمده است داشته باشیم. این اعتقاد ماست و وقت‌ش هم رسیده است. این جامعه‌ای که در میان تمام کشورهای خاور زمین اولین ملتی بوده که بلند شده و این چیزها را خواسته وقت‌ش است که به آنها برسد. بعد هم سی سال حکومت جمهوری اسلامی‌ زمینه را کاملاً فراهم کرده و آبرو برای هیچ‌کدام از آن حرف‌های سی سال پیش نگذاشته است.

حالا در این اثنا یک عده هم روشنفکر دینی‌اند، اصلاح‌طلب مذهبی‌اند. ما چون می‌بینیم در عرض سی سال گذشته خیلی پیش آمده‌اند این‌ها را هم تشویق می‌کنیم، دلسرد نمی‌کنیم، تا همین‌طور پیش بیایند و آنها هم دارند پیش می‌آیند. شما به سخن‌گویان مهم این جنبش نگاه کنید در این سی سال مواضع‌شان را اصلاح کرده‌اند و نزدیک شده‌اند به ما و ادامه هم خواهند داد. در نتیجه نباید تن به محدود یا منحرف کردن مبارزه بدهیم. منحرف نکنیم به این معنا که بیایند بگویند جنبش سبز باید “حقوق ملت‌ها” را هم بشناسد والا مبارزه نمی‌کنیم. خوب نکنید. هر کسی نمی‌خواهد در این جنبش شرکت کند نکند. هیچ اجباری نیست.

پیام را محدود نکنیم؛ به این معنا که یک تکه‌اش را نگیریم بقیه را ول کنیم. از این بدتر، بسیار خطرناک است که عده‌ای در خارج از ایران وحشت دارند از اینکه راه سبز امید موفق بشود و دل‌شان می‌خواهد احمدی نژاد پیروز شود. بیرون ایران نشسته‌اند و در فکر شورای رهبری، شورای هماهنگی، همه زیر فلان پرچم. اینها تخیلات خارج از ایران است. ما هیچ مخالفتی نه با عرفیگرائی و نه با انتخابات آزاد داریم ولی اینها همه اجزاء کوچکی است از دموکراسی لیبرال. می‌گویند اول حکومت باید از آخوند جدا بشود، بعد بتوانیم به دموکراسی برسیم و انتخابات آزاد. نه شما حکومت را از آخوند می‌گیرید می‌دهید به یک دیکتاتور نظامی‌ همان قدر هم عرفیگرا. ما یک چیز وسیع‌تری می‌خواهیم که عرفیگرائی هم جزئش است. از نظر تاریخی هم نگاه کنیم اولین کسانی که شمشیر برای سکولاریسم زدند؛ پادشاهان مستبد بودند. پادشاهان مستبد بزرگ‌ترین مدافعان عرفیگرائی بودند. درهمین کشورما، رضاشاه و محمد‌رضا‌شاه در عمل بزرگ‌ترین نمایندگان عرفیگرائی هستند.

ما دنبال دموکراسی لیبرال هستیم چرا فقط انتخابات آزاد یا عرفیگرائی‌اش را بگیریم؟ به چه مناسبت باید محدود کرد؟ اگر قرار است ما عده هر چه بیشتری را جمع بکنیم که با حقوق بشر بیشتر می‌شود جمع کرد. کی با حقوق بشر می‌تواند مخالفت کند؟ حقوق بشر را کی می‌تواند بگوید باید محدود شود؟ انتخابات باید بر مبنای دموکراسی و حقوق بشر باشد یعنی مجلس مؤسسان بر آن مبنا انتخاب شود. قانون اساسی بر آن مبنا نوشته می‌شود، آن دموکراسی که بر قرار می‌شود جلوی سوءاستفاده از خودش را خواهد گرفت یعنی اجازه فعالیت به بعضی‌ها نخواهد داد. بله دموکراسی می‌تواند این کار را بکند. اگر کسی مبارزه مسلحانه می‌کند یا مخالف دموکراسی است و می‌خواهد از دموکراسی برای زدن دموکراسی استفاده کند نباید به او اجازه داد. این است معنی “اول لیبرالیسم بعد دمکراسی.” سیر تاریخی دمکراسی لیبرال هم همین بوده است. هر کس گفت همه مساوی‌اند؛ همه آزادند؛ همه می‌توانند رای بدهند حق دارد. هر کس می‌گوید نخیر من فقط می‌توانم رای بدهم وقتی من آمدم دیگر بقیه نمی‌توانند رای بدهند خوب نباید گذاشت رای بدهد. ما اگر قرار است برای دموکراسی و حقوق بشر مبارزه کنیم تا آن آخرش باید مبارزه کنیم یعنی در همه مراحل باید جلوی زیرپا گذاشتن دموکراسی را بگیریم. پس استراتژی گذار پیش بردن گفتمان دمکراسی لیبرال است و تکیه بر خواست‌های اقتصادی مردم.

می‌رسیم به بحث عملی، در ایران برای آن مبارزه چه می‌شود کرد؟ جنبش سبز خودش راه‌حل را پیدا کرده است یعنی با تفاوت گذاشتن ـ بوجود آمدن خود بخود تفاوت ـ میان دسته‌ای از وابستگان نظام که راه سبز امید هستند و توده‌ی مردمی‌ که جنبش اعتراض را می‌سازند خود بخود استراتژی مبارزه درست پیدا شده است. مردم آن گفتمان را دارند پیش می‌برند ـ کاری که از‌شان بر می‌آید ـ و آن گفتمان را هم در گفتار و پیام و نوشتار و هم وقتی به خیابان می‌آیند پیش می‌برند از جمله شعارهای منفی که می‌دهند ــ مرگ بر دیکتاتور ــ مرگ بر ولایت فقیه، این یعنی آزادیخواهی. اما خودشان را از راه سبز امید جدا نمی‌کنند از راه سبز امیدی که همه‌اش در چارچوب قانون اساسی جمهوری اسلامی ‌می‌خواهد عمل کند. آن را هم گذاشته‌اند کار خودش را بکند برای اینکه تنها راه ممکن است. ما دیدیم رژیم توانایی این را دارد که هزار اتوبوس ــ غیر از راه آهن و هواپیما ــ برای آوردن افراد از اطراف کشور بسیج کند. بالاخره این رژیم آدم‌هایی دارد که با پول و کوپن و وعده و تهدید و پذیرائی جمع می‌شوند. بله می‌شود 200000 نفر را جمع کرد ولی آن 200000 نفر خودشان می‌دانند چطور آمده‌اند، خودشان می‌دانند کس دیگری نیست که بیاید و اینها همه پر معناست و مبارزه همین است. این باید ادامه پیدا کند. خوب هم کردند که درگیر نشدند و کتک‌کاری نکردند و زخمی ‌و کشته نشدند ولی نشان دادند که هستند. پس در عرصه عملی، راه سبز امید باید رها شود کارش را بکند و ما هم هیچ وحشتی از موفقیت‌ش نباید داشته باشیم . این نهایت تنگ نظری و در طرف غلط تاریخ قرار داشتن است که بخواهیم بدترین عناصر این رژیم هر روز تقویت شوند، هر روز حکومت‌شان را درازتر بکنند و این کشور را به نابودی بکشند. نه، باید خوشحال شویم از هر پیروزی راه سبز امید به زیان احمدی نژادها به زیان خامنه‌ای‌ها و زیان جنتی‌ها و از آن طرف هم گفتمان جنبش سبز را تقویت کنیم، و تشویق کنیم به ادامه مبارزه‌ خشونت پرهیز برای اینکه سالم بمانند برای اینکه محفوظ بمانند.

نه تنها ما، بلکه الان نوبت جنبش سبز و راه سبز امید است که وارد موضوعات مربوط به زندگی مردم هم بیشتر بشود فقط در خواست درست بودن انتخابات یا آزادی‌ها یا دموکراسی یا سکولاریسم کافی نیست. مردم زیر فشارهایی هستند و کشور دچار کمبودهایی است که روز افزون است و باید روی این‌ها هم انگشت گذاشت و شک نیست که ما هم باید روی این‌ها انگشت بگذاریم ولی در خود ایران و جنبش سبز و راه سبز امید هم باید این کار را بکنند. به خصوص راه سبز امید با تاکید گذاشتن بر این موضوعات هم خطر کمتری متوجه‌ش خواهد کرد هم توجه بیشتری جلب خواهد کرد برای اینکه دست و بال‌ش در عرصه سیاسی زیاد باز نیست و هر چه بگوید بر می‌خورد به قانون اساسی و ولایت فقیه ولی این موضوعی است که آزادانه می‌تواند در باره‌اش صحبت بکند و توجه اکثریت مردم جلب بشود و این را باید هم تذکر بدهیم و هم خودمان دنبال‌ش را بگیریم.

***

موضوع انتخابات آزاد یا سکولاریسم در برابر جنبش سبز موضوع تقسیم کار نیست موضوع بدل سازی است. یعنی این کارها اگر به نتیجه برسد جلوی جنبش سبز یک داستان دیگری باز می‌شود و شکافی پیدا می‌شود. عده‌‌ای می‌آیند این طرف و تکیه را روی این می‌گذارند و پیام جنبش سبز فراموش خواهد شد. این است که باید همه را متوجه کرد که بجای یک کلی که پذیرفته هم شده است و بحثی هم ندارد تکیه را روی جزیی گذاشتن جز شکاف انداختن نتیجه‌ای ندارد. اما آنچه که آقای موبدی گفتند، احساس من این است که اگر انسان مسایل نظری و مسایل اصولی را بازیچه سیاست بازی کند هم خودش بازنده است هم باعث باختن بازی می‌شود. ما اگر بخواهیم بین این مواضع نظری مدام بندبازی کنیم، گاه فدرالیسم بگوئیم که تجزیه‌طلب‌ها را جلب کنیم؛ گاه سکولاریسم بگوئیم تا آنها که با آخوندها بدند جمع کنیم. این فروکاستن بحث است به یک بازی سیاسی بیهوده. الان وقت‌ش نیست که ما دنبال وجیه‌المله بودن، طرفدار جمع کردن باشیم. برای اینکه دست بکلی از قدرت کوتاه است. امروز باید در خلوص پیام کوشید، پیام شسته رفته‌ای داده بشود؛ اول فکر بر پایه واقعیت نه دلخواه، بعد تعهد و دنبال‌ش عمل بیاید. حیف است که ما چنین فرصتی را تلف کنیم برای اینکه از هر گوشه‌ای چهار نفر جلب شوند. اشکال این فعالیت‌ها این است.

25 فوریه 2010

بخش 5 / سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای / کمپین انتخابات آزاد

بخش 5  

سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای

 

کمپین انتخابات آزاد

خیلی خوشحالم که امشب خدمت آقای سیاوشی هستم. آقای سیاوشی یکی از روشن‌ترین و از بهترین انتلکت‌های سیاسی هستند. دوستان امشب با اندکی از فضیلت‌های ایشان آشنا شدند. ولی خیلی بیش از اینهاست و بنده یک چند سالی است که حوشبختانه ارادت پیدا کرده‌ام خدمت‌شان، خیلی استفاده کرده‌ام. در باره بحثی که امشب عنوان فرمودند به نظر من یک مشکل اساسی هست بین همه این راه‌حل‌های جزیی که برای جنبش سبز پیشنهاد می‌شود. یکی موضوع سکولاریسم را می‌گیرد یکی جنبه نواندیشی مذهبی را تاکید می‌کند. ایشان انتخابات آزاد را تاکید می‌کنند. دوستان دیگری فهرست وسیع‌تری عرضه می‌کنند ولی به نظر من همه اینها در یک مجموعه‌ای می‌گنجد که می‌شود خود آن مجموعه را عنوان کرد و پیش برد به جای اینکه بخش‌هایی از آن مجموعه را بگیریم. آن مجموعه لیبرال دموکراسی نامیده می‌شود در دنیا. حالا ما این اسم را گرفته‌ایم و اختصاصی هم به ما ندارد چون از خود اصطلاح شاید 200 سالی می‌گذرد و در بیشتر جهان پیشرفته هم به صورت‌هائی که با مقتضیات محل سازگار است عمل می‌شود. نظام سیاسی جهان پیشرفته همان دموکراسی لیبرال است. این است که اصولا” به نظر من بهتر است ما جنبش سبز را همان طور که شروع شده است دنبال کنیم و پیش ببریم.

جنبش سبز درست است همزمان با انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری آغاز شد ولی خیلی پیش از مرحله رای گیری و در همان زمان که شورای نگهبان کاندیدا‌ها را قصابی می‌کرد و سرانجام 4 نفر را رضایت داد، با یک سلسله درخواست‌ها مطرح شد. عنوان‌ش را گذاشتند مطالبه محور، و گروه‌های مختلف اجتماعی شروع کردند خواست‌های‌شان را چه از رژیم چه از کاندیداها عنوان کردند و رای گیری در درجه دوم اهمیت قرار گرفت. موضوع این بود که ملتی، جامعه‌ای به این مرحله رسیده بود که می‌گفت ما این حرف‌ها را برای چه می‌زنیم؟ برای چه انتخابات می‌کنیم؟ برای چه رای می‌دهیم ؟ برای اینکه به چیزهای معینی برسیم، تنها برای آزادی انتخابات و برای اینکه آزادانه رای بدهیم فعالیت نمی‌کنیم. ما می‌خواهیم اتفاقات خاصی در این کشور بیفتد که تاکنون نیفتاده است . بعد از انتخابات هم درست است وقتی دزدی انتخابات شد، گفتند رای من کو، ولی یک ماه بعد از انتخابات دیگر رای من کو نبود و امروز دیگر مرگ بر خامنه‌ای و مرگ بر ولایت فقیه است.

اتفاق عمده‌ای که افتاد آن تغییر گفتمان بود. یعنی مردم عوض شدند. نگاه‌شان به خودشان به جامعه‌شان به حکومت‌شان، به فرهنگ سیاسی‌شان عوض شد. گفتند ما یک آدم‌های دیگری هستیم، یک جامعه دیگری می‌خواهیم. یک نظام سیاسی دیگری می‌خواهیم که انتخابات آزاد جزء‌ش است نه همه‌ش است برای اینکه اولا” وقتی می‌گوئید انتخابات آزاد؛ موضوع انتخابات چیست؟ آقای کاظمیه اشاره کردند، موضوع انتخابات قانون اساسی جدید است؟ موضوع انتخابات رئیس حکومت آینده است؟ موضوع انتخابات نمایندگان مجلس هستند؟ آخر انتخابات موضوع می‌خواهد. بروید مردم رای بدهید، آزاد است خوب به چی رای بدهیم؟ آن موضوع را اول باید تعیین کرد. من موافق نیستم که گروه‌ها ننشینند و تو سر خودشان نزنند و روی کلمات بحث نکنند چون بهر حال تمام موضوع سیاست اول‌ش کلمه است بعد ایده با این کلمات تشکیل می‌شود بعد فعالیت به دنبال ایده آغاز می‌شود؛ سازمان داده می‌شود، بعد انتخابات می‌شود روی همان ایده‌ها یا برنامه سیاسی. اشکال ندارد اینها را باید بنشینیم بحث کنیم. انتخابات با همه آزادی و غیر آزادی‌اش یک تکنیک است، هدف نیست. سراسر نظام سیاسی یا فرهنگ سیاسی جامعه نیست. یکی از تکنیک‌های برقراری دمکراسی است؛ یکی از تکنیک‌های حل مشکل حکومت است: کی حکومت کند. حالا در یک نظام دیکتاتوری انتخابات می‌شود و نتیجه‌ش را هم تعیین می‌کنند. در یک نظام دموکراتیک انتخابات آزاد است و معلوم نیست نتیجه‌اش چیست فردای انتخابات معلوم می‌شود. در هر دو صورت یک تکنیک است. مثال خوبی هم که زدند اخوان‌المسلمین است. بله آنها انتخابات آزاد می‌خواهند چون فکر می‌کنند اکثریت دارند. فردای روز انتخابات و پیروزی هم دیگر نمی‌گذارند کسی رای بدهد. یک بار برای همیشه. من اسمش را گذاشته‌م هر کس یک رای یک بار. این انتخابات که فایده‌ای ندارد. در همان سال 1357 که خمینی انتخابات برگزار کرد اصلا” ما‌ها را هم آزاد می‌گذاشتند می‌گفتند رژیم گذشته هم بیاید رای بدهد مسلما” قانون اساسی خمینی در رفراندوم می‌برد و در انتخابات بعدی مجلس و ریاست جمهوری هر کس خمینی می‌خواست برده بود برای اینکه اکثریت، طرفداران‌ش بودند پس موضوع مهم است.

من نمی‌خواهم بحث رفراندوم را زنده کنم. تمام شد دیگر، تا بعد از رژیم باید برگردیم به همان فرایند. موضوعی که در بحث رفراندوم تازگی داشت این بود که رفراندوم برای چه؛ نه برای تعیین شکل ظاهری حکومت، نه؛ رفراندوم براساس آنچه که حالا به آن می‌گوئیم دموکراسی لیبرال. اول اصول را باید پذیرفته تلقی کرد. پیش از رفراندوم، پیش از رای دادن پیش از اینکه مردم بگویند می‌خواهیم یا نمی‌خواهیم، مردم باید بگویند ما می‌خواهیم خودمان بر خودمان حکومت کنیم و مردم باید بگویند همه ما یک حق داریم. آن وقت بروند پای صندوق رای. آن وقت بروند پای رای برای قانون اساسی و بعد از آن ارگان‌های حکومتی به وجود آیند. پس موضوع انتخابات بسیار بسیار اهمیت دارد. خیلی بیش از تکنیک‌ش اهمیت دارد. سیر تحولی دموکراسی هم در جهان از انتخابات آزاد نبوده؛ از تغییر گفتمان بوده است، به تدریج و مرحله به مرحله رسیده است به انتخابات آزاد کنونی. تا همین قرن بیستم در بیشتر کشورها زنان حق رای نداشتند دموکراسی هم بودند. این است که فکر می‌کنم اگر آقای سیاوشی و دوستان‌شان بنشینند و اصلا قضیه را از بالاتر نگاه کنند. انتخابات آزاد جزء یک نظام سیاسی است که در آن نظام سیاسی دموکراسی لیبرال همه آن آزادی‌ها باید گنجانده شود؛ بعد از انتخابات هم باید حفظ شود پیش از انتخابات هم باید برقرار شود. پس این‌ها را باید مقدم داشت بعد تکنیک انتخابات می‌آید.

اما مثال‌های تاریخی که می‌زنند آنها هم این نکته را تاکید می‌کند. مثلا این انقلابات مخملی با انتخابات آزاد شروع نشده‌اند اینها با تغییر گفتمان در جامعه شروع شدند، مردم گفتند ما نظام کمونیستی نمی‌خواهیم، ما یک نظام دموکراتیک می‌خواهیم بعد به وسایل مختلف آن حکومت‌ها را ساقط کردند یا وادار کردند با شرایط انتخابات آزاد کنار بیاید. وسایل هم انواع و اقسام داشت. در آلمان شرقی یک روز مردم گفتند ما می‌خواهیم برویم آن طرف، و گاردهایی که از دیوار برلین نگهداری می‌کردند دستوری برای جلوگیری نداشتند. یا مردم از مرز چکسلواکی آمدند بیرون، فقط با بیرون رفتن مردم از آلمان شرقی آن رژیم ساقط شد و دیوار خراب شد و بعد انتخابات هم جزء انتخابات سراسری آلمان انجام گرفت. یک جاهائی با کودتای نظامی‌ شد. یک جاهائی با خونریزی شد. فرق می‌کند در هر حال انتخابات آزاد مرحله آخری است اول از همه مردم باید نظرشان عوض شود. اتفاقی که در ایران افتاده این است که یک، مردم نمی‌خواهند دیگر حکومت دینی داشته باشند. اعتقادات مذهبی‌شان هم صورت‌ش عوض شده است. حتی آن اعتقادات مذهبی مثل سی سال پیش نیست. دوم اینکه برای نخستین بار مردم به سرنگونی این رژیم می‌اندیشند. قبلا” مردم رها کرده بودند؛ حرف‌ها این طور بود: بالاخره یک طوری می‌شود؛ هر که این‌ها را آورده خودش می‌برد؛ هر کس یک دوره‌ای دارد؛ اینها هم می‌روند. مردم این طور نگاه می‌کردند. امروز مردم به طور فعال به آینده پس از جمهوری اسلامی ‌فکر می‌کنند. این دو تغییر، تغییر گفتمان، که اساسی است و موضوع سرنگونی این رژیم را می‌باید جدی گرفت. البته چگونگی سرنگونی بحث‌های زیادی دارد که همه را بنده با آقای سیاوشی موافق هستم.

به نظر من اولا” باید از تنوع عقاید استقبال کنیم چه در جنبش سبز، چه در راه سبز امید؛ از به اصطلاح انعطاف‌پذیر بودن این جریان استقبال کنیم. نه دنبال تحمیل یک برنامه سیاسی به این جنبش باشیم نه یک رهبری؛ برای اینکه نمی‌پذیرد. حالا خوب و بدش را کاری ندارم، زیر بار نمی‌روند. دیگر گذشته از این حرف‌ها، باید خودش شکل بگیرد اگر رهبری لازم دارد خودش شکل خواهد گرفت و در ایران البته. اگر یک برنامه سیاسی مشخصی لازم دارد خودش شکل خواهد داد. این تفاوت میان جنبش سبز، جنبش اعتراضی عمومی ‌و راه سبز امید را باید بپذیریم. راه سبز امید دنباله رو جنبش سبز است. همین طور دارد خود را تکامل می‌دهد و دارد همان کاری که آقای سیاوشی توصیه می‌کنند انجام می‌دهد یعنی مشغول مذاکره است با بخش‌هائی از این رژیم که انتقال قدرت به اصطلاح آسان‌تر شود اول‌ش هم همان است که احمدی‌نژاد را شکست بدهد، آن وقت خیلی اتفاقات خواهد افتاد. این مراحل گذار که آقای سیاوشی صحبت کردند همین است. اول یک پیروزی نمایان و مشخص برای جنبش سبز لازم است و این پیروزی کنار گذاشتن احمدی نژاد است و بس. مهم‌ترین هدف این مبارزه در این مرحله کوتاه مدت همین است که این شخص را بردارند.

مسلم است که در این رژیم 20-30 درصد از جمعیت یا سخت مذهبی است یا خریده شده و وابسته شده به اینهاست. تمام زندگی‌اش با این‌هاست.و کاری‌ش نمی‌شود کرد ولی آن‌ها مسلما” بهتر از من می‌دانند که وضع‌شان چیست؛ آینده‌شان به خطر خواهد افتاد یا نخواهد افتاد. می‌توانند یا نمی‌توانند جدا شوند و ما فعلا” آنها را نمی‌توانیم کاری کنیم. ما اگر نشان دهیم که در میدان هستیم؛ این مردم اگر رها نکنند با همه قربانی‌هائی که متاسفانه می‌دهند، درس را آن‌ها خواهند گرفت. اگر نه، اگر خیابان‌ها خلوت شوند و دوباره یاس بیاید، خوب البته فایده ندارد. ولی من فکر نمی‌کنم . از این مراحل گذشته است.

آنچه آقای سیاوشی گفتند سراسر درست است ولی فقط بخشی از بحث کلی است. آن را ما می‌گذاریم سرجای‌ش در بحث کلی. بله تمام این شرایط لازم است. این می‌آید در همان طرح کلی تغییر فرهنگ سیاسی ایران تغییر گفتمان سیاسی ایران، تغییر نظر کلی مردم به این که چگونه در این دنیا باید زندگی کنند. کشورشان چه سیستمی ‌داشته باشد همه اینها در جای خود و کوشش برای اینکه زمانی برسد در ایران که مردم بتوانند در یک انتخابات آزاد به یک قانون اساسی جدید رای بدهند. همان طور که عرض کردم انتخابات باید موضوع داشته باشد اولین موضوعی که به درد ما می‌خورد رای دادن آزادانه به یک قانون اساسی است که باز در مجلس موسسانی که رای آزادنه، مردم انتخاب کرده تدوین شده باشد. بقیه‌اش دیگر چانه زدن سیاسی است در داخل ایران که مشغول‌اند. مبارزه است در خیابان که مشغول‌اند. پشتیبانی در خارج که مشغول‌اند. این کارها را همه باید بکنیم تا کی به یک نتیجه برسد. همان طور که فرمودند هیچ تضمینی به هیچ کس نمی‌شود داد همین وضع هست. و بهترین کاری را که می‌توانیم باید انجام بدهیم . فقط یک تضمین هست: محال است حکومتی این اندازه مورد تنفر این جمعیت بزرگ ده‌ها میلیونی باشد و در اقتصاد درمانده باشد و در اداره جامعه مانده باشد و هیچ کارش پیش نرود و بماند. غیر ممکن است. باید یک جائی انسان بتواند یک کارهائی بکند فقط زدن و بستن نمی‌شود. الآن هم دیگر دنیائی نیست که بشود 3000 نفر را درخیابان به مسلسل بست. این است که من خیلی خوشبینم به آینده و وجود کسانی مثل آقای سیاوشی در بیرون ایران که امثال ایشان خوشبختانه در ایران هم پیدا شده‌اند. این تضمینی است برای اینکه ما در آینده دچار انحراف نشویم؛ دچار زیاده روی نشویم؛ دوباره جاده دیکتاتوری را به صورتی صاف نکنیم. خود ما هم نکنیم، حالا دگراندیشان بجای خود؛ خود طیف ما نکند که خیلی احتمال و ظرفیت‌ش را دارد. مواظب این مسائل باشیم و با همکاری کسانی مثل آقای سیاوشی و آقای دکتر گنج‌بخش و دوستان دیگر این کار را خواهیم توانست بکنیم. بسیار از حضورشان دوباره تشکر می‌کنم و همه دوستان هم تشکر کردند و خیلی صحبت‌های‌شان سودمند بود و موثر بود در دوستان ما.

12 فوریه 2010

بخش 5 / سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای / بررسی بیانیه 17 موسوی

بخش 5  

سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای

 

بررسی بیانیه 17 موسوی

یک مشکل اساسی را پیش از هر چیز برطرف کنیم. مشکل اساسی این است که ما می‌خواهیم از آمستردام یا واشنگتن مسئله را نگاه و حل کنیم یا از ایران؟ اگر ما برای دلخوشی خودمان کار می‌کنیم و اینکه ما چنین و چنان هستیم و آن نهایت‌ش را می‌خواهیم؛ ما اعلامیه می‌دهیم که ج.ا. را از سازمان ملل اخراج کنید، احمدی‌نژاد را بگیرید و محاکمه کنید، اینها بسیار خوب است ولی ربطی به اصل موضوع ندارد. صد تا از این اعلامیه‌ها بدهیم کمترین اثری در وضع، در آنچه در ایران می‌گذرد نخواهد داشت. آخر باید کمی ‌فکر کرد و خود را جای آدمی‌ که در آنجا هست و دارد مبارزه می‌کند گذاشت و گر نه خیلی آسان است نشستن در اینجا و هر جور حرف زدن. سی سال است گفته‌ایم مرگ بر، سرنگون باد ولی آنجا شروع کرده‌اند به حرکت. بعد از سی سال مملکت زیر و رو شده. درست است که هنوز موفق نشده است ولی وضعیت زیر و رو شده است در این کشور و این مهم است.

همان طور که آقای زاهدی گفتند این اعلامیه موسوی همان حرف‌هایی است که ما هم می‌زنیم. اصل موضوع آزادی مطبوعات، آزادی زندانیان سیاسی است. به محض اینکه مجلس کار خودش را بکند این رئیس جمهوری می‌افتد. حالا لازم نیست آقای موسوی بگوید احمدی نژاد را قبول ندارم و باید برود پی کارش. احمدی نژاد باید پاسخگو باشد و مجلس کارش را بکند. اگر انسان به مبارزه فکر کند ، نه به آنچه که ما در بیرون اسمش را مبارزه می‌گذاریم و تمام ما از بالا تا پائین کارهائی می‌کنیم که درست است و از نظر ما لازم است و کرده‌ایم و باز هم باید بکنیم ولی این‌ها در برابر آنچه در ایران می‌گذرد و واقعیت دارد چیزی نیست و به حساب نمی‌آید. ما باید نگاه کنیم ببینیم چه کاری عملی است و چه کار می‌شود کرد، نه چه کار دوست داریم بکنیم. بعد هم مسئله ایران روابط عمومی ‌نیست. این نیست که ما حرفی بزنیم که دیگران را خوش بیاید و بگویند اینها چقدر وطن پرست‌اند. مسئله این است که چه کار می‌شود با این مملکت کرد که هر روز دارد فرو می‌رود و ما مدام برای دل خودمان داریم حرف می‌زنیم. برای اینکه جلو فرو رفتن این کشور را بگیریم چکار باید کرد؟

ممکن است بگوئیم این حرف‌هایی که آقای موسوی می‌زند عملی نیست. خوب حرف‌های ما هم عملی نیست. ولی عمده این است که ببینیم حرف‌ها چقدر عوض شده. 6 ماه پیش موضوع این بود که در انتخابات تقلب شده و باید دوباره رای‌ها شمرده شود یا دوباره رای بگیرند در همان حدود بود. موسوی هم که دید جنبش دارد سبز می‌شود ترسید و گفت شال سبز و سبز آل عبا و از این مهملات. امروز می‌گوید نه تنها ما سهمی ‌نداشته‌ایم حرف‌هایی را هم که این مدت می‌زنند دارد تایید می‌کند. البته مردم همیشه یک قدم جلو‌ترند از او و باید هم باشند ولی اینکه تا این حد دنبال اینها می‌رود بسیار مهم است. این طرف را باید دید. جنبش شروع کرده که حرف‌ش را فعلا” در زمینه گفتمان بر کرسی بنشاند. ملی مذهبی، در چهارچوب شرع و اسلام در حکومت، این‌ها تمام شده است. مسئله آزادی، دموکراسی و حقوق‌بشر است ولی اینکه این را چگونه بیان کنند معلوم است ما خیلی بهتر از موسوی می‌توانیم. اگر ما در ایران می‌بودیم هم می‌توانستیم؟ شما هرکدام در ایران بودید کنج زندان می‌افتادید. این حرف‌ها را هم نمی‌زدید کنج زندان بودید. فایده‌اش چه بود؟ آیا می‌خواهید موسوی و کروبی را بگیرند بیندازند زندان بعد بگوئیم این‌ها شهید شدند؟ یا اینکه بهتر است فعلا” به زندان نیفتند و کارهای‌شان را بکنند؟

اگر در چهارچوب امکانات و برطرف کردن وضعی که در این کشور پیش آمده و برای عوض کردن این رژیم داریم فعالیت می‌کنیم باید قدم به قدم برویم. باید اجازه بدهیم راه سبز امید با راه حل‌های سیاسی برود جلو. اگر می‌خواهیم دل‌‌مان خوش باشد و حرف‌های قشنگ بزنیم آن امر دیگری است. این اطرافیان ما، ما را محدود می‌کنند. من می‌بینم بعضی از دوستان حرف‌های‌شان زیر فشار اطرافیان است. اگر این حرف‌ها را نزنند اطرافیان‌شان می‌گویند شما می‌خواهید با ج.ا. همکاری کنید. ول کنید این دور و بری‌ها را. این‌ها 30 سال حرف‌های نامربوط زده‌اند. نگاه کنید راه درست و عملی چیست و راه عملی همین است.

شش ماه پیش نوشتیم حفظ نظام گزینه‌ای واقع‌گرایانه است. نه اینکه حفظ نظام برای ما واقعگرایانه است. ما بیرونیم و خیلی چیزها می‌توانیم بگوئیم. برای موسوی نام و کروبی نام الآن حفظ نظام مهم است. منتهی از این راه. هر کدام این پنج درخواست موسوی اگر اجرا شود آیا این رژیم به صورت کنونی خواهد ماند؟ آیا اگر زندانیان سیاسی را آزاد کنند این بزرگ‌ترین شکست برای خامنه‌ای و احمدی نژاد نخواهد بود؟ اگر مطبوعات آزاد بشود چیزی برای این رژیم خواهد ماند؟ این‌ها را باید در نظر گرفت.

در اصل 27 قانون اساسی گفته است با اسلام نباید منافات داشته باشد. به قول یکی از دوستان با کدام تعبیر اسلام؟ این پرسش خیلی مبهمی ‌است و اشکال ندارد که فعلا” اصل 27 را بچسبیم. چه اشکال دارد آن جاهائی که صریحا” با اسلام مخالف نیست رعایت کنند. آنچه که در زمینه عملی سیاست در آن اصل گنجیده بسیار هم خوب است اگر اجرا شود. این را که بیانیه عملی نیست باید گذاشت کنار. هیچ چیزی فعلا”عملی نیست. باید عملی‌اش کرد. اول باید آن حرف را زد تا بعدا عملی بشود و حرف را زده‌اند و تا این جا اشکال ندارد. اینکه موسوی احمدی‌نژاد را به رسمیت شناخته، نه، به رسمیت نشناخته است، او از انتخابات رد شده برای اینکه انتخابات الان دیگر مسئله نیست. الان نمی‌شود گفت دوباره رای بگیرید و رای را بشمرید. موضوع منتفی شده و تحمیل کرده‌اند و تمام شده. اما راه‌هائی نشان داده که حکومت احمدی‌نژاد را به زانو در بیاورد. حالا حرف عملی هست یا نیست بحث دیگری است ولی اقلا” اینها گفته شده. ما همیشه روی تغییر گفتمان تکیه کرده‌ایم. برای چه این کار را کرده‌ایم؟ برای اینکه تا گفتمان درست نشود عمل سیاسی درست نخواهد شد. خوب، این گفتمان دارد عوض می‌شود. این است که وارد جزئیات نمی‌شویم. بهتر است دوستان فکر کنند از کجا ما باید صحبت کنیم و از کجا باید به قضایا نگاه کنیم. این همه به رخ هم نکشیم که فلان کس چه اعلامیه قشنگی داده است. فایده این اعلامیه‌ها که خیلی‌هاش عملی نیست و در داخل هم بازتاب ندارد چیست؟ اما آن حرف‌هائی که موسوی می‌زند از درون نظام را تکان داده است. یک عده نشسته‌اند که بالاخره چه کنیم؟ دائم مردم را بکشیم، بزنیم؟ این آخرش به کجا می‌رسد؟ الان زورشان می‌رسد می‌زنند می‌کشند ولی موسوی دارد راه نشان می‌دهد برای آنها که عاقل‌ترند و برای آنها که آن سود مستقیم را در وضع کنونی ندارند و خیلی‌ها هستند در داخل رژیم اسلامی. آنچه موسوی دارد می‌کند نشان دادن راه‌هائی به آنهاست که بگوید از ان راه می‌توان این مسئله را حل کرد.

ما باید در این شرایط امیدوار باشیم این‌ها عملی شود. برای اینکه این سو و آن سوی آن چه موسوی پیشنهاد می‌کند چی است؟ یا انفجار است و در آن صورت آیا چیزی از ایران باقی خواهد ماند؟ به هیچ وجه. یا ادامه وضع موجود است. آن قدر مردم را سرکوب می‌کنند آنقدر آدم می‌کشند تا مردم مدت‌ها ساکت شوند و این‌ها کارشان را بکنند. کسانی هم که در داخل این حکومت ممکن است بر ضد احمدی‌نژاد و بسیج بخواهند کاری کنند آنها هم برکنار و خلع عمامه می‌شوند. در برابر این سه راه حل، معلوم است که باید راه حل موسوی را تقویت کرد و هیچ انحرافی هم در آن نیست برای اینکه موسوی در این 6 ماهه نشان داده است چه اندازه عوض شده و مردم وادارش کرده‌اند عوض بشود. یا ممکن است عده دیگری بیایند. چون صحبت‌ها وقتی عوض می‌شود یا آدم‌ها تغییر می‌کنند یا به کنار خواهند رفت و هیچ کدام برای ما اشکالی ندارد.

اما درباره آقای سحابی صرفنظر از عادت ملی‌ها و ملی‌مذهبی‌ها که از روبرو شدن با واقعیت‌های تاریخ می‌گربزند منظورش این است که حالا مثل سال 42 نیست که حکومت شورش را بتواند سرکوب کند. البته او می‌گوید مردم، ولی آن موقع یک مشت اوباش حزب اللهی بودند که موفق نشدند. نگفته که شورش آن سال خمینی آزادی خواهانه بوده است. ولی نامه سحابی از یک نگرانی که همه باید داشته باشیم سخن می‌گوید که ـ البته هرکس به صورتی این نگرانی را دارد ـ نگرانی این است که با بالا گرفتن وحشی‌گری و خشونت حکومت این جنبش ممکن است به طرف خشونت برود و شعار می‌کشم می‌‌کشم آنکه برادرم کشت شعارش بشود. الان نه 1342 است نه 1357. ایران بسیار شکننده شده است و اگر کار به آنجا‌ها بکشد معلوم نیست چه بلایی سر این ملت و این کشور بیاید. سحابی هم نگران این موضوع است و ما هم نگرانیم. ما ترجیح می‌دهیم این جنبش خشونت آمیز نشود برای اینکه از نظر نظامی ‌نمی‌تواند از پس حکومت برآید. از نظر سیاسی هنوز به اندازه کاقی قوی نشده است و از نظر اخلاقی شکست خواهد خورد زیرا تمام زور این جنبش این است که ببینید ما مثل آدم رفتار می‌کنیم و آن‌ها مثل حیوان. این‌ها ملاحظات عملی است ولی ملاحظات اصلی این است که جنبش سبز نباید خود را شبیه حکومت کند به هیچ وجه. نامه سحابی نامه بدی نیست.

بحث سرنگونی را بارها کرده‌ایم ولی حالا باز اشاره‌ای می‌کنیم. ما وقت نداریم، بسیار خوب ما وقت نداریم، چکار می‌توانیم بکنیم؟ مثلا” اگر بگوئیم ما وقت نداریم و فردا باید عوض بشود، اتفاقی می‌افتد؟ بهتر است دوستان خودشان را کمی ‌از این فضا بیرون ببرند و فکر کنند در ایران چه کاری ممکن است انجام داد. چکار دوست داریم را بگذاریم کنار. به چکار ممکن است بچسبیم. ــ برای عمل می‌گویم. برای حرف همه چیز آزاد است هر چه می‌خواهید بفرمائید. اینکه کشته می‌دهیم، بله داریم کشته می‌دهیم ولی برای جلوگیری از کشتگان بیشتر چکار می‌شود کرد؟ فردا این رژیم باید برود، بله. اگر نرفت چکار می‌خواهید بکنید؟ زورتان هم که نمی‌رسد به این رژیم، فقط حرف‌ش را زده‌اید. این است که اجازه بدهید کسی که آن جاست و دارد از امکانات موجود استفاده می‌کند و زیر فشار است و هر روز ممکن است بکشندش، بگذارید کارش را بکند. چه بی خود انتقادات مفت بکنیم؟ نمی‌گویم باید موسوی را حلوا حلوا کنیم ولی آخر انسان باید خودش را بگذارد جای مردم. بنده نوعی اگر در ایران بودم چکار می‌کردم؟ شعار سرنگونی می‌دادم؟ خوب فرداش نبودم. فقط یک اسمی ‌از من می‌ماند که این گفت سرنگون باد. آنهم نمی‌ماند چون در آن سر و صدا منتفی می‌شد. این است که نگاه به واقعیات بکنید. قدم به قدم هم نمی‌خواهیم برویم؟ او دارد قدم به قدم می‌رود و چاره‌ای ندارد جز این هم نخواهد رفت و هرچه هم من و شما بگوییم سه پله برو یا شش پله یکی برو، او قدم به قدم می‌رود چون بیشتر از آن نمی‌تواند برود. شما سه پله یکی می‌خواهید؟ بفرمائید شش پله یکی بروید. حرف زدن مفت خیلی آسان است ولی کاری باید کرد که بشود.

این اوضاع اگر بهم بریزد نوبت به درس خوانده‌ها نمی‌رسد. اگر این اوضاع بهم بریزد بدترین عناصر این جامعه اختیار را در درست خواهند گرفت. مسلح‌ترین و تروریست‌ترین و نادرست‌ترین آدم‌ها حکومت خواهند کرد. از اینها هم بدتر. وقتی همه چیز بر هم بریزد اولین کسانی که ساکت می‌شوند و توسری می‌خورند تحصیل کرده‌ها هستند ولی چاقو‌کش‌ها و مسلسل بدست‌ها حکومت خواهند کرد. سربازانی که از این طرف و آن طرف وارد ایران می‌شوند به اسم گروه‌های قومی ‌حکومت خواهند کرد. اسلحه‌ای که در کشور پخش می‌شود حکومت خواهد کرد نه حرف حساب بنده و شما. اینها را درنظر بگیرید.

14 مارس 2010

بخش 5 / سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای / نگاه کلی به تحولات جنبش سبز

بخش 5  

سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای

 

نگاه کلی به تحولات جنبش سبز

آقای آجرلو آگاهانه صحبت کردند از این جهت که ما از آن طرف قضیه کمتر صحبت کرده‌ایم. درست است که ما جریانات اجتماعی را می‌بینیم ولی به هر حال حکومتی هم هست و آنها هم فکرهایی می‌کنند و ما کمتر از این مطالب اطلاع داریم. آن نکته‌هایی که آقای رحیمی‌ گفتند درست است و ما آن نکته‌ها را قبول داریم و عنوان می‌کنیم ولی این بحثی که پیش آمد بسیار آگاهی بخش بود. اینکه گفتند نباید از آرمان‌هایمان صرفنظر کنیم، از پرچم صرفنظر کنیم، با حزب کمونیست کارگری نباید همراهی کنیم کاملا” درست است. ما هیچ وقت چنین کاری نکرده‌ایم. اگر همراهی هم با حزب کمونیست کارگری شده برخلاف آرمان‌ها و ایده‌های حزب نبوده است ولی هیچ لازم نیست برای اینکه با آن‌ها یکی نشویم از راه خودمان منحرف شویم.

دوستان رویهم رفته دو طرز فکر دارند. یک دسته خیلی سخت به قضیه نگاه می‌کنند. اصلا” خودی و غیرخودی هستند. این طبیعی است برای اینکه در محیط‌های خودشان با این جور افراد برخورد می‌کنند و موضع می‌گیرند. دسته دیگر خیلی بازتر فکر می‌کنند. همه ما بهتر است بازتر فکر کنیم. آقای اجرلو زیاد زیر تاثیر فضاهای اطراف خود قرار دارند ولی همه جا این طور نیست. همه جا نیامده‌اند بگویند ما تنها نماینده هستیم و هیچ کس را راه نمی‌دهیم. در ‌هایدلبرگ طرفداران جنبش سبز که سراسر از چپ بودند از ما برای سخنرانی دعوت کردند. بسته به محل و موقعیت است. اکثریت فعالان جنبش سبز با ما مخالف‌اند. جمهوری‌خواه‌اند ولی همه جا نمی‌گویند کسی حق ندارد بیاید در این جنبش و فقط ما هستیم. بسته به آدم‌هاست و ایرانیان در سراسر دنیا یکسان فکر نمی‌کنند و کلی نمی‌شود قضاوت کرد. ما روش‌مان این است که می‌گوئیم این جنبش لطف‌ش به این است که متعلق به عده و گروه و رهبری نیست. آقای موسوی در اعلامیه‌ای جمله خوبی گفته که زیبائی جنبش سبز در آن است که شرکت کنندگان‌ش اختلافات خود را کنار نگذاشته‌اند، به رسمیت شناخته‌اند. بسیار بسیار حرف درستی است. حرف ما نیز همین است. حالا تا ما این را گفتیم نگویند طرفدار موسوی شدیم ولی حقیقتا” حرف حسابی است. حزب ما هم از اول همین را گفته است. اختلاف سر جای‌ش محفوظ ولی می‌توان بر یک اصولی توافق کرد و جنبش سبز در برگیرنده آن اصول است. زیبائی جنبش سبز این است که این حرف‌هائی که 20 سال است به هر زحمت زده شده اکنون آشکارا بیان می‌کند و دنبال‌ش می‌رود و ما هم طبیعی است دنبال‌ش می‌رویم.

راجع به پرچم ایران و پرچم حزب، آوردن پرچم حزب در تظاهراتی که دیگران در آن شرکت دارند درست نیست. ولی پرچم ایران را همیشه اصرار داشته‌ایم که باید ببریم. آقای آجرلو درست می‌گویند. بی پرچم ایران، جمعیت ایرانی مگر صدای‌ش شنیده شود معلوم نیست طرفدار کیست. پرچم شیر و خورشید توی چشم ج.ا. می‌رود و روز بروز هم طرفداران‌ش زیادتر می‌شود. درباره شعارها، بله شعارها تندتر شده است بگذارید تندتر هم بشود و هیچ مانعی ندارد. از اول‌ش هم ما نمی‌خواستیم شعارهائی تندتر از ایران بدهیم و آنها را به زحمت بیندازیم ولی وقتی خود آنها حاضرند جلوتر بروند ما دیگر از طرف آنها احتیاط نمی‌کنیم. اینکه مردم می‌خواستند از روز اول این رژیم را عوض کنند معلوم نیست ولی اینکه جنبش اعتراضی بوده نه فقط به انتخابات بلکه به وضع کشور، دراین شکی نیست. حالا کار به جائی رسیده است که می‌خواهند این رژیم برود و هیچ مسئله ای نیست از لحاظ ما.

راجع به 18 تیر آقای آجرلو حق داشتند. 18 تیر مقدمه این جنبش است برای اینکه اولین جنبشی بود که جنبه سیاسی پیدا کرد، یعنی بر ضد رژیم شد. دانشجویان ستون فقرات جنبش سبزند و جوانان بطور کلی، تا حدی درست است ولی اینکه فقط آنها باشند یا هستند معنی ندارد برای اینکه حق دیگران را که در این جنبش هستند زیر پا می‌گذارد و ما باید این جنبش را در جامعه تعمیم دهیم. فقط جوان و دانشجو کافی نیست برای پیروزی این جنبش.

به نظر می‌رسد آقای رحیمی ‌کمی‌تند رفتند. آقای آجرلو درست است اشتباهی کرده‌اند و در مجلس سخنرانی استکهلم اشتباهی روی داده ولی آقای آجرلو جوان‌اند و اول کار سیاسی‌شان است. تغییر می‌کنند و تغییر کرده‌اند و بیشتر از این‌ها خواهند کرد. سخنرانی‌شان هم در صورت جلسه خواهد امد و بدین صورت ما به همه نشان خواهیم داد اگر اشتباهی شد این اشتباه برطرف خواهد شد و اشتباه اصولی نیست. بله یک عصبانیتی پیش آمده واکنشی نشان داده شده. تمام شد رفت. این ناهنجاری‌ها پیش می‌آید. ما در آغاز کار فهمیدن دموکراسی هستیم چه رسد به خودش، همه ما.

اما صحبت آقای قطبی که گنجی را محاکمه می‌کنیم آخر بابت چه محاکمه می‌کنیم؟ انقلاب که شده ایشان 19 سال‌ش بوده است. 19 ساله همه اشتباهات دنیا را می‌تواند بکند. محاکمه کردن هر کسی که در انقلاب بوده آیا معنی دارد؟ یک ملت را که نمی‌شود محاکمه کرد. ما یک اقلیتی بودیم که مخالف انقلاب بودیم. همه طرفدار انقلاب بودند. نظرشان بود و اشخاص حق دارند هر نظری داشته باشند. این بحث محاکمه را بگذارید کنار. فقط جنایتکار، مجرم، آن که به موجب قانون مجرم است باید دادرسی شود. او را هم گفته‌ایم پس از محکومیت رها می‌کنیم. ولی کسی که در انقلاب شرکت کرده به چه مناسبت محاکمه‌اش کنیم؟ این روحیه را بگذاریم کنار. این حرف‌ها برای دفاع از خودمان است که می‌خواهیم جناح راست خودمان را نگهداریم و از آن طرف زیر حمله نباشیم. ولی بگذارید حمله کنند. ما کسی را بابت انقلاب محاکمه نمی‌کنیم. ما گفته‌ایم و در حزب هنوز کسی مخالفت نکرده که تا همین 16 آذر هیچ کس را سزاوار کیفر نمی‌دانیم، اگر کسی دیگری را کشته فرق می‌کند ولی کسی که رفته جلوی مردم را گرفته کاری‌ش نداریم. ما باید با روحیه خلع سلاح کردن نیروهای این رژیم جلو برویم نه اینکه این‌ها را جلوی خودمان قرار دهیم و بگویند ما چاره‌ای نداریم. برای زنده ماندن باید بکشیم. این از لحاظ تاکتیکی هم غلط است. از لحاظ اصولی که صد در صد غلط است. تا کی در این کشور یک عده، عده دیگر را به هر عنوان مجازات کنند؟

بعد هم خود این آقای گنجی، شما فراموش می‌کنید این آقای گنجی در بحبوحه قدرت رفسنجانی که داشتند آدم می‌کشتند؛ 90 نفر را در بیرون کشتند و صد‌ها نفر را در درون کشتند او آن کتاب‌ها را نوشت و رسوا کرد آنها را. مجبور کرد اعتراف کنند که ساواماشان این قتل‌ها را مرتکب شده. بعد به زندان افتاد 5 سال، بعد اعتصاب غذا و داشت می‌مرد بالاخره آمد بیرون. حالا هم دارد مبارزه می‌کند هیچ جا هم نگفته من رهبر جنبش سبز هستم. ما الان یک مبارزه‌ای داریم بر ضد این رژیم برای آوردن دموکراسی‌لیبرال به ایران. در این راستا فکر کنیم. اصلا” تمام حرف‌ها به کنار. ما می‌خواهیم در آن مملکت روحیه دموکراسی لیبرال برقرار شود یعنی بیشتر این حرف‌هائی که ما می‌زنیم نشود. ببینیم آن جا چه خبر است مردم چه ‌خواست‌های درستی دارند و آن کارها را بکنیم.

30 دسامبر 2010

بخش 5 / سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای / تاثیر رادیکال شدن شعارها بر جنبش سبز

بخش 5  

سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای

 

تاثیر رادیکال شدن شعارها بر جنبش سبز

از تعداد شعارها شروع می‌کنیم که آیا مضر است شعارها زیاد باشد. باید برگشت به حرف آخر آقای رحیمی‌ که واقعا” فرقی نمی‌کند. هر کدام این شعارها در خودش عوامل دست کم ضعیف شدن این رژیم را دارد. کار را به جائی رسانده‌اند که اگر کمترین امتیازی بدهند اسباب دردسر می‌شود به همین دلیل است که این قدر شدید واکنش نشان می‌دهند یعنی میانه روی در کار نیست. در این رژیم همه جا سخت گرفته‌اند. هیچ کوتاه نیامده‌اند حالا فکر می‌کنند هر جا کوتاه بیایند تعبیر به ضعف می‌شود و مردم بیشتر می‌خواهند که احتمالا” همان طور خواهد بود. راجع به شعارهای رادیکال و رادیکال شدن شعارها، واقعا” نمی‌شود تعریف کرد شعار رادیکال یعنی چه و چه جوری می‌شود تا به جائی رفت که رادیکال نباشد و جاهایی رادیکال باشد. پنج ماه پیش فرض می‌شد که اگر بگویند مرگ بر خامنه‌ای و مرگ بر دیکتاتور این رادیکال است ولی حالا این پیش پا افتاده است. این تمایز که آقای جهان‌بیگلو قائل شده‌اند درست است. بین رادیکال و خشونت‌آمیز باید فرق گذاشت. رادیکال در واقع نداریم. شما وقتی خواستید طرحی را پیش بکشید که با منافع یک رژیمی ‌منافات دارد رادیکال است. اگر وضع عادی در ایران برقرار بود خوب، می‌گفتند نان گران است ارزان کنید و ارزان می‌کردند و این به سیاست‌های رژیم کاری نداشت. ولی حالا ممکن است نان بشود 1000 تومان و آن وقت یک مشکل بزرگ سیاسی خواهد بود و با موجودیت رژیم بستگی پیدا می‌کند ولی نمی‌شود گفت اگر نان بخواهید رادیکال است. این است که اصلا” سخت‌گیری در این مسائل و موشکافی لازم نیست. این جنبش دارد پیش می‌رود و شعارهای‌‌ش را پیدا می‌کند. بسیاری از این شعارهائی که آقای یوسف نژاد خواندند کجای‌ش رادیکال است؟ همین شعارهاست که به نظر مردم رسیده است و در این موقع اینها لازم است و هیچ لازم نیست ما از اینجا و با کسانی در بیرون ایران بگوئیم این شعار را بدهید و آن شعار را ندهید. خاصیت این جنبش همین است که با روز پیش می‌رود و مردم نگاه می‌کنند الان چه می‌شود گفت و چه باید گفت و چی مشکل اساسی است. بعد از 16 آذر معلوم می‌شود که شعارها چه بوده است و واکنش‌ها چه بوده. بعدا” تظاهرات دیگری در پیش خواهد بود و آنها شعارهای خود را خواهند داشت. زیاد اگر راجع به این مسائل سختگیری کنیم اصلا” مشکلی را که وجود ندارد به وجود می‌آوریم.

همان‌طور که اشاره شد این یک جنبش اعتراضی است که خواست‌های معین نیز دارد. جنبش اعتراضی هم مرزی ندارد و مردم به همه چیز اعتراض دارند و حق هم دارند و باید بروند اعتراض‌شان را به هر صورت که می‌توانند و با هر عبارتی که می‌توانند بیان کنند. بعد هم فرض کنید جنبش به جایی رسید که شعارهای رادیکال داد چکار می‌شود کرد؟ می‌شود به مردم گفت شعار ندهید؟ می‌دهند. حداکثر کاری که می‌شود همین بحث‌هاست و راهنمایی در داخل و اگر هم لازم بود از بیرون موقعیت را تشریح کردن تا خود مردم تصمیم بگیرند. مبارزه با مجازات اعدام بسیار خوب است ولی همان‌طور که آقای رحیمی ‌اشاره فرمودند کافی نیست و فقط یک گوشه کار است. مردم یا سران نمی‌توانند فقط بگویند با اعدام مخالفیم. مسائل زیادی هست که یکی‌ش اعدام است با این وصف پیشنهاد خوبی است. ولی به اینها تمام نمی‌شود. اینکه آقای آجرلو گفتند کلا” درست است. ما در بیرون ممنوعیت‌ها و محدودیت‌های ایران را نداریم و در ایران ممکن است مرگ بر این و آن گفتن اسباب زحمت ‌کسانی بشود یا آنها را بترساند. ولی در بیرون کسی از این محدودیت‌ها ندارد. چه اشکالی دارد ما در بیرون بگوئیم مرگ بر جمهوری اسلامی. ولی مرگ به افراد نباید گفت. چون ما اصلا” با مرگ و اعدام و کشتن مخالفیم ولی بر یک رژیم می‌شود مرگ گفت. رژیم باید بمیرد و لازم نیست در جریان مردن کشتار صورت گیرد و این دو با هم فرق دارند. هیچ لازم نیست درست مانند مردم در ایران رفتار کنیم چون ما آزادیم و آنها هم اگر آزاد بودند مثل ما در بیرون رفتار می‌کردند. این است که اجازه دهید در بیرون حرف‌هایی که مردم در درون نمی‌توانند بزنند گفته شود و گوش‌ها عادت کند که داستان اصلی مخالفت از ریشه با این رژیم است.

یک مطلب هیچ وقت از یادمان نرود که میان راه سبز امید و جنبش سبز باید تفاوت گذاشت. بسیاری از حرف‌هایی که جنبه توصیه دارد و می‌گوئیم در واقع خطاب به راه سبز امید است نه جنبش سبز. یعنی فکر می‌کنیم که راه سبز امید باید پیش از تظاهر کنندگان خیابانی که توده‌های بزرگی هستند نگران حفظ خودش باشد چون فعلا” به هر حال نیرویی هستند و بهتر است با هم باشند و به هم کمک کنند. اگر قرار است ائتلافی در درون رژیم پیدا شود بر ضد احمدی‌نژاد که باید آماج اول باشد، آنها می‌توانند. کسانی که در خیابان تظاهرات می‌کنند طرف ائتلاف نخواهند بود. در نتیجه بیشتر این توصیه‌ها مربوط است به راه سبز امید و ربطی به جنبش سبز ندارد. همان طور که ما نسبت به جنبش سبز آزاد‌تریم آنها هم نسبت به راه سبز امید آزاد‌ترند و می‌توانند حرف‌هایی بزنند و چون جنبش سبز سازمان یافته نیست، در یک خیابان ممکن است یک شعار بدهند و در دیگری شعاری دیگر. مردم آزادند هر حرفی دل‌شان بخواهد می‌گویند. ولی دارند مسئولانه عمل می‌کنند. اگر می‌گوئیم شما نه عقب بیفتید از مردم و نه آنقدر تاخت و تاز کنید که دستگیر شوید ـ و خودشان هم متوجه هستند ـ از این بابت است که ما لازم می‌دانیم که اجزاء این جنبش همه حفظ شوند و الا هیچ مناسبات خاصی با راه سبز امید نداریم. این‌ها که می‌گویند یادتان می‌آید موسوی قصاب بود و این حرف‌ها، مطرح نیست. با این روش هر کس دیگری را به بهانه‌ای حذف می‌کند و کسی دیگر باقی نمی‌ماند. با چه نیروئی می‌خواهند به مبارزه جمهوری‌اسلامی‌ بروند، هر گروه فقط خودش؟

اما اینکه جنبش از آغاز همه خواست‌های‌‌ش را مطرح کند و یا قدم به قدم پیش برود این را اجازه بدهید خودشان تشخیص بدهند که تا کجا می‌توانند بروند. آنها الان نمی‌توانند تا آخر بروند و حرف آخر را اول بزنند. لازم هم نیست. نگاه آقای رحیمی ‌در سخنرانی‌شان نگاه عملی است، این است که چکار کنیم این جنبش قدم به قدم جلو برود. بعضی دوستان ممکن است نگاه به اصطلاح رادیکال داشته باشند. یعنی بگویند ما آخرش را بگیریم برویم جلو. عملی نیست چنین کاری. در بیرون می‌توان این کار را کرد ولی در داخل عملی نیست.

لازم است باز یک نگاه کلی بر این موقعیتی که پیش آمده بیندازیم. حقیقت این است که بعد از سی سال که حتا در 18تیر هم این اتفاق نیفتاد، بعد از سی سال ظاهرا” به ناگهان، دیدیم که جنبشی مردمی ‌که ما صد در صد موافق‌ش هستیم برای اینکه گفتمان‌ش را قبول داریم و طرز کارش را هم تا حالا قبول داشته‌ایم پیدا شده است و ما باید چکار کنیم؟ احساسی که در این مدت پس از خواندن هرچه که رسیده دست داده این است که در سوی جمهوری خواهان اصرار دارند که این جنبش رهبری پیدا کند. شعار جمهوری ایرانی هم بسیار به آنها دلگرمی‌ داده است. این گرایش را در این‌ها می‌بینیم. اما طرفداران پادشاهی؟ از ما صرف نظر کنید که هیچ رهبری را قبول نداریم ولی واکنش طرفداران پادشاهی در برابر این رویداد آمیخته‌ای است از ناگزیری و ناراحتی، و کم کم حسادت؛ اندک اندک رفتن به طرف مخالفت از طریق کوبیدن سران جنبش. چون خود جنبش را نمی‌شود کوبید ولی سران‌ش را به سبب سوابق آنها می‌کوبند که یا رهبری مورد نظر خود را جای آنها بگذارند یا اگر نشد آهسته آهسته خود این جنبش را تخطئه کنند. این تخطئه کردن را در نوشته‌های پاره‌ای از سلطنت‌طلبان می‌بینیم. در آن طرف، جمهوری خواهان که می‌خواهند این جنبش رهبری داشته باشد علت‌‌ش خیلی روشن است می‌خواهند اداره این جنبش در دست خودشان باشد. حتا آنها که زیاد دست‌شان در جیب و دامن رژیم هم نیست. خیلی از اصلاح‌طلبان داخل ایران یا بیرون ایران میل دارند اختیار این جنبش دست همین گرایش‌های ملی مذهبی، اصلاح‌طلب، معتدل و متحدان قدیمی‌ خودشان باشد.

اما این طرف آهسته آهسته احساس خطر می‌کند که اتفاقی دارد می‌افتد که ما هیچ جایی در آن نداریم و نمی‌شود به راحتی با آن مبارزه کرد چون مردمی ‌است. پس باید سران را کوبید تا جا برای رهبر ما باز شود و برای‌شان مهم نیست که خود جنبش هم از اعتبار بیفتد. ما چنین وضعی را داریم می‌بینیم. وظیفه ما چیست؟ این است که جلوی هر دو گرایش بایستیم. با کوشش برای افتادن رهبری این جنبش به دست هر کسی حتا طرف خودمان مخالفت کنیم. بگذاریم جنبش حالت مردمی‌ و خودجوش خود را حفظ کند. قدرت‌ش در این است. و به هیچ وجه هم احساس حسادت و ناراحتی نکنیم و نه بترسیم از آن و نه بهانه جویی کنیم برای اینکه بکوبیم‌ش. باید نگاه وسیعی داشته باشیم که این مبارزه پیش برود. آینده ایران در گرو چنین مبارزاتی است. در گرو به وجود آمدن چنین روحیه‌ای است در مردم. حالا اگر با ما موافق نیست، منافع ما را به خطر می‌اندازد این گرفتاری ماست نه جنبش. ما نباید به دلیل ملاحظاتی که خودمان داریم با چنین جریانی مخالفت کنیم.

یک ملاحظه عمومی ‌هم هست. نفع شخصی و سیاسی همه ما چه به عنوان عضو حزب مشروطه ایران یا طرفدار جمهوری در این است که پای ما به ایران باز شود، اگر در بیرون ایران هسیتم؛ و زبان ما در ایران باز باشد اگر در درون ایران هستیم. این جنبش دارد این دو کار را می‌کند. اگر موفق شود هم پای همه بیرونیان به ایران خواهد رسید هم زبان همه ایرانیان باز خواهد شد. این است که به نفع ما و هر ایرانی است. به این دلیل دوستان توجه داشته باشند. همصدا با هیچ کدام از این گرایش‌ها نباید شد. هیچ‌کدام از این‌ها را ما نمی‌توانیم بپذیریم. قدرت ما این است که خودمان را از این‌ها دور نگهداریم و از مردم فاصله نگیریم.

از اینجاست که می‌رسم به بحث آخر در مورد پادشاهی. وقتی می‌گوئیم پادشاهی همه چیز است این را برای خودمان روشن کنیم. در منشور حزب و قطعنامه مربوط به تغیین نظام سیاسی ایران پس از جمهوری‌اسلام و قطعنامه‌های پیوست آن، دو موضوع هست که به رای گذاشتنی نیست. یکی تمامیت و استقلال ایران است که از همه چیز بالاتر است یعنی از پادشاهی هم بالاتر است. یکی هم قانون اساسی که به رفراندم گذاشته خواهد شد پیشاپیش می‌باید در چهارچوب دموکراسی‌لیبرال باشد. موادش از جمله پادشاهی یا جمهوری قابل بحث است و موضوع رفراندم، اما از چهارچوب لیبرال‌دموکراسی نباید بیرون برود. حالا اگر کسی بگوید پادشاهی یعنی تمامیت ارضی و استقلال ایران و دموکراسی‌لیبرال، این طور نیست برای اینکه خیلی احتمال دارد پادشاهی جلوی هر یک از اینها بایستد. الان نایستاده ولی احتمال آن هست. ممکن است بروند بگویند الان وقت‌‌ش است این امتیاز را مثلا در مورد فدرالیسم به گروه‌هائی بدهیم تا جلب شوند. ممکن است وسوسه شوند. یا فردا بگویند دمکراسی به درد این مردم نمی‌خورد.

برای روشن‌تر شدن موضوع برای خودمان باید این پرسش فرضی را بکنیم: اگر ما با این انتخاب روبرو شویم که یا ایران یکپارچه و مستقل یا پادشاهی، کدام را می‌خواهیم؟ اگر ناچار به انتخاب یکی از این‌ها شدید کدام را ترجیح می‌دهید؟ یا بگویند دموکراسی و اعلامیه جهانی حقوق‌بشر یا پادشاهی ــ از جمهوری خواه هم این سئوال را بکنند، فرقی ندارد، پاسخ‌ش چیست؟ امید است این آخرین بحث ما باشد در این مورد. منشور تصمیم خود را گرفته است. می‌گوید استقلال و یکپارچگی ایران از همه یعنی از شکل حکومت هم مهم‌تر است. من به شما اعتراف می‌کنم که از دموکراسی و حقوق‌بشر هم برای من مهم‌تر است. اول سعی می‌کنیم ایران یکپارچه بماند تا بعد اصلا” بتوانیم راجع به دموکراسی در ایران صحبت کنیم. همین طور اعلامیه جهانی حقوق‌بشر. هر کسی باید این سئوال را از خودش بکند ــ کدام یک از اینها مهم‌تر است: پادشاهی و جمهوری، یا ایران و دمکراسی و حقوق‌بشر؟

6 دسامبر 2009

بخش 5 / سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای / موضع ما در مورد پادشاهی

بخش 5  

سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای

 

موضع ما در مورد پادشاهی

مسئله اصلی در مقاله آقای کشگر این است که پادشاهی در صورت لیبرال دموکرات آن با جانشینی وارث جور در نمی‌آید. این مشکل ایشان نیست مشکل هزاران نفر است و تقصیری هم ندارند. تمام این مسائل برای ما جدید است. همین بحث‌هایی که امشب راجع به حق و وراثت شد نشان می‌دهد ما باید مفهوم واقعی آنها را پیدا کنیم. آقای یوسف‌نژاد در اثر خواندن این مقاله به فکر افتاده‌اند و موضوع بسیار جالبی را امشب مطرح کردند. خوب شد که این مقاله نوشته شد که ما راجع به این مسائل شروع کردیم فکر کردن و جواب‌های‌ش را پیدا کردیم. مسئله این است: مخالفان پادشاهی بعد از 25-30 سال که مدام می‌گفتند پادشاهی یعنی دیکتاتوری (ما ثابت کردیم پادشاهی مهم نیست و جمهوری مهم نیست و ماهیت نظام مهم است. خیلی هم کار خوب و لازمی ‌بود) حالا به اینجا رسیده‌اند که پادشاهی موروثی با حقوق بشر سازگار نیست و به چه مناسبت یک نفر چنین حقی داشته باشد. ما جوابی دادیم که بعد از خواندن این مقاله بود و من خودم هم به این فکر نمی‌کردم. آقای موبدی هم اول این کار کردند و من قضیه را توسعه دادم که امتیاز با حق فرق دارد. پادشاهی یک امتیاز است که داده می‌شود و حق نیست یعنی جزء حقوق‌بشر نیست که نشود از کسی گرفت. امتیازی است داده می‌شود و همیشه هم می‌شود پس گرفت. هر چه را که بشود پس گرفت اشکالی ندارد. این پاسخ آقای یوسف‌نژاد است که چرا قاضی یا رئیس جمهور به آن صورت است. حق دارند تعیین نکنند، حق دارند پس بگیرند، حق دارند یکی دیگر را برگمارند. پس دیگر اشکالی ندارد. اگر مردم خودشان یا مستقیما” یا توسط نمایندگان‌شان چیزی را قبول کردند فردا هم می‌توانند بگویند نه. این استدلال مسئله را حل می‌کند. پادشاهی پاداشی است، به یک نفر داده می‌شود بابت کاری که برای آن کشور می‌کند. این امتیاز هم اگر قرار باشد موروثی نباشد هر روز سرش دعواست و آن وقت دیگر لازم نیست اصلا” پادشاهی باشد. برای اینکه دعوا سر رئیس کشور ـ نه رئیس حکومت ـ از بین برود این امتیاز را به یکی داده‌اند که پس از مرگ‌ش پسر یا دخترش جانشین او بشود ــ به نظر من دخترش، حالا که خوشبختانه دختر است و ملت اگر رای بدهد ناچار است دختر را قبول کند و این مشکل هم از گردن ایران برداشته شود. چرا؟ برای اینکه این خدمت را کرده و پاداش داده‌اند و فردا هم می‌توانند از آن دختر یا پسر بگیرند. پس اگر هرچه را مردم به کسی داده‌اند بتوانند پس بگیرند آن دیگر حق سلب نشدنی نیست که در اعلامیه حقوق بشر آمده است. من در مقاله آقای کشگر هر چه نگاه کردم تحقیری ندیدم. بلی یک جا گفته‌اند این حزب با بدنه‌اش نمی‌خواند؛ آن هم از قول من است. راست است ما هنوز افرادی داریم که می‌گویند فقط پادشاهی مهم است. خیلی خوب؛ این حزب نمی‌گوید فقط پادشاهی مهم است. این حزب منشورش 20 ماده دارد سه چهار تا پیوست دارد یک ماده‌اش پادشاهی است و بس. نظر ما هم به پادشاهی همان است. همان یک ماده است. بقیه‌اش حفظ و پیشرفت کشور است و حق مردم است و این‌ها به پادشاهی ربطی ندارد. حال یک نفر می‌گوید آن‌ها مطرح نیست و مسئله برایم آن 19 بند و قطعنامه‌های پیوست نیست. این با منشور ما نمی‌خواند.

یکی از دوستان گفتند هر کسی جایی و پستی را بگیرد نوعی تبعیض است. این طور نیست. تبعیض به معنای خودی و غیر خودی است. تبعیض یعنی یک کسی به دلیل آنچه که هست یا به دلیل عقیده‌اش یا مذهب یا جنسیت‌ش از یک حقوقی محروم است نه اینکه یک نفر که انتخاب شده تبعیض شده است. آن صحبتی هم که انسان نباید در خدمت اندیشه باشد نیست. همه ما در خدمت اندیشه‌ی حزبیم. آدمی ‌اگر در خدمت اندیشه نباشد که فعالیت نمی‌کند. اندیشه‌ای را قبول می‌کند و به آن خدمت می‌کند. این توتالیتریسم نیست. مخصوصا” اندیشه‌ای که دموکراسی‌لیبرال است یعنی همه حق برابر دارند که اصلا” مشکلی ندارد. همه باید در خدمت‌ش باشند. برابری اگر در حقوق باشد بله به موجب اعلامیه جهانی حقوق‌بشر همه آدم‌ها برابرند ولی برابری در طبیعت مسلما” نیست. منظور هم برابری در طبیعت نیست. برابری در برابر قانون هم نیست برای اینکه قانون ممکن است تبعیض آمیز باشد. بگویند همه افراد در برابر قانون برابرند اما خود قانون پر از تضاد و تبعیض مثل قانون جمهوری‌اسلامی ‌باشد. برابری در اینجا یعنی به موجب اعلامیه جهانی حقوق‌بشر.

کسانی که این حرف‌ها را به خانم خلف‌زاده می‌زنند و فشار می‌آورند قصدشان درست همین است که ما از هم جدا شویم. بقیه‌اش دیگر برای‌شان مطرح نیست. بهشان جواب دهید بله درست است ما با هم هستیم. بنده هیچ شرمی ‌ندارم که بگویم بله از خیلی‌ها بیشتر در این کار بوده‌ام و هزاران کتاب و مجله و مقاله خوانده‌ام و این را در خدمت حزب گذاشته‌ام. هیچ نگرانی هم از این بابت نه شما داشته باشید نه من. چه اشکالی دارد؟ بالاخره هر حزبی یک نفر دارد که حرف‌های‌‌ش را می‌زند. سوسیال دموکراسی را در دنیا ــ الان بسیاری از سوسیالیست‌ها، سوسیال دموکرات شده‌اند ــ یک نفر شروع کرد آقای ادوارد برونشتاین در دهه 80 سده نوزدهم. چه اشکالی دارد؟ دنبال‌ش را گرفتند تا اینجا رسیدند. شما هم دنبال‌ش را بگیرید بعد از من و ببریدش جلو. هیچ اشکالی هم ندارد.

اینکه من عنوان مقاله را گذاشتم “پادشاهی همه چیز نیست ولی دموکراسی لیبرال هست” منظورم این بود که پادشاهی دموکراسی لیبرال هست. نه اینکه دموکراسی لیبرال همه چیز است که البته هست. لیبرال دموکراسی همه چیز است پادشاهی هم در آن می‌گنجد. ولی منظور من این بود که پادشاهی همه‌ی مسائل دنیا نیست برای ما ولی با دموکراسی لیبرال سازگار است و در مقاله نوشته‌ام چرا سازگار است. این است که سوء تفاهم نشود.

گرایش ضد روشنفکری هم پیدا نکنید. یعنی ما با فهم و شعور مخالفیم چون یک وقتی شریعتی یا آل احمد پیدا شده است. تمام شد این‌ها. امروز روشنفکران ایران بهتر شده‌اند. ما با فهم و شعور نباید مبارزه کنیم حتی اگر مخالف ما باشد. این فاشیسم محض است. فاشیست‌ها از همین جا شروع کردند. گفتند شعور و سواد به درد نمی‌خورد. گورینگ می‌گفت هر وقت می‌شنوم فرهنگ دستم به اسلحه‌ام می‌رود. نباید به طرف دیگر افتاد.

ارث تاریخی بسیار حرف درستی است برای یک عده. ولی یک عده دیگر می‌گویند نه این ارث ما نیست. نمی‌توانید بگوئید مجبورید همه‌تان بگوئید ارث تاریخی‌تان است. در نتیجه بهتر است برویم روی استدلال که این حق نیست تمایز است. امتیاز است. آن وقت دیگر به نظرم مسائل حل می‌شود. موضوعات را هم زیاد بزرگ نکنید. با یک مقاله نه جنگ روانی راه می‌افتد نه این حزب بهم می‌خورد. درست است وقت ما گرفته شد ولی فایده‌هایی هم داشت. آقای کشگر هم نگفته‌اند حزب سلطنت‌طلب است. بخشی از سخن من را آورده‌اند و مسئول‌ش من هستم.

6 دسامبر 2009

بخش 5 / سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای / بررسی کنفرانس کاسل (ُجنبش سبز)

بخش 5  

سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای

 

بررسی کنفرانس کاسل (ُجنبش سبز)

راجع به سخنرانان دعوت شده در کنفرانس‌ها و کنگره‌ها، ما تقریبا” تنها سازمانی هستیم که این کار را می‌کنیم. دیگران معمولا از مخالف خودشان دعوت نمی‌کنند. این مشکلاتی که دوستان در کار ما شمردند آن جا صادق نیست برای اینکه موردش پیش نمی‌آید. ما این کار را باب کردیمY مخالف خودمان را دعوت کردیم. خانم دکتر فرنودی را خانم توکلی زحمت کشیدند دعوت کردند و روی خط آوردند و خیلی هم کار خوبی بود. ایشان هم لطف کردند آمدند و انتقاد هم کردند. دوستان هم جواب مودبانه دادند. این است که اگر دگراندیشان نمی‌آیند در جلسه ما، مشکل ما نیست. نیامدن میهمانان دگراندیش را اصلا” جدی نگیرید و اهمیت ندهید. یک وقت امکان مالی‌اش را نداریم و نمی‌توانیم. استفاده از تکنولوژی خوب است. کسانی نمی‌توانند بیایند و یا خرج‌ش را نداریم. خوب با تلفن صحبت کنند. آقای نوری‌زاده اگر می‌آمدند به کنفرانس همان حرف‌ها را می‌زدند و ما هم استفاده کردیم. برای سال آینده در آمریکا اگر کنفرانس برگزار شد بیائیم کنفرانس را الکترونیکی کنیم و از طریق پالتاک انجام دهیم. رفتن به امریکا خرج دارد و روادید نمی‌دهند و هزار گرفتاری. کم‌کم باید وارد عصر الکترونیک بشویم. تله کنفرانس الان معمول است.

ما تفاوت‌های زیاد با اتحاد جمهوری‌خواهان داریم. اولا” ما سازمان یافته‌ایم و آنها نیستند. افرادی پراکنده‌اند ولی تعدادشان به مراتب از ما بیشتر است. از این گذشته گروه‌های چپ‌اند که همه‌شان جمهوری‌خواه هستند و گروه‌های مخالف ما که همه جمهوریخواه هستند غیر از سلطنت‌طلب‌ها، آنها فعال‌ترند از ما. دست به قلم‌ترند از ما و سخنران‌ترند از ما. ما کم داریم. باید بپذیریم. ما در هواداران پادشاهی آدم فعال بسیار کم داریم؛ نویسنده؛ سخنران بسیار کم داریم. این کار‌ها را بلد نبودیم. هیچ وقت هم نکردیم و آنها عمری در این کارها بودند و قوی‌تر از ما هستند. در بیرون ایران نیروی آنها با ما قابل مقایسه نیست. ممکن است تعداد طرفداران پادشاهی زیاد باشد ولی در خانه‌شان نشسته‌اند و همه را محکوم می‌کنند. نسبت چپگرایانی که در مبارزه هستند در بیرون به ما، ده بر یک است. حالا این حزب توانسته میان آن همه فعال سیاسی چپ عرض اندام کند باید خوشحال باشیم. این جمهوریخواهان برخلاف ما بکلی به کار با ما بی میل‌اند. نمی‌خواهند ما را به رسمیت بشناسند. توطئه سکوت است. راجع به ما حرف نمی‌زنند. ما را نادیده می‌گیرند و در نتیجه بعد از 15 سال هنوز افراد می‌گویند ما سلطنت‌طلبیم و همان آدم‌های همیشگی هستیم. برای اینکه جایی بحث نمی‌شود فقط خودمان در باره خودمان صحبت می‌کنیم و این کافی نیست. آن‌ها دسترسی به 50 تا رسانه دارند. هیچ کدام از آنها را نباید دست کم بگیریم. خیلی آدم‌های قوی در بین‌شان هست. اصلا” مقایسه نکنید ما را با اتحاد جمهوری‌خواهان. دو ماهیت بکلی متفاوت است. ما ممکن است با سازمان فدائیان خلق قابل مقایسه باشیم چون بالاخره آنها تشکیلاتی هستند، هر چند از انسجام سیاسی بهره چندان ندارند و امیدواریم بیشتر بتوانند. ولی اتحاد جمهوریخواهان تشکیلاتی نیست. یک چیز پراکنده‌ای است از همه نظر و به جایی هم نخواهد رسید.

ما با همه ضعف‌های‌مان که دوستان اشاره کردند در پشتیبانی از جنبش سبز در بیرون ایران کوتاه نیامدیم و یکی از نشانه‌هایش همین کنفرانس بود. حالا بازتاب قطعنامه را نمی‌دانم در بیرون چقدر بوده است اما آن چه از درون می‌رسد بسیار بسیار خوب بوده است چون آنجا توطئه سکوت مثل اینجا نیست و ما از همه بهتر در کنار این جنبش هستیم. هیچ کس مثل ما روح این جنبش را نگرفت و بیان نکرد. ما دو موضوع اصلی را برجسته کردیم که اثر بسیار خوبی داشته است. یکی آن مقایسه ویکی‌پدیا که بجا بود. یعنی خود آنها متوجه شدند یک چیزی است که دائما” از طرف تعداد زیادی دارد شکل می‌گیرد و اضافه می‌شود و هیچ کس زورش به آن نخواهد رسید. دوم “راه سبز امید” را از جنبش اجتماعی جدا کردیم. اینها مثل هم نیستند. دو ماهیت‌اند. در کنار هم‌اند و از هم استفاده می‌کنند. از راهنمائی استراتژیک هم اگر بتوانیم نباید بترسیم. الآن حزب مشروطه ایران است که در بیرون یکی از سخنگویان غیر رسمی ‌جنبش سبز شده است. دیگران آن قدر مطالب فراوان در کنار هم قرار می‌دهند که اصل موضوع گم می‌شود. ما خیلی از این کنفرانس استفاده کردیم. یکی همین بحثی است که پیش آمده و بهتر است در نشست آینده به آن بپردازیم ــ راجع به موضع ما در مسئله پادشاهی که سوء تفاهم بسیار برانگیخت برای اینکه بد تعبیر کردند. ما نگفتیم تمام شد و پادشاهی را ول کنید. ما گفتیم دعوا سر این موضوعات را ول کنید. بهتر است در نشست بعدی به این موضوع بپردازیم و این کمک بزرگی است که ما به امر پادشاهی می‌کنیم در آینده ایران.

14 نوامبر 2009

بخش 5 / سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای / پیشنهادها به کنفرانس کاسل

بخش 5  

سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای

 

پیشنهادها به کنفرانس کاسل

حاصل بحث‌هایی که سه نشست قبلی را بخود اختصاص داد بسیار پربار بود. امیدواریم در کنفرانس بحث مفصلی روی جنبش سبز صورت گیرد. نام کنفرانس را جنبش سبز بگذاریم بهتر است. نمی‌خواهیم با اشخاص یکی شویم ولی می‌خواهیم با جنبش یکی شویم. این جنبش، جنبشی اعتراضی است با بار سنگین سیاسی ـ فرهنگی، ولی در کنار این جنبش اعتراضی یک حرکت سیاسی هم هست و این دو با هم یکی نیستند. ما فعلا” از آن حرکت سیاسی نیز پشتیبانی می‌کنیم ولی آن مشروط است و پشتیبانی ما از حرکت اعتراضی که جنبه عام دارد نامشروط است. به شورای مرکزی توصیه کنیم که زیر نام جنبش سبز، کنفرانس را برگزار کند.

 همان طور که دوستان عموما” نظرشان بود بیشترین وقت کنفرانس را روی آن چه در ایران روی داده و می‌دهد و موضعی که حزب گرفته و مواضعی که باید بگیرد بگذاریم. حزب یک باره به این نتیجه‌گیری نرسیده است که حالا یک جنبشی هست و ما باید از آن پشتیبانی کنیم. این داستان از فردای انقلاب ‌اسلامی ‌شروع شده است. اگر دوره 15 ساله حزب را در نظر بگیریم گام به گام نزدیک شدیم به اینکه بتوانیم به سرعت و پیش از همه چنین موضعی بگیریم که کاملا” درست از آب درآمد زیرا: 1 ـ نگاهمان را انداختیم به تحولاتی که در جامعه ایران روی می‌دهد که بستر همه اتفاقاتی است که می‌افتد و خواهد افتاد. 2 ـ رابطه ج.ا. با جامعه را که در شکل دادن افکار عمومی ‌و سرنوشت خود جمهوری‌اسلامی ‌نقش درجه اول دارد در نظر گرفتیم و چون این طور نگاه کردیم طبیعی بود که به اینجا خواهیم رسید. در این کنفرانس زمان این هست که یک ارزیابی هم از موضع‌گیری‌مان در مورد دوم خرداد بکنیم چون دوم خرداد یک مرحله مقدماتی جنبش سبز باید به حساب بیاید. روی این که این جنبش باید مرام نامه داشته باشد یا نه ـ چون عده‌ای مشغول تدوین آن هستند ـ سازماندهی داشته باشد؟ و ارتباط این جنبش با رهبری، رهبران یا سران‌ش…

توده بی شکل به شعار علاقه دارد و ممکن است جلب شود ولی وقتی جنبشی پیدا شد و یک جهتی داشت و گفتمانی داشت آن وقت بیش از نستالوژی و نام لازم است و همانطور که آقای عالم‌زاده در نشست پیشین گفتند بهتر است با در نظر گرفتن این موضوع ما به ارزش‌های حزب مشروطه ایران توجه بیشتری کنیم. منظور ایشان به نظر من این است که بیش از پیش تکیه را بر ویژگی‌های حزب بگذاریم چون حزبی است که جایگاه بکلی متفاوتی دارد. نه ربطی به سلطنت‌طلب‌ها دارد نه ربطی به مصدق و چپ و نه آن چیزهایی که در بیرون و درون ایران درست شد. فلسفه‌ای دارد، طرز تفکری دارد، برنامه مشخصی دارد برای اداره کشور و آینده ایران.

نکته‌های دیگری که در کنفرانس بهتر است طرح شود تحریم اقتصادی است. تحریم کمرشکن، موضوع برنامه اتمی ‌و موضع‌گیری حزب در این باره، مسئله ارتباط ج.ا. با آمریکا و تاثیرات‌ش. این‌ها موضوعات روز است. الان سرنگونی و براندازی که در محافلی مطرح است فکر نمی‌کنم مسئله مردم باشد. اگر کنفرانس روی این موضوعات بیشتر تکیه کند و مواضع روشنی بگیریم نقش راهنمائی حزب برجسته‌تر خواهد شد. چون حزب ما برخلاف دیگران صحبت‌ها و راهنمایی‌های صریحی می‌کند. دیگران را می‌بینیم اعلامیه می‌دهند، اعلامیه‌های طولانی و کوتاه. انشاء است بیشتر و به نعل و به میخ است و فرار از موضوع است. حالا از آقای گنجی گرفته که می‌گوید تحریم نکنید ولی تحریم سیاسی کنید تا خیلی‌های دیگر. نه، کار ما این نیست. کار ما جنبه تکمیل پرونده خودمان و روابط عمومی ‌ندارد. ما می‌خواهیم واقعا” مسئولانه راجع به کشورمان فکر بکنیم و نظرمان را با مردم در میان بگذاریم و اثر می‌کند و خواهد کرد. این‌ها پیشنهادهای من است به کنفرانس. به نظرم کنفرانس موفق و مهمی ‌خواهد شد.

آقای آجرلو گفتند ما هم یک کارهایی بکنیم چون دیگران کارهایی دارند می‌کنند. بهتر است که روش خودمان را در واکنش به دیگران تعیین نکنیم و ببینیم کار درست چیست. بعدا” اگر با دیگران همراه بود چه بهتر و نبود هیچ اعتنایی نکنیم و کار خود را ادامه دهیم. این 15 ساله روش ما همین بوده است. اگر ایشان بیرون تشریف داشتند در این 15 سال ملاحظه می‌کردند که این قدر گروه‌ها تشکیل شد و حرف‌ها زدند و هسته درست کردند و جنبش طرفدار فلان درست کردند و این قدر جنبش براندازی درست کردند و انجمن‌های براندازی و سرنگونی و سخنرانی؛ و ما توجهی به مد روز هرگز نکردیم و رفتیم دنبال ریشه قضایا و تا آنجا رسیدیم که به قول آقای عالم زاده، گفتیم در بیرون پویش قدرت مسخره است که یکی می‌خواهد مثلا” در استکهلم به قدرت برسد. ما باید مبارزه کنیم و آن کاری که از ما برمی‌آید انجام دهیم. گفتیم به قدرت رسیدن از هزاران کیلومتری ایران عملی نیست و با اینکه خیلی به ما حمله شد در نهایت دیدند همین است. این‌هایی هم که دنبال قدرت بودند دیدند نمی‌توانند جایی را بگیرند. ما حرف‌ش را زدیم آنها در عمل دیدند درست است ولی حرف‌ش را نمی‌زنند. ولی ما همه حرف‌هایمان را می‌زنیم. به همین جهت هم کاری به اینکه ما عقب افتادیم نداریم. ما عقب نمی‌افتیم. مطمئن باشید ما اگر همیشه جلوتر عمل نکرده‌ایم همراه جریان غالب سیاسی جامعه بوده‌ایم.

راجع به براندازی به طور کلی باید بگویم. براندازی هم خطرناک است هم غیرعملی. خطرناک است چون ایران تحمل هیچ آشوب دیگری را ندارد. براندازی مستلزم آشوب است یعنی عده‌ای باید بیایند عده‌ای دیگر را به زور برکنار کنند ولی در چنان وضعی قدرت مرکزی از بین می‌رود و وقتی قدرت مرکزی از بین رفت، خطر پیش می‌آید. کشور الان انبار باروت است. اسلحه از اطراف و اکناف به ایران سرازیر است. این سازمان‌های قومی ‌دست‌شان هر کدام جایی بند است. در شروع جنبش سبز در کردستان مسلحانه جولان دادند و جمهوری‌اسلامی ‌رفت و عده‌ای را کشت. حالا بدون قدرت مرکزی چه خواهد شد؟ سرنگونی مستلزم این است که شما صد‌ها هزار آدمی‌ که هم اکنون مسلح‌اند و پول‌های بی نهایت در اختیارشان است و قدرت دارند، این‌ها آرام نخواهند نشست. آنچه در عراق اتفاق افتاد منحصر به عراق نیست و همه جا در این جور جامعه‌ها ممکن است اتفاق بیفتد. تروریسم خواهد بود. بمب‌گذاری خواهد بود خرابکاری خواهد بود. نمی‌شود پیش‌بینی کرد چه اتفاقاتی خواهد افتاد، اگر کار به زورآزمایی و کشتار بکشد. کودتا هم نمی‌توانیم بکنیم. حالا اگر دوستان می‌توانند با چهار تا کمیته در ایران کودتا کنند و یک روزه کار را تمام کنند، بکنند اینها شعار است و دلخوش کننده؛ غیرعملی هم هست. چون این رژیم همه جور اسباب سرکوبگری و محافظت خود را دارد. باید در یک حرکت وسیع مردمی ‌این رژیم خورده شود به تدریج و این کار دارد اتفاق می‌افتد. از رژیم دارد ریزش می‌شود.

من برگردم به آن حرف که تومار‌ها و این اقدامات و تظاهرات و این مرام‌نامه نوشتن‌ها هیچ کدام بد نیست. خیلی هم کار خوبی بود که آن تومار 2 کیلومتری را بردند به دنیا نشان دادند. پول‌‌ش را کی داده؟ هیچ بعید نیست از تهران و گروه‌هایی که مخالف احمدی نژاد و خامنه‌ای هستند ولی امکانات دارند، فرستاده باشند. نکته برای ما این نیست که چه کسی خرج یک کار خوب را می‌دهد. هر کس می‌دهد بدهد. ما آن کار خوب را می‌خواهیم. این جنبش سبز در بیرون بعد از آن تومار 2000 متری قوی‌تر شده است. یا مثلا” در فلان جا منشور می‌نویسند خود منشور و مرامنامه نوشتن کار بدی نیست. ما نگاه می‌کنیم ببینیم مطلب چیست. آنچه اینها به عنوان منشور و مرامنامه پیشنهاد کرده‌اند بسیار حرف حسابی است. خیلی خوب، همانطور که صحبت شد و آقای عالم‌زاده هم گفتند این کارها قدرت و رهبری به وجود نمی‌آورد. جنبش سبز می‌گویند جنبشی است خودجوش، خودجوش یعنی اختیارش دست من و شما نیست. هرکس دارد کاری می‌کند. باید ببینیم آن کار به سود ملت ایران و جامعه ایرانی است؟ اگر هست هر کس بکند خوب است.

این که بین جنبش اعتراضی و جنبش سیاسی و جریان سیاسی فرق بگذاریم در عمل یعنی چه؟ یعنی این جریان سیاسی باید اختیار و آزادی عمل داشته باشد که در درون خود رژیم عمل کند. در خود سیستم عمل کند و با عواملی از خود رژیم همراه شده و از آنها استفاده کند. باید این کار بشود برای اینکه زور این مردم به این رژیم برسد باید از عناصری از خودش کمک گرفت. این دوستان جوانی که می‌خواهند کمیته براندازی درست کنند اینها غافل‌اند که چه قدر بخش‌هایی از این رژیم آماده است که تعدیل کند، و یک جوری با مردم راه بیاید. احساس خطر کرده است و باید استفاده کرد. این است که به آن جریان سیاسی باید مجال داد برود ائتلاف کند و همان طور که گفتم به عنوان نگهدارنده نظام عمل کند نه به عنوان برانداز. به عنوان برانداز نابود است به عنوان نگهدارنده خیلی به نفع مردم است. اما آن جنبش اعتراضی را باید آزاد گذاشت. شعار ما شیریم و خورشید هم پشت ما ست، یا مرگ بر ولایت فقیه را اگر دلشان خواست بگویند، سکولاریسم را بروند دنبال‌ش، ایران مهمتر از فلسطین و غزه است بسیار عالی است، مرگ بر روسیه بگویند که روس‌ها را به فکر بیندازند و از رژیم دور کنند. این‌ها را آن جنبش اعتراضی باید بگوید و آن را محدود نمی‌کنیم و اصلا نمی‌توانیم محدود کنیم. باید دید چکار می‌توانیم بکنیم. منظورم این است که ما نمی‌گوئیم این کارها را نکنید. مگر می‌شود سه میلیون آدم را در خیابان کنترل کرد. اگر آنها نخواهند به آن صورت عمل کنند کی می‌تواند جلوشان را بگیرد. این است که باید آزاد گذاشت و نگاه کرد پیام چیست. پیام اگر درست است اشکالی ندارد. ترسی از هیچ چیز نداریم. ما نمی‌ترسیم که رهبری پیدا شود و از دست ما بگیرد. رهبر این جنبش نیستیم و نمی‌خواهیم هم بشویم. بگذارید هرکه زورش می‌رسد بگیرد. صحبت حسادت و این‌ها نیست. این سلطنت‌طلب‌ها که دائما قافیه را می‌بازند برای همین است. این‌ها نشسته‌اند مبادا شاهزاده عقب بیفتد. خوب شاهزاده به هر حال عقب است چون در ایران نیست. هر که در بیرون است یک قدم عقب است. ما با اینکه انصافا”پیشرو بوده‌ایم از لحاظ اندیشه‌هایی که مطرح کرده‌ایم ولی عقب هستیم. ما بیرونیم. این است که ترس از عقب افتادن نباید داشت. باید این مبارزه را تقویت کرد. اگر در بیرون کسی داشته باشد آن خواهد بود که به داخل راه‌‌ش دهند تا بتواند حرف‌‌ش را بزند. تازه آن وقت شروع می‌شود که بتوانند کاری بکنند یا نکنند. الان که این حرف‌ها مطرح نیست. این است که حسادت و نگرانی و نگذاریم این و آن رهبر شود و آنجا یک گروه درست شد نکند جلو بیفتد، اینها را بگذاریم کنار. تمام این دعواها عبارت است از آن توفان در فنجان چای که انگلیسی‌ها گفته‌اند. همان است و تمام این 30 سال بوده است. تمام این 30 سال مردم سر توفان در فنجان چای با هم جنگیده‌اند. فنجان چیست که توفان‌ش باشد. باید تصویر بزرگ‌تر را نگاه کرد.

با کمیته سرنگونی کاری از پیش نمی‌رود همراه مردم پیش بروید و فکر این مملکت باشید که بماند. یک دوره‌ای بود بیست سال پیش این رژیم را می‌شد سرنگون کرد می‌شد سرنگون کرد اگر می‌خواستند سرنگون کنند ولی کشور می‌ماند. امروز از بیست سال پیش ما بسیار آسیب پذیرتر شده‌ایم و به هیچوجه وقت این حرف‌ها نیست.

1 نوامبر 2009

گفتگوی تلاش با محمد امینی پیرامون توافقنامه حزب دمکرات کردستان ایران و حزب کومله

گفتگوی تلاش با محمد امینی پیرامون توافقنامه حزب دمکرات کردستان ایران و حزب کومله

ادامه‌ی مطلب

از پشت منشور مسئولیت / معرفی کتاب “بیرون از سه جهان ـ گفتمان نسل چهارم” اثر داریوش همایون / فرخنده مدرس

‌معرفی کتاب “بیرون از سه جهان ـ گفتمان نسل چهارم” اثر داریوش همایون

‌‌

ادامه‌ی مطلب

پیشگفتار کتاب «بیرون از سه جهان ـ گفتمان نسل چهارم» / آرش جودکی

‌تعهد به نیاخاک هیچگاه نزد همایون از تعهد به مردمی که در آن می‌زیند جدا نیست. چون «مردم آن زمینی هستند که همه چیز بر آن می‌روید.»(ص۸۲) نبضِ پایبندی و دلبستگی به ایران‌ و ایرانیان در این پرسش می‌زند: «مصلحت این ملت و این کشور چند هزار ساله در چیست؟»(ص۴۷). پاسخ کوتاهی که در همانجا می‌آید (اول در این است که بماند و نه دیگران بر آن بتازند، نه مردمان‌ش به جان هم بیفتند)

ادامه‌ی مطلب