Author's posts

قانون گرشام در میان مشروطه خواهان

قانون گرشام در میان مشروطه خواهان

 ‌

   تظاهرات هفتۀ مشروطیت در اینجا و آنجا، مانند قطار مشروطیت چند ماه پیش از آن در آلمان، بی تردید اثر بزرگی در نیرو بخشیدن به مشروطه خواهان داشته است و به آنان قدرت سیاسی و اخلاقی بیشتر بخشیده است. مشروطه خواهان دست کم از سه سال پیش جماعت را داشتند هر چند سازمان نداشتند ــ در برابر مجاهدین که سازمان را دارند اما جماعت را ندارند. اکنون می‌توانند به زمانی در آینده بنگرند که سازمان را نیز احتمالاَ خواهند داشت. نشان دادن قبول عامی که مشروطه خواهی یافته است به خودی و بیگانه، حتی در اوضاع نه چندان مناسب کنونی نیروهای مشروطه خواه، اثر سازنده‌ای بر تلاش‌های سازماندهی خواهد گذاشت و انگیزه‌های نیرومند‌تری فراهم خواهد کرد.

   با اینهمه دربارۀ اثر تظاهرات مبالغه نباید کرد. یک نیروی سیاسی تا هنگامی که ایدئولوژی (جهان‌بینی و برنامۀ سیاسی) و برنامۀ عمل و سازمان نداشته باشد، شایستۀ چنان نامی نیست. و کیست که بتواند ادعا کند که هواداران پادشاهی مشروطه فرسنگ‌ها از چنان شرایطی فاصله ندارند؟ بیش از همه نبودن یک ایدئولوژی است : نگرش روشنی به سیاست و اجتماع، و جای حکومت و حقوق و مسئولیت‌های فرد، و تصور مشخصی از آن جامعۀ دلخواهی که می‌خواهند بسازند، آنچه می‌خواهند به جای ایران کنونی بگذارند. از نشریات فراوان هواداران پادشاهی در واقع جز معدودی، دیگران وارد این بحث‌ها نیستند و بیشترشان یک مکتب ویژۀ روزنامه‌نگاری را پیروی می‌کنند که معمولاَ در دوره‌های “آزادی” و “دموکراسی” تاریخ ایران تبدیل به جریان اصلی مطبوعاتی می‌شود.

   بیخبری پاره‌ای از هواداران پادشاهی تا آنجاست که پادشاهی یا حداکثر پادشاهی مشروطه را ایدئولوژی خود می‌شمارند. در حالی که پادشاهی یک نظام حکومتی است و ممکن است گرایندگان ایدئولوِِِژی‌های گوناگون هواداران آن باشند ـ چنانکه در اسپانیا از راستگریان تا سوسیالیست‌ها و حتی کمونیست‌ها هوادار پادشاهی هستند. بحث‌های نظری آنان اوجی بالاتر از موشکافی‌های سترون حقوقی نمی‌یابد و بحث‌های آخوندهای اصفهانی را در هنگام حملۀ نیروهای محمود افغان به یاد می‌آورد که بر سر سوزن چند فرشته جای می‌گیرند.

   ایدئولوژی هواداران پادشاهی بیشتر از موضع آنان در برابر مخالفان آشکار می‌شود : از حکومت جمهوری اسلامی بیزارند، از مجاهدین بیزارند، از چپگرایان افراطی و حتی میانه‌رو، از “لیبرال”هایی که هر یک زمانی همسفر خمینی بودند یا هنوز هستند بیزارند. (بسیاری‌شان از یکدیگر نیز بیزارند). اما این بیزاری کمتر وارد قلمرو بحث‌های ایدئولوژیک می‌شود. یک واکنش انفجار آمیز در برابر همۀ افراد و نیروهایی است که مسئول پیروزی و به حکومت رساندن آخوندها شناخته می‌شوند.

   در موضوع خود پادشاهی مشروطه بحث‌های آنان کمتر از ستارخان و تشریفات مجلس در دوران پهلوی فراتر می‌رود. ژرف‌اندیشی دربارۀ مشروطیت ایران و مساله دموکراسی و قدرت حکومتی در نزد آنان جای زیادی ندارد. اگر هم وارد بحث عمقی شوند از ناسازگاری دموکراسی با مبارزه، و با توسعه و پیشرفت، و با شرایط سیاسی و اجتماعی ایران امروز و آینده دم می‌زنند. از یک سو مشروطه خواهی، از سوی دیگر انکار مردمسالاری، از یکسو ستودن جانباختگان انقلاب مشروطه، از سوی دیگر نفی بسیاری از ارزش‌های آنان در عمل، توجیه پادشاهی مشروطه برایشان در شمارش سطحی دستاوردهای دوران پادشاهی خلاصه می‌شود. چرا پادشاهی خوب است؟ چون دوران پادشاهی از جمهوری اسلامی بهتر بود.

   هنگامی هم که به جامعۀ دلخواه، به برنامۀ سیاسی خود می‌پردازند عموماَ به ردیف کردن جملات تشریفاتی که به هیچ کار جز پرکردن اعلامیه‌ها و مراسم نمی‌آید، بسنده می‌کنند : برنامه ریزی دقیق منطبق با بهترین روش علمی، بالا بردن درآمد سرانۀ مردم، تشویق کشاورزی و توسعۀ امور اقتصادی و خود‌کفائی (خود بسندگی)، برقراری روابط دوستانه با کشورهای دیگر و احترام به منشور ملل متحد، اجرای برنامه‌های وسیع آموزشی… سخنانی میان تهی که بیشتر بینوایی اندیشه را پوشاندن است تا چیزی را آشکار کردن. سخنانی که هر گروه یا گرایش سیاسی دیگر هم می‌تواند ردیف کند و مقاصد سیاسی ویژۀ خود را، در تضاد کلی با دیگران، در نظر داشته باشد.

   شگفتی نیست اگر در چنین فضای سیاسی کم‌مایه جای گروهی از بهترین نمایندگان اندیشۀ سیاسی مشروطه خواهی خالی باشد. هواداران پادشاهی در نشئۀ اکثریت نو یافتۀ خود باید اندکی به پیرامونشان بنگرند و در راز ناپیدا بودن لایه‌های پیشرفته‌تر و تحصیل کرده‌تر اجتماع ایرانی در فعالیت‌های مشروطه خواهان تاملی کنند. چرا از آن لایه‌های فرهیخته‌تر نمایندگانی چنین معدود در صحنۀ تلاش‌های مشروطه خواهان حضور دارند؟ تردید نیست که غریو عمومی بر ضد روشنفکران برخواهد خاست که همزمان با خمینی نعره سر دهند. که همۀ بدبختی ایران از روشنفکران است و چه بهتر که آنها در میانه نیستند. اما نپسندیدن گروهی از روشنفکران را نباید به ضدیت با روشنفکری تبدیل کرد و از این گذشته به روشنفکران نیز باید حق داد که مانند بقیۀ لایه‌های جامعه از فراز و نشیب اوضاع درس گرفته باشند. روشنفکرانی که یک دهۀ پیش برای انقلابی که خود نیز تصور درستی از آن نداشتند پیکار می‌کردند امروز کمتر از مردمی که به خیابان‌ها ریختند پشیمان نیستند. این بحث نیز که روشنفکران چه اندازه پیشرو مردم بودند و چه اندازه دنباله رو مردم جای دیگری دارد.

   روشنفکران ایران هر گذشته و مسئولیتی داشته باشد. دارای توانایی‌های انکارناپذیر اندیشگی و عملی هستند. بیشتر آنان یا هوادار پادشاهی مشروطه‌اند یا بی دشواری زیاد می‌توانند به یک برنامۀ سیاسی ملی که آزادیخواهی و ترقیخواهی در آن جای اساسی داشته باشد گردن گذارند. اما جز شمار اندکی از آنان به میدان نمی‌آیند. سهم آنان در تلاش‌های چپ افراطی و میانه‌رو بیش از مشروطه خواهی است. علت آنست که مشروطه خواهان در روش‌ها و برداشت‌های خود باز فاصلۀ میان هواداری از پادشاهی را با جهان روشنفکری برقرار می‌سازند. علت آنست که بیشتر مشروطه خواهان خود را از اندیشیدن و بحث سیاسی و تلاش فرهنگی دور می‌گیرند و حتی بی نیاز می‌دانند و میدان را در این زمینه‌ها، به هر چه به فعالیت جدی ذهنی ارتباط می‌یابد، به مقدار زیاد به چپگرایان از هر دست ــ مگر مجاهدین که از نظر بینوایی فرهنگی با خواهران و برادرانشان در جمهوری اسلامی پهلو می‌زنند ــ واگذاشته‌اند.

   با این ترتیب اکثریت کنونی آنها به دشواری می‌تواند پایدار بماند و پیوسته نیازمند یک فضای سیاسی نوید‌بخش است. تا در افق سیاسی روشنی امیدی هست اکثریت خواهد ماند. ولی ساروج اندیشه و سازمان در میان نیست که صف‌ها را حتی در شرایط نا مساعد سیاسی، استوار نگهدارد و، به همان اندازۀ اهمیت، نیرویی بوجود آورد که توانایی چیره شدن بر مرده ریگ هراس‌انگیز انقلاب و جمهوری اسلامی را داشته باشد.

   هواداران پادشاهی دست به تهیه‌های لازم اندیشگی و سازمانی نزده‌اند و تا هنگامی هم که بیشتر پیشروان فکری از آنان برکنارند و صدایشان از میان هیاهوی میدانداران به گوش نمی‌رسد امیدی نیست که بزنند. کمیت و اندازه البته اهمیت دارد و کم‌و‌بیش ـ در نسبت با دیگران ـ فراهم می‌شود. اما مشروطه خواهان به کیفیت و بالابردن سطح مبارزه نیز نیاز دارند و با این روحیۀ ضد روشنفکری و ضد آزاد‌فکری که در بسیاری از آنان هست بدان نخواهند رسید.

   ترساندن یا بیزار کردن اندیشمندان و روشنفکران کار دشواری نیست. قانون “گرشام” در سیاست نیز می‌تواند درست درآید (سکه‌های بد سکه‌های خوب را از بازار می‌رانند). بسیاری از روشنفکران منتظر کمترین بهانه‌اند تا خود را از، به قول خودشان “غوغای عوام” دور بگیرند. آنان به پیرامون خود می‌نگرند و هر چه می‌بینند یا تهدید یا عبارت پردازی یا لاف زنی است. از محیط ناپذیرای فکری هواداران پادشاهی یا در حلقه‌های محدود خود پناهی می‌جویند یا به چپگرایان گوناگون روی می‌آوردند که اگر هم در یکسونگری و تعصب دست کمی از راستگرایان نداشته باشند، با حال و هوای روشنفکری سازگارترند.

***

   در آنجا که پای شماره در میان است و هواداران پادشاهی از هر گرایش دیگر در گذشته‌اند و در مراکز بزرگ گردآمدن ایرانیان در خارج صحنه را در دست گرفته‌اند. اما جز تظاهرات و مراسم گاهگاهی چه دارند که عرضه کنند؟

   بازگشت به گذشته آسان‌ترین راه حل‌شان است. ایران پیش از انقلاب داشت ژاپن دوم می‌شد پس باید دوباره کوشید و ایران را از ژاپن دوم کرد. چه جامعۀ دلخواهی بهتر از آنچه به آن می‌رسیدیم و نگذاشتند برسیم؟ بی شناختن ژاپن، بی شناختن ایران، با وارد نشدن در جزئیات، که سهل است، حتی وارد نشدن در بحث اولویت‌ها و سیاست‌ها، بسیاری از سردمداران هوادار پادشاهی فرمول بسیار ساده‌ای را به تودۀ ایرانیان عرضه می‌دارند. اگر این فرمول زیر یک نگاه دقیق تاب نمی‌آورد و مانند زیبایی پاره‌ای زنان باید از روشنی مستقیم بپرهیزد، و برای بسیاری متقاعد کننده نیست، غمی ندارند، کمبودها را هر چه هست با شعار دادن و بد زبانی و تهدید جبران می‌کنند. به قول سعدی مانند “آزربت تراش که چون با پسر (ابراهیم) بر نیامد به جنگش برخاست.” آنها کارساز بودن تاکتیک‌های حزب‌الله را دیده‌اند و اگر چیزی کم داشته‌اند از آن آموخته‌اند.

   اما حزب الله اگر در ایران کارساز بوده است در بیرون ایران از چیزی بر نمی‌آید و تاکتیک‌های حزب‌الله نیز در کشورهای دموکراسی لیبرال، حتی در میان اجتماع ایرانیان سر در بال هم فرو برده و بر‌کنار از جریانات سیاسی و فرهنگی جهان پیرامونشان، بیهوده است. حتی در محیط فروبستۀ ایرانیان خارج نیز آن اندازه هوای آزاد اندیشه در جریان است که تاکتیک‌های حزب‌اللهی را خنثی کند. با دشنام و تهمت و ترساندن و شعار دادن و کلی گویی، کیفیت مبارزه بهتر نشده است و کمیت نیز تنها بطور نسبی و در برابر گرایش‌های دیگر بهبود یافته است. وگرنه به صف آوردن بیست سی هزار تن از میان یک میلیون ایرانی خارج که اینهمه نیست.

   بیزاری از ژرف‌اندیشی و کار بنیادی سازماندهی، در میان بسیاری از ایرانیان هم از گرایش عمومی ضد روشنفکری آنان بر‌می‌خیزد و هم از اعتقاد آرزو‌پرورانه‌شان به بازگشت نزدیک به ایران. آنها چنان به سرنگونی نزدیک رژیم اسلامی حتم دارند که اگر کسی بخواهد کار دراز مدت کند او را منحرف کنندۀ مبارزه می‌خوانند. شش سال است از نوروز به تابستان و از تابستان به پاییز و از این سال سرنگونی رژیم خمینی به سال دیگر حوالت داده‌اند و هنوز از کسی نمی‌پذیرند که زمان را نباید بیهوده به انتظار از دست داد و باید از فرصت و آسودگی خارج بهره گرفت و پایه‌هایی را گذاشت. در این اثنا اگر رژیم اسلامی زود سرنگون شد چیزی از دست نرفته است و اگر دیرتر سرنگون شد مقدمات چیزی به جایش هست. بگذریم از اینکه بعید است بی آن مقدمات، رژیم اسلامی به این آسانی فرو ریزد.

   جمهوری اسلامی تا هنگامی که جایگزین خود را نیابد با این افراد یا افراد دیگر به زندگی خود ادامه خواهد داد. باید جایگزین آن را ساخت: یعنی یک ایدئولوژی سیاسی که توانایی جذب بهترین لایه‌های اجتماع ایرانیان را داشته باشد، و یک سازمان که نیروهای ده‌ها و صدها هزار تن را بسیج کند، و یک دستگاه تبلیغاتی که افکار عمومی جهانیان و توده‌های مردم ایران را برانگیزد و شبکه‌ای که مبارزه را رهبری کند. با هم‌صدا شدن اکثریتی از ایرانیان خارج و حتی داخل ایران در هواداری پادشاهی، زمینه برای ساختن آن جایگزین بدست آمده است ولی نه بیش از آن.

   اگر کسانی بخواهند به پشتگرمی این اکثریت به دیگران زور بگویند و به افکار عمومی (نه آن گروه همفکران خودشان) بی‌اعتنائی کنند و خود را از سخن درست گفتن و متقاعد کردن دیگران بی‌نیاز بدانند، در این خطرند که اکثریت را نیز از دست بدهند. اگر به این خرسند باشند که می‌توانند تظاهرات چند هزار نفری به راه اندازند، چندی نخواهد گذشت که از آن نیز برنخواهند آمد.

   پیکار هواداران پادشاهی باید وارد پهنه‌های گسترده‌تری شود. دلخوش ماندن به پیروزی‌های آسان تا کنون، پیروزی‌هایی که بیشتر بر اثر ننگ و بی‌اعتباری جمهوری اسلامی به دست آمده، مزیت‌های کنونی را نیز از آنان خواهد گرفت. آنها تا کنون توانسته‌اند گروه‌های بسیاری را بر گرد خود بیاورند که مانند و در گذشته روزگار بهتری داشته‌اند و جمهوری اسلامی بر سر راه بازگشتشان بدان گذشته ایستاده است و باید سرنگون شود. این مردمی که پسند و ناپسند‌های روشنی دارند استخوان‌بندی هر پیکاری هستند. اما ایرانیان همه در این چهار‌چوب نمی‌گنجند. بسیاری از آنان دربارۀ همه دوره‌های تاریخ معاصر ایران پرسش‌ها و سخنان دارند و آیندۀ اطمینان‌بخشی را نیز در پیش روی نمی‌بینند. بسیاری از آنان شعار شاه خوب است و خمینی بد است، و “ما خوبیم چون خمینی بد بوده است” را بسنده نمی‌دانند. آنان را نیز باید در بر‌گرفت و اتفاقاَ برای کار ژرف و سازماندهی، آنها هستند که بهترین کادرها را فراهم می‌آورند.

   با آنان به زبان “ایران داشت ژاپن دوم می‌شد” یا ما می‌خواهیم ایران باز هم ژاپن دومی بشود نمی‌توان سخن گفت. در درجۀ اول، ایران اصلاَ نمی‌تواند ژاپن دومی بشود. آمریکا هم با همۀ تلاش برای رسیدن به پای ژاپن نمی‌تواند بشود. توسعۀ اقتصادی به مقدار زیاد یک مساله فرهنگی است. با فرهنگ اسلامی ـ قرون وسطائی ـ خاور میانه‌ای مردمی قضا قدری و اهل تقیه و فردگرا و سهل انگار و سست بنیاد که از مذهب خود اجازۀ دروغ گفتن و ریا کردن و تاريک انديشی می‌گیرند نمی‌شود به معجزات اقتصادی یک فرهنگ با انضباط که وفاداری و سختگیری و همبستگی و گذشت و صرفه‌جویی را در فرزندانش همچون طبیعت ثانوی جاگیر می‌کند رسید ــ فرهنگی که مادر‌بزرگ‌هایش نیز گریستن را در برابر عموم ناپسند می‌دانند. هر فرهنگی باید گردۀ (الگوی) توسعۀ خود را بگزیند و اگر کشوری می‌خواهد به پای کشورهای بالاتر از خود برسد از پاره‌ای اصلاحات و دگرگونی‌های فرهنگی گریزی نخواهد داشت.

   از این گذشته مسالۀ اولویت‌ها و سیاست‌هاست. آیا در ژاپن نیز هر روز دستگاه حکومتی و رهبری سیاسی یک اصل یا یک سلسله مقررات وضع می‌کند و تعادل همه چیز را بر هم می‌ریزد؟ آیا به “کی ريتسو”‌ها (امپراتوری‌های مالی ـ صنعتی ـ بازرگانی) تکلیف می‌کنند که به تقلید سوئد سهامشان را به کارگران بفروشند؟ آیا در شهرهای ژاپن هم خانه‌های خالی مردم را دولت یا شهرداری‌ها اجاره می‌دهند؟ آیا در آنجا هم ٦۰ هزار روستایی را از زمین‌هایشان بیرون می‌ریزند که شرکت‌های کشت و صنعت نمونۀ آمریکایی مثلاَ مارچوبه پرورش بدهند؟ یا ۳۰۰ هزار روستایی را به زور در واحدهای تولیدی کشاورزی اقتباس شده از کلخوزهای شوروی به صورت کارگر یا اجاره گیر (رانتیه) در می‌آورند؟ نظام آموزش ژاپن هم بیشتر به بالا بردن آمار دیپلمه‌ها و لیسانسه‌ها دلخوش است، و در ژاپن هم ارزش ین را مصنوعاَ بالا نگه می‌دارند که واردات ارزانتر شود؟

   بحث بر سر این نیست که این سیاست‌ها خوب یا بد بوده است. بر سر اینست که وقتی کسی می‌گوید ایران داشت ژاپن دومی می‌شد یا باید بشود، باید بداند دربارۀ چه سخن می‌گوید. برای ژاپن دومی شدن باید مانند ژاپنی‌ها رفتار کرد. در جهان چند ملت و چند نظام را می‌توانند نشان دهند که بیش از ایران و ژاپن با هم تفاوت داشتند؟

   ایران لازم نیست ژاپن یا آمریکا یا آلمان بشود. ایران می‌تواند و باید جامعه‌ای بشود که با نگهداری هویت ملی خود از چنبر واپس‌ماندگی فرهنگی قرون وسطائی (همانچه که کسانی به نام سنت “ملی ـ عرفانی” و کسانی دیگر به نام “ارزش‌های اصیل” در پی نگهداری و ادامه‌اش هستند) بدر آید و برای مردم خود سطح زندگی قابل مقایسه با کشورهای پیشرفته‌تر را فراهم سازد. اما خود این هدف، و راه‌های رسیدن بدان، موضوع بحثی است که هواداران پادشاهی باید سر کنند ــ البته بتوانند از وقت گذرانی محبوب خود، بد‌گویی به این و آن، فراغتی یابند.

نوامبر   ۱۹۸۵

جای رهبران مذهبی در مبارزه

جای رهبران مذهبی در مبارزه

 ‌

   به آنچه که خرد متعارف می‌نامند همواره باید با تردید نگریست. خرد متعارف به باورهائی گفته می‌شود که گویا درستی‌شان به اثبات رسیده است و قبول همگان یافته‌اند و می‌توان آنها را بی‌تردید در هر موقعیت به‌کار گرفت. اما از آنجا که اندیشه انسانی و واقعیات بیرونی بر‌جا نمی‌ایستند، در بسیاری موارد خرد متعارف، اصطلاح دیگری برای توصیف بی‌حرکتی و تنبلی ذهنی است، باورهای است که اگر هم هنگامی درست بوده‌اند زمانشان سرآمده است و دیگر با واقعیات دگرگون شده نمی‌خوانند، اندیشه‌های مرده دیروز هستند که با اندیشه‌های زنده امروز ناسازگارند و با اینهمه ما در راحت‌طلبی و بیم خود از تازه و نا‌آشنا به آنها می‌چسبیم.

   بکار بردن سلاح مذهب در پیکار ضد انقلابی، جائی که باید به رهبران مذهبی و باورهای مذهبی در مبارزه داد، از آن جمله است. ایرانیان بیشمار در خارج، به آسودگی یک یقین علمی و تقریباَ طوطی‌وار این “قضیه” را تکرار می‌کنند که ایران یک کشور مذهبی است و ایرانیان تعصب مذهبی دارند، آخوندها به عنوان رهبران سردمداران “طبیعی” و بی منازع افکار عمومی ایرانیان هستند، پس در پیکار بر ضد خمینی و انقلاب اسلامی او نیز باید از راه مذهب و به رهبری سران مذهبی و “روحانیون” دست به کار شد. (البته کسی از خود نمی‌پرسد کجای گروهی دنیا‌دار که شب و روز در پی قدرت و مال و نگران “پروتکل” هستند و پیوسته دم از رهبری و ریاست می‌زنند و دین را از حکومت جدا نمی‌دانند و خدا را بهترین فریبکاران (ماکرین) و جبار و انتقام‌جو می‌نامند “روحانی” است؟) خرد متعارف به کسانی که هشت سال پیش را به یاد دارند و احتمالاَ بیش از اندازه به یاد دارند تا آنجا که از آثار و پیامدهای شگرف رویدادهای هشت سال گذشته غافلند، می‌گوید که مردم همان گونه که به فرمان خمینی به خیابان‌ها ریختند، این بار نیز به فرمان کسانی مانند او به خیابان‌ها خواهند ریخت. و آنگاه مایوسانه به جستجوی یک خمینی دیگر بر می‌آیند و جامه‌ای را که در یک زمان و مکان معین بر قامت یک فرد معین دوخته بود و امروز حتی بر قامت خود او راست نیست به این و آن می‌پوشانند، اگر قمی در مشهد است، یا شریعتمداری نیمه زنده در قم، یا شریعتمداری مرده در گور، یا خوئی در نجف.

   هیچکس نمی‌تواند نگوید که هشت سال پیش شور مذهبی در میان ایرانیان بیداد می‌کرد و روشنفکران و آزاد‌اندیشان نیز خود را به دلایل سیاسی به رنگ مذهبی درآورده بودند و فرمان رهبری مذهبی بر زبان‌های مردمان بود و مهرش در دل‌ها و چهره‌اش بر ماه تابنده؛ و هیچ کس نمی‌تواند نگوید که هنوز بسیاری از ایرانیان باورهای تند مذهبی دارند و نمی‌تواند نگوید که هنوز بسیاری از ایرانیان باورهای تند مذهبی دارند و از خمینی پشتیبانی می‌کنند و اگر رهبر مذهبی فرهمندی (کاریزماتیک) سر برافرازد همچنانکه هر رهبری فرهمند دیگری ــ بر او گرد خواهند آمد؛ و باز هیچ کس نمی‌تواند نگوید که در پیکار ضد انقلابی از رهبران نیز باید بهره گرفت، چنانکه از دلالان بازار و هر نیرو و لایۀ اجتماعی دیگری. آنچه باید خاطر نشان کرد تفاوت‌های وضع کنونی با هشت سال پیش، تفاوت‌های موقعیت ضد انقلابی کنونی با موقعیت انقلابی هشت سال پیش است.

   اگر هشت سال پیش حتی غیر‌مذهبیان نیز پشت سر آخوندها نماز می‌خواندند، امروز روشنفکران، سراسر قلمرو اعتقادی آخوندها را زیر پرسش کشیده‌اند و توده مردم، برگشته از آخوندها، مساله تئوریک خود را چنین حل می‌کنند که کرده‌های رژیم ربطی به اسلام ندارد. آنها حساب اسلام را از حکومت و آخوند جدا می‌کنند، کاری که روشنفکران و سران سیاسی در بيرون ايران هنوز نتوانسته‌اند. هشت سال پيش خود را به اسلام چسباندن، آبرومند و مد روز بود و آخوند هر جا می‌رفت قدر می‌دید و بر صدر می‌نشست. امروز آخوند حاکم در برابر مردم هر چه بتواند ظاهر نمی‌شود. جایش یا در اتومبیل ضد گلوله است یا پناهگاه بتونی. هشت سال پیش مردم آرمان‌های سیاسی‌شان را در پوشش مذهبی می‌پیچیدند امروز آن پوشش از هم دریده است و آرمان‌های سیاسی توده‌های مردم به صورت آرزوی تجدید بهترین جنبه‌های رژیم پادشاهی پیشین بیان می‌شود.

   به خوبی قابل فهم است که چرا دست یازیدن به سلاح مذهب و به اصطلاح “روحانیون” بیشترین پیروان خود را در میان ایرانیان خارج دارد. در ایران این سخنان به نظر نمی‌رسد چندان خریداری داشته باشند. سال‌هاست که اگر هم خطری رژیم را تهدید کرده یا از ارتش بوده است یا سازمانهای چریکی، یا زنان و روشنفکران (با شیوه‌های مقاومت منفی‌شان) یا کارگران. رهبران مذهبی پاک بی اثر نبوده‌اند، اما یا همرنگ شده‌اند، یا به کنج خانه‌شان خزیده‌اند، یا به لابه و پوزش افتاده‌اند، یا به آسانی خاموششان کرده‌اند. هیچ تهدید جدی از سوی آنها متوجه رژیمی نشده است که در بنیادها نمی‌توانند با آن مخالفت داشته باشند. در خود ایران مردم این نکته اساسی را دریافته‌اند که چاقوی رهبران مذهبی دسته خودش را نمی‌برد. آنها اینهمه که ما در بیرون می‌بینیم سنگ رهبران مذهبی را به سینه نمی‌زنند. پر سر و صدا‌ترین مخالفت‌ها را سیاستگرانی می‌کنند ــ که مانند رهبران مذهبی میانه‌رو ــ مخالفان وفادار رژیم را تشکیل می‌دهند. یعنی همۀ آنهائی که جمهوری اسلامی را پذیرفته‌اند و تنها خواهان ” تعدیل” آن هستند. مردم ایران هنوز مذهبی هستند ولی نه به صورت هشت سال پیش؛ و این مردم در ماجرای ۱۳۰۰ ساله خود با اسلام نشان داده‌اند که به صورت‌های گوناگون می‌توانند مذهبی باشند. می‌توانند مذهب را در چشم‌اندازهای بکلی متفاوت ببینند. ایرانیان به عنوان استادان و قربانیان کهنه‌کار تناقض، توانسته‌اند با مذهب چنان رفتار کنند که هم باشد و هم جلوی هیچ کارشان را نگیرد و با “حالات ملی” دگرگون شونده‌شان در اوضاع و احوال گوناگون ناسازگاری نکند.

   این در طبیعت خود اسلام نیز هست ولی در دست ایرانیان مذهب یکسره در خدمت خواست‌ها و نیازها و حتی هوس‌های زندگی روزانه است. ایرانی مذهبی پیوسته با مذهبش در معامله و بده و بستان است و آن را دستکاری می‌کند. امری نیست که برای ایرانی مذهبی، بیرون از مذهب باشد. تقیه به ایرانی امکان داده است که حتی مذهبش را فروپوشاند یا انکار کند. منکری نیست که ایرانی نتواند پیامدهای این جهانی و حتی آن جهانیش را با پول یا اجرای آئین‌ها جبران کند. حتی سخت‌ترین احکام قصاص را می‌توان به فتوای مجتهد به محال واگذاشت. آخوند‌های میانه‌رو دربارۀ قانون دیه و قصاص جمهوری اسلامی استدلال می‌کردند که اجرای احکام قصاص باید تا برقراری جامعه اسلامی و اجرای کامل احکام اسلامی معوق بماند. علمای مذهبی جز در موارد انگشت شمار، در همه تاریخ کشورهای اسلامی نقش توجیه کننده و صحه گذارندۀ بدترین ستمکاری‌های پادشاهان و ارباب قدرت را داشته‌اند. به تازگی نخست وزیر پنجاب در هند به فرمان رهبران مذهبی فرقه خود در معبد سیک‌ها به پاک کردن کفش‌های زائران پرداخت ــ به کیفر گناهی که بر او شمرده بودند. در تاریخ اسلام چند تا از این نمونه‌ها می‌توان آورد؟

   “در دلت ایمان داشته باش و بقیه را به اقتضای شرایط روز واگذار.” این پیام فرصت طلبانۀ مذهب به ایرانی یا ایرانی به مذهب است. این رابطه‌ای است که پدیده‌هائی همچون مشروب خوردن و دهان را آب کشیدن و به نماز ایستادن مذهبی‌ترین ایرانیان را توضیح می‌دهد ـ و نیز پدیده‌هائی را مانند مذهبی نبودن

و آخوند را بر سر خود نشاندن و مذهبی بودن و آخوند را راندن.

   از چنین تناقض‌ها نباید در شگفت شد. در اسلام نیکی و پرهیزکاری که “به قصد قربت” نباشد و از ایمان برنخیزد انسان را رستگار نخواهد کرد. به زبان دیگر ایمان می‌تواند از نیکی و پرهیزکاری جدا باشد. در چنین صورتی بدی و ناپرهیزکاری باید بتوانند با ایمان همراه گردند. فقی‌هان از شیعه و سنی از همان آغاز عصر اسلامی به اقتضای روز هر چه توانستند زندگی را بر مسلمانان آسان کردند. در یکی از مذاهب چهارگانه، حتی همجنس بازی بر مرد مسافر مجاز است ــ کافی است که ایمانش پا بر جا باشد. بر چنین زمینه‌ای با به یاد آوردن تاریخ معاصر و گذشتۀ نزدیک خودمان چه جائی برای بیم داشتن از نفوذ آخوند و آموزه‌های او می‌ماند؟ در انقلاب مشروطه، در دوران رضا شاه، در پیکار ملی شدن نفت، در اصلاحات ارضی، مردم ایران مذهبی ماندند و آنچه را که از نظر رهبران مذهبی ناممکن می‌نمود نیز انجام دادند. آنها که با آخوندهای “مشروعه” جنگیدند، یا بی حجابی زنان را پذیرفتند یا با کاشانی و فدائیان اسلام در افتادند یا روی زمین‌های تقسیم شده “غصبی” کشت کردند، از اسلام برنگشته بودند.

   ایرانیان خارج با واقعیت‌های زنده ایران کمتر آشنائی دارند و بیشترشان هنوز زیر ضربۀ انقلاب هستند و برداشت‌هایشان کهنه و قالبی است. ایرانیان در خود کشور از نزدیک با آخوند و پدیده آخوند در سیاست زندگی می‌کنند و چهرۀ فریب و ریا را در زشتی بیکران آن دیده‌اند و در کمتر از یک دهه تجربه بیش از هزار سال ادبیات ضد آخوندی ایران را باز زیسته‌اند و دیگر نه توهمات هشت سال پیش خود را دارند نه توهمات امروز ایرانیان خارج را. آنها می‌بینند که رهبران مذهبی چگونه به دست و پا افتاده‌اند که گناه شرکتشان را در انقلاب و حکومت اسلامی بپوشانند و چگونه می‌کوشند به هر جریان مخالفی پلی بزنند و آن اکثریتی از آنان که در صف فرمانروایان نیستند چه سربزیر شده‌اند. حتی در خارج نیز با همه گمراهی‌ها و کجروی‌ها کمتر کسی رهبری “روحانیون” را جدی می‌گیرد. پیرامون آنها و دستیارانشان تهی است. ممکن است کسی روضه خوانی راه بیندازد و برای گروهی فرصتی فراهم آورد که سرخوردگی‌ها و نامرادی‌هایشان را به بهانه‌ای بیرون بریزند ولی پای عمل سیاسی که پیش می‌آید، نه رهبران مذهبی زنده از گرد آوردن مردمان بر می‌آیند، نه مردگانشان. در مرگ شریعتمداری بسیار به انتظار قیام عمومی در داخل نشستند. اما در بیرون از ایران نیز که بیم جان نبود کسی اعتنائی نکرد. “بقایای انقلابی” که برای زنده نگهداشتن خود از نظر سیاسی، نیاز حیاتی به مردگان دارند (مصدق ـ شریعتمداری) به عبای از هم دریدۀ او چسبیده‌اند، اما از تلاش‌های خود طرفی نمی‌بندند. او که در زندگیش جز با خمینی “خدمتی” نتوانست، در مرگ از چه بر خواهد آمد؟

   اگر مردم خود را از پیکار کنار می‌کشند و سازمان نمی‌پذیرند یا دلسرد و بی اعتقادند نه از آن روست که رهبران مذهبی پیشاپیش آنان راه نیفتاده‌اند. نه از آنجاست که شرایط غیر ممکن سال ۱۳۵۷ را باید تکرار کرد. دلایل دلسردی مردم در جاهای دیگر است. باز به جای کار دشوار بنیادی در پی راه حل‌های آسان که هیچ راه حلی نیستند نباید افتاد. کمبود‌ها را در زمینه‌های دیگر باید جست و چاره کرد. با علم کردن آخوند زنده و مرده نه مساله نظری ضد انقلاب گشوده خواهد شد نه مساله سازمانی آن. بر عکس بسیار احتمال دارد که هر دو مساله پیچیده‌تر شود.

   کسان آزادند که به این رهبری مذهبی تلگرام بفرستند و برای آن اعلامیه بدهند و دل به این مرده یا آن زنده خوش کنند. اما اگر به پیکار ضد‌ انقلاب و جمهوری اسلامی به صورت جدی می‌اندیشیم از این بیراهه رفتن‌ها باید بپرهیزیم. خط‌های مبارزه در جاهای دیگر کشیده شده است. نیروهای دیگری در‌کارند و شعارها و برنامه‌های سیاسی دیگری لازم است. ایرانیان، آخوند و شعار مذهبی و دلسوزی به حال اسلام کم ندارند. “مظلومیت” فلان آیت‌الله، رهبر پیشین انقلاب که در هشتاد‌و‌اند سالگی در خانه‌اش یا بیمارستان در‌گذشته است، برای مردمی که جوانانشان صدها هزار به دست و به خواست آیت‌الله‌های انقلابی یا در زندان‌های آدمکشان می‌پوسند یا در گورهای بی‌نشان خاک می‌شوند بی‌معنی است… اگر خشم‌آور نباشد. (ضمناَ باید به عنوان یک ملت خود را از این روانشناسی مظلومیت از اینهمه ناله و مویه و دلسوزی به خود رهائی دهیم. این مردم از بس گریه و زاری کرده‌اند و بر سر و سینه خود زده‌اند و خاک بر سر خود ریخته‌اند به این روز افتاده‌اند.)

   به نام آخوند زنده و مرده، ایرانی خارج را هم نمی‌توان به صف پیکار آورد چه رسد به آن چهل میلیون تنی که جانشان از این کارها به لب آمده است و زندگی دیگر و سیاست دیگری می‌جویند و بر خود نفرین می‌کنند که هشت سال پیش چرا به دنبال چنان رهبرانی راه افتادند.

   از این فرصت‌طلبی‌ها و ریاکاری‌هائی که هیچ کس را نمی‌فریبد سرگردانی و بی‌اعتقادی‌های بیشتر بر‌خواهد آمد و مردم پراکنده‌تر و نا‌امید‌تر خواهند شد. به جای پیش‌گرفتن یک خط راست و مشخص که جای امور و مسائل بنیادی در آن روشن باشد چرا هر روز از این ستون به آن ستون می‌کنیم؟ رهبران مذهبی بسیاری خود به آنجا رسیده‌اند که اگر می‌خواهند در ایران آینده جائی داشته باشند باید به مسجدهایشان برگردند و به نظام حکومتی که در آن حاکمیت از مردم باشد و دین امری مربوط به خود افراد و محدود به قلمرو اخلاق و وجدانیات، تن در دهند. رهبری سیاسی آنان کار را به جائی رسانده است که نه تنها مشروعیت خودشان از میان رفته، همۀ بنیادهای فکری‌شان از سوی ایرانیان بیشمار زیر تردید قرار گرفته است. هشدارهای خود آیت‌الله‌ها در این باره بهترین گواه است. پائین افتادن مسجد به عنوان مرکز جیره بندی و قاچاق و خرید و فروش اموال دزدی، گواهی دیگر است. پنجاه سال گله کردند که پادشاهان پهلوی دین را با گسستنش از حکومت شکست دادند. اکنون آنها دین را با پیوستنش به حکومت شکست داده‌اند. تشخیص اینکه کدام شکست سخت‌تر و قطعی‌تر است و با خود آیت‌الله‌های جویای نام و نان است.

   سهم رهبران مذهبی در پیکار ضد‌انقلابی محفوظ است و باید از هر کس که به چنین پیکاری می‌پیوندد استقبال کرد. اما مردم ایران به هیچ کس، از جمله رهبران مذهبی بدهکار نیستند. اگر کسی می‌خواهد با خمینی و حکومتش درافتد منتی بر دیگران ندارد و انتظار هیچ امتیازی نباید داشته باشد. پیش انداختن رهبران مذهبی، به صرف مقام مذهبی آنان، نه هیچ توجیهی دارد نه ضرورتی. رهبران به عنوان انسان، ایرانی، و بویژه رهبر مذهبی دلائل و انگیزه‌های خود را دارند و باید مانند هر کس دیگری به مبارزه بپیوندند. همه آینده آنان در ایران بسته به سهمی است که در پیکار ضد انقلابی کنونی و پیکار باز‌سازی فردا داشته باشند. بجای چاپلوسی رهبران مذهبی را کردن باید آنان را متوجه مسئولیت‌ها و موقعیت پر مخاطره‌شان کرد. این مردم نیستند که باید راهی بسوی رهبران مذهبی جویند، رهبران مذهبی‌اند که باید به مردم بازگردند. آنها هستند که با دامن زدن به انقلاب، با شرکت مستقیم و غیر‌مستقیم در حکومت اسلامی، کشور ما را به چنین مصیبتی دچار کرده‌اند. آن گروه اندک هم که مسئولیتی در این انقلاب و جمهوری اسلامی نداشته‌اند برکنار و از نظر سیاسی بی‌اثرند. آنها مقلدان خود را دارند ولی فرمانشان بر مردم روا نیست و خردمندانه دریافته‌اند که باید از مداخله در کارهای سیاسی دست بشویند.

   آنان دریافته‌اند که بر روی هر دو اسب رهبری سیاسی و مذهبی نمی‌توانند بتازند. آخوند در سیاست هیچ تفاوتی با سیاست‌پیشگان دیگر ندارد. ممکن است برای خودش پایۀ مشروعیت الهی بتراشد، ولی دیگران در او جز یک سیاست‌پیشه معمولی با مسئولیت‌ها و آسیب‌پذیری‌هایش نمی‌بینند. و به هنگامی که کار بر او دشوار شود ــ که به سبب موقعیت پر دردسر و محدودیت‌های جهان‌بینی و پرورشش همواره می‌شود ــ با پایه مشروعیتی که برای خود تراشیده است، یعنی با مقام رهبری مذهبی و “روحانی”اش، یا مردم در مذهب شک خواهند کرد و احکام آن را نادرست یا نابسنده خواهند شمرد، یا به مقام رهبری مذهبی بدبین خواهند شد و گناه هم از آنان نخواهد بود.

   در ایران آینده اگر بتوانیم کشور را از تجزیه نگهداریم و در آن حکومت قانون برقرار کنیم ـ آخوندها جای خود را خواهند داشت و آزاد خواهند بود که با مردم ارتباط مذهبی خود را داشته باشند. اما قوانین کشور پایه‌ای جز ارادۀ عمومی نخواهند داشت و آزادی‌های افراد از جمله آزادی عقیده، به هیچ ترتیب و بر هیچ پایه‌ای سلب شدنی نخواهد بود، و آخوندها نخواهند توانست با ماجراجوئی‌های سیاسی، مذهب را به خطر اندازند. رهبران مذهبی بیشمار هم اکنون این را دریافته‌اند و بدان خرسندند. سیاست‌پیشگان غیر مذهبی مانده‌اند که باید این را دریابند و بدان خرسند باشند.

   اگر میلیون‌ها ایرانی در داخل و خارج به مخالفت آشکار و نهان با جمهوری اسلامی برخاسته‌اند برای سرنگون کردن نظام حکومتی و نظام ارزش‌های آنست نه جانشین کردن یک ملای خونریز با یک ملای میانه‌رو. نقطه مرکزی پیکار و قلب مساله کنونی ما جای دین و آخوند در حکومت و سیاست است؛ ارزش‌های آزادی و ترقی در برابر ارزش‌های آخوندی است؛ ناسیونالیسم ایرانی در برابر جهان‌بینی اسلامی است؛ بریدن رابطه دین با اسلحه و ابزار خشونت است. رهبران مذهبی باید به مردم ایران بگویند که در کجا ایستاده‌اند آنها حاکمیت مردم و قانونگذاری از سوی نمایندگان مردم را می‌پذیرند یا نه؟ آنها نخست ایرانی هستند یا هر چیز دیگر؟

   بیش از آنها رهبران سیاست و افکار عمومی باید از ریاکاری و همه چیز برای همه کس بودن دست بشویند. رویاروی مساله مذهبی جامعه ایرانی رفتن دیگر جرات بیش از اندازه نمی‌خواهد، اگر هم بخواهد شایسته هر رهبر سیاسی است که به چنین نامی بیرزد. اگر از رهبران مذهبی می‌خواهند به مردم بپیوندند نباید به بهای چشم‌پوشی از اصول باشد. رهبران مذهبی دیگر در جایگاهی نیستند که شرایط خود را دیکته کنند.

   آنها برگ‌های خود را در هشت سال گذشته بازی کرده‌اند و دستشان تهی است. سرمایه هزار سال مخالف خوانی و شرکت در حکومت و گریز از مسئولیت‌ها و بدنامی‌های آن را در قمار جمهوری اسلامی نهاده‌اند و چنان باخته‌اند که آبروئی چندان برای اصل موضوع نیز نگذاشته‌اند. آنها امامزاده‌ای را که خود متولیان آن بوده‌اند بی‌اعتبار کرده‌اند. اولویت آنها باز گرداندن حیثیت آخوند و مسجد است که به دست خود آخوند و مسجد بر باد رفته است. اگر از میانشان کسانی سودای رهبری سیاسی آینده در سر می‌پرورانند، بهتر است از رویای خود بیدار شوند. جمهوری اسلامی تنها فرصت رهبری سیاسی آخوند است. مختارند آن را غنیمت بشمارند و هزینه‌های هولناک آن را نیز برای مذهب و پایگان آخوندی بپردازند.

نوامبر   ۱۹۸٦

 

28 مرداد و میراث‌هایش

28  مرداد و میراث‌هایش

 

   پس از گذشتن سی و دو سال و یک انقلاب ویرانگر برای همۀ طرف‌ها و دست درکاران، یاد ٢۸ مرداد ۱۳۳٢ هنوز چنان سنگین از بارهای عاطفی است که مانند همان سال‌ها بیشتر به کار هر چه جدا کردن ایرانیان از یکدیگر می‌خورد. با آنکه گذشت اینهمه سال کمتر گوشۀ تاریکی از رویدادها و انگیزه‌ها و اسباب بر جای گذاشته است، هنوز نمی‌توان با نگاهی منصفانه به سی و دو سال پیش و سال‌های پیش و پس از آن نگریست و خشم و رنجش را از چپ و راست برنینگیخت. برای مردان و زنان بیشمار ٢۸ مرداد همچنان یک کودتای امپریالیستی است که نهضت ملی ایران را به رهبری مصدق از پیروزی حتمی آن باز داشت. برای مردان و زنان بیشمار دیگر یک یک قیام ملی است که دست خیانتکاران را از ایران کوتاه کرد. مانند بیشتر رویدادهای تاریخ دو سه نسل گذشتۀ ایران، ٢۸ مرداد تنها با یک واژه توضیح داده می‌شود : خیانت. موافق و مخالف، انگیزۀ طرف مقابل خود را تنها با همین واژه توصیف می‌کنند.

   شاید بیشتر سالخوردگان و میانسالان در نسل کنونی ایرانیان از این مراحل گذشته باشند که بتوانند تاریخ معاصر خود را بر زمینه‌ای جز خیانت و توطئه و مداخلۀ خارجی و دست نشاندگی بیگانه ببینند. شاید هیچ بررسی و روشنگری نتواند راهی به هزار خم (لابیرنت) باورهای شکل گرفتۀ سال‌ها و دهه‌ها بگشاید. اما از جوانان ایرانی، از نسلی که بر می‌آید و امید است وارث کوتاه بینی‌ها و تعصبات نسل پیش از خود نباشد، نباید دست شست. آنها اگر بتوانند خود را از پیشداوری پیشینیان آزاد کنند و به تاریخ، از جمله به سه چهار دهۀ گذشته، به صورت ناظران بیطرف بنگرند ــ به این معنی که جهت‌گیری و تعهد‌شان را برای مرحلۀ پس از نگریستن و بررسی و نه پیش از آن بگذارند ــ آنگاه به آینده می‌توان امید بیشتر داشت.

   ٢۸ مرداد نه تنها به عنوان یکی از سر فصل‌های مهم تاریخ معاصر ایران، بلکه به عنوان رویدادی که بیشترین جدایی را در میان ایرانیان افکند، در هر بررسی و بازنگری جای برجسته‌ای دارد. نباید گذاشت با چند شعار و کلیشه از آن بگذرند.

***

   به ٢۸ مرداد باید در زمینۀ ملی کردن نفت پرداخت. آشکار است که بی پیکار ملی کردن نفت، ٢۸ مرداد روی نمی‌داد. ملی کردن نفت یک جنبش ملی بود که از سرخوردگی و نامردای چهل سال تحمل بهره کشی غیر منصفانۀ منابع ملی ایران به دست یک قدرت خارجی و بیش از صد سال مداخلات زننده و شرم‌آور آن قدرت خارجی در امور داخلی ایران برخاست. نقطۀ اوج مبارزه‌ای بود که نخستین تیر آن را رضا شاه در ۱۳۱٢ شلیک کرده بود. رضا شاه نه تهیه‌های کافی دیده بود و درست می‌دانست که چه می‌کند، و نه واقعیات سخت بین‌المللی را در نظر گرفته بود. با خشم و ناشکیبایی سربازی، با هماوردی بسیار نیرومندتر در افتاد و زود ناگزیر ا ز آشتی بـا شرایط تحمیلی شد. از آنجا که در برابر سهم بیشتری از درآمد نفت به ایران (٢۰ درصد) شرکت نفت انگلیسی توانسته بود بر مدت قرارداد بیفزاید، کسانی رضا شاه را متهم به خیانت و همۀ داستان را یک توطئه شمردند. کسی این انصاف را نداشت که واقعیت ساده را ببیند. این نخستین پیشداوری است که در چنین بررسی باید بدور افکند. رضا شاه سهم عادلانۀ ایران را می‌خواست و در آن اوضاع و احوال در برابر امپراتوری انگلستان حتی بخت مکزیک را در برابر آمریکا نداشت. او از آنچه می‌خواست کمتر بدست آورد زیرا امتیاز نفت جنوب یک “گره گوردیان” نبود که مانند اسکندر بتوان آن را با یک ضربت شمشیر گشود. (اسکندر گفته بود “اینهم نوعی گشودن است”).

   پیکار ملی کردن نفت و باز گرفتن حقوق ایران از انگلستان از مجلس چهاردهم با مصدق آغاز شد و به رهبری او گام به گام پیش رفت. نه انگلستان آن را می‌خواست، چنانکه محافل ضد مصدق در آن روزها و پس از آن می‌گفتند، نه محمد رضا شاه سهمی در آن داشت، چنانکه پس از ٢۸ مرداد می‌کوشیدند وانمود کنند. اینکه مصدق را جمال امامی، از هواداران بنام سیاست انگلستان در ایران، به نخست وزیری پیشنهاد کرد‌(۱) و اینکه محمد رضا شاه یک سالی با بی میلی با مصدق همراه بود هیچ یک از ادعاهای شگفت‌انگیز مخالفان مصدق را ثابت نمی‌کند. تنها ذهن ایرانی است که می‌تواند پیکار نفت را به اشارۀ انگلستان بداند و گروگان‌گیری دیپلمات‌ها را به اشارۀ آمریکا. محمد رضا شاه، با یاد زنده و نزدیک شهریور ۱۳٢۰ در خاطر، بیش از آن از انگلستان می‌ترسید که به میل خود درگیر چنان پیکاری شود. در همۀ سال‌های ۱۳٢۰ تا ۱۳۴٢ او همواره سیاست‌پیشگان نزدیک به انگلستان را برای نخست وزیری ترجیح می‌داد. آنچه از سهم خارجیان در پیکار ملی کردن نفت می‌توان گفت کوردلی و سرسختی مقامات استعماری انگلستان بود که زوال امپراتوری را هنوز باور نداشتند و راه را بر هر چاره‌جویی منصفانه بستند تا سرانجام دست خود را به مقدار زیاد در سراسر خاور میانه ناتوان کردند؛ و پشتیبانی فعال آمریکا از حقوق ایران بود، چنانکه آمریکاییان تعبیر می‌کردند، و از نظر مالی به چیزی مانند قرارداد ۵۰- ۵۰ آرامکو و عربستان سعودی محدود می‌شد.

   پیکار نفت تا ۱۳۳۱ به خوبی پیش رفت و پیروزی ایران در دیوان بین‌المللی لاهه تاج افتخاری بر تارک این پیکار بود و راه را بر همۀ کشورهای مستعمره و نیمه مستعمره گشود. اما از آن پس دیگر آن روشن‌بینی و دست مطمئن از مصدق دیده نشد. او با سختگیری بیش از اندازه در موضوع غرامت، یک مصلحت استراتژیک، حتی یک فرصت تاریخی را فدای ملاحظات مالی کم اهمیت کرد و نتوانست از بهترین پیشنهادهایی که به او شد به سود ایران بهره گیرد. در پشت سختگیری او دو انگیزه نهفته بود: نخست، نگه داشتن شور و شیفتگی عمومی، که تصور می‌شد با هر چه کمتر از تسلیم بی قید و شرط انگلستان فرو بنشیند؛ و دوم، بهره گیری از پیکار خارجی برای بردن مبارزۀ قدرت داخلی و کوتاه کردن دست شاه از ارتش و تضمین برتری بیچون و چرای جبهۀ ملی.

   مصدق و مشاورانش در هر دو مورد سخت در اشتباه بودند. مردم ایران از نیمۀ دوم ۱۳۳۱ آغاز کرده بودند فشارهای اقتصادی محاصرۀ نفتی انگلستان و فشارهای سیاسی و روانی یک کشمکش بین‌المللی را با مخاطرات مشخص آن برای استقلال و تمامیت کشور احساس کنند و درست به دلیل در پیش نبودن دورنمای یک راه حل رضایت بخش بحران نفت بود که ــ در کنار عوامل دیگر ــ به صورتی روز افزون و برای جبهۀ ملی باور نکردنی، از حکومت مصدق بیگانه شدند. آنها بی آنکه از احترام و دلبستگی خود به مصدق بکاهند، اعتمادشان را به توانایی او از دست دادند و از حکومتش هر روز دورتر افتادند و آن را در برابر دشمنانش تنها گذاشتند.

   مبارزۀ قدرت داخلی در آن شرایط پر مخاطره، گذشته از اینکه به زیان مصالح بالاتر ملی بود ــ زیرا اولویت مهمترین مسالۀ کشور را در آن زمان تحت الشعاع اموری می‌گذاشت که می‌توانست به بعد واگذاشته شود ــ دست حکومت را ناتوان‌تر و نیروهایش را پراکنده‌تر می‌کرد. برای مردم توجیه پذیر نبود که حکومت به جای تمرکز دادن نیروهای خود در جبهۀ حیاتی نفت، سرگرم بازنشسته کردن افسران ارتش یا موضوع رفتن و ماندن شاه باشد. استراتژی و تاکتیک‌های حکومت جبهۀ ملی در آن یک سال آخر سبب شد که گذشته از ارتش و نیروهای انتظامی، گروه‌ها و افراد روز افزونی حتی از خود جبهۀ ملی از مصدق بریدند و به شاه پیوستند که خواه ناخواه به صورت مظهر نیروهای ضد مصدق و جبهۀ ملی در آمده بود. مصدق حتی اگر صرفاَ در پی پیروزی بر شاه می‌بود آن پیروزی را پس از گشودن مسالۀ نفت ــ که در پایان ۱۳۳۱ و اویل ۱۳۳٢ به خوبی در دسترس بود ــ بهتر می‌توانست بدست آورد. قدرت سیاسی و حیثیت ملیش او را در وضعی بسیار نیرومند‌تر از شاه، آنهم شاه نیازموده و تازه کار آن سال‌ها، قرار می‌داد.

   در این احوال حزب توده که از ضربت آذربایجان به خود آمده بود در فضای سیاسی آشفتۀ آن روز ایران هر روز نیرومند‌تر می‌شد. خیابان‌های شهرهای بزرگ ایران در اختیار آن بود و در میان کارگران از جمله در صنعت نفت، و طبقۀ متوسط هواداران روز‌افزون می‌یافت. خطرناک‌تر از همه شبکۀ نظامی آن بود که بیش از ٦۰۰ افسر را در بر می‌گرفت. هر چه جبهۀ ملی ناتوانتر و پراکنده‌تر می‌شد حزب توده بیشتر به صورت وارث آن جلوه می‌کرد. هیچ چیز بهتر از تظاهرات جداگانۀ جبهۀ ملی و حزب توده در نخستين سالروز سی تير در تهران، تفاوت سطح شگرفی را که پیش آمده بود نشان نداد. حزب توده در آن تظاهرات آخر خود جبهۀ ملی را پایمال کرد.

   پوزشگران جبهۀ ملی گرایش بدان دارند که خطر حزب توده را در ۱۳۳٢ دست کم بگیرند، همچنانکه جدا شدن عناصر متعدد را از جبهۀ ملی به چیزی نمی‌شمرند و برخاسته از “خیانت” و “خودفروشی” آنان قلمداد می‌کنند. حزب توده در ۱۳۳٢ در برابر ارتش در هم شکست ولی اين نباید به عنوان بی خطر بودنش در آن هنگام تلقی شود. حکومت جبهۀ ملی نیز چند ساعتی بیشتر دوام نیاورد. موضوع آنست که حزب توده در برابر جبهۀ ملی بخت پیروزی داشت نه در برابر نیروی ارتش و پادشاهی که در آن هنگام هماوردی برای خود نمی‌شناخت. اما معلوم نیست که اگر بحران چند ماهی بیشتر به دراز انجامیده بود موازنۀ نیروها و چه وضعی می‌یافت؟

   نباید فراموش کرد که در ۱۳۳٢ (۱۹۵۳) شوروی استالین، هشت سال جهانجویی خستگی ناپذیر را پشت سر گذاشته بود. نیروهای شوروی به هر جا وارد شده بودند، از کرۀ شمالی در خاور دور تا سراسر اروپای شرقی، حکومت‌های کمونیستی دست نشاندۀ خود را تحمیل کرده بودند و احزاب ناسیونالیست و لیبرال را در هم شکسته بودند. شوروی‌ها در یونان به جنبش کمونیستی “الاس” به رهبری ژنرال مارکوس در یک جنگ داخلی ویرانگر یاری داده بودند؛ از ترکیه ایالات قارص واردهان را با گستاخی مطالبه کرده بودند؛ نیروهایشان را بر خلاف تعهد خود در شمال ایران نگه داشته بودند. اگر در ترکیه و یونان و ایران به هدف‌های خود نرسیده بودند به سبب وجود یک جبهۀ داخلی نیرومند و پشتیبانی مصمم آمریکا بود. کسی نمی‌تواند ایرانیان بیشمار را سرزنش کند که خطر حزب توده را چرا جدی گرفتند؛ یا آیزنهاور را متهم کند که چرا نخواست مسئولیت از دست دادن ایران را بر دوش گیرد.

   افراد و سازمان‌هایی نیز که در یک دو سالۀ آخر از جبهۀ ملی جدا شدند همان‌ها بودند که در سال‌های پيش از ۱۳۳٢ مایۀ نیرومندی و به قدرت رسیدن جبهۀ ملی شده بودند. بی آنها مصدق و جبهۀ ملی نمی‌توانستند حکومت را در دست گیرند و هنگامی که از مصدق جدا شدند چیزی برای او نماند و روز ٢۸ مرداد جز به نگهبانان خانه‌اش به هیچ کس نتوانست پشتگرمی کند. این نکته که در ٢۸ مرداد از مردم ایران کمترین حرکتی در دفاع از مصدق نشان داده نشد، گویی که در ۳۰ تیر ۱۳۳۱ همان‌ها نبودند که صدها کشته و زخمی در تظاهرات خود دادند، در جای دیگر نوشته شده است و نیاز به یاد آوری ندارد. ولی پدیده‌ای است که هواداران جبهۀ ملی کمتر به یاد می‌آورند، زیرا بیش از آن سرگرم پخش کردن عنوان خیانت به این و آن و یاد‌آوری نقش آمریکا و انگلیس در “کودتای امپریالیستی” هستند.

***

   “کودتا” نیاز به اندک موشکافی دارد. در ٢۵ مرداد مصدق فرمان برکناری خود را از نخست وزیری، که به امضای شاه بود، ندیده گرفت و پیام رسان و چند تن همراهان او را به عنوان اقدام کنندگان به کودتا دستگیرکرد. هواداران جبهۀ ملی کاغذهای بیشمار را در این سياه کرده‌اند که شاه قانوناَ حق برکناری نخست وزیر را نداشت و مجلس رای عدم اعتماد نداده بود یا رای تمایل مجلس به نخست‌وزیری سپهبد زاهدی داده نشده بود ــ که آمادگی‌اش را برای نخست‌وزیری يک سالی پیش از آن اعلام داشته بود و حکومت برای دستگیریش جایزه تعیین کرده بود. اما گذشته اینکه به موجب اصل ۴۶ متمم قانون اساسی “عزل و نصب وزراء به موجب فرمان همایون پادشاه است” (در قانون اساسی اشاره‌ای به نخست وزیر نیست و او هم در شمار وزراست) و در هیچ ماده قانون اساسی نیز اشاره‌ای به رای تمایل مجلس برای تعیین نخست‌وزیر نیست و مجلس تنها رای اعتماد یا عدم اعتماد می‌دهد؛ این حقیقت از نظر دور داشته می‌شود که در ٢۵ مرداد ۱۳۳٢ مجلسی نبود که رای تمایل یا رای اعتماد به نخست‌وزیری بدهد. مصدق مجلس هفدهم را بر خلاف قانون اساسی در یک همه‌پرسی (رفراندام) که مانند بیشتر مانندهای خود ساختگی بود منحل کرده بود و در همان روز دستگیری آورندۀ فرمان شاه، فرمان انحلال مجلس را به امضای خودش صادر کرد ــ امری که نقض آشکار قانون اساسی می‌بود. معلوم نیست به نخست وزیری که دستخط شاه را کودتا می‌دانست و مجلس را منحل می‌کرد و به همه‌پرسی که چه خوب یا بد در قانون اساسی مشروطیت جایی نداشت دست می‌یازید، چگونه می‌شد ابلاغ کرد که بهتر است بیش از آن در بن‌بستی که خود و کشور دچار آن شده بود نماند و جایش را به دیگری دهد؟

   حقیقت آن بود که جبهۀ ملی از سی تیر ۱۳۳۱ به بعد به هیچ بهایی نمی‌خواست از قدرت کنار برود و اگر وسائل قانونی بسنده نبود از قانون فراتر می‌رفت و مبارزه را به صورت مرگ و زندگی درآورده بود. بسیاری از رهبران جبهۀ ملی حتی آماده بودند دست در دست حزب توده از قدرت خود دفاع کنند. ولی مصدق در چنان اوضاع و احوال نیز حاضر نشد به بهای اسلحه دادن به حزب توده خود را نگهدارد و از قدرت‌نمایی‌های آن حزب چنان نگران شده بود که در آن روزهای بحرانی، گروهی از مخالفان دست راستی خود را از زندان آزاد کرد تا به مصاف حزب توده بروند.

   البته باید انصاف داد که در برابر سخت شدن موضع جبهۀ ملی، مخالفان نیز با ربودن و کشتن فجیع افشار طوس، رئیس شهربانی، فضای سیاسی ایران را دگرگون کرده بودند. افشار طوس و افسران و همکارانش در شهربانی و آگاهی، نمایندگان بیرحمی و گرایش‌های اقتدارجویانۀ تازه‌ای در حکومت جبهۀ ملی بودند که آن نیز نوید خوشی برای آینده نمی‌داد. همۀ این تحولات، سیاست ایران را در آن روزها چنان رادیکال کرده بود که موشکافی‌های قانونی پوزشگران جبهۀ ملی را نامربوط می‌سازد. در ایران ۱۳۳٢ روی “داو”های بسیار سنگینی بازی می‌شد: ادامه یا پایان یافتن نظام پادشاهی؛ یکپارچه ماندن یا تجزیۀ ایران؛ برقراری تعادل آسیای جنوب غربی به سود شوروی یا جهان غرب. در برابر جبهۀ ملی و حزب توده سلاح ارتش به کار نمی‌آمد و در برابر شوروی جز پشتیبانی آمریکا.

   دست آمریکا و انگلستان را در ٢۸ مرداد نمی‌توان ندید. آن اندازه کتاب و سند انتشار یافته است که آنچه را که در همان زمان نیز کسی در باره‌اش تردیدی نداشت اعتبار یک واقعیت تاریخی ببخشد. چیزی که هست دربارۀ نقش خارجیان در آن رویداد مبالغه شده است، همچنانکه در مورد انقلاب مشروطه و روی کار آمدن رضا شاه و باز گرداندن آذربایجان و انقلاب اسلامی نیز شده است.

   همۀ اسباب ٢۸ مرداد در درون جامعۀ ایرانی فراهم بود: از بن بست حکومت جبهۀ ملی، و دشواری‌های روزافزون اقتصادی، و نا‌امنی کامل که دیگر در خیابان‌های پایتخت بی بیم جان نمی‌شد راه رفت، و بیگانگی مردم از حکومت، و خستگی سه سال پیکار، و یکپارچگی بخش بزرگ ارتش در پشت سر شاه و محبوبیت شخصی شاه و زاهدی. چه “وودهاوس” انگلیسی و چه “کرمیت روزولت” آمریکایی که “طرح چکمه” را اجرا کردند همۀ پایۀ کار خود را روی پشتیبانی مردم و ارتش از تغییر حکومت گذاشته بودند. وگرنه چگونه می‌شد چند خارجی با اندکی پول (یک میلیون دلار که همه‌اش نیز هزینه نشد) در چند ساعت بتوانند یک حکومت محبوب ملی را در کشوری به بزرگی ایران سرنگون کنند؟ مسالۀ اصلی در این بود که شاه و ارتش پشتیبانی آمریکا و انگلستان را برای هر حرکتی لازم می‌دانستند و اطمینان یافتن از آن پشتیبانی، و نه دست داشتن چند عامل خارجی، تکان لازم را به جنبشی داد که به آسانی سرنوشت حکومت جبهۀ ملی را یکسره کرد. نه روزولت و نه وودهاوس مسلماَ در ۱۳۳۱ خواب چنان عملیاتی را نیز نمی‌دیدند.(٢)

   هنوز هزاران تن به یاد دارند که خیابان‌های خالی تهران در عصر روز ٢۸ مرداد چگونه پر از جمعیتی شد که حتی از بام‌ها و درختان آویزان بودند و اتومبیل رو‌باز سپهبد زاهدی را در میان گرفته هلهله می‌کردند. جمعیتی بود که با در نظر گرفتن شمار ساکنان آن روز تهران چندان دست کم از روز ورود خمینی در ۱۳۵۷ نداشت. چند روز بعد که شاه آمد خیابان‌ها از مردم چنان سیاه شد که از آن نیز درگذشت. تصویرهای آن روزها در دست است. مردم ایران در هیچ مورد از پشتیبانی کوتاه نیامده‌اند.

***

   پس از ٢۸ مرداد، حکومت در داخل با آنچه که تهدیدی به امنیت و استقلال ایران می‌دید، و در خارج با بحران نفت روبرو بود. مسالۀ نفت را با شرایطی که در آن اوضاع و نه شش ماه پیش از آن امکان داشت هر چه زودتر فیصله دادند و تصفیه‌حساب نهائی با شرکت‌های نفت را به زمانی گذاشتند که دست صادر کنندگان در بازار نیرومندتر از شرکت‌های نفتی شد.

   در داخل، سازمان نظامی حزب توده در هم شکسته شد و خود حزب چنان آسیب دید که تا بیش از دو دهۀ بعد کمر راست نکرد. مقامات حکومتی بی میل نبودند همین رفتار را باجبهۀ ملی بکنند، ولی حیثیت مصدق بزرگتر از آن بود که بتوان ندیده گرفت، و ناچار رفتاری آمیخته از خشونت و نرمی در پیش گرفته شد. دکتر فاطمی را اعدام کردند که اشتباهی تاسف آور بود و برای مصدق محاکمه‌ای ترتیب دادند که جنبۀ نمایشی و “farce” مانند آن خدمتی به هیچیک از دست درکاران نکرد. بقیۀ سران جبهۀ ملی به زودی به زندگی‌های عادی خود بازگشتند و در ٢۵ سال بعد همراه با فراز و نشیب‌های سیاسی، گاه مزۀ زندان چشیدند و گاه به شرکت در ادارۀ کشور دعوت شدند؛ ولی در بیشتر سال‌ها توانستند به سهم خود از میوه‌های دوران شکوفایی اقتصادی کشور بهره‌مند شوند.

   فدائیان اسلام، که در سایۀ جبهۀ ملی بالیده بودند و تروریست‌هایشان با قانون مجلس هفدهم از مجازات کشتن سران کشور، و زندان، رهایی یافته بودند بیرحمانه سرکوب شدند و به زیرزمینی رفتند که تا یک دهۀ بعد از آن بیرون نیامدند. بی هیچ هماوردی در برابر، میدان بر سلطنت طلبان گشاده بود.

   حکومت پادشاهی از ٢۸ مرداد نیرومند بدر آمد. در خارج، از پشتیبانی همگانی، حتی شوروی که بدهی خود را از بابت ذخیرۀ طلاهای ایران سرانجام پرداخت، برخوردار بود. در داخل، اکثریت مردم با خوشبینی و امیدواری بدان می‌نگریستند. درآمدهای نفت ــ که به برکت پیکار ملی کردن نفت بیش از دو برابر شده بود ــ به زودی سرازیر گردید. به نظر می‌رسید یک دوران ثبات و پیشرفت بیسابقه آغاز شده است. اما بیشتر این سرمایه‌ها در هشت سالۀ پس از ۱۳۳٢ به هدر رفت. در پایان دهۀ سی رژیم لرزان با بحران سیاسی و اقتصادی و با دشمنانی که باز سربلند کرده بودند روبرو بود. انتخابات تابستانی ۱۳۳۹ را ناگزیر شدند باطل کنند و مجلسی را که از انتخابات زمستانی آن سال برآمد با استعفای دسته جمعی نمایندگان منحل کردند. نخست وزیر در ۱۳۴۰ اعلام داشت که کشور ورشکسته است. پدیده‌های تورم، فشار تحمل ناپذیر بر منابع مالی و انسانی کشور و آثار برنامه ریزی نادرست در سال‌های ۳۹ـ۱۳۳۴ همان گونه پدیدار شدند که بیست سال بعد، پس از سرازیر شدن درآمدهای ناگهانی چهار برابر شدن بهای نفت. در هر دو بار درآمدهای “از حوصله بیش”ــ از حوصلۀ دستگاه سیاسی و اداری ناکار‌آمد ایران ــ دشواری‌ها به بار آورد.

   آن سال‌هایی بود، از ۱۳۳۴ به بعد، که شاه آغاز کرد علاوه بر سلطنت، حکومت هم بکند. با نخست وزیرانی ناکافی چون علاء و اقبال و شریف امامی و مجلس‌هایی به همان اندازه دست آموز، دیگر مانعی بر سر راهش نبود ــ اگر کارهای حکومتی درست پیش می‌رفت.

   کارها درست پیش نرفت ــ جز در آشتی استراتژیک با شوروی در ۱۳۳۹ که سنگ بنای یک سیاست خارجی کامیاب را برای دو دهه گذاشت ــ زیرا همان دراز دستی و بی‌پروایی که در معامله با دشمنان سیاسی رژِيم نشان داده شد (۳) در ادارۀ کشور، بویژه منابع مالی آن، نیز آشکار گردید. یکی از نمایان‌ترین کارهای آن زمان، انتشار ۷ میلیارد ریال پول بر پایۀ ارزیابی دوبارۀ پشتوانۀ اسکناس و آغاز یک حرکت کوچک صنعتی، در همان هنگام با سرو صداهای زیاد ناکارایی و فساد همراه بود. از همان هنگام بود که گروه دست نزدنی‌ها (UNTOUCHABLE) در دستگاه حکومت ایران پیدا شدند. زنان و مردانی با خط ارتباطی دست اول با مرجع قدرت، که عملاَ چک سفید داشتند و از دستبرد قانون بیرون بودند. آنها تا پایان جای غبطه‌انگیز خود را نگه داشتند و هر کدام تا آنجا که به آنها میدان داده شد تاخت و تاز کردند.

   پیروزی آسان ٢۸ مرداد به سهل انگاری و اشتباه کاری انجامید؛ و خطری که از بیخ گوش هیات حاکمه گذشته بود یک اشتهای سیری ناپذیر را برای بهره‌برداری مالی و اندوخته‌های روز مبادا برانگیخت و اینهمه اعتبار رژیم را از میان برد. ناکامی‌های اقتصادی و سیاسی سال‌های پس از ٢۸ مرداد مسالۀ مشروعیت رژیم را پیش کشید. مردمی که ٢۸ مرداد را پذیره شده بودند (استقبال کرده بودند)، اکنون به مداخلۀ آمریکا و انگلستان پرخاش می‌کردند. سال‌های دشوار حکومت مصدق از یادها رفت و هالۀ قهرمانی برگرد سر او بزرگتر شد.

   بویژه که خود رژیم با ٢۸ مرداد چنان رفتار نکرد که به حل مسالۀ مشروعیت خود کمکی کند. سیاست تبلیغاتی همۀ ٢۵ سال پس از ۱۳۳٢ بر این تکیه داشت که مصدق را عامل بیگانگان بشناساند که با قیام ملی سرنگون شد. به سهم حیاتی و منحصر ارتش هرگز اشاره‌ای نکردند، مبادا کسی دیگر اعتبار رهبری قیام ٢۸ مرداد را از آن خود سازد. شاه بارها داستان میانجیگری انگلیس‌ها را به سود مصدق نقل می‌کرد. غافل از آنکه اگر مصدق به پشتوانۀ آن داستان دست نشاندۀ انگلستان شناخته می‌شد دربارۀ رضا شاه بسا داستان‌های بیشتر می‌شد نقل کرد. اما حقیقت آن بود که رضا شاه و مصدق هیچ کدام دست نشاندۀ انگلستان نبودند، هر چند در کشوری و دورانی عمل می‌کردند که انگلستان بر آن تسلط داشت. اذعان کردن به واقعیت پشتیبانی آمریکا و انگلستان ـ که با همۀ تبلیغات رسمی هیچ کس در باره‌اش تردیدی نداشت، و شناختن سهم ارتش و اشاره به تنها ماندن جبهۀ ملی و کنار کشیدن مردم از آن، سیاست درست‌تری می‌بود و دعوی پشتیبانی عمومی را پس از مداخلۀ ارتش ــ که باز کسی درباره‌اش تردید نداشت ــ برای سال‌های آینده پذیرفتنی‌تر جلوه می‌داد. به جای راست گفتن، سال‌ها با افسانه‌های میان‌تهی، رژیمی را که به دلایل دیگر آسیب‌پذیر شده بود آسیب‌پذیرتر کردند.

   در ۱۳۴۰ با آغاز حرکت جسورانۀ اصلاحات اجتماعی و اقتصادی، رژیم پادشاهی خود را از تنگنا رهانید و جبهۀ ملی را در شطرنج قدرت شهمات کرد. با آن اصلاحات دوران ٢۸ مرداد به پایان رسید و دوران دیگری آغاز شد. اما مسالۀ مشروعیت رژیم، مسالۀ در آمدن پیکار قدرت به صورت پیکار مرگ و زندگی، وناممکن شدن رقابت سیاسی مسالمت آمیز در ایران، به عنوان میراث‌های آن دوران باقی ماندند و سهم مرگبار خود را به انقلاب ۱۳۵۷ ادا کردند.

   میراث مرگبار دیگر ٢۸ مرداد در سیاست ایران اعتقاد همه سویه به سهم قاطع آمریکا در تحولات ایران بود. بیشتر انرژی جبهۀ ملی در بیش از دو دهه به گمان زدن تحولات سیاسی آمریکا و تلاش برای تاثیر بخشیدن بر آن صرف شد، چنانکه از در آوردن خود به صورت یک جایگزین باورپذیر با سازمان و برنامۀ سیاسی که در شمار آید باز ماند. و ــ طرفه آنکه ــ هنگامی که آمریکاییان سرانجام از بیم و زیر فشار خمینی بدان روی آوردند چیزی برای عرضه کردن نداشت. شاه نیز نه کمتر از این، هرگز از هیبت آمریکا به خود نیامد و هرحرکت خود را در ارتباط با آمریکا اندیشید و از هر تغییر حالی در سیاست آمریکا تعادل خود را باخت تا سال‌های ۵۷-۱۳۵۵ که هستی کشور بر سر حساب‌های اشتباه آمیز مربوط به سیاست آمریکا بر باد رفت.

سپتامبر   ۱۹۸۵

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(۱)ـ  یکی از ایرانشناسان که در سال‌های جنگ به خدمت سازمان اطلاعاتی انگلیس در آمده بود و در تهیه‌های ٢۸ مرداد نیز دستی داشت، کسی به نام زهنر، به یک دوست ایرانیش گفته بود که جمال امامی از او گله کرده بود که چرا انگلستان بلای مصدق را بر سر ایران آورد. زهنر به او یاد آور شده بود که خودش پیشنهاد نخست وزیری مصدق را در مجلس داده است. جمال امامی پاسخ داده بود که چون حتم داشته است انگلستان می‌خواهد مصدق بر روی کار آید او را پیشنهاد کرده بود ! این داستان را دوست ایرانی زهنر برای دوست من آقای حسنعلی مهران نقل کرده است.

اگر ایرانیان نمی‌توانند از اعتقاد به مشیت انگلستان و آمریکا دست بردارند، دست کم از سوی آنان گمان نبرند.

(٢) ـ کتاب COUNTER COUP   کرمیت روزولت با گزارش که دربارۀ عملیات “چکمه” به رئیس جمهوری و مقامات بالای حکومت آمریکا داد پایان می‌یابد. در پایان گزارش، او سخنانی می‌گوید که در کنار بقۀ نقل قول‌هائی که از او شده است ذکر کردنی است:

“ما در این اقدام کامیاب شدیم زیرا برآورد ما از موقعیت ایران درست بود. ما بر آن بودیم ـ و ثابت شد حق داریم ـ که اگر به مردم و ارتش نشان داده شود که باید انتخاب کنند. که مصدق آنها را وادار به انتخاب میان پادشاهشان و یک شخصیت انقلابی کرده است، آنها تنها یک انتخاب خواهند کرد. با کمک‌هائی از سوی ما، ولی بیشتر به سبب آنکه مصدق، توده، و سرانجام خود اتحاد شوروی انتخاب را بر آنها تحمیل کردند. مردم دست به انتخاب زدند، و به قانع کننده‌ترین صورتی. مردم و ارتش به پشتیبانی قاطع شاه آمدند.

اگر ما، سیا، قرار باشد باز دست به چنین اقداماتی بزنیم، باید کاملاَ اطمینان یابیم که مردم و ارتش همان را می‌خواهند که ما می‌خواهیم. اگر نه، بهتر است کار را به تفنگداران دریائی واگذاریم !”

روزولت می‌نویسد که چند هفته پس از آن گزارش، به او فرماندهی عملیات گواتمالا را (بر ضد رئیس جمهوری “اربنز”) که در جریان بود پیشنهاد کردند. یک بررسی سریع نشان داد که شرایطی که گفته بود در میان نیست و پیشنهاد را رد کرد.

Kermit ROOSEVELT: COUNTER COUP, 1979

(۳) ـ رفتار ماموران انتظامی با مخالفان، از جبهۀ ملی و توده‌ای و فرائیان اسلام، رفتار ماموران حکومتی نبود که در چهار چوب قوانین خود و در یک بافتار سیاسی با دشمنان کشور معامله می‌کند.

گروهی لگام گسیخته بی هیچ پروا به جان شکست خوردگان افتادند. آنها نه همچون اجرا کنندگان قانون یا سیاست حکومتی، بلکه همچون کسانی رفتار می‌کردند که می‌توانستند به هوای نفس خود تا هر جا می‌خواهند بروند. به جای قدرت حکومتی که باید همیشه خوددار باشد و پاک کردن حساب شخصی نشناسد، صحنه‌های بیزار کنندۀ فراوانی از دراز دستی ماموران انتظامی و جنبۀ شخصی یافتن کاری که در قلمرو عمومی بود دیده شد. رژیم پس از ٢۸ مرداد سیل خون روان نکرد ولی با آزادی عمل دادن به گروهی نظامی و غیر نظامی که هر چه توانستند در برابر دشمنان سیاسی خود ناروایی نشان دادند تصویر ذهنی خود را برای سال‌های دراز آینده لکه دار کرد.

درس‌هایی از اسپانیا

درس‌هایی از اسپانیا

 ‌

   ژنرالیسیموفرانسیسکو فرانکو، فرمانده کودتای دست راستی بر ضد رژیم جمهوری چپگرای اسپانیا در ۱۹۳٦ و دیکتاتور آن کشور از ۱۹۳۹ تا ۱۹۷۵ ده سال پیش در گذشت. امروز ده سال پس از فرانکو، اسپانیا به اندازه‌ای دگرگون شده است که به گفتۀ یک روزنامه نگار آمریکائی “نگاهی به زندگی روزانۀ کنونی اسپانیا این را که فرانکو تنها ده سال پیش مرد، باورنکردنی می‌سازد.”(۱)

   امروز در اسپانیا پس از چهار دهه رژیم “اصنافی” (کورپوراتیست) و محافظه‌کارانه و در مواردی ارتجاعی فرانکو، حق طلاق شناخته شده است و مراکز تنظیم خانواده کار می‌کند (این هر دو در میان کاتولیک‌ها مردود است و اسپانیائی‌ها گویا از متعصب‌ترین کاتولیک‌های دنیا هستند) روزنامه‌ها آنچه را که مناسب می‌دانند می‌نویسند، کارگران دست به اعتصاب می‌زنند، احزاب سیاسی و اتحادیه‌های کارگری مستقل فعالیت دارند و انتخابات دموکراتیک برگزار می‌شود، استان‌ها و گروه‌های قومی اسپانیا مجلس‌های منطقه‌ای خود را دارند و خودگردان شده‌اند. افراطیان “باسک” (در شمال باختری) رو به شکست دارند و گروه‌های تروریستی زوال یافته‌اند. این فهرست که پایان ناپذیر است در برگیرندۀ فعالیت‌ها و حقوقی است که در کشورهای اروپای باختری مسلم گرفته می‌شود. ولی بیشترشان در دوران فرانکو و در تقریباَ همه تاریخ اسپانیا ممنوع یا ناشناخته بوده است. خیابان‌هائی که نام فرانکو یا ۱۸ ژوئیه (روز آغاز جنگ داخلی ۱۹۳۹ـ۱۹۳٦) برخود داشتند به نام‌های اصلی خود برگردانده شده‌اند. تنها در “درۀ بر خاک افتادگان” در آرامگاه بزرگ فرانکو و کشتگان جنگ داخلی که در کوهستانی نزدیک مادرید تراشیده شده است یاد فرانکو زنده است. هر سال در ٢۰ نوامبر چند هزار تنی از هواداران “نوستالژیک” فرانکو، در مراسم یادبود مذهبی گرد می‌آیند. از شمار آنان هر سال می‌کاهد.

   دو سال پس از مرگ فرانکو، پادشاه تازِۀ اسپانیا فرمان انتخابات صادر کرد. در آن انتخابات، حزب راست میانه که از اصلاحگران دورۀ فرانکو و سیاست پیشگان میانه‌رو تشکیل شده بود اکثریت آورد و حزب سوسیالیست به صورت دومین حزب نیرومند پدیدار شد، در انتخابات سال ۱۹۸٢ حزب سوسیالیست، حزب تاریخی چپ اسپانیا، به رهبری فلیپه گونزالس اکثریت بسیار بزرگی آورد و بیشتر دگرگونی‌هائی که در سیاست‌ها و جامعۀ اسپانیائی روی داده و به گفتۀ گونزالس دنبالۀ آن تا یک نسل دیگر طول خواهد کشید، از آن هنگام است.

   در این سال‌ها پادشاهی اسپانیا، بعنوان پشتیبان نیرومند دموکراسی، موقعیت ستایش‌انگیزی یافته است. ارتش تجدید سازمان شده، و افسران سیاسی جای خود را به حرفه‌ای‌هائی داده‌اند که دفاع از مرزها و قلمرو اسپانیا را امری جدی‌تر از مداخله در کار حکومت می‌دانند. با در پیش گرفتن یک سیاست اقتصادی سنتی و غیر سوسیالیست رویاروی تورم و بحران و بیکاری رفته‌اند. فرمول آنها ریاضت‌کشی اقتصادی است که تفاوت چندانی با پاره‌ای دست راستی‌ترین حکومت‌ها ندارد.

   گونزالس که توانسته است اسپانیا را وارد بازار مشترک اروپای باختری یا “جامعه اروپائی” کند (از ژانویه ۱۹۸٦) بر خلاف برنامۀ انتخاباتی خود پیشگام ادامۀ عضویت اسپانیا در ناتو (سازمان اتحادیۀ اتلانتیک شمالی) شده است و همۀ سرنوشت خود و حزبش را در گرو همه‌پرسی (رفراندوم) مارس ۱۹۸٦ در این باره نهاده است.

   چگونه است که اسپانیا دوران گذار خود را با چنین کامیابی سپری کرده است؟ این همان کشوری است که دو نسل پیش مردمانش بیش از یک میلیون تن را از یکدیگر (بسیاری را در برابر جوخه‌های اعدام) کشتند و سرزمین خود را میدان تاخت و تاز نیروهای ایتالیائی و آلمانی و روسی و “بریگادهای بین‌المللی” و آزمایشگاه جنگ جهانی دوم کردند. همان کشوری است که فاشیسم در آن پس از شکست در ایتالیا و آلمان تا دهه‌ها پایدار ماند و در چهار دهه دیکتاتوری دست راستی، دویست هزار تن در آن به دلایل سیاسی اعدام شدند (آخرین آنها پنج تروریست چپ گرا پس از دادرسی در دادگاه نظامی و دو ماه پیش از مرگ فرانکو) و ده‌ها هزار تن از سردمداران فرهنگی و سیاسیش به خارج مهاجرت کردند.

   در مقایسه با اسپانیا نمونۀ ایران از جهت شدت رویاروئی چپ و راست رنگ می‌بازد. جمعیت اسپانیا کمتر از ایران است. اما ابعاد زندانیان و اعدام‌های سیاسی ایران در پنجاه و هفت سال دوران پهلوی به گرد سی و شش سال فرانکو نمی‌رسد. جامعه ایرانی در بیشتر آن پنجاه و هفت سال در برابر اسپانیای فرانکو، جامعه‌ای باز بود و همرنگ سازی در آن جائی بسیار بزرگتر از سرکوبی داشت. ارتش اسپانیا بسیار مستقیم‌تر از ارتش ایران در حکومت دست داشت و سود پيگير آن در ادامۀ یک دیکتاتوری راستی بسیار بیش از ارتش ایران بود.

   می‌شد انتظار داشت که کینه جوئی و خونخواهی در میان اسپانیائی‌ها که ادبیات و تاریخشان پر از خشونت است، چنان ریشه دوانیده باشد که هنوز تن فرانکو سرد نشده سیل خون در آن کشور روانه شود، گروه‌های چپ و راست به جان هم بیفتند و حساب‌های چهل ساله را با هم پاک کنند. کنار آمدن سوسیالیست‌ها و کمونیست‌ها و لیبرال‌ها و جمهوریخواهان با فالانژیست‌ها و سلطنت طلبان و محافظه کاران و راست‌های میانه‌رو، توافق دشمنان و مخالفان دیروز بر سر پاره‌ای اصول، بر سر آنچه گونزالس “قواعد تازه بازی” می‌نامد، کمترین احتمالی بود که می‌شد دربارۀ اسپانیا داد. چپگران و لیبرال‌ها و دست راستی‌های ایرانی با نمایشی که داده‌اند و می‌دهند هرگز نمی‌توانستند در ۱۹۷۵ مانند همگنان اسپانیائی‌شان رفتار کنند.

   آنها که تاریخ ده سال گذشتۀ اسپانیا را بررسی کرده‌اند بیشتر اعتبار این گذار مسالمت آمیز را از دیکتاتوری اصنافی فالانژ (حزب فرانکو) به دموکراسی پادشاهی کنونی به فرانکوی دوراندیش می‌دهند. او بود که از سال‌ها پیش از مرگ، شاهزاده خوان کارلوس بوربن را در کنار خود گرفت و به عنوان جانشین پروراند و بر قراری حکومت مشروطه را با دقت و پیگیری و با گام‌های سنجیده و استوار زمینه سازی کرد.

   اما یک نظام (سیستم) سیاسی، همه ساختۀ رهبرانش نیست؛ مخالفان نیز در آن سهمی بزرگ دارند. در اسپانیا اعتبار را تنها به فرانکو و خوان کارلوس نباید داد. گروه‌های مخالف در اسپانیا سهمی نه کمتر از آن دو در تحول سازنده و مثبت کشورشان در دهۀ گذشته داشته‌اند. اسپانیائی‌ها از هر دو سوی میدان پیکار سیاسی، با احساس مسئولیت در برابر نیاخاک و برای زنده نگهداشتن ملت خود عمل کردند و از خود مایه گذاشتند و در برابر یکدیگر گذشت نشان دادند. فرانکو به جانشینانش اندرز داد که پس از او تبعیدیان و مهاجران اسپانیائی را به کشور فراخوانند زیرا آنها “دشمنان من بوده‌اند نه اسپانیا”. شخص می‌تواند به کسی که موجب تبعید اجباری یا خودخواستۀ هزاران زن و مرد ارزنده و شایسته از کشور خود شده به چشم بد بنگرد. اما دست کم می‌توان کلاه را برای کسی از سر برداشت که با همۀ قدرت بیچون و چرایش خود را با کشورش یک نمی‌شمرد. ملتش را از خودش بزرگتر می‌دانست، و همیشه ملت‌ها از افراد، از هر فردی، بزرگترند. دارائی فرانکو هنگامی که مرد به پنجاه هزار دلار نمی‌رسید و شنیده نشده است که کسانش در درون یا بیرون اسپانیا کاخ‌ها و کارخانه‌ها و دارئی‌های بزرگ داشته باشند. او هر عیبی داشت به اصولی که موعظه می‌کرد پای‌بند بود. سرکوبگری را در خدمت ساختن جامعۀ آرمانی خود، هر چند پاره‌ای آرمان‌هایش فرسوده و با جهان امروز ناسازگار بود، نهاده بود نه پر کردن جیب‌های یک گروه نوکیسگان.

***

   مخالفان فرانکو نیز همین صفات خود‌داری و دور‌اندیشی و فراتر رفتن از خود را نشان داده‌اند. گونزالس هنگامی که دربارۀ دوران فرانکو سخن می‌گوید به دام آسان هرزه درائی و “سخن‌های نادلپذیر” نمی‌افتد. او فرانکیسم را “یک دورۀ تاریخی می‌شمارد که از گرایش‌های فاشیستی به گشایشی بسوی غروب در دهۀ پنجاه تحول یافت.” گونزالس تاریخ اخیر کشورش را از قلمرو عواطف بدر آورده است و بدان تنها از دریچۀ تجربۀ شخصی خود نمی‌نگرد، و این کاری است که نسل جوان‌تر اسپانیائی‌ها از آن برآمده‌اند، آنها که در دو دهۀ پایانی فرانکو از دانشگاه‌ها و دبیرستان‌ها بیرون آمدند و به گفتۀ گونزالس “عادت دموکراتیک کسب کردند.”

   در آن ساله‌ائی که اسپانیای فرانکو از نظر اقتصادی شکوفان بود و از نظر سیاسی آهسته آهسته از هم می‌پاشید (چه همانندی با ایران آن دهه‌ها) این نسل جوان‌تر به جای آنکه رادیکال شود اصلاح طلب شد. مردمان به اتهامات سیاسی به زندان می‌افتادند و اعدام می‌شدند و احزاب و مطبوعات و اتحادیه‌های کارگری آزاد نبودند و حقوق بشر نیز پایمال می‌شد. همۀ اینها به مقیاس‌هائی بسیار بزرگ‌تر از ایران دو دهۀ پایانی پهلوی، ولی نسل‌های جوان‌تر اسپانیائی واکنش همگنان ایرانی‌شان را نشان ندادند. آن آمیزۀ خشم و کینه و بیزاری کور کننده، آن “سینیسم” ویرانگرکه چپگرایان و لیبرالهای ایرانی را به دوزخ انقلابی درافکند و در هم شکست بر اسپانیائی‌ها چیره نشد، در حالی که همۀ بهانه‌هایش را، بیشتر هم، داشتند.

   یک نویسندۀ چپگرا، یک زندانی سیاسی پیشین و نه کسی که تنها در خطر بازداشت بوده است، در مصاحبه‌ای با یک تلویزیون آمریکائی به مناسبت دهمین سالگرد مرگ فرانکو در پاسخ اینکه کسی مانند او در برابر فالانژیسم چه احساسی دارد، گفت “ما اسپانیائی‌ها می‌دانیم که چگونه ببخشائیم تا پایدار و باقی بمانیم.” چند تن از ما می‌‌توانیم مانند او و مانند‌های بیشمار او بیندیشیم، حتی پس از افتادن در ورطۀ انقلاب اسلامی؟

   هنوز یک روشنفکر معمولی چپ یا لیبرال نمی‌تواند پنجاه و هفت سال پهلوی را یک دورۀ تاریخی بداند، با تاثیرات بد و خوبی که بر جامعۀ ایرانی گذاشت، با سرمایه‌ای که فراهم کرد تا آیندگان بر آن بسازند و پیش بروند. اگر اشاره‌ای به پیشرفت‌های آن دوران کند با بی‌میلی است و فوراَ پای ضرورت‌های تاریخی و اقتضای محیط را پیش می‌کشد، يا با دوران هيتلر برابر می‌نهد. در عوض در بر شمردن کم و کاستی‌ها گشاده دست است و هیچ یادی نیز از ضرورت‌های تاریخی و اقتضای محیط نمی‌کند. در تقریباَ همۀ موارد غوته زدن در سیلاب دشنام و زشت گوئی نخستین واکنش و همه واکنش اوست. همچنانکه یک سلطنت طلب معمولی ایرانی نیز در برابر کمترین یادی از لیبرال‌ها و چپگرایان، با حالتی پیروزمند و حق به جانب هر صفت زشتی را که پایگاه فرهنگی‌اش اجازه دهد نثار آنان خواهد کرد.

   تفاوت ما با اسپانیائی‌ها در تفاوت وضع ایران با اسپانیا بازتابیده است. آنها می‌دانند چگونه ببخشایند تا باقی بمانند. ما تنها آموخته‌ایم که یکدیگر را در آتش کینه کشی‌های متقابلمان بسوزانیم. با آنکه کشاکش چپ و راست را در ایران از نظر دامنۀ زمانی و عمق و شدت با اسپانیا مقایسه نمی‌توان کرد، اسپانیائی‌ها بسیار آسان‌تر از ایرانیان بر گذشتۀ ناشاد خود چیره شده‌اند. اگر چپ اسپانیا می‌خواست همان موضعی را در برابر کودتای ۱۸ ژوئیه ۱۹۳۶ بگیرد که چپ ایران در برابر ٢۸ مرداد ۱۳۳٢ می‌گیرد، هر چند این دو رویداد از هیچ نظر طرف نسبت نیستند، نه امروز اسپانیا در این موقعیت رشگ‌انگیز می‌بود و نه سوسیالیست‌ها حکومت را در دست می‌داشتند. آیا ما هم برای چیره شدن بر گذشته خود باید یک میلیون از یکدیگر را بکشیم و اعدام کنیم ــ علاوه بر کشتارهای جمهوری اسلامی؟

   همین توانائی بالاتر کشیدن خود از گذشته ــ بجای فرو رفتن در آن به هر نام خوش ظاهر که باشد ــ سوسیالیست‌ها را در حکومت از تکرار اشتباهات همقطارانشان در فرانسه و یونان بازداشت. امروز حکومت‌های سوسیالیستی میتران و پاپاندرئو ناگزیرند با گردش‌های ۱۸۰ درجه‌ای به سیاست‌های غیر سوسیالیستی اقتصادی روی آورند. ولی حزب سوسیالیست اسپانیا که صد سال پیشینه دارد و اساسنامه و مرامنامۀ آنرا کسی نه کمتر از خود کارل مارکس تائید کرده است، از همان سه سال پیش قهرمان راه‌حل‌های بازار آزاد و ابتکار خصوصی گردید و سیاست‌های سوسیالیستی خود را به قلمروهای اجتماعی محدود کرد. سوسیالیست‌ها به جای پافشاری بر فرمول‌های راست آئین (ارتدکس) سوسیالیستی به دنبال از هم گسیختن بندهائی بوده‌اند که انزواجوئی و سیاست‌های حمایت اقتصادی بر دست و پای جامعۀ اسپانیا نهاده است. گونزالس می‌گوید “انزواجوئی و سیاست‌های حمایتی که ۱۵۰ سال است در اسپانیا داشته‌ایم، دیکتاتوری و توسعه نیافتگی را هنجار (نورم) معمولی اسپانیا کرده است.” سوسیالیست‌های اسپانیائی فرآورده‌های دست دوم و سوم سوسیالیسم شوروی و کوبا و آلبانی و الجزایر و چین نیستند. در بستر اصلی سوسیالیسم اروپای باختری از روزهای نخست پرورش یافته‌اند و با اینهمه امروز رهبرشان بی ترس از تکفیر شدن و انشعاب و انشعاب در انشعاب، اعلام می‌دارد که “بزرگ‌ترین خطائی که یک حزب سوسیالیست دموکراتیک می‌تواند بکند خطای محافظه کاری ایدئولوژیک است.” او به آسانی می‌پذیرد که اندیشه‌هایش حتی با اندیشه‌های سوسیالیست‌های فرانسوی و انگلیسی نمی‌خواند.

   حزب او که امروز با فاصلۀ زیاد بزرگترین حزب اسپانیاست از گرد آمدن عناصر عمل‌گرا (پراگماتیک) فراهم آمده است که در تعهدی به نوگرائی و نوسازی با هم توافق دارند. آنها بر سر دموکراسی، نوجوئی، یکی شدن با اروپای باختری و آزادشدن از نهادها و اندیشه‌های پوسیده ایستاده‌اند ــ همۀ آنچه که فرانکو و سنت‌گرایان همراهش با بدگمانی تلقی می‌کردند. گونزالس و سوسیالیست‌های دیگر “قواعد تازۀ بازی” را اساساَ چنین معنی می‌کنند که دوران سرپرستی پدرانه سرآمده است و اسپانیا دیگر جامعه‌ای بالغ و پخته است. اندکی پس از به حکومت رسیدنش، نخست‌وزیر سوسیالیست در جلسه‌ای از صاحبان صنعت حضور یافت که او را با شکایات‌شان از کشاکش‌های صنعتی و در‌خواست‌های اضافه مزد کارگران بمباران کردند. گونزالس به شوخی گفت، آیا انتظار دارند گارد کشوری را فراخواند (نیروی پلیس “پیرا نظامی” که فرانکو بر ضد اعتصابگران به کار می‌برد) و به صاحبان صنایع اندرز داد که باید خودشان از طریق گفت و شنود دموکراتیک موضوع را با کارگران فیصله دهند. اتحادیه‌های کارگری نیز مشکل داشتند زیرا هم می‌خواستند از آزادی‌هائی که دموکراسی آورده بود بهره ببرند و هم نظام سخت کارگری فالانژیست را نگه دارند که امنیت شغلی را تامین می‌کرد. نخست‌وزیر به همۀ آنها گفت که کارفرمایان و اتحادیه‌های کارگری باید هر کدام مسئولیت‌های خود را بر عهده گیرند و با هم کنار بیایند.

***

   اسپانیا هنوز از همۀ دشواری‌های خود بر نیامده است. بیکاری فراوان است و پاره‌ای زیادروی‌ها در میان جوانانی که احساس آزاد شدن از قفس می‌کنند سر بر می‌زند. تنش‌های قومی در جامعه اسپانیائی هنوز کاملاَ فروکش نکرده است. اقتصاد آن هنوز راه بسیار دارد تا به اعضای پیشرفته‌تر “اجتماع اروپائی” برسد. اما در امر حیاتی برقراری ثبات سیاسی و اجتماعی، بر پا کردن نظامی که پایدار بماند و بتواند در شرایط گوناگون کار کند و از تصحیح و جبران کم و کاستی‌های خود برآید کامیاب شده است. آن همرائی که بی آن جامعۀ سیاسی از هم خواهد درید و بافت جامعه را از هم خواهد گسیخت فراهم آمده است. حتی کمونیست‌های اسپانیائی ــ دوحزب کمونیست ــ زیر فشارهای اصلاح کنندۀ دموکراتیک به جریان اصلی سیاسی رانده شده‌اند. بسیاری از فرایافت‌ها و اندیشه‌های دست و پا گیر از چپ و راست، در حرکت رو به پیش جامعه به کنار راه افکنده شده‌اند.

   دیگر کمتر کسی وقت خود را با این استدلال‌ها به هدر می‌دهد که نوآوری‌های اسپانیا با فرهنگ عمیق اسپانیائی، فرهنگی که بیش از دو هزار سال پیشینه دارد و از منابع رومی و مسیحی و اسلامی و یهودی و اروپائی گرانبار و قرن‌های دراز بر پایگان (سلسله مراتب) دین و پادشاهی استوار بوده است، منافات دارد. دیگر کمتر کسی غم این را می‌خورد که اسپانیا را گروهی تکنوکرات دارند به بلای توسعه اقتصادی دچار می‌کنند.

   از آن سو نویسندگان چپ اسپانیا هنگامی که از مردمسالاری سخن می‌گویند از ترس تکفیر و اتهام ارتداد، صفت بورژوازی را به دنبال دموکراسی نمی‌آویزند (گویا نوع دیگر دموکراسی هم هست که در جمهوری‌های خلقی اروپای شرقی و پاره‌ای جامعه‌های غیر بورژوازی آسیای خاوری و شمال افریقا و دریای کارائیب بدان عمل می‌شود.) اسپانیائی‌ها دارند خود را آزاد و امروزی می‌کنند و اسپانیائی هم مانده‌اند. تاریخ خود را از گرایش‌های حزبی آزاد کرده‌اند و آن را موضوع بررسی قرار داده‌اند، چنانکه با تاریخ باید کرد، نه آنکه هر گروهی بخشی از آن را موضوع پرستش قرار دهند و با دست بردن در تاریخ در پی زدودن آثار بخش‌های دیگرش از یاد ملی باشند. تاریخشان میراث مشترکشان شده است، نه آنکه آنها را از یکدیگر جدا کنند.(٢)

ایرانیان از اسپانیای کنونی درس‌های چند می‌توانند فراگیرند:

   * نخست، برداشت ملی از یک تاریخ مشترک است که همۀ اسپانیائی‌ها در بد و خوبش دست داشته‌اند و هر چه بر آن آگاه‌تر می‌شوند بهتر به ضرورت آشتی ملی ــ در عین نگهداشتن اعتقادات و گرایش‌های حزبی پی می‌برند.

   * آنگاه، خود‌داری و اندازه نگهداری گروه‌های گوناگون در پیکار بر سر قدرت است و توانائی چشم پوشی بر پاره‌ای از بدترین تجربه‌های شخصی گذشته. شناختن سهم پادشاهی مشروطه در کامیابی حرکت جامعۀ اسپانیا در مسیز مردمسالاری و پیشرفت لازم است، ولی نباید ما را از ظرفیت بزرگ اخلاقی که نیروهای چپ و راست از خود نشان دادند، بویژه چپ ــ زیرا در طرف بازنده بود ــ غافل سازد. نیروهای راست توانستند چهل سال برتری سیاسی را بی آنکه خم به ابرو بیاورند به دشمنان دیروزشان واگذارند و نیروهای چپ توانستند بجای هدر دادن فرصت تاریخی خود در تلافی‌جوئی و برقراری به اصطلاح “عدالت انقلابی” به بازسازی کشورشان پردازند و تلخی‌های شخصی را فراموش کنند. اصلاَ اينکه اسپانیائی‌ها خود را پس از آنهمه نبردهای خونین در جبهه‌های جنگ و سیاست، که چپ و راست ایران گوشه‌ای از آنرا نیز نیازموده‌اند از انقلاب‌زدگی آزاد کرده‌اند، سزاوار آموختن است.

   بیش از هر چیز دیگر، دریافتن نقش قاطع و تاریخی نسل جوان‌تر اسپانیائی‌هاست ــ زنان و مردان سی چهل ساله‌ای که اکنون رهبری کشور خود را در دست دارند ــ در ساختن یک فضای دموکراتیک و آماده برای پیش تاختن و کنار پیشروترین جامعه‌های باختری. این نسل که نمایندگانش در چپ و راست و در ارتش و دربار پادشاهی، هستند، آن نیروئی را ساخته است که نه نظامی‌های راستگرا توانسته‌اند آنرا تهدید کنند، نه تروریست‌های شهری چپگرا. نه آرزومندان جامعۀ سنتی غرق انحطاط و فساد، نه رویاپروران ناکجا آباد غرق خشونت و خون.

ژانويه ۱۹۸٦

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ ــ در این نوشته از گزارشی در واشینگتن پست ٢۱ـ نوامبر ۱۹۸۵ سود گرفته شده است.

٢ــ  شاید بر این حزبی شدن تاریخ، نمونه‌ای بهتر از این نتوان آورد: به تازگی به مناسبت ٢۱ آذرگروهی از جمهوریخواهان گرد هم آمده‌اند. سخنران جلسه دربارۀ آزادی آذربایجان در ٢۱ آذر ۱۳٢۵ تنها به ذکر بخشی از یک سخنرانی مصدق دربارۀ دعوی خود مختاری فرقۀ دموکرات بسنده کرده است. نه اشاره‌ای به نقش حیاتی شاه در دفاع از حاکمیت ملی ایران و یکپارچگی ارتش، نه به سهم سرلشگر ارفع و ستاد ارتش در نگهداری تمامیت و استقلال کشور، و نه دیپلماسی استادانۀ قوام السلطنه که در برابر شوروی به تنها پیروزی تمام عیار یک کشور اشغال شده در جنگ جهانی دوم دست یافت.

آنها که یک سال در شرایط نومیدانه و زیر فشارهای طاقت فرسا رنج بردند و آذربایجان را آزاد کردند و بقیۀ کشور را نیز نگه داشتند باید از تاریخ زدوده شود، آن کسی که تنها یکی دو سخنرانی کلی کرده است و هیچ سهمی در ماجرای یکسالۀ آذربایجان (٢۵ـ۱٢۳۴) نداشته روی ملاحظات حزبی باید همۀ توجه را بخود جلب کند.

داستان دو سوسیالیست


داستان دو سوسیالیست

 ‌

   روز ۱٦ مارس ۸٦ در انتخابات عمومی فرانسه حزب سوسیالیست پس از پنج سال، اکثریت خود را در مجلس از دست داد. چهار روز پیش از آن در همه‌پرسی اسپانیا حزب سوسیالیست، همه چیز خود را در گرو نگهداشتن اسپانیا در سازمان اتحادیۀ اتلانتیک شمالی گذاشت و برنده شد. هر دو حزب در شکست و پیروزی خود میراث‌های ارزنده‌ای برای آیندۀ سیاسی کشورهایشان گذاشته‌اند. فرانسه پس از شکست انتخاباتی سوسیالیست‌ها به قلمرو دموکراسی انگلوساکسونی پا نهاده است که آزموده‌ترین و کار‌دیده‌ترین و با ثبات‌ترین نظام حکومتی در تاریخ است؛ و اسپانیا پس از پیروزی سیاسی سوسیالیست‌ها به صورتی برگشت ناپذیر به کاروان اروپای باختری پیوسته است که از دو سدۀ پیش آرزوی پیشروان و بیداران جامعۀ اسپانیایی بوده است.  هر دو حزب در این میانه، فراگرد دگرگونی خود را به احزاب سوسیال دموکرات، مانند حزب سوسیال دموکرات آلمان غربی، تکمیل کرده‌اند. به عنوان رهبر و معمار سازمان‌ها و استراتژی‌هایی که این دستاوردها را میسر ساخته، هم میتران فرانسوی و هم گونزالس اسپانیایی سزاوار همۀ ستایش‌هایی هستند که این روزها از چپ و راست نثار آنها می‌شود.

   میتران، چنانکه گونزالس، از چیزهایی بسیار بیش از در آوردن حزب سوسیالیست به صورت بزرگترین حزب کشور خود برآمده است. رهبری او پنج سال پیش نیروهای چپ را به مهمترین پیروزی سیاسی‌شان پس از انقلاب ۱۷۸۹ رساند و ـ بیشتر به برکت قانون اساسی گلیستی جمهوری پنجم، که سخت مورد مخالفت او بود ـ توانست درازترین دورۀ حکومت چپ را در تاریخ کشورش به پایان رساند. سوسیالیست‌ها با همۀ شکست خود در انتخابات ۱٦ مارس هنوز بزرگترین گروه پارلمانی در مجلس فرانسه‌اند و درصد آرانشان از پنج سال پیش تنها ۵ درصد پائین افتاده است (از ۷۷,۳۷ درصد به ۷٦,۳٢ درصد). ریاست جمهوری هنوز در دست آنهاست و بسیاری مقامات حساس را در دستگاه‌های اداری در اختیار دارند.

   از این مهمتر دگرگونی پردامنه‌ای است که پنج سال حکومت سوسیالیست‌ها در فرانسه و در خود آنها پدید آورده است. به گفتۀ آلن تورن جامعه شناس “فرانسه دیگر به دو ملت سخت مخالفت یکدیگر بخش نمی‌شود. ما احتمالاَ داریم سرانجام، پایان سیاست را به عنوان نوعی جنگ مذهبی یا جنگ داخلی می‌بینیم.” حتی اصطلاحات “راست” و “چپ” که فرانسویان اختراع کردند (در ارتباط با ترتیبات نشستن نمایندگان در دو سوی کنوانسیون انقلابی) اهمیت خود را در برابر همرایی سیاسی از کف می‌دهند. جامعه‌ای که از نظر انتلکتوئل از کشاکش‌های دو آرامانشهر(اتوپیا) رقیب هم خسته شده، دیگر سیاست را با تعبیرات و اصطلاحاتی مانند کاستن از تورم، پایین آوردن بیکاری، و پا به پای آمریکا و ژاپن تاختن می‌اندیشد.

   فرانسه پس از آزمایش سوسیالیستی خود، احتمالاَ کشوری محافظه‌کارتر شده است. ناکامی تلاش‌های حکومت سوسیالیست در رویارویی با رکود جهانی سالهای ۸٢ـ۱۹۸۱ از طریق اعمال سیاست‌های سوسیالیستی، بسیاری از شکاکان را به مزایای مدیریت درست اقتصادی متقاعد کرده است. ملی کردن پردامنۀ صنایع بر محبوبیت اندیشه‌های بازار آزاد افزوده است. در آموزش، آخرین وزیر آموزش سوسیالیست، نظام “بازگشت به اساس” را در آموزشگاه‌ها برقرار کرده است: تاکید بر انضباط و آموختن جدی مواد درسی و اصول اخلاقی و مدنی.

   در عین حال چنانکه رژیس دبری، انقلابی پیشین و همرزم چه‌گوارا و مشاور کنونی روابط خارجی میتران، می‌گوید “پس از پنج سال بر سر قدرت، “چپ” توانسته است از یک فرهنگ مخالف به یک فرهنگ حکومت گذر کند. من امیدوارم که این از سوی “راست” نیز پذیرفته شده باشد. تا کنون سیاستگران راست چنان رفتار می‌کردند که گویی حق منحصر ادارۀ کشور را دارند.” در این سخن دبری جوهر تجربۀ پنج سالۀ سوسیالیست‌ها نهفته است. میتران ـ به همراه عوامل دیگر ـ توانسته است جامعۀ سیاسی فرانسه را به حال “عادی” در آورد. در هم شکستن سلسلۀ حکومت‌های راست (٢۵ سال پیاپی) و پیروزی سوسیالیست‌ها در ۱۹۸۱، فرانسه را در خط سنت سیاسی انگلوساکسون قرار داد ـ با احزاب خوب سازمان یافته‌ای که به نوبت قدرت را در دست می‌گیرند. فرانسه در این اثنا جامعه‌ای بازتر شده است. اکنون بیش از همیشه دست راستی‌هایی را می‌توان یافت که هر چند به سوسیالیست‌ها رای نخواهند داد ولی می‌پذیرند که اعمال قدرت سیاسی از سوی چپ هم مثبت و هم ضروری است.

   در آغاز ۱۹۸۳ تنها سوسیالیست‌ها بودند که می‌توانستند داروی تلخ اقتصادی را که به بهبود دراز مدت آن کمک کرد به فرانسه بخورانند. یک حکومت دست راستی همان سیاست‌ها را تنها به بهای یک انفجار سخت اجتماعی می‌توانست اعمال کند.

***

   لحظۀ حقیقت برای میتران در مارس ۱۹۸۳ فرا رسید ـ در کنفرانس ده روزه‌ای که با رایزنانش دربارۀ استراتژی اقتصادی حکومت تشکیل داد. پس از دو سال حکومت، سوسیالیست‌ها خزانۀ کشور را تهی کرده بودند و کسری موازنۀ بازرگانی و تورم را بالا برده بودند. تا آن زمان تاکید سوسیالیست‌ها بر موضوعاتی مانند پایین آوردن سن بازنشستگی، ۳۹ ساعت کار در هفته، افزایش پرداخت‌های بیمۀ اجتماعی، پنج هفتۀ مرخصی با حقوق، و ملی کردن همۀ بانک‌های بزرگ و پنج گروه صنعتی عمده گذاشته شده بود. نتیجۀ اجتناب ناپذیر این سیاست‌ها افزایش هزینه‌ها، بالا رفتن سطح پول در جریان، گران تمام شدن کالاهای ساخت فرانسه، زبان دادن موسسات ملی شده، و کاسته شدن از قدرت رقابت فرانسه در بازارهای بین‌المللی بود. اقدامات دیگری مانند برقرار کردن کنترل شدید ارزی و مالیات بستن بر دارایی به فرار سرمایه‌ها و پایین افتادن سرمایه گذاری کمک کرد و اینهمه زندگی را بر مردم دشوارتر ساخت و اعتماد به حکومت را در میان اکثریت بزرگ فرانسویان از میان برد.

   در برابر دشواریهایی که سیاست‌های سوسیالیستی پیش آورده بود سوسیالیست‌های جزمی، یک چارۀ سوسیالیستی دیگر را توصیه می‌کردند: حمایت از صادرات و محدود کردن واردات. اما سیاست‌های حمایتی شدید در مورد اقتصادی به پیشرفتگی و بزرگی فرانسه جز به واپس‌ماندگی صنعتی نمی‌انجامید ـ گذشته از مسائل شگرفی که در سیاست خارجی و بویژه موقعیت مرکزی فرانسه در اجتماع اروپایی پیش می‌آورد و سه دهه کوشش برای ساختن یک بازار مشترک اروپایی را بر باد می‌داد.

   میتران در آن کنفرانس تصمیم‌هایی گرفت که هر چند سوسیالیستی نبود به سود فرانسه ـ و سوسیالیست‌ها ـ تمام شد.

   از آن پس نوسازی اقتصادی فرانسه مهمترین اولویت سوسیالیست‌ها گردید. به گفتۀ یک دانشمند سیاسی “آنها به اندیشه‌هایی گرویدند که پیش از آن با بد‌گمانی به آنها می‌نگریستند: اهمیت ابتکار خصوصی، انگیزۀ سود، و مانندهای آن. جابجا کردن اندیشۀ سوسیالیسم با نوگری تغییری شگرف است.”

   تصمیم میتران به رد کردن راه حل حمایتی و روی آوردن به سیاست‌های غیر سوسیالیستی سختگیری و نوسازی اقتصادی را بسیاری از مفسران فرانسوی مهمترین تصمیم دوران ریاست جمهوری او شمرده‌اند. به دنبال آن بیکاری به بیش از ده درصد افزایش یافت و صنعت فرانسه در برابر رقابت بین‌المللی قرار گرفت. ولی پویایی دراز‌مدت اقتصاد نیرومند‌تر شد. این تغییر سیاست در سه سالۀ پس از آن نه تنها فرانسه را نیروی بیشتری بخشید. سوسیالیست‌ها را نیز نجات داد. در انتخابات ۱٦ مارس، حزب سوسیالیست به اعتبار ثبات اقتصادی کنونی فرانسه بود که توانست بزرگترین حزب در پارلمان بماند. (تورم به حدود ٢ درصد افتاده است و بیکاری پایین‌تر از میانگین اروپایی است).

   سردبیر روزنامۀ چپگران لیبراسیون، سرژ ژولی، دگر سازی اقتصادی فرانسه را در دورۀ میتران با موفقیت دوگل در دادن استقلال به الجزایر در ۱۹٦٢ مقایسه می‌کند. درست همان گونه که یک رئیس جمهور راست لازم بود تا فرانسویان را به دست شستن از قلمرو پرارزش شمال افریقائی‌شان وادارد، یک رئیس جمهوری چپ می‌خواست که آنان را از توهمات اقتصادی دلبندشان آزاد کند.

   در دومین دورۀ حکومت خود، از ۱۹۸۳، حزب سوسیالیست از چیزی بیش از یک دگرگونی سیاست‌ها بر آمده است. انقلاب فرهنگی با همۀ دلالت‌های گسترده‌اش برای توصیف این دوره چندان مبالغه‌آمیز به نظر نمی‌رسد. سوسیالیست‌ها نه تنها چپ فرانسه را از سخنرایی‌های پایان ناپذیر و اعتقادات جزمی و ناکامی سنتی آن رهایی داده‌اند، در اقتصاد و سیاست و اجتماع فرانسه اصطلاحاتی وارد کرده‌اند که می‌توانند از آنها سربلند باشند.

   با آنکه انتظار می‌رفت سوسیالیست‌ها تسلط حکومت را بر جامعه فراتر بردند، در عمل فراگرد چند صد سالۀ تمرکز قدرت در پاریس با حکومت سوسیالیست‌ها متوقف گردید. فرمانداران که از دوران ناپلئون عمال پر قدرت دولت در شهرستان‌ها بوده‌اند اختیارات تصمیم‌گیری محلی خود را از دست داده‌اند. تصمیم‌های اقتصادی و مربوط به هزینه‌ها را اکنون انجمن‌های انتخابی شهرستان می‌گیرند. در انتخابات ۱٦ مارس برای نخستین بار انتخابات انجمن‌های منطقه‌ای که بطور تقریبی با استان‌های باستانی فرانسه برابرند انجام گرفت. این انجمن‌های استان دارای اختیارات گستردۀ اقتصادی هستند که تا کنون در قلمرو حکومت مرکزی بوده است. دولت همچنین انحصار سخن‌پراکنی را از دست داده است و امواج رادیویی و تلویزیونی بر روی موسسات خصوصی باز شده‌اند.

   اصطلاحات اقتصادی سوسیالیست‌ها فرانسه را نمونۀ بهتری از یک کشور سرمایه‌داری کرده است تا آنچه در حکومت‌های پیشین راستگرا بود. فرانسه در حکومت چپگرایان تقریباَ از کشاکش‌ها و اعتصابات صنعتی آزاد بوده است. تورم پایین آمده است، زیرا سوسیالیست‌ها آنچه را که حکومت‌های محافظه کار جراتش را نداشتند انجام دادند و ضریب‌بندی دستمزدها را با قیمت‌ها قطع کردند. دیگر با افزایش قیمت‌ها دستمزدها خودبخود بالا نمی‌روند. پیش از آن ضریب‌بندی، تورم را همیشگی می‌ساخت. افزایش قیمت‌های دیروز، افزایش دستمزدهای امروز می‌شد، که خود افزایش قیمت‌های فردا می‌گردید.

   بورس پاریس زنده شده است و از خواب‌آلودگی پیشین خود در آمده است. صنایع بزرگی که سوسیالیست‌ها ملی کردند عموماَ وضع مالی سالمی دارند (جز رنو) زیرا سوسیالیست‌ها از شمار کارگران کاستند ـ کاری که صاحبان خصوصی آن صنایع کمتر می‌توانستند.

   ممکن است اینهمه در نظر جزم‌اندیشان چپ چندان تعارف‌آمیز نیاید و سوسیالیست‌های فرانسوی را به خیانت به آرمان‌هایشان و فروخته شدن به سرمایه داری متهم سازند. ولی چنانکه میتران به شوخی گفت، او راه حل دیگری نداشت مگر آنکه لنین شود. در برابر نارضائی مردم او یا می‌باید سیاست‌ها را تغییر می‌داد یا در پی از میان بردن آزادی‌های مردم و گاه “پراکروست” ایدئولوژی مارکسیست ـ لنینیست انداخت و اگر بلندتر بود کوتاهش کرد و اگر کوتاه‌تر بود کشش آورد. در فرانسه، که به تعبیر ترجمه ناپذیری “SOPHISTICATED” (پیچیده، نکته سنج…) ترین ملت سیاسی جهان است، سوسیالیست‌ها ناگزیر شدند از شعار دادن و خیال‌پردازی آرمانشهری به واقعیت و عمل روی آوردن و عمل‌گرایی را جانشین ایدئولوژی سازند. باز به گفتۀ میتران “ما بسیار در رویا بوده‌ایم.”

   برای میتران و سوسیالیست‌ها مساله تنها این نبود که میان سوسیالیسم یا بر سر قدرت ماندن در یک چهار‌چوب دموکراتیک یکی را برگزینند. در مصاحبه‌ای به تازگی، رئیس جمهوری فرانسه دربارۀ تضاد میان پالودگی ایدئولوژیک و سیاست‌های عملی چنین گفته است “چگونه می‌توان برد؟ دلم می‌خواهد چپ گاهگاهی این را از خودش بپرسد.” برای او و همفکرانش مساله در این نیز هست که آنها به گفتۀ دبری “بیشتر فرانسوی هستند تا سوسیالیست.” پرسش میتران و اظهار دبری جان کلام است ـ تا آنجا که به سوسیالیسم دموکراتیک در فرانسه ارتباط می‌یابد.

   اگر در این میانه حزب کمونیست در سقوط برگشت ناپذیرش به پایین‌ترین درجۀ قدرت خود پس از جنگ رسیده است (از ۳۰ ـ ٢۵ درصد آراء به ۱۰ ـ ۹ درصد در انتخابات اخیر) یا مارکسیسم به عنوان یک نیروی انتلکتوئل جدی زوال یافته است، آن را باید به عنوان بخشی دیگر از فراآمدهای خواسته و نا خواستۀ پنج سال رهبری میتران بر فرانسه تلقی کرد. او کشور خود را به راه میانه انداخته است و با همۀ ناهمواری قانون اساسی دو سالاری (DIARCHZ) گلیستی در شرایط کنونی که رئیس جمهوری از یک حزب و نخست وزیر از حزب دیگر است، دورنمای ثبات در فرانسه از همیشه مطمئن‌تر به نظر می‌آید.

***

   آنچه در ۱٢ مارس ۱۹۸٦ در اسپانیا روی داد پایان یافتن قطعی انزواجویی چند قرنی اسپانیا و گشایش افق‌های تازه‌ای بر روی آن کشور به عنوان عضو اجتماع غربی بود. اسپانیایی‌ها در یک همه پرسی به ماندن اسپانیا در سازمان پیمان اتلانتیک شمالی رای دادند. در این همه پرسی، گونزالس و حزب سوسیالیست او، با آنکه پیش از رسیدن به حکومت، مخالف عضویت در ناتو بودند، همۀ اعتبار و آیندۀ خود را بر سر گرفتن رای مثبت از مردم گذاشتند.

   تغییر نظر حزب سوسیالیست دربارۀ عضویت در ناتو از دو ملاحظه بر می‌خاست. نخست، باقی ماندن در پیمان به گفتۀ گونزالس “پیامد منطقی” ورود اسپانیا به اجتماع اروپایی یا بازار مشترک است که در حکومت سوسیالیست‌ها روی داد. عموم اعضای اجتماع اروپایی عضو پیمان اتلانتیک شمالی نیز هستند و بیرون آمدن اسپانیا از آن پیمان، چنانکه بسیاری از رهبران سیاسی و اقتصادی اسپانیا هشدار می‌دادند، به تزلزل اقتصادی و عدم ثبات سیاسی می‌انجامید.

   دوم، ارتش اسپانیا با پیشینۀ دراز مداخله در سیاست و گرایش به کودتا که شاید هنوز کاملاَ از میان نرفته است (آخرین کوشش در ۱۹۸۱ صورت گرفت) در چهار‌چوب پیمان بطور قطع به وظیفۀ اصلی خود که دفاع از قلمرو کشور است خواهد پراخت. بدین گونه ثبات دموکراسی اسپانیا بیش از پیش تضمین خواهد شد.

   پیروزی ۱٢ مارس همچنین، دگردیسی سوسیالیست‌های اسپانیایی را از رادیکالیسم به سوسیال دموکراسی یک گام پیشتر برد. سوسیالیسم میانه‌رو و عمل‌گرای نمونۀ گونزالس در فراگرد بازآموزی ده سالۀ خود از یک راهشمار (MILESTONE) دیگر گذشت. هفت سال پیش او با کناره گیری کوتاهش از رهبری حزب، سوسیالیست‌ها را به برداشتن انگ مارکسیستی از روی بیان‌نامۀ اصول عقاید خود واداشت. به عنوان نخست وزیر او در سه سالۀ گذشته، حزب و جنبش کارگری سوسیالیست را به پذیرفتن سیاست‌های پولی محافظه‌کارانه‌ای واداشته است که منتقدان چپگرایش از آن به عنوان سیاست‌های “رگانی” یاد می‌کنند. گونزالس عادت دارد به یاد اسپانیایی‌ها بیاورد که رادیکالیسم چه در راست و چه در چپ هواداران کاهنده‌ای دارد.

   واکنش‌های همه‌پرسی ۱٢ مارس تا اینجا حکایت از بالا گرفتن اعتماد و خوشبینی در میان اسپانیایی‌ها می‌کند. به نظر می‌رسد آخرین دو‌دلی‌ها و ابهامات دربارۀ سیاست و امور خارجی کشور بر طرف شده است و هیچ دورنمای نگران کننده‌ای در افق نیست. بورس‌های چهارگانۀ اسپانیا در هفتۀ پس از همه پرسی به بالاترین رکورد خود در ۱۲ سال گذشته رسیدند. در این ماه ساختن یک کارخانۀ بزرگ که تا چهار سال دیگر سالی ۲۲۰ میلیون دلار “میکروچیپ” برای کامپیوتر صادر خواهد کرد آغاز می‌شود. طرح‌های بزرگ دیگری در زمینۀ تکنولوژی پیشرفته برای استان کاتالونیا اعلام شده است و قرار است در خلیج آلجسیراس یک ابر بندر SUPERPORT ساخته شود. پیش‌بینی‌های اقتصادی از افزایش رشد تولید نا ویژۀ ملی، به نیمه رسیدن کسری موازنۀ بازرگانی، و کاهش تورم و بیکاری خبر می‌دهند. شکوفایی فرهنگی چند سالۀ اخیر اسپانیا با رونق اقتصادی همراه می‌شود.

   پیروزی حزب سوسیالیست در انتخابات آینده از هم اکنون مسلم به نظر می‌رسد؛ بویژه که حزب مخالف عمده، اتحادیۀ مردمی، بخشی از اعتبار خود را در همه‌پرسی از دست داد. مانوئل فراگا، رهبر حزب، در همه‌پرسی از اصول خود انحراف جست و با آنکه همواره از پشتیبانان پر شور پیمان اتلانتیک شمالی بوده است مردم اسپانیا را به شرکت نجستن در همه‌پرسی فراخواند. امید او این بود که با توجه به مخالفت‌های پردامنۀ اسپانیایی‌ها با عضویت در ناتو، شکست دادن سوسیالیست‌ها در همه‌پرسی راه را بر نخست وزیری خودش خواهد گشود. تفاوت فراگا با گونزالس در آن بود که گونزالس در امری که به سود اسپانیا می‌دانست از اصول پیشین خود انحراف جست و برد، فراگا در امری که به سود اسپانیا نمی‌دانست از اصول پیشین خود انحراف جست و باخت.

   فراگا شاید از این شکست سیاسی و اخلاقی کمر راست نکند. اما جای او در کنار گونزالس و پادشاه خوان کارلوس و آدولفو سوارز، نخستین نخست‌وزیر پس از فرانکو، به عنوان کسانی که جامعۀ اسپانیایی را در مسیر دموکراتیک راه بردند محفوظ خواهد ماند. او بیشترین سهم را در آماده کردن محافظه‌کاران و راستگرایان و فرانکیست‌ها به تن در‌دادن به یک حکومت سوسیالیستی در اسپانیا ـ پس از چهل سال فرمانروایی راست ـ داشت. بيشتر به ياری او بود که ديوارهائی که خونهای بيش از يک میلیون تن، بیشتر از چپگرایان، در میان جامعۀ اسپانیایی کشیده بودند هموار شدند.*

مه   ۱۹۸٦

 ــــــــــــــــــــــــــــ

* در این نوشته از گزارشی در واشینگتن پست ۱٦ مارس و نیز اکونومیست ۸ مارس ۱۹۸٦ سود جسته شده است.

اندیشه‌هائی در آنچه هستیم و آنچه نیستیم

بخش سه

 

 ‌

اندیشه‌هائی در آنچه هستیم و آنچه نیستیم

 ‌

   به زیر آوردن یک نظام حکومتی از راه‌های “فراپارلمانی” و به اصطلاح مارکسیست ـ لنینیست‌ها با عمل مستقیم، هیچ گاه کار آسانی نیست. بویژه در نظام‌های حکومتی توتالیتر یا نظام‌هائی که مانند جمهوری اسلامی در تلاش توتاليتر شدن هستند. در جاهائی که پشت قدرت سیاسی به یک دستگاه سرکوبگر است و یک جمع کوچک همه امکانات کشور را برای ماندن بر سر قدرت بکار می‌گیرد و از دست زدن به هیچ بیرحمی و خلاف قانون و اخلاق پروائی ندارد، کار براندازی گاه تا حدود ناممکن، دشوار می‌شود.

   این مقوله‌ای نیست که بی‌صبری و بی‌حوصله‌گی و راه‌های آسان یا مبهم را برتابد، یا استراتژی‌های احساساتی (سانتیمانتال) را. هر اشتباهی در آن به بهای خون گروهی تمام می‌شود که هیچ علاقه‌ای ندارند پس از مرگشان دیگران آنها را شهید و قهرمان بخوانند و بابت آنها برای خود اعتباردست و پا کنند. هر بیراهه روی در آن عمر نظام حکومتی را دراز می‌کند و کشور را بیشتر واپس می‌برد و به مردمان بیشتر آسیب می‌زند.

   برای تعیین استراتژی براندازی یک نظام حکومتی فراگیر و سرکوبگر باید نخست واقعیات و شرایط کشور و نظام حکومتی و نیروهای مخالف را بررسی کرد و شناخت. چه بسا که نخستین قربانی چنان بررسی، مقایسه‌های نامربوط با کشورها و موقعیت‌ها و نظام‌های حکومتی باشد که هیچ وجه مشترکی که به کار پیکار براندازی آید ــ مگر در زمینه‌ها و مقوله‌های بسیار کلی و عمومی ــ با استراتژی و پیکار و کشور و نظام حکومتی مورد نظر ندارند.

   در آنچه به ما ایرانیان ارتباط می‌يابد، یعنی براندازی حکومت آخوندی و نظام ولایت فقیه، کوشش برای تعیین استرتژی باید بر پایه شناخت جمهوری اسلامی، موقعیت ایران، و نیروهای مخالف آن انجام گیرد. این کاری است که ما نمی‌کنیم. زیرا بسیاری چیزها را مسلم می‌گیریم و نیازی به بررسی و شناختن تفاوت‌ها و ویژگی‌های موقعیت خودمان نمی‌بینیم.

ما عادت داریم از چند فرض پایه آغاز کنیم و بهمان جا پایان دهیم. این فرض‌ها از این قرار استـ:

۱ ـ جمهوری اسلامی یک رژیم منفور و ستمگر و شکست خورده است.

۲ ـ اکثریت بسیار بزرگ مردم ایران، تقریباَ همه آنان، با آن مخالفند و برای سرنگونیش روز‌شماری می‌کنند.

۳ ـ تنها نقص پیکار مردم نداشتن رهبری است.

۴ ـ همان گونه که مردم افغانستان و ویت‌نام و الجزایر و فیلیپین و جاهای دیگر توانستند قدرت‌های بزرگ یا رژیم‌های سرکوبگر را شکست دهند ایرانیان نیز، بویژه دوسه میلیون ایرانی خارج نیز در صورت داشتن رهبری می‌توانند به یک حرک، رژیم اسلامی را بر اندازند.

۵ ـ زمان از دست رفته است و دیگر جز یک تیر در ترکش نداریم.

   در این فرض‌ها درجات کم و بیشی از حقیقت هست. ولی یک استراتژی پیکار را تنها بر چنین فرض‌های کلی نمی‌توان پایه گذاشت. منفور بودن یک رژیم، لزوماَ به سرنگونیش نمی‌انجامد، بویژه که سرکوبگر و در سرکوبی کار آمد باشد. روزشماری کردن مردم برای سرنگونی آن نیز بهم‌چنان. رژیم‌های بیشماری را می‌توان نشان داد که در چنین موقعیت‌هائی سال‌ها و دهه‌ها دوام آورده‌اند زمان شاید تنگ باشد یا نباشد و در ترکش شاید یک تیر بیش نیست یا تیرهای بیشتری است. رهبری در پیکار بسیار اهمیت دارد. ولی نخستین شرط رهبری خوب، شناخت درست موقعیت است. با این تحلیل‌ها و توصیف‌هائی که از موقعیت ایران می‌خوانیم و می‌شنویم به دشواری می‌توان یک رهبری خوب را توقع داشت. زیرا هر رهبری که کارش را بر این تحلیل‌ها و فرض‌ها بگذارد پیشاپیش شکست خود را پذیرفته است.

   باید برآورد درست‌تر و دقیق‌تری از موقعیت ایران و رژیم و نیروهای مخالف آن کرد و پاره‌ای از پندارهائی را که از برابر نهادن موقعیت‌های نامربوط به ما بر می‌خیزد به کناری زد. در اینجا کوششی بدین منظور می‌کنیم.

۱ ـ ایران از سوی یک ارتش بیگانه اشغال نشده است و هیچ همانندی با الجزایر و افغانستان و ویت‌نام ندارد. حکومت ایران با هر جهان‌بینی که داشته باشد ایرانی است و هنگامی که روی کار آمد از پشتیبانی اکثریت مردم برخوردار بود. ده سال پیش میلیون‌ها ایرانی خیابان‌های شهرهای ایران را پوشاندند و برای خمینی و جمهوری اسلامی تظاهرات کردند. قانون اساسی آن از سوی نود درصدی از مردم پذیرفته شد. حتی در بیرون ایران صف‌های دراز از ایرانیان (و در پیشاپیش آنان نخست‌وزیران و وزیران و سناتورها و نمایندگان پیشین و سران بخش خصوصی،) در برابر کنسولگری‌ها و سفارت‌های جمهوری اسلامی بسته شد و به قانون اساسی رای دادند. در آن نخستین ماه‌ها که به اصطلاح بهارآزادی بود و جمهوری اسلامی هنوز دستگاه سرکوب خود را بسیج نکرده بود کمتر صدای مخالفی شنیده شد. آنها که پاره‌ای اشکالات فنی داشتند به یگانگی انقلابی جای مهمتری دادند و از آن قانون پشتیبانی کردند.

   اینکه مردم فریب خورده بودند و به تدریج پشیمان شدند مربوط به بعد است. اما با همه فریب خوردگی و پشیمانی، این رژیم برای ایرانیان با رژیم ببرک کرمل و نجیب الله در افغانستان یا ژنرال تیو در ویت‌نام یا حکومت نظامی اسرائیل در کرانه غربی اردن یا نوار غزه یکی نیست. حضور خارجی که در کوبای پیش از ۱۹۸۵ و فیلیپین مارکوس به چنان درجه زنندگی رسیده بود، در جمهوری اسلامی جای خود را به چنان تظاهرات خام و وحشیانه ضد خارجی داده است که از سوی دیگری به زیان رژیم عمل می‌کند. رژیم ناگزیر شده است در مواردی امتیازاتی به خارجیان بدهد و کسانی بر اینند که همه کار رژیم به دستور خارجیان است. ولی باز دست کم در ظاهر میان این رژیم و رژیم‌های دست نشانده معمولی جهان سومی تفاوت‌های بسیار است و هیچ حکومت دست نشانده‌ای کار را به برخوردهای نظامی و سیاسی کشنده با هر دو ابرقدرت نرسانده است (در خلیج فارس و افغانستان.)

۲ ـ رژیم اسلامی یک دستگاه سرکوبی چند ده هزار نفری دارد که از سوی نیم دوجین سازمان‌های اطلاعاتی پشتیبانی می‌شود. سران رژیم و روزبانان و مردمکشانشان در آنجا که به نگهداری خودشان ارتباط می‌یابد چندان ملاحظه اخلاقی یا بیم از افکار عمومی یا شرم از بی‌آبروئی در خارج ندارند. آنها از سرنوشت تیره خود در شکست آگاهند و با چنگ و دندان به قدرت چسبیده‌اند. یک درآمد قابل ملاحظه نفت که چند سالی در پیرامون بیست میلیارد دلار بالا و پائین می‌رفت و در بدترین سال‌ها از هفت هشت میلیارد دلار کمتر نبوده چرخ‌های رژیم را می‌چرخاند از آنجا که اولویت را به حفظ دستگاه حکومتی داده‌اند، از هیچ هزینه‌ای در این باره فرو‌گذار نمی‌کنند، بهر بهائی که برای کشور تمام شود.

   اینهمه البته محدودیت‌های خود را دارد و چنان نیست که رژیم آسیب پذیر نباشد و بر عکس می‌توان ضربت‌های کاری بر آن زد. اما چنین رژیمی را با ورشکستگانی مانند حکومت مارکوس در فیلیپین نباید برابر گرفت که بار فرسودگی دو سه دهه را نیز بر دوش داشت. حکومت اسلامی هنوز ده سال را به پایان نرسانیده است و ته مانده‌های سرزندگی (الان) و شتاباهنگ (مومنتوم) انقلابیش را نیز هنوز نگهداشته است. با افریقای جنوبی و اسرائیل در سرزمین‌های اشغالی نیز نباید برابر گرفت.

   در افریقای جنوبی همین بس است که ۲۲ میلیون سیاه پوست به رنگ پوست چهار میلیون اربابان خود بنگرند ـ دستگاه جدائی نژادی (آپارتاید) به کنار. در اسرائیل، اشغال سرزمین‌های عرب نشین به کینه‌های نژادی و مذهبی و تاریخی که به پنج هزار سال پیش بر می‌گردد دامن می‌زند و تازه در آنجا بیست سال طول کشید تا جوانان غزه و کرانه باختری که نه دلخوشی از اکنون خود دارند نه امیدی به آینده، بپا خاستند. چه سیاهان افریقای جنوبی و چه فلسطینیان با پیکار هر روزی بر سر زمین رو برویند. حکومت‌ها زمین‌های آنها را می‌گیرند و به مردم خود می‌دهند. در هر دو کشور یک نظام دموکراتیک و دادگاه‌های مستقل، که هر چه جانبدار باشند هیچ به دادگاه‌های شرع نمی‌مانند، جلو سرکوبگری را تا حدودی می‌گیرد. هر دو کشور در برابر افکار عمومی و فشارهای جهانی حساسیت دارند و خواب آزادی عمل جمهوری اسلامی را در برابر مخالفان خود نیز نمی‌توانند ببینند. در جمهوری اسلامی فضای عاطفی و سیاسی با همه این کشورها تفاوت دارد.

۳ ــ ایران یک کشور بسیار مهم استراتژیک است، با منابع نفت و گاز قابل ملاحظه و جمعیت بزرگ. از نظر اهمیتی که درسیاست قدرت‌ها دارد آن را نه با افغانستان و ویت‌نام و نه با ال سالوادور و نیکاراگوا می‌توان برابر نهاد. قدرت‌های بزرگ به ایران همچون جایزه‌ای می‌نگرند که نباید گذاشت به دامن هماورد (حریف)‌شان بیفتند. در ایران هر حکومتی باشد توانائی مانور فراوان در پهنه بین‌المللی دارد. کشورهای گوناگون می‌خواهند طرف بازرگانی آن باشند ــ چه شاه در ایران حکومت کند چه آخوند. می‌خواهند در آن حضور داشته باشند و از آنچه در آن می‌گذرد آگاهی یابند. نمی‌خواهند دشمنی‌اش را برانگیزند.

   همسایگان آن جز ابر‌قدرت شمالی ــ که ابر‌قدرتی است و از این مقوله‌ها بر کنار ــ یا از آن ترسانند یا به آن نیازمند. یک ایران آشوبگر یا دچار هرج و مرج برای همه همسایگان خطرناک است. از میان همسایگان ایران، عراق بود که راه دشمنی گزید و اکنون شکرگزار است که سر پا مانده است. هیچ یک از همسایگان ایران انگیزه یا جگر آن را ندارد که مانند پاکستان در برابر افغانستان رفتار کند. قابل تصور نیست که همسایگان شمال غربی یا جنوب شرقی یا جنوبی ایران به سه میلیون ایرانی پناه بدهند. به آنها سلاح برسانند. جلو ارتش جمهوری اسلامی بایستند و از آنها دفاع کنند. تنها عراق آماده بود چنان کند؛ و تنها مجاهدین خلق بوده‌اند که از آن کاسه سیاه نان می‌خورند.

   ایران ویت‌نام جنوبی نیست که یک ویت‌نام شمالی داشته باشد و آن نیز چین و شوروی آن سال‌ها را. لائوس و کامبوجی هم در کنار ندارد که شاهراه هوشی‌مین از قلمرو آنها کشیده شود. ارتش‌هائی مانند ویت‌نام شمالی در کار نیستند که در خاک ایران بجنگند. الجزایر نیست که ارتش آزادیبخش آن در مرز تونس دست نخورده بماند و برای گرفتن کشور از فرانسویان به میدان آید. حتی نیکاراگوا نیست که هندوراس پشتگرم به آمریکا در کنارش باشد و به “کنترا”ها پناه دهد.

   حکومت ایران کافی است تهدید و تروریسم را کنار بگذارد تا همه اعضای سازمان ملل متحد دست دوستی و همکاری به آن دراز کنند ــ نه برای حکومت آن، بلکه برای کشوری که ایران است. حتی در این شرایط پاریائی (نجس در نظام اجتماعی هندو) که رژیم اسلامی، خود را به آن انداخته کشورهای بیشمار، هر کدام به دلائل خودشان، با آن نرد دوستی و همکاری می‌بازند. کدام یک از آنها به یک ارتش آزادیبخش ایرانی پناه و اسلحه خواهد داد؟ اگر آمریکا پشت پاکستان ایستاد و عربستان سعودی را نیز همراه کرد و در نه سال سه چهار میلیارد دلار کمک مالی و تسلیحاتی به مجاهدین افغانی دادند و نگذاشتند شوروی به پاکستان دست اندازی کند، کسی با ایران اشغال نشده چنین نخواهد کرد. افغانستان از دست رفته بود. ایران به آن معنی از دست نرفته است و هیچ کس نمی‌خواهد آن را به لبه پرتگاه براند. تقریباَ همه به انتظار عادی شدن اوضاع ایران روزگار می‌گذرانند و هیچ حکومتی جز عراق سود حیاتی و فوری در سرنگونی ایران ندارد.

۴ ــ در ده ساله گذشته اکثریت بسیار بزرگ مردم ایران هر چه توانسته‌اند کوشیده‌اند به صورتی با حکومت خود کنار بیایند. آنها که جانشان در خطر بود (چند هزار تنی) و آنها که زندگی در خارج را دلپسند‌تر یافتند و آنها که نمی‌خواستند به سربازی بروند و آنها که می‌پنداشتند خواهند توانست در خارج به کار و تحصیل پردازند، خود را به بیرون انداختند. اما تقریباَ همۀ آنان (جزآن گروه کوچکی که در مبارزه فعال با رژیم بوده است) به تعبیری همچنان در ایران می‌زیند. گذرنامه‌های ایرانی دارند (علاوه بر اسناد اقامت و تابعیت دیگر) و آن را تجدید می‌کنند. به شمار روز افزون به ایران می‌روند و بر می‌گردند. در ایران اموالی دارند که اگر هم از دستشان بیرون شده امید پس گرفتنش را در دل می‌پرورند. کسانشان در ایران هستند و بهانه ملاحظه امنیت آنها را دارند. به این گروه بزرگ نمی‌توان آواره، به معنی آوارگان فلسطینی یا افغانی یا کامبوجی، گفت.

   سطح زندگی این “آوارگان” قابل مقایسه با آوارگان دیگر نیست. حتی بی چیزترینشان در چادرها و زاغه‌هائی که خانه میلیون‌ها افغانی یا صدها هزار کامبوجی و فلسطینی است بسر نمی‌برند. جز آنها که در پاکستان و ترکیه سرگردانند بقیه آوارگان ایرانی در کشورهای غرب، تا استرالیا و زلاند نو، ماندگار شده‌اند و پیرامونشان از هر چه در ایران می‌شناختند زیبا‌تر و آسوده‌تر است، هر چند جای میهن را نمی‌گیرد. دست بیشترشان به دهانشان می‌رسد. آنها که در آمریکا هستند به تندی دارند یکی از کامیاب‌ترین اقلیت‌های قومی در آن سرزمین اقوام می‌شوند.

   آنها که در ایران مانده‌اند هر زمان بتوانند می‌گریزند. بیشتر ایرانیانی که مانده‌اند با یک چشم به نگهداشتن خود دور از خطر و آسیب حکومت می‌نگرند و با چشم دیگر به امکانات مهاجرت یا دست کم فرستادن فرزندان خود به خارج. هر خانواده‌ای که در این تلاش کامیاب می‌شود ده خانواده دیگر را به تکاپو می‌اندازد. حتی طبقات پائین‌تر نیز یکسره از این امید خالی نیستند.

   هر هفته هزاران ایرانی به خارج می‌روند و هزاران تن به ایران باز می‌گردند. درهای کشور هیچ گاه بسته نشده؛ ارتباط تلفنی همواره بر قرار بوده است. معاملات ارزی و فرستادن کالاها از دو سو جریان دارد. رژیم اسلامی نه توانائی کشیدن یک پرده آهنین را بر گرد ایران داشته نه گرایش جدی به آن را. آخوندهای حاکم و کسان و نزدیکانشان مانند هر ایرانی دیگری از گشت و گذار در خارج، جا پائی یافتن در یک کشور غربی، سوغاتی و خرید، خوششان می‌آید. آزادی نسبی رفت و آمد، که در هیچ کشور انقلابی دیگری مانند نداشته است، در دست آنها ابزاری است برای در آوردن ریال‌ها، و گاه ارزهای اضافی، از دست مردم، و نیز دریچه اطمینانی است برای کاستن از فشارهای درونی. با جلو نگرفتن از مسافرت‌های خارج، از ناراضیان پر سرو صداتر آسوده می‌شوند. مردم را در داخل به اندیشه گریز دلخوش می‌دارند و در خارج به وسوسه بازگشت. هر دو دسته دو دل و کم اثر می‌شوند. کمتر کسی پل‌های پشت سر یا پیش رویش را ویران می‌کند.

   این دو دلی، در دو جهان بسر بردن، به قول فرنگی‌ها نان شیرینی خود را هم خوردن و هم نگهداشتن، که با روان ایرانی سازگاری دیرینه و می‌توان گفت سرشتی دارد یک ویژگی موقعیت ایرانیا ن امروزی است که در جای دیگری نمی‌توان نشان داد. فلسطینی آواره جائی برای رفتن ندارد؛ کوبائی که به آمریکا کوچ کرده، مانند اوکرائینی و چک و مجار و لهستانی پیش از او، هر روز در اندیشه بازگشت نیست. آنها هم که در کشورهایشان مانده‌اند همان جا هستند. نه امکان مسافرت دارند، نه دل مشغولی همیشگی مهاجرت را. تکلیف‌شان روشن است. تکلیف ایرانی روشن نیست. نه آنکه مانده، نه آنکه رفته (به استثناها کاری نداریم). با حکومتش مخالف است. از زندگیش ناراضی است. ولی کمتر کارد به استخوانش رسیده. کمتر با بن بستی روبروست که بیرون آمدن از آن به مرگ بیرزد.

   شهرنشین ایرانی را با آموزش و مهارت‌هائی که رویهمرفته به او توانائی ماندن در محیط‌های تازه زندگیش را می‌دهد با روستائی و ایلیاتی افغانی نمی‌توان برابر شمرد که با تفنگ زندگی می‌کند و با آنکه مرزهای کشورش از دو سو باز است نمی‌داند بر سر چه باز گردد. روستاهای افغانستان با بمب پست شده است و در کشتزارها میلیون‌ها مین کاشته‌اند. بسیاری از افغان‌ها با پايان يافتن جنگ نيز چندان گرایش به بازگشت و کار روی زمین‌هائی چنین مرگبار ندارند. اما حتی در میان افغان‌ها نیز از پنج شش میلیون آواره بیش از پنجاه شصت هزار تنی در پیکار مسلح شرکت نمی‌جویند.

۵ ـ هشت سال از ده سال حکومت اسلامی در جنگ گذشته است. جنگ را عراق آغاز کرد و در دو ساله نخستین، تقریباَ همه ایرانیان در پیکار برای آزاد کردن خاک میهن پشت سر حکومت اسلامی بودند. شش سال بعدی جنگ به اصرار حکومت اسلامی و برای هدف‌هائی که با مصالح ملت ایران ارتباطی نداشت دنبال شد. ولی توده‌های مردم ایران کمتر می‌توانستند خط روشنی میان جنگی که با دشمن بیگانه در گرفته بود و مقاصد رژیم بکشند. آنها از نظر‌گاه‌های کلی‌تری به جنگ می‌نگریستند و تا امید پیروزی بود از قربانی دادن و فداکاری فرو نگذاشتند.

   جنگ با عراق به رژیم اسلامی تا چند سالی موقعیتی کم و بیش مانند شوروی در دوران جنگ هیتلر داد. بسیاری از ایرانیان در عین مخالفت با رژیم پشت سر آن قرار گرفتند. حتی آنان که از ۱۳٦۱ با ادامه جنگ مخالف بودند نمی‌توانستند در دشمنی با رژیم تا آنجا پیش روند که به سود عراق تمام شود. امروز هم تا مسئله شط العرب بر پایه قرارداد ۱۹۷۵ الجزیره پایان نیابد نمی‌توان موضعی گرفت که منافع ملی ایران را به خطر اندازد. هیچ یک از جنبش‌های آزادیبخش امروزی با چنین معمائی روبرو نیست. کمونیست‌های چین به رهبری مائو در برابر هجوم ژاپن با دشمنان خود در کومین تانگ پیمان اتحاد بستند و تا تسلیم ژاپن آن را نگهداشتند.

   نه تنها سرشت ایرانی با موقعیت‌های پیچیده و تناقض آمیز سازگاری دارد، موقعیت‌هائی که ایرانی خود را در آنها می‌یابد نیز ساده و سر راست نیستند.

٦ ــ انقلاب اسلامی، اعتقاد بیشتر ایرانیان را به مشیت کشورهای غربی استوارتر کرده است. سهم شخصی‌شان در انقلاب هر اندازه بزرگ بوده مانع از این نشده که سر رشته همه کارها را در دست‌های خارجیان بدانند. بسیاری از نویسندگان این سال‌ها نیز بر این باورها دامن زده‌اند. تا بجائی که از ایرانیان بیشمار در داخل و خارج می‌شنویم که حتی شکست‌های نظامی ماه‌های پایانی جنگ با عراق نیز شکست ساده نظامی نبوده بلکه سازش پنهانی به اشاره ابر قدرت‌ها فرا آمده است. بهمان گونه که در موقع مناسب هم به خمینی دستور دادند قطعنامه ۵۹۸ را بپذیرد.

   با چنین روحیه‌ای معلوم نیست چگونه می‌توان از ایرانی خواست که پا پیش گذارد و سرنوشتش را در دست گیرد و با دشمنی به سهمگینی جمهوری اسلامی در افتد؟ از سوئی این رژیم را ساخته و پشتیبانی شده قدرت‌های بزرگ جهانی، در راس آنها انگلستان، می‌دانند، و از سوی دیگر از ایرانی انتظار دارند به جنگ چنین قدرت‌هائی برود. هنگامی که به مردم ایران “ثابت” می‌کنند که حتی انقلابی که خودشان در آن اعتصاب و اعتراض و راه پیمائی کردند و جان و مالشان را در راهش دادند، انقلاب ‌هایزر و رمزی کلارک و ملکه انگلستان بود باید نتیجه منطقی‌اش را نیز بپذیرند.

   اگر چنان انقلابی را که هنوز ده سال از آن نگذشته و ده‌ها میلیون چشمدیده (شاهد عینی) در خود ایران دارد و فیلم‌ها و عکس‌های بیشمارش هست و گزارش‌های آن را همه جا می‌توان یافت یک خیمه شب بازی می‌دانند که سر نخ همه بازیگران و برندگان و قربانیانش در دست چند توطئه گر بوده، پس طبعاَ باید چشم براه خیمه شب بازی دیگری باشند. ما هر چه بکنیم سودی ندارد. جز “لعبتکانی” در دست “لعبت بازان” زمان نیستیم که به خواست و اشاره آنها حتی بر خلاف منافع شخصی خود رفتار می‌کنیم و از جان و آزادی و مقامات و کشور خود می‌گذریم و حتی کاسه زهر سر می‌کشیم. اگر چنین بوده و هست دیگر اینهمه توقع چیست که از هم داریم؟

   ایرانی با چنین روحیه و برداشتی آسان‌تر می‌بیند که منتظر بماند تا همان‌ها که آوردند خودشان نیز ببرند. نمی‌توان هم نظریه توطئه را پذیرفت، هم پیکار مردمی را تبلیغ کرد. در اینجا هم با کار کرد روان دو دل ایرانی سر و کار داریم که دو گزاره proposition متضاد را می‌تواند با هم بپذیرد. چنین موقعیتی با موقعیت ملت‌هائی که ارتش خارجی به کشورشان آمده است، نه یک سپهند خارجی، و از بالا تا پائین حکومتشان را خارجی تعیین کرده است و با اینهمه به خود تکیه می‌کنند و اراده خود را نیرومند‌تر از ارتش اشغالی می‌دانند تفاوت دارد.

۷ ــ پیکار ایرانیان مخالف جمهوری اسلامی، پیکار خود آنهاست و دیگران سهم چندانی در آن ندارند. در سال‌های جنگ، عراق آماده کمک به هر گروه ایرانی مخالف بود. شاید هنوز هم باشد. ارزانی هر که خواستارش بود و هست. ولی از آن گذشته حکومتی نیست که خودش رویاروی رژیم اسلامی قرار گرفته باشد و پیکار ایرانیان را پیکار خود بداند. قدرت‌هائی هستند که ترجیح می‌دهند رژیم مسئول و با ثباتی در ایران روی کار آید. ولی نمی‌خواهند خودشان با حکومت ایران درافتند. می‌توان از آنها انتظار پشتیبانی‌هائی داشت، ولی کار با خود ماست. دیگران اگر قدرتی ببینند و بختی به آن بدهند پا پیش خواهند گذاشت، چنانکه همواره بوده است، از جمله در انقلاب اسلامی.

   جنبش‌های مقاومت کشورهای اروپائی در جنگ دوم که اینهمه با ایران کنونی مقایسه می‌شوند، بخش کوچکی از یک تلاش جنگی سهمگین جهانی بودند. دوگل و تیتو و مانندهایشان پشت به نیروهای مسلح آمریکا و انگلستان و شوروی داشتند. “جنبش‌های پارتیزانی که در پنج سال جنگ از زمین روئیدند” از هیچ نظر با ایران کنونی همانندی نداشتند. ایران را یک ارتش خارجی نگرفته است و دنیا هم با آن خارجی در جنگ نیست. ایرانی امروزی در پیکار با حکومت خودش که احتمالاَ ده سال پیش، از آن پشتیبانی هم کرده است، نه آن انگیزه را دارد، نه آن جبهه مشخص و استراتژی تردید ناپذیر را، و نه اسباب پیکارش فراهم است. او باید همه چیز را از صفر و خودش فراهم سازد.

   یک فرانسوی که در دوره اشغال فرانسه در بیرون یا درون فرانسه به جنبش مقاومت می‌پیوست بیدرنگ جای خود را در جنگ با آلمان می‌یافت. برای فرانسویان آن روز راه پیکار یکی بیشتر نبود: پیوستن به جنبش فرانسه آزاد که نیمی از دنیا با ارتش‌هایش پشت سر آن قرار داشت. ایرانیان امروز باید با پیوستن به یکدیگر، آن قدرت سازمانی را که بتوانند، بوجود آورند.

   درباره کمک خارجی به پیکار با رژیم اسلامی نیز نمی‌توان اینهمه تناقض بهم بافت. روز و شب به قدرت‌های خارجی دشنام دادن و آنها را از آینده‌ای که نیروهای مخالف بر روی کار آیند، ترساندن و پیوسته در آرزوی پشتیبانی آنان بودن با هم نمی‌خوانند. نه آن یک درست است نه این یک، و هر دو تنها به حال بیحرکتی و پرگوئی سودمندند.

   از آنچه می‌خوانیم و می‌شنویم، بزرگ‌ترین مایه سرگردانی ایرانیان در تعیین استراتژی پیکار، سهم ایرانیان در درون و بیرون ایران است، بویژه سهم ایرانیان بیرون که تقریباَ همه بحث‌ها نیز روی آنهاست. آنها که در بیرون می‌نویسند کمتر به یاد دشواری‌های پیکار در خود ایران می‌افتند، که اگر اين اندازه نمی‌بود اصلاَ آن پنجاه میلیون منتظر بیرون نمی‌ماندند و خودشان کار را یکسره کرده بودند.

   نکته شگفت آور اینست که در بسیاری از بحث‌ها بر سر استراتژی، به ایرانیان خارج همچون “وجود حاضر و غایب” می‌نگرند و گاه چنان از آنها سخن می‌گویند که گوئی در ایران هستند. از اینجاست که باید نخست ایرانیان خارج را با پیش پا افتاده‌ترین ویژگی‌شان تعریف کرد. این ویژگی که از بس پیش پا افتاده است کمتر به چشم‌ها می‌آید اینست که ایرانیان خارج در ایران نیستند.

   هنگامی که ما از این واقعیت پیش پا افتاده آغاز کنیم آنگاه در بحث از آنچه ایرانیان خارج می‌توانند برای پیکار انجام دهند به یاد کوه‌ها و دشت‌های ایران، یا شمشیر زدن در رکاب کسی که قیامی کند، یا پیکار سرنوشت سازی که می‌باید در درون مرزهای ایران انجام گیرد نمی‌افتیم. از ایرانی خارج می‌توان خواست که به چنان پیکاری کمک مالی کند؛ افراد مورد اطمینان خود را در ایران به چنان پیکاری بخواند، کمک‌های دیپلماتیک و تبلیغاتی لازم را از خارج به چنان پیکاری برساند. حتی می‌توان خواست که به ایران باز گردد. اما تا هنگامی که در خاک بیگانه و زیر قوانین بیگانه است، نه می‌تواند شمشیر به کمر ببندد و قیام کند، نه تفنگ بردارد و از صفیر گلوله در پهنه نبرد لذت ببرد، نه به گروه پارتیزانی بپیوندد و در درون ایران درگیر عملیات شود. آن ایرانیانی که در خارج بسر می‌برند و به ایران باز نمی‌گردند، تنها از کارهائی بر می‌آیند که در خارج می‌توان کرد. گردهم آئی، راه پیمائی، تظاهرات در برابر سفارت‌های جمهوری اسلامی یا به مناسبت ورود جلادانی مانند رئیس کمیسیون خارجی مجلس به ژنو، مقاله و نامه نویسی، بحث و اندیشیدن، برقراری ارتباط با ایران، یارگیری برای پیکار و رخنه در دستگاه جمهوری اسلامی. همه آنچه که به نام مبارزه سیاسی شناخته می‌شود و اینهمه در جاهائی با خواری از آن یاد می‌کنند.

   تفاوتی ندارد که این ایرانی خارج ارتشی پیشین باشد یا سیاست پیشه یا خانم خانه‌دار یا دانشجو. اگر به فرض چند صد ارتشی پیشین بتوانند مثلاَ در اروپا برگرد هم آیند پیکار آنها جنبه نظامی نخواهد یافت. آنها می‌توانند همقطاران خود را در بیرون گرد آورند، با آنها در داخل ارتباط برقرار کنند، بکوشند تا در نیروهای مسلح ایران نفوذ کنند. همه این تلاش‌ها سیاسی است و بسیار هم لازم است. غیر نظامیان هم در خارج، از همین گونه کارها بر می‌آیند و باید به آنها بپردازند.

   اکنون اگر از ایرانی خارج بخواهیم پیکار سرنوشت ساز کند، ولی آنچه را که می‌تواند انجام دهد بی ارزش بخوانیم، خود و او را به سرگردانی انداخته‌ایم. فراخواندن ایرانیان خارج به اینکه در پی تظاهرات و نامه نگاری و گردهمائی‌ها در خارج نباشند و به ایران بروند و در آنجا پاسخ گلوله را با گلوله بدهند، دست کم ما را به تناقض گوئی نخواهد انداخت ــ هر چند ممکن است چندان جدی گرفته نشویم. دشواری اینجاست که از ایرانی در فرانکفورت می‌خواهیم چنان رفتار کند گوئی در کویر لوت یا کوه‌های زاگرس است. در فرانکفورت جز کارهائی که در فرانکفورت ممکن است نمی‌توان کرد.

   دعوت از ایرانیان به بازگشت، سخن درستی است. بسیاری از کسانی که در بیرون به سختی روزگار می‌گذرانند و خطری هم در بازگشتشان نیست در درون ایران به حال پیکار سودمندتر خواهند افتاد. آنها حتی اگر گروه پارتیزانی تشکیل ندهند دست کم یک مدعی تازه، یک ناراضی دیگر، خواهند بود. ولی اگر آنها ترجیح دهند که در خارج بمانند با بدزبانی و تلخی‌های ما تصمیم خود را تغییر نخواهند داد. این بدزبانی‌ها سودی ندارد و کسی هم چنین حقی ندارد. باید موقعیت مردم ایران را شناخت. اگر پیکار با رژیم اسلامی به این آسانی می‌بود، مردم در درون ایران انگیزه‌های بیشتر دارند و کوه‌ها و دشت‌های ایران نیز در دسترسشان است. این جماعت بزرگ که در ایران نمانده‌اند اگر می‌خواستند شمشیر بکشند و دست به تفنگ ببرند با اینهمه دشواری به بیرون نمی‌زدند . از ایرانیان در هر جا باید آنچه را خواست که از آن بر‌می‌آیند و بر خلاف آنچه بسیاری از ما می‌پنداریم از بسیار کارها بر خواهند آمد و هر چه بر پیکار درست اندیشیده شده، بگذرد از بیشتر بر‌خواهند آمد.

   اینکه می‌گویند مبارزه در ایران است از غلط‌های مشهور است و بهانه‌ای برای دست به کاری نزدن. مبارزه در همه جاست. صورت‌هائی از مبارزه در ایران است. صورت‌هائی از آن در بیرون است. صورت‌هائی، هم در بیرون و هم در ایران است. باید همه را شناخت و به همه دست زد. هیچ مبارزه‌ای چندان کوچک نیست که از آن بهراسیم. به آن مبارزه بزرگ از این مبارزات کوچک می‌توان رسید. هیچ کس نیست که به کاری بیاید و بتوان از او دست شست.

   آنها که پیوسته در مقایسه پیکار ایرانیان با جنبش‌های آزادیبخش دیگر در پنجاه سال گذشته روزگار می‌گذارنند و بحق سرخورده می‌شوند از این سخنان نباید چنین نتیجه بگیرند که پس امیدی نیست. اگر ما افغانستان و فلسطین و ویت‌نام و الجزایر و پولیساریو و فرانسه آزاد و فیلیپین و نیکاراگوا و گروه ابونضال (یا ابو نیدال) و ارتش سرخ ژاپن و ال سالوادور نیستیم (و چه بهتر که نیستیم) نه به این معنی است که پیکار ما سودی ندارد و از پس جمهوری اسلامی بر‌نخواهیم آمد و زمان ما بسر رسیده است. آنچه سودی ندارد آرزوی تکرار پیکار افغان‌ها و ویت‌نامی‌ها و دیگران در ایران است. ما باید شرایط خود را بشناسیم و شیوه‌های پیکار خود را متناسب با آنها بیندیشیم و خود را برای آن شیوه‌ها سازمان دهیم.

   ما همچون آن ستاره شناس گلستان، در نظر‌اندازی‌های دور دست خود، آنچه را که به ما نزدیک‌تر است نمی‌بینیم. نمونه انقلاب اسلامی شاید بیش از نبرد مسلحانه مجاهدین افغانی برای ما درس‌هائی داشته باشد.

   به استراتژی پیکار ایرانیان باید بیشر پرداخت.

پادشاه به عنوان نماد و رهبر پیکار

پادشاه به عنوان نماد و رهبر پیکار

 ‌

   هشت سال پیش ولیعهد ایران و وراث پادشاهی پهلوی در رسیدن به سن قانونی، اعلام داشت که آماده است وظایف پادشاهی را به موجب قانون اساسی مشروطیت بر عهده گیرد. از آن هنگام شاهزاده رضا پهلوی برای هواداران روز افزون نظام پادشاهی مشروطه در میان ایرانیان، شاه و پادشاه و شهریار ایران و اعلیحضرت رضا شاه دوم پهلوی بوده است و بسیاری از خارجیان نیز که با او دیدار یا مصاحبه می‌کنند او را به عنوان اعلیحضرت می‌نامند.

   اعلام روز ۹ آبان ۱۳۵۹ مساله حقوقی ادامه سلسله پهلوی را حل کرد. از نظر سیاسی نیز پادشاهی را در چشم‌اندازی بهتر از پیش قرار داد. برای بسیاری از ایرانیان در درون و بیرون ایران، نماد و نقطه تمرکزی به عنوان پادشاه پیدا شد. برگرد نام پادشاه مردان و زنان بیشماری گرد آمدند که بهترین چاره را برای ایران برقرار ساختن یک پادشاهی مشروطه می‌دانند. در میان جایگزین (آلترناتیو)‌های گوناگونی که برای رژیم اسلامی عرضه می‌شد، جایگزین پادشاهی مشروطه موقعیت استوارتری یافت. نهاد پادشاهی در ذهن بسیاری از ایرانیان زنده مانده بود و این نهاد در پادشاه جوان، پیکر پذیرفت (تجسم یافت). ولی از نظر خود پادشاه، اعلام آمادگی، آغاز یک دوران دشواری‌های حقوقی و سیاسی و عملی بود. اعلام پادشاهی یا آمادگی برای بعهده گرفتن وظایف پادشاهی، هزاران کیلومتر دور از ایران شد. در خود ایران رژیم اسلامی با قدرت تمام، اسباب حکومت را در دست داشت و همچنان دارد، و با بیرحمی تمام بکار می‌برد و همچنان می‌برد. بر گرد پادشاه نه ارتشی بود، نه یک سازمان سیاسی بسیجیده و همه‌گیر، نه اسباب مادی رسیدن به قدرت، نه شناسائی خارجی، حتا از سوی یک کشور. در ایران مردم برای برقرار کردن پادشاهی همان اندازه می‌توانستند موثر باشند که در براندازی رژیمی که جایش را گرفته بود. در بیرون ایران تبعیدی‌ها و آوارگان در پشتیبانی از پادشاهی، از همان اندازه بر می‌آمدند که از دشمنی با نظام ولایت فقیه. در اینجا البته گفتگو از اینکه چه اندازه می‌توانستند و می‌توانند نیست.

   اعلام پادشاهی بر پایه قانون اساسی شد و از همانجا این بحث حقوقی برخاست که پادشاه مشروطه چه اندازه می‌تواند در پیکار براندازی دخالت و سهم داشته باشد؟ نقش پادشاه در پیکار، در برابر نقش پادشاه به موجب قانون اساسی قرار گرفت و هشت سالی در بحث‌های آن گذشته است. سازمان‌های سیاسی فعال در بیرون از ایران که اندک اندک به پادشاهی مشروطه گرویدند طبعاَ می‌خواستند کار پیکار را خود سازمان دهند و از پادشاه می‌خواستند به نقش نمادینش بس کند. آنها رهبری پیکار را از آن خویش می‌دانستند و پادشاه مشروطه را در نقش رهبر، یک تناقض عبارتی و آشکار می‌شمردند. پادشاه و مشاورانش نیز در بیشتر این سال‌ها این استدلال را پذیرفتند و مدت‌ها کوشش خود را به هماهنگ کردن سازمان‌های سیاسی فعال‌تر و گرد آوردنشان به زیر چتر پادشاهی مشروطه گذراندند. بویژه که از نظر عملی نیز چنین استدلال می‌شد که پادشاه در نبود امکانات نمی‌تواند رهبری پیکار را در دست گیرد. در این میانه کوششی هم برای سازمان دادن مشروطه خواهان در شوراهای مشروطیت شد که جز یکی دو مورد استثنائی به جائی نرسید و بر تلخی‌ها و پراکندگی‌ها افزود.

   اگر سازمان‌های سیاسی می‌توانستند کارساز (موثر) باشند و اگر، نه در سرنگونی رژیم، دست کم در سازمان دادن ایرانیان در خارج کامیاب می‌بودند بسیاری از این گفتگو‌ها پیش نمی‌آمد. پادشاه به عنوان نماد و ادامه دهنده سنت مشروطیت بود و سازمان‌های مخالف نیز از نام او و حیثیت پادشاهی و مشروطیت برخوردار می‌شدند. دشواری از اینجا برخاست که سازمان‌ها چندان کارساز نبودند و از بیش از آنچه می‌کردند بر نمی‌آمدند. افزوده شدن نام پادشاه بر آنان احتمالاَ دامنه برد سیاسی پادشاهی را تنگ‌تر می‌کرد، بی آنکه کمک زیادی برای خود آنها باشد. کوشش‌هائی که از هر دو سو و با بی‌میلی شد سال‌ها زمان گرفت و بیهوده ماند. سازمان‌ها یا از میان رفتند یا در خود بسته ماندند و گذرانی کردند. در این میانه پادشاه بود که هدف و موضوع انتظارات، و اندک اندک سرخوردگی‌ها قرار گرفت.

   آنچه پادشاه در این سال‌ها کرد، از مصاحبه‌ها و سخنرانی‌ها و گردهم‌آی‌ها با ایرانیان، بی‌تردید در گسترانیدن جاذبه پادشاهی مشروطه در درون و بیرون ایران سهم بزرگی داشت. پادشاه در این سال‌ها اساساَ موضعی آزادیخواهانه گرفت که سرمایه بزرگی برای آینده پادشاهی است. او جز یکی دو مورد، از این موضع برنگشت و در آن موارد نیز به تندی جبران کرد. دامنه تماس‌های او با ایرانیان در داخل، از آنچه بیشتر ما تصور می‌کنیم گسترده‌تر بوده است. یک جریان پیوسته از ایرانیان، از غیر نظامی و نظامی وحتا مقامات حکومتی، رنج و خطر را به خود می‌خرند و به دیدار او می‌آیند و پیام او را به میان قشرهای گوناگون جمعیت ایران می‌برند. اطمینان‌هائی که پادشاه به رده‌های پائین‌تر دستگاه حکومتی داده یک عامل حیاتی در پیکار براندازی خواهد بود. بسیاری از کسانی که با بی‌میلی و از ناچاری با این رژیم همکاری می‌کنند می‌دانند که در ایران پادشاهی کسی از آنها انتقام نخواهد گرفت. حتا مقاماتی از رژیم که دستشان به خون و نادرستی آلوده نیست اطمینان یافته‌اند که در ایران پادشاهی آنها را به سبب همکاری با رژیم اسلامی آزار نخواهند کرد و مانند همه ایرانیان در پناه قانون خواهند بود.

   در هشت ساله گذشته اگر هم در استراتژی پیکار سرگردانی‌هائی نشان داده شده، اگر هم پاره‌ای اشتباهات سیاسی یا تاکتیکی سر زده، دیدگاه‌ها و مواضع فکری، از جمله در موضوع جنگ، بر روی‌هم دست بوده است. پادشاه از یک نظرگاه درست مردمی به ایران و آینده ایران می‌نگرد و این از مایه‌های بزرگ امیدواری در پیکار رهائی ایران است. اینکه پادشاه در این سال‌ها به دام ملاحظات تنگ‌نظرانه نیفتاد و سخنگوی مردمسالاری و آزادیخواهی شد دستاورد بزرگی است و پیامدهای سازنده برای آینده پیکار و آینده ایران خواهد داشت. این شاید دشوارترین آزمایش برای پادشاه جوان ایران بود. او دنباله گذشته بود، اما نخواست تنها یک ادامه دهنده و تکرار کننده باشد. برای او بسیار آسان‌تر می‌بود که در قالب آشنای گذشته برود. اکثریتی از سلطنت طلبان فعال‌تر، از او همین را می‌خواستند. اما پادشاه می‌خواست آغازگر دوران تازه‌ای باشد، پادشاه تازه‌ای برای ایران تازه و متفاوتی. در این زمینه، هشت سال گذشته هیچ هدر نرفته است.

   اعلام پادشاهی یک پیامد دیگر هم داشت. بسیاری از ایرانیان مخالف رژیم اسلامی با پیوستن به صف مشروطه خواهان کار خود را پایان یافته و سهم خود را ادا شده شمردند. آنها از پادشاهی پشتیبانی می‌کردند و از آن پس بر پادشاه بود که پیکار براندازی جمهوری اسلامی و پایه گذاری یک مشروطیت نوین را در ایران از پیش ببرد. برای بسیاری از ایرانیان پشتیبانی از یک رهبر به معنی واگذاری همه مسئولیت‌ها به اوست. رهبر در برابر هواداری که از او می‌شود یک بدهی بزرگ پیدا می‌کند که کارها را بر عهده گیرد. هواداران و پشتیبانان به سر زندگی‌های خود می‌روند و هوای رهبر را دارند. بقیه‌اش با اوست وگرنه چه رهبری است؟

* * *

   ایرانیان بیشمار در هر جا مسئولیت پیکار را از پادشاه می‌خواهند. پادشاه باید در برابر چشمداشت‌هائی که از او هست و وظیفه‌ای که به عنوان یک ایرانی برای رهائی میهن دارد استراتژی شایسته‌ای برگزیند. استراتژی‌های تا کنون ناکام شده‌اند. دیگر نه می‌توان انتظار داشت یک یا دو سازمان معین پیکار رهائی ایران را پیش ببرند، نه امیدی به هماهنگی سازمان‌ها و کارساز شدن آنها هست. سازمان‌هائی هستند، بزرگ‌تر و کوچک‌تر، و بیکار هم نیستند ولی هنوز پاسخی به مساله نداده‌اند. گرفتاری‌هایشان با خودشان و در میان خودشان بیش از آنست که یکی شوند و یکی شدنشان تاثیر چندانی کند. نماینده و سرپرست کارهای پادشاه در هر جا گماردن، و به دست پادشاه سازمان و شورا ساختن از چیزی برنخواهد آمد و پادشاه را هم آسیب‌پذیر خواهد کرد. اینهم که کسی را پیش اندازند که اگر توانست چه بهتر و اگر نتوانست به نام خودش تمام شود، پیشاپیش پذیرفتن شکست است.

   اگر بپذیریم که پادشاه به عنوان یک ایرانی با موقعیت ویژه، سهم و نقشی در پیکار رهائی ایران، و به عنوان وارث پادشاهی پهلوی، مسئولیتی در باز‌گرداندن پادشاهی به ایران دارد، آنگاه نمی‌توانیم از او انتظار داشته باشیم که بیکار بنشیند تا دیگران در زمان مناسب از او دعوت کنند که به تخت پادشاهی درآید. بویژه که دیگران نیز در ده سال گذشته چندان از کاری برنیامده‌اند و نمی‌توان به امیدشان نشست. پادشاه به پشتوانه نام و پیشینۀ خود و سنتی که نماد آن است بی تردید وزنه بیشتری از هر شخصیت و سازمان سیاسی مخالف دارد و تاثیر بزرگ‌تری می‌تواند در بر‌انگیختن ایرانیان و پشتیبانی عمومی داشته باشد. او سرمایه‌ای در این پیکار است. نمی‌توان با بحث‌های بی‌ثمر و نا‌مربوط حقوقی از چنین سرمایه‌ای چشم پوشید.

   این ملاحظه که پادشاه از هم‌اکنون، در مراحل پیکار، باید تعهد خود را به مردمسالاری نشان دهد و گرایش سنتی شاهان، و عموم رهبران سیاسی ایران، را به تمرکز قدرت‌ها در دست خود واپس زند بجاست. ولی از بیم اینکه پادشاه فردا به خودرائی نیفتد امروز نمی‌توان او را از صحنه پیکار کنار زد. پیکار ما از دموکراسی جدا نیست. همه پیام ما پیام آزادی است. ما برای بر چیدن استبداد ولایت فقیه و باز گرداندن حقوق فردی و بشری ایرانیان پیکار می‌کنیم. پادشاه می‌خواهد پرچمدار یک مشروطیت نوین باشد که در آن مقام پادشاهی از سوی مردم داده می‌شود و حکومت در دست مردم و نمایندگانشان خواهد بود ــ همه چیز به رای آزادانه مردم.

   گذاشتن پایه پیکار کنونی ما بر این فرایافت (کانسپت)‌ها، تاکید بر آنها در همه مراحل پیکار، بوجود آمدن یک نیروی سیاسی با چنین تعهدی، برای آینده دموکراسی در ایران اهمیتی بیش از آن دارد که شاه را به بی‌اثری و انتظار بیهوده کشیدن محکوم سازیم.

   آنچه پایندان (تضمین) دموکراسی در ایران آینده است نه صفات و گرایش‌ها و رفتار شخصی یک فرد، بلکه پدید آمدن یک فرهنگ سیاسی آزادیخواه است که بی سازمان و بی پیکار بدست نخواهد آمد. این سازمان و پیکار، که ناگزیر باید مردمی باشد تا به جائی برسد، با خودش روحیه و کارکردهائی خواهد آورد که به دیکتاتورمنشی و دیکتاتورپروری میدان نخواهد داد. مردمی که برای رهائی کشورشان پیکار کرده‌اند از یک استبداد به استبداد دیگر نخواهند افتاد ـ اگر از همان نخستین مراحل پیکار، حقوق خود و حدود دیگران را نگه دارند. پادشاهی هم که از پائین‌ترین مراحل در تلاش‌های مردمی انباز بوده، آزمایش‌ها و آزمون‌های پیکار هر روزه را در کنار آنها و نه برفراز آنها بسر برده، دیگر نخواهد توانست به خود اجازه دهد که هم‌میهنانش را نا‌رسیده و ناشایسته برای حکومت بر خود بشمارد.

   چنانکه تجربه تاریخی ما نشان داده است، حتا از یک پادشاهی بر‌کنار و کمرو و غیر‌فعال می‌توان به خدایگانی و فرماندهی رسید که ملت را در خود خلاصه ببیند. کلید جلوگیری از نظام استبدادی در دست‌های مردم است. اگر مردم فعال باشند و مشارکت کنند و به هیچ کس به عنوان رهاننده و فراهم‌آورنده ننگرند و رهبران و سخنگویان خود را زنان و مردانی مانند خود بشمارند و فراتر از انتقاد ندانند و اینهمه در ستایش کسان بی اختیار نشوند، محیط برای پرورش و زیست دیکتاتوری آماده نخواهد شد. چنان روحیه و فرهنگ سیاسی عاملی به مراتب مهم‌تر است تا ماده‌های قانون و تعبیرات حقوقی. اگر یک سازمان یا جنبش، خود را در یک فرد محو نکند و جائی به کیش شخصیت ندهد و چاپلوسان و چاپلوسی را از خود براند بیشتر می‌توان به آینده دموکراسی در ایران خوشبین بود.

   خواهند گفت اینها همه آرزوست و آسان نیست. اما در موقعیت ما هیچ چیز آسان نیست. از همه دشوارتر پیکار ماست که کسانی آن را اینهمه آسان می‌گیرند و بسته به یک ندا، یک حرکت، یک شورا می‌بینند. ما همه کارهای دشوار خود را باید با هم و در کنار هم بکنیم: سازمان دادن یک پیکار مردمی، پرورش دادن یک روحیه آزادیخواه، پایه گذاری یک حکومت جایگزین جمهوری اسلامی، سرنگون کردن نظام آخوندی.

   پادشاه می‌تواند سهمی اندازه نگرفتنی در اینهمه داشته باشد. برای بسیاری از ایرانیان ــ اگر نگوئیم اکثریتی ــ او بهترین و برجسته‌ترین سخنگوی نیروهای مخالف جمهوری اسلامی است و بهتر از هر کسی می‌تواند ایرانیان را بر گرد هم آورد. بر جاذبه نام پادشاه برای ایرانیان و حیثتی که خود این مقام دارد، باید دگر‌گشت فکری ژرف و گسترده ایرانیان را در ده سالۀ گذشته افزود. بیشتر آنها از دشمنی با پادشاهی و پرستش حکومت اسلامی به بیزاری از نظام آخوندی و ستایش دستاوردهای دوران پادشاهی رسیده‌اند. از برابر نهادن‌های هر روزۀ اکنون با گذشته، از دریغ خوردن‌ها بر پائین‌تر رفتن سطح و بدتر شدن کیفیت زندگی فردی و اجتماعی، گرفته تا این حقیقت که در همه ۳۷ سال محمد رضا شاه پانصد تن (شامل همه محکومان سیاسی و جنایتکاران و قاچاقچیان مواد مخدر) اعدام نشدند و تنها در زندان اوین تا مدتی روزی پانصد تن را می‌کشتند، همه چیز به بهبود تصویر ذهنی پادشاهی در میان ایرانیان کمک می‌کند.

   آنها هنگامی که از دریچه تنگ دشمنی و کینه کور آن سال‌ها نمی‌نگرند می‌توانند دریابند که پادشاهی با همه نارسائی‌ها و کمبودها و بیراهه رفتن‌هایش همه در پی یافتن پایگاه مردمی بود. پادشاهی در این دوران جز این راهی ندارد. پادشاهی نمی‌تواند مانند نظام‌های توتالیتر چپ و راست یک منشاء متافیزیک و آرمانشهری (اوتوپیک) برای خود بتراشد. اگر هم کوشش‌های ناشیانه‌ای از این دست در گذشته شد ناتمام ماند زیرا از بالا تا پائین هیچ کس بدان باور نداشت.

   محدود کردن پادشاه در مبارزه به موادی از قانون اساسی در صورتی بجا می‌بود که می‌شد به بقیه مواد قانون اساسی نیز استناد کرد و قانون اساسی را چهار‌چوب حقوقی و قانونی پیکار قرار داد. اگر منظور از قانون اساسی تنها دو سه اصل آن باشد و بقیه‌اش را نامربوط بدانند ــ که هست ــ این یک شگرد تاکتیکی بیش نخواهد بود. اگر قانون اساسی را قانون پیکار رهائی ایران بشمارند خود را مایه خنده خواهند کرد. با قانون اساسی نمی‌توان پیکار را سازمان داد و اداره کرد. با مواد قانون اساسی نمی‌توان رژیمی مانند جمهوری اسلامی را برانداخت. قانون اساسی یک نقطه آغاز راه یا رهسپاریگاه است. پیش از این از کاری بر‌نمی‌آید. حتا ایران آینده را نمی‌توان موبمو بر طبق آن اداره کرد. پاره‌ای اصول آن با مردمسالاری و اعلامیه حقوق بشر سازمان ملل متحد ناهمخوانی دارد. پاره‌ای اصول آن مبهم است و باید روشن شود. مردم ایران باید هنگامی که بتوانند از راه مجلس موسسان و یک همه‌پرسی، قانون را اصلاح و با شرایط ایران آینده سازگار کنند.

   پادشاه به موجب همین قانون اساسی است که ادعای تاج و تخت ایران را می‌کند. ولی قدرت اجرا و نگهداری این قانون را ندارد. قدرت در دست جمهوری اسلامی است. پادشاه باید به سهم خود پیکار کند تا ملت ایران اختیار خود را در دست گیرد و آنگاه بهر قانون اساسی که خواست گردن نهد. قانون اساسی مشروطیت تا آن روز زمینه‌هائی برای همراهی و همکاری ایرانیان فراهم می‌کند زیرا روح آن هنوز زنده است و نهادهای آن هنوز توان زندگی دارد و خواست‌ها و آرزوهای ایرانیان را در بر می‌گیرد. سنت انقلاب مشروطیت نیرومند و برانگیزنده است و به پیکار کنونی ما جان می‌دهد. از این گذشته، هیچ بخشی از قانون اساسی مشروطیت را نمی‌توان اجرا کرد. نه پادشاهی بر تخت نشسته، نه قوای سه گانه بر کشور حکومت دارند، نه مردم با انتخاب نمایندگاننشان حاکمیت خود را اعمال می‌کنند.

   اکنون اگر جلوی پادشاه را بگیرند که حق مصاحبه یا سخنرانی ندارد یا نمی‌تواند مردم را همکاری و سازماندهی برای سرنگونی رژیم بخواند زیرا تشریقات فلان اصل قانون اساسی رعایت نشده است، موضوع را به دور باطل می‌کشانند. شاه اگر تلاشی می‌کند و تاثیری دارد نه تنها به دلیل اصول قانون اساسی است، بلکه بیش از آن به دلیل مشروعیت سیاسی است که در هشت سال گذشته بدست آورده است. شاه به عنوان یک رهبر مبارزه، در واقع بیشتر رهبر است تا شاه. رهبری او را کسانی به او داده‌اند که به او به این چشم می‌نگرند. پادشاهیش را باید مردم ایران بدهند، اگر بتوانند و بخواهند. اگر پادشاه را کسی نمی‌پذیرفت و در شمار نمی‌آورد، او یک مدعی ساده تاج و تخت می‌بود، مانند کنت دو پاری در فرانسه. اما او در نهم آبان هشت سال پیش اعلام آمادگی برای پذیرش پادشاهی ایران کرد و بسیاری بر گردش آمدند و هر سال بیشتر آمدند و اینها هستند که او را از یک مدعی تاج و تخت به صورت یک شخصیت سیاسی موثر در آورده‌اند. این شخصیت موثر بودن را با هیچ قانونی نمی‌توان از پادشاه گرفت، بویژه قانونی که هیچ ماده‌ای از آن را اکنون نمی‌توان اجرا کرد.

   این سخن که نمی‌توان هم شاه و هم رهبر بود درست است. اما آیا ما در اینجا با تاج و تختی سر و کار داریم؟ ما می‌خواهیم وارث پادشاهی پهلوی را به شاهی ایران برسانیم. می‌خواهیم قانون اساسی مشروطیت را با اصلاحاتی که مردم بخواهند ـ اگر مردم بخواهند ـ بجای قانون اساسی جمهوری اسلامی بنشانیم. اینکه ما به ولیعهد پیشین ایران شاه می‌گوئیم او را بر تخت پادشاهی ایران ننشانده است. ما در اینجا با یک خواست، با یک هدف، با موضوعی برای پیکار خود سرو کار داریم نه با یک واقعیت حقوق اساسی. تا آن زمان که بتوان پادشاه را بر تخت نشاند، او مبارزی است مانند همه مبارزان دیگر ـ منتها با برد و تاثیر و وظایف بیشتر.

   اکنون اگر بگوئیم نقش او به عنوان یک رهبر مبارزه به دیکتاتور شدنش پس از رسیدن به پادشاهی خواهد انجامید، این را درباره هر رهبر مبارزه‌ای می‌توان گفت. هر کس پیکاری را رهبری کند ممکن است پس از پیروزی در آن، خود‌سری در پیش گیرد. اما چنانکه گفته شد آنچه جلوی دیکتاتوری را می‌گیرد خو و رفتار شخصی و موقعیت اجتماعی نیست، بلکه آن جامعه سیاسی است که دیکتاتوری و کیش شخصیت را برنتابد و زیر بار زور نرود. بی آن از هر کسی می‌توان دیکتاتوری، حتی هیولائی، ساخت.

   بی آنکه قصد برابر نهادن در میان باشد نگاهی به نقش شاهزاده سیهانوک کامبوج بیفایده نیست. او یک پادشاه پیشین است و هوادارانش همه احترامات پادشاهی را به او بجا می‌آورند. خارجیان نیز با او رفتاری شاهزاده وار دارند. اما او در میدان پیکار است، هم به عنوان رهبر یکی از سازمان‌های مقاومت کامبوج و تا چندی پیش رئیس شورای سازمان‌ها مقاومت، و هم به عنوان فعال‌ترین کامبوجی در عرصه بین‌المللی. سهم او در پیکار مردم کامبوج بسیار بزرگ بوده است و آینده کامبوج را نیز بی او تصور نمی‌توان کرد. او آنچه می‌تواند برای کشورش می‌کند و کامبوجی‌ها نیز به نظر نمی‌رسد خطر دیکتاتوری آینده او را جدی بگیرند و نگران آن باشند. چنین بحث‌هائی در میان آنها نیست. کامبوج با ایران تفاوت دارد. ولی مورد شاهزاده سیهانوک نشان می‌دهد که در بحث‌های حقوقی زیاده روی نباید کرد.

   تفاوت گذاشتن میان پادشاه و رهبر پیکار به روشن شدن آنچه پادشاه در این مرحله می‌تواند بکند یاری می‌دهد. مانند پادشاه رفتار کردن با خود محدودیت‌هائی می‌آورد، بیش از همه در نشست و برخاست و جوشش با مردم که لازمه نقش سیاسی فعال پادشاه است. پادشاه نیاز به دیدن و گفتگو کردن با شمار هر چه بیشتری از ایرانیان دارد. باید در گرد‌همآئی‌های آنان شرکت جوید. با آنان گفتگوی تلفنی داشته باشد. آنها را بپذیرد و به دیدارشان برود. تشریفات و طنطنۀ پادشاهی با این کارها جور در نمی‌آید. ممکن است پادشاه به مجامعی برود یا کسانی را ببیند که با او رفتار شاهانه نکنند. اشکالی در این نیست. ایرانیان نظرهای گوناگون به پادشاهی دارند. اما از نظر پادشاه همه به یک اندازه ایرانی هستند. موافق پادشاهی نبودن یا مخالف پادشاهی بودن نباید مایه جلوگیری از آشنائی و گفتگوی پادشاه با ایرانیان شود.

   پادشاه به عنوان رهبر پیکار نمی‌تواند مواضعی بگیرد که با نقش او به عنوان پادشاه آینده ایران تضاد داشته باشد. این دشوارترین کاری است که در پیش دارد. از سوئی باید جهت‌های معین بگیرد که طبعاَ همه با آن موافق نیستند و از سوئی باید پادشاه بالقوه همه ایرانیان بماند. این دوگانگی را برطرف نمی‌توان کرد مگر آنکه پادشاه احترام و حقوق مخالفان پادشاهی و مخالفان مواضع خود را نیز محفوظ بداند. برطرف نمی‌توان کرد مگر آنکه در هیچ زمانی به صورت اداره کننده یک سازمان معین و رهبر یک حزب در نیاید. ممکن است در آینده یک گروه بندی بزرگ ایرانیان پادشاه را رهبر خود بشناسند ولی این امری مربوط به خود آنهاست. پادشاه در آن صورت نیز نقش پادشاهی خود را باید نگهدارد. او بیش از همه باید متحد کننده همه ایرانیان باشد. در این پیکار به این نمی‌توان بس کرد که هواداران پادشاهی برگرد هم آیند ـ هر چند گامی بزرگ و قاطع بسوی پیروزی خواهد بود ــ بلکه باید همه گرایش‌های آزادیخواه و ناسیونالیست و پیشرو را برگرد هم آورد. این کار را تنها پادشاه می‌تواند بکند.

   پادشاه به عنوان یک رهبری سیاسی می‌تواند به پیکار رهائی ایران تکانی را که لازم دارد بدهد و به عنوان یک نماد می‌تواند عناصر گوناگون را حتا از میان جمهوریخواهان و چپ‌گرایان بر گرد هم آورد. هیچ یک از این دو نباید فدای دیگری شود، نه نقش رهبر سیاسی و نه نقش نماد پادشاهی. باید هر دو را نگهداشت و پیش برد که آسان نیست. در پیام شاه به مناسبت سالروز انقلاب مشروطه ایران که در ۱۴ مرداد امسال داده شد جمله‌ها و عبارت‌هائی هست که نشان دهندۀ آگاهی و تعهد پادشاه به یک نظام چندگانه (پلورالیستی) است: “ایران فقط می‌تواند بدست ایرانی و با مشارکت همه مردم از هر قشر و طبقه و با هر نوع آرمان سیاسی اداره شود.” یا “حق حاکمیت از آن مردم ایران است و این حق باید با مشارکت همه فرزندان ایران از چپ و راست و سلطنت طلب و جمهوریخواه اعمال شود.” پیداست کسی که می‌خواهد بر چنان کشوری پادشاهی کند نمی‌تواند در مرحله پیکار، تنها به یک گروه، اگر چه اکثریت، وابسته شود و دست همکاری خود را همواره بسوی همه گرایش‌های آزادیخواه از چپ و راست و سلطنت طلب و جمهوریخواه دراز خواهد کرد.

   هواداران پادشاهی، شاه را رهبر خود می‌شناسند و به حق از او انتظار دارند پیش افتد و به آنها برای سازماندهی پیشبرد پیکار یاری دهد. ولی نقش پادشاه به اینجا پایان نمی‌یابد. او بهترین کسی است که می‌تواند برای رسیدن به هدف همگانی یعنی بر پا کردن یک نظام دموکرات‌منش در ایران میان گروه‌ها و گرایش‌های گوناگون پل بزند. پادشاه نمی‌تواند با مردم خود، حتا با کسانی که مخالف اویند دشمن باشد. یک رژیم پادشاهی برای گروه‌های مخالف نیز جای امن‌تری است. این در ذات پادشاهی است، به مفهومی که امروز پادشاهی را می‌فهمیم و می‌خواهیم. پادشاهی در ایران فردا با گذشه تفاوت‌های بزرگ خواهد داشت. این یکی از مهمترین آنهاست. تنها چنین پادشاهی‌ای می‌تواند به ایران و به خودش کمک کند.

   آشتی دادن میان نقش پادشاه به عنوان یک شخصیت سیاسی و رهبر پیکار، و نقش او به عنوان نماد یگانگی ملت ایران، با وفادار ماندن به روح و آرمان‌های مشروطیت و وارد کردن آنها در کارکردهای روزانه میسر تواند شد. پادشاه باید فعال‌تر شود و به مرکز دایره تلاش‌ها بیاید. باید هواداران پادشاهی مشروطه را به سازمان دادن خود یاری دهد. باید ایرانیان را از گرایش‌های سیاسی گوناگون به پیکار مشترک برای رهائی و بازسازی یک ایران دموکراتیک و پیشرو بخواند، و اینهمه را می‌توان با اعتقاد به چندگانگی (پلورالیسم) در سیاست و جامعه، با باز نگهداشتن درهای گفت و شنود، با احترام گذاشتن به نظر‌ها و گرایش‌های گوناگون انجام داد. وفادار ماندن به روح و آرمان‌های قانون اساسی مشروطیت به این معنی است و ما در این مرحله تنها می‌توانیم به روح و آرمان‌های آن قانون وفادار بمانیم.

   پیام سالروز مشروطیت امسال پادشاه، آغاز مناسبی برای این دوران تازه فعالیت سیاسی بود. بر آن باید ساخت و پیش رفت. در آن پیام، سر‌سپردگی به پیکار و آمادگی برای به پایان بردن آن در هر شرایط و پیوند دادن سرنوشت خود با مردم، با تعهد به یک فلسفه سیاسی دموکرات‌منش همراه شده است. در پاسخ به این پرسش که شاه چه باید بکند همین دو پاسخ را می‌توان داد: از دایره بیرون رفتن به جستن پیکار و به آرمان‌های مشروطیت واقعیت بخشیدن در جریان پیکار.

   اینکه شیوه‌های مبارزه پادشاه و نیز جای دموکراسی در پیکار چیست، نیاز به بررسی استراتژی پیکار کنونی ما دارد که بحثی دیگر است و خود، موضوع آشفتگی‌های بسیار بوده است.

اکتبر   ۱۹۸۸

نجات “آرمان‌های انقلاب اسلامی”

نجات “آرمان‌های انقلاب اسلامی”

 ‌

   دوازده سال پس از انقلاب اسلامی و در حالی که مردم ایران پیامدهای این انقلاب و آرمان‌های آن را تا مغز استخوان خود احساس کرده‌اند، ما شاهد سربلند کردن گرایشی هستیم که از همان نخستین سال انقلاب پدید آمد.

   در انقلاب اسلامی گروه‌ها و گرایش‌های بسياری شرکت جستند. گذشته از فرصت طلبان که از مواضع و مقام‌های گوناگون به انقلاب پیوستند، دو گرایش بزرگ فکری از نخستین پرچمداران این انقلاب بودند: گرایش چپ شامل همۀ گروه‌ها و عناصر کمونیست تا سوسیال دموکرات؛ و گرایش لیبرال ملی، چنانکه هواداران رنگارنگ جبهۀ ملی به خود نام می‌دهند.

   رهبر و آغاز کنندۀ این انقلاب به تصدیق همۀ دست در کاران و ناظران، یعنی حدود چهل میلیون ایرانی آن سال‌ها، جز خمینی نبود و نخستین نمایش انقلابی یعنی تظاهرات بزرگ عید فطر ۱۳۵۷ نیز به رهبری آخوندها و زیر شعار استقلال آزادی، حکومت اسلامی برگذار شد. تظاهر کنندگان از استاد و بازاری و روشنفکر، روز عید فطر را برای نمایش خود برگزیدند؛ زیر علم‌هائی که هیئت‌های مذهبی فراهم کرده بودند راه پیمودند؛ پشت سر آخوند نماز گزاردند ــ هر چند احتمالاَ بیشترشان نمازخواندن نمی‌دانستند. از آن پس نیز هر تظاهراتی شد به رهبری و سازماندهی و آخوندها و مذهبیان بود. هر شعار انقلابی را آخوندها دادند. هر کس در صفوف انقلابی نام آور شد از همان آغاز به رهبری خمینی گردن نهاد. خمینی بی هیچ مقاومتی از سوی “آزادیخواهان” و ملیون به ایران بازگشت و همه او را استقبال کردند. رهبریش در شش ماهۀ حیاتی تابستان تا زمستان ۱۳۵۷ از سوی هیچ کس در صفوف انقلابی چالش نشد.

   این گرایش‌های دیگر به خمینی و انقلابی که او آغازش کرد و به پیروزیش رساند پیوستند ــ و البته در اصول و آرمان‌های خود مصالحه کردند، یا ترجیح دادند تصور کنند که خمینی نیز به راه آنان می‌رود؛ یا ترجیح دادند تصور کنند که می‌توانند از خمینی بهره بگیرند و خود بر موج انقلاب سوار شوند. حزب توده در پی کودتائی بود که بسیار هم به آن نزدیک شد. گروه‌های چریکی انقلاب اسلامی را برای در هم شکستن حکومت شاه لازم می‌شمردند و طرح قیام مسلحانۀ خود را می‌ریختند که می‌بایست آنان را فرمانروای نهائی ایران سازد. چپگرايان و مليون خواب تکرار انقلاب مشروطه و جنبش ملی کردن نفت را می‌دیدند: بهره گیری از نیروی مذهب برای برقراری یک نظام غیر مذهبی و ضد استبدادی.

   اینکه حساب‌های هیچ یک از آنان درست در نیامد و همه به دست آخوندها ضربت‌هائی خوردند که از دستگاه حکومتی پادشاهی با همۀ شهرت‌ها که داده‌اند هیچ ساخته نبود داستانی دانسته است و تکرارش “دل‌های نازک را به خشم” خواهد آورد. (البته بسیاری از این دل‌های نازک نه از خمینی به خشم می‌آیند نه از خود، بلکه همۀ دردها را بر سر محمد رضا شاه و پادشاهی خالی می‌کنند).

   انقلاب خیانت شده، نجات انقلاب، و نجات آرمان‌های انقلاب از همان سال ۱۳۵۸ در فرهنگ سیاسی ایران راه یافت. کسانی که با هدف‌ها و آرمان‌های خود به انقلابی پیوسته بودند که با آرمان‌های آنان هیچ سازگاری نداشت به زودی سرخورده شدند. خمینی چنانکه در همان آبان ۱۳۵۷ به سنجابی گفته بود هیچ شوخی نداشت. راه را او تعیین می‌کرد “نه یک کلمه زیاد، نه یک کلمه کم.” جمهوری اسلامی بود، مجلس اسلامی بود. زنان (از همان تظاهرات انقلابی) می‌باید چادر سر می‌کردند، چون اسلام چنین می‌گوید. فرمانروائی با فقیه بود. اینهمه را پانزده سال گفته و نوشته بود. یک بار در راه همین آرمان‌ها شوریده بود و به تبعید رفته بود. اگر دیگران ولایت فقیه یا سخنرانی‌های او را که به آسانی می‌شد یافت نخوانده یا جدی نگرفته بودند به او ارتباطی نداشت. او حتا در زیر درخت سیب حومۀ پاریس نیز هر چه می‌گفت به شرط اسلام محدودش می‌کرد. کسی را فریب دست و حسابی نیز نداده بود. دیگران خودشان این کار را برای او می‌کردند و کرده بودند.

   انقلاب که به پیروزی رسید هر کس به دنبال انقلاب خودش می‌گشت: “پس آنچه می‌خواستیم و برایش برخاستیم، چه شد؟” از فعالان انقلاب گروهی از نزدیک‌ترین عناصر به خمینی و آخوندها اجازه یافتند مدتی زیر فرمان او حکومت کنند. بقیه را حتا از نمایندگی مجلس بازداشتند و آنها را هم که به مقاماتی رسیده بودند در کمتر از یک سال به زیر افکندند. آنگاه بود که صدای فاشیسم را حساس‌ترین گوش‌ها نیز شنیدند.

   اندیشۀ نجات انقلاب و آرمان‌های انقلاب در آن هنگام از آنجا پیدا شد که بسیاری نمی‌توانستند شکاف میان پندارهای خود و واقعیت‌های بیرون را ببینند یا باور کنند. دو سال، یک سال، شش ماه برای انقلابی پیکار کرده بودند که می‌پنداشتند از آن خودشان است. ولی تن به یک رهبری داده بودند که از آن خودشان نبود و از قرن اول هجری به قرن چهاردهم پرتاب شده بود. با نیروهائی همگامی کرده بودند که از ژرفنای تاریک یک جامعۀ هنوز واپس‌مانده می‌جوشید. موقتاَ به آرمان‌هائی سرسپرده بودند که پاک از آن بیگانه بودند. اشتراک در پاره‌ای هدف‌ها، یعنی در هم شکستن نظام پادشاهی و به قدرت رسیدن، را به جای همه چیز گذاشته بودند. یکی بدست آمده بود. ولی از دیگری بهره‌ای هر روز کمتر داشتند.

   در آغاز و در برخورد با نخستین تکانه‌های سرخوردگی، بسیاری از آنان دم از اشتباه کردن و اغفال شدن زدند. اما با گذشت سا‌ل‌ها اندک اندک از موضع دفاعی بیرون آمدند. به نظرشان رسید که اگر انقلاب به راه دلخواه آنها نرفته گناهش نه به گردن آنها بلکه رژیم پادشاهی بوده است. آنها قربانی یک جبر، یک تقدیر تاریخی، شده بوده‌اند. “اکنون” آنها دنبالۀ اجتناب ناپذیر “گذشتۀ” ۵۷ ساله پادشاهی پهلوی بوده است.

   کوشش آنان برای تبرئه و توجیه خود با تبرئه و توجیه انقلاب در آمیخت. از آنجا که نمی‌توانستند رنگ انقلاب را از چهرۀ خود پاک کنند، به سپیدکاری خود انقلاب پرداختند. انقلاب نه آن بود که شد و روی داد و همگان دیدند. نه آن بود که خمینی و آخوندها و موثرترین نیروها در آن گفتند و کردند. انقلاب، نامه‌ای بود که کسانی دو سال پیش از آن به پادشاه یا نخست وزیر نوشته بودند و هيچ اتفاقی نيفتاده بود. اعلامیه‌ای بود که در پاریس انتشار داده بودند. سخنرانی‌هائی بود که در کالیفرنیا یا نیویورک ایراد شده بود. انقلاب واپس بردن ایران به قرن هفتم و ویران کردن کشور و کشتار ده‌ها هزار ایرانی و به کشتن دادن صدها هزار دیگر نبود. سرنگون کردن پادشاهی پهلوی بود و بس. یکی تا آنجا رفت که پس از تاکید بر اینکه انقلاب ملی بوده نه اسلامی، نوشت “انقلاب… یک رویداد مهم تاریخی در ایران منهای جمهوری اسلامی و خمینی، نظیر انقلابات بزرگ جهانی است…” (انقلاب، منهای خمینی و جمهوری اسلامی؟!)

   از آنجا تا سربلندی و طلبکاری بابت شرکت جستن در انقلاب راه درازی نبود و کسانی هم بر آن راه رفته‌اند.

   امروز پس از ده دوازده سال، جای آن دارد که تفاوت میان آرمان‌های کسانی که به انقلاب پیوستند، و آرمان‌های خود انقلاب شناخته شده باشد. اگر ما امروز هم مانند دوازده سال پیش برای “نجات آرمان‌های انقلاب” پیکار می‌کنیم آن دوازده سال را چگونه بسر برده‌ایم؟ از آن چه فرا گرفته‌ایم؟ آرمان‌های انقلاب ــ انقلابی که از خمینی و با او آغاز شد و تا او نخواست، همه با او بودند ــ چه بوده است که امروزه تازه می‌باید در پی نجات آن برآمد؟ استقلال و آزادی که ارتباطی به انقلاب اسلامی نداشت. از پیش از مشروطه شعار همۀ آزادیخواهان و ترقیخواهان ایران همین استقلال و آزادی بوده است. پیکار برای استقلال و آزادی نیازی به نجات آرمان‌های انقلاب اسلامی به رهبری کسی چون خمینی ندارد.

   حکومت اسلامی، جمهوری اسلامی، ولایت فقیه، بازگشت به ارزش‌های اصیل اسلامی که در این سال‌ها با اسلام ناب محمدی و اجرای احکام شرعی دیه و قصاص و سنگسار نیز تکمیل شده، آن بخش از آرمان‌هائی است که ویژگی انقلاب ۱۳۵۷ بشمار می‌رود و انقلاب مشروطه یا جنبش ملی کردن نفت از آن بی بهره بود. در انقلاب ۱۳۵۷ نیز همین آرمان‌ها به پیروزی رسید و از ۱٢ سال پیش کشور ما بر پایۀ همین‌ها اداره می‌شود. پیامدهایش نیز در پیش روی ماست.

   در همان سال ۱۳۵۷ نیز بی دشواری می‌شد فهمید که استقلال و آزادی با حکومت یا جمهوری اسلامی نمی‌خواند. از همان هنگام می‌شد دانست که خمینی و فیضیه و هیئت‌های مذهبی و شبکۀ روضه خوانان چه نظری به آزادی و حاکمیت مردم دارند و حکومتی که آنها تشکیل بدهند چه بر سر استقلال ایران خواهد آورد. در همان زمان نیز نیازی به آرمان‌های انقلاب اسلامی و خمینی نبود.

   کسانی نخواستند در آن هنگام این حقایق روشن را ببینند. چه ضرورتی است که هنوز بر سر همان انقلاب و آرمان‌هایش پافشاری کنند؟ موجی برخاست و قطاری به راه افتاد و بسیاری از سر آزمندی یا گمراهی به آن پیوستند و زود هم به خود آمدند. می‌گویند به دنبال آرمان‌های دموکراتیک انقلاب اسلامی رفتند. ولی آرمان‌های دموکراتیک با پسوند حکومت اسلامی و به رهبری آخوند نه آنگاه شدنی بود نه در آینده نجات دادنی خواهد بود. اگر هم حکومت و جمهوری اسلامی و صفت اسلامی و رهبری آخوندی را از انقلاب ۱۳۵۷ بگیریم چیزی از انقلاب نخواهد ماند.

   از آزادی و آرمان‌های دموکراتیک در سراسر قرن بیستم در ایران دفاع شده است. بسیاری در راه آن فداکاری‌ها کرده‌اند. ولی هیچ ارتباطی به حکومت اسلامی و ولایت فقیه نداشته‌اند. همان گونه که گفته شد ویژگی انقلاب ۱۳۵۷ اسلامی بودن آنست. با هیچ بند بازی جدلی نمی‌توان آن انقلاب را از ویژگی‌های اسلامیش گسست و آرمان‌هایش را دموکراتیک قلمداد کرد. حقیقت در انقلاب اسلامی آن بود که عناصر و گرایش‌هائی با آرمان‌های دیگر، از جمله آرمان‌های دموکراتیک، در آن انقلاب به زیان خودشان شرکت جستند. آنها امروز اگر می‌خواهند از آرمان‌های دموکراتیک دفاع کنند بسیاری دیگر را نیز در کنار خود خواهند یافت.

   گرفتاری “نجات آرمان‌های انقلاب” درست در همین جاست. “آرمان‌های انقلاب” یک زمینۀ جدل، و یک خط جدا کنندۀ نا لازم است. آنها که از این انقلاب زیان دیده و بهم برآمده‌اند ــ یعنی تقریباَ همۀ مردم ــ علاقه‌ای به نجات هیچ چیزی از این انقلاب ندارند. آنچه نجات دادنی است ایران است، ناسونالیسم و دموکراسی ایران است، نوسازی و ترقی ایران است، رفاه مردم ایران است.

   “نجات آرمان‌های انقلاب” بیشتر به کار کسانی می‌آید که به هیچ روی آمادۀ پذیرفتن اشتباه گذشتۀ خود نیستند و باز در کمین فرصتی دیگرند. مانند شطرنج بازی که یک موقعیت خوب را از دست داده است و باز می‌کوشد با یک سلسله بازی‌های نامربوط و بازنده، آن موقعیت را پدید آورد.

   آسان‌تر آنست که از دفاع و نجات دادن آنچه نه دفاع کردنی است نه نجات دادنی بگذریم. اگر خیلی روی انقلاب اصرار داریم و کارمان بی تکیه کردن بر یک انقلاب نمی‌گذرد، چرا از آرمان‌های انقلاب مشروطه دفاع نکنیم و آنها را نجات ندهیم؟ بسیاری از آنها که در پی نجات آرمان‌های انقلاب اسلامی هستند تا ۱٢ سال پیش روی آرمان‌های انقلاب مشروطه پای می‌فشردند. ما به خطا تصور می‌کرديم تجربۀ کابوس‌وار انقلاب اسلامی، آنان را به درستی نظرهای پیشین خود بیشتر معتقد خواهد ساخت. آنها اگر هم نمی‌خواهند به انقلاب مشروطه اشاره کنند که با پادشاهی مشروطه نسبتی دارد، می‌توانند از نام‌ها و روزها فراتر روند و به اصول بیندیشند ــ آن اصولی که باید نجات داد و از آن دفاع کرد کدام است؟ آنگاه چه بسا بیشتر ایرانیان را در دفاع از آن اصول با خود همرای بیابند. وگرنه انقلابی که از دوازده سال پیش به گفتۀ خودشان “جامعۀ ایران را به هولناک‌ترین و فاجعه انگیزترین پرتگاه‌های تاریخ کشانده” چه جای دفاع و توجیه دارد؟ چه ضرورت است که به بهای جدائی انداختن و سردر گم کردن، در پی یافتن و ساختن جنبه‌های خوب و نجات دادنی در انقلاب اسلامی باشیم؟

***

   کم نیستند کسانی که سرنگون کردن نظام پادشاهی را دستاورد ستودنی انقلاب اسلامی می‌دانند و احتمالاَ همان “آرمانی” که باید در پی نجاتش بر آمد. پاره‌ای نمایندگان این طرز تفکر تا مرز همکاری با بخشی از دستگاه حاکم جمهوری اسلامی پیش رفته‌اند و خواب فراخوانده شدن به زمامداری یا همکاری و ائتلاف با جناح میانه‌رو رژیم را می‌بینند.

   مخالفت با نظام پادشاهی گناهی نیست و حق هر کسی است. آنچه جای بحث دارد، مخالفت تا کجا و به چه بهاست. در مخالفت، یا دشمنی با یک نظام حکومتی یا یک فرد یا گروه تا کجا می‌توان پیش رفت و چه اندازه می‌باید پرداخت؟ اگر این مخالفت بدانجا برسد که کسانی در پی نجات انقلاب برآیند با یک دید نادرست سیاسی روبرو خواهیم بود. اگر کار را به جائی بکشاند که کسانی دیگر، پایندگی نظام اسلامی را ترجیح دهند آنگاه از قلمرو سیاست به قلمرو آسیب شناسی (پاتولوژیک) وارد خواهیم شد.

   سرنگونی پادشاهی پهلوی حتی از نظر بیشتر فعالان گذشتۀ انقلابی نیز هزینه‌های سنگین انقلاب را برای مردم ایران توجیه نمی‌کند. آنها که همۀ تکیه را در انقلاب بر سرنگونی پادشاهی می‌گذارند نادانسته دو کار می‌کنند: نخست، مردم را خواه ناخواه به مقایسه میان پادشاهی پهلوی و انقلاب می‌کشانند که مشکلی نیست ولی شاید چندان به سود خودشان نباشد. دوم، میدان پیکار را تنگ می‌کنند و کسانی را احتمالاَ رو به سازشکاری با جمهوری اسلامی می‌رانند. مفهوم پیام آنها در واقع این است: اگر همۀ ننگ و ویرانی و کشتار دوازده سالۀ گذشته به سرنگونی رژیم پادشاهی می‌ارزد، چه بهتر که همین حکومت در ایران بپاید و احتمال بازگشت پادشاهی ــ حتی از نوع مشروطۀ آن ــ پیش نیاید. تصادفی نیست که در چند سال گذشته نامی از انقلاب مشروطه در پاره‌ای محافل نشنیده‌ایم. انقلاب برای آنها یکی بیشتر نیست و آن انقلاب اسلامی است که خودشان را از ایران رانده است.

   ستایش انقلاب و نکوهش رهبران آن، تلاش برای سرنگونی حکومت اسلامی برآمده از انقلاب و پیکار برای نجات آرمان‌های همان انقلاب، اینهمه گره‌های سیاسی و منطقی پیش می‌آورد که ده سال مباحثات و نوشته‌های بازمانده‌های انقلابی از گشودنش بر نیامده است. تنها کسانی که خود را یکسره از چنبر انقلاب بیرون کشیده‌اند و آرمان‌های خود را از منابع مشکوک نمی‌گیرند، می‌توانند یک توضیح منطقی از آنچه بر ایران رفته است بدهند. آنها همچنین در موقعیت بهتری هستند که راه درست بیرون آمدن ایران را از این مغاک بشناسند.

   ما برای تعیین آرمان‌های خود نیازی به انقلاب اسلامی نداریم. آرمان‌های والای جامعه‌های انسانی یکی است. ما از اینکه خود را همگام پیشرفته‌ترین مردم در دنیا سازیم هیچ زیان نخواهیم کرد. دستاوردهای پنج هزار سال تکامل جامعۀ بشری فراروی ماست. اندیشه‌های سیاسی ما لازم نیست ریشه‌هایش را در ده سال پیش داشته باشد. ده سال پیش نیز ما اندیشه‌هایمان را از سر چشمه‌های دیگر سیراب می‌کردیم. در دنیائی که پیش روی ما ساخته می‌شود آیا هنوز باید در پی الهام گرفتن از شریعتی‌ها و طالقانی‌ها و مطهری‌ها و خمینی‌ها باشیم؟ این آرمان‌های انقلاب ۱۳۵۷، انقلاب اسلامی، از کجای دیگر آمده است؟ مگر آنکه باز بخواهند پای مصدق را، آنهم در انقلاب اسلامی، به میان بکشند.

   موافقت و مخالفت با نظام پادشاهی، حتا با پادشاهی پهلوی، نباید چنان جائی در اندیشۀ سیاسی ما داشته باشد که ما را به تکرار اشتباهات دوازده سال پیش بکشاند. نباید به صورت مانعی بر سر راه همکاری کسانی درآید که، پند گرفته از تاریخ هولناک ایران معاصر، می‌خواهند طرحی نو برای این جامعه دراندازند. باید به دنبال آن طرح نو رفت و آرمان‌هائی که با آن می‌خواند. نجات آرمان‌های چنان انقلاب ننگینی در‌خور مبارزان و روشنفکران نیست.

ژوئن   ۱۹۹۹

دفاع از ایرانی بودن

دفاع از ایرانی بودن

 ‌

   بسیار می‌شنویم که ایرانیان خارج ارتباطی با مردم واقعی ایران ندارند، از آنچه بر آنها می‌گذرد آگاه و در احساسات و باورهای آنان شریک نیستند. با آنها همدلی و همدردی نمی‌کنند. درباره اقلیتی از ایرانیان خارج بی تردید می‌توان چنین گفت. اگر از شوربختی ایرانیان در رژیم اسلامی سخنی به میان آید بی اعتنا می‌مانند یا اظهار نظر می‌کنند که حقشان است یا منکر می‌شوند و اصرار می‌ورزند که آن مردم همین را می‌خواهند. رهائی ایران برایشان به این معنی است که برابری دلار با ریال به نرخ پیش از انقلاب برگردد و رفت و آمد به ایران آسان شود. این رویهمرفته همۀ آنچه از دگرگونی است که در وضع ایران می‌جویند. اما این گونه زنان و مردان نه نمایندۀ عموم ایرانیان خارج‌اند و نه آنکه تنها در بیرون ایران می‌زیند. در خود ایران چه بسا کسانی که از برج بلورین زندگی‌های مرفه خود نیم نگاهی نیز به دریای بینوائی و خشونت بیرون نمی‌اندازند. غم کشور ندارند و از مردم ایران همان اندازه دورند که همتایانشان در سرزمین‌های خارج. دورافتادگی از مردم نیاز به بیرون بودن از کشور ندارد.

   از این نمونه‌ها که بگذریم ویژگی اجتماع ایرانی در بیرون و درون، نزدیک بودن استثنائی عوالم اعتقادی و عاطفی این دو اجتماع است؛ استثنائی از این رو که در تاریخ انقلابات جهان این تنها مورد است که به چنین نزدیکی می‌توان برخورد. در انقلاب اسلامی ارادۀ بریدن رابطۀ کشور با جهان خارج به صورتی شگفت غایب بوده است. رهبران انقلابی از همان آغاز نه از بریدن این ارتباط برآمدند و نه حتی بطور جدی به آن دست زدند. در نخستین ماه‌ها و سال‌ها آنها و مشاوران چپگرایشان از اینکه “بورژوازی” ایران به کوچ همگروه پرداخت شادمان بودند. “مغزهای گندیده”‌ای که خمینی می‌گفت کشور نیازی به آنها ندارد به آسانی میدان را به مکتبی‌های مذهبی و لنینیست واگذاشتند، و به خارج رفتند. سپس خود رهبران و گردانندگان و دستیاران و نگهبانانشان به وسوسۀ دیدار جهان خارج افتادند و خانواده‌هاشان سفرهای خرید را آغاز کردند. رفت و آمد میان ایران و اروپا و آمریکا روزافزون شد.

   نیاز به گردآوری ریال‌های در دست مردم عامل دیگری برای آزادی رفت و آمد با جهان بیرون بود. حکومت دلار داشت و ریال‌های مردم را می‌خواست. مسافرت خارج وسیلۀ خوبی برای گرد‌آوری ریال‌ها بود. آنگاه نبودن کارشناسانی که به خارج رفته بودند محسوس گردید. حکومت در پی جلب آن کارشناسان و ایرانیان خارج بطور کلی برآمد و باز مسافرت میان ایران و خارج افزایش یافت. هیچ “پردۀ آهنینی” ایران را از جهان بیرون جدا نکرد ــ چنان که در انقلاب‌های دیگر بوده است…

   نتیجۀ این سیاست خواسته و ناخواستۀ جمهوری اسلامی، درجه‌ای از ارتباط و رفت و آمد میان ایرانیان در هر جا بوده است که تفاوت زیادی میان روحیات و حسیات آنان نگذاشته است. ما در بیرون به نوشته‌های ایرانیان درون کشور دسترسی داریم. آنها نیز جسته و گریخته از راه امواج رادیوئی یا نوارها یا کتاب‌ها و روزنامه‌هائی که راه خود را به ایران می‌گشایند از چند و چون ما آگاهند. خبرهای ایران در بیرون به دقت بازتاب می‌یابد. چیز پوشیده‌ای در آن کشور نیست. حکومت آخوندی هرگز نتوانسته است یک نظام فراگیر یا توتالیتر بشود زیرا حتا در دوران خمینی یک پارچه نبوده است. این حکومتی است که خط مشخص فرماندهی در آن نیست و مراکز قدرت پیوسته با هم در کشاکش‌اند. از رادیو تلویزیون و مطبوعات رسمی جمهوری اسلامی بسیار چیزها می‌توان فهمید. مذاکرات مجلس اسلامی بقیۀ تصویر را کم و بیش کامل می‌کند. اگر هم چیزی کم بیاید جناح‌های گوناگون از راه روزنامه‌ها و مجلات وابسته خود مثلاَ در لبنان دست یکدیگر را رو می‌کنند.

   با این ترتیب دعوی اینکه ایرانیان بیرون از حال مردم در ایران آگاه نیستند کلیشه‌ای است که به هر تکرار اثرش را بیشتر از دست می‌دهد. همین هفته‌ای چند هزار تن که میان ایران و خارج در حرکت هستند برای بی پایه کردن چنان ادعائی بسنده است. این دو اجتماع چنان بهم نزدیک هستند که به ظرف‌های مرتبط می‌مانند. فراز و نشیب‌های افکار عمومی خارج از نزدیک افکار عمومی داخل را باز می‌تاباند. در خارج نیز ایرانیان از پشتیبانی بی قید و شرط رژیم اسلامی آغاز کردند و به بیزاری و دشمنی با آن رسیدند. شاید تندتر، یا کندتر، ولی به هر حال در یک جهت. در خارج نیز مانند داخل گرایش‌های ترقیخواهانه و دموکراتیک و تاکید بر ناسیونالیسم ایرانی به صورت پادزهری برای جهان‌بینی آخوندی نیرو گرفت. در خارج نیز مانند داخل، کشمکش بر سر گذشته دارد جایش را اندک اندک به آماده شدن برای رویاروئی با آینده می‌دهد. باز ممکن است تندتر یا کندتر باشد ولی بهرحال در همان جهت است.

   این نقطۀ ضعف بزرگ که در انقلاب و حکومت اسلامی است، یعنی ناتوانی از کشیدن پرده‌ای بر گرد ایران، مزیت بزرگی از نظر مردم ایران در هر جاست. نه تنها پیکار برای رهائی ایران را آسان‌تر می‌سازد بلکه امید به ثبات ایران پس از رژیم آخوندی را نیز افزایش می‌دهد. ما با دشواری کمتری می‌توانیم خود را در هر جا بهم برسانیم، (اگر چنین نشده است از گذشته‌اندیشی ماست بویژه در بیرون از ایران) و به آسانی بیشتری می‌توانیم به یک همرائی کلی برسیم. نزدیکی نسبی اجتماعات ایرانی در درون و بیرون، نقش ایرانیان خارج را در تحولات ایران برجسته‌تر می‌سازد. اگر از کاری برآیند می‌توانند مطمئن باشند که بازتابش در ایران بیش از آن خواهد بود که انتظار دارند. مردم ما با همۀ سرخوردگی‌ها، هنوز به هم‌میهنانشان در خارج امید‌ها بسته‌اند.

   اینهمه، مسئولیت ما را افزون می‌کند. در ایران از ما انتظار ندارند که هنوز در بحث اسکندر و دارا باشیم. هنوز دل مشغولی‌مان شستن خود و آلودن دیگران باشد. مردمی که چنان به انقلاب ۱۳۵۷ پشت کرده‌اند که دیگر می‌کوشند روزهایش را نیز فراموش کنند نمی‌توانند دریابند که چرا ما در خارج هنوز باید در چنبر آن انقلاب دست و پا بزنیم؟

   آنها از ما انتظار ریاست و سروری ندارند. کسی در ایران ننشسته است که مقامات سیاسی را به نو‌رسیدگان و بازگشتگان پیشکش کند. آنها که در ایران هستند و پیکار می‌کنند از ما یاری و همکاری و تلاش می‌خواهند و به دعوی‌ها و بلند‌پروازی‌های فردی ما زهرخند می‌زنند. اگر چيزی اين دو اجتماع را از هم جدا کند، دست و پا زدن کسانی است که در خارج از اکنون بر سر مقامات فرضی زد و خورد می‌کنند. اگر چیزی بتواند این مبارزه را با آن مبارزه پیوند بزند، فراموش کردن “خود”ها و “من”‌ها و عنوان‌ها و لقب‌هاست ــ اگر چه برای زمانی کوتاه؛ رساندن این معنی به مردم ایران است که در خارج مبارزه برای رهائی ملی است؛ برای گزاردن وام یک نسل است به میهن و ملت خود، نسلی که دوازده سالی پیش راه را از چاه ندانست.

***

   از تقریباَ دو میلیون ایرانی که به دلیل انقلاب و جمهوری اسلامی از ایران آواره شده‌اند بیشترشان خواه ناخواه در خارج ماندنی هستند. اگر بستگی به فرزندان نباشد، که به شمار روز افزون در سرزمین‌های غربی جذب می‌شوند، ضرورت‌های کار و گذران زندگی از یکسو و بیزاری از زندگی در ایران از سوی دیگر، آنان را نگه می‌دارد.

   این ایرانیان در سال‌های آوارگی و دوری از کشور، از خوان‌های چندی گذشته‌اند. نخست نگرانی یافتن جائی برای اقامت بود که در بسیاری موارد به سال‌ها کشید. آنگاه سروسامان دادن به زندگی بود که برای بیشتر ایرانیان در واقع معنی آغاز کردن از صفر داشت. اکنون زندگی‌ها بیشتر جا افتاده است و غم نان و سرپناه به آن سنگینی نیست که بود. جماعات ایرانی در کشورهای گوناگون، همه کمابيش ز زندگی آبرومندی برخوردارند. جای خود را در کشورهای میزبان به خوبی بازکرده‌اند. با انعطاف پذیری و زود آموزی ایرانی خود، آنچه را که خوب است از شیوۀ زندگی غربیان می‌گیرند و گاه از آنها درمی‌گذرند. انجمن‌ها و سازمان‌ها و رسانه‌ها دارند. در جاهائی قدرت‌های اقتصادی بشمار می‌آیند. تلاش‌های فرهنگی‌شان روبه افزایش است. آیا به اینها می‌باید خرسند بود؟ دیگر کاری برای ما نمانده است؟

   ما به عنوان ایرانی و به عنوان اقلیت قومی تکلیف‌هائی داریم. هر چه هم سرگرم زندگی‌های خود باشیم حق نیست که این تکلیف‌ها را فراموش کنیم. به عنوان ایرانی، مهم‌ترین تکلیف ما پایدار ماندن است. ایرانی را پایدار ماندنش ایرانی کرده است. ما از میدان روزگار بدر نرفته‌ایم. سه هزاره است که خود را به عنوان یک کشور نگهداشته‌ایم. هیچ ملت دیگری ــ به جرات می‌توان گفت ــ هیچ ملت دیگری نمی‌توانسته است با چنان تاریخ و با چنین جغرافیائی اینهمه بپاید. این پایدار ماندن سه هزار ساله میراثی است که بردوش‌های خود، حتا در این سرزمین‌های بیگانه، می‌بریم. در گذشته هرگز دورافتادگی از خانمان ملی را در چنین ابعادی تجربه نکرده بوده‌ایم. اکنون نشان می‌دهیم که از این تجربه تازه نیز چگونه بدر خواهیم آمد.

   دفاع از ایرانی بودن، ایرانی ماندن، این اجتماع بزرگ را در بیرون ایران نگهداشتن، کار بزرگ ماست که برایمان مانده است. در این دریای فروگیرندۀ تمدن برتر غربی، برای مردمی مانند ما که زود می‌گیریم و نمی‌خواهیم از دیگران حتی در سرزمین خودشان واپس بیفتیم، نگهداشتن ایران و ایرانی ماندن آسان نیست و تک تک ما از آن برنخواهیم آمد.

   آنچه تاکنون در این باره کرده‌ایم با ارزش است ولی بسنده نیست. بر پا کردن کلاس‌های فارسی مانند آنست که جلو سیل را با بیلی بگیریم. آنها که با رنج و فداکاری این کلاس‌ها را نگه داشته‌اند، خود نخستین کسانی هستند که به شکاف بزرگ میان امکانات و نیازها گواهی می‌دهند. فرزندان ما با هفته‌ای یک دو ساعت درس فارسی در قلمرو زبان فارسی نخواهند ماند. هم اکنون بویژه در امریکا بیشتر کودکان و نوجوانان ما در برابر فارسی مقاومت نشان می‌دهند. آنها گفتگو به زبان همشاگردان و دوستان و همبازیان، و نه کمتر از همه، تلویزیون همیشه حاضر و همه جا رو، را آسان‌تر می‌یابند.

   چاره را باید از اقوام و اجتماعاتی آموخت که از ما تجربه بیشتری در اینگونه جابجائی‌ها دارند.ارمنيان بيش از هزار سال است در جهان پراکنده‌اند ولی به ندرت ارمنيانی را می‌توان يافت که به ارمنی تسلط نداشته باشند و در خانه و میان دوستان ارمنی‌شان به زبان مادری سخن نگویند. ادبیات وصنعت نشر ارمنی به برکت این پایداری زبانی در همه جای جهان رونق داشته است. در واقع ارمنیان در مواردی آموزگاران سرزمین‌های دوم خود بوده‌اند. صنعت چاپ و نشر مانند بسیاری رشته‌های دیگر تمدن امروزی به یاری ارمنیان در کشور خود ما گسترش یافت. سهم آنها فراموش کردنی نیست.

   راز این پایداری فرهنگی تنها در سربلندی ملی نبوده است که هر قوم و ملتی دارد؛ در مدارس ارمنی است، که در کنار کلیسا، مرکز هر اجتماع ارمنی در هر گوشۀ جهان است. دختر و پسر ارمنی در هر کشوری هستند می‌توانند به آموزشگاه ارمنی بروند و برنامۀ درسی رسمی را به ارمنی و زبان ملی کشوری که در آن هستند بیاموزند؛ با هم آمیزش داشته باشند، فعالیت‌های ورزشی و هنری و اجتماعی‌شان با هم است. اجتماع آنها را پشتیبانی می‌کند و آنها اجتماع را نیرومند‌تر می‌سازند.

   چنان نیست که این بستگی به زبان و فرهنگ ارمنی، ارمنیان را در میدان رقابت با اهل سرزمین میزبان عقب بیندازد یا نام‌های نا‌آشنای ارمنی سبب آزردگی خاطر حساس انگلیسی یا فرانسه زبانان شود و صاحب نام را به عدم مزیتی دچار سازد. چنانکه در هر جا می‌بینیم ارمنیان در صف‌های اول هستند. در کسب و کار، در هنرها، در هر جا که بخواهند نیروی خود را به کار اندازند.

   آسوریان نیز بهمین گونه کرده‌اند. آنها در ایران از هیچ کس کمتر ایرانی نیستند. ولی زبان و فرهنگ خود را به یاری آموزشگاه‌هایشان نگهداشته‌اند.

   اجتماع یهودی در زمینۀ آموزش زبان آن تلاشی را که مثلاَ ارمنیان کرده‌اند نداشته است و با اینهمه هویت مشخص خود را ـ‌موفق‌تر از هر قوم و ملت دیگری در جهان و در مدتی درازتر از دیگران ـ نگهداشته است. ولی گذشته از اینکه یهودیان نیز آموزشگاه‌های خود را داشته‌اند و دارند (دبیرستان کورش در تهران، آموزشگاه‌های آلیانس یهود)، مقام مذهب را در اجتماع یهودی با هیچ اجتماع دیگری نمی‌توان مقایسه کرد و نیروی مذهب که در مورد یهودیان همان قوم و ملت است، چنان است که بیشتر یهودیان “دیاسپورا” زبان عبری را فراموش کرده‌اند و باز همان اندازه یهودی مانده‌اند.

   همین نیروئی که اجتماع یهودی از مذهب می‌گیرد آن را قادر ساخته است که در طول تاریخ و در سرزمین‌های بیشمار، از همسان شدن نهراسند. در ایران ما یهودیان در شمار سنتی‌ترین ایرانیان (در سنت ایرانی) هستند. در همین لوس آنجلس، اجتماع یهودی ایرانی، از نظر بجاآوردن آداب و مراسم ایرانی از ایرانیان دیگر سختگیرتر است. بقیه ایرانیان شاید امروز و در لوس آنجلس بهنگام عروسی، مراسم حنابندان نداشته باشند. آشپزی ایرانی و موسیقی ایرانی که از ستون‌های پایدار نگهداری هویت ملی ما هستند، دژهای استوار خود را در اجتماع یهودیان ایرانی دارند.

   ایرانیان دیگر، نه ساختار آموزشی ارمنیان را دارند نه پشتیبانی دین را چنانکه یهودیان از آن برخوردارند. اسلام برای نگهداشتن ایرانی و هویت ایرانی بس نیست. حکومت آخوندی در ایران چنان اسلام را سیاسی کرده است و به خدمت پست‌ترین منافع فردی و کارکردها در آورده که گروه‌هائی از ایرانیان را چه در داخل و چه خارج از اسلام گریزانده است.

   برای آنکه هویت ایرانی را در اقلیم‌های بیگانه نگهداریم جز پرداختن به آموزش راهی نداریم. پس از مرحلۀ لازم کلاس‌های فارسی، اکنون زمان آموزشگاه‌های فارسی رسیده است. هیچ اشکالی ندارد که ضمن نگهداری کلاس‌های فارسی کنونی از روی نمونه آموزشگاه‌های ارمنی به برپاکردن آموزشگاه‌های فارسی بپردازیم و به فرزندانمان آموزشی بدهیم که آنان را هم برای زندگی در سرزمین‌های تازه آماده سازد و هم ایرانی نگهدارد. با توجه به کم و کاستی‌های نظام آموزشی در کشوری مانند امریکا و محیط خطرناک بسیاری از آموزشگاه‌های امریکائی، چنین ابتکاری از نظر آموزشی و پرورشی صرف نیز ضرورتی است. پدر و مادران بیشماری هستند که از آیندۀ فرزندانشان در فضای بی بندو بار آسانگیر آموزشگاه‌های معمولی امریکا بیمناک‌اند آنها از آموزشگاه‌هائی که به دختران و پسران ایرانی آموزش درست و جدی بدهد، آنان را از آلودگی‌ها بدور دارد و ایرانی نگهدارد استقبال خواهند کرد.

   با این روحیۀ کار‌آفرینی (آنتروپرونور) که در اجتماع ایرانیان می‌توان دید، این یک رشته کسب و کار نوید‌بخش است که سودمندیش بهره همگان خواهد شد.

   ایرانیان در سرزمین‌های غربی بویژه در امریکا با چالش‌های گوناگون روبرویند. نگهداری خود به عنوان یک اقلیت قومی مشخص یکی از این چالش‌هاست. رقابت ناگزیر با اقلیت‌های قومی دیگر، چالش دیگری است. فرهنگ غربی، بویژه گونۀ امریکائی آن، جهانگیر و دامنگیر است. از آن نمی‌توان جز به کوشش رست. منظور ما آن نیست که از این فرهنگ نگیریم که سخنی یاوه است و سزاوار جمهوری اسلامی. اما اینکه امریکائی‌وار زندگی کنیم و ایرانی بمانیم هیچ آسان نیست، بوِیژه برای نسلی که در دامن این فرهنگ شکل می‌گیرد. هم اکنون این آمیختگی نه چندان خوش‌آیند و خوش‌آهنگ فارسی با انگلیسی امریکائی به جائی رسیده است که باید هشداری برای ما، و نه تنها در زمینۀ زبان، باشد.

   در رقابت با اقلیت‌های قومی دیگر، ما با ژاپنیان روبروئیم که برتارک یک موج پیش‌تازندۀ تکنولوژی نشسته‌اند و برای خوردن امریکا و جهان آمده‌اند؛ با اجتماع کره‌ای که افرادش همچون تن واحد برای پیشبردن کره در امریکا تلاش می‌کنند؛ با ویت‌نامی‌ها که می‌خواهند با سلاح آموزش همۀ شکست‌های ملی خود را جبران کنند. همۀ آنان از نظر اجتماعی بر ما برتری دارند. با هم بهتر کار می‌کنند. میان خود سازمان می‌دهند. همگروه به رویاروئی مسائل خود می‌روند.

   اینکه ما چه می‌توانیم از اینجا چه برای ایران بکنیم نیاز به بحثی دیگر دارد. ولی بسیار کارهاست که برای خودمان می‌توانیم انجام دهیم و همه‌اش سازمان می‌خواهد. این کاری است که ما برایش کمتر آمادگی داریم و باید از غربی‌ها و از این ملت‌های ببر‌آسای آسیای خاوری، بیاموزیم.

ما باید گوهر خود را به دنیا نشان دهیم.

***

   ایرانیان در آمریکا هزار هزار به تابعیت آن کشور در می‌آیند. کسانی که پس از سال‌ها توانسته بودند اجازۀ اقامت در آمریکا بگیرند (گرین کارت) اکنون گروه گروه دارای شرایط لازم برای قبول تابعیت آمریکا می‌شوند. گفتگو دیگر بر سر هزاران ایرانی تبعۀ آمریکا نیست، ده‌ها هزار است و شاید در آیندۀ نه چندان دور، صدها هزار.

   در برابر چنین روندی چه باید گفت و چه باید کرد؟ از ایرانیانی که سال‌هاست در این کشور به آزادی می‌زیند و اکنون برای باز هم آسان‌تر کردن گذران خود، با گزیدار (آپشن) تابعیت آمریکا روبرویند چه می‌توان انتظار داشت؟

   برای آنان که از ایرانی سره دم می‌زنند و اجتماع ایرانی آمریکا را جدا از این مردم و این حکومت می‌خواهند، پاسخ آن است: ایرانی باید ایرانی بماند و سوگند وفاداری به قانون اساسی آمریکا یاد نکند ــ حتی اگر ده سال در این کشور زیسته باشد و برای پیشرفت کار خود و فرزندانش از تابعیت آمریکا ناگزیر باشد و احتمالاَ گذرنامۀ ایرانیش را نیز از دست داده باشد.

   نگفته پیداست که چنین انتظاری واقعگرایانه نیست. کسانی که هم‌میهنان خود را از درآمدن به تابعیت آمریکا سرزنش می‌کنند حتی اگر خود در نهان چنین نکرده باشند ــ مواردش اندک نیست ــ در برابر سیلی ایستاده‌اند که با سرزنش یا شعار دادن نمی‌توان جلوش را گرفت. در درون ده‌ها هزار خانوادۀ ایرانی بحث تابعیت گرم است. سودمندی‌های عملی آن را با ملاحظات عاطفی‌اش برابر می‌نهند، و تقریباَ در همۀ موارد ــ استثناها در همه جا هست ــ به پذیرفتن تابعیت نظر می‌دهند.

   بویژه که آمریکا دو ویژگی دارد که یکی از آنها یگانه است و در ارتباط با بحث ما بسیار مهم. نخست، آمریکا کشوری است که مانند چند کشور دیگر جهان تابعیت دوگانه را می‌پذیرد. یک ایرانی که به تابعیت آمریکا در می‌آیند نیازی به ترک تابعیت ایرانی خود ندارد ــ هر چند در بسیاری از موارد، حکومت اسلامی عملاَ تابعیت را از ایرانیان سلب کرده است. دوم، آمریکا کشور اقلیت‌های قومی است. لهستانی‌های آمریکائی و چینیان آمریکائی و ایرلندی‌های آمریکائی و لیتوانی‌های آمریکائی، نمونه‌هائی از آن هستند. این اقلیت‌ها در میان خود می‌زیند و با هم ارتباط سیاسی و سازمانی دارند و گاه‌گاه در سیاست آمریکا به سود امر ملی خود بسیار اثر می‌گذارند. در‌آمدن آنها به تابعیت آمریکا و حتی زیستن چند نسل در این کشور اثری در ملیت آنان نکرده است. وفاداری آنان به آمریکا مانع از وفاداریشان به ملت خود ــ اگر چه نه لزوماَ حکومت‌هایشان ـ نبوده است.  نمونۀ برجستۀ این اقلیت‌های قومی یهودیان آمریکائی هستند که آمریکائیان پر شور و اسرائیلیان پرشورند و آمریکا و اسرائیل بخشی به سبب تلاش‌های آنها به چنین درجۀ نزدیکی و اتحاد رسیده‌اند.

   جامعۀ آمریکائی مفهوم دو تابعیتی را تا همۀ نتایج منطقی و عاطفی آن پذیرفته است. کسی که در آمریکا تابعیت دوگانه دارد تنها دارای دو گذرنامه نیست، دو وفاداری نیز دارد. از نظر آمریکائیان وفاداری به یک کشور دیگر گناهی نیست. البته در زمان جنگ و موقعیت‌های مانند آن موضوع ابعاد دیگری به خود می‌گیرد. برای ما که با چنین فرایافتی آشنائی نداریم و بسیاری از ما پس از سال‌ها زندگی درین کشور هنوز سر از آمریکا در نمی‌آوریم و هیچ نمی‌دانیم نظام حکومتی و سیاسی آمریکا چگونه عمل می‌کند، راه بردن به چنین موقعیت پیچیده‌ای طبعاَ دشوار است.

   یک ایرانی که تابعیت آمریکا را می‌پذیرد در پاسخ سرزنش احتمالی هم‌میهن خود نمونه‌های اقوام دیگر را در جامعۀ آمریکائی دارد که اشاره کند. او به درست، خود را از وفاداری به حکومت کنونی ایران آزاد می‌داند و ایرانی بودنش را نیز هیچ کس نمی‌تواند از او بگیرد ــ رنگ گذرنامه‌ای که در جیب دارد هر چه خواهد باشد.

   اکنون اگر ما با پدیده‌ای اجتناب‌ناپذیر سر و کار داریم، با آن چگونه روبرو شویم که بیشترین سود برای ایران و ایرانی در آن باشد؟ سرزنش کردن ایرانیان آمریکائی شده و به چشم تحقیر و اتهام در آنها نگریستن جز این نتیجه‌ای نخواهد داشت که آنان را از ایران وایرانی دورتر سازد. از آنجا که اولویت همۀ ما در خارج باید نگهداری عنصر ایرانی در این کشورها باشد، از چنین روش‌های انحراف‌آمیزی هرچه دوری جوئیم بهتر خواهد بود. ما نباید از شرکت جستن ایرانیان در جریان زندگی جامعه‌های میزبان خود، شامل جریان سیاسی آن، بهراسیم. اگر ایرانیان ایرانی بمانند هیچ باکی نیست که در آمریکا نماینده یا سناتور شوند یا به صورت یک نیروی سیاسی در آیند که در راه منافع ملی ایران در سیاست آمریکا اعمال نفوذ کند. برای ایرانی ماندن هیچ نیازی به کناره جوئی از جریان زندگی سیاسی آمریکا نیست. چه بسا ایرانیانی که جز موسیقی و خوراک ایرانی چیزی از ایرانی بودن خود نگه نمی‌دارند و فرزندانشان فارسی نمی‌دانند. آنها نه به عنوان آمریکائی و نه ایرانی فعال هستند. تاثیرشان در سرنوشت ایران بسیار کمتر از ایرانیان دیگری است که ایرانی مانده‌اند و در سیاست‌های محلی یا ملی آمریکا نیز فعالیت دارند.

   شرکت ایرانیان در سیاست آمریکا گذشته از آموزش سیاسی لازمی که به آنان می‌دهد پیوند آنان را به عنوان ایرانیان تقویت می‌کند. این شاید در ظاهرتناقض‌آمیز باشد. اما در آمریکا نمونه‌هایش به فراوانی دیده شده است. آن اقلیت‌های قومی که در آمریکا از نظر سیاسی فعال‌تر بوده‌اند ــ به معنی شرکت در جریان زندگی سیاسی آمریکا ــ بهتر توانسته‌اند رشته‌های پیوستگی قومی خود را نگهدارند. کار سازمانی سیاسی در میان اعضای اقلیت قومی، آنها را بهم نزدیک‌تر و بسته‌تر کرده است. ایرانی در آمریکا اگر هستی “اتمیزۀ”خود را ادامه دهد، چنانکه در ایران با آن خو کرده است؛ اگر پراکندگی خود را از ایران به آمریکا بیاورد؛ زودتر در این دیگ جوشان آب خواهد شد.

   اما ایرانی تنها با پذیرفتن تابعیت آمریکا نه به ایرانی بودن خود خدمت خواهد کرد نه به ایران. این یک گام کمابیش ناگریز است و می‌تواند سودمند نیز باشد. شرط اصلی آنست که ایرانی آمریکائی شده ایرانی بماند و مانند پاره‌ای عیب‌جویان خود نپندارد که با آمریکائی شدن، دیگر نمی‌تواند پیوند ملی و سیاسی ــ و نه تنها شخصی و خانوادگی و فرهنگی ــ با ایران داشته باشد.

   لهستانی‌ها از سدۀ نوزدهم در آمریکا می‌زیند. لیتوانی‌ها نیز. هر دو آنها ویژگی‌های ملی خود را نگهداشته‌اند و اکنون که زمانه به آنها امکان داده است، در آمریکا به سود کشور خود تلاش موثر می‌کنند: از آن خانم ثروتمند لهستانی نژاد که به یاری کارخانه‌های کشتی سازی گدانسک (که سولیداریته از آنجا برخاست) رفته است، تا لیتوانیانی که حکومت آمریکا را برای شناسائی حکومت مستقل لیتوانی زیر فشار گذاشته‌اند. چینیان آمریکائی از سال پیش که جنبش دموکراسی چین آغاز شد مهمترین پشتیبان خارجی آن بوده‌اند و کمک‌های بزرگ به هم‌میهنان خود کرده‌اند و می‌کنند.  این فهرست را می‌توان درازتر کرد.

   برای آنکه جامعۀ ایرانی آمریکا از چنین کارهائی بر‌آید باید وارد نظام سیاسی و حکومتی آمریکا شود. باید به شبکۀ رسانه‌های آمریکا دسترسی یابد و باید قدرت خود را به عنوان یک اقلیت قومی و نه توده‌ای از افراد پراکنده نشان دهد. اگر پذیرفتن تابعیت آمریکا به عنوان نخستین گام در چنان راهی باشد برای ایران و ایرانی سودمند خواهد بود وگرنه برای ایرانیانی که ایرانی بودن را در خوراک و موسیقی ایرانی خلاصه می‌کنند چه تفاوت که رنگ گذرنامه‌شان چه باشد؟

آوريل ــ مه ۱۹۹۰

باید تاریخمان را ملی کنیم

مصاحبه‌ها

باید تاریخمان را ملی کنیم

   از این شماره، چاپ گفتگوی مفصل و جامع “ایران و جهان” با آقای داریوش همایون را آغاز می‌کنیم که تا چند شماره ادامه خواهد یافت.

   خوانندگان ما علاوه بر سوابق پیشین، از طریق نوشته‌های داریوش همایون (که در سال‌های اخیر عمدتاَ در “ایران و جهان” چاپ شده) با نام ایشان آشنائی کامل دارند. امیدواریم این گفتگو به روشن شدن گوشه‌هائی از زندگی سیاسی و فعالیت‌های آقای همایون در گذشته و حال کمک کند و به پرسش‌هائی که احتمالاَ برای خوانندگان مقالاتشان مطرح است پاسخ گوید.

صوراسرافیل: آقای همایون، شما که هستید؟ از کجا آغاز کرده‌اید؟ به عنوان روزنامه نویس، مرد سیاسی و…

همایون: فعالیت‌های سیاسی را خیلی زود آغاز کردم در چهارده سالگی اولین گروه سیاسی‌ام را تشکیل دادم و در نوزده سالگی اولین مجله‌ام را منتشر کردم که یک مجله بنام جام جم بود.

   در اثر فعالیت‌های سیاسی درسم سال‌های دراز عقب افتاد و دوره متوسطه را به جای شش سال در ده سال گذراندم. زندگی حرفه‌ای‌ام را از سال ۱۳۳۴ در روزنامه اطلاعات، بعنوان مصحح (نمونه خوان) چاپخانه شروع کردم. در آن زمان توانسته بودم یک لیسانسم را بگیرم و دنبال کار می‌گشتم. بین مشاغلی چون وکالت دادگستری و قضاوت و معلمی، بهر حال به تصحیح روزنامه‌ها روی آوردم. چون در آن مشاغل ناگزیر از زندگی خارج از تهران می‌شدم. در روزنامه اطلاعات مدتی فرم‌های چاپی را تصحیح کردم، بعد مترجم شدم و سپس به سرعت به سردبیری بخش خارجی روزنامه و سر‌مقاله نویسی ارتقاء یافتم. یکسال بعد از ورودم به روزنامه اطلاعات، دیگر بطور جدی وارد کار روزنامه نگاری شده بودم و این کار تا سال ۴۱‌ـ۱۳۴۰ ادامه یافت. در سال ۱۳۴۰ دست به کار انتشار اولین سری کتاب‌های جیبی فارسی زدم. در آن زمان موسسه انتشارات فرانکلین در تهران بنیاد گذاشته شده بود. فرانکلین، موسسه‌ای بود که ناشران آمریکائی تاسیس کرده بودند و وظیفه و هدفش توسعه صنعت نشر در کشورهای به اصطلاح جهان سومی بود. شعبه‌اش در تهران بسیار فعال بود، بطوری که خود موسسۀ مادر را بکلی تحت الشعاع قرار داده و کار به جائی رسیده بود که بخش‌هائی از هزینه‌های موسسۀ مادر را شعبۀ تهران می‌پرداخت. آنها از چند سال پیش از آن در نظر داشتند کتاب‌های جیبی را ــ که کار تازه‌ای در انتشارات فارسی بود ــ در ایران به وجود بیاورند، اما نتوانسته بودند. از من دعوت کردند و من انتشار این سری کتاب‌ها را در سال ۱۳۴۰ آغاز کردم. کتاب‌های جیبی با موفقیت بسیار روبرو شد. آثار با ارزشی را در قطع کوچک تمیز با قیمت ارزان در مقیاس وسیع منتشر می‌کردیم و تعداد عناوینی که به این صورت انتشار پیدا کرد به چند صد رسید. بعد موسسه “کتاب‌های جیبی” را فروختند به انتشارات امیر کبیر و من هم آنجا را ترک کردم. اما کار ادامه پیدا کرد.

   در سال ۱۳۴۳، زمانی که دبیر سندیکای نویسندگان و روزنامه نگاران ایران بودم و بر اثر فعالیت‌های سندیکائی از روزنامه اطلاعات اخراج شده بودم و کار دیگری هم جز همان شغل در موسسه فرانکلین نداشتم یک بورس روزنامه نگاری از دانشگاه هاروارد به من داده شد به نام Niemann Fellowship  که هر سال به ده بیست روزنامه‌نگار آمریکائی و خارجی می‌دهند. من اولین و تنها روزنامه نگار ایرانی بودم که این بورس را گرفتم. کسانی که بورس “نیمن” را می‌گیرند، یک سال در هاروارد در رشته‌های دلخواه خود تحصیل می‌کنند. من هم فرانکلین را ترک کردم و رفتم به هاروارد. یک سالی در آنجا در رشتۀ “توسعه سياسی” درس خواندم.

   موسسۀ فرانکلین شعبه‌هائی در آسیا و آفریقای شمالی داشت و از من خواهش کردند که وقتی به طرف آمریکا می‌روم، سر راه به مالزی و اندونزی و پاکستان بروم و شعبه‌های آنجاها را بررسی و گزارشی برای‌شان تهیه کنم. پذیرفتم و پیش از رفتن به هاروارد این ماموریت را انجام دادم. ظاهراَ از آن گزارش‌ها خوششان آمده بود و وقتی مدت تحصیل در هاروارد بسر رسید، به من پیشنهاد کردند که نمایندۀ سیارشان در آسیا بشوم. دو سال نماینده سیار آن موسسه بودم، در کشورهای آسیائی می‌گشتم و به کارهای شعبه‌های فرانکلین در آنجاها رسیدگی و کمک می‌کردم. اما در بازگشتم به ایران در ۱۳۴۴ به فکر تاسیس روزنامه‌ای افتادم، چون در روزنامه‌های بزرگ پایتخت، بر اثر اختلافی که با اطلاعات پیدا کرده بودم، دیگر شغلی به من داده نمی‌شد. فقط در مجلۀ بامشاد که آن زمان منتشر می‌شد گاه‌گاهی مقالاتی می‌نوشتم. بنابراین احساس کردم که باید خودم روزنامه‌ای منتشر کنم.

   در هاروارد، در بهار سال ۱۳۴۴ سمیناری درباره ایران تشکیل شد و من رساله‌ای در آن سمینار ایراد کردم راجع به توسعۀ سیاسی ایران. نسخه‌های این رساله گویا به ایران فرستاده شده بود. وقتی برگشتم، آقای هویدا و آقای علم از من خواستند به ملاقاتشان بروم و رفتم. با آنکه رساله‌ام خیلی تعارف‌آمیز نبود، اما ظاهراَ از برداشت اساسی مستقل آن خوششان آمده بود. برداشت اساسی آن رساله، برداشتی است که من همیشه در زندگی راجع به مسائل ایران داشته‌ام. من از فرصت آشنا شدن با این دو نفر استفاده کردم و از هر دو خواستم که امتیاز یک روزنامه در اختیار من بگذارند و اجازه بدهند یک روزنامه صبح منتشر کنم. بهرحال، بیش از دو سال بعد این اجازۀ انتشار داده شد.

   دستگاه سیاسی آن روز ایران به سبب مقالاتی که در اطلاعات نوشته بودم به من با نظر پر از سوء‌ظن نگاه می‌کرد، چون آن مقالات جنبه انتقادی شدید داشت. به همین دلیل بسیار با بی میلی و کندی با تقاضای من موافقت شد. البته امتیاز را خودم نگرفتم، به اسم یکی از دوستانم گرفتم و آقای هویدا به من گفت این موسسه باید شرکتی باشد و صاحبان سهامی از طرف ایشان در آن شرکت داشته باشند تا سیاست روزنامه را کنترل کنند. می‌ترسیدند من آن روزنامه را تبدیل کنم به یک ارگان خیلی خطرناک. این البته اشتباه بود، من قصد براندازی آن رژیم را در زندگیم هرگز نداشتم.

   بهرحال من ناگزیر موافقت کردم. آن شرکت سهامی تشکیل شد، دو نفر هم ایشان معرفی کرد و آمدند در آن شرکت. اما من بسرعت، پس از چهار ماه از طریق مذاکرات مفصلی که با خود آقای هویدا داشتم مقاعدش کردم که به نمایندگانش توصیه کند در کارهای روزنامه دخالت نکنند، چون اصلاَ وارد به کار نبودند و وضع روزنامه داشت بد می‌شد. به این ترتیب کنترل روزنامه سراسر به دست خود من افتاد. دیگر در ده سال آینده که آن روزنامه را خودم اداره می‌کردم، مداخله‌ای از طرف صاحبان سهام در امورش نشد. روزنامه آیندگان را این چنین پایه گذاری کردم. اما تقریباَ در تمام دوران انتشار آیندگان ــ جز چهار پنج سال آخر که که روزنامه خیلی موفق شد ــ با مشکلات مالی فوق العاده دست به گریبان بودیم. در آن مدت ما حتا حقوق منظم نمی‌توانستیم به کارمندانمان بپردازیم. بسیاری مواقع به آنها سفته می‌دادیم. همیشه، یکی دو ماه عقب بودیم و بدهی‌های زیادی به بانک‌ها داشتیم.

   موسسۀ کیهان یک ماشین چاپ کهنه‌اش را می‌خواست بفروشد. مذاکره کردیم و آن ماشین را از طریق وامی که از بانک عمران گرفتیم، خریدیم. روزنامه کیهان وامی به بانک عمران داشت، آن وام را به ما منتقل کردند و چاپخانه را به ما فروختند. منزل آقای سیروس آموزگار دوست و همکارم هم در برابر به گرو گذاشته شد. بعدها در پرداخت اقساط وام به زحمت افتادیم و کارمان به دادگاه کشید و محکوم شدیم. بالاخره با زحمت زیاد در سال ۱۳۵۳، هفتمین سال انتشار آیندگان (که در سال ۱۳۴٦ پایه گذاری شد) توانستیم وام‌هایمان را بپردازیم. همچنین برای خرید ماشین‌های حروفچینی وامی از بانک صادرات گرفتیم که آن را هم نتوانستیم بپردازیم و باز کارمان به دادگاه کشید، اما بالاخره در حدود سال ۱۳۵۳ آن را هم باز پرداخت کردیم.

   روزنامه آیندگان به شهادت خوانندگانش و دست در کاران مطبوعات، گام تازه‌ای بود در دنیای روزنامه‌نگاری ایران و تاثیر خیلی زیادی هم گذاشت ــ هم در روزنامه‌های موجود عصر که به نظر من دچار رکود چند ساله شده بودند، و هم در روزنامه‌هائی که بعد از آیندگان انتشار پیدا کردند. همه جا در مطبوعات جای پای خیلی مشخص آیندگان دیده می‌شد، و من از آن دوره و کارم در آن زمان بسیار راضی هستم. روش ما در آیندگان، یک روش آزادمنشانه بود. سعی می‌کردیم که سیاست ایران را بازتر بکنیم و از آن حالتی که حالا معروف شده است به “اختناق” (ولی بهر حال سیاست ایران در آن سال‌ها، فضای بسته غیر قابل تنفسی بود) درش بیاوریم و کوشش کنیم جائی برای انتقاد سازنده در سیاست ایران باز شود. کار به جائی رسیده بود که هر انتقادی در حکم خرابکاری تلقی می‌شد و دشمنی با رژیم. این سعی را کردیم و به مقدار زیاد موفق هم شدیم احساس این تفاوت و تمایز را بوجود بیاوریم که می‌شود با خیلی چیزها موافق نبود، ولی با یک رژیم موافق بود. این دو مسئله در سیاست آن روز ایران خیلی در هم آمیخته بود، و موافق نبودن به معنی ضدیت با رژیم شمرده می‌شد.

   به تدریج توانستیم اطمینان دستگاه حکومتی را به هدف‌های روزنامه جلب کنیم. در تمام سال‌هائی که در روزنامه اطلاعات و در آیندگان کار می‌کردم، دستگاه‌های امنیتی، زیاد نظر خوشی با من نداشتند بخصوص رئیس سازمان اطلاعات و امنیت، شادروان نصیری میانه بسیار نامساعدی با من داشت. او اصرار داشت که آیندگان باید روزنامه عصر باشد، چون دشمنی فوق العاده‌ای با روزنامه اطلاعات داشت و می‌خواست ما رقیب اطلاعات بشویم. اما من در خودم نه اصلاَ توانائی رقابت با اطلاعات را می‌دیدم و نه علاقه‌ای به این کار داشتم. می‌خواستم نوع دیگری روزنامه نویسی بکنم و هیچ اصراری به اینکه با دیگران رقابت کنم نداشتم. یکبار در جلسه‌ای که با نصیری و هویدا داشتیم من هویدا را متقاعد کردم که آیندگان باید روزنامه صبح باشد. بر سر همین موضوع نصیری بسیار از من رنجید و این رنجش تا پایان عمرش ادامه پیدا کرد. در میهمانی‌ها، همدیگر را ندیده می‌گرفتیم و همیشه با نگاه‌های خشم آلود او روبرو بودم. یکی دو بار هم در روزنامه آیندگان، مطالبی منتشر شد که کارمان در جلساتی که داشتیم به برخورد کشید. بهر حال نظر بسیار بدی به من و روزنامه‌ام داشت.

س: آیا مخالفت نصیری، واقعاَ برای این بود که شما حاضر نشده بودید آیندگان را عصرها منتشر کنید؟

ج: نه، البته فقط برای این نبود. نصیری اصلاَ از من و روشم، و رفتار بی اعتنای من به خودش خوشش نمی‌آمد. چون همانطور که گفتم من در آن نظام آدم و روزنامه‌نگار خیلی متعارفی نبودم. من آن وسط قرار گرفته بودم. نه چپی‌ها ــ یعنی دشمنان نصیری ــ و نه خود نصیری علاقه‌ای به من داشتند. این سرنوشت هر کسی بود که در آن رژیم سعی می‌کرد آن وسط راهی پیدا کند و از بن‌بست خلاص شود. نه، تنها علت مخالفت نصیری آن نبود، ولی بهر حال خیلی موثر بود. چون نصیری به نظر من آدم بسیار مستبدی می‌رسید و دوست نداشت کسی در مقابلش بایست، آن هم کسی مثل من که از تصحیح روزنامه شروع کرده بود. اصولاَ شروع خیلی حقیرانۀ من در زندگی برایم بسیار گران تمام شد. بخصوص در میان رفقا و همقطاران مطبوعاتی، هرگز این گناه بر من بخشوده نشد که از یک جای خیلی پائین مطبوعات شروع کردم. تعجب می‌کنم که این طور بود، در حالی که جامعۀ آن روز ایران، جامعه بسیار متحرکی بود و آنچه در جامعه‌شناسی به آن می‌گویند “تحرک اجتماعی” درش خیلی زیاد و آسان بود. اشخاص در آن می‌توانستند از جاهای بسیار پائین به جاهای خیلی بالا بروند. نظام آن روز ایران از این نظر، نظام بازی بود و این از مهمترین مزایای آن رژیم بود. ولی این قضیه در مورد من یکی هیچ وقت بخشوده نشد و هر پیشرفتی در زندگیم کردم، آنرا به هر عامل دیگری منتسب کردند مگر قابلیت‌های احتمالی خود من که ممکن بود تاثیری در آن پیشرفت‌ها داشته باشد.

   دعوت به هاروارد که دیگر کار را خراب‌تر کرد و شد دلیل بر اینکه من با سازمان “سیا” کار می‌کنم و این اصلاَ رفت جزو پرونده من، چون لابد اگر عضو “سیا” نبودم حتماَ راهی به هاروارد پیدا نمی‌کردم. بهرحال در آن سال‌ها، من از این جهات خیلی دچار زحمت بودم. آن زمان که در روزنامه اطلاعات کار می‌کردم یادم است با اینکه علاقه زیادی به مصر و عبدالناصر نداشتم، ولی از سیاست‌های ناسیونالیستی ناصر پشتیبانی می‌کردم. یکبار آقای سرتیپ ماهوتیان از مقامات ساواک (که بسیار هم مرد خوبی بود، و من در ساواک با اشخاص خوب بسیار بسیار برخورده‌ام، که بهر حال ناگزیر بودند وظیفه‌شان را انجام بدهند) مرا به دفترش احضار کرد و گفت چرا از مصری‌ها کمک مالی می‌گیری؟ گفتم یعنی چه؟ گفت آخر این مقالاتی که می‌نویسی… گفتم: اینها عقیده من است، خوشم می‌آِيد که مصری‌ها این طور جلوی انگلیسی‌ها ایستاده‌اند. گفت: نه، به ما گزارش رسیده که شما از آنها کمک‌های مالی می‌گیرید. جواب دادم به شما گزارش نرسیده که من کمک‌های مالی خود شما را رد کرده‌ام؟ (اشاره‌ام به سال‌های ۱۳۳۰ است که گاهی اوقات ساواک پیشنهاد کمک‌هائی به عنوان عید، پاداش و غیره به روزنامه نویس‌ها می‌کرد ــ البته بعدها دیگر این رویه ادامه نیافت و منسوخ شد.) او تصدیق کرد، چون خودش یکی از آن پیشنهاد‌ها را به من کرده بود. از آن به بعد دیگر دست از سر من برداشتند و از اینگونه مشکلات نداشتم. ولی منظورم این است که در یک محیط پر سوء‌ظن و پر از گرفتاری کار می‌کردم، که متاسفانه این گرفتاری‌ها از یک ناحیه هم نبود. هم مقامات این اشکالات را بر ما می‌گرفتند، هم دشمنان مقامات خیال می‌کردند که ما از اینجا یا آنجای رژیم ماموریت داریم که کارهائی بکنیم. ولی من همیشه معتقد بودم که در ایران باید در درون سیستم کار کرد و از درون کوشید و آن را درست کرد. در آن نظام توانائی اصلاح بود، فقط صبر می‌خواست و پشتکار و روحیه تسلیم ناپذیر. اگر انسان مقاومت می‌کرد مسلماَ درست می‌شد یا دست کم بهتر می‌شد.

   ده ساله بعد از تاسیس آیندگان، زندگی من بیشتر به همان کارهای روزنامه گذشت. از سال ۱۳۵۴ که حزب رستاخیز تشکیل شد، من به حزب پیوستم و عضو هیئت اجرائی حزب شدم. در تغییر اساسنامه حزب در آن صورت که پیشنهاد شده بود، نقش مهمی داشتم. اساسنامه اصلی اساسنامه اصنافی فاشیستی بود و ما آن را با کوشش زياد تغییر دادیم. در سال ۱۳۵۵ قائم مقام دبیر کل حزب شدم و عملاَ گرداندن حزب را بر عهده داشتم. همه کارهای حزب را انجام می‌دادم و در تعیین سیاست‌هایش خیلی موثر بودم.

   ده ماهی بعد، کابینه تغییر کرد و نخست‌وزیر تازه که آقای آموزگار بود از من دعوت کرد به وزارت اطلاعات و جهانگردی بروم. من ترجیح می‌دادم که در حزب کار کنم ولی ظاهراَ دیگر زمان ما در حزب به سر آمده بود و گروه دیگری می‌بایست بیایند. برای سومین بار رهبری حزب تغییر کرد و من رفتم به دولت. در دولت نهاد “سخنگوی دولت” را زنده کردم و شدم سخنگوی دولت، برای اینکه ارتباط بیشتری با مردم داشته باشیم، مردم در جریان سیاست‌های دولت قرار بگیرند و به آنها توضیح داده بشود. بیان کردن مطالب در یک فضای عادت کرده به بسته بودن و محدود بودن و همه چیز را سری و پوشیده نگه داشتن، کار بسیار دشواری بود. دولت بسیار حساس بود (مقصودم از دولت، دستگاه حکومتی است) و در برابر کمترين سخن ناخوشایند مردم و روزنامه‌ها از جایش می‌جهید. اینکه هم آنها کمتر ناراحت بشوند و عادت کنند که مسائلشان گفته بشود و هم مطبوعاتی که عادت نکرده بودند بطور باز با دستگاه حکومتی صحبت کنند، چیزی به دستشان داده بشود که ارزش چاپ کردن داشته باشد آسان نبود. ولی فکر می‌کنم در آن دوره خیلی خوب این کار از پیش رفت و امیدوارم که در آینده این کارها در ایران به آن دشواری نباشد.

   در سال ۱۳۵۷، در تابستان بعد از داستان آتش سوزی سینما رکس، دولت استعفا کرد و من دو سه روزی رفتم به روزنامه آیندگان و بعد به خانه‌ام و جریان آنجا را تعقیب می‌کردم. شایعات شروع شد که من از ایران فرار کرده‌ام. من بهیچ وجه، هیچوقت در آن شرایط قصد خروج از ایران نداشتم. در ایران ماندم و در آبان ۱۳۵۷، وقتی حکومت نظامی روی کار آمد نیمه شب مرا با بیست سی نفر از سران رژیم دستگیر کردن. سه ماه و خرده‌ای در زندان بودیم تا ۲۲ بهمن فرا رسید. آن شب چریک‌ها و مجاهدین به زندان ما که پادگان جمشید آباد بود، یعنی دژبان تهران و زندان نظامی تهران، و ششصد هفتصد نفر افسر و سرباز هم در آنجا زندانی بودند، حمله کردند و آنجا را گرفتند، درهای زندان باز شد و زندانی‌ها گریختند. چون شب بود من در داخل صفوف آن زندانیان توانستم از زندان فرار کنم. بیشتر دوستانم هم که با من زندانی بودند فرار کردند و جز چند نفری، آن شب دستگیر نشدند. پانزده ماهی تا پایان اردیبهشت ۵۸ در زیر‌ زمین بودم. بعد دیگر، هم از روی مایوس شدن از اوضاع ایران و هم روی فشار خانواده‌ام که در خارج بودند از مرز ترکیه ــ پس از دو کوشش و یکبار برخورد با پاسدارها که آن داستان دیگری است به فرانسه گریختم و در این چند ساله در فرانسه یا آمریکا زندگی می‌کنم.

   س: تا آنجا که اطلاعات من اجازه می‌دهد، نخستین باری که شما بعنوان یک چهره اجتماعی شهرت گسترده پیدا کردید، از زمان انتشار آیندگان بود. آیندگان آنطور که خودتان گفتید مواجه شد با مشکلاتی از نظر ارتباط با دولت و حکومت (که شاید مردم کمتر از این روی قضیه اطلاع داشته باشند). ولی بر اساس آنچه که در افواه و افکار عمومی وجود داشت، روزنامه ایندگان از همان ابتدا مواجه شد با یک مبارزه تبلیغاتی از سوی مخالفان رژیم. آیندگان را متهم می‌کردند که “آمریکایی” است و از آن بالاتر “صهیونیست است. “صفت”آمریکائی” را پس از ٢۸ مرداد، مخالفان شاه فقید در مورد خیلی‌ها به کار برده بودند و از نظر آنها خیلی‌ها آمریکائی بودند ولی این نخستین بار بود که در ایران روزنامه‌ای را متهم می‌کردند که “صهیونیست” است. این اتهام در مورد آیندگان، از کجا و به چه دلیل شایع شده بود؟

ج: وقتی صحبت انتشار روزنامه آیندگان پیش آمد مدیران روزنامه‌های صبحی که آن موقع منتشر می‌شدند خیلی احساس خطر کردند. در آن زمان ٢۰ یا ۳۰ روزنامه صبح وجود داشت که هیچ کدامشان تیراژه قابل توجهی نداشتند. اغلب هم روزنامه‌های شخصی بودند، نه حرفه‌ای، و مدیرانشان به دلایل مختلف به روزنامه نگاری روی آورده بودند و از آن راه زندگی می‌کردند (البته بیشترشان از آن راه زندگی نمی‌کردند، بلکه روزنامه برایشان وسیله‌ای بود که بتوانند بهرحال از راهی زندگی بکنند). خبر انتشار آیندگان با سر و صدای بسیار زیادی همراه شد، چون من قبل از آیندگان از سال ۱۳۳۴ در اطلاعات کار کرده بودم و به اندازه کافی بعنوان یک روزنامه نگار حرفه‌ای شناخته شده بودم دوستانی هم که قرار بود در تاسیس آیندگان همکاری کنند روزنامه نگاران برجسته‌ای بودند، و ترکیب این عده، بخصوص در بین روزنامه‌های صبح خیلی وحشت برانگیخت. ما حقیقتاَ نیروی آن قدر موثر و ترساننده‌ای نبودیم، ولی تصور عمومی از ما خیلی بزرگ‌تر از آن چیزی بود که بودیم. این مبارزه پیش از هر چیز از طرف آنها به این منظور شروع شد که ما را از پیش بدنام کنند و جلوی انتشارمان را بگیرند، و یا در صورت انتشار مانع از موفقیتمان شوند. تهمت صهیونیست بودن از دو جا بر من وارد شد. یکی از آنجا که من همیشه در مطالبم موضعی غیر عربی و غیر فلسطینی داشتم، و از سیاست‌های آن روز کشورهای عرب نسبت به ایران و در منطقه، و به خصوص از روش‌های تروریستی سازمان آزادیبخش فلسطین خوشم نمی‌آمد. البته در آن اوایل، این سازمان نام امروزیش را نداشت و رئیسش هم “شقیری” بود، پیش از او هم مفتی اورشلیم سرپرستی آن را داشت و اینها در طول سال‌ها اقدامات تروریستی کرده بودند و نظریاتی داشتند که زیاد با آنها موافق نبودم. آن موقع از طرف عراق و سوریه و مصر خطراتی متوجه ایران بود و من حس می‌کردم که وجود اسرائیل مسائل را تعدیل می‌کند. اسرائیل با ما هم‌مرز نبود و خطری برای ما محسوب نمی‌شد، ولی هم‌مرز کشورهای عرب بود و آنها می‌بایستی نیرویشان را بجای آنکه صرف درهم شکستن ایران کنند، متوجه اسرائیل بسازند. اینها را من نوشته بودم. در نتیجه شهرتی برایم بوجود آورده بود که طرفدار اسرائیل هستم. اما من طرفدار اسرائیل نبودم بلکه فکر می‌کردم اسرائیل نیروئی است که ایران باید در سیاست خارجی خود از آن استفاده کند. هنوز هم این اعتقاد را دارم. هنوز هم معتقدم که اسرائیل، مصر و اینها عواملی هستند که بالقوه می‌توانند به ایران کمک کنند در آن منطقه توازن و امنیت خود را نگه دارد از این گذشته، من به عنوان روزنامه نگار به اسرائیل دعوت شده بودم، و همکاران من این را می‌دانستند.

   همان موقع که در اطلاعات بودم، به آن سفر رفتم و بسیار هم سفر آموزنده‌ای بود. البته من جزو چند هزار یا چند ده هزار نفری بودم که این دعوت از آنها شد، ولی وضع من جوری شد که همه اینها بر ضدم بکار گرفته شد.

   آن شروع حقیر من، همانطور که گفتم خیلی بد بود. اگر از جای خیلی بالا وارد کار شده بودم. مسلماَ کسی حرفی راجع به این مسائل نمی‌زد. عامل دیگری که این شایعات را دامن زد این بود که ما چاپخانه‌ای بدست آوردیم. لابد فکر می‌کردند که این چاپخانه به کمک کسی به ما داده شده است، چون آیندگان در طول سه سالی که به زندگی ادامه داد تا صاحب چاپخانه بشود، با دشواری‌های مالی عظیم روبرو بود و این را همه می‌دانستند. بعد که دیدند ما چاپخانه‌ای پیدا کرده‌ایم، گفتند خوب لابد کسی کمکشان کرده است؛ چه کسی کمک کرده؟ لابد اسرائیل! بنابراین گفتند اصلاَ آن چاپخانه را اسرائیل داده در حالی که ما آن چاپخانه را از موسسه کیهان خریده بودیم شهودش هنوز هم زنده‌اند.

   خلاصه به نظر من علت بروز این شایعه در درجۀ اول ناراحتی روزنامه‌های صبح بود ــ و بعد هم موضعی که من در جنگ ۱۹۷٦ گرفتم. در جنگ ۱۹۷٦ افکار عمومی ایران بشدت ضد اسرائیلی بود و این به اصطلاح عقیده بر همه غالب بود که هواپیماهای آمریکا و انگلیس صبح روز ششم ژوئن ۱۹۷٦ رفتند فرودگاه‌های مصر را زدند، و بعد نیروهای اسرائیلی ارتش مصر را شکست دادند.

   خوب، من می‌دانستم که اینطور نیست. خبرها را خوانده بودم. مطالبی که می‌نوشتم و در تلویزیون می‌گفتم خلاف این اعتقاد عمومی بود. من جامعه مصر و اسرائیل، جامعه‌های عربی و اسرائیل و ارزش‌های آنها و زمامدارانشان را با هم مقایسه می‌کردم، و نتیجه می‌گرفتم که در نبردی بین این دو، با آن اشکالاتی که در طرف مقابل وجود داشت، مسلماَ این یکی می‌باید پیروز بشود. و متاسفم بگویم که اشکالات جوامع عربی، بازتابی بود از جامعه خودمان در آن زمان. من با انگشت گذاشتن روی آن اشکالات سعی می‌کردم توجه را به اشکالات جامعه خودمان جلب کنم. بهر حال این موضوع هم خیلی کمک کرد به اینکه مرا متهم کنند به اینکه طرفدار اسرائیل هستم و این اتهام را تقویت کرد.

   در خود آیندگان هم البته ما موضع خیلی غیر متعارفی داشتیم. هیچ از آن حماسه‌سرائی‌های فلسطینی در روزنامه آیندگان خبری نبود. ما میهن فلسطینی برای خودمان نمی‌شناختیم، ما خودمان را موظف به فداکاری برای آرمان فلسطینی‌ها نمی‌دانستیم. بنظر من مصالح ایران مقدم بود بر این حرف‌ها، و مصالح ایران هم لزوماَ با فلسطینی‌ها یکی نبود. البته ما از حق مردم فلسطین پشتیبانی می‌کردیم، هنوز هم پشتیبانی می‌کنم. اما این فرق داشت با پشتیبانی از فلان سازمان فلسطینی، با نظریات و روش‌هائی که من می‌دیدم و نمی‌پسندیدم.

س: گمان می‌کنم تصوری که از شما در افکار عمومی ساخته شد و امروز هم هنوز وجود دارد، تصویر کسی است که در آن رژیم مواضع غیر عادی گرفت از نظر روشنفکران و روزنامه‌نویسان. یعنی مثلاَ همین عدم ستایش از فلسطینی‌های “مبارز” و سازمان آزادیبخش فلسطین از یک طرف، و چیزهائی که شاید با سیاست‌های آن روز دولت هم می‌خواند. بعد هم در هر حال، تصویر کسی که در داخل سیستم بود و همان طور که خودتان گفتید مدارج ترقی را در عرصه‌های سیاسی و اجتماعی به سرعت طی کرد و تا وزارت رسید. روزنامه‌تان هم روزنامه‌ای نبود که مطابق معمول زیاد خوراک به چپی‌ها بدهد يا خودش را وامدار آنها بداند. بنابراین تصوری که از شما وجود داشت، پیش از اینکه کتاب‌ها و مقالات اخیرتان را بنویسید و چاپ کنید، تصویری بود که بر اساسش شما علی‌الاصول در نقش مدافع بی‌چون و چرای رژیم گذشته نمودار می‌شدید و پس از خروج از ایران هم باید با همان تصور مجدداَ ظهور بکنید. حالا گاهی اوقات در جاهائی که سخن می‌گوئید و در مقابل مقالاتی که می‌نویسید مخالفت‌هائی با شما ابراز می‌شود. این مخالفت‌ها نشان می‌دهد که انتظاری که از شما می‌رفت، از نظر دست کم یک گروهی برآورده نشده. با اینکه این را در کتاب‌های خودتان نوشته‌اید، ولی آیا گمان نمی‌کنید که گاهی اوقات در انتقاد از رژیم گذشته طوری صحبت می‌کنید که نقش شما را مورد سوال قرار داده است. آخر اصولاَ چطور این آقای همایون، آخرین وزیر اطلاعات آخرین کابینه مقتدر و واقعی ایران، ناگهان این طور تغییر نقش و جهت داده؟ آیا گمان نمی‌کنید در انتقادات خودتان از گذشته، کمی تند رفته‌اید و آیا گمان نمی‌کنید که این را بشود تعبیر کرد به اینکه (شاید هم طبیعی است) به خاطر زندان افتادنتان در دوران کابینه ازهاری و به خطر افتادن جانتان در آن رژیم، در قضاوت و موضعتان نسبت به شخص شاه فقید و نظام شاهنشاهی و سیستم حکومت آن موقع ایران تغییرات بزرگ بوجود آمده است؟

ج: ما باید بین مدافع رژیم ــ حال بی چون و چرا، یا با چون و چرا ــ و مدافع سیاست‌های رژیم تفاوت قائل بشویم. سیاست‌های یک رژیم، با خود رژیم یکی نیستند. رژیمی را شما می‌پسندید ــ رژیم پادشاهی را من برای ایران بی چون و چرا می‌پسندیدم و حالا هم بی چون و چرا می‌پسندم، معتقدم این رژیم برای ایران بهتر است. البته هر کس آزاد است که عقیده خودش را داشته باشد ــ ولی من در تمام دوران روزنامه نگاریم نشان دادم که از منتقدین بی چون و چرای سیاست‌های آن رژیم هستم. من در اطلاعات، بارها سر و کارم با سازمان امنیت افتاد و گرفتاری‌های زیاد داشتم. در آیندگان یک بار پنج هفته ممنوع شدم از پا گذاشتن به اداره روزنامه. خود شما که در آیندگان بودید، شاهد بسیاری از این مسائل بودید. برای اینکه از سیاست‌های آن رژیم همیشه طرفداری نمی‌کردم. من از خود رژیم طرفداری می‌کردم و امیدوار بودم بتوانیم خود رژیم را اصلاح بکنیم. چون معتقد بودم سیاست‌های بسیار بدی هست در آن رژیم، روش‌های بسیار بدی هست، شخصیت‌های بسیار بدی هستند در آن رژیم. اینها را همه می‌دانستند منتها، بعد از آنکه آن رژیم سقوط کرد، اولاَ لازم نبود که من به آن شدت خودم را سانسور کنم. البته در گذشته هم نمی‌کردم و تمام این حرف‌ها را با هزار احتیاط می‌نوشتم. دلیل ندارد که الان با همان احتیاط‌ها بنویسم واقعاَ این کار بی معنی است. دوم اینکه خود سقوط آن رژیم و نحوۀ سقوطش، بسیار مرا از همیشه دل آزرده‌تر کرد. من تمام زندگیم را گذاشته بودم و در خدمت آن رژیم، و روی توانائی و استواری و اراده مقاومت و اراده دفاع آن رژیم حساب می‌کردم. من زندگیم را گذاشتم، وقتی از حکومت کنار گذاشته شدم، استعفا کردم و رفتم خانه نشین شدم. چهار روز بعد از کنار رفتنم از وزارت، مقاله‌ای در روزنامه اطلاعات چاپ شد، در آن با بدترین لحن مرا مورد حمله قرار دادند و مسئول انتشار مقاله‌ای در روزنامه اطلاعات (در ماه دی ۱۳۵٦) قلمداد کردند که در آن به خمینی حمله شده بود. البته آن مقاله را امروز هر کس بخواند می‌گوید “به به، عجب حرف‌های حسابی، حیف شد که آن وقت ما متوجه این حرف‌ها نبودیم.” من در نوشتن آن مقاله اصلاَ سهمی نداشتم یا در دادن دستور نوشتن. و اصلاَ روحیۀ من با این گونه پاسخ گوئی‌ها سازگار نبود و نیست. اما دستور دادم آن مقاله را چاپ بکنند و این مسئولیت من است. این را همیشه قبول دارم و خوب یا بد مسئولش هم هستم.(۱)

   ولی در روزنامه اطلاعات مرا مسئول همه چیز ــ تهیه آن مقاله، تحمیل آن مقاله، تهدید به اینکه اگر مقاله را چاپ نکنید خودمان می‌آئیم چاپخانه شما را اداره می‌کنیم (که اصلاَ امکان نداشت برای وزارت اطلاعات)… ــ قلمداد کردند و من مورد تهدید جانی قرار گرفتم. در فضای تحریک شده آن روز ایران، کسی که بیش از هر کس ــ این را بدون اغراق می‌گویم ــ کسی که بیش از هر کس جانش در خطر بود، من بودم. تلفن‌های تهدید‌آمیز قطع نمی‌شد. تمام دوستان من به من گفتند از ایران خارج شو، ولی من روی اعتقادی که به آن رژیم داشتم در ایران ماندم. با کمال سادگی می‌توانستم زندگیم را بفروشم و بروم به خارج و هیچ کس هم کاری به کارم نداشته باشد. تقریباَ دو ماه و نیم بعد از اینکه ما از دولت رفتیم کنار، من در خانه‌ام مانده بودم، درصورتی که می‌توانستم از مملکت خارج شوم و کسی هم مزاحمم نبود. ولی وقتی آن رژیم به آن ترتیب سقوط کرد و تسلیم شد و خودش را از میان برد و ریشه‌کن کرد طبیعی است که من دل آزرده شدم، دلسوخته شدم و ممکن است تجربیات تلخ آن روزها در من و در برداشت‌های من اثر کرده باشد. بهرحال آدم دوست ندارد رژیمی که به آن خدمت کرده، به زندانش بیندازد و قصد اعدامش را داشته باشد. بسیاری قصد اعدام ما را داشتند. ما به شدت در خطر اعدام نه توسط خمینی، بلکه پیش از خمینی، بوسیله رژیم خودمان بودیم. حالا دست خمینی نیفتادیم، از بخت بلندی بود که داشتیم، ولی خیلی پیش از آن ممکن بود ما را اعدام کرده باشند.

   دوستانمان می‌گفتند و در روزنامه‌ها می‌نوشتند که اینها را اعدام کنید و در دولت می‌رفتند و به شاه می‌گفتند. شاه یکبار تسلیم شده بود منتها نجفی وزیر دادگستری رفته بود و گفته بود آخر دلیلی برای محاکمه و اعدام اینها لازم است. در مجلس داشتند مواد قانون دادرسی کیفری را پس و پیش می‌کردند که یک چیزی پیدا کنند، و ما را به جرم قیام بر ضد امنیت و مصالح ملی و از این حرف‌ها، اعدام کنند.

   اینها مسلماَ در آدم اثر خوبی نمی‌بخشد. اما تصور می‌کنم Disappointment آن خلاف انتظار و آن یکه‌ای بود که نه من، بلکه خیلی از ماها خوردیم. که اخر ما جزو یک رژیمیم، در یک تیم هستیم. چطور ممکن است ما که زندگیمان را گذاشته‌ایم، سینه سپر کرده‌ایم ــ دوره‌ای که من در وزارت اطلاعات بودم، حقیقتاَ دوره سینه سپر کردن بود، من هر روز در معرض بودم، هر روز با روزنامه نگاران ایرانی و خارجی صحبت می‌کردم، توضیح می‌دادم، دفاع می‌کردم ــ آن وقت چطور ممکن است رژیمی خنجر را بردارد و بزند به سینه خودش، دشمنان را از زندان آزاد بکند، و در مقابل دوستانش را بگیرد بیندازد به زندان.

   اصلاَ برای من حیرت آور بود و من نمی‌خواهم این چیزها تکرار بشود. به نظر من اینها همه از یک چیز برخاست. از اینکه ما تمام تخم‌مرغ‌هایمان را به اصطلاح در یک سبد گذاشته بودیم. یک ملتی تمام تخم‌مرغ‌هایش را گذاشته بود در سبد یک آدم. و آن یک آدم می‌تواند مریض شود، می‌تواند ضعیف شود، می‌تواند سکته بکند، می‌تواند از حالت عادیش خارج شود. نمی‌شود سرنوشت یک ملت را داد دست یک نفر، حتی اگر نابغه دوران باشد. نابغه دوران هم ممکن است مثل نادر دیوانه شود. نادر سال‌های آخر عمرش مسلماَ دیوانه‌ای بیش نبود ولی خوب نادر هم بود. آخر نمی‌شود که یک ملتی یک روز با نادر برود هند را فتح کند، یک روز با نادر شروع کند به قتل بهترین آدم‌های خودش و شوراندن همه مردم. این سیستم اصلاَ درست نیست. من تمام زندگیم سعی کردم آن سیستم اصلاح بشود. الان آن سیستم نابود شده، من امیدوارم آن سیستم به صورت بهتری تجدید بشود؛ به صورت بهتری، نه عین خودش. و این میسر نیست، مگر آنکه آن سیستم را نقادی کنیم. من در خودم و در کسانی در موضع خودم، این توانائی را می‌بینیم که بهتر از دیگران این کار را انجام بدهیم. ما واردتر بودیم، ما می‌توانیم این نقادی را بکنیم، آنهم بدون غرض. والا بسیار کسان هستند که سر تا پای آن نظام را، ۵۷ سالش را می‌خواهند بدون ذره‌ای انصاف به لجن بیالایند. ما کسانی هستیم که با تمام جنبه‌های مثبت و منفی آن رژیم آشنا هستیم و باید، وظیفه ماست، که این کار را بکنیم. کسانی که مرا متهم می‌کنند از صورت مدافع بی چون و چرای رژیم به صورت انتقاد کننده رژیم درآمده‌ام، فراموش می‌کنند که من از سال ۱۳۳۵ تا ۱۳۵٦ دائماَ همین حرف‌ها را نوشته‌ام. حالا به یک زبان دیگری نوشتم آن بحث دیگری است. مجموعۀ نوشته‌های من هست، در روزنامه اطلاعات هست، در روزنامه آیندگان خیلی آشکارتر هست. (حالا در روزنامه اطلاعات، فرض کنید من تانزانیا را می‌گرفتم و در موردش می‌نوشتم که یعنی ایران.) اصولاَ این شيوه را هم در روزنامه‌نگاری ایران من ابتکار کردم. راجع به فلان کشور آمریکای لاتین چنان می‌نوشتم که خواننده می‌گفت اینکه تماماَ وضع ایران است. ولی در آیندگان خیلی صریح راجع به وضع ایران می‌نوشتم. آنوقت کسی به من نمی‌گفت که آقا تو مدافع بی چون و چرای رژیمی، پس چرا انتقاد می‌کنی؟ حالا می‌گویند. این چه حسابی است؟ من نمی‌دانم، نمی‌فهمم این اتهام را.

س: شما گفتید آن رژیم اراده مقاومت و دفاع نداشت مگر خود شما وقتی که پس از استعفای دولت به آیندگان رفتید و با مخالفت کمونیست‌ها روبرو شدید، بدون کمترین مقاومت نرفتید و در خانه تان ننشستید. مگر شما کاری جز آن انجام دادید که شاه و رژیمش در مقابل انقلابیون انجام دادند؟

ج: من در آن سه چهار روز با مخالفت کمونیست‌ها روبرو نشدم. اما در فضائی که پس از انتشار مقالۀ متهم کنندۀ اطلاعات در همان اولین روزهای حکومت شریف امامی بوجود آمد ادامۀ حضور من در آیندگان به ضرر خود روزنامه بود. بخصوص که در دولت تازه هم روحیۀ تصفیه حساب با قبلی‌ها وجود داشت. من در آن شرایط یا باید دربارۀ حقایق انتشار مقالۀ ضد خمینی در روزنامه اطلاعات سال ۱۳۵٦ توضیح می‌دادم یا باید سکوت می‌کردم. به نظر من در آن شرایط درست نبود که دربار را در برابر موج انقلابی ضعیف کنم و در نتیجه سکوت کردم و عملاَ همه مسئولیت‌ها را بر دوش گرفتم. اما دیگر نمی‌شد این مسئولیت را به روزنامه‌ای که به آن علاقه داشتم هم منتقل بکنم. شما باید فضای دیوانه‌وار آن روزها را در نظر بیاورید که روزنامه‌های عصر با چاپ تصویر خمینی تیراژهای یک میلیونی می‌آورند.

س: وابستگی گروه بزرگی از ایرانیان به رژیم گذشته بویژه به رژیمی که کسی چون محمد رضا شاه پهلوی، که موقعیتش که به عنوان شاه در کشوری با سنن و سوابق تاریخی ما و همچنین خصوصیات فردیش به او جاذبه‌هائی می‌بخشید، در راسش است، بخاطر وجود یک تصویر ذهنی است. تصویری که هر چه بیشتر در مقایسه با آنچه در سال‌های اخیر بر مملکت ما گذشته، روشن‌تر و خصوصیات مثبتش چشمگیرتر می‌شود.

   انتقادات سخت شما از رژیم گذشته، اغلب این ایرانیان را برمی‌انگیزد. آنها می‌بینند شما تصویری را چرکین می‌کنید که رژیم جمهوری اسلامی و همه انقلابیون هم مدت‌هاست کوشیده‌اند آن را زشت جلوه دهند. آیا گمان نمی‌کنید ما علاوه بر انتقاد از رژیم گذشته و تلاش دریافتن راهی برای ساختن آینده، فعلاَ درگیر یک نبرد سخت هم هستیم. نبردی که در آن، عاطفه و دلبستگی یا ایمان هم می‌تواند به اندازه خرد یا کارآزمودگی موثر باشد. اما شما بی توجه به این جنبه عاطفی قضيه، در مقالات و کتاب‌هایتان بارها جملاتی شبیه این نوشته‌اید که “همین مقدسین بودند که پدر ما را درآوردند.” طبیعی است در موقعیت کنونی که عواطف مثبت مردم به نظام پادشاهی و پادشاهان پهلوی به عامل محرکی برای مبارزه تبدیل شده، این انتقادات ایجاد واکنش می‌کند. بویژه وقتی که شما هم مثل بسیاری از لیبرال‌ها یا آن “ملیون” کذائی مسئله را توام می‌کنید با مطرح ساختن تفاوت نظام پادشاهی با رژیم مشروطه سلطنتی و غیره…. باید قبول کنیم که عده زیادی از ایرانیان مخالف انقلاب و جمهوری، از آنانند که به نظام شاهنشاهی اعتقاد دارند؛ از اعتقاد گذشته، با پادشاه و پادشاهی یک برخورد عاطفی دارند. حتا در قانون اساسی ما هم شاه یک موقعیت الهی دارد. آیا تصور نمی‌کنید با انتقادات خود، کسانی را که باید علی‌الاصول نخستین مبارزان برای بازگشتن پادشاهی به ایران باشند، بر‌آشفته و وادار به واکنش می‌سازيد؟

ج: ایمان را لازم نیست حتماَ به امر نادرست داشت. به امر درست هم می‌شود ایمان پیدا کرد. لازم نیست که حتماَ عنصری از اشتباه یا سوء تقاهم واردش شود. من ترجیح می‌دهم که ایرانی‌ها به امر درست معتقد باشند و اگر دلشان خواست ایمان پیدا کنند، تا به یک سوء‌تقاهم و یک تصویر ساختگی ذهنی. به نظر من محمد رضا شاه باید از این صورت امامزاده، نماد، غیر واقعی، تصویری، داستانی، تمثیلی، اساطیری در‌بیاید. تاریخ ما جدیدتر از آن است که تبدیل به اساطیر شود. متاسفانه تاریخ معاصر ایران در ذهن پاره‌ای از هموطنان ما دارد جنبۀ اساطیری پیدا می‌کند ــ و این برای تاریخ‌های چند هزار سال پیش شایسته‌تر است.

س: تصور نمی‌کنید که این واکنش طرفداران محمد رضا شاه در مقابل امامزاده سازی از مصدق به وسیله همان “ملیون” کذائی و یا امام ساختن از خمینی به وسیله توده‌ای‌ها (اوایل کار) و حزب اللهی‌هاست؟

ج: کاملاَ همینطور است. اما من اصلاَ با این واکنش، با این امامزاده سازی، با این سنت سیاسی ایران مخالفم. برای من مهم نیست که کسی می‌رنجد یا نمی‌رنجد. من نمی‌خواهم که سیاست ایران با “ترمینولوژی” سقاخانه بحث بشود و تعبیر بشود. این اصلاَ نشانۀ عقب‌ماندگی سیاسی است. اینکه می‌گوئیم فرهنگ سیاسی نداریم، فرهنگ سیاسی‌مان عقب مانده است، همین‌هاست. ما همواره با زبان سقاخانه می‌خواهیم با هم بحث کنیم و این نمی‌شود. ما باید با زبان سیاسی با هم صحبت کنیم. فلان کس مقدس است، دیگری ملعون است؛ اینها اصلاَ شان و شایستۀ بحث سیاسی نیست. اگر کسی هنوز در این عوالم است، این همان آدمی است که نظیرش در ایران دارد امامزاده خمینی را خدای‌گونه می‌پرستد. اینجا هم دارند رهبر یک گروه ورشکستۀ سیاسی را امام زمان می‌کنند. بالاخره زمانی ما می‌باید از شر این قضیه راحت بشویم. این “شیعه بازی” در سیاست، دیگر دورانش با حکومت جمهوری اسلامی می‌باید به پایان برسد. مملکت ما سر این قضیه نابود شد. این “شیعه بازی” (منظور از شیعه بازی توهین به مذهب شیعه نیست؛ این فولکلوری است که دور و بر این مذهب یا دین درست کرده‌اند) بر سیاست ایران و تفکر سیاسی ایرانی حاکم شده است. امامزادۀ یک گروه مصدق است، و گروه دیگر خمینی. یک طرف امامزاده‌اش شاه است، حالا هم امازادۀ یک گروه ورشکسته دیگر کسی است که چون عروسی کرده شده است امام زمان! اصلاَ باید این کارها را تمام کنیم و این دفتر را ببندیم. بالاخره ما هم باید وارد خانواده آدم‌ها بشویم، انسان بشویم، انسان امروزی بشویم.

س: اجازه بفرمائید، آقای همایون! همه ما در هر حال اسیر گذشته خودمان هستیم. شما هم شاید از این نظر تا حد زیادی آدم مناسبی نباشید. از این حرف‌ها ممکن است کسان دیگر خیلی بزنند و با این واکنش‌ها هم روبرو نشوند. ولی شما به عنوان کسی که قائم مقام دبیر کل حزب رستاخیز ایران بوده‌اید، بسیاری از مدارک آن حزب را تهیه کردید، نوشته‌اید و از آن دفاع کرده‌اید، یا وزیر اطلاعات آن رژیم بوده‌اید و در هر حال سیاست‌های آن رژیم را ــ حالا سیاست “اختناق” بوده یا سانسور بوده یا سیاست باز کردن فضای سیاسی، یا هر چیز دیگری که بوده است ــ مدتی اداره کرده‌اید بنابراین در هر حال، در این موقعیت نامناسب قرار می‌گیرید، یعنی سوابقتان شما را در این وضع قرار می‌دهد و همین جا آن سوال بعدی پیش می‌آید ــ و این سوال نه تنها در مورد شخص شما که در مورد همه دست اندرکاران آن حکومت است که: آیا واقعاَ خمینی لازم بود که اینقدر در افکار ما نسبت به آن نظامی که تحت آن زندگی می‌کردیم و با آن همکاری می‌کردیم تغییر حاصل بشود؟

ج: قسمت اول سوال شما این است که من برای گفتن این حرف‌ها در وضع نامناسبی هستم. در حالی که اصلاَ خودم را در این موقعیت نمی‌بینم. اینکه مردم در مورد من چه فکر می‌کنند و من چه وضعی پیدا می‌کنم، اصلاَ در درجۀ سوم اهمیت است. خود حرف برای من مهم است. این حرف را کس دیگری نمی‌زند. چون کس دیگری نمی‌زند ــ البته اگر کس دیگری می‌زد من باز هم می‌زدم ــ ولی چون بخصوص کس دیگری نمی‌زند من حتماَ باید بزنم. هرکس هر چه دلش می‌خواهد راجع به من فکر کند. اصلاَ مطرح نیست راجع به من چه فکر می‌کنند. من در روز ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، مردم و تمام شد. برای اینکه وقتی این چریک‌ها و مجاهدین ریختند آنجا و به زندان حمله کردند، من بایست دستگیر و کشته شده باشم. اگر این چریک‌ها دو ساعت زودتر حمله کرده بودند، هوا تاریک نمی‌شد، مرا می‌شناختند و می‌گرفتند و کارم تمام بود. پس من مرده‌ام.

   من روز بیست و دوم بهمن مرده‌ام. از آن به بعد، من دیگر کاری باید بکنم که اعتقادم است، به صلاح مملکتم می‌دانم و لازم می‌دانم. من دیگر نباید در پی حفظ تصویر و حفظ موقعیت خودم باشم.

س: اجازه بدهید یک جمله از کتاب “نگاهی از بیرون” خودتان را برایتان بخوانم که شاید این است گرفتاری “تصویر” شما. می‌نویسید که : یک رژیم شکست خورده بود و ما همه جزو آن بودیم و این طبیعی بود که رنج ببریم. ولی رنج را هم می‌توان با بزرگ‌منشی همراه کرد و این کاری است که ما نکرده‌ایم ” شاید شائبه بزرگ‌منشی را رعایت نکردن در مورد شما پیش بیاید.

ج: بزرگ‌منشی را باید دید چه تعبیر می‌کنیم. اگر بزرگ‌منشی این است که آدم نفسش را ببرد، یا ریا بکند یا تقیه بکند، یا دروغ بگوید، یا آنچه را که معتقد است عوض بکند، من اسم این را بزرگ‌منشی نمی‌گذارم.

   بزرگ‌منشی به نظر من این است که خودمان را از مبارزه خارج نکنیم، در پی انتقام‌جوئی شخصی نباشیم، نظرمان را یک خرده بالاتر بگیریم، فکر آیندۀ آن مملکت باشیم، فکر خودمان نباشیم. فکر “تصویرذهنی” خودمان آن طور که شما می‌گوئید نباشیم. من درست بزرگ‌منشی را در این می‌بینم که اعتنائی به تصویر ذهنی خودم نکنم. البته اگر کسانی بخواهند از دروغ‌پردازی دربارۀ خود من برای رد سخنانم بهره‌برداری کنند من ناگزیرم توضیح بدهم، نه در جهت ساختن تصویر ذهنی خودم بلکه در جهت روشن کردن نظراتم.

س: اجازه بدهید پرسشم را به شکل دیگری مطرح کنم که خیلی به “نظر مردم” و “تصویرذهنی” مربوط نشود.

   مثلاَ مسئلۀ حزب رستاخیز را مطرح می‌کنیم. حزب رستاخیز تحت یک شرایطی بوجود آمد. حالا، عده‌ای می‌گویند “شاه ساخته” بود، عده‌ای هم می‌گویند کسانی لابد به شاه پیشنهاد کرده بودند. حزب رستاخیز این فاجعه‌ای هم که عده‌ای می‌کوشند وانمود کنند نبود. (آخرتاسیس حزب رستاخیز را عده‌ای از مخالفان و عده‌ای هم از موافقین شاه، به روز شروع اختناق در ایران تبدیل کرده‌اند، یا روز تغییر همه اوضاع و احوال به سود یک دیکتاتوری فردی) در حالی که چنین نبود. قبلش که دو حزب وجود داشت، همان ایرادات را می‌گرفتند. پیش از آن احزاب متعددی وجود داشت، همان سیستم بود. قبلش اصلاَ در ایران بلبشو بود و مخالفان همین حرف‌ها را می‌زدند. حزب رستاخیز مننشاء بدبختی‌های سیاسی ما نبود که حالا عده‌ای می‌گویند ما از لحظه تاسیس آن میثاقمان را با شاه بریدیم. از طرف دیگر، شما بهتر از ما می‌دانید که حزب رستاخیز واقعاَ موفق شد در آن فضای ناباوری و نفرت از تحزب که در ایران وجود داشت، و مخالفت‌هائی که از طرف دشمنان بیشمار با آن می‌شد، واقعاَ نیروی جوان مهمی را جذب کند. خود ما شاهد بودیم در بعضی از کانون‌های حزبی و حوزه‌ها در تهران و شهرستان‌ها، عده‌ای با جان و دل و تمام اعتقادشان فعالیت می‌کردند، و تعجب‌آور بود که عده‌ای از روشنفکران در میان آنان بودند اساتید متعدد دانشگاه بودند، طبیبان جوان بودند که از خارج از کشور مراجعت کرده بودند و آنچه داشتند در خدمت همین حزب رستاخیز گذاشته بودند. خوب، مملکت بهم خورد؛ حزب رستاخیز هم در اثر یک اشتباه در میان اشتباهات متعدد، منحل شد و از بین رفت. اما امروز وقتی ما راجع به حزب رستاخیز فکر می‌کنیم، آیا اگر فقط حمله بکنیم به آن ــ آنهم شما ــ و انتقاد بکنیم از آن، و فقط به آن قسمتش توجه بکنیم که این حزبی بود که شاه درست کرده بود و گفته بود که هر کس به آن اعتقاد ندارد پاسپورتش را بگیرد و برود (و خود شما خوب می‌دانید که این تعارف بزرگ بود، و هیچکس را درایران دستگیر نکردند که چرا در حزب رستاخیز اسم ننوشته یا به آن اصول سه گانه معتقد نیست) بی انصافی نیست؟ واقعاَ فکر نمی‌کنید این انتظار می‌رفت شما پاس آن به اصطلاح احساسات یا نیروهائی را که عده‌ای انسان در حزب رستاخیز به داو نهاده بودند، و بعد هیچ‌کس به آن اعتنائی نکرد بدارید و یک جوری هم از سیاست‌های حزب رستاخیز، یا از نقشی که می‌توانست داشته باشد، یا از موضعی که خودتان به عنوان رهبرش گرفته بودید دفاعی بکنید؟ مگر خود شما دربارۀ لزوم سیستم یک حزبی کتاب و مقاله ننوشتید؟

ج: گمان می‌کنم شما در مورد نظر من در مورد حزب رستاخیز، آنطور که در کتاب‌هایم نوشته‌ام، خیلی دچار اشتباه هستید. نه، من به هیچ وجه به حزب رستاخیز حمله نکرده‌ام، هیچوقت نگفته‌ام اشتباه بوده است. من گفته‌ام که منحل کردن حزب رستاخیز اشتباه بزرگی بود، برای آنکه در آن لحظه حزب رستاخیز خیلی کمک می‌توانست بکند به آن رژیم. تنها زمانی که من در جائی اشاره‌ای از این قبیل که می‌فرمائید به حزب رستاخیز کرده‌ام، نه به حزب رستاخیز است، به روحیه‌ای است که به شاه اجازه داد در موقع اعلام تشکیل حزب رستاخیز بگوید که هر کس نمی‌خواهد عضو این حزب شود، برود از مملکت بیرون. این را هم در ارتباط با حزب رستاخیز نگفته‌ام.

   نگفته‌ام حزب رستاخیز بد بوده، هیچوقت من هیچ جا چنین چیزی نگفته‌ام و شما می‌توانید در کتاب‌هایم نگاه کنید. نگفتم حزب رستاخیز بد بود چون شاه گفت هر کس دلش نمی‌خواهد برود بیرون. من گفتم این حرف شاه بد بود و این نشان می‌داد که شاه دموکرات محبوب سال ۱۳٢۰ در طول زمان به جائی رسیده بود (روی تملق‌گوئی و روی تملق‌خواهی، هر دو، چون او هم تملق‌پرور بود و هم به او به مقدار زیاد تملق گفته می‌شد؛ هم مردم او را مستبد کردند، هم خودش بدش نمی‌آمد از تملق، حالا آن داستان دیگری است.) در طول سال‌ها او را به جائی رساندند که توانست یک چنین حرفی بزند. در مورد حزب رستاخیز من از نقش خودم بسیار سربلندم و معتقدم آن حزب می‌توانست کار بکند. آن حزب آن جور که من می‌دیدمش ایران را می‌برد به طرف یک سیستم چند حزبی، منتهی به تدریج و قدم به قدم. ایران هم چاره‌ای نداشت جز اینکه به تدریج و قدم به قدم اصلاح بشود.

   ایران را با انقلاب نمی‌شد اصلاح کرد. بدبختانه نظر من ثابت شد. واقعاَ بدبختانه. کاش نظر من غلط بود و این بلاها سر ایران نمی‌آمد. ولی من همیشه معتقد بودم ایران را باید بتدریج اصلاح کرد. در هر حال راجع به حزب رستاخیز من هرگز این حرف‌هائی را که شما می‌زنید، نگفته‌ام…

س: مجبورم باز پرسشم را تصحیح بکنم. ببینید، در دنیا خیلی از این حوادث پیش آمده. فرض بکنید در اسپانیا در جاهای دیگر. در اسپانیا فرانکو آمد و پیروز شد و حزب‌های مختلف چپ مثل کمونیست اسپانیا به زیر زمین رفتند و رهبرانشان هم فراری شدند. ولی این رهبران مواضع حزب خودشان را اگر در اوج رهبری خود جدی گرفته بودند، باز هم جدی گرفتند و در تبعید هم از همان مواضع خودشان دفاع می‌کردند. اما ما ندیدیم کسانی که سردمداران حزب رستاخیز بودند (و خوشبختانه اغلبشان هم زنده ماندند) از شخص شاه که در کتابش نوشت ایجاد حزب رستاخیز اشتباه بود تا بقیه ــ که هیچ کس نگفت از حزب خودشان دفاع کنند. خطر این امر برای حزب رستاخیز نیست، حزب رستاخیز امروز از بین رفته، ولی خطرش و آنچه که من از آن می‌ترسم از بین رفتن ایمان مردم است به تحزب در آینده یعنی هر حزبی هم درست بشود، می‌گویند اینکه آخر‌سر اگر به اشکال بربخورد خود صاحب عله‌ها هم زیر علمش سینه نخواهند زد. قبلاَ هم در مملکت ما همینطور بوده کسانی که شاهد جریان بوده‌اند می‌دانند که بعد از ٢۸ مرداد از این جبهه ملی گرفته تا شخص مصدق (که شاید در همان زمان زندگیش هم امامزاده شده بود) احدی حاضر نمی‌شد بگوید عضو جبهه ملی بودم یا این مصدق آدم خوبی بود. هر کدام از آن آقایان از وقتی یک دژبان پس کله‌شان را گرفت و به شهربانی برد شروع کردند فقط گلیم خودشان را از آب بکشند. آیا فکر نمی‌کنید که اگر آن کسانی که علی‌الاصول باید از یک چیز جدی دفاع بکنند ــ و به نظر من حزب رستاخیز یک پدیده جدی بود ــ یا تئوری‌های حزب را نوشته بودند، یا آنرا پیش برده بودند، اینطور رهایش بکنند، این طرز رفتار، یک عدم اطمینان کلی به اینطور تشکیلات سیاسی در آینده هم ایجاد بکند؟

ج: مسلماَ، ولی من بهرحال جزو آن عده نبوده‌ام و نیستم. من هیچ وقت نگفته‌ام حزب رستاخیز بد بود بلکه معتقدم حزب رستاخیز با تصور غلط تشکیل شد. شاه درست نمی‌دانست چه می‌خواهد. او یک خطی جلوی آن حزب گذاشت که چون او گفته بود ما هم نتوانستیم عوضش کنیم و به یک بن‌بستی برخوردیم. چون جای حزب هیچ وقت در آن مملکت معلوم نشد. ما تلاش کردیم این حزب را تبدیل بکنیم به یک عامل بسیج و آموزش ملی، و این کار را به نظر من تا مدتی انجام دادیم. اگر حزب رستاخیز حزب حاکم نشد، حزب یگانه نشد، حزب فراگیرندۀ ملت نشد ــ آنها را اصلاَ نمی‌توانست بشود. اما آنچه که ممکن بود این حزب بشود، آن طور کردیم. خیلی هم خوشحالیم که کردیم و هیچوقت هم نگفتیم بد کردیم. نکته‌ای که شما گفتید کاملاَ درست است اما باز یک تبصره هم بهش وارد می‌کنم.

   انسان، باید در مسائل در بافتار صحبت کند، همین طور بی مقدمه و بی جهت بیاید شروع کند راجع به حزب رستاخیز مقاله نوشتن که بله، حزب رستاخیز خیلی خوب بود که تشکیل شد، این بی معنی است، برای اینکه حزب رستاخیز وجود ندارد. اگر بحثی پیش آمد، اگر جائی مربوط می‌شد به حزب رستاخیز، البته نظر شما صحیح است؛ انسان باید جنبه‌های خوب آن حزب را بگوید، اشکالاتش را هم بگوید. چون الان دیگر وقت این چیزهاست. الان که ما دیگر راجع به یک امر زندۀ فعالی صحبت نمی‌کنیم، راجع به تاریخ صحبت می‌کنیم. تاریخ هم پر است از بد و خوب. تاریخ که همه‌اش خوب نیست. فقط می‌خواهم توجه شما را به این نکته جلب کنم که به اسم جلب اعتماد، به اسم حفظ اعتماد، نمی‌شود دائم گذشته را سفید‌کاری کرد. ما باید یاد بگیریم که به چیزهائی که فقط سیاه و سفید نیستند هم بتوانیم معتقد باشیم. اعتقادی که فقط به سیاه یا سفید باشد، اعتقاد درستی نیست، به جای درستی هم نمی‌رسد. می‌شود به خاکستری هم معتقد بود. چه اشکالی دارد که یک کسی به خاکستری هم معتقد باشد؟ حالا اگر کسی به خاکستری معتقد بود، باید به او بگوئیم چون تو به خاکستری اعتقاد داری، اعتماد را از آنها که همه چیز را سیاه یا سفید می‌بینند سلب کرده‌ای؟

   قسمت دوم سوال شما این بود که آیا خمینی لازم بود که ما در مواضعمان تجدید نظر بکنیم. اولاَ، برای بسیاری، البته. برای اینکه تا نبینند نتیجۀ کار خودشان را، اصلاَ نمی‌فهمند که این کار غلط بوده یا درست. این اشکال ندارد، انسان یک راهی را تا لب پرتگاه می‌رود. اگر افتاد در پرتگاه می‌فهمد که آن راه اشتباه بوده است. برای بسیاری این درست است، هیچ راه دیگری هم ندارد. اما برای شخص من، تصور نمی‌کنم خمینی را لازم می‌داشتم. من خیلی از معایب آن رژیم را می‌دیدم و می‌دانستم، پیش از خمینی. چقدر پیش از خمینی؟ شاید ۳۰ سال پیش از خمینی، پیش از دوره روزنامه اطلاعات. من پیش از اینکه وارد روزنامه اطلاعات بشوم، از مخالفان حکومت ایران بودم. من با تمام نخست وزیرانی که از سال ۱۳۳۴ آمدند روی کار مخالف بودم، تمام آن سیاست‌ها را هم اشتباه می‌دیدم. آن رساله‌ای که من در هاروارد خواندم، سر تا پا انتقاد بود از وضع ایران. بنابراین لازم نبود که خمینی بیاید تا من نظرم را عوض کنم. نه. منتها من می‌خواستم در آن قالب کار بکنم. من نرفتم گوشۀ ‌هاروارد بنشینم، و از آنجا فحش به رژیم ایران بدهم. برگشتم به ایران، در آن رژیم کار کردم و سعی کردم اصلاحش کنم، با انتقاد کردن و با خدمت کردن، هر دو. با انتقاد کردن تنها نمی‌شد آن را درست کرد. هیچ وقت منفی بافی را دوست نداشتم.

س: حساسیت‌های مردم در مقابل مقام‌هائی که شما داشته‌اید قابل درک است. به یک دلیل: که هیئت حاکمه ما متاسفانه نمایش خیلی بدی داد، از وفاداری نسبت به آنچه خودش ساخته بود، یا آنچه که خودش جزوش بود. مقاطعه‌کاران بزرگ ما تمام مدت در فرنگ نشسته‌اند اغلب زندگی‌های مرفه دارند و هنوز از نعمات آن موقع مملکت بهره می‌برند، آن وقت صحبت از بند و بست در مقاطعه‌کاری‌ها و دزدی‌ها در ساختن راه‌ها و سدها و جاده‌ها می‌کنند. وزیران ما نشسته‌اند و صحبت از فساد اداری در هر وزارتخانه‌ای جز وزارت خودشان می‌کنند. ژنرال‌های ما نشسته‌اند، اغلب صحبت از فساد در ارتش و وزارت جنگ می‌کنند. درباری‌ها صحبت از فساد دربار می‌کنند آخر یک چیزی هم در دنیا وجود دارد به نام پاسداری و یک چیزی هم وجود دارد به عنوان اینکه بالاخره آدم در مواقع حساس فرش را از زیر پای همه نکشد جز خودش. این روحیه از آن روحیه‌های بدی بود که در میان ما وجود داشت و هنوز هم دارد. شما حساب کنید وزارت خارجه یک مملکتی یا دربار یک مملکت پادشاهی، علی‌الاصول باید وفادارترین افراد را به هر سیستمی که وجود دارد دور خود جمع کرده باشد، برعکس این دو جا در ایران، از جاهائی بود که حتی بعضی اوقات آدم فکر نمی‌کند که یک موافق دستگاه هم در آن بوده است. چطور ممکن است تصور کنیم که کسی سفیر مملکتی باشد، وظیفه‌اش تبلیغ و حمایت و شناساندن رژیم خودش باشد به دیگران، اما حالا بنشینید در خارج و اصلاَ بگوید من از روز اول مخالف بودم و اینها مرا به زور سفیر کردند. یا از اول مصدقی یا انقلابی بودم در حالی که می‌دانیم چه تشبثات می‌شد که کسی در جائی فقط دبیر سوم یا رایزن بشود. این حساسیت‌هاست که…

ج: این کاملاَ صحیح است و من به شما عرض کنم در سال‌های آخر ــ شاید در چهار پنج سال آخر ــ هر جا شما می‌رفتید از بالاترین مقامات چیزی جز عیب‌جوئی و انتقاد و ایراد‌گیری چیزی نمی‌شنیدید. وزرا دور هم جمع می‌شدند، اشکال می‌گرفتند. من این داستان را شنیدم که کسی رفته بود شاه را ببیند، شرفیاب بشود، در اتاق نشسته بوده، بعد که کارش تمام شده بود و آمده بود بیرون گفته بوده: “وحشت کردم چون تمام آن درباری‌هائی که در آنجا نشسته بودند داشتند فحش می‌دادند…

س: سالیوان در کتابش می‌نویسد که وقتی برای مشایعت وزراء می‌رفتم تا دم در خانه، هر یک از آنها انتقادات سخت می‌کردند…

ج: بله، کار به آنجاها رسیده بود. این فقط مال حالا نیست، مال آن وقت هم بود. خوب این، هم به اشخاص بر‌می‌گردد، هم به سیستم. اشخاص به مقدار زیاد ساختۀ سیستم‌اند. اگر من این قدر اصرار دارم که سیستم تازه‌ای باید در ایران برقرار کنیم برای همین است. هویدا را، وقتی می‌بردند بکشند، در جواب یک روزنامه‌نویس گستاخ گفته بود: “بله، همۀ ما در یک سیستم بودیم. من نخست‌وزیر آن سیستم بودم و تو هم روزنامه‌نویس آن سیستم بودی.” به نظر من طعنه‌آمیزترین حرفی که آن روزها زده شد این حرف هویدا بود که با همه اشکالات و اشتباهاتی که داشت یکی از خدمتگزاران و وطن‌پرستان آن مملکت بود.

س: ما دو جنبه دیگر از کار شما را می‌بینیم: امروز در نوشته‌های شما مسئله حرکت جامعه ایرانی به طرف دموکراسی، جایگاه مهمی دارد. آیا آن زمان که در حزب رستاخیز و در وزارت اطلاعات بودید، دقیقاَ روش‌هائی که به آنها عمل کردید، در جهت همین انتقاداتی بود که امروز می‌کنید؟ بالاخره وظیفه وزیر اطلاعات، در همه جای دنیا، مخصوصاَ در سیستم‌هائی مثل آنچه که داشتیم، این است که در هر حال کار مطبوعات را تنظیم بکند، و اگر لازم شد سانسور بکند یک جاهائی را. مثلاَ در مورد شما نوشتند ــ و این دیگر اعتقاد شخصی نیست و ما همه می‌دانستیم ــ که شما اولین وزیر اطلاعاتی بودید که موارد سانسور مملکت را نوشتید و فرستادید برای یک یک سردبیران روزنامه‌ها، که آقا یا خودتان در این موارد سانسور کنید یا ما می‌کنیم..کسی که با این سیستم وزارت اطلاعات را اداره کرد، اکنون در نقش جفرسون و منتسکیو و… ظاهر می‌شود. خوب، آیا این هم واقعاَ در اثر انقلاب بوده است؟

ج: عرض شود که اولاَ من چه در حزب رستاخیز و چه در وزارت اطلاعات همین قدر دنبال دموکراسی بودم ــ چه قبل از آن و چه حالا. من معتقد بودم که ایران باید برود به طرف دموکراسی. اما من دموکراسی را خم رنگرزی نمی‌بینم. دموکراسی باید از مراحلی بگذرد. این جامعه‌ها که دموکرات شده‌اند و در آنها مردم حکومت می‌کنند و حاکمیت دارند، اینها دویست سال، چهارصد سال، هشتصد سال زحمت کشیده‌اند. اینها یک شبه که دموکرات نشده‌اند. البته ما لازم نیست هشتصد سال صبر کنیم. چنانکه در موضوع توسعۀ اقتصادی هم لازم نیست راه چهار صد سالۀ دیگران را در همان چهار صد سال برویم. دموکرات‌های ما خیال می‌کردند که اگر یک نفر بیاید بگوید آقا، از فردا همه آزادند و هر کس هر چه می‌خواهد بنویسد و هر چه می‌خواهد بگوید، او آدم خوبی است، اما آن که می‌گوید که نخیر، امروز تا این مرحله ما آزادیم، اگر این مرحله را خوب انجام دادیم، فردا تا آن مرحله آزادیم، آن آدم قلم شکن و مستبد است. من با این عوامفریبی‌ها هیچ وقت سرو کار نداشته‌ام. شما روش مرا در گذشته دیده‌اید و حالا هم می‌بینید. من هیچ وقت از گرفتن موضعی که مخالف نظر عموم بوده باکی نداشته‌ام، امیدوارم هیچ وقت هم نداشته باشم. من امیدوارم آنچه که اعتقاد دارم عمل بکنم. در هر دو این مقامات من عیناَ این کار را کرده‌ام. آن دستور عملی که من به روزنامه‌ها دادم، اتفاقاَ بهترین نشانۀ همین روحیه من و همین فلسفۀ من است.

   من رفتم در جلسه هیئت دولت گفتم وظیفه وزارت اطلاعات، اين نيست، که تا آن روز این بود که منافع وزارتخانه‌ها را در برابر مطبوعات حفظ بکند، اين نيست. من مسئول منافع وزارت فلان نیستم. من مسئول حسن شهرت وزیر فلان نیستم. اینها به من مربوط نیست. وزراء اگر حرفی درباره خودشان یا وزارتخانه‌شان نوشته شد، باید خودشان جواب بدهند. من مسئول چاپ شدن آن جوابم و بس. اما من مسئول مصالح مملکت ــ تا آنجا که به مطبوعات مربوط می‌شود ــ هستم. مصالح را هم باید تعریف کرد. نمی‌شود به روزنامه‌ها همین طوری گفت شما باید مصالح را رعایت کنید، ولی به آنها نگفت این مصالح چیست. چون خودم روزنامه‌نویس بودم، و هر روز با وزرارت اطلاعات و ساواک دعوا داشتم، می‌خواستم این دعوا تمام بشود. چون خودم دیگر نشسته بودم آن طرف میز، می‌خواستم روشن بشود. یکی از لیبرال‌ترین سندهائی که از آن دوره هست، همین سند است. البته با توجه به شرایط زمان و مکان. این سند را من خودم نداشتم ولی بعد دیدم آن را حزب توده در روزنامه مردم چاپ کرده. یکی از رفقا برای من فرستاد و حالا آن را دارم و یکبار دیگر آنرا خواندم. یکی از لیبرال‌ترین سندهای آن دوره، همین به اصطلاح دستور عمل سانسور است. من هفته اول وارد شدنم به وزارت اطلاعات دستور دادم سانسور مطالب برداشته بشود، چون قبلاَ تمام مطالب را باید اداره مطبوعات ما می‌خواند، و می‌گفتند که چه چیزش را بردارید و چه چیزش را بگذارید. گفتم دیگر این کار را نکنند؛ مسئولیت این کار با خود سردبیران است، اما سردبیران باید بدانند چکار کنند.

   بعلاوه من در یک سیستمی کار می‌کردم که اگر راجع به سیاست خارجی چیزهای خاصی می‌نوشتند، راجع به ارتش و مسائل نظامی چیزهای خاصی می‌نوشتند، نه تنها روزنامه‌نویس را می‌گرفتند، مرا هم می‌گرفتند. من که نمی‌توانستم بگویم هر چه دلتان می‌خواهد راجع به ارتش و شاه و شاهپور‌ها و غیره بنویسید. حالا شاهپورها هر کاری می‌کردند. ولی بهر حال من وزیر سیستمی بودم که در آن شاهپورها همه کار می‌کردند. هیچ هم علاقه‌ای به این کار نداشتم، هیچ هم موافق نبودم که شاهپورها همه کار بکنند و در دورۀ خود ما هم بود که هویدا توانست خانوادۀ سلطنتی را در معاملاتشان محدود کند. ولی این دلیل نمی‌شد که به روزنامه‌ها اجازه بدهم که راجع به شاهپورها هر چه دلشان می‌خواهد فقط برای یک دفعه بنویسند، و همان یک دفعه باشد و بس. فایده‌اش چه بود؟ اینکه آزادی نبود. بهرحال من دنبال حسن شهرت نبودم، دنبال این بودم که قدم به قدم آن نظام را آزاد بکنم، نه آن آزادی که یک مرتبه آقای شریف امامی و ديگران دادند، بلکه قدم به قدم، کنترل شده و از موضع قدرت. تا همه بدانند که زور دست حکومت است، و خود حکومت می‌خواهد در یک فاصله‌ای، به تدریج فضای مملکت را باز بکند ــ نه آنکه مجبور شده باشد.

   به این امر حالا هم معتقدم. آفریقای جنوبی هم باید این کار را بکند، در هر جای دیگر هم باید همینطور باشد. من نه با عوض شدن ناگهانی اوضاع در آفریقای جنوبی موافقم، نه در هیچ جای دیگر. هیچ نژاد پرست هم نیستم، ولی می‌دانم که درست نیست. آخر معنی ندارد که برای رعایت خاطر یک عده غیر مسئول، آنهم در خارج از گود، یا حمام خون راه بیندازند، یا صدها هزار نفر از مملکتشان فرار بکنند. آخر یک نظامی که به غلط مانده ــ سی سال، چهل سال، سیصد سال مانده، این را نمی‌شود سه روزه عوض کرد، این را باید به تدریج عوضش کرد، ولی از موضع قدرت، با نگهداشتن همه چیز از پشت. من در یک دوره این کار را کردم و رضایت هم دارم…

س: از جمله از ممنوع‌القلم کردن عده‌ای روزنامه نویس هم راضی هستید؟

ج: من هیچ عده‌ای را ممنوع‌القلم نکردم. فقط یکی از نویسندگان آیندگان پس از داستان شب‌های شعر‌خوانی از روزنامه کنار گذاشته شد اما فرق نمی‌کند. یک نفر مساوی هزار نفر است، مساوی همه است، در موارد اصولی.

   من دربارۀ آن یک نفر همیشه متاسفم که کار به آنجا کشید. ولی به نظر من امروز پس از نزدیک به یک دهه، بسیار به سود مطبوعات می‌بود که عده‌ای را کنار می‌گذاشتند و همۀ حق و حقوق آنها را هم می‌دادند چنانکه در آن دوره معمول بود، و نمی‌گذاشتند ارگان‌های انقلاب بشوند. مطبوعات ما از اولین پیوستگان به انقلاب خمینی و از اولین قربانیان آن بودند. دست‌اندرکاران مطبوعات به یاد دارند که من سردبیران و نویسندگان مهم چهار روزنامۀ عمدۀ آن روزها را به وزارت اطلاعات دعوت کردم، وضع کشور را برایشان تشریح کردم و گفتم که نظام حکومتی دارد خودش را به تدریج اصلاح می‌کند و تغییر می‌دهد و این بیشتر به صلاح مطبوعات و کشور است تا روی کار آمدن یک رژیم چپ افراطی یا مذهبی. مطبوعات اگر به جریان اصلاح تدریجی اوضاع کمک کنند برای خودشان هم آینده بهتری را تضمین خواهند کرد. در غیر اينصورت جایگزینی برای وضع کنونی (یعنی وضع آن روز ایران) جز حکومت مذهبی‌ها یا چپ‌ها نخواهد بود و آنها کمترین آزادی مطبوعات را هم تحمل نخواهند کرد. من آن روز از آنها دعوت کردم گول فروش بیشتر را نخورند و به فکر آیندۀ خودشان و ایران باشند.

   فردای آن روز آقای مصباح زاده به من گفت که سردبیر کیهان، شادروان رحمن هاتفی، از جلسه خیلی تعریف کرده و گفته است که حرف‌های حسابی شنیده است ولی آن شادروان و بیشتر مطبوعاتی‌های دیگر ــ از گرداننده و نویسنده ــ نتوانستند در برابر وسوسۀ انقلابی مقاومت کنند و هم به موج تسلیم شدند هم به آن دامن زدند. هاتفی و گروهی دیگر را آخوندها اعدام کردند. بقیه هم یا زندان افتادند یا عموماَ بیکار شدند. سرنوشت روزنامه‌ها هم در یک رژیم مذهبی از پیش معلوم بود.

س: وجود آنهمه روزنامه‌نویس کمونیست و مخالف رژیم را در روزنامه‌ها ــ بویژه روزنامه آیندگان خودتان ــ چگونه توجیه می‌کنید؟ آخر مگر اینها را خودتان نیاورده بودید؟

ج: در آن رژیم سابقۀ کمونیستی مزیت بزرگی بود و همه جا بودند. مخالفت با رژیم هم در انحصار روزنامه‌نگاران نبود. سرمایه‌داران هم هر جا می‌توانستند مخالف‌نمائی می‌کردند تا کالای خود را بیشتر بفروشند. در روزنامۀ آیندگان من بی توجه به سوابق افراد، آنها را از روی توانائی حرفه‌ای‌شان دعوت می‌کردم و برایم روش روزنامه مهم بود نه پیشینۀ نویسندگانش. روش روزنامه کمونیستی و ضد رژیم نبود و روزنامۀ ما تنها روزنامه‌ای بود که اداره‌اش دو بار هدف بمب‌گذاری تروریست‌های چپی قرار گرفت. ما روش روزنامه را در میان خودمان با مباحثات مرتب در جلسات عمومی هیئت تحریریه تعیین می‌کردیم.

   اما آیندگانی‌ها پس از پیروزی انقلاب بهترین مبارزه را با خمینی کردند و من از شهامت و از جان‌گذشتگی آنها در شش ماه اول حکومت اسلامی احساس سربلندی می‌کنم. آیندگان تنها روزنامه‌ای بود که انتشارش در جمهوری اسلامی ممنوع شد و از این هم سربلندم. ما در آیندگان موفق شده بودیم در یک فضای آزادمنشانه و با حفظ نظرها و عقاید شخصی خود در چهار‌چوب امکانات آن روز ایران یکی از آزادمنش‌ترین روزنامه‌ها را اداره کنیم که هیچ گرایشی هم به سست کردن زیر پای رژیم نداشت. ما در بین خود زیاد بحث می‌کردیم و با استدلال و نه با تحمیل عقیده روش روزنامه را در موضوعات مختلف تعیین می‌کردیم. اما در مورد ظاهر شدن من در نقش جفرسون و منتسکیو، پس از آنکه یک سالی دستگاه سانسور مطبوعات کشور را اداره کرده‌ام باز باید توجه شما را به شرایط برقراری دموکراسی در یک کشور وا‌پس‌ماندۀ استبدادی آنهم در شرایط بحران و پیش از انقلاب، جلب کنم.

   پس از ما حکومتی روی کار آمد که دعوی جفرسون و منتسکیو بودن هم نداشت، اما مطبوعات و حتا رادیو تلویزیون دولتی را آزاد کرد که هر چه می‌خواهند بگویند و زندانیان سیاسی را که بیشترشان تروریست‌ها یا آخوندهای مخالف رژیم بودند آزاد کرد که هر چه می‌خواهند بکنند. اگر شما خیال کنید که من با همۀ اعتقاد به جفرسون و منتسکیو حاضر بودم که چنین دستورهایی بدهم یا مجری چنین دستورهایی باشم اشتباه می‌کنید. اگر من باز هم به هفت هشت سال پیش بر‌می‌گشتم با مطبوعات آن روز و در شرایط آن روز ایران، “منشور” به اصطلاح “آزادی مطبوعات” را امضاء نمی‌کردم. آزادی که آن روز به مطبوعات دادند معنیش فقط این شد که به جای دستگاه دولتی، سازمان‌های انقلابی به مطبوعات زور بگویند و آنها را سانسور کنند. در شش ماه آخر عمر آن رژیم رسانه‌های همگانی تقریباَ در‌بست در اختیار انقلابیون بودند و بسیاری‌شان هم از ترس این کار را می‌کردند. این بود معنی آزادی مطبوعات. به نتیجه‌اش برای کشور هم کار ندارم. خود مطبوعاتی‌ها بهترین شاهدش هستند.

   من با همه اعتقاد به برداشتن سانسور، در اواخر کارم دوباره سانسور را برقرار کردم زیرا می‌دیدم که مطبوعات تیشه را برداشته‌اند و بر سر شاخ به بن می‌زنند و خیلی متاسفم که سرانجام موفق هم شدند.

   آن روش مال آن زمان بود. امروز و آینده شرایط خودش را دارد و باید روش‌های خودش را داشته باشد. عمده آنست که به اصول معتقد باشیم. اصل اينست که یک کشور باید با آزادی اداره شود. اما هر کشور باید با آهنگ و به روش خودش دموکراتیک شود. نسخه‌ای نیست که برای همه پیچیده شود. من امروز هم مانند آن روز معتقدم که باید ایران را به تدریج رو به دموکراسی برد. باید به مردم و دست در کاران آموزش عملی دموکراسی داد. باید از جاهای آسان‌تر و پائین‌تر شروع کرد. از همه مهم‌تر باید یک نیروی سیاسی متعهد به دموکراسی بوجود آورد. این کارها زمان و پشتکار می‌خواهد و دوری از عوامفریبی و اسیر شعار شدن.

مطبوعاتی که نفهمد آزادی مطبوعات چیست و اعتقادی به آن نداشته باشد آزاد نخواهد بود، هر چه هم دم از آزادی مطبوعات بزنند. مردمی هم که پای دموکراسی نایستند سرنوشتشان اسارت است.

س: اگر منطق شما را که می‌گوئید گذار ما به دموکراسی باید قدم به قدم و تدریجی باشد بپذیریم، چرا به کسانی که می‌گویند راه ما به سوی آینده و دموکراسی، ناچار از مراحلی می‌گذرد که در رژیم از آنها می‌گذشتیم، ایراد می‌گیرید؟

ج: این دو موضوع هیچ ربطی به هم ندارند…

س: اگر کسی صحبت از تجدید گذشته می‌کند، منظورش آن است که شرایط سلطنت و حکومت‌های دوران محمد رضا شاه راهی است میان رژیم خمینی و یک دموکراسی به سبک غرب. شما این را قبول ندارید؟

ج: ابداَ، ابداَ. رژیم محمد رضا شاه دورانش تمام شده. رژیم محمد رضا شاه قابل تکرار و تجدید نیست…

س: این را که می‌دانیم. منظور از تکرار این نیست چون بسیاری از عواملش وجود ندارد…

ج: اصلاَ هیچکدام از عواملش نیست. از جمله خود محمد رضا شاه نیست. او تمام شد… ما از دورۀ محمد رضا شاه تا بحال، هفت سال گذرانده‌ایم. این هفت سال به اندازه هفتصد سال تجربۀ ملی برای ایران داشت..

س: بله، هفتصد سال به عقب رفتن!

ج: نه، نه! من بر‌عکس معتقدم از نظر سیاسی ملت ایران هفتصد سال تجربه پیدا کرده. ملت ایران، دیگر ملتی نیست که گول امثال خمینی را بخورد. این هفتصد سال به گمانم لازم بود. آن ملتی که من دیدم و هنوز می‌بینم… همه مصائبی که رژیم اسلامی به ایران وارد کرده که تمامش را می‌دانم، تمام بدبختی‌ها، این مزیت را اقلاَ داشته که این ملت چشمش باز شد. دیگر گول آن مزخرفات، آن فولکلور مذهبی را نخواهد خورد…

س: خود شما گاهی ایراد می‌گیرید که ما از ملت صحبت می‌کنیم، در حالی که معلوم نیست کدام ملت، چند درصد از آن ملت و چطور… این ملت، مجاهد هم دارد، حزب اللهی هم دارد، پاسدار انقلاب هم دارد…

ج: حداقل روشنفکران آن ملت. من با روشنفکران سرو کار دارم، می‌بینم که اینها دیگر گول نمی‌خورند. قبلاَ همین‌ها گول می‌خوردند. همین روشنفکران زیر پیراهن هر کدامشان یک مدال “الله” بزرگ بود. من با اعتقاد به خدا مخالف نیستم، ولی با نوشتن الله روی سینه و عقیده داشتن که این مرا از تصادف اتومبیل حفظ می‌کند مخالفم. تصادف ماشین را “الله” روی سینه جلویش را نمی‌گیرد، رعایت قوانین راهنمائی و رانندگی می‌گیرد. ملت ما تا امروز این را نفهمیده بود که در عصر ماشین، با تعویذ و دعا و آب تربت نمی‌شود زندگی کرد. این حکومت در طول هفت سال این تجربه را و بسیاری تجربه‌های دیگر را به این ملت داده. واقعاَ به اندازه هفتاد سال یا هفتصد سال، تجربه آموختیم. حالا هر کدام به اندازه توشۀ خودمان. لازم نیست ما برای رسیدن به یک آیندۀ دموکراتیک دوباره مراحل محمد رضا شاهی را طی کنیم. ما مراحل محمد رضا شاهی را طی کردیم. مراحل خمینی را هم طی کردیم…

س: منظور از مراحل محمد رضا شاهی این است که: یک حکومت فاشیست تئوکراتیک، می‌خواهد تا جائی که در مملکتی مثل مال ما ممکن است تبدیل بشود به یک دموکراسی مدل غربی. این جریان از یک مراحلی باید بگذرد. نخست، مرحلۀ آزادی‌های محدود، که خود شما هم گفتید به آن معتقدید. بعد آزادی‌های کمتر محدود، بعد آزادی‌های بیشتر ــ به نسبتی که مملکت بتواند این سیستم را تاب بیاورد. خوب، این همان چیزی بود که در زمان محمد رضا شاه خود شما معتقد بودید که باید بشود، و رژیم هم حقیقتاَ به این راه می‌رفت.

   در یکی از همین کتاب‌های خودتان خوانده‌ایم که از قول “مارکس” نوشته‌اید، در هر حال پیشرفت‌های اقتصادی و بنیه اقتصادی یک مملکت، متناسب است با پیشرفت‌های سیاسی آن (نقل به معنا.) در هر حال، دموکراسی غربی را در نقاط بسیار فقیر و دچار هرج و مرج، نمی‌توان نمونه‌اش را دید و وجود ندارد. بنابراین، به ناچار ما باید از یک مرحله بازسازی اقتصادی بگذریم و برویم بسوی یک نظام سیاسی دموکراتیک غربی.

   مشخصات دوران پادشاهی محمد رضا شاه، اینهاست. والا آفریدن مجدد محمد رضا شاه که مقدور نیست. به عبارت دیگر، وزیر اطلاعات رژیم بعدی هم احتمالاَ باید همان کاری را بکند که شما کردید (البته اگر حسن نیت داشته باشد و قدرت آن موقع شما را هم داشته باشد)…

ج: اولاَ، ما در شرایطی زندگی می‌کنیم که هیچ کدام از این فرضیات صادق نیست. ما به ایران برنگشته‌ایم، و اصلاَ معلوم نیست سرنوشت ایران چه می‌شود. من می‌گویم الان ما باید تمرین دموکراسی بکنیم اگر این کار را نکنیم، فردا در ایران اصلاَ نخواهیم کرد. الان موقعیت “پیش از بعد از خمینی” است. در چنین موقعیتی من از هر گرایش ضد دموکراتیک نگران می‌شوم و به نظرم حق دارم نگران بشوم. الان دیگر لااقل بین ماها وقت دموکراسی است. بین کسانی که مسئولیتی هم نداریم. اما در موقعیت پس از خمینی، مسلم است که یک مرحله برقراری نظم هست. در آن مرحلۀ برقراری نظم، هر قدر هم من فریاد دموکراسی سر بدهم کسی به حرفم گوش نخواهد کرد. اما معتقدم که اگر یک نیروی متعهد به دموکراسی در میان ایرانی‌ها باشد، آن مرحله بعد از خمینی به سرعت خواهد گذشت و یک نظام ثابت و پایدار جایش را خواهد گرفت. اگر فلسفۀ سیاسی ایرانی‌ها در دورانی که هنوز به آن جامعه هم نرسیده‌ایم، بر این بنا شده باشد که اصلاَ آن مملکت به درد دموکراسی نمی‌خورد هیچ وقت به دموکراسی نمی‌رسیم. ما باید یک گروه متعهد به دموکراسی بوجود بیاوریم. آن گروه همین حالا در خارج از ایران هست، امکان این هم که عادت بکند به تفکر دموکراتیک، عادت کند به اینکه با طرفش (اگر هم مخالف است با نظرش) بنشیند بحث کند و فحش ندهد، دارد. من شنیده‌ام تازگی‌ها، آدمی از یک گرایش دیگر (جمهوریخواه دموکرات) رفته در جمعی که یک گرایش دیگر داشته‌اند و آنها را نمی‌شناخته. ده کلمه با هم صحبت کرده‌اند، از کلمه یازدهم او و یکی دیگر شروع کرده‌اند به ناسزا گفتن به یکدیگر. این را من می‌خواهم از بین ببرم. اگر مردمی نتوانند بنشینند با هم صحبت بکنند با هم موافقت بکنند که با هم موافق نباشند (این هم آخر یک نکته‌ای است در دنیا.)

س: خوب، شما عقیده دارید که این ملت متحول شده مخصوصاَ روشنفکران. از طرف دیگر آزادترین و نخبه روشنفکران ما همین‌ها هستند که در اینجا زندگی می‌کنند. آیا واقعاَ فکر می‌کنید چنین نسلی از روشنفکران بوجود آمده اگر آمده، چرا وضع اینطور است که نخبگان سیاسی و روشنفکری ما هم نمی‌توانند با هم دیالوگ برقرار کنند. این تحول پس کجاست؟

ج: وقتی شما صحبت از تحول می‌کنید، طیفی را در نظر دارید که از بدترین شروع می‌شود و می‌رود تا بهترین. معلوم است، ما در دوره تحول هستیم. هنوز بقایای روانشناسی گذشته، عادت‌های گذشته، فرهنگ گذشته هست. آثار یک روحیه و فرهنگ تازه هم دارد آشکار می‌شود. باید این را تقویت و آن اولی را تضعیف کرد. بحثی که راجع به دموکراسی می‌کنیم هدفش همین است که این گرایش‌ها را تقویت بکند و آن گرایش‌ها را ضعیف کند.

   با نشان دادن سرمشق، بخصوص می‌توانیم این روحیه را اصلاح بکنیم. منظور من این است که بعد از تجربه‌ای که ملت ما پیدا کرده، بعد از دوران فعلاَ هفت سالۀ انقلاب (که امیدوارم دیگر چیز زیادی از آن باقی نمانده باشد) به جائی رسیده که متوجه شده باشد که نظام‌های اقتدار‌گرایانه ــ هر چه نامش می‌خواهد باشد ــ در خودشان عوامل نابودی خودشان را دارند و باید از این نظام‌ها دوری بکنیم. باید برویم دنبال نظامی که در خودش توانائی تصحیح خود را داشته باشد. لازم نباشد یا با ارتش خارجی، یا با انقلاب و غیره سرنگون بشود. برویم به طرف اجتماعی که بتواند در درون خودش تحول پیدا کند، بتواند رشد پیدا بکند، بتواند بدون دخالت خارجی سرنوشت خودش را تعیین بکند. بس است دیگر، این ملت چقدر بازیچۀ دست خارجی باشد؟

س: آیا تصور نمی‌کنید که حساسیتی که گاهی از طرف گروهی از ایرانیان (که تعدادشان کم هم نیست) در برابر واژه “دموکراسی” و یا راجع به کلمه “ملی” یا “ملیون” نشان داده می‌شود، به خاطر تصوری است که همین میلیون و دموکرات‌های ما بوجود آورده‌اند. همین الان در فرنگ، به قول مخالفان “بقایای رژیم سابق” وجود دارند. یکی از آنها خود شمائید، بقیه هم هستند. روزنامه “کیهان” که در لندن در می‌آید بوسیله همان “بقای رژیم سابق” بوجود آمده. حالا شما میزان تحمل و تساهل همین به اصطلاح مخالفان “بقایای رژیم منحط گذشته” را در نوشته‌ها و روزنامه‌هایشان مقایسه بفرمائید با مدعیان و منادیان خود‌خواند ه دموکراسی و “نهضت ملی” و از این حرف‌ها. بیائید همین روزنامه‌های مشروطه خواه و سلطنت طلب را مقایسه کنید مثلاَ با این روزنامه “نامه جمهوری” که بوسیله یک آقای “دموکرات جمهوریخواه” درمی آید، یا با آن “ایران” به اصطلاح “آزاد” جبهۀ ملی در آلمان یا فلان روزنامه مصدقی لندن. سر‌تا‌پای این روزنامه‌های “ملی” و “مصدقی” پر است از ناسزا و هتاکی و افترا به سلطنت طلبان و مشروطه خواهان و همان “بقایای رژیم سابق.” از آن طرف ما مواجه هستیم با امثال رجوی که می‌خواهند برایمان “جمهوری دموکراتیک” اسلامی درست بکنند و همه مان را بفرستند به اردوگاه‌های بازآموزی “پل پتی.”آنهم بقیه دموکرات‌ها که در جبهه ملی یا نهضت آزادی جمع شده بودند. آنهم آقای بازرگان که می‌خواهد از طریق اثبات وجود خدا بر اساس قوانین ترمودینامیک، برای ما دموکراسی دست و پا کند! آیا فکر نمی‌کنید که این بدبینی نسبت به دموکراسی و ملی گرائی و از این حرف‌ها، در اثر رفتار همین‌ها که همه خود را طیب و طاهر و آزادیخواه هم می‌دانند بوجود آمده است. روشنفکرانمان را هم دیدیم که چه نمایشی از آزادیخواهی و دموکراسی در همین انقلاب دادند. مگر همین “ساخاروف” ایران نبود که سردسته مدافعان حقوق بشر در ایران معرفی شده بود، ولی در مقاله‌ای خطاب به مهندس بازرگان که آن موقع نخست وزیر بود نوشت که باید همه مجرمان سیاسی باقی مانده از رژیم گذشته را اعدام بکنیم. دولت جمهوری اسلامی حق ندارد در این زمینه کوتاهی بکند. آیا واقعاَ انتظار دارید با وجود اینها باز می‌شود از ملت ایران خواست که به “دموکراسی” بدبین و از آن نگران نباشد؟

ج: یکی از حرف‌هائی که من زدم و بر بسیاری ناگوار آمد و به نظرم حرف تازه‌ای بود، این بود که در ساختن یک نظام غير‌توتاليتر، مخالفانش هم سهمی دارند. مخالفان رژیم گذشته ــ لیبرال‌ها، ملیون، دموکرات‌ها، چپگرایان و غیره سهمشان در اشکالاتی که رژیم گذشته پیدا کرد، چندان کم نیست. یک نظام فقط خودش نیست که خودش را بوجود می‌آورد. آنچه که اسمش را گذاشته‌ام “اندرکنش” Interaction ، آن تاثیر متقابل مخالف و موافق است که هر نظامی را می‌سازد. در آن من هیچ تردیدی ندارم. اما از طرف دیگر در جبهۀ ما هم متاسفانه نمونه‌های بی‌گذشتی و بی‌مدارائی به شدت هست. مطبوعات برون‌مرزی ایران، پر است از بی‌مدارائی، پر از بی‌اعتقادی مطلق به یک فرهنگ دموکراتیک، به یک فرهنگ پیشرو انسانی. من معتقدم در فضائی به این ترتیب که ما گرفتارش شده‌ایم وظیفۀ همه ماست که سعی کنیم با نشان دادن سرمشق‌های شخصی، و با پافشاری روی این اعتقاد که ایران می‌تواند یک رژیم دموکرات داشته باشد؛ ایرانی می‌تواند بر خودش حکومت بکند؛ ایرانی می‌تواند اختیار خودش را در دست بگیرد؛ ایرانی لازم نیست سرنوشتش یا توسط یک نفر یا یک چند قدرت خارجی تعیین بشود، با پافشاری روی این قضیه می‌توانیم از آن ظرفیتی که در ملت‌هاست، و به نظر من در ملت ما هم بخصوص هست، استفاده کنیم. ملت ما بر خلاف آنچه که می‌گویند، خیلی ملت مستعدی است.

   دیروز من یک جائی با دوستان صحبت می‌کردم، و با بدبینی‌های معمول راجع به ایرانی روبرو بودم. گفتم قضاوت دربارۀ یک ملت را فقط از روی تاریخش می‌توان انجام داد. پرسشنامه در دستمان نداریم که ببریم این طرف و آن طرف، از تیپ‌های مختلف اجتماعی بپرسیم و نتیجه بگیریم. بعد نتایج را بریزیم در کامپیوتر و بفهمیم این ملت ما چیست و چه می‌خواهد. ملل را از روی تاریخشان می‌شود قضاوت کرد. تاریخ ایران در قرن بیستم را نگاه کنید. کدام ملتی در تمام دنیا مشابه ما بوده که این سرزندگی، این تحرک این شور، این نوآوری، این سرسپردگی به استقلال خود، ملیت خود و فرهنگ خودش را نشان داده باشد؟ ملت ما ملت خیلی مستعدی است و من خیلی به امکانات این ملت خوشبینم. این ملت می‌تواند بر خودش حکومت کند. هیچ دلیلی نیست که چون ما یک تعداد بیسواد داریم، یک عده فقیر داریم، عده‌ای آدم مجرم یا یک عده آدم ناجور در میانمان هست از اصل موضوع صرفنظر کنیم. نه تنها ما، بلکه همه ملت‌ها این گرفتاری‌ها را دارند. من در پیشرفته‌ترین کشورهای دنیا، آمریکا، دارم زندگی می‌کنم. بیسوادی در همان کشور دارد بیداد می‌کند. فقر دارد بیداد می‌کند ولی یکی از بهترین نظام‌های دموکراتیک را هم دارد من هدفم این است که روشنفکران ایرانی، سرآمدان ایرانی، تعهدشان به دموکراسی خدشه‌بردار نباشد و صمیمانه باشد. یاد بگیرند؛ اصلاَ بفهمند که دموکراسی چیست؟ دموکراسی فقط حکومت اکثریت نیست. این ساده کردن قضیه و نفهمیدن موضوع است. من نگاه می‌کنم می‌بینم همه آنهائی هم که خیلی برای دموکراسی یقه درانی می‌کنند، خیال می‌کنند دموکراسی یعنی همین یعنی حکومت اکثریت. خوب، یک اکثریتی را به هر ترتیب شده می‌توان فراهم کرد و بوسیلۀ آن بدترین دیکتاتوری‌ها را برقرار ساخت. باید معنای دموکراسی را فهمید، باید به آن عمل کرد و عملش هم حالا در همین محیط‌های کوچک خودمان میسر است. اما در مورد ساخاروف ایران، متاسفانه هر ملت شایستۀ ساخاروفی است که دارد.

س: آیا گمان نمی‌کنید که موقعیت استراتژیک ایران همسایگی با شوروی و احاطه شدن در میان کشورهائی که شاید چندان دوست ما هم نباشند، و عوامل دیگری چون این، از مشکلات رسیدن به دموکراسی برای ما باشد. وقتی شما در کشوری مثل فرانسه زندگی می‌کنید، احاطه شده‌اید با کشورهائی مثل آلمان و سوئیس و ایتالیا و اسپانیا و انگلیس و اقیانوس. اما در ایران، مجاورید با کشوری مثل شوروی که برای شما حزب توده و فرقه دموکرات می‌سازد. اگر هم خیلی با آن مبارزه بکنید، سربازانش را برایتان می‌فرستد. همسایه‌اید با عراق که این طور به ایران حمله می‌کند. با ترکیه که معلوم نیست وضعش با ما چطور است. با پاکستانی که اصلاَ وضع خودش معلوم نیست. با افغانستانی که جزو شوروی شده با دریائی که خطرناک‌ترین دریای دنیاست.

   آیا واقعاَ این عوامل را هم موثر نمی‌دانید؟ این را از نظر می‌پرسم که وقتی در یک مقاله تان می‌نویسید که ما باید به جائی برسیم که احزاب ما آنقدر دموکرات باشند که یک عضو حزب بتواند بر علیه نظامنامه داخلی و ضوابط حاکم در درون حزب، به دادگاه شکایت کند، آیا فکر نمی‌کنید که خود شما هم قضیه را خیلی ساده می‌کنید یا در این مورد دچار خیالپردازی می‌شوید؟

ج: ما برای اینکه یک نظام دموکراتیک داشته باشیم، باید همه چیز معلوم و تعریف شده باشد. نمی‌توانیم به جملات کلی مثل “احزابی که با مصالح کشور سازگاری دارند آزاد هستند” بسنده کنیم. من فردا می‌گویم حزب شما با مصالح مملکت سازگار نیست. شما هم راجع به حزب من می‌گوئید. این چیزها باید روشن باشد تعریف‌هائی که ما تا بحال داشتیم، مثلاَ “مرام اشتراکی” اصلاَ یعنی چه؟ بسیاری از سیاست‌های رژیم سابق، جزو تعریف اشتراکی بود. پس باید رژیم سابق را گرفت و انداخت به زندان. ما ناگزیریم که برویم به طرف تعریف‌هائی که سازگاری ارگانیک داشته باشد با خود نظام. اینکه من می‌گویم همه احزاب باید آزاد باشند اما حزبی که مسلح باشد، و حزبی که بخواهد یک حکومت بیگانه بر مملکت تسلط داشته باشد، آن را معلوم است که نباید آزاد گذاشت. آن که از مرامنامه‌اش معلوم است. احزاب دیگر، ایدئولوژیشان مهم نیست. چون ممکن است یک حزب کمونیست بیاید و بگوید من دموکرات هستم. مگر نمی‌گویند حکومت دموکراتیک اسلامی می‌خواهیم تشکیل بدهیم؟ دیگر از دموکراتیک و اسلامی که بی‌ضررتر در فرهنگ ایرانی نیست. اما می‌بینیم که حکومت مورد نظر آنها نه دموکراتیک است و نه اسلامی و به ضرر مملکت است. پس اسم مهم نیست. باید نظام دموکراتیک در داخل احزاب حکومت بکند. من مطمئنم حزب کمونیست که از آن کمونیست‌تر نباشد، اگر بیاید در یک نظامی مشغول کار بشود و در آن نظام نگذارند، در داخل حزب یک عده دائماَ خودشان را انتخاب بکنند و رئیس بشوند و اگر یک فردی اعتراض داشت بروند رسیدگی کنند و بگویند آقا حق ندارید، باید انتخابات آزاد داشته باشید، محال است که آن حزب دیگر کمونیست بماند. می‌شود “اوروکمونیسم،” که خوب بشود، به ما مربوط نیست. اما اگر مبهم بگذاریم، اگر واگذار کنیم به سلیقۀ حکومت کنندگان، اول آنها البته جلوی احزاب کمونیست را می‌گیرند، بعد جلوی هر حزب دیگری را می‌گیرند. در ایران بعد از ۱۳۳٢ مگر جز این شد؟ اول جلوی اقدام کنندگان بر علیه امنیت و استقلال مملکت را گرفتند. اول که کاری به کار دیگران نداشتند…

س: خوب، مگر کاردیگری می‌شد کرد. شما اعتقاد ندارید که باید جلوی آنها را می‌گرفتند؟

ج: ابداَ این را نگفتم. اما بعدش افتاد دست یک عدۀ دیگری که جلوی هر کسی را که با آنها موافق نبود گرفتند. غیر ممکن است که از این سوء استفاده نشود. پس آن جنبه خیالپروری که شما گفتید، ناگزیر است. مگر اینکه نظامی قادر به اجرای قوانینش نباشد.

س: غرض ما هم همین است. ما تنها به مقداری از مطلب توجه می‌کنیم، در حالی که مسائل دیگری هم هست. مملکتی که پلیس و نیروی انتظامی قوی نداشته باشد، دادگستری واقعی و قوی نداشته باشد، که قاضی ــ چه قاضی کمونیست، چه کاپیتالیستـ ـ بنده را به جرم مخالف عقیده خودش بودن محکوم یا تبرئه نکند ــ که این در ایران خیلی اتفاق افتاد ــ رسیدن به دموکراسی غیر ممکن است. آن کسانی که مدام می‌گویند در زمان حکومت منصور بار دیگر کاپیتولاسیون را در مورد امریکائی‌ها به ایران برگرداندند، نمی‌دانند که دادگستری ما يک دادگستری شده بود (و این بعد از انقلاب بهتر معلوم شد) که از وکیلش تا قاضی‌اش تا رئیس دادگاهش، عده زیادی یا مصدقی بودند یا کمونیست و اینها عقاید سیاسی‌شان را در کار خود دخالت می‌دادند. فلان قاضی مخالف امریکا بود و معتقد بود “سیا” در ایران کودتا کرده است. بنابراین اگر یک امریکائی با یک دوچرخه سوار ایرانی تصادف می‌کرد، تمام انتقامی را که دلش می‌خواست از “سیا” بگیرد، از آن آمریکائی بدبخت می‌گرفت. وقتی شما مستشار آمریکائی می‌آورید آمریکا هم در مقابل این وضع، برای اتباع خود و مستشاران خود، در حقیقت در برابر دادگاه‌ها وقضات “ضد آمریکائی” شما مصونیت می‌خواهد. وقتی ما به این چیزها اشاره نمی‌کنیم، سخنانمان ناقص است. در همین فرانسه، کسی نمی‌گوید اگر همین پلیس ضد اغتشاش کلاه‌خود بسر و چوب بدست بسیار خشن باشد، دموکراسی در فرانسه ممکن نیست.

ج: دموکراسی با حفظ نظم مباینت ندارد. اتفاقاَ دموکراسی بیش از هر رژیمی به حفظ نظم احتیاج دارد، به قانون محکم احتیاج دارد، به اجرای قانون احتیاج دارد. البته حق با شماست که در این موردها کم بحث شده اما بحث دموکراسی ما تمام نشده. من شخصاَ سعی خواهم کرد در این زمینه‌ها هم بیشتر بحث شود. ما هنوز در الفبای دموکراسی هستیم، هنوز ما نمی‌دانیم دموکراسی چیست. می‌گویند که “حاکمیت مردم” (البته اغلب می‌گویند “حاکمیت ملی،” در حالی که اصلاَ حاکمیت ملی دموکراسی نیست؛ “حاکمیت ملی” به دموکراسی کمترین ربطی ندارد. حالا این شده شعار رایج، اشکالی ندارد.) ما اصلاَ نمی‌دانیم راجع به چه داریم صحبت می‌کنیم. این بحث را باید ادامه داد. این نکته‌ای که شما گفتید کاملاَ صحیح است و رويش هم باید بحث کرد. دموکراسی اتفاقاَ بیشتر احتیاج دارد به اجرای قانون تا هر نظام دیگری، چون اصلاَ بنایش بر اجرای قانون است. بگذارید ناچار یک سیر خیلی سریع در مراحل تکوین دموکراسی بکنیم. دموکراسی اول با احترام به قانون شروع می‌شود. یک جامعه‌ای که اصلاَ هم دموکرات نیست، سلطنت مستبد و غیره هم دارد، اول می‌گویند یک قانون باید باشد که پادشاه هم از آن اطاعت کند، آحاد مردم هم اطاعت کنند… کار از این مراحل شروع می‌شود ــ از احترام به قانون. بعد این بحث پيش می‌آید که این قانون را چه کسی باید بگذارد؟ بعد می‌گویند که تودۀ مردم و اکثریت مردم باید بگذارند. بعد می‌گویند این اکثریت آیا حق دارد که حقوق دیگران و اقلیت‌ها را سلب کند. نخیر! آن وقت حقوقی برای اقلیت قائل می‌شوند. دموکراسی می‌شود حکومت اکثریت با حفظ حقوق اقلیت، و حفظ این حق برای اقلیت که تبدیل به اکثریت بشود. بعد مراجعی پیش‌بینی می‌شود برای اینکه مردم در برابر قدرت حکومتی بتوانند از حقوق خودشان دفاع کنند و همۀ این مسائل.

   جامعۀ دموکرات، مسلماَ احتیاج به اجرای قانون دارد، قانون محکم، پلیس خیلی قوی، ژاندارم قوی و همۀ اینها. اما اشکال رژیم‌های دیکتاتوری استبدادی درست همین است که همه چیز درشان سیاسی می‌شود. قضاوت هم سیاسی می‌شود، وکالت دادگستری هم سیاسی می‌شود، پلیس راهنمائی هم سیاسی می‌شود. شما در ایران بودید دیگر. یک کلاه تیمساری می‌گذاشتند پشت صندلی اتومبیلشان و از چراغ قرمز رد می‌شدند. همه چیز سیاسی شده بود. درست همین دلیل است که برای اینکه ما همه چیز را سیاسی نکنیم، برای اینکه در دادگاه‌مان عقاید سیاسی قاضی و وکیل دعاوی، سرنوشت متهم یا موضوع مورد دعوا را تعیین نکند، باید برویم به طرف دموکراسی.

   در یک نظام دموکراتیک، دیگر احتیاج نیست که مردم دعواهای ایدئولوژیکشان را در دادگاه مطرح کنند ــ یعنی قاضی وارد آن دعوای ایدئولوژیک بشود. این مسائل را در حزب، در روزنامه، در رادیو، در تلویزیون و در مجلس حل می‌کنند. در دادگاه کار دادگاه را می‌کنند. در ایران در مجلس و روزنامه و حزب نمی‌شد این کارها را کرد. بنابراین منتقل می‌شد به دادگاه. اشکالش این بود.

س: شما در مقالاتتان از نوعی تز “میانه روی” دفاع می‌کنید. جائی هم در یکی از کتاب‌هایتان (اگر درست یادم باشد) خوانده‌ام که می‌گوئید کسانی که از همکاران یا هواداران رژیم گذشته بوده‌اند و معتقد به دموکراسی و آزادیخواه هم هستند، نزدیکترین کسان هستند برای اینکه با لیبرال‌ها و مخالفان رژیم گذشته که آنها هم به دموکراسی و آزادی معتقدند، “ائتلاف بزرگ”ی بوجود آورند. آیا واقعاَ در هر دو این گروه آمادگی کافی برای زایش این “ائتلاف” می‌بینید؟ در بسیاری از مقالات شما، “میانه روی” تبدیل به ترازوئی برای حفظ تعادل میان این گروه تبدیل شده است؟ مقاله اخیرتان درباره ٢۸ مرداد، مقالاتتان دربارۀ رژیم گذشته و حتا کتاب “دیروز و فردا” بنظر من نمونه‌های خوبی از این مسئله است. یعنی سعی در اینکه مسئولیت هر حادثه‌ای را در ایران، به صورت مساوی میان دو گروهی که گفتم تقسیم کنید. آیا این تلاش در حفظ تعادل باعث نمی‌شود که گاهی قدری از حقیقت را از این کفه بردارید و به کفه دیگر بیافزائید تا سهم ۵۰ ـ ۵۰ طرفین حفظ شود؟

ج: خیلی متاسف خواهم شد اگر چنین کاری بکنم. سعی من بر این است که قضایا را بدون تعصب نگاه بکنم. اینکه من جزو رژیم گذشته بودم یا مخالف جبهۀ ملی بوده‌ام به نظر من به هیچ وجه ربطی ندارد به اتفاقاتی که افتاده است. من سعی می‌کنم اتفاقی را که افتاده بیان کنم، و نتیجۀ منطقی را که می‌شود از آن گرفت بگیرم. حالا ممکن است کسی در مورد صحبت آن واقعه، و آن واقعیتی که من مستندش کرده‌ام ایراد بگیرد. خوب، این قابل بررسی است، می‌شود به منابع مربوط مراجعه کرد. اگر من اشتباه کرده‌ام حرفم را پس می‌گیرم، اگر او اشتباه کرده قبول می‌کند. راجع به درستی تعبیر من از “فاکت”‌ها و واقعیات هم، مسئله‌ای نیست. من خیلی خوشحال می‌شوم هر کس هر نظری دارد بگوید. اگر نظر من اشتباه باشد پس می‌گیرم، و نظر درست را می‌پذیرم و عمل می‌کنم. نه، حقیقتاَ من دنبال این نیستم که تعادل کفه‌های ترازو را به سود کسی نگهدارم و سعی کنم از طریق نگه داشتن آن توازن، ائتلافی را که به آن اشاره کردید متحقق بکنم. به هر قیمت من دنبال آن ائتلاف نیستم، من نگاه می‌کنم به اوضاع خودمان و می‌بینم بسیاری از مرافعه‌ها و نزاع‌های ما بی‌معنی است، بر سر اسامی است، از روی احساسات است، روی عواطف برانگیخته است. روی نادانی است. بیشترش روی نادانی است. می‌خواهم با وارد شدن در موضوعاتی که به علت وجود حساسیت زیاد در موردشان، جنبه “تابو” داشته‌اند، اولاَ این حساسیت‌ها را از بین ببرم، ثانیاَ بلکه چشم‌ها را یک خرده بازتر بکنیم. شاید بتوانیم این نزاع‌ها را قدری تخفیف بدهیم که به کار اصلی‌مان برسیم. من الان زمینه زیادی نمی‌بینم. می‌بینم در هر هر دو طرف اینقدر تلخی و کینۀ بیهوده هست که زیاد امیدوار نیستم، ولی کوششم را ادامه خواهم داد، چون این چیزها اصلاَ مهم نیست. موفقیت چیزی نیست که انسان هر ملاحظه‌ای را فدایش بکند. بسیاری از موفقیت‌ها، بهتر است اصلاَ بدست نیاید. باید رفت دنبال کار پایه‌ای. به نظر من کار پایه‌ای این است که به هر دو طرف اثبات بشود و نشان داده شود که بیهوده دارند به سرو کله هم می‌زنند. بر سر یک گذشتۀ مرده، بر سر استخوان‌های مرده، با قلم پای مردگان به سرو کله هم زدن، اتلاف وقت ملت است. می‌ترسم پس فردا بعد از خمینی هم ما دچار همین مشکلات بشویم، و باز یک عده بیایند استفاده کنند بزنند مملکت را از بین ببرند. امیدوارم به جائی برسیم که دعوا بر سر مصدق و شاه تمام بشود و این مسئله هم جزو تاریخمان بشود. در جائی گفته‌ام که ما باید تاریخمان را ملی کنیم. تاریخ ما در حال حاضر شده است تاریخ حزبی، تاریخ حزبی ایران. حزب که نداشتیم، اما در عوض تاریخ حزبی داریم. این تاریخ باید بشود تاریخ ملی ایران. بالاخره ما هم یک تاریخی داشته‌ایم؛ عده‌ای آدم‌های این تاریخ بوده‌اند، خوب بوده‌اند، بد بوده‌اند، هیچ کدام فرشته نبوده‌اند، هیچ کدام مقدس نبوده‌اند، هیچکدام امامزاده نبوده‌اند. اصلاَ بهتر که نبوده‌اند! آخر با مقدسین که نمی‌شود مملکت را اداره کرد.

س: اگر جامعه ایرانیان خارج از کشور را، بعنوان نمونه‌ای از جامعه ایران بگیریم (که البته نیست، چون این جامعه از هر نظر جامعه نخبگان ایران است) شما نقاط مثبت و منفی این جماعت ایرانیان بیرون از کشور را چطور به اصطلاح “جمع بندی” می‌کنید؟

ج: حقیقتاَ این پرسش بسیار مشکلی است. متاسفانه هنوز به نظر من در این جامعۀ ایرانی مقیم خارج جنبه‌های منفی بیشتر است. اجتماع ایرانی خارج هنوز به خودش نیامده، هنوز مسائل برایش “روشن” نشده است، “حل” شدن که جای خود دارد. هنوز از ضربه‌ای که به او وارد آمده بخود نیامده. اجتماع ایرانی خارج، بیش از اندازه گرفتار مبارزات و مسائل شخصی است، گرفتار چشم و هم‌چشمی‌هاست، حتا چشم و هم‌چشمی‌های ده سال پیش. هنوز در این اجتماع، آتش‌بس داده نشده و مسائل شخصی گذشته به فراموشی سپرده نشده است. اگر من با کسی پانزده سال پیش اختلافی داشتم، باید تا حالا مشمول مرور زمان شده باشد ولی هنوز نشده. اجتماع ایرانی هنوز مسائل را مشمول مرور زمان نکرده، در آن تشتت سیاسی بی‌نهایت است. مهم‌ترین عیبش هم اعتقاد شبه مذهبی است که حکومت فعلی ایران را “خودشان آورده‌اند، خودشان نگه داشته‌اند و خودشان هم هر وقت خواستند می‌برندش.” این اعتقاد جامعۀ ما را فلج و بکلی بی‌اثر کرده است. ولی حقیقتاَ در این اجتماع خارج،   نقاط مثبتی هم می‌توان دید. ایرانیان مقیم خارج در این ۷ ـ ٦ سال توانستند مقدار زیادی بحث سیاسی ایران را پیش ببرند. کاری که در گذشته نمی‌شد، در شرایط کنونی ایران هم نمی‌شود. این امتیاز را باید برای این جامعه قائل شد. بحث سیاسی ایران در این ۷ ـ ٦ سال به برکت کوشش‌های این ایرانیان فوق‌العاده پیش رفته/ حالا ممکن است که این بحث فیصله پیدا نکرده باشد، به جائی نرسیده باشد، ولی بدون این مقدمات هم هیچ وقت نمی‌رسیدیم. حالا رسیده‌ایم به جائی که محصولات فرهنگی نسبتاَ قابل ملاحظه‌ای از این اجتماع بیرون آمده. تلاش زیادی شده برای زنده نگه داشتن مبارزه در داخل ایران، و در این کار همه گروه‌ها سهم داشته‌اند، حتا گروه‌هائی که من آنها را دشمن ایران می‌دانم، در این تلاش سهم داشته‌اند. گونه‌ای “همرائی” در اکثریتی از این اجتماع بوجود آمده که این شاید بزرگترین نقطه روشن باشد.

   بر سر پادشاهی مشروطه بطور تردید‌ناپذیری یک همرائی و یک “کانسنسوس” مشاهده می‌کنیم که باید از آن استفاده کرد و آنرا مبنائی قرار داد برای بوجود آوردن یک نیروی سیاسی. هنوز ما آن نیروی سیاسی را که به حساب بیاید در خارج از ایران تشکیل نداده‌ایم، اما مقدمات فکریش بنظر من فراهم شده و این باز به نظر من یکی از دستاورهای ایرانیان خارج است. ایرانیان خارج، بیش از هر چیز آن توانائی را که در روح ایرانی هست، برای اینکه ایرانی بماند و بر مشکلات غلبه کند نشان داده‌اند.

س: یکی از مسائلی که مورد اختلاف است، و بین شما و بسیاری از نویسندگان و پژوهندگان مسائل ایران هم در موردش اختلاف نظر وجود دارد، مسئله سهم و نقش بیگانگان در انقلاب ایران است. شما بعضی از ایرانیان را به حق و بعض دیگر را (به نظر من) به ناحق متهم می‌کنید به اینکه اعتقاد دارند که “همه چیز یک توطئه بزرگ” بود همه چیز در ایران خوب پیش می‌رفت تا اینکه یک روز بک آمریکائی با یک گروه آمریکائی تصمیم گرفتند برای جلوگیری از تبدیل شدن ایران به یک ژاپن دو م، یا هر چیز دیگر شاه را بردارند و خمینی را بیاورند.” این استدلال البته به این ترتیب حرف درستی نیست. از طرف دیگر کسان دیگری هستند که معتقدند آنچه در ایران گذشت یک مسئله صرفاَ داخلی بود، آمریکائی‌ها هم هیچ سهمی نداشتند و کاری نکردند، مگر آنکه وقتی دیگر چاره‌ای وجود نداشت سعی کردند به سود خودشان دخالتی بکنند و تاثیری بگذارند بر روند حوادث ایران این هم البته درست نیست.

    در این میان شواهدی وجود دارد و پرسش‌هائی مطرح می‌شود که وقتی انسان پاسخ آنها را می‌گیرد، متوجه می‌شود که مسئله به این سادگی هم نیست. من همیشه از خودم می‌پرسم اگر مثلاَ فرض کنید در سال ۱۹۷٦، آقای جیمی کارتر با مقدار کمی رای بر آقای جرالد فورد پیروز نشده بود و فورد فقط چند رای بیشتر از کارتر آورده بود، ما حالا در پاریس بودیم یا در تهران؟ مسائل دیگری هم هست. مثل حوادثی که اخیراَ در سودان پیش آمد.

   خوب، اگر واقعاَ دخالت خارجی، به ان معنائی که ما دیدیم وجود نداشت حالا جعفر نمیری در خارطوم بود یا در قاهره! یا اتفاقاتی در نیکاراگوئه می‌افتد: در هر حال امریکا امروز در امور نیکاراگوئه دخالت می‌کند منتهی در همسایگی خودش، به سود خودش، به خود اجازه دخالت می‌دهد. یا مثلاَ واضح است که حافظ اسد را شوروی در سوریه نگهداشته، والا یک روز هم دوام نمی‌آورد…بنابر این دست خارجی و حمایت خارجی، هنوز در دنیا حکومت می‌آورد، حکومت می‌برد، دخالت می‌کند. آیا اگر فلان خانم عضو وزارت امور خارجه آمریکا به هزار و یک دلیل ــ از خصومت با شاه گرفته تا برداشت غلط از مسائل ایران ــ جلوی ارسال فلان مقدار گاز اشک‌آور و گلوله پلاستیکی را به ایران نمی‌گرفت آیا کار آشوب‌ها به آنجا که رسید می‌رسید یا نه؟ یا اگر برژینسکی قدری زورش بر آقای ونس و وزارت خارجه آمریکا می‌چربید، آیا سرنوشت ایران همین می‌بود یا حکومت ایران می‌توانست واکنش دیگری نشان دهد؟ وقتی همه اینها را حساب می‌کنم، آیا به من حق نمی‌دهید که به دخالت خارجی در مسائل ایران اهمیت بدهم. وقتی به این برداشت اشتباه پی می‌بریم که آمریکا خیال می‌کرد به راحتی می‌توان از شاه صرفنظر کرد، چون چیزی در ایران وجود دارد به نام جبهۀ ملی و کسانی چون بازرگان و سنجابی که می‌توانند جای او را بگیرند و مملکت را اداره بکنند و وقتی همۀ اینها را سر هم می‌کنیم، آیا فکر نمی‌کنید حتی اگر به دخالت آمریکا اسم “توطئه” نگذاریم، نقش و سهم آمریکا در انقلاب ایران، نقش و سهم بسیار مهمی بوده است. کما اینکه کمتر صحبت می‌کنیم درباره نقش شوروی، در حالی که آن کشور هم می‌توانست نقش بزرگی داشته باشد…

ج: اتفاقاَ بگذارید از همین قسمت آخر شروع کنیم. در بررسی انقلاب ایران و اسناد مربوط به آن، سهم شوروی و نیروهای چپ خیلی دست کم گرفته می‌شود. این امر، صرفنظر از اشکالی که از نظر تاریخی دارد، از نظر سیاسی خیلی خطرناک است و چشم ما را بر یک خطر بالفعل و موجود و نزدیک می‌بندد و در برابر، ما را متوجه خطر دیگری که مقدار زیادی جنبه تصوری پیدا کرده می‌کند این، برای آیندۀ ایران هم خطرناک است. نیروهای چپ، کشورهائی مثل لیبی و سوریه و سازمان‌هائی مثل سازمان آزادیبخش فلسطین و بخصوص گروه‌های چپی عضو آن گروه که همه از شوروی الهام و کمک می‌گیرند، بسیار در انقلاب ایران سهم داشتند.

س: آیا گمان نمی‌کنید بیشتر از ما، دستگاه حکومتی وقت آمریکا سهم این چپی‌ها و کمونیست‌ها را نفهمید و متوجهش نشد؟

   ج: راجع به نفهمی دستگاه حکومتی آمریکا، من هر چه بگویم کم گفته‌ام. خودشان این قدر کتاب نوشته‌اند و این قدر از این نفهمی گفته‌اند که حد ندارد. حقیقتاَ شرم‌آور است که یک قدرت جهانی به این اندازه در مقابله با بحران‌ها عاجز و ناتوان باشد. و شرم‌آور است که ملتی مثل ملت ایران، این اندازه به چنان قدرتی پشت گرم باشد ــ حالا یا از آن بترسد یا به آن امیدوار باشد. به نظر من همۀ اینها شرم‌آور است. علت اینکه من در پنج سال گذشته سعی کرده‌ام این توهم را از ذهن ایرانی‌ها بیرون بیاورم که آمریکا جهانمدار نیست، آمریکا همه‌توان نیست، آمریکا همه‌دان نیست… علت اینکه خواسته‌ام این توهم از میان برود، همین است. چون من ضعف‌های نظام حکومتی آمریکا را از نزدیک می‌شناسم. سیاست آمریکا را بعد از جنگ تعقیب کرده‌ام هزارها مقاله و کتاب تا کنون راجع به آمریکا خوانده‌ام. در آمریکا زندگی کرده‌ام و اشکالات آن جامعه را، به خصوص در سیاست خارجی می‌دانم. و می‌ترسم که اگر ملت ما همچنان روی این افسانه پافشاری کند، باز فرصت‌های تاریخی از دست برود و ما دچار خطر بزرگ‌تری از آنچه که تا بحال دچارش شده‌ایم بشویم.

   راجع به سهم خارجی‌ها… من خیلی روی آن فرضی که شما کردید در مورد سال ۱۹۷٦ و اینکه اگر فورد آمده بود به جای کارتر وضع ایران اینطور نشده بود تاکید می‌کنم. حتماَ اگر فورد به جای کارتر آمده بود، انقلاب ایران به آن صورت اتفاق نمی‌افتاد. حتماَ اگر کیسینجر وزیر خارجه آمریکا می‌بود و آقای ونس، این واقعاَ “برۀ بیگناه” وزیر خارجه آمریکا نمی‌بود، سرنوشت ما هم جز این می‌بود، برای اینکه آمریکا با همه گرفتاری‌ها و نا‌توانی‌هایش یک قدرت جهانی است و در سرنوشت جهان تاثیر دارد. اما ما نمی‌توانیم آنچه را بر سر ایران آمده، صرفاَ از نظرگاه آمریکائی نگاه کنیم.

   اشاره کردید به آن خانم “پاتریشیا دریان” که رئیس اداره حقوق بشر وزارت خارجه آمریکا بود و از دشمنان رژیم وقت ایران، و با فرستادن گاز اشک‌آور و گلوله‌های پلاستیکی و غیره به ایران (بخصوص گاز اشک آور) مخالفت کرده بود. بعد البته گفته بود من خیال می‌کردم گاز اشک‌آور، گاز ضد اعصاب است و صدمه می‌زند و از این حرف‌ها! صدمه‌ای که او به ایران زد به جای خود، و من می‌دانم؛ و یا آن شخصی که رئیس میز ایران بود صدمات زیادی به ما زدند. اما تا محیطی مساعد نباشد کسی مثل “دریان” نمی‌تواند به یک مملکتی آسیب بزند. همین خانم “دریان” با رهبر مخالف کره جنوبی که از آمریکا رفت به سئول (نه از پاریس! از واشینگتن،) این خانم “دریان” و چند عضو کنگره آمریکا، رفتند و این آدم را بردند به سئول که حفظش کنند (بعد از آن قضیه “اکینو” در فیلیپین، و کشته شدنش.) اما ماموران کره جنوبی اینها را گرفتند ــ و اینها ادعا کردند که ماموران کتکشان زده‌اند ــ و انداختندشان توی هواپیما و بیرونشان کردند. این اتفاق در کرۀ جنوبی افتاد که ۴۰۰۰۰ سرباز آمریکائی هست ــ و کرۀ جنوبی زندگیش متکی به آمریکاست. در حالی که ما به آمریکا پول می‌دادیم، ما دیگر از آمریکا پول نمی‌گرفتیم. مشاوران آمریکائی هم بودند ولی یک سرباز آمریکائی در ایران نبود. ۴۵۰۰۰۰ نفر هم نیروی نظامی داشتیم. خانم “دریان” بدون اینکه پایش را به ایران بگذرد توانست رژیم ما را متزلزل کند. ولی همین خانم “دریان” ــ البته آن وقت دیگر مدیر کل وزارت خارجه نبود ــ ولی بهر حال با چهار نماینده کنگره و شوهرش که خیلی نام‌آور است همراهش بودند، رفتند کرۀ جنوبی، و آنها را با پس‌گردنی انداختند بیرون.

س: حرف شما درست است. ولی هر کدام از این دو جنبه مسئله جای خود را دارد. رفتار ضعیف رژیم ایران با حکومت آمریکا یک طرف قضیه است و رفتار باورنکردنی آمریکائی‌ها با یک کشور دوست خود یک طرف دیگر…

ج: بله ولی مردم ما چشمشان را بر آن طرف دیگر می‌بندند. فقط یک سفر “رمزی کلارک” را می‌گیرند و همه چیز را نتیجۀ آن می‌دانند. این “رمزی کلارک” در آمریکا اصلاَ داخل آدم نبود، و نیست. حالا فرض کنید رفته به ایران و یک گزارشی هم از سفرش به وزارت خارجه آمریکا داده. آن آقای “پرکت” (مسئول میز ایران) هم با او موافق و دوست بوده، ولی برژینسکی با او مخالف بوده، براون با او مخالف بوده، آدمیرال ترنر با او مخالف بوده، سه چهارم دستگاه آمریکا با او و گزارشش مخالف بوده و مثلاَ یک چهارمش هم موافق بوده. آخر این که نمی‌شود. ما از بس خودمان را در اختیار آمریکا گذاشتیم ــ از صدر تا ذیلمان ــ از بس مدام مواظب شدیم که ببینیم فلان روزنامۀ آمریکائی چه نوشته به این روز افتادیم.

   من در سیزده ماهی که وزیر اطلاعات بودم، مخصوصاَ در هفت هشت ماه آخرش، واقعاَ یک روز در میان با نمایندگان مطبوعات و رادیو تلویزیون‌های فرنگی مصاحبه مطبوعاتی داشتم. برای اینکه اگر یک چیزی در کار آنها در می‌آمد، مثلاَ می‌گفتند و می‌نوشتند که ماموران ایران با ما همکاری نکردند، نگذاشتند برویم جاهائی که می‌خواستیم برویم، ما را در رفت و آمدهایمان هدایت کردند، من مسئول بودم، گرفتار می‌شدم. باید نهایت همکاری را با اینها می‌کردیم، اتومبیل هم به آنها می‌دادیم، تا بروند هر غلطی که می‌خواهند هر جا که می‌خواهند بکنند. ولی فلان رژیم که مانده است، می‌گیرد همه اینها را اخراج می‌کند و آب هم از آب تکان نمی‌خورد. این حساسیت ما سبب شد که به خارجی‌ها امکان اعمال قدرت و دخالت بدهیم. امکان دخالت را یک جامعه به خارجی می‌دهد. خارجی که خود به خود امکان اعمال قدرت در یک مملکت را بدست نمی‌آورد. خارجی می‌آید، بوئی می‌کشد، اگر دید زمینه مساعد است مداخله می‌کند، همه جور مداخله می‌کند. معلوم است که می‌کند. مگر ما نمی‌کردیم؟ مگر رژیم ایران در یک کشورهائی مداخله نمی‌کرد، با پول، با ديپلماسی، با تبلیغات؟ این کار همۀ کشورهاست. ولی بسته به این است که زمینه تا چه حد آماده و مساعد باشد.

   من وقتی این حرف‌ها را می‌زنم یک عده از کسانی که نظر خیلی خوبی نسبت به من ندارند، می‌گویند هدفم این است که آمریکا را تبرئه کنم. حالا فرض کنیم که آمریکا تبرئه شد، نتیجه‌اش چه خواهد شد؟ چه اثری دارد؟ من می‌خواهم ایرانی از این زندان فکری که برای خودش ساخته بیرون بیاید که هر چه هست در واشنگتن یا لندن در موردش تصمیم گرفته می‌شود. لندن آقا، لندن! انگلیس الان در میان کشورهای صنعتی دنیا از لحاظ درآمد سرانه ملی در ردۀ شانزدهم است. آخر من نمی‌فهمم این چه قدرت جهانی است که هر چه در لندن گفتند فقط در ایران انجام می‌شود؟ معلوم است که اگر ایرانی‌ها بخواهند می‌شود.

   الان شما فرض کنید که ما ایرانی‌ها تصمیم بگیریم و اعتقاد پیدا کنیم که سرنوشت ایران در “پیونگ یانگ” تعیین می‌شود؛ کرۀ شمالی ارباب ایران است و هر چه آنها بخواهند در کشور ما انجام می‌گيرد. اگر این طور فکر کنیم، به تدریج خواهد شد. مسلماَ آمریکائی‌ها هم می‌روند در مورد سرنوشت ایران با “کیم ایل سونگ” مذاکره می‌کنند، چون می‌بینند ایرانی‌ها معتقدند هر چه “کیم ایل سونگ” گفت همانست! ما خودمان این غول‌ها را ساخته‌ایم…

نوامبر ـ دسامبر   ۱۹۸۵

 ــــــــــــــــــــــ

۱ـ مجلۀ ایران و جهان در شمارۀ ۱۸ نوامبر ـ ٢ دسامبر ۱۹۸۵ خود همراه با چاپ بخشی از مصاحبۀ آقای بهروز صوراسرافیل با این نویسنده متن کامل مقاله‌ای را که در تاریخ ۱۹ دی ۱۳۵٦ در روزنامه اطلاعات به چاپ رسیده بود و به نامۀ رشیدی مطلق شهرت یافته به چاپ رسانده است. ایران و جهان در توضیح خود می‌نویسد “با وجود اهمیت فراوانی که این مقاله یا نامۀ کوتاه در برسی‌ها و تحلیل‌های پیرامون شورش‌های سال ۱۳۵۷ ایران یافته کمتر کسی از ایرانیان تا کنون آن را خوانده یا مفادش را به یاد دارد.”

اینک متن کامل مقاله:

   این روزها بمناسبت ماه محرم و عاشورای حسینی بار دیگر اذهان متوجه استعمار سیاه و سرخ یا به تعبیر دیگری اتحاد استعمار کهن و نو شده است.

   استعمار سرخ و سیاهش، کهنه و نویش روح تجاوز و تسلط و چپاول دارد و با اینکه خصوصیت ذاتی آنها همانند است خیلی کم اتفاق افتاده است که این دو استعمار شناخته شده تاریخ با یکدیگر همکاری نمایند مگر در موارد خاصی که یکی از آنها همکاری نزدیک و صمیمانه و صادقانه هر دو استعمار در برابر انقلاب ایران بخصوص برنامه مترقی اصلاحات ارضی در ایران است.

   سرآغاز انقلاب شاه و ملت در روز ششم بهمن ماه ۲۵۲۰ (۱۳۴۰) شاهنشاهی استعمار سرخ و سیاه ایران را که ظاهراَ هر کدام در کشور ما برنامه و نقشه خاصی داشتند با یکدیگر متحد ساخت که مظهر این همکاری صمیمانه در بلوای روزهای پانزدهم و شانزدهم خرداد ماه ۲۵۲۲ (۱۳۴۲) در تهران آشکار شد.

   پس از بلوای شوم پانزدهم خرداد که بمنظور متوقف ساختن و ناکام ماندن انقلاب درخشان شاه و ملت پی‌ریزی شده بود ابتدا کسانی که واقعه را مطالعه می‌کردند دچار یک نوع سر درگمی عجیب شده بودند زیرا در یکجا رد پای استعمار سیاه و در جای دیگر اثر انگشت استعمار سرخ در این غائله به وضوح دیده می‌شد.

   از یک سو عوامل توده‌ای که با اجرای برنامه اصلاحات ارضی همه امید‌های خود را برای فریفتن دهقانان و ساختن (انجمنهای دهقانی) نقش بر آب می‌دیدند در برابر انقلاب دست به آشوب زدند و از سوی دیگر مالکان بزرگ که سالیان دراز میلیون‌ها دهقان ایرانی را غارت کرده بودند به امید شکستن این برنامه و رجعت به وضع سابق دست و پول در دست عوامل توده‌ای و ورشکستگان دیگر سیاسی گذارده بودند. جالب اینکه این دسته از کسانی که باور داشتند می‌توانند چرخ انقلاب را از حرکت باز دارند و اراضی واگذار شده به دهقانان را از دست آنها خارج سازند دست به دامن عالم روحانیت زدند زیرا می‌پنداشتند که مخالفت عالم روحانیت که در جامعه ایران از احترام خاص برخوردار است می‌تواند نه تنها برنامه انقلاب را دچار مشکل سازد بلکه همانطور که یکی از مالکان بزرگ تصور کرده بود “دهقانان زمین‌ها را به عنوان زمین غصبی پس بدهند!” ولی عالم روحانیت هوشیارتر از آن بود که علیه انقلاب شاه و ملت که منطبق با اصول و تعالیم اسلامی و بمنظور اجرای عدالت و موقوف شدن استثمار فرد از فرد توسط رهبر انقلاب ایران طراحی شده بود، برخیزد.

   مالکان که برای ادامه تسلط خود همواره از ژاندارم تا وزیر، از روضه خوان تا چاقوکش را در اختیار داشتند وقتی با عدم توجه عالم روحانیت و در نتیجه مشکل ایجاد موج علیه انقلاب روبرو شدند و روحانیون برجسته حاضر به همکاری با آنها نشدند در صدد یافتن یک روحانی) بر آمدند که مردی ماجراجو، بی‌اعتقاد و وابسته و سر‌سپرده به مراکز استعماری و بخصوص جاه طلب باشد و بتواند مقصود آنها را تامین نماید و چنین مردی را آسان یافتند.

مردی که سابقه‌اش مجهول بود و به قشری‌ترین و مرتجع‌ترین عوامل استعمار وابسته بود و چون در میان روحانیون عالیمقام کشور با همه حساسیت‌های خاص و موقعیتی بدست نیاورده بود در پی فرصت می‌گشت که بهر قیمتی هست خود را وارد ماجراهای سیاسی کند و اسم و شهرتی پیدا کند.

   روح الله خمینی عامل مناسبی برای این منظور بود و ارتجاع سرخ و سیاه او را مناسبترین فرد برای مقابله با انقلاب ایران یافتند و او کسی بود که عامل واقعه ننگین روز پانزده خرداد شناخته شد.

   روح الله خمینی معروف به (سید هندی) بود، درباره انتصاب او به هند هنوز حتی نزدیکترین کسانش توضیحی ندادند. به قولی او مدتی در هندوستان بسر برده و در آنجا با مراکز استعماری انگلیس ارتباطاتی داشته است و به همین جهت نام (سید هندی) معروف شده است.

   قول دیگر این بود که او در جوانی اشعار عاشقانه می‌سروده و به نام (هندی) تلخص می‌کرده است و به همین جهت به نام هندی معروف شده است.

   و عده‌ای هم عقیده دارند که چون تعلیمات او در هندوستان بوده فامیل هندی را از آن جهت انتخابات کرده است که از کودکی تحت تعلیمات یک معمل هندی بوده است. آنچه مسلم است شهرت او به نام غائله‌ساز پانزده خرداد بخاطر همگان مانده است. کسی که علیه انقلاب ایران و بمنظور اجرای نقشه استعمار سرخ و سیاه کمر بست و بدست عوامل خاص و شناخته شده علیه تقسیم املاک، آزادی زنان، ملی شدن جنگل‌ها، وارد مبارزه شد و خون بیگناهان را ریخت و نشان داد هستند هنوز کسانی که حاضرند خود را صادقانه در اختیار توطئه‌گران و عناصر ضد ملی بگذارند.

   برای ریشه‌یابی از واقعه پانزدهم خرداد و نقش قهرمان آن توجه به مفاد یک گزارش و یک اعلامیه و یک مصاحبه کمک موثر خواهد کرد. چند هفته قبل از غائله ۱۵ خرداد گزارشی از طرف سازمان اوپک منتشر شد که در آن ذکر شده بود “درآمد دولت انگلیس از نقت ایران چند برابر مجموع پولی است که در آن وقت عاید ایران می‌شد…”

   چند روز قبل از غائله اعلامیه‌ای در تهران فاش شد که یک ماجراجوی عرب بنام (محمد توفیق القیسی) با یک چمدان محتوی ده میلیون ریال پول نقد در فرودگاه مهرآباد دستگیر شده که قرار بود این پول در اختیار اشخاص معینی گذارده شود.

   چند روز پس از غائله، نخست وزیر وقت در یک مصاحبه مطبوعاتی فاش کرد “بر ما روشن است که پولی از خارج می‌آمده و بدست اشخاصی می‌رسیده و در راه اجرای نقشه‌های پلید بین دستجات مختلف تقسیم می‌شده است.” خوشبختانه انقلاب ایران پیروز شد و آخرین مقاومت مالکان بزرگ و عوامل توده‌ای در هم شکسته شد و راه برای پیشرفت و تعالی و اجرای اصول عدالت اجتماعی هموار شد. در تاریخ انقلاب ایران روز پانزدهم خرداد به عنوان خاطره‌ای دردناک از دشمنان ملت ایران باقی خواهد ماند و میلیون‌ها مسلمان ایرانی بخاطر خواهند آورد که چگونه دشمنان ایران هر وقت منافعشان اقتضا کند با یکدیگر همدست می‌شوند، حتی در لباس مقدس و محترم روحانیت.

گرایش به دموکراسی عین مبارزه است

گفتگوی کیهان با داریوش همایون

 ‌

گرایش به دموکراسی عین مبارزه است

 ‌

س: آقای همایون شما در مقالات، کتاب‌ها و سخنرانی‌های خود در این سال‌های تبعید بسیار بر لزوم رسیدن به توافق بر سر “دموکراسی” در میان ایرانیان کرده‌اید. تا آنجا که حتی معتقد بودید در درون سازمان‌های سیاسی مخالف نیز اصل باید بر روابط دموکراتیک باشد. اما امروز شاهدیم که در طیف ملی مبارزات ضد انقلاب، این گرایش به دموکراسی در روابط میان گروه‌ها و شخصیت‌های اپوزیسیون، دیگر چندان مطرح نیست. چند گروه و سازمان سعی کردند دموکراتیک عمل کنند، مثل “جم نما” که می‌خواست مجمعی از منتخبین گروه‌های سیاسی باشد، جبهه نجات ایران (که دست کم در دوره‌ای از حیات فعال خود) بدنبال دموکراسی درون سازمانی رفت و بالاخره شوراهای مشروطیت کم می‌توانیم بگوئیم هیچیک موفق نشدند. امروز جای آن سازمان‌ها و گروه‌ها را دست کم در ظاهربه سوی دموکراسی تمایل داشتند و می‌کوشیدند روابط دموکراتیک را از همین خارج کشور میان اعضاء خود بسط دهند، سازمان‌ها و گروه‌هایی گرفته‌اند که حتی به این امر تظاهر هم نمی‌کنند. ساخت این سازمان‌ها اینگونه است که کسی در راس نشسته (و معمولاَ سرکیسه را هم در دست دارد.) اوست که تصمیم می‌گیرد، و گاهی هم هر چند روز یکبار.آیا این نشانه شکست دموکراسی در اپوزیسیون یا اصولاَ در جامعه ایرانی نیست؟

ج: من هنوز به دموکراسی خیلی اهمیت می‌دهم و تغییر و تحول چندانی هم در اوضاع نمی‌بینم. در میان سازمان‌هائی که نام بردید، شوراهای مشروطیت تنها تجربه در جهت دموکراتیک بود. شکست آنها به نظر من شکست اندیشه دموکراسی نبود. دنباله همه شکست‌هائی بود که بازی کردن با اندیشه دموکراسی خورده است. یک بار دیگر کسانی کوشیدند از صورت ظاهر دموکراتیک استفاده کنند و نتوانستند. این، بارها در ایران پیش آمده است و می‌ترسم باز هم پیش بیاید.

   انتخابات و رای دادن ـ آنهم در محیط‌های آزاد و بی‌خطر و آسوده خارج از ایران ـ به خودی خود بد نیستند. ولی اگر ما بخواهیم مداخلات و اعمال نظرهای خودمان را در قالب انتخابات و رای دادن بریزیم همان می‌شود که در شوراهای مشروطیت شد.

   گرفتاری اصلی شوراهای مشروطیت در اجرا و عملکرد و استراتژی آن بود، خود اصل فکر که مشروطه خواهان در هر جا گردآیند و نمایندگانی برگزینند عیبی نداشت.

   کسانی منتظر هر فرصتی هستند که تفکر دموکراتیک را، آنهم در شرایط مبارزه نفی کنند و نامربوط بشمارند. اما این شرایط مبارزه که اینهمه رویش تاکید می‌کنند چیست؟ جز اینست که باید ایرانیان بیشماری را بسیج کرد؟ ما از جماعات بزرگ، از ده‌ها و صدها هزار تن، می‌خواهیم در مبارزه شرکت جویند . در این صورت آیا می‌توان به مردم گفت که هیچ نیستند و تنها باید از ما اطاعت کنند و ما بهتر می‌دانیم که با آنها و با کشور چه بکنیم؟ این طرز تفکر با شرایط مبارزه سازگارتر است یا اینکه هر چه را که هست با مردم در میان گذاریم و از خودشان بخواهیم که مبارزه را در دست گیرند و به کسانی که اعتماد دارند اختیار بدهند؟

   اگر کسی دنبال راه حل حزب پیشاهنگ طبقه کارگر نباشد و مبارزه مردمی را برای حال و آینده ایران سودمند‌تر بداند، یا اگر کسی نخواهد زیر بار یک پیشوا یا رهبر کبیر خلق‌های ایران برود، گرایش به دموکراسی برایش عین مبارزه خواهد بود. مبارزه مردمی از دموکراسی جدا نیست. ما در صف مخالفان چندان دموکراسی نداریم، ولی مگر چندان مبارزه داریم؟ یک علت اینکه کار بسیج نیروهای ایرانیان به جائی نمی‌رسد همین بی‌اعتقادی به مردم و به دموکراسی است. هر کس پیش می‌افتد اول در ذهنش مردم را بعنوان عوامل موثر کنار می‌گذارد و در آنها تنها پیرو و سیاهی لشکر می‌جوید. بجای راست و صریح با مردم روبرو شدن، به فکر سیاست بازی می‌افتد. مردم را شایسته دانستن حقیقت نمی‌داند. خیال می‌کند با حرف‌های مبهم و چند پهلو و شعار دادن می‌توان مردم را بسیج کرد. اما این برداشت بجائی نرسیده است و نخواهد رسید.

   سازمان‌هائی که رسیدن به توافق با سازمان‌های دیگر حتی در برنامه کارشان نیست منزوی و فرقه‌ای می‌شوند. بی‌توجهی به نظرهای دیگران تنها یکی از مشکلات این سازمان‌هاست. مشکل دیگرشان بی‌اثری است.

   من نمی‌گویم و نگفته‌ام همه باید با هم موافق باشند. هر کس آزاد است سیاست‌ها و برنامه‌های خود را داشته باشد.

   ولی برای آنکه از بی‌اثری کنونی بدر آئیم باید عموم ما بر سر اصول و ارزش‌هائی که برخاسته از تجربه ملی و سازگار با نیازهای ملی خود ما باشد به توافقی برسیم. در میان مشروطه خواهان اختلاف بنیادی نیست ـ اگر هر دو اصل حاکمیت مردم را بپذیرند و بحث تاریخ را به صورت مبارزه سیاسی در نیاورند. فردا در ایران این مردم خواهند بود که همان گونه که پادشاه جوان ایران گفت باید با رای آزادانه خود نوع حکومتی را که می‌خواهند برگزینند.

س: شما در کتاب‌ها و مقالات خود صحبت از بوجود آمدن یک “جریان اصلی” سیاسی می‌کردید که باید بیشترین مبارزان و مردم مخالف را در برگیرد و اعتنایی هم به گروه‌های حاشیه‌ای یا افراطی نداشته باشد. آیا امروز گمان می‌کنید که این “جریان اصلی” بوجود آمده، یا اصولاَ وجود دارد. اگر دارد آیا ضعیف‌تر از چند سال پیش نیست که فعالیت‌ها و مبارزات سیاسی رونق بیشتری داشت و روحیه‌ها مساعد‌تر و ارده‌ها قویتر بود؟

ج: اگر منظور از جریان اصلی یک سازمان باشد که بیشتر ایرانیان تبعیدی را در‌برگیرد، البته چنین سازمانی نیست. ولی اگر منظور، یک گرایش کلی باشد چنین جریان اصلی دارد پیدا می‌شود. پادشاهی مشروطه اکنون گرایش مسلط در میان ایرانیان خارج است. پراکندگی و آشفتگی فکری هنوز بسیار است ولی در هشت سال گذشته پیشرفت‌های زیادی در زمینه بوجود آوردن یک جریان اصلی کرده‌ایم و به نظر من می‌توان پیشتر رفت و به این گرایش کلی حالت مشخص‌تری داد تا به یک برنامه سیاسی یا به اصطلاح “پلاتفرم” تحول یابد.

   سه عاملی که به سود این جریان اصلی عمل می‌کند، یکی روشن شدن روز‌افزون نکته‌های تاریک یا مبهم تاریخ اخیر ایران است که بسیاری از تصورات اشتباه‌آمیز ما را تصیحیح می‌کند. ما می‌بینیم که در قضاوت اشخاص، سهم افسانه‌پردازی دارد کمتر می‌شود.

   دوم بیداری هر چه بیشتر مردم بر ابعاد فاجعه انقلاب اسلامی است و دریافتن اینکه این انقلاب اصلاَ لازم نبود و آن رژیم را می‌شد بدون نابود کردن کشور اصلاح کرد و آن رژیم با آنکه همیشه نمی‌دانست چه می‌کند اصلاح طلب بود و خودش هم می‌خواست بهتر شود. انقلاب اسلامی، ارزش انقلاب مشروطه را بالاتر برده است و مشروطه خواه شدن برای بسیاری از ایرانیان آسانتر از هر گرایش دیگری است.

   سوم، همین اعتقاد به دموکراسی است که هنز بسیاری با ناباوری یا ریشخند به آن می‌نگرند. ایرانیان بیشتری از هر مکتب فکری خود را با آن یکی می‌کنند. کمتر کسی حاضر است به صراحت بگوید که هوادار دیکتاتوری است. اگر هم بگوید دست کم به عنوان سخنی ناشیانه تلقی می‌شود. ممکن است این گرایش به دموکراسی برای بسیاری از ما جنبه ظاهر سازی داشته باشد. ولی تظاهر هم اهمیت و معنی خود را دارد.چرا کسی به این تظاهر می‌کند و نه به چیز دیگر؟ چه نیروها و فشارهای اجتماعی در کار است که او را به ظاهر‌سازی وامی‌دارد؟ ارزش‌ها در میان گروه‌ها و جماعات، همین گونه پایه می‌گیرند.

   امید اصلی من در به وجود آمدن یک جریان اصلی در میان ایرانیان، همین نیرومند شدن اندیشه دموکراسی و قبول عام پادشاهی مشروطه است. نمی‌توان منکر شد که این هر دو از هر مکتب و گرایش سیاسی دیگری وضع بهتری در میان ایرانیان دارند.

   می‌دانم که شما دارید به گروه‌هائی که کارشان دشنام دادن به دیگران است فکر می‌کنید. این کارها نشانه خستگی است، نشانه فرسودگی ذهنی و بینوائی سیاسی است. باید به صدها هزار ایرانی اندیشید که اصلاَ در این عوالم نیستند. آنها به آسانی بیشتری می‌توانند به جریان اصلی مورد نظر ما بپیوندند و به اصول و ارزش‌های ناسیونالیسم، دموکراسی، ترقی خواهی و عدالت اجتماعی معتقد شوند. این کشمکش‌های بر سر محمد رضا شاه و مصدق برای آنها نامربوط است. این پس و پیش کردن‌های تاریخ برای به دست آوردن مشروعیت به نظر آنها معنی ندارد. جریان اصلی که ما دنبالش هستیم مشروعیت خود را از محمد رضا شاه و مصدق نمی‌گیرد و نیازی به آن ندارد. ناسیونالیسم ایرانی و اعتقاد به مردم‌سالاری و تعهد به نوسازی و ترقی و توسعه ایران و برقراری عدالت اجتماعی برایش جاذبه بیشتری دارد و یک پادشاهی مشروطه بر پایه رای آزادانه مردم را راه حل عملی‌تری برای ایران می‌یابد. برای یافتن مشروعیت خود را از همان‌ها یا دست کم بخشی از همان‌ها می‌گرفتند. اشخاص، مردنی هستند و هر کسی پر از عیب و اشکال است. اصول و ارزشها مهمترند. این تحولی است که در همه جامعه‌های رو به پیشرفت روی می‌دهد: از اشخاص به اصول، از مرده پرستی به ارزش‌های فکری پایدار. ما هم چه بخواهیم چه نخواهیم و گاه بی‌آنکه متوجه باشیم داریم رشد می‌کنیم و پیش می‌رویم.

س: با توجه به روند رویدادهای اپوزیسیون، آیا گمان نمی‌کنید تئوری‌ها و سر مشق‌های سیاسی و سازمانی شما مشتری چندانی نیافته یا شاید بتوانیم بگوئیم شکست خورده است و باید به سرمشق‌ها و تئوری‌های دیگری روی آورد؟

ج: یک تئوری را تا هنگامی که تئوری دیگری آن را از اعتبار نینداخته باشد نمی‌توان گفت شکست خورده است. نظرهائی که من درباره مبارزه داده‌ام هنوز جز در سطح محدودی عمل نشده‌اند. اما چیز دیگری را هم نمی‌بینم که عمل شده باشد.

   تئوری‌های دیگر مبارزه که ما در این چند سال شنیده و دیده‌ایم چیستند؟ نظریه مبارزه مسلحانه خلقی کارش به جنگیدن در پناه واحدهای ارتش عراق کشیده است. کسانی که می‌خواستند سرهای جمهوری اسلامی را قطع کنند، و بعد به گفته خودشان به قطع انگشتان رژیم، یعنی پاسداران که عمومشان فرزندان همین مردم هستند و از ناچاری به سپاه پیوسته‌اند، قناعت کردند، از این کار هم برنیامده‌اند و در مرز ایران و عراق گاه‌گاه دستبردهائی به پاسگاه‌های ایران می‌زنند.

   آنهائی که می‌خواستند با تشکیل نیروهای نظامی از خارج به ایران حمله و کشور را آزاد کنند، در همان مرحله تشکیل شاخه‌ها و دفترهای نظامی ماندند.

   نظریه‌های دیگر اصلاَ نظریه نبود و یا آرزوی ظهور یک نادر دوران بود یا یک رهبر سیاسی فرهمند که بطور معجز آسائی، بی مشارکت بقیه ایرانی‌ها، کشور را بگیرد و تحویل آرزومندان دهد.

   استراتژی مبارزه مردمی که تا مراحل پایانیش ناگزیر یک پیکار سیاسی خواهد بود، هنوز اعتبار خودش را نگهداشته است. ایرانیان خارج اگر بخواهند یک نیروی سیاسی شوند و سهم موثری در آزادی ایران و کمک به مبارزان داخل داشته باشند راه بهتری ندارند که از فرصت و آزادی خود در کشورهای خارجی برای یک کار آموزشی سیاسی و سازمانی بهره بگیرند و درباره یک سلسله اصول و ارزش‌ها با هم توافق کنند.

   گرفتاری در این است که برای اکثریتی از ایرانیان، مبارزه با رژیم خمینی به صورت یک مسابقه فوتبال در آمده است. چند صد یا چند هزار تنی در اینجا و آنجا آنچه از دستشان بر می‌آید می‌کنند. بقیه یکی دو میلیون نفر تماشاگر هستند. با این تفاوت که در مسابقه فوتبال، تماشاگران بلیتی می‌خرند و وقتی می‌گذارند و بازیگران را هم تشویق می‌کنند. اما تماشاگران مبارزه تا این حد هم شرکت نمی‌جویند. همه می‌گویند از سیاست گریزانند ولی سیاست از آنها نمی‌گریزد و گریبانشان را رها نمی‌کند و همه زندگی و سرنوشت خود و فرزندانشان را شکل می‌دهد.

   با این روحیه، کار آن چند صد یا چند هزار تن فعال هم کمتر به جائی می‌رسد. مبارزه به گرسنگی و بی غذائی می‌افتد.

   ایرانی‌ها نمی‌خواهند دیگران از نتیجه فعالیتشان برخوردار شوند و به اصطلاح نردبان ترقی دیگران باشند. این قابل فهم است. ولی در آن مبالغه می‌کنند. تا آنجا که چشم می‌تواند ببیند از این خبرها نیست. بهره‌ای نیست که کسی از فعالیت دیگران ببرد. چیزی تقسیم نمی‌کنند. در ضمن از فعالیت نکردن مردم هم کسانی مانند آخوندها بیشترین بهره را می‌برند. چنین نیست که علاقه‌مند بودن یا نبودن مردم تاثیری نداشته باشد. چنانکه اشاره شد سیاست گریبان کسی را رها نمی‌کند.

   از این گذشته مردم ما در توقعشان زیاده روی می‌کنند. از کوچکترین فعالیت انتظار نتیجه قابل ملاحظه دارند. همه‌اش می‌گویند چه سودی دارد؟ روشن است که شرکت در یک یا چند جلسه یا نامه نوشتن به این و آن یا راه‌پیمائی در یک تظاهرات به خودی خود سودی ندارد و به جائی نمی‌رسد. این کارها مانند قطره‌های آب است که روی سنگ می‌افتد. یک یا چند قطره آنقدر بی‌اثرند که بود و نبودشان یکسان است. اما اگر هر قطره بگوید سودی ندارد. سنگ سوراخ نخواهد شد. ما از تاثیرات انباشتن و انباشته شدن بیخبريم.

   ما درگیر یک مبارزه طولانی هستیم. هزاران عامل لازم است تا کار ما به جائی برسد. هر یک از ما باید صدها کار کوچک در یک مدت طولانی بکنیم تا کشوری را مانند ایران از چنگال رژیمی مانند جمهوری اسلامی بدرآوریم. از هر قدم کوچک انتظار پیروزی نمی‌توان داشت. نمی‌دانم ما بیش از اندازه به خود اهمیت می‌دهیم یا بیش از اندازه پیکار را کوچک می‌گیریم. در هر دو صورت اشتباه می‌کنیم.

   به سئوال شما برگردیم. من هنوز منتظر یک تئوری مبارزه‌ام که با شرایط کنونی ایران سازگارتر از استراتژی پیکار مردمی باشد.

س: شما همواره از جامعه ایرانی انتقاد می‌کردید که به سهم خارجیان در تعیین سرنوشت سیاسی کشور ما، و رویدادهای بنیادی آن بیش از حد بها می‌دهد و در این مورد گاه افسانه‌پردازی می‌کند. با وجود حوادثی چون “ایران گیت” و “ایران گیت”‌های کوچک و بزرگ دیگر، حالا به هموطنان خود بیش از پیش حق نمی‌دهید که به نقش خارجی‌ها و “توطئه” قدرت‌های اقتصادی و نظامی خارجی اعتقاد داشته باشند؟

ج: ایران گیت بیش از هر چیز درستی این نظر را که قدرتهای خارجی، حتی بزرگترین قدرت جهان، توانائی‌های بسیار محدودی دارند ثابت کرد.

   من هیچگاه نگفته‌ام قدرتهای خارجی نمی‌خواهند در امور کشورهای دیگر مداخله کنند، یا نمی‌توانند. آنچه گفته‌ام و می‌گویم اینست که توانائی آنها محدود است و بیشتر قدرتشان را هم خود ما و مانندهای ما به آنها می‌دهیم، یعنی با اغراق کردن درباره نقش و تاثیر آنها، کارشان را آسان می‌کنیم. این بیشتر خود ما هستیم که کار خارجیان را برایشان انجام می‌دهیم.

   ایران گیت یک مورد استثنائی و اتفاقی نبود. هر کشور بزرگ و کوچکی که با ایران سرو کاری داشته یک ایران گیت دارد. همه آنها کوشیده‌اند و هنوز می‌کوشند از ایران بهره‌ای ببرند، در امور آن به سود خود مداخله کنند، آن را در طرف خود نگه دارند و از متمایل شدنش به رقیبان خود جلوگیری کنند. این امری عادی در روابط بین‌المللی است. اما این که چه اندازه بتوانند، به همین ایران گیت شرم‌آور و باور نکردنی بنگرید.

   بیش از هر چیز واکنش ما و امثال ماست که برد عمل آنها را تعیین می‌کند. یک روز گفتار یک رادیوی انگلیسی یا مقاله یک روزنامه آمریکائی رژیم ما را می‌لرزاند و به آستانه سقوط می‌برد. یک روز دیگر گلوله‌باران ناوگان و حملات هلیکوپترهای آمریکائی هم تاثیری در سقوط رژیم ندارد. یک رهبر با چند گفتار و مقاله و مصاحبه بر‌می‌افتد. رهبر دیگری (قذافی) از زیر بمباران به قصد کشت، قد راست می‌کند.

   یک رئیس کشور هر روز از سفیران قدرت‌ها می‌پرسد چه باید بکند تا به او می‌گویند بهتر است برود. یک رئیس کشور دیگر (ملک حسین) سفیران قدرت‌ها را بیرون می‌کند و خودش می‌ماند. یک ملت دست روی دست می‌گذارد که آنها که آوردند خودشان هم ببرند و البته کسی کاری برایش نمی‌کند. یک ملت دیگر (افغانستان) با دست خالی با نیروهای اشغالی بزرگترین ارتش جهان در‌می‌افتد و از هر سو کمک به آن سرازیر می‌شود. مردم ما می‌توانند هر نتیجه‌ای از این رویدادها می‌خواهند بگیرند.

س: بخاطر مسائلی که این روزها در سرزمین‌های اشغالی بوسیله اسرائیل می‌گذرد، بار دیگر مساله فلسطین و اختلافات اعراب و اسرائیل مساله روز شده است. رژیم جمهوری اسلامی در تبلیغات خود از “انقلاب اسلامی امت مسلمان فلسطین” سخن می‌گوید که آشکارا یک تثبیت تبلیغاتی است. با این حال، اکنون چندین دهه است که مساله “فلسطین” برای ما ایرانیان نیز به یکی از موضوعات حاد سیاسی تبدیل شده. ما به عنوان یک کشور مسلمان ناچار درگیر این مساله هستیم، اما آیا گمان نمی‌کنید با موضوعاتی مثل تربیت تروریست‌ای ایرانی در اردوگاه‌های فلسطینی، دخالت فلسطینیان در به قدرت رساندن خمینی، همکاری‌های کمابیش سازمان‌های فلسطینی با خمینی و امثال آن، روزی باید مساله “فلسطین” برای ایران و ایرانی به صورتی معقول‌تر مطرح شود و ما به اصطلاح بیش از کشورهای دیگری که منافع مستقیم‌تر در حل یا عدم حل مشکل فلسطینیان دارند، کاسه داغ‌تر از آش نشویم. آیا فلسطین نیز در فرهنگ سیاسی فردای ما، نباید جایگاه و اهمیت سزاوار خود، و نه مبالغه آمیز دیروز و امروز را پیدا کند؟

ج: حق با شماست، فلسطین نقش بیش از اندازه‌ای در تحولات داخلی ایران از بیست سال پیش داشته است. جریان‌های سیاسی نیرومندی در ایران، خود را با آرمان‌های سازمان آزادیبخش فلسطین یکی کردند و به آن سهم بزرگی در تعیین سرنوشت ایران دادند.

   این باز یکی از نمونه‌هائی است که خارجیان بدست خود ما توانائی تعیین سرنوشت ما را پیدا می‌کنند و بسته به اهمیتی که خودمان به آنها می‌دهیم و امکاناتی که خودمان در اختیار آنها می‌گذاریم برای ما مهم و حتی قاطع می‌شوند.

   دست شستن از مساله فلسطین و فلسطینی‌ها برای یک کشور مهم منطقه‌ای مانند ایران آسان نبوده است. هر چند ترکیه این کار را با موفقیت زیاد کرده است و با دنیای عرب نیز بهترین روابط را دارد. ما نمی‌توانیم به سرنوشت فلسطینی‌ها بی‌اعتنا باشیم. آنها سرزمین ازآن خودشان لازم دارند تا ابد نمی‌توان آنها را در اردوگاه‌ها یا به صورت افراد بی‌حق در قلمرو سیاسی و نظامی اسرائیل نگهداشت. حزب لیکود اسرائیل از نظر ناتوانیش در روبرو شدن با واقعیات به رژیم اسلامی بی‌شباهت نیست. نخست‌وزیر اسرائیل هنوز اصرار دارد که غزه را جزء آن کشور بشمارد. غزه یک باریکه است با ششصد هزار جمعیت کینه‌جو و سیر از زندگی و بی هیچ منبع ثروت. کدام رهبر عاقلی چنین جائی را می‌خواهد؟ یک وزیر اسرائیلی از همان حزب خانه‌اش را به محله عرب‌های اورشلیم می‌برد. این استدلال‌ها که سرزمین‌های اشغالی اسرائیل، سرزمین‌های توراتی و ارض موعود هستند بی ربط است. امروز با جغرافیای پنج هزار و دو هزار سال پیش نمی‌توان کشور داری کرد.

   فلسطینی‌ها با تنها اسلحه‌ای که در آن بر اسرائیل برتری دارند، یعنی با بستر و بالش، دارند اسرائیلی‌ها را در قلمرو خودشان به صورت اقلیتی در می‌آورند.

   آنها نمی‌توانند اسرائیل را به دریا بریزند ولی روزی آن را در دریای جمعیت خودشان غرق خواهند کرد. نه می‌توان آنها را کشت، نه بیرون کرد. آنجا هستند و با بودن خودشان، واقعیات را تغییر داده‌اند و خواهند داد. اسرائیل را هم نمی‌توان نابود کرد. واقعیتی است که باید آن را پذیرفت و با آن زندگی کرد.

   اما با همه ملاحظات انسانی و اخلاقی و عاطفی، مساله فلسطین به ایران ارتباط مستقیم ندارد. ما وظیفه‌ای در این باره نداریم. وضع سال‌های آخر رژیم پادشاهی که سازمان آزادیبخش فلسطین از حکومت ایران کمک مالی و پشتیبانی سیاسی می‌گرفت و سازمان‌های اسلامی و چپی را برای سرنگون کردن آن حکومت آموزش و اسلحه می‌داد و نزد لیبی برای دادن کمک مالی به آنها پا‌در‌میانی می‌کرد و روشنفکران ما همه چیز را تحت الشعاع آزادی میهن فلسطین گذاشته بودند، و بعد ماه‌های نخستین پس از انقلاب، که فلسطینی‌ها گرداننده پاره‌ای از شئون کشور شده بودند و سهم نفت می‌گرفتند و دوستان و یاران ما را می‌کشتند و در زندان شکنجه می‌کردند دیگر نباید تکرار شود.

   ما در آن منطقه، و در هیچ جای دیگر هم، به هیچ کس بدهی نداریم و بیش از ظرفیت خودمان با دشواری‌ها روبروئیم و روبرو خواهیم بود. ما باید از حقوق همه کشورهای منطقه و حل مسالمت‌آمیز مساله اعراب و اسرائیل پشتیبانی کنیم. ولی بیش از آن به ما مربوط نیست. باید به کارهای خودمان بپردازیم.

آوریل   ۱۹۸۸

ایران آینده، دموکراسی و تجربه‌های انقلاب

ایران آینده، دموکراسی و تجربه‌های انقلاب

   سال گذشته، پس از پایان نخستین دهه انقلاب اسلامی، “بهروزصوراسرافیل” پژوهشی دامنه‌دار پیرامون ریشه‌ها و علل وقوع انقلاب، و نقش کسانی که به دلیل موقعیت، شغل و یا شرکت خود در وقایع انقلابی در این زمینه نظرات صائبی دارند، آغاز کرد. بخشی از این پژوهش راــ که هنوز ادامه دارد ــ گفت‌و‌گوهایی با صاحب نظران ایرانی، در مورد برداشت‌ها، تحلیل‌ها و احتمالاَ خاطرات آنان از انقلاب اسلامی، و همچنین دیدگاه‌های آنان به رویدادهای امروز و سرنوشت فردای ایران تشکیل می‌دهد.

   به مناسبت فرا رسیدن یازدهمین سالگرد ۲۲ بهمن، از این شماره، به تدریج تعدادی از این گفت‌و‌گوها را در کیهان چاپ می‌کنیم.

   لازم به تذکر است که این رشته گفت‌و‌گوها در خلال سال گذشته انجام گرفته و در نتیجه در بسیاری از موارد آخرین رویدادهای ایران یا جهان را دربرنمی‌گیرد. اما پرسش‌ها و پاسخ‌ها به گونه‌ای است که گذشت زمان از اعتبار و تازگی‌شان نکاسته است.

   نخستین گفت و گو، با “داریوش همایون” روزنامه نگار، ناشر و وزیر پیشین اطلاعات و جهانگردی ایران انجام شده است که با تشکر از ایشان متن آن را در دو شماره چاپ می‌کنیم.

س: برای نخستین بار، چه زمانی حس کردید که در ایران انقلابی در حال تکوین است؟

   انقلاب، تعریف خاصی دارد که در نتیجه نمی‌توان گفت از روز معینی شروع می‌شود. بهتر است بگوییم از کی متوجه شدید نا‌آرامی‌هایی در مملکت هست که اختیارش ممکن است از دست حکومت خارج بشود. چون، عرض کردم انقلاب چیزی است خیلی بی‌ثبات، خیلی پیچیده، خیلی دراز مدت، خیلی پرآشوب و آشفتگی. طغیان و اغتشاشات ناب، کوتاه مدت‌تر است و مشخص‌تر.

ج: از اواخر سال ۱۳۵٦، نا‌آرامی‌هایی در ایران شروع شد. اول در قم بود، بعد در تبریز، که ابعاد تبریز خیلی مفصل و بزرگ بود. ولی چه در قم و چه در تبریز، موقعیت نه تنها طوری نبود که به آن بشود انقلاب اطلاق کرد، بلکه اطلاق آشفتگی و اغتشاشی که کنترلش از دست حکومت بیرون برود، نیز نمی‌شد کرد. برای آنکه در قم تظاهرات خیلی بزرگی نبود و محدود بود به طلاب. در تبریز، با آنکه عده خیلی بیشتری شرکت کردند، ولی ما که در دولت بودیم به خوبی می‌دانستیم که افراد خاصی بودند که آشوب را دامن زدند و آتش سوزی‌ها را آنها کردند ــ خیلی سریع و متحرک عمل می‌کردند. بعد هم در تبریز یک تظاهرات خیلی بزرگ در حدود ۳۰۰ هزار نفر به طرفداری از دولت و رژیم برپا شد.

   در طول تابستان ۱۳۵۷ هم که در شهرهای مختلف حوادثی روی می‌داد، باز ما کاملاَ در جریان بودیم که دسته‌هایی سوار اتومبیل از این شهر به آن شهر به سرعت می‌رفتند و بانکی را آتش می‌زدند یا سینمایی را، یا تظاهر مختصری به راه می‌انداختند. هیچکدام این اتفاقات طوری نبود که احساس این را به آدم بدهد که انقلابی در شرف تکوین است.

   در اصفهان، در تابستان ۱۳۵۷ اغتشاش بزرگی روی داد که به اعلام حکومت نظامی انجامید، ولی حکومت نظامی به سرعت شهر را آرام کرد و دیگر تا مدت‌ها اتفاقی در اصفهان نیفتاد. تلفاتی هم وارد نشد، یعنی کنترل تا اندازه‌ای بود که اعلام حکومت نظامی و گرفتن تعدادی از محرکین آشوب، شهر را آرام کرد.

   آتش زدن سینما رکس آبادان، برای شخص من، نه به عنوان شروع انقلاب بلکه به عنوان یک مرحله تازه که نشان می‌داد مخالفان رژیم تا کجا حاضرند در مخالفتشان پیش بروند، تظاهر کرد. یعنی چشم من و یا امثال و همفکران من را باز کرد که گروهی که در صدد برانداختن رژیم هستند ــ که در آن وقت به هیچوجه من آن گروه را دارای چنین توانایی نمی‌دیدم، یعنی رژیم را خیلی نیرومند‌تر از آنها می‌دیدم ــ تا کجاها حاضر است برود و به چه قیمتی حاضر است قدرت را در دست بگیرد. این برای من خیلی اسباب نگرانی و وحشت بود. نه باز از این جهت که فکر می‌کردم اینها می‌توانند موفق شوند، بلکه از این جهت که دیدم برخورد سیاسی در ایران به کجاها کشیده و تا کجاها تنزل کرده است.

   بعد از آتش زدن سینما رکس و سپس، آن نماز عید فطر قیطریه، کم کم من متوجه شدم که حرکت خیلی وسیعی در پیش است. در تظاهرات میدان ژاله، این حرکت، خودش و قدرت و وسعتش را نشان داد. پول‌هایی که در آنجا خرج شده بود، و بخشی از آن به دست آمد، ثابت کرد که دست‌های خیلی زیادی برای به هم زدن مملکت در کار است. از آن موقع می‌توانم بگویم که من احساس کردم حوادثی در جریان است که ممکن است از کنترل دولت خارج بشود. البته بعد از تظاهرات میدان ژاله، کنترل دولت واقعاَ از بین رفت و درستی ترس من و امثال من ثابت شد.

   واکنشی که حکومت در برابر آن تظاهرات نشان داد، آشکار کرد که کنترل از دست دولت خارج شده، و ابتکار عمل به دست تظاهر کنندگان افتاده است و رهبری مذهبی شورش و آشوب ــ که آن موقع هنوز شورش و آشوب بود و به هر حال انقلاب نبود ــ خود را نشان داد.

   بله، این بود پاسخ به سوال اول. در مورد تحولی که در فکر من ایجاد شد به طور خلاصه می‌توانم بگویم که تا پاییز سال ۱۳٦۷، برای من به هیچ وجه تصور اين وجود نداشت که نا آرامی‌ها که در سطح جامعه بود به صورت غیر قابل کنترل در خواهد آمد. اصلاَ قبل از اینکه داستان قم روی بدهد، نا‌آرامی‌هایی بود. در سال‌های پیش از ۱۳۵٦ در قم مرتباَ به مناسبت ۱۵ خرداد تظاهراتی می‌شد. یک بار هم رفتند چند تا طلبه را از بالای فیضیه انداختند پائین، تیراندازی شد، خلاصه سابقه داشت. یا دانشگاه تهران هر سال صحنه تظاهرات و زد و خورد شدید بود. همه این اتفاقات قبل از سال ۱۳۵٦ و قبل از ماجرای خمینی می‌افتاد ــ ولی اینها همه اموری بود که برای ما جنبه عادی و روزانه پیدا کرده بود و فکر می‌کردیم که قابل کنترل است. این تصور که اوضاع به صورت غیر قابل کنترل درخواهد آمد وجود نداشت. اما از تابستان ۱۳۵۷ و بخصوص از پائیز ۱۳۵۷ پیدا بود که دیگر رژیم کنترل را دارد از دست می‌دهد و خودش را در خدمت انقلابیون گذاشته است.

س: این انقلاب را فکر می‌کنم همه توافق داریم که بیش از آنکه پیروزی انقلابیون باشد، شکست و در هم ریختن و آب شدن رژیم سابق بود، رژیمی که در مقابل انقلاب قرار داشت. بعد، این وسیله خود انقلابیون هم مورد تائید قرار گرفت و گفتند که خودشان هم فکر نمی‌کردند که رژیم به این سادگی فرو بریزد. آیا شما این را جزء خصوصیات انقلاب می‌دانید، یعنی هر انقلابی این طور است که در اثر فرو ریختن رژیم طرف مقابلش به پیروزی می‌رسد، یا در اثر نیروی انقلاب است. مقصود من این است که (البته تاریخ تا حدودی این با به ما می‌گوید) آیا انقلاب ایران هم پدیده‌ای بود با الگو و شبیه انقلاب‌های دیگر، یا که سرعت فروریختن رژیم پیشین و پیروزی رقیبانش به طرزی غیر عادی بیشتر بود؟

ج: این کاملاَ درست است و من در “دیروز و فردا” نوشته‌ام. این رژیم بود که شکست خورد، نه اینکه انقلابیون پیروز بشوند. ولی هر انقلابی که پیروز شده تا کنون در مقابل رژیم‌های خیلی ضعیف و نا‌مصمم پیروز شده است. هیچ انقلابی در برابر یک رژیم مقتدر ــ حالا فاسد و غیر فاسد و اینهایش مسائل فرعی است ــ پیروز نشده است. اما آنچه تعیین کننده است ضعف و قدرت رژیم‌هاست و اراده دفاع از خودشان. والا، خیلی رژیم‌ها در دینا هستد فاسد‌تر از رژیم ایران ــ که سقوط کرد ــ یا رژیم روسیه تزاری یا رژیم فرانسه سلطنتی، خیلی فاسد‌تر از این رژیم‌ها در عصر خودشان وجود داشتند و ماندند. اتفاقاَ در مورد رژیم ایران باید انصاف داد که نسبت به همه رژیم‌هایی که دچار انقلاب شدند، خیلی پیشرفته‌تر، مترقی‌تر، سازنده‌تر و بهتر بود. به هر حال عامل تعیین کننده در پیروزی انقلابات همیشه آن ضعف و بیماری، آن بیماری درونی رژیم‌هایی است که با موقعیت انقلابی روبرو می‌شوند. در این شک نیست. اما در ایران تفاوتی که ما می‌توانیم با انقلاب‌های دیگر بگذاریم در دو زمینه است: یکی در زمینه سیاسی است و یکی اجتماعی.  در زمینه سیاسی، انقلاب ایران بر ضد رژیمی روی داد که به هیچ وجه اسباب فرو ریختنش فراهم نبود. در انقلاب فرانسه یا انقلاب چین، رژیم‌ها یا در اثر جنگ‌های خارجی به شدت ناتوان شده بودند یا دچار ورشکستگی بودند و وضع اقتصادیشان از هم گسیخته بود. انقلاب ایران در کشوری روی داد که ۱٢ یا ۱۳ میلیارد دلار پول برای انقلابیون باقی گذاشت و ارتشی که می‌گفتند پنجمین ارتش دنیاست، ولی به هر حال در ردیف ده ارتش بزرگ دنیا قرار داشت. پرو پیمان، همه چیز: یک سازمان اداری منظم و مرتب، وضع اقتصادی با اینکه تورمی بود، اما در دوره حکومت آموزگار تورم مهار شده بود بدون اینکه فشاری به مردم وارد کند. وضع یاس‌آوری در کار نبود. وضع اقتصادی ایران قابل مقایسه با فرانسه لوئی شانزدهم یا روسیه نیکلای دوم نبود. پس، از نظر سیاسی انقلاب در برابر رژیمی پیروز شد که خیلی کمتر آسیب پذیر بود، تا هر رژیم دیگری که در برابر انقلاب به زانو درآمده است.

   از نظر اجتماعی، انقلاب در کشوری روی داد که اصلاَ انقلاب لازم نداشت. انقلاب در فرانسه و روسیه، یعنی جامعه‌های بسته طبقاتی زیر ضربه گروه‌ها و قشرها و طبقات تازه اجتماعی که جایی برای خودشان می‌خواستند، و امکان نداشت در آن نظام‌های طبقاتی بسته بتوانند به هدف خودشان برسند، روی داد. در جامعه ایران تحرک اجتماعی به کمال بود. در ایران، ما اصلاَ اشرافیت به معنای اروپایی نداشتیم. اشرافیت ایران، حداکثر اشرافیت پول بود. پول هم انحصار به اشخاص معینی نداشت. هر کس می‌توانست پول در بیاورد. خیلی از کسانی که پولدار بودند، از طبقات پائین جامعه آمده بودند و در مناصب سیاسی جامعه اصلاَ مساله اشرافیت رعایت نمی‌شد. در ایران همه کس می‌توانست به همه جا برسد، و خیلی‌ها می‌رسیدند.

   انقلاب ایران، انقلابی بود که ضرورت اجتماعی نداشت. در مورد تاریخ، از جبر و حکم تاریخ زیاد صحبت کرده‌اند، اما من زیاد موافق نیستم با این اصطلاحات. ولی اگر قرار باشد ما حکم تاریخ و جبر تاریخ به کار ببریم، در مورد فرانسه قرن هژدهم و جامعه روسیه اول قرن بیستم خیلی بیشتر آن حکم تاریخ صادق بود که انقلابی روی بدهد، تا ایران نیمه دوم قرن بیستم که آن اصلاحات اجتماعی در آن صورت گرفته بود و اصلاَ هیچ وقت سنت جامعه بسته طبقاتی، از دوران ساسانی به بعد، نداشت. در نتیجه از این دو نظر می‌توان تفاوت زیادی میان انقلاب ایران و بقیه انقلاب‌ها قائل شد.

س: یک نکته شگفت انگیز دیگر در این انقلاب، به اصطلاح از لحاظ “فنی” دیده می‌شود. “فنی” از این نظر که در هر جامعه‌ای ممکن است اغتشاشی به وجود بیاید. جامعه دستگاه‌های امنیتی دارد، وسایل دفاع از نظام دارد و این وسایل همه جا عمل می‌کنند. اگر عمل نکنند در همین کشورهای اروپایی فعلی هم ممکن است هر برخورد اجتماعی کوچکی تبدیل به سقوط رژیم بشود. بریزند کاخ رئیس جمهوری را هم آتش بزنند و مثلاَ خود او را هم بکشند. از این نظر شگفت انگیز است که چطور دستگاه‌های حفاظتی و امنیتی ایران نتوانستند جلوی این کار را بگیرند. آیا واقعاَ این دستگاه‌ها، آن طور که انقلابیون ادعا می‌کنند “پوشالی” بودند، یا واقعاَ به دلیل خاصی در آن لحظه خاص تاریخ از کار افتادند.

ج: من زیاد تکیه را روی دستگاه‌های امنیتی نمی‌گذارم. تمام دستگاه حکومتی ایران در آن دوره، از یک بیماری ــ آنچه که در فرانسه و انگلیس به آن می‌گویند “مالز” ــ رنج می‌برد. این بیماری نیست، بیماری مشخصی نیست. یک احساس رنجوری عمومی است. یک رنجوری عمومی بر نظام سیاسی ایران حکمفرما بود. به این معنی که در سر‌تا‌پای رژیم احساس تعهد نسبت به خود آن رژیم غایب بود. بسیار کم بودند کسانی که در آن رژیم، به کاری که می‌کردند، اعتقاد داشته باشند و از آن دلخوش باشند. این اصطلاح که صبح مردم سرمایه دار بودند و شب سوسیالیست، که یک کسی به کار برده، به صورت دیگری قابل نقل هست و می‌شود این حکم را صادر کرد که تقریباَ همه دست اندرکاران آن نظام و آن حکومت ـ از سرمایه‌دار گرفته تا سیاست‌پیشه و غیره ــ منتقدان سرسخت رژیم وقت بودند. همه در ته دلشان ناراضی بودند. همه احساس کمبودهای عاطفی می‌کردند.

س: حتی کسانی که خودشان باعث نارضائی بودند!

ج: بله، حتا آنها. رژیم به صورت ناسالمی همه چیزش متوجه یک نفر شده بود. آن یک نفر هم همه بار ملامت‌ها را روی دوش خودش داشت و به نظر من مقدار زیادی گناه خودش بود. می‌توانست این طور نباشد، ولی اجازه داده بود اینطور بشود و به تعبیری راضی بود از این وضع، که خودش همه چیز باشد در مملکت. منتقد هم خودش باشد، سیاستگزار هم خودش باشد، مجری هم خودش باشد. او دوست داشت این طور باشد، و بقیه حتی دست در کاران درجه یک، از این وضع ناراضی بودند و خودشان را در موارد بسیاری بیهوده احساس می‌کردند. برای هر مسئولی این حالت پیش می‌آمد که یک جایی کارهایش به بن‌بستی، به یک سنگی برمی‌خورد که هیچ کاریش نمی‌شود کرد؛ از حدود نظام متعارف سیاسی خارج است؛ توضیحش در جاهای دیگری است، یک جنبه شخصی پیدا می‌کند؛ خیلی مسائل از این نظر غیر سیاسی بود، یعنی تعبیرات شخصی در هر فرايند سیاسی وارد می‌شد.

   این احساس رنجوری و بیماری، این “Malaise” سبب شد که در آن رژیم اراده مقاومت به حداقل برسد. البته در خود شاه با بیماری جسمی توام شد. ولی حتی شاید اگر شاه سالم هم می‌بود، به نظر من وضع خیلی تفاوت نمی‌کرد. برای اینکه شاه هم از این حالت رنج می‌برد. چون خود او آماج همه این گرفتاری‌ها شده بود. خودش را تبدیل به آن آماج کرده بود، که هیچ ضرورتی برای یک پادشاه نداشت. در نتیجه، ما نمی‌توانیم تقصیر را به گردن دستگاه‌های امنیتی بیندازیم. دستگاه‌های امنیتی اساساَ در طول ٢۵ سال بعد از ٢۸ مرداد و ۱۵ ساله بعد از ۱۵ خرداد، مبارزه‌شان با گروه‌های چپی و تروریست چریکی بود. دستگاه مذهبی در ایران بخشی از حکومت بود، مقابل حکومت نبود. علت اینکه رهبران مذهبی با آن آسانی در ایران موفق شدند، همین بود که در واقع از خود حکومت، یک جناحی قدرت را در دست گرفت، جناحی که در قدرت یک مقدار زیادی شریک بود. حکومت در اختیار این رهبری مذهبی بود و از این رهبری مذهبی استفاده می‌کرد. در نتیجه اگر دستگاه‌های امنیتی ایران نتوانستند مبارزه‌ای که با گروه‌های چپی می‌کردند با مذهبی‌ها بکنند، مقدار زیادی به همین دلیل بود که مذهبی‌ها از خود حکومت بودند و در مقابلش قرار نداشتند.  قشرهایی در رهبری مذهبی با حکومت و رژیم مبارزه و مخالفت می‌کردند ولی بقیه‌اش متحد حکومت تلقی می‌شدند، در حالی که معلوم شد و ثابت شد که این طور نبوده است. این یک خصوصیت نظام سیاسی آن وقت ایران بود که با پایگان مذهبی و رهبری مذهبی هم در مبارزه و کشمکش دائمی بود و هم در مبارزه و کشمکش دائمی بود و هم در معاشقه دائمی. هیچ دستگاه امنیتی هم من گمان نمی‌کنم بتواند تکلیف خودش را با یک چنین موقعیتی روشن کند.

س: وقتی که این انقلاب در شرف موفقیت بود، و مراحل آخر نطفه‌بندی‌اش را طی می‌کرد، شما چه فکر می‌کردید؟ آیا هیچ نور امیدی، هیچ امیدی برای ملت، برای مملکت و برای آینده، در این انقلاب می‌دیدید؟

ج: سوال شما می‌توانیم دو قسمت کنیم. یکی اینکه من فکر می‌کردم باید در مقابل این انقلاب چه کرد؟ و یکی اینکه فکر می‌کردم وقتی این انقلاب به جایی رسید پس، در ایران چه خواهد شد و بر این کشور چه خواهد گذشت؟

   در مورد اول، طبیعی است که من طرفدار مقاومت و مبارزه بودم از طرف حکومت. به همین دلیل هم تا آخر ماندم، با اینکه بیم خطر جانی برایم بود. من از هفته اول بعد از استعفای دولت آموزگار و کنار رفتن خودم، مستقیماَ در معرض خطر جانی و تهدید و فشارهای گوناگون بودم. مسئول انتشار مقاله‌ای معرفی شدم که در آن به خمینی حمله شده بود ــ در روزنامه اطلاعات. با اینکه من به روزنامه فشار آوردم که این مقاله را چاپ کند، ولی مقاله از دربار ناشی شده بود و خود شاه دستور داده بود و شاه هم به دلایل متعدد؛ و دفعه اولی هم نبود که شاه با روحانیت در می‌افتاد و به آنها دشنام می‌گفت. یکبار وقتی که قم رفت و سخنرانی خیلی شدیدی بر ضد آخوندها کرد در ۱۵ خرداد. یکبار هم در همان سال ۱۳۵٦ سخنرانی کرد و درباره آخوندها گفت “مه فشاند نور و سگ عوعو کند.” این است که این مسئله تازگی نداشت. اما منظور این است که من معتقد بودم باید مبارزه کرد و مقاومت کرد و تسلیم آخوندها و انقلابیون نشد و امیدوار هم بودم که هر چه از دستم بر‌می‌آید، شخصاَ بکنم و در این مبارزه شرکت کنم. با اینکه کاری هم نداشتم و خانه‌نشین بودم با هر کس که صحبت می‌کردم و پیغام‌هایی که به هر جا می‌دادم ((حالا وارد این جزئیات نمی‌شویم، چون ارزشی ندارد) نظرم این بود. حتا در زندان هم (چون مرا در آبان ماه دستگیر کردند و به زندان انداختند) ما بازپیغام‌هایی که می‌فرستادیم این بود که تسلیم نشوید، و مقاومت کنید و مبارزه کنید و امتیاز ندهید به انقلاب در نتیجه نظرم راجع به انقلاب کاملاَ روشن بود. من این انقلاب را مضر و ویرانگر می‌دانستم و هیچ اشتباهی در این مورد از نظر عواقبی که این انقلاب برای ایران داشت، نکردم؛ اشتباهم این بود که ابعاد آسیبی که این انقلاب به ایران زد را نتوانستم تصور کنم.

س: چرا این مقاومتی را که می‌گوئید، بعد از اینکه از کار دولتی کنار رفتید، در مورد روزنامه “آیندگان” نکردید. برای اینکه آیندگان تبدیل شد به یکی از روزنامه‌های انقلاب؟

ج: من بعد از اینکه در سال ۱۳۵٦ وارد دولت شدم، آیندگان را واگذار کردم به کارکنان آن و دیگر هیچ سهمی در آیندگان نداشتم. یک گروه پنج نفره اداره آیندگان را در دست داشت و قرار بود که بقیه کارکنان آیندگان هم سهام را تقسیم کنند که بعد دچار مبارزات مسلکی سیاسی شدند و این کار معطل ماند. علاوه بر این، وقتی من برگشتم از دولت و چند روزی هم به روزنامه رفتم و آنجا نشستم، در روزنامه اطلاعات مقاله‌ای منتشر شد که در آن سخت به من حمله شده بود و مرا متهم کردند که آن مقاله کذائی را با زور و فشار و تهدیدات عجیب و غریب که امکان نداشت برای ما آن موقع) تحمیل کرده‌ام به روزنامه اطلاعات. در حالی که مدیر اطلاعات با خود نخست‌وزیر راجع به آن مقاله صحبت کرده بود و تردیدی برایشان نبود که شاه گفته و دستور داده ((پاکت وزارت دربار را که مقاله در آن بود، دیده بودند) برای آنها شک نبود. اما تمام اینها را انداختند گردن من و در نتیجه من شدم هدف درجه یک، و تمام گروه‌های چپ و مذهبی و غیره شروع کردند به من حمله کردن. در روزنامه‌های مختلف، مقاله‌ها نوشتند، لیبرال‌ها، میلیون و هر کس که بود تلفن‌هایی می‌شد و تهدید‌هایی می‌شد و اصلاَ امکان نداشت در آیندگان بتوانم کار بکنم. در آن صورت آیندگان به خطر می‌افتاد. بودن من در آیندگان مانع کار آن روزنامه می‌شد و من دیگر پس از سه چهار روز، به آیندگان نرفتم و نمی‌توانستم کاری در خود آیندگان بکنم. از این گذشته مساله دیگر این نبود که ما یک عده‌ای را کنار بگذاریم در آن شرایط. دیگر جنبه زد‌و‌خورد و دست به گریبان شدن پیدا می‌کرد که در روزنامه‌های مختلف اتفاق افتاد. نه فقط آیندگان، همه جا کار به سرعت از دست رفت. یعنی از شهریور ۱۳۵۷ دیگر هیچ دستگاهی نبود که درش کاری بشود کرد. همه چیز چنان از هم گسیخته شد ــ در اثر حکومت شریف امامی ــ که نه در آیندگان می‌شد اشخاص را به راه آورد و متقاعد کرد که آن راه‌ها و آن کارها درست نیست، و نه در دستگاه‌های دولتی هیچ کاری می‌شد کرد. همه جا از بین رفته بود.

س: این جمله را به صورت معترضه پرسیدم. شما داشتید در مورد نظریاتتان نسبت به انقلاب می‌گفتید…

ج: بله، من ابداَ دلبستگی به این انقلاب نداشتم و صد در صد مخالف آن بودم. ولی همان طور که گفتم تنها جایی که در مورد این انقلاب اشتباه کردم، این بود که ابعاد آسیبی را که به ایران زد، نتوانستم تصور بکنم و این انصافاَ از حدود بدترین پیش‌بینی‌های من خارج شد. از جمله جنگ را نمی‌توانستم باور کنم و این که یک وقت ما کارمان به جایی خواهد رسید که عراق به ما حمله بکند و هشت سال ما با عراق بجنگیم و در پایان هشت سال، یک مسافتی… (چون ما حالا در پاریس زندگی می‌کنیم، به نقل از یکی از دوستان و کسانم می‌گویم) در این جنگ سرزمینی که بین دو طرف دست به دست شده، فاصله‌اش معادل است با فاصله بین جنگل “ونسن” در شرق پاریس و جنگل “بولونی” در غرب پاریس. هشت سال دو ارتش در چنین مسافتی بروند و بیایند و یک میلیون ایرانی در این میان کشته یا مجروح یا معلول بشوند، آخرش هم با کاسه زهر و غیره و ذلک تمام بشود. اینها را دیگر من هم نمی‌توانستم تصور کنم. من گمان می‌کنم از بدبین‌ترین و دشمن‌ترین کسان بودم به این انقلاب؛ ولی من هم نمی‌توانستم باور کنم که کار به اینجاها خواهد کشید.

   گفتم پس از آتش زدن سینما رکس بر من روشن شد که با چه کسانی طرف هستیم. این داستان را در جای دیگر هم گفته‌ام، ولی اشکال ندارد اینجا هم می‌شود گفت: در تابستان ۱۳۵۷ سردبیران روزنامه‌های بزرگ تهران را جمع کردم در وزارت اطلاعات و دو ساعتی با آنها صحبت کردم، و گفتم که رژیم کنونی مملکت، با همه معایبش در راه اصلاح و بهبود خودش است و کسانی که مبارزه می‌کنند بر ضد این رژیم، تندروان چپ و مذهبی‌ها هستند. اگر هر کدام از این‌ها مسلط بشوند، اجازه کمترین آزادی را به مطبوعات نخواهند داد (چون مساله مطبوعات بود و مطبوعات ما همیشه گرایش‌های به اصطلاح انقلابی و چپ و مترقی را با چندین “گیومه” ــ چون یکی کفایت نمی‌کند ــ داشتند، و در آن مواقع خیلی کمک می‌کردند به آشوبگران) من هشدار دادم به اینها که اگر رژیم تغییر بکند، کسانی به جای این رژیم خواهند آمد که تحمل ذره‌ای آزادی مطبوعات را نخواهند کرد، در حالی که در این رژیم خیلی کارها می‌شد کرد، و واقعاَ آن یک ساله ۵۷ ـ ۵٦ خود شما هم در مطبوعات بودید و می‌توانید شهادت بدهید که خیلی رفتار دستگاه دولتی با مطبوعات معقول‌تر شده بود و مطبوعات در حدود متعارف آزادی بی‌سابقه‌ای داشتند. کسی سانسور نمی‌کرد، مزاحم نمی‌شد. تفاهم‌هایی در یک زمینه‌های مشخصی با آنها کرده بودیم. و من می‌دانستم که همین مقدار آزادی هم از دستشان خارج خواهد شد، و شد. از همان پائیز ۱۳۵۷ به بعد، مطبوعات دیگر آزاد نبودند. کنترل و سانسور شدید انقلابی بر تمام مطبوعات حکمفرما شده بود. هیچ کس نمی‌تواند بگوید در مورد انقلاب اشتباه کرده. انقلاب از روز اول ماهیت خودش را نشان داد. ۱۵ سال پیش از آن هم در سال ۱۳۴٢ نشان داده بود.

س: گروه‌های سیاسی غیر مذهبی، نه تنها مقاومت نکردند، بلکه خیلی سریع به قطار انقلاب پریدند و جذب این انقلاب شدند؛ گروه‌هایی مثل جبهه ملی، مثل چپی‌های افراطی، که آنها هم بدتر از حکومت و رژیم وقت دچار اشتباه و اعوجاج دید شده بودند، نسبت به انقلاب. اما یک گروهی که انتظار می‌رفت مقاومتی نشان بدهد و لا اقل خودش را در مقابل انقلاب آن طور نبازد، گروه روشنفکران ایران بود. یعنی کسانی که ماهیت مذهب را و حکومت مذهبی را و انقلاب آخوندی را ــ علی‌الاصول ــ باید بهتر و بیشتر می‌شناختند و این انتظار هم می‌رفت که به دلیل داشتن سواد (نمی‌گویم داشتن “آگاهی” برای این که واژه بزرگی است،) و به خاطر آشنائی بیشتر با تاریخ و جغرافیا و جامعه شناسی و از این حرف‌ها، باید نظراتی می‌دادند. شاید این انقلاب، از این لحاظ از همه انقلاب‌های دیگر دنیا بدتر بود. برای اینکه در برابر همه انقلاب‌های بزرگ دنیا، آدم‌هایی بودند که هشدار دادند، روشنفکرانی بودند که سعی کردند (اغلب به عبث) مقاومت کنند در مقابل این جنونی که در موقع انقلاب معمولاَ جوامع را در خود می‌گیرد. در ایران، این مقاومت به قدری کم بود که اصلاَ حس نشد. اولاَ آیا شما با من موافقید که چنین مقاومتی اصلاَ حس نشد، و ثانیاَ این کور شدن روشنفکران ایرانی را ــ از چپ و راست ــ چطور توجیه می‌کنید؟

   ج: به نظر من علتش این بود که روشنفکران ما، جز دو سه نفر ــ استثنا‌ها به همین محدود می‌شد ــ در جریان روشنفکری ایران، بقیه اساساَ در طرز تفکرشان شبیه همین تندروان مذهبی بود. روشنفکران ما همان قدر جزمی بودند و همان قدر متعصب بودند و همان قدر بی‌مدارا بودند، همان قدر غیر‌دموکراتیک بودند ــ حتا آنها که طرفدار جبهۀ ملی و مصدق بودند ــ که متعصبین مذهبی و تندروان مذهبی. چپ ایران، روحیه مذهبی محض داشت. هیچ تفاوتی با روحیه خود مذهبی‌ها نداشت. روشنفکران به اصطلاح لیبرال و ملی و طرفدار جبهه ملی و مصدق با اینکه از آزادی دفاع می‌کردند، یک جامعه آزاد مدنی، با تعریف اروپای غربی امروز را نمی‌شناختند. از آزادی تا حدی دفاع می‌کردند که با آن بشود رژیم را کوبید و با کمال میل حاضر بودند با جریانات ضد آزادی همکاری کنند و حتا در اختیار آنها قرار گیرند.

س: ولی حتی همین آدم‌ها باید دست کم مکانیسمی پیدا می‌کردند که خودشان را به قدرت برساند یا طرز فکرشان را…

ج: خوب، مکانیسم که نداشتند. ولی امیدشان به تجدید گذشته بود. یعنی فکر می‌کردند که دنباله‌روان نهضت مشروطه و نهضت ملی شدن نفت هستند. می‌گفتند همانطور که در انقلاب مشروطیت و در ملی شدن نفت پیشینیانشان، یا در مورد نهضت ملی شدن نفت خودشان توانستند آخوندها را مهار بکنند، این بار هم خواهند توانست و مهار خواهند کرد. تعجب در اینجاست که از بعد از سفر سنجابی به پاریس و بازگشتنش، باز این توهم در آنها باقی ماند. چون لااقل سنجابی می‌توانست شهادت بدهد که این بار از آن شوخی‌ها نخواهد شد و خمینی اصلاَ به او گفته بود که این بار از آن کارها تکرار نخواهد گشت و شما در موقعیتی نیستند که راه را تعیین کنید. شما باید اطاعت کنید و بس، و او هم اطاعت کرده بود. این دیگر خاصیتی است که انسان برای خود‌فریبی دارد و نامحدود است. و این را باید به آن نسبت داد. ولی اساساَ به نظر من سنت سیاسی روشنفکری ایران، سنت ضد دموکراتیک بود، تحت تاثیر آموزه‌های استالینی. این آموزه‌ها روشنفکران ایران را به دو چیز معتقد کرده بود: یکی به تقدس انقلاب، و اینکه انقلاب، هر چه می‌خواهد باشد، مقدس است. و دوم به زیان‌آور بودن و بیهوده بودن و بورژائی بودن و امپریالیست بودن دموکراسی یعنی بستگی دموکراسی با به اصطلاح امپریالیسم و به اصطلاح بورژوازی ــ حالا “بورژوازی” را نمی‌دانم چطور تعبیر می‌شود کرد و هر کس نظر خودش را دارد ــ ولی به هر حال بورژوازی در ایران یک دشمن بود، و دموکراسی بورژوازی یک دشمن دیگری بود. این بی اعتقادی به دموکراسی و اعتقاد کورکورانه به تقدس انقلاب، تقریباَ همه روشنفکران ایرانی را خود به خود دنباله رو جریان کرد…

س: ولی معمولاَ حتی در کشورهای جهان سوم، چه برسد در کشورهای استالینی، جریان‌های روشنفکرانه غیر استالینی و غیر لنینی هم به وجود می‌آید. چرا در ایران این کوران‌ها را نمی‌دیدیم و ندیدیم. چرا این جریان اصلی روشنفکری ایرانی بعد از گذشت آن همه سال همچنان فقط استالینی ـ لنینی مانده بود چرا روشنفکران ما در زمینه‌های دیگری اعم از درون رژیم یا در مقابل رژیم ــ و حتی در خارج از کشور ــ رشد نکرده بودند. عده زیادی از روشنفکران ما، لااقل استادان ما، دانشجویان ما در کشورهای اروپائی و آمریکایی زندگی می‌کردند و بعضی از آنها اصولاَ مقیم دائم این کشورها بودند. در میان این‌ها هم ندیدیم که یک موج سالم، یا لااقل امواج مختلفی (اگر هم نخواهیم قضاوت در مورد سلامتش کنیم) به وجود بیاید. یعنی مثلاَ انتظار این می‌رفت که ــ مثل زمان رضا شاه یا حتی در زمان مشروطیت هم این بود ــ یک موج دست راستی یا ناسیونالیستی افراطی به وجود بیاید. در ایران تصور می‌شد یک چیزهایی مثل پان‌ایرانیسم و این جور چیزها بخشی از روشنفکران را به خود جلب کند. ولی این انقلاب نشان داد که هیچ چیز جز آن جنبش چپ تندرو استتالینی وجود نداشت. به نظر شما علت این امر چه بود؟

ج: از این آخر شروع بکنم. مهم‌ترین دلیلش این بود که در ایران همه چیز به یک جا ختم می‌شد. همه چیز به پادشاه ختم می‌شد. یعنی جریانات سیاسی هم باز در پادشاه ختم می‌شد. هیچ چیز دیگری مستقل و غیر از پادشاه، اجازه رشد پیدا نکرد.

س: ببخشید حرفتان را قطع می‌کنم. ولی اگر شما در زمان قبل از انقلاب در پاریس زندگی می‌کردید، این چه ارتباطی می‌توانست پیدا بکند به پادشاه. شما می‌توانستید یک طرز فکری داشته باشید از نظر سیاسی. این اصلاَ مربوط به ایران نمی‌شد.

   ج: ما باید اول در مورد داخل ایران صحبت کنیم. در داخل ایران علت اینکه هیچ جریان سیاسی حتا راست افراطی نگرفت، این بود که همه چیز می‌بایست در حدود شاه، در حدی که او اجازه می‌داد، رشد بکند؛ و او اعتقادی نداشت به وجود یک جریان افراطی راست مستقل؛ به هیچ جریان مستقلی علاقه نداشت. برای اینکه برای خودش یک ماموریت یگانه شخصی قائل بود که ایران را به قرن بیستم، به آخر قرن بیستم و به تمدن بزرگ برساند. شخص خودش مسئول و مجری این کار بود. حالا من وارد درست یا غلطش نمی‌شوم ولی منظورم این است که وقتی شما با یک چنین نظام سیاسی سر و کار دارید، دیگر در آن سراغ جریان‌های مختلف سیاسی را نگیرید. ایرانی در خارج ایران هم دنباله ایران است، مگر آنکه ارتباطش را پاک با کشورش قطع کرده باشد.

س: ملاحظه بفرمایید. ما “چریک فدائی خلق” داشتیم درایران. اینها مخالفان رژیم بودند، علی‌الاصول هم مخفیانه عمل می‌کردند اگر هم گیرشان می‌آوردند، دستگیرشان می‌کردند. ما می‌توانستیم یک جنبش دست راستی هم به این شکل داشته باشیم.

ج: نمی‌توانستیم. جریانات دست راستی میان دو سنگ آسیای دستگاه رسمی و جنبش چپ خرد شدند. گرفتاری اصلی‌شان هم بینوایی فکری بود.

س: ما الان در اسپانیا می‌بینیم که عده‌ای جدایی طلبان چپگرای “باسک” هستند. ولی یک گروهی هم داریم که به “گال” معروف است. اینها دست راستی ضد آن چپی‌ها هستند. این البته یک جریان روشنفکرانه نیست، ولی مثالی است که می‌زنم. خود دولت اسپانیا هم در تعقیب آن گروه دست راستی است. گرچه بعضی‌ها می‌گویند که خود دولت یا محافل نزدیک به آن به “گال” کمک می‌کنند. ولی به هر حال، چرا ما در میان مخالفان، در گروه‌های زیرزمینی مان هم چیزی جز استالینیست نداشتیم؟

ج: در طول پادشاهی محمد رضا شاه، گروه‌های کوچک بسیاری پیدا شدند که از موضع راست فعالیت می‌کردند. امثال سازمان “گال” در ایران هم بودند. ولی آنها هم مانند “گال” اهمیتی نیافتند. در یک نظام سیاسی که یک گروه یا یک نفر می‌کوشد سیاست را در خودش خلاصه کند قطبی شدن، اجتناب ناپذیر است. یک عده مخالفند که ناگزیر کارشان به مخالفت آشتی ناپذیر می‌کشد و دنبال براندازی رژیم می‌روند. بقیه، یا با رژیم می‌سازند، یا جزء رژیم می‌شوند. یا هیچ کاری نمی‌کنند.

   در خارج از ایران هم انعکاسی از این وضع را می‌توانیم ببینیم. طرفداران رژیم ماموران دولت هستند، که آنها کاری به این کارها ندارند. بقیه یا به کلی غیر سیاسی‌اند یا مبارزه می‌کنند با حکومت. شما نمی‌توانید در چنان نظامی آن طیف وسیعی را که شمردید، انتظار داشته باشيد. ولی در خارج از ایران، و در داخل ایران کسانی بودند که از یک جریان دموکراتیک اصیل طرفداری می‌کردند. منتهی صداهایشان خیلی ضعیف بود. همان طور که گفتم، فقط چند نفر بودند.

س: می‌توانید آنها را اسم ببرید؟

   ج: الان نمی‌توانم اسم ببرم. ولی واقعاَ خیلی ضعیف بود. فقط صداهایی بود. شاید سه چهار نفر بیشتر نبودند. فضای سیاسی و روشنفکری ایران بعد از جنگ دوم تحت تاثیر دو گرایش عمده قرار گرفت؛ یکی مذهبی، یکی چپ. اول چپ بود، و در واکنش با آن چپ، گرایش مذهبی هم قوت پیدا کرد. و این دو تسلط محض پیدا کردند بر اندیشه سیاسی ایران در طول سی تا چهل سال بعد از جنگ. روشنفکران ایران هم به یکی از این دو، گرایش پیدا کرده بودند، حتی پل بین هر دو می‌زدند. روشنفکران چپی می‌رفتند مسلمان دو آتشه می‌شدند، و در اسلام عناصر انقلابی کشف می‌کردند و بالعکس، اسلامی‌ها در جهان‌بینی چپ سرمشق می‌جستند.

س: من حقیقتاَ هنوز درک نکرده‌ام که نهضت‌های فکری غیر چپ در ایران چرا نتوانستند بوجود بیایند و رشد کنند.

ج: پیش از اینکه من وارد این بحث بشوم، بحث قبلی مان را تکمیل کنیم که ارتباط به این هم پیدا می‌کند.

   ماهیت یک جریان مخالف را در یک مملکت، به مقدار زیادی رژیم آن مملکت تعیین می‌کند، و بالعکس ماهیت رژیم را هم به مقدار زیادتر یا کمتر ماهیت مخالفانش تعیین می‌کند. این دو تا با هم در یک تعارض و ارتباط دیالکتیکی هستند از یک جهت. در ایران سنت سیاسی، همیشه سنت استبدادی بوده است. گرایش‌های دموکراتیک و آزادمنش خیلی تازه است در جامعه ایرانی و ریشه استواری هم نه در نظام سیاسی پیدا کرد نه در دستگاه فکری جامعه. پس یک توضیح این خواهد بود که ما اصولاَ از این سنت اطلاع زیادی و با آن آشنائی زیادی نداشتیم. دوم: دوره بیداری سیاسی ایران که کما بیش مصادف می‌شود با قرن بیستم (حالا شاید هم ده بیست سالی بلافاصله پیش از قرن بیستم) دوران ناخجسته‌ای است برای دموکراسی. برای اینکه دورانی است که در اروپا ما شاهد برآمدن نظام‌های توتالیتر هستیم. دورانی است که اندیشه لیبرال ـ دموکرات غربی ظاهراَ یا موقتاَ به فرسودگی کشیده، صحبت انحطاط غرب به میان آمده، تمدنی نو، قرار است و فرض بر این است که دارد سر بر می‌زند، و اندیشه‌های توتالیتر و استبدادی از دوران باستان بیرون کشیده می‌شوند و دوباره مد می‌شوند. مسلماَ جامعه ایرانی تحت تاثیر این فضای فکری اروپا هم بود. در ایران، فعالیت‌های سازمان‌یافته‌تر و وسیع‌تر فکری ـ سیاسی به شدت تحت تاثیر این اندیشه‌های ضد دموکراتیک ــ چه چپش و چه راستش ــ قرار گرفتند. دین اسلام، و مذهب شیعه هم که اکثریت ایرانیان به آن معتقد و مومن هستند، هیچ سازگاری با اندیشه دموکراتیک ندارد. پس زمینه دیگری باز مهیا بود که جامعه ایرانی از چنین برداشتی از دنیا و از چنین موضع فکری دورتر بیفتد.

   حالا برمی‌گردیم به سئوال شما. ما در تاریخ قرن بیستم ایران وقتی مطالعه می‌کنیم، مساله ارتباط مردم با حکومت اشتغال دائمی جامعه مان بوده است و به صورت خیلی دراماتیک و خشن و شدیدی. این مسئله را ما نتوانستیم در قرن بیستم به صورت معقولی حل بکنیم. پادشاهی قاجار با انقلاب مشروطه به یک طرز حکومت قانونی کشیده شد، ولی بالافاصله محمد علی شاه طغیان کرد و کار به جنگ داخلی رسید. خود مشروطیت شکست خورد، ناچار رضا شاه پیدا شد و مملکت را امن و آباد کرد، ولی خوب به قیمت سرکوب کردن هر صدای مخالفی. بعد از جنگ گفتند دوران آزادی است، ولی آزادی مترادف شد با هرج و مرج و آشوب و عقب افتادگی و قحطی و گرسنگی و همه اشکالاتی که یک جامعه می‌توانست تجربه بکند. یک رهبری فرهمند به نام رهبری جبهه ملی و مصدق آمد و مملکت را در دست گرفت. همه امیدها این بود که یک دوران تازه‌ای در تاریخ ایران آغاز می‌شود. ولی آن مبارزه هم کشانده شد به راه‌های دیگر و از ساختن یک نظام دموکراتیک در جامعه برنیامد و یک ساله آخرش هم گذشت به مبارزه با نهادهای موجود مملکت، کش دادن بیهوده مسئله نفت، هدر دادن نیروی مملکت در یک مبارزه بی‌معنی که کاملاَ می‌شد حلش کرد و پرداخت به مسائل مهم‌تر. همین گرفتاری ایرانی به مسئله صورت ظاهر، به مسئله “آبرو،” اینکه مبادا دیگران بد بگویند، مبادا مردم دور و برم متفرق بشوند. این وحشتی است که ما هم همیشه در زندگی شخصی‌مان داریم و هم در زندگی سیاسی (که اصول و همه چیز را فدا می‌کنیم.) بهر حال آن مبارزه هم به شکست انجامید. حکومت دیگری آمد که در یکی دو سال اول تمام نیرویش را گذاشت برای اینکه نیروهایی را که برای تجزیه ایران تلاش می‌کردند کنترل بکند. باز بعد افتاد در آن راه‌های همیشگی هیئت حاکمه ایران، به جای خود.

   ما می‌بینیم که قرن بیستم ایران، قرن مبارزات شدید است بین گروه‌های مخالف و حکومت، بین مردم و حکومت، بین حکومت شوندگان و حکومت کنندگان به صورت‌های گوناگون. خوب، در این مبارزه همه جور بازیگران داشته‌ایم. بازیگران نظامی داشتیم، چپ داشتیم، مذهبی داشتیم، راست افراطی داشتیم، مذهبی افراطی داشتیم، دموکرات و لیبرال داشتیم که واقعاَ در عمل دموکرات و لیبرال نبودند و وقتی قدرت به دستشان افتاد زیاد برایشان مهم نبود که قانون اساسی چه حکم می‌کند و نهادهای دموکراتیک را چطور باید حفظ کرد. کاری دیگر به آن مسائل نداشتند.اما حالا من درست نمی‌دانم منظور شما چیست که به آن برسم.

س: ملاحظه بفرمائید. ما وقتی صحبت از اندیشه سیاسی در یک مملکت می‌کنیم ناچار بر اساس یک تلاش روشنفکرانه سیاسی باید باشد. همیشه و در همه جا همین‌طور بوده است. حتی وقتی ما صحبت از پیشرفت علم پزشکی در یک مملکت می‌کنیم. حتماَ باید عده‌ای پزشکان عالیقدر، مثلاَ تعداد زیادی کتاب راجع به پزشکی نوشته باشند که شاگردانشان بخوانند، دانششان به یکدیگر منتقل بشود، تا یک فضای دانش پزشکی ایجاد بشود. بنابراین ما باید روشنفکر سیاسی داشته باشیم و ادبیات سیاسی داشته باشیم. این در یک جائی، در تیره‌ترین ایام تاریخ ایران هم وجود داشت. مثلاَ فرض بفرمائید در زمان رضا شاه (حالا در مورد مشروطیت صحبت نمی‌کنیم که ادبیات درخشانی از این نظر، گرچه ممکن است در مقایسه با جاهای دیگر دنیا مثل روسیه یا فرانسه خیلی حجمش زیاد نباشد، ولی چیزهایی که ملکم خان نوشت، دیگران نوشتند، روشنفکرانی که در خود دستگاه سلطنت بودند بهر حال یک آدمی مثل اعتمادالسلطنه بالاخره آدم روشنفکری بوده، حالا نوکر ناصرالدین شاه هم بوده.) اگر شما بگوئید حکومت مقتدر سرکوبگر در ایران بوده، خوب رضا شاه بوده، اگر بگوئید نفوذ شدید مذهب بوده، درست است بوده، اگر بگوئیم این دو تا با هم در تعارض بودند، بوده‌اند، اگر بگوئیم خطر کمونیسم بوده، همه اینها بوده‌اند. ولی آنجا ما مثلاَ شاهد ظهور آدم‌هائی مثل کسروی هستیم. کسروی یک مکتبی را سعی کرد بوجود بیاورد و یک مقدار هم این مکتب اشاعه پیدا کرد. دیگران، مثل ذبیح بهروز و دیگران پیدا شدند و سعی کردند یک صدای تازه‌ای بوجود بیاورند. در کشورهای دیگر هم در همین شرایط موجودات دیگری بوجود آمدند. آقای “بورخس” نویسنده در آرژانتین در سخت‌ترین دوران دیکتاتوری نظامی بورخس شد. در ایران، ما در ظرف ده ـ بیست سال منجر به انقلاب، دچار یک انحطاط عجیب روشنفکرانه ــ در تمام محیط‌های روشنفکرانه بدون استثنا ــ شدیم. من هنوز متوجه نمی‌شوم که چرا. برای اینکه فراموش نفرمائید که از این همه چیز در ایران واقعاَ به حد یک حکومت سرکوبگر فاشیستی نبود. برای اینکه اگر اینطور بود ما باید آثار سانسور شده زیادی داشتیم، يا آثار نوشته شده چاپ شده در خارج، که مثلاَ روس‌ها داشتند در این چند ده سال گذشته. ولی اصلاَ چنین آثاری بوجود نیامد. تمام ادبیات سیاسی ما از شهریور ٢۰ تا سال ۱۳۵۷ رویهم رفته چیز مهمی نیست. مصدق که رهبر فکری یک گروه از “آزاديخواهان” و “لیبرال‌ها” و هر چیز دیگری که اسمشان را بگذاریم هست، شاید تنها رهبر فکری (احتمالاَ) دنیاست که یک کلمه در مورد مکتب خود، سیاست خودش، روش‌های مورد علاقه خودش، هیچ چیز ننوشته. چطور ممکن است در این خلاء روشنفکرانه ما صحبت از بوجود آمدن اندیشه سیاسی بکنیم؟

ج: من موافق نیستم که در طول این دهه‌ها، دچار چنین خلائی بودیم. اتفاقاَ از نظر فرهنگی یکی از درخشان‌ترین دوره‌های تاریخ ایران، دوره‌ای است که بین ۱۹۰۵ تا ۸ ـ ۱۹۷۷ را در بر می‌گیرد. و بخصوص آن دهه‌های پایانی پادشاهی پهلوی از نظر فعالیت فرهنگی، یا آفرینش فرهنگی یا هنری خیلی خیلی دوران درخشانی است. داشت میوه‌هایش هم به بار می‌آمد و الان هم انتشاراتی که از ایران بدست من می‌رسد، می‌بینم که نسل جوان‌تر چه استعدادهایی درشان پیدا شده و چه آثاری دارند خلق می‌کنند. نه، اتفاقاَ در این سال‌ها، دوره پهلوی بخصوص، هر چه نویسنده امروزی، هر چه شاعر مهم امروزی، هر چه نقاش، هر چه فیلمساز و غیره و غیره هر چه اندیشمند داشتیم، مال همین دوره است. قبل از آن تک و توک بودند. ذبیح بهروز و کسروی و اینها درست است، ولی اینها خیلی موارد انگشت شماری هستند، تاثیرشان هم خیلی محدود بود. ولی بعد از آنها ما خیلی در زمینه فکری و فرهنگی بیشتر فعالیت کردیم. خود مصدق هم در نطق‌هایش، در خاطرات، در مطالبی که نوشته و گفته است، فلسفه سیاسی خودش را بیان کرده. منتها مصدق اندیشمند سیاسی نبود. لازم هم نبود اندیشمند سیاسی باشد. یک مرد سیاسی بود. در همان زمینه هم هر کاری کرده، قابل توجه است. نقص ما، از بی سواد بودن جامعه بر‌می‌خیزد. اساساَ جامعه بی‌سوادی بود که وقتی رضا شاه آمد و به قدرت رسید در تمام ایران تنها ۵ تا ٦ هزار نوآموز دبستانی داشتیم و یک چند تا مدرسه تربیت معلم و یک مدرسه سیاسی. تمام جمعیت مدرسه روی ایران ٦ ـ ۷ هزار نفر بود. باسوادها احتمالاَ %۵ جمعیت هم نمی‌شدند. چنین مملکتی نمی‌تواند یک شبه آفرینشگر و محقق و ادیب و هنرمند بپرورد. این کارها طول می‌کشد و خوب داشت درست می‌شد. بی‌سوادی این اواخر دیگر رسیده بود به ۵۰ درصد ـ در پایان دوره پهلوی. البته حیف بود. می‌شد برسانیمش به ۵ درصد. ولی خوب تا آن مقدار هم آمده بودیم. ۱۰ میلیون یا ۱۱ میلیون نفر در ایران مدرسه می‌رفتند ــ از جمعیت سی و چند میلیونی. اینها نتایجش طول می‌کشید تا ظاهر بشود. در مورد بحث ما نقص عمده، فقر اندیشه سیاسی بود. اندیشه سیاسی ایران در جناح حکومتی، دچار سترونی وحشتناکی بود که دست و پا زدن‌های آن دوره این سترونی را برجسته‌تر می‌کرد. یعنی تلاشی که برای به اصطلاح تدوین یک ایدئولوژی انقلاب، ایدئولوژی انقلاب سفید از طرف حکومت انجام می‌گرفت، خیلی خنده‌آور و در عین حال تاسف‌آور بود. آن رژیم اصلاَ نمی‌توانست تصور بکند که محتوای فکری چیست و اصلاَ یعنی چه. در صدد بود مثل بقیه کارها، از طریق اداری یک محتوی فلسفی و فکری برای خودش پیدا بکند.

   جناح مخالف هم، عرض کردم، گروه مخالف یک رژیم به مقدار زیاد ساخته همان رژیم است و اعمالی که آن رژیم می‌کند، و روش‌هایی که به کار می‌گیرد، فضای فکری و فضای عملی اپوزیسیونش را (مخالفش را) تولید می‌کند و به آن تحمیل می‌کند. شما باید این را بپذیرید که برخورد حکومت‌ها با مردم ــ از هر گونه مردمی ــ از مخالف یا مخالف غیر فعال برخورد خشن و بکار بردن زور بوده. در نتیجه مخالفان هم رفتند به طرف اندیشه‌های خشونت‌آمیز، اندیشه‌هایی که اساسش خشونت بود، اساسش قهر بود، انقلاب بود. قهر انقلابی شد کلمه مقدس مخالفان در ایران. از نظر جهانی هم همانطور که عرض کردم، فضای فرهنگی دنیا مساعد شده بود برای این اندیشه‌ها، فاشیست‌ها، ناسیونال سوسیالیست‌ها، کمونیست‌ها. اینها دنیا را شکل داده بودند. تنها چیزی که کم بود در این مجموعه، بنیادگرائی مذهبی بود که آن هم آمد و تکمیل شد و در نتیجه تمام فضای روشنفکری ایران از نظر سیاسی تحت تاثیر این اندیشه‌ها قرار گرفت. حالا فاشیسم و ناسیونال سوسیالیسم در جنگ شکست خوردند و اعتبارشان را از دست دادند، ولی کمونیسم و بنیادگرائی مذهبی بر عکس هر روز اعتبارشان بیشتر شد. آنچه سبب شد که ما در ایران در طرف حکومت یک جنبش فکری سازنده که بتواند حتا آن مقدار کارهایی که در همان دوره انجام می‌گرفت در سلسله منظم فکری بیاورد، به اصطلاح آن دوره یک ایدئولوژی از آنها درست بکند، و آنچه سبب شد که گروه‌های مخالف آن رژیم هیچ سخن درست و سازنده‌ای نتوانند عرضه بکنند، بلکه افتادند به دام گرایش‌های مخرب و ویرانگری که نتیجه‌اش این شده است، همه اینها را در رابطه ناسالم قدرت در ایران می‌شود خلاصه کرد. از یک طرف همه قدرت یک جا متمرکز بود، و او هم تصور مغشوش و خیلی مبهمی از دنیا و مسائل داشت. در یک طرف هم یک عده کثیری، یک عده بيشماری آدم تازه سواد، تازه به یک چیزهایی برخورده، یک مقدار اصطلاحات را گرفتند و خیال کردند که به کنه و بطن مسائل پی برده‌اند، فقط با تسلط بر یک مشت اصطلاحات. این “میانمایگی” کلی جامعه ایرانی بود که به این صورت در دو طرف، در دو قطب تظاهر کرد.

س: این میانمایگی از زمان انقلاب به بعد به نظ شما چه سرنوشتی پیدا کرده است؟

ج: انقلاب تکان بزرگ و شدیدی بود که به جامعه ایرانی داده شد. البته از اواخر پادشاهی پهلوی نتیجه تلاش پنجاه ـ شصت ساله‌ای که در کار آموزش شده بود در ایران، داشت نتایجش آشکار می‌شد و میوه‌هایش به ثمر می‌رسید. یعنی یک جامعه‌ای پیدا کرده بودیم نه با‌سواد، اما جامعه‌ای که داشت با‌سواد می‌شد و از مراحل مقدماتی آشنایی با مفاهیم و مکاتب فکری و فلسفی داشت بالاتر می‌آمد و صاحب‌نظر در آن جامعه خیلی زیاد می‌شد.

   اگر این انقلاب روی نداده بود، ما در طول ده سال گذشته و ده سال آینده می‌توانستیم خیلی از عقب‌ماندگی‌هایمان را جبران بکنيم… داشت فضای فکری ایران پخته‌تر و به بلوغ رسیده‌تر می‌شد. ولی از آنجا که انسان تا کارش به آخرین درجه دشوار نشود و به مرحله یاس آور نرسد حاضر به تغییر دادن روش‌هایش نیست، و از آنجا که بسیاری یا بیشتر و تقریباَ همه مردم باید تجربه کنند تا بفهمند و از راه استدلال و تعقل کمتر به نتیجه می‌رسند، این انقلاب لازم بود برای اینکه خیلی اشخاص به خود بیایند و خیلی اندیشه‌ها به محک عمل بخورد و اصلاحاتی که می‌بایست در طرز تفکر ایرانی از هر گرایش فکری داده بشود، به مرحله عمل برسد. انقلاب از این جهت تکان مهمی بود که ایرانیان را در مقابل یک واقعیت فوق‌العاده تلخ و گریز‌ناپذیری قرار داد. از طرفی گروه‌های حاکم جامعه که تصور می‌کردند پاسخ همه چیز در برنامه پنج ساله و بودجه مصوب مجلس و طرح‌های عمرانی و ساختن راه و پل ختم می‌شود، متوجه شدند که جامعه نیازهای دیگری هم دارد که اهمیتش کمتر از راه و پل و مدرسه و دانشگاه و اینها نیست. ثانیاَ متوجه شدند که خود استراتژی توسعه که ما در طول پنج ـ شش دهه تعقیب می‌کردیم اشکالات اساسی داشته و درست نبوده. گروه‌های مخالف متوجه تهی بودن شعارهاشان شدند، متوجه شدند که هیچ برنامه عملی و طرح اندیشیده شده‌ای برای ایران نداشتند. تنها شعار می‌دادند و راه‌حل‌های رادیکال پیشنهاد می‌کردند بدون اینکه تصوری داشته باشند که این شعارها و این راه‌حل‌های رادیکال به چه نتایجی خواهد انجامید. اکثریت مردم ایران که پاسخ نهائی مسائل سیاسی و اجتماعی را که هیچ ارتباطی با مذهب ندارند در مذهب جستجو می‌کردند، و مذهب را می‌خواستند از قلمرو واقعی‌اش که قلمرو اخلاق و معنویات است بیرون ببرند، متوجه شدند که با این کار چه آسیبی به خودشان و به مذهب و به جامعه‌شان می‌توانند بزنند و زده‌اند. آن هواداران گرایش‌های توتالیتر فکری که چه در راست مذهبی و چه در چپ سیاسی مستولی بود و چیره شده بود، عملی شدن طرح‌هایشان را به چشم خودشان دیدند، و سیل خون و ابعاد ویرانی هولناکی که اثر عملی شدن این تجربه و در اثر عملی شدن آن شعارها و آن طرح‌ها و آن ساختی که در فکر این اشخاص بود، ديدند. دیدند که ایدئال‌هایشان چطور عملی شد و به چه قیمتی برای مملکت و برای خودشان. این انقلاب نه تنها رژیم پهلوی را نابود کرد، بلکه مهم‌تر از آن تسلط مذهب را بر سیاست ایران نابود کرد ــ برای همیشه من فکر می‌کنم. یعنی بعد از این رژیم، که بهرحال زياد هم نخواهد پائید، دیگر ما در ایران شاهد تسلط مذهب بر سیاست نخواهیم بود. مگر اینکه باز اشتباهات غیر قابل تصوری بکنیم.

   انقلاب، چپ سنتی ایران را هم به کلی در هم شکست. یعنی بطور فیزیکی نابود کرد، حالا از نظر ورشکستگی عقاید جای خود دارد. البته تحولاتی که در شوروی و چین و اروپای شرقی، در دنیای کمونیست روی داده و می‌دهد هم نقش مهمی داشته، ولی آزمایش خود این انقلاب به نظر من مهم‌ترین عامل بوده است در نابود کردن و بی اعتبار کردن چپ سنتی ایران. یک چپ تازه‌ای دارد در ایران، در جامعه روشنفکری ایران، در جامعه سیاسی ایران بوجود می‌آید. چپ تازه‌ای که من به آن خوشبین هستم، و برای آینده ایران هم وجود چنین جریانی را خیلی لازم می‌بینم.

س: نشانه‌های این چپ جدیدی را که می‌گوئی، در کجا می‌بینید؟

ج: من در گروه‌ها و نشریه‌هایی که با آنها تماس دارم می‌بینم. نشریه‌های متعددی هست، در فرانسه، در آلمان و در آمریکا منتشر می‌شود از طرف گروه‌های عموماَ کوچک چپ، که در همه‌شان نشانه‌های این باز‌اندیشیدن و درس گرفتن از اشتباهات گذشته دیده می‌شود. در همه‌شان یک روحیه نقادی پیدا شده که اساس تعریف یک روشنفکر است. روشنفکر بدون نظر انتقادی اصلاَ روشنفکر نیست. و این را تازه داریم می‌بینیم، این دید نقادانه نسبت به باورهای گذشته، نسبت به کارکردهای گذشته، نسبت به “دگم”‌ها و مقدسات و مقدسان گذشته را من در این نشریات زیاد می‌بینم. گروه کوچکی در این طرف و آن طرف، در فرانسه و آلمان، و در آمریکا سراغ دارم که می‌نشینند و راجع به این مسائل فکر می‌کنند و بحث می‌کنند. بخصوص در میان گروه‌های “فدائی” این اندیشه‌ها خیلی مطرح است و خیلی دارند برايش انرژی فکری صرف می‌کنند.

س: آنچه که من حس می‌کنم، این انتقاد از خود و انتقاد از گذشته برای تصحیح به اصطلاح تاکتیک‌هاست، برای عدم تکرار شکست‌هایی است که این سازمان‌ها از لحاظ فیزیکی خورده‌اند. ولی آیا از دید‌های سیاسی هم شما این تغییرات را حس می‌کنید. برای اینکه آنچه که من می‌بینم، صرفنظر از اینکه ما شاهد رشد پدیده‌های خطرناک‌تری از هر گروه چپ دیگری که در ایران داشته‌ایم هستیم، مثل مجاهدین خلق و چند گروه کوچک دیگر شبیه به آنها که گرایش‌های “خمر سرخ” ی و “پل پت”ی دارند… این نقادی‌ها پایه فکری این گروه‌ها را ظاهراَ عوض نکرده است. یعنی اعتقاد به ساخت طبقاتی جامعه به آن صورت دگماتیک لنینیستی، به مسئله لزوم بکار بردن قهر در تغییر روابط اجتماعی، داشتن الگوی حاضر و آماده برای حل مسائل جامعه، عدم تحمل گروه‌های غیر چپ و بعد هر گروه چپ دیگر، اعتقاد به نبرد طبقاتی برای رهبری و سروری. اینها، همه هنوز به جای خود مانده، هنوز تعبیر دنیا به صورت بورژوازی و پرولتاریا و اریستوکراسی و امثال آن… اینها همین‌طور مانده، منتهی طبیعتاَ این ضربه‌ای که خورده‌اند، باعث شده که اینها فکر کنند چرا روش‌ها و ایدئولوژی‌هایشان کار نکرده و موفق نشده. آیا تصور نمی‌کنید این خطر هست که تاکتیک‌ها عوض بشود، ولی اندیشه‌ها به همان صورت بماند؟

ج: نه، خیلی بیش از تاکتیک است. اندیشه‌ها دارد مورد تجدید نظر قرار می‌گیرد و در مسائل بنیادی دارند بازاندیشی می‌کنند (تا آنجا که من می‌خوانم، و ممکن است یکی دو تا از آنها را هم به شما بدهم.) نه، چون ضربه انقلاب ضمناَ مصادف شد با بازاندیشی در خود اردوگاه کمونیسم در قلب حزب کمونیست شوروی و نظام کمونیستی شوروی، قضیه عمیق‌تر است. ما شاهد یک فعالیت بی سابقه در خود شوروی هستیم که به صورت “گلاسنوست” و “پرسترویکا” تظاهر کرده. خوب این دامنه‌اش به گروه‌های چپ دیگر کشیده شده. این گروه‌ها قبلاَ همه به صورتی (حالا اگر هم از شوروی برگشته بودند، ولی آن نظام را قبول داشتند) حالا می‌بینند که سردمداران همان نظام می‌گویند که هفتاد سال است که اشتباه کرده‌اند و با این که لنین هنوز مستقیماَ مورد حمله قرار نگرفته، ولی مسئله زمان است، مسلله یکی دو سال آینده است. استالینیسم به کلی بی اعتبار شده، ولی لنینیسم هم در همان راه دارد قدم می‌زند.

   بهرحال، اثر ضربه و تکان شدید انقلاب به اضافه تحولاتی که در خود اردوگاه سوسیالیستی یا کمونیستی روی داده، من را متقاعد کرده که ما با پیدایش یک چپ نوین در ایران سر و کار داریم و این یک پدیده جدی است. باید به آن توجه کرد، و به چوپ گذشته نباید راندش. اینها جوان‌های خیلی خیلی خوب، باسواد و فهمیده و مردان خیلی تجربه آموخته و پخته‌ای در میانشان هستند که چهل سال در این مبارزات بوده‌اند و زیر و بم‌ها را دیده‌اند، بسیاری از آنها سال‌ها در خود شوروی زندگی کرده‌اند و از من و شما خیلی بهتر می‌دانند که حقیقتاَ چه خبر هست در آنجا. به نظر من، این انقلاب آثار خیلی مثبتی برای آینده ایران از نظر اندیشه سیاسی داشته و دارد. هم جناح حکومتی پیشین ایران را که بگیریم، نمایندگان ترقيخواهی در ایران، و ناسیونالیست‌های طرفدار رژیم پهلوی را بیدار کرد و تغییر داد و آماده کرد برای پذیرفتن یک دیدگاه‌های تازه‌ای در مسائل سیاسی و اجتماعی، و هم گروه‌های چپ را از اسارت اندیشه‌های صد ساله و کهنه آزاد کرد (یعنی در جریان این است که آزاد بکند،) و هم تسلط آهنین مذهب را بر سیاست ایران به کلی در هم شکست. البته اینها همه به بهای فوق العاده سنگینی برای ایران تمام شده، ولی من چون اصولاَ آدم خوش‌بینی هستم و جنبه‌های خوب قضایا را سعی می‌کنم ببینم، به نظرم می‌رسد که این انقلاب همه ضرر نبوده و ما همه‌اش از دست نداده‌ایم. چیزهایی هم بدست آوردیم که اینها را باید برای ساختن ایران آینده بکار بگیریم.

س: بنابراین شما خوشبین هستید که در طول عمر یک نسل ما بتوانیم ــ برای اولین بار در تاریخمان ــ گروه‌های چپ (حالا کاری به تعریف چپ نداریم که مفصل است و طولانی می‌شود) داشته باشیم که واقعاَ رای را بر گلوله ترجیح بدهند؟ و تبادل عقاید را بر ترور روشنفکرانه؟ این، البته، بی سابقه خواهد بود. جز در یک مدت کوتاهی از عمر حزب توده، در تاریخ ما بی‌سابقه است. تازه حزب توده هم یک حزب مستقل نبوده. چپ مستقل نبوده تا به امروز سراغ ندارم که حاضر باشد اگر قدرت را بدست آورد به جای کشتن من، حاضر باشد در صندوق رای مرا شکست بدهد، و کاری نکند که اگر من قدرتی بدست آوردم ناگزیر بشوم او را بکشم برای اینکه مرا نکشد!

   ج: ما فقط وقتی به آنجا خواهیم رسید، که خودمان هم رای را بر گلوله ترجیح بدهیم. عرض کردم، وقتی دو نیرو با هم می‌جنگند، به مقدارزیاد همدیگر را می‌سازند. هیچ کدام از آن نیروها مستقلاَ آنی که هستند نمی‌شوند. و طبعاَ نیروئی که دست بالاتر را دارد تاثیر بیشتری در ساختن طرف مقابل خودش می‌کند. ما باید در جناح ناسیونالیست و ترقيخواه، این تعهد جدی را بوجود بیاوریم ــ نه به عنوان تعارف، نه به عنوان یک امتیاز تاکتیکی، بلکه به عنوان یک اعتقاد ــ که ایران را باید با شرکت همه ساخت. یعنی با شرکت هر کس که حاضر باشد آن چارچوب کلی مورد قبول تقریباَ همه مردم را بپذیرد. بهر حال از هر ترتیباتی، یک عده‌ای بیرون خواهند ماند و ترجیح می‌دهند که بیرون بمانند و از خارج حمله بکنند. به آنها من کاری ندارم. منظورم همه‌ای است که یک قواعد واحد عمل سیاسی را می‌پذیرند، آنها باید شرکت داشته باشند در ساختن ایران. این همه ممکن است چپ باشند، ممکن است راست باشند. فرق نمی‌کند، هرچه می‌خواهند باشند. ولی همه قواعد واحدی را قبول بکنند. یعنی همه رای را بجای گلوله بگذارند، همه خشونت را از فرايند سیاسی خارج کنند. اگر ما این تعهد را پیدا کنیم، به چپ ایران، به چپ تازه، به چپ مستقل ایران هم کمک خواهیم کرد که در این راه وارد بشود (اگر وارد نشده است،) یا اگر وارد شده بیشتر برود. ولی به تنهائی از آنها نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم. چون آنها به همین اندازه نگرانند که این طرف چه می‌گذرد و همین اندازه بد‌گمان هستند به این طرف. متاسفانه بعد از هشتاد ـ نود سال زد و خورد سیاسی در ایران بین چپ و راست و حکومت و مردم و موافق و مخالف، فضای سیاسی ایران به حق پر است از بدگمانی. تجربه گذشته همه ماها با هم، تجربه ناموفقی بوده. باید سعی بکنیم این تجربه موفق از آب در‌بیاید. و در نتیجه نباید بترسیم از شناختن طرف مقابلمان. یعنی قبول داشتن او در آن حدی که هست، نه موافق بودن با او. به هیچ وجه. من با طرف مقابلم موافق نیستم، ولی قبولش دارم و می‌شناسمش، و حقش را به اندازه حق خودم قبول دارم، و به قول شما در صندوق رای هم حاضرم با او رقابت بکنم.

س: ایدئال شما برای ایران فردا، فردائی که این حکومت کنونی درش وجود نداشته باشد، چگونه مملکتی است؟ از لحاظ اقتصادی، از نظر سیاس، از نظر اجتماعی؟

ج: من می‌توانم جواب این سئوال را در یک عبارت یا یک اصطلاح خلاصه کنم: “ایران امروزی شده.” ایرانی که در جهان امروزی بسر ببرد. من از این عقب‌ماندگی مزمن ایران خسته شده‌ام و ننگ دارم. این عقب‌ماندگی هم سیاسی است، هم اقتصادی، هم اجتماعی است، هم فرهنگی است. همه چیز هست. و همه اینها را هم با هم باید علاج کرد. روش ما در گذشته که تمام تکیه را گذاشته بودیم روی اقتصاد جامعه، درست نبود. ناقص بود و به شکست انجامید. کسانی که فقط اجرای قانون اساسی و به اصطلاح برقراری دموکراسی را در ایران می‌خواستند و کاری به هیچ کار دیگر نداشتند، اشتباه می‌کردند. دموکراسی به تنهائی معنی ندارد. دموکراسی فقط در یک جامعه توسعه یافته یا دست کم با یک لایه توسعه میسر است. کسانی که همه فشار را روی عدالت اجتماعی گذاشته بودند، که از غنی بگیریم و به فقیر بدهیم، امروز متوجه شده‌اند که حتی در کشورهای خیلی پیشرفته اروپائی که جامعه رفاه را چهل سال، پنجاه سال است دارند تجربه می‌کنند، این برداشت از عدالت اجتماعی شکست خورده. باید اول در جامعه یک ثروتی تولید بشود، بعد بتوان آنرا تقسیم کرد. گرچه از نظر عدالت اجتماعی باید بگویم که بین چپ و راست در ایران، تفاوت زیادی نبود، و ما با مفهوم جامعه رفاه در دوره محمد رضا شاه آشنا شدیم. برنامه‌های رفاه اجتماعی که در آن دوره اجرا می‌شد ــ کار ندارم که درست اجرا می‌شد و کاملاَ موفق بود یا خیر ــ اندیشه‌ای که پشت سرش بود و هزینه‌ای که برایش می‌شد، دست کمی از بسیاری کشورهای پیشرفته دنیا نداشت. در نتیجه مسئله عدالت اجتماعی مسئله بین ما نیست، ولی…

س: ولی آزادی اقتصادی هست…

ج: در مورد مالکیت وسائل تولید هم فکر می‌کنم تا آن درجه ما از یکدیگر جدا نباشیم، برای انکه خیلی برای چپ‌های ایران مشکل است که در جهت چپ گوربا‌چف قرار بگیرند. این است که این مسئله را خوشبختانه کمونیست‌های شوروی و چین دارند برای چپ ما حل می‌کنند.

   نه، فکر نمی‌کنم که دیگر مسئله دولتی کردن وسایل تولید به اسم ملی کردنش، برای چپ جدید ایران هم راه حل مسئله عدالت اجتماعی و توسعه و دموکراسی باشد. خلاصه بکنیم، من آرزویم برای ایران، یک جامعه توسعه یافته است. توسعه را هم به معنای همه جانبه‌اش در نظر دارم. توسعه سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی، همه با هم.

س: میزان امیدتان به رسیدن به این جامعه ـ نه به این جامعه ایدئال، که همیشه به صورت امید خواهد ماند ــ به جامعه‌ای که بشود این فرايند را درش آغاز کرد چقدر است. البته منظورم با مقیاس طول عمر انسانی است.

ج: بسیار امیدوارم خودم شاهد کوشش‌هایی که برای ساختن چنین جامعه‌ای می‌شود و خواهد شد، خواهم بود. عمر من کفاف خواهد داد، جوان‌تر‌ها از من که حتماَ. به قول فرنگی‌ها در پایان این تونل من روشنائی را می‌بینم، منتها نمی‌دانم این تونل چه اندازه طولانی است.

  فوريه ۱۹۹۰

واژه نامه

واژه نامه

آموزه

Doctrine

اندرکنش

Interaction

بافتار

Context

پایگان

Hierarchy

پوزشگری

Appology

حقمداری

( Self) Righteousness

خرد متعارف

Conventional wisdom

خویشکاری

Function

دستکاری

Manipulation

دستگاه

Establishement

دوسالاری

Biarchy

راه‌شمار

Milestone

رویکرد

Attiude

سرزندگی

Elan

سود پاگير

Wested interest

شتاباهنگ

Momentum

فراآمد

Outcome

فرایافت

Concept

کارآفرین

Entrereneure

گزیدار

Option

میانمایه

Mediocre

همرایی

Consensus

غربت جای خالی توست / ماندانا زندیان

‌ نه؛/ غربت تصور واژه­‌های من نیست. / غربت جای خالی توست / در خیال شعری / که دست به هر چه می­‌ساید، / تویی!

ادامه‌ی مطلب

به التماس افتاده‌اند / دستنوشته ها ۲۲ سپتامبر ۱۹۹۲ / داریوش همایون

‌کشوری که بیست سال پیش رفت و جزیره‌ها را پس گرفت امروز به حال و روزی افتاده است که التماس می‌کند کاری به او نداشته باشند و امری را که در آن هنگام روی داده و پذیرفته شده است امروز هم بپذیرند. اما همسایگان با استفاده از انزوا و از هم پاشیدگی جمهوری اسلامی پا را روی گلوی رژیم گذاشته‌اند. صحبت از تجاوز ایران می‌کنند و دنبال پس گرفتن جزیره هستند.

ادامه‌ی مطلب

رساله‌ی تحقیقات سرحدیه / یک سند تاریخی و معتبر در باره حقوق حاکمیت ایران در شط العرب (به نقل از آیندگان 10 اردیبهشت 1348) بخش دوم

‌‌

ایشان از راه طفره و مغلطه این مسئله را به میان آوردند که محمره ملک ما است، از توابع بصره و بغداد محسوب می‌شود، ما رعیت و عاصیان دولت خود تزکیه کرده‌ایم. حالا که دولت ایران ادعای ملکیت محمره را می‌نماید و به آن سبب خسارات و ترضیه می‌خواهد در این صورت دو فقره محل نزاع می‌شود. یکی حال و دیگری محل.

ادامه‌ی مطلب

دورهای بعدی مبارزه / آيندگان 8 ارديبهشت 1348 / داريوش همايون

‌امروز حکومت عراق، که همه معايب و کم‌وکاستی‌های امپراتوری عثمانی را در بين‌النهرين به ميراث برده است، ترجيح می‌دهد مانند دوران آن امپراتوری سترون شط العرب بيهوده بماند و عراق و ايران از نعمت‌های آن بی بهره گردند، تا موافقتی در جهت حق اصول ميان دو کشور حاصل آيد. ولی اين مانع نخواهد شد که ايران طرح‌های خود را عرضه دارد و دست کم به عراقی‌ها راه جانشينی نشان دهد، تا وقتی که از حالت غم‌انگيز و خنده‌آور کنونی بدر آيند و کشوری را که مايه عبرت جهانيان شده است به حالت عادی‌تر و آرامتری بازگردانند.

ادامه‌ی مطلب