آن وزارت همان جور که مرا مغبون کرد براي همايون حريف و حديث بسيار به بار آورد و سرنوشت او را تغيير داد. ايراد ميگرفتند که چرا همايون به وزارت رفته است. کمترين و مهربانترين ايرادها اين بود که دولت چيز زيادي به دست نياورد اما روزنامهنگاري ايران يک روزنامهنويس برجسته را از دست داد. اين حرف هم بوي همان غبني را ميدهد که من داشتم. رفتن همايون از عرصة روزنامهنگاري براي لشکري که روزنامهنويس نام داشت مانند از دست دادن سردار خود بود. از اين رو دچار غبن بود و ايراد ميگرفت. در واقع همايون چنان آبرويي در روزنامهنويسي داشت که گمان ميرفت وزارت آن آبرو را ندارد. بنابراين چرا بايد «يوسف مصري» را به «زر ناصره» ميفروخت. راستي را هم که همايون به وزارت آبرو ميداد نه وزارت به همايون. درست مثل فروزانفر که به سناتوري آبرو ميداد نه سناتوري به فروزانفر. اگر نام فروزانفر مانده به خاطر سناتورياش نبوده است. گمان ندارم حالا ديگر کسي يادش مانده باشد که فروزانفر هم سناتور شد. همايون هم اگر نامش مانده به خاطر روزنامهنگارياش است نه وزارتش.
عاشق تقدير خويش

سیروس علینژاد
گرچه تاريخ ملتها مهم است اما اين افرادند که ميدرخشند. نشان دادن اين درخشش را زندگينامه نويسي ميسر ميسازد. کاري که من همواره دوست داشتهام دربارة همايون انجام دهم اما تقدير چنان ما را از يکديگر جدا کرده است که يحتمل هرگز امکان پذير نخواهد شد. لازمة زندگينامه نويسي نشستن و گپ زدن دو به دو و جستجو کردن و گشودن رازهاي دروني است. حتا اگر فرض کنيم که همايون به چنين کاري راضي شود، باز حضور يکي در تهران و ديگري در ژنو چنين کاري را نا ممکن ميکند. «نگر تا حلقة اقبال ناممکن نجنباني». به مناسبت هشتاد سالگي همايون براي من دلخواهترين کار اين بود که زندگينامهاي از او بپردازم. اما چون نميشود ناگزيرم از خاطراتم بنويسم و از تأثيري که همايون بر من گذاشته است.
اول بار که همايون را ديدم خرداد 49 بود. ياد همايون خون را در سر من به جوش ميآورد. بعضي چنان تأثيري بر آدم ميگذارند که هرگز فراموش نميشود. مولانا که همواره در جوش و خروش بود در غزلي از يک روز باراني ميگويد و اينطور شروع ميکند که «روز باران است خود را جو کنيم» يا «روز باران است ما جو ميکنيم»، بعد در لا به لاي غزل گريز به افکار روشن و بيدارگري ميزند که او را دگرگون کرده است. خود و جهان پيرامون خود را در تاريکي ميانگارد ولي ناگهان در آن تاريکي خانهاي روشن ميبنيد و از خود ميپرسد «روشن است اين خانه، گويي، آن کيست؟» و به جاي پاسخ دادن و يافتن آنکه آن خانة روشن از آن کيست حرف خود را ميزند و ميگويد «ما غلام خانههاي روشنيم». رابطة من و همايون از اين دست است. گفتم رابطه اما کدام رابطه؟ رابطهاي که سي سالي است بر اثر انقلاب قطع شده و پيش از آن خود بر اثر حوادث روزگار قطع شده بود، و جز يک رابطه ذهني نمانده بود.
رابطة ما از همان وقت قطع شد که او به وزارت رفت و ديگر به روزنامه نيامد. من از وزارت او مغبون شدم. شب پيش از اعلام وزارت وقتي نزد او رفتم تا از خبرهايي بگويم که قرار بود در صفحه اول روزنامة روز بعد چاپ شود، به او گفتم شنيدهام که شما هم در کابينة آموزگار … گفت من فعلا هيچچيز نميتوانم بگويم. اين آخرين ديدار کاري ما بود.

آن وزارت همان جور که مرا مغبون کرد براي همايون حريف و حديث بسيار به بار آورد و سرنوشت او را تغيير داد. ايراد ميگرفتند که چرا همايون به وزارت رفته است. کمترين و مهربانترين ايرادها اين بود که دولت چيز زيادي به دست نياورد اما روزنامهنگاري ايران يک روزنامهنويس برجسته را از دست داد. اين حرف هم بوي همان غبني را ميدهد که من داشتم. رفتن همايون از عرصة روزنامهنگاري براي لشکري که روزنامهنويس نام داشت مانند از دست دادن سردار خود بود. از اين رو دچار غبن بود و ايراد ميگرفت. در واقع همايون چنان آبرويي در روزنامهنويسي داشت که گمان ميرفت وزارت آن آبرو را ندارد. بنابراين چرا بايد «يوسف مصري» را به «زر ناصره» ميفروخت. راستي را هم که همايون به وزارت آبرو ميداد نه وزارت به همايون. درست مثل فروزانفر که به سناتوري آبرو ميداد نه سناتوري به فروزانفر. اگر نام فروزانفر مانده به خاطر سناتورياش نبوده است. گمان ندارم حالا ديگر کسي يادش مانده باشد که فروزانفر هم سناتور شد. همايون هم اگر نامش مانده به خاطر روزنامهنگارياش است نه وزارتش.
بعدها ديگر همايون را چنانکه قبلا ميديدم نديدم. وزارت لعنتي مانع ميشد. هر چند من هيچگاه در او به عنوان وزير ننگريستم. همانطور که صدرالدين الهي استاد من بود و هست، او هم براي من حکم معلم و استاد را داشت. سياست مقولة ديگري است که موضوع اين بحث نيست. اگرچه همان سياست سبب شد که در زمان وزارت خود همايون از آيندگان اخراج شوم. اما دلم همچنان با همايون ماند. قضيه معلم و شاگردي قضيه دل است، سياست نيست. ميخواستم هر از گاهي به ديدارش بروم اما نميشد. بهانهاي نداشتم. فکر ميکردم کارهاي وزارت سنگين است و سرش شلوغتر از آن است که بتوان راحت او را ديد. با وجود اين يک روز به دفترش در وزارت اطلاعات و جهانگردي زنگ زدم و به ديدارش رفتم. اوضاع در حال ديگرگون شدن بود. بادها خبر از تغيير فصل ميدادند. اما هنوز اتفاق مهمي نيفتاده بود. هنوز همايون محکم بر مسند وزارت نشسته بود. من که وسعت ديد و دورانديشي او را ميشناختم ضمن صحبتها پرسيدم اين سروصداها چيست؟ در ذهنم منتظر جوابي بودم از نوع جوابي که در شب انتخابات آمريکا در مورد جيمي کارتر به من داده بود. دير وقت بود که به روزنامه آمد. هر کس در آمريکا و هر جاي ديگر دنيا که بر سر کار ميآمد اگر مخالف شاه بود موجب خشنودي ما ميشد. اظهار خشنودي کردم که کارتر دارد پيروز ميشود. همايون سرش پائين بود و مشغول نگاه کردن به خبرها. با همان سرعتي که او ميخواند. سرش را بلند کرد و با همان لحن معروفش گفت «ولي خيلي خطرناک است». من به فکر فرو رفتم، چون هميشه حرفهاي او مرا به فکر فرو ميبرد، اما چندان جدي نگرفتم. بعدها در يادداشتهاي علم هم خواندم که وقتي پيشبيني پيروزي کارتر موضوع گفتگوي آنها بود، آنها هم بوي خطر شنيده بودند. باري، آن روز هم که از همايون دربارة سروصداها ميپرسيدم منتظر جوابي بودم تا از آينده ايران بدانم اما او حواسش نبود چه ميگويم. سرش به کار خودش بود. نگرفت چه ميپرسم. خيال کرد به سروصداهايي اشاره ميکنم که از درون اتاق همايون شنيده ميشد. بيرون ساختمان ميساختند و جوشکاري ميکردند. خيال کرد منظورم آن سروصداهاست. گفت چيزي نيست، اينجا دارند ساختمان ميسازند! ديدم بکلي حواسش پرت است. با هوشي که در او سراغ داشتم دچار دلمردگي شدم اما حرفي نزدم. چه بايد ميگفتم؟ وقتي بيرون آمدم در آسانسور با خود گفتم وقتي حواس همايون پرت است، حساب ديگران که از مرحله پرتاند روشن است. کار حکومت تمام است.
چندي بعد اوضاع به هم ريخت. در روزنامة آيندگان دو دسته به تيپ هم زدند. آنها که ميخواستند روزنامه را مصادره کنند و آنها که نميخواستند، به جان هم افتادند. آنارشيسمِ در راه، پيشاپيش زمينههاي استقرارش را فراهم ميکرد. ممنوعالقلم بودن و اخراج در روزنامه ديگر معني نداشت. من به روزنامه برگشتم و جانب کساني را گرفتم که نميخواستند روزنامه مصادره شود. فکر نکيند اين مصادرههاي پس از انقلاب از آن مسلمانان است. انقلاب مصادره را از کساني آموخت که چپ ميزدند و هنوز ميزنند. پدران ما همه مسلمان بودند و از اين کارها نميکردند. هر کس هر چيز ميخواهد بگويد اما اين انقلاب يک انقلاب چپ بود و هنوز هم هست. حکومت هم چپ است، چپ اسلامي. اصلا انقلابي غير از چپ در دورة معاصر نداريم. انقلاب مشروطه در بين تمام انقلابات جهان نمونه بود چون انقلاب روشنفکران بود. بگذريم. هنوز هيچ چيز در هيچجا مصادره نشده بود که آيندگان را گروهي از خود آيندگانيها مصادره کردند. هر چند آيندگان به دست خود آنها ماندگارتر شد. در آن ايام چندي با همايون مشورت ميکرديم که چه کنيم که روزنامه مصادره نشود. همايون به روزنامه نميآمد و نميتوانست آمد ولي تلفن ميکرد. من با او و او با من تلفني در اين زمينه مشورت ميکرديم اما راه به جايي نبرديم. دوران ِ راه به جائي بردن در ايران سپري شده بود و همچنان سپري شده ماند و ديگر بر سر قرار خود نيامد و به اين زوديها نخواهد آمد. به گمانم در همان هير و وير بود که همايون به زندان افتاد. (حالا ديگر همه چيز در ذهنم قاطي شده است. بايد يک بار ديگر به روزنامه مراجعه کرد) حکومت تصميم گرفته بود براي نگهداري خود، عدهاي از افراد خودش را قرباني کند. همان که فردوسي گفت. چو تيره شود مرد را روزگار/ همه آن کند کش نيايد به کار. بعدها يک روز عکسي از همايون در روزنامهها چاپ شد که هيچ عکسي مانند آن کاراکتر همايون را مشخص نميکرد. عکس عدهاي از زندانيان پادگان جمشيدآباد را چاپ زده بودند که نشان دهند اينها واقعا در زندانند. کسي شکي نداشت که اينها در زندانند اما حکومت گويي عمل خود را باور نداشت. عکس همه بود. هويدا، نيکپي، آزمون و … . عکس همايون در بين آنها واقعيترين عکسي بود که ميشد از همايون گرفت. بر سر تختي دراز کش کتاب ميخواند، بي اعتنا به هر چيزي که در اطراف ميگذشت. اگر قرار بود عکاس متفکري مدتها مطالعه کند و به شخصيت همايون دست يابد و عکسي از او بگيرد از اين بهتر نميتوانست در بياورد. تنها تفاوتش با زماني که آزاد بود اين بود که ريشي بلند و انبوه چهرهاش را پوشانده بود. اين ريشها که بعد از انقلاب آمد هم از پيش از انقلاب خود را آمادة آمدن کرده بود. به نظر ميرسيد همايون که در بيرون مدتها وقت کتابخواني نداشته حالا خود را در کتاب غرق کرده است. اين اتفاقي است که در هر فرصتي که به دست آورد روي ميدهد. شرحي که او بر چندين ماه زندگي مخفي خود در تهران نوشته همين را نشان ميدهد. در آن گيرودار که هر کس هر جا پنهان بود چون بيد به خود ميلرزيد و ترس جان حواسي براي کتاب خواندن نميگذاشت، او نشسته بود و نمايشنامه ميخواند. استريندبرگ، اسکاروايلد، و … همايون آدم عجيبي است. در بدترين موقعيتها هر چيزي ممکن است حواس او را به سمت کتاب پرت کند اما کتاب حواسش را به سمت چيز ديگري پرت نميکند. کتاب فقط او را متمرکز ميکند. چنان متمرکز که اگر قرار باشد يک ساعت ديگر اعدامش کنند به آن فکر نميکند.
روزي که پادگان جمشيدآباد به اصطلاح فتح ميشد من هم همراه جمعيت در آنجا حاضر بودم. در پيادهرو مشغول تماشاي صحنه بودم که ديدم نيکپي شهردار را جماعت دستگير کرده ميبردند. چشمانش از حدقه بيرون زده، از ترس به حال مرگ افتاده بود. من که تا آن موقع هيچ به ياد همايون نبودم نا خودآگاه به او فکر کردم. هر لحظه منتظر خبري بدي بودم. هر لحظه فکر ميکردم همايون را در هيأت حسنک وزير خواهم ديد. براي ساعتهايي تصور کردم کار همايون هم تمام است. به او چنان ميانديشيدم که پس از مرگ به دوستي ميانديشند. در خيال به خود ميگفتم عجب عاقبتي! او کسي بود که هميشه ميخواست سطح روزنامه را بالا بکشد. هميشه ميخواست سطح بحث را بالا ببرد. همين بالا بردن سطح بحث نبود که کار را به اينجا کشانده بود؟ در خيالم به گذشتهها رفتم. به روزي که وارد آيندگان شده بودم. هر وقت دوستي ميرود من به دورترين خاطرهها ميروم. به اولين ديدارها ميانديشم.
خرداد 49 بود. دانشجوي روزنامهنگاري بودم. بيکار بودم و زن و فرزند داشتم و روزگارم بد بود. پس از امتحانات خرداد ماه يک روز رفتم پيش استادم فريدون فريپور که آن زمان روزنامة کم رمقي به نام «صداي مردم» را سردبيري ميکرد. گفتم کار ميخواهم. سال دوم دانشکده را به پايان برده بودم و درس خبر را با فريپور گذرانده بودم. رفتم گفتم کار ميخواهم. گفت اتفاقا در کلاس من شاگرد اول شدهاي و به مصباحزاده تلفن زدهام که شما را پيدا کند و به کيهان ببرد. حالا که خودت آمدهاي. گفتم اما من روزنامه کيهان را دوست ندارم! گفت هم کار ميخواهي، هم کيهان را دوست نداري؟ سرم را پائين انداختم. پس کجا ميخواهي بروي؟ گفتم آيندگان. گفت براي چه؟ نميدانستم يا نميتوانستم توضيح بدهم. امروز که نگاه ميکنم اينطور ميانديشم که آيندگان روزنامة روشنفکري زمانة خود بود و بحثهايش در عرصة کتاب و فرهنگ و سياست بيشتر از هر روزنامهاي ما را مجذوب ميکرد. فريپور که اصرار مرا ديد تلفن زد به همايون که شاگردي دارم چنين و چنان، و به مصباحزاده گفتهام که او را ببرد سر کار، اما او ميخواهد پيش شما بيايد. با همان لحن معروفش گفته بود «بگو بيايد». بعدتر فهميدم که خبرنگار دانشگاهي آيندگان، محمود احمدي، راهي آمريکا بود و آنها به يک خبرنگار احتياج داشتند. رفتم و مشغول کار شدم. درست انتخاب کرده بودم. همايون يک فضاي عالي براي کار ساخته بود. بر خلاف روزنامههاي ديگر که همه براي همه ميزدند اينجا جاي پرورده شدن بود. دبيران چنان انتخاب شده بودند که هر کس به اندازه لازم لياقت داشت و ميتوانست به ديگران چيزها بياموزد. همان برخوردهاي گهگاهي با همايون در روزنامه آدم را شيفتهاش ميکرد.
خيابان از جمعيت موج ميزد. بگير و ببند جريان داشت. شعار و پرتاب نارنجک و انقلابيگري و شلوغ بازيهايي که دوست داشتيم بکنيم و نکرده بوديم بشدت تمام جريان داشت. ما کودکاني بوديم که به اندازه لازم کودکي نکرده بوديم و حالا فرصت مناسبي به دست آورده بوديم. ياد همايون و هراس از ديدن و شنيدن خبر بد رهايم نميکرد. ياد روزي افتادم که از زندان آزاد شده بودم و دل توي دلم نبود که آيا دوباره مرا به روزنامه راه خواهند داد يا نه. زنداني چپ را چرا بايد به روزنامه راه ميدادند؟ آمبولانس زندان مرا در ميدان 24 اسفند نبش اميرآباد پياده کرد. همان که بعدا شد انقلاب و همان که بعدا شد کارگر. سوار اتوبوس شدم و به خانهام درمهرآباد جنوبي رفتم. زن و بچهام خانه نبودند، به نوشهر نزد پدر و مادرم رفته بودند تا هزينه زندگي قابل تحمل شود. دوش گرفتم، لباس پوشيدم و راهي روزنامه شدم. با ترس و لرز از پلهها بالا رفتم. اگر مرا راه نميدادند چه؟ بايد دنبال کار ديگري ميگشتم. اما اين مهم نبود. مهمتر اين بود که من آن کار را عاشقانه دوست داشتم. هيچ کار ديگري مرا راضي نميکرد. توي اين عوالم به طبقهاي رسيدم که اتاق همايون در آن بود. اتاق همايون طبقه پائين بود، تحريريه طبقه بالا. اول سراغ همايون رفتم. در ِ اتاق همايون باز بود و خودش پشت ميز نشسته بود و چيزي ميخواند. سرش پائين بود و مرا نميديد. به قدري آهسته رفته بودم که متوجه نشده بود. در باز بود و به ديوار چسبيده بود. احيتاج به در زدن نبود. با وجود اين در زدم که اعلام ورود کرده باشم. او همان جور که سرش پائين بود گفت بفرماييد. لابد فکر ميکرد يکي از کارکنان روزنامه است که هر دقيقه با او کار داشتند. گفتم سلام. سرش پائين بود اما صداي مرا شناخت. سرش را بلند کرد که اطمينان حاصل کند. چشمش که به من افتاد چهرهاش خندان شد. گفت: «به به! به به! ميز شما آن بالا محفوظ است، برويد مشغول کار شويد. اما حالا بياييد بنشينيد ببينم ماجرا چه بود». از اين خلاصهتر نميشد گفت. از اين سريعتر نميشد خيال مرا راحت کرد. نفس راحتي کشيدم. نشستم و از ماجرا گفتم. چند دقيقهاي بيشتر طول نکشيد. بعد بالا رفتم و پشت ميزم نشستم و به کشوهايش دستي کشيدم و بلافاصله بلند شدم و به ديدار يک يک دوستان و همکاران رفتم. وقتي نزد هوشنگ اخلاقي رفتم که مدير مالي بود فهميدم که در آن چند ماه حقوق مرا هم پرداخت کرده بودند.
اين سخاوت و همراهي چند سال يکبار ديگر تکرار شد. زماني که مرا به خاطر سفر مسکو از راديو تلويزيون بيرون کردند (شبها در روزنامه کار ميکردم و روزها در راديو) نزد همايون رفتم و گفتم که چه اتفاق افتاده اسـت. همان لحـظه آقاي الطافي را که حسابدار آيـندگان بود صـدا کرد و دستور داد که درست به اندازة حقوق راديو که از دست رفته بود به حقوق من اضافه کند.
شورش همه جا را برداشته بود. خيابان پر از شورشي بود. با خودم گفتم اگر من به جاي همايون بودم و او به جاي من، حقوقش را پرداخت ميکردم؟ اگر من به جاي او بودم در همان لحظه اول ميگفتم که ميز شما آن بالا آماده است و منتظر شماست؟ اين چه جور موجودي بود که ما به او «راست» ميگفتيم و خود را چپ ميدانستيم. تقسيمبندي چپ و راست، به مفهومي که آن سالها در ذهن ما کاشته شده بود؛ هر کس چپ است انسان است و هر کس راست، ضد انسان، در ذهنم ترک برداشت. امروز که به آن چيزها ميانديشم فکر ميکنم تقسيمبندي آدمها به چپ و راست چه تقسيمبندي ظالمانهاي است. چه اندازه غيرانساني و غيرواقعي است. چه سياه و سفيد کردن مسخرهاي است.
همچنان خيابان را گز ميکردم. يعني همايون از راه ديگر رفت؟ در سمت ديگر دستگير شد؟ چه شد؟ ياد روزي افتادم که به خانه فيروز گوران رفتيم. يادم نيست چه اتفاق افتاده بود که دستور داده بود گوران را به روزنامه راه ندهند. سنديکاي نويسندگان که خود همايون بنيانگذارش بود و من آن روزها عضو هيأت مديره آن بودم، طبعا به اين کار معترض بود. اما پيش از آنکه اعتراض خود را علني کند صلاح در آن ديده شد که با آقاي همايون مذاکره کنيم. مهدي بهشتيپور و نعمت ناظري به روزنامه آمدند و ما سه تن نزد همايون رفتيم. وقتي وارد شديم براي او مسأله حل شده بود. برايتان پيش آمده است که خشم گرفته باشيد و منتظر بهانه باشيد که اشتباهي را که بر اثر خشم پيش آمده جبران کنيد؟ همايون همان حالت را داشت. به مذاکره نيازي نيفتاد. بعد از دو سه دقيقه صحبت و احوال پرسي به اتفاق او به خانة گوران رفتيم که نزديک محل روزنامه بود. همين آمدن همايون به خانة گوران قضيه را تمام کرد. من از فروتني همايون آن روز درس بزرگي گرفتم. هيچ يک از ما اگر دچار چنان اشتباهي شده بود به اين آسانيها جبران نميکرد.
آفتاب غروب کرد و شب فرارسيد و از همايون خبري نشد. راستي را که بيخبري خوشخبري است. همايون در آنجا گرفتار نشد و بعدها توانست از کشور برود. حالا حدود سي سال است که همايون رفته است اما نام و ياد او هيچگاه از ذهن بچههاي آيندگان نرفته است. رابطة بچهها با او رابطه سياسي نيست، رابطة عاطفي است. به هر مناسبت ياد او را زنده ميکنند. خود او هم داراي چنان ارزشهايي است که همواره بطور طبيعي يادش زنده ميشود. همين چند وقت پيش که با دکتر رضا باطني، زبان شناس، به قصد نوشتن زندگينامهاي، گفتگو ميکردم به موضوع همکاري او با روزنامة آيندگان رسيدم. پرسيدم چطور شد که با آيندگان همکاري کرد؟ پاسخش نشان دهنده برجستگيهاي همايون بود. بعد که صحبتهايش را راجع به خودش تمام شد گفت: «حالا بعد از سي چهل سال بايد بگويم همايون واقعا يك آدم برجسته است. در بسياري زمينهها از جمله در لغتسازي ذوق و سليقهاي برتر داشت. رواداري و تنشزدايي را به گمانم او ساخت. در خواندن مطلب هم اعجوبهاي بود. يک مقاله پنج صفحهاي را كه به دستش ميداديد، نگاهش سرتاسر مطلب را به سرعت ميپيمود و يکباره درست روي کلمهاي متوقف ميشد که ميتوانست دردسرساز باشد. در عرض چهار پنج دقيقه تکليف يک مقاله را روشن ميکرد.
من سرعت خواندن همايون را ميشناختم. همايون سرعت غريبي در خواندن داشت. هر وقت مطلبي به او ميدادم که نگاهي بکند ورق ميزد. من خيال کردم نميخواند اما وقتي شروع ميکرد به سوتيتر زدن ميفهميدم که همه را به دقت خوانده است. همه کساني که سوتيتر زدهاند ميدانند تا مطلب را به دقت نخواني نميتواني سوتيترهايش را بيرون بکشي. خودش هم از اين سرعت بيحساب در خواندن آگاه بود. يک روز که از ديدارش با هويدا ميگفت سرعت خواندنش را هم بر ملا کرد. ميگفت هويدا را اصلا نميشناختم. فقط يک بار او را در منزل صادق چوبک ديده بودم. هويدا هم بعدا به من گفت که من شما را آنجا ديدهام. شما آن موقع آدم مشهوري بوديد و ما کسي نبوديم. داستان رفتن نزد چوبک هم اين بود که او کتاب «سنگ صبور»ش را نوشته بود. از من خواهش کرد بروم ببينم کجاي کتاب ممکن است مشکلات سانسوري داشته باشد. دستنويس کتاب را به من داد. من هم کتاب را نيم ساعتي ورق زدم و گفتم اينجاهاش ممکن است اشکال داشته باشد. چوبک حيرت کرد. اما چشم من به کار عادت داشت.
فقط خواندن همايون نيست که اعجابآور است. نوشتن او هم به همين سان است. در نوشتن به گمانم همايون از صنعتگران است. طوري مينويسد که انگار کسي مطلب را قبلا نوشته و دارد پاکنويس ميکند. هر کس دستش در کار باشد ميداند که نوشتن امر دشواري است. آدم مينويسد، خط ميزند، بالا پائين ميکند، پاراگرافها را جا به جا ميکند، کلمات را صيقل ميدهد، تندي و تيزيها را ميگيرد، کلمهاي را بر ميدارد، کلمه مناسبتري جايش ميگذارد و ريزه کاريهايي از اين دست. همايون در دورهاي که من در روزنامه بودم بجز يک دورة کوتاه که خود سردبيري روزنامه را خود به عهده گرفته بود به کار مديريت اشتغال ميورزيد و بجز سيطرة کلي که بر روزنامه داشت فقط سرمقالهها را مينوشت. سرمقاله که هميشه در صفحه پنج روزنامه کنار مقالات و به شکل دو ستوني چاپ ميشد، گاهي بموقع نميرسيد. آخر شب که کار روزنامه رو به اتمام بود به او مراجعه ميکردم که سرمقاله را بدهد. اتفاق ميافتاد که هنوز ننوشته بود و ميگفت همين الان شروع ميکنم. وقتي قلم را روي کاغذ ميگذاشت يک بند و به سرعت مينوشت تا وقتي نقطه پايان را ميگذاشت. نه کلمهاي را خط ميزد و نه چيزي را بالا پائين ميکرد. گذشته از ديدگاههاي سياسي که هر کس با هر کس ميتواند اختلاف نظر داشته باشد، توانايي او در نوشتن، درک عميق او از تاريخ، قدرت مشاهده او به عنوان يک روزنامهنگار، نگاه ژرف او به مباحث گوناگون از سياسي گرفته تا ادبي و مهمتر از همه قدرت تحليل و استدلال او در نوشتن، همواره براي من حسرت بر انگيز بوده است. جالبترين نکته در نوشتههاي همايون براي من اين بود که در عين تسلط بر ادبيات، هيچگاه مطلب خود را در ادبيات غرق نميکرد، به زباني مينوشت که به آن زبان روزنامه ميگويند. نثرش حرف نداشت و از بهترين نثرهاي روزنامه نگاري معاصر ايران است اما اين اواخر که به صورت پراکنده مطالبش را، اينجا و آنجا مي بينم به نظرم مي رسد که از حيث نثر تسلط پيشين را ندارد و مطالبش تا حدي پيچيده ميشود.
يکي از برجستگي هاي همايون طرز رفتار او است. در آن زمان که مدير روزنامه بود دبيران و سردبيرانش اگر خود اتومبيل نداشتند با آژانس به اين طرف و آن طرف ميرفتند. همايون يادم نميآيد که اتومبيل داشت. بخصوص که رانندگي هم نميتوانست بکند. يادتان باشد آن موقع آژانس چيز خيلي شيک و گران قيمتي به حساب ميآمد. ديگران دون شأن خود ميدانستند که با تاکسي معمولي يا با اتوبوس اينور و آنور بروند. همايون که شأنش اجل ميبود. با وجود اين من بارها ديدهام که او از دفتر روزنامه پائين ميرفت و در خيابان سوار تاکسي و حتا وانتبار ميشد و ميرفت. براي او اين نوع شأن و شئون هيچگاه مطرح نبود.
سوار تاکسي شدن او مانند نمونه خواني او در روزنامه اطلاعات بود. تصور کنيد کسي از سال 1327 وارد امور سردبيري شده باشد و در سال 1335 به عنوان نمونهخوان به روزنامه اطلاعات برود. در سال 27 او مجله درجه يکي منتشر ميکرد به نام جام جم که کساني مانند سهراب سپهري و سياوش کسرايي در آن مينوشتند. يک مجله فوقالعاده و پيشگام. بعد در سال 1330 سردبير «سومکا» شده بود. در سال 1334 با «ايران ما» شروع به کار کرده بود و مقالات او در آن روزنامه حرف اول را ميزد. اما در سال 35 نمونه خوان اطلاعات شده بود. دليلش اين بود که دنبال کار ميگشت و چون حقوق خوانده بود و وکيل دعاوي و قاضي دادگستري بود، براي کار ناگزير بايد به شهرستان ميرفت. کاري که او نميخواست بکند. دنبال کار در تهران ميگشت. در آن حيص و بيص روزنامة اطلاعات اعلان کرد که نمونه خوان استخدام ميکند. وارد روزنامه اطلاعات شد و به قول خودش هفت هشت ماهي هر روز چلوکباب خورد و نمونه خواني چاپخانه کرد. گاهي به تأکيد ميگفت هفت هشت ماهي چلوکباب خوردم و مزخرفات دوستان را خواندم. در واقع هيچ نوع غرور شخصي و منم منم کردنهاي معمول براي او مطرح نبود.
من از گفتن اين داستانها دربارة نمونه خواني همايون غرض خاصي دارم. ميخواهم بگويم او آدم خود ساختهاي است که عاشق تقدير خويش است. هرچه تقدير پيش آورد از آن استقبال ميکند. کار در فرانکلين، روزنامهنويسي، مديريت روزنامه، حزب رستاخيز، وزارت، زندان و فرار از کشور، هيچ فرقي نميکند. او به همه چيز روي خوش نشان ميدهد و از هر سرنوشتي استقبال ميکند.
نقل از:
https://bonyadhomayoun.com/pdf/Talash%2030.pdf




















