ایستادگی بر اندیشۀ تجدد، در تداوم آزادیخواهی! / فرخنده مدرّس

ایستادگی بر اندیشۀ تجدد، در تداوم آزادیخواهی!

همان‌طور که از دیدگاه دکتر یادآور شدیم، عنصر ناتوانی، فساد و تباهی و شکست درونی‌ست. البته طادی اگر به خود زحمت می‌داد و آثار دکتر طباطبایی را مطالعه می‌کرد، می‌توانست به رابطۀ علت و معلولی میان دانستن و توانستن و پیروز شدن و همچنین ندانستن و نتوانستن و شکست خوردن، هم پی ببرد. همان‌طور که دکتر در «دیباچه‌ای بر نظریۀ انحطاط ایران» مشکل ناتوانی برخاسته از ندانستن و لاجرم منطق درونی شکست آن را باز کرده‌اند. و این یک قاعدۀ کلی‌ست و در مورد اهل «سنت قدمایی» ما نیز کاملاً صدق می‌کند، که در «جهل مرکب» خود بسر می‌بردند! و لاجرم نمی‌توانستند که «اسب کهرِ» مدرنیته را از «گنبد کسری بجهانند»!

مقدمه: بار دیگر عرفان علیه خرد!؟

چندی پیش، در فاصلۀ میان کشتار بزرگِ ایرانیان بدست رژیم اسلامی و جنگِ آن به زیانِ ایران، شماره‌ای از فصلنامۀ فرهنگی ـ هنری «جهان اشراقی» ـ شمارۀ 13پاییز و زمستان 1404ـ به لطف دوستانی به دستمان رسید. با تورقی در صدوده صفحه و با کنجکاوی بیشتری به بخش «سیاسات» آن پرداختیم که در آن «هویت ملی» هم‌چون عنوانی حاشیه‌ای در کنار تیترهای اصلیِ برخی مقاله‌های این بخش و بیشتر از آن در محتوای آن نوشته‌ها به‌چشم می‌خورد، که از این ابرام در چسباندنِ «هویت» به «ملی»، بدون مکث و بدون پرسش از معنا و مصداق و حدود و ثغورِ کلمۀ «هویت»، نباید گذشت! البته «جهان اشراقی» محتوای خود را، روی جلد، با عبارت فرهنگی ـ هنری معرفی و در آن معرفیِ فشرده اما نامی از «سیاست» نرفته است. برعکس این موضوع در داخل مجله وزنی دارد، چندان که این شمارۀ فصلنامه اصلاً با عنوان «سیاسات» آغاز و تقریباً یک/سوم آن، بلکه بیشتر، را به خود اختصاص داده است.

گزینش عناوینی هم‌چون «سیاسات» یا «جهان اشراقی» را باید به طبع و سلیقۀ بانیان و دست‌درکاران نشریه واگذاشت. اما طبعاً از معنای این دو، در پیوند باهم، نیز بدون مکث و پرسش نمی‌توان گذشت! شاید هم، با توجه به رویکردها و تلاش‌هایی برای واپس بردن ایران به «فضاهای عرفانی»، با نگاه به تحمیلِ شرایط دشوار و بیرون از تحمل به مردم، در این سال‌های بداقبالیِ زیر سیطرۀ یک رژیم تبه‌کارِ مذهبی، این نوع گزینش‌ها خریدارانی هم داشته باشد، بی‌اعتنا یا بااعتنا به سایۀ سنگین «خطِ» سیاسیِ خاصی بر برخی مقالات بخش «سیاسات»! اما درج تبلیغیِ جلد یکی از شماره‌های این فصلنامه در واپسین صفحات این شماره ـ «ویژۀ بررسی آرای دکتر جواد طباطبایی» ـ مُزیَّن به عکس ایشان بر روی آن جلد، با عنوان درشتِ «کاهن ایرانشهر»! طبیعی‌ست، برای کسانی که با اندیشه و دستگاه نظری ـ تاریخی دکتر طباطبایی آشنایی‌هایی دارند، موجب شگفتی بشود.

دکتر طباطبایی، به برداشت ما، برجسته‌ترین اندیشه‌پرداز تاریخ تجدد ایران، از مجرای بازآفرینی و تأمل در تاریخ عمومی این ملت و در اصل طراح دستگاهِ فلسفی و تاریخی بررسیِ گذشته ایران با ضابطۀ عقل، داورِ دانای جایگاه و زیر ـ و ـ زِبَرِ بکارگیری یا ناکاری عقلانیت و خرد، در صورت‌های گوناگونِ اندیشیدنِ قدیم و جدیدِ ایرانی، و شاید یگانه نقادِ جدیِ خسوف عقل و ضایع شدنِ خرد ایرانی در «عرفان جهانسوز و مبتذل»، در «عرفان متشرعانه» در «دریافت‌های باطنی از شریعت» و به همان نسبت نقاد «شریعتمداری» و «شریعت قشری» و برآمدن «سنتی متصلب» ـ یعنی متحجر و درجازده ـ از درون همۀ این نوع افکار، بوده‌اند و بی‌تردید مهمترین نظریه‌پرداز و روشن‌گرِ پیامدهای تاریخی و ناگوارِ «تداوم در زوال» و «انحطاط تاریخیِ» ایرانِ پادرگلِ آن «سنت متصلب»! بنابراین، به اجمال و از منظرگاه فوق، اندیشمندی که دربارۀ شالودۀ شکل‌گیری «ایرانشهر» نظر و تأمل کرده‌، در دستگاه فلسفۀ سیاسی ـ تاریخی خود دربارۀ بنیادهای تداوم و تقدیر تاریخی ایران اندیشیده و به علل و عوامل و منطق درونی انحطاط آن پرداخته و آنها را توضیح داده‌ و مدون نموده، چنین اندیشمندی را نمی‌توان به «کاهن» ملقب نمود. دادن چنین صفتی به صاحب چنین اندیشه‌ای، اگر نشانۀ سهل‌انگاری و شلختگی در انتخاب نباشد، شاهدی هم بر حسن نیت نیست! و به داوری ما، در هر حال، خالی از فهمِ روح نوآیین، عقلانیت تاریخی و تجددخواهی چنین اندیشه‌ای‌ می‌نماید، اگر نخواهیم بگوییم که به قصدِ هموار کردنِ راهِ باززایی افکار کهنه و ورشکسته و در خدمتِ پاسداری از انحطاط است! بگذریم! و توضیح این نکته پرتعارض را، اگر مبنا و برهان روشن و عقلانی داشته باشد، بر عهدۀ مسئولان و مدیرانِ «جهان اشزاقی» واگذاریم!

اما نمی‌توانیم از تذکر این نکته نیز صرف نظر کنیم که؛ شاید برخی چنین عبا و قبایی، بر قامت اندیشۀ دکتر طباطبایی، را بیشتر دوست داشته باشند! یا عده‌ای میل داشته باشند، بنا بر تجربۀ آموخته در هفتصد ـ هشتصد سال پیش، یعنی آغاز روند قطعی نگونبختی ایران و شروع روندِ توجیه خودکامگی از مجرای تثبیت شریعتنامه‌نویسی عارفانه و سیاست‌نامه‌نویسی صوفیانه و آلوده به تفسیرهای شاعرانه، و البته در ناتوانی از ایستادگی بر بنیادهای عقلانی اندیشۀ تجدد، کسانی بخواهند، با مشق از روی «هنرِ» شریعت‌نامه‌‌نویسان عارف مسلک، اندیشۀ دکتر را نیز با «چاشنی ذوقیّات اهل کشف و شهود ترمیم و تتمیمی» بنمایند! لیکن این میل و آن دوستی تا کجا با حقیقت اندیشۀ دکتر طباطبایی و خردِ کانونی و مبانی عقلی و علمی این اندیشه می‌خوانَد، این امر دیگری‌ست. اما به هر تقدیر ایشان در اثر خود «زوال اندیشۀ سیاسی در ایران» چنین نوشته‌اند:

«…ایران از بسیاری جهات هنوز میراٍ‌ث‌خوار وضع انحطاطی است که از سده‌های پیش ایجاد شده است و، از این‌رو ـ شاید، ناآگاهانه ـ عرفان را عالی‌ترین تجلی روح ایرانی می‌دانیم و تردیدی نیست که این، خود، آشکارترین نشانۀ چیرگی همه‌سویۀ دریافت عرفانی بر صورت‌های اندیشۀ ایرانی‌ است و رمزی از علل و اسباب فروپاشی ایران‌زمین و آغاز دورۀ انحطاط تاریخی به شمار می‌رود.»

از این نکته که بگذریم، اما برخوردی دوباره با نوشته‌ای از محمدرضا مرادی طادی ـ از نویسندگان پرکار جریان اصلاح‌طلبیِ حکومت ـ و این‌بار در بخش «سیاسات» شمارۀ 13 «جهان اشراقی»، تحت عنوان «امکان اجماع در برج بابل ایران پساانقلابی»، برای نگارنده، با توجه به برخی سوابق، نمی‌توانست موجبات جلب نظر بیشتری نشود. اما، پس از مطالعه، دریافتیم که این نوشتۀ مرادی طادی، در قیاس با آن سابقه، هرچند در سطح همان کیفتِ سابق است، اما در قیاس با قصد پیشین وی، یعنی ادعایِ «نقد و ردِ» برخی از ستون‌های بنیادین دستگاه نظری دکتر طباطبایی، که ناکام ماند، اما این‌بار بر پایۀ داعیۀ بزرگ‌تری بنا شده است: یعنی ابتدا بر پایۀ ادعایِ «فقدان یک تئوری کلانِ وحدت‌آفرین» در، یا، برایِ «برج بابلِ ایرانِ پساانقلابی»! و سپس داعیۀ این‌که؛ فقدان «نظریۀ کلان وحدت آفرین» برای فراهم کردن «امکان اجماع» به دلیل «گذشته‌ای»‌ست که «آسیب‌شناسی» نشده است! لذا نویسنده، در مدخل مقاله، در تلاش برای ایجاد «امکان اجماع»، عزم خویش را بر این «آسیب‌شناسی» اعلام، اما در خلال مقاله، از مجرای برخورد به افکار پریشان مترجمی، در واقع به یورشی سخت علیه ترجمه دست‌زده و در مخرج آن مقاله افکار پریشانِ «روشنفکران» نیم‌سواد و «نظریه‌ها» و بحث‌های بی‌ریشه و بی‌ربطِ آنان در مورد ایران را، به نام «آسیب‌شناسی گذشته»، بر مَسندِ مجرم ردیف اول، به عنوان مسببِ اصلیِ وضعیت فاجعه‌بارِ کنونیِ برخاسته از انقلاب 57، که همانا انقلاب اسلامی‌ست، نشانده است. به عبارت دیگر نویسنده با داعیۀ «آسیب‌شناسی ِگذشته»‌، در واقع فرع را جای اصل نشانده و جای مجرم ردیف اول و دوم را جابجا کرده است. وی در حقیقت، از مجرای گفتن برخی نیمه‌حقیقت‌ها و عرضۀ بسیار آدرس‌های غلط، بر حقایق مهمی تردید، انکار و مغلطه سوار کرده و از این طریق، چه در شناسایی عوامل اصلی آسیب‌‌ها و فلاکت‌هایِ برخاسته از انقلاب اسلامی، و چه در شناخت نظریۀ «وحدت ملی» و سنت تجددخواهانۀ آن در ایران، اخلال و آشوب کرده است.

و اما، پیش از آغاز هر سخنی در اینجا، باید یادآور شویم که؛ نویسندۀ آن مقاله، یعنی طادی، چه بداند یا بخواهد که نداند و یا میلی به «اجماع» داشته یا نداشته باشد؛ اما نظریۀ «وحدت ملی» وجود دارد. یعنی نظریه‌ای به مثابۀ شالودۀ «وحدت ملی» دیری‌ست که در ایران فراهم آمده و عرضه شده است، آن‌هم، از قضا از مجرای یک آسیب‌شناسی ریشه‌ای در تاریخ این کشور و نقادی تاریخ دگرگونی اندیشیدن ایرانی و تذکرات بنیادی به پیشینۀ سنت آن. آن‌هم نه فقط از مجرای بررسی تاریخ یک یا دو سدۀ قبل از انقلابِ پنجاه‌و هفتِ ضدآزادی، ضدمشروطه و علیه تجدد، بلکه از آغاز ظهور اسلام در ایران. از همین‌رو، چون این نظریۀ «وحدت ملی»، از یکسو از درون بررسی و نقد آن سنت دراز با منطق «تداوم در زوال» آن، برآمده و از سوی دیگر بر بنیاد آزادیخواهی و بر محور ضرورت برابری حقوقی آحاد ملت و بر پایۀ تلاش برای احیای دولت ملی و استقرار مجدَّدِ ارادۀ ملت، به عنوان تنها منشأ حاکمیت و مشروعیت قدرت آن دولت، یعنی ضرورتِ بازگشت به تجربۀ مشروطیت یا تجدد در ایران، استوار شده است، لذا به طبعِ ضد آزادی و ضد تجددخواهی اسلام‌گرایان، از جمله اصلاح‌طلبان، به همراهی رفقای پنجاه‌وهفتی، سازگار نمی‌آید! از همین‌رو آن را نادیده می‌انگارند یا آلوده و دست‌کاری شده می‌خواهند، زیرا از اقبال آن طرح «وحدت ملی» میان ایرانیان و از سرشت تجددخواهانۀ آن مطلعند! باری نوشتۀ مردادی طادی در «جهان اشراقی» نیز از همین مقوله است. وی نیز آنچه به عنوان نظریۀ «وحدت ملی» فراهم آمده را نادیده و نیست می‌انگارد و با داعیۀ فقدان «نظریۀ کلان وحدت‌آفرین»، در حقیقت، به رویۀ کهنۀ اصلاح‌طلبی، از مجرای دادن آدرس‌های نادرست برای جستجویی ممتنع در راه «وحدت»، در واقع دایرۀ سرگردانی و آشوبِ فکری ترسیم می‌کند. چاره‌ای نیز جز این ندارد. زیرا، همان‌طور که از خلال نوشته‌اش هویداست؛ وی نیز از اساس با ارکان پایه‌ای و ستون‌های نظریۀ «وحدت» ملت ایران، خاصه با آزادی و تجدد ایرانی، «مسئله» دارد! «مسئله‌ای» که در واقع ملاط اصلی جمعِ اسلام‌گرایی‌ست. برای اثبات سخن، در ادامه به اجزای نوشتۀ وی می‌پردازیم.

«گربه‌کُشی دَمِ حجله» به روش معمول

نوشته مرادی طادی در «جهان اشراقی»، در همان نگاه نخست، جُنگی‌ست از داعیه‌های بزرگ که با یک صحنه‌آرایی، به مصداق همان «گربه‌کشیِ دمِ حجله»، آن داعیه‌ها را در ویترین مقدمۀ مقالۀ خود، به نمایش گذاشته است. با نگاه به سابقۀ شیوۀ نگارشِ وی، باید گفت؛ در این «گربه‌کشی» نیز دستی به «هنرمندی» دارد، تا در پس عبارت‌ها و ادعاهای «بزرگ»، از نوعِ «فقدان یک تئوری کلان وحدت‌آفرین»، «دست‌نیافتن به تمنای آرمان “آشتی ملی” و “وفاق” در غیبت آسیب‌شناسی گذشته» و… آن موش ناقص‌الخلقه‌ای را که در متن اصلی، زاده می‌شود، به نامِ «آسیب‌شناسی گذشته»، غول‌آسا بنماید!

برای آزمایش و اثبات؛ چنانچه، نه تنها داعیۀ «آسیب‌شناسی گذشته»، بلکه هر یک از این عبارت‌هایی را که، مرادی طادی به صورت «تأملات» و «تردیدها» و «انکارها» در مقدمۀ مقالۀ خود چیده، به صورت پرسشی از منظور نویسنده برجسته کرده و به ذهن بسپاریم و سپس، به قصد دریافت پاسخ یا توضیحی دربارۀ آنها، در متن اصلی مقالۀ وی به بررسیِ دقیق‌ و هدفمند بپردازیم، در نگاه اول به پاسخ یا نتیجۀ روشنِ برخاسته از فکری منسجم و سخنی بسامان، دربارۀ آنها، دست نمی‌یابیم، و در نگاه دقیق‌تر، جز به فکری مملو از ضدیت با آزادی و مخالفت با اندیشۀ تجدد یا مشروطه‌خواهی، یعنی در حقیقت در مخالفت با مبانی «وحدت ملی» نمی‌رسیم. در طول بحث‌های خود، در این نوشته، بر برخی از این نوع مواضع طادی در ضدیت با آزادی و مخالفت با مشروطه و مشروطه‌خواهی، به ویژه روی آدرس‌های غلط و پرخلطی که می‌دهد، انگشت خواهیم گذاشت. اما پیش از آن بر این نکته نیز باید تکیه کنیم که این رویه همان شیوۀ کهنۀ مکتبِ اسلامی ـ اصلاح‌طلبی‌ست؛ شیوه‌ای‌ست در نگارش که ابتدا دست به القای تردید و انکار می‌زند، «میدان نبرد نظری» را از همۀ آنچه که هست یا بنا شده و بدست آمده است، خالی می‌کند، و سپس در فضایی، به خیالِ خود، سرگشته و مشوَّب و خالی، به پرکردن آن با بافته‌هایی از اوهامات می‌پردازد و در واقع بر لایۀ‌ یاوه‌های چهل‌واندی ساله، و موجب سرگردانی فکری، می‌افزاید، و هر روز نیز با ادعایی جدید، بی‌هیچ توضیحی در بارۀ ورشکستگی داعیه‌های پیشین!

شاید به این امید که؛ چه کسی را حالا یارا و حوصلۀ «رصد کردن» و «ردگیری» و اثبات اوهامات قبلی باشد! کیست که سر ـ و ـ سودای آن داشته باشد، تا لایه‌ها را ورق بزند و این سابقۀ بافتن و پرکردن و افزودن را آشکار بنماید! بد نیست، و لازم است، و به زحمتش نیز می‌ارزد، تا چنین امیدهای واهی را، در هر جا که مشاهده می‌کنیم، بشکنیم! از همین‌رو در اینجا، در بزنگاهی برای «ردگیری» و اثبات موهومات، نخست از یادآوری سابقه‌ای در یک کژراهه، که در زمان خود در میان طیفِ گسترده‌ای از اصلاح‌طلبانِ حکومتی فراگیر بود، ‌آغاز می‌کنیم تا بعد نشان دهیم، که همان کژراهۀ سابق در مقالۀ کنونی طادی در «جهان اشراقی» ادامه دارد!

سابقۀ «امیدی» وهم‌آلود در کژراهه

همان‌طور که اشاره شد، جلب توجۀ بیشترِ نگارنده به نوشتۀ مرادی طادی در «جهان اشراقی» از مجرای سابقه‌ای بوده است. سابقه عبارت است از مجموعه‌ای از نوشته‌های محمدرضا مرادی طادی ـ در نیمۀ دوم دهۀ 1390خورشیدی ـ که موضوع پررنگ در آنها عبارت بود از؛ حمله به «ایرانشهری‌ها» از موضعِ دلبستگی و حمایتِ آقای طادی از «تلاش‌های علمی» داود فیرحی، دکتر معمم تحصیل‌کرده در حوزه و دانشگاه که عضو هیئت علمی گروه علوم سیاسی دانشگاه تهران بود و کوشای تدوین «فقه سیاسی مشروطه»! آن زمان آقای مرادی طادی با خُلقی تنگ، در آن نوشته‌ها، به «ایرانشهری‌ها» می‌تاختند که چرا به فیرحی برای به ثمر رساندن کارهای «علمیش»‌ مهلت نمی‌دهند! البته در آن موقع داود فیرحی به دلیل همین نوع کوشش‌ها و همچنین به دلیل مواضعی که علیه تاریخ تجددخواهی و علیه منورالفکران در ایران می‌گرفت، چند سالی، پیش از درگذشت، در اوج شهرت و مقرَّبِ دلِ رسانه‌های اصلاح‌طلبی ـ حکومتی بود. لیکن دکتر فیرحی زود درگذشت و سرنوشتِ موضوعِ مورد دلبستگیِ هوادارانِ اصلاح‌طلبِ وی ناروشن ماند.

اما پیش از آن، یعنی در سال‌هایی که دکتر فیرحی هنوز در قید حیات و در نظریه‌بافی فعال بود و در دل اصلاح‌طلبی امید می‌آفرید، مرادی طادی، از سالکان این دسته، در نوشته‌های خود، ضمن پریدن به «ایرانشهری‌ها» بر وجود دوستی میان دکتر طباطبایی و آقای فیرحی نیز تکیه داشت و مناسبات شاگردی فیرحی و استادی طباطبایی را نیز برجسته می‌کرد.‌ اما آنچه در آن مقطع و بعد از آن تکیه‌ها عجیب آمد، این بود که در فاصلۀ کوتاهی از برجسته نمودن این نزدیکی‌ها، آن «دوست» و «شاگرد»، به «ناگاه»، از بلندگوهای رسانه‌ای و روزنامه‌ای اصلاح‌طلبی ـ حکومتی، با بانگی بلند، «مرگ ایرانشهر» را اعلام و در مقابله با نظریۀ ایرانشهری «استاد طباطبایی»، «اندیشۀ ایرانشهری خواجه نظام‌الملک»، وزیری از تبار وزیران بزرگ ایران و از اساس، اندیشۀ ایرانشهری را انکار کرد. به داعیۀ «فروتنانۀ» شاگردی، اگر اشتباه نکنیم، بیشتر از سوی خود آقای فیرحی، دامن زده می‌شد. اما جالب است که آن «شاگرد» خیلی زود قصدِ جان «استاد ایرانشهری» را کرد! البته در سطح مجردات ذهنی و در حوزۀ «کلامی»! وگرنه، ما که «اقبال» آشناییِ نزدیکی با آقای فیرحی را نداشتیم، اما برخی گفتند و ماهم خواندیم که؛ ایشان «روحانی سلیم‌النفسی‌ هستند.» لیکن، وقتی بعداً به داعیه‌های توخالی دیگری از سوی ایشان برخوردیم، از جمله ادعای ارادت به دیدگاه‌های آخوند خراسانی، اما در حین و به خلاف آن ادعا، تلاش در تدوین «فقه سیاسی مشروطه» توسط فیرحی را دیدیم، آن‌هم در خدمت سِفت کردن پایِ «حقوقیِ» حکومتِ مستقرِ مبتنی بر ولایت فقیه را، که نمی‌توانست با دیدگاه آخوند خراسانی مشروطه‌خواه در مورد سیاست، به مثابۀ «موضوعی در منطقۀ فراغ شرع»، هم‌سنخ باشد، لذا بهتر دیدیم که در معنای «سلامت نفس»، آن‌هم نزدِ یک «روحانی»، بویژه در ایران، تجدید نظرهای اساسی بکنیم!

به این ترتیب آشنایی من با نام و نوشته‌های آقای مرادی طادی در پی «گیردادن‌هایم» به گفته‌ها و نوشته‌های آقای فیرحی و داشتنِ سر ـ و ـ سودایِ بررسی «آرا» و بررسی سهم فیرحی در افزودن به آن لایه‌هایِ وهمِ چهل‌واندی ساله ـ و در زمانِ حیات و نه بعد از فوتِ ایشان ـ بود. در نوشته‌هایم آن زمان، در برخورد به گفته‌ها و نوشته‌های آقای فیرحی ـ گردآمده با ذکر منابع در کتاب «بالیدن بر بستر اندیشۀ دکتر جواد طباطبایی» ـ اگر ذکری از آقای مرادی طادی پیش آمده باشد، در حاشیه بوده است. آقای مرادی طادی در آن مقطع، حداقل از دید نگارنده، نویسنده‌ای بسیار پرکار در میان انبوه نویسندگانِ اصلاح‌طلبِ حکومتی به حساب می‌آمدند که دلبستۀ تلاش‌های «علمی» آقای فیرحی به عنوان «عالم» معممی شده بودند که «مشکل» ایران را «پربلماتیکی»، به قول طادی ـ خاصه در موضوع «دمکراسی دینی» از راه تدوین «فقه سیاسی» ـ مطرح و دنبال می‌کرد. صحنه‌آرایی‌های نوشتاریِ میدان قیاس‌های «نظری»، از سوی آقای طادی میان دکتر طباطبایی و دکتر فیرحی، با نام‌ عجیب و غریبی مانند «جدال پروبلماتیک‌ها» ـ از نوع همان «گربه‌کشی»های مرعوب کننده ـ را هنوز به روشنی بخاطر دارم و همچنین غوغای رسانه‌های اصلاح‌طلبی ـ حکومتی، از جمله «مِهر» و یا «فرهیختگان» ـ نشریۀ دانشگاه آزاد، تحت رهبری علی‌اکبر ولایتی ـ حول چنین «جدال‌هایی» را! طبعاً پاسخ سخت کوبندۀ دکتر طباطبایی، تحت عنوان «بحران و مرگ ایرانشهر» را هم خوب به‌خاطر دارم که به کنایه‌ای، که از تیغ صد شمشیرِ عریان هم برنده‌تر بود، خواسته بودند که فرصت «کفن و دفن» پیکر «ایرانشهرِ بی‌جان» را بدهند، آن پیکرِ خونینِ، به‌زعم فیرحی، «مرده‌ای» را که هرچه می‌زنندش به قول دکتر نمی‌میرد و هراس بیشتری بر دل‌ها می‌افکند!

گذشته از این، از سوی آقای طادی و هوادارنِ دیگرِ دکتر فیرحی، در آن زمان، این امید نیز می‌رفت که از درون آن مطرح کردن‌های «پربلماتیکی»، «دمکراسی سازگار با دین»! سربرآورد. ناگفته پیداست که؛ این «امیدِ جمعی» اصلاح‌طلبان حکومتی و آویختن جمعی‌شان به ملجای فیرحی، همواره از نظر نگارنده، جز «نعلِ وارونه» به دمکراسی و جز یک آشوب فکری و دامن زدن به امری واهی و بی‌معنا نبوده و نیست. به آشوب فکریِ «دمکراسی سازگار با دین» در ادامه بارخواهیم گشت. اما پیش از آن لازم است تأکید کنیم، که طبعاً از نظر نگارنده، که این را نیز پیوسته در فرصت‌های پیشین، در مقابله با چنین موهوماتی مطرح کرده‌‌ام، هرکس که چنین عبارت‌های مشوبی را به دهان یا به قلم بگیرد و تکرار و القاء کند، کارش جز در خدمت آشوب فکری نیست! و آقای طادی نیز به سهم خود به این آشوب دامن زده‌اند! به ویژه آنجا که در «فقه سیاسی» فیرحی به دنبال سوراخ دعای مدرنیته می‌گشتند! به این هم بازخواهیم گشت.

باری؛ پافشاری در ادامۀ همان کژراهه

اما، بهر صورت، در آن زمان، نظرات شخص خودِ آقای مرادی طادی مطمح نظرِ من نبود. تا این‌که شماره‌ای از فصلنامه‌ای، به نام «ایران بزرگ فرهنگی»، به دست ما رسید. آن مجله که ظاهراً و پیش از آن، سابقۀ انتشار در ایران داشت، اما بعد به خارج «منتقل» شده بود، شماره‌ای ویژه ـ دربارۀ پادشاهی ـ منتشر نمود که نوشته‌ای از آقای مرادی طادی نیز در آن درج شده بود، تحت عنوان «شاه در لایه‌های زمانی و تنش‌های ساختاری سیاست‌نامه». از ظاهر آن عنوان برمی‌آمد که قصدِ بررسی «دیگری» در میان است. اما نویسنده یعنی آقای طادی، پس از مقدمه‌ای کوتاه، در اقرار به ناتوانی در نوشتن مقاله‌ای مستقل از دیدگاه‌ها و نظریه‌های دکتر طباطبایی، دربارۀ موضوع اصلی، داعیۀ «نقد و رد» چند نظریۀ بنیادین دکتر طباطبایی را، مطرح کرد، از جمله «نقد و ردِ» «نظریۀ زوال اندیشه»، «نظریۀ سُنت»، «نظریۀ تداوم و گسست»، «نظریۀ تداوم در زوال» و «نظریۀ دوره‌بندی ویژۀ تاریخ ایران» را! و البته بازهم با آوردن مقدمه‌ای در پس مقدمۀ اول و به شیوۀ «هنرمندانۀ» آقای طادی، یعنی با صحنه‌پردازی نمایشیِ پرکبکبه، نظیر «لانگ شاتی» قلمداد کردن آن نظریه‌ها و اعلامِ قصد خویش مبنی بر ارائۀ تصاویر «کلوزآپی» از آنها و…! در خلال همان «نقدها و ردها»، روشن شد که آقای مرادی طادی، در بیرون از دستگاه نظری دکتر، پا درهوا، یعنی «بدون شالودۀ نظری منسجم و معینی» ایستاده و از آنجا، بدون رفتن به درون آن دستگاه و کسبِ معرفتی در بارۀ آن، «سنگ‌ریزه‌هایی به ستون‌های سد سکندرِ دستگاه نظری دکتر پرتاب می‌کند»! در آن نوشته طادی، در ادامۀ وفاداری و پافشاری بر وجه مشترک دیدگاهِ خود با بیراهۀ فهمی و فکریِ دکتر فیرحی، از میان نظریه‌های دکتر طباطبایی، همچنین اندیشۀ ایرانشهری خواجه نظام‌الملک را مردود و شخصیت تاریخی خواجه را نیز وزیرِ سوداگرِ قدرت در دستگاه «پادشاهان پتیاره»، ارزیابی کرده بود. و موضوعات ریز و درشتِ دیگر، که اینجا جای تکرار آنها نیست.

به هرحال نگارنده، در همان زمان ـ مرداد 1401 خورشیدی ـ با فرض دریافت درست خود از نظریه‌های دکتر طباطبایی و طبعاً قبول آنها و در اصل در جهت دفاع از این دریافتِ خویش، پاسخی به آن نوشتۀ آقای طادی داد، تحت عنوان: «”سیرآفاقیِ” لاقید زمان و مکانِ روشنفکران تاریک‌اندیش». در آن مقطع، طبعاً هنوز «تجدید نظری» از سوی آقای طادی در مورد اندیشۀ دکتر طباطبایی و اندیشۀ ایرانشهری صادر نشده بود، که این نیز بعداً آمد. چنان‌که ایشان در جایی، طی یادداشت کوتاهی، احتمالاً در اوایل سال 1404، در برخوردی مختصر ـ با فاصلۀ بیش از سه سال ـ به آن نوشتۀ «طولانی» من، اما در وصف اندیشۀ دکتر نوشتند: «دستگاه فکری طباطبایی چنان کاخ عظیم و باشکوهی است که تا سالها ما اگر بتوانیم – آن هم اگر بتوانیم – عجالتاً باید به تماشا بنشینیم و برای هر اندیشیدنی باید با آن وارد «گفتگو» بشویم.»

صَرف نظر از این «تعارفِ» تمجید‌آمیز و ابراز «فروتنیِ» از نوع فیرحی در برابر اندیشۀ دکتر طباطبایی، اما این‌که، در این فاصلۀ سه سال‌واندی، آقای طادی، بجای ریز ـ و ـ درشت بافتن‌ها و نوشتن مقاله‌های بسیار و بعضاً با وام‌گرفتن از ادبیات مستتر و موجود در آثار دکتر طباطبایی و حتا بهره‌مندی از نظریه‌های ایشان، و البته بدون بجاآوردنِ مراتب وامداری، آیا تلاش کرده‌اند وارد این «کاخ با شکوه» بشوند؟ مهم نیست که خودشان تلویحاً و شاعرانه می‌گویند؛ نه! اما ما به صراحت می‌گوییم که وارد این «کاخ» نشده‌اند! لذا اندیشۀ دکتر را نمی‌شناسند، اما سنگریزه‌ها را همچنان پرتاب می‌کنند، لاکن این‌بار «زیرکانه» به دست دیگرانی که به همان میزان در خبط فکری بسر می‌برند، که آقای طادی!

«زیرکیِ» مبتنی بر همچنان ندانستن!

تمجید و ستایش دستگاه نظری دکتر طباطبایی و تشبیه آن به «کاخی عظیم و باشکوه» در جایی و «اطعام» از خوانِ گستردۀ مفهومیِ این دستگاه نظری، توسط طادی، در جایی دیگر، اما در عین حال نقل و تکرار یاوه‌هایی از زبان دیگران، علیه اندیشۀ دکتر طباطبایی، در همانجا، اما بدون رو ـ یا ـ رویی نقادانه و معترضانه علیه آن یاوه‌ها، اینها در کنار هم و با هم، به نظر ما، جور درنمی‌آیند و پرتناقض می‌نمایند! اگر نگوییم که از آن بوی بی‌رسمی و ناسپاسی به مشام می‌رسد! و اما اگر تشبیه آن دستگاه به «کاخ باشکوه»، در یک یادداشت، تعارفی از نوع فیرحی نباشد، پس، با وجود آن تمجید، ولی در عین حال «توهین و خوار کردنِ» آن دستگاه نظری به زبان دیگران، بدون تذکر انتقادی به آن توهین سبک، آنگاه نمی‌تواند جز نشانه‌ای از نشناختن یا نفهمیدن آن دستگاه نظری از سوی طادی‌ نباشد! نفهمیدنی که در پی استنکاف از ورود به آن دستگاه به مثابۀ «کاخ باشکوه»، امری منطقی و طبیعی‌ به نظر می‌آید. اما ظن ما بر این است که چنین رویه‌ای در واقع تداوم‌ «زیرکانه‌ای»ست در سنگ‌اندازی از بیرون به آن «کاخ باشکوه»، لاکن به دستِ دیگری!

باری، در جایی از مقالۀ خود در «جهان اشراقی»، آقای طادی، به نقل از مترجمی ـ به نام فرهادپور ـ می‌آورد که: «نظریۀ “امتناع تفکر” طباطبایی حجیم و توخالی» است!» و در ادامه این گستاخی، مغلطه‌هایی از همین فردِ مترجم، که ما با افکار آشفتۀ وی نیز آشنایی‌هایی داریم، را طادی در نوشتۀ خود، بدون برخورد انتقادی به آنها، نقل می‌کند. از جمله این‌که گویا: «طباطبایی مانند انسان ایرانی، به عنوان عضوی از “دازین آسیایی” چاره‌ای ندارد جز آن‌که از مفاهیم [ترجمه‌ای] مدد بگیرد، تا بتواند این گسلی را که ایجاد شده پرکند و…»! البته تکرار این خزعبلات شاید از مقولۀ همان «گفتگویِ» شاعرانۀ مورد ادعای طادی با آن «کاخ باشکوه» ـ یعنی اندیشۀ دکتر طباطبایی ـ باشد، لیکن تکرار، و بعد عبور از چنین موهوماتی بدون تذکر، به هر حال، توخالی‌ بودن آن تمجید تقلیدی طادی، یعنی تشبیه «کاخ باشکوه»، را آشکار می‌کند! از این گذشته، اما داوریِ طادی در نوشته‌اش، پس از درج و تکرار آن اراجیف، مبنی بر این‌که آن مترجم، یعنی فرهادپور، دست به تقلب، از روی نظریۀ دکتر طباطبایی زده و این‌که «صورتبندی اکنون تاریخی» این مترجم «رونوشت بی‌رنگورویی از همان زوال اندیشۀ طباطبایی‌ست.» و به قصد «پوشاندن این رونوشت» است، در اصل عذری بدتر از گناه ا‌ست که طادی می‌آورد. مسئلۀ ما در اینجا پاسخ به افکارِ این «دازین بیمارگونه»، یعنی آن مترجم نیست. مسئلۀ ما در اینجا اما نمایاندنِ پرتاب سنگریزه‌ها از سوی طادی، به دست دیگران، است. نشان دادن این‌ است که؛ طادی دستگاه نظری دکتر را نمی‌شناسد و از شناختن آن هم استنکاف ورزیده است، اما راه و بی‌راه نام دکتر طباطبایی را، در لابلای سخنان سخیفِ دیگری، برای سنگ‌اندازیِ «زیرکانه»، می‌آورد و در حالی که دست در مائدۀ مفهومی ایشان دارد، اما حتا قادر نیست، حداقل با کمک گرفتن از آثار خود دکتر، تذکری به مغلطه‌‌های آن مترجمِ «افسرده‌عقل»، بدهد!

البته که چنین تذکرِ لازمی به آن ابیات سبکِ مترجم، که داده نشده، مستلزم داشتن فهمی از آثار و اندیشۀ دکتر طباطبایی‌ست، که دستیابی به آن فهم، رفتن به درون و ممارست با آن آثار را الزامی می‌سازد. اما، به برداشت ما، طادی، به علاوۀ آن مترجم مغلطه‌باف، محروم از آن فهمند. از جمله، هر یک به نوعی، محروم از این فهمند که؛ دکتر طباطبایی نظریه و فهمی ارجمند دربارۀ تاریخ فرهنگ «ترجمه» و اهمیت آن در ایران دارند و نقدهای اساسی ایشان دربارۀ بسیاری از ترجمه‌های ناتوانِ فارسی را باید ذیل آن نظریۀ تاریخی قرار داد و فهمید. علاوه بر این باید به اصول و ضابطه‌هایی که ایشان برای ترجمه، در جاهای مختلف آثار خود آورده‌اند، توجه کرد و در رعایت، آنها را به جد گرفت. از جمله این‌که در درسگفتارهای فلسفۀ حقوق خود ـ جلسۀ سی‌و یکم ـ دکتر گفته‌ است: «کسی که فقط زبان بلد باشد نمی‌تواند ترجمه کند، حتا اگر هر دو زبان را مثل زبان مادری بداند. [در ترجمه] فهمیدن آن علم خیلی مهم است و فهمیدن همۀ آن علم هم مهم است.» شناختن مقام مهم و ارجمند ترجمه، از سوی دکتر طباطبایی، از همین عبارت نیز کاملاً آشکار و قابل فهم است، تا این درجه مهم که ایشان حتا «فهم علمی» را شرط مقدم ترجمۀ اثری در آن «علم» می‌شمارند. سختگیری‌های ایشان در مورد برخی ترجمه‌های صورت گرفته به زبان فارسی را نیز در پرتو تأکید ایشان بر ضرورت تسلط بر دانش مربوطه و همچنین تسلط بر هر دو زبان در ترجمۀ آثار باید فهمید، نه دشمنی با ترجمه و نفی یا خوار نمودنِ آن!

 اما طادی، که آثار دکتر را نخوانده، چه می‌کند؟ با سخنانی که بسته بودن افق ذهنی، به ویژه در برابر فرهنگ‌های پیشرفته‌تر، را می‌نماید، نویسنده، در حالی که در نوشتۀ خود دست در بلعیدن ترجمه‌های صورت گرفته از آثار غربی دارد، اما همانجا، به دنبال بدنام نمودن، «تخته کردن درِ» ترجمه و ستیز با ترجمه است، که در حقیقت یک رشتۀ علمی پراهمیت در هر فرهنگ و تمدن‌ پیشرفته‌‌ ا‌ست! حتا اگر طادی خودش دست به ترجمه‌هایی زده باشد، اما، در نوشتۀ خود نشان داده است که؛ نه تنها فهمی از سرشت این رشتۀ مهم فرهنگ و دانش ندارد، بلکه در اصل بر «ترجمه» مغلطه‌هایی کینه‌توزانه وارد می‌کند! و البته این رویۀ اسلام‌گرایان، با افق‌های کور فرهنگی‌ست‌، که بدونِ آن‌که به روی خود بیآورند، حاصل علمی و فرهنگی دیگران را می‌بَرَند و می‌خورند، اما، ضمن انکار و پنهان کردن عمل خوردن و بردن خود، منعِ «خوردن» دیگران کرده و حتا با اصلِ منبع آفرینشگری و با آموختن از آن نیز درافتاده و ناسپاسی و بی‌احترامی می‌کنند!

شگفتا که در نوشتۀ مرادی طادی نشانه‌های، اطعام از ترجمه‌های بسیار، اما در عین حال ضدیت فکری و واکنش تند، غلوآمیز و بی‌معنا علیه ترجمه، فراوان است، که مطمئناً از فقدان آگاهی وی به اهمیت این رشته در تاریخ فرهنگ ایران برمی‌خیزد، حتا اگر خودش مترجمی کرده باشد! در ادامه به این اهمیت تاریخی و شواهد آن در آثار دکتر، به اختصار، بازخواهیم گشت و در انتها نیز چند جمله، نمونه‌وار، از برخوردهای سستِ طادی دربارۀ ترجمه را، از مقاله وی در «جهان اشراقی»، می‌آوریم. لیکن پیش از آن ما برآنیم که رفتن به درونِ آن «کاخ با شکوه» و مطالعۀ آثار دکتر و فهم آنها، می‌توانست به طادی، در اصلاح دید معیوبش به ترجمه یاری برساند! و به وی حرف‌زدن درست دربارۀ ترجمه و نقد صحیح به کاستیِ ترجمه‌هایی به زبان فارسی یا حتا نقد افکار غلط برخی از مترجمین را بیاموزد، تا مقام این رشتۀ مهم را پاس دارد! و به نام زدنِ افکار غلط مترجم، با ترجمه به دشمنی نپردازد! البته اگر عناد فکری و فرهنگی برخاسته از افق‌های بستۀ اسلام‌گرایی، از بنیاد مستعدِ چنین اصلاحی باشد!

و نمونۀ دیگر به عنوان شاهدی در نشناختن آن «کاخ با شکوه» از سوی طادی، این‌که؛ وی در نوشتۀ خود در «جهان اشراقی» از زبانِ آن مترجم مغلطه‌گر می‌آورد: «نظریۀ “امتناع تفکر” طباطبایی حجیم و توخالی» است»! اما طادی، به دلیل ندانستن، حتا نمی‌تواند در پاسخ به چنین اراجیفی، به آن مترجم، مختصر هم که شده، گوشزد کند که؛ دکتر طباطبایی نه تنها از «امتناع تفکر» سخن نگفته و نه تنها آن را مورد نقد و رد اساسی قرارداده، بلکه در برابر آن نظریۀ «شرایط امتناع تفکر» را بر بستر تفحص سترگ علمی مطرح و به تفصیل آن را توضیح داده است، به ویژه در کتاب «ابن خلدون و علوم اجتماعی». طبعاً آنان که ممارستی با آثار دکتر دارند، خوب می‌دانند که؛ فهم معنای «شرایط امتناع تفکر» بر بستر تاریخ اندیشیدن ایرانی و فهم اختلاف آن با نظریۀ «امتناع تفکر» از جمله مستلزم رفتن به درون آن آثار دکتر، و رفتن به درون متونی‌ست که مکان بود ـ و ـ باشِ این اندیشه و دگرگونی‌های آن در روند تاریخ بوده و مستلزم دیدن آن لغزشگاه‌های فکری و تفسیری ـ به مثابۀ «شرایط امتناع تفکر» ـ در این تاریخ اندیشه است، که دکتر لحظه‌های تاریخی، فکری و متنی آن لغزش‌ها را در آثار خود، نمایان ساخته و توضیح داده است! به هر تقدیر روشن است کسی که به درون نرفته و نشناخته، نمی‌تواند تفاوت میان «امتناع» و «شرایط امتناع» را بشناسد! در این صورت چه انتظاری!؟

باری، از نظر ما، آن تمجید توخالیِ «کاخ با شکوه»، در حینِ بهره‌کیری از مفاهیم دستگاه نظری ـ مفهومی دکتر طباطبایی، نظیر «نظام سنت قدمایی» و «سه نص پایۀ تمدنی ما»، توسط طادی، و به‌رغم این، اما تکرار خزعبلات دیگران علیه همین «کاخ» و بی‌پاسخ و تذکر گذشتن از آنها و همزمان، بجای تذکر، گفتنِ این‌که آن سخنانِ سبکِ مترجم «رونوشت بی‌رنگ‌ورویی» از «نظریۀ زوال» دکتر طباطبایی‌ست‌، این همه در کنار هم، اگر در خوشباورانه‌ترین باور، حکایتی از نشناختن، ندانستن طادی نباشد، پس احتمالاً نشانۀ بی‌رسمی و ناسپاسی‌‌ در عین حال ادامۀ سنگ‌پرانی‌ به آن «کاخ باشکوه» است! این رفتار مرادی طادی ما را به یاد رفتار دسته‌هایی از پناهجویان و مهاجرانِ مسلمانِ زیر سلطۀ فرهنگِ طلبکارِ اسلامی‌گرایی، در کشورهای آزاد می‌اندازد که در پوشش حمایتیِ نظام‌های آزادی، قوانین دمکراتیک و سیستم‌های رفاه اجتماعیِ این کشورها زندگی می‌کنند و از آنها بغایت بهره می‌گیرند، اما بجای احترام و دفاع، هر جا که دستشان برسد، از ناسپاسی و آسیب‌زدن هم پرهیز ندارند! این، از نظر ما، بی‌رسمی‌ست! ناسپاسی‌ست! از این رفتار طادی هم که بگذریم! اما نمی‌توانیم تأسف نخوریم؛ به حال آن کسانی که معصومانه هر تمجید توخالی را به نشانۀ «تجدید نظر» می‌گیرند. به خلاف تساهل و تسامح‌ خوشباورانۀ آنان، «تجدید نظر» کاری سترگ است و در گام نخست دلیری دانستن و دلاوری در بازبینی مبانی فکری را می‌طلبد. به‌ویژه و به‌طور خاص برای فهم دستگاه سترگ نظری دکتر طباطبایی، که شالوده‌های عزیمت در آن بر مبانی اندیشۀ تجدد استوار است و نمی‌تواند با زیربنای اسلام‌گرایی و روبنای مزورانۀ آن، به ویژه ضدیتش با اندیشۀ آزادی و تاریخ تجدد در ایران، سازگار باشد!

سه سال و یک بازۀ زمانی پررخداد!

از زمان برخورد من، در مرداد 1401، به مقالۀ «شاه در لایه‌های زمانی و تنش‌های ساختاری سیاست‌نامه» به قلم آقای مرادی طادی، بیش از سه سالی گذشته است. به خلاف نقص دیدگاهی آقای طادی، که حداقل در آن نوشتۀ قبلی‌شان وجود داشت، این سه‌سال‌واندی بس پرحادثه بوده است. اشارۀ ما به این نقص دیدگاهی طادی مبتنی بر همان سابقه است. طادی در آن نوشتۀ «شاه در لایه‌های زمانی…» درک غلط خود مبنی بر تصور از «یک‌لختیِ» گذر ِزمان را نمودار ساخته بود، یعنی تصور و باورِ باطل خود دربارۀ گذر زمان، بدون رخدادی مهم در تاریخ اندیشه، آن‌هم طی نه‌صد سال دورۀ اسلامی ایران! بر پایۀ این دیدگاهِ غلط، طادی مخالفت خود را در آن نوشته، با مبانی اندیشۀ دکتر طباطبایی دربارۀ دوره‌بندی‌ سده‌های میانه، یعنی آن نه‌صد سال، اعلام داشته بود، مخالفت با دوره‌بندی نه‌صد ساله‌ای که دکتر آن را بر مبنای دگرگونی‌های تاریخی بر زمینه‌های سیاسی، اجتماعی و اندیشیدن ایرانی‌، ارائه کرده و آقای طادی در آن مقاله نوشت که؛ از عنوان آن دوره‌بندی ـ «سده‌های میانه» ـ «ناگزیر» استفاده می‌کند،‌ اما آن را قبول ندارد!

به هر تقدیر، چه آقای طادی ببینند و بپذیرند یا نه، در گذر این سه سال‌واندی، حوادث بسیار دردناکی ـ حداقل از نظر ما ـ رخ داده‌اند، که طی آن سرشت و صورت هیولایی رژیم اسلامی آشکارتر و به دنبال و در ادامۀ همان «سیاسات» چند دهه‌ای این رژیم، ایران به لب پرتگاه سقوط و حتا فروپاشی دوباره، نزدیکتر شده است. اما جریان اصلاح‌طلبیِ حکومتی، پس از سال‌ها طلبِ سهمی از قدرتِ مافیایی و فاسد حاکم، پس از شراکت در بنای آن و دفاع بی‌وقفه از بقای آن نظام، هرچه‌ بیشتر در فرجام سیاه سرنوشت خود گرفتار آمده‌، یعنی همچون لاشخوری بالای سر لاشۀ نیمه‌جانِ حکومت اسلامی و جنازۀ فرمانروایان گروه رقیب، در انتظار طلوعِ «ستارۀ اقبالِ» بازگشت به قدرت، برای حفظ نظام جمهوری اسلامی، در ایرانِ زخم‌خورده است! این منش در حقیقت، به مثابۀ روی دیگر سکۀ دفاع از بقای رژیم اسلامی، «جایزۀ» سکوت و بی‌عملی جریانِ اصلاح‌طلبی در قبال آن «سیاساتِ» ایران‌برانداز و دریوزگی قدرت از رژیم فاسد اسلامی خواهد بود، خاصه سکوت در برابر چپاول و غارت ایران، سکوت در برابر بکارگیری جان و مال مردم ایران در راه تنش‌آفرینی و در مسیر جنگ‌افروزی در بیرون مرزهای کشور و در راه ایجاد محور شرارت شیعه، سکوت در برابر وارد کردن اراذل و اوباش شیعی برای روزِ کشتار و غارت و دست‌درازی به جان و مال و ناموس ایرانیان، سکوت در برابر روند تدارک درگیرکردن ایران در جنگ‌های نابودکننده، که امروز در میانۀ یکی از سهمگین‌ترین آنها هستیم!

بدیهی‌ست، اعلام جرمِ سکوت، بزرگمنشانه‌ترین دادخواست تاریخی ملت ایران علیه جریان اصلاح‌طلبی نظام اسلامی‌‌ست. چون اصلاح‌طلبانِ درگیر در دفاع از رژیمِ برخاسته از انقلاب پنجاه‌وهفت و درگیر در پاسداری از «کیان» آن انقلاب نحس، نخواستند ببینند، که مردم ایران در نهایت، به خلاف اصلاح‌طلبان، به آن «سیاسات» ایران‌برانداز رژیم اسلامی تن نخواهند داد. اما اصلاح‌طلبان همچنان چشم بستند و سکوت کردند! حتا وقتی که دلاورترین بخش‌های این ملت، به دفعات، گردن افراشته و وحشیانه سرکوب شدند‌، اصلاح‌طلبان بازهم سکوت کردند، اما ایرانیان بازهم بپاخاستند، از رژیم بیزار و از اصلاح‌طلبان بیزارتر گشتند و همۀ رژیم از جمله اصلاح‌طلبان را زیر پا گذاشتند و از «کُلِ نظام عبور کردند.»، بی‌سلاح به خیابان‌ها آمدند و بر خواست‌های خود پافشردند و در پاسخ هزاران هزارتن از فرزندان‌شان، به مسلسل بسته و به چوبۀ دار و به قمۀ حشد‌الشعبی‌ها و فاطمیون و زینبیون، تجاوزگر و غارتگر سپرده شدند. اما اصلاح‌طلبان همچنان سکوت کردند. و در همدلی خاموش با سرکوب و کشتار علیه ایرانیان، تا آخر خط رفتند. تنها جایی سکوت خود را شکستند تا به مردم بیراه و ناسزا بگویند! به مردمی که، در خانه‌ها ماندند و در دشوارترین شرایط، یعنی در شرایط جنگی که در حقیقت رژیم اسلامی به ایران و ایرانیان تحمیل نموده است، به رژیم اسلامی پشت کردند و انگشتی به دفاع از آن تکان ندادند، حتا به دفاع از خانه و کاشانۀ خود! به دلیل هراس بیشتر از ماندگاری رژیم اشغالگر و سلطه‌گر در آن سرزمین، به مثابۀ خطری هولناک‌تر برای همان سرزمین! و به امید نابودی آن! شگفتا که این رژیم تبه‌کار چه بر سر مردم ایران آورده است!

در این هنگامه، قابل تصور و همچنین قابل دیدن است که، روان‌های حساس انسانیِ بسیاری زیر فشار چنین رخدادهای سهمگینی، تاب نیاورند و رفته رفته و تک به تک تکان خورده از پیکرۀ نظام اسلامی فروریخته و بسیاری نیز به مجازات‌های ضدانسانی گرفتار شده و می‌شوند. اما این فروریختن از پیکر نظام اسلامی، به دلیل سکوت اصلاح‌طلبان و ادامۀ دفاع آنان از بقای رژیمی تبه‌کار، نه به صورت نهادی، نه سازمانی و نه حزبی، بلکه به صورت فردی صورت گرفته‌اند. و تا آن نهادها و سازمان‌های فاسد حکومتی برجا باشند، حتا از راه پر کردن آن‌ها از گله‌های اراذل وارداتی شیعیِ قاتل و تجاوزگر، و تا وقتی رژیم اسلامی، هم‌چون مردۀ ایستادۀ سلیمانِ پیامبرِ متکی به عصای موریانه‌خوردۀ قدرت، باقی باشد، از میان حامیان رژیم و مدفعان قسم‌خوردۀ انقلاب 57، عده‌ای نیز ممکن است، در دودلیِ منفعت‌جویانه، انگشت نمدار در باد گیرند و برای حفظ عافیت، گاه مواضعی را با «ظرافت» جابجا کنند. اما شاید نمی‌دانند؛ گواهِ راستی، عمل و نظر است که در پس جابجایی می‌آید! به هر حال، در پی برخوردِ من به نوشتۀ آقای طادی، ایشان، پس از این سه سالِ پر حادثه، ضمن اعلام این‌که نقادی مرا خوانده‌اند، در بارۀ آن، در همان یادداشت کوتاهِ اوایل 1404، نوشتند:

«ایشان [یعنی نگارنده] مرا در هواداری از فیرحی به اسلامگرایی (در معنای منفی‌اش) و ایران‌ستیزی متهم کرده که بعید می‌دانم متصف به این صفات باشم. در ادامه هم فرموده‌اند که بر آن بوده‌ام تا زیر عَلَم مرحوم فیرحی فقاهت را در برابر ایرانیت قرار بدهم. شاید آن متن رگه‌های خفیفی از دفاع از فقه (آن هم در چارچوب نظریۀ حکومت قانون طباطبایی) را در خود حمل می‌کرده، ولی در ادامه در سخنرانی بزرگداشت فیرحی و در مقالۀ دیگری که در یکی-دو ماه آتی با عنوان «الهیاتِ انقلاب» منتشر خواهد شد، از فقه عبور کرده‌ام و آن را ناتوان از آن می‌دانم که کاتالیزور مدرنیته در ایران باشد یا بشود.»

ریشه همچنان در اسلام‌گرایی‌ست!

البته واژه‌های نسنجیده در عبارت‌های ساختگی، برای رها نمودنِ موقتیِ گریبان، از راه آشوبگری، را می‌توان ردیف کرد و گذشت. اما نمی‌توان همیشه از پیش حدس زد که بادگیرهای جلوگیری از آشوب فکری کجاها نصب و تعبیه شده‌اند! لذا حاصل رندی در آرایش سخن، گاه می‌تواند جوانمرگی نیز‌ ببار آوَرَد! چنان‌که مرادی طادی، در این یادداشت کوتاه، در توجیه دفاعِ خود از فقه، مدعی‌ست که «در چهارچوب نظریۀ حکومت قانون دکتر طباطبایی» عمل کرده است! صرف نظر از ظن ما به چنین حرف بی‌ربطی، به قصد تخریب با ادامۀ سنگ‌پرانی علیه نظرات دکتر طباطبایی، اما، در معصومانه‌ترین باور، این ادعا را بیانگر فقدان آکاهی طادی، از بنیاد نظریۀ حکومت قانون می‌گیریم. زیرا طادی، همچون هم‌گنان خودش، نمی‌داند یا نمی‌خواهد بداند که؛ دکتر بارها بنیاد حکومت قانون، و مشروطه به مثابۀ تأسیس حکومت قانون ما را، با همۀ گرفتاری‌های آن، برهمان بنیاد دانسته، و گفته‌اند: در نظام حکومت قانون «انسان قانونگذار است»! دکتر طباطبایی بر این اصل عام، با توضیحات مفصل، بارها تکیه کرده‌اند، از جمله در درسگفتارهای انقلاب فرانسه و بسیار بیشتر در درسگفتارهای فلسفۀ حقوق، از جمله در جلسۀ سی‌ام آن درسگفتارها ! به‌رغم این، اما طادی در اینجا بازهم «فرمایش» فرموده و دفاع خود از فقه و زیر عبای «فقه سیاسی» فیرحی، و البته با «دُم خروس» عنادِ آشکار با مشروطیت، را در «چهارچوب نظریۀ حکومت قانون دکتر طباطبایی» قلمداد کرده است!

حال آن‌که، به باور ما، طادی اگر به دنبال توجیه و «خفیف» جلوه دادنِ درجۀ اشتباهاتِ گذشتۀ خود نمی‌بود، آن‌هم از راهِ آراستن سخن، و برای رهاییِ رندانۀ گریبانِ خویش به دنبال «شریک جرم» نمی‌گشت، ضرورتی نداشت که پای «نظریۀ حکومت قانون دکتر طباطبایی» را به میان بکشد! کافی بود بسیار ساده و صادقانه بگوید؛ افکار و خیالاتش دربارۀ مدرنیته از اساس غلط و حاصل آشوب فکری بوده و تازه دریافته است که «حکومت قانون» به مثابۀ یکی از ارکان بنیادین مدرنیته، از بن و ریشه با «نظام قانونگذاری شرع» ـ یعنی فقه و قانون فقاهتی و همچنین با فقه سیاسی فیرحی ـ نمی‌خوانده است! اگر چنین می‌نمود، آنگاه هیچ ضرورتی نداشت که اشتباه ناشی از ناآگاهی و عدم فهم خود از تعارض در مبانی دو نظام قانوگذاری را، از راه عذری بدتر از گناه، به گردن «نظریۀ» دکتر بی‌اندازد! بگذریم!

و اما داعیۀ آقای مرادی طادی، در این نقل قول از آن یادداشت، ظاهراً گواهی بر «تجدید نظرهایی» هم هست. لیکن داوری ما در مورد «تجدید نظرهای» آقای طادی اما چنین است که؛ ایشان، به عنوان یک اسلام‌گرای مخالف مشروطه، چه در عمل و چه در نظر، همانجا که بوده‌اند، مانده‌اند. اما پیش از ارائۀ برهان این داوری و پیش از ادامۀ برخورد به بعضی حرف‌های مندرج در مقالۀ «جهان اشراقی» و پیش از تذکر به نکات دیگری از آن یادداشتِ کوتاه، ابتدا نظری به عمل بیاندازیم؛ مرادی طادی اهل عمل و عضوی از جبهۀ اصلاح‌طلبان حکومتی‌ بوده و هست. وی حتا به صورت فردی و تکی نیز از این جریان بیرون نیامده است! چنان‌که در فاصله همین سه‌سال‌واندی، در کنار تنی چند از اصلاح‌طلبان، طادی به عضویت شورای رهبری حزبی درآمده ـ از زمان برگزاری کنگرۀ 1403 آن حزب از احزاب انحصاری اصلاح‌طلبان ـ که مؤسس آن سیدمحمدصادق خرازی، نمایندۀ جمهوری اسلامی در سازمان ملل متحد تا سال 1395، و در معیتِ حمایتیِ محمدجواد ظریف و سیدمحمد خاتمی در تأسیس آن در 1393 بوده‌ است. نام این حزب اصلاح‌طلبی را، به روال خود، نمی‌آورم تا تصور نشود که این حزب اصلاح‌طلبِ حکومتی وجود شاخصی داشته و در خویشکاری، احیاناً، تفاوتی با سایر احزاب انحصاری اصلاح‌طلبی در حفظ جمهوری اسلامی دارد، که ندارد! این سابقه نشان می‌دهد که آقای طادی در عمل اصلاح‌طلب بوده و هست. و در نظر نیز همان است که در عمل! ایشان نیز اصلاح‌طلب حکومتی‌ست که بنیادش بر اسلام‌گرایی اصلاح‌ناپذیر نهاده، از آن زاده و از آن نیز بیرون نیامده است! روش آشوبگری و مغلطه‌گری و افزودن بر لایه‌های موهومات در بحث نیز نشان می‌دهد که در همان فرهنگ پرورش یافته است.

و حال ادامۀ بحثِ نظر! صرف نظر از این‌که ما از آن گفتاورد مندرج در آن یادداشت کوتاه 1404، چه بفهمیم، که کاملاً اتفاقی، به لطف دوستانی، به نشانۀ اثبات «تجدید نظرهایی» از سوی آقای طادی، به دستمان رسیده، اما در درجۀ نخست درخور ذکر است که از آن «آموختیم»؛ گویا «اسلام‌گراییِ» از نوعِ مثبتی هم وجود دارد! زیرا به گفتۀ طادی؛ وقتی من ایشان را به «اسلام‌گرایی از نوع منفی» متهم کرده‌ام، پس منطقاً از دیدِ وی «اسلام‌گرایی مثبت» هم باید وجود داشته باشد، که البته ما نمی‌دانیم این دیگر از چه صیغه‌ایست! شاید هم «اسلامگرایی مثبت» ذخیره‌سازی «مفهومی» باشد، برای «آینده» و برای کسانی که «درد دین» دارند، آن‌هم درد دین در قدرت! و بیشتر درد قدرتِ اسلام به عنوان عنصرِ «هویت‌بخش ملی و فرهنگی» ما! یعنی دردِ همان نوع «هویتی» را دارند که در برخی از مقالات بخش «سیاسات جهان اشراقی» آمده، در غفلت یا با آگاهی نویسندگان آنها از بحث‌ها و تلاش‌هایِ درجریان، برای پیوند زدنِ صفت اسلامی به ایران، با تکیه بر همین «هویت»!

ما در همان آغاز و در مقدمۀ این نوشته، در ابرام برای چسباند «هویت» به «ملی»، با تردید نگریستیم و بر آن انگشت گذاشتیم و از تعریف و تعیین حدود و ثغور آن «هویت» پرسیدیم. به این دلیل که در جریان بحث‌ها و تلاش‌هایی هستیم که، از قضا، آن «هویتِ» چسبانده به «ملی»، در دست کسانی، در اصل حکم «کاتالیزاتور» اسلامی کردن و اسلامی نامیدن ایران را دارد! از سابقۀ چنین بحث و تلاشِ در جریانی، چند سالی‌ست که می‌گذرد، یعنی از زمانی که زشتی هیأت هیولایی «امت‌گرایی ناب اسلامی»، به کمال، در چشم مردم ایران آشکار گشت و به آنان نشان داد که سران حکومت اسلامی به کشور ایران، تنها به صورت «ام‌القرای امت اسلامی» یا به عبارت روشن‌تر به صورت مخزن تاراج گنج این ملت و منبع غارت جان و مال و ناموس او، در خدمت اهداف خود، یعنی تقویت محور شرارت شیعه، می‌نگرند. لذا عده‌ای از دردِ اسلام و تحتِ نگرانی از بیزاری مردم از رژیم اسلامی، که دامنگیر اسلام و نقش تاریخی آن در ایران نیز شده است، تلاش‌هایی برای سرهم کردن تئوری‌هایی ذیل «ایرانی» با «هویت» اسلامی آغاز و به بحث‌های آن در سایت‌های حکومتی دامن زده شد و ناگاه «ایرانِ اسلامی» از تخم لق آن بحث‌ها سر بدرآورد! و مغلطه‌ای هم میان «اسلام ایرانی» و «ایران اسلامی» آغاز و با یگانه جلوه‌دادن این دو، بر «هویتِ اسلامیِ فرهنگِ ایرانی» تأکیدهای تبلیغی فراوان گردید، آن‌هم با «زیرکیِ» تمام از سوی اصلاح‌طلبان رژیم، به ویژه توسط محافل نزدیک به حسن روحانی، و با دستبردهایی به آثار دکتر جواد طباطبایی! البته بحث در این باره بسیار مفصل‌تر از اینهاست و روشنگری در بارۀ آن و نشان دادن عوامل و محافلِ چنین تئوری‌بافی‌هایی مستلزم فرصت دیگری‌ست. اما تا آن فرصت، طبیعی‌ست و لازم است بگوییم؛ آن‌چه به «اسلام‌گرایی» برمی‌گردد، اولاً: جز سرشتی منفی و خطرناک ندارد! ثانیاً: جز ابزار تحمیل جلوۀ ظاهری و صفت اسلامی به ایران، و بالا کشیدن، تلقین و تحمیل «ایرانِ اسلامی» نیست! ثالثاً: محصول هر نوعی از «اسلام‌گرایی»، در نهایت جز آن‌ مصیب‌ها و فلاکت‌هایی نیست که در این پنجاه سال از آن برخاسته و به ایران و ایرانیان تحمیل شده است! لذا، هر تفکیکی میان اسلام‌گرایی، عملی لغو، خیالی باطل، ایدئولوژیک و مخرب ا‌ست.

مدرنیته‌خواهی بی‌بنیاد و ستیز با مشروطیت!

 از «اسلام‌گرایی مثبت» آقای طادی که بگذریم، اما آن «تجدید نظری» که ایشان ظاهراً در آن یادداشت کوتاه بدان اقرار کرده‌اند، در واقع نسبت به امیدی بوده است که به تلاش‌های نافرجام ِ فقهیِ دکتر فیرحی داشتند. و حالا ـ ظاهراً در این سه سال ـ به عبارت خودشان «از فقه عبور» کرده‌اند و این‌طور فهمانده‌اند که از فقه به عنوان «کاتالیزاتور»، برای «سرعت بخشیدن به مدرنیته» هیچ‌چیز در نمی‌آید. به قول معروف، و از دید فعلی آقای طادی، فقه به مصداق این مَثَل تبدیل شده که؛ «به لطف تو امید نیست شر مرسان!» به این ترتیب، می‌توان مقدمتاً چنین نتیجه گرفت که؛ آقای مرادی طادی، هم در مورد فقه، به مثابۀ «کاتالیزاتور مدرنیته»، اشتباه می‌کردند و هم در مورد تلاش‌های «پروبلماتیکی» دکتر فیرحی در ساختن «دمکراسی سازگار با دین»! ایشان همچنین «سوراخ دعای» خود، برای «مدرنیته‌خواهی» خویش، را هم اشتباه گرفته بوده‌اند! اما همان موقع که در حالِ اشتباه کردن بودند، دائم بر سر «ایرانشهری‌ها» می‌کوبیدند و تلاش می‌کردند آنان را بروبند و از میدان بحث بِدَر کرده و میدان «نظری» را از اوهامات و اشتباهات خود پر کنند و به سهم خود بر آن لایه‌های چهل‌واندی ساله موهومات از جمله «مدرنیتۀ فقهی» یا «دمکراسی دینی» بی‌افزایند! به هر حال اما، در مورد آن «تجدید نظر»، متأسفیم که بازهم نمی‌توانیم تردید نکنیم و تردیدهای خود از «صداقت» آن را ناگفته بگذاریم! زیرا سودای مدرنیته‌خواهی طادی را از اساس بی‌بنیاد می‌دانیم! چون به نظر ما نه هرگز دکتر فیرحی اصلاً اهل مدرنیته بود، تا کسی بخواهد از این منظر به او بی‌آویزد! زیرا فیرحی مدرنیته را «وارداتی» قلمداد و مردم ایران را، نسبت به تجدد در ایران، دارای «احساس بیگانگی» می‌پنداشت و این را هم به صراحت اعلام کرده بود. علاوه بر این فقه هم، با نگاه به تعارض مبنایی آن با حکومت قانون، هرگز نمی‌توانسته «کاتالیزاتور مدرنیته» در ایران باشد. یعنی همان نتیجه‌ای که طادی ظاهراً، البته بعد از درگذشت دکتر فیرحی، به آن رسیده‌ و اعلام کرده‌ است.

می‌گوییم ظاهراً، زبرا، به‌رغم آن اشتباه اساسی دربارۀ مبنای مدرنیته و حکومت قانون، اما امروز همان پافشاری‌های «اشتباه‌آمیز» و لجوجانه را طادی به حوزۀ دیگری، یعنی حمله به مشروطه ـ تجدد و مدرنیتۀ ما ـ منتقل کرده‌ و با آوردن عناوین و توصیف‌هایی مانند: «انتقال اسب تراوا از مشروطه تا فروپاشی سلطنت» یا «تجربۀ تلخ دهه‌های قبل از مشروطه تا فروپاشی سلطنت»، ماهیت همان «اشتباه» را در نوشتۀ خود در «جهان اشراقی» دوباره به نمایش گذاشته است. به داوری ما، البته، آوردن چنین عبارت‌هایی در واقع «اشتباه» نیست، بلکه یک طرز تفکر است و به قصدِ تخریبِ «زیرکانۀ» اصل، یعنی مشروطیت و تاریخ تجدد یا مدرنیته در ایران و در تداوم همان اندیشۀ داود فیرحی‌ست، که ضد تجدد در ایران بود. تکیۀ آن هر دو ـ هم فیرحی و هم طادی ـ ظاهراً بر «بدنامی» لفظ‌هایی مانند «وارداتی» و «ترجمه‌ای» در کوبیدنِ اندیشۀ تجدد در ایران است که، از قضا، تکیه‌گاه مشترک و البته خاستگاه نگاه کینه‌توزانۀ یکسانِ همۀ نیروهای اسلام‌گرا در ایران علیه مشروطه است. زیرا همه می‌دانیم؛ اسلام‌گرایان از اساس با بنیادهای تجدد و مشروطیت، یعنی نظام مبتنی بر قانونگذاری عرفی و عقلانیِ انسان‌های آزاد و دارای حقوقِ برابر، مخالفند. آنها اصلاً با ملت و این برازندگی‌هایش مخالفند! محمدرضا مرادی طادی، در مخالفت با مشروطیت، نیز به این جرگه تعلق دارد. وی در نسبت دادنِ بی‌نسبتی ـ به زبان فیرحی بخوان بیگانگیِ ـ تجددخواهی با جامعه و تاریخ ایران، دربارۀ همان «دهه‌های قبل از مشروطه»، یعنی آغاز تاریخ تجددخواهی و اندیشۀ قانونخواهی ایرانیان که پیامد آن پیروزی ارادۀ ملت و مردم ایران به عنوان تنها منشأ همۀ قوای کشور، در برابر «دو شاخ استبداد» و خودکامگی بود، می‌نویسد:

«خیل عظیمی از متون و مفاهیم به فضای فکری ایران، ترجمه‌های ناگواریده که از دستگاه هاضمۀ سنت قدمایی نگذشته بودند و غالباً نسبتی با جامعه و تاریخ ما نداشتند، برخورد فله‌ای با تمدن غربی و انتقال بی‌ضابطۀ دستاوردهای فکری ـ فلسفی آنان، میدان نیروها و مناسبات در ایران را دگرگون کرد. و میدان مغناطیسی ایجاد کرد تا هر سه «نص» پایۀ تمدنی ما در نسبت با مفاهیم ترجمه‌ای عاریتی و وارداتی دگرگون شوند.»!

صرف نظر از این تصویر غلط و کینه‌توزانه علیه مشروطیت، اما برای نشان دادن ضدیت با مدرنیته در این عبارت‌ها باید به عمق بیشتری برویم! اما پیش از رفتن به ژرفا، نخست اشاره کنیم ‌که؛ خوانندگان حتماً عنایت دارند آقای طادی، اولاً از درِ کفالت و دوستیِ «سنت قدمایی» وارد شده، ثانیاً هرچند نه صریح اما به تلویح، تباهی در «نظام سنت قدمایی» را پذیرفته‌، لاکن نام آن را «دگرگونی» گذاشته است. به عبارت دیگر استفاده‌اش از «دگرگونی» آرایشی‌ست، اما منظورش همان «تباهی» واقعی‌ست. داوری دربارۀ چنین نوع بازی با کلمات را به خوانندگان مقالۀ طادی وامی‌گذاریم و فقط به اجمال می‌گوییم، آنچه که تباه و فاسد باشد، لاجرم در تأثیر بر پدیده‌ای تا حدِ «دگرگونی» آن، جز فساد و تباهی ببار نمی‌آورد! افکارِ «مفسده‌ای»‌ که، از راه انبوه ‌ترجمه‌ای و عاریتی توانسته‌اند تا حد «دگرگونی» بر نظام سنت قدمایی تأثیر بگذارند، طبعاً تأثیرشان نمی‌توانسته در جهت پویایی و شکوفایی آن نظام بوده‌ باشد. پس باید آن را نیز گندانده باشند. بنابراین منظور طادی از بکارگیری کلمۀ «دگرگونی» را نیز باید درست فهمید، که معادل تباهی و انحطاط است!

به هرحال طادی در اینجا فساد و تباهی نظام سنت قدمایی را می‌پذیرد، و اهمیتی هم ندارد که نام آن تباهی را «دگرگونی» یا هر چیز دیگری بگذارد. اما مهم‌تر از آن بازی بی‌معنا با کلمات، این است که در توضیح انحطاط و تباهی «نظام سنت قدمایی» و «سه نص پایه‌ای تمدنی» وی موهومات می‌بافد، هم دربارۀ علل انحطاط و هم دربارۀ تاریخ آن تباهی، به علاوه آدرس‌های کاملاً واهی و گمراه کننده‌ نیز می‌دهد. در این موهومات البته فرض مسجل‌‌ طادی بر آن است که آن نظام سنت قدمایی و نص‌های آن نسبت بسیار محکمی با جامعه و تاریخ ما داشته‌اند! بدیهی‌ست که ما نیز اصلاً در صدد وارد کردن هیچ مناقشه‌ یا تردیدی براین «فرض مسجل» نیستیم! زیرا ریشه‌های تباهی و گندیدۀ آن «نظام سنت» مبتنی بر آن سه نص را، به یمن آثار دکتر طباطبایی، در اعماق تاریخ ایران می‌بینیم! و امروز نیز شاهد عمل آن مَفسده هستیم! لیکن پرسش اصلی‌ ما از نقش و تأثیر این سنت و آن نص‌های ریشه‌دار در تاریخ‌مان، بر جامعۀ خودمان است! پرسش ما، قبل از هر موضوعی، از وضع آن «نظام سنت»، به ویژه در سرآغاز به راه افتادنِ جنبش مشروطه‌خواهی در کشورمان ا‌ست! یعنی آن موقعی که آن متن‌های ترجمه‌ای و وارداتی هنوز سرازیر نشده و «میدان مغناطیسی» برای سرایت تباهی ایجاد نکرده بودند!

اما نخست بازگردیم به آدرس‌های غلط مندرج در تحت آن بافته‌های موهومی آقای طادی، مبنی بر این‌که گویا عوارضی از بیرون ـ یعنی انبوه همان متن‌های ترجمه‌ای و وارداتی ـ توانسته‌اند فساد و انحطاط آن «سنت قدمایی» برخاسته از آن «سه نص» و حتا خودِ آن سه نص را ببار آورند! ایشان مدعی‌اند که آن خیل عظیم متون ترجمه‌ای و مفاهیم عاریه‌ای که فضای فکری ایران از آنها، از دو دهه پیش از مشروطه، تلنبار شده، اما از دستگاه هاضمۀ «سنت قدمایی» نگذشته بودند، لذا موجب گمراهی یا به قول طادی «دگرگونی» «سه نص پایۀ تمدنی» و «نظام سنت قدمایی» ما شده و آنها را از راه بدر کردند، تا جایی که متولیان این سنت و آن نصوص، در گمراهی، تحت تأثیر افکار و عوامل بیرونی و بی‌ریشه، دست به «انقلابِ 57» زدند! عجیب است که یک نظام قدمایی با سنتِ هزارواندی ساله و مبتنی بر سه نص پایه‌ای ریشه‌دار در جامعۀ ما، تنها ظرف مدت چند دهه «دگرگون» می‌شود! از جمله در نظام مفهومی، آن هم از مجرای ترجمۀ متون بی‌ریشه و به عاملیت لایه‌ای از روشنفکرانِ نیمه‌سواد! از این راز شگفت‌آور که بگذریم، اما پرسش ما این است که؛ پیش از این چه بر سر آن دستگاه هاضمه «نظام سنت قدمایی» آمده بود؟ چرا و چه شد که مخدرهای «ترجمه‌ای» و «عاریه‌ای» به طبع آن «نظام سنتِ» ریشه‌دار خوش آمد و تحت تأثیر آنها «دگرگون» شد!؟

ما، در نوشتۀ آقای طادی، پاسخی عقلانی به این پرسش‌ها نمی‌یابیم! آنچه می‌یابیم، آدرس‌های غلط و انحرافی هستند، در کوبیدن مترجمین و دسته‌بندی‌ افکار ِ«روشنفکریِ» ترجمه‌ای در قالببندی‌های متداول غربی! البته، با شگفتی تمام، با کمک گرفتن از همان نوع آثار ترجمه‌ای و نوشته‌های خارجی و «عاریه‌ای»! یعنی به کمک نام‌‌ها و نقل قول‌های کوتاه ـ حتا در حد یکی ـ دو کلمه‌ ـ و بریده از بحث‌‌های غربیان، که به وفور در نوشتۀ طادی به خدمت گرفته شده‌اند! از این بهره‌گیری انبوه از ترجمه در عین حال ضدیت با همان، یعنی ترجمه، که بگذریم! اما ناگزیر باید بگوییم که دیدگاه طادی در اینجا و فرضیه‌ای که بافته، هم دربارۀ علت و عامل تباهی «نظام سنت قدمایی» و هم بازۀ زمانی آن غلط است. زیرا از بیرون چیزی یا کسی موجب تباهی «نظام سنت قدمایی» نشده است! عنصر تباهی در درون آن، به همراه زوال تاریخی آن بود و خیلی پیشتر رخ داده بود.

اما چون نگاه آقای طادی مطلقا متوجۀ نقد تاریخیِ «نظام سنت قدمایی» و سرنوشت آن «سه نص پایه» در تاریخ عمومی ایران نیست، و چون ایشان فقط به دنبال پیداکردن شریک جرمِ هبوط و انحطاط این «سنت» و آن «نص‌ها» است و چون در اصل تنها دست در کارِ جابجا کردن اصل با فرع دارد و به هر قیمت می‌خواهد حقیقتِ تباهی و زوال «سنت قدمایی» از پیشترهایِ تاریخیِ آن را بپوشاند، لاجرم نمی‌تواند پاسخی منطقی و تاریخی و از روی خرد مستقل، به آن پرسش‌ها بدهد! و بحای آن‌که وضع اسفبار سنتی، که بسیار پیشتر به زوال و تصلب و انحطاط گرفتار آمده بود، را با نگاه تاریخی بررسی کند، این‌همه، در کوبیدنِ آن فرعیات ترجمه‌ای می‌کوشد و در توجیه این کوبیدن، عجبا که به وفور نقل قول‌های ترجمه‌ای به کار می‌گیرد!

حال آن‌که ما برآنیم؛ اگر آقای طادی آثار دکتر را خوانده بودند، به خود زحمت «نظریه‌بافی» یا «فرضِ» غلط نمی‌دانند! فرض غلطی که با آن تاریخ ایران ـ حتا در پنج دهۀ پیشش ـ را نمی‌توان توضیح داد. از مطالعۀ آثار دکتر، خاصه بخش خاتمۀ «زوال اندیشۀ سیاسی در ایران» نسبت «فرضیه» یا «نظریه» با تاریخ را نیز به درستی می‌توان فهمید و از آن یاد گرفت که فرضیه یا نظریه‌ای تنها وقتی می‌تواند اعتبار داشته باشد که واقعیت تاریخ زیسته را بتوان با آن تدوین کرد و آن تدوین هم بتواند با دوره‌های تاریخی ماقبل پیوند منطقی، منسجم و روشنی داشته باشد. به عبارت دیگر آن تاریخ زیسته ـ بدون دستبرد یا بدون گزینش و گفتن نیمه‌حقایق ـ همچون «دیباچه‌ای» بر آن فرضیه و نظریه باشد و… البته انتظار ما از آقادی طادی تا اینجا و تا این حد نیست. اما ایشان، با مطالعۀ آثار دکتر، می‌توانستند حداقل از پاسخ دکتر به «روشنفکران» ضداستعماری و ضدامپریالیستی «جهان سومی، خاورمیانه‌ای و اسلامی»، در توجیه غلط واپس‌ماندگی جامعه‌های‌ خودشان، بیاموزند! دکتر بارها، رو به آن «روشنفکران» گفته‌اند؛ آن جامعه‌ها واپس‌مانده بودند که «استعمار» آمد! این نظر دکتر در واقع بیان یک اصل عام و کلی‌ست که از دانش نظری ـ تاریخی ایشان و از تحلیل تجربه‌های زیستۀ تاریخی «جهان اسلام» و ایرانِ «بیرونِ درونِ» آن برآمده و بر خاص‌ها، از جمله، و به ویژه، بر «نظام سنت قدمایی» ما قابل بسط است! به عبارت دیگر، آن نظام سنت فرسوده و فاسد شده بود که ترجمه‌ها به ناگزیر آمدند!

ما بازهم بر آنیم که؛ آن پاسخ تاریخی درست، از مجرای نشان دادن عامل درونی فساد و تصلب «نظام سنت قدمایی»، در آثار دکتر طباطبایی آمده است. لذا بار دیگر یادآور می‌شویم که؛ آقای طادی اگر در ورود به آن «کاخ با شکوه» قدم‌رنجه فرموده بودند، لازم نمی‌بود، زحمت بکشند و برای رفع ظن از ناتوانی درونی آن «سنت قدمایی» متصلبِ واماندۀ ورشکسته، «ایده» ببافد و با دادن آدرس‌های غلط سفسطه کرده تا نظرها را از اصل یعنی همان «سنت‌ها و نص‌ها» و افکار متولیان آنها منحرف کند! یعنی دایرۀ آشوب و سرگردانی فکری ترسیم نماید! به بیان روشن‌تر؛ داعیۀ بزرگ «آسیب‌شناسیِ گذشته» را در مقدمه بچیند، اما در میانۀ متن به جنگ با افکار مخبط یک مترجم، بسنده کند، و درنهایت حرف‌های مخبط‌تری در مورد ترجمه بزند! تا در فرجام «نظام» ناقص‌الخلقۀ «سنت قدمایی» را از گورِ تاریخی‌اش برهاند و انگشت اتهام را به سوی دیگری بگیرد! نه! لازم نبود! برعکس، به باور ما، ایشان اگر قدم‌رنجه می‌فرمودند، آنگاه در آن کاخ بارها این آهنگ را می‌شنیدند که: «منطق شکست» و علت «انحطاط» درونی‌ست، از جمله برای آن سنت بافته شده و برخاسته از درون آن سه «نص پایه» و مبانی فرسودۀ آنها، که هیچوقت، به یمن کسانی امثال طادی و البته بزرگ‌تر ایشان، مانند فیرحی اسلام‌گرا و…، مورد بازبینی و تجدید نظر بنیادی قرار نگرفته‌ لذا درجا زده‌اند!

بررسی یک سابقۀ تاریخی در ضدیت با مشروطه و آزادی

باری، آن عبارت‌های «زیرکانه» در عناد و در تخریب مشروطه در آن گفتاوردی که در بالا از مرادی طادی آوردیم، در واقع از سنخ همان حرف‌های فیرحی و امثالهم در ضدیت با مشروطه و مخالفت با اندیشۀ مشروطه‌خواهی‌ست. حتا «اشکی» هم که طادی برای «فروپاشی سلطنت»، در آن عبارت‌ها می‌ریزد، همان است که فیرحی، پیش از اینها، در دفاع از «دولت دو سر» یعنی سلطۀ فقها و سلاطین ـ مدون شده از هفتصد ـ هشتصد سال پیش در ایران ـ گفته و اشک آن را ریخته بود، یعنی اشکی در دفاع از همان «دو شعبۀ استبداد» در واقع! دفاع فیرحی از «دولت دوسرِ» پیش از مشروطه هم در حقیقت همان حرف‌هایی‌ بود که شیخ فضل‌الله نوریِ ضدمشروطه و ضد آزادی، صدو‌اندی سال قبل، گفته بود. دفاعیۀ این شیخ مرتجع از سلطنت «دوسر» نیز در ادامۀ مواضع آخوند مرتجع دیگری، در دودهه‌ای پیش از پیروزی انقلاب مشروطه، یعنی «ملای کنی» بود که دکتر طباطبایی در درسگفتارهای فلسفۀ حقوق ـ جلسۀ 29 ـ در توضیح مبنای عقل و آزادی و برای نمایاندنِ مواضع دشمنان آزادی در ایران، نقلی از آن «ملای کنی» را آورده و گفته‌اند:

«چیزی در حد تعبیر ملای کنی گفته بود و برای ناصرالدین شاه نوشت؛ کلمۀ قبحۀ آزادی. [ملای کنی] گفت؛ با این کلمۀ قبیحۀ آزادی دیگر نمی‌شود این کشور را جمع و جور کرد. در این کشور هم سلطنت تو می‌رود و هم سلطنت من. بنابراین دونفری باید جلوی این را همین‌جا بگیریم. می‌گوید؛ گردن آنهایی که کلمۀ قبیحۀ آزادی را می‌گویند باید شکست. حدوداً همین‌طور که می‌گفتند، اگر قرار باشد عقل [که] آزادی و رهایی انسان را طرح می‌کند، پس چیزی برای ما، برای حکومت ما نمی‌ماند.»

آن آخوند مرتجعِ ضدآزادی، یعنی ملا علی کنی و در ادامۀ وی، این شیخ مرتجع ضدمشروطه، یعنی فضل‌الله نوری، از «سلطنت مطلقه و مستقل» و «شاه ظل‌الله» و در کنار آن از وَردستی فقها برای تحمیل قانون شرع به زور شمشیر شاه، دفاع می‌کردند. که این در طول قرن‌ها نظریۀ رسمیِ حاکم بر ایران بود. دفاعِ آن دو ملا و شیخ نیز در واقع از سنخ دفاعِ فیرحی، از همان «دولت دوسر»، در تاریخ، و در ضدیت با مشروطه و مدرنیته بود. بنابراین آقای طادی، به عنوان هوادار فیرحی، از تباهی این دفاع «عالِمِ» خودشان، یعنی دفاع از «دو شاخِ [گاوِ] استبداد»، باید مطلع بوده باشند. بنابراین آن ملا و شیخ و این معمم دکتر هم ـ همچون آقای طادیِ دارای درجۀ دکترا ـ برای شکسته شدنِ آن «دو شاخ استبداد» سلطنتی و دینی، با پیروزی مشروطه، «اشک» می‌ریخته‌اند! «دو شعبۀ استبدادی» که طیِ سده‌های طولانی در رساله‌های اهل شریعت و سیاست‌نامه‌نویسان عارف مسلک، تدوین شده و در عمل نیز به صورت «کاخ هیولای» خودکامگی و فساد و عقب‌ماندگی درآمده بود. پیروزی انقلاب مشروطه و تأسیس پادشاهی مشروطه، مبتنی بر حکومت قانون و تأسیس مجلس نمایندگی مردم ایران، گام نخست، اما بسیار مهمی را در ویران کردن بنای این «کاخ هیولای» وحشت برداشت. لیکن «فوندامنت‌ِ» سخت‌جانِ «اهل سنت قدمایی» ماند، یعنی همان «اژدهای افسرده از بی‌آلتی» به نقل از مولوی توسط دکتر! و در سایۀ «شکست سیاسی» مشروطیت ـ اما نه «شکست تاریخی» آن که امیدواریم آقای طادی معنا و تمایز این دو شکست را بشناسند ـ امروز کسانی دلیر شده‌اند و بازهم از «سنت قدمایی» دم‌میزنند که در هر سه شاخه‌اش، به دلیل سایۀ سنگین شریعت و شریعتمداران سیاست‌باز، از سده‌هایی پیش، از آن جز غرقابۀ انحطاطِ برخاسته از توقف و «تصلب»، در نتیجه، عقب‌ماندگی هیچ نمانده بود. دربارۀ توضیح معنای این توقف، همان سخن دکتر طباطبایی باید کفایت بکند که گفته‌اند:

«خُب فقه پنجاه سالِ پیش و مال ناصرالدین شاه، کمابیش همان داستان فرهنگی و نظام معرفتی را دارد، [که] مال قرن پنجم ـ ششم علامه حلّی. اینجا اتفاق مهمی نیافتاده، بسط جدیدی نتوانسته پیدا کند. بنابراین همان‌طور مانده»!

 البته معنای «بسط» را هم باید با رفتن به درون آثار و توضیحات دکتر درست فهمید! چنان‌که، به عنوان نمونه؛ بسط «دیانت»، تحت ضابطه و داوری عقل، در گذرگاه ایضاحی اندیشۀ ایشان، هرگز به «تداخل با قدرت سیاسی» و به قرار گرفتن سیاست ذیل دیانت، و به اسارت نظام حقوقی، نمی‌رسد! باری دکتر در ادامه ـ در همان درسگفتارهای فلسفۀ حقوق ـ جلسۀ 29 ـ می‌افزایند که در آن چند صدسالِ پیش اگر رسالۀ علامۀ حلی دو ـ سه جلد بوده، همان در «تداوم»، تا به زمان «سلطان صاحبقران» برسد، به بیست ـ سی جلد افزون شده بود! عجبا از این‌همه بافتن موهومات و افزودن بر لایه‌های افکار مانده و پوسیده! به‌رغم این اما حالا آقای طادی در نسبت آن «سه نص» و «سنت قدمایی» با «جامعه و تاریخ ما»، و بی‌اعتبار دانستن مشروطیت و مشروطه‌خواهی، به جرمِ نگذشتن از «دستگاه هاضمۀ سنت قدمایی»، داعیه‌دار و کفیل و موکلِ این نظام سنت شده‌اند، بدون آن‌که کمترین توضیح و سخن روشنی دربارۀ این تاریخ توقف و انحطاط برخاسته از آن سنت متصلبِ «قدماییِ» برآمده از آن نص‌های بهم‌آمیخته و افکار متولیان آن، بگوید. بدون آن‌که خوانده و دانسته باشد که؛ سالها پیش، در 1396 یعنی سال انتشار نسخۀ دوم «زوال اندیشه سیاسی در ایران» در توضیحِ نظریۀ «تداوم در زوال»، خودِ دکتر طباطبایی، دربارۀ «نظام سنت قدمایی» این اصل کلی تاریخ اندیشه در ایران را بیان کرده‌ بودند که: «چنان‌که اشاره کردم، “زوال” اندیشیدن در ضمن “تداوم” اندیشۀ نظام سنت قدمایی اتفاق می‌افتد.» و چنین روندی، یعنی «تداوم در زوال» نه ناظر بر یکسده یا دوسدۀ پیش، بلکه از چندین سدۀ پیش‌تر آغاز شده و وقتی اندیشۀ تجدد به درون ایران راه یافت، چند سده‌ای بود که در اثر «تداوم» آن «زوال» منحنی انحطاط ایران به انتها، یا به عبارت دیگر به پارگین خود رسیده بود و دیگر اصلاً دل ـ و ـ روده‌ای برای هضم‌ برای آن «نظم قدمایی» نمانده بود، تا اندیشه‌ای را بشود از آن عبور داد!

به نظر ما مشکل اینجاست که مرادی طادی نه از تجربۀ خود ـ به عنوان نمونه همان توهم نافرجام هواداری از فقه و فیرحی ـ می‌آموزد و نه در «دانستن» دلیری دارد! چه اگر غیر از این می‌بود، از تکرار نخواندۀ مندرجات مندرس در تحت عنوان «نظام سنت قدمایی» خودداری می‌کرد! و برای دانستن وضعیت تاریخی آن «نظام سنت»، یعنی وضعیتِ، به قول دکتر، متصلبِ آن، در این فرصت سه ساله، نه از پنجرۀ پشتی آن «کاخ باشکوه»، آن‌هم برای زدن ناخُنکی به مزایای مفهومی دستگاه سترگ آن، نظیر همان مفاهیم «نظام سنت قدمایی»، «سه نص پایه» و…، بلکه محترمانه از در اصلی وارد و به درون آن «کاخ» می‌شد، می‌خواند و می‌دید که کار آن «نظام سنت قدمایی» از چند صد سال پیش بجایی رسیده بود که صاحب آن «کاخ» دربارۀ تصلب و واماندگیش، از جمله، در فصل یازدهم «زوال اندیشۀ سیاسی در ایران» نوشته است:

«در دورۀ اسلامی متأخر، رابطۀ میان شرع و عقل دستخوش دگرگونی ژرفی شد که یکی از وجوه پراهمیت آن بر هم خوردن تعادل عقل و شرع و چیره شدن شریعت بر عقل و تدوین دریافت نویی از مباحث عقلی مطابق با شیوۀ بحث غیر عقلانی بود. این بی‌اعتنایی به عقل در تمدن اسلامی را، در آغاز اهل تصوف بنیاد نهادند و با دریافت خردستیزی که آنان به جریان عمدۀ اندیشۀ دورۀ اسلامی تبدیل کردند، در واقع راه تحول آتی در جهت زوال اندیشه خردگرای و به دنبال آن سقوط همه سویۀ تمدنی که از دیدگاه فرهنگی توان اندیشیدن در مبانی تمدن و فرهنگ خود را از دست داده بود.»

و آن‌چه، به عنوان حاصل، از این دورۀ متأخر اسلامی باقی مانده بود، با استناد به همان اثر، یعنی «زوال اندیشۀ سیاسی در ایران» «نظریۀ سلطنت مطلقۀ جدید» به مثابۀ بخش عمده و اساسی «نظام سنت قدمایی» بود. به عبارت دیگر اگر بخواهیم مشخص‌تر نقل کنیم باید بگوییم؛ با خواجه نصیر طوسی، یعنی همزمان با یورش مغولان، که «حکمت عملی» جایگاه و معنای خود را در دورۀ متأخر اسلامی از دست داد، این دوره، «دورۀ تجدید خلافت» گردید، روح زمان به‌طور کلی در آن دوره از تأمل عقلانی دربارۀ سیاست بیگانه شد، کسانی چون جلال‌الدین دوانی، و هم‌عصر وی روزبهان خنچی، همچون نمایندگان فکری و نظریه‌پردازان این دوره بودند. نظریۀ تدوین شدۀ «سلطنت مطلقه جدید» حاصل تلاش‌های فکری نمایندگان سنت قدمایی و التقاطی آن سده‌ها بود که از «دریافت عرفانی ـ ایرانشهری سلطنت در ترکیبی با خلیفۀ الهی» حاصل شده و خَلقِ مقام «شاه ظل‌الله» که مشروعیت او نه فقط از نظر وراثت و تباری، بلکه از راه عرفان، یعنی همان انتصاب الهی، برای حفظ نظم و دینداری و پاسداری از دین، بود و نتیجۀ در عملِ آن افکار التقاطی و تحکیم بنیادهای خودکامگی و پتیارگی! دکتر در ادامه می‌گوید: «با برآمدن صفویان هرچند تشیع در این نظریۀ التقاطی جای نظریۀ اهل سنت و جماعت را گرفت، اما در اندیشۀ سیاسی ایران، دگرگونی اساسی ایجاد نگشت.»

چند سطر و شاهد تاریخیِ دیگر دربارۀ وضع «نظام سنت قدمایی»

و اما، برای آن‌‌که تصوری خلاف برای آقای طادی ایجاد نشود که گویا از سده‌های متأخر دورۀ اسلامی تا آستانۀ فراهم آمدن جنبش مشروطه‌خواهی ـ به طول چند قرن ـ معجزه‌ای ـ مگر به قهقرا و سقوط بیشترـ رخ داده و چنان «دگرگونی» در اوضاع مزاجی «نظام سنت قدمایی» پیش آمده، که آن را صاحب دستگاه هاضمه‌ای ساخته باشد، تا آن را برای «دفع» اندیشۀ تجددخواهی که با آن مخالف بود یا برای «هضم» اندیشۀ قانونخواهی، بکارگیرد، که مانند فیرحی، فکر می‌کرد همان نظام قانون شرع است، ناگزیر گفتاوردی را از صفحات پایانی دفتر «مکتب تبریز و مقدمات تجددخواهی» اثر دکتر طباطبایی، در قالب «جدال شیخ با شوخ»، با اندک تفصیل بیشتری، به قصد توضیحی از وضع آن «نظام سنت قدمایی» در همان «دهه‌های پیش از مشروطیتِ» موردِ نظرِ طادی می‌آوریم. اما پیش از آن حیف‌مان می‌آید که نظر یکی دیگر از متولیان «نظام سنت قدمایی»، یعنی ملا هادی سبزواری ـ «واپسین فیلسوف کلامی» آن سده‌های توقف و تصلب ـ را نیاوریم که رساله‌ای نوشته که بخش نخست آن در بارۀ «حکمت عملی»، جز تکرار عناصری از همان رساله‌های «فیلسوفان سده‌های آغازین دورۀ اسلامی»‌ نیست و سیاست در آن، در نهایت، ذیل دیانت قرار می‌گیرد. و بخش دوم آن رساله به بیانِ دکتر چنین است: «بخش دوم رسالۀ اسرارالحکم که به حکمت عملیه اختصاص یافتهرساله‌ای است در عبادات و نجاسات، اسرار طهارت، اغسال و تکفین و نماز و زکات!»

و حال سرنوشت عسرت‌بار و وضع متصلب دستگاه هاضمۀ آن «نظام سنت قدمایی» مورد ادعای طادی، در مقطع دهه‌هایی پیش از پیروزی انقلاب مشروطه، به بیان دکتر از «مکتب تبریز»:

«شیخ تجددخواهی را نمایشی تک‌پرده‌ای می‌دانست و پایان نزدیک “تعذیه” آن را پیش‌بینی می‌کرد، اما حتی او که به ادعای خود از هیچ علمی عاری نبود، نمی‌توانست تصوری از پی‌آمدهای بی‌سابقۀ اندیشۀ تجدد داشته باشد. او جویبار باریکی را دیده بود و در این توهم بود که می‌تواند با بازی با الفاظ سدی در برابر آن ایجاد کند، اما نمی‌دانست که دیری بود تا آن سیل بنیادافکن به راه افتاده بود و از خاکریزه‌ای در صورت سدّ تجددستیزی کاری برنمی‌آمد. از سده‌ای پیش که ایرانیان در دارالسلطنۀ تبریز، در “آستانۀ” دوران جدید تاریخ خود قرارگرفته بود، موج بلند اصلاح‌طلبی و گرداب‌های هایل تجددخواهی خواب دیرین آنان را برای همیشه برهم زده بود. اگرچه هواداران سنت قدمایی، در خلوت، استوارتر از آن‌که تجددخواهان در “آستانۀ” دوران جدید ایستاده بودند، پایداری می‌کردند، اما گرداب‌های تجددخواهی هایل‌تر از آن بود که آرایش سپاه هواداران سنت قدمایی را برهم نزدند. این نکته را هنوز نتوانسته‌ایم به تفصیل باز کنیم که هواداران سنت قدمایی نه فرزند زمان خود بودند و نه توان مخالفت با آن را داشتند؛ آنان، در زمان و بیرون آن با آن، اما در خلاف جهت آن، نه از چنان نیرویی برخوردار بودند که به جانشین تجددخواهی تبدیل شوند و نه چنان سستی در ارکان نظام فکری آنان افتاده بود که جایی برای رقیب باز کنند.»

البته اگر آقای مرادی طادی به درون دستگاه نظری دکتر طباطبایی ـ همان کاخ باشکوه ـ رفته و فهمیده و یاد می‌گرفت، که نه چنین روی «دستگاه هاضمۀ» مفلوکِ سنت متصلب و پوسیدۀ قدمایی حساب باز کند و نه برای «فروپاشی سلطنت مستقل» فاسد اشک بریزد و اگر اندکی بهتر می‌فهمید، می‌دانست که پیش از برآمدن اندیشۀ تجددخواهی در ایران آن سنت قدمایی از درون پوسیده بود! و این پوسیدگی ربطی به ترجمه و مترجمان نداشت! زیرا همان‌طور که از دیدگاه دکتر یادآور شدیم، عنصر ناتوانی، فساد و تباهی و شکست درونی‌ست. البته طادی اگر به خود زحمت می‌داد و آثار دکتر طباطبایی را مطالعه می‌کرد، می‌توانست به رابطۀ علت و معلولی میان دانستن و توانستن و پیروز شدن و همچنین ندانستن و نتوانستن و شکست خوردن، هم پی ببرد. همان‌طور که دکتر در «دیباچه‌ای بر نظریۀ انحطاط ایران» مشکل ناتوانی برخاسته از ندانستن و لاجرم منطق درونی شکست آن را باز کرده‌اند. و این یک قاعدۀ کلی‌ست و در مورد اهل «سنت قدمایی» ما نیز کاملاً صدق می‌کند، که در «جهل مرکب» خود بسر می‌بردند! و لاجرم نمی‌توانستند که «اسب کهر» مدرنیته را از «گنبد کسری بجهانند»!

دفاع از اوهام با داعیۀ مدرنیته‌خواهی!

به هر تقدیر، آن زمان که مرادی طادی، با آن حدت و علاقه از آقای فیرحی و «فقه سیاسی» ایشان، به مثابۀ «کاتالیزاتور مدرنیته» دفاع می‌کرد و به «ایرانشهری‌ها» حمله، نمی‌توانست، به نظر ما، اصلاً به دنبال مدرنیته بوده باشد. زیرا سابقۀ داود فیرحی تا پیش از آن ـ از اوایل دهۀ هشتاد خورشیدی ـ سیاه روی سفید شده بود. به عنوان نمونه، و یک قلم، «منبع الهامات» داود فیرحی در تدوین «نظام سیاسی و دولت در جهان اسلام» سخنان آیت‌الله خمینی و در خدمت به تحکیم نظریۀ حکومت اسلامی مبتنی بر ولایت فقیه در ایران، و خدمت به دیدگاه امتی رهبر انقلاب در «جهان اسلام» بود. چگونه، با چنین ایده‌ها و تلاش‌های «عالمانه‌ای» و با چنان شالوده‌های «الهامی» می‌شود به مدرنیته رسید!؟ مگر این‌که فرض کنیم، در خوشباورانه‌ترین باور، که آقای مرادی طادیِ «مدرنیته‌خواه» نخوانده و ندانسته، در هواداری از «فقه سیاسی» فیرحی، به عنوان «کاتالیزاتور مدرنیته» و «دمکراسی سازگار با دینِ» وی، خیالاتِ موهوم «مدرنیته» پرورانده‌ و اشاعه می‌داد. البته مشروط بر آن‌که آقای طادی از تاریخ فقه هم بی‌اطلاع بوده باشد، که بعید می‌نماید. زیرا از عمر فقه در «رتق و فتق امور مسلمانان» و از سلطۀ آن به عنوان شالودۀ «وضع قوانین» یعنی شالودۀ تنظیم مناسبات انسانی و اجتماعی، هزارواندی سال است که می‌گذرد و چه رساله‌ها که دربارۀ آن نوشته نشده‌اند! از یکی ـ دو جلد رساله در قرن ششم و هفتم، تا بیست ـ سی جلد همان رساله‌ها در قرن دوازدهم! بنابراین آقای طادی نمی‌توانسته‌اند از این امر مهم و تداوم تاریخِ دراز آن نیز بی‌اطلاع بوده باشد. چون «رزومۀ» دانش‌های تخصصی و مقالات انبوه پژوهشی آقای طادی نشان می‌دهد؛ ایشان ظاهراً در زمینۀ «فقه سیاسی و حکمرانی» و همچنین در زمینۀ «فقه و اصول» و «نسب میان فقه و دمکراسی» پژوهش‌هایی داشته‌اند. باز هم البته، این فرض نیز ممکن و جایز است که؛ همۀ این تفحص و تخصص‌ها را آقای طادی، بعد از هواداری از «پروژۀ» آقای فیرحی و بعد از فوت ایشان تحصیل کرده و در اثر دانش اکتسابی و پسینی خود، مخالف آن هر دو ـ یعنی فقه و فیرحی ـ شده‌ است. در این صورت آن باور خوشباورانۀ اول ما به یقین نزدیکتر می‌شود و به این نتیجه‌گیری که؛ محمدرضا مرادی طادی نخوانده و ندانسته، هوادار یا مخالف می‌شود و بعد مطالعه می‌کند! مضافاً این‌که همین «فرض» اتفاقاً دربارۀ نظر آقای طادی، در مورد نظریۀ ایرانشهری دکتر طباطبایی و دربارۀ اندیشۀ ایرانشهری نیز درست در می‌آید، یعنی حرف‌های طادی دربارۀ اندیشۀ ایرانشهری هم، مانند دربارۀ فقه و فیرحی، «قبلاً و بعداً» دارد! یعنی اول قبول یا رد می‌کند و با شور و ابرام می‌نویسد، و بعد مطالعه می‌کند! بنابراین حرف‌های طادی هرگز در «اکنونیت» آنها اعتبار ندارند! برای آن‌که غیرمستند سخن نگوییم، از نوشته‌های خود وی دو نمونه ـ قبل و بعد ـ در یک موضوع را می‌آوریم:

قبلی: از نوشتۀ «جدال پروبلماتیک‌ها: فقاهت یا ایرانیّت؟» 1397 خورشیدی ـ مهر

«…اندیشۀ ایرانشهریِ طباطبایی عموماً و غالباً ژورنالیستی است که شامل سخنرانی‌های عامه فهم و مقالات و یادداشتهای جدلی گسترده – با موضوع ثابت حمله به این و آن – بوده است… تقریباً تاکنون هیچ صورتبندی دقیقی از چیستی و چگونگی اندیشۀ ایرانشهری ارائه نشده است…»

و بعدی: از نوشتۀ «امکان اجماع در برج بابلِ ایران پساانقلابی» 1404 خورشیدی ـ جهان اشراقی

«شاید تنها استثنای تمامی این جریانات فکری و ترجمه‌ای و ایدئولوژیک، اندیشۀ ایرانشهری باشد، که نه مبتنی بر «ترجمه» بلکه استوار بر ذخایر درون‌تمدنی‌ست.» و یا همانجا در گریز از انواع ایدئولوژها می‌نویسد: «باید هویت ملی و مصلحت جمعی را در نگاهی ایرانشهری جستجو» کرد.

از ذکر این سابقۀ طولانی، نه قصد در تکرار بود، نه درازگویی، نه برخوردی به حرف‌ها و افکار مرادی طادی و نه حتا پاسخ به گفته‌های نامربوط و نادرستش. بیش از هر امری، همان‌طور که در آغاز نیز اشاراه شد، هدف ارائۀ نمونه‌ای مشخص و مستند برای بیان تجربه‌ای بوده است که ایرانیان طی چند دهه گذشته با کل جریان اصلاح‌طلبی، اعم از طراحان فکری و «هادیان» سیاسی این جریان داشته‌اند، که تنها خویشکاری آن حفاظت از نظام جمهوری اسلامی، بوده است؛ از راه ایجاد آشفتگی و آشوب، در عمل و در نظر سیاسی! با عرضۀ «ایده‌های» سطحی و سیال و دامن زدن به بحث‌هایی پرمغلطه، سفسطه‌آمیز! و افزودن به لایۀ موهومات! و در نهایت گفتن امروز و پس گرفتن فردا!

از مته به خشخاش گذاشتن بر «قبل و بعدهای» طادی هم می‌گذریم. تنها اشاره‌ای گذرا می‌کنیم به این‌که آقای طادی در مقالۀ مندرج در «جهان اشراقی» ـ «امکان اجماع در برج بابلِ ایران پساانقلابی» ـ با «هوشمندی» تفکیکی میان اندیشۀ ایرانشهری و نظریۀ ایرانشهری دکتر طباطبایی قائل شده است، که پیش از این و در آن سابقه‌ها، هیچ نشانه‌ای از دریافت چنین تمیزی در برخوردهای ایشان، به اندیشۀ ایرانشهری و نظریۀ ایرانشهری دکتر طباطبایی وجود نداشت، حداقل تا زمان انتشار نوشتۀ مصطفی نصیری دربارۀ ضرورت قائل شدن به چنین تفکیکی در دو ـ سه سالِ پیش! به هر تقدیر طادی اینبار به چنین تمیزی، البته به صورت تلویحی، قائل شده و در ادامۀ آن دو سطر بالا بازهم به همان روش «گربه‌کشی» مألوف می‌نویسد: «البته اندیشۀ ایرانشهری قابل حصر به، یا این‌همان‌پنداری با سیدجواد طباطبایی نیست.»

البته خواننده، از این عبارت کوتاه، که باید اشاره‌ای به فاصله‌های احتمالی دریافت‌های ایرانشهرانۀ آقای طادی با نظرات دکتر دربارۀ اندیشۀ ایرانشهری باشد، چیز چندانی درنمی‌یابد، از جمله این‌که درنمی‌یابد؛ این «ناهم‌پنداری» طادی با اندیشۀ دکتر چه معنایی دارد و در کجاست، سابقه‌ و مضمونش چیست، طی چه پروسۀ تحقیقاتی بدست آمده، واقعی‌ست یا تظاهری در غایت فخرفروشیِ توخالی! زیرا آقای طادی، پس از این خط‌کشی به یکباره و بی‌جا، توضیح نمی‌دهد که؛ نسبت این عدم «حصرِ» اندیشۀ ایرانشهری به نظریۀ ایرانشهری دکتر، با آنچه که وی در سال 1397 گفته بود، چیست که آنجا با لحنی پرتوقع و سرزنش‌آلود دربارۀ دکتر طباطبایی نوشته بود: «هیچ صورتبندی دقیقی از چیستی و چگونگی اندیشۀ ایرانشهری ارائه» نکرده است. البته آن زمان طادی کمترین تردیدی نداشت که این اندیشۀ ایرانشهری دربست از آنِ طباطبایی‌ست و طباطبایی باید متولی این اندیشه باشد و پاسخگوی همه چیز آن! اما امروز می‌نویسد: «برای جستجوی… باید نگاه ایرانشهری داشت»! اما نه الزاماً در «حصر به، یا این‌همان‌پنداری با سیدجواد طباطبایی»! اما پرسش ما این است که این تغییر چگونه و بر مبنای کدام نقد دیدگاه گذشتۀ خود، از سوی طادی، فراهم آمده، که قبلاً اندیشۀ ایرانشهری را بدون تفکیک از نظراتِ دکتر رد می‌کرد؟ اما آن را امروز چنین ارجمند می‌دارد، اما آن را از نظرات دکتر طباطبایی تفکیک می‌کند! خوب بود مرادی طادی حداقل روشن می‌کرد که این صورتبندی دقیق «اندیشۀ ایرانشهری» یا معنای این «نگاه ایرانشهری» را «مستقلاً» چگونه، از کجا و از دل کدام منابع مربوبط به «ذخائر تمدنی» ایران، البته با دست بر زانوی خود، بیرون کشیده‌ است، که امروز همه چیز از «هویت ملی» تا «مصلحت جمعی» را متوقف و موکول به آن می‌داند! آن اندیشۀ ایرانشهری متعلق به طباطبایی سال 1397چگونه به این اندیشۀ ایرانشهری نه «این‌همان‌پنداری» با طباطبایی سال 1404 بدل شده است؟ تفاوت‌ها چیست!؟ آیا این وسواس طادی در خط‌کشی با اندیشۀ طباطبایی، به معنای آن است که طباطبایی همه جا نگاهش به دنبال «هویت ملی» یا «مصلحت جمعی» نیست؟ کدام جمع، جمع حکومتیان اسلامی به انضمام اصلاح‌طلبی حاشیه‌ای!؟

و این بار اول نیست که آقای طادی نیاندیشیده فضل‌فروشی عاریتی کرده‌ و به‌رغم بهره‌گیری از زحمات دیگری، اما ارج آن را نگذاشته‌ است. صرف نظر از آن دو مورد بالا، نمونۀ دیگر در همان مقالۀ «شاه در لایه‌های زمانی و تنش‌های ساختاری سیاست‌نامه» بوده است که وی، ضمن استفاده از گنجینۀ مفاهیم دستگاه نظری دکتر، از جمله استفاده از «مفهوم سده‌های میانه» با تفرعنی، مماس با گستاخی، نوشته بود؛ «ناچار» از مفهوم «سده‌های میانه»، ارائه شده توسط دکتر طباطبایی استفاده می‌کند، اما آن را قبول ندارد! بگذریم!

«دمکراسی سازگار با دین» آشوب فکری‌ست!

و اما پیش از آن‌که بحث دربارۀ مقالۀ آقای طادی در «جهان اشراقی» را ادامه دهیم، به یکی دو نکته مقدماتی که پیش از این وعدۀ بازگشت به آنها را داده بودیم، اشاره می‌کنیم؛ از جمله مسئلۀ ایجاد «آشوب فکری» از روی نمونۀ «دمکراسی دینی» که بیان آن در عبارت «دمکراسی سازگار با دین» قابلیت بحث دقیق‌تری را دارد. طبعاً آقای مرادی طادی، که آشوبگری فکری خود را تنها یک اتهام از سوی من دانسته‌اند، اگر در این موضع هنوز «تجدید نظر» نکرده باشند، حداقل بر ما مناقشه نخواهند کرد، اگر بگوییم؛ «دمکراسی سازگار با دین» که موضع حزب‌ ایشان است، پس موضع خودشان، به عنوان عضو شورای رهبری این حزب، نیز هست.

به هر حال از نظر ما چنین موضع و نظری از بنیاد غلط و موجب آشوب فکری‌ست. در واقع «دمکراسی سازگار بادین» نعل وارونه و آشوب فکری‌ست، با این توضیح که؛ این دین است که باید ظرفیت سازگار کردن خود، با دمکراسی و همچنین مدرنیته، را داشته باشد، نه برعکس. عکس کردن این رابطه از مقولۀ ترسیم دایرۀ سرگشتگی و ایجاد آشفتگی فکری‌ست که کار‌ اصلاح‌طلبی و «روشنفکری» دینی در این چند دهۀ گذشته بوده ا‌ست. دین به طور عام بسیار بسیار قدیمی‌تر از دمکراسی است. و به عنوان امری تاریخی ناگزیر از بهره‌مندی از «تاریخیت» است. و این دمکراسی‌ست که به عنوان روش جدید ادارۀ جامعه‌های آزاد و با وجود شهروندانی با حقوق برابر، همچون افقی تازه، در برابر دین و اهل دیانت قرار گرفته و قدرت پویایی یا به معنایی «تاریخیت» ادیان را به چالش می‌کشد! البته با قید و تذکر به این نکته که بقا در طول زمان الزاماً به معنای داشتن پویایی و «تاریخیت» نیست، بلکه از مقولۀ همان «تداوم در زوال» می‌تواند باشد!

معنای این «تاریخیت» را هم، دکتر طباطبایی، به روشن‌ترین صورت و کاملاً قابل فهم در درسگفتارهای فلسفۀ حقوق خود ـ جلسۀ بیست‌وسوم ـ ارائه نموده‌اند، که از بازگویی کامل آن دراینجا ـ البته با صدافسوس ـ صرف نظر می‌کنیم، اما همگان را به شنودن آن دعوت می‌نماییم! و تنها در بارۀ ایستایی بی‌بهرگی از «تاریخیت» آن دینی که، بنا به موضع آقای طادی و امثالهم، قرار است، خودش درجا بزند، تا «دموکراسی» خود را با آن «سازگار» کند، توضیح مقدماتی و کوتاهی از آن بخش از درسگفتار دکتر را می‌آوریم و به منظور تخلیص به صورت نقل به معنی بازگو می‌کنیم.

دکتر، در آن بخش از درسگفتارهای فلسفۀ حقوق، پس از توضیحات مفصلی دربارۀ تاریخ رویارویی کلیسا با کشف و اشغال سرزمین‌های آمریکای لاتین توسط نیروهای امپراتوری مقدس و آغاز به کشتار و مصادرۀ اموال بومیان و تخریب نظام تمدنی آنان، به گناه کافر و بی‌بهره بودن از بشارت مسیحی، برخی از متألهان کلیسا، با بهره‌گیری از آموزه‌های بنیادین تماس قدیس مبنی بر قبول اعتبار عقل و اعتبار حاصل عمل عقلانی آدمی، از جمله بومیان آمریکای لاتین، یعنی ایجاد نظام‌های عقلانی سیاسی و اجتماعی، آن کشتار و غارت‌ها را نفی و حکم به اعتبار استقلال و بقای آن بومیان و تمدن‌شان دادند. دکتر طباطبایی در آن بخش از درسگفتار از این تجربه در برابر کلیسا همچون نمودار شدن افقی جدید یاد کرده، که کلیسا، به یاری روشنرایی متألهینی از آن، در مبانی خود بازبینی و خود را در برابر این افق جدید باز و به نیازهای برآمده از این تجربه جدید پاسخ می‌گوید. دکتر بر بستر این نمونه تجربۀ تاریخی، یعنی گشایش در برابر افق‌های جدید و بازبینی در مبانی و تفسیرهای نوآیین منطبق بر نیازهای زمان و مکان، مفهوم تاریخیت را مطرح کرده و توضیح می‌دهند و سپس می‌گویند:

برای ما این [بحث و فهم تاریخیت] چه اهمیتی دارد؟ اهمیتش در اینجاست که وقتی افق جدیدی در برابر نظام سنت بازمی‌شود، این نظام سنت برای این که بتواند بر این اعتبار مبنای خودش را توضیح بدهد، ناچار باید خودش را باز کند تا بتواند توجه‌ای به این افق بکند. و اگر نکرد، چه اتفاقی می‌افتد؟ این را باید توضیح بدهم: نکتۀ اول این است که آن چیزی که ما به آن فقه می‌گوییم، که علمی‌ست بر مبنای مباحثی مبتنی بر آیات، بعضی از روایات که از آن مجموعۀ فقه درست شده است… فعلاً در مورد ایران تا زمان مشروطه را در نظر بگیریم، تا این زمان فقه در مقابل تحول مهمی قرار نگرفته است. یعنی فقها کار خودشان را انجام داده‌اند که عبارت بوده است از نوشتن و توضیح دادن و اضافه کردن مسائلی به آن قبلی‌ها تا جایی که رساله‌های فقهی از یکی ـ دو جلد به بیست ـ سی جلد از مواد فقهی رسیده‌اند. اما در مقابلِ افق جدید مهمی قرار نگرفته. چون در اینجایی که ما بودیم، این طرف عثمانی بود، آن طرف بقایای مغول و ازبک‌ها و آن طرف دیگر افغانی‌ها، البته بعد از آن‌که از ایران جدا شدند… ما در این حوزه فکر می‌کردیم و افق ما این بود…. اما آنچه را هم که از بیرون می‌آمده، آن را هم نتوانستیم به عنوان افقی ببینیم و بتوانیم مباحث و مبانی خود را به محک آن بزنیم. ما آن را اصلاً به این صورت ندیدیم… یعنی ما متوجه نشدیم که یک اتفاق مهمی دارد می‌افتد و ایران باز در میدان جاذبۀ تحولات جهانی قرار می‌گیرد، تحولاتی که به هر حال از غرب می‌آمد. اینجا هم این مجموعه، یعنی هم ما و هم عثمانی و غیرو در باتلاقی که بودیم فروتر می‌رفتیم… خُب حاصل آن‌ می‌شود که؛ فقه پنجاه سال پیش و مال ناصرالدین شاه، کمابیش همان داستان فرهنگی و نظام معرفتی را دارد که مال قرن پنجم ـ ششم علامه حلّی‌ست. اینجا اتفاق مهمی نیافتاده، بسط جدیدی نتوانسته پیدا کند و بنابراین همان‌طور مانده، تا زمانی‌که این فاصلۀ ما، با تحولات جهانی، مرتب بیشتر و بیشترشده و در واقع ما کاری انجام ندادیم.

و ما، با اقتباس از این سخنان است که می‌گوییم؛ دمکراسی، نیز از نوع همان افق‌های جدید است، که دین باید خود را به روی آن باز و در مبنای خود نظر و بازبینی کند، نه برعکس! بنابراین اولین چیزی که آقای مرادی طادی باید بپذیرند، این است که مفهوم «دمکراسی» نیز مانند بسیاری مفاهیم دیگر «وارداتی» و «ترجمه‌ای»‌ست و اگر مفاهیم وارداتی و ترجمه‌ای بد هستند، که طادی ظاهراً آنها را بد می‌داند، پس این بدی شامل دمکراسی هم می‌شود، پس ایشان نیز نباید دنبال دمکراسی غربی و وارداتی بدوند. اما اگر قصد دارند دنبال آن بدوند، باید مبانی آن را بشناسند و قبول کنند، یعنی از نیت دستکاری در دمکراسی یعنی سازگار کردن آن با دین دست بردارند و بپذیرند که پیوند زدن دمکراسی به بدنۀ دینِ متوقف و وامانده، به مثابۀ همان مدرنیتۀ فقهی، در واقع پیوند زدن به بدنۀ کُندۀ پوسیده‌ای‌ست که «از آن جز قارچ‌های سمی نمی‌رویند.»

و اما آن مبانی اندیشۀ دمکراسی، به عنوان شیوۀ ادارۀ جامعه‌ها، بخشی از اندیشۀ دوران جدید است و برای تحقق، پیوندهای الزامی با نهادها و الزامات بسیار دیگری دارد، که اگر، برای جلوگیری از طول کلام، بخواهیم خلاصه کنیم از مهمترین آنها موضوع آزادی و برابری حقوقی شهروندی به عنوان بنیاد دمکراسی و مدرنیته است، که بر شالودۀ این مفاهیم، امر تأسیس یک نظام جدید سیاسی، اجتماعی و حقوقی در ایران را الزامی می‌ساخت، یعنی تأسیس «حکومت قانون» را، یعنی کنسطیتوتسیون را که این هم از قضا وارداتی‌ست. به هر تقدیر ما پس از یک‌سده جنبش قانون‌خواهی و به دنبال آن یک‌سده جنبش مشروطه‌خواهی، با پیروزی انقلاب مشروطه، آن نظام را تأسیس گردیم. طبعاً به خلاف میل و نظر آقای طادی! زیرا، در مقالۀ ایشان در «جهان اشراقی» مشاهده کردیم که ایشان با «تأسیس» هم مخالفند! یعنی در اصل با هر تأسیسی، به دلیل دلبستگی به «سنت» به‌طور کلی مخالفند! و می‌گویند: «هر آغازی به‌سان امری انتزاعی که از خلأ می‌آید، با خود خشونتی ذاتی منتقل می‌کند، چراکه می‌خواهد دست به تأسیس بزند.»! و البته از اینجا بود که فهمیدیم چرا آقای طادی و آقای فیرحی مانند، بقیۀ اسلام‌گرایان و سنتمداران با مشروطیت ایران به مثابۀ تأسیس حکومت قانون در ایران مخالف بوده‌اند! طبعاً و منطقاً ایشان، با «فلسفۀ» فارابی، که ظاهراً موضوع کارهای ترجمه‌ای خودِ آقای طادی هم بوده، باید مخالف بوده باشند! زیرا کسان صاحب نامی در حوزۀ فکر و فلسفه، نظیر رضا داوری، محسن مهدی و البته دکتر طباطبایی، و هر یک به برهان و به اعتباری، فارابی را «مؤسس فلسفه در دورۀ اسلامی» می‌دانند. اما ما هم بر آنیم که هر وصله و اتهامی که بر فرض محال بشود به فارابی چسباند، اندیشه و تأسیس فلسفۀ او را نمی‌توان به «خشونت» متهم ساخت.

خاتمه: ستیز پنهان با «ترجمه» و جنگ با افق‌های باز فرزانگیِ فرهنگی

و حقیقت آن است که؛ نام و سابقۀ شیخ فضل‌الله نوری، به دلیل ضدیتش با حکومت قانون در تاریخ مشروطیت ایران ثبت شده است که آزادی و حقوق برابر احاد ملت ایران با هر مذهب یا از هر قوم و هر جنسیتی، از مبانی پنهان و آشکار تجدد ما و شیخ علیه آنها بود. اما آقای طادی نظرات این چهرۀ ضدمشروطه، ضد آزادی و ضد حقوق برابر ایرانیان و مخالف قانونگذاری نمایندگان ملت را می‌پوشانَد و مسکوت می‌گذارد، و به جای آن وی را برای کوبیدن «ترجمه» در ایران ابزار می‌کند و او را مخالف «ایدئولوژی» قلمداد می‌نماید که بیچاره آن شیخ مرتجع، احتمالاً در آن دوره نمی‌توانسته بداند که معنای آن دو یعنی «ترانسلیشن»و «ایدئولوژی» چیست! یا حداقل ما تا قبل از آقای طادی، چنین استناداتی به وی را ندیده بودیم!

باری از این استفادۀ ابزاری از «شیخ شهید»، که بعد از آل‌احمد نوبت به آقای طادی رسیده است، که بگذریم، اما، به نظر ما، طادی اگر قدم‌رنجه کرده و وارد آن «کاخ باشکوه» اندیشه شده بود، اولاً می‌فهمید که ابزار کردن آن شیخ، به مثابۀ تاریخ‌نویسی ایدئولوژیک، قبلاً و در چندین اثر، از جمله «ابن‌خلدون و علوم اجتماعی» و «ملت، دولت و نظریۀ حکومت قانون» و چند جای دیگر توسط دکتر طباطبایی، پنبه‌اش زده شده است. در ثانی می‌فهمید که ناسزاگویی‌هایش به «ترجمه» چقدر از نظر تاریخ اندیشیدن ایرانی، ناسپاسی و ناشایست است. دکتر در مورد ترجمۀ متون مهم اندیشه از زبان‌های دیگر بسیار سخت‌گیر بود و در اکثر موارد هم، با نمایان ساختن کاستی‌های آنها، البته حق نیز داشت. آیا وقتی، به عنوان نمونه، نام رسالۀ Der Streit der Fakultäten «جدال دانشکده‌ها»ی کانت، به غلط به «جدال قوای نفسانی» ترجمه می‌شود و دکتر عمق و ریشۀ این ترجمۀ غلط را در واقع در عدم آگاهی و معرفت به فلسفۀ تأسیس دانشگاه و حدود و ثغور علوم می‌دانند و آن را توضیح می‌دهند، آیا نباید به ایشان حق داد؟ اما ایراد به ترجمه‌های نادرست و سرزنش سهل پنداشتن ترجمه از سوی دکتر طباطبایی، اتفاقاً بیانگر اهمیتی بوده است که ایشان برای این شاخه و رشتۀ مهم در علوم مختلف قائل بودند. ما این امر را از بحث‌های ایشان در حوزۀ تاریخ اندیشۀ سیاسی و دربارۀ تاریخ اندیشیدن ایرانی دریافته‌ایم که توضیح و نشان داده‌اند؛ آنجا که خرد و ضابطۀ عقل دست بالا را داشته، توجه به فرهنگ‌های برتر بیگانگان، نشانۀ افق‌های باز فرهنگی ایرانیان و نشانۀ فرزانگی بزرگان فرهنگ و ادب و فلسفۀ این ملت کهن بوده و جایگاه پراهمیتی داشته است. تنها یک نمونۀ باستانی آن «کلیله و دمنه» و یا ترجمۀ‌ آثار فلسفۀ یونانی که در اختیار همان فارابیِ مؤسس فلسفه قرار گرفت! و نمونۀ دیگر این نشانه‌ها همان سخن مسکویۀ رازی‌ست، مبنی بر «افق‌های باز گوناگونیِ تبارها و فرهنگ‌ها و یگانگیِ خرد» که جز بر مبنای ترجمه نمی‌توانسته حاصل آید. مسکویه رازی، «فیلسوف ارسطویی دیانت مدنی» برمبنای آنچه دکتر طباطبایی نوشته‌اند؛ در نوشته‌های تاریخی خود نیز افق‌های باز فرزانگی و یگانگی و جهان شمولی خرد را برجسته کرده است. و این نکته را در کتاب «جاودان خرد» نیز آورده، البته پس از آن‌که جُنگی از سخنان حکیمانۀ فرزانگان ایران، هند، عرب و روم ـ یعنی بخش بزرگی از راه مراجعه به ترجمه ـ را آورده، مورد تأمل قرار داده و نتیجه گرفته که؛ گاهی همسانی‌هایی، حتا در الفاظ و معناها وجود دارد. مقصودش از گفتن اینها نشان دادن این است که «عقل‌های همۀ ملت‌ها راه یگانه‌ای را می‌پیماید که با گوناگونی کشورها و گذشت زمان دستخوش دگرگونی نمی‌شود…» آیا بدون ترجمه می‌شد، به چنین درجه‌ای از آگاهی بنیادی رسید؟ و البته بدون یاریِ افق باز فرزانگی در فرهنگ خردورزانۀ ایرانی؟

باری ذهن بستۀ اسلام‌گرا، معنای افق‌های باز فرزانگی در فرهنگ ایران را نمی‌فهمد! مرادی طادی، به نظر می‌آید، مصراً مایل است در فاصلۀ نوری با این فهم بایستد که با مغلطه‌ای آشکار، «ترجمه» یا مترجم، به طور عام را، یعنی هر مترجمی را جای مترجمین ناتوان یا با افکار بی‌جا و غلط، نشانده و علیه آن تاخته و ناسزا گفته و بازهم به غلو صحنه‌سازی کرده است. چندان که می‌گوید: «مترجم ژئوپلتیک فرهنگی و حتی سیاسی کشورها را تغییر می‌دهد!»، «مترجم بی‌هیچ وساطتی در تمدن دیگری با آزادی مطلق می‌گردد و هرآنچه را بخواهد ترجمه می‌کند و با ارعاب و خشونت بر زبان و فرهنگ مقصد تحمیل می‌کند.» یا «ترجمه تهاجمی به “مرز” و یورش به سنگربندی‌های تمدنی یک ملت است. ترجمه صرفاً چیزی را از یک سوی “مرز” به سوی دیگرش انتقال نمی‌دهد، بلکه “مرز” را جابه‌جا می‌کند و انتقال می‌دهد.»! حتا در جایی در نوشتۀ خود، البته از زبان دیگری آورده: «ترجمه را، در ذات خودش، همواره با رگه‌ای از خیانت برآورد کرده‌اند. مترجمان به گفته ایتالیایی‌ها خائنان در امانت دانسته‌اند.»!

از این نیز بگذریم! اما آنچه در اینجا، صرف نظر از افکار و نظرات نادرست، جلب نظر می‌کند و موجب شگفتی می‌شود، این است ‌که مرادی طادی، به رغم این‌همه عناد و بکارگیری زبان تخریب علیه ترجمه، اما تقریباً در هیچ پاراگرافی در آن نوشته «جهان اشراقی» نیست، که برای بیان خود، گاه حتا در یک جمله، از سخنان ترجمه‌ای نویسندگان فرنگی استفاده نکرده باشد! این نوشته مملو از نام نویسندگان غربی‌ست، که طادی حرف‌های آنان را نقل کرده تا منظور خود را، البته در یک برداشت و در یک بافتار غلط، برساند! از هگل و نیچه و نولته که بگذریم، بی‌تردید سیاهۀ درازی می‌شد، اگر می‌خواستیم نام همۀ آن نویسندگان خارجی و نقل قول‌های بریده از آثار آنان در متن طادی را اینجا بیاوریم! با این نوع نگارش، و با توجه به همان سابقۀ نوشتۀ قبلی و استفاده از مفاهیم و مقولات دکتر طباطبایی برای بیان خود توسط مرادی طادی، کم کم به نظرمان می‌آید که آقای طادی بدون دیگران اصلاً قادر به نوشتن و حرف زدن نیست! و ظاهراً تنها هنر وی در نوشتن فقط سرهم کردن و به هم دوختن حرف‌های پراکندۀ این و آن و از جمله سخنان ترجمه‌ایست. و ما در شگفتیم؛ کسی که خودش این همه خرما یکجا به دهان می‌برد، چرا به دیگران می‌گوید خرما نخورند!؟