این کارنامه درخشان است! به مناسبت صدمین سالگرد تاجگذاری رضاشاه بزرگ

متن سخنرانی فرخنده مدرّس در میان جمعی از هواداران نظام پادشاهی مشروطه در هامبورگ به دعوت «انجمن می گو»:

ما از روی تاریخ عمومی ایران و آنچه که دربارۀ اصول پادشاهی شایسته برای ایران، می‌دانیم به این نتیجه می‌رسیم که رضاشاه از پیش از تاجگذاری قانونی و نشستن رسمی بر تخت پادشاهی، شهریار ایران بود! ایشان اصلاً با جنم و با لیاقت پادشاهی در سپهر سیاست ایران ظاهر شد. یعنی از وقتی که آمد، یعنی از همان روز سوم اسفند 1299، حداقل از نظر من، پادشاه ایران بود!

سلام می‌کنم خدمت همۀ دوستان و درود می‌فرستم به ارادۀ تک تک شما، بخاطر عزم استوارتان در پیکار برای آزادی ایران و برای رساندن صدای هم‌میهنان دربندمان و نشان دادن اسطورۀ دلاوری‌های آنان به جهانیان! من هم امروز به نشانۀ همدلی و همبستگی با شما اینجا آمده‌ام! از دوست عزیزمان آقای کرباسچیان و همرزمان ایشان هم، بابت دعوتم به این جلسه سپاسگزاری می‌کنم، که برای بزرگداشت روز تاجگذاری رضاشاه بزرگ برگزار می‌شود.

در آغاز باید بگویم، کار همۀ ما در دوستداری و قدردانی از خاندان پهلوی و خاصه در قدردانی از نقش پراهمیت رضاشاه برای  تاریخ ایران، کم کم به اوجی باورنکردنی رسیده اما هنوز آن را کافی نمی‌دانیم. فکر می‌کنم، برای هم‌میهنامان در داخل ایران هم همین‌طور شده است،  چنان‌که میلیون‌ها ایرانی، با این‌که می‌دانستند ممکن است، دیگر بازنگردند! اما به‌رغم این به خیابان رفتند و برای تقدیر دورۀ پادشاهان پهلوی و برای اعلام حمایت از نماد و نمایندۀ آن دورۀ درخشان ایران، یعنی شاهزادۀ ما، یعنی رهبر پیکار ملی ما، در برابر گلوله‌های رژیم تبه‌کار سینه سپر کردند، تا نام ایشان و خواست بازگشت ایشان را، برای ساختن دوبارۀ کشور، هم‌چون آن دوره درخشان، فریاد ‌بزنند. و در این راه نشان دادند؛ آماده‌‌اند جان‌های خود را تقدیم کنند!

راستش هرچه از این پیکار ملی دلیرانه می‌گذرد، و هر چه، من به نوبۀ خودم، در مطالعۀ تاریخ دراز ایران پیش‌تر می‌روم، متوجه می‌شوم که توضیح جایگاه  دورۀ پهلوی و خاصه توضیح اهمیت آمدن رضاشاه به صورت قضیه‌ای درآمده است، که اصطلاحاً به زبان ادبی از آن تحت عنوان قضیۀ «سهل و ممتنع» یاد می‌کنند. یعنی قضیه‌ای که توضیح آن ابتدا بسیار آسان به نظر می‌آید، اما در عمل وقتی بخواهی در بارۀ آن سخنی بگویی یا بنویسی اصلاً نمی‌دانی از کجا باید آغاز کنی! برای من هم امروز سخن گفتن از رضاشاه در جمع شما به صورت همان قضیۀ سهل و متنع درآمد!

در حالی که ظاهراً برایم سهل می‌نماید که ساعت‌ها از نقش تاریخی و معنای دستاوردهای رضا شاه صحبت کنم، اما برایم دشوار شد، تصمیم بگیرم که در این فرصت کوتاه چه بگویم! حتا با دوست عزیزم آقای کرباسچیان چانه زدم و با گستاخی از ایشان خواهش کردم فرصت بیشتری به من بدهند! ایشان هم لطف کردند و دادند، اما باز هم برای گفتن سخنی، درخور عمق و اهمیت حضور تاریخیِ این پادشاه بزرگ ایران دچار گرفتاری در انتخاب شدم ! زیرا گفتنی بسیار و فرصت، به هر اندازه، بازهم اندک است.

و اما، حالا اجازه می‌خواهم از اینجا آغاز بکنم و بگویم که به دلیل روش خاصی که در مطالعۀ تاریخ ایران دارم، بیش از هر چیزی توجۀ من به معانی و مضامین رخدادها و اقداماتی‌‌ست که صورت گرفته‌اند. و این‌که روح این اقدامات در پیوند با هم، برای ایران از نظر تاریخی، چه معنایی داشته‌اند. به نظر من پیش از تاج‌گذاری رضاشاه حوادث بی‌اندازه مهمی با حضور و بدست ایشان اتفاق افتاد، که حق و مشروعیت پادشاهی ایشان را از پیش مسجل کرد. البته روشن است، و من‌ هم بر این نظرم که امروز روز مهمی‌ست. با تاریخ حوادث آن‌هم ناآشنا نیستم و می‌دانم که چه مخالفت‌های مغرضانه‌ای از سوی کسانی مانند محمد مصدق یا سیدحسن مدرس علیه پادشاهی رضاشاه صورت گرفت. همچنین از پشتیبانی شخصیت‌های برجستۀ تاریخ و منورالفکران دورۀ مشروطه، و از دفاع کسانی مانند محمدعلی فروغی و تیمورتاش اطلاع دارم که چگونه از نشستن رضاشاه بر تخت کیانی دفاع کردند و آن را چه از منظر قانون اساسی مشروطه و چه در عمل تدارک دیدند. دربارۀ همۀ اینها می‌توانم ساعت‌ها وقتتان را بگیرم. اما ترجیح می‌دهم از آنچه در معنا نهفته و ار پیش مقام پادشاهی ایشان را مسجل کرده بود سخن بگویم!

ما از روی تاریخ عمومی ایران و آنچه که دربارۀ اصول پادشاهی شایسته برای ایران، می‌دانیم به این نتیجه می‌رسیم که رضاشاه از پیش از تاجگذاری قانونی و نشستن رسمی بر تخت پادشاهی، شهریار ایران بود! ایشان اصلاً با جنم و با لیاقت پادشاهی در سپهر سیاست ایران ظاهر شد. یعنی از وقتی که آمد، یعنی از همان روز سوم اسفند 1299، حداقل از نظر من، پادشاه ایران بود! این باور را ما با مطالعۀ تاریخ ایران، به قطع و یقین می‌توانیم بگوییم که رضاشاه برای نجات ایران و برای ساختن ایران نوین در آن موقع تاریخی ایران، به عنوان شهریار «باید می‌آمد»!

این عبارت یعنی «رضاشاه باید می‌آمد» از آنِ من نیست، عنوان مقاله‌ای بوده است ‌که یکی از جوانان رشید و دلاورمان از درون میهن برای اولین بار آن را بکار برد، و من از همان زمان دلبستۀ این عبارت شدم، زیرا به یکی از پرسش‌ها و چالش‌های فکری من پاسخ داد. پاسخ به این پرسش که کدام اصلاح تاریخی بدست رضاشاه و کدام مناسبت در دورۀ کوتاه حضور درخشان ایشان برای ایران پر اهمیت‌تر بوده است؟ با آن عنوان دریافتم که؛ انبوهی از رخدادها و دستاوردها به دست ایشان و یا به پشتیبانی اقتدار ایشان رخ داد، که اگر معنا و روح همسو و منسجم همۀ آنها در کنار هم را بشناسیم، می‌فهمیم که اولاً آنها باهم در اصل به معنای برداشتن گام‌های استواری در جهت قوام‌ تجدد و ساختن ایران نوین بوده‌اند. و ثانیاً اگر روح افکار مدرن رضاشاه و همسویی افکار تجددخواهانۀ همۀ حامیان و نسل‌های مشروطه‌خواهیِ مدافع ایشان برای ساختن ایران نبود، اگر روشن‌رایی و اقتدار رضاشاهی وجود نداشت و اگر رضاشاه نمی‌آمد، هیچ یک از این گام‌ها برداشته نمی‌شد و یا به ثمر نمی‌رسید.

بنابراین از همان آغاز ایشان با جنم و اقتدار پادشاهی و مهم‌تر از همه با  روشن‌رایی و میهن‌دوستیِ شاهانه قد برافراشتند! و ایشان خودشان عمیق‌تر از هر کس دیگری می‌دانستند که برای پاسخ به کدام نیاز تاریخی ایران آمده‌اند. برای اثبات این ادعا توصیه می‌کنم که دوستان «سفرنامۀ مازندران» رضاشاه را مطالعه بفرمایند که روی سایت بنیاد داریوش همایون ـ برای مطالعات مشروطه‌خواهی، در دسترس است.

پس رضاشاه که باید می‌آمد، پیش از تاجگذاری، شاهِ تاجدارِ ایران بود. به هر حال البته تاج‌گذاری رسمی ایشان از نظر نظام قانونی مشروطه اهمیت داشت، اما ایشان، در همان مقام سردارسپهی و نخست‌وزیری، شاهانه به ایران خدمت کردند. چرا این را می‌گویم؟ زیرا می‌دانیم مهمترین وظیفۀ پادشاهی در ایران چیست. وظیفه‌ای که از سویِ پادشاهانِ یکی از دیگری نالایق‌تر قاجاریه و در واقع از زمان دودمان صفویه، از بعد از شاه عباس اول معوق مانده بود، به دست رضاشاه، آن‌هم پیش از تاجگذاری به ثمر رسید؛ یعنی بازگرداندن امنیت به کشور، سرکوب جداسری و ایجاد وحدت سیاسی و سرزمینی در این کشور که برای ساختن هر کشوری اولویت دارد.

انجام این وظیفه در اصل پیمان شاهانه‌ای بود که ایشان از آغاز با خود داشتند. چنانکه ایشان وقتی، در همان مقام سردار سپهی، دست به کار ایجاد امنیت و یکپارچگی در ایران شدند، هیچ مقام بالاتری، فرمان آن را صادر نکرده بود! و نه تنها این‌که این پیمان مهم را ایشان به ثمر رساندند، بلکه بنیاد و نهاد حافظ آن، یعنی ارتش را نیز، پیش از تاج‌گذاری، بنا نمودند. به شما توصیه می‌کنم که در کنار «سفرنامۀ مازندران» همچنین «سفرنامۀ خوزستان» رضاشاه را که آن‌هم بر سامانۀ بنیاد در دسترس همگانی‌ست مطالعه کنید، تا به عنوان نمونه ببینید که ایشان، در همان مقام سردارسپهی و وزیرالوزرایی، با همکاری و یاری سیاستمداران و افسران شجاع ایران خوزستان‌مان را از حلقوم انگلستان و دست‌نشاندگان آن بیرون کشیدند و خزعل را سرجایش نشاندند. ما لازم نیست که حتماً محقق تاریخ باشیم یا از طریق نظریه‌های تاریخی روحیۀ ملت ایران را بشناسیم، همۀ ما می‌دانیم، چون خودمان از ان ملتیم و می‌دانیم که شرط لیاقت پادشاهی در ایران، در قدم اول، همانا دفاع از تمامیت ارضی و یکپارچگی ملی ایران و فراهم آوردن شرایط ایمنی برای بود ـ و ـ باش ملت و مردم ساکنِ آن سرزمین ا‌ست. رضاشاه پیش از آن که پادشاه رسمی ایران بشود، جنم پادشاهی خود را در به سرانجام رساندن این خواستِ ایرانیان نمودار ساخت! همچنین بنیادها و نهادهای ایجاد ایران مدرن، به عنوان امری اساسی و شرط بقای  این کشور در دورۀ ایشان و در ادامۀ آن، در دورۀ محمدرضاشاه فقید، نیز ساخته شد. به ارتش اشاره ‌کنم، یعنی به یک اقدام شاهانۀ دیگر ایشان، که احیا یا بهتراست بگوییم بنیادگذاری ارتش مدرن ایران بود. رضاشاه فوندامنت ارتش مدرن ایران را ریخت و با ایده‌‌هایی نو‌آیین همراه کرد، آن‌هم پیش از بر تخت نشستن و پیش از تاجگذاری!

رژیم اسلامی با حمایتِ دشمنان درونی ایران، و با هدف شکستن گردنِ غرور و کمرِ امنیت ایرانی، ارتش ملی ایران را منهدم کرد. اما رژیم و عواملش نمی‌فهمند؛ آنچه که آنان به زخم‌ و زهر و فساد آجین و ناکار کردند، فقط یک پیکره است، نه فوندامنت، نه حافظه تاریخی، نه خاطره ملی و نه ایدۀ ارتش ملی ایران که این ایده از همۀ نهادهای دیگر و ایده‌های آنها پایدارتر است. مانند همان ایدۀ واقعی ملت ایران است و از میان رفتنی نیست. ایدۀ ارتش ملی ایران و مهر قلبی و تاریخی ایرانیان به آن، که پاسداران رژیم اسلامی، از وجود و پایداری این مهر آگاهند و از حسد آن می‌سوزد، هرگز نتوانست و نمی‌تواند این ایده را از میان ببرد که با سابقه‌ای چند هزار ساله، موجب سربلندی ملت ایران است. ایده همچنان وجود دارد و تا وقتی ملت وجود دارد، ارتش هم احیا و ساخته خواهد شد. شرح سابقۀ تاریخی ارتش در ایران مفصل است. و رضا شاه در همان مقام سردارسپهی ایدۀ تاریخی ارتش، آن‌هم ارتش نوین، یعنی در خدمت حراست از کشور و حفاظت از ملت ایران را به عینیت سپرد. موضوعی که رژیم اسلامی و پاسدارانش اصلاً نمی‌فهمند همین است که؛ ارتش ملی تنها می‌تواند در مقام حافظ و نگهدار کشور و ملت معنا داشته باشد و طرف مهر مردم قرار گیرد. این معنا را آنها نمی‌فهمند. چون معنای ملت را نمی‌فهمند. این را هم نمی‌فهمند که در ایران ارتش نبود که ملت را ساخت! ملت ایران بود که ارتشش را ساخت و بارها احیا کرد! پس رضاشاه به این اعتبار هم، پیش از تاجگذاری، پادشاهِ لایق این کشور و این ملت بود. چون آرزوی ملت و مشروطه‌خواهان را در داشتن ارتش ملی برآورده ساخت!

حال به کارنامۀ بعد از نشستن رضاشاه بر تخت کیانی نگاهی بی‌اندازیم! اما برای آن‌که کار به ساعت‌ها نکشد، ناگزیر از آوردن همۀ اجزاء صرف نظر کنیم! زیرا کارنامه سپیدبختی ایران در این دورۀ کوتاه بسیار طولانی‌ست. ناگزیر به معناها می‌پردازم  و تنها بر یکی انگشت تأکید می‌گذارم. و برای این تأکید، اول از خودمان می‌پرسم؛ معنای ملت چیست و ملت کیست؟ ملت یک مفهوم مجرد و عقلی‌ست و به قول داریوش همایون هم‌چون بستر یک رودخانه‌ای‌ست که مردمان و نسل‌ها در آن همچون آب جاریند‌‌. ملت در پیکر مادی خود، به همۀ مردمان، بی‌هیج امتیاز و تبعیضی، گفته می‌شود. مردمانی که با سرزمینی پیوندهای بسیاری از جمله تاریخی، فرهنگی، سیاسی، حقوقی و… دارند و به این آگاهند که یک ملتند و با حقوق برابر می‌خواهند باهم تقدیر تاریخی خود و کشور خویش را رقم بزنند. البته این بحث مفصلی‌ست، اما منظور از طرح آن این است، که بگوییم؛ رضاشاه، با اقدام شاهانۀ خود، زنان ایران را که تا آن زمان در حصر و تبعیض بسر می‌بردند، به جمع ملت ایران افزود و موجب افزایش قدرت ملت گشت. شهریار ایران هنگامی که دست به این اقدام بزرگ زد، بسیار دقیق به معنای این تصمیم خود واقف بود. سخنرانی ایشان در روز کشف حجاب دلیل روشنی بر این ادعای من است. ایشان می‌دانستند که نمی‌توان زنان یعنی نیمی از ملت را در حجر و محجوریت و صغارت نگه داشت و حقوق انسانی و اجتماعی برابر او با مردان را زیر پا گذاشت و در واقع ملت را در دو نیمه، ضعیف نگه داشت، اما مدعی پادشاهی یا فرمانروایی یک ملت شد. چنین چیزی از دید ایشان ممکن نبود!

چنین چیزی البته برازندۀ جمهوری اسلامی‌ست که یک شبه تصمیم به قتل عام هزاران تن از اعضای ملت را می‌گیرد، با زور و خشونت و قانون اسلام زنان را در پستوی حجاب و حقارت و بی‌حقوقی نگه می‌دارد و از پویایی و شکوفایی می‌اندازد، خوشحال می‌شود که فوج فوج فرزندان آن ملت از ترس جان یا به امید آینده از کشور می‌گریزند، و بجای آنان اراذل و اوباش و ته‌مانده‌های کشورهای همجوار شیعه را وارد می‌کند و با آن بخت‌برگشتگان تاریخ کشورهای اسلامی ـ شیعی دسته‌های حیدر نعمتی راه می‌اندازند و نام ملت ایران را در اصل می‌دزد و بر آن دستۀ اوباش می‌گذارد! چنین حکومتی نه تنها مطلقاً دولت ایران نیست بلکه خطرناکترین دشمن ایران است!  

 به کارنامۀ ساختن ایران نوین برگردیم! اما بازهم اول از خود بپرسیم، این‌که می‌گوییم ایران نوین یا ایران مدرن، یعنی چه؟ توضیح این معنا را ما باید از آغاز تجددخواهی‌مان و از آغاز دوران جدید ایران شروع کنیم که به یکسده پیش از پیروزی انقلاب مشروطه بازمی‌گردد و تاریخش هم بسیار مفصل است. آن دورۀ تجددخواهی و قانونخواهی و آزادیخواهی، که آن را به نام جنبش مشروطه‌خواهی می‌شناسیم، آرمان‌های ریز و درشت بسیاری داشت. نظام سلطنت خودکامۀ فاسد و بی‌لیاقت را نمی‌خواست، پادشاهی مشروطه و ملزم به یک نظام و ساختار مدرن قانونی می‌خواست. ایرانیان را در هیئت رعیت دست‌نشاندۀ سلاطین خربندۀ ستمگر و عیاش و فاسد و درباریان فاسدتر و یا بندۀ خدای بازیچۀ دست آخوند و قربانی نظام شرع نمی‌خواست، بلکه ملت و مردمانی در قامت شهروند، صاحب حقوق و آزادی و صاحب رأی می‌خواست. نه زنان بی‌سواد در پستو، بلکه بانوان هم‌پای مردان می‌خواست! ایرانِ ملعبۀ روس و انگلیس نمی‌خواست، استقلال و استقرار اصل حاکمیت برآمده از ارادۀ ملت را می‌خواست! راه می‌خواست، راه‌آهن و بیمارستان و مدرسه و دانشگاه و دانش و صنعت و اقتصاد و ثروت و پیشرفت می‌خواست، اما مکتب‌خانه و بیسوادی و خرافات و بیماری تراخم و کچلی و سفلیس و سوزاک نمی‌خواست و خیلی آرزوها و خواست‌های بزرگ و کوچک دیگر!

انقلاب مشروطه پیروز و قانون اساسی آن نوشته شد. لیکن به‌رغم فداکاری‌های بسیار، اما آرزوها بیشترشان در دلها ماند، جنگ اول جهانی آمد و پیش‌تر از آن، تحت بی‌لیاقتی‌های پادشاهان نالایق قاجار، پس از از دست‌رفتن سرزمین‌های بسیار، ایران میان روس و انگلیس هم تقسیم شده بود، عوامل آن کشورهای بیگانه، در میان خان‌ها و سران ایل‌ها و عشایر، همسو با آخوندهای مرتجع و همچنین روشنفکران از نوع ایدئولوژیک و خادم بیگانه  کارشکنی‌های بسیار کردند و مشروطه را به قول معروف در عمل از حیز انتفاع انداختند و چیز چندانی به ثمر نرسید. تا آن روز یعنی روز آمدن رضاشاه رسید. و همۀ اراده‌های ایرانخواهی و منورالفکری با آرزوهای بلند ملی و مدرن، به گرد این شهریار روشن‌ضمیر گردآمدند. راه و مدرسه و راه‌آهن و دانشگاه و بیمارستان ساختند، دانشجو به خارج اعزام داشتند، برای دفاع از حقوق آحاد ملت نظام دادگستری و خانۀ عدالت ساختند، دست آخوند‌ها را در قانونگذاری بستند، قانون مدنی تدوین کردند و بازهم دست آخوندهای سیاست‌باز را بیشتر بستند و فرهنگ اجتماعی را دگرگون کردند، به زنان آزادی از بند حجاب دادند و آنان را به مدرسه و دانشگاه فرستادند، به تاریخ ایران و سابقۀ هزاران سالۀ فرهنگ غنی آن و به زبان فارسی پرداختند و صدها اقدام و اصلاحات دیگر!

خدمتتان که گفتم این کارنامۀ درخشان بس دراز است و بررسی و بازگویی آن نفسی درازتر می‌خواهد. اما آن‌چه اهمیت دارد آن است که بدانیم؛ از درون معنای همۀ این‌هاست که ملت و جامعۀ نوین ایرانی زاده و حق و آزادی و قوام و قدرت و سعادت مردمان آن در دستور سیاست قرار می‌گرفت و از تداوم آن، پس از چند نسل کشوری مدرن و قدرتمند ساخته می‌شد و آنگاه در کانون آن انسان ایرانی به مثابۀ شهروند، می‌توانست رخ بنماید! این آرزوها کم و بیش وجود داشت، اما پس از پیروزی انقلاب مشروطه در دلها مانده بود. نیاز به آمدنِ شاه و رئیس مقتدر روشن‌رایی داشت و او رضاشاه بود که باید می‌آمد! تا با تحقق آن آرمان‌های بلند فوندامنتی برای ایران نوین ریخته شود، که حتا جمهوری اسلامی ارتجاعی و متجاوز هم نتواند آن را به تمامی نابود کند. و امیدواریم که به پایداری و پیکار دلیرانۀ ملت ایران، هرگز نتواند!

***

متن سخنرانی فرخنده مدرّس در میان جمعی از هواداران نظام پادشاهی مشروطه در هامبورگ به دعوت «انجمن می گو»