Author's posts
بخش 4 / به سوی جنبش سبز / جنبش سبز وسه دگرگونی ساختاری
بخش 4
به سوی جنبش سبز
جنبش سبز وسه دگرگونی ساختاری
موضوع بحث یبسیار کلی است. من آن را زیر عنوان سه دگرگونی میآورم. ما در ایران با سه دگرگونی رو به رو هستیم: دگرگونی نسل، دگرگونی گفتمان و دگرگونی رژیم. نخست دگرگونی نسل. هر نسل دورهاش ۲۵ تا ۳۰ سال است. منظور این نیست که در هر ۲۵ یا ۳۰ سال تمام یک جامعه عوض میشود بلکه زندگی فعال هر نسل مورد نظر است. نسلی که در این ۳۰ سال به دنیا آمد و پرورش پیدا کرد به سبب ویژگیهایی که دارد به احتمال زیاد حامل مهمترین تحول تاریخ ایران است. چون هیچ نسل ایرانی تا این حد درسخوانده نداشته است. البته ما نمیدانیم سطح دانش آنها چقدر بالا است ولی مهم این است که مردمی بتوانند بخوانند و خودآموزی کنند. خود این مساله که آدم احساس کند دانشگاه رفته و تحصیلکرده است ادعاها و خواستهایی را در انسان بر میانگیزد. به نظر من نسل کنونی اساس و پایه تغییراتی است که در جامعه ایرانی میتوانیم انتظار داشته باشیم. نسلی که بعد از انقلاب برخاسته به سبب تجربه یگانهای که ملت ایران در سی سال گذشته داشته نسلی متفاوت با ماست و این تجربه نه تنها آنها را متفاوت از ما کرده بلکه با رژیم و فضایی هم که در آن بزرگ شده متفاوت است. بیست سال پیش میگفتند این جوانان را دارند مغزشویی میکنند ولی من میگفتم نه نمیتوانند، زیرا به تاثیر درس خواندن و دانشگاه رفتن معتقد بودم.
اصولا نسل جوان دو ویژگی دارد: یکی این که در وضع موجود سود پاگیر ندارد در حالی که ما همه در وضع موجود سود پاگیر داریم؛ و از اینجاست که تغییر شروع میشود. انسان اگر از وضع موجود آزاد باشد به فکر تغییر میافتد. خصوصیت دوم این که نسبت به گروههای سنی بالاتر حساسیتش در برابر خطر کمتر است. این دو خاصیت برای جامعههایی مثل جامعه ما ماده منفجره است. علاوه بر تغییر کیفی، در رابطه با نسل تازه ایران با تغییر کمی هم رو به رو هستیم. در حال حاضر حدود ۶۰ درصد جمعیت ایران زیر ۳۵ سال است. این پدیدهای است که تا به حال سابقه نداشته و پس از این هم در ایران تکرار نخواهد شد. زیرا این نسل به شدت نسل پیشین به فرزندآوری نخواهد پرداخت، چون نه روحیهاش را دارد و نه وقتش را.
دگرگونی دوم همان تغییر گفتمان است. اصطلاح گفتمان را داریوش آشوری در برابر واژه فرنگی دیسکورس نهاده است. دیسکورس واژه تازهای است در این معنا و بر میگردد به سده هفده میلادی. در آن هنگام دکارت کتاب کوچکی، رسالهای، نوشت به نام «دیسکورس در روش بکار بردن عقل» که محمدعلی فروغی آن را به فارسی زیر عنوان گفتار در روش ترجمه کرده است. جمله بامزهای در آغاز این رساله است که میگوید: «هیچ چیز در جهان به خوبی عقل تقسیم نشده است زیرا هیچ کس بابت سهم خودش گلهای ندارد.» با این رساله پایه فلسفه جدید گذاشته شد و دیسکورس معنای نویی پیدا کرد. تا آن زمان مذهب بر اندیشه و زبان تسلط کامل داشت. دکارت یک ساختار منطقی را عرضه کرد که به پرسشهای فلسفی پاسخ میداد و گفتمان تازهای گفتمان مذهبی را پیروزمندانه چالش کرد. دیسکورس را در زبانهای اروپائی، هم به معنی گفتمان رایج و هم به معنی بحث و گفتمان مسلط یک جامعه یا دوره بکار میبرند و من به این معنی در نظر دارم. گفتمان دکارت تا سده نوزدهم گفتمان مسلط بود.
جامعه ما از دوران مشروطیت و از اواخر قرن نوزدهم صاحب گفتمان شد. ما از طریق لایه نازک ایرانیانی که با اروپا آشنا بودند با گفتمان تازهای آشنا شدیم. در واقع از سده سیزده میلادی که مغولها آمدند و همه چیز را به هم ریختند دیگر گفتمان نداشتیم. مذهب بود و بس که هرچه بیشتر آن را در خرافات فرو میبردند. پیش از آن البته داشتیم و باز از پایان سده نوزده دارای گفتمان شدیم یعنی بحث مشروطه به جامعه عرضه شد و سراسر جامعه را فراگرفت. در یک دوره کوتاه، یعنی طی یک نسل، انحصار ذهنیت ایران گفتمان دوره مشروطیت بود که میتوان آن را گفتمان دوره دمکراسی لیبرال خواند، ولی البته این گفتمان صورت ناقصی از گفتمان روز اروپا بود که توسط ایرانیانی که اطلاعات اندکی از فرهنگ اروپایی داشتند وارد جامعه شده بود. میتوان گفت از دریای فرهنگ اروپایی به قدر کوزهای آب برداشته شده بود. ولی همان مقدار هم در آن زمان ما را متوجه این نکته کرد که سیاست و فرهنگ نیاز به گفتمان مشترک تازهای دارد. از آن زمان بود که ما احساس کردیم برای این که کشورمان را از آن شرایط قرون وسطایی در آغاز سده بیستم میلادی بیرون بیاوریم به یک گفتمان عمومی آزاد از مذهب نیاز داریم.
ریشه بحثهای سیاسی تا امروز ایران از چپ تا راست در گفتمان آن دوره هست. در واقع پدران فکری همه اندیشههای گوناگون سیاسی که امروز در این سالن حضور دارند در صد و اندی سال پیش هم وجود داشتند. از همان زمان در کنار گفتمان دوره مشروطیت دو گفتمان چپ مارکسیسم ـ لنینیسم و گفتمان مذهبی شروع به بالیدن کردند. از دهه چهل گفتمان مشروطیت فرو افتاد و دو گفتمان چپ و مذهبی شروع به رقابت با یکدیگر کردند. در دوران انقلاب ما وارد یک گفتمان مسلط جدید شدیم و آن گفتمان اسلامیو مذهب در جامه “مدرن” شده انقلابی بود. حکومت مذهبی تنها تسلط دولتی نداشت بلکه بر گفتمان جامعه مسلط بود. در سی سال گذشته یک مقدار به سبب تغییر نسل ولی بیشتر به سبب تغییراتی که در ذهن ما رخ داده بود هر دو گفتمان چپ و مذهبی از تخت تسلط پایین کشیده شدند و گفتمان کنار گذاشته شده مشروطه شروع کرد به بازگشتن به ریشهها و اصل خود. و ما که حالا زبان فرنگی را یاد گرفته بودیم رفتیم به جستجو در ریشه آن گفتمان در منابع اصلی و همت گماشتن به ترجمه آنها به فارسی که حاصلش کتابهای زیادی است که در این باره منتشر شده. من نام این گفتمان را دمکراسی لیبرال نهادهام.
امروزه بحث اصلی مردم دمکراسی لیبرال است و از آن مهمتر تکیه بر لیبرالیسم است. بدون لیبرالیسم دمکراسی ناقص و ناپایدار است. لیبرالیسم از لحاظ لغت یعنی آزادی و آزادمنشی. اما در اصل از دو فرایافت اساسی تشکیل میشود، یکی حق فرد انسانی و دیگری مسئولیت فرد انسانی. حق فرد انسانی یعنی انسان با خودش حقوقی میآورد؛ با حقوقی به دنیا میآید که در سده چهارم پیش از میلاد اسمش را گذاشتند حقوق فطری (آفرینشی) یا حقوق طبیعی. آمریکاییها در قانون اساسیشان به آن گفتهاند «حقوق سلبنشدنی» یعنی هیچ اکثریت و حکومتی و هیچ مذهبی نمیتواند آن را سلب کند.
عنصر دوم لیبرالیسم مسئولیت فرد انسانی است. وقتی معتقد باشیم فرد انسانی حقوقی دارد در این صورت نمیتوان او را عاری از مسئولیت دانست. فرایافت اول را یونانیها و فرایافت دوم را ما ایرانیها به دنیا شناساندیم. به این معنا که انسان خودش میتواند نیک و بدش را تشخیص دهد. ایرانیها گفتند که فرد انسانی هم مسئول خودش است هم مسئول پیروزی اهورامزدا بر اهریمن است. زیرا اهورامزدا بی کمک انسان نمیتواند بر اهریمن پیروز شود و این پیشرفت بزرگی است که ما کردیم. اصل لیبرالیسم این است که خدمتتان عرض کردم نه به این معنا که هر که هر چه توانست پول در بیاورد. لیبرالیسم به معنایی که گفتم با خودش فرایافت برابری میآورد وقتی میگویید همه دارای حق هستند و همه مسئولیت دارند سراغ جاهای دیگر هم میروید. حالا در زمانه ما فرایافت انصاف هم وارد میشود که جان رالز بهتر از هر کس بسط داده است. افراد برابرند ولی جامعه نمیتواند برابر باشد، جامعه میتواند منصفانه باشد. امروز جامعه ایرانی توانسته است به این نکتهها برسد. چه اندازه مردم این را قبول دارند یا ندارند اصلا مهم نیست. گفتمان تنها از باورمندان درست نمیشود بلکه بیشتر از کسانی است که ناگزیر میشوند آن را بپذیرند. ما در دهههای چهل و پنجاه به خوبی میدیدیم که چگونه افراد ناگزیر میشوند به یک گفتمان بپیوندند.
پس تغییر گفتمان هم صورت گرفته است که در جامعه شناسی به آن تغییر پارادایم میگویند. امروز این تغییر پارادایم در ایران انجام شده است. کافی است اندکی به آنچه از ایران میآید توجه کنیم. یک نمونهاش گفتمان مطالبهمحور است که متاسفانه در این غوغای انتخابات دیده نشد. این گفتمان از سنگهای بنای آینده سیاست ایران است هرچند ممکن است کسانی که آن را نوشتهاند خود متوجه اهمیت کارشان نباشند. حالا همبستگی و همگرایی زنان هم البته به آن پیوسته است. پس دومین تغییری که با آن سر و کار داریم تغییر گفتمان است که در تاریخ خودمان هم دیدهایم چه نقشی در سرنوشت جامعه دارد.
تغییر سوم امر تغییر رژیم است که حالا در جریانش هستیم و یک زمان تصور میشد تنها از راه قیام مسلحانه، مبارزه مسلحانه و انقلاب خونین به وقوع میپیوندد، اما این تفکر اندک اندک تغییر کرد و موضوع اصلاحطلبی پیش آمد زیرا در خود رژیم علایمی دیده شد که جامعه را به امکان انجام اصلاحات امیدوار میساخت. امروزه ما با تغییر رژیم به معنای تغییر فلسفه حکومت رو به رو هستیم و نه به مفهوم تغییر جمهوری اسلامی. دیروز جنبش مردم از اعتراض به نحوه شمارش رایها شروع شد و فردا به تغییر رژیم خواهد رسید. با توجه به دو تغییری که گفته شد تغییر رژیم اجتنابناپذیر است. در قرن چهارم پیش از میلاد یک تاریخنگار یونانی تاریخ جنگ داخلی یونان را نوشت و برای اولین بار فلسفه و منطق تاریخ را نشان داد. منطق تاریخ به معنی نشان دادن معانی ژرف رویدادها و رابطه علت و معلولی آنهاست. در مورد ما وقتی جمعیت و گفتمان تغییر کرده چارهای جز تغییر رژیم نیست چون زمان به سود آن دو کار میکند.
اکنون ببینیم حوادث کنونی چه معنا دارد و چه مسیری را میتواند طی کند. خیلیها گفتند انتخابات مسخرهبازی است و مواد قانون اساسی را به رخ ما کشیدند و گفتند برویم انتخابات را تحریم کنیم. گویی دیگران قانون اساسی جمهوری اسلامی را نخواندهاند و از آن اطلاعی ندارند! ولی این انتخابات در شرایطی رخ داد که منهای آزادی انتخاب بقیه آن آزاد بوده است. تبلیغات، بحث آزاد تلویزیونی، گردهمایی و تظاهرات، هر شب بحث و مجادله کردن در خیابانها و میدانهای شهرها و… همه اسباب یک انتخاب آزاد بود بجز آزادی انتخاب.
دلائل این برخورد تازه رژیم بسیار است. رژیم درگیر مسایل خارجی بود، از جمله به علت مسئله هستهای در معرض تحریم بیشتر قرار داشت و از سوی دیگر شرایط اقتصادی سخت کشور که بیشتر محصول چهار سال اخیر ولی در کل ناشی از دوران سی ساله جمهوری اسلامی است مردم را به ستوه آورده بود، در نتیجه این نیاز وجود داشت که مردم به میدان بیایند تا خشم خود را بیرون بریزند و کمی آرام شوند و به آمریکاییها هم نشان داده شود که در ایران دمکراسی هست.
پشت سر همه اینها سپاه پاسداران است که چهار سال پیش گفتند با چراغ خاموش حرکت کرده و احمدینژاد را سر کار آوردهاند. در چهار سال گذشته استانداران از میان افراد سپاه برگزیده شدند. ضمن آن که ۷۰ درصد موسسات اقتصادی مملکت در دست سپاه است. احمدینژاد هم تمامی پولی را که میتوانست از بابت افزایش بهای نفت خرج کند، پس از پرداخت حق بیت رهبری که حدود یک میلیارد دلار در سال میشود، همه را صرف تقویت پایگاه قدرت خود کرد. فرماندهان سپاه فکر کردند با این مقدمات میتوانند رقیبان خود را در رهبری سنتی رژیم خرد کنند.
پاسداران اگر این مرحله مبارزه را ببرند دیکتاتوری نظامی ـ جمکرانی مورد نظر خودشان را برقرار خواهند کرد. اینها آخوندها را هم قبول ندارند. نسل جوان پاسداران درس خوانده هستند. دفترهای پژوهش سیاسی ـ اجتماعی دارند و طبعا بلندپروازی دارند و میگویند میخواهیم جهان را اداره کنیم. این است که اینها حساب کردند که میتوانند در این انتخابات احمدینژاد را با تاکتیک چراغ روشن سر کار میآورند و بقیه امور را هم با کودتا انجام میدهند.
این برنامه اگر موفق شود حکومت پاسدار ـ مافیای مالی و چاههای جمکران و شعبههایش در شهرها (به معنی کنار گذاشتن مذهب در فرم کلاسیک آن) را شاهد خواهیم بود. وقتی انتخابات انجام شد بدون شمارش آرا گفتند که برنده را تعیین میکنیم چون از یک سو ترسیدند اگر رایها را بشمارند ممکن است نتیجه درز کند و از سوی دیگر خواستند که به این مردم تودهنی بزنند و از آنها زهر چشم بگیرند. این بود که به عمد دو ساعت پس از پایان انتخابات نتیجه را اعلام کردند یعنی چهل میلیون رای را ظرف دو ساعت خواندند! دفترهای سیاسی سپاه پیشتر نتیجهگیری کرده بودند که مردم در تابستان و زمستان امسال به علت شرایط ناگوار اقتصادی شورش خواهند کرد و این مطلب را به علی خامنهای هم اعلام کرده بودند و سرکوب حرکت مردم را تصویب هم کرده بودند. فرماندهان سپاه امروز اطمینان دارند که از عهده سرکوب این جنبش برخواهند آمد. اما این که مردم تا چه حد مقاومت کنند معلوم نیست هر چند که مردم تا حالا خیلی خوب مقاومت کردهاند.
در این میان دو عامل به زیان برنامه سپاه عمل میکند. یکی اینکه نمیتوانند میدان تیانآنمن را تکرار کنند و دوم آن که روحانیت هم به آنها اجازه این کار را نمیدهد. روحانیت که تعدادشان حدود ۲۰۰ هزار نفر است همه در غنایم سپاه سهیم نیستند و آنهایی هم که در مراتب بالا سهیم هستند نسبت به آینده خود و آینده اسلام نگران هستند و میترسند که پاسداران ریشه آنها هم را بزنند و تاثیر این سرکوب در میان مردم متوجه اسلام شود و آنگاه اسلام دیگر در ایران اعتباری نخواهد داشت.
با انتخابات بیست و دو خرداد جنبش و مبارزهای آغاز شده است که متوقف کردنی نیست. ما احتمالا در آغاز پایان رژیم اسلامی هستیم. وینستون چرچیل در جنگ جهانی دوم و بعد از پیروزی متفقین در العلمین گفت «این پایان نیست؛ آغاز پایان هم نیست؛ اما شاید پایان آغاز باشد.» من گمان میکنم در ایران از پایان آغاز گذشتهایم و در آغاز پایان هستیم.
بخش پرسش و اظهار نظر
پرسش ــ یکی از خواستهای انقلاب مشروطه این بود که نهادهای دمکراسی برقرار شود ـ حتی پیش از آن امیرکبیر هم در این راستا گامهایی برداشت ـ با کودتای ۱۲۹۹ و ایجاد جمهوری اسلامی شرایط ایجاد این نهادها از بین رفت. ما امروزه جامعه مدنی داریم و جمعیت زنان از خاتمی حمایت کرد. در این انتخابات هم دیدیم که هر کاندیدایی که از خواستهای زنان حمایت میکرد مورد حمایت زنان قرار میگرفت.
شما لیبرالیسم را مترادف با دمکراسی به کار میبرید، آیا منظور شما از منصف بودن اجرای عدالت اجتماعی است؟ لطفا مطلب را روشن تر کنید.
همایون ــ در این که اصلاحات امیرکبیر زمینه دمکراسی را آماده میکرد من شک دارم. در شرایط دهه سی سده نوزده فکر نمیکنم کسی حتا تصوری دوردست از دمکراسی داشت. امیرکبیر بجز دارالفنون یک سری اصلاحات اداری کرد اما ایجاد زیرساختهای اجتماعی ـ اقتصادی لازم برای دمکراسی نتیجه همان کودتایی است که شما اشاره کردید. من هر جامعهای را نگاه میکنم میبینم نوعی کودتا یعنی یک ضرب شصت نظامی یا قدرتنمایی خواه از سوی پادشاه یا کسی چون کرامول لازم داشته است. جامعه مدنی که اشاره کردید درست است، ما از دوره مشروطه جامعه مدنی داشتهایم یعنی بخشهایی از جامعه یک کشور که فاصله بین مردم و حکومت را پر میکند و بستگی به حکومت ندارد ولی از توده مردم هم فاصله دارد چون سازماندهی شده است. دوتوکویل از آن به نام سازمانهای مدنی نام میبرد چون میخواهد بر اهمیت سازماندهی در آن تاکید کند. رشد وسیعتر جامعه مدنی در دوره جمهوری اسلامی صورت گرفت.
لیبرالیسم مترادف دمکراسی نیست بلکه لازمه دمکراسی است یعنی اگر شما حق مردم بر حکومت بر خودشان را بشناسید لازم است که حقوق دیگر افراد را نیز به رسمیت بشناسید، حقوقی که حتا با رای اکثریت از دست نمیرود. در روزگار ما دمکراسی لیبرال حکومت اکثریت در چهارچوب اعلامیه حقوق بشر است.
جامعه منصفانه را در برابر عدالت اجتماعی آوردهاند. چون در عدالت اجتماعی یک عنصر برابری به زور هست. انصاف در زبان انگلیسی نه تنها حق هر کس را در نظر گرفتن معنی میدهد بلکه در نظر گرفتن قوانین نیز از آن فهمیده میشود.
پرسش ــ جمهوری اسلامیبر دو هویت جمهور مردم و اسلام تنها بر قرائت خودش تکیه کرده است. خمینی در بهشت زهرا گفت من با کمک مردم توی دهن این دولت میزنم ولی در نماز جمعه این هفته خامنهای در واقع گفت من به کمک دولت تو دهن مردم میزنم. سئوال من بهطور مشخص این است که حالا که معترضین «اللهاکبر» میگویند آیا این به مفهوم بازپسگیری شعارهای اسلامی است که دولت سی سال پیش بیان میکرد یا این که معترضین به آن معتقدند؟»
همایون ــ خدا بازپس گرفته نشده است. «اللهاکبر» هم یک شعار است مانند شعارهای دیگر و کارساز هم هست و معترضین فکر میکنند نمیشود به کسی که «اللهاکبر» میگوید تیراندازی کرد.
دکتر مهرداد مشایخی ــ در آینده هنگامی که مورخین تاریخ این دوره را بررسی کنند این یک سال به یادماندنی خواهد ماند. چون پس از سی سال دارد توازن قدرت از دولت به ملت عوض میشود. دوم این که جامعه مدنی توانست در این سال خودش را بازسازی کند و با بحث مطالبهمحور وارد فضای انتخاباتی و کارزار انتخاباتی شود و متعاقب آن تغییری است که در دولت داده میشود.» وی اضافه کرد: «دولت از ابتدای انقلاب اسلامی این توانایی را داشته که خودش را ترمیم کند. برای مثال در مواردی چون کنار گذاشتن بنیصدر و حذف جناح چپ و… ولی امروزه این دولت ترمیم شدنی نیست با توجه به نطقی که خامنهای در نماز جمعه کرد شکافها غیرقابل ترمیم است یعنی عامل ایدئولوژی در جمهوری اسلامی پایان یافت. الان بازی رو در رو است و با سلاح و با قدرت. به هر حال یکی از مسایل جالب این است که جامعه مدنی که نمیتوانست کاندیداهای خودش را داشته باشد با فشار سبب شد کروبی وموسوی به سوی جامعه مدنی بیایند.
همایون ــ من با بسیاری از دیدگاههای آقای مشایخی موافقم و مطالبی هم که الان گفتند درست است. درباره شکاف در جمهوری اسلامی هم دکتر مشایخی حق دارد. حالا صحبت از تغییر رژیم است، یا به دست پاسداران یا به دست مردم، و مبارزه در این جهت است.
پرسش ــ شما استراتژی را بیان کردید ولی علت این استراتژی چیست؛ مذهبی است یا اقتصادی؟ اگر مذهبی است چه نیروهایی رو به روی هم هستند؟
همایون ــ انگیزه مبارزه قدرت خود قدرت است؛ قدرت کامل. اقتصاد وسیله مهمی است ولی موضوع مبارزه قدرت خود آن است. مشکل روشنفکران ما در سی چهل سال گذشته این بوده که کارکرد قدرت را نمیشناسند. تمام این بحثهایی که در محیط دانشگاهی و روشنفکری صورت میگیرد ربطی به کارکرد قدرت ندارد. در خلا شرایط دمکراتیک و در خلا حضور مردم هر کس میکوشد قدرت را به دست آورد. انقلاب اسلامی هم جنگی بود بر سر قدرت. خمینی هم فقط به فکر قدرت بود. او شیعه را هم ضعیف کرد، لباس آیتاللهها را هم درآورد. گروههای چپ هم همینطور در پی قدرت بودند. امروز هم همینطور است، پاسداران فکر میکنند حقشان بیشتر است و برای اداره کشور مناسبترند.
دکتر امیرحسین گنجبخش ــ باید بگویم که من به جز یک نفر کسی را نمیشناسم که وضعیت امروز را پیشبینی کرده باشد، انتخاب احمدینژاد هم همین طور و انتخاب خاتمی را هم همینطور. اما سئوال من امروز از آقای همایون به عنوان رایزن حزب مشروطه ایران این است که با توجه به این که رهبری جنبشی که امروز پیدا شده نه در دست جمهوریخواهان است و نه در دست مشروطهخواهان، آیا ما حاضریم یک سری اختلافنظرها درباره کودتای ۲۸ مرداد و انقلاب اکتبر را کنار بگذاریم و مشترکا زیر شعار ابطال انتخابات و انتخابات آزاد با کودتایی که در ایران انجام شده مقابله کنیم؟
همایون ــ ما آن قدر دستمان را برای اتحاد و همبستگی دراز کردهایم که دستمان سبز شده است. ما با همه حاضریم در این موضوع مشخص همکاری کنیم؛ به استثنای مجاهدین. شعار ابطال انتخابات دارد در ایران کهنه میشود و مبارزه از آن رد میشود. مبارزه بر سر انتخابات بود. این جنبش شباهت زیادی با جنبش مشروطه پیدا کرده است. رهبری جنبش کنونی در دست کسی نیست. رهبری در دست گفتمان است. دو ماه پیش چه کسی به موسوی و کروبی صفت رهبری میداد؟ موسوی دارد با حساب عمل میکند و ثابت مانده است روی انتخابات برای این که پیش از هر چیز از دستگیری خودش میترسد. این رژیم دارد بخشی از تاریخ دوران انقلاب اسلامی را تکرار میکند و همانند رژیم پیشین بخشهایی از تن خودش را میکند.
ما باید همراه جنبش باشیم نه این که از آن جلو بیفتیم. ما در بیرون ایران بکلی داریم بیربط میشویم. باید گوشها را چسباند به دیوار ایران و به آنچه در آنجا میگذرد توجه کرد و دچار عقده خود برتربینی نشد.
پرسش ــ شما از گفتمان لیبرالیسم در اروپا صحبت کردید. اما این گفتمان در جامعه نمیتوانست پیدا بشود مگر آن که یک انقلاب پشت سرش باشد. بورژوازی فرانسه خواستار آزادی و برابری بود و به خاطر آن انقلاب کرد. دهها انقلاب که بعد از انقلاب فرانسه در اروپا رخ داد لیبرالیسم را تقویت کرد. بدون سقوط حکومت قاجار هم نمیشد جنبش مشروطه موفق شود. بعد هم رضاشاه آمد و همه چیز را به هم زد و بعد دوران محمدرضا شاه که در آن خفقان کامل بود. بدون انقلاب ۵۷ هم شرایط امروز به وجود نمیآمد.
اگر این جنبش مردم شکست بخورد حکومت مردم را بدبختتر خواهد کرد. حکومت جمهوری اسلامی باید کاملا از بین برود. کنار آمدن با یک جناح رژیم باعث میشود بدبختی ادامه یابد.
همایون ــ انقلاب فرانسه در پایان سده هژده روی داد، اما مدرنیته برمیگردد به سده دوازدهم. پیش از آن از سده دهم میلادی تا سده سیزدهم یک جنبش روشنگری ایرانی اسلامی وجود داشت که پروفسور فرای از آن به نام «سه سده زرین ایران» نام برده است و به ویژه اشاره دارد به کارهایی که ابنسینا روی کارهای ارسطو کرده است. اندیشههای ابنسینا از طریق اسپانیا به اروپا رسید. در قرن دوازدهم پاپ بندیکت ۱۵ که پاپ فعلی نام خود را از او گرفته به کشیشها دستور داد تا به صومعهها بروند و به تفکر و مطالعه بپردازند. آنها اول از منابع عربی و بعد منابع یونانی استفاده کردند. و در نتیجه رنسانسی از قرن دوازدهم شروع شد که به آن رنسانس کوچک میگویند.
مدرنیته را باید از قرن پانزده و شانزده سراغ گرفت و ربطی به انقلاب فرانسه ندارد. تغییر نگاه انسان و از جمله سکولاریسم، همه پیش از انقلاب فرانسه است. بخش اعظم تمام فلسفه اقتصادی ـ سیاسی امروز جهان مربوط به قرن هژدهم است.
گفتمان جنبش تازه محصول انقلاب اسلامی نیست. انقلاب بعدی هم از روی انقلاب فرانسه و روسیه نخواهد بود. انقلاب امروز لیبرال دمکرات است و آینده ما را از این که مرتب انقلاب کنیم نجات خواهد داد.
پرسش ــ تاریخ را با تاریخ باید ورق زد. میدانید که امیرکبیر بست مذهبی را از بین برد. در شرایط فعلی جنبشی که رهبری داشته باشد وجود ندارد ولی آیا میشود حرکتی را در جامعه به وجود آورد بدون این که رهبری داشته باشد؟
پرسش دیگر ــ آنجایی که بین دو جناح رژیم بحث قدرت صورت میگیرد بین دو نیرویی است که از آغاز حکومت اسلامی وجود داشته است یعنی بین عدل اسلامی و جمهوری اسلامی. زمانی که احمدینژاد را سر کار آوردند بخشی از سپاه خامنهای را هم به دنبال خود کشاند. اکنون هم احتمال زیاد دارد که حکومت عدل اسلامی سر کار بیاید. من نمیدانم این جنبش آنقدر قدرت دارد که به پیروزی برسد یا نه؟»
پرسش دیگر ــ شما گفتید که گفتمان در زمانهای مختلف و در کشورهای مختلف فرق میکند. وظیفه ما اکنون چیست و ما چه جور باید خودمان را با گفتمان جدید تطبیق بدهیم؟ آیا زمانش نرسیده که از شعارهای دمکراسیخواهی، حق شهروندی، جدایی دین از حکومت استفاده کنیم؟ در زمان انقلاب اسلامی شعارهای مرگ بر این و آن سبب انجام آن اعدامها در پشت بام مدرسه علوی شد. آیا در شرایط امروز بهتر نیست شعار مرگ بر را حذف کنیم؟
پرسش دیگر ــ الان دو حالت وجود دارد، یا حکومت موفق میشود و یا مردم. اگر مردم پیروز شوند چه کسی شایستگی دارد جای حکومت فعلی بنشیند؟ در انقلاب اسلامی همه میگفتند شاه برود شاه برود و فکر نکردند آنچه جای آن رژیم میآید ممکن است بهتر نباشد. چه باید بکنیم که آنچه جای این رژیم میآید بدتر نباشد؟»
پرسش آخر ــ مردم امروز از حداقل خواستهاشان صحبت میکنند نه از حداکثر خواستهاشان. من با شما موافقم که رهبری در داخل است و ما حاشیهنشین هستیم از شاهزاده گرفته تا مجاهدین. سئوال من این است که این رهبری که ما میگوییم در داخل است چگونه میتواند شکل بگیرد و ما تمرین دمکراسی را از کچا شروع کنیم. من چند روز پیش با دکتر اسماعیل خویی صحبت میکردم و از او پرسیدم مرگ بر را باید بگویم یا نه؟ او گفت بگو! مردم در ایران نمیتوانند بگویند ولی تو بگو!
همایون ــ عدل اسلامی و جمهوری برابر هم نبودهاند. درست است که یک ساختار مذهبی بر ساختار یک جمهوری دمکرات تحمیل شده ولی تا انتخابات دوم خرداد ۱۳۷۶ انتخابات درست و حسابی در ایران برگزار نشد. آنچه جای این رژیم خواهد آمد هم عدل اسلامی نخواهد بود. پاسداران خرافات را جای دین گذاشتهاند. ما داریم به سوی فاشیسم دهه سی قرن بیستم اروپای مرکزی میرویم. احمدینژاد را دستکم نگیرید. او آدم بسیار محدودی است و نادانی و محدودیت قدرت زیادی به آدم میدهد.
گفتمان لیبرال دمکراسی را باید ورزید. سالهاست که پیشنهاد من به سیاسیکاران و روشنفکران این است که از همین حالا تمرین کنید و بورزید. با گفتن نمیشود، باید تمرین کرد. در ایران هم امکان این نوع آموزش هست.
وحشت نداشته باشید که پس از این جنبش، این انقلاب، اتفاقی مانند انقلاب اسلامی خواهد افتاد. غیرممکن است که عوامل تشکیل دهنده دو پدیده متفاوت باشند و نتیجه یکسان شود. آنچه جای این حکومت را خواهد گرفت نیروی مردمی است. در انقلاب قبلی فرهمندی خمینی برنده شد ولی در شرایط امروز موسوی و کروبی فقط ابزار هستند. مردم نمیتوانند امروز موسوی را کنار بگذارند ولی فردا از او رد خواهند شد.
در پاسخ به این پرسش که چه کسی شایستگی جانشینی این رژیم را دارد تنها میتوان گفت هر کس بهتر عمل کرده باشد، هر کس به شعارهایش وفادارتر و در عمل نسبت به آنها پایدارتر باشد. گفتمان انقلاب مشروطه پیروز شد چون به اعتبار و نام یک نفر شناخته نشده بود. بترسید از این که همه چیز به یک شخص شناخته شود. بیان کردن حداکثر آرزو ایرادی ندارد ولی در ایران باید مرحله به مرحله عمل کرد. ما در خارج آن ملاحظات را نداریم. حرف البته رایگان نیست ولی هزینه زیادی هم ندارد. در ایران بجای مرگ بر خامنهای مرگ بر ولایت فقیه و بجای مرگ بر احمدینژاد مرگ بر دیکتاتور میگویند. از آنها باید آموخت.
داریوش همایون در پایان با ابراز تاسف اظهار داشت که باخبر شده در تورنتو، کانادا، بین دو گروه از ایرانیان هنگام برگزاری تظاهرات پشتیبانی از جنبش مردم ایران برخوردی بر سر پرچم روی داده که منجر به دخالت پلیس شده است. وی آرزو کرد که دیگر چنین برخوردهایی صورت نگیرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کانون دوستداران فرهنگ ایران، واشینگتن، ژوئن ۲۰۰۹
بخش 4 / به سوی جنبش سبز / زیستن در فضای جنبش سبز*
بخش 4
به سوی جنبش سبز
زیستن در فضای جنبش سبز*
در میان سازمانهای سیاسی، حزب مشروطه ایران احتمالا بیشتر و پیشتر از همه در فضای جنبش سبز زیسته است. منظورم از فضای جنبش سبز دو چیز است ــ نخست، پایههای اعتقادی آن که دمکراسی لیبرال است و دوم، باور داشتن به یک جنبش مردمی، و نه ضرب شصت نظامی یا تروریسم یا حمله از خارج، که رژیم دیکتاتوری ارتجاعی جمهوری اسلامی را به زیر خواهد کشید.
مرامنامه حزب که در 1992 تدوین شد و از 1994 با پایه گذاری رسمی حزب به عنوان منشور آن شناخته میشود یک سند تمام عیار لیبرال دمکرات است ــ حکومت اکثریت در چهارچوب اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاقهای آن. امروز میبینیم که گفتمان غالب جنبش سبز همین دمکراسی محدود به حقوق بشر است، که جلو دیکتاتوریهای پوپولیستی را نیز میگیرد. جامعه ایرانی پس از گذراندن مراحل اسلامگرائی، و ملی مذهبی، و اصلاحات در چهارچوب اسلام سیاسی، که میتوان آنها را دورانهای پارینه سنگی و دیرینه سنگی و نو سنگی (همان عصر حجر) سیاست ایران نامید سرانجام پاهای خود را در زمین بارور دمکراسی لیبرال استوار گردانیده است.
از پنجاه سال پیش مردم ما آغاز کردند پاسخ مسائل سیاسی و اقتصادی کشور را در اسلام بجویند و دوگانگی تاریخی ایران و اسلام را با آمیزه ملی مذهبی برطرف سازند. تجربه انقلاب و حکومت اسلامی آن، که مانند بهمنی بر کشور فرود آمد ذهنها را بیدار کرد و به جنبشی برای اصلاحات دامن زد که در دوم خرداد به پیروزی بزرگ سیاسی و انتخاباتی رسید. ولی آن جنبش همچنان در زنجیر اسلام به عنوان چهارچوب دمکراسی و حقوق بشر (جامعه مدنی معروف مدینه با کشتار جمعی و اقتصاد غزواتی آن،) و پای بند آمیزه ملی مذهبی بود ـ یک ایران اسلامی که در عین حال چندان هم ایران اسلامی نباشد.
اکنون پس از شکست حکومت اسلامی همین که داشتهایم و داریم؛ و اصلاح حکومت اسلامی بی نیاز از عنصر مردمی و سراسر سازشکاری؛ و ملی مذهبی سرهم بندی شده با تعریف مبهم و مرزهای نامعین که تنها گمراهی را درازتر کرد؛ پس از پنج دهه بیاعتباری رهبران مذهبی قدرتطلب و روشنفکران تاریکاندیش و سیاستگران میانمایه فرصتطلب، ایرانیان در آن اکثریت پیشرو و امروزین خود، ناگزیر شدهاند دست از آشتی دادن آشتیناپذیر، و زندگی در تاریک روشن ایرانی که ضمنا با اسلام به تعبیر سیاسیترین آخوندها و “دیانت ما عین سیاست ماست” تعریف شود، بردارند. ناگزیر شدهاند از خواب آشتی دادن دانشگاه و فیضیهی ملی مذهبیها، و دمکراسی و حقوق بشر اسلامی اصلاحطلبان بیدار شوند. دیگر در اصول نمیتوان دنبال “از هر چمن گلی” بود. برای ما که از همان آغاز میگفتیم اسلام را میباید پاک از قلمرو عمومی بیرون کشید و به مسجد برگرداند و به وجدانیات افراد برد؛ و میگفتیم ایران را میباید مقدم داشت و به مدرنیته پای گذاشت چنین دگرگشتی تنها میتواند مایه شادی باشد.
پانزده سال پیش جنبش سبز برای ما با عبارت پیکار سیاسی مردمی بیان میشد. به نظر مان میرسید که تنها راه پیکار با رژیم، یک جنبش مردمی بی نیاز از رهبری فرهمند، و با شیوههای دور از خشونت است که پیروزی را مسلمتر و کاملتر خواهد ساخت و کشور را به دیکتاتوری دیگری نخواهد انداخت. امروز جنبش سبز با آن که در نخستین مراحل است بلوغ آن پیکار سیاسی مردمی را نشان میدهد و پیروزی آن تنها مسئله زمان خواهد بود. جابجائی در همه چیز، در جمعیت، در نسل، در سطح آموزشی، در تکنولوژی و، بالاتر از همه، در گفتمان به سود آن کار میکند.
هر کس ادبیات حزبی ما را دنبال کرده باشد، از اعلامیهها، قطعنامههای کنفرانسها و کنگرههای حزبی، از سخنرانیها و کتابها، این تعهد به پیکار سیاسی مردمی را میبیند. ما هیچگاه امید به پیروزی این پیکار را را از دست ندادیم. شاید کسانی ما را خیال پردازانی بیش نمیدیدند. من خود به یاد دارم که سالها ما را میترساندند که آخوندها بچهها را از همان دبستان مغز شوئی میکنند و جامعه چنان مذهبی شده است که هیچ احتمال شکست دادن حکومت دینی به رهبری آخوند نمیرود. در سر تا سر نیروهای مخالف رژیم این اندیشهها چنان نیرومند بود که دائما دنبال راهحلهای مذهبی و آخوندی بودند.
ما در آن اقلیتی بودیم که مسئله ایران را از نظرگاه جامعه شناسی بررسی میکرد. کشور خود را میدیدیم که دو سوم سده بیستم را در تلاش نه چندان نا موفق نوسازندگی گذرانده، با مقدمات مدرنیته (خرد گرائی، انسانگرائی، عرفیگرائی) آشنائی به هم رسانده است. طبقه متوسط فزایندهای را میدیدیم که زود از نشئه انقلاب اسلامی به خمار تاراج و کشتار آخوندی افتاده بود؛ و توده جوانی که نیمی از زندگیاش به هر روی در جهان غرب میگذشت و با دلزدگی روز افزون به پیرامون خود مینگریست. از آن سو رژیمی را میدیدیم که بجای بالا کشاندن خود به سطح جامعهای که امروزی میشد همه نیرویش را گذاشته بود که جامعه را به سطح خودش پائین بیاورد. حکومتی را میدیدیم که رهبریش ناگزیر و روزافرون به دست ناستودهترین عناصر میافتاد زیرا سراسر جامعه را به روزی میانداخت که مردم به کمک بدترین صفات خود میتوانستند دوام بیاورند. ما امروز “شکوفه کردن” این روند کشورداری را در حکومت احمدی نژاد میبینیم، و کهکشانی از بدنامی و نابکاری و ناشایستگی را که برگرد چاههای جمکران، پیروزی “استراتژیهای چراغ خاموش و روشن” خود را جشن میگیرد.
از آنجا که هیچگاه اعتقادی به توطئهاندیشی و نقشههای مرموز و دستهای پشت پرده نداشتهایم، قضاوت خود را بر این واقعیتهای تعیین کننده میگذاشتیم ــ بر کارکرد جامعهای پوینده که هیچ ربطی به عموم سرزمینهای پیرامون خود ندارد، و رژیمی ناتوان از هر چیز جز نگهداری خود به یاری درامدهای نفت و گاز ــ و دست برتر مردم را در پایان پیکاری هر چه هم دراز و پر هزینه میدیدیم.
***
جنبش سبز پدیدهای یگانه در تاریخ ایران است و در جهان نیز مانندهای اندکی دارد که باز به دامنه و ژرفای آن نمیرسند. جنبشی است نه مانند گذشته، محو در یک رهبری فرهمند که حاضر باشد به قول خلیل ملکی با او تا دوزخ نیز برود (در 1357 رفت.) برگرد یک شعار نیست بلکه حتی بیش از جنبش مشروطه برگرد یک گفتمان است، و این بار بسیار روشنتر و از آلودگی مصالحههای اصولی پیراستهتر. نه تنها مانند هر جنبش دیگر سازمان ندارد بلکه سازمانپذیر هم نیست. دارد با شرکت مردمان بیشمار شکل میگیرد، از این نظر شباهتی به ویکی پدیا دارد که فرهنگنامه یا دائرهالمعارف گونهای است که هر کس بر آن میافزاید.
آنها که برای این جنبش مرامنامه مینویسند البته به زودی در خواهند یافت که مرامنامه نوشتن ارتباطی به یک جنبش ندارد. اگر مرامنامههای آنان در راستای کلی گفتمان جنبش باشد یعنی همان دمکراسی لیبرال، هیچ مشکلی نخواهند داشت ــ بر ادبیات جنبش خواهد افزود و بس. اما آنها که به اندیشه سازمان دادن برای جنبش افتادهاند درست خلاف منظور عمل میکنند. از آنها گمراهتر کسانی هستند که بنا بر عادت “لیبرال” خود باز در پی بخش کردن مردمان به ملی (خودشان) و غیر ملی (به تعبیر خودشان) افتادهاند. تازهترین ابتکار این “ملیون” تشکیل گروه جنبش سبز ملی ایران است. البته دیگران، یعنی عملا همه، همان جنبش سبز غیرملی خواهند ماند. (بزرگترین هنر “ملیون” این بوده است که خائن و خیانت و غیرملی را از معنی تهی کردهاند از بس که در دشنام و بد زبانی به دگراندیشان زیاده رفتهاند.) این ویژگی پلاستیک بودن، به معنی شکلپذیری جنبش سبز مایه سرزندگی آن است به شرط آنکه نخست، هیچ مصالحهای را، هیچ مصلحتگرائی را بر اصول خود روا ندارد. رویکردهائی مانند “مردم مذهبی هستند، پس… رژیم زورمند است، پس…” نمیباید جائی در موضع گیریهای اصولی داشته باشد. اینها بهانههائی برای توجیه فرصتطلبی و سست عنصری بود که در همه طیف سیاسی ایران، از رژیم تا مخالفان آن، ما را در صد سال گذشته از رسیدن به آنچه میتوانستیم، ناکام گردانیدند.
دوم، میباید دو پاره اصلی جنبش سبز را باز شناخت و در تاکتیکهای پیکار مردمی در نظر گرفت. جنبش سبز یک پیکره دارد ــ آن میلیونهائی که میتوانند نماز جمعه را به تیراندازی و گاز اشکآور ماموران رژیم بکشانند و روز به اصطلاح قدس را روز نه غزه نه لبنان کنند و هر جشن حکومت را کابوس آن گردانند. سرانی هم دارد ــ که با رهبران به معنی دلخواه سنتی اندیشان چپ و راست تفاوت دارد (آن سنتیاندیشان دیدند که بی رهبری هم یک جنبش کامیاب مردمی امکان دارد و بسیار سالمتر و بلوغ یافتهتر است.) پیکره جنبش یک حرکت اعتراضی ملی است، در سطح جامعه ایرانی گسترده، که هیچکس نمیتواند آن را زیر فرمان بیاورد و تنها از خرد جمعی خود پیروی میکند و تا همین جا شگفتی جهانیان را برانگیخته است. این جنبش اعتراضی را نمیتوان در قید و بندهای سران جنبش ــ راه سبز امید ــ محدود کرد.
برخورد درست به جنبش سبز آن است که از خودجوشی و آزادی جنبش اعتراضی پشتیبانی، و حق راه سبز امید به اینکه سراسر در چهارچوب همین نظام مبارزه کند شناخته شود. راه سبز امید میباید نخست خود را نگه دارد و متحدانی هر چه بیشتر از جناحهای رژیم، هر که باشند و هر چه کرده باشند، بیابد تا به یاری جنبش اعتراضی و بخشی از خود رژیم جلو خطر تسلط کامل گروه جمکرانی را بر کشور بگیرد.
بسیاری از مبارزان خوشنشین کرانههای امن، نمیدانند نظام جمکرانی که افراد معینی با ادعای اجرای دستورهای “آقا” و تماس مستقیم با او، آزاد از هر محدودیت سیاسی و حتی مذهبی به معنای تا کنون آن، چه با این کشور خواهند کرد. این سروران که هفتهای یک دو بار از امریکای شمالی و اروپای باختری، جمهوری اسلامی را در تمامیتش سرنگون میکنند نمیتوانند مراحل و اولویتهائی برای مبارزه بشناسند؛ و میدان دیدی به همان فراخی نیروهای سیاسی سی سال پیش دارند که نمیدیدند دست انداختن “روحانیت” بر قدرت سیاسی چه معنی خواهد داشت.
جنبش سبز، از جمله بخش پشتیبان بیرونی آن، محدودیتهای تاکتیکی راه سبز امید را ندارد و میتواند شعارها و تاکتیکهای خود را آزادانهتر برگزیند ولی نمیباید یکسره از راه سبز امید ببرد. اگر چنان شود همه موازنه نیروها به زیان کل جنبش خواهد گشت. تا آینده پیشبینیپذیر، بخشی از دستگاه حکومتی جمهوری اسلامی و راه سبز امید به یکدیگر و هر دو آنها به جنبش اعتراضی مردمی نیازمندند و جنبش به نوبه خود از هر دو آنها نیرو میگیرد، و نمیباید گذاشت این همسوئی عناصری هر چه هم ناسازگار، برهم خورد. این استراتژی ظرافتی دارد که جنبش شگفتاور سبز تا کنون از خود نشان داده است. (شعار جمهوری ایرانی با آنکه دوگانهی جمهوریت و اسلامیت نظام را نفی میکرد زود فراموش شد؛ مردم دریافتند که شتابزده بوده است).
***
به گفته آقای دکتر نوریزاده جنبش سبز دیوارها را میان درون و بیرون فرو ریخته است. یک معنی این سخن آن است که اگر از فضای مبارزه مردمی، همان پیکار سیاسی مردمی پانزده سال پیش، بیرون بمانیم بیربط خواهیم شد. این جنگ پادشاهی و جمهوری که مسئله اصلی سی ساله گذشته برای عموم مبارزان بوده است پاک در شرایط امروز ایران، در پیکاری که بر سر آینده این رژیم درگیر شده، نامربوط است. دیگر زمان این دعواها نیست. تنها هنگامی که پای همه ما مخالفان به ایران برسد و همگان حق تعیین نظام حکومتی را داشته باشند زمان چنان بحثی خواهد بود. پیشروترین عناصر جامعه ایرانی امروز به جای گرد آمدن در زیر یک رهبری، دارند دمکراسی لیبرال را بستر همکاریهای خود در جنبش خود جوش سبز میکنند. اعتقاد به مناسبتر بودن پادشاهی یا جمهوری برای ایران نمیباید مانع آن شود که موضوع را به مرکز کشمکشهای نفاق افکن نبریم.
ـــــــــــــــــــ
* بر گرفته از سخنرانی در کنفرانس جنبش سبز حزب مشروطه ایران
اکتبر 2009
بخش 4 / به سوی جنبش سبز / وضع موجود دو هزار ساله
بخش 4
به سوی جنبش سبز
وضع موجود دو هزار ساله
به جنبش سبز از نظرگاههای گوناگون نگریستهاند و جای آن هم هست. من امروز میخواهم این جنبش را که از هر نظر یکی از مهمترین تکانهای اجتماعی و سیاسی دوران ماست در یک چشم انداز تاریخی بگذارم، یعنی وظیفهای که هر نسل (به معنی همه گروههای سنی) در رساندن جامعه خود به بالاترین سطح انسانیت روزگارش دارد. ما امروز پس از انقلاب اسلامی سه دهه پیش در گرماگرم یک چرخشگاه دیگریم و این هر دو میتوانند آن تکان قطعی لازم را برای امروزین کردن ملت ما بدهند؛ میتوانند ما را از پارگینی که بیشتر تاریخ ایران را در دو هزار ه گذشته فرو گرفته است بدرآورند.
ایران پس از دو سه سده خفقان سیاسی و مذهبی شاهنشاهی ساسانی دست در دست موبدان، در سدههای پنجم و ششم داشت خود را برای یک شکفتگی فرهنگی و سیاسی آماده میکرد ولی به ناگاه با هجوم بنیانکن بیابانگردان روبرو شد و دیگر تا سده بیستم جز آن “سه سده زرین تاریخ ایران” (10 تا 13) نتوانست کمر راست کند. بدنبال آن هجوم از باختر امواج پیاپی بیابانگردان از خاور آمدند. آن بیابانگردان نه تنها بیشتر آنچه را که پیش از آن ساخته بودیم به تاراج و ویرانی سپردند هر چه را هم از خشونت و واپسماندگی زندگانی چادرنشینی داشتند در جامعه ما که خود بهره کافی از هر دو داشت خالی کردند. از صد سالی پیش کوششهای چهار نسل ایرانیان میرفت که ما را در مسیر درستتری بیندازد ولی رسوبات آن دو هزار ساله دیرپایتر بود و بهمن انقلاب اسلامی بر کشور ما افتاد.
انقلاب با جهانبینی خود، با حکومتی که از آن برآمد و با پیامدهای ناگزیرش حتی برای بهترین و پرشورترین سینهچاکان انقلاب ــ از کشتار خاوران تا دادگاه تلویزیونی ــ یک رقص هفت پرده striptease کامل ملی بود. ایرانیان از همه رنگ و گرایش، خود را در آئینه تمام نمای انقلاب دیدند و هر روز بیشتر، از آنچه شده بودند بهم برآمدند. تلخی شکست، چنان بود که به نومیدی و شکست پذیری دامن زد ولی در همان حال گشتاور impetouos(تکان تند و پرزور) یک جنبش بزرگ ملی گردید. ما به پائینترین هاویهای که چنین ملت بزرگی میتوانست افتاده بودیم. دیگر پائینتر از آن نمیشد رفت و حرکت به سوی بالا آغاز شد.
امروز در گرماگرم دومین چرخشگاه تاریخی این سه دهه هستیم با جنبش سبز که میتواند از بزرگترین تحولات زندگی ملی ما در طول دو هزاره باشد. جامعه ما درسهای آن دو هزار سالهی بیشتر پلیدی و شکست را گرفته است و اگر نگرفته است وظیفه همه ماست که بگیریم. ما به یک معنی دوران پالایش ملی را میگذرانیم ــ پالایش فرهنگ و سیاست، پالایش روانهای یکایک ما ــ و میتوانیم به جنبش چنان نیروی اخلاقی و سیاسی ببخشیم که ما را به عنوان افراد و به عنوان ملت از آن هاویه بالا بکشد؛ از آن بیماری همه سویه که انقلاب اسلامی دمل سرباز کرده آن شد درمان کند. زیرا بی هیچ پردهپوشی میباید بپذیریم که یکی از بیمارترین جامعههای جهان بودهایم.
جنبش سبز به هر بهانه آغاز شد طغیان بهترین لایههای اجتماعی ایران بر وضع موجود ما بود. این وضع موجود را هر کس چنانکه خواسته تعریف کرده است، از دور افتادن از راه خمینی تا رفتن تا پایان بر راه او. اما این بس نیست. وضع موجود ما به سی سال و صد سال، و به دو هزار سال کشیده است. وضع موجود ما رخت بربستن خرد و عنصر اخلاقی از سیاست و اجتماع است؛ خشونت و دین اندیشی است، آن تفکر مذهبی که (چه بی دین و دیندار) همه حق را به خود میدهد و در ایمان و یقین کور و کور کنندهاش میتواند از مرزهای حماقت و جنایت به آسانی بگذرد؛ فرو رفتن در خرافات است، مذهبی یا سیاسی، که چشمها و ذهنها را بر هر واقعیتی میبندند؛ روحیه استبدادی و آن سوی دیگرش، بندگیست که به ویژه در روزگار ما سرامدان را هیولاها و تودهها را زبالههای انسانی کرد.
یک فرصت بیمانند به ما روی آورده است. توده بزرگی، به یک معنی آن توده تعیین کننده critical mass که میتواند وضع موجود را بشکند و دگرگون کند، برای بیرون آمدن از آنهاویه در جامعه پدید آمده است. ممکن است هنوز همه دست در کارانش ندانند که با آن چه بکنند و اصلا دارای چنان قدرتی هستند؛ ممکن است هنوز بیشمارانی در جنبش در ژرفای روان خود هنوز از آن هاویه بیرون نیامده باشند. ولی فرصت برای همه پیدا شده است. جنبش سبز پوشیده در رنج در هر گام، درست همان مرحله میانی، پالایشسرای purgatory “کمدی الهی،” است که ما برای درمان یکی از بیمارترین جامعهها که یکی از ملتهای بزرگ جهان نیز هست، لازم داریم (ملت ما به آسانی در تعریف نمیگنجد.)
مسائل و هدفهای روزانه و کوتاهمدت جنبش سبز هر چه باشد ــ با همه اهمیت آنها ــ نمیباید بلندترین نگاه را از ما بگیرد. هر جنبشی یک دید vision میخواهد. دید، که با نگاه و نگرش تفاوت دارد، از امر روزانه، از آدمها و موقعیتها بالاتر است. جلو بسیاری کژرویها را میگیرد. آن را نمیباید به عنوان ایدئالیسم خوار شمرد. در خود ایدئالیسم هیچ چیز بدی نیست. ایدئالیسم انسان را از آنچه هست والاتر و پستتر میگرداند؛ بسته به اینکه ایدئال مثلا جامعه شهروندی باشد یا بی طبقه توحیدی. میباید بیشترین و بهترین را برای این کشور خواست. ما ظرفیت فرهنگی و تاریخی آن را داریم و ظرفیت انسانیاش را یافتهایم که به بالاترین سطح انسانیت امروز برسیم که مسلما نه در بیابانهای خاور میانه است نه فیضیه قم. نبردی که در گرفته است برای رسیدن به قلههای بلند است، هر چند از ژرفاهای این ویرانه به بالا میجوشد.
* * *
من دو نمونه از این ژرفاها را در اینجا میآورم. رویدادهائی بی اهمیت و در سطح بسیار کوچک که با اینهمه نشانههای بیماری بزرگتری است که به درجات گوناگون ما همه از آن رنج میبریم. طرفه آنکه هر دو این رویدادها به کسی بر میگردد که من از همان دوره آدمکشیهای زنجیرهای ریاست جمهوری رفسنجانی ستاینده مبارزات و رویکرد دوری از انتقامجوئیاش بودهام. در اعتصاب غذائی که به ابتکار آقای اکبر گنجی در برابر سازمان ملل متحد در نیویورک بر پا شد آنها که میخواستند با پرچم شیر و خورشید در همان اعتصاب غذا و به همان منظور شرکت جویند اجازه نیافتند، و به آنها اخطار شد که ساحت خودیها را نیالایند. اعتصاب غذا کوچک ماند و مزه تلخی در دهان جنبش سبز گذاشت که در خود ایران از این مراحل دور شده است و میتواند میان امر ملی و شخصی و گروهی تفاوت بگذارد. همان آقای گنجی هفته پیش در استکهلم سخنرانی داشت و گروه کوچکی از کمونیستها و سلطنتطلبان با هیاهو و سخنان ناشایست گرد همائی را موقتا بر هم زدند.
این درست است که در نیویورک برخلاف استکهلم آزادی گفتار زیر حمله نبود ولی هر دو رویداد تاسفآور از کاستیهای فرهنگ سیاسی ما بر میخاست؛ دو روی یک سکه، یکی بسیار زشتتر و هر کدام دنباله دیگری (پرچم شیر و خورشید در استکهلم نیز هوا شد.) ما داریم آزادیخواه میشویم ــ از بابت همه گروهها مطمئن نیستم ــ و نمیدانیم که آزادیخواهی برخلاف دمکراسیخواهی اختراعی نوآموختگان، قطره چکان ندارد. انسان نمیتواند تقریبا آزادیخواه باشد. آزادیخواهی و جامعه شهروندی نخست از برابر شمردن حقوقی همه افرادبشر با همه اختلافاتی که دارند برمیآید و تا همکاری در امر همگانی میرسد. (جامعه شهروندی، جامعه اتباع یک کشور نیست که از یک نواندیش دینی به تندی تحول یابنده و رو به تکامل شنیدم).
امروز در این گردهمائی میخواهم از این موقعیت بهرهای بگیرم و آن جامعه شهروندی را که آرمان جنبش سبز است تا آنجا که به من مربوط میشود پیشتر ببرم. من گذشته هیچ کسی را، حتا گذشته تا 16 آذر او را که میباید نام بسیج و نیروی انتظامی و “قانون” را لکهدار کند، سزاوار کیفر نمیدانم (دادرسی و محکومیت مجرمان امر دیگری است ولی برای ریشه کن کردن خشونتی که دیگر آن را مانند هوا تنفس میکنیم یکبار برای همیشه میباید از کیفر دادن گناهکاران چشم پوشید.) هر گرایش فاشیستی را به هر نام و برای هر آرمانی باشد، تازهترین جلوهاش در استکهلم، سزاوار نکوهش و نیازمند اصلاح و آموزش میدانم.
به نظر من هر کس را که به این جنبش بپیوندد اگر چه تا نیمه راه میباید استقبال کرد. خانم عبادی، آقایان گنجی و مخملباف و مانندهای فراوانشان در بیرون، خانم رهنورد و آقایان حجاریان و ابطحی و موسوی و کروبی و خاتمی و باقی و سحرخیز و صدها و هزاران دیگر، رهبران و اندیشهمندان مذهبی در درون و بیرون ایران، همه انقلابیان اسلامی پیشین که اکنون در صف آتش به مبارزه پیوستهاند و در خدمت این ملت کمر بستهاند زنان و مردانی شایسته احتراماند و امیدوارم تا پایان بر آرمانهای جنبش سبز بایستند. همه زندگی من نفی باورهای سیاسی پیشین آنان بوده است، با بسیاری از آنان در مسئله اتمی و تحریم جمهوری اسلامی موافقت ندارم و مواضع آنان را گریز از برابر مشکل میدانم؛ ملی مذهبی نیستم و نمیخواهم جمهوری اسلامی را نگهدارم. ولی اینکه آنان با من مخالف باشند ارتباطی به اصولی که در جنبش سبز برای همه ما یکی است ندارد. اساسا آنچه موافق و مخالف میاندیشند نمیباید کمترین مداخلهای در موضعگیریهای اصولی هیچ یک از ما داشته باشد. کسانی هم که به گذشته این شخصیتها میتازند یک صدم تاثیر آنان را در پیشبرد امر ملی نداشتهاند.
ممکن است بگویند که بردن نام مبارزان در ایران در چنین مجمعی وضع آنان را دشوارتر میکند. اما کار جنبش سبز و کوشندگانش از اینها گذشته است. دیگر نمیباید از این ترسید که دو سر بیرونی و درونی جنبش به هم بپیوندند. نه آنها مسئول مایند و نه ما مسئول آنها. راهی است گشوده شده و هر کس میتواند گام در آن بگذارد. باز بر میگردم به آن فرصت تاریخی، به آن چرخشگاه و پالایش ملی؛ آن دید و ایدئال که ما را از این ژرفنا به آن قلهها خواهد رساند.
سخن گفتن در نهاد آلمان ـ امریکا و نیوشندگان audience ایرانی، آلمانی مرا به یاد همانندیهای تاریخ ایران و آلمان و نیز روسیه میاندازد. ما ملتهای تراژیکی هستیم و تاریخ تراژیکی داریم. آلمان به رستگاری رسیده است، روسیه در کشش و کوشش است و ما در آغاز کاریم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
* سخنرانی به دعوت هواداران جنبش سبز در نهاد آلمان ـ امریکا، هایدلبرگ، دسامبر 2009
بخش 4 / به سوی جنبش سبز / جنبش سبز و راه سبز امید
بخش 4
به سوی جنبش سبز
جنبش سبز و راه سبز امید
در رابطه با جنبش سبز البته از نظرگاههای گوناگون میشود بحث کرد. من اجازه میخواهم که یک کمیبروم به ژرفای جنبش سبز، حالا مسائل عملی و روز و سیاسی بجای خودش هست و به آن میرسیم. اما، ببینیم این جنبش سبز چیست؟ درست است که این جنبش به عنوان اعتراض به انتخابات آغاز شد و درست است که تا چندگاهی خود من هم به این جنبش میگفتم جنبش اعتراضی، ولی آیا جنبش سبز فقط جنبش اعتراضی است؟ فقط با انتخابات شروع میشود و با انتخابات کارش تمام میشود؟
اینجا من با اجازهتان بهتر است از یک جای پایهییتر شروع کنم. وظیفه هر نسل این است که جامعه خودش را به بالاترین درجه انسانیتی که جامعه بشری در آن زمان رسیده است برساند. نسل ما فکر میکرد که بالاترین درجه انسانیت در آلبانیست، در شورویست، در چین مائوست، در کوباست. یا در جامعه مدنی مدینه، مدینه النبی؛ و یا در حکومت علی بوده است. نسل کنونی این نگاه به سطح بالای انسانیت را تغییر داده است. از اینجا میرسیم به آن گفتمانی که پشت این تغییر نگاه است و یکی از سه دگرگونی است که ما در جامعه کنونی ایران با آن روبرو هستیم.
اولی دگرگونی نسلی است. میدانید که دوره یک نسل را میگویند بین ۲۵ تا ۳۰ سال است. یعنی دورهای که گروه سنی تازهای میرسد به مرحلهای که در کار جامعه موثر میشود. نه اینکه تمام جامعه میشود ۲۵ یا ۳۰ ساله، نه، منظور این است که یک عنصر جدید وارد جامعه میشود و کم کم کارها را از نسل پیشین میگیرد و جامعه ادامه مییابد و قبلیها هم بتدریج میروند.
ما این تغییر نسلی را در این ۳۰ سال طبعاً داریم. یعنی از انقلاب اسلامی به این طرف. ولی این تغییر نسلی فقط روی سنّ باز نتابیده است، فقط نمیشود گفت که یک عدهی زیادی ۲۵، ۳۰ ساله پیدا کردهایم، نه! تغییر نسلی کنونی ویژگیهایی دارد که تکلیف تاریخیاش را بسیار سنگین میکند و بالا میبرد. نخست اینکه، این نسل تازه از لحاظ وزنهای که در جامعه دارد، در طول تاریخ ایران بی مانند است، به این معنی که هرگز ما در جامعه ایرانی چنین نسبت بالایی را زیر مثلاً، ۳۰ تا ۴۰ سال نداشتهایم و گمان کنم که دیگر هم نخواهیم داشت. برای اینکه این جوانان مثل پدر و مادرانشان فرزند آوری نخواهند کرد، به دلایل بسیاری. پس وزنه این نسل از لحاظ سهمی که در جمعیت کشور دارد، بکلّی چیزی دیگری است و شمار و کمیّت هم خیلی مهم و عامل تعیین کنندهای است.
دوم، این نسل از نظر آگاهی و دسترسی به آگاهی، باز در طول تاریخ ایران بی مانند است. ما هرگز دو سه میلیون دانشجو در ایران نداشتهایم. هرگز جوانان، زنان و مردان مثلاً زیر ۴۰ یا ۵۰ سال، تقریباً همهشان با سواد نبودهاند و هرگز دسترسی به این تکنولوژی تازه انفورماتیک نداشتهاند که البته هیچجای دنیا نداشته است. خوب پس ما با یک توده عظیم جمعیت روبرو هستیم که هم وزنه کمی و مقداریاش فوقالعاده بالاست و هم آگاهیاش بیمانند. از همه ماها بیشتر و از همه ایرانیهای گذشته در موقعیت خودشان بیشتر است. این یک تغییر است و تغییر کمی نیست. تمام قضیه همین است.
دگرگونی دومی که با آن روبرو هستیم، دگرگونی گفتمان است. یعنی این نسل بر خلاف نسل گذشته، بالاترین درجه انسانیت را در دوره صفوی یا در دوره حکومت علی یا در تیرانا، هاوانا، مسکو و پکن و مانندهاشان جستجو نمیکند. این نسل بالاترین درجه انسانیت زمان کنونی را در جاهای درستش شناخته است، یعنی در اروپای غربی و آمریکای شمالی. حالا ما موافقیم و یا مخالفیم بحث دیگری است. ولی این نسل مدلش و آرمانش آنجاهاست. یعنی به کلی با آنچه که ما با آن سر و کار داشتیم و آشنا بودیم، متفاوت است. بکلّی از ریشه با آنچه حکومت، حکومت اسلامی هم میخواهد و بر آن بنا شده است، مخالف است. مخالفتی که برای نخستینبار، مخالفت سیاسی نیست، مخالفت عقیدتی نیست، مخالفت وجودی است، Existential است. شما با من اختلافتان سیاسی بود، اینها اختلافشان با حکومت کنونی Existential است. اینها نمیتوانند، اصلاً وجودشان همدیگر را نفی میکند. شما وجودتان ما را نفی نمیکرد. کافی بود ما یک کمی شل میدادیم و شما هم کمی عاقلتر میشدید، با هم کنار میآمدیم. ما هم کمی عاقلتر میشدیم، شما هم کمی شل میدادید. اشتباه از هر دو طرف بود
از این تغییرات، تغییر سوم ناشی میشود، که چیست؟ تغییر این رژیم است. مگر میشود یک جامعهای، اکثریتش با رژیم حکومتی خود اشکال وجودی داشته باشد، نه فقط سیاسی، نه فقط به سبب بدی حکومت، و به این همه آگاهی دسترسی داشته باشد (و رژیم حکومتی هم واقعاً سراپا نادانی و خرافات باشد و فساد باشد) و این وضع دوام بیاورد؟ امکان ندارد. مسئله زمان است. در این که رژیم اسلامی نابود خواهد شد، سرنگون خواهد شد، بر کنار خواهد شد، تغییر خواهد کرد، حالا هرچه، راجع به آن میتوانیم بحث کنیم. اما در خود این شکی نیست. مسئله این است که کی و چگونه؟ چگونهاش خیلی مهمتر است از کی! اینجا اشاره شد و بسیار هم حرف درستیست که ما نمیخواهیم خون از دماغ کسی بیاید، نمیخواهیم حتا خون از دماغ خامنهای بیاید، از بینی احمدینژاد بیاید، (اصلاً آدم از بردن این نام چندشش میشود، مشکل وجودی گفتم، ولی از آن هم بدتر است.) بهرحال… مجبوریم. نمیخواهیم خون از دماغ کسی بیاید، آن بجای خود، ولی در این که اینها کارشان تمام است شکّ نداشته باشید، نمیتوانند اینها را نگاه دارند، دیگر از این حرفها گذشته است. برای اینکه جوششی که از پائین جامعه شروع شده، این اجازه را نخواهد داد.
حالا، ما با این سه دگرگونی روبروئیم. دوتا را در جریانش هستیم و یکی هم شروع شده است. جنبش سبز از این دگرگونیها آمده است و ببینیم چه ویژگیهائی دارد؟
بیشتر آنچه مربوط به جنبش سبز میشود، نه در ایران سابقه داشته است و ما با آن آشنا بودهایم و نه تقریباً در دنیا. برای اینکه این انقلابات رنگ نشان، به اصطلاح، آبی، ارغوانی، نارنجی که انقلابات مخملی نام گرفتهاند، اینها در جامعههایی سر گرفتهاند که زیر ساختهای اجتماعی زیاد داشتهاند؛ ارتباطات اجتماعیشان قوی بوده است و مثل ما این قدر به سر و کله همدیگر نمیزدند و در همه آنها یک رهبری خود بخود از درون در آمده بود. رهبرانی داشتند. در چکسلواکی هاول بود و بیانیه ۷۷ یا در لهستان والسا بود و به همین ترتیب. در ایران این جنبش یک چیزی است به معنی واقعی خود جوش.
من آن اوایل به نظرم رسید که این جنبش سبز را با ویکیپیدیا مقایسه کنم. ویکیپیدیا که آشنا هستید. هرکس یک چیزی به آن میافزاید، بر دادههایی که آنجا هست. یک ماهیت پیش ساخته فراهم و موجودی نیست، پلاستیک است، پلاستیک که میدانید، یعنی شکل پذیر. این هنرهای تجسمی مانند نقاشی و مجسمه سازی و معماری را میگویند هنرهای پلاستیک، برای اینکه شکل میگیرد. جنبش سبز هم یک پدیده پلاستیک است، همین طور دارد تشکیل میشود. من هیچ حکمی را در مورد جنبش سبز قبول ندارم. برای آنکه دیروزش با امروزش فرق داشته است و فردایش با امروزش فرق خواهد داشت و این یکی از ویژگیهای یگانه آن است، برای اینکه چند ویژگی یگانه دارد، که یکیش همین است که به طور قطع نباید تعریفش کرد، برای اینکه فردا میبینیید یک چیز دیگری میشود.
جنبشی است باز، بکلّی گشاده، بر اندیشههای تازه، تجربههای تازه. گفتیم رهبر ندارد و ما خیال میکردیم (من خوشبختانه جزوش نبودم)، بسیاری خیال میکردند که رهبر نداشتن ضعف است، شما رهبر ندارید، فایدهتان چیست؟ نه! اصلاً تمام قدرت این جنبش سبز همین است که رهبر ندارد و دارد شکل میگیرد. مثل کوه مرجانی است، این کوههای مرجانی که زیر فشار سنگین آب با استفاده از هر ترکیبات در دسترس به این زیبایی شکل میگیرند و میآیند بالا. این جنبش سبز هم همین حالت را دارد. در نتیجه نمیتوانیم حکم بدهیم که ضعیف شد، تمام شد، شکست خورد، موفق شد! نه هیچ کدام اینها نیست، دارد شکل میگیرد. چرا این طور است؟ این ویژگیها از کجا ناشی میشود؟ از این که این جنبش نه بر گرد یک فرد، نه بر گرد یک رویداد، بلکه بر گرد یک گفتمان شروع شده است. آن گفتمان چیست؟ آن گفتمان همان مدلی است که عرض کردم، همان رساندن جامعه ایرانی به بالاترین سطح امروزی انسانیت که اگر شما تعریف سیاسیاش را بخواهید، میشود دموکراسی لیبرال. همین که در این کشور هم هست. حالا دوستان چپ حتماً اینجا زیاد هستند و به محض اینکه من گفتم لیبرال خارشهایی در تنشان احساس کردند. نه! لیبرال آن نیست که شما فکر میکنید. سوسیال دموکراتها هم لیبرال هستند. برای اینکه لیبرالیسم سیاسی چیز دیگری است. با لیبرالیسم اقتصادی فرق دارد. لیبرالیسم اقتصادی، بدترین صورتش که در دنیا وجود ندارد و هیچ وقت هم تقریباً وجود نداشته است، “لسه فر” است، هرکس هر کاری دلش میخواهد بکند! این طور نیست. همهجا حکومت خیلی موثر است. ولی آن بجای خود. منظور من از دموکراسی لیبرال، دمکراسیای است که با اعلامیه جهانی حقوق بشر محدود میشود. یعنی با حکومت اکثریت، ولی نه هرچه که اکثریت گفت، یعنی اکثریتی که فقط در چارچوب اعلامیه بتواند کار بکند. یعنی حقوق یک نفر را هم نمیتواند پایمال کند، یعنی همه با هم برابرند، یعنی اقلیت وجود ندارد، بر اساس رواداری است، تبعیض وجود ندارد. این دموکراسی لیبرال تعریف سیاسی گفتمانی است که جنبش سبز بر آن بنا شده است.
باز یکی از دلایل قدرت و شکست ناپذیری جنبش سبز همین است که بر گرد این گفتمان است، نه بر گرد راه سبز امید. حالا برسم به راه سبز امید. چون بسیار بحث زیاد است و میزبانان ما هم امشب از راه سبز امید هستند و خیلی هم من به آنان علاقه و اعتقاد دارم. ولی بگذاریم هر چیز سر جای خودش قرار بگیرد. راه سبز امید سازمان سیاسی است که در جریان زد و خورد و اندرکنش یا ارتباط دوسویه و تأثیر دو سویه بر روی هم با دستگاه حکومتی است. جنبش سبز با دستگاه حکومتی چنان ارتباطی ندارد و نباید داشته باشد. جنبش سبز آن حالت اعتراضیش را حفظ کرده است و گسترش داده است و حالا البته شامل همه چیز شده است. ولی این جنبش سبز یک دستگاه سیاسی لازم دارد، نه از آن خودش. باید این دو تا را از هم جدا کرد. ما یک راه سبز امید داریم و یک جنبش سبز داریم. جنبش سبز باید کار خودش را بکند. باید شکل بگیرد، باید بر گرد آن گفتمان تکامل پیدا کند و باید بسیج کند، در سطح ملی، ملی نه به معنی ملی قومی، چون ملی قومی نداریم یا ملی است یا قومی، در سطح ملی، یعنی کشور، ملت. ولی راه سبز امید باید آزاد باشد، امکان داشته باشد که در چارچوب حکومت بتواند مبارزه کند و کار کند. اگر ما این دوتا را از هم جدا بکنیم، بسیاری از این مسائل که بیرون و درون، و البته درون کمتر، برای اینکه در درون این جدایی حاصل شده است. در بیرون متوجه نیستیم، اینها را قاطی میکنیم با هم. اگر اینها را جدا کنیم از هم، نه آن بدبینی را پیدا میکنیم به را ه سبز امید و نه به جنبش سبز.
بسیاری ایراد میکنند که چرا راه سبز امید در چارچوب حکومت کار میکند، شعارهای حکومتی را میگوید، با خمینی خوب است، خمینی را ستایش میکند، قانون اساسی جمهوری اسلامی را قبول دارد. اولاً اینطور نیست. راه سبز امید در طول این هشت نه ماه همین طور کوشش کرده است که خیلی از جنبش سبز عقب نماند. آخرینش هم همین است که گفتند که قانون اساسی وحی منزل نیست. از آسمان نیفتاده. دوم اینکه، چنانکه عرض کردم جنبش سبز به تنهایی برای این مبارزه کافی نیست. ما با یک رژیم سرکوبگری روبرو هستیم که این رژیم سرکوبگر خوشبختانه درش اختلاف و شکاف فراوان شده است و یکی از عوامل اختلاف و شکاف همین راه سبز امید است. یعنی یک جایی پیدا شده است که جلوی این دستگاه حکومتی راه حلی گذشته، که میتوانید از این طریق، اگر تغییر را لازم میدانید وارد شوید و تغییر دهید. اما راه سبز امید متکی است به جنبش سبز، برای اینکه اگر جنبش سبز نباشد، اگر زور مردم نباشد، راه سبز امید همان خاتمی است، هیچ! سخنرانی است، شعار است، تمام میشود میرود. یک اصلاحاتی است و تمام شد. چالش اصلی که ما با آن روبرو هستیم در همه جا، این است که ارتباط ارگانیک جنبش سبز و راه سبز امید حفظ بشود، در عین حال که از هم جدا باشند. نه آن بتواند جلوی جنبش سبز را بگیرد، که نمیتواند و نه جنبش سبز آزادی عمل راه سبز امید را محدود بکند، که نمیخواهد. ما الان اتفاقاً به نظر من در بهترین شرایط هستیم.
خوب حالا بعد از این مقدمات یک نتایجی بگیریم، چون در فضایی بیرون از ایران داریم بحث میکنیم. من یک مقداری به برکت جنبش سبز در جریان صحبتها و اندیشههای پارهای از فعالین جنبش سبز در ایران هستم. یکی از پیامدهای جنبش سبز همین بود که ارتباطات بین درون و بیرون را خیلی زیاد کرد. و حتا پاریاهایی مثل من یک راه مختصری پیدا کردند، پاریا میدانید این نجسهای هندی را میگویند پاریا، حالا خیلی نجس نیستم، ولی از نظر سیاسی میگویم. یعنی ما هم توانستیم یک ارتباطاتی پیدا کنیم. بسیاری از این گرایشهایی را که من در بیرون از ایران میبینم در بین هواداران جنبش سبز، از نظر دوستان درون ایران، ویرانگر محسوب میشود. این را خدمتتان عرض میکنم. این دسته بندیها، این کوشش برای اینکه هر گروهی خرج خودش را سوا کند، یک گوشه کار را بگیرد، یکی دنبال انتخابات، یکی دنبال سکولاریسم، یکی پشتیبانی از این، یکی پشتیبانی از آن. این برای آنها در درون به هیچ وجه دلگرم کننده نیست. این را خدمتتان عرض کنم. حداقل برای آن دسته که من آشنا هستم.
من شنیدهام مثلاً در این شهر پنج تا گروهبندی است. در شهرهای دیگر هم که رفتهام همینطور، یک دو سه چهار، هستش. حقیقتاً دوستان بنشینید و این روحیهای که در جنبش سبز هست، این را به بیرون از ایران انتقال بدهند. جنبش مرزها را برداشته است. این آقای نوریزاده یک وقت یک جملهای گفت که خیلی به دل من نشست. گفت که جنبش سبز مرزها را برداشته است، همه را، منظورش بیشتر داخل ایران بود. آن وقت که او گفت، بیرون هم همین طور بود. ولی الان متأسفانه مرزبندی دوباره شروع شده است. دوستان بنشینند و فکر کنند. البته من نمیدانم. هرکس هوای کار خودش را دارد. ما در خارج از ایران کار راه سبز امید را نمیتوانیم بکنیم. ممکن است دوستان پشتیبان راه سبز امید باشند، خیلی هم خوب است. اما کاری که شما اینجا میکنید ربطی به راه سبز ندارد. راه سبز امید با خامنهای، احمدینژاد، رفسنجانی و این و آن درگیر است. درگیری روزانه؛ معامله، تعامل، این روزها تعامل مد شده است. آنها تعامل میکنند. شما که از این کارها نمیکنید. شما اساساً پشتیبان جنبش سبز هستید. شما جزء جنبش سبز هستید. شما راه سبز امید نیستید. راه سبز امید ضمنا برای فعالیتهای سیاسی درون رژیم است و با مقامات سیاسی سر و کار دارد. شما اینجا با توده مردم سر و کار دارید. به نظر من پشتیبانی از جنبش سبز کارسازتر است تا اینکه همچنان اختلاف بیفتد و آن برای خودش از یک گوشهی کار کند، این یکی برای خودش از یک گوشه پشتیبانی کند و این جز دلسرد کردن درونیها نتیجهای نخواهد داشت. و نکته آخری که خدمتتان عرض کنم این است که فاصله ما با درون ایران دارد بیشتر میشود. فاصله سنی که چه عرض کنم ولی فاصله سیاسی فوقالعاده است. اجازه بدهید که لااقل فاصله سیاسی زیاد نشود. همان فاصله سنی کافی است.
استکهلم، 2010
مبارزهی تحمیل شده / آيندگان 13 خرداد 1348 / داريوش همايون

در خلیج فارس، اعراب تا آنجا که بتوانند ایران را آسوده نخواهند گذاشت. نظرهای همهی آنان در این منطقه یکی است و ایران هیچ توهمی نباید در بارهی مقاصد هیچ حکومت عربی در دل بپروراند. مسئله تنها در توانائی آن حکومتها در فراهم کردن اسباب مزاحمت برای ایران و ایرانیان است، وگرنه هیچ ملاحظهی دیگری نخواهند نمود.
اتحادی با سوریه / آيندگان 12 خرداد 1348 / داريوش همايون

تبعیض قومی و مذهبی تاروپود جامعه را ازهم گسیخته است و یازده سال بدی حکومت رژیمهای انقلابی، که بدی حکومت رژیمهای محافظهکار و ارتجاعی پیش از آن را موجه وانمود میسازد، توسعه اقتصادی را بازایستانده است.
بررسی چند موضوع در مقوله ملت / فصل چهارم / بابک امیرخسروی

اساساً کمتر نمونهای در جهان میتوان یافت که درآن، ملت و دولت ملی، بر پایه قوم واحدی تشکیل شده باشد. ملتها و دولتهای ملی معمولاً از چند قوم و اختلاط آنها به وجود آمدهاند. حتی ملت فرانسه که معمولاً جزو نمونههای ملتهای یکدست به شمار میآید، لااقل اختلاطی از سلتها، ایبریها و ژرمنهاست. ملت کنونی ایران، حاصل درهم آمیزی اقوام متعدد آریایی، آزیاتیک، ترک و سامی است. اقوام ساکن ایران در طول سدهها و هزارهها در فراز و نشیبهای تلخ و شیرین با هم جوش خورده و ملت ایران را به وجود آوردهاند.
اسب ها / گروس عبدالملکیان/ ایران

باز کن مشتم را ! / هرکجای تهران که دست می گذارم / درد می کند / هرکجای روز که بنشینم / شب است / هرکجای خاک…
تلاش شماره 20 ویژهنامه رضاشاه / فرخنده مدرس
ما تنها از تبار شكستخوردگان نبودهایم. ریشههایمان به پیروزی و پیروزمندان نیز میرسد. در این گذشته تنها انهدام، سستی، خفت و خفتگی نبوده و گاهی نیز جنبشی بوده و خشتی چیده شده است. ایران امروز شاید مخروبهای جلوه كند، اما این بنا بهره از بن محكمی دارد. آن را باید دید!
مبحث ملی و بررسی اجمالی آن در ایران / (بخش سوم) / بابک امیرخسروی

سومین دورهی جایزه شعر نیما،به نام و یاد همیشه زندهی محمد مختاری تقدیم شد.

سومین دورهی جایزه شعر نیما، با تقدیر از شعر و حضور سیمین بهبهانی، به نام و یاد همیشه زندهی محمد مختاری- نمایندهی «نویسندگان و شاعران شریف و آگاهی دهنده دهه گذشته»- تقدیم شد.
همه عالم تن است و ایران دل / بیانیه تعدادی از فعالان کُرد حوزه شمال غرب و غرب کشور

شمار زیادی از فعالان سیاسی فرهنگی،حقوق بشری و مدنی و روزنامه نگاران کُرد با انتشار بیانیه ای ضمن تأکید بر پیوندهای تاریخی،فرهنگی و اجتماعی دیرین مردم کُرد با دیگر ایرانیان ،هر گونه تلاش برای ایجاد اختلاف میان ایرانیان و رودر قرار دادن اقوام ایرانی را محکوم کرده اند
گفتوگوی امیر رسولی با ماندانا زندیان به مناسبت انتشار مجموعه شعر «چشمی خاک، چشمی دریا»

ایران برای من، تنها، یک قطعه خاک نیست که دوریاش به بیگانگی بینجامد. ایران همین واژههایی است که شما و من مینویسیم؛ همین زبانی که با آن صحبت، بلکه فکر میکنیم؛ همین حس وصفناشدنی که هنگام اعلام نام سرزمینمان در جایگاه برنده جایزه اسکار غرق خوشبختیمان میکند. ایران تار علیزاده و شعر سپهری و نثر گلستان است؛ و با این تعریف شاید بسا کسان دررون مرزهای این سرزمین، و بیگانه با فرهنگ آن زندگی کنند.





















