Author's posts

آزاده دواچی

‌‌

‌به خردادهایی که تکرار می شوند

 آزاده دواچی

 ‌

‌‌

‌‌

‌‌

حاشیه ام را به کناری ببر

تا خون

از دهانم  تراوش نکند

تا مناجاتی باشم ،

بر دیوار هرخانه ای

تا کلاغهای سبز ،

پرنده های سرخ ،

بالهایشان را به رویم بگشایند

خسته ام از کودکی ِانقلاب،

از خردادهایی که تکرار می شوند

و از مرگ این همه پرنده


از تابوتهای گریزان در پشت بامها

و از پوتین هایی ،

که گلهای باغچه ام را لگد کرده اند

صورتم را در دستت بگیر،

و چشما نم را در کاسه ای بگذار

تا تلف شدن لک لک هایی را نبینم

که بر شانه ام آشیا ن کرده اند

استخوانهایم را ،

در این آبهای کم رنگ حل کن

نگاهم را به بغل گیر،

تا چشمم به داسها نیفتد

با سرهای بریده در دستشان

حاشیه ام را بگیر

سرم را بلند کن

تا تصویرم را کدر ببینی

که رو به آفتاب، آرام نم می کشد

و خو نی کم رنگ ،

از لبانش بیرون می زند

خسته ام، حاشیه ام را بگیر

 ‌

شبنم آذر

سقوط آزاد

شبنم آذر

‌‌

‎‌

‌‌

                                        به « ندا آقاسلطان » و لحظه‌ای پیش از صعودِ آزادش

تنها

چند قدم

جلوتر از من می دوید

پیش از آن‌که سقوط کند

روی خیابان آزادی

آزادی زیباست

حتی

وقتی سقوطِ آزاد می کنی

روی مرگ

حتی

وقتی روی خون خودت

سرد می‌شوی

گلوله‌ها!

گلوله‌های عزیز!

 لطفاً

به پوکه‌های‌تان برگردید

ما نیز

به خانه‌های‌مان برمی‌گردیم

تهران-1388

کوروش همه خانی

‌‌

کوروش همه خانی

‌‌

اگر نامه‌ام ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌به تو    نم پس نمی‌دهد

دل تنگ  مباش

آتش  حمل می‌کند

اینجا

حالِ همه    سخت    سنگین

ساده و سبک    گرفته اند

کلاغ ها

اسامی     از روی الفبا

 خبر… زیاد

کوتاه! مردن

مثل سرگذشت دود

در تن درخت

که هر بارریشه‌اش

 با انگشت  شاعر

سبز می‌شود

روشنک بیگناه

روشنک بیگناه

 

‌‌


پشت صف تشیع کنندگان تابستان
لخ می کشم
کدوهای نارنجی
شبی پر از وحشت را وعده می دهند

چشمانشان را سوراخ کن
دهانی بگذار و شمعی درون سر
تا نگاهت کنند با دهن کجی

جهانم را به من پس بده
اکتبر خط خطی
از ساقه های ذرت برایم دروازه ای بساز

یک مترسک
دو مترسک
هزار کلاغ
آسمان آبی تیره
صف بدرقه
گندمزار و
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ کلاغ

هنگامه هویدا

‌‌

 

‌‌

خبر

هنگامه هویدا

 

‌‌

حتا آن روز هم دنیا به آخر نرسید
و هیچ‎کدام از آن روزهای کذایی
و حتا هفته‌ها و
ماه‌ها و سالهای بعد
اما ما منتظر بودیم
تمام آن روزها
مدام به ساعت نگاه می‌کردیم و
گوشمان به اخبار بود
شهاب سنگی، انفجاری، جنگی، چیزی…
بلکه انتقام‌مان را
از دنیایی بگیرد
که نه قدرت
و نه جرئتش را داشتیم
خودمان
ویرانش کنیم
شاید شبیه هیتلر
که در اعماق قلب
تحسینش می‌کردیم
ما فقط گوشمان به اخبار بود و
زمان پایان دنیا را به هم
خبر می‌دادیم.

پگاه احمدی

‌‌‌‌

به غلظتِ غلیظِ قل وُ انقلاب در تبّتِ تن ات

پگاه احمدی

 

 


اين روزهای از طاقت گذشته تا عصب از عصب گذشته تا طنبور از طنبور تا طنین تا کودتای تن بر

ذهن، ذهن بر جان، جان بر جدال، این روزها که جمجمه جِر می خورَد وَ جای جُرم ام را در

جمهوری ِ جناغ وُ جایزه پیدا نمی کنم، این روزها که هیچ … هیچ  نداریم جز دوره ی دروغ ِ

 عکس های شبِ دیر وُ پیر … سفیدتر از زخم، فوتی برای چل چلی ِ باد وُ یاد هم … باشد برای جمعه ی ناشاد.

در تبّتِ تن ات

مدام در تو تِلو رفتن وُ

در این قرنطینه

طنین ِ تن به تنِ توو به  توو

هوا، انا العشق وُ

خدا همین تَننا

که پشتِ ترتیلِ دو تیغ، تذکره

ترکم می دهد

تَرَک بخور تا تاک

وَ تیکِ زخمم را به تکّه های شقایق ببند

شبی که شاعرانه تر از شن شدیم

شعورِ شلّیک وُ شیار شعبده وُ شیهه بود

وَ شام آخر

زیر شالِ ابریشم

که شاهرگم را

به شیشه ات بزنم

 دوباره شاعرانه ترم کن

که شعرم از شدّت

چنان گذشت که دیگر، شلوغ و عربده ام!

هوا انا العشق وُ

اگر به شط بزنیم

دوباره شرط ، به رگ می زند

وَ شیدایی

شیارمان را

به شطح فرو می برد

تو ای شروع کرده مرا در شَراع

پشتِ سُرمه وُ ساطور،

سُرب وُ سِیل ،

کاری کن از هوای قیصریّه وُ زندان قصر

به سال سُرفه ام نرسم وَ سوتِ آخرم را باز،

روی کلیدِ ” سُل ” بگذارم

سال، سالِ سیمان است

صدای ضالّه ام را کجا ببرم ؟

زلزله است وُ ظهور، مردّد!

دستم به انقلاب ِ ضریح ات!

تو را به گورِ اینهمه گمنام

شَر را بکن!

سال، سالِ دق است

در این قُرُق، درها …

درد را نمی بندند … دیوانه می کنند.

ماندانا زندیان

‌‌

‌‌

‌‌

ماندانا زندیان

حکایت جامعۀ امروز ایران، نسل جوان تر به ویژه، حکایت مردی است که با بار شیشه از دروازۀ شهر می‌گذشت. گزمه‌ای چوبی بر بار او نواخت و پرسید: «بارَت چیست؟» مرد گفت: «یکی دیگر بزنی، هیچ.»

حجمی شکننده بر دوش ما سنگینی می کرد. آتش و درد در رگ‌های ما جاری بود و ناتمامی رؤیاهای بیشمار نیاکانمان پیچیده در ابری که خانه را در خَم کوچه محاصره کرده بود، می رفت که زیر ضربه‌های واپس ماندگی در نهایت شب «هیچ» شود.

نیچه بر آن بود که واپسین انسان به جایی می‌رسد که همه چیز را کوچک می‌داند و کوچک می‌کند؛ از فضیلت‌های اخلاقی رویگردان است؛ ویرانگر است و هیچ نمی‌آفریند، دنیا را بسته و تنگ می‌خواهد، نیازی به افق‌های باز نمی‌بیند، به خانه‌ای کوچک و شغلی حقیر و خوشی‌هایی اندک دل خوش دارد.

و چشم انداز ما چنان بود ـ  جامعه‌ای پیچیده در لایه‌های گوناگون حقارت، تن داده به هر چه هست، از جمله زشت‌ترین چهره‌های خشونت در فرهنگ سیاسی خود، بی‌هیچ حساسیت، یا انگیزه برای بهکرد آنچه می‌گذشت، یا خواست نگرایستن به کاستی‌ها ـ هیچ سنجه برای «اندازه گیری حقارت خود.»

و ما می‌خواستیم از بدی رد شویم؛ از سیاهی، از ایستایی، از مرگ، از اندوه که نشان فضیلت شده بود، تن دادن که نشان احترام، و عزاداری که نشان صمیمیت؛ خواستیم شادمانی فضیلت باشد، زندگی رود. خواستیم اندیشه‌ها و عاطفه‌های ساروج کشیده با خِرَد در نظام‌های ارزشی گوناگون، آینه‌هایی شوند برابر خویش و دیگری تا جامعه با حقیقت خود رو به رو و از خود ـ از بی تفاوتی انسان واپسین ـ رهاشود.

گفتیم اگر اندیشۀ دگرگونی را تنها از سیاستگران و دولتیان نخواهیم؛ اگر ارزش و مسئولیت فرد انسانی را پشت بی‌کفایتی حکومت پنهان نکنیم؛ اگر نابرابری، ناامیدی، سرزنش، بی‌حرمتی، خشونت، دشمنی و مرگ را با برابری، امید، مسئولیت پذیری، ارج گذاری و رواداری و زندگی جایگزین کنیم؛ جامعه‌ای خوب‌تر خواهیم شد ـ ما آزادی در چهارچوب اعلامیۀ جهانی حقوق بشر  را نه تنها برای برکشیدن یک حکومت خوب، که برای بازنگری و نوسازی جامعه‌ای خوب‌تر خواستیم؛ جامعه‌ای که در فرهنگ سیاسی‌اش حرمت گذاردن به حقوق شهروندان، مسئولیت مدنی هر شهروند است.

 دستاورد یک جنبش اجتماعی تنها جا به جا کردن قدرت نیست، پالودن و نقدپذیر کردن ذهنیت جامعه و زیر پرسش بردن پیام‌های اخلاقی آن ذهنیت ـ در هر سطح و اندازه ـ پویشی است که به گفتۀ سیمین دانشور اگر هم زمان به انجام رسیدنش نباشد، رسیدن به زمان درست و مناسب را جلو می اندازد ـ مانند آنچه در جنبش و انقلاب سربلند مشروطه روی داد و بسا فرایافت‌ها را نوکرد.

ارسطو «پالایش» و «آموزش» را در سیاست هم ارز می‌دانست و باورداشت که همۀ انسان‌ها در سرشت خود جویای دانستن‌اند.

پالایش را دگرگونی و بهکرد می‌دانند؛ آفریدنِ امکان و مسیر خوب‌تر زیستن؛ فرایافتی به ظاهر زیبایی شناسانه که در ذات خود به بحثی اخلاقی می‌رسد و در اندیشۀ ارسطو اخلاقی ـ سیاسی می‌شود و با فرهنگ درمی‌آمیزد.

پالایش را می‌توان خواست و اشتیاق آفریدن بیشترین دگرگونی در اندیشه و عاطفه نیز دانست، بیشترینی که در خیال می‌گنجد؛ و محدودیت‌های افقِ دانایی، و خیال ما در هر زمان، با دانش، فرهنگ و نظام‌های ارزشی جامعۀ ما آمیخته است. حتی تعریف «آزادی» به درک و دریافت ما از زندگی در شرایط زمانی و مکانی مشخص بازمی گردد ـ افقی که پندار ما از مرزی است که زمین و آسمان را به هم می‌رساند.

آزادی، اندیشه‌ای است برای فراتر رفتن از آن مرز، از آن محدودیت؛ و طرفه آن که خود با همین مرز و محدودیت تعریف می‌شود. ما به هر چه دست یابیم خواستی دیگر پیش رویمان قد خواهد کشید و اشتیاق رسیدن به آن خواست، به تلاش برای آفریدن امکان دستیابی آزادی بیشتر همراه خواهد شد. دانایی و آگاهی می‌توانند افق درک ما را دیگرگون کنند و زندگانی ما را به مسیری تازه رهنمون شوند، تا خواستار خوب‌ترین و شایسته‌ترینِ ممکن شویم.

نسل من دریافته است که تا زمانی که در جای خود ثابت بایستد، خط افق همان است که می‌پنداشته. ما تنها زمانی که جای و زاویۀ نگاهمان را تغییر دهیم، می‌توانیم افق نو بیافرینیم ـ به جایی تازه رسیدن، خواست‌هایی تازه داشتن، دگرگونی‌های تازه خواستن، انسانی خوب‌تر شدن است و جامعه‌ای سزاوار خوبی ساختن.

خرداد ماه نسل ماست، نسلی که سال‌هاست می‌کوشد افق فرهنگ سیاسی جامعه  را جا به جا کند؛ ما مانند برف که سرمای خود را در سپیدی خود فاش می‌کند، ساده و روشن از زشتی‌های فرهنگ سیاسی خود سخن گفتیم و خواستیم و کوشیدیم تا تغییر کنیم؛ و این دستاورد ارزندۀ خردادهای پر از حادثۀ ماست.

ماندانا زندیان

خرداد یکهزار و سیصد و نود و یک خورشیدی

گفتگوی حسین مهری با رضا پهلوی و حشمت رئیسی

بخش 5 / سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای / تغییرات در نیرو‌های مخالف در سی سال گذشته

بخش 5  

سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای

 

تغییرات در نیرو‌های مخالف در سی سال گذشته

درصحبت‌های دوستان همه گوشه‌های تحولی که در گفتمان سیاسی ایران پس از انقلاب پیدا شده است بررسی شد و فقط می‌توانیم آن را بسط بدهیم. اساس قضیه این است که تغییر گفتمان و پارادایم روی داده در این تردید نیست. حالا ممکن است به عمق نرفته باشد و تظاهر و پوسته باشد ولی فرق نمی‌کند. گفتمان مقدار زیادی تظاهر است و پوسته. گروه‌های بزرگ و اکثریت جامعه از یک گفتمانی پیروی می‌کنند و لازم نیست که همه‌شان آن را فهمیده باشند. موضوع اصلی این است که مد عوض شده باشد، در جامعه یک چیزی مد شده باشد حالا چه قدر این موضوع را فهمیده‌اند در درجه دوم است. در انقلاب اسلامی‌ هم دیدیم مد، گفتمان اسلامی ‌بود، خیلی‌ها هم نمی‌فهمیدند و حتا مخالف بودند ولی دنبال‌ش راه افتادند چون مد بود، حالا هم همین طور است. ما این تغییر گفتمان را و پارادایم را به خوبی می‌بینم یکی از نمونه‌های‌ش را در اعلامیه جدید حزب در مورد جنبش زنان است. این کمپین یک میلیون امضا اصلا دنبال این حرف‌ها نمی‌رود که مثل مصدق در دادگاه خودش را سیدالشهدای دوم ببیند یا مثل گلسرخی با ان سوابق چپی یک دفعه مولانا علی از آب در بیاید و این مهم است. زنان که بخش سنتی‌تر جامعه و شاید هنوز بخش مذهبی‌تر هستند در مبارزه‌شان به کلی فاصله گرفته‌اند. یک مبارزه مدرن انجام می‌دهند و یک هدف مدرن دارند که هم زبان‌ش مدرن است هم روش‌ش. همین جمع کردن امضا کاری بسیار تازه است در ایران و کار بسیار ابتکاری است در دنیا و فوق‌العاده است.

مدرنیته و توسعه آمده است به مرکز بحث، کاری نداریم که چه اندازه این را فهمیده‌اند. امروز در سامانه حزب مقاله‌ای می‌خواندم که نویسنده‌اش یک سری مشخصاتی را از مدرنیته ذکر کرده است، مانند احساسات‌گرایی ولی این چه ارتباطی با مدرنیته دارد. احساسات همیشه بوده است و ربطی به مدرنیته و غیرمدرنیته ندارد ولی نویسنده می‌خواسته کند و کاو کند و موضوع را بسط دهد و از آن سه خاستگاه کلاسیک مدرنیته، یعنی خردگرایی ،فردگرایی و عرفی‌گرایی تجاوز کند. از این جزئیات که بگذریم بالاخره این بحث بسط پیدا کرده و همه جا مطرح شده و مهم این است که ما یک چیز‌هایی را بیاوریم در مرکز بحث. همین طور حقوق بشر برای خود ما هم تازگی داشت ولی حالا کسی جرئت نمی‌کند در مورد حقوق بشر حرف نامربوط بزند. حقوق بشر امروز مثل هوا لازم است برای جامعه و همه با این موضوع توافق دارند یا ناسیونالیسم که از طرف دیگر ناسیونالیسم قومی ‌که حالا دیگر ناسیونالیسم قومی ‌را هم قبول ندارد و ملت‌ها را مطرح می‌کند بالا گرفته است. از آن طرف توده اصلی جمعیت و جریان اصلی سیاسی به شدت احساسات ناسیونالیستی دارد خیلی بیشتر از دوران قبل از انقلاب؛ هم در واکنشی به آخوندها و هم در واکنشی به قومگرایان و هویت‌طلبان و ما شاهد نوزایی ناسیونالیسم ایرانی هستیم، حتی جبهه ملی که گرایش ناسیونالیستی داشتند اما آن قدر مصدق مصدق می‌کردند که از همه این حرف‌ها غافل بوده‌اند. این‌ها هم پیوسته‌اند به دفاع از ایران و این را در چپ ایران نیز می‌بینیم. تفاوت دیگری که می‌شود در این گرایش‌ها دید نگاه به انقلاب است که در این گروه‌ها پیدا شده است. اول‌‌ش که انقلاب با شکوه و مقدس بود بعدها آرام آرام چشم‌ها باز شد. گفتند انقلاب خیلی هم خوب بود و اجتناب‌ناپذیر بود و به انقلاب خیانت شد و دزدیده شد که این را یک عمله انقلاب مطرح کرد. یکی دیگر باران می‌خواست سیل آمد. اندک اندک بقدری اوضاع ایران بد شد و جمهوری اسلامی ‌بد عمل کرد که دیگر نمی‌شود از این حرف‌ها زد. تمام اینها می‌گفتند که مصادره شده و این بهترین پناهگاه شده بود که ما انقلاب کردیم برای آزادی که دزدیده شد و مصادره شد. حالا می‌بینیم از خود گرایش چپ نه یک نفر نه دو نفر می‌‌گویند چه کسی به دنبال آزادی بود؟ اصلا چه کسی می‌فهمید آزادی چیست؟

 این عوض شدن نگاه به انقلاب تاثیر زیادی در نزدیک کردن کلی گرایش‌های سیاسی به هم خواهد داشت چون یکی از بزرگ‌ترین آفاتی که گرایش‌ها را غیر از شکل حکومت ( پادشاهی و جمهوری) از هم دور می‌کرد همین بود که انقلاب چیز خوب یا بدی بود و اکثریت کسانی که از ایران آمده بودند بیرون و اکثریت نیرو‌های سیاسی که در ایران مانده بودند می‌گفتند انقلاب خوب است چون درش شرکت کرده بودند و اقلیتی که شکست خورده بود می‌گفتند بد است. اما امروز همه می‌گوییم انقلاب بد است.

یا نگاه به تاریخ صد ساله ایران است. نگاه کنید ببنید راجع به انقلاب مشروطه و به خصوص رضاشاه چقدر تغییر کرده است؟ الان در خود ایران انقلاب مشروطه و رضاشاه بالاترین جاها را دارند. بگذریم از اینکه هنوز هم یک عده‌ای دارند تلاش می‌کنند که مصدق را جلوی رضاشاه و مصدقیسم را جلوی انقلاب مشروطه بگذارند ولی اینها بقایای گذشته‌اند. این توده ایرانی که دارد می‌آید بالا، آن هفتاد در صد جوان‌تر‌ها خیلی نظر مساعد هم به انقلاب مشروطه دارند هم به رضاشاه. در میان گرایش‌های سیاسی می‌بینم که این دو دارد جایش را باز می‌کند و غیر از جریان مصدقی حتا در میان چپ‌ها ما در مورد رضاشاه ما حرف‌های خوب می‌شنویم و نویسندگان چپ که به زبان انگلیسی کتاب نوشته‌اند، مانند آبراهامیان و بروجردی خیلی از رضاشاه تعریف می‌کنند و خوب اثر خواهد کرد. راجع به بیست و هشت مرداد یک تجدید نظر کلی در جریان است با توجه به اسنادی که در آمده خیلی بحث‌های جدید دارد می‌شود، بیست و هشت مرداد برای خیلی‌ها دیگر از آن حالت خارج شده است و یک موضوع تاریخی است که می‌شود در باره‌اش حرف زد. جبهه ملی و مصدقی‌ها و چپی‌ها سعی کردند بیست و هشت مرداد را تبدیل به یک اسلحه بکنند که بشود به سر هر کسی کوبید و ساکت‌ش کرد و هرچیزی را با آن توجیه کرد. دیگر این طور نیست و قابل بحث است و هر کس نظر خودش را دارد و از نظر ما هیچ اهمیتی ندارد که افراد روی بیست و هشت مرداد چه عقیده داشته باشند، اهمیتی که ما می‌دهیم به این است که این موضوع از حالت مرگ و زندگی بحث اصلی نیرو‌های سیاسی در بیاید. شرم‌آور است که مسئله نیرو‌های سیاسی کشوری با این همه مشکلات بیست و هشت مرداد باشد.

کمبود‌هایی هنوز هست، هر گرایشی کمبودهایی دارد. بیش از همه گرایش مصدقی که غیر متشکل‌ترین‌ش هم هست. حقیقتا حاضر نیستند هیچ تغییری، تجدید نظری در خودشان بدهند جز تعداد محدودی که تکفیر و اخراج می‌شوند برخورد بقیه‌شان با دگراندیشان به کل حزب‌اللهی است یعنی دشنام و اتهام و ترور شخصیت. ولی این دوام نخواهد آورد برای اینکه اساس ندارد و نمی‌شود تاریخ ایران را در یک نفر خلاصه کرد و نمی‌شود یک جریان سیاسی فقط بر روی نام یک مرده بچرخد و اگر این‌ها می‌خواهند آینده‌ای در ایران داشته باشند باید تغییری در خود بدهند. امروز در ایران درباره مصدق راحت می‌شود صحبت کرد ولی این دلیل نیست که آینده ایران زیر سایه یک نام برود.

چپ ایران هنوز از عادت‌ها و قالب‌های ذهنی آزاد نشده است، و اگرچه بسیار تغییر کرده متاسفانه با یک انحراف دیگر تجدید عهد کرده و خواسته و ناخواسته گرایش‌های تجزیه‌طلبانه را تقویت می‌کند. بسیاری از این‌ها که به این بحث می‌پیوندند قصد تجزیه ایران را ندارند ولی توجه نمی‌کنند که نتیجه این فعالیت‌ها همانی هست که بازرگان گفت که ما باران می‌خواستیم سیل آمد. این خواست‌ها و این استدلالات و این پس و پیش کردن اصطلاحات و این دلبخواهی رفتار کردن با مسائل اجتماعی و سیاسی و علمی ‌آخرش به جاهای باریک خواهد کشید که شاید مورد نظرشان نیست. احتمالا ولی این گرفتاری چپ است که هنوز از معایب گفتمان گذشته‌اش خلاص نشده در این فرو رفته است. رسالت و سرنوشت چپ تجزیه ایران نیست و نباید این گونه اندیشید و همان طور که یکی از دوستان هم گفتند باید کمک‌شان کنیم.

اسلامی‌ها نمی‌توانند تغییر کنند هرچه هم پیشرفت کنند، هرچه به اسلام و دوم خرداد و این‌ها متوسل می‌شوند در همان حدود هستند. منتها در جوامع اسلامی ‌و میان مسلمان‌ها ما این جوانه‌های تحول را می‌بینیم و این خیلی خوب است، ما نباید انتظار داشته باشیم که همه‌ی مذهبی‌ها و ملی مذهبی‌ها مثل ما فکر کنند ولی هر گونه گرایشی به سمت ما یعنی در جهت عرف‌گرایی در جهت خردگرایی در جهت فردگرایی یا انسان‌گرائی به سود جامعه ایرانی است و باید سعی کنیم که گوشه‌های تیز این گرایش را بگیریم که بتوانند در یک جامعه شهروندی جا بیفتند.

می‌ماند گرایش خود ما. اینجاست که باید اعتراف بکنیم که کار ما هنوز خیلی زحمت دارد. این بند ناف شیفتگی به یک شاه به یک فرد را باید برید. ما طرفدار پادشاهی هستیم بحث هم ندارد خیلی هم به صراحت نوشته‌ایم و هیچ‌کس هم به این صراحت ننوشته است. نام پادشاه آینده ایران را هم که ما دوست داریم آوردیم که دیگر جای هیچ خواستنی نمی‌ماند. دیگر این تظاهرات این دست بوسیدن و به خدا رسانیدن و تعریف‌ها و تملق‌ها را باید کنار گذاشت. این خوب نیست، بلکه خطرناک است. هیچ فردی نیست که بتواند در مقابل این ژست‌ها مقاومت کند. هر کسی خودش را گم می‌کند و از بقیه بالاتر می‌گیرد. باز یک عده مگس دور شیرینی را دور خود جمع می‌کند. این فکر را نکنید که یک نفر دموکرات و آزادمنش است. نه، فضا به سرعت او را عوض می‌کند. بارها در تاریخ ایران این اتفاق افتاده است. باید طرفداری از پادشاهی را از شاه پرستی جدا کنیم. ترسی هم نداشته باشیم. در طول این سی سال طرفداران سنتی پادشاهی هر کاری از دست‌شان بر می‌آمده برای پائین آوردن ایران به حد یک مقام کرده‌اند. خوشبختانه خود شاهزاده می‌داند که از طریق آنها به هیچ جا نخواهد رسید. در نتیجه به انها توجه نمی‌کند و آن‌ها نمی‌توانند تا ابد کاسه داغ‌تر از آش بشوند و به این نتیجه می‌رسند که باید کوتاه بیایند. اما این مسئله آن‌هاست.

ما که در گذشته رفتارمان بهتر بود در این چند ماه گذشته ناگهان رگ شاه‌پرستی‌مان بالا زده است. باید از خودمان شروع کنیم تا بعد به بقیه برسیم. در عین اینکه به اعتقادات‌مان پایبندیم و عوض نشده‌ایم و برای پادشاهی مبارزه می‌کنیم باید برگردیم به آن سنت مشروطه‌خواهی. اصل، مشروطه‌خواهی است و ماهیت لیبرال دمکرات آن یعنی دمکراسی محدود به حقوق بشر. شکل مشروطه‌خواهی برای ما پادشاهی است، در این شکی نیست ولی اصل از شکل مهم‌تر است. ایران با یک جمهوری لیبرال دمکرات، خواهد ماند ولی بایک پادشاهی غیر لیبرال دمکرات، یک دیکتاتوری بی خبر از حقوق بشر، از بین خواهد رفت.

نتیجه‌ای که از صحبت دوستان می‌گیریم این است که این سی ساله بکلی تلف نشده است، درست است که گرایش‌های سیاسی ایران به اندازه سی سال پیشرفت نکرده‌اند ولی این طور هم نیست که بگوییم فرقی نکرده‌اند و همان است و با حالت بدبینی رفتار کنیم. نه. این جامعه از اینجا شروع کرد که عکس آدمی‌ را در ماه دید. این در جهان سابقه ندارد، حتا در افریقا این اتفاق نیافتاده، در میان آمازون‌های عصر حجر چنین اتفاقی نیافتاده است ما آن قدر پائین رفتیم که بیشتر از آن نمی‌شد رفت و از انجا شروع کردیم و حالا به اینجا رسیدیم. پس خیلی پیشرفت کرده‌ایم.

***

احزاب سیاسی ما اگر طرحی در جهت منافع ملی را سازمان سیاسی دیگری مطرح کرده باشد نه تنها حمایت نمی‌کنند بر علیه ان هم وارد عمل می‌شوند. فکر می‌کنم حزب مشروطه ایران تنها حزبی بوده که این تابو را شکسته و این گونه عمل نکرده و نمونه‌اش هم این که در سخنرانی شاهزاده رضا پهلوی در کنگره حزب موضوعی مطرح شد که تمامیت ارضی ایران به خطر می‌افتاد و حزب خیلی درست و استوار در مقابل‌ش ایستاد و خیلی هم محترمانه بدون اینکه توهینی بشود. این خودش جای امیدواری است که فردا می‌شود راه همکاری هم باز بشود. خوب بسیاری از این احزاب دم از حقوق بشر می‌زنند یا این تبدیل به جهان‌بینی‌شان شده است ولی با ما همکاری نمی‌کنند، نمونه‌اش را هم در جنبش رفراندوم ما دیدیم که ایده‌ای بود که دست اخر گفته شد هنوز زمان‌ش نرسیده است در حالی که هم مردم پشتیبان‌ش بودند چون ما احزاب گروه‌ها را در نظر بگیریم 500 یا 600 نفر بیشتر از آنها نبودند که امضا کردند ولی هزاران تن مردم عادی آن را امضا کردند و دیدیم که موضوع درستی بود ولی به محض آنکه طیف راست به ان پیوست دوستان چپ جا خالی کردند و دست اخر حزب مشروطه را متهم به هژمونی‌طلبی کردند. چگونه می‌شود اپوزیسیون ایران سعی کند چنین مطالب درستی را پشتیبانی کند؟

اولا موضوع پادشاهی و جمهوری هنوز گره اصلی است در میان گروه‌های سیاسی یعنی عده زیادی هستند از گرایش‌های مختلف که عملا حاضر به همه چیز هستند مگر برگشت پادشاهی به ایران. این هنوز عقده سیاست ایران است. در بیرون اکثریت بزرگ نیرو‌های فعال سیاسی تا هشتاد درصد دراین مقوله می‌گنجند، در داخل خبر نداریم ولی هیچ بعید نیست که این گونه باشد. پس هرجا اسم پادشاه و طرفداران پادشاهی بیاید همین بساط است. حداکثر و بهترین صورت‌ش ندیدن و همکاری نکردن است و الا خرابکاری و حمله. حالا ما چقدر کوشش کردیم و چقدر کوشش‌مان موثر بوده که آن فحاشی‌ها کاهش پیدا کرده است. اما راجع به واکنش چپ افراطی در ایران غیر از سلطنت‌طلب‌ها که بیشترین نمایش‌های فاشیستی را داده‌اند در دو گرایش می‌بینیم که این تمایلات فاشیستی بالا گرفته است، یکی در گرایش‌های جدایی‌خواهانه که کار به جاهای خطرناک رسیده است. در شرایطی که دست‌شان به جایی نمی‌رسد خط و نشان‌هایی برای همکاران خودشان در گروه‌های دیگر قومی ‌می‌کشند که خیلی ترس‌آور است. دیگری چپ افراطی است که حالت نوع حیوانی به خطر افتاده را دارد. این انواع حیوانی وقتی به خطر می‌افتند یعنی عده‌شان آن قدر کم می‌شود که رو به زوال می‌رود سراسر می‌شوند غریزه دفاعی و برای دفاع از خودشان دیگر حد نمی‌شناسند. چپ افراطی چنین حالتی پیدا کرده است. نیرویی است که می‌بیند دارد نابود می‌شود و این در و آن در می‌زند برای حفظ خودش و اصولا هم چپ افراطی با فاشیسم از همان دهه سی خیلی نزدیک بوده است؛ شیوه‌هاشان طرز تفکرشان خیلی نزدیک است. منتها فاشیست‌ها آن توحش ضد یهودی را به آنجا رساندند که خوشبختانه هیچ وقت کمونیست‌ها نرساندند ولی تعداد کسانی که چپ افراطی نابود کرده ده بیست برابر نازی‌ها بوده خوب به دلایلی دیگر. یک کینه فرو ننشسته هم به امریکا دارند که ارباب و زیارتگاه‌شان را از بین برد و حالا به هر چیزی متوسل می‌شوند.

ولی این‌ها مهم نیست این‌ها دیگر حداکثرش تروریسم اسلامی ‌است وقتی که تروریسم اسلامی ‌رو به فنا باشد که به نظر من هست و دیگر به نسل آینده نخواهد کشید این‌ها دیگر جای خود دارد. در امر همکاری نیرو‌ها مشکل آن عقده پادشاهی است و نمی‌توانیم منتظر حل‌ش بشویم و باید بسازیم، همکاری هم نکنند مسئله‌ای نیست. عمده این است که همه بر یک گفتمان کم کم توافق می‌کنند، گفتمان حقوق بشر و دموکراسی، بقیه‌اش را دیگر با هم همکاری بکنند یا نکنند اهمیت ندارد. اینکه آن تفاهم پیدا شود، گفتمان عوض بشود تغییر پارادایم بشود، ما وارد پارادایم دموکراسی و حقوق بشر بشویم آن اهمیت اساسی دارد که دارد اتفاق می‌افتد و موج اینده است و همین طور تعهد به توسعه، به دموکراسی، به مدرنیته. بقیه‌اش دیگر مسائل تاکتیکی است که به موقع خواهد شد. اگر کار به جایی برسد که امیدی به سرنگون کردن جمهوری اسلامی ‌باشد اینها به هم نزدیک می‌شوند. فعلا ما نه باید از این موضوع ناراحت باشیم و نه دنبال‌ش برویم، ما زمینه را فراهم نگه می‌داریم هر وقت آنها خواستند بیایند.

18 مارس 2009

بخش 5 / سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای / جنبش دوم خرداد 1376

بخش 5  

سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای

 

جنبش دوم خرداد 1376

دو نظر در میان دوستان وجود دارد و هر دو طرف خوب و استادانه به دفاع از نظریاتشان پرداختند. یک طرف می‌گوید دوم خرداد سوپاپ بود و ساخته خود رژیم بود و جامعه در حال انفجار بود و نظر دوم بر این است که اتفاقی بود که همه را شگفت زده کرد از جمله خود خاتمی ‌را و بعد از دیدن پویایی که این حرکت پیدا کرد خاتمی ‌به ولایت‌فقیه و نیروهای سرکوبگر متوسل شد. چون فقط به گذشته توجه نداریم این مسئله پیش می‌آید که در آینده ایران چه چیزی ممکن‌تر و میسرتر است. اگر نظر این باشد که جامعه در حال انفجار است باید با اصلاحات مخالفت کرد و تحریم کرد. آن وقت‌ها کمونیست‌ها دنبال این استراتژی بودند که هر چه ممکن است وضع بدتر شود که به نفع انقلاب است. در سطح عامیانه می‌گفتند به گدا پول ندهید که انقلاب عقب می‌افتد. اگر این جامعه حقیقتا” از انقلاب سر خورده است و نمی‌خواهد دیگر آن اشتباه را تکرار کند و نمی‌خواهد وارد کاری شود که کنترلی بر آن ندارد و با انقلاب ، احتمالا” خطر ازهم پاشیدن ایران پیش می‌آید پس باید دنبال این استراتژی باشیم که هرچه در داخل رژیم شلوغ‌تر شود و بر سر و کله هم بزنند و جا برای نیروهای دیگر باز شود بهتر است. در آغاز چند سئوال از کسانی که معتقد نیستند دوم خرداد همه را غافلگیر کرد:

1- اکنون که به گذشته نگاه می‌کنیم آیا بهتر بود 2 خرداد روی بدهد و خاتمی ‌بیاید یا ناطق نوری بیاید و آدمکشی‌های زنجیره‌ای ادامه یابد و سعید امامی‌خودکشی نشود؟

2- آیا آن 22 میلیونی که گفته‌اند رای دادند، به سوپاپ اطمینان رای دادند یا فکر می‌کردند کاری می‌شود کرد. درست است که آن رای دهندگان ابتدا موافق بودند و بعدا” مخالف شدند. اما سیر زمان را در نظر باید گرفت. دوم خرداد با انتخابات دوره دوم تفاوت دارد.

3- آیا خامنه ای طرفدار نوری بود یا نبود ؟ اگر بود و خاتمی ‌انتخاب شد دیگر نمی‌شود گفت با بودن خامنه‌ای هیچ کاری نمی‌شود کرد.

در دوم خرداد مردم گفتند بین نوری و خاتمی ‌از ناچاری به خاتمی ‌رای می‌دهیم. دوم خرداد حماسه نبود. اما در یک نظام بسته اصلاحات خیلی پیچیده است و افراد بعضا” دچار سرگردانی می‌شوند و این طبیعی است.

در دوره خاتمی، آدم‌کشی‌های زنجیری ادامه پیدا کرد یعنی سیستم نمی‌خواست تغییر کند و می‌خواست همان کار دوره رفسنجانی را ادامه دهد. انصافا” خاتمی ‌به این قضیه پایان داد. اتفاق دیگری که در دو خرداد افتاد نقش تلفن بود. دوم خرداد تلفن را وارد سیاست ایران کرد. این بررسی‌ها برای مبارزه سودمند است.

چنانکه دوستانی که در آن زمان در ایران بودند نیز قبلا گفتند جامعه اصلا” حالت انفجاری نداشت و ندارد. ما از این بحث دو نتیجه می‌گیریم یکی اینکه اصلاحات در جمهوری اسلامی ‌امکان ندارد و ما یک تجدید نظر در مورد اصلاح و اصلاحگران باید بکنیم. در جمهوری اسلامی ‌اصلاحگران تعمیرکاران هستند یعنی می‌آیند پاره‌ای خرابکاری‌های گذشته را درست کنند ــ اگر بتوانند. الان هم می‌خواهند به همین تعمیرکاری بپردازند و مردم فعلا”به همین تعمیرکاری قانع‌اند.

دومین موضوعی که باید یادآوری کرد این است که اهمیت دوم خرداد در خودش نیست و نبود. اهمیت دوم خرداد در بهره‌برداری که از آن کردند ـ جلو قتل‌های زنجیره‌ای گرفته شد؛ 8000 انجمن صنفی و سازمان مدنی به جامعه مدنی اضافه شد. بهترین دوره روزنامه‌نگاری ده‌ها سال ایران همین دوره بود که بعدها یک به یک آنها را بستند.

وقتی مجلس می‌خواست قانون مطبوعات مجلس پیشین را تغییر دهد خامنه‌ای گفت وارد این بحث نشوید؛ و از همان جا دوم خرداد سیر نزولی پیدا کرد. در نتیجه دوم خرداد اهمیت محدودی داشت. اما بهره‌برداری که نیروها کردند نمرد و دیگر جامعه ایرانی و سیاست ایران به دوران قبل از دو خرداد بر نگشته است و با همه تلاشی که کردند جامعه و نظام سیاسی عوض شد یعنی نیروها و امکانات دیگری وارد صحنه شد و آسایش و اطمینان از رژیم رخت بربست. تا پیش از آن انتخابات جنگ زرگری بود. دو خرداد در بهره‌برداری از آن است که اهمیت داشت و دارد و شاید مقدمه کارهایی در آینده بشود.

4 مارس 2009

بخش 5 / سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای / انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری

بخش 5  

سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای

 

انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری

سخنرانی: در مورد انتخابات دو نکته عمده از نظر ما که از بیرون نگاه می‌کنیم هست:

1- معنی انتخابات در جمهوری اسلامی

2- نظرات مختلف در رابطه با انتخابات چه در بیرون و چه در درون.

چون چند ماهی به انتخابات مانده بهتر است راجع به چند و چون آن صحبت کنیم و نه اینکه حزب چه موضعی بگیرد، هرچند ممکن است هم اکنون بدانیم که چه خواهیم کرد.

معنی انتخابات در جمهوری اسلامی:

می‌دانیم و مکرر می‌گویند که انتخابات در جمهوری اسلامی‌ آزاد نیست و نتیجه‌اش معلوم است و صحبت در باره آن زاید است‌. در اینکه انتخابات آزاد نیست و علاوه بر آن تعیین کاندیداها به شدیدترین نحوی کنترل می‌شود و یک نفر تصمیم می‌گیرد چه کسی باید کاندیدا شود تردیدی نیست منتها این که انتخابات در جمهوری اسلامی ‌آزاد نیست با مثلا” سوریه یا عراق صدام حسین که آزاد نبود و نیست تفاوت‌هایی دارد. نظام حکومتی در جمهوری اسلامی ‌غیرمنسجم و پراکنده است و البته غیرمتمرکز نیست. در کشورهایی مثل سوریه و چین و عراق صدام، دستگاه بکلی جا افتاده بسیار متمرکزی بود و هست که یک نفر یا یک گروه در صدد فروختن اعتبار نامه دموکراتیک به دنیا نیست و فرقی هم برای‌ش نمی‌کند و انتخابات صوری انجام می‌دهد و نتیجه‌اش همان است که اعلام کرده‌اند و مردم به قصد‌های دیگری است که شرکت می‌کنند و ربطی به معنای انتخابات ندارد. در جمهوری اسلامی ‌تا سال 1376 کمابیش همین طور بود و تا وقتی خمینی بود کنترل کامل‌تری اعمال می‌شد و در دوره رفسنجانی هم به همین ترتیب ادامه داشت تا در 1376 میان خامنه‌ای و رفسنجانی اختلافات زیاد شد و رسوایی آدم کشی‌های میکونوس و تحریم نیم‌بند ایران،

ولی بیشتر از همه تصمیم رفسنجانی به اینکه نگذارد رقیبانش و خامنه‌ای تمام قدرت را در دست گیرند سبب شد برای نخستین‌بار رئیس جمهوری و وزیر کشور مرتبا” اعلام کردند که انتخابات آزاد است و نخواهند گذاشت مداخله صورت گیرد و یکی از وزرای وی که به سبب نشان دادن کمی ‌آزاد منشی برکنار شده بود با شعار رعایت قانون و ظواهر آزاد منشانه وارد صحنه شد و رفسنجانی نگذاشت صندوق‌ها را آنچنان که باید پر کنند. از همه مهم‌تر توده مردم احساس کردند باید از شکافی که پیدا شده و فرصتی که پیش آمده استفاده کنند و به خامنه‌ای نه بگویند. جوانان حتا با بستگان خود در خارج تماس می‌گرفتند و آنها را به دادن رای ترغیب می‌کردند. معلوم شد حرکتی از درون شروع شده است. خامنه‌ای هم ناشی‌گری کرد و به صراحت گفت که می‌خواهد ناطق نوری پیروز شود در نتیجه اکثریت بزرگی در انتخابات شرکت کرد و خاتمی ‌را پیروزمند انتخابات اعلام کردند. از آن پس انتخابات در جمهوری اسلامی ‌با اینکه همچنان آزاد نبود و کاندیداها از صافی شورای نگهبان می‌گذشتند ولی یک معنی تازه‌ای پیدا کرد و چیزی شد میان انتخابات مصر و سوریه. هیچ کدام از این رژیم‌ها مثل جمهوری اسلامی‌ در درون خود شکاف برنداشته است و رهبرش مثل خامنه‌ای مجبور نیست برای حفظ موقعیت خود افراد را به جان هم بیندازد.

به این دلایل از 1376 انتخابات یک معنای دیگری پیدا کرد و وسیله‌ای شد برای ارزیابی افکار عمومی ‌که با دوم خرداد پیدا شده بود و توده‌ای که با دوم خرداد به خیابان آمده بود. یکی از تحولات بسیار مهم در تاریخچه جمهوری اسلامی ‌این بود که ازین زمان حرکت مردم در دوم خرداد باعث شد که افکار عمومی‌ به حساب آید. البته بعد از 18 تیر که دوم خردادی‌ها از پشت به دانشجویان خنجر زدند حمایت‌ها کاهش یافت و در انتخابات مجلس که اکثریت هم با آنها شد مجموعه مجلس و رئیس جمهوری از هیچ کاری برنیامد و هر چه خامنه‌ای دستور داد انجام گرفت. خاتمی ‌به خامنه‌ای پیوست و مردم هم پاسخش را در انتخابات انجمن شهر و استان و بعد مجلس و در انتخابات دوم رئیس جمهوری با پاهایشان دادند. پایگاه انتخاباتی دوم خرداد دود شد و به هوا رفت. با اینهمه خود انتخابات را هنوز نتوانسته‌اند به قبل از دوم خرداد برگردانند. از آن پس هر انتخاباتی به ویژه ریاست جمهوری با هزار کشاکش در داخل رژیم روبروست و با اینکه در خود انتخابات بسیار تقلب می‌شود و صندوق‌ها را پر می‌کنند و بسیج، 6 میلیون شناسنامه مردگان را جمع کرده است و مرکبی که به دست‌ها میزنند به آسانی پاک می‌شود و چندین بار رای می‌دهند باز به لحاظ محافل درونی رژیم و حساب‌های داخلی، نتیجه انتخابات، بسیار مهم است و تفاوت آن با انتخابات مثلا سوریه همین است. در دعوای داخلی رژیم عاملی است که به حساب می‌آید و یک معنایی دارد و به همین دلیل بحث و جنجال بالا می‌گیرد. بعد از دوم خرداد معلوم شد که تحریم از بیرون بیهوده است و ما خودمان هم تحریم کرده بودیم ولی می‌دانیم مردم رای دادند و به تحریم کنندگان گوش نکردند. ولی در دوره قبل وقتی که در درون خود ج.ا انتخابات را تحریم کردند و مردم شرکت نکردند و سپاه پاسداران و بسیج به اصطلاح با چراغ خاموش آمدند و احمدی‌نژاد انتخاب شد و تجربه چهار سال گذشته مردم را بسیار پریشان کرد.

پس توجه شود که ما با پدیده‌ی ویژه‌ای روبرو هستیم، نه می‌توانیم بگوئیم انتخابات آزاد است و نه می‌توانیم بگوئیم بکلی بی‌اثر است. یک چیزی است مثل بیشتر کار ما ایرانی‌ها غیرمشخص ولی پیامد‌های خود را دارد. نمی‌توانیم بگوئیم این انتخابات تکلیف‌ش روشن است. مردم می‌دانند مختصر سهمی‌ دارند و می‌توانند پیامی ‌را برسانند و قدری کار رژیم را مشکل یا آسان کنند.

موضوع دوم ـ بررسی نظرهای مختلف در مورد انتخابات است. در بیرون یک گروه می‌گوید باید تحریم کرد. گروه دیگر می‌گوید این طور نیست و انتخابات موثر است و اگر مثل دوم خرداد رای داده شده بود احمدی‌نژاد رئیس جمهور نمی‌شد و هر کس دیگری می‌شد بهتر از وی بود و انصافا” باید پذیرفت احمدی‌نژاد بدترین انتخاب بوده است هرچند دیگران هم امثال کروبی بودند که می‌گفت 50000 تومان به هر ایرانی خواهد داد ولی در زمینه‌های دیگر اینقدر نالایق و نابسنده نبود. در ایران هم بسیار روی این مسئله تکیه می‌کنند. پس یک نظر دیگر این است که انتخابات سودمند است و مردم شرکت کنند و به یک کاندیدای کمتر بد رای بدهند

یک نظر دیگر که ما در چند انتخابات گذشته، مجلس و انجمن‌ها و ریاست جمهوری اعلام کرده‌ایم این است که اصلا” بازی انتخابات به ما بیرونیان ربطی ندارد برای اینکه نه رای می‌دهیم نه می‌توانیم رای بدهیم و نه شرکتی در هیچ کدام از فعالیت‌های انتخاباتی داریم. پس لازم نیست در کاری که به ما ربط ندارد وارد شویم. نظر ما آن بود که تشریفات و ظاهرسازی و رفع تکلیف انتخابات با یک اعلامیه، بازی ما نیست. کاندیدا هم معرفی نمی‌کنیم و همین کار را کرده‌ایم. طرفداران شرکت در انتخابات در این ماجرا لغزیده‌اند و دسته بزرگی شروع کرده‌اند به اینکه تشویق مردم کافی نیست و ما باید کاندیدای مستقلی معرفی و پشتیبانی کنیم. عیب این کار این است که تمام خویشکاری و نقش نیروهای مخالف را از بین می‌برد. مخالف در انتخابات غیرآزاد کاندیدا معرفی نمی‌کند. و این مشکل هست برای طرفداران شرکت در انتخابات و متوجه شده‌اند و بعضی‌ها متوجه این مشکل هستند و گفته‌اند بجای همه اینها از اصل انتخابات آزاد دفاع کنیم و این معقول است. مسلما اگر انتخابات آزاد باشد دیگر ج.ا. نخواهد بود مثل رفراندوم که در صورت برگزاری این رژیم وجود نخواهد داشت. این هم راه‌حل تازه‌ای است که پاره‌ای دوستان به ذهنشان رسیده.

در درون وضع خیلی بحرانی شده است. احمدی‌نژاد هر کار نادرستی که می‌توانسته انجام داده. پول زیادی بذل و بخشش و تلف کرده و خزانه را خالی و کشور را مقروض کرده است. از آن سو و در جهت بمب اتمی‌ و ماهواره و موشک دستاورد‌هائی داشته که عده‌ای طرفدار جمع کرده است. حال مردم بعضی می‌گویند با استفاده از ضعف احمدی‌نژاد و انگشت گذاشتن روی کاستی‌های وی باید کاندیدایی پیدا کنند که شورای نگهبان نتواند رد کند تا بتوانند وضع فعلی را عوض کنند. مسئله برای مردم در درون، مسئله نظری ما نیست که به آزادی انتخابات توجه داریم و بس. آنها می‌گویند بود و نبود احمدی‌نژاد در زندگی ما اثر دارد و باید رای بدهیم.

در این میان جریان 2 خرداد فرصت را غنیمت شمرده و می‌خواهد با معرفی خاتمی ‌آبروی رفته را جبران کند که از نظر سیاست‌های جاری وضع را کمی ‌بهتر خواهد کرد و مردم حق دارند اگر نخواهند کس دیگری غیر از احمدی‌نژاد انتخاب شود. ما ممکن است بگوئیم فایده‌ای ندارد رای ندهید ولی آنها می‌دانند در انتخابات گذشته رای دادن و ندادن تفاوت‌هائی داشته است. پس می‌رسیم به اینکه می‌باید میان روش بیرون و درون تفاوت بگذاریم و نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم در درون آنچه که ما می‌خواهیم دنبال کنند و باید به محدودیت راه‌حل‌های خودمان پی ببریم. ما خارج کشوری‌ها تاثیر کمی ‌روی فرایند انتخاباتی خواهیم داشت و می‌باید مصلحت کشور را در نظر بگیریم. آیا مصلحت کشور ادامه احمدی‌نژاد است. این حداقل یکی از گوشه‌های بحث ما باید باشد اگر اصل بحث ما نباشد. اگر در این شرایط غیرآزاد فرمایشی جلوی احمدی‌نژاد را بگیرند قدری خطر را از ایران برطرف می‌کند. این که ما باید چکار کنیم چندین ماه وقت داریم و باید در این مدت تصویر بهتری از این انتخابات بدست آوریم.

پرسش‌ها و اظهار نظر‌ها

* در این چند ساله مثل خیلی از نیروها تحریم را برگزیدیم ولی بعدا” متوجه شدیم چه کار اشتباه و خطرناکی کردیم. افرادی مثل احمدی‌نژاد تمامیت ارضی ایران را بخطر می‌اندازند و ما به نوعی بر خلاف منشور عمل کرده‌ایم. می‌گوئید ما باید بین نیروهای درون و بیرون تفاوت قائل شویم مگر غیر ازین است که تمام سعی‌مان باید کمک به درون باشد. سیاستی را باید در پیش بگیریم که هم به درون کمک کند و هم دو فضای گوناگون نداشته باشیم. باید یک راه حل پیدا کنیم که درست باشد. یکی از گروه‌های راست پیشنهاد کرده که از سازمان ملل کمک بخواهیم که بیایند و ناظر انتخابات باشند. هر چند ج.ا موافقت نخواهد کرد ولی کمک خوبی است به نیروهای درون.

* اگر انتخاب بین بد و بدتر را عمومیت دهیم و اصل کنیم تکلیف ما در برابر رژیم که در هر انتخاباتی یک احمدی‌نژاد یا بدتر را بگذارد، در کنار کسی که مایل است مردم او را انتخاب کنند، الزاما” باید سراغ دومی ‌برویم و فکر نمی‌کنم این روش درستی باشد. بعضی از دگراندیشان استراتژی انتخابات آزاد را مطرح می‌کنند که ما به عنوان استراتژی، برای خود نباید بپذیریم. “کمیته انتخابات آزاد و عادلانه” که اخیرا” اعلامیه در رابطه با منع دخالت نیروی نظامی ‌در انتخابات داده است کار درستی کرده ولی در رابطه با آن کمیته می‌دانیم که غالبا ملی ـ مذهبی‌ها هستند و اعتقادی به سکولاریسم ندارند. در عین تائید فعالیت درست‌شان باید کوتاهی‌ها و نگرش خودی و غیر خودی آنها را نقد کرد.

تا پیش از ورود در بحث روش حزب بهتر است دو نظر جزمی ‌را کنار بگذاریم:

1- انتخابات این رژیم آزاد نیست و باید تحریم کرد. با همه آزاد نبودن هرچه سر و صدای انتخاباتی بیشتر باشد بهتر است. ما دنبال آرامش برای این رژیم نیستیم.

2- خامنه‌ای همه کاره است. نه، خامنه ای همه کاره نیست و می‌شود به او حمله کرد و آبروی‌ش را برد و اشکالی ندارد مردم آبروی‌ش را با نه گفتن به کاندیدای او ببرند.

بخش 5 / سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای / گفتگو با آقای دکتر نوری علا در باره “معمای رضا پهلوی”

بخش 5  

سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای

 

گفتگو با آقای دکتر نوری علا در باره “معمای رضا پهلوی

آقای نوری علاء گرفتاری خودشان را زیاد کردند و ما به این یک دفعه آمدن ایشان بسنده نخواهیم کرد.
در مورد تناقض میان مدعی پادشاهی یا پادشاه با رهبری، نظر آقای نوری علاء درست است و این تناقض وجود دارد. نمی‌شود کسی میل داشته باشد پادشاه شود و فعلاً بگوید مطرح نیست و من فعلا رهبرم. بعد از جمهوری اسلامی ‌ببینیم مردم چه می‌گویند. همچنین است تناقض مشروطه‌خواهانی که هم معتقدند ایشان پادشاه است و هم مردم رأی خواهند داد که پادشاه بشود یا نه. ما همان پادشاهی را که سلطنت نباشد قبول داریم. همان طور که جمهوریخواهان آن جمهوری را که خوب عمل می‌شود قبول دارند ما هم به همان ترتیب. بارها صحبت شده که ما پادشاهی مشروطه می‌خواهیم. ولی ما مشروطه را به معنی مشروط نمی‌دانیم و موضوع مشروطه این نیست که حکومت مشروط به رعایت قانون اساسی باشد. مشروطه چیزی عمیق‌تر است و نیاز به نگاه فراگیرتری دارد که بحث‌های فریدون آدمیت شروع کرده است.

مشروطه انحصار به پادشاهی ندارد و نکته درستی است که ایشان اشاره کردند و اولین بار که به ریشه مشترک شکل حکومت دموکراتیک با مشروطه خواهی که شکل‌ش‌ ممکن است جمهوری خواهی هم باشد اشاره شد چقدر حمله کردند به ما که ما دروغ می‌گوئیم و طرفدار جمهوری هستیم.

مشکل ما با پیشنهاد آقای نوری علاء این است که اگر شاهزاده از پادشاهی صرفنظر کند، بگذریم که برو بیای ایشان کم می‌شود ولی، اگر ایشان رهبر نشد ـ و مشکل عمومی ‌رهبری پیش می‌آید که در شرایط فعلی ایران امکان ندارد ـ با این کار شانس پادشاهی هم از بین می‌رود و ما چون به نگهداری این بخت پادشاهی علاقه‌مند هستیم معتقدیم ایشان صرفنظر نکند و دنبال رهبری نرود که عملی نیست چون فعلا” زمینه‌ای وجود ندارد.

در مورد رهبری بطور کلی رهبر پیدا می‌شود، به اصطلاح ظهور می‌کند و باید شرایط‌ش بیرون از ما پیدا شود و وقتی دست ما نیست روی‌ش زیاد تکیه نکنیم. در فرهنگ سیاسی ما رهبری حالتی دارد که همه چیز را واگذار کنیم به یک نفر و خانه‌نشین شویم و خودمان مسئولیت نپذیریم. این مشکل را می‌توانند بگویند که در مورد پادشاهی هم هست و درست است. می‌بینیم که باز به محض اینکه صحبت پادشاه می‌شود روحیه 2500 ساله زنده می‌شود. تلاش بسیار دشوار و هنوز ناموفق حزب مشروطه ایران این است که این مفاهیم را از هم جدا کند و جا بیندازد و دست کم در میان افراد خود حزب جای تردید نگذارد؛ که من اعتراف می‌کنم هنوز کاملا” موفق نشده‌ایم. ولی باید این فرهنگ را عوض کرد. فعلا” از رهبری‌ای که موجود نیست شروع کنیم. ما رهبر نمی‌خواهیم و هر کس در حوزه خودش در هر شهری، باید رهبری داشته باشد یا ایجاد کند و بهترین راه این است که عادت کنیم خودمان کارهای‌مان را در دست گیریم.

صحبت شد که پادشاهی مشروطه منطق ساختاری ندارد. مثلا” انگلیس و سوئد. منطق ساختاری هر شکل حکومت دموکرات و لیبرال، رضایت مردم است. در پادشاهی و جمهوری هیچ تفاوتی بین منطق ساختاری این دو نیست. اگر رضایت است بحث ندارد و اگر نیست دیکتاتوری است.

و آخرین نکته در بحث پادشاهی، ما کاملا” موافقیم با آقای دکتر که قانون اساسی زیر پا گذاشته شد؛ ولی ما معتقدیم نگاه صرفاً قانونی و حقوقی به یک دوره، در شرایطی که عوامل سیاسی و اجتماعی بسیار نیرومندتر بودند تا ملاحظات قانونی، باید مورد توجه قرار گیرد. ما در ایران آغاز قرن بیستم تا نیمه قرن بیستم باید کشوری را می‌ساختیم که در آن قانون بتواند حکومت کند و قانون اساسی باشد. این کشور وجود نداشت. هیچ کجای دنیا اول حکومت دموکراتیک نبوده که بعد کشور ساخته شود. کشور ساخته شده و دستگاه اداری بوجود آمده و همه در شرایط دیکتاتوری مطلق و حق الهی پادشاهان تا 400 سال پیش. بعد از این، اسباب آموزش و ارتباطات و زیرساخت‌ها و بعد شروع به پیروزی گرایش‌های دموکراتیک. نمی‌باید انتظار داشت رضاشاه اصلاحات اجتماعی را رها کند. او نمی‌توانست بدون مداخله مستقیم خودش، نه از لحاظ قانونی و نه اجتماعی، کاری را پیش ببرد. توجه فرمائید که تنها چهار ماه بعد از انقلاب اجتماعی 1341 قیام 15 خرداد خمینی را داریم که اگر به موقع برخورد نشده بود و معطل کرده بودند همان موقع انقلاب خمینی پیروز می‌شد. جایی نوشته‌ام که انقلاب مشروطه بی هنگام بود و باید بعد از رضاشاه می‌شد و همه جای دنیا همین طور شده است. اول ساختند بعد دموکراسی شده است.

در مورد ایدئولوژی: بحث ایدئولوژی را ما اصلاً مطرح نکرده‌ایم. ما در جایی یک زمانی گفتیم که ایدئولوژی مشروطه، آزادی و ترقی بوده است و به ما ایراد کردند و این بحث پیش آمده است. ولی همان طور که آقای دکتر فرمودند و دوستان دیگر اشاره کردند، هزار تعبیر از ایدئولوژی شده است. ما معتقدیم ایدئولوژی روح حاکم و فلسفه پشت سر برنامه‌های سیاسی احزاب است و ممکن است هر روز عوض شود ولی هر حزبی دارای انسجام فکری است و آن انسجام فکری یک مبانی‌ای دارد. بهر حال به یکی می‌گویند محافظه کار و به یکی سوسیال دموکرات، و اینها بار ایدئولوژیک دارند. ایدئولوژی می‌تواند مطلق‌گرا باشد که پدیده‌ای جدید و موقتی است. 200 سال دوره ایده مطلق‌گرایی بوده است و همه چیز را روی 200 سال نمی‌شود قضاوت کرد. ما اول انسان را به صورتی تعریف نمی‌کنیم بعد ایدئولوژی را دور و برش بسازیم. انسان را از سنت زرتشتی گرفته‌ایم و سنت رواقی و اومانیسم رنسانسی. این انسان، مسئول، خردگرا، عرفی‌گرا و البته فردگرا هم هست. ایدئولوژی ما مدرنیته است و ما می‌خواهیم برنامه و عمل سیاسی‌مان مطابق برنامه مدرنیته باشد ما ممنون هستیم از آقای دکتر که این هشدار را دادند که مبادا روی تاکید بر ایدئولوژی، در آن گرفتاری بیفتیم؛ که مسلما” رعایت خواهیم کرد.

در مورد حقوق بشر: شاه به عنوان نماد حقوق بشر وجود ندارد ولی نماد پادشاهی دموکرات و لیبرال بعنوان یک قدرت اخلاقی که می‌تواند از نهادهای دموکراتیک دفاع کند وجود دارد و عمل هم شده است و اسپانیا یکی از آنها است. فکر می‌کنیم در جامعه ما، با توجه به ضعف مبانی دموکراتیک، اگر بتوانیم چنان قدرت اخلاقی را بکار گیریم سودمند است و ما بدنبال آن هستیم

5 فوریه 2009

بخش 5 / سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای / ایدئولوژی چیست و ایدئولوژی ما کدام است

بخش 5  

سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای

 

ایدئولوژی چیست و ایدئولوژی ما کدام است

در جمع بندی پایانی بحث گفته شد که علت پیشنهاد موضوع بحث این نشست بخشی این بوده که چون آقای رضا عموزاده به تفصیل در این مبحث وارد شده‌اند بهتر است به دوستانی که از بیرون به ما نگاه می‌کنند اگر پاسخی داریم بگوئیم تا همه چیز مثل معمول دوستان ایرانی به سکوت برگزار نشود. مقاله‌ای که یک کمونیست در حمله به ما نوشته مانند پاره‌ای دوستان در جبهه ملی یا گرایش‌های چپ و جمهوریخواه، ما را نخست آن گونه که خودش خواسته است و نه آنچه که می‌گوئیم و می‌کنیم تعریف کرده و سپس به آن تصویر ساخته خودش تاخته است. اینها در واقع پاسخ خودشان را می‌دهند و سخنان‌شان ربط چندانی به ما ندارد.

آقای عموزاده ایراد کرده‌اند که اینکه ما ایدئولوژی را با آی بزرگ یا آی کوچک بنویسیم فرقی نمی‌کند. می‌باید اشاره کرد ایدئولوژی با آی کوچک و بزرگ به دو معنی ابداع ما نیست بلکه بعد از فروپاشی شوروی این موضوع پیش آمد. چون ایدئولوژی یک پدیده قرن نوزدهمی ‌است و همیشگی نبوده و اوجش در قرن بیستم بود مثل ایدئولوژی‌های کمونیسم، فاشیسم و نازیسم و مذهب ایدئولوژیک که همه شکست خورده‌اند. اما خود ایدئولوژی ماند. آگاهان سیاسی این فرمول را پیشنهاد کردند که تفاوت این دو از یکدیگر تمیز داده شود. ایدئولوژی به معنای مطلق‌گرایی‌اش از سده‌های نوزدهم و بیستم است ولی ایدئولوژی به معنای شناخت ایده‌ها از اول بوده و تا پایان خواهد بود و ایده‌ها خواهند آمد و بحث ایدئولوژیک خواهد بود. مسئله این نیست که با آی بزرگ و کوچک بنویسیم. این‌ها دو چیزند و متفاوت هستند. یکی پدیده‌ای که از قرن 19 ایدئولوژی مطلق می‌شود و دیگری که همیشه وجود داشته مجموعه‌ای از ایده‌ها و اندیشه‌ها و راهکارهاست که عده‌ای می‌گذارند که برنامه و راهنمای عمل و تعیین کننده فعالیت‌های فکری و سیاسی‌شان است. بعد هم اگر از آدمیت نقل کرده‌ایم که مشروطه ایدئولوژی آزادی و ترقی است، یادآوری نستالژیک نیست. ما حقیقتا” معتقدیم که مشروطیت فقط در به توپ بستن مجلس و محاصره تبریز و ستارخان و باقرخان که فداکاری‌ها کردند و حتا قانون اساسی خلاصه نمی‌شود. مشروطیت یک جریان فکری بسیار عمیقی است و آبشخورش از قرن 16 رنسانس اروپایی تا قرن 19 ناسیونالیسم مدرن اروپایی را در بر می‌گیرد و از قرن 18 روشنگری می‌گذرد. اگر آدمیت گوهر این جنبش را در می‌آورد و عنوان ایدئولوژی آزادی و ترقی را می‌دهد بی جهت نیست و ما دنبال نستالژی نرفته‌ایم و این پاسخ مسئله ایران بوده و هست.

ایشان سئوال می‌کنند کدام ایدئولوژی بر گوهر آزادی تاکید نکرده است؟ ایدئولوژی کمونیسم نکرده است. دیکتاتوری کارگری و فاشیسم و هر ایدئولوژی و جهان‌بینی که توتالیتر باشد کجای‌ش بر آزادی تاکید می‌کند؟ به همین ترتیب مذهب هم که از قرن نوزدهم شروع کرد به ایدئولوژیک شدن. ایشان می‌گویند فرق ایدئولوژی با آی کوچک و بزرگ مثل فرق آدم کوچک و بزرگ است. این کوچک کردن صورت قضیه است. ما و خیلی‌ها در دنیا معتقدیم هیچ حزب و جریان سیاسی جدی‌ای بدون ایدئولوژی نیست. شما وقتی صحبت از چپ گرایان، راست گرایان، چپ میانه و راست میانه می‌کنید مگر جز از ایدئولوژی صحبت می‌کنید؟ این نام‌ها نماینده یک سلسله اندیشه‌هاست که همه اجزایش لایتغیر نیست و ممکن است تغییر یابد ولی در مجموعه شباهت‌هایی هست که کل آن را می‌گوئیم مثلا چپ میانه و الا اگر هیچ کدام ایدئولوژی نیستند چرا چپ میانه است و راست میانه؟

اشکال بزرگ صحبت‌های آقای عموزاده که درکل جریان سکولاریسم نو دیده می‌شود این است که به شدت دنبال سیستم‌سازی هستند که در واقع ایدئولوژی با آی بزرگ است، همه چیز را با معیار سکولاریسم می‌سنجند و این بسیارگمراه کننده است.

می‌گویند “انتخاب سیستم اقتصاد بازار، یا درست‌تر بگوئیم اقتصاد سرمایه‌داری، آبشخورش ایدئولوژی نیست و جستجوی بنیان‌های ساختاری ایدئولوژیك در گسترۀ این مقوله راهی به خطاست و احتمالاً همین نگرش است كه آقای دكتر همایون را وا می‌دارد، برای حفظ جامعه در برابر خطر ماركسیسم، به اقتصاد سرمایه‌داری شكل ایدئولوژیك بدهد تا با مقدس‌سازی آن، حربۀ دفاع و تهاجم به وقت مقتضی را در دست حفظ نماید.”

ما تقدسی به هیچ چیز نمی‌دهیم از جمله به سرمایه‌داری. مارکسیسم یا خطر آن هم انگیزه این نظریات نیست. چنانکه خود شان هم می‌گویند “جهان ایدئولوژیك و تمامی ‌مكاتب روئیده بر آن، در نفی اصل مالكیت، اشتراك كامل دارند و این البته بسیار طبیعی است، زیرا تا طلوع دنیای نو می‌بایست زمان‌های معینی با محتوای پراتیك‌های مشخصی می‌گذشتند تا انكشاف بدیع اصل جهان شمول آزادی صورت عینی و ملموس به خود می‌گرفت.”

بسیار خوب ما اقتصاد باز (البته زیر کنترل حکومتی برخاسته از مردم) را خواستاریم ولی این را از کجا آورده‌ایم؟ از همان آزادی که ایشان می‌گویند آورده‌ایم. اگر فعالیت اقتصادی آزاد، البته زیر نظارت حکومتی، برخاسته از مردم، نباشد افراد نمی‌توانند آزاد باشند. ما به آزادی معتقدیم در نتیجه به آزادی فعالیت اقتصادی هم معتقدیم و لیبرالیسم همین است که مردم در کارهای اقتصادی و مادی آزاد باشند. خود ایشان هم معتقدند آزادی شامل همین مسائل است منتها ایشان نام آن را ایدئولوژی نمی‌گذارند ولی ما می‌گذاریم. آقای زاهدی نشان دادند این تعریف‌ها جنبه تقدس ندارد و قراردادی است. همه ما می‌توانیم تعریف خود را از ایدئولوژی داشته باشیم. آقای عموزاده همه صفات نامطلوب را به ایدئولوژی نسبت داده‌اند و البته حرف‌شان درست است و ایدئولوژی به تعریف ایشان همان معایب را هم دارد. ولی تعریف ما از ایدئولوژی می‌تواند چیز دیگری باشد. همان طور که در اروپا و امریکا این کار را کرده‌اند. ما ایدئولوژی با آی کوچک را گرفته‌ایم چون به ما کمک می‌کند در تعریف پدیده‌ها.

مشکل این دوستان این است که می‌خواهند همه چیز را از سکولاریسم نو درآورند؛ در حالی که ما به دنبال جریان اصلی فلسفه سیاسی، این چیزها را از جمله سکولاریسم را از مدرنیته در می‌آوریم. مدرنیته را خردگرایی، انسانگرایی، و عرفیگرایی می‌دانیم. این درست نیست که در غرب اول مردم عرفیگرا شدند و بعد متوجه اهمیت خرد شدند. آنها اول کارهای یونانی‌ها را خواندند بعد متوجه اهمیت انسان شدند. سکولاریسم این است که در امور عمومی ‌تقدس وجود ندارد ــ یعنی جدا کردن مذهب از سیاست و حکومت.

ایشان معتقدند همه‌چیز از سکولاریسم می‌آید. بسیار خوب، نظری است. ولی از این نباید یک مذهب تازه ساخت و ترویج کرد و انتظار داشت که همه قبول کنیم همه‌چیز از سکولاریسم می‌آید و ایدئولوژی بد است و اگر سکولاریسم باشد بقیه‌اش به دنبال می‌آید. چه اندازه نظام‌های عرفیگرا ولی دیکتاتوری محض می‌توان نشان داد؟ ایدئولوژی خطرناک است بله، ولی کدام ایدئولوژی؟ اگر تعریف ایدئولوژی را فاشیسم و اسلام و کمونیسم بدانیم بله همین طور است ولی احزاب اروپائی، ایدئولوژی‌های خود را دارند، همه بر پایه لیبرال دموکراسی.

ما آیا ایدئولوژی داریم یا نه؟ البته داریم. ایدئولوژی ما مشروطه است که لیبرال دموکراسی را برای معرفی بهتر آن به صفات حزب اضافه کرده‌ایم.

ایدئولوژی همیشه در حال تغییر نیست ولی آماده عوض شدن هست. لیبرال دموکراسی بی عنصر ترقی خواهی کافی نیست چون یک موضوع مهم در آزادی و حقوق بشر این است که فرد انسانی آزاد باشد و آگاه باشد تا بتواند از حقوق خود دفاع کند. اینکه توده‌ای از زنان ایرانی یا زنان عرب و افغان، سرنوشت وحشت‌ناک‌شان را حق خودشان می‌دانند و معتقدند مرد می‌تواند چند زن داشته باشد و گاهی می‌روند خودشان برای‌ش خواستگاری می‌کنند، این افراد باید آگاه شوند و آزاد باشند و دفاع کنند از حق‌شان و بتوانند رای بدهند و اینها نیاز به عنصر ترقی خواهی دارد. به آموزش و اقتصاد مناسب، به پایان دادن ارباب و رعیتی. پس لیبرال دموکراسی اسباب می‌خواهد و ترقی‌خواهی اسباب لیبرال دموکراسی را فراهم می‌کند. بیهوده نبود که پدران مشروطه دنبال ترقی‌خواهی بودند. دنبال این بودند که اول کشوری باشد و قدرتی داشته باشد و بعد افرادی که بتوانند از حقوق‌شان دفاع کنند. ایدئولوژی مشروطه که آزادی و ترقی است به همین دلیل در خودش لیبرال دموکراسی را دارد. آزادی، حکومت قانون، شناخت حقوق انسان. ولی دموکراسی لیبرال اکنون تعبیر قرن بیستمی ‌و بیست و یکمی ‌این اندیشه است و ما برای تاکید بر آن این عنوان لیبرال دموکراسی را به صفت حزب افزوده‌ایم. تاکید روی آزادی و لیبرالیسم بیشتر شده چون اعلامیه جهانی حقوق بشر که الان هست آن وقت نبود. با شناخت اهمیت اعلامیه جهانی حقوق بشر است که ما وارد عصر دموکراسی لیبرال شده‌ایم.

خلاصه اگر ما بپذیریم که ایدئولوژی یک تعریف ندارد و ایدئولوژی توتالیتری که شکست خورده پدیده جدیدی در تاریخ ایدئولوژی است؛ و ایده‌ها و ایدئولوژی‌های بازتر دموکراتیک و آزادی‌خواهانه هست، آن وقت دیگر ترسی ندارد و ما حزبی دارای ایدئولوژی هستیم و ایدئولوژی ما ایدئولوژی آزادی و ترقی است یعنی دموکراسی لیبرال به اضافه ترقی‌خواهی.

23 ژانویه 2009

بخش 5 / سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای / معمای رضا پهلوی

بخش 5  

سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای

 

معمای رضا پهلوی

 در این 30 سال گذشته به پادشاهی یا دشنام داده شده یا ندیده گرفته شده است ولی اکنون می‌خواهند با آن ارتباط برقرار کنند. موضوع ایدئولوژی ـ رهبری ـ پادشاهی ـ احتیاج به شکافتن بیشتر دارد. یک نیرویی هست به نام نیروی پادشاهی در ایران. این را می‌دانند و دلیل‌ش هم حملاتی است که به آن می‌کنند. شاهزاده از مدتی پیش به پیشنهاد عده‌ای، بدنبال شورای رهبری بوده است و این شورا با شکست روبرو خواهد بود. نقشه پاره‌ای سازمان‌های قومی ‌این بوده که بگویند فدرالیسم را بپذیرید ما هم قبولت می‌کنیم. ولی کار به فدرالیسم ختم نخواهد شد و بسیار بیشتر می‌خواهند.

دیگرانی می‌گویند از همه بهتری و بند گردنبند هستی و این پادشاهی را ول کن ولی وقتی رها کرد، دیگر رهبر هم نمی‌شود. در نتیجه نه رهبر شده و نه پادشاه. ما این را می‌دانیم و ایشان هم می‌داند و زیر بار نخواهد رفت. همان طور که یکی از دوستان گفتند مقدار زیادی از برو بیای شاهزاده از مقام و عنوان‌ش است. به دلیل شاهزادگی است که این وزنه را دارد. نمی‌شود هم بخواهند ایشان شاهزاده نباشد و هم سرمایه ملی باشند و این تناقض است.

اما ببینیم از نظر خود شاهزاده چه تضادی وجود دارد. در پروژه رهبری خیلی عوامل هست که موفق نشود. اول اینکه نمی‌آیند. نیروی خارج کشور عموما مخالف پادشاهی است. کسانی که در عرصه سیاست هستند 80 درصدشان چپ و جمهوری خواه‌اند و کمترین شانسی به پادشاهی نمی‌دهند. در داخل هم با 50000 تومان مردم درمانده را به دنبال خود می‌کشند و فعلا زمینه‌ای نیست. آنچه که مهم است حفظ اعتبار است که با این گونه اقدامات از بین می‌رود. با وعده و وعید اشخاص نباید خود را به عرصه‌ای وارد کند که بیش از 50 درصد احتمال شکست وجود دارد و سرمایه هم از بین می‌رود. آن قدر اختلافات زیاد است که باید به جای رهبری دنبال همرایی باشیم. در عمل، رهبری می‌شود وسیله‌ای که مخالفان پادشاهی خیال‌شان از بابت او راحت شود. بخصوص این اشتباهی که در مورد فدرالیسم شد که امیدواریم ادامه پیدا نکند.

5 ژانویه 2009

بخش 5 / سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای / فدراليسم، دمکراسی ليبرال

بخش 5  

سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای

 

فدراليسم، دمکراسی ليبرال

در توضیح گفته شد حزب مشروطه ایران مستقل اندیشیده و انسجام یافته و از روز اول از روش مستقل پیروی کرده است و طبیعی است که ابهامات و مشکلاتی پیدا شود و خوب است که دوستان طرح کنند. باید روی توده حزبی کار بیشتری صورت گیرد ولی کادر‌های حزبی حتما باید به مسایل آگاه و مسلط باشند. دموکراسی لیبرال را اول بار در 4 سال پیش در قطعنامه کنگره آوردیم و دو سال بعد در آخن دوباره تعهد حزب را به لیبرال دموکراسی اعلام کردیم. طرفدار دموکراسی لیبرال در زبان فارسی لیبرال دموکرات می‌شود و دمکراسی لیبرال صفت حزب است. پس در موضوع لیبرال دموکرات که موصوف است مشکلی نباید داشته باشیم مگر اینکه بخواهیم دموکراسی لیبرال را برداریم و با دموکراسی مخالف باشیم یا دموکراسی غیرلیبرال بخواهیم که به صورت رای اکثریت بدون توجه به حقوق اقلیت باشد. در کنگره به درستی گفتیم نشست اول فرا حزبی است. بسیاری از مطالب میهمانان در جهت عقاید ما و سودمند بود. ولی معنی‌اش این نیست که هر چه گفته شد را قبول داریم. مطالب آقای نوری علاء را همه‌اش را قبول نداریم ولی خوشوقتیم که آن‌ها آمدند و حرف‌های‌شان را زدند. به همین ترتیب مطالب شاهزاده. حزب در مورد فدرالیسم مواضع‌ش را اعلام کرده است و آن را به عنوان گزینه قبول ندارد و این را در آخن و در شعار “یک کشور یک ملت” اعلام کرده است و وظیفه ما پیروی و توجیه کردن نیست. این حزبی است که نظرات‌ش را خودش تدوین کرده است. در پادشاهی مشروطه، پادشاه یک فردی است مثل بقیه و در یک سطح. ملکه اسپانیا ـ سوفیا ـ مصاحبه‌ای کرده است و با اینکه محبوبیت زیادی دارد و کارهای فرهنگی درخشانی کرده است روزنامه‌های اسپانیا به او ایراد گرفته‌اند که چرا به عنوان ملکه اسپانیا موضع تند گرفته است.

منظور این است که ما تعهدی به هیچ کس نداریم که هر چه بخواهند انجام دهیم. در باره فدرالیسم بارها نوشته‌ایم که برای ایران خطرناک است. سازمان‌های قومی ‌که چندی پیش آمریکا را دعوت به حمله می‌کردند و وعده استقبال با گل می‌دادند بعد از یک دوره فاصله‌گیری از سازمان‌های چپ و سازمان‌های چپ از آن‌ها اینک در عین ترمیم ارتباط خود با چپ‌ها تلاش می‌کنند راست‌ها را هم تحت تاثیر قرار دهند و فکر می‌کنند از طریق شاهزاده، یک قدم به هدف خود نزدیک می‌شوند و فدرالیسم را در بین ایرانیان جا می‌اندازند. ولی موضوع فدرالیسم مثل لیبرال دموکراسی برای حزب حل شده است.

ـ یکی از حاضران تذکر داد که شاهزاده اشاره‌شان در رابطه با مجلس موسسان بود. شاهزاده نمی‌تواند به کسانی که از فدرالیسم دفاع می‌کنند بگوید شما غلط می‌کنید. ایشان هر کس هر چه بگوید چون تصمیم گیرنده نیستند به مجلس رجوع می‌دهند. در سخنرانی‌شان هم از فدرالیسم به عنوان گزینه‌ای دمکراتیک یاد شد.

پاسخ این است که ما نمی‌توانیم همه‌چیز را به رای بگذاریم. آیا استبداد را می‌توان به رفراندم و مجلس موسسان ارجاع کرد. اینکه ما همه‌چیز را به رای مردم بگذاریم مسئله‌ای را حل نمی‌کند. یک مسائل اصولی هست و یک مسائل عملی. آنچه که به رای مردم گذاشته می‌شود قانون اساسی است که بر اصولی استوار است که قانون اساسی در چهارچوب آن می‌باید نوشته شود مانند دمکراسی و حقوق بشر و یکپارچگی و یگانگی ملی ایران. مثلا عرفیگرایی یکی از اصول ماست. اگر آمدند و گفتند حالا مردم مذهبی هستند و شما سخت نگیرید و سکولاریسم را هم به رای مردم بگذارید چه خواهید گفت؟ و یا عده‌ای دیگر پیدا شوند و بگویند حالا دموکراسی را هم به رای بگذارید یا مثلا” مردم رای بدهند که نمایندگان مجلس را پادشاه انتخاب کند که تظاهر کنندگان در تایلند می‌خواستند.

ـ هموند دیگری ضمن تاکید اینکه من هم با فدرالیسم مخالفم گفتند اگر احیانا” مجلس موسسان که ما سعی خواهیم کرد با آگاهی رسانی و فعالیت بیشتر افرادی شایسته در آن انتخاب شوند به آن رای داد ما که نمی‌توانیم به کوه بزنیم. ما باید تابوها را بشکنیم و به مجلس موسسان قدرت بدهیم نه اینکه تو دهن مجلس موسسان بزنیم. پس لیبرال دموکراسی چیست که به آن متعهدیم؟

توضیح این است که ما نمی‌گوئیم اگر مجلس موسسان به اصولی که معتقدیم رای نداد به کوه می‌زنیم. ما می‌گوئیم ـ البته هر کس آزاد است هر چه بگوید ـ ما از طرف حزب می‌گوئیم که حزب به اصولی معتقد است و حق‌ش است که بخواهد قانون اساسی آینده بر آن اصول بنا شود و آن وقت قانون اساسی راه‌های عملی برای اجرای این اصول را مشخص می‌کند و قابل بحث و رای دادن است. ولی اصولی مثل یکپارچگی ایران، برای ما قابل بحث و رای گیری نیست و فدرالیسم جزو اصول ما نیست. فدرالیسم، یک کشور یک ملت نیست، فدرالیسم تقسیم زبانی ایران است. می‌گویند همزبانان دور خودشان مرز بکشند. همانطور که در عراق کردها دیگر عراقیان را می‌کوشند از مناطقی بیرون کنند. ما گفتیم فدرالیسم را برای ایران خطرناک می‌دانیم و این مسائل قابل مذاکره نیست و این حق ما هست و تا روزی که مردم رای نداده‌اند و حتا بعد از آن دفاع می‌کنیم.

گفته‌ایم به نظر ما مردم ایران چون در طول تاریخ نشان داده‌اند روش‌شان چیست زیر بار نخواهند رفت و این نظر ماست. ما از نظر خودمان پائین نخواهیم آمد. حال اگر مردم مثلا سکولاریسم را نخواستند و یا خواستند ایران را تکه پاره کنند مجبوریم اطاعت کنیم. الان مجلس موسسانی در کار نیست و می‌گوئیم خطرناک‌ترین چیز برای ایران فدرالیسم است و برای اینکه کار به مجلس موسسان بکشد مبارزه احزاب و سازمان‌ها و افراد و تشریح مواضع آنها برای مردم لازم است که مردم وقتی به مجلس موسسان رای می‌دهند آگاه باشند و بدانند به چه چیزی رای می‌دهند. اگر بگوئیم همه مشکلات را می‌گذاریم برای مجلس موسسان، مردم چگونه می‌خواهند رای ما را بدانند و طرف ما را بگیرند؟ مجلس موسسان که از هوا نمی‌آید.

 ـ هموند دیگری گفت بر سر اصول چانه نباید زد و همه‌چیز را به رای مردم نمی‌شود گذاشت. تعریف واقعی فدرالیسم متفاوت از تعریفی است که از این گروه‌ها می‌شنویم. یک نمونه بارز فدرالیسم را در عراق می‌بینیم. در کردستان پرچمی ‌از عراق نیست. این بخش فدرال بخشی جدا شده است از عراق. مرزها کنترل است. ماده 140 مربوط به مناطق نفت‌خیز در مرز کردستان فدرال و عراق بر سرش دعواست. بسیاری اعضای احزاب کردی خصومت بخصوصی با ایرانی‌های فارسی زبان و ترک‌ها داشتند. حالا با فدرالیسم واقعی‌اش ما مشکل داریم که عواقب آن در آینده چه می‌شود. اگر شخصی صحبتی می‌کند احترام او واجب است ولی پادشاه پدر ملت که نیست. اساسا” از جاوید شاه گویی به مشروطه رسیدن زایش اندیشه و استقلال فکری است.

در مسئله فدرالیسم وقتی می‌پرسند نظر شما چیست نمی‌توانیم ماستمالی کنیم. بی احتیاطی‌هایی بوده و اگر احتیاط نکنند خطرناک است. لازم است که ما همان طور که بعدها باید مراقبت کنیم که انحرافی پیش نیاید در مورد فدرالیسم هم این مراقبت را داشته باشیم. بحث ما فعلا” سر خوبی یا بدی فدرالیسم نیست. این است که آیا فدرالیسم را باید وجهه احترام آمیزی داد؟ اگر در کشوری که فدرال نیست ولی صحبت از مرزکشی زبانی است و از اطراف و همسایگان کار شده و می‌شود برویم دنبال فدرالیسم زبانی، این کار بسیار خطرناک است.

در پایان به این ترتیب بحث‌ها جمع بندی شد: دفتر پژوهش بکلی جدی شده است و در سازمان‌های سیاسی بی مانند است. در موضوع دگراندیش و هم اندیش در فارسی موافق و مخالف و دشمن داشتیم که فاصله مخالف و دشمن کوتاه بود. در یک جامعه پلورال زندگی و تحمل نظر دیگران صورت می‌گیرد و دگراندیش در مقابل هم‌اندیش نیست. لازم نیست برای توافق اصولی و حتی گاه تاکتیکی دگراندیشی را کنار گذاشت؛ انگار که با دگراندیش نمی‌توان کار کرد و حتما باید هم‌اندش بود. بحث ما در اصول است. تاکنون چندین بار قطعنامه حزب در رابطه با عدم‌تمرکز و حقوق اقوام به سازمان‌های قومی ‌ارسال شده است ولی حتی از اعلام وصول ان خودداری کرده‌اند. مذاکرات هم سال‌هاست ادامه دارد و هیچ اثری نبخشیده است. یک علت عمده‌اش همان محافل خارجی هستند که در این موضوع دست در کاراند. یکی از راه‌های تاثیرگذاری این است که تندروان در سازمان‌های قومی ‌بدانند مطلقا” شانسی ندارند و با کسانی طرف هستند که تا آخر قضیه خواهند رفت. اعلام‌های ما در مورد ایستادگی در برابر حمله به ایران و تجزیه کشور اثر زیادی داشت ولی موضع‌گیری اخیر در سخنرانی کنگره تا حدودی آن را خنثی کرده است. به آمریکائیان باید فهماند که شما دارید جمهوری اسلامی ‌را تقویت می‌کنید و مردم ایران را وادار می‌کنید در پشت جمهوری اسلامی ‌بایستند.

اینکه فدرالیسم را جزء مقوله عدم‌تمرکز می‌آورند و به این وسیله به آن مشروعیت می‌دهند غلط است. عدم‌تمرکز به معنی حق مردم به اداره امور محلی خود و مسئله‌ای مربوط به حکومت است. این حق در اعلامیه جهانی حقوق بشر آمده است و نیاز به رفراندم ندارد. تنها می‌باید مسائل عملی آن را به رای عمومی ‌گذاشت. ولی فدرالیسم مربوط به حاکمیت است و جزء حقوق بشر نیست.

22 دسامبر 2009

بخش 5 / سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای / چرا لیبرال دموکرات شدیم

بخش 5  

سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای

 

 چرا لیبرال دموکرات شدیم

حالا که بحث لیبرال دموکرات مطرح شده و به کنگره می‌رود لازم است ببینیم چرا یک حزب طرفدار پادشاهی می‌گوید لیبرال دموکرات است و چه شد که منشوری نوشتیم که ربطی به سازمان‌های سلطنت‌طلب نداشت و ویژگی‌هایی داشت که امروز لیبرال دموکرات می‌نامیم و آن موقع نمی‌دانستیم نام‌ش لیبرال دموکرات است. این بحث خوبی است و راه ما را باز خواهد کرد.

وقتی انقلاب شد و شمار زیادی از میان فعالین و مقامات سیاسی سابق گریختند و بخشی از پیروزمندان انقلاب به آنها پیوستند بحث سیاسی در بیرون ادامه همان بحث‌های پیش از انقلاب بود. در دانشگاه پاریس سازمان‌های چپ میز و رساله و کتاب می‌گذاشتند و کتک‌کاری هر روزی بود. در کشورهای آزاد تحمل اینکه گروهی دیگر بتواند فعالیت کند نداشتند. در یکی دو سال بعد از انقلاب طرفداران پادشاهی در اقلیت بودند و ظاهر نمی‌شدند. در لوس آنجلس که آقای پاشایی و دوستان فعالیت را شروع کردند خیلی ممکن بود از طرف ایرانیان گریخته از ایران مورد حمله قرار گیرند. حالا این‌ها جرئت داشتند ولی خیلی‌ها نداشتند. سازمان‌های سیاسی فعال آن موقع به ریاست ارتشبد‌ها و وزرای پیشین شرط‌شان این بود که صحبت پادشاهی نشود. کم کم این روحیه تغییر کرد. با پدیدار شدن ماهیت رژیم اسلامی‌ و امید اینکه حکومت زودگذر است ناگهان طرفدار پادشاهی فوق‌العاده زیاد شد. کسانی که در انقلاب شرکت کرده بودند دو آتشه‌تر از همه وارد میدان شدند. مقداری فرصت‌طلبی بود و نیاز روانی به جبران اشتباهات فوق‌العاده و بریدن از رژیم هم بود. طوری شد که کمتر از اعلیحضرت همایون و شاهنشاه گناه بود. در عرض دو سال در چنین فضایی صد‌ها سازمان طرفدار پادشاهی تشکیل شد. نگاه‌ها ساده بود: ما طرفدار پادشاهی هستیم و می‌خواهیم اوضاع را به حال سابق برگردانیم که بهتر بود. در توضیح انقلاب هم گفتند انقلاب کار مردم نبوده و انقلاب کارتر و شرکت‌های نفتی بوده و به ما ربطی نداشته است.

تعدادی از ما با چشم دیگری به این منظره نگاه کردیم. سیل را دیده بودیم که از کجا شروع شده بود و امواج انقلاب را و طرفداران میلیونی آن از جمله طرفداران پادشاهی از وزرا و وکلا و آنها که حتا مثلا در پاریس رای داده بودند. وقتی به این وضع نگاه می‌کردیم حقیقتا” از تو خالی بودن این نسل انقلاب خیلی ناراحت شدیم. فکر کردیم آنچه اینها می‌کنند نه تنها بجایی نمی‌رسد بلکه زیان‌آور است و بکلی راه دیگری باید رفت.

فکر کردیم حالا که این انقلاب را توده مردم کرده اند و 6 ماه میلیون‌ها ایرانی به خیابان‌ها ریختند، خمینی را در ماه دیدند و ریش در قرآن یافتند و مذهب سراسر چپ و راست را گرفته بود و از بالا تا پائین مجیز مذهب می‌گفتند و نخست‌وزیر‌ها مسابقه گذاشته بودند که کدام به آیت‌اله نزدیک‌ترند، در چنان موقعیتی با چنان زیر و رو شدن‌ها به نظر رسید تکرار گذشته نه امکان دارد و نه به صلاح ایران است. حال که با یک شمشیر خون‌آلود گذشته را بریدند و جدا کردند، بهتر است خودمان را از گذشته آزاد کنیم و یک راه‌حل تازه بیابیم. آنچه در گذشته بوده است و نتیجه‌اش انقلاب اسلامی ‌و پیامدهای آن بود و این طبقه سیاسی که ما در بیرون دیدیم و در ایران بود و این طرز فکر‌ها را، باید دور ریخت. ولی ما پادشاهی را دور نریختیم و چند دلیل داشت 1 ـ بستگی نوستالژیک زندگی‌های‌مان با پادشاهی، بعضی‌ها کمتر بعضی‌ها بیشتر. 2 ـ از پادشاهی چیزی مانده بود، هم یک نماد و هم خاطره خوب که ایران را ساخته بود و ما می‌خواستیم دنبال ساختن ایران را بگیریم. پادشاهی هنوز در خاطره‌ها بود و شاهزاده هم بود چون تازه انقلاب شده بود و ولیعهد تازه اعلام آمادگی کرده بود. از چنان سرمایه‌ای باید استفاده می‌کردیم. روی همه این ملاحظات پادشاهی را در مرکز گذاشتیم. تقریبا” 99 در صد افرادی که به سازمان مشروطه‌خواهان در حال تاسیس پیوستند فرق زیادی با سلطنت‌طلبان نداشتند ولی عده کمی ‌از این‌ها با بقیه فرق داشتند.

همه‌چیز از بررسی دقیق اوضاع ایران قبل از انقلاب و جریانات انقلابی و اوضاع شش ماهه آخر و رفتار رهبری سیاسی و هیئت حاکمه و تحولاتی که بعد از انقلاب روی داده بود و افق تازه‌ای که در برابر ملت ما باز شده بود آغاز شد. هیچ کس حاضر نبود این افق تازه را ببیند و همه دنبال تجدید گذشته بودند. چپ‌ها و سلطنت‌طلب‌ها و مصدقی‌ها. بحث‌های آن دوره تا نیمه سال‌های 90 طول کشید. در آن بحث‌ها هیچ‌چیز تازه‌ای نبود. منتها چون طرفداران پادشاهی زیاد بودند روزنامه و تلویزیون در دسترس داشتند و نیروئی سیاسی بودند چپ‌گراها و مصدقی‌ها در واکنش به این پدیده تاکید را روی جمهوری‌خواهی گذاشتند که معنایی نداشت و امروز هم ندارد چون شکل حکومت است و نمی‌تواند یک برنامه باشد. البته آنها هم می‌توانستند بگویند پادشاهی را به عنوان محور یک سازمان سیاسی قرار دادن به همین نحو است که درست است ولی همان طور که گفتم بین پادشاهی و جمهوری خواهی این فرق بود که یکی با ماهیت کم و بیش زنده ای سر و کار داشت ولی دیگری بکلی یک ماهیت مجرد و انتزاعی بود.

این انقلاب آغازگاه همه اتفاقاتی که از این پس باید در ایران روی دهد و همه‌ی برنامه‌هایی است که برای ایران داریم. به گذشته کاری نداریم جز درس گرفتن از آن و بهره‌گیری از قسمت‌های خوب‌ش و به هیچ وجه در پی تکرار آن نیستیم و در پی باززایی گذشته نیستیم. بدین جهت وارد دعوای گذشته خودمان در برابر گذشته دیگران نمی‌شویم. خود را از گذشته آزاد کرده‌ایم و بهای سنگینی داده‌ایم. خیلی حملات شد و هنوز هم ادامه دارد. ولی این بهترین کاری بود که با گذشته می‌شد کرد و دیگران با گرفتاری به این راه کشیده شدند و می‌شوند و ما 15 سال پیش‌تر از اینها هستیم. گفتیم انقلابی شده است این فرصت را قدر بدانیم. انقلاب یک فاجعه بود ولی فاجعه می‌تواند منشاء باززایی شود. خیلی‌ها هنوز این مسئله را نفهمیده‌اند که نمی‌توانیم و نباید گذشته را تجدید کنیم. یک اشکال اساسی در گذشته بوده است که به اینجا کشیده شده است پس در پی راه‌حلی باشیم که نگذارد اشکالات اساسی پیش آید. نکته این بود که از کجا باید شروع کنیم.

بعد از کنار زدن تئوری توطئه و دریافتن این واقعیت که خارجی‌ها بعدا به انقلاب پیوستند و طبقه متوسط و بالای ایران هم همین طور، پرستش شخصیت را کنار گذاشتیم و بر مسئولیت و حقوق فرد انسانی تاکید کردیم. خلاصه کردن همه چیز در یک فرد و پرستش او که از دوره رضاشاه آغاز شد با خود روحیه و سیاست‌هائی می‌آورد و این سیاست‌ها سرانجام همه چیز را در یک نفر متمرکز می‌کند و آن یک نفر اگر از عهده بر نیاید همین بساط می‌شود

به عنوان هوادار پادشاهی همه تکیه را روی پادشاهی نگذاشتیم . هم نگاه کردیم به امکانات اندک شاهزاده و هم نخواستیم مثل دیگران با ایشان عکس بگیریم و یا دنبال پول در آوردن به این بهانه باشیم. همه اینها از قائل شدن به مسئولیت فرد ایرانی و به حقوق ایرانیان بود و از آنجا بود که منشور با آن روحیه نوشته شد یعنی تامل بر حقوق افراد ایرانی و مسئولیت ایرانی در اداره کشور. این خطوط کلی بود، روح یک نظام سیاسی بود برای آینده ایران. ولی این روح جسمی ‌هم لازم داشت یعنی یک برنامه سیاسی در رابطه با اقتصاد، آموزش، کشاورزی، سیاست خارجی، محیط زیست… و وقتی اینها را می‌نوشتیم متوجه نکته دیگری شدیم که پادشاهی در این برنامه سیاسی 5% قضیه است و 95% این مسائل ربطی به جمهوری یا پادشاهی ندارد و این 95% سیاست‌های درست و آزموده و سنجیده لازم دارد که با مطالعه تاریخ خودمان و ادبیات سیاسی جهانی فراهم می‌شود. یک شاه یا نخست وزیر یا رئیس جمهوری می‌خواهد با این کشور چه کند؟ با سیاست خارجی و مسائل اقوام و اقتصاد چه خواهد کرد؟ این ما را به مخالفان‌مان نزدیک کرد و این کار را صد در صد ما شروع کردیم و اعتبارش به حزب است: شروع این فکر که نظام سیاسی مهم است و نه شکل آن، یعنی پادشاهی یا جمهوری. نظام سیاسی یا لیبرال دموکرات است یا دیکتاتوری. فقط در یک نظام دموکراسی لیبرال آن توسعه و ترقی که هدف ماست و همه این منشور بر گرد آن نوشته شده می‌تواند امکان یابد. پس میان فلسفه حکومتی و اقتصاد سیاسی و نظام اجتماعی حزب ارتباط ارگانیک است، انسجامی‌ در منشور است و اجزای‌ش با هم می‌خواند.

چون نمی‌خواستیم گام در راه‌های گذشته بگذاریم، انقلاب را به عنوان نقطه شروع و نه تجدید، در نظر آوردیم و روش‌های‌مان بکلی با دیگر طرفداران پادشاهی متفاوت گشت. در نگاه به مبارزه نیز هر چه از دیگران در طیف خود فاصله گرفتیم. مبارزه برای ما فحاشی و اتهام زنی و افشاگری و انشعاب و تیز کردن دشمنی‌ها و دوری از کار فکری و سازمانی نبود. گفتیم مبارزه طولانی است و برای‌ش باید آماده شد و در نتیجه به کار ریشه‌ای روی آوردیم. رویکرد خود را به کسانی که در انقلاب شرکت کردند از انتقام و اتهام خالی کردیم. یکی از بزرگ‌ترین تفاوت‌های ما با سلطنت‌طلبان همین است. ما گفتیم همه مردم به صورتی آلوده این انقلاب شدند و کیفر دیدند و بهتر است صحبت انتقام را کنار بگذاریم و بر عکس از در همدردی و بخشایش وارد شدیم و تا دادگاه حقیقت یاب و محکوم کردن و مجازات نکردن همه عوامل این رژیم رسیدیم.

تفاوت دیگری که بین خود و دیگران گذاشتیم این بود که مبارزه را در بیرون تمرکز ندادیم. بسیاری دوستان در طیف ما عملا به داخل کاری ندارند و حواس‌شان به بیرون است و مبارزه‌شان با بیرون بوده است. البته خبر‌ها را بازتاب می‌دهند و رژیم را محکوم می‌کنند ولی با معیار‌های بیرون حوادث درون را می‌سنجند. ما همیشه خود را به جای مبارزان درون و همه این مردمی‌ که نمی‌توانند مانند ما آزادی عمل داشته باشند می‌گذاریم. با بیرون هم مبارزه نداریم. این سیاست که ما پاسخ حمله، و نه انتقاد سالم را نمی‌دهیم و یک چشم‌مان حداقل درون را می‌پاید از همان سرچشمه می‌گیرد. در 30 سال گذشته ایران دگرگون شده است و این مهم است که قدم به قدم با تحولات حتا در خود رژیم پیش بیائیم و ببینیم چگونه از این تحولات می‌شود برای مبارزه استفاده کرد. نگرش منزه‌طلبانه نداشته‌ایم. برخی می‌خواهند یک نفر یا به زندان بیفتد و در نیاید و یا کشته شود تا قبول‌ش داشته باشند. ما خواهان زندان افتادن و کشته شدن هیچ‌کس نیستیم و شهید نمی‌خواهیم. چپ و راست هم نسبت خیانت نمی‌دهیم. روزی بسیاری از آن‌هایی که با رژیم همکاری می‌کنند بر علیه این رژیم خواهند بود.

از آنجا که اعتقادی به نقش تعیین کننده بیگانگان نداریم امید خود را به مداخله آمریکا نبسته‌ایم. البته اگر پشتیبانی اخلاقی بین‌المللی باشد فرق می‌کند ولی آرزوی حمله امریکا یا هر دولت دیگری را کشیدن شرماور است.

حالا از آن طرف کم کم متوجه می‌شوند که دعوای اصلی سر چیست. بر سر مسئولیت و حقوق مردم است؛ بر سر توسعه و ترقی ایران است و نه اینکه احزاب قومی ‌به عنوان ملیت‌ها هر کاری با ایران بکنند. چپ ایران 60 سال اسیر تجزیه‌طلبی بوده است. حال این صدا در چپ هم بلند شده است که ایران مهم است.

چرا ما طرفدار لیبرال دموکراسی شدیم. چون نظام لیبرال دمکرات از پادشاهی مهم‌تر است. با لیبرال دموکراسی پادشاهی خواهد ماند اگر برقرار شود ولی با استبداد اگر هم برقرار شود کوتاه خواهد بود. در فرانسه پس از انقلاب پادشاهی و امپراتوری آمد ولی کنار زده شد. پادشاهی‌های دیگر در اروپا اگر با جنگ از میان نرفتند در نظام حکومتی که دموکراسی لیبرال بود برقرار ماندند. دعوای پادشاهی و جمهوری فرع است دعوای اصلی جای دیگری است. بر سر لیبرال دموکراسی یعنی حکومت اکثریت در چهارچوب اعلامیه جهانی حقوق بشر و ایران واحد و یکپارچه است.

توضیحات در باره اظهار نظر‌ها:

دوستان این برداشت را نکنند که قصد ما این است که ج.ا. ما را سلطنت‌طلب نداند. قصد ما این است که روشن کنیم که چه تفاوت‌هایی با سلطنت‌طلبان داریم؛ سیاست‌های ما چیست، و برنامه خود را بگوئیم و خود را معرفی کنیم. ج.ا. ما را به بدترین چیزها هم در دنیا می‌چسباند. وقتی می‌گوئیم پادشاهی همه چیز ما نیست و اهمیت هر چیزی به اندازه خودش است می‌خواهیم هم خود را معرفی کنیم و هم پادشاهی را. روحیه سلطنت‌طلبی فقط روی یک برش اجتماعی برد دارد و قبلا” هم به دوستان گفته‌ام تا وقتی مردم حس نکنند که این رژیم رفتنی است دور هیچ کس جمع نمی‌شوند. مبارزه ما طولانی است؛ باید خود را آماده سازیم و مایوس نشویم و نظرمان را عوض نکنیم. شک نیست هدف اعلام شده رژیم در رابطه با واقعه شیراز ما بوده‌ایم. قبلا” هدف اعلام نشده رژیم بودیم.

در باره نقش پادشاهی به عنوان اسلحه ما در مبارزه، همانطور که گفتند در مبارزه، به نقاط ضعیف باید پرداخت. آیا به مردم می‌گویند پادشاهی نیست یا می‌گویند آزادی و حقوق بشر نیست و پول نفت به ونزوئلا و لبنان و جیب عده ای می‌رود؟

طرف ما آدم‌های باسواد و روشنفکر باید باشند. اگر ما حزبی بودیم که در ایران شعبات متعدد داشتیم آن وقت مسئله فرق می‌کرد. ما دسترس به توده‌ها نداریم. مردم ایران هم همواره به دنبال روشنفکران بوده‌اند و قلم همیشه اهمیت داشته است. ما نمی‌توانیم سیاست‌مان را روی بی اطلاع‌ترین مردم بگذاریم. الان مخاطب شما همین آدم‌های فهمیده هستند. آدم بی‌اطلاع بی‌علاقه که به سراغ سیاست و ما نمی‌آید. ما فقط با گروه روشنفکر روبرو هستیم و آنها هم ارتباطاتی در ایران دارند.

رژیم سابق همه خوبی‌ها را داشت غیر از دموکراسی حرف درستی نیست. وقتی دموکراسی نباشد فساد و زورگویی رشد می‌کند. ما کارمان توجیه نیست و برای رفع و رجوع نیامده‌ایم و سر اصول خود ایستاده‌ایم.

22 سپتامبر 2008

بخش 5 / سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای / ارتباط پادشاهی و یک حزب لیبرال دمکرات

بخش 5  

سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای


ارتباط پادشاهی و یک حزب لیبرال دمکرات

در ایران خیلی‌ها از دیکتاتوری کنونی ناراضی هستند و دنبال یک رضاشاه دیگر می‌گردند که با قدرت کار‌ها را از پیش ببرد. ولی ما تجربه یک انقلاب زشت را داریم که به علت ضعف جامعه مدنی و نبودن رواداری در فرایند سیاسی روی داد. پادشاهی نیروی مثبتی در جامعه بود ولی مردم به حساب نمی‌آمدند. لیبرال دمکراسی یعنی گذاشتن فرد انسانی و نه هیچ ماهیت دیگری در مرکز تفکر سیاسی و سازمان دادن جامعه برای حفظ حقوق افراد. پادشاهی و جمهوری به یک اندازه می‌توانند در این قالب جا بیفتند. برای ایران پادشاهی مناسب‌تر است.

مثال‌هائی که دوستان می‌آورند با شرایط امروزی ما که در مبارزه هستیم و در کشور خود نیستیم نمی‌خواند. امروز پادشاهی بیش از همه به مبارزه کمک می‌کند. مخالفان ما هم از حزب نمی‌ترسند. ترس‌شان از پادشاهی است. مسلم است ما طرفدار شکل اروپائی پادشاهی هستیم و این هم یکی از نقطه‌های قوت ماست. حالا باید ببینیم چگونه از این موضوع استفاده کنیم.

در بحث پادشاهی یک نگاه تاریخی هست که خیلی قدیمی ‌است و شامل بهترین و بزرگ‌ترین و بالاترین می‌شود، و یک نگاه امروزی و روشنگرانه هم هست که نظر ماست. ما تاریخ را گرامی ‌می‌داریم ولی تاریخ مال امروز نیست. باید زیربنائی باشد که متزلزل نشود. در قانون اساسی امریکا بود که حقوق بشر ذکر، و مبانی قانونی لیبرال دمکراسی گذاشته شد. در ایران تنها دیدگاه تاریخی دارند و به علت آشنا نبودن با دمکراسی تنها راه‌حلی که به نظرشان می‌رسد رضاشاه و نادرشاه است ولی این اشتباه است چون پس از آنها کشور از هم پاشید. باید دنبال راه‌حلی باشیم که با یک تغییر همه چیز از بین نرود. همه چیز را در یک نفر متمرکز کردن خطرش این است که اگر آن یک نفر در میان نباشد چه باید بکنیم؟

ما در منشور حزب تکلیف خود را با آینده روشن کرده‌ایم. گذشته هم نه قابل تکرار است نه می‌باید تکرارش را خواست. نباید دنبال اوضاعی برویم که باز پس از سی سال همین بلا سرمان بیاید. این گونه هم نیست که همه در ایران مثلا طرفدار پادشاهی یا جمهوری باشند.

هر قدر پایه‌های حزب اصولی‌تر باشد دوام آن بیشتر خواهد بود. مردم ایران دیگر همین جوری دنبال پادشاهی یا غیر آن نخواهند رفت. و زیر و بم افکار حزب یا فرد را جستجو می‌کنند. هنگام تشکیل حزب اصولی مورد نظر بوده و در اساسنامه و منشور هم آورده شده است. هدف ما یک رژیم مشروطه‌پادشاهی دمکراتیک است. اصول ما تغییر نکرده است ولی راه‌های بهتر رسیدن به هدف را باید در نظر داشت. ما دنبال تکامل بیشتر هستیم. چگونه توضیح دادن منشور مهم است.

ما از آغاز هوادار پادشاهی بوده‌ایم و می‌بینیم که بخش عمده‌ای از مردم طرفداران این طیف هستند و ما هم برای افزایش طرفداران پادشاهی فعالیت می‌کنیم ولی چه بهتر که نگاه خود را به پادشاهی و برنامه‌های‌مان را برای اداره کشور بیشتر و بهتر توضیح دهیم. جذب مخالفان البته لازم است ولی اولویت را باید به جوانان و مردم در خود ایران بدهیم. بدترین مخالفان ما بیشتر در طیف استبدادی چپ و راست یافت می‌شوند، از جمله کسانی که در حزب هم از بنیان‌گزاران بوده‌اند. ما در بحث خود به نیرو‌های دمکراسی و حقوق بشر توجه داریم. گروهی از فعال‌ترین هموندان حزب در گذشته از طرفداران پادشاهی نبوده‌اند.

انسان با پیشرفت علوم گام به گام با تقدس‌زدائی توانست خود و جهان را دگرگون کند. پادشاهی هم از آسمان به زمین آورده شد. دیگر سلطنت ودیعه‌ای الهی نیست. یک حزب لیبرال دمکرات پادشاهی را در مفهوم مدرن آن می‌فهمد که با فرمانروائی ارتباط پیدا نمی‌کند. ما به تقدس‌گرائی اعتقادی نداریم. همه چیز قابل بحث و نقد است. به عنوان مثال این روز‌ها بیستمین سال کشتار 16 شهریور 1367یادآوری می‌شود. ولی با همه محکوم کردن این فاجعه و دل سوزی برای قربانیان و بازماندگان آنها نمی‌توان اعضای سازمان‌های انقلابی چریکی را در آن موقع آزادی‌خواه دانست. نگاه ما به پادشاهی و لیبرال دمکراسی به هم پیوند ارگانیک دارد. اصل دمکراسی لیبرال است و دعوای پادشاهی و جمهوری موردی ندارد.

منشور ما خوشبختانه هنوز دارای شمول و انعطافی است که نگذاشته است کهنه شود و کاملا با نیاز‌های زمان سازگاری دارد. در شانزده سال گذشته هیچ انتقاد جدی از آن نشده است و ما نیازی به تغییر آن نداریم ولی استدلال و روشنگری و طرز بیان را همیشه می‌توان بهتر کرد. این بحث‌ها هم ذهن ما را بازتر می‌کند هم در بیرون خوانندگان و طرفدارانی دارد و برای هواداران ما در ایران نیز بررسی بخش سخن روز سامانه حزب می‌تواند سودمند باشد. لیبرال دمکرات هنگامی‌که این منشور نوشته می‌شد در زبان سیاست ایران جائی نداشت ولی منشور یک سند لیبرال دمکرات است و این اصطلاح بی آنکه نیاز به تغییر نام حزب داشته باشیم صفت ما شناخته شده است و خواهد شد.

در موضوع پادشاهی در بحث دوستان دو نگرش را می‌شد تشخیص داد. نگرش سودجویانه و نگرش اصولی. نگرش سودجویانه می‌گوید باید پادشاهی را با توجه به اینکه وضع مردم در آن زمان بهتر بوده است محور قرار داد و تکیه را روی آن گذاشت تا بعد در ایران به دمکراسی و لیبرالیسم سیاسی برسیم. نگرش اصولی ضمن تایید این نظر که پادشاهی در مبارزه عامل سودمندی است سـه اصل را در نظر دارد: 1 ـ سخنی بگوئیم که در همه موارد بتوانیم پایش بایستیم. 2 ـ پادشاهی را مصرف و خراب نکنیم، چنانکه بسیاری از هواداران پادشاهی در این دهه‌ها کرده اند. 3 ـ اندکی هم در اندیشه آینده ایران باشیم و به دست خود از هم اکنون اسباب استبداد و تقویت روحیه استبدادی را فراهم نکنیم. ترسی که از قول یکی از سازمان‌های چپگرا نقل شد بجاست. با این ضعف سیاسی و اخلاقی جامعه ما، و عقب‌ماندگی و غلبه هوچی‌گری و فرصت‌طلبی در سیاست ایران بیم آن می‌رود که باز دچار دیکتاتوری شویم.

 حتا با نگرش سودجویانه هم نمی‌باید اصول را فراموش کرد. ما باید صرفنظر از اینکه سخن به نام چه کسی است نظری را که درست می‌دانیم بگوئیم. کار ما رفع و رجوع و توجیه و از آن بدتر تایید هرچه گفته می‌شود نیست. برای سلطنت‌طلب معمولی سخن مهم نیست، چه کسی می‌گوید مهم است. ما درست برعکس هستیم. بعد هم در مورد سودمندی نگرش سودجویانه مبالغه نباید کرد. گذر زمان و جابجائی نسلی را باید در نظر داشت. در این سه دهه صد‌ها سازمان خواستند از این سرمایه استفاده کنند و اثری از آنها نماند. طرفداری پادشاهی به تنهائی نتوانسته است گروه‌های بزرگی را جلب کند یا گروه‌های کوچک را نگهدارد. قدرت ما در این بوده است که پادشاهی را در قالب یک برنامه فراگیر لیبرال دمکرات عرضه کرده‌ایم. تا دورنمای سرنگونی رژیم در افق پدیدار نشود و مردم امیدی به تغییر اوضاع نداشته باشند به هیچ عنوان از جمله پادشاهی نمی‌توان مردم را از بیرون جمع کرد. نگرش سود جویانه محدودیت‌های زیاد دارد ولی نگرش اصولی در همه حال مایه نیرومندی است.

آیا پادشاهی را می‌توان در قالب لیبرال دمکراسی فکر کرد؟

اشکال مهمی‌که جمهوری‌خواهان می‌گیرند این است که مقام موروثی دمکراتیک نیست. حالا صرفنظر از این که نه موروثی خودبخود غیردمکراتیک است نه غیرموروثی لزوما دمکراتیک می‌شود، امروز جمهوری‌های موروثی هم پیدا شده‌اند. پاسخ ما دو تاست. نخست نمونه‌های عملی که بسیاری از خود این جمهوریخواهان هر روز در اسکاندیناوی و بریتانیا و کشور‌های دیگر ی با آن سر و کار دارند. دوم سیر پادشاهی در اروپا که اصلا از استبداد مطلقه به لیبرالیسم و بعد دمکراسی لیبرال بوده است. در سده هژدهم در اروپای مرکزی و شمالی ما پادشاهی‌هائی را می‌بینیم که در آنها از انتخابات و مجلس تصمیم‌گیر خبری نیست ولی حقوق افراد جامعه به مقدار و درجه بالا حفظ می‌شود. از سده نوزدهم تا بیستم آن پادشاهی‌هائی که ماندند هم پارلمانی و دمکرات شدند، هم نظام سیاسی با اعلامیه حقوق بشر انقلاب فرانسه سازگار گردید. آنچه پادشاهی را لیبرال دمکرات می‌کند. این است که نهاد‌های حکومت کننده انتخابی و نه موروثی هستند نه برای همه عمر. نمایندگان و سناتور‌ها و نخست وزیران و وزیران وقتی دوره‌شان تمام شد می‌روند و به هر وسیله به مقام‌شان نمی‌چسبند. این چیزی است که ما در تاریخ خود تجربه نکرده‌ایم و اصل دمکراسی است. بقیه‌اش هم حقوق بشر است که باز به هیچ بهانه و عنوان نمی‌توان از افراد سلب کرد.