Author's posts
در بارة عبدالحسینتیمور تاش / گفتگو با منیژة تیمور تاش
[تیمور تاش] انسانی باهوش سرشار و شدیداٌ وطنپرست. بشدت تحت تأثیر آتاتورک و تحولاتی که در ترکیه بوجود آمده بود. بدون شک جاهطلب, بسیار دوستباز و بشدت سردر پی زنان زیباروی, میدانم که اینطور بوده و واقعیت را باید گفت. البته من در اینجا قضاوت اخلاقی مطلقاٌ نمیکنم, تنها میخواهم واقعیت را بگویم. آنچه بنظر من میآید, در هرصورت برای آن روزگار ایران آمدن پدربزرگ من زود بود!
تاریخ در محکمة انصاف / فرخنده مدرس
تیمورتاش از جمله كسانی بود كه با تكیه بر اقتدار رضاشاه و با پشتوانة عمیقترین اصلاحات اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی در جهت توانمند ساختن كشور، تلاشهای بسیار ودر عین حال موفقیتآمیزی را در تغییر چهرة ایران وایرانی در دید دیگران و از میان بردن آن نگاه تحقیربار به ملت ایران كه حاصل 150 سال حكومت خفتبار سلاطین قاجاربود، به ثمر رساند.
فرهنگ “ستیزی“ در دوره رضاشاه / علی کشگر
باید فصل رضاشاه را در كتاب تاریخ ایران فصل گلسرخ نام نهاد. فصلی كه شادابی, زیبایی, طراوت, سرزندگی و بالندگی از خصوصیات آن است و مثل هر گلسرخی نیز خارهائی بر شاخه دارد. اما نباید فراموش كنیم كه در نهایت خارها نیز برای حفاظت از شاخه لازم میباشد. .
عهدنامه یک عشق، عشقنامه یک عهد / بهمن امیرحسینی
یادداشتهای ماموریتهای رضاشاه، این دماوند فلات تاریخ ایران را «عهدنامه یک عشق، عشقنامه یک عهد» مینامیم تا شاید نشانهای باشد از وقوف ما بر عشق او بر ما و عهد او بر پیشبرد امر ما، ما فرزندان ایران.
سکوت را حمل میکنم / کتایون ریزخراتی/ ایران
چراغها را میشمارم در مسیر رودخانه / لنگه کفشهای رها شده را / انگار تو را جستجو میکنم / خیابانی را جستجو میکنم / که به قلب شهر باز شود / تا به همهی کوچهها خون برساند / گلوله از کنار گوشهایمان میگذرد
تلافی هزيمت / آيندگان 24 ارديبهشت 1348 / داريوش همايون

اصرار ایران به آغاز مذاکرات و دادن ترتیبات منصفانه و معقولتری برای شط العرب بیشتر ناشی از یک سنت سیاسی دوستی با همسایگان است تا هرگونه نیازی به کنار آمدن با عراق.
آینده امید بخش؟ / آزادی و استقلال در جهان امروز
آینده امید بخش؟
نویسنده: فرهاد یزدی
نشر بنیاد داریوش همایون برای مطالعات مشروطهخواهی
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
فهرست:
بخش یک ـ نگاه کلان به جهان
بخش دوم ـ قدرت
بخش سوم ـ صلح
بخش چهارم ـ استقلال
بخش پنجم ـ ویژگیهای منطقه
بخش ششم ـ نظام اسلامی در رویارویی با ایران
آینده امید بخش؟ / آزادی و استقلال در جهان امروز / فهرست

آینده امید بخش؟
آزادی و استقلال در جهان امروز
نویسنده: فرهاد یزدی
نشر بنیاد داریوش همایون برای مطالعات مشروطهخواهی
bonyadhomayoun / Sand 13
21073 Hamburg
Germany
bonyadhomayoun@hotmail. com
ISMB 978-3-00-039215-3
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
فهرست:
بخش یک ـ نگاه کلان به جهان
بخش دوم ـ قدرت
بخش سوم ـ صلح
بخش چهارم ـ استقلال
بخش پنجم ـ ویژگیهای منطقه
بخش ششم ـ نظام اسلامی در رویارویی با ایران
پیشگفتار
پیشگفتار
مبارزه برای دستیابی توامان آزادی و استقلال، از مشروطیت در کانون مبارزات ملت ایران بوده است. هنوز هم پس از گذار بیش از یک سده و تجربه ناکامیهای مکرر، همچنان هدف بزرگ مبارزه بیامان ملت ایران باقی مانده است.
این نوشتار تلاشی است در راه روشن کردن مفهوم استقلال در دنیای نوین و وابستگی آن به آزادی. نیاز است توجه شود که در این نوشتار در بسیاری از موارد از واژه «آزادی» که در شعارها و خواستهای ملت ایران به کار گرفته شده است و یا دمکراسی، هر دو هموزن دمکراسی لیبرال به کار گرفته شده است. دمکراسی لیبرالی با خود حقوق فردی و جمعی مشخص بسیار بالاتر از آنچه که در واژه کلی آزادی و یا دمکراسی که به معنای حکومت اکثریت میباشد، را با خود همراه میآورد و در این نوشتار آن مفاهیم مورد نظر میباشد.
در بخش نخست، تلاش گردیده که واقعیت جهان امروز و امکاناتی که در برابر کشورهای کم توانتر قرار داده، بدون ارزش گذاری، بازتاب داده شود. هرچند در این بخش مشگل به توان پنهان کرد که از دید نویسنده، جهان امروز، با در نظر گرفتن واقعیتهای سیاسی و اقتصادی آن، بیش از هر دوره دیگر، شرایط مناسبی در برابر ملتهای کم توانتر قرار داده است.
بخش دوم، متمرکز است بر شناخت پدیدة قدرت و ارکان آنکه اثر تعیین کنندهای بر روابط بینالمللی و مناسبات حاکم بر جهان داشته و تلاش در دنبال کردن منافع ملی بدون توجه به ارکان آن را، تا مرز ناممکن، برای این دستیابی دشوار میسازد.
بررسی و ارائة علل و عوامل گرایشهای فزاینده به وضعیت صلح پایدار در جهان و کم رنگ شدن انگیزههای کلاسیک ایجاد جنگ در بخش سوم سخن آورده شده است. ضرورت توجه و تکیه بر چنین گرایشی که باید از آن به عنوان یک فرصت تاریخی برای ملتهائی، از جمله ملت ایران، شناخته شود که خواهان بیرون آمدن از واپسماندگیهای مادی و انسانی خویش و جبران سالهای از دست رفته هستند. در حالی که ایران، در ندیده گرفتن این فرصت مغتنم، با خطر حملة فوری نظامی روبروست.
بخش چهارم، به تعریف استقلال و معنای دقیق و روشن آن در دنیای نوین و رابطة آن با آزادی، تخصیص داده شده است.
در بخش پنجم و بخش نهایی، بر بستر تصویر کلانی از مناسبات جهانی و ارکان تعیینکننده این مناسبات که تلاش شد در بخشهای نخستین ارائه گردد، بررسی وضعیت ایران و ارزیابی از رودررویی کشورمان با مسایل چنین جهانی در دستور کار قرارگرفته.
لازم به یادآوری و تأکید است که این نوشتار با نگاه و بر زمینة اصلی سنجش موقعیت و رابطة ایران با جهان خارج، نگاشته شده است. اما این زمینه اصلی به هیچ وجه نباید به منزلة کم اهمیتی یا کم توجهی نویسنده به روند تحولات داخلی گرفته شود. به ویژه در این هنگام که شرایط داخلی اشاره به بیثباتی شدید و فوری بالقوه انفجاری میکند، توجه هر چه بیشتر و دیدن پیامدهای ناشی از چنین انفجار و بیثباتی بر بستر چنین جهان و چنین مناسباتی، از اهمیت چند برابر برخوردار میگردد. کشورهای قدرتمند جهان و منطقه از کنار بیثباتی و انفجار درونی ایران بیاعتنا و بیعمل و بدون بهرهگیری نخواهد گذشت. باید این واقعیت را از نظر دور نداشت که سیاست هر کشور در خارج، تا اندازه زیاد و در درازمدت، تابع تحولات داخلی است و نه بر عکس.
این نوشته، بدون مهر سرشار و کمکهای خارج از اندازه سرکار خانم فرخنده مدرس و آقای علی کشگر، مانند دیگر نوشتههایم، میسر نمیشد. آرزوی پیروزی در تلاش پیگیر و خستگی ناپذیر این دوستان بسیار عزیز در راه آزادی ایران را دارم.
نیازی به گفتن نیست که تمامی کاستیها و اشتباه چه در تفسیر و چه در برآورد، تنها برگردن نویسنده میباشد.
کالیفرنیا ـ تابستان ۱۳۹۱
فصل یک / ۱ـ فراز غرب
۱ـ فراز غرب
بنا به نظر بسیاری از پژوهشگران، غرب از سده شانزدهم پایههای تسلط خود بر جهان را فراهم آورد. [۱] در ابتدای سده شانزدهم و در رقابت با قدرتهای مسلط آن روزگار، هنوز هیچ دلیلی وجود نداشت که اشاره به چنین دوران دراز فرمانفرمایی اروپا بر جهان کند. هیچ قدرت اروپایی و هیچ شهر اروپایی در آن دوران هنوز نمیتوانست با چین رقابت کند. در دسترس بودن تکنولوژی و دانش، جهان خاور و به ویژه چین، سالها از اروپا پیشرفتهتر بود. حتا در دانش دریانوردی که سالهای پس از آن عامل بزرگی در استقرار قدرت مادی غرب بر بخش دیگر جهان گردید، چین سالها از اروپا پیشتر بود. [۲] اما در این سده بود که عوامل عینی و فرهنگی، پایههای مورد نیاز برای برتری غرب بر جهان فراهم آمد و تا کنون نیز ادامه داشته است. در اینکه چه عواملی باعث جهش غرب و عقب افتادگی بقیه جهان گردید، تحلیلها و نظریههای بسیاری ارائه شدهاند که خود، مبحثی بس گسترده و ناتمام بوده و پژوهش در بارة آن، بیتردید، همچنان ادامه خواهد یافت. تا جائی که میتوان دید نمیتوان انتظار نظریة نهایی و قاطعی در این زمینه داشت. [۳]
ما چه با تمام و یا برخی از نظرات ابراز شده در این باره موافق و یا مخالف باشیم، در این واقعیت که غرب از چهار سدة گذشته تا کنون، پرچمدار دانش، فرهنگ، تکنولوژی و برتری اقتصادی و نظامی و به همراه این برتری، موجد سالها جنگ و استعمار در جهان بوده، نمیتوانیم تردیدی داشته باشیم. از این رو، این نوشتار از وارد شدن در بحث و بررسی علل و عوامل برآمدن غرب و تسلط آن بر جهان، نگردیده و در این بخش تنها به آثاری میپردازد که این برتری بر جهان برجای گذارده و در نهایت، واکنش واحدهای سیاسی دیگر ـ مانند ایران ـ را برانگیخته که در این تحول جهانی بیشتر نقش ناظر و نه تاثیرگذار تعیین کنندهای داشتهاند.
اکثر کشورهای کنونی غرب سابقه درازی، به عنوان یک واحد سیاسی در صورت کنونی، یعنی کشور را نداشته و از به هم پیوستن کشورها، کشور ـ شهرها و شاهنشینها تشکیل شدهاند. در سال ۱۵۰۰ بیش از پانسد عدد از چنین حکومتهایی در اروپا وجود داشتند. [۴] بسیاری از پژوهشگران، چنین ترتیب فرمانروایی را، بالاترین محرک جهش غرب میدانند زیرا در خود عنصر رقابت سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و علمی را نهفته داشت. قدرتهای اروپایی در رقابت با یک دیگر با توسعه اقتصادی که سبب دستیابی به درآمد سرانة بالاتری، در مقایسه با دورههای پیشین و در قیاس با قدرتهای دیگر در جهان گردید، توانستند به ارزش افزوده بالاتر و در نتیجه امکان پسانداز و انباشت ثروت برای سرمایهگذاریهای بیشتر دست یابند. سرمایهگذاریهای گستردهتر و بیشتر امکان توسعه اقتصادی بیشتر را فراهم آورد که در پناه آن توسعه علم و گسترش نیروی نظامی ممکن گردید. رقابت میان واحدهای سیاسی و بنگاههای تجاری، منجر به گسترش دادوستد گردید که لازمه آن توسعه کشتیرانی و موجب کشف سرزمینهای بسیار در خارج از قاره اروپا گردید. استقرار پایگاههای دریایی در نقاط حساس و فتح سرزمینها چه در جهان قدیم و چه در جهان جدید، استعمار را به وجود آورد. هر قدرت سیاسی اروپایی برای افزایش نفوذ و دستیابی به مواد خام مورد نیاز، بازارهای تازه و کسب مالیات و منابع بیشتر مالی، به دنبال سرزمینهای بیشتر و تسخیرآنها بود. [۵] انگلستان در اوج قدرت خویش بزرگترین امپراتوری در درازای تاریخ بوده است. در سال ۱۹۲۲ این کشور بر یک چهارم خاک جهان و بر یک پنجم جمعیت آن فرمان میراند. [۶] این امپراتوری ۳۴ میلیون کیلومتر مربع را در بر میگرفت. اما درخور ذکر و توجه است که همزمان هرچه به دوران کنونی جهان نزدیکتر شدهایم، عمر امپراتوریها نیز کوتاهتر گردیده است. [۷]
پس از جنگهای بسیار رودررو با یکدیگر و یا در خاک کشورهای سوم، میان قدرتهای بزرگ غربی، در نهایت کار رقابتها و حل خشونتآمیز آنها به دوجنگ جهانی ختم شد که پای ایالات متحده آمریکا را نیز به درگیرهای اروپا باز کرد. پس از پایان جنگ جهانی دوم، به خاطر تلفات انسانی و ویرانی صنایع و تاسیسات زیر بنایی، تولید اقتصادی جهان به شدت سقوط کرد. در این میان آمریکا، با حدود ۵۰ % تولید جهانی، دست نخورده به جا مانده بود و پس از بمباران هستهای ژاپن موقعیت خورا به عنوان بزرگترین قدرت اقتصادی، سیاسی و نظامی جهان تثبیت نمود. در سایه این قدرت نظامی و مالی برتر تازه به دست آمده، غرب توانست در چند نقطه استراتژیک مانند ایران، ترکیه و یونان، موقعیت خود را در برابر جهان تازة سربرآوردة کمونیست حفظ کند. اما از سوی دیگر با به دست گرفتن قدرت وسیلة کمونیستها در چین و عقبنشینی نیروهای دولت مرکزی چین به تایوان، جبهة ضد کمونیسم، به رهبری آمریکا در آسیا شکست سختی خورد. در پهنة نظامی برتری آمریکا تا سال ۱۹۴۹ که شوروی به آزمایش موفقیت آمیز انفجار هستهای در قزاقستان دست زد، ادامه داشت. شوروی با گردآوری نیروی زمینی و زرهی سهمناک در مرز خود با اروپای غربی، به تهدید بسیار جدی بدل شد. همزمان، برای درگیر کردن آمریکا در جبهه آسیا و به دست آوردن امتیازاتی در اروپا، با تشویق استالین، [۸] کره شمالی به حمله ناگهانی علیه کره جنوبی دست زد. این حمله آمریکا را به واکنش مجبور نمود. در این هنگام که به نظر میرسید نیروهای کره شمالی در آستانه شکست قرار داشتند، با ورود یک میلیون نفر نیروهای «داوطلب» چینی، احتمال درگیری هستهای دیگری، در چشمانداز نزدیک جهان قرار گرفت. در درازای سه سال جنگ در شبه جزیره کره، و تنها پس از درگذشت استالین در سال ۱۹۵۳، که به از میان رفتن بیش از ۳۶ هزار سرباز آمریکایی وکمابیش ۱۴۰ هزار از مردم کره جنوبی و ۲۱۵ هزار مردم کره شمالی و ۱۵۰ هزار چینی منجر شد، آتش بس در همان مدار ۳۷ درجه که در پایان جنگ جهانی دوم توافق شده بود، برقرار گردید. این جنگ هرگز به طور رسمی خاتمه نیافت و قرارداد صلحی به همراه نیاورد و تنها با اعلان آتشبس ماشین جنگی از حرکت باز ایستاد. از همان زمان تا کنون، هنوز سربازان آمریکایی برای مقابله با حملة احتمالی کره شمالی، در کره جنوبی مستقر هستند.
با اینکه از ابتدای تاریخ بشر جنگ امری غیر عادی نبوده است، اما خسارتهای جانی و مالی ناشی از دو جنگ جهانی به اندازهای سنگین و بیرون از تصور بودند که اثر روانی ژرفی بر اروپا باقی گذارد. شوروی که به خاطر تصفیه و اقدامات منجر به قحطی استالین در پیش از جنگ دوم، با تلفات انسانی تا ۲۷ میلیون ـ برابر با نیمی از جمعیت انگلستان در آن زمان ـ به شدت آسیب دیده بود، در حمله هیتلر به خاک آن کشور، باوجود برتری عددی بسیار بالای نیروی زمینی، زرهی و هوایی و با در نظر گرفتن این واقعیت که در خاک خود میجنگید، به سرعت عقبنشینی کرد. پس از اشغال ایران وسیلة نیروهای نظامی شوروی و انگلستان با پشتیبانی آمریکا، یگانه راه امن رساندن کمکهای نظامی در تمامی فصول سال به شوروی، که هدف اصلی اشغال بود، تامین گردید. سربازان شوروی همراه با تجهیزات آمریکایی، موفق به شکست نیروهای هیتلر گردیدند. به رغم اینکه شوروی با از دست دادن حدود بیست میلیون نفر نیروی انسانی و ویرانی بسیاری از مراکز صنعتی در باختر کشور، از این جنگ آسیب سنگینی دید بود، اما از سوی دیگر، با به قدرت رسیدن احزاب کمونیست در خاور اروپا که وابسته به شوروی بودند و ایجاد احزاب کمونیست وابسته در اروپای غربی، قدرت سیاسی و نظامی شوروی به عنوان تهدیدی بر اروپای غربی و احزاب چپ آن قاره به حساب میآمد. آلمان که پیش از جنگ با تولید ناویژه ملی برابر با ۳۵۱ میلیارد دلار در مقایسه با تولید ناویژه ملی آمریکا برابر با ۸۰۰ میلیارد دلار (به قیمتهای ۱۹۹۰) [۹] قدرت برتر اروپا بود، به عنوان پیامد این جنگ به دو نیمه تقسیم گردید. وجود سایه دائمی تهدید اروپا وسیلة شوروی، شرایطی را به وجود آورد که آمریکا عزم لازم برای دفاع از اروپا را به دست آورد. این کشور هم به تنهایی و هم با شرکت در اتحادیه اتلانتیک شمالی (ناتو) که بر مبنای نظر بسیاری، موفقترین اتحاد نظامی جهان بوده است، توان و خواست خود برای دفاع از این قاره، حتا به بهای جنگ هستهای را پذیرفت.
تکان وارد بر اروپای غربی به خاطر صدمات جنگ دوم جهانی و همچنین پس از آن، ۴۵ سال زندگی زیر تهدید نظامی شوروی آن هم در عصر جنگ افزارهای هستهای و استقرار چند ده هزار موشک دارای کلاهکهای اتمی که میتوانست به معنای خاتمه زندگی برای همگان باشد، موجب گردید که پاسیفیسم و احساسات ضد جنگ به شدت در این بخش از جهان ریشه دوانده و همچنان هنوز هم ادامه داشته باشد. عامل دیگر معجزه اقتصادی در کشورهای متحد غرب که در جریان جنگ به شدت ویران شده بودند مانند اروپای غربی، ژاپن و کره جنوبی بود که محرکهای ایجاد جنگ را تا اندازه زیاد کاهش داد.
در غرب اروپا، دمکراسی و اقتصاد آزاد به تدریج سطح بسیار بالایی از درآمد سرانه و آزادیهای فردی و اجتماعی را به همراه آورد. با اصلاح سازوکار تقسیم درآمد و بیمههای اجتماعی و تامین حداقل زندگی، تضاد آشتیناپذیر طبقاتی موجود در دورههای اولیه رشد کاپتالیسم، تا حد زیادی از میان رفت. با گسترش خدمات آموزشی و بهداشتی، سطح زندگی نه تنها ثروتمندان، بلکه همگان رو به بهبود نهاد. همزمان با استواری پایههای دمکراسی و گسترش احزاب، اصل مصالحه و سازش بجای برخورد و درگیریهای خصمانه اجتماعی به روند مسلط بدل گردید. با وجودی که طبیعت نظام دمکراسی درهم و برهم و پر هیاهو و همراه با اعتصابات، تظاهرات و اعتراضات کوچک و بزرگ میباشد، اما هنوز تجربه نشان نداده است که دمکراسیهای جا افتاده اروپای غربی (شاید به استثنای دوره کوتاهی در ایتالیا)، در برابر چنین التهابهائی با خطر سقوط رژیمها روبرو شوند. حال آنکه سرزمینهای زیر پوشش امپراتوری شوروی، با اقتصاد جیره بندی شده و سطح زندگی بسیار پائینتر در قیاس با اروپای غربی، به طور دایم در خطر سقوط قرار داشتند. در نهایت، با فروپاشی دیوار برلین در سال ۱۹۸۹ رژیمهای وابسته به امپراتوری شوروی، یکی پس از دیگری با هزینهای بسیار پایین، از هم پاشیدند. با فروریزی سوسیالیسم، سرزمینهای اروپای مرکزی و خاوری، با سرعت شگفتآوری روی به دمکراسی و بازار آزاد گذاردند [۱۰]. دوسال پس از آن، اتحاد شوروی به ۱۵ «جمهوری» مستقل تقسیم شد.
جهان پس از تجربة ۴۵ سال زندگی زیر سایه دو ابرقدرت آمریکا و شوروی و تا حدی چین و در پس از دورانی که در آن اکثر نزدیک به تمام کشورها در نوعی وابستگی به یکی از این دو قطب بسر برده و همزمان به این امر خو گرفته بودند که از رقابت میان دو قطب و دو رقیب متخاصم، یعنی کمونیسم و دمکراسی، به نفع خود بهرههائی گیرند، پس از درهمپاشی یک قطب جهانی قدرت یعنی کمونیسم، با جهان تک قطبی آمریکا روبرو شدند. پیروزی دمکراسی و اقتصاد آزاد، به اندازهای آسان و سریع که حتا تا اندکی پیشتر، از نظر پژوهشگران نیز غیرقابل پیشبینی بود، بسیاری را برآن داشت که پایان عصر مبارزات ایدئولوژیک علیه آزادی و دمکراسی را اعلام نمایند. اما قدرتگیری اسلام تندرو در خاورمیانه میتواند سدی و یا دستکم مانعی در برابر گسترش اندیشه آزادی و دمکراسی و اقتصاد آزاد ایجاد کند. باید در نظر گیریم، درحالی که جهان پیشرفته به خاطر هزینه و کمبود داوطلب از تعداد افراد زیر پرچم کاسته است، اسلام تندرو با چنین کمبودی مواجه نیست. هر روزه بر تعداد «داوطلبان شهادت» افزوده میگردد. هر جنگی برعلیه اسلام سیاسی تندرو، لاجرم به کشته شدن افراد زیادی خواهد انجامید که قبول آن برای جامعه بشری سخت خواهد بود.
روند تحولی مهم دیگر، در طول جنگ سرد و پس از آن، در چین مشاهده میشود. چین پس از مائو، در این دوره به ترمیم زخمهای اجتماعی و اقتصادی خود سرگرم بوده و تا اندازه زیادی از درگیریهای جهان دوری گزیده است. روسیه، وارث بزرگ امپراتوری شوروی، که پس از درهمریزی بساط این امپراتوری، با بیثباتی و سقوط شدید اقتصادی روبرو شده بود، در نهایت زیر سایه درآمد نفت، توانست نجات یابد. باوجودی که این کشور زرادخانه عظیم هستهای شوروی را به ارث برده، اما از آنجا که برای دریافت کمک اقتصادی و فنی، به منظور بهبود بخشیدن به وضع اقتصادی و افزودن به قدرت رقابتی خود، به غرب نیاز داشته، از این رو از درگیری با آن پرهیز نموده است.
تجربه جامعههای مخلتف در این مدت نشان میدهد که دو عامل دمکراسی به عنوان راهحل سیاسی و کاپیتالیسم به عنوان راهحل مسایل اقتصادی، در درازمدت پیروز بودهاند. به سخن دیگر، وجود هریک مشوق دیگری بوده است. هرگاه نظام کاپیتالیستی در یک نظام غیردمکراتیک برپا گردیده، با افزایش درآمد سرانه [۱۱] و کارآیی تولید، اجتماع به سوی دمکراسی حرکت کرده است. نمونه بارز آن تایوان، کره جنوبی و شیلی میباشند. اما اگر رشد سیاسی نتواند پا به پای رشد اقتصادی حرکت نماید، و یا به سخن دیگر، موانع اساسی بر سر راه دمکراسی ایجاد گردد، امکان وقوع شورش و بیثباتی و در صورت نبود کارآیی سیاسی، حتا انقلاب میرود. میتوان بر نمونههائی چون رژیم سابق در ایران و در اندازه کمتری اندونزی، تایلند و برخی حکومتهای نظامی در آمریکای لاتین انگشت گذاشت. با قیاس با نمونه هندوستان از سوی دیگر که دمکراسی در آن سرزمین پرجمعیت بسیار فقیر از ابتدای استقلال شکل گرفت، اما کاپیتالیسم سالها دیرتر پایههای خود را استوار نموده و تنها پس از آن توانست به سرعت، رشد اقتصادی را به همراه آورد، بسیاری را به این نتیجه رساندهاند که در جهان نوین با شتاب شگرف گردش اطلاعات و دانش، در کشورهای با درآمد سرانه پائین، از راه کاپیتالیسم میتوان سریعتر به دمکراسی دست یافت تا برعکس. نظریة دسترسی حذر ناپذیر به دمکراسی پس از جهش اقتصادی، امید گسترش هرچه بیشتر دمکراسی در چین که با سرعتی بیسابقه در تایخ جهان برای یک کشور بزرگ در راه رشد اقتصادی گام نهاده، را افزایش میدهد. البته باید در نظر گیریم که در حال حاضر، گذر چین از کمونیسم بسیار شدید بوده است. در این مرحله انتقالی، شاید سروری حزب کمونیست آن کشور بر سیاست و سهم بزرگ دولت در سرمایهگذاری، بالاترین مظاهر سیاسی و اقتصادی باقی مانده حزب کمونیست چین میباشد.
ویژگیهای این دوران و مهمترین مشخصههای آن را میتوان به شرح زیر رده بندی کرد:
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
[1] ـ به عنوان نمونه ر ک:
Zakaria, Fareed “The Post America World”, New York, 2011
Ferguson, Niall “Civilization: The West and the Rest”, New York, 2011
[2] ـ برآورد میگردد که در سال 1800، آسیا 60% و اروپا 30% تولید ناویژه جهان را در اختیار داشتند.
Berzezinski, Zbigniew “Strategic Vision” New York, 2012, p.15
[3] ـ Niall Ferguson در پژوهش بانفوذ خود 6 دلیل اصلی برای برتری غرب را طبقه بندی میکند: اول رقابت ــ هم اقتصادی و هم سیاسی. دوم علوم و نگاه به آن که برتری در بسیاری از رشتهها و از جمله قدرت نظامی را به همراه آورد. سوم حق دارایی که حاکمیت قانون را همراه آورد. چهارم پزشگی که بهداشت جامعه را به شدت بالا برد. پنجم جامعه مصرفی که بدون آن انقلاب صنعتی نمیتوانست شکل گیرد و ششم انضباط کار.
[4] ـ Zakaria، صفحه 76
[5] ـ http://en.wikipedia.org/wiki/british_empire
[6] ـ Ferguson, Niall, Empire, Basic Books, NY 2003
[7] ـ Berzezinski, ibid. p.25
[8] ـ Gaddis, John Lewis, The Cold War, London, 2005
[9] ـ The Economics of World War II, Cambridge University Press (1998), p. 10
[10] ـ خانه آزادی بر مبنای معیارهایی که تنظیم کردهاند، 192 کشور مستقل جهان (که برخی بسیار کم جمعیت میباشند) را درجه بندی کردهاند. از 192 کشور در سال 2012، تنها 48 کشور جهان (ازجمله ایران) در رده “غیر آزاد” و 59 کشور در رده نیمه آزاد و 85 کشور “آزاد” بودند.
[11] ـ بسیاری در آمد سرانه میان 5 تا ده هزار دلار در سال را در حال حاضر مرز این تحول میدانند.
فصل یک / ۲ـ رشد دمکراسی
۲ـ رشد دمکراسی
دمکراسی و بازار آزاد همراه با مکانیسم اصلاح خودکار موجود در نظام دمکراسی لیبرالی در پس از جنگ جهانی دوم و در نهایت، پیروزی مطلق مشروعیت آن پس از فروپاشی کمونیسم، به مقدار زیاد جهانی را که میشناسیم، شکل داده است.
نخست باید از جهان گرایی اقتصادی نام برد که بازارهای کشورهای جهان را برروی یکدیگر گشود و اجازه داد که حرکت سرمایه و تکنولوژی هم در تولید و هم در اداره بنگاههای بازرگانی، به سهولت به تمامی جهان صورت گیرد. معجزه اقتصادی چین و کشورهای کوچکتر آسیای جنوب شرقی به جز باز شدن بازارهای مصرفی بسیار ثروتمند جهان غرب و سرمایهگذاری کشورهای غنی خارجی در مراحل اولیه رشد اقتصادی آنان، غیرممکن میبود. برای غرب ثروتمند که اشتغال برای ثبات سیاسی و اجتماعی آنان بسیار مهم است، باز کردن بازارهای خود بر روی کالاهای ارزان آسیا را باید به جان خریدن ریسکی بزرگ به حساب آورد. روشن بود که کارگر غربی با سطح بالای زندگی و امتیازات اجتماعی، قادر به رقابت با کارگران ارزان آسیا و در درجه دوم آمریکای لاتین نخواهند بود. این سطح بالای زندگی و گشاده دستی در بیمههای اجتماعی تنها هنگامی قابل پرداخت وسیله کشورها میبود که دنیای پیشرفته دادوستد را، تا مقدار زیاد، میان خود محدود میکرد و در بازارهای صادراتی نیز، به جز مواد خام، با کشورهای در حال توسعه رقابت جدی نمیداشت. به سخن دیگر کارگران کشورهای توسعه یافته، با یک دیگر رقابت میکردند و میتوانستند قیمت فروش کالا را در جهان، در سطح بالاتر حفظ کنند. در بازارهای صادراتی نیز چون کشورهای در حال توسعه از نظر فنی و به لحاظ بازدهی کیفی تولید در سطوح پائینتری قرار داشتند، در امر تولید کالاهای پیچیده که دارای ارزش افزوده بالاتر و در نتیجه از سود دهی بالاتر برخوردار باشند، کشورهای صنعتی پیشرفته میان خود رقابت میکردند. اما امروز به مقدار زیادی این تصویر دگرگون شده است. کشورهای درحال توسعه به ویژه چین، هندوستان و برزیل، هر روزه به تولید و خدمات پیچیدهتر دست یافته و به رقبای قابل اعتنا در بسیاری از رشتهها بدل شدهاند. [۱۲] بحران اقتصادی در جهان توسعه یافته که کارگران بسیاری را به ویژه در تولیدات صنعتی با بیکاری روبرو کرده، تا مقدار زیاد معلول این جابجایی تولید میباشد. با افزایش بیکاری، درآمد دولتها کاهش یافته و چون قادر نیستند از هزینهها که بزرگترین بخش آن مربوط به بیمههای اجتماعی است به سرعت به کاهند، به ناچار با کسری بودجه روبرو میشوند. این کسری باید از محل پس اندازهای داخلی و به طور روز افزون از پسانداز کشورهای خارج تامین گردد. افزایش حجم وام ملی نسبت به تولید ناویژه داخلی، دولتها را به سوی سیاستهای کاهش هزینه میراند. کاهش هزینههای دولتی به معنای کاستن از خدمات و امتیازات اجتماعی است که ملتها سالها به آن خو گرفتهاند. این سیاست به نوبه خود تنشهای اجتماعی را افزایش داده که از نظر سیاسی منجر به قدرت رسیدن گروههای هوادار حفظ و حتا افزایش هزینههای دولت، بدون اینکه راهحل قابل قبولی برای تامین کسری بودجه داشته باشند، میگردد. البته راهحل دیگر افزایش مالیات است. اما افزایش مالیات به دلیل فشار بر طبقات کم درآمد، از نظر سیاسی در شرایط بحرانی کنونی شاید غیر ممکن باشد. افزایش مالیات طبقات با درآمد بالا که بخش کوچک تری از درآمد خود را هزینه میکنند، تا اندازهای قابل اجرا است. اما اشکال در این است که با اتصال بازارها به یکدیگر، سرمایه مانند هر کالایی، و حتا با سرعت بیشتر میتواند حرکت کرده و جذب مراکزی گردند که سود بیشتر و هزینههای کمتری نظیر مالیاتها را نوید میدهند. افزایش مالیات، همزمان، سرمایههای داخلی و خارجی را از ورود به بازار داخلی میهراساند. هریک و یا مجموعهای از این سیاستها، به نوبه خود تولید را در جهان توسعه یافته در مقایسه با وضعیت کنونی کاهش داده که به نوبه خود بر شدت بحران اقتصادی، اجتماعی میافزاید که بدون تردید بحران سیاسی نیز به فوریت آن را تعقیب خواهد نمود.
بحران مالی ـ اقتصادی در کشورهای توسعه یافته که معلول این دورة جابجایی و تطبیق با وضعیت تازه جهانی است که در آن سروری اقتصادی کشورهای غربی دیگر تضمین شده نیست، تنها، آن هم تا اندازهای، با افزایش توان تولیدی قابل جبران خواهد بود. بالا بردن توان تولیدی که میتواند با افزایش تعداد نیروی کار نیز انجام گیرد، در این مورد با روند کاهش جمعیت در اروپا و ژاپن ــ که خود نیز تا اندازه زیاد معلول ثروت است ــ و از آن مهمتر بالابودن سطح دستمزد در مقایسه با دیگر مراکز تولیدی، عملی نخواهد بود. دستیابی سریع به تکنولوژی نوین و افزایش کارایی تولید، تنها راه باقی مانده برای جهان توسعه یافته است تا دستکم بتواند موقعیت کنونی خود را حفظ نماید. این راه نیز با گسترش فزایندة جهانگرایی اقتصادی و شتاب رو به افزایش پراکش اطلاعات و تکنولوژی حتا به دورترین نقاط جهان، به تدریج کارآیی خود را از دست میدهد. از این رو میتوان انتظار داشت که جهان در حال توسعه، یعنی دنیایی که در فرآیند جهانگرایی اقتصادی با تمام پیش فرضهای آن شرکت کرده ـ مانند احترام به نظام اقتصادی جهانی که وسیلة غرب ایجاد شده و احترام به مالکیت سرمایههای وارداتی ـ میتواند هرروز از روز پیش، آینده روشنتری را برای خود ترسیم کند. توازن سریع درآمد میان کشورهای توسعه یافته و در حال توسعهای که در جهانگرایی اقتصادی شرکت دارند به سود دومی در حال شکلگیری است. اقتصاد جهانی که در حال رشد و گسترش دایم میباشد، امکان و اجازه زندگی بهتری برای همه شرکت کنندگان در این فرآیند را میدهد. پیشرفت یک کشور تنها با هزینة کشورهای دیگر به دست نمیآید. اما اگر نسبت تولید کشورهای در حال توسعه را به کل تولید جهانی در نظر گیریم، روند رو به افزایش در این گروه مشاهده میگردد. معنای این امر بالا رفتن درآمد این گروه از کشورها در مقایسه با گذشته، به هزینة کشورهای غنی است که وعده کاسته شدن از اختلاف درآمد میان جهان توسعه یافته با جهان در حال توسعه را میدهد.
پیش فرضهای شرکت در جهانگرایی اقتصادی را با تحول تاریخی توسعه در ابعاد اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آن باید بررسی کنیم. کشورهای دارای نظامهای بسته که همه خودکامه هستند و یا آن قدر ندار که شکلگیری دمکراسی بدون یاری خارجی غیرممکن است، تلاش میکنند که برای باقی ماندن در قدرت، خود را از این فرآیند دور نگاه دارند. این کشورها به خودی خود در مسابقه شرکت نمیکنند و در نتیجه از مواهبی که میتواند در آینده به شرکت کنندگان رسد دور خواهند ماند. فاصله اقتصادی و اجتماعی میان این کشورها با دنیای در حال توسعه نیز هر روز در آینده رو به گسترش خواهد گذاشت. نه تنها امروز، بلکه فردای ملت نیز زیر دست حکومتهای خودکامه قربانی شده است. این رژیمها جامعه را از هردو ابزار توسعه یعنی دمکراسی و اقتصاد آزاد، محروم کرده و در جامعه مناسبات بسته همراه با زور و فساد را جایگزین مینمایند. امید به آینده بهتر که شاید بزرگترین محرک توسعه در جامعه بشری است، از میان برداشته شده و یاس و ناامیدی و منفیبافی جایگزین آن میگردد. نتیجه تداوم چنین وضعیتی واپسماندن هر چه بیشتر و جاافتادن این ذهنیت و تصور در چنین جامعههائی که گویا آنها قادر و واجد شرایط برای توسعه نبوده و تنها «خارجیان» هستند که قادر مطلقاند.
کشورهای دارای نظامهای خودکامه، چه دارا (مانند کشورهای نفتی) و چه ندار (مانند بسیاری از آنان در آفریقا) بالاترین اولویت را حفظ قدرت سیاسی نیروی حاکم میدانند و ابایی از قربانی کردن منافع ملت در برابر منافع رژیم ندارند. تفسیر و تشخیص منافع رژیم نیز به نظر حاکمان بستگی داشته و توسط خودشان انجام میگیرد. در این کشورها، چون منافع رژیم مورد نظر است و نه منافع ملی و چون رژیمها برای ماندن در قدرت از دست زدن به هیچ کاری روگردان نیستند، فساد، چه مالی و چه نظامی امنیتی، نهادینه میگردد. پس از مدتی ملت از چپاول دارایی ملی و یا کشتار و به زنجیر کشیدن فرزندان خود دیگر شگفت زده نمیگردند و آن را عادی و بخشی از «امتیازات» هیئت حاکمه به شمار میآورد. هزینههای حکومت نه به وسیله مالیات بلکه از محل درآمد منابع طبیعی کشور، مانند نفت و یا سنگهای قیمتی در آفریقا و یا از چپاول کمکهای خارجی، تامین میگردد. این حکومتها به یاری پولی که از راه درآمدهای ارزی یا کمکهای خارجی در اختیار دارند و از صرف عادلانه آن به نفع ملت خودداری میکنند، از قدرت پرداخت رشوه، دادن امتیازات مالی به هواداران و سر سپردگان برخوردار شده و به تحکیم قدرت و سرکوب مخالفان خود میپردازند. بودجه نظامی و امنیتی این سرزمینها در مقایسه با کشورهای آزاد، بسیار بالاتر است. نفوذ و تماس با جهان خارج و دادوستد آزاد فرهنگ و اطلاعات، تا آنجایی که توان داشته باشند، در مهار حکومت است.
ـــــــــــــــــــ
[12] ـ البته این کشورها به خاطر فقر زیاد که برخی از آن معلول جمعیت زیاد نیز میباشد، درآمد سرانه پائین داشته که میتواند در آینده با کاسته شدن از سرعت رشد، مساله آفرین باشد.
فصل یک / ۲ ـ اقتصاد آزاد
۲ ـ اقتصاد آزاد
در این روش، تعیین بازنده و برنده اقتصادی بر عهده بازار است. تمامی کشورهایی که در حال حاضر در توسعه اقتصادی جهان در ابعاد مختلف و نه تنها محدود آن (مانند اقتصادهای تک محصولی و به ویژه نفت) شرکت موثر دارند، [۱۳] یا دارای اقتصاد باز توسعه یافته میباشند و یا در حال حرکت به آن سو. برخی از این کشورها هنوز به طور کامل از گذشته نبریده و بنگاههای اقتصادی زیر مهار دولت، نقش فعالی در کسب و کار آن کشورها بازی میکنند. اما روند به سوی کاهش نسبت فعالیت مستقیم بنگاههای دولتی به کل اقتصاد میباشد. تاریخ دراز موفقیت اقتصادی بر مبنای بازار که، هنوز نیز ادامه دارد و این واقعیت که اقتصاد برپایة برنامهریزی نتوانست در درازمدت مشروعیت خود را ثابت کند، محرک قانع کنندهای برای چرخش کشورهای دیگر به این سو و ادامه این راه در آینده میباشد. با وجود تمام بیرحمی که در بطن نظام بازار آزاد وجود داشته و دارد ــ که بعدها در مقایسه با نظام برنامه ریزی دولتی در شوروی، چین و در حال حاضر در کره شمالی، تا اندازه زیاد از آن اعاده حیثیت شد ــ در سایة این نظام، انگلستان به بزرگترین قدرت جهان در سده نوزدهم و آمریکا در سده بیستم بدل شدند. معجزه اقتصادی اروپا، ژاپن، کره جنوبی، تایوان، پس از جنگ و اکنون چین، هندوستان و پارهای از کشورهای آمریکای لاتین، براین پایه میباشد.
شاید در حال حاضر هیچ نمونهای از دو کشور به شدت ندار و پرجمعیت چین و هندوستان برای بیان مطلب، گویاتر نباشند. این دو کشور دو میلیارد نیم از جمعیت ۷ میلیاردی جهان (بیش از یک سوم کل) را تشکیل میدهند. پس از فاجعه مائو (۱۹۷۵ – ۱۹۴۹) که منجر به از میان رفتن بیش از ۴۹ میلیون چینی و تبتی گردید، [۱۴] چین به شدت آسیب دیده، بیثبات، قطبی شده و ندار به این نتیجه رسید که ادامه سیاست اقتصادی گذشته نتیجهای به جز وخیمتر شدن اوضاع نخواهد داشت. اصلاحات اقتصادی چین همزمان با انقلاب ایران آغاز گردید. تنگ شیاپنگ که براین عقیده بود که «رنگ گربه مهم نیست، باید به تواند موش بگیرد»، مکانیسم اقتصاد آزاد را به تدریج در چین برقرار نمود. بدون تردید چنین اصلاحات اساسی اقتصادی، بیثباتی اجتماعی نیز همراه میآورد که مشخصترین آن را میتوان در وقایع میدان صلح آسمانی در پکن در سال ۱۹۸۹ دید. اصلاحات اقتصادی چین که با تمرکز زدایی اقتصادی همراه بود، این سرزمین عقب افتاده و منزوی را به یکی از پیشروترین اقتصادهای جهان با بالاترین رشد رساند. هنوز دولت نقش بسیار مهمی در اقتصاد آن کشور بازی میکند. اما با پیشرفت اقتصادی چین، روند به سوی کاهش قدرت اقتصادی دولت در اداره بنگاهها میباشد. نزدیک به سی سال است که اقتصاد چین کما بیش با ۹ درصد رشد، پیشتاز در جهان است. در این مدت بیش از ۴۰۰ میلیون نفر یا بیش از ۵ برابر جمعیت ۷۵ میلیونی ایران را از زیر خط فقر خارج کرده است. اقتصاد چین به سرعتی رشد کرده که آمار تخمین صادرات جهان برای سال ۲۰۱۱ آن کشور را با نزدیک به یک تریلیارد و نهصد میلیارد دلار بالاتر از آمریکا با یک تریلیارد و پانصد میلیارد دلار و آلمان با یک تریلیارد و چهارسد میلیارد دلار در راس جهان قرار داده است. [۱۵] براثر حجم بالای صادرات و پس انداز داخلی این کشور، برآورد میگردد که موفق گردیده که در مارس ۲۰۱۲ ذخیره ارزی معادل سه تریلیارد و سی سد میلیارد دلار داشته باشد که بیش از دوبرابر و نیم کشور پس از آن، یعنی ژاپن میباشد. [۱۶] در مسابقه جهانی اقتصادی، چنین به نظر میرسد که پیش از به نیمه رسیدن این سده و شاید در حوالی سال ۲۰۳۰، اقتصاد چین با پیشی گرفتن از آمریکا، مکان نخست جهانی را به دست آورد. کمی پس از نیمه دوم این سده، تخمین زده میشود که اقتصاد چین دو برابر آمریکا گردد. افزون بر حرکت سریع اقتصادی و اجتماعی، مطلبی که شایان توجه باید باشد این است که در برابر دستآوردهای چین که در تاریخ جهان در چنین حجمی در این مدت کوتاه بیسابقه بوده است، تا چه اندازه دولت و ملت از خود فروتنی نشان دادهاند. آنان بدون خود بزرگبینی و با بالاترین استفاده از نظام جهانی (بدون تلاش برای درهم ریزی آن به عنوان نظامزاده غرب)، رشد اقتصادی خود را «توسعه صلحآمیز» نام نهاده است. با وجود این قدرت عظیم اقتصادی، چین برای «شکافتن سقف فلک به منظور برقراری نظمی» نوین تلاشی نکرده است. چین جهان را چنان که هست درک کرده و مدتهاست به این نتیجه رسیده که این نظم تا چه اندازه میتواند در راستای منافع آنان به کارگرفته شود.
هندوستان با نرخ بالای رشد جمعیت، به زودی به پرجمعیتترین کشور جهان بدل خواهد شد. برخلاف چین که با سیاست زوری یک فرزند برای هر خانواده توانست رشد جمعیت را تا اندازه زیاد محدود کند، هندوستان این بزرگترین دمکراسی جهان نه میخواست و نه میتوانست به چنین روشهای تند، روی آورد. البته وجود این بخش بزرگ نیروی انسانی جوان، تضمینی است که در سالهای آینده نسبت جمعیت فعال که با تولید خود باید هزینه بخش بازنشسته و از کارافتاده را تامین کنند، مانند اروپا و ژاپن ترسناک نباشد.
رهبران جامعة هندوستان در هنگام استقلال، با در پیش گرفتن سیاست ضد خشونت و در نظر گرفتن تنوع گسترده مذهبی، زبانی و قبیلهای که شاید در جهان همتایی نداشته باشد و در حالی که از نظر فردی نیز زیر نفوذ فرهنگی غرب قرار داشتند [۱۷]، و با استفاده از نهادهای باقیمانده از دوران تسلط انگلستان، به ساختار کشور بر مبنای واقعیتهای فوق دست زدند. مجموع عوامل ذکر شده برای هندوستان راهی باقی نگذارد که با وجود فقر شدید، به دمکراسی همراه با قیدوبندهای اقتصادی دولتی برای حمایت از فقرا روی آورند. سیاستهای نهرو و بازماندگانش، رشد اقتصادی مورد نظر را به دست نیاورد. رشد ناچیز اقتصادی با مقررات شدید دولتی، درحالی که جمعیت روبه ازدیاد بود و نظام دمکرات برقرار، به عدم کاستن از گروههای زیر خط فقر، بیثباتی، شدت یافتن قومگرایی، شورشهای مسلحانه و فساد گسترده و عدم کارآیی دیوان سالاری انجامید. هندوستان، پیشرفتهای سریع رقیب خود یعنی چین را که حتا یک بار نیز با آن کشور وارد جنگ شده بود و متحد استراتژیک پاکستان (دشمن شماره یک هند) بوده، را با حسرت نظاره میکرد. اقتصاد هند، پس از اصلاحات اساسی اوایل سده ۹۰ به سود مکانیسم بازار، جهش خود را آغاز کرد که تا کنون نیز ادامه دارد. در این دوره اقتصاد آن کشور با کمابیش ۷ درصد رشد سالیانه بیش از ده برابر شده است [۱۸] و اگر با قدرت خرید داخلی [۱۹] و نه به قیمتهای به دلار مقایسه کنیم، پس از آمریکا و چین، سومین اقتصاد جهان میباشد. در این مدت اقتصاد هندوستان به شدت متنوع شده و میتوان از کشتزارهای کوچک و عقب افتاده، صنایع دستی تا صنایع بزرگ در سطح کشورهای پیشرفته، را یافت. در پناه این اقتصاد شاداب که طبقه متوسط را بالغ بر چهارسد میلیون نفر کرده، جهان شاهد کاسته شدن از تنشهای داخلی به صورت درگیریهای مذهبی و تباری و از میان رفتن شورشهای مسلحانه میباشد. نظام سیاسی این کشور پرجمعیت و بسیار فقیر، با چالش جدی که آن را به خطر اندازد روبرو نیست و شاید هیچگاه از زمان استقلال تاکنون چنین استواری را به خود ندیده باشد. هند نیز با فروتنی شاهد دستآوردهای اقتصادی و دنبال کردن منافع ملی، بدون خواست برهم زدن نظم جهانی، میباشد. از این لحاظ هندوستان و چین هستهای باهم اشتراک شخصیتی دارند.
ــــــــــــــــــــــ
[13] ـ با وجودی که نفت عامل بسیار موثری در رشد اقتصاد جهانی میباشد، چون زندگی آنان به طور دربست وابسته به این ماده می باشد، در اینجا مورد نظر نمیباشد.
[14] ـ http://www.scaruffi.com/politics/dictate.html
[15] ـ ایران با 130 میلیارد دلار که کمابیش 90% آن نفت، مشتقات و کالاهای تولید از نفت میباشد، در درجه سی و سوم قرار دارد.
[16] ـ Wikipedia.org تارنمای Global Finance ذخیره ارزی چین در سال 2000 را برابر 146 میلیارددلار و در سال 1990 تنها برابر با 18 میلیارد دلار اعلان میکند. رک. http//www.gfmg.com باید توجه داشت که پسانداز افراد در چین با 20% در سال یکی از بالاترین در سطح جهان میباشد. همچنین جمع ساعت کار یک کارگر چینی تخمین زده میشود که 15% از میانگین جمع ساعت کار کارگر آمریکایی که برابر با 2000 ساعت کار در سال باشد، بالاتر است.
[17] ـ نهرو نخستین نخست وزیر هندوستان در آستانه انقلاب گفته که من تنها نخست وزیر انگلیسی هندوستان [مستقل] خواهم بود.
[18] ـ http://en.wikipedia.org/wiki/file:India_GDP_without_labels.PNG
Goldman Sachs حتا با قیمتهای روز بر مبنای دلار، برآورد میکند که در سال 2020 هندوستان از ایتالیا و فرانسه؛ در سال 2025 از آلمان، انگلستان و روسیه؛ و در سال 2035 از ژاپن، پیشی خواهد گرفت. همان منبع
[19] ـ Purchasing Power Parity (PPP).
فصل یک / ۳ ـ حکومت قانون
۳ ـ حکومت قانون
در این بخش، بررسی و بحث تنها ناظر بر رابطة قانون با توسعه اقتصادی است و محدود به این پیوند میباشد. [۲۰] حکومت قانون و دستکم قوه قضاییه مستقلی که به تواند شرایط امن و حقوق تضمین شدهای برای سرمایهگذاری توسط سرمایهگذاران داخلی و خارجی را تضمین کند، پیششرط ایجاد اشتغال و سرمایهگذاری است. سرمایه و به ویژه سرمایهای که از خارج وارد میشود به ایمنی سیاسی و حقوقی نیاز دارد واگر کوچکترین تهدیدی در این حوزهها احساس کند، بیتردید گریزانی آن حتمی خواهد بود. سرمایه توان آن را دارد که در نقاط خطرناک جهان ـ حتا در میان شورش و جنگ ـ به فعالیت خود ادامه داده و در پی بهرهوری از منابع طبیعی و یا دستیابی به سود باشد. اما بدون تضمینهای لازم سیاسی و حقوقی در مورد اصل سرمایه و سود حاصله و آزادی خروج آن از کشور، سرمایه نمیتواند نقش تعیین کننده خود را به عنوان تضمین کننده رشد اقتصادی و اشتغال، برعهده گیرد. بدون سرمایهگذاری، رشد اشتغال و اقتصاد غیرممکن میباشد. در کشورهای ندار، چون فقیرند، انباشت سرمایه به دلیل فقدان درآمد اضافی (بیش از مصرف) نمیتواند صورت گیرد. و چون درآمدی برای سرمایهگذاری را ندارند، همچنان در بند فقر گرفتار میمانند. به یاری سرمایهگذاری خارجی، که بیشتر به خاطر دستیابی به مواد خام و یا استفاده از نیروی کار ارزانتر راهی چنین کشورهائی میشود، امکان شکستن و از میان برداشتن این دور تسلسل فراهم میگردد. هرچند دستمزد و مزایای (به صورت بیمه و شرایط محیط کار) پرداختی به کارگران بومی، به مراتب پائینتر از سطح درآمد کارگران در کشورهای صاحب سرمایه میباشد، اما باید در نظر داشت که بدون سرمایهگذاری خارجی، حتا همین درآمد پائین و دستمزد اندک نیز فراهم نمیگردید. سرمایهگذاری خارجی نه تنها درآمد بالاتری در زمان حال را ایجاد میکند بلکه همراهی آن با مزیت بزرگ انتقال دانش در تولید، مدیریت و بازاریابی، آینده روشنتری را در چشمانداز قرار میدهد. در مقایسه با شرایط اشتغال موجود بومی، صنایع ایجاد شده با سرمایهگذاری خارجی، محیط کاری مناسبتر و در کیفیت بالاتری را نیز برای صاحبخانه و کارگران بومی فراهم میآورند.
چنانچه اشاره شد، بدون تضمین حقوقی و قوانین معتبر، سرمایه خارجی و تا اندازه زیادی سرمایه داخلی به سوی بازارهای داخلی حرکت نخواهد کرد. آمار نشان میدهد که پس از اصلاحات لازم در چین و هندوستان در ۱۹۹۰، سرمایهگذاری خارجی در بازارهای آن دو کشور جهش بیسابقهای گرفتند. در سال ۱۹۹۰ سرمایهگذاری خارجی در هندوستان رقم ناچیزی یعنی کمتر از یک میلیارد دلار را نشان میدهند. این رقم برای سال ۲۰۱۱ بیش از پنجاه ملیارد دلار میباشد. داستان چین از هندوستان نیز شگفت انگیزتر است. سرمایهگذاری خارجی کمتر از ۴ میلیارد دلار در سال ۱۹۹۰ به ۱۸۵ میلیارد دلار درسال ۲۰۱۰ رسید. برمبنای یک پژوهش جمع کل سرمایهگذاری خارجی تا سال ۲۰۰۶ به رقم بالاتر از هفت سد میلیارد دلار رسید. برمبنای همین پژوهش، سهم تولید سرمایهگذاری هفتاد میلیارد دلاری صنعتی خارجی، ۳۱ درصد تولید صنعتی چین در آن سال را تشکیل میدهد. [۲۱]
بدون تردید، اقتصاد هندوستان و چین، همانند دیگر پیشینیان و از آن میان اروپا و ژاپن پس از جنگ، کره، تایوان و هنگ کنگ، نمیتوانستند بدون همراهی سرمایهگذاران خارجی، شاهد رشد سریع باشد. این سرمایهگذاریها نیز، بدون اصلاحات که دست دولتها را تا مقدار زیاد از دخالت مستقیم در اقتصاد کوتاه میکرد و همچنین دادگستری مستقل (دستکم در موضوعات اقتصادی و در تضمین حقوق خاص سرمایهگذاران خارجی) که به تواند بر مبنای نص قانون حکم راند، میسر نمیشد. در اینجاست که دمکراسی که در آن، در مقایسه با هر نظام دیگر، حاکمیت قانون استوارتر است، نقش مثبت خود را نشان میدهد. به اِن معنا که با اطمینان به امنیت در چهارچوب و قوانین معتبر در کشورهای دمکرات است که کشورهای دیگر، چه دمکرات و یا حتا غیردمکرات میتوانند با اعتماد کامل به محفوظ بودن حقوق قانونی خود سرمایههای خویش را در کشورهای دمکرات به کار اندازند. به عنوان نمونه در سال ۲۰۰۷ که بالاترین رقم سرمایهگذاری خارجی در جهان نزدیک به دوتریلیارد دلار (۲۰۰۰ میلیارد) بود، نزدیک به ۱۳۰۰ میلیارد دلار یا 65.5 % به سوی کشورهای عضو سازمان همکارهای اقتصادی و توسعه OECD حرکت کرده است. [۲۲] این روند تا سال ۲۰۰۹ ادامه داشت و تنها در چند سال گذشته است که با بهبود یافتن شرایط حقوقی و سیاسی و فراهم آمدن امکانات در دیگر کشورها، درسد سرمایهگذاری خارجی در کشورهای توسعه یافته کاهش یافته است. [۲۳] باوجودی که برخی از کشورهای عضو این گروه دارای اقتصاد کوچکی هستند، اما تمامی جزو کشورهای آزاد جهان طبقه بندی میگردند. به سخن دیگر، این سازمان، باشگاه کشورهای توسعهیافته و دمکرات جهان است. سرمایهگذاری در چنین کشورهایی که تا اندازه زیاد توسعه یافتهاند و بازدهی در آنها شاید، در قیاس با بسیاری کشورهای دیگر، از سوددهی نه چندان بالایی برخوردار شود، با وجود این چنین سطح بالائی از سرمایهگذاری که در آنها مشاهده میشود، نشانه اعتماد «سرمایه» به تضمینهای موجود در دمکراسیها میباشد. وجود ضوابط و قوانین روشن و برابر، هیچ جائی برای پرداخت رشوه و زد و بند با مقامات حکومتی برای موفقیت در فعالیتهای اقتصادی باقی نمیگذارد. در صورت تمایل، خروج اصل سرمایه و بهره بدست آمده از کشور میزبان به فورت و سادگی فراهم است. تجربه تاریخی ثابت کرده که دمکراسی مطمئنترین جو برای سرمایهگذاری خارجی را فراهم میآورد. در صورت نبود دمکراسی، کشور میزبان خواستار جذب سرمایهگذاری خارجی، باید آماده کاستن از مقررات دست و پاگیر اقتصادی دولتی همراه با رشد قوه قضائیه مستقل نیز باشد.
ــــــــــــــــــــــــــ
[20] ـ بسیاری از پژوهشگران، حق مالکیت فردی را پایه برقراری حکومت قانون میدانند.
[21] ـ Xiaobao Bang, FDI In China, Kansas State University, 2008 –
http://krex.Kstate,ed/dspace/bitsream/2007/1116/1/XiaobaoDang2008.pdf
[22] ـ Organization for Economic Co-operation and Development
[23] ـ Source: OECD International Direct Investment Database.
البته بزرگترین سطح سرمایهگذاری خارجی نیز توسط کشورهای عضو سازمان همکاریهای اقتصادی و توسعه میباشد. سهم اروپا در سرمایهگذاری خارجی در سالهای اخیر کاهش یافته است.
فصل یک / ۴ ـ همکاری با نظم جهانی.
۴ ـ همکاری با نظم جهانی.
نظام اقتصادی کنونی که جهانگرایی اقتصادی در کانون آن قرار دارد وسیله غرب تدوین و در حفظ آن نقش اصلی را داشته و دارد. اما گذران زندگی و تأمین نیازهای میلیاردها انسان نیز به این نظام و کارکرد بدون مانع پیوند ناگسستنی یافته است. آزادی دادوستد و تأمین امنیت راههای آن، به ویژه کشتیرانی با توجه به آمار بازرگانی (واردات و صادرات) در جهان اهمیتی بیش از هر دورة تاریخی دیگر یافته است. برمبنای گزارش سازمان تجارت جهانی (WTO) حجم صادرات و واردات تنها کالا (بدون در نظر گرفتن خدمات) برای سال ۲۰۱۰ برابر با سی تریلیارد دلار (نزدیک به دوبرابر تولید ناویژه آمریکا) بوده است. رشد حجم بازرگانی جهانی به مراتب از رشد تولید ناویژه جهانی، پیشی گرفته است. مطابق گزارش همین سازمان میان سالهای ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۸ رشد تولید ناویژه جهانی برابر با 3.1 % و نرخ رشد بازرگانی جهانی برابر با ۶ % یا نزدیک به دوبرابر بوده است. [۲۴] رشد اقتصادی جهان، به دادوستد بینالمللی وابسته است. تمام کشورهای جهان با درجات مختلف وابستگی، بدون این دادوستد نمیتوانند زندگی کنند. اگر سابقه سالهای گذشته، مبنایی برای ترسیم روند آینده باشد، با ورود کشورهای جدید در جهانگرایی اقتصادی و همراه با رشد اقتصاد در سطح جهان، باید انتظار افزایش چشمگیر در بازرگانی جهانی، بسیار سریعتر از رشد اقتصاد در سطح جهان را داشته باشیم. آینده جهان در گرو رشد دادوستد میباشد. هیچ قدرت موجودی نمیتواند این نظم را بهم زند. سخن در مورد اختلال در کشتیرانی جهانی، اگر تهدید تاثیر گذار باشد، به جز خریدن دشمنی تمام قدرتهای کوچک و بزرگ، معنای دیگری ندارد.
حفاظت و باز نگاه داشتن راههای بازرگانی جهان و نقاط استراتژیک آن مانند تنگه هرمز و مالاکا، به ویژه پس از فروپاشی امپراتوری شوروی بر عهده آمریکا بوده است. تمام قدرتهای جهانی و از آن میان غولهای اقتصادی نوپا، هندوستان و چین، این نقش آمریکا را به سود خود دانسته و حداقل تا کنون آن را به چالش جدی نکشیده و با آن به رقابت برنخاستهاند. به ویژه که بابت این خدمات وجهی نباید به پردازند. آنان به خوبی دریافتهاند که بدون نظم مالی و مقررات بازرگانی موجود و تضمین عملی بازنگاه داشتن راههای کشتیرانی، رشد اقتصادی کشورهایشان امکانپذیر نخواهد بود. به سخن کوتاه حفظ صلح در سطح جهان که بدون آن رشد اقتصادی و بازرگانی در جهان به شدت آسیب خواهد دید، از اولویت بسیار بالائی برخوردار است، به ویژه برای کشورهایی که در جهانگرایی اقتصادی حضور و اشتراکی تعیینکننده دارند. حتا کشورهای تک محصولی که بیشتر کشورهای صادر کننده بزرگ انرژی را نیز در بر میگیرد، از گسترش و آزاد شدن بازارهای جهانی، سود میبرند. هر کشوری در تصمیم به شرکت و یا ردِ آن در جهانگرایی اقتصادی مختار است، اما در صورت تصمیم مثبت به این مشارکت و شرکت موثر، ملزم به باز کردن بازار داخلی و خرد کردن انحصارات داخلی میباشد. همان طور که اشاره شد، کشورهایی که در این فرآیند شرکت موثر ندارند ـ صرف نظر از میزان ثروت یا فقر آنان ـ بر پایة طبقه بندی خانه آزادی، در رده کشورهای «آزاد» قرار نگرفته و بر اساس همین رده بندی، نوعی خودکامگی سیاسی همراه با بخش قدرتمند الیگارشی بر اجتماع آنان سایه افکنده است. در هر صورت و در حال حاضر، با توجه به اهمیت بازرگانی جهانی و مناسبات درهم تنیده اقتصادی در سراسر جهان، هیچ قدرتی نمیتواند بدون خطر نابودی خود و یا تخریب کشور تحت سلطة خویش، به چالش جدی با این نظم روی آورد.
با نگاهی کوتاه به وضعیت کلان جهان مشاهده میشود که به رغم وجود جنگ، ادامه ناعدالتی، نداری و بیثباتی، اما در مقایسه با دورههای پیشین، جهان پس از پایان جنگ جهانی دوم و در نبود استعمار آشکار و مستقیم، بیش از هردوره دیگری، از آزادی، آرامش، رفاه نسبی آن هم به میزان بس بالاتری برخوردار شده است. به سود همه و به ویژه کشورهای کمتوانتر است که روندهای تعیین کننده این سالها، هرچه میتواند به درازا کشد تا به توانند با سادگی بیشتری (در مقایسه با گذشته) به هدفهای ملی دست یابند. جهان کنونی آینده بهتری را برای بشریت نوید میدهد.
ـــــــــــــــــ
[24] ـ World Trade Organization, World Trade 2010, Prospects for 2011
فصل دوم / قدرت
قدرت
قدرت را امکان تاثیرگذاری تعریف کردهاند. قدرت هر دولت را با درجة اثرگذاری بر حفظ ثبات، اجرای قانون، رشد و انسجام همبستگی در داخل کشور و اثرگذاری در حفظ صلح و ثبات در جهان و به ویژه منطقه جغرافیائی آن، سنجیده میشود. قدرتهای جهانی قدرتهایی هستند که در فرامرزهای خود میتوانند بر جهان خارج اثر تعیین کننده داشته باشند و قدرتهای منطقهای تنها بر منطقه جغرافیایی حوزه خود اثرگذار خواهند بود. در حالی که جهان هر روز به هم پیوستهتر میگردد، تاثیرگذاری یک قدرت ناحیهای در مقایسه با گذشته، منطقه جغرافیایی بزرگتری را پوشش میدهد. آنچه در این فصل در کانون توجه و بررسی قرار میگیرد، عبارتست از تأثیر تعیین کننده قدرت در جهان.
قدرت را به دونوع سخت و نرم تقسیم میکنند. [۱] قدرت نرم دربر گیرنده فرهنگ، ارزشها و آرمانها و نوع نظام و مناسبات و روابط اجتماعی است که کشوری به جهان عرضه میدارد. با فروپاشی کمونیسم در سطح جهان، قدرت نرم غرب که دمکراسی، التزام به حقوق بشر و احترام به حقوق فردی و جمعی میباشد، تا اندازه زیاد در سطح جهان گسترده و تأثیرگذار شده است. چنان که حتا حکومتهای خودکامه نیز تظاهر به رعایت حقوق بشر و دمکراسی میکنند ـ البته هردو بنا بر تعریفهای خود این حکومتها ـ و هرگونه اتهام نقض حقوق بشر و عدم رعایت قوانین دمکراتیک به نظامهای خودکامه و حکومتهایشان با حساسیت و اعتراض شدید آنها روبرو میگردد. حکومت بدون مشروعیت، یعنی دولتی که از حمایت مردم برخوردار نباشد و ممکن است حکومتی باشد دارای زور، اما نمیتواند دولت قدرتمندی به حساب آید و هر لحظه با تهدید سقوط و سرنگونی روبروست. بدون قدرت نرم، تنها زور باقی میماند. زور، تنها یکی از پایههای قدرت است، و نه تمامی آن، که هر روزه از اعتبار و کارکرد آن نیز در جهان کاسته میشود. حکومتهای خودکامه از درک پدیده «قدرت» عاجز و تنها زور را میشناسند و با آن زبان سخن میگویند. حال آنکه بالاترین مشروعیت برای یک دولت در پناه دمکراسی (اراده ملی) به دست میآید. زیرا دولت دمکرات متعلق به همة ملت است و نه تنها بخشی از آن و یا گروه فرمانروا و حامیانش. دولتهای دمکراتیک در مقایسه با حکومتهای خودکامه از قدرت نسبی ـ اعم از نرم و سخت ـ و ثبات در داخل برخوردارند. اما با محرومیت از چنین مزیتی حکومتهای خودکامه، با بحرانهای اجتماعی و رشد نارضایتی با خطر سقوط دایم روبه رو هستند. برپایی تظاهرات فرمایشی هرچه بزرگتر و انتخابات نمایشی، تلاشی دایمی در نظامهای خودکامه است برای پردهپوشی بر فقدان قدرت نرم آنان در داخل کشور. دمکراسیها نیاز به چنین نمایشهایی را ندارند. در پهنه جهانی نیز، قدرت نرم ـ نقش فزاینده مردم در تصمیمگیریها و تحولات اجتماعی، اقتدار سازمانها و ارگانهای حافظ حکومت قانون، تقویت نهادهای مدنی مدافع حقوق و آزادیهای اجتماعی و فردی ـ همیشه نقش تعیین کنندهای در انباشت قدرت داشته و این نقش همچنان در حال افزایش میباشد. قدرت نرم غرب، در دوران جنگ سرد اثر تعیین کنندهای بر امپراتوری شوروی به ویژه در همسایگی از سوی اروپای باختری داشت. امروز در خاورمیانه عربی که تا کنون فاقد تجربه عمیق دمکراسی بوده است، قدرت نرم ترکیه ـ با همه محدودیتهای آن ـ به عنوان الگو، پیشتاز گروههای سکولار میباشد.
اما این قدرت سخت است که نتیجه نهایی را به ویژه در کشورهای بدون سنت جا افتاده دمکراتیک، تعیین میکند. قدرت سخت در برگیرنده قدرت اقتصادی، سیاسی و نظامی هر کشور و یا اتحاد چند کشور میباشد. تا هنگامی که در جهان، وجود نظامهای مستقل و کشورهای مختلف همچنان اعتبار داشته باشند، احتمال انحلال نیروهای نظامی کشورها و در نتیجه کنار گذاردن استفاده از زور به عنوان مظهر بارز قدرت، بخت چندانی ندارد. با وجودی که دو جنگ جهانی فاجعه انسانی و خسارات مالی فراوان برجای گذاردند، و زخمهای باقی مانده از این دو جنگ اول و دوم، غرب را در دست بردن به قدرت نظامی بسیار محدود و پرملاحظه کرده است، اما هنوز جنگ و برخورد مسلحانه در جهان متداول و جاری است. از سال ۱۹۴۵ تا سال ۱۹۸۸ در سطح جهان ۲۶۹ برخورد مسلحانه میان کشورهای مختلف در گرفته است. [۲] آمریکا به تنهایی از سال ۱۹۸۹ تا ۲۰۱۱ در ده مورد در جهان دخالت نظامی کرده است که میانگین آن هر دو سال یک بار میباشد. [۳] هر چند استفاده از زور دارای نسبت معکوس با گسترش دمکراسیها در سطح جهان میباشد، اما هنوز هم قدرتهای بسیاری در جهان وجود دارند که به هر دلیلی ـ بیشتر برای حفظ قدرت در داخل کشور تحت فرمانروائی گروه حاکم ـ به سادگی قادر به پذیرش و عمل کردن در نظم جهانی نمیباشند و در پارهای از موارد ـ که تکرار آن رو به کاهش میباشد ـ در مقابله با آنان در برهمریزی و اغتشاش در این نظم، نیاز به استفاده از نیروی نظامی از سوی حافظان و مدافعان نظم موجود، پیش میآید. این نوع جنگ، میان دمکراسی(ها) با حکومت خودکامه رخ میدهد. جنگ میان حکومتهای خودکامه برعلیه یکدیگر، نیز رایج است که انگیزههای آن محرکهای کلاسیک میباشد. حمله صدام به ایران و کویت در این رده قرار میگیرند. اما جنگی که دو طرف هر دو دمکراسی باشند، هنوز در نگرفته است.
در مورد پدیده قدرت نیاز است که به دو مشخصه آن توجه کنیم: نخست؛ قدرت در صورت رویارویی با خلاء از خود بردباری نشان نداده و به سرعت وسیلة قدرتهای دیگر و یا اشکال دیگری از قدرت، خلاء ایجاد شده پر میگردد. از این رو، در مواجه با هر قدرت در حال فترتی و امکان خروج آن از صحنة سیاست داخلی و یا خارجی، ناگزیر مسئلهی جایگزینهای آن قدرت نیز مطرح میگردند و باید در نظر گرفته شوند. مسئلهی جایگزینی، با طرح پرسشهای مهمی همراه هستند یا باید باشند؛ آیا ملت در صحنه داخلی توانایی کسب قدرت را داشته و به سوی استقرار و استواری نظام دمکراتیک پیش میرود؟ یا نیروهای دیگری موفق به استقرار دوبارهی خودکامگی ـ به صورتی دیگر و یا حتا شدیدترـ خواهند شد؟ در این جابجائی قدرت، خطر آسیبهای اساسی دیگر از جمله تجزیه یک کشور و از هم پاشیدن آن به چه میزان است؟ آیا خارج شدن یک حکومت خودکامه قرون وسطایی و فارغ بیاعتنا، یا حتا دشمن مناسبات نوین و حقوق برابر انسانها، دریچههای دمکراسی گشوده میشود، یا به قدرت رسیدن نیروهایی به شدت واپسگراتر را سبب میگردد؟ همین موارد و پرسشهای مربوطه در باره سیاست خارجی نیز صدق میکنند. جابجایی قدرت در جهان به خودی خود به معنای رسیدن به سطح بالاتری از تمدن نیست و در پارهای از موارد تنها به تسکین کینههای کهنه ـ آن هم در کوتاه مدت ـ میانجامد و سرآغازیست بر دوران واپسگرایی دیگر.
ویژگی دیگر قدرت رابطه مستقیم و گسترده آن با واقعیت است. تنها از زاویه واقعیت به قدرت باید نگاه کرد. قدرت را چنانکه هست باید شناخت و نه آنکه چه باید باشد. پس از آنکه قدرت با دید واقعی برآورد گردید، میتوان اثرات آن را بر منافع ملی ارزیابی کرد. اما در مواجهه با قدرت اگر ما خواستار ارزشگزاری برآن باشیم، از مساله دور افتاده و نه تنها زمان را تلف نموده، بلکه از اصل مساله که گزینش سیاستهای صحیح در برابر واقعیت قدرت باشد، به دور خواهیم افتاد. نمونه روشن و قابل لمس و به عنوان یک عامل واقعی و قابل ارائه، امروز مسالة هستهای اسرائیل میباشد. طرح این پرسش که چگونه اسرائیل میتواند جنگ افزار هستهای داشته باشد اما دیگران نمیتوانند، پرسشی است که ما را منحرف میکند، زیرا عامل تعیین کننده نفوذ و تأثیرگذاری قدرت را در نظر نمیگیریم. باید فرض را براین گذاشت که اسرائیل قدرتی هستهایست و تمام قدرتهایی که در حال حاضر ـ تنها به عنوان نمونه ـ در برابر تجهیز نظام اسلامی به جنگ افزار هستهای صف بستهاند، در بدست آوردن آن کشور به این جنگ افزار، به طور مستقیم و غیرمستقیم دست داشتهاند و هنوز هم نه تنها مخالفتی با آن جنگافزار در دست اسرائیل ندارند، بلکه افزون برآن، تضمین حفظ امنیت آن واحد سیاسی را وظیفهی خود میدانند. طرح چنین پرسشی از این توهم برمیخیزد و به آن دامن میزند، که گویا تمام کشورها ـ بدون توجه به قدرت نسبی آنان – دارای وزنهی تاثیرگذاری برابری هستند. هیچگاه چنین برابری در جهان وجود نداشته و اکنون نیز وجود ندارد. آن کشوری برنده است که جهان را آن طور که هست به بیند و معادله قدرت را بر مبنای واقعیت، در جهت منافع ملی و بدون قضاوت ارزشی برآورد کند. قدرت پویاست. از این رو، در درازای زمان، واقعیتها در رابطه با قدرت باید مورد ارزیابی دایم قرار گیرد.
ـــــــــــــــــــــــــ
[1] – Nye, Joseph S. Jr., “The Future of Power”, Public Affairs, New York, 2011
[2] – Tillema, Herbert K. “International Armed Conflicts Since 1945”, Westview Press, Boulder, Colorado 1991.
[3] -Kagan, Robert, ibid, p. 141
فصل دوم / قدرت نظامی
قدرت نظامی
بر مبنای آمار موسسه جهانی پژوهشهای صلح استهکلم [۴] برآورد هزینههای نظامی در سال ۲۰۱۱ برای کل جهان برابر با بیش از ۱۵۴۶ میلیارد دلار و یا ۲.۲% تولید ناویژه جهان بوده است. اگر جمعیت جهان برای سال ۲۰۱۱ را، بنا به آمار بانک جهانی کموبیش ۷ میلیارد نفر، برآورد کنیم، هزینه نظامی سرانه جهان برابر با ۲۲۰ دلار در سال میگردد. از این مقدار کل، ۴۴% و یا ۵۸۹ میلیارد دلار، سهم آمریکا میگردد. هزینه سرانه نظامی آمریکا با ۳۱۳ میلیون جمعیت، برابر با ۱۸۸۲ دلار یا بیش از ۸ برابر سرانه جهان میگردد. پنج کشور که دارای حق وتو در شورای امنیت سازمان ملل هستند در صدر جدول هزینه نظامی، پرهزینه کنندهترینها در امور نظامی و تسلیحاتی نیز میباشند: آمریکا، چین [۵]، روسیه، فرانسه و انگلستان. جمع هزینههای نظامی این پنج کشور برابر با ۹۹۱ میلیارد دلار و یا ۶۴% جهانی میگردد. بنا بر برآوردCIA [۶]، بالاترین نسبت هزینههای نظامی به تولید ناویژه ملی، به خاورمیانه و سرزمینهای مجاور تعلق دارد. در حالی که آمریکا در سال ۲۰۰۵ در اوج جنگ در افغانستان و عراق، بیش از 4.1% از تولید ناویژه ملی خود را به امور نظامی اختصاص نداده بود، اما در همان سال عمان با نسبت 11.4 %، قطر با ۱۰ %، عربستان سعودی با۱۰ %، اردن 8.6 %، عراق با 8.6 %، اسرائیل با ۷.۳ % رده نخست تا ششم را در این منطقه دارا بودند. [۷] این تصویر در مورد هزینه نظامی سرانه واحدهای سیاسی موجود در اطراف ایران چنانچه در جدول زیر نشان داده شده، ابعاد هراسآور خود را به نمایش میگذارد [۸] از این جدول روشن میگردد که کشورهای متحد عربستان (بحرین، کویت، عمان [۹]، قطر و امارات) رقم وحشتناک ۲۱۷ میلیارد دلار را صرف هزینههای نظامی کردهاند. جمعیت این واحدها کمی بیش از ۳۹ میلیون نفر میباشد که هزینه سرانه نظامی را برابر با ۵۵۶۴ دلار یا نزدیک به سه برابر رقم مشابه برای آمریکا میکند. این هزیه سنگین نظامی به سه منظور انجام میگیرد: نخست برای سرکوب هرنوع شورش و بیثباتی که منشا داخلی در سرزمینهای نام برده داشته باشد، دوم بازگرداندن بخشی از درآمد نفت به کشورهای ثروتمند غرب که حافظ امنیت و بقای رژیمهای آنان و امنیت راههای عبور انرژی از منطقه میباشند، و سوم به عنوان جنگ افزار، تجهیزات و پایگاه کمکی به نیروهای غربی مستقر در منطقه، در صورت درگیری نظامی احتمالی با نظام اسلامی.
جدول 1 – موازنه نظامی منطقه – سال 2010
|
هزینه سرانه نظامی |
جمعیت |
نیروی زیر پرچم |
بودجه نظامی |
کشور |
|
دلار 919 |
807000 |
8200 |
میلیون دلار 742 |
بحرین |
|
دلار 120 |
75077000 |
523000 |
میلیارد دلار 9.02 |
ایران |
|
دلار 158 |
31466000 |
245782 |
میلیارد دلار 4.9 |
عراق |
|
دلار 2141 |
7285000 |
176500 |
میلیارد دلار 15.6 |
اسرائیل |
|
دلار 1282 |
3050000 |
15500 |
میلیارد دلار 3.91 |
کویت |
|
دلار 1383 |
2905000 |
42600 |
میلیارد دلار 4.02 |
عمان |
|
دلار 6034 |
1508000 |
11800 |
میلیارد دلار 9.1 |
قطر |
|
دلار 6477 |
26245000 |
233500 |
میلیارد دلار 170 |
عربستان |
|
دلار 6203 |
4707000 |
51000 |
میلیارد دلار 29.2 |
امارت متحده |
از زمان فروپاشی امپراتوری شوروی تا کنون، قدرت برتر نظامی در جهان، آمریکا بوده است. بسیاری بر این نظرند که در مقایسه با ابر قدرتها در تاریخ، هیچ قدرتی تا کنون برتری مطلقی را که امروز آمریکا دارد، نداشته است. اکنون ایالات متحدهی آمریکا تنها کشوریست که قادر است در هر گوشه جهان دست به عملیات نظامی زند. تجربه دو جنگ در افغانستان و عراق و یا در گذشته در ویتنام، نشان دادهاند که هرچند آمریکا در تثبیت خود در آن سرزمینها و یا در امر کشور سازی و خلق دولتهای دلخواه خارج از مرزهای خود موفق نبوده است، اما نمیتوان در عزم، قدرت تجهیز، دقت عملیات، سرعت و قدرت تخریب آن کشور تردید به خود راه داد. قدرت تخریب با قدرت سازندگی، دارای رابطة مستقیم نیست. آمریکا با دارا بودن پایگاههای متعدد در سراسر جهان، میتواند به سرعت دست به عملیات نظامی زند. آمریکا با بیش از ۵۰ کشور به عنوان متحد رسمی پیمان نظامی دارد. [۱۰] موسسه پژوهش جهانی برآورد میکند میان ۷۰۰ تا ۸۰۰ پایگاه نظامی در سراسر جهان وسیله آمریکا اداره و یا کنترل میشود که بیشترین تجمع آن هنوز در اروپا است. بازهم برآورد میگردد که در سال ۲۰۰۲ افراد نظامی آمریکا در ۱۵۶ کشور حضور داشتند و در آن زمان، آمریکا دارای پایگاههای دایمی در ۶۳ کشور بوده است. [۱۱] با داشتن ۱۱ ناوهواپیما هستهای سهمگین [۱۲] و ۳ ناو در دست ساختمان به مراتب بر دیگر قدرتهای دریایی جهانی برتری داشته و میتواند با سرعت بدون نیاز به سوختگیری مجدد برای سالها، قدرت آتش خود را متوجه نقطه مورد نظر در تمام دریاها، نماید. ناوهای کوچکتر، هواپیماهای نظامی مستقر در زمین و یا روی دریا، با خلبان و یا با مهار از راه دور، چرخ بالهای پیشرفته و مدرن، موشک قابل پرتاب از هوا، دریا (رو و زیر) و یا زمین، همراه با نیروی زمینی بیتا و نیروی زرهی مربوطه، نیروی بازدارنده سهمناکی برای پیشگیری از درافتادن با این ابر قدرت که از چالش نظامی رویگردان نیست، به وجود آورده است. افزون بر این باید از زرادخانه هستهای این کشور نام برد که جنگ افزار نهایی محسوب میشود. استفاده از این نوع جنگ افزار در جهان کنونی و در حالی که رقیب نظامی برای آمریکا وجود ندارد و در حالی که نظم جهانی، صلح را دیکته میکند، قابل تصور نیست. اما استفاده از نوع کوچکتر تاکتیکی آن با شعاع پخش رادیو اکتیو محدود در هنگام لزوم، مورد بحث قرار گرفته است. نیروهای نظامی آمریکا، نقش پلیس جهانی را در راه باز نگاهداشتن راههای آبی بازرگانی و جلوگیری از جنگ و تجاوز اقویا به کشورهای ضعیف جهان برای دستیابی به مواد خام و از جمله انرژی را به عهده داشته است. [۱۳] قدرت برتر نظامی آمریکا، سبب گردیده که بسیاری از قدرتهای منطقهای جاهطلبی و زیاده خواهی ـ بنا به برآوردهای خودشان ـ را نسبت به همسایگان کوچکتر را مهار کنند. این خدمات در بیشتر مواقع به طور مجانی در اختیار همه و از جمله رقبا قرار گرفته شده است.
دومین قدرت هستهای جهان روسیه میباشد که زرادخانه خود را از شوروی به ارث برده است. ناظران نظامی، ارتش روسیه را از نظر مدیریت و آموزش افراد زیر پرچم در سطح کیفی پائین برآورد میکنند. حمله غول روسیه به گرجستان کوچک و ضعیف، اشکالات ارتش روسیه را برای تمام جهان آشکار کرد. تانک و کامیونها به خاطر نبود سوخت متوقف شده بودند. اسلحه و تجهیزات به موقع و به واحد مورد نظر نمیرسید. سربازان بدون انضباط و آموزش بودند. با وجودی که روسیه بنا به سنت مهاجم است، به نظر میرسد که امروزه روسیه تنها در سرزمینهای هم مرز، میتواند قدرت نمایی نماید و آن هم نه در تمامی آن سرزمینها. ناتو تا پشت دروازههای روسیه رسیده است. سپر موشکی ناتو در ترکیه و اروپای شرقی ـ که در برابر تهدید ایران نیز ساخته شده است ـ نیروی موشکی روسیه را تا اندازه زیاد مهار خواهد کرد. روسیه برای نخستینبار در چند سده گذشته، از مرزهای باختری خود احساس خطر نظامی فوری نمیکند. روسیه همچنین، برای دستیابی به روشهای نوین تولید، مالی و مدیریت به غرب نیاز دارد. با وجودی که روسیه از احتمال عضویت در ناتو و یا نوعی پیمان دفاعی با غرب، سالها دور است، مطمئنترین راه مقابله با چین قدرتمند، از نظر اقتصادی، تکنولوژی و شاید هم نظامی در آینده با جمعیت سرزنده و بزرگ، را از این طریق میداند. روسیه از مسایل داخلی مانند کاهش تولید، کاهش جمعیت، ازدیاد الکلیسم و افسردگی اجتماعی رنج میبرد. [۱۴] بزرگترین مشکل روسیه، اقتصاد این کشور است که به صورت روزافزونی به درآمد مواد خام و نفت و گاز و در نتیجه به نوسانات جهانی قیمت وابستهتر میگردد. روسیه هر روز مظاهر یک کشور تولید کننده بزرگ مواد خام را بیشتر به خود میگیرد، از جمله؛ گسترش فساد دولتی، افزایش شکاف میان طبقات اجتماعی و بیشتر شدن فاصله میان لایه کوچکتر دارندگان ثروت و بخشهای وسیعتر محروم و افزایش محدودیت و ممنوعیتهای سیاسی. [۱۵] تولید ناویژه روسیه با دو تریلیارد و سی سد میلیارد دلار، کمتر از یک چهارم چین میباشد و در رده ششم در جهان قرار دارد. روسیه شرطهای لازم بدل شدن به یک قدرت بزرگ جهانی را از دست داده است. کوتاه سخن با وجودی که روسیه از دست دادن وجهه خود به عنوان یک ابر قدرت را با نارضایتی و ناآرامی مشاهده میکند، اما با همه ناخرسندی آینده خود را به ناچار در پیوند با غرب میداند.
بزرگترین بودجه نظامی بعد از آمریکا، به چین تعلق دارد. بسیاری براین نظراند که رقم داده شده بودجه نظامی وسیله دولت چین، واقعی نیست و باید آن رقم را بیش از آنچه اعلام شده است در نظر گرفت. چین بالاترین تعداد افراد زیر پرچم را در اختیار دارد و نیروی زمینی آن کشور، بزرگترین نیروی با انضباط در سطح جهان میباشد. بدون تردید، بر اساس تجربههای تاریخی جهان، با بدل شدن چین به ابر قدرت اقتصادی، باید انتظار افزایش جاهطلبی و گسترش هدفهای سیاست خارجی از سوی این کشور را داشت. بسیاری از پژوهشگران نیز براین واقعیت اشاره کردهاند، که جابجایی قدرت اقتصادی تأثیرگذار در سطح جهان، تاکنون با آرامش برگزار نشده و عموماً با رقابتهای نظامی که به جنگ منجر شدهاند، همراه بوده است. [۱۶] از این رو، بسیاری براین باورند که تهدید نظامی چین در آینده روبه افزایش خواهد گذاشت. از سوی دیگر، بسیاری از اندیشمندان نیز براین نظرند که همکاریهای روز افزون در سطح جهان و اشتراک منافع میان قدرتهای بزرگ که تا به حال سابقه نداشته است، نیاز است که با دیدی نوین فراز چین ارزیابی شود. چین تا کنون بر رشد صلح آمیز تأکید داشته است. همزمان حزب حاکم کمونیست چین، مشروعیت خود را بردو ستون رشد اقتصادی و ناسیونالیسم آن کشور بنا کرده و دستآوردهای اخیر چین این دو ستون را به پایگاهی استوار برای حزب کمونیست بدل کرده است. این حزب، احساس حقارت و اعتماد به نفس آسیب دیده آن کشور در دویست سال گذشته را تا اندازه زیاد، التیام بخشیده است. رشد اقتصادی نیز فقر دامنگیر سنتی آن کشور را به طور چشمگیری جبران نموده است. این حزب تا کنون توانسته، ناسیونالیسم دوباره زنده شده چین را، از تندروی باز داشته و از انحراف آن به سوی خارجی ستیزی و میلیتاریسم جلوگیری کند. میتوان گفت که اگر رشد اقتصادی چین ـ که ناگزیر پس از رسیدن به سطح معینی از نرخ آن کاسته خواهد شد ـ هنوز بتواند اشتغال در سطح قابل قبولی را فراهم آورد، حزب حاکم قادر به مهار ناسیونالیسم لجام گسیخته و ناآرامیهای اجتماعی که در حال حاضر نیز فراوان به چشم میخورند، خواهد بود. گزارش کنگره آمریکا نشان میدهد که تعداد «ناآرامیهای مهم» در چین میان سالهای ۱۹۹۳ تا ۲۰۰۵ از ۸۷۰۰ واقعه به ۸۳۶۰۰ یا با میانگین ۲۱ % رشد در سال رسیده است. [۱۷] این ناآرامیها در اکثر مواقع به خاطر سقوط شدید نظم ناعادلانه ناشی از رشد اقتصادی بوده است، رشدی که بیشتر در شهرها و ساحل شرقی چین تمرکز یافته و هنوز روستاها، تا اندازه زیادی، از آن محروم بودهاند. کارگران مهاجری که برای یافتن کار از روستاها به شهرهای بزرگ چین روی آوردهاند، به مشگل اجتماعی مهمی برای چین بدل شده است. احساس ناتوانی مشارکت در اداره سیاسی کشور که با رشد طبقه متوسطه شهرنشین، افزایش مییابد، ریشهی بیثباتی بالقوه شدیدی است که این جامعه را تهدید میکند، به ویژه نوسانات اقتصادی بر شدت این تهدید خواهد افزود. چین نیز از فساد حکومتی که زایده حکومتهای خودکامه است رنج میبرد. ادامه این رشد اقتصادی که به هر حال باید در آینده نزدیک تا مقداری آرام گردد، در یک سیستم دمکراتیک احتمال بیشتر دارد تا سیستم بسته سیاسی کنونی که شفافیت و حساب پس دهی، تا مقدار زیاد کارکرد خود را از دست داده است. همین بحث درباره فساد حکومتی و عدالت اجتماعی نیز صادق است. بیثباتی در چنین اقتصاد بزرگ و جمعیت کثیر را نمیتوان در مرزهای آن کشور مهار کرد و سرریز آن برتمام جهان اثر خواهد گذارد. امکان تشنج شدید اجتماعی، همیشه انتصاب مقامات رهبری حزب کمونیست برای آینده را با نگرانی و شاید هم تنش درباره لایه فرمانروائی که قدرت را در دست میگیرد در سه مورد تمرکز مییابد: قابلیت همکاری در میان تیم جدید، کیفیت مهار بیثباتی اجتماعی و ادامه رشد اقتصادی. این بار نیز تغییر تیم رهبری در چین با نگرانی شدید همراه است.
تنها موردی که تاکنون چین در خارج از مرزهای کنونی، اشاره به استفاده از نیروی نظامی کرده، در مورد مساله تایوان میباشد که در ضمن با آن روابط گسترده اقتصادی دارد. چین، تایوان را بخشی از سرزمین خود میداند و نظریه یک کشور دو سیستم ـ مشابه آنچه که در مورد هنگ کنگ انجام داد ـ را ارائه کرده است. چین نمیتواند اعلان رسمی استقلال تایوان ـ که آن را تجزیه چین به حساب میآورد ـ بپذیرد. چین اخطارهای لازم را در این مورد به تایوان و به نگاهدارندهی اصلی آن یعنی آمریکا داده است. چین آمریکا را مسئول و مهار تایوان را در حوزه مسئولیت آن کشور میداند. همان طور که آمریکا تا مقدار زیاد روی نفوذ چین بر روی کره شمالی حساب میکند. به غیر از مساله تایوان، چین پس از اصلاحات سال ۱۹۷۹ تا کنون تلاش کرده که از هرگونه درگیری خارجی و یا اعمالی که میتواند نشانهای از تندروی خارجی باشد، حذر کند. در مقایسه با چین کمونیست پیش از اصلاحات اقتصادی که آن کشور در چند درگیری نظامی مستقیم شرکت کرد (کره، روسیه، هندوستان و ویتنام)، دولت کنونی با وجود اینکه به مراتب از حکومت آن دوره توانمندتر است، تا کنون به مراتب در برابر همسایگان صلح جوتر بوده است و این واقعیت را تبلیغ نیز میکند. چین خواستار آن است که به جهان و از آن میان به آمریکا، همسایگان و به ویژه ژاپن و کره جنوبی و حتا رقیب خود در آسیا هندوستان، چهره صلح جوی خود را، دست کم در حال حاضر، به نمایش گذارد. چین مایل نیست دو همسایه ثروتمند و دارای تکنولوژی بالا یعنی ژاپن و کره جنوبی که با همدیگر دادوستد اقتصادی گسترده دارند، را با ژست تهاجمی، هرچه بیشتر به دامن آمریکا اندازد. هم ژاپن و هم کره جنوبی و هم تایوان، توانمندی ساخت سریع جنگ افزار هستهای در کوتاه مدت را دارند. چین تا کنون با حفظ سیاست مدارا، از پراکندن این نوع جنگ افزار در منطقه پرهیز کرده است.
بنا بر ارزیابیهای بالا رقیب در خوری برای قدرت نظامی آمریکا در آینده نزدیک دیده نمیشود. چین و روسیه در برابر غرب، در بسیاری از موارد، در سیاست خارجی خود راه همگامی را در پیش گرفتهاند. هر دو از اینکه قدرت آمریکا به نوعی مهار گردد و یا هرقدر که ممکن است آن سرزمین درگیر مسایل در جهان باشد، متنفع خواهند شد. اما در استفاده از این اتحاد تاکتیکی دو واقعیت را باید در نظر داشت: نخست؛ وابستگی آن دو کشور به غرب به اندازهایست که اجازه رودررویی مستقیم به صورت آنچه در دوران جنگ سرد عادی بود، را نمیدهد. واقعیت دیگر آن است که آن دو قدرت هستهای، قابلیت عملیات نظامی با جنگ افزار غیرهستهای خارج و دور از مرزهای خود را ندارند. این مطلب اهمیت کامل خود را هنگامی نشان میدهد که توجه کنیم؛ با گذر زمان، استفاده از جنگافزار هستهای وسیلة دولتهای مسئول (نه مانند صدام حسین) به امری غیرممکن بدل میگردد. به سخن دیگر، عملیات نظامی که از آن سخن به میان آید، باید وسیلة جنگ افزارهای سنتی غیرهستهای، انجام گیرد. جنگافزار هستهای به دلیل ترس از توان نابودکنندگی این سلاح، قدرت بازدارنده تعیین کنندهای در برابر امکان حملة دشمن میباشد. از سوی دیگر احتمال اینکه چین و روسیه به رقابت با یک دیگر در آینده دست زنند، بیشتر است تا احتمال همکاری. در پیش، اشاره به اشتهای سیری ناپذیر چین به مواد اولیه و به ویژه به مواد سوختی، و همچنین اشاره به فرآوانی این مواد در آن بخشهایی از خاک روسیه در مجاورت چین و کمی جمعیت در این مناطق، شد. مرز مشترک روسیه و چین که وسیله مغولستان به دو بخش تقسیم شده، در مجموع ۳۶۴۵ کیلومتر میباشد. در سال ۱۹۶۹ زدوخورد مرزی میان دو غول دنیای کمونیست درگرفت که بنا به ادعای برخی، تا مرحلهی استفاده شوروی از جنگافزار هستهای نیز پیش رفت. حال آنکه هیچ یک از این دو قدرت با آمریکا هم مرز نیستند که همین دوری احساس تهدید آمریکا برامنیت ملی آنان را کاهش میدهد. افزون برآن هردو از اینکه وظیفه پلیس جهانی را، دستکم در این مرحله، بردوش آمریکا گذارند، حتا اگر راضی نباشند، اما دستکم آن را نیز تهدیدی حیاتی بر امنیت ملی خود نمیدانند. عامل دیگری که آن دو کشور فاقد آن هستند، قراردادهای رسمی نظامی و پایگاههای نظامی در کشورهای متعدد خارجی است.
دگر قدرتهای هستهای جهان، یا با آمریکا دارای روابط قوی امنیتی هستند و یا حتا بسیار کمتر از چین و روسیه قادر به عملیات نظامی دور از مرزهای خود میباشند. با ورود آمریکا به جنگ دوم جهانی و اسکان در آن قاره، امنیت ملی آمریکا و اروپا به یک دیگر گره خورده است. آمریکا، پس از پایان جنگ دوم، در عمل دفاع از اروپا را، حتا به هزینه جنگ هستهای، به عهده گرفت. دخالت فراگیر آمریکا در تضمین امنیت اروپا به معنای پایان جنگ میان کشورهای آن قاره نیز بود. پیمان دفاعی ناتو به ابتکار اروپا در سال ۱۹۴۹ با شرکت شش کشور بلژیک، هلند، لوکزامبورگ، فرانسه، انگلستان و آمریکا تاسیس شد. این اتحادیه اکنون دارای ۲۸ عضو اروپایی و آمریکائیست. از امپراتوری سابق شوروی ۱۲ کشور عضو کنونی ناتو هستند. حتا برخی از جمهوریهای سابق آن واحد سیاسی امروز عضو این پیمان نظامی میباشند. احتمال بدل شدن اروپا به رقیب نظامی آمریکا و یا پیوستن به جبههای دیگر بسیار اندک به نظر میرسد. بدین سان میتوان پیشبینی کرد که در آینده، تا سالها، قدرت نظامی آمریکا در جهان بدون چالش جدی در رده نخست جهانی باقی خواهد ماند تا زمانی که قدرت و یا قدرتهای دیگر خواستار و قادر به اجرای این نقش باشند.
ــــــــــــــــــــــــــ
[4] – Stockholm International Peace Research Institute (SIPRI), Year Book 2011
[5] ـ هزینههای نظامی بر مبنای تعریف، معیارها و استانداردهای ناتو انجام میگیرد. از این رو برآورد و یا محاسبه هزینههای نظامی در برخی از کشورها مشگل میباشد. برآورد هزینههای نظامی چین نمیتواند دقیق باشد.
[6] – http://www.cia.gov/library/publications/the-world-facebool/rankorder/2034rank.html
[7] ـ باید توجه کرد که تولید کنندگان نفت و گاز به خاطر درآمد بالای حاصله از فروش این ماده از تولید ناویژه داخلی بالا، در مقایسه با توان حقیقی اقتصادی، برخوردار هستند و با وجود این نسبت هزینههای دفاعی به تولید ناویژه داخلی هنوز در رده بالاترین در جهان میباشند. همچنین در کشورهای ذکر شده و حتا بسیاری از کشورهای جهان و از جمله ایران، تمیز میان بودجه نظامی و بودجه امنیت داخلی بسیار مشگل میباشد.
[8] – Bahgat, Gawdat “Iran’s Regular Army: Its History and Capabilities”, Published on the report The Artesh, Middle East Institute Viewpoints, November 2011.
[9] ـ این کشور با ایران، دیگر اعراب و غرب دارای روابط دوستانه میباشد. اما در یک برخورد فراگیر، بدون تردید همراه با عربستان خواهد بود.
[10] – Kagan, Robert, ibid. p. 141
[11] – http://www.globalresearch.ca/index.php?context=va&aid=5564.
[12] ـ به جز آمریکا، تنها فرانسه دارای یک ناو هواپیمابر هستهای کوچک میباشد. برزیل، هندوستان، روسیه، اسپانیا، تایلند و انگلستان دارای یک فروند و ایتالیا دارای دوفروند ناو هواپیما بر دیزلی هستند. بزرگترین ناوهواپیما بر متعلق به روسیه است که کموبیش دارای وزنی برابر با نیمی از وزن یک فروند ناو آمریکایی میباشد.
[13] ـ ر.ک. یزدی، فرهاد “جهان آینده و گزینههای ایران در آستانه سده بیست و یکم” بخش در نبود قدرت آمریکا، چاپ تلاش، هامبورگ سال 1384 .
[14] ـ از دهه 90 به مدت 15 سال، جمعیت روسیه سالیانه .5% درصد و یا کموبیش 800000 نفر را براثر نرخ پائین زایمان و نرخ بالای مرگ زودرس به ویژه در مردان (بیشتر به خاطر مصرف بالای الکل) و مهاجرت از دست داد. سازمان ملل اخطار کرده است که اگر همین روند ادامه یابد، تا سال 2050 روسیه یک سوم جمعیت کنونی خود را از دست خواهد داد.
http://en.wikipedia.org/wiki/demographics_of_russia
[15] ـ بنا به رده بندی سال 2011 شفافیت بینالمللی Transparency International از ده امتیاز که بالاترین میباشد، روسیه با 2.4 امتیاز در رده 143 حکومت فاسد قرار دارد. چین با 3.6 امتیاز و جمهوری اسلامی با 2.7 امتیاز به ترتیب در رده 75 و 120 جهان قرار دارند.
[16] ـ آمریکا اعلان کرده است که در سال 2020، سه پنجم نیروی دریایی آن کشور در خاوردور تمرکز خواهد یافت. در حال حاضر نیمی از نیروی دریایی آمریکا در خاوردور مستقر هستند.
[17] – Congressional – Executive Commission on China, Annual report 2005
[18]– http://www.globalsecurity.org/military/world/russia/mo-budget.htm
[19] – Congressional Budget Office. http://www.cbo.gov/ftpdocs/116xx/doc11659/07-27_debt_fiscalcrisis_brief.pdf
[20] – Health Care Costs, Kaiser Family Foundation.
[21] – http/blog.heritage.org/2012/04/26/federal-budget-in-pictures-shows-medicares-path-to-crisis/
فصل دوم / قدرت اقتصادی
قدرت اقتصادی
قدرت نظامی بدون قدرت اقتصاد ملی که به تواند سنگینی هزینههای آن را تحمل و به آن خوراک دهد، قابل دوام نخواهد بود. به سخن دیگر ملت با نثار خون و مال، پایههای دفاعی خود را ایجاد میکند. در هر لحظه، امکان هر کشور محدود میباشد. هزینههای امنیت ملی باید از کاسته شدن از هزینههای رفاهی و یا سرمایهگذاری برای آینده، تامین گردد. ملت در کشورهایی که اراده ملی در آنجا افتاده، تخصیص دهنده، این امکانات محدود به خواستههای نامحدود میباشد.
در برخی از کشورها و به ویژه در جامعه توسعه یافته اروپا، آمادگی پرداخت هزینههای بالای دفاعی تا حد زیادی محدود است و مدتهاست که بسیاری از این کشورها این نقش را به آمریکا سپردهاند. هزینه نظامی کشورهای اروپا در حدود ۲ % تولید ناویژه داخلی میباشد که این نسبت برای آمریکا برابر با ۴ % است. همان گونه که به عنوان یک اصل مورد توجه قرار گرفت؛ بدون اقتصاد توانا و سالم، هیچ قدرت نظامی نمیتواند برای مدتی دوام آورد و زیر بار هزینه آن خرد خواهد شد. در درازای تاریخ نیز قدرتهای نظامی منظم، دارای اقتصادهای توانمند نیز بودند که با پدیدار شدن رقبای اقتصادی از نیروی سرکردگی آنها در جهان کاسته شد؛ به عنوان نمونه امپراتوری انگلیس، دارای بزرگترین اقتصاد جهان نیز بود. هنگامی که تولید برخی از کشورها (آمریکا و آلمان) از آن کشور پیشی گرفت، چندی به درازا نکشید که قدرت نظامی انگلیس با چالش جدی روبرو شد. البته، میتوان در کوتاه مدت منابع را در نیروهای نظامی متمرکز کرد و به ارتشی دست یافت که بالاتر از قدرت اقتصادی باشد. به عنوان نمونه بارز چنین مواردی میتوان به آلمان نازی و اتحاد جماهیر شوروی اشاره نمود. شوروی برای مقابله با آمریکا و در قیاس با این کشور، بخش بزرگتری از اقتصاد ملی خود را به تجهیز نیروی نظامی تخصیص داد. با اینکه شوروی بودجه نظامی دقیق خود را پنهان نگه میداشت، به رغم این بنا بر ارزیابی منابع آمریکایی برآورد میشود که بودجه نظامی آن امپراتوری میان سالهای اولیه دهه 4.80 % تا ۷ % رشد سالیانه داشته است و حتا در اواسط آن دهه میان ۱۵ % تا ۱۷ % از تولید ناویژه ملی به نیروی نظامی تخصیص داده شده بود. [۱۸] در سال ۱۹۸۹ تولید ناویژه آمریکا ۲ برابر شوروی برآورد میگردید (۶۵۹ .۲ تریلیارد دلار در برابر 5.233 تریلیارد دلار) و با وجود این نابرابری اما در همان مقطع بودجه نظامی شوروی حدود ۱۰ % تولید ناویژه ملی این کشور بود. در نهایت نیز زرادخانه شگفتآور شوروی، نتوانست مانع سقوط اقتصادی این کشور گردد. البته منظور این نیست که سقوط شوروی تنها به خاطر بودجه نظامی بالای آن کشور بوده است. در حال حاضر نیز کره شمالی نمونه روشن یک کشور نظامی است که اقتصاد آن، بدون کمک خارجی حتا نمیتواند ملت را از گرسنگی نجات دهد. نمونههای ذکر شده نشان میدهند که در درازمدت رابطة منطقی و مستقیمی میان توان اقتصادی و توان نظامی وجود دارد و توان نظامی بدون پشتیبانی قاطع توان اقتصادی نمیتواند حفظ گردد.
این تجربههای تاریخی همراه با دیگر واقعیتهای اقتصادی آمریکا و غرب در حال حاضر، برای پارهای نشانههای محکمی در انتظار برای جایگزینی قدرت در سطح جهان ایجاد کرده است. با توجه به سابقه تاریخی جهانی، و در توضیح آن واقعیتهای اقتصادی که به عنوان نشانههای تقویت کننده انتظار در جابجائی قدرت در جهان گرفته میشود، باید اشاره کرد که تمامی قدرتهای برتر جهانی در گذشته کشورهای وام ده بودند و نه وام گیرنده. امروز این وضعیت در مورد آمریکا عکس شده است. در سال ۱۹۴۵ و پس از جنگ جهانی دوم که کسری بودجه آمریکا به ۱۱۲ % تولید ناویژه داخلی رسیده بود، دوره دراز شکوفایی اقتصادی و نزول این نسبت آغاز گردید. از دهه ۸۰ به بعد، با وجود چند سال مثبت، شاهد افزایش نسبت کسری بودجه به تولید ناویژه داخلی در این کشور هستیم. این روند، با شتاب افزایش کسری بودجه همراه بوده است که به خاطر هزینههای نظامی در افغانستان و عراق، کاهش شدید مالیاتها همراه با بحران اقتصادی که در بعد از جنگ دوم جهانی بیسابقه بوده و در اواخر دهه نخست سده کنونی آغاز شده است، و همراه با افزایش چشمگیر بازنشستگان در آن سالها (به خاطر نرخ بالای تولد پس از پایان جنگ دوم)، به بیش از یک تریلیارد دلار در سال رسید. مجموع اوراق قرضه در دست مردم در آمریکا و کشورهای خارج در سال ۲۰۱۲ برآورد میگردد که نزدیک به ۱۱ تریلیارد دلار میگردد. از این مبلغ، نزدیک به نیمی وسیله خارجیان (اشخاص حقیقی و حقوقی و دولتهای بیگانه) خریداری شده است. با وجودی که خرید اوراق قرضه کشورها وسیله دیگر کشورها امریست متداول و هر روزی، اما چنین حجم عظیمی در مقایسه با حجم اوراق قرضه خارجی خریداری شده وسیله آمریکا، نشان میدهد که هزینههای مردم و دولت آمریکا تا به میزان بالائی وسیله خارجیها تامین میگردد. در این رابطه، برآورد میشود که چین و ژاپن، هریک بیش از یک تریلیارد دلار از اوراق قرضه آمریکا را در تصاحب خود دارند. اگر حجم وامهائی را که بخشهای مختلف دولت آمریکا به یک دیگر دارند را به این رقم بیافزائیم، جمع کل قرضه آمریکا به رقم 15.7 تریلیارد یا نسبت ۱۰۲ % تولید ناویژهی آمریکا در آن سال میرسیم. [۱۹] این مساله به زودی حل نخواهد شد. براساس برآورد همین سازمان دولتی کسری بودجه سال ۲۰۱۲ با 1.1 تریلیارد دلار برابر با ۷ % تولید ناویژه ملی خواهد شد. همین سازمان برآورد میکند که اگر اصلاحات و کاستن از هزینههای دولتی با رشد اقتصادی مطابق برنامه پیش رود، از سال ۲۰۱۳ کسری بودجه کاهش یافته و در سال ۲۰۲۲ باید به زیر ۲۰۰ میلیارد و یا 1.54 % تولید ناویژه ملی در سال برسد. در حالی که نسبت کسری به تولید ملی کاهش مییابد، بر قدر مطلق وام که مجموع وام همه سالها میباشد، هرساله افزوده میگردد. در این بحث، کسر بودجه دولت فدرال در نظر گرفته شده است. اگر کسر بودجه ایالتها، که در ارقام بالا منظور نشده است را نیز در نظر گیریم، این رقم بسیار بزرگتر خواهد شد. در هر حال، وام ملی در هر زمان نشان دهنده اختلاف میان هزینه و درآمد دولت میباشد که نسل کنونی پرداخت آن را به نسل آینده محول میکند.
افزون بر کسری بودجه، آمریکا با مساله اساسی تامین بودجه بازنشستگی و هزینههای پزشگی به ویژه برای سالمندان روبروست. آمریکا شاید تنها کشور ثروتمند جهان باشد که بیمه درمانی برای همه وجود ندارد. همراه با رشد اقتصادی، هزینههای پزشگی با سرعت بیشتری رشد میکنند. رشد اقتصادی نه تنها رشد مطلق و سرانه بلکه افزایش نسبت هزینههای بهداشتی به تولید ناویژه ملی را به همراه میآورد. این رشد در آمریکا بسیار سریع بوده است. هزینههای پزشکی از ۹ % تولید ناویژه داخلی در سال ۱۹۸۰ به ۱۶ % در سال ۲۰۰۸ رسید. این نسبت برای دیگر کشورهای پیشرفته جهان از ژاپن گرفته تا کانادا و سوئیس کمی بیش از ۸ % تا زیر ۱۲ % میباشد. [۲۰] هزینه سرانه پرشکی آمریکا در سال برابر ۷۵۳۸ دلار و برای نروژ که دومین بالاترین هزینه پزشگی را دارد ۵۰۰۰ دلار میباشد. به سخن دیگر، اگر درصد هزینههای پزشگی آمریکا در سطح دیگر کشورهای پیشرفته جهان گردد، سهم کاهش هزینههای درمانی آن کم وبیش با بودجه نظامی آمریکا برابر میشد. هزینه بسیار بالای سرانه پزشکی در آمریکا، همراه با چاقی بیش از اندازه جمعیت، بازنشستگی ۷۸ میلیون نفر در سالهای آینده و افزایش طول عمر، بر بودجه آمریکا، فشار مضاعف وارد خواهد کرد. برآورد میگردد که نسبت هزینههای پزشکی سالمندان و تنگدستان و تفاوت (دادهها منهای ستاندهها) بیمه بازنشستگی که همگی باید وسیله دولت تامین گردد، از ۱۰ % کل بودجه در سال ۲۰۱۰ به ۱۹ % در سال ۲۰۵۰ خواهد رسید. [۲۱]
مشکلات اقتصاد آمریکا در این دو نکته به پایان نمیرسد. مانند تمامی جهان پیشرفته در آمریکا نیز از دست دادن قدرت رقابتی در مقابل کارگران با دستمزد کم در دیگر نقاط جهان، درآمد نسبی کارگران را کاهش داده و بر اختلاف طبقاتی افزوده و میافزاید. تمامی این مشکلات، همراه با فرسودگی سریع تاسیسات زیر بنایی، درصد بالای زندانی و به ویژه میان مردان جوان سیاه پوست، سطح پائین دانش دانشآموزان و مصرف بالای مواد مخدر، با کاسته شدن از هزینههای دولتی که خدمات اجتماعی را به شدت پائین خواهد آورد، بیثباتی اجتماعی را شدت خواهد داد. تمامی جهان پیشرفته در مرحلة گذر اقتصادی و اجتماعی است که با ناآرامی همراه خواهد بود. اختلاف سنتی موجود میان درآمد سرانه در غرب با دیگر کشورهای جهان در حال کاسته شدن است. سطح زندگی در غرب با وجودی که با رشد اقتصادی، به سطحی بالاتر خواهد رفت، برتری نسبی و مقام سرکردگی خود را تا اندازهای از دست خواهد داد. با وجود این، تا سالها آمریکا با تکیه بر نوآوری بدون رقیب در علم و بنگاههای بازرگانی که بسیاری آن را به خاطر باز بودن اجتماع میدانند، همراه با متحدین نزدیکش با سهم ۶۰ % از کل تولید جهان (آمریکا و اروپا هریک با ۲۵ % و ژاپن با ۹ %) قدرت برتر اقتصادی جهان خواهند بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــ
[18]– http://www.globalsecurity.org/military/world/russia/mo-budget.htm
[19] – Congressional Budget Office. http://www.cbo.gov/ftpdocs/116xx/doc11659/07-27_debt_fiscalcrisis_brief.pdf
[20] – Health Care Costs, Kaiser Family Foundation.

























