Author's posts

میزان تنها غلبه بر رژیم دیکتاتوری نیست!

میزان تنها غلبه بر رژیم دیکتاتوری نیست!

 ‌

دکتر مهرداد پاینده

شهریور ۱۳۹۰

 ‌

ــ هنگامی که جنبش سبز پدیدار شد که حدوداً دو سالی پیش از انقلاب‌های کشورهای عربی ـ اسلامی بود، ایران ـ به رغم همین حکومت ـ تقریباً تنها نقطه امیدواری برای رهائی جهان «اسلامی ـ خاورمیانه‌ای» از نکبت استبداد سیاسی و عقب ماندگی فرهنگی و جای پائی برای هم‌گام شدن با جهان دمکراتیک و ملتزم به حقوق بشر شناخته می‌شد. حال مردمان کشورهای دیگر خاورمیانه‌، با از جان گذشتگی حیرت‌آوری، به ریشه‌کن کردن نظم کهن برخاسته‌ و بخش‌های بزرگی از آن‌ها نیز به پیروزی‌های سیاسی اولیه اما مهمی نیز دست یافته‌اند. آیا ما که هنوز گریبانمان گرفتار رژیمی است که در خونریزی و سرکوب ملت به سوریه بشار اسد درس می‌دهد ـ شرمساری دیگری برای ملت ایران که ابراز انزجار از آن را در نوشته‌ها و اقدامات از درون ایران و توسط مبارزین جنبش سبز می‌توان آشکارا دید ـ از کاروان خیزش مردمان این کشور‌ها عقب مانده‌ایم؟

 ‌

پاینده ـ نه چنین نیست. ما در مسابقة میزان سنجش «از جان گذشتگی» شرکت نکرده‌ایم که اکنون از آن‌ها عقب مانده باشیم. میزان هم تنها موفقیت در غلبه بر رژیمی دیکتاتور نمی‌باشد. ما ۳۳ سال پیش تجربة غلبه بر آنچه که ظاهراً نمی‌خواستیم را کرده‌ایم. راستش تجربة حکومت اسلامی که به دنبال «خیزش مردم» کشورمان آمد، از علائق جوانی من در اسطوره سازی چنین خیزش‌هائی کاست. از اینکه در کشورهای عربی کار و کسب دیکتاتور‌ها حداقل راکد شده است، باید خوشحال بود ولی از خوش‌بینی بیش از اندازه نسبت به آینده باید خودداری ورزید. در کشورهای عربی جنبش دمکراسی‌خواهی و سکولار از کمترین پیشینة تاریخی برخوردار است. بر تأثیرگذاری مذهب در زندگی سیاسی، اجتماعی و فرهنگی مردم افزوده شده است. نقش زنان در قیام‌های مردم این کشور‌ها بسیار کمرنگ بوده است. آرمان جنبش‌ها از منشور حقوق بشر ریشه نمی‌گیرند و‌گاه حتا بیشتر ریشه‌ای ملوک‌الطوایفی عشیره‌ای و قبیله‌ای داشته‌اند. به هر حال برای قضاوت درست و مقایسه‌ای منصفانه باید به کل تصویر نگاه کرد. مسخ خیزش‌های انقلابی شدن به تنهایی کافی نیست.

حال پرسشی که مطرح است این است که آیا غلبه بر دیکتاتور ناگزیر به دمکراسی و حقوق بشر می‌انجامد؟ آنهم در کشورهایی که از کمترین تجربه‌های تاریخی و از کمترین نهادهای جامعة مدنی برخوردار بوده‌اند. اگر به ایران ۳۳ سال پیش بنگریم تا ببینیم که‌ گاه نفوذ سنت و مذهب چه عواقبی را می‌تواند به دنبال داشته باشد، آنگاه به پاسخ این پرسش می‌رسیم.

اما اگر در مورد ایران ما به کل تصویر بنگریم خواهیم دید که شالوده‌ریزی جامعه مدنی در طول ۳۰ سال مقاومت و دست و پنجه نرم کردن مردم با رژیم و در همین حکومت اسلامی شکل گرفته است و همین تجربه است که بهترین استحکام را به جنبش مردم ما داده است که هیچ دیکتاتوری بر آن غلبه نخواهد کرد. خیزش بی‌شالوده‌ای که در خاورمیانه می‌بینید با آنچه در ایران در جریان است، تفاوت ماهوی دارد که مقایسة آن دو با هم درست نیست. بدون آنکه بخواهیم از ارزش تاریخی خیزش مردم کشورهای عربی ـ اسلامی بکاهیم.

خواست‌های جنبش سبز از آرمان‌های حقوق بشری ریشه گرفته‌اند. مردم ما برای ساختن و نه نابودی بپا خواسته‌اند. دگرگونی‌ها در درون جامعه ما بنیانی و از نظر ذهنی و عینی ساختاری بوده‌اند و چون آتشی در زیر خاکستر در هر فرصتی خود را نشان خواهند داد. جنبش سبز هم یکی از این فرصت‌ها بوده است. روش این نوع مبارزه با دیکتاتوری بسیار امید دهنده است چون چنین جنبشی تمامی بدنة جامعه را به مرور تسخیر و ارزش‌های خود را به تار و پود جامعه و به زندگی روزانه اقشار و طبقات مختلف نفوذ می‌دهد و انسان‌ها را در بر می‌گیرد. در ظاهر حاملان انسانی فرهنگ و روحیه جدید سرکوب شده‌اند، ولی آن‌ها در زندگی روزانه حکومت را به چالش کشیده و می‌کشند.

 ‌

ــ ببینید! با همه توضیحاتی که در مورد اهمیت و ضرورت پی‌ریزی شالوده‌های محکم، برای استقرار نظامی دمکراتیک و مبتنی بر حقوق بشر می‌دهید که باید در آنچه که بعد از دیکتاتوری می‌آید تضمین شده باشد، اما گام نخست بدان سو باید برداشته شود و آن برداشتن دیکتاتورهاست، آن هم با حضور مردم. حضور مردم را هم بسیاری ـ حتا بسیاری از خود همین مردم ـ تنها می‌توانند در حضور خیابانی ببینند. ادامه ایستادگی و جانبازی مردم به این صورت رژیم‌هائی را هم که هیچ سودای عقب نشینی ندارند، بالاخره در خونی که می‌ریزند غرق خواهد کرد. شهادت دفتر تاریخ انقلاب‌ها در این مورد تردید ناپذیر است. شاید هم محبوبیت و تقدس انقلاب‌های سیاسی بخاطر همین حضور است و هیچ کس در اصالت مردمی آن ـ حتا اگر مانند لیبی به زور اسلحه دیگران باشد ـ تردید نمی‌کند. حال که بنا به تحلیل‌های بسیاری فصل تازه‌ای از «انقلاب‌ها» ـ اینبار در منطقه خاور میانه اسلامی ـ سررسیده است و بخش‌های دیگر جهان هم مشوقند و با هر وسیله‌ای حتا سلاح‌های کوبنده خود آماده حمایتند، شما و همفکرانتان در آن به چشم تردید نگاه می‌کنید! و سکوت کنونی خیابان‌ها در ایران را به عنوان «روش امید دهنده مبارزه» می‌ستائید. آیا فکر نمی‌کنید که کار افرادی نظیر شما در اقناع نه تنها ناظران بیرون، نه تنها کسانی که دستی از دور هم بر آتش ندارند، بلکه حتا اقناع مردمی که ممکن است از وحشت سرکوب و یا یاس و ناامیدی در عدم تغییر سریع وضعیت، سکوت کرده‌ و به خانه‌ها بازگشته‌اند، بسیار مشکل‌تر از کسانی باشد که دائم فریاد انقلاب، سرنگونی، بسیج توده‌ها، دعوت به مقاومت و جانفشانی سر می‌دهند و گناه این سکوت را به گردن «رهبران نالایق جنبش سبز» می‌اندازند؟

پاینده ـ فکری که در پس این پرسش نهفته است خواسته یا ناخواسته به بیراهه می‌زند. شور انقلابی‌گاه همچون عشق که چشم انسان را به خود خیره می‌کند و می‌بندد، سبب ندیدن واقعیت‌ها می‌شود. در اینجا بحث از حضور مردم در خیابان‌ها و یا محبوبیت و تقدس انقلاب‌های سیاسی نیست. بحث بر سر نوع حضور و روشی است که انتخاب می‌شود. بی‌تردید جانفشانی و خون‌دادن نشانة شجاعت و ایثار است ولی برای آینده‌ای بهتر ناکافی و در بیشتر موارد در کین و دشمنی‌های تازه‌ای که می‌آفریند به حال آن آینده زیانبخش. خوب است همین روز‌ها که سالگرد اعدام‌های وحشیانه اعضای سازمان‌ها و حزب‌های طرد شده از قدرت و حکومت انقلابی در سال‌های نخست انقلاب به فرمان خمینی است، نگاهی به اعلامیه‌ها و بیانیه بی‌اندازیم، به تدریج همراه با رادیکال شدن روحیه‌ها می‌بینیم که چگونه گفته پرقدر و با پشتوانه فرهنگی غنی «می‌بخشیم اما فراموش نمی‌کنیم» کم رنگ شده و تیغ‌های انتقام‌جوئی در حال آخته شدنند. همرزمانی از بازماندگان قربانیان آن سال‌ها می‌خواهند «نه ‌ببخشند و نه فراموش کنند»! متاسفانه خون دادن و شهید دادن‌ها، خون ریزی و انتقام را بدنبال داشته و هنوز دارد. هنوز هم ریشه خشونت و بویژه خشونت دولتی در جامعة سیاسی ما نمایان است و گویا ما هنوز از آن درس نگرفته‌ایم. حال تصور کنید اگر انقلابی با قهر و خشونت، به دنبال و بر بستر چندین دهه خشونت و سرکوب گسترده حکومت اسلامی به انجام رسد و اگر افرادی، که از امروز ندای انتقام سر می‌دهند، در آن دست بالا را داشته باشند، تا پیش از آنکه، پس از دهه‌ها بی‌عدالتی و ظلم، بنای دوباره کاخ عدالت و دستگاه قضائی برافراشته شود، و حتا پیش از آنکه معنای عدالت و قضاوت برپایه قانونی عادلانه در اذهان ما جا بی‌افتد، میهن ما باید دوباره شاهد چه فجایع تازه‌ای باشد!

شما از تحلیل‌های بسیاری می‌گویید که خبر از فصل تازه‌ای از «انقلاب‌ها» ـ اینبار در منطقه خاورمیانة اسلامی ـ می‌دهند و گویا بخش‌های دیگر جهان هم مشوقند و با هر وسیله‌ای حتا سلاح‌های کوبندة خود آماده حمایت از چنین انقلاب‌هایی هستند. پرسش شما بیشتر به من این پیام را می‌دهد که گویا نباید در شرایط جهانی کنونی که همه حتا با زور اسلحه از مردم این بخش از جهان حمایت می‌کنند از غافله عقب ماند. چون شاید دیگر این موقعیت پیش نیاید! به گمان من باید حتماً از همراهی با آن غافله‌ای که ویرانی شالودة مملکتی را ببار می‌آورد، پرهیز کرد. جنبش سیاسی مردم ما هنوز درگیر رفتار و عادات سیاسی ناپسند خود و مشغول پالودن آن زیر سایة آشنایی‌های تازه با فرهنگ دمکراسی است. هنوز در میان ما از حزب‌های سیاسی که عرصة فعالیت و برد سیاسیشان از چارچوب «وب سایت»‌ها گذشته باشد و در زندگی آحاد مردم نقش بازی کنند، نشانة قویی نیست. در چنین شرایطی مقصد این غافله کجا خواهد بود؟ نگاهی به سازمان‌ها و احزاب قوم‌گرا تردید مرا در درست بودن راهکارهای انقلابی بیشتر می‌کند، هرچند که باید اقرار کنم که ‌گاه من نیز دچار وسوسة چنین تصاویری می‌شوم. مگر شما کسی را سراغ دارید که دغدغة رهایی میهنمان را در سر نداشته باشد. ولی راستش به رغم همة این وسوسه‌ها میهنم را در شرایطی چون لیبی، عراق، افغانستان و… نمی‌خواهم ببینم، که حتا آب آشامیدنیشان را هم باید وارد کنند. و امروز ناجیان غربی آن‌ها چون فرانسه دسترسی شرکت توتال به نفت لیبی را به عنوان بهای آزادی وارداتی وارد معاملة سیاسی کرده‌اند. فعلا آلمانی‌ها هم که دستشان کوتاه مانده است، نگران سهمشان هستند. چنین ماجراهایی هم آن روی سکة آزادی وارداتی می‌باشند که نباید نادیده گرفت. در مورد لیاقت رهبران جنبش سبز قضاوت را باید به تاریخ گذاشت. ما بیرون گود نشسته‌ایم و به آن‌ها که درون گود هستند خرده می‌گیریم که نمی‌توانند از عهده برآیند. «لنگ کردن» خیلی از این قهرمان‌پروران ایرادگیر را در اوایل انقلاب دیدیم. «چراغ» ایرادگیری به لیاقت آنجا که به خانه رواست به مسجد حرام است.

بنابراین با علم به اینکه باید در برابر حتا ریخته شدن خون یک نفر هم احساس مسئولیت کرد و تا جائی که از عهده جبهه مبارزه و مقاومت برمی‌آید از آن جلوگیری به عمل آورد، چون به نفع ماست، همچنین ما باید این را دریابیم و بپذیریم سلامت و اصالت هیچ جنبشی به میزان خونی که می‌دهد نیست، بلکه در میزان و ژرفای دگرگونی است که با خود می‌آورد، آن هم دگرگونی نه به قهقرا نظیر آنچه در انقلاب اسلامی رخ داد. گذر از رژیم‌هایی چون جمهوری اسلامی باید با درایت و تا آنجا که ممکن است، با کمترین هزینه صورت گیرد. اعتصاب‌های عمومی، مقاومت مدنی، همراه با تاکید به رعایت حقوق بشر در زندگی روزانه، دوری از خشونت سیاسی و راه‌های دیگر می‌توانند در جبهه‌های مختلف کوچک و بزرگ زندگی رژیم را به چالش بکشند، چنان که تا کنون چنین کرده‌اند. این نوع مقاومت کم ارزش‌تر از جنبش «قهرمان جوی» نیست. قهرمانان اینگونه مقاومت‌های کوچک کم مایه‌تر از رستم‌ها و آرش‌های افسانه‌های انقلابیون ایرانی و قوم‌گرای کشور ما نیستند. جمهوری اسلامی از چالش هر روزة هزاران هزار رستم و آرش‌های کوچک و بزرگ، با نام و گمنام عاجز شده است. سخنگویان جنبش سبز در زندان و حبس‌های خانگی ایستادگی می‌کنند. آن‌ها با دهان‌های بسته خواب «رهبر» را آشفته کرده‌اند. واژه فتنه دمی از زبانش نمی‌افتد! خیابان را فعلا «سربازان گمنام امام زمان» در دست دارند، که همه از سر ترس و یأس رژیم در دیدن نقطه‌های دیگر فروریزی خود است. رژیم اسلامی در پوسیدگی اندام‌های اصلی خود در حال فروریختن است. جنبش اجتماعی ایران، تا جائی که بتواند، بدون هر گونه عقب‌نشینی از مطالبات خود، فرصت کشتن فرزندان خویش را به رژیم نمی‌دهد، تا برای آن در این چالش، چاره‌ای جز کشتن و قطع اندام‌های پوسیده‌اش یکی پس از دیگری نماند.

 ‌

ــ از فقدان احزاب قوی سخن گفتید که گویا از ضعف‌های جنش سیاسی ایران است. مگر نه اینکه ما از همه سو شعار دفاع از آزادی، دمکراسی و حقوق بشر را در میان ایرانیان، حتا از سران احزاب و سازمان‌های قومی یا طرفدار انقلاب‌های قهرآمیز، می‌شنویم، چرا تا همین اندازه جهت اطمینان از تحولات آینده کافی نیست؟ چرا آیندة یک جنش توده‌ای خیابانی بدون احزاب و سازمان‌ها برای رسیدن به مطالبات فوق ناروشن است؟ مگر نه اینکه در شرایط گسترش مبارزات توده‌ای امکان عضوگیری و گسترش دامنة احزاب سیاسی حداقل از نظر کمی فراهم‌تر و مناسب‌تر است؟

 ‌

پاینده ـ جنبش‌های خودجوش به نوعی عنصر آنارشی را در خود حمل می‌کنند که برای سازندگی و آبادانی کافی نمی‌باشد. در شرایط دامن زدن به این آنارشی و رادیکالیسم اجتناب‌ناپذیر آن، نیروهای رادیکال نیز دست بالا را خواهند گرفت. و نیروهای رادیکال هم هیچ معلوم نیست که بعداً با چه توجیه و استدلال عوام‌فریبانه‌ای یا به کدام ملاحظات سیاسی خود شعارهای قبلی را زیر پا گذاشته و از آن‌ها عبور کنند. همانطور که شما در بحران کنونی اقتصاد جهانی راهکار را صرفا به بازار واگذار نمی‌کنید و این‌‌ همان دولت است که می‌آید و به بازاری که دچار اضطراب شده است نظم می‌دهد و به آن برای کارایی دوباره جان می‌دهد، یک دمکراسی به احزاب و سازمان‌هایی نیاز دارد که جهان‌بینی آن‌ها از منشور حقوق بشر ریشه گرفته، پایبند قواعد دمکراسی باشند و برای آیندة کشور هم در چارچوب همین قواعد و منشور برنامه‌های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی خود را ارائه دهند.

شاید تاریخ دمکراسی در آلمان و تاریخ احزاب این کشور برای ما تا حدی آموزنده باشد؛ تاریخ کشور آلمان روشنگر، در دو مرحلة تاریخی، است که یکی به سازندگی و آبادانی و دیگری به ویرانی و دیکتاتوری رسید. مرحلة سازندگی و پایه‌گذاری دمکراسی را می‌توان در جمهوری وایمار و پس از آن از پایان جنگ جهانی دوم در جمهوری فدرال آلمان دید که احزاب سوسیال دمکرات، لیبرال، دمکرات مسیحی و در این سی سال گذشته سبز‌ها رقم زده‌اند. دوران دیکتاتوری را نیز را می‌توان با رژیم نازیسم و جمهوری دمکراتیک در شرق آلمان دید که هر دو جریان‌های تمامیت‌خواه و ضد دمکراسی بودند. اولی از جنون نژادپرستی آریایی پیروی می‌کرد و آنچنان نژادهای دیگر را زبون و عامل عقب‌ماندگی اقتصادی آلمان‌ها می‌دانست، که دنیایی را به خون کشید و هیچ سازمان، تشکل و یا حزب دیگری را تحمل نمی‌کرد. دومی نیز زیر سلطه‌‌ همان ایدئولوژی کمونیستی بود که به دیکتاتوری حزب «طبقة کارگر» انجامید و پوشالی بودن آن چنان بود که با اندکی آزادی در بلوک شرق که آنهم از پس برکت سیاست پرسترویکا و گلاسنوست در اتحاد شوروی بوجود آمده بود، از هم پاشید.

ایران از سنت حزبی خیلی هم تهی نیست. به هر حال وجود چنین ساختارهای سیاسی ـ مدنی برای آیندة ایران لازم می‌باشد. البته با صرف شعار تشکل‌گرائی یا شبکه‌های پراکنده و محافل کوچک ما صاحب حزب نمی‌شویم. احزاب نمی‌توانند بدون فعالیت آزاد و در فقدان انتخابات آزاد به احزاب توده‌ای تبدیل شوند، ولی نزد مردم آن‌ها حداقل از پتانسیلی برخوردارند که می‌توانند در تقویت خویش از همین امروز بکوشند و در شرایط گسترش مبارزات توده‌ای از امکان عضوگیری و گسترش ساختار حزبی برخوردار شوند. به هر حال تصوری از احزاب دمکرات، حداقل در ذهن مردم به ویژه نیروهای فعال در حوزة اجتماعی که خواهان دگرگونی هستند، وجود خارجی دارد و این احزاب با خود به عنوان اپوزیسیون بار مثبتی حمل می‌کنند. جنبش‌های خودجوش به سختی به نظم حزبی دسترسی پیدا می‌کنند. به رغم این من در شرایط فعلی ایران وجود چنین پتانسیلی را در جنبش سبز می‌بینم که می‌تواند به یک یا حتا چند حزب سیاسی تبدیل شود. حتا احزاب قومی ـ اگر بر فرهنگ خودی و غیر خودی غلبه یافته و از سیاست قومگرائی خویش دست بردارند ـ از چنین پتانسیلی برخوردارند. مهم آن است بر جوهر و روح جنبشی که آغاز شد، گسترش یافت و بدان نام‌آور شد، یعنی جنش آزادی‌خواهی، مدافع حقوق برابر انسان‌ها، حامی حقوق شهروندی ملت، پایبند رواداری، استوار بمانند و عناصر فعال و سرآمدانی که بر بستر این جنبش سودای تشکیل احزاب جدید و یا بازسازی آنچه از پیش وجود داشته است را در سر دارند به کج‌راه نیافتند. از جمله فراموش نکنند، که در ایران و برای ایران و به نام ایران است که می‌توانند مورد پذیرش و استقبال مردمی قرار گیرند. مردمی که دیگر نه نفرت و خشونت را برمی‌تابند نه جنگ و نه آشوب را.

پیوندی نیرومند‌تر از هر گفتمان

پیوندی نیرومند‌تر از هر گفتمان

 ‌

دکتر مهرداد پاینده

شهریور ۱۳۸۹

 ‌

ــ با توجه به اینکه شما بخش بزرگ‌تر زندگی بسیار فعال اجتماعی خود را در سطوح بالائی از نهادهای دانشگاهی (استادی)، سیاسی (مشاورت اقتصادی پارلمانی فراکسیون سوسیال دمکرات‌ها) و امروز سندیکای سراسری آلمان (با مسئولیت و مدیریت بخش اقصادی آن) گذرانده‌اید، و خوب می‌دانید در این کشور به دلیل تجربه‌های هراس‌انگیز و تلخ تاریخی، واژه ناسیونالیسم بازتابی تکاندهنده ـ به ویژه و عموماً در‌‌ همان سطحی که شما حضور دارید ـ و تأثیری مشمئز کننده دارد، اما در مورد ایران از ضرورت «مدرن کردن ناسیونالیسم ایرانی» سخن می‌گوئید. پیش از پرداختن به منظور شما از این ضرورت و چگونگی این مدرن سازی، ابتدا بفرمائید، تفاوت آن ناسیونالیسم و این ناسیونالیسم را چگونه توضیح می‌دهید؟

 ‌

مهرداد پاینده ـ ناسیونالیسم آلمانی تا زمانی که بر گسستگی این کشور غلبه کرد و با برپایی حکومتی مرکزی یکپارچگی آلمان را برقرار ساخت، بازتابی تکاندهنده و تاثیری مشمئز کننده نداشت، بلکه مثبت هم بود. زیرا ناسیونالیسم آلمانی در این زمان با دادن هویت سیاسی و مرزی به این سرزمین چهارچوبی حقوقی در جهت حفظ و نگاهداری این کشور پدید آورد و از این به بعد است که آلمانی بودن بر هویت منطقه‌ای مردم این کشور غلبه می‌کند. لازم به یادآوری است که در همین دوران است که بسیاری از بهترین اندیشمندان این کشور پدیدار می‌شوند و آنچنان شکوفایی فرهنگی را بوجود می‌آورند، که نمونه‌های آن را در کمتر فرهنگی می‌توان دید. از این زمان به بعد است که صفت «کشور اندیشمندان و شاعران» با آلمان همزاد می‌شود. اما از زمانی که ناسیونالیسم ابزاری برای بلندپروازی‌های حاکمین این کشور چون هیتلر شد و به دو جنگ جهانی دامن زد، ناسیونالیسم آلمانی رنگ و بوی خوشش را از دست داد. دو عامل، یکی تجاوز به دیگر کشور‌ها و ملت‌ها و دیگری خود بزرگ‌بینی نژادی آلمان‌ها، به ناسیونالیسم آلمانی آن بوی مشمئز کننده‌ای را دادند که شما در پرسشتان به آن اشاره کردید. به همین دلیل است که در آلمان برعکس فرهنگ ایرانی حتا اشاره به‌نژاد آریایی آلمانی‌ها خاطرة شوم نژادپرستی آن‌ها را به یاد می‌آورد که اصولا جنبه‌ای بسیار منفی و قابل طرد دارد.

ناسیونالیسم ایرانی نه تنها با ناسیونالیسم بلندپرواز و نژادپرست آلمانی قابل مقایسه نمی‌باشد، بلکه حتا از اولین دوران ناسیونالیسم آلمانی هم پیشرفته‌تر بوده است. لازم به یادآوریست که ناسیونالیسم ایرانی ریشه از سه هزار سال همزیستی، درهم‌آمیختگی و فرهنگ مشترک میان قوم‌های متفاوت ایرانی گرفته است. حتا می‌توان گفت آلمانی‌ها در مقایسه با یونانی‌ها، رومی‌ها، فرانسوی‌ها و انگیسی‌ها از تمدنی برخوردار نبودند و در واقع خیلی دیر به تاریخ پیوستند. به گونه‌ای، آن‌ها دیر آمدند و می‌خواستند با «سبقت» نژادگرایی و غلبة نظامی بر دیگران، این عقب ماندگی تاریخی را جبران کنند، که خوشبختانه نتوانستند. در ایران ما چنین چیزی وجود نداشته است. ایرانی سه هزار سال پیشینه و تاریخ داشته است و تا به امروز رسیده است. مگر می‌شود اینهمه پیوند را ندیده گرفت و چون «برادر بزرگ» جورج اورول به دوباره نویسی تاریخ پرداخت. ناسیونالیسم ایرانی برعکس ناسیونالیسم آلمانی حداقل در آخرین سده‌ها تجاوزگر نبوده است، بلکه نقشی تعیین کننده در نگاهداری این سرزمین داشته است. اگر اجازه دهید، می‌خواهم حتا به این اشاره کنم که ناسیونالیسم ایرانی دو ویژه‌گی خاص دیگر هم داشته است: یکی اینکه ایرانی بودن فراقومی بوده است و این بزرگ‌ترین ثروت فرهنگی ماست. و با اینکه فارس‌ها در کمترین دوران بر ایران حاکم بوده‌اند، با وجود این زبان فارسی رایج‌ترین زبان میان اقوام ایرانی بوده است. زیرا فارسی زبان پیوند، زبان مشترک ایرانیان و زبان فرهنگ ایرانی بوده است و نه زبان چیرگی قومی بر قومی دیگر. دومین موضوعی که می‌خواهم به آن اشاره کنم، نقش زبان و هویت ایرانی ساکنین این سرزمین در مقاومت یکپارچه در حفظ سرزمینی به نام ایران بوده است که همزمان این مقاومت ایرانی است که تضمین کنندة هویت قومی ساکنین این سرزمین در مقابل متجاوزینی چون عرب‌ها بوده است. بدون این مقاومت اقوام ایرانی امروز نه ایرانی و نه نوروزی برای هیچ کس در ایران نمانده بود.

البته این‌ها همه جنبه‌های تاریخی پرسش شما بود. اما ضرورت مدرن کردن مضمون ناسیونالیسم ایرانی پیش شرط پیوستن ما به ارزش‌های فرهنگی سدة بیستم و بیست و یکم می‌باشد که به کشور ما چشم انداز رشد و توسعة اقتصادی و سیاسی را بدهد. فرهنگ ایرانی در چندین سده گذشته از زنجیره تحول فرهنگی بدور مانده بود و این فرنگی‌ها بودند که به جامعه مدنی چهارچوب ارزشی دادند. ناسیونالیسم ایرانی نیاز به تطبیق خود با این تحولات دارد. انقلاب مشروطه کوششی بود در این راه، اصلاحات رضا شاه و محمدرضا شاه کوشش‌هایی بودند در این راستا، ولی آنچه که به آن نیاز داریم، تعریفی مثبت و در چهارچوب حقوق بشر و امروزی کردن یعنی غربی کردن ناسیونالیسم ایرانیست. البته پتانسیل آن با هر حرکت دمکراتیک مردم میهنمان بالا‌تر می‌رود. مردم ما نیز چیزی جز آن را نمی‌خواهند.

اما نکته‌ای که می‌خواهم در پایان پاسخ به این پرسشتان اشاره کنم، پیوند عاطفی میان همة ایرانیان است، که نیرویش از هر گفتمانی بیشتر است. این پیوند است که نگهبان واقعی این سرزمین است. این پیوند را هیچکس نمی‌تواند از ما بگیرد، مگر خود ما. ولی به بهای نابودی خودمان. وقتی به غرور ملی خودم و فرزند نیمه ایرانی‌ام نگاه می‌کنم، آسوده خاطر می‌شوم. سرزمین ما، ایران، هویت، پارة تن تک تک ماست. همه ما به آن نیاز داریم، چون بدون آن بی‌هویت می‌شویم.

 ‌

ــ سال‌هائی است که میان احزاب و سازمان‌های قوم‌گرای ایرانی، به ویژه در محافل و نهادهای خارجی و سازمان‌های بین‌المللی تلاشی گسترده در جهت کسب «حقوق سیاسی قومی» می‌شود که معنای آن در عمل کشیدن دیوارهای قومی ـ زبانی و بعضاً مذهبی میان ملت ایران است. از این تلاش‌ها گاهی تحت عنوان فدرالیسم قومی ـ ملی و‌گاه به عنوان ملیت‌های ایران سخن می‌گویند. بدون تردید سیاست‌های جنایت‌آمیز و فاجعه‌بار دشمن بزرگ هستی و یکپارچگی ایران یعنی جمهوری اسلامی به عنوان بستر و بهانه چنین تحرک‌هائی را نمی‌توان انکار کرد. اما طرفداران حفظ یکپارچگی و تمامیت ایران از چنین تلاش‌هائی به عنوان «فرو غلطیدن در هاویه‌ای» که وجدان هر ایرانی میهن‌دوستی را آشفته می‌کند، سخن می‌گویند. چرا؟

 ‌

مهرداد پاینده ــ به گمان من این احزاب کمتر از آن چیزی که ادعایش را دارند، از حمایت مردمی در داخل برخوردارند. بحث‌های بی‌پایه‌ای پیرامون فدرالیسم قومی و تاکید بر تفاوت‌های مذهبی در ایران امروز خریدار ندارند، چون با روحیة مردم این سرزمین و آنهم در سدة بیست و یکم سازگار نیستند. به ویژه در مناطقی که شهرنشینی و قشر فرهنگی رشد کرده است. چنین شعارهایی بر بستر ناآگاهی فرهنگی بارور می‌شوند. ولی ایران امروز کشوریست با رشد فرهنگی بالا. شما اگر به همین جنبش سبز نگاه کنید، در آن مقاومت جامعة مدنی تمامی این سرزمین را می‌بینید بدون مرزهای قومی و نژادی. نمونه این مقاومت، در تاریخ ایران همچون نبرد همة ایرانیان در نگاهداری سرزمین اجدادیشان در مقابل متجاوزین عرب بود، که نه تنها علیه دین ایرانیان بودند، بلکه به آن بسنده نکرده و می‌خواستند از ایرانیان عرب بسازند و ما را سراسر بی‌هویت کنند. آن‌ها اما در این زمینه با آنهمه کشتار نتوانستند، این‌ها با اینهمه قوم و نژادسازی و ایران ستیزی نیز نخواهند توانست. ببینید ایران یوگسلاوی و یا اتحاد شوروی سابق نیست که با زور اسلحه و ایدئولوژی یکپارچگی طبقة کارگر شکل گرفته باشد. ما را نیاکانمان با خون دلشان و عشق به این سرزمین و در هم‌آمیختگی و همزیستی و عاطفه‌اشان نسبت به هرگوشه این آب و خاک به هم پیوند داده‌اند. ما از هم دلگیر می‌شویم. و دلگیری بسیاری از اقوام ایرانی از یکددیگر شاید بجا باشد ولی نباید آن را با دشمنی یکی دانست. اینکه جمهوری اسلامی به آتش گسست میان اقوام و ادیان ایرانی دامن می‌زند، چیز عجیبی نیست. در مقابل چنین هیولایی هوشیاری ملی تنها سلاح ماست.

ــ ایرانیان مدافع دمکراسی و حقوق بشر بدیل همه این تلاش‌ها را حمایت یکپارچه از حقوق برابر فردی از جمله حقوق شهروندی افراد وابسته به همه اقوام میهنمان می‌دانند. از نظر مبانی فکری تفاوت میان «حقوق سیاسی اقوام» و حقوق شهروندی مبتنی بر اعلامیه جهانی حقوق بشر برای هر فرد ایرانی چیست؟

 ‌

مهرداد پاینده ـ اعلامیة حقوق بشر برای همة ساکنان کره‌ای به نام زمین یگانه است و حتا به ایرانی بودن ما ربطی ندارد. حقوق شهروندی افراد از فردمحوری، بدون ویژه‌گی‌های طبیعی چون رنگ پوست، قوم،‌ نژاد، زبان، جنسیت و یا مذهب ریشه می‌گیرد. این پیش‌شرطِ تساوی حقوقی است. اما حقوق سیاسی اقوام زمانی مطرح می‌شود که قومی به عنوان گروهی همگون به دلیل و بر مبنای ویژگی‌های طبیعی‌اش از حقوق سیاسی‌اش محروم می‌شود، در حالی که همزمان گروه‌های دیگر از این حقوق برخوردارند. چنین چیزی در ایران وجود ندارد. در ایران همة شهروندان جدا از ویژگی‌های طبیعی‌شان از هرگونه حقوق شهروندی بی‌بهره می‌باشند. برای مثال می‌توان از دزدیدن رای مردم در انتخابات ریاست جمهوری نام برد که بی‌اعتنایی رژیم به حق انتخاب تک تک ایرانیان جدا از وابستگی قومیشان را نشان می‌دهد. چنان که تهرانی مخالف احمدی‌نژاد به‌‌ همان میزان حق رأیش پایمال شد که رأی بلوچ‌های ساکن بلوچستان یا تبریزی‌های ساکن تبریز یا ساکن تهران و همین طور کردهای مخالف احمدی‌نژاد در کرمانشاه و سنندج و…

 ‌

ــ بازگردیم به «مدرن کردن مفهوم ناسیونالیسم ایرانی»؛ پیوندهای عاطفی محکم و خلل‌ناپذیر ایرانیان به سرزمین و تاریخ خویش، بجای خود، اما چنین پیوندی نباید این حقیقتِ به تعویق افتاده را بپوشاند که انسان‌های ساکن این سرزمین و احاد ملت تاریخی آن، شایسته‌‌ همان حقوق و آزادی‌هائی هستند که در سراسر جهان پیشرفته وجود داشته و به رسمیت شناخته شده‌اند. برای آغاز پروسه مدرن کردن ایران امروز از نظر شما از کجا باید آغاز کرد؟

 ‌

مهرداد پاینده ـ در درون ایران این پروسه سال‌هاست که شروع به فعالیت کرده است. به اینهمه سازمان‌های غیر دولتی نگاه کنید، که در نبود حکومت قانون در نظام اسلامی، با فعالیت‌های خود شالودة فرهنگی فردای دمکراتیک این سرزمین را پایه‌ریزی می‌کنند. به رفتار مدنی و بدور از خشونت مردم و کل جنبش سبز در مقابل تهاجم‌گران سپاهی و بسیجی نگاه کنید، که حتا در سخت‌ترین شرایط سرکوب، تعهد خود را به فرهنگ مدنی نشان می‌دادند. در شرایط کنونی که در ایران حکومت قانون مبتنی بر حقوق بشر و نهادهای آن وجود ندارد، کار فرهنگی و ترویج مدرنیته در دستور کار قرار می‌گیرد. احترام به حقوق و عقاید یکدیگر، دوری از فرهنگ تمامیت‌خواهی و بسیاری از این نوع فعالیت‌ها زمینة پروسه مدرن کردن ایران را پایه ریزی می‌کنند. این زمینه‌سازی فرهنگی است که در فردای ایران دمکراتیک به آن قانون و آن کالبد دمکراسی جان می‌دهد. هر جامعه‌ای از بستر فرهنگی خودش نشأت می‌گیرد. جمهوری اسلامی به فرهنگ حزب‌الهی و قمه‌زنی و خرافات نیاز دارد. اکثریت مردم کشور ما، فرهنگ مدرن و حقوق بشری و آزادی‌خواهانه را درخود حمل می‌کنند. به بیان دیگر، جمهوری اسلامی بستر فرهنگی‌اش را در بخش بسیار بزرگی از جامعه از دست داده است. حال این قمه‌زن‌ها به جان مردم افتاده‌اند، که البته بردی نخواهد داشت. امروز در کشور ما و بویژه در میان دانشگاهی‌ها فرهنگ مدرنیته ریشة نیرومندی دارد که بسیار امید دهنده است. با چنین فرهنگ پویا و نیرومندی ساختن دولت قانون و نهادهای آن به راحتی امکان پذیر خواهد بود.

 ‌

ــ برخی احزاب و سازمان‌های قومی و طرفدارنشان می‌گویند، اول باید ایران و ملت آن را تقسیم به گروه‌های قومی ـ ملی ـ زبانی کنیم تا بعد بتوانیم به حقوق بشر دستیابیم. اما از نظر شما حفظ سرزمینی و یکپارچگی ملی نه مانعی بر سر راه مدرن شدن ایران بلکه در خدمت آن معنائی است که شما از مدرن شدن کشور و ملت تاریخی‌اش می‌فهمید. تفاوت این دو دیدگاه در چیست؟

 ‌

مهرداد پاینده ـ اقوام ایرانی با زور سرنیزه به هم تحمیل نشده‌اند که امروز در گفتمان دمکراسی به جدایی و دوری آن‌ها از یکدیگر نیاز داشته باشیم. اقوام ایرانی بدنبال سرزمینی دیگر نیستند و دمکراسی را خارج از چارچوب مرزی این کشور و بدور از یکپارچگی ملی ایران نمی‌خواهند. البته این واقعیات تاریخی بر سازمان‌های قوم‌ساز کمتر تاثیرگذار خواهد بود و آن‌ها در مکتب خانه‌هایشان از قوم‌سازی دست برنخواهند داشت. «شتر در خواب بیند پنبه دانه، گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه». حالا این هم حکایت احزاب قوم‌سازی است که شما از آن نام بردید. آن‌ها در خواب و خیال خود به تئوری سازی نیز روی آورده‌اند. لازم به یادآوری می‌دانم که در ایران امروز بزرگ‌ترین قوم ایرانی را کسانی تشکیل می‌دهند، که تک قومی نیستند و ریشه‌های قومی گوناگونی دارند. آمیزش قومی یکی از دلایل پیوند عاطفی ایرانیان در تاریخ مشترکشان بوده است. البته این امر بویژه پس از گسترش شهرنشینی بسیار فراگیر‌تر از گذشته شده است. خوب حالا این نخبگان سیاسی قوم‌ساز با اکثریت جامعه‌ای که قوم مشخصی ندارد چه می‌کنند؟ راستش را بخواهید باید پرسش شما را بی‌پرده پاسخ‌گو شوم. یا این گروه‌ها از دانش و آگاهی سیاسی بی‌بهره‌اند و با مقوله‌ای به نام دمکراسی و حقوق بشر آشنایی ندارند، یا آگاهانه به تحریف تاریخ و ساختار قومی جامعه می‌پردازند. در هر حال نمی‌توان چنین سازمان‌هایی را جدی گرفت. یکبار دیگر بر این نکته تاکید می‌کنم که صفات طبیعی انسان‌ها نه تنها پیش‌شرط و پایه استقرار دمکراسی و حقوق بشر نیستند، بلکه حتا سد راه آن نیز می‌باشند. شما نگاهی به عراق، لبنان و افغانستان یا آفریقا و یا کل جهان سوم بکنید، تا فجایع قوم‌گرایی را ببینید. آنچه که از دل اینگونه ایدئولوژی‌های جمع‌گرا و ارتجاعی بیرون آمده، همه چیز بوده است جز دمکراسی، حقوق بشر و حکومت قانون. ایران به چنین چشم اندازهایی نیازی ندارد. قومی کردن دمکراسی با تعریف دمکراسی و حقوق بشر که امری جهانرواست، ناسازگار است. این سازمان‌های قومی باید این پرسش را پاسخگو باشند: یا آن‌ها دمکراسی و حقوق بشر را می‌خواهند یا حکومتی قومی. در گزینة نخست آن‌ها در کنار مردم این سرزمین خواهند بود، در گزینة دوم در مقابل مردم و ناگزیر محکوم به شکست.

 ‌

ــ البته تا زمانی که همه چیز قابل بحث و در حوزه گفتگو جریان دارد و نیرو‌ها برای ابراز نظرات خود دست، نه به اسلحه، بلکه به قلم می‌برند، باید در برابر سخنان نادرست با شکیبائی و منطق و عقل ایستادگی کرد و دست به روشنگری هرچه بیشتر زد. با وجود این حق با شماست برخی از سرآمدان سازمان‌ها و احزاب قوم‌گرا تصمیم خود را گرفته‌اند و با تکرار ادبیات و برخی مفاهیم تصور می‌کنند می‌توانند تصمیم‌های از پیش گرفته شده را به زیان یکپارچگی ملی ایران جا بی‌اندازند. مهم برای ما روشنگری هرچه بیشتر در باره این ادبیات و تصویر هرچه روشن‌تر آینده‌ای است که آن‌ها در برنامه‌ها و آرزوهای خود بر گرد این مفاهیم می‌پرورانند. از جمله پاسخ به این پرسش که چرا نمی‌توان در چهارچوب حکومت قومی ـ زبانی مثلاً کرد، بلوچ، عرب و… که قرار است در «مناطق ملی» ـ تا کنون ازمیلت‌های ایران سخن گفته می‌شد، حال «جغرافیای ملی» را هم به آن افزوده‌اند ـ تشکیل شده و سپس از دل حکومت قومی ـ زبانی حقوق فردی و آزادی افراد کرد، بلوچ و عرب و… ـ اعضای وابسته به آن قوم ـ را بیرون کشید؟ چرا در هیج جا دیده نشده که برپایه وابستگی قومی، خونی، زبانی و دینی به رواداری که پیش‌شرط برابری حقوقی انسان‌ها و از مجرای آن تأسیس و تأمین آزادی است، دست یافته باشند؟

 ‌

مهرداد پاینده ـ من در پاسخ پیشین بر این نکته اشاره کردم، که حقوق بشر برای تعریف و دسترسی به نظریه‌ای جامع، که در آن تبعیض میان انسان‌ها به دلیل تفاوت در صفات طبیعی اشان بوجود نیاید، انسانی بدون چنین صفاتی را فرض می‌کند و او را برخوردار از حقوقی می‌داند که در منشور حقوق بشر سازمان ملل درج شده است. در اینجا این فردِ فرضی برای برخورداری از این حقوق به رنگ پوست، به قوم، به‌نژاد، به زبان، به جنسیت، به مذهب و حتا به خانواده و والدین نیاز ندارد. در این نوع نگرش به انسان محوریت او به عنوان بشر و بدور از صفات جمعی مطرح می‌شود. بدین ترتیب جهان اندیشة دمکراسی و حقوق بشر، جهانی است فردمحور، که در آن «فردِ»‌‌رها از بند و تاروپودهای نژادی، جنسی، تعلقات طبقاتی، اعتقادات مذهبی، گرایش‌های سیاسی و ویژگی‌های قومی‌اش به مرکز ثقل جامعة مدرن تبدیل می‌شود. فردِ آزاد در این جامعه، به واسطة قانونی، که برگرفته از اندیشة انسان است، در کنار هویت طبیعی به عنوان شهروند (Bürger، cives) دارای هویت حقوقی نیز می‌شود. قانون و ارگان‌های اجرایی آن حافظ این حقوق خواهند بود. اگر اجازه دهید از نوشتاری که من چندین سال پیش در «تلاش آنلاین» منتشر کردم، بخشی را در اینجا بیاورم که فکر می‌کنم همچنان پاسخی مستدل به کسانی است که حالا به قومی کردن حقوق بشر، سرزمین‌های ملی خودساخته‌شان را نیز افزوده‌اند:

«برعکس انسان آزاد، انسان نظام‌های ضدمدرن و سنتی، چون انسان جهان سومی، تنها دارای هویتی حقیقی، در چارچوب تاروپودهای جمع محور نژادی، جنسی، تعلقات طبقاتی، اعتقادات مذهبی، گرایش‌های سیاسی، ویژگی‌های قومی و امثالهم می‌باشد و تصور این انسان، به عنوان فردی با هویت حقوقی ناممکن است. مهم‌ترین عامل بازدارندة تولدِ فردِ آزاد در این نظام‌ها تسلط اندیشه‌ای است، که همه چیز را حول صفات مشترک جمعی چون مذهب مشترک، قوم مشترک،‌ نژاد مشترک، طبقة مشترک و… تعریف می‌کند. این نوع نگرش به جهان، آگاهانه یا ناآگاهانه، نوعی زندان فرهنگی می‌سازد، که در آن تولد و رویش فردِ آزاد و شناسایی پتانسیل این فرد، تا زمانی که ساختار سنتی و دیوارهای این زندان فرهنگی بکلی ریخته نشده است، ناممکن می‌گردد. تسلط صفات جمعی بر باور اجتماعی توده‌های میلیونی نظام‌های جمع محور، پتانسیل سیاسی، اجتماعی و اقتصادی انسان اینگونه نظام‌های جمع محور، چون انسان جهان سومی را در خفا نگه داشته و به هدر می‌دهد. غرورهای نژادی، تنگ نظری‌های قومی، استثمار و تبعیض جنسی جنون‌آمیز مردان در مقابل زنان، که در کشورهای اسلامی به ناموس‌پرستی خودفریبانة مردان سقوط می‌کند، تسلیم آزادانه و دستجمعی میلیون‌ها انسان به خرافاتِ مذاهب، میهن‌پرستی کورکورانه و امثالهم، شکل‌های مختلفی از نظام‌های جمع‌گرا و فردستیز جهان سومی هستند، که در آن‌ها همه چیز هرز می‌شود و تنها چیزی که برای توده‌های میلیونی باقی می‌ماند، غروری به چیزی موهوم یا کسی کم‌مایه است، که برای آنهم دلیل درستی ندارند. آن‌ها،‌گاه فقر و نداری را هم مقدس می‌شمارند. و افزون بر این، آن‌ها اگر فرصت یابند، چون اصلاح‌طلبان حکومتی یا قوم گرایان یا ملی ـ مذهبی‌ها، دمکراسی را هم بی‌هویت می‌کنند و به اسارت صفات جمعی در می‌آورند. آن‌ها همه چیز را بی‌مسما و بی‌معنا می‌کنند، حقوق بشر را اسلامی، کردی، ترکی یا بلوچی می‌کنند، دمکراسی را اسلامی یا سلطانی یا قومی یا سوسیالیستی می‌کنند و سندیکای کارگران، شورای کارکنان و سازمان‌های کارفرمایان را با پسوندهای مبارز، سوسیالیستی، کمونیستی، اسلامی یا پسوندی دیگر بی‌هویت می‌سازند. جنبش زنان و فمینیسم هم سرنوشتی بهتر از دیگر مقوله‌های مدرنیته نداشته است و کم مانده است که محیط زیست و طبیعت و حیوانات هم قربانیان دیگر این تنگ نظری‌ها شوند.

حاصل این گونه تحریف‌های دمکراسی و حقوق بشر تاسیس سازمان‌های بیشماری با نام‌هایی چون سازمان‌های دفاع از حقوق بشر کرد‌ها، بلوچ‌ها، آذری‌ها یا عرب‌ها و… و سوءاستفاده از مقولاتی چون دمکراسی و حقوق بشر بوده است، که همانطور که به آن اشاره شد، تعریفی مشخص و معین دارند و نمی‌توان آن را به میل شخصی یا قومی یا ایدئولوژیک خود به گونه‌ای خودسرانه تعبیر کرد و با اتکا به این تحریف، به قضاوت «دمکرات منشانه»ی دیگران نشست». اگر دمکراسی در ایران آینده‌ای داشته باشد، باید قبل از هرچیز مسئله‌اش را با این گونه نظریه‌های ارتجاعی حل کند. ایرانیان، حال از هر قوم و از هر مرام باید حقوق بشر و دمکراسی را بدون صفات جمعی درک کنند. بدین ترتیب و برای رفع هرگونه سوءتفاهم باید بر این نکته تاکید کنم، که حتا حقوق بشر ایرانی معنا ندارد. دمکراسی و حقوق بشر برای کل ساکنین این سیاره به ثبت رسیده است و به پیش یا پسوندی نیازی ندارد. این پیش و پسوند‌ها دمکراسی را نیز به خون می‌کشند که شایستة آن نیست.

 ‌

ــ آسیب چنین دستگاه فکری و زیان‌های آن برای پروسه‌ای که می‌گوئید؛ در جهت رشد، گسترش و تقویت فرهنگ دمکراتیک، آزادی‌خواهی و رواداری آغاز شده است و نمودِ کامل آن را ـ همچون بسیاری دیگر ـ در جنبش سبز می‌بینید، چیست؟

مهرداد پاینده ـ بزرگ‌ترین آسیبِ آن نرسیدن به حقوق بشر، دور افتادن ما از دمکراسی و آزادی فردی و در ‌‌نهایت محروم شدن از آن چیزیست که هر انسانی از بدو تولش باید از آن بهره‌مند باشد. در بد‌ترین نوعش می‌تواند به جنون نژادپرستی بیانجامد و جهانی را به تباهی بکشاند. مگر نازیسم آلمان‌ها از چه چیزی جز تقدس نژادی آریایی‌ها و ژرمن‌ها نشأت گرفته بود. همة این‌ها به عنوان صفات جمعی. لازم به یادآوری می‌دانم، که در جمهوری وایمار دمکراسی و حقوق بشر و آزادی‌های فردی تسلط داشت. با وجود این نازیسم چون یک اِپیدمی تمام جامعة آلمان را دربرگرفت و اول از همه با نابودی یهودی‌ها، سپس کمونیست‌ها، سپس فعالان سندیکایی، سپس سوسیال دمکرات‌ها، سپس کاتولیک‌ها، سپس لیبرال دمکرات‌ها و… به پاکشویی جامعه از «عناصر مخرب» پرداخت و در ‌‌نهایت جنون را با تجاوز نظامی به همسایگان اروپایی و سپس آفریقا و خلاصه همة جهان به اوج خود رساند و در ‌‌نهایت آلمان را نیز نابود کرد. اگر به شیوة سرکوب مخالفین در جمهوری اسلامی نگاه کنیم، جنون انقلابیان اسلامی و نازیست‌های آلمانی چندان هم بی‌شباهت نیستند. اگر به جنون سِربی‌ها در سارایِِوو نگاه کنید، چیز دیگری نمی‌بینید.

همانطور که عرض کردم، ایران حسابش از همه این کشورهای بی‌تاریخ جداست. بهترین پاسخ به این ملت‌ساز‌ها همین جنبش سبز است، که به گمان من در ایران به حرکتی دامن زد که توانست همة ایرانیان را به سوی خود جذب کند، زیرا این جنبش بر گِرد خواستی شکل گرفت؛ که حق فردی هر ایرانی است. آن‌ها با دزدیدن رای مردم حقوق فردی و شهروندی هر ایرانی را پایمال کردند. در این جنبش صفات جمعی نقشی بازی نمی‌کنند. حالا اگر این سازمان‌های ملت‌ساز بیایند و به این جنبش پیش یا پسوندی بدهند، در اصل مطلب، که جنبش در تمام ایران فراگیر بود و متعلق به همة ایرانیان است، تغییری نمی‌دهد. آیندة ایران را مبارزات مردم ـ چون حرکت آن‌ها در جنبش سبز ـ تعیین خواهند کرد، نه حاشیه نشین‌های سیاسی که هنوز نه با ایران و تاریخش آشنا هستند و نه از دمکراسی و حقوق بشر بویی برده‌اند. راستش در گفتمان دمکراسی شترسواری دولا دولا نمی‌شود. یا قوم و جمع‌گرائی قومی یا دمکراسی و فرد دارای حقوق شهروندی. پرسش اصلی این است.

آشفتگی‌های مفهومی بیرون از «خاک مهربانان»

آشفتگی‌های مفهومی بیرون از «خاک مهربانان»

دکتر محمدرضا خوبروی پاک

آبان ۱۳۸۹

ــ در آثار منتشره و همچنین تحقیقاتی که در دست دارید ـ و ما بعضاً از اقبال خواندن بخش‌هائی از آن‌ها پیش از انتشار برخوردار بوده‌ایم ـ بر آنچه که به عنوان مرکز ثقل یا پرسش محوری می‌توان انگشت گذاشت، عبارتست از موضوع «اقلیت‌ها»، چگونگی زیست مسالمت‌آمیز و دمکراتیک آن‌ها در چهارچوب یک کشور و چگونگی تقسیم قدرت و مشارکت همگانی مردمی که از نظر قومی، زبانی و مذهبی گوناگونند، در ادارة محلی خود و ادارة کل کشور.

در چهارچوب تلاش برای یافتن پاسخ به این پرسش‌ها، در دو اثر خود ـ «نقدی بر فدرالیسم» و «فدرالیسم در جهان سوم» ـ اشکال مختلف نظام فدرالیستی را در دو دسته از کشور‌ها در حوزه‌های مختلف مورد بررسی قرار داده‌اید. لازم به ذکر است که اثر دو جلدی دوم یعنی «فدرالیسم در جهان سوم» در ایران مورد استقبال قابل توجه‌ای قرار گرفته و از پرفروش‌ترین کتاب‌ها شناخته شده است.

و اما در آغاز این گفتگو بفرمائید چرا و از چه نظر محقق و متخصص ما در حوزة حقوق عمومی و حقوق بین‌الملل لازم دانسته: اولاً مفهوم فدرالیسم را مورد بررسی قرار دهد؟ و دوم اینکه چرا و از چه نظر کشورهای دارای نظام فدرالی را به دو دسته تقسیم و در آثار جداگانه‌ای به آن‌ها پرداخته است؟

 ‌

خوبروی ـ با درود و سپاس از تلاش‌های شما‌، پیش از پاسخ اجازه دهید تا صادقانه عرض کنم که هنوز «دانشجوی علوم اجتماعی» و پژوهشگری آزاد و از هر بند تعلقی‌‌ رها هستم.

موضوع تحقیق در فدرالیسم به خیلی سال‌های پیش بر می‌گردد. به هنگام دانشجوئی در دوره دکتری دانشکده حقوق تهران، از میان ۱۲ درس آموختنی، تنها حقوق اساسی بود که جائی نداشت. در دوره لیسانس نیز این درس چندان جدی گرفته نمی‌شد و یتیم بود. چرا که مشروطه به دنبال دولت با «اساس» به گفته شادروان فروغی بود و این باب طبع نبود و باید مورد فراموشی قرار می‌گرفت. از این روی، نه تحقیق درباره فدرالیسم و نه پژوهش تطبیقی درباره تمرکز زدائی به جائی نرسید. پس از انقلاب «شکوه‌مند» درپی ادامه دانش اندوزی در دانشگاه لوزان، با قانون اساسی فدرال ایران که از سوی محافل دست راستی افراطی آمریکائی ـ هنوز آن موقع نئوکان‌ها در عرصه سیاست نبودند ـ نوشته شده بود برخورد کردم. این موضوع را یکبار در یک جلسه گفتگوی پالتاکی با انجمن سخن گفته‌ام که شما آن را در سامانه تلاش به تاریخ ۲۹ مه ۲۰۰۹ آورده‌اید. مشخصات این نوشته رابار دیگر به عرضتان می‌رسانم:

Lyndon H. Larouche Jr. Final Defeat of Ayotollah Khomeine، A dotrine of Constitutional Law for the Iranian renaissance from Dark Age of Neo-Asharite Irrationalism، The New Benjamin Franklin House، New York، ۱۹۸۳

دراین جزوه نظام جمهوری فدرال را برای ما تجویز کرده بودند. در آن زمان من درباره اقلیّت‌ها تحقیق می‌کردم و آن جزوه کنحکاوی مرا برانگیخت تا علت این نسخه پیچی بیگانگان را درک کنم. پیآمد این کنجکاوی تحقیق درباره فدرالیسم و سپس کتاب اقلیّت‌ها بود.

در کتاب نقدی بر فدرالیسم پس از شرح و بیان فدرالیسم در چند کشور به راه حّل ایرانی همزیستی اقوام پرداختم. این نوشته مانند بسیاری دیگر از نوشته‌های دیگران و من، بازتابی انتقادی نداشت و «مدعیان بوریا باف» همچنان همه با هم در شیپور ایران چند ملیتی‌، خودمختاری برای بخشی از ایران‌، فدرالیسم و شعار «حق تعیین سرنوشت تا حد جدائی» می‌دمیدند و هنوز هم می‌دمند. طرفه آنکه در میان این مدعیان نه در تعریف ملت، نه در شناخت خودمختاری (خود مدیری به نظر من) ‌، و نه در بررسی انواع فدرالیسم و بیشتر و پیش‌تر درباره تعریف اقلیّت توافقی حاصل نشده است. در نتیجه گروه‌هائی داریم که هر یک سازی نا‌ساز با دیگران می‌نوازد. پیآمدهای این ناسازگاری‌ها برا ی میهنمان دردناک خواهد بود.

من به دنبال تقسیم بندی میان کشورهای فدرال نبودم ولی با دیدن و خواندن نوشته‌های دیگران، در بیرون از کشور، که هر یک نمونه‌هائی از کشور فدرال محل سکونت خود، که بیشترشان دموکراتیک هستند، را می‌آوردند؛ بر آن شدم که نمونه‌هائی از کشورهای فدرال جهان سوم را ارائه دهم تا روشن شود که فدرالیسم نه دموکراسی می‌آورد و نه معجزه می‌کند. نتیجه آن کتاب فدرالیسم در جهان سوم است.

مدعیان حتی به این نکته آغازین نظام فدرالی توجه ندارند که فدرالیسم نظام سیاسی (سیستم پولیتیک) است که به دوگونه تقسیم می‌شود: فدرالیسم متحد کننده Fédéralisme agrégatif مانند سوئیس، ایالات متحده و.. و جدا کننده Fédéralisme ségrégatif که در کشوری متمرکز بوقوع می‌پیوندد مانند هند،، پاکستان، اتیوپی و بلژیک.

این کشور اخیر، در طی چهار مرحله از ۱۹۷۰ تا ۱۹۹۳ به تدریج برای حّل دشواری‌های همزیستی مردم خود، نه از راه همه پرسی، بل، از راه بازنگری گام بگام قانون اساسی تبدیل به فدراسیون شد. و این تنها موردی است که بی‌خونریزی و بی‌انقلاب یا رهائی از استعمار فدرالیسم در کشوری برقرار شد ولی تا کنون استقرار نیافته و آشفتگی در آن همچنان ادامه دارد. هم اکنون مدت چهارماه است که پادشاه دربدر به دنبال نخست وزیر و تشکیل کابینه سرگردان است. به نظرم در دموکراتیک بودن بلژیک کمتر می‌توان تردید کرد.

آنانی که فدرالیسم را در خارج از کشور «قابل گفتگو» می‌دانند حق دارند امّا با دیدِ که و بر چه اساسی می‌خواهند آن را برگزار کنند. آیا می‌خواهند ما را متحد کنند که هستیم و یا اینکه می‌خواهند مجموع ما را به تفرقه بیاندازند؟ و سپس از راه این تفرقه باز هم ما را به گفته حافظ «مجموع» کنند. آیا هزاره‌های همزیستی ما ایرانیان و پیشینه روش کشورداری ایرانیان نباید مورد توجه قرار گیرد؟ آیا نمونه بلژیک پند آموز نیست؟

شگفت آنکه نماد پادشاهی ایران که هم زبان فرانسوی را بسیار خوب می‌داند و هم با خانواده سلطنتی کشور بلژیک آشنائی دارد؛ آیا بهتر نبوده و نیست که پیآمدهای فدرالیسم را در نوشته‌های بلژیکی‌ها و یا از خانواده سلطنتی‌شان بپرسد؟ و یا از خانواده سلطنتی کشور هلند‌، حال و هوای اداره دولت نا‌متمرکز را که از سده شانزدهم میلادی در هلند برقرار است و همانندی با روش اداره ممالک محروسه ما دارد، جویا شود؟

 ‌

ــ بنابر این سال‌ها تحقیقات شما در مورد فدرالیسم نه تنها یک کار صرف تئوریک و ذهنی بلکه از مسیر بررسی این موضوع برپایه آنچه در واقعیت رخ داده، بوده است. و در عمل، در پیروی از یک روش علمی، ناگزیر از توجه، ثبت و بررسی تفاوت‌های مهم این نظم سیاسی در مکان‌ها، شرایط مختلف کشورهای جهان و در میان مردمان با روحیه‌ها و سنت‌های گوناگون شده‌اید. و برخلاف هموطنانی که مفاهیمی ـ در اینجا فدرالیسم ـ را بدون توجه به واقعیت‌های تاریخی و تجربی، در قالب شعار‌ها و پیچیده در هاله‌ای از «پاکیزگی» آرمانی سرمی‌دهند، سعی کرده‌اید در پایبندی به الزامات یک کار علمی واقعیت را در همه جنبه‌هایش آشکار کنید. حال شخصاً به عنوان نویسندة کتاب «فدرالیسم در جهان سوم» بفرمائید چرا این اثر در داخل ایران در مقایسه با دو اثر قبلیتان، مورد توجه بیشتری قرار گرفته است؟

 ‌

خوبروی ـ آنچه را که در مقدمه پرسش گفته‌اید درست است. در یک پژوهش بیطرفانه چاره‌ای جزاین نیست. ببینید در کتاب تمرکززدائی و خودمدیری (نشرچشمه تهران ۱۳۸۴)، نه تنها تفاوت خودمختاری با استقلال و خودگردانی روشن شده؛ بلکه روش‌های مختلف خودگردانی، اختیار سپاری و تمرکززدائی در کشورهای مختلف از اسرائیل تا الجزایر و سنگال و سپس ایتالیا، انگلستان و فرانسه را آوردم. و سرانجام منشور خودمدیری اتحادیه اروپا (۱۹۸۵) را با قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی ایران (۱۹۰۶) مقایسه کردم تا خواننده از همه راه‌حل‌ها آگاهی یابد و خود بهترین را برگزیند. وگرنه با شعار دادن که: هرجا خودمختاری نیست دموکراسی هم نیست کار ما سامان نمی‌یابد. بگذریم.

درباره توّجه مردم به کتاب فدرالیسم در جهان سوم، من نیز در برخی از سامانه‌های داخل کشور آن را خواندم و در یکی از آنان کتاب را دائره المعارف فدرالیسم نامیده بودند که صد البته چنین نیست. با توّجه به اقامت من در بیرون از کشور از میزان اقبال عامه به کتاب آگاهی موثقی ندارم. امّا‌، به نظرم امروزه روز با توّجه به زبانزد بودن اصطلاح‌هائی مانند Network در انگلیسی و یا Réseau به فرانسوی که در ایران به شبکه ترجمه شده است؛ شبکه‌های زیادی از میهن دوستان وجود دارد و شگفت‌آور است که آنان همدیگر را ندیده و شخصا نمی‌شناسند امّا از راه انترنت با هم ارتباط دارند. شاهد آن شمار ایمیل‌هائی است که از استان‌های پیرامونی کشور می‌رسد و مسلما شما هم آنان را دریافت می‌کنید. هر قدر توجه حاکمان کنونی به سرنوشت ایران و ایرانی کمتر می‌شود این شبکه‌ها بیشتر می‌شوند و این امر در تاریخ ما پیشینه‌ای دراز دارد.

 ‌

ــ به نکتة مهمی اشاره کردید؛ به روحیه ایرانیان و پیشینه آن. ما هم می‌بینیم که در کنار استقبال از اثر شما، همچنین کارهای تحقیقی جدی و علمی در بارة مفاهیم مختلف مورد توجه قرار می‌گیرند، از جمله به آن‌ها که به موضوع تقسیم قدرت باز می‌گردند، در حوزه‌های مختلف حقوقی، جامعه‌شناسی، ویژگی‌های جمعیتی، تاریخی و تجربه‌های مختلف در زمینه مشابه در کشورهای دیگر جهان. به نظر ما این یک تازگی است که به آن روحیه اضافه شده و نشانگر نوعی بلوغ است که جامعه را از افتادن به مسیرهای خطرناک و ایدئولوژی‌زدگی حفظ می‌کند.

آثار شما در باره فدرالیسم به ویژه بررسی تجربی و تاریخی آن در کشورهای جهان سوم، بطور جامعی امکان نگاه واقعی‌تری به شعار فدرالیسم را می‌دهد که امروزه در میان محافلی به شعار و ایدئولوژی جدید بدل شده و آن را معادل همه چیز از جمله «عین دمکراسی» و «تنها راه» دستیابی به حقوق بشر معرفی می‌کنند و اگر هم نمونه‌ا‌ی عملی از آرمان‌های خود ارائه می‌دهند تنها به وضعیت امروز کشورهائی نظیر آمریکا، آلمان، سوئیس ختم می‌شود. چرا ما در ایران نمی‌توانیم و نمی‌باید چشم خود را بر تجربه‌ کشورهای جهان سوم ببندیم؟ به نظر ما استقبال از اثر شما باید نشانه کوششی بلوغ‌ یافته برای نبستن چشم‌ها باشد!

 ‌

خوبروی ـ در بیرون از «خاک مهربانان» آشفتگی بسیاری در مورد بسیاری از مفاهیم علوم سیاسی و حقوق به چشم می‌خورد. واقعیت این است که فدرالیسم دموکراسی را به ارمغان نمی‌آورد. نمونه بلژیک را که در پیش آوردم عکس این موضوع را ثابت می‌کند. نگاهی کوتاه به وضعیّت کشورهای فدرال جهان سوم نشان می‌دهد که در هیچ یک از این کشور‌ها فدرالیسم قادر به حل موضوع همزیستی گروه‌های مختلف اجتماعی نبوده است. به عنوان نمونه نگاهی کوتاه به اوضاع پاکستان، نیجریه، مالزی و اتیوپی گویای این وضع است. دستآورد فدرالیسم برای هر یک از کشور‌ها را درکتاب فدرالیسم در جهان سوم آورده‌ام. گمان نرود که در کشورهای پیشرفته و دموکراتیک حال و روزگار گروه‌ها (اقلیّتی یا غیر آن) بهتر است. نگاهی به اختلاف بی‌پایان فلاماند‌ها با فرانسوی زبان‌ها در بلژیک؛ استقلال خواهی چندین ساله مردم کِبک و یا وضع گروه اقلیّتی Sorben در آلمان نشان دهنده این است که فدرالیسم توانائی حل همه دشواری‌های اجتماعی را ندارد.

متاسفانه ما در بیرون از کشور، شاید به امید غنیمت و نصیبی، به ریسمان فدرالیسم چنگ می‌اندازیم که چندان هم محکم نیست. مخالفان سومالیائی نیز در زمانی راه‌حل خود را فدرالیسم می‌دانستند. حکومت موقت فدرال را درنایروبی پایتخت کنیا تشکیل دادند و پارلمانی نیز ایجاد کردند. نشان به آن نشان که امروز سومالی لاند ـ بخشی از کشور ـ عملا از سال ۱۹۹۱ جدا شده و سرنوشت سومالی نیز با دولت‌های پی در پی و نقش مسلمانان متعصب به نام شباب نا‌معلوم است.

مقایسه ایران با کشورهای دیگر جانشین کردن قیاس با خِردورزی است که ما را به جائی نمی‌رساند؛ هر چند که در حقوق گزینش قوانین متناسب از دیگر کشور‌ها و تطبیق آن با اوضاع اجتماعی و حقوقی کشور دیگر هنر است. نمونه بهینه آن قانون اساسی، قانون مدنی ایرانِ پیش از انقلاب است. امّا به صرف اینکه هند با بیش از یک میلیارد جمعیت فدرال است؛ دلیل پذیرش آن برای ما نمی‌شود. باید به زوال زبان هندی، وضع کاست‌ها، قبیله‌ها ـ که فهرست هر دوی آنان در پیوست قانون اساسی هند آمده است ـ را هم دید. باید به روزگار غیرانسانی ناپاکان (دلیت‌ها Dalits) هم اندیشید و از ناسازگاری و تعارض دائمی میان مذاهب در هند هم یاد کرد.

راستی اگر قرار بود دنیا همه نهاد‌ها و ابزار حقوقی را به صرف شمار جمعیت تقلید کند، امروزه در جهان تنها یک نظام اقتصادی حکمفرما بود و آن هم «سوسیالیسم بازار» حاکم در چین با بیش از یک میلیاردو نیم جمعیت است.

پاسخ بخش پایانی پرسش شما‌، همانگونه که گفتم این است که گزینش ابزار و نهادهای حقوقی بهینه کشورهای مختلف هنر است. مانند پنجیات در هند و یا همه پرسی‌های گوناگون در ونزوئلا و… که در کتاب فدرالیسم در جهان سوم آمده است. از این جهت ما نه تنها نباید چشم خود را بر تجربه‌های دیگران ببندیم بلکه باید با پیروی از «پدران بنیانگذارِ» دولت با اساس ایران، بهینه‌ها را برگزینیم.

بیائید بیطرفانه نگاه کنیم که آنان با چه ظرافت و دقتی از قانون اساسی بلژیک ۱۸۳۱ استفاده کرده‌اند. بیاندیشیم که چرا با وجود حضور چند تن وکیل آذربایجانی و آشنا به حقوق غرب در کمیسیون تهیه متمم قانون اساسی راه و روش بلژیک را برای زبان‌های محلّی به کار نگرفتند؟ و از همه مهم‌تر چرا از آوردن زبان رسمی خود داری کردند؟ ببینیم «پدران بنیانگذارِ» با چه دقتی قانون انجمن‌ها ایالتی و ولایتی را تهیه کرده و چگونه «منافع عامه» را از «منافع خاصه» تفکیک کرده و برابر قانون اساسی هر سه قوه را از مداخله در کار ایالات ولایات برحذر داشته‌اند. و سرانجام بنگریم به قانون مدنی ایران که چگونه فقه امامیه را با قانون مدنی ۱۸۰۴ ناپلئون تلفیق کرده‌اند. این قانون اخیر آنچنان تهیه و تدوین شده است که پس از انقلاب هم کمتر دچار تغییرات مورد نظر دینورزان حاکم شده است.

 «آنچه خود داشت» ما این‌هاست؛ نه تشیع صفوی و نه فدرالیسم جهان یکمی، دومی و یا سومی. این پیشینه نه چندان دور (دوره مشروطیت) نشان می‌دهد که اگر کورسوئی از دموکراسی در کشورما باشد ما نیز این هنر را داریم که با توّجه به تاریخ خود نهادهای مناسب ایجاد کنیم. از این روی، ما بیش و پیش از فدرالیسم به برقراری و تمرین دموکراسی نیازمندیم.

نو آوری‌های قانون اساسی پیشین ایران‌، بی‌آنکه دچار ناسیونالیسم آزادی کش و یا نخوت بیهوده شویم‌، باید ما را به اندیشیدن وادارد که «استثنای ایرانی» بودن چیست؟ چرا چنین گزینشی را که ما در قانون اساسی خود آورده‌ایم در هیچیک از کشور‌های خاورمیانه انجام نگرفت؟

 ‌

ــ البته که لازم است خود در مقام پاسخ به پرسش‌هائی که طرح کردید، درآئید. در عین حال پاسخ به این پرسش که ما اگر بخواهیم بدور از مسئله تفرقه و تفکیک قومی زبانی نظامی را بنا کنیم، از چه اصل یا اصول بنیادی آغاز کنیم که در گستره و فراگیری خود در برگیرنده مطالبات فرهنگی، سیاسی، زبانی باشد و مانع تمرکز قدرت؟ می‌دانیم دست ‌درکار تحقیقاتی هستید در زمینه حقوق مردم و معنای آن در دمکراسی‌های کنونی و بر بستر تفسیر برخی مقررات بین‌المللی از جمله معنای «حق تعیین سرنوشت» که پیش از «فدرالیسم» بر زبان برخی چهره‌ها و سازمان‌ها آیه آسمانی بود. روشنگری‌های حقوقی ـ تاریخی شما در بارة این «حق» چگونه رابطه‌ و پیوندی با مطالبات دمکراتیک در ایران برقرار می‌کنند؟

 ‌

خوبروی ـ برای اینکه بار سنگین ملال مصاحبه را سبک‌تر کنیم؛ شوخکی برایتان نقل کنم: فرانسوی‌ها برآنند که از برخی از اقوام یا ملّت‌ها نباید سئوالی را پرسید؛ زیرا جواب آن را با پرسش دیگری به شما خواهند داد. حال حکایت شما و بنده است.

پاسخ پرسش درباره «استثنای ایرانی» بودن را باید در تاریخ کشور ما یافت. ما مردم ایران از نادر‌ترین ملّت هائی هستیم که همانندسازی (Assimilation) را نه درباره شکست خوردگان از ایران، بل در مورد اشغالگران ایران بکار گرفتیم. به عنوان نمونه بنگرید به شیوه اداره ایران پس از ورود تازیان، دربار عباسیان و دربار محمود ترک غزنوی. فرهنگ ایرانی بود که دین و نوشتن را به ترکان داد و پادشاه عثمانی را به شعر گفتن و نوشتن به پارسی واداشت. در کشورداری، استثنای ایرانی بودن را باید در چرائی تاسیس نهاد ساتراپی جستجو کرد. در همه تاریخ ما شمار جنگ و کارزار میان اقوام ساکن درون ایران یا وجود ندارد و یا بسیار ناچیز است. شما شنیده و یا خوانده‌اید که ایرانیان عرب زبان با لر‌ها و یا کرد‌ها جنگیده باشند؟. شنیده یا خوانده‌اید که ترکمن‌های ایران با مازندرانی‌ها و یا بلوچ هائی که به ترکمن صحرا مهاجرت کرده‌اند جنگیده باشند؟ اقوام ایرانی با بیگانگان جنگیدند ولی با هم نه. به تاریخ ما نگاه کنید و با همسایگان ما مقایسه کنید. جنگ‌های پایان ناپذیر کرد‌ها با عربان و ترکان. اختلاف عمیق پشتون‌ها و تاجیک‌ها و نمونه‌های دیگراز این دست استثنای ایرانی بودن را نشان می‌دهد. در همه تاریخ ما‌، به استثنای جدائی افغانستان ـ هیچگاه قومی بی‌مداخله بیگانگان از ایران جدا نشده است.

درباره بخش دوم پرسش شما، نخستین اصل برای جلوگیری از تفرقه و تفکیک قومی برقراری دموکراسی و سپس گفتگو است. گفتگو با نمایندگان مردمی که در شرایط آزاد و به دور از هرگونه اجبار محلّی یا دولتی بگونة صریح و روشن خواست‌های خود را بیان کرده باشند.

نگاهی به رویدادهای کشور کانادا و نظریه‌های دیوان عالی آن کشور گواه ارزش و اعتبار دو عامل فوق (دموکراسی و گفتگو) است. به جای آنکه از نظام فدرالی کانادا تقلید کنیم به دنبال این باشیم که کشوری دموکرات چگونه و با چه ابزاری می‌خواهد از تفرقه مردمی که در اصل از هم جدا بوده و پیشینه تاریخی چندان طولانی هم ندارند جلوگیری کند. در یکی از نوشته‌ها و یا گفتگوئی با شما موضوعی را از قول ژان دانیل (J. Daniel)، سردبیر نشریه نوول ابسرواتور، آورده بودم. او دویست سال زندگی مشترک مردم فرانسه با ساکنان جزیره کرس را برای اثبات یک ملّت به عنوان ملّت فرانسوی کافی می‌داند. امّا زندگی مشترک چند هزار ساله ما ایرانیان هم از سوی بیگانگان و هم از سوی نخبگان محلّی ما ارزشی بیش از پشیز ندارد، چرا؟ کشوری مانند کانادا می‌خواهد ناهمگونی چند صد ساله را به همگونی دگرگون کند امّا، برخی از نخبگان محلّی می‌خواهند همزیستی و همگونی چند هزار ساله را به نا‌همگونی تبدیل کنند. شگفت آنکه همه اسطوره‌ها، پیشینه تاریخی و قبول مداومِ سرنوشت مشترک که همه قوم‌های ایرانی در آن شریکند را به کناری می‌نهند و تنها به عامل زبان چنگ می‌زنند که گوناگون است. زبان به تنهائی نمی‌تواند ملّت سازی کند و مهلتی بایست و ابزار فراوانی تا مردمی به ملّت دگرگون شوند. برای میهن دوستان درون کشور دعوی بر سر واژه‌هائی همانند گویش، لهجه و زبان خنده‌آور است. آنان با پوست و گوشت خود «وحشت زندان سکندر» را احساس می‌کنند و ما در بیرون… باری‌، با برقراری دموکراسی در ایران، می‌توان با نمایندگان همه اقوام ایرانی به گفتگو نشست و باتوسل به پیشینه تاریخی راه حل مناسب برای تمرکز زدائی و خود مدیری را یافت.

بخش سوم پرسشتان درباره حق تعیین سرنوشت و رابطه آن با مطالبات دمکراتیک در ایران است. می‌دانید حق تعیین سرنوشت، مانند حق حاکمیّت، قلمرو یا گستره‌ای دوگانه دارد: گستره درونی و گستره بیرونی یا بین‌المللی. در حالت نخست، حق تعیین سرنوشت، حق مردم است تا آزادانه پایگاه سیاسی، روش توسعه فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی خود را برگزینند. حق تعیین سرنوشت، بویژه در گستره درونی آن بر پایه نظریه حاکمّیت مردم استوار است. بدین معنی که بدون تحقق آن حق حاکمّیت مردم یا همه ارزش خود را از دست می‌دهد و یا اینکه بگونة کامل اجرا نمی‌شود. از این روی، برابر ماده ۲۵ میثاق‌ بین‌المللی‌ حقوق‌ مدنی و سیاسی‌، همه اعضای یک جامعه بی‌ هر گونه فرق‌گذاری و محدودیت حق مشارکت در اداره امور عمومی و حق انتخاب نماینده یا نمایندگان را دارند و حق دارند به مشاغل امور عمومی اشتغال ورزند.

منظور از حق تعیین سرنوشت، در گستره بیرونی یا بین‌المللی آن است که مردمی می‌خواهند بگونة مستقل پایگاهی در جامعه بین‌المللی دولت‌ها داشته باشند. منظور از حق تعیین سرنوشت، در گستره بیرونی یا بین‌المللی استقلال دولت‌ها در برابر بیگانگان است. این حق امروزه برای مردم استعمار زده و یا زیر ستم اعمال می‌شود. اعلامیه سازمان ملل متحد درباره روابط دوستانه دولت‌ها به سال ۱۹۷۰ نیز بر این نکته تائید دارد.

پاسخ پرسش شما، مربوط به حق تعیین سرنوشت مردم ایران درگستره درونی آن است. با توجه به اینکه ایران میثاق یاد شده را پذیرفته و به تصویب هم رسانده است؛ خواست‌های مردم باید مورد توجه حاکمان قرار گیرد چرا که حق مسلم آنان است. افزون بر آن میثاق توجه داشته باشیم که در جامعه‌های دموکراتیک از اصلی به نام (loyauté-loyalty) یاد می‌کنند. این واژه را می‌توان به وفاداری ترجمه کرد؛ امّا تعبیر زیبائی هم از آن در ادبیات ما وجود دارد که آن بسربُردگی در پیمان است. این اصطلاح به نظر من برای بیان حقوقی مناسب‌تر است زیرا تداوم را در خود دارد. برابر این اصل میان شهروندان و دولت ـ میان شهروندان با یکدیگر و میان واحدهای عضو فدراسیون با دولت فدرال پیمانی وجود دارد که هریک از آنان حقوق و وظایفی را برعهده دارند. روشن است که چنین پیمانی نمی‌تواند مخالف با اصول جهانروای بین‌المللی مانند حقوق بشر و میثاق‌های مربوط به آن باشد. توضیح بیشتر این اصل را برای فرصتی دیگر می‌گذارم، امّا، در موضوع بحث ما، درباره حق تعیین سرنوشت و خواست‌های دموکراتیک، در نوع نخست بسربُردگی در پیمان (میان شهروندان و دولت) مطرح می‌شود. برابر این اصل نه مردم می‌توانند در یک جامعه دموکراتیک خواست‌هائی داشته باشند که ناقض پیمان باشد و نه دولت می‌تواند در اِعمال حق حاکمیّت خود حقوق مردم را بنا به بهانه‌هائی مانند‌ نژاد، مذهب و یا وابستگی قومی یا منطقه‌ای، نادیده انگارد. به این دلیل هر یک از شهروندان به نسبت و سهم خود مالک مجموعه کشور با همه ثروت‌ها و همبستگی اجتماعی آن هستند. هیچ گروهی از شهروندان نه می‌تواند خود را شهروند انحصاری یک بخش از سرزمین ملّی قلمداد کند و نه می‌تواند بخشی از هم‌شهروندان خود را ـ برخلاف میل آنان ـ از حق وابستگی به سرتاسر کشور محروم کند. آنچه را که باید در ایران دموکراتیک مورد گفتگو با کسانی، که خواستار حق تعیین سرنوشت، فدرالیسم و یا خودمدیری هستند، قرار گیرد چگونگی اجرای حق تعیین سرنوشت است نه خود حق که در حقوق بین‌الملل سلب نشدنی (Jus Cogens) است. به خوبی می‌دانید که ارزش‌ها همیشگی‌اند امّا روش اجرای آنان متفاوت است. ابزار برآوردن خواست‌ها در یک جامعه شهروندی اعمال فشار، خشونت و اسلحه از سوی هیچ کس و هیچ گروه نیست.

 ‌

ــ البته برای شناخته شدن نمایندگان مردم در ایران ما پیش از هرچیز و در گام نخست نیازمند شرایط امن و آزادی هستیم تا بدور از هر واهمه‌ و با اطمینان از امنیت و حراست آرای مردم و صندوق‌های رأی، تک تک افراد کشور در هر کجا بتوانند نمایندگان خود را انتخاب کنند و پس از انتخاب نیز این نمایندگان بدور از واهمه در چهارچوب حقوق نمایندگی و در محدودة قانون اساسی که برپایه اصل «حاکمیت از آنِ مردم» تدوین شده باشد، بتوانند در جهت تحقق وعده‌هائی که داده‌اند بکوشند.

اما تا آن مرحله و تا تحقق آن شرایط در تعبیر «حق تعیین سرنوشت» دو نگاه وجود دارد. نگاهی که از جمله شما به قضیه دارید که در چهارچوب قلمرو داخلی این حق قرار می‌گیرد و برپایه حق برابر همه احاد ملت در مشارکت در سرنوشت کل کشور و رأی برابر هر فرد بدور از وابستگی‌های جمعی، اعم از قومی، نژادی، جنسی، مذهبی و… تعبیر و تفسیر می‌شود. و نگاه دیگر که به قلمرو بیرونی «حق تعیین سرنوشت» نظر دارد و در تفسیر آن بعضاً تا انتهای خط یعنی کسب استقلال و جدائی از کشور ایران هم می‌رود. این‌‌ همان نگاه سنتی گروه‌های قوم‌گرا و برخی سازمان‌های و نیروهای چپ است. آیا مقررات و پیمان‌های بین‌المللی در مورد کشور ایران چنین تفسیری را جایز می‌شمارد؟ بر مقررات و پیمانهای بین‌المللی تکیه می‌کنیم تا تفاوت آن با تلاش‌ها و حمایت‌هائی که از بیرون و از سوی برخی محافل خارجی صورت می‌گیرد، در نظر گرفته شود.

خوبروی ـ با پوزش از شما، توضیح می‌دهم که مشخّص کردن قلمرو یا گستره درونی و گستره بیرونی حق تعیین سرنوشت‌، ارتباطی به تعابیر و یا برداشت‌های دیگران و من ندارد. در فلسفه حقوق است که این دو میدان و عرصه را از هم جدا می‌کنند. زیرا می‌دانید هدف فلسفه حقوق روشن ساختن مفاهیم حقوقی و شناخت دلائل الزامی بودن اصول و قواعد حقوقی است. بخش‌بندی حق تعیین سرنوشت به دو گستره مانند بخش بندی حاکمیّت و یا یکپارچگی سرزمینی در فلسفه حقوق است. به عنوان نمونه هنگامی که کشوری از سوی نیرو‌های بیگانه در معرض خطر قرار گیرد؛ گستره بیرونی یکپارچگی سرزمینی و هنگامی که موضوع جدائی بخشی از سرزمین یک کشور مطرح می‌شود تنها گستره درونی یکپارچگی سرزمینی مورد نظر است.

امّا، درباره «نگاه سنتی گروه‌های قوم‌گرا و برخی سازمان‌های و نیروهای چپ» و شعار «کسب استقلال و جدائی از ایران» که مطرح کردید؛ بار دیگر ما دچار اغتشاش در مفاهیم هستیم. نکته بسیار مهمی که مورد توّجه ما واقع نشده است و یا تا کنون من در نوشته‌های حقوقی – سیاسی ایران ندیده‌ام تفاوت میان حق جدائی‌خواهی با حق جدائی است. به این توضیح که:

حق جدائی‌خواهی به معنای (The right of secession –Le droit de sécession الحق الانفصال) با حق جداشدن (The right to secession – Le droit à la sécession الحق فی الانفصال) فرق دارد. هر کس و یا گروهی می‌تواند حق جدائی‌خواهی را عنوان کند و یا با رعایت نظم حقوقی آن را در محدوده حاکمیّت ملّی عنوان کند. امّا هیچ گروهی حق جدائی ندارد.

به نظرم شاید آوردن نمونه‌ای مفید فایده‌ای باشد. حق جدائی‌خواهی همانند خواست کسانی است که می‌خواهند در محدوده یک کشور و یا یک منطقه و شهر در محل ویژه‌ای سکونت گزینند و یا آن را مناسب‌تر می‌پندارند. این خواست حق آنان است. ما می‌توانیم نمونه‌های از آن را درمحل سکونت برخی از اقلیّت‌های مذهبی و یا مهاجران در کشورهای مختلف ببینیم. روشن است که چنین گروهی حق ندارد از آزادی رفت و آمد دیگران و یا از اجرای مقررات کشور در درون آن محل ویژه جلوگیری کند. خواستن چنین حقی برابر اصول حقوق سلب نشدنی و تعهدات بین المللی فراگیر ممنوع نیست.

امّا حق جدائی چنین نیست. بازهم مجبورم توضیح دیگری بدهم تا کمی از این اغتشاش در مفاهیم رایج میان ما کاسته شود. در حقوق بین‌الملل، دگرگونه سازی (Mutation) سرزمین یا سرزمین‌ها در مقوله‌های گوناگونی قرار می‌گیرد. گاهی به عنوان جدائی (Sécession) زمانی به نام ازهم گسستگی (Dissolution) و گاهی دیگر یگانه سازی (Réunification) نامیده می‌شود. در هر یک از شکل‌های یاد شده حاکمیّت دولت‌ها‌، بویژه حاکمیّت سرزمینی، آنان در معرض انکار و تهدید قرار می‌گیرد. هر یک از نام‌های یاد شده درباره دگرگونه سازی سرزمینی تعریف‌هائی دارند:

ـ جدائی عبارتست از گسستن بخشی از خاک یک کشور و ایجاد دولتی نوین برای آن بخش؛

ـ ازهم گسستگی هنگامی است که کشوری فروریزد و از آن فرو ریزی کشور یا کشورهای نوینی پدید آید،

ـ یگانه سازی‌، عبارتست از یکی شدن دو سرزمین و پیدایش کشوری نوین.

به این ترتیب دگرگونه سازی سرزمینی هنگامی رخ می‌دهد که کشور یا کشورهائی پیش از دگرگونه سازی وجود داشته باشد. جدائی و از هم گسستگی در آن هنگام است که نا‌سازگاری در پیکره سیاسی (Corps politique) و میان مردم کشور وجود داشته باشد که بنیان کشوری را آسیب پذیر سازد.

در یک کشور دموکراتیک، می‌توان جدائی را گزینش بخشی از شهروندان و دگرگون کردن آنان به بیگانه و یا به مفهومی ساده‌تر بیگانه‌سازی خواند. به این ترتیب میان دمکراسی و جدائی ناسازگاری و تعارض (Antinomie) وجود دارد. یکی از پژوهشگرانی که در زمینه بسربُردگی در پیمان، چندگانگی و احترام به گوناگونی مردم در نظام‌های دمکراتیک تحقیق قابل توجهی دارد می‌نویسد: «دموکراسی، فرا‌تر از چندگانگی موجود در جامعه، کوششی برای ایجاد یگانگی در میان مردم گوناگون و واگذاری یکتائی تجزیه ناپذیرحاکمّیت به مردم است».

امّا هنگامی که رشته‌های بسربُردگی در پیمان دو سویه میان شهروندان و دولت بریده می‌شود و بخشی از مردم یک سرزمین خواستار صریح جدا شدن از کشور و تشکیل دولتی نوین می‌شوند. دموکراسی نمی‌تواند نسبت به این خواست بی‌توّجه باشد. هر چند که گسستگی میان شهروندان یک جامعه دموکراتیک با اصول دموکراسی سازگار نیست؛ نظام دمکراتیک به دشواری می‌تواند خواست غیرقابل انکار بخشی از مردم را برای گسستن نادیده انگارد. زیرا راه‌حل دیگر برای پاسخگوئی به این خواست مردم عبارتست از اجبار آنان به زندگی با کسانی که با آنان همدل‌، همکیش و یا همزبان نیستند؛ چنین اجباری نیز با دموکراسی سر سازگاری ندارد. هنگامی که دولتی دموکرایتک به مرحله‌ای رسید که دیگر رشته بسربُردگی در پیمان در میان شهروندان باقی نمانده است؛ باید به شرایط آن گسست بیاندیشد و مناسبت‌ترین راه گسستگی را برگزیند که کمترین آسیب را در بر داشته باشد. می‌بینید که در کشورهائی همانند کشور ما باز هم باید نخست به آنچه که در پیش گفته شد یعنی به برپائی دموکراسی بپردازیم.

در پاسخ به بخش آخرین پرسش شما باید بگویم که:

در حقوق داخلی در بسیاری از کشور‌ها، دموکراتیک و غیر آن‌، غیر قابل تجزیه بودن کشور بگونة صریح یا ضمنی در قانون‌های اساسی آمده است. مانند کشورهای فرانسه، ایالت متحده، اسپانیا، ایتالیا، استرالیا. از این روی جدائی ممنوع است.

در حقوق بین‌الملل‌، حق تعیین سرنوشت بوسیله مردم در گستره درونی نمی‌تواند به معنای جدائی یکسویه باشد؛ مگر در موارد استعمار زدائی، اشغال نظامی و یا نقض کامل حقوق بشر. افزون بر آن، با توجه به دکترین نوین، حق تعیین سرنوشت‌، باید منطبق با یکپارچگی سرزمینی کشور‌ها باشد.

در روابط بین‌المللی دولت‌ها جدائی یکسویه تنها در موارد استعمار زدائی رسمیّت یافته است. «از سال ۱۹۴۵ [مگر در موارد استعمار زدائی] هیچ کشوری که با جدائی یکسویه و با وجود ابراز مخالفت دولت پیشین ایجاد شده باشد، به عضویت سازمان ملل در نیامده است… در همه مواردی که دولت پیشین مخالفت خود را با جدائی اعلام می‌کند، موجودیت جدا شده از کشور از پشتیبانی جامعه بین‌المللی برخوردار نمی‌شود. این کنش دولت‌ها حتی در موارد نقض حقوق بشر نیز معتبر باقی مانده است».

روشن است که دولت‌ها، یا دستکم دولت‌های دموکراتیک، در مورد نقض حقوق بشر، خشونت علیه مردم را محکوم می‌کنند؛ امّا در‌‌ همان حال از تائید جداشدگان و به رسمیّت شناختن جدائی به عنوان یک راه‌حل خودداری می‌ورزند. از این روی بود که مداخله بین‌المللی در کوزوو بیشتر از آنکه به خاطر انسانیت باشد متوجه پاره‌ای چشمداشت‌های سیاسی و نظامی بود تا استقلال مردمی که کم و بیش اراده جدائی خود را بیان کرده بودند.

پروای دولت‌ها بستگی به اهمیّت موضوع دارد. از پایان جنگ سرد، شمار ناسازگاری‌های درونی کشور‌ها، بسی بیشتر از تعارض‌های میان دولتی است. کمیسیون کارنگی، در پایان سال ۱۹۹۷‌، بیش از دویست اقلیّت قومی، مذهبی را که خواستار بهبود وضع حقوقی و یا سیاسی خود هستند را بر شمرده است.

نخستین دلیل دولت‌ها برای دوری گزینی از جدائی را می‌توان رفع تهدید احتمالی در مورد یکپارچگی سرزمینی خود آنان دانست. پند معروف «آنچه بخود نپسندی بدیگران مپسند» در این دوری گزینی نقشی اساسی دارد. هیچ دولتی نمی‌تواند از دیگران خواستار احترام به یکپارچگی سرزمینی‌اش شود؛ درحالی که خود در مورد دیگران به آن پای بند نباشد. دولت‌ها برای جلوگیری از جداشدن بخشی از سرزمینشان جدائی سرزمینی دیگر کشور‌ها بر نمی‌تابند.

دلیل دوم دوری گزینی ثبات امنیّت بین‌المللی است. اسباب چینی جدائی خواهان یکی از عوامل بالقوه تنش بین‌المللی است. اگر جامعه بین‌المللی به استثنای موارد استعمار زدائی با جدائی یکسویه به عنوان حقی اتوماتیک، منطبق و منظم با قواعد بین‌المللی مخالفت می‌کند؛ به علت دشواری یافتن صاحبان حق است. زیرا چنین حقی برای جدائی نتیجه‌های غم انگیزی برای جامعه بین‌المللی به بار می‌آورد. جامعه جهانی مّرکب از بیش از پنج هزار گروه مختلف است و هر کدام از آنان برای خود هوّیت ویژه‌ای قائلند. بار دیگر باید تکرار کنم که ایجاد هر کشور نوینی سبب ایجاد اقلیّتی نوین و خواست‌های نوینی از جمله استقلال خواهد شد.

 ‌

ــ با سپاس از توضیحات شما که گوشه‌ای از پیچیدگی‌های بحث‌های حقوقی را نشان داده و همگان را پیش از ساده سازی‌ و آفریدن انگاره‌های ایدئولوژیک به تأمل و تعمق بیشتر وامی‌دارد. امیدواریم نتایج زحمات تحقیقاتی و آگاهی دهنده اندیشمندانی چون شما بتوانند ـ همانگونه که در پیشگفتار اثر جدید خود «فدرالیسم در جهان سوم» اشاره کرده‌اید «از سرگشتگی‌های بی‌فرجام ما» بکاهند. به امید گفتگوهای بعدی.

در ایران، قومی به نام قوم ایرانی وجود ندارد

در ایران، قومی به نام قوم ایرانی وجود ندارد

 ‌

محمدرضا خوبروی پاک

دی ۱۳۸۷

ــ شما در فصلنامه تلاش ۳۰ در مقاله‌ئی تحت عنوان «دکترین نوین حق تعیین سرنوشت» این مفهوم را با توجه به آخرین تحولات جهان پس از فروپاشی کشورهای سوسیالیستی اروپائی بویژه یوگسلاوی مورد بحث قرار داده‌اید. در این بحث شما مضمون «حق تعیین سرنوشت» را در رابطه با دو موضوع دیگر یعنی «دولت ـ ملت» و «حقوق مردم» مورد بررسی قرار داده‌اید. هنگامی که در کنار این مطلب و نوشته‌ها و مصاحبه‌های دیگر شما که به این مضامین پرداخته‌ شده، به نوشته‌های افراد دیگر که مضامین مشابه را مورد توجه و بحث قرار داده‌اند، مراجعه می‌شود، در نگاه نخست نوعی درهم‌ریختگی و آشفتگی نظری به چشم می‌خورد. به عنوان نمونه در حالی که شما با استناد به نظریه‌های برخی از فلاسفه آلمان آغاز و تأسیس «دولت ـ ملت» در ایران را در سپیده دم تاریخ می‌دانید برخی از اندیشمندان میهن‌مان هر چند تأسیس کشور و پیدایش ملت ایران را در‌‌ همان سپیده دم می‌بینند، با وجود این با استناد به مفهوم «دولت ـ ملت» به عنوان یکی از مفاهیم پایه‌ئی اندیشه سیاسی نوآئین در اروپا، بر این نظرند که ما در ایران ـ حداقل تا مرحله پیروزی انقلاب مشروطه ـ نمی‌توانیم از پیدایش «دولت ملی» سخن گوئیم.

پرسش در اینجا این است که آیا ما باز هم با تداخل معانی و یا تعابیر گوناگون از یک مفهوم یکسان در میان ایرانیان روبروئیم؟ چگونه است که یکی مفهوم دولت را با ملت و کشور معادل می‌گیرد اما دیگری دولت را مفهومی نوآئین و نهادی نوین و مجزا از آن دو دیگر تعریف می‌کند؟

 ‌

خوبروی ـ با سپاس از شما و تلاشتان. مختصری از ناسازگاری کاربردِ دولت ـ ملت برای ایران را در مقاله‌ای که نام بردید نوشته‌ام. من خواهش کرده بودم که صاحب‌نظران در باره آن اظهارنظر کنند تا از برخورد عقاید و آرا نتیجه‌ای حاصل شود. اما، بار امانت به دوش من افتاد. به نظرم می‌رسد که دولت ـ ملت اگر درباره بسیاری از کشورهای جهان صادق باشد درباره کشورهای تاریخی مانند ایران مصداق ندارد.

ظریفی اصرار نخبگان ما برای ملقب شدن به افتخار دولت ـ ملت را با حال آن قهرمان نمایشنامه مولیر، آقای ژوردانِ نوکیسه و تازه به دوران رسیده، همانند می‌دانست. آقای ژوردانِ تا روزی که با معلم فلسفهِ سرخانه خود برخورد نکرده بود نمی‌دانست که آنچه را که می‌گوید نثر است. او در آن نمایشنامه خود را وامدار آموزگار فلسفه می‌داند که پس از چهل سال به او فهماند که به نثر حرف می‌زند. لابد ما هم باید با فراموش کردن همه پیشینه تاریخی خود را باید تازه بدوران رسیده بدانیم و وامدار غربیان شویم تا ما را دولت ـ ملت بنامند. در حالی که بیهقی سده‌ها پیش گفته بود: «دولت و ملت دو برادرند که بهم بروند و از یکدیگر جدا نباشند».

شما می‌گوئید نوعی درهم‌ریختگی و آشفتگی‌نظری به چشم می‌خورد. آری همین طور است. بنظرم ما در اوج آشفتگی فکری و عملی و با بحران معنا در مورد یک کلّیت انتزاعی روبرو هستیم. در کشور ما به خاطر نبود نهادهای دموکراتیک، سروری همیشگی بی‌خردی و بی‌فرهنگی و فرومایگی، شمار بروتوس‌های ما فراوان است. برخی از نخبگان ما به جای سخنگوی حقایق بودن و بازگوئی وجدان همگانی جامعه ناخواسته آب به آسیاب‌های دشمنان گوناگون میهن می‌ریزند؛ چون از یک‌سو سیاست‌بازی ر‌هایشان نمی‌کند و از سوی دیگر برای پشیزی و یا تقرّب به قدرتی ـ وطنی و بیگانه ـ و یا نواله‌ای؛ می‌فروشند «همه ایران را». برخی دیگر از نخبگان ما بحث‌های آکادمیک و نظری روشنفکران غربی را که باید در تزهای دانشگاهی و گفتگوهای اندیشمندان مطرح شود؛ به میان مردم، هر چند دانا و زیرکسار، می‌آورند؛ اما چون همه جزئیات و شرایط را روشن نمی‌کنند؛ موضوع از اسباب گمراهی و آشفتگی می‌شود. از این روی می‌بینیم که مفاهیم و کلّیات مجرد و آبستره، بویژه در سامانه‌های فارسی زبان، فراوان است.

گاهی فکر می‌کنم که باید پژوهشی درباره مفاهیم مجردی که در کشورهای جهان سوم آلاُمد است به عمل آید تا معلوم شود که چه اندازه وقت، انرژی و سرمایه فکری در این کشور‌ها هدر رفته است، تا اثبات کنند که مثلا هویتی به نام عاجّیت در کشور ساحل عاج و یا هویتی سوری برای سوریه و یا دولت ـ ملتی برای گینه استوائی وجود دارد. از همه بد‌تر آنکه چه میزان دشمنی‌ها و جدائی‌ها بر سر این مفاهیم، که به قول سویفت در سفرنامه گالیور همانند خوردن تخم مرغ از سر یا ته آن است‌، میان نخبگان و سرآمدان این کشور‌ها ایجاد شده است و چه بسیار خون‌ها که بیهوده ریخته شده است که نمونه اعلای آن در کشور ما مفاهیمی مانند خودمدیری، فدرالیسم و یا حق تعیین سرنوشت است.

به عنوان نمونه، یکی می‌نویسد که: «در دنیای جدید… دولت نماد اراده ملت و برخاسته از آن است. دولت ـ ملت یا دولت ملی از همین رو تعبیری است که برای اشاره به این برداشت تازه به کار می‌رود». در چنین استدلالی همه جنگ‌های میان دولتی، استعمار و جنایات آن و دو جنگ بزرگ جهانی که همه ناشی از وجود دولت ـ ملت‌ها و ناسیونالیسم آزادی‌کُش (Liberticide) برخی از آنان بود فراموش می‌شود. در دنیای کنونی چند دولت ـ ملت را می‌توان نمادی از اراده ملت و برخاسته از آن دانست؟ در دنیای واقع، پیش و پس از تاریخ زایش اصطلاح دولت ـ ملت، ساختار هر دولتی با توجه به شکل بومی و محلی ویژه خود بوجود آمده است. فرآیند تقویت و پایداری دولت ـ ملت روش‌های گوناگون دارد. کشور آلمان، ایتالیا و ژاپن هر یک روش ویژه خود را داشتند. و هر سه آنان با آرژانتین که در‌‌ همان زمان برای مدتی بگونه دولتی متمرکز درآمد تفاوت داشتند. دنیا در سده نوزدهم به گفته‌ای به دو قسمت تقسیم شده بود: دولت ـ ملت و دیگر کشور‌ها. گاهی برخی از نخبگان ما فراموش می‌کنند که از سال ۱۸۴۰ تا سال ۱۸۸۰ خشونت بی‌سابقه‌ای در دنیا حکومت می‌کرد. در این دوران چهل ساله بنا به برخی از برآورد‌ها، ۱۷۷ جنگ در دنیا در گرفت که شمار زیادی از آنان برای تقویت و پایداری دولت ـ ملت‌های نوین بوده است (Bender).

در غرب با توجه به تاریخ کوتاه آن در مقام مقایسه با چین، هند، یونان و ایران، گره کور آنجا بود که غربیان می‌خواستند میان سه مفهوم میهن، ملت و دولت چفت و بستی (Articulation) ایجاد کنند. آغاز این گره کور پس از فروریزی امپراتوری رم در اروپای غربی و از سده یازدهم میلادی بود. برخی از تاریخ‌نویسان غربی می‌نویسند که پس از جنگ‌های صدساله (۱۳۳۷ ـ ۱۴۵۳)، لوئی یازده پادشاه فرانسه (۱۴۶۱ ـ ۱۴۸۳) بنیانگذار اولین دولت ـ ملت بوده است. برخی دیگر از مورخان شعار مورد علاقه آبراهام لینکلن: «به دست مردم و برای مردم» را از ابتکارات شورای کاتولیک‌های شهر بازل در سال ۱۴۳۶ می‌دانند و آن را پایه نخستین دولت ـ ملت می‌انگارند.

در آن زمان در اروپای غربی سه مفهوم ملت (Nation)، میهن (Patrie) و منافع عامه (Res publica) مطرح بود. با این توضیح که ملت هم به معنای مردم و هم به معنای خوی و طبیعت (Ethos) بود و هم بار سیاسی به معنای (Populus) داشت که ریشه آن در حقوق رم بود. حال پرسش این است که اصطلاح دولت ـ ملت‌ها و پیشینه تاریخی آن چه ربطی به تاریخ ما مردم و نظام حقوقی ما دارد؟ بِندِر (Bender) که پیش از این نیز از او یاد کرده‌ام می‌گوید دولت ـ ملت دنیای ما را در سده‌های نوزدهم و بیستم دگرگون ساخته است ولی نمی‌توان دوران کنونی را بی‌توجه به اندیشه دولت ـ ملت درک کرد. آیا ما نیز دچار چنین مشکلی هستیم و نمی‌توانیم دوران کنونی خود را درک کنیم؟ در غرب، دولت ـ ملت، نوزاد طبیعی و تاریخی نبود بلکه موضوعی در تاریخ اندیشه سیاسی است که باید ساخت و مکانیسم آن را در درازای زمان و بر حسب هر کشوری مورد مطالعه قرار داد. روشن است که پژوهش درباره دولت ـ ملت بسیار بجاست به شرط آنکه آثار و عوارض آن را نیز بررسی کنیم و سپس نتیجه کارکرد این دولت‌ها را هم در سطح بین‌المللی و هم نسبت به ایران مورد توجه قرار دهیم. اما بر سر بازار آوردن یک مفهوم انتزاعی نابجاست و راه به جائی نمی‌برد. دولت ـ ملت آنگونه که برخی می‌پندارند موجودی مستقل نیست بل، محصولی است از یک فرآیند جمعی ناشی از دولت‌ها و ملت‌های گوناگون. با چنین اصطلاحاتی نمی‌توان آنچه را که در آگاهی جمعی ما از دولت، ملت، کشور و یا میهن وجود دارد دگرگون کرد. بقول دکترمصدق که گفته بود تازه دارند برای ما مسئله اقلیت‌ها را پیش می‌کشند؛ نخبگانی هم تازه دارند برای ما «مسیر شکل گیری دولت ـ ملت ایرانی» را ترسیم می‌کنند.

برخی دیگر از نخبگان اصطلاح ملت را برای اقوام ایرانی هم بکار می‌گیرند؛ در نتیجه هر ایرانی از هر قومی می‌پندارد که اگر دولتی تشکیل دهد؛ آن دولت نمادی از او و خواسته‌هایش خواهد بود. پیامد چنین تفکری عبارتست از دیواری بلند از تردید و انکار در میان گروه‌ها و اجتماع‌های ساکن ایران. بگذارید نمونه‌ای را به شما بگویم: درسده نوزدهم میلادی به هنگام نوسازی دولت عثمانی، اصطلاح ملت ـ نه به معنای اسلامی ـ آن بکار گرفته شد. در‌‌ همان زمان ـ ۱۸۳۱ تا ۱۸۷۵ م ـ در اروپا، دولت در مرکز نظام سیاسی قرار داشت؛ اما در سرزمین امپراتوری عثمانی هر یک از گروه‌ها نه تنها از دولت فاصله می‌گرفتند؛ بل، کوشش می‌کردند تا با شورش‌های خود با هر گونه نوسازی نیز مخالفت کنند. نتیجه آنکه جنبش‌های گروهی مردم رواج یافت و همین موضوع سبب دخالت دولت صِرب و دیگر دولت‌ها در امور داخلی عثمانی شد. منظورم این است که تقویت و برجسته کردن موارد ناهمگونی میان گروه‌های قومی و غیر آن نتیجه‌ای جز بیزاری و جدائی ندارد.

برخی دیگر گمان می‌برند که دولت ـ ملت دموکراسی را با خود به همراه دارد. در حالیکه این دموکراسی است که دولت را قانونمند و یا به گفته محمدعلی فروغی آن را «با اساس» می‌کند نه برعکس. فکر دموکراتیک به همراه مفاهیمی نظیر آزادی و برابری توانست در برخی از دولت‌ها موثر باشد. فرانسه پس از سال‌ها و با از سرگذراندن انقلاب‌ها و نظام‌های سیاسی گوناگون به آن رسید. ۷۰ سال پس از انقلاب فرانسه، در جمهوری سوم، نهادهای ملت مدرن ایجاد شد مانند: آموزشگاه‌ها، ارتش و نظام ارزش‌هائی که قسمتی از آن مرده ریگ نظام سلطنتی بود. می‌گویند این نهادهای نوین، مردم دهات و مهاجران را «ملی» کردند. ابزار این ملی کردن عبارت بود از ممنوعیت بکارگیری زبان‌های محلی، قانون نظام وظیفه اجباری و قوانین تابعیت (Schnapper.66). بنابراین هرچند فکر دموکراتیک از اتحاد اندیشه آزادی با اندیشه برابری آفریده شد؛ اما همه دولت ـ ملت‌های موجود در سایه این تحولات بنیان نیافته‌اند. صنعتی شدن اروپا و دلمشغولی‌های اقتصادی نظیر یافتن بازارهای تازه و مانند آن بیشتر از فکر دموکراتیک و یا اراده ملی به ایجاد دولت ـ ملت کمک کرده است.

رولاند برتون (R. Breton *) ملت‌ها را به انواع گوناگون تقسیم می‌کند از جمله آنکه:

ملت‌هائی که شماری از آنان فراتاریخی (Transhistorique)‌اند و از زمان باستان تا کنون پایدار مانده‌اند. پیوستگی این ملت‌ها هم عینی و ذهنی است؛ که بی‌توجه به فاصله‌های دوران دولت‌سازی و یا گزیدن ایدئولوژی و یا مذهبی ویژه باقی مانده‌اند. حفظ زبان یا زبان‌های محلی در سرزمینی ویژه، نشانی آشکار از این پیوستگی و تداوم است (Breton 14). وی در این مورد اشاره‌ای دارد به ایرانیان و یونانیان که به نظر او در مدتی نزدیک به چهارهزار سال زبان خود را با تغییر مختصری حفظ کردند اما چند بار دین و آئین تازه‌ای را پذیرفتند ولی سرانجام‌‌ همان ملت باقی ماندند. در کشورهائی مانند چین، یونان و ایران هرچند که وحدت سیاسی همانند گستره جغرافیائی آنان دگرگون گشته و می‌گشت؛ آنان هنوز خود را دارای‌‌ همان ریشه و اصل می‌دانند و زبانی که از آن استفاده می‌کنند‌‌ همان زبان کهن است. (Breton15). در نوشته‌های پیشین خود و یا در مصاحبه‌ها در نشریه تلاش، نظریه پلانول X. de Planhol ** در مورد ایران را به این شرح آورده‌ام:

ایران کشوری مرکب از مردم گوناگون است که با رشته‌های قوی به هم پیوسته‌اند. این کشور آن چنان ظرفیت مقاومت خود را با توجه به هرج و مرج ناشی از انقلاب۱۳۵۷، جنگ و شورش‌های ملی‌گرایانِ محلی نشان داد که مایه تعجب فراوان گردید. چگونه چنین ساختاری نا‌همگون توانسته است در برابر فشار ملی‌گرایانِ محلی تشکیل دهنده کشور مقاومت نماید؟

وی پاسخ این پرسش را در روان‌شناسی سیاسی ایران می‌داند. بنظر او تفکر امپراتوری و مفهوم جغرافیائی، در درازای تاریخ ایران، پیوستگی کاملی با هم دارند. در حقیقت، این قدیمی‌ترین سازمان سیاسی دنیا، با همه فراز و نشیب‌ها و تغییراتی ـ تنها در شکل ـ توانست، تا زمان خلافت عربان، پابرجا بماند. به نظر او ساختار ایرانی آنتی‌تز ناسیونالیسم، ریشه‌دار در یونان است، و عبارتست از امپراتوری چند ملیتی با دولتی فرا‌تر از اقوام و بی‌تفاوت در مورد چهره سیاسی آنان. بهترین شاهد آن کتیبه خشایار شاه در پلکان شرقی پرسپولیس است که او خود را پادشاه سرزمین‌های مردم گوناگون می‌خواند. این امپراتوری بر اساس ساختمان بندی محکمی بود که در مرحله آغازی، با اتحاد ژرف دو احساس کاملا مشخص، بنا شده بود: احساس قوی هویت ملی و احساس پیوند قومی و فرقه‌ای (495 et S.). از این روی، استدلال برخی در باره اینکه «احساس تعلق به قومیت و بوم، هرچند قوی‌تر از احساس تعلق به ملت باشد مانعی برای ملت بودن است» درست به نظر نمی‌آید.

آخرین نمونه «احساس وابستگی به مفهوم ملت و احساس تعلق و احساس وظیفه و احساس تعهد نسبت به چیزی به نام ملت» را می‌توان در جنگ عراق با ایران مشاهده کرد. زیرا شمار زیادی از داوطلبان جنگ را آذربایجانیان تشکیل می‌دادند و قبیله‌های عرب زبان خوزستان پاسخ مساعدی به شعار اتحاد عربی ندادند و در نتیجه دیدیم که «همبستگی ملی ایرانیان… دستکم در ماه‌های اول تجاوز عراق با مقاومت همگانی و میهن دوستانه همگانی روبروشد» (Richard, 1988, 273). بگونه‌ای که «توده مردم ایران به پایداری در برابر تجاور عراق پرداختند» (Couland). به این ترتیب بود که بافت جمعیتی شهرهای بزرگ ایران دگر گشت. به عنوان نمونه یکصد هزار پناهنده از شهرهای آبادان و خرمشهر به تبریز آمدند و با آمدن کُرد‌ها این شهر به دومین شهر کُردنشین ـ پس از کرمانشاه ـ تبدیل شد. (Hourcade, 169).‌‌ همان گونه که ملاحظه می‌کنید که تنها متفکران آلمانی نیستند که مردم ایران را ملت دولتمند و دارای روش ویژه‌ای در کشورداری می‌دانند. بار‌ها این موضوع را نوشته و گفته‌ام که آوردن اصطلاح ساتراپی در فرهنگ نامه‌های کشورهای غربی حکایت از دیرینگی روش کشورداری در میهن ما دارد.

درباره این گفته شما: «استناد به مفهوم «دولت ـ ملت» به عنوان یکی از مفاهیم پایه‌ئی اندیشه سیاسی نوآئین در اروپا،». در پیش گفتم که دولت ـ ملت آنگونه که برخی می‌پندارند موجودی مستقل نیست که به یکباره بوجود آمده باشد بل، محصولی است از یک فرآیند جمعی ناشی از دولت‌ها و ملت‌های گوناگون. توجه داشته باشیم که آن استناد در یک اروپای یکپارچه و برای همه کشور‌ها یکسان نبوده و نیست. دولت ملی در همه کشور‌ها نه تعریف و نه مصداقی یکسان ندارد. دو نمونه عمده در چگونگی ملت‌سازی در اروپا دیده می‌شود که:

ـ نخستین نمونه بر اساس ایجاد یگانگی در برابر چندگانگی است. در این روش، فرآیند یکپارچگی سرزمینی، تثبیت وحدت سیاسی و زبانی و کشف دوباره اجتماعی تاریخی صورت می‌گیرد. مانند آنچه که در فرانسه، پرتغال، سوئد، دانمارک و اسپانیا و سپس در آلمان، ایتالیا، یونان، فنلاند و اتریش انجام شد. در این نمونه‌ها، ملت به عنوان یک کل همگن معرفی می‌شود و روابط شهروندان بر اساس اصل برابری قرار می‌گیرد. دلمشغولی بزرگ در چنین کشورهائی پدیدار شدن تفاوت‌های فرهنگی در میان مردم است.

ـ نمونه دوم، جمع آوری واحدهای موجود در درون یک دولت ـ ملت است. در چنین کشورهائی خودمدیری اداری و قضائی رواج دارد و واحد‌ها بر آن اساس عمل می‌کنند. به عنوان نمونه می‌توان از بریتانیای کبیر، کنفدراسیون سوئیس، بلژیک فدرال، هلند و در درجه پائین‌تری از کشورهای اسکاندیناوی نام برد. به عنوان معترضه بگویم که یکی از کشورهائی که می‌توان آن را با ممالک محروسه ایران مقایسه کرد هلند است که اساس اصلی روشِ کشورداری آن از سده شانزدهم میلادی، با همه فراز و نشیب‌ها، ثابت مانده و استان‌ها از خودمدیری وسیعی بهره‌مندند. باری، در این گونه کشور‌ها، ملت بر اساس چندگانگی فرهنگی، زبانی تشکیل شده و ملت در چندگانگی واحدهای موجود خود را می‌شناساند.

افزون بر این تفاوت در روش‌ها، مفهوم فرانسوی ملت با مفهوم آلمانی آن تفاوت دارد. در فرانسه، ارنست رنان آن را تصویب و تائیدی همگانی (plébiscite) و همه روزه می‌داند در حالی که در آلمان تاکید بیشتر بر اساس یگانگی تاریخی و فرهنگی ملت و تعلق به (volkisch) است که معانی گوناگون دارد. از جمله به معنی گروهی از مردم با سرنوشت مشترک. به این ترتیب در تعریف فرانسوی خاک و شهروندی و در آلمان ارتباط خون و فرهنگ. (Renaut, 28) از مفاهیم اساسی است. با این حال، اجازه بدهید شرح مفاهیم مورد استفاده اساتید را به خودشان واگذار کنیم تا با توضیحات خود ما پویندگان را راهنمائی کنند.

ما باید به جای ایدئولوژی‌های وارداتی، مانند «دولت وارداتی» راه‌حل ایرانی مشکلات خود را از درون تاریخ ایران پیدا کنیم. از این راه است که ما می‌توانیم پایه و اساس تفکر ایرانی را استوار سازیم و بحث‌های غربیان، که مربوط به تاریخ و کیش آنان است، را به خودشان واگذار کنیم. اما، این امر مانع از آن نیست که مثلا اصول جهانشمول را بپذیریم و یا در حقوق بهترین‌ها را برگزینیم که این خود یک هنر است.

در نوشته پیشین خود (تلاش شماره ۳۰) اشاره‌ای به کشورهای مرّکب و امپراتوری داشتم. از گفته الکساندر کوژِو (Alexandre Kojève)، فیلسوف فرانسوی روسی‌الاصل و هگل‌شناس برجسته، در فردای جنگ دوم جهانی یاد کردم که گفته بود: «دولت نوین، به عنوان واقعیتی سیاسی باید دارای بنیاد‌های محکمتری بیش از ملت، که بنیاد کنونی آن است باشد. برای تداوم زندگی سیاسی، کشورهای مدرن باید اتحادی امپراتوری‌وار (Impériale) در میان ملت‌های خویشاوند بوجود آورد و دولت‌های نوین، هنگامی ‌دولتی واقعی خواهند شد که بگونه ‌امپراتوری درآیند» و یادآوری کرده بودم که منظور کوژِو از امپراتوری، ساخت‌های (Formations) سیاسی بزرگ و فراملی است که وی آن را در مورد بنیانگذاری بازار مشترک اروپا بکار گرفته بود. هم اکنون نیز این نظریه هواخواهانی دارد و این نشان دهنده بطلان آن توّهمی است که دولت ـ ملت را اکسیر اعظم و یکتائی می‌داند که توانائی حل همه دشوار‌ها را دارد. به نظر بِندِر (Bender) در مصاحبه‌ای در ماه نوامبر ۲۰۰۸،: سه گونه اجتماع سیاسی در دنیا وجود داردکه عبارتند از امپراتوری‌ها، دولت ـ ملت‌ها و ملت ـ امپراتوری‌ها. بِندِر مصداق‌های این اجتماع آخرین را ایالات متحده آمریکا و اتحاد جماهیرشوروی می‌داند که مشخصات دولت ـ ملت را دارند اما زیاده‌خواهی‌های امپراتوری‌وار نیز دارند.

 ‌‌

ــ پیش از ادامه بحث در باره اختلاف نظرات و نتیجه‌گیری‌های گوناگون از حوادث تاریخی جهان در میان ایرانیان، شاید لازم باشد پرسشی بکنیم در باره معنای مشخص و روشن برخی از واژه‌هائی که به ضرورت پاسخ به پرسش نخست هم در توضیحات شما و هم در نقل‌قول‌هائی که آورده‌اید، بکار رفته‌اند ـ البته اگر اساساً ارائه معنای واحد و برخوردار از اعتبار نسبی ممکن باشد ـ از جمله اینکه گفته شده است؛ «ایران یک ملت تاریخی» (وگاه فراتاریخی) است، یعنی چه؟

رابطه این عبارت با اینکه از ایران به عنوان «قدیمی‌ترین سازمان سیاسی دنیا» یاد می‌شود چیست؟ معنای «سازمان سیاسی» در اینجا چیست و چه تفاوتی با نظام حکومتی و فرمانروائی دارد؟ ارتباط کشور و سرزمین با این مفاهیم چیست؟ جایگاه سرزمین، سازمان سیاسی برای اینکه مجموعه‌ئی از انسان‌ها یا مردم به هیئت ملت درآیند کجاست؟ آیا اشتراک زبان و تداوم این زبان مشترک در میان آن مردم برای ملت شدن آن‌ها کافی است؟ آیا ملتی بدون سرزمین و بدون سازمان سیاسی قابل تصور است؟

‌ ‌

خوبروی ـ شما می‌دانید که در حقوق و علوم سیاسی واژه‌هائی وجود دارند که تعریف مشخصی ندارند اما بار معنای حقوقی و سیاسی را در خود دارند. واژه‌هائی مانند مردم و اقلیت‌ها از این دست‌اند. در کشورهای نوخاسته بقول یکی از پژوهشگران همیشه این پرسش مطرح می‌شود که ملت چیست؟ در حالی که پرسش اساسی باید این باشد که ملت چگونه تشکیل می‌شود. (Martelli) می‌دانیم که در اروپا، ملت به معنای سیاسی آن پس از انقلاب فرانسه بر سر زبان‌ها افتاد و پیش از آن مردم بود و بس. قانون اساسی ایالات متحده آمریکا (۱۷۸۷) نیز با جمله «ما مردم… We، the people» آغاز می‌شود و سپس همین جمله در پیشگفتار اساسنامه سازمان ملل می‌آید. از این روی، برخی، سرزنش کنندگان ناسیونالیسم را سرزنش کنندگان مردم می‌خوانند چرا که روح جمعی و ویژه هر ملت در مردم آن است (Galice, 11). برتولت برشت به رهبران آلمان شرقی هواه‌خواه استالین پیشنهاد کرده بود «مردم را از میان بردارید» (همان ص ۱۵). باری، پس از انقلاب فرانسه مردم جای خود را به ملت داد که در معنای سیاسی ـ حقوقی خود، عبارت بود از اجتماعی از شهروندان در یک فضای مدنی که فرا‌تر از هرگونه ریشه و اصل، وابستگی فرهنگی و شغلی قرار داشت.

آلن تورن (A. Tourain) فیلسوف و جامعه‌شناس فرانسوی درباره دولت ملی، با یادآوری قانون اساسی ایالات متحده آمریکا، اعلامیه حقوق بشر و شهروندان و شعار مردم فرانسه (آزادی ـ برابری ـ برادری) و می‌گوید «ملت، مردم نیست و می‌توان گفت حتی به معنای دقیق مخالف آن است. ملت عبارتست از حاکمیت معتبر و اکنونی مردم، مردمی که به شهروند تبدیل شده‌اند و اجتماع شهروندان را ایجاد کرده‌اند. امروزه واژه ملت، تقریبا در همه‌جا، نه به معنای فرانسوی ـ آمریکائی آن، بل، در مواردی به غلط، به معنای واژه آلمانی (Das Volk) و یا واژه روسی (narod) استفاده می‌شود. منظور این هر دو اصطلاح یاد شده اجتماعی از مردم است که دارای سرنوشت، فرهنگ، تاریخ و زبان مشترک هستند». ملاحظه می‌فرمائید که در کشوری که اصطلاح ملت به جای مردم و دولت ـ ملت از آن برخاسته است، تعریف مشخصی از آنان وجود ندارد. همانگونه که درباره تئوری حاکمیت (Sovereignty) نیز اتفاق نظر وجود ندارد که آن خود بحث مفصّلی است.

در دهه هشتاد میلادی پژوهشگران و جامعه‌شناسان آنگلوساکسن نظریه‌های خود را درباره تشکیل دولت ـ ملت‌های مدرن و ملی‌سازی هویت‌ها عرضه داشتند. تعریف ملت و ملیت گرائی، درک فرآیند و هویت‌شناسی (Identification) ملی با پژوهشگرانی چون گلنر و هابس باوم (E. Gellner E. Hobsbawm) به اوج خود رسید. هر دوی آنان کوشش فراوانی برای تعریف ملت و واژه‌های وابسته به آن کردند که شکافی میان تجزیه و تحلیل‌های پیشین که حاکم بر تعریف ملت بود ایجاد شد. آنان آگاهی داشتند که تعریف جامعی از ملت به دست دادن توّهم است. به نظر آنان ملت نمی‌تواند به عنوان قاعده و یا ارزشی هنجارآفرین باشد مگر آنکه از آن دولت آفریده شود. از این روی، هر دو پژوهشگر، بیشتر به دگرگونی مفهوم ملت و رابطه ملت با ملیت‌گرائی که در جریان فرآیند تاریخی ظهور دولت ـ ملت رخ می‌دهد، پرداختند تا درباره ملت و چگونگی تشکیل آن. در نتیجه به نظر آنان ملیت‌گرائی در خوانش سیاسی آن‌‌ همان جنبش یگانه‌سازی است که در سده نوزدهم میلادی در اروپا برای آفرینش دولت ـ ملت نوین رایج بود. اما بحث دولت ـ ملت در میان نخبگان ما، بیشتر زیر تاثیر ارنست گلنر (Gellner، Ernest) و همفکران اوست که به ملیت‌گرائی پسا مدرنیته می‌پردازند و تقریبا ملت‌های تاریخی را به حساب نمی‌آورند. گوئی ما همه مدارج مدرنیته را طی کرده‌ایم که امروزه بحث دولت ـ ملت و هرمونتیک ورد زبان ماست. در برابر این طرز تفکر گلنر، تئوری دیگری رایج است. بر اساس نظریه آنتونی اسمیت (Anthony Smith 92) جامعه‌شناس انگلیسی، همه احساس ملیت‌گرائی نوین بر اساس الهام از فرهنگ قومی است که دولت ابزار جذب و عروج آن را فراهم می‌کند. وی، جوهر ملت‌ها و تداوم آنان را ریشه‌های تباری و هم‌پیوستگی قومی می‌داند.

البته می‌دانید قدرت شکل‌های گوناگونی را بخود می‌پذیرد و نباید آن را با نظام سیاسی اشتباه کرد. قدرت ممکن است فرو دولتی ـ ملی و یا بین‌المللی باشد که هر یک از آنان مشروعیت معینی دارند. دیوان بین‌المللی دادگستری در لاهه در رای (AFDI, 1975, p272) خود درباره صحرای غربی آفریقا نظر داد که شکل‌های دیگری از سازماندهی قدرت وجود دارد که ممکن است دولت نباشند. به نظر دیوان، هیچیک از قواعد حقوقی بین‌المللی اقتضای تاسیس دولت با ساختاری از پیش تعیین شده را ندارد. آنچه که مورد توجه دقیق نخبگان ما واقع نمی‌شود این است که خیال می‌کنند رواج پدیده دولت یعنی متحدالشکل شدن دولت‌هاست. در حالی که این ظاهر قضیه است و موضوع شکل قدرت دولت‌ها دشوار و بحث ا‌نگیز است.

خوانندگان تلاش از ریشه واژه ناسیون در زبان‌های فرانسوی و انگلیسی آگاهی دارند و می‌دانند که از ریشه لاتینی و به معنای تولد است که در همین واژه مفهوم دگرگونی و تحول نهفته است. این واژه در سده‌های میانه در اروپا به معنای مردم و یا گروهی بود که برحسب تولد با هم اشتراک داشتند. در سده هفدهم میلادی، مفهوم ملت به تعلق به جامعه‌ای که زیر اداره یک فرمانروا بود دگرگشت. سپس در میان انقلابی‌های فرانسوی مفهومی سیاسی پیدا کرد و از واژه ناسیون برای نشان دادن مردمی آرمانی و کمال مطلوب (Ideal) استفاده شد. از اینجا بود که ایده ناسیونالیسم توسعه پیدا کرد و این تفکر در تمامی سده نوزدهم حاکم بود بگونه‌ای که آن را سده ناسیونالیسم می‌خوانند. در نتیجه ناسیونالیسم هم در باره اتحاد مردمی پراکنده و در زیر اداره قدرت‌های مختلف مانند آلمان و ایتالیا بکار برده شد و هم درمورد مستقل شدن از بند قدرت‌های بیگانه مانند بلژیک و لهستان. از آن زمان بود که اصطلاح کنسرت ملت‌ها رایج شد. در سده پیش‌تر از آن، به جای وفاداری به شاه، احساس گروهی بوجود آمد و کشور واقعی آن کشوری بود که در آن زبان، خاطره گروهی، روان و عاطفه ملی وجود داشت. از این هنگام بود که میهن (Patrie – Vaterland – Homeland) جای مملکت یا ایالت را (Pays ـ Heimat ـ Country) گرفت. احساس مشترک تعلق نیز به جای پیشینه تاریخی و تداوم آن قرار گرفت و هویت ملی دلیل اثبات واقعیتی نوخاسته شد (Breton34).

تعریف ملت فراتاریخی را در پاسخ به پرسش نخستین شما از قول برتون (Breton) گفتم یعنی مردمی که از زمان باستان تا کنون پایدار مانده‌اند. پیوستگی این ملت‌ها هم عینی و ذهنی است؛ و بی‌توجه به فاصله‌های دوران دولت‌سازی و یا گزیدن ایدئولوژی و یا مذهبی ویژه باقی مانده‌اند. برای شناخت کشورهای تاریخی کافی است به چند تاریخ توجه کنیم: پیش از هزاره یکم میلادی، از هزاره اول تا پیمان وستفالی، از آن پیمان تا سده هژدهم و نوزدهم و در پایان سده بیستم (پایان جنگ یکم و دوم جهانی) و سرانجام سال ۱۹۹۱ به بعد. در چنین تقسیم‌بندی می‌توان جایگاه کشوری مانند ایران را پیدا کرد.

تعریف ملت را باید از دو دیدگاه جداگانه آورد. دیدگاهی حقوقی که آن را می‌توان مجموعه‌ای از گروه‌های مردمی دانست که در قلمرو جغرافیایى معین زیر حاکمیت یک دولت زندگی می‌کنند. این گروه‌ها یکدست نیستند و در داخل هر یک از آنان نیز گوناگونی‌هائی وجود دارد. اما همین ملت از دیدگاه فلسفه سیاسی و جامعه‌شناسی تعریف دیگری دارد که در آن باید هم عوامل عینی و هم عوامل ذهنی را در نظر داشت و تلفیقی از آن دو را برای تعریف ملت بکار گرفت. عوامل عینی مانند سرزمین، زبان، زندگی اقتصادی و فرهنگی مشترک. عوامل ذهنی مانند تملک مشترک میراث گذشته: اساطیر و باور‌ها، اراده بهروری از آن میراث، قبول سرنوشت مشترک. بقول ارنست رنان ملت یعنی یک همبستگی بزرگ بر اساس گذشته‌ای استوار که هم اکنون نیز محسوس است. این عوامل ذهنی را می‌توان روح ملت نامید که یکی از نمودهای آن ساختن و بازسازی است.

برای آن ساختن و بازسازی، دولت وسیله‌ای اساسی است که تجسم آن در نهاد‌ها، در پارلمان و در همه خدمات عمومی بچشم می‌خورد. این دولت است که به اراده عمومی تضمین‌های لازم را می‌دهد و تداوم آن را مهیا می‌کند. در درون کشور ولایات یا ممالک را درهم می‌آمیزد، به مردم امکان می‌دهد تا در آسیاب آفرینش نمونه برین (Archetype) خود را بازسازی کنند. همین دولت در برابر بیگانگان از یکپارچگی ملت دفاع می‌کند. (گالیس ۳۵).

در ایران به نظر من ساختار ملت بیشتر بر اساس عوامل ذهنی تشکیل ملت قرار داشت که از جمله آن عوامل می‌توان از اساطیر مشترک، و قبول سرنوشت مشترک یاد کرد. روز و روزگاری این ملت یگانگی سیاسی خود را از دست داد و در هر گوشه آن امیری و شاهی حکومت می‌کرد؛ اما همچنان که در پیش گفته شد ایران و ایرانی باقی ماند. واژه کشور در فرهنگ‌های ما افزون بر اقلیم، موطن یا زیستن جای معنای دیگری هم دارد و آن عبارتست از یک ناحیه‌ای با حکومت معین که مترادف با مملکت است. این واژه و کاربرد آن پیشینه دراز در ادبیات فارسی دارد. همانگونه که در پیش گفتم ما در ایران نه به ملت‌سازی و نه به بازسازی هویت آنگونه که در ترکیه عمل شد و یا با آفریدن هویتی مجعول به معنای عراقیت در خاک عراق عرب نیازی نداشتیم. نمونه‌ای از نظر یک استاد کرد تبار علوم سیاسی را برای شما می‌آورم. او می‌نویسد:

«با بنیان نهادن دولت‌هائی بر اساس قومیت و با آفرینش دولت ـ ملت‌هائی که مردم کُرد در آن کنار گذاشته شده بودند ناسیونالیسم کُرد مفهومی سیاسی پیدا کرد» (Bozarsalan, 81). اگر دولت ـ ملت‌های «وارداتی» در خاورمیانه و نزدیک به دنبال ملت‌سازی، یگانه‌سازی و هویت‌تراشی بوده و هستند و از این راه دشواری‌های فراوانی در همزیستی مردم ایجاد کرده‌ا‌ند؛ ایران نیازی به ایجاد هویتی ساختگی نداشته و ندارد. در ایران برعکس کشورهای دیگر «اصطلاح قومیت تابوئی [نیست] که به یگانگی ملی آسیبی وارد کند» (Bozarsalan, 267). ایران، برخلاف کشورهای همسایه خود، کشوری در حال ایجاد و تشکیل نبود تا نیازی به ایجاد دولت ـ ملت برای یگانگی خود و یا درهم آمیختن کُرد‌ها در مردم خود داشته باشد. کُردهای ایرانی هم مجبور به انتخاب هویتی دیگر غیر از هویت قومی خود نبودند؛ چون واژه ایران برخلاف واژه‌های ترکیه و یا عراق عرب، مختص به هیچ قوم و فرقه‌ای نیست. به گفته‌ای «در ایران، قومی به نام قوم ایرانی وجود ندارد» (Vercellin, 226).

پرسش دیگرتان این بود که معنای «سازمان سیاسی» چیست و چه تفاوتی با نظام حکومتی و فرمانروائی دارد؟ ارتباط کشور و سرزمین با این مفاهیم چیست؟ ببینید، پویائی پیدایش دولت‌ها که برخی آن را (Politogenèse) چرخه‌ای دائمی است (Breton, 90) که در هر یک از این چرخه‌ها یا دوران‌ها ساختار دولت‌ها، پیدایش آنان و یا امپراتوری‌ها تراکم جمعیت و عامل انسانی دگرگون می‌شود و در پایان به آنجا می‌رسد که مردم بوسیله دولت‌ها معرفی می‌شوند. علت بوجود آمدن این چرخه‌ها در میان مردم است که خواست‌های آنان، آگاهی آنان و سازمان‌های آنان بگونه‌ای همیشگی تغییراتی در نظام دولت‌ها ایجاد می‌کند.

ایران نیز از این مدار خارج نبوده و به نظر من سازمان سیاسی برای اداره کشور (کشورداری) با نظام سیاسی تفاوت دارد. در دوره‌های امپراتوری در ایران و در دیگر امپراتوری‌ها با توجه به خواست توسعه‌طلبی آنان بیشتر ساماندهی و کشورداری مطرح بود و در آن نظام حقوقی فراگیر به معنای امروزی وجود نداشت. به همین دلیل هم اقلیت‌ها در وضع مساعدتری زندگی می‌کردند و اغلب، بویژه در ایران، قوانین ویژه خود را اجرا می‌کردند.

نظام‌های سیاسی همانند نظام حقوقی بر اساس سنت‌ها و آداب هر جامعه‌ای استوار است و هر دوی آنان بر حسب تاریخ جوامع بوجود می‌آیند و دگرگون می‌شوند. در میان ملت‌های تاریخی، حاکمان همواره فراتراز مردم بوده‌اند. در تاریخ ایران نیز مانند بسیاری از کشورهای دیگر دولت فرا‌تر از مردم قرار داشت و مشروط به شرایط قانونی نبود در نتیجه همواره برخورد‌ها میان مردم و یا گروهی از آنان رایج بود. واتسلاو هاول، رئیس جمهور پیشین چک و اسلواکی گفته بود در هر جامعه‌ای که صاحبان قدرت را «اونا» بخوانند حتما نظامی خودکامه بر سرکار است. در ایران هنوزهم «اونا» حاکمند.

همان چرخه تکوین دولت که در پیش از آن یاد کردم؛ درتاریخ ایران ـ تنها از برای شناسائی تعریف دولت و کشور ـ هر بار به بازسازی دولت منتهی شد که آخرین آن در جنبش مشروطیت بود و شاهد صدیق آن قانون اساسی و متمم آن است. در متمم قانون اساسی پس از کلیات عنوان اول آن «حقوق ملت ایران» ـ به معنای ترک معنای اهل یک مذهب و کیش و برقراری مفهوم شهروندی است ـ که مجموعا ۱۸ اصل را شامل می‌شود و در آن از «اهالی ایران»، «افراد مردم» و «ایرانیان» نامبرده شده است. بنابراین، مصداق ملت دستکم از لحاظ حقوقی در آن زمان روشن شده است. دولت بازسازی شده، برابر قانون اساسی و متمم آن، مشروعیت خود را نه از خدا گرفت و نه از راه وراثت نسبی بدست آورد، بل مشروعیت او از مردم بود. شگفت آنکه در متمم قانون اساسی واژه ملت در جای صحیح خود قرار گرفته است، مانند اصل ۲۶ متمم که مقرر می‌دارد «قوای مملکت ناشی از ملت است». منظورم این است که «مردم» یا «اهالی» آنجا که به عمل سیاسی دست می‌زند دگرگون به ملت می‌شود. نمونه دیگر اصل ۳۵ متمم است که در آن سلطنت به عنوان ودیعه از طرف ملت به شخص پادشاه تفویض شد. با این توضیح که در قانون اساسی بلژیک (۱۸۳۱)، که مورد استفاده نویسندگان قانون اساسی مشروطیت قرار گرفته بود، چنین تصریحی وجود ندارد.

بحث دیگر در مورد دولت ـ ملت این است که کدام یک از آنان بر دیگری مقدم است. به نظر می‌رسد در مورد ملت‌های تاریخی ملت مقدم بر دولت است. یعنی این دولت است که باید بر اساس ملت، تعریف و مشخص شود و نه برعکس. یکی از پژوهشگران فرانسوی ایالات متحده آمریکا را تنها کشوری در جهان می‌داند که در آن دولت مقدم بر ملت است. نگاهی به تاریخ کشورهای اروپائی نشان می‌دهد که این دولت‌ها بودند که ملت را بوجود آورده‌اند که بخشی از آن را در پاسخ پرسش نخستین شما آورده‌ام. آنچه که ملت را می‌سازد «یگانگی و یکتائی» نیست، بل، اشتراک در عوامل عینی و ذهنی و به معنای لغوی انباز شدن و با یکدیگر بودن است که آن هم در درازای تاریخ بدست می‌آید. در داخل این گونه ملت‌ها شما به اقوام و ملیت‌های دیگری نیز برخورد می‌کنید که همگی به اساطیر و پیشینه تاریخی خود و یا مشترک اعتقاد دارند و سرنوشت مشترک را هم می‌پذیرند.

در سال‌های پایانی سده هژدهم و آغازین نوزدهم، شکست‌های ایران در جنگ با غربیان ایرانیان را مجبور به بازنگری در ساختار دولت موجود کرد. گسترش روابط ایران با کشورهای غربی و مهاجرت ایرانیان به آن کشور‌ها سبب شد که فکر دگرگونی نظام سیاسی پیدا شود. قانون‌های دوره ناصری و اقدام‌های سپهسالار از اولین گام‌های این دگرگونی در ساختار دولتی بود. که سرانجام به مشروطیت و بازسازی دولت انجامید.

درباره سرزمین و تعلق آن به مردم، پرسیده‌اید باید بگویم که سازمان ملل متحد کنفرانس‌های متعددی تشکیل داد که اگر اشتباه نکنم آخرین آن در ماه می‌۲۰۰۷ بود که با شرکت نمایندگان بومیان قاره‌های مختلف و نمایندگان دولت‌ها تشکیل شد. این کنفرانس پیشنهادهائی درباره بومیان به عنوان صاحبان سرزمین‌ها و بهره‌مندی آنان از منابع سرزمینیشان را ارائه کرد. اقلیت‌های ملی را می‌توان از گروه‌هائی خواند که دولت در اختیار ندارند و برخی از آنان تمام یا قسمتی از سرزمین مادریشان در کشوری دیگری است.

‌ ‌

ــ در آغاز پاسخ به پرسش دوم از قول پژوهشگری، نقل کردید: «در کشورهای نوخاسته همیشه این پرسش مطرح می‌شود که ملت چیست؟ در حالی که پرسش اساسی باید این باشد که ملت چگونه تشکیل می‌شود.»

شاید در برابر این پرسش هم، همانند پرسش دیگر به صورتی که سعی کردید نشان دهید، هرگز نتوان به یک تعریف «مشخص» و «جامعی» دست یافت. زیرا راه‌ها و چگونگی تشکیل ملت‌ها ـ یا بهتر بگوئیم ظهور آن‌ها ـ نیز به گواه شواهد بسیار امروز و دیروز تاریخ جهان ما، گوناگون بوده‌اند. تعریف‌ها، تبیین‌ها و نتیجه‌گیری‌ها از پی پدیدار شدن پدیده‌ها صورت گرفته و در بهترین حالت تابع یا متأثر از شرایط و وضعیت‌های خاص و متفاوت هستند، و ناگزیر گوناگونند و‌گاه متضاد و مغایر.

و اما در یک نگاه کلی به روش شما در پاسخ و از مجموعه اطلاعاتی که ارائه نمودید، هم به نوعی همین برداشت می‌شود، اینکه هر تلاش و هر نقطه عزیمتی در تعریف و هر وجه مشترکی در تبیین پدیده‌هائی چون ملت، دولت و… که برپایه آن بتوان ضابطه و نظمی برقرار نمود، با تعریف مقابلی نفی یا نقض شده و مورد تردید قرار می‌گیرد. شاید چنین روشی در حوزه بحث‌های آکادمیک رشته‌های علوم انسانی و در بحث‌های نظری نه تنها مانعی نداشته، بلکه ضروری باشد. اما درحوزه امنیت، ضابطه و نظم ـ و اگر در برابر شما به عنوان یک حقوقدان اجازه بکارگیری این واژه را به خود بدهم ـ در حوزه حقوق و آنچه که در این حوزه باید در نظر گرفته شود، چطور؟ آیا این به معنای بی‌ضابطگی نیست؟

علت طرح این پرسش آنست که برخی از گرایش‌ها بر بستر چنین فرضی، یعنی فرض «بی‌ضابطه» بودن مناسبات، تشکیل ملت و بنای دولت آن را امری ارادی و بسته به «یک تصمیم‌گیری سیاسی» قلمداد می‌کنند.

 ‌‌

خوبروی ـ اجازه بدهید پرسش شما را به بخش‌های کوتاهی تقسیم کنم تا هم برای خواننده خواندن و هم برای من پاسخ آن آسان شود.

ـ نخست اینکه گفته‌اید «راه‌ها و چگونگی تشکیل ملت‌ها ـ یا بهتر بگوئیم ظهور آن‌ها ـ نیز به گواه شواهد بسیار امروز و دیروز تاریخ جهان ما، گوناگون بوده‌اند. تعریف‌ها، تبیین‌ها و نتیجه‌گیری‌ها از پی پدیدار شدن پدیده‌ها صورت گرفته و در بهترین حالت تابع یا متأثر از شرایط و وضعیت‌های خاص و متفاوت هستند، و ناگزیر گوناگونند و‌گاه متضاد و مغایر.» آری این صحیح است. در تماشاگه گیتی تفاوت میان ملت‌ها و دولت‌ها فراوان است همانگونه که منافع ملی هر کشوری با کشور دیگر فرق دارد. در پیش گفتم: نظام‌های سیاسی مانند نظام حقوقی بر اساس سنت‌ها و آداب هر جامعه‌ای استوار است و هر دوی آنان بر حسب تاریخ جوامع بوجود می‌آیند و دگرگون می‌شوند.

ـ دو دیگر آنکه گفته‌اید «اینکه هر تلاش و هر نقطه عزیمتی در تعریف و هر وجه مشترکی در تبیین پدیده‌هائی چون ملت، دولت و… که برپایه آن بتوان ضابطه و نظمی برقرار نمود، با تعریف مقابلی نفی یا نقض شده و مورد تردید قرار می‌گیرد.» خیر، حتما پاسخ‌های من نارسا بود که شما به این نتیجه‌گیری رسیده‌اید. چرا که من از عدم ِشمولِ مصداقِ دولت ـ ملت به کشورهای فراتاریخی می‌گویم و شما از تعریف آن.

در کتاب‌های بیگانه و حتی نوشته‌های سیاسی در درون کشور تعریف‌های گوناگونی از دولت ـ ملت وجود دارد که بسیاری از آنان منطقی هم هست. ضرب‌المثلی چینی می‌گوید مبادله کالا با مبادله ایده‌ها تفاوت دارد. زیرا، هنگامی که دو ایده و طرز تفکر را با دیگری مبادله می‌کنیم؛ در پایان آن مبادله هر یک از ما دارای دو طرز تفکر می‌شویم و این با مبادله کالا که تنها یکنفر مالک چیزی یا پولی می‌شود تفاوت دارد. آنچه که منظور من است این است که تعریف دولت ـ ملت در اروپا شامل همه کشورهای دنیا نمی‌شود.

 ـ پرسیده‌اید که اگر این تعریف‌های گوناگون «در بحث‌های نظری نه تنها مانعی نداشته، بلکه ضروری باشد. اما درحوزه امنیت، ضابطه و نظم ـ و… در حوزه حقوق و آنچه که در این حوزه باید در نظر گرفته شود، چطور؟» خوشبختانه چون شما حقوق خوانده‌اید بیان این تفاوت آسان به نظر می‌رسد. نمونه‌ای ساده شاید راهگشای این پرسش باشد. به این معنا که تعریفِ بسیاری از بزه‌ها در هر کشوری متفاوت است ولی این سبب هرج و مرج نمی‌شود؛ بل، هر کشوری با شرایط و آداب و سنت‌های خود مقرراتی را برای هر بزه وضع می‌کند و یا اصلا عملی را بزه نمی‌داند. شما می‌دانید که قانون کالائی صادراتی و یا وارداتی نیست. اگر گرایش‌هائی در درون جامعه ایران و یا در بیرون از کشور در پی اغراضی که پیش از این یاد کردیم نباشند؛ ناچار باید گفت که دچار آشفتگی در مفاهیم انتزاعی هستند. ترجمه غلطِ برخی از اصطلاح‌ها، بی‌آنکه در پی کاهش ارزش کار مترجمان و پژوهشگران باشم؛ به آشفتگی در استنباط و بکارگیری نابجای اصطلاح‌ها، می‌انجامد. ما، با توجه به روابط فرهنگی درازمدت خود با اروپا، اصطلاح‌هائی نوین را از آنان گرفته‌ایم و سپس کوشش کردیم تا واژه‌ای در زبان پارسی برای آن بیابیم؛ بی‌آنکه به پیشینه تاریخی و فرهنگی آن اصطلاح در میان اروپائیان و تفاوت آن با خانه خود توجه کنیم. اجازه بدهید برای جلوگیری از پرگوئی این جمله آلبر کامو را برایتان واگویه می‌کنم که: نامگذاری نادرست، افزودن درد جهان است.

‌ ‌

ــ اینکه ما در «خانه خود» بر مبنای تاریخ، سنت و آداب خویش می‌توانیم در جهت بهبودی و بهروزی خویش ـ صرف نظر از تفاوت تعریف‌ها از بهبودی و بهروزی ـ همه چیز را دگرگون کنیم، به هیچ روی ما را از مصداق دولت ـ ملت و از ضابطه و نظمی که در جهان امروز وجود دارد، خارج نمی‌کند. نظمی که مرزهای ما را محترم می‌شمارد، ما را ملت ایران ـ صرف نظر از گوناگونی عناصر تشکیل دهنده آن ـ و احاد ما را ایرانی خطاب می‌کند، برای «نمایندگان» ملت ما در نهادهای بین‌المللی کرسی قائل است. «فراتاریخی» ـ صرف نظر از معنائی که از این مفهوم مورد نظر است ـ شمردن ملت ما و تحولات درونی آن، فکر نمی‌کنم ما را از شمولیت این نظم حقوقی جهانی، که برآمد آن بسیار بعد از پیدایش کشور و ملت ایران صورت گرفت، بدر برد. ما در تاریخ نزدیک‌تر خود و در فاصله‌ئی کمتر از یک قرن دو انقلاب عظیم ـ بدست خود ـ داشته‌ایم که هر یک به نوبه خود پیامدهای دگرگون کننده ژرف و گسترده‌ئی برای ما به همراه آوردند. اما پس از پیروزی هر یک و استقرار نظم سیاسی و حقوقی جدید درونی، ما کماکان از نظر سایر بخش‌های جهان، ملت ایران ماندیم و حکومت‌ها و دولت‌های برخاسته از این دو رویداد ـ صرف نظر از ماهیت‌های بس متضاد و مغایر آن‌ها ـ به عنوان «نمایندگان» ملت ما به رسمیت شناخته شدند. در هر دوره نیز هرچند متجاوزینی به بخش‌هائی از مرزهای این واحد جغرافیای سیاسی دست‌درازی کردند، اما این مرز‌ها همچنان پابرجایند و در چهارچوب‌‌ همان نظم به رسمیت شناخته شده و به استقلال این کشور ـ با همه محدودیت‌هائی که امروز‌‌ همان ضوابط بین‌المللی برای چگونگی اعمال این استقلال قائل است ـ احترام گذاشته می‌شود.

به عنوان پرسش آخر آیا ما برای حل مشکلات درونی خود، از جمله تغییر ساختار و نظام سیاسی ـ حقوقی و تأسیس «نظام غیرمتمرکز اداره کشور» لازم است جای خود را در چهارچوب ضوابط و مقررات جهانی که ما را یک کشور مستقل صاحب یک ملت و یک دولت به رسمیت می‌شناسد، مورد تردید قرار دهیم، یا آن‌ها را، چون برخاسته از وضعیت تاریخی ما نبوده‌اند، مورد بی‌اعتنائی قرار دهیم؟ آیا ما برای دگرگون کردن وضعیت ناشاد درونی خود ناگزیریم هستی بیرونی خود را دمادم به کانون جدال بدل کرده و به چالش بکشیم؟

 ‌‌

خوبروی ـ مصداق به معنا و اصطلاحی که در منطق به کار می‌رود عبارتست از موجودی خارجی که مفهومی بر آن صدق کند. به عنوان نمونه شما و من که ساکن دو کشور آلمان و فرانسه هستیم مصداق مردمی از ریشه ژرمنی یا گلوآ (Gaulois) نیستیم. اما، این مصداق نبودن سبب نمی‌شود که ما با همه خلق خدای ساکن این کشور‌ها ستیز داشته باشیم.

اگر جامعه بین‌المللی ما را می‌شناسند و ایرانی می‌خواند این از قواعد بین‌المللی است نه ارمغان اصطلاح دولت ـ ملت. در این جامعه هر کشوری به نامی خوانده می‌شود. هم کشور چین با بیش از یک میلیارد و دویست میلیون نفر جمعیت و هم فدراسیون ایالات میکرونزی با ۷۰۲ کیلومتر مربع، پراکنده در دریائی نزدیک به دومیلیون و نیم کیلومتر مربع، و باجمعیتی نزدیک به صد هزار نفر، نامی و دولتی دارند و به آن نام خوانده می‌شوند. چین کشوری است که در آن یکصد و پنجاه گروه به عنوان ملیت غیرچینی به رسمیت شناخته شده‌اند؛ تنها، ۵ ملیت در وضعیت روشنی بسر می‌برند که عبارتند از: مغول‌ها، تبتی‌ها، اویغور‌ها، زهویانگ‌ها (Zhuangs) و سرانجام مسلمانان چینی زبان به نام هیو‌ها (Hui). بقیه ملیت‌ها و اقوام در وضعیت اقلیت‌های فرودست بسر می‌برند. (Breton, 47).

متاسفانه برخی از نخبگان ما گرفتار بینش بی‌درنگ (Vision immédiate) و یکسویه هستند و تنها بخشی از حقیقت را بیان می‌کنند و واقعیت‌های موجود و متعارض را بفراموشی می‌سپارند. این چنین بینشی در دنیای امروز و با سرعتی که جانشین تفکر شده است قابل بحث و توجه است. بنگرید به اصرار قومگرایان ما برای قبولاندن زبان و شناساندن گروه خود به عنوان ملت که از همین بینش برمی‌خیزد. زیرا افکار عمومی دنیا بخوبی نتیجه‌های از میان بردن زبان و نابودی فرهنگ را می‌داند. و‌‌ همان افکار عمومی، بی‌توجه به تاریخ و اساطیر هر سرزمینی، تبدیل یک گروه به ملت، بویژه در کشورهای توسعه نیافته، را کم و بیش درک می‌کند؛ و از این روی، باشعارهای برخاسته از بینش بی‌درنگ آسان و وفوری قانع می‌شود.

اما، آن روی دیگر سکه بینش بی‌درنگ عبارتست از تخم ترس در دل‌ها نشاندن است که اگر ما را ایرانی نشناسند اگر به مرزهای ما احترام نگذارند… چه فاجعه‌ای پیش خواهد آمد. گویا هستی ایران تنها به دولت ـ ملت بودن و یا به آن به اصطلاح نظام جهانی بسته بوده و هست. دولت ـ ملت، در بینش بی‌درنگ این توهم را بوجود خواهد آورد که دولت ـ ملت ایران یعنی دولت تک ملیتی که هیچ موجودیت فرو ملی مانند اقوام و یا هیچ نهاد فرو دولتی مانند خودمدیری را قبول ندارد. در حالی که دولت ملی همواره مال یک ملت نیست و در مجموعه هرملت گروه‌های گوناگونی وجود دارند. در پیش هم گفتم که ما به ملت‌سازی و یگانه‌سازی نیازی نداشته و نداریم.

غربی‌ها نیز بینش بی‌درنگ را برای ما بکار می‌برند تا ما نیز به این افتخار نائل شویم که دولت ـ ملت هستیم. زیرا در قاره‌ای که اصطلاح دولت ـ ملت از آن برخاسته است، نگاهی یکنواخت و یکسان به کشورهای قاره آسیا و آفریقا وجود دارد. آنان هنوز خیال می‌کنند که قوم یعنی گروهی که نیاز به متمدن شدن دارد و تنها صاحب تمدن هم که غربی‌ها هستند. بنابراین اگر این اقوام را بگونه دولت ـ ملت در آوریم هم بازار تازه‌ای خواهیم یافت و هم سروری خود را، با پریشانی و تجزیه آن محکمتر خواهیم ساخت. تاریخ آفریقای پس از استعمارزدائی و تشکیل دولت ـ ملت‌ها در آن شاهد این بینش است و کشتار روآندآ در سال ۱۹۹۴ گواه فرجام آن است.

در کشورهای غربی و بویژه در اروپا، گروه‌های قومی هستند که مشابهت فراوانی با کُردان ما دارند و در کشورهای مختلف زندگی می‌کنند؛ مانند مردم باسک که هم در خاک فرانسه و هم در خاک اسپانیا سکونت دارند. باسکی‌های اسپانیا از خودمدیری وسیعی برخوردارند در حالی که مردم باسک ساکن فرانسه تنها از مزایای روش اداره نامتمرکز برخوردارند. نمونه دیگر مردم فریزون Frisons هستند که در هلند و آلمان بسر می‌برند. برای هر دو نمونه یاد شده هیچگاه راه‌حلی یکدست و همانند ارائه نشده و هر کشوری برحسب تاریخ، سنت و نظام حقوقی خود با آنان رفتار می‌کنند. غرب با تضعیف ایدئولوژی ملی‌گرائی در دنیای خود، قوم‌گرائی را برای شرق تجویز می‌کند و می‌بینیم که این گرایش روز به روز نیروی بیشتری یافته و ما شاهدان خموش خشونت‌های ناشی از آن هستیم.

حال اجازه بدهید جای خود را عوض کنیم و به جای پاسخگوئی من از شما بپرسم که منظور شما از ضابطه و نظمی که در جهان امروز وجود دارد کدام است؟ آیا همان ضابطه‌ای است که در درازای سده بیست میلادی، به ترتیب تاریخی، نسل‌زدائی ارامنه، یهودیان، کامبوجی‌ها و ایبو‌ها (در نیجریه) و توتسی‌ها (در روآندا) را دید و کاری آن چنانی نکرد مگر در یک مورد؟ آیا منظورتان‌‌ همان نظمی است که بقولی بر اساس حقوق بین‌الملل کلاسیک قرار دارد و بیشتر نظام قواعدی است که محتوای آن از دیدگاه جغرافیائی (اروپائی)، از نظر مذهبی (مسیحی) و از دید اقتصادی (سوداگرانه) و سرانجام از نظر سیاسی (امپریالیستی) است؟ پس از جنگ دوم جهانی و بویژه از دهه ۱۹۶۰ م، هنوز هم قواعد بین‌المللی بیش از هر چیز به سود تقویت حقوق زورمندان است. بگونه‌ای که حتی استعمارزدائی نیز دگرگونی زیادی در این واقعیت ایجاد نکرده است. اما، متن‌های فراوان تهیه شده که در نگاه نخست نشان از پریشانی و نا‌بسامانی داشته و دارد. حوادث همین سال ۲۰۰۸ م نشان دهنده کدام ضابطه بین‌المللی است؟ (Jouve. 3)

اساسنامه سازمان ملل هرچند با واژگان ما مردم ملل متحد شروع می‌شود اما این دولت‌ها هستند که عضو آنند و بقولی نام حقیقی آن سازمان دولت‌های نه چندان متحد است. آنچه را که نظام جهانی می‌نامید بیشتر نظام دولت‌هاست. این نظام تنها به نقش دولت‌ها در چارچوب ژئوپولیتیکی توجه دارد و پیچیدگی‌های ژرف قومی و هویتی کشور‌ها را در نظر ندارد. بیائید با هم مرزهای تازه را نه از دهه ۱۹۶۰ میلادی؛ بل از سال ۱۹۸۹ بررسی کنیم تا ببینیم چه ضابطه‌ای به دنیا حکمفرماست. ضابطه‌ای که دارد حق مداخله قدیمی را در لباس وظیفه مداخله به مردم جهان عرضه می‌دارد. این نظم حقوقی جهانی که شما از آن نام می‌برید کدام نظمی است که نیرومند‌ترین کشور جهان نه می‌خواهد تغییر شرایط زیست بومی آن را بپذیرد و نه پیمان تشکیل دادگاه کیفری بین‌المللی را امضا می‌کند؟ و یا روسیه را وادار به قشون کشی می‌کند و جمهوری‌های مستعجل می‌تراشد اما در‌‌ همان حال خودمدیری مردم چچن را هم نمی‌پذیرد. این چه نظم حقوقی جهانی است که هر کشوری می‌خواهد به میل خود قواعد جهانشمول حقوق بشر را اجرا کند؟ پرسش دیگر من این است که آیا واقعا معتقدید که در این نظم حقوقی جهانی که ذکر کرده‌اید به استقلال و حاکمیت کشور‌ها احترام گذاشته می‌شود؟ آن هم در زمانی که وابستگی‌های چند سویه کشور‌ها را در خود گرفته است تا آنجا که بزرگ‌ترین طلبکار دولت نماینده سرمایه‌داری کشور کمونیست چین است.

نظم حقوقی مجموعه‌ای از قواعد اجباری و ساختار و روش کارکرد نهادهاست. وجود چنین نظمی بی‌حضور دستگاه قضائی قابل تصور نیست. ممکن است آن قواعد اجباری و آن دستگاه قضائی لازم‌الاطاعه را به من نشان دهید؟ چه کسی گفته که که ما باید چهارچوب ضوابط و مقررات جهانی را مورد تردید و یا بی‌اعتنائی قرار دهیم و یا هستی بیرونی خود را به چالش بکشیم. خیر، باید پرده را از راز‌ها به کناری زنیم و نیرو و توانی که بقول شما می‌تواند برای دگرگون کردن وضعیت ناشاد درونی خود بکار گیریم صرف مفاهیم انتزاعی که سبب جدائی می‌شود نکنیم. خلاصه‌تر بگویم دولت ـ ملت در‌‌ همان حال که جامعه‌ای سیاسی است مبّین اجتماعی تک هویتی نیز هست. این تک هویتی‌، هویت‌های دیگر را مورد انکار قرار می‌هد و از آنجا بیزاری برمی‌خیزد که مقدمه جدائی‌خواهی است. چنین جامعه‌ای را برخی از پژوهشگران جامعه‌ای با قومیت فرضی (fictive (Ethnicité نامیده‌اند. در حالی که می‌دانیم هیچ ملتی بگونه‌ای طبیعی بر اساس قومی بنا نشده است؛ اما به تدریج که ساخت اجتماعی (Formations sociales) ملی انجام می‌گیرد؛ مردم درون مجموعه و همچنین گروه حاکم «قوم زده» می‌شوند. یعنی بگونه‌ای خود را معرفی می‌کنند که گوئی در گذشته و همچنین در آینده، آنان اجتماعی طبیعی را که دارای هویت و فرهنگی اصیل و منافعی فرا‌تر از منافع افراد و شرایط جتماعی دارد را معرفی و بیان می‌کنند.

نگاه کنید به ترکیه کشور همسایه و نمونه اعلای دولت ـ ملت «وارداتی» که چگونه هویت‌های دیگر را مورد انکار قرار می‌دهد و اسلام ناب محمدی نیز نتوانسته است این انکار را زائل کند و به همین دلیل هم پذیرفتن این کشور در اتحادیه اروپا دور به نظر می‌رسد. برخی از آنهائی که عشاق سینه چاک دولت ـ ملت در ایرانند نه تنها نمونه اتحادیه اروپا را که دارد به اجتماعی از مناطق مختلف کشور‌ها تبدیل می‌شود نمی‌بینند؛ بل این نمونه کشور همسایه ما را نیز در خور بررسی نمی‌دانند. اینان دانسته و یا ندانسته آب به آسیاب دشمن می‌ریزند تا به دیگران بنمایانند که در ایران نیز تنها یک هویت وجود دارد و آن هویت ایرانی است در حالی که چنین قومی در ایران وجود ندارد.

کوشش و هنر ما باید بر این اساس قرار گیرد که چگونه می‌توانیم با تجربه تاریخی خود قوانین اساسی را بر پا داریم که در آن همه مردم ایران را شامل شود و قدرت کارآئی داشته و موثرباشد.

از این روی، بار دیگر تکرار می‌کنم که ما باید راه حل ایرانی مشکلات خود را از درون تاریخ ایران پیدا کنیم. از این راه است که ما می‌توانیم پایه و اساس تفکر ایرانی را استوار سازیم و بحث‌های غربیان، که مربوط به تاریخ و کیش آنان است، را به خودشان واگذار کنیم. اما، این امر مانع از آن نیست که اصول جهانشمول را بپذیریم و یا در حقوق بهترین‌ها را برنگزینیم که این گزینش خود یک هنر است. هدف باید آن باشد که گاندی گفته بود: «می‌خواهم خانه‌ای داشته باشم که پنجره‌هایش باز باشد و نسیم فرهنگ‌های دیگر از این خانه بگذرد ولی دلم نمی‌خواهد که طوفانی بیاید و خانة مرا از جا بکند.»

 ‌

منابع و کتاب‌شناسی:

*Breton Roland, Peuple et Etats, l’impossible équation, Domino Flammarion, Paris , 1998.

**X. de Planhol, Les nations de prophète, Fayard, Paris 1993, pp 495 et S.

Balibar Etienne& Wallerstein Immanuel Race, Nation, Class: Ambiguous Identities,  Découverte, Paris 1997. Bender Thomas, A Nation Among Nations. American’s Place in World History, New York, Hill & Wang,     2006.

Bender Thomas, in, http://www.laviedesidees.fr

Bozarslan Hamit, La question Kurde, Presses de science Po. Paris, 1997,

Couland Jacque, «Proche ـ Orient : Le conflit Iran ـIrak », In Pluriel débat, no. 30, Paris, 1982.

Digard J.P., B.Hourcade et Y. Richard,  L’Iran au xxe  siècle, Fayard, Paris 1996.

Digard J.P.(sous la direction), le fait ethnique en Iran et en Afghanistan, CNRS, Paris 1988.

Galice Gabriel, Du Peuple Nation, Mario Mella, Lyon, 2002.

Gellner, Ernest, Nations and Nationalism. Basil Blackwell, Oxford,       1983.
Gellner, Ernest “Introduction”, in Nations of Nationalisms, Periwal, Sukumar, ed. London: Central European University Press 1995.

Gellner  Ernest Nations et Nationalismes, Payot, Paris,1989.

Jouve Edmonde, Le droit des peoples, PUF, Paris ,1992.

Laroche Josepha , Politique internationale, Paris, LGDJ, 2000 (2e édition).

Laruelle Françoise, « Qui sont les Minorités et comment les penser ? », in Revue Études polémologiques, no 43, Paris 1987.

Martelli Roger. « La nation et ses mystères », in. Revue Passerelles, no. 10, Thionville France, 1995.

Schnapper Dominique, La communauté des citoyens, Gallimard, Paris, 1994.

Smith Anthony, Nationalism and Modernism, Rutledge, London 2000.

Smith Anthony, The Ethnic origin of Nations, Basil Blackwell, Oxfordd, 1986.

Tourain Alain in http://www.republique ـdes ـlettres.fr/258 ـalain ـtouraine.php

Vercellin Giorgio, « Le fait ethnique dans la politique des États iranien et afghan » in. J. P. digard, op.vit ;

Cahiers de recherche sociologique, no 20, 1993, pp. 159 ـ181. Montréal : département de sociologie, UQÀM.

http://classiques.uqac.ca/contemporains/wieviorka_michel/nationalisme_et_racisme/nationalisme_et_racisme.pd

http://www.republique ـdes ـlettres.fr/258 ـalain ـtouraine.php

http://www.erudit.org/revue/rs/2005/v46/n3/012477ar.html

http://www.priceminister.com/navigation/se/category/sa/kw/etat+et+nation+dans+l%27histoire+de+l%27europe

مجلس اول و اهمیت / “قانون انجمن‌ها و تشکیلات ایالات و ولایات و دستورالعمل حکام”

مجلس اول و اهمیت

قانون انجمن‌ها و تشکیلات ایالات و ولایات و دستورالعمل حکام

دکتر محمدرضا خوبروی پاک

مرداد ۱۳۸۵

 ‌

ــ ما در گفتگوی پیشین خود از شما قول گرفتیم که در این شمارة ویژه، به مناسبت صدمین سالگرد انقلاب مشروطه، «قانون تشکیلات ایالات و ولایات و دستورالعمل حکام» مصوبة مجلس اول مشروطه را مورد توجه قرار دهیم و بدان به عنوان یکی از تجربه‌های تاریخی خود، آنهم در گذشته‌ای نه چندان، دور نظر بی‌افکنیم.

لطفاًً در آغاز این گفتگو بفرمائید؛ تحت چه شرایط اجتماعی و در سایة چه اولویت سیاسی نخستین نمایندگان ملت ایران حتی پیش از آنکه به تکمیل قانون اساسی مشروطیت و تدوین متمم آن بپردازند، به بحث و تدوین و تصویب مجموعه‌ای مشتمل بر چهارصد و سی و دو ماده تحت عنوان «قانون تشکیلات ایالات و ولایات و دستورالعمل حکام» پرداختند؟

 ‌

خوبروی ـ پیش از پاسخ به پرسش شما، اجازه دهید تا توضیح کوتاهی را برای اگاهی بیشتر خوانندگان بدهیم. در مجلس دوره یکم، پس از تصویب قانون اساسی در ۸ دی ماه ۱۲٨۵ (٣۰ دسامبر ۱۹۰۶) دو قانون در مورد اداره ایالات و ولایات تصویب شد:

نخستین آن‌ها، قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی بود که پیش از تصویب متمم قانون اساسی (درتاریخ ۱۵ مهر ۱۲۸۶ و ۸ اکتبر ۱۹۰۷)، در ۶ خرداد ۱۲٨۶ (۲٨ می‌۱۹۰۷) تصویب و توشیح شد. سپس قانون تشکیلات ایالات و ولایات و دستورالعمل حکام در ۱٨ آذر۱۲٨۶ (۱۰ دسامبر ۱۹۰۷) تصویب و توشیح شده است.

به این ترتیب ملاحظه می‌کنید که در آغاز قانون انجمن‌ها را تصویب کردند و سپس تشکیلات آن را با دستورالعمل برای حکام به تصویب رساندند. نمایندگان دوره نخست مجلس، آن چنان تشویش و دغدغه‌ای در اداره مملکت و جلوگیری از تعدیات حکام داشتند که پس از تصویب قانون اساسی ۵۱ ماده‌ای و پیش از نوشتن متمم در صدد تنظیم امور ولایات بر آمدند.

می‌دانید که حقوق عمومی نوین، محصول دوره روشنگری اروپا در سده‌های هفدهم و هیجدهم میلادی است. فیلسوفان این دوره مانند جان استوارت میل، روسو، جان لاک، اسپینوزا، مونتسکیو و دیگران کوشش فراوانی بکار بردند تا حقوق و تکالیف مردم در برابر دولت را مشخص کنند.

یکی از رشته‌های حقوق عمومی، حقوق اداری است. که به بیان خدمات عمومی در داخل یک کشور می‌پردازد و قواعد رابطه نهادهای دولتی با مردم را روشن می‌کند. اگر دولت شخصیت حقوقی مرکب از اشخاص حقوقی حقوق عمومی بدانیم؛ وظیفه دیگر حقوق اداری روشن کردن و تبیین قواعد همکاری میان این اشخاص حقوقی است. بنابراین هدف حقوق عمومی تنظیم روابط مردم با دولت و نهادهای دولتی و نهاد‌ها با یکدیگر است.

ایرانیان اگرچه آغازگر بنای امپراتوری جهانی، شامل اقوام و ملیت‌های گوناگون بودند؛ اما در آن امپراتوری، همانند دیگر کشورهای آن زمان، به حقوق فرد در برابر حاکمان توجهی کمتر مبذول می‌شد. در امپراتوری ایران، برقراری مقررات مربوط به اداره و همزیستی مسالمت‌آمیز اقوام امری الزامی بود. مدارک و اسناد باقی مانده از تاریخ ما، حاکی از نوعی توجه به حقوق جمعی اقوام و ملل گوناگون است. ساختار قبیله‌ای جامعه ایرانی، همراه با تفکر رعیت بودن فرد، اعتقاد دینی حاکم بر جامعه، فرضِ الهی بودن قدرت سروران، و استمرار حکومت استبدادی از دلایل عدم رشد حقوق عمومی در ایران است. با این همه روش کشورداری و تقسیمات کشوری پیشینه‌ای دراز در ایران دارد. بی‌سبب نیست که اصطلاح ساتراپی و ساتراپ در فرهنگ‌های غربی وارد شده است که نشانی از دیرینگی تقسیمات اداری نامتمرکز در کشور ما دارد.

از دیدگاه سیاسی، نقطه مشترک در تاریخ ایران ـ پیش و پس از حمله تازیان ـ ساختار دولتی است که با تغییرات اندکی از زمان هخامنشیان تا پایان دوره قاجاریه پابرجا بود.

قانونخواهی در ایران، از دور‌ترین زمان‌ها با نام‌های برجسته‌ای چون بزرگمهر، عمیدالملک ابونصر کُندری، خواجه نظام‌الملک طوسی، خواجه نصیرالدین طوسی و بیهقی آغاز شد و سپس به دوران نوین رسید که من آن را تداوم دبیری در ایران می‌نامم.

از سده هژدهم میلادی، در ایران نیز مانند بسیاری از کشورهای دیگر به حقوق اداری توجه می‌شود به این خلاصه که:

فرمان تاسیس شورای دولتی از سوی ناصرالدین شاه در سال ۱۲۳۷ خورشیدی (۱۸۵۸ م)؛

منشور مصلحت خانه آذر۱۲٣٨ (نوامبر۱٨۵۹)؛

قانون وزارت عدلیه اعظم و عدالت خانه‌های ایران، در ۱۱۹ ماده در اردیبهشت ۱۲۵۰ (۲۱ می‌۱٨۷۱) به همراه دستورالعملی به نام «تحدید حدود فیمابین حکام و رعیت»؛

نخستین طرح رسمی قانون اساسی، بنا به نوشته آدمیت، مبتنی بر ده اصل در ۱۲۵۰ خورشیدی (ه ۱٨۷۲)؛

لایحه تشکیل دربار اعظم که از آن به نام‌های «مجلس شورای دربار»، «مجلس وزرای مسئول» «هیئت وزرا» یا دارالشورای کبری نیز یاد کرده‌اند در ٣ آبان ۱۲۵۱ (۲۴ اکتبر ۱٨۷۲)؛

دستورالعمل همین طرح به نام «دستورالعمل کارگذاران دولت و قرار مشاورات مجلس دربار اعظم» در برابر با ۱۱ فروردین۱۲۵۲ (٣۱ مارس۱٨۷٣)؛

کتابچه تنظیمات حسنه دولت علیه و ممالک محروسه ایران در ۱۲۵۲ خورشیدی (۱٨۷۴ میلادی)

دستورالعمل حکام در سال ۱۲۶۶ خورشیدی (۱۸۸۷ میلادی).

ملاحظه می‌کنید که در مدت ۲۹ سال ۹ فرمان، طرح و دستورالعمل برای خدمات عمومی و قواعد رابطه نهادهای دولتی با مردم تهیه شد.

تعدیات حکّام و بهبود اداره کشور را می‌توان از علل اساسی وضع چنین مقرراتی دانست. در مورد تعریف حکّام ـ به نظرم می‌رسد که باید به معنای عام آن یعنی هم حاکم عرفی منصوب از شاه و هم به حاکمان شرع توجه کرد. زیرا تعدی اینان دستکمی از تعدی حکّام عرفی نداشت.

در منشور مصلحت‌خانه، هر چند که در فرمان شاه، شاید برای نحستین‌بار، از واژه ملت استفاده شد؛ اما، مصلحت‌خانه حق گفتگو در امور «پولیطیکیه» را نداشت. از جمله تکالیف این نهاد، مذاکره در «اشاعه عدل و انصاف و رفع بواعث ظلم و اجحاف» بود. اشاعه عدل و انصاف برعهده حاکمان به معنای عام آن بود (حکام عرفی یا نمایندگان دولت و حکام شرعی) ولی هر دوی آنان به صورت «بواعث ظلم و اجحاف» در آمدند. احکام ناسخ و منسوخ حاکمان شرع مانند ملاعلی کنی، آقانجفی و شفتی و عریضه‌های متعدد مردم در این باره شاهد تعّدی و آز مال‌اندوزی آنان است. «تعلیقه» یا دستورنامه سپهسالار در سال ـ ۱۲۵۰ خورشیدی (۱۸۷۱م) و سپس قانون تنظیماتِ وی، سبب شد تا بگفته خود او این «روسای ملت» فتنه‌ها بر انگیزند و در این فتته هر دو دستة «بواعث ظلم و اجحاف» یعنی هم حاکمان و هم ملایان با هم همکاری داشتند.

در مرحله شروع جنبش مشروطیت وضعیت نا‌بسامان اجتماعی ـ سیاسی ـ اقتصادی و فرهنگی مردم را به تنگ آورده بود و آنان خواستار رسیدگی بوضع حقوقی و امنیتی خود شدند. آغاز جنبش مشروطیت را می‌توان از سال ۱۲۸۴ خورشیدی (۱۹۰۵ میلادی) با مهاجرت، معروف به هجرت صغری، دین‌دانایان و مردم به شهر ری دانست. مهاجران درخواست‌های خود را در هشت بند اعلام کردند که بند ۴ آن «بنای عدالت خانه‌ای در تمام شهرهای ایران برای جلوگیری از ستمگری‌های حکّام» بود.

پس از تنش و کشاکشی که میان مردم و دستگاه حکومتی رخ داد؛ مظفرالدین شاه، فرمان اول مورخ دی ماه ۱۲٨۴ (۱۹۰۵) را صادر کرد که در آن ایجاد عدالتخانه دولتی برای اجرای احکام شرع… و تعیین حدود و اجرای احکام شریعت پیش‌بینی شده بود. این فرمان اگر از سوی مردم پذیرفته می‌شد، دست دین‌دانایان را از بسیاری امور کوتاه می‌کرد و شاید نوزائی مذهبی ایران آغاز و راه ایجاد نظام‌ حقوقی‌ نوین در ایران‌ فراهم‌ می‌شد؛ زیرا این گام نخست برای دولتی شدن عدالت و قانونی کردن احکام شرع بود. بدین سبب دین‌دانایان رمیده شدند و به تحریک مردم پرداختند که مهاجرت کبیر به قم و بست‌نشینی را پیش آورد. شاه مجبور به برکناری صدراعظم و صدور فرمان معروف به فرمان مشروطیت مورخ ۱۳ مرداد ۱۲٨۵ برابر ۵ اوت ۱۹۰۶ شد. در این فرمان ذکری از «عدالتخانه دولتی» نشده و آمده بود که:

«مجلس شورای ملی از منتخبین از شاهزادگان، علما، قاجاریه، اعیان و اشراف، ملاکین، تجار و اصناف به انتخاب طبقات در دارالخلافه تهران تشکیل و تنظیم شود که در امور دولتی و مملکتی و مصالح عامه مشاوره و مداقّه لازمه را به عمل آورده و به هیئت وزرای دولتخواه ما در اصلاحات… اعانت و کمک لازم را بنماید… به عون‌اله تعالی مجلس شورای مرقوم که نگهبان عدل ماست افتتاح و به اصلاحات لازمه و اجرای قوانین شرع مقدس شروع نماید»

دین‌دانایان برای بار کردن بارِ سنگینِ فقه به قطاری در حال حرکت، که به قول سهراب سپهری «سیاست می‌برد»، باز به تحریک مردم پرداختند تا اعتراض کنند. از این روی، سه روز پس از این فرمان، شاه مجبور به امضای مکّملی برای فرمان خود شد که در آن از منتخبین ملت نام برده شده و سپس خواسته شده بود تا «فصول و شرایط نظام مجلس شورای اسلامی موافق تصویب و امضای منتخبین، بطوری که شایسته ملت و مملکت و قوانین شرع مقدس باشد مرتب نمایند که به شرف عرض و امضای همایونی ما برسد…» ملاحظه می‌کنید که چگونه مجلس شورای ملی به مجلس شورای اسلامی دگرگون شد و از این پس قطار مشروطیت با بار سیاست و فقه، باز هم به قول سپهری، «چه سنگین می‌رفت». شروع دعوای مشروعه و مشروطه را هم باید از این تاریخ دانست.

با همه این‌ها، پدران بنیانگذار قانون اساسی هشیار‌تر از آن بودند که تنها به نص و متن فرمان شاه اکتفا کنند. تطبیق فرمان مظفرالدین شاه با اصول ۱۵ و ۱۶ قانون اساسی گویای آگاهی نمایندگان است. در این دو اصل تهیه کنندگان قانون اساسی صلاحیت و اختیارات مجلس را بسیار بیشتر از آنچه در فرمان شاه بود گسترش دادند و در همه قانون اساسی نه نامی از دین و مذهب رسمی برده شده و نه مجلس را اسلامی خواندند.

با این توضیح می‌توان گفت نمایندگان دوره اول مجلس، هم از مکر برخی از ملا‌ها و هم از تحریکات حکّام عرفی بیمناک بودند و می‌بینیم این بیم و هراس نه بی‌دلیل بود و نه تازگی داشت. از این رو لزوم تنظیم اصول اداره ایالات و ولایات را احساس می‌کردند. از قرینه‌های این بیم و هراس می‌توان اختصاص دادن سرفصلی ویژه برای انجمن‌ها دراصول ۹۰ تا ۹۳ متمم قانون اساسی را ذکر کرد. پدران بنیانگذار برای استحکام بیشتر قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی آن را در متمم قانون اساسی نیز آورده‌اند تا از حالت قانون عادی خارج شده و حاکمان نتوانند به میل خود آن را تغییر دهند. از این‌رو می‌توان گفت قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی و آوردن آن در متمم قانون اساسی تلاشی بود برای تشکیل چارچوبی منطقی و قانونی برای مشارکت مردم در سرنوشت خود با توجه به پیشینه تاریخی آن. زیرا در جامعه سنتی مانند ایران، احساس تعلق به قوم و قبیله و ولایت، بیش از احساس ملی ـ که تازگی داشت ـ بود. هم اکنون نیز با توجه به خوار انگاشتن ملت و ملی‌گرائی و جانشین کردن امت به جای آن‌ها چنین احساسی قوی‌تر نیز شده است.

 ‌

ــ در تاریخ ایران‌زمین، به ویژه از آغاز نظام فرمانروائی قبیله‌ای، همواره آن بنیانگذاران و یا فرمانروایانی که قادر به استحکام یک حکومت مرکزی قدرتمند و بازآفرینی وحدت و یکپارچگی سرزمینی و سیاسی شدند ـ امری که تنها با قدرت شمشیر روی می‌داد ـ در حافظه تاریخی ایرانیان به نیکی از آنان یاد می‌شود. صرف‌نظر از اینکه آن «فرزند شمشیر» به بهای چه درجه‌ای از ویرانگری، خونخوارگی، رنج و الام انسانی به این مقام نائل آمده باشد. و برعکس یادآوری فروپاشی سلسله‌ها که با جداسری و نافرمانی سران قبایل و طایفه‌ها و آشوب و از هم‌پاشیدگی شیرازه‌ها همراه می‌شد، هیچگاه خوشایند و خالی از درد نبوده است. زیرا برای ما وحدت سیاسی و یکپارچگی سرزمینی جلوه‌ای از تداوم تاریخی کشور و بقای ملتمان بوده است.

اما در تحقیقات و بازنگری‌های اخیر اندیشمندان ایرانی زاویة نوینی بر این امور گشوده شده است، مبنی بر اینکه چنین وحدت و یکپارچگی سرزمینی و سیاسی با همة اولویت و اهمیتش، اما همواره آئینة تمام‌نما و جلوة کاملی از وحدت ملی‌امان که شالوده آن بر تنوع و چندگانگی آئینی، فرهنگی و دینی است، نبوده است. آن‌ها بعضاً حتا ریشه دوگانگی و بیگانگی میان دولت و ملت را در عدم توجه به این چندگانگی در ایجاد وحدت سرزمینی، سیاسی و ملی می‌دانند. نظر شما در این باره چیست؟

 ‌

خوبروی ـ درباره حافظه تاریخی، پرسش‌های فراوانی هست مانند: آیا باید تنها به تاریخ‌نگاری‌های رسمی قناعت کرد و یا اینکه تغییر اوضاع و احوال اجتماعی و سیاسی و برخورد نسل‌های متفاوت از یک حادثه تاریخی را در نظر داشت؟ حافظه تاریخی برخی، از تاریخ بافی‌های شرق‌شناسان شوروی‌ائی سیراب شده است که روش تفکر طبقاتی را درباره تاریخ دوره معاصر ایران نیز به کار می‌گیرند. برخی دیگر تاریخ‌نگاری رسمی و شمار کمی هم شاید از مکتب آنال (Annale) استفاده می‌کنند. کدام یک از آنان را باید مرجع قرار داد آنچه را که به ما در تاریخ‌نگاری رسمی گفته‌اند سرگذشت پادشاهان و وقایع بود؛ تصور نمی‌کنم در ذهن ایرانی امروزی نادرشاه‌‌ همان پایگاهی را داشته باشد که در ذهن ایرانی معمولی دارد. اخیرا مقاله‌ای در یکی از پایگاه اینترنتی خواندم که نادرشاه را مسبب نفرت هندی‌ها از ما و باعث از دست دادن یک میلیارد پارسی‌گوی در هندوستان دانسته بود. بنابراین حافظه تاریخی یکدست و بسته‌بندی شده یکنواخت وجود ندارد.

تصور می‌کنید که مثلا مردم ایران در هجوم تازیان به ایران از وحدت سیاسی ساسانیان و روش اداره کشور و یا از یکپارچگی ایران آگاه بودند؟ آیا مانند امروز از اصل حقوقی تداوم دولت‌ها مطلع بودند؟ به نظرم ما داریم با معیارهای امروز گذشته را ارزیابی می‌کنیم، که در این کار خیلی هم استادیم. تا آنجا که گفته شد که سلطنت، دو هزار و پانصد سال ما را از دموکراسی محروم کرد و یا اینکه دو هزار و پانصد سال است ما مستعمره آمریکا هستیم. در سده‌های پیشین با کمبود راه‌ها و دیگر وسائل ارتباطی هرشخص به منطقه و قوم وابسته‌اش می‌اندیشید. مفاهیمی نظیر دولت و ملت آن چنان که هست بوجود نیامده بود. از این روی، احساس جمعی مردم پیوند قومی و فرقه‌ای بود نه ملی و میهنی. که در پاسخ اول هم اشاره کرده‌ام. اما بی‌توجهی به تاریخ نیز روش و مذهب مختار فریفتگان قدرت است؛‌‌ همان گونه که نظام‌های ایدئولوژیکی (مذهبی یا غیر آن) از تاریخ استفاده ابزاری می‌کنند. از این رو باید به تاریخ واقعی توجه کرد؛ تنها از این راه است که آگاهی ملی بوجود می‌آید آن هم نه بر اساس نام افراد و یا حوادثی منتزع از مجموع اوضاع و احوال. نکته دیگر آنکه اتفاق‌های تاریخی اگر بگونة قاطع ویژگی‌های فرهنگی و یا زبانی مردمی را تغییر ندهد امری درجه دوم است. افزون بر آن فراموش نکنیم که هیچ تمدنی با جنگجویان آعاز نمی‌شود.

امروزه، در تحلیلی استوار بر جامعه‌شناسی می‌توانیم بگوئیم طرح آغازی بافت اجتماعی ملت ایران در ایران باستان بوجود آمده است. پس از «دو قرن سکوت»، از تشکیل حکومت صفاریان در سال ۲۴۷ هجری تا تاسیس دولت صفوی در سال ۹۰۵ هجری، ایران از داشتن حکومت مرکزی محروم بود. اما، هریک از فرمانروایان، خواه ایرانی و یا غیر ایرانی، در حالی که تنها بر بخشی از ایران حکومت می‌کردند خود را پادشاه ایران می‌خواندند و این نشان دهنده این بود که اگر هم ایران را می‌شناختند آن را منحصر به منطقه و حکومت خود می‌دانستند.

با روی کار آمدن صفویان، با همه مصائبی که مردم تحمل کردند نوعی بازاندیشی تاریخی صورت گرفت و ترکیب‌های نوینی از واژه ایران در متون تاریخی ما پیدا شد مانند: «ایران مدار»، «دولت ایران»، «فرمانروای ایران»، «اهل ایران»، «ممالک ایران» و «بلاد ایران» و «کشور ایران» دولت صفوی را با توجه به سه نهاد کلیدی یعنی دستگاه دیوانی مرکزی، حکومت ایالت‌ها و ارتش باید ارزیابی کرد. در سده هفدهم میلادی تمرکز اداره امور آغاز شد و یکی از عناصر اصلی در فرآیند تمرکز آن بود که ممالک یعنی ایالت‌های کشور، که توسط روسای قزلباش اداره می‌شد، به خاصه یعنی ایالت‌های سلطنتی تبدیل شدند و مستقیما ماموری از طرف دولت مرکزی برای اداره آن‌ها گسیل می‌شد. در درازای سده نوزدهم میلادی (۱۱۷۹ تا ۱۲۷۹ ش)، نهادهای دولتی رشد کرد و به صورت نوینی در آمد، حکام و والیان در آغاز از میان خانواده‌ها و قبایل بزرگ برگزیده می‌شدند و تعداد زیادی از شاهزادگان قاجاری به این مقام منصوب شدند. این حکام از خودمدیری گسترده‌ای در قلمرو خویش برخوردار بودند.

جنبش مشروطیت، جنبه سیاسی و فلسفی دولت ایران را به انجام رسانید: جنبه سیاسی به معنای تشکیل دولت نوین و جنبه فلسفی به معنای مشروعیت بخشیدن به آن از راه تهیه و تصویبِ میثاقی اجتماعی به نام قانون اساسی. در این نکته با شما و اندیشمندان دیگر موافقم که وحدت ملی ما براساس «تنوع و چندگانگی» قرار دارد. می‌توان گفت که در کشورهای تاریخی نوعی ملی‌گرائی بومی و کهنسال وجود دارد که باملی‌گرائی «وارداتی» ـ مانند «دولت وارداتی» در کشورهای نوپا ـ متفاوت است. ناسیونالیسم کشورهای نوخاسته بر اساس ساختن هویت ملی به جای هویت‌های محلی و قبیله‌ای قرار گرفته است هرچند که به برابری قانون و حقوق شهروندی اصرار بورزند. در حالی که در کشورهای تاریخی، مانند ایران، به علت تاریخ مشترک و پذیرفتن سرنوشت مشترک به ملت‌سازی و هویت مصنوعی نیازی نیست. نگاهی به تاریخ منطقه خاورمیانه به خوبی نشان می‌دهد که تنها ملی‌گرائی بومی کهنسال است که با مخالفت کشورهای بزرگ مواجه می‌شود نه ملی‌گرائی وارداتی، و نه ملی‌گرائی دینی و مذهبی کشورهای نوخاسته.

آشفتگی در کاربرد واژه‌هایی مانند ملت، دولت، حکومت و حاکمیت در نوشته‌های سیاسی ما فراوان است و بویژه در مورد مفاهیمی مانند ملت، مردم و خلق اختلاطی شگفت بوجود آمده است. اما این موضوع منحصر به کشور ما نیست زیرا در اروپا نیز از پایان سده دوازدهم میلادی تا آغاز سده نوزدهم، اصطلاح‌های ملت، مردم، کشور، مملکت و یا دولت‌ها، نه تنها در میان عامه مردم، بل، در نوشته تاریخ‌دانان، فیلسوفان و حتی حقوقدانان بجای یکدیگر بکار گرفته می‌شد. در دوران کلاسیسیم نیز این مفاهیم جهت‌های ویژه‌ای داشت، روسو از «عظمت ملت‌ها» و «وسعت دولت‌ها» سخن می‌راند. به گفته ارنست رنان، جوهر یک ملت این است که همه افراد نقاط مشترک داشته باشند. در انسان چیز والاتری از زبان وجود دارد و آن اراده است. یک ملت اصلی است روحی، نتیجه پیچیدگی عمیق تاریخی، خانواده‌ای روحانی نه یک گروه معین که بوسیله پیکر زمین مشخص شود. یک ملت همبستگی بزرگی است که براساس فداکاری‌های گذشته و احساس آنهائی که هنوز حاضر به فداکاری هستند تشکیل می‌شود. حاصل آنکه «ملت بیشتر مربوط به روح است تا جسم». روح هر ملتی را باید در فرهنگ آن جستجو کرد.

از این‌رو، پذیرفتن چندگانگی در کشوری تاریخی مانند ایران، مجالی برای قوم‌گرائی و یا برای میهن دوستی ولایتی و قومی، به تقلید از شعارهای امروزی، باقی نمی‌گذارد. به همین دلیل است که هم شمار جنبش‌های قومی و هم شمار سرکوبگری‌ها، در ایران بسی کمتر از کشورهای همسایه مانند ترکیه و عراق است؛ زیرا تا پیش از ره آورد کوله بارهای سربازان روسی به ایران «ملت حاکم»ی در میهن ما وجود نداشت.

اگزاویه دوپلانول (Xavier de Planhol) یکی از برجسته‌ترین اندیشمندان فرانسوی، درمورد کشور ما و پیشینه تاریخی آن می‌نویسد:

از هزاره سوم پیش از میلاد، در خاور نزدیک، امپراتوری‌هائی بوسیله مصریان، بابلی‌ها، آشوری‌ها ایجاد شد؛ اما ایران هخامنشی‌ها، مفهوم وسیع‌تر، کامل‌تر و اندیشمندانه‌تری از امپراتوری را بوجود آورد. در این منطقه دو نوع از ساختار سیاسی را می‌توان ملاحظه کرد. ساختاری بر اساس ناسیونالیسم که ریشه در یونان دارد و ساختار ایرانی که آنتی‌تز ناسیونالیسم است و عبارتست از امپراتوری چند ملیتی با دولتی فرا‌تر از اقوام و بی‌تفاوت در مورد چهره سیاسی آنان. بهترین شاهد آن کتیبه خشایار شاه در پلکان شرقی پرسپولیس است که او خود را پادشاه سرزمین‌های مردم گوناگون می‌خواند. این امپراتوری بر اساس ساختمان بندی محکمی بود که در مرحله آغازی، با اتحاد فوق‌العاده دو احساس کاملا مشخص، بنا شده بود: احساس قوی هویت ملی و احساس پیوند قومی و فرقه‌ای.

همو، درباره پایداری ایران می‌نویسد:

ایران کشوری مرکب از مردم گوناگون است که با رشته‌های قوی به هم پیوسته‌اند. این کشور آن چنان ظرفیت مقاومت خود را با توجه به هرج و مرج ناشی از انقلاب۱۳۵۷، جنگ و شورش‌های ملی‌گرایانِ محلی نشان داد که مایه تعجب فراوان گردید. چگونه چنین ساختاری نا‌همگون توانسته است در برابر فشار ملی‌گرایانِ محلی تشکیل دهنده کشور مقاومت نماید؟

او پاسخ این پرسش را در روان‌شناسی سیاسی ایران می‌داند. بنظر او تفکر امپراتوری و مفهوم جغرافیائی، در درازای تاریخ ایران، پیوستگی کاملی با هم دارند. در حقیقت، این قدیمی‌ترین سازمان سیاسی دنیا، با همه فراز و نشیب‌ها و تغییراتی ـ تنها در شکل ـ توانست، پابرجا بماند.

 ‌

ــ بدون آنکه بخواهیم در بارة عمق آگاهی پدران اندیشه مشروطه‌خواهی به افراط دچار شویم، لطفاً بفرمائید مفاهیم فوق و رابطه و نسبت آن‌ها با هم تا چه میزان در ضمیر آگاه اندیشمندان صدر مشروطه و تدوین کنندگان قانون اساسی مشروطیت و سایر قوانین آن دوره وجود داشت؟ آیا در اسناد و آثار برجای مانده از جنبش مشروطیت و در محتوای بحث‌ها و مذاکرات مجلس و تدوین قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی و دستورالعمل حکام نشانه‌هایی از وجود تصور روشنی از ضرورت سامانیابی ایران و حفظ وحدت سیاسی ـ ملی برشالوده تنوع و چندگانگی یافت می‌شود؟

 ‌

خوبروی ـ چرا به افراط دچار شویم؟ سخنان نمایندگان اصناف در دوره اول مجلس را بخوانید و با نظر دولتمردان امروزی در داخل کشور و نخبگان محلی در داخل و خارج مقایسه کنید. قرار نیست که بقول شادروان سعیدی سیرجانی ما هم مانند «مشدی غلوم لعنتی» به نیاکان خود بد و بیراه نثار کنیم. یک جمله مشهدی باقر بقال، نماینده دوره اول مجلس، کلمه مشروعه را از قانون اساسی حذف کرد و «تّم الخلاف» دین‌دانایان را زائل ساخت. می‌بینید که «اکثر الناس لایعلمون» از روشفکران سنگدل به قول گاندی بسی بر‌تر و بهترند.

نشانه‌های روشن آگاهی نمایندگان دوره اول را باید در قانون اساسی و متمم آن جست. توجه نمایندگان دوره اول مجلس به موضوع ولایات از قانون اساسی اول شروع می‌شود. اصل ۱۹ آن قانون به مجلس اجازه «تقسیم ایالات و ممالک ایران و تحدید حکومت‌ها» را با تصویب مجلس سنا داده بود. توجه داشته باشیم که منطور از حکومت در آن اصل حکومت محلی است نه دولت. وگرنه حکومت‌ها را به صورت جمع بکار نمی‌بردند. بنابراین به قول امروزی‌ها نمایندگان اِشراف! به موضوع داشتند.

هر قانون اساسی در نظر دارد که هدف‌های اجتماعی و سیاسی را تحقق بخشد؛ زیرا قانون اساسی جامعه را نمی‌سازد بلکه جامعه است که قانون اساسی را بوجود می‌آورد. تدوین و تصویب نخستین قانون اساسی، پدیدة تاریخی و سیاسی است و به‌‌ همان اندازه هم پدیدة حقوقی است. تدوین و تصویب قانون اساسی نوعی تثبیت اصولی گسستگی از بنیاد پیشین برای برقراری رابطه میان نیروهای سیاسی در یک جامعه است. هر قانون اساسی کارکردی ویژة که بستگی تام به اوضاع تاریخی، سیاسی و اجتماعی که موجب پذیرش آن شده است دارد.

در نوشته‌هائی که درباره جنبش مشروطیت نوشته شده است؛ اغتشاشی درباره انجمن‌ها وجود دارد که ذکر همه آن‌ها هم از وقت من و هم از تلاش شما بیرون است. به نظر من، سه گونه انجمن را باید از هم تفکیک کرد: انجمن‌هائی که می‌توانیم آن‌ها را انجمن‌های اجتماعی ـ سیاسی به نامیم؛ دو دیگر انجمن‌های نظارت بر انتخابات و سومین آن انجمن‌های ایالتی و یا ولایتی به معنای اخص کلمه که برخی از آنان در کار نظارت بر انتخابات نقشی داشتند و برخی دیگر با وجود آنکه جزو گروه اول به حساب می‌آمدند به نام ایالتی نیز خوانده می‌شدند مانند انجمن ایالتی در تبریز. گروه اول انجمن‌ها، در برقراری مشروطیت نقش مثبت و منفی داشتند. احتشام‌السلطنه یکی از رئیسان مجلس اول، در تاریخ ۱۶ شهریور۱۲٨۶، می‌نویسد:

«به هزار اسم انجمن تشکیل یافته و هر کس از همه جا وامانده و دست از کار کشیده بود مشروطه‌طلب و تعزیه‌گردان شده و مجلس را با خود به این طرف و آن طرف می‌کشید… برای مقصرین کلاه‌بردار… کافی بود که خود را داخل انجمنی کرده و باز در حقیقت برای چاپیدن… در لباس مشروطه‌خواهی اقدامات خود را دنبال کنند… احوال ولایات بد‌تر از پایتخت است… حدود اختیارات هیچ کس از ولات و حکام… تا انجمن‌هائی که به نام ایالتی و ولایتی تشکیل شده نا‌معلوم است…»

علت این وضع را می‌توان چنین پنداشت که تا پیدایش مشروطیت هیچ طبقه‌ای به تعبیر اروپائی آن توانائی تاثیرگذاری بر دولت‌ها در ایران را نداشت. جمعی در لباس آخوندی و جمعی دیگر بر اساس ایلی از مزایا و توانائی‌هائی برخوردار بودند که در بیشتر اوقات از هر دوی آن‌ها به ضرر مردم و کشور استفاده می‌کردند. از این‌رو، «تصور روشنی از ضرورت سامانیابی ایران و حفظ وحدت سیاسی ـ ملی برشالوده تنوع و چندگانگی» وجود نداشت. رهائی از استبداد و سپردن کار مردم مطرح بود نه دگرگون کردن روان‌شناسی اجتماعی بر اساس وحدت در چندگانگی. از این‌رو دو قطب جداگانه به نام دولت و ملت در برابر یکدیگر قرار گرفتند.

 توضیح بیشتری هم بدهم و آن اینکه در جنبش مشروطه آنچه بیش از همه مورد توجه مردم و یا دستکم دست اندرکاران جنبش بود رهائی از استبداد حاکمان (به معنای عام آنکه در پیش گفتم) بود. اما استبداد نه تنها در دولت و حاکمان آن دوران، که شاید در تفکر هر ایرانی ریشه دوانده بود (است؟) و پایداری آن بدیهی می‌نمود. بر این اساس، همه کوشش بنیانگذاران برای قانونمندی دولت و رهائی از استبداد حاکمانی که یاد کردم قرار گرفت. یکی از تفاوت‌های جنبش مشروطیت با انقلاب فرانسه، با همه تطابق شعور ملی ایرانیان با مفاهیم نوین، این است که در این آخری به فرد توجه شد و متفکران اعلامیه حقوق بشر و شهروندان را نوشتند در حالی که ما تنها به رهائی از استبداد قناعت کردیم و تصور کردیم که با از میان رفتن آن آزادی فردی نیز تامین می‌شود. ما توانستیم رابطه «خدایگان و بنده»، به گفته هگل را، برای دوره‌ای کوتاه دگرگون کنیم بی‌آنکه به فرد و جامعه مدنی توانائی لازم برای حفظ آزادی را داده باشیم. در نتیجه در‌‌ همان دوره کوتاه دگرگونی رابطه با خدایگان، روزنامه‌ها به فحش و توهین پرداختند و انقلابی‌ها به ترور دست یازیدند و تکلیف توده گرفتار سنت‌های دیرینه، خرافات و باورهای مذهبی هم که روشن است. میشل فوکو به حق گفت که «ساخت ملت بر اساس نابودی فرد، به دولتی قانونی و مشروع منجر نخواهد شد.»

 ‌

ــ شما در فصل انتهائی کتاب خود ـ نقدی بر فدرالیسم ـ گفته‌اید: «در دورة قاجار، به علت مواجهه با سیاست‌های خارجی، کوشش‌های زیادی برای شکل‌گیری وحدت سیاسی منسجم‌تری صورت پذیرفت. فتحعلی شاه به اسکان برخی از عشایر و ایلات یا معدوم کردن سران آن‌ها اقدام کرد.» در آثار دیگری نیز به این رویداد‌ها اشاره شده است. همانگونه که در پرسش نخست نیز اشاره شد، در حافظه تاریخی ایرانی نیز فرمانروایانی در ایران درخور احترام بوده و هستند که در درجة نخست به انسجام و یکپارچگی سیاسی کشور خدمت کرده‌اند. آیا فکر می‌کنید؛ اینکه دولت مشروطه همین مهم را با اعزام حکام مشروطه‌خواه از تهران، با پشتوانة نیروی نظامی از مرکز و با کتاب قانون زیر بغل انجام داد ـ سرکوب جنبش خیابانی، جمهوری گیلان، درهم شکستن نیروی اسماعیل آقا سیمتقو در کردستان و سرکوب شیخ خزعل در خوزستان و… ـ تفاوتی در ماهیت امر ایجاد می‌کند؟

 ‌

خوبروی ـ در پیش هم عرض کردم که ما استاد استفاده از معیارهای امروزی برای گذشته خود می‌باشیم. در حالی که به تاریخ و دستاوردهای آن از دیدگاه امروزی نمی‌توان داوری کرد.

دیگرآنکه مقایسه میان فرمانروایان پیش و پس از مشروطه درست نیست. زیرا وظیفه پادشاهان پیشین با پادشاهانِ مصونِ پس از مشروطه تفاوت فراوان دارد. اجازه بدهید به قول ملایان، طرداللباب، این جمله را بیافزایم که مصونیت پادشاه را در اصل ۴۴ متمم قانون اساسی ما از قانون اساسی بلژیک گرفته‌اند و واژه فرانسوی Inviolable را که به معنای مصون بودن است به مبرا بودن از مسئولیت برگردانده‌اند. در حالی که این دو: مصون بودن و از مسئولیت مبری بودن، دستکم در حقوق، با هم فرق دارند. دومی به معنای آن است که اگر پادشاه ضرری به دیگری یا مملکت وارد کرد تعهدی بر رفع ضرر ندارد در حالی که مصون بودن وضعیتی است که شخص را از تعرض مخصوصی تا زمان معینی معاف می‌دارد. با اجرای اصل ۴، محمدعلی شاه، پس از خلع از سلطنت، را نمی‌توان به علت تجاوز از اختیارات و یا ضرر و زیان وارده به مردم و یا مثلا ساختمان بهارستان محاکمه کرد زیرا مانند محجورین از مسئولیت مبری بود. در حالی که اگر مصون بودن او را قبول کنیم؛ تنها تا زمان پادشاهی‌اش مصون از تعرض بود و پس از خلع از سلطنت می‌شد به اتهامات او در دادگاهی قانونی رسیدگی کرد. همین جا بیافزایم که جنبش مشروطیت یکی از مسالمت‌آمیز‌ترین و روا دار‌ترین جنبش‌های ضد استبدادی بود. رفتار هیئت مدیره با هواخواهان استبداد و برکشیدن احمدشاه به سلطنت پس از دوسال هرج و مرج شاهد این مدعاست. بیهقی درست گفته که «از حدیث، حدیث شکافد».

بازهم به قول بیهقی اگر در گذشته «پادشاهی به انبازی» نمی‌شد کرد؛ پادشاهان مصونیت دارِ پس از مشروطه نه به خاطر سرکوب کردن، بل، به تناسب احترام به آرای مردم و رعایت اصول دموکراسی مورد احترام قرار می‌گیرند. خوآن کارلوس پادشاه کنونی اسپانیا نه به خاطر سرکوب جنبش باسکی‌ها، بلکه برای خاموش کردن کودتای نظامیان وکوشش وی برای تداوم دموکراسی مورد احترام جامعه بین المللی است.

دیگر آنکه، مقایسه در میان افرادی که «سرکوب» شدند نیز مع‌الفارق است. پرسشی که همواره برای من مطرح است این است که چرا در ایران همه این جنبش‌ها را به نام سران آن می‌خوانیم نه به نام سرزمین و یا قومی ویژه؟

اسکان عشایر نیز با کشتن سران ایل‌های شورشی دو موضوع جداگانه است. شگفت آنکه از آغاز سلطنت قاجاریه هیچ شورش ایلی به استقلالِ محلی کامل یا برآمدن دودمان جدید پادشاهی نینجامید و این به معنای قدرت و اقتدار دولت قاجار نیست، شاید نشانه آنست که خان‌ها و روسای ایلات از سودای سلطنت دست کشیده و دربافت نخبگان دولت ادغام شده‌اند مانند اردلان‌ها در سنندج.

سران ایل‌های ایرانی در معرض انواع تطمیع‌ها بودند و سودجوئی نیز آنان را وادار به اعمالی می‌کرد که نام آن خیانت است و رسیدگی به آن پس از مشروطه از اختیارات و در صلاحیت قوه قضائیه بود. این نکته را نیز اضافه کنم که تا آنجا که من دیده‌ام در دویست سال اخیر نخستین کسی که ادعای خودمختاری کرد نه یک رئیس ایل، بل، به گفته خانم هما ناطق، سید باقر شفتی در اصفهان بود که به تحریک دکتر مکنیل، فرستاده دولت بریتانیا، خودمختاری را برای اصفهان مطرح کرد و لشکرکشی محمدشاه قاجار به هرات را خطا دانست.

اما در مورد اسکان عشایر به نظرم نمی‌رسد که در دیگر کشورهای دنیا ایل‌ها را با نوازش و یا دموکرات‌مآبانه اسکان داده باشند ولی به هر روی پس از برقراری مشروطیت بر اساس قانون باید عمل می‌شد. نگاهی به تاریخ ایران در هنگامه جنگ جهانی اول و سال‌های چندی پس از آن نشان از آشفتگی کلی کشور در همه موارد دارد و فراموش نکنیم که آن دوره، دوره برآمدن مستبدان اصلاح طلب بود. سخن آخر آنکه گمان نمی‌برم که همه حکام هم مشروطه‌خواه بودند و با کتاب قانون به ولایات می‌رفتند.

 ‌

ــ در هر صورت این امر غیر قابل اغماض نیست که برای نمایندگان ملت در مجلس اول در عجله و اولویتی که در تنظیم و تصویب قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی و دستورالعمل حکام به خرج دادند، مسئلة نظامند کردن ادارة کشور، خاتمه دادن به هرج و مرج‌های خانخانی، خودسری ملوکِ طوایف و بستن دست حکام ظالم محلی بود. آیا تلاش در ایجاد چنین نظمی به یاری قانونی که سرچشمة قدرت و اعتبار آن مرکز و مجلس ملی است، خود به معنای گامی در جهت ایجاد مرکزیت و استقرار قدرت مرکزی نیست؟

 ‌

خوبروی ـ جنبش مشروطیت را باید از دو دیدگاه متفاوت بررسی کرد. نخست آنکه با تنظیم قانون اساسی و متمم آن، دولت نوین ملی مبتنی بر قانون و مشروعیت آن با توجه به قانون اساسی بر اساس شهروندی فراهم آمد. در این قسمت کوشندگانِ راه مشروطیت و مردم به هدف خود رسیدند. رابطه خدایگان ـ رعیت، حداقل در قانون اساسی و دیگر قانون‌ها، از میان برداشته شد. اصطلاح «رعایا»، آخرین بار، در فرمان مشروطیت آمد و پس از آن، در قانون اساسی و متمم آن از واژه‌های «عامه» (۲ بار)، «اتباع» (۲بار)، «ایرانیان» (۱ بار) «مردم» (۲ بار) «خلق» (۲ بار)، «افراد ناس» (۱ بار) «اهالی» (۶ بار) و «ملت و ملتی» (۱۶ بار) استفاده شده است.

اما در مورد دوم یعنی برقراری دمکراسی مردم با شکست مواجه شدند. در پیش گفتم که بی‌توجهی به حقوق فرد به دوران مشروطیت و حتی به پس از مشروطیت نیز کشیده شد. زیرا هدف پایان دادن به استبداد و خودکامگی حاکمان بود و برقراری حکومت قانون. نا‌آشنائی مردم و برخی از معدود سرآمدن هم مطبوعات و هم انجمن‌ها، که وظایف و اختیارات فراوانی برابر با قانون اساسی داشتند؛ را به بیراهه کشاند. در نتیجه آن، انجمن‌ها نتوانستند نقش خود را ایفا کنند.

با این مقدمه کوتاه و با شواهدی مانند تاریخ تصویب انجمن‌ها، برخی از مواد قانون اساسی و متمم آن مانند اصل ۱۹ قانون اساسی و اصل ۳ متمم، مرکزیت به آن معنائی که مرسوم بود مورد توجه قرار نگرفت. به نظر می‌رسد در جنبش مشروطیت، پدران بنیانگذار تنها یک بار اراده خود را برای «بازگشت به خویش» و استفاده از «آنچه خود داشت»ند نشان دادند و آن تصویب اصول نامبرده و قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی است.

زیرا پیشینه تاریخی اداره کشور بر اساس اداره نامتمرکز بود که دیرینگی آن به زمان هخامنشیان می‌رسد. شیوه قانونگذاری و تاریخ تصویب هر یک از قوانین (قانون اساسی، قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی، متمم قانون اساسی و قانون تشکیلات ایالات و ولایات و دستورالعمل حکام) نشان دهنده این هدف قانونگذاران است. آنچه را که آنان پیش و بیش از همه می‌جستند‌‌ همان «یک کلمه» بود که به حکومت فردی و استبدادی خاتمه دهد. بیهوده نبود که محمدعلی شاه به هنگام توشیح قانون اساسی اصطلاح «به موهبت الهی» را به اصل ۳۵ متمم قانون اساسی اضافه کرد. زیرا پس از شکست‌های ایران از روسیه و از دست دادن هرات همه دستورات غزالی در نصیحت‌الملوک و پندنامه خواجه نظام‌الملک اعتبار مطلق خود را از دست داد؛ همانگونه که ظل‌اللهی برارض؛ هم از میان برداشته شد.

 ‌

ــ در حالیکه تا مقطع تشکیل مجلس مشروطه و تدوین قوانین کشور، در اسناد رسمی دولتی و حکومتی از ممالک محروسة ایران سخن گفته می‌شد، اما در مادة یک قانون تشکیلات ایالات و ولایات و دستورالعمل حکام واژة مملکت محروسه بجای ممالک محروسه بکار برده شد و عبارت‌های ایالات و ولایات برای تبیین واحدهای تقسیم‌بندی اداری کشور بکار گرفته که بعد‌ها در پروسة جایگزینی واژه‌های فارسی ایالات و ولایات به استان، شهرستان، دهستان و… بدل شدند. آیا چنین تغییرات عبارتی معنای سیاسی خاصی داشتند، یعنی مقصود از واژة ممالک محروسه مثلاً این بوده که ایران پیش از آن کشورهای مستقل با جغرافیای سیاسی و حاکمیت جداگانه‌ای بوده است، که بعداً بهم پیوسته ـ حال به زور شمشیر یا قانون ـ و عبارت مملکت نماد این یکی شدن به حساب می‌آمد؟

خوبروی ـ در خود قانون اساسی نیز ازممالک ایران در اصل ۱۹ یاد شده است. در اصل نودم ۹۰ متمم نیز از ممالک محروسه نام برده‌اند. ماده اول و هشتم نظام‌نامه انتخابات مجلس شورای ملی مصوب ۱۶ شهریور۱۲٨۵ (٨ سپتامبر ۱۹۰۶) نیز از ممالک محروسه یاد کرده است. به نظرم می‌رسد که اصطلاح ممالک محروسه از عثمانی به ایران آمده است و منظور از آن امپراتوری بود. بسیاری از پژوهشگران امپراتوری ایران را نوعی از فدرالیسم می‌نامند. این‌‌ همان موضوعی است که در پبش از آن یاد کردیم؛ یعنی ارزیابی گذشته با معیارهای امروزی. نمی‌دانم چرا باید دموکراسی نیم بندِ دولتشهرهای یونانی را مادر دموکراسی امروزی خواند اما روش اداره امپراتوری بر اساس ساتراپی‌ها را موثر در حقوق عمومی نوین ندانست؟ به هنگامی که در ایران روش اداره ساتراپی معمول بود؛ امپراتوری روم ساختاری متمرکز داشت که سپس کلیسا نیز‌‌ همان روش را پیشه کرد. سلجوقیان نیز روش اداره ساتراپی را برگزیدند و تقسیمات اداری ایران پس از آنان نیز نشان دهنده تداوم آن است. بنا به گفته یکی از اندیشمندان «اخلاق ناصری در واقع قانون اساسی و اساسنامه ممالک محروسه بوده است در برابر سیاست‌نامه که بر اساس فلسفه آریائی یونانی و روش امپراتوری تنظیم شده است».

از آخرین یادگارهای دوران ساتراپی می‌توان به ترتیب از دربار سنه (سنندج) و دارالسلطنه تبریز یاد کرد که بقول دکتر جواد طباطبائی خالق مکتب تبریز است. اصطلاح ممالک محروسه نشان دهنده کشورهای مستقل و یا حاکمیت‌های جداگانه، آنگونه که گفتید، نیست؛ بل، نشان دهنده چندگانگی در یگانگی اقوام ایرانی از سحرگه تاریخ است.

 ‌

ــ شما در‌‌ همان اثر خود اعلام داشته‌اید: «کتابچه تنظیمات را می‌توان اساس و پایة موادی از قانون اساسی و متمم آن و پایة اصلی قانون اصلی انجمن‌های ایالتی و ولایتی دانست.» و می‌دانیم که «کتابچة تنظیمات» از مجموعه تلاش‌های میرزا حسین خان سپهسالار صدراعظم برجسته دورة ناصری است که در جهت قانونمند کردن ادارة کشور و انسجام امورمالی و قضائی آن صورت گرفت. به عنوان نمونه وضعیت دستگاه قضائی در نظر گیریم؛ که تا پیش از اصلاحات سپهسالار و وزیر با درایتش، مشیروالدوله، زیر سلطة شرع و روحانیت مستقل از دستگاه قدرت سیاسی و مکانی برای هرج ومرج و صدور احکامِ ـ بقول دکتر جواد طباطبائی ـ ناسخ و منسوخ اهل شریعت بود و ابزار تعدی و ظلم حکام محلی! سپهسالار نخستین تشکیلات قانونی عدلیه ایران را به یاری قانون «وزارت عدلیة اعظم و عدالتخانه‌های ایران» تأسیس کرد که در توصیف آن از کلام خود شما و متن آن قانون بهره می‌گیریم:

مادة اول این قانون مقرر می‌دارد: «مطلق دعاوی و تظلماتی که در ممالک محروسة ایران طرح می‌شود (…) بالانحصار راجع به وزارت عدلیة عظمی است.» و در مورد ترتیب عدالتخانه‌ها چنین آمده است: «در هر مملکت از ممالک محروسه یک نفر رییس عدلیه و یک نفر معاون رییس فرستاده خواهد شد.»

 این نمونه نشان می‌دهد که روح این تلاش‌ها درست است که از یکسو کاهش قدرت شاه، دربار و شاهزادگان، اما از سوی دیگر در جهت انسجام و یکپارچگی ادارة کشور بوده است و نه در جهت کاهش قدرت حکومت مرکزی!

 ‌

خوبروی ـ جمله آغازین پرسش شما را من از فریدون آدمیت وام گرفته‌ام. اما، حدیث عدلیه ایران سودائی است «به درازی ابد» و نیاز به بحث مفصلی دارد که به نظر من اندیشمندان خارج از کشور باید همت کنند چون با اوضاع حاکم بر ایران تشخیص درست از نا‌درست ممکن نیست. افزون برآن نوعی «کاپیتولاسیون» داخلی نیز بر قرار شده است و دادگاه ویژه روحانیت انتقاد‌ها را بر نمی‌تابد. راستی آن غوغای انحلال دادگاه‌های اختصاصی در هیاهوی انقلاب که از سوی نخبگانِ حقوق خوانده ما مطرح می‌شد به کجا انجامید؟ اینک چند دادگاه ویژه و اختصاصی داریم؟

مهم‌ترین نکته‌ای که در تاریخ دادگستری باید به آن پرداخت مداخله برخی از آخوندهاست. نگاهی کوتاه به سیر جنبش مشروطیت که در پاسخ اول شما گفته‌ام نشان می‌دهد که چگونه حاکمان شرع توانستند پایگاه خود را محفوظ نگاهدارند و راه تعقل را ببندند. در حالی که در مذهب شیعه یکی از راه‌های استنباط احکام، «عقل» است که امروزه دارد از «بسیط» میهن ما رخت بر می‌بندد.

در ۲۹ فروردین ۱۲۸۷ (۱۸ آوریل ۱۹۰۸) یک سال و نیم پس از گشایش دوره اول مجلس نماینده‌ای در مجلس اظهار می‌دارد که: «هنوز در ولایات عدلیه نیست‌‌ همان ترتیبات سابق است». در جلسه ۱۰ اردیبهشت 1287 (۳۰ آوریل ۱۹۰۸) بیشترین موضوع مورد بحث نمایندگان موضوع عدلیه بود.

برای روش شدن نظر ملایان ببینید آقای آقا سیدعبداله مجتهد چه می‌گوید «تمام ترتیب عدلیه راجع به اجرای احکام شرع می‌شود و عدلیه کاری ندارد مگر اجرای قوانین و احکام شرعیه چنانچه ناصرالدین شاه یک وقت می‌فرمودند که عدلیه فراش باشی شرع است» در همین جلسه همه زیرکی‌های تقی‌زاده و دمِ گرم مستشارالدوله در آهن سرد آقایان اثری نکرد و نماینده‌ای به نام آقا شیخ حسین می‌گوید «همانطور که حجت‌الاسلام فرمودند که عدلیه فراش باشی شرع است بنده عرض می‌کنم این فراش باشی در ولایات به چه ترتیب باید اجرای حکم نماید. در صورتی که بنده می‌بینم یک حکم از این آقا و یک حکم از فلان آقا می‌آورند آن وقت این بیچاره کدام یک از آن‌ها را مجری بدارد.»

از مذاکرات همین جلسه روشن می‌شود که قانون عدلیه تهیه شده بود ولی بازی‌ها پیش و پشت پرده برخی از آخوند‌ها نمی‌گذاشت کار به تصویب برسد زیرا در‌‌ همان صورتجلسه از قول آقا میرزا سیدحسن می‌خوانیم «بنا بود بعد از قانون اساسی [متمم] قرائت شده تنقیح و تصویب شود زیرا که اصول آن در قانون اساسی نوشته شده است و چیزی که باقی است فروع آنست».

در نتیجه تنظیم قانون‌های دادگستری به درازا انجامید و کوشش مشیرالدوله (حسن) در ۶ مرداد ۱۲۸۹ (۲۹ ژوئیه ۱۹۱۰)، به تنظیم قانون موقتی اصول تشکیلات عدلیه و محاضر شرعیه و حکام صلحیه انجامید که آخوند‌ها باز هم با آن مخالفت کردند و هشت ماده بر آن افزودند. سرانجام در سال ۱۲۹۰ خورشیدی قانون اصول محاکمات با رعایت نظر آنان تهیه شد.

مبارزه برای تنظیم این قوانین نشان می‌دهد که ملایان با چنگ و دندان برای حفظ پایگاه خود می‌جنگیدند و شاه و دربار تقریبا به دور از این ستیز بودند. افزون بر آن «شاه، دربار و شاهزادگان» نقش آن چنانی در محاکم نداشتند.

در مورد «کاهش قدرت حکومت مرکزی!»‌‌ همان گونه که در مصاحبه پیشین گفتم ما در زمان مشروطیت این همه نخبه محلی نداشتیم که با استفاده از عناوینی مانند فدرالیسم در صدد کاهش قدرت مرکزی و تثبیت سروریشان در ولایت‌ها باشند!

ــ نگاه و بررسی قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی و دستورالعمل حکام نشان می‌دهد که هرچند این انجمن‌ها منتخب مردم محلی بودند، اما در تصمیمات خود ـ در مواردی که به دقت محدودة آن‌ها در این قانون تعیین شده است ـ تابع قوانین سراسری کشوری بوده و در موارد دیگر به ویژه اجرای قوانین کشوری در این مناطق حکم ناظر را داشته و محل رسیدگی به ادعا‌ها و اختلافاتشان با مأموران و دستگاه دولتی یا وزارت خانه‌های مرکزی و یا مجلس شورای ملی بوده است. حکام هم که در اصل منصوبان و فرستادگان دولت مرکزی بودند.

آیا فکر نمی‌کنید که اگر روزی بخواهیم قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی و دستورالعمل حکام را به عنوان یکی از «سرچشمه‌های فرهنگی» خود و به عنوان «راه‌حل ایرانی» پایة تمرکز زدائی و تقسیم قدرت قرار دهیم، باید به جریان و سیر آن نیز توجه دقیق نمائیم، که حرکتی بوده است از کل و انجام تحولات و اصلاحاتی در حکومت و قوانین مرکزی و دادن اختیارات بیشتر به مناطق مختلف کشوری و نه آن سیری که برخی از گروهای سیاسی محلی می‌خواهند؛ یعنی حرکت از مناطق و اجزاء تشکیل دهنده و بعد رسیدن به کل؟

برخی از سازمان‌ها و گروه‌های منصوب به اقوام ایرانی بر این نظرند چون در ایران نهاد‌ها، ارگان‌ها و ابزار لازم برای دمکراسی و تقسیم قدرت و انتقال قدرت تقسیم شده به آن‌ها وجود ندارد، پس باید اقوام ایرانی را پایة استقرار قدرت قرار داد. بر مبنای چنین طرحی سیر تمرکززدائی از پایین و از جزء به بالا و کل است که ربطی هم به قانون فوق نخواهد داشت!

 ‌

خوبروی ـ در اداره نامتمرکز به معنای عام و در خودمدیری به معنای خاص، انجمن‌ها باید «تابع قوانین سراسری کشوری» آنگونه که گفتید باشند. در کتاب نقدی بر فدرالیسم از کمبود‌ها و نامشخص بودن برخی از مواد قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی بحث کردم و یاد آور شدم که این قانون همانند بسیاری از قوانین دیگر احتیاج به بازنگری دارد.

پس از انقلاب سال ۱۳۵۷ به دنبال حوادث خونین و تاثرانگیزی که در کردستان و ترکمن صحرا رخ داد؛ طرح‌های گوناگونی از سوی سازمان‌ها و احزاب مختلف ارائه شد از جمله این طرح‌ها، طرح فدراتیو کشور که با شرکت چهره‌های معروف از حقوق‌دانان و تاریخ‌نویسان تهیه شده بود. شوربختانه، نخبگان انقلابی و یا انقلاب زده، حتی گوشه چشمی به قانون اساسی مشروطه و قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی نینداخته بودند و شاید از توسل به آن به خاطر اتهامات احتمالی بیم داشتند. از انقلاب ۱۳۵۷ تا سال ۱۳۸۱، جمهوری اسلامی ۹ قانون و دو آئین‌نامه برای شوراهای محلی تهیه و تصویب کرد که همه بر اساس «مذهب مختار» حاکمان یعنی «بدوی سازی» کشور و ملت قرار دارد. نحبگان محلی ما همیشه هم بی‌حق نیستند!

در کتاب تازه خود به نام تمرکز زدائی و خودمدیری، مقایسه‌ای میان قانون انجمن‌ها و منشور اروپائی خودمدیری محلی، که در سال ۱۹۸۵ به تصویب اتحادیه اروپا رسیده است، به عمل آورده‌ام. منشور خودمدیری محلی اروپائی، شرایط و کارکردهای جامعه خودمدیر را به نحو روشن و تفصیلی یاد آورشده است تا کشورهای اروپائی با استفاده از آن بتوانند تلفیقی میان دو اصل یکپارچگی سرزمینی و تفویض کار مردم به مردم بعمل آورند. نکات اساسی این منشور می‌تواند راهگشائی برای دولت‌ها و هواداران خودمدیری محلی باشد. از این روی، برای نشان دادن مباینت و یا تطبیق متمم قانون اساسی پیشین و قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی با نکات اساسی این منشور ـ که هم تازگی داشته و هم از نظر کشورهائی آن را پذیرفته‌اند جنبه بین‌المللی دارد ـ اختلاف‌ها و مشابهت‌های آن‌ها را بگونه‌ای مختصر آورده‌ام. این مقایسه نشان از آن دارد که قانون انجمن‌ها هنوز هم با اصول مورد قبول جهان متمدن و دموکرات می‌خواند. چند نمونه از این همانندی و یا ناهمانندی را می‌آورم:

الف ـ ماده دوم منشور اروپائی، خودمدیری محلی را به موجب قوانین داخلی دانسته ولی ذکر آن را در قانون اساسی کشور‌ها مناسب‌تر می‌داند.

در ایران: افزون بر قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی، در اصل ۹۰ متمم قانون اساسی مشروطیت نیز، تشکیل انجمن‌های ایالتی و ولایتی برای تمام ممالک محروسه پیش‌بینی شده بود. منظور نهائی از این اصل استحکام قانون انجمن‌ها بود تا دولت‌ها نتوانند با قانونی عادی، از تشکیل انجمن‌ها جلوگیری کرده و یا آن‌ها را منحل کنند….

ب ـ ماده سوم منشور اروپائی مقرر می‌دارد که حقوق جامعه‌های محلی بوسیله انجمن‌هائی که مرکب از افراد برگزیده مردم محل هستند تحقق پیدا می‌کند. انتخابات باید همگانی، آزاد، با رای مخفی و مستقیم مردم باشد. انجمن‌ها می‌توانند دارای ارکان اجرائی ـ مسئول در برابر انجمن‌ها ـ باشند.

در ایران: برابر اصل ۹۱ متمم قانون اساسی مشروطیت اعضای انجمن‌ها بلاواسطه از طرف اهالی انتخاب می‌شوند. در مواد ۲ تا ۱۰ قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی نیز شرایط انتخاب کنندگان ذکر شده است که جز «حکام و معاونین آن‌ها و عمال نظمیه شهری و مامورین نظامی بری و بحری» بقیه مردم بشرط داشتن تابعیت ایرانی، بیست و یکسال سن، داشتن ملک یا خانه و یا پرداخت مالیات حق انتخاب کردن را دارند. روشن است که با توجه به تحولات اجتماعی نه سن بیست و یک سال و نه داشتن ملک و خانه نمی‌تواند در اوضاع کنونی مورد توجه واقع شود.

پ ـ منشور اروپائی خودمدیری محلی، صلاحیت‌های اساسی جامعه محلی را هنگامی معتبر می‌داند که بوسیله قانون اساسی و یا قانون عادی کشور تعیین شود.

در ایران: اصل ۲۹، متمم قانون اساسی مشروطیت، ترتیب و تسویه منافع مخصوصه هر ایالت و ولایت را از صلاحیت عام قوای سه گانه خارج کرده و بر عهده انجمن‌های ایالتی و ولایتی قرار داده است. اصل ۹۲ متمم قانون اساسی، اختیار نظارت تامه در اصلاحات راجع به منافع عامه را با رعایت قوانین مقرره در صلاحیت انجمن‌ها دانسته است. ماده ۸۷ قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی، وظائف انجمن را منحصر به «نظارت در اجرای قوانین مقرره و رسیدگی و قرارداد در امور خاصه ایالت و… اخطار و صلاح اندیشی در صرفه و امنیت و آبادی ایالت» می‌داند. ماده ۹۶ و ۹۷‌‌ همان قانون، صورت ریز اموری را که بر عهده انجمن‌هاست قید کرده است. ماده ۱۰۳ نظامنامه انجمن‌های ایالتی و ولایتی، تعریفی کلی از صلاحیت و اختیارات آن‌ها را بدست می‌دهد: «در کلیه امور معاشی و اداره انجمن ایالتی می‌تواند رای خود را اظهار کند لیکن در امور سیاسی حق مذاکره ندارد». برای زدودن ابهام از ماده یاد شده، تبصره زیر آن، امور سیاسی را تعریف می‌کند: «امور سیاسی عبارت از مسائلی است که راجع به اصول اداره و قوانین اساسی مملکت و پولیتیک دولت باشد».

همان گونه که گفتید انجمن‌ها می‌توانستند در مواردی به مجلس شورای ملی متوسل شوند با توجه به اینکه در زمان تصویب قانون انجمن‌ها و متمم قانون اساسی، تشکیلات نوین دادگستری در ایران وجود نداشت و تنها مرجع میان مردم و دولت مجلس شورای ملی بود؛ قانونگذار به این تنها مرجع متوسل شد. در حالی که صحیح‌تر آن است که صلاحیت مراجع قضائی را در مورد: رعایت قوانین بوسیله انجمن‌ها ـ قانونی بودن مصوبات انجمن‌ها و هم‌چنین شکایات انجمن‌ها از مسئولان دولتی برسمیت شناخت تا همه این امور بوسیله قوه قضائیه حل و فصل شود.

ماده ۸۷ قانون انجمن‌ها و اصل ۹۲ متمم قانون اساسی اختیارات و وظایف انجمن‌ها را مشخص می‌کند که حدود آن بسیار وسیع است و باید بررسی آن را به فرصت دیگری بگذاریم.

اما در مورد «حدیث مدعیان» باید به عرض برسانم که آن نظر‌ها و ادعا‌ها نواختن شیپور از سر گشادش است. در دورانی که برخی از اصول و قواعد حقوقی، جنبه جهانی بخود گرفته؛ رابطه دو سویه‌ای میان حقوق ملی و اصول عام و کلی جهانی بوجود آمده است. برپایه این رابطه برخی از قواعد حقوق ملی تغییر کرده و می‌کند، اما نظام‌های گوناگون حقوقی باقی می‌مانند. حقوق تطبیقی، تنها مقایسه میان حقوق دو یا چند کشور نیست. شناخت همانندی‌ها حقوق کشورهای مختلف، هم برای همآهنگ سازی با حقوق جهانی و هم برای استفاده از تجربه‌های دیگران در یک موضوع ویژه سودمند است. افزون بر آن، نشان دادن وضعیت کشورهای گوناگون، هم می‌تواند دولتمردان ما را به پاره‌ای از عواقب بی‌توجهی‌شان آشنا کند و هم پاسخ مناسبی برای آن دسته از نخبگان محلی ما باشد که به تقلید از کشورهای بیگانه شعارهائی سر می‌دهند که با تاریخ و با سنت‌های ما تطبیق نمی‌کند. همزیستی صلح آمیز اقوام ایرانی امری نیست که بتوان آن را انکار کرد و به قول حافظ «کاین سابقه پیشین تا روز پسین دارد».

گذار از فراز و فرودهای تاریخ ایران / حفظ یگانگی ملی و چندگونگی قومی

گذار از فراز و فرودهای تاریخ ایران

حفظ یگانگی ملی و چندگونگی قومی

دکتر محمدرضا خوبروی پاک

اسفند ۱۳۸۴

 ‌

ــ با اوج‌گیری بحران‌های سیاسی داخلی؛ از درگیری‌ و رقابت‌های درونی رژیم گرفته تا نارضایتی عمومی از حکومت و دستگاه دولت، و به موازات آن بحران و ناآرامی در بیرون مرزهای ایران در کشورهای همسایة میهنمان، ما بار دیگر شاهد طرح بحث‌ها و مطالباتی از سوی برخی از احزاب و نیروهای سیاسی منسوب به اقوام و به ویژه در مناطق مرزی کشورمان هستیم. علیرغم اینکه این موضوع در ایران جدید و در طول تاریخ معاصر ما بی‌سابقه نیست، اما آنچه بدیع و تازه می‌نماید؛ برسر زبان افتادن مفهوم «حق تعیین سرنوشت تا مرز جدائی و تشکیل حکومت مستقل» است. البته نه اینکه طرح این مفهوم تازگی داشته باشد، اما آنچه که در این میان بدیع می‌نماید، تغییر مبانی فکری و مستندات سیاسی و حقوقی توجیهی و دفاعی آن است. به عبارت روشن‌تر برخورد و آشنائی آغازین ما با این ترم از طریق گنجینة فرهنگی و مفاهیم نیروهای مارکسیست ـ لنینیست و استالنیست‌هایمان بوده است. اما امروز سعی می‌شود، به هر صورتی این امر به اعلامیة جهانی حقوق بشر و پیوست‌های آن و خلاصه قوانین بین‌المللی نسبت داده شود.

با توجه به اینکه شما سال‌هاست به صورت متمرکز در بارة مبانی حقوقی بین‌الملل در رابطه با اقلیت‌های گوناگون قومی، نژادی، مذهبی مطالعه نموده و دارای آثاری پژوهشی در این زمینه‌ها هستید و مقالاتی که به قلم شما منتشر شده‌اند، نشان می‌دهند که شما همچنین پروسه تحولی مواضع سیاسی احزاب و گروهای سیاسی ایرانی در این زمینه‌ها را زیر نظر دارید، لطفاً بفرمائید، چگونه و چرا به یکباره مبانی استدلالی و توجیهی این مفهوم در میان ایرانی‌ها تغییر یافت؟

 ‌

دکترخوبروی ـ تنها علت برسرزبان افتادن مفهوم «حق تعیین سرنوشت تا مرز جدائی و تشکیل حکومت مستقل» «اوج‌گیری بحران‌های سیاسی داخلی و رقابت‌های درونی رژیم گرفته یا نارضایتی عمومی از حکومت و دستگاه دولت یا ناآرامی‌ها در بیرون مرزهای ایران در کشورهای همسایة میهنمان»، نیست.‌‌ همان گونه که گفتید در پنجاه سال اخیرِ تاریخِ ایران، این خواست‌ها به دلائل مختلف مطرح شده است. من بر عکس بسیاری از میهن‌دوستان، بنظرم می‌رسد که علت اصلی تنها مداخله بیگانگان نیست. علل داخلی بسیاری نگرانی‌های اقوام ایرانی را فراهم می‌کند؛ اما، اگر اقوام ایرانی می‌خواستند از بحران‌های داخلی و ناآرامی‌ها استفاده کنند؛ روزگاری بود که دولت این چنان قوی نبود؛ نه نهادهائی همانند (SA یا SS) رژیم نازی داشت و نه گروه‌هائی همانند تونتون ماکوت‌ها (Tontons Macouts) در هایئتی زمان حکومت پاپا دوک.

از علل داخلی این خواست‌ها در دو دهه اخیر، با بر آمدن جمهوری اسلامی، می‌توان از محو عوامل ذهنی در تعریف ملت و وحدت ملی ما یاد کرد. یکی از این عوامل، یعنی ایرانیت، که در درازای سده‌ها، ملاط ملیت ما، بود به اسلامیت ایرانی تغییر یافته است. عوامل ذهنی دیگر مانند تاریخ مشترک و پذیرش سرنوشت مشترک ملت ایرانی نیز نادیده گرفته شده و می‌شود و همه رسوم مشترک میان اقوام ما بگونة منفی قلمداد می‌شوند.

عامل دیگر، فرق‌گذاری منفی درباره پیروان مذاهب مختلف و فرق‌گذاری مثبت برای قشر خاصی از دین دانایان است.

سومین عامل، بَدَوی سازی قوانین است که بیشتر قوانین مترقی را کنار گذارده شده و پیروان مذاهب گوناگون را بگونه شهروندان درجه دو در آورده‌اند. افزون برقوانین نارسا و ویژه دوران بَدَویت که تصویب کرده‌اند؛ اجرای قانون احوال شخصیه ایرانیان غیرشیعه (۱۳۱۲ شمسی) را هم برنمی‌تابند.

عامل چهارم، وضع ناهنجار اقتصادی و مستضعف سازی مردم است. بیکاری و فقر فراگیر در نواحی مرزی بیداد می‌کند و چاره‌ای جز قاچاق و توجه به آن سوی مرز باقی نمی‌ماند.

عامل پنجم، از میان برداشتن افسانه‌ها و اسطوره‌های مشترک میان اقوام ایرانی است. حاکمان هر گونه شادی و سرور سنن ایرانی را نفی می‌کنند و «جراحی خنده بر لب‌ها» به صورت مذهب مختار در آمده است. همه این‌ها نگاه مرزنشینان کشور را به آن خارج جلب می‌کند. بی‌سبب نیست که برابر آمار سازمان ملل متحد، در سال ۲۰۰۴، ایران مقام یکم را در مورد فرار مغز‌ها دارد.

عامل ششم، خشونت و سختگیری حاکمان در برابر هر گونه حرکت اعتراضی در کشور است. خواه در نزدیکی تهران و یا در شهرستان یا استانی دور دست باشد. چنین خشونتی سبب رادیکال شدن احزاب محلی می‌شود و مطالبات آنان را افزایش می‌دهد. کنش و واکنش این دو نیرو (حاکمان و احزاب محلی) در حرکت‌های قومی حتی در برخی از کشورهای اروپا نیز بچشم می‌خورد. اگر احزاب محلی به تندروی بپردازند، دولت ابتدا با معتدلان حزب کنار می‌آید و سپس به نحوی به سرکوب تندروان می‌پردازد. نمونه بارز این کنش و واکنش‌ها را می‌توان در اسپانیا درسال‌های ۹۶ تا ۲۰۰۴ در مورد باسکی‌ها ملاحظه کرد.

عامل هفتمی نیز هست که ویژه نخبگان محلی کشور ما، بویژه در خارج از ایران است، و آن اینکه هر قدر صلاحیت و تخصص حاکمان در اداره امور کاهش می‌یابد، نحبگان قومی محلی خود را در مقامی بالا‌تر و شایسته‌تر برای حکومت کردن ـ اگرنه در سطح ملی ـ دستکم در سطح محلی می‌بینند و برخی هم به هوای غنیمت یا نصیبی هستند. خدا را چه دیدید!

برآیند منطقی این عوامل، گسل در احساس همبستگی ملی و گرایش به سوی جوامع محدود قومی و محلی و یا حسرتِ اوضاع آن سوی مرز‌ها است. بدیهی است که فروریزی اتحاد شوروی و حوادث افغانستان و عراق و نیز تحریک‌های بیگانگان در طرح این خواست‌ها موثر بوده و هست.

در چنین شرایطی، برخی از نخبگان قومی و محلی ـ بی‌آنکه نمایندگی از سوی مردم داشته باشند ـ از خود مختاری به فدرالیسم از فدرالیسم به حق تعیین سرنوشت و جداسری می‌رسند. چنین نخبگانی مانند حاکمان از درک این نکته غافلند که همانگونه که حاکمان قادر به هویت سازی نیستند، نخبگان و احزاب محلی هم نمی‌توانند هویتی غیرمعمول و غیرتاریخی را به آنان تحمیل کنند. نمونه آن را در سال‌های ۱۳۲۴ و ۱۳۲۵ در ایران ـ بی‌ در نظر داشتن مداخله بیگانگان ـ دیدیم.

اما آنچه را که شما به عنوان «گنجینه فرهنگی و مفاهیم نیروهای مارکسیست ـ لنینیست و استالنیست‌هایمان» عنوان کرده‌اید، دیدیم و می‌بینیم که در آن گنجینه چیزی جز نکبت و لعنت نبود. «مارکسیست ـ لنینیست و استالنیست‌هایمان» در مورد حق تعیین سرنوشت، تنها بحث‌ها و اختلاف نظرهای لنین با روزا لوکزامبورک را می‌خواندند که بیشتر در مورد ویژه لهستان بود و کتاب لنین را بگونه شاهکار به رخ مجذوبان و مرعوبان می‌کشیدند. آنان از تئوری خود مدیری شخصی که بوسیله مارکسیست‌های انترناسیونال دوم عرضه شده بود چیزی نمی‌دانستند و فراموش می‌کردند که میان ملل تاریخی و غیر تاریخی تفاوت‌های فراوانی وجود دارد.

در مورد حق تعیین سرنوشت، می‌توانم بگویم:

طرح حق ملت‌ها برای تصمیم‌گیری درباره سرنوشت خود، درسال ۱۸۹۳ بوسیله انترناسیونال سوسیالیست‌ها در کنگره زوریخ ۱۸۹۳، و سپس در لندن و در بال به ترتیب در سال‌های ۱۸۹۶و۱۹۱۲ اعلام شد. در سال ۱۸۹۶ لهستانی‌ها، در کنگره حزب سوسیالیست لهستان که در لندن تشکیل شده بود موضوع استقلال کشور خود را مطرح کردند. روزا لوکزامبورگ به نام حزب سوسیال دمکرات لهستان به مخالفت با آن برخاست. ده سال پس از آن، سوسیال دموکرات‌های اتریش ـ هنگری و پیروان مارکسیسم، (اتو بوئر O. Bauer و کارل رنر K. Renner) راه‌حل‌های عملی گوناگونی برای همزیستی ملت‌ها ارائه کردند. آن‌ها به این نتیجه رسیده بودند که خود مدیری شخصی و فرهنگی، نقطه پایان تنش‌های ملی در امپراتوری اتریش ـ هنگری است. از دیدگاه آنان، حل تنش‌های فرهنگی، به طبقه کارگر، از ملیت‌های مختلف، اجازه می‌دهد که آگاهی لازم را از طبیعت کاملا سیاسی مشکلات خود بدست آورند و مبارزه طبقاتی خود را برای دفاع از منافع مشترک تشدید کنند.

در پایان جنگ جهانی یکم، حق تعیین سرنوشت، بوسیله اعلامیه ۱۴ ماده‌ای ویلسون وارد حقوق بین‌الملل شد و اساس معاهده ورسای قرار گرفت. پیشنهاد ویلسون در‌‌ همان زمان مورد اعتراض قرار گرفت و بسیاری آن را به بمبی تشبیه کرده بودند که هر دولتِ منسجمی را می‌تواند از میان بردارد.

حق تعیین سرنوشت، سپس، در منشور سازمان ملل متحد آمد. (بند ۲ از ماده یک، ماده ۵۵، ماده ۷۳ و بند ب از ماده ۷۶ منشورملل متحد).

در حقوق مواردی هست که تعریف مشخص و منجز از موضوع وجود ندارد اما قواعد و مقررات مربوط به آن اِعمال می‌شود، مانند همین حق تعیین سرنوشت بوسیله ملت‌ها که تعریفی درباره آن نیست اما جامعه بین‌المللی، دستکم در مورد کشورهای مستعمره، آن را به مرحله اجرا در آورده است.

در بسیاری از قطعنامه‌های سازمان ملل متحد ـ بویژه مجمع عمومی از این حق با امّا و اگرهائی نام برده شده است. زیرا اجرای این حق، در داخل هر کشور با اصل یکپارچگی سرزمینی و در سطح بین‌المللی با اصل عدم مداخله دولت‌ها در امور داخلی کشوری دیگر، مندرج در منشور سازمان ملل، تعارض پیدا می‌کند.

با استفاده از مواد یاد شده بود که مساله کشورهای مستعمره و استعمار زدائی در سازمان ملل مطرح شد. اما در مورد تفسیر این مواد و حقوق مربوط به آن محتاطانه رفتار شد، به این معنا که سازمان آنرا حقی برای دولت‌ها می‌داند تا با یکدیگر در صلح و آرامش زندگی کنند نه حقی که باعث تجزیه دولت‌ها شود. به همین جهت گفته می‌شد:

«حق جدائی یک ناحیه و یا منطقه که بر حسب سابقه قسمتی از خاک یک کشور مستقل بوده، غیر قابل قبول است».

در قطعنامه‌ای بتاریخ ۷ دسامبر ۱۹۷۴، سازمان ملل متحد اعلام می‌دارد که فقط مبارزه ملت‌های استعمار شده، یا زیر سلطه نیروی بیگانه و یا رژیم‌های ‌نژادپرستانه را که برای کسب حقوق خود مبارزه می‌کنند به رسمیت می‌شناسد.

در مورد وضع ویژه میهن ما، بنظر می‌رسد یادآوری دو نکته ضرور است: نخست آنکه مدعیان چنین طرز تفکری نمایندگی از سوی هیچ یک از اقوام ایرانی ندارند و فراوانی احزاب محلی با خواست‌های مختلف نشانی از ناهمآهنگی داخلِ قومی است. دو دیگر آنکه اجرای حق تعیین سرنوشت حتما و الزاما به جدائی‌خواهی منجر نمی‌شود. مردم جزیره مایوت در سه همه پرسی (۱۹۵۸ ـ ۱۹۷۴ ـ ۱۹۷۶) به باقی ماندن در جمهوری فرانسه رای دادند و سه جزیره دیگر همسایهِ جزیره مایوت ـ جزیره‌های کومور ـ استقلال و نظام فدرالی را اختیار کردند که از ۱۹۷۵ تا امروز ـ سی سال ـ ۲۵ کودتا را بخود دیده‌اند و از این جهت افتخار داشتن مقام یکم کودتا را در کشورهای فدرال بدست آورده‌اند!! و جمهوری فدرال اسلامی کومور بگونه فراهم کننده کارگر ارزان قیمت برای جزیره مایوت در آمده است. اضافه کنم که در دسامبر ۲۰۰۱، در یک همه پرسی با آرای موافق ۶‌/‌۷۶‌% از مردم به عمر جمهوری اسلامی پایان داده شد و به جای آن اتحادیه کومور بوجود آمد.

درکشوری مانند ایران، با توجه به سابقه قانون اساسی آن، ما بیش و پیش از «حق تعیین سرنوشت مردم به خود مردم»، به «حق سپردن اداره امور مردم به خود مردم» نیاز داریم. هیاهوی بسیار، بویژه در خارج از کشور، برای چنین مفاهیمی که با واقعیات کشور ما همخوانی ندارد، به نظر من زیادی است. با توسل به اصول دموکراتیک و با استفاده از آگاهی نسبی مردم داخل کشور ـ اگر نادانی و خشونت حاکمان بگذارد ـ زود‌تر و بهتر از بحث‌های تئوریک می‌توان موضوع را حل کرد.

 ‌

ــ بطور مشخص کدام یک از قوانین بین‌المللی و میثاق‌های جهانی توسط این احزاب و سازمان‌ها برای طرح «حق تعیین سرنوشت تا مرز جدائی» مورد استناد قرار می‌گیرند و چقدر این استنادات بجا و تا کجا تعبیر به میل است؟ کدام مقررات و قردادهای جهانی را آن‌ها از دایرة توجة خود بیرون می‌گذارند؟

 ‌

دکترخوبروی ـ افزون بر منشور سازمان ملل، در اعلامیه کنفرانس بآندونگ (۱۹۵۵)، قطعنامه سازمان ملل متحد درباره اعطای استقلال به ملت‌های مستعمره (۱۴ دسامبر ۱۹۶۰) منشور سازمان کشورهای افریقائی (۱۹۶۳)، میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی (۱۹۶۶) قطعنامه سازمان ملل متحد (۲۶۲۵ به تاریخ۱۹۷۰) و قطعنامه‌های (۳۱۰۳ و ۳۳۱۴ به تاریخ‌های ۱۹۷۳ و ۱۹۷۴)، منشور آفریقائی حقوق بشر (۱۹۸۱) از حق مردم برای تصمیم‌گیری درباره خود ـ بگونة صریح یا ضمنی ـ نام برده شده است.

از پایان مساله استعمار تا به امروز مسائل مربوط به حق تعیین سرنوشت حادثه‌های فراوانی در کشورهای نو استقلال آفریده است: در نیجریه (بیافرائی‌ها)، در اریتره در اتیوپی تیگره‌ای‌ها (Tigré) در میانمار، کاران‌ها و کاشن‌ها (Karan وKachen) اقلیت‌های مسلمان و سیک‌ها در هند، بلوچ‌ها و بنگالی‌های مهاجر در پاکستان،، مسیحیان جنوب سودان، تامول‌ها در سری‌لانکا، بربر‌ها در الجزایر و مراکش و مثال‌های دیگر. مواردی که حق تعیین سرنوشت از راه‌های صلح‌آمیز به نتیجه رسیده بسیار اندک است. مواردی که حق ملت‌ها در تعیین سرنوشت خود منجر به ناکامی شده کم نیست: جدائی‌خواهی کاتانگا از کنگو در سال‌های ۱۹۶۳ـ۱۹۶۰، بیافرائی‌ها در نیجریه (۱۹۷۰ـ۱۹۶۶)، مردم جنوب سودان (۱۹۷۲ـ۱۹۶۷)، مردم اوگاندا (۱۹۷۷) و الحاق استانی از اتیوپی به سومالی (۱۹۷۷) نمونه‌های از این ناکامی‌هاست.

حق تعیین سرنوشت از دو دیدگاه قابل بررسی است: از دیدگاه بین‌المللی که منظور از آن خود مدیری (به معنای عام کلمه) خلق یا ملتی در برابر گروه‌ها و ملت‌های دیگر است. دو دیگر از دیدگاه داخلی است که صلاحیت‌ها و اختیاراتی را به مردم و یا ملتی اعطا می‌کند که به اداره امور خود بپردازند.

در شرایط موجود حقوق بین‌الملل، حق تعیین سرنوشت تنها در مورد ملت‌هائی به رسمیت شناخته می‌شود که زیر سلطه بیگانه باشند. بحث در این است که بیگانه کیست؟ آیا بیگانه فقط دولت خارجی است؟ و یا اینکه قومی مسلط به قوم یا اقوام دیگر نیز بیگانه تلقی می‌شود. از همین جا، اختلاف‌ها و برخورد‌ها بروز می‌کند.

در حقوق داخلی، اجرای حق تعیین سرنوشت با دو دشواری روبروست: نخست تضاد آن با یکپارچگی سرزمینی دولت‌ها و دو دیگر آنکه مردم چه کسانی هستند و چه مقامی باید تعریف شایسته آن را بدست دهد. حاکمان در هر کشوری، شهروندان خود را مردم می‌نامند و رهبران گروه‌های اقلیتی نیز ـ در بسیاری از موارد بی‌داشتن نمایندگی ـ گروهی را مردم یا خلق و یا ملت می‌خوانند. آن‌ها به صورت عام و کلی از خلق و یا مردم نام می‌برند که بسیار کشدار و بی‌ثبات است. زیرا خلق یا مردم مفهومی کاملا انتزاعی است. تنها در مواردی مانند تجمع و راه‌پیمائی و یا انتخابات است که این واژه‌ها را می‌توان لمس کرد. به گفته پل والری ـ استاد و شاعر فرانسوی ـ این کلمه گاهی، کلِ نا‌مشخص وگاهی شماری زیاد را که در هیچ مکانی حاضر نیست بیان می‌کند.

ریمون آرون، نیز اعتقاد دارد که چون تعریف مشخصی از مردم را در دست نداریم، می‌توان دستکاری گوناگونی در آن به عمل آورد. آیا مجموعة از افراد یک جامعه را می‌توان مردم خواند؟ یا اینکه شهروندان به طور کلی نمونه کامل آن هستند؟ آیا یک گروه اقلیتی فعال نمی‌تواند خود را مردم و یا خلق معرفی کند؟ و آیا یک اقلیت حاکم نمی‌تواند خود را ملت بخواند؟

دولت‌ها به گونة کلی خود را نماینده «مردم» می‌دانند ولی در‌‌ همان حال از شناخت عنوانِ مردم برای دیگر گروه‌های مختلف در داخل یک کشور وحشت دارند. دلیل‌هایی هم که برای این وحشت دارند مختلف است: احترام به یکپارچگی سرزمینی، رعایت وحدت ملی، تفاوت میان صلاحیت داخلی و طبیعت سیاسی حق تعیین سرنوشت.

عدم تناسب به کارگیری کلمه خلق و مردم، نشان دهنده سستی و گسستگیِ در خواست این گروه‌هاست که رهائی و یا احراز حق سرنوشت را مطالبه می‌کنند. آن‌ها پیش از اثباتِ حق تعیین سرنوشت خود، شناسائی حقوقی خود را به عناوین گوناگون خواستارند. بیشتر اوقات این درخواست شناسائی چه در سطح بین‌المللی و چه در سطح داخلی از علت‌های ناآرامی است. به قول البرکامو (Camus) نویسنده فرانسوی: تقدم تقاضای استقلال به معنای رد هرگونه مذاکره و سازش است. چنین گروه‌هائی برای جلب حمایت ملی و یا بین‌المللی می‌باید از پیش، حقوق اساسی اعضای خود و دیگر گروه‌ها را روشن کنند و خود را موظف به اجرای آن حقوق بدانند. تنها در این حالت است که می‌توان به چند گانگی فرهنگی و اجتماعی دست یافت و از هرگونه کنار گذاشتگی فرد یا گروه جلوگیری کرد.

ملیت‌گرائی و شهروندی ممکن است از دو مقوله جداگانه باشند مانند بسیاری از ایرانیان دو تابعیتی که شهروند یک کشور خارجی هستند ولی در ژرفای وجودشان ملی‌گرا و دلبسته ریشه و تبار ایرانی خویشند. می‌توان وابستگی فرهنگی یا قومی ویژه داشت، اما، در‌‌ همان حال شهروند وفادار به یک کشور بود.

گزارشگر ویژه کمیسیون فرعی حقوق بشر سازمان ملل متحد در گزارش سال ۱۹۹۲ خود می‌نویسد:

«در هر کشور، نوع ملیت‌گرائی (ناسیونالیسم)، تعیین کننده سرنوشت اقلیت‌ها است. ویژگی اساسی قوم ـ ملیتی، کنار گذاشتن، جداسازی و نیز گاهی بهره‌برداری(…) [از دیگران] است.… بر عکس مشخصه بارز ملیت‌گرائی براساس شهروندی، هم‌آمیختگی، همانند سازی و یکپارچگی است، که انگیزه‌ای برای بنای شکوه‌مند ملت ایجاد می‌کند. ملیت‌گرائی بر اساس شهروندی نبرد با تبعیض است، اما چون تمایل طبیعی به مخالفت با چندگانگی وجود دارد، این تمایل ممکن است به اتخاذ سیاست‌هائی منتهی شود که افراد گروه اقلیتی آن را تبعیض نسبت به خود تلقی نمایند». هواخواهان وطنی حق تعیین سرنوشت با توجه به تکیه فراوان بر قومیت ـ آنهم تنها با معیار زبان ـ قوم ـ ملیت ایجاد می‌کنند که به پاکسازی منجر خواهد شد.

نکته‌ای که درک آن ـ دستکم برای من ـ دشوار است این است که چرا نخبگان و احزاب محلی ما، از همه عوامل تشکیل دهنده قوم: نیای مشترک، افسانه‌ها و اسطوره‌های مشترک و آداب مشترک، تنها و این چنان بر روی مسئله زبان تکیه می‌کنند. شاید به این دلیل که آن عوامل یاد شده بین همه اقوام ایرانی مشترک است. همه آنان با هم نوروز و سده و مهرگان را ارج می‌نهند و همه آن‌ها رستم و کاوه را از خود می‌دانند. راستی چند نفر از آذربایجانی‌های ما با قصه دده قورقود بزرگ شده‌اند؟

در میهن ما، در فرایافت دو مفهوم قوم و اقلیت در نزد برخی از سرآمدان قومی آشفتگی‌هائی مشاهده می‌شود، که به آن باید پریشان فکری دیگری را نیز اضافه کرد و آن این است که برخی از سرآمدان، قوم خود را اقلیت می‌نامند و از آن اقلیت ملی را منظور دارند. در حالی که هر اقلیتی، قوم ویژه‌ای نیست و هر قومی از نظر جامعه‌شناسی اقلیت محسوب نمی‌شود و سرانجام اینکه هر اقلیتی، اقلیت ملی نیست. اقلیت تنها موضوع شمارش و عدد نیست، بل، شرایطی دارد که در این مصاحبه فرصت بحث برای آن نیست.

به نظر می‌رسد که به کارگیری اصطلاح اقلیت‌های ملی در کشور ما، مانند بسیاری از اصطلاحات علوم سیاسی و اجتماعی، تقلیدی از کشورهای بیگانه و بویژه اتحاد شوروی پیشین و کشورهای اروپای شرقی و مرکزی باشد. زیرا در این کشور‌ها عموما از اصطلاح «ملیت» برای مشخص کردن گروه‌های قومی و زبانی استفاده می‌کردند که حقوق آنان در مورد حفظ ویژگی‌هایشان به گونه‌ای صریح در قانون اساسی و دیگر قوانین (نه در عمل) به رسمیت شناخته شده بود.

بکارگیری اصطلاح «ملیت» و تفاوت معنائی (Semantic) آن، در فرهنگ ما و فرهنگ غربی مستلزم فرصت دیگری است. آقای داریوش همایون تفاوت آن را با ملت تنها در «ی» نوشته‌اند که جزئی از حقیقت هست ولی تمامی آن نیست.

در سال‌های اخیر که اگاهی به هویت در میان گروه‌های گوناگون توسعه یافته و یا به منظور «اقلیت سازی» و «ملت سازی» به آن‌ها تزریق شده ست، سازمان‌های بین‌المللی غیردولتی نیز اصطلاح اقلیت‌های ملی را عمومیت بخشیده‌اند و این بیشتر جنبه سیاسی دارد تا علمی. مسئله اقلیت‌های ملی، موضوع به کارگیری حق تعیین سرنوشت را پیش می‌آورد. به این سبب سرآمدان گروه‌های اقلیتی کوشش فراوانی به عمل می‌آورند تا گروهی را که متعلق به آن هستند، اقلیت ملی بنامند و از شمول مصداق دیگر اقلیت‌ها رهائی یابند.

حال آنکه اقلیت‌های ملی، مرکب از گروه‌های بزرگی هستند و عموما در شرایط زیر به سر می‌برند:

ـ در کشوری غیر از کشور خود زندگی می‌کنند و احساس تعلق به ملت دیگری با پیشینه تاریخی طولانی را دارند. مانند روس‌ها در کشورهای بالت، پس از فروریزی کمونیسم، آلمانی‌های مقیم دانمارک و روسیه، آلبانی‌های مقیم سربستان، ترک‌های مقیم یونان و سوئدی‌های ساکن فنلاند و یا کردهای ساکن عراق، ترکیه، سوریه و روسیه.

ـ دارای تاریخ، زبان، آداب و سنن ریشه‌دار و مستمری، متفاوت با اکثریت مردم کشور هستند و گروه حاکم در پی زدودن همه این ویژگی‌ها ست.

ـ خوار انگاشته و مورد تبعیض‌اند به طوری که از آن تبعیض، تنش و برخورد ایجاد می‌شود،

ـ احساس جمعی مورد تبعیض قرار گرفتن و خوار انگاشته شدن در آن‌ها وجود دارد.

به دنبال تعارض و برخوردی که با گروه حاکم پیدا می‌کنند، اغلب خواستار خود مدیری و یا استقلال هستند.

جمع نشدن شرایط بالا آنان را از تعریف اقلیت‌های ملی خارج می‌کند. سوئدی‌ها ساکن فنلاند نه خوار انگاشته‌اند و نه مورد تبعیض و در نتیجه برخوردی با دولت فنلاند ندارند. آنان را ممکن است بیگانه بنامند ولی در تعریف اقلیت ملی نمی‌گنجند.

پیدایش اقلیت‌های ملی، علت‌های گوناگون دارد. پاره‌ای از آنان گروه‌های شکست خورده‌ای هستند که زیر سلطه دولت‌های دیگر قرار گرفته‌اند مانند فلسطینی‌ها در سرزمین‌های اشغالی. و یا گروه‌هائی که در سرزمین مادری خود گرفتار دولتی نوخاسته شده‌اند که یادگار استعمار نوین است مانند کرد‌ها در عراق و ترکیه هر دو گروه چون نمی‌خواهند ویژگی‌های خود را از دست دهند، در ستیز همیشگی با دولت‌های حاکم به سر می‌برند. طرح خواست اقلیت‌های ملی، کشورِ مادر را وا می‌دارد تا برای احقاق حق آنان مداخله کند. در سده بیستم، هیتلر زیر عنوان حفظ حقوق اقلیت‌های ملی آلمانی که در لهستان و چک و اسلواکی می‌زیستند، این دو کشور را مورد حمله قرار داد. جنگ مداوم کرد‌ها با عراق و ترکیه ناشی از تصرف خاک آنان و تسلط خشونت‌بار گروه حاکم برای زدودن ویژگی‌های ملی مردم کرد است. راستی کشور مادر کرد‌ها کدام کشور است؟

یکی از هدف‌های کوشش سرآمدان محلی در مطرح ساختن حق تعیین سرنوشت، در کشوری مانند ما به منظور استفاده تبلیغاتی در سطح بین‌المللی است، تا خود را زیان دیده از حاکمیت یک دولت بنمایانند و سرود یاد مستان داخلی دهند یا تیغ دیگری در کف زنگیان مست بیگانه و در این میان خود به ابزاری تبدیل شوند. استفاده ابزاری از گروه‌های قومی و اقلیت‌ها نمونه‌های فراوان دارد. برای بدست آوردن امتیاز بهره‌برداری از نفت شمال در ایران ۱۹۴۶ تا استخراج و فروش نفت در جنوب نیجریه در سال‌های ۱۹۶۷ تا۱۹۷۰بنظر می‌رسد همه «مداخله‌های بشر دوستانه» از سال ۱۹۹۱ در عراق، در سال ۱۹۹۴ در سومالی و در سال ۱۹۹۵ در روآندا نه برای حمایت از اقلیت‌ها یا دادن حق تعیین سرنوشت به مردم، بل، برای تامین و پیش‌بینی حفظ منافع دول بزرگ بوده است.

سرآمدان محلی ما شاید فراموش می‌کنند که تشکیل کشوری نوین، خود سبب پیدایش اقلیت تازه‌ای می‌شود و این از تناقض‌های حق تعیین سرنوشت برای اقلیت‌های ملی در صورت استقلال یا خود مدیری است. کشور فدرال نیجریه با قبول نظام فدرالی در سال ۱۹۶۳ از سه ایالت تشکیل می‌شد و اینک از ۳۶ ایالت تشکیل می‌شود. زیرا هر بار سران ایل‌ها ـ اغلب جنگبارگان ـ سهم بیشتری و فارغ از اغیار می‌خواهند. شرکت‌های نفتی هم دیگر زحمتی برای تفرقه انداختن نمی‌کشند و تنها به تاراج هرچه بیشتر می‌پردازند.

نمونه دیگری از تناقضِ‌های حق تعیین سرنوشت، در شمال عراق کنونی است که از سال ۱۹۹۱ از حاکمیت حاکمان بغداد خارج است. بنا بنوشته یکی از پژوهشگران مسائل قومی و اقلیت‌ها، در آن سرزمین، برابر قوانین داخلی، اصطلاح «کردستانی» برای همه شهروندان با هر تبار و ریشه ملی بکار گرفته می‌شود ولی واژه «کرد» تنها به کسانی که اصل و نسب کردی دارند اطلاق می‌گردد.

با این ترتیب جداسازی مردم از یکدیگر با عناوین قومی، مذهبی و زبانی شروع می‌شود که پایان آن را در جمهوری‌های یوگسلاوی پیشین مشاهده کردیم. نا‌گفته نگذارم که با توجه به پیوند‌های ما با کرد‌ها، به نظر من، داشتن سرزمین همسایه‌ای به نام کرد‌ها، برای ما ایرانیان مطلوب‌تر از همسایگی با اعراب است که خاطره‌های خوبی از آنان در دور و نزدیک در دست نداریم.

با توضیحات و شرایطی که از آن‌ها نام بردیم، داستان پر آب چشم پاره‌ای از گروه‌های قومی، در ایران، که بخشی از سردمداران، عنوان «اقلیت ملی» به آن‌ها می‌دهند کمبود سواد سیاسی آنان را نشان می‌دهد. آیا آنان می‌توانند روشن کنند که کدام قومِ بزرگ ایرانی در ایران در خارج از سرزمین نیاکانی خود زندگی می‌کند؟ و کدام قوم ایرانی است که اسطوره، تاریخ، سنن و آدابی غیر از آنچه میراث مشترک همه ایرانیان است را دارد؟ و یا سرزمین کدام قومی بوسیله ایرانیان تصرف و تصاحب شده است؟ در حالی که عکس آن در کشورهای همسایه ایران صادق است.

نکته دیگر آنکه چون سرشت ذاتیِ حق تعیین سرنوشت، تهدید یکپارچگی سرزمینی یک کشور است. اگر این حق به گونه دیگری عنوان شود ـ مانند خواست نیل به پایگاه آزادی و برقراری دموکراسی در داخل یک کشور ـ دیگر حق تعیین سرنوشت به معنای اخص کلمه مطرح نخواهد بود. در چنین حالتی هر گروه (قومی و یا اقلیتی) از سوی همه آزادیخواهان و دموکرات‌ها پشتیبانی می‌شود و گرنه در لاک خود فرو رفتن و خود را در وابستگی قومی محدود کردن سبب انزوا و عدم همیاری ملی می‌شود،‌‌ همان گونه که در سال‌های ۱۳۲۴ و ۱۳۲۵ در کردستان مشاهده شد.

اراده قسمتی از مردم یک کشور برای رهائی از سلطه دولت حاکم در بیشتر موارد با دشمنی دولت‌ها مواجه می‌شود. حق ملت‌ها برای تعیین سرنوشت خود قابل اجرا به طور مطلق نیست و همواره مشروط به شرط‌هایی است. هنگامی که سرآمدان گروه، بجای توجه به زدودن از خود بیگانگیِ (Désaliénation) اجتماعی، حق تعیین سرنوشت را برای آزادسازی جامعه معینی تجویز می‌کنند، برای آن جامعه نوعی وابستگی ذهنی محدود در سطح قومی و محلی، نه در سطح ملی، ایجاد می‌کنند و امتیازاتی ظاهری برای استقلال می‌تراشند، و به این ترتیب خود و قوم خود را از حمایت همگانی مردم محروم می‌کنند. در روبرو شدن با خواست حق تعیین سرنوشت، دولت‌ها با تمام نیرو، سلطة فراگیر خود را برتمامی کشور تحمیل می‌کنند. در نتیجه همه جامعه ملی زیر فشار قرار می‌گیرد. اما هنگامی که رسیدن به پایگاه آزادی در داخل یک کشور مطرح می‌شود، می‌توان به کامیابی دست یافت مانند مردم کبک (Québec) در کشور کانادا، با تاریخ نسبتا کوتاه خود، که امروزه بیشتر به دنبال اثبات هویت ملی خویش هستند تا حفظ ویژگی سرزمینی، در چنین حالتی، دولت‌ها به مذاکره دست می‌زنند و بر اساس خواست مردم به توافق‌های درباره شیوه زندگی (Modus vivandi) در داخل کشور دست می‌یابند.

حق تعیین سرنوشت برای دو هدف عنوان می‌شود: رسیدن به استقلال و یا پیوستن به کشوری دیگر. مورد دوم را می‌توان در اروپای شرقی ملاحظه کرد: یوگسلاوی در تنش دایم با آلبآنی در مورد ساکنین کوسوو است و با بلغارستان بر سر موضوع مقدونیه اختلاف دارد، رومانی و مجارستان بر سر مسئله ترانسیلوانی درگیرند، بلغارستان و ترکیه در مورد بلندیهای رودپ Rhdopes چنگ و دندان بهم نشان می‌دهند و آبخازهای گرجستان از ستم گرجی‌ها به تنگ آمده و تقاضای الحاق به روس‌ها را دارند.

در بسیاری از موارد از حق تعیین سرنوشت «جنگ‌های آزادیبخش» برمی‌خیزد که آن هم در بیشتر موارد داو بازی منافع اقتصادی و یا سیاسی ـ استراتژیکی هستند. که مردم به جای دست‌یابی به حقوق خود، تحت سلطه و نفوذ نیروهای دیگر حاضر در منطقه قرار می‌دهد. مانند نقش ایالات متحده آمریکا و اتحاد شوروی پیشین در شاخ آفریقا و در آنگولا. در این کشور اخیر، دولت وابسته به MPLA از حمایت کوبا، آلمان شرقی و اتحاد شوروی برخوردار بود و جنگجویان UNITA از حمایت چین، آفریقای جنوبی، ایالات متحده آمریکا، آلمان غربی، فرانسه و شرکت‌های چند ملیتی بهره‌مند بودند. طرفه آنکه دولت کمونیست چین، هم با رژیم تبعیض‌گرای آفریقای جنوبی همکاری می‌کرد و هم با کشور سرمایه‌داری آمریکا!

برای جوامعی که افراد آن در کشورهای مختلف پراکنده‌اند و هیچ سرزمین معینی برای آن‌ها مشخص نشده، یا قابل مشخص کردن نیست، یا موردی که افراد گروه، به علت همانند سازی (Assimilation) و یا مهاجرت در کشوری دیگر، به صورت اقلیت در آمده‌اند، توسل به حق تعیین سرنوشت نوشداروی رنج و درد آنان نیست. به عنوان نمونه می‌توان از جامعه کولی‌ها نام برد. آیا می‌توان برای آنان که در کشورهای مختلف پراکنده‌اند یک دولت بی‌سرزمین را تصورکرد؟

در داخل هر کشور نیز چنین است. آیا می‌توان برای یک گروه قومی که افراد آن در سراسر خاک کشوری پراکنده‌اند حق تعیین سرنوشت قائل شد که به کشوری دیگر بپیوندند و یا در قسمتی از خاک آن کشور دولت مستقلی تشکیل دهند؟ در چنین فرضی عملا «اقلیت سازی» تحقق می‌یابد، زیرا مردمی که عضو آن گروه قومی نیستند در هر دو حالت (پیوند با کشور دیگر و یا استقلال) به گونه اقلیت در می‌آیند و اعضای گروه قومی که در خاک کشور اصلی باقی مانده‌اند نیز حالت اقلیتی خود را در وضع نا‌هنحارتری حفظ خواهند کرد. در چنین حالت‌هائی است که چهره زشت پاکسازی قومی را خواهیم دید.

یکی از عوامل اساسی حق تعیین سرنوشت و همچنین خودمدیری این است که چه کسانی و بر حسب چه روشی در مورد مسائل گروهی تصمیم می‌گیرند. آیا بر حسب قواعد کلاسیک دمکراسی است یا روش‌های دیگر؟ منظور از روش‌های دیگر، روش استبدادی، روش پدرسالارانه و یا روش سنتی است. تا هنگامی که قواعد دموکراسی مراعات نگردد، در داخل هرگروه (قومی یا اقلیتی) هر کس و یا هر حزبی خود را نماینده مردم قلمداد کرده و خواست‌های متفاوتی را ارائه می‌دهد و چه بسا به دستکاری و ساخت و پاخت سیاسی دست می‌زند و چنین وضعی در گروه اکثریت نیز بوجود می‌آید.

بدیهی است عدم امکان اجرای حق تعیین سرنوشت، درباره گروه‌های قومی و یا اقلیت‌های ملی، نباید آن‌ها را از حقوقی که برابر اعلامیه حقوق بشر و میثاق‌های بین‌المللی برخوردارند محروم کند.

با قبول و اجرای ارزش‌هائی مانند دمکراسی در نظم حقوقی که برابر آن دولت، اصل حمایت از گروه‌ها (قومی یا اقلیتی) را در درون نظام حقوق بشر که بوسیله قانون اساسی‌اش تضمین کرده باشد، می‌توان مساله حمایت از گروه‌ها را از حالت غیرعادی و استثنائی خود خارج کرده و با بکارگیری اصول آزادی و برابری، از راه ایجاد نهادهای گوناگون، مجالی برای فرصت‌طلبی مدعیان داخلی و مداخله بیگانگان باقی نگذاشت.

با هر تغییر در جامعه مدنی، حقوق هم باید خود را با آن تطبیق دهد. وظیفه حقوق عبارتست از همساز کردن زندگی اجتماعی و فراهم کردن وسائلی برای خنثی ساختن تعارض‌هائی که به تمامی جامعه اثر می‌گذارد. حقوق باید شکاف‌هائی را که سبب ایجاد تناقضات می‌شود به بندد. اگر جامعه مدنی گوناگونی فرهنگ‌ها را می‌شناسد حقوق نمی‌تواند و نباید از آن چشم‌پوشی کند و تنها به مفهوم دولت وحدت‌گرا بسنده نماید.

هر دولت مشروعی می‌تواند به آسانی وضعیتی ایجاد کند که در آن گروه‌ها بتوانند در باره امور داخلی خود تصمیم‌گیری کنند. دموکراسی بر اساس سلطه دموکراتیک یک گروه قومی بر گروه قومی دیگری نیست.

بنظر می‌رسد تحول ساختار دولت به هدف ایجاد خودمدیری با درجات مختلف در قلمرو «منافع مخصوصه»، به اصطلاح قانون اساسی پیشین، هر گروه، تضمین مشارکت سیاسی و اداری گروه‌های گوناگون در تمام سطوح خدمات عمومی و منافع عامه، بهترین شیوه برای از میان برداشتن شدت و حدّت ملیت‌گرائی افراطی و قوم‌گرائی خام دستانه است.

خام دستانه از این جهت که حقوق سیاسی گروه‌ها، تنها و لزوما برای تشکیل احزاب سیاسی بر مبنای قومیت و وضع جغرافیائی نیست. آشفتگی تفکر و شیوه عمل سردمداران احزاب محلی، با تاریخ بسیار کوتاه‌شان، بویژه در کشورما، درباره دفاع از «منافع مخصوصه» و منافع عمومی، تسهیل کننده استبداد بوده و هست. چنین احزابی، اگر در خدمت بیگانه باشند ـ فرجام کارشان به انزوا، به یاری دادن به ستم محلی و یا استبداد کلی خواهد انجامید نه به آزادی سیاسی مردم.

بر عکس می‌توان بوسیله اعطای خودمدیری به جوامع محلی، نه ایجاد دولتی در دولت، به گروه‌ها و اعضای وابسته به آن، به عنوان شهروندان، آزادی کامل عقیده و عمل در هر دو قلمرو منافع عمومی و خاصه را داد. که به گفته خواجه شیراز «خاطر بدست تفرقه دادن نه زیرکی است».

 ‌

ــ توجه به تاریخ، چگونگی پیدایش و برآمدن اجتماعات و جوامع انسانی در محدوده‌های سرزمینی، چگونگی همزیستی و در هم‌تنیدگی این مردمان از مؤلفه و مفردات بررسی و ملاک قضاوت و ارزیابی مسائل قومی یا ملی در کشورهای مختلف هستند. اخیراً عبارات و مفاهیمی از این دست و در تعبیرهای گوناگون در بحث‌های بسیاری بر سر موضوع اقوام و مسئله تنش‌های جدید منطقه‌ای و مرزی بکار گرفته می‌شوند، از جمله این تعبیر که ملت ایران نه قطعات موزائیکی است که با جدا سازی بندهای آن بتوان آن را از هم جدا کرد و نه این ملت مخلوطی از اقوام گوناگون است که بشود آن را از هم تفکیک کرد، بلکه ملت ایران یک ترکیب است. ملتی است که «پارچة تاریخ» اجتماعی و فرهنگی و هویتی آن از تاروپود‌ها در هم تنیده و بافته شده و از وجود رنگ‌ها و نقش‌های قومی خود شکل گرفته است و جدائی آن دیگر تار است و پود نه پارچه، رشته‌های سرگردان بی‌معنا! از نظر شما جایگاه بحت‌های تاریخی در مسائل امروز قومی و مطالباتی که احزاب سیاسی منسوب به آن‌ها می‌کنند، کجاست و چقدر اهمیت دارد؟

 ‌

دکترخوبروی ـ پرسش شما ر ا باید دو بخش دانست: بخشی که مربوط به جایگاه بحث تاریخی در مورد مسائل قومی ایران است و بخش دیگر مربوط به خواست‌های احزاب سیاسی است.

الف ـ به پرسش نخست باید تاریخ‌دانان ما پاسخ دهند ولی من تصور می‌کنم توجه به تاریخ، شناخت چگونگی همزیستی اقوام ایرانی، گذار این اقوام در فراز و نشیب تاریخ و شیوه کشورداری کمک موثری برای زدودن پاره‌ای از توهم‌ها است. تجزیه و تحلیل موقعیت‌هائی که در آن گروه‌های قومی با یکدیگر در تضاد بوده ـ که در ایران بسیارکم است ـ و یا در حال همزیستی بوده‌اند تنها در بررسی تاریخی روشن می‌شود و می‌توان گفت اولین معیاری است که باید به آن توسل جست.

تاریخ سکونت و زندگی اقوام در هر کشوری با کشور دیگر متفاوت است. به عنوان نمونه کرد‌ها در عراق پیش از تشکیل دولت فرمایشی عراق، یا برتانی‌ها در فرانسه پیش از تشکیل فرانسه و مونتنگرو‌ها پیش از تشکیل فدراسیون یوگسلاوی در آن سرزمین‌ها زندگی می‌کردند. این هر سه با ایالات متحده آمریکا که دولت ـ مانند بسیاری از کشورهای آفریقائی نو استقلال ـ مّقدم برملت بوجود آمده است تفاوت دارند. هر دو مثال بالا با کشورهای تاریخی‌ی مانند ایران متفاوتند که در آن همه اقوام با یکدیگر به «ملت سازی» پرداختند. از این رو می‌بینیم که حتی پادشاهان کوچک برای تحکیم موقعیت، خود را پادشاه ایران می‌خواندند نه مثلا پادشاه شیروان. زیرا همبستگی قومی چنان بود که حتی کوهی از چشم ساختن نیز نمی‌توانست و نتوانست آن را از میان بردارد.

دیگر اینکه از راه تاریخ است که می‌توانیم ببینیم چگونه اشغال کنندگان در فرهنگ ایرانی ذوب شده و یا چگونه بخشی از فرهنگ ایران را گرفتند. ترک‌هائی که به ایران حمله آوردند نه خط داشتند و نه مذهب، این فرهنگ ایرانی بود که هر دو را به آن‌ها داد تا با خود به قسظنطنیه ببرند و همچنان به فارسی شعر بسرایند. مدعیان، این موضوع را ناشی از شوونیسم ندانند که گفته استادی فرانسوی به نام اگزویه دو پلانول است در کتاب امت‌های پیامبر.

از سوی دیگر می‌توان از تاریخ، آداب کشورداری ایران را آموخت. منظور از کشورداری نوع دولت نیست، بل، مجموعه روش‌ها و شیوه‌های اداره کشور است. به عنوان نمونه تداوم دبیری را می‌توان ذکر کرد که از بزرگمهر تا فروغی ادامه داشته است.

از تاریخ می‌آموزیم که از زمان تشکیل دولت به معنای نوین آن در ایران هیچ گروه بزرگ قومی غیر بومی (Allogène) در ایران زندگی نمی‌کند. همه گروه‌های قومی ما از سحرگه تاریخ تا کنون در خاکی که اغلب اوقات به نام خود آنان نامیده می‌شوند زندگی می‌کنند. به همین دلیل گفتم که رقابت، کینه‌توزی و جنگ میان اقوام ایرانی کم سابقه‌تر از دیگر کشورهاست. در حالی که ترکمن‌ها، کرد‌ها، در عراق و ترکیه، به قول سیاست‌بازان کنونی، «غیرخودی»‌های آن کشور‌ها و جزو اقلیت‌های ملی به شرحی که در پاسخ به پرسش پیشین شما گفتم هستند.

ب ـ بخش دیگر پرسش شما مربوط به خواست‌های احزاب سیاسی در بررسی‌های تاریخی بود. من تا کنون نوشته‌ای تاریخی و مستدل که فارغ از شعارهای مد روز باشد از احزاب محلی و قومی و هواخواهانشان ندیده‌ام. گناه بخت من است این. گناه دریا نیست!

در اغلب این نوشته‌ها، ایدئولوژی قوم‌گرایانه، میهن پرستی ولایتی (شوونیسم محلی) و مخصوصا تکیه بر روی زبان، مقدم بر بشر و فرد است. این‌‌ همان گزینه‌ای است که آن را گزینش رفتار اعتقادی به جای رفتار مسئولانه می‌نامند.

نگاه کنید به نوشته‌هائی که از برخی از احزاب و یا سرآمدان محلی می‌خوانیم کمتر به اصطلاحات و واژه‌هائی مانند: شاید، بنظر می‌رسد، گمان می‌برم و یا می‌توان گفت بر می‌خوریم. در عوض همه به ضرس قاطع، متقن و شرط بلاغ می‌نویسند و می‌گویند و «درس‌خوانده و ناخوانده» را گمراه می‌کنند. اخیرا نیز در ایران واژه‌های «دقیقا» و «گفتمان»، بگونه‌ای وسیع، رایج شده است و می‌دانیم که ما که در بیشتر موارد دقیق نیستیم و از گفتمان هم روگردانیم!

این طرز نوشتن، کار را به آنجا می‌رساند که نمی‌توان در آن‌ها کوچک‌ترین تردیدی کرد و گرنه ملامتگران به سنت باستانی به گوینده یا نویسنده خواهند تاخت. به عنوان نمونه، تاریخ تاسیس حزب دمکرات کردستان مورد اختلاف بسیاری از پژوهشگران است. برخی آن را در ماه آگوست ۱۹۴۵م. و برخی دیگر مانند کریس کوچرا (Khtschera Chris) و جویس بلو (Joyce Blau) آن را در ماه‌های آخر سال ۱۹۴۵، پس از سفر سران حزب کومله، به باکو و تجویز باقر اوف می‌دانند. اما چون حزب توده و برخی از رهبران و یا مدعیان رهبری، تاریخ نخست را به ضرس قاطع تکرار کرده و می‌کنند، بقول از ما بهتران، باب «اجتهاد» مسدود شده است. نمونه دیگر آمارهای جمعیتی است که از سوی مدعیان منتشر می‌شود و بنظر می‌رسد هر یک به دلخواه خود شمار گروه قومی را بیش از آنچه هست ذکر می‌کنند و هیچیک توجه به آمار صحیح ندارد و انتقاد از آن را نیز بر نمی‌تابد.

دیگر آنکه آگاهی نادرستی را به مردم می‌دهند که نمونه‌های آن فراوان است. برابر نوشته‌ای در نشریه‌ای در پاریس، سوئد، دانمارک و بریتانیا را جزو دولت‌های فدرال قلمداد شده است و یک «پژوهشگرمسائل سیاسی» در رادیو اسرائیل برای ایجاد امیدی واهی در میان ایرانیان کرد بیش از صد کشور جهان را فدرال می‌خواند. که هر دو نادرست است.

بنابراین تا زمانی که برخی از سرآمدان و احزاب بدین نمط رفتار می‌کنند، مسلم بدانید که انگیزه‌ای سیاسی دارند نه سپردن کار مردم به خود آنان و یا بهبود «امور معاشی» مردم به اصطلاح قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی.

 ‌

ــ اخیراً در اسناد حزب دمکرات کردستان و در سخنرانی‌های رهبران و مسئولین آن سخن از «مسئلة کرد» می‌شود. این ترم خودبخود «مسئلة یهود» را که با تشکیل کشور و دولت اسرائیل موضوعیت خود را از دست داده است، در ذهن شنونده و خواننده تداعی می‌کند. لطفاً بفرمائید مقصود از «مسئلة کرد» چیست و چه مصداقی در ایران و در رابطه با کردهای ما دارد؟

 ‌

دکترخوبروی ـ اگر مقصود این گفته‌ها همراه با حسن‌نیت باشد نه هدف‌های دیگر، فراموش کردن مشکلات اقوام ایرانی علت آن است. نادیده گرفتن مسائل مربوط به اقوام تازگی ندارد. آنچه تازگی دارد، عبرت نگرفتن از علت‌های داخلی ـ به شرحی که در پاسخ پرسش اول شما گفته شد، و رویدادهای بین‌المللی پس از فروریزی دژ کمونیسم است. از این زمان، نادیده گرفتن مسئله قومی چهره زشت خود را در پاکسازی‌های قومی، جنگ‌های داخلی، مداخله‌های به اصطلاح بشر دوستانه و مداخله‌های نظامی قدرت‌های بزرگ به جهانیان نشان داد. اما در‌‌ همان دوران، در کشور ما حاکمان به دنبال تشکیل و وحدت امت اسلامی بودند. آنچه را که در خانه می‌گذشت فراموش می‌کردند و در آسمان به سیر می‌پرداختند. با نشناختن موضوع، وصول به راه‌حل هم امکان پذیر نیست و بقولی، حاکمان تنها به پاک کردن مسئله مشغول‌اند. حوادث اخیرکردستان و اهواز بیش از آنکه نمادی از حرکت قومی باشد ناشی از نادیده انگاشتن واقعیات‌ها از جانب حاکمان، است. به سخنان نمایندگان شهرستان‌های محل سکونت اقوام در مجلس شورای ایران توجه کنید. از طرف دیگر تحریک‌های بیگانگان را نیز بیاد بیاوریم که برخی از آنان اعتقاد دارند: «ایران بی‌بمب اتمی هم کشور بزرگی است»!

آنچه را که در مورد مسئله کرد عنوان کرده‌اید تا آنجا که من خوانده‌ام، تا پیش از ره‌آورد سربازان روسی در جنگ بین‌الملل دوم برای مردم ایران و نسخه‌های تجویز شده بوسیله میرجعفر باقر اوف، ما، مسئله‌ای به نام مسئله کرد نداشتیم. خانم جویس بلو که سال‌هاست در موضوع کردستان بگونه‌ای کلی و علمی مطالعه می‌کند، بیش از چهل سال پیش نوشت: «از سقوط نینوا در سال ۶۱۲ پیش از میلاد تا سال ۱۵۱۴م.، کرد‌ها ـ که مانند دیگر ایرانی‌ها شاخه‌ای از گروه هند و اروپائی‌ها هستند ـ با هم زندگی می‌کردند. برای کرد‌ها زندگی با دیگر ایرانیان کاملا طبیعی بود. اگر مذهب شیعه بطور ناگهانی به عنوان مذهب رسمی کشور بوسیله صفویان به مردم ایران تحمیل نشده بود، هنوز همه کرد‌ها با ایران زندگی می‌کردند» نقل به مضمون. همین عقیده را قاضی‌محمد در آن بحبوحه جنگ دوم جهانی به باقر اوف گفت که اگر قرار است کردستان جدا شده به قوم دیگری (آذربایجانی‌ها) بپیوندد او ترجیح می‌دهد با ایرانی‌ها، که اشتراک فراوانی با کرد‌ها دارند، باقی بماند.

تازگی دیگر این است که نویسندگان خارجی، که برخی سر به آبشخورهائی دارند، کرد‌ها را به صورت یک مجموعه کلی تلقی می‌کنند. اگر حقوق گروه‌ها ـ همانگونه که در پیش گفتم ـ باید رعایت گردد، این حقوق را باید در چارچوب هر کشور و با توجه به تاریخ و فرهنگ و پیشینه همزیستی آنان ایجاد کرد. مشابهت آنچنانی میان خواست کردهای عراق و ترکیه با خواست‌های ایرانیان کرد وجود ندارد. می‌توان همه این خواست‌ها طبقه‌بندی کرد و از آن مشترکات را به دست آورد. همانگونه که خواست باسکی‌های (Basques) فرانسوی با خواست باسکی‌ها اسپانیا و راه‌حل مشکل آنان در دو کشور متفاوت است. قوم فریزون (Frisons) در آلمان و هلند زندگی می‌کنند و تضمین و اجرای حقوق آنان در هر یک از دو کشور با هم فرق دارد. افزون بر آن کردهای پراکنده در کشورهای مختلف دارای زبان و مذهب واحدی نیستند.

کردهای داخل ایران نیز مجموعه‌ای یکدست نیستند. عوامل چندگونگی عبارتست از تفاوت لهجه‌ها، تفاوت مذهبی، تفاوت فرقه‌ای (نقشبندی و قادری و غیره) تفاوت ایلی و تفاوت میان کوچگران و شهرنشینان. افزون بر این عوامل چندگونگی، توجه داشته باشیم که جامعه کرد، جامعه‌ای چند قطبی است. از یک سو سران ایل‌ها، از سوی دیگر شیخ‌ها و رهبران فرقه مذهبی و آخر سر جماعت تحصیلکردگان قرار دارند. در گذشته‌ای نه چندان دور، در کردستان واقع در ترکیه و عراق نقش شیخ‌ها در قیام علیه دولت‌ها چشمگیر بود.

موضوع دیگر آنکه، ایدئولوژی ناسیونالیسم در غرب نسبتا فروکش کرده اما در شرق هنوز خبرهائی هست و آن عبارتست از بالا گرفتن خواست‌های قومی. منطقه‌سازی (Régionalisation) کردن و یا بهتر بگویم بین‌المللی کردن خواست‌های قومی پایه و اساس برای «مداخله کردن بشردوستانه» است که بانوئی فرانسوی! را به صورت «مادرِ کُرد» در می‌آورد و پزشکی فرانسوی که کرد‌ها را دارای تاریخ، زبان و مذهب مشترک می‌داند. بازیل نیکیتین نوشته بود که مسئله کرد در ایران ویژگی دیگری دارد. بدیهی است تفاوت وضعیت کرد‌ها در کشورهای مختلف به هیچ دولتی اجازه نمی‌دهد که حقوق حقه آن‌ها را به عنوان شهروندان نا‌دیده انگارد. در کشورما که کرد‌ها از اصیل‌ترین ایرانی‌ها و از پر سابقه‌دار‌ترین ساکنان این کشورند باید از حقوق خود برخوردار باشند. در نوشته‌ای از ایران به نام «خاک مهربانان» ـ با وامگیری از حافظ ـ یاد کردم، اکنون به آن، صفت عالی «میزبان‌ترین» کشور دنیا را می‌افزایم. کشوری که آوارگانی را از نزدیک به سه هزار سال در خود جای داد و آنان همه فراز و فرودهای تاریخ را با مردم ایران پذیرفتند و با همه ُقرب جوار رخت به «کانون» خود بر نبستند. چنین کشوری چگونه می‌تواند مشترکات تاریخی و تداوم سده‌ها سکونت اقوام ایرانی در موطن تاریخی خود و نامیدن هر قسمتی از خاک به نام ساکنان آن را نادیده گیرد؟ شواهد تاریخی، جغرافیائی و فرهنگی همه همزیستی مسالمت آمیز اقوام ایرانی را در بر دارد. موسیقی ایرانی در هر یک از گوشه‌های مختلف خود راهی به سوی قوم یا سرزمینی دارد و اشتراک افسانه‌ها و اسطوره‌ها همه شواهد فرهنگی آن همزیستی مسالمت‌آمیز است.

برای نشان دادن بیشتر پیشینه همزیستی مسالمت‌آمیز اقوام ایرانی شواهد زیادی از نویسندگان مختلف در دست است. از محمد مردوخ کردستانی بگیرید تا گزاویه دو پلانول فرانسوی. یگانگی و چند گونگی صفت مشخصه ایران است.

فرانسویان، حتی آن دو نفری را که در پیش نام بردم ـ دویست سال زندگی با مردم ُکُرس ـ که سرزمینشان به زور به تصرف فرانسه در امده است ـ را کافی برای فرانسوی دانستن کُرس‌ها تلقی می‌کنند اما در همین کشور «مادر کرد» برای «فراموش شدگان تاریخ» که کرد‌ها باشند گریبان چاک می‌دهد.

سرانجام اینکه ملی‌گرائی ایرانی با ملی‌گرائی کشور نوخاسته‌ای مانند عراق و یا با ترکیه تفاوت فراوان دارد. این موضوع فرصت دیگری می‌خواهد تا بیشتر به آن پرداخته شود.

با این توضیحات بنظر می‌رسد مسئله کرد اگر هم وجود داشته باشد امری کلی و یکپارچه نیست. به غیر از مسئله یهود که شما ذکر کردید «مسئله شرق» و «مسئله بالکان» هم وجود داشته که بدبختانه هیچکدام بگونه‌ای صلح‌آمیز حل نشده و آثار دهشتناک آن هنوز پا برجاست و بنظر نمی‌رسد که مدعیان کنونی «مسئله کرد‌ها» چنین آرزوئی داشته باشند.

 ‌

ــ در این اسناد و توسط این مسئولین نقطة تاریخ معینی نیز برای شروع این «مسئله» در نظر گرفته می‌شود؛ «جنگ چالدران»! تا جائیکه در آثار تاریخی متعدد و مورد استناد تاریخ‌نگاران مشاهده می‌شود، جنگ چالدران رویدادی است که به کل تاریخ ایران ربط داشته و برای همة ایرانیان معنائی یگانه می‌یابد. به ویژه آنکه در تاریخ‌نگاری‌ها و تحلیل‌های تاریخ اجتماعی، سیاسی و فکری اخیر ایران این جنگ و شکست ایران در آن یکی از نقطه عطف‌های مهم سرنوشت ما تلقی می‌شود، یعنی نقطة آغاز شکست‌های پی در پی ایران در عرصة اندیشه مدرن و پیامدهای آن، از جمله اندیشه و تکنولوژی نوین حاکم بر جنگ‌های جدید که ایران تا آن زمان ـ و شاید هنوز هم ـ از آن‌ها بغایت غافل بود. باید توجه شود که ما و کرد‌ها دو ملت در دو سرزمین نبودیم که در جنگی مشترک و متحد شکست خورده باشیم، بلکه این ایران و حکومت آن بود که شکست خورد و ناظر پیامدهای این شکست یعنی سلطة دشمن بر بخشی از خاک خود گردید. آیا تعبیر سران حزب دمکرات از این جنگ مبنی بر چند پارچه شدن یک سرزمین ـ «سرزمین کردستان» ـ با توجه به همة الزاماتی که از نظر مفاهیم سیاسی، حقوقی، ملی برای یک سرزمین مطرح است، درست می‌باشد؟

 ‌

دکترخوبروی ـ مفهومِ مرز و سرزمین یک دولت، به معنای امروزی آن، پس از جنگ‌های سی ساله اروپا، با پیمان وستفالی (Westphalie) وارد حقوق بین‌الملل شد. بنابراین جنگ‌های پیش از آن، مانند جنگ چالدران که به سال ۱۵۱۴ میلادی رخ داده است، را نمی‌توان با معیارهای امروزی تعبیر و تفسیرکرد. در این جنگ کشور ایران بود که قسمتی از خاک خود را از دست داد. شگفت آنکه هر دو طرف جنگ ترک زبان بودند. باری، پیش از آن، به نوشته حمداله مستوفی، کردستان مرکب بود از: همدان، دینور، کرمانشاه، سنه (سنندج) در شرق کوه‌های زاگرس و در غرب همین سلسله کوه‌ها مرکب بود از شهرزور، خفتیان که مجموعا ۱۶ ولایت بودند. در جنگ چالدران ایران ۶۸ % از سرزمین کردستان را از دست داد که مساحت آن نزدیک به۳۹۲۰۰۰ کیلو مترمربع است بنا به نوشته یکی دیگر از پژوهشگران، امیران کردی که با سلطان سلیم سفاک (یا به قول تاریخ‌نگاران ترک یاووز (به معنای بُرنده و قاطع) متحد شدند در فکر مرز و دولت نبودند بل، پیامد خونریزی‌های شاه اسماعیل صفوی برای تحمیل مذهب شیعه آنان را وادار ساخت تا از «دست مور در دهن اژد‌ها» روند. یادآوری این نکته هم لازم است که در زمان سلطنت بایزید دوم، پدر سلطان سلیم، عثمانی‌ها به تبعید جمعی شیعیان آناتولی به یونان پرداختند و در سال ۱۵۱۱ شورش شیعیان را با خشونت سرکوب کردند.

از آن پس امیرنشین‌های کرد در ایران در حالت نیمه خودمدیری می‌زیستند و بنوشته خانم جویس بلو، شهرهای بزرگ کردستان ایران مرکز فرهنگی کرد‌ها بود. تا سال ۱۸۶۱ میلادی والی‌های کرد و یا به قول نیکیتن شاهزاده‌های فئودال در کردستان حکومت می‌کردند. از میان رفتن امیرنشین اردلان با مرکز سنندح (سنه پیشین) در سال ۱۸۶۰ هم به دلیل فشار تهران بود و هم ناشی از ناکارآئی خود امیرنشین.

در کردستان ضرب المثلی شنیده‌ام که می‌گویند اعیان زادگان، پس از مرگ پدر، بی‌خیال و دغدغه به میراث‌خواری می‌پردازند و روزی که کفگیر به ته دیگ خورد در جستجوی کهنه قباله‌ها برمی‌آیند. جنگ چالدران جنگی بود در میان دو قدرت در سده شانزدهم میلادی که اثرهای خود را در زندگی کرد‌ها باقی گذاشته است، اما، بنظر من چند پارچه شدن کردستان را در پایان جنگ جهانی یکم صورت گرفته و از این تاریخ است که کردستان فرا مرزی ایران بوسیله چهار دولت اشغال شد.

در دوران پایانی جنگ جهانی اول، متفقین برای تامین تقویت نیروهای خود در شرق امپراتوری عثمانی، وعده‌های بیش از حد به کرد‌ها دادند که پس از پیروزی متفقین معلوم شد همه آن‌ها مکر بوده و برای فریب کرد‌ها بوده است.

آنچه را که در کنفرانس صلح پاریس گذشت بخشی از اسباب چینی‌های متفقین برای اغوای کرد‌ها و تامین نظرهای آزمندانه متفقین را روشن می‌کند:

در ۱۸ ژنویه ۱۹۱۸، شریف پاشا بابان، به عنوان نماینده جامعه کرد دو گزارش از خواست‌های کردان را به همراه یک نقشه از کردستان بزرگ به کنفرانس پاریس تسلیم داشت. در ساعت ۱۱ صبح‌‌ همان روز بنا به پیشنهاد داوید للوید جرج (Lloyd George) انگلیسی، کنفرانس قطعنامه‌ای را به تصویب رساند که برابر آن با توجه به خشونت‌های اِعمال شده از سوی ترکان درباره ارمنی‌ها و دیگر مردم، سرزمین‌های ارمنستان، سوریه، بین‌النهرین، فلسطین و عربی باید کاملا از خاک امپراتوری ترک جدا شوند. در ساعت ۳ بعد از ظهر‌‌ همان روز للوید جرج اظهار داشت که در پیشنهاد او سرزمین کردستان از قلم افتاده است و باید به قطعنامه اضافه شود. بدین‌گونه سرزمین کردستان، بر اساس قطعنامه، قرار بود که از خاک عثمانی جدا شود. در کنفرانس سن رمو (San Remo) در آوریل۱۹۲۰ و در قرارداد سِور (Sèvres) به تاریخ ۱۰ آگوست۱۹۲۰ بریتانیا، قیمومیت بر بین‌النهرین (ولایت‌های بغداد، بصره و موصل) دولت فرانسه قیمومیت بر سوریه را به دست آوردند. ماده ۶۲ قرارداد سِور، تشکیل کمیسیونی مرکب از نمایندگان سه دولت فرانسه، بریتانیا و ایتالیا را پیش‌بینی کرد که می‌بایستی در مدت شش ماه، برای مناطقی از خاک عثمانی که در شرق رودخانه فرات واقع شده و در آن کرد‌ها اکثریت دارند، برنامه خودمدیری محلی (I`autonomie locale) را تهیه کند. برابر ماده ۶۳‌‌ همان قرار داد، دولت ترکیه متعهد شد تا تصمیم‌های کمیسیون ماده ۶۲ را اجراکند.

توجه داشته باشیم که قرارداد میان ترکیه و متفقین به امضا رسیده و هیچ اشاره‌ای به کردهای ساکن ایران ندارد. پس از تاسیس کشور عراق بوسیله قیم (همیشگی؟) آن در سال ۱۹۲۱، برای خالی نبودن عریضه، قیم و محجور (دولت عراق) دست به همه‌پرسی در نواحی کردنشین می‌زنند که شمار کمی از مردم در آن مشارکت داشتند و در آن، پیوستن به عراق نوخاسته به تصویب می‌رسد. در سال ۱۹۲۲، دولت ترکیه موصل را جزو جدا نشدنی از خاک ترکیه دانست. درماه ژوئیه سال ۱۹۲۳ در کنفرانس لوزان، ترکیه خوار شده بوسیله قرار داد سِور، پیروزی بزرگی بدست آورد. زیرا بموجب قرارداد لوزان، قرارداد سِور بگونة ضمنی نسخ شد و کرد‌ها میان چهار کشور سوریه، عراق، ترکیه و در قسمتی ازخاک اتحاد شوروی پراکنده شدند. ادبیات «چپ باستانی» به علت وفاداری به اردوگاه پیشین سوسیالیسم به جای این کشور آخری نام «ایران مظلوم» را می‌آورد که نه نقشی در این ماجرا داشت، نه خاکی را متصرف شده بود و نه تصرف خاکش مورد نظر و طمع فوری بود. اصطلاح ایران مظلوم را از آقای دکتر پورجوادی استاد دانشگاه تهران و مدیر پیشین مجله نشر دانش وام گرفته‌ام. راستی اگر عثمانی پیروز می‌شد و دولت در مهاجرت به تهران بر می‌گشت چه اتفاق می‌افتاد!؟

از سال ۱۹۲۲ شورش‌های مختلف کردان در سرزمین‌های اشغالی شروع شد که نیاز به بررسی جداگانه هریک از آن‌ها در کشورهای مختلف دارد.

با این مقدمه طولانی ببینیم تعریف حقوقی سرزمین اشغالی چیست. منابع حقوق بین‌الملل آن را سرزمینی می‌دانند که تمام یا قسمتی از آن، بی‌موافقت دولت ملی، زیر اداره قدرت نظامی بیگانه قرار گرفته است. اشغال تنها در آن قسمتی از سرزمین مصداق می‌یابد که در آن قدرت بیگانه مستقر است و می‌تواند قدرت خود را بکار ببرد. تعریف دیگری از اشغال در فرهنگ حقوق بین‌الملل (۱۹۶۰) از پروفسور ژول بادوانت (JulesBasdevant)، رئیس پیشین دیوان دادگستری بین‌المللی لاهه وجود دارد که برابر آن اشغال عبارتست از حضور نیروهای نظامی یک دولت در خاک دولت دیگر بی‌آنکه آن خاک از این دولت آخری جدا شده باشد.

با این دو تعریف خواننده آگاه می‌تواند به خوبی نتیجه‌گیری کند که سرزمین اشغالی کردستان کجاست و اشغالگران چه کسانی هستند.

ببینید، من تصور می‌کنم اگر به جای بحث در مورد کهنه قباله‌ها، به حال و آینده بپردازیم بهتر است. اما گذشته و حال و آینده را نمی‌توان بگونه‌ای مجرد مورد بحث قرارداد رابطه میان آن سه، رابطه متقابل است. برای آنکه حزب دموکرات کردستان خدمتی به جامعه ایران کرده باشد و در آینده در معرض تهمت قرار نگیرد، به جای شعار دادن بهتر است مجمعی از تاریخدانان و جامعه‌شناسان از هر گروه و با هر عقیده سیاسی تشکیل دهد تا در باره تاریخ ایران و زندگی اجتماعی اقوام ایرانی بگونه‌ای کلی و در آن قسمتی که مربوط به کردستان است مطالعه کنند و نظر خود را اعلام دارند. این کار را باید دولت ایران انجام می‌داد، بویژه که اخیرا «خانه اقوام» نیز درست کرده است که نظریات مسخره‌ای را مطرح می‌کند.

هرقدر بحث در این موارد بیشتر شود خطر اوجگیری محلی‌گرائی و قوم‌گرائی کمتر خواهد بود زیرا از این دو است که نخست گِتوی قومی و سپس قبیله‌گرائی بوجود می‌آید. و بقول کارل پوپر، هر چه تلاشِ برگشت به دوران قهرمانی جامعه قبیله‌ای افزایش یابد تفتیش عقاید، پلیس مخفی و گانگستریسمی که صورتکی رومانتیک برچهره دارد افزوده می‌شود.

 ‌

ــ مسئولین حزب دمکرات کردستان ـ که خود مدعی سرکردگی و زعامت سایر اقوام ایران در این مرحله هستند ـ هر چند داعیة تشکیل «کردستان بزرگ» را از دست نمی‌نهند و این ادعا را باز گذاشته و بازگشت و مطالبة آن را هرآن «حق» خود می‌دانند، اما برای آنکه تا آنجا نروند، قیمت دیگری می‌طلبند؛ فدرالیستی کردن ایران، یعنی تقسیم‌بندی ایران و ایجاد ایالت‌های خودمختار آن هم بر مبنای قومی ـ زبانی. ترم نسبتاَ جدید فدرالیسم در گنجینة واژگان سیاسی نیروهای ایرانی، این روز‌ها ورد زبان افراد و جریان‌های زیادی شده است. نظر شما در این باره چیست؟ آیا آن گونه که سران حزب دمکرات کردستان و برخی دیگر از گروه‌ها می‌گویند؛ اساساً استقرار دمکراسی و تحقق حقوق اقوام ایرانی ضرورتاً از فدرالیستی کردن ایران می‌گذرد؟

 ‌

دکترخوبروی ـ در سال ۱۳۷۷ در کتاب نقدی بر فدرالیسم، نوشته بودم که لیبرالیسم نو و اقتصاد بازار ایجاب می‌کند تا از منابع موجود راه ایجاد دولتک‌ها استفاده شود و نظم نوین به نفع کشورهای جهان سوم نخواهد بود. در آن کتاب آمده است که در سال ۱۹۸۲ یکی از احزاب وابسته به جناح افراطی در آمریکا برای کشور ما قانون اساسی فدرال تهیه کرده است. نسخه آماده و پیچیده شده که «ایران مظلوم» فقط باید آن را به طوع یا اکراه بکار برد، بویژه که هم اکنون بسیاری از اعضای‌‌ همان جناح بر اریکه ابر قدرتی قرار دارند. بنابراین تعجبی ندارد که بسیاری از پایگاه‌های اینترنتی هم میهنان حرف و سخنی درباره فدرالیسم دارند که بسیار خوب و موجه است اگر توام با قلب واقعیت نباشد. و کنفرانس است که در هر گوشه دنیا برگزار می‌شود ازAmerican Enterprise Institute بگیرید تا حزب سبزهای فرانسه و آقای موریس کاپیتورن ـ نماینده ویژه کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد که هریک به دلیلی برای «ایران مظلوم» یقه‌درانی می‌کنند. در اینجا نیز نباید عوامل داخلی را همانگونه که در پاسخ پرسش اول شما گفتم فراموش کرد. بیگانه نقشه آماده دارد، همانگونه که در سال‌های ۲۴ و ۲۵ خورشیدی داشت. بی‌بی سی، حزب توده و سید ضیاءالدین طباطبائی هر سه با هم در شیپور می‌دمیدند تا ممالک متحده ایران بوجود آید.

فدرالیست‌ها و ضد فدرالیست‌های ما از جناح‌های محتلف چپ و راستند. از چپ باستانی، تّوابین چپ، افراطی‌ها و انقلابی‌نمایان و میانه‌های چپ، تا ملی‌گراهای دو آتشه یا راست میانه و منفردان. در نتیجه تهیه یک برنامه کامل با مشارکت همه این گروه‌ها نه در میان فدرالیست‌ها و نه در بین ضد فدرالیست‌ها امکان پذیر نیست. تفکیک میان فدرالیست‌ها و مخالفان آنان تنها جنبه تحلیلی (Analytique) دارد نه جنبه وصفی (Descriptif).

در میان هواخواهان فدرالیسم، میهن‌پرستان ولایتی فراوانند. یکی از آنان مجموع مساحت کشور فدرال، و آن دیگری، همانگونه که گفتیم به تعداد آنان می‌پردازد. گوئی اگر مساحت عربستان سعودی چند برابر سوئیسِ فدرال یا دانمارکِ نامتمرکز است باید به احترام مساحت، نظام سیاسی این دو کشور را به صورت سلطنتی قبیله‌ای در آورد و اسم یک خانواده را بر روی هر یک از این دو کشور گذاشت! و یا اگر شمارش دولت‌ها برای انتخاب نظام مهم است، چرا شمار کشورهائی که با نظام نامتمرکز اداره می‌شوند ماخذ قرار ندهیم که بسی بیشتر از مجموع کشورهای فدرال و متمرکز است و مساحت آن نیز زیاد‌تر، از فرانسه ژاکوبن بگیرید تا سنگال در آفریقا و چین با دومیلیارد جمعیت.

در خیل موافقان و مخالفان فدرالیسم کمتر دیده شده است که به تاریخ اولین کشور فدرال، تعریف از فدرالیسم، الزام‌های آن، و مکانیسم آن پرداخته باشند. تفاوت مخالفان و موافقان را تحلیلی خواندم از این جهت که برخی از فدرالیست‌های وطنی، از ایجاد نظام فدرالی، انحلال یا کاهش قدرت دولت مرکزی را منظور دارند در حالی که چنین نیست. فدرالیست‌های ایالات متحده آمریکا، پیش از کنوانسیون فیلادلفی، تمرکزگرا و سلطنت‌خواه تلقی می‌شدند و ضد فدرالیست‌ها طیف چپ را تشکیل می‌دادند. مادیسون (Madison) می‌گفت حاکمیت در نظام فدرال نه از آنِ دولت مرکزی و نه از آنِ ایالات است، بل، مِلک طلق مردم است. از این رو، پس از کنوانسیون قدرت دولت فدرال افزایش وسیعی یافت که سپس با اصلاحیه‌های قانون اساسی و آرای دیوان عالی این اختیارات وسیع‌تر شد. امروزه فدرالیسم همیاری، که نوع نوینی از فدرالیسم است، حتی در کشورهای فدرال پیشرفته اروپا نیز قدرت دولت مرکزی را افزایش داده است.

هواخواهان اروپای فدرال در فکر این هستند که چگونه از هلسینکی تا قبرس را بتوانند با اتومبیل و کشتی مسافرت کنند و نیازی به تبدیل پول و گذرنامه و تشریفات گمرکی نداشته باشند. در حالی که از نوشته‌های فدرالیست‌های وطنی چنین بر می‌آید که اگر نظام ایلی و قبیله‌ای حاکم نیست، دستکم در لاک منطقه قومی و زبانی خود باقی بمانیم. تعیین مرز‌ها قومی، آن هم تنها با معیار زبان، پاکسازی قومی را در پی خواهد داشت و در لاک قومی فرو رفتن و چشم به بیگانه دوختن، تکرار اشتباه گذشته از سوی رهبران احزاب قومی است. در نتیجه می‌بینیم که واکنش حاکمان ایران در برابر این گونه افراد ایجاد رعب و واهمه در دل مردم برای از دست رفتن قسمتی از ایران است که هر نظام توتالیتری به آن ترس برای ادامه حکومت خود نیاز دارد.

شما می‌دانید مشغول تهیه کتابی به نام فدرالیسم درجهان سوم (از امارات تا ونزوئلا) هستم. نگاهی به فدرالیسم در جهان سوم (۱۶ کشور از ۲۴ کشور فدرال در جهان) حقایقی را روشن می‌کند که از هر دروغی وحشتناک‌تر است. به عنوان نمونه شمار کودتا‌ها و بازنگری‌ها در قانون اساسی، فساد و وضع ناگوار حقوق بشر در برخی از این کشور‌ها شگفت‌آور است. در پاکستان، به گفته پرویز مشرف، مناطقی وجود دارد که در۱۵۰ سال اخیر رنگ ماموران نظامی را به خود ندیده است. نظام قضائی این مناطق هنوز بر اساسی قبیله‌ای است و خانواده‌ها به خاطر جرم ارتکابی یکی از اعضای خود مجازات می‌شوند. این کشور تا کنون کودتاهای متعدد بخود دیده و ۱۷ بار قانون اساسی آن از سال ۱۹۴۷ تا کنون تغییر یافته است، هند، ۷۴ بار بازنگری در قانون اساسی خود دیده است و فهرست قبایل و کاست‌ها در پیوست قانون اساسی آمده است. اوضاع «نجس‌ها» که امروزه خود را (Dalite) می‌نامند اسف‌بار است و مشکل چند گونگی زبان هنوز حل نشده است.

از این شانزده کشور فدرال ۱۲ تای آن‌ها در سده بیستم میلادی، بدنبال استعمارزدائی و یا جنگ‌های خانگی نظام فدرالی را برگزیده‌اند (قدیمی‌ترین (پاکستان) در سال ۱۹۴۷ و آخرین (سربی و منتنگرو) در سال ۲۰۰۲ میلادی). از این ۱۲ کشور ۸ کشور مستعمره دولت فخیمه بوده‌اند. کومور گرفتار چنبره استعمار فرانسه بود و یکی دیگر (میکرونزی) پس از دست بدست شدن میان اسپانیا، آلمان و ژاپن گرفتار آمریکا شد. دوتای دیگر (بوسنی و هرزه‌گوین و سربستان و منتنگرو) را به طنز سولانستان می‌خوانند به اعتبارِ خاویر سولانا ـ کمیسرامور خارجی اتحادیه اروپا ـ که نقش اساسی در ملت‌سازی آن دو کشور بازی کرده است. همه این ۱۶ کشور زبان رسمی دارند که شش کشور تک زبانه هستند و بقیه برای زبان‌های محلی رسمیت قائلند. ۷ کشور از ۱۲ کشور، ظاهر و باطن، غیردمکراتند. به استثنای هند و آفریقای جنوبی، دیگران در حالت شبه دمکراسی بسر می‌برند. درباره هند و آفریقای جنوبی که حرف و حدیث زیاد است. بنابراین به جای بستن گاری به دنبال اسب، اسب را بدنبال گاری نبدیم. استقرار دموکراسی ارتباطی با فدرالیسم ندارد.

تاریخ کشورهای فدرال نشان می‌دهد که واحدهای جدا از یکدیگر، که سپس به هم پیوستند و متحد شدند (معنای لغوی فدرالیسم) توانستند، کم و بیش، از این نظام بهره‌برداری کنند مانند ایالات متحده آمریکا و سوئیس. کشورهائی که سابقه تاریخی کشورداری نامتمرکز را داشتند مانند هند و آلمان نیز توانستند فدرالیسم را در کشورهای خود پیاده کنند. اما در کشوری مانند بلژیک که از کشورداری متمرکز به فدرالیسم رسید ـ تنها فدرالیسمی که نه پس از انقلاب، نه پس از نیل به استقلال و نه همراه با خونریزی ـ هنوز نتوانستند از فدرالیسم استفاده کنند و فلاماند‌ها از اینکه در زمانی زیر سلطه فرانسوی‌ها قرار داشتند خود را ستمدیده می‌دانند در حالی که فرانسویان نیز خود از‌‌ همان حاکمان متضرر بوده‌اند. استدلال فلاماندهای بلژیک را می‌توان به اعتراض احتمالی فارسی زبانان ما تشبیه کرد که ترکان را مسئول ستمدیدگی خود ـ آنهم از نوع مضاعفش ـ بدانند زیرا آنان سده‌ها بر ایران حاکم بوده‌اند.

وقتی از یک کشور یکپارچه به نظام فدرالی می‌رسیم، واحدهای جزء (ایالت، کانتون و یا لاندر) هر یک کوشش می‌کنند تا سهم شیر را به خود اختصاص دهد. در حالی که اگر از واحدهای جزء و پراکنده به کشوری یکپارچه با نظام فدرالی برسیم، اختیارات و صلاحیت‌های دولت مرکزی بیشتر است و یکی از ترس‌های مخالفان فدرالیسم در اروپا همین قدرت‌گیری دولت احتمالی در اروپای متحد است.

در پیش اشاره کردم که اُس و اساسِ استدلال فدرالیست‌های وطنی وجود قوم بر اساس زبان است و زبان فارسی به آن‌ها تحمیل شده است. راستی اگر در ایران ممنوعیت بکار بردن زبان‌های محلی آنچنان بود که می‌گویند، این همه روزنامه و نشریات محلی یک شبه چگونه بوجود آمده است؟ از کجا این همه زباندان محلی پیدا شد؟ اگر زبان فارسی برای آموزش اجباری نشده بود چه بر سر فراریان جنگ عراق و ایران که به نواحی فارس!! نشین مهاجرت کردند می‌آمد؟ «باشو غریبه کوچک» خوزستانی چگونه می‌توانست با همسالان خود در شمال ایران همبازی شود؟ و راستی اگر آموزش فارسی اجباری نشده بود نخبگان محلی ما همین قدر با سواد بودند که امروز؟ و سرانجام اینکه پشت دروازه‌های کنونی ایران کدام گنجینه از دانش و فرهنگ را سراغ کرده‌اید که می‌خواهید با زبان‌های محلی از آن استفاده کنید؟

فرانکو نوشتن سنگ قبر را به زبان دیگری غیر از زبان رسمی کشور ممنوع کرده بود. بیچاره «ایران مظلوم» برابر قانون اساسی خود زبان رسمی نداشت، چون بکارگیری زبان فارسی را امری بدیهی می‌دانستند. چند نفر از فدرالیست‌های وطنی که از روش هند تعریف و تمجید می‌کنند، تفاوت فدرالیسم هند را با فدرالیسم سوئیس تنها در مورد بکارگیری زبان‌های مختلف می‌دانند؟ آیا فدرالیست‌های ما قبول خواهند کرد که ۸۱ % کارکنان دولت فدرال از اعضای گروهی باشد که در کشور اکثریت عددی هم دارند؟ در سوئیس چنین وضعی برای آلمانی زبان‌ها برقرار است و اگر این واقع در ایران رخ دهد فریاد ستم مضاعف همه جا را فرا خواهد گرفت.

در سال ۱۹۶۷ دولت هند تصمیم گرفت تا زبان هندی را جایگزین زبان انگلیسی کند (برابر قانون اساسی)، اما، حکومت‌های محلی جنوب هند: کِرالا، آندهرا پرادش، تامیل نادو و کارناتاکا، که از زبان‌های وابسته به خانواده زبان دراویدی استفاده می‌کنند، بگونه‌ای دسته جمعی با این کار مخالفت کردند که به شورش‌های خونینی انجامید و سبب استعفای بسیاری از مقامات دولت فدرال و حکومت‌های محلی نامبرده شد. علت مخالفت حکومت‌های محلی جنوب هند، با برسمیت شناختن تنهای زبان هندی، این بود که آن را تحمیلی از سوی دولت فدرال می‌پنداشتند. از این رو، ترجیح می‌دادند که از زبان‌های محلی خود و از زبان انگلیسی که تعلق به قومی خاص ندارد استفاده کنند. همه دانشگاه‌های هند، نیز با این عمل دولت مخالفت کردند و سرانجام دولت مجبور به عقب نشینی شد و زبان انگلیسی را به عنوان یکی از زبان‌های رسمی محفوظ نگاهداشت. هم اکنون در چهار منطقه هند که از ایالات متعددی تشکیل می‌شود چهار روش مختلف برای مکاتبه با دولت مرکزی وجود دارد و مدارسی وجود دارد که آموزگار و شاگردان به یک زبان سخن می‌گویند، کتاب‌های درسی به زبان دیگری است و آخر سر اینکه در خانه کودکان به زبان دیگری صحبت می‌کنند. که ذکر جزئیات آن فرصت دیگری می‌خواهد.

در میان کنفرانس‌هائی که برای برقراری فدرالیسم در ایران برگزار شده است چهار منطقه کشور را به عنوان مرکز بحران‌ها انتخاب کرده‌اند که عبارتند از کردستان، خوزستان، بلوچستان و آذربایجان.

نمونه سومالی شاید بتواند به فدرالیست‌های ما کمک کند تا متوجه آنچه را که در دنیا می‌گذرد باشند. این کشور در سال ۱۹۹۱، بدنبال جنگ‌های داخلی تیره‌های مختلف از هم پاشیده شد و سپس جنگبارگان به جان هم افتادند و کشور را به چند پاره تقسیم کردند و هر یک قسمتی را از آنِ خود کردند. از آن زمان تاکنون، همه اقدام‌ها برای برقراری صلح در این کشور، مانند مداخله نظامی سازمان ملل متحد، بوسیله آمریکائیان و ۱۳ کنفرانس صلح بوسیله سازمان‌های گوناگون بین‌المللی همه به شکست انجامید. مصلحین خیراندیش سومالیائی در سال ۲۰۰۵، دولت فدرال موقتی تشکیل دادند اما نه در خود سومالی، بل، در نایروبی پایتخت کشور کنیا. این دولت موقتی، پارلمانی موقت نیز دارد که اعضای به اصطلاح کابینه را تعیین کرده است. برای تشکیل هر دوی این نهاد‌ها دو سال وقت صرف شد و در این میان پنجاه هزار نفر از مردم سومالی به علت سونامی بی‌خانمان شدند و از آب آشامیدنی و خوراک محروم شدند. برای رفتن به سومالی این دولت، احتیاج به کمک دارد، همسایه‌ها یاری کردند و اتحادیه آفریقا حاضر شده است نیروهائی به آن کشور بفرستد تا حافظ صلح و جان افراد این پارلمان غیر انتخابی و دولت منصوب آن باشند. قرار است که این دولت در ماه آوریل ۲۰۰۶ در سومالی به کشورداری آن هم بصورت فدرال بپردازد. پارلمان فدرال بر اساس چهار و نیم (۴/۵) برگزیده شده‌اند. به این ترتیب که چهار تیره هر یک ۶۱ نماینده و یک تیره دیگر ۳۱ نماینده در این پارلمان دارند. با این توضیح که سومالی از لحاظ قومی تقریبا یکدست است. این پارلمان در ماه اوت ۲۰۰۴ در پایتخت کنیا تشکیل شد و تقسیم قدرت نیر بر اساس تیره‌هاست.

چه کسی چنین فدرالیسمی را می‌خواهد؟. اگر آب نمی‌آوریم، دستکم، کوزه را نشکنیم. مبارزه با جهل و خرافات از طریق ملی و همگانی سامان می‌پذیرد نه اینکه هر یک به گوشه‌ای فرا روند و دنبال حقوقِ ویژه خود باشند. پس از استقرار دموکراسی است که می‌توان حقوق و «منافع مخصوصه هر ایالت و ولایت» را روشن کرد. آرمان‌خواهی وقتی مثبت است که در جهت منافع همگانی باشد. امروزه، با این شعار‌ها و خواست‌ها، آرمان‌های محلی در برابر هدف ملی قرار گرفته است. تا «من و تو ما نشویم».

آقای دکتر صدرالدین الهی، که تا کنون بختِ دیدن ایشان را نداشته‌ام، در یک گفتگوی تلفنی از ماجرای دیدار روانشاد قاضی محمد با پدرش در تهران یاد کرد. هنگامی که مرحوم پدرِ دکتر الهی به قاضی محمد اعتراض می‌کند که این بساط جمهوری در داخل یک کشور سلطنتی چیست؟ قاضی محمد به کنار باغچه می‌رود و مقداری خاک بر می‌دارد و به سر خود می‌ریزد که آقای الهی خاک بر سرم کنید اگر قصد جدائی از ایران را داشته باشم. امروزه باز هم داریم‌‌ همان اشتباهات را تکرار می‌کنیم. تجربه قیام‌های داخل کشور ما نشان می‌دهد که هیچ قیام محلی به تنهائی و بی‌یاری ملت ایران موفق نشده است. قیام را به معنای کلی آن بکار گرفته‌ام که شورش‌های ایلی را نیز در بر می‌گیرد.

سخن آخر اینکه بیائید خودمان باشیم ولی با هم باشیم. بیائیم از این دشمنی‌های فرضی و پیش‌داوری‌های غرضی دست برداریم. آیا مردم امروز ایران باید تاوان گذشته را بپردازند؟ آیا آنطور که می‌نویسند همه پارسی زبان‌ها ستمگرند و می‌خواستند به دیگران ستم مضاعف روا دارند؟ با مطرح ساختن قوم و اقلیت از خود پرسیده‌اید که جوان خراسانی، گیلانی و یا مازندرانی و فارسی از خود خواهد پرسید پس من که هستم و چرا این احزاب پیشرو در فکر من نیستند و تنها به کردان و دیگر قوم‌ها توجه دارند.

بیائیم در این نکته تردید نکنیم که حقیقت در انحصار هیچ فرد یا گروهی نیست.

نمونه‌هائی از تمرکز زدائی در کشورهای مختلف نشان می‌دهد که از یک سو، هر یک از کشور‌ها روش ویژه‌ای را برای ایجاد ساختار نا‌متمرکز خود برگزیده‌اند و از سوی دیگر در هیچ یک از این کشور‌ها، با گزینشِ ساختار نامتمرکز، خطرجدی برای وحدت ملی و یکپارچگی سرزمینی ایجاد نشده است. کارآئی ساختار نامتمرکز، بستگی تام و تمامی به ساختار دولت‌ها، نظام دموکراتیک و فرهنگ سیاسی مردم دارد. در کشور ما، که فرهنگ ملی آن ترکیبی از همه فرهنگ‌های قومی است، گوناگونی قوم ـ فرهنگی، غنای فرهنگ ملی را موجب شده که امتیازی بزرگ برای ملت ماست و باید ارج آن را شناخت. آنچه را که ما نیازمندیم عبارت است از نفی و طرد هر گونه تفکر سلطه جویانه، خواه از سوی طبقه یا قوم ویژه‌ای باشد و یا از سوی صنفی از اصناف. و آنچه را که باید ایجاد کنیم عبارتست از حاکمیت مردم از راه انتخابات آزاد و کنترل قدرت با ایجاد نهادهای غیردولتی مانند انجمن‌های محلی برای برقراری دو اصل: دخالت و مشارکت ـ نظارت و مخالفت برای همه مردم. به این ترتیب دموکراسی می‌تواند همگان را به احترام هر چه بیشتر گوناگونی‌ها وادارد.

ــ ما امیدواریم بتوانیم در شمارة ویژه به مناسبت صدمین سال انقلاب مشروطه ـ که سخت مشتاق انتشار آن هستیم ـ در بارة قانون «انجمن‌ها ایالتی و ولایتی و دستور‌العمل حکام» مصوبة مجلس اول مشروطه به عنوان جای پائی برای استوار ساختن گام‌ها و بعد برداشتن گام‌های جدید بر مبنای تاریخ ایران با شما به گفتگو بنشینیم. اما مقدمتاَ لطفاَ بفرمائید، آیا می‌توانیم با تکیه بر تاریخ خود، با الهام از آرمان‌های آن انقلاب، با تکیه به آنجای پا، راهی برای خودمان بیابیم که در انطباق با میثاق جهانی حقوق بشر باشد؟

 ‌

دکترخوبروی ـ مدرنیته در مرحله‌ای از فرآیند خود ایجاب می‌کند که به سرچشمه‌های فرهنگی هر چند دور اندیشیده شود. اروپای دوره رنسانس به دوران یونانی ـ رومی خود اندیشد و از آن مایه گرفت، برای چه ما نتوانیم از پیشینه تاریخی نامتمرکزِ اداره کشور و از راه‌حل‌هائی که پدران بنیانگذار قانون اساسی پیشین ـ بی‌آنکه بخواهیم از کل آن قانون دفاع کنیم ـ آفریده‌اند سرمشق بگیریم؟

تاریخ سده بیستم میلادی و فروریزی دژ کمونیسم بخوبی نشان داد که دولت‌ها، هر قدر هم که قوی باشند، قادر به هویت‌سازی ملی نیستند. آنچه را که دولت‌های خودکامه به مردم تحمیل می‌کنند و می‌خواهند آنان را یکدست و همآهنگ در آورند، دیر یا زود، ویران شده و اقوام و ملت‌های مختلف هر یک به اصل خود باز خواهند گشت.

حوادث شبه جزیره بالکان نمونه‌ای از تحمیل دولت خودکامه و برگشت به اصل است. به همین دلیل، در کشورهای تاریخی که همزیستی اقوام سابقه‌ای چند هزار ساله دارد نمی‌توان از استعمار داخلی و ستم مضاعف سخن داشت، زیرا نظام‌های خودکامه به همه ستم روا می‌دارند و به قدرت رسیدن آنان به معنای توانمندی قوم ویژه‌ای نبوده و نیست. در این گونه کشور‌ها، اراده مشترک و قبول سرنوشت مشترک، اقوام مختلف را با همه گوناگونی‌ها در زبان و آداب به همدیگر پیوند می‌زند. این مقوله، بخوبی در مورد ایران صادق است که در آن قوم‌های ایرانی با همدیگر نقش اساسی خود را از آغاز تاریخ ایفا کردند و بنیان ملتی به نام ملت ایران را گذاشتند.

گفتنی است که هیچ بخشی از بشریت، قواعدی را که قابل اجرا برای همه باشد در اختیار ندارد و غیرقابل تصور است که بشریت در دامِ زندگی همسان و هم شکل غرقه شود از این روی، بنظرم خودمدیری راهی است به سوی دمکراسی مشارکتی که همگان متعهد به تحقق و برقراری آن در کشورمان هستیم.

تجربه جوامع دموکرات و آزاد نشان می‌دهد که تحقق آزادی و تضمین آن، جامعه را به انشقاق و تشکیل خرده اجتماع نمی‌کشاند، بل، راهی به دیار همزیستی و همیاری می‌گشاید و بنا به گفته ادگار مورن جامعه‌شناس فرانسوی، یگانگی چند گونه (Unité multiple) بوجود می‌آورد. برعکس در جوامعی که دگراندیشی جرم تلقی می‌شود، راه تبادل فکری و بهزیستی اجتماعی مسدود می‌گردد و حاکمان با سرکوبگری در پی یگانگی و یک‌پارچگی می‌روند که گروه‌های گوناگون آن را برنمی‌تابند. به دو نمونه تجربه کشورهای دموکرات اروپائی بنگریم: در ایتالیا، دولت همه خدمات سازمان‌های دولتی را حذف و آن‌ها را به منطقه‌ها واگذاشته است. اما مردم این کشور ـ به استثنای برخی گروه‌ها ـ نه خود را فدرال می‌خوانند و نه هوادار جدائی از کشور هستند. زیرا برای شناخت و برسمیت شناختن ویژگی‌های قومی و یا ملی، ابزارهای حقوقی گوناگونی را می‌توان بکار گرفت بی‌آنکه این امر موجب تنش در داخل یک کشور شود.

نمونه دیگر اسکاتلند، پیش از تغییرات سال ۱۹۹۷ است که در آن زمان هیچ گونه صلاحیت و اختیار قانونگذاری را نداشت، اما، دولت انگلیس، با به رسمیت شناختن پاره‌ای از نهادهای این منطقه مانند کلیسای ویژه، نظام قضائی جداگانه و غیره، وفاداری اسکاتلندی‌ها را بخود تضمین کرد. در فرانسه نیز مقررات مشابه‌ای برای منطقه آلزاس و لرن وجود دارد. ایجاد این گونه نهاد‌ها و یا برسمیت شناختن نهادهای منطقه‌ای ـ بویژه در کشورهای انگلو ساکسون ـ را برخی از پژوهشگران دموکراسی همگامی (Consociational democracy) نامیده‌اند. منظور آنان از این روش عبارتست از مجموعه‌ای از ساز و کار‌ها و سامان دادن‌های نهادی در کشوری مرکب از جامعه‌های گوناگون که اجازه زندگی مشترک صلح‌آمیز را به مردم می‌دهد در برابر بحران کنونی که گریبان حاکمیت انحصاری و فراگیرِ ملت‌های جهان را گرفته است، باید روابط دیگری در داخل کشور میان نواحی مختلف ایجاد کرد.

نه تنها برای مقابله با طرحهای مداخله جویانه، نه تنها برای حفظ هویت غنی که تعلق به ملت ایران دارد، نه تنها برای پاسخگوئی به اغراق‌های محلی‌گرایان، بلکه برای بهروزی و تفاهم ملی باید به چاره‌اندیشی‌های گوناگونی دست یازید و بنظر من که نه ضرس قاطع است و نه شرط بلاغ:

برای داشتن ایرانی آزاد و مستقل که بر اساس: احترام به حیثیت بشر، آزادی، دموکراسی، برابری و حقوق جهانی بشر پایه‌گذاری شده باشد، افزون بر تغییراتی که لازمه هر قانون کهنی است، برای جلوگیری از هر گونه مداخله بیگانگان و تشویق مشارکت فعالانه مردم، باید بپذیریم که واگذاری قدرت تصمیم‌گیری و اجرا به استان‌ها (ایالات)، شهرستان‌ها (ولایات) و دهستان‌ها (بلوکات) ـ روشهائی که راه‌های کلی آن به وضوح در قانون اساسی پیشین و قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی وجود دارد ـ می‌توان به خودمدیری واقعی رسید و از خطر تفرقه رهائی یافت.

دوران رضاشاهی در آینه مطبوعات

دوران رضاشاهی در آینه مطبوعات

 ‌

پرفسور گوئل کهن

مرداد ۱۳۸۴

 ‌

ــ مطبوعات بعنوان «منابع دست اول» عبارتی است که شما در گفتگوی قبلی با تلاش بکار بردید. اگر ممکن است ابتدا در مورد معنا و ابعاد این عبارت توضیح بفرمائید.

 ‌

پرفسورکهن ـ در پاسخ به این پرسش ما نیازمند یک بحث متدولوژیک یا روش‌شناسی علمی هستیم که گمان نمی‌کنم در اینجا فرصتی برای پرداختنِ کامل و همه‌جانبه به آن را داشته باشیم. اما در هرحال، چنانچه بخواهیم چکیده‌وار به تبیین ابعاد این موضوع بپردازیم (که به اعتقاد من از مهم‌ترین عوامل کج‌روی در تحلیل تاریخی دوران معاصر ایران به شمار می‌آید) به ناگزیر باید از اصول روش‌شناسی خاص در تحلیل تاریخی براساس متون مطبوعاتی یاد کنیم. البته باید تاکید کنم که تاریخ‌نگاری معاصر ایران، از عدم توجه یا کم‌توجهی به این معیار‌ها و حتی از ناآگاهی نسبت به ابعاد این نوع تحلیل‌گری روشمند و عقلایی در تاریخ رنج می‌برد.

به‌طورکلی، روش‌شناسی پژوهش‌های تاریخی، «کلیدی» است برای بازکردن «قفل تاریخی». مثل این می‌ماند که شما بخواهید یک قفل بسته را باز کنید. الزاما باید در «صحنة تاریخی» حضور پیدا کنید و مجهز به دانش و انصاف لازم باشید تا بتوانید آن صحنه را به درستی شناخته و آن را درچارچوب واقعیت خود، تحلیل و گزارش کنید. یک نفر قفل‌ساز که درون قفل را نمی‌داند و از زیر و بم یا پستی و بلندی بستر درونی قفل ـ که باید با کلید جفت شود ـ آگاه نیست، چنانچه این قفل را به زور باز کند، قفل را می‌شکند! اگر هم با کلیدی اشتباه بخواهد قفل را بازکند یا کلید یا قفل و یا هر دو را از حیض انتفاع می‌اندازد! یعنی گرچه قفل باز شده اما این قفل، دیگر جز یک قفل شکسته، چیز دیگری محسوب نمی‌شود. درست به همین ترتیب چنانچه باز‌شناسی پدیده‌ها و دوره‌های تاریخی را به مثابه قفل بسته‌ای تلقی کنیم، «روش‌شناسی علمی یا تاریخ پژوهشی روشمند» همچون کلیدی است که توسط یک محقق آگاه به این اصول (به عنوان قفل‌ساز) به کار گرفته می‌شود تا به درستی در قفلِ بستة تاریخ چرخانیده شود و بدینوسیله دریچة واقعیت تاریخی، بسلامت باز گردد. بی‌تردید، صحت و شفافیت صحنة تاریخی، به‌سطح بینش و آگاهیِ تحلیل‌گر تاریخ و میزان روشمندی و الگوی پژوهشی او بستگی پیدا می‌کند. برهمین اساس است که می‌گوئیم شناخت تاریخ و پرسه‌زدن آگاهانه در بستر واقعیت‌های تاریخی، ضمن اینکه پیش‌نیازهای خاصی را برای هر پژوهندة مسئول ایجاب می‌کند، دسترسی به ابزار و آگاهی مناسبی را نیز در استفادة بهینه از آن‌ها الزام‌آور می‌سازد.

به طور خلاصه به منظور شناخت یک واقعیت و یا یک پدیده در بستر تاریخی آن، به دو طریق می‌توان حرکت کرد: یکی براساس «کیفیت‌ها و چگونگی‌ها» در گذر تاریخی، و دیگری براساس «کمیت‌ها و معیارهای مقداری». این دو روش‌‌ همان موضوع «چند و چون» شناسیِ عالمانه از پدیده‌ها و واقعیت‌ها در پژوهش تاریخی است. مراد از روش کیفی، بررسی چگونگی‌ها در چارچوب زمانی و مکانی موجود است. حال آنکه روش کمی یا مقداری، به معنای دستیابی به شناخت در محدودة معینی از تاریخ با تکیه بر اعداد و ارقام است. در واقع به «چرائی» یک پدیدة تاریخی، برمبنای درک مقداری و محاسبة «چندانی» آن پاسخ داده می‌شود.

شناخت وقایع و پدیده‌های تاریخی برمبنای روش کیفی می‌تواند از طریق قوم‌نگاری (Ethnography)، مطالعه الگوهای رفتار انفرادی و اجتماعی، زمینه‌شناسی و استدلال‌های پراکنده، گفتار‌ها و شنیده‌ها و در ‌‌نهایت، از طریق «تجزیه و تحلیل متون» انجام گیرد. مراد از «متون» در این‌جا، همة انواع نوشته‌های چاپی یا غیرچاپی است که البته «کتاب‌ها، روزنامه‌ و مجلات» در زمرة مهمترین‌ها قرار می‌گیرد. از سوی دیگر، کسب حقایق تاریخی برپایة روشهای مقداری یا کمی از طریق گردآوری آمار و اطلاعات موجود و داده‌پردازی زمینه‌های گوناگون مرتبط به موضوع و در مقطع مورد نظر انجام می‌پذیرد. تجزیه و تحلیل ضمنی این کمیت‌ها به دو صورت «مستقل» یا «ترکیبی» نیز به نوبة خود، بخشی از واقعیت‌های تاریخی در آن محدوده را نمایان می‌سازد. در این‌جا، عوامل و متغیرهای اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و آموزشی در کنار و یا جدای از همدیگر مورد بررسی و تحلیل قرار می‌گیرند تا به تبعِ آن‌ها، صحنه‌ای از تاریخ ظاهر گردد.

نباید فراموش کرد که نظریه‌پردازی و تلقی‌ها همراه با نقطه‌نظرات و دیدگاه‌های شخصی محقق، بی‌تردید در ارائة تفسیرهای ضمنی یا صریح از آن مقطع تاریخی تأثیر دارد. در هرحال، حاصل این پدیده‌شناسی تاریخی که برمبنای روش‌ها و فنون سیستماتیک یا نظام یافته انجام می‌گیرد صرفا درک واقعیت و رویداد مورد نظر با توجه به شرایط و جوانب زمانة خود می‌باشد. بنابراین اگر به آنچه در بالا متذکر شدم، برگردیم و بیشتر دقت کنیم متوجه خواهیم شد که «مطالعة متون» یکی از اساسی‌ترین الزامات درک تاریخی به شمار می‌آید. سوای سنگ نوشته‌های تاریخی و دست‌نوشته‌ها یا کتب خطی، مراد از متون در تاریخ معاصر، کلیة اقلام چاپ شده برکاغذ است که در اصطلاح زبانی ما از آن به عنوان «مطبوعات» یاد می‌کنیم: جمع مطبوعه یعنی آنچه از مطبعه یا چاپخانه بیرون آمده باشد. این مجموعه شامل کتاب، اعلامیه، روزنامه، مجله و انواع نشریات دیگری می‌شود. شناخت علت و معلولی رویداد‌ها و ادوار تاریخی با استفاده از متون موجود با ورود چاپ فلزی به ایران که مدت‌ها پس از انتشار نخستین روزنامة فارسی زبان در ایران به نام «کاغذ اخبار» (که شرح مبسوط آن در جلد یکم کتاب تاریخ سانسور در مطبوعات ایران آمده است) وارد مرحلة تازه‌ای می‌شود. در واقع، از آن زمان به بعد ـ بویژه در سال‌های انقلاب مترقیانة مشروطیت است ـ که محققان با حجم گسترده‌ای از متون چاپی به صورت روزنامه‌ها و مجلات متنوع برمی‌خورند که از محدویتِ شمارگانیِ متونِ دست‌نویس و خطی کاملا به دور است.

از آنجا که این متون چاپی می‌باید در دسترس همگان قرار می‌گرفته، در هرحال، چه در یک فضای آزاد ارتباط اجتماعی منتشر شده باشد و چه پس از گذر از صافی‌های قانونی و غیرقانونی از زیر چاپ بیرون آمده باشد، حاوی مطالب، داده‌ها و اطلاعات تاریخی است که ما از آن به عنوان منابع دست‌اول یاد می‌کنیم. چرا دست اول؟ به علت اینکه همه یا بخشی از آن، بیان کنندة شرایطی است که بر آن مقطع تاریخی حاکم می‌بوده است و بنابراین همراه با مطالعه سایر منابع دست‌ اول مانند اسناد و دست نوشته‌های گوناگون می‌توان به درک بهتر و در ‌‌نهایت به شناخت موضوع دست یافت.

به طور کلی، مطبوعات آینة واقعیت‌ها و شرایط آشکار و پنهان زمانه است. درست مانند آن است که شما وقتی در مقابل آینه قرار می‌گیرید، تصویر خود، یعنی نموداری از واقعیت خود را در آن مشاهده می‌کنید. حال اگر ماسک یا پوششی به صورت خود بزنید و یا گریم کنید، آینه، شمای ماسک‌دار یا گریم‌زده را نشان می‌دهد. بنابراین تصویر آینه، تصویر واقعی شما نیست گرچه غیرمستقیم تصویر شما هم هست! و این را خودتان می‌دانید. دیگران هم سرانجام درگذر زمان به بدلی بودنِ تصویر پی‌می‌برند. می‌پرسید چگونه؟ اجازه دهید به مطبوعات برگردیم که خود، آینه‌های متنوعی محسوب می‌شوند در انعکاس حقایق نهفته در دل هر دورة تاریخ. در واقع روشمندی تحقیق تاریخی براساس متون مطبوعاتی، شما را قادر می‌سازد تا چنانچه ماسکی یا پوششی بر متن چاپ شده پوشانیده باشد، بتوانید پشت تصویر آینه (و به اصطلاح زیر ماسک) را نیز ببینید.

تجزیه و تحلیل متون مطبوعاتی،‌‌ همان مشاهدة شکل و شمایل یک دورة تاریخی در آینه‌هایی است که به دستِ آینه‌سازانی متشکل از روزنامه‌نگاران، جامعه، قوانین و آئین‌نامه‌های موجود و دولت یا قدرت حاکم ساخته شده است. هر آینه، به گونه‌ای تصویر شما را نشان می‌دهد، یکی کج و معوج و یکی دقیق‌تر. نکته اساسی در پژوهش تاریخی از این دست،‌‌ همان توانمندی علمی، تجربی و شخصی محقق و نیز میزان روشمندی تحلیل‌گر تاریخ است که مقایسة این آینه‌ها ـ که‌‌ همان صفحات روزنامه‌ها و مجلات است ـ تصویر درست یا «دست اول» را از اوضاع و احوال زمانه به دست می‌دهد. بنابراین‌‌ همان طور که یک آئینة صاف و شفاف، تصویر دست اول شما را نشان می‌دهد، مطبوعات هم به هر ترتیب در یک فرایند تطبیقی، تصویری بی‌واسطه و دست‌اول از واقعیات را فراروی شما قرار می‌دهد.

شرط احراز آن شفافیت، کاربرد دقیق روش‌شناسی کیفی است. به بیان دیگر، بخشی از شناخت، به عوامل موجود در زمان انتشار روزنامه‌ها و مجلات وابسته است، (عواملی مانند حکومت، گروه‌های فشار یا نهادهای قدرتمند دولتی و غیردولتی، ارباب جراید و قوانین مطبوعاتی و محدویت‌های مالی) و بخشی هم به پایگاه محقق و توان علمی و امکان دسترسی او به سایر متون و منابع ارتباط پیدا می‌کند. در واقع، اگر سانسوری یا قلب ماهیتی هم انجام گرفته بوده، یا به اصطلاح، گردوغباری برآن آئینة تاریخی و اجتماعی نشسته باشد، او با تکیه بر این بینش می‌تواند به واقعیت یا به تصویر شفاف دست یابد. بحث تاریخی ما در دورة بیست‌سالة حکومت رضاشاه، بیش از همه، براستفاده از این منبع متمرکز است. نکته ظریف نهفته در شناخت تاریخی آن دوره برمبنای این روش، همانا طرز استفاده یا چگونگی برخورد با متون مطبوعات است که میزان اعتبار هر تحقیق مستندی را در این زمینه معین می‌سازد. زیرا چنانچه بخواهیم از منابع مطبوعانی استفاده کنیم، در واقع یک روش تحقیق کیفی را برگزیده‌ایم که خود الزاماتی دارد. بدین معنا که تجزیه و تحلیل عالمانه و حقیقت‌جویانة متون مطبوعاتی، کاملا با مطالعة معمولی آن متون متفاوت است. در این موقعیت، محقق سوای دانشِ تاریخی لازم، باید از دانش روزنامه‌نگاری، از نحوة پردازش خبری و فنون تنظیم خبری، از تحلیل محتوایی و روش‌های گزارش‌دهی و گزارش‌نویسی رسانه‌ای و حتی از صفحه‌بندی و آرایش صفحات و اصول چاپ و ارائة آگهی نیز به‌طور نسبی مطلع باشد تا بتواند به تصویر روشنی از آن دورة تاریخی دست یابد. در این روش، در واقع، یک نوع «گفتمان» خاصی وجود دارد که تحلیل‌گر تاریخ ملزم به تسلط به عوامل و عناصر آن گفتمان است. گفتمانی که در شکل یک ارتباط متقابل و دوطرفه در میان سطور متون مطبوعاتی با واقعیت تاریخی و یا در پشت آن واقعیات وجود دارد. بدین‌ترتیب، دیگر، وجود سانسور یا عدم وجود سانسور، پیدایی یا ناپیدایی و همچنین درست یا نادرست بودن محتوای متون مطبوعاتی نمی‌تواند برای چنین پژوهنده‌ای یک عامل بازدارنده تلقی شود. او به زبان و به ساختار و چگونگی تکلم با آن زبان آگاه است و بنابراین نگران نکات دستوری یا گرامریِ آن نخواهد بود. شناخت حقایق تاریخی برمبنای تجزیه‌وتحلیل محتوایی و ارزیابی متون مطبوعاتی در ایران ـ به‌ویژه در دورة رضاشاه ـ مستلزم دو مرحلة اساسی است: یکی «درک» و دیگری «نمایش یا شناساندن آن ادراک» به صورتی که واقعیت داشته و منصافه توسط او دریافت شده است. در اینجا مهم‌ترین اصل، ارائة «علمی» تاریخ بیست‌ساله است که جایگزین ارائه یا قضاوت «شخصی» می‌شود. این را باید‌‌ همان ارائة تصویر شفاف بی‌نقاب و خالی از هرگونه آرایش و پیراش تاریخ نامید. در واقع تحلیل‌گر یا محقق تاریخی برپایة این روش کیفی، کنکاش خود را در زمینة موضوع مورد نظر در لابلای صفحات مطبوعات «به عنوان منابع دست اول» دنبال می‌کند و با انجام قیاس محتوایی هر مطلب در نشریات گوناگون، نوعی محک‌زنی را انجام می‌دهد تا به جوهر واقعیت موضوع دست یابد و آن را گزارش کند.

 ‌

ــ شما در آن گفتگو بطور خاص در مورد سال‌های ۱۳۰۰ ببعد زاویه نگاه و بررسی مطبوعات را گسترش داده و اعلام داشتید که توجه از دریچه‌های دیگری به مطبوعات آن دوره از جمله تکنولوژی چاپ و نشر، گسترش موضوعات مورد بحث روز در مطبوعات، گسترش انواع مجلات و روزنامه‌ها و پیدایش مطبوعات تخصصی، ما را به شمای دقیق‌تری از ابعاد توسعه و رشد در سطوح مختلف اجتماعی آن دوره می‌رساند. از چه زاویه‌های دیگری می‌توان مطبوعات این دوره را مورد بررسی و توجه قرار داد؟

 ‌

پرفسورکهن ـ نباید فراموش کرد که مطبوعات در این دوره، نقش تسهیل کنندة برنامه‌ها و طرح‌های رضاشاه را نیز بر عهده داشتند. علیرغم محدودیت آزادی بیان و سانسور دوگانه که از سوی شهربانی و نیز توسط ادارة مطبوعات (انطباعات قبلی) اِعمال می‌شد، روزنامه‌ها و مجلات موجود، زمینه‌ساز اعلام و اجرای برنامه‌های حکومت بودند، چندان که ضمن توجیه اهداف و برنامه‌ها، افکار عمومی را هم آماده و هم تشویق می‌کردند تا به گونه‌ای در بسیج ملی و در اجرای آنچه معروف به «منویات شاه» بود مشارکت جویند.

به عنوان مثال، با آغاز سلطنت رضاشاه، مطالب و مقالات متعددی دربارة «آزادی زنان» و لزوم سوادآموزی و مشارکت آنان در امور جامعه در مطبوعات به چاپ می‌رسید. این تبلیغات که در لابه‌لای صفحات روزنامه‌ها و مجلات ابتدا به طور غیرمستقیم دنبال می‌شد، رفته رفته از صراحت بیشتری برخوردار شد و لزوم تجدد و تحول، آشکارا مورد تجزیه و تحلیل قرار می‌گرفت و استدلال می‌شد که «آزادی زنان و تجددخواهی» با «دین» ممانعتی ندارد. کشف حجاب و دلایل انجام آن از سال ۱۳۰۶ به مراتب و از زوایای گوناگون در مطبوعات مطرح می‌شد که واکنش روحانیون را پدید آورد. سرانجام پس از انتشار اخبار و تصاویری از حضور همسر و دختران رضاشاه با لباس ساده بلوز و دامن در جشن دانشسرای عالی و بدون چادر و روبنده در برخی نشریات، در ۱۷ دی ماه سال ۱۳۱۴ طرح کشف حجاب رسمیت یافت.

مورد یا نمونة دوم در این زمینه، انتشار فزاینده مطالبی در جهت روشنگری نسبت به گذشتة ایران و شکوه امپراتوری پارس پیش از حملة اعراب و ورود اسلام به کشور بود. مطبوعات به ویژه پس از تاج‌گذاری رضاشاه، نوعی باستان‌گرایی و ناسیونالیسم مبتنی بر احیای شاهنشاهی شکوه‌مند کورش، داریوش و نوشیروان و جایگاه بر‌تر ایران زمین در جهان را مطرح می‌ساختند. بر این مبنا، حکومت و گروهی از روشنفکران و تحصیل‌کردگان اروپا دیده به منظور پیشبرد برنامه‌های خاص در زمینه‌های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و ایجاد نهادهایی به سبک ممالک پیشرفتة آن روز، به زعم خود تلاش می‌کردند تا نوعی بسیج ملی فراهم آورند. بستر ایدئولوژیک این بسیج و این نهادسازی بر «رجعت به خود» و «یافتن خود» در ناسیونالیسم ایرانی، ارزش‌ها و پاک نهادی‌های ملی در نظام شاهنشاهی پیش از اسلام متمرکز شده بود. البته سوای روزنامه‌ها و مجلات که در این رهگذر، بخش عمده‌ای از این بسترسازی ایدئولوژیک را بر عهده گرفته بودند، متون تحقیقی و کتاب‌های تازه‌ای نیز در این زمینه منتشر و در دسترس مردم قرار می‌گرفت تا به نوعی رنسانس یا تجدید حیات فرهنگی و فکری را پدید آورد و ملت را از نظر ذهنی، پنداری و اعتقادی با روند تجددخواهی و اصلاحات آمرانه تجهیز سازد. تألیف کتاب سه جلدی «ایران باستان» توسط مشیرالدوله پیرنیا همراه با انتشار کتبی مانند «ایران قبل از اسلام» اثر رومن گیرشمن، «تاریخ ادبیات ایران» از پروفسور ادوارد براون، «ایران در زمان ساسانیان» از کریستان سن، «تحولات اجتماعی و مدنی ایران درگذشته» از سیدحسن تقی‌زاده، «زرتشتی‌ها» اثر اسماعیل پورداود، «تاریخ ایران قبل از اسلام» از خانم آن لمبتون، «مزدیستا و ادب پارسی» از دکتر محمد معین، «تاریخ اجتماعی ایران» اثر سعید نفیسی و برخی متون دیگر را باید در زمرة مجموعه ادبیات ایدئولوژیک حکومت رضاشاه در کنار مطبوعات به شمار آورد.

این گونه استفاده‌ها از مطبوعات در دورة رضاشاه و در جهت تسهیل طرح‌های تمرکزگرایانه و نهادینه سازی را در بهره‌برداری از روزنامه‌نگاری خاص آن دوران به عنوان بسترساز خوراک فکری و یا وسیلة تربیت و تجهیز و توجیه کنندة اصلاحات و یا نهادسازی‌های فرهنگی می‌توان در اقداماتی که برای بسیج همگانی در فارسی‌نویسی انجام گرفت نیز مشاهده کرد. در اردیبهشت ماه ۱۳۱۴ با آغاز به کار فرهنگستان ایران، قرار بر این شد که مجدانه به جای واژه‌های بیگانه عربی و لاتین، معادل‌های فارسی آن‌ها در تمام متون اعم از روزنامه‌ها، مجلات، کتاب‌ها و مکاتبات اداری و ارتباطات به کار گرفته شود. به دنبال آن، در مرداد ماه‌‌ همان سال نیز روزنامه‌نگاران و تنظیم کنندگان مکاتبات ادارات دولتی ملزم به پیروی از فرمان لغو القاب مرسوم مانند، خان، بیک، میرزا، امیر، دوله و مانند این‌ها شدند. بدین ترتیب توجه می‌فرمایید که مطبوعات به طور کلی هم بعنوان یک کاتالیزور در واکنش‌های شیمیایی (که فرایند شیمی ـ فیزیکی را تحت شرایط لازم و فراهم آمده، امکان پذیر یا تسهیل می‌کند) در روند اجرای برنامه‌های بسترسازی و مدیریت نهاد سازی ُمبتنی بر آن بستر‌ها، مورد استفاده قرار می‌گرفت و هم به نوبة خود، بسترساز نوع دیگری از مطبوعات بود. در این نقش دوم، چنانچه روند تاریخی شکل‌گیری مطبوعات در ایران را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم، متوجه خواهیم شد که علیرغم کمبود و یا محدودیت شدید روزنامه‌نگاری آزاد سیاسی در ده سال پایانی دورة رضاشاه، ظهور نشریات غیرسیاسی رفته رفته، بستر تازه‌ای را برای ایجاد نهادهای مطبوعاتی تخصصی نوید می‌دهد. اگر به بیان ساده‌تری بخواهیم این پدیده را مطرح کنیم باید بگوییم که وجود سانسور سیاسی بر مطالب چاپی و محتوای مطبوعات مانع از پیدایش یک زمینة تازه‌ای در فعالیت‌های مطبوعاتی به صورت انتشار متونِ پشتوانه‌ساز یا مکمل طرح‌های اجرایی و تخصصی در سطح ملی در قالب مجلات علمی و ویژه کار‌شناسانه نبود. یعنی نه اینکه مطبوعات بر راستای روند بسترسازی برای نهادهای مدنی تازه قرار می‌گرفتند، بلکه خود نیز بسترساز نهادی دیگر در دل و در عرصة تلاش‌های مطبوعاتی، یک روند تکوینی تازه‌ای را به صورت درون‌زا، شکل می‌داد: ـ یکی توجیه و تشریح و ترغیب در انجام و پیشبرد برنامه‌ها و طرح‌های مورد نظر و کسب پشتوانة افکار عمومی در چارچوب خط مشی دولتی از طریق مطبوعات سیاسی تحت کنترل؛ دوم، ایجاد زمینه‌های دیگری در روزنامه‌نگاری غیرسیاسی مجاز از نظر حاکمیت. از این جنبة دوم که به اعتقاد بنده، خود نوعی بسترسازی برای نهادینه کردن «نهاد نوخاستة مطبوعات تخصصی» در این دوره است که با همت و تلاش گروهی از دانش آموختگان و آشنایان به علوم و فنون و دانستنی‌های دنیای مدرن آن روز و با پشتیبانی و یا هم راستای نهاد‌ها و بخش‌های دولتی از‌‌ همان نخستین سال‌های دورة بیست ساله شکل می‌گرفت. از آن جمله باید به مجلة وزین تعلیم و تربیت یا آموزش و پرورش بعدی اشاره کرد که با حمایت وزارت معارف و با سردبیری فرهیختگان و کوشندگان به نام فرهنگ و ادب پارسی از سال ۱۳۰۴ به صورت ماهانه، نیازهای تخصصی و مطالب مکمل برنامه‌های اصلاحی نظام نوین آموزش ملی را از نظر مطالعات فراهم می‌آورد. سردبیران آن اندیشمندانی همچون علی‌اصغر حکمت، نصراله فلسفی، محیط طباطبایی، دکترلطفعلی صورتگر، حبیب یغمایی می‌بودند.

نشریة ایدئولوژیک آینده نیز با مدیریت دکترمحمود افشار (پدر استاد بسیار ارجمند و دانشمند آقای ایرج افشار) با محتوایی تاریخی ـ ادبی و ناسیونالیستی از تیرماه ۱۳۰۴ به زیر چاپ رفت.

نشریة علوم بانکداری به نام «نامه بانک ملی» با سردبیری دکترابوالضیا به سه زبان فارسی و انگلیسی و فرانسه با حمایت بانک ملی ایران از سال ۱۳۱۲ منتشر شد که به نوبة خود کاملاً تازگی داشت. به همین ترتیب «نامة اقتصاد و بازرگانی» نیز از سوی وزارت بازرگانی در همین دوره انتشار یافت.

انتشار مجلة تخصصی «دامپزشکی» در آن زمان جالب توجه است. زیرا معدود جوامعی در آن مقطع در این رشته سرمایه‌گذاری کرده بودند. این نشریه که به صورت ماهانه ابتدا با مدیریت دکترعبداله حامدی از سال ۱۳۱۶ منتشر شد از پشتیبانی وزارت کشاورزی و دانشگاه تازه تأسیس تهران برخوردار بود.

در زمینه راه‌سازی که یکی از اولویت‌های اولیه در برنامه‌های مدرن سازی و پروژه‌های ملی نهادین محسوب می‌شد نیز در همین دوره است که صاحب مجله‌ای علمی ـ تخصصی می‌شویم. «نامة راه» توسط محمد سعیدی از کار‌شناسان عالی رتبة دولتی انتشار می‌یابد. همسر مدیر همین نشریه، خود نشریة خاص دیگری را به نام «بانو» منتشر کرده است.

پیرو شکل‌گیری نهاد نوبنیاد و اصلاح شده دادگستری، مجله رسمی وزارت «عدلیه» یا‌‌ همان مجلة «مجموعة حقوقی» بعدی از سال ۱۳۰۷ با تناوب بیشتری نسبت به نشریات مشابه به صورت سه شماره در هفته از چاپ بیرون می‌آید. (از سال ۱۳۱۶ شمس‌الدین امیرعلایی سردبیری آن را بر عهده داشت). دربارة دانش تأمینی و دانستنی‌های نیروهای پلیس مجله‌ای هفتگی به نام «نامه شهربانی» از سوی ادارة شهربانی و پلیس در سال ۱۳۱۴ وارد عرصة مطبوعات می‌شود. دکترمسعود کیهان، دانش‌آموختة اروپا ماهنامه تخصصی «عصر اقتصاد» را از آبان ماه ۱۳۰۸ منتشر می‌کند. به دنبال آن، دکترمرتضی گلسرخی مجلة تخصصی «فلاحت» را به صورت ماهانه از جانب وزارت کشاورزی در سال ۱۳۰۹ وارد فهرست نشریات نوبنیاد این دوره می‌سازد. «مهنامه ارتش» نیز که از‌‌ همان سال‌های آغازین دوره ۲۰ ساله مسئولیت انتشار اطلاعات نوین نظامی و ارتقای دانش ارتشیان را بر عهده داشت، به طور مرتب منتشر می‌شد. نشریه مذهبی «کمال» نیز در سال ۱۳۰۹ به صورت هفتگی در همدان منتشر می‌شود تا در کنار روزنامه «کوشش» که با سردبیری شکراله صفوی در تهران به چاپ می‌رسد، مطالب مذهبی را بر مبنای دیدگاه خود منتشر سازد.

مجلة «گمرک ایران» به دو زبان انگلیسی و فارسی از جانب وزارت گمرکات و انحصارات به صورت ماهانه از آبان ۱۳۰۸ انتشار پیدا می‌کند. «ایران امروز» با مدیریت محمد حجازی نویسنده و داستان‌نویس مشهور نیز از سوی اداره تبلیغات دولتی از سال ۱۳۱۷ به تجزیه و تحلیل مدیریت دولتی و اقدامات انجام گرفته می‌پردازد.

این نوع بسترسازی مطبوعاتی دارای دو جنبة حمایتی است. نخست به عنوان پشتوانه‌ای برای سایر بستر‌ها و تلاش‌های مربوط به نهادسازی، و دوم به عنوان بستری برای نهادینه کردن مطبوعات تخصصی در زمینه‌های صرفاً فرهنگی و هنری. چندان که در این دوره بر می‌خوریم به انتشار مجلة «موسیقی» که توسط سرگرد مین‌باشیان و زاون هاکوپیان در تلاش برای شناساندن موسیقی ملی و هنر آهنگین ایرانیان به صورت ماهانه در تهران منتشر می‌شود. مجلة موسیقی وابسته به ادارة موسیقی کشور و اداره‌ای نوبنیاد به نام «هنرهای زیبا» بود.

تقویم رسمی کشور و معرفی سازمان‌های دولتی همراه با رویدادهای سال با حمایت وزارت معارف و اوقاف و صنایع مستظرفه از بهمن ماه ۱۳۰۴ در «سالنامة پارس» گرد هم می‌آمد و با سردبیری امیرمجاهد همه ساله منتشر می‌شد. مجلة فرهنگی ـ ادبی «یغما» نیز با مدیریت حبیب یغمایی (شاعر و ادیب) از همین دوره وارد پیش‌خوان روزنامه فروشی شد. ماهانه ادبی ـ تخصصی «مهر» نیز در خلال سال‌های پیش از شهریور ۲۰ به طور مرتب منتشر می‌شد. ظهور نشریة جیبی «گل‌های رنگارنگ» به شکل و اندازه‌ای که تا آن زمان در ایران تنها در «جُنگ آشفته» در خراسان با همت عماد عصار منتشر شده بود و الگوی جدیدی از ُ جُنگِ مطبوعاتی در اروپا محسوب می‌شد نیز به صورت ماهنامة ادبی از سال ۱۳۱۲ در تهران منتشر شد. همچنین نشریة تخصصی «عرفان» از شهریور ۱۳۰۳ در اصفهان به زیر چاپ رفت و جُنگ دیگری به سبک مطبوعات اروپای آن روز و مشابه با «گل‌های رنگارنگ»، توسط علی‌اصغر امیرانی و با نام «خواندنی‌ها» به قطع جیبی از اواخر دورة بیست ساله انتشار خود را آغاز کرد. مجلة «پیام» که از سال ۱۳۱۴ به صورت هفتگی در تهران منتشر شد، ناشر افکار سازمان نامه‌نگاران بود که در نوع خود یگانه بود.

لازم می‌دانم در اینجا از نشریة «ایران باستان» نیز یادی کنم که در چارچوب آنچه در زمینة متون تخصصی و مطبوعات بسترساز مطرح شد، به تنهایی موضع‌گیری خاصی را اتخاذ کرده بود. این هفته‌نامه که از یکم بهمن ماه ۱۳۱۱ توسط عبدالرحمان سیف‌آزاد در تهران منتشر شده بود، در سال ۱۳۱۶ به علت مسافرت مدیر آن به اروپا از حرکت باز ایستاد. متأسفانه این مجله حتی پیش از آغاز جنگ جهانی دوم، آرم صلیب شکسته دولت نژادپرست و ضد انسانی نازی‌ها را به نشانة حمایت از آلمان هیتلری در صفحة نخست خود به چاپ می‌رسانید و عجبا که ادارة سانسور شهربانی یا ادارة تبلیغات و مطبوعات را با آن کاری نبود! با نگاهی اجمالی به صفحات این نشریه در می‌یابیم که نخستین دورة این روزنامه صرفاً در جهت تبلیغات نژادپرستانة آلمان نازی تنظیم می‌شده است. این نشریه بار دیگر پس از پایان جنگ در سال ۱۳۲۶ نیز به زیر چاپ رفت که چندان دیری نپایید.

نکتة دیگر اینکه در سراسر دوران سلطنت رضاشاه، گرچه دستگاه کنترلی و ممیزی شدیدی بر مطبوعات سیاسی حاکم بود، اما چندین نشریه سیاسی خبری توانستند انتشار خود را در سرتاسر این دوران تداوم بخشند که از جمله معروف‌ترین آن‌ها باید آفتاب شرق در مشهد، آفتاب تابان در تهران، آیندة ایران به صاحب امتیازی عبدالرحمان فرامرزی در تهران، اخگر در اصفهان، نشریه فکاهی «ارژنگ» (که در تهران چاپ و در اصفهان توزیع می‌شد)، استوار در قم، روزنامه اطلاعات توسط عباس مسعودی در تهران، امید در تهران، ایران در تهران، پیمان توسط احمد کسروی (مورخ نامدار تجددطلب در تهران)، تجدد ایران توسط محمد طباطبایی در تهران، صدای کرمان در کرمان، «نسیم شمال» (یکی از معروف‌ترین نشریات جنبش مشروطه‌خواهی که تا پایان عمر سیداشرف‌الدین گیلانی در رشت و تهران و به طور مرتب چاپ می‌شد)، سهند توسط میرزامحمود غنی‌زاده در تبریز، سالنامة شرق در مشهد و عصر آزادی از سال ۱۲۹۹ تا شهریور ۱۳۲۰ در شیراز را نام برد. در این میان تداوم هفته نامة سیاسی و قدیمی «بدر منیر» جالب است که همچنان با سبک اولیة خود و با چاپ سنتی از فروردین ۱۲۹۸ و حتی پس از شهریور ۱۳۲۰ در بندر پهلوی و رشت نیز منتشر می‌شد. دربارة این نشریه تا پیش از کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ به تفصیل در جلد دوم کتاب تاریخ سانسور در مطبوعات ایران سخن رفته است.

در این دوره نباید از ظهور نشریات سیاسی به زبانی غیر از فارسی غافل ماند. امکان حضور این روزنامه‌ها و مجلات در آن فضا خود جای تأمل دارد که بحث دربارة آن، فرصتی دیگری می‌طلبد. در زمرة این نوع روزنامه‌نگاری سیاسی، روزنامه و هفته‌نامه «آلیک»، هفته نامة «آروسیاک»، مجله هفتگی «بوبوخ» و روزنامة «ورادزنوند» به زبان ارمنی و «ژورنال دو تهران» به صورت روزانه و به زبان فرانسه و نشریه فرانسه زبان «مساژه دو تهران» از سوی رهبر جامعة آشوری را باید ذکر کنم. از میان تحولات تکنولوژیک و امور فنی صنعت چاپ مطبوعاتی باید به ورود دستگاه مدرن حروفچینی لاینو تایپ توسط روزنامه اطلاعات اشاره کنم که در اواخر دورة بیست ساله موجب تحولی دیگر در صنعت چاپ روزنامه در ایران شد. به طور کلی، این دوره را باید عصر کادرسازی در بسیاری از زمینه‌ها از جمله بستری برای روزنامه‌نگاری آتی به شمار آورد.

 ‌

ــ شما پژوهشگر تاریخ سانسور مطبوعات از آغاز مشروطه هستید. لطفاً بفرمائید تعداد روزنامه‌ها، مجلات یا کتبی که در یک دوره معین منتشر می‌شوند، تا چه اندازه ملاک دقیقی برای تخمین و ارزیابی میزان آزادی یا بعبارت عکس، کم شدن جرائد تا چه میزان می‌تواند حاصل سخت‌گیری دستگاه کنترل و سانسور باشد؟

 ‌

 پرفسورکهن ـ در پاسخ به این پرسش باید احتیاط کرد. زیرا از نظر مباحثات علمی در زمینه رشد و توسعه، «شاخص سرانة مصرف کاغذ» و «شمارگان یا تیراژ سرانة نشریات» در هر کشور به مثابه شاخص‌های توسعه‌ای دیگری همچون «درآمد سرانه» یا «تولید ناخالص ملی» و یا «درصد بی‌سوادی» و حتی شاخص «امید به زندگی» (Life Expectancy) مورد توجه و ارزیابی قرار می‌گیرد. البته تنوع مطبوعات در یک کشور و میزان شمارگان مطبوعاتی را نمی‌توان به صورت خام و یا انتزاعی ملاک قرار داد و در زمینة نظام سیاسی و یا ارتباط جمعی موجود در آن کشور قضاوت کرد. زیرا سطح سواد و اصولاً امکان دسترسی به روزنامه‌ها و مجلات از نظر توان اقتصادی و سبد هزینه‌های کالایی خانوار‌ها در یک جامعه، عوامل تعیین کننده در این گونه ارزیابی‌ها محسوب می‌شوند. چندان که در جامعه‌ای با رفاه نسبی بالا‌تر و درصد بی‌سوادی کمتر و سطح دانش یا تحصیل بالا‌تر، بی‌تردید تقاضا برای روزنامه و مجله، هم به صورت کمّی (از نظر شمارگان) و هم از نظر کیفی (از نظر نوع نشریه و محتوای سلیقه‌ای خواننده)، نسبت به همین تقاضا در جامعة دیگری با شاخص‌های پایین‌تر، به مراتب بیشتر خواهد بود. افزون بر این چنانچه بخواهیم، عوامل سیاسی و نوع مدیریت دولتی و امکانات یا محدودیت‌های نظام ارتباطی موجود در هر جامعه را نیز در این ارزیابی وارد کنیم، به ناگزیر با یک مجموعة عوامل تأثیرگذار و تأثیرپذیری در عرصة مطبوعات مواجه می‌شویم که باید به دقت، سطح تعاملی و شدت و ضعف متقابل هر یک آن عوامل را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم تا به گونه‌ای منصفانه بتوانیم، به طور نسبی سطح آزادی و تأثیر سانسور و ممیزی را در روند انتشار مطبوعات مشخص سازیم و ملاک کم و بیش دقیقی را در اختیار خواننده یا محقق و یا مورخ بی‌طرف این مقوله در آن مقطع تاریخی قرار دهیم. بنابراین با این چند نکته که عرض کردم، بی‌شک در پاسخگویی به این پرسش ما نیز به آمار و اطلاعات حداقلی از شرایط اقتصادی و اجتماعی آن دوره از تاریخ معاصر ایران نیازمندیم تا بر مبنای روش‌شناسی علمی و مناسب، وابستگی «میزان یا سطح انتشار مطبوعات» و به طور کلی متون گوناگون را با «سطح کنترلی نظام حاکم بر عرصة روزنامه‌نگاری و نویسندگی»، یعنی «شاخص آزادی» را در فضای فعالیت مطبوعاتی تعیین کنیم. اما در هر حال، در شرایط کنونی که بنده آن آمار و ا طلاعات پایه‌ای را در اختیار ندارم، صرفاً بر مبنای مطالعات قبلی و ذهنیت خود باید عرض کنم که به طور کلی در هرگونه ارزیابی کیفی یا کمّی ما با چنین رابطه‌ای مواجه خواهیم بود. در شرایطی که رضاشاه به سلطنت رسید شاخص باسوادی در ایران به شدت پایین بود اما این دلیلی بر عدم علاقة مردم به مطالعة محتوای مطبوعات نمی‌تواند باشد. چنان که در صدر مشروطیت، باسوادان، مطالب روزنامه‌ها و مجلات مورد علاقة خود را برای بی‌سوادان می‌خواندند و از این طریق آنان را با مسایل روز و با دیدگاه‌های روشنفکران و کوشندگان آشنا می‌کردند. از طرف دیگر، در‌‌ همان سال‌های نخستین دهة ۱۳۰۰ نوعی جدال مطبوعاتی و پرخاشگری قلم، فضای روزنامه‌نگاری سیاسی ایران را آلوده ساخته بود که حاصل آن سوءظن و بی‌اعتقادی و تنش اجتماعی بود. البته این وضعیت، علیرغم وجود دستگاه سانسور دولتی مشاهده می‌شد که به همین دلیل، روزنامه‌ها و مجلات سیاسی مرتب با توقیف مواجه می‌شدند. برخی از صاحبان جراید نیز وابسته با پایگاه طبقاتی یا منافع صرفاً شخصی خود و یا وابستگی به دو سفارت، عرصة آزادی در فعالیت مطبوعاتی را مورد سوءاستفاده قرار می‌دادند. با این حال، روزنه‌هایی برای تنفس سالم قلم در نگارش متون روزنامه‌ها وجود داشت. از سویی، اخلاق سیاسی و فردی بسیار نازل بود به گونه‌ای که میان گفتار و نوشتار اکثر روزنامه‌نگاران شکاف عمیقی به وجود آمده بود. عین‌السلطنه در یادداشت‌های خود شرایط حاکم بر گسترة مطبوعات را پیش از آغاز سلطنت رضاشاه به صورت زیر ترسیم می‌کند:

«روزنامه خیلی زیاد شده، دکان و محل ارتزاق خوبی شده است. گویا چهل روزنامه هفتگی و یومیه چاپ می‌شود. بعضی از جراید هست که به‌‌ همان نصب تابلو و نشر دو سه نمره قناعت نموده است. برخی فقط هفته‌ای یکی دو بار… حساب کردیم هر روزنامه که روز چاپ شود پنجاه تومان خرج دارد. از تک فروشی و آبونمان هر قدر کوشش کنند بیش از سی تومان واصل نمی‌شود. بیست تومان در هر نمره ضرر است و این ضرر با تمام آن خرج‌هایی که دارند، تمام یا از سفارتخانه‌ها گرفته می‌شود و یا از مردم دیگر… حالا طوری شده که از کاغذ روزنامه، شناخته می‌شود مال سفارت روس است یا انگلیس…»!

نکتة بسیار حساسی که در اینجا مطرح است اینکه شما چگونه در چنین شرایطی می‌توانید نسبت «آزادی مطبوعات» را با «تعداد نشریات»، به طور عقلایی و واقعی ربط دهید؟ آن دسته از مطبوعاتی هم که بدون وابستگی، صرفاً وظایف شغلی روزنامه‌نگاری را در تنویر افکار و پردازش خبری رویداد‌ها دنبال می‌کنند و نهاد کنترلی یا سانسور دولتی را نیز پشت‌سر گذارده‌اند،‌ گاه و بی‌گاه در اثر فشار‌ها و اِعمال نفوذهای دو سفارت روس و انگلیس از حرکت باز می‌ایستند. در این زمینه به اشاراتی می‌توان دست یافت که آشکارا در برخی مطبوعات آن دوره مشاهده می‌شود؛ به عنوان نمونه در سرمقالة طولانی مندرج در روزنامه شفق سرخ در ۱۲ خردادماه ۱۳۰۳ نوشتة دشتی را می‌خوانیم که «گویا لازم نباشد بگویم توقیف «شفق سرخ» و «عصر انقلاب» و «عهد انقلاب» که منجر به توقیف یک عده زیادی از جراید شد، بر اثر مراسله سخت و شدیداللحنی بود که سفارت انگلیس به دولت وقت نوشته بود…». کم و بیش این شرایط بر فضای مطبوعات حاکم بود تا اینکه مادة واحدة خلع و انقراض سلطنت قاجاریه در نهم آبان ماه ۱۳۰۴ به تصویب مجلس شورای ملی رسید و دوران تازه‌ای از حاکمیت رضاشاه بر ایران ـ یعنی سلطنت در چارچوب یک نظام آمرانة توسعه مدار ـ آغاز شد. پس از این دوره تا سال ۱۳۱۰ و تصویب قانون ممنوعیت فعالیت کمونیستی و همچنین در خلال سالهای بعد تا اوج‌گیری جنگ جهانی دوم و استعفای رضاشاه، فضای مطبوعات ایران وضعیت‌های متفاوتی به خود گرفت. اما آنچه می‌تواند ارتباط موجود میان عاملِ «تعدد نشریات» و عامل «اختیارداری حکومت» و بر عکس را شفاف سازد، موضوع چگونگی محدودیت و چیستی اولویت دستگاه حکومتی از یک سو و ظهور نوع دیگری از مطبوعات، از سوی دیگر است که نه در کمیت بلکه در کیفیت خود قابل طرح است. بنابراین گرچه نوع و میزان برخورد حکومت با مطبوعات مطرح می‌شود، اما زمینه‌سازی برای پیدایش و فعالیت روزنامه‌ها و مجلات توسعه‌ای را نیز باید وارد معادله کرد. بده بستانی که در یک طرف، سانسور جهت‌دار، راه را برای بخشی ناهموار می‌سازد (که خود جای سئوال دارد و ناپذیرفتنی) و در طرف دیگر، مشوّق و هموار کنندة راه برای بخشی یا نوعی دیگر از مطبوعات کار‌شناسانه و منطبق بر برنامه توسعه از بالاست. در واقع، ابتدا باید مطبوعات این دوره را به دو گروه «سیاسی» و «غیرسیاسی» تقسیم کرد. البته در این میان، کیفیتی دیگر از مطبوعات غیرسیاسی را نیز باید بر این مجموعه افزود که در روند بسترسازی و ایجاد نهادهای نوین، نقش حمایتی و مکمل را ایفا می‌کردند که در نوع خود در تاریخ مطبوعات ایران به گونه‌ای تازگی داشت.

از نقطه نظر سخن‌پراکنی و فعالیت‌های مطبوعاتی در خلال دوران بیست‌ساله، با اندک پراکندگی‌هایی، به چهار دورة قابل تکفیک است: از سوم اسفند ۱۲۹۹ تا تصویب مادة واحدة انقراض سلطنت قاجار در آذر ماه ۱۳۰۴ و آغاز پادشاهی رضاشاه، از این زمان تا اوایل دهة ۱۳۱۰، دورة ۱۳۱۷ ـ ۱۳۱۱ و آغاز تبلیغات و گرایش‌هایی به سوی آلمان و در ‌‌نهایت، از اوج‌گیری جنگ جهانی دوم تا شهریور ۱۳۲۰ و پایان سلطنت رضاشاه.

در نخستین دوره، آزادی نسبی احزاب باعث شده بود تا عرصة روزنامه‌نگاری نیز با پستی و بلندی‌هایی در کنار گردهمایی سیاسی، به شدت فعال شود. گر چه در این دوره، مجموعة مطبوعات را نمی‌توان از نظر حفظ مسئولیت اجتماعی و ملی در قبال نفوذ و دست‌اندازی عوامل خارجی به فضای مطبوعات و اِعمال نظرهای وابستگان ایرانی به سفارت انگلیس و سفارت دولت نوبنیاد شوروی، یک مجموعه سالم و مسئول تلقی کرد، اما به طور کلی، نقش مثبتی را در تنویر افکار و تجهیز و هدایت افکار عمومی ایفا نمود.

در فاصله میان سال‌های ۱۳۱۱ـ ۱۳۰۵ عرصة فعالیت مطبوعات سیاسی، رفته رفته تنگ شد اما در مقابل، زمینة دیگری برای شکل‌گیری مجلات تازه‌ای به صورت تخصصی و مکمل طرح‌های کلان کشوری به شدت مورد تأکید قرار گرفت. این جهت‌یابی همگام با شکل‌گیری سریع نهادهای نوبنیاد در سطح کشور گسترش یافت. «آزادی» صرفاً آزادی سخن‌پراکنی در معنای «بسترسازی و نهادینه کردن» توسعة اقتصادی، رشد تولید و صنعت، اصلاحات فرهنگی و تجددگرایی و تغییر بافت اجتماعی در سراسر کشور با تاکید بر تعلیم و تربیت همگانی خلاصه شد؛ به طوری که در سال‌های ۱۸، ۱۳۱۷ با عناوین تازه‌ای در فهرست مطبوعات آن دوران بر می‌خوریم.

سرانجام در دوره کوتاه چهارم که به سقوط حاکمیت آمرانة رضاشاه در شهریور بیست منجر شد، رفته رفته بار دیگر فضایی از تبلیغات شدید نوشتاری و گفتاری در سطح کشور که چاشنی نه چندان کم رنگ آلمان‌گرایی را نیز در خود داشت، پدیدار شد. به طور اجمال، از جمله افراد تحصیل‌کرده و روشنفکران و نویسندگان سر‌شناسی که در زمرة گروه اول در کنار رضاشاه و یا در جهت حمایت از نگرش فرهنگی ملی‌گرایانة حاکم قرار گرفتند و در راه پیشبرد اهداف آن نظام، نقش بسیار فعالی ایفا نمودند، باید به داور، تدین، علی‌اصغر حکمت، احمد کسروی، دکترعیسی صدیق، دکتراحمد متین دفتری، محمد حجازی، سیدحسن تقی‌زاده، علی دشتی، دکترمهدی ملک‌زاده، حسین دادگر، دکتراحمد افشار، دکترعلی‌اکبر سیاسی، مجتبی مینوی، مسعود فرزاد، صادق هدایت و عبدالحسین نوشین اشاره کرد.

با منع سراسری فعالیت‌های کمونیستی و ممنوعیت تبلیغات مارکسیستی و تصویب قانون ضد کمونیستی در سال ۱۳۱۰ و با تبعید و بازداشت چند تن از مخالفان، فعالیت گروه‌های مذهبی بنیادگرا نیز به شدت محدود شد. در این شرایط نشریات سیاسی نیز به شدت قطبی شدند.

در این میان انتشار مجلة «دنیا» توسط دکترارانی را باید به عنوان پدیدة خاصی در فعالیت‌های روزنامه‌نگاری دهة دوم دورة بیست ساله به شمار آورد. ارانی از روشنفکران مارکسیست و تحصیل کردة آلمان بود که پایگاه علمی و فرهنگی ویژة خود را داشت. «دنیا» اگر چه با امتیاز قانونی و موافقت شهربانی امکان انتشار یافته بود، اما کمی بعد به عنوان ناشر افکار حزب تجدید ساختار شدة کمونیستی شناخته شد. این مجله به ظاهر به عنوان یک نشریه علمی در قالب مباحثات علوم و تمدن جدید، پندارهای مارکسیستی را به گونه‌ای در مقالات خود، ولو با تیراژی محدود، عرضه می‌داشت. با از هم‌پاشیدن گروه کمونیستی موسوم به ۵۳ نفر و دستگیری آنان در سال ۱۳۱۶، این مجله نیز که با همکاری بزرگ علوی و ایرج اسکندری منتشر می‌شد نیز از ادامة انتشار باز ایستاد. اینکه این حرکت و اصولاً فعالیت‌های سیاسی و ایدئولوژیک از منظر مارکسیسم در آن مطقع تاریخی تا چه حد پذیرفتنی و در مسیر منافع ملی و نیازهای اساسی زمانة خود بوده، بحث مفصلی را می‌طلبد که فکر می‌کنم محققان و آگاهان باید با استفاده از اسناد و شواهد موجود کنونی، و به دور از هرگونه پیش‌داوری و تنگ نظری ـ صرفاً برای شفّاف‌سازی تاریخی و آموزندگی‌های نسل کنونی ـ در یک فضای گفتمانی روشنگرانه به تجزیه و تحلیل آن بپردازند. در این زمینه جالب است به آنچه بزرگ علوی چند سال پیش (۱۹۹۰ میلادی) بیان نموده و در کتاب «قربانیان باور و احزاب سیاسی» آمده اشاره کنم:

«… اساساً نمی‌دانم این موضوع گرفتاری پنجاه و سه نفر اهمیتی دارد تا کسی در این حد، وقت گرانبهای خود را صرف پژوهش آن کند. جمعی جوان بی‌تجربه که چند تا چند تا با هم دربارة امور کشورشان نشسته و گپ می‌زدند، رئیس شهربانی وقت آن‌ها را گرفت، حبس کرد و از آن‌ها هیولایی ساخت که هیچ نبودند. حالا یکی بیشتر سخت‌جانی کرد و دیگری کمتر. چه اهمیت تاریخی دارد؟ قضاوت من درباره ۵۳ نفر چیزی بیش از این نیست. بسیاری از ۵۳ نفر اصطلاح کمونیسم را از شهربانی مختاری آموختند…»

سوای این‌ها، با هر دیدگاهی که به مطبوعات دورة بیست ساله و به عوامل کنترلی و ممیزی مطبوعاتی نگاه کنیم، محتوای‌‌ همان مطبوعات سیاسی در مقاطع گوناگون از این دوران قابل تأمل است و گاهی حتی در چارچوب‌‌ همان اولویت‌های حکومت، پرسش‌انگیز می‌نمایاند. به عنوان مثال، در اواخر سلطنت رضاشاه نشریات سیاسی که در سطح کشور منتشر می‌شدند، صفحات خود را با اخبار جنگ بین‌المللی دوم انباشته و سهم زیادی را به نیروهای آلمانی و پیشرفت آنان در جبهه‌ها اختصاص می‌دادند. و اما احزاب و گروه‌های سیاسی…‌‌ همان وضعیتی که برای مطبوعات در دوران چهارگانة مورد اشاره در بالا وجود داشت، با اندک تفاوتی، شاملِ احزاب و گروه‌های سیاسی نیز می‌شد. اصولاً در این دوران، چهار مجموعه سیاسی به صورت کمتر آشکار و بیشتر غیرعلنی در ایران فعال بودند: نخست، روشنفکران و گروه‌هایی که به پیشرفت به سبک ممالک توسعه یافتة غربی توجه داشتند و از مشی ملی‌گرایی پیروی می‌کردند. دوم، گروه‌های کمونیستی یا چپ‌گرایان مارکسیست؛ سوم، چندین گروه جدایی‌طلب و شورشی و چهارم گروه‌هایی از اسلام‌گرایان و رهبران مذهبی شیعه که با نمادهای غربی و کم رنگ شدن اصول اسلامی مخالف بودند و از رانده شدن به حاشیه و برکنار ماندن از سیستم‌های اقتصادی و تعلیم و تربیتی که پیش از آن در اختیار داشتند، گله‌مند بودند.

البته باید توجه داشت که شدت و ضعف فعالیت‌های سیاسی در هر یک از ادوار یادشده در بالا متفاوت بود و به موازات آن، وضعیت انتشار مطبوعات سیاسی نیز تغییر می‌کرد. به طوری که از سال ۱۳۱۱ زمینة کاری روزنامه‌نگاری سیاسی به شدت محدود شد. با لو رفتن فعالیت یک گروه کمونیستی یکباره عرصه بر مطبوعات نیز تنگ‌تر شد. در این شرایط که فضایی سرشار از سوءظن، گرداگرد حکومت و شخص رضاشاه را فرا گرفته بود، نظام موجود، روز به روز متمرکز‌تر می‌شد. آنچه بیش از همه به صورت یک اصل خدشه ناپذیر، محورِ این سیستم را فرا گرفته بود، همانا جلوگیری از هرگونه صدای مخالف به عنوان عاملی بازدارنده در مسیر حرکت ماشین توسعة زیربنایی و نهادسازی بود که می‌باید به سرعت حرکت کند. بنابراین هرگونه نوشتار، بیان و یا اقدام سیاسی خارج از این مسیر، به مثابه ایجاد یک سنگلاخ و یا چاله‌های پنچر کنندة لاستیک‌های این ماشین سریع تلقی می‌شد. بی‌تردید سلب آزادی‌های سیاسی و در اولویت قرار نگرفتن بخشی از حقوق دموکراتیک، توجیه پذیر نیست. عرصة مطبوعات سیاسی ایرانیان در آن دوران علیرغم اقدامات بی‌سابقة عام‌المنفعه و رشد و توسعة ملی در غالب بخش‌های اساسی، عرصه‌ای محدود بود. بی‌اعتقادی و شرایط رواج سوءظن که ناشی از بروز چندین توطئه داخلی و کودتاهایی در برخی از کشورهای جهان بود همراه با ویژگی ناشی از نظامی‌گری حکومت، ذهنیت بسیاری از رجال نیک‌اندیش را نیز نا‌ایمن ساخته بود. این فشار و تنگی شرایط بر دگراندیشان سیاسی در سال‌هایی که رکن‌الدین مختاری در مقام رئیس شهربانی قرار داشت، شدید‌تر شده بود.

به طور کلی در کمبود یا نبود مطبوعات آزاد، بازار پرونده‌سازی و تسویه حساب‌های شخصی بر سر جاه و مقام، گرم و اختلاف عقیده و یا تضادهای سلیقه‌ای و فکری در میان گروهی از مسئولان دولتی منجر به گرفتاری و آزار برخی از افراد می‌شد. گر چه مجموعه حکومت در این زمینه مسئول است و هیچکس را در سلسله مراتب قدرت نمی‌توان از مسئولیت مُبرا دانست. اما به اصطلاح کانالیزه شدن اطلاعات از پایین به بالا در ساختار حکومت رضاشاه، و حتی دست‌کاری مقطعی آن اطلاعات در این ساختار، غفلت‌ها و کج‌روی‌هایی را پدید می‌آورد تا آنجا که مثلاً رئیس شهربانی، خود برای پوشش ضعف مسئولیتی و یا خوش‌خدمتی و حتی تسویه‌حساب با روزنامه‌نگار و یا کوشندة سیاسی، بر علیه وی از کاه کوهی می‌سازد! حاصل این عملکرد، به زندان، تبعید و حتی جان او تمام می‌شود. حال آنکه در پناه آزادی مطبوعات و وجود مجرای ارتباط جمعی مناسب و برخورداری از امنیت روزنامه‌نگاری سیاسی، اطلاعات در واقعیت خود در همة رده‌های اجتماعی و در ساختار حکومتی جریان یافته، تا حد امکان از بروز چنین مواردی جلوگیری می‌کند. همین شرایط را می‌توان به عنوان مثال در پرونده‌سازی پاکروان استاندار خراسان و سایر مقامات محلی علیه اسدی در واقعة گوهرشاد مشهد که به اعدام وی منجر شد، مشاهده نمود.

ــ در کتاب «شهریور ۲۰ و مطبوعات ایران» که پژوهشی است در «ساختار مطبوعات ایران» از ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۶، پرفسور ساتن لیستی ارائه داده که مشتمل بر ۴۶۸ عنوان مجله و روزنامه است. البته شما ـ که در تدوین، تصحیح، ترجمه و تکمیل این اثر مشارکت داشته‌اید ـ این لیست را کامل ندانسته و آنرا تا تعداد ۶۳۱ عنوان تصحیح نموده‌اید. در هر صورت در مقدمه این کتاب شما توجه خوانندگان را به این نکته جلب می‌کنید که تنها ۹۸ عنوان از این مجموعة ۶۳۱ عددی، تا شهریور ۱۳۲۰ ـ یعنی در دوره حکومت رضاشاه تا تاریخ ترک کشور ـ منتشر می‌شده و انتشار بقیه در خلال سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۶ بویژه در شش‌ماهة دوم سال ۱۳۲۰ بوده است.

دکتر محیط طباطبائی در کتاب «تاریخ تحلیلی مطبوعات ایران» این تعداد را در سال ۱۳۱۸ حتی خیلی کمتر تخمین می‌زند. وی در مقدمه این کتاب می‌گوید: «جمع روزنامه‌هائی که آن تاریخ در تهران منتشر می‌شد، شاید از شماره انگشتان دو دست نمی‌گذشت.»

خوب، با توجه به اینکه تهران آن روز (سال ۱۳۱۸) مانند امروز حتماً مرکز جنبش‌و جوش بوده، می‌توان همین تخمین را به سراسر کشور سرایت داد و به تعداد باز هم کمتری از آنچه شما و پرفسور ساتن اعلام داشته‌اید، رسید.

آیا این ارقام و نظرات، کنایه‌ای از تیغ سانسور و شدت کنترل و محدود نمودن آزادی قلم و بیان در زمان اقتدار رضاشاهی است؟

پرفسورکهن ـ در مجموع دو نوع سانسور وجود داشته است: یکی سانسور از طریق ادارة سیاسی شهربانی که در اثر جولان عناصر خودسر و مجیزگو به رهبری رؤسای شهربانی مانند درگاهی و مختاری، شدت می‌گرفت. دیگری سانسور مبتنی بر آیین‌نامه و قانون موجود مطبوعات که توسط ادارة انطباعات یا ادارة مطبوعات بعدی در دولت اِعمال می‌شد. البته تمرکزگرایی، احراز هویت ملی و عنصر شاهنشاهی و همچنین اولویت بخشیدن به اجرای طرحهای کلان و نهادسازی توسعه‌ای به طور ضمنی خمیرمایة مدیریت دولتی محسوب می‌شد. در چارچوب این سیاست‌ها، اصل نانوشته‌ای وجود داشت که مرزبندی کم و بیش دقیقی را در کنترل و ممیزی مطبوعات و خط قرمز روزنامه‌نگاری سیاسی پدید آورده بود. این محدودیت بر عرصة فعالیت‌های مطبوعاتی، به علت تأکید بر سایر اولویت‌ها و در واقع، در اولویت قرار نگرفتن روزنامه‌نگاری سیاسی دنبال می‌شد. اولویت بخشیدن به ایجاد هماهنگی بامدیریت اجرایی و با سیاست‌گذاری برای توسعة بخش‌های اقتصادی، صنعتی، بهداشتی، آموزش و قضایی و بسترسازی در یک فضای خالی از تنش‌های سیاسی، بر اولویت بسیار مهم وجود مطبوعات آزاد سیاسی غالب آمده بود. حکومت در این دوره، به زعم خود، ایجاد و تقویت نشریات غیرسیاسی را ارجح می‌شمرد.

با بررسی و تحلیل متون مطبوعاتی موجود در آن دوره و با مطالعة آمار و ارقام بخش‌های گوناگون اقتصاد کشور و با دقت نظر به آنچه از سایر متون و آثار و گفتارهای شفاهی کوشندگان آن دوره در اختیار داریم، می‌توان گفت که سوادآموزی و حتی آموزش تخصصی از طریق ایجاد و گسترش نشریات حرفه‌ای و کارشناسانة مرتبط با هر یک از نهادهای نوبنیاد و یا سازمان‌های اصلاح شده، اولویت برتری نسبت به نشریات صرفاً سیاسی در گسترة روزنامه‌نگاری دورة بیست ساله تلقی می‌شده است. بدین معنا که به زعم مجموعه حکومتی رضاشاهی، رشد و توسعة اولیه در سایر شئون، پیش‌شرط حضور مطبوعات صرفاً سیاسی و لازمه قلم و بیان آزاد بوده و از این رو، راه برای انتشار انواع روزنامه‌ها و مجلات تخصصی هموار می‌شده است. البته به اعتقاد من، چه این توجیهات را غیرقابل قبول بدانیم و چه آن را حتی به عنوان نوعی به عنوان بسترسازی مکمل، همانند سایر جنبه‌ها بپذیریم، باید با این واقعیت مواجه شد که اصولاً از یک نفر نظامی یعنی فردی که از ردة سربازی (به ویژه در فضای قزاق‌خانه) حضور داشته که اصل اولیة حاکم بر آن فضا، «وحدت فرماندهی» (Unity of Command) و حفظ سلسله مراتب ارشدیت و اجرای بی‌چون و چرای فرمان‌های صادره بوده است، مفهوم آزادی بیان و قلم بیرون از چارچوب مزبور معنای خود را از دست می‌دهد. تجربه‌ای که ما کم و بیش در همة دولت‌های نظامی در سراسر قرن بیستم شاهد بوده‌ایم. اصولاًَ در چنین شرایطی است که سانسور و نظارت متمرکز، عنصری از مجموعه عناصر عادی یک «دولت سربازخانه‌ای» قرار می‌گیرد. در واقع، اولویت به مطبوعات و حقوق روزنامه‌نگاری سیاسی، به ندرت در رده‌های اولیه اولویت‌های نظامیان در مدیریت و هدایت برنامه‌هایشان جای دارد. بر این منوال و در پناه دولت سربازخانه‌ای در این دوران، رضاشاه تلاش می‌ورزیده تا در کمترین زمان و با عدم اولویت بخشی به نهادهای سیاسی و روزنامه‌نگاران دگراندیش، فضای آرام و خالی از تنشی را برای جامه عمل پوشانیدن به سایر اولویت‌های مورد نظر خود فراهم آورد. اولویت‌هایی که به زعم خود، بسترساز و زمینه‌ساز ایجاد نهادهای مترقی و ساختارهای زیربنایی در واماندگی کشور پس از جنگ اول جهانی محسوب می‌شد. صادقانه باید عرض کنم که به منظور ارزیابی این اولویت‌بندی و تعیین وزن یا اهمیت و یا ارزش مربوط به اولویت یک نهاد دموکراتیک مطبوعاتی در آن وضعیت و در مقابل اولویت‌هایی مانند ایجاد نهادهای نوینی مانند ارتش، دادگستری، آموزش و پرورش و طرح اعزام محصل به خارج، بهداشت، فرهنگ و حقوق زنان، صنعت، اقتصاد و راه‌سازی و یکپارچگی کشور، نیازمند یک بررسی همه جانبه از شرایط داخلی و بین المللی، امکانات و منابع انسانی موجود آن روز ایران خواهیم بود. بی‌شک عدم سانسور قلم و بیان و حضور مطبوعات مسئول و آزاد، «وزنی» دارد که چندان با معیارهای کیفی قابل سنجش نیست. چرا که خود، الگویی است برای محک‌زنی خط مشی‌ها و عملکرد‌ها. حال تا چه اندازه این بحث پیچیده در جامعة روشنفکری ما گشوده شده است، جای سئوال دارد. بحثی که به دور از هرگونه پیش‌داوری، تنگ‌نظری عقیدتی و یا بزرگ‌نمایی، باید در برابر پرونده‌ای گشوده شامل اسناد و متون معتبر و محتوای مطبوعات و به دور از هرگونه جااندازی شرایط مربوط در ایدئولوژی‌ها یا شبه ایدئولوژی‌ها، به یک گفتمان روشنگرانه تاریخی تبدیل شود. گفتمانی که تجربه‌ساز آینده‌ای شفاف برای دستیابی به نظامی مترقی و مردم‌سالار باشد. نظامی که در آن هم مطبوعات آزاد، حلقة اتصال دولت و ملت باشند و هم روزنامه‌نگاران مسئولانه و مستقلانه با امانت‌داری، هدایت فرآیند ارتباط جمعی را در بستر منافع ملی بر دوش کشند. چندان که تعامل سازندة ارتباطی، احقاق حقوق افراد را تضمین کند تا راه و بی‌راهه‌ای به سانسور و قوانین ممیزی وجود نداشته باشد.

باید دید رضاشاه حتی در رده‌های نظامی، غالباً چه افرادی را در اختیار داشت. نظامیان و همکاران او یا از گروه قزاقان بودند که از نظر کیفیت و سواد علمی ـ تخصصی، چنگی به دل نمی‌زدند. و یا از ژاندارم‌ها که البته تربیت شدة سوئدی‌ها بودند و نسبت به وابستگان به بریگاد قزاق، از معلومات نظامی بالاتری برخوردار بودند. نوع شخصیت و همچنین کیفیت اکثر نظامیان و افرادی که در اطراف و در اختیار سیستم قرار داشت، خود بیانگر معضل دیگری است در اِعمال مدیریت و به طور کلی ادارة امور در آن روزگاران. به عنوان مثال، چنانچه هدف از زندان را در چارچوب تأدیبی و قضایی آن در نظر بگیریم، نقش و مسئولیت زندانبان، بسیار حساس و شکننده است و فرد زندانی ـ چه بی‌گناه و چه گناهکار ـ در جرگة روزنامه‌نگار و نویسنده و یا بزهکاران، در هر حال در این چارچوب، دارای حداقل حقوقی است که می‌باید رعایت شود. هدف از بیمارستان هم که کاملاً معلوم است… حال شما توجه کنید آنان که در چنین جایگاهی نشسته‌اند، یعنی از یک سو کادر زندان، (همچنان که دکتر عطا اقراری نیز شاهد بوده) بیشتر پاسبانان زندان بنگی باشند. به ویژه شب هنگام که در حال پاسداری، بنگ بکشند… از سوی دیگر، تریاک و بنگ به یاری دو گروه به زندان برسد. نخست به یاری پاسبان‌ها و گروهبان‌ها و شاید برخی افسران، دوم به یاری پزشکیاران و پرستاران بیمارستان زندان!… سانسور، چه به عنوان مصلحت و چه به صورت الزامات حکومت‌های استبدادی ـ که جای دفاع ندارد – اما عقب‌ماندگی، پدیده‌ای سراسری بوده است که ذهنیت و رفتار جامعه را در بر می‌گرفته و همین واقعیت است که ما مشاهده می‌کنیم تأدیب‌خانه یا زندان نیز چنان وضعیتی را داشته باشد.

در چارچوب قانون مطبوعات وزارت معارف و اوقاف و صنایع مستظرفه مسئول رسیدگی به امور مطبوعات از نظر صدور امتیازنامه و اِعمال محدودیت‌های قانونی بر کار نشر بود. گر چه‌‌ همان طور که قبلاً نیز اشاره شد، اداره سیاسی شهربانی نیز نظارت سانسورمآبانه خود بر مطبوعات را مستقلانه انجام می‌داد.

به طور کلی گرچه روزنامه‌نگاری سیاسی و فعالیت‌های نشر به گونه‌ای نظام‌مند و محدود شده بود که روزنامه‌نگاری صرفاً در جهت انتشار نشریات و مجلات تخصصی و سنگین هدایت می‌شد. در واقع، آزادی قلم و بیان، گویی فقط در جهت نوعی بسترسازی و تمرین حرفه‌ای در چارچوب هویت تازه تعریف شده برای ایران و ایرانی، مجاز دانسته شده بود. این وضعیت از نظر حکومت رضاشاه، مکمل برنامه‌ای توسعه‌ای و تجددگرایی از طریق نهادسازی در کلیه بخش‌ها با «اهرم هدایت از بالا» بود که به نظر می‌رسید ایمن‌ساز فضای اجرای سیاست‌ها و طرح‌ها باشد. رویهم رفته، راه برای انتشار مطبوعات عمرانی و تخصصی باز شده بود که نمونه‌هایی از آن را در پاسخ‌های قبلی عرض کردم.

در همین زمینه نکته بسیار جالبی که در مطالعة متون و بررسی کیفی اسناد همراه با تحلیل تطبیقی محتوای مطبوعات دوران بیست ساله با سایر متون اسنادی، ذهن پژوهشگر کنجکاو را به خود مشغول می‌سازد، نوع نگرشِ ارباب جراید به مسائل استراتژیکی نظام حاکم است که آن را می‌توان از نحوة طرح درخواست امتیازنامه‌های مطبوعاتی به وزارت معارف دریافت. به عنوان نمونه، روزنامه‌نگاری که علاقمند به انتشار نشریه‌های روشنگر در زمینة «تجدد و تمدن» است، برای بیان مفهوم دقیق مقصودِ خود عرضة پیشنهاد یک مجله با موضوع و نام «مدنیت»، از ذکر اصطلاح انگلیسی آن یعنی «Civilization» در تقاضانامة خود مدد می‌گیرد:

وزارت متبوع معارف و اوقاف و صنایع مستظرفه

«نظر به مواعیدی که از دیرگاه نسبت به این خدمت‌گذار صمیمی قدیمی مبذول و بالاخره به اضافه بودجه امسال موکول گردید، اینک برای اینکه بیش از پیش خدمتی شایان و نمایان بر طبق منویات و آمال وزارت متبوع خود به منصّه شهود آرد، تمنی دارد، اجازه نشر مجله مدنیت Civilization به این بی‌مقدار مرحمت فرمایند و ضمناً در مقابل خدمات دیرین فَدوی و برای پیشرفت این مقصود یک ماهانه هر قدر که مقتضی و صلاح دانند، کمک و مساعدت فرمایند. امید است در مقابل به واسطه نشر مقالاتی اخلاقی و ترجمه‌های مفید علمی و تجارتی موجبات رضایت و خشنودی عامه فراهم گردد.

طرز اسلوب و چگونگی مجلة مدنیت:

۱ ـ عنوان مجله یا نامه مدنیت

۲ ـ کاملاً اخلاقی و ادبی و اجتماعی و اقتصادی بوده و معترض مسایل سیاسی نخواهد شد.

۳ ـ به طور هفته‌وار طبع و نشر خواهد شد (در صورت امکان مصور)

۴ ـ تمامی بضاعت شخصی و مِلک محقر شمیران یا شهر را گروگان خواهد نهاد که بر طبق مقررات دارای اعتبار و سرمایه باشد و دچار وقفه نشود.

۵ ـ هرگونه اعلانات و نشریات وزارت متبوع در قبال آن همه زحمات و صدمات وارده در طریق نشر معارف و تعلیم و تربیت و اخلاق جامعه از این مساعدت دریغ نخواهد فرمود».

فدوی جان نثار قدیمی معارف ایران

سید حسن مترجم مدنی

حاشیه: حسب‌الامر مقام وزارت برای اقدام مقتضی به اداره انطباعات فرستاده شود. ۲۷/۷/۱۳۱۴

سوای تشریح خط فکری و تعریف مبانی تخصصی مجلة پیشنهادی، آنچه در این تقاضانامه ذکر شده است تا احتمال کسب امتیازنامه افزایش یابد، خود گواه شرایط موجود برای نوع خاصی از فعالیت روزنامه‌نگاری و نیز نمایانگر جوّ حاکم بر الگوی اجرایی برنامه‌های دولت و اولویت‌بندی‌های دوران رضاشاه است. به عبارت دیگر، متقاضی با شناخت موقعیت و جهت‌گیری اساسی حکومت، به طور مستقیم، غیر سیاسی بودن نشریه مورد نظر خود را مورد تأکید قرار داده است. در واقع، پیش از دریافت مجوز، وی موضوعیت سانسور خاص در قالب عدم ‌پرداختن به مسایل سیاسی (تعریف شده بر مبنای هویت ملی‌گرایانه) را پذیرفته است. متقاضی سعی نموده که محور نشریة مورد نظر را با اولویت‌های عملی و شاید صنفی رضاشاه، یعنی بسترسازی و نوین‌سازی و نهاد‌پردازی در چارچوب سیستم متمرکز مدیریت یک نظام سکولار همگام سازد و بر آن مبنا، به تنویر افکار بپردازد و به تعبیر خود، مدنیت را معرفی نماید.

این درست است که تعداد نشریات در دهه ۱۹ـ۱۳۱۰ نسبت به شمار روزنامه‌ها و مجلات در سال‌های اولیة دورة بیست ساله و همچنین نسبت به شمار مطبوعات پس از شهریور ۱۳۲۰ کمتر است، اما همچنان که بار‌ها خاطرنشان ساخته‌ام ابداً نمی‌توان گفت که تیغ سانسور شهربانی و یا محدودیت‌های قانونی وزارت معارف و ادارة انطباعات دلیل این تفاوت کمی است.

عامل سیاسی و فشارهای نظارتی تنها بخشی با گوشه‌ای از صحنه را در فهرست مطبوعات دوران بیست ساله نشان می‌دهد. دشواری‌های مالی، عدم وجود زمینه‌های غیرحرفه‌ای در خرید و فروش امتیازنامه‌ها، عدم فعالیت گروه‌هایی از سیاسیون و یا عدم امکان حضور پیروان ایدئولوژیک همسایة شمالی و بسته شدن و یا بی‌رونقی بازار مطبوعاتی وابستگان به سفارت انگلیس و عوامل دیگری که پرداختن به روزنامه‌نگاری سیاسی را پرهیزگارانه می‌نمود، از جمله این تفاوت کمی است. اما با نگاهی به فهرست مطبوعات دوران رضاشاه، بی‌آنکه بخواهیم معضل سانسور را اغماض کنیم، متوجه می‌شویم که اگر چه این فهرست در خلال بیست سال همگون و یا یک دست نیست و در هر چهار دوره، طبیعتی متفاوت دارد، با این حال، از نظر تنوع روزنامه‌نگاری غیرسیاسی، نه تنها فعال بوده بلکه بسترساز نوعی از روزنامه‌نگاری مجله‌ای یا ژورنالی (به مفهوم علمی) نیز بوده است. گر چه چندان آزادی تحزب و قلم به مفهومی که ما امروز می‌گوییم یا در دوران مشروطیت اعتقاد داشتیم، مشاهده نمی‌شود اما همانند نوآوری در سایر زمینه‌های توسعه‌ای، در زمینة مطبوعات نیز بستر تازه‌ای دیده می‌شود که پیش از دورة رضاشاه در عرصة فعالیت‌های مطبوعاتی ایرانیان آن گونه که باید پردازش نشده بود. در غیبت تعدد روزنامه‌های صرفاً سیاسی و دگراندیش، باید گفت بسترسازی نشریاتی قالبمند و اسلوب‌مدار مطرح است که بر مبنای آن، نهادینه‌سازی فعالیت‌های همه جانبه در فضای مطبوعاتی می‌تواند تصور شود. به موازات ظهور مجلات تخصصی در زمینه اقتصاد، صنعت، کشاورزی، حقوق، تاریخ و تمدن ایران زمین، بهداشت، زنان، تعلیم و تربیت، فرهنگ و ادب، هنر و موسیقی مشاهده می‌کنیم که راه برای انتشار نشریه خاص جوانان و نوجوانان توسط گروهی از محصلین مدرسة البرز نیز باز است تا به قول زین‌العابدین مؤتمن مدیر «جوانان ایران» در سرمقاله‌های نخستین و دهمین شماره از سال دوازدهم آن به تاریخ ۲۱ آبان ۱۳۱۵ و ۳۱ خرداد ۱۳۱۶:

«طی آن نامة محقر که هر دو هفته یک‌بار منتشر می‌شد، نمایندة افکار و ترقیات محصلین این مدرسه باشد و آثار برگزیده و افکار ایشان در صفحات آن انتشار یابد… یگانه نامه‌ای که هیات مدیره و تحریرة آن را محصلین خوش‌قریحه و با ذوق که از گوشه و کنار میهن عزیز برای تحصیل به این مدرسه می‌آیند، تشکیل می‌دهد… نشریه‌ای در هشت صفحه به دو زبان فارسی و انگلیسی به صورت یک نامة عام‌المنفعه و سودمند… مشتمل بر یک سلسله مقالات ادبی، اخلاقی، ورزشی، اجتماعی و تربیتی و همچنین قسمت‌های منظوم از آثار شعرای متقدم و جوانانی که تازه می‌خواهند افکار نوین خود را به سبک و اسلوب جدیدی به رشتة نظم درآورند…

غالب خوانندگان «جوانان امروز» را محصلین مختلفه تشکیل می‌دهند. پس می‌بایستی در اطراف مسایلی بحث نماید که بیشتر مورد احتیاج این طبقه از مردم باشد و سعی ما نیز در این است که حتی‌المقدور مطالب و مندرجات روزنامه‌ها متناسب با روحیات طبقه جوان و محصل و از حدود احتیاجات آنان تجاوز ننماید… این نشریه به تقلید کلیه مؤسسات معارفی و دبیرستان‌ها و دانشکده‌های ممالک خارجه… مطالبی را منتشر می‌کند… که در تقویت و توسعة قوای فکری و دماغی طبقه جوان کشور که به تحصیل علم و هنر اشتغال دارند مؤثر بوده و غرور ملی و حس میهن‌پرستی و سایر ملکات فاضله و سجایای عالیة اخلاقی را در وجود آن‌ها ایجاد و استوار سازد…».

به اعتقاد بنده با مراجعه و مطالعة مطبوعات دوره بیست ساله، شما با سوژه‌ها و عناوین تازه‌ای در امور جاری مملکت و ساخت و کارهای جدیدی مواجه می‌شوید که بی‌سابقه است. همه چیز سریع انجام می‌گیرد و انعکاس سرعت پیشرفت پروژه‌های رضاشاه در مطبوعات فهرست‌وار است. اگر مسئله قلّت و تعدد مطبوعات سیاسی و نبود کشمکش‌های حزبی در مجلس و در سطح جامعه را یک کمبود تلقی کنیم، خبر تصویب قانون منع بردگی (خرید و فروش برده) در هجده بهمن ماه ۱۳۰۷ و اخبار مربوط به ساختن بیمارستان هزار تختخوابی در اسفند ۱۳۰۷، اعزام نخستین گروه از محصلین ایرانی به اروپا در آن دوره، ایجاد مدرسه عالی فلاحت (کشاورزی) در آذرماه ۱۳۰۸، گشایش پل کارون در اهواز در اسفند ماه آن سال و تصویب قانون مالیات بر شرکت‌ها و تجارت و اصناف و دلال و حق‌العمل کار و وکلای عدلیه و اطبا در فروردین ماه ۱۳۰۹ (که قبل از آن چنین حساب و کتابی در ایران مطرح نبود) و بسیاری خبرهای دیگر را هم در جای خود باید به تأکید آوریم. بنابراین به زعم حکومت، روزنامه و مجله‌ای که بر این راستا حرکت می‌کرد می‌توانست اعلام وجود کند.

ایدئولوژی تشکیل یک دولت ـ ملتِ مدرن بر مبنای الگوهای اروپایی در همین دوره است که به اوج می‌رسد و هویت‌بخشی به تفکر ایرانی در جهت آرمان ناسیونالیستی در یک «ایران نوین» محور آن تلقی می‌شود. در این میان نگرش‌های دیگر، بیگانه محسوب شده و بنابراین ایدئولوژی کمونیستی و یا آرمان اسلامی راهی در مطبوعات نداشت و روزنامه‌نگار نیز ـ اگر واقعاً مستقل و حرفه‌ای بود ـ می‌باید خود را در این قالب جا دهد. گر چه سانسور شهربانی را نیز به عنوان واقعیتی نامیمون در مقابل خود می‌دید. سانسوری که چندان تعریف نشده، سایه‌ای آگاهانه و هم ناآگاهانه داشت.

 ‌‌

ــ شما در‌‌ همان مقدمه اشاره کردید «تنها یک سوم از آن‌ها (روزنامه‌ها و مجلات) توانستند بیش از یکسال دوام آوردند»

بنابراین تعطیل چهارصد و اندی از آن مجموعة ۶۳۱ عنوانی، ربط چندانی به دستگاه سانسور و بگیر و ببند نداشته است. یا حداقل ما اینطور برداشت می‌کنیم، زیرا سال‌های میان ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۶ از زمره‌‌ همان «بهارهای آزادی» است که با «خط طلا» در حافظه روشنفکری نسل‌های بعدی ثبت شده است. شما علل این کاهش چشمگیر ظرف‌‌ همان یکسال اول را چگونه توضیح می‌دهید و مشکلات روزنامه‌نگاری دوران حکومت رضاشاهی را در کنار سانسور و فشار کنترل چه می‌دانید؟

 ‌

پرفسورکهن ـ برای پاسخ به این پرسش باید به پرسش قبلی برگردم و دو نکته را خاطر نشان سازم. نخست اینکه در ادامه جستجو‌ها و مطالعات پیشین که پس از انتشار کتاب «شهریور بیست و مطبوعات ایران» به عمل آمده باید عرض کنم که در حال حاضر حتی‌‌ همان عدد ۶۳۱ هم باید اصلاح شود و همچنین ما از مرز ۹۸ عنوان نشریه در اواخر دورة رضاشاه نیز عبور می‌کنیم. تا این لحظه ۱۱ نشریة دیگر را باید به فهرست پس از شهریور بیست افزود. به همین ترتیب تعداد روزنامه‌ها و مجلاتی که در چارچوب قانون مطبوعات و شرایط کنترلی دولت و نیز تحت لوای اولویت‌بخشی‌ها در حکومت رضاشاه منتشر شده نیز از مرز یکصد عنوان می‌گذرد. چه بسا هنوز تعداد دیگری نشریات منتشر شده (چه پس از شهریور بیست و چه پیش از آن) وجود دارد که ما هنوز از آن بی‌اطلاع هستیم. از سوی دیگر با توجه به برخی اسناد قابل دسترس، مشاهده می‌کنیم که در سال‌های ۱۳۱۸ و ۱۳۱۹ حجم صدور امتیاز انتشار جراید رو به فزونی بوده است. در این زمینه، پس از کسب امتیاز، برخی صاحبان امتیاز یا به علت مشکلات فنی و عدم تأمین مالی یا توجیحات شخصی، هنوز نشریة خود را منتشر نکرده و برای برخی دیگر، تهیه مقدمات حتی تا پس از شهریور بیست به طول انجامیده بود. «مجله خواندنی‌ها»ی مرحوم علی‌اصغر امیرانی به سبک اروپا و الگوی Readers digest در شهریور ۱۳۱۹ آغاز به کار کرد. همچنین «راهنمای زندگی» با مدیریت حسین‌قلی مستعان و سردبیری خانم ماه‌طلعت پسیان از آبان ماه ۱۳۱۹ به زیر چاپ رفت. گردانندگان «نامة اقتصاد و بازرگانی» نیز موفق شده بودند تا نخستین شمارة خود را در خرداد ماه ۱۳۲۰ منتشر سازند. در اصفهان نیز هفته‌نامة «صدای اصفهان» انتشار خود را از اواخر ۱۳۱۹ آغاز کرد. شماره یکم مجلة «اطلاعات هفتگی» که همچنان در حال حاضر نیز منتشر می‌شود نیز از فروردین ماه ۱۳۱۹ منتشر شد.

به طول کلی به نظر می‌رسد در این سال‌ها (از ۱۳۱۷ به بعد) پس از اجرای بخش اعظم برنامه‌ها و طرح‌های نوسازی در جدول اولویت‌های حکومت رضاشاه، نوبت به اولویت تنویر افکار و روشنگری ملی و سامان‌دهی نوین در فرایند ارتباط جمعی کشور می‌رسد. «سازمان پرورش افکار» که اسناسنامة آن در زمستان ۱۳۱۷ به تصویب رسید، مهم‌ترین نهاد فرهنگی متمرکز و تجددگرایانه است که در خلال سلطنت رضاشاه ایجاد می‌شود. مطبوعات آن روز که تشکیل سازمان پرورش افکار را آغازی بر یک نهضت جدید قلمداد می‌کردند، آن سازمان را به مثابه مکملی بر روند برنامه‌های کلی نوین‌سازی اقتصادی ـ صنعتی و نیز طرح‌های مشارکت‌جویی زنان، لباس متحد، ایجاد مجامع نوبنیادی مانند کانون بانوان، کانون ایران باستان، فرهنگستان ایران، انجمن آثار ملی و دانشگاه تهران مورد توجه قرار می‌دادند. فکر می‌کنم ما باید تشکیل وزارت فرهنگ و هنر را در حدود سه دهة بعد حاصل همین فکر بدانیم که اکنون بخشی از وظایف آن در دل وزارت ارشاد اسلامی جای داده شده است.

عمده‌ترین وظایف سازمان پرورش افکار «آماده‌سازی اذهان عمومی برای پذیرش اصلاحات سیاسی ـ اجتماعی»، اقدام در جهت «ایجاد یکپارچگی در مردم» و جلب حمایت افکار عمومی از برنامه‌ها بود. این سازمان مرکب از شش کمیسیون از جمله کمیسیون مطبوعات بود:

«کمیسیون سخنرانی، کمیسیون رادیو، کمیسیون کتب کلاسیک، کمیسیون نمایش‌ها، کمیسیون موسیقی و سرانجام کمیسیون مطبوعات». فکر می‌کنم بخشی از روزنامه‌نگاران فعال پس از شهریور بیست و دهة ۱۳۲۰ را باید حاصل و تربیت شده در چارچوب همین طرح به شمار آورد.

نکتة جالب از نظر فعالیت‌های مطبوعاتی و کادرسازی یا بسترسازی برای حرفة روزنامه‌نگاری به سبک نوین، وظایفی است که برای کمیسیون مطبوعات در نظر گرفته شده بود: «کمیسیون مطبوعات مکلف است در سبک [روز]نامه‌نگاری، اصلاحات اساسی به عمل آورده زمینه‌های مفیدی برای نشر مقالات مؤثر، تصاویر جالب تهیه کرده و اهتمام نماید که عدة کافی نویسنده تربیت و آماده شود و وسایل طبع از مرغوبیت کاغذ و چاپ فراهم گردد». در اواخر‌‌ همان سال ۱۳۱۸ ملاحظه می‌کنیم که کمیسیون مطبوعات به دستور رضاشاه با هدف هم‌سو کردن مطبوعات با اصلاحات جدید و معرفی دستاوردهای چند ساله، بر تنویر افکار و توسعة فرهنگیِ فراگیر پای می‌فشارد و متعاقب آن، مطالعة مجله آموزشی ـ توجیهی «ایران ا مروز» طی بخشنامه‌ای به همه نهادهای دولتی به شدت مورد تأکید قرار می‌گیرد:

 ‌

«نخست وزیر

شماره: ۱۰۵۱

تاریخ: 25/8/1318

بخشنامه

وزارتخانه‌ها و ادارات مستقل

چنان که استحضار دارید یکی از وسایل مؤثر برای شناساندن ترقیات و حیثیّات کشور در داخله و خارجه، مجلات مصوّر است. در تمام دُوَل متمدن از این گونه مجلات دایر و برای بسط و تکمیل آن، اقدامات جدی می‌شود. مجلة «ایران امروز» نیز برای این مقصود ایجاد شده. بر افراد روشنفکر واجب است که برای کمک به تعمیم فرهنگ بین اهالی و آشنا کردن آن‌ها و کلیه مردم جهان به ترقیات و حیثیّات روزافزون کشور در حفظ این مجله کوشیده خودشان مشترک بشوند و دیگران را به اشتراک ترغیب نمایند.

البته پس از اینکه کارمندان آن اداره وزارتخانه را به این نکته آشنا و علاقه‌مند فرمودند، لااقل آنهایی که هزار ریال در ماه حقوق دارند به رغبت قبول اشتراک مجلة ایران امروز را خواهند نمود. لازم است صورت نام و نشانی کلیه کارمندان ادارة وزارتخانه را در تمام کشور که حقوقشان به هزار ریال می‌رسد بفرستید که مجله برایشان ارسال شود. قیمت اشتراک را مستقیماً به اداره مجله ایران امروز خواهند فرستاد»

بدین ترتیب آشکار است که علیرغم وجود دستگاه کنترلی دوگانة سانسور شهربانی و ادارة مطبوعات وزارت معارف، روزنامه‌نگاری سیاسی نیز در قالب تعیین شده‌ای حرکت می‌کرد. همچنان که بعداً اشاره خواهم کرد امکان فعالیت روزنامه‌نگاری در جهت خلاف برنامه‌ها و طرح‎های رضاشاه وجود نداشت. فعالیت مطبوعاتی وابستگان به روس و انگلیس و یا خرید و فروش امتیازنامه‌ها یا به اصطلاح، کاسب‌کاری مرسوم مطبوعاتی در شرایطی که رضاشاه حکومت می‌کرد، امکان پذیر نبود. از همین روست که مشاهده می‌کنیم در خلال نخستین سال پس از استعفای رضاشاه، در فضای نابسامان و جنگ‌زدگی کشور و گشوده شدن مرزهای سیاسی (به مثابه بهاری دیگر در روزنامه‌نگاری آزاد و مطبوعات سیاسی)، شرایط برای حضور هر پنج گروه (یعنی مطبوعات جدا‌طلبانه، کمونیست‌ها، اسلام‌گرایان، آزادیخواهان و دموکرات‌های دگراندیش و حتی فرصت‌طلبان دنیای مطبوعات) نیز فراهم آمد. همچنان که ردیابی مواضع و جهت‌گیری‌های اغلب مطبوعات منتشره پیش از روی کار آمدن رضاشاه و پس از استعفا و تبعید وی در سال‌های پس از شهریور ۱۳۲۰ خورشیدی نشان می‌دهد، بسیاری از صاحبان جراید، به صورت پایگاه تبلیغاتی و وسیلة دفاع از منافع مالکان و حامیان ثروتمند خود درآمده بودند (مانند «اقدام») که هیچ قدمی هم در راه انجام اهداف ملی بر نمی‌داشتند و صرفاً ابزاری برای قدرت‌نمایی و یا کسب قدرت شخصی محسوب می‌شدند. وحدت ملی به فراموشی سپرده شده و بی‌ثباتی، نابسامانی اقتصادی، کابینه‌های لرزان، تحریکات عشایر و ضعف دولت مرکزی و کمبود شدید مایحتاج اولیة مردم، چندان مورد توجه نبود. گویی به دور از این واقعیت‌ها، مردم را به انقلاب ـ که معمولاً زیان بخش است ـ دعوت می‌کردند. آزادی مطبوعات بار دیگر به بازی گرفته شده بود، چندان که مسئولیت ملی و اجتماعی روزنامه‌نگاران در شرایط ویژه‌ای که پدید آمده بود، به فراموشی سپرده شده بود. در همین سال‌های پس از شهریور بیست بود که توقیف مطبوعاتی ـ چه به صورت جمعی و چه گروهی و چه پراکنده ـ هم از جانب دولت‌های ناپایدار و هم با فشار و دخالت نیروهای اشغالگر خارجی انجام می‌گرفت. جالب اینجاست که بزرگ‌ترین هجوم و تعطیلی دستجمعی مطبوعات، نه در دورة رضاشاه، بلکه پس از او در زمانی اتفاق افتاد که نیروهای متفقین در سراسر ایران پراکنده شده بودند و دولت قوام بر سر کار بود. ۱۷ آذر ۱۳۲۱ روز توقیف و یا تعطیلی سراسری مطبوعات ایران در خلال سه دهة ۱۳۳۰ ـ ۱۳۰۰ محسوب می‌شود که در باز ایستادن سریع بخش اعظم مطبوعات نوانتشار پس از شهریور بیست نیز به شدت مؤثر بود. حتی بسیاری از نشریات که در خلال دورة بیست ساله نیز دوام آورده بود، به مُحاق تعطیل درآمد (مانند ایران باستان، اطلاعات، ایران، تجدد ایران، ستاره، کوشش).

از سوی دیگر پس از شهریور بیست، بار دیگر، خرید و فروش امتیازنامه‌ها رونق گرفت و حزب توده همراه با برخی گروه‌های سیاسی دیگر از این بابت در جهت تداوم انتشار نشریات توقیفی خود بهرة بسیار بردند. توهین به افراد و بازار اتهام بار دیگر ـ همانند سال‌های نخست ۱۳۰۰ ـ عرصة مطبوعات را تحت‌الشعاع قرار داد. این امکان در خلال دورة سلطنت رضاشاه برای روزنامه‌نگاران وجود نداشت. از آنجا که این بار نیز بخشی از روزنامه‌نگاری سیاسی، وسیله‌ای برای سوءاستفادة عده‌ای قرار گرفته بود، طبعاً نمی‌توانست پایدار بماند. گروهی نیز به علت ضعف مالی و همچنین محدودیت‌های جدیدی که از جانب نیروهای اشغالگر روس و انگلیس بر فضای مطبوعات تحمیل شده بود، ناگزیر به توقف بودند. بحران کاغذ و ملزومات چاپ نیز محدودیت‌های دیگری را بر فعالیت حرفه‌ای روزنامه‌نگاران تحمیل می‌کرد که در ‌‌نهایت به توقف نشریه می‌انجامید. در شرایط حکومت نظامی، نه تنها سانسور و توقیف‌های پی در پی توسط دولت‌های ناپایدار، بلکه سانسور تحمیلی سفارتخانه‌های شوروی و انگلستان مزید بر علت در تعطیلی زود هنگام بخش اعظم روزنامه‌ها و مجلات محسوب می‌شد. «کلید نجات» که از اواخر دهة ۱۲۹۰ به صورت مرتب در تبریز منتشر شده بود، در دورة پس از شهریور ۱۳۲۰ با انتشار نخستین شماره از دورة جدید خود از سوی کنسولگری شوروی توقیف شد. «هور» به سردبیری علی جواهرکلام نیز به دستور روسیه شوروی در تهران به مدت هفت ماه به مُحاق توقیف درآمد. نشریه «صبا» نیز که با مدیریت ابوالقاسم پاینده در تهران منتشر می‌شد، به علت چاپ کاریکاتوری از استالین توقیف شد.

و اما نکتة دوم بر می‌گردد به اشارة مرحوم استادمحیط طباطبایی در زمینة تعداد و وضعیت مطبوعات در حال انتشار در سال ۱۳۱۸. این درست است که تعداد روزنامه‌های فعال در تهران محدود بوده است. مُراد در اینجا «روزنامه» است که همواره در تاریخ مطبوعات ایران و همچنین در همة دنیا، تعداد نشریات روزانه در مقایسه با تعداد مجلات هفتگی، ماهانه یا فصل‌نامه به مراتب کمتر است. این شکاف به علت تفاوت موجود در ماهیت تولید این دو نوع محصول حرفة روزنامه‌نگاری است. اصولاً برای انتشار «روزنامه» در همه جای دنیا به امکانات وسیع فنی، منابع انسانی بیشتر و سرمایه‌گذاری گسترده‌تری نیاز است ضمن اینکه ماهیت خبری آن، تسهیلات تکنولوژیک ویژه‌ای را نیز طلب می‌کند.

ــ روزنامه‌نگاری بعنوان آئینة سطح فرهنگی جامعه! از این نظر رفتار مطبوعاتی روزنامه‌نگاران ما در مقاطعی از دوران ۱۷۰ سال روزنامه‌نگاری ایران از مسائل گرهی و قابل تعمق بوده است. بویژه از نظر نقش آن در نزول سطح افکار عمومی، ایجاد اخلال و آشفتگی فکری در جامعه، بعضاً در مواقعی بسیار حساس، در ایجاد لطماتی به اعتبار این حرفه نزد مردم بویژه اهل فکر بی‌تأثیر نبوده است. حتی کم نبوده‌اند روزنامه‌نگارانی که پس از سپری شدن دوره‌های التهاب و آشفتگی اجتماعی خود، سرخورده از این وضعیت، داوطلبانه این عرصه را ترک گفته، بعضاً خانه‌نشین شده‌اند یا عمدتاً بکارهای فرهنگی دیگری روی آورده‌اند. بعنوان نمونه یکی از این دوره‌های آشفتگی و نقش نه چندان مطلوب روزنامه‌ها در سال‌های نخستین پیروزی انقلاب مشروطه می‌باشد. دکتر محیط طباطبائی در باره این دوره می‌گوید:

«… کشمکش روزنامه‌ها در پیرامون مسائل و قضایائی ـ منظور هرج و مرج در گوشه و کنار ایران و مشکلات و درگیری با کشورهای استعمارگر و اشغال و تقسیم عملی خاک کشور ـ بود که بدین بی‌سامانی کمک می‌کرد.»

یا بار دیگر سال‌های پس از شهریور ۱۳۲۰ است که شما و پرفسور ساتن در‌‌ همان کتاب «شهریور ۲۰ و مطبوعات ایران» بار‌ها و البته تلویحی از مواضع «ستیزه‌جویانه»، «ناآرامی» و «بی‌انضباطی» مطبوعاتی سخن گفته‌اید. بویژه در قسمتی که به شروع انتشار «کیهان» پرداخته‌اید این انتقاد تلویحی آشکار‌تر می‌شود. در این کتاب در مورد کیهان آمده است:

«بینش مترقیانه‌ای که مصباح‌زاده در اثر تجربه‌های خارجی خود بدست آورده بود، موجب کوچک دانستن و بچگانه شمردن روش‌های روزنامه‌نگاری همکاران ایرانی شد.»

در خور توجه است که نزول سطح روزنامه‌نگاری عموماً با افزونی تعداد جرائد همراه بوده است. حال اگر بخواهیم از همین زوایه یعنی رفتار و منش روزنامه‌نگاران به دوره رضاشاه بپردازیم ـ بدون آنکه خواسته باشیم از نامطلوبی امر سرکوب و سیاست قهر بکاهیم ـ به چه ارزیابی می‌رسیم؟

 ‌

پرفسورکهن ـ چنانچه ما قبل و بعد از رویداد‌ها و شرایط دوران رضاشاهی ـ یعنی سال‌های پیش از ۱۳۰۰ خورشیدی و پس از شهریور ۱۳۲۰ ـ را مورد توجه قرار دهیم و حرکاتی که به وسیله نیرو‌ها یا گروه‌های سیاسی ـ عقیدتی و یا احزاب وابسته به بیگانه صورت گرفت را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم، به همین ترتیب می‌توانیم مطبوعات و فعالیت‌های روزنامه‌نگاری در آن مقاطع و به تبع آن، وضعیت مطبوعات در خلال دورة بیست ساله را نیز باز‌شناسی کنیم. به زبان ساده، همچنان که پیش از روی کار آمدن رضاشاه، آشفتگی اوضاع و بی‌ثباتی سیاسی، فضای روزنامه‌نگاری ایران را نیز آلوده و مغشوش کرده و وجود آزادی نسبی قلم ـ کم و بیش ـ با حلقه‌ای از دشنام، خون و مرگ همراه شده بود، پس از شهریور بیست نیز به یکباره با پیدایش انواع گروه‌ها و احزاب سیاسی، گسترة فعالیت‌های مطبوعاتی بار دیگر با تندبادهای ستیزه‌جویی، دشنام و اتهام مواجه شد. نه تنها در پایتخت، بلکه در سایر مناطق نیز خواسته‌های سیاسی همراه شد با حرکت‌های ضد ملی، جداسری و اغتشاش سیاسی تا مرزِ تجزیه‌طلبی.

در این فضای تب‌آلود، مطبوعات به عنوان تنها منابع اطلاع رسانی و تبلیغاتی این گروه‌ها، یک تنه، وظیفة مجرای ارتباط‌جمعی احزاب و گروه‌های سیاسی با مردم عادی را نیز انجام می‌دادند. حال ما با توجه به این نکتة ظریف که در دوران حکومت رضاشاه، مطبوعات همة گروه‌های عقیدتی ـ به طور نسبی یا کلاً ـ امکان انتشار نداشته بودند، بنابراین با مراجعه به مجموعه نشریاتی که پس از شهریور بیست (یعنی بعد از پایان حکومت رضاشاه) منتشر شدند، می‌توانیم به عوامل و عناصر نهفته در کارزار سیاسی مطبوعاتی دورة رضاشاه پی‌ببریم. به عبارت دیگر، اگر بخواهیم منع‌شدگان عرصة روزنامه‌نگاری سیاسی در خلال سلطنت رضاشاه را باز‌شناسی کنیم، یکی از مناسب‌ترین راه‌ها، شناخت و بررسی روزنامه‌نگاری پس از شهریور بیست است. بدین معنا که با نگاهی عمیق بر مطبوعات سال‌های قبل از نهضت ملی شدن نفت و شناسایی خاستگاه روزنامه‌ها و مجلاتی که هر روز بر تعداد و یا تنوع آن‌ها افزوده می‌شد، قادر خواهیم بود تا به طور غیرمستقیم اما با یک تحلیل ساده، دریابیم که چه کسانی و یا چه گروه‌هایی با چه عقایدی در پشت پردة آهنین حکومتِ «هویت‌پرداز» و «توسعه‌مدار» دورة بیست ساله به انتظار نشسته و در مقابل ایدئولوژی ملی‌گرای حاکم، بر فضای روزنامه‌نگاری آن دوران، یا پنهان یا ساکت و یا محکوم می‌بوده‌اند. همچنین مقایسه منابع مادی مطبوعات قبل از دورة رضاشاه با منابع مادی مطبوعات پس از رضاشاه مشخص می‌سازد که روزنامه یا مجلة مربوط در جهت چه کسی یا چه جریانی بوده است. به طور کلی رضاشاه خود چندان اعتمادی به روزنامه‌نگاری سیاسی آن دوره نداشته است، علت آن هم، یکی همین نکته و یکی هم واقعیت تفکر نظامی‌گری او بوده است. او به عنوان فردی پرورش‌یافته در یک محیط نظامی، اقتدارگرا و تابع سلسله مراتب شدید و حفظ وحدت فرماندهی (به عنوان اصل بنیادی در این مقوله)، مطبوعات سیاسی دگراندیش را بر نمی‌تافت.

دربارة نکتة اول، همچنان که «عین‌السلطنه» نسبت به منابع مالی بسیاری از روزنامه‌ها پیش از روی کار آمدن رضاشاه به شدت اظهار تردید کرده، برخی از اسناد موجود نیز متأسفانه حاکی از عدم استقلال و نوعی دکانداری در بخشی از فعالیت صاحبان جراید در دو دورة پیش و پس از او است. در این زمینه فکر می‌کنم باید توضیح بیشتری بدهم. برای این کار اگر کمی به عقب برگردیم، در سال‌های پیش از به قدرت رسیدن رضاشاه ـ همانطور که پیش‌تر نیز در مصاحبة قبلی عرض کردم ـ بسیاری از صاحبان و یا مدیران مطبوعات، به نوعی وابسته به عناصری از داخل کشور و یا سفارتخانه‌های خارجی ـ به ویژه روسیه شوروی و انگلستان ـ بودند. چندان که حتی مرحوم فرخی یزدی مدیر «طوفان» (بر اساس سندی که موجود است) یک مقرری از سفارت شوروی دریافت می‌داشت. گروهی نیز با دریافت‌های پولی یا مالی مستقیم و غیرمستقیم از صاحبان قدرت و یا برخی سیاست‌پیشگان منفعت‌طلب، محتوای نشریة خود را جهت می‌دادند. این واقعیات تلخ، بار دیگر، پس از شهریور ۱۳۲۰ در میان بسیاری از مطبوعات نوانتشار مشاهده شد به طوری که حتی رواجی عادی به خود گرفت.

در دوره سلطنت رضاشاه به علت دقت‌نظر و حساسیت شدید او (که گاهی به مرز سوءظن می‌رسید) نسبت به هرگونه وابستگی از این دست ـ به ویژه به نمایندگی‌های دُول بیگانه ـ چنین امکانی وجود نداشت. همچنین محدود شدن فضای روزنامه‌نگاری سیاسی و اِعمال نظر ادارة انطباعات و هراس اندازی‌ها و توطئه‌چینی‌ها و خودسری‌های دستگاه سانسور شهربانی سرهنگ محمد درگاهی (در سال‌های آغازین این دوره) و مختاری (در سال‌های پایانی) نیز عرصة فعالیت مطبوعات سیاسی را تنگ کرده بود. اما در میان جراید فعال در‌‌ همان دوره نیز بودند روزنامه‌نگارانی که همچنان بر این عادت مانده و مترصد و متقاضی دریافت وجوه خاص از دولت به عنوان کمک برای جهت‌دهی به نشریة خود و تنظیم جهت‌دار و خاص مطالب بودند. نمونة جالبی از این مقوله را می‌توان از سند زیر دریافت که درخواستی است از میرزامحمدعلی مکرم مدیر و صاحب روزنامه «صدای اصفهان» در یکم دی ماه ۱۳۰۹ خورشیدی که به وزیر یا نخست وزیر نوشته است. البته این سند بُعد دیگری از شرایط روز را نشان می‌دهد که خود بحثی جداگانه را می‌طلبد:

«تصدق وجود مقدست شوم

 عجالتاً با یک دنیا ثبات و استقامت بر علیه آخوند و عمامه و روضه‌خوان و مداح و درویش و تمام کسانی که عمامه بر سر دارند باقی هستم. ولیکن خیلی بر ضد من از طرف اتباع شریعتمدار و پسران حاجی آقا طویل‌الحیه ضدیت می‌شود. بنده هم آدمی هستم در زندگی قانع و ثابت و بهترین قاضی را وجدان بندگان حضرت اشرف می‌دانم. کمک مختصری است مکرر استدعا کرده‌ام. مجله بلدیه را در اصفهان به ماهی بیست تومان به من داده‌اند. مستدعی هستم مقرر فرمایید به ماهی سی تومان بدهند که امور بنده هم در اصفهان بگذرد. روزنامه بنده هم یک نواخت تا من زنده‌ام آنتی پاپ است. تمنا دارم مساعدت بفرمایید به کفیل بلدیه دو کلمه اشاره بفرمایید مطلب تمام است و بنده همیشه دعاگو هستم. محمدعلی مکرم».

 ‌

برگردیم به نکته‌ای که دربارة مقایسه نوع و پایگاه مطبوعات پس از شهریور بیست ذکر کردم و دریافتی که می‌توانیم از این شناخت نسبت به فضای روزنامه‌نگاری در دوران رضاشاه داشته باشیم. به طور کلی، پنج گروه متفاوت را در این زمینه می‌توان تشخیص داد. این پنج گروه در دوران رضاشاه هر یک بنا به علت یا علل خاص خود، در مقابل ماشین نوسازی، تجدد به سبک اروپائیان و نهادآفرینی مدنی، یا با پنهان‌کاری و یا با سکوتِ خود و یا به علت اِعمال محدودیت، از فعالیت مطبوعاتی باز ایستاده بودند. به بیان ساده، گروه‌های پنج‌گانة زیر تا پیش از شهریور بیست، سهمی از روزنامه‌نگاری فعال نبرده بودند:

مطبوعات وابسته به گروه‌های جدایی‌طلب

مطبوعات دسته‌ها یا پیروان عقاید کمونیستی

مطبوعات بنیادگرایان اسلامی و یا اسلام‌خواهان اصول‌گرا

مطبوعات ناراضیان دموکرات‌منش

مطبوعات وابسته به گروه‌ها یا افراد فرصت‌طلب و سوءاستفاده کننده از حرفه روزنامه‌نگاری.

البته نباید فراموش کرد که چندین نشریة مذهبی در خلال دوران بیست ساله در ایران منتشر می‌شد. در زمینة نشریاتی با زیربنای مارکسیستی «مجله دنیا» توانسته بود در قالب علمی مدتی فعال باشد. این مجله را دکترتقی ارانی از تحصیل‌کردگان نخستین گروه اعزام شدگان به اروپا بنیان نهاده بود و در آن می‌کوشید تا مباحث تمدن نوین را با منطق دیالکتیک و اصول مارکسیسم مورد بحث قرار دهد. وی در اردیبهشت ماه ۱۳۱۶ همراه با مجلة «دنیا» توقیف شد. در شهریور ماه‌‌ همان سال که مجلس یازدهم گشایش یافت، عناوین اصلی مطبوعات به نطق افتتاحیه رضاشاه اختصاص پیدا کرد مبنی بر اینکه: «باید بکوشیم بیش از پیش فروغ حیات‌بخش تمدن، در تمام شئون کشور بتابد و ایران به سوی ترقی و تعالی پیش رود».

به منظور انجام یک بررسی یا مباحثه اصولی در زمینة روزنامه‌نگاری دوران بیست ساله همچنان که پیشتر اشاره کردم با مقایسه فهرست مطبوعات منتشر شده در ایران در دوران پیش از شهریور ۱۳۲۰ با آنچه پس از حملة متفقین به ایران و استعفای رضاشاه انتشار می‌یافته، می‌توانیم به خطوط فکری موجود در سال‌های دهة ۱۳۱۰ و به ویژه واپسین سال‌های حکومت رضاشاه در میان گروه‌های سیاسی وابسته یا ناوابسته پی ببریم. به عبارت دیگر، محتوا و گرایش‌های نشریاتی که پس از ساقط کردن حکومت رضاشاه در دهة ۱۳۲۰ منتشر شد، نشان می‌دهد که کدام گروه‌ها بیش از همه در دورة سلطنت رضاشاه امکان بیان عقاید سیاسی یا عقیدتی خود را نداشته، چه گروه‌هایی وابسته به دو سفارتخانه روس و انگلیس بوده‌اند، چه افرادی به نام روزنامه‌نگار به دنبال اهداف تجارت‌پیشگی قلم بوده و در ‌‌نهایت چه احزاب و یا گروه‌ها و افرادی، منشِ صرفاً دموکراتیک و آزادیخواهانه‌ای در جهت رشد و توسعه واقعی اندیشه‌های نوین داشته و در بطن جامعة آن روز ایران، خواهان قلمی آزاد و فضایی آزاد برای نشر افکار در مطبوعات سیاسی می‌بوده‌اند. در واقع،‌‌ همان طور که اشاره شد، وجود سانسور فراگیر بر فضای روزنامه‌نگاری سیاسی در دهة ۱۳۱۰ امکان فعالیت چندین گروه عمده را در این زمینه محدود و یا ناممکن ساخته بود: جدایی‌طلبان، چپ‌گرایان مارکسیست، رهبران مذهبی و دین‌مداران بنیادگرا (که مواضع پیشین خود را در بخش‌های قضایی، تعلیم و تربیت و حوزه‌های مذهبی از دست داده بودند)، معدودی که باطناً دلمشغولی آزادی و دموکراسی را در جامعه خود داشتند و سرانجام تعدادی افراد فرصت‌طلب که روزنامه‌نگاری را دکانی برای خواسته‌ها و امیال صرفاً شخصی و نامسئولانه خود در نظر می‌گیرند و پس از شهریور ۲۰ با استفاده از آشوب سیاسی و به هم‌ریختگی انتظام دولتی به یکباره بازار مناسبی را برای فروش کالای خود فراهم می‌بینند.

در این میان، شعار مطبوعات حزب تازه تأسیس توده که به صورت علنی و غیرعلنی پیرو مشی مارکسیستی حزب در اقصا نقاط کشور منتشر می‌شدند جای تأمل دارد. این نشریات سوای نشریاتی است که سایر کارگزاران ایرانی استالین به عنوان بولتن یا مجلة رسمی از جانب سفارت شوروی در ایران منتشر می‌کردند. عمق موضوع در آنجا هویدا می‌شود که تنها به ذکر برخی از عناوین شبکه مطبوعاتی حزب مارکسیستی توده اشاره کنیم:

 «راستی» با مدیریت پروین گنابادی در مشهد، «راه راست» ارگان ولایتی حزب توده در قزوین، «راهنما» در همدان، «رزم» در تهران، «رهبر» در تهران، «رهبر یزد» در یزد، «زبان معلم» در تهران، «ستارة آذربایجان»، «دنا» و «سروش» در شیراز، «سعادت غرب» در کرمانشاه، «سیاست» در تهران، «شعله‌ور» در تهران، «شهباز» به صورت روزانه در تهران، «صفا» ارگان علنی حزب توده در ساری، «صورت» در رشت، «طوس» در مشهد، «ظفر» در تهران با سردبیری رضا روستا و دبیرکل اتحادیه زحمتکشان، «فرشته آزادی» (چپ افراطی) در تهران، «کار و دانش» توسط خدیجة کشاورز (همسر فریدون کشاورز) در تهران، «مصلحت» در تهران، «مردم» در تهران، «گیتی» (ارگان روزانه اتحادیه کارگران حزب توده) در تهران، «دادگستری» در تهران، «ندای گرگان» (به دو زبان فارسی و ترکمنی با سردبیری احمد قاسمی) در گرگان، مجله تئوریک مارکسیست ـ لنینیست «انترناسیونالیست» (با سردبیری عبدالحسین کوپال) در تهران.

ازاین گذشته نشریات حزب دموکرات کردستان را باید ذکر کرد که در آن خطّه بار دیگر به دنبال خودمختاری از دولت مرکزی بود و پیگیری آن را مشی خود می‌خواند؛ نشریاتی همانند «آرزو»، «راه»، «کردستان ایران»، «کودکان کُرد»، «هه لاله»، «میهن» و «فریاد کُرد» (در مهاباد و بوکان).

افزون بر این‌ها باید به مجموعه‌ای دیگر از مطبوعاتی پرداخت که موج تازه‌ای از وابستگی را در تاریخ روزنامه‌نگاری ایران نشان می‌دهد؛ موجی که پیش از شهریور بیست و در چارچوب‌‌ همان فضای کنترلی مطبوعات از سوی شهربانی وجود خارجی نداشت. این گروه از مطبوعات در جهت توسعة تبلیغات عقیدتی ـ سیاسی نیروهای اشغالگر و به ویژه دو سفارتخانه شوروی و انگلیس در اختیار مردم ایران قرار می‌گرفت. نشریاتی که یا مستقیماً توسط نیروهای بیگانه و یا به دست معدودی ایرانیان وابسته به آن سیاست‌ها یا ایدئولوژی‌ها تهیه و منتشر می‌شدند. از آن میان باید به نمونه‌های زیر اشاره نمود:

«افکار خلق» که به صورت هفتگی از مهرماه ۱۳۲۰ توسط محمدباقر مشایخی و به عنوان نشریة تبلیغاتی در جهت منافع شوروی در نواحی زیر اشغال ارتش شوروی آزادانه و با کمال وقاحت توزیع می‌شد.

«دوست ایران» که از نهم بهمن ماه ۱۳۲۱ از سوی سفارت اتحاد جماهیر شوروی به صورت مرتب در تهران و یا مسکو چاپ و در تهران توزیع می‌شد.

«سرباز سرخ» نشریة تبلیغاتی سیاست شوروی به دو زبان فارسی و تُرکی از دی ماه ۱۳۲۰ در رشت منتشر می‌شد و در سایر بخش‌های اشغالی ایران توسط روس‌ها به فراوانی در اختیار مردم قرار می‌گرفت.

«اخبار تازة روز» توسط ارتش شوروی مستقر در خراسان از‌‌ همان نخستین روزهای حمله در شهریور ۱۳۲۰ به صورت روزانه در مشهد منتشر می‌شد. این روزنامه به عنوان ارگان رسمی نیروهای اشغالگر تا اردیبهشت ۱۳۲۵ و زمان تخلیة ایران از این نیرو‌ها به طور مرتب انتشار می‌یافت. این نشریه حتی پس از توقیف سراسری مطبوعات در آذرماه ۱۳۲۱ منتشر می‌شد.

«شفق» به زبان آذری و اندکی فارسی به عنوان ارگان انجمن ایران و شوروی با مباحث تبلیغاتی شدید دربارة فرهنگ شوروی در تبریز منتشر می‌شد.

«وطن یولوندا» (در راه میهن) به زبان آذری از ۱۹ مهرماه ۱۳۲۰ (کمتر از یک ماه از استعفای رضاشاه) با سردبیری رضاقلی اُف و جعفر خندان به عنوان مجلة تبلیغاتی ارتش شوروی در آذربایجان اشغالی انتشار یافت.

«نووستی دینا» بلافاصله پس از اشغال ایران در پاییز ۱۳۲۰ روزانه به عنوان نشریه سفارت شوروی (سوای بولتن خبرگزاری تاس شوروی به زبان روسی) در تهران منتشر می‌شد.

«پیام نوین» به سردبیری مهدی بیانی به صورت ماهنامه از سوی انجمن روابط فرهنگی ایران و اتحادجماهیر شوروی منتشر می‌شد.

 انگلیسیان نیز که طی چند سال گذشته به شدت با واکنش سرد حکومت مواجه شده بودند و طی سال‌های دهة ۱۳۱۰ ناشر افکار مناسبی در میان معدود مطبوعات سیاسی دوران رضاشاه در اختیار نداشتند، به یکباره همراه با انتشار نشریات گوناگونی در ایران به شدت به تبلیغ سیاست‌ها و منافع خود پرداختند. جالب اینجاست که انتشار مطبوعات در ایران آنچنان برای نیروهای اشغالگر اهمیت داشت که حتی به تهیه و توزیع نشریات تخصصی برای گروه‌های متفاوت اجتماعی نیز دست زدند. به عنوان مثال، سفارت انگلیس دست به انتشار نشریة «عالم زنان» (ویژه بانوان ایرانی) و مجلة «نونهالان» (ویژة کودکان ایرانی) زد که به ترتیب به صورت ماهانه و هفتگی در تهران منتشر می‌شدند. سفارت انگلیس نشریة انگلیسی زبانی را نیز به صورت روزانه به نام «تهران دیلی نیوز» (Tehran Daily News) منتشر می‌ساخت. مجلة ماهانة «شیپور» نیز از پاییز ۱۳۲۰ توسط سفارت انگلستان و به عنوان ناشر افکار نیروهای متفقین در ایران و برخی کشورهای همجوار منتشر می‌شد. «تفسیر خبرهای جهان» نیز نشریة ادارة اطلاعات سفارت انگلیس بود که به صورت کاملاً آزاد و به وسیله پست دولتی در ایران توزیع می‌شد. نیروهای آمریکایی نیز خود فعالیت مطبوعاتی داشتند که البته به وسعت نشریات انگلیس‌ها و روس‌ها نبود.

گروه عمدة دیگری که نشان داده شد در دوران سلطنت رضاشاه از امکان انتشار نشریات خود آنچنان که می‌خواسته‌اند، برخوردار نبوده‌اند. نشریات به شدت مذهبی، دین‌مدار یا اصول‌گرا یا بنیادگرایانة شیعی می‌بودند که همانند گروه مارکسیست پس از شهریور ۱۳۲۰ به سرعت در صحنة مطبوعات ایران ظاهر شدند. از بین این نشریات به شدت مذهبی باید از «نور» یاد کرد که توسط محمد خالصی‌زاده به صورت هفتگی و به پشتیبانی سیدضیاءالدین طباطبائی منتشر می‌شد. همچنین «طوفان شرق» توسط اسداله طوفانیان به عنوان ناشر افکار جمعیت نگهبانان اسلام با مواضعی به شدت راست‌گرایانه در تهران و اهواز انتشار یافت. از دیگر مطبوعات سیاسی ـ دینی و مبلغان مذهب شیعی می‌توان به موارد زیر اشاره کرد، که حال مجال سخن‌پراکنی یافته و انتقادات و مخالفت‌های خود را با طرح‌های تجددخواهانه حکومت رضاشاه در زمینه کشف حجاب، افزایش سن ازدواج دختران، خارج نمودن حاکمان شرع از نظام قضایی، آموزش نوین و مدارس غیردینی و مانند این‌ها در صفحات روزنامه‌ها و مجلات خود منعکس سازند:

«اقدام» که پیشتر در خلال سال‌های ۱۲۹۹ تا ۱۳۰۱ خورشیدی نیز با مطالب آتشین توسط عباس خلیلی منتشر می‌شد، از دی ماه ۱۳۲۰ بار دیگر به زیر چاپ رفت.

«وظیفه» توسط سیدمحمد باقر موسوی حجازی که هم پیمان خالصی‌زاده و نشریة «نور» بود و با مواضع دست‌راستی و مذهبی از حزب ارادة ملی سیدضیاء پشتیبانی می‌کرد.

«کاروان» که به صورت هفتگی با مدیریت سیدمحمد باقر نیّری در تهران منتشر می‌شد و حامی سیدضیاءالدین طباطبائی بود.

«نیروی ملی» با مدیریت محمدعلی برهانی به صورت هفتگی با مواضعی دینی و وابسته به حزب ارادة ملی سیدضیاء، عنوان ارگان اتحادیه اصناف و کارگران و پیشه‌وران را برخود داشت.

«آئین اسلام» که نصرت‌الله نوریانی در تهران منتشر می‌کرد و خواهان «تجدید حیات اسلام» بود.

«دنیای اسلام» را نیز سید محمدعلی تقوی به صورت هفتگی در تهران منتشر می‌کرد.

هفته‌نامه «امواج» در تهران، «عقیده» به صورت سه بار در هفته و ارگان انجمن کمال در تهران، هفته‌نامة «نیت» به عنوان ناشر افکار «مجمع جوانان اسلامی» در تهران، فصل‌نامة «تاریخ اسلام» به دو زبان عربی و فارسی در تهران، هفته‌نامة «جهاد اسلامی» در اهواز، روزنامه «رستاخیز خوزستان» در خرمشهر، هفته نامه «ستارة اسلام» در تهران، هفتگی «قدرت اسلام» در تبریز، هفته‌نامة «کارون خوزستان» در اهواز که به جای «جهاد اسلامی» منتشر می‌شد. «منشور نور» به صورت هفتگی در تهران و دو هفته‌نامة «نور دانش» به عنوان ناشر افکار انجمن «تبلیغات اسلامی» در تهران را نیز باید در زمرة مطبوعات سیاسی دین‌مدارانه به شمار آورد که از فرصت پدید آمده پس از شهریور بیست در جهت تبلیغ و انتشار افکار خود استفاده می‌کردند.

در هر حال با یک جمع‌بندی از این مقایسه میان فضای مطبوعاتی قبل و بعد از شهریور بیست می‌توان گفت که ایجاد مجلات و روزنامه‌های خاص در جهت ایجاد پشتوانة فکری برنامه‌ها و طرح‌های این دوره، و ارائه متون آموزشی و کار‌شناسی لازم برای تسهیل اجرای آن برنامه‌ها و پایداری نهادهای تازه و پیشبرد امور توسعه‌ای در زمینه‌های گوناگون، وجه غالب بر فضای روزنامه‌نگاری دوران رضاشاه بوده است. چندان که در جهاتِ گوناگون و در اغلب زمینه‌های تخصصی، سازمان‌ها و نهاد‌ها و نیز افراد تشویق می‌شده‌اند تا نشریات ویژه‌ای را منتشر سازند. از این جنبه، مشاهده می‌شود که تسهیلات چاپی و ورود تکنولوژی بر‌تر در آن دوره از آلمان ـ مانند ماشین‌های هایدلبرگ ـ به شدت مورد توجه قرار می‌گیرد و معافیت‌های تشویقی متفاوتی اِعمال می‌شود. سند زیر مُبتنی بر وجود همین جهت‌گیری است. به منظور «شناساندن ترقیات و حیثیات کشور در داخله و خارجه» رضاشاه در سال ۱۳۱۸ دستور می‌دهد تا مجله‌ای را وزارت کشور منتشر سازد. این مجله «ایران امروز» نام‌گذاری می‌شود و مدیر آن در چارچوب هویت ملیِ تعریف شده، استقلال عمل دارد:

 ‌

وزارت کشور

اداره جغرافیایی و بررسی‌های علمی

شماره ۱۵۷۸/۲۰۷۶۷

به تاریخ ۹/۳ ماه ۱۳۱۸

جناب آقای نخست وزیر

چنان که خاطر مبارک مستحضر است با امتثال اوامری که از پیشگاه اعلیحضرت همایون شاهنشاهی شرف‌صدور یافته و به وسیلة ریاست دفتر مخصوص شاهنشاهی ابلاغ گردید… انتشار یک مجلة ماهیانه با قطع بزرگ و عکس نیز لازم تشخیص شد. مجلة مزبور که‌‌ همان «ایران امروز» است از شرف عرض همایون شاهنشاهی گذشت اساساً تصویب و دستور تکمیل آن را صادر فرمودند و مخصوصاً مقرر فرمودند «که متدرجاً کوشش و اهتمام شود تأسیساتی مثل مطبعة مجلس ایجاد نمایند که از هر حیث کامل و آراسته بوده و اسبابِ خوبیِ مجله و نتایج دیگر فراهم گردد». اینک در امتثال اوامر شاهانه، اساسنامه برای مجله «ایران امروز» تهیه شده که به اطلاع جنابعالی می‌رساند…».

در واقع همچنان که بسترسازی برای ایجاد نهادهای نو و تجدید ساختار در پیکرة سیستم دولتی در اولویت برنامه‌های اجرایی در بخش‌های گوناگون ـ از دادگستری تا آموزش و پرورش و از تجارت و صنعت تا هنر و موسیقی ملی ـ انجام می‌گرفته است، در زمینة مطبوعات نیز به نظر می‌رسد نوعی بسترسازی و اولویت‌گذاری برای فعالیت در فضای محدود روزنامه‌نگاری سیاسی مطرح بوده است؛ گر چه عدم وجود آزادی قلم و یا فشار سانسور در قلمرو مطبوعات از نظر ما پذیرفتنی نتواند بود.

 ‌

ــ در دوره آغازین روزنامه‌نگاری در ایران یعنی با انتشار «کاغذ اخبار» میرزاصالح شیرازی و در دهه‌های نخستین جنبش مشروطه، روزنامه و روزنامه‌نگاری در بخش مهم آن در خدمت اشاعة ایده‌های مدرن و اندیشه‌های تجددخواهی و در مسیر آشنا ساختن جامعه با فرهنگ غربی بود. هرچند روزنامه‌های فارسی‌زبانی که به ایران می‌رسید یا بعد در ایران منتشر می‌شد، بسیار کم و رساله‌ و مقاله‌نویسان آن هرچند انگشت شمار، اما حاصل کار آئینة صافی از سطح بالای تفکر اجتماعی بود، که به خوانندگان بسیار محدود اما مشتاق آن دوره‌ها ارائه می‌شد.

در سالهای نخستین پیروزی انقلاب مشروطه هر چند روزنامه‌ها و نویسندگان آن‌ها به نسبت فزونی یافته و عمده آن‌ها در خدمت بسیج افکار عمومی در دفاع از مجلس مشروطه در مقابل استبداد و طرفداران آن نقش پراهمیتی را برعهده گرفتند، اما جوهره کار بویژه در ادامه، در عرصه اندیشه و طرح‌هایی که راهگشای مسائل سرنوشت‌ساز حقوقی، توجیه بنیان‌های فکری نظام جدید، شکل‌گیری نهادهای مدنی و توضیح و گسترش مفهوم آزادی در همة سطوح اجتماعی، چندان از سطح چشم‌گیری برخوردار نبود. چرا؟

 ‌

پرفسورکهن ـ شرایط نابسامان ایران به گونه‌ای شده بود که همه به دنبال رهبری قدرتمند و جدی بودند. صفتِ «دیکتاتوری» و نمادِ «دیکتاتور» یک عنوان پسندیده و صالح تلقی می‌شد تا همچون عاملِ ایجاد نوعی حکومت آمرانه به پیشبرد مدیریتی دستوری ـ اما ملی ـ در سطح کشور اقدام ورزد. چندان که سیدضیاءالدین طباطبائی نخست‌وزیر دولت کودتا در سوم اسفند ۱۲۹۹ به احمد شاه اصرار می‌ورزد تا او را به عنوان «دیکتاتور ایران» منصوب کند که وی این اصطلاح را در فرمان نمی‌گنجاند. جالب اینجاست که سیدضیاء در موقعیت یک روزنامه‌نگار پُرجنب و جوش، از عرصة مطبوعات به گسترة سیاست خرامیده بود. او که با سفارت انگلیس روابط حسنه‌ای داشت و سید معمّمی بود و از خانواده‌ای روحانی برآمده بود، قبل از این، مطالب پرشور خود را در روزنامة «شرق» می‌نوشت که با اعتراض روحانیون مواجه شده بود. سرانجام پس از توقیف «شرق»، «برق» را منتشر نمود و با توقیف «برق»، «رعد» را به زیر چاپ برد. اما خود زمانی که به قدرت رسید، مطبوعات را به تعطیلی کشانید. در هر حال باید توجه داشت که گرچه گروه‌های سیاسی علنی و غیرعلنی در خلال سال‌های ۱۲۸۴ تا ۱۳۰۴ خورشیدی، کم و بیش، به صورت احزاب سیاسی فعالیت می‌کردند و هر یک به نوبة خود ناشر افکاری را در چارچوب یک روزنامه یا یک هفته‌نامه منتشر می‌کردند و افزون بر آن، مطبوعات وابسته به خود نیز داشتند، اما در دوران سلطنت رضاشاه که فعالیت علنی احزاب وجود نداشت، طبعاً نشریه یا نشریات حزبی یا وابسته به آن‌ها نیز منتشر نمی‌شد. این وضعیت، در جای خود، روزنامه‌نگاری سیاسی را با رکود بیشتری مواجه می‌نمود. البته با پیدایش شرایط پرآشوب بعدی پس از حملة متفقین به ایران در شهریور ۱۳۲۰، بار دیگر فضای مطبوعات انباشته از نشریات حزبی یا روزنامه‌ها و مجلاتِ هوادار احزاب شد که در سه گروه «مارکسیستی»، «ملی‌گرایانه» و «مذهبی ـ اسلامی» افکار و اهداف حزبی خود را منتشر می‌ساختند.

در هر حال چنانچه برای درک بهتر موضوع، کمی به عقب و به پیش از روی کار آمدن رضاشاه برگردیم متوجه می‌شویم که نخستین احزاب علنی، در واقع، پس از انجام انتخابات مجلس دوم در سال ۱۲۸۸ خورشیدی فعالیت خود را آغاز کردند. در این میان عمدتاً دو «حزب اعتدالیون یا فرقة اجتماعیون ـ عامیون» و «حزب یا فرقة دموکرات» خودنمایی می‌کنند. جالب اینجاست که حضور افرادی از جرگة مطبوعات و از میان روزنامه‌نگاران فعال در هر دو حزب به خوبی آشکار بود. حزب دموکرات توانسته بود پنج روزنامه‌نگار را به مجلس راه دهد و روزنامة «ایران نو» به سردبیری رسول‌زاده نیز ناشر افکار این حزب محسوب می‌شد. البته پس از انحلال مجلس دوم و دوران دیکتاتوری ناصرالملک (که شرح آن به روشنی در جلد دوم کتاب «تاریخ سانسور در مطبوعات ایران» آمده) یعنی نایب‌السلطنة احمدشاه، همزمان با فروپاشی احزاب، اکثر مطبوعات نیز به تعطیلی و توقیف کشانیده شد. نابسامانی اوضاع و شورش‌های محلی و جداسری‌های منطقه‌ای و ایالتی دامنگیر دولت‌های ضعیف و ناپایدار شد.

شرایط فعالیت مطبوعاتی در خلال دوران جنگ جهانی یکم همچنان آزار دهنده بود و با شدت و ضعف‌هایی همراه می‌شد تا اینکه کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ به وقوع پیوست و وضعیت تازه‌ای پدید آمد. مطبوعات پس از یک وقفة کوتاه بار دیگر صحنه‌پرداز کشمکش‌های سیاسی و عقیدتی شد. فعالیت‌های حزبی بار دیگر رونق گرفت و این بار در خلال پنج سال (۱۳۰۴ ـ ۱۲۹۹) همزمان با فعالیت ادوار چهارم و پنجم مجلس شورای ملی، احزاب تازه‌ای (سوسیالیست و اصلاح طلب) همراه با مطبوعات حزبی و نشریات پشتیبان آن‌ها و همچنین با غیبت‌های طولانی احمدشاه از ایران، موجبات طرح مسایل متنوع و حساس سیاسی در عرصة روزنامه‌نگاری سیاسی ایران فراهم آمد.

کش و قوس‌های چهار پنج ساله در بطن اقدامات و تلاش‌های دولتمردان و کوشندگان سیاسی، در کنار عملکرد رضاخان سردارسپه در یکپارچه سازی کشور و ایجاد یک مرکزیت مقتدر دولتی در تهران در جهت احراز امنیت و قوام سراسری باعث پیدایش یک موقعیت سرآمد برای رضاخان سردارسپه شد، به طوری که فاصلة او را با احمدشاه که بیشتر در اروپا به سر می‌برد روز به روز زیاد‌تر کرد تا آنجا که مطبوعات به طور علنی دریچة انتقاد از قاجاریه و شاه غایب را در صفحات خود گشودند و همصدا با احزاب، رضاخان سردارسپه را شایستة رهبری کشور قلمداد کردند. گرچه در این میان مخالفینی در برابر این نگرش وجود داشت و آیت‌الله مدرس در رأس منتقدان قرار داشت، اما چه پیش از نهضت جمهوری‌خواهی و چه پس از تعطیلی آن، صفحات مطبوعات آکنده از مطالب و جهت‌گیری‌های مخالفت‌آمیز با احمدشاه شده بود. همین امر،‌گاه و بی‌گاه باعث توقیف شماری از روزنامه‌ها می‌شد. این اقدام بر طبق قانون موجود مطبوعات مبنی بر عدم توهین به شاه قاجار انجام می‌گرفت. سرانجام با تشکیل مجلس پنجم و پشت سرگذاشتن تنش‌های حزبی و مطبوعاتی بر سر ملغی نمودن سلطنت احمدشاه با روی کار آمدن سلسلة تازه‌ای به نام پهلوی در آذر ماه ۱۳۰۴، سلطنت رضاشاه بنیان نهاده شد. پیش از آن، بخشی از جراید که ناشیانه وارد این درگیری شده بودند، به مُحاق تعطیل درآمده بودند.

شرایط عقب‌ماندگی و موقعیت درهم‌ ریخته ایران در آن زمان، ضرورت یک ساخت اقتدارگرا را ایجاب کرد که به سرعت به یک اتوکراسی با قدرت مطلق تبدیل شد. چندان که انتظام نظامی‌گری بر کلیة امور اجرایی حاکم شد. با الهام از اندیشة اروپایی دولت‌سازی نوین، ایجاد یک دولت متمرکز و مدرن در ایران ضروری می‌نمود. در این دوران است که برای نخستین بار و با سرسختی آمرانه، سرانجام پارادایم مسلط گفتمانی مبتنی بر جدایی دو نهاد سیاست و دین جا می‌افتد. نقش روحانیون نسبت به قبل به شدت کاهش می‌یابد و با جایگزین شدن قوانین مدنی اروپایی با بخشی از قوانین مذهب شیعه، رضاشاه تشکیلات آنان را منزوی می‌کند. جوّ روانی حاکم در این دوره، در برگیرندة سوءظن، بی‌اعتمادی و ترس بود. مجالس دورة رضاشاه، همة لوایح ارسالی دولت را با اندک اصلاحاتی به تصویب می‌رسانیدند. تبلیغ سیاسی در مطبوعات یک‌جانبه بود و آنچه اولویت داشت سخن از «توسعه» بود و نه «سیاست». «آزادی» هم فقط در «توسعة آمرانه» معنا پیدا می‌کرد. حال پرسیدنی است، سهم و نقش غیردولتیان چگونه و کجاست و نهادینگی ذهنیت‌ها یعنی چه؟

در اغلب مواقع در برخورد‌ها و مباحثات دوستانه و روشنفکرانه، کم و بیش مشاهده می‌کنم که بسیاری معتقدند مقولة «مرگ‌اندیشی» در میان ایرانیان و در متون فارسی معاصر ایران امری تازه است. البته درست است که در سال‌های اخیر، این باور حتی در ادبیات محاوره‌ای نیز گسترش داشته است، اما در واقع، مرگ‌اندیشی شاعرانه، در زمرة بخشِ جداناپذیری از آثار نویسندگان و شعرای ما و همچنین روزنامه‌نگاری ما بوده است که به اعتقاد من ناشی از یک ساختار فرهنگی نهفته در بطن جامعة ایران است. در روزنامه‌نگاری سیاسی سال‌های آغازین دورة ۲۰ ساله، ما با نقطة اوج این پدیده مواجه می‌شویم که همانا کشته شدن روزنامه‌نگار و شاعر آزاده و نوین‌گرای ایران، یعنی میرزادة عشقی در سال ۱۳۰۳ بوده است. در واقع، این مرگ‌گرایی و مرگ‌اندیشی، در رأس پدیدة دیگری به نام «انفعال و ظلم‌پذیری اجتماعی» قرار می‌گرفت و در فعالیت‌های کوشندگان سیاسی به اوج رسانیده می‌شد. روزنامه‌نگاران دیگری را نیز می‌توان نام برد که کم و بیش در نخستین سال‌های دهة ۱۳۰۰ در عرصة مطبوعات ایران خودنمایی کردند. از آن جمله می‌توان به مطالب نظم و نثر فرخی یزدی، عباس خلیلی و خالصی‌زاده در آن دوران اشاره نمود که بی‌هیچ رودربایستی باید بگویم، همگی به دنبال استشمامِ «بوی خون و مرگ» بودند! البته خاستگاه عشقی و جایگاه روزنامه‌اش ـ قرن بیستم ـ بی‌تردید متفاوت است با آنچه در «طوفان»، «اقدام»، و «نور» می‌بینیم. تأسف اینجاست که پذیرش و موفقیت روزنامه‌نگاران ایرانی در جامعه، نه تنها در آن دوره، حتی در فضای کاملاً متفاوت بعد از شهریور ۱۳۲۰ و سال‌های ملی شدن نفت نیز بیش از پیش از طریق اشاعة ادبیاتی از این دست فراهم آمده است. ساده‌تر بگویم، بخشی از روزنامه‌نگاری، نویسندگی و شاعری این دوران که می‌باید وظایف و تعهدات خود مبنی بر تنویر و هدایت افکار و روشن‌گرایی و پویندگیِ ذهنی و اندیشه‌ورزی را بر بستر «زندگی» ارائه کند، تلاش می‌ورزد تا خوراک فکری مردم را با چاشنی «مرگ» و «نیستی» همراه سازد! البته نباید چاشنی دیگری را به صورت «فحاشی و حرمت شکنی» ـ چه در دوران مشروطیت و چه در اوائل دورة بیست ساله و چه در خلالِ سال‌های پس از شهریور ۱۳۲۰ را نیز فراموش کرد. بد زبانی و تهمت‌زنی و به کارگیری واژه‌ها و اصطلاحاتی مانند «امپریالیست، مزدور، ارتجاعی» همراه با دشنام گویی‌های سیاسی ـ عقیدتی به جای نقد بی‌طرفانه و روشنگر، گسترة مطبوعات این دوره را فرا گرفته بود. فضایی که پس از گذشت شانزده هفده سال بار دیگر به گسترة مطبوعات بازگشت. از زمانی که مطبوعات سیاسی در اوایل دهة ۱۳۰۰ از آزادی نسبی برخوردار بودند و طی دو دورة دیگر در خلال حکومت رضاشاه، از آن محروم شدند یعنی دورانی که مطبوعات سیاسی در حالت رکود به سر می‌برد تا پاییز ۱۳۲۰، روزنامه‌ها و مجلات فارسی درون کشوری خالی از این گونه واژه‌ها و اصطلاحات بود.

کنکاش با زاویة دید غیرمتعصبانه و با نگرشی منصفانه به متون مطبوعاتی و نیز با تعمّق به موضع‌گیری‌های نویسندگان و روشنفکران، همراه با تجزیه و تحلیل رویدادهای تاریخی و نقاط عطف در تاریخ معاصر ایران، انسان پژوهنده را با این پرسش مواجه می‌سازد که «آیا مشکل ایران، روشنفکران و تحصیل‌کردگان هستند که در بزنگاه‌های تاریخی با جهت‌گیری‌های نامناسب، همواره فرصت برای ورود به دورة بهروزی و نیک‌اندیشی را از دست ملت ایران خارج کرده‌اند و به جای دموکراسی، راه حضور نظام دیکتاتوری را همواره ساخته‌اند؟!» اصولاً بنده فکر می‌کنم که عدم وجود یا ناپایداری و عدم بقای مطبوعات آزاد در ایران، و همچنین تنگیِ فضای دموکراتیک، نه اینکه به کم‌سوادی یا بی‌سوادی و زمینه‌های فرهنگ اعتقادی مردم ما مربوط نمی‌شود، اما بی‌شک باید نوع نگرش روشنفکران ایران ـ به ویژه روشنفکران چپ ـ و واکنش تحصیل‌کردگان را نیز به عنوان استوارکنندگان پایه‌های استبداد و حکومت‌های غیردمکراتیک مورد تأکید قرار داد. آخر چگونه است که افرادی در سطح بالای دانش‌آموختگی در اروپا سال‌ها در کنار و در درون وحشتناک‌ترین سیستم حکومتی و بسته‌ترین نظام دولت‌مداری که در سایة آن، بویی از عطر مطبوعات آزاد به مشام نمی‌رسد همچون شوروی استالین یا آلمان شرقی (که نماد کاملی از یک سیستم آمرانه و صد در صد مستبدانه است) زندگی کنند، آن را تأیید کنند و چشمان خود را به آن واقعیات ببندند و اما، با انتقادات کوبنده، دم از «دموکراسی» در ایران بزنند و «الگوی آزادی» برای مردم ایران نسخه پیچی کنند.

 ‌

ــ با توجه به اینکه در دهه‌های بعد یعنی در دوران اقتدار رضاشاهی. اقدامات گسترده‌ای در عرصة پایه‌گذاری یا تکمیل نهادهای مهم اداری کشور، در جهت گسترش آزادی‌ها و حقوق فردی، ایجاد نهادهای آموزشی و مدنی صورت گرفت که همگی در خدمت نهادینه شدن مفهوم فردیت انسان ایرانی و شکل‌گیری مفهوم شهروندی بود، روزنامه‌ها و روزنامه‌نگاران در این دوره چه سهمی در تشریح و اشاعه پایه‌های فکری و فرهنگی این اقدامات داشتند؟

پرفسورکهن ـ چنانچه به متون و اسناد پراکنده به زبان انگلیسی و فرانسه و مربوط به آن دوران نیز مراجعه کنیم، به موازات اینکه از محدودیت در فضای روزنامه‌نگاری سیاسی یاد می‌شود، همگی در یک تحلیل از شرایط تاریخی، اتفاق نظر دارند که در خلال سال‌های ۴۱ـ۱۹۲۱ (یعنی ۱۳۲۰ـ۱۳۰۰ خورشیدی) انبوهی از پروژه‌های «توسعه» (توسعه به مفهوم علمی آن یعنی Development که بنده نیز در کتاب اخیرم به زبان انگلیسی در زمینة انتقال تکنولوژی Technology Transfer به کشورهای در حال توسعه به تفصیل شرح داده‌ام) در بخش‌های صنعتی، شهرسازی، آموزش همگانی و نهادینه کردن نظام ملی آن، بهداشت، اصلاحات اداری، ایجاد دادگستری، هنرستان و موسسات مهارت‌های فنی، ایجاد راه‌آهن سرتاسری و پیاده‌سازی طرح‌ها و برنامه‌های زیربنایی دیگر، ایران به کلی تغییر شکل یافت. گرچه خطاهای بسیاری در این دوران از نظر نوع حکومتی یا روش برخورد با دگراندیشان سیاسی و برخی صاحبان قلم مطرح است و اتهامات یا شواهدی در حمایت اولیه دولت انگلیس از روی کار آمدن دولت کودتا به رهبری سیدضیاء مطرح بوده است، اما سرعت اجرای طرح‌های زیربنایی و رشد فزایندة تأمنیات اجتماعی و آموزش عمومی، طبقات جدیدی را در بافت اجتماع پدید آورد که از آن میان باید به مهم‌ترین آن‌ها یعنی ظهور طبقه حرفه‌ای و طبقة کارگران صنعتی اشاره کرد.

رضاخان سردارسپه که پس از سقوط دولت مستعجل۹۰ روزة سیدضیاء در خلال چهار سال، خود را در موقعیت قدرتمند‌ترین شخص در سطح کشور استحکام بخشیده بود، با اسلوب آمرانه و به شدت نظام‌گرایانه خود، با این اعتقاد که وجود یک حکومت مرکزی نیرومند که توسط پرسنل تحصیل‌کرده و آموزش دیده اداره شود، قادر به اجرای برنامه‌های ملی و طرح‌های توسعه‌ای در سطح کشور خواهد بود. او بیش از اینکه حمایت فنی طرح‌های بلند پروازانة خود را از جانب انگلیس یا دولت نوبنیاد سوسیالیستی شوروی کسب کند، ترجیح داد تا کمک‌های صنعتی و دانش فنی را از سایر ممالک اروپایی و در رأس آن‌ها از آلمان، فرانسه و ایتالیا به دست آورد. به همین علت مطبوعات موجود نیز به ناگزیر می‌باید خود را با این نگرش وفق داده و در این جهت به حمایت از سیاست رضاشاه بپردازند. بخشی از روزنامه‌نگاری سیاسی همراه با آن دسته از مطبوعاتی که دل در گرو دو سفارت انگلیس و روس شوروی داشتند یا به انزوای نگارشی در غلتیدند و یا از انتشار باز ایستادند. این دسته از مطبوعات بار دیگر پس از شهریور ۱۳۲۰ به زیر چاپ رفتند که با مطالعة متون آن‌ها به راحتی می‌توان جهت‌گیری‌های خاص ایدئولوژیک یا سیاسی آن‌ها به سوی انگلیس یا روسیه شوروی را دریافت. این گرایش رضاشاه به منابع فنی آلمان، فرانسه و ایتالیا که البته از حمایت بخش بزرگی از روشنفکران و نویسندگان و تحصیل‌کردگان ایرانی در آلمان و فرانسه برخوردار بود، با بروز جنگ میان آلمان و انگلیس، موقعیت حکومت رضاشاه را با شرایط و تهدیدات تازه‌ای از خارج از کشور مواجه می‌ساخت. عدم وجود فضای لازم برای انتشار مطبوعات سیاسی آزاد و در جهت تحلیل مناسب رویداد‌ها و به دور از سانسور شهربانی، امکان چالش فکری و ابراز واکنش یا سخن از تغییر خط مشی‌ها را محدود نموده بود. رضاشاه که در مقابل درخواست‌های پی در پی دولت انگلیس مبنی بر اخراج متخصصان و مهندسان آلمانی، آشکارا مخالفت می‌ورزید و خروج آنان را موجب نیمه‌کاره ماندن یا صدمه خوردن به پروژه‌ها و طرح‌های توسعه‌ای خود می‌دانست، با اعلام بی‌طرفی در جنگ جهانی دوم، موضع سرسختانه‌ای در مقابل دولت انگلیس اتخاذ نمود. نباید فراموش کرد که متأسفانه بخش عمده‌ای از مطبوعات موجود و نیز رادیو دولتی تهران، اخبار خود را به گونه‌ای شفاف «قطبی» کرده و در جهتِ فتوحات آلمان‌ها هیجانی عمومی پدید آورده بودند! در این زمینه نیز باید اذعان داشت که فقدان فضای لازم برای روزنامه‌نگاری آزاد سیاسی در آن شرایط، پیامدهای آن هیجان کاذب و انحرافی را دو چندان ساخته بود. این همه منجر به آن شد که انگلستان با همکاری و هم‌پیمانی دولت شوروی در شهریور ۱۳۲۰ به ایران حمله‌ور شده و از شمال و جنوب کشور، پایتخت را نشانه روند. متعاقب این حمله و استعفای رضاشاه، نوع تازه‌ای از سانسور مطبوعات که در چارچوب ممیزی و سانسور دوران رضاشاه وجود نداشت، یعنی سانسور مطبوعات ایران توسط نیروهای نظامی متفقین، بر عرصة روزنامه‌نگاری سیاسی ایران تحمیل شد.‌‌ همان گونه که پیش‌تر نیز اشاره کردم، به منظور درک ماهیت فعالیت روزنامه‌نگاری در دوران حکومت رضاشاه، مجبوریم که شرایط و فضای کلی موجود در آن دوران را باز‌شناسی کنیم. نهاد مطبوعات نیز در واقع همانند دیگر نهاد‌ها، تابع فشردگی شرایط تازه‌ای بود که بر محور توسعة آمرانه قرار داشت. فضای این دوره کاملاً با فضای بینشی و سیاسی ـ مدیریتی پیش از سال ۱۳۰۰ و پس از شهریور ۱۳۲۰ متفاوت بود. به بیانی ساده، در این دوره گویی که به شخصی در یک زمان محدود مأموریتی داده شده تا با عجله، یک سری کارهایی را انجام دهد. هر لحظه از روز و شب بر اساس دستورالعمل خاص باید پُر شده و امور زمان‌بندی یا برنامه‌ریزی شدة مربوط به آن لحظه باید «با دستور از بالا» عمل شود. شاید مثال پدرسالاری در یک خانوادة سنتی بتواند این موضوع را روشن‌تر سازد. پدری مستبد که برای هر یک از فرزندان و به زعم خود در جهت عاقبت بخیری آنان برنامه یا نقشه و طرحی در نظر دارد. هر فرزند به دستور پدر و در چارچوب فرمان تعیین شدة محدود، به منظور دستیابی به هر یک از آن اهداف باید با سرعت و با ‌‌نهایت تلاش ـ و البته بی‌چون و چرا ـ عمل کند. چرا که پدر می‌پندارد این در واقع تنها اوست که با تجربة شخصی و شناخت شرایط حال و آینده، می‌تواند صلاح بهتری را برای فرزندان ترسیم کند. بنابراین فرصتی یا جایی برای دریافت نقطه نظرات و یا سلیقه و شاید مخالفت فرزند نمی‌ماند جز اینکه چنین امکانی به غیر از اتلاف وقت و ایجاد وقفه در کسب اهداف تعیین شده به صورت کاملاً آمرانه، چیز دیگری نخواهد بود. او به دنبال «ثمر» است. پس بی‌چون و چرا حرکت کن. صفحات مطبوعات نیز بر این اساس باید تنظیم شود. این در واقع وضعیتی است که در محیط‌های نظامی حاکم است. آنچه اصل اساسی است همانا اجرای فرمان در ساختار سلسله مراتب موجود و از ردة فرماندهی تا رده سربازی است. تعلّل در اجرای فرمان، تضعیف امکانات دفاعی کشور و در ‌‌نهایت ضربه‌پذیری مرزهای ملی و ورود دشمن به خاک میهن است. پس عامل تعلّل، نابخشودنی و حتی «خائن» است. وظیفة روزنامه‌نگار نیز در این چارچوب تعریف می‌شود. البته دیگر عواملِ راهگشا یا فشار‌ها و مقاومت‌ها در تغییر بنیانهای فکری نظام جدید را نیز در این میان نبایداز نظر دور داشت.

واکنش روحانیون شیعه در مقابل اصلاحات و اقدامات رضاشاه بر این اصل از جانب آنان صراحت داشت که «راه اصلاح مملکت فقط و فقط همراه شدن با علماست». در مقابل، بخشی از محتوای مطبوعات دوره‌های دوم و سوم از حکومت رضاشاه، روحانیون را به عنوان عواملی مرتجع و واپسگرا، مخالف اصلاحات اجتماعی و نوسازی جامعه معرفی می‌نمود و دین اسلام را دینی تحمیلی که پس از حملة اعراب به ایران، به زور مسلّط شده است، اعلام می‌کرد. از سوی دیگر با ابراز مخالفت روحانیون نسبت به برنامه‌های گاردن پارتی و به راه انداختن کاروان‌های شادی به عنوان نیاز ملت به روحیة نشاط انگیز و تبلیغ این امر که ملت ایران، «ملت گریه» است، فاصلة آنان با دولت حاکم بیشتر شد. البته باید توجه داشت که روزنامه یا مجله یا حزب علنی برای اعلام نظر رهبران مذهبی در مخالفت با تغییر لباس مردان و کشف حجاب زنان و محدود شدن قضاوت شرعی روحانیون و ایجاد مدارس دخترانه به سبک نوین و اشتغال زنان در ادارات وجود نداشت.

روحانیون و رهبران اسلامی کشور برنامه‌های رضاشاه را یک سیاست غربی کردن ایران و مذهب ستیزی می‌دانستند و چون امکان انتشار روزنامه‌ای نداشتند، کم و بیش به صورت غیرمتمرکز به برگزاری جلسات مخفیانه و اقدامات غیرعلنی می‌پرداختند که گاهی به ظهور می‌رسید. از آن جمله واقعة گوهرشاد در مشهد است که هنوز نحوة شکل‌گیری و ابعاد آن جای بحث دارد. در مجموع باید گفت که روحانیون و کمونیست‌ها دو نیروی مخالف رضاشاه محسوب می‌شدند.

در هر حال چنانچه متون مطبوعاتی و اسناد باقیمانده از روشنفکران دورة مشروطیت و پیش از روی کار آمدن رضاشاه را مطالعه کنیم، به روشنی در می‌یابیم که موضع‌گیری اصلی در مقابل روحانیون و جوهرة کلی زمینة هدایتی موجود در ذهنیت تجددخواهان در آن شرایط در جملاتی از آخوندزاده خلاصه می‌شود که:

«‌‌نهایت منافع ملت و آبادی مملکت و وطن مقتضی آن است که در میان ملت و سلطنت، اتحاد و الفت پیدا شود و سلطنت، استقلال باطنی و ظاهری حاصل کند و خودش تنها مرجع ملت گردد و علما را در ادارة امور شریک خود نسازد. به همین تدبیر که اشاره شد، بنا بر اعتقاد ما، به مرور ایام مغایرت از میان ملت و سلطنت رفع تواند شد».

ماحصل بینش تجددخواهی، سرانجام در اثر بروز شرایط از هم گسیخته و سردرگمی روشنفکری مشروطیت، منجر به شکل‌گیری اندیشة «دیکتاتوری مصلح» شد که رضاشاه تبلور آن بود.‌‌ همان رضاخانی که با عنوان سردارسپهی، در آن مقطع، در نقش «ناجی ایران» ذهنیت یافت و ظاهر شد. همه چیز در این مقطع و بر پایة این نگرش، «سرند» شد که البته عرصة روزنامه‌نگاری سیاسی نیز از این فرایند پالایشی جدا نبود. گرچه این پالایش، به توفانی تبدیل شد در فضای مطبوعات سیاسی، اما زمینه‌های تازه‌ای را در بستر چالش‌های مطبوعاتی برای ظهور نشریات تخصصی غیرسیاسی پدید آورد تا روزنامه‌نگاری توسعه‌پندار بتواند در سایة سنگین سانسور نظامی و اداری به حق حیات دست یابد.

این الگو در خلال سلطنت رضاشاه نه در پادگان‌ها بلکه در مطبوعات و در مجموعة سیستم نوپای دولت ـ ملت در مفهوم بوروکراتیک آن حاکم بود. نمونه‌های متعددی از به مرحلة اجرا درآوردن هر طرح از طریق سلسله مراتب دولتی را می‌توان در زمینه‌های گوناگون طی این دورة بیست ساله مشاهده کرد. از راه‌سازی تا ارتش ملی و از آموزش همگانی تا کارخانه‌سازی و یا طرح لباس و کلاه متحدالشکل برای خروج مردان از عبا و عمامه و یا کشف حجاب و خروج زنان از روبنده و چادر که در سراسر کشور می‌باید به اجرا در آید. روزنامه‌نگاری، چاپ، کتاب و قلم هم در این جهت حرکت می‌کند. آنچه بی‌چون و چرا در چارچوب طرح‌ها و برنامه‌های پیش‌رو در سطح ملی انجام می‌پذیرد باید مورد شناسایی مطبوعات و سیستم ارتباط جمعی نیز قرار گیرد.

روزنامه‌نگاری این دوران با چالش دیگری مواجه می‌شود که باید از آن به عنوان آغاز رویارویی یا نقش‌آفرینی دوگانة «طبقه متوسط سنتی» و «طبقه متوسط مدرن» یاد کنیم. هر یک از این دو طبقه نیازمند خوراک فکری از طریق کتاب و روزنامه و مجله است. در واقع خاستگاه طبقه متوسط سنتی به عنوان بدنة اصلی جامعه، از پیش از ورود ایران به دورة تلاش برای مدرنیزاسیون، مبتنی بر سنت‌ها و باورهای مذهبی و قومی بوده است. از همین رو بود که مقاومت‌های پراکنده‌ای را در میانة دهة ۱۳۱۰ به ویژه در سال ۱۳۱۴ در مقابل برنامه‌های غیرسنتی و تجددخواهانه مشاهده می‌کنیم و مطبوعات آن دوران جنبه‌هایی از آن را نشان می‌دهند. با شکل‌گیری بوروکراسی مدرن و حضور بخش عمده‌ای از تحصیل‌کردگان و روشنفکران ملی‌گرا در آن، طبقه‌ای فارغ از مناسبات سنتی قدرت، سیر تکوینی خود را آغاز کرد. با تحول ساختاری در نظام‌های آموزشی، اداری، قضایی و حقوقی کشور، رفته رفته هویت تازه‌ای در اقشاری از جامعه پدید آمد که ضمن پشتیبانی از روند مدرن‌سازی با الگوی غربی، نیازهای تازه‌ای را در عالم مطبوعات مطرح می‌ساخت. بخشی از این نیاز‌ها در مطبوعات سیاسی تحت سانسور و بخشی نیز از طریق مجلات غیرسیاسی نوبنیاد ولو در تیراژ محدود قابل تأمین بود. کادرسازی مطبوعات پس از شهریور ۲۰ ـ به اعتقاد بنده ـ در همین بستر انجام گرفت.

 ‌

ــ حضور روزنامه‌نگاران در دستگاه حکومتی در تاریخ مطبوعات ایران امر استثنائی و محدود به دوره خاصی نبوده است. حتی باید توجه داشت که نطفه‌های این حرفه در داخل ایران بعضاً بدست دولتمردان روشن‌بین در دستگاه حکومت قاجار گذاشته شد. از این نظر فکر می‌کنیم دوران حکومت رضاشاه استثنائی نبوده است. روزنامه‌نگارن صاحب نامی نظیر عبدالرحمان فرامرزی، علی دشتی، علی‌اکبر داور، حسن تقی‌زاده، رهنما و… اما آنچه در مورد این دوره جلب توجه می‌کند؛ سکوت و انکار نسل‌های بعدی در باره حضور روزنامه‌نگارن برجسته‌ای از نسل‌های قبل و نسل‌های جدید در درون دستگاه حکومتی و همراهی و همرأی با آن می‌باشد. علت چنین سکوت و انکاری چیست؟

 ‌

پرفسورکهن ـ بلی حق با شماست. این سکوت و به مراتب بد‌تر، انکار این واقعیت، بسیار غیرمنصفانه و حتی مغرضانه است. اصولاً در تاریخ روزنامه‌نگاری ایران، انتشار مطبوعات، اغلب، به همت کسانی شکل گرفته است که می‌توانسته‌اند بخشی از امکانات دولتی را در این راه جهت دهند. حتی کسی مانند اعتمادالسلطنه که (همچنان که به تفصیل در کتاب «تاریخ سانسور در مطبوعات ایران» شرح داده‌ام) خود از متولیان اولیه نظام ممیزی مطبوعاتی محسوب می‌شود، برای انتشار و ترجمه کتب ارزنده نیز تلاش می‌ورزید و مشوق جدی انتشار روزنامه و روزنامه‌خوانی در آن شرایط بسته نیز بود.

نباید فراموش کرد که سطح سواد و همچنین جمعیت باسواد ایران در آستانة کودتای سوم حوت ۱۲۹۹ بسیار محدود بوده است. کسانی که مأمور دولت و کارگزار حکومت بوده‌اند، الزاماً می‌باید از سطح معینی سواد و دانش روز برخوردار باشند. از سوی دیگر، خانواده‌ها و آنان که از امکانات مالی مناسبی برخوردار می‌بودند، فرصت بهتر و بیشتری برای باسواد شدن نیز می‌داشته‌اند. پس ملاحظه می‌شود که مدت‌ها عمده فعالیت روزنامه‌نگاری ایران به دست باسوادانی انجام می‌گرفته است که یا شاغل در ادارات دولتی و یا خود صاحب امکانات مالی بوده به نوعی نیز مانند گروه نخست در ردیف مرتبطان دولتی، از توانمندی بیشتری برای انجام این کار برخوردار می‌بوده‌اند. این البته جدا از معدود نشریات چپ مارکسیست وابسته به مسکو و یا راستِ دل بسته به انگلستان است که منابع مالیشان از مراجعی بیرون از مرزهای ایران تأمین می‌شده است.

پس از کودتای سوم اسفند و در خلال دورة بیست ساله، افرادی مانند داور، تقی‌زاده، رهنما، دشتی، فرامرزی، محیط طباطبایی، دکترصورتگر، حبیب یغمایی، نصراله فلسفی، علی‌اصغر حکمت، عبدالرحمان سیف‌آزاد، خسرو اقبال، ملک‌الشعرای بهار، احمد کسروی، دکترمیمندی‌نژاد، حسین‌قلی مستعان، محمد حجازی، مسعود کیهان، ابراهیم فخرایی، دکترمرتضی گلسرخی، شمس‌الدین امیرعلایی، عماد عصار، محمدعلی امیرمجاهد، مین‌باشیان، سعید نفیسی، علی‌اصغر شمیم، ابوالقاسم پاینده و شمار دیگری از تحصیل‌کردگان و روشنفکران ملی‌گرا، در هدایت و انتشار هر دو نوع مطبوعات سیاسی و یا علمی ـ تخصصی فعالانه مشارکت داشتند. در واقع، روزنامه‌نگاری آن سال‌ها، در هر چهار دورة اقتدار رضاشاه که پیشتر از آن‌ها یاد شد، بیش از پیش بر دوش این گونه افراد بود که خود ضمن دانش‌آموختگی، نقش یا مقامی در دولت نیز داشتند و در پیشبرد طرح‌ها و برنامه‌های نوین‌سازی در حکومت اقتدارگرا و متمرکز رضاشاه سهیم بودند.

البته آنان که در جرگة سیاسیون بودند، نقش غالبی را نیز در روزنامه‌نگاری سیاسی آن دوران ایفا می‌کردند که در مقاطع گوناگون طی این بیست سال، متفاوت بود. عده‌ای زود و عده‌ای دیر و تعدادی نیز به تناوب آمد و شد داشتند، به صحنة مطبوعات بیست ساله وارد شده و فعال بودند و گاهی نیز غیبتشان محسوس بود. جذب این حجم با این وزن شایسته از روشنفکران و تحصیل‌کردگان در بدنة بوروکراسی نوبنیاد رضاشاهی بود که فرایند پیاده‌سازی و پیشبرد مجموعه پروژه‌ها و برنامه‌های زیربنایی و تجددطلبانة رضاشاه را امکان‌پذیر ساخت. علیرغم کاستی‌ها رضاشاه با استفاده از این جذب، به موازات بسترسازی، با هدف یک توسعة همه جانبه، برپایی سریع نهادهای مدرن را نیز به پیش برد. البته حمایت و مشارکت این گروه از تحصیل‌کردگان و روشنفکران در کارهای فرهنگی ـ به عنوان مکمل و پشتنوانة برنامة توسعة کلان کشوری ـ از آن جهت هم بود که الگوی رضاشاه (که برخی از آن به عنوان «دیکتاتوری مصلحانه» یاد کرده‌اند) اجازة دخالت در سیاست را به همگان نمی‌داد. این گروه از آشنایان به مسائل روز و شرایط تمدنی جهان پیرامون خود، همچنان که در مصاحبة پیشین عرض کردم، با درک واقعیت موجود و آشوب و نابسامانی در ساختار کهنة کشورداری به ویژه در خلال و پس از جنگ جهانی یکم، به دنبال رهبر یا مدیر توانمندی بودند که بتواند با قدرت کشور را به سامان رسانیده و به اصطلاح، آن را جمع و جور کند و اهداف رشد و توسعه و پیشرفت مورد نظر روشنفکران و آگاهان و میهن‌دوستان را هم برآورده سازد. همراه با این گروه که دستی یا ذوقی و مهارتی نیز در قلم‌پردازی و روزنامه‌نگاری داشتند، بخش دیگری از روشنفکرانی که به گرد رضاشاه درآمدند، عمدتاً از هرج و مرج سیاسی، سرخورده و از آن آشوب، چنگی به دل نزده بودند. آنان گویی که جدول اولویت‌های رضاشاهی را یا تأیید و یا باز تنظیم نموده، پذیرای تقدمِ اولویت «سازندگی و نظم و امنیت» بر «آزادی‌های سیاسی» شده بودند. وضعیت روزنامه‌نگاری سیاسی در آن دوران نیز در همین چارچوب فهمیده می‌شود. فراموش نکنیم که از نقطه نظر توسعه به مفهوم علمی آن، این الگوی مدیریت استبدادی دولتی در کشورهای توسعه نیافته در امریکای لاتین، آسیا و حتی اروپا رواج داشت و از نماد امروزینی که نسبت به مفهوم دیکتاتوری وجود دارد، به دور بود.

حال چرا نقش ارزندة این گروه، در فعالیت‌های مطبوعاتی آن دوران با سکوت و یا انکار مواجه است، بر می‌گردد به نگرش مخالف و یا حتی عنادآمیز گروه‌های ایدئولوژیک و شبه ‌ایدئولوژیک نسبت به آن دوران. بی‌تردید در آن دوران نارسایی‌ها و نقطه ضعف‌هایی وجود می‌داشتند، اما بی‌انصافی است که انسان محقق و یا مورخ صادق، یکباره دو چشم خود را بسته و یا اینکه یک چشمی به صحنه نگاه کند و ضمن انکار کل مجموعه، نقش گروهی از روشنفکران و دولتیان روزنامه‌نگار را نیز حتی در حدی که وجود داشته است، منکر شود. فراموش نکنیم که منابع مربوط به تاریخ معاصر ایران ـ به ویژه دورة سی و چند ساله پس از سال ۱۳۰۰ ـ دستکاری شده و «داشتی‌ها» در یک «قالب انکار» در کنار «کاستی‌ها» قرار گرفته و «انصاف» در عملکرد تاریخی و حصول تاریخی، تحت‌الشعاع تنگ‌نظری عقیدتی و یا شخصی درآمده و با آن درآمیخته است. این برخورد را، حتی در‌‌ همان سال‌ها در چند نشریة چپ‌گرایی که در اروپا بر ضد حکومت رضاشاه به وسیلة چند محفل مارکسیستی منتشر می‌شد نیز می‌توانید مشاهده کنید. اگر چه در این باره در مصاحبة قبلی اشاراتی داشتم، اما تحلیل همه جانبة از این نشریات، به نوبة خود موضوع دیگری است که باید به فرصتی دیگر واگذاریم.

 ‌

ــ قابل تصور است، روزنامه‌نگاری که وظیفة دولتمداری را بر عهده دارد یا بالعکس دولتمردی که دست در کار مطبوعات یا قدرت قلمی دارد، طبیعی است که از بهره‌گیری از این امکان در توجیه اقدامات و سیاست‌های دولت خود صرف‌نظر نکند. در این صورت در حیطة «استقلال»، برای چنین روزنامه و روزنامه‌نگارانی چه اعتباری باقی می‌ماند؟

 ‌

پرفسورکهن ـ این البته به بینش فرد، به شخصیت فرد و به طور کلی، به خاستگاه او بر می‌گردد. مفهوم «استقلال» در این شرایط، بسیار دقیق و حساس است. روزنامه‌نگاری که از جایگاه و یا امکاناتی که در اختیار دارد، استفاده کند تا پیام درستی را در چارچوب منافع ملی (و نه منافع فردی یا گروهی) از طریق صفحات نشریة خود منتشر سازد، او ضمن حفظ استقلال ـ در مفهوم بنیادی آن ـ مسئولیت خود را نیز انجام داده است. زمانی که این فرد صاحب نفوذ یا صاحب مقام و یا به اصطلاح «دولت‌مدار» ـ که البته این بار، درس‌خواندة فرنگ و روشنفکر نیز هست ـ کلیّت حکومت رضاشاه را در جهت مصالح کشور می‌بیند و ضمن آگاهی از الاهم فی الاهم‌های توسعه‌مدارانة نظام موجود، پذیرش و همگامی سایر روشنفکران با روند تجددخواهی را نیز مشاهده می‌کند، در واقع، یک «روی هم افتادگی مفهومی» در ذهن او پدید می‌آید. «استقلال»، مفهومی دوجانبه پیدا می‌کند که در یک هماهنگی قرار دارد. او استقلال خود را در نقش‌آفرینی در اموری می‌بیند که مفهوم استقلالِ دامنه‌دارتری را می‌پوشاند. او مشارکت در روند اصلاحاتی که مورد تقاضای نهضت مشروطیت بوده و فعالیت در آن چارچوب ـ چه در حیطة روزنامه‌نگاری و چه در نهادسازی‌های مربوط به امور دادگستری، آموزش و پرورش، کشاورزی، تجارت، راه و ساختمان، مالیه و امور فرهنگی و تنویر افکارـ را «استقلال» تعبیر می‌کند. او در واقع استقلال خود را در نمود استقلال کلیتری معنا می‌دهد که ناشی از توسعة زیربنایی و جهت‌گیری تلقی و بیانی در آن راستاست. حال چه این فرد، خود صاحب نشریه باشد و مستقل از عضویت در ساختار دولت؛ و چه شاغل در آن و به اصطلاح دولت‌مدار، و در عین حال، نشریه‌ای را نیز اداره کند.

البته روزنامه‌نگاران و صاحب‌مقامان دولتی دیگری نیز وجود دارند که برعکس، این گونه فرصت‌ها (یعنی هر دو امکان شاغل دولت بودن و مدیر یا سردبیر نشریه‌ای بودن) را صرفاً در جهت منافع شخصی و یا ایدئولوژیک خود مورد سوءاستفاده قرار می‌دهند. در اینجا، این موضوع که فرد فقط «یک دولتیِ روزنامه‌نگار» و یا «روزنامه‌نگارِ دولتی» باشد، تغییری در اصل قضیه نمی‌دهد. آنچه برای او مطرح است (و به عبارتی اولویت او)، ربطی به ترجیحات کلان و ملی ندارد و بنابراین «استقلال» خارج از این مرزبندی، فقط و فقط معنای تأمین منفعت شخصی پیدا می‌کند.

چنانچه به فهرست اسامی افرادی نگاه کنیم که در ضمن دارا بودن شخصیت فرهنگی، علمی و تخصصی، مسئولیتی را نیز در بدنة دولتی داشتند و همچنین در عرصة روزنامه‌نگاری دورة بیست ساله هم حضوری فعال داشته‌اند، مفهوم این «استقلال» را کم و بیش می‌توانیم در آنان مشاهده کنیم و بنابراین به ندرت با لغزش «استقلال» در آنان ـ به مفهوم گستردة آن ـ مواجه می‌شویم.

به طور کلی، آنان که بیرون از مسئولیت دولتی، نشریه‌ای را در اختیار می‌داشته‌اند، بیشتر لغزش داشته‌اند و به سختی در چارچوب مفهوم گستردة «استقلال» قرار می‌گرفته‌اند. که این پدیده نه تنها از ابتدایی‌ترین مفهوم استقلال حرفه‌ای روزنامه‌نگاری و مسئولیت شخصی برخوردار نیست، بلکه در بسیاری موارد به نوعی «باج‌گیری» از افراد و حتی دولتیان نیز می‌انجامیده است. در اینجا دیگر نه «اعتبار شخصی» و تعهد اخلاقی مطرح است و نه مفهوم بایسته و مقدس استقلال در دو عرصه یا دو دامنة خُرد (فردی) و یا کلان (ملی) آن. جالب اینجاست که روزنامه‌نگاران زبردست و معروفی مانند دشتی، عبدالرحمان فرامرزی، ابوالقاسم پاینده و ابوالقاسم شمیم که خود چه پیش و چه پس از آن دوران صاحب قلم بودند، چند سالی از زندگی شغلی خود را در ادارة سانسور شهربانی کشور گذرانده و هر یک مسئولیت‌هایی را در زمینه ممیزی حکومت بر عهده داشتند. به طور کلی، ادارة سیاسی شهربانی در آن زمان، نسبت به ادارة انطباعات یا مطبوعات در وزارت معارف، از توان و اهمیت و احاطة بیشتری برخوردار بود. این اداره عملاً آشکارا نظارت شدیدی را بر چاپخانه‌ها، هیات‌های تحریری و متون مطبوعاتی اِعمال می‌کرد. زمانی که علی دشتی در فروردین ماه ۱۳۱۷ به سمت «رئیس دایره راهنمای نامه‌نگاری» (دایره نگارشات) که متعلق به ادارة سیاسی شهربانی بود، گمارده شد، فرامرزی، پاینده و شمیم را در کنار خود داشت که البته عبدالرحمان فرامرزی در مقام معاونت او انجام وظیفه می‌کرد.

روش کار در ادارة سانسور شهربانی بدین‌گونه بود که روزنامه‌ها ملزم به ارسال مطالب خود به این اداره بودند تا با صلاحدید مُمیزان آن، مُجوز نشر دریافت دارند. این کنترل شامل کلیة مطالب می‌بود تا مشخص شود که در جهتی غیر از استراتژی توسعه‌ای حکومت و اجرای طرحهای رضاشاه و سیاست اصلاحات و هویت ایرانی مطرح شده، نباشد. البته هیچ نشریه‌ای نیز بدون تأیید مُجوز آن از سوی ادارة سیاسی شهربانی به چاپخانه نمی‌رفت. برای درک چگونگی حرکت برخی روزنامه‌نگاران از صحنه فعالیت مطبوعاتی به عرصة مشارکت فعالانه در اجرا و پیشبرد برنامه‌های حکومت رضاشاه و نیز آشنایی با ادارة سیاسی شهربانی می‌توانیم به نمونة ابوالحسن عمیدی‌نوری مراجعه کنیم. او که از روزنامه‌نگاران با سابقه بود اظهار می‌دارد که: «با استقرار نظم و امنیت در کشور و حاکمیت سراسری قدرت رضاشاه، روزنامه‌نگاران سیاسی رفته رفته دریافتند که در شرایط موجود و فشار ابوالقاسم‌خان شمیم مأمور سانسور شهربانی در مطبوعات، بهتر است توان و وقت خود را در عرصه دیگری صرف کنند». عمیدی‌نوری در این زمینه می‌نویسد که: «از پیوستن به سازمان دادگستری نوبنیاد، زیاد راضی نبودم زیرا می‌دیدم آزادی مطبوعات دارد از بین می‌رود و توجه رضاشاه به ساختمان دستگاه‌های کشور است. بنابراین از قدرت دیکتاتوری خود در این راه حداکثر استفاده را می‌نماید و به همین جهت بازار مطبوعات کساد شده، اجازه نشر افکار آزاد داده نخواهد شد…». این به آن معناست که فعالیت و حضور مطبوعات سیاسی در فضای آن روز جامعة ایران، در زمرة نخستین اولویت‌های برنامه‌ها و اهداف رضاشاه قرار نداشت، با این حال نباید نقش کارگزاران و مأموران کنترلی شهربانی در اِعمال شدت عمل‌های نا‌بجا و‌گاه افراطی را نیز فراموش کرد. در طول تاریخ معاصر ایران، به ویژه در زمینة مُمیزی مطبوعات، تحدید تحزب و آزادی بیان در تعاملات سیاسی در بسیاری مواقع مشاهده می‌شود، آنجا که به اصطلاح، قرار به آوردن «فرد» است، یکباره ما با «سر» مواجه می‌شویم! «سری» که با خوش خدمتی و یا بی‌خردی مأمور یا کارگزار آورده شده است!

برای روشن شدن منظورم بد نیست به نمونه‌ای از نحوة اِعمال مُمیزی مطبوعات توسط مدیریت سانسور و مُمیزی در آن زمان اشاره کنم که عمیدی‌نوری مدیر روزنامه ستاره (و سردبیر «داد» پس از شهریور ۱۳۲۰) خود شاهد آن بوده است: «یک روز دیدم ابوالقاسم‌خان شمیم که وظیفه‌اش این بود عصر‌ها و صبح‌ها به ادارات چند روزنامه‌ای که آن وقت‌ها منتشر می‌شد، سرزده، اخبارش را بخواند و روی آن بنویسد «چاپ شود» و یا خط قرمز کشیده بنویسد «قابل چاپ نیست». به دفتر ستاره آمده مقاله‌ای که نوشته بودم، خواند، قدری فکر کرد آن را با خط قرمز جلویم گذاشت و نوشت «قابل چاپ نیست». من از او پرسیدم چرا؟ گفت: حقیقت مطلب این است که من هم چیزی از این مقاله نفهمیدم ولی به همین دلیل که چیزی نمی‌فهمم و به دلیل اینکه شما این را نوشته‌اید، راه احتیاط را پیش گرفته نمی‌گذارم چاپ شود! زیرا می‌ترسم فردا که منتشر شد و دیگران آن را خواندند، چیزی از آن بفهمند که اسباب زحمت شود. اصلاً آنچه شما می‌نویسید ظاهر آن‌ها قابل ایراد نیست. ولی بعد تویش حرف در می‌آید. این است که مقالات شما را اغلب باید سانسور نمایم!…»

مدیر روزنامه ستاره اعتراف می‌کند که این طرز تفکر مأمور سانسور، وی را بیشتر بیدار کرد که: «باید دوران خدمت مطبوعاتی را پایان داده و به کار قضایی خود در دادگستری نوین دلبستگی بیشتری به خرج دهم به همین جهت با روح جدی به کار دادیاری دادسرای تهران پرداختم و سعی نمودم در پُست جدید به کسب اطلاعات و پرداختن به کار جدی اشتغال ورزیده خود را جلو اندازم…»

بدین ترتیب بخشی از روزنامه‌نگاران به علت نوع برخورد اداره سیاسی شهربانی و فشار سانسور و درک موقعیت و وجود زمینه‌های دیگر و گروهی نیز همچنان که عین‌السلطنه به درستی بیان کرده بود، به علت برچیده شدن بازار مکاره‌ای به صورت سوءاستفاده از حرمت حرفة روزنامه‌نگاری، از گردونة فعالیت‌های مطبوعاتی بیرون رفتند.

 ‌

ــ روزنامه، سیاست، اخبار اقدامات حکومت و رد یا تأئید آن پدیده‌هایی جدائی‌ناپذیرند. اما بدیهی است که مسائل جامعه و مردم تنها در این امور خلاصه نمی‌شوند وضعیت جرائد از نظر دربرگیری مسائل و موضوعات دیگر در این دوره چگونه بود؟

پرفسورکهن ـ به نکتة جالبی اشاره کردید. بلی تعریف روزنامه بیشتر مُبتنی بر خبری بودنِ آن است و در تعریف مجله، بیشتر جنبه‌های تشریحی و توصیفی و کمتر خبری مطرح می‌شود. این هر دو در دوران رضاشاه به ویژه از سال‌های ۱۳۱۰ به بعد که اولویت بر روزنامه‌نگاری سیاسی نبود و مطبوعات، در فضای اقتدارگرایانه و حاکمیت به شدت متمرکز و دستوری قرار داده شده بود، «اخبار و اطلاعات سیاسی و تلاقی باور‌ها و عقاید سیاسی»، اهمیت خود را به نفع «توجیهات عمرانی و اخبار توسعه‌ای در زمینه‌های اصلی و برنامه‌های نوسازی و آموزش همگانی» از دست داده بود. هرگونه مباحثات صرفاً سیاسی مرسوم گذشته، در واقع به عنوان دگراندیشی سیاسی و مخالفت‌آمیز، به مثابه عامل ایجاد آشوب و هرج و مرج دوباره تلقی می‌شد یعنی ترمز فرایند پیاده‌سازی مجموعه اولویت‌های برنامة نوسازی که بنابراین برای حکومت، تحمل ناپذیر و غیرقابل قبول است. گویی که روشنفکران دلزده از اوضاع به هم ریختة سیاسی سال‌های پیشین، وارد یک مُبادله یا داد و ستد کیفی شده بودند. آنان گویی که «روزنامه‌نگاری و بیان آزاد سیاسی» را با مجموعه‌ای دیگر شامل «سانسور» همراه با «توسعه و امنیت و نوسازی» که از جنس دیگر بود، مبادله کرده بودند.

تناسب یا درست و نادرستی این بینش و یا دریافت روشنفکران جذب شده در بدنة بوروکراسی نوبنیاد، زمانی برای ما مشخص‌تر می‌شود که بار دیگر شرایط پس از شهریور بیست را مورد توجه قرار دهیم. شرایطی که طی آن یکباره فضای سیاسی تغییر کرد و اولویت‌های سیاسی ـ به شدت و بار دیگر ـ از جانب روزنامه‌نگاری ما حق تقدم یافت.

بی‌آنکه بخواهیم و یا بتوانیم از محدودیت‌های اِعمال شده بر مطبوعات، به ویژه در دورة سوم حکومت رضاشاه دفاع کنیم، باید اذعان داشت که تجربة مطبوعات پس از شهریور ۱۳۲۰ نشان داد که به غیر از مطبوعات واقعاً مستقل، آزاد و ملی و سوای نشریات وابسته به گروهی کاسبکار در عرصة روزنامه‌نگاری ایران، به طور کلی مابقی مطبوعات دهة ۱۳۲۰ به دو جناح چپ (روس‌های شوروی) و راست (انگلستان) وابستگی داشته‌اند (درست مانند سال‌های اواخر دهة ۱۲۹۰ و اوائل ۱۳۰۰ خورشیدی). گرچه هر یک از این دو، انتشارات خاص و حتی رسمی خود را داشت، اما با استفاده از سوابق ارتباطی با عناصر ایرانی متمایل به خود و یا به وسیلة پول یا ارائه خدمات و امکانات فنی ـ تکنولوژیک، بخش مهمی از مطبوعات موجود را در اختیار می‌گرفتند تا ضمن دفاع از مواضع آن‌ها در ایران، جایگاه و پایگاه مستحکمی را در آیندة ایران دست و پا کنند. حامیان مطبوعاتی و کارگزاران شوروی و پایگاه ایدئولوژیک آن در مقایسه با آن دسته از روزنامه‌نگارانی که در جناح راست از سیاست انگلستان پشتیبانی می‌کردند، به مراتب راسخ‌تر و وفادار‌تر عمل می‌کردند.

در هر حال باید گفت که آزادی مطبوعات بار دیگر به بازی گرفته شد. گویی که مسئولیت حسّاس روزنامه‌نگاری در شرایط ویژه‌ای که پدید آمده بود به فراموشی سپرده شده که این خود، بیانگر واکنش انسدادی دورة پیشین بود که به درستی هدایت نمی‌شد. ادارة مطبوعات و تبلیغات در دورة رضاشاه از جمله نهادهای سخت‌گیر و کنترلی محسوب می‌شد که به زعم خود سعی در حفظ آرامش سیاسی مورد نیاز برای پیشبرد طرح‌ها و نیز القای احساس مسئولیت اجتماعی برای تحدید قلم در میان صاحبان مطبوعات داشت. رضاشاه که به منظور شکستن اقتدار مذهبی، سیستم قضایی جدیدی را با استفاده از مجموعه قوانین فرانسه تأسیس کرده و مدارسی به سبک نو در سراسر کشور به وجود آورده و سوادآموزی را اجباری کرده بود، چالش یا مخالفتی را در مقابل این طرح‌ها و در مقابل خود بر نمی‌تافت. او با تصویب قوانین متعدد، مردم را از اَعمال برخی عُرفیات اسلامی مانند پوشش سرِ مردان با عمّامه و حجاب و چادر به سری زنان بازداشت. این خود موجبات مخالفت شدید روحانیون شیعی را برانگیخت تا بار دیگر با بیرون رفتن از صحنة سیاسی کشور پس از شهریور بیست و حضور ارتش‌های بیگانه در پایتخت، این گروه از مخالفین به شدت فعال شوند.

شرایط پدید آمده در ایران، به ویژه در تهران در اثر اوج‌گیری جنگ جهانی دوم را نمی‌توان به طور کامل از طریق مطالعة متون فارسی و برخی از نشریات سال‌های ۱۳۲۰ـ ۱۳۱۸ خورشیدی درک کرد. زیرا همچنان که پیشتر عرض کردم، سایة حاکم بر معدود مطبوعات سیاسی آن روزگار و نیز جهت‌گیری یک جانبة اخبار مندرج در صفحات آن نشریات، تنها گوشه‌ای از فضای موجود را نمایان می‌سازد. از این روست که هر پژوهنده‌ای برای درک واقعیات سیاسی و اجتماعی در کشور به مراجعه به سایر متون و اسناد پراکنده نیاز دارد. متونی که گوشة دیگری از شرایط حاکم بر فضای ارتباط جمعی (عمدتاً مطبوعات) و چالش‌های سیاسی ـ اجتماعی آخرین سال‌های دوران سلطنت رضاشاه، را ترسیم می‌کنند. راه‌کاری که می‌تواند محقق را برای یک قضاوت درست و منصفانه آماده سازد. قضاوتی که مقاطع تاریخی و رویداد‌ها و شخصیت‌ها را «سیاه» یا «سفید» نبیند. البته این سیاه و سفید دیدن در زمانی که مردم به دور از سانسور، از دستیابی به مطبوعات آزاد و نقطه نظراتِ روزنامه‌نگارانِ آزاداندیش و مسئول برخوردار باشند، به مراتب کمتر خواهد بود.

نمونه‌ای در خور توجه از ترسیم فضای خبررسانی و ارتباط جمعی حاکم بر تهران در روزهایی از سال ۱۳۱۹ که به شدت تحت تأثیر اخبار جنگ جهانی قرار گرفته بود، نامه‌های خصوصی «سِر ریدر ویلیام بولارد» سفیر انگلستان در ایران به همسر خود است. وی در این نامه اطلاعات ارزنده و جالبی را ارائه می‌دهد. اشاراتی که جوّ حاکم بر افکار عمومی ایرانیان و تأثیر روزنامه‌های سیاسی موجود و رادیوهای فارسی زبان را برای ما شفاف‌تر می‌سازد. حقایقی از وظایف روزنامه‌نگاری مسئول که در مطبوعات هدایت شدة آن سال‌ها لااقل در این زمینه نمی‌توان مشاهده کرد. وی در نامه‌ای به زبان انگلیسی در تاریخ سه شنبه ۲۳ آوریل ۱۹۴۰ میلادی (سوم اردیبهشت ۱۳۱۹ خورشیدی) خطاب به همسرش می‌نویسد: «آلمانی‌ها [در تهران] به جز در میان ایتالیایی‌ها که با سفارت آلمان رفت و آمد دارند و آن هم به دستور است، دوستی ندارند. مردم ایران خیلی تحت تأثیر پخش برنامه‌های فارسی رادیو برلین هستند که ادعاهای عجیب و غریب می‌کند. شاید بتوان ایرانی‌ها را در مجموع کسانی دانست که نسبت به آلمان احساسات دوستانه دارند. این تا حدودی به علت ترس آنان از روسیه است و اینکه می‌خواهند شاهد یک آلمان قوی برای ایجاد توازن با روس‌ها باشند و تا اندازه‌ای هم به این دلیل است که ایرانی‌ها از سنخ هیتلر را تحسین می‌کنند!».

نکتة درخور تعمق چه برای آن دوره و چه برای درک تاریخی ما از روحیة بخشِ عمده‌ای از مردم ایران تحت هدایت‌‌ همان مطبوعات سیاسی محدود را باید از همین جملات دریافت.

بولارد در نامة دیگری به تاریخ ۱۹ ماه مه ۱۹۴۰ (۲۹ اردیبهشت ۱۳۱۹) بار دیگر از نکته‌ای ظریف‌تر خبر می‌دهد. نکته‌ای که در حال حاضر پس از گذشت بیش از شصت سال از آن دوران ما را با یک واقعیت تلخ مواجه می‌سازد که از نظر تلقی و نگرش مردم خودمان در شرایط تاریخی خاص بسیار جالب است:

«آلمانی‌های مقیم اینجا چند هفته‌ای است می‌گویند جنگ در همین بهار یا به هر حال قبل از پایان ژوئن تمام می‌شود و اگر این پیش‌بینی دروغ از آب درآید، اثر خوبی در اینجا خواهد داشت. جایی که افکار عمومی در حال حاضر به طرفداری از آلمان گرایش دارد. صد‌ها آلمانی در تهران هستند و بسیاری از آنان علناً کاری ندارند و همگی با جدیت به کار پخش مطالبی به نفع آلمان و بر ضد متفقین مشغول‌اند و از برنامه‌های زبان فارسی که از برلین پخش می‌شود، به همین منظور استفاده می‌کنند. دو روز پیش در تهران باور کرده بودند که شاه جورج (King George) [پادشاه انگلستان] به دستور برلین در حال بستن چمدان‌های خود به قصد کاناداست و حکومت فرانسه هم می‌خواهد به‌‌ همان جا نقل مکان کند. بی. بی. سی هنوز نتوانسته پخش برنامه به زبان فارسی را راه‌اندازی کند. هر چند که حالا دارند تلاش می‌کنند تا این کار را انجام دهند. ولی حتی اگر ما برنامه به زبان فارسی پخش کنیم، نمی‌توانیم امیدوار باشیم که در بهره‌برداری از آن با آلمان‌ها رقابت کنیم. زیرا زبان تُند و تیز و ادعاهای مبالغه‌آمیز آنان (که پیش‌روی زمینی آن‌ها صحت آن را تأیید کرده) بیشتر به دل ایرانیان می‌نشیند. اما اگر آلمانی‌ها نتوانند بیشتر در خاک فرانسه پیش‌روی کنند، خیلی از زور تبلیغات آن‌ها در اینجا کاسته می‌شود و اگر رادیوی ما در لندن آغاز به کار کند، مورد توجه بیشتری قرار خواهد گرفت… [در هر حال] به رغم مساعی من در وادار کردن مقامات ایرانی به حفظ تعادل، اخبار آلمان در مطبوعات تهران جلوة بهتری دارد. برای مثال یادداشت دور از ادب آلمان به بلژیک و هلند به طور کامل چاپ شده، اما وادار کردن مقامات ایرانی برای چاپ خلاصه جواب مُحکم ملکه ویلهم نیا [ملکه هلند] با فشار انجام گرفت».

این‌ها در واقع نمونه‌هایی از اشکالاتی است که از نظر هدایت افکار عمومی و یا جریان‌سازی در ارتباطات جمعی توسط بخشی از روزنامه‌نگاری سیاسی که با حاکمیت نیز هم سویی‌هایی داشته‌اند باید مورد بررسی و توجه قرار گیرد.

البته در چشم‌اندازی دیگر، در همین دورة تاریخی است که روزگارنو پدید آمده در سیر تفکر پس از مشروطیت، زمینه‌ساز تحول در سایر فعالیت‌های فرهنگی ـ ادبی نیز می‌شود. چندان که نثر فارسی، امروزی‌تر شد و شرایط پیدایش رمان فراهم می‌آید. مهم‌ترین عوامل نقش‌آفرین در این زمینه را می‌توان در هویت یافتن «ملت» و اهمیت یافتن «فردیت» در چارچوب اندیشة حاکم دوران رضاشاه، فراهم آمدن امکانات چاپ و نشر و انتشار مطبوعات تخصصی، هنری ـ ادبی، گسترش مدارس به سبک نوین، اعزام دانشجو به اروپا و ورود زنان به صحنه‌های فرهنگی و اجتماعی خلاصه کرد. نخستین مجموعه داستان کوتاه ایرانی را نیز محمدعلی جمال‌زاده در همین دوره منتشر می‌سازد و نویسندگان برجسته‌ای مانند صادق هدایت، جلال آل‌احمد، ابراهیم گلستان، صادق چوبک، بزرگ علوی، سیمین دانشور، احمدمحمود نیز پرورش یافتة همین دوران محسوب می‌شوند. حضور روزنامه‌نگاری ادبی و غیر سیاسی پیشگامانی مانند ملک‌الشعرای بهار، سعید نفیسی و فروغی، حجازی، مشفق کاظمی و دشتی را نیز در پرورش نسل جدید نویسندگی به سبک دنیای مدرن نباید از نظر دور داشت.

 ‌

ــ پرسش فوق زمینة بحث دیگری را در ارتباط با مفهوم «استقلال» روزنامه‌نگاری باز می‌کند. یعنی دیدن مسائل دیگر جامعه خارج از حیطة سیاست و بیرون از نفوذ علاقمندی سیاسی شخصی روزنامه‌نگار. آیا فکر می‌کنید در این زمینه روزنامه‌نگاران آن دوره توانستند توجه مردم را به موضوعات دیگری نظیر موسیقی، تأ‌تر، ارتباطات اجتماعی، سلامت، ورزش و… جلب نموده و رشته‌های جدیدی را در عرصه روزنامه‌نگاری پایه‌گذاری کنند؟

 ‌

پرفسورکهن ـ موضوع دشواری را شما مطرح می‌کنید. زیرا چنانچه بخواهیم نقش روزنامه‌نگاران در دوران حکومت رضاشاه را از نظر مُنوّرسازی ذهنیّت عامة مردم مورد بررسی قرار دهیم، مجبوریم به مقایسة ادواری بپردازیم. بدین ترتیب که ببینیم «تنویر سیاسی» با «تنویر غیرسیاسی» افکار چه تفاوتهایی دارد. و اصولاً ماهیت هر یک چیست و وزن هر کدام در میان اولویت‌بندی‌ها و برنامه‌های استراتژیک چه مقدار است. برای این کار شرایط تاریخی را باید در نظر گرفت و بر اساس واقعیت‌های زمانه و با توجه به بود و نبود‌ها و شدت و ضعف‌ها به ارزیابی نشست. همان‌گونه که چندین بار عرض کردم اگر چه سانسور و استبداد در کلیت خود مورد سئوال است، اما همچنان که آقای پارسانژاد هم می‌نویسد، زمانی که رضاشاه در اردیبهشت ۱۳۰۵ درکاخ گلستان با مراسم ساده‌ای تاج‌گذاری کرد، او شخصاً تاج را بر سر گذاشت تا نمادی روشن از شیوة منحصر به فردش در به دست گرفتن امور کشور باشد. رضاشاه پیروزی خود را در رسیدن به این موقعیت مدیون توانایی‌اش در رهبری ُمقتدرانه بود. او آن زمان که ایران در نابسامانی، آشوب و هرج و مرج فرو رفته بود ظهور کرد و توانست تا خود را مُنجی و تأمین کنندة امنیت و ثبات معرفی کند و با جذب و گردآوری گروهی برجسته از نخبگان و روشنفکران به دور خود، یعنی کسانی که تمرکز قدرت و آنچه بعد‌ها به «دیکتاتوری صالح» شهرت یافت را تنها راه نجات کشور می‌دانستند، به سرعت نظام جدیدی را در تمام عرصه‌ها پدید آورد. این گروه راه انجام آن برنامه‌های اساسی را هموار ساختند که راه‌گشای کشور به سوی پیشرفت بود. اعضای همین گروه بودند که اجبار در عدم پردازش به مطبوعات سیاسی را پذیرا شده و فرصت تازه‌ای را که در عرصة روزنامه‌نگاری غیرسیاسی پدید آمده بود، درک کردند. مطبوعاتی به دور از سلایق و تنش‌های سیاسی، رفته رفته شکل گرفت. گرچه دخالت‌های عدیده‌ای از سوی اداره سانسور شهربانی‌گاه و بی‌گاه دامنگیر هر چاپخانه‌ای می‌شد و مدیریت مطبوعاتی را مردد و گاهی مضطرب می‌ساخت، اما مجلاتی در قالب هفته‌نامه، ماهنامه، فصلنامه و جز این‌ها با حمایت‌های بی‌دریغ دولتی از سوی نهادهای نوبنیاد و سازمان‌ها به صورت پشتوانه‌های تخصصی آموزشی و علمی و اطلاع رسانی حرفه‌ای، تربیت نموده و کادرسازی اسلوب‌مدارانه‌ای را برای سالهای پس از شهریور ۱۳۲۰ بسترسازی کردند. با نگاهی به محتوا و عناوین متنوع این نشریات می‌توان به روشنی دریافت که آن‌ها هم زمینه ساز اسلوب تازة مطبوعات غیرسیاسی آینده بودند و هم به عنوان نهادی آموزشی، تسهیل کنندة طرح توسعة جامع و ملی، نقش آفرینی می‌کرده‌اند.

تفاوت موجود میان نوع مطبوعات این دوره با آنچه در گذشته و دوران قاجار در عرصة فعالیت‌های مطبوعاتی وجود داشت را می‌توان در تفاوت عملکردی سیستم رضاشاهی با سیستم پیش از او نیز معنا کرد. گر چه در هر دو سیستم (البته با تفاوت‌هایی)، نظام ممیزی و کنترلی بر مطبوعات وجود داشت.

باید توجه داشت که ماهیت نظام متمرکز رضا شاهی با آنچه در ادوار گذشته در دوران پادشاهان قاجار و حتی در دورة دیکتاتوری ناصرالملک (پس از سقوط محمدعلی شاه) شاهد بودیم، به شدت متفاوت است. در این دوره (یعنی حکومت رضاشاه) برنامه جامع و مشخصی وجود دارد که با تایید اکثریت نواندیشان تحصیلکردة فرنگ و روشنفکران و رهاشدگان از دوران آشوب سیاسی پس از مشروطه دوم مواجه بوده و از مشارکت و حضور فعال آنان در عرصه‌های اجرایی و برنامه‌ریزی نیز برخوردار است. این امری کاملاً شفاف و مشهود است. بنابراین، به دور از هرگونه چشم‌پوشی از نقش بازدارندة سانسور مطبوعاتی، باید این مقوله را در مجموعة عملکردی و به اصطلاح «بُرون‌دادِ» یک بوروکراسی توسعه‌مدار و نوساخته، مورد ارزیابی و توجه قرار داد. در این صورت سهم عنصر «مطبوعات نوانتشارِ غیرسیاسی» و نیز تأثیر عدم وجود عاملی به نام «مطبوعات آزاد سیاسی» در بازدهی سیستم (یعنی مجموعة حکومتی رضاشاه) به درستی شناخته خواهد شد.

گرچه بخش عمدة روشنفکران ایرانی دورة رضاشاه تحت تأثیر ناسیونال سوسیالیسم آلمان قرار داشتند، باید بپذیریم که آنان حتی فاشیسم اروپایی را نیز مورد توجه قرار داده و ضمن آموختگی از آن تجربه، مشتاقانه در پی ملی‌گرایی شدید ایرانی رفتند. به قول آقای آشوری، در شرایط پس از جنگ یکم جهانی، دیگر مسئله درجة اول برای آنان، سازندگی کشور و قدرت دولت مطرح بود. از این رو بود که روشنفکران خودشان را در سایة دیکتاتوری رضاشاه وقف این کار کردند و در پرتو امنیت آن دوران، بسیار اثربخش بودند و کوشندگی آنان در جهت شناساندن ادبیات و فرهنگ مدرن به جامعه ایران انکار ناپذیر است.

شما تصورش را بکنید در زمانی که این مباحث مطرح می‌شود که در‌‌ همان اوائل سال‌های دهة ۱۳۰۰ روزنامة «زبان زنان» خانم دولت‌آبادی را در خیابان‌ها می‌سوزانیدند و او را در کوی و برزن لعن و نفرین می‌کردند که چرا در مقالات آموزنده و روشنگرانه‌اش وضعیت زنان در کشورهای پیشرفته را به رخ زنان ایرانی می‌کشاند. هم او بود که در دورة ریاست وزرایی رضاخان سردارسپه، در مقاله‌ای با عنوان «ایران و فرانسه» طرح اصلاح و توسعة اقتصادی ایران را با همکاری دولت فرانسه ارائه داد و در سال ۱۳۱۴ که به دستور رضاشاه به علی‌اصغر حکمت وزیر جنگ «جمعیت زنان آزادی‌خواه تهران» یا «کانون بانوان» برپا شد، نقش بسیار فعالی در پیشبرد اهداف آن ایفا کرد. صدیقه دولت‌آبادی تا آنجا به صحتِ طرح نوین‌سازی ایران در دوران رضاشاه اعتقاد داشت که حتی در سال ۱۳۴۰ در لحظات پایان زندگی در وصیت‌نامه‌اش نوشت که «مرا از محل کانون بانوان به آرامگاه ابدیم ببرید و در مراسم تشییع جنازه‌ام حتی یک زن با حجاب شرکت نکند».

در ابتدای همین دوره است که مجلة «زنان میهن» ارگان «انجمن نسوان وطن‌خواه» ایجاد می‌شود و خانم محترم اسکندری به شدت تلاش می‌ورزد تا در جلسات سخنرانی برای «عده‌ای از زنان و دختران اجتماع» با برشمردن پیشرفت‌های فنی و صنعتی اروپا، به حاضران گوشزد کند که «اگر طالب رشد و سعادت هستند باید به غرب اقتدا کنند» و در مدارس نوبنیاد ایران به جای زبان عربی، آموزش زبان‌های فرانسه و انگلیسی در اولویت قرار گیرد». در‌‌ همان سالی که (سال ۱۳۰۲) رضاخان سردارسپه به صورت محرمانه به جمعیت نسوان وطن‌خواه کمک مالی می‌کرد، از سویی دیگر، اعضای این جمعیت «فاسد الاخلاق و بدکاره» نامیده می‌شدند و آنان را بی‌دین می‌پنداشتند! محترم اسکندری و سایر زنان همفکر و نواندیش فعال در این جمعیت، در موقع عبور و مرور، توسط افراد تحریک شده، خاک بر رویشان می‌ریختند و سنگ به سوی آنان پرتاب می‌کردند. در همین سال‌های آغازین حکومت بیست ساله بود که به گفتة دکترعطا اقراری «در نبودِ حداقّل امکانات بهداشتی و درمانی، وقتی برای تولد بچه‌ای مشکل پیدا می‌شد، هیچ وسیله و کمکی وجود نداشت، این بود که یکی از مردان محله بر گلدسته‌های مساجد و یا به روی بام‌ها رفته و با گفتن اذان از خدای توانا درخواست کمک می‌کرد».

در هر حال به طور خلاصه باید عرض کنم که در دوران حکومت رضاشاه از «مهنامة ارتش» تا مجلة «پیمان» به سردبیری احمدی کسروی و از دو هفته‌نامة «راهنمای زندگی» به سردبیری مستعان و از «آیندة ایران» تا «ایران باستان»، از «بدر منیر» در رشت به روش همچنان سنتی خود تا «بهار» و از «تجدید ایران» تا «کوشش»، از «دامپزشکی» تا «راه نجات» و «سعادت بشر»، از «اطلاعات» تا «ترقی» از «خواندنی‌ها» در تهران تا «خلیج ایران» در بوشهر، از «نامة شهربانی» تا «صدای کرمان» و «طوس» مشهد، از «کانون» تا «گلستان» و از «گمرک ایران» تا «مردان کار» و از «مهر» و «نسیم شمال» و «سهند» و «شاهین» تا «مهرگان» و «مجلة موسیقی» همگی در چارچوب کنترلی و ممیزی موجود، خود را مجاز به انتشار مطالب آموزشی و توسعه‌ای و مقولاتی راجع به آیین زندگی و به اصطلاح اروپائیان راجع به اصول اجتماع و امور ملی می‌دیدند. از این‌رو، صفحاتِ خود را به دور از مباحثات مرسوم سیاسی، صرفاً به این گونه مطالب عام‌المنفعه و تجددخواهانه اختصاص می‌دادند. در همین دوره است که نخستین نشریه تخصصی «کتاب» توسط محمد رمضانی در سال ۱۳۱۱ و به نام شرق منتشر شد.

اما متأسفانه آنچه هر ناظر بی‌طرفی و هر محقق منصفی را ناگزیر از اقرار می‌کند همانا نوعی کج‌رویِ‌‌ همان روزنامه‌نگاری سیاسی محدود، در مقطعی از این دوره است که به علت محدودیت آزادی قلم و شرایط حاکم بر دستگاه کنترلی دولت، فرصت یا امکان تصحیح و یا مقابله‌ای برای دگراندیشان سیاسی فراهم نبود. این ضعف استراتژیک،‌‌ همان است که در پاسخ به پرسش قبلی مطرح کردم. بدین ترتیب که مطبوعات سیاسی، یعنی آن گروه از دست‌اندرکاران روزنامه‌نگاری سیاسی در اواخر دوران رضاشاه، همزمان با جریان جنگ جهانی دوم، یکباره و به شدت به آلمان گرایش نشان دادند. این روزنامه‌نگاران همگام با خطای برخی دولتیان، با چشم‌پوشی از جنایات هیتلری و فاشیسم و نژادپرستی دو رژیم غیر انسانی آلمان و ایتالیا، در انعکاس انتشار اخبار، امتیازهای مثبتی را بر ضد متفقین اِعمال می‌کردند.

این خود مزید بر علت شد تا دولت انگلستان کینة دیرینة خود از رضاشاه را مستدل یابد و با جلب همکاری استالین و دیگر هم‌پیمانان خود، برضد مصالح ایران و منافع ملی مردم ما به اقدام برخاسته مرزهای کشور را از شمال و جنوب مورد حمله قرار داده، بخش‌های اصلی ایران را به اشغال درآورد.

رویهم رفته در تحلیل وضعیت مطبوعات در دوران رضاشاه باید توجه داشت که به کارگیری بخشی از محتوای مطبوعات در سایة حکومتی با ویژگی اقتدارگرایانه و توسعه‌مدار، در جهت بسترسازی ایدئولوژیک (ملی‌گرایی) و زمینه‌سازی ذهنی در مردم (هویت ایرانی) بود. هدف، تسهیل و بسیج سراسری و آمرانة خواسته‌های رضاشاه در اجرای سریع طرح‌ها بود تا از این طریق و بر مبنای ساختار سیاسی تازه‌ای که پایه‌های اصلی آن را بوروکراسی مدرن و ارتش یکپارچه و شبکة ارتباطی تحکمی تشکیل می‌داد، هر چه زود‌تر بتوان به نتایج مورد نظر دست یافت. نقش مطبوعات در این شرایط، مفهوم خاص خود را پیدا می‌کرد و همچنان که رضاشاه هیچ نوع نارضایتی سازمان یافته‌ای در خلاف جهت طرح نوین‌سازی خود را تحمل نمی‌کرد، «سیاست» در مطبوعات معنای محدود و هدایت شده‌ای به خود می‌گرفت که می‌باید با نظارت سازمان یافته، کنترل و جهت داده شود تا مبادا پیگیری و اجرای اولویت‌ها دچار مشکل نشود. همین‌جاست که رده یا جایگاه اولویت آزادی مطبوعات را می‌توان در سلسله مراتب اولویت‌های حکومت رضاشاه ردیابی کرد و دریافت که ترجیح «نهاد دمکراسی و آزادی مطبوعات» در زمرة ترجیحات اولیه آن نظام فکری نبوده است. همان‌گونه که جهت‌گیری کلیه فعالیت‌های دولت، ساخت و ساز و سیاست اجرایی و نوسازی بود، مطبوعات هم ابزاری در همین راه تلقی می‌شد که تنوع مطالب و جهت‌گیری‌های آن باید در راستای تنوع اجرائیات و پروژه‌های ملی قرار گیرد. سلیقه‌سازی ذهنیت خوانندگان نیز بر همین منوال دنبال می‌شد. در حقیقت در این دوره است که مجال گفتمان، به صورت صرفاً گفتمان توسعه‌ای ملی‌گرایانه و به شدت قطبی ـ و نه گفتمانِ دموکراتیک سیاسی ـ پدیدار گشت و صورت عمل به خود گرفت.

این‌که چگونه و چرا روشنفکران و دانش‌آموختگان فرنگ دیده، در فرایند اجرای حکومت بیست ساله مشارکت فعال یافتند ما را به صورت‌بندی معادله‌ای می‌کشاند که در آن، این گروه از تجددخواهان، «سامان‌دهی و توسعة ملی» را با «هزینة چشم‌پوشی مقطعی از آزادی مطبوعاتی و روزنامه‌نگاری سیاسی» به «تعادل» رسانده بودند.

رضاشاه محصول انقلاب مشروطه بود

رضاشاه محصول انقلاب مشروطه بود

پرفسور گوئل کهن

مهر ۱۳۸۳

 ‌

مطبوعات نمایة حقایق تاریخ

ــ دکتر کهن‌، علاقمندان‌ به‌ تاریخ‌ یک‌صدسال‌ گذشته‌ با آثار شما در مورد ارتباطات و تاریخ‌ مطبوعات‌ و سانسور در ایران‌ آشنا هستند. ما در این‌ میان‌ شنیده‌ایم‌ که‌ شما سال‌هاست‌ روی‌ دوره‌ای‌ مشغول‌ به‌ کار هستید که‌ اخیراً از آن‌ دوره‌ به‌عنوان‌ سال‌ها یا دورة‌ «رضاشاهی» نام‌ می‌برند. چه‌ جنبه‌هائی‌ از این‌ دورة‌ تاریخی‌ نظر شما را جلب نموده‌ است‌ با توجه‌ به‌ اینکه‌ رشتة‌ آکادمیکی‌ شما فنی‌ و مهندسی ‌است‌، آیا تحقیقات‌ شما در این‌ دوره‌ ربطی‌ هم‌ به‌ زمینه‌های‌ دانش‌ آکادمیک‌ شما دارد؟ پرسش ‌دیگر ما این‌ است‌ که‌ شما در بررسی‌ و کار روی‌ این‌ دورة‌ مشخص‌ تاریخی‌ یعنی‌ تاریخ‌ مشروطه ‌و دوران‌ رضاشاه‌ تنها نیستید. در این‌ سال‌ها یک‌ رویکرد گسترده‌ای‌ از سوی‌ تعداد قابل‌ توجه‌ای ‌از مورخین‌، محققین‌ و بعضاً حتی‌ دست‌درکاران‌ ادبیات‌ به‌ این‌ دوره‌ ملاحظه‌ می‌شود، دلایل ‌این‌ رویکرد را شما چه‌ می‌بینید؟

 ‌

دکترگوئل کُهن‌ ـ البته‌ آن‌ زمینه‌ای‌ را که‌ اشاره‌ کردید در اصل‌ بخشی‌ از کاری‌ بوده‌ است‌ که‌ من‌ تاکنون‌ دنبال ‌کرده‌ام‌. من‌ تاریخ‌ را از زاویة‌ تحقیقات‌ و مطالعات‌ دانشگاهی‌ام‌ یعنی‌ درکنار کار اصلی دانشگاهی خود در زمینة مدیریت مهندسی و مطالعات راهبردی ـ تکنولوژیک دنبال می‌کنم که خود جای بحث دیگری دارد. کار بر روی‌ دوره‌ای‌ که‌ شما نام‌ بردید، برای‌ من‌ از دو جنبه‌ مطرح‌ است‌؛ یک‌ جنبه‌ کار تحقیقی‌ در مورد تاریخ‌ مطبوعات‌ یعنی‌ بررسی‌ این‌ زمینه‌ از زمان ‌تولد روزنامه‌ بعنوان‌ مهمترین‌ عنصر مدنیت‌ در دورة‌ قاجار یعنی‌ از همان‌ آغاز فرهنگ‌ نوینِ ارتباط جمعیِ نوشتاری ‌که‌ به‌ این‌ دوره‌ مربوط‌ می‌شود. و جنبة‌ دیگر به‌ نگرشی‌ که‌ من‌ بدرستی‌ یا به‌ غلط‌ در چهارچوب‌ آن بخش از تحصیلات‌ آکادمیک‌ خود که در زمینة‌ فنی‌ ـ مهندسی‌ داشته‌ام‌، باز می‌گردد. بنابراین‌ بررسی‌ این‌ دورة‌ تاریخی‌ از سوی‌ من‌ صرفاً جنبة ‌مطالعات‌ تاریخ‌ مطبوعات‌ یا تحولات‌ اجتماعی‌ موجود در آثار قبلی‌ام‌ را ندارد بلکه به موازات و در کنار آنهاست. کار تحقیقات‌ امروز من‌ در چارچوبی فراگیر‌تر، روی‌ محور و موضوع‌ توسعه‌ به مفهوم عام، یعنی‌ توسعة‌ فکری و صنعتی ‌یا توسعة‌ نهادهای‌ مولدة‌ اجتماعی‌ در این‌ دوره‌ متمرکز است؛ با این‌ توضیح‌ که‌ علاوه‌ بر درگیری‌ام‌ با علوم‌ نوین‌ مدیریت مهندسی‌ و تدوین استراتژی و توجه‌ به‌ سیر تحول‌ آن‌ در روند تاریخی‌، همچنین‌ در ادامة ‌مطالعات‌ گذشته‌ روی‌ تاریخ‌ مطبوعات‌، تاریخ‌ احزاب‌، جنبش‌های‌ سیاسی، نوع‌ تفکر و اندیشه‌ورزی‌ مردم‌ و توجه‌ به‌ ساخت حکومت‌ها و تحولات‌ اقتصادی‌، به‌ دوران‌ سیدضیاء، رضاخان‌میرپنج‌ و سردارسپه‌ و سوم‌ اوت‌ ۱۲۹۹ خورشیدی رسیدم‌ و یک‌ دورة‌ حدود دو دهه‌ و اندی‌ پیش‌ از این‌ را بررسی‌ کرده‌ بودم‌ که‌ حاصل‌ آن‌ دو جلد کتابی‌ است‌ که‌ در مورد تاریخ‌ سانسور در مطبوعات‌ منتشر شد. امّا در ادامة‌ سیر مطالعات‌ دوره‌های‌ مختلف‌ تاریخی‌ به‌ دورة‌ رضاشاه‌ رسیدم‌. در این‌ دوره‌ علاوه‌ برتوجه‌ به‌ مسائل‌ مربوط‌ به‌ ارتباطات‌جمعی‌ و همچنین‌ نکاتی‌ که‌ پیشتر ذکر کردم‌ در عین‌ حال‌ و ضمن ‌مطالعاتم‌ به‌ موضوع‌ دیگری‌ برخوردم‌ که‌ در چهارچوب‌ کار قبلی‌ نمی‌گنجید و با آن‌ متفاوت‌ بود و بیشتر در چهارچوب‌ بحث‌های‌ تخصصی‌ زمینه‌های‌ آکادمیک‌ یعنی‌ صنعت‌، توسعة اقتصادی‌، تکنولوژی‌ و مانوفاکتور‌ها قرار می‌گرفت‌. به‌ این‌ مفهوم‌ که‌ من‌ متوجه‌ شدم‌ این درست‌ است‌ که ‌دورة‌ مشروطیت‌ دورة‌ پراهمیتی‌ در تحول‌ تاریخی‌ سیاسی معاصر است‌ و بیشتر جنبه‌ فرهنگی‌ و اجتماعی‌ داشته‌، امّا در عین‌ حال‌ مطالبات‌ معین‌ مادی‌ را هم‌ مطرح‌ می‌کرده‌ که‌ دارای‌ جنبه‌های‌ اقتصادی‌، توسعه‌ای‌ و مولده‌ را نیز‌ در بر داشته است‌. خواست‌هائی‌ مانند برابری‌، برخورداری‌ از مواهب‌ زندگی‌ و برخورداری‌ از حداقل‌ها و نیازهای‌ زندگی‌ انسانی‌! یا هنگامی که‌ از برابری‌ زنان‌ سخن‌ گفته‌ می‌شد طبعاً این‌ برابری‌ ناظر بر برابری‌ زنان‌ و مردان‌ در مشاغل‌ یا استخدام‌ هم‌ مطرح‌ بود. در اینجا بود که‌ متوقف‌ شدم: توقف‌ به‌ این‌ معنا که‌ دیدم‌ مفهوم‌ مطالبات ‌در مشروطه‌ تنها در بُعد سیاسی‌ از جمله‌ آزادی‌ بیان‌، قلم‌، تحزب‌، پارلمانتاریسم‌ و شعارهای‌ صرفاً فرهنگی‌ ـ سیاسی‌ خلاصه‌ نمی‌شود بلکه‌ دستاورد پیشرفته‌تر آن‌ طرح‌ مسئله‌ تولید و توسعة‌ همه‌ جانبة‌ کشور است‌. به‌ اعتقاد من‌، بر اساس‌ نظریه‌ها و تئوری‌ها، توسعه هر کشوری‌ یا هر ملتی ‌برای‌ دستیابی‌ به‌ مواهب‌ سیاسی‌ ـ اقتصادی‌ و اجتماعی‌ طبعاً به‌ یک‌ حداقلی‌ از توسعه‌ ملی ‌نیازمند است‌.

در این‌ زمینه‌ به‌ واقعیت‌های‌ درخور توجه‌ای‌ در هنگام‌ ورق‌ زدن‌ مطبوعات‌ سال‌ ۱۳۰۰ خورشیدی دست ‌یافتم‌. در این‌ باره‌ ابتدا لازم‌ است‌ توضیحی‌ از نحوة‌ کار بدهم‌. در زمینه‌ کارهای‌ تحقیقی‌ام‌ ناگزیر از مراجعه‌ به‌ منابع‌ دست‌ اول هستم‌، یعنی‌ چه‌؟ یعنی‌ منابع‌ و اسنادی‌ که‌ مربوط‌ می‌شود به‌ حکومت‌ها وگروه‌های‌ سیاسی‌ و آنچه‌ در مطبوعات‌ دوره‌های‌ تاریخی‌ مورد نظر درج‌ شده‌ است‌. یک‌ بخشی ‌از کار جستجوی اسناد رسمی و غیررسمی و ورق‌ زدن‌ این‌ مطبوعات‌ در کُنج‌ کتابخانه‌ها و در آرشیوهای‌ پرگردوغبار و مخازنِ‌ نگه‌داری‌ مطبوعات‌ قدیمی است‌! ما که‌ متأسفانه‌ سیستم‌های‌ مدرن‌ آرشیو الکترونیکی‌ نداریم‌ که‌ پای‌ کامپیو‌تر با فشار یک‌ تکمه‌ با گزینش‌ یک‌ واژه‌ به‌ اطلاعاتی‌ که‌ می‌خواهیم‌ دست‌ یابیم‌. چنین‌ چیزی‌ را ما آن‌ زمان‌ نداشتیم‌، الان‌ هم‌ البته‌ نداریم‌! بنابراین‌ من‌ ناگزیرم‌ پرونده‌ها را بازبینی کنم و به موازات آن روزنامه‌ها را ورق‌ بزنم‌. البته موضوع دسترسی به بایگانی‌ها و اسناد در سازمان‌های دولتی و محدویت‌ها و مشکلات موجود در این راه متاسفانه خود بحث مفصلی دارد که فرصت دیگری را می‌طلبد. در ادامة‌ این‌ کار، تحولات‌ یا زمینه‌سازی‌هائی‌ را که ‌از ۱۳۰۰ به‌ بعد ملاحظه‌ کردم‌، بشدت‌ مرا تحت‌ تأثیر قرار داد. یعنی‌ انواع‌ و اقسام‌ مطالبی‌ که‌ به ‌زمینه‌ها و جهت‌گیری‌ها یا پیش‌‌شرط‌های‌ یک‌ توسعه‌ همه‌ جانبه‌ ملی‌ و توسعه‌ بخش مولد، اشاره داشت، نظرم را جلب کرد و مجبور شدم توقف بیشتری روی آن‌ها بکنم. بویژه آنکه به ‌یکباره‌ تعداد روزنامه‌ها و مجلات‌ بشدت‌ تغییر کرد، انواع‌ آن‌ها، محتوای آن‌ها و حتی‌ کیفیت‌ها تغییر کرد. اصلاً نوع‌ چاپ و ساختار‌، حتی‌ در زمینه‌ تکنولوژی چاپ‌ هم‌ متوجه‌ شدم‌ که‌ این‌ها تغییر یافته‌اند، دیگر با چاپ‌ قبلی‌ یا صحافی‌ قبلی‌ نیست‌. نه‌ تنها تکنولوژی‌ بکار گرفته‌ شده‌ کیفیت‌ چاپ‌ را تغییر داده‌ و امکان صحافی‌ دگرگونه‌ای‌ را بوجود آورده‌، بلکه‌ باعث‌ شده‌ که‌ سهولت‌ در دسترسی‌ نیز بیشتر شود. یعنی‌ سهولت‌ دسترسی‌ به‌ انواع‌ و اقسام‌ روزنامه‌ها و مجلات‌. بویژه‌ روزنامه‌ و مجلاتی‌ که‌ از نظر موضوعی ما قبلاً از آن‌ها برخوردار نبودیم‌. مثلاً مجلات‌ مربوط‌ به‌ صنعت‌، مربوط‌ به‌ اقتصاد یا فلاحت، آموزش‌ وپرورش‌ و جنبش زنان که‌ قبل‌ از این‌ تاریخ‌ به‌ آن‌ها برنخورده‌ بودم‌. حتی‌ جالب‌ است‌ که‌ در این‌ دوره‌ به‌ مجله‌ای‌ برخورد می‌‌کنید که‌ در سال‌ ۱۳۰۰ خورشیدی‌ که‌ مربوط‌ به‌ امر بهداشت‌ است‌ یا مربوط‌ به‌ تعلیم‌ و تربیت‌ همگانی‌ است‌. خوب‌ این‌ها نه‌ تنها منابعی‌ است‌ که‌ کار پژوهشگر را در زمینة‌ تحولات‌ بیشتر می‌کند و وقت‌ او را بیشتر می‌گیرد، بلکه‌ مطالبی‌ که‌ در این‌ مطبوعات‌ یعنی‌ منابع‌ دست‌ اول‌ وجود دارد و گستره‌ای‌ که‌ در این‌ دوره‌ فراهم‌ شده‌ بسیار بسیار وسیع‌تر است‌. چشم‌اندازی‌ را در جهت‌ها و ابعاد گوناگون‌ نشان‌ می‌دهد، در جهت‌ صنعت‌، نظامیگری‌، جهت‌ بهداشت‌، حقوق‌ زنان‌، در جهت‌ روابط‌ خارجی‌، تجارت ‌بین‌المللی‌، دانشگاه‌ و دانشگاهی‌ بودن‌، کارهای‌ آکادمیک‌ که‌ هیچ یک‌ قبلاً وجود نداشت‌، در زمینة‌ سوادآموزی‌ و حتی‌ راهسازی‌ و جاده‌سازی‌ و انواع‌ و اقسام‌ مطالبی‌ که‌ می‌تواند در یک ‌سیستم‌ یا یک‌ نظام‌ توسعة‌ همه‌ جانبه‌، محقق‌ را برای‌ تجزیه‌ و تحلیل‌ درگیر نماید.

این‌ بود که‌ من‌ از ۶۱ ـ ۱۳۶۰ که‌ جلد دوم‌ کتاب‌ تاریخ سانسور در مطبوعات‌ منتشر شد و بعد نایاب‌ شد و دیگر اجازة‌ چاپ‌ نیافت. بعد هم من‌ امکان‌ تجدید چاپش‌ را پیدا نکردم‌، از آن‌ زمان‌ همچنان‌ روی‌ دورة‌ رضاشاه‌ باقی‌ مانده‌ام‌. البته‌ یکسری‌ مسائل‌ و محدودیت‌های‌ دیگری نیز‌ وجود داشته‌ که‌ نتوانسته‌ام‌ مجلدات ‌بعدی‌ را منتشر نمایم‌. در داخل‌ پرانتز باید اشاره‌ کنم‌ که‌ در این‌ فاصله‌ به‌ موضوعات‌ دیگری‌ هم‌ برخورده‌ام‌ که‌ تاریخ‌ دربارة‌ آنها سکوت‌ کرده‌ است‌ بعنوان‌ مثال‌ مسئله‌ پولادین‌ است‌. سرهنگ‌ محمودخان‌ پولادین‌ که‌ نظامی‌ فرهیخته‌ای‌ بود که‌ خدمات‌ بسیار ارزنده‌ای را هم‌ در دورة‌ پس‌ ازمشروطیت‌ و هم‌ در دوره‌ مهاجرت در خلال جنگ یکم جهانی انجام داده است‌. امّا به‌ یکباره‌ ایشان‌ با تعداد دیگری‌ دستگیر می‌شوند. او خیلی‌ زود اعدام‌ می‌شود و برادرش‌ تا شهریور ۱۳۲۰ در زندان‌ می‌ماند همراه‌ وی چندی بعد‌ فرد دیگری ‌هم‌ اعدام‌ می‌شود، نمایندة‌ مجلس‌ پنجم‌ فردی‌ بنام‌ هایم‌ که‌ نمایندة‌ کلیمی‌ها و مرد دانشور و زباندانی‌ بود. گرچه اشاراتی در این‌باره وجود دارد امّا کاملاً معلوم‌ نیست‌ که‌ به‌ چه‌ دلیل‌ و به‌ چه‌ ترتیب‌ این‌ وقایع‌ پیش‌ می‌آید. این‌ها هم‌ از نکاتی‌ بود که‌ باعث‌ توقف‌ من‌ روی‌ این‌ دوره‌ شده‌ است‌.

ــ بعبارتی‌ که‌ شما توضیح‌ دادید، پروسه‌ کار تحقیقی‌ شما در زمینة‌ تاریخ‌ مطبوعات‌، بطور اتفاقی ‌شما را با تحولاتی‌ از ۱۳۰۰ خورشیدی روبرو می‌سازد که‌ عرصه‌ آن‌ها بسیار گسترده‌ بوده‌ و دامنه‌اش‌ به‌ همة ‌ابعاد جامعه‌ و عرصه‌های‌ مختلف‌ اجتماعی‌، سیاسی‌، اقتصادی‌، فرهنگ‌، صنعت‌، بهداشت‌ و… می‌رسد. در اثر این‌ دریافت‌ جدید، به‌ این‌ نتیجه‌ رسیده‌اید که باید در مورد این‌ دوره‌ کار اساسی‌، ویژه‌ و متمرکزی‌ صورت‌ گیرد!

 ‌

دکترگوئل کُهن‌ ـ بله‌ کاملاً! فقط‌ نکته‌ای‌ را باید اضافه‌ کنم‌؛ وقتی‌ من‌ اسناد و روزنامه‌ها یعنی‌ منابع‌ دست‌ اول را‌ ورق‌ می‌زدم‌، چیزی‌ که‌ از سال‌ ۱۳۰۰ خورشیدی به‌ بعد یکباره‌ مرا جذب‌ کرد، این‌ بود که‌ مطالب‌ صرفاً موضوع ‌درگیری‌های‌ سیاسی‌، حزبی‌ و فرهنگی‌ نیست‌، بلکه‌ نشانه‌هائی‌ را در متن‌ مطبوعات‌ در محتوای ‌اسناد ملاحظه‌ می‌کنید که‌ با دورة‌ قبلی‌ کاملاً متفاوت‌ است‌، ماهیتاً متفاوت‌ است‌. هر خوانندة‌ بی‌طرفی‌ که‌ مطبوعات‌ پیش‌ از ۱۳۰۰ را دیده‌ باشد و به‌ این‌ دوره‌ هم‌ نظری‌ بیاندازد، بعقیدة‌ من‌ متوجه‌ خواهد شد که‌ مطالبی‌ که‌ از ۱۳۰۰ به‌ بعد مطرح‌ می‌شوند، اصلاً یک‌ بُعدی‌ و دو بُعدی‌ نیستند بلکه‌ همه‌ جانبه‌اند. به‌ عنوان‌ نمونه‌ می‌بینید که‌ در مورد مسئلة‌ خرید هواپیما‌ها یا انواع ‌هواپیما (هواپیمای‌ مشقی‌، آموزشی و موضوع مقایسة آن‌ها‌…) صحبت و بحث می‌شود. گفتنی است که تجهیز ناوگان نوبنیاد هوایی طی یک دورة بسیار کوتاه تا به آنجا می‌رود که تنها در سال ۱۳۱۲ خورشیدی یک‌باره ۱۲۰ هواپیما به تعداد اندک هواپیماهای مشابه پیشین افزوده می‌شود. اینجاست‌ که‌ فکر می‌کنم‌ جای‌ تأمل‌ دارد و پژوهشگر موظف‌ است‌ بنشیند و این‌ها را مطالعه‌ نماید.

 ‌

ــ البته‌ این‌ تجربة‌ خاص‌ شما یا محققینی‌ نظیر شماست‌ که‌ در ضمن‌ بررسی‌ تاریخی‌ به‌ حقایق ‌دیگری‌ نیز دست‌ می‌یابند. امّا پرسشی‌ که‌ در مورد ابعاد گستردة‌ رویکرد به‌ این‌ دورة‌ تاریخی‌ در پرسش‌ اول‌ طرح‌ کردیم‌، همچنان‌ باقی‌ است‌. فکر می‌کنید عامل‌ اصلی‌ این‌ رویکرد گسترده‌ چیست‌؟

 ‌

دکترگوئل کُهن‌ ـ عامل‌ اولیه‌، می‌تواند تعصب‌گریزی، فراخ نگری و ساختار منطقی‌ باشد در ذهن‌ محققی‌ که‌ جویای‌ یافتن‌، پی‌ بردن‌ بدون‌ پیش‌داوری ‌است‌. به‌ اعتقاد من‌ این‌ پروسه‌ و تجربة‌ کار شخصی‌ بیشتر در خور توجه‌ است‌، زیرا بدون‌ هرگونه ‌پیش‌داوری‌ به‌ حقایقی‌ در حین‌ بررسی‌ برخورد کرده‌ام‌ که بی‌تردید این‌ می‌تواند دقیق‌تر و با واقعیت‌ها نزدیک‌تر باشد. در مورد این‌ دوره‌ متأسفانه‌ بی‌انصافی‌ شده‌ و در انعکاس روند تحولات‌ این‌ دوره‌، با نظرات ‌آغشته‌ به‌ تعصب‌، سوءنیت‌ و تنگ‌نظرانه‌ برخورد شده‌ است‌. برای‌ محقق‌ بی‌طرف‌ و خواهان ‌کشف‌ واقعیت‌ جای‌ تأمل‌ بیشتری‌ وجود دارد. البته‌ این‌ بدان‌ معنا نیست‌ که‌ من‌ از این‌ دوره‌ هیچ‌ شناختی‌ نداشته‌ام‌، حتماً داشته‌ام‌. شاید هم‌ این‌ بی‌انصافی‌های‌ تاریخی‌ که‌ نسبت‌ به‌ این‌ دوره ‌صورت‌ گرفته‌، مرا بیشتر در این‌ دوره‌ نگه‌ داشته‌ است‌. بدین‌ معنا که‌ متوجه‌ شده‌ام‌، اغلب گزارشگران ‌تاریخ‌ با تک‌ بُعدی‌نگری و دستبردی‌ در آن‌، واقعیت‌ها را آنطور که‌ بود انعکاس‌ نداده‌اند. سعی‌ شده‌ با ابر سیاه‌ و جنبه‌ منفی‌ دادن‌ به حقایق‌ پرده‌پوشی‌ یا منفی‌بافی‌ شود. البته‌ به‌ این‌ معنا نیست‌ که‌ در آن‌ دوره‌ مشکلات‌ یا انحرافاتی و یا خطاهایی‌ وجود نداشته‌ امّا این‌ تمام‌ واقعیت‌ نبوده‌ است‌. همه‌ مسائل‌ طرح‌ نشده‌ است‌. همین‌ جا بود که‌ من بعنوان یک ایرانی مؤمن به امانت‌داری در گزارش حقایق تاریخی ـ اجتماعی، بشدت‌ ناراحت‌ شدم‌. چرا که‌ معتقد به‌ صداقت‌ در گزارش‌ تاریخ‌ و پدیده‌شناسی‌ و رابطه‌ شناخت‌ علت‌ و معلول‌ در تاریخ‌ هستم‌. انسان‌ محقق‌ درهنگام‌ گزارش‌ تاریخی ‌خود باید سعی‌ نماید در آن‌ شرایط‌ تاریخی‌ قرار گرفته‌ و بعد قضاوت‌ کرده‌ یا رأی‌ دهد. در چارچوب متدولوژیک، اگر ما این‌ دوره‌ را یک‌ سیستم‌ در نظر بگیریم‌، می‌دانیم‌ که ‌در یک‌ سیستم‌ مجموعه‌ عواملی‌ که‌ بهم‌ پیوسته‌اند، در جهت‌ یک‌ هدف‌ مشخص‌ حرکت‌ می‌کنند. اگر از این‌ تعریف‌ بسیار ساده‌ از سیستم‌ بعنوان‌ متدولوژی‌ خود استفاده‌ کنم‌ و در نظر بگیریم‌ که‌ input یا داده‌های‌ ما به‌ این‌ سیستم‌ در سال‌ ۱۳۰۰ چه‌ بوده‌ و در ۱۳۲۰ output یا ستاده‌ ما از آن‌ چه‌ بوده‌، معتقدم‌ اینجاست‌ که‌ شما می‌توانید رأی‌ خود را صادر کنید. بعبارت ‌دیگر باید در نظر گرفت‌ ما در ۱۳۰۰ کجا ایستاده‌ بودیم‌ و بعد در ۱۳۲۰ در کجا؟ در واقع، این ایستگاهی است که هم مسافرانی از ایستگاه‌های قبلی به آن وارد می‌شوند و هم مسافرانی که مقصدشان ایستگاه‌های بعد است. سرنشینی که به ایستگاه ۱۳۲۰ می‌رسد نمی‌تواند از ده بیست ایستگاه قبلی به یکباره به این ایستگاه رسیده باشد. چگونه ممکن است بی‌مشاهدة مسیر راه، سنگلاخ‌ها و یا چراغ قرمز‌ها و تصادفات و سیل‌واره‌های جاده‌ای را ببیند اما به جادة صیقلی اسفالته و امنیت جاده‌ای، نشانه‌گذاری‌های راهنمائی و انضباط ترافیکی، امکانات ایمنی و وجود تعمیرگاه‌ها یا مکانیک‌های بین‌جاده‌ای توجه‌ای نداشته باشد؟ حتی مهندسین درگیر در عملیات راه‌سازی و صفوف عبوری غروربرانگیز دختران و پسران مدرسه‌ای در کنار مسیر عبور خود را نبیند! در شرایط معمولی، این ندیدن‌ها امکان ندارد. به بیان ساده‌تر، تنها زمانی یک مسافر منصف نمی‌تواند مشاهدات عبوری خود را پیش از رسیدن به ایستگاه گزارش کند که در این سفر یا عینک سیاهی به چشم داشته یا پنجره‌ها با پردة ضخیم و تیره پوشانیده شده و یا متاسفانه نابیناست و یا سراسر، طی این سفر به خوابی عمیق فرو افتاده بوده است. در یک‌ نظام، در یک‌ سیستم‌ باید مجموعة‌ عوامل‌ در نظر گرفته‌ شود. همانطور که‌ شما در یک‌ کارخانه‌ برای ‌تولید یک‌ محصول‌، مواد متفاوت‌ را می‌دهید، تحت‌ شرایط‌، فشار، آتمسفر، حرارت‌، کاتالیزاتور‌ها و بقیة‌ عوامل‌ مربوط‌ به‌ آن‌ فرآیند تولید، محصول‌ خود را بدست‌ می‌آورید و بعد براساس‌ کیفیت‌ و چگونگی آن‌ محصول‌ شما کار سیستم‌ را ارزیابی‌ می‌کنید. بنابراین‌ نمی‌توانید تنها حرارت‌ یا بعنوان‌ مثال‌ یک‌ مادة‌ اولیه‌ موجود در آن را در قضاوت‌ در نظر بگیرید، باید مجموعة‌ آن‌ را در نظر گرفت‌. بنظر من‌ در مورد قضاوت‌ درباره‌ این‌ دورة‌ ۲۰ ساله‌ چون‌ در واقعیت‌های‌ آن کج‌اندشی و اعمال نظر و حتی‌ دستبرد صورت‌ گرفته‌، به‌ همین‌ دلیل‌ اغلب کُتبِ موجود بسیار غیرمنصفانه و یک‌جانبه‌ است‌.

 ‌

 ‌

مطالبات تاریخی و عوامل انحراف

ــ ما هم‌ فکر می‌کنیم‌ در عمل‌ از همین‌ روش‌ استفاده‌ کرده‌ایم‌. به‌ این‌ معنا که‌ در کار فراهم‌ نمودن ‌این‌ شمارة‌ ویژه‌ که‌ به‌ یک‌ دورة‌ ۳۵ سالة‌ تاریخی‌ می‌پردازد و طبعاً شخصیت‌ محوری‌ آن‌هم ‌رضاشاه‌ است‌، ابتدا به‌ ساکن‌ از طرح‌ یک مجموعه‌ پرسش‌هائی‌ آغاز کردیم‌ که‌ فکر می‌کنیم‌ این‌ پرسش‌ها در فضای‌ فکری‌ ایرانیان‌ موج‌ می‌زنند، پس‌ باید به‌ آن‌ها پرداخته‌ شود. یکی‌ از اساسی‌ترین‌ پرسش‌هائی‌ که‌ ما به‌ آن‌ برخوردیم‌ این‌ است‌ که‌ اساساً ما در نهضت‌ مشروطه‌ چه‌ می‌خواستیم‌ و مطالبات‌ چه‌ بود. و بعد باید ببینیم‌ برای‌ تحقق‌ این‌ مطالبات‌ ـ که‌ اگر متحقق‌ می‌شد یا شده ‌باشد، حکایت‌ از پیروزی‌ جنبش‌ مشروطه‌ می‌کند ـ چه‌ امکانات‌ مادی‌ و انسانی‌ در اختیار داشتیم‌؟ یعنی‌ اگر اینجا بخواهیم‌ از متدولوژی‌ شما در طرح‌ پرسش‌ استفاده‌ کنیم‌، باید ببینیم‌ این‌ مطالبات‌ چه‌ بود و برای‌ تحقق‌ و بدست‌ آوردن‌ آن‌ها بصورت‌ یک‌ محصول‌ تولید شده‌، در این‌ پروسة‌ تولید ما به‌ چه‌ شرایط‌ یا فاکتور‌ها یا عوامل‌ دیگر تولید نیاز داشتیم‌، آیا دارای‌ همة‌ آن‌ها بودیم‌ یا نه‌ یا اینکه‌ اگر نبودیم‌، چگونه‌ آن‌ها را فراهم‌ آوردیم‌؟

 ‌

دکترگوئل کُهن‌ ـ در تشخیص‌ مطالبات‌ در تاریخ‌ ایران‌ یک‌ نقطه‌ عطفی‌ وجود داشت‌. آنهم‌ وجود عباس‌ میرزا است‌. این‌ فرد یکی‌ از کسانی‌ بود که‌ به‌ تفاوت‌ فاحشی‌ که‌ میان‌ موقعیت‌ اجتماعی ـ اقتصادی‌ و سیاسی‌ ایران‌ و کشورهای‌ پیشرفته‌ وجود داشت پی‌ برد. در این‌ اکتشاف، پیروزی‌های‌ گسترده‌ و کشورگشائی‌های‌ ناپلئون‌ بسیار نقش‌ داشت‌. بعد پیشرفت‌ ژاپن‌ و موفقیت‌ آن‌ها در شکست‌ دادن ‌روسیه‌. برای‌ گروه‌ محدود روشنفکران‌ و افراد باسواد آن‌ دوره، خیلی‌ عجیب‌ بود که‌ چگونه ‌روسیه‌ تزاری‌ به‌ این‌ بزرگی‌ و قدرتمندی‌ از ژاپن‌ شکست‌ می‌خورد. این‌ها پرسش‌هائی‌ بود که‌ در ذهن‌ این‌ گروه‌ یعنی‌ روشنفکران‌ و نخبگان‌ آن‌ دوره‌ شکل‌ گرفته‌ بود. آن‌ها با مقایسه‌ای‌ که‌ میان ‌ایران‌ و دیگران‌ انجام‌ می‌دادند هرچه بیشتر متوجه‌ عقب‌ماندگی‌ ایران‌ می‌شدند. و در پاسخ‌ به‌ این‌ عقب‌افتادگی ‌هم‌ مسئله‌ تجدد و پیشروی‌ بسوی‌ رشد و توسعه‌ و پیشرفت‌ را مطرح‌ کردند.

از همین‌ جاست‌ که‌ اعزام‌ به‌ خارج‌ را ترتیب‌ می‌دهند. گروهی‌ برای‌ تحصیل‌ به‌ فرانسه ‌می‌روند. در آنجا میرزاصالح‌ شیرازی‌ را می‌بینند که‌ بجای‌ اینکه‌ در رشته‌ تعیین‌ شده‌ تحصیل‌ کند به‌ موضوع‌ چاپ‌ و چاپخانه‌ علاقمند می‌شود. روزنامه‌های‌ آنجا را می‌بیند، ملاحظه‌ می‌کند که در آنجا هر روز محصولی‌ به‌ خیابان‌ها می‌آید و در مغازه‌ها ارائه‌ می‌شود که‌ به‌ آن‌ Newspaper می‌گویند. از طرف‌ او این‌ محصول‌ عامل‌ ترقی‌، اطلاع‌، آگاهی‌ و رشد ارزیابی‌ می‌شود. از چگونگی فرایند تولید آن تجربه می‌آموزد و با فن چاپ آشنا می‌شود. به‌ همین ‌دلیل‌ وقتی‌ هم‌ به‌ ایران‌ برمی‌گردد، می‌رود به‌ دنبال‌ تولید چنین‌ محصولی‌ و نامش‌ را هم‌ از ترجمه‌ تحت‌ اللفظی‌ همان‌ Newspaper گرفته‌ و می‌گوید؛ «کاغذ اخبار». این‌ نخستین‌ روزنامة فارسی ‌است‌ که‌ در ایران‌ منتشر می‌شود. از همان‌ موقع‌ هم‌ می‌بینیم‌ که‌ مطالبات‌ مشروطه‌ در زمینه‌ تجددخواهی‌ نیز بر بستر حجم رو به گسترشِ انتشارات ‌جلو می‌رود. حتی‌ اعتمادالسلطنه‌ خود‌ مسئول‌ تنظیم‌ و کنترل‌ روزنامه‌ها می‌شود و من‌ در جلد یکم‌ کتابم‌ از ایشان‌ بعنوان‌ وزیر انطباعات‌ که‌ سانسور را هم‌ ایشان‌ دنبال‌ می‌کرده‌، یاد کرده‌ام‌. خود این‌ آقا هم‌ کتاب‌های‌ بسیار ارزشمندی‌ را در زمینه‌ تاریخ و تحولات اجتماعی اروپائیان‌ ترجمه‌ کرده‌ است‌. و نهضت ‌ترجمه‌ به‌ این‌ صورت‌ شکل‌ می‌گیرد، با وجودی که‌ ما در آن‌ زمان‌ افراد باسواد یا افراد زبان‌دان ‌خیلی‌ کم‌ داشتیم‌. بنابراین‌ نخستین‌ پرسشی‌ که‌ طرح‌ می‌شود این‌ است‌ که‌ چرا عقب‌ افتاده‌ایم‌! بویژه در مسافرت‌ دوم‌ ناصرالدین‌ شاه‌، گروهی‌ که‌ همراه‌ وی‌ بودند، سعی‌ می‌کنند، آنچه‌ راکه‌ در غرب‌ می‌گذرد به‌ وی‌ نشان‌ دهند. بعد هم‌ تلاش می‌کنند فضای‌ بستة‌ ایران‌ را از طریق ‌انتشارات‌، آوردن‌ نهادهای‌ مدنی‌ با سنبل‌های‌ تجدد، باز کنند. به‌ اعتقاد من‌ شعار یا مطالبه‌ای‌ که ‌برای‌ نخبگان‌ ما مطرح‌ بود، این‌ بود که‌ جبران‌ این‌ عقب‌ماندگی‌ و رسیدن به‌ شرایط‌ نوین‌ مستلزم ‌رفتن‌ از یک‌ سیستم‌ بسته‌ به‌ یک‌ سیستم‌ باز است‌، تا بتوان‌ جامعه‌ را به‌ طرف‌ مساوات‌، آزادی‌، پیشرفت‌ سوق‌ داد. مراد از مساوات مفهوم گستردة آن در پهنة عدالت اجتماعی و امکان برخورداری آحاد ملت از امکانات موجود و مواهب طبیعی می‌بود. به‌ همین‌ علت‌ است‌ که‌ شما می‌بینید، همین که فراماسونری مطرح‌ شد‌، بسیاری‌ از نخبگان‌ ما به‌ آن‌ جلب‌ می‌شوند زیرا شعار برابری، آدمیت و تجدد را طرح‌ می‌کند، هرچند این‌ مجموعه‌ بعداً از بسیاری‌ جهات‌ در جهت‌ انحرافی‌ گام‌ برمی‌دارد. ولی‌ در آن‌ هنگام‌ شعارش‌ با ذهنیت‌ ایده‌ آقایان ‌می‌خواند. مساله‌ زنان‌ در آن‌ دوره‌ بسیار مطرح ‌بود. روشنفکران‌ می‌دیدند که‌ نیمی‌ از افراد جامعه‌ محکوم‌ به‌ جدا بودن‌ از متن‌ اصلی‌ جامعه‌اند‌ که‌ این‌ امر اهمیت‌ مسئله‌ مساوات‌ میان‌ افراد را مطرح‌ می‌سازد. بعد بتدریج‌ شعارهای ‌عدالتخواهی‌ و ظلم‌ و ستم‌ فئودالیسم‌ ریشه‌دار مطرح‌ می‌شود. و به‌ تبع‌ آن‌ دو نوع‌ استبدادی‌ که ‌در آن‌ زمان‌ وجود داشت‌. یکی‌ استبداد سیاسی‌ و دیگری‌ استبداد مذهبی‌ که‌ باهم‌ و در کنار هم ‌حرکت‌ می‌کردند و منافع‌ همدیگر را هم‌ مورد حمایت‌ قرار می‌دادند. البته‌ بخشی‌ در یک زمان نسبت به دیگری‌ قوی‌تر می‌شد و در زمانی دیگر برعکس آن‌ دیگری‌ پرزور‌تر. شعار عدالت‌خواهی‌ نیز‌ در مقابله‌ با ایندو شکل‌ می‌گیرد.

ما متأسفانه‌ در درک‌ این‌ همراهی‌ به‌ کج‌راهه‌ رفتیم‌! در فهم‌ این‌ آلیاژی‌ که‌ بین‌ دو حاکمیت‌ بهم‌پیوسته‌ یعنی‌ حاکمیت‌ مذهبی‌ و سیاسی‌ وجود داشت‌. من‌ معتقدم‌ ما هنوز هم‌ دچار مشکل‌ فهم‌ درست‌ قضیه‌ هستیم‌. یعنی‌ فهمی‌ که‌ بتواند این‌ دو مقوله‌ را از هم‌ تفکیک‌ کند. به‌ دلیل‌ همین فهم‌ نادرست، در آن‌ زمان‌ سعی‌ شد یک‌ گسترش‌ یا توسعه‌ سیاسی‌ در چهارچوب‌ مفاهیم‌ مذهبی ‌قالب‌ گرفته‌ شود. در این‌ دوره‌ می‌بینیم‌ که‌ مفاهیم‌ اصلی‌ دمکراسی‌ غربی‌، تجدد غربی‌، مفهوم واقعی یا جوهرة ‌مساواتی‌ که‌ در آن‌ زمان‌ در غرب‌ مطرح‌ بود، گرفته‌ نمی‌شد یعنی‌ ظاهر این‌ مفاهیم‌ از غرب‌ گرفته ‌شده‌ و نه‌ باطن‌ و محتوای‌ آن‌ بنابراین حاصل این برداشت ملغمه‌ای‌ می‌شد تهی از مبداء و مختصات زادگاهی خود. بطوری که‌ چه‌ بسا ماهیت‌ آن‌ مفهوم‌ اصلی، بالکل‌ تغییر می‌کرد. البته‌ کمی بعد برای شناخت و درک درست آن مفاهیم گروه‌های‌ کوچکی‌ شکل گرفتند مثل‌ تقی‌زاده‌ و گروه‌ روشنفکران‌ برلین‌نشین‌ که‌ سعی‌ می‌کردند، مضمون‌ واقعی‌ این‌ مفاهیم را‌ به‌ همان‌ صورت‌ که‌ در غرب‌ وجود داشت ‌باز کنند. امّا متأسفانه‌ روشنفکران‌ آن‌ زمان‌ در بخش‌ بزرگتری‌ دچار این‌ کج‌ فهمی‌ بود و سعی‌ می‌کردند با آشتی‌ میان‌ صورت آن اصول با مضامین‌ سنتی‌ و دینی اسلام‌گرایانه‌ این ‌مفاهیم‌ گرفته‌ شده‌ از غرب‌ را تغییر و تفسیر کنند، که‌ این‌ امر به‌ نوعی ‌به قلب‌ ماهیت‌ انجامید. هرچند در دورة‌ کوتاهی‌ بعد از استبداد صغیر آن‌ مطالبات‌ توانستند در جایگاه‌ خودشان‌ مطرح ‌شوند، امّا این‌ کج‌ فهمی‌ تا سال‌های‌ ۱۳۰۰ خورشیدی ادامه‌ می‌یابد. بعد که‌ رضاشاه‌ می‌آید، بدون‌ هرگونه ‌رودربایستی‌ با همة‌ محدودیت‌هائی‌ که‌ در جامعه‌ با آن‌ها روبروست‌ ـ با موانعی‌ که نه تنها از طرف سنت‌گرایان‌ و مذهبیون‌ بلکه از طرف‌ همین‌ روشنفکران‌ ایجاد می‌شود ـ اما سعی‌ می‌کند به دقت سیاست‌ را از مذهب ‌جدا کند. رویهم‌رفته ‌در عمل‌ ملاحظه‌ می‌کنید در این زمان حرکتی‌ منطقی‌ در جهت‌ توسعه‌ را آغاز می‌کند و مفهوم ‌اصلی‌ تجدد می‌رود که در بستر مناسب‌ خودش‌ قرار گیرد.

ــ این‌ کج‌ فهمی‌ها چقدر در عدم‌ دستیابی‌ به‌ سایر مطالبات‌ جنبش‌ مشروطه‌ نقش‌ داشته‌ است‌؟ بعنوان‌ نمونه‌ خواست‌ استقلال‌ که‌ یکی‌ از خواسته‌های‌ نخستین‌ جنبش‌ بود. مجلس‌ اول‌ نیز تلاش‌ می‌کند در همان‌ گام‌ نخست‌ در جهت‌ دستیابی‌ به‌ استقلال‌ اقداماتی‌ بکند. به‌عنوان‌ مثال‌؛ استقراض‌ خارجی‌ که‌ یکی‌ از عوامل‌ مهم‌ وابستگی‌ سیاسی‌ و اقتصادی‌ کشور به‌ بیگانگان‌ بود، را بصورت‌ منع‌ قانونی‌ تصویب‌ می‌کند. بعد‌ها به‌تدریج‌ مسئله‌ استقلال‌طلبی‌ به‌صورت‌ نوعی‌ ستیز با غرب‌ درمی‌آید. اساساً حضور کشورهای‌ قدرتمند غربی‌ و رفتارشان‌ در ایران‌ که‌ بعضاً به‌ حق ‌زمینة‌ پیدایش‌ کینه‌ و نفرت‌ به‌ آن‌ها بوده‌ است‌، تا چه‌ میزان‌ پایة‌ پیدایش‌ تفکر غرب‌ستیز می‌شود؟

 ‌

دکتر کُهن‌ ـ ما در بحث‌مان‌ صحبت‌ کردیم‌ که‌ بیشتر روی‌ عوامل‌ داخلی‌ تکیه‌ کنیم‌. ولی‌ مشخص‌ است‌ در تجزیه‌ و تحلیل‌ این‌ دوره‌ نمی‌توان‌ تأثیر این‌ دخالت‌ها را ندیده‌ بگیریم‌ و آن‌ها را کم‌ تأثیر بگیریم‌. به ‌اعتقاد من‌ این‌ها اتفاقاً از جنبه‌هائی در این‌ جهت‌گیری‌ها تأثیر داشته‌اند، آنهم‌ تأثیر غالب‌. گروه‌های‌ معروف‌ به ‌آنگلوفیل‌ یا روس‌فیل‌ در بخش‌های‌ گوناگون‌ سیاسی‌ در حقیقت‌ در درجة‌ نخست‌ منافع‌ و اولویت‌های‌ خود را دنبال‌ می‌کردند. امّا با تمام‌ این‌ها در مقاطعی‌ از تاریخ‌ ملت‌های‌ کشورهای ‌عقب‌افتاده‌ یا عقب‌ نگه‌ داشته‌ شده‌ یا (به مفهوم امروزین ملت‌های‌ در حال‌ رشد)… یک همخوانی سیاسی پدید می‌آید. بدین معنا که در مقاطعی از تاریخ سیاسی ـ اجتماعی کشور‌ها ممکن‌ است‌ هماهنگی‌ و هم‌جهتی‌ای‌ میان‌ منافع‌ این‌ ملت‌ها و این‌ کشورهای‌ پیشرفته‌ پدید آید. بعنوان‌ مثال‌ در هنگام ‌مشروطه‌خواهی‌، منافع‌ دولت پادشاهی‌ انگلیس‌ با بخشی‌ از تجددخواهی‌ ما می‌خواند. در حالی که‌ با روسیه تزاری‌ اینطور نبود. روس‌ها نقش‌ بسیار عمده‌ای را در تعطیلی موقت مشروطیت و‌ در به‌ توپ‌ بستن‌ مجلس‌ یکم‌ و بسته‌ شدن‌ آن‌ و در بازگشت‌ استبداد صغیر بر عهده‌ داشتند. بنابراین‌ می‌توانیم‌ بگوییم‌؛ در «یک‌ ساعت‌ تاریخی»، ‌منافع‌ ما با آنچه‌ که‌ انگلیسی‌ها دنبال‌ می‌کردند انطباق‌ داشت‌. طبعاً انگلیس‌ بدنبال‌ آوردن ‌دمکراسی‌ به‌ ایران‌ نبود، تنها می‌خواست با توجه به شرایط موجود، منافع‌ مالی‌ و سیاسی‌ خود را راحت‌تر دنبال‌ کند. در پیروی‌ از همین‌ منافع‌ است‌ که‌ بعد‌ها با‌ تاخت‌ و تاز آن‌ها در جنگ‌ جهانی‌ اول‌ با جریان‌ قرارداد ۱۹۱۹ میلادی روبرو می‌شویم‌. کشورهای‌ دیگری‌ هم‌ بودند نظیر عثمانی‌ها و بعد آلمان‌ها هر یک‌ سعی‌ می‌کردند در جهت‌ پیشبرد منافع‌ خود در سیستم‌ اداری‌، سیاسی‌ و حتی ‌اندیشه‌ورزی‌ ما نفوذ داشته‌ و یارگیری‌ کنند. بنابراین‌ عوامل‌ خارجی‌ و در رأس‌ آن‌ها روسیه‌ و بریتانیای‌کبیر بودند که‌ خط‌ فکری‌ و اندیشه‌ورزی‌ ما را تحت‌ تأثیر خود قرار دادند. با همه‌ این‌ها چه بسا در برهه‌ها و در زمان‌های‌ تاریخی، این‌ منافع‌ همسو در می‌آید. نمونه‌ دیگر از آن‌ «ساعت‌ تاریخی» شرایطی‌ است‌ که‌ در آن ‌کودتای اسفندماه سال‌ ۱۲۹۹ خورشیدی اتفاق‌ می‌افتد. در اینجا هم‌ آن‌ ساعت و یا تلاقی زمانی‌ است‌ که‌ منافعی‌ را که‌ انگلیس‌ دنبال‌ می‌کند و منافع‌ ما روی‌ هم‌ منطبق‌ می‌شود. امّا این‌ تطابق‌ ابدی‌ نیست‌ یعنی‌ به‌ این‌ معنا نیست‌ آنچه‌ که ‌اتفاق‌ افتاده، کماکان‌ در جهت‌ منافع‌ انگلیس‌ ادامه‌ پیدا کند. این‌ امر بستگی‌ به‌ آن‌ عوامل‌ داخلی ‌دارد که‌ چگونه‌ این‌ روند را پیش‌ می‌برد و چگونه‌ بتواند در این‌ معادلات‌ جهانی، معادلات پیچیدة ‌استعماری‌ بازی‌ کند. بعنوان‌ نمونه‌ برآمدن‌ رضاشاه‌ را در نظر بگیرید که‌ نتیجه‌ یک‌ همسوئی‌ و انطباق‌ منافع‌ ایران‌ و انگلیس‌ است‌. امّا در ادامة‌ روند‌ها و حوادث‌ سیاسی‌ می‌بینیم‌ که مجموعة حرکت و کنش و واکنش‌ها‌ هم‌جهت‌ با منافع‌ انگلیس‌ نیست‌. در دورة‌ مشروطیت‌ هم‌ می‌بینیم‌ در «لحظه‌ای» این‌ انطباق‌ در مواجهه‌ با جنبش‌ آزادیخواهی‌ و عدالت‌خواهی ایجاد می‌شود‌. اما بعد که عقربة ساعت از این همخوانی زمانی دور می‌شود، این‌ انطباق نیز‌ قطع‌ می‌شود. اگر به دورة پیش از کودتای ۱۲۹۹ و ظهور سردار سپه برگردیم آشکارا مشاهده می‌کنیم همین که انگلیس‌ها نتوانستند به نتایج‌ مطلوب‌ خود برسند، قرارداد ۱۹۱۹ را می‌آفرینند. بعد هم‌ که‌ قرارداد موفق‌ نشد می‌آیند از حرکتی‌، خواسته‌ای‌ یا فرآیندی‌ که‌ در حال‌ شکل‌گیری‌ بود یعنی‌ ضرورت ‌ایجاد یک‌ دولت‌ نیرومند درآن‌ «ساعت‌ تاریخی» حمایت‌ می‌کنند. البته‌ این‌ درهم‌تنیدگی، در ادامة‌ حرکت‌ به‌ جای‌ خود باقی‌ نمی‌ماند. حال‌ در برخورد به‌ آن‌ بخش‌ از پرسش‌ شما که‌ این‌عوامل‌ خارجی‌ چقدر مؤثر بوده‌اند، به‌ اعتقاد من‌ آن‌ها در سراسر تاریخ‌ ۱۵۰ ساله‌ گذشتة‌ ما حاضر بوده‌ و تا توانسته‌اند، منافع‌ خود را به گونه‌های مستقم و غیرمستقیم پیش‌ برده‌اند. امّا مهم‌تر از نظر ما همانا وجود آن‌ هوشیاری و روشن‌بینی ‌عوامل‌ نقش‌آفرین ‌در حکومت‌هایمان بوده‌ است‌ که‌ تا چه‌ اندازه‌ توانسته‌ از این‌ لحظه‌ها و ساعات‌ تاریخی‌ بهره‌ گرفته‌ آن‌ها را در مسیر منافع‌ ملی‌ ما جهت دهند و بکار گیرند.

 ‌

ــ در ادامة‌ بحث‌ تأمین‌ استقلال‌ بویژه‌ استقلال‌ مالی‌ کشور می‌بینیم‌ که‌ مجلس‌های‌ مشروطه‌ در دوره‌های‌ مختلف‌ هم‌ مشکل‌ را بدرستی‌ تشخیص‌ داده‌ بودند و هم‌ طرح‌ها و برنامه‌هائی‌ که‌ در نظر گرفته‌ می‌شد، کم‌ و بیش‌ صحیح‌ بود. بعنوان‌ نمونه‌ لزوم‌ اصلاحاتی‌ در سیستم‌ مالیه‌، ضرورت‌ ایجاد نظم‌ در جمع‌ آوری‌ مالیات‌، تعیین‌ مخارج‌ دولت‌، دربار و تعیین‌ بودجه‌، نیاز به ‌ایجاد بانک‌ ملی‌ و… این‌ها هم‌ در درجه‌ نخست‌ می‌بایست‌ بنیه‌ مالی‌ دولت‌ را افزایش‌ داده‌ و خزانه‌ را پُر می‌ساخت‌. امّا این‌ طرح‌ها هیچیک‌ در تمامیت‌اشان‌ بدست‌ آن‌ مجلس‌ها و کابینه‌ها اجرا نشد و نتایج‌ چندانی‌ بدست‌ نیامد. کابینه‌هائی‌ هم‌ که‌ مرتب‌ در حال‌ تغییر و در حال‌ رفت‌ و آمد بودند، مرتب‌ از خالی‌ بودن‌ خزانه‌ و فقر مالی‌ دولت‌ می‌نالیدند. علت‌ یا علل‌ اصلی‌ این‌ عدم ‌موفقیت‌ چه‌ بود؟

 ‌

دکترگوئل کُهن‌ ـ البته‌ ما در این‌ برهه‌ نمی‌توانیم تنها‌ شرایط‌ داخلی‌ خودمان‌ را در نظر بگیریم‌. اگر توجه‌ کنید، آغاز کار مجلس‌ مصادف‌ است‌ با جنگ‌ جهانی‌ یکم‌. عمر این‌ مجلس‌ها کوتاه ‌است‌ و نباید فراموش‌ کرد که این‌ نخستین‌ تجربة‌ ما در انتخاب‌ افرادی‌ به‌ عنوان‌ نمایندگان‌ مردم ‌است‌. طبعاً قدرت‌های‌ استعماری‌ نیز بیکار نمی‌نشستند و سعی‌ می‌کردند عوامل‌ خود را وارد مجلس‌ کنند. بسیاری‌ اوقات‌ مسائلی‌ طرح‌ می‌شد که‌ در یک‌ بُعدش‌ قدرت‌های‌ خارجی‌ قرار داشت. علاوه‌ بر عوامل‌ یا پیروان دولت‌های‌ خارجی‌ همچنین‌ ترس‌ شدیدی‌ هم‌ در درافتادن‌ با منافع‌ بیگانگان ‌وجود داشت‌. با همة‌ این‌ها، قاطع‌ می‌توان‌ گفت‌ که‌ مجلس‌ در جهت‌ منافع‌ مردم‌ حرکت‌ کرده‌ و تمام‌ تلاشش‌ احراز استقلال‌ واقعی‌ در کشور و حرکت در جهت رشد و توسعه‌ ملی‌ بود. امّا فرصت‌ بسیار کوتاه ‌بود. در دورة نخست مجلس‌ پس‌ از مدت‌ کوتاهی‌ بگیر و ببند و بعد بسته‌ شدن‌ مجلس‌ و آمدن ‌استبداد صغیر که‌ سیزده‌ ماه‌ بطول‌ انجامید. بسیاری‌ از نیرو‌ها پراکنده‌ شدند، تعدادی‌ هم‌ با حمایت شیخ‌فضل‌الله نوری و پیروانش طاغی یا مفسد شناخته شده و اعدام شدند، دیگر افراد اهل‌ قلم‌ و فکر‌ چون‌ صوراسرافیل‌ و دیگران‌ حضور نداشتند. در مجلس ‌دوم‌ هم‌ تا نمایندگان‌ واقعی‌ مردم‌ به‌ خود آیند، ارتجاعیون‌ و فرصت‌طلبان‌ چهره‌ عوض‌ کرده‌ و قدرت‌مدارانی‌ چون‌ عین‌الدوله‌ در جامة‌ مشروطه‌خواهی‌ در می‌آیند. علاوه‌ براین، درگیری‌های‌ درونی ‌مجلس‌ میان‌ دو جناح‌ سنتی‌ و طرفدار تجدد. در چارچوب‌ مجلس‌ برای تحقق‌ خواست‌های‌ دوران‌ مشروطه، و نیز از یکسو نفوذ خارجی‌ها و از سوی‌ دیگر موانع ناشی از خردسالگی نظام مشروطه و شکل‌بندی جناحی و بی‌تجربه‌گی مدیریت پارلمانی، موانع ‌مهمی‌ بودند. علاوه‌ بر این‌ها بُعد سوم‌ یا سرمنشاء دیگری نیز برای‌ ایجاد مانع‌ بر سر راه ‌مشروطه‌خواهان‌ وجود داشت‌ و آن‌ کسانی‌ بودند که در تمام‌ مدت‌ جنبش‌ مشروطه، ضد آن‌ بوده‌ و بلافاصله‌ تا ورق‌ برمی‌گردد خود را طرفدار سرسخت‌ آن‌ قلمداد می‌کنند. کسانی‌ چون‌ حاج‌ خمامی رهبر دینی در رشت‌ که‌ مورد وی‌ در جلد دوم ‌کتاب تاریخ سانسور در مطبوعات ایران آورده شده است‌. بعنوان‌ نمونه‌ او که‌ نماینده‌ شیخ‌فضل‌الله‌ در شمال‌ بود، در هنگام‌ سرکوب‌ مجلس یکم‌ و زمانی که‌ شیخ‌فضل‌الله‌ با کالسکه‌ به‌ قصر محمدعلی شاه رفت‌ و آمد می‌کرد، در پاسخ‌ فردی‌ که‌ در مورد مشروطه‌ نظرش‌ را پرسیده‌ بود می‌گوید:

«قلع‌ و قمع‌ آن‌ بر هر فردی‌ لازم‌ است‌ زیرا ابداً سازگاری ‌با قواعد اسلام‌ و مسلمانی‌ ندارد. قانون‌ حریت‌ و سویت‌ یعنی‌ آزادی‌ و مساوات‌ با قوانین‌ مقدسه‌ شریعت‌ مطهر منطبق‌ نیست‌. کدام‌ از عضو از اعضای‌ انسانی‌ در شرع‌ انور به‌ حریت‌ موسم‌ است‌، خداوند متعال‌ برای‌ هر عضوی‌ حدی‌ مقرر فرموده‌ نه‌ گوش‌، نه‌ چشم‌ و نه‌ زبان‌ یا سایر اعضاء را آزادی‌ نداده‌. سویت‌ در طبقات‌ افراد انسان‌ چه‌ وقت‌ بوده‌ و شریعت‌ کی‌ آن‌ را مقرر فرموده‌؟ این‌ مشروطه‌ که‌ ملحوظ‌ افتاده‌ جز فتنه‌ و فساد و ترویج‌ باطل‌ و توهین‌ به‌ اسلام‌ نیست‌ و بر قاطبة‌ اهل‌ قبله‌ و اهل‌ اسلام‌ است‌ که‌ در اطفاء این‌ فتنه‌ مشروطه‌ به‌ جان‌ و مال ‌کوشش‌ نمایند و از شرّ این‌ مشروطه‌ آسوده‌ سازند.»

 این‌ سخنی‌ است‌ که‌ حاج‌ خمامی‌ در آغاز استبداد صغیر می‌گوید، امّا بعد از پیروزی ‌مشروطه‌خواهان‌ و فرار محمدعلیشاه‌ و شکست‌ استبدادیون‌ و هنگامیکه‌ مجاهدین‌ و مشروطه‌خواهان‌ مبادرت‌ به‌ برگزاری‌ انتخابات‌ برای‌ مجلس‌ دوم‌ می‌کنند و به‌ هر سوی‌ کشور اعلامیه‌هائی‌ فرستاده‌ می‌شود ـ یعنی زمانی که به اصطلاح «ورق برمی‌گردد» ـ ایشان به گونه‌ای کاملاً متفاوت و متضاد با نظر پیشین خود واکنش نشان می‌دهد! از جمله‌ تلگرافی‌ به‌ رشت‌ و به‌ رهبران‌ مذهبی‌ شمال‌ فرستاده ‌می‌شود و در مورد شرکت‌ در انتخابات‌ کسب‌ تکلیف‌ می‌شود. همین‌ فرد یعنی‌ حاج‌ خمامی‌ پاسخ‌ می‌گوید: «واجب و لازم است اهتمام در امر مشروطه، شک نیست و هر کس‌ اخلال‌ در امر مشروطه‌ نماید، داخل‌ در جیش‌ یزیدابن‌ معاویه‌ است.» ‌! ببینید، با چنین‌ عواملی‌ روبرو هستیم‌. بنابراین‌، این‌ سه‌ عامل‌ مانع‌ از آن‌ می‌شوند که‌ مجلس ‌مطالبات‌ مشروطه‌ را به‌ جلو برده‌ و در جهت‌ تحقق‌ آن‌ها گام‌ قطعی‌ بردارد. علاوه‌ بر این‌ ناامنی فراگیر و اوضاع ‌نامطلوب‌ داخلی‌، وضع‌ در بیرون‌ از کشورمان‌ نیز حتی‌ نامطلوب‌تر است‌، یعنی به هنگام‌ جنگ‌ اول‌ جهانی‌ و تبعات‌ آن‌ که‌ موجب‌ می‌شود مجلس‌ دوم‌ و سوم‌ دچار مشکل‌ شود. در کنار این‌ها دوپارچگی‌ دولت‌، چند پارچگی‌ کشور، دولت‌ در تبعید و مهاجرت‌ تشکیل‌ می‌شود و عده‌ای‌ به ‌تشخیص‌ خودشان‌ و تحت‌ شرایطی‌ که‌ در آن‌ قرار گرفته، درست و یا نادرست، به‌ سمت‌ عثمانی‌ و آلمان‌ گرایش‌ پیدا می‌کنند و آنان‌ که‌ در تهران‌ مانده‌اند طبعاً به‌ سوی‌ روس‌ و انگلیس‌ می‌روند.

ــ شما در صحبت‌هایتان‌ به‌ عناصری‌ اشاره‌ کردید که‌ عوامل‌ استبداد بوده‌ ولی‌ بعد چهره‌ عوض‌کرده‌ و خود را طرفدار مشروطه‌ قلمداد می‌کردند و روی‌ عین‌الدوله‌ بعنوان‌ نمونه‌ انگشت ‌گذاشتید. امّا تا جائیکه‌ از مذاکرات‌ مجلس‌ اول‌ برمی‌آید، مشروطه‌خواهان‌ مجلس‌ خود وی‌ را به‌ تشکیل‌ کابینه‌ فراخواندند. زیرا آن‌ها معتقد بودند که‌ در برابر اغتشاشات‌ و آنهمه‌ ناامنی‌ و سرپیچی‌ از فرمان‌ دولت‌ مرکزی‌، تنها کسی‌ که‌ می‌تواند بایستد، عین‌الدوله‌ است‌ که‌ وزیر مقتدری‌ است‌. حتی‌ نام‌آورترین‌ مشروطه‌خواهان‌ مجلس‌ از صدراعظمی‌ او دفاع ‌کردند، چرا که‌ مجلس‌ در مقابل‌ سد بسیار مهمی‌ قرار گرفته‌ بود، آنهم‌ ناامنی‌ در داخل‌ بود و عدم ‌اقتدار مجلس‌ و دولت‌ مرکزی‌ در سراسر کشور. مجلس‌ شورای‌ ملی‌ برای‌ اجرای‌ طرحها یا تحقق‌ برنامه‌های‌ خود به‌ امنیت‌، آرامش‌ و یکپارچگی‌ نیاز داشت‌.

 ‌

دکترگوئل کُهن‌ ـ حتماً می‌دانید، مظفرالدین‌ شاه‌ تا زمانی که‌ فرمان‌ مشروطیت‌ را امضاء کند، نمی‌دانست‌ موضوع ‌از چه‌ قرار است‌ و بعد هم‌ بدلیل‌ بیماریش‌ نسبت‌ به کُنه‌ جریان‌ بی‌اطلاع‌ بود. هنگامی‌ که‌ مجلس ‌تشکیل‌ شد، درهم‌ ریختگی‌ در اوضاع‌ وجود داشت‌، مشروطه‌خواهان‌ نیز که‌ تا حدودی‌ به‌ راحتی‌ به‌ پیروزی‌ مشروطیت‌ دست‌ یافته‌ بودند، با خود شکل‌ و فرم‌ جدیدی‌ از ادارة‌ کشور را آوردند، امّا برای‌ انجام‌ عملی‌ ادارة‌ کشور فاقد شناخت لازم و نیرو‌ها و عناصر خودشان‌ بودند، لذا با نگرانی‌ از وضعیت، خواهان‌ این‌ بودند که‌ هرچه‌ زود‌تر امنیت‌ برقرار شود و نمی‌توانستند منتظر بمانند، لذا اختیار را به‌ عناصر گذشته‌ واگذار کردند که‌ چندان عملکرد صحیحی‌ به دنبال نیاورد. زیرا این‌ عناصر قادر نبودند در چهارچوب‌ نظمی‌ که‌ مورد نظر و جوهر مشروطه‌خواهی‌ بود کشور را اداره‌ کنند. البته به این نکته مهم نیز‌ باید توجه‌ داشت‌ که‌ همه‌ چیز بسرعت‌ انجام‌ می‌گرفت‌ و آنان نیز از آن‌ پختگی و شناخت‌ لازم ‌برخوردار نبودند و آنچه‌ را که‌ راحت‌تر و دم‌ دست‌ بود مورد استفاده‌ قرار دادند که این نحوة برخورد و نگرش همواره در تاریخ معاصر ما مشکل آفرین بوده است.

 ‌

 ‌

ازهم‌پاشیدپی و گسست شیرازه‌ها در آستانة کودتای ۱۲۹۹

ــ بهر صورت‌ مسئله‌ امنیت‌ و یکپارچگی‌ کشور همواره‌ موضوعی‌ پراهمیت‌ در تاریخ‌ مردم و کشور ما بوده‌ است‌. متأسفانه‌ روشنفکران‌ و نیروهای‌ سیاسی‌ در گذشته‌ از وضعیت‌ ناامنی‌ و اغتشاش‌ و عدم‌ یکپارچگی‌ در کشور در دوران‌ مشروطه‌، کمتر سخن‌ به‌ میان‌ می‌آوردند. شاید از این‌ جهت‌ که‌ می‌خواستند با این‌ کتمان‌ تاریخی‌، به‌ اقدامات‌ رضاشاه‌ که‌ موفق‌ به‌ استقرار یکپارچگی‌ و بازگرداندن‌ امنیت‌ به‌ کشور شده‌ بود، مشروعیتی‌ نبخشند. امّا در هر صورت ‌حقیقت‌ تاریخی‌ کتمان‌پذیر نیست‌. آنچه‌ مسلم‌ است‌ و همه‌ مورخین‌ جدی‌ امروز به‌ این‌ موضوع ‌اذعان‌ دارند، اینکه‌ مجلس‌ مشروطه‌ از همان‌ دورة‌ نخست‌ خود با معضل‌ عدم‌ امنیت‌ سراسری ‌و همچنین‌ عدم‌ یکپارچگی‌ در کشور روبرو بود. حتی‌ به‌ نظر می‌رسد، تصویب‌ قانون ‌دستورالعمل‌ حکام‌ و قانون‌ انجمن‌های‌ ایالتی‌ و ولایتی‌ را به ملاحظه‌ چنین‌ مشکلی‌ به ‌تصویب‌ رساند و همچنین‌ به‌ منظور از میان‌ برداشتن‌ حکومت‌ خان‌خانی‌ و ملوک‌الطوایفی‌. شاید با در نظر گرفتن‌ شرایط‌ این‌ دوره‌، درک‌ اینکه‌ چرا سال‌های ۱۲۹۹ ـ ۱۳۰۰ و آمدن‌ رضاخان ‌اجتناب ‌ناپذیر شد، راحت‌تر باشد.

دکتر کُهن‌ ـ اجازه‌ دهید من‌ این‌ دوره‌ را از سال‌های‌ ۱۲۹۹ یا ۱۳۰۰ جدا کنم‌. به‌ این‌ ترتیب‌ که‌ ما در زمان ‌ناصرالدین‌شاه‌ یک‌ انسجامی‌ و حداقل‌ یکپارچگی‌ به‌ میزان‌ قابل‌ قبول‌ داشتیم‌. امّا بعد از مشروطیت‌ به‌ آن‌ وضع‌ نبود. وضع‌ بتدریج‌ رو به‌ وخامت‌ نهاد و نقطة‌ اوج‌ آن‌ هرج‌ و مرج‌ و از هم‌پاشیدگی‌ به سال‌ ۱۲۹۹ کشید. پس‌ از جنگ‌ جهانی‌ و پیامدهای آن در سراسر کشور، عدم‌ انسجام‌ و ملوک‌الطوایفی ‌بشدت‌ رو به‌ افزایش‌ می‌گذارد. بعبارت‌ دیگر این‌ از هم‌پاشیدگی‌ در دورة‌ اول‌ مجلس، بشدت ‌دورة‌ آمدن‌ رضاخان سردارسپه‌ نبود و از این‌ نظر باید این‌ دو را از هم‌ جدا نمود. اگر بخواهیم‌ به‌ شرایطی‌ که ‌موجب‌ آمدن‌ رضاخان میرپنج‌ شد برخورد کنیم‌، باید اجازه‌ دهید متمرکز روی‌ آن‌ صحبت‌ کنیم‌ و ببینیم ‌در این‌ مقطع‌ او‌ چه‌ کشوری‌ را یا کشور را در چه‌ وضعیتی‌ تحویل‌ گرفت‌. به‌ اعتقاد من‌ اگر نخواهیم‌ هیچیک‌ از اقدامات‌ رضاشاه‌ را بطور غیر منصفانه‌ بپذیریم‌، تنها به‌ دلیل‌ همین‌ یک‌ اقدام ‌یعنی‌ امر یکپارچه‌ ساختن‌ دوبارة‌ کشور وی نمرة قبولی‌ تاریخی‌ را می‌گیرد. یعنی‌ چه‌؟! یعنی ‌زمانی که‌ سرتیپ‌رضاخان‌ آمد، بطور کلی‌ هیچ‌ نقطه‌ای‌ از ایران‌ آرام‌ نبود، خوب‌ یکی‌یکی‌ می‌توانیم‌ مثال ‌بزنیم‌؛ بختیاری‌ها در اصفهان‌، قشقائی‌ها در فارس‌، میرزاکوچک‌خان‌ در گیلان‌ و مازندران‌ که‌ خوب‌ به‌ دنبال‌ جمهوری‌ شوروی‌ بود. شیخ‌السلطنه‌ در ماکو، آدمخواری‌ بنام‌ اسماعیل‌ سمیتقو در کردستان‌ و آذربایجان‌، مشکلاتی‌ که‌ ایلات‌ در لرستان‌ ایجاد کرده‌ بودند و یاغیگری‌ را به‌ حد اعلاء رسانده‌ بودند که‌ در تمام‌ کتاب‌های‌ تاریخی‌ و حتی‌ بصورت‌ خاطره‌ سینه‌ به‌ سینه‌ از پدر بزرگ‌ها نقل‌ شده‌ است‌. هیچ‌ جاده‌ای‌ امن‌ نبود و هیچ‌ شهری‌ سامان‌ نداشت‌. ترکمن‌ها درگرگان‌، ایلات‌ هزاره‌ و عضدانلو در نوار مرکزی‌ و شمال‌ خراسان‌ تا سیستان‌، بعد، از آن‌ طرف، ‌پلیس ‌جنوب‌ که‌ فارس‌ و بلوچستان‌ و حتی‌ تا کرمان‌ را در اختیار داشت‌ و ارتشی‌ برای‌ خود تشکیل‌ داده‌ بود که‌ تحت‌ اختیار انگلیسیان بود. از سمت‌ دیگر دوست‌محمدخان‌ در بلوچستان‌. در این وضعیت ناامید کننده، مسئله‌ اعمال‌ اقتدار حکومت‌ مرکزی‌ در خراسان‌ و آذربایجان‌ به‌ مشکل‌ برخورد نموده‌ بود. در جنوب‌ هم‌ که‌ شیخ‌خزعل‌ حکومتی‌ تشکیل‌ داده‌ و منابع‌ مالی‌ خوبی‌ هم‌ در اختیارش‌ قرار داشت‌ و در سایة‌ حمایت دولت‌ انگلیس‌ نام‌ خوزستان‌ را عربستان‌ گذاشته‌ و می‌خواست‌ بگونه‌ای ‌اعلام‌ استقلال‌ نموده‌ و حکومتی‌ مورد خواست‌ استعمار را در آنجا تداوم‌ دهد. وقتی‌ شما همة ‌این‌ها را کنار هم‌ قرار می‌دهید می‌بینید حیطة‌ اقتدار حکومت‌ مرکزی‌ تنها تهران‌ و بخش‌هائی‌ در اطراف‌ تهران‌ را در بر می‌گیرد و به‌ این‌ ترتیب‌ مسئله‌ عدم‌ امنیت‌ و یکپارچگی‌ کشور که‌ شاید در سال‌های‌ ۱۲۸۵ ـ ۱۲۸۶ خورشیدی آنچنان‌ عمده‌ نبود در سال‌ ۱۲۹۹ ـ ۱۳۰۰ خورشیدی به‌ اوج‌ می‌رسد. علاوه‌ بر این‌ شما با مفهوم‌ دیگری‌ از حکومت‌ ملوک‌الطوایفی‌ در این‌ زمان‌ در ایران‌ روبروئید. نوعی‌ از ملوک‌الطوایفی‌ مذهبی‌ هم‌ حاکم‌ است‌. یعنی‌ ما تنها ملوک‌الطوایفی‌ سیاسی‌ نداشتیم‌ بلکه ‌ملوک‌الطوایفی‌ مذهبی‌ هم‌ وجود داشت‌. بعنوان‌ نمونه‌ مردی‌ بنام‌ شیخ‌عبدالحسین‌ لاری‌ درلارستان‌ جنوب‌ ایران را می‌توانیم ذکر کنیم. این‌ شیخ‌ مفتن‌ که‌ فتنه‌های‌ بسیاری‌ هم‌ کرده‌ است‌، یک‌ حکومت‌ اسلامی ‌واپسگرا تشکیل‌ داده‌ و بنام‌ خودش‌ تمبر هم‌ می‌زند! و خیلی‌ جالب‌ است‌ که‌ به‌ این‌ مطلب ‌بندرت‌ در تاریخ‌ اشاره‌ شده‌. اغلب روحانیون‌ در هر منطقه‌ای‌ عملاً بعنوان‌ رهبران‌ سنتی‌ بنا به‌ میل ‌خود عمل‌ می‌کردند و برای‌ خودشان‌ هم‌ دم‌ و دستگاهی‌ داشتند. نقطة‌ اوج‌ همة‌ این‌ها سال‌۱۲۹۹ بود.

ــ بهرصورت‌ و با توجه‌ به‌ توضیحات‌ شما، باید توجه‌ داشت‌ که‌ شرایط‌ اجتماعی‌ به‌ یکباره ‌ظهور نمی‌کنند. از آغاز کار مجلس‌ و کابینه‌های‌ مشروطه‌ تا کودتای‌ ۱۲۹۹ یک‌ دورة‌ یکدهه‌ و نیمه‌ قرار دارد. حال‌ باید دید در این‌ فاصلة‌ زمانی‌ دولت‌ و مجلس‌ در چه‌ وضعیتی‌ قرار داشت‌ یا چگونه‌ حکومت‌ می‌کرد و از عهدة‌ چه‌ کاری‌ برنیامد که‌ بتدریج‌ اوضاع‌ بد‌تر و بد‌تر شده‌ و سرانجام‌ شیرازة‌ مملکت‌ از هم‌ پاشید.

 ‌

دکترگوئل کُهن‌ ـ من‌ عرض‌ کردم‌ سه‌ عامل‌ یعنی‌ حضور خارجی‌ها، درگیری‌ دو جناح‌ سنت‌ و تجدد، یعنی ‌کج‌فهمی‌ تجددخواهان‌ و در حالیکه‌ با سنت‌گرایان‌ درگیری‌ داشتند، امّا خودشان‌ هم‌ مفاهیم ‌واقعی‌ دمکراسی‌ و لیبرالیسم‌ را نمی‌شناختند؛ آنان تصویر یا شمائی‌ از این‌ مفاهیم‌ داشتند. عامل‌ سوم‌ هم گروه‌ ضد آزادیخواهان‌ و طرفداران‌ استبداد که‌ ظاهر آزادیخواهی‌ بخود داده‌ و با فرصت‌طلبی‌ اهداف‌خود را پیش‌ می‌بردند. بر بستر چنین‌ وضعی‌ و در بطن‌ این‌ فرآیند، طبعاً کاری‌ از پیش‌ نمی‌رفت‌. علاوه‌ بر این‌ بتدریج‌ با شکل‌گیری‌ مجلس‌، بسیاری‌ از حکام‌ شهر‌ها و ولایات‌ آن‌ قدرت‌ اولیه‌ را نداشتند. زیرا دیگر پادشاه قادری‌ نبود که‌ برای‌ همه‌ تعیین‌ و تکلیف‌ کند و این‌ حاکم‌ حال‌ باید تحت ‌اقتدار نهاد دیگری‌ بنام‌ مجلس‌ قرار گیرد. خوب‌ بسیاری‌ از این‌ها مجلس‌ را قبول‌ داشتند و بسیاری‌ هم‌ قبول‌ نداشتند! این‌ دوگانگی‌ عملاً موجب‌ پیدایش‌ ضعف‌ قدرت‌ می‌شد و این‌ امر موجب‌ سردرگمی‌ در کشور می‌شد. و طبعاً بیش‌ از هرچیز تحت‌ چنین‌ شرایطی‌ است‌ که‌ امنیت‌ تضعیف‌ می‌یابد. در آستانه‌ ۱۲۹۹ وخامت‌ اوضاع‌ بقدری‌ است‌ که‌ حتی‌ خرید و فروش‌ انسان‌ رواج‌ می‌یابد، بدون‌ آنکه‌ دولت‌ درموقعیتی‌ باشد که‌ بتواند‌ با آن‌ مقابله‌ کند!

 ‌

ــ پرسش‌ بعدی‌ ما تا حدی‌ از مضمون‌ جدالی‌ سیاسی‌ اقتباس‌ می‌شود. شاید این‌ مضمون‌ چندان ‌مورد توجه‌ شما بعنوان‌ یک‌ پژوهشگر تاریخ‌ نباشد، امّا بهرحال‌ در این‌ زمینه‌ اختلاف‌ نظرات ‌اساسی‌ موجود است‌ که‌ باید به‌ آن‌ها نیز پرداخت‌.

شما از عوامل‌ و فاکتورهای‌ مختلفی‌ در ایجاد شرایط‌ نانظمی‌، از هم‌ پاشیدگی‌ و عدم‌ امنیت ‌سخن‌ گفتید و بدون‌ آنکه‌ به‌ مضمون‌ و محتوای‌ مطالبات‌ افرادی‌ که‌ در گوشه‌ و کنار کشور به‌ این ‌شرایط‌ دامن‌ می‌زدند بپردازید، این‌ اقدامات‌ را نیز، جزئی‌ از آن‌ عوامل‌ قرار دادید. امّا در میان‌ این‌عوامل‌ یا عناصر ایجاد اغتشاش‌ و آشوب‌، چهره‌هائی‌ دیده‌ می‌شوند که‌ مدعی‌ مشروطه‌خواهی ‌و آزادیخواهی‌ و استقلال‌طلبی‌ در کشور بوده‌ و بعضاً در راه‌ استقرار مشروطه‌ حداقل‌ تا مرحله‌ تشکیل‌ مجلس‌ نیز فداکاری‌های‌ بسیاری‌ کردند. ولی‌ بعد‌ها از فرمان‌ دولت‌ مرکزی‌ سرپیچیدند و مشکلات‌ بسیاری‌ بر سر راه‌ آن‌ ایجاد نمودند و عملاً به‌ وضعیت‌ اغتشاش‌ و آشوب‌ در کشور دامن‌ زدند. کسانی‌ مانند کوچک‌ خان‌، کلنل‌محمدتقی‌خان‌ پسیان‌ یا شیخ‌محمد خیابانی‌.

جدال‌ سیاسی‌ بر سر ارزیابی‌ حرکت‌ این‌ چهره‌ها همچنان‌ ادامه‌ دارد! در حالیکه‌ برای‌ گروهی‌ اقدامات‌ این‌ افراد در عمل‌ و بدون‌ توجه‌ به‌ مطالباتشان‌ در کنار عمل‌ سیمیتقو و شیخ‌ خزعل‌ و… قرار می‌گیرد و در نهایت‌ کارشکنی‌ در امر استقرار اقتدار دولت‌ مرکزی‌ و حکومت‌ مشروطه‌ بحساب‌ می‌آید، امّا برای‌ عده‌ای‌ دیگر این‌ها مبارزان‌ راه‌ آزادی‌، دنبالة‌ دمکراسی‌خواهی‌ و ادامه‌ دهندگان‌ مشروطه‌ واقعی‌اند. حتی‌ این‌ عده‌ در تقدس‌ جایگاه‌ آن‌ها تاجائی‌ پیش‌ می‌روند که‌ ترجیح‌ می‌دهند، از ذکر واقعیت‌ها دیگر یعنی‌ شورش‌ها، غارت‌ها و ناامنی‌ها و تجزیه‌طلبی‌های‌ دیگران‌ نظیر شیخ‌ خزعل‌، سیمیتقو، خان‌ها و قبائل‌، سخن‌ به‌ میان‌ نیاورند تا مبادا نام‌ این‌ چهره‌ها آلوده‌ شود. و امّا در این‌ میان‌ دسته‌ دیگری‌ هم‌ به‌ نوعی‌ به‌ توجیه‌ این‌حرکت‌ها می‌پردازند و آن‌ها را در اصل‌ اعتراض‌ یا مبارزه‌ با کابینه‌های‌ «ارتجاعی‌« و یا «وابسته‌» به‌بیگانگان‌ بویژه‌ انگلیسی‌ها که‌ در مرکز تشکیل‌ می‌شد، ارزیابی‌ می‌کنند. نظر شما در مورد این‌دیدگاههای‌ متفاوت‌ و بعضاً متضاد چیست‌؟

دکترگوئل کُهن‌ ـ البته‌ این‌ نکته‌ای‌ بود که‌ من‌ خیلی‌ علاقه‌ داشتم‌ در قسمت‌ بحث‌ در مورد دوران‌ رضاشاه‌ به‌ آن‌ می‌پرداختم‌. امّا در توضیحات‌ شما نکتة‌ بسیار مهمی‌ مطرح‌ است‌ و برای‌ من‌ اتفاقاً همیشه‌ جالب‌ بوده‌ که‌ این‌ موضوع‌ را دنبال‌ کنم‌ که‌ چگونه‌ است‌ که‌ جدائی‌طلبان یا کج‌اندیشانِ‌ وابسته‌ به‌ قدرت‌شمالی‌ و وابستگان‌ به‌ بلشویک‌ها و بیگانه‌گرائی‌ بلشویکی‌ همواره‌ در تاریخ‌ ایران‌ نمرة‌ قبولی‌ می‌گرفتند یا می‌گیرند و مثبت‌ ارزیابی‌ می‌شوند. ولی‌ وابستگان‌ به‌ انگلیسی‌ها منفی‌ بوده‌ و مردود می‌شوند؟! این‌ همان‌ دستبرد تاریخی‌ است‌ که‌ عرض‌ کردم‌! این‌ از آن‌ جمله‌ برخوردهائی ‌است‌ که‌ از آن‌ بعنوان‌ بی‌انصافی‌، تک‌ بُعدی‌ نگری‌ به‌ تاریخ‌ معاصرمان‌ نام‌ بردم‌. توجه‌ کنید جدائی‌طلبی‌ یا خودمختاری‌ به‌ آن‌ گونه‌ای‌ که‌ آن‌ها مطرح‌ می‌کردند ما در هر سه‌ دورة‌ تاریخیمان ‌داشته‌ایم‌. زمانیکه‌ آذربایجان‌ می‌خواهد جدا بشود و به‌ منافع‌ دولت‌ بلشویکی‌ وابسته‌ است‌ درکتابهای‌ تاریخی‌ ما از آن‌ بعنوان‌ حرکتهای‌ آزادیخواهانه‌، جنبش‌های‌ مترقی‌ و پیشرو، نام‌ برده ‌می‌شود. در گیلان‌، میرزاکوچک‌ خان‌ که‌ خود را رئیس‌ جمهور حکومت‌ شوروی‌ گیلان‌ می‌خواند و لاهیجان‌ را مرکز این‌ حکومت‌ شوروی‌ قرار می‌دهد، از ایشان‌ هم‌ می‌بینیم‌ که‌ بسیار به‌ نیکی‌ یاد می‌شود. مسئله‌ «آزادیستان‌» را شیخ‌ محمد خیابانی‌ در آذربایجان‌ راه‌ می‌اندازد، درتاریخ‌ از او خیلی‌ پشتیبانی‌ می‌شود. آنجائی که‌ کلنل‌ می‌آید و جمهوری‌ اعلام‌ می‌کند ـ محمدتقی‌ خان‌ پسیان‌ را عرض‌ می‌کنم‌ ـ از او باز هم‌ به‌ خوبی‌ یاد می‌شود. پس‌ چرا نباید از شیخ‌ خزعل‌ به‌ نیکی‌ یاد شود؟! او هم‌ می‌خواسته‌ حکومت‌ عربستان‌ راه‌ بیندازد و مستقل ‌شود! اگر از زاویة‌ نکوهش‌ وابستگی‌ حرکت‌ می‌کنیم‌، پس‌ وابستگی‌، وابستگی‌ است‌ چه‌ به ‌همسایه‌ شمالی‌ باشد و چه‌ به همسایه‌ جنوبی‌ و این‌ نمرة‌ منفی‌ را باید قاعدتاً به‌ همة‌ آن‌ها داد. من‌فکر می‌کنم‌ این‌ نوع‌ برخورد به‌ تاریخ‌ معاصرمان‌، در حقیقت‌ ریشه‌ در برخورد و تفکر استالینیستی‌ داشته‌ باشد. این‌ها می‌خواهند تاریخ‌ معاصر را در قالب مورد نظر خودشان‌ بگذارند و اگر در آن‌ قالب‌ نگنجید و با آن‌ نخواند، مثل‌ آن‌ «شیوة‌ تولید آسیائی‌« یک‌ چیزی‌ تبصره‌ گونه‌ بیاورند تا به هر ترتیبی هست با آن‌ بخواند. از همین‌ جاست‌ که‌ من‌ معتقدم‌ نه‌ تنها دورة‌ رضاشاه ‌بلکه‌ کل‌ تاریخ‌ معاصر ما از صدر مشروطه‌ به‌ بعد باید بازخوانی‌ و بازنویسی‌ شود. بویژه‌ از زمان ‌پیدایش‌ دولت‌ بلشویکی‌ روسیه‌!

 ‌

ــ حال‌ اگر زاویه‌ وابستگی‌ یا جدائی‌طلبی‌ در بررسی‌ این‌ حرکت‌ها را کنار گذاشته‌ تنها بخواهیم‌ از زاویة‌ مصالح‌ ملی‌ و از زاویة‌ اولویت‌ امر دولت‌ مرکزی‌ و مجلس‌ مشروطه‌ و نیاز آن‌ به‌ امنیت‌ و آرامش‌، آن‌ حرکت‌ها را مورد ارزیابی‌ قرار دهیم‌، آیا با توجه‌ به‌ شرایط‌ تاریخی‌ آن‌ دوره‌، باز هم‌ تفاوتی‌ میان‌ اقدامات‌ شیخ‌ محمد خیابانی‌ یا کلنل‌ تقی‌‌خان‌ با شیخ‌ خزعل‌ و راهزنانی‌ چون‌ سیمیتقو یا قبائل‌ لُر وجود ندارد؟ آیا آن‌ها را باید به‌ یک‌ میزان‌ در شکست‌ طرح‌ها و اهداف‌ دولت ‌مرکزی‌ مؤثر شمرد؟

 ‌

دکترگوئل کُهن‌ ـ دقیقاً اینگونه‌ می‌توانیم‌ این‌ پدیده‌ را خلاصه‌ کنیم‌ که‌ ما نهایتاً از مشروطه‌ یک‌ سیستم‌ یا نظام ‌دولت‌ ـ ملت‌ را می‌خواستیم‌ که‌ نداشتیم‌. چنین‌ نظامی‌ زمانیکه‌ ملت‌ در قلمرو سرزمینی ‌یکپارچه‌ قرار گرفته‌ باشد، شکل‌ می‌گیرد. در دورة‌ پیش‌ از ۱۲۹۹ و دو سه‌ سال‌ بعد از آن‌، در کنار آن‌ راهزنی‌ها، یاغیگری‌ها و مطالبات‌ ایلی‌، در چند نقطه‌ ایران‌ بطور کاملاً آشکارا دولت‌های‌ محلی‌ تشکیل‌ می‌شوند و همگی‌ نیز داعیه‌ آزادیخواهی‌ و مشروطیت‌ دارند و خواهان‌ گسترش آن‌ هم‌ به‌ سراسر ایران‌ هستند، امّا از آنجا که‌ دولت‌ مرکزی‌ را در سمت‌ و سوی ‌اعتقادات‌ خود ارزیابی‌ نمی‌کنند، می‌گویند ما فعلاً دولتی‌ دمکراتیک‌ در منطقه‌ خود ایجاد نمائیم ‌و بعد این‌ را به‌ سراسر کشور گسترش‌ ‌دهیم‌. نخستین‌ پرسش‌ علت‌ حمایت‌ نیروهای‌ خارجی ‌از این‌ دولت‌های‌ محلی‌ است‌ و اینکه‌ آن‌ها چگونه‌، روابط‌ حسنه‌ با یک‌ قدرت‌ خارجی‌ برقرار کرده‌اند. پرسش‌ دیگر افتراق‌ و واگرائی‌ آن‌ها نسبت‌ به‌ حکومت‌ مرکزی‌ است‌، در شرایطی‌ که‌ بیش‌ از هر چیز به‌ همگرائی‌ همة‌ نیرو‌ها نیاز بود، بنابراین‌ این‌ حرکت‌ها، حرکت‌ ناب‌ و با اصالتی‌ در آن‌ مقطع‌ نبودند و بنظر من‌ چنین‌ اقداماتی‌ زمینه‌ساز تزلزل‌ و تضعیف‌ بیشتر دولت‌ مرکزی‌ و نوعی‌ فشار سیاسی‌ برای‌ بازگرداندن‌ استبداد بود. بعنوان‌ نمونه‌ بحثی‌ که‌ در مورد رفتن‌ سیدضیاء و آمدن‌ قوام‌ وجود دارد. می‌دانیم‌ قوام‌ در دوران‌ سه‌ ماه‌ نخست‌ وزیری‌ سیدضیاء و به‌ دستور وی‌ دستگیر می‌شود و به‌ زندان‌ می‌افتد و کلنل‌محمدتقی‌ خان‌ پسیان‌ مأمور دستگیری‌ وی‌ بود. امّا بعد‌ها قوام‌ به‌ ریاست ‌الوزرائی‌ می‌رسد، امّا حاکم‌ نظامی‌ محل‌ یعنی‌ کلنل‌ از دستورات‌ وی‌ در محل‌ سرپیچی‌ می‌کند، بعد هم‌ کار به‌ مقاومت‌ مسلحانه‌ و دستگیری‌ فرستادگان‌ دولت‌ می‌انجامد. دولت‌ مرکزی‌ چندین‌ بار فرستادگانی‌ را اعزام‌ می‌دارد تا از طریق‌ مذاکره‌ قضیه‌ حل‌ شود و خون‌ریزی‌ صورت‌ نگیرد، که‌ هیچیک‌ از آن‌ها ثمری‌ نمی‌دهد. به‌ این‌ ترتیب‌ شخصی‌ نظیر کلنل‌محمدتقی‌خان‌ پسیان‌ با اینکه‌ فرد شایسته‌ و نظامی‌ دلیری‌ بوده‌ است‌ ولی‌ عملاً با اینگونه‌ اقدامات‌ خود نشان‌ می‌دهد که‌ بیشتر تابع‌ منافع‌ خود بوده‌ تا منافع‌ مجموعه و مصالح‌ دولت ـ ملت‌. در اختلافات‌ میان‌ خیابانی ‌و تهران‌ هم‌ کم‌ و بیش‌ همین‌ موارد را می‌بینیم‌. در مورد میرزاکوچک‌ خان‌ هم‌ همینطور. در مورد وی‌ می‌بینیم‌ گر چه فرد پاک‌سرشتی بود اما در آن حرکت‌ بطور رسمی‌ و آشکارا اهداف‌ انحرافی و جدائی‌خواهانه‌ دنبال‌ می‌شد و این‌ جدائی‌ عملاً با اعلام‌ جمهوری‌ گیلان‌ صورت‌ می‌گیرد و همراه‌ با وابستگی‌ شدید به‌ همسایة‌ شمالی‌. همین‌حرکت‌ها عملاً به‌ مسئله‌ ناامنی‌ دامن‌ می‌زنند. به‌ اعتقاد من‌ در این‌ مقطع‌ ما با نوع تازه‌ای از‌ ملوک‌الطوایفی‌ در کنار اشکال‌ قدیمی‌تر آن‌ که‌ ذکرشان‌ رفت‌، مواجه‌ هستیم‌ و آنهم‌ «ملوک‌الطوایفی‌ روشنفکری» است‌. با این‌ نوع‌، در گذشته‌ کمتر روبرو بوده‌ایم‌. یعنی‌ برخی‌ از روشنفکران‌ و عناصر مشروطه‌خواه‌ قبلی، داعیه‌ حکومت‌های‌ مستقل‌ محلی‌ داشته‌ و سر از فرمان ‌دولت‌ مرکزی‌ می‌پیچند. همین‌هاست‌ که‌ دولت‌ مرکزی‌ را تضعیف‌ کرد‌ و حاکمیت‌ یکپارچة‌ کشور را خدشه‌دار ساخت‌. اگر به‌ مذاکرات‌ مجلس‌ رجوع‌ کنید می‌بینید که‌ این‌ بحران‌ها تا چه‌ حد وقت‌ مجلس‌، توان‌ مالی‌ و انسانی‌ آن‌ را بخود مشغول‌ داشته‌ بود.

 ‌

ــ بعضاً ادامة‌ درگیری‌های‌ دمکرات‌های‌ تبریز و به‌ رهبری‌ شیخ‌محمد خیابانی‌ در زمان‌ کابینة ‌مشیرالدوله‌ و اعزام‌ مخبرالسلطنه‌ هدایت‌ برای‌ ختم‌ آن‌، حداقل‌ این‌ استدلال‌ را بی‌پایه‌ می‌سازد که‌ گویا این‌ گونه‌ حرکت‌ها در اعتراض‌ و بر علیه‌ «کابینه‌های‌ وابسته‌ای‌« بود که‌ در مرکز تشکیل‌ می‌شد. با توجه‌ به‌ اینکه‌ هیچگاه‌ و از سوی‌ هیچ‌ فردی‌ استقلال‌ رأی‌ و مشروطه‌خواهی ‌افرادی‌ چون‌ مشیرالدوله‌ یا مخبرالسلطنه‌ مورد تردید قرار نگرفته‌ است‌، با وجود این‌ در زمان ‌کابینة‌ مشیرالدوله‌ خیابانی‌ دست‌ از مخالفت‌های‌ خود نکشیده‌ و با دستکاری‌ نام‌ آذربایجان‌ یا انتشار تمبر به‌ نام‌ آزادیستان‌ عملاً پایه‌ این‌ سوءظن‌ را که‌ وی‌ نیز قصد جدائی‌ دارد را تقویت ‌می‌نماید.

 ‌

دکتر کُهن‌ ـ عرض‌ کنم‌؛ گرچه‌ ممکن‌ است‌ از نظر فردی‌ و شخصی‌ اینگونه‌ افراد ارزیابی‌ مثبت‌ شوند، امّا از نظر نقشی‌ که‌ در آن شرایط و موقعیت‌ها در چهارچوب‌ نظام‌ کشور ایفاء کردند، نمره‌ قبولی‌ تاریخی‌ را نمی‌گیرند. جمهوری‌ خراسان‌ یا گیلان‌ به‌ چه‌ معناست‌؟ اگر قرار است‌ جمهوری‌ خراسان‌ تشکیل‌ شود، تکلیف‌ کلیت‌ و یکپارچگی‌ کشور کارش‌ به‌ کجا خواهد کشید؟ صرف‌ نظر از اینکه‌ چقدر قدرت‌های‌ خارجی‌ آنهم‌ نه‌ تنها همسایة‌ شمالی‌ بلکه‌ همچنین‌ همسایة‌ جنوبی‌ از چنین ‌شورش‌هائی‌ در جهت‌ تضعیف‌ هرچه‌ بیشتر دولت‌ بهره‌ گرفته‌ و منافع‌ استعماری‌ خود را گام‌ بگام ‌پیش‌ می‌برند. همانگونه‌ که‌ گفتم‌ ما در این‌ زمان‌ در کنار سایر اشکال‌ ملوک‌الطوایفی‌ با شکلی‌ از ملوک‌الطوایفی‌ متعلق‌ به‌ روشنفکران‌ هستیم‌ که‌ متأسفانه‌ مورخین‌ ما از آن‌ سرسری‌ عبورکرده‌اند. و پیامدش‌ را بی‌ توجه‌ گذاشته‌اند. واقعاً توجه‌ کنید که‌ پیامد چنین‌ حرکت‌هائی‌ چه‌ بوده‌ است‌؟ به‌نظر من‌ تضعیف تفکر یک سیستم دولت ـ ملت و متزلزل ساختنِ‌ دولت‌ مرکزی، تلف‌ نمودن‌ وقت‌ و از دست‌ دادن‌ زمان‌ برای‌ مجلس‌ و انحراف‌ آن ‌از مسائل‌ و اصلاحات‌ اساسی‌ در کشور. حقیقتاً نکتة‌ تأسف‌ باری‌ است‌ که‌ صفحات‌ روزنامه‌ها و بخش‌ زیادی‌ از مذاکرات‌ مجلس‌ به‌ چنین‌ مسائلی‌ مشغول‌ بوده‌ است‌. پرسیدنی است که شما با داعیه عنصری مترقی و ملی چگونه می‌توانید بخشی از کشور را به زور جدا سازید و با شعارهایی با منشاء بیرونی، خود را وطن‌پرست و مدافع ملت ایران معرفی کنید؟ مساله که در شعار و انشاء‌نویسی خلاصه نمی‌شود… با عمل و حاصل آن است که باید ارزیابی شود.

لحظة تصمیم و نقش‌آفرینی تاریخی

ــ با توجه‌ به‌ توضیحاتی‌ که‌ از شرایط‌ عمومی‌ و اوضاع‌ اجتماعی‌ ـ سیاسی‌ ایران‌ در آن‌ زمان ‌بویژه‌ از وضع‌ امنیت‌ دادید ـ که‌ در اصل‌ تصویر بن‌بستی‌ همه‌ جانبه‌ است‌ ـ آیا فکر می‌کنید آمدن‌ رضاخان سردارسپه و قدرت‌گیری‌ او‌ یک‌ حادثة‌ نابهنگام‌، غیرقابل‌ توضیح‌ و دور از انتظار بوده‌ است‌؟

 ‌

دکترگوئل کُهن‌ ـ نمی‌تواند این‌ برآمدن‌ اتفاقی‌ باشد. درست نکته همین‌جاست. دقت باید کرد که در واقع، در چنین‌ فرآیند تاریخی‌ این‌ امر شکل‌ می‌گیرد و پیدایش آن را ایجاب‌ می‌کند. به‌ اعتقاد من‌ در آن‌ بستر تاریخی‌، شرایطی‌ پدید آمده بود که‌ بهرصورت‌ کشور یا باید ازهم‌ پاشیده‌ می‌شد و به‌ شکل‌ مثلاً جمهوری‌های‌ گوناگون‌ در سه‌ منطقه‌ و بعد هم‌ جدا شدن ‌بخش‌های‌ دیگر کشور در می‌آمد و یا باید کشور دوباره‌ یکپارچه‌ می‌شد و دولت‌ مرکزی‌ قوی ‌بوجود می‌آمد. نقش‌ آفرین‌ تاریخی‌، در اینجا نقش‌ خود را در این‌ مرحله‌ به‌ محک‌ می‌زند، که‌ آیا می‌تواند با شایستگی‌ که‌ در خود سراغ‌ دارد، در جهت‌ یکپارچگی‌ و استقلال‌ و تمامیت‌ ارضی‌ قد عَلَم ‌کند؟ کسی که بیش از «حرف» به «عمل» پردازد. شاید افرادی‌ در این‌ دورة‌ تاریخی‌ باشند که‌ داعیه‌ای‌ داشته‌ باشند، امّا در مقایسه‌ آن‌ها با رضاشاه‌ می‌بینیم‌ که‌ آن‌ها تنها شعارهای‌ تجددخواهی‌ روز را دنبال‌ می‌کردند، ولی‌ او در لباس‌ یک‌ سرباز بدون‌ این‌ شعار‌ها و صرفاً در جهت‌ نیت‌ یکپارچگی‌، خارج‌ شدن‌ از یوغ‌ خارجیان‌ ـ که‌ خودش‌ بشدت‌ از آن‌ رنج‌ می‌برده‌ ـ و جلو بردن‌ کشور حرکت‌ می‌کند. شما با مطالعه ‌مذاکرات‌ محرمانة‌ رضاخان‌ با کحال‌زاده‌ منشی‌ سفارت‌ آلمان‌ متوجه‌ می‌شوید که‌ این‌ نقش‌ آفرین‌ تاریخ‌ با چه‌ حساب‌ دقیقی‌ حرکت‌ می‌کند. متن‌ این‌ مذاکرات‌ منبع‌ بسیار جالبی‌ است‌. اینطور نبود که‌ ایشان‌ فی‌البداهه‌ و بدون‌ هیچ‌ زمینة‌ قبلی‌ در کودتای‌ ۱۲۹۹ شرکت‌ نماید. بر مبنای‌ این ‌اسناد می‌بینیم‌ که‌ او تقریباً از ۸ سال‌ پیش‌ از آن‌ چنین‌ فکری‌ را در سر می‌پرورانده‌، از جمله اینکه‌ ما تاکی‌ باید در خدمت‌ یا در چهارچوب‌ هدایت‌های‌ خارجیان‌ باشیم‌، هیچکس‌ مسئولیتی در قبال اوضاع نابسامان‌ نداشته‌، عمر دولت‌ها یکی‌ دو ماهه‌ باشد، منافع‌ شخصی‌ ارجح‌ بر منافع‌ مملکت‌ باشد… طبق‌ مذاکرات‌ باکحال‌‌زاده‌ منشی‌ سفارت، او به‌ مقامات‌ آلمانی‌ پیام‌ می‌فرستد که‌ روس‌ و انگلیس‌کشور ما را گرفته‌اند و متأسفانه‌ رجالی‌ هم‌ که‌ ما داریم‌ بی‌لیاقتند، همه‌ چیز ما تنها در جهت‌منافع‌ خارجیان‌ حرکت‌ می‌کند، امنیت و ثبات‌ وجود ندارد و کشور در حال‌ اضمحلال‌ است‌ و اگر من‌ با گروهی‌ از همفکران‌ خود بتوانم‌ از طریق‌ کودتائی‌ حکومت‌ را از دست‌ این‌ رجال‌ بی‌کفایت‌ خارج‌ کنم‌، آیا دولت‌ امپراتوری‌ آلمان‌ از من‌ حمایت‌ خواهد کرد یا خیر؟ کحال‌‌زاده‌ در آن‌ زمان‌ جوانی‌ بود که‌ کمتر از ۳۰ سال‌ داشته‌ و همة‌ ماجرا را با جزئیاتش‌ در خاطراتش‌ ذکر کرده‌ است‌. در این‌ خاطرات‌ او توضیح‌ می‌دهد که‌ چگونه‌ با رضاخان‌ ارتباط‌ داشته و سر قرار‌ها حاضر می‌شده‌ است‌. البته‌ پاسخ‌ آلمان ‌به‌ رضاخان‌ مثبت‌ بود امّا دیگر دیر شده بود و بدلیل‌ شروع‌ جنگ‌ عملاً همه‌ چیز متوقف‌ می‌شود تا زمانی که‌ شرایط ‌دیگری‌ در وقت‌ دیگری‌ یعنی‌ سال‌ ۱۲۹۹ فراهم‌ می‌شود. علاوه‌ بر شرایط‌ و بستر مناسب‌ یا اجتناب‌ناپذیری، فراهم آمدن وضعیت‌ و موقعیتی مناسب برای‌ چنین‌ ظهور و نقش‌آفرینی‌ اهمیت‌ دارد، همچنین‌ نقش‌آفرین ‌تاریخ، خود نیز باید از پتانسیل‌ لازم‌ برخوردار باشد در غیر اینصورت‌ موفق‌ نخواهد شد. بهمین ‌دلیل‌ می‌بینید که‌ کلنل‌ پسیان‌، میرزاکوچک‌ خان‌ یا شیخ‌محمد خیابانی‌ که‌ داعیه‌ حرکت‌ در جهت‌ منافع‌ کشور و ایجاد یک‌ حکومت‌ ملی‌ و مترقی‌ دارند امّا فکر می‌کنم‌ فاقد آن تفکر درون‌گرایانه و فراگیر و نیز‌ پتانسیل‌ و شخصیت‌ لازم‌ بودند. البته حتی‌ اگر این‌ پیش‌ فرض‌ را قبول‌ داشته‌ باشیم‌ که‌ آن‌ها اساساً چنین‌ داعیه‌ای ‌را می‌داشتند و حرکتشان‌ در جهت‌ منافع‌ کشور بوده‌ و در چهارچوب‌ یک‌ ایدئولوژی‌ محدود و تک‌ بُعدی‌ نبوده‌ و انحرافی‌ در آن‌ خطوط‌ یعنی‌ منافع‌ ملی‌ نداشته‌اند که‌ البته‌ متأسفانه‌ این‌ها همگی‌ دارای‌ یک‌ نوع‌ گرایش‌ واگرایانه‌ بودند نه‌ همگرایانه‌.

ما در آمار اصطلاحی‌ داریم‌ بنام‌ «تورش» به‌ اعتقاد من‌ این‌ها تورش‌ به‌ یک‌ جهت‌ خارجی و یا به شخص خود‌ داشته‌اند، امّا رضاشاه‌ چنین‌ جهت‌گیری ‌نداشت‌ و این‌ یکی‌ از تفاوت‌های‌ عمده‌ای‌ است‌ که‌ ـ اگر بپذیریم‌ اهداف‌ همه‌اشان‌ یکی‌ بوده‌ ـ در بین‌ آن‌ها موجود بوده‌ است‌. این‌ نکته‌ جالب‌ را هم‌ اضافه‌ کنم‌ که‌ عموماً افراد و شخصیت‌های‌ تاریخ‌ ساز، جهت‌گیری‌ به‌ سمت ‌مجموعه‌نگری‌ (نه‌ تک‌نگری‌ یا محدودنگری‌ و منافع‌ گروهی) دارند توجه‌ آن‌ها به‌ منافع‌ همگانی ‌است‌. بعنوان‌ نمونه‌ همین‌ درگیری‌های‌ کلنل‌تقی‌خان‌ را در نظر بگیرید. انواع‌ و اقسام‌ تمهیدات ‌صورت‌ می‌گیرد تا مسئله‌ را صلح‌آمیز حل‌ کنند. حتی‌ قوام‌السلطنه‌ می‌پذیرد که‌ وی‌ را عفو کرده ‌و امکان‌ سفر وی‌ را به‌ خارج‌ فراهم‌ نمایند. امّا این‌، صورت وقوع نمی‌یابد. ملک‌الشعرای‌ بهار در خاطرات‌ خود به‌ نقل‌ از پیامی‌ که‌ کلنل‌ برای‌ وی‌ فرستاده‌ می‌نویسد: «من‌ آرزو دارم‌ بیرق ‌جمهوری‌ خراسان‌ را روی‌ دوش‌های‌ خود بکشم‌ و محمود و اسماعیل‌ (که‌ من‌ فکر می‌کنم‌ این ‌دو نفر همان‌ سرهنگ‌ پولادین‌ و برادرش‌ هستند) این‌ها طرفین‌ و جناحین‌ مرا محافظت‌ نمایند!». این در واقع دورنمایه تفکر کلنل در توجیه اقدامات خودسرانة خود است. حتی‌ سفارت‌ انگلیس‌ که‌ از طریق‌ مأمور خود در این‌ منطقه‌ از مسائل‌ اطلاع‌ می‌باید، دولت‌ را مجاب‌ می‌کند که‌ شرایط‌ کلنل‌ را بپذیرند که‌ ایشان‌ بدون‌ جنگ‌ صحنه‌ را ترک‌ گفته‌ و کشور دچار نابسامانی‌ بیشتر نشود. حتی‌ برای‌ وی‌ و معتصم‌‌السلطنه‌ معروف‌ به‌ اسماعیل‌ خان‌ که‌ در کنارکلنل‌ بود، تا دو سال‌ حقوق‌ هم‌ تعیین‌ کرده‌ و قرار می‌شود مهلتی‌ قانونی‌ نیز به‌ کلنل‌ بدهند تا محاسبات‌ خود را به‌ آستان‌ قدس‌ رضوی‌ تحویل‌ دهد و بعد بدون‌ هرگونه‌ مزاحمتی‌ امکان‌ خروج‌ وی‌ از ایران‌ فراهم‌ شود. اما می‌بینیم‌ او هیچیک‌ از این‌ها را به‌ بهانه‌ اینکه‌ دولت‌ مرکزی ‌»عامل‌ خارجی» است‌ نمی‌پذیرد و قضیه‌ صورتی‌ به‌ خود می‌گیرد که‌ متأسفانه‌ با کشته‌ شدن‌ خود وی‌ خاتمه‌ می‌یابد و از این‌ طریق‌ زیان‌های‌ زیادی‌ به‌ منطقه و‌ به‌ گروهی‌ از روشنفکران‌ کشور وارد می‌شود. از جمله‌ عارف‌ که‌ می‌دانید حالت‌ افسردگی‌ شدیدی‌ پیدا می‌کند. او ناراحتی‌ و تأثر شدید خود را در شعری‌ که‌ به‌ مناسبت ‌سالگرد کشته‌ شدن‌ کلنل‌ سروده‌ بیان‌ می‌کند. افزون بر او، بخش‌ دیگری از نیروهای فعال در صحنة سیاسی کشور‌ نیز سرخورده‌ می‌شوند. خوب‌ این ‌پیامدهای‌ منفی‌ وقتی بروز می‌کند که ما‌ نتوانیم‌ جنبش‌ روشنفکری‌ را با یک‌ حکومت‌ مترقی‌ و متجدد آشتی‌ دهیم‌. این‌ ضرر‌ها نه‌ تنها ضررهای‌ فیزیکی‌ است‌ و به‌ وحدت‌ و یکپارچگی ‌کشور صدمه‌ وارد می‌سازد، همچنین‌ از نظر زبان‌ و احساس‌ و جنبه‌های عاطفی‌ هم‌ در جنبش‌ روشنفکری ‌اثر منفی‌ برجای‌ می‌گذارد. به‌ همین‌ صورت‌ و البته با توجه به متغیرهای دیگر هم می‌توان‌ در مورد جنبش‌ جنگل‌ سخن‌ گفت‌.

ــ و بعد هم‌ یک‌ پیراهن‌ عثمان‌ می‌شود برای‌ روشنفکران‌ نسل‌ بعد!

 ‌

دکترگوئل کُهن‌ ـ بله‌! بله‌! برای‌ اینکه‌ ما به‌ مرثیه‌خوانی‌ عادت‌ داریم‌. همیشه‌ ما کسی‌ را که‌ موفق‌ می‌شود محکوم‌ می‌کنیم‌ و کسی‌ را که‌ موفق‌ نشده‌، پیروز جلوه‌ می‌دهیم‌. کسی‌ را که‌ موفق‌ نشده‌ نمرة ‌قبولی‌ تاریخی‌ می‌دهیم‌ و نمرة‌ ردی‌ را به‌ کسی‌ می‌دهیم‌ که‌ موفق‌ شده‌ است‌. اینهم‌ از مسائلی ‌است‌ که‌ در تاریخ‌، نیاز به‌ بازنگری‌ دارد. ما باید سعی‌ کنیم‌ این‌ مظلوم‌نمائی‌ را از تاریخ‌ خود خارج‌ کنیم‌. در مورد رهبری‌ مشروطیت‌ هم‌ می‌بینید. به‌ یکی‌ نمرة‌ صد می‌دهند به‌ دیگری‌ صفر! در دوره‌ بعدی‌ می‌بینیم‌ به‌ مدرس‌ پیروانش‌ صد می‌دهند و به‌ رضاشاه‌ صفر! خوب‌ اگر مدرس‌ را بی‌طرفانه‌ مورد بررسی‌ قرار دهیم‌ می‌بینیم‌ که‌ ایشان‌ هم‌ مشکلاتی‌ داشته‌ و دریک ارزیابی منصفانه نمره‌ صد را دریافت‌ نخواهد کرد.

 ‌

ــ در صحبتهای‌ قبلی‌ خود به‌ لحظات‌ تاریخی‌ و ساعات‌ تاریخی‌ اشاره‌ کردید که‌ ممکن‌ است ‌منافع‌ ملی‌ همسو با منافع‌ کشورهای‌ خارجی‌ بوده‌ و در نقطه‌ای‌ با هم‌ هماهنگی‌ داشته ‌باشند. بنظر می‌رسد یکی‌ از این‌ لحظه‌ها شاید لحظه‌ سوم‌ اسفند‌ ۱۲۹۹ بوده‌ باشد. در توضیحاتی‌ هم‌ که‌ در پاسخ‌ به‌ پرسش‌ قبلی‌ دادید، از خاطرات‌ کحال‌زاده‌ شواهدی‌ آوردید که‌ نشان‌ می‌دهد که‌ رضاشاه‌ سال‌ها پیش‌ از این‌ کودتا در ضمیر آگاه‌ خود و در پس‌ یک‌ احساس‌ ملی‌ می‌دانسته‌ که ‌باید در مملکت‌ اتفاقی‌ بیفتد تا کشور از این‌ وضع‌ نابسامانی‌ خارج‌ شود. در حقیقت‌ این‌ سرباز بنوعی‌ سال‌ها در وضعیت‌ آماده‌باش‌ بسر می‌برده‌ است‌ تا لحظه‌ مناسب‌ فراهم‌ شود. خوب‌ این ‌لحظه‌ از نظر وی‌ با کودتای‌ ۱۲۹۹ فراهم‌ شد و او به‌ صحنه‌ تاریخ‌ قدم‌ گذاشت‌. بسیاری‌ ازمورخین‌ و مؤلفین‌ ما بویژه‌ در سال‌های‌ اخیر بخش‌ اعظم‌ نیروی‌ خود را متمرکز ساخته‌اند تا ثابت‌ کنند که‌ چون‌ انگلیسی‌ها در کودتای‌ ۱۲۹۹ دست‌ داشته‌اند، پس‌ رضاشاه‌ نیز عامل‌ وابسته ‌و سرسپردة‌ منافع‌ آن‌ها بوده‌ است‌. شما همچنین‌ در صحبت‌هایتان‌ اشاره‌ کردید که‌ ممکن‌ است‌ «لحظه‌های‌ هماهنگی» میان‌ «منافع‌ ملی» و «منافع‌ خارجی‌ها» هم‌ بسرآید و این‌ منافع‌ رو در روی‌ هم ‌قرار گیرند. به‌ نظر می‌آید در سرکوب‌ شیخ‌‌خزعل‌ در خوزستان‌، منافع‌ ملی‌ ایران‌ با منافع‌ دولت‌ انگلیس‌ نه‌ در هماهنگی‌ و همسوئی‌ باهم، بلکه‌ مقابل‌ همدیگرند و «نقش‌آفرین» این‌ حرکت‌ پراهمیت‌ که‌ خوزستان‌ را برای‌ ایران‌ حفظ‌ کرد، رضاشاه‌ بود. نمونه‌ دیگر درگیری‌ها، خشونت‌ و قهری‌ که‌ رضاشاه‌ نسبت‌ به ‌سیاستمدارانی‌ که‌ گرایشی بسمت‌ انگلیس‌ داشتند، خلاف‌ نظریة‌ «وابستگی» رضاشاه‌ به‌ منافع‌ خارجی‌ را نشان‌ می‌دهند.

 ‌

دکترگوئل کُهن‌ ـ خیلی‌ دلم‌ می‌خواست‌ یادداشت‌هایم‌ کنار دستم‌ بود که‌ متأسفانه‌ اینطور نیست، تا یکی‌ یکی ‌این‌ها را مستند خدمتتان‌ بگویم‌ که‌ در آن‌ شرایط‌ تاریخی‌ چه‌ وضعی‌ بر ما حاکم‌ بود. این‌ خیلی‌ بلاهت‌آمیز است‌ که‌ به‌ مجموعة‌ رضا‌شاه‌ ـ من‌ رضاشاه‌ را فرد در نظر نمی‌گیرم‌ از نظر من‌ او مجموعه‌ای‌ بود. به مثابه یک نهادی‌ که‌ در مورد آن‌ چندان کار نشده است‌ ـ اینطور برخورد شود که‌ وی‌ آنجا نشسته‌ بود و یکی‌ آمد، پیشنهاد کاری‌ را به‌ او داد و او هم‌ گفت‌ چشم‌! ما چاکر شما هم هستیم! خیر اینطور نیست. اصولاً منش و مختصات شخصیتی یا Personality او چنین پذیرشی را نداشت‌. متأسفانه‌ اسناد را همراه‌ خود ندارم‌، یادداشت‌هایی از آرشیو ملی ‌بریتانیا، و یا گزارش‌های‌ محرمانه‌ای‌ که ‌قبل‌ از کودتا به‌ وزارت‌ خارجة‌ انگلیس‌ فرستاده‌ می‌شود، تا متن‌ آن‌ها را برایتان‌ کُد کنم‌. از این ‌اسناد به‌ عیان‌ می‌بینید که‌ اینطور نبوده‌ که‌ کسی‌ ایشان‌ را پروردانده‌ باشد، اتفاقاً ایشان‌ پرورش ‌یافته‌ روس‌ها بود. یعنی‌ در نظام‌ و دستگاه‌ قزاق‌ تربیت‌ یافته‌ بود و به‌ هیچ‌ عنوان‌ هم‌ ارتباطی‌ با انگلیسی‌ها نداشت‌. دوران‌ کودکی‌ سختی‌ را پشت‌ سر گذرانده‌ و مردی‌ خودساخته‌ بود. در نیروی‌ نظامی‌ قزاق‌ رشد می‌کند و مراتب‌ و درجات‌ نظامی‌اش‌ را طی‌ می‌نماید. با توجه‌ به‌ چنان شرایطی، از تحصیلات‌ آکادمیک‌ یا تحصیلات‌ مکتبی‌ بدور بوده‌. بهمین‌ دلیل‌ در کنار سیدضیاء قرار می‌گیرد که‌ فردی‌ روزنامه‌نگار و اهل سواد و به اصطلاح‌ مکتبی‌ بوده‌ است‌. شاید اگر به جای‌ سیدضیاء فرد دیگری‌ بود خود رضاشاه‌ در آن موقعیت رهبر نمی‌شد، هرچند که‌ پتانسیل‌ آن‌ را داشت‌. بهرصورت‌ ایشان‌ به‌ نظر من‌ این‌ درایت‌ را داشت‌ که تشخیص دهد‌ در کجا باید قرار گیرد. او به‌ لحاظ‌ شخصی‌، همواره‌ سعی‌ می‌کرد کسانی‌ را در کنار خود داشته‌ و از آن‌ها برای ‌رسیدن‌ به‌ اهدافش‌ استفاده‌ نماید و به‌ این‌ ترتیب‌ درگیری‌ کمتری‌ هم‌ بوجود می‌آمد. بهمین‌ دلیل‌ می‌بینیم‌ همینطور که‌ به‌ تدریج‌ جلو می‌آید، دیگر این‌ چهره‌ها بدردخور نیستند و کنار می‌روند. شما می‌بینید سیدضیاء بعد از ۹۹ روز کنار می‌رود. بالاجبار باید کنار برود و رضاشاه‌ یک‌ قدم‌ به‌جلو می‌آید و این‌ حرکت‌ها منظم‌ و دقیق‌ صورت‌ می‌گیرد تا سرانجام او خود به‌ مقام‌ رئیس‌الوزرائی ‌می‌رسد. رئیس‌الوزرائی‌ نظامی و‌ نه‌ مکتب‌ دیده و مسلح به شعار‌ها و گُنده‌گویی‌های روشنفکرانه‌ به‌ آنگونه‌ای‌ که‌ در آن‌ زمان‌ سنت‌ بود. بنابراین ‌اینکه‌ گفته‌ می‌شود انگلیسی‌ها او را آورده‌اند بی‌انصافی است. در آن‌ لحظه‌ یا ساعت‌ تاریخی‌، انگلیس‌ از یکسو با توجه‌ به‌ وحشتی‌ که‌ از بلشویک‌ها و حکومت‌ جدید مستقر در شمال‌ ایران ‌داشته‌، از سوی‌ دیگر پارلمان‌ انگلیس‌ مرتب‌ در مورد سنگینی‌ هزینه‌ای‌ که‌ بابت‌ نگهداری‌ نیروی ‌نظامی‌ در ایران‌، فشار می‌آورد‌ و به‌ آن‌ انتقاد داشت‌، و دولت‌ را برای‌ خروج‌ هر چه‌ سریع‌تر آن‌ پس‌ از جنگ‌ تحت‌ فشار قرار می‌داد، علاوه‌ بر این‌ها در آن‌ شرایط‌ قرارداد ۱۹۱۹ میلادی هم‌ شکست خورده و نتوانسته‌ بود منافع‌ انگلیس‌ را تأمین‌ نماید. مسئله‌ امنیت‌ نیروهای‌ انگلیسی‌ بشدت‌ مطرح‌ بود، بنابراین‌ باید کسی‌ پیدا می‌شد که‌ این‌ شرایط‌ سیاسی‌ بی‌‌ثبات‌ را از بین‌ ببرد.‌‌ همان ناامنی و بی‌ثباتی که ملت و دولت ایران هم در آن گرفتار آمده و از آن رنج می‌برد و به دنبال راه نجاتی بود. در این‌ جا سیدضیاء خود را جلو می‌اندازد. امّا از نظر رضاشاه‌ آن‌ لحظه‌ تاریخی‌ فرا می‌رسد که‌ او خود را با چنین‌ حرکتی‌ هماهنگ سازد و در آن درگیر شود. که بدین ترتیب در یک تقاطیِ سیاسی ـ تاریخی، این‌ امر با منافع‌ ملی‌ هم‌خوانی‌ پیدا کرده است.

جالب‌ اینجاست‌ که‌ شما وقتی‌ اسناد محرمانة خود انگلیسی‌ها را که‌ برای‌ خودشان‌ نوشته‌اند، (یعنی ‌برای‌ این‌ نگارش‌ نشده‌اند که‌ من‌ و شما بعداً آن‌ها را بخوانیم) ‌، بررسی ‌می‌کنید، می‌بینید که‌ از همان‌ نخستین‌ برخورد‌ها او را شخصیت‌ متفاوتی‌ می‌دیدند. او را فردی‌ نمی‌دیدند که‌ صرفاً و فقط‌ در جهت‌ منافع‌ آن‌ها حرکت‌ کند. در گزارش محرمانه از نمایندگان دولت انگلیس در تهران به لندن که برای نخستین بار از او نام می‌برند خواندم که واژة‌ «ملی‌« را در مورد وی‌ بکار ‌برده بودند. در آن اسناد می‌گویند که‌ او به‌ کشورش‌ علاقمند است‌. شما اینگونه‌ گزارش‌ها‌ و اظهارات‌ را مشاهده‌ می‌کنید. در عین‌ حال‌ شما می‌بینید که‌ بطور مرتب‌ درگیری‌هائی‌ غیررسمی‌ میان‌ رضاشاه ‌و انگلیسی‌ها وجود داشته‌. رضاشاه‌ مدام‌ سعی‌ می‌کرده‌، مستقل‌ عمل‌ نماید و خط‌ خود را دنبال ‌می‌کرد. و برای‌ سفارت‌ بریتانیا که‌ به‌ لحاظ‌ سنت‌ تاریخی‌ به‌ رئیس‌الوزراهائی‌ عادت‌ داشت‌ که ‌مرتب‌ تابع‌ دستورالعمل‌ها و سیاست‌های‌ آن‌ها بوده‌ و دائم‌ نظر مشورتی‌ آن‌ها را جویا شوند، امّا در برخورد با سردارسپه مشاهده می‌کنند که او‌ چنین‌ نیست‌. نه تنها در دوران ریاست دولت، حتی رضاشاه‌ در زمان‌ پادشاهی‌ خود روزی‌ را برای ملاقات با خارجی‌ها معین‌ کرده‌ بود یعنی‌ چهارشنبه‌ها را تا سفرا و نمایندگان‌ خارجی‌ به‌ حضورش‌ شرفیاب‌ شوند ـ این‌ مطالب‌ در خاطرات‌ بهبودی به تفصیل‌ آمده‌ است‌ ـ غروب‌ یک‌ روز نمایندة‌ سفارت‌ انگلیس‌ وقت‌ ملاقات ‌می‌خواهد، بهبودی‌ می‌نویسد که‌ به‌ نزد پادشاه‌ رفته‌ و درخواست‌ ملاقات‌ نماینده‌ انگلیس‌ را به‌عرض‌ پادشاه‌ می‌رساند، رضاشاه‌ بشدت‌ عصبانی‌ شده‌ و خطاب به او می‌گوید: قیافة‌ نحس‌ این‌ها را روز هم ‌نمی‌خواهم‌ ببینم‌، حالا شب‌ هم‌ وقت‌ ملاقات‌ می‌خواهند و اجازه‌ ملاقات نمی‌دهند. البته‌ بسیاری‌ مواقع ‌این‌ برخورد‌ها با نیات‌ خاص‌ نبوده‌ و اصولاً این‌ منش‌ شخصی‌ رضاشاه‌ بود که‌ می‌خواست در چهارچوب‌ استقلال‌ رأی‌ خود حرکت‌ کند. نمونة‌ دیگر از این‌ منش‌ها را در هنگامی‌ می‌بینیم‌ که‌ می‌رود تا کار خزعل‌ را یکسره‌ سازد. در بین‌ راه‌ تلگرافی‌ از نمایندة ‌انگلیس‌ بدستش‌ می‌دهند که‌ حاوی‌ پیام‌ شیخ‌خزعل‌ بود. شیخ‌ بجای‌ اینکه‌ به‌ رئیس‌ دولت ‌جواب‌ بدهد، پیام‌ خود را برای‌ نمایندة‌ انگلیس‌ می‌فرستد تا از این طریق او (که این خود نوعی گستاخی و اعلام وابستگی علنی به انگلستان را نشان می‌دهد) به‌ اطلاع‌ رئیس‌ دولت‌ یعنی سردارسپه برسد. اما او بیدرنگ به‌ نماینده‌ انگلیس‌ پاسخ‌ می‌دهد که‌ شما در مسئله‌ای‌ که‌ امر داخلی‌ است‌ و من‌ در حال‌رسیدگی‌ به‌ آن‌ هستم‌، دخالت‌ نکنید. شما بهتر است‌ سعی‌ کنید در مسائل‌ داخلی‌ که مربوط به ماست دخالت‌ نکنید. متن‌ این‌ تلگراف‌ در منابع متعددی موجود است‌.

 ‌

 ‌

بازتاب اوضاع و افکار جامعه در آئینة مطبوعات

ــ متن‌ کامل‌ این‌ مذاکرات‌ در سفرنامه‌ خوزستان‌ رضاشاه‌ درج‌ شده‌ است‌.

 ‌

دکترگوئل کُهن‌ ـ بله‌ در سفرنامه‌ خوزستان‌ هم‌ صورت‌ این‌ مذاکرات‌ آمده‌ است‌. خوب‌ واقعاً کدام ‌رئیس‌الوزرائی‌ تا آن‌ زمان‌ توانسته‌ بود با منافع‌ انگلیس‌ و با آن‌ها اینگونه‌ برخورد کند! کار خوبی ‌که‌ در زمینة‌ مطالعه‌ این‌ اسناد صورت‌ گرفته‌، یعنی‌ چگونگی‌ وقوع‌ کودتا، آمدن‌ رضاخان سردارسپه‌ و بعد رضاشاه‌ و پس‌ از آن‌ رفتن‌ او، کتاب‌ دکتر سیروس‌ غنی‌ است‌. البته‌ بنظر من‌ هنوز جای‌ کار بسیار بیشتری‌ هست‌، امّا همان‌ کتاب برپایه اسناد معتبر‌ منش‌ و عملکرد رضاشاه‌ را به دقت‌ نشان‌ می‌دهد و آشکار می‌سازد که‌ رضاشاه‌ در مسیر خود و در زمینة‌ برخورد به‌ انگلیسی‌ها چگونه‌ عمل‌ نموده‌ است‌. ایشان‌ زمانی‌هم‌ مزاحم‌ منافع‌ انگلیسی‌ها می‌شود. اینطور نبود که‌ تنها در شهریور ۱۳۲۰ این‌ درگیری‌ وجود داشت‌. درگیری‌ با منافع‌ انگلیس‌ از قبل‌ از ۱۳۱۰ صورت‌ می‌گیرد، امّا در آن‌ هنگام‌ امکان‌ جابجائی ‌رضاشاه‌ برای‌ آن‌ها فراهم‌ نبود. به این معنا که با منزلت و جایگاهی‌ که‌ در جامعه‌ کسب‌ کرده‌ بود، این‌ امکان‌ وجود نداشت ‌و انگلیس‌ نمی‌توانست‌ دست‌ به‌ چنین‌ کاری‌ بزند، اگر می‌توانستند، مطمئناً خیلی‌ زود‌تر دست ‌بکار می‌شدند.

البته‌ در مورد زمینه‌ تاریخی‌ ۱۲۹۹ یعنی‌ شرایط‌ تاریخی پیش و پس از‌ ۱۲۹۹ نکات‌ بسیار زیادی‌ وجود دارد که‌ باید حتماً مطرح‌ شوند. این‌ نکات‌ کاملاً روشن‌ می‌کنند که‌ ما در چه‌ وضعیتی‌ بسر می‌بردیم‌. آینه‌ افکار جامعه‌ و آنچه‌ که‌ در جامعه‌ می‌گذرد را معمولاً می‌توان‌ در لابلای‌ نوشته‌های ‌مطبوعات‌ بدست‌ آورد. هر چند بعضی‌ وقت‌ها هم‌ فشار و سانسور وجود داشته‌ امّا با وجود این ‌ما در ۱۲۹۹ روزنامه‌های‌ قابل‌ تعمقی‌ داشتیم‌، روزنامه‌هایی‌ که‌ چالشگر بوده‌اند، از مستوفی‌الممالک‌ گرفته‌ تا قوام‌السلطنه‌ را مورد حمله‌ قرار می‌دادند. البته‌ توقیف‌ و تعطیل‌ وجود داشت‌، امّا نهایتاً فضا برای‌ طرح‌ مسائل‌ موجود بود. چیزی‌ که‌ برای‌ من‌ بسیار جالب‌ است‌ و می‌خواهم‌ با شما در این‌ توجه‌ سهیم‌ شوم‌ و یکسری‌ از کارهائی‌ را که‌ همراه‌ دارم‌ و در زمینه‌ همان‌ کار مطبوعات‌ است‌، برایتان‌ بازگو کنم‌، صحنه‌هائی از واقعیات تکان دهنده‌ای است که انعکاس آن‌ها در منابع موجود یا نیامده و یا به عمد نادیده گرفته شده است. بعنوان‌ نمونه‌ روزنامه‌ «بامداد روشن‌» در شمارة‌ ۳۵ در ۱۷ اکتبر ۱۹۱۵ ـ یعنی‌ چهار سال‌ قبل‌ از کودتا و آمدن‌ سیدضیاء و رضاخان‌ ـ را ورق می‌زنیم تا ببینیم از اوضاع و شرایط موجود چه‌ می‌گوید:

«سیاست‌ خشن‌ انگلیس‌ در ایران‌ ـ این‌ سرمقالة‌ این‌ شمارة‌ روزنامة‌ «بامداد روشن‌« است‌ ـ اکنون‌ وقت‌ آن‌ رسیده‌ است که‌ بی‌پرده‌ بگویم‌ و بنویسم‌ که‌ دیپلماسی‌ انگلیس‌ در ایران ‌از چند سال‌ به‌ این‌ طرف‌ یک‌ وجهی‌ را انتخاب‌ نمود، که‌ همواره‌ اصلاح‌ واقعی‌ را دچار فلج‌ گذارد و اقدام‌ اساسی‌ ما را مانع‌ شده‌ و نگذاشت‌ که‌ آنی‌ ساکنین‌ این‌ مملکت‌ برای‌ روز سیاه‌ خود فکری‌ کرده‌ و اصلاحی‌ در پیش‌ گیرند.»

در جای‌ دیگری‌ می‌گوید:

«ولی‌ از جنگ‌ اروپا، ایران‌ را نصیب‌ آن‌ شده‌ که‌ جوانانش‌ هر روز بعنوان‌ فدائی‌، فدائی‌ مقاصد دولت‌ متعارف‌ و… و خاک‌ ایران‌ معرکه‌ تاخت‌ و تاز بین‌المللی‌ گشته‌ از یک‌ طرف‌ انگلیس‌ و ازطرفی‌ روس‌ و از ناحیه‌ آلمان‌ و عثمانی‌ هر لحظه‌ بشکلی‌ و هر روز به‌ عنوانی‌، شرق‌ و غرب‌ و شمال‌ و جنوب‌ وطن‌ ما را تحت‌ کشمکش‌ و زدوخورد قرار داده‌ و از هیچ‌ تشبثی‌ که‌ مستقیماً بی‌طرفی‌ ایران‌ را تهدید نماید مضایقه‌ نمی‌کند.»

حالا جالب‌ است‌ که‌ در حدود همین‌ روز‌ها روزنامه‌ای‌ بنام‌ «شهاب‌ ثاقب‌» در سرمقالة‌ شمارة‌۲۱ خود تحت‌ عنوان‌ «رفرم‌ حقیقی‌ در دوائر دولتی‌ لازم‌ است‌» دولت به اصطلاح مشروطه‌ را بعنوان یک‌ سیستم‌ و نظام‌اداری‌ پوشالی‌ از نظر سازمان‌ مطرح‌ می‌کند و می‌گوید:

«لفاظی‌ و ظاهرسازی‌ و عبارات‌ عوامانه‌ ماستمالی‌ که‌ در ضمیرة‌ فطرت‌ ما سرشته‌ شده‌ با این‌ دولت‌ و نظام‌ اداری‌ عجین‌ شده‌ است‌.»

در آن سال‌ها که‌ جلو‌تر می‌رویم‌، برخورد‌ها شدید‌تر شده‌ و از فرط‌ عصبانیت‌ گاه‌ با ناسزا توأم ‌می‌شود. مثلاً «بامداد روشن‌» در سرمقالة‌ شمارة‌ ۸۶ خود «آئینة روس‌ها در قزوین‌» وضعیت‌ کشور را نشان‌می‌دهد:

«آه‌ ایران‌ چقدر بدبخت‌ است‌، آری‌ بدبخت‌ است‌. مادری‌ که‌ در وقت‌ گرفتاری‌ خود یک‌ فرزند نداشته‌ باشد. این‌ چهار دیواری‌ کثیف‌ و مسموم‌ تهران‌ که‌ مرکز شده‌ ولی‌ برای‌ بدبختی‌ تمام ‌ایران‌، خدا خرابش‌ کند که‌ آکنده‌ از خیانت‌ است‌، این‌ چه‌ تهرانی‌ است‌، امروز جولان‌ تمام‌ خائنان‌، مهد امنیت‌ تمام‌ دشمنان‌ ایران‌، تمام‌ ایران‌ در نحوست‌ این‌ شهر گرفتار و در آتش‌خیانت‌ به‌ این‌ چهار دیوار خائنین‌ می‌سوزد، خیانت‌، ایران‌ فروشی‌، اجنبی‌پرستی‌ و باقی‌صفات‌ رذیله‌ هوای‌ این‌ شهر را به‌ اندازه‌ای‌ مسموم‌ کرده‌، مجالس‌ تنفس‌ در صفات‌ همین‌…»

این‌ اسناد نشان‌ می‌دهند که‌ خشم‌ به‌ جائی‌ می‌رسد ـ چنانچه‌ خواهیم‌ دید ـ که‌ می‌خواهند همه‌ چیز را بهم‌ بریزند در ادامة‌ همین‌ مطلب‌ می‌گوید:

«تمام‌ بلاهائی‌ که‌ از اول‌ تا به‌ حال‌ بر سر ایران‌ آمد بدست‌ روس‌ها بود، ولی‌ در حقیقت‌ علت‌ و محرک‌ انگلیسی‌ها بودند.»

 ‌

ــ گفتید که‌ این‌ مطالب‌ از روزنامه‌ «بامداد روشن‌» حدود چهارسال‌ قبل‌ از کودتای‌ ۱۲۹۹ بوده ‌است‌. من‌ می‌خواستم‌ در مورد وضعیت‌ در مرکز یعنی‌ از تهران‌ بپرسم‌ از فضای‌ سیاسی‌ پایتخت ‌در سال‌های‌ قبل‌ از کودتا؟

دکترگوئل کُهن‌ ـ خوب‌ اگر بخواهیم‌ از رضاخان‌ صحبت‌ کنیم‌ از شرایط‌ تاریخی‌، سیاسی‌، اجتماعی‌ در آستانة‌ کودتا بحث‌ کنیم‌، باید به‌ این‌ نکات‌ هم‌ اشاره‌ کنیم‌ و ببینیم‌ چه‌ وضعیتی‌ حاکم‌ بوده‌ است‌. اینجا توضیحی‌ در مورد اینکه‌ می‌گویم‌ «رضاخان‌» باید بدهم‌. بعضی‌ اوقات‌ من‌ بحث‌هائی‌ باکسانی‌ داشته‌ام‌ که‌ دائماً بجای‌ بکارگیری‌ رضاشاه‌ یا محمدرضاشاه‌ می‌گویند رضاخان‌ یا محمدرضاخان‌. اولاً محمدرضاخان‌ که‌ هیچوقت‌ نداشتیم‌. امّا در مورد رضاشاه‌ نیز باید چهار دوره‌ قائل‌ شویم‌؛ ایشان‌ هنگامی‌ که‌ در کودتای‌ ۱۲۹۹ مشارکت‌ داشت‌ رضاخان‌ میرپنج‌ بود، بعد هم‌ می‌شود رضاخان‌ سردار سپه‌ تا سال‌ ۱۳۰۴ خورشیدی که‌ مجلس‌ مؤسسان‌ مطرح‌ می‌شود و در دورة‌ کوتاهی‌ ایشان‌ می‌شود آقای‌ رضا پهلوی‌ و بعد هم‌ با رسیدن‌ به‌ مقام‌ پادشاهی، عنوان رضاشاه‌ می‌گیرد. البته در دهه‌ ۲۰ به‌ بعد مجلس به او عنوان رضاشاه‌ کبیر می‌دهد. بنابراین‌ با توجه‌ به‌ این‌ دوره‌های‌ تاریخی ‌وقتی‌ می‌گویم‌ رضاخان‌ مربوط‌ می‌شود به‌ دوران‌ قبل‌ از سردارسپهی‌ ایشان‌.

 ‌

ــ البته‌ هنوز کسانی‌ کماکان‌ اصرار دارند ایشان‌ را با عنوان‌ توهین‌آمیزی‌ چون‌ «قلدر» خطاب‌کنند، برای‌ آن‌ها تاریخ‌ هیچ‌ معنائی‌ ندارد.

 ‌

دکترگوئل کُهن‌ ـ من‌ در اینجا بحثی‌ دارم‌ در مورد امیرکبیر. البته‌ نمی‌خواهم‌ در اینجا به‌ رضاشاه‌ نمرة‌ قبولی‌ صد بدهم‌ و به‌ میرزاتقی‌ خان‌ امیرکبیر در تاریخ‌ نمرة‌ کمتری‌ بدهم‌. نه‌ اصلاً چنین‌ چیزی‌ نیست‌، تنها می‌خواهم‌ نشان‌ بدهم‌ که‌ چقدر ضروری‌ است‌ که‌ ما نگرشی‌ صادقانه‌ و منصفانه‌ به‌ تاریخ‌ ۱۵۰ سال‌ گذشته‌امان‌ داشته‌ باشیم‌. میرزاتقی‌خان‌ فراهانی‌ پسر آشپزباشی‌ که ‌بعد‌ها لقب‌ امیرکبیر به‌ وی‌ اطلاق‌ شد، از بُعد فرهنگی‌ و اثرگذاری‌ شخصی‌ در حوزة‌ ادب‌فارسی‌ یا فرهنگ‌ ایرانی‌ به‌ هیچ‌ روی‌ قابل‌ مقایسه‌ با فروغی‌ و قوام‌ نیست‌. یعنی‌ ایشان‌ هیچ‌ اثر نوشتاری‌ یا ادبی‌ ندارد. ولی‌ از نظر اداری‌ و حوزة‌ سیاسی‌ منشاء اقداماتی‌ شد که‌ البته‌ معروفترینش‌ تأسیس‌ دارالفنون‌ است‌ که‌ از نظر فرهنگی‌ بسیار مهم‌ بود. خوب‌ ایشان‌ پسرآشپزباشی‌ بود، بعد هم‌ صدراعظم‌ شد و می‌بینیم‌ که‌ چگونه‌ از وی‌ در تاریخ‌ یاد می‌شود. ‌البته‌ فرد شایسته‌ و در خور چنین‌ احترامی‌ است‌ و باید‌ از وی‌ چنین‌ یاد شود. بسیار خوب‌! امّا برای‌ بررسی‌ ایشان‌ هیچگاه‌ از منش‌ و رفتار شخصی‌ وی‌ سخن‌ گفته‌ نمی‌شود، بعنوان‌ نمونه ‌در سفری‌ که‌ ایشان‌ به‌ منظور ملاقات‌ پدر و مادرش‌ می‌رود، از رفتار و از اشتباهاتی‌ که‌ داشته‌ صحبتی‌ در میان ‌نیست‌. بنابراین‌ در برخورد به‌ ایشان‌ مجموعه‌ای‌ در کلیتش‌ مورد توجه‌ است‌ نه‌ یک‌ یا دو عنصر کنشی و رفتاری‌. حال‌ از همین‌ زاویه‌ و در همین‌ رابطه‌ نگاه‌ کنیم‌ به‌ برخورد به‌ رضاخان‌ سردارسپه‌ و رضاشاه‌ بعدی‌. من‌ فکر می‌کنم‌ اگر تمام‌ اقدامات‌ رضاشاه‌ را کنار بگذاریم‌ و فقط‌ تأسیس‌ دانشگاه‌ تهران‌ را در نظر بگیریم‌، فکر می‌کنم‌ اگر ارزش‌ این‌ اقدام‌ بیشتر از تأسیس‌ دارالفنون‌ نباشد، کمتر هم‌ نیست‌. پس‌ چرا ما چشم‌ خود را روی‌ اقدامات ‌پراهمیتی‌ نظیر تأسیس‌ دانشگاه‌ می‌بندیم‌، و دائماً جنبه‌های‌ منفی‌ را مطلق‌ می‌کنیم‌ و فقط‌ چند جنبه‌ منفی‌ را که‌ حتماً در مورد رضاشاه وجود داشته‌، می‌بینیم‌ و در مورد امیرکبیر فقط‌ جنبه‌های‌ مثبت‌ را؟ در حالیکه‌ در مورد وی‌ نیز جنبه‌های‌ منفی‌ قابل‌ ذکر وجود دارد. بعنوان‌ نمونه‌ اگر بخواهیم‌ از زاویة‌ تجددخواهی‌، رشد و توسعه‌ در گذر تاریخ‌ به‌ قضایا برخورد کنیم‌، می‌دانیم ‌جنبش‌ بابیه‌ در شرایط‌ آن‌ روز یک‌ جریان‌ ضدفئودالی‌ بوده‌ و از نظر فرهنگی‌ نیز حرفی‌ برای ‌گفتن‌ داشت‌، امّا آن‌ قتل‌ عام‌ها و دستگیری‌های بی‌رحمانه و آزار‌ها همه‌ بدستور امیرکبیر صورت‌ گرفت‌، در صورتیکه‌ از این‌ اقدام‌ وی‌ معمولاً کمتر سخن‌ گفته‌ می‌شود و چه بسا از آن تمجید هم می‌کنند! در حالی که‌ برخورد بی‌طرفانه‌ و دید جامع، از پیش‌ شرط‌های‌ نگاه‌ تاریخی است‌ در غیر اینصورت‌ بی‌انصافی‌ و جانبدارانه‌ خواهد بود. اساساً اقداماتی‌ که‌ در زمان‌ رضاشاه‌ که‌ طولانی‌تر از دوران‌ امیرکبیر هم‌ بود، صورت‌ گرفت‌ یعنی‌ در فاصله‌ ۱۳۰۰ تا ۱۳۲۰ از نظر ابعاد تأثیر اجتماعی ـ فرهنگی‌ هیچ‌ دوره‌ای‌ شاید قابل‌ مقایسه‌ با آن‌ نباشد، اقداماتی‌ که‌ در جهت‌ یک‌ توسعة‌ همه‌ جانبة‌ ملی‌ بود. حال‌ چرا ما به‌ میرزاتقی‌ خان‌ فراهانی‌می‌گوییم‌ امیرکبیر امّا رضاشاه‌ را «رضاخان‌ قلدر» خطاب‌ می‌کنیم‌؟!

 ‌

ــ پرسش‌ قبلی‌ ما ـ پیش‌ از ورود به‌ بحث‌ در مورد خود رضاشاه‌ ـ بر سر اوضاع‌ و احوال‌ سیاسی‌ مرکز در آستانه‌ کودتا بود، شما هم‌ داشتید مطالبی‌ را از روزنامه‌های‌ آن‌سال‌ها در توضیح‌ این‌ پرسش‌ قرائت‌ می‌فرمودید:

 ‌

دکترگوئل کُهن‌ ـ بله‌ بازگردیم‌ به‌ سئوالی‌ که‌ نیمه‌ کاره‌ گذاشتیم‌ در مورد شرایط‌ و اوضاع‌ احوال‌ پایتخت‌ و کشورما هم‌ چند نمونة‌ دیگر را ارائه‌ دهم‌. درست کمی پیش از روی کار آمدن سردار سپه، وضعیت قوای نظامی آن چنان بی‌سامان بود که به قول روزنامه شفق سرخ شماره ۲۶۹ «سرباز‌ها تمام مشغول کسب‌های مختلف از قبیل کشمش‌فروشی، هیزم‌شکنی و قصابی بوده سرگذر‌ها قمار نموده از این راه اعاشه می‌کردند و ایران را در نظر اجانب ضعیف و خوار می‌نمودند.»

در زمینة «قتل‌ و غارت‌» »بامداد روشن‌» شمارة‌ ۹۲ می‌نویسد:

«کردستان‌! سنجرخان‌ دزد معروف‌ با عده‌ای‌ سوار به‌ قریة‌ چماق‌ دره‌ ریخته‌ دو نفر… را کشته‌… اشرار همه‌ جا مشغول‌ غارت‌ هستند!»

و جای‌ دیگر می‌گوید:

«فرار از ترس‌ غارت‌»

«اهر! امروز رعایای‌ دهات‌ از ترس‌ غارت‌ که‌ مبادا موقع‌ مقابله‌ با یاغیان‌ در این‌ میان‌ پایمال ‌شوند، اهل‌ و عیال‌ خود را برداشته‌ و می‌گریزند.»

یا نشریة‌ دیگری‌ بنام‌ «روزنامة‌ شورا» در شمارة‌ ۱۳۱ خود که‌ مربوط‌ است‌ به‌ جمادی‌الثانی‌۱۳۳۳ درست‌ حدود ۵ یا ۶ سال‌ قبل‌ از کودتا در مورد اوضاع‌ مملکت‌ می‌نویسد، اوضاعی‌ که‌ تا آستانه‌ کودتای‌ ۱۲۹۹ روز به‌ روز وخیم‌تر می‌شود. این‌ نشریه‌ در سرمقالة‌ خود می‌نویسد:

«همهمة‌ غریبی‌ است‌؛ فلاکت‌ و افسردگی‌ عاشقان‌ ترقی‌ ایران‌ به‌ حدی‌ است‌ که‌ ما خود دیدیم‌ جماعتی‌ دور هم‌ نشسته‌ بودند و مثل‌ زن‌ بچه‌ مرده‌، برای‌ نبودن‌ مرد و نداشتن‌ فداکار صالح‌ می‌گریستند. این‌ بدبخت‌ ایران‌ این‌ شیدائی‌ برادران‌ برای‌ استقلال‌ ایران‌، این‌ ترس‌ و بیم‌ از نفوذ اجانب‌، این‌ جُنب‌ و جوش، این‌ همهمه‌ و ولوله‌ از این‌ غریو‌ هیاهو، این‌ گریه‌ها و ناله‌ها از روی‌ کدام‌ سرمشق‌ و تجربه‌ است‌. اگر عوام‌ و بازاری‌های‌ محترم‌ ما هنوز معلم‌ حُب‌ وطن‌ به‌ خود ندیده‌اند، اما این‌ فشارهای‌ پی‌ در پی‌ در اثر نداشتن‌ مرد کار در این‌ مدت را‌ از اجانب‌ دیده‌اند.»

باز هم‌ در «بامداد روشن» در شمارة‌ ۶۸ آن‌ آمده‌ است‌:

«اصفهان‌ ـ وضع‌ اصفهان‌ روز به‌ روز بد‌تر و بد‌تر می‌شود. در یک‌ شب‌ ده‌ نفر آلمانی‌ که ‌صاحب‌ منصب‌ هستند با فدائی‌ها و ۱۵۰ نفر بختیاری‌ و یک‌ بار تفنگ‌ وارد اصفهان‌ شده‌اند. مدتی‌ است‌ که‌ در اینجا منتظر ۱۰۰ نفر ژاندارم‌ هستند که‌ برای‌ تأمین‌ آسایش‌ از شیراز حرکت می‌کنند. از بی‌ پولی‌ هنوز از شیراز هم‌ حرکت‌ نکرده‌اند. قراول‌های‌ کنسولگری‌ آلمان‌ با رولوسیونر‌ها و مجاهدین‌ متصل‌ و زیاد می‌شوند. بمب‌ سازی‌ و تبلیغات‌ جهاد از طرف‌ آلمان‌ها وسعت‌ یافته‌ و منتشر می‌گردد و از طرف‌ دولت‌ ایران‌ هیچ‌ مبارزه‌ای‌ و جلوگیری‌ نمی‌شود.»

«کوکب ایران» نیز خطاب به هرج و مرج‌طلبان مدعی روشنفکری و نیز واپس‌گرایان می‌پرسد:

«تا کی باید عوضِ ترویج سلامت و امنیت، تشویق کار کردن، زحمت کشیدن و آبادکردن مملکت زارع را از زراعت، تاجر را از تجارت، کارگر را از کار بازداشته افکار ساده را به اسم عقاید سنجیده و آنتریک‌های پست، مسموم ساخته و برشانة خمیدة مملکت بارهای سنگین دیگری تحمیل نمود؟».

«بامداد روشن‌» شمارة‌ ۲۹ می‌نویسد:

«جسم‌ اجتماعی‌ از اثر سمیات‌ فائقه‌ ادوار استبداد بلکه‌ دورة‌ مشروطیت‌ آنقدر ضعیف‌ و نقاهت‌‌بار است‌ که‌ به‌ دواهای‌ عادی‌ هرگز معالجه‌ نخواهد شد. هزار افسوس‌ که ‌کار ایران‌ از اثر ضعف‌ سیاست‌ داخلی‌ به‌ همین‌ جا رسیده‌ و ممکن‌ بود که‌ با تکامل‌ روی‌ اصلاح ‌ببیند. این‌ است‌ که‌ هر شکل‌ و هر کابینه‌ای‌ روی‌ کار می‌آوریم، باز می‌بینیم‌ که‌ اوضاع‌ تغییر نکرده ‌بلکه‌ بد‌تر می‌شود. هیچ‌ کس‌ را نباید متهم‌ کرد، کار به‌ اندازه‌ای‌ پریشان‌ و رشته‌ها بقدری‌گسیختگی‌ گرفته‌ که‌ اصلاح‌ از حد قدرت‌ همه‌ کس‌ خارج‌ است‌ و واقعاً باید دستی‌ از غیب‌ بیرون آید و کاری‌ بکند. یعنی‌ باید متوسل‌ به‌ یک‌ اقدام‌ فوق‌العاده‌ شد و ایران‌ باید آخرین‌ رُل‌ حیاتی‌ خود را هم‌ ببازد.» (یعنی بازی‌ کند).

و جالب است بدانید که روزنامه نوبهار ملک‌الشعرای بهار نیز اذعان دارد «برای گردانیدن چرخة امور، مردانی در خورند که دیروز نبودند… برای گشودن گره، فرد گره‌گشا لازم است».

حال‌ این‌ گفته‌ها و نوشته‌ها متعلق‌ به‌ چه‌ زمانی‌ است‌؟ پنج‌ سال‌ قبل‌ از آمدن‌ رضاشاه‌ است‌ یعنی‌ همان‌ «دست‌ غیب‌»! من‌ فکر می‌کنم‌ هیچ‌ جا چنین‌ اسناد تاریخی‌ را نتوانیم‌ بدست‌ آوریم‌ که ‌این‌ چنین‌ روشن‌ اوضاع‌ و شرایط‌ حاکم‌ بر ایران‌ را در این‌ دوره‌ تصویر نماید.

 مدتی پیش از سوم اسفند ۱۲۹۹ ـ که دیگر، به اصطلاح، کارد به استخوان رسیده ـ در شماره ۲۴۰ «کوکب ایران» می‌خوانیم که:

«امروز فساد اخلاق، دزدی غیرمستقیم و مستقیم سرتاسر مملکت را فراگرفته است! همه بدون استثناء خیانت می‌کنند…»

همین روزنامه در شماره دیگر خود می‌نویسد:

«اوضاع مشهد بی‌‌‌نهایت رقت‌آور است! نه حکومت داریم و نه نایب‌الحکومه… حکام ولایت بی‌تکلیف، قائدین اشرار مشغول به قتل و غارت، هرج و مرج بی‌اندازه حکم‌فرماست… این ایام شرارت قزاق‌های روسی متوقف در بارفروش (بابل) از حد گذشته است… شب‌ها در موقع حرکت، تیرخالی می‌کنند… نایب‌الحکومة موقتی ابداً جرأت اظهار ندارد…»

در این اثنا سرکشیک‌زاده نیز در مقاله خود در شماره پنجم «زبان آزاد» با عنوان «قتل اجتماعی» فریاد برمی‌آورد که:

«یک دسته بی‌پروا برای کشتن هیات اجتماعیه ایران کمر بسته‌اند. ایران را می‌کُشند ولی به طور بسیار فجیع و سوزنده! ایران را در معبد خودخواهی با دشنة محافظ‌کاری و جبن سیاسی قربانی می‌نمایند!…»

مرحوم «عشقی» نیز نارضایتی خود از اوضاع را پرخاش‌گونه به صورت درج یک رباعی در بالای صفحة یکم روزنامة «قرن بیستم» نشان می‌دهد؛ آنجا که می‌گوید:

این کاخ کهن خراب می‌باید کرد

این شهر، به خون خضاب می‌باید کرد

آزادی انقلاب اول گم شد

بار دگر انقلاب می‌باید کرد

جالب‌تر اینکه «اقتصاد ایران» در شماره ۳۸ خود به تاریخ یکم مهرماه ۱۳۰۱ (۲۴ سپتامبر ۱۹۲۲ میلادی) از ارتش قوی و از آتاتورک می‌گوید:

«ما قشون را که با پول ملت و از دلیران ملت تشکیل شده است برای محافظه وطن و مدافعه ملی می‌خواهیم. ما قشون را برای خاتمه دادن به این الیگارشی و ملوک‌الطوایفی… لازم داریم و نه برای منافع و اعمال نفوذهای شخصی… ما می‌گوئیم قهرمانان ملی کمال‌پاشا لازم داریم که به فوائد حقوق ملی را مدافعه کرده به ملت حساب پس بدهد… سربازی که از تودة ملت بیرون آمده احتیاجات مملکت را بفهمد…».

بعد حتی‌ وقتی‌ به‌ آمدن‌ رضاخان‌ میرپنج‌ می‌رسیم‌، سال‌های‌ ۱۳۰۱، ۱۳۰۲، که‌ البته‌ حالا دیگر رضاخان‌ سردارسپه‌ است‌، می‌بینیم‌ در اثر تغییراتی‌ که‌ ایجاد شده‌، مرجع‌ قدرت‌ وزیر جنگ‌ شناخته‌ می‌شود، مردم‌ برای‌ همه‌ امور به‌ او مراجعه‌ می‌کنند. جالب‌ است‌ در یادداشت‌هائی‌ که ‌متأسفانه‌ همراهم‌ نیست‌، و از مطالب‌ آن‌ دوره‌ جمع‌ آوری‌ شده‌، ملاحظه‌ می‌کنیم‌ مطالبه ‌خشونت‌ و قهر در خواست‌ها بیان‌ می‌شود و تا حد خونریزی‌ هم‌ می‌رود، این‌ امر را بعداً در شعار‌ها هم می‌بینیم‌ یعنی‌ سرمقاله‌‌ها هم‌ با جوهر قرمز چاپ‌ می‌شوند و می‌گویند: «یکی‌ باید بیاید و بکشد، آنوقت‌ می‌تواند امنیت‌ بیاورد. باید حمام‌ خون‌ به‌ راه‌ بیاندازد تا امنیت‌ برقرار گردد». ببینید استیصال‌ و وحشت‌ تاچه‌ حد گسترش‌ یافته‌ بود که‌ شما در صفحات‌ روزنامه‌ها در آن‌ روزهای‌ ۱۲۹۹ تا ۱۳۰۰ چنین‌مطالبی‌ را مشاهده‌ می‌کنید!

 ببینید روزنامه‌ دیگر ـ «مرد آزاد» در شمارة‌ ۱۵۶ که‌ در سال‌ ۱۳۰۲ یا معادل‌ اکتبر ۱۹۲۳ است ‌چه‌ می‌گوید:

«من‌ گذشته‌ها را فراموش‌ کردم‌» میدان‌ آتیه‌ به‌ روی‌ همه‌ باز است‌ هر که‌ راست راه رفت بدون ‌خصومت‌ ـ هر که‌ باشد ـ تحت‌ حمایت‌ من‌ است‌. هر کس‌ از خط‌ مستقیم‌ منحرف‌ شد صاعقه ‌غضب‌ من‌ او را خواهد زد.» این‌ مطلب‌ را «مرد آزاد» از ناپلئون نقل‌ و بعد نتیجه‌ می‌گیرد:

«ایران‌ امروز هم (مانند فرانسه) محتاج‌ یک‌ رئیس‌ با وجودی‌ است‌ که‌ به‌ این‌ زبان‌ حرف‌ بزند… ما عادت‌ کرده ‌زمامداران‌ متواضع‌ داشته‌ باشیم‌. رئیس‌الوزرائی‌ که‌ به‌ حرف‌های‌ نامربوط‌ ما اعتنا نکند، خائن‌ و جانی‌ است‌. ولی‌ صحبت‌ از این‌ نیست‌ که‌ ما چه‌ می‌خواهیم‌، باید دید ایران‌ چه‌ می‌خواهد.»

چقدر زیباست‌! ادامه می‌دهد: «زمامدار مفید به‌ حال‌ ایران‌ کسی‌ است‌ که‌ بداند درد اصلی‌ ما فقر و بیکاری ‌است‌ و برای تهیه وسایل‌ رفع‌ آن‌ اشخاص‌ لایق‌ را صرف‌ نظر از جهات‌ حزبی‌ دور خود جمع‌ کند، به‌کار اندازد‌ و در ضمن‌ به‌ همه‌ بفهماند، اگر مثل‌ آدم‌ راه‌ رفتید فبها‌المراد و الّا وای‌ بر شما ـ‌ با من‌ بازی ‌نمی‌شود کرد. ما معتقدیم‌ زمامدار جامع‌الشرایطی‌ بهتر از آقای‌ سردار سپه‌ برای‌ ایران‌ نیست‌ و امیدواریم‌ بیش‌ از این‌ مردم‌ را در انتظار نگذارند.»

در چنین‌ شرایطی‌ دیگر مطالبات‌، خواستهای‌ دوران‌ مشروطه‌ نبود، دیگر مانند آن‌ دوره‌ عدالتخانه‌ مطالبه‌ نمی‌شد، خواستهای‌ مردم‌ تغییر کرده‌ بود. آن‌ها امنیت، کار‌ و نان‌ و آب‌ می‌خواستند، این‌ها حداقل‌هائی‌ بود که‌ برای‌ بقای‌ زندگی‌ مردم‌ ضروری‌ بود. جائی‌ برای‌ مطالبة‌ عدالتخانه ‌نمانده‌ بود. مردم‌ مردی‌ را می‌خواستند که‌ همة‌ آنچه‌ که‌ امروز می‌گوییم‌ نیازهای‌ اولیه‌ ـ در مفهوم فراگیر توسعه ـ را برایشان‌ فراهم‌ کند. این در واقع،‌‌ همان چیزی است که چند سال پیش از شکل‌گیری کودتای ۱۲۹۹ در جای جای سرمقاله شماره ۷۸ روزنامه «نوبهار» ملک‌الشعرای بهار با عنوان «کاربزرگ ـ مردبزرگ» آشکارا به چشم می‌خورد:

«امروز اموری فوق‌العاده پیش آمده است که دیروز نبودند… برای گشودن گره، مرد گره‌گشا لازم است…»

نکته بسیار جالب اینکه حتی در زمینة حراست از زبان فارسی نیز که در دوران رضاشاه به عنوان عامل پیوند ملی بسیار مورد توجه قرار گرفت، از سال‌ها پیش از کودتای ۱۲۹۹، مطالب و خواسته‌هائی مطرح می‌شود. از آن جمله در شمارة ۲۶ بامداد روشن مشاهده می‌کنیم که در زمینة آموزش درست زبان فارسی در مقابل زبان عربی، و عدم وجود یک نظام آموزش فارسی در مدارس ایرانی در مقایسه با موفقیت مدارس آلیانس اسرائیلیت، از دولت انتقاد به عمل می‌آید. در این مورد «اشتغال سالانه ۴۰۰ تا ۵۰۰ شاگرد در آنکه سالی ۱۰۰ شاگرد فرانسه‌دان فارغ‌التحصیل خارج می‌کنند» مطرح می‌شود.

«مرد آزاد» در شمارة‌ ۱ خود که‌ در سال‌ ۱۳۰۱ منتشر شد یعنی‌ یکسال‌ بعد از کودتای‌ ۱۲۹۹ می‌نویسد:

«چرا ایران‌ هنوز بیکار و گرسنه‌ و تریاکی‌ و بی‌سواد مانده‌ است‌. مملکت‌ ما برای‌ چه‌ ترقی‌ نکرد، برای‌ آنکه‌ قائدین‌ و عمال مشروطیت‌ ما یا کهنه‌ فکر بودند یا کهنه‌ نوکر. این‌ها نمی‌فهمند تجدد چیست‌! کهنه‌ نوکر‌ها می‌پنداشتند بهرتقدیر تجدد مخالف‌ منافع‌ آنهاست‌. برای‌ جماعت‌ اول ‌تشخیص‌ طریق‌ اصلاح‌ ممتنع‌ بود و برای‌ دسته‌ دوم، صورت‌ گرفتن‌ اصلاح، تولید ضرر می‌کرد. حمله‌ و دفاع‌ شبانه‌ روزی‌ همه‌ را گرفت‌ تهمت‌ و افتراء حربة‌ عامی‌ شد. همه‌ به‌ جان‌ هم‌ افتادند. خرابه‌ ایران‌ به‌ صورت‌ خود باقی‌ ماند. واضح‌ است‌ از طبقه‌ای که‌ تاکنون‌ زمامدار بودند، هرگز انتظار اصلاح‌ نمی‌توان‌ داشت‌. اگر لیاقت‌ آباد کردن ‌ایران‌ و آدم‌ کردن‌ ایرانی‌ در آن‌ها بود، در این‌ مدت لااقل‌ آثاری‌ از آن‌ کفایت‌ بروز می‌کرد. چون‌ کاری ‌نکرده‌اند باید کنارشان‌ گذاشت‌ و زمام‌ امور را بدست‌ نسل‌ جوان‌ داد. این‌ طبقه‌ از کارش‌ در دوره‌ مشروطه‌ نشو و نما کرد. افتخارش‌ به‌ فلان‌ شخص‌ و سابقه‌ درباری‌ نیست‌. سرمایه‌اش‌ فضائل‌ و معلوماتی‌ است‌ که‌ بی‌آن، تجدد ایران‌ محال‌ است‌. مرد آزاد طرفدار حکومت‌ جوان‌ است‌ و می‌خواهد به‌ همه‌ بفهماند که‌ با دست‌ زمامداران‌ گذشته‌ جان‌ تازه‌ به‌ ایران‌ نمی‌شود داد.»

و زیر همین‌ مطلب‌ هم‌ یک‌ معادله‌ نوشته‌ شده‌ است‌: «کار نو = مرد نو»

 ‌

ــ آیا «مرد آزاد» روزنامه‌ای‌ نیست‌ که‌ به‌ همت‌ علی‌اکبر داور، پس‌ از بازگشتش‌ از فرنگ‌، منتشرمی‌شد؟

 ‌

دکترگوئل کُهن‌ ـ بله‌ این‌ روزنامه‌ متعلق‌ به‌ داور است‌. باز در شمارة‌ دیگری‌ گفته‌ می‌شود:

«سبک‌ حکومت‌ را باید تغییر داد. خمیرة‌ سیاسی‌ زمامدار عادی‌ ما خراب‌ است‌. این‌ خمیره ‌ایران‌ را معدوم‌ خواهد کرد. حکومت را باید از این سلسلة کهنه گرفت و به دست‌های جوانانی سپرد که اگر لیاقتشان هم محقق نیست، لااقل بی‌عرضه بودنشان مسلم نباشد.»

بهرحال‌ از تحلیل‌ محتوای‌ مطبوعات‌ می‌توان‌ به‌ زبان‌ واقعی‌ مردم‌ پی‌ برد و دانست‌ که‌ بدنبال ‌چه‌ چیزی‌ بودند و چه‌ می‌خواستند. روزنامه‌ای بنام «قیام» در سال ۱۳۰۱ در مقاله‌ای تند با عنوان «وضعیت پوشالی، مجلس پوشالی، اکثریت پوشالی»، احمدشاه را مسئول بدبختی ملت دانست.

روزنامه‌ای‌ دیگر بنام‌ «فکر آزاد» در شمارة‌ ۱۲۲ خود در حوت‌ ۱۳۰۲، ندا در می‌دهد:

«ای‌ ملت‌ خواب‌‌زده‌ آیا نمی‌خواهید با کاروان‌ آزادی‌ و سعادت‌ دنیا همراه‌ شده‌ تو نیز در‌ این‌ دنیای ‌حیات‌ به‌ جائی‌ برسی؟ رسوائی‌ و فضاحت‌ حکومت‌ امروزة‌ ما به‌ درجه‌ای‌ است‌ که‌ قابل‌ تحمل ‌نبوده‌ و ما را در انظار اهل‌ دنیا مورد مسخره‌ و استهزاء قرار داده‌ است‌.»

همین روزنامه در شماره ۱۵۳ خود زیر عنوان «بیدار شویم» فریاد می‌زند که «از خواب سنگین غفلت بیدار شویم!… ما باید یک دولت ثابت و مقتدر، یک حکومت فعال و غیر متزلزل، یک کابینه صالح و جدی داشته باشیم…»

با این‌ فاکت‌ها می‌خواهم‌ نشان‌ دهم‌ که‌ در آن‌ زمان‌ ما چه‌ از نظر تفکر سیاسی‌ و چه‌ از نظر چهارچوب‌ دولت‌ ـ ملت‌ و مفهوم سرزمین‌ دچار مشکل‌ بودیم‌. نه‌ سرزمینی‌ فراگیر که‌ بتواند چهارچوب‌ دولت‌ ـ ملت‌ قرار گیرد و نه‌ پارادیم‌ تفکر ما به‌ ثبات‌ رسیده‌ است‌. یعنی‌ نوعی ‌سردرگمی‌، بی‌ هویتی‌ و سرخوردگی‌. از فرط‌ ناامیدی‌ بدنبال‌ معجزه‌ای‌ هستیم‌. این‌ها همه‌ از لابلای‌ سطور روزنامه‌ها و مجله‌ها و سایر اسناد در آن‌ زمان‌ مشاهده‌ می‌شود. این‌ فاکت‌ها نشان‌ می‌دهند که‌ کودتای‌ ۱۲۹۹ بر چه‌ بستری‌ امکان‌پذیر شد و چگونه‌ این‌ حرکت‌ شکل‌ گرفت‌ و شرایط‌ در مجموع‌ چگونه‌ بود. ما بدون‌ شناخت‌ و درک‌ از این بستر نمی‌توانیم‌ حرکت‌ را بدرستی‌ بشناسیم‌. شاید بتوان‌ از مثال‌ اتوموبیلی‌ استفاده‌ کرد که‌ لاستیکش‌ برای‌ حرکت‌ روی‌ جادة‌ شنی‌ مناسب‌ باشد، امّا با همین‌ لاستیک‌ها نمی‌تواند روی‌ زمین‌ یخ‌ زده‌ حرکت‌ کند و لیز می‌خورد. برای‌حرکت‌ روی‌ جادة یخ زده ‌لاستیک‌ عاج‌‌دار می‌خواهد. بنابراین‌ من‌ فکر می‌کنم‌ آنچه‌ در این‌ مقطع‌ اهمیت‌ یافته‌ تفکر بسترسازی‌ بوده‌ است‌. بستری‌ که‌ بتوان‌ بر روی‌ آن‌ راه‌ رفت‌ و بنا کرد و به‌ کمک‌ موتور سیاست‌ و دولت‌ بتوان‌ جامعه‌ را به‌ حرکت‌ در آورد. در آن‌ شرایط‌ بنظر می‌رسد امنیت‌ مقدمة‌ همه‌ این‌ها بود و در اولویت‌ قرار داشت‌. نان‌ و آب‌ و کار تنها می‌توانستند بر روی‌ بستر اصلی‌ یعنی‌ امنیت‌، هویت، آرامش‌ و ثبات‌ بدست‌ آیند و بعد سایر مسائل‌ اجتماعی‌! عنصر بسیار مهم و غایب در اغلب تحلیل‌ها و یا کتاب‌های منتشر شده در زمینة این دوره، همانا عدم وجود یک هویت فراگیر و یا سردرگمی و ناآشنایی بنیادین است با مفهوم «وطن». از همین جاست که باید به درستی هم‌چنان که دوست فاضل دکترآجودانی در «یامرگ یا تجدد» نیز اذعان دارد، درونمایة بخش اعظم ادبیات آن دوره را ناسیونالیزم ایرانی همراه با تجددخواهی بدانیم. براین مبناست که «عارف» در گزارش بخشی از کارهای سترگ خود معتقد است که «اگر من هیچ خدمتی دیگر به موسیقی و ادبیات ایران نکرده باشم، وقتی تصنیف وطنی ساخته‌ام که ایرانی از ده‌هزار نفر، یک نفرش هم نمی‌دانست وطن یعنی چه. تنها تصور می‌کردند وطن «شهر» یا «دهی» است که انسان در آنجا زاییده باشد!».

حال باید پرسید در چنین وضعیتی چگونه شعار‌ها و خواسته‌هائی که جلودارانی مانند فرخی یزدی مارکسیست‌گرا و یا عباس خلیلی مذهبی‌گرا عنوان می‌کنند، می‌تواند واقعی‌بینانه و پذیرفتی باشد؟! فی‌المثل آنجا که فرخی می‌گوید:

 ماه نو با روی پرخون شفق را کن نگاه

کان ز داس و دست دهقانان حکایت می‌کند

و یا جائی که عباس خلیلی در روزنامه‌ «اقدام» و «بیدار»، مرتب در جستجوی «خون» است!

«ای خاک ایران، تشنة خونی تو! تا زمین ایران سربه‌سر به خون جوانان آبیاری نشود، سر گل نمی‌روید. این خاک پلید هرزه‌خیز، تشنة خون است و بس!».

این درست همزمان با سرعت‌گیری اقدامات «بسترسازانه» و نهادینه‌سازی ثبات اقتصادی و فرهنگ و ارتقای چارچوبهای ملی و اجتماعی سردارسپه است. خلیلی آشکارا در شماره ۱۳۰ (۱۵ ژوئن ۱۹۲۳ یا ۲۵ خرداد ۱۳۰۲) در سرمقالة خود «سَر» طلب می‌کند و می‌گوید:

«سَر باید و دیگر هیچ… انقلاب، انقلاب! خوشا مرگ سرخ… ایران کهن سال ما خون می‌خواهد…»

از سوی دیگر، در این شرایط گروه‌های چپ بلشویک‌پرست نیز با انتشار شب‌نامه‌ها و اوراق قرمز رنگ پراکنده خطاب به کارگران و دهاقین فریاد زنده‌باد بین‌الملل زحمتکشان شرق سرمی‌دادند! آنان با تبلیغات گستردة خود به دنبال ساختن و تزریق آمپولی بودند که نه آنکه شفا بخش می‌بود بلکه بیماری را دامن می‌زد.

گستره آیش ۱۳۰۰ خورشیدی و بذرافشانی توسعه

ــ از این‌ توضیحات‌ نتیجه‌ می‌شود که‌ در تاریخ‌نگاری‌ یا در واقع‌ تحلیل‌ تاریخ‌ تنها نباید به‌ ذکر وقایع ‌اکتفا کرد. تفکیک‌ روند‌ها و حوادث‌ تاریخی‌ از بستر و شرایط‌ اجتماعی‌شان‌ نادرست‌ است‌. و نکتة‌ دیگر اینکه‌ ارزیابی‌ از وقایع‌ را باید اساساً با توجه‌ به‌ پیامدهایشان‌ انجام‌ داد. با استفاده‌ از این‌ دو نکته‌ شاید بتوان‌ به‌ کودتای‌ ۱۲۹۹ به‌ گونه‌ای‌ دیگر نگریست‌. نخست‌ آنکه‌ باید توجه‌ کرد که‌ ایران‌ در آستانة‌ این‌ کودتا در چه‌ وضعیت‌ و شرایط‌ اجتماعی‌ ـ سیاسی‌ بسر می‌برد، که‌ فاکت‌هائی‌ که‌ شما همین‌ جا قرائت‌ نمودید، بسیار گویا و روشنگر آن‌ شرایط‌ بودند؛ شرایطی‌ که‌ با حکومت‌ طبقة‌ سیاسی‌ ایجاد شده‌ بود که‌ ارادة‌ عمل‌ نداشت‌، مردم‌ در فلاکت‌ و بی‌نوائی‌ بسر می‌بردند و بسیاری‌ نیز بدنبال‌ معجزه‌ای‌ بودند که‌ بتواند ایران‌ را از آن‌ وضع‌ برهاند. علاوه‌ براین‌ باتوجه‌ به‌ نکتة‌ دوم‌ باید گفت‌؛ وظیفة‌ تحلیل‌گر تاریخ‌ این‌ است‌ که‌ پیامدهای‌ حوادث‌ اجتماعی ‌را در نظر بگیرد. برای‌ ما پیامدهای‌ این‌ کودتا و پیامدهای‌ آمدن‌ رضاشاه‌ به‌ قدرت‌ اهمیت ‌بیشتری‌ دارد تا اینکه‌ ثابت‌ کنیم‌ آیا این‌ حرکت‌ کودتا بوده‌ است‌ یا نه‌ و یا انگلیسی‌ها در آن‌ دست ‌داشته‌اند یا نه‌، که‌ البته‌ خود رضاشاه‌ بر روی‌ صحت‌ این‌ نکته‌ یعنی‌ نفوذ انگلیسی‌ها در امرکودتا انگشت‌ گذاشته‌ بود. آنچه‌ مهم‌تر است‌ اینکه‌ باید دید اقدامات‌ بعد از آن‌ کودتا به‌ کدام‌سمت‌ انجام‌ می‌شود به‌ سمت‌ حفظ‌ گسترش‌ منافع‌ ملی‌ یا بر علیه‌ آن‌؟

 ‌

دکترگوئل کُهن‌ ـ انگلیسی‌ها ضرب‌المثلی‌ دارند که‌ می‌گوید: «در کجا با کی‌ برخورد می‌کنید». و ما باید این‌ حادثه ‌را بعنوان‌ یکی‌ از مصداق‌های‌ آن‌ در نظر گیریم‌. من‌ تعجب‌ می‌کنم‌ چرا ما ایرانی‌ها عادت‌ داریم‌ حتماً زمامداران‌ خودمان‌ را در هر سطحی‌ سیاه‌ و سفید ببینیم‌ و ترقیاتشان‌ را به‌ این‌ و آن‌ نسبت ‌داده‌ و ظرفیت‌ و توانائی‌های‌ آن‌ها را بدست‌ فراموشی‌ بسپاریم‌. شما رؤسای‌ جمهور و رؤسای ‌ممالک‌ دیگر را در نظر بگیرید یعنی‌ در همین‌ قرن‌ بیست‌ و یکم‌ به‌ زمامداری‌ رسیدن‌ آن‌ها نیز یک ‌روند عادی‌ مدرسه‌ و تحصیل‌ نبوده‌ که‌ پس‌ از آن‌ به‌ آن‌ها مثلاً مقام‌ ریاست‌ جمهوری‌ یا پادشاهی، ‌وزیری‌ و وکیلی‌ پیشنهاد شود. این‌ها نیز در روابط‌ خودشان‌، در مکان‌هائی‌، در زمان‌هائی‌ حضور داشته‌ و برخوردهائی‌ با حوادث‌ یا افراد پیدا می‌کنند که‌ همة‌ این‌ها می‌توانند بصورت‌ نقطه ‌عطف‌هائی‌ در سرنوشت‌ فرد مؤثر باشند و در نبود آن‌ها سرنوشت‌ فرد تغییر نماید. نمونه‌ دیگر همین‌ کنکور دانشگاه‌ را در نظر بگیرید. شخصی‌ می‌شود ذخیرة‌ صدوپنجاه‌ و یکم‌ دانشگاه‌. این‌ دانشگاه‌ها هر سال‌ در کنکور مثلاً ۱۵۰ نفر را انتخاب‌ می‌کنند. بعد اگر به‌ هر دلیلی‌ یکی‌ از این‌ ۱۵۰ نفر حاضر نشود، آن‌ نفر اول‌ ذخیره‌ یعنی‌ نفر یکصدوپنجاه‌ ویکم‌ شانس‌ ورود به‌ دانشگاه‌ را می‌یابد. حال‌ در اینجا می‌بینید در اثر یک‌ اتفاق‌ مسیر زندگی‌ آن ‌فرد ذخیره‌ تغییر می‌کند. و بدین‌ترتیب از آنهائی‌ که‌ به‌ دانشگاه‌ راه‌ نمی‌یابد، مسیر زندگیش‌ جدا می‌شود. مابقی‌ راه‌ را توان‌ و پتانسیل‌ خود وی‌ است‌ که‌ تعیین‌ می‌کند. ممکن‌ است‌ تمام‌ راه‌ را با توانائی ‌طی‌ کند یا اینکه‌ نه‌ در همان‌ ابتدا یا میانه‌ راه‌ باز بماند و دانشگاه‌ را ترک‌ کند. همین‌ مثال‌ها قابل ‌انطباق‌ با مسائل‌ سیاسی‌ و عرصه‌ سیاست‌ هم‌ هستند. مثلاً وزیری‌ می‌آید تا آخر دوره‌اش‌ هم ‌می‌ماند، امّا دیگری نه‌، در میان‌ دوره‌ باید برود، حال‌ فردی‌ در آن‌ شرایط‌ ایران‌ در مسیر معینی‌ قرار می‌گیرد و در یک‌ زمان‌ مناسب‌، در یک‌ مکان‌ مناسب‌ و در رابطه‌ای‌ مناسب‌ قرار می‌گیرد و بدلیل‌ توانائی‌های‌ شخصی‌ خودش‌ موفق‌ می‌شود. در غیر این‌ صورت‌ شما سندی‌ پیدا نمی‌کنید ـ من‌ که‌ پیدا نکرده‌ام‌ ـ که‌ رضاخان‌ میرپنج‌ از یک‌ کارخانه‌ای‌ مراحل‌ تولید را طی‌ کرده‌ و از آن ‌محصولی‌ بنام‌ رضاشاه‌ بیرون‌ آمده‌ باشد. خیر اینطوری‌ نیست‌! من‌ این‌ را به‌ زبان‌ «تولید» گفتم‌ که ‌شاید هضم‌ آن‌ راحت‌تر باشد! یعنی‌ اینگونه‌ نیست‌ که‌ ایشان‌ را در آب‌ نمک‌ خوابانده‌ باشند و در زمان‌ ضروری‌ بیرونش‌ بیاورند. در جریان‌ کودتای‌ اسفند ۱۲۹۹ رضاخان‌ میرپنج‌ اساساً نقش‌ اول ‌را نداشت‌ امّا نهایتاً این به واقع، پتانسیل‌ و توان‌ خودش‌ بود که‌ بر مبنای‌ آن‌ توانست‌ جلو بیاید و قدم‌ به‌ قدم‌ پیش‌ آید و بر مشکلات‌ غلبه‌ کند. البته‌ او پرنسیپ و اصلی‌ برای‌ خود داشت‌ و آن، این‌ بود که‌ دست‌ عامل‌ خارجی‌ باید قطع‌ شود!

 ‌

ــ و متأسفانه‌ این‌ نکاتی‌ است‌ که‌ طبقه‌ سیاسی‌ ایران‌ در نسل‌های‌ بعد به‌ کتمان‌ آن‌ پرداخت‌ و به گونه‌ دیگر و وارونه‌ جلوه‌ داد. تا اینکه این‌ سال‌های‌ اخیر با انتشار اسناد و مدارکی‌ که‌ توسط‌ خارجی‌ها یا خود انگلیسی‌ها منتشر شده‌اند و دکتر سیروس‌ غنی‌ در کتاب‌ خود به بسیاری‌ از این‌ اسناد استناد نموده‌ و آن‌ها را در کتاب‌ خود آورده‌ و سعی‌ نموده‌ است واقعیت‌ تاریخ‌ را آشکار سازد.

 ‌

دکترگوئل کُهن‌ ـ من‌ در جنب‌ کاری‌ که‌ در این‌ ۱۷، ۱۸ سال‌ کرده‌ام‌ رجوع‌ به‌ این‌ اسناد و منابع‌ است‌؛ حتی‌منابع‌ آمریکائی‌ را نگاه‌ کرده‌ام‌، در هیچیک‌ از این‌ اسناد، نه‌ تنها در اسناد و منابع‌ دست‌ اول ‌انگلیسی‌ها حتی‌ در بخشی‌ از اسناد فرانسوی‌ها که‌ دیده‌ام‌، در هیچیک‌ از آن‌ها شما نمی‌بینید که‌ رضاشاه‌ و راهی‌ که‌ رفت‌ توسط‌ غرب‌ طراحی‌ شده‌ و یا حتی‌ بعد‌ها در راه‌ منافع‌ آن‌ها قدم‌ برداشته‌ باشد. من‌ که‌ در این‌ ۱۷، ۱۸ سال‌ بسیار کاووش‌ کردم‌ چیزی‌ پیدا نکردم‌ حال‌ اگر کسی ‌دیگری‌ پیدا کرده‌، من‌ خبر ندارم‌! برمبنای فرمول‌بندی خاص خود که در ابتدا عرض کردم، رضاشاه به عنوان متغیر اصلی و مستقل ـ به مفهوم ریاضی ـ در معادلة مربوط قرار می‌گیرد. بنابراین در تحلیل این معادله باید متغیر‌ها و فاکتورهای موجود را وابسته به این متغیر اصلی تشخیص داد و بررسی کرد. همچنین اگر به کتاب‌هایی که خارجیان منتشر کرده‌اند نیز نگاهی بیندازیم، به روشنی بر ناوابستگی شخصی رضاشاه صحه می‌گذاریم. حتی مواردی که خود روس‌ها می‌نوشته‌اند و متاسفانه به علت کم‌کاری، ضعف ترجمه ـ و یا شاید عمداٌ ـ خوانندگان فارسی و هم‌میهنان ما از آن‌ها بی‌اطلاعند. به عنوان نمونه کارهای یک نفر نویسنده و تحلیل‌گر انگلیسی را ذکر می‌کنم. شما بی‌تردید مرحوم «الول ساتن» را می‌شناسید. لازم است عرض کنم که البته چندی پیش با تکمیل اضافات کلی یکی از مقالات وی کتابی را منتشر نمودم با عنوان «مطبوعات ایران و شهریور ۲۰» که در ایران انتشار یافت. وی در سال‌های جنگ جهانی دوم وابسته مطبوعاتی سفارت انگلیس در تهران بود و خود استادی زبان و ادبیات فارسی در دانشگاهی در انگلستان را برعهده داشت. ساتن به عنوان یک انسانی منصف و واقع‌بین ـ گرچه کارمند دولت انگلیس به شمار می‌آمد ـ اما کارهای او و آثار او نشان از صداقتی قابل قبول در گزارش دوره‌ای از تاریخ کشورمان دارد. در زمره تالیفات و مقالات پروفسور ساتن، از جمله باید به کتاب ارزندة او «ایران نو یا Modern Iran» اشاره کنم که در آن تلاش ورزیده تا فعالیت‌ها و اقدامات عصر رضاشاه برای نوسازی و تجدید ساختار اجتماعی و اقتصادی کشور با سلیقة تجددگرایانه را توضیح دهد. ساتن در آن کتاب با صراحت معتقد است که ایران در دوران ده سالة نوسازی عهد رضاشاه بیش از چندین قرن عوض شد. هموست که در کتاب دیگرش به نام «نفت ایران یا Persian Oil» که در سال ۱۹۵۵ میلادی ـ یعنی چندی پس از وقایع نخستین سال‌های دهة ۱۳۳۰ و ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ـ منتشر شد، آشکارا از حقوق از دست رفتة ایران دفاع می‌کند. در واقع، ساتن در یک کتاب رضاشاه را به عنوان معمار «ایران نو» و در کتاب دیگرش، مصدق را به علت خدمت در راه احقاق «حقوق ملی» مورد ستایش قرار می‌دهد.

 ‌

ــ حال‌ برگردیم‌ به‌ توضیحات‌ قسمت‌ اول‌ صحبت‌هایتان‌ در مورد تحولاتی‌ که‌ بعد از ۱۳۰۰ در ایران‌ صورت‌ می‌گیرد. یعنی‌ بعد از استقرار امنیت‌ و یکپارچگی‌ به‌عنوان‌ بستر اصلی‌ و پیش‌ شرط ‌هر اقدام‌ اجتماعی‌ دیگر، پروسة‌ توسعة‌ همه‌ جانبه‌ در ایران‌ آغاز می‌شود. همان‌ مرحله‌ای‌ که‌ شما هنگام‌ ورق‌ زدن‌ مطبوعات‌ ۸۰  ـ ۷۰ سال‌ پیش‌ بطور اتفاقی‌ متوجه‌اش‌ شدید و در آرشیو این‌ روزنامه‌ها به‌ عینه‌ دیدید که‌ از ۱۳۰۰ به‌ بعد بتدریج‌ همه‌ چیز در حال‌ تغییر است‌. رنگ‌ و محتوای‌ بحث‌ها و مطالب‌ در روزنامه‌ها تغییر می‌کند، بعنوان‌ نمونه‌ بجای‌ آشوب‌ و بلوای‌ هر روز در کشور، دیگر از مسئلة‌ خرید هواپیما برای‌ کشور سخن‌ گفته‌ می‌شود، از تأسیس‌ و گسترش‌ مدارس‌ از مسئله ‌بهداشت‌ و… یعنی‌ در واقع‌ جامعه‌ به‌ تدریج‌ می‌رود که‌ به‌ بخش‌هائی‌ از ایده‌های‌ مشروطیت‌جامة‌ عمل‌ بپوشاند.

 امّا پیش‌ از پرداختن‌ به‌ اجزای اصلاحات‌ این‌ دوره‌، پرسشی‌ داشتیم‌ در مورد نامگذاری‌ یا بکارگیری‌ مفهومی‌ جامع‌ و مانع‌ در بیان‌ آنچه‌ که‌ در دوران‌ رضاشاه‌ اتفاق‌ افتاد. برخی‌ از روشنفکران‌ معتقدند ـ البته‌ آن‌ها که‌ موفق‌ شده‌اند به‌ این‌ دوره‌ منصفانه‌ نگاه‌ کنند ـ که‌ اهمیت ‌دوران‌ رضاشاه‌ در «نهادسازی‌« است‌. امّا شما در گفته‌های‌ خود «بسترسازی‌« را از اقدامات ‌برجسته‌ رضاشاه‌ ذکر کردید. تفاوت‌ این‌دو چیست‌ و اختلاف‌ احتمالی‌ شما با این‌ عده‌ درکجاست‌؟

دکترگوئل کُهن‌ ـ این‌ دو لازم‌ و ملزوم‌ یکدیگرند. به‌ این‌ مفهوم‌ که‌ منظور از «بستر» فراهم‌ آوردن‌ شرایط‌ نهادسازی ‌است‌. یعنی‌ اگر شما بخواهید مثلاً نهاد دانشگاه‌ یا نهاد آموزش‌ عالی‌ را پایه‌گذاری‌ کنید، شما نیازمند زمین‌، ساختمان‌، پول‌ و امکانات‌ مالی‌ هستید. باید استاد داشته‌ باشید، کتاب‌ و وسایل ‌دیگر. منابع‌ علمی‌ داشته‌ باشید و بعد دانشجو داشته‌ باشید. همچنین‌ منابع‌ و امکانات‌ مالی‌ که‌ بتواند‌ بعد از شکل‌گیری‌ نهاد دانشگاه‌ یا آموزش‌ عالی‌ از آن‌ پشتیبانی‌ و حمایت‌ کند. فرض‌ بفرمائید زمینی‌ که‌ قرار است‌ دانشگاه‌ روی‌ آن‌ ساخته‌ شود، می‌شود بستر آن‌. این‌ بستر باید از حداقل‌ شرایط‌ مناسب‌ برخوردار باشد مثلاً در جنگل‌ نباید قرار گرفته‌ باشد که‌ مورد حمله‌ حیوانات‌ قرار گیرد. ناحیه‌ای زلزله‌خیز نباشد، از خطر رانش زمین به دور باشد، در تیررس توپ و تانک ارتشی و یا پادگان نظامی قرار نداشته باشد، همچنین امنیت‌ اولیة‌ شهری‌ را باید دارا باشد یعنی ‌مورد غارت‌ و راهزنی‌ نیز قرار نگیرد. بنابراین‌ بستر نهاد دانشگاه‌ اینجا می‌شود امنیت‌ محیطی‌ یا امنیت‌ محلی‌ و مکانی یا جغرافیایی‌. حال‌ برای‌ اینکه‌ این‌ نهاد تداوم‌ داشته‌ باشد، باید برای‌ آن‌ بطور دائم ‌دانشجو تدارک‌ دید برای‌ اینکار باید از کودکستان‌ آغاز کرد. شما می‌بینیند، علیرغم‌ مخالفت‌های ‌زیادی‌ که‌ می‌شود از سال‌ ۱۳۰۰ ما شاهد سیر ظهور کودکستان‌ هستیم‌. ما در سال‌های‌ اولیة‌ رضاشاه‌ در ایران‌ نهادی‌ بعنوان‌ مهد کودک‌ نداشتیم‌. ابتدا هم‌ از یتیم‌خانه‌ها آغاز شد و از آنجا فکر آموزش‌ کودکان‌ بی‌ سرپرست‌ مطرح‌ بود. البته‌ همة‌ این‌ها بشدت‌ مورد مخالفت‌ قرار می‌گرفت! مخالفت‌ کسانی‌ که‌ خود صاحب‌ مکتب‌ خانه‌ بودند. شما در سال‌ ۱۳۰۵ در ایتالیا با۵۹۰۰ کودکستان‌ مواجه‌اید. حال‌ آمار انگلستان‌ و فرانسه‌ ارقام دیگری است. من‌ ایتالیا را در نظر می‌گیرم‌. جالب‌ است‌ که‌ در آنجا دختر و پسر هم‌ در کنار هم‌ آموزش‌ می‌بینند. چنین‌ چیزهائی‌ را ما در ایران‌ به‌ تدریج‌ از سال‌های‌ ۱۳۰۵ ـ ۱۳۰۴ می‌بینیم‌. به‌ این‌ ترتیب‌ پایه‌گذاری‌ نهاد کودکستان، ‌بصورت‌ بستری‌ برای‌ تربیت‌ دانشجوی‌ شایسته‌ مورد نیاز نهاد آموزش‌ عالی‌ صورت‌ گرفته‌ و گسترش ‌می‌یابد و در سال‌ ۱۳۱۰ صاحب‌ نظام‌نامه‌ شده‌ و ما دارای‌ پروگرام‌ کودکستان‌ها می‌شویم‌. توجه‌ بفرمایید این‌ نکات‌ خیلی‌ مهمند. یعنی‌ بستری‌ بنام‌ مهدکودک‌ یا کودکستان ‌آماده‌ می‌شود که‌ محصول‌ این‌ نهاد بنوبة‌ خود بکار نهاد آموزش‌ عالی، تربیت مهندس و کار‌شناس برای صنایع و سایر نهادهای مولد در سطوح گوناگون‌ می‌خورد و بستر مناسبی ‌برای‌ آنها‌ فراهم‌ می‌آورد. حال‌ همین‌ مثال‌ها را در مورد کارخانه‌ها در نظر گیرید یا در زمینة‌ مونوفاکتور‌ها. شما برای‌ ایجاد صنعت‌ به‌ کارگر نیاز دارید آنهم‌ کارگر ورزیده‌، به‌ کارگر فنی‌. در اینجا روی‌ این‌ نیاز تکیه‌ می‌شود و وزارت‌ معارف‌ آن‌ زمان و صنایع‌ و فوائد عامه سعی‌ می‌کند به‌ این‌ نیاز پاسخ‌ گوید و بعبارتی‌ بستر شکل‌گیری‌ نهادهای‌ صنعتی‌ را هموار سازد. بعد هم‌ همه‌ این‌بستر‌ها به‌ قانون‌ تبدیل‌ می‌شوند یعنی‌ مقررات‌ و قوانین مناسب، نظم‌ و روابط‌ آن‌ها را تضمین‌ می‌کنند. آئین‌‌نامه‌ها، نظام‌نامه‌ها، قانون‌ کار و… درست‌ است‌ که‌ شرایط‌ حاصله‌ از قانونمداری، بستری ‌برای‌ نهادهای‌ دیگر است‌ امّا خود قانون‌ نیازمند نهاد قانونگذاری‌ است‌. بنابراین‌ می‌بینیم‌ که ‌رابطة‌ نهاد و بستر در اصل‌ یک‌ رابطة‌ علت‌ و معلولی‌ است‌.

 ‌‌

ــ تحولات‌ اجتماعی‌ از سال‌ ۱۳۰۴ در حالی‌ صورت‌ می‌گیرد که‌ عنان‌ قدرت‌ در دست‌ رضاشاه ‌است‌. طرح‌ها و برنامة‌ اصلاحات‌ یکی‌ پس‌ از دیگری‌ به‌ اجرا گذاشته‌ می‌شوند. واقعیت‌ این ‌است‌ که‌ رضاشاه‌ تنها نبود و بقول‌ شما او را باید مجموعه‌ای‌ بحساب‌ آورد. روشنفکران‌ برجسته ‌و توانمندی‌ با وی‌ همراه‌، همسو و همکار بودند. پرسشی‌ که‌ در اینجا طرح می‌شود، این‌ است‌که‌ بیشتر این‌ شخصیت‌ها سابق‌ بر این‌ یعنی‌ قبل‌ از کودتای‌ ۱۲۹۹ نیز از چهره‌های‌ فعال‌ صحنه‌ سیاست ‌ایران‌ بوده‌ و بعضاً از بزرگان‌ جنبش‌ مشروطه‌ یا زمامدار‌ حکومت‌ ملی‌ و یا نماینده‌ مجلس‌شورا بودند. امّا در این‌ حضور فعال، آن‌ها نتوانستند در عمل‌ به‌ ایده‌ و آرمان‌های‌ خود جامة‌ عینیت ‌ببخشند. شخصیت‌هائی‌ نظیر فروغی‌، داور، تیمورتاش‌، تقی‌زاده‌ و… امّا با برآمدن‌ رضاشاه‌ آن‌ها نیز به‌ چهره‌های‌ موفق‌ تاریخ‌ ایران‌ بدل‌ می‌شوند.

 ‌‌

دکترگوئل کُهن‌ ـ البته‌ من‌ این‌ها را به‌ دو دسته‌ یا دو نسل‌ تقسیم‌ می‌کنم‌، دسته‌ای‌ که‌ پرورش‌ یافتة‌ همان‌ دوران ‌هستند و کسانیکه‌ در این‌ دوران‌ خودشان‌ به‌ بلوغ‌ رسیده‌ و از پیش‌ درگیر بودند.

 ‌

ــ در هر صورت‌ پرسش‌ اینجاست‌ که‌ چطور آن‌ نسلی‌ که‌ به‌ بلوع‌ سیاسی‌ خود رسیده‌ بود، تجربه ‌سیاسی‌ داشت‌ و ایده‌های‌ مشروطه‌ را بخوبی‌ می‌شناخت‌، نتوانست‌ پیش‌ از رضاشاه‌ در پیشبرد آن‌ ایده‌ها منشاء اثر باشد و تنها با آمدن‌ رضاشاه‌ آن‌ گروه‌ از روشنفکران‌ توانستند به‌ برخی‌ از ایده‌های‌ خود جامة‌ عمل‌ بپوشانند؟

 ‌

دکترگوئل کُهن‌ ـ بی‌تردید‌ قبل‌ از آمدن‌ رضاشاه‌ بخش‌ عمده‌ای‌ از رهبری‌ فکری‌ ایران‌ به‌ این‌ نتیجه ‌رسیده‌ بود که‌ شرایط در حال‌ معرفی‌ پارادیم‌ جدیدی‌ است‌، می‌رفت‌ که‌ این‌ پارادیم‌ را برای‌ خود تعیین ‌نماید. این‌ گروه‌ متوجه‌ شده‌ بود که‌ به‌ آرمان‌ها و آرزوهای‌ صدر مشروطیت‌ یعنی‌ دمکراسی‌، آزادی‌، مساوات‌ و عدالت‌ باید با دید دیگری‌ نگریست‌. به‌عبارت‌ دیگر این‌ مطالبات‌ توضیح ‌دیگری‌ هم‌ لازم‌ دارند. برای‌ تحقق‌ آن‌ها شرایط‌ دیگری‌ ضروری‌ است‌. آن‌ها پیش‌ از آمدن‌ رضاشاه‌ به‌ این‌ نتیجه‌ رسیده‌ بودند، که‌ بر پایه ناامنی و‌ بی‌ثباتی‌ سیاسی‌ با این‌ شرایط‌ مجلس‌ و آمد و رفت‌ دائم‌ کابینه‌ها دستیابی‌ به‌ آن‌ اهداف‌ ناممکن‌ است‌. لازمة‌ آن‌ بستر محکمی‌ است‌ که‌ وقتی‌ پایمان‌ را روی‌ آن‌ می‌گذاریم‌ زمین‌ فرو نرود و یا نلرزد. بی‌ثباتی‌ سیاسی‌، نابسامانی‌ و رفت‌ و آمد دولت‌ها از نظر من‌ همان‌ زلزله‌های‌ سیاسی‌ و فرورفتن‌ در گِل‌ بود. ناامنی‌ وجود داشت‌، راهزنی‌ و غارت‌ سراسر کشور را گرفته‌ بود، ملوک‌الطوایفی‌ هم‌ در شکل‌ سنتی ـ مذهبی‌ و چه‌ مدرن‌ آن‌ (توسط‌روشنفکران‌) مانع‌ از آن‌ بود که‌ حکام‌ دولتی‌ وظائف‌ خود را بدرستی‌ انجام‌ دهند. خوب‌ این‌ دسته‌ از روشنفکران‌ با ملاحظة‌ این‌ وضعیت‌ متوجه‌ شدند برای‌ برخی‌ خواست‌ها باید اولویت ‌قائل‌ شد. فکر می‌کنم‌ نفرات‌ شاخص‌ این‌ها همان‌ کسانی‌ بودند که‌ به‌ خارج‌ رفته‌ و تجربه‌ کسب کرده‌ بودند که برای‌ برداشتن‌ هر گام، ثبات‌ سیاسی‌ و امنیتی‌ در درجه‌ اول‌ قرار دارد. نام‌آورترین‌ این‌چهره‌ها نظیر کاظم‌‌زاده‌ ایرانشهر، محمد قزوینی‌، ابراهیم‌ پورداود، اشرف‌‌زاده‌ که‌ به‌ پاریس ‌رفته‌ بودند، محمدعلی‌ جمال‌‌زاده‌، نصراله‌‌خان‌ جهانگیر، سعداله‌خان‌ درویش‌، راوندی‌، میرزاآقا، تقی‌‌زاده‌، اسماعیل‌ کیانی‌ این‌ها بودند که‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ غرب‌ به‌ این‌ نتیجه‌ رسیده‌ بودند، ثبات‌ الزام‌ آور و امنیت‌ پیش‌شرط‌ است‌. این‌ ثبات‌ نیز به‌ هیچ‌ طریق‌ جز ایجاد دست‌ پرقدرت ‌نبود. آن‌ها حکومت‌ مطلقه ترقی‌خواه‌ را معرفی‌ می‌کردند، البته‌ بعضی‌ها از حکومت‌ مطلقه‌ همان‌ استبداد را تعبیر نمودند، در حالیکه‌ اینطور نیست‌. مقصود آن‌ها ایجاد یک‌ دولت‌ متمرکز و قوی‌ یا بقولی ‌دیکتاتور مصلح‌ بود. در ابتدای‌ قدرت‌گیری‌ رضاخان سردارسپه‌ آن‌ها بلافاصله‌ وارد کار نشدند، بتدریج‌ وارد قضایا شده‌ به‌ همکاری‌ پرداختند. هنگامی‌ که‌ متوجه‌ شدند که‌ کسی‌ آمده‌ و با قدرت‌ در ایجاد امنیت‌ است‌، نظام‌ می‌آورد، البته‌ منظور از نظام‌ تنها ارتش‌ نیست‌، درست‌ است‌ که‌ در آن‌ زمان ‌نظام‌ از ارتش‌ بوجود آمد و مدیریت‌ نوین‌ ایران‌ و نخستین‌ استادهای‌ مدیریت‌، با تحصیلات ‌درجه‌ یک‌ مدیریت‌ از ارتش‌ گرفته‌ شد، همان‌ ارتشی‌ که‌ رضاشاه‌ ایجاد نمود، امّا با این‌ حال‌ در اینجا منظور از نظام‌، آن‌ انظباطی‌ است‌ که‌ در یک‌ سیستم‌ باید وجود داشته‌ باشد. و این‌ نظم‌ و انضباط‌ در حقیقت‌ بنیان‌ ثبات‌ دولتی‌ و حکومتی‌ و ملی قرار گرفت‌. ظرف‌ یکسال‌ و اندی‌ با مشاهدة‌ شرایط‌ نظام‌گرایانه‌ در کشور، متوجه‌ شدند این‌ همان‌ بستری‌ است‌ که‌ آن‌ها یعنی‌ این‌ روشنفکران‌ قادر خواهند بود بر روی‌ آن‌ ایده‌های‌ خود را محقق و نهادینه‌ سازند. البته‌ بسیاری‌ از این‌ افراد پس‌ از ناکامی‌ تجربه‌ مشروطیت‌ و سرخورده‌ از اوضاع‌ کشور به‌ خارج‌ رفته‌ بودند، امّا با مشاهدة‌ نیروی‌ مقتدر جدید، متوجه‌ شدند می‌توانند امر فقرزدائی‌، مساوات‌، ایجاد شغل‌، برابری‌ زنان‌ و مردان‌، گسترش‌ آموزش‌ و پرورش‌ و خلاصه‌ رفتن‌ بسمت‌ نمایه‌های‌ تمدنی‌ که‌ خود در غرب‌ مشاهده‌ کرده‌ بودند، را در کشور و بر این‌ بستر جدید پیاده‌ کنند. در چهارچوب ‌آن‌ امنیت‌ و یکپارچگی‌ و از میان‌ برداشتن‌ ملوک‌الطوایفی‌، جا انداختن نگرش «حرکت به جلو» از میان‌ بردن‌ آن‌ دیوانسالاری‌ پوسیده ‌و معنا دادن به تمامیت ‌ارضی‌ و در چهارچوب‌ سرزمین‌ ـ من‌ در اینجا سرزمین‌ را به‌ مفهوم‌ سیاسی‌ بکار می‌گیرم‌ ـ بعد جدائی‌ دین‌ از سیاست‌ را مطرح‌ کرده‌ و اینکه‌ دین‌مداران‌ و رهبران‌ دینی‌ به‌ امر اخلاقیات‌ جامعه‌ پرداخته‌ و امور دنیوی‌ به‌ دولت‌ واگذار گردد. آن‌ها حتی‌ در پیشبرد امر اصلاحات، حتی‌ زبان‌، ‌هنر، ورزش‌ را مورد توجه‌ قرار دادند. لازم‌ است‌ اینجا در داخل‌ پرانتز بگویم ‌که‌ به‌ اعتقاد من‌ هرگونه‌ برنامه‌ریزی‌ و تدوین‌ یک‌ پارادیم‌ نوین‌ برای‌ شرایط‌ کنونی‌ ایران‌ امروز یعنی‌ در آغاز قرن‌ بیست‌ و یکم‌ بدون‌ مطالعه‌ و بدون‌ درک‌ و فهم‌ آنچه‌ در آن‌ دوران‌ گذشت‌ و آنچه‌ که‌ این‌ آقایان‌ در اوائل‌ روی‌ کارآمدن‌ رضاشاه‌ مطرح‌ می‌کردند، ما همچنان‌ دچار مشکل‌خواهیم‌ بود. به‌نظر من‌ این‌ میراث‌ باقی‌ مانده‌ را باید فهمید. به‌عبارت‌ دیگر آنچه‌ که‌ آن‌ها در آن‌ زمان ‌بدقت‌ بررسی‌ کرده‌ و به‌ آن‌ پرداختند، موقعیت‌ ایران‌ و فهم‌ این‌ موقعیت‌ بود. به‌ اعتقاد من‌ این ‌دوران‌ منبع‌ با ارزشی‌ برای‌ تعیین‌ راه‌ آینده‌ و حرکت‌ ما بسوی‌ آینده‌ است‌. آن‌ها حتی‌ در زمینة ‌رسم‌‌الخط‌ فارسی‌ نیز کار کردند. تا این‌ حد به‌ تحول‌ جامعه‌ می‌اندیشیدند. من‌ فکر می‌کنم‌ وظیفة‌ هر گروهی‌ که‌ می‌خواهد به‌ ایران‌ بپردازد، واقعاً دلمشغولی‌ سرزمین ‌خود را دارد و علاقه‌ به‌ منافع‌ ملی‌ و عشق‌ میهنی‌ در وجودش‌ زبانه‌ می‌کشد، باید حتماً این‌ها را بخواند و به دور از تعصب و پیش‌داوری، بدرستی‌ بفهمد. این‌ دوره‌ باید به‌ بحث‌ گذاشته‌ شود. زیرا میان‌ آن‌ زمان‌ و امروز شکافی‌ افتاده‌، دستبردهای‌ زیادی ‌در تحلیل‌ این‌ تاریخ‌ زده‌ شده‌، این‌ منابع‌ ارزنده‌ به‌ فراموشی‌ سپرده‌ شده، زیرا قصد و عمدی در به‌ فراموشی‌سپرده‌ شدن‌ آن‌ها وجود داشت‌. یک‌ دیدگاه‌ استالینیستی‌ بویژه‌ از سال‌ ۱۳۰۰ به‌ بعد روی‌ تاریخ‌ ما سایه‌ انداخته‌ و همه‌ چیز را بصورت‌ سیاه‌ و سفید نمایانده‌ است‌. بعنوان‌ نمونه‌ می‌بینید که‌ تقی‌زاده‌ در یک‌ خطا‌به‌ای‌ در مورد واژگان‌ عربی‌ که‌ به‌ زبان‌ فارسی‌ راه‌ یافته‌ و افراط‌گری که‌ در مورد از میان‌ بردن‌ آن‌ها پدید آمده‌ بود، با چه‌ درایتی‌ سخن‌ می‌گوید. وی‌ در این‌ بحث‌ می‌گوید؛ شما وقتی‌ در یک‌ کشور غربی‌ نظیر فرانسه‌ یا آلمان‌ بسر می‌برید، دیگر غربی‌ هستید، از وقتی‌ وارد می‌شوید و اقامت‌ می‌گیرید، دیگر به‌ شما حقوق‌ شهروندی‌ آن‌ کشور را اعطا می‌کنند و شما دیگر در آن‌ کشور ایرانی‌، افغانی‌، لبنانی‌، اردنی‌ و… تلقی‌ نمی‌شوید. اما ۱۴۰۰ سال‌ است‌ که‌ پس‌ از حملة ‌اعراب‌ این‌ واژه‌ها وارد زبان‌ فارسی‌ شده‌، تلفظ‌ آن‌ و حتی‌ ماهیت‌ و مفهومش‌ تغییر کرده‌ و از آنچه ‌عرب‌ها از آن‌ منظور دارند و بنوعی‌ که‌ تلفظ‌ می‌کنند جدا شده‌، حال آنکه شما هنوز نمی‌خواهید به‌ آن‌ها تابعیت‌ ایرانی‌ بدهید. این‌ واژه‌ها دیگر فارسی‌ هستند و ما باید بپذیریم‌ و به‌ آن‌ها تابعیت‌ ایرانی ‌بدهیم‌ و تابعیت‌ عربی‌ را از آن‌ها بگیریم‌. با آوردن‌ این‌ نمونه‌ می‌خواهم‌ توجه‌ شما را به‌ این‌ جلب ‌کنم‌ که‌ در آن‌ دوره‌ تا چه‌ عمقی‌ به‌ مسائل‌ توجه‌ می‌شد و امور کشور به‌ جلو برده‌ می‌شد. متأسفانه‌ تاریخ‌نگاری‌ عنادآمیز، این‌ مسائل‌ محوری‌ را فراموش‌ کرده‌ و مسائل‌ دیگری‌ را که‌ در جهت‌ نگاه‌ عقیدتی‌ و ایدئولوژیک‌ بوده‌، مطرح‌ ساخته‌اند که‌ عمدتاً این‌ برخوردی‌ است‌ که ‌نیروهای‌ چپ‌ یا مذهبی‌ داشتند. شما فراموش نکنید که کم و بیش در شرایطی به سر می‌بردید که نهاد دیرپای سنت و دین‌مدارانه، تحول، نوآوری، حاکمیت قانون، آزادی زنان، هنر و نظام نوین آموزشی را همچنان سرچشمه‌های انحراف و بی‌دینی تلقی می‌کردند. فراموش نکنید که حدود یک دهه پیش از سوم اسفند ۱۲۹۹ بود که بسیاری از واعظان علناً می‌گفتند که «روزنامه‌خوانی»‌‌ همان معنای «ارتداد» را دارد و چون روزنامه لفظی ارتدادی است و بر مبنای فتوای شیخ‌فضل‌الله نوری، متفکرین و نویسندگان روزنامه‌ها از زمرة مؤمنان خارج‌اند، لفظ «لایحه» را برای انتشار خطابه‌های خود به کار گرفتند! بنابراین برای به چرخش درآوردن موتور توسعة اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی به سوی احراز حداقل‌های جامعة نوین، نیاز به چالش‌های اعتباری ـ عقیدتی با آن نهاد جا افتاده در ذهنیت عامه نیز بود. این خود، در واقع، یکی دیگر از چالش‌های «بسترسازی» محسوب می‌شود. شاید به همین دلیل تقی‌زاده و سایر کوشندگان تجدد در آن سال‌ها از طریق نشریات روشنگرانة خود در برلن ـ مانند کاوه، ایرانشهر، فرنگستان و علم و هنر ـ به اتفاق معتقد بودند که «عقب‌ماندگی اقتصادی، جهل و بیسوادی و عدم تساهل مذهبی» در زمرة دردهای اصلی ایران است. آنان آشکارا تأکید می‌کردند تنها چیزی که می‌تواند مایه نجات ایران باشد فقط و فقط تعلیم و تربیت عمومی است.

 ‌

 ‌

همسوئی روان روشنفکری با قدرت رضاشاهی

ــ بنابراین‌ اگر بخواهیم‌ از این‌ گفته‌ها باز هم‌ نتیجه‌گیری‌ کنیم‌؛ برخلاف‌ آن‌ روایت‌های‌ وارونه‌ از تاریخ‌ این‌ دوره‌ یا به‌ سکوت‌ برگذار کردن‌ تحولات‌ آن‌، بخشی‌ از روشنفکری‌ ایران‌ در همسوئی ‌و همرأئی‌ با رضاشاه‌ در ایجاد تحولات‌ اجتماعی‌ نقش‌ مهمی‌ بر عهده‌ داشته‌ است‌. یا به‌ بیان ‌زیبای‌ دوست‌ جوان‌ ما بابک‌ پرهام‌، «همسوئی‌ روان‌ روشنفکری‌ با قدرت‌ حکومتی‌« در دوران ‌رضاشاهی‌ سرمنشاء تحولات‌ بسیاری‌ گردید و تأثیر مثبت‌ خود را برجای‌ گذاشت‌. همسوئی‌ که ‌در سایر دوره‌های‌ تاریخ‌ جدید ایران‌ نظیرش‌ را ندیده‌ایم‌. آیا می‌توان‌ گفت‌ این‌ بخش‌ از نظر کمیت‌ چه‌ میزانی‌ از مجموعه‌ جریان‌های‌ روشنفکری‌ را در بر می‌گرفت‌؟

 ‌

دکترگوئل کُهن‌ ـ البته‌ اسامی‌ زیادی‌ در این‌ مورد در خور ذکر است‌ که‌ من‌ متأسفانه‌ حضور ذهن‌ برای ذکر نام همة آن‌ها ندارم، از میان آنان ‌می‌توانم‌ افرادی مانند‌، عباس‌ اردلان‌، حسن نفیسی، احمد فرهاد، غلامحسین‌ فروهر، فرهاد مبشرکاظمی‌ را برایتان نام ببرم، که‌ این‌ها هرکدام‌ دارای‌ گرایش‌ و مرام‌ خاصی‌ هم‌ برای‌ خود بودند. گرایش عملی آنان به جنبش نوسازی ـ بویژه در نسل دومی‌های برلن ـ شدت بیشتری داشت. این روشنفکران مسئول، سرخورده از مشروطیت و نهادسازی دموکراتیک، نجات ایران را در گرو یافتن مصلح یا ایده‌آل‌منشی قدرتمند می‌دانستند. براین پایه بود که اکثریت آنان ـ به جز جمال‌زاده و کاظم‌زادة ایرانشهر به ایران آمدند و در نوسازی آمرانه جدیت ورزیده و نقش سازنده و مثبتی ایفا کردند. و حتی‌ خود آقای‌ ارانی‌ جالب‌ است‌. گفته‌ می‌شود گرایش‌ وی‌ به‌ سمت‌ نظم‌ آن‌ زمان‌ حکومت‌ رضاشاه‌ بود. در جائی‌ هم‌ می‌خواندم ‌که‌ برخوردهائی‌ هم‌ با کمینترن‌ پیدا می‌کند. حتی‌ وقتی‌ به‌ مطلبی‌ که‌ وی‌ در شمارة‌ اول‌ «دنیا» می‌نویسد، نگاه‌ کنید، می‌بیند آنچه‌ را که‌ وی‌ مطرح‌ می‌کرده‌ با آنچه‌ که‌ گروه‌ تقی‌زاده‌ ـ ایرانشهر می‌گفتند چندان‌ اختلاف‌ ندارد. البته‌ خوب‌ بعد در بستری‌ که‌ قرار می‌گیرد و متأسفانه‌ پیش‌ می‌آید موجب‌ سوءظن‌ رضاشاه‌ می‌شود. من‌ در بررسی‌های‌ خود سعی‌ کرده‌ام‌ دنبال‌ کنم‌ که‌ چرا رضاشاه‌ هیچگاه‌ فرد کاملاً قابل‌ اعتمادی‌ را در پیرامون‌ خود نمی‌دید. علت‌ شاید این‌ باشدکه‌ متأسفانه‌ مسئله‌ وابستگی‌ به‌ این‌ سفارت‌ و آن‌ سفارت‌ وجود داشت‌ و با تأسف‌ بدلیل‌ وجود رقابت‌های‌ بسیار زننده‌ای‌ که‌ در مجموعه‌ وجود داشته‌ بویژه‌ از طریق‌ قزاق‌هائی‌ که‌ بالا آمده‌ بودند. می‌دانید که‌ رقابت‌ تنگاتنگی‌ همیشه‌ در بدنة‌ ارتش‌ بین‌ قزاق‌ها و ژاندارم‌ها وجود داشته‌ و رضاشاه‌ مرتب‌ توسط‌ این‌ها بمباران‌ ذهنی‌ می‌شد و همین‌ موجب‌ سلب‌ اعتماد از افراد می‌گردید. چه‌ بسا دست‌ خارجی‌ نیز در دامن‌ زدن‌ به‌ این‌ بی‌اعتمادی‌ها در کار بوده‌ است‌. باید در میان ‌اسناد بیشتر جستجو کرد و بررسی‌ نمود. جالب‌ است‌ در مورد ارانی‌ در جائی‌ می‌خواندم‌ ـ فکرمی‌کنم‌ مجله‌ بخارا بود ـ که‌ بهر حال‌ «دستگیری‌ ارانی‌ در دورة‌ رضاشاه‌ تا حدی‌ بیانگر استقلال ‌رأی‌ و فکر وی‌ از تفکر استالینی‌ بوده‌ است‌.»

 ‌

ــ یعنی‌ ناخشنودی‌ استالین‌ و کمینترن‌ از استقلال‌ رأی‌ ارانی‌ ‌موجب‌ بدنام‌ ساختن‌ وی‌ در دستگاه‌ حکومتی‌ ایران‌ بوده‌ است‌؟

 ‌

دکترگوئل کُهن‌ ـ بعد در آن‌ مطلب‌ آمده‌ است‌ که «مارکسیسم‌ ارانی‌ با سنجه‌های‌ دولت‌ بلشویک‌آئینی‌ چندان‌ دمساز نبود» و از همین‌ رو برخی ‌دستگیری‌ او در دورة‌ رضاشاه‌ را پیامد ناخوشبینی‌ کمینترنی‌ ـ استالینی‌ از استقلال‌ رأی‌ خود ارانی‌ دانسته‌اند. این‌ نکته‌ خیلی‌ مهم‌ است‌:

 ‌

ــ اگر اینطور است‌ و اگر ارانی‌ وابسته‌ نبود، چرا وی‌ در ایران‌ دستگیر می‌شود؟ یعنی‌ ممکن ‌است‌، آگاهانه‌ بدبینی‌ نسبت‌ به‌ وی‌ را در دستگاه‌ حکومتی‌ ایران‌ ایجاد کرده‌اند؟

 ‌

دکترگوئل کُهن‌ ـ بعید نیست‌. البته‌ جای‌ دیگری‌ هم‌ خوانده‌ام‌ که‌ رضاشاه‌ وقتی‌ از گزارش‌ دستگیری‌ مطلع‌ می‌شود، می‌گوید؛ حیف‌ این‌هاست‌، این‌ها درس‌ خوانده‌ هستند و باید بیایند و خدمت‌ کنند. ببینید می‌توانید از آن‌ها استفاده‌ کنید؟ جالب‌ اینجاست‌ در هنگام‌ گزارش‌ دهی‌، رضاشاه‌ می‌پرسدکه‌ این‌ها چه‌ کاره‌اند، وقتی‌ می‌فهمد که‌ آن‌ها تحصیل‌ کرده‌اند، می‌خواهد که‌ آن‌ها بیایند و برای‌ جامعه‌ کار کنند. منظور این‌ است‌ که‌ شاید عامل‌ خارجی‌ نیز در دامن‌ زدن‌ به‌ روح‌ بی‌اعتمادی ‌نقش‌ داشته‌. در هرحال، برگردم به نقش مثبت و عملی مجموعة روشنفکران فعال و مسئول و همراه رضاشاه. نهایتاً باید تأکید کرد که‌ در بُعد کیفی، مجموعه‌ای‌ قوی‌ از نظر تفکر یا بعبارتی‌ موتور فکری‌ در کنار رضاشاه‌ قرار گرفته‌ بود. بعنوان‌ نمونه تقی‌زاده و داور را در نظر بگیرید یا گروه‌هائی‌ که‌ بعداً پیوستند. اگر بررسی‌ کنید می‌بینید که‌ همگی‌ وزنه‌های‌ پرقدرتی‌ در عرصه‌ تفکر بودند و جالب‌ است‌ که ‌این‌ها می‌ایستند و کار می‌کنند. در این‌ شرایط‌ همه‌ چیز بسیج‌ است‌ در جهت‌ رشد و توسعه‌ در جهت‌ امنیت‌ اقتصادی‌، سیاسی‌ و اجتماعی‌. به‌ موازات‌ این‌ ایستادگی‌ و کار، بعد گروه‌هائی‌ به ‌مخالفت‌ برمی‌خیزند مثلاً در برلین‌ گروهی‌ روزنامة‌ پیکار را منتشر می‌کنند و با این‌ روزنامه‌ به‌ جنگ‌ رضاشاه‌ می‌روند. امروز که‌ این‌ اسناد مورد بررسی‌ و مطالعه‌ قرار می‌گیرد آدم‌ می‌گوید، خدا رحمت‌ کند آقای‌ فرخی‌ یزدی‌ را. طبق‌ سندی‌ که‌ من‌ در مورد ایشان‌ بدست‌ آورده‌ام‌، او برسر حقوق‌ گرفتن‌ از سفارت‌ شوروی‌ در تهران‌ چانه‌ می‌زند و‌ می‌گوید ۲۲۰ روبل‌ کم‌ است‌ و مطالبة‌ ۳۰۰ روبل‌ می‌کند. و خوب‌ ایشان‌ کسی‌ است‌ که‌ در روزنامة خود «طوفان‌»، «طوفان‌» برپا می‌کند. می‌تازد، پرخاش‌ می‌کند و از آن‌ طرف‌ جزو کسانی‌ است‌ که‌ از سفارت‌ شوروی‌ در تهران‌ پول‌ می‌گیرد. البته‌ من‌ در مورد این‌ سند در کتاب‌ بعدیم‌ صحبت‌ خواهم‌ کرد. هموست که «بیرق سرخ» را در آن شرایط در سرلوحة روزنامه‌اش قرار می‌دهد تا با «داس» و «چکش»، «خون» و «کشتن»، مساوات را برای کشور نابسامان و جامعة رو به سوی امنیت و ثبات به ارمغان آورد:

برسر نامة طوفان بنگر تا دانی

بیرق سرخ مساوات برافراشته‌ایم

یا

مسکنت را ز دم داس درو باید کرد

فقر را با چکش کارگران باید کشت

یا

آزادی اگر می‌طلبی غرقه به خون باش

کاین گلبن نوخاسته بی‌خار و خسی نیست

یا

آزمودیم وز ابناء بشر جز شرّ نیست

خیرخواهانه از این جانوران باید کشت

یا

در مملکتی که جنگ اصنافی نیست

آزادی آن منبسط و کافی نیست

 بعد هم‌ که‌ به ‌برلین‌ می‌رود و نشریه‌ای‌ به‌ نام‌ «نهضت» را راه‌ می‌اندازد، در آن‌ چقدر ناسزا می‌گوید و قریحة شاعریش را در مفاهیم تخریبی و منفی به کار می‌گیرد. با اینحال ‌تیمورتاش‌ می‌رود وی‌ را می‌آورد. می‌بینیم‌ نهایت‌ تلاش‌ می‌شود که‌ در جهت‌ توسعه‌ از همة ‌نیرو‌ها استفاده‌ شود و همه‌ فعالیت‌ کنند. همین‌ لحظه‌ من‌ شمارة‌ ۱ «نهضت‌» و صفحه‌ اول‌ آن‌ را جلو رو دارم‌ که‌ در برلین‌ ۱۰ اسفند ۱۳۱۰ (مارس‌ ۱۹۳۱) منتشر شده‌ است‌. در سرمقالة‌ آن‌ تحت‌ عنوان‌ «ما و رژیم‌ مرتجع‌ پهلوی‌« آمده‌ است‌:

«امروز در مملکت ایران، تنها و یگانه امری که به طور آزادی انجام می‌گیرد فقط‌ قتل‌ و غارت‌ و چپاول‌ توده‌های‌ گرسنه‌ و فقیر دهاقین‌ و کارگران‌ است‌ که‌ ملاکین‌ و سرمایه‌داران‌ داخلی‌ به‌ کمک‌ و پشتیبانی‌ سرنیزة‌ قزاقی‌ اجرا می‌نمایند.»

یعنی‌ در کل‌ آن‌ شعارهای‌ نامتجانس‌ با شرایط‌ روز و منفی‌ تلقی‌ نمودن‌ همه‌ کارهائی‌ که ‌صورت‌ گرفته‌ است‌. البته‌ وجود نارسائی‌هائی‌ نظیر مشکلاتی‌ که‌ از سوی‌ شهربانی‌ ایجاد می‌شد و یا حضور فردی جانی‌ در آنجا به‌نام‌ درگاهی‌ مورد بهره‌برداری‌ قرار گرفته‌ و همه‌ چیز مدت‌ها تحت تأثیر موقعیت وی ‌قرار داده‌ می‌شود. حال‌ آنکه‌ مجموعه‌ در کل با همة کاستی‌های خود، در جهت‌ توسعه‌ همه‌ جانبه‌ کشور، در جهت‌ ایجاد نهادهای‌ اساسی‌ بوده‌ و در گزارش اقدامات این‌ مجموعه‌ با دستبردهایی‌ تاریخی، منفی‌ تلقی‌می‌شود.

همین‌ نشریه‌ در جائی‌ دیگر بحران‌ اقتصادی‌ در ایران‌ را طرح‌ کرده ‌می‌گوید:

«در ایران‌ همه‌ روزه‌ می‌خوانید که‌ اوراق‌ مزدور تهران‌ برای‌ اغفال‌ و گمراهی‌ مردم‌…»

تا جایی‌ که‌ من‌ اطلاع‌ دارم‌ و روزنامه‌ها را ورق‌ زده‌ام‌، چیزی‌ در اغفال‌ و گمراهی‌ در صفحات ‌این‌ روزنامه‌ها در این‌ تاریخی‌ که‌ ایشان‌ اشاره‌ می‌کند، ندیدم‌. یعنی زمانی که‌ اخبار مربوط‌ به‌ مبارزه ‌با مالاریا یا بیماری‌های‌ دیگر درج‌ می‌شدند. یعنی‌ وقتی‌ رضاشاه‌ می‌آید با امراضی‌ خطرناک و اپیدمیک نظیر سوزاک‌ و سفلیس‌ و مالاریا و… در سطح‌ گسترده‌ای‌ مواجه‌ می‌شود. شما می‌بینید که‌ به موازات برنامه‌ریزی نوین و اقدامات زیربنایی و بسترساز آموزشی و اقتصادی با چه‌ مسائلی‌ روبروست‌. خود مهار این‌ مشکلات‌ چه‌ پشتکاری‌ را می‌خواهد. نمونه‌ای‌ از اقدام‌ برای‌ مبارزه‌ با مالاریا در بودجة‌ سال‌ ۱۳۱۰ آمده‌ است‌:

«مخارج‌ رفع‌ ملخ‌ و مالاریا ۱/۳۹ میلیون قران‌ است‌» که‌ از آن‌ بعنوان‌ «مخارج‌ منظوره‌ برای ‌مصالح‌ ملی‌« نام‌ برده‌ شده‌ است‌. البته‌ دوستان‌ کمتر به‌ این‌ نکات‌ توجه‌ می‌‌کنند. در بودجه‌بندی ‌می‌بینیم‌ که‌ وزارت‌ جنگ‌ بالاترین‌ رقم‌ را بخود اختصاص‌ می‌دهد. باید از خود پرسید چرا؟ علت ‌آن‌ چیست‌؟ پس از این شناخت، قضاوت منطقی خواهد بود. نباید در همان‌ نگاه‌ اول‌ آن‌ را محکوم‌ کرد. در حالیکه‌ دربار (که در برگیرنده امور تازه که وظایف نظارتی ـ مدیریتی شده بود) ۵ میلیون قران هزینه‌ دارد، مجلس‌ شورای‌ ملی‌ چیزی‌ حدود ۶ میلیون قران را بخود اختصاص‌ می‌دهد، بودجه‌ای‌ که‌ برای ‌وزارت‌ جنگ‌ در نظر گرفته‌ می‌شود ۱۳۳ میلیون‌ قران است‌. خوب‌ این‌ها را باید تحلیل‌ کرد و به‌ علل ‌آن‌ توجه‌ کرد، که‌ به‌ نظر من‌ در بررسی این‌ زمینه‌ها دقت و تعمقِ کافی نشده است‌. روزنامه‌هائی‌ مانند نهضت‌ یا پیکار که‌ در چهارچوب‌ اندیشه‌ورزی‌ خاصی‌ قرار دارد، طبعاً خواستار از هم‌پاشیدگی است و‌ همه‌ را یکسره‌ با دید منفی‌ می‌نگرد و بهیچ‌ عنوان‌ قبول‌ ندارد که‌ هیچ‌ گوشه‌ای‌ مثبت‌ بوده‌ است‌. بنظر من‌ این ‌منصفانه‌ نیست‌.

در دورة‌ حکومت‌ رضاشاه‌ می‌گوید؛ «توده‌ ایران‌ دچار مضیقه‌ است‌ و بد‌تر شده‌ و هیچ‌ کار مثبتی‌ انجام‌ نگرفته‌». وقتی‌ این‌ نشریه‌ در آلمان‌ تعطیل‌ شده‌، آن‌ها می‌روند به‌ اتریش‌ و انتشار آن ‌در وین‌ از سر گرفته‌ می‌شود. که‌ باز هم‌ کپی‌ شمارة‌ ۱ آن‌ را دارم‌ که‌ به‌ مدیریت‌ محمود پایدار است‌. البته‌ مرتضی‌ علوی‌ و کسان‌ دیگری‌ هم‌ بودند. در این‌ شماره‌ نخستین‌ موضوعی‌ که‌ طرح ‌شده‌ است‌ عبارت‌ است‌ از شعار «مرگ‌ باد بر رژیم‌ جلاد پهلوی‌« و بعد می‌گوید:

«وقایع‌ جاریه‌ به‌ خوبی‌ نشان‌ می‌دهد که‌ پریشانی‌ ملت‌ و عدم‌ امنیت‌ بیش‌ از پیش‌ شدت یافته است!» یعنی‌ چیزهایی‌ که‌ واقعیت‌ ندارد. بعد اجحاف‌ به‌ مردم‌ را طرح‌ می‌کند و اینکه‌ همه‌ چیز در دست‌ رژیم‌ پهلوی‌ است‌، واردات‌ و صادرات‌، تجارت‌ و ترقی‌ صنایع‌ و هیچ‌ کاری‌ هم‌ انجام ‌نشده‌ است. به طور کلی، همة‌ کارهائی‌ که‌ انجام‌ شده‌ معکوس‌ جلوه‌ داده‌ می‌شود.

درشمارة ششم «پیکار» عنوان اصلی روی جلد، مفهوم «جاسوس بودن رضاشاه برای انگلیس‌ها» را دارد و در سرمقاله ادعا می‌کند «پس از اینکه رضاخان را انگلیس‌ها کاملاً به سمت نوکری خود درآوردند… چنان که می‌دانیم پس از انعقاد عهدنامه… جنگ زرگری رضاخان و شیخ‌خزعل خاتمه یافت…» با مطالعة این مطالب تهی از واقعیت، اکنون که اسناد طرفین در دست است و پرونده‌های محرمانة دولت انگلیس در اختیار هر پژوهشگر منصفی قرار دارد، انسان بسیار متأثر می‌شود وقتی می‌بیند افراد مدعی پیشرو و روشنفکر بودن، چگونه منافع ملی را در چارچوب تنگ‌نظری‌های ایدئولوژیک و یا حزبی و حتی مذهبی قربانی می‌کنند. به همین جملة «جنگ زرگری رضاخان و شیخ‌خزعل»! توجه کنید! چیزی که هم اکنون پس از بیش از ۸۰ سال به وضوح برای همگان مسجل است که رفع قائله و جمع کردن بساط گستردة آن شیخ، تا چه حد برای کشور و منافع ملی ما در آن زمان اهمیت داشته و به واقع، چه اقدام شجاعانه و کلیدی بوده که صرفاً برمبنای خط و مشی مستقل سردارسپه انجام گرفته است. من این گونه برخورد‌ها را بسیار فرا‌تر از کج‌فهمی یا بدفهمی می‌دانم.

چمبرلین وزیر خارجة انگلیس خود اذعان دارد که سیاست ما در قبال ایران دیگر نمی‌تواند مانند سابق باشد چرا که رضاخان نشان داده بود که کاملاً با برخورد پیشینیان خود (اعم از شاه قاجار و صدراعظم‌ها و دولت‌مداران) نسبت به دول خارجی متفاوت است. مظفرالدین شاه برای تأمین هزینة آخرین سفر خود به فرنگ ضمن مجبور ساختن دولت به وام‌گیری از بانک استقراضی و بانک شاهی و غیره به فروش القاب نیز دست زد. احمدشاه نیز با احتکار غلّه و فشار برگردة مردم خود کسب درآمد می‌کرد. وی برای قبول پست نخست‌وزیری افراد پیشنهادی از جانب دولت بریتانیا، از آنان مواجب می‌گرفت و مدام برسر دریافت پول بیشتر چانه می‌زد! و همواره در پی فرار از مسئولیت و سفر به اروپا تلاش می‌کرد. رضاشاه معتقد بود و براین اعتقاد پایدار ماند که به اروپا سفر نکند و می‌گفت اروپائیان باید به ایران بیایند. تنها سفر او به ترکیه بود و آنهم در جهت رفع اختلافات دامنه‌دار و طولانی مرزی با آن کشور و لزوم ابراز حسن‌تفاهم و نزدیکی بیشتر با این همسایه مهم. حالا وقتی‌ بعد از حدود ۸۰ ـ۷۰ سال‌ دوباره‌ به‌ این‌ دوره‌ نگاه‌ می‌کنیم‌، متوجه‌ می‌شویم‌ که‌ چطور به‌ تاریخ‌ و به‌ همة‌ این‌ چیز‌ها پرداخته‌ نشده‌ و چنین‌ نوشته‌هایی را‌ بعنوان‌ منابع‌ دست‌ اول‌ در اختیار جوانان‌ قرار می‌دهند.

در حالیکه‌ یک‌ گروه‌ ملی‌ می‌آید و در جهت‌ همکاری‌ در حکومت‌ رضاشاه‌ شرکت‌ می‌کند و یا از آن برنامه‌ها و اقدامات حمایت می‌کند. این‌گروه‌ از افراد معمولی‌ هم‌ ساخته‌ نشده‌. به‌ اسامی‌ که‌ خدمتتان‌ گفتم‌ توجه‌ کنید؛ از داور تا محمود افشار، بعد ایرانشهر، پورداود، اشرفی‌، جمالزاده‌، قزوینی‌، نصراله‌‌خان‌ جهانگیر، درویش‌ و راوندی‌، غنی‌زاده‌، اسماعیل‌ یگانه‌، تقی‌زاده‌ و دیگران‌. این‌ها فکر نمی‌کنم‌ وزن‌ کمتری‌ داشتند، بعد در مقابل‌ آن‌ها گروه‌هائی‌ معتقد به‌ نشریة‌ «پیکار» بودند. آن‌ گروه‌ در جهت‌ همگرائی‌ تلاش‌ می‌کند، در صورتی که‌ گروه‌ دیگر کاملاً منکر آن‌ است واگرایی را در جامعه تبلیغ می‌کند‌. حال‌ بعد از اینهمه‌ سال‌ بهتر است‌ از روی ‌نتیجه‌ قضاوت‌ کنیم‌. واقعاً کدامیک‌ موضع‌گیری‌ درستی‌ داشته‌ است‌. اینکه‌ گفته‌ شود به‌ کمک‌ انگلیسی‌ آمده‌ است‌، کافی‌ نیست‌. خوب‌ نتیجه‌ چه‌ بوده‌ است‌؟

شما در مقطع‌ ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، نیز با چنین‌ موردی‌ مجدداً روبرو هستید. به‌ نظر من‌ این‌ وظیفه ‌رهبری‌ است‌ که‌ بتواند در مکان‌ درست‌، در زمان‌ مناسب‌ با در نظر گرفتن‌ همة‌ جوانب‌، صلاح ‌کشور را ببیند. در زمان‌ حکومت‌ مصدق‌ با رد پیشنهاد خوب‌ آمریکا و متأسفانه‌ سقوط‌ مصدق‌، قراردادی‌ منعقد کردیم‌ که‌ بد‌تر از شرایط‌ پیشنهادی‌ آمریکا بود. حال‌ در مقایسه‌ با این‌ مساله، ‌نقش‌ قوام‌ در حل‌ قائلة‌ آذربایجان‌، حکومت‌ پیشه‌‌وری‌ و یا مساله‌ نفت‌ شمال را در نظر بگیرید. در اینجا‌ شما نمی‌توانید بگوئید که‌ مصدق‌ صددرصد نمره‌ را می‌گیرد، امّا قوام‌ خیر! صرف‌ نظر از اینکه‌ در وطن‌پرستی‌ هر دو این‌ شخصیت‌ها هیچ‌ تردیدی‌ وجود ندارد.

 ‌

 ‌

قبولی تاریخی کارنامة دورة رضاشاهی

ــ یعنی‌ سیاستمدار را باید با نتیجة‌ کارش‌ ارزیابی‌ نمود؟

 ‌

دکترگوئل کُهن‌ ـ جایگاه‌ آن‌ها را باید درست‌ تعیین‌ کرد. هم‌ مصدق‌ و هم‌ قوام‌ هر دو وطن‌پرست‌ بودند، امّا دو سلیقه‌ یا دو دیدگاه‌ در حرکت‌ خود داشتند. بنابراین‌ در زمینة‌ کودتای‌ ۱۲۹۹ باید ببینیم‌ چه ‌چیزی‌ از آن‌ بیرون‌ تراویده‌ است‌. تطبیق‌ اسناد تاریخی‌، برخلاف‌ آنچه‌ که‌ تاکنون‌ گفته‌ شده‌، نشان‌ می‌دهند که‌ این‌ عملی‌ مستقل‌ بوده‌، البته‌ بی‌تردید ممکن‌ است‌ نکات‌ ضعفی‌ هم‌ در برداشته‌، امّا ما باید نکات‌ قوت‌ را هم‌ در نظر بگیریم‌ و دریابیم که در سال‌ ۱۳۰۰ به‌ بعد یک‌ کار گسترده و فراگیر ‌زمینه‌‌سازی ‌و بسترسازی‌ آغاز شد. در این‌ دوره‌ جهت‌گیری‌ بسمت‌ ایجاد نهادهای‌ مدنی‌، نهادهای‌ تولیدی‌ و بطور کلی‌ توسعه‌ را می‌بینید. روزی‌ نیست‌ که‌ شما روزنامه‌ای‌ را بعد از سال‌ ۱۳۰۰ ورق‌ بزنید ـ دوستان‌ می‌توانند بروند و به‌ این‌ آرشیو‌ها رجوع‌ کنند ـ و خبری‌ از مانوفاکتور‌ها نخوانید و اقدامات‌ در جهت‌ توسعه‌ اقتصادی و اجتماعی‌ نبینید، در مملکتی‌ که‌ سال‌ پیش‌ از آن‌ هیچ کس‌ تأمین ‌نداشت‌، هیچ کس‌ امیدی‌ نداشت‌، مردم‌ خواستی‌ جز امنیت‌، کار و نان‌ نداشتند.

به تازگی انتشارات بین‌المللی SAGE کتاب تازه‌ام زیر عنوان «Technology Transfer: Strategic Management in Developing Countries» را به زبان انگلیسی منتشر کرده است. در این‌ کتاب‌ در زمینة‌ تئوری‌های‌ توسعه‌ و مدیریت و انتقال‌ تکنولوژی‌ قسمت‌هائی‌ است‌ در مورد توسعه‌ کشورهای رو به رشد یا‌ به‌ اصطلاح‌ جهان‌ سوم‌ که‌ شامل‌ حال‌ ایران‌ هم‌ می‌شود. در اینجا بحث‌ بر سر پیش‌شرط‌های‌ شکل‌گیری درست‌ نهاد اقتصادی‌ و صنعتی‌ است‌. اینکه‌ چه‌ اولویت‌هائی‌ را باید مورد توجه‌ قرار داد تا امکان‌ پیش‌ برد تکنولوژی و برنامه‌های‌ صنعتی‌ امکان‌پذیر و به‌ موازات‌ آن‌ قابلیت ‌اجتماعی‌مان‌ رشد یافته‌ و منافع‌ ملی‌ و توان‌ ملی‌مان‌ ارتقاء یابد. نخستین‌ فاکتوری‌ که‌ در این‌ پیش‌شرط‌ها اهمیت‌ می‌یابد، مسئلة‌ درایت‌ و فهم‌ ملی‌ و در کنار آن‌ ثبات‌ محیطی‌ است‌. بی‌تردید ژاپن‌ اگر فاقد ثبات‌ سیاسی‌ و امنیتی‌ بود نمی‌توانست‌ به‌ این‌ درجه‌ از رشد دست‌ یابد و چنین جایگاهی را از نظر توسعه کسب کند. آنچه‌ در تئوری‌های‌ توسعه‌ اهمیت‌ دارد و در همة‌ کشورهای‌ رو به رشد یا توسعه‌نیافته‌ مطرح‌ است‌، مساله‌ اولویت‌ بسترسازی‌ است‌.

ما همخوانی‌ با این‌ مسائل و آنچه از نظر علمی به عوامل «فراساختاری» (Infrastructure) معروف است‌ را در حکومت‌ ۲۰ سالة‌ رضاشاه‌ می‌بینیم‌. در زمینه‌ اقتصاد، آموزش‌، صنعت، هنر و حتی‌ ما به‌ جائی‌ می‌رسیم‌ که‌ مرکز تنویر افکار ایجاد می‌شود یعنی‌ پس‌ از اولویت‌ ایجاد یکپارچگی‌ کشور و امنیت‌ و پابه‌پای‌ آن‌ها در زمینه‌های‌ دیگر پیش ‌می‌رویم‌. با حمایت بی‌دریغ رضاشاه در سال ۱۹۳۲ میلادی (۱۳۱۱ خورشیدی) کنگرة بانوان شرق در تهران تشکیل می‌شود. جمعیت شیروخورشید ایران ـ که به منزلة صلیب سرخ اروپائی است ـ آغاز به کار می‌کند. در جهت تأکید بر میراث فرهنگی و تمدنی ایرانیان، شعبة خاصی از آموزش و پژوهش علمی به نام «علم و هنر باستانی» در دانشگاه تهران تأسیس می‌شود. در مورد تعدد زوجات و رواج صیغه نیز در جهت حمایت از حقوق زنان محدودیت‌ها و ضوابط قانونی به اجرا در می‌آید. توجه داشته باشید که تا سال ۱۳۰۷ زنان تنها در ساعات معینی از روز می‌توانستند با چادر و چاقچور از خانه بیرون بیایند. تا آن سال زنان اجازه رفتن به اماکن عمومی مانند رستوران‌ها را نداشتند. جالب است بدانیم در همین دورة کوتاه است که حتی فرهنگ نوین لباس نیز نهادینه می‌شود. فی‌المثل لباس مردان به جای شلوارهای گشاد و سیاه با جلیقه‌ها و بالاپوش‌های نمدین، تبدیل به کت و شلوار به سبک اروپائیان می‌شود که همچنان نیز‌‌ همان است. از این‌ها گذشته، می‌بینیم‌ در آن‌ زمان ‌از صنعت‌ کشتی‌سازی هم‌ صحبت‌ می‌شود. شما وقتی‌ روزنامه‌ها را ورق‌ می‌زنید می‌بینید ذوب‌آهن ‌بعنوان‌ زیربنای‌ توسعه‌ برای‌ تمام‌ کشور‌ها، در آن‌ زمان‌ در ایران‌ هم‌ مورد توجه‌ بوده‌ و در آن‌ دورة‌۲۰ ساله‌ این‌ موضوع فراموش‌ نشد و کارخانه‌ای مناسب خریداری‌ شد‌، امّا هنگام‌ انتقال‌ به‌ ایران‌ مورد هدف‌ قرارگرفته‌ و غرق‌ می‌شود.

دوستانی‌ که‌ نگرشی منفی‌ به‌ دورة‌ ۲۰ سالة‌ رضاشاه‌ دارند، فکر می‌کنم‌ بهتر است‌ بروند اسناد و اوراق‌ روزنامه‌ها را مطالعه‌ کنند و با هم‌ مقایسه‌ نمایند، تا ببینند که‌ تراخم‌، وبا، مالاریا، سوزاک‌ و سفلیس‌ نه‌ در بُعد یک‌ خانواده‌ بلکه‌ در ابعاد یک‌ کشور بیداد می‌کرد. در قرن‌ بیستم‌ آب ‌آشامیدنی‌ در ایران‌ وجود نداشت‌. در زمینه‌ کار هنری‌ چقدر مشکل‌ داشتیم‌. مسئلة‌ تئا‌تر و آزادی ‌زنان‌ برای‌ پرداختن‌ به‌ این‌ هنر، خانمی‌ که‌ ابتدا در تئا‌تر شرکت‌ می‌کند، می‌ریزند به‌ خانه‌اش‌ و غارت‌ می‌کنند و بعد هم‌ تئا‌تر را بهم‌ می‌ریزند. مشکلات‌ عمده‌ در آموزش‌ زنان‌ در زمینه ‌انتشارات‌ و مطبوعات زنان‌ که‌ امیدوارم‌ بتوانم‌ به‌ همة‌ این‌ها بطور کامل‌ در جلد سوم‌ کتاب «تاریخ سانسور در مطبوعات ایران» اشاره‌ کنم‌. ابتدا در دورة‌ رضاشاه‌ است‌ که‌ به‌ نیاز‌ها و ضرورت‌های‌ یک‌ توسعه‌ملی به مفهوم علمی‌ توجه‌ شده‌ و آن‌ها را بوجود می‌آورند. حضور زنان‌ در زندگی‌ اجتماعی‌، تحصیل‌ و اشتغال‌ آنان‌، بدون‌ این‌ها اصلاً حرکت به سوی توسعه ‌نمی‌توانست‌ معنی‌ بدهد. اگر در ساعات‌ درسی‌ فقط‌ به‌ شریعت‌ می‌پرداختیم‌ یا در آموزش‌ ما تک ‌بُعدی‌نگری یا شریعت‌ غالب‌ بود مسلماً در امر توسعه‌ و حرکت در جهت‌ دروازه‌های‌ مدنیت‌ ـ نه‌ غایت‌ و نهایت‌ آن‌ ـ وامی‌ماندیم‌. خلاصه‌ کنم‌، کلیه‌ اقدامات‌ زیربنائی‌ که‌ در این‌ دورة‌ ۲۰ سال‌ انجام‌ شد با تئوری‌های ‌توسعه‌ و با آنچه‌ در اروپا بعد از انقلاب‌ صنعتی‌ یا در آمریکای‌ لاتین‌ و ژاپن‌ انجام‌ گرفت‌، مطابقت‌ داشته‌ و در یک‌ راستا قرار دارد. من‌ فکر می‌کنم‌ در تحلیل و بررسی دورة‌ پس‌ از مشروطه‌ ما بیشتر به مسائل‌ سیاسی‌ یا حزبی‌ و روشنفکرانه‌ پرداخته‌ایم‌ و به‌ این‌ جنبه‌های‌ پراهمیت‌ بی‌توجه ‌بوده‌ایم‌. البته‌ این‌ جنبه‌ها بایستی‌ در جهت‌ تقویت‌ هم‌ باشند. امّا اینکه‌ بعضی‌ وقت‌ها وجهی‌ تا حدودی‌ بر جنبه‌ دیگر غلبه‌ می‌کند، این‌ امر نباید موجب‌ ضعف‌ کار ما در تحلیل‌ گردد. ما باید این‌ها را در کنار هم‌ ببینیم‌ و تحلیل‌ کنیم‌. درست‌ مثل‌ معدل‌ در یک‌ کارنامه‌ است‌. محصلی‌ ممکن ‌است‌ در درسی‌ ضعیف‌ امّا در درسی‌ دیگر قوی‌ باشد. معدلش‌ هم‌ می‌شود ۱۷. بنابراین ‌نمی‌توانید بگویید چون‌ در آن‌ درس‌ ضعیف‌ است‌، پس‌ نمی‌تواند قبول‌ شود. حال‌ شما اگر یک‌ کشور را در نظر بگیرید که‌ در اصل‌ و به‌ اعتقاد من‌ کشوری‌ هم‌ نبوده‌ به‌ جز یک‌ تهران‌ و شبحی، ‌سایه‌ای‌ بعنوان‌ حکومت‌ مرکزی‌، برای‌ بقای‌ چنین‌ کشوری‌ اگر شما معادله‌ای‌ بنویسید که‌ از متغیرهای‌ قابل‌ تفسیر و متعددی‌ تشکیل‌ شده‌ باشد، در این‌ معادله‌ باید به‌ همة‌ فاکتور‌ها یا متغیر‌ها توجه‌ بشود، نمی‌توانیم‌ تنها به‌ یکی‌ دوتا بپردازیم‌. بدیهی‌ است‌ که‌ اینرا هم‌ نباید فراموش‌ کرد که‌ در این‌ دوره‌ نقاط‌ ضعفی‌ هم‌ وجود داشته‌ است‌. بحث‌ و تأکید من‌ از ابتدا در صحبتی‌ که‌ با شما داشتم‌ بر این‌ است‌ که‌ ما باید صداقت‌ و امانت‌ را در تحلیل‌ تاریخی‌ در برخورد تاریخی‌ مراعات‌ کنیم‌. حضور و حکومت‌ رضاشاه‌ را از کلیه‌ جوانب‌ در نظر بگیریم‌، هنگامی‌ که‌ این‌ اصول‌ را رعایت‌ کنیم‌، آنگاه‌ در مورد رضاشاه‌ و حکومت‌ وی‌ چیزی‌ جز این ‌نمی‌توانیم‌ بگوئیم‌ که‌ رضاشاه‌ محصول‌ انقلاب‌ مشروطه‌ بوده‌ است‌.

دل نگران ایران تا لحظة آخر

دل نگران ایران تا لحظة آخر

 ‌

تیمسار فریدون جم

مهر ۱۳۸۳

ــ به نظر می‌رسد حمله متفین و نقض بی‌طرفی ایران با توجه به جو سیاسی منطقه، خیلی احتیاج به علتی خاص نداشت. به این معنی که با توجه به سابقه استعماری روس و انگلیس در منطقه (از ایران تا تاجکیستان از سوی شرق و از ایران تا گرجستان از سوی غرب) طبعاً مردم ناحیه مخالف دولت‌های متفق و دوستدار آلمان هیتلری بودند و شکست روسیه و انگلستان را مقدمه‌ای بر استقلال خود می‌انگاشتند و شاید هم بتوان گفت که استقلال خود را در شکست آن‌ها جستجو می‌کردند. با وجود این و بجز این زمینة تاریخی آیا اقدام ویژه‌ای موجب تحریک متفقین برای حمله به ایران نشده بود؟

تیمسار جم ـ نقض بی‌طرفی ایران توسط نیروهای شوروی و انگلیس (با موافقت ضمنی آمریکا) در نتیجة پیشرفت نیروهای آلمان به ماخاچ‌قلعه در قفقاز، ادامه پیشروی آن‌ها و رسیدن به مرزهای ایران را کاملاً محتمل ساخته بود ـ روزولت و چرچیل تقویت نیروهای شوروی را فوری و حیاتی می‌دانستند. چون فرستادن نیرو‌ها به کمک شوروی مستلزم مخارج سنگین و از همه مهمتر زمان طولانی بود آنرا عملی ندانسته و کمک‌رسانی مادی به نیروهای شوروی را عملی‌تر تشخیص دادند. راه‌های ممکن برای این کار، ترکیه و ایران بود، چون ترکیه با نیروی مسلح خود بطور مسلم جلو متفقین را می‌گرفت و بد‌تر آنرا در همراهی آلمان در می‌آورد و وضع متفقین را به مراتب بد‌تر می‌کرد، یگانه راه عملی از راه ایران تشخیص داده شد. ولی یقیناً احساس می‌کردند که رضاشاه‌کبیر به همکاری با آن‌ها گردن نخواهد نهاد. وجود روابط نیکو بین آلمان و ایران را نیز مانع مهمی در این راه تشخیص می‌دادند. با مذاکراتی که با اعلیحضرت رضاشاه‌کبیر انجام دادند، اعلیحضرت بهیچوجه حاضر نشدند که آن‌ها را در این اراده آزاد بگذارند و بعداً اجباراً حاضر شدند کمک‌های مورد نظر را برای آنان به روسیه برسانند و آنان ملزم به پرداخت هزینه حمل باشند و هیچ دخالتی در امور ایران نداشته باشند.

برقراری امنیت ترابری به عهده ایران باشد. چنین برنامه‌ای خواست متفقین را ارضا نمی‌کرد. تمرکز قوائی در مرزهای عراق و شمال ایران به اعلیحضرت رضاشاه‌کبیر گزارش شده بود. ولی ایشان می‌دانستند که متفقین دنبال بهانه می‌گشتند. درخواست‌هایی از طرف ستاد ارتش شده بود که اجازه داده شود نیروهای ایران، احتیاطاً مواضع پیش‌بینی شده را در شمال و باختر کشور اشغال کنند. برای احتراز از بهانه‌های متفقین اجازه داده نشد.

 متفقین وجود متخصصین راه‌آهن و سازمان‌های دیگر را که جمعاً ‌عدة مهمی نبود بهانه کرده، اخراج آلمانی‌ها را خواستار شدند. اعلیحضرت رضاشاه‌کبیر اطمینان دادند که متخصصان آلمانی نمی‌توانند دخالتی در تصمیمات ایران داشته باشند و ثانیاً اخراج آن‌ها خلاف اعلامیه بی‌طرفی اعلام شده ایران است.

متفقین که خواستار کلی زیرفرمان گرفتن ایران، منابع و تسهیلات آن بودند، نقض بی‌طرفی ایران را عملی‌ترین راه تشخیص داده و در سوم شهریور ۱۳۲۰ با غافلگیری مطلق اجرا نمودند.

باقی‌ماندن رضاشاه‌کبیر که به هیچ‌عنوان به این وضع رضایت نمی‌داد، مانع عمده‌ای تشخیص داده شد و تصمیم به برداشتن ایشان از مقام خود با تهدیداتی گرفتند. مابقی‌ وقایع همانست که روی داد.

در قبال تجاوز شوروی و انگلیس و نقض بی‌طرفی ایران، رضاشاه‌کبیر پیامی به روزولت رئیس‌جمهور آمریکا فرستادند ولی جوابی مناسب داده نشد و به وعده‌های توخالی بسنده کرده بودند.

مجدداً یادآور می‌شود که در آن روز‌ها من فقط ستوان یکمی در لشگر پیاده ۱ گارد مرکز بودم و در جریان مذاکرات مقامات بالای کشور نبوده‌ام. از طرف ایران مطلقاً تحریکی علیه متفقین بعمل نیامده است و متفقین در اجرای نیات و هدف‌های خود بی‌طرفی کشور ایران را نقض کردند.

ــ در یادداشت‌های سفرای دولت انگلیس و شوروی به‌دولت ایران، دائماً به حضور آلمانی‌ها در ایران و در دست داشتن پست‌های مهم و حساس کشور ایراد گرفته و آن را بهانة فشار برروی ایران قرار می‌دادند. این مسئله چقدر واقعیت داشت و حضور آلمانی‌ها در ایران چقدر چشمگیر بود؟

تیمسار جم ـ بدیهی است متفقین برای استوار کردن بهانه خود، دنبال چیزی می‌گشتند که در ظاهر امر حقیقت جلوه کند. و از طرفی می‌دانستند رضاشاه‌کبیر نخواهد پذیرفت. آلمان‌ها هیچ پست حساس و مهمی را در ایران در اختیار نداشتند. در بانک ملی، راه‌آهن و نظریه‌های اقتصادی و تجارت تهاتری طبق قواعد خاص کار می‌کردند و کاملاً در حیطة ‌اقتدار ایران بودند. مسلم است که مردم ایران که سالیان دراز زیاده‌روی‌های روسیه و انگلستان را دیده بودند، نسبت به آلمان نوعی «سمپاتی» داشتند، که در جهت بهانه‌جوئی متفقین بوده است. حضور آلمانی‌ها در ایران بهیچوجه چشمگیر نبود. بعلاوه آنان فقط در اداره تخشائی ارتش و تفنگ‌سازی چند نفر متخصص داشتند.

ــ در روزهای اشغال ایران در جنگ جهانی دوم و در آستانة استعفای رضاشاه رادیوهای انگلیس تبلیغات گسترده‌ای علیه شخص پادشاه به راه انداخته بودند. عاقبت نیز دولت‌های انگلیس و شوروی عدم پیشروی بیشتر نیروهای نظامی خود و خودداری از اشغال کامل ایران و پایتخت را موکول به استعفای رضاشاه نمودند. علت این تمرکز دشمنی آن‌ها نسبت به شخص شاه چه بود؟

 ‌

تیمسار جم ـ برای سیاه کردن سابقه رضاشاه‌کبیر در ادامه سیاست خود بودند «جنگ روانی» علیه وی را ضروری تشخیص می‌دادند. و بی‌بی‌سی بویژه حملات پیگیر و سختی به رضاشاه می‌کرد. آلمانی‌ها هم که از عدم مقاومت بیشتر ایران عصبانی بودند، شروع به بدگوئی کردند. علت اصلی حملات به شاهنشاه، ایستادگی ایشان در برابر خواست‌های غیرقانونی آنان بود. و متقاعد شده بودند که با بودن ایشان نخواهند توانست نیات خود را اجرا کنند.

 ‌

ــ در مورد وضعیت و عکس‌العمل ارتش ایران در آن لحظات بحرانی روایت‌های گوناگونی وجود دارد. علت دوپارگی و دوگانگی رفتاری نیروهای نظامی ایران در آن روز‌ها چه بود؟ دوگانگی رفتاری به این معنا که گفته می‌شود؛ در حالی که هنگام اشغال شمال و جنوب ایران به‌دست متفقین، در بخش‌های جنوبی کشور تعدادی از نیروهای نظامی‌امان کشته شدند. اما در مرکز بسیاری از فرماندهان پست‌های خدمت را ترک گفتند. اساساً انتظار مقاومت در برابر نیروهای اشغالگر متفقین در آن زمان از ارتش ایران چقدر منطقی به نظر می‌رسید؟ امروز که تجربة اشغال عراق توسط قوی‌ترین نیروی نظامی جهان را پیش‌رو داریم، پافشاری رضاشاه در ماندن و در نتیجه مقاومت نیروهای نظامی ما در مقابل ارتش‌های بزرگ جهان چه نتایجی ممکن بود ببار آورد؟

تیمسار جم ـ نیروهای تازه تشکیل شده ایران، فقط برای حفظ قدرت حکومت مرکزی و برقراری قدرت دولت در سراسر ایران بوده است. و ارتش ایران نه از لحاظ کمیت و یا کفیت و فرماندهی و لوجستیک و زیربنا، بهیچوجه آمادگی مقابله با تهدید خارجی، آنهم انگلیس و شوروی را متفقاً نداشت. نه دفاع هوائی، نه ضد زره و نه لوجستیک‌ کارساز و نه زیربنای ضروری را داشتیم که بتوانیم با یک جنگ خارجه مقابله کنیم. بعضی یگان‌های ایران در شمال و در خوزستان و کرمانشاهان فقط برای انجام وظیفه تلاش‌هائی کردند.

شرح کمبود‌ها برای یک پدافند کارساز، مستلزم تهیه مدرکی بس طولانی است. مسلم است که هر وسیله‌ای توانائی‌هائی دارد که برای مقابله با شرایط خاص است. وقتی باری سنگین‌تر از توان از وسیله‌ای خواسته شود، ناچار درهم می‌شکند.

ملت ایران هم برای شرکت در «تلاش جنگ» (War effort) بهیچوجه نه رهبری شده بود، نه سازمان داده شده بود، نه وسایل لازم آنرا داشت و نه می‌توان گفت واقعاً «ارادة ملی» بحد لازم وجود داشت.

ایران چه در گذشته و چه اکنون و چه در آینده نیاز به سازمان دادن صحیح «پدافند ملی» در تمام جنبه‌ها دارد. تمام وزارت‌خانه‌ها، تمام موسسات سیویل، تمام ملت باید برای تلاش جنگ سازمان داده شود و بویژه مسئله «فرماندهی و نظارت در نیروهای مسلح» (Command and Control) امری حیاتی است. این مسئله هیچگاه در ایران پیاده نشد. و تلاشی نیروهای مسلح ایران قطعاً ناشی از همین نقص است.

 ‌

ــ شما در جزیرة موریس و ژوهانسبورگ همراه رضاشاه بودید. آیا از‌‌ همان هنگام خروج با ایشان همراه بودید یا بعد در ژوهانسبورگ به‌ایشان پیوستید. گفته شده است؛ کمتر کسی در آن هنگام داوطلب ملازمت ایشان بود. این روایت تا چه اندازه صحت دارد. چه شد که شما داوطلب این امر شدید؟

 ‌

تیمسار جم ـ بخاطر دارم بعد از ظهر بود، به رادیو تهران گوش می‌دادیم، ناگهان شنیدیم که رضاشاه‌کبیر سلطنت را به والاحضرت ولیعهد واگذار فرموده و به طرف اصفهان حرکت فرموده‌اند. من با وجود بیماری و تب شدید برخاسته و با اتوموبیل بیوک که چند روز قبل خریداری کرده بودم تا ۵ فرسخ به استقبال رو به تهران رفتم و در کنار جاده توقف کرده، پیاده شده، جلوی ماشین روی زمین دراز کشیده بودم، ساعتی بعد متوجه شدم که یک ماشین کهنه کرایه‌ای توقف کرده و اعلیحضرت رضاشاه‌کبیر با لباس نظامی تنها، بدون اسکورت، با عصا در دست پیاده شدند و معلوم شد اتوموبیل شاهنشاه در راه خراب شده، مسافرین پیاده شده و شاهنشاه سوار شده به اصفهان تشریف‌فرما شدند و امر فرموده بودند، راننده با اتوموبیل ایشان مسافران را به اصفهان برساند. شاهنشاه با عصا بمن زده فرمودند؛ پسر اینجا چکار می‌کنی؟ عرض کردم در رادیو شنیدم که به اصفهان حرکت فرموده‌اید و من برخاسته به استقبال آمده‌ام. اعلیحضرت رضاشاه‌کبیر در عقب ماشین نشسته و من ایشان را به محل اقامت خانواده که عمارت بزرگی در کنار زاینده بود و متعلق به آقای دِهش بود رسانیدم. مقامات البته بحضور شرفیاب شدند و اقداماتی که قبل از حرکت به‌طرف بندر عباس لازم بود بعمل آمد.

والاحضرت شمس از اعلیحضرت رضاشاه‌کبیر درخواست کرده بودند که هرجا می‌روند همراه ایشان باشند. من فکر کرده بودم که فقط تا بندر عباس مرکب همایونی را همراهی کرده و پس از عزیمت ایشان به تهران برگردم.

در رکاب اعلیحضرت رضاشاه‌کبیر در روز معین به طرف کرمان و بندرعباس حرکت نمودیم. اجباراً برای اختصار آنچه مهم است می‌نویسم. یک شب در یزد توقف فرمودند و شب بعد به کرمان رسیدیم. غروب روزی اعلیحضرت رضاشاه‌کبیر در ایوان جلو عمارت راه می‌رفتند و من در حضورشان بودم. رضاشاه‌کبیر ناگهان فرمودند: فریدون، متأسفانه سربازی و تانک و توپ برای تو تمام شد. وقتی به آرژانتین یا شیلی رسیدیم، مقداری زمین خریداری خواهم کرد و به کشاورزی خواهم پرداخت و تو باید بجای تانک برای من تراکتور و کمپاین برانی. من عرض کردم با اجازه اعلیحضرت من فقط تا بندر عباس در رکاب خواهم بود و پس از حرکت اعلیحضرت به تهران برمی‌گردم. شاهنشاه برآشفته و صدا کردند: سیاه‌پوش سیاه‌پوش! (تیمسار سیاه‌پوش فرمانده لشگر کرمان بودند) او خود را رسانید. شاهنشاه امر فرمودند فوراً به اطلاع اعلیحضرت (فرزندشان) برسان که فریدون باید همراه من باشد و مراتب را به انگلیس‌ها نیز اطلاع دهند. روز بعد به رفسنجان، حاجی‌آباد و بندرعباس حرکت شد. یک شب در رفسنجان توقف فرمودند. گذرنامه با طیاره Tiger Moth فرستاده شد و رسید. این بود که من جزو همراهان شاهنشاه شدم. مستخدمین قبلی بعلت داشتن و مسئولیت خانواده اجاز خواستند که در رکاب نباشند من از خدمتکار خودم خواستم که همراه اعلیحضرت بیاید. نام او مهدی‌خان بود. او صحبت از خانواده خود کرد. به او گفتم؛ اگر قبول کند مسلماً دربار و اعلیحضرت محمدرضاشاه، از خانواده او نگهداری خواهند فرمود. مهدی‌خان گفت در اینصورت برای خدمت‌گذاری شاهنشاه حاضرم. و از این ببعد پیشخدمت مخصوص رضاشاه‌کبیر شد.

قبل از حرکت از اصفهان شاهنشاه که به غیر از ایران به هیچ کشوری علاقه نداشتند، نظر والاحضرت شمس و اشرف را پذیرفتند، آرژانتین یا شیلی را قبول فرموده بودند و طبق اطلاع مورد قبول انگلیسی‌ها نیز واقع شده بود. به این ترتیب در هوای بسیار گرم به بندرعباس رسیدیم. اعلیحضرت رضاشاه کبیر اصرار داشتند که در گمرک تمام اثاثیه ایشان و خانواده مورد بازرسی واقع شود تا نگویند که جواهرات سلطنتی را همراه بردند!!!! گمرک با اکراه این کار را کرد. والآحضرت شمس و من و شاهپور‌ها شبانه به روی کشتی BANDRA که بنا بود شاهنشاه را به بمبئی برساند سوار شدیم. شاهنشاه قرار شد صبح به کشتی تشریف‌فرما شوند. اعلیحضرت بسیار افسرده دل از ترک ایران به کشتی در بامداد تشریف آوردند و کشتی به طرف بمبئی حرکت کرد. قرار شده بود که اعلیحضرت چند روزی (در حدود بیست روز) در بمبئی بمانند تا CONVOY که بطرف سانتیاگو در شیلی حرکت می‌کرد آماده شود.

به بمبئی رسیدیم. بار‌ها را به بالای کشتی منتقل کردیم و همراه شاهپور‌ها از دور هتل «تاج محل» را تماشا می‌کردیم. رضاشاه‌کبیر در روی صندلی در هوای آزاد نشسته بودند. از دور دیدیم چند (MTB (Motor Torpido Boot با عده‌ای سرباز بطرف کشتی بندرا در حرکتند. تصور کردیم جزو احترامات است ولی با شگفتی دیدیم سربازان روی عرشة کشتی پست‌گذاری می‌کنند. تمام قایق‌های نجات را پائین می‌آورند. طناب‌ها را جمع‌آوری می‌کنند و MTB‌ها «طواف» دور کشتی را شروع کرده‌اند. در این موقع متوجه شدیم مردی با لباس سپید و کلاه مخصوص مناطق گرمسیری، با شاهنشاه صحبت می‌کند. اعلیحضرت فرمودند: فریدون! بیا ببین این آقا چه می‌گوید. به‌حساب آقای Skrine به پارسی به لهجه تند انگلیسی صحبت می‌کرده که اعلیحضرت هیچ نفهمیده بودند. من در آن موقع انگلیسی کم می‌دانستم و درست نمی‌توانستم صحبت کنم. لذا به فرانسه که برای من زبان شناخته شده‌ای بود پرسیدم؛ آیا فرانسه می‌دانید؟ به فرانسه پاسخ داد؛ بلی، من از طرف نایب‌السطنه Vice-Roy هندوستان مأمورم به عرض اعلیحضرت برسانم، به ساحل نمی‌توانند تشریف ببرند و چند روز باید در همین کشتی بمانند تا کشتی دیگری بنام BURMA هشت‌هزار تنی بیاید و اعلیحضرت و همراهان را به جزیره موریس ببرد. اعلیحضرت سخت برآشفته و فرمودند کار شما کار دزدان دریائی (Pirates) است که در وسط دریا، ما را متوقف و مسیر ما را عوض کرده، ما را به اسارت می‌برید!! ضمناً‌موریس کجاست؟! نقشه آوردند و دیدیم جزیره‌ای نزدیک Reunion و ماداگاسکار است. مسیو اسکراین گفت من اختیاری ندارم، فقط مأمور ابلاغ امریه‌ای هستم. هر مطلبی داشته باشید به اطلاع Vice – Roy (نایب‌السلطنه) هندوستان و دولت انگلیس می‌رسانم. به این نحو چند روز در کشتی ماندیم و برای جزیره موریس، لباس‌های نازک و تابستانی و لوازم دیگر تهیه گردید. در ضمن چون شاهنشاه در بندرعباس تصویب فرموده بودند که من اتومبیل بیوک را بار کنم. امر فرمودند برای والاحضرت شمس و من یک ماشین هم تهیه شود و روی کشتی بگذارند.

به این ترتیب پس از دو سه روز کشتی آمد، بدان منتقل شدیم و به طرف جزیره موریس حرکت کردیم. وقتی به جزیره موریس رسیدیم از دور چنان می‌نمود که دست‌گلی بر روی آب است!!!

فرماندار با لباس رسمی حضور شاهنشاه رسید و پیاده شدیم. دو گروهان یکی سربازان سپید پوست و دیگری سیاه‌پوست پاسدار تشریفاتی صف بسته بودند. اعلیحضرت شاهنشاه از سربازان سان دید. به اتومبیلی که حاضر کرده بودند سوار شدند، ما نیز چنین کردیم و بطرف VACOAS که باغ بزرگی با ساختمان مناسبی بود حرکت کردیم. در ضمن یک افسر انگلیسی بنام Capitan Pick Woed به آجودانی اعلیحضرت و رابط معین شده بود.

اقامت در جزیره موریس شروع شده بود. چون عمارت اصلی گنجایش کافی نداشت، در نزدیکی یک عمارت پیش‌ساخته شده برای والاحضرت شمس ساختند، و ایشان و من به‌آنجا منتقل شدیم. هر روز ساعت ۵ صبح اعلیحضرت بیدار می‌شدند و به باغ تشریف آورده راه می‌رفتند. من هم هر روز هر چه زود‌تر خود را می‌رساندم که در حضورشان باشم. در ضمن قدم زدن در باغ اعلیحضرت دائماً یاد ایران را می‌کردند. از خدمات خود صحبت می‌کردند و من بعرض رسانیدم اجازه فرمایند، فرمایشات را بنویسم که جنبه تاریخی خواهد داشت. فرمودند؛ بعداً که بجای دیگری منتقل شدیم، خودم به شما دیکته خواهم کرد.

از وقایع مهم آنکه یک‌روز یک هیئت از مسلمانان جزیره شرفیاب شده، از اعلیحضرت درخواست می‌کردند که من‌بعد به حضور ایشان باید ادای فریضه به امامت ایشان باشد. اعلیحضرت فرمودند از احساسات شما سپاس دارم ولی من در اسارت انگلیس‌ها هستم و هرحرکت من مشکلات سیاسی ایجاد می‌کند. و عذر خواستند. مرتب شاهنشاه نامه‌هایی به حاکم جزیره و اعتراض می‌نوشتند و نامه‌ها را به من به پارسی دیکته می‌فرمودند و من آن‌ها را به فرانسه ترجمه و ماشین می‌کردم و بعرض ایشان می‌رساندم تا امضاء فرموده برای حاکم فرستاده می‌شد. اعلیحضرت رضاشاه‌کبیر هر قدر اصرار کردیم برای گردش در جزیره موریس که زیبا بود با اتومبیل تشریف بیاوردند، فرمودند برای گردش به اینجا نیامده‌ام، مرا آورده‌اند و تا ترک جزیره از این باغ بیرون نخواهم رفت. و این کار را فرمودند. موقعی که ایران به متفقین پیوست، والی (حاکم) جزیره شامی ترتیب داده. از اعلیحضرت دعوت کرد. اعلیحضرت فرمودند شاهپور‌ها و شما (من) برویم. ایشان پس از شام، برای یک‌ربع ساعت به منزل حاکم تشریف خواهند آورد. و قرار شد من برگردم و اعلیحضرت را به محل میهمانی ببرم. چون لباس اسموکینگ مقرر شده بود، وقتی برگشتم، شاهنشاه را دیدم، پیراهن و شلوار سیاه پوشیده و از پوشیدن «این لباس لعنتی» بسیار ناراحت هستند. من پاپیون را به گردن ایشان بستم و با هم به خانه فرماندار رفتیم و همانطور که فرموده بودند بیش از یک‌ربع ساعت توقف نفرموده، مراجعت فرمودند.

اقامت ادامه داشت تا اینکه دولت انگلیس موافقت کرد که اعلیحضرت به کانادا تشریف ببرند. و قرار شد بدواً به آفریقای جنوبی تشریف ببرند و بیست روزی توقف فرمایند تا CONVOY تشکیل شود و شاهنشاه را به کانادا ببرد. ضمناً اجازه داده شده بود والاحضرت شمس و والاحضرت عصمت (مادر شاهپورعبدالرضا) خواهرشان والاحضرت فاطمه و والاحضرت حمیدرضا که شش هفت ساله بودند با مستخدمین ایرانی که مایل به مراجعت باشند، یک‌ماه قبل به آفریقای جنوبی و ایران حرکت کنند. قرار شده بود آقای ایزدی که در خدمت رضاشاه‌کبیر بود آنان را به ایران برساند. و ضمناً در آفریقای جنوبی برای توقف بیست روزه ساختمانی اجاره شود تا مجبور به رفتن به هتل نباشند. شبی در نزدیک ساعت ۲ بعد از نیمه‌شب، مهدی‌خان آمد و مرا بیدار کرد و گفت اعلیحضرت امر فرمودند شما شرفیاب شوید. من ناراحت شده تصور کردم کسالتی عارض شده به عجله خود را به اطاق اعلیحضرت رسانیدم. در را باز کرده دیدم روی تشکی روی زمین نشسته‌اند و سیگار می‌کشند. پرسیدم آیا کسالتی عارض شده است! فرمودند؛ خیر، کار دیگری دارم. امر به نشستن فرمودند. من همانجا نزدیک در اطاق نشستم. فرمودند بیا پهلوی من روی تشک بنشین اجرای امر کردم. به مهدی‌خان امر فرمودند: «برای فریدون چای بیاور» او چای آورد ولی اعلیحضرت ساکت بودند و سیگار می‌کشیدند. پس از تاملی آهسته فرمودند؛ ایزدی مرد خوبی است و مورد کمال اطمینان من است. عرض کردم همینطور است که می‌فرمائید. او مردی خدمتگذار صدیق است. فرمودند با وجود این، چون جنگ ادامه دارد، نگران هستم و میل دارم یکنفر از خودمان خانواده و همراهان را به ایران برساند. عرض کردم غیر از من کسی نیست که بلامانع باشد. فرمودند؛ بهمین جهت می‌خواهم شما خانواده را به تهران برسانید و من در خلال این مدت به کانادا رفته‌ام. به اعلیحضرت (محمدرضاشاه) خواهم گفت که شما را به کانادا پیش من بفرستد. باین ترتیب قرار شد پس از شش‌ماه‌واندی من همراه والاحضرت شمس و همراهان دیگر به آفریقای جنوبی و ایران برویم. وقتی خانواده به تهران رسیدند در نامه‌ای به حضور اعلیحضرت رضاشاه‌کبیر عرض کردم همانطور که امر فرموده بودید بحمدالله همه به سلامتی به ایران رسیده‌اند. در باره خود من چه امری دارید (چون اعلیحضرت پس از تشریف فرمائی به آفریقای جنوبی آنجا را پسندیده بودند و از ادامه مسافرت به کانادا تا خاتمه جنگ صرف‌نظر فرموده بودند) Capitan Pick Woed هم با تماس با مقامات آفریقای جنوبی در ژوهانسبورگ خانه‌ای را اجاره کرده بودند. بنابراین من در ژوهانسبورگ نبوده‌ام. فقط در جزیره موریس بوده‌ام.

اعلیحضرت به‌من نوشتند از شما انتظار دارم، بهمان نحو و محبتی که به‌من داشته‌اید به اعلیحضرت به‌پیوندید و به ایشان کمک کنید. تا پس از جنگ معلوم شود چه خواهیم کرد. به این نحو من در ایران ماندنی شدم و درجات نظامی را طی کردم. یکسال به‌آمریکا رفتم ویک سال هم دانشگاه فرماندهی و ستاد انگلستان را طی کرده در دانشگاه جنگ، رکن سوم ستاد نیروی زمینی، ستاد سنتو، فرماندهی دانشکده افسری، ریاست تحقیقات و ارزیابی نیروی زمینی، معاونت ارتش یکم، فرماندهی ارتش دو و جانشین ریاست ستاد بزرگ ارتشتاران و رئیس ستاد بزرگ ارتشتاران خدمت کرده‌ام و شش سال آخر هم به سفارت اسپانیا اعزام شدم. (به عنوان سفیر شاهنشاه آریامهر)

 ‌

ــ گفته می‌شود؛ اطرافیان همواره هراسی وصف‌ناپذیر از سختگیری‌ها و خشم رضاشاه در دل داشتند. قضاوت شما که سال‌هایی را با ایشان همکلام و همنشین بوده‌اید، در این باره چیست؟

 ‌

تیمسار جم ـ اعلیحضرت رضاشاه‌کبیر در برابر خانواده ‌‌نهایت حوصله، مهر، نزاکت و ادب را داشته‌اند و نسبت به شخص من بحدی عنایت و مرحمت داشته‌اند که چنان دلبستگی به ایشان پیدا کردم و هنوز هم دارم که به مراتب از پدر خودم بیشتر بود.

اما هراس وصف ناپذیر مقامات و دیگران از شاهنشاه صحت دارد. اعلیحضرت رضاشاه‌کبیر ذاتاً مهربان بودند و به پیشخدمت خاص خود که دائماً شوخی می‌کردند مرتب اضافه حقوق می‌دادند. اعلیحضرت رضاشاه‌کبیر غفلت و تنبلی و «ولنگ و واری» را هیچگاه از هیچکس پذیرا نبودند. اعلیحضرت رضاشاه برخلاف محمدرضاشاه مسئولیت می‌دادند (اختیارات می‌دادند) و فقط اجرای کامل و صحیح ماموریت را می‌خواستند، هیچگاه در نحوه اجرا دخالتی نمی‌کردند. (برخلاف اعلیحضرت محمدرضاشاه)

ــ برخلاف هراسی که گفته می‌شود اعضای دولت و مسئولین از اعلام فشار دولت انگلیس و شوروی مبنی بر استعفای رضاشاه به وی داشتند، اما هنگامی که نخست‌وزیر وقت محمدعلی فروغی این موضوع را با ایشان در میان گذاشت، آن را در آرامش پذیرفتند، بعد هم از فروغی خواستند متن استعفا را برای امضا آماده نماید. آیا این عکس‌العمل رضاشاه حکایت از تسلیم در برابر سرنوشت داشت. آیا هیچگاه در دوران تبعید در مورد آن لحظات و دلمشغولی‌هایشان با شما صحبتی کردند؟

تیمسار جم ـ اعلیحضرت رضاشاه‌کبیر در باره منافع و مصالح ایران با هیچ‌کس و هیچ مقامی مماشات نمی‌کردند، همانطور که قبلاً‌ هم نوشتم، حاضر بودند در صورتیکه متفقین اجاره حمل وسایل را بدهند و دخالتی در کارهای ایران نداشته باشند با آن‌ها کنار بیاید ولی متفقین خواهان چیز دیگری بودند. شاه را تهدید کردند که تهران را اشغال و بمباران خواهند کرد. آنگاه رضاشاه تصمیم گرفتند برای احتراز از این مصیبت سلطنت را به فرزند خود واگذار کنند و خود از صحنه خارج شوند.

ــ اساساً مهم‌ترین دلمشغولی‌های رضاشاه در تبعید چه بود و از چه موضوعاتی بیشتر سخن می‌گفتند؟

تیمسار جم ـ اعلیحضرت رضاشاه‌کبیر در تمام مدت اقامت در موریس شب و روز از ایران صحبت می‌کردند. دل‌نگران اوضاع ایران بودند و می‌فرمودند؛ با جان کندن و هزار گونه تحمل سختی ایران را متحول کردم، نکند که خراب شود!!!

ــ می‌دانیم رضاشاه به عمران و آبادی و تجدد و نوسازی ایران توجه بسیاری داشت. با چنین روحیه‌ای، وقتی رضاشاه وارد ژوهانسبورگ شد که شهری مانند شهرهای اروپائی زنان در آن آزاد و همپای مردان در کلیة عرصه‌های اجتماعی حضور داشته و در لباس سربازی و افسری، پشت رل تاکسی‌ها و کامیون‌ها همه جا دیده می‌شدند، چه واکنشی از خود نشان می‌داد. از برخورد‌ها و عکس‌العمل‌های ایشان در این زمینه چه خاطراتی دارید؟

تیمسار جم _ رضاشاه‌کبیر برای ایران همه گونه ترقی و پیشرفت را آرزو می‌کردند و از دیدن آفریقای جنوبی و ترقیات آن بسیار در شگفتی شدند. ولی همیشه می‌فرمودند من حتی اقامت و زندگی در حاجی‌آباد (در راه بندعباس) را به بهترین جای دنیا ترجیح می‌دهم.

ــ رضاشاه در مقطع حساس تاریخی و در دوران اقتدار خود بار‌ها از اعتماد به‌پشتیانی مردم از اقدامات اصلاحی سخن گفته‌اند. یکی از برجسته‌ترین آن مقاطع، هنگام لشگرکشی به خوزستان و به منظور سرکوب شیخ‌خزعل بود. اما هنگام استعفا از مقام سلطنت و ترک اجباری ایران، به نظر می‌رسد این رابطة دوطرفه اعتماد و پشتیبانی آسیب فراوان دیده و شاه دیگر برآن تکیه نمی‌کند. آیا بعد‌ها در این باره یعنی احساس‌اشان نسبت به ملت ایران سخنی به میان آوردند؟

تیمسار جم ـ مسلم است که تعصب، جهل مردم ایران عامل اصلی پیروزی شورش بوده است

معنا و مقام اندیشیدن در جامعه امروز

‌‌زبان فارسی، فقط یک زبان نیست بلکه روح و جان ملتی ۲۵۰۰ ساله است که ایستاده و از پس ده‌ها حوادث، همچنان بر جا مانده است. خوب است بدین نکته توجه دهیم که ایران طی ۱۳۰۰ سال اخیر، حتی یک نظریه‌پرداز خلافت ندارد. در حالیکه در سایر نقاط جهان اسلام متفکران اخوان، سلفی‌ها و طالبان را می‌بینیم که همگی در پی احیای خلافت‌اند، اما ایرانیان همواره در پی یک شاه آرمانی بوده‌اند که محور اندیشه ایرانشهری محسوب می‌شده است. به تعبیر حافظ، همه سموم آمدند و رفتند اما یاسمن بر جای خود با قیست».

ادامه‌ی مطلب

کسروی و تاریخ‌نگاری انتقادی

کسروی و تاریخ‌نگاری انتقادی

 ‌

دکترحسن منصور

مرداد ۱۳۸۴

 ‌

ــ ذهن فعال و دید دقیقِ سیداحمد کسروی تبریزی را به جامعه از نوجوانی او می‌توان نشان داد و پی گرفت. چه عاملی سبب شد تا کسروی که در آغاز جنبش مشروطه نوجوانی بیش نبود با وجود مخالفت خانواده به هواداری از مشروطه برخیزد؟

 ‌

دکتر منصور ـ احمد کسروی از یک خانواده روحانی و بازاری برخاسته است: پدر بزرگ وی امام جماعت مسجد هکماوار تبریز است و پدر او به کسب و کار می‌پردازد. خود او نیز تحصیلات اولیه را تا ملائی و نشستن بجای پدر بزرگ در مکتب‌خانه‌ها طی می‌کند و پس از فوت پدربزرگ، پیش‌نماز مسجد هکماوار می‌شود. گرایش اولیه او به اندیشه مشروطیت، بیش از آنکه ثمرة آگاهی او از مشروطیت باشد ناشی از واکنش اوست به عقب‌ماندگی و استبداد. او پیش از آنکه با اندیشه‌های مشروطیت آشنائی پیدا کند، تبلور و تجسد پس‌ماندگی را در دو نهاد کهن روحانیت و بازار سنتی تجربه کرده و دریافته است. ترک مقام پیش‌نمازی مسجد هکماوار و روی آوردن به مدرسه آمریکائی تبریز، خود از این گریز نشان دارد. او که مکتب‌خانه و درس حوزوی را بدقت خوانده است وقتی به ارزیابی خود می‌نشیند ثمرة این دوره را «دانش‌زیانمند» و یا «دانش بیهوده» می‌نامد و برآنست که فرسودن ذهن با این آموخته‌ها به تباهی شخصیت (به ناتوانی خرد و روان) می‌انجامد.

 ‌

ــ کسروی همانند دیگر مردان بزرگ، خودساخته بود. با وجود دشواری زندگی و فراهم نبودن تحصیل و آموزش در آن دوران، بخودآموزی همت گماشت و زبان‌های انگلیسی، ارمنی و اسپرانتو را آموخت. اندک زبان عربی را نیز که در مکتب آموخته بود با مطالعه روزنامه‌های چاپ لبنان تقویت کرد. در جوانی مدتی را در قفقاز بسر برد و کم و بیش با اندیشه‌های روشنفکران و آزادیخواهان آن دیار آشنا گشت. چه زمینه ذهنی در او بود که مانع از گرایش او بسوی جریان‌های سیاسی چپ که در آنزمان در قفقاز فعالیت شدید داشتند، شد؟ اصولاً‌ تأثیر کدامیک از این دریچه‌ها (مطبوعات لبنان یا جو سیاسی قفقاز) بر او بیشتر بود؟

 ‌

دکتر منصور ـ کسروی به شش زبان تسلط دارد؛ فارسی، ترکی، عربی، اسپرانتو، انگلیسی و پهلوی را خوب می‌داند. وی با ارمنی و سانسکریت هم آشناست. بعلاوه به چند نیم‌زبان و لهجه نیز مسلط است: گیلک و مازندرانی را می‌شناسد به لهجه‌هائی از ترکی و عربی نیز آشناست. شادروان کهنموئی که از قرآنیان بنام تبریز و از منتقدان بزرگوار کسروی بود، روزی به صاحب این قلم گفت؛ من وقتی از قلم کسروی خواندم که «من، تازی را چنان بنویسم که فارسی را» با خود گفتم کسروی برای نخستین‌بار گزافه‌گوئی کرده است چون باور کردنی نمی‌دانستم که کسی در ایران عربی را با چنان تبحری بنویسد که کسروی فارسی را می‌نوشت. لیکن وقتی کتاب «التشیع و الشیعه» را بخامه کسروی خواندم باورم شد و در شگفت شدم. دانستنی است که کسروی زباندانی را سودمند می‌داند ولی زبان‌شناسی را که یکی از زمینه‌های تخصصی خود اوست جزو «دانش‌های بیهوده» می‌شمارد!

و اما برخورد کسروی با اندیشه‌های چپ و سوسیال‌دموکراسی، برخورد بی‌واسطه نیست. مثلا، من هیچ قرینه‌ای بدست نیاورده‌ام که کسروی اصل آثار فلاسفه بزرگ سده‌های هفدهم تا نوزدهم نظیر توماس‌ هابس، جان لاک، یا سیسموندی و پرودن و یا مارکس و حتی لنین را خوانده باشد. آشنائی وی با این اندیشه‌ها بواسطه آثار آخوندزاده و سلطانزاده و بعد‌ها دکتر ارانی و جریان چپ ایرانی است. جدل کسروی با دکتر ارانی در کتاب «در پیرامون روان» و گفتار او درباره لنین در کتاب «در پیرامون انقلاب» نشان از آن دارد که کسروی خود را از مراجعه به امهات اندیشه‌هائی که کسان نامبرده خود را نماینده آن معرفی می‌کنند، بی‌نیاز می‌داند. این عیب کسروی را، حسن بزرگ او که اندیشیدن و انتقادی اندیشیدن است جبران می‌کند و به سائقه این اندیشیدن است که وی مشروطه را «بهترین شکل حکومت» می‌یابد.

 ‌

ــ آثار احمد کسروی در باره انقلاب مشروطه تا امروز هنوز از بهترین منابع مهم تاریخ این رویداد بزرگ محسوب می‌شود. حساب این امر را باید بپای حضور مستقیم خود وی و نظارت دقیق بر جریان حوادث انقلاب مشروطه گذاشت، که به‌ آثار وی خصلت «تاریخ دست اول» می‌بخشد، یا اینکه آنرا باید بپای تاریخ‌نگاری غیرایدئولوژیک و امانتدارانة وی در نقل رویداد‌ها نوشت؟

 ‌

دکتر منصور ـ برخی از مشخصه‌های کسروی، او را بصورت منحصر بفرد در می‌آورد و از این جمله است انتقادی اندیشیدن و پذیرفتن نتایجی که از این نوع اندیشیدن بدست می‌آیند؛ بی‌تکلف سخن گفتن، و باور اصولی به‌ اینکه زبان باید وسیله ابراز معنا باشد و معنی هم باید سودمند باشد والا نباید بیهوده سخن گفت و قلم فرسود. خود او در این باب می‌گوید «زبان باید در میانه نهناید» یعنی خود زبان نباید حایل معنی شود پس باید بدور از تکلف و لفاظی گفت و نوشت. سوم اینکه، کسروی معمولا پیش از داوری در باره اشخاص و حوادث، «اجتهاد» می‌کند و حاضر نیست یافته‌های خود را بخاطر خوشایند و بدآیند‌ها عوض کند. بنابراین در روایت آنچه که دیده و شنیده، بیرحمانه صادق است. یکی از اعضای با هماد آزادگان ـ حزب کسروی ـ که شاهد نگارش تاریخ مشروطیت ایران بوده است به من تعریف کرد که وقتی این تاریخ را در دست نگارش داشت، بسیاری از کسان، به او مراجعه می‌کردند تا بنحوی داوری کسروی در باره برخی شخصیت‌های نزدیک به خود را تحت‌تاثیر قرار دهند و کسروی تا متوجه غرض‌ورزی این کسان می‌شد چهره درهم می‌کشید و می‌گفت «ما را به آموزگار نیازی نیست» و عذر آنان را می‌خواست. این حقیقت پژوهی پروسواس کسروی موجب شده است که تاریخ‌نگاری او از صلابت و استواری برخوردار باشد و هنوز پس از گذشت بیش از نیم‌ قرن، نمونه وقایع‌نگاری شرافتمندانه شمرده شود.

 ‌

ــ کسروی در سال‌های پس از سوم اسفند ۱۲۹۹ از برنامه‌های رضاخان سردارسپه و بعداً رضاشاه حمایت کرد. سردارسپه و رئیس دولت وقت در دوره حکمرانی خزعل در خوزستان، کسروی را به ریاست عدلیه این منطقه ایران منصوب نمود. کسروی همانگونه که پیشتر در آذربایجان با اقدامات شیخ‌محمد خیابانی به‌ مخالفت برخاسته بود، با خزعل هم به مقابله برخاست. اما علیرغم این پیشینة شغلی و سابقه حمایت و همرائی، رضاشاه برای ایجاد دادگستری نوین علی‌اکبر داور را برگزید. سبب عدم گزینش کسروی چه بود، نداشتن تحصیلات عالی و ناآشنائی با نظام قضائی اروپائی یا انتقادهای تند وی از روحانیت و عقایدشان. چه در آستانه چنین کار بزرگی یعنی بهم‌ریختن بنیاد نهاد کهنه عدلیه بعنوان یکی از پایگاه‌های سنتی روحانیت انتخاب کسروی به این مقام می‌توانست موجب دمیدن به آتش تحریک و مخالفت بیشتر این قشر گردد؟

 ‌

دکتر منصور ـ کسروی رضاخان و سپس رضاشاه را راه گذار ایران از پس‌افتادگی به دوران تجدد می‌شناسد. وی بار‌ها از اقداماتی نظیر دائر کردن سرشماری، شناسنامه، مدارس جدید، دادگستری‌نو، ایجاد دانشگاه، برچیدن ملوک‌الطوایفی، آزادی زنان و دیگر اقدامات عمرانی رضاشاه پشتیبانی کرده است. با وجود این، استقلال فکری کسروی مانع از آنست پشتیبانی خود را بدور از نقد و بدون قید و شرط انجام دهد. وی در نوشته‌هائی چون «افسران ما»، «در پیرامون دادگستری»، «در پیرامون ادبیات»، «در پیرامون شعر و شاعری» نشان داده است که به برخی جریان‌ها و شخصیت‌های پیرامون رضاشاه خوشبین نیست و آنان را جزو «کمپانی خیانت» می‌شناسد. با کمال شگفتی، یکی از همین شخصیت‌ها، داور، بیانگذار دادگستری مدرن است. وی بار‌ها در باره داور و هژیر و فروغی و حکمت به تندی داوری کرده و آنان را مامور تخریب اقدامات اصلاحی رضاشاه شناسانده است. انتقاد کسروی، تنها به اطرافیان رضاشاه محدود نمی‌شود. در مورد زمین‌های قزوین، که کسروی پرونده آن‌ها را به جریان انداخت و به محکومیت رضاشاه حکم داد و پیش از ابراز حکم، اجرائیات را بهمراه خود به قزوین برد و اسناد مالکیت را بنام روستائیان صادر کرد و پس از بازگشت از اجرای حکم، به علنی کردن آن پرداخت، خود رضاشاه مورد انتقاد مستقیم کسروی است و می‌گوید اگر رضاشاه خواستار اجرای قانون در کشور است، باید اجرای آنرا از خود آغاز کند. در واقع اعزام کسروی به خوزستان که به درگیری وی با شیخ‌خزعل می‌انجامد، اگر بخشی بخاطر استواری کسروی و عزم راسخ اوست، بخش دیگرش بخاطر دور کردن او از مدعی‌العمومی و حرفة وکالت دادگستری است. ولی همین بخش از ماموریت کسروی، جدا از انگیزه‌های اعزام او، خود فصل درخشانی از تاریخ زندگانی اوست. وی در این مدت قریب به دوسال، هم به ایرانی ماندن خوزستان کوشید و با خزعل انگلیسی درافتاد، هم در صدد اجرای قانون و تقویت نهاد دادگستری برآمد، و هم کتاب تاریخ پانصدساله خوزستان را ترجمه کرد.

دوری کسروی از دادگستری مدرن، زیان جبران‌ناپذیری به دادگستری مدرن است. معروف است وقتی دادگستری حکم انتظار خدمت کسروی را به او می‌فرستد که آقای کسروی شما از این پس منتظر خدمت می‌شوید در ذیل حکم می‌نویسد «از این پس خدمت منتظر کسروی باشد».

 ‌

ــ داور به توصیه تیمورتاش، کسروی را به منصب مدعی‌العمومی یا دادستانی تهران برگزید. روش کسروی مورد پسند دستگاه نبود و بعد از زمانی کوتاه او را به شهرستان‌ها فرستادند. کسروی پس از چندی از دادگستری کناره گرفت و به وکالت دادگستری روی آورد. مدتی بعد تیمورتاش به کسروی پیشنهاد می‌کند، عضو «حزب ایران نو» شود و به منظور مبارزه با آخوند‌ها، دادستانی اصفهان را برعهده گیرد. کسروی از قبول این پیشنهاد سرباز می‌زند. زمانی را نیز به تدریس تاریخ در دانشگاه تهران و دانشکده افسری گذراند و چون واگذاری عنوان استادی را مشروط به عدول از پاره‌ای نظراتش در باره شعر و شاعری نمودند، سرباز زد و از دانشگاه کناره گرفت.

علیرغم اختلاف نظر در برنامه‌های اصلاحی دولت و ناکافی دانستن آن‌ها و علیرغم کناره‌گیری‌های مکرر از مقام‌های دولتی و ترک دستگاه حکومتی به قهر و اعتراض، اما کسروی هیچگاه بعنوان مخالف حکومت رضاشاهی شناخته نشد. چرا؟

 ‌

دکتر منصور ـ این‌ها همه شواهدی بر اندیشه‌ورزی انتقادی کسروی است. او که در مجموع با اصلاحات رضاشاه سرموافق دارد حاضر نمی‌شود از معایب آن نادیده بگذرد. تمرکز قدرت را در مرحله الغای خان‌خانی سودمند می‌داند ولی با فسادی که لاجرم تالی استبداد است سر موافقت ندارد؛ برآنست که عدلیه نوین باید جای نظام بدوی قضاوت ملایان را بگیرد ولی با اقتباس سرسری قانون‌های اروپائی موافق نیست؛ دانشگاه مدرن را ضروری می‌داند ولی برآنست که فرهنگ جدید باید از صافی نقد فرهنگ سنتی بگذرد و هم از آن نقد بروید و تناور شود. وقتی کرسی استادی را مشروط می‌کنند که او از نظراتش در باب حافظ و سعدی و مولوی و نظامی و دیگر نمایندگان شعر و ادب سنتی برگردد می‌گوید هنوز از نظر‌هایش برنگشته است و اگر چنین کند خواهد نوشت و بدینسان از کرسی استادی درمی‌گذرد. امروز می‌توان با این یا آن نظر کسروی موافق نبود ولی نمی‌توان اصل اندیشیدن انتقادی را که جوهر تعریف کننده عنصر «روشنفکر» است کم بها داد.

ــ در جریان محاکمه «گروه ۵۳ نفر» کسروی دفاع از پرونده گروه ارانی را بر عهده گرفت. همچنین پس از شهریور ۱۳۲۰ وکیل سرپاس مختاری رئیس شهربانی پیشین گشت. چتر حمایت حقوقی که او بر متهمان پرونده سیاسی کشید، براستی که تحسین برانگیز است و نشان از سخنوری و تسلط بیمانندش بر قوانین جاری کشور. دفاعیات او در این دو دادگاه نشانگر آن است که کسروی در اجرای حق و عدالت و دفاع از حقوق موکلین‌اش نه دست خود را با بند علائق سیاسی شخصی می‌بست و نه در بند اعتقادات سیاسی آنان اسیر می‌شد. ریشه این «وکیل‌الرعایائی» کسروی در چه بود؟

ــ کسروی، آرمانگرائی است که شغل وکالت و نویسندگی را، نه بعنوان شغل و بخاطر تأمین معاش، بلکه بعنوان رسالت برگزیده است. او وقتی در جریان محاکمه می‌فهمد که موکل او حق بجانب نیست، از وکالت وی کناره می‌گیرد؛ وقتی در مقام دادستانی می‌بیند در یکسو دربار قدرت‌ورز رضاشاه و در سوی دیگر روستائیان بی‌پناه قزوین قرار دارند و او در معرض «نفس اژد‌ها» است بجای آنکه از این موقع برای جلب نظر رضاشاه بهره‌ بگیرد یکسره بدنبال آنچه که حقیقت می‌داند می‌رود و حکم بر محکومیت رضاشاه صادر می‌کند و خود نیز به اجرای آن حکم می‌پردازد؛ وقتی محاکمه ۵۳ نفر احضار می‌شود و شمشیر داموکلس قانون ۱۳۱۰ بر سر آنان در نوسان است و حکم محکمه بر ارادة رضاشاه دائر است، کسروی وکالت ۵۳ نفر را می‌پذیرد و از آنان آن دفاعیات معروف را انجام می‌دهد. سراسر این محاکمه و آن دفاعیات، سرشار است از علم و احترام به قانون، اصل برائت و جلوگیری کردن از قربانی شدن جوانانی که بقول کسروی «حزب باز نکرده بلکه حزب‌بازی کرده بودند». کسروی از جمله شخصیت‌هایی است که تاریخ قضائی ایران به وجود آنان فخر خواهد فروخت و بی‌جهت نیست که خود با وقوف بر این معنی، اندک مدتی پیش از ترورش، خود را با سقراط و مسیح مقایسه می‌کند.

 ‌

ــ آقای ناصر پاکدامن در کتاب پژوهشی خود بنام «قتل کسروی» ضمن آنکه کسروی را «عنصری سنت شکن، بی‌هراس و پرتلاش» می‌نامد، می‌نویسد: «باید پذیرفت که کسروی با آنچه می‌نوشت و می‌گفت و می‌کرد در آنزمان به «شخصیت مزاحم و تحمل ناپذیری» بدل شده بود… افراط و تفریط‌های کسروی به انزوای فرهنگی و سیاسی وی یاری می‌رساند. با «اروپائی‌گری» مخالفت می‌کرد… به نقد دینی دست می‌زد… در نقد ادبی سخنانی می‌گفت که نه نوآوران ادب و هنر را خوش می‌آمد و نه دشمنان رمان و شعر و نویسندگی و شاعری را. آنچه در زمینه سیاست هم می‌گفت و می‌کرد بر این خصلت یگانگی و انزواطلبی وی گواه دیگری است. به این نحو بود که وی در سال‌های «آزادی» پس از شهریور بیست، به «شخصیت تحمل‌ناپذیری» بدل شده بود که عیش بسیاری از آزادی‌طلبان را منغص می‌کرد.»

 شما که تحقیقاتی در مورد کسروی و حضور و نقش اجتماعی وی داشته‌اید این تنهائی و یک تنه با همه کس درافتادن را چگونه تعبیر می‌کنید؟

دکتر منصور ـ کار دکتر ناصر پاکدامن در باره قتل کسروی اثر ارزنده‌ای است. دکتر پاکدامن، طبق شیوه معمول خویش با وسواس تمام فاکت‌های موجود را مورد کندوکاو قرار داده و تصویر جامعی بر مبنای آن‌ها پدید آورده است. اینهم درست است که کسروی در مراحل پایانی زندگی، تقریبا از همه جریان‌های فکری نقدی کرده و ناگزیر از آن‌ها فاصله گرفته بود. ولی این وضع، خود پروسه‌ای است که بر مبادی نظری کسروی استوار است و بدون وارد شدن و تحلیل آن مبادی دشوار است بدانیم که کجا افراط و کجا تفریط انجام گرفته است. این ایراد در زمان حیات کسروی نیز بار‌ها بر او گرفته شده و مصلحت‌اندیشان، وی را به حفظ اعتدال و پرهیز از افراط و تفریط فراخوانده‌اند ولی پاسخ کسروی در برابر آنان بنظر من پاسخ استواری است. شاید حضور یک جریان دیالوگ اجتماعی می‌توانست برخی نظرات کسروی را تغییر دهد ولی فقدان چنین جریانی، کسروی را بصورت تنها مرد میدان درآورده بود و او را در یافته‌های خود دلیر‌تر می‌کرد. او در بسیاری از زمینه‌ها نظراتی ابراز کرده و از اصحاب‌نظر پاسخ طلبیده است ولی پاسخ نگرفتن، او را بر اندیشه خود راسخ‌تر کرده است. شما نمونه جدل‌آمیز «در پاسخ بدخواهان» را بگیرید که پاسخ مورد مطالبه او با چوب و چماق و تکفیر فرود آمد و یا حتی در مورد نظریه پولی کسروی در کتاب «کار و پیشه و پول»، که من مطمئنم اگر یک اقتصاددان وارد پاسخ او را می‌داد وی بدون تردید می‌پذیرفت و نظر خود را تغییر می‌داد. نمونه این رفتار را بروایت شادروان دکتر محسن هشترودی داریم که می‌گوید در شب «کتابسوزان» بر کسروی و جمع او وارد شدم. دیدم در میان کتاب‌های «بیهوده و زیانمند» رمان‌هایی نیز هست که کسروی شرحی در باب هرکدام می‌داد و بعد آنرا به آتش می‌انداختند. گفتم این رمان را چرا می‌سوزانید؟ گفت چون بیهوده‌گوئی است. توضیح دادم این رمان، کاری را که شما درباره تاریخ‌نگاری انجام می‌دهید و وقایع را ثبت و ضبط می‌کنید، با تاکید بر نقش و تجربه برخی قهرمانان انجام می‌دهد و در واقع خود از شیوه‌های ثبت، ضبط و پرورش حقیقت است. استاد هشترودی می‌گوید کسروی تأملی کرد و گفت «ما، این را ندانسته بودیم». این بگفت و آن کتاب‌ها را از میان کتاب‌های «بیهوده و زیانمند» بیرون کشید! باین ترتیب، مسئله اساسی، غیبت یک جریان نیرومند دیالوگ اجتماعی، سیاسی و فرهنگی است که تنها بر بستر یک دموکراسی می‌تواند حضور داشته باشد.

 ‌

ــ کسروی یکسال پیش از قتلش کتابی با عنوان «دادگاه» منتشر نمود و در آن شماری از سیاستمداران ایران را «کمپانی خیانت» نامید. در میان کسانی که نام برده است به نام‌های محمدعلی فروغی، علی‌اصغر حکمت و سیدحسن تقی‌زاده هم برمی‌خوریم. در کتاب «سرنوشت ایران چه خواهد بود؟» کسروی می‌گوید: «از روزی که رضاشاه از کار افتاد و فروغی نخست‌وزیر گردید راه این ارتجاع گشوده گردید.»

اتهام «گشودن راه» به روی ارتجاع به چهره‌های صاحب نامی در عرصه علم، سیاست و اندیشه، که بعضاً سال‌های بسیاری را در راه تحقق اندیشه‌ها و آرمان‌های ترقی‌خواهانه کوشیده و هر یک همچون کسروی منشاء خدمات ارزنده فرهنگی، فکری به کشورمان بوده‌اند، بی‌تردید نمی‌توانسته پای چندانی در واقعیت داشته باشد. شاید بتوان آنرا با مخالفت‌های تند کسروی با برخی از برنامه‌ها و سیاست‌های دولت‌های پس از رضاشاه توجیه نمود. اما کشته شدن کسروی بدست بنیادگرایان اسلامی و به‌تحریک روحانیت و برخورد سرسری دولت به این قتل و بدنبال آن قتل‌های بعدی (هژیر نخست‌وزیر و وزیر دربار و حسنعلی منصور نخست‌وزیر) بدست‌‌ همان محرکین و‌‌ همان قاتلان، آیا نشانه نوعی تعدیل، مدارا و حتی دلجوئی حکومت از روحانیتی نبود که از اقدامات اصلاحی دوره رضاشاهی زخم‌های عمیق برتن داشتند؟ آیا همین مدارا و سازش با مخالفین اندیشه‌ها و اصلاحات ترقی‌خواهانه نبود که موجب تلخکامی و خشم کسروی می‌شد؟

 ‌

دکتر منصور ـ کسروی بعنوان ناظری ژرف‌کاو و تاریخ‌نگاری حقیقت‌پژوه، در برابر «چیستان‌هایی» قرار می‌گیرد که پاسخی بر آن‌ها نمی‌یابد. نمونه ارائه کنم: رضاشاه هنگام پرده‌برداری از مجسمه خود در ارتباط با مدح شاعری که عدالت رضاشاه را با عدالت کسری‌ انوشیروان مقایسه کرده و ارجح دانسته بود رو به نخست‌وزیر خود ذکاءالملک فروغی کرده و نظر وی را جویا می‌شود. فروغی می‌گوید راست می‌گوید قربان، عدالت شما بر عدالت انوشیروان برتری دارد! و رضاشاه می‌گوید «البته که چنین است چون اگر انوشیروان با وزیری چون بزرگمهر عدالت می‌کرد، من با ….‌ای مثل تو عدالت می‌کنم»! کسروی از خود می‌پرسد اگر رضاشاه واقعا فروغی را اینچنین می‌داند پس چرا او را در نخست‌وزیری حفظ می‌کند! او وقتی مجموعه این داستان‌ها را با اقدامات فروغی در بازگردانیدن ملایان به رادیوی تهران و اجازه دادن تبلیغ چادر و چاقچور پس از سقوط رضاشاه کنار هم می‌نهد به «کمپانی خیانت» که در هر شرایطی سرکار هستند و پنبه اصلاحات را می‌زنند می‌رسد و در این ردیف از ده‌ نفری نام می‌برد. وی در مورد سیدحسن تقی‌زاده می‌گوید که «اگر این مرد زبان بگشاید پاسخ بسیاری از چیستان‌های تاریخ ایران داده خواهد شد». قتل کسروی، با شکست اصلاحات رضاشاه، با سربرآوردن مجدد روحانیت رقم خورده و با مماشات دولتیان در برابر جریان‌هائی که در برابر اندیشه به حربه تکفیر و قتل متوسل می‌شوند ارتباط دارد. اگر وجود قضات شرافتمندی چون کسروی مایه مباهات تاریخ قضائی ایران باشد بی‌تردید قتل کسروی آنهم در صحن دادسرا، و بویژه لوث کردن آن در فردای جنایت یکی از صفحات تیره تاریخ قضائی ایران بشمار می‌رود که بنوبه خود زمینه قتل حسنعلی منصور، سینما رکس و انقلاب اسلامی را فراهم می‌آورد.

ــ در بررسی آراء و نظرات کسروی همواره و در همه عرصه‌ها نمی‌توان وی را به قطع و یقین نماینده و مدافع افکار مدرن دانست. بعنوان نمونه از نظرات وی در مورد آزادی‌های زنان و نقش اجتماعی آنان بعنوان پیشتاز اندیشه‌های مدرن نمی‌توان یاد کرد. دیدگاه‌های کسروی در مورد زنان در برابر افکار منورالفکرانی چون فتحعلی آخوندزاده در صدر مشروطه یعنی چندین دهه پیش از زمانه وی بشدت رنگ‌باخته و بسیار محافظه‌کارانه می‌نمایاند. علت این ناهمخوانی در نظام اندیشگی کسروی را چگونه می‌توان توضیح داد؟

دکتر منصور ـ این پرسش دوباره ما را به طرح مبادی نظری کسروی برمی‌گرداند که لاجرم در این مختصر نمی‌گنجد. کسروی از یکسو برخاسته از سنت دینی است و این خلجان او را در هیچ برهه‌ای‌‌ رها نمی‌کند. از سوی دیگر اندیشه‌ورزی موشکاف و انتقادگر است. آگاهی او با فلسفه مدرن سده‌های هفدهم تا نوزدهم، اجمالی و دست دوم است؛ تمدن مدرن را از نمودهای آن ـ که در دوره او ناسیونالیسم آلمان جنبه عمدة‌ آنست ـ می‌شناسد و از سازوکار درونی این نظام مدرن ناآگاه است. او «دانش‌های اروپائی» را ارج می‌نهد ولی مبادی ‌نظری این دانش‌ها را نمی‌شناسد. حمله او به فلسفه و رمان، جدل او در مقوله روان و خرد، همه جلوه‌هایی از این ناآگاهی است. از سوی دیگر، چون سرشار از دین‌اندیشی است حتی در اوج انتقاد از ادیان و مذاهب نیز نمی‌تواند از فکر پدید آوردن یک بنیاد مقدس «ورجاوند بنیاد» انصراف کند. استدلال‌های او در باره «گوهر خرد و روان» بیش از آنکه یافته‌های استدلالی شمرده شوند باید مصلحت‌گرائی تلقی شوند زیرا کسروی وجود این پدیده‌ها را برای نو ـ دینی خود لازم می‌شمارد و زیاد در پروای استدلالی بودن آن‌ها نیست. موضع کسروی در باره زنان (خواهران و دختران ما)، موضعی «خردگرایانه» و «زاهدانه» است و نمی‌تواند عین موضع دنیای مدرن باشد که تن و اندیشه هر فرد را از هر گونه تعرض مصون و محفوظ می‌‌خواهد.

ــ کسروی ناسیونالیست با خردی بود. و امروز که به نوشته‌هایش می‌پردازیم متوجه ژرفای مهر بی‌پایان او به ایران و ایرانیان می‌شویم. او میهن‌پرستی پرشور بود و همین‌طور مشروطه‌خواه دلیری که جان بر سر آرمان‌های خود گذاشت. کسروی پژوهشگر تاریخی وفادار به واقعیت‌ها بود که مهر تاریخ‌نگاری علمی را بر آثار خود کوبید. اما هیچیک از برجستگی‌های این چهره نام‌آور تاریخ معاصر روشنفکری ایران الگوی نسل‌های بعدی قرار نگرفت. شش دهة تمام روشنفکری جامعه ما از کنار آثار و اندیشه‌های کسروی بسرعت و به سکوت گذشت.

در سایه بازخوانی و بازبینی‌هایی که نسبت به تاریخ معاصر ایران از چند سال پیش آغاز شده، آیا فکر می‌کنید نقش و نام کسروی جایگاه خود را خواهد یافت؟ شما بالا‌ترین مقام اجتماعی او را در چه عرصه‌ای می‌بینید؟

 ‌

دکتر منصور ـ در مورد ناسیونالیسم، کسروی از روح زمان در سطح جهان متأثر است. ملت‌های اروپائی، رقابت در علم و فن و فرهنگ و تجارت و اقتصاد را تا حد دو جنگ جهانی فرا رویانده‌اند و اسطوره‌های قهرمانی و فداکاری گوش‌ها را پر کرده است. کسروی می‌خواهد ایران نیز کشوری یکپارچه، آباد و نیرومند باشد. از سوی دیگر، «ملت ایران» را پاشیده، شوریده و پریشان می‌بیند که بی‌خبر از آنچه در جهان می‌گذرد مشغول امامزاده‌پرستی، نبش قبر و عزاداری است.

کسروی در جدلی که با دکتر ارانی می‌کند (در پیرامون روان) معنای مهمی را عنوان می‌کند که سزاوار است مورد تأمل روشنفکران قرار گیرد: وی‌ می‌گوید مردم ایران با آنهمه جانفشانی، مشروطه بهترین شکل حکومت را برگزید ولی پس از فرو خفتن نهضت، قهرمانان مشروطه به باغشاه شدند، بزرگان مشروطه هریک در انزوائی مردند و مردم به مراسم محرم خود برگشتند. سپس می‌پرسد که آقای ارانی آیا بنظر شما. اگر بجای مشروطه، این مردم سوسیالیسم را برمی‌گزیدند، سرنوشت سوسیالیسم بهتر از سرنوشت مشروطه می‌بود! نتیجه‌ای که خود او از این بیان می‌گیرد این است که اگر اندیشه نو، از دل نقد اندیشه کهنه سر برنیاورد، استوار نخواهد شد. این معنی در یک موضع مصلحت‌اندیشانه، از فکر و عمل روشنفکران دیگر بعد از کسروی غایب بوده و در دهه ۱۳۴۰ به حد دریوزگی از عقب‌ماندگی و مجیزگوئی ارتجاع تنزل کرده است و ثمره این دریوزگی فکری، پیروزی ملایان با نام انقلاب اسلامی است.

گذار از ژرفای عقب ماندگی به زندگی انسان امروزی

گذار از ژرفای عقب ماندگی به زندگی انسان امروزی

 ‌

دکتر حسن منصور

مهر ۱۳۸۳

 ‌

ــ از بد روزگار نخستین رودرروئی‌های ما با جهان پیشرفته با تجربه‌هایی نه چندان موفق و خاطرات تاریخی نه چندان خوشایند همراه بوده است. قرارداد ۱۹۱۹ نمونه‌ای از این تجربه‌هاست. از سوی بسیاری از مورخین ما این قرارداد «استعماری» خوانده شده، اما انگلیسی‌ها از آن به‌عنوان قرارداد «تحت‌الحمایگی» ایران یادکرده‌اند. هرچند از نظر معنا، میان دومفهوم «تحت‌الحمایگی» و «استعماری» اختلاف اساسی وجود دارد، با وجود این به‌نظر می‌رسد؛ شرایط حاکم برکشورهای مستعمره همچون حلقة مشترکی ایندو مفهوم را بهم مربوط و یکی را مولد دیگری می‌ساختند.

اگر ایران در وضعیتی غیر از آنچه که در قرن هفدهم تا آغاز قرن بیستم برآن حاکم بود، بسر می‌برد و از حداقلی از توان مالی، نظامی و ثبات سیاسی برخوردار و برای حفظ امنیت مرز‌ها و یکپارچگی کشور بی‌نیاز از حمایت دیگری می‌بود، آیا اساساً انگلیس (یا هر کشور صاحب قدرت و ثروت دیگری) در صدد تحمیل شرایط خود بدان برمی‌آمد؟

 ‌

دکترمنصور ـ نگرانی شما بجاست. ایران از سده شانزدهم راه گم کرده است. علیرغم اینکه بنیانگذاری پادشاهی صفویه و بویژه دوران حکومت شاه‌عباس با استقرار دولت متمرکز همزمان است لیکن تمسک به تشیع بعنوان دین رسمی و برانگیزاندن تعصبات مذهبی ـ فرقه‌ای از یکسو زمینه‌ساز جنگ‌های میان ایران و عثمانی است که با استراتژی قدرت‌های اروپائی همخوانی دارد و از سوی دیگر، آغازی است برای خواب زمستانی مردم ایران، در دورانی که تمدنی نوپا و پرتوان در اروپا پا گرفته و در سراسر جهان بال می‌گستراند. جنگ‌های ایران و عثمانی، گسترش امپراتوری عثمانی در بلاد فرنگ را متوقف می‌کند و قوای هر دو کشور قدرتمند منطقه را تحلیل می‌برد و در معرض انهدام می‌گذارد. و در درون جهل برانگیخته‌ای که به قدرت دولتی متمرکز تکیه دارد آنچنان قوای حیاتی مردم را می‌پوشاند که حتی فصل کوتاه نادری ـ که خود از ندانم کاری‌ها پیراسته نبود ـ نتوانست رمقی تازه در آن بدمد. و سرانجام، دوران قاجاریه، دوران هذیان تاریخی ایران است در شرایطی که امپراتوری انگلیس و روسیه تزاری دنیا را میان خود قسمت می‌کنند. دورانی که با جنگ‌های ایران و روس آغاز یافته و به عقد معاهده‌های گلستان و ترکمانچای انجامیده و دنباله ناصری، مظفری آن تا انقلاب مشروطه، داستان پرتب و تاب رقابت این دو قدرت بزرگ است که در ‌‌نهایت ایران را به واقعیت درماندگی و شکست‌خوردگی خود واقف می‌کند.

 قرارداد ۱۹۱۹ ـ معروف به قرارداد وثوق‌الدوله ـ اوج‌گیری منطقی قراردادهای زیرین است: قرارداد رویتر در ۲۵ ژوئیه ۱۸۷۲ برای مدت ۷۰ سال امضاء شده بود ولی رسمیت نیافت؛ قرارداد ویلیام‌ناکس دارسی در ۲۸ ماه مه ۱۹۰۱ که برای مدت ۶۰ سال امضا شده بود؛ قرارداد ۱۹۰۷ که ایران را به سه منطقه تقسیم کرده، شمال را به روس‌ها، جنوب و جنوب شرقی را به انگلیس‌ها اختصاص می‌داد و مرکز را بعنوان منطقه حائل می‌شناخت؛ قرارداد دوم میان روس و انگلیس که در سال ۱۹۱۵ مناطق نفت‌خیز جنوب ایران را با واگذاری امتیازاتی در قسطنطنیه به روس‌ها، در انحصار خود می‌گرفت. تفاوت عمدة قرارداد ۱۹۱۹ با قرارداد ۱۹۰۷ در آن بود که دیگر روسیه تزاری وجود نداشت و روسیه بلشویک با مشکلات درونی دست‌وپنجه نرم می‌کرد بنابراین امپراتوری انگلیس در ایران بلامنازع بود. این قرارداد، اعم از اینکه به حیث شکل، استعماری (Colonial) نیست و به تحت‌الحمایگی (Protectorat) نزدیک‌تر است، بلحاظ مضمون، منابع و مقدرات مردم و کشور را در ید اختیار انگلیس می‌گذارد.

 اما پاسخ به بند آخر پرسش شما، نیازمند حدس و گمان است. انگلیس در ایران هم منافع تجاری و مالی داشت؛ هم منافع سیاسی و استراتژیک. می‌توان تصور کرد که اگر ایران به مقدرات خود حاکم می‌بود، دولت انگلیس از طریق همکاری با آن در صدد تامین مصالح استراتژیک خود ـ نظیر جلوگیری از گسترش بلشویسم ـ برآید. ولی در یک کشور در حال احتضار راهی جز اداره آن برای خود نمی‌دید.

ــ در بسیاری از کتب تاریخی به‌ویژه آن‌ها که به‌کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ و برآمدن رضاشاه پرداخته‌اند، بحث قرارداد ۱۹۱۹ جایگاه ویژه‌ای داشته و دربارة تأثیرات و پیامدهای سیاسی آن تا کنون سخن بسیار رفته است. اما برعکس از قرارداد ۱۹۰۷ که در اصل پیش‌پردة قرارداد فوق بود، صحبت بسیار مختصر و گذراست. چرا تا کنون به‌قرارداد ۱۹۰۷ کمتر پرداخته شده است؟ و این قرارداد (۱۹۰۷) تحت چه شرایطی به‌ایران تحمیل شد؟ و چرا روسیه و انگلیس بدون دخالت و نظرخواهی ایران به‌انعقاد چنین عهدنامه‌ای دست زدند؟

 ‌

دکترمنصور ـ عهدنامه سن پترزبورگ (۱۹۰۷) میان روس و انگلیس منعقد می‌شود و مضمون آن تقسیم ایران است به دو منطقه نفوذ: مطابق این عهدنامه، منطقه واقع در جنوب خطی که از قصرشیرین آغاز شده و از اصفهان و یزد و کاخک تا مرز روسیه با افغانستان می‌رسد به منطقه نفوذ انگلیس تعلق دارد و منطقه شمال خطی که از مرز افغانستان و روسیه آغاز شده و از راه گزیک، بیرجند، کرمان تا بندرعباس می‌رسد به منطقه نفوذ روسیه تعلق دارد. در میان این دو منطقه، منطقه حایلی هم باقی می‌ماند که مانع تلاقی منافع دو قدرت باشد. این عهدنامه، بدون اطلاع ایران امضا می‌شود و نشان دهنده حضیض قدرت و زبونی دولت ایران است. دو دولت توافق می‌کنند که در بیرون از منطقه نفوذ خود امتیاز خط آهن، بانک، تلگراف، جاده و ترانسپورت طلب نکنند و این کار را هم بنام «حفظ تمامیت و استقلال ایران» انجام می‌دهند. قرار می‌شود که درآمدهای ناشی از گمرکات ایران باستثنای گمرکات «فارسستان» و خلیج‌فارس، وثیقه بازپرداخت اصل و فرع وام‌های دولت اعلیحضرت به روسیه باشد در نزد «بانک تنزیل و دیون ایران»؛ و کلیه درآمدهای گمرکات فارسستان و خلیج فارس و نیز درآمد شیلات خزر، و پست و تلگراف صرف بازپرداخت اصل و فرع دیون اعلیحضرت باشد به بانک شاهی ایران. اما قرارداد ۱۹۱۹ ـ قرارداد وثوق‌الدوله ـ دوسال پس از اتفاق انقلاب سوسیالیستی بلشویک‌ها در روسیه میان امپراتوری انگلیس و دولت در حال احتضار ایران قاجاری امضا می‌شود. وقوع انقلاب در روسیه، موجب شده است که سه ماه پس از اکتبر ۱۹۱۷ یعنی در ژانویه ۱۹۱۸ قوای اشغالگر روس از ایران فراخوانده شود و روسیه شوروی میدان را برای انگلیس خالی گذاشته است. کشور ایران دچار نابسامانی مزمن است؛ بودجه‌ای وجود ندارد و دولت دست به‌دهان زندگی می‌کند. دولت هرماه معادل ۲۵۰۰۰۰ تومان کسری دارد و آنرا از محل «عطایای» انگلیس و دیون بانکی تامین می‌کند. حدود یکسال پس از امضای این قرارداد، دولت امپراتوری، تحت‌الحمایگی Mesopotamia را نیز دریافت می‌کند و بقول لردکورزن وزیر خارجه وقت بریتانیا دیگر نمی‌تواند میان مرزهای هند و بلوچستان از یکسو و منطقه Mesopotamia از سوی دیگر به قبول هرج و مرج مالی، سوءمدیریت و دسایس دشمن تن در دهد. همزمان، در ایران، پلیس جنوب نیز با یونیفورم و سلاح انگلیس و با هزینه امپراتوری تشکیل شده و رهبران ایلات و عشایر نیز به خدمت گرفته شده‌اند. در این دوران، منافع اقتصادی و مالی انگلیس در ایران در دو شرکت بانک شاهی ایران و نفت انگلیس و پارس (Anglo – Persian) تبلور می‌یابد. دیون ایران به انگلیس در سال ۱۹۲۴ به مبلغ 4549200  لیره بالغ شده بود. بنابراین قرارداد ۱۹۱۹ ضمن اینکه ادامه قراردادهای سابق از جمله عهدنامه ۱۹۰۷ است در عین حال ثمره تغییر وضعیت استراتژیک منطقه نیز هست. این قرارداد در شرایطی امضا شد که قرارداد ۱۹۰۷ از سوی دولت بلشویکی باطل اعلام شده بود.

 ‌

ــ تفاوت‌های اساسی میان دوقرارداد ۱۹۰۷ و ۱۹۱۹ چه بود و از نظر عملی هریک چه‌پیامدهایی برای مسائلی نظیر استقلال، یکپارچگی حاکمیت ملی و تمامیت ارضی کشور بدنبال داشت؟

دکترمنصور ـ در قرارداد یا عهدنامه ۱۹۰۷ انگلیس و روسیه دو شریک و رقیب، ایران را میان خود تقسیم کردند ولی در قرارداد ۱۹۱۹ امپراتوری انگلیس ایران را بعنوان حلقه واسط میان هندوستان و ترکیه و عراق کنونی، ضمیمه خود کرده است. از سوی دیگر، با تبدیل روسیه تزاری به کشور انقلاب سوسیالیستی بلشویک‌ها، روسیه دیگر متحد امپراتوری نیست بلکه بصورت دشمن استراتژیک آن درآمده است. منافع تجاری انگلیس در ایران به سده هفدهم و فعالیت‌های شرکت هندشرقی برمی‌گردد. لیکن بریتانیا از دهه ۱۸۵۰ در ایران نمایندگی سیاسی دارد. ژنرال کنسول انگلیس در سال ۱۸۷۸ در بوشهر در سال ۱۸۹۱ در اصفهان، در سال ۱۸۸۹ در مشهد و سپس در شهرهای اهواز، کرمان، کرمانشاه، خرمشهر، رشت، سیستان و شیراز فعال بود. هرکدام از این کنسولگری‌ها دارای یک بخش اطلاعاتی بودند و به ستاد مرکزی ارتش هند (از سال ۱۸۷۸) گزارش می‌دادند. درسال‌های ۱۳ ـ ۱۹۱۲ در جریان بازسازی ارتش هند، سرویس اطلاعاتی M03 حاوی چهاربخش تشکیل شد که یکی از آن‌ها ویژه ایران و پنجمی مختص عملیات محرمانه بود. مراکز تهران، کرمانشاه، رشت و شیراز به لندن گزارش می‌دادند و اطلاعات از آنجا به «اداره هند» می‌رفت. ولی اهواز، کرمان، مشهد و سیستان اطلاعات را مستقیماً به دولت هند می‌فرستادند و از دهلی به «اداره هند» و وزارت خارجه در لندن گزارش می‌شد.

آغاز جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۴ نقشه جغرافیائی و ژئوپولتیک منطقه را بهم زده بود. ایران به اشغال انگلیس و روسیه درآمده بود؛ روسیه تزاری دستخوش آماج انقلاب بلشویکی گردیده بود، امپراتوری عثمانی پاشیده بود و انگلیس در جبهه‌های مختلف موضع خود را از نو تعریف می‌کرد و قرارداد وثوق‌الدوله بیان این موضع‌گیری امپراتوری در منطقه ایران است که عملاً ایران را ضمیمه بریتانیا می‌کرد.

 ‌

ــ علاوه بردو قرارداد فوق و در همان دوره، قرارداد دیگری موسوم به قرارداد ۱۹۲۱ میان ایران و دولت نوپای اتحاد جماهیر شوروی بسته شد. به‌نظر می‌رسد این تنها قراردادی بود که از زمان آغاز نهضت مشروطه تا آن مقطع و شاید هم بعد‌ها، به‌نفع ایران منعقد شد. آیا دولت ایران و دیپلماسی آن در بستن این قرارداد نقش اساسی داشت یا اینکه از تصادف روزگار و تنها با توجه به وضعیت روسیه یا شوروی کسب این امتیاز برای ایران قابل توضیح است؟

 ‌

دکترمنصور ـ در باره قرارداد ۱۹۲۱ میان ایران و اتحاد شوروی مطالب زیادی گفته شده که غالب به چاشنی ایدئولوژی آلوده‌اند و از اینرو از ارزش علمی اندکی برخوردارند. واقع امر این است که دولت نوبنیاد سوسیالیستی از یکسو گرفتار درون خود بود و می‌خواست نیروهای خود را روی مسائل خود متمرکز کند. از سوی دیگر مایل بود به جهان اعلام کند که سوسیالیسم، مطامع نظام تزاری را نمی‌پذیرد و به این ترتیب نظر مثبت مردم جهان را بسوی خود جلب کند. بعلاوه حکومت نوپای سوسیالیستی که برپایه انترناسیونالیسم پرولتری استوار می‌شد سازوکار دیگری را برای گسترش خود تعریف می‌کرد. اما، ایران ضعیف و گرفتار هیچ نقشی در پدید آمدن قرارداد ۱۹۲۱ نداشت و حتی آمادگی بهره‌برداری از فرصت پدید آمده را نیز فاقد بود.

 ‌

ــ انگلیسی‌ها با طرح قرارداد ۱۹۱۹ در عمل امتیازات و تعهدات خود ناشی از قرارداد ۱۹۰۷ را لغو نمودند و روس‌ها نیز با انعقاد عهدنامة ۱۹۲۱ از همة امتیازات، انحصارات و اموال خود برخاسته از قرارداد ۱۹۰۷ صرف‌نظر نمودند. اما عاقبت کار قرارداد ۱۹۱۹ که بدلیل مقاومت شدید مردم و بخش بزرگی از رهبری سیاسی کشور هرگز اعتبار قانونی نیافت، عملاً پس از کودتای ۱۲۹۹ و استقرار حکومت مرکزی مقتدر رضاشاه متروک گردید.

عقب‌نشینی انگلیسی‌ها از خواست خود مبنی برتصویب و اجرای قرارداد فوق و نقش فعال آنان در برنامه‌ریزی و انجام کودتای سوم اسفند را برخی سندی بر «وابستگی» رضاشاه و حکومت وی به‌انگلیسی‌ها قلمداد نموده‌اند. پس از بازنگری‌های بسیار، انتشار اسناد و آثار جدید ادعای «وابستگی» حکومت رضاشاه به‌بیگانه را به‌شدت از اعتبار انداخته است. نظر شما در این‌باره چیست؟

 ‌

دکترمنصور ـ قرارداد وثوق‌الدوله در اوت ۱۹۱۹ بامضای دولت رسید ولی مجلس که پانزده ماه دچار تب و تاب آن بود از تائید آن تن زد. روسیه شوروی به مخالفت با آن برخاست. آمریکا که بدعوت مصرانه دولتیان متوجه ایران شده بود، مهر تائید بدان نزد. آمریکا که به فعالیت نفتی در استانهای شمالی ایران ـ آذربایجان، گیلان، مازندران، خراسان و استرآباد ـ ترغیب شده بود از زبان وزیر خارجه خود میرل ـ اسمیت (Merle – Smith) «نامطلوب بودن انحصار منابع ایران بتوسط کشور واحد» را اعلام کرد. کمپانی‌های سینکلر و استاندارد اویل وارد مذاکره با دولت ایران شدند. مجلس، اعطای قرارداد به استاندارد اویل را در ازای دریافت پنج میلیون دلار تصویب کرد. جان دیویس، سفیر آمریکا در لندن، در نامه ۱۲ سپتامبر ۱۹۱۹ خود به وزیر خارجه بریتانیا، لردکورزن از «سری بودن» قرارداد وثوق‌الدوله اعلام نگرانی کرد و در ۱۷ نوامبر ۱۹۲۰ معاون وزیر خارجه آمریکا بین‌بریج کولبی به جان کالدول (Coldwell) وزیر مختار آمریکا در تهران، از خطری که انحصار نفتی Anglo – Persian برای فعالیت‌های نفتی آمریکا ممکن است داشته باشد، اظهار نگرانی کرد و در ‌‌نهایت در ۲۶ فوریه ۱۹۲۱ سیدضیاالدین نخست‌وزیر وقت بناگزیر این قرارداد را ملغی شده اعلام کرد و مجلس هم در تاریخ ۲۲ ژوئن‌‌ همان سال به رد و ابطال آن پرداخت.

و اما حمایت انگلیسی‌ها از روی کار آمدن رضاشاه در چهارچوب استراتژی وسیع‌تر روی کار آوردن مردان نیرومند و ناسیونالیست انجام گرفت تا سدی در برابر انترناسیونالیسم مرزنا‌شناس بلشویک‌ها پدید آید و این دلیلی بر وابستگی این شخصیت‌ها به سیاست انگلیس نمی‌تواند باشد.

ــ علی‌اکبر داور که یکی از شخصیت‌های سیاسی و طراحان اصلی برنامه‌های اصلاحی دوران رضاشاه بود در نوشته‌ای تحت عنوان «بحران» با نگاه به‌رفتار و گفتار طبقة سیاسی آن روزگار به‌ویژه نیروهای «ملی» در نوشته‌ای (مجله آینده ۱۳۰۵) گفته است:

«اساس خرابی کارهای ما بی‌چیزی است ـ ملت فقیر به‌حکم طبیعت محکوم به‌تمام این نکبت‌هاست. شما خیال کردید اصول حکومت ملی را با چند بند و اصل و ماده به‌حلق مردم مفلوک فرو می‌شود کرد ـ این بود که تمام سعی و توجه‌تان دنبال حرف آزادی و مساوات رفت… اگر واقعاً میل دارید اوضاع عمومی اصلاح بشود کار نداشته باشید من شبی چند مرتبه از عشق آزادی ضعف می‌کنم. نگاه کنید برای اصلاح زندگی مادی شما چه نقشه و فکر عملی دارم.»

با توجه به‌اوضاع جهان و نگاه به‌وضع کشورهای جهان سوم که هنوز هم به‌دلیل فقدان توان ملی ـ یا حداقل در سطحی قابل عرضه در جهان امروز ـ کمترین امکان دفاع از استقلال خود را داشته و همچون یک سده گذشته حوادث جهانی، امنیت، ثبات و اساساً موجودیت آن‌ها را دچار طوفان‌های سهمگین می‌سازد، این سخنان داور چه در زمان انتشار آن یعنی هشت دهه پیش و چه امروز تا چه میزان بیانگر حقیقت است؟

 ‌

دکترمنصور ـ روح کلام داور درست است. رابطه فقر و آزادی بغرنج است. آزادی از یکسو با مالکیت در ارتباط است و مالکیت در غیاب دولت قانونمدار امنیت ندارد بنابراین پیش‌شرط آزادی، حد معینی از رفاه و حضور جامعه مدنی است. ولی تا کجا می‌توان آزادی را بخاطر تامین نبودن پیش‌شرط‌ها محدود کرد؟ چون سوی دیگر مسئله این است که آزادی خود، پدید آورندة ثروت و ایجاد کنندة انسان «حقمند» است که در غیاب آن، کوشش ثروت‌ساز نیز حضور ندارد. همینطور است رابطه آزادی و مساوات (برابری). ایندو مفهوم که در انقلاب فرانسه بصورت «آزادی، برابری، برادری» در کنار هم نشستند، بیش از آنچه مکمل هم باشند با یکدیگر تعارض دارند: آزادی، راه به عدم برابری می‌گشاید و اصرار بر برابری، آزادی را می‌کشد. انقلاب فرانسه، نمونه بارز این معنی است. بنابراین، شیفتگان آزادی و برابری باید تعاریف خود را صیقل دهند تا در عمل، پا در گل نمانند. در واقع نیز با حضور اینهمه اندیشه‌های بزرگ و اینهمه تجارب تاریخی، عذری برای کلی‌گوئی باقی نمی‌ماند.

 ‌

ــ امروز با نگاهی به‌اقدامات و اصلاحات انجام شده در دوران پادشاهی رضاشاه، خطوط اصلی و اهداف و برنامه آن حکومت، آن دولت و وزرایی چون داور، فروغی، تیمور تاش و… برای «اصلاح زندگی مادی» مردم ایران آشکار‌تر می‌شود؛ ایجاد حکومت مرکزی قدرتمند، امنیت و یکپارچگی کشور، استقرار یک نظام اداری، قضایی و حقوقی کارا، تربیت کادر‌ها و پرورش مدیران دولتی، ایجاد صنایع ساختاری و ایجاد و گسترش راه‌های ارتباطی، ایجاد مدارس، دانشگاه‌ها و متحول ساختن فرهنگ و باورهای مردم و… تا کجا حکومت فوق و روشنفکران وفادار بدان توانست به‌هدف خود یعنی «اصلاح زندگی مادی» مردم دست یابد؟

دکترمنصور ـ تردیدی نمی‌توان کرد که دوران حکومت بیست ساله رضاشاه، دوران گذار دشوار از ژرفای عقب‌ماندگی و پوسیدگی اجتماعی به زندگی انسان امروزی است. در این گذار اشکالات هم فراوان است و هم ناگزیر، ولی اگر ایران امروز، پس از تجربه انقلاب اسلامی، به حد قبایل بادیه‌نشین فرو نیفتاد، این را مدیون دوران گذار ۵۷ ساله هستیم که نهادهایی از دنیای مدرن را ـ با همه کژی‌هاو کاستی‌ها ـ استوار نمود. نقش کارگزارانی چون تیمورتاش علیرغم وجود جدل‌ها و دودلی‌ها در ارزیابی آنان، و علیرغم اینکه حتی رجلی چون احمد کسروی در سلامتشان تردید دارد، مثبت بوده است.

 ‌

ــ در رأس برنامه‌های کابینه‌های دوران رضاشاه افزایش درآمد دولت و تأمین بودجه اصلاحات اجتماعی قرار داشت. شاه با افزایش مالیات‌ها مخالف بود. با توجه به‌فقر عمومی جامعه و ضعف بخش خصوصی ایجاد یک نظام مالیاتی کارا و به‌حساب آوردن مالیات بعنوان منبع درآمد اصلی دولت، در آن زمان چقدر امکانپذیر بود؟ و از طرفی بسته بودن راه تأمین درآمد دولت از طرق افزایش مالیات‌ها، زمینه‌ساز دخالت و نفوذ روزافزون دولت در امور اقتصادی شد. از نشانه‌های بارز این افزایش ـ به‌ویژه در زمان وزارت مالیه داور ـ گسترش انحصارات دولتی، ایجاد شرکت‌های تجاری و کارخانجات باسرمایه و مدیریت دولتی بود. در سال‌های اخیر در برخی از متون از این روش دولت در آن زمان تحت عنوان «اتاتیسم» یاد شده است. آیا دخالت دولت در امر اقتصاد و انجام اصلاحات اجتماعی «از بالا» توسط حکومت مرکزی مقتدر در دوران رضاشاه را می‌توان به‌خواستگاهی ایدئولوژیک و فکری نسبت داد؟ و یا اینکه برای برون رفت جامعه از وضعیت فلاکت و عقب‌ماندگی چاره‌ای جز این باقی نبود؟

دکترمنصور ـ کودتای رضاشاه در شرایطی انجام گرفت که ایران دست بگریبان فقر بود. زراعت فقیر و بی‌بنیه، صنعت تقریباً معدوم و نا‌پیوسته؛ اقلیت اجتماعی ناموجود؛ فساد اجتماعی ریشه‌گیر بود. کشور در گرو عطایا و وام‌های دولت انگلیس و در معرض ضمیمه شدن کامل بود. نظام مالیاتی وجود نداشت. بودجه دولت عمدتاً با دیون بانکی پول انگلیس تأمین می‌شد. دولتی که با کودتا شکل گرفت در درجه نخست نیازمند امن ساختن کشور و برای امنیت آن محتاج پول بود و این پول در غیاب نظام مالیاتی متکی به یک اقتصاد زنده، می‌بایست با ایجاد کارخانه‌ها و شرکت‌های دولتی پدید آورده شود. طبیعی است که این شیوه به تسلط بخش دولتی می‌انجامید ولی آیا راه دیگری پیش‌رو بود؟ می‌توان از معایب و مفاسد اتاتیسم تا ابد صحبت کرد ولی همین دوران ۲۰ ساله، استخوان‌بندی اقتصاد مدرن را در ایران پدید آورد، که بدون آن ایران امروز وجود نمی‌داشت.

ــ در حالی که برنامه‌ اصلی کابینه‌های قبل از کودتای سوم اسفند و یکی‌دوسالی پس از آن، به‌منظور ایستادگی در برابر شرایط تحمیلی روسیه و انگلیس، عبارت بود از کشاندن پای کشورهای دیگر به‌صحنه سیاست و اقتصاد ایران، اما در دوران سلطنت رضاشاه امر استقلال کشور از طریق ایجاد تغییرات درونی و تمرکز توجه و نیرو روی منابع و امکات داخلی دنبال می‌شد. به‌عنوان نمونه می‌توان از طرح کشیدن خط‌راه‌آهن یا تأسیس بانک ایرانی یاد نمود که تحقق آن‌ها که پیش از آن بار‌ها با توسل به‌کشور سومی چون آمریکا یا آلمان به‌شکست انجامیده بود. اما همین طرح‌ها بعد از آغاز کار حکومت رضاشاه و از طریق تأمین سرمایه آن‌ها از منابع داخلی عملی گردید.

با توجه به چنین تجربه‌های موفقی که روزی از آرزوهای مشروطه‌خواهان نخستین بود، آیا می‌توان براهمیت نقش دولت قوی و صاحب اراده در اجرای طرح‌های اقتصادی و تحولات اجتماعی ـ استراتژیک، آن‌هم در آن دوران قلم بطلان کشید؟

دکترمنصور ـ چندسالی که قرارداد وثوق (۱۹۱۹)، کودتای رضاشاه (۱۹۲۱) و سال‌های نخستین این حکومت را می‌پوشاند حاکی از این دغدغه در میان برخی رجال و دولتمردان است که باید برای موازنه قدرت میان انگلیس و روس (شوروی)، پای آمریکا و فرانسه را هم بمیدان کشید. ماجرای امتیاز نفت استاندارد اویل و سپس داستان شرکت نفت سینکلر که به تراژدی «سقاخانه حاج شیخ‌هادی»، کشته شدن روبرت ویتنی (Robert Whotney) کنسول آمریکا در تهران در ۱۸ ژوئیه ۱۹۲۴ و مختومه شدن ماجرای نفت شمال و آمریکا انجامید، فصلی از این داستان است. روی کارآمدن رضاشاه، در شرایطی انجام گرفت که بلشویسم عمده‌ترین تهدید امپراتوری انگلیس و لیبرالیسم آمریکا تلقی می‌شود و در چنین شرایطی انگلستان آماده است حضور دولت ناسیونالیست را بعنوان پادزهر انترناسیونالیسم سوسیالیستی پذیرا شود. رضاشاه تبلور این فرصت است و ایران نوین زائیده رضاشاه است که سنت ناکام نواندیشی امیرکبیر‌ها را حیاتی دوباره می‌بخشد.

باز می‌توان در باب معایب دیکتاتوری و دولت قوی سخن‌ها گفت. می‌توان آشفتگی و فروپاشی بعد از شهریور ۲۰ را به تحلیل گذاشت ولی نمی‌توان در این معنی تردید کرد که دوران رضاشاه یکی از راه‌های گذار دردناک به دوران مدرن بود.

 ‌

ــ دکتر ماشاء‌الله آجودانی در اثر خود «مشروطه ایرانی و پیش‌زمینه‌های نظریة ولایت فقیه» آورده است:

«سردار سپه، رضاشاه بعدی زمانی از راه رسید که ایران خسته از همه افت‌وخیز‌ها تشنة امنیت و آرزومند یک حکومت مقتدر مرکزی بود. او قهرمان توانمند و مقتدر مشروطیتی بود که دمکراسی در آن مشروطیت، در پای درخت استقلال و اقتدار ایران قربانی شده بود. او دو خواست مهم مشروطیت ایران، یعنی ایجاد حکومت مقتدر مرکزی و مدرن ساختن جامعه سنتی عقب‌مانده را با همه تناقضاتی که در مدرنیسم و تجدد ایرانی وجود داشت… در برنامه کار خود قرار داد. و در ظرف بیست‌سال چهره جامعه ایران را دگرگون ساخت.»

برخلاف دیدگاه دکتر آجودانی که به ‌اجمال اما بسیار روشن و گویا در باره دوره بیست‌ساله اقتدار رضاشاه بیان شده است، اما برخی از مورخین و بسیاری از سیاسیون ما رضاشاه را «از بین برنده مشروطیت»، «پایمال کننده» آرمان‌های آن دانسته‌اند. از نظر شما جایگاه واقعی دوران رضاشاه در تاریخ ایران کجاست؟

 ‌

دکترمنصور ـ آرمان مشروطیت، حکومت قانون، حاکمیت عدل و نوشدن فرهنگ بود. ولی دوره پس از امضای فرمان مشروطیت تا بلبشوئی که کودتای رضاشاه را زمینه‌سازی کرد، نتوانسته بود جز ایجاد مجلس که مدت‌ها دچار تعطیلی بود، گام معنی‌داری در جهت برآوردن این آرمان‌ها بردارد. آزادی فرد در غیاب دولتی متکی به قانون امکان وجود ندارد. فقر، با آزادی و عدالت و نوشدن سازگار نیست. ملوک‌الطوایفی، حضور قانون مدنی را برنمی‌تابد. در واقع در شرایط کودتای رضاشاه، از مشروطیت چیز معنی‌داری حضور نداشت که قربانی رضاشاه شود. دولت متمرکز در دوران رضاشاه استقرار یافت، قانون، با تمام کمی و کاستی‌ها، در این دوران پدید آمد؛ عدلیه مدرن بدست داور و قضات با حمیت او ساخته شد؛ مدرسه مدرن بتوسط رضاشاه بنیاد نهاده شد؛ آزادی زن در این دوران قانونی شد؛ مالیه دولتی در این دوران شکل گرفت؛ دانشگاه توسط رضاشاه بنیاد شد و الی آخر. پس نادرست خواهد بود اگر این دوران را تنها با معیار آزادی به نقد بگذاریم. بدون تردید دوران رضاشاه، دوران شکوفائی آزادی فردی نیست ولی دوران پرپیچ‌وخم گذار از یک جامعه در حال احتضار و هذیان، به یک زندگی شبیه به زندگی جوامع مدرن هست که در ‌‌نهایت با آزادی فرد ملازمه دارد و از این‌رو طنین آزادیخواهی امروز جامعه ایران از شالودة تمدنی برمی‌خیزد که سنگ زیرین آنرا اصلاحات رضاشاه استوار کرد.

سربازی ساده با صفات پادشاهی بزرگ

سربازی ساده با صفات پادشاهی بزرگ

 ‌

دکتر علینقی عالیخانی

مهر ۱۳۸۳

 ‌

ــ ما در بررسی دوران مورد نظرمان یعنی از ۱۲۸۵ تا ۱۳۲۰ ـ که وجه اقتصادی یا دقیق‌تر بگوئیم وضعیت مالی ایران در آن دوره را با شما به بحث و گفتگو می‌گذاریم ـ این پرسش اساسی را در نظر داریم که کودتای ۱۲۹۹ و برآمدن رضاخان میرپنج و رضاشاه بعدی، بر بستر چه شرایط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی صورت گرفت و این ادعا و باور که رضاشاه «نابود کننده» دستاوردهای جنبش مشروطه بوده، تا کجا منطبق با واقعیت است؟

 ‌

دکتر عالیخانی ـ ببینید در مورد بخش آخر گفته‌ شما، باید توجه داشت؛ اگر از مشروطه ترجمة دمکراسی شده باشد، در ایران مشروطة واقعی وجود نداشت و در زمان رضاشاه هم که حتماً وجود نداشت. حال آنکه واقعیت این است که در کشور روندی آغاز شده بود که به ایجاد نهادهای با ارزشی انجامید. بعنوان نمونه همین مجلس به هرصورت نهاد پراهمیتی بود، ولی این نهاد در آغاز کار بسیار ناتوان بود و حکم آنرا کسی نمی‌خواند. یکی از مسائلی که از‌‌‌ همان ابتدای کار یعنی در صدر امور قرار گرفت و از مطالبات مشروطه‌خواهان بود، نظم بخشیدن به حساب و کتاب مملکت و یا بعبارت دیگر وضعیت مالیاتی کشور بود.

ــ بفرمائید، اساساً منظور از «مالیه» کشور چه بود که اصلاح آن از دلمشغولی‌های مهم مجلس و کابینه‌های وقت بشمار می‌آمد. این مفهوم شامل کدام امور می‌شد؟ یعنی تا قبل از متداول شدن «سیستم» یا «نظم» اقتصادی، نظام مالیة ما شامل چگونه مناسباتی می‌شد؟ طرفین این مناسبات کدام نیروهای اجتماعی بودند؟

دکتر عالیخانی ـ آنچه امروز ما از آن تحت عنوان «اقتصاد» صحبت می‌کنیم، با آنچه در گذشته می‌پنداشتند تفاوت دارد و به خصوص بخش اساسی سیاست مالی برکل اقتصاد به اندازة امروز روشن نبود. بخصوص در کشوری نظیر ایرانِ دورة قاجار سیاست مالی درستی وجود نداشت. در آن دوره اساس امر در این مسئله خلاصه می‌شد که دولت چقدر پول می‌گیرد و چگونه این پول را خرج می‌کند. یا مالیات به چه صورتی است و دولت با آنچه می‌کند. این در واقع مالیة آن زمان بود. و اهمیتی هم فرا‌تر از این پیدا نکرد. یکی از علت‌هایش وارد نبودن اشخاص به امور بود و دلیل دیگرش هم بسته بودن دست‌وبالشان در آن زمان، به دلیل محدودیت‌هایی که قرارداد ترکمانچای ایجاد کرده بود. هرکشوری که از راه می‌رسید، از ایران می‌خواست،‌‌‌ همان امتیازاتی که به روسیه داده شده، به آن‌ها نیز داده شود. امتیازی که از آن به عنوان اصل کاملهٌ‌الوداد نام می‌بردند. بعنوان مثال چون برمبنای قرارداد ترکمانچای، از روسیه بابت کالاهای وارداتی‌اش بیش از ۵ درصد گمرگ نمی‌گرفتند و هیچ نوع عوارضی هم در داخل از کالاهای روسیه گرفته نمی‌شد، شبیه چنین قرارداد و امتیازی را بعد‌ها کشورهای دیگر دنیا نظیر اتریش، فرانسه و آمریکا به دست آوردند. این محدویت وضعیت نامساعدی را ایجاد می‌کرد، زیرا شما اگر روسی بوده و جنسی وارد ایران می‌کردید فقط ۵ درصد عوارض گمرکی می‌پرداختید، اما به عنوان ایرانی ـ بطور مثال حاج‌امین‌الضرب ـ می‌بایستی علاوه برآن 5/2 درصد هم بابت عوارض راهداری بپردازند و عوارض‌اتان می‌شد 5/7  درصد. و این امر برای اتباع ایران محدودیت و مشکل ایجاد می‌کرد.

 هنگامی که مشروطه‌خواهان در رأس امور قرار گرفتند، هنوز بودجه دولت کاملاً نامتمرکز بود. به این معنا که کتابچه‌ای وجود داشت برای هر ولایت و فردی هم بنام مستوفی در آنجا حضور داشت و این مستوفی بودجة آن ولایت را براساس دستوراتی که از تهران می‌گرفت، بعنوان دستورالعمل اجرا می‌کرد که مثلاً در آن ولایت چقدر پول از چه نوع کالا‌ها یا املاکی باید گرفته شود، چه مقدار باید در محل هزینه شود، ‌ چه مقدار به تهران ارسال شود و گاهی نیز دستور از تهران می‌آمد که فلان مبلغ باید به فلان‌جا بابت حقوق فلان‌کس فرستاده شود. گاهی نیز والیان که مأمور پرداخت این پول‌ها بودند، وظیفه خود را بدرستی انجام نمی‌دادند یا چنان سخت‌گیری می‌کردند که طرف ناچار می‌شد درصدی هم به والی یا حاکم که زیر دست والی کار می‌کرد و یا هر فرد دیگری که زور بیشتر داشت بپردازد، تا فرد بتواند مابقی پولش را حفظ کند. علاوه براین کسانی که برای جمع‌آوری مالیات می‌رفتند، از صاحبان املاک وجه اضافه‌ای تحت عنوان «مداخل» طلب می‌کردند که این مداخل بعداً به عنوان رشوه معروف شد و سابقه‌اش به این مرحله باز می‌گردد. مداخل اصلاً در بودجه محسوب نمی‌شد. جالب توجه اینکه در زمان مغولان، غازان خان که یکی از فرمانروایان ایران و به نظر من از شخصیت‌های بزرگ و فرد استثنایی بود، دستور داده بود که در تمام شهر‌ها و روستا‌ها سنگی در وسط شهر یا روستا گذاشته و میزان مالیاتی که برای هرکالا و ملکی تعیین می‌شد، برآن نوشته تا مردم با مراجعه به آن بدانند که چقدر مالیات باید بدهند. ولی در زمان قاجار که چند صدسال بعد از غازان بود، آن‌ها هنوز به شیوه‌های سنتی مالیات می‌گرفتند. سیستم دیگری در جمع‌آوری مالیات وجود داشت که به آن «بنچه» می‌گفتند. به این صورت که تعیین می‌شد که فلان ده چه مقدار مالیات بدهد، و آنوقت کدخدا و یا فردی در آن محل این میزان را به نسبت میزان زمین هرکس تقسیم و سهم مالیات هر یک از اهالی را تعیین می‌نمود. روش دیگری هم وجود داشت که شاید برای نسل امروز شگفت‌آور باشد. آن روش اجاره بود یعنی بعضی از مکان‌ها را اجاره می‌دادند، مثلاً اگر اشتباه نکنم ـ تا مدت‌ها بندرعباس را به سلطان مسقط اجاره داده بودند و او گمرک این بندر را اداره می‌کرد. مبلغی به دربار می‌پرداخت و مازاد آن متعلق به خودش می‌شد. و به این صورت بهره‌برداری از بنادر انجام می‌شد. هنگامیکه مشروطه‌خواهان به قدرت رسیدند، با چنین وضع نابسامانی مواجه شدند. نخستین اقدام یا تصمیم‌گیری آن‌ها متمرکز کردن بودجه بود. نخستین مرحلة آنهم این بود که آن شیوه‌ای که به فردی بگویند که شما چقدر به مرکز بفرست با بقیه درآمد هرکاری می‌خواهی بکن، از میان برداشته شد. یعنی در عمل می‌بایستی درآمد‌ها همه ابتدا به خزانه دولت واریز گردد و در مرکز روشن می‌کردند که به هر محل چه میزان پرداخت شود. این یک اصل کلی بود. اصل مهم دیگری را که مشروطه‌خواهان وضع کردند، تعیین بودجه‌ برای دربار و شاهزادگان بود. یعنی باید تعیین می‌شد که پادشاه چه میزان برای خودش و مخارجش نظیر پذیرایی، سفر و… باید دریافت نماید. بعد هم می‌بایستی لیست تمام کسانی که مقرری دریافت می‌کردند ـ که بسیاری از آن‌ها هم موجه نبود ـ مشخص و روشن و میزان این مقرری را هم مجلس تعیین نماید. اقدام دیگر مجلس لغو تسعیر بود. در مالیات‌گیری روشی هم وجود داشت که به آن تسعیر می‌گفتند؛ یعنی دریافت مالیات بصورت نقدی و جنسی. در تعیین مالیات جنسی مثلاً بصورت دادن برنج، گندم، جو، بعضی حبوبات که گاهی تبدیل به پول می‌شد، به میزان زیادی به دهقان ظلم می‌شد. یکی از کارهای مجلس لغو این روش بود. دیگر نمی‌توانستند مزاحم مردم شده و بگویند فلان کالا بصورت جنس مالیاتش پرداخت می‌شود. معادل پولی‌اش اینقدر می‌شود. لغو تیول هم از اقدامات دیگر مجلس بود. به این مفهوم که پیش از آن شاه از هرکسی که خوشش می‌آمد، املاکی می‌بخشید و آن شخص هم می‌رفت و در آن املاک زندگی می‌کرد و اختیارش را در دست می‌گرفت. این امر را هم مجلس لغو کرد. علاوه براین‌ها سعی کردند مالیات‌ها را به روش امروزی اخذ نمایند. با وجود همة این اقدامات یا به عبارت دقیق‌تر تصمیمات، مجلس اول و دوم موفق به اجرای عملی این تصمیمات به کمال نشده و نتوانستند نتیجة اساسی از این اصلاحات بگیرند. یکی از دلایل آن این بود که از ۱۹۰۹ روس‌ها دست به اشغال بخش‌های شمالی ایران زدند و عملاً مانع از اعمال این سیاست‌ها شدند. همچنین جنوب هم به اشغال انگلیس‌ها درآمد. با ایجاد پلیس جنوب عملاً امکان اخذ صحیح مالیات با تعیین هزینه‌های اصولی در این مناطق از میان رفت و موفقیت چندانی بدست نیامد. اما بهرصورت گام نخست برداشته شد و منطق و نظمی ایجاد شد. تعدادی هم کار‌شناس مالی خوب به ایران آوردند که یکی از آن‌ها در تاریخ ایران بسیار معروف است. یعنی «شوستر» بغیر از او افراد دیگری هم بودند، بعنوان نمونه فردی فرانسوی به نام «بیزو» Bizot. گزارش‌های او را که می‌دیدم، نشان می‌داد که کار‌شناس مالی مطلع و با اطلاعاتی به روز و بقول معروف Up  to  date بود. حرفش را درست می‌زد و می‌دانست از چه صحبت می‌کند. برای گمرک هم تعدادی از بلژیک آوردند که به این بخش نظمی بدهند. هنوز هم تا زمانی که خود من در وزارت اقتصاد بودم بسیاری از واژه‌های فرانسوی که از بلژیکی‌ها به یادگار مانده بود، متداول بود. به این ترتیب کارهایی را برای ایجاد نظم و ترتیب در مسائل مالی کشور شروع کرده بودند اما همانگونه که گفتم محدودیت‌های اساسی برسر راه‌شان وجود داشت.

 ‌

ــ تأمین استقلال مالی کشور یکی از مطالبات مهم مشروطه‌خواهان بود. در ارتباط با مسئله تأمین استقلال مالی، تحولاتی باید در دو وجه صورت می‌گرفت یکی در مورد امتیازاتی که به خارجیان داده می‌شد و وجه دیگر استقراض و بدهی‌هایی بود که ایران در آن زمان به کشورهای خارجی داشت. برای دستیابی به هدف فوق مجلس اول به محض آغاز کار طبق قانونی که تصویب کرد، استقراض خارجی را ممنوع اعلام نمود. علیرغم این و با وجود چنین قانونی اما به بدهی‌های ایران روزبه‌روز افزوده می‌شد. با اینکه مردم مخالف بودند، رهبران سیاسی و نمایندگان مجلس جملگی مخالف قرض از کشورهای خارجی بودند، روند افزایش بدهی ایران پیش می‌رفت. در اینجا پرسشی که پیش می‌آید این است که اولاً به چه دلیل و برای تأمین کدام هزینه‌ها دولت ایران مجبور به استقراض از کشورهای دیگر بود و دیگر اینکه در ازای بدهی‌ها، امتیازاتی به این کشور‌ها داده می‌شد، پس چگونه بازهم خزانة دولت خالی و بالا آوردن انبوه بدهی‌ها ادامه می‌یافت؟

 ‌

دکتر عالیخانی ـ این نه تنها مشکل ایران بلکه تمام کشورهایی بود که به نوعی با کشورهای امپریالیستی قرن نوزدهم مواجه شده بودند. سه منبع اصلی برای بالا رفتن بدهی‌ها وجود داشت. یکی ولخرجی پادشاه چه در ایران و چه در عثمانی به عنوان نمونه. دلیل دیگر هزینه‌ای که ایجاد ارتش مدرن نیازمند آن بود. مسئولین کشور یکباره متوجه شدند که باید ارتشی ایجاد کنند، برای آن نیازمند قورخانه‌ای بودند که تفنگ و توپ بسازد، انیفورم تهیه کنند. همة این‌ها به یکباره هزینه‌های سنگینی ایجاد می‌کرد که با سیستم زمان نادرشاه که لشگر خود را از سوارهایی که هر محل می‌فرستاد، تأمین می‌کرد، جور در نمی‌آمد. برای ایجاد چنین ارتشی می‌بایست پول خرج کرد و سرمایه‌گذاری کرد. پس در کنار ولخرجی شاه، مسئله مجهز کردن ارتش بود. دلیل یا منبع سوم نیز پرداخت غرامت‌ها به دولت‌ها یا اتباع خارجی در ایران بود. واکنشی که مجلس نشان داد تنها در برابر ولخرجی‌های شاه که مبلغ هنگفتی هم بود، این شد که قرض بابت تفریحات پادشاه از خارجی ممنوع است. اما آن بخشی که برای امر نوسازی ارتش ضروری بود، طبعاً مجلس نمی‌توانست مخالفت کند. برای تأمین اینگونه هزینه‌ها می‌بایست پولی تهیه شود. در آن زمان هم همة کشورهای ثروتمند حاضر به دادن وام به ایران بودند. پول هم در اروپای غربی فراوان بود.

 ‌

ــ مثل همیشه!

 ‌

دکتر عالیخانی ـ بله مثل همیشه! بعد موضوع غرامت‌ها بود. اساساً چند نوع غرامت وجود داشت. یکی غرامت رویتر که در تاریخ ایران بسیار معروف است. بعد غرامتی که به روس‌ها که آمده بودند در ایران راه‌آهن درست کنند، اما اوضاع بهم خورده بود، و روس‌ها مدعی خسارت شده و ایران هم ناچار شده بود به آن‌ها مبلغی بپردازد. بعد هم افراد خصوصی که خساراتی به آن‌ها وارد شده بود که دولت باید آن را جبران می‌کرد. این مجموعه بخشی از بدهی‌ها و وام‌هایی بود که ایجاد می‌شد. البته بدهی‌های ایران تا جنگ جهانی اول رقم‌اش زیاد نبود. یعنی مبلغی حدود ۸ میلیون لیره می‌شد. اما میزان بازپرداخت آن مجموعة اصل و بهرة آن چیزی معادل یک چهارم بودجة ایران را بخود اختصاص می‌داد که این امر فشار زیادی به دولت ایران وارد می‌ساخت. در ترکیه هم وضع به همین منوال بود. منتها با حجمی به مراتب بالا‌تر. حجم بدهی‌های آن‌ها خیلی بالا‌تر بود اما در عوض از ما خیلی جلو‌تر و پیشرفته‌تر بودند. به هر صورت بدهی‌های ایران به این دلایل فزونی می‌گرفت. بعنوان نمونه هنگام جنگ انگلیس‌ها بابت اینکه قشقایی‌ها به لوله‌های نفت خسارات وارد کرده و آن‌ها را قطع کرده‌اند از پرداخت هرگونه سهمی به ایران خودداری کرده و حتی ادعای غرامت هم کردند.

 ‌

ــ فریدون آدمیت در مورد مسائل مالی و اهمیت آن گفته است؛ اهل دانش و فکر نیک دریافته بودند که با فقر و ضعف مالی این قانون اساسی به فلسی نمی‌ارزد یعنی دولت پایة استوار نمی‌یابد. اگر این سخن آدمیت را ملاک قرار دهیم، با توجه به اینکه بنا به وضعیتی که وجود داشت، بطور اجتناب‌ناپذیر بدهی‌های ایران افزوده می‌شد و هر کابینه‌ای که تشکیل می‌شد با مشکل تنگدستی و خزانة خالی روبرو بود، پس بنابراین استواری دولت مشروطه ـ حداقل با آن اقدامات که صورت می‌گرفت و چندان کارساز نبود ـ انتظار بیهوده‌ای بنظر می‌رسید. نظر شما در بارة این نتیجه‌گیری چیست؟

 ‌

دکتر عالیخانی ـ این سخن آدمیت درست است. ولی باز اندکی دور‌تر می‌توان رفت. به این معنا که باید دید برای ایجاد نظم و بهبود وضع مالی چه پیش‌فرضی می‌بایست داشته باشیم. یکی اینکه اگر در کشور امنیت نباشد، قانون حکمفرما نباشد، اخذ مالیات امکان‌پذیر نخواهد بود و در نتیجه وضع مالی را نمی‌توان درست نمود. پس اگر می‌خواهید وضع مالیه مملکت را درست کنید، باید بتوانید از افراد یا مؤسسات مالیات بگیرید، آن را هم درست خرج کنید. برای این امر البته در درجه نخست قـدرتی لازم است. یعنی باید اساساً این قدرت را داشته باشید که بتوانید مالیات را جمع کنید. از طرف دیگر باید قانون حکم براند و اینگونه نباشد که به دلخواه فردی بالکل از پرداخت مالیات معاف و دیگری چند برابر مبلغی که باید بدهد، بعنوان مالیات از او گرفته شود. بنابراین این دونکته را باید همواره در نظر داشت که بدون یک حکومت مقتدر که بتواند قانون را پیاده کند، اصلاً داشتن مالیة سالم ممکن نیست.

 حال در اینجا می‌توانم به دورة رضاشاه برگردم. رضاشاه بدرستی فهمیده بود. یعنی‌‌‌ همان هنگام که بعنوان سردار سپه سرکار آمد به دولت اعلام نمود که برای تجهیز ارتش این مبلغ پول لازم دارم. با بقیه‌اش هر کاری که دلتان می‌خواهد بکنید. بعد وقتی پس از سیدضیاءالدین طباطبائی، قوام در رأس دولت قرار گرفت تحت تأثیر این فشار میلیسپو را به ایران آوردند تا اصلاحات اساسی در مالیه ایجاد نماید. نخستین اقدام و از اولویت‌های سردار سپه نیز ایجاد امنیت بود تا از طریق آن مردم ناچار باشند فرمان دولت را بپذیرند و اجرا کنند. از سوی دیگر بتدریج یک سیستم قضایی امروزی برای کشور ایجاد شد و ثبت اسناد و املاک بوجود آمد، دادگاه‌های دادگستری تشکیل شد، تا مردم بتوانند برجان و مال خود حاکم شوند. حال کمی به عقب برگردیم تا به اهمیت این اصلاحات پی‌ببریم. بعنوان نمونه در زمان ناصرالدین شاه یک بانک فرانسوی علاقمند بود در ایران سرمایه‌گذاری کرده و بانک تأسیس کند. در هنگام مذاکرات با سران حکومت و ناصرالدین‌شاه خواسته شده بود که مقرراتی وضع کنند که دولت به هیچ عنوان حق نداشته باشد، سپرده‌های مردم در این بانک را مطابق میل خودش ضبط کند. جالب اینجاست که مقامات دولتی گفته بودند که ما نمی‌توانیم این ماده و مقررات را بپذیریم. یعنی ببینید و به این نکته مهم توجه کنید که حکومت هرگاه می‌خواست می‌توانست آن‌ها را ضبط کند. به این ترتیب در مملکتی که قانون و امنیت مالی برای مردم وجود نداشت چگونه می‌شد سیستم مالیاتی، سیستم اصولی توسعه اقتصادی یا هرچه که می‌خواهید نام بگذارید ایجاد نمود! در زمان ناصرالدین‌شاه رسم بود که به شاه به مناسبت اعیاد پیشکشی می‌دادند. حتی خود شاه بسیاری اوقات برای افرادی پیغام می‌فرستاد که می‌خواهم فلان روز بیایم شما را ببینم، آن فرد بدبخت ناچار می‌شد، چون شاه به خانه‌اش می‌آید، ابتدا یک سینی اشرفی تهیه کند و جلو در خانه می‌ایستاد تا این سینی اشرفی را به شاه پیشکش کند. تازه تمام همراهیان شاه هم انتظاراتی داشتند. یا اینکه اگر شاه ملک کسی را می‌دید و می‌گفت عجب ملک خوبی، درباری‌ها می‌گفتند، بگوئید پیشکش! که برای صاحب ملک هم چاره‌ای جز این باقی نمی‌ماند که ملک را پیشکش شاه کند. بعد‌ها برای اینکه راهی پیدا کنند، رسم شراکت با امامان ایجاد شد. یعنی مالک در برابر تمجید شاه از ملک بلافاصله می‌گفت، صاحب ملک از خود ملک بهتر است و شاه نام صاحب ملک را می‌پرسید که گفته می‌شد مثلاً حضرت عباس یا حضرت رضا. در این صورت شاه دیگر جرأت نمی‌کرد،‌ از امامان پیشکش بپذیرد! حال شما در نظر داشته باشید که در چنین مملکتی شما نمی‌توانید مالیه درست کنید مگر اینکه قانون را حاکم کنید. به همین دلیل این سخن آدمیت، این مورخ درجه یک، صحیح است ولی همانگونه که گفتم علاوه برآن به این نکته نیز باید توجه نمود که مطمئناً آدمیت نیز به آن توجه داشته است که در چنین مملکتی شما باید یک تأمین و نظم قضائی ایجاد کنید تا اساساً بتوانید کاری صورت دهید. این امری بود که رضاشاه صورت داد.

 ‌

ــ مطالعات و بررسی این دورة تاریخی نشان می‌دهد، که طرح‌ها و ایده‌های مناسبی برای اصلاحات وجود داشته اما هر یک به نوعی به موانع سختی برخورده و بلااجرا مانده‌اند. بعنوان نمونه در تأئید صحبت شما؛ طرح تأسیس بانک ایرانی به منظور اجتناب از قرض از کشورهای خارجی، مورد استقبال مجلس و تصویب آن قرار می‌گیرد. داستان معروف بخشیدن طلای زنان برای تأمین سرمایه اولیة این بانک را همه ما شنیده‌ایم. طبق اسناد مذاکرات مجلس گفته می‌شود که در ابتدای کار برخی از متمولین و تجار برای تأسیس و تأمین سرمایه آن پیشقدم شدند و در میان آن‌ها حتی نمایندگان مجلس هم بودند. ولی این افراد بتدریج پایشان را از قضیه کنار کشیده و بنابراین علیرغم استقبال همگانی از ایدة تأسیس بانک ایرانی، اما این طرح معوق ماند. آیا علت این تعویق هم مسائل امنیت یا بعبارت صحیح‌تر عدم امنیت در کشور بود؟ ‌

دکتر عالیخانی ـ صددرصد! یعنی‌‌‌ همان زمانی که سخن از تأسیس بانک بود، عده‌ای از تجار مطرح می‌کردند که به چه اعتباری بیائیم و پول‌هایمان را در این بانک بگذاریم. یعنی درست‌‌‌ همان حرفی را که بانک فرانسوی زده بود. البته متأسفانه در این تاریخ‌ها همیشه فقط وجوه عاطفی و برخوردهای احساسی برجسته می‌شود. نظیر همین که؛ ما حاضریم طلای زنانمان را برای تأسیس بانک بدهیم! اما در عمل در سوی دیگر تاجری که خود در کارش خبره بوده و پولی را که با زحمت و فعالیت بدست آورده می‌پرسد؛ چنانچه من پولم را در این بانک گذاشتم و شما آن را ضبط کردید تکلیف من چیست و چه کاری می‌توانم انجام دهم؟ به همین خاطر پولم را در این بانک نمی‌گذارم چون به شما اعتماد ندارم.

 ‌

ــ روایتی در کتب تاریخی این دوره بازگو شده که در خور توجه است. گفته می‌شود، امین‌التجار که از تجار معتبر و همچنین از نمایندگان مجلس نیز بود، جزو کسانی بود که داوطلب یاری برای تأسیس بانک ایرانی بود. خود وی به نمایندگی از سوی مجلس به تجار شهرهای دیگر از جمله اصفهان برای جمع‌آوری سرمایة اولیه بانک فشار می‌اورد می‌آمد. امین‌التجار روزی پیامی تلگرافی از تجار اصفهان با این مضمون دریافت می‌کند که؛ ما جرأت نمی‌کنیم از منزل‌هایمان خارج شویم، شما از ما پول می‌خواهید! بنـابراین تنها دست‌اندازی به امـوال مردم تـوسط حاکمان نبود بلکه مسئله عدم امنیت اجتماعی نیز به بحران می‌افزود.

 ‌

دکتر عالیخانی ـ مسئله تأمین اجتماعی و مهم‌تر از آن مسئله ارتباطات. در آن زمان برای مسافرت از تهران به کربلا یا استامبول از راه‌آهن عثمانیان استفاده می‌شد یا اینکه به طریقی خود را مردم به جنوب ایران رسانده و از آنجا راهی کربلا می‌شدند. زمانی کارمندان شرکت نفت ایران و انگلیس متوجه شدند اگر بدلیلی کاری در تهران داشته باشند و بخواهند از داخل خاک کشور به تهران بروند، حدود یکماه به طول خواهد انجامید. در صورتیکه از راه خلیج فارس، دریای سرخ، دریای مدیترانه و دریای سیاه به وسیلة کشتی و از آنجا به باطوم در روسیه و بعد به بادکوبه آمده وارد بندر انزلی شده و بعد بیایند تهران، برایشان با‌ صرفه‌تر خواهد بود. بنابراین در چنین کشوری، اگر تاجر اصفهانی که در جریان تأسیس بانک برای کمک به این امر تحت فشار قرار گرفته و می‌گوید او جرأت نمی‌کند از منزلش خارج شود چون تأمین ندارد، حال اگر فرضاً شکایتی داشته باشد مبنی براینکه صورت حساب بانکی من اشتباه شده، این فرد تا بتواند حرفش را در تهران بزند چقدر طول خواهد کشید! بعبارتی می‌خواهم بگویم، ‌ همه چیز ما عقب افتاده بود. همه چیز! البته آدم می‌تواند حرف‌هایی را روی کاغذ بزند، عده‌ای انسان با حسن‌نیت آمدند و در مجلس شورای ملی نشستند و گفتند می‌خواهند بانک ایرانی تأسیس کنند. اما باید دید واقعیت خارج از چهار دیواری آن مجلس چه بود و چه وضعی حاکم بود. این نکتة مهمی است که باید به آن توجه شود.

 ‌

ــ برخی از مورخین ما ـ بعنوان نمونه سیروس غنی یا فریدون آدمیت ـ براین عقیده‌اند که علیرغم شرایط نا‌مناسب اجتماعی، اما اجرای بسیاری از طرح‌های اصلاحی امکان‌پذیر بود، آنچه که این امر را ناممکن ساخت، بعضاً بی‌کفایتی و نا‌توانی طبقة سیاسی و مدیران مملکت در آن دوره بود. نظر شما در این باره چیست؟

دکتر عالیخانی ـ ببینید اولاً تفسیر من این است که تاریخ سازی ما را به جایی نمی‌رساند. واقعیت قضیه این است که صورت نگرفت. بنابراین به جای آنکه بگوئیم اگر می‌خواستند می‌شد، باید دید چرا و چه عواملی باعث شد که طرح‌ها و ایده‌ها متحقق نشد. به فرض که همه این آدم‌های با کفایت هم وجود داشتند. آخر باید پرسید، آدم با کفایت را ازکجا باید می‌آوردند. آدم با کفایت که علف هرز نیست تا هر جا بروید. حال فرض کنیم این آدم‌ها تجربه کسب کرده و می‌توانند بانک را اداره کنند، که البته چنان کار ساده‌ای هم نبوده است، با وجود این فرض که این توان را افراد دارند، اما اگر شما امنیت قضایی نداشته باشید، چطور ممکن است اساساً بانک ایجاد کنید؟! بانکی را تأسیس کرده‌اید آدم‌های مناسب و با کفایت را هم آورده‌اید تا بانک را اداره کنند، اما وقتی والی اصفهان یا کرمان و یا هر شهر دیگر می‌آید و از رئیس بانک می‌خواهد که فلان مبلغ را به اینجا یا آنجا بفرستید و اگر در پاسخ نه بگوید، خوب خواهند گفت چوبش بزنید و پول‌ها را هم بردارید و با خود بیاورید! در چنین وضعیتی شما چه خواهید کرد؟ ببینید در چنین سیستمی اساساً بانکداری بوجود نمی‌آید. هیچ چیز این کشور با هم خوانائی نداشت. علاوه براین اگر من بخواهم وارد بحث شوم ابتدا خواهم پرسید که مگر در کشور چند نفر متخصص داشتید که بدانند نظام بانکداری چیست؟ برای اینکه آنچه در کشور ما وجود داشت صرافی بود و نه بانکداری! ‌

 اگر می‌بینید بانک استقراضی روسیه یا بانک شاهی دوام آوردند، این بود که دولت جرأت نمی‌کرد به این بانک‌ها نگاه چپ کند. بانکی را که ایرانی می‌خواست درست کند، علاوه بر کمبود کادر و دانش بانکداری اساساً زحمت داشت، نه اینکه نمی‌شد اما کاری بسیار پرزحمت و سخت بود. در واقع می‌بایستی تمام نیروی دولتی پشتیبان آن باشد که چنین نبود. یعنی اگر افرادی دست به تأسیس بانک هم می‌زدند هیچ پناهگاهی نداشتند. بهمین دلیل من سعی می‌کنم سئوالات شما را به مسئله دیگری عطف دهم. یعنی معتقدم گرفتاری جای دیگری بود و آنهم‌‌‌ همان کار اساسی بود که رضاشاه انجام داد. او گفت هر کس هرکاری می‌خواهد بکند، بکند. ولی من باید در این مملکت امنیت ایجاد کنم و بعد هم بدنبال آن سیستم قضایی و دادگاه‌ها به شکل مدرن درست شد. یعنی تمام پیش‌شرط‌هایی آماده شد که شما بتوانید بانک تأسیس کنید، صنعت ایجاد کنید، در بازرگانی وارد شوید، پولتان را سرمایه‌گذاری کنید و از آن بهره‌برداری نمائید. امکان همة این‌ها در اصل با ایجاد امنیت، فراهم آمد. با امنیت برای مردم! شما در نظر داشته باشید، در زمان مشروطیت تا حدودی تنها به صورت ظاهر زندگی فرنگی‌ها توجه شد و گفته شد که آنچه فرنگی‌ها دارند ما هم باید داشته باشیم. اما اینکه پشت آنچه که فرنگی‌ها دارند، چه چیز نهفته است و علت اینکه فرنگی‌ها چگونه این‌ها را دارند، این وجه قضیه اساساً مطرح نشد. در صورتیکه این اصل موضوع است. خوب آن‌ها می‌گفتند ما راه‌آهن می‌خواهیم، ذوب‌آهن می‌خواهیم، ارتش قوی می‌خواهیم، یعنی همه آنچه که ظاهراً غرب داشت. اما برای اینکه شما بتوانید این‌ها را داشته باشید، لازمه‌اش چیست و چه چیز باید پشت این‌ها باشد، به این بخش پرسش جوابی داده نشده بود.

‌ ‌

ــ این جواب در حقیقت در سال ۱۳۰۴ در کتاب سفرنامة مازندران رضاشاه به تفصیل داده شده است.

‌ ‌

دکتر عالیخانی ـ برای اینکه اتفاقاً‌‌‌ همان صورتی که مجلس اول و دوم تهیه کرده بود، رضاشاه هم به آن‌ها اعتقاد داشت. اساساً رضاشاه از نقطه نظر ایده‌آل‌هایش خود فرآوردة مشروطیت ایران بوده است.

 ‌

ــ ممکن است در مورد این موضوع توضیح بیشتری بدهید. اجازه دهید پرسشم را اینطور مطرح کنم؛ همیشه اینطور تصور می‌شد که رضاشاه یک سرباز ساده و یک قزاق بیشتر نبود. نه مدرسه‌ای نه تحصیلات عالیه‌ای و نه رابطه‌ای با مصادر یا محافل سیاسی. به همین دلیل مضمون دو سفرنامة وی باعث شگفتی فراوان شد. زیرا در آن‌ها بویژه در سفرنامة مازندران، تمامی آرمان‌های جنبش مشروطه بعنوان رئوس برنامه یا حداقل ایده‌آل‌های رضاشاه برای ایران از زبان خود وی بیان شده است. علاوه برآن مضمون آن‌ها حکایت از آشنایی با گوشه و کنار کشور، با تاریخ ایران و‌ شناختی از تجربه‌های غرب دارد. و سمت‌گیری او را به سوی ارزش‌های تمدن ساز آن دوران نشان می‌دهد. شما وی را فرآوردة مشروطیت خواندید، مضمون این سفرنامه‌ها و مهم‌تر از آن اصلاحات اساسی که در زمان اقتدار وی صورت گرفت، این گفته را تأئید می‌کند. اما چگونه و از کجا امکان ارتباط با مشروطه‌خواهان یا آرمان‌ها و اهداف جنبش مشروطه فراهم شد. فرآوردة جنبش مشروطه از درون نیروی قزاق که حامی استبداد و ضد مشروطه بود، در قالب سربازی «عامی» و «بدون دانش»؟!

 ‌‌

دکتر عالیخانی ـ ببینید رضاشاه چند صفت بزرگ داشت. یکی اینکه کم حرف بود. سئوال بسیار خوب می‌کرد و شنوا بود. یعنی حوصله داشت ببیند افراد چه می‌گویند. در ضمن یک بینندة قوی و دقیقی هم بود. این‌ها را شما در نظر داشته باشید. این فرد با این مشخصات و با‌‌‌ همان سواد محدودش که درش هیچگونه تردیدی نیست، اما سرشار از هوش خارق‌العاده‌ای بود. بنابراین با این صفت‌هایی که داشت، می‌توانست خیلی چیز‌ها را بفهمد و رویش فکر کند. تماس وی با مشروطه‌خواهان نیز از طریق یپرم‌خان و از زمان خلع محمدعلی‌شاه برقرار بود. با این توضیح که زمانیکه محمدعلی‌شاه را خلع کردند و ایران شلوغ شد و در جاهایی نیز شورش بپا کردند، ـ شاید می‌خواستند شاه را برگردانند ـ دولت قزاق‌ها را برای جلوگیری از آن‌ها فرستاد. یکی از قهرمانان آن زمان یپرم‌خان ارمنی بود و رضاشاه زیردست وی خدمت می‌کرد. یپرم‌خان که خودش از روسیه آمده و روحیه کاملاً نظامی داشت، رضاشاه را خیلی خوب می‌شناخت و بی‌تردید مسائل بسیاری را به وی می‌گفت و مطمئناً رضاشاه نیز از او سئوال‌های زیادی می‌کرد. طبعاً ‌کسی که بعد‌ها این روحیه را از خود نشان داده، در گذشته‌اش هم نمی‌توانسته جز این باشد. بنابراین از وقایع از طریق افراد مطلع می‌شد. در مورد تاریخ ایران همینطور بود. این قطعی است و چند مورخ نیز این امر را تأئید کرده‌اند. بعنوان نمونه پرسش‌های دقیق او از دکتر هرتسفلد که هروقت رضاشاه به تخت جمشید می‌رفت با وی ملاقات می‌کرد. دکتر هرتسفلد در آنجا کار می‌کرد و رضاشاه برای این فرد احترام بسیار زیادی قائل بود. و در مورد افکار رضاشاه که گفتم فرآوردة دوران مشروطه است، حاصل اطلاعات و ارتباطات با افراد پیرامونش بوده است. در پیرامون وی شما با مجموعه‌ای از شخصیت‌های نواندیش و نوپرور تاریخ ایران مواجه‌اید. که در رأس آن‌ها افرادی نظیر تیمورتاش، داور قرار داشته‌اند. یا در دوره‌های بعد کسانی نظیر فروغی یا علی‌اصغر حکمت. همة این‌ها افرادی با افکار درخشان برای نوسازی ایران بودند. یا تقی‌زاده‌ای که رسماً‌ معتقد بود ما باید فرنگی‌ها را بعنوان سرمشق در نظر بگیریم. حال من با درستی یا نادرستی این امر کاری ندارم که این سخن را تا چه اندازه‌ای به همین صورت گفته، اما همه این شخصیت‌ها اعتقاد داشتند که همة آن چیزهای گذشته باید دور ریخته شود. البته اشخاصی هم بعداً این مجموعه را مورد انتقاد قرار دادند، اما آنچه مورد نظر من است اینکه رضاشاه برای اقدامات خود برروی چنین افرادی تکیه داشت. در نتیجه این اقدامات در حقیقت بازتاب افکار چنین شخصیت‌هایی نیز بوده است. که البته در اینجا اساساً به حساب رضاشاه گذاشته می‌شود. چون بهرصورت این رضاشاه بود که عامل بسیج این نوع افکار و عامل پیاده شدن آن‌ها بود. چه در طرح این افکار و بعدهم چه در پیاده کردن آن‌ها، وجود رضاشاه تعیین کننده بود.

 ‌

ــ بی‌تردید اصلاحات دوران رضاشاه را نمی‌توان و نباید تنها به حساب رضاشاه نوشت، همینطور که اشاره کردید، شخصیت‌ها و مجموعه‌ای از روشنفکران آن دوره نظیر فروغی، داور، تیمور تاش، حکمت و… در آن سهم بزرگی داشتند. اما این پرسش هم مطرح است که این اشخاص عمدتاً پیش از دوران اقتدار رضاشاه در صحنه سیاست ایران حضور داشتند، ولی نتوانسته بودند کاری انجام دهند یا حداقل نتایج عملی قابل لمسی از فعالیت‌هایشان بدست نیامده بود.

دکتر عالیخانی ـ اصلاً نتوانسته بودند کاری از پیش ببرند. برای اینکه تیمورتاش یک وکیل معمولی مجلس و البته سر‌شناس بود. داور تازه از فرنگ برگشته و خودی نشان می‌داد. تقی‌زاده که قبلاً به برلن رفته و بعد هم به انگلستان و در آنجا برای خود تحصیلات علمی می‌کرد. بنابراین فردی را می‌خواست که بتواند این‌ها را جمع کند و با آن‌ها کاری انجام دهد. جاهای دیگر هم همینطور است. آتاتورک هم در ترکیه همین وضع را داشته است. اگر شما در ترکیه با شخصیتی نظیر آتاتورک روبرو نبودید، امروز هیچ معلوم نیست که نقشه جغرافیائی ترکیه بصورتی باشد که هم اکنون هست.

ــ یعنی تنها وجود ایده‌ها، آرمان‌ها و افکار درست و روشن و دقیق، کافی نیست برای تحقق آن‌ها پیش‌شرط‌ها و فاکتورهای دیگر هم ضروری است؟ ‌

 ‌

دکتر عالیخانی ـ دقیقاً نیازمند یک رهبری است. و این رهبری هم باید جوابگوی نیازهای زمان خودش باشد. اگر رهبری باشد که برخلاف زمان حرکت نماید و به کج‌راهه رود خوب معلوم است که مردم با وی همکاری نخواهند کرد. نمونة آنهم رژیم کنونی ایران است.

 ‌

ــ همانطور که اشاره شد رضاشاه در سفرنامة مازندران یعنی در بخش‌های مهمی از این کتاب رئوس برنامه و آرمان‌های خود را برای نوسازی کشور طرح کرده بود از جمله: کشیدن راه‌آهن و گسترش راه‌ها بعنوان زیرساخت لازم برای مراودات اقتصادی داخلی و میان ایالات و ولایات مختلف کشور، تأسیس و گسترش بنادر برای مراودات خارجی، تأسیس و گسترش مدارس، دانشگا‌ه‌ها و مراکز آموزشی و انطباق مفاد آموزش با نیازهای علمی، صنعتی و مدیریت سیاسی ـ اداری کشور، توجه به بهداشت و فرهنگ عمومی جلوگیری از گسترش بیماری‌های واگیردار در میان انسان‌ها، همینطور دام‌ها، تغییر وضعیت اجتماعی زنان، ایجاد امنیت و یکپارچگی پایدار، استقرار یک نظام قضائی و حقوقی کارساز، ایجاد ثبت اسناد و ثبت احوال و… این رئوس طرح‌ها و برنامه‌هایی بوده که رضاشاه سالهای ۱۳۰۴ ـ ۱۳۰۵ مطرح می‌کند، ایشان تا چه میزان تا زمان ترک خاک کشور توانستند به این اهداف دست یابند؟

دکتر عالیخانی ـ طبعـاً در نوشتن اینهـا بـاید صرفه جوئی کرد و آنهـا را خلاصه‌تر نوشت. اما این‌ها موضوعات کلی است که بسیار مسائل دیگر در دل آن‌ها نهفته است. بعنوان نمونه همین امر آموزش و پرورش یک عنوان کلی است که مسائل بسیاری در دل آن خواهد آمد. اما اینکه تا کجا توانست موفق شود، باید گفت در تمام این زمینه‌ها، پایه‌ها را گذاشت. آنهم بدون هیچگونه بحثی! پایه‌ها را برقرار کرد و با این کار جهت‌های خیلی درستی را هم برای آینده روشن کرد. واقعاً طرز فکر این انسان در اشل دیگری بود. بعنوان نمونه معماری در زمان رضاشاه را در نظر بگیرید، بسیار معماری جالبی است. در نظر بگیرید برای زمان خودش تا چه اندازه‌ای پیشرفته بوده است. باید با تأسف بگویم معماری که بعد‌ها در ایران در ساختمان‌های دولتی به کار رفت به هیچ وجه قابل قیاس با زمان رضاشاه نیست. از دبستان‌هایی که ساخته شد، دانشگاه‌ها (البته دانشگاه‌های ما رویهم رفته همه زیبا بودند). شما هتل قدیمی رامسر را مشاهده کنید و با افتضاحی که بعداً در کنارش ساخته شد مقایسه نمائید. ساختمان سازمان برنامه در کوچه پس کوچه‌ها را در نظر بگیرید! و مقایسه کنید با ساختمان وزارت خارجه یا باشگاه افسران یا کاخ دادگستری… در تمام زمینه‌هایی که اشاره کردید کارهایی را آغاز کرد که در آن هیچ تردیدی نیست. مثلاً آموزش و پرورش را در نظر بگیرید. اصلاً مدارس مدرن تا زمان رضاشاه چقدر محدود بود. اگر کسی به مدارس مدرن می‌رفت، می‌گفتند تو می‌خواهی «بهایی» بشوی. حتی در مورد آمار محصلین در زمان رضاشاه، من وقتی این آمار را دیدم و با قبل از آن مقایسه کردم، تا حدودی دچار تردید شدم که آیا این آمار شامل مکتب‌خانه‌ها هم می‌شود یا فقط مدارس نوین را مد نظر دارد که به این تعداد محصل رسیده‌ایم! بقدری ما نسبت به ترکیه یا حتی مصر عقب بودیم که غیر قابل تصور است. مصر و همچنین ترکیه خیلی جلو‌تر از ما بودند. یا فرض کنید، راه‌آهن! چه ترکیه و چه مصر از نیمة قرن ۱۹ صاحب راه‌آهن شده بودند. و ما در سال ۱۹۳۸ راه‌آهن سراسری در ایران را افتتاح کردیم. آن زمانی که ما راه‌آهن نداشتیم در ترکیه و مصر صحبت از ۵ تا ۶ هزار کیلومتر خط‌آهن بود. آتاتورک هنگامی که با یونانیان می‌جنگید، مقداری زیادی از نیرو‌ها و ارتش و تجهیزات را از طریق راه‌آهن داخل آناتولی نقل و انتقال می‌داد. و ما در آن زمان فاقد همه این‌ها بودیم. تنها با در نظر گرفتن این واقعیت‌هاست که متوجه می‌شویم رضاشاه تقریباً از صفر شروع کرد. با دولتی که حتی آنقدر پول نداشت تا کارهای عادی خود را انجام دهد، مملکتی که تقریباً بیش از دوقرن تقریباً هیچ سرمایه‌گذاری در آن صورت نگرفته بود، رضاشاه آمد و تمام این کارهای اساسی را پایه‌گذاری نمود. و برپایة آن زیربنا، روبنا اعم از صنعت و بازرگانی را ایجاد نمود و همه این‌ها را هم با پول خود کشور. بعد‌ها هم به رغم اینکه بسیاری از کارهای صنعتی را دولت مصمم بود انجام دهد، اما بخش خصوصی صورت داد. جالب است که نیمی از کارهای صنعتی که در زمان رضاشاه انجام شد، توسط بخش خصوصی بود. او بخش خصوصی را هم جلو انداخت. اصلاً این مرد با بزرگواری به جامعه نگاه می‌کرد.

 ‌

ــ با تمام این‌ها، دخالت دولت حضوری قوی داشت. بویژه زمانیکه داور مجبور شد به وزارت مالیه برود و در رأس این وزارت‌خانه قرار گیرد، دخالت دولت در امر اقتصاد بشدت گسترش پیدا کرد.

 ‌

دکتر عالیخانی ـ داور یکی از شخصیت‌های بزرگ آن دورة‌ تاریخی است و من احترام بسیاری برای وی قائلم. اما یکی از جاهایی که او برای خودش و همه گرفتاری ایجاد کرد، ‌‌‌ همان وزارت مالیه است. علت اساسی هم این بود که ایران بازرگانی‌اش در آن زمان بیشتر با روسیه و آلمان بود. این‌ها هم ترجیح می‌دادند معاملات بصورت پایاپای انجام شود و برای انجام این امر به ایران فهمانده بودند که ما به شما جنس می‌فروشیم و از شما کالاهایی را که کسی نمی‌خرد، خواهیم خرید. ظاهر قضیه این بود. اما در عمل اینگونه نشد. دولت ایران هم برای تأمین این مراودات شرکت مرکزی و شرکت‌های مختلف پنبه و غیره درست کرد که موجب گرفتاری‌هایی برای خود و برای تولیدات کشور ایجاد شد و اشتباهاتی پیش آمد. در هرصورت باید این نکته را در نظر داشت که در آن دوره مداخلة دولت در امر اقتصاد مد شده بود. در ترکیه به مراتب شدید‌تر از ایران بود. در آنجا این امر بصورت آتاتیسم، یعنی دولت همه کاره است، مطرح شد، که در ایران به این شدت نبود. حتی تا بیست سال پیش ترکیه هنوز این گرفتاری را داشت.

 ‌

ــ مد شدن درست. اما دخالت دولت در کشورهایی مثل ایران یا ترکیه که از قافلة پیشرفت و تمدن عقب افتاده بودند، چقدر ضرورت داشت؟ و پرسش دیگری که از دل این سئوال درمی‌آید، این است که به مدرنیزاسیون یا نوسازندگی کشور از «بالا» که به کنایه، تردید و رد نگریسته می‌شود، چگونه باید نگاه کرد. بسیاری از روشنفکران و حتی آن‌هایی که در دیدگاه‌های سابق خود نسبت به دوران پهلوی تجدید نظرهای اساسی کرده‌اند، این سیاست را به نقد می‌کشند و علت عدم موفقیت پیشرفت در ایران را در همین سیاست تحولات از بالا جستجو می‌کنند. شما به این مسئله چگونه نگاه می‌کنید؟

 با توجه به اینکه می‌دانیم شما یکی از طرفداران تقویت بخش خصوصی و کاهش دخالت دولت در امور اقتصادی هستید، نظرتان نسبت به اقدامات زمان رضاشاه چیست و تا چه میزان این دخالت را ضروری می‌دیدید؟

دکتر عالیخانی ـ در این مورد خیلی کلی بگویم که چند نکته را بایستی در اینجا در نظر گرفت. یک اینکه در یک کشور عقب‌افتاده اگر دستگاه رهبریش، حالا به صورت دمکراتیک، نیمه دمکراتیک یا اصلاً غیردمکراتیک، اگر این دستگاه رهبری ارادة تغییر نداشته باشد، هیچ اتفاقی در آن جامعه نخواهد افتاد. باید دستگاهی وجود داشته باشد و این دستگاه بخواهد کارهایی را در کشور انجام دهد. حال ممکن است این بحث مطرح شود که این کاری که قرار است انجام گیرد؛ می‌خواهید همة آن را دولت انجام دهد، یا حاضرید به مردم هم مقداری واگذار کنید یا اساساً حاضرید همة آن را مردم انجام دهند. بهرحال شما بعنوان دستگاه رهبری آن بالا باید برای همه تعیین تکلیف کنید که چه‌کاری باید بکنند. بعنوان مثال بیسمارک صدراعظم سابق آلمان را در نظر بگیرید، که شما امروز در کشورش نشسته‌اید؛ تمام اصلاحات بزرگ زمان بیسمارک که موجب تقویت بخش خصوصی شد، مسائلی نظیر سندیکالیسم یا چگونگی و وضع مالیات‌ها در حقیقت برپایه گزینه‌های او بعنوان رهبر کشور بود که بدست بخش خصوصی انجام می‌گرفت. بعبارت دیگر یک کشور باید رهبری قوی داشته باشد تا بتواند جامعه را تکان دهد. این‌هم که ایرادی می‌گیرند، اصلاحات از بالا بود؛ همیشه کار‌ها از بالا صورت می‌گیرد. حتی در یک سیستم دمکراتیک. فردی پیش می‌آید، طرح‌هایش را مطرح می‌کند و مردم هم به او رأی می‌دهند. این فردی که توسط مردم انتخاب شده و اکثریت مجلس را هم بدست می‌آورد، طرح‌هایش را به مرحلة اجرا درمی‌آورد. خوب شما اسم این را چه می‌گذارید؟ اصلاحات از بالا یا از پائین؟ تنها مسئله‌ای که باقی می‌ماند آن است که آیا مردم در تصمیم‌گیری مشارکت داشته‌اند یا نه، وگرنه از بالا یا پائین نمی‌تواند مطرح باشد. و من چندان به این نوع برخورد اعتقادی ندارم. اما مسئله مشارکت مردم در کاری که می‌خواهید انجام گیرد؛ مردم در زمان رضاشاه به یک معنا مشارکت داشتند، بعنوان نمونه در درست کردن ارتش قوی در ایران. چرا که وجود ارتش قوی پیش‌شرط تمام اقدامات دیگر و مسئله اصلاحات بود و مردم این امر را قبول داشتند. ولی همین مردم در زمان ما، آن مقدار هزینه‌ای که برای ارتش شده، قبول نداشتند و نمی‌توان به همین دلیل از مشارکتشان در این امر سخن گفت بنابراین تصمیمی بود که به آن‌ها تحمیل شده این تفاوت قضیه است. یا نمونة دیگر اصلاحات ارضی است که اگر چه براساس فشار محمد رضاشاه انجام شد، اما مردم مشارکت داشتند، چون معتقد بودند که باید این امر تحقق یابد و بسیار هم خوشحال بودند که شاه مصمم و با قدرت آمد و این کار را انجام داد. بنابراین مسئله بستگی به این دارد که کارهایی که در کشور انجام می‌شود، گزینه‌هایی که برای پیشرفت کشور و جامعه در نظر گرفته می‌شود خواست یک نفر است یا اینکه همراه با خواست یا مشارکت گروه‌های معنادار جامعه می‌باشد. خواست یک نفر است یا خواست اجتماعی است و سال‌ها جامعه برای آن مبارزه کرده، بحث کرده است. بعنوان نمونه هنگامی که رضاشاه تصمیم به تأسیس دانشگاه می‌گیرد، جلسه هیئت وزیران بود. رضاشاه می‌پرسد این همه پولی که ما به خارجی‌ها برای انجام امور می‌دهیم، خیلی گران تمام می‌شود. چگونه می‌توان در این امر صرفه‌جوئی نمود ـ اصلاً رضاشاه قضیه را از این بُعد می‌دید ـ بعد علی اصغر حکمت و چند نفر دیگر از فرنگ رفته‌ها که عده‌اشان هم در هیئت دولت زیاد بود، می‌گویند، برای اینکار ما باید اونیورسیته داشته باشیم. حتی لغتی را هم که بکار می‌برند از زبان فرانسه گرفته شده بود. رضاشاه می‌گوید، خیلی خوب ایجاد نمائید و دیگر وارد جزئیات نمی‌شود. چون چیزی که او می‌فهمید این بود که ما نیازمند کادری هستیم که جای خارجی را بگیرید.

 ‌

ــ پس در حقیقت فلسفة ایجاد دانشگاه در آن زمان هم پاسخ به این نیاز یعنی جایگزینی نیروهای متخصص خارجی با کادرهای آموزش دیده ایرانی بوده است.

دکتر عالیخانی ـ کاملاً، ببینید به همین خاطر بود که گفتم رضاشاه سئوال را درست مطرح می‌کرد. در این قضیه پرسید؛ چه کار کنیم که جای کادر خارجی (البته آنزمان هم لغت کادر را بکار نمی‌برد.) ـ جای فرنگی‌ها ـ را بگیرند. در پاسخ گفتند اونیورسیته می‌خواهیم. گفت بروید درست کنید. و پرسید کدامیک از شما در اینکار وارد هستید؛ بعد هیئتی زیر نظر حکمت انتخاب می‌کنند. این هیئت هم بعد از مدت کوتاهی گزارش طرح را تهیه می‌کنند و علی اصغر حکمت ظرف دوسال ـ فقط دو سال ـ دانشگاه تهران را راه‌اندازی می‌کند. این امر باور نکردنی است. موضوعی که در اینجا مطرح است، این است که رضاشاه شب نخوابید و صبح بگوید دانشگاه درست کنید این خواست عدة زیادی از مردم بود، آن‌ها در این خواست با رضاشاه مشارکت داشته‌اند.

 ‌

ــ یعنی این خواستی بود که در فضای ایران موج می‌زد.

 ‌

دکتر عالیخانی ـ کاملاً! یعنی همین افرادی که در هیئت دولت بودند و آن فردی که می‌خواهد کارخانه‌اش را اداره کند، می‌داند باید یک فرنگی را با هزینة هنگفت استخدام کند، چرا که یک مهندس ایرانی ارزان‌تر یا سرکارگر خوب ایرانی ندارد. بنابراین همة این نیرو‌ها متوجة این مشکل و خواهان رفع آن بودند و برمبنای این خواست تصمیم گرفته و اجرا می‌شود. بنابراین امر همراه با مشارکت تحقق می‌پذیرد و این مشارکت در زمان رضاشاه وجود داشت. اما در دوران ما متأسفانه همة‌ کار‌ها اینگونه نبود.

ــ بعنوان نمونه کدام کار‌ها؟

 ‌

دکتر عالیخانی ـ هزینه‌های بیش از اندازة ارتش، بخشی از سرمایه‌گذاری‌های اقتصادی که ما انجام دادیم. بهیج وجه تقدم نداشتند.

 ‌

ــ در اینجا در رابطه با همراهی با خواست مردم، برای من به عنوان زن سئوالی پیش می‌آید. آنهم در مورد یکی از ارزنده‌ترین اقدامات رضاشاه که در حق زنان انجام داد. یعنی قانون «کشف حجاب» که امروز دیگر همة ایرانیان با افکار سکولار ارزشش را می‌دانند و در میان آن‌ها کمتر کسی است که اهمیت تاریخی و پیامدهای آن را به زبان نیاورد. اما این گام در ایران هنگامی که برداشته شد، بشدت مورد اعتراض و مخالفت نیروهای مذهبی قرار گرفت و اکثریتی از مردم با آن مخالف بودند. براساس آن صحبت‌ها، پس باید نتیجه بگیریم که این اقدام اشتباه بوده است. چون مردم یا حداقل اکثریتی از مردم آن را نمی‌خواستند؟ اما از طرف دیگر هیچ معلوم نیست اگر این اقدام بزرگ صورت نمی‌گرفت، زنان‌مان امروز در مقابل اجحافات و حجاب اجباری این چنین ایستادگی می‌کردند. زنان ایران در دورة قبل از انقلاب نوع دیگری از زندگی اجتماعی را تجربه کرده بودند، لذا با کمک آن تجربه‌ها از زمینة آگاهی قوی‌تر و در نتیجه شانس بیشتری برای پیشبرد مبارزات امروزشان برخوردار شده‌اند.

 ‌

دکتر عالیخانی ـ‌ کاملاً! اولاً پیش از اینکه به زنان بپردازیم، باید بگویم؛ اول کاری را که رضاشاه انجام داد تغییر لباس مردان بود. در آنجا هم گرفتاری داشت. می‌دانید به کسانی که بجای عبا و عمامه، از کت و شلوار استفاده کرده و کلاه شاپو سرشان می‌گذاشتند، می‌گفتند بهایی شده‌اند. البته نمی‌دانم چرا هر کس کار درستی در جامعه انجام می‌داد، می‌گفتند بهایی شده است! در مورد زنان باید بگویم؛ بعقیدة من مبارزات خانم‌های ایرانی از مردانشان سر بود. چه در داخل و چه در خارج و این را تا حدی مدیون این دوران هستند. از آن زمان بود که به زنان فرصت داده شد، به آن‌ها اعتماد به‌نفس داده شد که شما هیچ از مردان کم ندارید. حال ممکن است خود خانم‌ها مدعی باشند چیز بیشتری دارند. بهرصورت اساس کار از همانجا شروع شد. تنها نقدی که من شنیده‌ام، البته نمی‌دانم روی آن مطالعه نکرده‌ام، اینکه این حرف چقدر صحیح است. گفته می‌شود؛ رضاشاه هم مثل آتاتورک می‌توانست امر حجاب را آزاد بگذارد و نوع پوشش را خود زن‌ها انتخاب کنند. خوب البته من خودم عکس این قضیه را هم دیدم. همسر آتاتورک خودش را می‌پوشاند. البته چادر سرش نمی‌کرد اما نوعی از آن چارقدهای محکم روی سرش می‌پیچید. همانطور که گفتم پاسخ این انتقاد را نمی‌دانم. تنها فکر می‌کنم شاید مسئله نزد ایرانیان به مراتب کار سخت‌تری بوده است. بهرحال قسمت‌هایی از ترکیه زیر نفوذ فرنگی‌ها قرارداشت. در حالیکه ایران چنین نبود. در ایران جریان خیلی کند‌تر پیش می‌رفت. زنان را خیلی اذیت می‌کردند. شاید کاری که رضاشاه انجام داد، موجب شد در ایران دیگر کسی بفکر ایجاد آنچه طالبان در افغانستان کرد، نیافتد. به همین دلیل به عقیدة من به این سادگی‌ها هم نیست که بگوئیم؛ ما می‌توانستیم راه ترکیه را در این مورد برویم.

‌‌

ــ جای تردید است! بعلاوه با توجه به خطرات و تهدیداتی که از سوی نیروهای مذهبی و جامعة متعصب که علیه زنانی که می‌خواستند داوطلبانه از حق برداشتن حجاب و بیرون آمدن از آن البسه حقارت‌آور چادر و چاقچور استفاده کنند و در محیط‌های عمومی ظاهر شوند، معلوم نیست چه شانسی وجود داشت. آنچه در سال ۴۲ یعنی سه دهه بعد اتفاق افتاد، یا در دورة اوج گیری انقلاب که عملاً حجاب بدون قانون و بدون قدرت حکومتی از سوی نیروهای مذهبی دیکته شد، نشان می‌دهند، چنین زنانی به هیچ عنوان آزادی و امنیت نداشتند. بعلاوه با این اقدام فکر می‌کنم تمام مسئولیت این امر را رضاشاه متوجه دولت و حکومت نمود و با این روش مصونیت زنان را در مقابل متعصبان و مذهبی‌ها و ارتجاعیون تأمین نمود.

 ‌

دکتر عالیخانی ـ کاملاً این‌‌‌ همان اعتقادی است که من دارم. برای این نیرو‌ها واقعاً آن اصلاحات اساسی ناگوار بود. نگاه کنید به افکار آیت‌الله خمینی، در کتاب ولایت فقیه که در اوایل انقلاب منتشر شد. او در آنجا گفته و این‌ها نیز هیچگاه منکر نشدند، که اگر ما روحانیون وظیفة خودمان را خوب انجام داده بودیم، در ایران مدرسه درست نمی‌شد! خمینی از وجود مدارس در ایران ابراز تأسف می‌کند! از نظر او مدرسه آخوندی و مکتب کاملاً درست بوده است. من مطمئن نیستم می‌توانستیم به روش ترکیه ملایم پیش برویم. شاید راهش‌‌‌ همان بود که رضاشاه رفت و یکجا مسئله را حل کرد و امروز هم به رغم تمام فشارهایی که بر زنان می‌آورند، جامعه ایرانی، جامعة دیگری شده است. شما حتی تلویزیون هم که نگاه می‌کنید ملاحظه می‌کنید، همین افرادی هم که امروز ممکن است کراوات نزنند یا ریش بگذارند، اما طرز لباس پوشیدن، طرز سخن گفتن‌شان متعلق به یک کشور عقب‌مانده و مفلوک نیست. علیرغم تمام بدبختی‌هایی که دچارش هستند.

 ‌

ــ حافظة تاریخی و تجربه‌های تاریخی در شکل‌گیری ذهنیت و آگاهی ملت خیلی نقش دارد، ممکن است، دوره‌ای نسبت به این تجربه‌ها بی‌توجهی شده و کجراهه‌ها انتخاب شوند، اما به محض آشکار شدن شکست این کجراهه‌ها، تجربه‌های درست در تصحیح اشتباهات بسیار یاری دهنده‌اند.

دکتر عالیخانی ـ کاملاً! ‌ کاملاً!

ــ شما گفتید؛ رضاشاه و اقداماتش فرآورده مشروطه بود، برخی معتقدند ـ البته در گذشته بیشتر ولی امروز کمتر ـ که رضاشاه از میانبرندة دستاورد‌ها و آرمان‌های مشروطه بود. نقطه تلاقی یا اشتراک این دو نگاه به یک دوران مشخص و همچنین نقطه اختلاف آن را چگونه توضیح می‌دهید؟

دکتر عالیخانی ـ از نقطه نظر مدرنیزاسیون ایران حتماً فرآوردة مشروطه بود. در آن هم تردیدی نیست. اما در اینکه رضاشاه اصول آزادی‌خواهی مشروطیت را زیرپا گذاشت در آنهم تردیدی نیست. رضاشاه چاره‌ای نداشت جز اینکه با قدرت حکومت کند. ولی می‌توانست ـ اگر تنها یک انتقاد بشود به رضاشاه کرد ـ پایه‌هایی را بوجود آورد که روی آن‌ها نهادهای دمکراتیک بتواند نضج بگیرد. این کار را نکرد. این کاری است که آتاتورک کرد. او هم با قدرت حکومت می‌کرد، اما این پایه‌ها را گذاشت که بعد از خودش بتدریج دمکراسی بوجود آید.

«بچه‌های رضاشاهی» و مسئله توسعه و نوسازی ایران

«بچه‌های رضاشاهی» و مسئله توسعه و نوسازی ایران

 ‌

دکتر علینقی عالیخانی

فروردین ۱۳۸۳

 ‌

ــ یکی از قدیمی‌ترین نام‌ها و چهره‌هائی که در کنار نام داریوش همایون شنیده و ملاحظه می‌شود نام دکتر علینقی عالیخانی است. این همراهی به بسی سال‌های قبل باز می‌گردد به بسیار قبل از مناصب علمی، دانشگاهی یا دولتمداری شما، به دوران نوجوانی و دوران پرشور محصلی. دورانی که اتفاقاً از نظر تاریخ ایران بسیار پرالتهاب و در عین حال پراهمیت بوده است. بهتر است این‌ها را از زبان خودتان بشنویم. نخستین برخورد و آشنائی‌تان با داریوش همایون چگونه و در چه رابطه‌ای بود؟

 ‌

دکتر عالیخانی ـ من در سال ۱۳۲۲ یعنی ۶۰ سال پیش با داریوش آشنا شدم. چگونگی آشنایی‌امان هم به این صورت بود که یکی از دوستان مشترکمان پیشنهاد کرد دور هم جمع شده و در مورد مسائل ایران صحبت کنیم. البته در حد قدرت فکری‌‌‌ همان سن و سال. من هم که به این جلسه‌ها دعوت شده بودم پذیرفتم. در این جلسات با داریوش و همچنین محسن پزشکپور، خداداد فرمانفرمائیان و شاید یکی دو نفر دیگر آشنا شدم. همه ما در واقع نوجوانانی بودیم بشدت تحت تأثیر تبلیغات دورة رضاشاه. برای نخستین بار در تاریخ ایران، رضاشاه بگونه‌ای عمیق و گسترده روحیه‌ای ملی ایجاد کرده بود. و برای ما برخلاف نسل پیشین تاریخ عبارت بود از تاریخی پرافتخار و در این امر تا حدی مبالغه می‌کردیم که گویا، کمتر کشوری اساساً شبیه به ما در جهان وجود دارد.

با چنین روحیه‌ای به یکباره با اشغال ایران روبرو شدیم. در اثر اشغال کشور توسط کشورهای خارجی به ناگاه همه چیز بهم خورد و سراسر کشور را آشفتگی فراگرفت و چنین وضعیتی برای ما بسیار زننده بود و بیش از هر چیز با آن تصوراتی که نسبت به کشور خود داشتیم در تضاد قرار داشت. این اشاره‌ای را که به تاریخ ایران کردم، مهم است در نظر داشته باشید. زیرا حقیقتاً تا زمان رضاشاه کتابی که در مورد تاریخ ایران بدرستی نوشته شده باشد و یا از روی آن تدریس شود وجود نداشت. آشنائی با تاریخ ایران به معنای درست کلمه از‌‌‌ همان زمان آغاز شد و پیش از آن تاریخ ایران معجونی بود آمیخته با داستان‌های شاهنامه و‌‌‌ همان چیزی که در مکتب خانه‌های قدیمی درس داده می‌شد.

بهرحال در این زمان و تحت چنین اوضاعی من با داریوش آشنا شدم. آنچه از‌‌‌ همان نخستین مراحل چشمگیر بود، قدرت نویسندگی وی بود. قدرت نویسندگی همراه با استدلال. در آن زمان‌ها رسم بود ـ شاید هنوز هم باشد ـ که مطالب را با تأثیرگذاری شدید احساسی نوشته و سعی در زیبائی کلام داشته باشند، اما با توجه کمتری یا ناچیزی به محتوا. ما به یکباره در میان جمع خود با فردی روبرو شدیم که مسائل را بقلم می‌کشد، آنهم نه تنها بقدر کافی زیبا بلکه دارای محتوا. او با منطق سخن می‌گفت. از این نقطه نظر داریوش در میان ما کاملاً فرد برجسته‌ای بود.

 ‌

ــ به این ترتیب آشنائی شما مصادف بود با یک سری نشست‌ها و بحث و گفتگو بر سر اوضاع ایران. آیا این نشست‌ها به فعالیت‌ها یا اقدامات عملی نیز منجر گردید؟

 ‌

دکتر عالیخانی ـ چیزی شبیه به حزب درست کردیم بنام «نهضت محصلین». در آن نهضت محصلین با افراد دیگری نیز آشنا شدیم. یکی از آن‌ها که متاسفانه در گذشته است، نادر نادرپور بود. او هم در میان ما و در سن و سال ما بسیار جالب بود. کسی در سن و سال من و داریوش، آنزمان حدود ۱۳ ـ ۱۴ ساله با طبعی روان و در ‌‌‌نهایت راحتی می‌توانست شعر بگوید. آنهم اشعاری خوب.

بعد از «نهضت محصلین»، داریوش و من و تنی چند از دوستان رفتیم و به اصطلاح خودمان «انجمن» مخفی درست کردیم و این قسمت دوم کار بود. بعد‌ها هم اوضاع به گونه‌ای شد که فعالیت‌های ما بصورت علنی ادامه یافت. در این مرحله پزشکپور از یک سو به حزب پان ایرانیست رفت که منهم با او بودم همراه با یکی از دوستانمان بنام محمدرضا عاملی. از نقطه نظر فکری دکترعاملی از برجسته‌ترین افرادی بود که من در زندگی خود دیده‌ام. با قدرت فکری استثنائی و هرگز هم نفهمیدم که چرا چنین شخصیتی را که جز کارهای مفید در زندگیش نکرده بود، در این نظام به اصطلاح جمهوری اسلامی ایران کشتند.

در این زمان داریوش چندان تفاهمی با برخی از همکاران من نداشت. با خود من چرا، اما با همکارانم نه. لذا راه جداگانه‌ای در پیش گرفت. که البته من دیگر اقدامات بعدی وی را پیگیری نکردم و بعد از آن هم عازم اروپا شده و در آنجا کم و بیش از ایشان باخبر بودم.

ــ سازمان‌هایی را که قبل از عزیمت به اروپا در آن‌ها عضویت داشتید، چه اهدافی را دنبال می‌کردند؟ البته با توجه به سن و سالی که در آن بسر می‌بردید، صحبت از اهداف چندان دقیق نمی‌تواند باشد. اما بهرصورت آرمان و اهدافی می‌بایست انگیزه و موتور محرکه جمع شما بوده باشد.

دکتر عالیخانی ـ ما در آن زمان از یک ناسیونالیسم کلی پیروی می‌کردیم. و نسل پیش از خودمان را هم که در رأس امور بودند قبول نداشتیم. معتقد بودیم این نسل وظیفه خود را بدرستی انجام نداده. راستش دلیل این طرز فکر هم چندان روشن نبود. ولی بهر صورت این گونه می‌اندیشیدیم. اما مهم‌تر از همه آن احساس خطری بود که در ما همزمان با پیدایش حزب توده و گرایش به سمت شوروی، ایجاد شده بود. ما بیش از پیش احساس می‌کردیم، مهم‌ترین مسئله این است که کشور ما به چنگال روس‌ها نیفتد. در‌‌‌ همان دوره‌ها نیز داستان آذربایجان کاملاً نشان داده بود که این نگرانی‌ها بی‌جا نیست. این‌ها وجوه عام و کلی انگیزه‌ها و اهداف ما بود، اما اگر بخواهیم از اهداف سیاسی روشن و دقیق صحبت کنیم، چیزی برای عرضه نداشتیم. شاید تنها چیزی که هیچگاه در مورد آن بحثی صورت نگرفته و آن را بعنوان اصل پذیرفته بودیم، مسئله بقای نظام مشروطه سلطنتی در ایران بود. در این زمینه هم اما وارد جزئیات نمی‌شدیم.

ــ در واقع پیکان اصلی مبارزة شما متوجه نیروهای خارجی بود که در آن دورة تاریخی در ایران نقش تعیین کننده‌ای داشتند.

 ‌

دکتر عالیخانی ـ یک بخش قضیه مربوط به این امر بود. اما همانگونه که گفتم ما معتقد بودیم که کشورمان باید به آن گذشتة پرافتخاری که گمان می‌کردیم داشته، باز گردد. و براین باور بودیم که نسل‌های پیش از ما به اندازه کافی تلاش نکرده‌اند تا به این هدف دست یابند. اما اینکه حال خودمان چگونه به این هدف برسیم، برایمان کاملاً روشن نبود. راستش در آن زمان، چندان هم از خودمان نمی‌پرسیدیم که چگونه؟ فقط به این امر کلی باور داشتیم که ایران باید پیشرفت کند و در ردة کشورهای بزرگ جهان قرار گیرد. که البته جنبة احساساتی این نظر بیشتر بود تا جنبه تحلیلی آن.

 ‌

ــ در دوران اقامت در اروپا آیا ارتباط شما با داریوش همایون کماکان برقرار بود؟

دکتر عالیخانی ـ غیرمستقیم از او خبر داشتم و می‌دانستم همچنان به فعالیت سیاسی در ایران ادامه می‌دهد و به یکی از گروه‌های خیلی تندرو ناسیونالیست پیوسته است. با توجه با آشنائی که با داریوش داشتم گمان می‌کنم برای من روشن بود که او بدنبال راهی بود که انرژی خود را در راه کشورش صرف نماید.

ــ صحبت از حزب تندرو ناسیونالیستی کردید. حتماً منظورتان‌‌‌ همان حزبی است که در طول زندگی سیاسی داریوش همایون همواره بعنوان ابزاری علیه ایشان مورد بهره‌برداری قرار گرفته است. حزب سومکا (حزب سوسیالیست ملی کارگران /۱۳۳۰)

 ‌

دکتر عالیخانی ـ بله! اگر کسی بخواهد آن را بهانه کرده و ایرادی بر داریوش بگیرد امری است جداگانه. اما اگر بخواهیم واقع‌بینانه به مسئله نگاه کنیم، واقعیت این است که داریوش فردی بود که احتیاج داشت، با آن فکر و تن پویا و جوان و با آن روحیة ملی، بتواند از خود چیزی نشان دهد. و چون هیچ‌گونه تفاهمی با تنها حزبی که در واقع مطابق میلش بود یعنی‌‌‌ همان حزب پان ایرانیست، و برخوردهای شدیدی که با دوست نزدیک خودش یعنی پزشکپور داشت و نمی‌توانست با آن حزب کار کند، لذا خواه نا‌خواه به طرف دیگر کشیده شد. این بدین معنا نیست که وی همه حرف‌های آن حزب را می‌پذیرفت و می‌پسندید. اتفاقاً بعد‌ها هم که خود من با وی در این مورد صحبت کردم، توضیح داد که او آن زمان چیزی جز اینکه بتواند فعالیت‌هایش را بگونه‌ای پیش برد نداشت. و همانگونه که گفتم، بدین معنا نبود که همه حرف‌های آن‌ها را قبول داشت. از نقطه نظر فکری هم در واقع از همة آن‌ها سر بود.

ــ بنظر می‌رسد که آقای همایون در نقد گذشته خیلی پیشرو‌تر از مخالفان خود حرکت می‌کنند. ارزیابی خود ایشان از حزب سومکا این است که این حزب سرتا پا تقلیدی از حزب نازی آلمان بود ـ البته بجز جنبه یهودی ستیزی آن. اما چرا افرادی در سن و سال شما به احزابی شدیداً ناسیونالیست جذب می‌شدید، آیا واقعاً گروه و تشکیلات دیگری که بتواند از این روحیات ملی پرورش یافته در دوران رضاشاه بهره بهتر و مفیدتری ببرد، وجود نداشت؟

 ‌

دکتر عالیخانی ـ گویا نبود! تنها حزب دیگری که وجود داشت حزب توده بود. و این نکته را هم بشما بگویم، بسیاری از افرادی که به حزب توده پیوستند، در واقعیت با روحیه ناسیونالیستی خود به آن سو رفتند. ولی در آن‌ها نوعی گم‌گشتگی مشاهده می‌شد. و فکر می‌کردند شاید راه حل این باشد که به این صورت اقدام کنند. خیلی از اعضای حزب توده نیز ریشه گرایش‌شان برخاسته از وجه ناسیونالیستی بود که فقط به همین صورت خود را نشان می‌داد. شاید آن‌ها برای خود چنین مسئله را توضیح می‌دادند که چیزی بنام روسیه وجود ندارد. حال کشور شوروی است و شوروی نیز متشکل از انسان‌های جدیدی است که دنیای تازه‌ای خواهند ساخت. ولی برای ما خیر، چنین نبود. ترس از شوروی و در واقع این روسیه بود که پشت سر اسم شوروی پنهان شده بود. طبق تجربة تاریخی که طی کرده بودیم مرتباً نگران این بودیم که آن‌ها همچنان خواهان غلبه بر ما و چنگ انداختن به کشور ما هستند و اشتباه هم نمی‌کردیم. بهرحال در آن دوران جوانان کشور از هر گروه بدنبال راه‌حلی بودند که چگونه می‌توان ایران را به جلو پیش برد. البته حزب توده پشت سر خود به میزان هنگفتی کتاب و آثار مذهب بی‌خدای مارکسیستی داشت و ما هیچ چیز نداشتیم.

 ‌

ــ ظاهراً گرایش‌های ناسیونالیستی از اندیشه‌های آقای همایون جدایی ناپذیر است. اما به نظر می‌رسد درک ایشان در این زمینه با آنچه ما از «ناسیونالیسم ایرانی» می‌شناسیم از اساس متفاوت است. در حالیکه بسیاری ناسیونالیسم را به معنای بازگشت به گذشته «پرافتخار» ایران و تلاش برای حفظ هویت و فرهنگ ایرانی می‌دانند، برعکس گفته‌ها و نوشته‌های آقای همایون مملو از نقد این هویت، فرهنگ و گذشته بوده و شرط بقای ایران و یافتن جایگاهی در خور احترام در جهان امروز را اتفاقاً کندن و بدر آمدن از این گذشته می‌دانند. نظر شما در این باره چیست و ناسیونالیسم داریوش همایون را چگونه تعبیر و ارزیابی می‌کنید؟

 ‌

دکتر عالیخانی ـ ببینید! بین ایندو هیچگونه تعارضی وجود ندارد. هرکدام را باید در آن بافتار (context) و دوران خودش دید و سنجید. من در‌‌‌ همان آغاز گفتگو اشاره کردم که ما بعنوان نوجوانانی دور هم جمع می‌شدیم و فکر می‌کردیم چه کنیم. طبیعی است که بتدریج طرز فکر‌ها تغییر پیدا می‌کند. و این تغییرات در دهه‌های گذشته روز به روز سرعت بیشتری یافته است. به این دلیل که جهان به دنیائی بدل شده که با دنیای چهل، پنجاه سال پیش کاملاً متفاوت است. بنابراین اگر شما امروز بازهم چشم‌تان بطرف گذشته باشد و توجهی به شرایط کنونی و گرایش به آینده نداشته باشید، که جای تأسف خواهد بود. مسئله مهم این است که وقتی شما از احساسات دور می‌شوید، احیاناً می‌توانید بهتر بسنجید، احیاناً درس خوانده‌اید، کتاب بیشتر خواندید و بیشتر فکر کردید، متوجه می‌شوید که باید به فکر جامعة روز و فردای این‌ جامعه باشید. اما در این میان نکته‌ای پراهمیت وجود دارد، بدین معنا که بهر حال وقتی احساس کنید که از صفر شروع نکرده‌اید و مردمانی که در این منطقه زندگی کرده‌اند، تحت شرایط خاص توانسته‌اند دستاوردهای بزرگی برای تمدن بشری داشته باشند، این پشتگرمی فوق‌العاده‌ای است، که شما از آن سهم می‌برید و این یکی از عامل‌هایی است که ما در ایران داریم و ابداً نباید آن را دست‌کم بگیریم. باید واقعاً به این مسئله توجه کنیم که خیلی از کشور‌ها این احساس پشتگرمی را ندارند و آن انسان‌هایی که در کشور ما به رغم تمام بدبختی‌هائی که متحمل شده‌اند، در این آب و خاک ریشه دارند، ریشه‌ای که دیگران فاقد آنند و فارغ از آن. بنابراین من هیچ تعارضی بین این‌ها نمی‌بینیم. اینکه داریوش به آینده می‌نگرد و فکر می‌کند، در واقع برپایة همین گذشته‌ای است که صحبتش را کردم. این البته معنایش این است که اگر شما امروز بخواهید پان‌ایرانیست بشوید، شاید توجه به تغییر شرایط ایران و جهان دارید.

 ‌

ــ البته شاید به‌‌‌ همان گونه‌ای که آقای همایون می‌گویند و گذشتة ایران را تخته پرش مناسب برای آینده می‌خوانند.

 ‌

دکتر عالیخانی ـ ببینید! وقتی من می‌گویم چقدر خوب ایشان بلد هستند، حرف‌ها را درست بنویسند، همین است.

 ‌

ــ اقامت شما چه مدت در خارج طول کشید و چه زمانی به ایران بازگشتید؟

 ‌

دکتر عالیخانی ـ من ۱۹۵۰ از ایران خارج و ۱۹۵۷ به ایران برگشتم و ۷ سال در خارج بودم. وقتی برگشتم از اولین کار‌هایم، دیدن داریوش بود. کاملاً احساس کردم که در این مدت چقدر پخته‌تر شده. خیلی جالب بود، قبل از اینکه به ایران برگردم، در اروپا سرپرستی دانشجویان ایرانی تازه درست شده بود و مرحوم جهانگیر تفضلی سرپرست دانشجویان ایرانی در اروپا بود. ایشان از سابقه من با گروه‌های ناسیونالیستی اطلاع داشت و با داریوش هم دوست بود. خیلی سریع با من تماس گرفت و از نوشته‌های همایون که در آن زمان در اطلاعات چاپ می‌شد تعریف کرد. ایشان به من گفت چیزهائی که این جوان می‌نویسد، حتی در مطبوعات فرنگی هم به این خوبی پیدا نمی‌کنید. خوب طبیعی است که من خیلی خوشحال شدم وقتی او در بارة دوست من اینطور صحبت می‌کرد. وقتی هم به ایران برگشتم متوجه شدم که کاملاً حق با ایشان است. سالیان بعد عده‌ای توجه نکردند، مقالات داریوش تا چه اندازه معنی دار و با شهامت بود و مسائل مملکت را طرح می‌کرد. آنهم با آن قلم بسیار توانا.

 ‌

ــ روابط در حد دوستی بود یا کـار مشخص سیـاسی هم دنبـال می‌کردید؟

 ‌

دکتر عالیخانی ـ به هیچوجه، برای اینکه من بطور کامل خودم را از فعالیت‌های سیاسی کنار کشیده بودم.

 ‌

ــ البته آقای دکتر عالیخانی کم لطفی می‌فرمائید، فعالیت‌هائی که شما بعد‌ها صورت دادید، به لحاظ ابعاد تأثیرات سیاسی بسیار گسترده‌تر از فعالیت‌های سیاسی گذشته‌اتان بود.

 ‌

دکتر عالیخانی ـ بهرحال منظورم این است که بصورت گروهی فعالیتی نداشتم. ولی با داریوش هم خیلی راحت و هم صمیمانه می‌توانستیم صحبت کنیم و ایشان نیز خیلی آسوده و راحت می‌توانست حرفهای دلش را با من در میان بگذارد. او ایرادهای خیلی اساسی به دولت‌های آن زمان ایران داشت. و در این موارد هم بسیار صمیمانه و برادروار با هم صحبت می‌کردیم.

بعنوان مثال چیزی که همیشه فوق‌العاده برایم جالب بود، پس از جنگ ۱۹۶۷ و شکست وحشتناکی که کشورهای عربی از اسرائیل خوردند، خاطرم هست مقالة مفصلی بود که او در مجله‌ای تحت مسئولیت آقای ‌پور والی ـ فکر می‌کنم مجلة «بامشاد» بود ـ نوشت و در آن علت شکست اعراب را توضیح می‌داد. اگر کسی دقت می‌کرد متوجه می‌شد که همایون می‌گوید کارهائی که در ایران در حال صورت گرفتن است به هیچ دردی نمی‌خورد و مفت است. اگر می‌خواهید چیزی بیاموزید، باید از آن‌ها بیاموزید. شاید شانس بزرگ همایون بود که کسی نفهمید او چه نوشته است، بنابراین دردسری هم برایش ایجاد نشد، وگرنه حرفش را با ظرافت اما بسیار محکم زده بود.

ــ در تأئید سخنان شما در این مورد من از زنده یاد هوشنگ وزیری هم شنیده بودم که یکی از توانمندی‌های همایون تحلیل حوادث و مسائل خارجی است.

دکتر عالیخانی ـ درست بود. ولی او می‌توانست تحلیل مسائل خارجی را در پیوند با مسائل داخلی توضیح دهد. از این نظر کار او بسیار در خور توجه بود.

ــ در کتاب خاطرات شما که اثر ارزنده‌ای است و امیدوارم که هم نسلان من که در فضای ذهنی دیگری زندگی می‌کردیم و تحت تأثیر افکار و ایدئولوژی‌های خاصی نتوانستیم یا نخواستیم آنچه را که در ایران می‌گذشت همه جانبه دنبال کنیم، این کتاب را حتماً بخوانند. زیرا تصویر بسیار روشنی از شرایط گذشته ایران در دو دهه قبل از انقلاب بدست می‌دهد. در این کتاب نکته‌ای که بنظرم بسیار در خور توجه آمد این بود که شما در آن زمان یعنی آغاز دهة ۴۰ با هدف معینی وارد دستگاه دولت شدید. در واقع در پی بوجود آوردن یک بخش پرقدرت اقتصاد خصوصی در کنار فعالیت‌های اقتصادی دولت بودید. سال‌ها گذشت، انقلابی در کشورمان رخ داد و ما در مملکت‌مان دستاوردهای بسیاری را از دست دادیم تا بالاخره متوجه شدیم که اقتصاد خصوصی پرقدرت چقدر می‌تواند در حفظ سلامت جامعه و محدود ساختن عرصه دست اندازی‌های قدرت حاکم سیاسی مؤثر واقع شود.

در‌‌‌ همان دورانی که شما با هدف فوق وارد دستگاه حکومتی شدید، داریوش همایون نیز در بیرون از قدرت سیاسی، در واقع در میان جامعه روشنفکری و مطبوعاتی سعی در ایجاد نهادهائی داشتند که ما امروز از آن‌ها بعنوان نهادهای مستقل یا نهادهای جامعه مدنی نام می‌بریم مانند مطبوعات یا سندیکا. البته منظورم سندیکای نویسندگان و روزنامه‌نگاران است. از نظر جنابعالی آقای همایون در آن زمان و در این فعالیت‌ها چه قصد و هدفی را دنبال می‌کردند. آیا ایشان هم مانند شما بدنبال نهادهائی مستقل از قدرت حکومتی بودند؟

 ‌

دکتر عالیخانی ـ در صحبت‌های ما بطور مشخص بر سر این اهداف بحث نشد. برسر مسائل اقتصادی و سیاستی که در پیش گرفته بودم، هیچگاه نظر مخالفی در او ندیدم. اما صحبت مشخصی هم در این باره با هم نداشتیم. البته در مورد سندیکا با من صحبت می‌کرد. من هم سخنان و استدلال‌های او را می‌پذیرفتم و بعنوان یک دوست احساس غرور می‌کردم که او با اینکه حتی نیازمند حقوق آخر ماه خود بود، توجه‌ای به تهدیداتی که از سوی مقامات مطبوعاتی می‌شد، نمی‌کرد و همچنان به این سندیکا چسبید. با وجود اینکه کار خود را از دست داد اما حاضر نشد از قول و اهداف خودش سرباز زند. اصولاً سندیکالیسم سالم یکی از آرزوهای من هم بود که می‌خواستم در ایران بوجود آید. چیزی که در ایران نداشتیم. آنچه در ایران وجود داشت ادا بود و تعارف و ماستمالی کردن جریان واقعی سندیکالیسم. در این میان چنین چیزی پایه گذاری شده بود، با شهامت یک عده که یکی از آن‌ها داریوش بود. او این مسئله را با من مطرح می‌کرد و من هم بسیار می‌پسندیدم و همانطور که اشاره کردم اینکار چندان هم برای وی ارزان تمام نشد.

ــ در جائی از خاطرات آقای همایون خوانده‌ام؛ سندیکای روزنامه‌نگاران و نویسندگان یکی از مستقل‌ترین سندیکاهایی بود که در ایران بوجود آمد. در هنگام خواندن این موضوع، ذهنم بیشتر متوجه این نکته شد که اصولاً سندیکالیسم و جنبش سندیکائی را حزب توده به ایران آورد. سندیکاهای بسیاری تحت نفوذ این حزب تشکیل و رهبری شد. ولی کمتر کسی معتقد است که سندیکاهایی که تحت نفوذ رهبری حزب توده بود، سندیکای مستقلی بحساب می‌آید. علت این امر چیست؟

 ‌

دکتر عالیخانی ـ سندیکاهای مستقلی نبودند. بخاطر اینکه آن‌ها بدنبال اهداف سیاسی خود بودند. با وجود این من باید نکته‌ای را اینجا خاطر نشان کنم که نباید از انصاف بگذریم، سندیکاهائی که این حزب در حوزة نفتی ایران بوجود آورده بودند، نقش بسیار مثبت و خوبی در مقابله با شرکت نفت ایران و انگلیس از خود نشان دادند. تمام کسانی که با صنعت نفت آشنائی دارند یا در صنعت نفت آن زمان بودند، می‌گفتند که این سندیکا‌ها اثر خوبی در مبارزه با این شرکت که کاملاً استعماری عمل می‌کرد، داشتند و این شرکت هم در ‌‌‌نهایت دست و پایش را جمع کرد. آن‌ها اثر بسیار مثبت و خوبی در ایران داشتند. حتی عده‌ای از مدیران که تبعیت از حزب توده می‌کردند یا کسانی که عملاً از روس‌ها بوسیله عوامل‌شان رهنمود دریافت می‌کردند، حتی آن‌ها در آن مقطع توانستند نقش مثبت و مؤثری در ایران و جامعه کارگری ایران بازی کنند. عدم ذکر این تأثیر و انکار آن به نظر من بی‌انصافی است. ولی خوب این سندیکا‌ها مستقل نبودند به معنای واقعی مستقل نبودند. جنبه سیاسی پیدا کردنشان کار را خراب می‌کرد. در تمام کشورهای دیگر هم به همین منوال بوده. یعنی وقتی پایه سندیکالیسم با نوعی افکار مخصوص حزبی روبرو بوده، نتیجه خوبی به بار نیامده است. بعنوان نمونه همین کشور آلمان را که شما در آن زندگی می‌کنید و بهتر با مناسبات آنجا آشنائی دارید، در نظر بگیریم. شاید محکمترین سُنت سندیکائی اروپا در آلمان باشد. بدلیل کاملاً ساده، این سندیکا‌ها در زمان بیسمارک پایه‌گذاری شده و او که مردی بسیار پرقدرت و در عین حال از نظر مناسبات اجتماعی بسیار روشن بود، به سندیکا‌ها اجازة تشکیل و فعالیت داد. امری که در کشورهای دیگر مجاز شمرده نمی‌شد. سندیکاهای آلمان هیچگاه نیاز نداشتند، به یاری افکار دست چپی گرد هم آیند، دفاع از منافع صنفی‌اشان عامل اصلی حرکت مشترکشان بود، بدون آنکه از افکار و مرام سیاسی یکسانی دفاع کنند. سندیکائی که داریوش و روزنامه‌نگاران دیگر بنیادش را گذاردند، بدلیل دفاع از منافع صنفی‌اش بود که آن را با ارزش و بعبارتی مستقل می‌ساخت. و سندیکاهائی که در واقع وابسته به حزب توده بودند، ضعف اصلی‌اشان ریشه سیاسی پشت سرشان بود.

 ‌

ــ از مضمون سخنان شما تعریف دیگری از سندیکای غیرمستقل بدست داده می‌شود. تعریف ما از سندیکاهای غیرمستقل، سندیکاهائی بود که در آن دولت و عوامل اجیر شدة حکومت حضور پرنفوذ داشته و از این نهاد‌ها در خدمت حفظ و اعمال قدرت حکومتی و گسترش شاخک‌های نفوذی در میان مردم بهره‌برداری می‌کردند. اما نوع دیگری از وابستگی را شما در تعریف‌هایتان ارائه دادید، وابستگی به ایدئولوژی، نگاه حزبی و سیاسی. همانند سندیکاهائی که در گذشته در ایران توسط حزب توده یا جریانات معتقد به ایدئولوژی مارکسیستی ایجاد یا رهبری می‌شدند. این سندیکا‌ها نیز بعبارتی نه در خدمت منافع صنفی و اقتصادی گروه‌های کارگری یا سایر کارکنان بلکه بیشتر در جهت منافع سیاسی گروه‌های خاصی بکار گرفته می‌شدند. بهرصورت هر یک از این اشکال وابستگی می‌توانند نهادهای مدنی را از ماهیت استقلال آنکه ضرورت وجودی آنهاست، خالی نماید. با این توصیف‌ها باید بپذیریم که سندیکای روزنامه‌نگاران و نویسندگان در هنگام پایه‌گذاری توسط آقای همایون و سایر همکارانشان، به معنای واقعی مستقل بود.

 ‌

دکتر عالیخانی ـ این امر را من کاملاً تأئید می‌کنم و بنظرم تشکیل این سندیکا یکی از کارهای بسیار مثبت بود. شهامت بسیاری هم می‌خواست. همانگونه که گفتم من از نزدیک شاهد زندگی داریوش بودم و می‌دیدم که پیشبرد این هدف چقدر برای او مشکل آفرین است. علی‌الخصوص که مورد تهدید هم واقع شده بود، که من وارد جزئیات امر نمی‌شوم، زیرا ممکن است خود ایشان نخواهند در این مورد صحبتی بشود.

 ‌

ــ یکی دیگر از بخش‌های زندگی داریوش همایون که بر سر آن جدل بسیاری می‌شود و مورد اعتراض هم از سوی مخالفین و هم از جانب موافقین ایشان، مسئله حضور ایشان در دستگاه دولت و قبول پست وزارت است. مخالفین چه چپ و چه راست، این امر را شاهدی بر «قدرت طلبی» و «وابستگی» ایشان به رژیم گذشته ارزیابی می‌کنند. خود جنابعالی که سال‌ها در مقام وزارت در دستگاه حکومتی محمدرضاشاه خدمت کرده و بعد‌ها نیز رفتار و عملکرد برخی از دولتمردان و همکاران خود در دستگاه دولتی را مورد قضاوت قرار داده‌اید. این عمل همایون را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

 ‌

دکتر عالیخانی ـ اولاً من اصولاً معتقد نیستم، انسان برای اینکه پشت سرش حرفی نزنند نباید خود را درگیر کارهای عمومی و سیاسی نماید. چنانچه خود فرد معتقد است می‌تواند نقش مثبتی داشته و می‌تواند خدمتی انجام دهد، اگر باز هم خود را دور از فعالیت سیاسی نگه دارد و بقول معروف همچنان جنت‌مکان باقی باشد، من این را اصولاً قبول ندارم. معتقدم اگر در عمر کوتاه‌مان می‌توانیم به جامعه امان، کشورمان، همنوعانمان خدمتی کنیم باید حتماً دست به اقدام بزنیم. بنابراین اگر از این زاویه به مسئله نگاه کنیم، پس دیگر «قدرت طلبی» هیچ ایرادی ندارد. قدرت اگر در خدمت آرمان‌ها و برای پیشبرد امور بکار گرفته شود، ابداً چیز بدی نیست. من از این منظرگاه به تصمیمی که داریوش گرفت نگاه می‌کنم و معتقدم کاملاً کار درستی انجام داد. چرا که احساس می‌کرد از هر نظر شایستگی اینکار را دارد و مطمئن هستم که او معتقد بود می‌تواند خدمتی انجام دهد. بنابراین چرا نبایستی وارد دولت می‌شد. وارد دولت نمی‌شد که چه اتفاقی بیفتد؟ ضرورت اینکه او می‌بایستی خارج از دولت می‌ماند چه بود؟ که به چه رضایت خاطر بدهد؟ بنابراین اصلاً با کسانیکه معتقدند باید از دور دستی برآتش داشت، موافق نیستم. ولی خوب اشخاصی هستند که اینگونه فکر می‌کنند و مایلند وقت خود را صرف تفکر، نوشتن صوفیگری یا هر کار دیگر به غیر از پذیرش مسئولیت در امر عمومی بکنند. خوب هیچ ایرادی در اینکار نمی‌بینم. اما واقعاً تعجب می‌کنم که چطور ممکن است قبول مسئولیت را در یک نفر ایراد تلقی کرد. شما در جامعه‌ای زندگی می‌کنید و خودتان را متعلق به آن جامعه می‌دانید و احساس می‌کنید از شما کاری برمی‌آید و می‌خواهید اینکار را انجام دهید. به چه دلیل نباید جلو رفته و قبول مسئولیت کنید؟

ــ این ایراد تنها از سوی مخالفین رژیم گذشته که مجموعة آن را طرد می‌کردند، طرح نمی‌شود حتی از جانب موافقین و دوستان خود آقای همایون نیز گفته می‌شود. بسیاری از همکاران ایشان از تصمیمی که برای قبول پست وزارت گرفتند، ناخرسند بودند. چرا که معتقد بودند و امروز هم همین را مطرح می‌کنند که همایون بعنوان یک روزنامه‌نگار برجسته و فردی صاحب فکر در بیرون از حکومت و بویژه در ایجاد نهادهای مستقل از حکومت می‌توانست خیلی بیشتر مفید واقع شود. از همین نگاه تصمیم ایشان را درست ارزیابی نمی‌کنند. اما در برخورد به این «ایراد» این سئوال طرح می‌شود که آیا حضور آقای همایون در مقام وزارت اطلاعات و جهانگردی باعث شد فشار سانسور بر جامعه مطبوعات کاهش یابد یا برعکس این حضور فاقد نتیجه بود یا حتی موجب افزایش فشار گردید؟

 ‌

دکتر عالیخانی ـ من ابتدا بر می‌گردم به قسمت نخست پرسش شما. ببینید اگر توقع کسانیکه با داریوش آشنا بوده‌اند، این بوده باشد که ایشان باید سراسر عمرش را به این قناعت می‌کرد، که در فعالیت‌هایی در سطح سندیکا یا کارهائی مشابه آن باقی بماند، خوب خیلی جای تأسف است. همایون معتقد بود همة زندگیش تنها فعالیت در محدودة سندیکا یا کار مطبوعاتی نیست، فکر می‌کرد می‌تواند از عهده کار بیشتر برآید که از این نقطه نظر به باور من عمل و تصمیم وی در قبول مسئولیت وزارت درست و توجیه کننده است.

 ‌

ــ البته نگاه این افراد تنها به نقش ایشان در سندیکا نیست، بلکه بیشتر اهمیت کار در ایجاد و استحکام نهادهای مستقل از حکومت ـ نهادهای جامعه مدنی ـ است.

 ‌

دکتر عالیخانی ـ ایرادی ندارد. داستان به این صورت است که این روزنامه‌نگار برجستة کشورمان در ضمن در خود قدرت عمل و تفکر سیاسی می‌بیند، دلیلی ندارد از آن استفاده بیشتری نکند و هیچ خیال هم نداشته که صرفاً خود را قانع کند، به اصطلاح شما به قلم زدن. می‌خواسته کار دیگری انجام دهد. من هیچ ایرادی در اینکار نمی‌بینم. اما در مورد قسمت دیگر سئوالتان؛ واقعاً قضاوت در باره‌اش کار بسیار سختی است. زیرا مدت فوق‌العاده کوتاه بود و شرایط بسیار بحرانی. اصلاً کابینه آقای آموزگار در یک شرایط بحرانی برسرکار آمد. حتی امروز که عده‌ای در مورد این دوران صحبت می‌کنند، متوجه نیستند که پس از هویدا، دولت‌های دیگری هم سرکار آمدند. زیرا وضع متشنجی که پیش از روی کار آمدن دولت آموزگار وجود داشت تمام توجهات را جای دیگری متمرکز کرده بود. و وقتی هم این دولت بکار پرداخت، با مسائلی سرکار داشت که هیچ ارتباطی با سازندگی اداری و سازمان و سامان دادن کارهای مختلف نداشت. بنابراین قضاوت در این مورد کار بسیار سختی است. البته باید اشاره کنم که در این زمینه هم اطلاعات من دقیق نیست.

 ‌

ــ به این ترتیب، آیا فکر نمی‌کنید ـ با توجه به توان و ایده‌هائی که آقای همایون در خود سراغ داشتند ـ بهتر بود در دورة شما پست وزارت را قبول می‌کردند. مثلاً ده سال پیش‌تر؟

 ‌

دکتر عالیخانی ـ خوب کسی به ایشان پیشنهاد نکرده بود.

 ‌

ــ زندگی حزبی، عرصه دیگری است که داریوش همایون هیچگاه بطور قطعی و بازگشت ناپذیر، آن را ترک نکرده‌اند. مقطع دیگری از زندگی ایشان که بسیار مورد اختلاف است و مخالفین زیادی دارد، دورة تشکیل حزب رستاخیز و نقش ایشان در این حزب است. خود شما بنظر می‌رسد هیچ سرکاری جدی با این حزب نداشتید و اساساً بعد از آن دوره‌های اولیه و جوانی فعالیت سیاسی دیگر هیچگاه در این چارچوب فعالیتی نداشته‌اید.

آیا به این دلیل است که اساساً اعتقادی به فعالیت احزاب در ایران ندارید؟

 ‌

دکتر عالیخانی ـ در آن شرایط برای من کاملاً روشن بود که اینگونه فعالیت‌ها بیشتر جنبة شوخی پیدا کرده است.

 ‌

ــ یعنی تشکیل حزب رستاخیز؟

 ‌

دکتر عالیخانی ـ این امر که کاملاً قطعی است، اما قبل از آنهم به همین صورت بود. مثل حزب ایران نوین و غیره. این‌ها همگی تعارف بودند و جنبه جدی نداشتند. بعدهم احساس می‌کردم فعالیت حزبی مقداری دست و بال انسان را می‌بندد و انسان نمی‌تواند آزادانه فکر کند و ناچار باید خط مشی حزب را پیش بگیرید. بجای آنکه خودتان آزادنه تصمیم بگیرید چه چیزی خوب و چه چیزی بد است. شاید بهمین خاطر است که بیشتر احزاب اروپائی از نرمش پذیری فوق‌العاده‌ای برخوردارند و افرادش هیچ حالت دیسیپلین شدید نظامی ندارند. مگر اینکه در جرگه حزب‌های دست چپی باشند که امروزه دیگر از رونق افتاده‌اند.

 ‌

ــ بنابراین رفتن همایون به حزب رستاخیز را تجربه مثبتی ارزیابی نمی‌کنید؟

 ‌

دکتر عالیخانی ـ من به اینصورت وارد بحث نمی‌شوم. به عقیده من شما وقتی در دولت هستید، یا وارد دولت می‌شوید درگیر مسائلی هستید، طبیعی است که اینگونه مسائل را بصورت دیگری می‌بینید. شاید احساس کنید، رفتن شما می‌تواند مفید واقع گردد. من فکر نمی‌کنم که او واقعاً اعتقاد به این بعنوان حزب نداشت، بلکه شاید در آن شرایط روز سیاسی مملکت، احساس می‌کرده؛ خوب دعوتش کرده‌اند به حزب و باید برود.

 ‌

ــ امّا آقای همایون جامعه دموکراتیک را بدون احزاب نمی‌توانند تصور نمایند.

 ‌‌

دکتر عالیخانی ـ نگفتم که من مخالفتی با حزب دارم. حرف من این است که مقداری دست و بال شما بسته می‌شود. تنها راهش هم این است که بصورتی که امروز در کشورهای فرنگی باب شده عمل شود. یعنی افراد مقداری دارای آزادی عمل هستند و احتمالاً می‌توانند در جائی با حزب و سران حزب مخالفت نمایند. البته ما در آن موقع ابداً اینگونه فکر نمی‌کردیم. وگرنه هیچ ایرادی به کسی که وارد فعالیت حزبی می‌شود نیست.

 ‌

ــ خروج پنهانی آقای همایون بعد از انقلاب از ایران، همانگونه که خودشان با عنوانی پرمعنا «زندگی پس از مردن پیش از مرگ» آن را نامگذاری کرده‌اند، حقیقتاً برای ایشان زندگی دوباره‌ای است. آیا ارتباطات شما با آقای همایون تنها در رده مناسبات دوستانه ادامه یافت یا مضمون دیگری مثل سیاست یافت؟

 ‌

دکتر عالیخانی ـ روابط ما در عرصه دوستی ادامه دارد و چیز خاص دیگری فی‌مابین وجود ندارد. البته روزی که ایشان توانست خود را از ایران‌‌‌ رها کند و وارد پاریس شود، من در منزلشان منتظر ایشان بودم، برایم خیلی مهم بود او را دوباره ببینم.

 ‌

ــ جناب آقای دکتر عالیخانی دو پرسش دیگر از شما دارم که خواندن کتاب خاطراتتان محرک آنهاست. همانگونه که قبلاً گفتم من این کتاب را خوانده‌ام. مصاحبه مفصلی با دیدی کاملاً روشن و ارائه تصویری روشن‌تر از گذشته. علاوه براین چیزی که در این کتاب نظر مرا بخود جلب کرد، زبان بسیار منصفانه و عادلانه و خالی از هر خصومت در خصوص چهره‌های مختلف است. حتی در مورد آنهائی که به هنگام خواندن پاسخ‌ها، خواننده احساس می‌کند شما با روش و منش‌شان موافق نبوده‌اید. با وجود این زبان کماکان منصف و خالی از غرض باقی می‌ماند. حال اگر بخواهید با همین روش پسندیده داریوش همایون را مورد ارزیابی قرار دهید، چه توصیفی از ایشان ارائه خواهید داد؟

در همین رابطه، می‌دانیم میدان‌های حضور اجتماعی آقای همایون متعدد است. سیاست، حزب و تشکیلات، دولتمداری، روشنفکری و روزنامه‌نگاری. شما حضور ایشان را در کدام یک از این میدان‌ها ترجیح داده و می‌دهید؟

دکتر عالیخانی ـ من بیشتر از هرچیز داریوش را بعنوان یک نویسنده و متفکر، بی‌برو برگرد فرد برجسته‌ای می‌دانم. شخصاً افتخار می‌کنم که چنین دوستی دارم. او به تمام معنا توانسته سبک تازه‌ای را در آنالیز سیاست روز این کشور به دیگران یاد بدهد. بسیار هم خوش فکر و خوش قلم است. همین دیشب هم نگاه می‌کردم وقتی بی ‌بی سی نظر وی را در مورد انتخابات می‌پرسد ـ او اصطلاحاتی را بکار می‌برد که در حین زیبائی کلام بسیار جا افتاده و طبیعی بنظر می‌رسند. او در مورد انتخابات پاسخ می‌دهد؛ که ایران دیگر از نفس انتخابات افتاده است. ایشان با همین یک جمله همه چیز را به کمال گفته است. من هیچ تردید ندارم که داریوش فرد بسیار برجسته‌ای است. حال که دیگر به اواخر عمرمان داریم می‌رسیم، نگاه که می‌کنم، او را بعنوان یکی از برجسته‌ترین می‌بینم. ولی خوب جالب است، آن موقع ما بچه بودیم و خودمان هیچ متوجه نبودیم که چه آینده‌ای در برابرمان قرار گرفته و با چه چیزهائی روبرو خواهیم شد. مثلاً فرض کنید؛ نادرنادرپور می‌شود آن شاعر معروف، سیاوش کسرائی ـ که من در اینجا اسمش را نبردم و او از دوستان عزیز هر دوی ما بود، هم داریوش و هم من ـ به آن صورت. او را برای آخرین بار در یکی از دفعاتی که به شوروی سابق رفته بودم برای مشاورة اقتصادی دیدم ـ درآنجا باید او را می‌دیدم ـ بصورت مردی آواره آنهم دور از کشوری که او آنقدر آن را دوست داشت. همه چیز از دست داده و غیره. بهرحال این زندگی بود که با هم داشتیم. ولی در میان همة این‌ها داریوش حتماً یکی از برجسته‌ترین‌ها بود. آدمی بود که به عقیده من سخت کشورش را، تاریخ کشورش را، مردم کشورش را دوست داشت و به آن‌ها اعتقاد داشت و مطابق توان و اعتقاد خود هم کار کرده است.

 ‌

ــ و اما پرسش آخرم، آقای دکتر عالیخانی، عبارتی که شما در کتاب خاطراتتان بکار برده‌اید، تأثیر عمیقی بر من گذاشت. منظورم عبارت «بچه‌های رضا شاهی» است. بهمین خاطر نتوانستم از طرح این سئوال صرف نظر کنم.

 «بچه‌های رضا شاهی» عنوانی است که شما بر گروهی از روشنفکران، مدیران، دولتمدران و صاحب منصبان علمی و سیاسی دورة خود نهاده‌اید. نیروهائی که به پیروی از آرمانهای «رضاشاهی» همه چیز را از دریچة توسعه و نوسازی ایران می‌نگریستند و می‌خواستند.

آیا از نظر شما آقای داریوش همایون در این گروه «بچه‌های رضاشاهی» جای می‌گیرند؟

 ‌

دکتر عالیخانی ـ تردیدی ندارم! صددرصد!

سرچشمه‌های تدوین تاریخ ایران

سرچشمه‌های تدوین تاریخ ایران

 ‌

دکتر جلال خالقی‌مطلق

مرداد ۱۳۸۴

ــ در ابتدا اجازه می‌خواهیم، به مناسبت انتشار ۶ دفتر از ۸ دفتر شاهنامه به تصحیح شما در آمریکا تبریک بگوئیم. ما این خبر را در مطلبی به قلم آقای‌بهرام رفیعی دریافت کردیم. ایشان همچنین اطلاع داده‌اند که این مجموعه سال آینده در ایران منتشر خواهد شد. آیا این امر زیر نظر و کنترل خود شما صورت خواهد گرفت؟

دکتر خالقی مطلق ـ با سپاس از تبریک شما. البته سال آینده قدری کوتاه است. دو دفتر از این اثر هنوز باقی است که باید در اینجا انتشار یابد. انتشار این مجموعه در ایران نیز طبعاً به سرپرستی مستقیم خود من صورت نخواهد گرفت و به دوستی واگذار خواهد شد که ترتیب انتشار آن را در ایران بدهد. ضمناً در این تصحیح دو تن از دانشمندان ایرانی با من همکاری دارند.

 ‌

ــ در نوشته آقای رفیعی از نسخه‌های روسی و هندی شاهنامه صحبت شده و اینکه تا کنون ـ تا پیش از تلاش‌های شما ـ بهترین نسخ‌‌ همان نسخة روسی شاهنامه است.

 ‌

دکتر خالقی مطلق ـ بهترین دستنویس شاهنامه، دستنویس فلورانس است. هم کهن‌ترین و هم بهترین. بدبختانه نیمة نخستین شاهنامه را دارد و نیمة دوم را ندارد. یعنی این دستنویس در دو دفتر نوشته شده بوده و دفتر دوم آن از دست رفته است. دستنویس پس از آن دستنویس لندن است و این دستنویسی است که پایة کار تصحیح چاپ مسکو بود و آن‌ها از دو دستنویس دیگر متعلق به کتابخانة لنینگراد هم استفاده کردند و از جلد سوم از یک دستنویس قاهره نیز. لابد نمی‌خواستند پول زیادی برای میکروفیلم بدهند. روس‌ها عادت دارند که اعتبار دستنویس‌های کشور خود را خیلی بالا بگیرند. به هرحال به علت کمی دستنویس‌های آن‌ها و چند علت دیگر، تصحیح آن‌ها نیمه علمی و نیمه انتقادی است. ولی در ایران هنگامی که بنیاد شاهنامه شروع به کار کرد، کسانی برای بزرگ کردن کار خود بیش از اندازه ناروا از تصحیح روس‌ها ایراد گرفتند و بعداً که خواستند غیرمستقیم از کار من ایراد بگیرند، شروع کردند از چاپ مسکو تعریف کردن. یعنی‌‌ همان کسانی که نخست از چاپ مسکو ناروا بد می‌گفتند، بعد ناروا به ستایش آن پرداختند.

 ‌

ــ علی دهباشی در مقدمة «گل رنج‌های کهن» ‌ـ مجموعه گردآوری شده از مقالات شما در باره شاهنامه توسط وی» از تلاش‌های دو دهه‌ونیم شما سخن می‌گوید و در مطلب آقای بهرام رفیعی از ۴۰ سال «ده سال بیشتر از رنج فردوسی» صحبت شده است.

 ‌

دکتر خالقی مطلق ـ در زمانی که آقای دهباشی نوشتند‌‌ همان دو دهه‌واندی درست بود، حالا که آقای بهرام رفیعی می‌نویسنند،‌‌ همان ۴۰ سال شده است. لابد چند سال بعد باز هم بالا‌تر خواهد رفت.

 ‌

ــ اگر ممکن است برای ما و خوانندگانی که احتمالاً مانند ما آشنائی با این نوع کار پژوهش ندارند توضیح فرمائید؛ که اساساً تصحیح متون ادبی و تاریخی شامل چه نوع کار پژوهشی می‌شود و در چه زمینه‌هائی به آگاهی‌های تاریخی ما یاری می‌رساند.

 ‌

دکتر خالقی مطلق ـ در مورد تصحیح متون تاریخی، ضرورت این کار نخست در گرفتن آگاهی‌های تاریخی است. برای اینکه بدانیم آیا از این متون واقعاً آگاهی‌هایی بدست می‌آید یا نه، باید نخست بدانیم که مورخ واقعاً چه نوشته و آنچه را که کاتبان عوض کرده‌اند یا از خود افزوده‌اند از متن بیرون کنیم. و سپس گفته مورخ را نقد کنیم که درست است یا نه. این در صورتی است که متن صرفاً تاریخی باشد. ولی در متون تاریخی فقط آگاهی‌های تاریخی نیست. بلکه مقداری هم آگاهی‌های جنبی در باره مسایل گوناگون اجتماع و فرهنگ بدست می‌آید. گذشته از این متون تاریخی کهن از نظر زبان فارسی دارای اهمیت‌اند. در مورد تصحیح متون ادبی ضرورت کار نخست در جنبه ادبی و هنری آن اثر است که البته باز اگر واقعاً نوشته نویسنده و شاعر را بدست بیآوریم و نه گفته‌های کاتبان را، آن وقت از نظر ادبی و هنری دارای ارزش می‌باشد. اگر متن کهن باشد باز آگاهی‌های جنبی دیگری در باره مسایل اجتماع و فرهنگ و زبان فارسی عصر کهن و گاهی نیز آگاهی‌هایی در باره زندگی و اندیشه‌های نویسنده یا شاعر بدست می‌دهد. بدون تصحیح انتقادی متون ما نمی‌توانیم با اطمینان به آن‌ها استناد کنیم. بویژه اینکه کاتبان ایرانی بسیار ناامین بودند و در متون به عمد و به سهو بسیار دست برده‌اند.

 ‌

ــ می‌دانیم چنین کار پژوهشی روی متون ایرانی در شعبه‌های شرق‌شناسی دانشگاه‌های کشورهای غربی از مدت‌ها پیش رایج بود. اما در داخل ایران چطور؟ از چه زمانی این عرصه کار پژوهشی مطرح شده و اهمیت پیدا کرده است؟ آیا ابتدا به ساکن خود ایرانیان به ضرورت این امر پی بردند یا اینکه شرق‌شناسان آن‌ها را متوجه اهمیت امر نمودند؟

 ‌

دکتر خالقی مطلق ـ البته تصحیح متون یک پیشینه کهن و سنتی هم دارد. بویژه در زمینه مقابله کردن و سماع دادن. در آن زمان از سماع دادن نسخه سخن می‌گفتند. یعنی خواندن آن نسخه پیش مؤلف و اصلاح نادرستی‌های آن. همچنین بکار بردن نشانه‌های فراوان در متن و حاشیه‌نویسی نیز رواج داشت. ولی در این کار همیشه روش علمی رعایت نمی‌شد. بلکه ‌گاه ذوق شخصی را دخالت می‌دادند و در سده‌های نزدیک‌تر به ما، یعنی هرچه از زمان زبان اصلی دور می‌شویم، یا بعلت درنیافتن زبان اصلی و یا بخاطر ساده‌تر کردن متن برای خوانندگان روز و بویژه دخالت دادن ذوق شخصی و نداشتن امانت‌داری و سهو قلم، متون کهن بسیار دستخوش دستبرد شده‌اند. ما تصحیح متون به شیوه علمی ـ انتقادی را مدیون غرب هستیم. این کار از نیمه دوم سده نوزدهم کم‌کم آغاز می‌شود.

شیوه تصحیح شرق‌شناسان از متون فارسی و عربی علمی است ولی چندان انتقادی نیست. بیشتر به شیوه‌ای است که در تصحیح متون اصطلاحاً به آن Optimus Codex می‌گویند. یعنی پیروی تعبدی از کهن‌ترین یا بهترین دستنویس. یا به اصطلاح ما «اقدم نسخ» و «اصح نسخ». در حالیکه کهن‌ترین و بهترین دستنویس الزاماً درست‌ترین نیست. این شیوه بیشتر در سده نوزدهم رایج بود. شرق‌شناسان کم‌وبیش این شیوه را در تصحیح متون فارسی و عربی بکار بردند و در ایران نیز کسانی مانند علامه‌محمد قزوینی، همین شیوه را گرفتند و بکار بردند. و پس از وی نیز کسانی مانند مجتبی‌ مینوی و هم روزگارن او کم‌وبیش همین شیوه را بکار بردند. البته در‌‌ همان زمان کسانی می‌دانستند که اگر چه این شیوه متن را از بسیاری از دستبردهای کاتبان پاک می‌سازد ولی شیوه دلخواه نیست. منتها کسانی که متوجه عیب این شیوه می‌شدند بجای روی کردن به شیوه انتقادی که پیروی از قاعده lectio difficilior یعنی نویسش دشوار‌تر که مارا به زبان اصلی نزدیک‌تر می‌کند، از شیوه ذوقی و اجتهادی پیروی کردند. و آنچه را که به زبان ما نزدیک‌تر بود شیوا‌تر و فصیح‌تر و در نتیجه اصلیتر می‌پنداشتند و در واقع نه تنها‌‌ همان راه را رفتند که کاتبان رفته بودند، بلکه به مراتب بد‌تر از آن‌ها. چون اگر کاتبان در کارشان با برنامه و روشمند عمل نمی‌کردند، بلکه گه‌گاه و از روی هوس، این‌ها دقیقاً سراسر متن را برپایه ذوق خود نو می‌کردند.

 ‌

ــ بنابراین در اصالت متن کهن ایرانی آیا اطمینانی وجود دارد و با چه درجه اطمینانی می‌توان به یک متن تاریخی یا ادبی قدیمی استناد کرد. آیا اساساً‌ می‌توان اطمینان کامل حاصل کرد؟

 ‌

دکتر خالقی مطلق ـ اطمینان صددرصد در هیچ زمینه‌ای وجود ندارد. ولی اگر ما یک متنی را به قلم خود نویسنده داشته باشیم، متن دارای تاریخ باشد، یا کسی در‌‌ همان زمان نویسنده نوشته باشد و تاریخ هم صحیح باشد و از نظر بررسی کاغذ، جوهر و… بدانیم که نسخه اصیل است، می‌توان به آن اطمینان داشت. ولی آثاری که کتابت شده‌اند و کاتبان به سهو یا به عمد در متن دست برده‌اند، مانند دیوان حافظ یا شاهنامه فردوسی، اطمینان ما به این گونه آثار تنها از راه یک تصحیح انتقادی بدست می‌آید.

با این توضیح، زبان فارسی هرچه به دوره کهن پیش می‌رویم دارای واژگان و دستور زبان دیگری است. هرچه به زبان ما و زمان ما نزدیک‌تر می‌شویم، نو‌تر می‌شود. ما این امر، یعنی تغییر و تحولات زبانی را پایه قرار می‌دهیم. یعنی از راه بررسی تحول زبان فارسی به متن کهن‌تر نزدیک می‌شویم، البته هیچگاه بدان نمی‌رسیم، یعنی صددرصد به آن متن که مؤلف نوشته و در دسترس ما نیست نمی‌رسیم، ولی بدان نزدیک می‌شویم.

 ‌

ــ گفته می‌شود از گذشته و پیش از آمدن صنعت چاپ ده‌هزار متن کهن تاریخی ادبی به‌ما رسیده است. آیا این متون یا مهمترین‌هایشان می‌توانند دریچه‌هائی به تاریخ گذشته ایران باز کنند؟

 ‌

دکتر خالقی مطلق ـ گمان می‌کنم نظر شما بیشتر روی تاریخ باستان ایران است. در این صورت مهم‌ترین متون ما، کهن‌ترین آنهاست. که عبارت باشند از تاریخ بلعمی، شاهنامه، مجمل‌التواریخ، فارسنامه ابن‌بلخی. ولی در این زمینه برخی متون مهم ما به زبان عربی است. مانند تاریخ‌الرسل طبری و چند اثر دیگر. ما همچنین شمار بزرگی آثار منتشر نشده داریم. البته بسته به‌ این است که این آثار در چه زمینه‌هایی نوشته شده‌اند. ولی آثار کهن در بارة تاریخ کهن، تنها همین چند اثر مهمی هستند که به زبان فارسی باقی مانده‌اند مانند تاریخ بلعمی و شاهنامه که عرض کردم. این‌ها مهم‌ترین هستند و البته آثاری پیش از این‌ها به زبان عربی ترجمه یا تألیف شده بودند، یعنی در سده‌های دوم و سوم تا حتی چهارم هجری بخصوص دوم و سوم. این سده‌ها دوره‌هایی است که فرهنگ ایران کهن به دلیل رواج زبان عربی، به این زبان در می‌آید و بعد به زبان فارسی ترجمه می‌شوند. تقریباً از سدة چهارم هجری و بعد شاهنامه بوجود می‌آید. به این ترتیب ما برای پی بردن به تاریخ و فرهنگ ایران باستان به آثاری که به زبان عربی نوشته شده‌اند نیازمندیم.

ــ تاریخ‌نگاران و تحلیل‌گران تاریخی ما بویژه بعد از انقلاب روی این مسئله تکیه می‌کنند که هنوز تاریخ کامل و پایه‌ای ایران نوشته نشده است. آیا برای نگارش چنین تاریخی باید روی همه متون بجا مانده کار صورت گیرد و همة متون هم‌ارزند؟

 ‌

دکتر خالقی مطلق ـ اگر تاریخ را تنها به‌معنای وقایع‌نگاری در نظر بگیریم، تصحیح این متونی که به فارسی داریم برای نوشتن تاریخ کهن ما کمک‌هایی بما می‌کنند. ولی ما به‌جز متون فارسی نیاز فراوانی به متون عربی، یونانی و لاتین هم داریم. ولی اگر در تاریخ‌نویسی به مسائل اجتماع، به تاریخ سیاسی و اعتقادات مردم نیز توجه کنیم، آنگاه اهمیت متون فارسی بویژه شاهنامه خیلی بیشتر می‌شود.

ــ از چه نظر بیشتر؟

دکتر خالقی مطلق ـ در شاهنامه چون ما بیشتر با اعتقادات مردم ایران کهن روبرو هستیم، با داستان‌هایشان، با زندگی آن‌ها، با روابط خانوادگی، با روابط اجتماعی که چگونه فکر می‌کردند، چگونه سخن می‌گفتند. چون شاهنامه براساس متون کهن نوشته شده است. یعنی این‌گونه نیست که شاهنامه فقط فکر فردوسی باشد و وی تنها برمبنای فکر خود آن را تحلیل کرده و نوشته باشد. بلکه براساس ترجمه متون کهن به شعر درآمده و در نتیجه اجتماع، خانواده، سیاست و بسیاری از امور کشوری، لشکری در زمان ساسانیان و پیش از آن در شاهنامه انعکاس پیدا کرده است. از این جهت شاهنامه دارای یک اعتبار و اهمیت منحصر بفردی است که به خاطر از دست رفتن مأخد شاهنامه و متون کهن به زبان پهلوی، این اعتبار خیلی بالاست و نیاز ما به این کتاب خیلی زیاد است.

ــ اما افرادی هستند که به کار تاریخ‌نگاران و تحلیل‌گران تاریخ ایران که به شاهنامه بعنوان یک مرجع تاریخی استناد می‌کنند باتردید بسیار نگاه می‌کنند و از آنجا که پای شاهنامه را در اسطوره می‌بینند، ارزیابی آن را بعنوان یک سند تاریخی چندان نمی‌پذیرند.

 ‌

دکتر خالقی مطلق ـ یک بخشی از شاهنامه بخصوص در آغاز کتاب اسطوره است. یک بخش داستان است که آنرا در قدیم تاریخ نیز می‌پنداشتند و در واقع هستة برخی از آن‌ها تاریخی نیز هست. یک بخش رویدادهای تاریخی است و همة این بخش‌ها آمیخته است با اعتقادات و آیین‌های ایرانیان قدیم که اهمیتی کمتر از تاریخ محض ندارند. اصولاٌ می‌توان گفت چیزی که بیشتر در شاهنامه در باره تاریخ ایران آمده، شیوه اندیشیدن ایرانیان در بارة تاریخ است. ایرانیان با این شیوه‌ای که ما امروز از راه تألیفات فرنگی یاد می‌گیریم و یاد گرفتیم به تاریخ نمی‌اندیشیدند، بلکه تاریخ همیشه با ایدئولوژی آمیخته بود. تاریخ آن نبود که اتفاق افتاده، بلکه آن چیزی که می‌بایست اتفاق بیفتد. به این شیوه ایرانی‌ها به تاریخ نگاه می‌کردند. و همین شیوه هم در شاهنامه صددرصد انعکاس پیدا کرده است. بنابراین شاهنامه ما را به تاریخ واقعی پیش از اسلام در ایران کمتر راهنمائی می‌کند. آثار دیگر هم همینطور. ولی به شیوه اندیشیدن ایرانیان به پیش از اسلام راهنمائی می‌کند. برای همین عرض کردم که شاهنامه برای دریافتن تاریخ باستان به معنای وقایع‌نگاری شاید چندان اهمیت نداشته باشد، ولی برای پی‌ بردن به مسائل اجتماعی و شیوه اندیشیدن و روابط اشخاص، چگونگی دولت و شناخت آیین‌های فرمانروایی از هر اثر دیگری مهم‌تر است.

ــ در رابطه با منابع شاهنامه آیا شما مخالف این نظر هستید که شاهنامه مبنای شفاهی داشته است؟

دکتر خالقی مطلق ـ من معتقد نیستم که حتی یک داستان از شاهنامه براساس مأخذ شفاهی بوده و حتی اعتقاد دارم که فردوسی از منابع شفاهی بیزار بوده است. و روح علمی آنزمان گفته‌های شفاهی را اصلاً سبک و دست پائین می‌گرفت. نه تنها تمام شاهنامه براساس یک مأخذ نوشتاری است، بلکه مأخذ شاهنامه نیز که شاهنامه ابومنصوری، ‌باشد براساس متون پهلوی و فارسی است که پهلوی را آن‌ها به فارسی ترجمه کرده‌اند. یعنی شاهنامه حتی تا دو سه پشت‌اش نوشتاری است.

ــ شاهنامه یکی از ارزنده‌ترین آثاری است که به ما ارث رسیده است. این اثر در هر دوره‌ای از زوایای گوناگون مورد توجه قرار گرفته است،‌گاه بعنوان یک متن ادبی و‌گاه بعنوان یک متن تاریخی. در شرایط امروز و با توجه به رویکردی گسترده به تاریخ و گذشته ایران، شاهنامه بعنوان یک سند تاریخی و بعنوان تجلی‌گاه روحیة مقاومت فرهنگی ایرانیان در برابر تهاجم قبایل بیگانه، در مرکز توجه پژوهشگران ما قرار گرفته است. توجه شما به شاهنامه از چه زاویه‌ای است؟ بعنوان یک متن ادبی یا یک سند تاریخی یا حماسه‌سرائی‌هایی که در درجه نخست بازتاب نوعی آگاهی ملی در دوره‌ای خاص از تاریخ میهنمان بوده است؟

دکتر خالقی مطلق ـ البته توجه من به شاهنامه از گوشه‌های متفاوت است. هم از دیدگاه تاریخی است، هم از نگاه فرهنگی است، هم از نگاه ادبی است و هم از نگاه زبان فارسی و از نگاه اهمیت بزرگ این کتاب برای ملیت ایرانی است.

 ‌

ــ در واقع همة ارزشهایی را که این اثر حمل می‌کند مورد توجه شما بوده است. از جمله مکان تجلی مقاومت تاریخی ایرانیان.

 ‌

دکتر خالقی مطلق ـ یعنی ما نباید فراموش کنیم که شاهنامه از یکسو فرهنگ کهن ایرانی را برای ما حفظ کرده است و از سوی دیگر آئینه‌ای‌ست از مقاومت ملی مردم ایران در زمان فردوسی. گذشته از این، اهمیت تأثیری که شاهنامه در زبان فارسی و در ادب فارسی و هنر و اندیشه‌ ایرانیان تا به امروز داشته است تا آنجاست که غلو کردن در بارة آن دشوار است.

 ‌

ــ‌ این‌بار نخست نیست که شاهنامه محور توجه قرار می‌گیرد یعنی آن توجه‌ای که پس از انقلاب اسلامی ملاحظه می‌شود. یکبار دیگر در همین یکسدة گذشته این بذل توجه در سال‌های پس از انقلاب مشروطه و در دوره رضاشاه نیز دیده می‌شود. تا جائیکه کنگره هزاره فردوسی برگذار می‌شود. آنهم به همت محمدعلی فروغی نخست‌وزیر وقت و به کمک علی‌اصغر حکمت که بعداً ریاست دانشگاه را بعهده گرفت. چنین توجه‌ای در آن دوره و آنهم در سطح دولت و روشنفکرانی که دارای مقام‌های حکومتی بودند، چه وجهی داشت؟

 ‌

دکتر خالقی مطلق ـ فکر می‌کنم در آن زمان کسانی چون فروغی، حکمت، تقی‌زاده، بهار، فروزانفر و دانشمندان دیگری که در آن کنگره شرکت داشتند به جنبه‌های گوناگون اهمیت شاهنامه توجه داشتند که پیش از این عرض کردم و نام بردم. البته ممکن است کسی به این یا آن جنبه توجه بیشتری داشته باشد. برای شخص من تفاوت گذاشتن میان جنبه‌های مختلف اهمیت شاهنامه بسیار دشوار است. ولی در ایران بعد از انقلاب مشروطیت و تحولات بعدی فضائی بوجود آمد، از جمله آشنائی ایرانیان با غرب، و این فضای فرهنگی جدید باعث این شد که ایرانیان به خودشان برگردند و به خودشان نگاه کنند و متوجه تاریخ گذشته خودشان، فرهنگ و تمدن گذشته خودشان شوند و پیشرفت‌های اروپا را در نظر بگیرند. در نتیجه شاهنامه را در درجه اول قرار دادند و خوشبختانه دولت آنزمان هم خیلی با این امر به دیده مثبت می‌نگریست و خودش حتی در این توجه فرهنگی پیشرو بود.

 ‌

ــ آیا این توجه دستاورد ویژه‌ای هم داشت؟

 ‌

دکتر خالقی مطلق ـ در بارة شاهنامه پژوهش‌های بسیاری انجام گرفت و تا امروز هنوز ادامه دارد. البته بسیاری از آن‌ها ارزش علمی ندارند، ولی راه و کار هنوز ادامه دارد.

ــ در همین دوره ما با فعالیت‌های جدید دیگری مانند کار برروی زبان‌های باستانی ایران و سعی در ترجمه و خواندن آن‌ها روبرو هستم. در این زمینه نام‌هایی چون استاد پورداود، بهار و… به یادگار مانده‌اند. توجه به زبان‌های باستانی و سعی در ترجمة آن‌ها در این دوره و بعد‌ها چه دریچه‌ای را به‌روی محققین و دانشمندان تاریخ ایران گشود؟

 ‌‌

دکتر خالقی مطلق ـ بدون آشنائی با زبان‌های ایرانی دوره کهن و میانه، آشنائی با فرهنگ باستانی ایران ناقص خواهد بود. تخصص در این زمینه البته در دست ایران‌شناسان بود و هنوز هم هست ولی ایرانیان نیز کم‌کم، در این زمینه نفوذ می‌کنند. تخصص در زبان پهلوی که مهم‌ترین زبان ایرانی میانه است، اکنون بیشتر در دست خود ایرانی‌ها است. ولی همانطور که پیش‌تر از این اشاره کردم به سبب از دست رفتن آثار غیردینی به زبان‌های ایرانی باستان و میانه، آثاری که از این زبان‌ها در دست است بیشتر برای زبان‌شناسی و دین‌شناسی اهمیت دارند و اهمیت آن‌ها در زمینه‌های دیگر تاریخ و فرهنگ ایران کم است و در هرحال کمتر از اهمیت زبان فارسی و عربی است. با این حال بدون آشنائی خود ایرانیان در همه زبان‌های ایرانی باستان و میانه ما هنوز در ایران‌شناسی مستقل نشده‌ایم. ولی در مورد پیشرفت ایرانیان اصولاً در این صدساله اخیر در زمینه‌های گوناگون، به‌نظر من بزرگ‌ترین گام ملی و فرهنگی در زمینه‌ پاکسازی زبان فارسی از واژه‌های زائد بیگانه است. هویت ایرانی در زبان فارسی است. ولی باید توجه کنیم که زبان فارسی از سدة ششم تا پایان سدة سیزدهم هجری یعنی از دوازدهم میلادی تا پایان سده نوزدهم میلادی زبان آمیخته‌ای بود. یعنی در آغاز زبانی آمیخته از فارسی و عربی و سپس زبانی آمیخته از فارسی، عربی، ترکی و مغولی بود. و در پایان در قرن نوزدهم و بیستم واژه‌هایی از زبان‌های غربی نیز وارد زبان فارسی شد. اگر زبان فارسی نشانه هویت ماست، پس یک چنین زبان آمیخته‌ای نیز دلیل هویت آمیخته ماست. البته زبان و هویت هیچ‌گاه یکسره پاک نمی‌مانند و از نفوذهای بیگانه دور نیستند، ولی نفوذ غیر از آمیختگی است. پیش از سدة بیستم زبان ما فارسی نبود. بویژه نفوذ زبان عربی در زبان فارسی تا آنجا بود که اگر بخواهیم از سر انصاف داوری کنیم، دادن نام فارسی به آن زبان یک عنوان بی‌مسماست و بهتر است نام زبان خود را ـ آنگونه که فکر می‌کنم برای آن دوران مناسب‌تر است ـ «عرسی» بگذاریم. که «عر» ‌ آنکه دست‌کم هفتاد درصد آن بود، عربی بود و «سی» آنکه دست‌بالا سی درصد بود فارسی بود. و بهمین نسبت هویت ما نیز ایرانی نبود، بلکه «عرانی» بود «عر»ش از عرب بود و «انی»‌اش از ایرانی. توجه می‌فرمائید من می‌خواهم خیلی بی‌رودربایستی در اینمورد صحبت کنم. در پاکسازی زبان فارسی که در دوران پیش انجام گرفت هم دولت و هم مردم نقش اساسی داشتند. نقش مردم البته یعنی نقش اهل قلم و نه توده مردم. چون قاعدتاً می‌گویند واژه‌ها را مردم می‌سازند. مردم واژه نمی‌سازند، این اهل قلم است که واژه می‌سازد. یکی دولت و یکی اهل قلم، یعنی یکی جنبش ساده‌نویسی بود که با دهخدا و جمالزاده آغاز می‌شود. البته اگر بی‌انصافی نکنیم، نخستین آثار ساده‌نویسی فارسی را درسفرنامه‌های ناصرالدین‌شاه می‌بینیم، هر چند تأثیری در رواج ساده‌نویسی نداشت. و نقش دیگر اهل قلم را باید در فزونی گرفتن ترجمه از زبان‌های اروپائی دید. نقش دولت در ایجاد فرهنگستان بود که خوشبختانه متوقف نماند و فرهنگستان دوم و سوم نیز بوجود آمد. از این راه‌ها صد‌ها واژه فارسی جانشین واژه‌های عربی، ترکی، مغولی و غربی گردید و همزمان با آن از نفوذ بیشتر واژه‌های بیگانه در زبان فارسی جلوگیری شد. با این حال من هنوز ادعا می‌کنم که زبان فارسی در بسیاری از نوشته‌های ما‌‌ همان زبان آمیخته «عرسی» است نه فارسی، از جمله در همین گفتگوی امروز ما. هنوز نفوذ عربی در برخی از نوشته‌های ما به اندازه‌ای است که دیگر نمی‌توان از استقلال زبان فارسی سخن گفت. فرق اساسی این نوشته‌ها با زبان فارسی گذشته، یعنی پیش از جنبش ساده‌نویسی، در این است که در آن زمان واژه‌های فارسی شناخته نبودند و از یاد رفته بودند و یا ساخته نشده بودند، ولی در زمان ما تا اندازه زیادی به همت کسانی که این واژه‌ها را در نوشته‌های خود بکار می‌برند شناخته شده‌اند، ولی بدبختانه چنانکه باید از سوی همگان بکار برده نمی‌شوند. نکته‌ای در اینجا بخاطرم آمد: در شماره اخیر ایران‌شناسی، نوشته‌ای چاپ شده بود که در آن ترک‌ها، مدعی شده بودند که ترکی سومین زبان با قاعده و زنده دنیاست و زبان فارسی لهجه سی‌وسوم عربی است. البته این ادعا از سوی ترک‌ها که در زبان خودشان برای «خرد» هم واژه‌ای ندارند به حق خیلی عجیب و خنده‌دار است. ولی از حق نگذریم این ادعا در باره بسیاری از نوشته‌های زبان فارسی کاملاً درست است. یعنی درصد واژه‌های عربی در برخی از نوشته‌های ما همراه با نفوذ دستور زبان عربی تا آنجاست که اینگونه نوشته‌ها استقلال زبانی ندارند و اگر کسی آن‌ها را لهجه سی‌وسوم عربی بداند، پر بی‌راه نگفته است. البته این «عرسی» نویسان برای کار خود دلایل عجیب و غریب هم می‌آورند. که هم ناعلمی است و هم ناملی. این دلایل هیچکدام تا پایان اندیشیده نشده‌اند و کار آن‌ها در واقع‌‌ همان دنبالة تفنن و فضل‌فروشی با واژه‌های عربی است که از سدة ششم هجری در زبان فارسی آغاز شد. در این باره البته گفتنی بسیار است. به نظر من هنوز در زبان فارسی واژه‌های زائد عربی بسیار است که باید آن‌ها را از زبان فارسی بیرون ریخت و واژه‌های فارسی را جایگزین آن کرد. این کار زبان فارسی را زنده و مستقل خواهد کرد. و بویژه نظام واژه‌سازی آنرا بهتر به‌کار خواهد انداخت. و از سوی دیگر هرچه زبان فارسی، فارسی‌تر شود، هویت ایرانی، ایرانی‌تر می‌گردد. یعنی پاکسازی زبان فارسی، هم یک نیاز فرهنگی است و هم یک نیاز ملی. توجه کنید که من همه‌جا از پاکسازی زبان فارسی حرف می‌زنم و نه از سره‌نویسی. من با سره‌نویسی مخالفم. چون این کار نوشته‌های ما را خشک و بی‌جان و گاهی خوانندگان را از فارسی‌گرائی می‌رماند. من فارسی‌گرائی را پیشنهاد می‌کنم نه سره‌نویسی را. البته در بعضی زمینه‌ها مثل علوم دینی و فلسفه و حقوق خواه ناخواه یا فعلاً درصد واژه‌های عربی از روی نیاز بالاست. ولی در زمینه‌های دیگر جمع واژه‌های بیگانه نباید کمابیش از بیست‌ درصد بیشتر باشد.

 ‌

ــ البته ما بحث گسترده‌ای را در مورد توانائی زبان فارسی در جهان امروز در پاسخگوئی به مناسبات امروز جهان داریم. ولی جای آن در این گفتگو نیست و احتمالاً نیازمند یک دفتر ویژه برای خود است.

 ‌

دکتر خالقی مطلق ـ البته این یک بحث کاملاً جداگانه‌ای است. ولی از نظر من یک وظیفه فرهنگی و ملی است که ما زبان فارسی را رفته رفته و با برنامه از این آلودگی پالوده کنیم. یعنی یک نیاز فرهنگی و ملی است. و من اینرا در کمال خونسردی می‌گویم و نه اینکه احساسات ملی‌ام برافروخته شده باشد و خواسته باشم از زبان فارسی دفاع کنم. در غیر اینصورت زبان ما و هویت ما‌‌ همان گونه که بود آمیخته باقی می‌ماند. در اینصورت به نظر من قدری بی‌انصافی و نمک خوردن و نمکدان شکستن است که به عرب و ترک این همه حمله می‌کنیم، علیرغم اینکه این همه واژه از آن‌ها وام گرفته‌ایم. یا وقتی آن‌ها می‌گویند ابن‌سینا عرب است، چون به‌زبان عربی نوشته است، ما رگ گردنمان باد می‌کند، غرور ملی‌امان به جوش می‌آید، ولی فراموش می‌کنیم که ما در فارسی نوشته‌هایی داریم که نود درصد از واژه‌های آن عربی است. با یک چنین زبانی بهتر است بجای اینکه به عرب بد و بیراه بگوییم با آن‌ها کنار بیائیم و بپذیریم که هم زبانمان را مدیون عرب هستیم و هم فرهنگمان را و هم هویتمان را. ولی اگر اینطور نیست، باید کمی بیشتر در اندیشة زبان فارسی باشیم. فارسی‌تر بنویسیم و هویت خود را ایرانی‌تر کنیم، یعنی در عمل و نه در حرف و ادعا.

ــ چه ضرورتی این را حکم می‌کند. با توجه به ۱۴۰۰ سال دین مشترک با عرب‌ها، به گفته خود شما هفتاد درصد آمیختگی در زبان، چرا باید کنار آمدن با آن‌ها ما را آزار دهد. وقتی دانشمندان‌امان به عربی نوشته‌اند، چرا ذکر این امر که آن‌ها دانشمندان جهان اسلامی هستند به لحاظ عاطفی و احساسی ما را آزار دهد؟

چرا باید برای حفظ هویت ایرانی‌امان، زبان فارسی را پاک کنیم، یعنی راه دشوارتری را برگزینیم؟ چه اشکالی دارد که با آن‌ها کنار بیائیم؟

دکتر خالقی مطلق ـ هیچ اشکالی ندارد. ولی آن‌ها ما را نمی‌پذیرند. توجه می‌فرمائید آن‌ها ما را نمی‌پذیرند. آن‌ها به ما خواهند گفت که شما صددرصد باید عرب شوید. یعنی این فارسی که شما می‌نویسید عربی درستی نیست و بهتر است که آنرا کنار بگذارید و عربی درست بنویسید. توجه می‌کنید! یعنی آن‌ها ما را بعنوان آن چیزی که ما پیش خودمان از خود تصور می‌کنیم، قبول ندارند، حتی آن‌ها اسلام ما را هم قبول ندارند. بنابراین ما را فقط بعنوان صددرصد عرب با مذهب تسنن می‌پذیرند. خوب اگر این راه را بپذیریم، شرطش این است، که ما هویت ایرانی را فراموش کنیم. ایران به عنوان یک واحد سیاسی سرجای خودش، ولی آنرا بعنوان یک ملت ایرانی باید فراموش کنیم. اگر می‌توانیم هیچ. ولی اگر نمی‌توانیم، می‌ماند راه دوم. البته ما با مشکل دیگری نیز روبرو هستیم و آن میراث گذشته ماست. در مورد این میراث گذشته نیز باید با بی‌نظری و بدون هیچ‌گونه تعصبی فکر کنیم. این میراث گذشته مجموعه آثاری است که بخشی به زبان عربی نوشته شده یا در آن عناصر عربی تا اندازه‌ای است که بدون آموختن زبان عربی درست فهمیده نمی‌شوند. خوب، کسانیکه در رشته‌های فلسفه، ادبیات، علوم دینی، حقوق و این‌ها تحصیل می‌کنند، خواه ناخواه ناچاراند زبان عربی را بیآموزند. اما کسانیکه در این رشته‌ها تحصیل نمی‌کنند، بلکه مثلاً در رشته‌هائی چون مهندسی ساختمان و آب‌ و برق و… تحصیل می‌کنند نیازی به زبان عربی ندارند. البته من هیچ اشکالی نمی‌بینم که ایرانی‌ها زبان عربی بیآموزند. می‌توانند زبان عربی بیآموزند تا از همة میراث گذشته بهره‌مند شوند. ولی لزومی ندارد زبان عربی را با زبان فارسی آمیخته کنیم، بلکه اگر می‌خواهیم زبانمان و هویتمان را ایرانی کنیم، چاره‌ای نداریم که زبان فارسی را به مقدار بیشتری از عناصر بیگانه پاک سازیم. البته مخالفان این عقیده دلایل زیادی خواهند آورد. ولی از نظر من خیلی از این دلایل من‌درآوردی است و تا پایان اندیشیده نشده است. من یک مثال برایتان می‌زنم: بعضی‌ها می‌گویند، کسی حق واژه‌سازی ندارد. واژه‌ها را مردم و توده ایران می‌سازند و زبان همانی است که ما با آن صحبت می‌کنیم و با آن می‌نویسیم و نیازی هم ندارد که آنرا پالایش کنیم. من در پاسخ می‌گویم: پیش از فرهنگستان اول مردم به‌جای دادگستری، عدلیه و بجای شهرداری، بلدیه، بجای شهربانی، نظمیه و… می‌گفتند. در آنزمان زبان مردم چنین بود و کاملاً هم می‌فهمیدند و هنوز هم نسل قدیم خیلی راحت این واژه‌ها را می‌فهمد. ولی آیا امروز برای نسل جدید، عدلیه، بلدیه، نظمیه… اصطلاحات قابل فهم است؟ بسیاری از واژه‌های ناب فارسی که جای آن‌ها گذاشته شد رواج پیدا کرد. آیا این عمل به زبان فارسی ضرری زد؟ آیا زبان فارسی در اثر این واژه‌ها ناتوان‌تر شد؟ نه‌، این‌ها فقط زبان فارسی را پاک‌تر کرده است. حالا این سه نمونه بود، شما صد‌ها واژه فارسی را که در فرهنگستان یا توسط اهل قلم ساخته شده در نظر بگیرید، اگر این‌ها را کنار بگذارید می‌رسید به‌‌ همان زبانی که مردم در پایان دوره قاجار می‌گفتند و می‌نوشتند. بنابراین توده مردم این زبان را عوض نکرده است. فرهنگستان، یعنی دولت و اهل قلم این زبان را به این صورت عوض کردند. آیا زبان فارسی با این تغییرات ضعیف شده است؟ نه، بلکه خیلی بهتر هم شده است. ما امروز با ساده‌تر و فارسی‌تر شدن زبان فارسی خیلی آسان‌تر می‌توانیم حرف‌هایمان را بزنیم که آنزمان نمی‌توانستیم. البته این بحثی دراز و کمی هم پیچیده است که در اینجا فرصت پرداختن به آن نیست. تنها این نکته را اضافه کنم که وقتی ما می‌گوئیم زبان فارسی باید فارسی‌تر شود، بدین معنی نیست که این کار هیچ زیانی نخواهد داشت. همچنانکه اگر بگوئیم زبان فارسی را به همین حال که هست‌‌ رها کنیم و یا عربی‌تر کنیم و یا حتی آنرا کنار بگذاریم و بجای آن زبان عربی یا زبان انگلیسی را بپذیریم، این کار هم حتماً سودی خواهد داشت. بلکه سخن بر سر سنجیدن سود‌ها و زیان‌ها با یکدیگر است.

 ‌

ــ شما چندین بار از تلاش و تکاپوی جامعه روشنفکری و دولت در رابطه با زبان، هویت، پژوهش تاریخی و… صحبت کردید. با توجه باینکه این تلاش و تکاپو‌ها در دوره رضاشاه هم از سوی دولت و هم از سوی روشنفکران اوج گرفت، می‌خواستیم بعنوان آخرین سئوال ارزیابی شما را در مورد این همسوئی و همچنین دستاوردهای آن سئوال کنیم.

 ‌

دکتر خالقی مطلق ـ البته دستاوردهای فرهنگی بسیار بالائی داشت. این نکته را هم یادآور شوم که اصولاً‌ دولت‌ها ـ چه در ایران و چه در اروپا ـ همیشه هدف ملی و فرهنگی ندارند. بلکه هدف سیاسی هم دارند و اینهم طبیعی است و نباید سبب تعجب شود. مهم این است که دولت‌ها مخالف کوشش‌های فرهنگی مردم نباشند و آنرا پشتیبانی کنند و‌ گاه هم پیشگام شوند. اگر از انصاف بیرون نرویم این کار در دوره قبل انجام شده است و مردم هم از آن استقبال کرده‌اند.

«خدمت به میهن» سنت روشنفکری دوران رضاشاهی

«خدمت به میهن» سنت روشنفکری دوران رضاشاهی

 ‌‌

استاد احسان یارشاطر

مرداد ۱۳۸۴

 ‌

ــ جناب استاد، ما دفتری در دستور کار و تهیه داریم که در آن به جمعی از روشنفکران تاریخ معاصر ایران می‌پردازد. روشنفکرانی که از دورة استقرار مجلس مشروطه تا یک یا دو دهه‌ای پس از دوران رضاشاه در عرصة فرهنگ، علم، سیاست و ادب ایران حضور داشته و بسیاری از آن‌ها در دورة رضاشاهی مصدر امور قرار گرفتند. متاسفانه بسیاری از این اندیشمندان برای نسل‌های دهه‌های پیش از انقلاب اسلامی، حتا برای نیروهای تحصیل‌کردة جوانی که در به ثمر رساندن انقلاب اسلامی سهم مهمی داشتند، ناآشنا ماندند و بعضاً حضورشان بعنوان یک جریان روشنفکری انکار شد. امروز برعکس، کوشش گسترده‌ای در جهت باز‌شناسی این دوره و بررسی مجموعه فعالیت‌های فکری ـ فرهنگی دورة مورد نظر این شمارة مجلة ما، صورت می‌گیرد.

پرسش نخست اینکه؛ در یک نگاه فشرده، شما جایگاه این جریان روشنفکری و حاصل تلاش‌های کسانی چون پورداود، محمد قزوینی، مشفق کاظمی، صادق هدایت، عبدالعظیم قریب، عباس اقبال‌آشتیانی و… را در تاریخ معاصر ایران چگونه ارزیابی می‌کنید؟

 ‌

یارشاطر ـ پس از دوران مشروطیت و پس از هرج و مرجی که در دوران محمدعلی شاه و احمدشاه بوجود آمد، سرانجام حکومت مقتدری به دست رضاشاه در ایران برقرار شد. رضاشاه گر چه اهل دانش و مباحث فرهنگی نبود، ولی چون مرد بسیار وطن‌پرستی بود و اصلاح ایران و نامبرداری کشور را آرزو می‌کرد، تمام آنچه را که منظور کسانی بود که در راه مشروطیت کوشیده بودند، یعنی ترویج عدالت اداری و قراردادن کار‌ها بر اساس روابط معین و فرونشاندن خانخانی در گوشه و کنار کشور و حفظ استقلال مملکت و قطع مداخلات دُول خارجی یعنی روسیه و انگلستان همه را پذیرا شد و همه را در برنامة کار خود قرار داد و با قدرت نظامی که داشت شروع به پیشبرد آن‌ها کرد. این دوره، یکی از بارور‌ترین دوره‌های فرهنگی ایران بود. رضاشاه کوشش در توسعه و تجدید بنای ایران و همساز کردن آن با دُول پیشرفته داشت و محیطی بوجود آورد که تمام کسانی که شیفتة خدمت به ایران بودند می‌توانستند امیدوار باشند که تلاششان به ثمر می‌رسد. نیروی رضاشاه پشتیبان همه کوشش‌های فرهنگی، و به قول شما روشنفکری بود. اساسی که حکومت رضاشاه در تجدید بنای کشور آشفته و فرسوده‌ای که او به ارث برده بود برقرار کرد هنوز، با وجود برخی تغییرات عمده، زیربنای اداری و فرهنگی کشور محسوب می‌شود.

 ‌

ــ این کوشش‌های فرهنگی در چه زمینه‌هایی بود؟

 ‌

یارشاطر ـ این کوشش‌ها در چند زمینة مختلف متوازیاً به عمل می‌آمد. یکی در زمینة آموزش و پرورش و تربیت نونهالان کشور بود. در دوره قاجاری با وجود برخی کوشش‌ها مثل تأسیس دارالفنون و تشکیل مدرسه علوم سیاسی، وضع آموزش هنوز صورت قرون وسطایی داشت و تحصیلات عالی از دسترس افراد تنگدست بیرون بود. در دورة رضاشاه در برنامة مدارس تجدید نظر شد و عده‌ای دبستان‌ها و دبیرستان‌های نوبنیاد تأسیس گردید. همچنین به همت وی و به مباشرت افرادی مانند دکتر علی‌اکبر سیاسی و علی‌اصغر حکمت و دکتر عیسی صدیق دانشگاه تهران شامل دانشکده طب، دانشکده ادبیات، دانشکده حقوق، دانشکده فنی و دانشکده هنرهای زیبا تأسیس گردید و زمین فراخی در جلالیه در شمال تهران برای ساختمان دانشگاه و دانشکده‌های آن خریداری شد. در کرج نیز دانشکده کشاورزی پا گرفت.

دیگر در زمینة امور دادگستری بود. در این رشته نیز حکومت رضاشاه بنیاد تازه‌ای برای امور قضایی بوجود آورد. کسی که پیش از همه در این راه تلاش کرد علی‌اکبر داور وزیر دادگستری بود که در اروپا تحصیل کرده بود و با قوانین دنیای غرب آشنایی داشت. طبق قوانینی که به تصویب مجلس رساند محاکم مختلف از دادگاه شهرستان تا دیوان عالی تمیز و همچنین دادگاه کیفری برای تنبیه مسئولان اداری ترتیب داد و استقلال دادوران را طبق قانون تضمین نمود. البته همة این اقدامات در جهت نوساختن ایران با توجه به اصول اروپایی انجام می‌گرفت. چه، ایران می‌کوشید که کم کم با کشورهای پیشرفته هم‌تراز شود و از عقب‌ماندگی و اوضاع قرون وسطائی بیرون بیاید. البته باید گفت که کوشش‌هایی که در زمینة آموزش و پرورش و امور قضایی انجام گرفت هیچ‌کدام به سود طبقة روحانی نبود؛ چون پیش از آن همة این امور تحت نظارت و مباشرت آنان قرار داشت و این طبقه با تجدد و با کوشش در اینکه ایران هم‌تراز با کشورهای پیشرفته بشود و قوانین آن‌ها را اقتباس کند هیچ همراهی نداشت. اصلاحاتی که در دورة رضاشاه انجام گرفت عموماً جنبة عرفی و غیرمذهبی داشت و اساس محکمی برای امور اداری و نظامی و دادگستری و آموزش و پرورش بوجود آورد.

زمینة دیگری که باید ذکر کرد، زمینة علمی و ادبی است که می‌توان آن را زمینه‌ای فرهنگی نامید. پیشرفت دانشگاه طبعاً موکول به وجود استادان دانشمند بود. عده‌ای از استادان که صلاحیت خود را با آثارشان به اثبات رسانیده بودند برای تدریس در دانشگاه دعوت شدند. این‌ها برخی استادانی بودند که در مدارس قدیمه دانش آموخته بودند، هر چند برخی از آن‌ها از فرهنگ اروپایی نیز بی‌خبر نبودند مثل عبدالعظیم قریب و سیدکاظم عصار و جلال همائی و احمد بهمنیار و ملک‌الشعرای بهار و بدیع‌الزمان فروزانفر و نصرالله فلسفی، و بعضی از تحصیل کرده‌های اروپا بودند مثل ابراهیم پورداود که در آلمان تحصیل کرده و ترجمة او از اوستا در پنج جلد با توضیحات کافی از مهم‌ترین آثاریست که در این دوره بوجود آمد و تأثیر فوق‌العاده‌ای در جلب توجه طبقة روشنفکر و دانشجو به فرهنگ ایران باستان داشت. همچنین باید از کسانی که دولت برای تحصیل به خارج فرستاده بود، عموماً به فرانسه، یاد بکنم مثل دکتر غلامحسین صدیقی که مؤسسة تحقیقات اجتماعی را با کمک دکتر احسان نراقی تأسیس کرد و دکتر یحیی مهدوی که حقوق خود را به دانشگاه بخشید تا در راه طبع و انتشار یک سلسله کتب سودمند بکار برود. اما این منحصر به علوم انسانی نبود. در دانشکده‌های دیگر هم افراد دانشمند و وطن‌دوستی که به خدمت اشتغال یافتند، مثل مهندس خلیل ارجمند استاد دانشکدة فنی و از نوابغ صنعتی ایران و مؤسس کارخانة ارج، دکتر مهدی بازرگان که در فرانسه تحصیل کرده و استاد دانشکدة فنی بود و دکتر عمید و دکتر شایگان استادان دانشکدة حقوق و دکتر عباس دواچی استاد دانشکدة کشاورزی و دکتر رضا رستگار بنیان‌گذار تأسیسات حصارک و بسیاری دیگر.

 در زمینه‌های دیگری نیز مثل امور بهداشتی و امور صنعتی و اقتصادی نیز اقدامات سودمندی صورت گرفت که شاید تفصیل آن‌ها ضرورتی نداشته باشد.

 نکته‌ای که در مورد حکومت رضاشاه در خور ذکر است این است که رضاشاه با آنکه خود تحصیل کرده نبود، ولی از سپردن کار‌ها به دست کسانی که بیش از او در رشته کارشان اطلاع داشتند واهمه نداشت. این را می‌توان از انتصابات او دریافت مثلاً نخست وزیرانی که انتخاب کرد اول مخبرالسلطنة هدایت بود که مردی خوش‌فکر و معتدل و جهان‌دیده و آشنا به ادبیات فارسی و بخصوص موسیقی ایران بود. از تألیفاتش کتاب موجز ولی پر معنای «خاطرات و خطرات» حاکی از بصیرت و نکته‌سنجی اوست. پس از او محمدعلی فروغی را که یکی از ستارگان کم‌نظیر علم و ادب و سیاست ایران بشمار می‌رود به نخست‌وزیری گماشت. فروغی هم علوم قدیمه را درست می‌شناخت و هم با فرهنگ اروپایی به درستی آشنا بود. از تألیفات او کتاب «سیر حکمت در اروپا» و ترجمة قسمت عمده‌ای از «شفا»ی ابن‌سینا از عربی و تدوین غزلیات و قصاید سعدی (با کمک حبیب یغمایی) و «برگزیدة اشعار حافظ» وسعت دایرة ذوق و دانش او را نشان می‌دهد. سیدحسین تقی‌زاده از پیشوایان مشروطیت و مردی بسیار دانشمند و در امور مالی سختگیر را به وزارت دارایی گماشت و مجید آهی از مردان بسیار درستکار و وطن دوست را که در روسیه تحصیل کرده بود به وزارت دادگستری منصوب کرد، علی‌اصغر حکمت را که یکی از فعال‌ترین وزرای دورة او بود و مردی دانشمند و فرهنگ‌دوست و مدیری بسیار لایق بود به وزارت آموزش و پرورش گماشت. همچنین علی‌اکبر دهخدا که در دوران مشروطیت با مقالات سیاسی یا طنزآمیزش در بیداری مردم ایران کوشیده بود و حال از سیاست کناره جسته و بکار تألیف «لغت نامة» معروفش می‌پرداخت به ریاست دانشکدة حقوق گماشت. این‌ها را به عنوان نمونه ذکر کردم.

یکی از اقدامات شایستة رضاشاه تأسیس فرهنگستان بود که ریاست آن بر عهدة فروغی بود و او با اعتدال فکری و متانتی که داشت از تندروی برخی از نظامیان که در زدودن زبان فارسی از لغات عربی مبالغه می‌کردند تا حدی جلوگیری می‌کرد متأسفانه باید گفت که در ایران‌گاه وطن‌دوستی صورت اغراق آمیزی به خود می‌گیرد و افراد را از حقیقت دور می‌کند. هر روز شاهد رجز خوانی کسانی هستیم که خودخواهی آن‌ها که غالباً در لباس «وطن‌پرستی» جلوه می‌کند و برداشت آن‌ها را از امور و تاریخ دنیا می‌توان در یک جملة معروف خلاصه کرد: «هنر نزد ایرانیان است و بس». این‌ها بی‌آنکه اطلاع درستی از هیچ فرهنگ دیگری داشته باشند فقط به انگیزة خودپرستی معتقدند که تمام علوم از ایران برخاسته و ایران مهد تمدن عالم است و همة ملل دنیا ریزه‌خواران فرهنگ ایران بوده‌اند. دین را اول بار ایرانیان مرسوم کردند و پادشاهی نخست در ایران آغاز شد و یونانی‌ها و رومی‌ها و مصری‌ها و آسوری‌ها همه ریزه‌خواران این خوان و خرمن بوده‌اند. این گونه مبالغه‌ها مخصوص کشور ما نیست، بلکه دامنگیر همة ملل خاورمیانه است که دورة درخشان تمدن آن‌ها سپری شده و وضع کنونی آن‌ها موجب فخر و شادی و خوشدلی نیست. نه تنها در ایران بلکه در ترکیه و افغانستان و کشورهای عربی نیز همین مبالغه‌ها دیده می‌شود. وطن‌پرستان دو آتشة ترکیه سومری‌ها را نیاکان خود می‌شمارند و تمام زبان‌ها را مشتق از زبان خودشان می‌دانند و زردشت و فردوسی را یکی به مناسبت آنکه از آسیای مرکزی برخاسته و دیگری در دورة غزنوی می‌زیسته محصول تمدن ترکی می‌شمارند. مثل این است که مردم این کشور‌ها از عقب‌ماندگی و پریشیدگی حال به دامن گذشته می‌گریزند و با تصور مطبوعی که خیال آن‌ها از گذشته ساخته است دل خود را خوش می‌کنند. اینکه «وطن‌پرستان» دو آتشة ایران نیز معتقدند که اسکندر مقدونی هرگز پایش به ایران نرسیده و اگر هم اسکندری بوده است فرزند دارا از همسر یک شبه‌ای بوده که فیلیپ مقدونی با عنوان هدیه برای دارا فرستاده بوده است. اگر بپرسید که اگر اسکندر پایش به ایران نرسیده شهر یونانی که در «آی خانم» افعانستان از زیر خاک بیرون آمده و کتیبه‌های یونانی که زبان بلخی را به آن می‌نوشتند و خط یونانی بر سکه‌های کوشانی، و عبارت «دوستدار یونان» بر سکه‌های اشکانی چه می‌کند به جای جواب اگر شما را به کج‌فهمی منسوب نکنند حداقل شما را به نفی افتخارات کشور متهم می‌سازند.

 ‌

ــ همانگونه که شما اشاره فرمودید دانشگاه پایگاه فعالیت بسیاری از اندیشمندانی شد که ما هم اکنون از آن‌ها نام می‌بریم تقریباً هر یک دوره‌ای را در مقام استادی یا در زمینه‌های پژوهشی در این پایگاه فعال بودند و مسئولیت‌هایی را بر عهده گرفتند. از میان دانشجویان و جوانانی که مستقیماً زیر دست آن‌ها پرورش یافتند، چهره‌های برجسته‌ای به کشور عرضه داشتند. اما دانشگاه در دوره‌های بعدی نتوانست همچنان پایگاه تولید اندیشه و تربیت اندیشه‌پروران بماند. بسیاری از دانشجویان نسل‌های بعد در سلک شما و استادانتان نماندند. از دانش و پژوهش جدی گریختند به ایدئولوژی و سیاست‌زدگی محض روی آوردند. بویژه از دهه چهل به بعد در وجه عمده بی‌اطلاعی نسبت به این گروه روشنفکران کم شد و راه و روش و حاصل کار آن‌ها مورد عنایتی قرار نگرفت. علت چه بود؟

 ‌

یارشاطر ـ البته تصویری که شما از دورة رضاشاه و هم دوره‌های بعد به دست می‌دهید تصویر درستی است و من خوشحالم که شما روشنفکر و روشنفکری را به صورت متداول آن تعبیر نمی‌کنید. روشنفکر در ادبیات سال‌های ۴۰ به بعد غالباً معنی‌اش عبارت بود از کسی که مخالف نظام موجود باشد و بینش انتقادی نسبت به آنچه می‌گذرد داشته باشد و دایماً بگوید یا بنویسد که آزادی نیست، هر چند غالباً معلوم نیست که اگر آزادی بود این آزادی‌خواهان با آنچه می‌کردند. آیا آزادی دیگران را محترم می‌شمردند و یا فرصت نفس کشیدن را از دیگران می‌گرفتند.

 به نظر من در پسِ این نوع آزادی‌خواهی، البته با بعضی استثنا‌ها، پویة قدرت‌طلبی نهفته است یعنی آزادی‌خواه طالب آن است که اوضاعی پیش بیاید که او بتواند آزادانه برای تحصیل قدرت اقدام کند و کار‌ها را به میل و سلیقة خود پیش ببرد. همانطور که گفتم در میان آزادی‌خواهان افراد صادق و صمیمی نیز بوده‌اند و هستند. شاهرخ مسکوب و دکترمصطفی رحیمی به نظر من از این دسته بودند.

روشنفکران دوران رضاشاه از نوع دیگری بودند. شاید اینقدر طالب آزادی نبودند که طالب کار مثبت و مفیدی در رشتة خودشان. مثلاً دکتر علی‌اکبر سیاسی که انجمن ایران جوان را بوجود آورد مردی ترقی‌خواه بود و به آیندة کشور نظر داشت و آرزو داشت که ایران هم مثل کشورهای پیشرفتة جهان صاحب اصول و ضوابطی باشد، به نظر من محمد قزوینی که اصول غربی را با ‌‌نهایت دقت در تصحیح متون فارسی و تحقیقات ادبی پیش گرفت ‌‌نهایت وطن‌پرستی را بکار برد بی‌آنکه در این مقوله چیزی بنویسد. همچنین امثال تقی‌زاده و داور و علی‌اصغر حکمت وطن‌پرستان واقعی بودند بی‌آنکه بعضی از آن‌ها وارد مباحث روشنفکری به معنی متداولش بشوند. همه در بند پیشرفت کشور بودند. وطن‌پرست واقعی به نظر من کسی است که کاری را که اختیار کرده است و یا به او سپرده شده به درستی و دقت انجام بدهد، کسی نیست که فقط زنده باد و مرده باد بگوید و عمر را به اعتراض و پرخاش و مباحثه و مجادله بی‌حاصل بگذراند.

اگر کسانی مثل فتحعلی آخوندزاده و جمال‌الدین افغانی و میرزا آقاخان کرمانی و میرزا ملکم‌خان و نظایر آن‌ها را نسل اول روشنفکران ایران و امثال تقی‌زاده و علی‌اکبر داور و دکتر محمد مصدق و پورداود و محمد قزوینی و ملک‌الشعرای بهار و دکتر قاسم غنی و نظایر آن‌ها را نسل دوم بشماریم، نسل سوم عموماً شاگردان یا پیروان این‌ها بودند. از این نسل در رشته‌های ادبی و فرهنگی می‌توان از دکتر پرویز ناتل‌خانلری و دکترمحمد معین و دکترذبیح‌الله صفا که هر سه نخستین کسانی بودند که از دانشکدة ادبیات درجة دکتری گرفتند و مجتبی مینوی و غلامحسین مصاحب و صادق هدایت و نظایر آن‌ها همه به کاری که شغل آن‌ها بود به درستی وفا کردند. این‌ها همه کسانی بودند صاحب فکر و صاحب نظریاتی دربارة کشورشان و رشته کارشان. این‌ها کارشان این نبود که فقط به کارهای منفی بپردازند و همة کوشش خود را در گلایه و اعتراض خلاصه کنند. رفتار منفی عموماً در دوره‌هایی پیش می‌آید که وضع موجود چندان مناسب پیشرفت نباشد و با آرزوهای صاحبنظران سازگاری نداشته باشد، حتی در چنین اوضاعی نیز وطن‌پرست واقعی می‌کوشد تا کاری که به او سپرده شده درست انجام بدهد. طبیب یا وکیل یا معلمی که چنین می‌کند در همه حال به کشور خود خدمت می‌نماید.

البته وضع مناسب و مشوقی که رضاشاه برای پیشرفت و عملی ساختن هدف‌های عمدة مشروطیت یعنی قانونمندی و تجدد و توسعه پیش آورده بود به‌‌ همان قرار باقی نماند. حتی در اواخر حکومت رضاشاه طبع آمرانه و اقتدارطلب او که با هیچ نوع انتقادی سازگار نبود مقداری از شور نخستین وطن‌دوستان را از میان برد. داور خودکشی کرد و تقی‌زاده به سفارت خارج فرستاده شد و دهخدا خاموشی گزید.

در دورة محمدرضا شاه تا سال ۱۹۵۳ تا حدودی آزادی وجود داشت و آتش مباحثه و جدل گرم بود. در این میان حزب توده نیرو گرفت، ولی کاری چندان از پیش نمی‌رفت و دولت‌هایی که یکی پس از دیگری سرِ کار می‌آمدند توفیق پیشرفتی پیدا نمی‌کرد. بعد از سقوط دولت دکتر مصدق و بازگشت محمدرضا شاه از ایتالیا، دولت کنترل شدیدتری بر گفتار‌ها و نوشته‌ها برقرار کرد. در نتیجه عدة زیادی سرخوردند و این سرخوردگی را در شعر و نثرشان بیشتر در لفافه‌ای از اشاره و تلمیح نشان دادند. این نوع اعتراضات پوشیده از سرخوردگی‌ها را در اشعار کسانی مثل شاملو و اخوان ثالث و هوشنگ ابتهاج و سیاوش کسرایی و اسماعیل خوئی و حمید مصدق و عده‌ای دیگری حس می‌کنیم. البته شعرایی هم مثل فرخزاد و نادرپور و سپهری بودند که مشغلة سیاسی ذهن آن‌ها را اقلاً در شعر چندان مشغول نمی‌کرد و بیش از آنکه به تعهد اجتماعی شعر فکر کنند در اندیشة جوهر شعر و پیشة شاعری خود بودند و اشعار بسیار ارزنده و مؤثری سرودند و شاید هم به همین علت شعر آن‌ها مانده‌گار‌تر از اشعار شاعرانی باشد که شعر را بیشتر در خدمت تعهدات سیاسی و اجتماعی می‌خواستند.

اما این سئوال شما که چرا پیشرفت خوبی که در دورة رضاشاه در کار علم و ادب پیش آمد ثابت نماند و به پیشرفت خود ادامه نداد و در حقیقت یک نوع حرکت قهقرایی پیش گرفت، به نظر من باید دو مطلب را از هم جدا شمارد. یکی مربوط به پیشرفت ادبی یعنی شعر و داستان و نمایشنامه ایست. این گونه ادبیات در دورة رضاشاه پیشرفت شایانی نشان نداد، گو اینکه آشنایی بیشتر با غرب مقدماتی فراهم کرد که در دورة محمدرضا شاه به بار نشست. ساله‌های ۴۰ تا ۷۰ را باید یکی از درخشان‌ترین دوره‌های ادبی قرن‌های جدید شمرد. در این دوره بود که شاعران برجستة نو‌پرداز که نام چند تن از آن‌ها را ذکر کردم علاوه بر نیما بهترین اشعار خود را سرودند و داستان نویس‌هایی مثل جمالزاده که بهترین اثرش «یکی بود یکی نبود» در سال ۱۳۰۰ منتشر شده بود و هدایت و علوی و چوبک و به‌آذین و دانشور و آل‌احمد آثار خود را منتشر کردند. برخی از نویسندگان خوب بعدی مثل دولت‌آبادی و اسماعیل فصیح و احمد محمود و گلشیری و میرصادقی و کمی بعد‌تر پارسی‌پور و روانی‌پور و فتانه حاج سیدجوادی نیز تربیت شدگان این دوره‌اند.

دوم پیشرفت‌های تحقیقی است که انتظار می‌رفت سیر صعودی خود را دنبال کند و انسان نتواند بگوید که امثال قزوینی و تقی‌زاده و پورداود و فروزانفر و اقبال آشتیانی نظائری نیافتند. در حقیقت سئوال این است که چرا انتظار پیشرفت حقیقی عملی نشد و ایران بر خلاف ژاپن یا سنگاپور هم‌تراز کشورهای پیشرفته نگردید. پاسخ این سئوال چندان آسان نیست، یعنی به اختصار ممکن نیست. با این همه من نظر خود را می‌گویم، هر چند می‌دانم که این نظر مطبوع طبع کمتر کسی قرار می‌گیرد و بخصوص از طرف کسانی که به «هنر نزد ایرانیان است و بس» معتقدند کفر شمرده می‌شود. نظریست کمی مأیوس کننده، ولی به هر حال وظیفة پژوهشگر این است که هر چیز را چنان که هست ببیند و گزارش کند، نه آنچه را که مورد پسند مردم باشد. به نظر من دلیل عدم ثبات و پیشرفت این است که ایران از قرن نهم هجری به بعد اصولاً در سراشیب انحطاط افتاد. این انحطاط از دورة صفویه یا کمی پیش از آن آغاز شد و در دوره‌های قاجاریه و دوره‌های بعد، به استثنای جهش موقتی که در دورة پهلوی پیش آمد، کم و بیش ادامه یافت. البته ممکن است کسی بگوید که دورة تیموری و صفوی دورة اعتلای هنرِ نقاشی و معماری در ایران است، که درست هم هست، ولی باید توجه داشت که هنر‌ها همه مساویاً و به موازات یکدیگر پیش نمی‌روند و هر کدام سیر صعودی و نزولی خود را دارند مثلاً شعر فارسی که از حدود قرن چهارم هجری رونق گرفت در دورة تیموری و پس از حافظ در خط انحطاط افتاد ولی هنر نقاشی و خوش‌نویسی که دیر‌تر اوج گرفت دیر‌تر هم دچار انحطاط گردید.

البته در دورة صفویه هم قبایل ترک که گروه قزلباش را تشکیل می‌دادند مثل خود شاه اسماعیل با رشادت فوق‌العاده می‌جنگیدند، ولی غرض من بیشتر طبقة دیوانی است که عموماً از فارس زبانان تشکیل می‌شد و عهده‌دار امور اداری بودند، و همچنین شاعران و نویسندگان و مورخان و سایر اصناف. این انحطاط بیش از هر چیز نتیجة گذشت زمان و فتوری است که از سالخوردگی و پیری جامعه‌ای حاصل می‌شود. شما هیچ تمدن نیرومند درخشانی را نمی‌توانید نام ببرید که عاقبت نیروی ابداع و تصرف خود را از دست نداده باشد و دچار ضعف و سستی نگردیده باشد. معمولاً تمدن‌ها از یک دورة بدوی خشونت‌بار شروع می‌کنند و سپس یک دورة نشو و نما را طی می‌نمایند و پختگی پیدا می‌کنند و به کسب قدرت و ایجاد علم و صنعت می‌پردازند، ولی عاقبت روزی می‌رسد که نیروی پیشین آن‌ها رو به تنزل می‌گذارد. اگر غیر از این بود دولت روم باید با‌‌ همان قدرت و قوانین محکم بر جا می‌بود و یا یونان امروز باید همانقدر هنرپرور و فیلسوف‌پرور بود که در قرن‌های ششم و پنجم و چهارم پیش از میلاد، و مصر با آن سابقة درخشان و تمدن کم‌نظیر فلاّحینش به وضع امروز نمی‌افتادند. بگذریم از اینکه از تمدن‌های سومری و بابلی و آسوری هیچ اثری نمانده است و همه هویت خود را از دست داده‌اند و در میان اعرابی که بعداً بر سرزمین آن‌ها مسلط گردیدند بکلی گم شدند. ایران نیز که صاحب تمدنی کهن و بارور بوده است در طی تاریخ چندهزار ساله نیروی دیرین را از دست داده است و اگر هجوم اقوام مختلف بخصوص از آسیای مرکزی بر ایران نبود که هر کدام با وجود ویرانی‌هایی که بوجود آوردند خون تازه‌ای در بدن جامعة ایرانی وارد کردند، شاید سیر قهقرایی زود‌تر شروع می‌شد.

انقلاب مشروطیت و کوشش دلیرانه‌ای که مردم ایران برای برقراری نظم و قانون و رفع ظلم و تعدی به عمل آوردند و دورة رضاشاه که دنباله و نتیجة آن بود، جهش بی‌عاقبتی محسوب می‌شود که جامعة فرسودة ایران در رویارویی با تمدن غربی و واکنش نسبت به آن نشان داد. شکست مکرر از روسیه در دورة فتحعلی شاه و از انگلیس در سلطنت محمدشاه و آشنایی بیشتر با تمدن غربی در دورة ناصرالدین شاه موجب آگاهی لرزاننده و دل‌آزاری از عقب‌ماندگی برای طبقة روشن‌بین مردم ایران شد و خشم و اندوه و حسرتی که بتدریج در دل‌ها جمع شد به انقلاب مشروطیت و پی‌آمدهای آن انجامید. اگر این جهش سرانجام بجایی نرسید به علت آن بودکه در بستر جامعه‌ای سالمند و فرسوده روی داد. این گونه جهش‌ها در برخی کشورهای دیگر مثل ترکیه و مصر و سوریه و عراق نیز به‌‌ همان علل روی داده است. ولی چنانکه می‌بینیم هیچ کدام از این کشور‌ها واقعاً نتوانسته‌اند از عهدة حل مشکلات خود بربیایند و خصوصیات اصلی تمدن جوان غرب را کسب کنند و بیشتر به کسب ظواهر تمدن غربی اکتفا کردند. هیچ کدام نتوانستند که خود را، مگر در دوره‌های کوتاه استثنائی، از تسلط آزادی‌کش حکام خودکامه محفوظ بدارند و یا به معنی درست صنعتی بشوند و با دولت‌های اروپایی پهلو بزنند هر چند همه روزگاری تمدنی پیشرو داشتند.

همانطور که گفتم این نظریه‌ای نیست که با طبع خودپسند و فخرفروش ما سازگار باشد و کسی را خوش بیاید و من انتظار قبول آن را ندارم. چندی پیش که در یادداشتی نوشته بودم که ایران با وجود فرهنگ پر فروغ و درخشانش در هنر و فلسفه به پای یونانیان نمی‌رسد و رومی‌ها در کشورداری و وضع قوانین قضایی از ما بر‌تر بوده‌اند و هندی‌ها در باریک‌اندیشی‌های فلسفی بر ما سبقت دارند یکی از دانشمندان این اظهارات را کفر مسلم شمرد. ولی دلیل دیگری برای درجا زدن و کامیاب نشدن ما در پیشرفت واقعی به نظر من نمی‌رسد.

 ‌

ــ اخیرا مجموعه‌ آثاری در ایران به همت هوشنگ اتحاد منتشر شده است، بنام «پژوهشگران معاصر ایران» که مانند این شمارة مجلة ما به مجموعة این گروه از اندیشمندان، روشنفکران، پژوهشگران و بعضاً‌ کنشگران سیاسی و معرفی تک تک آن‌ها از زبان دیگران پرداخته است. در این مجموعه و در معرفی برخی از این چهره‌ها گفته‌های بسیاری از شما نقل شده است. شما شخصاً با کدامیک از این بزرگان معاصر ایران در ارتباط بودید و در چه زمینة فرهنگی؟

 ‌

یارشاطر ـ من کم و بیش همه را می‌شناختم. بعضی از آن‌ها سمت استادی بر من داشتند، مثل فروزانفر، ملک‌الشعرای بهار و پورداود و بهمنیار و دکتر شفق و چند نفر دیگر. بعضی‌ها هم بودند که شاگردشان نبودم، و کاش می‌بودم مثل تقی‌زاده، قزوینی و دهخدا. دهخدا را شخصاً نمی‌شناختم، ولی با کارش آشنا بودم، هم با مقالات سیاسی و اجتماعی‌اش تحت عنوان «چرند و پرند» و هم با کار «لغتنامه»‌اش. وقتی که پس از دانشکدة ادبیات در دانشکدة حقوق تحصیل می‌کردم او رئیس دانشکده بود، ولی کمتر به دانشکده می‌آمد. در این دانشکده همائی از استادان من بود.

آقای اتحاد کار بسیار ارزشمندی انجام داده و می‌دهد و مجموعه‌ای بسیار خواندنی فراهم کرده است. کمتر اظهار نظری دربارة دانشمندان گذشته از نظر ایشان دور مانده است. در نامه‌ای به ایشان متذکر شدم که اگر منابع را روشن‌تر ذکر کنند بطوری که درست معلوم باشد چه مطالبی نقل قول است و از کجا گرفته شده و چه مطالبی استنباط خود ایشان است برای اهل تحقیق هم مفید‌تر واقع می‌شود. این را هم به ایشان متذکر شدم که آوردن زنده یاد ذبیح بهروز جزء محققین و دانشمندان درست نیست. ولی البته صاحب نثری روان و دلنشین بود با تمایل به فارسی سره، ولی بدون آوردن کلمات مهجور و نامأنوس. همچنین در انتقاد اجتماعی و هجا دستی قوی داشت و نمایشنامة «جیجیک علیشاه» او شاهکار طنزآمیزی از نقد سیاسی و اجتماعی است. ولی او را نمی‌توان دانشمند خواند. وطن‌پرستی مفرط او را بکلی از منطق علمی دور کرده بود و تخیل سودازده‌ای را بر آثار «جدی» او مسلط ساخته بود. کتاب «تقویم و تاریخ» او اثری بکلی بی‌اساس و بی‌منطق و در حقیقت ضد علم است، اما چون با طبع خودپسند و فخرفروش ما سازگار است رواج یافته و عده‌ای را بکلی گمراه نموده است. عقایدی از قبیل اینکه اسکندر مقدونی هرگز پایش به ایران نرسیده و یا زرتشت منجم زبردستی بوده است که در ۱۷۵۰ سال قبل از میلاد در سیستان رصدخانه‌ای ساخته بوده است و اینکه طوفان نوح در چه سالی روی داد و اینکه تولد زرتشت با ذکر سال و ماه و روز و ساعت کی اتفاق افتاده، و یا مانویان صلح‌جویی که حتی از شکستن شاخ و برگ گیاه را گناه می‌شمردند مسئول حملة مغول به ایران شمردن برخی از عقاید و اظهارات بکلی بی‌پایة اوست. متأسفانه به دلیل وطن‌پرستی مفرط، و به نظر من وطن‌پرستی کاذب، عده‌ای مانند دکتر محمد مقدم (به اصطلاح خود او «ُمقدم») و دکتر صادق کیا و مهندس حامی و چند تن دیگر مروج عقاید او شدند. وظیفة علم تحسین و تبریک و بزرگداشت و فخرآفری نیست، جستجو و بیان حقیقت است با بی‌طرفی کامل.

ــ می‌دانیم در میدان فرهنگ، هنر، فکر و ادب ترجیح یک زمینه به زمینة دیگر امری ناممکن و اساساً غیرمجاز است، اما با وجود این، شما حاصل کار این اندیشمندان را در چه زمینه‌ای عمیق‌تر و اثرگذار‌تر ارزیابی می‌کنید، در عرصة ادبیات، تاریخ، زبان فارسی، سیاست و یا…؟

 ‌

یارشاطر ـ دربارة رشته‌های علمی من نمی‌توانم چیزی بگویم چون صالح نیستم و هم به این دلیل که در دوره‌های جدید کار ما در مسائل علمی عموماً اقتباس از غرب بوده است البته ندرتاً کارهای تازه‌ای انجام گرفته است بخصوص در گیاه‌شناسی و حیوان‌شناسی و تحقیقات معدنی. از این قبیل است کار دکترسیروس ابیوردی در حشره‌شناسی و کارهای زنده یاد دکتراحمد پارسا و دکترحبیب‌الله ثابتی و دکترعلی زرگری و دکترصادق مبین در شناساندن گیاهان ایران.

اما در آنچه مربوط به علوم انسانی است، در چند زمینه کارهای شایسته و اصیل انجام گرفته است. در رشتة تاریخ باید از افرادی مثل تقی‌زاده و قزوینی و اقبال آشتیانی و نصرالله فلسفی نام برد. بخصوص آثار تقی‌زاده در تاریخ گاه‌شماری ایران و تعیین سال‌های سلطنت شاهان ساسانی اعتباری خاص دارد. دیگر در رشتة زبان و زبان‌شناسی است. فضل تقدم با عبدالعظیم‌خان قریب است که نخستین‌بار دستوری برای زبان فارسی که به کار دانش‌آموزان بخورد تألیف کرد. در این رشته افراد دیگری نیز مثل دکترمحمد معین و مجتبی مینوی و بخصوص پرویز خانلری و در نسل بعد علی‌اشرف صادقی و خسرو فرشیدورد و عده‌ای دیگر کارهای سودمند و اصیل انجام داده‌اند. در کار لغت البته باید با نام دهخدا آغاز کرد که اثر گرانمایه‌اش «لغت نامة دهخدا» با وجود برخی نکات مختصری که برای آن می‌توان گرفت اثری پایدار است. پس از او باید از دکترمحمد معین یاد کرد که فرهنگی در شش جلد که دو جلد آن مربوط به اسامی خاص است تألیف کرد و سال‌هاست که وسیلة کار تمام کسانی است که با تحصیل زبان فارسی سرو کار دارند. اخیراً به همت دکترانوری و همکارانش «فرهنگ سخن» در هشت جلد منتشر شده است که در آن سعی شده است از کلمات تعریف جامع و مانعی به دست داده شود با ذکر شواهد دقیق و مستند. در این رشته باید از دکترعلی رواقی نام برد که اخیراً کتابی به نام «ذیل فرهنگ‌های فارسی» تألیف کرده است که علاوه بر آنچه از فرهنگ‌های دیگر فوت شده بوده است معادل هر لغتی را در حد امکان در زبان‌های باستانی ایران و سانسکریت و زبان‌های ایرانی میانه و برخی لهجه‌ها نیز به دست می‌دهد. اثر بسیار سودمندیست.

 در رشتة تاریخ ادبیات فارسی و تصحیح متون فارسی نیز کارهای اساسی انجام گرفته است. تصحیح متون را با میزان‌های دقیق غربی محمد قزوینی آغاز کرد و با تصحیح «لباب الالباب» عوفی و «المعجم» شمس قیس و «چهارمقاله» نظامی عروضی و «تاریخ جهانگشا»ی جوینی و «دیوان» حافظ (با قاسم غنی) نمونه‌های درستی از تصحیح متون به دست داد. پس از او دانشمندانی مانند محمدتقی بهار و فروزانفر و ذبیح‌الله صفا و مدرس رضوی و جلال همائی و غلامحسین یوسفی و جلال متینی و محمد روشن به تصحیح بعضی متون مهم دست زدند. مجموعة متن‌های فارسی که بنگاه ترجمه و نشر کتاب منتشر ساخت همه با رعایت این اصول فراهم شد. همچنین عده‌ای از متون فارسی را بنیاد فرهنگ ایران با نظارت دکترپرویز خانلری و عمده به کوشش علی‌اکبر سعیدی‌سیرجانی منتشر نمود. در این زمینه باید بخصوص از دکترجلال خالقی نام برد که عمر علمی خود را بر سر تصحیح انتقادی «شاهنامه» و روشن ساختن نکات مربوط به این اثر والا صرف کرده است و امید است که تا یک سال دیگر طبع مجلدات آن به پایان برسد.

در رشتة تاریخ ادبیات باید باز از فروزانفر و همائی و ملک‌الشعرای بهار که «سبک‌شناسی» را در سه جلد تألیف کرد و بخصوص دکترصفا که «تاریخ ادبیات در ایران» او اثری معتبر و بسیار سودمند و مبتنی بر مطالعات دراز است نام برد.

 در رشتة تألیف دانشنامه‌ها و یا به اصطلاح قدیم‌تر دایره‌المعارف‌ها، اولاً باید گفت که به نظر می‌رسد که در سراسر ایران بذر دانشنامه‌نویسی، مانند بذر بزرگداشت و گردهمایی و سمینار، کاشته‌اند چنانکه اگر امروز خبری برسد که دانشنامه‌ای دربارة قصابی یا آش رشته و یا علف‌های هرز در شرف تألیف است جای تعجبی نخواهد بود. اما البته چند دایره‌المعارف سودمند نیز در جریان انتشار است. پیش از همه باید از «دایره‌المعارف بزرگ اسلامی» به همت کاظم بجنوردی یاد کرد که تفصیل تمام دارد و با اسلوبی درست و دقیق پیش می‌رود. دیگر «فرهنگنامة کودکان و نوجوانان» است که توسط شورای کتاب کودک و به همت توران میرهادی و اعضای شورا منتشر می‌شود. اخیراً نیز «دانشنامة ادب فارسی» به سرپرستی حسن انوشه شروع به انتشار کرده و چهار جلد آن دربارة شبه قاره در سه جلد بزرگ، و افغانستان در یک جلد بزرگ، انتشار یافته و همه مجلداتی بسیار سودمند است. البته نباید کار زنده یاد غلامحسین مصاحب را فراموش کرد که با افزون مقالاتی، هر چند کوتاه، ولی دقیق، دربارة ایران به ترجمة «دایره‌المعارف کلمبیا»، مجموعاً در سه جلد نمونة درستی از دانشنامه نویسی به دست داد. «دانشنامة ایران و اسلام» نیز در بنگاه ترجمه و نشر کتاب آغاز شد و ده دفتر آن پیش از انقلاب منتشر گردید و سپس با انقلاب متوقف شد. خوشبختانه «دانشنامة جهان اسلام» زیر نظر غلامعلی حداد عادل‌‌ همان کار را با مختصر تفاوتی در روش دنبال می‌کند و تاکنون تا مدخل «تربت جام» در شش جلد منتشر شده است.

همچنین باید از «نشر دانشگاهی» نام برد که که به همت دکترپورجوادی موجد عده‌ای مجلات سودمند مثل «مجلة زبان‌شناسی» و «معارف» و «لقمان» و «نامة ایران باستان»، هر یک با مسئولان خاص خود، گردید.

 ‌

ــ در گفتگوئی با دکترماشاءالله آجودانی ـ در همین شماره ـ ایشان از این دوره تحت عنوان دورة «بازیابی هویت ایرانی» یاد می‌کند و روح مسلط بر همة این تلاش‌ها را ایجاد تعریف جدیدی از هویت ملی ما و آماده شدن برای مواجهه با دنیای مدرن و گام‌گذاردن در راه ترقی، تجدد و توسعه می‌داند. تا چه میزان با این تعبیر موافقید؟

 ‌

یارشاطر ـ نظری است که با کمال بصیرت ارائه شده. با انقلاب مشروطیت و مقدمات آن آگاهی از هویت ملی قوت گرفت و آرزوی اصلاحات در دل‌ها بیش از پیش بیدار شد. قرن نوزدهم قرن اعتلای ملیت‌گرایی در اروپا بود و این نیز در ایران خالی از اثر نبود. قدرت یافتن رضاشاه و اقدامات او برای آنکه کشور را به صورتی منظم و قانونمند و با رونق در بیاورد و همچنین توجه به تاریخ ایران باستان و مفاخر گذشته همه موجب تقویت ملیت ایرانی و آگاهی از هویت ملی گردید، به طوری که در زمانی که من در دبستان درس می‌خواندم همه ما شاگردان سخت به ایرانی بودن خود افتخار می‌کردیم. پیش از مشروطیت افراد بیدار کشور همه در این سوز و حسرت بودند که چرا در کشور قانون حاکم نیست، چرا عدالت اساس کار‌ها نیست، چرا انتصاب افراد با مشاغل نتیجة زد و بند و ارتباط با دربار و شاهزادگان است. با مشروطیت این افراد احساس تازه‌ای از هویت خود یافتند؛ و اگر چه در دورة محمدعلی شاه و احمدشاه کشور نظم درستی نداشت، ولی شعلة امید در دل‌ها فروکش نکرد. با آمدن رضاشاه آرزوهای دیرین شروع به برآورده شدن کرد و این هم باز هویت ملی را نیرو بخشید.

 البته در این مسائل نباید تأثیر تمدن اروپایی و رویارویی ایران را با این تمدن از یاد برد. ما مفاهیمی نظیر قانون و عدالت اجتماعی و حقوق بشر را از اروپایی‌ها اقتباس کردیم. اگر آن‌ها نبودند و ما فقط در محدودة خاورمیانه زندگی می‌کردیم و هیچ ارتباطی با خارج نداشتیم شاید واقعاً حکومتی نظیر حکومت قاجاری ادامه پیدا می‌کرد و تغییر مهمی حاصل نمی‌شد. تغییر البته حاصل شد، ولی همانطور که گفتم متاسفانه این تغییر مثبت به علت ضعف و فتوری که در ریشه و بنیان فرهنگ‌های قدیمی رخنه کرده است اثر عمیق و پایدار باقی نمی‌گذارد و اگر در زمینه‌ای هم جهشی دیده می‌شود کم و بیش موقتی است.

ــ ابراهیم پورداود به عنوان نخستین پژوهشگر ایرانی اوستا را به زبان فارسی ترجمه و تفسیر نمود و بر شناساندن گوشه‌های تاریخ گذشته ایران بیش از شش دهه همت گماشت. اقدامات این چهرة بزرگ فرهنگی در این پروسه «خودیابی» یا همانگونه که دکتر آجودانی یادی می‌کند «بازیابی هویت ایرانی» مؤثر بوده است؟

 ‌

یارشاطر ـ بسیار مؤثر بوده است. توجه به ایران باستان و تاریخ به صورتی منظم و در خورد اعتماد اول‌بار توسط حسن پیرنیا که تاریخ این دوره را بر اساس منابع اروپایی در سه جلد به دست داد آغاز شد، ولی اثری که ترجمة پورداود از اوستا و مقالات پرشور او دربارة وجوه مختلف فرهنگ ایران باستان به وجود آورد، به نظر من، با اثر هیچ دانشمند دیگری قابل مقایسه نیست. پورداود از آغاز جوانی که مقارن سال‌های نخستین مشروطیت بود مهر وطن را در دل گرفت. برای تحصیل به بیروت رفت، ولی به زودی به جمع وطن‌پرستان ایرانی در برلن که تقی‌زاده پیشوایی آن را داشت پیوست و دوستی‌اش با تقی‌زاده و قزوینی و کاظم‌زاده و جمالزاده استوار شد. پس از شکست آلمان و پاشیده شدن حلقة وطن‌پرستان ایرانی در برلن به تحصیل تاریخ ایران باستان و زبان اوستایی و زبان پهلوی و جز این‌ها مشغول شد و از ایران‌شناسان بزرگ آلمان مثل مارکورات و آثار کسانی مثل نولدکه و بارتولومه بهره برد. و سرانجام دست به ترجمة اوستا به زبان فارسی زد. کاری دشوار و بزرگ که با مساعدت پارسیان هندوستان در پنج جلد منتشر شد. اما ترجمة پورداود که مأخذ تمام ترجمه‌ها و تحریرهای دیگری است که به زبان فارسی به عمل آمده ترجمة تنها نیست، بلکه آکنده به مقدمه‌ها و یادداشت‌هایی است که نه تنها معنی اوستا بلکه فرهنگ ایران باستان را روشن می‌کند. از این گذشته یک رشته مقالات مفصلی در توضیح وجوه فرهنگ ایران باستان نوشت که برخی از آن‌ها در «هرمزدنامه» به طبع رسید. پورداود شاعر نیز بود و اشعار مؤثری در مضامین میهنی سروده است. این نیروی شاعرانه در نثر او نیز اثر گذاشته است. نثریست بسیار شیوا و خوش‌آهنگ که مطلب او را در دل‌ها می‌نشاند و شور وطن‌دوستی را به خوانندگان منتقل می‌کند. همانطور که گفتم هیچ اثری را من نمی‌شناسم که مانند آثار پورداود در پروراندن عشق به ایران و مفاخر ایران باستان مؤثر بوده باشد. پورداود بود که مذهب ایران باستان را به درستی به ایرانیان شناساند و آنان را از تاریخ این کیش و پیام اخلاقی زردشت که در اندیشه نیک و گفتار نیک و کردار نیک خلاصه می‌شود آگاه کرد. توجه مخصوص به ایران باستان و مذهب و فرهنگ آن و اقتباس ستون‌ها و سرستون‌ها و نقوش برجستة تخت جمشید در عمارات دورة پهلوی تا حد زیادی مدیون کوشش‌های پورداود است. خوشبختانه روش پورداود روشی علمی بود و با آنکه گاهی نثرش از شور عاطفی حکایت می‌کند آنچه که می‌گفت و می‌نوشت اساس عملی داشت و به خلاف برخی اغراق‌گران و مبالغه‌کاران آثار او مطابق با منطق علمی است. باید مجسمة او را از طلا ساخت.

 ‌

ــ علت اینکه روی پورداوود تکیه کردم علاقمندی است که نسبت به کار‌ها و شخصیت علمی او در من، طی این بررسی‌ها ایجاد شد. گفته‌ها و نقل قول‌هائی که از شما در بارة وی ذکر شده‌اند در ایجاد این علاقمندی بسیار مؤثر بود.

یارشاطر ـ گذشته از مراتب علمی‌اش از لحاظ رفتار شخصی و متانت و نجابت و بخشندگی و رعایت اصول اخلاقی کمتر نظیر داشت و با این همه طنزی شیرین در سخنان او بود. به راستی مردی دوست داشتنی بود.

 ‌

ــ با یادی که از پورداوود به میان آمد، اجازه دهید در خاتمه این گفتگو ـ که بابت آن ما از شما بی‌‌‌نهایت سپاسگزاریم ـ در مورد استادتان یادی از گفته‌ای بکنیم که فکر می‌کینم از شما باشد:

«پورداوود نسبت به دختران دانشجو و زنان لایق، توجه و احترام خاص داشت، از دیدن دختران تیزهوش و خندان و شایسته شُکفته می‌شد. گوئی آنان را نمودار زنان آزاد ایران باستان می‌شمرد.»

بی‌تردید دختران و زنان بی‌شماری از زیردست استادی چون شما تربیت و به جامعه تحویل داده شده‌اند و فکر نمی‌کنیم از سرنوشتی که با انقلاب اسلامی برآنان رفت، خرسند باشید! با توجه به نظاره‌ای که امروز براوضاع و احوال مردم ایران و زنان ایرانی دارید نسبت به آن نگاه و آن قضاوت استاد خود، پورداوود، در مورد زنان ایران چه نظری دارید؟ اگر او امروز در میان ما بود، فکر می‌کنید در مورد دختران و نوادگان آن زنان شایسته چه قضاوتی می‌کرد؟

 ‌

یارشاطر ـ کاملاً درست است. شما باید پورداود را می‌دیدید. وقتی که برای تدریس به دانشگاه می‌آمد و می‌دید که دختران ایرانی در کنار پسران مشغول تحصیل‌اند بی‌اندازه خوشحال می‌شد و مکرر خوشحالیش را ظاهر می‌کرد و این را نشانی از بیرون آمدن ایران از سرافکندگی قرون وسطایی می‌شمرد. بسیار خشنود بود از اینکه زنان ایران دوباره دارند از قیودی که سالیان دراز بر آن‌ها تحمیل شده بود‌‌ رها می‌شوند و در کنار مردان جزو افراد فعال جامعه قرار می‌گیرند و در کنار مرد‌ها به علم و فرهنگ و دانش و صنعت خدمت می‌کنند. چیزی از ایزدبانوی ایران باستان آناهیتا را در آن‌ها می‌دید. من مکرر این خشنودی را در او مشاهده کرده بودم و‌گاه در کلامش می‌شنیدم.

بطور قطع نمی‌توانم بگویم اگر پورداود امروز زنده بود چه می‌گفت و چه می‌کرد، ولی مسلماً از محدود شدن امکانات برای بانوان بسیار متأثر و اندوهگین می‌شد و در پرده رفتن آنان را منافی آزادگی آنان می‌شمرد. اگر بر فرض محال به چنین اوضاعی خو می‌گرفت، بی‌تردید وقتی مشاهده می‌کرد که بانوان در فکر احقاقِ حق خودشان هستند و در این راه مبارزه می‌کنند و در طلب حقوق خود از مردان پیشروترند خیال می‌کنم که نور خفیف امیدی در دلش می‌تابید و می‌توانست امیدوار شود که هر چند زمان خواهد برد، ولی سرانجام روزی خواهد رسید که زنان ایرانی جای خودشان را چنان که حق آنان است در اجتماع باز کنند و به خدماتی که کشور می‌تواند از آنان انتظار داشته باشد روی بیاورند.

تداوم و پویايی فرهنگی

تداوم و پویايی فرهنگی

 ‌

دکتر جمشید بهنام

تیر ۱۳۸۸

 ‌

ــ در مصاحبه‌ها، عموماً تلاش ما مقایسه‌ای است میان دیگاه‌هائی که اهل فکر و اهل قلم جامعه‌مان ارائه می‌کنند، به ویژه در باره برخی موضوعات و مفاهیمی که در گفتمان عمومی نقش کانونی یافته‌اند. در این شماره منظور ما پرداختن به مسئله محوری مدرنیته که برخی معادل فارسی آن را «تجددخواهی» می‌نامند.

در یکی از مصاحبه‌هایتان (تلاش شماره ۲۳ تکاپوی فرهنگی در دوره رضاشاهی ۱۳۰۰ ـ ۱۳۲۰) شما «تلاش‌های مستمر ایرانیان» از دو سده پیش را «در راه تجددخواهی» دانسته و می‌گوئید: «این تجددخواهی‌گاه مدرنیته، ‌گاه مدرنیزاسیون و‌گاه توسعه نامیده شده است بدون آنکه تعریف درستی از مدرنیته یا تجدد مطرح باشد.» آیا اساساً ارائه تعریفی جامع و مانع که از اعتبار همگانی در میان اندیشمندان برخوردار گردد، وجود دارد یا اصلاً ممکن است؟

 ‌

دکتر بهنام ـ مسئله این است که نوعی آشفتگی در ترجمه، درک و کاربرد مفاهیم غرب، مدرنیته، تجدد، مدرنیزاسیون و… وجود دارد که مانع از هر نوع آگاهی دقیق در این زمینه شده است. «مدرن» واژه‌ای بسیار قدیمی در زبان‌های اروپائی است به معنای جدید و کنونی. اما مدرنیته مفهومی است که از قرن نوزدهم به این سوی مطرح شده و حاصل تحولی است که در سیر تکوینی تمدن غرب در چند قرن اخیر پدید آمده و موجب پیشرفت آن تمدن گردیده است.

آشنائی با تمدن غرب در ایران، عثمانی و کشورهای عربی از اواسط قرن نوزدهم آغاز شد (با حمله ناپلئون به مصر و جنگ‌های ایران و روس) و از آن زمان ما شاهد تماس و آگاهی و مقایسه این کشور‌ها با غرب هستیم. ابتدا گروهی از روشنفکران و زمامداران روشن‌بین به فکر تغییر افتادند و اقداماتی انجام دادند که «اصلاحات» نام گرفت (اصلاحات در ایران و تنظیمات در عثمانی) و سپس خواست تغییر (ترقی، شانژمان) به طور جدی مطرح شد، بدون آنکه تعریف آن روشن باشد. با آغاز سلطنت رضاشاه و ایجاد «دولت جدید» موضوع تجددخواهی مطرح شد و سیاست «تجدد آمرانه» دولت. واژه تجدد قبلاً در عثمانی رایج شده بود و از مفهوم «تجدید» و «تجدد» در فرهنگ اسلامی مایه گرفته بود. ده‌ها سال است که ما ایرانیان این لفظ را بکار می‌بریم، بدون آنکه تعریف درستی از آن داشته باشیم. در فارسی تجدد به معنای نوکردن، امروزی شدن و غربی شدن است. و در نوشته‌های امروزی‌گاه به معنای مدرنیته و مدرنیزاسیون.

خلاصه کنم: مدرنیته و تجدد دو مقوله مختلف هستند و نباید آن‌ها را مترادف یکدیگر دانست. چنانکه گفتم، مدرنیته حاصل رویدادهائی است که در غرب پدیدار شده و زائیده دینامیسم درونی آن تمدن بوده است. اما تجدد حاصل ترکیبی است از فرهنگ ملی و فرهنگ غربی و شاید در آینده نزدیک فرهنگ جهانی. فعلاً ما آن را به معنای تغییر بر اساس تمدن غربی بکار می‌بریم و تعریف «جامع و مانعی» چنانکه خواسته‌اید وجود ندارد. تجدد گرایش به نوشدن است که در اثر برخورد با تمدن غرب پیدا شده و می‌خواهد در زمان کوتاه همه چیز را دگرگون کند. نیاز به غرب دارد و در عین حال می‌خواهد خود بماند و هویت خویش را حفظ کند. این تجدد را می‌توان آغازی برای سکولاریسم دانست و نخستین آثار آن عبارتست از ایجاد نهادهای اجتماعی، اقتصادی، ایجاد طبقات جدید، تحرک اجتماعی، تغییر رفتارهای خانوادگی و اجتماعی، روابط زن و مرد، جای زن در جامعه و سرانجام نشانه‌هائی از یک جامعه مدنی در حال تکوین.

 ‌

ــ در‌‌‌ همان مصاحبه و در اثر خود «ایرانیان و اندیشه تجدد» بر این نظرید که «تجدد برای ایرانیان مترادف با خواست تغییر بوده است.» ارزیابی شما از جامعه ایرانی این است که «در هر حال دگرگونی‌های بسیار یافته و انگیزه تغییر در میان ایرانیان روز افزون بوده است.» با این تعبیر باید ایران را جامعه‌ای پویا ـ نه ایستا ـ ارزیابی کنیم. اما روشن است که چنین ارزیابی از تصویر ناشادی که عموم اهل نظر از کشور می‌دهند و از شکوه‌های آنان از عقب‌ماندگی همه جانبه جامعه‌مان، بسیار فاصله دارد. این اختلاف نظر را چگونه توضیح می‌دهید؟

 ‌

دکتر بهنام ـ در این سؤال شما به دو موضوع اشاره کرده‌اید، اول: تغییر و دوم: معنای جامعه پویا و ایستا.

«تغییر» یعنی گذار از حالتی به حالت دیگر. یعنی به گونه‌ای دیگر شدن. ‌گاه این تغییر آرایش جدیدی از عوامل متشکله قدیم است و‌گاه نوآوری و احیا در عین استمرار و تداوم و گاهی به معنای زدودن آنچه که زیان‌آور است و بهتر کردن وضع جامعه در چهارچوب فرهنگ ملی و یا با کمک گرفتن از فرهنگ‌های دیگر.

باید میان «تحول اجتماعی» و «تغییر اجتماعی» نیز تفاوت قائل شد: تحول اجتماعی عبارتست از مجموع دگرگونی‌هائی که یک جامعه در زمان بلند با آن روبرو می‌شود. یعنی زمانی که از دوران زندگی یک نسل بیشتر است و یا چند نسل. اما تغییر اجتماعی عبارتست از تغییراتی که قابل رؤیت است، در زمان کوتاه و یک فرد می‌تواند در زمان زندگی خود شاهد بوجود آمدن و گسترش آن تغییرات و سرانجام آن باشد. البته این تغییر غیر از رویدادهائی است که به طور اتفاقی و در زمان بسیار کوتاه پدید می‌آیند. این تغییر شروطی هم دارد: باید نوعی دوام و استمرار داشته باشد. باید هدف آن دگرگونی در راه ترقی و به جلو باشد و مانند آن. تغییری که حاصل آن بازگشت به گذشته باشد تغییر به حساب نمی‌آید.

در جهان سوم تغییر به معنای از قدیم به جدید روی آوردن نیست، بلکه قبول یک فرهنگ بیگانه است و اختلاط و پیوند آن با فرهنگ خودی. بنابراین صحبت از قدیم و جدید نیست، بلکه سخن از فرهنگ ملی و فرهنگ بیگانه است.

باید اضافه کنم که امروز در بعضی جوامع و یا در میان بعضی از گروه‌های این جوامع هنوز اعتقاد به بازگشت به گذشته (سلف) و اعتدال قدیم و گذشته‌های درخشان وجود دارد. اما در باره این مطلب که جامعه ایران را باید ایستا یا پویا ارزیابی کنم؛ باید بگویم که این بحث مدتی دراز میان مردم‌شناسان و جامعه‌شناسان وجود داشت و عادت بر این بود که میان جوامع عقب‌مانده و جوامع پیشرفته قائل به تفکیک باشند و علت آن را نیز ایستائی جوامع قدیمی و پویائی جوامع جدید بدانند. اصطلاحاتی چون جوامع سرد و گرم، یا جوامع بی‌تاریخ و جوامعی که در جریان تحولات تاریخی قرار دارند، مطرح بود و اصولاً جوامع قدیم را فاقد دینامیسم درونی لازم می‌دانستند. عقاید جدید خصوصاً افکار جامعه‌شناسان «مکتب دینامیک اجتماعی» بر این اساس مبتنی است که همه جوامع دارای دینامیسم هستند. اما عواملی چون دخالت کشورهای خارجی، استعمار، تجارت بین‌المللی و یا بی‌لیاقتی و عدم آگاهی زمامداران و یا نیروی مذهب مانع از تظاهر دینامیسم درونی می‌شود و در نتیجه تغییرات در بعضی از جوامع زود‌تر و گسترده‌تر و در برخی دیگر دیر‌تر و محدود‌تر پدیدار می‌شوند.

غالباً به دینامیسم برونی و اخذ تمدن خارجی توجه می‌شود و به نظر اکثریت روشنفکران این امری ناگزیر است. اما کسانی هم به احیا فرهنگ قدیم اعتقاد دارند. ژرژ یا‌لاندیه (Georges Balandier) جامعه‌شناس فرانسوی این نظر‌ها را آشتی می‌دهد. به گمان او باید از دینامیسم برون و درون در عین حال استفاده کرد. مسئله اساسی ایجاد بهترین ترکیب ممکن میان این دو است.

 ‌

ــ شاید ضروری باشد، اندکی بیشتر روی این «خواست و انگیزه تغییر» در میان ایرانیان تأمل کنیم. سرچشمه پیدایش این خواست و انگیزه کی، کجا و چگونه بوده است؟ خواست و انگیزه تغییر در کدام جهت؟

 ‌

دکتر بهنام ـ مدت چند قرن جامعه ایرانی در انزوای خود می‌زیست و از فقر و استبداد سلطنت و دخالت بیگانگان رنج می‌برد. از آنچه در جهان می‌گذشت بی‌خبر بود. هر نوع تغییر در نظر او امری ناشناخته و غریبه و بیگانه بود و موجب بیم و وحشت. از زمان جنگ‌های ایران و روس در زمان سلطنت فتحعلی‌شاه رفت و آمد با کشورهای همسایه مانند روسیه و عثمانی آغاز شد و کسانی که کمی دور‌تر رفته بودند، از پیشرفت اروپا داستان‌ها گفتند. بر تعداد سفرنامه‌ها، رساله‌ها ـ حیرت‌نامه‌ها ـ روزبروز افزوده شد و بدینسان اطلاعات ناقصی به ایران رسید. در آن هنگام تعدادی از روشنفکران ایرانی که در قفقاز و اسلامبول ساکن بودند و بخاطر آشفتگی وضع سیاسی ایران ناچار به مهاجرت شده بودند، با کمک عده‌ای از تجار روشنفکر کانون‌های تفکر برون‌مرزی ایرانیان را در شهرهای تفلیس، اسلامبول، باکو و سپس قاهره بوجود آوردند. روزنامه‌ها و مجلات این گروه‌ها به ایران می‌رسید و خواستاران بسیار داشت و در مرحله بعدی این مجامع در برلین و پاریس و لندن نیز تشکیل شد. هدف این روشنفکران مبارزه با استبداد قاجار، نشر افکار جدید میان ایرانیان و پایه‌گذاری نهضت مشروطیت بود و آن‌ها را می‌توان پیشگامان تجدد ایران دانست.

در اثر تماس با غرب نوعی بیداری فکری و آگاهی در میان روشنفکران و سپس گروهی از تحصیل‌کردگان طبقه متوسط پیدا شد. آن‌ها وضع ایران را با گذشته مقایسه کردند و به انحطاط مملکت در طول زمان پی بردند و سپس وضع ایران را با کشورهای دیگر جهان مقایسه کردند و از عقب‌ماندگی ایران در مکان آگاه شدند. آنگاه به فکر چاره برآمدند و مدل تغییری جستجو کردند. این مدل ناگزیر اروپا بود.

به موازات روشنفکران بخشی از مردم شهرنشین نیز گرایشی به دگرگونی و تغییر پیدا کردند و این خواست در باره شکل حکومت، استقلال مملکت، آموزش و… مطرح شد. بورژوازی تجاری نیز به دلایل اقتصادی با این روشنفکران همراه شد. در آغاز هدف‌ها روشن نبود. به طور مثال مردم خواستار قانون و عدالت خانه بودند و سپس این حرکت به نهضت مشروطیت تبدیل شد. هدف غربی شدن نبود، بلکه اجرای عدالت و ایجاد رفاه بیشتر و مبارزه با ظلم بود. در دهه‌های بعدی و با تشکیل دولت جدید در زمان رضاشاه و سیاست تجدد آمرانه موضوع تجدد رسماً مطرح شد و این تجدد بعد‌ها به توسعه اقتصادی و اجتماعی انجامید. فرآیند مدرنیزاسیون (و یا نوسازی) ایران هنوز هم ادامه دارد. اما سکولاریسم (دمکراسی، لائیسیته، فردیت و…) تحول لازم را پیدا نکرد و روی‌هم‌رفته چنانکه گفته‌اند به «عینیت بیشتر توجه شد تا به ذهنیت».

ــ شاید بتوان با اطمینان خاطر ادعا کرد که یکی از پایدار‌ترین خصلت روحیه ایرانی، میل به حفظ ایران و دوام و بقای این ملت بوده است. در طول تاریخ دراز آن کم نبودند لحظه‌هائی که هستی این سرزمین و ملت دستخوش چالش‌های سخت و مهلک شده است. در نگاهی که محققین امروز تاریخ‌مان بر اسناد و متون برجای مانده می‌اندازند، می‌توان دید که توجه به انحطاط درونی مناسبات اجتماعی به عنوان عنصر و عامل اصلی تهدید کننده و نابود کننده ناشناخته نبوده است. اما، گفته می‌شود، این برای نخستین‌بار در جنبش مشروطه و انقلاب آن بود که فکر دگرگونی مناسبات و نظم درونی در برابر خطراتی که هستی ایران را تهدید می‌کرد ظهور نمود. با وجود این هنوز هم پس از گذشت تقریباً دو سده و حصول دگرگونی‌های بسیار، کوچک‌ترین فشار‌ها و تهدید‌ها در ایرانیان احساس به خطر افتادن همه هستی کشور را ایجاد می‌کند. بقای این کشور و این ملت چرا هنوز تضمین شده نیست؟

 ‌

دکتر بهنام ـ با این سئوال بحث هویت مطرح می‌شود و بقاء مملکت و بیم ایرانیان از به خطر افتادن همه هستی کشور. مدتی است که این بحث بر سر زبان‌هاست و گمان می‌کنم علت آن ابهام در تعریف هویت از یک سو و عدم آگاهی از موضوع فرهنگ در دنیای معاصر از سوی دیگر باشد.

ابتدا باید موضوع هویت را از وطن‌دوستی و نیز از ناسیونالیسم تفکیک کرد. عشق به زادگاه همواره و در همه جا وجود داشته و خواهد داشت. اما ناسیونالیسم یک ایدئولوژی سیاسی است که در غرب پیدا شده و به جاهای دیگر رفته است و در هر جامعه‌ای در پیروی از سیاست روز به گونه‌ای دیگر درآمده است. ولی هویت اشکال گوناگون دارد و یکی از آن‌ها هویت فرهنگی و ملی است و عبارتست از آنچه از گذشته بصورت میراث به ما رسیده و شخصیت فردی و جمعی ما را ساخته است. این هویت همواره با ما خواهد بود و در باره خوبی و بدی آن نیز بحثی نداریم. اما باید به یاد آورد که مردمانی دیگر با هویت‌های دیگری نیز در این جهان زندگی می‌کنند و ما با آن‌ها در تماس هستیم و برخی از آن‌ها در زمینه‌هائی از ما پیشرفته‌تر هستند. و از این پس نیز تماس به خاطر جهانی شدن فرهنگ و اقتصاد روز افزون خواهد بود و نیاز به ارتباطات بیشتر خواهد داشت. حاصل این ارتباطات پیوند فرهنگ‌هاست. از طریق برخورد و تأثیرگذاری و تأثیرپذیری متقابل است که فرهنگ‌ها بارور می‌شوند و هر نوع بوم‌گرائی غیرمنطقی و حفظ مطلق سنت‌ها موجب ضعف و سرانجام نابودی فرهنگ‌ها خواهد شد.

باید به خاطر داشت که فرهنگ‌ها پویا هستند و هیچ فرهنگی نباید به آنچه که میراث اوست اکتفا کند. توجه به فرهنگ‌های دیگر ضروری است و این توجه به «دیگری» به معنای از دست دادن هویت نیست. گاندی گفته است: «پنجره‌ها را باز کنید تا نسیم تازه بوزد. بیمی نداشته باشید چون بنیان خانه استوار است.» و اگر با دیدی منطقی به این موضوع نگاه کنیم، می‌توان گفت، رابطه با تمدن صنعتی غرب خطری برای هویت ما نیست، بلکه موجب غنای آن نیز خواهد شد. البته باید در چگونگی این پذیرش فرهنگی دقت کرد. در صد ساله اخیر برخی از ایرانیان به ظواهر تمدن غرب اکتفا کردند و در پی ایجاد پیوندی میان دو فرهنگ نبودند. در نتیجه از برخورد دو فرهنگ شخصیت و تفکر تازه‌ای به وجود نیآمد. در صورتیکه ژاپنی‌ها با شجاعت و بدون احساس حقارت آن تمدن را پذیرفتند و کوشش کردند تا از غربی‌ها هم فرا‌تر روند و در عین حال خصوصیات فرهنگی خود را نگهداری کنند.

اما در ایران ما شاهد بودیم که در دهه‌های گذشته عده‌ای به نام حفظ هویت، غرب‌گرائی را نوعی بیماری معرفی کردند و مردم را علیه غرب و جهان شوراندند و دولت ستیزی خود را در پرده تجدد ستیزی پنهان کردند و چنان وانمود کردند که هرگونه توجهی به غرب موجب از دست دادن هویت خواهد بود. کسی هم نپرسید که این چه هویتی است که پس از پنج‌هزار سال سابقه به این آسانی از دست برود؟ عکس العمل چنین وضعی را ما امروز به چشم می‌بینیم که چگونه جوانان ما نا‌ اند‌یشیده در پی افکار فلسفی غرب هستند و نام فوکو و هابرماس و دریدا را بر زبان دارند. چنین استناداتی به فلسفه غربی میان جوانان مغرب زمین نیز وجود ندارد. توجه به چگونگی تفکر در جهان امروز امری شایسته است، به شرط آنکه امکانات درک این تفکر نیز فراهم باشد. مثلاً شناخت درستی از سابقه تفکر غربی به جوانان داده شود.

بحثی که به نام حفظ هویت فرهنگی مطرح شده مبتنی بر مفهوم ایستای فرهنگ است و این سخن درستی نیست. کدام فرهنگ در طول قرن‌ها بدون تغییر مانده است؟ همه چیز در حال تحول است. اما این دلیل نمی‌شود که قبول مدرنیته را به معنای از دست دادن فرهنگ خود بدانیم. مثال مغرب‌زمین نشان می‌دهد که قبول مدرنیته موجب غنای فرهنگ‌های غربی شده است. در حالیکه فرانسوی‌ها آلمانی‌ها، انگلیسی‌ها و… هر یک مدرنیته‌ای هم‌آهنگ با فرهنگ ملی خود پدید آورده‌اند.

 ‌

ــ به موازات پیدایش فکر دگرگون ساختن مناسبات و نظم درونی به عنوان یک ضرورت، الگوهای گوناگون و بعضاً مغایری در خدمت این تغییر و تعیین مضمون و مسیر آن ارائه گردید. هریک از این الگو‌ها و‌گاه نیز ترکیبی از آن‌ها از سوی نیروهای فعال اجتماعی مورد حمایت قرار داشت. یکی از آشنا‌ترین آن‌ها الگوی جوامع غربی است که بسیاری از جمله خود شما از آن به عنوان «تقلید از مدل غربی» نام می‌برید. اما کمتر کسی مثلاً از تقلیدی بودن مدل مارکسیست‌ها سخن می‌گوید، و الگوی جامعه اسلامی که اساساً از این «اتهام» در کل مبرا می‌شود ـ صرف نظر از نادر اندیشمندانی که از مدافعین آن به عنوان «مقلدین مضاعف» یاد می‌کنند. حال با توجه به اینکه «تقلید از مدل غربی» مترادف با بی‌توجهی به عنصر اندیشه و تفکر است، آیا می‌توان ادعا نمود که سایر الگو‌ها برخاسته از فکر است؟

 ‌

دکتر بهنام ـ در این مورد هم باید نخست «تقلید» را تعریف کنیم. گابریل تارد (Gabriel Tarde). جامعه‌شناس فرانسوی که بیش از دیگران در این باره مطالعه کرده است، می‌گوید که جامعه بر اساس تأثیرات متقابل میان افراد بوجود می‌آید و این روابط مبتنی بر تقلید آگاهانه و ارادی یا غیرارادی است. انسان از دوران کودکی شروع به تقلید می‌کند و «اجتماعی شدن» او آغاز می‌شود. در این «یادگیری» تقلید جای خاصی دارد و از کودکی با تکرار حرکات و کلمات و در سنین بالا‌تر با قبول الگوهای فرهنگی داخلی و‌گاه خارجی انجام می‌گیرد. در زمان ما این موضوع به صورت جمعی و میان فرهنگ‌های مختلف در جریان است و در بحث کلی «فرهنگ‌پذیری» از آن صحبت می‌شود. معمولاً از یک فرهنگ جهانشمول و یا فرهنگی در گسترش جهانی (مانند فرهنگ غرب) تقلید می‌شود و آن هم به صورت‌های مختلف: نسخه‌برداری از ظواهر فرهنگ، الهام گرفتن از اندیشه‌ها، اقتباس «آداب‌دانی» و یا بکار بردن علم و فن غربی. این فرهنگ‌پذیری عبارتست از قبول پدیده‌های ناشی از برخورد «مستمر» و «مستقیم» گروه‌هائی از افراد متعلق به فرهنگ‌های مختلف که منجر به تغییر یک یا هردو فرهنگ می‌گردد. بنابراین با روابط میان فرهنگ‌ها ما با مسأله تقلید جمعی مردمان یک جامعه از مدل جامعه دیگر سروکار داریم (شیوه‌های زندگی، مسکن، غذا، آموزش و… یعنی آنچه را که می‌توان تجدد در زندگی روزمره محسوب کرد و در کنار آن عقاید و نظر‌ها و رفتارهاو…) ـ این چنین تقلیدی را می‌توان یکی از عناصر لازم «توسعه فرهنگی» بشمار آورد.

در این بحث چند نکته را باید در نظر داشت: تقلید نباید جای ابتکار را بگیرد (تا حدی که امکان دارد.)، بر هر تقلیدی از غرب نباید نام تجدد گذاشت و بالاخره هر تقلیدی باید با منطق همراه باشد و در طول زمان با فرهنگ ملی سازگاری پیدا کند و هدفش پیوند با این فرهنگ و نو کردن آن باشد.

 ‌

ــ پس از چندین دهه تاختن به «تقلید از مدل غربی» و مقلدان آن، امروز برخی از اهل فکر ما تشخیص داده‌اند، رفتن به راه مدرنیته، که امروز آن را برای ادامه بقای ایران ضروری می‌دانند، در هر صورت جز تقلیدی از نمونه‌های غربی نیست. زیرا کانون و مکان وقوع این پدیدار چند کشور اروپائی بوده و سایر کشورهای جهان بهره‌گیرنده دستاوردهای آن بوده‌اند. عده‌ای دیگر با همه تاختن به امر «تقلید» و «مقلدان» اما در عمل تلاششان باز کردن راه انداختن ایران به همین مسیر است. به نظر می‌رسد در اینجا یا باید در معنای «تقلید» دقیق‌تر شد و تجدید نظرهائی در سرزنش آن نمود و یا درک و تعبیر واقعی‌تری از مدرنیته و سرایت و همه گیر شدن آن ارائه نمود؟

 ‌

دکتر بهنام ـ این گفته را که رفتن به راه مدرنیته جز تقلید از نمونه‌های غربی نیست، نمی‌توان به آسانی پذیرفت. بدیهی است که فرهنگ ایران، به علل تاریخی دینامیسم درونی لازم را برای تغییر ندارد و ناگزیر از اخذ عناصری از فرهنگ‌های دیگر است. ولی آینده بستگی به پویائی فرهنگ ملی دارد و مدرنیته نیز شیوه‌ای از اندیشه و زندگی است که هر فرهنگی می‌تواند به آن دست یابد.