Author's posts
«این فصل تازهای ست که آغاز گشته است» / گفتگوی ماندانا زندیان با شیرین نشاط
«این فصل تازهای ست که آغاز گشته است» *
گفتگوی ماندانا زندیان با شیرین نشاط
شیرین نشاط، عکاس و فیلم ساز، زادۀ سال یکهزار و سیصد و سی و شش خورشیدی در قزوین، و دانش آموختۀ هنر در دانشگاه برکلی آمریکاست.
سال گذشته فیلم «زنان بدون مردان» او، بر اساس کتابی به همین نام، نوشتۀ شهرنوش پارسیپور، تندیس شیر نقرهای بهترین کارگردان را در جشنوارۀ فیلم ونیز، به وی سپرد. این فیلم، به «جنبشهای آزادی خواهی مردم ایران ـ از جنبش مشروطه تا جنبش سبز ـ تقدیم شده است.
*****
م. ز. ـ شوپنهاور بر آن بود که وظیفۀ هنر، تجلی ایدههاست. اگر بپذیریم گسترش ارتباطها با یاری تکنولوژی، به اندازهای مسائل و رویدادهای گوناگون را در هر کشور، بلکه در جهان، به همدیگر ربط داده است، که هر فرد انسانی میتواند به گونهای در بافتار اندیشه و عاطفۀ هنرمند دست برد، و حساسیتهای هر هنرمند نیز میتواند در بافتار گستردهتر و ژرفتری که مردم، یا همان «دیگری» است، شکل گیرد و به آفرینش اثر برسد؛ به نظر شما هنرهای مفهومی با حساسیت بر مسائل اجتماعی (که در جوامعی مانند ما ناگزیر سیاسی میشوند) چه اندازه میتوانند در شکل گیری روحیۀ یک جنبش اجتماعی، و بالا کشاندن سنجههای اخلاقی آن تاثیر داشته باشند؟ مسیر و شیوۀ مبارزه در یک جنبش اجتماعی، مانند جنبش سبز ایران، چه اندازه میتواند بر ایدههای هنرمند و شیوۀ تجلیشان اثربگذارد؟ آیا چنین اندرکنشی میان تودۀ مردم و هنرهای تجسمی برآمده از بستر جنبش سبز دیده میشود؟
شیرین نشاط ـ به نظر من هنرمند نیز مانند دیگر افراد جامعه از آنچه در محیط زندگیاش میگذرد، اثر میپذیرد و این اثر غیرمستقیم بر آنچه خلق میکند، حتی بر قدرت خلاقیت او، تأثیر میگذارد، و این تأثیر به طور متقابل با اثر هنری دوباره به جامعه بازمی گردد.
اتفاقها و مسائل اجتماعی ـ سیاسی مستقیماً و در همان زمان وارد کار من نمیشوند، یعنی من هرگز نخواستهام خود را موظف کنم اتفاقی را که در جریان است مستقیم و صریح و شعارگونه وارد کار هنریام کنم. ولی میپذیرم که از آنچه در جامعه گذشته است، اثر گرفتهام. مثلا در «زنان خدا» که سالها پس از آنچه بر زنان ایرانی گذشت ساخته شد، در حقیقت من بیآنکه قصد توصیف یا توضیح چیزی را داشته باشم، میکوشیدم پاسخ پرسشهای خود را پیدا کنم. ولی هستند هنرمندانی که در زمان یک حادثه و تحت تأثیر آن کار هنری میکنند. برای من هنر به زمان خاصی تعلق ندارد. اثری که یک اتفاق عظیم مانند جنبش سبز بر من میگذارد، ممکن است مدتها بعد در کارهایم تجلی یابد.
جنبش سبز، که به نظر من یک حرکت بسیار زیبا و باارزش است، از همان آغاز مرا سخت درگیر خود کرد. همراه دیگران، در تظاهرات، اعتراضها، و اعتصاب غذا شرکت کردهام وگاه در برنامه ریزی این امور نیز همکاری داشتهام. اخبار را، به ویژه از منابع و نوشتههای جوانان درون کشور، با دقت دنبال میکنم و میکوشم خبرها و هرگونه آگاهی را تا آنجا که میتوانم با کمک شبکههای اجتماعی مانند فیس بوک، تا آنجا که دستم میرسد پخش کنم. جنبش سبز از من انسان دیگری ساخته است. من خوب میبینم که دیگر آن شیرین نشاط پیش از تابستان هشتاد و هشت نیستم، و همین دگرگونی حتماً بر هر کار که بکنم اثر میگذارد.
در مورد بخش دوم پرسش شما، این روزها من بیش از همیشه به نقش و سهم هنر در برخورد مردم به روزهای سخت و تاریک زندگی فکرمی کنم. هنر با اثر گذاشتن بر درونیترین لایههای روح و روان انسانها میتواند در نزدیک کردن افراد جامعه نقش درخشانی داشته باشد.
چندی است برای ساختن فیلمی دربارۀ زندگی امّ کلثوم، خوانندۀ استثنایی مصر، دربارۀ زندگی او تحقیق میکنم و میبینم که یک زن هنرمند مردمی چه اندازه در کنار هم نگاه داشتن مردم یک کشور برای دستیابی به آنچه میخواستهاند نقش داشته است. هنر، در شکلهای گوناگون ـ عکاسی، موسیقی، داستان نویسی، فیلم، یا… ـ میتواند به جامعه امید و الهام دهد، و این برای پیروزی یک جنبش اجتماعی بسیار مهم است. به نظر من در این دوران ویژه، هنرمندان ایرانی شاید بیشتر از همیشه در همراهی جنبش آزادی خواهی مردم ایران و نشان دادن چهرۀ واقعی آن به جهان سهم داشتهاند، شاید بشود گفت هم به مبارزان امید و نیرو دادند، هم آبروی دوبارهای برای کشور و ملت ایران ساختند.
م. ز. ـ جایگاه ویژۀ «زن» در آثار هنری گوناگون شما چشم گیر است ـ از «زنان خدا» که دو دهه پیش، پس از نخستین بازگشت به ایران ساختید، تا تازهترین اثرتان، «زنان بدون مردان»، که تندیس شیر نقرهای بهترین کارگردانی را در شصت و ششمین جشنوارۀ بین المللی فیلم ونیز به شما سپرد.
تصاویر تکان دهندۀ «زنان خدا»، با تأکید بر دست، و چهره، به ویژه چشم و نگاه تیز و خیره به بیننده ـ تنها پارههایی از پیکر زن که از چادر بیرون میماند و اغلب با آیات قرآن، دعاهای رایج اسلامی، یا اشعار فروغ فرخ زاد، پوشیده میشود ـ میتواند از توانایی شگفت انگیز زن ایرانی در استفاده از هر آنچه توانسته است ـ در همان اندازههای ممکن ـ برای ابراز آنچه میخواسته، سخن گوید ـ نمادی از آنچه در خرداد هشتاد و هشت در خیزش جامعۀ شهروندی ایران رخ داد.
با نگاه به صحنۀ نخست «زنان بدون مردان» ـ رهاشدن مونس در آسمان ـ با این جملات نمادین: «حالا فقط سکوت بود، سکوت، و دیگر هیچ… و من فکرکردم تنها راه رهایی از درد، رهایی از دنیاست.»؛ شما حضور پیشرو زنان ایرانی را با آن چهرههای زیبا و آراسته و جامههای به غایت ظریف و زنانه در مبارزات آزادی خواهانۀ یک سال و نیم سال گذشته چگونه میبینید؟ آیا نسل جوان زنان ایرانی با حقیقت رو به رو شده، به گونهای رهایی دست یافته است؟
شیرین نشاط ـ همانطور که میگویید، من تضاد ظاهری میان «تواناییها» با «حساسیتها و شکنندگیها»ی زن را دوست دارم. در حقیقت اگر بخواهم درونمایۀ کارهای خود را تعریف کنم، همین تعریف شما را به کارمی برم.
روحیۀ زنانه با حساسیتهای بیشتر، میتواند با ظرافت بیشتر نگاه کند؛ زودتر اثر میپذیرد، بیشتر رنج میکشد و راحتتر خود را ابراز میکند؛ این به نظر من زیباست، بخشی از انسان بودن است؛ از سوی دیگر میبینیم که یک زن در برخورد با دشواریها بسیار نیرومند است، مثال ساده اینکه یک مادر در سختترین شرایط بیماری نیز برمی خیزد و به کارهای فرزندش رسیدگی میکند.
روحیۀ زنانه همچنین به انسان اجازه میدهد آنچه را حس میکند با زبانی صادقانه بیان دارد، نمونۀ خوب و آشنای این مورد، فروغ فرخزاد است، زنی زیبا و هنرمندی توانا و قابل ستایش که رنج و درد خود را صادقانه و صمیمانه در شعرش میآورد، بیآنکه نگران باشد بیان این احساسات ممکن است نشانۀ ضعف او باشد.
در جنبش سبز، من این روحیه را میبینم ـ تعریفی دوباره از نیرومندی زن، که برخلاف تصور متعارف دربارۀ فمینیستها، نمیکوشد مردانه و تا حدی خشن رفتار کند تا توانا و نیرومند بنماید. زنان با مهربانی و دلسوزی، زیبا و زنانه، برای آزادی مبارزه میکنند؛ زنانه لباس میپوشند، آرایش میکنند، زیبا سخن میگویند و از امکانات موجود در اندازههای ممکن استفاده میکنند تا روحیۀ جنبش را انسانیتر و سرشارتر نگاه دارند. این آن رهایی ایده آلی است که من دوست دارم.
امروز زنانی که انتلکتوئل هستند، هم مبارزۀ سیاسی میکنند، هم به زیبایی اهمیت میدهند و هم روحیۀ یک حرکت سیاسی را تلطیف میکنند.
من همیشه میکوشم این تعادل را در زندگی شخصی خودم نگاه دارم ـ تعادل میان انتلکت بودن و کار جدی کردن با زیبا بودن و زن ماندن؛ تضادی است که به نظر من بسیار مثبت و آفریننده است و در جنبش سبز هم به آشکاری نمود پیدا کرده است.
م. ز. ـ در «زنان بدون مردان»، «زن» و «کشور ایران» برای رسیدن به «حقیقت» و «آزادی» تلاش و مبارزه میکنند، مبارزهای که حتی با مرگ پایان نمیپذیرد، دیگرگونه میشود و در دیگران ادامه مییابد؛ شما هنر سامان دادن روان یک انسان را با هنر سامان دادن جامعه آمیختهاید، و سیاست را با نگاهی سرشار و زنانه، و فرایافتی شایستۀ هزارۀ نو، (هامر شولد معتقد بود سیاست عبادت عصر ماست.) به زندگی روزانۀ فرد انسانی راه دادهاید.
نسل کوشندگان انقلاب اسلامی، با نگاهی اغلب پیچیده در ایدئولوژی، یا هنر را سرتاسر سیاسی ـ با معنایی که برای آنان داشت ـ میخواستند، یا پاک برهنه از هر نگاه اجتماعی ـ سیاسی: «هنر برای هنر»؛ و هرگروه در سرزنش گروه دیگر تا ته ظرفیت این واژه میرفت، یا میرود.
نگاه شما به هنر و آمیختن آن به مسائل اجتماعی ـ سیاسی در برخی دورانها چگونه است؟
شیرین نشاط ـ من به عنوان یک زن، و یک فرد در جامعه، همیشه با دو دسته مسئله یا فکر درگیرم ـ مسائل کاملاً شخصی که در زندگی روزانهام پیش میآید، و مسائل اجتماعی و سیاسی که در پیرامونم میگذرد و نمیتوانم بر آنها چشم ببندم. یعنی من صبحهایم را با شادیها و غمها و دلهرههای شخصی خودم، و نیز اخبار خوب و بد کشور ایران و تا حدودی دیگر نقاط جهان آغازمی کنم.
بنابراین اندیشه و عاطفۀ من همیشه و هرروز، همراه و همزمان، با مسائل شخصی و اجتماعی ـ سیاسی شکل میگیرد؛ و هر اثر هنری من تا به حال آینهای بوده است از این هر دو، که به نظر من جدایی ناپذیرند ـ هنرِ سرتاسر شخصی و برهنه ار مسائل اجتماعی، شخص هنرمند را مرکز همه چیز میکند؛ و هنر رها از جنبههای شخصی و انسانی میتواند شعارگونه شود.
برای من مهم صداقت هنرمند است، نه دنبال حرفها و قضاوتهای دیگران رفتن.
به نظر من «هنر برای هنر»، در جامعهای مانند ما، به ویژه در شرایط کنونی، نمیتواند معنا داشته باشد، یعنی اصلاً ممکن نیست. هنرمند ایرانی نمیتواند بر جامعهاش دیده ببندد، و این به نظر من به کارهای هنری عمق میبخشد، و به جای سرگرم کردن محض، مخاطب را به اندیشیدن وا میدارد. هنر هنرمندان آگاه در کشور ما وسیلۀ سرگرم کردن مردم نیست ـ مانند آنچه در بسیاری آثار هنری کنونی غرب میبینیم؛ هنر برای این دسته هنرمندان ما ابزار بالابردن سطح اندیشه و بحثهای جامعه است، این در واقع آثار هنری ما را عمیقتر میکند که به نظر من بسیار خوب است، هم برای هنرمند، هم برای مخاطبانش.
م. ز. ـ فیلم «زنان بدون مردان» برداشتی آزاد از کتاب خانم شهرنوش پارسیپور است، که با پررنگ کردن یکی از مهمترین رویدادهای تاریخی همروزگار کشور ما، بر خلاف کتاب، پیامی سیاسی یافته است.
رهیافت شما به سیاست در این فیلم، مانند نگاه کوشندگان جنبش سبز، برهنه از ایدئولوژی، خشونت، و دیگر کلیشههای کوشندگان سیاسی نسل پیشین است ـ نگاهی لطیف و انسانی که در آن یک کوشندۀ سیاسی، از زیبایی طبیعت لذت میبرد، شعر عاشقانه میخواند، دوست میدارد، عاشق میشود، و در نگاهی فراگیر به زندگی عشق میورزد.
با در نظرداشتن اینکه طرح ساختن این فیلم چند سالی پیش از خیزش سبز ایران آغازشده بود، چگونه شد که شما فیلمی این اندازه سیاسی را از آن کتاب که توجه روشنی به بیست و هشت مرداد سی و دو ندارد، با چنین رهیافتی درآوردید؟ و چه شد که تصمیم گرفتید فیلم را به جنبشهای آزادی خواهی ایران ـ از جنبش مشروطه تا جنبش سبز ایران ـ تقدیم کنید و باز با شیوهای هنرمندانه و پاک نمادین ـ بیشعار، بیسخن ـ با شالهای سبز بر فرش قرمز جشنوارۀ فلیم ونیز قدم بگذارید؟
شیرین نشاط ـ داستان «زنان بدون مردان» همانطور که میگویید داستانی است غیر سیاسی، دربارۀ زن. من امکان و ظرفیت بیرون کشیدن یک اتفاق مهم سیاسی را در زمینۀ این داستان دیدم و فکرکردم میتوان همزمان تلاش جامعۀ ایرانی را در کنار تلاش چهار زن داستان، همه برای رسیدن به رهایی و آزادی، در کنار همدیگر تصویر کرد ـ کشور ایران در این فیلم درحقیقت یک انسان دیگر در کنار این چهار زن است.
هر کدام از زنان این فیلم میکوشیدند از تنگناها، فشارها، خفقانها و نابرابریها رهاشوند و به آزادی دست یابند، و جامعۀ ایرانی نیز همینطور. خواستها و هراسها و دلهرهها و چالشهای این زنان در این مسیر، نمونهای از خواستها و چالشهای ملت ایران است ـ هر دو برای آزادی و دمکراسی زندگی و تلاش میکنند.
من همیشه پی گیر مسائل سیاسی ایران بودهام، ولی تا پیش از تابستانی که گذشت، هرگز شخصاً و مستقیماً درگیر یک حرکت سیاسی نشده بودم. دوران انقلاب اسلامی هم درون کشور نبودم و در این سو هم فعالیتی نداشتم.
جنبش سبز به اندازهای برای من تکان دهنده بود، که برای نخستین بار در زندگیام، در هر حرکت در پشتیبانی از آن شرکت مستقیم و فعال پیداکردم. همزمان با آغاز جنبش سبز ایران، من مشغول مونتاژ فیلم «زنان بدون مردان» بودم، و برای نخستین بار در زندگی حس میکردم مسائل بیرون از اتاق کار من، برایم مهمتر از کار هنریام شده است. پیش از جنبش سبز، من بسیار با احتیاط به سیاست نزدیک میشدم، شاید کمی میترسیدم که سیاست ـ با معنا و تعریفی که داشت ـ هنرم را شعارگونه کند. ولی جنبش سبز همه چیز را تغییرداد و من میدانم دیگر هرگز آن انسان پیش از تابستان گذشته نخواهم بود. جنبش سبز معنای سیاست و فعال سیاسی بودن را برای من لطیف و انسانی کرده است.
وقتی به جشنوارۀ فیلم ونیز دعوت شدیم، من و همکارانم دیدیم اصلاً نمیتوانیم ساکت بمانیم؛ فرصتی بود برای پشتیبانی از جنبش آزادی خواهی مردم ایران در برابر دوربینهای جهان؛ و ما تصمیم گرفتیم از این فرصت به شیوهای هنرمندانه و شاعرانه استفاده کنیم، مانند حرکت خود مردم در ایران ـ بیحرف، بیشعار، تنها با رنگی که نشانه و نماد جنبش آزادی خواهانه مردم ایران بود، و بسیار هم پاسخ گرفتیم.
من به جنبش سبز مردم ایران اعتقاد دارم و عمیقاً دلم میخواهد پیروز شود، و هرکار بتوانم برای پشتیبانی از آن انجام میدهم.
همین اواخر از من دعوت شده است تئاتری در نیویورک بر صحنه ببرم، تصمیم دارم با ترکیب شعر و موسیقی، کاری بسازم مانند اپرا، با موضوع محاکمۀ آزادی خواهان در دادگاههای سراسر دروغ جمهوری اسلامی، که در آن متهمین با زبان شعر و موسیقی به دروغهای مطرح شده پاسخ میدهند و از خود دفاع میکنند؛ آقای شجاع آذری، آقای محسن نامجو و یک خانم شاعر فلسطینی در این طرح با من همکاری میکنند؛ طرحی است سراسر هنری که با زبان غیر مستقیم و انتزاعی هنر به مسائل جاری در دادگاههای کنونی ایران میپردازد.
یک سری کار عکاسی تازه نیز انجام دادهام، در رابطه با فعالیتهای سیاسی نسل جوان ایران، که با نگاه خودم، به شیوهای استعاری با استفاده از چهرههای زنان و مردان جوان ایرانی ارائه خواهدشد.
م. ز. ـ برخی برخوردهای جمهوری اسلامی با هنر و هنرمند ـ مانند واکنش تند به روسری و دستبند سبز خانمها رخشان بنی اعتماد و باران کوثری در جشن خانۀ سینما؛ یا حکم شگفت انگیز محرومیت آقای جعفر پناهی از سفر، مصاحبه، حتی نوشتن فیلمنامه برای بیست سال ـ چنین مینماید که مسئولین نظام از رنگها، نشانهها، حتی از تخیل هنرمندان میترسند.
دلیل هراس یک حکومت خودکامه و سرکوبگر، از تخیل یک انسان چیست؟
شیرین نشاط ـ همین جاست که کسی مانند من بیشتر به قدرت تخیل و الهام بخشی در هنر ایمان میآورد.
آقای جعفر پناهی بسیار درست گفت که «میتوانند مانع فیلم ساختن من شوند، ولی جلوی تخیل مرا نمیتوانند بگیرند.»
تخیل و در واقع اندیشۀ یک هنرمند یا یک روشنفکر موثرترین سلاح مبارزۀ او با حکومتی مانند جمهوری اسلامی است، سلاحی که هیچ راهی برای از بین بردنش ندارند.
قدرت این سلاح در این است که بر دیگران اثر میگذارد، دیگران را به فکر فرومی برد و کم کم افراد جامعه را به همدیگر نزدیک میکند.
اهمیت این توانایی باارزش و استثنایی هنر، با برخوردهای حکومت ایران، رفته رفته برای خود هنرمند نیز روشنتر میشود. هنرمند به ارزش کار خود بیشتر پی میبرد و درمی یابد دولت از فکر و خلاقیت او میترسد، درمی یابد که تخیلش بخشی از مبارزۀ سرتاسری جامعه شده است؛ حتی من که برون از مرز با آزادی کار هنری میکنم، میبینم حکومت ایران از رنگ دستبند سبز من میترسد، این یعنی من میتوانم با بسیاری حرکتها این حکوت را ضعیف کنم.
هنرمندان کشورهای آزاد، شاید کمتر چنین توانایی داشته باشند، شاید آنها بیشتر میکوشند و میتوانند مردم را سرگرم کنند، و شاید همین برایشان کافی باشد.
به نظر من، دشواریهایی که بر هنرمندان درون میرود ـ از سانسور و زندان تا ممنوعیت از کار؛ و دشواری ماندن در تبعید و دور از مخاطب ایرانی برای هنرمندان برون از مرز، ارزش رسیدن به دریافت چنین حقیقت باارزشی را دارد: سهم اندیشه و تخیل یک هنرمند در نزدیک کردن شهروندان به یکدیگر و یگانه کردن یک ملت بینهایت و شکست ناپذیر است.
دریافت این مهم، به هنرمندان الهام و نیروی بیشتری میبخشد و هنرشان را نیرومندتر و نابتر میکند.
هنرمند ایرانی مانند آنچه دربارۀ زن ایرانی گفتم، از امکانات و فرصتهای موجود بیشترین بهره را میگیرد تا حرفش را به هر زبانی که میتواند بزند. آزادی و دمکراسی را میتوان با شیوههای گوناگون، حتی با زبان رنگ، بر زبان هنر آورد و در جامعه زنده و پویا نگاه داشت؛ و دولت ایران این را دریافته است و از آن میترسد.
سوم مارس دوهزار و یازده میلادی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* «این فصل تازهای ست که آغاز گشته است/ با اینهمه نشانه صدا میزند تو را»
رضا مقصدی
شعر / سارا محمدی اردهالی/ ایران
خرداد ۱۳۸۸ بود دخترم
بیش از تمام خردادها باران آمد
همسن تو بودم
دلم زندگی میخواست،
رنگ و آواز…
خرداد ۱۳۸۸ بود
گاهی اگر
خیره میشوم
به نقطهای
از پس آن خرداد است.
دیگر
از پدربزرگ نخواستم
خاطرات انقلاب را تعریفکند
روز به روز
ساعت به ساعتش
دقیق یادم است
چگونه بگویم
آن سال
بر ما چه گذشت؛
تو باور نمیکنی
از پشتبام کلاشینکف درآمد
از خیابان باتوم
تمام کانالهای تلویزیون
چارلی چاپلین نشان میداد
فراموشنکن
به کودکانت هم بگو
روزی روزگاری
در ایران
وقت آن رسید
خرداد ۱۳۸۸ بیاید
ما با هم بودیم
شکست نخوردیم
و
تا همیشه داغ داریم.
«تغییر برای برابری» و چالشهای حقوقی پیش رو / گفتوگوی ماندانا زندیان با مهری جعفری
«تغییر برای برابری» و چالشهای حقوقی پیش رو
گفتوگو با مهری جعفری
ماندانا زندیان
ماندانا زندیان ـ شما در جایگاه یک خانم وکیل، شاعر، و کوهنورد ـ در هر سه مورد جدی و حرفهای و کامیاب ـ بیتردید با مشکلات ژرف و گستردۀ زن ایرانی آشنایی نزدیک تری از حد متعارف دارید؛ ارزیابیتان از تلاش و پیکار بانوان جوان ایرانی درون کشور، در مسیری که به پیشرو و پرچمدار بودن در جنبش آزادی خواهی سبز رسیده است، چگونه است؟
مهری جعفری ـ برای شروع بحث و ارایه یک نمونه از تلاش زنهای ایرانی در دهههای گذشته، لازم میدانم به فعالیت زنان در حوزه کوهنوردی اشاره کنم که زنها و دخترها چگونه با تلاش مستمر، توانمندیهای خود را به باور عمومی رساندند.
زنها این شرایط را در حالی به دست آوردهاند که مدیریت حکومتی فدراسیون تا سالها از حضور آنها در طبیعتی که به همه شهروندان این کشور تعلق دارد، ممانعت به عمل آورده بود و این جریان را باید از کوهنوردان دهه شصت بپرسید که چگونه زنهای کوهنورد برای رسیدن به دیواره و منطقه صخرهای علم کوه، سینه خیز رفتهاند تا دستگیر نشوند؛ و چگونه مردهای با وجدان گروههای کوه نوردی شلاق را به جان خریدهاند، اما از اخراج هم نوردان زن خودداری کردهاند و الی آخر…
تا بر گردیم به ممنوعیت آموزش مربی زن تا بیش از ده سال و سپس آموزش انحصاری تعدادی خودی که ۷ الی ۸ نفر بیشتر نبودهاند؛ و برسیم به تشکیل انجمنهای ورزشی در دهه ۷۰ تا بتوانند از مراجعه زنها به فدراسیونهای مربوطه ممانعت کنند و اختصاص بودجههای بسیار اندک به این انجمنها؛
تا برسیم به اینکه حاضر شوند که بپذیرند که ورزشکاران زن دوره مربیگری ببینند؛ و من جزو اولین گروه آموزشی بودم که موفق شدم به سختی و شاید هم تصادفی خارج از حلقه انحصاری مسئول آن انجمن کذایی وارد دورهها شوم؛ تا اینکه بپذیرند که انجمنها را منحل کنند و سهم ۳۰ درصدی زنها از ورزش را به فدراسیونها بسپارند که آیا چگونه مدیریت شود و بعد با بودجه صعود زنان مسلمان به جای ۱۴ زن هفت زن را با هفت مرد راهی کنند و بگویند کوهنورد زن در حد اورست نداشتهایم در حالی که حتی تعدادی را به اردوها راه ندهند و درست در همان زمان زنان کوهنورد دیگری با بودجه شخصی خود و با فروش منزل مسکونی خود برای صعودهای بلند برنامه ریزی کنند.
و حالا میرسیم به صعودهای مستقل زنها به کوههای مرتفع برون مرزی که با هزینه و همت شخصی آنها صورت میگیرد تا ببینم کسی مثل خانم لیلا اسفندیاری جسارت این را در خود مییابد که قصد صعود قله «کی ۲» را میکند که برای بسیاری از کوه نوردان قدرتمند دنیا صعود آن رویایی بیش نیست.
و این همه مسیری است که زن ایرانی طی این سی و اندی سال پیموده، اندک حقوق به دست آمده خود را پس از انقلاب یکباره از دست داده، از پست قضاوت گرفته تا فعالیتهای ورزشی و اجتماعی، با توسل به محدویت پوششی محدودیتهای دیگری برای او ایجاد شده ـ هم در محیط کار هم در ورزش و هم در هنر؛ اما نه تنها گوشهای ننشسته که دیگران سرنوشت او را به دست بگیرند بلکه برای به دست آوردن حقوق از دست رفته و به دست نیامده خود، ذره ذره و گام به گام تلاش کرده است.
م. ز: آیا تلاشی که شما شاهد، بلکه درگیر آن بودهاید، در پیکار با محدودیتها، دشواریها و چالشهای پیش روی زن ایرانی، به دستاوردهای روشن و نیرومندی در زمینۀ برابری حقوق زن و مرد انجامیده است؟
مهری جعفری ـ ما برای ارزیابی اینکه تا چه حدها زنها توانستهاند حقوق انسانی خود را به طور قانونی بازبستانند و آیا در تغییر قوانین جمهوری اسلامی در جهت برابری زن و مرد موفق بودهاند، دستاورد چندان امیدوار کنندهای مشاهده نمیکنیم و حتی در سالهای اخیر قوانین دیگری از قبیل محدودیت تحصیلی دخترها هم به تبعیضهای قانونی قبلی اضافه شده که شاید روزی تصور چنین ظلمی به ذهن بسیاری از خانوادههای سنتی ما هم نمیرسید چه برسد به فعالین حقوق زنان.
اما برای روشن شدن دلایل این عدم موفقیت، شاید بهتر باشد به برخورد حکومت ایران با مطالبات جنبش زنان بپردازیم. چرا که با یک بررسی سطحی خواهیم دید که حکومت در طول این سالها، در مقابل افزایش آگاهیهای جنسیتی زنان از یک طرف، و نمود اجتماعی و همه گیر شدن مطالبات آنها از طرف، دیگر با چالشی مواجه شده که فقط دو راه را پیش روی خود دیده است: یا قوانین را به نفع زنها تغییر دهد و به بخشی از مطالبات آنها پاسخ بگوید و یا اینکه در مقابل آنها بایستد.
ظاهرا حکومت راه دوم را در پیش گرفته و این راه را هم به روش زیرکانهای پیش میبرد. در اصل این نظام نه تنها درمقابل زنها در هیچ موردی عقب نشینی نکرده بلکه حقوقی را هم که پیش از این محل بحث و مجادله نبوده، به چالش کشیده است تا سطح خواستههای ما را در حداقلهای ممکن متوقف کند.
اشاره میکنم به لایحه خانواده و قانون چند همسری و اشاره میکنم به سهمیه بندی جنسیتی دخترها و هم چنین سهمیه بندی منطقهای و جنسیتی آنها در تحصیل.
یعنی ظاهرا ما نه تنها نتوانستهایم حکومت را مجبور به تغییر در قوانین وراثت، دیه، سن مسئولیت کیفری دخترها، سرپرستی مادر، طلاق و ازدواج، خشونتهای خانگی و دهها مورد تبعیض آمیز جنسیتی دیگر بکنیم، بلکه حتی حق تحصیل برابر با مردها را هم از دست دادهایم و حالا زنهای ما با سهمیه بندی جنسیتی و منطقهای، در حصر طبقه و منطقه و در حصار جنسیتی خود گیر افتادهاند.
اما باید گفت که با وجود اینکه حکومت در این برخورد همه جانبه برای به حداقل رساندن دستاوردهای قانونی زنها به طور فعال عمل کرده؛ با این روش، خود را رویاروی قدرت اجتماعی بزرگی قرار داده است.
و حالا این صدای قدرتمند مقابله جویانه و برابری خواهانه، حتی از داخل خانههای خود افراد حکومتی شنیده میشود و میبینیم بحثهای مختلف از علمی و دانشگاهی، تا اجتماعی، سیاسی و هنری، همه و همه منعکس کننده مستقیم و غیر مستقیم مطالبات زن هاست. در اصل نظام با در پیش گرفتن راه دوم و عزم راسخ خود در مقابله با زنها خود را درگیر یک مبارزه تن به تن با مردمی کرده است که حق انسانی زن را باور کردهاند.
و باید گفت که هرچند بدون تصویب قوانین برابر امکان به دست آوردن حق برابر شعاری بیش نخواهد بود، ولی تجربه برخی از کشورهای منطقه نیز نشان داده است که تصویب قوانین عادلانه الزاما حقوق برابر زنها را تضمین نمیکند و تا زمانی که پذیرش اجتماعی در همه طبقات جامعه نسبت به حق زنها نهادینه نشود در اجرای این قوانین با مشکل مواجه خواهیم شد.
و بحث ما در اینجا این است که اگر زمینه تصویب قوانین برابر در یک جامعه ایجاد شود، گام نخست و اصلی برداشته شده ـ نه تنها در ایجاد تغییر برای رسیدن به حق برابر قانونی، بلکه حتی در ایجاد زمینه برای تغییرات سیاسی بنیادین در یک نظام اجتماعی و سیاسی که تاکنون با نگاه بسته مردانه اداره شده است.
م. ز ـ به نظر شما حرکتهای اجتماعی مانند پویش یک میلیون امضا و یا تشکیل سازمانهای غیر دولتی گوناگون چه اندازه به شکل گیری جنبشهای جامعۀ شهروندی ـ جنبشهای کوچکتر دانشجویی یا کارگری و جنبش اجتماعی سبز ـ در جامعه ایران کمک کرده است؟
مهری جعفری ـ همان طور که گفته شد جنبش زنان در شکل وسیع خود به نحوی منجر به مقابله با تصمیم گیریها و سیاست گذاریهای رژیم ایران شده است.
از طرفی توسعه همه جانبه مطالبات زنان در درون خود این حرکتها تحولات بنیادینی ایجاد کرده و به نحوی سطح آگاهیهای درونی تشکلهای زنان را بالا برده است.
اگر این کنش و واکنشهای جمعی را در سالهای اخیر فقط در جنبش زنها مقایسه کنیم و به لحاظ کمی و کیفی مقالات و بحثهای مطرح شده در این حوزه را مثلا با ده سال پیش از این مقایسه کنیم به این نتیجه خواهیم رسید که سازمانهای زنان هم در آگاهی دادن به سطوح اجتماعی مختلف و همه گیر کردن مطالبات عدالت جویانه و در نتیجه مقابله با تمامیت خواهی و رفتار ناعادلانه حکومت موفق بودهاند؛ و هم در ایجاد رابطه منسجم بین سازمانی برای رسیدن به اهداف مشترک که به لحاظ سیاسی در نوع خود بینظیر بوده است.
حال میبینیم این بدنه پرقدرت که پشتیبانیهای مردمی را از آن خود کرده آمادگی این را دارد که در ائتلاف با حرکتهای دموکراسی خواهانه تا جایی که مطالبات و اهداف خود را در آن حرکتها ببیند موثر واقع شود؛ و طبیعی است که میتواند خواستههای خود را هم با قدرت تمام اعلام کند که بخشی از این خواستهها در جنبش سبز شنیده میشد.
در اصل دستیابی به یک نظام سکولار فارغ از نگاه جانبدارانه و ایدئولوژیک جنسیتی همان هدفی است که در شکل گیری جنبش سبز محرک بخش بزرگی از حرکتهای مردمی بود.
باید دید که رژیم ایران نیز به خوبی به اهمیت این گونه از تشکلها و کارزارها پی برده و در سالهای اخیر اقدام به محدود کردن و لغو مجوز بسیاری از «ان. جی. او» ها کرده است؛ «ان. جی. او» هایی که در مقابل سیاستهای ضعیف حکومت در حفظ محیط زیست، تامین امنیت روانی مردم و برقراری عدالت اجتماعی اقدام به فعالیت و نیز آگاه سازی عمومی کردهاند و مطالبات افراد را به شکل مطالبات جمعی و اجتماعی مطرح نمودهاند.
مطالبات جمعی و اجتماعی وقتی بدون پاسخ قانع کننده از طرف حکومت باقی میماند به حرکتی برای تغییر و شکل گیری جنبشی بزرگ منتهی میشود.
م. ز: بخشی از خشونت جاافتاده در یک جامعه میتواند زاییدۀ نابرابری باشد. چه تلاشهایی صورت گرفت تا نسلی که در انقلاب و جنگزاده شد؛ نابرابری، بلکه انکار حقوق زن، کودک، دگراندیش، و دگرباش جنسی را تجربه کرد، و سیستم قانون گذاری و قوۀ قضاییهای چنان خشن را شناخت، خواستار حذف جرم سیاسی و مجازات اعدام، و در یک نگاه فراگیر خشونت زدایی از فرهنگ سیاسی و بالاکشاندن سطح اخلاق در جامعه شود؟ (بسیاری تحلیلگران، پیام سیاسی و اخلاقی جنبش سبز را هم ارز میدانند.)
نقش کوشندگان برون مرز در بحثهای نظری پیرامون خشونت زدایی را چگونه ارزیابی میکنید؟
مهری جعفری ـ ببینید مسئله اصلی شکل گیری فضای بحث و گفتگو است. اگر انجام کارهای گروهی در یک فضای هم فکری و گفتگو به یک عادت اجتماعی تبدیل شود، در آن صورت نه تنها مردم از جنبههای مثبت و منفی نظرات خود آگاه میشوند بلکه یاد میگیرند که چگونه تحمل داشته باشند. صبر و تحمل در مقابل نظر و عمل مخالف، کلید اصلی در مقابله با خشونت محسوب میشود و رمز موفقیت کشورهای پیشرفته در ایجاد روابط اجتماعی صلح آمیز و مبتنی بر عدالت است.
در سالهای اخیر دسترسی وسیع مردم به رسانههای جمعی بیطرف، و دسترسی همه گیر مردم به نظر و عقاید دیگران از طریق اینترنت، فضای گفتگو را ورای مناسبات تهدیدآمیز اجتماعی و ورای خشونتهای حکومتی گسترش داده است؛ و دقیقا همین فضای باز تبادل اطلاعات که حالا در قالب یک حق اجتماعی در کشورهای توسعه یافته مطرح میشود، به کوشندگان اجتماعی و انسانهای صلح جو این امکان را داده است که استدلالهای انسانی بشردوستانه خود را تا حد حذف مجازات اعدام به گوش مردم برسانند و شاید در بسیاری مواقع هم توانستهاند افکار عمومی را با خود همراه سازند.
اما متاسفانه در این سالها موانع جدی در ایجاد تشکلها و سازمانهای مردمی و طرح بحث و نظر آزاد در داخل ایران وجود داشته است. از این نظر کوشندگان خارج از ایران میتوانند فضای باز اجتماعی و سیاسی در بین خود ایجاد کنند و زمینه شکل گیری گفتمان اجتماعی حذف خشونت را فراهم آورند.
هرچند در شرایط کنونی تا رسیدن به یک اتفاق نظر جمعی نسبت به مقابله با خشونت راه طولانیای در پیش رو داریم و برخوردها و آموزشهای خشونت آمیز حکومت در طی سالهای متمادی و ریشههای اجتماعی خشونت در ایران موانع جدیای در پیش روی تلاشها اجتماعی ایجاد کرده است.
م. ز: برخی تحلیلگران باوردارند میتوان با پذیرش برخی اصول قانون اساسی جمهوری اسلامی برای یک بازۀ زمانی محدود، و موظف کردن نظام به رعایت آن اصول، در چهارچوب همین قانون اساسی در کشور ایران انتخابات آزاد برگزارکرد و مشکلات کنونی را با روشی مسالمت آمیز پاسخ داد. میگویند «فلسفه وجودی قانون اساسی قرار است حاکمیت یک کشور را محدود و موظف کند، نه ملت را.»
شما در مصاحبهها و مقالات اخیر خود بحث اصلاح پذیری قانون اساسی را به لحاظ حقوقی چالش کردهاید. نگاهتان به «مسئلۀ قانون اساسی جمهوری اسلامی» چگونه است؟
مهری جعفری: من فکر میکنم در زمینه اصلاح قانون اساسی یک رویکرد سیاسی مشخص، راه حلها نامشخصی را ارایه میدهد: در این رویکرد به قول شما تحلیلگرانی هستند که اصلاح مسالمت آمیز قانون اساسی را برای مطابقت آن با حقوق بشر و رسیدن به انتخابات آزاد میسر میدانند. اما پرسش من این است: چگونه؟
در انجام هرگونه حک و اصلاحی در قانون اساسی باید توجه داشت که به همان اندازه که قدرت زبان حقوقی در تغییر معانی و مفاهیم کلی نامحدود است، در تعیین مصادیق و جزییات یک مساله محدود و معین است.
به همین دلیل در اصول قانون اساسی آنجا که قرار است نقشهای کلیدی در تقسیم قدرت یا کلمات کلیدی در نحوه اداره کشور بیان شود، کلمات به طرز زیرکانهای به مفاهیم معین غیر قابل تفسیر اطلاق میشوند. هر کدام از این کلمات مبین بخشی از ارکان این نظام سیاسی هستند و اگر کسی بخواهد کوچکترین اصلاحی در آنها بدهد، نمیتواند بدون برهم زدن سیستم بنیادین آن موفق شود.
این اصول همانها هستند که قدرت را به شخص رهبر و نهادهایی که به دست او اداره میشوند، بخشیده است.
برای نمونه میتوان به نحوه انتخاب مقام ریاست جمهوری در قانون اساسی اشاره کرد.
طبق این قانون، رییس جمهور یک مرد مذهبی است و باید معتقد به مذهب شیعه اثنی عشری باشد، پس نیمی از جمعیت ایران که زنان هستند و تعداد زیادی که مذهبی نیستند و تعداد بسیار زیادی که شیعه اثنی عشری نیستند نمیتوانند رییس جمهور باشند.
دوم: او از طرف رهبری تعیین میشود و از طرف رهبری هم قابل عزل است. چرا که تعیین صلاحیت او به دست شورای نگهبان است و طبق بند ۱۰ اصل ۱۱۰ عزل یا ابقای او یکی از اختیارهای رهبر است.
یعنی از یک طرف اگر بخواهیم حقوق زنها و حقوق افراد غیر معتقد به مذهب شیعه اثنی عشری را رعایت کنیم، باید «تغییرات» عمدهای در این اصل به وجود بیاوریم. از طرف دیگر و مساله مهمتر اینکه برای برگزاری انتخابات آزاد، باید اختیارات شورای نگهبان را در گزینش افراد حذف کنیم و حذف اختیارات شوررای نگهبان که منتخب رهبری هستند در اصل حذف اختیارات رهبری در تعیین رییس جمهور نیز خواهد بود. که خب همه اینها تغییرات بنیادین در سیستم حکومتی یک کشور است و نه صرفا اصلاح قانون اساسی.
اما پرسش اینجاست که چگونه حتی بخش کوچکی از این اصلاحات امکان پذیر است؟
ناگفته پیدا است که اصولا زمانی که همه ابزارهای قانون گذاری و اجرا در دست یک نفر یا یک گروه نظامی باشد، نمیتوان از او یا آنها انتظار داشت که به تصویب قانونی برای محدود کردن قدرت خود دست بزنند.
اما راه حل ممکن، استفاده از مبارزات فعالین مدنی و جنبش مردمی در فشار به رژیم و نهایتا انجام مذاکره با رژیم و رسیدن به اصلاحات است؛ که باید گفت که این طرح از زمان شکل گیری خود، بر پایه و اساس صادقانهای استوار نیست.
چرا که اصلا مشخص نمیکند دستاورد اصلی زنها و کوشندگان اجتماعی به طور مشخص و دقیق در ازای پرداخت هزینه سنگین مبارزه، تحمل زندان و شکنجه، در این راه حل اصلاح طلبانه، چه خواهد بود؛ و اصلاحات مبهمی که در نهایت ممکن است به طور جزئی و با هزینه سنگین از طرف رژیم پذیرفته شود، چگونه میتواند انگیزه مهمی برای نیروهای سیاسی و فعالین مدنی باشد تا آنها در ازای این خواسته که تغییر عمدهای در وضعیت کنونی آنها ایجاد نخواهد کرد، حاضر به تحمل زندان و شکنجه شوند.
واقعیت این است که این راه حل در شرایط کنونی بیشتر از طرف افرادی ارایه میشود که بعد از جنبش سبز به طور کامل از بدنه حکومت جدا شدهاند و این سوء ظن را بین فعالین تشدید میکند که این عده قصد دارند با همراه کردن جنبش اجتماعی مردم با نظرات خود و در نتیجه فشار به حکومت و طرح شروط عملی و ممکنی دوباره به جایگاه گذشته خود در عرصه رقابتهای ناسالم قدرت برگردند.
اما به طور کلی من در مورد اصلاحات فکر میکنم کسی که برای برقراری صلح و برابری اجتماعی و سیاسی انسانها تلاش میکند، خود به خوبی میداند که هدف اصلی، اصلاح و بهبود امور است تا انسانها در شرایط شرافتمندانه تری زندگی کنند؛ ضمن آنکه حرکت و تلاش برای تغییر در هر سیستمی و در هر شرایطی امکان پذیر است. گاه شاید مجبور باشی که برای حق نوشیدن آب آشامیدنی سالم مبارزه کنی وگاه نیز برای حق آزادی بیان؛ گاه این مبارزه مقطعی و همراه با مذاکره با عناصر قدرت است وگاه دراز مدت و با استفاده از شیوههای مدرن رویارویی.
و در شرایط حاضر میبینیم که رژیم ایران توانسته به تدریج داشتههای بدیهی و حقوق بنیادین ساکنان ایران را حذف و نابود کند.
حال شرایط در ایران به گونهای است که گویا ما رفته رفته برای به دست آوردن حق نوشیدن آب سالم و تنفس هوای بدون آلودگی باید مبارزه کنیم و هزینه بپردازیم.
اما همه این تلاشهای حتی مقطعی برای بهبود امور برای من به این معنی نیست که ما بخواهیم هدف کوششهای خود را اصلاح قانون اساسی قرار دهیم و حفظ یک نظام دیکتاتوری، نظامی و ایدئولوژیک را در پوشش اصلاحات توجیه کنیم.
شعر / روجا چمنکار/ فرانسه
آمده بودم
رفته بودی
شب بود
هرچه خودم را تکان میدهم از خواب نمیپرم
تب دارد این تبعید وقتی از ماضی بعید به حال نمیآیم
تکان
تکانههای پشت بام
پشت تکیده ی بامها
تکرار ترکههای تر ترکههای تر ترکههای تر
تکبیرررر
هر بار که چشم میبندم و دو دستم را بر گوشهایم فشار میدهم بلند تر میشنوم
رگباررر
گلوهای گر گرفته
رگ خوابم را بزن
گم و گورم کن
گرمم کن که نلرزم
دستنوشته هایم ناگفتههایم های هایم
از خوابم خون زیادی رفته
شانههایت را بیار بگذار زیر سرش
کمی شرجی شراب شُک
یک دو شُک
یک دو شُک
نه نمیپرد به حال نمیآید
به یادش بیاورکه شاعری دستهایش را در باغچه میکاشت
به یادش بیاور که شاعری همه لرزش دست و دلش از آن بود که عشق پناهی گردد
نه برنمیگردد از ماضی بعید
گوشهی دهان تمام خیابانها زخمی بود
آمده بودم ببوسمت
نبودی و
ترکههای تر دستبند میلههای سیاه
سکوتم که میدهی بلند تر میشنوم
صندلی پشت میز نشسته بود
صندلی بلند شد پشت میز قدم زد
تمام نمیشد تکانههای پشت بام
صندلی با پایههای چوبیاش لگد زد و گودالی
به عمق دور دست
دور دست
تکانهها دور میشدند
آمده بودم ببوسمت
“همه لرزش دست ودلم” دستان تو دور میشوند
تکان
تکانم بده
بپرد این تب برود به دور به دور دست
دستی تکان دهنده تر از دستان سرزمینت نیست
وقتی از دست رفتنت را بدرقه میکند.
مروری بر ترانههای اعتراض / از مشروطیت تا جنبش سبز / محمود خوشنام
مروری بر ترانههای اعتراض
از مشروطیت تا جنبش سبز
محمود خوشنام
تاریخ گستردة فرهنگ ایران، تا آنجا که چشم کار میکند، هیچگاه بینغمه و ترانه نبوده است. حضور ترانههای رزمی را در زمان کوروش هخامنشی، تاریخنگاران یونانی گواهی دادهاند و منظومهسازان ایرانی چون فردوسی و نظامی از ترانههای بیشمار بزمی در دربار خسرو پرویز ساسانی یاد کردهاند. اگر ترانههای رزمی (سرودها) تنها به کار جنگ میآمد، ترانههای بزمی (عاشقانه) با زندگی روزمرة مردمان درآمیخته بود. «ترانک»های باربدی که برای «خسرو» ساخته میشد، در محدودة کاخ او نمیماند و پس از نخستین اجرا در جامعه پراکنده میشد. این ترانهها، آن گونه که از متن آنها برمیآید، همهاش بازتاب شادمانی و سرخوشی است و رامش و آرامش را در ایران باستان باز میتاباند. شاید بگویند، درآن دوران کسی را یارای سرکشی نبوده که رنگی از انتقاد و اعتراض به ترانه ببخشد. ولی این را هم میتوان گفت که شاید مردمان آن چنان در امن و امان میزیستهاند که نیازی به سرکشی و اعتراض نداشتهاند. گلایههای خود را نیز در خلوت یا در مراسم آئینی، با پروردگار در میان میگذاشتند!
*
و اما اسلام، با همة ستیزهجوئی که در حدیث و خبر با موسیقی نشان داده، در دورة خلفا، به ویژه عباسیان، مقهور ترانههای ایرانی شده است! هنرمندان ایرانی را به نیت بیگاری کشیدن به حلب و شام و حجاز میآوردند ولی پیش از همه چیز زیر تأثیر ترانهخوانی آنان قرار میگرفتند!
در کتاب «الاغانی» تألیف «ابوالفرج اصفهانی» (۳۵۶ـ۲۸۴هـ. ق) ترانههای بیش از سیصد و سی شاعر ترانهسرا به همراه نام نود خواننده و نوازنده و آهنگساز گرد آمده است که به قول مؤلف، دوسوم آنها از «موالیِ ایرانینژاد» بودهاند. در میان آنان به نامهائی چون نشيط، ابنِ مسجح و ابراهیم و اسحاق موصلی برمیخوریم که بزرگترین ترانهپردازان جهان عرب به شمار میروند. نکته جالب این است که به گفتة «اصفهانی» در میان ایرانیتباران ترانهساز شماری زنان ترانهخوان نیز حضور داشتهاند.
گزافه نیست اگر بگوئیم، بارگاه خلفا، بدون حضور این ایرانیان، شکوه افسانهای خود را پیدا نمیکرد. آنان با شمشیر بر ایرانیان غلبه کردند و اینان با ترانه آنان را از پای درآوردند! به هر حال هر چه بود، ترانة ایرانی که در خانه، پشت راهبندان قرار گرفته بود، در بیرون خانه راههائی برای ادامه سیر تکوینی خود پیدا کرد. ولی از آن پس بغضی در گلویش مانده بود که باید، روزی روزگاری دیگر، میشکست. هنوز چند قرنی زمان میخواست. هنوز بايد یک ورطة باتلاقی دیگر را پشت سر میگذاشت، باور کردنی نیست. هر چه خلفای عرب، ناخواسته امکان رشد و پرورش ترانههای در اصل ایرانی را فراهم آوردند، پادشاهان صفویه رمقش را کشیدند. تاریخ، واپسگراتر از آنها را، تنها یکبار دیگر، در زمان ما، تجربه کرده است! در دورة صفویه تنها هنرهائی امکان رشد پیدا کردند که میتوانستند به «اسلام عزیز» خدمت کنند. موسیقی در آغاز پشت دیوار بلند واپسگرائی از حرکت بازمانده ولی به زودی راهی برای رفتن به هند، نزد مغولان پیدا کرد و به هر حال به زیست پنهانی و یا تبعیدی خود ادامه داد. در این دوره جز مطربان دورهگرد، که آنها هم پنهانی کار میکردند، هیچ نام برجستهای از زبان «عموی مهربان تاریخ» بیرون نیامده است. حتا موسیقی نظری هم که دوسه قرنی بود که رواج یافته بود، به سبب نداشتن «حامی» متوقف شد و این وضعیت تا دورة قاجاریه ادامه یافت.
از آغاز این دورة تازه موسیقی رفته رفته از پسِ دیوار استتار بیرون آمد و چهره هنرمندان دیگری نمایان شد. موسیقی سرکوب شده ولی از پای در نيامده با سودای دیگری وارد میدان شد. باید نیروی پایداری بیشتری پیدا میکرد. باید خشم و خروشی در بیان خود میریخت. گوئی میدانست، «حادثه بزرگی» در راه است. حادثهای که همه چیز را دگرگون میکند و برای این کار، به موسیقی دیگری نیاز دارد. ترانهای که برانگیزاند و با حادثه بزرگ همراه شود. از این زمان است که ترانههای اعتراضی نقشی مهم در دگرگونیهای اجتماعی ایفا کردهاند.
*
نخستین جوانهها
پیش از آنکه به حادثة بزرگ، جنبش مشروطیت برسیم، جوانههائی از ترانههای اعتراضی را پیش روی داریم. قدیمیترین آنها به سرآغاز دورة قاجار برمی گردد. ترانهای است در شرح شوربختیهای لطفعلیخان زند، شاهزادة شجاعی که سخت مورد علاقه و محبت مردم قرار داشته است. لطفعلیخان از یک سو به سبب پایداری دلیرانه در برابر ترکتازیهای آغا محمدخان قاجار چهرهای حماسی پیدا کرده از سوی دیگر به خاطر فریب خوردن از حاج ابراهیم کلانتر، عاطفه جمعی ایرانیان را به سوی خود کشیده بود.
ترانه را یک رزمنده انگلیسی به نام «ادگار اسکات وارینگ» (ٍE. S Wahring) که در آن سالها، خود در شیراز بود، کشف کرد و آن را در کتاب خود: «سفری به شیراز» به نقل آورده است. بعدها، در سال ۱۳۳۵ کوهی کرمانی برداشت دیگری از آن را که از زبان کولیهای دوره گرد شنیده، در یادداشتهای خود ثبت کرده است. ترانه را که از زبان مادر لطفعلی سروده شده غالباً با نی و کمانچه میخواندهاند.
«هردم صدای نی میآد/ آواز پیدرپی میآد/ روح و روانم کی میآد/
حاجی تو را گفتم پدر/ تو ما را کردی دربدر/خسرو دادی دستِ قجر/ لعنت به ریشِ تو پدر! /
بازم صدای نی میآد/ آواز پیدرپی میآد./
«وکیل» از قبر درآورد سر/ ببیند گردش چرخ خضر/ لطفعلیخان مضطر/ آخر شد به کام قجر! /
بازم صدای نی میآد/ آواز پیدرپی میآد….»
در دورة ناصرالدین شاه ترانههای عامیانه خودجوشی در فضا طنین میانداخته و ستونهای استبداد را میلرزانده است. عبدالله مستوفی» برخی از آنها را در یادداشتهای خود آورده است. در یکی از ترانهها «شاه کج کلاه» که در سال قحطی، بدون توجه به دشواریهای زندگی مردم، به سفر کربلا رفته، مورد نکوهش قرار گرفته:
«شاه کج کلاه/ رفته کربلا/ نان شده گران/ یک من یک قران/
ما شدیم اسیر/ از دست وزیر/ از دست وزیر….»
و در دیگری «ظلالسلطان» مورد هجو قرار گرفته است:
«ستاره کوره، ماه نمیشه/ شازده لوچه، شاه نمیشه!
کفشاتو گیوه کردی/ خواهرتو بیوه کردی!
و باز در دیگری داستان بردن «لیلا» دختر رئیس ایتالیائی شهربانی به «چاله سیلابی» مطرح میشود که نیشی از این راه به حامیان استبداد زده شده باشد.
اینها ولی هنوز کیفیت و صلابت ترانههای واقعاً اعتراضی را ندارند. شعرها سخیف و آهنگها نحیف است، ولی نشان از موکبی دارد که در راه است و همهمههایش روز به روز بلندتر میشود.
مشروطه و پس از آن
جنبش مشروطه از راه فرا میرسد و در نخستین گامها، یار وفادار خود را پیدا میکند. موسیقی و مشروطه در سایه یکدیگر رشد میکنند. موسیقی شور و شوق انقلابی را برای دستیابی به هدفهای مشروطیت فراهم میآورد و مشروطه راه آینده موسیقی را هموار میسازد. هر دوی آنها به آزادی و کرامت انسان توجه دارند و این همه را در رسانهئی به نام تصنیف (ترانه) باز میتابانند. از این اتحاد و همگامی، هنرمندی سربرمیآورد که باید او را «چاووش بلند بانگ آزادی» ناميد: ابوالقاسم عارف قزوینی که بیشتر ترانههایش آئینه آرزوهای مردم زمانه اوست، حتا در عاشقانهها دمی از اندیشه وطن و هموطنان خود غافل نیست. آزادی را پاس میدارد، با خودکامگان میستیزد و در جستجوی عدالت است.
عارف در ترانه معروف «از خون جوانان وطن» خرابیها را ریشهیابی میکند:
«خوابند وکیلان و خوابند وزیران/ بردند به سرقت همه سیم و زر ایران/
ما را نگذارند به یک خانه ویران/ یارب بستان داد فقیران ز امیران/
و جوانان را برمیانگیزاند که در برابر دشمنان پایداری کنند:
«از دست عدد، ناله من از سر درد است/ اندیشه هر آن کس کند از مرگ، نه مرد است/
جانبازی عشاق نه چون بازی نَرد است/ مردی اگرت هست، کنون وقت نبرد است…»
عارف در ترانه دیگری، به حجاب زنان نیز اعتراض دارد. میگوید:
«تا رخت مقید نقاب است/ دلم چو پیچهات به پیچ و تاب است/
مملکت چو نرگست خراب است/ چارة خرابی، انقلاب است…!»
کوتاه کنیم: جنبش مشروطه نطفه اعتراض را به زهدان ترانه تزریق کرده و از آن پس تا امروز انبوهی ترانه اعتراض، به شکل شيوههای مختلف پدید آمده است. ترانه پردازان آنجا که توانستهاند، آشکارا حرف خود را زدهاند و اگر نتوانستهاند، به نماد و تمثیل پناه برده و به ایما و اشاره زبان گشودهاند. در هر حال بغضی در گلویشان نمانده و توانستهاند رابطه با مخاطبان خود را برقرار نگاه دارند.
*
ده دوازده سالی بعد که تب و تاب جنبش فرو خوابید، دستاوردهای فرهنگی برخاسته از آن از نو، با سانسور و محدودیتهای گوناگون روبرو شد. ترانههای اعتراضی به مرور و به ناگزیر جای به ترانههای «اخلاقی و انسانی» داد. در متنها، وجود ناهنجاری در جامعه تأئید میشد ولی سببش نه در استبداد و خودکامگی، که دوباره جای پای خود را سفت میکرد، بلکه در رفتارهای خود مردم و بیاعتنائی آنها به اخلاق انسانی دانسته میشد.
ترانه معروف «نوع بشر» ساخته و پرداختة محمد علی امیرجاهد، سرشار از اعتراض است ولی اعتراض به انسان که در ذات خود خلافکار شناخته میشود. انسانی که جز «حرص و آز و شهوت» به چیزی نمیاندیشد. امیرجاهد، بعد خلافکاران را از «روز حساب» و حسابی که باید به «اهل کتاب» پس بدهند میترساند! با این همه تکهای در این ترانه هست که میتواند اعتراض ترانه ساز را امروزی کند. او در پایان به جهان دو قطبی اعتراض میکند:
«گرسنه گروهی به قرص جوی جان سپرند/ گروه دگر حاصل رنج آنان ببرند/
ببین هزاران فقیر و مفلوک/ ملوک و مملوک ز حال هم بیخبرند/
حذر کن که در روز حساب/ ندائی رسد ز اهل کتاب/
ای ز نیستی رسیده به وجود/ حاصل زاد و بود تو چه بود/در این دار خراب ….؟
باید گفت ترانههائی از این دست با صدای تأثیرگذار قمرالملوک وزیری و ملوک ضرابی صیقل بیشتری میخورد و رواج بیشتری پیدا میکرد و مسائل دیگری نیز در شعاع نگاه ترانهسرایان قرار میگرفت. از جمله میتوان به مسئله زن در جامعه مردسالار، اشاره کرد. گرایش به اخلاق و انسانیت طبعاً دفاع از آزادی زنان را نیز در دستور کار قرار میداد و آن را حتی برجستهتر از زمان عارف مطرح میکرد. البته میتوان گفت که پیش آمدن زمزمههای مربوط به «کشف حجاب» که حکومت مقتدر رضاشاهی در حال تدارک آن بود، ترانهسرایان جانبدار حقوق زنان را شجاعت و دلگرمی میبخشید. با این همه از ترس تکفیر ملایان یا محتاط و دست به عصا راه میرفتند و یا خود را زیر سایه نامهای مستعار پنهان میساختند و گاه حتی شعرها و ترانههای خود را بدون نام منتشر میکردند.
«دختران سیروس» نام یکی از این ترانههای بدون شناسنامه است که گمان میرود متعلق به نخستین دهة قرن جاری خورشیدی باشد. لحن تندی که ترانه دارد، پنهانکاری سازندگان آن را توجیه میکند.
«دختران سیروس/ تا به کی در افسوس/ زیر دست مردان/ تا چند محبوس؟ /
در چنین محیطی/ دختران ایران/ تا به کی خموشی/ای زنان ایران؟…»
ترانه، شباهت غریبی به لحن کارهای «امیرجاهد» دارد. چه بسا از خود او باشد که به دلیل قابل فهم، امضای خود را از زیر آن برداشته است. اگر هم چنین نباشد متعلق به دورة اوست. يا از کسی است که زیر تأثیر ترانههای او قرار داشته است.
ترانهسرا از اینها نیز فراتر میرود و از زنان میپرسد: تا کی بخوابید؟ تا چند در حجابید؟ و بعد حرف آخر را میزند: اگر میخواهید از فلاکت و ذلت درآئید، چادر مذلت را از سر براندازید:
«مملکت خراب است/ وقت انقلاب است!…»
*
مرغ بیدار سحر
«اخلاقیات» با همه حسن نیتی که ترانه سُرایان پس از مشروطیت داشتند، تأثیر کافی برای رویاروئی با ناهنجاریهای ناشی از استبداد نداشت. باید ترانه اعتراضی، جای اصلی خود را در هنر به دست میآورد. مردی میخواست آگاه و دلیر که از طرد و تکفیر و بند و زندان نهراسد. خوشبختانه زمین از حجت خالی نمانده بود. محمد تقی بهار از میانه نهضت از «مرغ سحر»ی میگفت که منادی صبح است. مرغ خوشخوانی که میبایست با فریاد اعتراض، قفس تنگ و تار را بشکند و روزگار را زیر و رو کند. بهار تاوان سرودن مرغ سحر را که با موسیقی مرتضی نیداوود پیوند خورده با زندان و تبعید پرداخت ولی «مرغ سحر» جاودانه ماند. هنوز پس از هشتاد سال در همة کنسرتهای درون و برونمرزی حضور دارد. مردم در پایان برنامهها به تکرار اجرای آن را میطلبند.
«جور مالک، ظلم ارباب/ زارع از غم گشته بیتاب/
ساغر اغنیا پر می ناب/ جام ما پر ز خون جگر شد/
ظلم ظالم، جور صیاد/ آشیانم داده بر باد/
ای خدا،ای فلک،ای طبیعت/ شام تاریک ما را سحر کن!»
*
پس از جنگ دوم جهانی ـ و در دهه بیست خورشیدی خودمان، موسیقی ایرانی بیشتر به سوی «عاشقانهها» گرایش پیدا کرد. با آنکه فضا ملتهب بود و این التهاب در روزنامهها و مجلات و حتی در شعر بعضی از شاعران بازمیتابید، ولی ترانه، سر در گرو عشق و عاشقی داشت. البته این اِعراض از اعتراض از جهتی به سود ترانه تمام شد. آهنگسازان و ترانهسُرایان فرصتی یافتند تا کیفیت کار خود را از نظر فنی و هنری، بالا ببرند. دیگر جامعه نمیتوانست به یک تار یا سهتار دل خوش کند. گروه میطلبید و گروه تمرین و پرورش میخواست. مکتب بارآور «صبا» شاگردان ممتازی را پرورانده بود. شماری از این شاگردان نه تنها با ردیف موسیقی سنتی آشنا بودند که نیروی آهنگسازی (کمپوزیسیون) نیز پیدا کرده بودند. همین نیرو بود که فضای غمزده و تک صدائی موسیقی ایران را در هم ریخت. از بخت خوشِ اینان، دو سه سالی بود که نخستین فرستنده رادیوئی ایران نیز بنیاد شده بود (۱۳۱۹ خورشیدی) که میتوانست آفریدههایشان را پخش کند. دو سه سالی بیش نگذشت که آنان توانستند خوانندگان خوش صدائی نیز پیدا کنند. چند ارکستر بزرگ در رادیو به وجود آمد که میتوانست ترانه تازه را همراهی کند. این آهنگسازان اگر چه اهل سیاست و اعتراض نبودند ولی کیفیت کار را به گونهای درآوردند که در آینده توان پرداختن به ترانههای متعهدانه را نیز داشته باشند!
*
چندان دیر نپائید که یکی از آنان «مجید وفادار»، شاید بی آنکه خود بخواهد، خالق آهنگی شد که «مرا ببوس» نام گرفت. شعر را «حیدر رقابی» که وابسته به پانایرانیستها بود، سرورده بود. «مرا ببوس» پس از «مرغ سحر» نخستین ترانة اعتراضی به شمار میرود. اگر بیانش بهتر از مرغ سحر نباشد، تمثیلپردازیاش از آن بهتر است. این تمثیلپردازی میتواند ترانه را به هر حادثه سیاسی یا اجتماعی منتسب کند. از جمله گفته شده که ترانه نگاهی به اعدام افسران وابسته به حزب توده، پس از کودتای ۱۳۳۲، داشته است. حیدر رقاب در بند اول متن خود از پایداری در مبارزه میگوید:
«در میان توفان/ همپیمان با قایقران ها/
گذشته از جان/ باید بگذشت از توفانها/
به تیره شبها/ دارم با یارم پیمانها/
که بر فروزم/ آتشها در کوهستانها…»
و در بند دوم از سرزدن سپیدهای میگوید که مقدمة برآمدن صبحی روشنتر است. صبحی که برای آمدنش باید مبارزه را ادامه داد. او نیز میرود تا به «عهد خونین» خود، عمل کند. با مرا ببوس، در واقع نماد و تمثیل در ترانهسُرائی ایران راه پیدا کرد و ماندگار شد و ترانههای بدیعی به وجود آورد.
*
دگرگونی بنیادی
دورة حکومت پهلوی دوم را، از نظر رشد و پرورش ترانه و ترانهپردازی، میتوان به دو بخش تقسیم کرد:
از سالهای ۲۰ تا کودتای ۱۳۳۲ و از کودتا تا انقلاب اسلامی. در بخش اول همة هنرمندان از جمله سازندگان ترانه از آزادی نسبی برخوردار بودند. در سایه همین آزادی همه هنرها پر و بال گرفتند و از جمله حوزههای گوناگون موسیقی، دگرگونیهای پیشروانهای پیدا کردند. از ترانههای اعتراضی، جز همان یکی دوتائی که یاد کردیم، صدائی به گوش نمیرسید. ترانهپردازان فرصتی یافته بودند که همچنان به راههائی برای نوآوری و نیز بالا بردن کیفیت هنری کار خود بییندیشند. حاصل این اندیشهوری ترانههای تازهای بود که با آنچه در دو دهة نخست قرن جاری خورشیدی به دست آمده بود، قابل مقایسه نبود. موسیقی از زیر يوغ شیوههای قاجاری به در آمده و شعرها زیر تأثیر موج نوئی که سر برآورده بود از مرز گل و بلبل و شمع و پروانه فراتر رفت. پیوند شعر و موسیقی از دقتهای فنی بیشتر برخوردار شد، رد پای ارکسترهای بزرگ و سازآرائی (ارکستراسیون) به میان آمد و کوتاه کنیم موسیقی ملی ایران پوست انداخت. دگرگونیهای عمیقتری را به جان پذیرفت و اعتباری شایسته نام خود پیدا کرد.
کودتای سی و دو که پیش آمد و حاکمان به قدرت بازگشته شمشیرها را از رو بستند، دیگر صدمهای به بدنة پرورده شدة موسیقی ملی نمیخورد. مهمتر از آن، این موسیقی بالنده و پیشرفته به راههائی برای مقابله با استبداد تازه اندیشید و این اندیشهها مقارن شده بود با سربرآوردن موسیقی پاپ در مغرب زمین که نفوذ و تأثیری جهانگیر داشت. موسیقی تازه راه اعتراض به ناهنجاریهای اجتماعی را پیدا کرده بود: به کارگیری ملودیهای جهشی و ریتمهای تند و پیچیده و عصبی. با این همه پاپ در همه جا یک سان عمل نکرد. هرجا که رفت خود را با ذوق و سلیقه مردم، به خصوص جوانان هماهنگ کرد. در ایران در آغاز ملودیهای سنتی را با خود نگاه داشت و با ریتمهای نرم درآمیخت. دانسته بود که ایرانیان عصیان و اعتراض را هم گوشنواز میخواهند! پاپ نرم ایرانی، با «جمشید شیبانی» و ترانههای غربیِ به فارسی درآمدهاش آغاز میشود و با گذر از «محمد نوری»، «ویگن» و «منوچهر سخائی» راه تکوینی خود را پی میگیرد تا با پیوستن به گروه «طنین» به اوج رسانهای خود برسد. در این زمان نطفه اعتراض در پسِ ریتمها و ملودیهای نوستالژیک پنهان شد و در انتظار ماند تا در نخستین فرصت در رگ ترانهها جاری شود.
*
ترانههای نو
گروه طنین که در سال ۱۳۴۸ در تهران بنیاد گرفت، از سرگيری کار ترانههای اعتراضی را بشارت میداد. «طنینی«ها بر روی سکوئی ایستادند که نوری و ویگن و منوچهر ساخته بودند ولی به زودی، آن چنان قامتی پیدا کردند که میتوانستند سد سانسور را بشکنند و موسیقی اعتراض را سروسامان تازهای بدهند. برای مقابله با سانسوری که مو را از ماست میکشید بهترین راه پایداری را در پناه بردن به نماد و تمثیل یافتند. به این ترتیب در سالهای میان کودتا و انقلاب، جهان پهناور رنگینی از تمثیلها پدید آمد که هم بر زیبائی متنها میافزود و هم به هر شکل اعتراض به وضع موجود را بیان میکرد و مهمتر از اینها، زبان سانسور را نیز میبست. سانسورچیان نیز بیکار ننشستند و پیش از همه به رمزگشائی تمثیلها پرداختند، که گاه جنبههای مضحکی پیدا میکرد. «گل سرخ» میشد «گلسرخی»، شب میشد «نظام حاکم»، شقایق میشد «شهید» و مترسک میشد «اعلیحضرت همایونی»! در برابر این رمزگشائیها، ترانهسُرایان جوان، نمادهای تازهتری را میآفریدند و باز سر سانسورچیان را به رمزگشائیهای تازه گرم میکردند! در نتیجه این کنش و واکنشها، ترانههای اعتراضی در فراخنای جامعه پخش میشد. یکی از ترانههای اعتراضی که رمز و راز خیلی زیادی هم نداشت بر روی شبانهای از احمد شاملو در پیوند با آهنگی از اسفندیار منفردزاده شکل گرفته و فرهاد مهراد آن را خوانده است:
«کوچهها تاریکن، دکونا بستهس/ خونهها تاریکن، طاقا شیکستهس/
از صدا افتاده تار و کمونچه/ مرده میبرن کوچه به کوچه/
نِگاکن، مردهها به مرده نمیرن/ حتی به شمع جون سپرده نمیرن/
مثل فانوسیان که اگر خاموشه/ واسه نفت نیس هنوز، یه عالم نفت توشه…!»
طنینیها روز به روز بر تعدادشان افزوده میشد که یکی دو تا خواننده خوشصدا (مانند فرهاد و گوگوش) نیز در میانشان بودند. اینان هر ماه و گاه هر هفته ترانههای نو پدید میآوردند و از طریق بنگاههای خصوصی پخش صفحه و کاست، آنها را انتشار میدادند. رفته رفته رسانههای دولتی هم که در آغاز تن به تولید و پخش موسیقی نو نمیدادند (زیرا که شوراهای گزینش و داوری در تیول ترانهپردازان قدیمی بود) در برابر خواست همگانی جوانان سر تسلیم فرود آوردند و درهای رسانههای رسمی را به روی نوآوران گشودند و گردونه موسیقی پاپ ایرانی، بیدغدغه و با شتاب بیشتری به راه افتاد. طنینیها به تجربه راههای بیخطر یا کم خطرتر عبور از مرزهای سانسور را نیز آموخته بودند و در پناه تمثیلهای گاه به غایت ظریف و زیبا، ترانههای ماندگار پدید میآوردند.
در میان طنینیها، سه شاعر ترانهسُرا: ایرج جنتی عطائی، شهیار قنبری و اردلان سرفراز و سه آهنگساز: اسفندیار منفردزاده، واروژان و بابک بیات، نامآورتر از دیگران شدهاند.
ایرج پس از دو سه ترانه عاشقانه، یکسره سر در گرو ترانههای اعتراضی نهاد. او در نگاه به حادثه سیاهکل، و در پیوند با موسیقی بابک ترانه «جنگل» را ساخت:
پشت سر جهنمه/ روبرو قتلگاه آدمه…
شاعر حس میکند که «روح جنگل سیاه» روح او را هم تسخیر کرده است. بعد صدای جغدها را میشنود که از «مردن پلنگِ زخمی» میگویند. بعد همین زوج یعنی ایرج و بابک، ترانه «خانه» را به بازار فرستاد. خانه تاریکی که شاعر از آن هزارها خاطره دارد ولی کارش به ویرانی کشیده است. او سبب ویرانی را شرح میدهد:
«سیل غارتگر اومد/ از تو رودخونه گذشت/ پدر پیرمو کشت/ مادر و دیونه کرد…»
ایرج در ترانه دیگری از «بن بستی» در میان همه کوچهها میگوید که کوچه قدیمی خود ماست. یک دیوار کاهگی ما را از رود بزرگ جدا میکند. رودی که زمزمهاش پیوسته در گوشهاست.
شاعر همهی آرزويش رسيدن به زلال رودخانه است:
« ما يه روزی، هر روزی باشه، دير و زود\ میرسيم با هم به آن رود بزرگ\
تنای تشنه مونو\ میزنيم به پاکیِ زلال رود…»
شاعر چه میدانست که روزی نه چندان دور، همه از خير رود بزرگ میگذرند و آرزوی بازگشت به همان ديوار کاهگلی را در دل میپرورند!
شهياد قنبری کار را با ترانههای عاشقانهای چون «ستاره» و «يادم باشه يادت باشه» آغاز کرد ولی به زودی زير تأثير فضائی که هر روز سياسیتر میشدناگزير به نمادپروری روی آورد. شهياد در «بوی خوب گندم» که بر آهنگی از «واروژان» نشسته و با صدای داريوش اقبالی ضبط شده، تصويری از استثمار را در جامعهی فئودالی، رنگ و بوئی جهانی میبخشد. محمدعلی اميرجاهد در ترانه «نوع بشر» که از آن ياد کرديم، پای استثمار را به ميان کشيده بود. شهياد که پس از هفتاد سال وضع را همان گونه میبيند، شمول گستردهای به حرف خود میدهد:
«بوی گندم مال من\ هرچی که دارم مال تو\ يه وجب خاک ما من\
هر چی میکارم مال تو\
تو به فکر جنگل آهن و آسمون خراش\ من به فکر يه اطاق اندازه من، واسه خواب\
شهرتو، شهر فرنگ\ آدماش تِرمه قبا\ شهر من شهر دعا\ همه گنبداش طلا…!»
ترانهسُرا ولی در پايان تسليم و فروتنی را به کناری میگذارد و همه چيز خود را از آنِ خود میخواهد:
«تن من دوست نداره\ زخمی دست تو بشه\ حالا با هر چی که هست، هر چه که نيست\
داد میزنم:
بوی گندم مال من\ هرچی که دارم مال من\ يه وجب خاک مال من\ هر چی میکارم، مال من!»
متن «قصه دوماهی» و «جمعه» اولی با موسیقی بابک افشار و دومی با موسیقی اسفندیار منفردزاده، هر دو از شهیار قنبری است. اولی را خودش «بند ناف» ترانهسُرائی نوین ایران میداند و دومی به گمان ما یکی از تند و تیزترین متنهای ترانههای ترانهای به شمار میرود که اگر چه زیباست ولی الزاماً با واقعیت سازگار نیست:
«داره از ابر سیا خون میچکه/ جمعهها خون جای بارون میچکه/
حال آنکه جمعهها اگر چه «سیاه» بود ولی خون جای باران نمیچکید. نفسها درمیآمد. انتشار همین ترانة جمعه نشان میدهد که میشد دهان باز کرد. میشد قلم را دوانید. نمیدانیم چه گونه میتوانیم از جمعههای اسلامی بگوئیم که شرمندة خویش نباشیم! نقطه ضعف شماری از ترانههای پیش از انقلاب این است که اعتراض را به اغراق آغشتهاند و درجة همدلی و باور مخاطبان را پائین آوردهاند.
*
اردلان سرفراز، یکی دیگر از نامآوران ترانهسُرائی اعتراضی است. او نیز کار را با عاشقانهها و تصویرسازیهای شاعرانه آغاز کرده و به تدریج پای در عرصة اعتراض نهاده است. «جاده» با موسیقی شماعیزاده یکی از نخستین کارهای زیبای اوست. اردلان در تصویرسازیهای بیابانی ـ روستائی ـ دستی توانا دارد. با همکاری شماعیزاده، از مرداب و کویر و جاده تصویرهائی ناب و سرزنده ساخته که برای همیشه در قاب ذهن آدمی میماند. زبانِ تصویرهایش کمی خامتر از زبان ایرج و شهیار است و از همین رویگاه زیباتر و صمیمانهتر.
شاید یکی از بهترین ترانههای اعتراضی اردلان «شقایق» باشد که با موسیقی فرید زولاند پیوند خورده و با صدای داریوش ضبط شده است. خود او میگوید که شقایق را پس از شنیدن خبر اعدام «خسرو گلسرخی» سروده است:
«شقایق، درد من یکی دو تا نیست/ آخه درد من از بیگانهها نیست/
کسی خشکیده خون من رو دستاش/ که حتا یک نفس از من جدا نیست/
شقایق جای تو دشت خدا بود/ نه تو گلدون، نه توی قصهها بود/
حالا از تو فقط این مونده باقی/ که سالار تموم عاشقائی…»
اردلان از برخورد با امنیتیها، خاطرهای دارد که بیهودگی کار سانسور را نشانه میزند:
«جلوی ترانه مترسک را سد کردند به این بهانه که مقصود «مترسک» شخص اول مملکت است. امنیتیها هم ترانه به «عروسک» تبدیل کردند و به آن اجازه پخش دادند. اردلان میگوید: باشد عروسک هم تقریباً همان معنائی را میدهد که منظور من بوده است!»
*
ترانههای در خدمت انقلاب
ترانههای اعتراض بیش از انقلاب اگر چه صراحت بیان نداشت و با ایما و اشاره حرف خود را میزد، به هر حال به هدف اصلیِ جامعة روشنفکری ایران که براندازی نظام پادشاهی بود، یاری رسانید ولی به آرزوی نهائی خود که آزادی و رهائی از استبداد باشد، دست نیافت. از آنچه پیش آمد، به این نتیجه میرسیم که ترانهپردازی متعهدانه پیش از انقلاب گرچه شور و هیجانی وافر برای تأثیرگذاری داشت، ولی با درک و درایت درست سیاسی بیگانه بود. انقلاب واپسگرایان اسلامی در سالهای ۵۶ و ۵۷، از شعر و ترانههای متعهدانه نیز تغذیه میکرد. ترانهپردازان، چون بسیاری از «روشنفکران» جامعه، به کاروان انقلاب پیوستند و تا چشم از خواب گشودند، خود را از نخستین قربانیان انقلاب دیدند. استثناها آن چنان اندک بود که راه به جائی نمیبرد. اکثریت، آخوندها را فرمانروای دورة کوتاه «گذار» به شمار میآوردند که به زودی مسند قدرت را به آنان میسپارند و به دنبال کار خود میروند. آنچه پیش آمد درست خلاف این رؤیای خاماندیشانه بود. آخوندها بر مسند قدرت ماندند و شاعران و ترانهپردازان فریفته انقلاب یا به بند و زندان کشیده شدند، یا تار و مار شدند و ترانه برای مدتی در سراسر ایران از نفس افتاد.
از سالهای ۵۶ و ۵۷ ترانة اعتراضی، با تن سپردن به انقلاب از پوشش تمثیلی خود به در آمد و به شعار و صراحت نزدیکتر شد. در واقع نوعی سرود ـ ترانه، جای ترانه را گرفت. حتا خوانندگان سنتی به خواندن این گونه سرود ـ ترانهها پرداختند که بیشتر از شعرهای انقلابی ـ از مشروطه تا انقلاب ـ تغذیه میکرد. آهنگسازانی چون محمد رضا لطفی، حسین علیزاده، پرویز مشکاتیان و اسفندیار منفردزاده، در این زمینه فعال شدند. لطفی شاید پرکارترین ترانه ـ سرودسازان بود. از جمله میتوان از آهنگی یاد کرد که او بر روی غزل فرخی یزدی نهاده و با گروه جمعی اجرا شده است:
«آن زمان که بنهادم، سر به پای آزادی/ دست خود ز جان شستم از برای آزادی/
در محیط توفانزا، ماهرانه در جنگ است/ ناخدای استبداد با خدای آزادی…»
«سپیده» نام ترانه دیگری بود از لطفی که با شعری از هـ. ا. سایه پیوند خورده و با صدای محمدرضا شجریان ضبط شده است:
«ای ایران، ای سرای امید/ بر بامت سپیده دمید/ بنگر کزین ره پرخون/ خورشیدی خجسته رسید
گرچه دلها پر خون است/ شکوه شادی افزون است/ سپیدة ما گلگون است/ که دست دشمن در خون است!»
کارگزاران فرهنگی نظام از همان سرآغاز انقلاب از شعر شاعران چپ آرمانگرا بیشترین بهرهها را بردهاند. در واقع آرمان بزرگ انسانی آنها را تا حد هدفهای فرصتطلبانه خود پائین آوردهاند. در این میان سیاوش کسرائی بیش از همه مورد بهرهبرداری قرار گرفته است. او خود البته به پیشباز این کار رفت و متن «محمد» را برای پیوند با موسیقی اسفندیار منفردزاده نوشت. کسرائی با این اندیشه که بساط ظلم و استبداد به دست «خمینی کبیر» فرو میپاشد، حرفی از محمدبن عبدالله را در سرآغاز ترانه آورده است:
«الملک یبقی معالکفر/ ولا یبقی معالظلم… /
گفتی که یک دیار هرگز، به ظلم و جور/ نمیماند/ برپا و استوار… /
معصوموار کشیدی عبای وحدت/ بر سر پاکان روزگار….
در تنگ پر تبرک آن نازنین عبا/ جائی است مردان آزاده را…»
از میان انبوه ترانههای اعتراضی ـ انقلاب که از کسرائی بازمانده، یکی هم نگاهی به حادثه خیابان ژاله در سال انقلاب دارد و موسیقی ترانه از آنِ حسین علیزاده است. متن ترانه به خوبی غلیان روح شاعر را باز میتاباند. واژة خون چند بار در هر بند ترانه به کار رفته است:
«ژاله بر سنگ افتاد/ چون شد؟ / ژاله خون شد/ خون چه شد؟ / خون جنون شد! /
ژاله خون کن/ ژاله خون کن/ سلطنت زین خون، واژگون کن! / ژاله بر خون نشاند/
گلپران کن… / بر شهیدان، زمین گلستان کن/ نام گمنامها، جاودان کن/
تا به صبح آید این شام تیره/ در شب تیره آتشفشان کن!… /
سیاوش کسرائی متأسفانه تاوان این خوشخیالی را پرداخت و در غربتی غریب، دور از وطن، از دار دنیا رفت.
در این میان پرویز مشکاتیان بر روی شعری از «برزین آذرمهر» با عنوان «رزم مشترک» آهنگی نهاد که جوهر عاطفی بیشتری داشت. این ترانه ـ سرود کوتاه ولی تأثیرگذار که «همراه شو عزیز» عنوان دوم آن است، تا زمان ما باقی مانده و به استمرار در گردهمآئیها ورد زبانهاست:
«همراه شو عزیز/ تنها نمان به درد/ کاین درد مشترک/ هرگز جدا جدا/ درمان نمیشود/
دشوار زندگی/ هرگز برای ما/ بیرزم مشترک/ آسان نمیشود…»
رونق ترانه ـ سرودها در دو سال دور و بر انقلاب چنان بالا گرفت که حتی احسان طبری (ا. سپهر) نظریهپرداز معروف چپ را نیز برانگیخت که وارد میدان شود. او ترانه «میهن» را سروده که در پیوند با موسیقی علیزاده، با صدای شجریان اجرا شده است. متن بسیار متوسطی است که صحت این نظریه را ثابت میکند که هر کسی را بهر کاری ساختند:
ایران خورشیدی تابان دارد/ با جان پیوندی پنهان دارد/
مهرش جاودان با دل پیمان دارد/ دل پاس پیمان دارد، تا جان دارد…»
کار به جائی رسید که بیشتر زندانیان سیاسی نیز کوشش کردند ترانهای از خود به یادگار بگذارند! اگر هم خودشان چنین نمیکردند، دیگران این کار را برایشان انجام میدادند. نمونه بارزش ترانه ـ سرود «بهاران خجسته باد» بود که میگفتند از «کرامت دانشیان» است و بعدها کاشف به عمل آمد که دست کم موسیقی آن از اسفندیار منفردزاده است. بعدها «بهاران خجسته باد» را همة گروههای متخاصم از آنِ خود کردند، مجاهدین، اکثریتیها، اقلیتیها و حتا دو سه سال اول انقلاب، اسلامیهای دولتی.
نمونه دیگر ترانه ـ سرودی است منسوب به «خسرو گلسرخی» به نام «سرود پیوستن» آهنگسازش کیست، بیخبریم. این ترانه ـ سرود همه چیز دارد جز آنچه که باید آن را ترانه کند!:
«باید در هر سپیده البرز یکی شویم/ اینان هراسشان از یگانگی ماست/ باید که سرزند/
طلیعة خاور/ از چشمهای ما/ باید که لوت تشنه، میهمان خزر باشد! / باید نزدیک شویم، یکی شویم»
*
ترانههای برونمرز
نتیجه بگیریم، انقلاب واپسگرای اسلامی، چون به درد زمان ما نمیخورد، نتوانست، ترانه را آن گونه که باید تغذیه کند. بر عکس ترانه بود که با بنیهای که در سالهای شکوفائی فرهنگی پیدا کرده بود از سر خطا به یاری انقلاب آمد و سهمی در پیروزی آن ایفا کرد. انقلاب اسلامی که در ایران استوار شد، دیگر نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان!
هنرهای پیشرفته ایرانی از جوش و حرکت باز ایستاد. در این میان ترانه سرانجامِ دلخراشتری پیدا کرد، چون از دو«مُنکر» نسب برده بود: شعر نو و موسیقی. اگر این دو منکر با منکر سومی که صدای زن باشد در میامیخت، دیگر از معاصی کبیره به شمار میرفت. سطح ترانههای مردانه نیز تا حد «نوحهخوانی» پائین آمد و میدانی برای ترکتازی امثال «صادق آهنگران» آماده شد تا در بارة یال «ذوالجناح» و یا تیغهی «ذوالفقار» مدیحه بخوانند!
با این همه به یمن حضور جوهر نامیرائی در موسیقی ایران از یک سو و همت و کیاست اهل موسیقی در درون مرز و برونمرز از سوی دیگر، موسیقی و ترانه از زیر ضربات جان ستان اسلامی به در آمد.
در برونمرز، با آنکه ترانهپردازان به مهاجرت آمده بودند، دو سه سالی بی ترانه گذشت. در واقع ترانه جدی مخاطبان خود را از دست داده بود. مهاجرین خسته از پیامدهای بلائی که بر آنها نازل شده بود، مات و مبهوت و سرخورده، در پی دستیابی به نان و آب خود بودند. دیگر رمقی و دل و دماغی برای روی آوردن به موسیقی و ترانه نداشتند. اگر هم چیزی میخواستند تنها برای سرگرم شدن و فراموش کردن فاجعه بود. دیگر از ترانه اندیشه و احساس نمیخواستند. آنچه هم ساخته میشد بیشتر ناگزیر با ناله و ندبههای غمیادانه همراه بود. خوشبختانه چند سالی دیر نپائید که بعضی از ترانهسُرایان و آهنگسازان برجسته و ورزیده پیش از انقلاب، در اروپا و آمریکا از نو سر بلند کردند و کوشیدند ترانه را به مسیر اصلی و پیشین خود بازگردانند. ایرج جنتی عطائی در نخستین ترانهای که سرود از «وطن زندانی» یاد کرد:
«وطن، ترانه زندانی / وطن قصیدة ویرانی / ستارهها، اعدامیان ظلمت/
به خاک اگرچه میریزند/ سحر دوباره برمیخیزند/… بگو که دوباره میخوانم / با تمامی یارانم/
گلسرود شکستن را/ بگو، بگو که به خون میسُرایم/ دو باره با دل و جانم/
حرفِ آخرِ رُستن را / بگو به ایران… / بگو به ایران…»
شهیار قنبری ترانهای را که در سال ۱۳۵۹ در شمال ایران سروده بود، در وقتی مناسب در برونمرز انتشار داد:
«نخواب، وقتی که هم بُغضت به زنجیره/ نخواب وقتی که خون از شب سرازیره/
بخون وقتی که خوندن معصیت داره/ بخون با من، بیا با من، نگو دیره/ سکوت شیشههای شب غمی داره/
ولی خشم تو مشت محکمی داره/ عزیز جمعههای عشق و آزادی/ کلاغ پربازی با تو عالمی داره!…»
و از «اردلان سرفراز» تکهای از سنگسار را میآوریم که به زنان سرزمین خود، «قربانیان بربریت مرد سالار» تقدیم کرده است:
«به جرم زنده بودن/ عشق ورزیدن/ به جرم آسمان را آبی پرواز دیدن/ سنگسارم کن! /
به جرم خویشتن بودن/ سرافرازانه زن بودن/ به صد کیفر دچارم کن/ سنگسارم کن! /
سنگسارم کن/ به دست جهل، با سنگ تعصب/ سنگسارم کن!… /
*
آوازهای اعتراض
در درون ایران، اگرچه ترانه اعتراض سر بلند نکرد ولی اعتراض به درون آوازهای سنتی نقل مکان کرد! خوانندگان برجسته کوشیدند فریادهای خفته در گلو را در قالب غزلهائی از حافظ و مولوی سردهند که ظرفیت تعبیر و تأویل دارند. محمدرضا شجریان با دقت و کیاست کافی، در این گام پیشقدم شد و در برنامه معروف «همایون و بیداد» که با همکاری پرویز مشکاتیان اجرا میشد، یکی از دو غزل قابل تعبیر حافظ را وسیلة بیان سرخوردگیهای خود قرار داد:
«آب حیوان تیرهگون شد، خضر فرخ پس کجاست/ خون چکید از شاخ گل ابر بهاران را چه شد/
شهریاران بود و خاک مهربانان این دیار/ مهربانی کی سرآمد، شهریاران را چه شد؟…»
اجرای نمایش «انتخابات» ریاست جمهوری در سال ۱۳۸۸ صراحت بیشتری به زبان اهل موسیقی بخشید. شجریان با زبان تندتری وارد میدان شد و در پاسخ رئیس جمهور اسلامی که مردم شرکت کننده در راه پیمائیها را «خس و خاشاک» نامیده بود، با شهامت جبهه خود را مشخص کرد:
«صدای من، صدای خس و خاشاک است و همیشه هم برای خس و خاشاک خواهد بود…»
این موضعگیری آن چنان به مذاق کارگزاران نظام تلخ آمد که گردونه تهمت و افترا را به راه انداختند و حتا شجریان را «مهرة استعمار» و «وطنفروش» نامیدند. پاسخ شجریان ولی با متانت در آوازهائی نهفته است که در کنسرتهای خود میخواند:
«به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است»
و یا: «چون چشم صراحی زمانه خونریز است!»
و یا: «آن شحنه در ولایت ما هیچکاره نیست!….»
شجریان علاوه بر آواز در سالهای اخیر، ترانههائی را میخواند که بر روی شعر شاعران نوآور و معاصر شکل گرفته است: سایه، کسرائی، مشیری، شاملو، انگار حرف امروز را زدهاند. شجریان از جمله شعر «فریاد» مشیری را امروزی کرده است:
«مشت میکوبم بر در/ پنجه میسایم بر پنجرهها/ من دچار خفقانم، خفقان/
من به تنگ آمدهام از همه چیز/ بگذارید هواری بزنم! با شما هستم، این درها را باز کنید!…»
*
ترانههای «سبز»
با توجه به آنچه گفتیم میتوان نتیجه گرفت که موسیقی ایران از مشروطیت به این سو، هیچگاه از رویدادهای اجتماعی غافل نبوده است. از آنها تأثیر پذیرفته و در برابر آنها ـ منفی یا مثبت ـ موضع گرفته است. ترانهپردازان از عارف تا شجریان همه در پی یافتن راهی بودهاند که بتوانند درون خود را بیان کنند. ولی آنچه در این سی سال اخیر ابراز شده، متناسب با بعد فاجعهای نبوده که دامنگیر جامعه ایران شده است. همه مانده بودند که چه بگویند، برای کی و چگونه بگویند. گاه حتا نسیمی نمیوزید که امید توفان را در دلها بکارد. باید سی سال میگذشت تا از درون جامعه، با تکیه بر دستاوردهای اندک پیشین جنبشی سربرمیآورد، بیسازمان و بیرهبر، بدون وابستگی عقیدتی و مسلکی، جنبشی خودجوش، مردمی و موزیکال!
جنبش سبز که سربرآورد، باران ترانه، ترانههای اعتراض باریدن گرفت. رسانهها همه ترانه باران شدند. این همه ترانه کی و کجا ساخته شده بود؟ حیرتآور بود. به ویژه که بیشتر آنها از ارزشهای کیفی برخوردار بودند. گروهها دست به کار شده بودند: سنتیها پاپها، درونمرزیها، برونمرزیها…. به نظر میرسید که همه گروهها تنها با یک هدف: رهائی از استبداد و خودکامگی وارد میدان شدهاند تا فریاد آزادی سردهند. ترانهها از جنس دیگری شده بود و اعتراضها را بهتر در خود میپروراند. اعتراض هائی که بیشتر از زبان جوانان جاری میشد. داریوش در ترانهای میگفت:
«آهای جوون، آهای جوون/ تو میتونی یه شعر تازهتر بگی/ از درد و رنج آدما/
از شهر پر خطر بگی/ از شور و شوق باغها/ از شعلههای پر شرر/ از دیدههای تر بگی/
هو کن،ها کن/ شورش کن، غوغا کن! /ها کن، هو کن / دنیا را زیر و رو کن! /
شور شو، شرر شو/ موج شو، خزر شو/ فریاد خشم مردم/ جنبش پر ثمر شو! /
گوگوش خواننده همیشه تازه، از مادری یاد میکرد که نامش ایران است و چشم به راه بازگشت فرزندان خویش است:
«منو از یاد نبرین، میدونم ویرانم/ ضجههامو میشنوین، من همون ایرانم/
خسته از بوسه شلاق، چیزی از تنم نمونده/ یک قفس شبیه گربه، پیکر منو پوشونده/
از همون روزی که رفتین، من یه روز خوش ندیدم/ بچهها با من نبودین تا ببینین چه کشیدم…»
نمونههائی که آوردیم بیشتر از آن حرفهای بود ولی تأثیر جنبش از اینها فراتر رفت و آماتورها و جوانانی را که حتا تا آن زمان یک ترانه نسروده بودند به میدان آزمایش درآورد. از جمله «رعنا فرحان» که تازه چند سالی است وارد دنیای پاپ شده، در اعتراض به کشتار مردم گفت:
«الله اکبر/ دنیا دارن تماشات میکنن/ الله اکبر/ مردم تو خیابون/ با صداشون/
با چهرههاشون/ حتی با سکوت شون/ میخوان بشنوی/ وقتت به سر رسیده/
نمیتونی جلو ی رودخونه رو بگیری/ تبدیل به دریا میشه/…. دنیا دارن تماشا میکنن…»
«اشکان» شعر شاعر جوانی را با موسیقی درآمیخت و یاوه گوئی «رئیس جمهورمحترم» را پاسخ داد:
«خس و خاشاک توئی/ پستتر از خاک توئی/ سوز منم، شور منم/ عاشق رنجور منم/
زور توئی، کور توئی/ هالة بینور توئی/ دلیر بیباک منم/ مالک این خاک منم!…»
*
در معرض خطر
کما بیش از همه چیز گفتیم و جا دارد که اشارهای نیز به «موسیقی زیر زمینی» که در ده سال گذشته در ایران رونق گرفته داشته باشیم. موسیقی زیر زمینی در ایران با آنچه به این نام در جاهای دیگر موجود است، تفاوت دارد. در ایران امروز، همه کارهای فرهنگی، احتیاج به فضائی پنهانی دارد. هیچ حرفی را راست و پوست کنده نمیتوان گفت. هیچ ترانهای را بدون مجوز نمیتوان خواند. باید در پردههای نُه توی استعاره حرف زد. تازه همین استعارهها را هم وقتی فهم نکنند ـ که غالباً نمیکنند ـ پیراهن عثمان میکنند و دمار از روزگارت در میآورند.
نمونه برجسته آنها که «زیرزمینی» بودند و چون بازهم نتوانستند کار کنند، به برونمرز مهاجرت کردند، «محسن نامجو» است. نامجو که حالا در روی زمین شهرت بسیار نیز پیدا کرده است، موسیقی اعتراض خود را بر اساس تلفیقی همه جانبه سامان داده است. شعر کهن را به شعر نو میچسباند، موسیقی سنتی را به تکهای از موسیقی پاپ یا موسیقی کوچه بازار پیوند میزند.گاه حتا آن را به «جیغ بنفش» میاراید و از صدای برخورد اشیا، شکستن شیشه، صدای دد و دام، جانوران اهلی و وحشی و اگر کم بیآورد از صدای صرفه و عطسه و…. هم مدد میگیرد و همه اینها را وسیلة اعتراض خود میسازد. این همه ناهمگونی و درهم برهمی، بازتاب آشفتگیها و درهم ریختگیهای ایران امروز است:
«یه روز که از خواب چشم باز میکنی/ می بینی که بر باد رفتهای/ تنهای تنهائی/
میبینی که لنگ در هوائی/ و صبحونت شده سیگار و چائی…. /ای عرش کبریائی/
کی با ما راه میآئی/ جون مادرت/ چی هست تو سرت/ کی با ما راه میائی؟….»
*
در پایان این بررسی بد نیست این نکته را نیز بیافزائیم که جنبش سبز در آغاز فارغ از پیرایههای سیاسی بود. این وجه امتیاز ولی آن را حتا بیش از جنبشهای عقیدتی، در معرض انحراف قرار میدهد. جنبشی اگر هم بیرهبری و سازمان پدید آيد، برای استمرار خود بیگمان نیاز به سازماندهی دارد. به شرط آنکه آنان که در رأس سازمان قرار میگیرند، به جوهر اصلی جنبش که همان استقلال فرا عقیدتی باشد، پایبند بمانند. اگر چنین نشود، آنچه تا به حال رشته شده، پنبه خواهد شد و ترانههای اعتراض از نو برخاسته و به مردم پیوسته نیز يک بار ديگر به زیر خاکستر خواهد رفت!
ـــــــــــــــــــ
با بهره گيری از:
ـ روحالله خالقی، سرگذشت موسيقی ايران، جلد اول، صفی عليشاه، تهران 1353
ـ دکتر ساسان سپنتا، چشمانداز موسيقی ايران، ماهور، تهران 1382
ـ ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، جلد اول، ترجمه محمد حسين مشايخ فريدنی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران 1368
ـ محمدرضا درويشی، نگاه به غرب، ماهور، تهران 1373
ـ سيدجواد بديعزاده، گلبانگ محراب تا بانگ مضراب (خاطرات)، به کوشش الهه بديعزاده ، نشر نی، تهران 1383
ـ ايرج جنتی عطائی، زمزمههای يک شب سیساله (گزينهی ترانهها) نشر نکيسا، آمريکا 1996
ـ شهيار قنبری، دريا درمن (گزينهی ترانهها) سازمان انتشارات جاويدان، چاپ دوم، تهران 1379
ـ اردلان سرفراز، از ريشه تا هميشه (گزينهی ترانهها) نشر البرز، آلمان 1380
ـ نشريات و سايت های فرهنگی و نوار گفتگوهای اختصاصی و…
به سمت آزادی / سارا محمدی اردهالی/ ایران
اشکآور خوب است
مثل سوت مسابقۀ دو
میدوی
چشمها میسوزد
بار اول میترسی ـ مثل باتوم و کابل ـ
بارهای بعد سیگار در میآوری
دود میکنی
همسایهها از پنجره خبر میدهند: آمدند
باز میدوی
چه هوایی دارد دویدن
میان چنارهای ولیعصر ـ از گشت ارشاد خبری نیست ـ
میان کتابفروشیهای انقلاب ـ چقدر این جا کتاب ممنوعه پیدا کردیم ـ
میدویم
جای همه خالی
دوستان تبعیدی
برادرهای بزرگتر که برای یک اعلامیه زندگیتان را دادید
یا در جبهه
یا پشت دیوارهای اوین
از ما جدا شدید
میدویم
جایتان سبز
مشعل المپ دست ماست
زندهباد دویدن
با چشمهای اشکآلود
به سمت آزادی.
زیباترین «ندا» ـ بررسی موردی سرودههای شاعران ایرانی در رثای ندا آقاسلطان / سپیده جدیری
سپیده جدیری، شاعر، نویسنده و مترجم، زادۀ سال یکهزار و سیصد و پنجاه و پنج خورشیدی در اهواز، و دانش آموختۀ مهندسی شیمی در دانشگاه علم و صنعت ایران است.
وی از اعضای هیات داروان دو دورۀ نخست جایزۀ شعر خبرنگاران در سالهای هشتاد و پنج و هشتاد و شش خورشیدی، و بنیانگزار جایزۀ خورشید ـ جایزۀ شعر زنان ایران ـ برای قدرگزاری از حضور چشمگیر زن ایرانی در گسترۀ شعر همروزگار ایران است.
از سپیده جدیری کتابهای متعددی در زمینۀ شعر، داستان، و ترجمۀ اشعار جهان، در دست است.
خانم جدیری سه ماه پیش در پی دریافت بورسیۀ مطالعاتی از سوی انجمن قلم ایتالیا، همراه همسر و فرزندش، ایران را ترک کرد و ساکن ایتالیا شد.
*****
زیباترین «ندا»
بررسی موردی سرودههای شاعران ایرانی در رثای ندا آقاسلطان
سپیده جدیری
آنتونیو گرامشی در مقالة معروف خود، «هنر و مبارزه برای تمدن نو» که به هنگام در بند بودن در دوران حکومت فاشیستی موسولینی به رشتة تحریر درآورده بود، مینویسد: «دو نویسنده میتوانند مرحلة تاریخی ـ اجتماعی واحدی را نشان بدهند (بیان کنند)، ولی یکی ممکن است هنرمند باشد و دیگری، میرزابنویسی ساده.» (۱)
گرامشی از زاویة دیدی مارکسیستی میپرسد که چرا چنین است. این پرسش مهمی است. ما نیز میتوانیم نظیر چنین پرسشی را به شیوهای دیگر مطرح کنیم؛ مثلاً بپرسیم که چرا از میان دو شعر که هر دو سرودة یک شاعر و بیانگر مرحلة تاریخی ـ اجتماعی واحدی است و حتی در رابطه با موضوعی واحد و از زاویة دیدی واحد سروده شده، یکی به نظر شعری خوب یا حتی عالی میرسد و دیگری شعری بد و ضعیف و این حتی در حالتی که با دیدگاه سیاسی مطرح شده در هر دو شعر به یک میزان توافق داشته باشیم نیز صدق میکند. در اینجا تنها فرضیهای که به نظر درست میرسد، این است که در هنر مشخصهای وجود دارد که بر اساس ایدئولوژی نمیتوان توضیحش داد.
گرامشی پاسخی ساده برای آن پرسش ارائه میدهد: «اگر با ادعای بررسی همه جانبة مسئله، به تشریح چیزی بسنده کنیم که این دو نویسنده از دیدگاه اجتماعی نشان میدهند یا بیان میدارند، یعنی اگر ویژگیهای مرحلة تاریخی ـ اجتماعی معینی را خلاصه کنیم، این بدان معناست که مسئلة هنری را حتی لمس هم نکردهایم. همة اینها ممکن است مفید و ضروری باشد، و بیگمان هم هست، اما در عرصهای دیگر: در عرصة نقد سیاسی، نقد آداب و رسوم، در پیکار برای درهم شکستن و غلبه بر برخی جریانهای احساسات، باورها، برخی نگرشها به زندگی و جهان اما این، از مقولة انتقاد و تاریخ هنر نیست.» (۲)
از سخن گرامشی چنین برمیآید که مسئلة هنر از مسائل سیاسی که در یک اثر هنری مطرح شده، جدا و متفاوت است. برتولت برشت نیز به سال ۱۹۴۰ این دیدگاه را در مدخلی بر Arbeitsjournal اش تأیید کرده است: «هنر، قلمرویی خودمختار است، گرچه به هیچ روی خودبسنده نباشد.» (۳)
اما دیدگاهی کاملاً متفاوت نیز در اینجا مطرح است، و آن دیدگاهیست که لنین به سال ۱۹۰۵ در مقالهای تحت عنوان «تشکیلات حزبی و ادبیات حزبی» بیان کرده است: «ادبیات باید به ادبیات حزبی تبدیل شود… مرگ بر ادیبان غیر حزبی! ادبیات باید به بخشی از هدف مشترک پرولتاریا تبدیل شود… به قطعهای از ماشینی که کل پیشقراولان آگاه طبقة کارگر به حرکتش واداشتهاند. ادبیات باید به بخشی جدایی ناپذیر از عمل سازمانیافته، طراحی شده و منسجم حزب سوسیال دموکرات تبدیل شود.» (۴)
آنچه مشهود است این است که در دیدگاه لنین، هیچ تمایزی میان هنر و سیاست فرض نشده است. هنر تابع مطالبات بیچون و چرای حزب است و جز ابزاری برای نیل به هدفی سیاسی قلمداد نمیشود. آنچه گرامشی از آن به عنوان مسئلة هنر یاد میکند، در اینجا هیچ محلی از اِعراب ندارد و تنها معیار ارزشگذاری بر یک شعر، میزان حزبی بودن آن است. این همان طریقهایست که به ژدانوویسم (۵) و رئالیسم سوسیالیستی دوران استالین ختم شد.
***
با شهادت ندا آقاسلطان در جریان اعتراضات مردمی پس از انتخابات دهم ریاست جمهوری ایران و پخش چندین بارة فیلم جان باختن او در رسانههای جهان، شاعران بسیاری اعم از مشهور و گمنام در سوگ ندا، به عنوان نماد و اسطورة جنبش آزادیخواهی مردم ایران شعر سرودند، اشعاری که اگر نه جملگی به خاطر کیفیت شعری، دست کم به خاطر پرداختن به واقعهای تاریخی که دنیا را تکان داده است، میباید برههای از تاریخ ادبیات را بسازد که به باور من نیز ساخته، اما نه آنچنان که باید و شاید. ذکر تمام نمونهها در اینجا، هم به دلیل کثرت آنها و هم به این دلیل که برای اثبات اینکه سوءنیتی در کار نیست مجبورم شعرها را به صورت کامل بیاورم، ممکن نیست. از این رو به ناگزیر به ذکر ده نمونه و یک بررسیِ صرفاً موردی بسنده میکنم:
۱
صید حلال
براى دخترم ندا آقاسلطان
دخترم
سنتشان بود
زنده به گورت کنند
تو کشته شدى
ملتى زنده به گور مىشود.
ببین که چه آرام سر بر بالش مىگذارد
او که پول مرگ تو را گرفته
شام حلال مىخورد.
تو فقط ایستاده بودى
و خوشدلانه نگاه مىکردى
که به خانهات برگردى
اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهى دید دخترم
و خیل خیالهاى خوش آینده
بر در و دیوارش پرپر مىزنند.
تو مثل مرغ حلالى به دام افتادى
مرغى حیران
که مضطربانه چهرهى صیادش را جستجو مىکند
تو به دام افتادى
همچون خوشهى انگورى
که لگدکوب شد
و بدل به شراب حرام مىشود.
کیانند اینان
پنهان بر پنجرهها، بامها
کیانند اینان در تاریکى
که با صداى پرندهى خانگى
پارس مىکنند.
کشتندت دخترم
کشتندت
تا یک تن کم شود
اما تو چگونه این همه تکثیر مىشوى.
آه نداى عزیز من
گل سرخى که بر گلوى تو روئیده بود
باز شد
گسترده شد
و نقشهى ایران را در ترنم گلبرگهایش فروپوشانید
و اینانى که ندا دادهاند
بلبلانند
میلیونها تن که گرد گلى نشسته
و نام تو را مىخوانند.
یعنى ممکن است صداشان را که براى تو آواز مىخوانند نشنوى
یعنى پنجرهات را بستند که صداى پیروزى خود را هم نشنوى
ببین که چه آرام سر بر بالش مىگذارد
او که صید حلال مىخورد.
۲
پس نام
چندان فرقى نمىکرد
امیرآباد، کارگر.
کاکتوس فراوانى دیدهام
که پرندگان کویرى را
در سینهى خارآکندى جاى مىدهند
گل سرخى مسموم، مسموم دیدهام
که حنجرهات را سوراخ کرده بود.
امیرآباد، کارگر
امیرآباد، کارگر.
از پس باریدن است
که تاول ابرهاى اسیدى
بر تنمان آشکار مىشود.
ما را ببخش خیابان بلندم که چراغهایت در قطرات خون روشن مىشوند.
امیرآباد، کارگر
امیرآباد، کارگر
من که تو را خیابان ندا مىخوانم.
۳
حکم تیر
تمام این روزها بگذرند از من
ببرند مرا به خیابانی بلند
از زیر قارچ اتمی با آن منارهاش که میدرد آسمان را
تا میدان مجسمهای بیسر
بیاشوبم بلند خدایا بلند
چشمهای تو همراه من است
همراه من است زیبایی جهان
لکنت گرفتهام از این همه زیبایی
لکنت گرفتهام از این همه رعنایی
لکنت گرفتهام
حکم تیر از روی مناره که میآید
چشمهای تو همراه من است
حکم تیر از روی بام که میآید
چشمهای تو همراه من است
بلند میشود صدایم اوج میگیرد با چشمهای تو این وسط
جاری روی زمین و موج موج چشمهای تو میآید تا امتداد این بلند
الله اکبر
حکم تیر میآید
این جهان قرار بود گل بشود جایی که انقلاب و آزادی به هم میرسند
این جهان قرار است گل بشود در امتداد زیبایی خجستة آن دوچشم
و چشمهای دیگر که از روزگار زیبایی ازلی آزاد خرامیدهاند
دوزخ به جا مانده از آن همه زیبایی
و میبینم
با پهلویی شکسته یک گل
با صورتی شکسته یک گل
با ابرویی شکسته یک گل
توقان رنگ از ترعههای بلند خیابانها میگذرد الله اکبر
هان بنگرید
این چله هم میگذرد با پرچم عزا
و باریکهای از نور
هنوز میتابد بر این بلند
اینجا خیابان من است
خیابان من است اینجا
و زیبایی جهان
همراه من است
۴
برای «ندا» گریه میکنم، برای نداها، گریه میکنم…
اللهُ اکبر
گفتیم
در این شلوغی وُ شلاق
شعر،
تنها شعور ِ شب ِ ماست
که چله در چهارخانه نشستیم
تا خون
از سنگفرش ِ دفترمان بگذرد
حالا
زیر وُ روی جلدمان برف است
وَ ماه،
در لختههای چشم ِ کبوتر،
جار ِ بلند ِ وحشت ِ خرپشتههاست.
۵
سقوط آزاد
تقدیم به ندا آقا سلطان و لحظهای پیش از صعود آزادش
تنها
چند قدم
جلوتر از من
میدوید
پیش از آنکه سقوط کند
روی خیابان آزادی
آزادی
زیباست
حتی
وقتی سقوط آزاد میکنی
روی مرگ
حتی
وقتی روی خون خودت
سرد میشوی
گلولهها!
گلولههای عزیز
لطفا
به پوکههایتان برگردید
ما نیز
به خانههایمان برمیگردیم
۶
برای «ن» که ندای روزهای حادثه بود
همه چیز درست میشود.
یک روز مثل امروز
بیدار میشوی
و چشمهایت را میمالی
ـ چند پیمانه شکر دوست داری؟
بوی چای و نان تازه سرحالت میآورد
آن وقت تلویزیون را روشن میکنی
تا مجری بگوید
امروز، روز دیگریست
برای تو
من
و آن دختری که سالها
خواب بوسه میدید
۷
صدای سرخ میدهد سبز
و چرخ میزند نگاه جهان
گرد استواریِ انسان
و سرگیجة کودتا
که گلوله بالا میآورد
در موسیقی سفید دستهایی
که غرور زمیناند
در برابر آسمان.
نگاه کن دروغ چگونه خون درخت را
در نگاه نور میپاشد
و سکوت
چگونه حرمت لاله را
از خشم باروت
پس میگیرد.
سیاووشان است
و سبز میآویزد درخت گیسو بر سرود دختری
که تیر میخورد و تیر میکشد جوانیاش
در میدان آزادی.
۸
نمیتوانم با کلاشینکف شعر بنویسم
نمیتوانم با کوکتل مولوتف نقش بزنم بر کاغذ
نمیتوانم با تفنگ…
تف بر تفنگ
تف بر کوکتل مولوتف
بر کلاشینکف
بر همة این کلمات تف
اینها شاعرانه نیستند
میخواهم از تو بنویسم
اما تو را با همین کلمات نقشکردند
بر زمین.
۹
برای خواهرکم «ندا»
صدا به صدا نمیرسد
چشم، چشم را نمیبیند
بیا به خانه برگردیم خواهرکم
ما به اندازه کافی بهانه برای گریستن داریم
بیا به خانه برگردیم
مگر نمیبینی
اینجا نه پرندهای آواز میخواند
نه کودکی لبخند میزند
و از دهان بهتزده کوچهها و خیابانها
آتش و دود برمیخیزد
بیا به خانه برگردیم
اینها بیرحم اند
گلولههاشان مشقی نیست
چشمهای معصوم تو، خواهرکم
طاقت این همه گاز اشکآور و
دشنام و دود را ندارد
بیا به خانه برگردیم خواهرکم
این خیابان را
پیش از این بارها به خون کشیدهاند
اینجا امیرآباد است
آن بالا، مدال تقلبی برای سرداران تقلبی تولید میکنند
و کمیپایینتر
خوابگاهی است کهای بسا شبها
یک ذره خواب به چشمش نیامده است
بیا به خانه برگردیم
اینجا خوابگاه نیست
بیدارگاه جوانهای ماست
اینجا آشیانه کتابها و کاغذهایی است
کهای بسا شبها
چون پرندگانی سپید
در آتش و دود چرخ خوردهاند
و با بالهای سوخته
بر نعشها و دست و پاهای شکسته فروریختهاند
و ای بسا شبها
درها و پنجرههاشان
از زور درد و ضرب چکمه جهل
مانند موشکهای کاغذی کودکانه ما
تا آن سوی خیابان، پرواز کردهاند
بیا به خانه برگردیم خواهرکم
من، از لابهلای این همه شلوغی و فریاد
صدای مادر را میشنوم
که چشمهایش را به کوچه دوخته است
و از تمام رهگذران
که شانههاشان امروز، خمیدهتر از دیروز است
میپرسد:
«خانم! آقا! شما ندای مرا ندیدهاید؟
نمیدانم کجاست، موبایلش چرا جواب نمیدهد؟!»
نه! خواهرکم
حالا دیگر، راهی برای برگشتن نیست
باید به بیمارستانها سرد خانهها زندان ها
باید به پزشکی قانونی برویم
باید تمام شبها را
دنبال ردپای تو
در کوچهها و خیابانها باشیم
فردا، تمام تلویزیونهای دنیا
چهره خونینت را پخش میکنند
و صفحههای اول روزنامهها، در سراسر دنیا
زیر عکس تو خواهند نوشت:
اینجا تهران است، خیابان امیرآباد
و این «ندا»
ندای نوشکفته آزادی است
که از گلوی خونین ملتی بزرگ
بر آمده است.
۱۰
ندا
به چهرۀ خونین دخترم: ندا
ای که در صفِ پیش،
جان پیش ِ صف میگذاری
برتلاطم تو جهان ِمن کف و کاهی باد!
و جمال تو تا ابد
اندازۀ جان ما باد!
نام شاعران را تعمداً به همراه شعرشان ذکر نکردم تا در لحظة خواندن، به دلیل میزان آشنایی خواننده با نام شاعر، پیشزمینهای ذهنی برای او ایجاد نشود و این را که چرا ایجاد نشود، اکنون شرح خواهم داد.
دو سرودة نخست از آن شمس لنگرودی است؛ دو نمونهای که انگار به طور دقیق، برای پرسشی که پیشتر مطرح کردم، خلق شده؛ هر دو سرودة یک شاعر و بیانگر مرحلة تاریخی ـ اجتماعی واحدیست، در رابطه با موضوعی واحد و از زاویة دیدی واحد سروده شده و یکی به نظر شعری ضعیف با بیانی کلیشهای میرسد و آن دیگری سرودهای به مراتب قدرتمندتر. البته شاید با معیارهای نقد سیاسی یا بر اساس دیدگاهی از لنین که پیشتر ذکر کردم، شعر نخست از آنجا که به شرح دقیق، جزئینگرانه و تا حدودی واقعگرایانة رخداد و وضعیتی که منجر به آن شده است میپردازد، رجحانهایی نیز نسبت به شعر دوم داشته باشد، اما جایی که پای نقد ادبی به میان میآید، سرودة نخست دقیقاً به همان دلایلی که در نقد سیاسی امتیاز محسوب میشد، بازنده شناخته میشود.
و چرا چنین است؟
به منظور یافتن پاسخی دقیق برای این پرسش، بد نیست به این واقعیت توجه کنیم که نگاه شاعران و فعالان سیاسی به یکدیگر غالباً از موضع بالاست؛ یعنی هر گروه بر این باور است که کاری که انجام میدهد، مهمتر از آن دیگریست. به عقیدة برخی شاعران، عمر سیاست کوتاهتر از آن است که ارزش آلوده شدن دستها را داشته باشد و به باور سیاسیون، شعر غالباً یا قابل فهم نیست و یا دست کم، به دور از واقعیتهای دنیای معاصر است. در این مورد، تا حدود زیادی حق با سیاسیون است؛ شعر، به نوعی میتواند دور از واقعیت فرض شود، چون زادة تخیل است و از آنجا که از ذهنیتی متفاوت از ذهنیت ناشاعر سرچشمه میگیرد، به طور معمول، برای عامة مردم قابل فهم نیست و اگر جز این بود، دیگر شعر نبود، بیانیهای بود، شعار یا در بهترین حالت، ترانهای. آنچه وجه تمایز دو سرودة شمس لنگرودی محسوب میشود نیز اصرار بر هر چه قابل فهمتر کردن برای مخاطب عام و به این ترتیب، استفاده از کلیشههای آشنای زبانی، مضمونی و ساختاری در سرودة نخست و فضاسازیهای متفاوت ساختاری و مضمونی و به نوعی، برخورداری از فرم ابتکاری و رفت و برگشتی در سرودة دوم است. همچنین تعجیل برای سرودن شعری مناسبتی، نقطه ضعفی است که سرودة نخست به شدت از آن رنج میبرد و بر عکس، آرامشی که به دور از هر نوع هیجانزدگی بر سرودة دوم حاکم است، حکایت از تأثیرپذیری نه چندان عجولانه از یک واقعة تاریخی دارد که در نهایت، به شعر شدن آن انجامیده است.
نقاط ضعف مشترک سرودة نهم، اثر حافظ موسوی با سرودة نخست شمس لنگروی انکارناپذیر مینماید و به طور دقیق، همان ایرادهایی که بر شعر نخست شمس ذکر کردم، بر این شعر نیز به وضوح وارد است.
اما سرودة دهم؛ برای من دیدن امضای یدالله رؤیایی پای چنین سرودهای باورکردنی نبود، که حتی گذاردنِ عنوان «سروده» بر آن اغراقآمیز مینماید، چرا که شعاری بیکاربرد بیش نیست و خواندن آن این تصور را در خوانندة آثار شاعری چون رؤیایی ایجاد میکند که تنها از سر وظیفه، به نوشتن آن مجبور شده است.
***
در قرن بیستم، به واسطة ظهور جریانها و رویکردهای مختلف و متکثر در شعر جهان، شعر سیاسی نیز با به کار گرفتن امکانات پیشنهادیِ این جریانها، کیفیت خود را ارتقاء داد.
شاعرانی چون پابلو نرودا، پل الوار، فدریکو گارسیا لورکا، یوسانو آکیکو و محمود درویش که غنای استعاری و تصویری نقطة قوت اشعارشان بود، به سرودن اشعاری سیاسی ـ انقلابی روی آوردند که بیشتر حالت تهییجکننده و شوربخش داشت، به جای لفاظیهای روشنفکرانه. البته این امکان که شعر برخی از آنها نظیر الوار و لورکا گاهی به سوررئالیسم نیز پهلو میزد، در برخی اشعار سیاسیشان هم به چشم میخورد. در عین حال، شاعرانی نیز به مانند برتولت برشت، ولادیمیر مایاکوفسکی، لنگستون هیوز و سزار والجو (در «اسپانیا، اینجام را از من بگیر»)، لحنی پرهیجان را برای سرودن اشعاری برگزیدند که گهگاه به سیاست پهلو میزد و قدرت بیان و سخنوری نقطة قوتاش بود. شاعرانی هم به شیوة آنان اما آرامتر و شاید شخصیتر، سیاست را چاشنی شعرشان کرده بودند که از آن جملهاند ناظم حکمت، اتو رنه کاستیلو، روکه دالتون، کلاریبل آلگریا، آنا سوییر و کارل سندبرگ (در برخی سرودهها). امکان دیگری که برخی شاعران قرن بیست از آن بهره بردند و در سرودههای سیاسی آنها نیز مثمر ثمر واقع شد، شعر سرودن به سبک ترانههای فولکلور بود، نظیر برخی آثار برشت، خوزه مارتی، هیو مک دیارمید و لنگستون هیوز. گروهی نیز به مانند دستة دوم، اما با زبانی ارتقاء یافتهتر به سرودن شعری روی آوردند که از طریق قدرت بیان (فصاحت و بلاغت) با مخاطب ارتباط برقرار میکرد. نمونة شاعرانی که این شیوه را در سرودن اشعار سیاسیشان نیز به کار گرفتند، ویلیام بلیک (در «پیامبرگونه» هایش)، لئوپولد سنگور، والت ویتمن، یانیس ریتسوس در برخی اشعار بلندش، جوی هارجو در برخی سرودهها، دنیس بروتوس، جنیس میریکیتانی و موریل روکیسر بودند. شاعرانی نیز از بیان مستند یا روزنامهنگارانه (گزارشی) بهره بردند و بعضاً سرودههایی با مضامینی سیاسی خلق کردند و این ویژگی را در آثار آگوستینو نتو، خاویر هراود، برخی اشعار یانیس ریتسوس، برخی اشعار آنا سوییر و ناظم حکمت (به ویژه در شعر بلند «چشماندازهای انسانی سرزمینم») میتوان جستوجو کرد. پهلو زدن به طنزی تلخ، امکان دیگری بود برای هر چه اثرگذارتر کردن اشعار سیاسی، نظیر آنچه توماس مکگراث و مایاکوفسکی در برخی آثارشان به کار بستند.
همة اینها را نوشتم که بگویم سرودة سوم، «حکم تیر» که از علیرضا بهنام است، علاوه بر خلاقیت در ابداع موقعیتهای بکر تصویری، ساختاری و حسی، به دلیل برگزیدن لحنی پرهیجان و قدرت بیانی سخنورانه، از نظر کارکرد با اشعار سیاسی شاعرانی نظیر ولادیمیر مایاکوفسکی، لنگستون هیوز، برشت و سزار والجو قابل قیاس است و بیاغراق، یکی از تأثیرگذارترین سوگسرودههاییست که در رثای ندا آقاسلطان و شهدای جنبش آزادیخواهی ایران نوشته شده است.
و چهارمی، اثری است از پگاه احمدی که از سبک خاص او در سرودن پیروی میکند، به گونهای که حتی بدون ذکر نام شاعر نیز، امضای او بر این شعر قابل تشخیص است و در عین حال، به دلیل ویژگیهای خاص بیانیاش، در دستة «شعر زبان» و برخوردار از قدرت بیان قرار میگیرد و شاید کارکردی حسی از آن دست داشته باشد که «پیامبرگونه» های بلیک میداشت.
اما سرودة پنجم شعریست از شبنم آذر که به باور من بند آخر آن به شاعرانهترین شیوة ممکن رویدادهای دو سال اخیر ایران را به تصویر کشیده است:
گلولهها!
گلولههای عزیز
لطفا
به پوکههایتان برگردید
ما نیز
به خانههایمان برمیگردیم
این سطرها نیز در عین سخنورانه بودن، به خاطر بیانی آرام و تا حدودی شخصی از رویداد، میتواند تأثیری از نوع تأثیر اشعار ناظم حکمت داشته باشد و در دستة او قرار بگیرد.
میرسیم به سرودة ششم، از احسان عابدی. در این شعر اگر بیان گزارشگونهای را که به خلق موقعیتهای حسی تازه انجامیده است، با همین ویژگی در اغلب سرودههای سیاسی یانیس ریتسوس مقایسه کنیم، درمییابیم که اثربخشیاش از کدام دست است. شباهت رویکردهای بیانی این دو شاعر به ویژه با خواندن این سرودة ریتسوس قابل تشخیص است:
شاید هنوز هم بهتر باشد صدایت را کنترل کنی
فردا، پس فردا، روزی
آن زمان که دیگران زیر بیرقها فریاد میزنند
تو نیز باید فریاد بزنی
اما یادت نرود کلاهت را تا روی ابروانت پایین بکشی
پایین بسیار پایین
اینجوری نمیفهمند کجا را نگاه میکنی
بماند که میدانی آنهایی که فریاد میزنند
جایی را نگاه نمیکنند. (۶)
سپس با شعری استعاری و کاملاً متفاوت از آن دیگران روبهرو میشویم، اثر ماندانا زندیان. زندیان با کشف افقهای جدید در ترکیبسازیهای رنگین استعاریاش، به نوعی میتواند پل الوار روزگار ما باشد در شعرهایی نظیر «آزادی»:
… بر شگفتی شبها
روی نان سپید روزها
بر فصول عشق باختن
مینویسم نامت را.
بر ژندههای آسمان آبیام
بر آفتاب ماندة مرداب
بر ماه زندة دریاچه
مینویسم نامت را…
به قدرت واژهای
از سر میگیرم زندگی
از برای شناخت تو
من زادهام
تا بخوانمت به نام:
آزادی. (۷)
و آنچه سرودة هشتم، از شهاب مقربین را در خواندن، اثرگذارتر کرده است، علاوه بر ساختاری منسجم و به دور از پراکندگی که حفظ آن در سراسر شعر، خود جای تحسین دارد، طنز نامحسوس و تلخی است که میتواند یادآور نوع اثرگذاری برخی سرودههای سیاسی توماس مکگراث و مایاکوفسکی باشد و در عین حال، حسآفرینیهایش بیشباهت به آن احساسی نیست که با خواندن یک سرودة سیاسی از ناظم حکمت به ما دست میدهد.
تمام این نمونههای به زعم من ماندگار در تاریخ شعر سیاسی ـ اجتماعی ایران، نشان میدهد که میتوان سیاسی اما شعر نوشت و این امر جز با به کارگیری امکانات متکثر بیانی و شعری ممکن نیست؛ آنچه که برخی پیشکسوتان، شاید از بیم جا ماندن از غافلة سیاسینویسهای جوانتر، از آن غافل ماندهاند. حال آنکه به گفتة محمود درویش که خود، اسطورهای است در شعر ایستادگی: «هر شعر زیبایی، یک جور ایستادگی است.» (۸)
———–
(۱) کتاب «درآمدی بر جامعهشناسی ادبیات»، تئودور آدورنو، ترجمة محمد جعفر پوینده، نشر چشمه.
(۲) همان.
(۳) Bertolt Brecht. Poems ۱۹۱۳-۱۹۵۶. Routledge، ۱۹۸۷، p. ۴۸۳.
(۴) Percy Bysshe Shelley، A Defense of Poetry، section ۱۸، first published ۱۹۴۰.
(۵) سیاست سرکوب فرهنگی اتحاد جماهیر شوروی در سالهای ۱۹۴۸ تا ۱۹۵۳ که توسط کمیتة مرکزی حزب کمونیست در سال ۱۹۴۶ به ابتکار آندری ژدانف، سخنگوی فرهنگی استالین و دبیر حزب بر ضد هر گونه گرایش غربی و بورژوایی در ادبیات، هنر، فلسفه و علوم در شوروی اتخاذ شد.
(۶) کتاب «همه چیز راز است»، یانیس ریتسوس، ترجمة احمد پوری، نشر چشمه.
(۷) بخشهایی از شعر «آزادی»، پل الوار، ترجمة بامداد حمیدیا، وبسایت ادبی «وازنا».
(۸) به نقل از وبسایت سازمان سوسیالیست، فمینیست، ضدنژادپرستی SOLIDARITY
نگاهی کوتاه به ریشههای گفتمان شعری در دهههای ۷۰ و ۸۰ ـ ادبیات امروز در پیوند با موج سوم تجدد / علیرضا بهنام
نگاهی کوتاه به ریشههای گفتمان شعری در دهههای ۷۰ و ۸۰
ادبیات امروز در پیوند با موج سوم تجدد
علیرضا بهنام
تردیدی نیست که تغییر نگاه به شعر در یک دورة زمانی محصول تغییر معرفت شاعر و مخاطبان او از جهان پیرامون است. هر چه این تغییر شدیدتر باشد لزوم توضیح دادن دربارة آن برای آشنایی هر چه بیشتر مخاطبان بیشتر میشود. با این همه بررسی رابطة این تغییر با افق فکری و فرهنگی به وجود آورندة آن اهمیتی انکار ناپذیر دارد که امروز در این مجال به آن میپردازیم.
شعر هر روزگاری یکی از مهمترین مکانهایی است که گسستهای معرفتی را در خود آشکار میکند. شعر زمان ما نیز از این قاعده برکنار نمیتواند باشد. بنابراین شاید بهتر باشد برای درک چیستی شعر در افق فهم انسان امروزی به تشریح گسستها و تفاوتهای معرفت امروزین انسان ایرانی با آنچه در گذشته معمول بوده است بپردازیم. این بررسی ما را یاری خواهد کرد تا به برخی پرسشها دربارة چرایی تغییر در شیوة نگاه به سرایش شعر پاسخ دهیم.
پایان جنگ و آشوبهای اجتماعی در نیمة دوم دهة ۶۰ گریزگاهی است که اغلب از آن به عنوان نقطه عطف پیدایش گسست در فهم انسان معاصر ایرانی از جهان یاد میکنند. ما این مقطع را سراغاز موج سوم تجددخواهی در ایران میدانیم و برای اثبات این سخن شنونده را به دو مقطع دیگر از تاریخ معاصر ارجاع میدهیم که فضای اندیشه در ایران همزمان با باز شدن درهای ترجمه به کار جذب محصولات فرهنگ جهانی پرداخته است. یکی از این دو مقطع حول و حوش انقلاب مشروطه است که شاید اولین تماس جدی و تاثیر گذار متفکران ایرانی با سپهر اندیشة پس از رنسانس در اروپاست.
در این مقطع است که تجددخواهی به عنوان نیازی از درون جامعة کتاب خواندة ایرانی سربلند میکند و رفته رفته در ادبیات و خاصه شعر نشانههایی از آن دیده میشود. تجددخواهی آن روزگار به شدت از مفاهیم برآمده از انقلاب فرانسه که از طریق بازشدن باب مسافرت به اروپا و گشوده شدن دارالفنون در اوایل عهد ناصری به ایران وارد شده بود متاثر است و به همین دلیل توجه به بهبود زندگی بشر، زدودن خرافات و به رسمیت شناختن جهان فردی انسان در برابر جمعخواهی سنتی مذهب از جمله ویژگیهای برجستة آن است. در این مقطع بیرون آمدن کتاب خوانی از انحصار طبقة اشراف وضع جدیدی را ایجاب میکند که در آن شاعر خود را با تودة مردم همسخن مییابد و به همین دلیل شاعران این دوره در عین حفظ قالب سنتی شعر تلاش میکنند گونهای نظم سیاسی و تعلیمی را سامان دهند که بتواند بر اذهان تودة مخاطب تاثیر گذاشته و مفاهیم مورد نظر آنها یعنی خردگرایی، قانون مداری و توجه به زیست این جهانی به جای عرفان زدگی را به عموم القا کند. نخستین تناقض جدی در عرصة فرهنگ بومی ما نیز درست از همین زمان است که کم کم چهره نشان میدهد. مدرنیزاسیون اروپایی که محصول ظهور مفهوم سوژة انسانی در اندیشة غربی است و در نقطة مقابل وحدتگرایی و گروه محوری شرقی قرار میگیرد نزد متفکران مشروطه اهمیتی در خور نیافته و به جای آن تبعات عملیاش مانند عرفی شدن قانون و جدایی نهاد مذهب از نهاد دولت و ورود مظاهر زندگی صنعتی به زندگی مردم مورد تاکید قرار میگیرد. به این ترتیب انسان ایرانی مظاهر زندگی غربی را وارد میکند بدون آنکه فلسفة آن نوع زندگی را پذیرفته باشد. همین نکته را در شعرهای آن روزگار نیز میتوان به وضوح مشاهده کرد. نگاه شاعر مشروطه بیش و پیش از آنکه به خود به مثابه سوژة انسانی باشد به جامعهای است که میخواهد آن را با شتاب به سمت مظاهر زندگی اروپایی پرتاب کند اما نمیداند چرا. به همین دلیل در بخش مهمی از شعر مشروطه تناقضی عجیب میان دایرة واژگانی شاعر با فرمهای کلاسیکی که شعرها به خود گرفتهاند مشاهده میشود.
در نخستین نمونههای این رویکرد جدید شعری یعنی زمانی که هنوز خط مشخصی میان مذهب سازی و خرد جدید وجود ندارد شاعری مانند طاهره قرهالعین پدید میآید که از مفاهیمی چون خرد و منطق برای تبلیغ آیین خودساخته سود میجوید در نمونهای از این اشعار میخوانیم
آمد زمان راستی کژی شد اندر کاستی
آن شد که آن میخواستی از عدل و قانون و نسق
شد از میان جور و ستم هنگام لطف است و کرم
ایدون بجای هر سقم شد جانشین قُوت و رمق
علم حقیقی شد عیان شد جهل معدوم از میان
برگوبشیخ اندر زمان بر خیزوبرهم زن ورق (۱)
در نمونهای دیگر، این بار از آثار ادیب الممالک فراهانی تضاد میان واژههای غربی با قالب قدمایی شعر است که از خلال تجربة رویارویی او با مظاهر زندگی غربی رخ مینمایاند و شکلی طنزامیز به خود میگیرد که از مقصود اولیة شاعر بسیار دور است
ای رسول هاشمی بردار سر اسلام را بین
نالد از عیسی زسویی و از حواریون زیک سو
باد از جایی خرابم میکند باران زجایی
کنت از سویی کبابم میکند بارون ز یک سو (۲)
همین تضاد را در اشعار دیگر شاعران آن عصر نیز به انحاء مختلف میتوان دید از جمله در شعرهای تبلیغی پس از مشروطه که نقش مقالات تند سیاسی را بر عهده گرفته و با نزدیک شدن به گفتار روزمرة مردم کوچه و بازار اهدافی غیر از تولید زیبایی را نزد شاعرانشان به نمایش میگذاشتند. در نمونهای از این شعرها از زبان سید اشرفالدین گیلانی ملقب به نسیم شمال میخوانیم
حاجی! بازار رواج است رواج
کو خریدار؟ حراج است حراج
میفروشم همه ایران را
عرض و ناموس مسلمانان را
رشت و قزوین و قم و کاشان را
بخرید این وطن ارزان را (۳)
یا از زبان بهترین قصیده سرای آن عصر یعنی ملک الشعرای بهار که شهرت نیک خود را تا روزگار ما نیز حفظ کرده است چنین ابیاتی را میخوانیم که بیشتر به بیانیهای اخلاقی شبیه است تا شعر
اگر تو رخ بگشایی ستم نخواهد شد
زحسن و خوبی تو هیچ کم نخواهد شد
برون ز زلف تو یک حلقه هم نخواهد رفت
کم از دهان تو یک ذره هم نخواهد شد (۴)
ظهور نیما اگرچه به این بازی ناهمخوان لفظ و معنی پایان داد اما به جای آن رمانتیسیسمی وطنی را نشاند که با تعمیم جهان فردی شاعر به جامعه همچنان در صدد ابلاغ آن چیزی بود که در آن روزگار رسالت شاعرانه نام میگرفت. این در حالی بود که در شعر نیما نیز توجه به سوژة فردی انسانی کماکان غایب بود و من فردی انسان که او را از جمع متمایز میکند در اکثر آثار او به نفع من جمع گرایی کنار میرفت که نظیر آن را نزد شاعران عرفان گرای قرون گذشته نیز میشد به آسانی جستوجو کرد. گویی شاعر در جایگاه پیامبر عصر جدید وظیفه داشت پیامی قالب گرفته و واحد را به همة ابنای بشر برساند و آنها را به سوی هدفی والا به پیش ببرد چنان که در شعر آی آدمها از او این نکته را به شکل بارزی میبینیم
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد میسپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ میبندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من
یک نفر در آب دارد میکند بیهوده جان قربان
یکی از نتایج اولیة همین نگاه به شعر است که در شعر نیما به صورت گسست از تجربههای سنتی و تلاش برای خلق یک جهان فردی متبلور میشود. مشکل اساسی اینجاست که در این قرائت از تجدد هر آنچه سنتی است به شکل مانعی در برابر پیشرفت گفتمان جدید جلوه میکند و از این رو پیدایش شعر نیمایی به پیدایش دعوای کهنه و نو منجر میشود که تا سالها بر فضای ادبی کشور سنگینی میکند. به این ترتیب طرد نگاه سنتی و ایجاد تقابل دوتایی میان سنتی و مدرن، شعر نیما را به شعری بدل کرده است که دارای تناقض درونی است و مدام با مادة خامی که خود ان را تشکیل داده است میستیزد. این سخن به معنای نفی تلاشهای برجستة این شاعر بزرگ در مسیر ترجمان اندیشة تجددخواهی به معرفت شعری نیست. بلکه تنها به تناقضی اشاره دارد که از رهگذر موج اول تجددخواهی دامنگیر شعر معاصر ما شده است. در هر صورت شعر نیما بیشتر به سبب آنکه آغاز مرحلة جدیدی در خودیابی شعر ایران است اهمیت زیادی دارد اما آنچه در سالهای اخیر توسط گروهی از شاعران تحت عنوان تئوری بازگشت به نیما و طرح ظرفیتهای کشف ناشدة شعر نیمایی مطرح میشود به سبب انتقال تناقضهای شعر نیما به روزگار ما جای شگفتی و دریغ دارد.
به هر روی ویژگی این موج اولیة تجددخواهی را میتوان در یک کلام شیفتگی نسبت به اندیشة رنسانس به همراه شناخت اندک از زیربناهای این اندیشه یعنی نگرش دهری به جهان و انسان محوری به همراه خردگرایی ابزاری دانست که در نهایت رویکرد جامعة آن روزگار به تجدد را به رویکردی منحصر در میان روشنفکران بدل کرده و در همه گیر کردن پروژة روشنگری در جامعة ایران ناکام میماند.
ویژگی موج دوم تجددخواهی که از آغاز دهة ۳۰ در فضای فکری ایران نمودهای خود را یافته است نگاه ایدئولوژیک است. در این دوره نیز ایدئولوژی نقش جداکنندة مرز خوب و بد، پسندیده و ناپسند را در جامعه ایفا میکند. تسلط تفکر چپ بر فضای فکری جامعه در این دوران شعری را رقم میزند که مسالة آن بیش از آنکه چیستی شعر باشد، کارکرد اجتماعی آن است. این نکته حتا نزد متفکران راست گرایی چون مینوی و خانلری هم دیده میشود. با این تفاوت که نگاه آنها به تاثیرگذاری شعر در جامعه با نگاه چپهایی چون شاملو، فروغ و دیگر ستارگان شعر دهة ۴۰ که به برانگیختن تودهها رغبت دارند زاویه میسازد. اما به هر حال در هر دو گروه نتیجه یکی است. ایجاد تقابل بین سخن اخلاقی با غیر آن. اوج این تقابل دوتایی را میتوان در شعر شاملو جستوجو کرد که به رغم ارزشهای انکار ناپذیرش در حصار این محکوم کردن هر کس غیر از خود محصور میماند آنجا که مینویسد
من کلامِ آخرین را
بر زبان جاری کردم
همچون خونِ بیمنطقِ قربانی
بر مذبح
یا همچون خونِ سیاوش
(خونِ هر روزِ آفتابی که هنوز برنیامده است
که هنوز دیری به طلوعاش مانده است
یا که خود هرگز برنیاید).
همچون تعهدی جوشان
کلامِ آخرین را
بر زبان
جاری کردم
و ایستادم
تا طنیناش
با باد
پرتافتادهترین قلعة خاک را
بگشاید.
□
اسمِ اعظم
(آنچنان
که حافظ گفت)
و کلامِ آخر
(آنچنان
که من میگویم).
همچون واپسین نفسِ برهیی معصوم
بر سنگِ بیعطوفتِ قربانگاه جاری شد
و بوی خون
بیقرار
در باد
گذشت. (۵)
این ویژگی شعرهای دهة چهل در کنار گرایش مسلطی که در این نوع شعر هنوز شعر را در خدمت چیزی غیر از تولید زیبایی و کشف لحظههای نادیدنی میخواست بازتاب دهندة موقعیت موج دوم تجدد در جامعة ایران است. موقعیت جامعهای که تازه تازه در آن طبقة متوسط شهرنشین شکل میگیرد و برای این شکل گرفتن خود را ناگزیر از مصرف کردن ایدئولوژیهای از پیش موجود وارداتی حس میکند. جامعهای که هنوز باید تاوان بسیاری برای عدم توازن آحاد خود با نظریههای وارداتی بپردازد.
در شعر این دوران اگرچه بارقههایی از جدی گرفتن سوژة انسانی به چشم میآید و به خصوص در آثار فروغ، نصرت رحمانی و یدالله رویایی میتوان به وضوح وضعیت سوژگی را مشاهده کرد اما به واقع این سوژگی تحت سیطرة دو فراروایت بزرگ قرار گرفته و خاصیت خود را از دست میدهد. در مورد فروغ و نصرت رحمانی این فراروایت بزرگ از همان نگاه ایدئولوژیک و جمعگرا ناشی میشود که مانع از پرداختن کامل شاعر به جهان منحصر به فرد درون خویش است و در مورد یدالله رویایی تمایل به ایدة تعمیم گر عرفان، اگرچه از نوع زمینی و سکولار آن، شعر را از پرداختن به زیست این جهانی شاعر باز میدارد.
حال باید دید ویژگی دوران سوم که در اینجا از آن به موج سوم تجددخواهی تعبیر کردهایم چیست؟ در این دوران سوم مقارن افول همزمان ایدئولوژیهای ملی، اشتراکی و لیبرال در سپهر اندیشة غربی، انسان متفکر ایرانی خود را با وضعی روبه رو میبیند که حاصل التقاط میان این اندیشه هاست. این وضع شاعر را بر آن میدارد که با حفظ مفهوم فردیت مدرن به ذات متکثر فرد انسانی پی برده و جنبههای گوناگونی را که تا پیش از این به جهت منع اخلاق ایدئولوژیک از همان ابتدا مورد نفی قرار میداد این بار در شعر و اندیشة خود دخیل کند. پذیرش تکثر که با این استدلال گوهر پربهای این دوران جدید به شمار میرود شاعر دوران ما را از قیدهای بسیاری رهانده است که از ان جمله میتوان به رسالت پیامبرگونهای اشاره کرد که در هر دو موج قبلی تجدد بر دوش شاعر گذاشته شده بود و این باور عمومی را پدید اورده بود که هر شعر باید الزاما تغییر دهندة چیزی در نگرش عمومی جامعه باشد و به این ترتیب میخواست شعر را به وسیلهای برای پیشبرد تجددخواهی تبدیل کند.
در نگرش جدید شاعر کسی است که بتواند با خلق دنیایی جدید در عرض دنیای موجود ذات متکثر چیزها را کشف کند و هر چه بیشتر در اختیار خوانندة خود قرار دهد. او دیگر نه مقید به حفظ سنت است و نه در ستیز با سنت، سنت را مانند هر چیز موجود دیگری به وسیلهای تبدبل میکند برای بیان وجوه مختلف زیست اجتماعی خود، همان طور که با ایدئولوژی، فرهنگ جهانی، تبلیغات، آثار ادبی گذشتگان و هر چیز موجود دیگری چنین برخوردی دارد.
به این ترتیب موج سوم تجددخواهی دیگر از شعر انتظار ندارد که محملی برای اندیشههای بزرگ و دوران ساز باشد. در این سپهر جدید اندیشه، شاعر کاشف زیبایی در چیزهایی است که معمولا زیبا به نظر نمیرسند یا لااقل وجه زیبای آنها از چشم اکثر مردم پنهان مانده است. او با این زیباییهای ابداعی است که جهان ویژة خود را خلق میکند و رفته رفته با عادت دادن گوش و هوش مخاطبان خود به این زیبایی نهفته در تکثر و التقاط راه را بر پیدایش انسانی طراز نوین که در خور این جهان جدید باشد میگشاید.
یکی از اولین نمونههای چنین رویکردی به شعر را میتوان در مجموعة خطاب به پروانهها از رضا براهنی یافت. براهنی در شعرهای شاخص این مجموعه مانند از هوش می و نگاه چرخان با در هم کوبیدن خصلت رسانگی شعر آن را به منظری پر شتاب برای تماشای لحظههای زیست انسانی بدل میکند. در پارهای از نگاه چرخان میخوانیم
همیشه وقتی که موهایم را از روی ابروهایم کنار میزنم آنجا نشسته ای
بر روی برگها و، در «درکه» وَ باد میوزد وَ برف میبارد وَ من تنها نیستم
هر روز از گلفروشی «امیر آباد» یک شاخه گل میخریدم تنها یک شاخه
ــ اما چه چشمهایی، هان! انگار یک جفت خرما ــ
و موهایم را از روی ابروهایم کنار میزنم آنجا نشسته ای
سیگار میکشم میخندی هر روز یک شاخه گل
آنگاه یاد زمانهایی میافتم که یک الف بچه بودم
و در زمستانهای تبریز
کت پدرم را به جای پالتو میپوشیدم
و با برادر آبی چشمم از تونلِ برفها تا راههای مدرسه را میدویدم
و میگریستم زیرا که میگفتند: این بُزمَجه در چشمهای سبزش همیشه حلقة اشکی دارد
ــ اما چه چشمهایی، هان! انگار یک جفت خرما ــ
و با برادر آبی چشمم تا راههای مدرسه را میدویدم
ــ این بُزمَجه در چشمهای سبزش همیشه حلقة اشکی دارد ــ
ــ اما چه چشمهایی، هان! انگار یک جفت خرما ــ (۶)
نگاه شاعر و به تبع آن نگاه خواننده در این شعر بر مناظر گوناگونی میگذرد که در مجموع حامل پیام مشخصی نیست اما در عین حال درست مثل زمانی که در زندگی پر شتاب امروزی رو به روی تلویزیون مینشینیم و شبکههای مختلف را مرور میکنیم حسی آشنا را در مخاطب بر میانگیزد که میتواند به فراخور حال او به اندیشهای تبدیل شود. در واقع این شعر خوانندة خود را به فکر کردن فرا میخواند و این ویژگی دور جدید تجدد در جامعة ایران است. دعوت به اندیشیدن فردی و بازشناسی جهان از طریق تجربة شخصی. به این ترتیب است که تجدد ایرانی از مرحلة مصرف کنندگی خارج میشود تا آرام آرام مهارت تولید تفکر را بیاموزد. و این برای ملتی که چند صد سال را به پخته خواری و درگیری با سنت گذرانده است دستاورد کمی نیست. با این همه باید اذعان داشت که چون بنا بر آنچه گفته شد شعر ایران تا پیش از دورة حاضر هیچگاه مفهوم فردیت مدرن را به تمامی تجربه نکرده است تناقض محوری این دوران در این نکته نهفته است که شاعر ایرانی همزمان باید سوژة فردی استعلایی خود را کشف کند و در عین حال به فراخور اجبار زمانه با شکستن این سوژه و دور کردن آن از ذات استعلایی و تعمیم پذیرش مانع از ترویج دوبارة کهن الگوهای جامعة پدرسالار شود. بهترین نمونههای شعر امروز ما با پاسخ دادن به چنین تناقضی است که به عرصه رسیدهاند. به همین دلیل است که در همان شعر که از براهنی نقل کردیم تکنیک کولاژ به خدمت شاعر در میآید تا تکه سوژههای استعلایی حاصل شده از نگاه به دورانهای مختلف تجربة شخصی شاعر با قرار گرفتن در کنار یکدیگر مجموعهای متکثر و نامتعین را سر و سامان دهند.
همین ویژگی در شعر شاعران نسل جدید نیز به وضوح به چشم میآید. در اینجا دیگر تجربة شخصی شاعر است که با آن سر و کار داریم. با این تجربه است که ارجاع به سوژة استعلایی تاریخ وجهی فردی به خود میگیرد و تاریخ از نگاه متکثر شاعر دوباره نوشته میشود. به این ترتیب پاسخ این شاعران به تناقض موصوف ساختن و ویران کردن همزمان سوژة فردی در قالب یک متن مشخص است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ قرّة العین، طاهره، دیوان اشعار، نشر بنیاد کتابهای سوختۀ ایران، ص ۶۶
۲ ـ آرینپور، یحیى، از صبا تا نیما (دو جلد)، زوار ـ تهران، ص ۶۸
۳ ـ براون، ادوارد جی، مطبوعات و شعر مدرن فارسی، کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۱۹۱۴،، صص ۲۱۵ ـ ۲۱۳.
۴ ـ گلبن، محمد، بهار و ادب فارسی (دو جلد)، تهران، کتابهای جیبی ۱۳۵۵ ص ۱۴۳
۵ ـ شاملو، احمد، ابراهیم در آتش، نشر مروارید، تهران، ص ۱۹. شعر واپسین تیر ترکش،
۶ ـ براهنی، رضا، خطاب به پروانهها، نگاه چرخان صص ۷۸ ـ ۸۰، نشر مرکز، تهران، ۱۳۷۴
ما آدمهای حاشیهایم / احسان عابدی/ ایران
احسان عابدی/ایران
ما آدمهای حاشیهایم
بی آنکه نشانی داشته باشیم
برهنه چون سطح ماه
سطحی چون کف امواج
پیش میرویم بی آنکه بخواهیم
میترسیم از رعد
از زلزله
میخوریم زمين و دوباره میایستیم
نان را دوست داریم
و آفتاب را
دراز میکشیم زیر ستارهها
و تعجب میکنیم از ژرفای شب
ما آدمهای حاشیهایم
بی آنکه کاری به متن داشته باشیم.
دو خرداد، دو نسل، دو خواست، یک گفتمان / مهشید و رضا/ ایران
دو خرداد، دو نسل، دو خواست، یک گفتمان
مهشید و رضا/ ایران
به هما زاهدی
ــ شانه امن خردمندترین پیکارها.
خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هشت، «دمکراسی خواهی» جوانانی که دهه ای پیش تر حضور نیرومند خود را به رخ خردادی دیگر کشیده بودند، به «آزادی خواهی» جوان ترهایی پیوست که حق فرد انسانی را به صورت خواسته ای روشن، مرکز و محور فعالیت سیاسی جامعه ساختند.
مسئله انتخابات ریاست جمهوری اسلامی، برای این دو نسل، که هشتاد درصد جمعیت کشور را تشکیل می دهند، بر خلاف ایرانیان خارج از کشور، بحثی نظری نبود. امکانی بود که می شد از آن فرصت ابراز خواسته های طبقات گوناگون جامعه ایران را بیرون کشید و با چالش نامزدهایی که تقریبا هیچ امیدی به توانایی شان در دگرگون کردن شرایط کشور نمی بود، به چالش نظامی برخاست که تا دهه ای پیش، راهی جز بی تفاوتی، سرسپردگی یا دشمنی – همه بی منطق و بی فایده از منظر امر عمومی- در برابرش به چشم نمی آمد.
ولایت فقیه، سپاه پاسداران، قانون اساسی جمهوری اسلامی، شورای نگهبان، انتخابات غیر آزاد، آقای احمدی نژاد، و اقتصاد ویران شده کشور ایران به زندگی روزانه ما گره خورده اند، ما با این امور آشنا نیستیم، هماوردیم؛ و یادآوری های بخش هایی از اپوزیسیون خارج کشور پیرامون این امور به ما که در حقیقت عناصر واقعی و زنده بحث های نظری آنها هستیم، بیشتر به ناآگاهی آنان از واقعیت های جامعه- که طبیعتا می تواند پس از سی و دو سال زیستن در فضاهای فکری خودساخته روی دهد- و کم شمردن درک ما از امر عمومی جامعه ای که در آن زندگی می کنیم بازمی گشت، که با اضافه شدن عامل تکرار بی حاصل، بی اثر شده بود و هر چه می گذشت و می گذرد بی اثر تر و گاه نامربوط می شود.
ما توهم آزادشدن انتخابات را نداشتیم. تلاش می کردیم محور قراردادن مطالبات قشرهای گوناگون جامعه را ادامۀ یاری رساندن به شکل گیری جامعه مدنی سازیم. تلاشی که مثل تلاش های بسیار دیگر هنوز از سوی طیف وسیعی از اپوزیسیون برون مرز بی ثمر ارزیابی می شود.
اما در ارزیابی نهایی علی رغم تبلیغ گسترده رسانه های اپوزیسیون برای تحریم انتخابات، و بی ثمر خواندن تلاش های فعالین درون، بسیاری از ما «مسئله انتخابات» را جدی گرفتیم و از آن فرصت ساختیم. فرصتی که سرافرازیم تحریم کنندگان انتخابات نیز از آن برای موثرترین مبارزه سه دهه گذشته بهره می برند.
تقلب بزرگ انتخاباتی بزرگ ترین کمک ممکن به ما شد. ما در تمام مطالباتمان از حقوق بشر نوشته بودیم و خواست برخاستن همه قوای حکومتی را از افراد جامعه و سازمان دادن جامعه را به صورتی که حقوق برابر افراد بر اساس اعلامیه جهانی حقوق بشر حفظ شود، مطرح کرده بودیم.
حق فردی ما، رای ما، خارج از چهارچوب قوانین همین نظام دزدیده شد، و ما که نه قهر کرده بودیم و در خانه مانده بودیم، و نه قصد شکستن شیشه و آتش زدن شهر را داشتیم، مطالبات مدنی خود را با یک جنبش اجتماعی دنبال کردیم که مثل هر جنبش اجتماعی حقی را از صاحب قدرتی می خواست و چون این قدرت حکومت بود پیام جنبش اجتماعی ما سیاسی شد و چون ما سیاست را در خواست جابه جایی قدرت محدود نمی دیدیم پیام سیاسی جنبش اجتماعی مان اخلاقی گشت.
پیکار جنبش سبز برای ساختن ایرانی است با شهروندانی آگاه از حقوق فردی خود و حقوق شهروندی خود و دیگران، و تعهد به مسئولیت های اجتماعی که حقوق فردی و شهروندی را پاس می دارند؛ ما سیاست و دولتی می خواهیم غیر دینی که از یکپارچگی کشور و یگانگی ملت ایران، حقوق فرد انسانی در چهارچوب اعلامیه جهانی حقوق بشر، و حق مردم بر حکومت دفاع کند، به توسعه اقتصادی و فرهنگی کشور متعهد بماند و استقلال را به معنای صرف منابع انسانی و مالی کشور برای کشور بداند و نه توهم دیوارکشیدن گرد سرزمینی که دیری است به جهان هزاره نو پیوسته است.
بیست و دو ماه پیش، دو نسل، دو خواست، دو بحث مسلط «دمکراسی» و «آزادی»، جایگاه درست خود را در فرهنگ برتر جامعه ایرانی یافتند. این جاافتادن در فرهنگ برتر- که امیدواریم در آینده در سازمان های سامان دهنده کشور نهادینه شود- آغاز درک نیاز به دگرگونی در اندیشه، نگاه، خواست و برخورد به امر عمومی در جامعه شد. دگرگشت وسیع اجتماعی نیاز به همراه شدن لایه های گوناگون جامعه دارد که با آگاهی رسانی و گشودن فضای فکری جامعه به تغییر گفتمان جامعه در لایه های هر چه بزرگ تر برسد، چنان که با همت بالای جنبش سبز، تا راه سبز امید رسید و نامزدهای مورد تایید شورای نگهبان جمهوری اسلامی را در برابر آن شورا و آن نظام و همراه و همرزم ما قرارداد.
اگر به آگاهی، واقع بینی و درک سیاسی، سطح بحث ها و شیوۀ برخوردها و ابتکارهای جامعه درون نگاه کنیم، در یک نگاه فراگیر، ما حتما بی خطا نیستیم، ولی از بخش بزرگی از جامعه سیاسی ایرانیان خارج از کشور پیش تریم، گرچه قراردادن حقوق بشر در مرکز هر خواسته و شکل یافتن گفتمان «دمکراسی لیبرال» را تا حد زیادی مدیون بحث های روشنگر برون مرز، به ویژه نوشته های ژرف و خردمندانه آقای داریوش همایون هستیم.
پیش تر بودن ما از هر منظر به سود همگان، حتی هموطنان برون است، که پیکار در اینجاست و هر گونه پیروزی یا شکست، برای ما و آنها نیز، در همین جا معنای عینی و واقعی- و نه انگاری- خواهدداشت.
پیش تر بودن ما یک ارزش دیگر هم دارد، باورکنیم که در عصر ما امکان گسترش آگاهی و خردمندی، حتی با حکومت های مستبد وجوددارد و لازم نیست هدف اصلی ما از مبارزه جا به جایی قدرت باشد و استراتژی مان تشکیل مراکز و جایگزین های قدرت.
گسترش آگاهی همچنان و همیشه می تواند استراتژی ما بماند. آگاهی به فضیلت می رسد و فضیلت به مسئولیت پذیری، مسئولیت پذیری شهروندان نگاهبان دمکراسی باقی می ماند تا به استبداد بازنگردد. جنبش سبز از این منظر پیروز است، چرا که شهروند ایرانی ناظر بر رفتار حکومت شده است؛ و پیکار سبز- باز از این منظر- همیشه ادامه خواهد داشت چرا که استبداد های کوچک و بزرگ در فرهنگ و سیاست سخت به دمکراسی تبدیل می شوند و دمکراسی ها ساده به استبداد می رسند، چنان که در فضاهای سیاسی درون و برون می بینیم.
ششم فروردین هزار و سیصد و نود خورشیدی
رقابت با جنبش سبز بدترین ارمغان ما برونیان خواهد بود! / مهرداد احسانیپور
رقابت با جنبش سبز بدترین ارمغان ما برونیان خواهد بود!
مهرداد احسانیپور
مدتی است دوباره بحث آلترناتیو سازی میان ایرانیان بیرون جای ویژه ای به خود گرفته است. سال ها پیش این بالا و پائین پریدن های کودکانه بیشتر در آمریکا صورت می گرفت، اما به نظر می رسد با ساکن شدن شاهزاده رضا پهلوی در پاریس این پرپر زدن ها به کشورهای اروپایی نیز سرایت کرده است. از جمله جدیدترین این آلترناتیو سازی ها، اعلام موجویت “کنگرۀ دموکرات های سبز” در نشستی در بنای مجلس ملی فرانسه در پاریس می باشد.
دریافت این اطلاعات ذهن هر هوادار مشروطه خواه با گرایش به پادشاهی را که حوادث ایران را به دقت دنبال می کند و حافظه تاریخی اش به امروز و دیروز ختم نمی گردد با پرسش هایی اساسی روبرو می سازد. با توجه به اینکه تنها عضو علنی شده از اعضای شورای مرکزی “کنگرۀ دموکرات های سبز” یکی از نزدیکترین افراد به شاهزاده رضا پهلوی بوده و چنین به نظر می رسد که در دفتر ایشان پست های کلیدی داشته و ارتباط تنگاتنگ با دبیرخانه وی دارد و تا جایی که ما می دانیم سمینارها، کنفرانسهای مطبوعاتی اخیر وی در اروپا را نیز این فرد سازماندهی می کند، ضروریست، برای جلوگیری از سوء برداشتها و بدفهمی ها، شاهزاده نسبت خود را با چنین جریانی روشن و به پرسش های ما هواداران مشروطه پادشاهی پاسخ دهند.
پرسش اساسی این است که راز حضور شخص شاهزاده رضا پهلوی و افراد موثر در دفتر ایشان در تشکل هایی به قصد آلترناتیو سازی و موازی با جنبش سبز، یا راه اندازی شورای رهبری و کلون سازی و… چیست؟ توضیح شاهزاده رضا پهلوی از نشست های موسوم به لندن و پاریس در سال های پیش و حضور آشکار و پنهان ایشان در این جلسات چیست؟ پاسخ شاهزاده نسبت به نشست و برخاست و همگامی با حزب دمکرات کردستان ایران که سودانیزه کردن ایران را الگو و نمونه ی خود و «سایر ملت های ایران» قرار داده است چه می تواند باشد؟
واقعیت این است که برای ما، مناسبات شاهزاده با مشاوران و حلقه های نزدیک ایشان کاملا غیرشفاف و نادقیق می باشد. شاهزاده و دبیرخانه وی تا کنون قادر به ایجاد و راه اندازی سیستم و ساختاری شفاف و مدرن و پاسخگو به پرسش های هواداران خود در این زمینه نبوده است. مدتهاست که توانایی و ظرفیت های شاهزاده در روابط وی با محافل ایرانی ناروشن است و راه فهم ارتباط ایشان با ایرانیان عاری از روابط مدرن و مبتنی بر ارتباطات تودرتوی شخصی و قدیمی و لابیرنت های پیچیده است. لذا افکار عمومی این حق را دارد که پیرامون حضور یا عدم حضور ایشان و منصوبانشان در پروژه های سیاسی دربسته و نا روشن آگاهی کسب کند.
ما هواداران مشروطه پادشاهی از خود می پرسیم، آیا وظیفه شاهزاده این است که در امر فرهنگ سازی و ساختن ارزشهای جدید و نوین با دیگر اعضای جنبش سیاسی ایران سهیم و شریک گردد و در مورد خود و جایگاهش تعریفی دقیق و واضح به دست دهد تا مردم بدانند که او تنها بعنوان وارث پادشاهی به عنوان نماد نهادی که تاریخ ایران را با خود حمل میکند، ضامن یکپارچگی ارضی و ملی ایران است و نقش تاریخی خود را بویژه در این ایام که متاع چند پاره گی ایران زیر محمل فدرالیسم قومی زبانی به بازار آمده، برای حفظ یکپارچگی ارضی و ملی ایران بکار می بندد و هشیار است تا ایران گزندی نبیند و یا اینکه فعال سیاسی است که سر از هر نشست و تشکلی در می آورد و گاه با کردهای شمال آمریکا که در پی تجزیه ایرانند ملاقات می کند و عهدنامه می بندد و گاه از نشست لندن و پاریس که بدست نئوکانهای آمریکایی صورت گرفته بود حمایت می کند و گاه نیز در «کنگره دمکراتهای سبز» نقش خود را تا حد برنامه ریز و تدارکاتچی فرو می کاهد.
پرسش ما از شاهزاده به حضور وی در کنگره ها و نشست ها و تشکیلاتی که به قصد و نیت جمع کردن ایرانیان زیر یک چتر جهت ایجاد آلترناتیوتحت عناوینی چون شورای رهبری، دولت در تبعید و عناوین دهن پرکن دیگری از این دست بر می گردد. امروزه هر اکابر رفته ای می داند که آلترناتیو سازی در خارج فقط می تواند در خدمت نیروهای بیگانه قرار گرفته و ابزاری در خدمت تجزیه کشور و تضعیف جنبش مدنی و سبز ایران باشد. آیا درک این امر مهم و حیاتی خارج از توان و ظرفیت ذهنی شاهزاده است؟ و یا اینکه رسیدن به قدرت به هروسیله چنان روح و روان وی را تسخیر کرده است که نمی داند با حضور و حمایت خود از چنین پروژه هایی از پیش ورشکسته عملا گام در نابودی اعتبار خود برداشته و دانسته و نداسته آب به آسیاب رژیم اسلامی می ریزد.
به نظر می رسد درک ایشان و حلقه پیرامونی وی از جنبش سبز از جنس دیگری است. گویا جان مایه و گوهر این جنبش را وی درنیافته اند. جمع آوردن عده ای در زیر یک سقف به امید هدایت ملت ایران و فراخوان دادن برای تشکیل آلترناتیو و شورای رهبری اصولا با ماهیت جنبش سبز همخوانی ندارد. بستن شال سبز سخن از سبز گفتن دلیل درک و فهم ماهیت تحولات ایران و همراهی با جنبش اجتماعی عظیم و سبز ملت ایران نیست. آنان که در پی ولایت و قیمومیت مردم ایرانند بیش از همه از این جنبش به دورند.
جنبش سبز پدیده ای ایستا نیست که در آزمایشگاه خارج از کشور با افزودن پسوند یا پیشوند سکولار و دمکرات از روی آن کلون های بی جان و مشابهی ساخته شود. جنبش سبز رود عظیمی است که هیچ سنگ و کلوخی را یارای باز ایستاندن آن نیست، همچنان که حصر موسوی و کروبی نیز چراغ جنبش سبز را خاموش نساخت. این جنبش اجتماعی بزرگ جریان پویا و زنده ئی است که از صد و اندی سال پیش راه می پیماید و قائم به فرد نیست و افراد را به دنبال خود می کشاند. گویا این آن نکته ئی است که بیرون از ظرفیت ذهنی حضرات در خارج از کشور می باشد و آنان را به خطا می اندازد که گویا هرکس که کج کلاهی نهاد رهبر و زعیمی است!!
شاهزاده گرامی! جنبش سبز پایان دوره طفولیت ملت ایران و خاتمه دوران رهبرآمرانه و از بالاست. جنبش سبز بهترین حادثه و اتفاق برای مردم ایران است. تضعیف و رقابت با آن بدترین ارمغان ما برونیان برای جنبش درون خواهد بود! اگر قصد همراهی با جنبش سبز را در سر نداریم بهتر است که با افسانه سازی و نهادن نام ها و تراشیدن تشکل ها و راه اندازی کاریکاتورهای بی جان و بی محتوا، زمان را به گذشته بازنگردانیم. شاهزاده گرامی شما نیز بهتر است برای روشن شدن افکار عمومی بفرمایید به کجا می نگرید و به چه می اندیشید و قصدتان از حضور پیدا و پنهان در کنار موازی سازان با جنبش سبز چیست؟
هنوز هم «آقا اجازه!» / گفتگوی فرخنده مدرس با رضا عليجانی
گفتگو با رضا عليجانی
تلاش ـ نظام جمهوری اسلامی بسيار از هم گسيخته مینمايد. ظاهراً درگيری ميان جناح های مختلف، بدون پردهپوشی و هر ملاحظه ای جريان دارد. می توانيم از اين درگيری و جدال با عنوان ساده و متداول «جنگ قدرت» نام ببريم، اما قدرت با چه مضمون و به چه منظوری و برای چه غايتی؟
عليجانی : جنگ قدرتی که الان در جریان است بین طیف بیت (رهبری جمهوری اسلامی که اکثر مواضع قدرت همچون سپاه، نیروهای امنیتی، قوه قضاییه و اکثر اعضای قوه مقننه، صدا و سیما، شورای نگهبان، وزرای کلیدی دولت، شورای عالی امنیت ملی و… را در دست دارد)، باند دولت (که نماینده قشر اجتماعی یا نهاد خاصی نیست و بخش مهمی از قوه مجریه و نظام مالی و اجرایی کشور و بخشی از رسانه های کشور را در دست دارد) و نیروهای منتقد دولت در جریان راست (که بسیار پراکندهاند اما عمدتا بخشی از قوه مقننه و مدیریتهای درجه دو و سه اجرایی و بخشی از رسانههای کشور را در دست دارند)، در جریان است.
طیف بیت و جناح امنیتی – نظامی – نفتی که نماد آن است دست بالا را در قدرت دارند. باند دولت از همه بیریشهتر است و نه ایدئولوژی منسجمی دارد و نه سامان یا سازماندهی مستحکم. جریانات منتقد دولت نیز پراکندهاند اما بخشهایی از جامعه سنتی مذهبی کشور و یا تکنوکراتهای تازه به دوران رسیده سنتی را نمایندگی میکنند.
اگر نیاز مرحله کنونی از جنبش تحولخواهی (آزادیطلبی، عدالتخواهی و دموکراسیطلبی) که اینک در قالب جنبش سبز متعین است را الف – فضای نسبی سیاسی برای روشنفکران و فعالان سیاسی – مدنی و ب – حداقل رفاه برای تودههای مردم درگیر با مشکلات روزمره زندگی بدانیم ؛ آنگاه میتوانیم چنین بگوییم که طیف و باند هر دو معتقد به اتمیزه کردن فضای سیاسی کشور و خاموش شدن هر صدای منتقد و مخالفاند. منتقدان راستگرای دولت نیز تنها به اصلاحطلبانی ضعیف و بسیار محافظهکار (مانند جناح اقلیت کنونی مجلس) مجال تنفس میدهند؛ شاید هم به عنوان ضربهگیر جریان راست افراطی (متعین در طیف و باند) برای محافظت از خودشان. اما سیاستهای اجرایی ویرانگر و ایرانبربادده کوتولههای سیاسی – اجرایی متمرکز در باند شتاب بیشتری نسبت به دیگران در تبدیل ایران به سرزمینی سوخته و بر باد دادن منابع طبیعی و مالی و انسانی کشور (در دورهای که قیمت نفت به رکورد صد دلار رسیده است) دارند.
اما از آنجا که در ایران نه قشربندی طبقاتی روشنی داریم و نه تشکلیابی و تحزب سیاسی – صنفی خاصی؛ هر سه جریان هم چون باندهایی عمل میکنند که مضمون و غایت قدرت برای هر یک جز تمرکز و تخصیص هر چه بیشتر منابع قدرت، و به تبع آن منابع ثروت در فرد یا باند خود نیست. در هر سه تا حد زیادی دغدغههای ایدئولوژیک دینی اولیه به حداقل رسیده است. البته برای برخی افراد تمرکز و تخصیص قدرت ارجحیت بیشتری دارد و برای برخی ثروت.
تلاش ـ فرض برتفوق يک قطب عليه ديگری ـ و با فرض بیتأثيری مطلق عوامل فعال داخلی و خارجی ديگرـ جامعه و حکومت، هر يک، به کدام سمت کشيده خواهند شد؟
عليجانی : با غلبه احتمالا ضعیف «باند» {دولت} بر «طیف» {رهبری} و یا بر منتقدان درونیاش از جریان راست، سیاستهای اجرایی غیرکارشناسی شده در حوزههای مختلف ادامه خواهد یافت. افراد و باندهای گمنامتر و بیتجربهتری مراکز مختلف گوناگون اجرایی کشور را به طور روزافزون تسخیر خواهند کرد. در سیاست خارجی اما، برخلاف دور اول ریاست جمهوری احمدینژاد به صورت چراغ خاموش اما به سادگی و بلاهت دنکیشوتواری به دنبال حل مشکلات هستهای خود با جهاناند. در اینجا آنها نسبت به بیت و طیف، در این دوره، موضع ملایمتری دارند. اما در رابطه با حقوق بشر، هم باند و هم طیف به سرکوب جامعه مدنی اما باشیوههای حیلهگرانه و توجیه و تکذیب، که دیگر سیاستی بسیار رسوا شده است، ادامه میدهند.
قدرتگیری منقدان راست که تنها با کاهش حمایت بیت از دولت میسر است، فضای تقنینی – اجرایی را از شرایط التهابدار کنونی اندکی به سوی راهکارهای کارشناسیشدهتر سوق خواهد داد. شاید برای اصلاحطلبان میانهرو مجالی فراهم شود و تمایلی برای کاهش تنش با دیگر اصلاحطلبان، به شرط آن که آرام و ساکت و کمتحرک باشند، پدیدار شود. اما در این رابطه نظامی – امنیتیهای پیرامون بیت مرتب اشکالتراشی خواهند کرد.
آنها سعی در نزدیکی هاشمی با رهبری جمهوری اسلامی هم خواهند کرد، تا از نیروی وی برای تعدیل بیت و طیف بهره بگیرند. شاید در آن هنگام تحرکات اجتماعی مطالبهمحور غیرسیاسی بتوانند مجال اندکی برای ظهور و بروز و تداوم نسبی پیدا کنند. اما هر گونه جنبش رادیکالتر هم چنان تحت فشار و سرکوب خواهد بود.
تلاش ـ تشخيص و بيان آن چه به عنوان «روزگار» بر مردم ايران می گذرد، از راه دور به هيچ روی کار آسانی نيست. در پس اين جنگ قدرت چه بر زندگی مردم و حيات جامعه می گذرد؟
عليجانی : همان گونه که تا کنون در تحلیل بسیاری از تحلیلگران آمده است طبقه متوسط زیر فشارهای اقتصادی روزافزون لاغرتر میشود. این امر توان سیاسی اقشار نوگرای این طبقه را تحت فشار قرار خواهد داد. اما از آنجا که معمولا و عمدتا قشر جوان متکی به درآمد والدین موتور محرکه این طیف است ظهور و بروز افتان و خیزان و نقطهچینی، اما مستمر این اقشار ادامه خواهد یافت و در بزنگاههای شرایط مدام در حال التهاب کشور ، آنها دیگر قشرهای این طبقه اقتصادی – فرهنگی را به دنبال خود خواهند کشاند.
تلاش ـ در اين چند ماه گذشته و با نگاه به حوادثی که در کشورهای منطقه می گذرد، توسط ايرانی ها از طريق مقايسههائی گمانهزنی هائی در باره ی آينده کشورمان صورت می گيرد. با همه تفاوتهای موجود در اين کشورها، تصميم و نوع عملکرد نهائی نيروهای نظامی در سرنوشت اين جنبشها بسيار تعيين کننده و مؤثر بوده است. نيروهای نظامی ايران به ويژه سپاه پاسداران کجا ايستادهاند؟ با تغييرات دائمی که در سطح فرماندهی اين نيروها صورت می گيرد، آيا اساساً می توان از اين نيروها رفتاری مستقل از جناحها و کانون های ديگر قدرت حکومتی انتظار داشت؟
عليجانی : ما در یکی از شمارههای «ایران فردا» بخش ویژه نشریهمان را به بحث نظامیان اختصاص دادیم. عنوان آن بخش «آقا اجازه!» بود. من هم چنان فکر میکنم بخش نظامی حاضر در ساخت قدرت در ایران، برخلاف مصر، ترکیه، پاکستان و…، بخش مستقلی نیست و در عرصه سیاسی تحت سلطه بیت قرار دارد و بخشی از طیف قدرت آن را تشکیل میدهد.
جدا از جنبه ساختاری، به لحاظ بدنه و افراد بخش نظامی، آنها نیز نه به لحاظ سازمانی بلکه به سِمت فردی مانند بقیه آحاد ملتاند و شاید خودشان و بویژه خانواده و فرزندانشان به طور نسبی و در حد دیگران در جنبشهای اجتماعی ایران فعالاند. فراموش نکنیم که بخش اعظمی از آنها به میرحسین موسوی رأی دادند. بخش مهمی از پرسنل نظامی سابقهدار نیز اینک در سنین بازنشستگی قرار دارند و بسیاریشان در حوزههای مختلف اقتصادی فعال شده و بعضا از رانتهای مهمی نیز برخوردارند. آنها به هیچ وجه از تنش در سیاست خارجی و یا سیاستهای پرهزینه در داخل حمایت نمیکنند و خواهان فضای آرام برای سودبری اقتصادیشان هستند. اما هم چون بخشهای دیگر طبقه متوسط در ایران (که حقوق بگیر دولت و وابسته به آن هستند) و به ویژه به خاطر شغل نظامیشان به شدت محافظهکارند. سران سپاه و بسیج اما، خود یک کاست قدرتاند که مرتب توسط بیت جابه جا میشوند و همیشه در حالت آقا اجازه هستند. با این تفاوت نسبت به زمان شاه، که اینها چندان هم چشم و گوش بسته نیستند و در تصمیمگیری و تصمیمسازیهای بیت که خود به علت تفکر افراطی و وفادارانهشان توسط همان بیت منصوب و مقرب شده اند ، و در تشدید و تقویت خط برخورد های بیت و حلقه مشاوران رهبری آن ؛ مؤثرند و در مواقع حساس نیز به رهبری منفعل شده، انرژی و انگیزه تداوم راه میدهند.
تلاش ـ ظاهراً برخی سياستها، روشها و تبليغات دولت احمدی نژاد و هوادارانش موجب شگفتی است. به عنوان نمونه؛ تکيه بر «ايرانيت»، ضديت با روحانيت، ايستادگی در برابر «توصيههای» رهبر جمهوری اسلامی در تغيير اعضای کابينه، «گشادهروئی» در مقابل خانمها و «گشاده دستی و ميل شخصی» در انتصاب زنان در پست های بالا حتا در سطح وزارت. تأثير و کاربرد چنين روشهائی چيست؟ چالش حريفِ در قدرت يا جذب و حمايت مردمی؟
عليجانی : باند دولت جریانی بیاصول است جاه طلبی و قدرتجویی و بعضا ثروتطلبی (چند نفر از نزدیکان رئیس دولت متهم به فساد مالیاند و سرمایههای عظیمی انباشتهاند). به لحاظ دینی اینها به جریانات ارتجاعیتر و کمتسامحتر حوزهها و روحانیت (جریان مصباح) نزدیکاند. هم چنین ارتباط بیشتری دارند با برخی جریانات مداح که فرهنگ عقبماندهتر و رفتار لومپنی دارند. اما آنچه شاخص و معیار عملشان است نه عقاید بلکه کسب و حفظ قدرت است. دوستی و دشمنیشان از جمله با روحانیون – نه روحانیت – را همین اصل مشخص میکند. در همین راستاست که آنها رندانه و فریبکارانه برای جذب رأی برخی اقشار اجتماعی از دیگر گفتارها (مانند ایرانگرایی) نیز استفاده میکنند. در حوزه زنان نیز مانند سیاست خارجیشان، ضمن حرکت در راستای اصلی (جذب حمایت و کسب قدرت) فریبکارانه رفتار میکنند و دوصدایی فکر میکنند. در دوره همین دولت ارتجاعیترین و عقبماندهترین قانون خانواده به مجلس ارائه شد و عقبماندهترین سیاستها در نظام آموزشی در پیش گرفته شد و بدیهیترین اصول توسعه اقتصادی، در رابطه با کنترل جمعیت، زیر سوال رفت و…
تلاش ـ در مصاحبهای تحت عنوان « جنبش سبز اصلاح اصلاحات بود» به آزاد شدن انرژی بسياری اشاره داشتيد، که بر اثر فشار گسترده بر احزاب و سازمانهای مدنی امکان جذب شدن به اين نهادها را نداشته و امروز «سرگردان است و معلوم نیست چه سرنوشتی پیدا خواهد کرد.» با توجه با مضامينی که در بالا اشاره شد و مطالبهی آنها را در جنبش سبز نمی شد و نمیشود، ناديده گرفت، آيا اين «انرژی آزاد شده» در اين «سرگردانی» و در صورت يأس و نااميدی از تداوم عينی و محسوس جنبش سبز به دامن «همدلی» با دولت و هوادارانش نخواهد افتاد؟
عليجانی : آری مهمترین نقطه و مسئله استراتژیک در راستای روند دموکراتیزاسیون در ایران همین مسئله است: نیرو بدون نهاد. متأسفم که بسیاری از فعالان پرتجربه سیاسی در داخل و خارج از کشور از این امر غافلاند. یا ناامیدانه کاری نمیکنند و یا نزدیکبینانه و تنها در عرصههای رویی و صحنههای علنی سیاست (و سیاستبازی) صرفا به آینده نزدیک و تغییر معادلات قدرت میاندیشند. تاریخ معاصر ما از این نزدیکبینیهای سادهسازانه لطمه فراوانی خورده است.
این نیروها(ی آزاد شده)به تنها نقطهای که نزدیک نمیشوند و بیشترین فاصله را با آن دارند همان باند دولت است.
بخش اندکی از این نیرو انرژی آزاد شده که زیاد قابل محاسبه و اعتنا نیست رادیکال شده و به سیاستهای رمانتیک و بلندپروازانه میرسند. بخش مهمی از این نیرو که در شرایط جنبشی فعال میشوند از صحنه فعالیت سیاسی فاصله میگیرند اما با کینه و نفرتی روزافزون، هر چند ناامید و بیچشمانداز، در زندگی فردی و تحصیلی و شغلی و خانوادگی خود به سر میبرند. اما جالب آن که آنها نیز هم چنان خبرها را دنبال میکنند و در خانه و محل کار و تحصیل مخالفخوانی میکنند. دهانها بسته نشده است، هم چون دهه 60. و این مایه امیدواری است و نشان میدهد در اولین شرایط مساعد بعدی اینها باز نیروهای فعال جنبش اجتماعیاند. اینک اما مهم این است که به آنها امید و انگیزه حرکت درازمدت داده شود و اینکه میتوانند به تدریج حرکت های مطالبه محورانه داشته باشند.
بخش مهم دیگری از این نیرو ، اما همچنان به صورت آتش زیر خاکستر هستند. انرژی بیشتری دارند و روحیه بهتر. ولی اینها نیز در ابهام اند و در نوسان بین امید و ناامیدی. اگر این بخش از فضا و منظر نزدیک بینانهای که دچارش شدهاند فاصله بگیرند و به تشکلهای محفلی آگاهی بخش – آزادیبخش میان مدت نگر تر تبدیل شوند، بهترین حفاظت و حراست از هرز روی و خرده کاریهایشان خواهد بود.
اما و هزار اما مهم ترین مسئله تغییر نگاه نزدیک بینانه فعالان سیاسی با تجربه تر و طراحان استراتژی است. متاسفانه در فضای مجازی و ماهواره ای چنین افرادی کمتر فعال هستند. و عمدتاژورنالیسم «تفسیر خبری» روزنامه های اصلاح طلب در این فضا نیز حرف اول را می زنند. سرریز این ژورنالیسم در سالیان اخیر به این فضا، تاثیر مثبتی داشته و آن بروز کردن، جوان سازی و فعال و با طراوت سازی این فضاست. از این منظر بسیار هم قابل تقدیر و تحسین است ( جدا از خط و ربط های هریک از این عزیزان ). اما از منظر استراتژیک حاوی و حامل یک ایراد بزرگ هم بوده است و آن حرکت و فعالیت بر اساس تحلیل سیاسی در لحظه و نوعی روزمرگی رسانهای است که کمتر – و نه البته به طور مطلق – واجد دغدغه و منظر استراتژیک است.
این همه اما در مورد بخش های فعال تر جنبش سبز است. اما این جنبش دربرگیرنده ونماینده تمام مردم ایران نیست و مشکل ارتباط گیری و عمق یابی استراتژیک در اقشار فقیرتر خود حکایت دیگری است.
تلاش : از تحليلهائی از داخل و از سوی چهره های سياسی و دانشگاهی برمیآيد که از يک سو قشر متوسط و تحصيل کرده جامعه و نيروهای فعال شهری بشدت زير فشارند، از سوی ديگر دولت ظاهراً در سياستهای خود در پی جذب طبقات پائين و محروم جامعه در شهرها و روستاهاست. صرف نظر از دورهای کوتاهی در سالهای انقلاب که اقشار شهری و دانشگاهی از روحانيت انقلابی دفاع کردند، اما به طور سنتی هميشه اقشار پائين جامعه پايه اجتماعی روحانيون به حساب می آمدند. آيا دولت در چالش روحانيتِ در قدرت و آيت الله های بزرگ و سنتی، موفق شده است اين قشر را از پايه «طبيعیاش» جدا کند؟
عليجانی : همان طور که در پاسخ به پرسش ماقبل آمد، نباید این جریان را ضدروحانیت نامید. شاید فریبکارانه ایرانگرایی کند اما متحد ارتجاعی سرکوبگرترین بخش روحانیت است.
این باندبرای کسب قدرت و جلب پایگاه در اقشار فقیر از حربه عدالتمحوری و برخوردهای ضدفساد (که میخواهد هاشمی رفسنجانی را سمبل آن معرفی کند) بهره میگیرد، که تا حدودی نیز با موفقیت همراه بود (و اینک اما از برندگی این حربه نیز به دلیل فساد برخی اطرافیان رئیس دولت، فشار اجرای یارانهها به برخی از این اقشار و انعکاسات چالش با بیت در برخی اقشار سنتیتر این مجموعه و تحت تبلیغات منفی هواداران طیف بیت علیه دولت در مورد اختلافات پیشآمده و … ) کاسته شده است.
در کل درست است که طیف – باند در اقشار فقیرتر بیشتر پایگاه دارند، اما این پایگاه دیگر مضمون عمده مذهبی ندارد و تنها بخشی از این پایگاه به دلایل مذهبی (سنتی) متحد و یا تسلیم این جریان هستند. بسیاری از آنها بنا به ضرورتهای دیگری هم چون فشار فقر، کمآگاهی و بیاطلاعی سیاسی و انحصار خبری در رابطه با رسانههای رسمی، هم رنگ جماعت شدن برای اندکی بهرهمندی شغلی و اقتصادی و یا حداقل در امان ماندن از آسیبهای سیاسی و…، به صورت لرزانی در این صف میایستند. بخش قابل توجهی از آنها در انتخابات قبلی ریاستجمهوری بنا به شعار 50 هزار تومان آقای کروبی به ایشان رأی داده بودند. متأسفانه نیروهای منتقد و تحولخواه شناخت اندکی از این اقشار و لایهبندیهای فکری، اقتصادی، سیاسی آنها دارند. و در این مجال اندک نیز نمیتوان به این امر مهم پرداخت. فقط میتوان بر اهمیت استراتژِیکاش تأکید مؤکد نمود.
تلاش ـ برخی تحليل ها برآنند که در اثر تشديد جنگ قدرت ميان کانونهای باقی مانده در حکومت اسلامی، خودبخود به ظرفيت و توانمندی جنش سبز افزوده خواهد شد. سرآن اين جنبش برای خاتمه دادن به وضعيت کنونی که بیترديد برای کشور بسيار خطرناک است، بايد با حفظ آمادگی خود، در انتظار تصميم نيروهای نظامی و به ويژه سپاه پاسداران مبنی بر حمايت از اين جنبش و پيوستن به آن باشند. نظر شما در بارهی چنين تحليلی چيست؟
عليجانی – همان طور که در پاسخ به پرسشهای قبلی آمد، نباید مانند برخی کشورهای دیگر خاورمیانه و یا آمریکای لاتین وزن سیاسی بیش از اندازهای به نقش سیاسی نهاد نظامی در ایران داد. رأس این نهادها پیرو بیت و در یک روند تأثیرگذاری – تأثیرپذیری از آن هستند و بدنه آن نیز مانند بقیه بدنه اجتماعیاند.
توازن و تناسب قوای سیاسی در ایران با این وزنه تغییر نمیکند. نوعی شبیهسازی نادرست و سادهسازی تحلیلی، در این نوع نگاهها مشاهده میشود.
تناسب قوای «سیاسی» اینک به ضرب پول نفت و زور نیروی انتظامی – امنیتی – قضایی به سود بیت است و تناسب قوای «اجتماعی » به سود جنبش سبز (که روز به روز این تناسب شتاب بیشتری هم میگیرد). اما ایجاد رابطه بین این دو معادله ناسازگار، از طریق وزنه نظامی و نظامیان نخواهد بود. تنها راه حل و مسیر ممکن، غلبه نگاه میانمدتنگر به جای نزدیکبینی ملتهب سیاسی کنونی غالب بر اکثر نیروها و افراد و کار فکری – سیاسی – تشکیلاتی (محفلی – صنفی – مدنی – سیاسی و…) برای افزایش توان جنبش تحولخواهی سبز و تداوم حرکت نقطهچینی کنونیاش در اشکال مدنی دیگر و سرریز آن به عرصه سیاسی در شرایط مساعدتر سیاسی در آینده است که فعل و انفعالات داخل قدرت، جامعه مدنی و افکار عمومی و فضای بینالمللی برایش فراهم میسازد.
تلاش ـ آقای عليجانی از شما صميمانه سپاسگزاريم از اين که عليرغم شرايط بسيار سختی که در آن به سر میبريد، به پرسشهای ما پاسخ گفتيد. با آرزوی همکاریهای بيشتر در شرايطی بهتر!


































