Author's posts

جنگ دیگر درمیان گزیدار‌ها نیست

بخش 1

            ایران ماهیت برتر

 ‌

جنگ دیگر درمیان گزیدار‌ها نیست

 ‌

ــ با توجه به اینکه شما یکی از سرسخت‌ترین مخالفان حمله نظامی ‌به ایران بوده‌اید، بفرمائید نقش و تأثیر انتشار گزارش ۱۶ سازمان اطلاعاتی آمریکا بر روی شما چگونه است؟ آیا از بار سنگین خاطر ناآسوده‌تان کاسته شده است؟

 ‌

داریوش همایون ــ به نظرم همه ما می‌باید آسوده خاطر‌تر باشیم. مداخله نظامی‌ آمریکا هیچ نتیجه‌ای جز فاجعه برای کشور ما نمی‌آورد، که در این بحران نشان داده شد چه جائی در گفتمان ملی ما دارد ــ بالا‌تر از همه چیز، از جمله خودمان. به نظرم اینکه فرصتی پیش آمد که بتوان نظرگاه (پرسپکتیو) نیرو‌های مخالف را عوض کرد، فرا آمد مثبتی بود. ما برای ایران مبارزه می‌کنیم نه با جمهوری اسلامی. اگر در میدان هستیم از دوستی با ایران است که موجودیت هر روزی‌اش با این رژیم تهدید می‌شود، نه دشمنی با این و آن، حتا با جمهوری اسلامی. از سوی دیگر چشم‌انداز زشت و نگران کننده مردمانی که پویش قدرت و رسیدن به بیشترینه خواست‌های خود دیدگانشان را تیره کرده است، در سرو صدای دو سه ساله گذشته پدیدار گردید. جامعه سیاسی ما در بیرون ــ در ایران که جای خود دارد ــ حقیقتا می‌باید فکری به حال خودش بکند. حتا انتظار حمله آمریکا و فرصت‌هائی که با خود خواهد آورد فضای سیاست بیرون را آلوده و ناسالم‌تر از همیشه کرد. ناگهان دیدیم که چه بسیار کسان راه به چه نشیب‌هائی می‌توانند ببرند.

 ‌

ــ آیا می‌توان گفت انتشار این گزارش امکان عملی ساختن طرح حمله نظامی ‌به ایران را از میان برده اسـت، حداقل تا زمانی که آشـکارا ثابت نشود که ایران فعالیت‌های خود را در مسیر دستیابی به سلاح اتمی ‌از سرگرفته است؟

 ‌

داریوش همایون ــ بسیار دور است که آمریکائیان باز در اندیشه دست زدن به عملیات نظامی ‌باشند. گزارش ۱۶ سازمان اطلاعاتی امریکا تا خلافش ثابت نشود علتی برای جنگ نمی‌گذارد. آمریکائیان این فرض را نیز که همه ماجرا یک دژآگاهی disinformation کار خود رژیم باشد دقیقا بررسی کرده‌اند. در کشور‌هائی مانند آمریکا اطلاعات در این معنی بجای intelligence بکار می‌رود و مانند اطلاعات و امنیت کشور نیست که بتواند بی‌آن عنصر حیاتی نیز عمل کند. چنانکه در گزارش‌ها به تفصیل آمده است آمریکائیان با شنود گفتگو‌های مقامات بالای سپاهی و سیاسی به این آگاهی‌ها دست یافته‌اند و باز چنانکه خود گفته‌اند رخنه‌هائی در این دستگاه‌ها کرده‌اند و کسانی را از پشت‌کردگان به رژیم در کنار خود دارند. جنگ تا آینده قابل پیش‌بینی در میان گزیدار option‌ها نخواهد بود. نبرد البته در جبهه دیپلماتیک و اقتصادی ادامه خواهد یافت زیرا رژیم اسلامی‌هر‌گاه بخواهد برنامه تولید بمب را ازسر خواهد گرفت.

 ‌

ــ اگر چنین فعالیت‌هائی اساساً از سال ۲۰۰۳ و تحت تأثیر اشغال عراق و از هراس حضور نیروهای نظامی ‌آمریکائی‌ و متحدینشان در گرداگرد ایران متوقف شده بود، به چه دلیل حکومت اسلامی‌، چه در دولت خاتمی‌ و چه احمدی‌نژاد پرده از مخفی کاری‌های خود پس نزدند؟ آیا چنین رفتاری سودی به حال کشور داشت؟ مسئول اخلاقی تاوان حاصله از بایکوت‌های اقتصادی بر کشور و مردم‌مان کیست؟ آمریکائی‌ها که با استدلالی غیرواقعی بر طبل جنگ کوفتند و زمینه بایکوت‌ها را فراهم ساختند؟ یا جمهوری اسلامی ‌با مواضع تند و تحریک کننده و بی‌اعتنائی به مقررات و خواست بین‌المللی؟

 ‌

داریوش همایون ــ حق با شماست و تاریخ ۲۰۰۳ بسیار پر معنی است. آمریکا در آن سال به عراق تاخت. روشن است که سران حکومت اسلامی ‌هراسان از مقاصد آمریکا خواسته بودند بهانه را از آن کشور بگیرند. گذشته از این چنانکه روس‌ها ‌گاه و بیگاه یادآور شده‌اند ایران با چنین حکومت و دستگاه اداری و در شرایط تحریم بین‌المللی در وضعی نیست که چنین برنامه‌ای را به آسانی اجرا کند. احتمالا مشکلات عملی نیز سهم خود را داشته‌اند و تصمیم به باز ایستاندن برنامه را آسان‌تر کرده‌اند.

اینکه چرا موضوع را پنهان نگهداشتند و اگر از پرده بیرون نیفتاده بود همچنان نگه می‌داشتند، دو توضیح می‌تواند داشته باشد. نخست، عادت آنهاست به لاف زدن و‌ترساندن دیگران مانند ادعای ساختن هلیکوپتر و زیردریائی و موشک قاره‌پیما و کشف داروی بیماری‌های سخت ــ نمی‌باید سطح فرهنگی گروه فرمامروای ایران را فراموش کرد. دوم، و علاوه بر آن، یک بازی پیچیده دیپلوماتیک که کره شمالی، نمونه کار سران رژیم اسلامی، با استادی اجرا کرد. مانند نمونه کره شمالی، دامن زدن به بحران اتمی ‌و رفتن تا لبه پرتگاه، زمینه معامله با آمریکا را برای رژیم مساعد‌تر کرده است. جمهوری اسلامی ‌در یک دو سال گذشته نه تنها کشور را زیر تحریم‌های سنگین و پرهزینه برد بلکه «ریسک» حمله ناگهانی آمریکا را نیز گرفت ولی فضای سیاسی و روان‌شناسی را در آمریکا به سود یک معامله کلی گردانید که از خطر آمریکا برای موجودیت آن خواهد کاست. به عین همچنانکه کره شمالی. البته این اطمینان را هم داشتند که هر لحظه می‌توانند فیوز انفجار را بکشند چنانکه اکنون کشیده شده است.

 ‌

ــ شما با اینکه روشن‌ترین و سخت‌ترین موضع را در هشدار و مخالفت با طرح حمله نظامی ‌به ایران اتخاذ کردید، اما درعمل فشار بر روی حکومت اسلامی ‌در این بحران را کمرنگ نکردید. اساساً درآمیختن مبارزات داخلی با حکومت اسلامی‌ با بحران‌های بین‌المللیِ این رژیم چه محدودیت‌ها و مرزهائی دارد؟

 ‌

همایون ــ گمان می‌کنم یکی از غیر ایرانی‌ترین عادت‌های من جدا کردن امور از یکدیگر و گذاشتن هر چیز به جای خودش است. علت این است که به نظر من عواطف را باید تا آنجا که می‌توان در قلمرو خصوصی قرار داد (برخلاف اندیشه‌ها که جایشان هر چه بیشتر در قلمرو عمومی ‌است.) مهر و کین نمی‌باید جای اصول را در عمل سیاسی بگیرد. اینکه ما در عین دشمنی با جمهوری اسلامی‌ــ که تنها دشمنی است که می‌باید داشته باشیم ــ در شرایط معین و هنگامی‌ که هیچ راه دیگری برای دفاع از ایران نباشد، ناگزیر و موقتا در کنار آن قرار خواهیم گرفت‌‌ همان اندازه منطقی است یعنی با اصول ما می‌خواند، که مخالفت همزمان با جنگ و تاکید بر مسئولیت منحصر جمهوری اسلامی ‌در جنگ، اگر روی دهد. هیچ چیز گمراه‌تر از تلاش‌های کسانی نبود که خواستند از جنگ ستیزی ایرانیان برای پاک کردن حساب کهنه‌های جنگ سرد بهره‌برداری کنند و کین پدرکشتگی را بخواهند.

ایستادن در برابر آمریکا در صورت حمله به ایران دلیل نمی‌شود که ما نظرمان را به جمهوری اسلامی ‌یا ‌تروریسم اسلامی ‌تغییر دهیم. دشمن دشمن من می‌تواند از او بسیار بد‌تر باشد. مشکل ما با آمریکا سیاسی می‌بود ــ اگر مداخله نظامی ‌اصلا صورت می‌گرفت ــ ولی با جمهوری اسلامی ‌و بنیادگرائی و‌تروریسم اسلامی‌ مشکل وجودی existential  داریم. هر چیز در جای خودش ــ که البته نیاز به روشن و ثابت بودن اصول و مرتب کردن اولویت‌ها دارد.

در پیـوستن و درآمیختن مبارزه برضـد رژیم با تحولات بین‌المللی اگر از حدود لازم تاکتیکی درگذرد کارش به syndrome  چلبی می‌کشد که در عراق نمایش خود را داد و در ایران نیز پیروانی یافت که خوشبختانه، برای خودشان نیز، فرصت چندان نیافتند.

 ‌

ــ در بحث‌های نیروهای سیاسی که پس از انتشار این گزارش، در آن مسئله انتخابات در پیش روی مجلس، دست بالا را گرفته است، استدلالی در جهت توصیه به شرکت در این انتخابات می‌شود، با این مضمون که این دولت احمدی‌نژاد بوده و هست که کشور را تا مرزهای فاجعه بزرگ جنگ کشاند، انتخاب جناح حامی ‌وی و کسب مجدد اکثریت در مجلس نه تنها شرایط ادامه‌‌ همان سیاست‌ها را فراهم می‌کند، بلکه ممکن است آن‌ها را در پیشبرد سیاست تحریک‌های بین‌المللی پافشار‌تر سازد. آیا با نگاه از این زاویه نباید همگی برویم و در انتخابات مجلس شرکت کنیم؟

 ‌

داریوش همایون ــ تحلیل نیروهای سیاسی درباره مخاطراتی که هر پیروزی احمدی‌نژاد برای ایران دارد درست است. اما اینکه همگی در انتخابات شرکت کنیم نیازمند شکافتن است. در انتخابات یک واقعیت مهم این است که ما در بیرون، شرکت کنندگان نیستیم؛ ما اگر بتوانیم روشنگرانیم. انتخابات آینده مجلس میدان نبرد دو اردوی بزرگ رقیب در رژیم است، که یکی زورمند‌تر از دیگری است ولی هردو در درون خود پراکنده‌اند و با آنکه در آن انتخابات همه چیز امکان دارد هیچ چیز مسلم نیست ــ مانند وضع در خود ایران بطور کلی. ما هیچ دستی در این انتخابات نداریم و تنها می‌توانیم مردم را به رای دادن یا ندادن تشویق کنیم. اما تصور نمی‌کنم مردم نیازی به دستور ما داشته باشند و هر کس و هر گروه چنانکه خود می‌اندیشد، یا بیشتر احساس می‌کند، رفتار خواهد کرد. احساس من این است که بیشتر مردم، چه آن‌ها که رای خواهند داد و چه دیگران، ‌ترجیح می‌دهند گروه کم خطر‌تری برنده شود.

از نگاه ما پناه بردن از رفسنجانی به احمدی‌نژاد و از او باز به رفسنجانی و آن‌ها که زیر سایه خود گرفته است گزینشی غم‌انگیز است که هیچ اجباری بدان نداریم.

 ‌

ــ شما در جائی اعلام داشته‌اید که انتخابات در راه کمتر از همیشه با آزادی سروکار دارد. آیا این موضع به معنای ‌تردید در مفید بودن کوشش‌هائی است که برخی از تلاشگران راه آزادی در داخل می‌کنند؟

 ‌

داریوش همایون ــ من زمانی درباره انتخابات جمهوری اسلامی ‌از دوم خرداد به بعد اصطلاح نه آزاد نه بی‌معنی را به کار بردم. انتخابات آینده به نظر می‌رسد کمتر از همه ده ساله گذشته آزاد و شاید بیشتر از همه آن‌ها با معنی و دارای پیامد‌های تعیین کننده باشد. کسانی را که در ایران نیروی خود را گذاشته‌اند که هر چه را می‌توانند در این انتخابات نجات دهند نمی‌باید ضعیف کرد. مبارزات برای آزادی انتخابات به ویژه به جائی که می‌باید رسیده است و امضا کنندگان تا پایان شرط‌های انتخابات آزاد رفته‌اند و نه هیچ امتیازی داده‌اند و نه هیچ تمایزی گذاشته‌اند. بیانیه آزادی انتخابات یک برنامه عمل نیست، که کسانی پنداشته‌اند؛ و بخشی مهم از گفتمان تکامل یابنده ملی ماست که پیوسته از جهان‌بینی آخوندی، و چپ لنینی (ساویتی) فاصله می‌گیرد. مانند فراخوان ملی رفراندم است که آن را نیز همچون طرحی که در همین رژیم با همین ویژگی‌ها اجرا شدنی است به انتقاد گرفتند.

 ‌

ــ گفته می‌شود که کوشش‌های فوق به آن درجه که در صفوف تبعیدیان جنب و جوش ایجاد کرده است، تا کنون در داخل چندان منشأ تحرکی نبوده است. علت چیست؟ با اینکه می‌دانیم باز کردن اختاپوس «دولت پادگانی ـ جمکرانی» از گرده مردم راه تنفسی را در داخل باز می‌کند؟

 ‌

همایون ــ هنوز صف بندی‌ها روشن نیست و آنچه هم که در میدان است شوری در مردم بر نمی‌انگیزد. نا‌امیدی از کمترین درجه «آزادی» هم با تهیه‌هائی که پادگانی ـ جمکرانی‌ها می‌بینند به دلسردی دامن می‌زند. ولی هنوز دیر نشده است و احتمالا بخشی از مردم به ‌اندازه کافی به هراس خواهند افتاد که اگر هم رای‌هاشان خوانده نشود مخالفتی نشان دهند. جنب و جوش‌های تبعیدیان بخشی به علت وجودی آنان بر می‌گردد؛ با اینهمه فاصله‌ها چه می‌توان کرد؟

ــ بخشی از نیروهای اپوزیسیون خارج که امید خود را از اصلاح‌طلبان داخلی بریده‌اند، «انتخابات آزاد» را یک شعار استراتژیک رسیدن به دمکراسی دانسته و معتقدند آن را نباید تنها در مقطع هر انتخابات رژیم و برای «گرم کردن تنور انتخابات» هزینه کرد، بلکه باید حرکتی گسترده و مدنی حول آن براه‌انداخت و آن را وسیله جلب افکار عمومی ‌و نهادهای‌ بین‌المللی قرار داد. آنگاه در سایه تغییر توازن نیرو‌ها رژیم روزی در ناتوانی خود تن به چنین انتخاباتی خواهد داد و زمینه تغییر قوانین نیز فراهم خواهد شد. در پرتو چنین نگاهی هم به امید برآمد چنین لحظه‌ای ما باید راه شرکت در هر انتخاباتی از سوی رژیم را درپیش گیریم. به این‌ترتیب آیا شعار «تحریم» همواره نادرست‌ترین تاکتیک است.

 ‌

داریوش همایون ــ شعار انتخابات آزاد هم مانند گران شدن نان و البته در سطحی دیگر سلاحی است که می‌باید برضد رژیم بکار رود. این به همه برداشت ما از استراتژی پیکار با رژیم بر می‌گردد. اگر مبارزه مسلحانه یا سرنگونی به زور آمریکا نیست ناچار هر تحولی در شرایط سیاسی و بین‌المللی، هر موضوع نارضائی عمومی، هر شکافی میان مردم و حکومت و در خود حکومت عاملی در پیکار است و هر نیروی اجتماعی، حتا بخش‌های معینی از رژیم در شرایط ویژه بخشی از استراتژی خواهند بود. انتخابات به ویژه در دستگاه حکومتی چند قطبی جمهوری اسلامی ‌امری نیست که بتوان چشم پوشی کرد. هر انتخابات ده ساله گذشته تغییرات مهم در موازنه نیرو‌ها در حکومت داده است. مردم نقشی چندان بیش از بادسنج ندارند؛ ولی رویکردشان به انتخابات بر جناح‌های حکومت تاثیر می‌گذارد. در سوریه یا چین انتخابات چنین ویژگی‌هائی ندارد و کار مخالفان آسان‌تر و امیدشان کمتر است.

تا هنگامی‌که نیرو‌های مخالف جمهوری اسلامی ‌نتوانسته‌اند تظاهرات و اعتصابات سرتاسری سازمان دهند تکرار شعار انتخابات آزاد نیست، این پرسش را برای مردم پیش می‌آورد که جز نه گفتن چه دارند؟ اما وظیفه ما در بیرون گرم کردن تنور انتخابات هم نیست. می‌باید از بازی شرکت و تحریم بیرون آمد. تا آنجا که به مردم ارتباط دارد می‌خواهند بدانند شرکت یا تحریم برای آن‌ها چه دارد و در صورت شرکت چه گزینشی بهتر است. اگر ما بتوانیم به مردم تا این اندازه کمک کنیم نمی‌باید از بیم حملات خوش‌نشینان بیرون دم درکشیم.

 ‌

ــ شاید در این زمان مقایسه‌ای میان شعار «رفراندوم» ـ آن گونه که در بیانیه فراخوان ملی رفراندم» آمد ـ که شما یکی از مدافعان پایدار آن بوده و هستید، و شعار «انتخابات آزاد» کمک کننده باشد. آیا این دو شعار با هم متفاوتند؟ نقطه تلاقی این دو شعار یا راه رسیدن نیروهای مدافع آن‌ها کدامست؟

 ‌

داریوش همایون ــ همانندی‌ها میان این دو شعار کم نیست. هردو از ایران می‌آیند، و از سوی کسانی، که عموما پیشینه انقلابی دارند. هردو از بنیاد با جمهوری اسلامی‌ در تضاد، و خواهان راهکاری برای تغییر وضع موجود به شیوه مسالمت‌آمیز و به دور از هرج و مرج و خشونت هستند. هردو نه تنها از ولایت فقیه بلکه از دسته چاقوی ملی مذهبی‌اش نیز، بیرون زده‌اند و هیچ تفاوتی میان ایرانیان نمی‌بینند. (بازرگان خیال می‌کرد او چاقوی بی‌دسته خمینی است.) هر دو اگر عمل شوند چیزی از جمهوری اسلامی‌ نخواهد ماند. این شعار‌ها را نمی‌باید به دلیل اینکه با بودن جمهوری اسلامی ‌بختی ندارند کوچک شمرد؛ مگر سرنگون کردن رژیم آسان بوده است که اینهمه شعارش را می‌دهند؟ فراخوان ملی رفراندم جنبشی بود که دور از ایران نمی‌توانست به درازا بکشد و زمانش گذشت. انتخابات آزاد جنبش هم نیست. ولی ساعت هردو خواهد رسید. ما به این کوشش‌ها و ابتکارات می‌باید به عنوان سنگ‌های راهشمار مسیر دمکراسی لیبرال ایران بنگریم. اینهمه بخشی از آن گفتمان پایه است که ‌اندک اندک یک جریان اصلی سیاسی می‌شود. از جنبش مشروطه به بعد ما چنین پدیده‌ای را ندیده‌ایم. همرای شدن گرایش‌های سیاسی مخالف یکدیکر بر گفتمانی که جامعه ما را در صف بهترین‌ها در جهان خواهد آورد.

 ‌

ــ آقای همایون با سپاس فراوان از شما

دی ماه 1386

بازگشت به شرایط پیش از گزارش سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا

بخش 1

           ایران ماهیت برتر

 ‌

بازگشت به شرایط پیش از گزارش سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا

 ‌

ــ پس از انتشار گزارش سازمان‌های امنیتی آمریکا مدتی تکیه بر حمله نظامی ‌به عنوان گزینه دم‌دست تا حدودی کاهش یافت. اما اخبار جدید از تغییر و تحولات منطقه حکایت از وضعیت دیگری دارد. ارزیابی شما از وضعیت کنونی و ابعاد خطر حمله به ایران چیست؟

 ‌

داریوش همایون ــ گزارش سازمان‌های اطلاعاتی امریکا آشکارا برای کاهش بحران و خطر جنگ انتشار یافت. نکته اساسی گزارش آن بود که جمهوری اسلامی ‌از ۲۰۰۳ برنامه مسلح کردن موشک‌ها به کلاهک اتمی ‌را که قدرتش را هم نداشت متوقف کرده است. اما گزارش نمی‌گفت که رژیم اسلامی ‌از برنامه بمب اتمی‌ نیز دست برداشته است. پس از انتشار گزارش می‌شد انتظار داشت که زمینه برای گفتگوی آمریکا و رژیم اسلامی ‌آماده شود ولی در عوض اقدامات تحریک‌آمیز رژیم شدت بیشتر گرفت ــ تازه‌ترین‌ش بازدید رئیس جمهوری اسلامی ‌و وزیر دفاع از نطنز که پس از اعلام شش هزار سانتریفوژ تازه صورت گرفت. ما اکنون به پیش از گزارش سازمان‌های اطلاعاتی امریکا بازگشته‌ایم. بویژه که آمریکائیان اسناد تازه‌ای انتشار داده‌اند که جای تردید در مقاصد و نیز پیشرفت‌های برنامه تسلیحات اتمی ‌رژیم نمی‌گذارد.

اما آن برنامه با همه اهمیت خود برای آمریکائیان و اسرائیلیان و اروپائیان تنها یک سویه (جنبه) خطر جمهوری اسلامی‌ است. دست‌های رژیم در لبنان و فلسطین و به ویژه عراق سخت در کار است. در لبنان حزب‌الله را دوباره سراپا مسلح و آماده جنگ کرده‌اند. در فلسطین می‌کوشند حماس را از روی نمونه حزب‌الله آماده جنگ کنند. به هردو سازمان تروریستی موشک‌های دور برد‌تر داده‌اند. هدف این اقـدامات بر همگان به ویژه اسـرائیلیان روشن است. درگیر کردن اسرائیل در جنگی در دو جبهه با ویرانی‌ها و تلفات بیرون از تحمل کشوری که جان هر شهروندش را ارزش می‌نهد.

از این فوری‌تر دست گشاده‌ای است که سپاه پاسداران در عراق نشان می‌دهد تا جائی که حکومت شیعی عراق را به‌‌ همان اندازه فرماندهی ارتش آمریکا در عراق به هراس انداخته است. آمریکائیان اکنون خطر جمهوری اسلامی‌ را برای خود در عراق هم‌عرض القاعده می‌دانند. سپاه المهدی مقتدا صدر که دولتی در دولت است از جمهوری اسلامی ‌سلاح و آموزش نظامی ‌می‌گیرد و آمریکائیان در هر عملیاتی بر ضد او به انبارهای تازه اسلحه که از ایران فرستاده شده است دست می‌یابند و عوامل جمهوری اسلامی‌ از جمله افسران پاسدار را دستگیر می‌کنند. در نشست مشترک نمایندگان آمریکا و عراق و جمهوری اسلامی ‌که جمهوری اسلامی ‌بر هم زد قرار بود شواهد فیزیکی مداخلات رژیم در عراق نشان داده شود.

معاون رئیس جمهوری آمریکا که سفر تازه‌ای به منطقه کرد به تازگی گفته است که سوریه تابستان داغی در پیش خواهد داشت ولی به نظر می‌رسد که موج هوای گرم در سوریه نخواهد ایستاد. وزیر دفاع و رئیس ستاد مشترک آمریکا نیز با لحنی تهدید‌آمیز به جمهوری اسلامی ‌هشدار داده‌اند؛ و هشدار‌ها با پشتوانه نظامی‌ همراه شده است. چنانکه در خبر‌ها آمده است نیروهای دریائی آمریکا و سه کشور بزرگ اروپا ناوگانی از نه ناو جنگی و چند کشتی تدارکاتی به نزدیک آبهای کرانه‌ای سوریه فرستاده‌اند. در همین حال یک ناو هواپیمابر دیگر آمریکائی ــ که تنها نیست و تا شانزده ناو جنگی و تدارکاتی و نیروبر و زیردریائی اتمی ‌نیز آن را همراهی می‌کنند ــ رو به خلیج فارس نهاده است. روشن است که می‌خواهند سوریه را وادار به جلوگیری از حزب‌الله و اگر بشود دست برداشتن از لبنان سازند و جمهوری اسلامی ‌را سر جایش بنشانند.

اگر در تهران بر این باشند که آمریکا کاری نمی‌تواند بکند و این قدرت نمائی‌ها همه برای ترساندن است اشتباه خمینی و صدام حسین را با هزینه‌های اندازه نگرفتنی برای ملت ایران تکرار خواهند کرد. نیروهای هوائی و دریائی آمریکا دست نخورده و آزاد هستند. و با دویست سیصد هواپیما که تنها به درد رژه می‌خورند و قایق‌های موتوری پاسداران نمی‌توان جلو باران موشک‌ها و بمب‌های هشیار را گرفت. موضوع عراق بسیار جدی است و هنگامی ‌که ابرقدرتی این چنین در گلزار فرو می‌رود از گشودن جبهه‌ای تازه رویگردان نخواهد بود. آخوند‌ها می‌باید ویران کردن تاسیسات اتمی ‌سوریه را در حمله هوائی اسرائیل بسیار جدی بگیرند. در آن حمله هشدارهای چندی نهفته بود.

 ‌‌

ــ تصور می‌رفت، پس از گزارش، سازمان‌های اطلاعاتی امریکا فرصتی فراهم آمده است تا این بحران خطرناک چه برای ایران و چه منطقه و جهان از طریق مذاکره و بده ـ بستان‌های دیپلماتیک برطرف گردد. این فرصت توسط کدام یک از طرفین بحران و به زیان چه کسی فوت شد؟ آیا اساساً با توجه به عمق اختلافات چنین تصوری از فرصت واقع بینانه بود؟

داریوش همایون ــ این بار جمهوری اسلامی ‌و نه آمریکای پس از شکست طالبان بود که فرصت مذاکره را به سبب غرور بیجا از دست داد. زیان فرصت از دست رفته را امریکا در عراق و جمهوری اسلامی ‌در جبهه اقتصادی و دیپلماتیک (بازیچه دست روسیه شدن) داده‌اند. ولی فرصت از دست نرفته است. به تازگی لاریجانی که به خامنه‌ای نزدیک است از سودمندی مذاکره و رابطه با آمریکا سخن گفته است. در واقع اکنون که اصلاح‌طلبان نمی‌توانند کمترین بهره از چنان مذاکراتی ببرند احتمال بیشتری برای آن می‌رود. اما رسیدن به توافق همه سویه موضوع دیگری است، از بس مسائل فراوان و ژرف است.

می‌توان تصور کرد که در راهروهای قدرت جمهوری اسلامی‌ این روز‌ها بحث برسر این مسائل سخت‌تر از همیشه درگیر است. حزب‌الله و حماس با همه سلاح‌هائی که به آن‌ها داده‌اند وزنه‌های سنگینی در یک جنگ تازه منطقه‌ای نیستند. حزب‌الله از سوئی گرفتار نیروهای سازمان ملل متحد در جنوب لبنان و از سوئی روبرو با توده لبنانیانی است که از بازیچه سوریه و جمهوری اسلامی ‌بودن خسته شده‌اند. خود سوریه در برابر حمله بی‌دفاع است و توانائی تحمل یک شکست دیگر را ندارد.

در عراق آخوند‌ها نیز مانند هر قدرت خارجی دیگری در نه دهه گذشته سوخته‌اند. از آن هنگام که امپراتوری بریتانیا خواست از مجموعه ناساز قومی ‌ـ مذهبی ـ عشایری عراق یک دولت ـ ملت امروزی بسازد تا امروز که آمریکا و جمهوری اسلامی‌ هر کدام عراق خود را می‌سازند عراقی‌ها نه گذاشته‌اند دیگران کارشان را بکنند و نه خودشان به یکدیگر رحم کرده‌اند. امروز هنگامی ‌که انسان درباره تجربه بریتانیائی‌های هشتاد نود سال پیش در عراق می‌خواند از همانندی اساسی اوضاع به شگفتی می‌افتد. در روزهای پس از درهم شکستن امپراتوری عثمانی نیز مردم تا در و پنجره مدارس را شکستند و بردند، عینا مانند روزهای پس از صدام حسین. عراق چنین کشوری است و بیهوده چنین تاریخ وحشیانه‌ای نداشته است. (در دهه سی یک مسافر بریتانیائی از شیخ قبیله‌ای می‌پرسد اکنون که شما دولت و مجلس و پادشاهی دارید چرا باز با قبیله همسایه در زد و خورد هستید و پاسخ می‌شنود که لهجه آنها فرق دارد! قبیله‌های سیاسی ما می‌توانند عبرت بگیرند.)

جمهوری اسلامی ‌اکنون خود را در گلزاری می‌بیند که اگر چه به پیچیدگی و ژرفای مشکل آمریکا نیست ولی جای بازنگری استراتژیک دارد. با کمک به هر دو گروه شیعی عراق، رژیم به جائی رسیده است که نمی‌داند چه کند. همه از او می‌گیرند ولی هیچ کدام با او نیستند. سرمایه گزاری‌های جمهوری اسلامی ‌می‌تواند تنها به هرج و مرج و خونریزی‌های بیشتر بینجامد ــ به یک فرانکنشتاین دیگر در همسایگی ما.

ــ احمدی‌نژاد و وفادارانش در دولت آشکارا پروژه اتمی ‌را از آن خود کرده‌اند. کدام جناح‌های دیگر در این امر از وی دفاع می‌کنند؟ آیا پروژه اتمی ‌نیز مانند موضوع رابطه با آمریکا به ابزار جنگ قدرت داخل حکومت و میان جناحهای مختلف آن بدل شده است؟

 ‌‌

داریوش همایون ــ در پروژه اتمی‌هیچ جناح حکومتی اختلافی ندارد. فراموش نکرده‌ایم که مامور مذاکرات در حکومت خاتمی‌ لاف می‌زد که ما توانستیم سال‌ها دنیا را خام کنیم. اما این هست که احمدی‌نژاد با خودنمائی‌هایش که عملا به زیان جمهوری اسلامی ‌بوده بیش از همه با این برنامه یکی شناخته شده است. او با نمایش رسوائی که در اداره کشور داده است بیش از همه نیاز به رخ کشیدن پیشرفت‌های این برنامه دارد. اختلاف دیگران با او در این است که تا کجا می‌توان در سر دواندن دنیا پیش رفت که موجودیت رژیم را تهدید نکند. از این گذشته هیچ کدامشان نگران خطر دسترسی به بمب اتمی ‌برای رژیم و کشور ما نیستند. آن‌ها توجه ندارند که حتا اگر بتوانند بی‌دردسر به بمب دست یابند ایران را هدف هر اقدامات تلافی جویانه خواهند کرد. یک نویسنده آمریکائی به درستی می‌گوید هر حمله تروریستی اتمی‌ در آینده به گردن جمهوری اسلامی ‌دارای بمب اتمی ‌انداخته خواهد شد زیرا تنها رژیم فعال تروریست در جهان است که به هر گروه تروریستی حتا دشمنان مذهبی‌اش کمک کرده است.

 ‌

ــ تحریکات بیرونی از همه سو بویژه از سوی برخی همسایگان ایران بشدت ادامه دارد. آیا نشست اخیر سران کشورهای شیخ نشین حوزه خلیج فارس جزئی از این مجموعه بود؟ آن‌ها از تلاش برای تغییر نام خلیج فارس چه هدف واقعی دیگری را دنبال می‌کنند؟

 ‌

داریوش همایون ــ هراس همسایگان ایران در خلیج فارس و اصولا جهان عرب از ایران شیعی نیرومندی که بلند پروازی‌های اتمی‌دارد و دست‌هایش به هر سو دراز شده جدی است و هر چه بتوانند برای ضعیف کردن ایران و نیرومند کردن خودشان خواهند کرد ــ از دادن پایگاه به امریکا و حتا فرانسه، از فشار آوردن به سوریه و حماس، حتا از کاستن رویاروئی با اسرائیل. راه‌انداختن گروه‌های تجزیه‌طلب و ادعای حاکمیت بر جزایر تنگه هرمز و پرداخت رشوه‌های هنگفت برای برداشتن نام ایران و تغییر نام خلیج فارس کمترینی است که از آنان می‌توان انتظار داشت. (ابو ظبی که شعبه‌ای از موزه لوور را، در کنار پردیس (کامپوس) دانشگاه سوربن به آن شیخ نشین آورده دویست میلیون دلار به لوور داده است تا نام ایران را از تالاری بردارد.)

همسایگان دیگر نیز مانند همیشه می‌خواهند از برهم ریختگی کشور ما بهره ببرند و بدبختانه مانند همیشه از همکاری آگاهانه و نا‌آگاهانه گروه‌ها و افرادی در ایران برخوردارند. ایران برای آنان بیش از اندازه بزرگ و نیرومند است و اکنون بار دیگر فرصتی در برابر می‌بینند که ضربتی کاری بر این سرزمین و ملت تاب‌آور (پر طاقت) بزنند. آن‌ها در کارائی هواداران و عوامل ایرانی خود به مبالغه افتاده‌اند. مشکلشان‌‌ همان تاب‌آور بودن یک ملت تاریخی است، با تاریخی که هر چه را در همسایگی‌اش زیر سایه می‌گیرد و نو به نو آتشی در سینه فرزندان میهن بر می‌افروزد.

 ‌

ــ در مخالفت با نشست فوق و هدف‌های آن این روز‌ها شهرهای مختلف کشور به صحنه تظاهرات‌های خیابانی گسترده‌ئی بدل شده است و عکس‌های بسیاری از این تظاهرات از طریق اینترنت به دست ایرانیان خارج کشور می‌رسند. ارزیابی شما از این حرکت‌ها چیست؟ خودانگیخته یا سازمان یافته و برانگیخته؟ آیا این در اصل قضیه که مسئله حساسیت ملت ایران نسبت به حفظ کشور است تفاوتی ایجاد می‌کند؟

 ‌

داریوش همایون ــ همیشه همین بوده است. هنگامی ‌که مردم سرزمین خود را در خطر می‌بینند همه چیز را کنار می‌گذارند و به دفاع از میهن بر می‌خیزند. اینکه در دو گوشه ‌ایران همزمان چنان پاسخ شکوه‌مندی به طرح‌های بیگانگان داده شد ــ و به نظر من مخاطب تظاهرات تنها عرب‌های آن سوی خلیج فارس نبودند ــ می‌باید هر سازمان قومی ‌را با خواست‌های حد اکثر به ‌اندیشه فرو ببرد. ایرانیان از زندگی و حکومت خود ناراضی‌اند و کشور از هم بدر می‌رود و از هر گوشه سرهائی بلند کرده‌اند ولی این ملت هست و پا بر جاست و‌‌ رها نمی‌کند. آن به اصطلاح کنگره آذربایجانیان که در باکو اعلامیه می‌دهد دربر گیرنده، حتا نماینده کدام یک از آن دویست هزار تنی است که در تبریز به خیابان‌ها ریختند؟

اینکه تظاهرات خود انگیخته یا برانگیخته باشد تفاوتی نمی‌کند. ولی سران جمهوری اسلامی ‌بیش از آن در فکر پیشبرد فرهنگ مداحی و روضه خوانی هستند که به یاد ایران باشند. آن‌ها بهترین بهره‌برداری را از هر حرکت تجزیه‌طلبانه می‌کنند و مبارزه‌ای با اقداماتی که پیکار با جمهوری اسلامی ‌را به حاشیه می‌راند ندارند. تبریز از پنچ سده پیش نگهبان ایران و آزادی و بیداری ایرانیان بوده است و کرمانیان به عنوان یکی از با فرهنگ‌ترین مردمان این سرزمین بیش از آن قدر کشوری را که به میراث سه هزاره به ما رسیده است می‌دانند که در این اوضاع و احوال نمی‌توانند خاموش بمانند. تردید نیست که ‌ایران‌دوستان بی‌شمار گمنام با هماهنگی به سازماندهی تظاهرات پرداخته‌اند.

 ‌

ــ در حالی که درحکومت اسلامی ‌در سال‌های نخستین بر احساسات ضد آمریکائی و ضد غربی مردم و سرآمدان ایران تکیه داشت، این احساسات اکنون به شدت روبه سردی دارد و پشتوانه درخور اطمینانی برای سیاست‌های رژیم نیست. به نظر می‌رسد جای آن را احساسات و غرور ملی ایرانیان گرفته باشد. بی‌تردید احساس وظیفه در برابر دفاع از سرزمین و ملت در تمامی جهان معتبر و محترم است. اما در صورت وقوع حمله نظامی‌ نه تنها این احساس بلکه سراسر کشور و امکانات مادی و انسانی آن درهم کوفته خواهد شد. آیا صرف برانگیختن احساسات می‌تواند مشکل‌گشا باشد؟ وظیفه عقلانی مردم در موضوع دفاع از کشور و منافع ملت چیست؟

 ‌

داریوش همایون ــ احساسات ضد، ضد هر چیز، بس نیست. عراقی‌ها نمونه خوبی هستند آن‌ها همه احساس ضدیت‌اند. می‌باید به چیزهائی باور داشت و با خلاف آن‌ها درآویخت ـــ البته منظورم منافع تنگ شخصی و گروهی نیست. ما به عنوان یک ملت با هیچ کشور دیگر مشکلی نداریم مگر آنکه منافع ملی ما را تهدید کند. اینکه در گذشته چه شده است مربوط به گذشته است. اگر بخواهند روی گذشته دوستان و دشمنان را برگزینند به دشواری دوستی بتوان یافت. تنها چیزی که به گفته آن دولتمرد بریتانیائی همیشگی است منافع ملی است ــ او بسیار بهتر می‌دانست که چه می‌گوید تا نویسندگانی که سیل دشنام و ستایش را به رایگان نثار این یا آن کشور می‌کنند.

این درست است که مردم ما متوجه شده‌اند که سی سال پیش چگونه از احساسات برانگیخته بهره‌برداری شد و امروز چگونه منابع ما در دوستی و دشمنی‌های بی‌ارتباط به منافع ملی ما هدر می‌شود.

سیاست‌های جمهوری اسلامی‌ کشور ما را بیهوده، بی‌هیچ ضرورتی، در تیررس آمریکا و اسرائیل گذاشته است. ملت ما نه اختلافی با آمریکا دارد نه با اسرائیل. آمریکائیان سهم ما را در دریای خزر با دیگران تقسیم نکرده‌اند و اسرائیلیان برای تغییر نام خلیج فارس کنفرانس تشکیل نمی‌دهند و از ادعاهای شیخ‌نشین‌ها پشتیبانی نمی‌کنند. با اینهمه شرایطی پدید آمده است که امکان دارد ما را ناگزیر و موقتا حتا در کنار نیروهائی قرار دهد که چنین مخاطراتی را پیش آورده‌اند و هر چه بشود مسئولیتش با آنهاست.

بیشترینه‌ای که ما برای جلوگیری از جنگ می‌توانیم نشان دادن ابعاد واقعی خطر به زمامداران اسلامی ‌است که خود را فریب ندهند و ما را ناگزیر به سر کشیدن شوکران نکنند؛ و هشدار دادن به آمریکائیان است که گول چلبی‌ها را نخورند و بدانند که مردم ایران حمله به جمهوری اسلامی ‌را حمله به ‌ایران می‌شمارند و در برابرش خواهند ایستاد ــ دشمنی‌شان با رژیم هر اندازه باشد. یک وظیفه دیگر ما به نظر می‌رسد بسیار آسان‌تر شده است. دیگر کمتر می‌شنویم که بمب اتمی ‌مایه غرور ملی است. بمب اتمی ‌به ملت ارتباط ندارد و سراسر در راستای مقاصد رژیم است و می‌تواند مایه مصیبت ملی باشد.

 ‌

ــ با سپاس از شما

خرداد ماه 1387

مسئله جلوگیری از جنگ است، روابط عمومی‌نیست

بخش 1

            ایران ماهیت برتر

مسئله جلوگیری از جنگ است، روابط عمومی‌نیست

 ‌

ــ علیرغم مخالفت‌های مردم و ادامه کشمکش در درون دستگاه حکومت، دولت و حامیانش چنان رفتار می‌کنند که گوئی جایشان محکم است و به آنچه خواسته‌اند رسیده‌اند. ارزیابی شما چیست؟

 ‌

داریوش همایون ــ در کوتاه مدت جایشان محکم است به ویژه که در گرماگرم مذاکرات حیاتی با آمریکا کسی قایق حکومت را واژگون نخواهد کرد. اما به آنچه می‌خواستند نرسیده‌اند و برایش می‌کوشند. آنها می‌خواهند دست گشاده‌تری بر مخالفان خود داشته باشند ــ آنچه خامنه‌ای نمی‌پذیرد زیرا خودش در برابر قدرتی مهار ناپذیر برهنه خواهد ماند. در چند ماه آینده همه چیز زیر سایه مذاکرات در ژنو خواهد بود.

 ‌

ــ انجام مذاکرات اتمی‌با گروه دولت‌های ۵+۱ و در حاشیه آن مذاکره مستقیم نماینده ارشد هیئت ایرانی با نماینده آمریکا را برخی چه در میان طرفداران رژیم و چه مخالفین در عمل به حساب عادی شدن اوضاع و تثبیت رژیم می‌گذارند. آیا چنین برداشتی درست است؟

 ‌

داریوش همایون ــ اگر حکومت احمدی‌نژاد بتواند در ژنو به توافق رضایت‌بخشی برای مراکز قدرت در رژیم دست یابد می‌باید از بیش از تثبیت رژیم دم زد. باز کردن گره روابط با آمریکا یا دست کم برطرف کردن فشار اقتصادی و خطر نظامی‌ پیروزی‌هائی هستند که سی سال جناح‌های رژیم بر یکدیگر ناممکن گردانیده‌اند. هنوز هم مسلم نیست با همه سودهای آشکاری که دارد امثال احمدی‌نژاد چه ‌اندازه به آن برسند.

ــ شما پیش از این، سیاست تحریم غرب علیه ایران در مقابله با خطر دستیابی جمهوری اسلامی ‌به سلاح اتمی ‌را درست می‌دانستید. در اوج‌گیری خطر حمله نظامی ‌به ایران، زمان بوش، در حالی که مذاکرات غیرمستقیمی ‌هم با ایران جریان داشت، آن مذاکرات را «جزئی از استراتژی درگیری نظامی» از سوی دو طرف ارزیابی می‌کردید. در آن زمان برای جلو گیری از فشار برخی محافل ایرانی و بین‌المللی برای حمله به ایران از تحریم دفاع می‌کردید. در باره دورِ جدیدِ مذاکرات چطور؟ آیا خطر حمله به ایران و همچنین موضوع تحریم با این مذاکرات منتفی نشده‌اند؟

 ‌

داریوش همایون ــ درگیری نظامی‌اکنون برای حکومت اوباما نه یک استراتژی بلکه وسیله وارد آوردن فشار است و هیچ کنار گذاشته نشده است. همین چند روز پیش خبر بسیار معنی داری از وزارت دفاع آمریکا انتشار یافت که چند ده میلیون دلار برای ساختن بمب‌های خارا شکن (ما برای bunker در فارسی معادلی نداریم که با شکن ترکیب شود؛ پناهگاه‌شکن نازیباست) و سوار کردن آن‌ها بر بمب افکن‌های B۱ درخواست کرده‌اند.

تحریم از آن نیز گزینه‌ای نزدیک‌تر است و اگر جمهوری اسلامی ‌باز بخواهد وقت بخرد با سختگیری‌های بیشتری روبرو خواهد بود که پایانش‌ جنگ خواهد بود. به سود همه ماست که این بحران با مذاکره پایان یابد. تا آنجا هم که به توافق‌های گسترده‌تر، حتی برقراری روابط بر می‌گردد من هیچ اشکالی نمی‌بینم. مبارزه با رژیم از واشینگتن نمی‌گذرد.

 ‌

ــ اصلاح‌طلبان آغاز مذاکرات مستقیم و قول‌های همکاری را که از سوی سران حکومت داده شده است، وسیله برخورد به دولت احمدی‌نژاد نکردند. آیا اگر آنها هم می‌بودند، همین سیاست را در پیش می‌گرفتند، یا این امر مسئله‌ای است که با سرنوشت تمام نظام گره خورده است؟

 ‌

داریوش همایون ــ چنانکه اشاره شد رابطه با امریکا مسئله حیاتی رژیم است و اصلاح‌طلبان و سران جنبش سبز پیش و بیش از احمدی‌نژاد می‌خواسته‌اند مذاکرات را آغاز کنند. آنها در برنامه اتمی ‌نیز اختلافی با رئیس جمهوری ندارند.

 ‌

ــ کم نیستند هموطنانی از میان مخالفین سرسخت حکومت اسلامی ‌که از اساس مخالف سیاست تحریم اقتصادی به منظور فشار بر حکومت هستند، با این استدلال که تحریم جز فشار بیشتر بر گردهٔ مردم و به ویژه قشر‌های کم درآمد جامعه، تأثیر دیگری نخواهد داشت. آیا با نگاه به کره شمالی، میانمار و نزدیک به شش دهه تحریم حکومت سوسیالیستی کوبا نباید حق را به مخالفین تحریم داد؟

داریوش همایون ــ در اینکه بیشتر فشار تحریم بر مردم به ویژه لایه‌های کم درآمد‌تر وارد خواهد شد تردید نمی‌توان داشت ولی اگر تحریم‌ها جدی باشد رژیم و سپاه پاسداران نیز بی‌آسیب سخت بدر نخواهند رفت و انگیزه لازم برای مذاکره خواهند یافت زیرا ــ و این بسیار مهم است ــ بهای برطرف کردن تحریم و کنار آمدن با آمریکا در مسئله اصلی برنامه اتمی‌ برای هیچ گروهی در رژیم اسلامی ‌سنگین نیست. از سه کشوری که نام بردید کره شمالی را نه با هیچ حکومت دیگری می‌توان مقایسه کرد و نه اصلا در دنیای ما زندگی می‌کند. در دو کشور دیگر، سران میانمار یا کوبا اگر به آمریکا و غرب تسلیم شوند می‌باید از حکومت به زیر آیند. جمهوری اسلامی ‌برای توافق محدود اتمی ‌با آمریکا همین بس که راضی به پذیرفتن کمک‌های فنی غرب برای برنامه اتمی‌ صلح‌جویانه باشد و تن به برداشتن تحریم‌ها و پس گرفتن آنچه از پول‌های سپرده ایران مانده است بدهد. مشکل آن مخالفان در جای دیگر است. آن‌ها به بازار داخلی، از مقامات رژیم تا افکار عمومی ‌به تصور خودشان، می‌اندیشند.

 ‌

ــ بعضاً گفته می‌شود که افزایش فشارهای مالی مردم ایران را محتاط‌ و به ویژه‌ از دخالت در سیاست دور می‌سازد و دست رژیم را در خریدن و وامدار کردن فقیر‌ترین قشر‌های جامعه به یاری درآمد نفتی باز‌تر می‌کند؟

 ‌

داریوش همایون ــ این درست است ولی در موضوع تحریم تا آنجا که به سران رژیم مربوط می‌شود مردم چندان در شمار نمی‌آیند. عمده سود و زیان خودشان است و چنانکه در بالا آمد هزینه یک توافق اتمی‌ بسیار برایشان کمتر از تحریم اقتصادی است که هم اکنون نیز با آن آسوده نیستند.

 ‌

ــ همچنین ‌کم نیستند کسانی که می‌خواهند عادی سازی مناسبات با حکومت اسلامی، به تأمین حقوق و آزادی‌ها در ایران، موکول شود. بسیاری می‌خواهند بجای مطرح کردن مثلاً توقف غنی سازی اورانیوم، پرونده نقض حقوق بشر از سوی حکومت در ایران روی میز مذاکره گذاشته شود. زمینهٔ واقعی طرح این گونه مطالبات و شعار‌ها در حل بحران میان حکومت اسلامی ‌و غرب و در رأس آنها ایالات متحده آمریکا به چه میزان است؟

 ‌

داریوش همایون ــ این سخنان شعار است و جنبه رفع تکلیف دارد و در شرایط کنونی که حکومت اسلامی ‌پیوسته به ساختن بمب نزدیک‌تر می‌شود نامربوط است. نخست، مشکل غرب فوری، و گشوده شدن صندوق پاندورای اتمی ایران است نه جنایاتی که مانند‌های آن و بد‌تر از آن هر روز از چین تا کنگو روی می‌دهد؛ و دوم، هیچ دولتی برای رعایت حقوق بشر مردم ایران از همدردی و فشار زبانی بیشتر نخواهد رفت ــ چنانکه با ده‌ها رژیم مانند یا بد‌تر از جمهوری اسلامی ‌می‌کنند. این دوستان سخن دل خود را می‌گویند و انتظار دارند که دیگران منافع ملی خود را فدای دل آنها کنند. باید ببینیم که می‌خواهیم مسئولانه جلو خطر را برای میهن خود بگیریم یا دنبال روابط عمومی ‌هستیم.

به همین ترتیب کسانی که انتظار دارند آمریکائیان مثلا به آزاد بودن یا سرعت اینترنت در ایران چنان اهمیتی دهند که سلاح تحریم را برای متوقف کردن برنامه بمب اتمی ‌از دست بنهند متوجه وخامت موضوع نیستند. یک طرف معادله اتمی ‌جنگ است، زمان نیز به تندی می‌گذرد.

 ‌

ــ در باره حکومت اسلامی‌ همیشه این تحلیل وجود داشته است که برای فرار از بحران‌های داخلی و کشاندن مردم ایران با بهره‌گیری از روحیه قوی میهن‌دوستی ملت ــ به پشت سر خود دست به بحران‌آفرینی در سطح بین‌المللی می‌زند. خود شما همواره گفته‌اید؛ هیچ چیز بیشتر از خطر تهدید تمامیت و یکپارچگی ملت و کشور، به مبارزات دمکراتیک ما علیه رژیم صدمه وارد نمی‌کند. با استناد به چنین نظراتی آیا نمی‌توان گفت که کاهش بحران بیرونی به خودی خود دست آزادیخواهان داخل را در مبارزه با رژیم باز‌تر می‌کند؟

 ‌

داریوش همایون ــ همین طور است. مسئله یکپارچگی یا تمامیت ایران برای بسیاری شاید اکثریتی از مخالفان جدی حتی وجودی رژیم اسلامی‌ چنان اهمیتی دارد که هر موضوع دیگری را زیر سایه می‌برد. از آن سو در گروه‌های به اصطلاح هویت‌طلب‌‌ همان گونه که در جنبش سبز می‌بینیم، مبارزه با رژیم اهمیتی ندارد. آن‌ها در رویداد‌های پس از بیست و دو خرداد عملا کناری ایستادند. اکنون اگر خطر خارجی برطرف شود مبارزان بی‌اعتنا به آنها که مسئله ایران برایشان اهمیتی ندارد می‌توانند همه نیروی خود را صرف آزادی مردم ایران از هر قوم و مذهب کنند.

با اینهمه نمی‌باید پنداشت که رژیم برای کشاندن مردم به پشت سر خود حتما در موضوع اختلاف بر سر برنامه اتمی ‌با آمریکا ادامه بحران را ترجیح خواهد داد. هر موفقیتی در این بحران به سود رژیم تمام خواهد شد و دست آن را نیرومند‌تر خواهد کرد.

 ‌

 ـ آیا اساساً چشم دوختن به بیرون برای پیش ‌بردن امر درون درست است؟ آیا اگر مردمی ‌در شکست دادن رژیم استبدادی و ضد مردمی ‌خود توانا باشند، دیر یا زود جهانیان در مقابل چنین مردمی ‌سرفرود نخواهند آورد؟

داریوش همایون ــ ما خودمان اعتراض می‌کنیم که چرا جمهوری اسلامی ‌ایران ما را فدای لبنان و غزه و ونزوئلا می‌کند (این فهرست دراز‌تر می‌شود) و آنگاه انتظار داریم دیگران منافع استراتژیک و اقتصادی خود را فدای حقوق ما کنند. سیاست واقع‌گرایانه از هر کس آنچه را که به سود معقول اوست در نظر می‌گیرد. به سود جهان غرب است که حکومت ایران ــ هر حکومتی که بر قلمرو کشور تسلط دارد ــ ماجراجوئی را کنار بگذارد و نفت و گاز هر چه بیشتر بفروشد و کالا‌ها و خدمات هر چه بیشتر وارد کند. آنچه حکومت با مردم ایران می‌کند مسلما همدردی و پشتیبانی را در محافل معین و به درجات معین بر می‌انگیزد ولی تا حدی که به منافع ملی بر نخورد ــ می‌توانند به روسیه و چین تا عربستان سعودی بنگرند.

تحریم کمرشکن جمهوری اسلامی ‌به دلیل نقض حقوق بشر و پشتیبانی از مبارزه مردم ایران خیال‌بافی است. آمریکائیان در موضوع بسیار حاد‌تر اتمی ‌شدن رژیمی ‌مانند جمهوری اسلامی ‌نتوانسته‌اند چنان تحریمی ‌را عملی سازند. انتظار اینکه با تحریم اقتصادی و دیپلماتیک، رژیم سرنگون شود و آنگاه بحران اتمی ‌نیز فیصله یابد از آن هم خیال پردازانه‌تر است. موثر‌ترین تحریم‌ها بر ضد آفریقای جنوبی آپارتاید بود که ۱۷ سال کشید تا به نتیجه رسید و افریقای جنوبی دور افتاده از مهم‌ترین صادر کنندگان نفت و گاز در حساسترین منطقه جهان نبود. این «راه‌حل»‌ها‌‌ همان‌گونه که گفته شد رفع تکلیف است نه چاره‌جوئی برای مهم‌ترین مسئله ملی ما در شرایط کنونی.

چنانکه ۲۲ خرداد نشان داد هر حرکت مردم ایران از پشتیبانی افکار عمومی‌ جهانی بر خوردار خواهد شد و از این جبهه نمی‌باید غافل بود ولی این جبهه‌ای فرعی است و‌‌ همان گونه که اشاره کردید اصل خود ما هستیم.

 ‌

تلاش ـ با تشکر از شما.

مهر ماه 1388

ایران یک هسته سخت دارد

بخش 1

             ایران ماهیت برتر

 ‌

ایران یک هسته سخت دارد

 ‌

ــ به قول معروف «گل بود به سبزه نیز آراسته شد.» برخی احزاب قومگرا از «خودمختاری» آغاز کردند، پس ازطی طریق «فدرالیسم قومی ـ زبانی» پیش شرط گذاشتند که همه به آنها بگویند ملیت‌های ایرانی تا انگشتی به دفاع از مبارزات آزادیخواهانه سراسری در ایران بلند کنند و حال هم در ادبیات خود از «مناطق ملی» سخن می‌گویند. ایستگاه پایانی این سفر کجاست؟

 ‌

داریوش همایون ــ تکنیک تکرار تا بی‌‌‌نهایت و بی‌توجه به واقعیات مزاحم، در گذشته از سوی بسیاری گروه‌ها در مورد ۲۸ مرداد بکار رفت که با گذشت زمان دارد به اهمیت واقعی خود فروکاسته می‌شود ــ رویدادی که داغ بزرگی بر سیاست و تاریخ ایران گذاشت و هیچ لارم نمی‌بود و هیچ‌کس از آن نمی‌تواند نه سربلند باشد نه طلبکاری مشروعیت کند. این بار نوبت جا انداختن ملیت‌ها و ملت‌های زبانی ایران و حذف ملت ایران به ضرب تکرار، و جا انداختن فدرالیسم به عنوان تنها راه دمکراتیک تمرکز‌زدائی است تا به حق تعیین سرنوشت به موجب منشور ملل متحد برسند. مناطق ملی نیز ایستگاه پیش از پایانی کشور‌هائی است که به موجب نقشه خاورمیانه جدید نئوکآن‌های امریکائی قرار است با دستکاری مختصری در جغرافیای سیاسی بر روی نقشه‌ها پدیدار شوند.

 ‌

ــ میان روشنگری و تلقین تفاوتی اساسی وجود دارد. وقتی در یک متن سه صفحه‌ای ده‌ها بار از «ملیت‌های ایران» یا «مناطق ملی» سخن گفته می‌شود، بدون آن‌که روشن باشد که براساس چه تعریفی از کجا وچگونه از ملت ایران و کشور ایران یکباره چنین مفاهیمی را وارد ادبیات سیاسی خود می‌کنند، چنین رفتاری را چه باید نامید و به چه حسابی گذاشت؟

 ‌

داریوش همایون ــ من هیچ حسن‌نیتی در این شیوه‌ها نمی‌بینم و توصیه‌ام به همه نیرو‌های سیاسی و شخصیت‌هائی که به هر وسیله دنبال یافتن نقشی برای خود هستند این است که وارد هیچ ترتیباتی با آن سازمآن‌ها نشوند تا هنگامی که بر سر دو اصل توافق صورت گیرد: تمرکز زدائی و حقوق مدنی و فرهنگی اقوام و مذاهب ــ هر دو در چهارچوب اسناد سازمان ملل متحد از جمله اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق‌های پیوست؛ و کشور و ملت ایران.

با آنکه جنبش سبز به پشتیبانی هر ایرانی نیاز دارد حق هر کسی است که به هر دلیل خود را کنار بکشد. در آنچه جنبش سبز می‌خواهد ــ جامعه شهروندی افراد برابر ــ جای هیچ شرط و شروطی نیست.

 ‌

ــ در طول تاریخ هزاران ساله این ملت با همه فراز و نشیب‌هایش یک اصل، یک روحیه، یک رشته پررنگ، دیده می‌شود؛ حفظ ایران، حفظ ایران و بازهم حفظ ایران. آیا در مرحله و دوره‌ای که امروز ایران پشت سر می‌گذارد آن رشته رنگ باخته است؟

 ‌

داریوش همایون ــ این نخستین بار نیست که در تاریخ دراز ما گروه‌هائی آهنگ گسستن پیوند‌های ملی را کرده‌اند و امیدوارم با برقراری دمکراسی لیبرال و حقوق شهروندی واپسین بار باشد. یک «ثابت» در تصویر دگرگون شونده تاریخ ما هست و آن پابرجائی پیوند‌ها و اراده شکست‌ناپذیر نگهداری این ملت است که یک نگاه به سه هزاره گذشته نیازی به اثبات دوباره آن نمی‌گذارد. تجزیه ایران تنها به زور بر‌تر بیگانه امکان یافته است و من دیگر چنان زوری نمی‌بینم. خطر حمله امریکا هنوز هست و گروه‌های تجزیه‌طلب و پشتیبانانشان در آن سوی مرز‌های ایران در بهره‌برداری چنان فرصتی تردید نخواهند کرد ولی در پایان همه بازنده خواهند بود و ملت ما بیش از همه. ما از پیامد‌های حمله نظامی به ایران سخت هراسناکیم ولی از خود و اراده این ملت نیز نومید نیستیم.

ایران یک هسته سخت دارد و لایه‌های پیرامونی. هسته سخت که هنوز برجاست ما را از مخاطرات وجودی مانند هجوم بنیان‌کن بیابانگردان عرب و ایلغار بیابانگردان «توندرا»‌های آسیای مرکزی و امپریالیسم بریتانیا و روس نگهداری کرد. اگر نقشه‌های ایران را در دوره‌های گوناگون ببینیم ایران کنونی را در قلب همه آنها می‌یابیم. آنها که در انتظار فرصت نشسته‌اند بهتر است به درس‌های تاریخ بنگرند. یک هسته سخت هست…

 ‌

ــ گفته می‌شود حال که سخن از رواداری و آزادیخواهی و حقوق برابر همگانی است می‌توان در باره همه چیز و با همه مذاکره و گفتگو کرد و همه چیز را به رأی گذاشت. آنان که یکپارچگی ملت و تمامیت سرزمینی ایران را موضوع هیچ مذاکره و توافق یا رأی‌گیری نمی‌دانند، «اشتباه‌شان» کجاست و با همه تکیه‌شان بر حقوق برابر افراد انسانی چه مسئله‌ای را در این میان درست «نمی‌فهمند»؟

 ‌

داریوش همایون ــ «اشتباه» ما در این است که همه چیز را در «فرد» ایرانی و حقوق او می‌بینیم و رواداری و آزادی‌خواهی ما برای ساختن جامعه نوینی در ایران است که تبعیض در آن نباشد و خشونت بر آن حکومت نکند. آغازگاه ما «ملیت»‌ها نیستند زیرا گذشته از آنکه ملت ایران را نفی می‌کنند فرد ایرانی را نیز نه به خودی خود بلکه به دلیل سخن گفتن به یک زبان معین دارای حق می‌شناسند. «اشتباه» اساسی ما این است که اصول جهانروای universal دمکراسی لیبرال را که در اسناد ملل متحد رسمیت یافته است و مبنای حقوق بین‌الملل و حقوق افراد و از جمله «افراد متعلق به اقلیت‌های قومی و مذهبی» شده است بیش از اندازه”‌ای که آنها تعیین می‌کنند جدی می‌گیریم.

به نظر ما رواداری و آزادیخواهی به این معنی نیست که از مردم بپرسیم آیا می‌خواهید تبعیض مذهبی باشد؛ می‌خواهید زنان همچنان انسان درجه دوم بمانند؛ می‌خواهید آخوند بجای شما تصمیم بگیرد؛ می‌خواهید ایران شش«ملیت و منطقه ملی» و بعدا شش کشور شناخته شود؟ این‌هاست آنچه نه قابل مذاکره است نه رای‌گیری. مردم ما هزار هزار در آن زندان‌ها نمی‌پوسند و به دست بسیجی خون‌آشام جان نمی‌دهند که با چنان گزینش‌هائی روبرو شوند. آنچه ما درست نمی‌فهمیم این است که به چه مناسبت می‌باید ایران یکپارچه کنونی را بجای آزاد کردن از استبداد و حکومت مذهبی و تبعیض همه سویه تکه تکه کنیم و حتا برای شرکت پاره‌ای کسان در مبارزه آزادی‌خواهانه‌ی همگان برای همگان، به تجزیه ایران ــ که هر نامی بر آن بنهند فرایندش را آغاز کرده‌اند تا کی فرصت پیش آید ــ تن در دهیم؟ ما نمی‌خواهیم زیر بار چنان راه‌حل‌هائی برویم.

 ‌

ــ گفته می‌شود: «صفات طبیعی ـ از جمله پیوند خونی، قومی، نژادی ـ انسانها نه تنها پیش‌شرط و پایه استقرار دمکراسی و حقوق بشر نیستند بلکه حتا سد راه آن نیز می‌باشند.» چرا؟

مگر نه اینکه «من» به هم‌خون، هم‌دین، هم‌جنس، هم‌قبیله و قوم یا همشهری و اهل روستای خود بیشتر اعتماد دارم؟ و مگر نه اینکه اعتماد، رواداری و شکیبائی می‌آورد و وجود آن دستیابی به دمکراسی و حقوق بشر در همین محدوده کوچک‌تر را آسان‌تر می‌کند؟

 ‌

داریوش همایون ــ تاریخ بشری سیر از کوچک‌ترین واحد به بزرگ‌ترین بوده است که ملت ـ دولت باشد و اکنون پنچاه شصت سالی است که گرد آمدن ملت ـ دولت‌ها را در ماهیت‌های بزرگ‌تر مانند سازمان ملل متحد و اتحادیه اروپائی می‌بینیم ــ همه به منظور کاهش دشمنی‌ها و برخورد‌های خشونت‌آمیز و افزایش‌‌ همان اعتماد و رواداری و شکیبائی (بردباری واژه بهتری است.) برعکس آن ادعا هر چه دامنه بستگی‌های عاطفی یا سودگرایانه تنگ‌تر باشد نابردباری تا حد دشمنی بیشتر می‌شود. به مناسبات قبیله‌ای یا به محله‌های شهر‌های پیشا‌مدرن بنگرید. کمترین تفاوت و حضور دیگری رنج‌آور می‌بود.

من خوانندگان را به کتابی گرانمایه، فدرالیسم در جهان سوم از آقای محمدرضا خوبروی پاک، مراجعه می‌دهم تا ببینند که هم‌دینی و هم‌زبانی به عنوان پایه یگانگی ملی ‌گاه چه اعتماد و رواداری‌ها به بارآورده است.

از این گذشته چگونه می‌توان سودمندی روی هم ریختن همه منابع انسانی و مادی و معنوی ایران و مزایای جغرافیای استثنائی کنونی ما را انکار کرد؟ ما هر چه بهم پیوسته‌تر باشیم تک تکمان خوشبخت‌تر خواهیم بود.

 ‌

ــ همه ما امروز ـ و شما بیش و پیش از همه ـ از ضرورت تغییر ریشه‌ای جامعه ایرانی و ساختن آینده‌ای با تضمین دمکراسی و تأمین حقوق برابر انسان‌ها می‌گوئیم و می‌نویسیم. چنین دگرگونی بدون مشارکت مردمی که به گفته خود شما، خودشان نیز موضوع دگرگونی‌ها هستند، به همه چیز ممکن است برسد جز به این آینده. بی‌تردید در مناطقی از ایران که ساکنین آن را اقوام ایرانی معینی در اکثریت تشکیل می‌دهند، منظور ما از مردم، حضور و مشارکت همین ساکنان است. چه تفاوتی دارد که ما برای مشارکت دمکراتیک و کارا‌تر در چنین مناطقی، آنها را «فدرال‌های قوم» کرد و بلوچ و عرب و… بنامیم یا از «حکومت‌های محلی» سخن بگوئیم و در پایبندی به عدم تمرکز تا تقسیم قدرت در حد مثلاً شوراهای محل و کوچه و خیابان هم برویم؟ تفاوت در کجاست، مگر نه اینکه اصل مشارکت‌‌ همان مردم است؟

 ‌

داریوش همایون ــ راه حل فدرال دو جزء دارد هر دو خطرناک از جمله برای خود آنها که دنبال واحد‌های فدرال هستند. نخست برای فدرال کردن کشوری که به صورت غیر‌فدرال، هست و بوده است می‌باید آن را تجزیه کرد که هیچ کس نمی‌تواند هزینه‌های‌ش را پیش‌بینی کند ــ نخستین‌ش ایستادگی آن هسته سخت که ــ بپذیریم ــ زیر بار نخواهد رفت. دوم زبان و مرزبندی زبانی که اصل موضوع است و با توجه به جغرافیای ایران و تراشیده شدن سرزمین ما به دست بیگانگان زورمند‌تر در پنج سده گذشته مقدمه جدائی کامل خواهد بود و زمزمه‌های‌ش را نیز از هم‌اکنون در «آذربایجان جنوبی» و «کردستان شرقی» و الاهواز می‌شنویم.

حکومت‌های محلی بر خلاف فدرالیسم، هم به معنی تقسیم حاکمیت نیستند و نمی‌توان بعدا آنها را مبنای خواست تعیین سرنوشت گردانید و هم اختیارات کمتری از واحد‌های فدرال دارند. حکومت محلی، تقسیم اختیارات حکومت است در هر سطح تقسیمات کشوری و اساسا بر پایه تقسیمات جغرافیائی استان‌های ماست که ریشه در تاریخ دارند. فدرالیسم از حکومت‌های محلی بسیار دست و پا گیر‌تر و پر‌هزینه‌تر است. ولی ملاحظه اصلی‌‌ همان جلوگیری از تقسیم حاکمیت sovereignty است که از نظر ما اهمیت درجه اول دارد.

 ‌

ــ پایه در اندیشه آزادی و برابری حقوقی، انسان و فرد است. در گفتگوئی با فصلنامه تلاش گفته‌اید: «میهن‌دوستی مانند خانواده‌دوستی است و در برابر انسان‌دوستی قرار ندارد، دل انسانی بزرگ‌تر از اینهاست.» صرف نظر از پیوند‌های عاطفی، شاید لازم است رابطه عقلانی میان میهن‌دوستی و انسان‌دوستی نیز محسوس و روشن شود. طبعاً توضیح این پیوند در درجه نخست وظیفه کسانی است که امروز این پیوند را ناگسستنی‌تر از همیشه می‌دانند و از آن دفاع می‌کنند، یعنی میهن‌دوستانِ آزادیخواهِ مدافعِ حقوق بشر!

 ‌

داریوش همایون ــ ما همه چنانکه اشاره شد از کوچک‌ترین واحد زنان و مردان شکارگر و گردآور (که بر زمین می‌گشتند و هر چه خوردنی را گرد می‌آوردند) آغاز کردیم و کم کم از خانواده و تبار و قبیله و اتحادیه‌های بزرگ‌تر قبایل و اتباع و رعایای شاهان، و هم‌کیشان، رسیدیم به اتباع دولت ـ ملت و شهروندان جامعه مدنی و شهر‌وندی. در این سیر چند هزار ساله هر چه بیشتر با انسانیت بزرگ‌تر آشنا شدیم و آموختیم که دیگری را نیز مانند خود بشماریم و کمترین تفاوت را مایه بیگانگی و دشمنی نسازیم. امروز از آن گذشته‌های دور، خانواده (اتمی یا گسترده) و قوم و ملت مانده است و در کنارشان عنصر انسانیت هر چه نیرومند‌تر شده است. میهن‌دوستی که تا همین سده گذشته سر دیگرش به آسانی تا دشمنی و جنگ با همسایه می‌رسید چه به یاری درس‌های تلخ تاریخ و چه پیشرفت‌های کنترل‌ناپذیر تکنولوژی ویرانی، به میانه‌روی و بردباری و همزیستی با دیگران گرایش می‌یابد و مکانیسم‌های بین‌المللی برای جلوگیری از کشمکش‌های میان ملت‌ها توانمندی بیشتر یافته‌اند. جنگ و دشمنی به اندازه‌ای پر‌هزینه شده است که به سود همگانی ملت‌ها نیست. امروز تصرف و نگهداری سرزمین‌های دیگران به اندازه‌ای گران تمام می‌شود که به زبان بازار، صرف نمی‌کند. امریکائیان اگر می‌دانستند، به عراق که سهل است به افغانستان نیز لشگر نمی‌کشیدند.

آزادی و حقوق بشر نخست در چهارچوب ملی معنی می‌یابند ولی نمی‌توانند در آنجا بایستند و به ناچار در نگاه به ملت‌های دیگر تاثیر می‌کنند. زندگی در سپهر حقوق بشر جهان را متمدن‌تر کرده است و همچنان خواهد کرد.

شهریور ماه 1389

هسته سختی هست که نخواهد گذاشت

بخش 1

             ایران ماهیت برتر

هسته سختی هست که نخواهد گذاشت

 

ــ در گفتگوئی در پاسخ به پرسش‌های تلاش و همچنين در يکی از نوشته‌‌های خود، بر اين جمله تکيه کرده‌ايد: «ايران يک هسته سخت دارد.» اين عبارت به چه معنائی است؟ به معنای آنچه به عنوان سرزمين ايران وجود دارد؟ يا آن روحيه ايرانی که در تمام درازای تاريخ خود از يکپارچگی ملی و تماميت سرزمينی خود دفاع کرده و هر چند در مواردی ناکام، اما همواره کوشيده حتا گوشه‌ای از خاک خود را از دست ندهد.

داریوش همایون ــ هسته سخت هم تعبیری جغرافیائی است هم صفتی که از روانشناسی و تاریخ ایران بر می‌آید. سرزمینی که امروز به نام ایران بر جغرافیای جهان جای دارد هسته ماندگار این سرزمین در سه‌هزار سال یکی از پرآشوب‌ترین تاریخ‌ها در جهان است. شمار جابجائی‌های مرزی ایران از دست تاریخ‌نگاران رفته است. ولی در نقشه‌های ایران که از سده‌های پیش از میلاد تا کنون مانده و بیشترشان را دیگران از جمله ‌هماوردان ایران کشیده‌اند این هسته سخت همواره در مرکز دیده می‌شود. (آقای سیروس علائی در کتاب بی‌مانندی همه این نقشه‌ها را گرد آورده‌اند ــ بهترین بیان جغرافیائی یکی از برجسته‌ترین سرگذشت‌های ملی جهان.)

اما هسته سخت اصلی، این ملت پرمایه تاب‌آور است که ‌همه پیشگویان نابودی و نافرجامی ‌را سرخورده کرده است. ملتی که شکست را نیز سرانجام به گونه‌ای پیروزی در می‌آورد؛ و مانند سرگذشت استثنائی‌اش از تعریف ساده می‌گریزد. این ملت، این هسته سخت هر چه ‌هم در ظاهر از دست رفته بنماید در یک جائی نمی‌گذارد؛ اجازه نمی‌دهد؛ نیرو‌هائی را از هیچ‌جا به میدان می‌فرستد؛ از نومیدی محض ناگهان به سرچشمه‌های ناپیدای انرژی دست می‌یابد؛ ناسزاوارترین فرزندان‌ش را نیز یک شبه دگرگون می‌کند و به بلنداهای سربلندی و فداکاری می‌رساند.

بسیار از داستان‌های پایداری ملی در دوران‌های دور گفته‌اند، از مقدونیان و عرب‌ها و مغولان و تاتاران، ولی من سی ساله پایانی سده نوزدهم و آغازین سده بیستم را به خودمان با ارتباط بر می‌یابم. آن زمانی بود در توفان بحران جهانی پیش و پس از جنگ جهانی اول که درخت‌های کهن و استوار صد‌ها ساله را از ریشه در آورد و بر ایرانی فرو افتاد که در سال‌های نهائی سلسله قاجار نهالی پژمرده و از ریشه برکنده بود ــ خالی‌ترین دست‌ها روبرو با بیشترین تهدیدها. ما اکنون نمی‌توانیم ابعاد درام آن سی ساله را درک کنیم. ولی همروزگاران در پایان احساسی مانند معجزه داشتند. ایران نه تنها دست نخورده از تندباد بدر آمد بلکه یک دوران انقلابی نوزائی ملی را آغاز کرد که ارتجاع خونین جمهوری اسلامی ‌نیز مغلوب آن خواهد شد.

ــ در يکی از آخرين گفتگوها‌ی‌مان در توصيه به نيروها گفته‌ايد:

«وارد هیچ ترتیباتی با آن سازمان‌ها (سازمان‌های تجزيه‌طلب) نشوند تا هنگامی‌که بر سر دو اصل توافق صورت گیرد: تمرکز زدائی و حقوق مدنی و فرهنگی اقوام و مذاهب ــ هر دو در چهارچوب اسناد سازمان ملل متحد از جمله اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق‌های پیوست؛ و کشور و ملت ایران.»

در مورد «حق تعيين سرنوشت» چطور؟ مگر اين حق خارج از چهارچوب اسناد سازمان ملل متحد است؟

داریوش همایون ــ توصیه من از بررسی استراتژی گردانندگان “کنگره ملیت‌ها…” آمده است. این استراتژی پنج مولفه دارد:

الف ــ گذاشتن ملیت ـ ملت‌های ایران بجای ملت ایران (که‌همه چیز را به دنبال خواهد آورد؛ زیرا در دولت ـ ملت نخست ملت می‌آید.)

ب ــ تقسیم ایران به شش منطقه زبانی ـ ملی کرد، ترک، بلوچ، عرب، ترکمن، فارس (در ایران زبان‌های بسیار بیشتری هست و اگر بنا بر جدا کردن است چرا اقلیت‌های مذهبی واحدهای فدرال نداشته باشند؟)

پ ــ جا انداختن نظام فدرال به عنوان تنها راه حل دمکراتیک چه برای حل “مسئله ملی” و چه برای غیر متمرکز کردن حکومت (لابد به‌همیـن دلیل اسـت که از نزدیک به ‌دویسـت کشـور عضـو

سازمان ملل متحد تنها بیست و چند کشور نظام فدرالی دارند.)

ت ــ تشکیل حکومت‌های فدرال با ارتش‌های محلی به نام نیروهای انتظامی‌ و نظام آموزشی خود و اختیار وضع قوانین در “مناطق ملی” شش‌گانه در زیر یک حکومت مرکزی مسئول دفاع، سیاست خارجی و برنامه ریزی کلی اقتصاد (که با توجه به تجربه عراق فدرال اسـاسـا به معنی تقسیم درامد و منابع نفت و گاز خواهد بود.)

 ث ــ گرد هم آوردن یک جبهه نیروهای دمکراتیک بر پایه دو شعار فدرالیسم و سکولاریسم. (این شعار دومی ‌برای فدرالیست‌ها کم خطرتر از دمکراسی و حقوق بشر است که بجای زبان بر حقوق طبیعی هر فرد انسانی و حکومت اکثریت تکیه دارد.)

ج ــ نزدیک شدن به محافل جنگ‌طلب در اسرائیل و امریکا (که احتمال دارد برای جلوگیری از برنامه اتمی‌ جمهوری اسلامی ‌و خطری که برای ایران و منطقه و جهان دارد به راه‌حل نظامی‌ متوسل شوند.)

ما می‌بینیم که با بالا گرفتن بحران‌های سه گانه رژیم اسلامی ‌(سیاسی، اقتصادی، روابط خارجی) تلاش برای جایگزین سازی به معنی پر کردن خلاء قدرت در صورت سرنگونی رژیم افزایش یافته است. حزب دمکرات کردستان ایران به سبب امکانات مالی و تشکیلاتی که در نیروهای مخالف بیرون مانند ندارد و نیز ارتباطات تنگاتنگ خود با آن محافل در اسرائیل و امریکا وزنه سنگینی در عموم این تلاش‌هاست و برای پشتیبانی یا دست‌کم موافقت خود بهای هنگفتی به‌هزینه موجودیت ملی ایران می‌خواهد که متاسفانه کسانی به آسانی آماده پرداخت آن شده‌اند.

با توجه به آنچه در پشت پرده می‌گذرد و در بیشتر جاها ندیده گرفته می‌شود توصیه من آن بود که اگر تصور می‌کنند موضوع حقوق اقوام مهم‌ترین مسئله ماست (در ایران کسی چنین احساسی ندارد) و حقیقتا غم مردم و کشور دارند دامنه توافق و همرائی را به تمرکز زدائی و نه صرفا شکل فدرالی آن، و حقوقی که در اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق‌های پیوست آن هم در چارچوب ملت و کشور ایران، محدود کنند که راه بر گرایش‌های تجزیه‌طلب باز نشود. شایسته یادآوری است که اسناد مربوط به حقوق اقلیت‌ها همه از حقوق افراد متعلق به اقلیت‌ها سخن می‌گویند و نه خود اقلیت‌ها.

اما حق تعیین سرنوشت با فرد انسانی می‌آید. سرنوشت فرد با خود اوست و اگر نخواست نمی‌توان او را به نام خانواده یا قبیله یا قوم یا مذهب یا ملت مجبور کرد. مردمان در همه‌جا از کوچک‌ترین واحد‌ها آغاز کردند و از چند صد سالی پیش (برای اندک شماری از دو سه‌هزاره پیش) در صورت‌های رو به تکامل دولت ملت ــ مردمانی با تاریخ و فرهنگ و منافع مشترک در قلمرو معین و در زیر یک حکومت ــ سازمان یافته‌اند. این دولت ـ ملت‌ها حق تعیین سرنوشت خود را دارند یعنی مستقل هستند و نمی‌توان به آنها تجاوز کرد. منشور ملل متحد بجای آنکه از تک تک افراد هر کشور بپرسد، حق تعیین سرنوشت را به مجموعه دولت ـ ملت داده است. کشورها و سرزمین‌های مستعمره پس از جنگ جهانی دوم به استناد این حق که به تصریح به آنها داده شد استقلال یافتند.

به موجب منشور ملل متحد و اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق‌های آن نمی‌توان برای هر گروه زبانی حق تعیین سرنوشت شناخت. تصادفی نیست که در کنگره ملیت‌ها کسی به یاد این اسناد نمی‌افتد. اشاره به حق تعیین سرنوشت بخشی از آن مبانی فکری است که برای خدمت به یک هدف سیاسی سرهم کرده‌اند. کسانی نیز که سخنگوی آن کنگره شده‌اند بهتر است پیش از تکرار نسنجیده فدرالیسم به عنوان راه دمکراتیک و تنها چاره تمرکز گرائی و تبعیض، آن اسناد را یک بار بخوانند.

ــ اخيراً دو نوشته تحقيقی در باره‌ی معنا و سير تاريخی مفهوم حق تعيين سرنوشت در حوزه‌ی حقوق بين‌الملل ـ از آقايان دکتر محمد رضاخوبروی پاک و محمد علی بهمنی قاجار ـ در تلاش آنلاين منتشر کرده‌ايم. می‌دانيم اين «حق» از ديرباز مورد استناد احزاب و سازمان‌های قوم‌گرا و نيروهای چپ بوده است. سازمان ملل که خود را پيشگام دفاع از حقوق انسان‌ها می‌شمارد، با استناد دائمی ‌به اين حق ـ يا اساساً با تصويب هر قاعده و مقررات تازه ـ در عمل ميدان چالش جديدی در برابر ملت‌ها و دولت‌ها می‌گشايد. بهترين راه چيست؟ مخالفت، تسليم، يا …؟

داریوش همایون ــ مسلما مواردی پیش می‌آید که اقوام یا مذاهب گوناگون همزیستی را ناممکن می‌یابند و موضوع را با همه‌پرسی بر سر جدائی یا جنگ فیصله می‌دهند. مردم در ایران مشکلی در همزیستی ندارند؛ مشکل‌شان با حکومت است نه یکدیگر. ما حق تعیین سرنوشت را برای فرد فرد مردم ایران می‌خواهیم که در فضای آزاد پس از حکومت کنونی با انتخاب مجلس موسسان برای تدوین قانون اساسی تازه و همه‌پرسی برای تصویب آن، نظام حکومتی خود را برگزینند. مسلم است که می‌باید در برابر جدائی انداختن میان مردم و جا انداختن ایده تقسیم ایران به مناطق فدرال زبانی و تیشه زدن به ریشه یگانگی ملی ایستادگی کرد و از رنجش دوست و خشم دشمن نهراسید. از ما این ملت و کشور خواهد ماند نه دوستی‌ها و دشمنی‌ها.

 ‌

ــ دو نوشته تحقيقی يادشده در مراحل و در وقايع مختلف در چهارگوشه‌ی جهان نشان می‌دهند در قطعنامه‌ها و تصميمات بين‌المللی در موضوع «حق تعيين سرنوشت» همواره بر اصول اوليه و پايه‌ای منشور سازمان ملل يعنی خدشه ناپذيری و استقلال دولتها در قلمرو داخلی و گزندناپذيری مرزهای رسمی‌کشورها تاکيد ويژه شده است. آيا اين تاکيد بدين معناست که حق تعيين سرنوشت بايد در پرتو و زير سايه اصول فوق تعبير و تفسير شده و به اجرا درآيد یا آن گونه که ملت‌سازان می‌گویند؟

همچنین تفاوت اين تعبیرات از «حق» با اصل حقوق شهروندی در نظام‌های ليبرال ـ دمکراسی که پايه و جانمايه‌ی آنها حق برابر و آزادی‌های فردی است، چيست؟

داریوش همایون ـ تعبیر ملت‌سازان از حق تعیین سرنوشت و اساسا رویکرد آنان به مساله “ملی” لزوما ارتباطی به منشور ملل متحد و اعلامیه حقوق بشر ندارد زیرا آنها از حقوق فرد انسانی آغاز نمی‌کنند. در عمل نیز می‌بینیم که نه در پاکستان و نه در عراق پیرامون ما حکومت‌های فدرال هیچ کدام نمونه‌های دمکراسی و حقوق بشر نیستند. فدرالیسم برای این گروه‌ها به کار مرزکشی و ریاست و قدرت و اگر شد جداکردن کشوری از آن خود می‌آید. اگر نه این باشد به موجب اسناد جهانروای سازمان ملل متحد و سنت لیبرال دمکرات در یک جامعه شهروندی نه تبعیض می‌توان داشت نه محدودیت در برخورداری از حقوق بشر و نه تمرکز کارها همه در یک جا (آیا تمرکز زدائی هیچ ربطی به تقسیم کشور به مناطق زبانی دلخواسته، تنها آن شش زبان که تازه پاره‌ای از آنها یک زبان نیستند، دارد؟) این اصرار بر یک راه‌حل معین و جلوه دادن آن به عنوان دمکراسی و نادیده گرفتن استدلال‌هائی حتا به قوت کارهای آقای دکتر خوبروی پاک و نویسندگان دیگر مانند آقایان بهمنی قاجار و ثاقب‌فر نشان می‌دهد که مساله شناخت حقیقت نیست. آنها مقاصدی دارند که تنها در بدترین شرایط به آن خواهند رسید. وظیفه ‌همه ماست که جلو بدترین شرایط را بگیریم.

ــ در سياست، برای تأثيرگذاری و دستيابی به‌ هدفها، توازن نيروها مهم است. همين اصل مسئله حقوق سياسی جمعی را پيش می‌آورد. چرا بايد اصل حرکت‌های جمعی و در بهترين حالت سازمان يافته را بپذيريم ولی در حقوق سياسی برای اقوام ترديد کنيم؟

داریوش همایون ــ توازن نیروها در این بحث آن گونه که من در می‌یابم همان گونه که اشاره کردم تنها در بدترین شرایط به سود این گروه‌ها خواهد شد ــ در شرایطی که ایران چنان ازهم بپاشد که توانائی جلوگیری از اقدامات اهل هر زبان برای گرفتن “منطقه ملی” و راندن “ملت”های دیگر و جنگ داخلی در اینجا و آنجا نماند و کسی نتواند جلو ورود پیشمرگان از عراق برای تشکیل اقلیم کردستان ایران و سپاهیان ترک برای خفه کردن آن را بگیرد و بلوچان مسلح و جندالله از پاکستان و طالبان افغان هر کدام به دلائل خود سرازیر نشوند و ترکمن‌ها تجربه سال دوم انقلاب را تکرار نکنند و عرب‌ها از آن سوی مرز به “الاهواز” نریزند و هر کس بتواند کارد بر گلوی هرکس دیگر بگذارد.

رویای شش ملت همزبان در آن ایرانستان که محمدرضا شاه می‌گفت تنها در چنان اوضاع و احوالی امکان دارد وگرنه‌ هیهات که آن هسته سخت کمترین قماری را با یگانگی ملی برتابد. ولی آیا حتا در آن شرایط نیز امکان دارد؟ به سرورانی نیز که از دوسر طیف رو به زوال پادشاهی و جمهوری، و با دست به دامنی نستالژی و “سند” در فدرالیسمی‌که به ادعای آنان هیچ خطری برای ایران ندارد به‌هم رسیده‌اند می‌باید شعری که به یادم آمد تقدیم کنم:

زاهدی به میخانه سرخرو ز می‌ دیدم / گفتم‌ش مبارک باد بر تو این مسلمانی!

حرکت‌های جمعی یک چیز است، حقوق سیاسی اقوام چیز دیگر. حرکت مردمی ‌بهره‌گیری از حقوقی است که در اعلامیه جهانی آمده است. حقوق سیاسی افراد متعلق به اقوام در چهارچوب اعلامیه جهانی حقوق بشر آمده است و تفاوتی با شهروندان دیگر ندارد. هیچ‌جا نیز اشاره‌ای به حقوق اضافی آن افراد نشده است. باز می‌باید تاکید کرد که گوهر حقوق بشر فرد انسانی است و قوم و ملت و مذهب فرع بر اوست.

ــ با نگاه به تجربه از هم‌پاشی يوگسلاوی که‌ هنوز پايان نيافته (زيرا اقليت‌های قومی‌کوچکتر در آخرين کشور جدا شده از باقی مانده يوگسلاوی می‌خواهند تا آخر خط تفکيک «پاکی» قومی ‌ـ مذهبی خود پيش روند) می‌توان آن دورنما را که گفتید ديد. چه می‌توان کرد که چنان سناریوئی پیش نیاید؟

داریوش همایون ــ اینجاست که می‌بینیم بدترین پیامد این موضع‌گیری‌های ایران برباد ده ‌هم اکنون پدیدار شده است. ما تا پیش از این تلاش‌ها و دست‌های نیرومند بیگانه در پشت آنها همه چیزمان روشن و بیهیچ پیچیدگی بود. یک دشمن در برابر داشتیم و نگرانی پس از آن دشمن و چگونه پس از آن دشمن به‌اندازه‌ای نبود که این همه ‌اندیشناک‌مان سازد. چنان به سرنگونی رژیم می‌اندیشیدیم که دوستان چپ به ما به عنوان سرنگونی‌طلب حمله می‌کردند. امروز دورنمای خطرناک دیگری در برابرمان گذاشته‌اند که ممکن است ملت ما را از این گودال سیاه به سیاهچاله بدتری بیندازد. سناریوهای یوگوسلاوی‌وار خیالپردازی نیست. موقعیتی پیش آورده‌اند سراپا تناقض که ساده‌اندیشی و سیاه و سفید برنمی‌دارد. من امیدوارم سرهای سردتر در سازمان‌های قومی ‌اندکی به آنچه بر همزبانان خودشان خواهد آمد بیندیشند. این کشوری است که افراد و گروه‌های بیشمار خود را ازهم اکنون آماده می‌سازند: برای روز مبادا، برای ایستادگی به‌ هر بها، برای انتقامگیری با هر وسیله، برای رسیدن به بیشترینه‌ای که بی‌رحمی‌ و درنده خوئی اجازه خواهد داد.

ــ «تبعيض» مفهوم بسيار پر دامنه‌ای است و تاريخ دراز ايران سراسر مصداق عينی و عملی تبعيض دينی و جنسی. اما در سال‌های گذشته و توسط محافلی در کشورهای غربی با همکاری برخی افراد و سازمانهای سياسی تلاش می‌شود، پروندهای در زمينه تبعيض و «ستم قومی» يا «ملی» عليه اين ملت گشوده شود. لطفاً بفرمائيد، آيا نزد نهادهای بين‌المللی رسمی ‌و سازمان ملل متحد، پرونده ايران و دولت‌های آن در اين زمينه چگونه بوده است؟

داریوش همایون ــ در نهاد‌های بین‌المللی تا آنجا که می‌دانم از تبعیض جنسیتی و مذهبی در جمهوری اسلامی ‌یاد شده است ولی نه تبعیض قومی ‌که برای این رژیم کربلائی و جمکرانی معنی ندارد. زیرا دل مشغولی‌شان از زن و خارج از مذهب، و مخالف نظام آن سوتر نمی‌رود. سرکوبگری و جنایت برضد بشریت در ایران هر روزه ولی فراگیرنده است و به ‌همه مخالفان و دگراندیشان به یک چشم می‌نگرد. آنها دل‌‌شان می‌خواهد بلوچان سنی را به زور و پول “به اسلام مشرف کنند!” ولی با آنها به عنوان یک قوم دشمنی ندارند.

ــ سابقه لشکرکشی از مرکز و به فرمان حکومتهای مرکزی به مناطقی از کشور به نام «فرونشاندن شورش» يا «سرکوب جداسری» در تاريخ اين کشور کم نيست. با وجود اين چرا هيچگاه ايران بابت چنين اقداماتی از سوی نهادهای بين‌المللی محکوم نشده است؟

داریوش همایون ــ فرو نشاندن جنبش مسلحانه کار هر روزی حکومت‌ها بوده است و هست و جزء امور داخلی کشور‌ها به شمار می‌آید.

ــ نکته تازه‌ای که در هر دو آن نوشته‌های تحقيقی مورد تأکيد قرار گرفته ظرفيت و حتا ضرورت سازگاری و انطباق حق تعيين سرنوشت با اصل يک ملت، يک دولت يک کشور است نه بر عکس. اما سازمان‌ها و احزابی که به اين «حق» استناد دائمی ‌می‌کنند تا رسيدن به جدائی و برهم زدن مرزهای کشور می‌روند. آيا آنها به ظرفيت و امکان تحقق اين «حق» در چهارچوب وحدت سياسی و انسجام ملی و يکپارچگی سرزمينی در ايران باور ندارند؟

داریوش همایون ــ من بعید می‌دانم که در آن سازمان‌ها نیز مانند بیشتر ما ایرانیان به مطالب مخالف میل‌ خود با همه ارزشمندی نگاهی بیندازند. همچنین پیشینه فعالیت بسیاری از آنان نشانی از دلبستگی ویژه‌ای به ایران نمی‌گذارد (در این مورد امیدوارم دچار اشتباه باشم.) ولی مساله عمده در جای دیگر است. این سازمان‌ها خود را در برابر دیگران ــ در نزد افراطی‌ تران‌شان در ضدیت با آنان ــ تعریف می‌کنند. خودی و غیرخودی گوهر “هویت‌طلبی” آنان است. روند قابل پیشبینی در حکومت‌های فدرالی که خیال دارند، جدائی هر چه بیشتر خواهد بود. در عراق کودکان کرد کم کم عربی نمی‌آموزند که به زیان پرورش فکری آنان است. دیوارهای حکومت‌های فدرال زبانی ناچار بالاتر خواهد رفت. این همه تازه بستگی به این خواهد داشت که مرز کشی‌ها بی جنگ و پاکشوئی قومی ‌انجام گیرد که در شرایط ایران ناممکن است. نفوذ روز افزون همزبانان همسایه نیز سهم خود را خواهد داشت.

ــ برای رسيدن به جدائی، نيروهای سنتی طرفدار «حق تعيين سرنوشت» به عنوان پشتوانه استدلالی خود به کارکرد اين «حق» و تعبير کلاسيک آن در چهارچوب استعمار زدائی و موضوع کشورهای اشغال شده توسط بيگانگان استناد می‌کنند. چرا استناد به چنين پشتوانه‌هائی در مورد ايران از اساس بی‌پايه و بی‌ربط است؟

داریوش همایون ــ آذری‌ها و کردها (مادهای آن روزگار) از نخستین استعمارگران سرزمین ما بودند که از هزاره دوم پیش از میلاد به فلات ایران سرازیر شدند و نخستین دولت ایرانی را ساختند. بلوچستان دو هزار و پانصد سال پیش گدروسیا خوانده می‌شد و یک ساتراپی هخامنشی بود و بلوچان مانند آریائیان دیگر از آسیای مرکزی کوچ کرده بودند (در شاهنامه کوچ و بلوچ.) عرب‌های خوزستان در زمان ساسانیان به میل خود به ایران مهاجرت کردند. گروه دیگری نیز پس از گشودن ایران در میهن تازه خود ماندند. ترکمن‌ها بقایای ایلغاریانی هستند که از سده یازدهم تا نوزدهم به خراسان بزرگ می‌تاختند و سردار سپه آنان را وادار به زندگی شهرنشینی کرد. با این ترتیب ظاهرا تنها گریبان “ملت فارس” استعمارگر را می‌باید گرفت.

ملت‌سازان حریفی قوی‌تر از تاریخ ندارند.

ــ با سپاس از شما

آبان ماه 1389

دمکراسی و حقوق بشر، این است معنی حق تعیین سرنوشت

بخش 2

            یکپارجگی ملی و مسئله اقوام ایرانی

 ‌

دمکراسی و حقوق بشر، این است معنی حق تعیین سرنوشت

 ‌

ــ اخیراً در سایت اخبار روز گزارشی خواندیم از یک «گروه کاری ایران، وابسته به کمیسیون خارجی کنگره آمریکا» که نشستی داشته در مورد نقض حقوق بشر «اقلیت‌های مذهبی، ملی و اتنیکی». در این نشست ایرانیانی به نام نمایندگی از سوی این اقلیت‌ها شرکت داشتند و سخنرانی کرده‌اند. گزارش این نشست توسط «مرکز مطالعات اهواز ـ واشنگتن» ارائه شده و این نشست «با همکاری سازمان آمریکائی کنگره رهبری حقوق بشر، سازمان دفاع از زندانیان سیاسی آذربایجان و نیز سازمان حقوق بشر اهواز» ترتیب داده شده بود.

پرسش نخست ما این است این سازمان‌ها و گروه‌های آمریکائی چه و که هستند، چه وظائفی دارند و چه اهدافی را در رابطه با ایران دنبال می‌کنند؟

 ‌

داریوش همایون ــ تا آنجا که از فعالیت‌های تا کنون کمیته‌های دفاع از حقوق بشر کنگره امریکا بر می‌آید قصد آن‌ها کمک به قربانیان تجاوز به حقوق بشر و مبارزه با تبعیض در جهان است و طبعا از ملاحظات سیاسی و منافع ملی آمریکا نیز برکنار نیستند. با اینهمه به مراتب بهتر است که منافع ملی یک کشور نگاهی به حقوق بشر داشته باشد تا مانند چین تنها به منابع زیر زمینی سرزمین‌ها. ما همه می‌باید از این نهاد‌ها در هر جای جهان برای پشتیبانی از مردم ایران یاری بخواهیم. نمی‌توان انتظار داشت که ‌این نهاد‌ها از آگاهی لازم برخوردار باشند و اسباب دست این و آن نشوند. در گزارشی که از آن نشست خوانده‌ایم به خوبی آشکار است که افرادی در میان شرکت کنندگان ایرانی با دستور کار agenda معین از فرصت برای پیشبرد هدف‌های سیاسی استفاده کرده‌اند. قابل توجه است که در نام پاره‌ای سازمان‌های شرکت کننده اثری از ایران نیست و در گفتگو‌ها نیز چنانکه از گزارش بر می‌آید نشانی از ملت ایران نیست و ایران تنها در ارتباط با سرکوبگری گروه‌های قومی ‌ذکر شده است.

 ‌

ــ پدیده جدیدی که در این گزارش به چشم می‌خورد؛ نه تنها تکه پاره کردن ملت ایران بلکه تکه پاره کردن مسائل بسیار مهم و سراسری مردم میهنمان نظیر نقض حقوق بشر توسط حکومت اسلامی ‌و یا دفاع از زندانیان سیاسی کشورمان است. گرایش جدائی خواهانه و تفکیک خود از بخش‌های دیگر ملت ایران از سوی برخی افراد و سازمان‌های شرکت کننده در این نشست روشن است و قابل انتظار. اما چرا آمریکائی‌ها بدنبال چنین تکه پاره کردنی هستند؟ اگر آن‌ها بدنبال فشار روی حکومت اسلامی ‌و دفاع از مطالبات آزادیخواهانه مردم ایران هستند، تشکیل و کمک به سازمان‌هائی مثل حقوق بشر اهواز ـ واشنگتن یا سازمان دفاع از زندانیان سیاسی آذربایجان چه معنائی دارد؟

 ‌

داریوش همایون ــ گرایش‌های «پان» بنایشان بر جدا کردن و خودی و غیر خودی است. آنها بدنبال خلوصی که در عالم واقع اثری از آن نیست پیوسته خط‌هائی می‌کشند که رنگ خون نیز می‌گیرد و در بیشتر جا‌ها گرفته است. تمرکز سازمان‌های معینی بر زبان، و جدا کردن گویندگان زبان‌های گوناگون از یکدیگر و یکپارچه کردن همزبانان به همین جا‌ها نیز می‌رسد که دیگر زندانی و حقوق بشر ایرانی نیز از میان می‌رود و دفاع از او تنها در چهارچوب زبانی درست است. ترک زبان کاری به آن دختر جوان کرد زبان ندارد که در زندان کشته می‌شود و اگر فارسی زبانی را شکنجه کردند دفاع از او بر عهده «ملت فارس» است. اینگونه که پیش می‌رود انتظار بد‌تر از این‌ها را نیز می‌باید داشت. (ما هر جا گشته‌ایم نشانی از ملت فارس در تاریخ و ادبیات و گفتگوی روزانه ندیده‌ایم ولی سازمان‌های قومی‌می‌گویند که ما نمی‌فهمیم که ملت فارس هستیم. با این روحیه‌ آیا گفت و شنود با معنی امکان دارد؟)

دامن زدن به‌این گرایش از سوی مراجع خارجی را اگر از نا‌آگاهی نباشد در متن بحران هسته‌ای و ماجراجوئی‌های خارجی رژیم اسلامی ‌می‌باید بررسی کرد. محافلی در امریکا هستند که هنوز دست از گزینه جنگ برنداشته‌اند و متحدانی از درون ایران می‌جویند. محافل دیگری که از پیامد‌های جنگ به هراس افتاده‌اند بازی با کارت قومی ‌و گشودن جبهه‌ای در درون مرزهای ایران را جایگزین کم هزینه‌تری می‌شمارند. بر سازمان‌های قومی‌ است که به حال مجاهدین در عراق نگاهی بیندازند که به عنوان وجه‌المصالحه در عراق نگهداشته شده‌اند. هنوز دلائلی در دست نیست که سیاست رسمی ‌آمریکا فرو بردن ایران در کشاکش‌های قومی ‌و تجزیه زبانی کشور باشد ولی آمریکائیان نشان داده‌اند که از دورنگری در مسـائل جهانی به ویژه در موقعیت‌های بسـیار پیچیده سرزمین‌های اسلامی ‌و جهان سومی‌ بی‌بهره‌اند و به آسانی آماده دفع فاسد به افسد هستند.

 ‌‌

ــ در این گزارش در باره گروه‌های قومی‌ ایران با دو واژه همراه یعنی «اقلیت‌های ملی و اتنیکی» سخن گفته شده است. معنای این دو واژه در سیاست و حقوق بین‌الملل چیست؟ آیا این دو هم معنا هستند؟ به نظر شما علت اینکه در این گزارش این دو را همراه با هم استفاده می‌کنند چیست؟

 ‌‌

داریوش همایون ــ تلاش آشکار و مداوم سخنگویان و مدافعان سازمان‌های قومی ‌برای جا انداختن ایران به عنوان یک کشور چند ملتی و ملت‌هائی که صرفا با زبان تعریف می‌شوند جای تردید در پیامد‌های درازمدت اقدامات آنان نگذاشته است. ما می‌بینیم که در دو دهه گذشته به صورتی منظم واژه‌های قوم و قومی ‌که تعریف دقیقی از گروه‌های زبانی است از زبان گفتار در مسائل قومی ‌ایران پاک می‌شود و ملت و ملیت بجای آن می‌آید. این سخنگویان با کمال سادگی می‌گویند قوم یا ملت و ملیت و فرقی میان آن‌ها نیست؛ ما ملت و ملیت می‌گوئیم شما قوم بگوئید. اما خود می‌دانند که سیاست و دیپلماسی و حقوق با زبان سر و کار دارد و واژه‌ها‌ گاه اهمیت مرگ و زندگی می‌یابند.

اکنون در پاسخ منتقدانی که از اسناد بین‌المللی مانند اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق‌های آن و اصطلاحات رایج در زبان‌های اروپائی در تمایز میان ملت و گروه قومی ‌شاهد می‌آورند، ملت و ملی را با اتنیکی که در آن مراجع آمده است، مترادف می‌سازند. ترفند‌‌ همان است، همه ‌این اصطلاحات یک معنی دارند و آن چند ملت بودن سرزمین ایران است. خاک ایران ــ در شرایط غیر ممکن کنونی ــ یکی می‌ماند و همه به آن خستو (معترف)‌اند ولی ملت ایران وجود ندارد و ملت فارس می‌باید دست از ایران بردارد و به زندگی در کنار ملت‌های دیگری که پیوسته بر تمایز‌هاشان افزوده و تاکید می‌شود به زندگی ادامه دهد ــ تا هنگامی‌که شرایط مساعد شود و بتوان با استناد به منشور ملل متحد تا استقلال و جدائی به موجب حق تعیین سرنوشت رفت. (از تمام این اسناد تنها جائی که قبول دارند‌‌ همان حق است.) ما مفهوم یکپارچگی سرزمینی را در کشور چند ملیتی یوگوسلاوی دیده‌ایم. نیرو‌هائی از درون یا بیرون بی‌دشواری زیاد کشور چند ملیتی را کشور‌های چند ملت خواهند کرد. یوگوسلاوی و قبرس نمونه‌هائی از این هردو هستند. سخنگویان سازمان‌های قومی ‌که دائما دم از ملت می‌زنند و از جمهوری آذربایجان در شمال، و آذربایجان جنوبی یاد می‌کنند که چرا یکی ملت است و دیگری نیست می‌توانند پاسخ خود را از سازمان ملل متحد بگیرند که پرچم جمهوری نفتی ـ مافیائی علیوف در آستانه‌اش برفراز است. در منشور ملل متحد نه زبان شرط ملت بودن است نه همزبانی.

 ‌

ــ مطالعه‌‌ همان قسمت‌هائی از سـخنان ایرانیانی که به عنوان نمایندگان اقوام ایرانی در این گزارش آمده است، بسیار شگفت‌آور است و خوانندگان را در باره درستی یا نادرستی اصل سخنان به فکر وا می‌دارد. به عنوان نمونه آقای دکتر حسین بر که ظاهراً به عنوان یک فرد تحصیل کرده حقوقدان و پرفسور دانشگاه امریکا از سوی «ملت بلوچ» سخن می‌گوید ـ همانند برخی دیگر از سخنگویان، «از سال ۱۹۲۵ حکومت» را «در دست فقط یکی از این ملل ساکن ایران، یعنی فارس‌ها» دانسته که به گفته خود ایشان «آن نیز اقلیتی حداکثر ۴۰ درصدی است. یا اینکه ایشان هردو قانون اساسی ۱۹۰۶ ـ قانون اساسی مشروطه ـ و ۱۹۷۹ ـ قانون اساسی اسلامی‌ـ را کنار هم گذاشته، هم ارز کرده و می‌گوید که هردو حقوق بشر اقلیت‌های ملی و مذهبی را به صورت سیستماتیک و بصورت غیر تصادفی مورد نقض قرار داده‌اند.

اولاً انحصار حکومت در دست فارس‌ها چه معنائی دارد و چقدر منطبق با واقعیت است؟ دوم با قرار دادن آغاز «نقض سیستماتیک حقوق بشر» در زمان تأسیس حکومت مشروطه و نخستین قانون اساسی در ایران و همطراز ساختن آن با حکومت اسلامی ‌و قانون اساسی آن چه هدفی دنبال می‌شود؟ آیا الگو‌ها و ایده‌آل‌های آنها در حکومت‌های ایلی و قبیله‌ئی قبل از دوران مشروطه قرار دارند؟

داریوش همایون ــ باید از ایشان پرسید بلوچستان سراسر قبیله‌ای از کی چند پله یکی به ملت بودن رسیده که ملت ایران که دو هزار سال پیش در ایرانشهر (دولت ایران) در سرزمینی (شامل گدروسیا، همین بلوچستان) با مرزهائی بر پایه عهدنامه‌های بین‌المللی می‌زیست به آن نرسیده است. ایران در آن زمان به ‌اندازه‌ای به مفهوم دولت ملت نزدیک شده بود که گذشته از حکومت مرکزی نیرومند مرز‌های تعیین شده داشت: در باختر با ستون‌های کوتاه و در شمال خاوری و باختری با دیوارهائی که آثار آن هنوز هست. ایران از دو هزار و هفتصد سال پیش سابقه دولت بودن دارد و قباله استان‌های آن را در بیستون بر سنگ کنده‌اند.

همچنین باید پرسید که در هزار ساله پیش از ۱۹۲۵ آیا حکومت در ایران به دست ملت بلوچ بود که در آن سال از آن ملت گرفته شد؟ در ایران زیر حکومت سلسله‌های ترک کدام ملت از «ملیت‌های ایران فدرال» فرمانروائی داشت؟ بعد هم در کجای قانون اساسی مشروطیت و همین قانون اساسی جمهوری اسلامی، مگر از تبعیض جنسیتی و مذهبی، از تبعیض قومی ‌یا به گفته ‌ایشان اقلیت‌های ملی سخن رفته است؟ پیش از قانون اساسی مشروطیت کدام حقوق بشر رعایت می‌شد و اصلا آیا این اصطلاح به گوش چه کسانی در میان ملت بلوچ و ملت‌های دیگر کشور چند ملیتی زیر ستم از آن به بعد رسیده بود؟

 ‌

ــ خانم زمانی ضمن آنکه «آذربایجانی‌هـا را در ایران از اسـاسـی‌ترین حقوق انسـانی خود که همانا تدریس و آموزش به زبان مادری خود محروم می‌داند»، به دو ماده از قانون اساسی حکومت اسلامی‌ـ مواد ۱۵ و ۱۹ ـ استناد کرده و معتقد است که توسط حکومت اسلامی‌ بطور سیستماتیک «ملل غیر فارس» «آسیمیله» شده و در فرهنگ فارسی ادغام اجباری می‌شوند. اما آنچه که در اصل ۱۵ آمده عبارتست از؛ زبان رسمی ‌و مشترک مردم ایران فارسی است….. ولی استفاده از زبان‌های محلی و قومی ‌در مطبوعات و رسانه‌های گروهی و تدریس ادبیات آن‌ها در مدارس، در کنار فارسی آزاد است! و آنچه که در اصل ۱۹ آشکارا نقض شده است برابری جنسیتی و مذهبی است که در سخنان این خانم هیچ جایگاهی نیافته است. در زشتی و سبعیت آنچه حکومت اسلامی ‌در نقض حقوق انسانی ایرانیان روا می‌دارد، تردیدی نیست، اما آیا استنادات غلط و تحلیل‌های نادرست، آن هم در باره مواد قانونی که در دسترس همگان و از جمله خود آمریکائی‌ها هست، اصالت و جدی بودن مبارزه را زیر سؤال قرار نمی‌دهد؟

 ‌‌

داریوش همایون ــ مشکل ما با ملت سازانی که از دمیدن آتش کینه و تعصب زبانی خسته نمی‌شوند همین بی‌توجهی محض به هر واقعیت و پیچاندن همه چیز در چنبر ملاحظات سیاسی است. در ایدئولوژی جمهوری اسلامی‌ مسئله قومی، و حتا ملت ایران جائی ندارد. تا آنجا که به تبعیض و همسان سازی (اسیمیلاسیون) مربوط می‌شود همه انرژی رژیم صرف جدا کردن زنان از مردان، بیرون بردنشان از عرصه عمومی، از میان بردن فرهنگی، و تا بتوان، فیزیکی بهائیان، و شیعی کردن پیروان دیگر مذاهب به ویژه سنیان می‌شود که در بلوچستان به وحشیانه‌ترین صورت در دست اجراست. آخوند‌ها در عوالمی ‌که آن خانم به آنان نسبت می‌دهند نیستند و بار‌ها گفته‌اند که ‌ایران هیچ، و اسلام همه چیز است. این دوستان برای جلب حمایت آمریکائیان از هیچ چیز رویگردان نیستند.

 ‌

ــ اگر می‌شد با قلب واقعیت‌ها در حوزه سیاست بین‌المللی پیروز شد، اردوگاه جهانی سوسیالیستی باید برنده دائمی ‌و ابدی می‌بود. آیا آمریکائی‌ها دغدغه بی‌اعتباری بین‌المللی خود در مبارزه با حکومت اسلامی‌ را ندارند؟

 ‌

داریوش همایون ــ در کنگره آمریکا شمار کسانی که با این موضوعات آشنائی دارند به انگشتان دست نمی‌رسد. ولی در سطح سیاستگزاری می‌باید امیدوار بود که تجربه هفت ساله گذشته در افغانستان و عراق و جهان عرب و پاکستان آمریکائیان را متوجه ساخته باشد که اجرای درست طرح‌های پردامنه و ریشه‌ای، از تغییر رژیم گرفته تا ملت‌سازی تا خاورمیانه بزرگ از دستشان ساخته نیست. آن‌ها مانند ویتنام با هزینه‌های مالی و جانی شگرف، رژیم‌های دست نشانده برسر کار می‌آورند و خود عروسک عروسک‌هایشان می‌شوند (این اصطلاح از دوره جنگ ویتنام به بحث سیاست خارجی آمریکا راه یافت.) به یاری کشور‌ها می‌روند و آنها را در جنگ داخلی و هرج و مرج و فساد بد‌تر از پیش می‌اندازند. تا گلو در گلزار خود ساخته فرو می‌روند و ناگهان‌‌ رها می‌کنند و می‌روند.

 ‌

ــ بی‌توجهی آقایان شریف بهروز نماینده حزب دمکرات کردستان و حسین‌بر سخنگویان کرد و بلوچ ـ فقیر‌ترین استان‌های کشور ـ نسبت به گفته‌های علی ‌الطائی که خود را نماینده حدود ۵ میلیون عرب در الاهواز و جنوب ایران معرفی می‌کند و مدعی است که ۹۰ در صد نفت و ثروت در زمین‌های آباء و اجدادی آنهاست، چه ابعادی خواهد داشت اگر همه این سروران در تحقق آرزوهای خود موفق شوند؟

 ‌

داریوش همایون ــ آقای الطائی می‌تواند از الاهواز سخن بگوید. مگر در‌‌ همان سنگ نبشته بیستون نام الاهواز نیامده است؟ ایشان همچنین می‌تواند سهم غیر عرب‌های خوزستان را در توسعه آن استان در صد ساله گذشته و خون‌هائی را که همه ‌ایرانیان، از جمله‌‌ همان پنج میلیون تن، برای دفاع از آن گوشه سرزمین ملی داده‌اند نادیده بگیرد. ولی آقایانی که از ملت‌های بلوچ و کرد سخن می‌گویند با کدام منابع درآمد می‌خواهند سطح زندگی مردم محروم آن استان‌ها را بالا ببرند و به جهان امروز برسانند؟ در کنگره ملیت‌های فدرال امروز سخن از همکاری است ولی خودشان هم می‌دانند که اگر فرصت دست یافتن به هدف‌های خود را بیابند بسیاری از آنان اول به جان یکدیگر خواهند افتاد.

من وارد جزئیات ناپسند نمی‌شوم ولی چنانکه در آغاز اشاره کردم جنبش‌های «پان» عموما بدفرجام هستند. سیاستی که بنای آن بر جدا کردن و تاکید بر تفاوت‌ها باشد به ویرانی خواهد انجامید. ما در ایران نیاز به همرائی داریم، به توافق بر سر اصول جهانروای اعلامیه حقوق بشر و میثاق‌های آن، به دمکراسی لیبرال که حکومت اکثریت محدود به اعلامیه جهانی حقوق بشر است. ما تنها با یک سیاست ملی بر پایه حقوق شهروندی خواهیم توانست بر جمهوری اسلامی، و بر واپسماندگی جامعه ‌ایرانی و بینوائی توده‌های مردم در هر جای کشور چیره شویم. معنای حقوق شهروندی را می‌باید شناخت و برای آن کوشید. دمکراسی و حقوق بشر، این است معنی حق تعیین سرنوشت در ایران آزاد یگانه.

 ‌

ــ با سپاس فراوان از شما

فروردین ماه 1387

ملت شدن روی کاغذ نیست

بخش 2

            یکپارجگی ملی و مسئله اقوام ایرانی

 ‌

ملت شدن روی کاغذ نیست

 ‌

ــ آمار ارائه شده در مقالهٔ شماره‌ای از مجله حقوقی، نشریه مرکز امور حقوقی بین‌المللی معاونت حقوقی و امور مجلس وابسته به ریاست جمهوری در ایران، نشان می‌دهد: «از پایان جنگ جهانی دوم تا سال ۱۹۹۷ حدود ۱۲۵ جنگ صورت گرفته که ۸۰ مورد آن به نحوی مربوط به جنگ‌های قومی ـ مذهبی بوده است.» نویسنده مقاله آنگاه نظر می‌دهد که هدف این تنش‌ها «حق تعیین سرنوشت» بوده است. با نگاه به ابعاد هولناک کشتار، پاکشوئی‌های قومی، جنایات مذهبی در بسیاری از این تنش‌ها که حاصل آن آوارگی، فقر و فلاکت هرچه بیشتر مردمانی است که کمتر سهمی در برافروختن این آتش‌ها دارند،‌گاه انسان را آرزومند کشیدن دیوارهای عبور ناپذیر برگرد هر قوم و قبیله و پیروان ادیان جداگانه می‌کند تا محصور در میان این دیوار‌ها شاید دست از جنایت کشیده و حداقل هم‌خون‌ها، هم‌قبیله‌ها و هم‌دین‌های خود را به فلاکت بیش از این نکشند و یا اینکه بهتر است ضابطه «حق تعیین سرنوشت» ـ آن گونه که اروپائی‌ها در مقابله با جنگهای خونین قومی درون یوگسلاوی و تقسیم آن کردند ـ زیر پا گذاشته شود. اساساً معنا و جایگاه این اصل در جهان آشفته و درهم‌ریخته کنونی چیست؟ آیا می‌توان به نام آن همه کار کرد؟

 ‌

داریوش همایون ــ رساله پژوهشی که نام بردید جای تردید نمی‌گذارد که حق تعیین سرنوشت ربطی به تجزیه رسمی یا بالفعل کشور‌ها بر خطوط زبانی یا مذهبی ندارد و اساسا ناظر بر پیامدهای پایان استعمار و جنگ است. فرمولی است برای سر و سامان دادن به مناطقی که از شکستن امپراتوری‌های مستعمراتی یا جنگ بدر می‌آیند. پیوند حق تعیین سرنوشت با جنگ و خونریزی و قهر و غلبه تنگ‌تر از آن است که بلندگویانش به روی خود می‌آورند یا اصلا از آن آگاهی دارند. حق تعیین سرنوشت نیز مانند شعارهائی چون «هژمونی طبقه کارگر» اول آسان به زبان می‌آیند ولی «مشکل‌ها خواهد افتاد.» در این مرحله، روشنگری درباره واقعیات و دریدن پرده‌های پندار و فریب ــ کاری که نویسنده آن رساله کرده است ــ لازم است تا مشت آن‌ها که جامعه‌شناسی و علوم سیاسی و حقوق‌بین‌الملل اختراع می‌کنند باز شود.

یک کار دیگر هم در همین مرحله لازم است. پیامدهای ترسناک دیوار کشیدن‌ها میان ایرانیان به هر نام و بهانه را می‌باید از هم‌اکنون روشن کرد. آن‌ها که خواب‌های دور و دراز می‌بینند می‌باید بدانند که برچه بیدار خواهند شد. برای ملت ما راهی جز همرائی و تفاهم بر اصول جهانروای universal حقوق بشر نیست. هر زیاده‌خواهی و انحراف، هزار واکنش بیرون از اندازه درپی خواهد داشت. هیچ‌کس انحصار بیرون رفتن از منطق و میانه‌روی و نیکخواهی را ندارد. جامعه‌ای که سی سال فساد و خشونت و نامردمی جمهوری اسلامی را از سر گذرانده مستعد فروغلتیدن در هر هاویه‌ای است.

 ‌

ــ ایران نیز مانند بسیاری از کشورهای جهان از گوناگونی‌های قومی، مذهبی و زبانی برخوردار است. ما در کشور خود نیز به دفعات و در دوره‌های مختلف شاهد درگیری‌ها و زدوخوردهای نظامی ـ هرچند در ابعادی بسیار محدود‌تر و بیشتر در درگیری حکومت مرکزی با احزاب سیاسی مسلح ـ بوده‌ایم. آیا ما هم باید تصویر خود را در آینه جنگ‌های قومی ـ مذهبی که در این دهه‌ها جاری بوده‌اند ببینیم و نگران شویم؟

 ‌

داریوش همایون ــ جای همه‌گونه نگرانی از آینده هست ــ نگرانی و نه نومیدی. ایران از نظر تنوع قومی و مذهبی خود توانگر است. ولی این ثروتی که در دوره‌های رونق و ثبات مایه نیرومندی ملی و رنگارنگی زندگی‌های شخصی می‌شود در برهم خوردگی اوضاع، به ویژه درازدستی بیگانگان، به زیان آن هر دو عمل کرده است. همواره عناصری بوده‌اند که خواسته‌اند از آب گل‌آلود ماهی بگیرند. با اینهمه ایران هرگز از درون تجزیه نشده است. شکست نظامی (از عثمانی و روسیه) یا دیپلماتیک (از بریتانیا) در پانصد ساله گذشته سبب شد که بیشتر قلمرو خود را از دست دادیم. اکنون نیز خطر اساسا از بیرون است. تنها بخت همه آنان که حق تعیین سرنوشت را پیش کشیده‌اند و می‌خواهند ایران را به مناطق زبانی تقسیم کنند در ازهم پاشیدن کشور، در جنگ خارجی است تا سپس جنگ داخلی در گیرد. در بلوچستان متاسفانه جمهوری اسلامی این جنگ را آغاز کرده است.

 ‌

ــ «حق تعیین سرنوشت» برای نیروهای سـیاسی ایران مفهومی ناآشنا نیست. چند دهه‌ئی است که این مفهوم توسط چپ‌های مارکسیست ـ لنینیست به فرهنگ واژگان سیاسی ما افزوده شده است. پیش از این‌ها از این مفهوم جز جدائی بخش‌هائی از خاک ایران و تشکیل دولت‌های مستقل از «ملت‌های» یا «خلق‌های» ساکن ایران برداشت نمی‌‌شد. امروز در میان آن‌ها شکاف بزرگی افتاده است و برخی از چهره‌های سر‌شناس تجدید نظرهای اساسی در معنای حق تعیین سرنوشت در رابطه با ایران کرده‌اند. آن‌ها با تکیه برملت ایران، استقلال کشور و اصل یکپارچگی حاکمیت ملی، از «حق تعیین سرنوشت» به عنوان حق حاکمیت ملت ایران، یک‌بار در مناسبات بین‌المللی و در چهارچوب منشور سازمان ملل و یک بار در مناسبات درونی به معنی پایه دمکراسی دفاع می‌کنند. آیا اصولاً چنین برداشتی از مفهوم «حق تعیین سرنوشت» صحیح است، برداشتی که برای این حق عملاً دو صورت عملی درونی و بیرونی قائل است؟

 ‌‌

داریوش همایون ــ دگرگشتی که در بخش‌های بزرگی از چپ ایران در نگاه به ملت و سرزمین ایران پیدا شده است و روی آوردن به میهن دوستی نه تنها به عنوان ارزشی عاطفی بلکه همچنین سودگرایانه، از بهترین روندهای سی ساله گذشته است. دریافتن اینکه در روابط بین‌المللی ایدئالیسم جائی ندارد بیش از اندازه طول کشید ولی ما همه جا بیش از اندازه در زمان درنگ کرده‌ایم. میهن دوستی مانند خانواده دوستی است و در برابر انسان دوستی قرار ندارد، دل انسانی بزرگ‌تر از اینهاست. باراک اوباما در سخنرانی‌اش در برلین خود را یک شهروند سرافراز آمریکائی و هم شهروند fellow citizen جهانی معرفی کرد. با جهانگیر شدن فرایافت شهروندی، به معنای انسان دارای حقوق و در نتیجه برابر از این نظر، ما همه شهروندان جهان نیز هستیم. اما حق تعیین سرنوشت کاربرد محدود حقوق ‌بین‌الملل دارد و در مناسبات حکومت کنندگان و حکومت شوندگان تنها به صورت استعاری می‌تواند به کار رود.

ایران کشوری جا افتاده است ــ یک دولت ملت کهن که پس از چند سده‌ای فترت باز به آن صورت در پهنه جهانی پدیدار شد. در جامعه جهانی، ما نه با حق تعیین سرنوشت بلکه به استناد حاکمیت ملی (استقلال، و نه حاکمیت مردم که دمکراسی است) حضور داریم و در درون می‌باید نه برای حق تعیین سرنوشت بلکه دمکراسی و حقوق بشر پیکار کنیم.

 ‌

ــ با اینکه ضوابط و عرف بین‌المللی استقلال و مرزهای کشور‌ها را محترم می‌شمارد با نگاه به حوادثی که در جهان رخ می‌دهند؛ از جمله سر برآوردن هر روزه دولت ـ ملت‌های جدید یا دخالت قدرت‌ها در امور کشورهای مستقل تا مرحله حمله نظامی و اشغال سرزمینی آن‌ها و بعد گردن نهادن جامعه جهانی به رسمت شناختن دولت‌ ـ ملت‌های جدیدی که پشتوانه‌های قدرتمند خارجی دارند، این پرسش مطرح می‌شود که آیا اساساً اطمینانی برای دوام کشورهائی که دارای گوناگونی قومی، زبانی یا مذهبی هستند، وجود دارد؟ اگر می‌شود با تکیه به زور اسلحه و حمایت جهان بیرون دولت ـ ملت‌های جدید تأسیس کرد، آیا سخن گفتن از عرف و ضوابط بین‌المللی در احترام به تمامیت ارضی، استقلال و یکپارچگی حاکمیت و… نشانه خوشباوری نیست؟

 ‌

داریوش همایون ــ چنان مداخلاتی هست ولی نه به این سادگی‌هاست و نه بی‌فراهم شدن اسباب داخلی در هر کشور عملی است. در گذشته قدرت‌های جهانی بسیار دست گشاده‌تری داشتند و هیچ مرزی را چنانکه بود نگذاشتند. امروز اگر در کشوری پاک‌شوئی و نسل‌کشی قومی یا مذهبی نباشد یا مانند عراق خود را به کام جنگ نابرابر نیندازد دیگران لشگر نخواهند کشید. اما حتی در آن صورت هم مسلم نیست. یوگوسلاوی در اروپا بود و ناتو پس از دودلی‌های فراوان و کشته شدن ده‌ها هزار تن به دلائل قومی و مذهبی ناچار از مداخله شد. ولی در دارفور عرب‌های مسلمان شمال بیش از دویست هزار تن را از نوبیائی‌های مسیحی و آنیمیست جنوب کشته‌اند و عملا هیچ اتفاقی نیفتاده است. احترام به یکپارچگی و یگانگی دولت ملت‌ها نیرومند‌ترین اصل حقوق بین‌الملل مانده است. هیچ اصل دیگری بیش از این با منافع همگانی آن‌ها نمی‌خواند. ما بیش از طرح‌های دیگران می‌باید نگران گمراهانی باشیم که با دامن زدن به تعصبات، نه به کشور، نه به مبارزه ملی، و نه به همزبانان خود خدمتی می‌کنند.

 ‌

ــ سیر پیدایش کشورهای جدید در دو دهه اخیر را شاید بتوان با آغاز قرن بیستم در اثر فروپاشی امپراتورهای باقی مانده و استقلال کشورهای مستعمره مقایسه کرد. عده‌ئی با نگاه به این روند نتیجه می‌گیرند: پیدایش و وجود یک ملت به اراده و خودآگاهی آن جمع انسانی بستگی دارد که به هر دلیلی و با استناد به هر نوع پیوند درونی، خود را ملت می‌داند. اما وجود این «حس ملی» و ملت دانستن خود، الزاماً به منزله خواست جدائی و تشکیل دولت مستقل نیست. تنها مخالفت دیگران با این حس و خودآگاهی ملی است که در عمل موجب تقویت حس جدائی‌خواهی و تسریع پروسه استقلال می‌گردد. آن‌ها هشدار می‌دهند: خشونت و خونریزی راه همزیستی داوطلبانه بعدی را مسدود می‌کند. هرچند این هشدار بدور از واقعیت نیست، اما آیا چنین تعبیری از ملت درست است؟ آیا هر نوع پیوند درونی در میان اجتماعات انسانی و خودآگاهی نسبت به این پیوند، برای بکارگیری مفهوم ملت برای آن جایز است؟ علاوه بر این آیا جدا کردن مفهوم ملت از دولت درست است؟

 ‌

داریوش همایون ــ هشداری که اشاره شد هم به دور از واقعیت و هم بسیار برای همگان خطرناک است. اینکه هر‌گاه یک جمع انسانی احساس ملت بودن کرد ملتی است و می‌باید بنا به اصل تعیین سرنوشت با آن رفتار کرد نمونه کاملی از ساده کردن قضایا و بازیگوشی با سرنوشت افراد و ملت‌هاست. اگر این اصل را بپذیریم هر روز شاهد تشکیل و از هم پاشیدن «ملت»‌ها خواهیم بود. می‌گویند با ما مخالفت نکنید تا به فکر جدائی نیفتیم. دیگران هم می‌توانند بگویند که از سخن خود برگردید و گرنه با شما مخالفت خواهیم کرد. به جای این بهانه آوردن‌ها می‌باید بر روی اصولی که همگان جز ما که اختیاردار همه چیز هستیم بر آن موافقت دارند. می‌باید پرسید آیا چیزی هم به نام علوم سیاسی و حقوق بین‌الملل وجود دارد یا هر وقت یک جمع انسانی تصمیم گرفت می‌تواند تعریف ویژه خودش را از مفاهیم جا افتاده سده‌ها و هزاره‌ها داشته باشد؟ اگر همه چیز به اختیار یک جمع انسانی باشد جمع انسانی دیگری هم می‌تواند تصمیم‌های خودش را بگیرد. از خشونت و خونریزی همه می‌باید بیمناک باشند و جلوگیری کنند.

نمی‌باید فراموش کرد که ملت شدن روی کاغذ نیست. روی سرزمین و منابع و دارائی‌هاست و برسر هر سانتی‌متر آن سرزمین و منابع و دارائی‌هایش کشاکش بالا خواهد گرفت. هنگامی که ماهیت تازه‌ای پا به جهان می‌گذارد همه چیز از نو ــ و در چنین مواردی در جهان سوم ما ــ در خون آغاز می‌شود. در یوگوسلاوی صرب‌ها چنین تصمیمی در باره دیگر عناصر جمعیت گرفتند. در سودان نیز چند سالی همین وضع است. موکول کردن همه چیز به تصمیم «جمع‌های انسانی» بشریت را به جنگل باز خواهد گرداند ــ دیگر مسئله زور خواهد بود. ما این تصمیم را می‌گیریم دیگری تصمیم ضد ما را می‌گیرد هر دو هم حق خواهیم داشت. شما تصور جهانی را بکنید که همه چیز بستگی به احساس جمع‌های انسانی از گونه همین‌هائی که در میان خودمان به فراوانی می‌بینیم داشته باشد!

همان‌گونه که فرد در جامعه ناگزیر از دهانه زدن بر هوس‌ها و خواست‌ها، حتی نیازهای خویش است، هر جمع مفروض انسانی نیز ناگزیر است نظامات اجتماعی و بین‌المللی را رعایت کند. ملت تعریف دارد و دلخواسته یک جمع انسانی نیست. پیش از هر چیز یک پدیده تاریخی است و از تاریخ نمی‌توان گریخت. کشورهائی که به زور و خواست دیگران ملت نشده‌اند، و چین و ایران به ویژه با آن تاریخ سنگین، کمتر از بسیاری دیگر این تعبیرات یک سویه را بر می‌تابند. مردمان حق دارند احساس نزدیکی بیشتری با افراد و گروه‌های معینی در بیرون و درون مرزهای یک واحد سیاسی بکنند. زبان و مذهب اشتراکات پر قوتی هستند. ولی هرجا چنین احساسی هست به تغییر مرز‌ها و ساختارهای حقوق بین‌الملل نمی‌انجامد. نظام‌های سیاسی مدرن این توانائی را یافته‌اند که چنین احساس نزدیکی‌هائی را به سامان بیاورند و در این روزگاری که چند فرهنگی و چند هویتی رو به گسترش است ضرورتی به ملت‌سازی نمی‌ماند.

در تحلیل آخر همه ‌چیز به این برمی‌گردد که توانائی بسر بردن با یکدیگر را داشته باشیم، به این معنی که‌گاه از پوسته تنگ خود بدر آئیم. تا آن زمان دمکراسی هم برای ما چیزی جز این نیست که هر چه دلمان بخواهد خوب و حق دمکراتیک ماست.

‌ ‌

ــ عده‌ای بر این نظرند که مفهوم دولت ـ ملت آفریده کشورهای غربی ـ اروپائی ـ و مبتنی بر تاریخ آنهاست و حق تعیین سرنوشت هم که معنای کلاسیک آن هر ملت یک دولت بوده است ناظر بر سرنوشت آنهاست. ملت ایران چون یک ملت تاریخی یا به قول دیگری «فراتاریخی» است، مشمول این ضابطه‌ها و تعریف‌ها نمی‌شود. آیا مفاهیم و تعریف‌های اروپائی دولت ـ ملت که از حوادث تاریخی چون عهدنامه وستفالی، دو جنگ جهانی، عهدنامه ورسای، تشکیل سازمان ملل، منشور این سازمان، حق استقلال کشورهای مستعمره و… عبور کرده و از این رویداد‌ها رنگ گرفته‌ و قوام یافته است، در توضیح موجودیت ما به عنوان یک کشور و یک ملت جامعیت و توان لازم را ندارد؟ آیا این تعریف‌ها شامل حال ما نمی‌شوند؟ ما در این جهانی که نظم آن را نظام‌های سیاسی و فرهنگی بر‌تر تعیین می‌کنند کجا ایستاده‌ایم؟

 ‌

داریوش همایون ــ مفهوم دولت ملت آفریده کشورهای اروپائی نیست. آن‌ها مانند همه پدیده‌های دیگر آن را تعریف و فرمول‌بندی کرده‌اند و به انتظام در آورده‌اند. پیش از عهدنامه وستفالی هم ملت دولت وجود داشت. فرانسه و سوئد که سر رشته‌داران اصلی آن عهدنامه بودند در‌‌ همان زمان صد‌ها سال بود (هفت سده در مورد فرانسه) که همه ویژگی‌های ملت دولت را می‌داشتند. چین و ایران که مرز‌هاشان حتی دیوار کش شده بود و دو هزار سال و بیشتر به همین نام نامیده می‌شدند ملت دولت در تعریف پیشا مدرن آن به شمار می‌آمدند. اینکه آن‌ها تاریخی و فراتاریخی (؟) هستند برعکس بر استواریشان می‌افزاید. به چنین ماهیت‌های تاریخی دست نمی‌توان زد.

کارهائی که از سده هفدهم در این زمینه صورت گرفته همه در جهت نگهداری استقلال و یکپارچگی و یگانگی دولت ملت‌ها بوده است. ما با تکیه برهمان عهدنامه و پیمان ورسای و منشور و نهادهای سازمان ملل متحد در برابر ابرقدرتی چون شوروی ایستادیم و کشور خود را از اشغال بیگانگان بدر آوردیم. این رویداد‌ها و تحولات به ما ربطی ندارد یعنی چه؟ از مورد ایران شصت و پنج سال پیش چه نمونه بهتری می‌توان آورد؟

نظم جهانی زیر تاثیر تمدن‌های بر‌تر هست ولی تعیین شده آن‌ها نیست. نخست به دلیل چند پارگی قدرت و رقابت‌های سخت حتی در میان متحدان که فضای تنفسی حتی برای کشورهای کوچک پیش می‌آورد؛ دوم به علت وجود‌‌ همان عهدنامه‌ها و منشور‌ها و نهادهائی که گویا به ما مربوط نیست؛ و سوم و از همه مهم‌تر به علت اینکه ملت ایران دو سه هزار سال بد‌تر از تحریکاتی را که می‌بینیم دوام آورده اسـت و تا همه جا خواهد ایسـتاد. در این یکی هیچ اشتباهی جایز نیسـت. بهتر است همه پیاده، و آهسته‌تر همگام شوند.

 ‌‌

ــ چطور در شمال ایران آذربایجان یک ملت است، اما این صفت از آذربایجانی‌های ایران دریغ می‌شود؟ چطور کردستان عراق به عنوان یکی از ایالت‌های فدرال عراق به رسمیت شناخته می‌شود و به میزان گسترده‌ئی حکومت فدرال آن استقلال دارد، اما از اعطای همین حق در حد بسیار محدودتری به کردهای ایران خودداری می‌شود؟ بلوچستان ایران چرا نمی‌تواند با همنوعان خود در خاک پاکستان یکی شود؟ چرا مرزهای جغرافیائی که امری قراردادی هستند و در گذشته به قهر شمشیر کشیده شده‌اند و هر آن می‌توان در آن‌ها تجدید نظر کرد ـ بسته به‌‌ همان قهر این بار با سلاح گرم ـ چرا باید میان «همبود‌های انسانی» جدائی ایجاد کنند؟ این پرسش‌ها از جمله پایه استدلال‌هائی است که در موضوع مورد بحث ارائه می‌شوند. نظر شما چیست؟

 ‌

داریوش همایون ــ اگر فردا ترکمنستان نام خود را به گرگان تغییر دهد گرگانی‌ها باید ملت ترکمنستان بشوند؟ ما می‌باید منتظر باشیم ببینیم همسایگان ما چه نامی بر خود می‌گذارند؟ می‌گویند زبان دو آذربایجان یکی است. ولی اشتراک در زبان ملت نمی‌سازد. سوئدی‌های فنلاند به این دلیل خود را ملت نمی‌نامند. فرانسویان سویس نیز؛ و از این نمونه‌ها بسیار است. کردستان عراق در شرایطی که امید است هرگز در ایران پیش نیاید یک واحد فدرال در نظام سیاسی لرزانی شده است که فعلا روی سرنیزه آمریکائی نشسته است و بر سر منابع و سرزمین با دیگران در کشمکش است. ایران به عراق شباهت ندارد و راه‌حل‌های عراق به کار‌‌ همان مردم می‌خورد. ما راه‌حل‌های خود را لازم داریم و بی‌سرنیزه. نمونه‌های متمدن‌تر و دیرپاتری از حقوق فرهنگی و مدنی و عدم تمرکز و حکومت‌های محلی در جهان هست. چرا از آن‌ها نامی نمی‌برند؟

بلوچ‌ها در پاکستان نیز در بهشت رفاه و آرامش نیستند ــ هر چند قابل مقایسه با دوزخ جمهوری اسلامی نیست. اما جز بلوچ‌ها دیگرانی نیز در این کشور زندگی می‌کنند و خوش ندارند که یک روز امپراتوری بریتانیا بخش بزرگ‌تر بلوچستان (استان گدروسیای سنگ نبشته داریوش) را به هندوستان بپیوندد و روز دیگر جندالله بقیه‌اش را جدا کند. برای رهائی بلوچان از جمهوری اسلامی دشمن می‌باید ایران را رهائی داد. آنگاه ایران یکپارچه به مراتب از پاکستان وحشتناک، که یکی از پائین‌ترین سطح‌های تمدن را در جهان کنونی دارد و ایران آخوند زده نیز فرسنگ‌ها از آن پیش است، برای زندگی بلوچان جای بهتری خواهد بود. آنگاه فرصتی پیش خواهد آمد که غفلت‌های گذشته جبران، و به این مردمان هوشمند و مستعد و تاب‌اور سهم شایسته‌شان در زندگی ملی داده شود.

ــ اجازه دهید موضوع را از بحث بیرونی یعنی مکانی که بحران‌ها هستی ایران را به چالش می‌کشند، به درون و بحرانی که سراسر مناسبات ما را در بر گرفته است منتقل نمائیم. بسیاری به درستی به این نتیجه رسیده‌اند، که بحران امروز ما بحران درجا زدن، ایستائی و عقب‌ماندگی است. برای جلو رفتن باید همه چیز را در درون دگرگون کرد. منظور از همه چیز نه فقط فکر و باور و فرهنگ و نظام سیاسی و اجتماعی را، بلکه عده‌ای از این فرا‌تر رفته و این نگاه دگرگون کننده را به مسئله یکپارچگی ملت، حاکمیت، تقسیم‌بندی جغرافیائی نیز دوخته‌اند. آن‌ها تجدید نظر در همه این‌ها را از الزامات پذیرش افکار مدرن یا به قولی بخشی از مدرنیته می‌دانند. در اینجا به نظر می‌رسد که بحران درونی و افکار روشنفکری ـ سیاسی زیر فشار آن، با چالش‌های بیرونی مماس شده و و در یک نقطه مشترک هر دو همراه هم در اصل هستی ایران را زیر دو «آسیاسنگ» قرار داده‌اند. نقطه کانونی ایستادگی کجاست، تا ایران بتواند بار دیگر از این بحران‌ها و چالش‌ها در عین دگرگونی اما ماندگار بدر آید؟

 ‌

داریوش همایون ــ مدرنیته اتفاقا با‌‌ همان عهدنامه وستفالی ارتباط نزدیک دارد. سده هفدهم را تاریخ‌نویسان عصر جدید نامیده‌اند. با پایان دادن به جنگ‌ها و کشاکش‌های مذهبی، که کشاکش‌های قومی امروز را به یاد می‌آورند، و انتظام در روابط بین‌الملل، کشور‌ها فرصت یافتند که با همه توان به «جهان نوین دلاور»ی که در افق اروپا پدیدار شده بود بنگرند و آن را بسازند. سرورانی که به یاد مدرنیته افتاده‌اند و از برهم زدن ایران آغاز می‌کنند به گفته عوام بار دیگر سرنا را از سر گشادش می‌نوازند. آن‌ها در گذشته نیز دنبال جامعه نوین و انسان طراز نوین بودند و می‌خواستند نخست آنچه را که بود ویران کنند. کمترین انتظار از آن‌ها این است که به اینهمه تجربه‌های هشت دهه گذشته از جمله در خود ایران بنگرند. با جامعه بشری، با کشور، ملت مانند خانه کلنگی نمی‌توان رفتار کرد. مسئله ما مدرنیته است. ولی کدام جامعه‌ای با از هم گسیختگی به مدرنیته رسیده است؟ مدرنیته به زیرساخت‌های فراوان در گستره یک کشور نیاز دارد. می‌باید همه منابع را روی هم ریخت. خود ما در دهه دوم سده بیستم نوسازندگی modernization را که یکی از اسباب مدرنیته است از یکپارچه کردن کشور و قدرت‌بخشی به حکومت مرکزی آغاز کردیم و با‌‌ همان بودجه‌ای که در سال پیش از حمله متفقین از صد میلیارد ریال نمی‌گذشت از آن همه کار‌ها بر آمدیم زیرا منابع ناچیز آن زمان کشور را می‌توانستیم بسیج کنیم.

بعد هم سروران بهتر است مدرن شدن را از جای بسیار نزدیک‌تر و آسان‌ترش بگیرند: خودداری از آویزان شدن به امامزاده‌های سیاسی؛ پذیرفتن مسئولیت شخصی؛ شناخت قدر دیگران اگر چه در جبهه مخالف. رسیدن به چنین درجه‌ای از بلوغ سیاسی برعکس کوشش برای درهم شکستن ایران دل‌ها و اندیشه‌ها را به هم نزدیک‌تر و زمینه را برای همرای شدن بر اصول آماده‌تر خواهد کرد. آنگاه شاید دیگر نیازی به برداشتن کلنگ نیز نماند.

 ‌

ــ و اما پرسش آخر از شما به عنوان یکی از سرسخت‌ترین مدافعان حفظ تمامیت ارضی، اصل یکپارچگی حاکمیت ملی؛ چرا ما برای استقرار یک نظام دمکراتیک مبتنی بر حقوق بشر، استقرار نظام مبتنی بر حکومت قانون، بیش از همیشه به مرزهای ملی امن و استوار و یکپارچگی اراده ملی در حفظ ایران نیازمندیم؟

 ‌

داریوش همایون ــ نظر من از یک تعهد سراسر زندگی بر می‌خیزد که همگان می‌توانند به چنان شدتی احساس نکنند. اما هر چه می‌گذرد به حکمت سخنی که یک اندیشه‌مند بریتانیائی بیش از دو سده پیش گفت متقاعد‌تر می‌شوم. در تصمیم سیاسی می‌باید دنبال بیشترین خوشبختی برای بیشترین مردم بود. این معنی سیاست است. خوشبختی تعریف مشخصی ندارد ولی در هر اوضاع و احوالی می‌توان آن را باز شناخت. در اوضاع و احوال پریشان ما همین کم است که به عنوان ملیت‌های ایران به جان یکدیگر بیفتیم و آنچه را که از آسیب جمهوری اسلامی مانده است ویران کنیم. مسلم است که راه‌حلی که به فرض موفقیت، گروه‌هائی را دربر گیرد و دیگران را به مخالفت برانگیزد در چنین تعریفی نخواهد گنجید به ویژه اکنون با این دشمنی‌ها که رژیم پیرامون ایران برانگیخته است. آیا نشنیده‌ایم که می‌گویند ایران بی‌بمب اتمی هم بیش از اندازه بزرگ و نیرومند است؟ ما می‌بینیم که تا همین جا خود رهائی از این رژیم نیز با این سخنان از یاد بسیاری رفته است. حتی حقوق بشر را منطقه‌ای و بسته به همزبانی کرده‌اند. راه دمکراسی و حقوق بشر و حکومت قانون و سهیم کردن مردم هرجا در اداره کارهای خودشان از جنگ بر سر ملت و ملیت و دشمنی با «ملت فارس» و نامیدن بخشی از ایران به «فارسستان» و افتخار کردن به چنگیز و آتیلا نمی‌گذرد. تجربه هشتاد ساله خود ما نشان می‌دهد که ترس واقعی یا مبالغه شده از تجزیه ایران، و تلاش‌های گروه‌های همیشه آماده خدمت به بیگانگان چه نقش تعیین کننده‌ای در تقویت گرایش‌های راست افراطی و نهادهای سرکوبگری داشته است. ایران تکه خمیری نیست که به دلخواه آن را بپیچانند و ببرند و به آتش بسپارند.

 ‌

ــ با سپاس فراوان از شما بابت وقتی که در اختیار ما گذاشتید.

دی ماه 1387

چپ ایران و حساب‌های غلط ملت‌سازان

بخش 2

            یکپارجگی ملی و مسئله اقوام ایرانی

 ‌

چپ ایران و حساب‌های غلط ملت‌سازان

 ‌

ــ نظر شما در بارة برخی تحلیل‌ها مبنی بر عدم حمایت گسترده سایر شهر‌ها و مناطق کشور ــ با تکیه این تحلیل‌ها بر مسایل قومی ــ از جنبش سبز و در نتیجه محدود ماندن جنبش و دست باز‌تر رژیم در سرکوب آن چیست؟

 ‌

داریوش همایون ــ موضع سازمان‌های قومی ملت‌ساز در برابر جنبش سبز نیز، مانند هر چه دیگر، سخت‌تر و برکنار‌تر شده است. امروز سخنگویان‌شان آشکارا می‌گویند که در مبارزه آزادیخواهانه مردم ایران شرکت نمی‌جویند مگر آنکه به شرایط آنها گردن بگذارد. بسیار شده است که افرادی از این سازمان‌ها اگر هم در تظاهرات ایرانیان در بیرون شرکت می‌جویند زیر پرچم ایران نیست. این سازمان‌ها در خطر این هستند که در جهان انحصاری خود اندک اندک از ایران و ایرانی جدا شوند ــ اگر هم اکنون عملا نشده باشند. جنبش سبز که بزرگ‌ترین حرکت تاریخ ایران برای برداشتن دیوار‌های خودی و غیر خودی و پرورش دادن فرهنگ و نظام سیاسی شهروندی است (شهروند یعنی فرد انسانی دارای حقوق سلب نشدنی برابر در یک دولت ـ ملت) در اوضاع و احوال واژگونه و خرد ستیز ما گروه‌هائی را بیش از همیشه از دیگران دور ساخته است.

اینکه کسانی نخواهند برای آزادی مردم ایران دستی برآورند و آزادی را تنها در جمهوری‌های فدرال «ملت»‌های خود تعبیر کنند مسئله خود آنهاست (چنانکه پیش‌بینی می‌شد سیر از ملیت به ملت چند سالی بیش نکشید.) آنها لابد با‌‌ همان روان‌شناسی سه چهار دهه پیش فکر می‌کنند که اوضاع برای به قدرت رسیدنشان مناسب است و دیگر لازم نیست به هیچ‌چیز جز قدرت فکر کنند. آنچه بر ایران و مردم آن یعنی همه اقوام و اهل زبانهای ایران می‌گذرد اهمیتی ندارد؛ و دراز‌تر کردن حکومت پاسدار و جمکرانی کمترین بهائی است که برای رسیدن به دمکراسی آن‌گونه که در صورت‌های ویژه «جمهوری‌های فدرال» عراق و پاکستان عمل می‌شود می‌باید پرداخت. جنبش سبز بی‌تردید از کنار ایستادن هر لایه اجتماعی به هر دلیل، زیان خواهد دید ولی ادامه و حتی پیروزی نهائی آن بستگی به تصمیم این گونه سازمان‌ها ندارد. در این جنبش نه کسی را اجبار و نه از کسی خواهش می‌کنند. بیهوده نیست که آن را خود جوش می‌نامند.

آنچه نگرانی می‌آورد بالا گرفتن احساس بیگانگی تا حد دشمنی است که در نوشته‌های ملت سازان دیده می‌شود. آنها به طور منظم از هر چه بتواند به احساس یگانگی ملی کمک کند حتی از هر زمینه مشترک برای رسیدن به تفاهم از راه گفت و شنود فاصله می‌گیرند. مانند شرکت جستن در جنبش سبز تصمیم‌هائی که از پیش گرفته شده است قابل مذاکره نیست یا پذیرفته می‌شود و یا…

اما همه‌چیز در‌‌ همان و یا… ست. اگر مذاکره با دیکته یکی باشد سرانجام به و یا… خواهد کشید؛ به زورآزمائی و افزودن برگ‌های دیگری بر تاریخ پر خشونت ما ــ آنهم در شرایطی که جامعه ایرانی برای نخستین‌بار نه برضد یک رژیم بلکه برضد تبعیض و خشونت به پا خاسته است؛ برای نخستین بار در فرهنگ سیاسی ما بجای اصل برنده همه چیز بازنده هیچ چیز، رسیدن به تفاهم و توافق میان نظرات و منافع گوناگون، دارد اصل پذیرفته‌ای می‌شود. بسیار غم‌انگیز خواهد بود که روحیه تبعیض و خشونت پس از جمهوری اسلامی نیز در مبارزه آشتی‌ناپذیر سازندگان «ملت»‌های ایران که تنها چند سالی دیگر پسوند ایران‌ش را نیز خواهند انداخت ادامه یابد. به آسانی می‌توان دید که این ملاحظات کمترین جائی در ذهن نویسندگان مقالات ماننده «نامه‌های چون خنجر آبگون» شاهنامه ندارد. آن‌ها سرمستانه با احساس دروغین پیروزی به سوی آینده‌ای که یک بار دیگر در طول دو نسل بر زمینشان خواهد زد ــ ایران نیز روی‌ش ــ می‌تازند (اگر بقیه ایرانیان بگذارند به آنجا‌ها برسد.)

ما برای جلوگیری از چنان وضعی که کمترین پیامدش هدر رفتن انرژی‌ها و دراز‌تر کردن دست دشمنان درونی و بیرونی ایران است نیاز به گفت و شنود و تفاهم داریم. ولی تفاهم بی‌زمینه مشترک نمی‌شود. خود پیداست که زمینه مشترک با اصطلاحات و تعریف‌های دلخواسته arbitrary به دست نمی‌آید. اگر ما پیشاپیش بپذیریم که ملت یعنی گویندگان یک زبان، و اگر ۲۸۰ میلیون عرب بیست و چند ملت‌اند عموما در جنگ و کشاکش با یکدیگر، به تعریف من درآری ما مربوط نیست؛ و اگر دموکراسی یعنی جمهوری فدرال و آزادی یعنی حق تعیین سرنوشت و جدا شدن تا سطح روستا ــ چرا نه؟ ــ و هر کس گفت ایران یک ملت و یک کشور است فاشیست است و اقلیت‌ها را به سرنیزه خواهد کشید (هرچند چنان کسی برای نخستین‌بار گفته باشد که اقلیت به معنای حقوقی یعنی تبعیض و می‌باید از فرهنگ سیاسی ایران حذف شود ــ همچنان که جرم سیاسی ــ و تا آنجا که به حقوق بشر ارتباط دارد همه یکی و اکثریت هستند) اگر گفت و شنود بخواهد از چنین جاهائی آغاز شود همین است که در دو دهه گذشته در بیرون ایران داشته‌ایم و تنها از هم دور‌تر افتاده‌ایم.

برای تفاهم جز پذیرفتن اصطلاحات و تعریف‌های جهانروا universal و به مهر سازمان ملل متحد و امضای نزدیک ۲۰۰ دولت (بسیاری از آنها چند زبانی و غیر فدرال و در‌‌ همان حال دمکراتیک) رسیده، و ادامه آن بر چنان بنیاد‌ها چاره‌ای نداریم و هیچ نمی‌باید در اندیشه «و یا…» باشیم. «و یا…» دیگر نباید جائی در سیاست ایران داشته باشد.

* * *

خواست‌های حداکثر و فزاینده و روحیه فاتحانه و آشتی‌ناپذیر بسیاری سخنگویان سازمان‌های قومی که گوئی در وایو (خلاء) پرواز می‌کنند آنچه را که از چپ ایران مانده با معمائی پر مخاطره روبرو ساخته است. گرایش چپ از آغاز در موضوع یکپارچگی ملی و سرزمینی ایران به طرف عوضی تاریخ غلتید و با تجزیه‌طلبی و کشور گشائی شوروی یکی شناخته شد. پس از پیروزی انقلاب شتابی که چپگرایان در پیوستن به جنبش‌های مسلحانه در دو استان مرزی ایران نشان دادند نخستین‌بار به جمهوری اسلامی وجهه مدافع موجویت ایران اگرچه با روش‌های سرکوبگرانه بخشید و دست آن را برای ترور باز‌تر کرد. در این سی ساله نیز راه آمدن با سازمان‌های قومی به رغم هر انحراف ارتجاعی یا ضدملی از سوی آنها سیاست کلی عموم چپگرایان بوده است. ترکیبی از ته مانده‌های ایدئولوژیک و حسابگری سیاسی نگذاشته است روی قضاوت بهتر خود عمل کنند. چپ ایران از سوئی می‌بیند که ادعای بسنده نبودن حقوق شهروندی (یعنی اعلامیه جهانی حقوق بشر) ارتجاعی است زیرا بیست و چهار سده تلاش نظری و سیاسی را برای نشاندن فرد انسانی در مرکز اجتماع و سیاست نفی می‌کند و باز فرد را نه به عنوان خود او بلکه به عنوان جزئی از یک کلیت (در اینجا اجتماع همزبانان) صاحب حق می‌شناسد. همچنین می‌بیند که سازمان‌های قومی به تندی رنگ تجزیه‌طلبی می‌گیرند. با اینهمه نمی‌تواند از گذشته خود، گذشته‌ای که هیچ کس از آن شاد نیست ببرد. بیشترینه‌ای که چپ برای جلوگیری از مخاطراتی می‌کند که هر ایرانی معمولی به آسانی می‌بیند زدن به نعل و میخ است.

 در برابر گرایش‌های تجزیه‌طلبانه‌ای که در شرایط ایران بی‌تردید، هم دمکراسی و هم آینده ایران و هم بهروزی ایرانیان ــ همه ایرانیان ــ را تباه خواهد کرد نمی‌توان روی مسائل اساسی ماله کشید و مثلا ملی و قومی را با هم آورد و به اصطلاح میانه را گرفت. همه کشاکش بر سر همین ملی و قومی است وگرنه در باره حقوق ایرانیان و افراد متعلق به اقلیت‌های قومی (اصطلاح پر معنای میثاق پیوست اعلامیه جهانی حقوق بشر) اختلافی حتی با راه سبز امید نداریم. من سخنان آزادمنشانه و واقع‌بینانه موسوی را در باره حقوق فرهنگی افرادی که زبان مادریشان فارسی نیست خوانده‌ام. سازمان‌های قومی با سازش ناپذیری و کوبیدن بر طبل دشمنی و کینه در برابر هر کمترین اختلاف نظر، که حتی جنبش سبز را می‌کوشد از اثر بیندازد دچار بزرگ‌ترین اشتباه حساب‌ها می‌شوند. امروز زمان تغییر روحیه، گفتمان و فرهنگ است.

چپ ایران در قالب یک جریان سیاسی ترقیخواه ایرانی که راه‌حل‌های جایگزینی برای یک جامعه منصفانه و توسعه یافته عرضه می‌کند بخت زیادی دارد که هیچ از همتایان اروپائی آن کمتر نیست. ولی به عنوان دنباله گرایش‌هائی که کینه «قومی ـ ملی» بزرگ‌ترین پیام آنان در چنین روزگاری است، سازمان‌هائی که از آن سوی اقیانوس تا آن سوی مرز‌ها مایه امیدواری دشمنان ایران و نه تنها جمهوری اسلامی بوده‌اند آینده‌ای نخواهد داشت. تکه تکه کردن ایران سرنوشت و رسالت چپ ایران نیست. هیچ کس نمی‌باید ناسیونالیسم سربلند کرده ایرانی را دست کم بگیرد.

 ‌

اسفند ماه 1388

ایران یک کشور و یک ملت

بخش 2

            یکپارجگی ملی و مسئله اقوام ایرانی

 ‌

ایران یک کشور و یک ملت

 ‌

ــ اخیراً، پس از یک کنفرانس مطبوعاتی در شهر بن آلمان بر محور دفاع از حقوق بشر در ایران، آقای رضا پهلوی متن پیش‌ نوشتهٔ خود برای این کنفرانس را در سایت شخصیشان منتشر کرده‌اند. در این متن ایشان به یک «اشتباه ژرف» اشاره می‌کنند، مبنی بر «برشمردن ایرانیان در زمره یک ملت یکپارچه»

آیا تاکنون شما و ما و نسل‌های پیش از ما که ایرانیان ساکن در سرزمین ایران ـ آنچه که به نام رسمی این سرزمین باقی مانده است ـ را یک ملت قلمداد کرده و نام برده‌ایم برخطا بوده‌ایم؟

 ‌

داریوش همایون ــ من متن انگلیسی نوشته را با ترجمه فارسی آن مقابله کردم و متن فارسی گذشته از نارسائی‌های خود، که به سبب عجله بیش از اندازه روی داده، در جمله‌ای که شما آورده‌اید مردم را به ملت ترجمه کرده است (ما کی از شلختگی مترادف کردن واژه‌ها و اصطلاحات رهائی خواهیم یافت؟) در متن اصلی انگلیسی شاهزاده گفته است که یک لخت monolithic شمردن مردم ایران اشتباه است. این سخنی درست است و ما موزائیکی ساخته تاریخ دراز و پر حادثه خود هستیم. در آن نوشته هیچ تردیدی در یکپارچگی integrity ملت ایران نشده است.

اما اکنون که شما این بحث را پیش آورده‌اید فرصتی پیش می‌آید که بار دیگر به ملت سازانی که ایران را می‌خواهند از ایران بودن بیندازند توضیحاتی داده شود. اگر ایران چند ملت باشد ناگزیر چند کشور خواهد شد و به بهای کمر شکن برای همگان؛ و پیش از همه برای باورمندان به این نظر. کسانی که در پی تکه تکه کردن ملت ایران به نام تنوع قومی و فرهنگی هستند ظاهرا پیامد‌های این تلاش‌ها را به ویژه در این شرایط در نظر نمی‌گیرند.. همه بحث چند ملت بودن ایران بر سر سرزمین است ــ هر «ملت» سرزمین خودش. این خواب‌ها را برای ملتی می‌بینند که سه هزاره یا قربانی جغرافیا و یا تاریخ خود بوده است؛ در بد‌ترین شرایط پابرجا مانده است؛ بیشترین و سخت‌ترین ضربت‌ها را بر موجودیت ملی خویش (بیش از هر ملت دیگری در جهان) تاب آورده است و هنوز‌‌ همان ایران است که یک روز آریا (اریه) تلفظ می‌شد و یک روز ایرانشهر؛ و دو هزار سال پیش نزدیک‌ترین نمونه به نهاد دولت ـ ملت بود که در سده هفدهم تعریف و در عهدنامه‌ای بین‌المللی به رسمیت و تجاوز ناپذیر شناخته شد.

 ‌

ــ ایشان برپایهٔ مقدماتی مبنی بر وجود ادیان و فرهنگهای گوناگون در ایران از هویت دوگانه نام برده و به نتیجهٔ فوق یعنی یکپارچه نبودن «ملت ایران» می‌رسند.

آیا در اینجا ایشان دچار تداخل حوزه‌های مختلف بحث و خلط مفاهیم در این حوزه‌های گوناگون هستند، یا اینکه ما اشتباه می‌کنیم و برپایه دین و فرهنگ‌های قومی هم می‌توان ملت سازی کرد و بعد دست به تشکیل دولت و حکومت و… زد؟

 ‌

د. ه. ــ آن بخش نوشته را بهتر است با ترجمه دقیق‌ترش بیاوریم: «این واقعیتی است که به عنوان یک جامعه چند قومی و چند فرهنگی، ما ایرانیان در واقع دو هویت داریم، یکی ملی و دیگری قومی. در طول تاریخ، هویت ملی ایرانیان عامل مسلط حفظ فرهنگ و تمدن ما بوده است. ما در شاعر بزرگ خود فردوسی یک نمونه برجسته و شگفتاور این احساس هویت را که در روان جمعی ما جای گرفته است می‌بینیم. ولی باید بیفزایم که لازم است اهمیت هویت‌های گوناگون قومی و مذهبی و نگهداری این فرهنگ‌ها و مذاهب را نیز بشناسیم. ما چه از بیرون به درون بنگریم و چه خودنگری کنیم در می‌یابیم که برشمردن ایرانیان به عنوان مردمانی یک لخت monolithic اشتباه بزرگی خواهد بود.»

چنانکه می‌بینیم سوء تفاهم از دشواری‌های برگرداندن متن‌های پیچیده انگلیسی به فارسی برخاسته است و در سخن شاهزاده خلافی نیست.

در اینجا باز فرصتی است که به کسانی که همه بر تفاوت‌های فرهنگی (اساسا زبانی) تاکید دارند و تبعیض را بهانه چند ملت ساختن ایران کرده‌اند گوشزد شود که این مردمان سه هزار سالی با همه این‌ها در کنار هم زیسته‌اند و با هم از این مرز و بوم دفاع کرده‌اند و این اندازه‌اش را از چنگ همسایگان و قدرت‌های بزرگ زمان در آورده و به ما سپرده‌اند. اقوام و دین‌های گوناگون می‌توانند در آینده هم به عنوان پاره‌های یک ملت و در یک کشور در امن و سلامت بزیند و از پیشرفت‌هائی که در زمینه حقوق بشر و «حقوق فرهنگی و مدنی افراد متعلق به اقلیت‌های دینی و قومی» (به نقل از میثاق‌های پیوست اعلامیه جهانی حقوق بشر که در کنفرانس ۱۳۴۷/۱۹۶۸ ملل متحد در تهران به تصویب رسید و دولت‌های عضو بعدا امضا کردند) روی داده است برخوردار شوند.

این روز‌ها بسیار از هویت‌طلبی می‌شنویم. اما هویت چیست؟ هویت تعریفی است که افراد از خودشان می‌کنند و دیگران هم آنان را بدان می‌شناسند. پدیده‌ای است تغییر پذیر و غیر انحصاری. می‌شود هویت‌های گوناگون داشت و در این جهانی که همه چیز به همه چیز پیوند می‌شود افراد و گروه‌های روز افزونی چند هویتی شده‌اند. من ایرانی‌ام و نیازی نیست بگویم به چه درجه‌ای، ولی خود را یک اروپائی هم می‌بینم. جهان‌بینی من اروپائی و نیم بیشتر مصرف فرهنگی من اروپائی است. اوباما در سخنرانی برلین‌ش خود را چنین معرفی کرد: یک امریکائی و یک شهروند جهان. اکنون تصور جهانی را بکنید که هر قوم (گویندگان یک زبان) و هر مذهب و هر فرهنگ ملتی باشد. در ایران ما یک قلم ۶۰۰ زبان داریم. به عقیده دوستان چند ملت می‌باید از آن میان بدر آوریم؟ (فرهنگ در اینجا هم در مفهوم گسترده‌تر و هم محدود‌تر بکار رفته است).

همه پرسش شما از اشتباه گرفتن ملت با مردم در آن ترجمه می‌آید و به همین دلیل است که می‌گوئیم ملی و قومی با هم فرق دارند و نه ملی را به جای قومی می‌باید گذاشت و نه ملی قومی بکار برد. ملت با مردم تفاوت دارد. ملت اساسا یک مفهوم تاریخی ـ جغرافیائی ـ سیاسی است. مردمانی است که با گذشته و سرزمین و منافع مشترک، که جز با تشکیل حکومت نمی‌شود ــ به هم پیوند خورده‌اند و بسا اشتراک‌های دیگر از جمله فرهنگی با هم یافته‌اند، ـ اشتراک یا ارزش‌هائی که ‌گاه این و‌گاه آن دست بالا‌تر را می‌یابند. ملت عموما نام خود را به سرزمین می‌دهد زیرا یک ماهیت جغرافیائی است؛ مردمان پیشین یک سرزمین را نیز دربر می‌گیرد زیرا یک ماهیت تاریخی است؛ و در روابط بین المللی بسیار همراه و بجای دولت به کار می‌رود زیرا ماهیتی سیاسی است. چنانکه اشاره شد ارزش‌های ملی در گذر زمان اهمیت بیشتر و کمتر می‌یابند. هر نسل ممکن است تاکید را بر اشتراک‌ها یا تفاوت‌های معینی بگذارد. ولی تاکید‌های هر نسل، ملت تازه‌ای نمی‌سازد و لازم نیست ما تاریخ‌دان باشیم تا بدانیم که مردمان در طول زمان چه جابجائی‌های زبانی و مذهبی و فرهنگی داشته‌اند. عناصری مانند زبان یا مذهب یا تصوری که از منافع مشترک (یا نبود آن) می‌توان داشت همواره در روان جمعی یک ملت به یک سان نمی‌مانند؛ برداشت‌های (نه همواره پایدار) گروه‌هائی از مردم‌اند. پدران‌‌ همان گروه‌ها چنان برداشت‌هائی نداشته‌اند و فرزندانشان نیز ممکن است نداشته باشند.

ملت بستر رودخانه است و به دشواری تغییر می‌کند که عموما جز با زور و جنگ نیست. مردم آبی هستند که در رودخانه روان است و هیچ‌گاه به یک صورت نمی‌ماند. اکنون از ما می‌خواهند به خواست گروه‌هائی که هیچ معلوم نیست نمایندگی چه کسانی را دارند رودخانه را شاخه شاخه کنیم ــ نخواهیم کرد.

 ‌

ــ به نظر می‌رسد؛ آقای پهلوی التزام به حقوق بشر در حوزه آزادی و برابری حقوقی فردی و اجتماعی و حقوق شهروندی و تلاش برای استوار ساختن چنین حقوقی در مناسبات درونی کشور ایران را کافی ندانسته و معتقدند «چنین نگاهی نه تنها به عنوان نظر غالب درونی ـ «از نظر درونگرائی» ـ بلکه «از زاویه بیرونی نیز لازم است.» هر چند مقصود ایشان در این عبارت گنگ است، اما تبیین‌های گنگ و ناروشن می‌توانند بازیچهٔ زبانی تعبیرهای گوناگونی شوند. گفته ایشان مبنی بر «بیرونی کردن» چنین نگاهی مستعد چه تعبیرهائی است؟

 ‌

د. ه. ــ در ترجمه نزدیک‌تر به اصل که در بالا آمد نه چنان ابهامی است نه چنان تعبیرهائی از آن بر می‌آید. ولی دیگرانی هستند که اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق‌های آن را بس نمی‌دانند. مسئله برای آن‌ها سر راست‌تر از اینهاست و نه نیازی به پژوهش و بررسی می‌گذارد و نه خود حقیقت. نخست یک ملت نیست و چند ملت است؛ سپس هر ملت طبعا سرزمین خودش را می‌خواهد و آنگاه ماهیت سیاسی و حقوقی مستقل خودش را. همه این‌ها نیز به گفته یک کوشنده «ملت تورک» با ایران یا بی‌ایران. (آیا بابک خرمدین هم چنین می‌اندیشید؟) دمکراسی و حقوق بشر و نظام سیاسی‌ای که در آن شهروندان حقوق برابر دارند و اکثریت حکومت می‌کند ولی قادر به تجاوز به حقوق یک فرد هم نخواهد بود؛ همه آنچه رنسانس و روشنگری و لیبرالیسم در پنج سده گذشته برای بشریت به ارمغان آورده‌اند دور ریختنی است، تنها زبان مهم است.

 ‌

ــ اعتراض به نقض آشکار حقوق بشر و بلافاصله تلاش برای کشاندن این موضوع به حوزه دیگری یعنی مسئله دولت به عنوان نمایندهٔ برحق و مشروع ملت. آیا بازی در چنین میدانی می‌تواند در ایران «برندهٔ سیاسی» داشته باشد؟

 ‌

د. ه. ــ اعتراض به تجاوزات به حقوق بشر و تبعیض‌ها و جنایات برضد بشریت و آنچه روزانه در جمهوری اسلامی روی می‌دهد بجاست و مدت‌هاست بر سر همه زبان‌هاست. ولی از این تجاوزات به تجاوز به یکپارچگی ملی ایران نمی‌توان رسید که استراتژی پاره‌ای هویت‌طلبان است. برای آنکه ایران از استبداد و تبعیض و حکومت دینی آزاد شود لازم نیست هر تفاوت زبانی یا مذهبی یا فرهنگی را بهانه‌ای برای ملت‌سازی ساخت. اگر تبعیض و استبداد ملت بسازد به گفته یکی از دوستان در دفتر پژوهش حزب مشروطه ایران زنان بزرگ‌ترین ملت هستند. این سخنان در حالی که جنبش سبز دارد مرز‌های نادانی و تعصب را در می‌نوردد و توده‌های بسیار بزرگی را پشت سر آرمان یک ایران یکپارچه آزاد و پیشرو در یک جامعه شهروندی متحد ساخته است طنین واپس مانده‌ای دارد. این تصادفی نیست که جنبش سبز سازمان‌های قومی را چنان به دست‌پاچگی انداخته است که حقوق شهروندی را تحقیر می‌کنند. اما دوران بازگشت به قبایل و بخشابخشی کردن segmentation ایرانیان به پایان رسیده است. دیگر نمی‌توان به زمانی برگشت که فرد انسانی نه به عنوان خود بلکه به دلیل تعلق به یک گروه زبانی یا مذهبی دارای حق یا از حقوق خود بی‌بهره شود.

 ‌

ــ با سپاس از شما

فروردین ماه 1389

برای پایان دادن به بن بست سه دهه

بخش 3

            جنبش سبز ـ جنبش دگرگونی

 ‌

برای پایان دادن به بن بست سه دهه

 ‌

ــ تقریباً از سوی هیچ یک از دولت‌ها و محافل سیاسی ـ روشنفکری غرب تردیدی در باره این نظر وجود ندارد که راه مبارزه ریشه‌ای با تروریسم و بنیادگرائی اسلامی و راه‌حل بسیاری از بحران‌های منطقه کانونی این دو یعنی خاورمیانه، تغییر مناسبات فرهنگی ـ اجتماعی و دگرگونی نظام‌های سیاسی ـ حقوقی به نفع دمکراسی، آزادی و حقوق برابر انسان‌ها در کشورهای این منطقه است.

در ایران زیر سلطه حکومت اسلامی سال‌هاست که برگرد این هدف‌ها مبارزه‌ای دائمی جریان دارد. به رغم این دولت‌های غربی ـ به ویژه اروپائی‌ها ـ تاکنون از کنار این مبارزه عبور کرده‌اند. علت این اغماض چیست؟

داریوش همایون ــ وظیفه دیگران نیست که مناسبات فرهنگی و اجتماعی خاورمیانه یا افریقا را تغییر دهند. اروپائیان گرفتار مشکلات خود هستند و امریکائیان سرخورده از عراق دیگر انرژی‌اش را ندارند. بر خود این مردمان است که فرهنگ و سیاستشان را نوسازندگی کنند. دفاع از حقوق بشر و قربانیان سرکوبگری بیشترینی است که می‌توان از اروپائیان انتظار داشت و از این بابت چندان شکایتی نمی‌توان کرد. خاورمیانه پس از افریقا بیشترین دشواری را از نظر ورود به جهان امروز دارد و پس از دو سده آشنائی با فرهنگ غربی، بزرگ‌ترین دستاوردش مدرن کردن اسلام بنیادگرا و درآوردنش به خشونت‌بار‌ترین و واپسگرا‌ترین ایدئولوژی‌هاست.

وضع غیرممکنی که بیشتر خاورمیانه، شامل پاکستان و افغانستان، دارد می‌تواند هر قدرت خارجی را از کوشش برای دمکرات‌منش کردن این کشور‌ها منصرف سازد. دمکراسی در این جامعه‌ها حداکثر در رای دادن خلاصه می‌شود (حالا به هر وضعی) و از بقیه اسباب دمکراسی اصلا سخنی در میان نمی‌آید. حقوق بشر هم با اسلام در تعبیر راستین و اصیل آن سازگار نیست. گرایش‌های لیبرال در پنجاه ساله گذشته در این جامعه‌ها در حال عقب‌نشینی بوده‌اند و تا آینده قابل پیش‌بینی همین روند ادامه خواهد یافت. بهانه فلسطیین نیز برای توجیه هر بی‌حرکتی، حتا پسروی هست. مسلمانان از مراکش تا پاکستان و تا حدود زیادی اندونزی مقاومت روزافزون و خشونت‌آمیزتری در برابر مدرنیته نشان می‌دهند. (سنیانی که در افعانستان با بمب بر کمر به صف زنان سنی در دفتر نامنویسی برای حج می‌زنند چه ارتباطی به فلسطین دارند؟)

میلیون‌ها مهاجری که از این سرزمین‌ها به اروپای باختری رفته‌اند نمونه دلسرد کننده‌ای هستند. نسل اول این مهاجران آمادگی بیشتری به سازگار کردن خود با تمدن باختری از خود نشان می‌داد. نسل دوم که در اروپا به جهان آمده است پاسخ هر کمبود اقتصادی و اجتماعی خود را در فرو‌تر رفتن در اسلام می‌بیند و از دمکراسی لیبرال غربی، تنها آزادی عمل برای خرابکاری در آن تمدن را آموخته است. اکنون با «پیروزی»هائی که اسلام بنیادگرا در ایران اسلامی، در عراق، و تازگی در لبنان بدست آورده است اسلامیان اروپائی از مرحله مقاومت گذشته به تهاجم رسیده‌اند و دم از مسلمان کردن کشور‌های میزبان خود می‌زنند. سلاحشان نیز نه متقاعد کردن که تروریسم و آشوب خیابانی است. اکثریت مهاجران مسلمان البته در این فعالیت‌ها دستی ندارند ولی با پشتیبانی غیرفعال و خاموش خود آن را تقویت می‌کنند. گره کور این مهاجران را، چه برای خود و چه کشور‌های میزبانشان، در یک جمله می‌توان خلاصه کرد ــ آن‌ها همه چیز سرزمین مادری خود را دوست دارند مگر گذرنامه‌اش را. زیستن در اروپا را می‌خواهند و زندگی کردن در پاکستان‌ها و مصر‌ها و مراکش هائی که همراه خود به غرب آورده‌اند. (درفارسی میان این دو، تابش nuance معنائی زیبائی است). ایران را می‌باید مورد ویژه‌ای دانست. اسلام حکومتی با نمایشی که از تباهی و ناشایستگی و بزهکاری داده جامعه را بیش از هر کشور اسلامی دیگر مستعد دمکراسی و حقوق بشر گردانیده است. ما به مداخله دیگران کمتر از همه نیاز داریم.‌‌ همان پشتیبانی از حقوق بشر بس است.

 ‌‌

ــ این اغماض تا کجا با این نظر قوی در میان اروپائیان ارتباط دارد که رودرروئی با بنیادگرائی و تروریسم اسلامی نیازمند متحدین رسمی یا غیرسمی از میان مسلمانانی است که تعبیر و تفسیرهای ملایمتری از اسلام دارند؟ آیا از همین دیدگاه نبود که جریان موسوم به اصلاح‌طلب در درون حکومت اسلامی به سرعت مورد توجه و حمایت قرار گرفت؟

 ‌

د. ه. ــ مسلما وجود مسلمانان میانه‌رو و اصلاح‌طلب در مبارزه با تروریسم اسلامی متحدانی با ارزش خواهد بود ولی تا کنون ویژگی عمده مسـلمانان که بیشـترشان هوادار تروریست‌ها نیسـتند ترس وخاموشی، و از آن بد‌تر ریاکاری و ستایش پنهانی تروریست‌ها بوده است. جریان دوم خرداد نمونه کاملی از همدستی نهانی و نهائی اصلاح‌طلبان اسلامی با تندرو‌ترین اسلامیان تروریست بشمار می‌رود. هنگامی که کار به گزینش رسید آنها بی‌تردید به جبهه اصلاح ناپذیر پیوستند و، همراه جهان اسلامی بطور کلی، هیچ حاضر نیستند در برابر تروریسم اسلامی نیرو گرفته از انقلاب خودشان سینه سپر کنند. در اروپا نیز همین را در اجتماعات بزرگ مسلمانان مهاجر می‌بینیم. اکثریت مهاجران مسلمان در فعالیت‌های تروریستی دستی ندارند ولی با پشتیبانی غیرفعال و خاموش، و بازگشت به فرهنگ اسلامی خود، آن را تقویت می‌کنند. زنانی که روز افزون چهره خود را می‌پوشانند و خانواده‌هائی که دختران خود را به ازدواج اجباری محکوم می‌کنند و جوانانی که بجای کتاب جزوه‌های مذهبی در مسجد‌ها و «مراکز فرهنگی» اسلامی می‌خوانند مسلمانان آزاد اندیش را به همرنگ جماعت شدن می‌رانند. واپس نشاندن موج اسلامگرائی در خاورمیانه، در آن «گودال سیاه» ارتجاع مهاجم که برش وسیعی را از آسیا تا افریقا در خود فرو برده پیکاری دراز آهنگ است. حتا جامعه‌های غربی ــ امریکا استثنای امید بخشی است ــ برای همسان کردن اقلیت‌های مسلمان خود به یکی دو نسل کار منظم نیاز دارند.

 ‌

ــ اخیراً خانم شیرین عبادی (حقوقدان ایرانی مدافع حقوق بشر و دارنده جایزه صلح نوبل) در سخنرانی خود در هامبورگ (به دعوت «بنیاد کوربر،» بنیادی در خدمت تقویت مناسبات و روابط سیاسی) گفتند که مردم ایران هنوز آماده پذیرش امر جدائی دین از حکومت نیستند. به این ترتیب آیا برای تحولات دمکراتیک در ایران باید منتظر اصلاحات در دین اسلام ماند؟

 ‌

د. ه. ــ هرکس می‌تواند نظرخودش را داشته باشد. تا هنگامی که مردم در ایران از آزادی گفتار برخوردار نیستند و انتخابات آزادی نیست و یک نظر سنجی ساده به زندانی شدن کارکنان موسسه‌ای که جرئت کرده است می‌انجامد ادعای این را که مردم ایران هنوز آماده پذیرش جدائی دین از حکومت نیستند می‌باید‌‌ همان نظر شخصی گوینده شمرد. ما از هر کس که سودی در ادامه وضع موجود، حالا اندکی بهتر در اینجا و آنجا، ندارد یا در پی توجیه انقلابی که مرتکب شده است نیست، یا رستگاری زندگی‌اش را در نجات دادن انقلاب اسلامی نمی‌جوید می‌شنویم و می‌خوانیم که حتا مادر بزرگ‌ها مخالف دین در حکومت شده‌اند. حقیقت را می‌باید از آخوندهائی پرسید که جرات ندارند به خیابان بیایند.

تا آنجا که به زنان و دانشجویان و کارگران و روشنفکران و طبقه متوسط ایران بطور کلی ارتباط دارد کسی دمکراسی و حقوق بشر را در اطاق انتظار اصلاح دینی نگذاشته است. امروز نظریه پردازان پیشین فقه پویا از سکولار و لیبرال بودن روشنفکران اسلامی دم می‌زنند (امید است گام آخر را هم بردارند و خود را بجای روشنفکر اسلامی که از هردو سو شیر بی‌یال و دم و اشکمی است، روشنفکر مسلمان بنامند که بسیارند و شمارشان هر چه فزون‌تر باد.) دیگران هم بهتر است مردم ایران را به خودشان واگذارند که درباره ولایت فقیه و حکومت شرع تصمیم بگیرند.

 ‌‌

ــ راه و روشی را که اروپائیان در دفاع از اصلاح‌طلبان طرفدار حکومت دینی دنبال می‌کنند، تا کجا پایه در عدم حضور مؤثر نیروهای دمکرات طرفدار جدائی دین از حکومت دارد؟ شما خود به عنوان یک سیاستمدار با سابقه همواره بر اهمیت توازن نیرو‌ها و برخورداری از امکانات برای تغییر وضعیت در میدان سیاست تکیه کرده‌اید. آیا نباید به غربی‌ها حق داد که اپوزیسیون پراکنده و فاقد قدرت در کشور و خارج را نادیده بگیرند و امید خود را به نیروهائی ببندند که دارای حداقل پایگاه و قدرتی در داخل برای تغییر وضعیت هستند؟

 ‌‌

د. ه. ــ نفس بیرون بودن و حضور نداشتن در ایران، از اعتبار یک شخصیت یا گرایش سیاسی به عنوان نیروی موثر در سیاست ایران می‌کاهد. تا هنگامی که نشانه‌های لمس پذیری از پشتیبانی در درون ایران نباشد نیرو‌های مخالف تبعیدی می‌باید با این وضع بسازند. حکومت اسلامی نیز هنوز توانائی آن را دارد که جلو چنان پشتیبانی یا دست کم ابراز آن را بگیرد. غربی‌ها حق دارند روی وضع موجود حساب کنند. نمی‌توان از آنها انتظار داشت در خواست‌ها و آرزو‌های ما شریک باشند. وضع نیرو‌های مخالف در ایران فرق می‌کند و در محاسبات دمکراسی‌های باختری جای بزرگی به آن‌ها داده می‌شود. منتها فشار دستگاه‌های سرکوبگری چندان است که هنوز مخالفان نتوانسته‌اند رژیم را بطور جدی چالش کنند. چنان چالشی در راه است و مخالفان در بیرون می‌باید آماده باشند و هر چه بتوانند برای بسیج جهان آزاد در دفاع از مبارزان درون ایران انجام دهند.

 ‌‌

ــ اپوزیسیون ایران ــ اینکه اپوزیسیون از کدام نیرو‌ها تشکیل شده، کدام نظر را نمایندگی می‌کنند، از چه پایگاه اجتماعی برخوردارند، ارتباط مخالفین خارج با مخالفین داخل چیست، رهبری آن کیست و… ــ در حقیقت به معمائی بدون پاسخ بدل شده است. میلیون‌ها ایرانی مقیم کشورهای غربی و از میان آنها هزاران نفری که سعی می‌کنند، در خارج از مرز‌ها صدای آزادیخواهان ایران را به گوش جهانیان برسانند، در تجربه و برخوردهای روزانه خود دائماً در برابر چنین پرسش‌هائی قرار می‌گیرند. آیا پاسخ ساده و درخور فهمی در برابر این پرسش‌ها وجود دارد؟

 ‌‌

د. ه. ــ امیدوارم این پرسش‌ها و تردید‌ها و بی‌اعتنائی‌ها که نیرو‌های مخالف در بیرون با آن روبرو هستند دست کم بخش قابل ملاحظه‌ای از آنان را به اندازه کافی شرمسار کند که تکانی به خود بدهند و از پیله گذشته‌ها بدرآیند و این همه در اندیشه دفاع از پیشینه خود و دست و پا کردن موقعیتی در دنیای تبعید نباشند. پیشینه‌های شخصی هر چه باشد در موقعیت فاجعه‌بار کنونی ملت ما غرق شده است. ما به عنوان دو نسل یک ملت باخته‌ایم و چندان تفاوتی ندارد که در پایگان (سلسله مراتب) باخت، هر کدام ما در کجا قرار داریم. موقعیت شخصی نیز هر اندازه به نظر کسانی جلوه کند در این تنگنای تبعید از جبران بی‌اثری جمعی بر نمی‌آید. مخالفان هستند و بسیارند ولی تا هنگامی که بر یک گفتمان، بر یک سلسله مواضع همانند که با اصول همه آنها بخواند، توافق نکنند از سوی هیچ کس جدی گرفته نخواهند شد.

هیچ ضرورتی به تشکیل جبهه یا شورا یا قرار دادن کسی به عنوان رهبر نیست. یافتن یک مخرج مشترک و مبارزه هماهنگ و یک صدا در راه آن به بن‌بست سه دهه گذشته پایان خواهد داد. چنان مخرج مشترکی در دسترس است و زمینه روان‌شناسی آن نیز درمیان مثبت‌ترین عناصر مخالف رژیم دارد فراهم می‌شود. مشکل عمده در اینجا در رویکرد به جناحی از حکومت اسلامی است که گوئی برای سرگردانی جهانیان و گل آلود‌تر کردن آب سیاست ایران ساخته شده است ــ‌‌ همان دوم خرداد ورشکسته و ناتوان از گسستن بند ناف قدرت و امتیازات هر اندازه ناچیز و تصوری. تا دوم خردادی‌ها در بیرون نیز می‌توانند بخشی از مبارزه را فلج کنند آن مخرج مشترک به دست نخواهد آمد.

 ‌‌‌

ــ زمان‌هائی، به موازات تشدید بحران میان حکومت اسلامی و جامعه جهانی، شماری از نهاد‌ها و سازمان‌های دولتی یا نیمه دولتی در بعضی از کشورهای غربی در جستجوی نیروهای مخالف حکومت اسلامی، به سرعت با آغوش باز و آمادگی گروه‌ها و سازمان‌های ریز و درشت برمی خورند، که در مخالفت آنان با حکومت اسلامی تردیدی وجود ندارد اما همیشه هدف‌ها و روش‌هایشان در تقویت هدف‌های دمکراتیک در ایران نیست. به عنوان نمونه اخیراً گروه‌های جدائی‌طلب و سازمان‌هائی با گرایش‌های شدید قومی مورد پشتیبانی سیاسی، مالی و تبلیغاتی تعدادی سازمان و نهاد آمریکائی و اروپائی قرار گرفته‌اند. و هنگامی که چنین حمایتی مورد اعتراض سایر ایرانیان قرار می‌گیرد، طبیعی است که غربی‌ها در برابر این اعتراض به «حسن نیت» خود در دفاع از «اپوزیسیون ایرانی» دچار شگفتی می‌شوند. انتظار ما از غربی‌ها چیست؟

 ‌‌

د. ه. ــ خنثی کردن سازمان‌هائی که در پی بهره‌برداری از فضای مخالفت با جمهوری اسلامی به سود مقاصد ضد ملی هستند آسان است. سیاست غرب دامن زدن به گرایش‌های تجزیه‌طلبانه و جنگ‌های داخلی و پاکشوئی‌های قومی نیست. امریکائیان با نثار خون خود عراق چند پاره را به زور یکپارچه نگهداشته‌اند. کوتاه بینانی که در برابر نقشه جغرافیا می‌ایستند و ساختار‌های ایدئال در ذهن خود می‌سازند تاریخ و سیاست و از همه مهم‌تر آدم‌ها را در میلیون‌های متفاوتشان فراموش می‌کنند. ما به چنان کسانی در غرب بی‌دشواری زیاد می‌توانیم توجه دهیم که اولین ضربه تجزیه کشور‌های منطقه، همچنانکه ادعای «آماده نبودن برای پذیرش امر جدائی دین از حکومت» به حقوق بشر خواهد خورد.

 ‌‌‌

ــ مبارزه برای آزادی و دمکراسی ـ همانند تصویری از شکل اصلی نظام سیاسی دمکراتیک که میدان حضور نیروهای گوناگون با گرایش‌های و اندیشه‌های مختلف است، از یک سو به همکاری آنان نیاز دارد و از سوی دیگر در هیچ مبارزه سیاسی نمی‌توان به عامل اختلاف در مطالبات وخواست‌های اصلی یا رقابت گروه‌های گوناگون در سخنگوئی و نمایندگی آن مبارزه بی‌اعتنا بود. ایرانیان آزادیخواه و مخالف رژیم دربرابر این مشکل چه می‌توانند؟

 ‌‌‌

د. ه. ــ پاسخش را می‌باید از سیاست چنانکه در غرب ورزیده می‌شود بگیریم. همکاری و رقابت دو روی سکه سیاست در فرهنگ غربی است. طرف‌های طیف سیاسی نباید خود را قبایل در حال جنگ بشمارند. انسان مدرن می‌تواند وفاداری‌ها، حتا هویت‌های گوناگون داشته باشد. اما برای مدرن بودن می‌باید مدرنیته را در مرکز گفتمان سیاسی گذاشت و از آنجا به برنامه‌ها و دستور کار agenda‌ ها رسید. آنگاه بیشتر ما خواهیم دید که دیوار چینی در میانه نیست و می‌توان در جاهای اساسی و حیاتی با یکدیگر همراه بود.

فراموش نکنیم که مدرنیته با بازنگری خود و نقد همه چیز، از باور‌های شخصی گرفته تا نظم موجود آغاز شد. اگر نیرو‌های مخالف ایرانی در آزادی اروپا و امریکا هم نتوانسته‌اند به شکوفائی در اندیشه و عمل برسند از ناتوانی آنها در بازنگری خویش است. به عنوان یک نمونه، رویکرد به کشتار زندانیان در سال ۶۷/۸۸ در این معنی بسیار گویاست. «سیندرم» کربلا که از آخوند‌ها به مصدقی‌ها و از آنها به چپ سنتی رسیده است فضائی پدید آورده که اگر کسی مانند آقای سرکوهی از خانواده چپ کمترین اشاره‌ای به پاره‌ای زمینه‌های ناخوشایند چنان خونریزی ددمنشانه‌ای بکند از سوی صاحبان عزا به بی‌ادبانه و غیر منصفانه‌ترین صورت و به قصد «کشت» زیر حمله گرفته می‌شود.

تا سیاسیکاران ایرانی پاسداری گذشته‌های خود را نخستین تکلیف خویش می‌شمارند از آنان به عنوان نیرو‌های سیاسی نمی‌توان نام برد. مشکل را می‌باید از سخت‌ترین جا‌ها گشود. این گونه که هست می‌باید از بسیاری نیرو‌های «همیشه در صحنه» (کدام صحنه؟) امید برداشت و به اقلیتی که آینده از آن اوست خرسند بود.

مهر ماه 1385

مبارزه و مبارزان را‌‌ رها نباید کرد

بخش 3

            جنبش سبز ـ جنبش دگرگونی

 ‌

مبارزه و مبارزان را‌‌ رها نباید کرد

 ‌

ــ دو هفته‌ای از اعلام نتیجه دستکاری شده انتخابات و ایستادگی دو نامزد اصلاح‌طلب برخواست ابطال انتخابات می‌گذرد. مقاومت مردم از جان گذشته، به ویژه جوانان و زنان جای هیچ تردیدی در حمایت بی‌دریغ آنها از این آقایان و مبارزه برای کسب حقوقشان باقی نمی‌گذارد. لطفا در درجه نخست بفرمائید تأثیر این ایستادگی‌ها تا همین جا بر روی دستگاه حکومت چه بوده است؟

 ‌

داریوش همایون ــ خیزش ۲۳ خرداد (خرداد در قاموس سیاست ایران دارد جای مرداد پنج شش دهه گذشته را می‌گیرد) بزرگ‌ترین حرکت اعتراضی ملی در سی ساله گذشته است و اگرچه (هنوز) نه در ابعاد و نه در فرا آمد به پای حرکت آن سال‌ها نرسیده رژیم را از پایه‌هایش لرزانده است. جمهوری اسلامی ‌با هر درجه سرکوبگری دیگر نمی‌تواند آسیب پذیری مرگبار خود را چاره کند. توده عموما جوانی (هفتاد در صد جمعیت) که به نظر می‌رسید تن به وضع موجود داده است و گریز خود را از راه‌های دیگر می‌جوید به دراماتیک‌ترین وضع در برابر سرکوب وحشیانه ‌ایستاده است. رژیم آخوندی رویارو با چالشی این چنین سنگین ناگزیر دچار دگرگونی‌های مهم خواهد شد ــ از سپاهی و بسیجی‌تر شدن تا گشادن دروازه‌ها بر دگرگونی‌های بنیادی.

 ‌

ــ خامنه‌ای و نیروهای نظامی‌ حامی‌ش هیچ ابائی از به نمایش گذاشتن قدرت سرکوبگری و تصمیم به ریختن خون هر چه بیشتر مردم ندارند. پیش از پرداختن به جبهه مبارزه مردم، بفرمائید ارزیابی شما از موقعیت جبهه سرکوب چیست؟ قدرتی که نشان می‌دهد تا کجا دوام خواهد آورد؟

داریوش همایون ــ در کوتاه مدت توانائی سرکوب رژیم به ‌اندازه‌ای خواهد بود که آن را نگهدارد. ولی در کارساز بودن سرکوب جای تردید است. سلاح سرکوب در ابعادی که جمهوری اسلامی ‌نمی‌تواند به آن برسد در کشور‌های فراوان کند شده است. سرکوب با طبیعت گردش کار یک جامعه ناسازگاری دارد و دیر یا زود از اثر خواهد افتاد. در جامعه نیرو‌های دیگری نیز هستند. در این عصر توده‌ها که ما زندگی می‌کنیم هر رژیمی ‌سرانجام مغلوب مردم خواهد شد. خیزش ۲۲ خرداد نشان داد که مردم، بیشترشان جوانان، با این رژیم مشکل وجودی دارند. سرکوب جنبش بر پهنا و ژرفای ورطه‌ای که جمهوری اسلامی ‌در آن خواهد افتاد افزود.

 ‌

ــ پس از حوادث اخیر در تحلیل‌های بسیاری چه در رسانه‌های ایرانی و چه بین‌المللی آشکارا سخن از دگرگونی بنیادین در ساختار رژیم اسلامی‌ می‌شود. صحبت از تغییر آن از حکومت فقها به حکومت نظامیان است. با وجود رهبری خامنه‌ای به عنوان ولی فقیه و شورای نگهبان و شورای خبرگان رهبری با بخش بزرگ‌تر آخوندی آیا چنین ارزیابی درست است؟

 ‌

داریوش همایون ــ ما از چهار سال پیش شاهد سپاهی شدن تدریجی حکومت اسلامی ‌بوده‌ایم. احمدی‌نژاد که با استراتژی «چراغ خاموش» سپاه در بار نخست پیروز شد هرچه توانسته اختیار کشور را به عناصر سپاهی داده است. او در پایگان مذهبی و محافل رهبری آخوندی جایگاهی ندارد. پایه‌های قدرت او سپاه است و بخشی از جامعه که هم بسیار مذهبی از نوع خرافی آن و هم بسیار خریدنی است. این بار او با استراتژی چراغ روشن (دزدی آشکار انتخابات) و به زور سرنیزه سپاه انتخاب شده است و بیش از پیش در سویه (جهت) سپاهی کردن حکومت پیش خواهد رفت. رهبری سنتی جمهوری اسلامی ‌به خطر افتاده است و خامنه‌ای واپسین ولی فقیه خواهد بود. اگر رژیم اسلامی‌ بپاید بیشتر در صورت سپاهی ـ مافیائی ـ امنیتی خواهد بود. این در طبیعت رژیم‌های دیکتاتوری است که به درجات گوناگون ارتشی و امنیتی می‌شوند.

 ‌

ــ شایعه برکنار کردن تعدادی از فرماندهان سپاه، اعلام نظرات قالیباف شهردار تهران و از فرماندهان نظامی ‌سابق در بی‌نتیجه بودن سرکوب مردم، مواضع یکی به نعل و یکی به میخ محسن رضائی کاندیدای سوم که فرمانده کل سپاه در جنگ هشت ساله بود، مخالفت‌های لاریجانی با احمدی‌نژاد که وی نیز زمانی از فرماندهان امنیتی ـ سپاهی بود و…، نمی‌تواند حکایت از یکدستی سپاه داشته باشد. کسانی که امروز به معنای واقعی قدرت حکومتی را در دست دارند، تا کجا می‌توانند روی این نیرو برای سرکوب مردم حساب کنند؟ اینکه گفته می‌شود سپاه خود مدعی قدرت و انحصار آن است، تا چه حد می‌تواند صورت عملی و واقعی به خود گیرد؟ آیا سپاه مانند سایر نیروهای نظامی ‌برای استقرار یک حکومت نظامی‌ از یکدستی و دیسیپلین فرمانبری کامل برخوردار است؟

 ‌

داریوش همایون ــ هیچ گوشه جمهوری اسلامی ‌یک دست نیست و سپاه به همچنین. به ویژه که خامنه‌ای نیز صرفه خود را در اختلاف انداختن و بازی کردن میان جناح‌های سپاه می‌داند. ولی امروز سپاه هم در برابر مردم است هم با رهبران نسل اول رژیم روبه روست و می‌باید از جایگاه ممتاز و قدرت فزاینده خود دفاع کند. در آستانه حرکت قطعی برای گرفتن قدرت سیاسی ــ اگر چه فعلا در عمل و نه به طور رسمی ‌ــ بدنه سپاه می‌تواند متحد بماند. (کسانی که نام بردید قدرتی در سپاه ندارند). آنچه از اختلاف نظر‌ها بروز کرده است به دستگاه حکومتی به طور کلی بر می‌گردد که پس از بحران انتخابات و خیزش مردمی ‌دیگر نخواهد توانست مانند گذشته یگانگی ظاهری خود را حفظ کند. نسل اول رهبری حکومت اسلامی ‌از همه سو به ویژه سپاه زیر تهدید و از درون به دو پاره شده است.

 ‌

ــ در بسیاری از نامه‌های سرگشاده و فراخوان‌ها دائماً از آیت‌الله‌های بزرگ خواسته می‌شود که به نفع مردم و به دفاع از دو نامزد معترض وارد میدان شوند. اما تا کنون جز تعداد محدودی از چهره‌های سر‌شناسی که آنها نیز سالیانی است حساب خود را از این حکومت جدا کرده‌اند، ما شاهد حرکت علنی و تعیین کننده‌ای از سوی این گروه نبوده‌ایم. آنچه هم که در باره تلاشهای رفسنجانی گفته می‌شود و با توجه به سکوت وی بیشتر به شایعات می‌ماند. شما نیز در تحلیل‌های خود تا کنون از طرف سوم مبارزه قدرت یعنی روحانیت سنتی که به عقب رانده می‌شود، یاد کرده‌اید. نمود مبارزه این جبهه سوم را کجا می‌بینید؟

 ‌

داریوش همایون ــ دست به دامن آیت‌الله‌های بزرگ شدن از «غلط‌های مشهور» سیاست ایران است. آن آیت‌الله‌ها تا هنگامی ‌بزرگ‌اند که تصمیم‌های سیاسی نگیرند. آنها در بحران‌های سیاسی همواره می‌کوشند در طرف بازنده نباشند. گفته‌اند که زبان را برای آن به انسان داده‌اند که چیزی نگوید. سیاست پیشگان جهان سومی‌ و دیپلمات‌ها که بهتر از همه معنای این سخن را می‌دانند بیش از شاگردان آن آیت‌الله‌ها به شمار نمی‌آیند. نامه نوشتن موسوی به‌ آیت‌الله‌ها جز یک اقدام تبلیغاتی نبود. رفسنجانی به رغم مقامات و پیوستگی‌هایش سخت آسیب‌پذیر است و در چهارچوب تنگی حرکت می‌کند. او می‌باید نگران بسیار چیز‌ها باشد ــ از خانواده تا نظام ــ ولی خاموشی او نشان بی‌حرکتی نیست. او رهبری جناح مخالف درون رژیم را در دست دارد.

احمدی‌نژاد در مناظره مشهورش نخستین تیر مرحله تازه و سخت‌تر نبرد قدرت را شلیک کرد. او و فرماندهی سپاه پشت سر او تا هر جا بتوانند برای به عقب راندن رهبری سنتی خواهد رفت. مانع اصلی او نه رفسنجانی که خامنه‌ای است که نمی‌خواهد دست رئیس جمهوری نا‌منتخب بیش از این‌ها گشاده باشد. آنچه به روشنی می‌توان دید صف بندی تازه‌ای است که در درون نظام شکل می‌گیرد و از درجه‌ای از موازنه نیرو‌ها برخوردار است و به خامنه‌ای فرصت تازه‌ای برای نگه داشتن نقش داور می‌دهد. او هیچ‌گاه رهبر ایران نبود و پس از دزدی انتخابات، رهبری رژیم را نیز از دست داد و رهبر بخش رسوا‌تر آن شد. اکنون باز می‌تواند رهبر رژیم باشد زیرا هر دو طرف به او نیاز دارند. سخنان اخیرش در باره مدارا و ملایمت متوجه مردمی‌که قربانی سرکوبگری شده‌اند نبود. او می‌خواهد دو طرف را از ضربه زدن به رژیم باز دارد و نگذارد یکی از آن‌ها پیروزی قطعی به دست آورد.

 ‌

ــ حضور چندین صدهزار نفری و به روایت‌های بسیار میلیونی مردم در خیابان‌ها با حضور علنی رهبران کنونی مقاومت مردم در صفوف آن‌ها در روزهای نخست به تدریج به درگیری‌های شدید خیابانی میان دسته‌های پراکنده مردم از یک سو و نیروهای نظامی ‌و انتظامی‌ و همچنین چماقداران سواره و پیاده از سوی دیگر بدل شد، آن هم بدون حضور آشکار رهبران. آیا این نشانه‌ای از تغییر وضعیت و موقعیت جبهه مبارزات مردمی‌است، اگر بله، تغییر به کدام سمت و سو؟

 ‌

داریوش همایون ــ باید در نظر داشت که بهانه تظاهرات مردمی‌ دزدی آشکار انتخابات بود و رهبری آن را طبعا موسوی بر عهده داشت که برنده اصلی انتخابات است. سرکوب تظاهرات شعار‌ها را رادیکال‌تر کرد، چنانکه همیشه پیش می‌آید، و موسوی اگرچه تا نیمه راه آمد به علت بستگی‌اش به نظام نمی‌توانست از رهبری اعتراض به رهبری جنبش مردمی ‌برای تغییر، دگردیسی یابد. اما‌‌ همان اندازه که‌ ایستاده است و به مبارزه خود، در واقع با خامنه‌ای ادامه می‌دهد به زنده ماندن جنبش کمک می‌کند. کروبی از او هم پیش‌تر رفته است؛ و این ویژگی خیزش ۲۲ خرداد را کسانی که از حال و هوای ۲۲ بهمن بیرون نمی‌آیند می‌باید همواره در نظر داشته باشند: این بار رهبران دنباله رو مردم هستند. اکنون انتخابات موضوع اصلی نیست، مردم با همه رژیم در افتاده‌اند و همین که به گفته یک ناظر امریکائی رژیم را برهنه کردند دستاورد بزرگشان در این دور اول است. ولی جنگ سیاسی ادامه دارد. کروبی و موسوی می‌باید جای خود را در این موقعیت تازه پیدا کنند و به نظر می‌رسد که با موج راه می‌آیند.

 ‌

ــ در یکی از مصاحبه‌های اخیر خود در پاسـخ به یکی از پرسشگران به این نکته اشاره داشتـید، که مردم باید خود را برای مبارزات بلندمدت‌تری آماده کنند. از این سخن شما می‌توان این برداشت را کرد که مبارزات مردم با رژیم اسلامی ‌یک مرحله دیگر را پشت سر گذاشته بدون آنکه بتواند به نتیجه قابل لمسی در این لحظه به نفع خود دست یابد. اگر این برداشت درست باشد، مراحل بعدی که نیروهای مردمی ‌باید خود را برای آن آماده سازند چگونه خواهد بود؟

 ‌

داریوش همایون ــ نمی‌توان پنداشت مردمی ‌که به دزدی انتخاباتی چنان پاسخی دادند در هم کوفتن تظاهرات مسالمت‌آمیز و قربانیان خشونت رژیم را فراموش کنند. رژیم اسلامی ‌با اطمینان بیشتر بیش از پیش بر شیوه‌های ترور ــ ترساندن و خفه کردن صدا‌های مخالف و از میان برداشتن کانون‌های مقاومت تکیه خواهد کرد. مردم نیز طبعا درپی چاره‌های تازه‌ای برخواهند آمد تا فضای فعالیت خود را گسترده‌تر سازند. شیوه‌های گوناگون مقاومت مدنی تا آنجا که امکان داشته باشد؛ آگاهی دادن و نگهداشتن روحیه‌ها تا دچار نومیدی نشوند؛ بیش از همه حفظ ارتباط‌ها و شبکه اجتماعی که در این ماه‌ها ساخته شد. سپهر سایبر cyber sphere یکی از مهم‌ترین میدان‌های نبرد در این مرحله تازه است که در گذشته جوانان دست بالا‌تر را در آن داشتند و اکنون خود را با چالش دشوارتری روبرو می‌یابند. ایران با ولایت فقیه و رئیس جمهوری که خود را مایه نکوهش و تحقیر همگانی کرده‌اند صحنه پیکار‌هائی شده است که زور برهنه بسیج و پاسدار در آن به کار نخواهد آمد.

 ‌

ــ هر چند نیروهای سکولار و آزادیخواه عموماً از کارزار انتخاباتی که امکان طرح مطالبات دمکراتیک و آزادیخواهانه مردم را برای نخستین بار با صراحت هرچه بیشتری فراهم ساخت، دفاع کردند و حتا بعضی از آن‌ها به یکی از نامزدهای اصلاح طلب نیز رأی دادند، اما در بیانیه‌ها و اعلامیه‌های برخی از آن‌ها نشانه‌هائی از تردید و دودلی از این عمل مشاهده می‌شود. در ذهن‌هائی حتا خاطره شرکت در انقلاب اسلامی ‌و دفاع از رهبری آن زنده شده است. بعضاً شعارهای آمیخته به باورهای مذهبی از سوی کسانی که رهبری مبارزه در این چند روزه را برعهده گرفته‌اند، این اذهان را به تردیدهای بیشتری می‌اندازد، به ویژه دست به دامن رهبر انقلاب شدن و اعلام تعهد به آرمانهای نخستینی انقلاب اسلامی ‌توسط مهندس موسوی هراس بیشتری از یک انحراف دوباره به دل‌های آن‌ها می‌اندازد، هر چند که بنا بر سرشت مبارزاتیشان، نتوانند از حمایت مبارزات مردم و قرار گرفتن در کنار آن‌ها چشم بپوشند. برعکس این نیرو‌ها، شما با صراحت و بدون هر گونه پروائی از مواضع مذهبی، دربست از این مبارزات و حتا از رهبری آن دفاع می‌کنید. چه نشانه‌هائی شما را در این حمایت چنین مطمئن می‌سازد، که مرددان آن‌ها را نمی‌بینند؟

 ‌

داریوش همایون ــ ما در بیرون می‌باید گوش‌های خود را به تحولات درون بچسـبانیم و نه در پـی رهبری مردم باشیم و نه دنباله رو کسانی که با هزار ملاحظه و سازشگری اجازه فعالیت می‌یابند. مسئله ما نه اشخاص است نه انتخابات، بلکه پیشبرد پیکار مدنی است که به رهبری طبقه متوسط و پیشتازی نسل جوان ایرانیان جریان دارد. ما در بیرون نمی‌باید چنان رفتار کنیم که گوئی در درون به سر می‌بریم. آزادی عمل ما مزیتی است که شرکت در انتخابات رژیم و مانند‌های آن از ما می‌گیرد. نیرو‌های درون با همه روشن‌بینی خود که از بیشتر ما درگذشته است نمی‌توانند و نمی‌باید در این مرحله سخن آخری را بگویند. ولی آن سخن می‌باید گفته شود و ما در بیرون می‌توانیم.

نکته بعدی هراس از تکرار تجربه انقلاب اسلامی ‌است. ولی آن انقلاب هرگز در هیچ جای جهان تکرار نخواهد شد؛ تصویر هیچ کس دیگری در ماه نخواهد افتاد. این جنبش در همه چیز با انقلابی که خود را محو خمینی کرده بود تفاوت دارد. از ترکیب جمعیت گرفته تا گفتمان جامعه تا کیفیت رهبری آن، که در هر گام دنباله رو جنبش است وگرنه بی‌ربط خواهد شد. موسوی ناگزیر است از درون سیستم کار کند ولی مردم با ریختن به خیابان‌ها و کشته دادن او را وادار به‌ایستادن در برابر رهبر کرده‌اند. او عملا به موج تغییر پیوسته است. الله اکبر گفتن مبارزان از بام‌ها تاکتیکی بسیار هوشمندانه است. به آن‌ها نمی‌توان تیراندازی کرد.

به همین ترتیب کسانی که پشتیبانی از مبارزه موسوی را انحراف از اصول می‌دانند غافل‌اند که اصل مبارزه در آن صد‌ها هزاری است که فریاد آزادیخواهی سر دادند و خود را آماج سلاح‌های آدمکشان و اوباش خامنه‌ای – احمدی‌نژاد ساختند. آن‌ها از نامزدی موسوی یا کروبی در انتخابات باره کوبی ساختند که دژ رژیم ولایت فقیه را از پایه به لرزه ‌انداخت. ما نمی‌توانیم از مبارزه و حقوق آنان پشتیبانی کنیم ولی از موضوع مبارزه بترسیم. نمی‌توانیم کسانی را که به خیزش پیوسته‌اند آزمون عقیدتی کنیم و گذشته‌هاشان را به رخ بکشیم و محکوم بدانیم. در این جامعه فرصت طلبان حتی آنها که از فرصت طلبی به رنگ جماعت در آمده‌اند جای خودشان را دارند. رژیم از هیچ چیز بیش از این حق به جانبی‌ها خوشحال نخواهد شد.

غم جایگاه ‌اینده خود را داشتن از این هم نامربوط‌تر است. هنوز هیچ نشده است که کسانی ترس عقب افتادن در مسابقه پس از جمهوری اسلامی ‌را داشته باشند. اگر مردم ایران بتوانند خود را از این رژیم‌‌ رها سازند میدان برای همه گشاده خواهد بود که سخن خود را بگویند و خود را عرضه کنند تا چه قبول افتد و چه در نظر آید. اکنون زمان این ملاحظات نیست. سراسر منظره ‌ایران دگرگون شده است. می‌باید تغییر کرد و نو اندیشید.

 ‌

تلاش ـ آقای همایون با تشکر از شما

تیر ماه 1388

جبهه مخالفی از یک ائتلاف نیرومند در پیش است

بخش 3

            جنبش سبز ـ جنبش دگرگونی

 ‌

جبهه مخالفی از یک ائتلاف نیرومند در پیش است

 ‌

ــ دولت‌ها به ویژه دولتهای غربی با حساسیت و افکار عمومی جهان با علاقمندی اخبار ایران را دنبال می‌کنند و به سهم خود تا کنون از هیچگونه حمایتی از جنش درون ایران که عنوان «جنبش سبزآزادی» برای آن به تدریج در حال جاافتادن است، خودداری نکرده‌اند. سیل اعلام‌ همبستگی‌های گسترده از سوی نهاد‌ها و جامعه‌های مدنی و مدافع حقوق و آزادی انسان‌ها با مبارزات درونی مردم ایران، پیام‌ها و اقداماتی مدافعانه از سوی روشنفکران و سرآمدان علمی و فرهنگی، دانشگاهیان، روزنامه‌نگاران، هنرمندان و… از سراسر جهان بدون توقف جاریست. سه شنبه بیست و یکم ژوئیه هم از سوی سازمان عفو بین‌الملل روز همبستگی با مردم ایران اعلام شد. این حمایت گسترده را چگونه توضیح می‌دهید؟ آیا احساس یگانگی با مضمون این جنبش است یا کمک به بستن دست و بال رژیمی که سال‌هاست اسباب مزاحمت در عرصه بین‌المللی بوده است ــ مثلا در مسئله اتمی؟

داریوش همایون ــ حکومت‌های غربی و سازمان‌های مدنی همواره از جنبش‌های مردمی به درجات گوناگون پشتیبانی می‌کنند ــ بیشتر به علت گرایش طبیعی فرهنگی و احساس همرنگی. کدام دمکراسی است که از جوشش آزادیخواهانه مردمی در بند به نشاط نیاید و همدلی نکند؟ برمه یا میانمار در عرصه بین‌المللی حضور چندانی ندارد با اینهمه آنگ سان سوچی و جنبش آزادیخواهانه‌اش در طول سالیان دراز از سوی دمکراسی‌های غربی فراموش نشده است. اما این بار واکنش‌ها در برابر رویدادهای ایران حال و هوای دیگری دارد. مردم ما با انقلاب سی سال پیش خود و تصوری که به جهانیان دادند سطح انتظار دیگران را بیش از اندازه پائین آورده بودند. «جنبش سبز» که هم بسیار رنگ خوبی است و هم می‌باید آن را در کلام و در معنی زنده نگهداشت دنیا را شگفت زده کرد. بسیاری از ایرانیان را نیز به خودشان این گمان نبود. من خود بار‌ها از سوی هم میهنان به بیماری خوش‌بینی متهم شده‌ام. ناگهان ملتی که تصور می‌شد تن در داده است و از آن بد‌تر، پذیرفته است چنان برخاست که همه به یاد مردم ویژه‌ای که ما هستیم (ویژه و نه بر‌تر، که کم و کاستی‌هامان نیز داستانی است) و فرهنگ یگانه ایران افتادند و شکاف ژرفی که میان مردمی با چنین فرهنگ والا و حکومتی چنین فرومایه هست. اما الحق در هر جای جهان مردم اینهمه دلیری و هوشمندی و پختگی از خود نشان دهند مایه شگفتی خواهد بود.

به عنوان نمونه بخش‌هائی را از مقاله مارتین‌ ای میس رمان‌نویس بریتانیائی که پدرش کینگزلی نیز رمان نویس خوب و بسیار مشهوری بود در گاردین می‌آورم تا نگویند همه‌اش «ملت خود ستائی» می‌کنم:

«ایران یکی از ارجمند‌ترین تمدن‌ها بر روی زمین است؛ چین در برابرش همچون جوانکی جلوه می‌کند و آمریکا پسرکی در آستانه بلوغ… این شاید افسونگر‌ترین جنبه زندگی ایرانی باشد که مردمان‌ش نه تنها به زیارت مزار شهیدان بلکه مزار شاعران خود نیز می‌روند… سی سال سرکوب روان در هم‌آمیخته ایرانی (به گفته ‌ای میس ایران و اسلام، تخت جمشید و قم) ــ که به آزادی و رواداری، به عشق و زندگی و هنر، به اسلام و به مدرنیته آری می‌گوید ــ انرژی و دلیری رویدادهای ژوئن (خرداد) را فراهم کرد و همراه آن کشتن زشت و وحشتناک ندا سلطان را آورد.»

آن مردمی که در ایران امواج ددمنشی رژیم آخوندی ـ جمکرانی را ایستاده‌اند، خوب است بدانند که جهانیان چگونه به آنان می‌نگرند، تا احیانا نومیدی در دل‌هاشان راه نیابد.‌‌ همان فرهنگ (و تاریخ) که نویسنده بریتانیائی با چنین احترام از آن یاد می‌کند پابرجائی و دوام این پیکار را نیز فراهم خواهد کرد. ما از این رژیم بر خواهیم آمد.

دولت‌های غربی طبعا از تغییر حکومت در ایران چشم میانه‌روی بیشتر دارند. می‌توان انتظار داشت که اگر حکومت تازه‌ای در راه باشد بجای ماجراجوئی‌های پر هزینه خارجی به گشودن مسائل داخلی اولویت خواهد داد. حتی در مسئله اتمی نیز با همه تعهد به دنبال کردن برنامه کنونی احتمال بیشتر دارد که در پی کاهش بحران باشد.

 ‌

ـــ سخنان روز جمعه علی اکبر هاشمی رفسنجانی، در اکثر رسانه‌های ایرانی و خارجی بازتابی بسیار مثبت یافت. کمتر کسی پیش‌بینی می‌کرد که وی صریح سخن بگوید. اما همه سخنان او را در جهت تقویت مردم و معترضین دانستند. ارزیابی شما از نقش تازه او چیست؟

داریوش همایون ــ رفسنجانی که مانند شریف امامی‌ تردامن «همان رفسنجانی بیست روز پیش» است برای زندگی خود می‌جنگد. احمدی‌نژاد در مناظره مشهورش خط و نشان هراس‌آور را برای او کشید. اگر جلو احمدی‌نژاد گرفته نشود آینده خانواده رفسنجانی تیره و تار خواهد بود. ولی او نگران جمهوری اسلامی نیز هست و شاید اندکی به اندیشه ایران نیز بیفتد. او به درستی خامنه‌ای را مایه اصلی ویرانی همه کار‌ها می‌داند و بازی پیچیده‌ای را پیش گرفته است که بر سرنوشت ملی اثر خواهد گذاشت. از سوئی می‌خواهد شاهین ترازوی موازنه تازه نیرو‌ها باشد و هم جلو پیروزی جنبش جامعه شهروندی را بگیرد که به معنی پایان جمهوری اسلامی خواهد بود، هم احمدی‌نژاد را بر سر جای‌ش بنشاند که در غیر آن صورت همه قدرت حکومتی را به سپاه خواهد سپرد، هم قدرت خامنه‌ای را محدود سازد و اگر شد در فرصتی دیگر تا برکناری‌ش برود. متحدان او عناصر گوناگون طیفی هستند که جنبش را می‌سازند یا در حال حاضر از آن پشتیبانی می‌کنند، و رهبران مذهبی هستند که بر آینده خود و آینده دین به حق بیمناک شده‌اند. در برابر، او با دشمنانی روبروست که نشان داده‌اند تا کجا‌ها می‌توانند سقوط کنند. اگر رفسنجانی بتواند نیروی رهبران بزرگ مذهبی را پشت استراتژی خود ــ دادن کمترینه امتیازات به مردم، واداشتن خامنه‌ای به تقسیم قدرت با خود او و متحدان‌ش ــ گرد آورد بخت آن را دارد که به همه مقاصد‌ش برسد

 ‌

ـــ سخنان خامنه‌ای در حضور سران سه قوه و همچنین سران نهادهای حامیش و دولتی‌ها نشان می‌دهد که سانتی متری هم عقب نخواهند نشست. از دستگیری‌ها و سرکوب و تهدید سران معترضین هیچ کوتاه نیامده‌اند. آیا در این صف بندی‌هائی که هرچه می‌گذرد سخت‌تر می‌شود، می‌توان انتظار سازش داشت؟

 ‌

داریوش همایون ــ به نظر می‌رسد کار از سازش گذشته است. اختلافات بسیار جدی است و هیچ کس نمی‌تواند به دیگری اعتماد کند. همه سناریو‌ها برای رژیم گران تمام خواهد شد. خامنه‌ای و احمدی‌نژاد امیدوارند با ادامه سرکوبگری خاموش و تاکتیک فرسایشی، نیروهای مخالف را بی‌اثر سازند ولی این فرسایش دامن خود آن‌ها را نیز خواهد گرفت. حکومت آینده احمدی‌نژاد از هم اکنون فلج شده است. از هرجا نغمه‌های مخالف به گوش می‌رسد. آسیبی که به «مشروعیت» به معنی اقتدار خامنه‌ای و احمدی‌نژاد خورده بیش از اینهاست. مبارزه مدنی نیز نخواهد ایستاد. همه این‌ها دست جناح مخالف خامنه‌ای را نیرومند‌تر و انگیزه‌اش را برای امتیاز دادن کمتر خواهد کرد.

در نبود یک ضرب شصت نظامی، سیر چند قطبی شدن حکومت اسلامی سرعت خواهد گرفت و مردم فرصت‌های بیشتر به دست خواهند آورد. در بیرون نیز دمکراسی‌های غربی، اگر مبارزان در ایران دست بر ندارند، بر فشارهای خود خواهند افزود ــ و البته مسئله حساس بمب اتمی جمهوری اسلامی نیز هست که می‌تواند همه چیز را برهم ریزد.

ـــ از شکاف و جبهه‌گیری عناصر درون یک حکومت، همواره با عنوان جنگ قدرت یاد می‌شود. حضور رفسنجانی، موسوی یا خاتمی در یک سو و خامنه‌ای و احمدی‌نژاد در سوی دیگر، رودرروئی احزابی چون مشارکت و مجاهدین انقلاب اسلامی با شخصی‌پوشان ایدئولوژیک ـ پادگانی در سوی دیگر، جبهه وسیع‌تر روحانیون مخالف احمدی‌نژاد و در رأس آن‌ها آیت‌الله منتظری و چند روحانی دیگر که سالهاست از حکومت کنار کشیده‌اند در یک طرف و شورای نگهبان و آخوندهائی مانند مصباح یزدی و… در طرف دیگر، همه نشانه جدال قدرت است. این جنگ آیا فقط برای کسب هرچه بیشتر قدرت و انحصاری کردن آن و بیرون راندن رقباست؟ آیا هنوز می‌توان گفت که دعوای جناحی است و ربطی به مردم ندارد؟

 ‌

داریوش همایون ــ جنگ البته بر سر قدرت است و زمینه آن را نیز مردم با جنبش شگرف خود آماده کرده‌اند. یک گروه می‌کوشد مردم را حذف کند و جن دمکراسی را به قول یکی از امام جمعه‌های نادان به شیشه برگرداند. گروه دیگر می‌کوشد برای نگهداری موقعیت ممتاز خود با مردم همسو شود و از آنها بهره گیرد. دعوا جناحی است ولی مردم در هر مرحله آن تاثیر می‌کنند. دست درکاران رژیم ناگزیرند در هر حرکت خود گوشه چشمی به جنبش مدنی داشته باشند که یک نیروی سیاسی شده است ــ چه برای جلوگیری و چه برای برخورداری از پشتیبانی آن. جنبش ۲۲ خرداد دینامیسم تازه‌ای به سیاست در ایران داده است که راه را بر امکانات تازه و همه گونه ائتلاف‌ها و همکاری‌های کوتاه و دراز مدت می‌گشاید. کانون مخالفت تازه‌ای بر می‌آید که شباهتی به مناقشه خانوادگی اصلاح‌طلبان و اصول‌گرایان ندارد و بر یک عنصر نیرومند مردمی نیز می‌تواند تکیه کند ــ اگر در مسیر آن قرار گیرد. این کانون تازه هنوز شکل سازمانی خود را با توجه به غیرممکن بودن هر فعالیت رسمی نیافته است و به ناچار می‌باید غیرمتمرکز باشد و شبکه سازی تکنولوژی نوین را بجای سازماندهی سنتی بگذارد. اما مخالفان فراوان و روز افزون خامنه‌ای و احمدی‌نژاد از هم اکنون می‌توانند به نیروی تازه‌ای پشتگرم باشند که ربطی به دسته بندی‌های همیشگی و آشنای رژیم اسلامی ندارد. حکومت آینده احمدی‌نژاد جز در شرایط حکومت تمام عیار نظامی با هیچ درجه سرکوب نخواهد توانست جبهه مخالفی را که یک سرش در خود نظام و ارگان‌های آن است و سر دیگرش در جامعه مدنی ایران، از میان ببرد.

نماز جمعه رفسـنجانی گوشه‌ای از منظره تازه سـیاسی ایران را نشان داد. سیاستگران بی‌اعتباری که بار دیگر می‌توانند نقش کلیدی داشته باشند زیرا نیروهای خواهان دگرگونی‌های پردامنه آماده‌اند به آن‌ها فرصت دهند. نیروهای جامعه مدنی که می‌توانند از عناصری پاک بیگانه از خود به درجاتی پشتیبانی کنند. هر دو طرف از یکدیگر بهره می‌گیرند و در برابر دشمنان نیرومند به هم نیاز دارند. بی‌اعتمادی بجای آنها به یکدیگر کمتر از مخالفتشان با خامنه‌ای نیست و یکی از دو طرف همواره آماده است دیگری را ابزار معامله با هم پالکی‌های دیرین خود در رژیم سازد. اما مگر سیاست در شرایط غیرانقلابی بجز این است؟

 ‌

ــ با سپاس از شما

مرداد ماه 1388

دیگر نوشته، بر دیوار است

‌‌

بخش 3

            جنبش سبز ـ جنبش دگرگونی

 ‌

دیگر نوشته، بر دیوار است

 ‌

ــ «تغییر فلسفه حکومت و تغییر رژیم»، اگر درست فهمیده باشیم، فرمولبندی و تبیین تازه‌ای است منطبق بر تجربه‌های تاریخی خودمان. با پیروزی انقلاب مشروطه، نظام سیاسی کشور پادشاهی ماند، اما فسلفه حکومت تغییر کرد و ما به جرگه کشورهای دارای حکومت قانون بر پایه اراده ملت، پیوستیم. در زمان پیروزی انقلاب اسلامی نظام دیکتاتوری شاهنشاهی برافتاد، اما خودکامگی حکومت چند پرده هم بالا‌تر رفت و در فلسفه حکومت فقها مردم و ملت بالکل هیچ کاره شدند و مشروعیت هم از سوی خدا آمد. و آیا این بار مهم نیست که کلمه اسلام جلوی نام حکومت باقی بماند؟

 ‌

داریوش همایون ــ پیروزی انقلاب مشروطه نسبی بود و قانون اساسی مشروطه نیز گذشته از پاره‌ای تناقضات عملی و نیز فلسفی، از جمله مذهب رسمی و تبعیض‌های جنسیتی و مذهبی، دقیقا بر اراده مردم تکیه نداشت و پایه‌های نظام پیش از مشروطه ــ قدرت دربار و حوزه ــ تا اندازه‌ای بر جای ماندند. در قانون اساسی جمهوری اسلامی نیز مردم هیچ کاره نشدند و بخشی از مشروعیت از سوی مردم آمد؛ زیرا بخش مهمی از قانون اساسی مشروطه ــ نهادهای انتخابی و حق رای مردم ــ باز در تناقض همیشگی قانون‌های اساسی ما، در آن گنجانده شد. تنش میان قانون و خودکامگی، ویژگی همه صد ساله گذشته ما بوده است. امروز کشور ما با یکی دیگر از بحران‌های بزرگ تاریخ نوین ما، یک جابجائی بزرگ دیگر روبروست. میلیون‌ها ایرانی در سخت‌ترین شرایط صد ساله گذشته با بهره‌گیری از‌‌ همان تناقض، حق انتخاب در چهارچوب ولایت فقیه، به پا خاسـته‌اند تا پیکار صد ساله برای حاکمیت مردم را این بار تا پایان ببرند.

معنی این سخن آن است که دیگر با سرکوب و زندان و آدمکشی نمی‌توان جلو این حرکت را گرفت. نسل تازه ایرانیان ــ که اکثریت جمعیت نیز هست هم به ایدئولوژی تازه‌ای، به گفتمان دمکراسی لیبرال، مسلح است که جای گفتگو نمی‌گذارد؛ و هم به یک تکنولوژی تازه که مانند آن گفتمان یک ظرفیت مقاومت ناپذیر انقلابی دارد و گوئی برای عصر دمکراسی لیبرال ساخته شده است. آنچه جای گفتگو نمی‌گذارد حق اکثریت مردم بر حکومت است و حقوق سلب نشدنی فرد انسانی، بی‌هیچ تفاوت و تبعیض، به قول نویسندگان قانون اساسی آمریکا ــ حقایقی که باز به قول‌‌ همان نویسندگان به خودی خود آشکارند. آن تکنولوژی هم که دارد جامعه و سیاست را در یک فرآیند انقلابی دگرگون می‌کند، میلیون‌ها تن را در هر نقطه در ارتباط با هم می‌گذارد و به هر یک از آن‌ها امکاناتی می‌دهد که در گذشته سازمان‌های خبری با بودجه‌های صد‌ها میلیون دلاری از عهده بر می‌آمدند. عصر دمکراتیک با این سه دگرگونی بنیادی مانند یک تیر شهاب بر زمین مرگ خیز نظام جمهوری اسلامی خورده است و آن را زیر و زبر خواهد کرد.

این بار احتمال اینکه باز زیر فشار یک دولت امپریالیست یا به رعایت آیت‌الله‌ها جنبش آزادیخواهانه به مصالحه و امتیاز دادن بیفتد نمی‌رود. با پیروزی این کارزار، که تنها مسئله زمان است، تناقض قانون و واقعیت حکومت برطرف خواهد شد. سرانجام مردم ما دارند تصوری از دمکراسی و لیبرالیسم می‌یابند که پیشرفته‌ترین کشور‌ها را از بن‌بست سیاست بدر آورده است. ما به چشم خود تغییر فلسفه حکومت را در ایران حتی از درون نظام می‌‌بینیم و تغییر رژیم در راه خواهد بود.

اینکه تا چند گاهی پسوند اسلامی بر نام رژیم ایران بماند چندان اهمیت نخواهد داشت. می‌باید امیدوار بود که رهبری مذهبی به ملاحظه آینده خود و اسلام هم شده تن به گذار تدریجی و دور از کمترین انتقام جوئی و آزار و تعقیب حتی یک نفر، بدهد و نگذارد که تلخی میوه این «درختی که تلخ است او را سرشت» تا همیشه، و با پیامدهای پیش‌بینی پذیر برای خودشان، در کام ملت ایران بماند.

 ‌

ــ ملاک تشخیص این گفتمان مسلط چیست؟ اگر باور عمومی است، که برای اندازه گیری آن مقیاسی وجود ندارد. اگر شعار آزادی است، چگونه می‌توا ن میان خواست آزادی امروز، با آنچه که به نام آزادی، سرامدان فکری و فرهنگی جامعه‌مان در مطالبه آن به صف انقلاب اسلامی پیوستند، تفکیک قائل شد؟ جهان‌بینی رهبری جنبش و مبارزاتی که جریان دارد چطور؟ با نگاه به کسانی که یک دم از اعلام وفاداری خود به آرمان‌های انقلاب اسلامی و رهبرِ درگذشته آن کوتاه نمی‌آیند، چگونه می‌توان گفت که حرکت کنونی در پرتو گفتمان «دمکراسی لیبرال» است؟

داریوش همایون ــ تازه‌ترین نشانه‌اش را در شعار انبوه جمعیت سوگواران شنیدیم. آن‌ها پس از تکرار «عزا عزاست امروز» قدیمی که خمینی را از آن انداخته بودند یکی از نخستین شعارهای جنبش انقلابی را در پائیز ۱۳۵۷با تغییری بسیار پرمعنی چنین سر دادند: آزادی، استقلال، جمهوری ایرانی! هواداران پادشاهی نمی‌باید از این شعار بهم برآیند. در مرحله کنونی پیکار با رژیم اسلامی مسئله بر سر جمهوریت و اسلامیت رژیم است، نه پادشاهی. مصباح یزدی و یزدی می‌گویند مردم حقی ندارند و همه‌اش ولایت فقیه و امام غایب است و به مردم بهانه لازم را می‌دهند که یک گام پیش‌تر بروند ـ اصلا جمهوری، اسلام نمی‌خواهد ــ اسلام نه تنها در برابر جمهوری، بلکه در برابر ایران. دیگر نوشته بر دیوار است. این از هر الله‌اکبر بر سر بام یا قرآن بر بالای سر‌ها پر معنی‌تر است. یاری گرفتن از نمادهای مذهبی برای کاستن از وحشیگری بسیجی‌ها یک اقدام لازم تاکتیکی است و اگر هم نزد کسانی ریشه در باور‌هاشان داشته باشد اهمیتی ندارد. چه کسی گفته است که مذهبی بودن، انسان را از دمکرات و لیبرال بودن دور می‌کند؟ همه نظام‌های مذهبی بر تفسیر،‌‌ همان زند پهلوی، گشوده بوده‌اند. ما خود از دو هزار و چند صد سالی پیش یکی از کهن‌ترین دست‌ها را در این کار داشته‌ایم. از سرچشمه اخلاقی خالص گاته‌ها جویبار‌ها روان کردیم که جریان‌های اصلی مذاهب ابراهیمی شدند. مذهب‌‌ همان اندازه رنگ جامعه را می‌گیرد که رنگ به جامعه می‌دهد.

نشانه‌ها بسیارند و از گفتمان مطالبه محور تا بیانیه شهروند آزاد تا بیشتر مباحثات انتخاباتی سه ماهه گذشته را در بر می‌گیرند. امروز شعارهای تظاهرات عموما پیام دمکراسی و حقوق بشر را می‌رسانند که‌‌ همان دمکراسی لیبرال است. آن سه دگرگونی انقلابی که اشاره کردم ــ نسلی، گفتمانی، و تکنولوژی ــ با این فلسفه سیاسی پیوند ارگانیک دارند. این‌‌ همان «روح زمان» هگلی است، «سوار بر اسب سفید» که در آن لحظه در توصیف پدیده ناپلئون می‌گفت. رنگ روح زمان ما سبز است.

 ‌

ــ در یکی از سخنرانی‌های اخیر خود در آمریکا گفته‌اید؛ همه لازم نیست به گفتمان مسلط باورمند باشند. اما نا‌آشنائی و نشناختن زمینه مناسبی است برای کژ و کور کردن یا مصادره به میل و مٌثله کردن مفاهیمی که اجزای یک گفتمان را می‌سازند. ما ایرانی‌ها نیز در این مورد دستِ توانائی داریم. حال اگر لازم نباشد، همه به گفتمان لیبرال دمکراسی باورمند باشند، چگونه جلوی وارونه شدن‌ها گرفته خواهد شد؟

 ‌

داریوش همایون ــ همه هیچ‌گاه در جامعه بشری وجود ندارد. نیروی برانگیزاننده همه نیستند، آن توده تعیین کننده critical mass است. توده تعیین کننده شمار مشخصی ندارد. هر‌گاه به اندازه‌ای برسد که بتواند دیگران را فهمیده و نفهمیده، خواه و ناخواه، دنبال خود بکشد پدید آمده است. آنگاه دیگر نمی‌باید بیم چندانی از وارونه شدن‌ها داشت. آنجا‌ها که وارونه شد از آن رو بود که توده تعیین کننده خودش هم درست نمی‌دانست چه می‌خواهد. در چنان صورتی البته میدان برای هر کس بخواهد گشاده است. ما این بار با یک جریان اصلی آگاه درس‌های گذشته را آموخته سر و کار داریم که گام به گام پیش می‌رود؛ و همین ویژگی بس است که آن را پاک از نسل‌های پیشین متمایز گرداند. با اینهمه حق با شماست. دمی از مراقبت نمی‌باید آسوده نشست. همه گونه انحراف پیش می‌آید. ما نیز می‌باید درس‌های پیشین را خوب بیاموزیم. گفته مشهوری است که ژنرال‌ها جنگ گذشته را تکرار می‌کنند که درست نیست و تنها نوآوران در شمار فرماندهان بزرگ می‌آیند. ولی نو آوران از شناخت جنگ‌های پیشین آغاز می‌کنند.

 ‌

ــ کسانی نگران آلوده شدن مطالبات دمکراتیک، دیگران را با همه مواضع آزادیخواهی و برابر طلبی حقوقیشان به دنباله روی متهم می‌کنند و بعضاً به انتقاد از چهره‌ها و جریان هائی که دعوت به شرکت در انتخابات، و از «جنبش سبز» دفاع می‌کنند، افتاده‌اند. دیگران هم چنین کسانی را «زیاده‌خواه»، «همه‌چیز‌دان»، «تبعیدیان بی‌ربط شده»، «مدعیان رهبری» و… لقب می‌دهند. اینکه چنین نظراتی در داخل اصلاً وجود ندارند، قابل اثبات نیست. نمی‌دانیم چند تن مانند «ندا» نه در دفاع از موسوی، کروبی یا رفسنجانی و… بلکه برای خواست آزادی و حقوق برابر به خیابان‌ها آمدند؟

 ‌

داریوش همایون ــ آیا این بحث‌ها حتی در بیرون اهمیتی دارد؟ ما در گرماگرم جابجائی تاریخی، دورانی، هستیم.

 ‌

ــ به نظر نمی‌رسد کسانی هم که کل نظام اسلامی را رد می‌کنند، خواهان کشتن و کشته‌شدن بیشتر از این باشند. در تصور بسیاری از آن‌ها هم نمی‌گنجد، که برای رسیدن به قدرت به هر وسیله‌ای دست یازند. اما اینکه می‌گوئید، شیوه‌ها و ابزار‌ها هدف را تعیین می‌کنند، باز فرمول‌بندی جدیدی است. شاید ناروشنی رابطه هدف و عمل و شیوه عمل است که موجب این صف‌بندی شده است؟ آیا ما از اینکه در عمل هر لحظه به هدف نزدیک می‌شویم غافلیم؟

 ‌

داریوش همایون ــ نخستین بار ادوارد برنشتاین، پدر تجدید نظرطلبی و سوسیال دمکراسی (که بسیار مورد علاقه من است) بود که در آلمان اواخر سده نوزده گفت هدف هیچ نیست، وسیله مهم است. در انقلاب‌های مخملی اروپای شرقی شعار برنشتاین را شرح و بسط دادند، تا آنجا که آدام منچیک، به نظرم لهستانی، گفت آن‌ها که با ویران کردن باستیل آغاز می‌کنند با ساختن باستیل به پایان می‌رسانند. کشمکش‌های لفظی بیرونیان مانند بیشتر کارهای این سال‌ها توفان‌های فنجان چای است و ترافالگارهای‌‌ همان فنجان. موضوع اصلی این کشاکش‌ها نه استراتژی کشتار در برابر مسالمت بلکه منزه طلبی در برابر عملگرائی است ــ روحیه درون در برابر بیرون؛ تجمل کار سیاسی بی‌هزینه در برابر اشگ و خون و عرق خیابان‌های ایران. به نظرم حتی در بیرون هم از این عوالم گذشته‌ایم. نبرد سیاسی واقعی در پیوسته است و در پایان ما همه با هم خواهیم بود و فراموش خواهیم کرد و می‌باید بسیار چیز‌ها را فراموش کنیم.

 ‌

ــ در صفوف مخالفین، برخی نیروهائی که کم‌وبیش با تأئید «جنبش سبز» حمایت کامل و حضور خود را در کنار مردم اعلام کرده‌اند، اکراه و دو دلی خود را نسبت به رهبری آن هم پوشیده نمی‌دارند. به ویژه در میان چپ‌های میانه که حضورشان در بیرون آشکار‌تر است، تلاش ‌هائی دیده می‌شود برای برجسته کردن چهره‌ای به عنوان «رهبر». آیا چنین تلاش‌ها ثمری دارند؟ آیا اساساً در یک حرکت عمومی که آن هم بدون هدایت و رهبری نمی‌شود، رهبرپروری ارادی ممکن است؟ و آیا امروز زمان این گونه رقابت هاست؟

 ‌

داریوش همایون ــ بهتر است رهبر تراشی بگوئیم که من در میان راست نستالژیک بیشتر می‌بینم و به ویژه در شرایط امروز نامربوط است. اما دودلی و حتی بدگمانی به سران کنونی جنبش جامعه شهروندی ایران بسیار بجا خواهد بود.‌‌ همان پیشینه آنان و آدم‌هائی که هستند بس است. می‌باید مانند هر جامعهٔ مردمان پرورش یافته، روی افراد کمتر و روی پیام و شیوه‌ها بیشتر تکیه کنیم. در رود سیاست آب‌ها از همه گونه روان می‌شوند و جلو کسی را نمی‌توان گرفت و اگر بگیرند‌‌ همان دیکتاتوری خواهد شد. نباید گذاشت مسیر رود منحرف شود. تا اینجا هر چه می‌بینیم نقش فزاینده بهترین و پیشرفته‌ترین عناصر جامعه ایرانی، سرامدان سیاسی و فرهنگی پرورش یافته در بستر اندیشه‌های امروزی، است که تار عنکبوت‌های جزمگرائی مذهبی و چپ پیشین را به کناری زده، آزاد از نستالژی راست پا در گل گذشته‌اند و طرح تازه‌ای برای جامعه ایران می‌ریزند. رهبران واقعی آن‌ها هستند و سران ناگزیر جنبش جز پیروی از آن‌ها ــ در تخته بند محدودیت‌های خودشان ــ چاره‌ای نمی‌بینند. ما با پدیده دیگری روبروئیم که صد سالی از یادمان رفته بود. آشنائی ما با جهان نوین نیز همین گونه روی داد و اکنون که در کار رخت کشیدن نهائی خود به این جهان نوین هستیم باز به‌‌ همان نمونه برگشته‌ایم که تنها صورت درست اینگونه جا به جائی هاست ــ نه به اراده یک تن، نه زیر رهبری خردمندانه یا فره‌مند این و آن.

مسئله اصلا شخصی نیست؛ این نیست که ما این یا آن را دوست یا دشمن بداریم. اصل برداشت، گذاشتن رهبر به جای راه، نادرست است. پیشرفت واقعی، پیروزی به درد خور، از پائین می‌جوشد. در دوره‌هائی رهبران به کار می‌آمدند ــ هنگامی که جامعه ناپخته سرگردان نمی‌دانست چه می‌خواهد. هیچ کدام آن رهبران هم بسنده نبودند و پاره‌ای از آن‌ها با بهترین نیت‌ها بزرگ‌ترین آسیب‌ها را زدند. امروز از آن دوره‌ها نیست.

 ‌

ــ با سپاس از شما

مرداد ماه 1388

قدرت و زیبائی پدیده‌ای بی‌مانند

بخش 3

            جنبش سبز ـ جنبش دگرگونی

 ‌

قدرت و زیبائی پدیده‌ای بی‌مانند

 ‌

جنبش سبز ایران یک بلندگو، یک پایگاه مبارزاتی و یا یک مرکز خبری ندارد. شاهد این ادعا همین بس که رژیم به خیال خود برای زدن سرِ این جنبش تا کنون صد‌ها نفر را در زندان‌های خود به بند کشیده است، اما کار همچنان ادامه دارد و هر روز عرصه بر رژیم تنگ‌تر می‌شود.

 انبوه کانال‌های ارتباط‌گیری، خبررسانی و کانون‌های بیشمار بحث و گفتگو در باره «جنبش سبز» کار را بر آنان که پیگیر هر چه بیشتر و نزدیکترِ افکار و روحیه عمومی ‌در این حرکتند، آسان می‌کند. «تلاش» در جستجو و بررسی‌های خود در باره «جنبش سبز» این بار در میان کارهای وبلاگ‌نویسان و بلوگرهای جوان داخل کشور، به مجموعه‌ای از نظرات، نقد‌ها و پرسش‌ها در سطوح مختلف و از زاویه‌های گوناگون، از بنیان‌های فکری و گفتمان مسلط براین جنبش اجتماعی گرفته تا روش‌های مبارزه و همچنین رفتار عناصر و جریان‌های فعال در آن، دست یافته و در صدد است این مجموعه را پایه بحث‌ها و طرح پرسش‌های خود قرار دهد.

 ‌

ــ آقای همایون اجازه دهید، این گفتگو‌ را با شما و از خودِ اصل موضوع یعنی «جنبش سبز» و از این جمله‌ آغاز کنیم که یکی از وبلاگ‌نویسان نوشته است: «این جنبش دارد خودش را پیش می‌برد، ولی نقد‌ها و بحث‌هائی که پیرامونش می‌شود، بر چگونه پیش رفتنش اثر می‌گذارد.»

ابتدا بفرمائید تعبیر شما از این سخن چیست؟

 ‌

داریوش همایون ــ تکه نخسـت آن جمله حتی درسـت‌تر است. ما در ایران با پدیده تازه‌ای، تا آنجا که به یاد می‌آید، روبرو هستیم. مردم می‌دانند چه می‌خواهند و چه می‌کنند. مبارزه و جنبشی را خودجوش به راه انداخته‌اند؛ شیوه‌های مبارزه را در عمل می‌یابند؛ آینده را روشن می‌بینند. مانند هر جنبشی انتظاراتشان بلند و شاید بیش از اندازه بلند است ولی سرشان پائین و به راه است نه لای ابر‌ها و به ماه. بسیار چیز‌ها دارند که به بیرونیان بیاموزند.

بررسی و اظهار نظر حتی در بی‌نقص‌ترین پدیده‌ها لازم است. می‌باید از درون و بیرون مراقب بود که جنبش به ناامیدی نیفتد؛ به شعار‌ها و راه‌های افراطی کشیده نشود؛ هدف بلندمدت را فراموش نکند؛ چند پاره نشود. بسیار می‌شود که آن‌ها که از بیرون نگاه می‌کنند قدرت و زیبائی پدیده‌ای را که بر دست درکاران مستقیم پوشیده است بهتر می‌بینند. از این نیز غافل نمی‌باید بود.

 ‌

ــ نقد و بحث در جامعه‌های انسانی پایانی ندارد. اما امید به پیروزی درهر جنبشی لازم است که انگیزه شرکت در آن نیز هست. مدافعان و شرکت کنندگان در جنبش سبز بسیار متنوع و از نظر جهان‌بینی، افکار و آرمان‌ها و سطح انتظار پیروزی بسیار متفاوتند. در این مقطع پیروزیی که همه کس در این جبههٔ گسترده و متنوع خود را در آن سهیم بداند، چه خواهد بود؟

 ‌

داریوش همایون ــ شکست احمدی‌نژاد اولویت این مرحله جنبش است. او در بد‌ترین و نامناسب‌ترین احوال دومین دوره ریاست جمهوری خود را آغاز می‌کند. تقریبا همه چیز جز زور محض برضد او کار می‌کند ولی زور محدودیت‌های خود را دارد. نظام جمهوری اسلامی ‌یک دست نیست و به زور یا با خرید اشخاص نمی‌توان آن را پشت حکومتی به بی‌اعتباری احمدی‌نژاد متحد کرد. جنبش سبز پشتیبانان بی‌شمار در هر سطح دستگاه حکومتی و رهبری مذهبی دارد و می‌تواند نیرو‌هائی را که از پیروزی گروه سپاهی ـ امنیتی احساس خطر می‌کنند پشت سر خود بیاورد. شرطش آن است که آنها از خود جنبش سبز احساس خطر نکنند. آرمان‌های گروه‌های مختلفی که جنبش سبز را می‌سازند هر چه هم متفاوت، آنها در شکست دادن حکومتی که ایران را به یک نظام فاشیستی از بد‌ترین نمونه‌های جهان سومی‌اش می‌برد یکی هستند. احمدی‌نژاد اگر زمان یابد ایران را با یک تفاوت عراق دیگری خواهد کرد ــ صدام حسین به اضافه چاه جمکران.

 ‌

ــ شما بار‌ها در نوشته‌ها و گفته‌های خود بر گفتمان مسلط لیبرال دمکراسی بر مبارزات چند سال اخیر مردم ایران و از جمله جنبش سبز تکیه داشته‌اید. خاطرم هست که پیش از انتخابات، با نگاه به بیانیه «مطالبه محور» در مقاله‌ای نوشتید که «چیزی بیشتر از آنچه در این بیانیه آمده است، نمی‌توان خواست.» در سیر حوادث بیش از ۴۰ میلیون آمدند و در انتخابات جمهوری اسلامی ‌شرکت کردند، بعد مبارزه‌ای سخت بر سر رأی مردم و رفتنِ احمدی‌نژاد درگرفت و امروز هم ماندن یا برداشتن خامنه‌ای به بحث گذاشته شده است. اما کسی دیگر از آن خواست‌ها سخنی نمی‌گوید. آیا آن‌ها در گیرودار مبارزه و مقاومت فراموش شده‌اند یا اینکه میان آن مطالبات و مضمون این مبارزات پیوندی وجود دارد؟

 ‌

داریوش همایون ــ گفتمان مطالبه محور و بیانیه شهروند آزاد پس از آن مانیفست‌های جنبش سبز بودند و نمی‌توانند شعار‌های آن باشند. شعار‌ها با تحولات روز پیش می‌روند. دو ماه پیش مردم رای خود را می‌خواستند. امروز پایان دیکتاتوری را می‌خواهند. این بستگی شعار‌ها به جریانات روز لازم است و ما هنوز انحرافی از دمکراسی لیبرال در هیچ جای جنبش سبز نمی‌بینیم. مبارزه بر بستر عمومی ‌آزادیخواهی نوین ایران جای دارد. نمی‌باید فراموش کرد که جنبش هنوز در وضع دفاعی است و پیش از هر چیز می‌باید در پی نگهداری خود باشد. شعار‌های فردا مال فردا هستند. حفظ نظام اکنون گزینه‌ای واقعگرایانه است.

 ‌

ــ برخلاف شما جریان‌ها و افرادی با نگاه به سران این جنبش، حضور غیرقابل اغماض بخشی از همین حکومت، آن هم در رده‌های بالا و تلاشی که این مجموعه برای حفظ نظام از آسیب‌های خرد کننده به خرج می‌دهند، در ماهیت آن به عنوان یک جنبش دمکراتیکِ لیبرال تردیدهای اساسی وارد می‌کنند و دفاع از جنبش سبز را نقض غرض از سوی نیروهای دمکرات عرفی‌گرا می‌دانند. آیا ـ به گفتهٔ آن‌ها ـ بار دیگر اشتباه انقلاب اسلامی‌۵۷ نیست که دارد تکرار می‌شود؟

 ‌

داریوش همایون ــ چنانکه اشاره شد جنبش امروز می‌باید خود را نگهدارد و در نظامی ‌مانند جمهوری اسلامی ‌با اینهمه امکانات خریدن و ترساندن و از میان بردن که او راست، به هر متحد و پشتیبانی که بتواند نیاز دارد. ولی نکته اصلی جای دیگر است. حضور بخشی از همین نظام، از بهترین سویه (جنبه) های این جنبش است. چه بهتر که سرسخت‌ترین نمایندگان یک جهان‌بینی فاشیستی در جامه تقدس مآب مذهب به جنبشی پیوسته‌اند که احترام مذهب و رهبران مذهبی را نگه خواهد داشت ولی مذهبی نیست و مذهب را از آلودگی مرکبارش به حکومت، به دیانتی که عین سیاست شده است، پایان خواهد داد. حتی اگر آنان به تقیه پیوسته باشند احترامشان را می‌باید نگهداشت. دست کم روشن‌بینی را دارند. این جنبش می‌کشم می‌کشم نیست.

حفظ نظام در مرحله کنونی گزینه‌ای واقعگرایانه است. برای درآوردن دمکراسی لیبرال از موقعیت کنونی نمی‌توان از روی ویرانه جمهوری اسلامی و ایرانی که از گورستان‌ها پوشیده خواهد شد گذشت. می‌باید به آنان که می‌خواهند با کنار زدن عناصر تبهکار به حکومت رنگ بهتری بدهند کمک کرد. آن مجموعه که گفتید برای اصلاح نظام به رهبری خامنه‌ای به جنبش نپیوسته است. نه تنها اشتباه سال ۵۷ بلکه سال ۷۶ (دوم خرداد) نیز تکرار نخواهد شد. این بار فرمان در دست مردم است. موسوی و کروبی هر یک به شیوه و به فراخور طبیعت خود سران جنبشی شده‌اند که سرکشی و نه سرنهادن ویژگی آن است. آن‌ها قدرت خود را از پیروی از مردم دارند نه پیروی مردم.

 ‌‌

ــ دفاع از سکولار شدن حکومت و جامعه و خروج دین از سیاست از یک سو و از سوی دیگر دفاع از حرکتی که شناخته شده‌ترین سرانش دوباره سعی در کشاندن پای پایوران درجه اول شیعه و مداخله آن‌ها در حل بحران کنونی دارند، چگونه با هم خوانائی دارند؟

 ‌‌

داریوش همایون ــ بزرگ‌ترین کمبود جنبش همین است که هنوز بیشتر مراجع مذهبی مخالفت خود را با آنچه از فساد و جنایت و زورگوئی به نام دین بر جامعه می‌رود آشکار نکرده‌اند. عرفیگرا کردن حکومت در ایران مرحله آغازین مبارزه نیست و چه بهتر که به رهبری یا دست کم مشارکت رهبران مذهبی انجام گیرد تا جای شایسته و احترام آمیز مذهب و رهبران مذهبی هر دو محفوظ‌تر بماند. جنبش سبز در اینجا نیز صورت مسئله بسیاری نیروهای مخالف رژیم را عوض کرده است. دوستان به ویژه در بیرون بهتر است با زبان و روحیه سیاست تازه‌ای که در ایران شکل می‌گیرد آشنا شوند.

 ‌‌

ــ اگر از سکولار شدن سیاست‌‌ همان نمونه جامعه‌های آزاد مورد نظر باشند، خوب در این جوامع آنچه به چشم می‌خورد، آزادی ادیان و رواداری دینی است. پایگان دینی در این کشور‌ها نیز کم در سیاست روز دخالت نمی‌کنند. در هیچ بحث اجتماعی و امور مربوط به مردم و بغرنجی‌های جامعه نیست که از آن‌ها نظرخواهی نشود. از هیچ سیاست‌گر یا حزب و سازمان جدی سیاسی، سخنی در ضدیت با اعتقادات و باورهای دینی مردم شنیده نمی‌شود. در رسیدن به چنین درجه‌ای از رواداری و همزیستی مسالمت‌آمیزی، از جمله میان دین و سیاست، این جوامع از کدام تجربه‌های تاریخی عبور کرده‌اند؟

 ‌

داریوش همایون ــ عامل کلیدی، طبیعت نظام سیاسی و نیرومندی نهاد‌هاست. در یک دمکراسی که کار کند به این معنی که به بهترین صورت از اداره جامعه برآید و بتواند از خود دفاع کند همه حق دارند نظر بدهند و قدرت اخلاقی رهبران مذهبی سرمایه‌ای است که سیاستگران و افکار عمومی‌از آن بی‌نیاز نیستند. ما نمی‌باید از زیاده روی حکومت دینی به ضدیت با دین به نام عرفیگرائی بیفتیم. هر رهبر مذهبی حق دارد آنچه را که به مصلحت جامعه می‌داند بگوید. آنچه به سیاست و مذهب هر دو آسیب می‌زند بهره برداری از مذهب برای پیش افتادن در سیاست است. سرانجام ما می‌باید سیاست را با زبان سیاست و نه زبان کربلا بورزیم. کربلا جای خود را دارد سیاست جای خود را. همه جامعه‌های پیشرفته‌ای که مذهب را از افتادن در ورطه سیاست و آلودگی حکومت و سیاست را از تقدس دکان‌دارانه آزاد کرده‌اند کم و بیش از همین مراحل ما گذشته‌اند. تجربه تلخ آنان را نیز مانند ما به اینجا رسانید که کاری به باور‌های مذهبی شهروندان نداشته باشند. حقوق و حرمت همه مذاهب را نگهدارند؛ و از مذهب برای نیرومند کردن بنیاد‌های اخلاقی جامعه بهره‌مند شوند. از هنگامی ‌که تفاوت میان مذهب و نگرش مذهبی شناخته شد مشکل مذهب و سیاست از میان برخاست. برای روشن شدن منظورم همین بس که به جامعه خودمان نگاه کنیم. ببینیم در زیر یک حکومت مذهبی که سرتاسر بهره برداری مادی از مذهب (پول و قدرت) است به چه اندازه نگرش‌های مذهبی گوناگون و حتی متضاد بر می‌خوریم ــ از مصباح یزدی تا سروش و از جنتی تا کدیور و دیگران. در همه دنیای اسلامی ‌این تنوع را به درجات کمتر می‌بینیم. هیچ کدام هم کمتر از دیگران مسلمان نیستند. تفاوت آن‌ها در زور است. اگر رابطه زور را با مذهب ببریم دین و سیاست و حکومت توازن خود را به سود آرامش اجتماعی بدست خواهند آورد. مشکل با مذهب نیست با آن نگرش مذهبی است که برای تحقق خود زور، زور چالش ناپذیر، لازم دارد.

 ‌

ــ گفته‌ای از یک اندیشمند چینی شنیده‌ام که مذهب ستیزی درست مانند کوبیدن بر میخی است که ضربه هرچه محکمتر باشد، میخ بیشتر فرو خواهد رفت. ظاهراً نمونه کشورهای کمونیستی سابق و دین ستیزی مارکسیست‌ها در اروپا نیز مصداقی از این سخن باید باشد. با وجود این در بسیاری از این کشور‌ها از جمله آلمان شرقی و لهستان در دوران حکومتهای کمونیستی، گروههای مسیحی و کلیسا‌ها به کانونی برای مبارزه برای آزادی و حقوق بشر بدل شده بودند. به نظر می‌رسد، هیچ حکم قطعی و الگوی صددرصدی وجود ندارد؟

 ‌

داریوش همایون ــ اصلا چرا بر میخ بکوبیم؟ دین یک ضرورت اجتماعی است. برای بیشترین مردمان، جهان و زندگانی جز با دین توضیح پذیر و زیستنی نیست. هیچ منطق قابل دفاعی برای دین ستیزی نمی‌توان آورد. آن‌ها که ریشه بدبختی ایران را در اسلام می‌بینند، مانند بیشتر ما اگر‌‌ همان به خودشان از نزدیک‌تر بنگرند خواهند دید که مردمانی با چنین ویژگی‌های اخلاقی، با دین و بی‌دین، سرنوشتی بهتر از این نمی‌توانستند داشت. در جنبش سبز نشانه‌های دین ستیزی نیست و از کم و کاستی‌های سیاسی برخاسته از معایب اخلاقی جامعه ایرانی هم پاک است. بجای دین بهتر است با خود درآویزیم. ما بوده‌ایم که دین را به چنین روزی انداخته‌ایم. اسلحه روی پیشانیمان نگذاشته بودند.

 رهبران مذهبی اروپای شرقی سرمشق‌های درجه یکی هستند. مراجع بزرگ شیعه گذشته از برطرف کردن خطر احمدی‌نژاد برای خودشان، یک فرصت تاریخی دارند که با پیوستن به مردم گره دین در جامعه را در ایران بگشایند. سی ساله گذشته میراث ویرانگری گذاشته است که هیچ نوید خوشی برای آینده دین، دست کم آینده رهبران مذهبی ندارد.

 ‌

تلاش ـ با سپاس از شما

مرداد ماه 1388

اجزاء جنبش سبز همه به هم نیاز دارند

بخش 3

            جنبش سبز ـ جنبش دگرگونی

 ‌

اجزاء جنبش سبز همه به هم نیاز دارند

 ‌

ــ «حفظ نظام در مرحله کنونی گزینه‌ای واقعگرایانه است.» این گفته شما از آن مواضعی است که بی‌تردید، بازهم شگفتی‌ها و اعتراض‌های بسیاری را برخواهد انگیخت. با علم به اینکه این رژیم‌ اسلامی‌ است که مانند هر رژیم خودکامه‌ای در سیاست‌های سی‌ساله سرنوشت خود را به سرنوشت کشور ـ تا درجه بقای آن ـ پیوند زده است، اولویت ما در اینجا چیست که از مسیر این «گزینه واقعگرایانه» دست ‌یافتنی است؟ مگر نه اینکه کارکرد همین نظام و ساختار آن کار را به جائی رسانده که حتا ماندن یا رفتن یک رئیس جمهورش هم چنین بحران عظیمی ‌ایجاد کرده است؟

 ‌

داریوش همایون ــ «حفظ نظام در مرحله کنونی اولویتی واقعگرایانه است» حتی در همین صورت بیرون از بافتار context خود گویاست. مرحله کنونی و اولویت واقعگرایانه به معنی آن است که مبارزه مراحلی دارد و در هر مرحله می‌باید اولویت ویژه آن را تشخیص داد و آن اولویت می‌باید نه آرزوپرورانه بلکه واقعگرایانه باشد. من در‌‌ همان گفتگوی پیشینمان اشاره کردم که پیروزی جنبش سبز در این مرحله شکست دادن احمدی‌نژاد است. روشن است که اگر آن جنبش بخواهد احمدی‌نژاد را شکست دهد نمی‌تواند با شعار سرنکونی و مرگ بر خامنه‌ای به آن برسد. باز‌‌ همان جا گفته شد که جنبش سبز نیاز به متحدانی به ویژه در دستگاه حکومتی دارد تا بتواند پیش از هر چیز خودش را حفظ کند. ولی شرطش این است که آن متحدان از خود جنبش سبز نترسند. شکست دادن احمدی‌نژاد اولویتی است که با گذشت هر روز فوریت بیشتر می‌یابد. امروز وقت بحث‌های نظری نیست. از خود خامنه‌ای نیز می‌باید کمک گرفت. او و پیرامونیانش را نیز می‌باید بیدار کرد. ناقوس فاشیسم صدامی، مرگ همه رهبران نسل اول را می‌زند ــ هر کدام به نوبت و به یاری یکایکشان. این درست است که همه فجایع از خود این نظام است ولی همه امکانات دگرگونی را نیز از همین وضع موجود می‌توانیم درآوریم ــ مگر حکم دهیم که‌اینها بروند هر چه بشود بهتر است. اگر در رژیمی ‌کار به‌اینجا رسیده باشد که ماندن یا رفتن رئیس جمهوری‌اش چنین بحرانی به پا کند روشن است که عوامل دگرگونی در آن فعال شده است. در آن گفتگو من به مردمی‌ فکر می‌کردم که صد‌ها تن آنان به دلیل رفتن به تظاهرات و سردادن الله‌اکبر بی‌هیچ نشانی سر به نیست یا کشته شده‌اند؛ بی‌شمارانی به زندان افتاده‌اند، در زندان با گروهی از آنان رفتاری شده است که از مرگ بد‌تر است. البته روی سخن با مبارزان نستوه شهر‌های اروپا و امریکا نبوده است.

همه جنبش سبز که آن مبارزان نستوه برایش مقاله می‌نویسند و تظاهرات می‌کنند از اعتراض به تقلب بزرگ در انتخاباتی برخاست که هیچ چیزش بیرون از چهارچوب نظام و برای از میان بردن آن نبود. ادامه آن مبارزه نیز تنها در چهارچوب نظام امکان یافته است و خواهد یافت. آن دو سه میلیون تن که تنها در تهران به خیابان‌ها ریختند و یک شعار بیرون از نظام جمهوری اسلامی‌ ندادند دست کم به ‌اندازه بیرونیان از طبیعت این نظام و کارکرد ساختار‌های آن آگاه بودند. گناه آنان و همه ما چیست که نسخه سرنگونی رژیم که‌ اینهمه شعارش را می‌دهند همچنان پوشیده مانده است و نمی‌گویند؟ اینکه حفظ نظام در مرحله کنونی گزینه بهتری است به معنی مبارزه از درون همین سیستم است و من راه عملی‌تری در این مرحله نمی‌شناسم.

 ‌

ــ آیا سخن فوق به این معناست که در چشم‌انداز، هیچ جایگزین دیگری نمی‌بینید، یا در نظام جمهوری اسلامی ‌ظرفیتی برای چرخش به سمت مقدمات عبور به نوعی دمکراسی؟

 ‌

داریوش همایون ــ ظرفیت‌های رژیم اسلامی‌ بسیار است و اینکه کدام ظرفیت ــ نگهداری وضع موجود غارتگری و سرکوبگری، یا دگرگونی و احساس مسئولیت بیشتر به مردم و میهن ــ دست بالا را بیابد بستگی به نقش مردم خواهد داشت. همین بحران انتخابات ریاست جمهوری برای اثبات این نظر بس است. رژیم، از درون و بیرون و به ویژه در برابر مردم آسیب پذیر است؛ توانائی حفظ خود را به گران‌ترین بها نیز دارد.

نقش مردم تعیین کننده است. اما مردم بهتر است بر سر گزینه‌های واقعگرایانه خود بمانند. بد نیست در اینجا تکه‌ای از بلاگی از ایران بیاورم تا تصویر روشن‌تر شود:

 «اجازه بدهید به عنوان کسی که به هیچ کدام از کاندیدا‌ها دلبستگی خاصی ندارم بگویم که بهتر است کمی‌ متعادل‌تر رفتار کنیم. منتقدان جنبش نه منافقند، نه خیانت‌کارند. آن‌ها هم دلشان برای ایرانی آزاد می‌تپد. موافقین جنبش هم نه اسلامگرا هستند، نه فاشیست. همه ما ایرانی هستیم. بیایید نقص تاریخیمان را در کار گروهی، در این جنبش تکرار نکنیم. ابتدا روی سخنم با منتقدان جنبش است. به یقین بعضی از رهبران جنبش کنونی (هرچند که رهبران اصلی مردمند) خود در سال‌های نه چندان دور جزیی از نظام سرکوب و خونریزی جمهوری اسلامی ‌بوده‌اند‌. بسیار بد عمل کرده‌اند. شاید در سرکوب اعتراضات مردمی ‌نقش داشته‌اند. در ایجاد جو خفقان دست داشته‌اند. اما بیایید اجازه دهیم که هرکسی هم توان جبران اشتباهش را پیدا کند. شاید کروبی، موسوی و… جزیی از دستگاه سرکوب بوده‌اند اما اجازه دهیم حالا به روش انسانی عمل کنند تا حتی کسانی هم که سرکوبگر بوده‌اند به کلمه‌ای به عنوان آزادی ایمان بیاورند؛ بدانند که آزادی دروغ نیست. بدانند که آزادی‌خواهان قدرت بخشش دارند. کروبی و موسوی باید طعم بخشش منتقدان را بچشند تا به آزادی ایمان بیاورند و این شمایید که باید آن‌ها را ببخشید. روی دیگر سخنم با موافقین این جنبش (انقلاب سبز) است که شما هم لطفا در جواب هر انتقادی سعی در توهین کردن به انتقاد کننده و یا منافق و.. خواندن فرد انتقاد کننده نکنید. انتقاد جزیی از اصول دموکراسی است و بت ساختن از کسی که دوستش دارید‌‌ همان بلایی را سر این جنبش خواهد اورد که ۳۰ سال پیش بر سر خمینی آمد و به خمینی احساس خدا بودن دست داد. همه ما یار ایران هستیم. به عنوان کسی که شاید بی‌طرف باشد این مطلب را نوشته‌ام و باز هم بیندیشیم که چگونه می‌توانیم بر سر هم داد نزنیم. صدایمان را فریاد نکنیم. بلکه فریادمان را بر خون ریزی‌ها و جنایتکاران خونریز بزنیم. به امید پیروزی، به امید آزادی.»

 ‌

ــ برداشت دیگر از آن گفته این است که: در پرتو تغییر گفتمان، پختگی و بلوغ روحیه عمومی‌، به ویژه در میان سرآمدان کشور در قشر‌ها و گروه‌های سیاسی و فرهنگی، شرایط را به آن درجه‌ای مهیا می‌بینید که با عبور از مرحله کنونی، هیچ رژیم دیگری قادر به بستن کشور در بند خودکامگی نخواهد بود، حتا اگر در ظاهر آنچه که هست بماند؟

 ‌

داریوش همایون ــ همین طور است. آن قدر تغییر روی داده است که دیگر با یک زیرو روئی سر و کار داریم: تغییر نسلی، تغییر گفتمان، تغییر تکنیک‌های بسیج عمومی ‌و تغییر در جهانی که از غفلت بیست ساله خود در برابر اسلامگرایان رادیکال بیدار می‌شود. جنبش سبز با یک استراتژی درست و پابرجا ماندن بر آن، با تمرکز بر شبکه سازی اجتماعی، و به یاری عناصری از خود این دستگاه حکومتی، خواهد توانست شرایط گذار به دموکراسی لیبرال را فراهم کند. در اینجا مقایسه رژیم‌های اسلامی‌ و شاهنشاهی، و دوم خرداد و جنبش سبز به روشن شدن موضوع کمک می‌کند.

جمهوری اسلامی‌ یک فلسفه حکومتی است ــ هر چند پا در هوا و خرد ستیز ــ و یک دستگاه حکومتی است که نمی‌تواند یک پارچه بماند. فلسفه حکومتی جمهوری اسلامی‌ اصلاح‌ناپذیر است. از ولایت فقیه چیز بهتری در نمی‌آید. این اشتباهی بود که در دوم خرداد کردند. اما اگر عامل مردم وارد مبارزه درونی دستگاه حکومتی شود، راه برای دگرگونی‌های بزرگ باز خواهد بود. رژیم شاهنشاهی پس از انقلاب مشروطه، و انحرافی از پاره‌ای اصول آن انقلاب بود و بر خلاف رژیم ولایت فقیه با دگرگونی دمکراتیک تضاد فلسفی نداشت. دستگاه حکومتی آن نیز ــ بجز رقابت‌های شخصی و سیاسی که همه جا به درجاتی هست ــ تا پایان یکپارچه ماند. مسئله در آن رژیم بازگرداندنش به اصول انقلابی بود که خود را اگر چه به ظاهر، دنباله آن می‌دانست و در زمینه‌های مهمی ‌هم می‌بود.

در جمهوری اسلامی ‌مسئله در خود اصول انقلابی است که رژیم دنباله آن است. انقلاب به رهبری آیت‌الله‌ها و حجت‌الاسلام‌ها بود و حکومت نیز به دست آنها افتاد. آیت‌الله‌ها و حجت‌‌الاسلام‌ها طبعا حکومت اسلامی ‌خود را می‌خواستند و‌‌ همان هم شد و در میان سکوت همگانی همه اختیارات قانونی را به خودشان دادند ــ اسباب قدرت را هم با کشتار و سرکوبگری‌های بیکران باز در میان سکوت عمومی ‌به دست آورده بودند. حکومت، اسلامی ‌شد با حفظ ظواهر جمهوری، و با حکومت اسلامی‌ هیچ کار نمی‌شود کرد. وقتی افراد معینی حق الهی دارند و با فتوای یک «آقا» می‌توان شرعا در زندان دست به چنان جنایات هولناکی زد و با مانند‌های ترانه موسوی چنان رفتاری کرد، انتظار تغییر نمی‌توان داشت، و هرج و مرج اجتناب ناپذیر و بحران‌های روز افزون یا به فرو پاشی خواهد انجامید، یا از هم پاشیدن، یا ضرب شصت نظامی. یا در بهترین سناریو، پیروزی جنبشی مانند جنبش سبز که راه مسالمت آمیزی برای برون رفت از بن بست جمهوری اسلامی ‌بیابد.

جنبش سبز با دوم خرداد این تفاوت را دارد که نیروی مردم وارد مبارزه سیاسی شده است و این بار مبارزه سیاسی در ‌‌نهایت برای فیصله دادن تضادی است که از نام خود رژیم سر می‌گیرد: جمهوری به معنی یکی از اشکال حکومت پارلمانی، با اسلامی ‌به معنی حق الهی یک لایه اجتماعی به نام فقیه بر حکومت، به قول خودشان ولایت مطلقه. این تضاد که در سی سال گذشته به زیان جمهوری نادیده گرفته شد اکنون به لطف جنبش مردمی‌ به صورت رژیم خورده است و دیگر نمی‌توان با آن بسر برد.

 ‌

ــ بازگردیم به «جنبش سبز»، در پاسخ‌های قبلی شما به اهمیت و ضرورت هشیاری حامیان جنبش سبز در برابر چند خطر اشاره داشتید، که مایلیم در باره آنها توضیحات بیشتری بدهید. از جمله گفته‌اید: «جنبش به ناامیدی نیفتد!» شما شکست احمدی‌نژاد را گام اول پیروزی این جنبش دانسته‌اید. حال وی مراسم تحلیف و تنفیذ ریاست جمهوری تقلبی خود را بدون دردسر زیاد گذراند و احتمالاً کم و بیش موفق خواهد شد کابینه و وزرای خود را نیز از مرحله رأی اعتماد مجلس نیز بگذراند، در این صورت ــ گفته می‌شود ــ برداشتنش دیگر کار آسانی نخواهد بود. آیا جائی برای امیدواری هست؟ امیدواری که مانعی باشد بر سر راه افتادن به راه‌ها و شعارهای افراطی؟

 ‌

داریوش همایون ــ هشیاری درست در چنین برهه‌هائی به کار می‌آید. پس از قربانی‌هائی که مردم داده‌اند جای نا‌امیدی هست و جای تکه تکه شدن جنبش در بحث‌های پایان ناپذیر هست و وسوسه تغییر استراتژی و افتادن به دام هر انحراف دیگر نیز. در نگاه اول گروه سپاهی ـ امنیتی توانسته است خیابان‌ها را از مردم بگیرد و ترس در دل بسیاری بیندازد. فرایند تشکیل کابینه دهم در جریان است. رئیس مجمع تشخیص و شورای خبرگان که از متحدان جنبش سبز بود از در آشتی با خامنه‌ای در آمده است تا خود و خانواده را نگهدارد. همه ‌این‌ها هست.

ولی آیا همه چیز از دست رفته است؟ اگر به تصویر کلی بنگریم پاسخ را منفی خواهیم یافت. جنبش سبز در سه زمینه مهم کامیاب شده است:

نخست، یک توده بی‌شکل را که عادت کرده بود سرش به کار خود باشد و بزرگ‌ترین آرزوی جوانانش بیرون زدن از ایران بود به صورت جنبشی در آورده است که دارد با بهره‌گیری از تکنولوژی نوین، شیوه تازه‌ای از شبکه سازی و سازماندهی را به دنیا می‌آورد. جنبشی که نه تنها اعتماد از دست رفته ملت ما را به خود باز گردانده بلکه در سراسر جهان بازتاب یافته است. نام ایرانی اکنون با سرکشی در برابر زورگوئی مترادف شده است. دانش آموز آمریکائی، به نقل از یکی از نویسندگان، هنگامی ‌که می‌خواهد بگوید زیر بار نمی‌رود می‌گوید I am going Iranian (به راه ‌ایرانی می‌روم.) و سرانجام، مردم را یک بازیگر فعال نبرد سیاسی در جمهوری اسلامی‌ کرده است. از این پس سیاست در ایران میدان انحصاری جناح‌های حکومت نخواهد بود. مردم نیز وزنه‌ای هستند. بخشی از رژیم به آن پشتگرم است و بخشی دیگر می‌خواهد پشت آن را بشکند.

دوم، رژیم اسلامی ‌را از بنیاد دو پاره کرده است. دیگر اصلاح‌طلبی سازشکار در برابر اصولگرائی نیست، حق مردم است در برابر دیکتاتوری فقیه، جمهوری رژیم است در برابر اسلامی‌ رژیم؛ و در جبهه‌ای دیگر، دار و دسته سپاهی ـ امنیتی برآینده است در برابر رهبری سنتی زوال یابنده. این جبههٔ دیگر البته ربطی به جنبش سبز نداشته است ولی جنبش اکنون به آن رهبری سنتی دلگرمی ‌بیشتری برای مقاومت می‌دهد.

سوم، به «میت» (افسانه) ولایت فقیه پایان داده است. رهبر، سیاست پیشه منفوری بیش نیست، بازیچه دست فرماندهان پاسدار که میلیارد‌های فروش مواد مخدر کشف شده و واردات قاچاق را با کانتینر به لبنان می‌فرستند تا شستشو شود.

‌‌

ــ باید از «چند پاره» شدن جنبش اجتناب و جلوگیری کرد! چگونه؟ در ائتلاف گسترده‌ای که در جنبشی به نام «سبز» بوجود آمده، آیا همه مثل هم فکر می‌کنند؟ آیا زیر فشار رژیم احتمال این نمی‌رود که چاره جوئی‌های متفاوت، مقدمه «چند پاره شدن» گردد؟

 ‌

داریوش همایون ــ بزرگ‌ترین مسئولیت را سران جنش دارند. اگر آن‌ها اصول خود را مصالحه نکنند می‌توانند همبستگی عناصر گوناگونی که جنبش را می‌سازند نگهدارند. پا برجائی بر اصول به آنان اجازه خواهد داد که تاکتیک‌های لازم را برای هر مرحله مبارزه درازی که در پیش است اختیار کنند. جنبش سبز می‌باید هدف‌های آزادیخواهانه خود را از درون نظام و بر پایه همین قانون اساسی دنبال کند. این سخن به معنی پذیرفتن تضادی است که می‌تواند جنبش را چند پاره کند ــ کسانی از طرف آزادیخواهی بیفتند و کسانی از طرف وفاداری به نظام. ولی این تضادی است برخاسته از تضاد خود جمهوری اسلامی، و ما ایرانیان استادان (و قربانیان) تضاد هستیم. ما بهتر از بسیاری دیگران می‌توانیم از چنین موقعیت‌هائی برآئیم.

 ‌

ــ در بحث‌ها و استدلال‌هائی از سوی برخی از نیروهای عرفی‌گرا، سخن از این است که همه اینها ابزار و سکوی پرش است، یا به قول یکی از بلاگ‌نویسان: «آقای موسوی یک پاگرد است برای پله‌های جنبش که باید به سکولاریسم و دمکراسی لیبرال برسد.»

خوب نیروهای عرفی‌گرای بیرون از چهارچوب نظام برای آقای موسوی و بیشتر از ایشان آقای رفسنجانی و… نیز می‌توانند پاگردی محسوب شوند. سران جمهوری اسلامی‌ در استفاده از این دست «پاگرد‌ها» هم تجربه بیشتری دارند و هم امکانات فراوان. آیا این «بی‌اعتمادی» برای جنبشی که قرار است به پلورالیسم برسد که ذاتی دمکراسی لیبرال است، بیش از اندازه سنگین نیست؟ چگونه می‌توان با این بار سنگین به مقصد رسید؟

داریوش همایون ــ این سخنان که فلان کس پاگرد است که دوستانی در ایران از سر توجیه می‌گویند نا‌لازم است. اجزاء جنبش سبز همه به یکدیگر نیاز دارند و ضرورتی به پوزش خواهی و توجیه و پراکندن تخم بی‌اعتمادی نیست. بزرگ‌ترین توجیه پیوستن به جنبش سبز همین دار و دسته‌ای است که برای دست یافتن به قدرت و تاراج منابع ملی از هیچ جنایتی پرهیز ندارد. عمده آن است که در چهارچوب هدف‌ها و اصول جنبش سبز بمانند و همراه تحولات حرکت کنند. بی‌تردید هر جنبشی که از حق مردم بر حکومت بر خود دفاع کند در راستای عمومی ‌دموکراسی لیبرال است. جای افراد در جنبش بستگی به صمیمیت و کاردانی‌شان دارد.

سران رژیم از هیچ چیز بیش از این شادمان نخواهند شد که آنچه آن دوست نا‌شناس در بلاگ خود آورده است بر سر جنبش سبز بیاید: «بیایید نقص تاریخیمان را در کار گروهی، در این جنبش تکرار نکنیم.»

 ‌

ــ آقای همایون با سپاس فراوان از شما

شهریور ماه 1388

پاسخ‌هائی به اعتراضات یک هوادار رژیم

بخش 3

            جنبش سبز ـ جنبش دگرگونی

 ‌‌

پاسخ‌هائی به اعتراضات یک هوادار رژیم

 ‌‌

آقای همایون در بخش سوم گفتگویمان بر بستر پرسشهائی از ایران در باره «جنبش سبز»، چند ابراز نظر دریافت کرده‌ایم ‌که از سوی فردی در موضع طرفداری از دولت احمدی‌نژاد و نقد این جنبش مطرح شده‌اند و ما نیز آنها را بدون تغییر با شما در میان می‌گذاریم:

 ‌

ــ به این حرکت (جنبش سبز) خیلی انتقاد وارد است. اولا شعار مطرح ترشان که «مرگ بر دیکتاتور» است یک حرف خیلی کلی است، مثل اینکه بگوییم «جنگ بد است.» کسی مخالفِ مخالفت با دیکتاتوری نیست. ولی دیکتاتور کیست؟ استبداد و دیکتاتوری و اقتدار با هم فرق دارند. رهبر مقتدر با رهبر مستبد و رهبر دیکتاتور فرق دارد. این حرکت با کدام یک از تعاریف و به چه کسی یا کسانی دیکتاتور می‌گوید؟ اگر دولت آقای احمدی‌نژاد دیکتاتور بود که مخالفان الآن در خیابان‌ها نبودند و این حرف‌ها اصلا مطرح نمی‌شد.

 ‌

داریوش همایون ــ در آغاز می‌باید ارزش کار نویسنده این پرسش‌های اعتراض‌آمیز را شناخت. ما در هر جا باشیم و هر موضعی بگیریم همه ایرانی هستیم و روزی خواهد آمد که گفتگو را بجای باتوم و کارد و زنجیر و گلوله و زندان بنشانیم.

این درست است که شعار کلی نمی‌باید داد. ولی توجه داشته باشیم که شعار مرگ بر دیکتاتور پس از اعلام شتابزده نتایج انتخابات ریاست جمهوری (تنها دو سه ساعت پس از «قرائت» نزدیک به چهل میلیون رای کاغذی) و بی‌توجهی محض به اعتراضات داده شد. شعاری بود در ارتباط با رویدادی که خود مقامات جمهوری اسلامی‌ همه مقدماتش را فراهم کرده و سازمان داده بودند ــ از تعیین و اعلام کاندیدا‌ها تا تشویق مردم به رای دادن و استقبال مردم از انتخابات که چند هفته منظره شهر‌های ایران را عوض کرد. در هر کشور دیگری چنان رفتاری با صندوق‌های رای به اعتراض عمومی ‌می‌انجامد.

اقتدار با دیکتاتوری و استبداد تفاوت دارد و حکومت در هر جا می‌باید اقتدار داشته باشد. ولی آن تفاوت را همیشه می‌باید رعایت کرد. من نمی‌دانم فرق مستبد و دیکتاتور چیست. پیش از اینکه ما با زبان‌های اروپائی آشنا شویم به دیکتاتوری، استبداد می‌گفتیم مثلا در جنبش مشروطه. اکنون اگر کسی با دیکتاتوری مخالف ولی با استبداد موافق باشد نظرش درست است؟ اشکال تنها در واژه‌هاست؟ ایشان می‌گویند اگر دولت احمدی‌نژاد دیکتاتور بود که مخالفان الآن در خیابان‌ها نبودند؟ اما مخالفان در چند هفته‌ای که از نوشته ایشان می‌گذرد الآن یا در زندان‌ها هستند، یا در بهشت زهرا و گور‌های بی‌نشانی که مردم هر روز یکیشان را پیدا می‌کنند، یا زیر شکنجه مرده‌اند (ده‌ها نام را می‌توان آورد از ندا و ترانه و سعیده و… و نمونه نزدیک‌ترشان به حکومت، محسن روح الامینی) یا در دادگاه دسته جمعی تلویزیونی با آن وضع اعتراف می‌کنند. مردم دیگر الله‌ اکبر هم نمی‌توانند بگویند. در نماز جمعه هم آنها را می‌زنند و زخمی ‌می‌کنند. آنها در خیابان‌ها نیستند چون خطر جانی دارد. آنچه نویسده محترم می‌گویند مال‌‌ همان چند روز بود که همه غافلگیر شده بودند. در این چند هفته با مردم رفتاری شده است که خود رهبر جمهوری اسلامی ‌زندان کهریزک را بست و وعده رسیدگی به تجاوزات داد.

 ‌

ــ دولت آقای احمدی‌نژاد در سیاست خارجی هم از حق اتمی ‌شدن صلح‌آمیز ایران در برابر مقتدرین جهان دفاع کرد. این اقتدار است. دیکتاتوری نیست.

 ‌

داریوش همایون ــ دفاع از حق اتمی‌شدن صلح آمیز ایران بسیار خوب است و اقتداری هم لازم ندارد زیرا همه دنیا آماده است هر کمکی در این زمینه به ایران بکند. پیشنهاد پشت پیشنهاد داده‌اند و امروز هم اطمینان داشته باشند که اگر جمهوری اسلامی ‌جدی باشد هر کمکی بکنند. اشکال در این است که به هر دلیل کشور‌های مقتدر جهان به سخنان سران جمهوری اسلامی ‌اعتماد ندارند و ادامه این وضع ممکن است کار را به جائی برساند که اقتدار دولت احمدی‌نژاد به اقتدار صدام حسین شباهت یابد. او دو بار و هر بار به مراتب با اقتدار بیشتری در برابر بزرگ‌ترین کشور‌های جهان ایستاد ــ حتی وقتی نیم میلیون سرباز پشت مرز‌هایش گرد آمده بودند. اصرار دولت احمدی‌نژاد بر پیشبرد برنامه اتمی ‌به این صورت و در برابر جامعه بین‌المللی (به سه قطعنامه تحریم جمهوری اسلامی ‌در شورای امنیت سازمان ملل متحد توجه فرمائید) ارتباطی به دیکتاتوری و دمکراسی ندارد. در اینجا اختلاف بر سر مصلحت ملی است.

 ‌

ــ یک انتقاد بسیار مهم دیگر که به این اعتراض‌ها وارد است این است که به اصطلاح سبز‌ها با اینکه تمام تاکید و شعار‌ها و خواست‌هایشان بر اساس ارزش‌های ملی و حقوق شهروندی و جامعه مدنی است و این خواست‌ها حتی بر اساس مشروطیت که با این حرکت خیلی مطرح‌تر شده است و سبز‌ها هم خیلی به آن استناد دارند و از آن یاد می‌کنند و خودشان را همراه با خواسته‌های آن می‌دانند، اول به یک کشور یکپارچه و با حکومت قانون احتیاج دارد. سبز‌ها حتی یک جا با خودشان پرچم ایران را حمل نمی‌کنند. آیا این خودش به معنای زیر سوال بردن این پرچم و این نظام نیست؟ گرچه ادعای دیگر سبز‌ها این است که خواستار مطالباتشان در چهارچوب قوانین نظام هستند. طرفداران آقای احمدی‌نژاد در تمام گرد‌همایی‌هایشان پرچم ایران را همراه دارند. در عکس‌ها مشخص است.

 ‌

داریوش همایون ــ هر ملتی به کشور یکپارچه با حکومت قانون نیاز دارد ولی با همه اهمیتی که می‌توان به پرچم رسمی ‌داد نیاوردنش در تظاهرات انتخاباتی یا اعتراضی نه نشانه بی‌اعتقادی به قانون است نه یکپارچگی کشور را به خطر می‌اندازد. پرچم رسمی ‌و ملی اختراع اروپائی‌هاست ولی ما در بیرون ندیده‌ایم که مردم در هر تظاهرات خود پرچم ملی را بیاورند. اگر هواداران ریاست جمهوری پرچم می‌آورند مربوط به خود آنهاست و نیاوردن پرچم نمی‌تواند بر ضد تظاهر کنندگان بکار رود. اما رنگ سبز تا پیش از این تظاهرات، بسیار هم در جمهوری اسلامی‌ احترام و عزت داشت. اگر یک عده می‌خواهند به یاری چنین رنگی خود را مشخص کنند و یکدیگر را بشناسند از دشمنی با قانون و یکپارچگی کشور نیست. در هیچ جای جهان چنین برداشتی نمی‌کنند. آیا برای نشان دادن پایبندی به حقوق شهروندی و جامعه مدنی و ارزش‌های مدنی حتما می‌باید پرچم رسمی‌ کشور را دائما به رخ کشید؟ آیا همراه داشتن پرچم از سوی طرفداران احمدی‌نژاد از آن‌ها فعالان جامعه مدنی و حقوق شهروندی ساخته است؟

 ‌

ــ چطور می‌شود همه این کارهای زیرکانه بدون هدایت و رهبری هیچ جریانی چه از داخل چه از خارج چه ایرانی چه غیر ایرانی صورت بگیرد؟ آیا پوشش خبری وسیع غرب در ابتدای این اعتراض‌ها به خاموش نشدنش کمک زیادی نکرد؟ آیا همین کمک به یک انقلاب مخملی نیست؟

 ‌

داریوش همایون ــ مسـلما هر جنبشی رهبـرانی دارد. جنبش سـبز نیـز رهبران خود را دارد. منتـها نمی‌توان فرد یا حتی افراد معینی را به عنوان رهبران نشان داد. رهبری در جنبشی که نمی‌تواند سازماندهی شود زیرا هم شمار افراد آن بسیار زیاد است و هم اجازه به آن داده نخواهد شد ناگزیر غیر متمرکز و در سطح جامعه گسترده است. تظاهرات عظیم پس از ۲۲ خرداد بی‌هیچ مقدمه صورت گرفت. امکان تهیه‌های از پیش نبود، زیرا هیچ کس پیش بینی نمی‌کرد که نتایج انتخابات به آن صورت اعلام شود. ما در عصر انقلاب ارتباطات بسر می‌بریم و ایرانیان با هوشمندی و توانائی‌هائی که دارند، به ویژه نسل جوان‌تر ایرانیان که نویسنده محترم نیز ظاهرا از‌‌ همان نسل هستند ــ و من این را از بخش دوم پرسششان در می‌یابم ــ به آسانی تکنولوژی نوین را در خدمت خود گرفته‌اند و در آن نوآوری‌هائی نیز می‌کنند. داشتن رهبری سند محکومیت هیچ جنبشی نیست.

من در بیرون ایران هیچ نشانی از رهبری جنبش سبز نمی‌بینم. پشتیبانی هست ولی رهبری نه، چون نیازی به آن نیست. کار‌های زیرکانه‌ای را که نویسنده محترم به آن اشاره می‌کنند به آسانی از سوی چنین مردمی ‌و چنین نسلی که من باز خود ایشان را نمونه می‌آورم می‌توان انتظار داشت. ایرانیان بی‌خودستائی مردمان باهوشی هستند. تنها ما نیستیم که ادعا می‌کنیم. هر خارجی که با ایرانیان تماس داشته است می‌گوید.

خاموش نشدن آتش بیش از هر عاملی از بزرگی آتش است. نمی‌شود یک حرکت میلیونی در چند روز به توقف بیفتد. هر روز که بر آن بگذرد عمرش را دراز‌تر می‌کند. سرکوب نیز بر قدرت و پابرجائی‌اش می‌افزاید و هر چه سرکوب تلخ‌تر باشد انرژی بیشتری را در پشت جنبش ذخیره می‌کند تا باز از جائی بیرون بزند. این در طبیعت هر جنبش اجتماعی است. جنبش سبز در جهان بازتاب گسترده‌ای داشت. هر جنبش دیگری نیز بسته به ابعاد خود آن و اهمیت کشوری که صحنه چنان رویداد‌هائی است‌‌ همان حال را پیدا می‌کند. نویسنده محترم چنان که حدس می‌زنم انقلاب اسلامی ‌سال ۱۳۵۷ را ندیده‌اند. بازتاب جهانی آن هزار برابر این جنبش بود. آیا انقلاب را می‌باید به آن دلیل دست پخت پوشش خبری وسیع غرب دانست؟

هر کس با کار رسانه‌ها در یک جامعه آزاد آشنائی داشته باشد که دستگاه حکومتی قانونا و فرا‌تر از قانون، همه چیز را کنترل نمی‌کند می‌داند که آن‌ها به این پوشش‌ها زنده‌اند. در انتخابات ریاست جمهوری اخیر، خود وزارت ارشاد اجازه داد که شمار زیادی از روزنامه‌نگاران بین‌المللی به ایران بیایند. آن‌ها آمدند و دیدند که مردم چه ‌اندازه موضوع را جدی گرفته‌اند و بعد هم از نزدیک شاهد حرکت اعتراضی و دنباله‌های آن بودند و همه را گزارش کردند و افکار عمومی ‌جهانی طرف مردم را گرفت که همیشه چنین بوده است و از سی و یک سال پیش اول در ایران و سپس از فیلیپین ۱۹۸۰ تا اوکراین و گرجستان این دو سه ساله همه جا تکرار شده است. اگر این فرایند به نظر مشکوک بیاید بیشترین شک را می‌باید درباره خود انقلاب اسلامی ‌داشت که پوشش خبری آن تا کنون در جهان مانند نداشته است.

دو کلمه پایانی درباره انقلاب مخملی. من طبعا مخالفتی با انقلابی که از خشونت عاری باشد و برای دمکراسی و حقوق بشر برپا شود ندارم و در اینکه آیا این انقلاب مخملی هست یا نیست مشکلی نمی‌بینم. ولی این البته نظر من است. اما اگر خود حکومت احمدی‌نژاد کار را به این رویداد‌های تاسف‌آور در تاریخ ایران نمی‌کشاند و از انتخابات چنین فاجعه ملی در نمی‌آورد آیا اصلا نامی ‌از انقلاب به میان می‌آمد؟

 ‌

ــ با سپاس از شما و قدردانی از اقدام با ارزش نویسنده این پرسش‌ها

شهریور ماه 1388

زمان گسترش شعارهای مبارزه است

بخش 3

            جنبش سبز ـ جنبش دگرگونی

 ‌

زمان گسترش شعارهای مبارزه است

 ‌

ــ روز سیزده آبان، مانند روز قدس مردم به خیابان‌ها آمدند. در این روز، درمقایسه با روز قدس، نیروهای سرکوب حکومتی در پراکنده ساختن تجمع معترضان و مخالفان خود، شدت عمل بیشتری نشان دادند. نظر شما این است که روزهای «کلیدی» دیگر خودِ رژیم در راهند و در آخرین مقاله‌تان نتیجه گرفته‌اید که رژیم هنوز توان ایستادگی دارد. معترضان و مخالفان چطور؟ اینکه گفته‌اند و تجربه‌های بسیاری نشان داده‌اند که هیچ رژیمی ‌با سرکوب ماندگار نشده است، آیا بدون هر اما و اگری درست است؟

 ‌

داریوش همایون ــ هنگامی‌که کار به رویاروئی یک حکومت با توده مردم برسد پیکار وارد مرحله فرسایشی می‌شود. هیچ طرفی کوتاه نمی‌آید تا ‌یکی زود‌تر بشکند. در مرحله نبرد فرسایشی توانائی‌های یک دستگاه را نمی‌توان تنها در نیرو‌های سرکوبگری آن اندازه گرفت. حکومتی که با توده مردم در این ابعاد روبرو شود ناچار به تنگنا‌ها و حتی بن‌بست‌هائی خورده است و در درون خود به شکاف‌هائی افتاده است که آن را آسیب پذیر می‌کند. جنبش مردمی‌ نیز البته در یک نبرد فرسایشی آسیب‌پذیری‌های خود را دارد ــ از پراکندگی و چند دستگی تا نومیدی و‌‌ رها کردن. نکته اصلی در موقعیت کنونی ما این است که جنبش سبز از دو سرچشمه پر زور پایان ناپذیر می‌جوشد: از جمعیتی که پیوسته جوان می‌شود و به هیچ روی نمی‌تواند با نظام کنونی سر کند؛ و از طغیان لایه‌های اجتماعی روز افزون که با ورشکستگی همه سویه حکومت غارتگران و ناشایسته سالاران اجتناب‌ناپذیر است. در براورد موازنه نیرو‌ها این عوامل را می‌باید در نظر گرفت ــ‌‌ همان واقعیات میدان و واقعیات جامعه‌شناسی.

ــ اهمیت حضور مردم در خیابان‌ها و نشان دادن اعتراض و مخالفتشان در چیست و چه تأثیری بر رفتار حکومتگران و صاحبان قدرت از یک سو و سران جنبش از سوی دیگر دارد؟

 ‌

داریوش همایون ــ تظاهرات و نمایش‌های اعتراضی در شرایط کنونی بیشتر مبارزه جنبش سبز را می‌سازد. مردم با حضور خود در خیابان یا هر جای دیگر که دست دهد آن نبرد فرسایشی را تا فرسوده شدن حکومت و مراحل وارد شدن ضربه‌های نهائی خواهند کشاند. سختگیری‌های مقامات که تا وحشیگری رسیده است از همین‌جاست که اهمیت حیاتی تظاهرات را می‌دانند. سران جنبش نیز سراسر به نیروی مردم زنده‌اند. مردم این‌ها را می‌دانند و با همه قربانی‌هائی که می‌دهند از هر فرصت بهره می‌گیرند و ضربه‌های کاری بر رژیم، به ویژه احمدی‌نژاد می‌زنند. تظاهرات ضمنا شکل دهنده شعار‌های تحول یابنده جنبش سبز است که به نظر من اندک اندک می‌باید خواست‌ها و نارضائی‌های اقتصادی لایه‌های گسترده‌تر اجتماعی را نیز در بر گیرد.

 ‌

ــ از نشست مجلس خبرگان به این سو طرح‌های متعددی برای حل بحران در درون حکومت و به قول میانه‌گیران تشکیل «دولت آشتی ملی» ارائه شده و بی‌نتیجه مانده‌اند، مانع یا موانع مهم سازش چیست؟

 ‌

داریوش همایون ــ کار جناح‌های حکومت از آشتی گذشته است. در واقع احمدی‌نژاد و پشتیبانان او جای آشتی نگذاشته‌اند و تا پایان، تسلط کامل و حذف کامل، خواهند رفت. بسیاری از محافل حکومتی هنوز پیام را نگرفته‌اند و تماشاگر یا حتی دستیار از میان رفتن دیگران خواهند بود تا نوبت خودشان فرا رسد. رفسنجانی که می‌خواست سلسله جنبان چنان آشتی باشد به بازی محتاطانه‌ای برای حفظ خود افتاده است. دیگرانی هم نیستند که بتوانند میانه را بگیرند. پشت سر همه شکاف‌های گروه فرمانروا یک جابجائی نسلی است. گروه تازه نفسی همه غنیمت را می‌خواهد.

‌‌

ــ به نظر نمی‌رسد که طرح احمدی‌نژاد و نیروهای حامی‌ وی در استقرار یک حکومت نظامی ‌ـ امنیتی موفق شده باشد. اما از نظر برخی از تحلیل‌گران سیاسی، ادامه وضعیت کنونی، یعنی توقف امور کشورداری، از هم گسستن شیرازه‌ها و بوجود آمدن تدریجی خلأ قدرت، بی‌نظمی ‌و پیامدهای بسیار خطرناک آن برای ایران. چنین تحلیل‌های هشدارگونه چقدر به واقعیت نزدیکند؟ آیا روندی که امروز در پیش گرفته شده است، نمونه هراسناک پاکستان را تداعی نمی‌کنند؟ اصولاً نشانه‌های خلاً قدرت چیست؟

 داریوش همایون ــ درست است. گروه سپاهی ـ امنیتی هنوز همه جا را نگرفته است و مخالفان فراوان در دستگاه حکومتی دارد. جنبش سبز نیز هست که مانند خاری در پهلوی اوست. این نیز درست است که هیچ کاری مگر در سوی بدی پیش نمی‌رود ــ مهم‌ترین‌ش طرحی که به نام پرداخت نقدی یارانه‌ها همه از سوی دستگاه حکومتی بی‌هیچ نظارت که هدف آن جیره‌خوار کردن توده‌های مردم و خریدن گروه‌هائی و مجازات گروه‌های دیگر خواهد بود و به یک تخمین سالی معادل پنجاه میلیارد دلار در اختیار رئیس جمهوری خواهد گذاشت. ایران از «توقف امور کشور، از هم گسستن شیرازه‌ها» گذشته است. ما شاهد گونه‌ای فساد و بهم خوردگی خواهیم بود که برای جمهوری اسلامی ‌نیز تازگی خواهد داشت.

ولی مقایسه با پاکستان تصور نمی‌کنم درست باشد. تفاوت‌ها میان مردم ما با دیگران از‌‌ همان پاکستان تا هر جای دیگر رو به شمال افریقا، و حتی ترکیه و مسلما اندونزی، با همه آنان که سده‌ها زیر طاق بلند اسلام گذاشته می‌شدند به اندازه‌ای زیاد است که نگران پاکستان شدن نمی‌باید بود. این رژیم دارد کشور ما را به پرتگاه‌هائی می‌اندازد بد‌تر از هر پاکستان. اگر امیدی به جلوگیری باشد در‌‌ همان مردم است که مانندشان در جا‌های دیگر نیست.

 ‌

ــ در‌‌ همان روزهای نخست آغاز حرکت اعتراضی مردم، در یکی از گفتگو‌هایمان، اعلام داشتید: «باید مراقب بود که جنبش به شعار‌ها و راه‌های افراطی کشیده نشود.» آیا آن هشدار شامل هشیاری و بیداری در مقابله با چنین موقعیتی هم می‌‌شود؟ نقش و مسئولیت طرفداران جنبش سبز، منظور همه اجزای آن است، از تک تک عناصر و شبکه‌های فعال در آن تا سرآمدان و کسانی که در موقعیت هدایت جنبش قرار گرفته‌اند، چیست و چقدر اهمیت دارد؟

 ‌

داریوش همایون ــ ــ سیاست‌های اقتصادی حکومت یک جبهه تازه و حیاتی مبارزه بر جنبش سبز گشوده است. در این بحث‌هائی که بر سر شعار‌های جنبش و رهبری آن در گرفته است و به نظر من در باره آن مبالغه‌هائی هم می‌شود درست‌ترین استراتژی برای جنبش در دست گرفتن رهبری موج تازه نارضائی و اعتراض مردمی ‌است که زندگانیشان زیر و زبر خواهد شد. راه سبز امید و بخش نمادین جنبش نیز در این جبهه تازه آزادی عمل بیشتری خواهد یافت و دیگر با معمای حفظ نظام (به ضرورت نگهداری خود و کوشندگان جنبش) و مبارزه برای دگرگونی نظام (به ضرورت ادامه پیکار و نگهداشتن مردم) روبرو نخواهد بود. شعار‌های افراطی البته زمان خود را دارند. در آن آغاز کار لزومی‌ نمی‌داشت پای خامنه‌ای به میان کشیده شود ولی اکنون می‌توان تصویر او را نیز لگدمال کرد. رژیم با رفتار جنایت‌آمیز خود مرز افراط را پیش‌تر می‌برد.

اکنون احمدی‌نژاد و حکومت او بیش از همیشه آماج اصلی و طبیعی سخت‌ترین حملات هستند. تمرکز مبارزه بر او به کشاکش بر سر شعار‌ها پایان خواهد داد که امروز اصلا مورد ندارد. مردم دگرگونی‌های اساسی می‌خواهند؟ از جای عملی‌تر و فوری‌تر شروع کنند. شکست دادن و به بن‌بست رساندن احمدی‌نژاد بزرگ‌ترین کاری است که در شرایط کنونی می‌توان کرد و بخش بسیار بزرگی از سرسخت‌ترین مدافعان رژیم هیچ مشکلی با آن ندارند و همکاری هم خواهند کرد به شرط آنکه جنبش سبز آنها را نترساند. برانداختن رژیم ولایت فقیه را فعلا بهتر است به مبارزان نستوه و آشتی ناپذیر در بیرون گذاشت.

خویشتنداری یکی از زیبائی‌های جنبش سبز بوده است. خویشتنداری به معنای‌‌ رها کردن و چشم پوشیدن نیست. به معنای پابرجائی و وارد کردن خرد در تاکتیک‌هاست.

 ‌

ــ نظیر همین هشدار‌ها از زبان برخی از سران جنبش در داخل و همچنین از سوی برخی از چهره‌های سر‌شناس آنان در خارج شنیده می‌شود. به ویژه پس از برخاستن دو شعار «جمهوری ایرانی» و «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» که موجب فشارهای مضاعفی بر سران جنبش سبز در داخل گردید، برخی به صراحت آنها را «انحرافی» نیز قلمداد کردند. صرف نظر از نوع ادبیات و لحن‌های متفاوت این هشدار‌ها، آنچه روشن نیست، مرز افراط و انحراف در شعارهاست.

 ‌

داریوش همایون ــ نخست، میان شعار و هدف جنبش می‌باید تفاوت گذاشت. شعار را می‌توان دیر و زود کرد و تغییر داد؛ هدف را می‌باید نگهداشت. هدف جنبش ساختن یک نظام سیاسی دمکراسی لیبرال بجای ولایت فقیه و دیکتاتوری فاشیستی مذهبی است؛ از پیش از انتخابات هم بوده است و مردم به همین انگیزه مبارزه انتخاباتی را جدی گرفتند و به سود خود برگرداندند. اما در رژیمی‌که می‌تواند اینهمه پول را با اینهمه گشاده دستی در حفظ خود و تجاوز به مردم هزینه کند تنها با تظاهرات نمی‌توان به چنان هدف بلندی رسید. در نتیجه تاکتیک‌ها و در نتیجه شعار‌ها می‌باید با توجه به امکانات و ضرورت‌های روز برگزیده شود. مهم‌تر از همه آن است که هیچ شعار یا حرکت تاکتیکی از فضای آن گفتمان دمکراسی لیبرال که رهبر و پدیدآورنده این جنبش بوده است بیرون نرود.

 ‌

دوم، چه مرجعی می‌باید شعار‌های جنبش را تعیین کند؟ پاسخ درست‌تر همین مردم هستند در همین بحث‌ها. جنبش سبز مرز ندارد و اگر در جائی گروهی سخنی گفتند لزوما مربوط به همه جنبش نیست. اگر شعار نامناسبی داده شد بحث در می‌گیرد و شعار بهتر داده می‌شود. چرا حتما یک تن یا یک گروه می‌باید تصمیم گیرنده باشند.؟ از این گذشته اگر اجزاء جنبش آن‌ها را ندیده گرفتند چه خواهند کرد؟ بجز‌‌ همان بحث و راهنمائی چه می‌توانند؟ مشکل در این نیست که چرا جنبش رهبر ندارد. مشکل در این است که هنوز کسانی نمی‌توانند از قالب‌های ذهنی خود بیرون بیایند و مردم را دست کم می‌گیرند. من نمی‌گویم مردم همه در بالا‌ترین سطح آگاهی هستند ولی دیده‌ام که اگر به همین مردم اجازه داده شود که آزادانه بحث کنند؛ این احساس به آنها داده شود که آنهایند که می‌باید تصمیم بگیرند ذهن‌هایشان باز می‌شود؛ بیشترشان سخن درست و مصلحت خویش را می‌فهمند

 ‌

سوم، جنبش سبز هر چه محترمانه از دوم خردادی و ملی مذهبی فاصله بگیرد به سودش خواهد بود؛ به ویژه آنهائی که از اروپا و امریکا افاضه می‌کنند (زیرا آشکارا در کار زمینه سازی برای بازگشت هر چه زود‌تر به ایران‌اند.) این گروه‌ها کار‌شناسان اخته کردن هر حرکت اجتماعی، هر جنبش فکری هستند. می‌باید سخنشان را شنید و به اقتضای زمان تصمیم گرفت. جهان ملی مذهبی و دوم خردادی پایان یافته است. هم این، هم آن به درد نسلی می‌خورد که نمی‌توانست خود را از باور‌هائی که زمانشان گذشته بود آزاد کند. امروز زمان ملی بودن است در عرصه عمومی ‌و سیاسی، و مذهبی بودن است (اگر کسی بخواهد) در عرصه خصوصی و وجدانی. اما آنها نمی‌خواهند دست از ملغمه‌ای که با‌‌ همان انقلاب مشروطهٔ خاستگاه ایران نو آمد بردارند و می‌کوشند جمهوری اسلامی ‌را آن قدر نگاه دارند تا به میل خودشان بازسازی کنند.

انسان می‌باید از سرچشمه قدرت خود جدا نشود. قدرت جنبش سبز در باز بودن‌ش بر اندیشه‌ها و برخورد آزادانه آنها بوده است. همین را می‌باید دنبال گرفت. اگر اختلاف نظری پیش آمد باکی نیست؛ پاسخ درست‌تر یافته خواهد شد. شعار‌هائی مانند نه غزه نه لبنان بسیار هم لازم بودند. اینکه در مرحله معینی به بنیاد نظام نمی‌باید کاری داشت درست؛ ولی آیا شعار‌ها و سیاست‌ها نیز دست نزدنی هستند؟

 ‌

ــ‌‌ همان گونه که قبلاً اشاره‌های بسیاری در این باره شده‌، جنبش سبز قریحه‌ها و ادراک را به جوشش آورده است. از جمله در این فاصله جملات و سخنان بسیار و پرمغزی در توصیف آن شنیده‌ایم، به عنوان نمونه: این گفته نغز ابراهیم نبوی «جنبش: «واقعه‌ای که در آن مردم تغییر می‌کنند، برخلاف انقلاب که در آن حکومت تغییر می‌کند.». یا گفته مهندس موسوی که جنبش سبز را باید زندگی کرد، و یا جنبش سبز، «انقلاب آگاهی» است و… و بالاخره جنبش سبز برآمد و برآیند یک جنبش اجتماعی تمام عیار است.

بدون آنکه بخواهیم ذره‌ای از اهمیت حیاتی و دلاورانه نمایش قدرت مردمی‌ در خیابان‌ها بکاهیم، با استناد به معنای ژرف این سخنان ـ تا چه میزان مسئولیت‌های آگاهانه فردی ـ حتا اگر کسی تلاش‌ها و مقاومت‌های دلیرانه را نبیند و به نمایش گزارده نشوند، با یا بدون برگزاری تظاهرات خیابانی ـ در تداوم و «سرزنده ماندن» این جنبش نقش پایه‌ای دارند؟ آن «خویشکاری» که شما در نوشته‌هایتان بسیار در باره‌اش سخن گفته‌اید، آیا مصداق خود را در این جنبش اجتماعی نیافته است؟

 ‌

داریوش همایون ــ هنگامی‌که از یک جنبش اجتماعی سخن می‌گوئیم می‌باید نگاه را از ملاحظات روزانه با همه اهمیت آنها بلند‌تر بگیریم. جنبش‌هائی این چنین ریشه در ضرورت‌ها و نیاز‌های عملی دارند ولی بر یک پایه استوار‌تر فلسفی که بیان درست و شایسته خود را می‌خواهد بالا می‌آیند. منظورم این است که جنبش بی‌بلندپروازی‌های شایسته خود، نمی‌شود؛ مردم لازم است بیشتر و بلند‌تر بخواهند و همت خود را والا‌تر کنند تا از هر ناکامی‌ نومید و به هر پیشرفت خرسند نشوند. امروز ایرانیان به جائی رسیده‌اند که جامعه را به درجات بالا‌تر انسانیت ببرند (یک نمونه این روحیه تازه را در پایان از بلاگی در ایران می‌آورم.) زیستن در جنبش سبز یا انقلاب آگاهی و مانند‌هایشان فضای ذهنی و روان‌شناسی را در فرد فرد جامعه برای چنان طرح بلند پروازانه‌ای آماده‌تر می‌سازد. مردم درگیر جنگی هستند با تلفات واقعی؛ چنین جنگی آرمانی فرا‌تر از مشکلات روزانه لازم دارد. آن آرمان اکنون در عبارت‌ها، شعر‌ها، نقاشی‌ها و طرح‌ها، و نوشته‌هائی در خور این جنبش بیان خود را می‌یابد؛ روان مردمان بیشمار را شعله ور و انقلاب آگاهی را شکست ناپذیر می‌کند.

 ‌

اینک آن گفتاورد:

«جنبش آزادیخواهی ایران، می‌رود که در مصاف با زمان، پخته و پخته‌تر شود. هر روز شعور بیشتری در شعار‌ها دیده می‌شود و هر روز سطح مطالبات بالا می‌رود. با تحریم انتخابات و شک و تردید بر آن شروع کردیم. توانستیم یکدیگر را قانع به رفتن پای صندوق‌ها کنیم و بعد از آن صیانت از آرا.

شعار‌ها با رای من کجاست شروع شد و امروز اصلیترین پایه نظام ولایتی را می‌لرزاند کف مطالبات هر روز بالا‌تر می‌رود و سقف خواسته‌هایمان که آزادی و رسیدن به حقوق بشر است، هر روز شفاف‌تر و روشن‌تر می‌شود. ما در این راه بسیاری را که سال‌ها نشناخته بودیم شناختیم و دشمنی‌های بیهوده نسل پیش را به مخالفت‌های منطقی و بعد به گفتگو و همفکری و‌گاه تفاهم رساندیم..

زمان در خدمت جنبش آزادیخواهی قرار گرفته است. از داغی به پختگی در حرکتیم و در هر گامی‌که بر می‌داریم، استواری قدممان بیشتر می‌شود. کودتاگران می‌گویند هواداران ما در خارج از ایران روزنامه نگاران، نویسندگان، هنرمندان و روشنفکران سکولارند. خوشا برما! هر چه باور سبز هوادارماست!

ما ایرانی هستیم. همه ما ایرانی هستیم. بین ما هیچ کس غیرخودی نیست. یکپارچگی ما را ببینید و حظ کنید! زنده باد ما

 ‌‌

تلاش ـ آقای همایون با سپاس از شما

آبان ماه 1388