سفرنامة مازندران / قسمت 6

6

   صبح از “بندرجز“ بيرون رفتيم. راه در جانب شرق بندر و كنار دريا واقع است. از پلي كه بر روي رود “گز“ بسته‌اند عبور نموديم.

   اين راه كاملاً‌ رو به شمال مي‌رود، ولي در اطراف، باز اراضي شبيه به‌“مازندران“ موجود است. همه جا دريا در طرف دست چپ است. آفتاب صبحگاهي رونق و شكوه عجيبي به‌اين صفحة براق داده است. ديروز عصر كه آنرا در زير اشعه غروب آفتاب ديديم منظرة ديگر داشت، و اكنون از اثر نور دايم‌التزايد صبح جلوة ديگر دارد. امواج مثل آن است كه شراره‌هاي آتش در دهان دارند و بر صفحه‌اي از مينا و طلا مي‌غلطند. شبه‌جزيرة “ميان‌كاله“، خاصه جزيرة‌ “آشوراده“ به خوبي پيدا بود و درياي بزرگ را از نظر ناپديد مي‌ساخت.

   به‌بندر “قره‌سو“ كه در مصب رود “قره‌سو“ يا “قراسو“ يا “قراصو“ ساخته شده، رسيديم. در بندر، آب دريا عقب رفته و دهانة رود را پركرده و آنرا شبيه كرده است، به‌يك رودخانه بزرگ راكدي كه عبور از آن ممكن نيست، مگر به‌واسطه‌ پلي بلند و چوبي و مندرس و خطرناك كه ابداً شايستة حركت اتومبيل نيست. بعضي از اتومبيل‌ها گذشتند، اما چون نوبت به‌اتومبيل‌هاي باركش رسيد، پل فرو رفت، و نزديك بود يكلي در رودخانه بيافتد. اتفاقاً به‌فرورفتن يك چرخ اكتفا كرد، ولي راه مسدود و پل شكسته شد، و جمعي از همراهان كه عقب مانده بودند، ديگر نتوانستند بگذرند و همانجا ماندند. امر دادم از همان خط يسار رود “قره‌سو“ به “استرآباد“ بروند و پل را نيز قدغن كردم تعمير كنند.

   “قره‌سو“ بندر قشنگ و تازه‌اي است. تمام عمارات دوطبقه و چوبي است و نسبتاً از روي سليقه ساخته شده‌اند. قلعه‌اي با چهار برج و يك قراول‌خانه در سمت يسار و بقيه عمارات در جانب يمين رودخانه واقع است. پل عريض و طويلي دارد كه بيش از پانصد قدم در دريا پيش مي‌رود، و منتهي به باراندازهائي مي‌شود. اما اين بندر بكلي خالي است، و جز يكي دو اتاق از تمام عماراتش، مسكون نيست. سابقاً در تصرف ليانازوف‌ها بوده كه تجارت مي‌كرده‌اند، ولي پس از بهم خوردن دستگاه آنها، متروك مانده، و شبيه به‌شهرهائي  شده كه در افسانه‌ها ذكر مي‌كنند. شخص وارد، بدون مانع به‌عمارات مختلف مي‌رود و گردش مي‌كند. پل هم در شرف خرابي است. با آنكه از پل “بندرگز“ عرض و طولش بيشتر است، ولي چون مواظبت نكرده‌اند، پوسيده و از هم متلاشي شده است. دور اين بندر حصاري از چوب ساخته‌اند كه آنرا از صحرا مجزي مي‌سازد. پس از تماشاي اين بندر، از دري كه در ديوار چوبي نصب بود گذشته، وارد “صحراي تركمان“ شديم.

   اينجا منظره بكلي تغيير كرد. زمين صاف و نرم و مسطحي پيش آمد كه در سرتاسر آن به سنگي تصادف نمي‌شود، و به‌يك پستي و بلندي برنمي‌خوريم. شوفرها در كمال اطمينان، اتومبيل‌ها را با نهايت سرعت مي‌راندند، و پرواز مي‌دادند. گوئي اين مركب‌هاي بيجان، بعد از تأمل و ترديد و كنديهـائي كه در راه “مازنـدران“ و “بندرجز“، اجباراً براي آنها پيش آمده بود، در اينجا جبران گذشته مي‌كردند و داد دل مي‌گرفتند.

   در وسط صحرا به‌برجي مخروطي رسيديم كه دو طبقه داشت. از بيرون، ديوارش چوب بود و از درون آستر گلي داشت. سوراخهائي براي تيرانداختن در آن تعبيه كرده بودند. معلوم شد سابقاً محل پست امنيه بوده كه اين محل را براي خود جان پناهي تهيه كرده‌اند. در بعضي نقاط صحرا، گاهي از اين ديدگاهها ديده مي‌شود. اين متعلق به ايام اخير است كه امنيه، همين قدر قدرت رفتن به‌صحرا را مي‌كرده، ولي تمام را به‌حفاظت خود مي‌پرداخته است. اما اكنون كه صحراي تركمان از حيث امنيت با ساير نقاط ايران تفاوتي ندارد، اين برجها خالي مانده، و مقر چوپانهائي است كه آب و نان خود را آنجا گذارده، و از پي گوسفندان خود مي‌روند.

   كم‌كم تركماني چند سواره و پياده ديده شد، كه وضع لباس و هيكل آنها خالي از غرابت نيست. اوبه‌هاي چندي در اطراف پراكنده بود كه آلاچيق‌هاي آنها، مانند كلاههاي بزرگي، در سطح صحرا رديف شده بود.

   اتومبيل با سرعت زياد راه را مي‌برند، و هيچ رادعي، يكنواختي اين درياي خشك را برهم نمي‌زند. راه، كه شوسه طبيعي و صاف و پوشيده از ماسه نرم و نمناك بود به خط مستقيم جهت شمال را نشان مي‌داد. ناگاه خطوطي چند در افق پديدار شد، شبيه به‌سوادآبادي. در صحرا مثل آن است كه آباديها از زمين مي‌رويند. با اين سرعت سير اتومبيل و مسطح بودن صحرا همين را هم بايد انتظار داشت. ابتدا سقف شيروانيها، سپس طبقات عاليه و بعد قسمت سفلاي عمارات بسيار، نمايان شد. دورنماي اين عمارات خيلي در اين صحرا جالب توجه بودند. منظر اين عمارات، در بحبوحة اين صحراي كذائي، خالي از لطف و جمال نبود. قبلاً به‌طرف دست چپ، كه رود “گرگان“ وسعتي پيدا كرده و به‌طرف دريا مي‌رود، رانديم. قدري به‌تماشاي تركمانان، كه قايق‌هاي خود را با طناب برخلاف جريان رودخانه بالا مي‌كشيدند، ايستاديم. اين رودي است گل‌آلود و عميق كه در نزديكي دريا عرضش زياد مي‌شود، و در ساير نقاط هم عادتاً جز به‌وسيلة پل از آن نمي‌توان گذشت.

   در سي چهل سال قبل، رود “گرگان“ كاملاً به‌مجراي “خواجه‌نفس“ متمايل شده، و آب ديگر برنهر “گمش‌تپه“ سوار نگشته، و آن قصبه بزرگ خشك مانده است، به‌قسمي كه آب خوراكي را از “خواجه‌نفس“، كه يك فرسنگ فاصله دارد به‌وسيلة مشگ مي‌آورند، و هر بار آب شيرين به تفاوت فصول، از پنج تا هشت قران قيمت دارد.

   اين بي‌وفائي از تمام رودخانه‌هائي كه در زمين نرم و صحراي مسطح جريان دارند معهود است. رود‌ “گرگان“ چهار و پنج ذرع از سطح دشت پست‌تر است، و غالباً صحرا دچار خشكي است، در صورتيكه رودي به‌اين گوارائي و عظمت از سينة آن مي‌گذرد.

   اگر سدهائي براين رود بسته شود، اين سرزمين شاداب و سيراب مي‌شود، و آب “گرگان“ هم به‌هدر نمي‌رود.

   اراضي “خوزستان“ در جنوب ايران، و “صحراي تركمان“ در شمال، از لحاظ زراعت و فلاحت قابل وصف نيست. حقيقتاً سعادتمند است آن مملكتي، كه در شمال و جنوب خود داراي اين قسم اراضي باشد. نباتاتي كه در اين صحرا مي‌رويد، مثلا پنبه، اصلاً قابل شباهت به‌پنبة ساير نقاط ايران نيست، و گاهي ارتفاع و نمو آن تعجب آور مي‌گردد. كاملا مورد خواهد داشت كه “خوزستان“ و اين صحرا را، به “مصر“ ثاني و ثالث موسوم نمائيم. اين دو نقطه از آن نقاطي است كه بايد مورد توجه كامل قرار دهم، زيرا محصول اين دو نقطه، نه تنها احتياجات اهالي ايران را، از حيث آذوقه و مواد اوليه به‌حد اعلي رفع خواهد كرد، بلكه اضافات آن، در ضمن صادرات يك مبلغي را تشكيل خواهد داد كه ممكن است اسم آنرا سرماية مملكتي گذارد.

   قصبه “خواجه‌نفس“ امروز از بركت “گرگان“ و راه “بندرجز“ به “گمش‌تپه“ آبادي متوسطي دارد، و پل چوبي و مرتفع دوطرف “گرگان“ را به‌يكديگر اتصال مي‌دهد.

   سرتيپ فضل‌الله‌خان زاهدي را كه مأمور قلع و قمع اشرار تراكمه، و تربيت اطفال آنها كرده بودم، مدرسه‌اي در آنجا تأسيس نموده، موسوم به مدرسه زاهدي، كه فعلاً داراي سه كلاس است. رفتم به‌مدرسه، وضع كلاسها و معلمين را به‌دقت رسيدگي و معاينه كردم. مورد رضايت واقع شد.

   از “خواجه‌نفس“ تا “قره‌سو“ سه فرسنگ راه بود. از اينجا تا “گمش‌تپه“ بيش از يك فرسنگ مي‌شد. هنوز سواد “خواجه‌نفس“ در افق جنوبي پنهان نشده، سرعمارات “گمش‌تپه“ از جانب شمال پيدا شد. منظرة اينجا نيز درست نظير دورنماي “خواجه‌نفس“ است، ولي مفصل‌تر. اتومبيل در اين راه صاف بزودي ما را وارد “گمش‌تپه“ كرد كه مراكز ايل جعفرباي تركمان، و داراي سه‌هزار خانوار سكنه است. رونق و آبادي اين نقطه، در موقعي كه نهر سابق‌الذكر از آن مي‌گذشته خيلي بيشتر بوده، ولي اكنون هم يكي از مراكز عمده تجارت صحرا منسوب مي‌شود، و تا دريا قريب دوكيلومتر فاصله دارد.

   قصبه “گمش‌تپه“ مخلوطي است از آلاچيق و عمارات دوطبقه چوبي كه با سليقه ساخته شده، و از دور منظرة دهكده اروپائي به‌‌آن مي‌دهد. خياباني شوسه از وسط مي‌گذرد كه ديوار چوبي آنرا از خانه‌ها مجزي مي‌سازد. رنگهائي كه به‌چوب‌بست خانه‌ها و ديوار اطاقها و سقف عمارات زده‌اند، ‌بيشتر بر جلوة اين قصبه مي‌افزايد. خانة آشورخزين را، كه از معاريف “گمش‌تپه“ است براي قرارگاه من تخصيص داده بودند. همراهان در عمارات اطراف، منزل نمودند. طرز و ترتيب اثاثية اطاقها ظريف و تازه بود. قاليهاي تركماني با مبل‌هاي مد “روسيه“ مخلوط گشته، و تصاوير و پرده‌هائي به‌ديوار آويخته بودند. چيزي كه بيشتر سليقه صاحبخانه را تأئيد مي‌كرد اين بود كه حمام را هم ضميمه عمارت كرده بود، و فراموش نكرده بود، شست‌وشو و نظافت شرط اول زندگاني بشري است. برخلاف، صفحة “مازندران“ و خط‌سيري را كه ما طي مي‌كرديم، اين شرط اوليه و اصلي مطلقاً مورد رعايت اهالي واقع نشده است.

   در ديوار شرقي و ضلع شمالي يكي از اطاقها دوقطعه بود. در يكي به‌خط نستعليق درشت نوشته بودند يا عبدالكريم‌شرقي، و در ديگري يا عبدالرشيدشمالي.

   مي‌گفتند اين دونفر از اولياء تراكمه هستند. بايد معمولاً در ضلعهاي جنوبي و غربي هم، دو قطعة ديگر بنام اولياء مغربي و جنوبي آويخته باشند، براي حفظ خانه از هر چهار سمت!

   “گمش‌تپه“ به‌معناي تپة نقره است. اين تپه‌ايست كوچك در طرف شمال قصبة حاليه به شكل جناغ. آثار عمارتي در اين مكان هست، و آجرهائي كه از آنجا بيرون مي‌آورند قريب پنج من وزن دارد. مقدار كثيري از مصالح آن قصبه سابق را، براي بناي خانه‌هاي جديد“گمش‌تپه“ آورده‌اند. در محل سابق جز چند نفر خانوار، براي نگاهداري گوسفند، ساكني نيست. اهالي “گمش‌تپه“ عموماً تركمان جعفرباي و سني هستند، جز يك خانوار كه شيعه است. از كسبه “استرآباد“ و غيره هم تني چند به‌اينجا آمده‌اند، و اكنون چند نفر شيعه در آنجا مي‌توان شمرد.

   محصولات اين صفحه تمام ديم است، زيرا كه رود “گرگان“ به‌اراضي سوار نمي‌شود. محصولات صيفي ديم نيز هست. گندم ديم اين صفحات نان شيرين خوبي مي‌دهد. زراعت جو خيلي رواج دارد و بيش از اندازه خوراك اهالي، و چارپايان آنهاست. هرسال مقدار كثيري با “روسيه“ و “گيلان“ تجارت جو مي‌كنند. سوخت را از جنگل “استرآباد“ كه هشت فرسنگ مسافت است مي‌آورند، و هر عرابه قريب يك تومان قيمت دارد. قالي و قاليچه و گليم ممتاز مي‌بافند.

   در “گمش‌تپه“ حمام عمومي نيست. با ظرف شستشو مي‌كنند. ميان اهالي گدائي و سئوال عيب است. در اين قريه، هيچ گدا ديده نمي‌شود. “گمش‌تپه“ داراي سه‌هزار خانوار است، و به‌يازده محله تقسيم شده، و در هر محله مسجدي است كه همه از چوب ساخته شده، مگر دوتاي آنها كه از سنگ و داراي استحكام است. اين دو مسجد سنگي، و يكي از مساجد چوبي نسبتاً مهمترند، و محل نماز جماعت و وعظ مي‌باشند. اشغال منبر و پيشنمازي در اين شهر اينقدرها جنجال و حرص توليد نمي‌كند. شغل موعظه را، اشخاص محدود و متنفذي به‌خود اختصاص نداده‌اند. هركس مي‌تواند به‌منبر رفته، وعظ نمايد مشروط برآنكه اهل سواد و تقوي باشد. علت آنهم، بنابر قول تراكمه، نبودن اوقاف است. مي‌گفتند ما وقف نداريم و راحت هستيم، مواعظ علماي ما از روي كمال بيغرضي و سادگي است. اهل علم در اين قصبه زياد نيست. شش‌نفر را مي‌شمردند از اهل فضل كه در “بخارا“ و “خيوه“ تحصيل كرده‌اند، همانطور كه علماي “عراق“ در “نجف“ تحصيل مي‌كنند. معارف در “تركمان“ به درجة صفر است. در “گمش‌تپه“ دو نفر مكتب‌دار است كه يكي مسافري است تازه از “خيوه“ آمده و چهار شاگرد دارد، و ديگري كه قدري قديمي است، سي‌نفر شاگرد جمع نموده است.

   هفت‌ماه قبل، بنابر امري كه به‌رئيس تيپ مستقل شمال دادم، در مراكز مهمه جعفرباي سه باب مدرسه به‌طرز جديد افتتاح شد. مدرسه “گمش‌تپه“ را به‌اسم من پهلوي نام نهاده‌اند. هفت‌ماه است كه رسماً مفتوح شده، و برخلاف توهم مباشرين اين امر كه افراد تركمان را گريزان از تحصيل مي‌پنداشتند، بزودي اهالي “گمش‌تپه“ اولاد خود را به اين مؤسسه سپردند، و امروز در محلي به‌اين كوچكي يكصدوده نفر شاگرد، در چهار كلاس اين مدرسه مشغول تحصيل شده‌اند.اقبال تركمانان به‌اين مدرسه جديد، و شوروشوق اطفال به تحصيل و استعداد فوق‌العاده آنها در ورزش‌هاي دماغي و بدني، خيلي اسباب اميدواري شد. امر كردم تمام همراهان به‌مدرسه رفته و وضع آنرا مشاهده نمايند. اطفال پس از قرائت خطابه به مشق‌هاي بدني و خواندن سرود مبادرت كرده، در اغلب دروس، و مخصوصاً‌ در قسمت ورزش به‌حدي چابكي و شوق و مهارت نشان دادند، كه از چنين مدرسه جديدالتاسيس، انتظار نمي‌رفت. معلم ورزش آنها، شخصي است از اهل “قفقاز“ كه در امور ورزش بي‌‌اطلاع نيست. ساير دروس شاگردها هم پيشرفت خوبي كرده است.

   اين مدارس به‌منزلة چراغ تمدن است در صحراي تاريك تركمان، و با جديتي كه نظاميان ساخلوي اين صفحه (مطابق دستور) در تقويت مدارس دارند، و ميل و شوقي هم كه خود اهالي ابراز مي‌كنند، اطمينان دارم كه پس از مدتي، بكلي اوضاع اين صفحه، تبديل رنگ به‌خود خواهد گرفت. همين اطفال كه به‌تربيت ملي و علوم جديده و لذت مدنيت آشنا شوند، بهترين مبلغين امنيت اخلاقي و آرامش روحي كسان و بستگان خود خواهند بود. به‌احترام مدرسه و تربيت، عين خطابه‌هاي محصلين را، در اين سفرنامه خود قيد مي‌كنم، تا بر همه معلوم باشد كه اگر اشرار تراكمه را امر به‌قلع‌و‌قمع دادم، در عوض مدار تربيتي آنها كاملاً مورد قدرشناسي است:

   “اي مبارك پي‌شهنشاهي كه حاصل مي‌كنند

   اختران در آسمان طلعت نيك اختري!

   شكر و سپاس خداوندي را سزاست، كه ما نونهالان را در همچنين عصر و اوان، اعني، در عهد سلطنت يگانه ناجي ايران و افتخار ايرانيان، اعليحضرت قدر قدرت رضاشاه پهلوي ارواحنافداه، به‌عرصة وجود آورده، و در ساية هما رفعت ذات‌اقدسش، قاطبة ملت ايران، در كنف امن و استراحت غنوده، و آفتاب علم و تمدن در عهدش، محيط ايران را فراگرفته، الله‌الحمد خداوندي را كه پس از ايجاد امنيت در سرتاسر مملكت، عطف توجهي به‌ما نونهالان تراكمه شده است. به‌عظيم‌ترين نعمت كه نشر معارف و افتتاح مدارس، و اساس ترقي و تعالي هر ملت است مفتخر گشته،‌ مدرسه‌اي بنام اقدس پهلوي، جهت اين نونهالان، به‌توجهات حضرت اجل رياست تيپ شمال، تأسيس و افتتاح شده، كه الساعه از ميوة شيرين علم و معرفت بهره‌ور گشته، كه مانند پيشينيان خود در بوته ضلالت و جهالت و نفاق نمانده، و از عرصة توحش و بربريت خارج شده و آغوش‌هاي بسته شكستة خود را براي دربغل گرفتن افتخارات امروزه گشوده، تشكرات صميمانه نثار خاكپاي جواهرآساي اقدس همايون ارواحنافداه تقديم، و بقاي ذات اقدسش را از خداوند متعال خواهانيم كه ساية بلند پايه‌اش را از سر قاطبة ملت ايران بخصوص اين نوباوگان، كم و كوتاه نفرموده، و عرض كنيم:

   زنده و پاينده باد خسرو محبوب عادل ما

   زندباد تيپ مستقل شمال

   زنده باد صاحب‌منصبان رشيد“

   پس از اختتام خطابه فوق، محصل ديگري پيش آمده، خطابة ذيل را ايراد نمود:

   “بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم

   با يك شعف و مسرتي، امروز را برتمام ايرانيان، خاصه تراكمه تبريك مي‌گويم، زيرا كه امروز، بزرگترين و سعادتمندترين روزهاي تاريخي ما ملت محسوب مي‌شود. فراموش نكرده‌ايم كه در چند سال قبل گرفتار ظلم‌ و هواي  و هوس رأي يك مشت مردمان غارتگر بوده، و در هر دقيقه يك بدبختي جديد برما ملت تجديد مي‌نمود،‌ و ما ملت هم تن در قضا داده ساكت، و صدمات را به‌واسطه نداشتن يك سرپرستي محبوب، به‌خود هموار مي‌ساختيم. تا روزي كه اعليحضرت شهرياري قدرقدرت پس از قطع كردن دست تطاول غارتگران، با يك امنيت روحبخشي، پا به تخت سلطنت گذاشته، و تاج افسر كياني را بر سر تاجداري خود، نصب فرمودند. پس معلوم است، نابغه‌اي كه توانست ما ملت و رعيت را از چنگال گرگان نجات دهد، همان ذات مقدس همايوني بود كه ما ملت را، از دست اشرار فعال‌مايشاء اين حدود نجات داده، و اين صحرا كه در چند وقت قبل، مركز غارتگري غارتگران بود، امروز محل تحصيل ما اطفال شده، و روزبه‌روز بر ترقي و تعالي ما ملت اضافه مي‌شود. پس ما نوباوگان، از طرف ملت تبريكات ورود موكب مسعود اعليحضرت شاهنشاهي ايران را به خاكپاي مباركشان معروض، و با يك بشاشت تقاضا مي‌نمائيم، يك عطف توجهي به‌معارف اين حدود فرموده، و نور معارف را در اين صحرا شعله‌ور ساخته كه در آتيه با قدمان برجسته، در تحت توجهات ملوكانه به‌آب و خاك مقدس خود خدمت نمائيم. در خاتمه سلامت وجود مقدس همايوني را از حضرت احديت خواستار است.

   زنده‌ و پاينده باد شاهنشاه ايران“

   من از اين مدارس، بيشتر از هركس لذت مي‌برم، و به‌ايجاد آن نيز بيشتر از هر كس اهميت مي‌دهم. اين از آن مدارسي است كه بشر نهال آنرا غرس مي‌كند، و فرشته‌هاي آسمان ميوة آن را مي‌چيند. ايجاد تربيت و تمدن در يك منطقه‌اي كه تا به‌حال بالمره از اين كلمات مبرا و عاري بوده است!

   يك قسمت عمده و يك علت اصلي مسافرت من به‌اين نقاط، براي بازديد همين مدارس بوده، و ديدن اطفال تراكمه كه با يك شوق و ذوق مفرطي مشغول كسب وظايف انسانيت و كسب معلومات مفيده هستند.

   صحرائي كه عبور كاروانها و قوافل از آن ممتنع بود، امروز دارد تبديل به‌مدرسه و محل مطالعة تاريخ و جغرافي مي‌شود.

   به‌مدارس اينجا بايد زياده براين اهميت داده شود، و بر تعداد آن نيز در هر سال بيفزايند.

   پروگرام مدارس اينجا، با تناسب محل و وضعيات اهالي بد طرح نشده، و بايد بتدريج پروگرام جامع‌تري ترسيم و در دسترس محصلين و اهالي گذارده شود. سپردم كه به‌وزارت معارف تذكر لازم بدهند.

   من هر وقت صحبت از پروگرام مدرسه مي‌كنم، فوراً عيب كلي و نقص عمدة وزارت معارف در نظرم مجسم مي‌گردد، كه متاسفانه گرفتاريهاي اوليه، هنوز به‌من فرصت و مجال نداده‌اند كه چندي حواس خود را يكجا به‌طرف معارف، و مخصوصاً قسمت پروگرام مدارس متوجه دارم.

   پروگرام مدارس ايران از روز اول روي پايه‌هاي غلط گذارده شده، و از روز اول نظريات غير صائبي آن را تدوين كرده، و در ايام اخير نيز، اگر توجهي بدان كرده‌اند، يك توجهات ناموزوني بوده كه راه قابل انتظار آن، بالمره ناپيدا و مسدود مانده است. پروگرام مدارس برطبق احتياجات اهالي تنظيم نشده، و جز ضعيف ساختن نسل آتيه ثمرة ديگري ندارد. شوراي عالي معارف تصور كرده است كه تنظيم پروگرام عبارت است موادي چند كه براي چند نفر طفل تهيه و آماده مي‌سازند، و بكلي غفلت از اين نكته مهم نموده‌اند كه پروگرام مدرسه، يعني پروگرام مملكت.

   پروگرام مدرسه و تحصيل، يعني پروگرام افتخار و غرور، پروگرام مدرسه، يعني پروگرام امتياز و تفوق و برتري و آقائي، پروگرام مدرسه، يعني پروگرام نظم و ديسيپلين عمومي، يعني تشريك آمال ملي و وحدت آرمان ملي، يعني استحكامات سرحدي، يعني نخوت وطن‌پرستي، يعني ترقي صنعت، يعني افزايش علم و ايجاد ابداع و ابتكار، يعني اتحاد و مشاركت، يعني پيدايش حس كنجكاوي و تدقيق، يعني عزت نفس و استقلال وجود و تكيه ندادن به‌غير، و بالاخره پروگرام مدرسه، يعني به‌پاي خود ايستادن و به‌بازوي خويش تكيه كردن.

   در اين صورت، اين پروگرامي كه فعلاً سرلوحة مرام مدارس ماست، به‌هيچ عاقبت قابل انتظاري پيوسته نخواهد شد، و چه بسا ممكن است كه يك سلسله بدبختيهاي جديدي را هم، پيش‌بيني و تهيه نمايد.

   دماغ يك بچه خردسالي را به‌يك سلسله فرضيات ناموزون انباشتن، حقيقت زندگاني را از نظر او مكتوم داشتن است. محضك‌تر از پروگرام مدرسه ذكور، تدوين پروگرامي است كه براي مدارس اناث كرده‌اند. هيچ معلوم نيست كه وزارت معارف براي تشكيل يك عائله و خانواده كه واحد مقياس جامعه مملكت است، چه منظوري را در نظر گرفته كه اين پروگرام غلط و نارسا را براي مدارس اناث، اجباري كرده است؟

   با اين پروگرام و اين فكرهاي نارسا، علي‌التحقيق هيچ عائله‌اي در ايران تشكيل نخواهد شد كه داراي سعادت زندگي باشند. ديپلمه‌هاي مدارس غالباً با مزاج غيرسالم از مدرسه بيرون مي‌آيند، تصور مي‌كنند همه چيز را مي‌دانند. اما اگر دولت دست آنها را نگيرد، از اعاشه شخص خود عاجزند و ممكن است از گرسنگي بميرند.

   آنها گناهي ندارند. اين عيب پروگرام است كه راه زندگاني را برآنها مسدود نموده است. اين عيب پروگرام است كه آنها سعادت خود را از پشت ابر مي‌طلبند، و از كرة زمين بالمره سلب اطمينان كرده‌اند.

   تمام اعضاء دواير دولتي را هم يكجا خارج كنند، و عوض آنان را از ديپلمه‌هاي مدارس استخدام نمايند، بالاخره اين چند وزارتخانة محدود جواب عدة غير محدود را نتواند گفت.

   البته وزارت معارف بايد به‌اين موضوع اساسي و مهم عطف نظر كامل كرده، طريقي را بينديشند كه محتوي ايران آتيه و نسل معاصر باشد، نه آنكه طوطي‌وار موضوعات را يادگرفتن، و از حقيقت زندگاني بي‌اطلاع ماندن.

   حقيقت ارتقا، و تعالي يك مملكتي را از روي پروگرام مدارس آن مي‌توان سنجيد و فهميد. فقط ديدن پروگرام مدارس كافي است كه شخص را از هر تحقيق و تجسس خارجي بي‌نياز نمايد.

   پروگرام تحصيلي يك مملكتي، هر قدر هم كه عريض و طويل باشد، نمي‌تواند از دو كلمه خارج باشد: تعليم و تربيت.

   در ايران به‌قسمت تعليم اهميت داده شده، و تربيت را فرع تعليم، و يا اقلاً در درجة دويم قرار داده‌اند. در حالتي كه اگر معكوس عمل را تعقيب نمايند، به نتيجة منتظره خواهند رسيد، يعني اول تربيت و بعد تعليم.

   موضوع به‌قدري مهم است كه اگر زياده براين هم در اطراف پروگرام مدارس، بسط مقال داده شود، جا خواهد داشت. اين پروگرام رفع احتياجات مرا نخواهد كرد. من ميل دارم تكيه‌گاه آمال خود را فقط پروگرام مدرسه قرار بدهم. اين شرحي را كه وزارت معارف و شوراي معارف، به عنوان پروگرام تحميل به‌مدارس كرده‌اند، نه مطابق با احتياجات من است، نه مطابق با احتياجات ساكنين مملكت من و نه مطابق با وضعيات آب‌وهوا و اقليم و جغرافياي طبيعي و سياسي مملكت.

   واضح‌تر بايد بگويم، احتياجات من و انتظارات من از پروگرام مدرسه، آن نيست كه ناپلئون‌ بناپارت از مدارس فرانسه، و امپراتوري سابق آلمان از مدارس آنجا انتظار داشت، يعني در اين صدد نيستم كه از مدرسه، “سربازخانه“ را استخراج نمايم، ولي در عين‌ حال به‌اين صدد هم نيستم كه تذبذبهاي دوران صفويه را به‌صور مختلف تمديد و تعقيب نمايم.

   دراين صورت افرادي را انتظار دارم، مغرور و مستقل‌الوجود و آزادفكر و وطن‌پرست، كه هم به‌درد خودشان بخورند و هم به‌درد مملكت، و پروگرام مدارس قطعاً بايد برزمينه‌اي طرح شود كه بتواند منظور فوق را ايجاب نمايد. اگر غير از اين باشد، نبودن مدرسه رجحان دارد بر مدارسي كه يك عده‌اي محتاج و عليل را مي‌پروراند.

   كراراً تذكر داده و باز تصريح مي‌كنم كه تهي بودن خزانه مملكت، و گرفتاريهاي اولية من، هنوز به‌من مجال نداده است كه كاملاً به‌طرف معارف بذل انعطاف نمايم. دستور دادم از امسال، همه ساله به‌بودجة معارف بيفزايند، و زمينة كار را فراهم سازند، تا در موقع خود مقرارتي را كه در خاطر خود دارم، امر بدهم.

   قبايل تركمان در شمال شرقي ايران سكني دارند، صرف‌نظر از طوايف كوچ، به دو دسته بزرگ تقسيم مي‌كردند:

   كوكلان كه در ناحيه كوهستاني واقع، و تابع ايالت، “خراسان“ است، و يوموت يا يموت كه در صحراي “استرآباد“ منزل دارند. اين تركمانان بعضي را چمور مي‌گويند، يعني ساكن، و برخي را چاروا مي‌گويند كه ييلاق و قشلاق مي‌روند، و براي چراندن احشام خود به‌آن طرف رود “اترك“ تجاوز مي‌نمايند. گروهي از اشرار تركمن از ديرزماني موجبات زحمت حكومت “استرآباد“ و سواحل“‌بحرخزر“ و زوار راه “خراسان“ را فراهم مي‌آوردند و گاه‌به‌گاه به‌دهات ساحلي “مازندران“ حمله كرده و گاهي از “نيشابور“ تا نزديكي “سبزوار“ رفته و زوار را غارت مي‌كردند.

   درآن زمان “شاهرود“ و “مزينان“ و “سبزوار“ وضعيت عجيبي از طرف اشرار بعضي قبايل تركمان، براي اهالي و زوار ايجاد شده بود. زوار را به وسيله بدرقه‌هاي بسيار و سواران مسلح از جانبي مشايعت، و از طرفي استقبال مي‌كردند، شايد از چنگ راهزنان خلاص شوند. ‌

   درا اواسط سال 1304 كه قشون اعزامي من، از تسكين ولايات غرب و جنوب غربي فراغت يافت، و برخي ياغيان برخلاف اطاعت صوري كه كرده بودند، به‌اغواي مفسدين مركزي مجدداً راه “خراسان“ را مغشوش ساخته، و حتي پايتخت را تهديد مي‌كردند. من تصميم گرفتم كه اين سركشان را كاملاً سرجاي خود بنشانم، و بعد از ساليان دراز، اهميت مركز را به‌آنها يادآور شوم. امر دادم كه دو دسته از قواي نظامي از دوجانب، به‌طرف صحرا پيش بروند. يكي تيپ مستقل شمال، كه در “مازندران“ و “گيلان“ ساخلو دارند، به‌رياست فضل‌الله‌خان زاهدي، و ديگر لشگر شرق كه بايد از ناحية “خراسان“ پيش بيايند. باوجود مشكلاتي كه در طريق “مازندران“ بود، و عدم وسائل حمل افراد به‌وسيلة كشتي‌هاي “بحرخزر“ و باوجود دوري راه “خراسان“ و بدي جاده‌هاي آن حدود، قشون از دوطرف پيش آمدند و در نوزدهم مهرماه جنگ ميان قواي شمال و سازمان مسلح شروع شد. اين قشون از “استرآباد“ به‌دو دسته رو به‌صحرا نهادند. يكي به‌استقامت “پهلوي‌دژ“، و ديگري به‌امتداد “خواجه‌نفس“ و “گمش‌تپه“.

   شرح اين جنگ مفصل است و در اين سفرنامه گنجايش ندارد. خلاصه آنكه پس از زدوخوردهاي زياد و دادن عده‌اي تلفات از صاحب‌منصب و تابين، و از بين رفتن عده‌اي از ياغيان، بالاخره مواضع معتبر اشرار اشغال شد. هر دو دسته قشون در 12 آبان‌ماه 1304 در “گنبد‌قابوس“ به‌هم پيوستند، و جشن قلع و قمع اشرار تركمان، مصادف شد، با انقراض سلطنت قاجاريه در ايران.

   البته با اين ترتيب و در ظرف همين مدت قليل، باقيمانده اشرار هم لذت آسايش و امنيت و منفعت تجارت و زراعت را دريافته ، و خوي وحشگيري و مردم‌آزاري را از سربدر خواهند كرد، و اين عفو و اغماض را كه به‌آنها نموده‌ام، مغتنم خواهند شمرد، و درآبادي صحراي حاصلخيز، و استفاده از درياي “خزر“ و “گرگان“ و “اترك“ و مساعدت و معاضدت با اكثريت وطن‌پرست تركمان خواهند كوشيد.

  “گمش‌تپه“ را به‌دقت معاينه كرده و اوامري كه لازم بود به‌مامورين مربوطه داده، بعد از صرف نهار دوباره به‌“خواجه‌نفس“ برگشتم. شاگردان مدرسه زاهدي، كه تازه تأسيس شده، به‌استقبال آمده بودند. عدة آنها پنجاه نفر است.

   پس از عبور از پل چوبين استواري كه روي “گرگان“ زده‌اند، از راهي كه به‌موازات رودخانه امتداد مي‌يابد، به‌جانب “ام‌چلي“ رانديم. اين درست همان خطي است كه قشون من در همين اوقات از سال گذشته، قدم‌به‌قدم، با دادن تلفات، اشرار را عقب رانده است. مخصوصاً در “سلاخ“،‌جنگ خونيني بين آنها رخ داده كه مرا بيش از ساير حوادث متأثر مي‌سازد. از دور اوبه‌هاي تركمانان نمايان است، و اغلب به‌كنارة جاده آمده، صف كشيده بودند.

   “ام‌چلي“ به‌معناي كندة درخت، يكي از مركز مهمة تركمن و داراي 172 خانوار است، و با “خواجه‌نفس“ و “گمش‌تپه“ برابري مي‌كند. اين سه قصبه در سه رأس يك مثلث واقع شده‌اند. خانه‌هاي “ام‌چلي“ هم تميز و پاكيزه است، و در دو جانب رود “گرگان“ واقع گرديده‌اند. پلي بلند از چوب، دو ساحل رودخانه را به‌هم مربوط مي‌سازد. در “ام‌چلي“ چهار مسجد و يك مدرسه است كه از مستحدثات قشون است. پنجاه‌ و دو شاگرد دارد، و بنام سرهنگ حكيمي صاحب‌منصب قشون اين قسمت، مدرسة حكيمي نام دارد. جديداً اهالي وجهي توزيع كرده و بناي خوبي براي مدرسه ساخته‌اند.

   هرچند جادة “آق‌قلعة“ سابق و “پهلوي‌دژ“ جديد از خط “استرآباد“ انحراف كلي داشته، مع‌هذا امر دادم، به‌آن طرف برانند كه به‌دقت مركز قشون را بازديد نمايم. “پهلوي‌دژ“ مركز نظامي مهمي است، و در مركز قبايل تركمان، روي رود “گرگان“، و در شمال شرقي “استرآباد“، به فاصلة سه‌فرسنگ، يا 18200 متر واقع است.

   چون بايد شب را به‌“استرآباد“ برويم و منتظر ورود ما هستند، از رفتن به “گنبد‌قابوس“ صرفنظر كرده، و معاينة آنجا را به‌موقع ديگر محول داشتم. هر چند كه خيلي ميل داشتم مقبرة باعظمت قابوس‌بن‌وشمگير، سلطان آل‌زيار را كه در قرن پنجم هجري بناشده است، ببينم. اين گنبد در نهايت استقامت در سينة صحرا پيداست. روي مكان مرتفعي بنا شده، و خود گنبد قريب چهل پنجاه ذرع ارتفاع دارد.

   علي‌اي‌حال، چون “گرگان“ نام تاريخي و اسم قديم اين ناحيه است، امر دادم به‌هيئت دولت ابلاغ نمايند، كه “استرآباد“ را بعد از اين، به‌نام قديمي و تاريخي اين ناحيه “گرگان“ بنامند،‌ زيرا مدتهاست كه اين اسم،‌ از اين دشت و ناحيه، منتزع و متروك مانده است.

   بعد از بازديد قشون “پهلوي‌دژ“ به‌جانب “استرآباد“ (گرگان) بازگشتم، و نزديك غروب وارد شهر شديم. محل “استرآباد“ در دامنة كوه است و دنبالة جنگلهاي كوه تا ديوار شهر پيش مي‌آيد. اينجا قابل ترقي و مستعد آباداني است. ولي به‌واسطة دور بودن از شاهراههاي تجارتي، عقب افتاده است. اگر موفق شدم كه به‌تعقيب آمال و آرزوي خود، راه‌آهن ايران را از “بندرجز“ به‌“محمره“ امتداد بدهم، اين ولايت هم غنا و ثروت كامل خواهد يافت، و خزائن طبيعي آن مورد استفاده واقع خواهد شد. قبل از انجام اين آرزو، سپردم خط تا “خراسان“ را اتومبيل‌رو نمايند كه به‌واسطه آمد و رفت و مراوده، “گرگان“ نيز از صورت انزوا خارج گردد.

   ديواري بلند و مخروب، با خندق و برج و دروازه شهر را احاطه كرده است، ولي به‌واسطة پست و بلند بودن محل شهر، اغلب خانه‌هاي آن از خارج نمايان است سقفهاي سفالين عمارات منظرة مطبوعي دارد.

   در بيرون دروازة شهرة سان قشون ديده شد. بعد از ورود به‌شهر، چون همه اهالي بيرون آمده بودند، از وضع فقر و فاقه اهالي متأثر شدم. مسافتي از دروازه به‌بعد خالي از عمارات و آباداني است، و كوچه‌ها در نهايت تنگي و اعوجاج است. محل توقف مرا در عمارات دولتي قرار داده بودند. بناي معروف به‌كريم‌خاني، كه نسخة بدل حياط تخت مرمر “تهران“ است، محل قشون شده است، و تعميراتي در آنجا كرده‌اند.

   در ضمن سان قشون، عده‌اي هم از تركمانان را ديدم كه تحت سلاح نظامي درآمده بودند. عجالتاً از محل سوار محلي “استرآباد“، 130 نفر تركمان استخدام شده كه همه روزه مشق مي‌كنند، و جزو قشون هستند، و لباس سرخ و شلوار آبي و كلاه سفيد تركماني دارند.

   “استرآباد“ جانشين شهر قديم “گرگان“ است كه پس از حملة مغول و تيمور، اهالي آنجا را ترك كرده، و اين نقطه را كه نزديك به‌كوه و مصفاتر است آباد كرده‌اند.

   زراعت اطراف “استرآباد“ بيشتر برنج است. گندم و جو چندان به‌دست نمي‌آيد. براي غذاي شهر، از “صحراي‌تركمن“ وارد مي‌نمايند. ميوه و مركبات به‌قدر كفايت هست. صنايع مهمي در “استرآباد“ نيست. چادرشب ابريشمي و نخي مي‌بافند، و اليجة ابريشمين و تافته سفيد و قرمز تهيه مي‌كنند، اما قاليبافي وجود ندارد، و بيشتر از تركمانان مي‌خرند.

   باغ شاه، يك عمارت قديمي “استرآباد“ است كه ادارة حكومتي و منزلگاه امشب ماست. چون طرز بنا قديمي نيست. از وصف آن صرفنظر مي‌شود. شب را در “استرآباد“ توقف كرده، چون خيلي خسته بودم، همراهان را اجازه دادم، بروند راحت نمايند. فكري كه در اينجا خاطر مرا به‌خود مشغول داشته بود، وضع كوچه‌هاي “استرآباد“ و كثافت شهر و خرابي ديوارها، و رويهمرفته وضعيت رقت‌بار اين محل بود، كه اگر چه ساير شهرهاي ايران امتياز زيادي بر “استرآباد“ ندارند، ولي اين شهر چون بيشتر در معرض تطاول بوده، زيادتر از اغلب نقاط رو به‌ويراني رفته است. بايد براي تمام شهرهاي ايران، اعم از “تهران“ كه پايتخت است و غيره، به‌طور عموم فكر اساسي كرد، و به مقام تعمير و مرمت آنها برآمد كه از اين صورت ابتذال خارج شوند.

   هيچ راهي براي تعمير عمومي فراهم نيست، مگر ايجاد بلديه در شهرها، كه به‌اين وسيله در تنظيف معابر، و تهيه ساختمانها و نظارت در امور تنظيف و غيره، بتوانند عامل مؤثري واقع شوند. نخست از “تهران“ بايد شروع كرد كه مردم لذت نظافت را فهميده، و سرمشق ساير نقاط واقع شود.

   هنوز در شهرهاي ايران بلديه وجود ندارد، و اگر هم اتفاقاً باشد، اسمي است بلامسما كه مثل ساير دواير وزارت داخله، فاقد هر مفهوم و معنائي است. “تهران“ با اين صورت حاليه، حقيقتاً استحقاق اطلاق اسم پايتخت را ندارد. ساير شهرهاي ايران نيز، مخصوصاً در اين موقعي كه در تمام خطوط، امر به‌شوسه كردن راهها داده‌ام، و ناچار عبورومرور و حشرونشر زياد خواهد شد، جز بدنامي و خفت فايده ديگر ندارند. شهرها بايد عوض شوند، و بلديه‌ها، با مفهوم واقعي خود تشكيل شوند، كه به‌اين اندراس و كهنگي و خرابي و ابتذال، خاتمه داده شود.

   در ضمن اينكه مطالب و مراسلات اداري را مطالعه و دستور مي‌دادم، به‌رئيس كابينه امر دادم، موضوع بلديه‌ها را يادداشت نمايد، تا در مراجعت به‌“تهران“، اوامري كه در تأسيس و ايجاد آنها لازم است، به‌هيئت دولت صادر نمايم.

   شب را به‌واسطة خستگي زودتر استراحت كردم. صبح ساعت هفت، وجوه اهالي را كه بار حضور خواسته بودند، پذيرفتم. پند و موعظه و تذكراتي كه لازم بود، به‌آنها دادم. همه را به‌توجهات خود اميدوار و تصميم به‌مراجعت گرفتم. انتهاي خط سير من در اين مسافرت، تا همين حدود است. چون وضعيات محل را كاملاً مطالعه، و وضعيات قشون را نيز از هر حيث معاينه كرده‌ام. ديگر در اين حدود كاري ندارم.