سالشمار بابک امیرخسروی
ما این دفتر را در گرامیداشت بابک امیرخسروی، در آستانه هشتادوهفت سالگیاش، گشوده و در برابر جمعی از دوستان و آشنایان قدیم و جدید از گرایشها و افکار گوناگون نهاده و از آنان خواستیم؛ از مشاهدات، تجربهها و خاطرهها و شناختشان از بابک و تلاشهای سیاسی و فکریاش و تأثیرات آنها روایت کنند.
دشنامهای شاملو به شاهنامه هنوز از یاد نرفته است و کسانی هنوز سنت دشنامگویی وی را ادامه میدهند. داریوش آشوری البته ظاهراً به صراحت ناسزاگویی آشکار را پیشه نمیکند، … اما در برابر پرسش از علت تداوم کشور و ملت ایران، خود را به ندانستن میزند و میگوید…
مبتنی کردن عملی به عمل دیگری، ما را از توجه به ماهیت افکار و عمل خویش باز و از بررسی ریشهای فرهنگ خود دور داشته و خالی از تأثیر بیدارکننده است. در دایرهٔ بسته این نوع روش بحث میتوان تا ابد پا برجا ماند و انگشت اتهام را همواره به سوی دیگری نشانه رفت و از نگاه کردن به خود پرهیز داشت. طبیعیست نیروهای حقمدار گریزان از اصل پذیرش مسئولیت از چنین روش «گفتوگویی» به غایت استقبال میکنند. طبعاً استقبال نیکفر از پاسخ به نوشتة گنجی از آن روست که این زبان و این گونه رویکرد به مسئله را بهتر میفهمد.
اگر قصد بالاکشیدن اعتبار «دگراندیشی» انسانهائیست که در دهه شصت محکوم به نابودی شدند و یا اگر نیت، برکشیدن اصل و ارزش «دگراندیشی» به عنوان یک حق و دفاع از این حق بر بستر آن واقعه فاجعهبار تاریخی بوده است، باید پرسید؛ آیا هیچ پردة ابهام و تردیدی به این ضخامت میشد بر معنای اندیشه که مقدم بر «دگراندیشی» ست افکند؟… یا فزونتر از این بیعدالتی، میشد بر «حقوق» از دست رفتة آن انسانها وارد نمود؟
برای ما اقبال آشنائی با هما زاهدی دیر بدست آمد، و هنگامی که فراهم شد، هنوز با سابقههای ذهنی از پیش ساخته شده همراه بود و زیر تأثیر چند رخداد تاریخی و چند نام و نسب و بیش از همه در پرتو حضور پررنگ و پرنفوذ همسرش داریوش همایون قرار گرفته بود. هالهها و فاصلهها هر چند پس از درگذشت داریوش همایون به ضخامت و دوری گذشته نماند، اما فرصتِ از میان رفتن را نیز به کمال نیافت. زمان بس کوتاه و مسافتها بس بلند بود. با وجود این کفایتِ فرصت آنقدر بود که ما را از لابلای گفتگوهای بیشمار و مداوم، با بانویی بزرگمنش، با گذشت، فداکار و وفادار آشنا سازد،
برای ما پس از آن همه تجربههای گران، شانزدهم شهریور 67 جز آنچه داریوش همایون در آخرین خطوط مقاله خود نوشته است، نیست:
«روز بیداری ما بر بیهودگی خونبار همه اندیشههای مطلقگرایانه و حقمدار است. کسانی را که گلویشان از عربدههای انتقامجوئی خسته نمیشود باید واگذاشت که همچنان بر فاصله خود با ملتی که از جهان مردة مرگپرور آنان بیرون میآید بیفزایند.»
امروز در کشورمان روندهای پُرامیدی در حال قوامیابیاند که نخستین اشاره به نطفههای آنها بهعنوان جای پاهای استوار برای ساختن جامعهای نوین با روحیه، فرهنگ و سیاستی تازه، در برهههائی صورت گرفت که تصور آنها از سوی طبقه سیاسی تازه بدر آمده از تجربه انقلاب اسلامی، ناممکن مینمود. باز نویسی گفتگوی زیر با زندهیاد داریوش همایون در سالگردی دیگر از انقلاب مشروطه، نه تنها از آن روست که سخنان وی در این گفتگو چون همة گفتهها و نوشتههای دیگرش حامل اسباب شناخت جایگاه بلند انقلاب مشروطه در تاریخ ایران است، بلکه به ویژه و بطور خاص اشارهایست که وی به ضرورت «نسب شناسیِ» گرایشها و نیروهای سیاسی دارد که باید مبدا حضور اجتماعی خود را در انقلاب مشروطه بیابند. به این تعبیر انقلاب مشروطه این بار نیز آغاز حیات تازهِ یک جامعه نوین است که گوناگونی و رنگارنگی از نمودهای انکارناپذیر آن است. روند پذیرش و احترام به این گوناگونی و پیامدهای حقوقی و اجتماعی آن نه تنها در پیکر جامعه، بلکه در بالاترین سطوح قدرت حکومتی نیز میرود جای خود را بیابد.
“در جستجوی پاسخ ـ دفتر دوم” شامل ۵۶ گفتگو با ۲۳ تن از ایرانیان اهل نظر، سیاست و ادب و هنر است که از میان حدود سیصد گفتگوی انجام شده با دهها تن دیگر از هممیهنان، در طول بیش از یک دهه، برگزیده و در یک اثر، مشتمل بر شش فصل، منتشر شد.
ما از این که صدای اصلاحطلبی رئیس جمهور جدید نیز چون ندای تعامل و گفتگو با جهانِ سیدمحمد خاتمی و فریادهای میرحسین موسوی در راه سلامت سیاست ایران، دستگاه فکری، فرهنگی و گفتمانی ملت را در راه تأسیس آزادی و استقرار دمکراسی، تکمیل کند و از نظر فرهنگی نهادینه گردند، در هیچ صورتی و با هیچ حسابی زیان نخواهیم کرد. فکر و فرهنگ که ساخته شود عمل هم خواهد آمد.
برای ما که در تبعید و در دورافتادگی از زادگاه و دامن میهن زندگی میکنیم و در سودای نزدیکتر کردن دل و جان بدان ـ همچون صدها هزار ایرانی دیگر ـ دمی آرام نداشتهایم، برای ما که نظارهگر دلنگرانِ سراسر تصویر آن چه که در کشور و پیرامون آن در جهان گذشته و میگذرد، بودهایم و در قیاسهای خود، که به ورزش فکری ایرانیان بدل شده است، تفاوتها میان ارج و مقام کشورها و ملتهای دیگر را با خویشتن ملی خود دیده و آنها را با هستی خویش در دو جهان گوناگون، لمس کردهایم، برای ما طبیعی بود که طرح دوبارهی پرسش جانسختِ “تفاوت در چیست”، مسیر تلاشمان را در جستجوی پاسخ بگشاید و به ما، خاصه به پرسشگر این دفتر، در این چند دهه عمر تبعید اجازه و امکان ندهد که داوطلبانه زبان، قلم و ابزار پرسیدن و در جستجوی پاسخ را بر زمین نهد.
وضع مردمانمان بد است و بر سر راه کشور خطرهای بسیار کمین کرده است، رژیم تنها راه سرکوب و نمونه دست پا زدن بشار اسد را الگوی خود کرده است. سودای تجزیه کشور بسیار بیشتر و گستردهتر از مرزهائیست که رفسنجانی اشاره کرده است … ایشان شاید به ملاحظه بدتر نکردن رابطه با کشورهای همسایه و منطقه و جلوگیری از کیش دادن سلفیهای خونآشام به مرزهای کشور همهی کانونهای مرزی خطر را نشمردهاند. در چنین وانفسای بزرگی، تکلیف ما تبعیدیان چیست؟
آنچه امروز ما در رفتار، نوشتار و گفتارمان به نمایش میگذاریم، حکایتیست از آن چه در آینده از عهدهی آن برخواهیم آمد. فراتر از آن؛ آینده به یک باره ظهور نمیکند. کردار و گفتار امروز ما در ساختن فرهنگی آن نقش جوهرین دارد.
فارسی در داستانهای کوتاه، در رمانها و در طنزنامهی دختر دخو، در افسانههای ایرانی عصرما و در هزار بیشههای سیاسی مهشید امیرشاهیست که زبان آزادی، آزادگی، آزاد زیستن و دفاع از آزادی شده است. این را باید ستود و قدر شناخت.

با وجود حکومتی چون رژیم اسلامی و رئیسجمهوری چون احمدینژاد و حد بیزاری اندازه ناگرفتنی ایرانیان از چنین حکومتی که خود عامل بیثباتی و ناامنیست، چه کسی میتواند تضمین کند، که ایران در صورت از دست دادن رشته شکیبائی و عقلانیت، غفلت در تشخیص اولویتها سرنوشتی رنجآورتر و ویرانکنندهتر از آن چه بر سوریه میرود، در پیش نخواهد داشت؟
سرنوشت زنان، در سدهای که بر ما و ملک ما گذشت، زیر و بم به خود بسیار دیده است ـ بیش از سرنوشت مردانمان. در آغاز قرن زن ایرانی پرده پوش بود و در جهل به سر میبرد: به آزادیهای نسبی کم کم دست یافت و خرده خرده به امکانات و اهمیت نقشش در جامعه آگاه شد؛ از نیمههای قرن به این سو در اکثر زمینهها درخشید؛ تا در آخر قرن باز به بند اسارتی گرفتار آمد که دوباره کفن پوشش کرد و نیم مرد به حسابش آورد. سرنوشت غریبی است این سرنوشت ـ انصاف!